ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی93-92 /عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج فقه
موضوع: خیارات
پنج فصل از فصول «کتاب البیع» گذشت و ما در فصل ششم هستیم؛
فصل اول درباره عقد و بیع که بیع چیست؟ عقد چیست؟ حقیقت بیع چیست؟ حقیقت اشتری چیست؟ و مانند آن بود.
فصل دوم درباره شرایط عاقد اوصاف عاقد و توقف صحت عقد بر اینکه عاقد دارای آن اوصاف باشد، بالغ باشد، عاقل باشد، مختار باشد که جریان بیع فضولی در این فصل دوم مطرح شد.
فصل سوم از فصول این کتاب مربوط به شرایط «معقود علیه» بود که باید مال حلال باشد، منفعت محلله عقلایی داشته باشد و طلق باشد، بیع وقف درست نیست و مانند آن. وقتی این فصول سهگانه به پایان رسید معلوم شد که بیع چیست؟ بایع کیست؟ مبیع چیست؟
فصل چهارم درباره خیار بود که مسائلچهاردهگانه خیار گذشت.
فصل پنجم درباره شروط بود ـ قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)[1]ـ فصل پنجم جایش آنجا نبود که بین فصل چهار و فصل شش قرار بگیرد؛ شروط یک بحث جدایی داشت، حالا یا در تدوین مرحوم شیخ اینطور بود یا در چاپ کردن اینجا جا گذاشتند، بالأخره فصل پنجم مربوط به شروط بود که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» مبسوطاً بحث شد که آن اصلاً اختصاص به کتاب بیع ندارد در همه عقود جاری است.
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
فصل ششم درباره احکام خیار بود و نظم طبیعی هم اقتضا میکرد که این فصل ششم در کنار فصل چهارم باشد؛ فصل چهارم درباره خیار بود، فصل ششم درباره احکام خیار است که این احکام خیار باید در کنار فصل چهارم قرار بگیرد و نباید این مطلب را به زحمت دست و پا در ذهن خواننده گذاشت این صفحه شفاف وقتی که شما یک دُرّی یا چیزی بالای این لوح گذاشتید این خودش غلطان پایین میآید. مؤلفی موفق است، مصنفی موفق است، استادی موفق است که ذهن مخاطب را مثل یک لوح زرّین قرار دهد و مطلب را هم طوری مشخص کند که وقتی از بالای ذهن شروع شد خودش به پایین ذهن بیاید، نباید با دست این مطلب را با فشار از جایی به جایی قرار داد. این فصل شروط که بین مسئله خیار و احکام خیار قرار گرفت یک تَخلّل اجنبی است این اصلاً کاری به مسئله قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»و بیع ندارد، کاری به خیار ندارد، کاری به احکام خیار ندارد، این در جمیع ابواب عقود هست، این باید در پایان کتاب نوشته میشد. به هر تقدیر فصل چهارم مربوط به خیار بود که اقسام چهاردهگانه آن گذشت و فصل ششم درباره احکام خیار است.
مسائلی درباره احکام خیار گذشت تا رسیدیم به این مسئله و این مسئله آن است که تلف در زمان خیار «فهو ممن لا خیار له» (1)است که اگر بیعی خیاری بود یک طرف خیار داشت و طرف دیگر خیار نداشت، این کالا در زمان خیار تلف شد به عهده کسی است که خیار ندارد. قبل از ورود در مسئله تحریر صورت مسئله که است تا محور بحث مشخص شود؛ نه تنها فقه در همه علوم همینطور است. یک محقق وقتی میتواند ورودی خوب و خروجی خوب داشته باشد که صورت مسئله را خوب تحلیل کند؛ اول وارد دلیل شود یا وارد نقض شود این کار، کارآمد نیست؛ اول باید بگوید ما چه میخواهیم بگوییم یا بزرگان دیگر چه خواستند بگویند، چون اگر صورت مسئله مشخص شود ـ بارها به عرضتان رسید که ـ هم استدلال کننده موفق است و هم نقد کننده، صورت مسئله که کاملاً مشخص شد؛؛ یعنی واقعیت روشن شد، این واقعیت در عالم که بیگانه نیست، بلکه یک لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد، مقارناتی دارد یک فیلسوف یا یک ریاضیدان یا یک فقیه اینکه میبینید موفق است برای اینکه این صورت مسئله را خوب تحلیل کرده، چون صورت مسئله را خوب تحلیل کرده از چند راه میتواند او را ثابت کند. کسی که صورت مسئله برای او روشن نشد میبینید محققان که میخواهند اشکال کنند از چند راه هجوم میکنند برای اینکه اگر این مسئله و این مطلب به صورت «الف» باشد این «الف» یک لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد و مقارناتی دارد، یک ریاضیدان محقق یک مسئله را از طریق پنج ـ شش راه حل میکند، یک فیلسوف مسئله را از طریق پنج ـ شش راه حل میکند، یک فقیه یک مسئله را از پنج ـ شش راه حل میکند و پنج ـ شش دلیل برای آن میآورد؛ برای اینکه صورت مسئله برای او خوب روشن شد و اگر صورت مسئله خوب روشن نشد آن محققی که بخواهد نقد کند از هر راهی پنج ـ شش تا اشکال میکند و میگوید اگر این مسئله و این مطلب این است فلان لازم را باید داشته باشد در حالیکه ندارد، فلان ملزوم را باید داشته باشد در حالیکه ندارد، فلان ملازم را باید داشته باشد ندارد، فلان مقارن را باید داشته باشد ندارد، آن منتقد دقیق پنج ـ شش راه دارد برای اشکال و اگر صورت مسئله خوب روشن شود آن پژوهشگر و آن محقق پنج ـ شش راه دارد برای حل مسئله؛ لذا قبل از هر چیزی باید ببینیم که صورت مسئله چیست.
1) جواهرالکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص50.
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مثل خیلی از فقها همینطور تحلیل کردند، البته اینها جزء موفقان فقه ما هستند و مرحوم شیخ از آن نوادر فقیهانی است که فرع را و مسئله را آنقدر میپروراند که از او قاعده درمیآورد، این کار هر فقیهی نیست. بسیاری از این قواعد فقهی روی تحلیلات یک چنین فقیهانی است؛ یعنی را آنقدر میشکافد، آن زوائد را بیرون میریزد، جوهر مطلب را میگیرد که این جوهر مطلب در خیلی از جاها هست که قاعده فقهی میشود. الآن مسئله بیع فضولی که در غیر بیع مطرح است همین است، شروط که در غیر بیع مطرح است همین است. مسئله قاعده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این در بیع وارد شده، اما در عقود دیگر هم ایشان میتوانند این را اجرا کنند براساس همان مسئله کلی که آن قاعده فقهی را از یک مطلب فقهی دارند استخراج میکنند که «عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَیْکُمُ التَّفْرِیعُ» (1)[3] این است. مرحوم شیخ تنها یک فقیه عادی نبود که مسئله را حل کند، او از مسئله قاعده استخراج میکند که این کار هر کسی نیست، وقتی قاعده استخراج کرد دست فقیه باز است این قاعده را در غیر بیع هم اجرا میکنند.
اصل مسئله که ایشان طرح کردند و بعد کمکم زمینه استخراج قاعده را فراهم کردند این است؛ یک: اگر بیع واقع شود و کسی خیار نداشته باشد داخل در این مسئله نیست، دو: اگر بیعی واقع شود و طرفین خیار داشته باشند باز داخل در این مسئله نیست، سه: اگر بیع واقع شود و خیار هم باشد، لکن فتوای ما این باشد که در زمان خیار ملک حاصل نمیشود «کما ذهب الیه شیخ طوسی(رضوان الله علیه)» (2)و بعضی از قدما؛ انقضاء زمان خیار متمم نقل و انتقال است؛ یعنی با «بعت و اشتریت» ملک حاصل نمیشود، با قبض و اقباض هم ملک حاصل نمیشود، با انقضای زمان خیار ملک حاصل میشود. باید بیع و شراع باشد، قبض و اقباض باشد؛ نظیر صرف و سلم، اگر خیاری هست زمان خیار منقضی شود تا اینکه ملک حاصل شود. اگر ملک حاصل نشد هرگونه تلفی به عهده مالک است. پس این سه فرض را باید از حریم بحث دور کنیم؛ اگر بیع خیاری نباشد یا خیار طرفینی باشد یا مبنای ما این باشد که در زمان خیار ملک حاصل نمیشود و مبیع به ملک بایع باقی است، ثمن به ملک مشتری باقی است که این داخل در این مسئله محل بحث نیست. اگر خیار بود، یک طرفه بود نه دو طرفه و فتوا هم این بود که در زمان خیار ملک حاصل میشود؛ یعنی مبیع ملک مشتری میشود، ثمن ملک بایع میشود، در چنین فضایی اگر مبیع در دست مشتری تلف شد ـ براساس بعضی از نصوص ـ به عهده بایع است.
محل بحث این است که بیع واقع شده، خیار هم یک طرفه است؛ مثلاً مشتری خیار دارد و در زمان خیار هم نقل و انتقال ملک حاصل میشود و مبیع هم در دست مشتری قرار گرفته است، چون اگر مبیع در دست مشتری قرار نگیرد و مشتری نرسد و تلف شود و به عهده بایع باشد این داخل در قاعده دیگر است که کاری به این قاعده ما ندارد و آن قاعده این است که«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)[5] آن قاعده قبلاً گذشت، اگر یک مبیعی «بعد العقد» و «قبل القبض» تلف شود «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، اما الآن که میگویند: «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» این است که بیع واقع شده، قبض و اقباض شده، مشتری خیار دارد و مشتری این کالایی را که از بایع تحویل گرفته، این کالا در دست مشتری تلف شده، خسارت آن به عهده بایع است «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این قاعده است، پس صورت مسئله این است. برای این صورت مسئله چند تا برهان اقامه کردند؛ یک برهان روایی دارند، یک برهان اجماعی داریم که اجماع اقامه کردند، یک برهان قاعدی هم دارند که میگویند این مطابق با قاعده است؛ در اینکه آیا مطابق با قاعده هست یا نه باید بعداً بحث شود. در تمسک به اجماع باید تأمل کرد برای اینکه با داشتن چند روایت در مسئله که خود مجمعین هم به این نصوص استدلال کردند، احتمال اینکه یک اجماع تعبدی محض منعقد شده باشد بسیار ضعیف است؛ پس اجماعی که بتواند سند فقهی باشد در کار نیست عمده همین نصوص است؛ ما باید این نصوص را خوب بررسی کنیم ببینیم که یک چنین نصی سنداً و دلالتاً تام است یا نه؟ اگر تام بود در خصوص بیع است یاهمه عقود را شامل میشود؟ اگر در خصوص بیع بود اعم از بایع و مشتری است که اگر بایع خیار داشت و ثمن در دست اوتلف شد به عهده مشتری است که ثمن را تحویل داده، آیا این در خصوص بیع است یا نه؟ اگر در خصوص بیع است شامل بایع و مشتری هر دو میشود؛ یعنی همانطوری که مبیع در دست مشتری تلف شود به عهده بایع است ثمن هم اگر در دست بایع تلف شود به عهده مشتری است یا نه؟ یا عمومیت دارد و همه عقود را شامل میشود.
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
چند جهتی که باید محور بحث قرار بگیرد این است که اولاً این سندش چیست، ثانیاً این مطابق با قاعده است یا نه؟ ثالثاً این ضمان چه ضمانی است؟ ضمان معاوضه است؟ ضمان ید است؟ شما میفرمایید: «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» هر کالایی که در زمان خیار تلف شود این به عهده کسی است که خیار ندارد؛ یعنی آن کسی که خیار ندارد ضامن است، این چه ضمانی است؟ ما دو ضمان در فقه بیشتر نداریم؛ یک ضمان ید است و یک ضمان معاوضه «کما تقدم مراراً».
ضمان معاوضه این است که آدم وقتی داد و ستدی کرده عوض را در قبال معوّض ضامن است و معوّض را در قبال عوض ضامن است این میشود ضمان معاوضه که مربوط به عقود است.
ضمان ید آن است که کسی مال مردم را تلف کند. براساس «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن»، «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1)[6] اگر کسی مال مردم را تلف کرده ضامن است، این ضمان را ضمان ید میگویند که اگر عین موجود است باید بپردازد، اگر عین موجود نیست آن عین مثلی بود باید مثل آن را بپردازد، قیمی بود باید قیمت آن را بپردازد. در ضمان ید سخن از مثل و قیمت است، در ضمان معاوضه سخن از مثل و قیمت نیست، بلکه سخن از عوض است، اگر یک فرشی را با یک قیمت خاصی خریدند دیگر بحث نمیکنند که این فرش مثلی است یا قیمی، باید بحث کنند که چقدر فروخت و چقدر خرید. اینکه شما میفرمایید اگر چیزی در ضمان خیار تلف شده است به عهده کسی است که خیار ندارد این بر عهده اوست؛ یعنی او ضامن است، این ضمان چه ضمانی است؟ ضمان ید است که این مال کسی را تلف نکرده، او که تلف نکرده، بایع یک کالایی را به مشتری فروخت و سالماً تحویل او هم داد، پس بایع به ضمان «ید» آن تالف را ضامن نیست، به ضمان معاوضه هم ضامن نیست برای اینکه درست است که ثمن را گرفته؛ ولی در قبال ثمن این کالا را داده، تملیک هم کرده، حالا چرا مجدد ضامن باشد؟ شما هیچ راهی برای اثبات ضمان بایع ندارید. بایع کالایی را به مشتری فروخته صحیحاً و سالماً تحویل داده ثمن را هم گرفته، حالا او حق خیار دارد و میتواند پس دهد، اما حالا در زمان خیار این کالا در دست مشتری تلف شد، بایع که تلف نکرد تا به ضمان ید ضامن باشد، بایع که ثمن را که گرفته بدون معوّض ثمن را نگرفته در قبال این ثمن کالا را باید دهد که داد، حالا چرا باید ضامن باشد؟ اگر خوب بررسی شود معلوم میشود که به این زودی نمیشود گفت که این مطابق با قاعده است، بلکه مخالف با قاعده است؛ اگر مخالف قاعده بود نص تأمین میکند سمعاً و طاعة، تعبدیات کم نیست، تازه آنجا عقل میپرسد که شارع مقدس در مسائل عبادی احکامی دارد که من نمیفهمم، اما در مسائل معاملاتی راز این کار چیست؟ یک راه حلی فقه برایش پیدا میکند و میگوید که مال مردم تلف شده، مال زید تلف شده، عمرو ضامن باشد به چه مناسبت؟ عمرو اگر تلف کرده باشد براساس قاعده «ید» ضامن است، عمرو عوض آن را نداده باشد، براساس ضمان معاوضه ضامن است؛ اما عمرو این کالا را به زید فروخت، ثمن آن را هم گرفت و این کالا شده ملک طلق خریدار، حالا دست خریدار افتاد و شکست، بایع چرا ضامن باشد؟ ما یک چنین تعبد محض در معاملات نداریم، در عبادات فراوان داریم؛ فلانجا دو رکعت، نماز فلانجا سه رکعت نماز، فلانجا «جهر»، فلانجا «اخفات» میگوییم «لست ادری» این راز تعبد است و فراوان است، اما یک نمونهاش را ما در معاملات نداریم که شارع مقدس تعبد محض داشته باشد و بگوید مال زید که تلف شده شمای عمرو ضامن هستید یک چنین چیزی در اسلام سابقه ندارد. اگر آن بزرگوارانی که میگویند در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود این مطابق با قاعده است؛ برای اینکه کالایی که در زمان خیار بایع به فروشنده داد همچنان ملک بایع هست تا زمان خیار بگذرد، وقتی ملک بایع بود وقتی که افتاد و شکست بایع ضامن است؛ ولی اگر حرف مرحوم شیخ و امثال شیخ را نزدید و گفتید در زمان خیار ملکیت حاصل میشود بایع وقتی که چیزی را فروخت مشتری مالک او میشود و ملک طلق اوست که تسلیم هم شده، مال زید تلف شده عمرو ضامن شود این یعنی چه؟ این است که بر فرضی که تعبد داشته باشیم و نص خاص داشته باشیم چه اینکه داریم، یک راز فقهی هم در کنارش نهفته است که آن راز را دارند کشف میکنند که روی این نکته است که شارع مقدس میگوید تو ضامن هستی. یک نکته دیگری هم که باید اینجا روشن شود این است که چون در متن قاعده این قاعده که منصوص نیست؛ قاعده منصوص؛ نظیر «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ» (2)که این لفظ منصوص است یا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» که این لفظ منصوص است، اما «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لاخیار له» (3)یک قاعده فقهی مصطاد از نصوص است این تعبیر که در روایات نشده است. این ضمان که فرمود: «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این «زمن» خیار؛ یعنی چه؟ از این معلوم میشود خیار دو قسم است: یک خیار زمانی است و زماندار است، یک خیار بیزمان، خیار زماندار یا در متن دلیل او اخذ شده است، مثل خیار حیوان که در متن دلیل خیار حیوان آمده است که اگر کسی گوسفندی را خرید یا گوسفندی را فروخت آن «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» (4)[9]این را خیار زمانی و «زمن» خیار میگویند. یک وقت است که نه شرط میکنند که من تا دو روز یا سه روز خیار داشته باشم این میشود «زمن الخیار»، یک وقت است که خیار متزمن و زمانمند نیست؛ ولی بالأخره زمان او را فرا میگیرد و باعث انقضای او میشود؛ نظیر «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا». (5)«الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» زمانی نیست؛ نظیر خیار حیوان که میفرماید «ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» یا نظیر خیار شرط «شرط الخیار» که تا سه روز شرط کردند؛ این را فرمودند تا افتراق حاصل نشد این خیار هست، چون افتراق زمانی است این خیار متزمن میشود؛ یعنی زمانمند. پس اینکه در قاعده آمده «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» یا خیار زمانی است؛ نظیر خیار حیوان که «ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» منصوص است یا با شرط زمانی میشود مثل شرط دو روز یا شرط سه روز یا کمتر یا بیشتر خیاری میشود یا نه، زمان در متن خیار نیامده، لکن یک پیوستگی بین خیار و زمان هست؛ نظیر «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» بالأخره این به زمان گِرِه خورده است.
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
2) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص294، ط اسلامی.
3) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج4، ص225.
4) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
5) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
فتحصّل که اگر خیار زمانی بود حالا یا ذاتاً به زمان گِرِه خورده یا از جهت دیگری به زمان وابسته بود؛ نظیر خیار مجلس، اگر این کالا در زمان خیار تلف شود به عهده کسی است که خیار ندارد، این صورت مسئله و محل بحث است. دلیل این صحیحه ابن سنان (1)است که در بحث خیار حیوان مبسوطاً گذشت باز هم ممکن است اینجا هم آن روایت شریف را بخوانیم؛ صحیحه ابن سنان که سند آن صحیح و دلالتش تام است، پیامش این است که اگر کسی حیوانی را بفروشد و تحویل هم دهد و این حیوان در دست مشتری تلف شود ـ این در متن سؤال سائل است ـ امام(سلام الله علیه) فرمود که این به عهده بایع است تا سه روز. این تا سه روز کهمدت خیار حیوان است از این صحیحه ابن سنان استفاده میشود یک، و اینکه تلف در زمان خیار به عهده فروشنده است از این کاملاً استفاده میشود این دو، حالا باید ببینیم که این اختصاص به بایع دارد یا نه؟ اگر چنانچه حیوان ثمن قرار گرفت نه مثمن، کسی فرشی را فروخت و در قبال آن یک گوسفندی گرفت و این گوسفند را بایع در اختیار داشت و در ظرف این سه روز این گوسفند تلف شد «فهو من مال مشتری» باید باشد، میشود استفاده کرد یا نه؟ سند این «فی الجمله» تام است، دو روایت دیگر هم هست که مثل صحیحه ابن سنان نیست، باید آن دو روایت را بعد از اینکه صحیحه ابن سنان به خوبی بررسی شد آن دو روایت هم بررسی شود که ببینیم آن دو روایت پیام جدیدی دارند یا نه و سند آنها هم قابل تصحیح هست یا نه؟ اگر پیام جدیدی نداشت همین بود دیگر فحص زائد درباره سند وجهی ندارد بر فرض هم ما بحث کنیم که سند دارد مضمون این دو روایت هم همین صحیحه ابن سنان است و چیز دیگر نیست، اگر یک نکته زائدی داشت نیازمند به تصحیح سند است. درباره اجماع هم که اول به آن اشاره شد ما فارغیم برای اینکه با بودن صحیحهای مثل صحیحه ابن سنان و بعضی از روایات دیگر این بسیار بعید است که اجماع تعبدی بر مسئله ضمان در زمان خیار منعقد شده باشد، پس به اجماع اعتبار نیست.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج14، ص 14 و 15، ط آل البیت.
دو تا کار مهم در برنامه ما هست: یکی بررسی و ارزیابی حدود این صحیحه ابن سنان است و یکی اینکه مرحوم ابن ادریس و بعضی از فقهای دیگر میخواهند این کار را مطابق با قاعده جلوه دهند و میگویند این موافق با قاعده است، اگر موافق با قاعده بود چه خیار زمانمند باشد و چه زمانمند نباشد، چه درباره ثمن باشد و چه درباره مثمن باشد، چه درباره بیع باشد و چه درباره غیر بیع این میشود قاعده کلی که هر چیزی در زمان خیار تلف شد به عهده کسی است که خیار ندارد، اگر فرمایش ابن ادریس (1)و مرحوم شیخ (2)هم او را نقل کرده ـ که اصرار دارد این مطابق با قاعده است ـ مطابق با قاعده درآمد و برخیها هم که قواعد فقهیه تنظیم کردهاند آنها هم این دلیل را نقل کردند، اگر این مطابق با قاعده باشد گسترش این سهل است؛ یعنی چه خیار زمانمند باشد و چه نباشد، چه مال بایع باشد و چه مال مشتری، چه درباره ثمن باشد و چه درباره مثمن، چه درباره بیع باشد و چه درباره غیر بیع. هر کالایی که در زمان خیار تلف شد ولو به صورت عقد مضاربه باشد، مضارعه باشد، مساقات باشد و مانند آن به عهده کسی است که «لا خیار له» است، پس بررسی صحیحه ابن سنان از یک سو و ارزیابی آن دو روایت منقول از سوی دیگر و نهایتاً از سوی سوم بررسی این قاعدهای که مرحوم ابن ادریس و دیگران نظر شریفشان این است که این مطلب موافق با قاعده است، آیا مطابق با قاعده است یا نه؟ که ـ انشاءالله ـ در جلسه بعد مطرح میشود.
موضوع: مروری بر تحریر محل بحث در به عهده بایع بودن تلف در زمان خیار
فصل ششم از فصول مربوط به کتاب بیع درباره احکام خیار بحث میکند، بعضی از مطالب مربوط به فصل ششم در سال گذشته بیان شد و آنچه که در این نوبت مطرح است مسئلهای است که از او به قاعده «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لاخیار له» (1)تعبیر شده است. این مسئله پیام آن این است که اگر یک خرید و فروشی در آن خیار بود و طرفین خیار نداشتند، یک طرف خیار داشت و آن خیار هم خیار مشتری بود، این مبیع در زمان خیار تلف شد خسارت آن به عهده بایع است. برای تحریر صورت مسئله به این نتیجه رسیدیم که اگر یک بیعی خیاری نباشد یا خیار برای طرفین باشد یا قائل شدیم به اینکه این بیع خیاری هست و برای طرفین نیست و برای خصوص مشتری است؛ ولی قائل شدیم به اینکه بیع در زمان خیار مملّک نیست، انقضای زمان خیار متمّم مملّک بودن عقد است، پس در زمان خیار ملک حاصل نمیشود؛ اگر این حرفها را زدیم از محل بحث بیرون است، چرا؟ برای اینکه اگر اصل این بیع خیاری نبود یا خیار برای طرفین بود دیگر نمیشود گفت «فهو ممن لا خیار له»، چون هر دو خیار داشتند یا اگر خصوص مشتری خیار داشت و مبنای ما این شد که عقد در زمان خیار ملکیت نمیآورد و مشتری مالک چیزی نشد، پس کالایی که در دست مشتری هست ملک بایع است، وقتی ملک بایع بود و تلف شد خسارت آن به عهده بایع است، اگر گفتیم در زمان خیار ملک حاصل نمیشود وارد محل بحث ما نخواهد بود.
1) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج4، ص225.
مطلب چهارم این است که اگر این بیع خیاری بود، خیار هم یک طرفه بود، آن هم برای خصوص مشتری بود و آن هم مبنا بر این است که بیع در زمان خیار مملّک هست، ملکیت میآید و متوقف بر انقضای زمان خیار نیست، لکن این کالا قبل از قبض تلف شد نه «بعد القبض»، این مشمول یک قاعده دیگر است که در سال گذشته بحث شد که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)[2]؛ هر کالایی بعد از تمام شدن ایجاب و قبول و قبل از قبض و اقباض در دست بایع بود و افتاد و شکست به عهده بایع است و مشتری ضامن نیست، پس این چهار صورت از محل بحث بیرون است و تا صوری که خارج از محل بحث است اخراج نشود حریم محل بحث مشخص نیست، پس موضوع بحث این است: «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له». این صورت مسئلهای که مرحوم شیخ و دیگران(رضوان الله علیهم) عنوان کردند حریم آن مشخص شد؛ یک: اگر بیع خیاری نباشد، دو: اگر خیار برای طرفین باشد، سه: اگر خیار برای مشتری بود؛ ولی گفتیم عقد در زمان خیار مملّک نیست، چهار: اگر گفتیم خیار مملّک هست؛ ولی این کالا قبل از قبض تلف شد نه «بعد القبض فی زمن الخیار» این صور چهارگانه یا خسارت آن به عهده بایع نیست، مثل سه صورت یا اگر خسارت آن به عهده بایع است به استناد قاعده دیگر است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، نه به استناد قاعدهای که فعلاً محل بحث است که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له». پس این اقسام چهارگانه از محل بحث بیرون است، آنگاه محل بحث میماند جایی که بیع خیاری هست، خیار هم یک طرفه است؛ یعنی یکی از آنها که مشتری است خیار دارد، قبض و اقباض هم صورت پذیرفت و این کالا در دست مشتری تلف شد، این مشمول قاعدهای است که میگوید «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له». این صورت مسئله بود،
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
تبیین محورهای چهارگانه بحث در مسئله
حالا خواستههایمان چه هست؟ میخواهیم چه چیزی را ثابت کنیم و با چه میخواهیم ثابت کنیم؟ خواستههای ما این است که اولاً این خیار هست یا نه؟ یک، آیا این خیار مخصوص مثمن است یا ثمن را هم شامل میشود؟ آیا مخصوص مشتری است یا بایع را هم شامل میشود که اگر بایع خیار داشت نه مشتری و ثمن در دست بایع تلف شد آیا مشتری که خیار ندارد ضامن است یا نه؟ ثالثاً اینکه در متن عنوان فقهی آمده است «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این متعلق به آن خیار زماندار است یا خیاری که زماندار نیست هم مشمول این است؟ خیاری که زماندار باشد، مثل خیار حیوان که میگویند سه روز است یا زماندار به این معنا نیست؛ ولی زمان در انقضای او سهمی دارد، مثل «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1)[3]؛ در این «مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» خیار مجلس تحدید نشده به یک روز یا دو روز؛ ولی تحدید شده است به افتراق؛ یعنی تا زمانی که اینها افتراق حاصل نکردند خیار هست، در زمان افتراق خیار رخت برمیبندد، پس یک ارتباطی خیار مجلس با زمان دارد. برخی از خیارها هستند که نه در جوهره آنها زمان اخذ شده است مثل خیار حیوان که صریحاً حضرت فرمود تا سه روز خیار دارند، نه در پایان و پسوند او مسئله زمان است؛ نظیر خیار مجلس، بلکه یک خیاری است که اصلاً با زمان کار ندارد، مثل خیار غبن؛ خیار غبن و مانند آن کاری به زمان ندارد؛ زیرا نه خودش زمانمند است و نه اینکه به زمان تحدید شده است. اینکه شما در متن قاعده میبینید گفته شد «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» آیا این مخصوص خیارهای زماندار هست یا مطلق خیار را شامل میشود؟ پس یک بحث در این است که آیا این مخصوص مشتری است یا بایع را هم شامل میشود؟ در نتیجه بحث این است که آیا مخصوص مثمن است یا ثمن را شامل میشود؟
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
مطلب دیگری که باید ثابت شود این است که این مخصوص خیارهای زماندار است یا مطلق است؟ مطلب سومی که باید ثابت شود اینکه گفته شد که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» ـ آن کسی که خیار ندارد ضامن است ـ این ضمان آن ضمان، معاوضه است یا ضمان ید است؟ یعنی باید عوض بپردازد یا باید مثل و قیمت؟ در بحثهای قبل هم ملاحظه فرمودید که انسان اگر مال کسی را ضامن شد، این ضمان در اسلام به دو قسم منقسم است یا ضمان معاوضه است یا ضمان ید؛ ضمان معاوضه این است که با کسی معامله کرده، اگر معامله کرده، خرید و فروشی هست و کالایی به دست او آمد عوض او را باید بپردازد، چون قرار گذاشتند که با این مبلغ این کالا را بخرند، حالا که کالا را گرفته عوض این کالا را باید دهد، قلّ أو کثر که این میشود ضمان معاوضه. ضمان ید آن است که کسی مال مردم را تلف کند، برابر «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1)[4] «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (2)برابر این قواعد اگر کسی مال دیگری را تلف کرده ضامن است، چون معاوضهای در کار نیست اینجا سخن از مثل و قیمت است، مال مردم را باید دهد. اگر عین مال موجود است که باید برگرداند و اگر عین مال موجود نیست، آن مال مثلی است باید مثل را برگرداند و قیمی است باید قیمت آن را برگرداند.
پرسش: ؟پاسخ: آن زمان که اصلاً در بعضی از خیارات دخیل نیست.
پرسش: ؟پاسخ: به نحو قضیه حینیه است، هر موجودی که در عالم طبیعت است یک زمانی دارد، اما در جریان خیار مجلس یا زمان خیار حیوان اصلاً زمان در آن تنیده شده، اما خیار غبن اینچنین نیست. در خیار حیوان حضرت فرمود که «بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» که «بالصراحه» زمان قید اوست، مثل اینکه در مسافت این کار را میکنند، در ایام اعتکاف این کار را میکنند و میگویند سه روز باید باشد، کمتر نیست و مانند آن که این یک حدی است در محدوده آن خیار، یک وقت است که خود زمان در درون خیار اخذ نشده؛ ولی در بخش پایانی خیار دخیل است مثل «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» اینجا زمان در خیار مجلس اخذ نشده که حضرت بفرماید که در خیار مجلس مثلاً یک روز یا دو روز خیار دارند، فرمود اینها خیار دارند تا افتراق، این تا افتراق به منزله پسوندی است که در پایان او دخیل است؛ به هر تقدیر اینها حریم مسئله است. پس آن چهار مطلب جداگانه در صورت مسئله دخیل است و این چهار مطلب هم جزء مطالبات ماست؛ یکی اینکه آیا «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» مبیع خصوصیت دارد یا ثمن را هم شامل میشود؟ دوم اینکه فرمودند «فی زمن الخیار» خیار حتماً باید زمانمند باشد یا مطلق خیار است؟ سوم اینکه این ضمان معاوضه است یا ضمان ید؟ چهارم این است که ما میخواهیم بفهمیم این مطابق قاعده است یا نه؟
استنباط امور عام از فروع فقهی یک راهکار اجتهادی فقها
یکی از راههای اجتهاد این است که ما از یک مسئله فرعی به یک امر عام مراجعه کنیم. یکی از ابتکارات این بزرگان مخصوصاً مرحوم شیخ که این کتاب او اجتهادی است و مجتهدپرور است همین است که ایشان وقتی وارد یک فرعی شدند این را جستجو میکنند، اگر این تعبد محض بود به همانجا اکتفا میکنند، اگر برای توسعه راه داشت این فرع را پر و بال میدهند، آن حواشی زائد را حذف میکنند، متن حکم را درمیآورند وقتی متن حکم درآورده شد معلوم میشود این قاعده است و اختصاصی به این مورد ندارد، وقتی قاعده شد سیال میشود و اختصاصی به باب بیع ندارد؛ در جریان فضولی ایشان این کار را کردند، در خیلی از موارد این کار را کردند که قاعده فقهی شده است. قواعد فقهی مثل قواعد اصولی از درون فقه برخاست ما قبلاً قاعده فقهی نداشتیم، قاعده اصولی هم نداشتیم، بلکه قبلاً فقه داشتیم. در بحثهای فقهی که حمرانبناعین میکند زرارةبناعین میکند و مانند آن که از درون اینها یک سلسله قواعد فقهی درآمده از یک سو و یک سلسله قواعد اصولی استخراج شده از سوی دیگر، فقه گرچه وامدار قواعد فقهی است، گرچه وامدار قواعد اصولی است؛ ولی امّ قواعد فقهی و قواعد اصولی است. فقه بود که اصول را ساخت، فقه بود که قواعد فقهی را ساخت، وگرنه ما قواعد اصولی یا قواعد فقهی به آن صورت نداشتیم. یکی از ابتکارات این بزرگان که مخصوص عصر خودشان نیستند اعصار فراوانی را در زیر پرچم دارند همین است که اینها میتوانند کاملاً بررسی کنند که آیا این فرع فقهی و یک مسئله فرعی است یا ظرفیت آن را دارد که ما از آن قاعده به دست بیاوریم.
نمونههایی از استخراج قواعد از فروع فقهی
یک وقت است کسی سؤال میکند که من در نماز شک کردم چه کار کنم؟ حضرت فرمود اگر قبل از انقضای محل است که بیاور و بعد از انقضای محل است که لازم نیست برگردی و بجای آوری. همین را که بررسی کردند دو قاعده سنگین درآوردند که شک قبل از محل حکمش چیست؟ شک بعد از محل حکمش چیست؟ دیگر اختصاصی به نماز ندارد، در طواف هم همچنین است، در سعی هم همچنین است و مانند آن. این استنباط قواعد فقهی از درون یک فرع فقهی یک شیخ انصاری میطلبد که خوب بررسی کند که آیا این مطابق قاعده است یا مطابق قاعده نیست؟ آیا مخصوص به همین حد است و در همین جا باید این حرف را زد یا از آن میشود آن حواشی را حذف کرد و یک مطلب عام به دست آورد؟ بیع فضولی که الآن شما میگویید در اجاره فضولی هست، در مضاربه هست، در مساقات هست، در همه این عقود، عقد فضولی جای دارد، در آن عقد فضولی که ما قاعده کلی نداشتیم، یک نص عامی نداشتیم که مضارعه و مضاربه را هم شامل شود، این درباره بیع بود. این بزرگوار و سایر فقها(رضوان الله علیهم) استنباط کردند که آن قیود زائد را حذف کردند دیدند دخیل نیست، متن حکم را گرفتند و گفتند اختصاصی به بیع ندارد جریان عقد فضولی و جریان فضولی بودن، در مضارعه و مضاربه و اجاره و امثال ذلک هم هست.
پرسش: در همه جا جاری است؟
پاسخ: در هر جایی که دست یک فقیه نامی مثل شیخ انصاری(رضوان الله علیه) برسد همین را استنباط میکنند. الآن این دو روایتی که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده این مربوط به قضاست که «عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَیْکُمُ التَّفْرِیعُ» (1)[6]این روایات را در باب قضا ذکر کردند، اما اجتهادپروری که مجتهد میتواند بررسی کند، آن حدود زائد را حذف کند، متن حکم را دربیاورد و سیلان دهد این میشود اجتهاد که اختصاصی به باب قضا ندارد.
پرسش: در عبادات جاری نیست؟
پاسخ: اینکه تعبدی است؛ برای اینکه خود مرحوم شیخ و امثال شیخ فرمودند که اینجا دخیل است و حکم بر خلاف قاعده است، چون بر خلاف قاعده است بر مورد نص باید اقتصار شود. اینکه گفته میشود «یقتصر فی خلاف القاعده علی مورد النص» (2)برای همین جهت است، اینها بررسی میکنند که این تعبد محض است و در تعبد محض جا برای سرایت نیست.
پرسش: «عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَیْکُمُ التَّفْرِیعُ» عکس این مسئله را متذکر میشود.
پاسخ: اینکه دو روایت را مرحوم صاحب وسائل در کتاب قضا ذکر کرده است؛ برای اینکه در حریم همان حکم قضایی حضرت این را فرمودند.
تحریر محل بحث و محورهای آن به بیان دیگر
آن امور هشتگانهای که ذکر شده، چهار امر برای این بود که معلوم شود محل بحث کجاست، چهار امر مربوط به این است که ما الآن چه میخواهیم بگوییم و به دنبال چه هستیم. آن امور چهارگانهای که مشخص کرده است که حریم بحث چیست این است که اگر یک بیعی اصلاً خیار نداشته باشد یک، یا خیار برای طرفین باشد دو، یا اگر خیاری هست و خیار برای مشتری است ما مبنایمان این باشد که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود سه، چهار: اگر مبنایمان هم این بود که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود ما این مبنا را پذیرفتیم که در زمان خیار ملکیت حاصل میشود؛ ولی این تلف قبل از قبض بود نه بعد از قبض، در اینجا گرچه بایع ضامن است؛ ولی به استناد یک قاعده دیگر است که در سال گذشته مطرح شد که«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»این امور چهارگانه به منزله چهار حد صورت مسئله است که ما چه میخواهیم بگوییم. آن امور چهارگانه مطالبات ماست که ما به دنبال چه هستیم؟ ما به دنبال این هستیم یک: آیا این مخصوص به مشتری است؟ «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»؛ یعنی مبیع اگر تلف شد این است؛ ولی ثمن اگر تلف شد اینطور نیست یا ثمن اگر تلف شد بایع طلبکار میشود و این به عهده مشتری است؟ این یک، که آیا مخصوص مبیع است یا ثمن را شامل میشود؟ آیا عوض و معوّض هر دو را شامل میشود؟ بایع و مشتری هر دو را شامل میشود یا نه؟ دوم اینکه این مخصوص به خیارهای زمانمند است یا مطلق خیار؟ سوم اینکه این ضمان چه ضمانی است؟ ضمان معاوضه است یا ضمان ید؟ چهارم اینکه میتوانیم از اینجا بیرون بیاییم یا این خلاف قاعده است و باید بر مورد نص اقتضا کنیم؟ ما طبق همان راهی که بزرگان طی کردند که هم مجتهد شویم هم مجتهد بپرورانیم باید فحص کنیم که این مخصوص به این مقام است یا موارد را شامل میشود؟ اگر تعبد محض بود مخصوص این مقام است، اگر بر خلاف قاعده بود مخصوص این مقام است، اگر بر وفاق قاعده بود اختصاص به این مقام ندارد، بلکه در اجاره همینطور است، در سایر عقود اسلامی هم اینطور است که اگر در زمان خیار یک چیزی تلف شد «فهو ممن لا خیار له». پس مطالبات ما تاکنون چهار چیز است و چهار امر هم از حریم بحث بیرون است آن وقت صورت مسئله مشخص است که چه میخواهیم بگوییم.
بررسی ادله به عهده بایع بودن تلف در زمان خیار
در چنین فضایی برای اثبات این مطلب به چند دلیل تمسک کردند؛ یکی دلیل روایی و نصوص است که بخشی از این مربوط به خیار حیوان بود که خوانده شد و امروز به خواست خدا باید آن روایات را دوباره بخوانیم که آن مال سال گذشته بود و بخشی هم اصلاً دلالت آن مشکل است مثل تمسک به اجماع و بخشی از این ادله هم محل اختلاف است که آیا این تام است یا تام نیست. نصوص که دلیل اول است تام است ـ حالا بعد میخوانیم انشاءالله ـ دلیل دومشان اجماع است، دلیل سومشان قاعده است. دلیل دوم که اجماع است همانطور که در بحث قبل اشاره شد این با مشکل جدی روبروست برای اینکه با داشتن روایت و صحیحهای مثل صحیحه ابن سنان (1)که غالب فقها در فتاوایشان به صحیحه ابن سنان استدلال کردند، با بود یک چنین صحیحهای احتمال دهیم که یک اجماع تعبدی منعقد شده باشد بسیار بعید است. پس اگر مظنه نباشد احتمال اینکه این اجماع مدرکی باشد هست، پس اجماعی در کار نیست. دلیل سومشان این است ـ همان که فرمایش مرحوم ابن ادریس (2)را مرحوم شیخ(رضوان الله علیهما) (3)نقل کرده ـ که این مطابق با قاعده است یعنی «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این مطابق با قاعده است، چطور مطابق با قاعده است؟ برای اینکه آن کسی که خیار ندارد «استقر علیه البیع»، اینکه خیار دارد میتواند رد کند و بیع بر او مستقر نشد، او ملزم به وفا نیست میتواند رد کند تا این مقدارش کاملاً قابل نقد هست؛ برای اینکه درست است که میتواند رد کند؛ ولی ملک طلق اوست. در زمان خیار آن کسی که خیار دارد کالایی را که تهیه کرده مالک مطلق اوست، چون ملک اوست و تلف شد او باید خسارت بپردازد او ضامن است نه بیگانه. پس قاعده باید خوب تحلیل شود که این قاعده چیست؟ فرمایش مرحوم ابن ادریس چیست؟ تا کجا تام است؟ تا کجا ناتمام است؟ و مانند آن.
ادله روایی دال بر به عهده بایع بودن تلف در زمان خیار
عمده دلیل اول است که روایات باب است و این روایات را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در باب پنج از ابواب خیار نقل کرده است وسائل طبع آل البیت(علیهم السلام) جلد هجدهم صفحه چهارده به بعد، این باب، هشت روایت دارد که برخیها ارتباطی به بحث ندارد؛ ولی برخیها تام است.
صحیحه ابن سنان دال بر به عهده بایع بودن تلف در زمان خیار
روایت دوم این باب که صحیحه ابن سنان است که به آن استدلال کردند این است که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (1)«عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ»، اگر در سهل سخنی باشد که گفتند «و الکلام فی السهل سهلٌ»؛ ولی درباره احمدبنمحمد دیگر سخنی نیست از این جهت از روایت ابن سنان به صحیحه ابن سنان تعبیر شده است. «عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ» این عبداللهبنسنان است؛ لذا مرحوم صاحب وسائل میفرماید که «یَعْنِی عَبْدَ اللَّهِ»، چون درباره محمدبنسنان متاسفانه یک نقدی دارند که آن نقد تام نیست؛ ولی بالأخره محمدبنسنان معروف بین اصحاب و نزد اصحاب به وثاقت و صحت پذیرفته نشده؛ لذا ایشان میفرماید: «یَعْنِی عَبْدَ اللَّهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ» ـ متأسفانه حالا هر چه بود برای عبید و إماء هم خیار حیوان قائل بودند ـ «یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ وَ یَشْتَرِطُ إِلَی یَوْمٍ أَوْ یَوْمَیْنِ» این خریدار که یک گوسفندی را از فروشنده خرید، گفت من تا یک روز یا دو روز خیار داشته باشم و ببینم در این مدت این صحیح است یا صحیح نیست تا برگردانم که این خیار زمانی میشود «فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ» این کالا که حالا یا عبد بود یا دابه که خیار حیوان بر آن هست، در این مدت خیار میمیرد «فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» یا نه بیمار میشود یک ضایعهای در این پدید میآید «عَلَی مَنْ ضَمَانُ ذَلِکَ» چه کسی ضامن است؟ آیا بایع ضامن است یا مشتری؟ این سؤال مخصوص است. «فَقَالَ(علیه السلام): عَلَی الْبَائِعِ حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» فرمود: این چون کالا حیوان است، چه شرط بکنند و چه شرط نکنند سه روز خیار دارد و خیار هم مال مشتری است، در ظرف این سه روز اگر این کالا و مبیع آسیب دید فروشنده ضامن است «فَقَالَ(علیه السلام): عَلَی الْبَائِعِ»؛ یعنی ضمان بر بایع است یک، «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» شما گفتید یک روز یا دو روز، در خیار حیوان سخن از یک روز یا دو روز نیست، بلکه سه روز است و مشتری تا سه روز خیار دارد، وقتی این سه روز منقضی شد «وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی»، «حَتَّی یَنْقَضِیَ» آن سه روز «و حتی» «یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» دیگر ملک طلق لازم او میشود. این صحیحه بعضی از خواستههای این قاعده را تأمین میکند؛ یعنی مبیع اگر در زمان خیار تلف شود به عهده فروشنده است، خیار غیر زمانمند را باید بحث شود که شامل میشود یا نه، اگر مشتری خیار نداشت و بایع خیار داشت و این حیوان ثمن قرار گرفته بود نه مثمن، آیا این هم همان حکم را دارد که مشتری ضامن است تا اینکه خیار بایع بگذرد و ملک متعلق به بایع شود یا نه این قاعده مخصوص جایی است که مشتری باید ضامن شود؟ آن دو مطلب دیگر که حالا این ضمان، ضمان معاوضه است یا ضمان ید و مطلب دیگر، آن جداگانه باید بحث شود.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
بررسی سندی و دلالی صحیحه ابن سنان
این روایت که صحیحه است مرحوم کلینی نقل کرده، مرحوم صدوق همین را مرسلاً نقل کرده است، لکن در مرسله مرحوم صدوق اینچنین آمده «لَا ضَمَانَ عَلَی الْمُبْتَاعِ حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لَهُ». (1) فرق آنچه را که مرحوم کلینی نقل کرد و آنکه مرحوم صدوق نقل کرد این است: آنچه مرحوم کلینی نقل کرد بالصراحه فرمود که «عَلَی الْبَائِعِ»؛ یعنی ضمان به عهده بایع است نه مشتری «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی»، اما آنکه مرحوم صدوق نقل کرد این است که «لَا ضَمَانَ عَلَی الْمُبْتَاعِ»؛ یعنی مشتری ضامن نیست «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لَهُ» تا مدت سه روز نگذرد و مبیع مستقر برای مشتری نشود مشتری دیگر ضامن نیست. این غایت هم مفهوم دارد که بعد از سه روز اگر تلف شد به عهده مشتری است، پس سنداً این تام است.
پرسش: ؟پاسخ: بله، چون در بحث قبلی گذشت که در زمان خیار ملکیت میآید این «وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لَهُ»؛ یعنی «ملکاً لازما» نه اصل ملکیت و آن بزرگانی که میگفتند در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود ـ مثل مرحوم شیخ ـ به همینگونه از نصوص استدلال کردند و بعد دیدند این تام نیست خود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) که در بعضی از کتابها فتوا داده بود که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود از این فتوا عدول کرده، معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این است که در زمان خیار ملکیت میآید، منتها ملکیت غیر لازمه، چون خیار دارد میتواند فسخ کند.
1) من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص202.
سه روایت دیگر در به عهده بایع بودن تلف در زمان خیار
روایت سوم این باب همان است که مرحوم شیخ طوسی (1)به اسناد خودش از حسنبنمحبوب مثل همین روایت کلینی نقل کرد، منتها با این تفاوت «إِلَّا أَنَّهُ قَالَ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی شَرَطَ الْبَائِعُ أَوْ لَمْ یَشْتَرِطْهُ» (2)فرمود که در جریان خیار حیوان چه فروشنده شرط کند و چه فروشنده شرط نکند بالأخره خریدار تا سه روز خیار دارد، در ظرف این سه روز اگر این تلف شد فروشنده ضامن است. روایت چهارم این باب که «بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبِی الْحَسَنِ الْفَارِسِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ(علیهم الصلاة و علیهم السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فِی رَجُلٍ اشْتَرَی عَبْداً بِشَرْطِ ثَلَاثَةِ أَیَّامٍ فَمَاتَ الْعَبْدُ فِی الشَّرْطِ قَالَ(علیه السلام) یُسْتَحْلَفُ بِاللَّهِ مَا رَضِیَهُ ثُمَّ هُوَ بَرِیءٌ مِنَ الضَّمَانِ» (3)که این خیلی ارتباطی به مسئله ما ندارد، اما تا حدودی تناسب محل بحث دارد و آن این است که کسی یک عبدی را خرید، چون برای عبد هم خیار حیوان قائلند و در ظرف این سه روز تلف شد، حضرت فرمود که چون در زمان خیار بود وقتی تلف شد به عهده فروشنده است، مگر اینکه او خیار را ساقط کرده باشد با رضای به بقای معامله. اگر مشتری همانطور که حدوثاً به معامله رضایت داد و معامله صحیحاً منعقد شد، بقائاً هم به این معامله رضایت دهد «رضایة الملزمه» که خیار ساقط شود، اگر خیار ساقط شد پس این تلف «فی زمن الخیار نبود»، چون «فی زمن الخیار» نبود خود مشتری ضامن است، اما اگر او راضی به بقای معامله نبود ـ رضای الزامی ـ و این زمان، زمان خیار بود و در زمان خیار این عبد تلف شد به عهده فروشنده است؛ لذا حضرت فرمود او باید سوگند یاد کند که راضی به این در مقام بقا نبود که خیار او ساقط شده باشد، چون خیار ساقط نشد پس تلف در زمان خیار است، چون تلف در زمان خیار است به عهده فروشنده است. «قال یُسْتَحْلَفُ» او را سوگند میدهند به «الله» که «مَا رَضِیَهُ» من راضی به این کار نبودم «ثُمَّ هُوَ بَرِیءٌ مِنَ الضَّمَانِ» ضمان به عهده فروشنده است، این خیلی ارتباط تنگاتنگ با مسئله ما ندارد.
روایت پنجم این باب که آخرین روایت است همین است مرحوم شیخ طوسی «بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ رِبَاطٍ عَمَّنْ رَوَاهُ» که مرسله است، روی این روایت اخیر تکیه نمیکنند برای ارسال آن، « عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: إِنْ حَدَثَ بِالْحَیَوَانِ قَبْلَ ثَلَاثَةِ أَیَّامٍ فَهُوَ مِنْ مَالِ الْبَائِعِ» (1)اگر در خرید و فروش حیوان، قبل از گذشت سه روز این حیوان آسیب دید تمام این خسارتها به عهده فروشنده است؛ معلوم میشود که هر آسیبی که روی کالای خریداری شده در زمان خیار واقع شود خسارت این به عهده فروشنده است.
صحیحه ابن سنان مهم ترین دلیل روایی مسئله
در بین این روایات چهارگانهای که خوانده شده روایت چهارم این باب که خیلی ارتباط به بحث نداشت، روایت دوم و سوم و پنجم این باب که محل بحث مربوط است تنها روایتی که میتواند محور بحث قرار بگیرد همان روایت صحیحه ابن سنان است. اینکه میبینید مرحوم شیخ به صحیحه ابن سنان بسنده میکند برای اینکه روایت سوم و پنجم این باب خیلی مشکل را حل نمیکند بر فرض مشکل سندی نداشته باشد و جهات دیگر آن تأمین باشد حداکثر برسد به صحیحه ابن سنان؛ پس محور اصلی بحث صحیحه ابن سنان است و صحیحه ابن سنان هم میگوید که در زمان خیار اگر کالا تلف شود بایع ضامن است. حالا باید بحث کرد که «فی زمن الخیار» خصوص خیار زمانمند است یا مطلق خیار است؟ این مخصوص ضمان بایع است یا مشتری را هم شامل میشود؟ این کار مطابق با قاعده است یا مطابق با قاعده نیست؟ این ضمان، ضمان معاوضه است یا ضمان ید؟ این چهار مطلب جزء مطالبات ماست که از این باید به دست آوریم و یکی پس از دیگری ـ انشاءالله ـ باید حل شود.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص15، ط آل البیت.
موضوع: بررسی مطابق قاعده بودن ضمان بایع در تلف زمان خیار
یکی از مسائل فصل ششم این است که اگر مبیع در زمان خیار تلف شود، ضمان او به عهده کسی است که خیار ندارد «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لاخیار له» (1)[1]؛ به حسب ظاهر این مطلب مطابق با قاعده نیست، زیرا اگر گفتیم بیع مملّک هست و ملکیت با تمامیت عقد حاصل میشود، منتها ملکیت جائزه؛ قاعده این است که اگر مال کسی تلف شد، خود آن مالک ضامن است و خسارت به عهده مالک است. مال کسی تلف شود و خسارت آن به عهده دیگری باشد این خلاف قاعده است. پس «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این به حسب ظاهر مطابق با قاعده نیست؛ ولی بعضی از بزرگان این فتوا را مطابق با قاعده دارند تنظیم میکنند.
مروری بر تحریر محل بحث و مطالبات آن در مسئله
برای اینکه خوب حدود مسئله روشن شود چهار امر در ناحیه تحریر محل بحث ذکر شد و سه چهار امر هم جزء مطالبات بود؛ آن امور چهارگانه که در تحریر محل بحث دخیل بود این بود که این قاعده در جایی است که خیار باشد یک، مال «احد الطرفین» باشد دو، قبض و اقباض صورت گرفته باشد سه، پس اگر بیعی خیاری نباشد یک، یا اگر خیار هست مال طرفین باشد دو، سوم اینکه اگر خیار هست فتوا این بود که بیع و عقد در زمان خیار مملّک نیست و ملکیت نمیآورد و اگر ملکیت نیاورد، هر کس ضامن مال خودش است؛ ولی باید ملکیت بیاورد که اگر ملکیت نیاورد از محل بحث بیرون است و چهارم اینکه اگر این تلف قبل از قبض بود گرچه بایع ضامن است؛ ولی باز از حریم بحث بیرون است داخل در قاعده دیگر است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2)[2]، پس این چهار صورت؛ یعنی صورتی که اصلاً خیار نباشد یا خیار برای طرفین باشد یا ما قائل باشیم به اینکه عقد در زمان خیار مملّک نیست یا تلف قبل از قبض باشد، این چهار صورت از بحث بیرون است. مطالبات ما هم این بود که ببینیم آیا این مخصوص مبیع و بایع است یا ثمن و مشتری را هم شامل میشود که اگر ثمن در دست بایع تلف شد و مشتری خیار داشت این تلف به عهده کیست؟ مطلوب دوم: آیا این خیار که در نص واقع شد و زمان باید داشته باشد، خیار غیر زمانی مثل غبن، عیب و مانند آن را شامل میشود یا نه؟ خیار زمانی هم دو قسم بود؛ یک وقت است خود خیار زمانمند است، مثل خیار حیوان که «ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» (3)[3]است یا پسوند و پیشوندی دارد که او را زمانی میکند مثل «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (4)وگرنه خیار غبن و مانند آن اصلاً به هیچ وجه زمانی نیستند. این قاعده که میگوید «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» خیارهایی که زماندار نیستند و غیر زمانی هستند را شامل میشود یا نه؟ سوم این است که این ضمان چه ضمانی است؟ ضمان معاوضه است یا ضمان ید؟ مطلوب چهارم ما که در ردیف این مطلوبهای سهگانه نیست این است که سند این حرف چیست؟ اگر نص است باید برابر نص عمل شود، اگر اجماع است، چون اجماع دلیل لبّی است باید قدر متیقن اخذ شود و اگر قاعده است باید مطابق با قاعده عمل شود، اما آن قاعده در اینجا بر خلاف است؛ ترسیم اینکه این قاعده بر خلاف است روشن شود تا بعد ببینیم فرمایش مرحوم ابن ادریس چیست.
دلیل بر خلاف قاعده بودن ضمان بایع در تلف
این ضمان بر خلاف قاعده است، چرا؟ برای اینکه اگر ما پذیرفتیم که عقد مملّک است و پذیرفتیم که در زمان خیار ملکیت میآید، منتها «ملکیة المتزلزله» نه اینکه ملکیت نیاید، اگر پذیرفتیم بایع ثمن را مالک میشود و مشتری مثمن را مالک میشود ولو خیار داشته باشد ـ هر دو یا «احدهما» ـ براساس این پذیرش که مشتری مالک مبیع میشود و فروشنده مالک ثمن میشود، اگر هرکدام از این عوضین تلف شدند مالک او ضامن است، نه اینکه اگر مبیع تلف شد بایع ضامن باشد و ثمن تلف شد مشتری ضامن باشد، چون از ملک او منتقل شد، مبیع از ملک بایع منتقل شد به ملک مشتری و ثمن از ملک مشتری به ملک بایع منتقل شد. اگر ثمن در دست بایع تلف شد مال خود بایع تلف شده است و اگر مثمن در دست مشتری تلف شد مال خود مشتری تلف شده است. این مبیع در دست مشتری تلف شود با اینکه مشتری مالک او شد با این حال بگوییم بایع ضامن است این خلاف قاعده است.
مخالف قواعد عامه فقه بودن نصوص دال بر ضمان بایع
اگر خلاف قاعده شد ما دو مرحله را باید طی کنیم؛ یکی اینکه بر خلاف قاعده بالأخره دلیل میخواهد و دیگر اینکه دلیل که صحیحه ابن سنان (1)است اگر یک امر تعبدی را ثابت کند، بله بفرماید که خیار حیوان سه روز است و آدم کاملاً قبول میکند، اما اگر روایتی یک مطلبی را ثابت کند که بر خلاف قواعد عامه همان روایات است؛ مثل اینکه روایت بگوید که مال زید اگر تلف شد عمرو ضامن است که این را یا حتماً باید توجیه کنیم یا اگر نفهمیدیم میگوییم علم آن را به اهل خود واگذار میکنیم؛ ولی اینطور نیست که به آن عمل کنیم، اینچنین نیست که اگر یک روایتی مخالف با قواعد مسلم فقه بود ما به آن عمل کنیم بگوییم چون روایت است تعبدی است. در عبادات از این تعبدیات ما فراوان داریم گفتند شک قبل از محل اگر شد اعتنا کن میگوییم چشم، شک بعد از محل شد اعتنا نکن چشم، رازش برای ما معلوم نیست حالا ممکن است یک سلسله اعتباراتی او را تأیید کند، اما در بحث معاملات ما یک چنین تعبدی نداشتیم و نخواهیم داشت که اگر مال زید تلف شد عمرو ضامن است، به چه مناسبت؟ یا بگویید که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود که این را نمیگویند، زیرا معروف بین اصحاب این نیست یا اگر در زمان خیار ملکیت حاصل میشود ملک بایع منتقل شد به مشتری و مشتری مالک مسلم مبیع شد، حالا این مبیع افتاد و شکست به چه دلیل بایع ضامن باشد؟ نمیشود گفت که این خلاف قاعده است و بر مورد نص اقتصار کنیم؛ لذا به هر وسیلهای هست باید این را توجیه کنیم که مرحوم شیخ دارد توجیه میکند.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص 14و 15، ط آل البیت.
توجیه عقلی نصوص دال بر ضمان به انفساخ بیع قبل از تلف
حالا میرسیم به توجیه مسئله. نفوذ عقل، حجیت عقل و اعتبار عقل در لابهلای فقه اینجاها روشن میشود؛ نظیر بحثی که در سال قبل داشتیم.
الف: انفساخ آناما در بیع خیاری و فروش مجدد آن شاهد بر مدّعا
در سال قبل این نمونه را ملاحظه فرمودید که گفتند اگر کالایی را کسی فروخت و خیار داشت یا یک فرشی را به زید فروخت و خیار داشت میتوانست فسخ کند، این دو گونه است؛ یک وقتی میگوید «فسخت» این فسخ قولی است، یک وقت میرود فرش را از مغازه او تحویل میگیرد، این فسخ فعلی است که اینها درست است، اما یک وقتی نه فسخ فعلی دارد و نه فسخ قولی دارد، این فرشی را که به زید فروخته در حالیکه زید مالک است، منتها فرش فروش خیار دارد، همین فرش را به عمرو میفروشد و میگوید «بعتک»، که اینجا میگویند صحیح است. اگر اینجا صحیح است، شما اول فسخ کن، مال را بگیر، مالک شو و براساس «لا بیع الا فی ملکٍ» (1)این فرش را به دیگری بفروش، فسخ نکردی ـ نه فسخ فعلی نه فسخ قولی ـ با همین «بعت» میخواهی فسخ کنی آنجا را میگویند صحیح است، لکن میگویند «آناما»ی «قبل البیع» منفسخ میشود و این فرش به ملک مالک برمیگردد بعد به مشتری دیگر فروخته میشود، چرا؟ «جمعاً بین الادله» چه کسی یک چنین نظری میدهد؟ عقل، وگرنه ما یک آیه یا روایتی داشته باشیم که «آناما»ی «قبل البیع ثانی» این معامله قبلی فسخ میشود که نداریم. این انفساخ «آناما» فتوای عقل است که در درون این روایات خودش را نشان میدهد و میگوید ممکن نیست که شارع مقدس بگوید مال مردم را بفروش، شما که این فرش را به دیگری فروختی، حق فسخ هم داری و میتوانی «قولاً أو فعلاً» فسخ کنی؛ اول بگو «فسخت» بعد بگو «بعت»، اول برو بگیر بعد بفروش، نه فسخ قولی و نه فسخ فعلی، همین فرشی که به دیگری فروختی و ملک طلق دیگری است به شخص ثالث میگوید «بعت»، این را میگویند صحیح است، لکن میگویند ما کشف میکنیم که «آناما»ی «قبل البیع الثانی» این معامله منفسخ شده است. از کجا کشف میکنیم؟ «بالعقل» کشف میکنیم. چرا «بالعقل» کشف میکنیم؟ برای اینکه شارع بیع فضولی را صریحاً امضا نکرده که بگوید مال مردم را بفروش معامله صحیح است، با اینکه خودش فرمود: «لا بیع الا فی ملکٍ». شارعی که فتوایش این است «لا بیع الا فی ملک»؛ یعنی مال مردم را بفروش و صحیح است؟ یا نه «آناما»ی «قبل البیع الثانی» آن معامله قبلی فسخ میشود و این مال متعلق به شما میشود بعد میفروشی؟
1) عوالی اللئالی، محمد بن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الأحسائی، ج2، ص247.
ب: انفساخ آناما در بیع وقف شاهد دیگر در مسئله
در وقف هم همینطور است؛ در وقف گفتند حیثیت وقف «انه لا یباع و لا یوهب» (1)است وقف این است، چون ملک طلق نیست، بلکه ملک مقیّد است و پای آن بند است؛ حالا اگر این وقف طبق مصالح عامه بیع آن جایز شد، همین مالی که وقف است متولّی چون حق دارد میگوید «بعت»؛ این «بعت»؛ یعنی وقف را «بما انه وقفٌ» مال غیر طلق را «بما انه غیر طلقٍ» این را داری میفروشی؟ مبیع که باید مطلق باشد، یکی از شرایط صحت عقد این است که «معقود علیه» طلق باشد، وقف هم «حیثیته انه لا یباع و لا یوهب» است، شما چطور وقف را میفروشید؟ این بزرگان گفتند که «آناما»ی «قبل البیع» این از وقفیت به در میآید، از مقیّد بودن خارج میشود، پای آن بسته بود باز میشود و میشود طلق، حالا که ملک طلق شد این شخص میگوید «بعت» این را عقل «جمعاً بین الادله» میگوید وگرنه ما یک چنین دلیلی که نداریم.
ملکیت متزلزل مشتری و انفساخ قبل از تلف دال بر ضمان بایع
این نکتهای که مرحوم شیخ (2)دارد حتماً ببینید که چرا مرحوم شیخ وادار میشود بگوید که «انفساخ قبل البیع» است. این تعبیر که حتماً انفساخ است و بعد ضمان به عهده بایع میآید این را شیخ برای چه میگوید؟ در همین بحث مرحوم شیخ «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این را میخواهد مطابق قاعده درست کند (3)میگوید مبیع را بایع فروخت، مشتری مالک شد و ملک طلق مشتری شد؛ منتها ملکیت متزلزله است، خیار هم مال مشتری است، حالا اگر این مبیع در دست مشتری تلف شد، چرا بایع باید ضامن باشد؟ با اینکه بایع فروخت، وقتی که ضامن هست آن پول را هم باید برگرداند؛ اگر ضمان، ضمان معاوضی باشد آن پول را باید برگرداند؛ اگر ضمان، ضمان «ید» باشد مثلی است مثل و قیمی است قیمت را باید بپردازد، بالأخره بایع باید این خسارت را بپردازد. بایع یک کالایی را فروخته به مشتری این مشتری خیار داشت یا فرشی را به او فروخته و گفته در ظرف دو روز شما خیار دارید، اتفاقاً یک آتشسوزی در مغازه شد و این فرش سوخت، بایع ضامن این فرش است؟ فرش که مال مشتری بود، بایع هم که پول خود را گرفته، چرا این فرش مشتری را بایع ضامن باشد؟ شما میگویید نص داریم، نص؛ یعنی میآید برخلاف قواعد عامه پذیرفته شده در فقه اسلامی حکم میکند؟ بله، نص در تعبدیات فراوان داریم، مثل اینکه میگوید خیار حیوان سه روز است که میگوییم چشم، در خیار مجلس داریم میگوییم چشم، اینها تعبدیاتی است که شارع گفته؛ ولی برخلاف هیچ قاعدهای نیست، اما اینجا میفرماید مال مشتری که تلف شده است ملک طلق مشتری است بایع ضامن است، بایع برای چه ضامن است؟ اگر ضمان، ضمان معاوضی باشد بایع که فرش از دست داد، پول را هم باید برگرداند و اگر ضمان، ضمان «ید» باشد آن فرش اگر مثلی است مثل و قیمی است باید قیمت آن را بپردازد، چرا؟ میگویند ما کشف میکنیم که این معامله «آناما»ی «قبل التلف» منفسخ میشود یک، فرش برمیگردد ملک فروشنده میشود و ثمن برمیگردد ملک مشتری میشود دو، این فرش در ملک فروشنده میسوزد و از بین میرود سه، آن وقت میشود مطابق با قاعده، آن وقت ضمان هم ضمان معاوضی است نه ضمان «ید» تا اینجا درست است، ما این را مطابق با قاعده کردیم؛ ولی روایت همین را میخواهد بگوید یا نه؟
علت اصرار محقق انصاری در مطابق با قاعده نمودن روایت ضمان بایع
شما چرا اصرار دارید که این را مطابق با قاعده کنید؟ میگویند ما یک مطلبی که از یک روایت استفاده شود مخالف با قواعد عامه فقهی باشد را نمیتوانیم بپذیریم. هرگز روایت نمیتواند بگوید مال زید که تلف شد عمرو ضامن است، مگر یک راه حلی پیدا کنیم که بگوید این مال برای عمرو است و بعد او ضامن است. این انفساخ «قبل التلف»ی که مرحوم شیخ در مکاسب دارد برای ارجاع این مطلب غیر معقول به معقول است، وگرنه برای چه ضامن است؟ نص که به وضوح دلالت دارد، شما چرا این تأمل و دقت عقلی را دارید اعمال میکنید؟ میگویند نص دو حرف دارد: یک وقت است میگوید خیار حیوان مدتش سه روز است، بله این تعبد است و ما قبول میکنیم یا خیار مجلس هست ما این را قبول میکنیم، اما نص بیاید یک مطلبی بگوید که مخالف با قواعد پذیرفته شده فقه باشد این نیست مگر اینکه توجیه شود.
پرسش: این از آثار ملکیت متزلزل میباشد؟
عدم تأثیر متزلزل بودن ملکیت در ضمان
پاسخ: ملکیت متزلزل و غیر متزلزل هیچ فرقی ندارند. ملکیت متزلزل مادامی که فسخ نشده جمیع آثار ملکیت را دارد، به دلیل اینکه همین شخص میتواند وقف کند، بفروشد، هبه کند، صله دهد، همه این کارها صحیح است.
پرسش: متزلزل است؟
پاسخ: متزلزل است؛ یعنی «ذوالخیار» میتواند از دستش بگیرد، اما مادامی که نگرفت چه؟ مادامی که نگرفت جمیع احکام ملک بر آن بار است و این میتواند بفروشد، میتواند وقف کند، میتواند به کسی هبه کند، همه آثار ملکیت بر آن بار است، اگر این شخصی که خرید «من علیه الخیار» است و میتواند به دیگری بفروشد یا وقف کند یا هبه کند معلوم میشود که جمیع آثار ملکیت بر او بار است، اگر این فروخت که نمیگویند این معامله فضولی است، بلکه میگوید مال خودش را فروخته است، اگر آثار فضولیت و امثال فضولیت بر او بار نیست معلوم میشود ملک طلق اوست.
پرسش: پس خیار مجلس بر خلاف قاعده است؟
پاسخ: این مخالف قاعده نیست به دلیل اینکه خود آنها میتوانند شرط کنند، اگر بایع و مشتری میتوانند شرط بکنند بگویند ما دو روز یا سه روز خیار داریم معلوم میشود که ملکیت با تزلزل هم هماهنگ است، اگر خودشان میتوانند قرار بگذارند که ما دو روز یا سه روز خیار داشته باشیم شارع مقدس هم میتواند همچنین کاری کند. جعل خیار با ملکیت مخالف نیست؛ اما اگر ملک زید شد و تلف شد عمرو ضامن شود این خلاف است. یک وقت است کسی فتوای او این است که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود که این را مرحوم شیخ و امثال شیخ یک مقدار گفتند و بعد از این نظر اعراض کردند. قول معروف و رسمی فقهای ما(رضوان الله علیهم) این است که بیع در زمان خیار مملّک هست و این کالا ملک میشود، حالا که کالا ملک میشود چرا وقتی که ملک مشتری شد از دست مشتری افتاد و شکست بایع ضامن باشد؟
پرسش: ..؟پاسخ: چرا؟ بایع چرا باید ثمن را پس دهد؟ اگر ضمان، ضمان معاوضه است که ظاهر این است معنای آن این است که وقتی این فروشنده فرش را به خریدار فروخت، اگر در خانه خریدار این فرش سوخت پول را پس میدهد، چرا؟
پرسش: از لوازم خیار است؟
لوازم خیار این نیست که عوض و معوّض را هر دو یک نفر ببرد، معنای خیار این است که «ذوالخیار» بتواند معامله را به هم بزند، نه معنای آن این است که ـ عوض و معوّض ـ هر دو را به یک نفر دهند.
مطابق با قاعده بودن ضمان بایع با تلف شدن ثمن در دست او
بعضی از صور است که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1)به آن تنبه پیدا کرده که آن صور قابل قبول است و مطابق با قاعده هم هست و از بحث هم بیرون است و آن این است که اگر در یک داد و ستدی ـ مثالی که گفته شد ـ اگر خود مشتری خیار داشت و ما قائل بودیم به اینکه در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود که هیچ، چون در زمان خیار ملکیت نیامده، پس آن مالک اصلی ضامن است؛ یک وقت است که مشتری خیار دارد و بایع خیار ندارد، این ثمن در دست بایع تلف شد بایع «ذوالخیار» نیست، این ثمن در دست اوست «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (2)بایع خیار ندارد، ثمن در دست او تلف شد، او هم باید ضامن باشد و مطابق با قاعده هم هست؛ برای اینکه این فرش فروش، فرش را فروخته، ثمن را گرفته، مالک ثمن شد، منتها خریدار خیار دارد؛ این ثمن در دست فروشنده قرار گرفت ملک طلق او هست تلف شد و خسارت آن به عهده خود اوست، این مطابق با قاعده است.
مطابق با قاعده بودن ضمان مشتری با تلف مبیع در دست او
همچنین اگر مبیع به دست مشتری بیاید و مشتری خیار نداشته باشد بایع خیار داشته باشد، در این مواردی که مثال زده شد مشتری خیار داشته بود، اما حالا اگر مشتری خیار نداشته باشد بایع خیار داشته باشد؛ این مبیع در دست مشتری که مالک شد تلف شد «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» بایع خیار داشت مشتری خیار نداشت، این مبیع در دست مشتری تلف شد، خسارت آن هم به عهده مشتری است، این هم مطابق با قاعده است، چرا؟ برای اینکه مشتری مالک این مبیع است، ملک او در دست او تلف شد و خسارت به عهده خود اوست. اینگونه از موارد مطابق با قاعده است، پس معلوم میشود که آن جایی که مبیع تلف میشود و بایع ضامن هست یا ثمن تلف میشود و مشتری ضامن هست مطابق با قاعده نیست، چون مطابق با قاعده نیست باید راه حل پیدا کرد.
توجیه ابن ادریس حلّی(ره) در مطابق با قاعده نمودن ضمان بایع
یک بیانی را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) از ابن ادریس نقل میکنند مستحضرید که ابن ادریس هم مثل سایر فقها(رضوان الله علیه) در این فتوا سهیم است که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» و ابن ادریس هم از آن بزرگوارانی است که به خبر واحد عمل نمیکند سند او هم صحیحه ابن سنان و امثال ذلک نیست، چون او یک تعبیر تندی درباره عمل به خبر واحد دارد که آن تعبیر در همان اوایل جلد اول سرائر (1)بود که یک وقتی آن تعبیر را هم آوردیم خواندیم که یک تعبیر تندی است، ایشان هم به خبر واحد عمل نمیکنند. ایشان هم نظر شریفشان این است که اگر مبیع در زمان خیار تلف شود به عهده بایع است، این راه حل دارد برایش پیدا میکند که این را میخواهد آن را عقلی و قانونی کند. عبارتی که برای ابن ادریس است مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در مکاسب (2)نقل کرده است در جلد دوم سرائر صفحه 277 به این صورت آمده فرمود که: «فکل من کان له الخیار فالمتاع یهلک من مال من لیس له خیار» اگر خرید و فروشی شد، نقل و انتقالی شد، قبض و اقباضی شد و «احدالعوضین» تلف شد، خسارت آن به عهده کسی است که خیار ندارد «فکل من کان له الخیار فالمتاع یهلک من مال من لیس له الخیار لأنه قد استقر العقد علیه». میگوید: «من علیه الخیار» عقد بر او مستقر شد، ملک لازم است و حق فسخ ندارد «لأنه قد استقر العقد علیه و لزم» عقد نسبت به او لازم است و مستقر شد «و الذی له الخیار ما استقر علیه العقد» آن کسی که «علیه الخیار» است عقد بر او مستقر نیست، چون عقد بر او مستقر نیست او میتواند به هم بزند، «والذی له الخیار ما استقر علیه العقد و لا لزمه فان کان الخیار للبایع دون المشتری و کان المتاع قد قبضه المشتری»؛ اگر خیار مال بایع بود، مشتری خیار نداشت و متاع را هم مشتری قبض کرد ـ وگرنه داخل در آن قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (3)[14] میشد که قاعده دیگر است ـ «و کان المتاع قد قبضه المشتری و هلک فی یده»؛ یعنی این مبیع در دست مشتری از بین رفت «کان هلاکه من مال المشتری دون البایع» ـ این همان فرعی است مرحوم آقا سید محمد کاظم (4)میگوید مطابق با قاعده است و از بحث بیرون است ـ «هلاکه من مال المشتری دون البایع لأن العقد استقر علیه و لزم من جهده».
ناتمامی توجیه و مثال ابن ادریس حلّی(ره) در اثبات مدّعا
جناب ابن ادریس! شما میخواهید یک امر خلاف قاعدهای را قاعدهای کنید، بعد یک مطلبی که مطابق با قاعده است او را ذکر میکنید، این یعنی چه؟ «فهاهنا امران» یک امری که محل بحث است این است که یک مبیعی است فروخته شده، بایع خیار ندارد، مشتری خیار دارد و این مبیع در دست مشتری تلف شد، شما میگویید بایع ضامن است، این خلاف قاعده است، چرا؟ برای اینکه یک وقتی میگویید بیع در زمان خیار مملّک نیست که برخیها گفتند شما که از آنها نیستید، اگر هم آن باشد از بحث بیرون است؛ شما که میگویید بیع مملّک هست، وقتی بیع مملّک شد این کالا ملک طلق مشتری شد و در دست مشتری تلف شد، چرا بایع ضامن باشد؟ شما میخواهید این مطلب که مخالف قاعده است با یک مطلب دیگری که مطابق با قاعده است یکسان حل کنید؛ آن مطلب دیگر این است که اگر کالایی را بخرند، بایع تحویل دهد، مشتری تحویل بگیرد، مشتری هم خیار نداشته باشد و بایع خیار داشته باشد، این کالا در دست مشتری که تلف شد مشتری ضامن است. بله، مشتری ضامن است و مطابق با قاعده است، چون ملک، ملک مشتری است و در دست او تلف شد او هم باید ضامن باشد. این امری که مسلماً مطابق با قاعده است با آن امری که مسلماً مخالف با قاعده است، اینها را چرا کنار هم ذکر کردید؟ بالأخره یا به خبر واحد عمل کنید که چنین نیستید یا باید عقلی حرف بزنید اینکه معقول نیست، این دومی را برای چه ذکر کردید؟ اگر یک کالایی خریده شده در دست مشتری هست و مشتری خیار ندارد و بایع خیار دارد، میگویید: کما اینکه اینجا اینطور است؟ اینجا مطابق با قاعده است مشتری مالک است ملک طلق دارد کالای او در دست او تلف شد، خسارت آن به عهده خودش است، اما اگر مشتری خیار داشت و بایع خیار نداشت، در همین فرض که شما میگویید بایع ضامن است او خلاف قاعده است او را چرا با این کنار هم قرار دادید؟ بایع چرا ضامن باشد؟ میگویید «لأن العقد قد استقر علیه»؛ «استقر علیه»؛ یعنی ملک بر او لازم است، بله لازم است؛ او حق فسخ ندارد، بله حق فسخ ندارد؛ مشتری حق فسخ دارد، بله حق فسخ دارد، اما بالأخره که ملک اوست؛ هر ملکی که تلف شد به عهده مالک است. شما آن مطلب اساسی را حل کنید، آن مطلب اساسی با چه حل میشود؟ شما که به خبر واحد عمل نمیکنید یا آن راه حلی که مرحوم شیخ گفته که ما کشف میکنیم به انفساخ «آناما»ی «قبل العقد» او را طی کنید که بالأخره این حرف را معقول کنید، یک حرفی باشد که قابل عرضه باشد؛ یعنی شما الآن فتوا میدهید به اینکه مال زید که تلف شد عمرو ضامن است و هیچ راهی هم برای توجیه این حرف ندارید؛ حرفی هم هست بر خلاف قاعده و بر خلاف عقل، آن مواردی را که عقل نمیفهمد میگوید «سمعاً و طاعه»، عقل میگوید من چه میدانم که خیار مجلس هست یا نه، خیار حیوان سه روز باشد یا نه، ثبوت و عدم ثبوتش برای من یکسان است و هر چه که شارع گفت من میپذیرم، اما اینجا شارع مقدس فرمود هر کسی مالک مال خودش است، هیچکسی وزر دیگری را به عهده نمیگیرد، هیچکسی خسارت دیگری را به عهده نمیگیرد. غرض این است که این فرمایش مرحوم ابن ادریس(رضوان الله علیه) نه مشکل فقهی را حل میکند و نه در درون خود یک امر سامانداری است.
موضوع: مروری بر بحث به عهده بایع بودن تلف در زمان خیار
یکی از مسائل فصل ششم این بود که اگر در یک بیع خیاری مبیع تلف شود و مشتری خیار داشته باشد نه بایع، خسارت این تالف به عهده بایع است «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (1)و حریم این مسئله نیز مشخص شد؛ امور چهارگانهای بود که در تحریر صورت مسئله دخیل بود که اگر طرفین هیچکدام خیار نداشته باشند یا طرفین خیار داشته باشند یا مبنا این باشد که در زمان خیار عقد مملّک نیست یا قبض نشده باشد در همه این صور چهارگانه حکم چیز دیگر است و از محل بحث بیرون است. در جایی که «احد الطرفین» خیار دارند؛ مثلاً مشتری و مبنا هم این است که بیع در زمان خیار مملّک است نه آنطوری که مرحوم شیخ طوسی (2)و امثال ایشان فرمودند که متوقف است بر انقضای زمان خیار، مبنا هم این است که بیع در زمان خیار مملّک است و قبض هم شده است؛ یعنی کالایی را مشتری خرید خیار دارد و قبض کرد و بعد از قبض در دست او تلف شد، در چنین موردی «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له». پس حریم مسئله این امور چهارگانه است؛ یعنی چیزی است که این امور را داشته باشد.
تبیین دو اشکال در تمسک به اجماع در اثبات به عهده بایع بودن تلف
سند این مسئله هم صحیحه ابن سنان (3)با دو سه روایت دیگر بود که آنها مشکل سندی داشتند؛ ولی صحیحه ابن سنان سنداً و دلالتاً تام بود؛ به اجماع هم تمسک کردند که استدلال به اجماع از دو منظر اشکال داشت و دارد؛ یکی اینکه با بودن یک روایت صحیحهای مثل صحیحه ابن سنان بعید است که یک اجماع تعبدی در مسئله منعقد شده باشد. مشکل دیگر این است که اجماع تعبدی در عبادات رایج است؛ ولی در معاملات بسیار بعید است که در معاملاتی که اساس شریعت بر امضاست نه تأسیس «الا ما خرج بالدلیل»، یک حکم تعبدی شارع داشته باشد. بنابراین اجماع از دو منظر اشکال دارد و عمده همان صحیحه ابن سنان است.
نقد بر استدلال ابن ادریس در مطابق با قاعده دانستن ضمان بایع
برخیها خواستند بگویند گذشته از صحیحه ابن سنان این مطابق با قاعده هم هست که فرمایش ابن ادریس بود که قبل از سرائر (1)خواندیم. مشکل فرمایش جناب ابن ادریس آن است که ایشان یک صورت «بیّن الرشد» را ذکر میکنند و صورتی که محل بحث است او را در کنار آن قرار میدهند، آن صورت «بیّن الرشد» این است که اگر کالایی را مشتری بخرد و خیار نداشته باشد و بایع خیار داشته باشد و در زمان خیار بیع و عقد بیع هم مملّک باشد «کما هو الحق» و قبض هم شده باشد، در این صورت اگر کالایی را مشتری خرید و در دست خود مشتری تلف شد، چون مشتری خیار ندارد «فهو ممن لا خیار له» است؛ یعنی تلف به عهده خود مشتری است، این یک مطلبی است که مرحوم ابن ادریس ذکر کردند، این مطلب مطابق با قاعده است. آنجایی محل بحث است که «فهو ممن لا خیار له» که اگر کالایی را مشتری بخرد و مشتری خیار داشته باشد و بایع خیار نداشته باشد، بیع هم در زمان خیار مملّک هست «کما هو الحق»، قبض و اقباض هم شده است و قاعده این است که مالی که مشتری خرید و تملّک کرد و تلف شد خود مشتری ضامن باشد، چرا بایع ضامن باشد؟ فرمایش ابن ادریس و دیگران این است که «من لا خیار له» ضامن است، بایع چرا ضامن باشد؟ شما فرمودید همانطور که اینجا اینطور است، اینجا مطابق با قاعده است، آنجا مخالف با قاعده است، اگر نظر این باشد که بیع در زمان خیار مملّک نیست، بله وقتی مبیع را مشتری خیار دارد و با خیار گرفت، چون زمان خیار مالک نشد این کالا اگر تلف شد به عهده مالک اصلی است؛ یعنی بایع که این درست است، اما شما که آن را نمیپذیرید و شما که نمیگویید بیع در زمان خیار مملّک نیست، بلکه میگویید عقد بیع در زمان خیار مملّک هست؛ منتها «ملکیةً جائزة» ملکیت لازمه نیست، پس این فرمایش ابن ادریس ناتمام است. دو اشکال در فرمایش ابن ادریس بود یکی تنظیر که شما یک امر خلاف قاعدهای را تنظیر کردی به امر مطابق با قاعده، دوم اصل آن مطلب است که چرا در صورتی که بایع خیار نداشته باشد و مشتری خیار داشته باشد، بایع چرا ضامن است؟ بایع مالی را فروخته و تسلیم مشتری هم کرده، از دست مشتری افتاد و شکست، چرا بایع ضامن باشد؟ این خلاف قاعده است.
1) السرائر، ابن ادریس الحلی، ج2، ص277.
بررسی چگونگی پذیرش تعبد به مدلول صحیحه ابن سنان در معاملات
صحیحه ابن سنان این را تصحیح میکند و میگوید که اگر چیزی تلف شد خسارت آن به عهده «من لا خیار» است. یک محقق وقتی وارد مسئله شد مطالبات آن هم مشخص است که به دنبال چه چیزی میگردد؛ مطالبات یک فقیه آن است که راز اینکه مال یک کسی تلف شود و دیگری ضامن است، این رازش چیست؟ صحیحه ابن سنان در معامله یک امر تعبدی محض را تحمیل میکند؟ یعنی ما در معاملات یک چنین چیزی داریم که مال زید که تلف شد عمرو ضامن باشد؟ شما که میگویید بیع در زمان خیار مملّک است، فرشی را فرش فروش به زید فروخت و زید هم این فرش را گرفت رفت به خانه خود، منتها حالا خیار دارد و میخواهد تا دو روز بررسی کند، یک آتشسوزی اتفاق افتاد و این فرش سوخت، چرا فرش فروش ضامن باشد؟ پس مشتری این فرش را مالک شد ملک طلق اوست، قبض هم که شده، پس داخل در «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» (1)نیست، چرا در زمان خیار فروشنده مالک باشد؟ ملک طلق مشتری است، در خانه مشتری است و تلف شد شما میگویید فروشنده باید ضامن باشد، این یعنی چه؟ این با کدام عدل جور درمیآید؟ در مسائل عبادی ما امور تعبدی فراوان داریم برای اینکه عقل آنجا راه ندارد، فلان نماز سه رکعت، فلان نماز چهار رکعت، شک قبل از محل حکم آن چنین است، شک بعد از محل حکم آن چنان است، چون عقل در اینجا حکمی ندارد، اما عقل در اینجا به صورت شفاف حکم دارد، مال زید را عمرو ضامن نیست. شما میگویید مشتری مالک هست و ملک طلق اوست، ملک طلق در دست او تلف شد و بایع ضامن است، این یعنی چه؟
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
تلاش محقق انصاری در مطابق عقل نمودن مدلول صحیحه ابن سنان
اصرار مرحوم شیخ و امثال شیخ این است که روایات را طوری تفسیر کنند که با عقل جور در بیاید، این معنای دخالت عقل در مسئله فقهی است.
در سالهای قبل ملاحظه فرمودید که در مسئله فسخ همین حرف بود، در مسئله وقف همین حرف بود و نمونههای فراوان داشتیم، اینجا هم همین است. اصرار ما بر این بود که شما به مکاسب مرحوم شیخ مراجعه کنید، چارهای جز این نیست که میخواهد عقل را در تفسیر روایات دخیل کند که کار بر خلاف عقل نباشد، مشکل عقلی این است که عقل میگوید که بیع «لدی العرف» مملّک است، اینها هم جزء تأسیسات شارع نیست، شارع هم همین را امضا کرده است. چه زمان خیار و چه عدم زمان خیار وقتی نصاب ایجاب و قبول تمام شد ملکیت حاصل میشود، منتها اگر خیاری بود ملکیت متزلزل و اگر خیاری نبود ملکیت لازم؛ ولی ملکیت حاصل میشود، این صغرای مسئله است، این یک. هر ملکی که تلف شد خسارت آن به عهده مالک اوست این دو، اگر بیگانه مال مردم را تلف کند براساس «من اتلف مال الغیر» (1)یا «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» (2)[7] بله او ضامن هست، اما مال زید در دست زید تلف شود عمرو ضامن است، این یعنی چه؟ صحیحه ابن سنان هم همین را میگوید؛ میگوید مال زید که تلف شد عمرو ضامن است، اما شما این را تفسیر عقلی کنید، اصرار این بزرگان مخصوصاً مرحوم شیخ بر این است که این روایت را به صورت یک امر معقولی تفسیر کنند.
وحدت ملاک دال بر تسرّی حکم ضمان به مشتری در تلف ثمن
این عبارت را ملاحظه فرمودید؛ در اثنای همین مسئله «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» فرمودند: «ثم ان مورد هذه القاعدة انما هو ما بعد القبض» برای اینکه «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» یک قاعدهای بود که قبلاً بحث شد. بعد از اینکه روشن شد مورد این قاعده بعد از قبض است، سؤال عبداللهبنسنان این بود که یک کسی حیوانی را خرید و بعد از یک مدتی این حیوان در دست مشتری تلف شد، محور سؤال مبیع است و ثمن را شامل نمیشود، حالا اگر این حیوان ثمن بود یا چیز دیگر ثمن بود، مشتری این ثمن را به بایع داد و این ثمن در دست بایع تلف شد، آیا آنجا هم اگر مشتری خیار نداشته باشد، بایع خیار داشته باشد همانطور که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، «کل ثمن تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» هم هست یا نیست؟ این سؤال که اگر ثمن در دست بایع تلف شود و بایع خیار داشته باشد آیا به عهده مشتری است یا نه؟ مثمن اگر در دست مشتری بود و تلف شد و مشتری خیار داشت نه بایع بایع ضامن است، آیا ثمن هم اینچنین است یا نه؟ فرمود: «و اما عموم الحکم للثمن و المثمن بأن یکون تلف الثمن فی مدّة خیار البایع المختص به من مال المشتری» میفرماید این هم بعید نیست که حکم شامل ثمن و مثمن هر دو شود، گرچه سؤال عبداللهبنسنان در آن صحیحه درباره خصوص مبیع است، چرا بعید نیست با اینکه سؤال ابن سنان درباره خصوص مبیع است؟ «نظراً الی المناط الذی استفدناه»؛ براساس آن وحدت ملاک، حالا توضیح میدهند که این وحدت ملاک چیست. «و یشمله ظاهر عبارة الدروس المتقدمه مضافاً الی استصحاب ضمان المشتری له الثابت قبل القبض». اگر «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» «کل ثمن قبل قبضه فهو من مال المشتری»، پس این حکم مال قبل از قبض بود و همان حکم «قبل القبض» را ما استصحاب میکنیم. ملاک و مناطی هم که برای زمان بایع نسبت به مبیع بود، برای مشتری نسبت به ثمن هست.
تبیین ملاک دال بر تسرّی حکم ضمان به انفساخ آنامای بیع
حالا آن ملاک چیست؟ آن را هم توضیح میدهند؛ میفرمایند: «و توهّم: عدم جریانه مع اقتضاء القاعدة کون الضمان من مال المالک» میفرماید که قاعده اولی این است هر ملکی که تلف شد مالک آن ضامن هست، این اصل کلی است و بیع هم در زمان خیار مملّک است این دو، مبیع را مشتری مالک شد که اگر مبیع تلف شد مشتری باید ضامن باشد این سه، ثمن را بایع مالک شد که اگر ثمن تلف شد بایع باید ضامن باشد چهار، چرا شما میگویید اگر مبیع تلف شد فروشنده ضامن است و ثمن تلف شد خریدار ضامن است، با اینکه مالک فعلی باید ضامن باشد؟ «و توهّم: عدم جریانه مع اقتضاء القاعدة کون الضمان من مال المالک خرج منه ما قبل القبض» «کل مبیع تلف قبل قبضه» این با یک قاعدهای خارج شد این توهم «مدفوعٌ» به چه چیزی؟ «بأن الضمان الثابت قبل القبض و بعده فی مدة الخیار لیس مخالفاً لتلک القاعده»، (1)شما گفتید قاعده این است هر مالی که تلف شد مالک ضامن باشد، بعد بگویید اینجا اگر ثمن را مشتری ضامن باشد مخالف قاعده است، میگوییم مخالف قاعده نیست، چرا؟ برای اینکه اگر این ثمن تلف شود معنای آن این است که این معامله «آناما»ی قبل از تلف منفسخ شده است یک، ثمن برگشت به ملک مشتری و مثمن برگشت به ملک بایع دو، اگر «آناما»ی «قبل التلف» معامله منفسخ شد و ثمن برگشت به ملک مشتری؛ پس مالک ثمن مشتری است و این ثمن در ملک مالکش تلف شد و مشتری ضامن است. مثمن «آناما»ی «قبل التلف»برمیگردد به ملک بایع و ملک فروشنده میشود و فروشنده ملک خودش را وقتی که تلف شد ضامن است. این درست است.
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص181، ط الحدیثه.
کشف انفساخ آنامای بیع با حکم عقل در توجیه صحیحه
اما چه کسی گفته منفسخ میشود؟ به چه دلیل منفسخ میشود؟ روایت دارید؟ درایت دارید؟ آیه دارید؟ معاملهای است که شده چرا منفسخ میشود؟ حالا فرشی را فرش فروش فروخت و مشتری هم خرید، فروشنده خیار ندارد و خریدار برای خودش یک خیاری شرط کرده و در زمان خیار هم بیع مملّک هست، الآن این فرش ملک طلق مشتری شد یک آتشسوزی شد و این فرش که در اختیار مشتری بود سوخت، شما میگویید «آناما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود، فرش برمیگردد به ملک فرش فروش، ثمن برمیگردد به ملک خریدار و این ضامن بودن فرش فروش مطابق با قاعده است؛ شما این را مطابق با قاعده کردید، چرا معامله منفسخ شود؟ این برای آن است که عقل در همه موارد فقه یک حضور فعّال دارد، زیرا عقل میگوید مگر ممکن است مال زید را عمرو عهدهدار باشد؟ اینکه ظلم است. اینکه شارع مقدس فرمود اگر مبیع در دست مشتری تلف شد، فروشنده ضامن است لابد «آناما»ی «قبل التلف» فتوا به انفساخ داده است، ما کشف میکنیم؛ یعنی عقل این کار را میکند، چون حکم عقل همیشه کشف است، حاکمیت عقل به معنای فرمانروایی آن عقل عملی در حوزه کار خود آدم است، وگرنه میگوییم عقل چنین چیزی حکم میکند و عقل یک چنین چیزی دستور میدهد، این درباره عقل هر چه هست ادراک است نه فرمانروایی؛ عقل عملی در حوزه کار خود انسان مدیریت دارد. به هر تقدیر ما کشف میکنیم شارع مقدس که ولی مطلق است این معامله را «آناما»ی «قبل التلف» فسخ کرده است، وقتی معامله فسخ شد این کالا برمیگردد به ملک بایع و ثمن برمیگردد به ملک مشتری، وقتی برگشت آن وقت مطابق با قاعده میشود. اصرار مرحوم شیخ این است که برابر با عقل این روایت را معنا کند، میفرماید که این توهم «مدفوعٌ بأن الضمان الثابت قبل القبض و بعده فی مدة الخیار لیس مخالفاً لتلک القاعدة» قاعده این است که هر مالکی ضامن مال خودش است، این مورد مخالف با قاعده نیست، چرا؟ «لأن المراد به»؛ یعنی به این ضمان مراد این است «انفساخ العقد» یک، «و دخول العوض فی ملک صاحبه الاصلی» دو، «و تلفه من ماله» سه؛ یعنی «آناما»ی قبل از آتشسوزی این معامله منفسخ میشود، یک؛ فرش برمیگردد به ملک فرش فروش، دو؛ تلف در ملک فرش فروش اتفاق افتاده است سه، مال فرش فروش اگر تلف شد خود فرش فروش ضامن است. همه این راهها را شما از کجا دارید میروید؟ میگویید ما میفهمیم که ممکن نیست شارع حکم ظالمانه و حکم بر خلاف عقل کند که از یک طرفی بگوید بیع مملّک است و از طرفی بگوید مال زید که تلف شد عمرو ضامن است، این حضور عقل در تفسیر روایات است.
تعارض انفساخ آنامای معامله با اصالة عدم انفساخ و ردّ آن
بعد اشکال فقهی هست که یک مقدار را مرحوم شیخ و یک مقدار را هم مرحوم آقای نائینی مطرح کرده است؛ مقداری که مرحوم شیخ مطرح کرده این است: میفرماید بله، اینجا یک مخالفت جزئی هست و آن این است که «نعم هو مخالفٌ لاصالة عدم الانفساخ» (1)؛ فسخ که «قبل التلف» نبود، این کالا خریداری شده و آن ثمن هم به فروشنده منتقل شده، این معامله منفسخ نشده بود، گرچه «احد الطرفین» خیار دارند؛ ولی کسی فسخ نکرده است. قبل از تلف که انفساخی نبود، شک داریم «بعد التلف» انفساخی شده است یا نه، اصل عدم انفساخ است؛ وقتی اصل عدم انفساخ بود پیام آن همان لزوم معامله است. اصل عدم انفساخ میگوید این فرش را مشتری خرید الآن ملک مشتری است و در ملک مشتری این فرش تلف شد، بایع چرا ضامن باشد؟ میفرماید تنها مخالف قاعده این اصل است که این هم راه حل دارد، «نعم هو مخالفٌ لاصالة عدم الانفساخ»؛ ولی شما در مسئله «قبل القبض» این را پذیرفتید، همین حکم «قبل القبض» را ما استصحاب میکنیم. بیان ذلک این است که شما قبول کردید «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه»؟ این را قبول کردید؟ این را که قبلاً قبول کردید، در بحث سال قبل این روشن شد که اگر این فرش را فرش فروش فروخته به خریدار؛ ولی تحویل نداد و خریدار قبض نکرد، یک آتشسوزی شد و این فرش در همان مغازه فرش فروش سوخت، آنجا «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» را که قبول کردید آنجا براساس چه حساب قبول کردید؟ آنجا هم همین اشکال وارد است. مگر فرش فروش فرش را نفروخت؟ مگر در زمان خیار عقد مملّک نیست؟ مگر ثمن را قبض نکرد؟ الآن این فرش ملک طلق خریدار در مغازه فلان فرش فروش است.
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص182، ط الحدیثه.
پرسش: مبیع قبل قبض با مبیع بعد قبض فرق میکند؟
پاسخ: هیچ فرق نمیکند، این شیء خارجی چه فرق کرده است؟ آن افعالی که خریدار و فروشنده دارند بحث دیگری است. تمام آن راههای قانونی یکسان بود، چرا بعد از قبض میگویید این مخالف قانون است؟ میگویید برای اینکه مال هر کسی تلف شد خود مالک ضامن است؟ عین همین حرف برای «قبل القبض» هم هست. فرشی را که فرش فروش فروخته به خریدار پول آن را هم گرفته، این ملک طلق خریدار است منتها امانت در اینجاست و هنوز قبض نکرده است، حرفتان این است که هر ملکی که تلف شد مالک ضامن است، این هم صغرا و کبرای آن روشن است، این فرش ملک خریدار است و هر ملکی که تلف شد مالک ضامن است اینجا باید مالک ضامن باشد.
پرسش: اگر توجیه قبلی را بپذیریم باید در آن اقسام خیارات و اقاله و استقاله تلف را هم اضافه کنیم؟
پاسخ: این موارد که خارج شد مثل «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» «کل مبیع تلف فی زمن الخیار» که محل بحث است، آن موارد دیگر حکم خاص خودش را دارد و هیچکدام از اینها مخالف قاعده نیست. مرحوم شیخ میفرماید که شما اینجا را که میگویید مخالف قاعده است مگر آنجا که با ما همراه بودید، مگر آنجا موافق قاعده بود؟ همان حکمی که شما آنجا پذیرفتید و ما هم قبول کردیم، همان را هماکنون استصحاب میکنیم. شما عدم انفساخ را استصحاب کردید، ما میگوییم قبل از قبض چرا انفساخ را پذیرفتید؟ همان معنا را ما «بعد القبض فی زمن الخیار» استصحاب میکنیم؛ آنجا هم همین حرف است، آنجا هم ملک مشتری است که بایع ضامن است.
پرسش: تحویل به من نداده که از بین رفت؟
پاسخ: مگر قبض و اقباض از باب صرف و سلم است؟ یک وقت خرید و فروش از باب صرف و سلم است، بله آنجا قبض سهم تعیین کننده دارد؛ اما وقتی از باب صرف و سلم نبود قبض دخیل نیست. این فرش ملک طلق خریدار است میخواهد بردارد و میخواهد برندارد، گفت من میروم یک ساعت دیگر میآیم، خودش میخواست بردارد و برود. برهان مسئله این است که این فرش ملک خریدار است یک، هر ملکی که تلف شد مالک آن ضامن است دو، هم صغرا و هم کبرای آن درست است. فرمایش مرحوم شیخ این است که شما چطور «قبل القبض» این را پذیرفتید، منتها «فی زمن الخیار» نقد دارید؟ ما همان معنایی که شما قبل از قبض پذیرفتید، همان را الآن استصحاب میکنیم.
تحلیل حکم شارع به ضمان بایع با عقل سبب تسرّی آن به مشتری
این تلاش و کوشش این بزرگان این است که کاری نکنند و فتوایی ندهند که بر خلاف عقل باشد. بله، خیلی از چیزها را عقل نمیفهمد و ساکت است؛ اما آنجا که «بیّن الرشد» است و عقل میفهمد و سؤال میکند که باید به آن پاسخ داد. در خیلی از موارد است که عقل نمیفهمد فقط ساکت محض است و قبول میکند. اما آنجا که حکم عقل را شارع امضا کرده که مال زید را عمرو ضامن نیست و هر کسی مال خودش را ضامن است، این معنایی است که عقل میفهمد و شارع هم این را امضا کرده است، بعد حالا دفعتاً بیاید یک حکمی کند بر خلاف این که مال زید که تلف شد عمرو ضامن باشد، عقل میگوید من را توجیه کنید. مرحوم شیخ دارد توجیه میکند و میگوید شما این را پذیرفتید که شارع ولی مطلق است؟ میگوید بله، میگوید بپذیر که شارع مقدس حکم میکند به انفساخ این معامله «آناًما»ی «قبل التلف»؛ وقتی حکم کرد به انفساخ این معامله، «آناًما»ی «قبل التلف» این فرش برمیگردد ملک فرش فروش میشود؛ وقتی ملک فرش فروش شد صغرا و کبرا هر دو تام است؛ این فرش ملک فرش فروش است، هر ملکی که تلف شد مالک آن ضامن است، اینجا فرش فروش ضامن است.
پرسش: روایت داریم «الْخَرَاجُ بِالضَّمَان»؟
پاسخ: بله، اینجا هم میگوید «الْخَرَاجُ بِالضَّمَان»، (1)اینجا هم در صغرا تصرف میکند و عقل قبل از توجیه مرحوم شیخ میگوید «الْخَرَاجُ بِالضَّمَان»؛ یعنی هر کسی درآمد دارد خسارت هم به عهده اوست. اگر درآمد این فرش برای زید است ضمان این فرش هم به عهده زید است که این درست است، اما درآمد به عهده زید باشد و خسارت به عهده عمرو باشد، این را عقل قبول نمیکند. فرمایش مرحوم شیخ این است که فرمایش شارع این است که وقتی معامله منفسخ شد خراج و ضمان که مقابل هم هستند هر دو برمیگردد مال بایع میشود، در «قبل الانفساخ» «الْخَرَاجُ بِالضَّمَان» درست بود، «بعد الانفساخ» «الْخَرَاجُ بِالضَّمَان» درست است، «قبل الانفساخ» درآمدها و خراجها مال مشتری بود ضمان هم مال مشتری است، «بعد الانفساخ» درآمدها مال بایع است و خسارتها هم مال بایع است.
پرسش: ملکیت مشتری قبل از قبض مستقر نشده است.
پاسخ: فرق نمیکند، ملکیت مستقره لازم نیست. او میتواند بفروشد، میتواند وقف کند، جمیع انحای تصرف بر او ممکن است، اگر مُرد به ورثه میرسد، مگر اینکه فسخ کند. یک وقت ما میگوییم ملک طلق نیست مثل وقف، بله این پابند دارد، نمیشود این را فروخت، نمیشود این را به دیگری منتقل کرد، اما یک وقتی میگوییم این آزاد است، شما آزادید که میتوانید این را رها کنید یا باز کنید وگرنه او پایش بسته نیست، یک وقت ملک پایش بسته است مثل وقف که این مال وقف گیر است، طلق نیست، یک مالی است مرهون، مقیّد و مداربسته که نمیشود این را تکان داد، یک وقت است که نه ملک پایش باز است شما میتوانید ببندید، اگر «ذو الخیار» بتواند ببندد و او را به یک جایی محدود کند ملک بسته نیست؛ بلکه در زمان خیار ملک طلق است، تزلزل آن برای این است که مالک میتواند جابجا کند. بنابراین اصرار مرحوم شیخ این است که این را عقلی کند.
1) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج1، ص255.
پرسش: ..؟پاسخ: بله، فرق نمیکند. مگر اینکه نظیر شیشه شکسته باشد که نصفپذیر نیست؛در مبیع تجزیهپذیر آن نصفی که تلف شد را شامل میشود و آن نصفی که تلف نشد شامل نمیشود؛ بعد مسئله خیار تبعض صفقه مطرح است که این میتواند بگوید من کل را خریدم الآن هم قبول ندارم، من این دو فرشی که با هم بود و یکی تلف شد و یکی مانده، من یک جفت فرش میخواستم، حالا که این یک جفت نیست من خیار تبعض صفقه دارم؛ راه را شارع از هر طرف برای او باز کرده است، میگوید من خیار تبعض صفقه دارم و این معامله قبول ندارم؛ این راه دیگری است و موضوعی دیگر و حکمی دیگر است؛ ولی اگر کسی بخواهد راه صحیحه ابن سنان را طی کند باید آن را معقول و بعد مقبول نماید. آنجاهایی که عقل نمیفهمد سؤال نمیکند، آنجا که عقل میفهمد شارع او را توجیه میکند بعد از توجیه او میپذیرد که اصرار مرحوم شیخ بر این است.
یک نقدی مرحوم آقای نائینی(رضوان الله تعالی علیه) (1)دارد نسبت به مرحوم شیخ ببینیم آن نقد تام است یا نه؛ ولی اصرار این بزرگان برای این است که این را مطابق با قاعده کنند، ابن ادریس از دو منظر موفق نشد که بحث آن گذشت، مرحوم شیخ از این راه دارد موفق میشود؛ ولی با نقد مرحوم آقای نائینی و امثال نائینی روبروست.
1) منیة الطالب، تقریر بحث المیرزا النائینی، الشیخ موسی النجفی الخوانساری، ج2، ص176.
موضوع: مروری بر تبیین قاعده به عهده بایع بودن تلف زمان خیار
یکی از مسائل فصل ششم تبیین این قاعده «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (1)است تا حدودی روشن شد که صورت مسئله چیست، کجاها خارج از بحث و کجاها داخل در بحث است. آنجا که کسی خیار نداشته باشد یا طرفین خیار داشته باشند یا «احدالطرفین» خیار دارند؛ ولی مبنا بر این است که بیع در زمان خیار مملّک نیست یا قبض نشده باشد که این صورتهای چهارگانه از حریم بحث بیرون است. آنجا که محل بحث است آن است که «احدالطرفین» خیار دارند، مبنا هم این است که بیع در زمان خیار مملّک هست، قبض هم شده است، حالا این کالا به دست مشتری در زمان خیار تلف شد کسی ضامن هست یا نه؟ آیا آن ضمان، ضمان ید است یا ضمان معاوضه؟ این صورت مسئله است. روشن شد که اگر کالایی در زمان خیار مشتری در دست مشتری تلف شود ـ طبق روایات باب پنج از ابواب خیار ـ بایع ضامن است، اگر مبیع در زمان خیار مشتری در دست مشتری تلف شود بایع ضامن است. آن جهار، پنج روایتی که در باب پنجم از ابواب خیار بود نکات مشترک آنها هم این بود.
1) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج4، ص225.
دو اشکال در تمسک به اجماع در اثبات قاعده ضمان بایع
اجماعی که به آن استدلال کردند ناتمام بود، برای اینکه در کلمات مجمعین گاهی استناد به همین نصوص است گاهی استناد به قاعده است و از دو جهت انعقاد اجماع بعید بود: یکی اینکه در معاملات امر تعبدی محض بسیار نادر است که ما یک اجماع تعبدی در امور معامله داشته باشیم، دوم اینکه با وجود این روایات معتبر و برخی از قواعدی که به آن استدلال کردند و در کلمات مجمعین هم استدلال به روایت از یک سو و قاعده از سوی دیگر مطرح است بعید است که ما یک چنین اجماع تعبدی داشته باشیم. پس مدرک این قاعده اجماع نیست همین نصوص است. تا اینجا روشن است که اگر مشتری خیار داشته باشد و مبیع در زمان خیار مشتری در دست مشتری تلف شود بایع ضامن است.
بیان محورهای مطرح در تلف زمان خیار
اما مطالباتی که قبلاً مطرح شده بود از سه منظر بود: یکی اینکه آیا این همانطور که مبیع را شامل میشود، ثمن را هم شامل میشود یا نه؟ همانطور که مشتری را شامل میشود، بایع را شامل میشود یا نه؟ همانطور که خیار حیوان و شرط را شامل میشود، سایر خیارات را هم شامل میشود یا نه؟ این سه بخش از سؤالات را باید عرضه کرد و جواب را گرفت. حالا اگر یک معاملهای بود که بایع خیار داشت و ثمن در دست او بود و تلف شد آیا مشتری ضامن است یا نه؟ آیا فرقی بین بایع و مشتری هست یا نه؟ بین ثمن و مثمن هست یا نه؟ آیا بین خیار حیوان و شرط و سایر خیارات فرق است یا نه؟
ناتوانی اجماع و قاعده در پاسخ گویی به محورهای بحث و علت آن
این سؤالات را اجماع نمیتواند جواب دهد«لوجهین»: یکی اینکه خود اجماع محل بحث بود که آیا ما دلیل اجماعی داریم یا نه؟ ثانیاً اجماع، چون دلیل لبّی است قدر متیقّن باید گرفت که استفاده یک چنین وسعتی از اجماع بعید است، پس از اجماع کاری ساخته نیست. اگر خود این قاعده منصوص بود به عموم یا اطلاق این قاعده تمسک میکردیم که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این هر شش جهت را شامل میشود؛ یعنی بایع و مشتری دو، ثمن و مثمن چهار، خیار حیوان و شرط از یک سو و خیارات دیگر از سوی دیگر، شش؛ همه را تأمین میکند، چون «کل شیءٍ تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له».
اما این قاعده معروف در کلمات اصحاب است نه منصوص است و نه معقد اجماع، اگر ما اجماع تعبدی میداشتیم و این قاعده معقد اجماع تعبدی بود از معقد اجماع گاهی اطلاق به عموم استفاده میکنند؛ نظیر دلیل لفظی، اجماعی در کار نیست از یک سو و از سوی دیگر نص خاص هم که صحیحه ابن سنان بود، یک چنین تعبیری ندارد. پس اگر یک قاعده رایجی، نه در روایات از او سخنی بود نه از معقد اجماع بود نمیشود از عموم یا اطلاق آن قاعده استفاده کرد؛ هر اندازه که از روایت که سند این قاعده است و برمیآید باید فتوا داد. پس «کل شیءٍ تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» به این وسعت عموم یا اطلاق دلیل ندارد، روایات هم که دیگر نیازی به تکرار نیست.
عدم استفاده اطلاق قاعده ضمان بایع از روایات
این روایات که بررسی میفرمایید مهمترین روایت آن همان روایت دوم باب پنج از ابواب خیار بود؛ یعنی صحیحه ابن سنان میگوید که «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ» که برای عبد هم خیار حیوان قائل بودند «وَ یَشْتَرِطُ إِلَی یَوْمٍ أوْ یَوْمَیْنِ» این کالا را میخرد میگوید من تا دو روز یا یک روز خیار داشته باشم «فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» یا میمیرد یا بیمار میشود بالأخره یک خسارتی و غرامتی دامنگیر این خریدار میشود «عَلَی مَنْ ضَمَانُ ذَلِکَ» چه کسی ضامن است؟ «فَقَالَ(علیه السلام) عَلَی الْبَائِعِ حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» (1)بایع ضامن است نه مشتری که خریدار است و در ظرف این سه روز اگر مرضی یا موتی پدید بیاید بایع ضامن است. این قاعده «کل شیءٍ تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» از آن استفاده نمیشود، فقط همین مقدار «کل مبیع تلف فی زمن الخیار الحیوان أو الشرط فالبایع ضامنٌ»، پس مثمن را شامل میشود نه ثمن را، بایع ضامن است نه مشتری، در زمان خیار حیوان و شرط است نه سایر خیارات، تمام این امور ششگانه از هر جهتی در تنگنا هستند، پس آن وسعت و اطلاق را ندارد.
پرسش: ...؟پاسخ: نص میخواهد و نص این است: بایع که فروخت مشتری دو روز یا سه روز شرط کرد، اگر شرط مال بایع باشد آیا حکم همین است یا نه؟ نص این را نمیگوید. حالا ببینیم راه دیگری هست یا نه؟ اجماع که نبود.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص 14 و 15، ط آل البیت.
ناتمامی دیدگاه ابن ادریس در اثبات قاعده و گستره آن
قاعدهای که مرحوم ابن ادریس (1)به آن اشاره کردند آن تام نبود؛ چون بعضی از صور مطابق با قاعده است نیازی به این قاعده جدید نیست. آنجا که مطابق قاعده است و مرحوم ابن ادریس به آن اشاره کرده متأسفانه آنکه خلاف قاعده است و با وفاق قاعده هماهنگ دانسته این است که اگر کالایی مشتری او را خرید، بایع خیار دارد نه مشتری، این کالا در دست مشتری در زمانی که بایع خیار دارد تلف شد، این «فهو ممن لا خیار له» است مطابق با قاعده هم هست، چرا؟ برای اینکه مشتری این را خرید، مالک شد، بیع هم در زمان خیار مملّک هست و مال کسی که تلف شود خود آن مالک ضامن است. این صورتی را که مرحوم ابن ادریس شبیه صورت محل بحث قرار داد اصلاً هماهنگ نیست؛ محل بحث این است که کالایی را مشتری خرید، مشتری خیار دارد، بایع خیار ندارد، این کالا در زمان خیار در دست مشتری تلف شد، قاعده این است که بایع ضامن باشد. ضمان بایع بر خلاف قاعده است برای اینکه بایع فروخت، بیع هم در زمان خیار مملّک است، ملک هم ملک مشتری شد، ملک مشتری تلف شد بایع ضامن است یعنی چه؟ این یک تعبد مخصوص میخواهد. پس این دو صورتی که مرحوم ابن ادریس در سرائر در کنار هم ذکر کرده یک صورت کاملاً مطابق با قاعده است و یک صورت کاملاً مخالف با قاعده، ایشان فرمودند که «کما» (2)این، این «کما» چه تنظیری است؟ آنجا که بایع خیار دارد و مشتری خیار ندارد این کالا در دست مشتری تلف شد؛ قاعده مسلم این است که خود مشتری ضامن باشد. آنجا که مطابق با قاعده است، از بحث بیرون است؛ چه اینکه اگر ثمن در دست بایع باشد و مشتری خیار داشته باشد، ثمن در دست بایع تلف شود بایع خیار دارد، ثمن در دست اوست و تلف شد یقیناً او ضامن است که این مطابق با قاعده است برای اینکه ثمن را مالک شد و هر مالی که تلف شود مالک آن ضامن است. این دو صورت که «بیّن الرشد» است، چون مطابق با قاعده است از حریم بحث بیرون است و نباید گفت همانطور که آنجا ضامن است اینجا هم ضامن است، خیلی فرق میکند. اگر بایع فرشی را فروخت و مشتری فرش را خرید و بایع برای خودش خیار قرار داد و ثمن را گرفت و ثمن در دست بایع تلف شد، بایع هم فرض این است که خیار ندارد «فهو ممن لا خیار له» اگر این ثمن تلف شد خود بایع ضامن است، برای اینکه مالک شد و ملک طلق اوست. این دو صورت که مطابق قاعده است نباید در حریم بحث قرار بگیرد، آنجا که الآن محل بحث است آن است که اگر ثمن در دست بایع باشد و تلف شود بعد شما بگویید، چون بایع خیار دارد و مشتری خیار ندارد مشتری ضامن است، این خلاف قاعده است. در غیر خیار حیوان و شرط اگر یک چنین فتوایی دادید خلاف قاعده است، میگوییم راه حل داریم یا نداریم؟
پرسش: تنقیه مناط استفاده نمیشود؟
پاسخ: تنقیه مناط به صورت قیاس درمیآید، اینکه بر خلاف قاعده است. ما الآن اگر بگوییم کالایی را که زید مالک است و تلف شد عمرو ضامن است این خلاف قاعده است، اگر یک جایی اتفاق افتاد باید بر مورد نص اقتصار کنیم.
پرسش: راه حلی که ارائه دادید همین است؟
پاسخ: حالا ببینیم این راه حلی که در پایان بحث قبل اشاره شد و مرحوم شیخ (1)از راه انفساخ وارد شدند و مرحوم آقای نائینی (2)نقدی دارند این به جایی میرسد یا نمیرسد.
تلاش محقق انصاری در مطابق قاعده نمودن ضمان بایع
بنابراین اصل مطلب بر خلاف قاعده است و در امر خلاف قاعده در مورد نص باید اکتفا کرد. مرحوم شیخ(رضوان الله تعالیٰ علیه) همانجا که خلاف قاعده بود این را مطابق با قاعده کرد، اگر او مطابق با قاعده باشد موارد دیگر هم همینطور است. بیان ذلک این است که محور بحث این بود کالایی را فروشنده فروخت به مشتری و این مشتری با خیار این را خرید، این کالا در دست مشتری تلف شد، فتوا این است که چون بایع خیار ندارد و مشتری خیار دارد ضمان و خسارت این تالف به عهده بایع است. مرحوم شیخ این را آمد مطابق با قاعده کرد، فرمود: چون «آناما»ی قبل از تلف این معامله منفسخ میشود، پس این فرش برمیگردد به ملک مالک اصلی؛ یعنی به فرش فروش و ثمن برمیگردد به ملک خریدار، «آناما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود اولاً و این تلف در ملک مالک واقعی خود رخ میدهد ثانیاً، پس بایع ضامن است ثالثاً و ضمان آن هم ضمان معاوضه است نه ضمان ید رابعاً.
دیدگاه محقق نائینی ره به مخالف قاعده بودن انفساخ آنامای بیع
یکی از مطالباتی که مرحوم آقای نائینی و دیگران تصریح کرده بودند این بود که باید معلوم شود که این ضمان، ضمان معاوضه است که ثمن باید برگردد یا ضمان ید است که مثلی مثل و قیمی قیمت باشد، چون منفسخ میشود اینجا هم ما قائل به انفساخ میشویم. اگر ثمن تلف شود قائل به انفساخ میشویم که مشتری ضامن است، مثمن تلف شود قائل به انفساخ هستیم بایع ضامن است. بایع و مشتری یکسانند، ثمن و مثمن یکسانند، خیار حیوان و شرط با سایر خیارات یکسانند، به هر سه سؤال پاسخ دادیم که هرکدام دو ضلع داشت جمعاً شش ضلع میشود. این خلاصه نقدی که مرحوم آقای نائینی و دیگران نقل کردند که بعد خودشان جواب دادند و میفرمایند که درست است اگر این معامله منفسخ شود این ضمان «علی القاعده» است، اما خود این انفساخ بر خلاف قاعده است. چرا معامله منفسخ شود؟ دلیل اجتهادی و اماره داریم بر لزوم این عقد به نام أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)، اگر عقد خیاری بود تا «ذوالخیار» فسخ نکند که این معامله منفسخ نمیشود، دلیل هم میگوید این معامله لازم است، حق خیار هم برای «ذوالخیار» است و «ذوالخیار» هم اعمال نکرده است، پس انفساخ بر خلاف قاعده است. بله، اگر خلاف قاعده کردیم خیلی از جاها میشود جاری کرد، اما اصل انفساخ بر خلاف قاعده است. حالا در یک موردی ما مجبور شدیم بر خلاف قاعده قائل به انفساخ شدیم جا برای سرایت نیست. این انفساخ، چون بر خلاف قاعده است باید بر مورد نص اکتفا کرد و نص ما هم که میگوید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ.
1) مائده/سوره5، آیه1.
امکان مطابق با قاعده نمودن انفساخ با استصحاب
حالا شما بیایید بگویید که نه، این انفساخ مطابق با قاعده است؟ چرا؟ برای اینکه شما قبول داشتید که اگر مبیعی تلف شود قبل از قبض «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»این را قبول داشتید، پس قبل از قبض این ضمان بود «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)[8]همان معنای قبل از قبض را ما استصحاب میکنیم برای بعد از قبض و میگوییم این کالا قبل از قبض اگر تلف میشد به عهده بایع بود الآن کماکان.
اولاً این موضوع کاملاً فرق کرده «قبل القبض» و «بعد القبض» مثل «قبل الوقت» و «بعد الوقت» است اصلاً موضوع کاملاً فرق کرده است، قبل از قبض یک حسابی دارد، بعد از قبض یک حساب دیگری دارد، قبض در بعضی از معاملات سهم تعیین کننده دارد؛ نظیر بیع صرف و سلم، پس نمیشود گفت چون قبل از قبض به عهده بایع بود، بعد از قبض هم به عهده بایع است، و ثانیاً ما چون دلیل اجتهادی داریم جا برای این استصحاب نیست، آن أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید چه «قبل القبض» و چه «بعد القبض» این معامله لازم است مگر اینکه «ذوالخیار» خیار خود را اعمال کند.
دلیل دیگر بر جاری نبودن استصحاب انفساخ و ردّ آن
برخیها خواستند بگویند که این استصحاب جاری نیست برای اینکه شک، شک سببی و مسببی است که مرحوم آقای نائینی به آن اشاره کرده است. بیان ذلک این است: ما که شک داریم در انفساخ معامله و عدم انفساخ تا شما بخواهید عدم انفساخ را استصحاب کنید و بگویید قبلاً منفسخ نبود الآن «کما کان»، بخواهید عدم انفساخ را استصحاب کنید که علیه آن احتمال مرحوم شیخ باشد؛ شک در انفساخ و عدم انفساخ عقد، مسبب از شک در ضمان است، اگر بایع ضامن باشد این معامله منفسخ است و اگر بایع ضامن نباشد، این معامله منفسخ نیست. اگر شما علیه مرحوم شیخ ـ مرحوم شیخ فرمود که ما میگوییم این عقد منفسخ میشود ـ بیایید بگویید که ما عدم انفساخ را استصحاب میکنیم، قبلاً که منفسخ نبود الآن که تلف شد «کما کان»، عدم انفساخ را بخواهید استصحاب کنید، استصحاب عدم انفساخ جاری نیست برای اینکه شک در انفساخ و عدم انفساخ مسبب از شک در ضمان و عدم ضمان است. اگر بایع ضامن باشد معلوم میشود این عقد منفسخ شد، اگر بایع ضامن نباشد معلوم میشود این عقد منفسخ نشد؛ پس شک در انفساخ و عدم انفساخ مسبب از شک در ضمان و عدم ضمان است. ما ضمانش را استصحاب میکنیم میگوییم او ضامن است، چرا؟ برای اینکه «قبل القبض» ضامن بود «بعد القبض» هم ضامن است، اگر «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» را قبول کردیم پس بایع ضامن تلف «قبل القبض» بود، قبل از قبض بایع ضامن بود بعد از قبض هم همچنین.
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
حالا صرفنظر از اشکال تغییر موضوع، میفرمایند که اگر کسی بخواهد علیه مرحوم شیخ نقدی کند و بگوید این فسخ جاری نیست برای اینکه ما عدم فسخ را استصحاب میکنیم، ممکن است کسی بگوید استصحاب عدم فسخ جاری نیست برای اینکه شک در انفساخ و عدم انفساخ مسبب از شک در ضمان و عدم ضمان است یک، ما وقتی ضمان را استصحاب کنیم و بگوییم «قبل القبض» ضامن بود و «بعد القبض» هم کذا، وقتی ضمان ثابت شد انفساخ قهری است این دو؛ پس نمیتوانید عدم انفساخ را استصحاب کنید، زیرا نتیجه آن انفساخ است.
وقتی معامله که منفسخ شد همه صور ششگانه را شامل میشود و فرقی بین ثمن و مثمن نیست، فرقی بین بایع و مشتری نیست فرقی بین خیار حیوان و شرط از یک سو و خیارات دیگر از سوی دیگر نیست، معامله منفسخ میشود وقتی «آناما»ی «قبل التلف» معامله منفسخ شد این مبیع برمیگردد به ملک بایع، ثمن برمیگردد به ملک مشتری و اگر ثمن تلف شد مشتری ضامن است، مثمن تلف شد بایع ضامن است، چه خیار حیوان باشد و چه خیار شرط یا خیارات دیگر.
تقابل دلیل اجتهادی با اصول عملی دال بر اکتفا به نص
شما نمیتوانید این راه طولانی را طی کنید، چرا؟ چون أَوْفُوا بِالْعُقُودِ اماره است و جا برای استصحاب نمیگذارد یک، تا شما بگویید استصحاب سببی داریم، استصحاب مسببی داریم؛ زیرا هیچکدام از آنها با بود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ جاری نیست، این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ هم میگوید شما عقدی که کردید باید پای آن بایستید، وفای به عقد واجب است و اگر خیار دارید خیارتان را اعمال کنید تا خیار اعمال نکردید باید به عقد وفا کنید. پس أَوْفُوا بِالْعُقُودِ دلیل اجتهادی است بر دلیل فقاهی مقدم است یک؛ نه اصل سببی جاری است و نه اصل مسببی دو؛ و آن جایی هم که مرحوم شیخ فتوا به انفساخ داد روی ضرورت و کیاست و درایت فقهی این بزرگ مرد است سه؛ پس نمیشود توسعه داد موارد دیگر را گرفت، همین دو مورد هست «و لاغیر».
تعلیل محقق انصاری بر علت جواز ضمان بایع در نص
در این دو مورد هم مرحوم شیخ فتوا داد به اینکه این منفسخ میشود، از کجا این معامله منفسخ میشود؟ برای اینکه از نحوه ضمان ما میفهمیم این معامله منفسخ شد اگر «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» معنایش این باشد مبیع که در دست مشتری تلف شد بایع ضامن است، اگر این خلاف عقلی را بپذیریم بایع باید که مثل یا قیمت دهد؛ برای اینکه اگر مالی تلف شد و دیگری ضامن است اگر او مثلی است مثل و قیمی است قیمت، چرا شما میگویید که ثمن را باید برگرداند؟ معلوم میشود ضمان، ضمان ید نیست، بلکه ضمان معاوضه است؛ اگر ثمن باید برگردد معلوم میشود معامله فسخ شده. این تنبه مرحوم شیخ و امثال شیخ ستودنی است؛ منتها چون ضمان، ضمان معاوضه است معلوم میشود که شارع مقدس «آناما»ی «قبل التلف» این معامله را فسخ کرده، منفسخ اعلام کرده وقتی معامله منفسخ اعلام شده، ثمن برمیگردد ملک مشتری میشود، مثمن برمیگردد ملک بایع میشود و کارها هم که مطابق با قاعده است. اگر قائل به انفساخ شدیم مطابق با قاعده است، اما قول به انفساخ بر خلاف قاعده است، چون قول به انفساخ بر خلاف قاعده است و بر خلاف أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است ما باید بر مورد نص اقتصار کنیم.
پرسش: انفساخ بعد از قبض با عدم انفساخ قبل از قبض تعارض پیدا نمیکند؟
پاسخ: موضوع فرق کرده است. «قبل القبض» به استناد «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» یک قاعدهای جداست. «بعد القبض» آنجا چه معامله خیاری باشد، چه معامله خیاری نباشد، چه «احد الطرفین» خیار داشته باشند و چه «کلا الطرفین» خیار داشته باشند «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، که در آنجا موضوعاً و حکماً کاملاً مرزشان جداست. اما در مقام ما سخن در این است که «احد الطرفین» خیار دارند نه «کلا الطرفین» یک، اصل خیار هم هست، نه اینکه «کلا الطرفین» لازم باشد؛ اگر از هر دو طرف لازم باشد یا هر دو طرف خیاری باشند این شامل قاعده نمیشوند، یک طرف باید خیار داشته باشد و قبض هم شده باشد، آنگاه «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له». بنابراین نه جا برای تنقیه مناط است و نه جا برای توسعه دادن، ما کشف میکنیم که شارع مقدس این را اول مطابق با قاعده کرده و بعد فتوا داد، از کجا میفهمیم؟ از آنجا که فرمود این شخص ضامن است، ضمان او ضمان معاوضه است نه ضمان ید. اگر کسی مال دیگری را ضامن باشد باید مثلی است مثل و قیمی است قیمت را بپردازد در حالی که این نه قیمت است و نه مثل، از اینکه فرمود ثمن را برگرداند؛ یعنی ضمان، ضمان معاوضه است، وقتی ثمن باید برگردد معلوم میشود معامله فسخ شد. پس شارع مقدس، چون ولیّ مطلق است «آناما»ی «قبل التلف» این عقد را منفسخ کرد، وقتی «آناما»ی «قبل التلف» عقد منفسخ شد ثمن ملک مشتری میشود و مثمن ملک بایع؛ پس ملک بایع بود و تلف شد بایع ضامن است خلاف قاعدهای نیست. درست است که اگر ما نص نمیداشتیم نمیتوانستیم فتوا به انفساخ دهیم، اما این نص ما را با همه حدود و لوازم خود ملتزم کرده است.
تبیین سرّ لوازم دلیل اجتهادی و امارات
اول کسی که در اصول این حرف را زده یک اصولی هوشمند دقیقی بود. مستحضرید و همه شما هم آگاهید که میگویند لوازم اماره حجت است و لوازم اصل حجت نیست، این دیگر حالا یک موضوع رایجی است که همگان میدانیم، اول اصولی که به این مطلب رسید یک اصولی دقیقی بود، چرا؟ برای اینکه اماره از واقع حکایت میکند یک، اگر واقع را به ما نشان میدهد، لوازم، ملازم و ملزومات او ثابت میشود دو؛ لذا لوازم اماره حجّت است، اما اصل عملی کاری به واقع ندارد؛ چه اصل برائت، چه اصل احتیاط، چه اصل تخییر، چه استصحاب اینها هیچکدام با واقع کار ندارند. اصل عملی را اصل عملی گفتند برای اینکه «لرفع الحیرة عند العمل» (1)جعل شده است. یک مکلّف نمیداند اینجا پاک است یا پاک نیست یا این آب پاک است یا پاک نیست، هیچ دسترسی هم ندارد، اینجا فرمود: «کل شیء طاهر»، یک شیئی است نمیداند برایش لازم است یا نه، تحقیق کرده در شبهه حکمیه و به حکمی دسترسی پیدا نکرده است که اینجا میگویند برائت جاری است. این برائت نه یعنی واقعاً حکمی نیست؛ یعنی شما یک راه حلی داری. این چهار اصل از اصول عملیه را که اصول عملیه نامیدند ـ به نحو سالبه کلیه ـ هیچ کاری به واقع ندارد؛ لذا لوازم آن حجت نیست، او از واقع خبر نمیدهد. اینکه میبینید لوازم اصل حجّت نیست برای اینکه اصل کاری با واقع ندارد تا شما به لوازم آن ملتزم شوید او لازمی ندارد، میگوید حالا که نمیدانی این کار را کن و سرگردان نباش، اگر تردید داری که واجب است یا نه، واجب نیست و تردید داری که پاک است یا نه، نجس نیست؛ نه واقعاً نجس نیست تا شما بگویید حالا که من وضو گرفتم بعد که معلوم شد من نباید آب بکشم. به نحو سالبه کلیه اصول عملیه لسان آن این است که آقایان من کاری به واقع ندارم، شما که شک دارید برای رفع حیرت عمل من یک راه حل موقت به شما نشان میدهم؛ لذا به هیچ وجه لوازم اصول عملیه حجت نیست برای اینکه از واقع خبر نمیدهد، اما اماره که لوازم آن حجت است برای اینکه از واقع دارد خبر میدهد، این اماره است و کاشف واقع است که میگوید این واقعاً این است، اگر واقعاً این است لوازمی دارد، ملزوماتی و ملازماتی دارد، آن لوازم بعیده حسابش جداست؛ ولی لوازم شفاف و روشن آن حجّت است.
1) اصول الفقه، الشیخ محمدرضاالمظفر، ج2، ص312.
بنابراین أَوْفُوا بِالْعُقُودِ اماره است، لوازم آن هم حجت است. با بودن أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نوبت به استصحاب نمیرسد تا ما این همه راههای استصحاب سببی و استصحاب مسببی و اینها را طی کنیم.
درایت محقق انصاری در توجیه عقلی نص در ضمان بایع
آن درایت مرحوم شیخ انصاری و امثال آنها این است که شارع مقدس اگر فرمود مالی که در دست مشتری است تلف شد بایع ضامن است، این بر خلاف عدل نیست؛ آن عمومات به هیچ وجه قابل تخصیص نیست که ما بگوییم مگر در اینجا، که مثلاً مال زید تلف شده، عمرو ضامن شود و بگوییم نص خاص داریم، این شدنی نیست، این عمومات آبی از تخصیص هستند، این میشود ظلم، ظلم آبی از تخصیص است و نمیشود گفت که ظلم حرام است مگر در آنجا، مال زید تلف شده عمرو ضامن باشد؟ این ظلم است، مگر اینکه یک راه حلی نشان دهید و بگویید که خیر این مال «آناما»ی «قبل التلف» برگشت به ملک صاحب اصلی خود و مال بایع شد، آن وقت مال بایع افتاد و شکست خود بایع ضامن است که این عدل میشود. این قول به انفساخی که مرحوم شیخ حل میکند برای اینکه مخالف عقل نشود از یک سو، مخالف عموماتی که آبی از تخصیص هستند نشود از سوی دیگر، در مسئله تلف «قبل القبض» هم همینطور است؛ اگر ما گفتیم بیع مملّک است چه اینکه حق همین است، خیاری هم در کار نیست، کالایی را فروشنده به خریدار فروخت پول آن را هم گرفت، ایجاب و قبول تمام شد و ثمن را هم گرفت، همین که خواست این شیشه و این ظرف را تحویل مشتری دهد از دستش افتاد و شکست، این مال مشتری بود که افتاد و شکست، یک وقت کلی «فی المعین» است که میگوید یکی از این شیشهها را، بله این کلی «فی المعین» حسابش جداست، اما یک وقت کلی «فی الذمه» است که «احدی العوانین» این حسابش جداست، اما عین خارجی شخصی را این نگاه کرد و خرید و برای همین عین خارجی شخصی پول داد، ایجاب و قبول براساس عین شخصی است و ثمن را هم در برابر عین شخصی داد، مثمن را که فروشنده از قفسه گرفت تحویل خریدار دهد از دستش افتاد و شکست، این ملک مشتری بود که شکست. شما میگویید «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، این اگر بیع صرف و سلم باشد بله، اینجا ملک حاصل نشده است، اما وقتی بیع صرف و سلم نیست و شرط ضمنی هم به فرمایش مرحوم آقای نائینی نبود ـ اگر شرط ضمنی هم بود در حقیقت این قصور کرده یا تقصیر کرده به هر وسیله هست ضامن است ـ این نه شرط ضمنی بود و نه شرط شرعی، اگر صرف و سلم باشد که شرط شرعی است و اگر جعلی باشد که شرط ضمنی است، نه شرط شرعی بود و نه شرط ضمنی هیچ چیز نبود، این ملک طلق خریدار بود، شما میگویید در اینجا فروشنده ضامن است، برای چه ضامن است؟ اینکه شارع مقدس فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ یعنی «آناما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود، ثمن برمیگردد ملک مشتری، این شیشه برمیگردد ملک بایع، مال بایع از دست بایع افتاد و شکست، بایع ضامن است. این کار را شیخ و امثال شیخ(رضوان الله علیهم) کردهاند که هم حضور و نفوذ عقل را نشان دهند و هم ثابت کنند آن عمومات به هیچ وجه قابل تقیید و تخصیص نیست که مال زید تلف شده و عمرو ضامن باشد، آنها آبی از تخصیص است و نمیشود گفت که اینجا «الا ما خرج بالدلیل».
تا اینجا روشن شد که برابر صحیحه ابن سنان ثمن و مثمن یکسان نیستند، بایع و مشتری یکسان نیستند، خیار حیوان و شرط با سایر خیارات یکسان نیستند «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، در خیار حیوان و شرط تا این مقدار آن متیقّن است و از این به بعد اگر چیزی افزوده شد باید ثابت شود.
مضوع: عقل و نقل چراغ شناخت وحی و کاشف دین الهی
در مسئله تلف در زمان خیار که به عهده «من لا خیار له» است مطالبی گفته شد که برخی از آنها باید در این جلسه مطرح شود؛ مطلب اول آن است ـ قبلاً هم ملاحظه فرمودید ـ که نسبت عقل و وحی نسبت سراج و صراط است، وحی مهندسی میکند، راهسازی میکند، راه را ترسیم میکند، چاه را ترسیم میکند و جای حیات را ترسیم میکند، جای ممات را ترسیم میکند. عقل یک چراغ خوبی است که اینها را تشخیص میدهد، مثل خود نقل، عقل و نقل چراغ هستند و آنکه مهندسی میکند و راه میسازد آن وحی الهی است. هیچ حکمی را عقل ترسیم نمیکند، اینکه گفته میشود هر چه را عقل حکم کرد شرع حکم میکند یا هر چه را شرع حکم کرد عقل حکم میکند به منزله ثبوت و اثبات است. هر جا راه است چراغ نشان میدهد، هر جا چراغ نشان داد معلوم میشود راه است، وگرنه عقل ذرّهای حکم ندارد که مهندسی کند، چون خالق جهان و تنظیم کننده امور جهان و مدیر و مدبّر جهان ذات اقدس «اله» هست. عقل را خدا به عنوان یک سراج منیر در درون انسان روشن کرد، مثل نقل که به عنوان سراج منیر در بیرون روشن است؛ نقل کشف میکند، عقل هم کشف میکند هیچکدام مهندسی ندارند، در برابر وحی هیچ چیز قرار ندارد، چون در برابر صراط و مهندسی هیچ چیز قرار ندارد، چراغ فقط کشف میکند، این کار عقل و نقل در برابر وحی است.
تبیین چگونگی کشف احکام دین با قواعد فقهی محصول عقل
وقتی که این دین را ذات اقدس «اله» ترسیم کرد عقل کاشف است، چون کاشف است لوازم را با ملزومات، ملزومات را با لوازم، متلازمها را با یکدیگر نشان میدهد. گاهی به وسیله نقل لازم یک چیزی بیان میشود و عقل آن ملزوم را کشف میکند یا به وسیله نقل ملزومی بیان میشود و عقل آن لازم را کشف میکند یا به وسیله نقل «احد المتلازمین» بیان میشوند که عقل آن متلازم دیگر را کشف میکند، کار عقل کشف کردن است چه اینکه کار نقل هم کشف کردن است.
همانطور که قرآن کریم آیات نورانی دارد که «بعضها یفسر بعضا» (1)و مدار اصلی تفسیر هم تفسیر قرآن به قرآن است فقه هم همچنین قواعدی دارد که «یفسر بعضها بعضا» اینطور نیست که قواعد فقهی از هم گسیخته و گسسته باشند، بعضی از قواعد شارح قواعد دیگرند، بعضی از قواعد تأسیس قواعد دیگر را به عهده دارند. اگر یک قاعدهای را ما از شرع شنیدیم به لوازم و ملزومات آن که آشنا شویم میبینیم که قواعد دیگری هم تأسیس خواهد شد یا تأسیس شده است. بنابراین همانطور که قرآن آیاتش «یفسر بعضها بعضا و علیه مدار التفسیر» قواعد فقهی هم همچنین «یفسر بعضها بعضا و علیه مدار التفقه». روی این اصول ما میبینیم یک قاعدهای است در شرع که «کل شخصٍ یضمن ماله» یا «کل مالک یضمن ما یتلف من ماله» این یک قاعدهای است دارج بین مردم و شرع هم او را امضا کرده که هر کسی ضامن مال خودش است.
1) المیزان فی تفسیرالقرآن، العلامه الطباطبائی، ج5، ص21.
بررسی تأسیس یا امضایی بودن قواعد فقهی محصول عقل
اینکه گفتیم هر کسی ضامن مال خودش است این یک چیز تأسیسی نیست، بلکه در فضای عرف و عقلا رایج هست و شارع هم همین را امضا کرده است، البته اینکه گفته میشود تأسیسی نیست امضایی است روح اصلی آن به تأسیس برمیگردد؛ برای اینکه ما میگوییم عقل میگوید، عقل را شارع داد، راهنمایی را شارع کرد، از درون مردم این چراغ را روشن کرد و افروخته نگاه داشت. چیزی به عنوان امضا ما نداریم که مثلاً بشر گفته باشد و خدا او را امضا کرده باشد، بلکه ذات اقدس الهی از راه عقل که به بشر عطا کرده است براساس فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1)یک چراغی را در درون انسان روشن کرده است که آن چراغ روشنگر یک حقیقتی است، بعد به وسیله دلیل نقلی همان چه را که خدا به وسیله عقل مردم روشن کرده است روشنتر نگاه میدارد. بنابراین درست است که ما در تعبیرات میگوییم بعضی از احکام شرع امضای بنای عقلاست؛ یعنی تأسیس به عهده عقل مردم است و امضا به عهده نقل است؛ ولی این بدون مسامحه نیست، برای اینکه مردم وقتی که به دنیا آمدند وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً (2)این نکره در سیاق نفی است، آن وقت چه دارند که حالا بیایند مؤسس یک مطلب علمی و یک قاعدهای شوند؟ این عقل را، این فطرت را، این هوش درونی را ذات اقدس «اله» به عنوان چراغ در نهاد انسان روشن کرد، این چراغ حقیقتهای خارج را میبیند و آن مقداری که برای او شفاف و روشن است آن را میپذیرد، آن وقت با دلیل نقلی شارع مقدس همان را که در عقل مردم نهادینه کرده است امضا میکند. بنابراین اینچنین نیست که ما بگوییم یک چیزی بشری است، بعد یک چیزی آسمانی است و آن چیزی که آسمانی است امضا کننده امور بشری است.
استفاده قاعده ضمان در تلف از ضمان در خراج به کمک عقل
این قاعده هست که هر کسی ضامن مال خودش است، قاعده دیگری هم هست که «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» (1)[4] هر کسی که خروجی مال، برای اوست اگر تلف شد او باید ضامن باشد هر کسی اگر مال تلف شد خسارت به عهده اوست خروجی این مال هم برای اوست. اگر این درخت سوخت و به عهده صاحب درخت است میوه آن هم مال اوست، خراج این درخت؛ یعنی همان میوههای او، خروجی او، منافع آن درخت است که منافع درخت در برابر ضمان درخت است، هر کسی عهدهدار خسارت درخت است، میوه درخت هم مال اوست «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» این دو امر ملازم هم هستند؛ یعنی هر جا ضمان هست خراج هست و هر جا خراج هست ضمان هست که اینها ملازم هم میباشند، اما مسئله تلف نسبت به ملک لازم و ملزوم هستند نه ملازم، اگر کسی مالک چیزی بود این مالکیت ملزوم و مستلزم یک لازم است و آن لازم این است که اگر این مال تلف شد خسارتش مال صاحب مال است، پس ضمان مال لازم ملکیت مال است و ملکیت مال ملزوم ضمان مال است، در آن قاعده از ملزوم به لازم و از لازم به ملزوم منتقل میشوند و در قاعده «الضمان بالخراج» و «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» از «احد المتلازمین» به متلازم دیگر منتهی میشوند. اگر شارع مقدس یکجا ضمان جعل کرد ما به ملزوم آن پی میبریم و معلوم میشود او مالک است، اما اگر یک جا ملزوم جعل کرد و گفت این شخص مالک است که پی به لازمش میبریم و معلوم میشود اگر خسارتی دید او ضامن است، اگر «احد المتلازمین» جعل کرد و گفت این شخص ضامن است به متلازم دیگر که خراج است پی میبریم « الضَّمَانِ بِالْخَرَاجَ »، اگر خسارت این مال به عهده اوست درآمد این مال هم به عهده اوست و همچنین اگر درآمد این مال برای اوست خسارت آن هم مال اوست هم «الضمان بالخراج» هم «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ»،اینها متلازم هم هستند و در آنجا لازم و ملزوم میباشند. هر جا یک حکمی را از راه عقل کشف کردیم، از راه نقل لازم و ملزوم و ملازم او را کشف میکنیم.
1) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج1، ص255.
اماره بودن قواعد فقهی محصول عقل
آیا اینها در امارات است؟ بله این با واقعیت کار دارد، اما در اصول عملیه همانطور که قبلاً ملاحظه فرمودید، چون اصول عملیه هیچکاری به واقع ندارد واقع را نشان نمیدهد، اصول عملیه را اصلاً برای همین جعل کردند که در هنگام عمل کسی متحیّر نشود، اصول عملیه قرار داده شده است: «لرفع الحیرة عند العمل» (1)؛ میگویند نمیدانی این پاک است یا نه؟ بگو پاک است، نه اینکه واقعاً این شیء پاک است. بنابراین در امارات پی بردن از لازم به ملزوم، از ملزوم به لازم و از «احد المتلازمین» یک امر رایجی است. در اسلام وقتی «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» یا «التلف» گفته شد این را کشف میکنیم.
توجیه عقلی محقق انصاری بر ضمان بایع در تلف زمان خیار
آن وقت میمانیم در آن که اگر یک کالایی را فروشنده به خریدار فروخت و خریدار خیار دارد، فروشنده خیار ندارد و این کالا ملک طلق خریدار شد و در مدت خیار تلف شد؛ ولی شارع مقدس میفرماید که فروشنده ضامن است، اگر فروشنده ضامن است ضمان به عهده فروشنده است و خراج در اختیار خریدار این یک، مالک خریدار است و ضامن فروشنده؛ این که هماهنگ نیست. تفکیک لازم از ملزوم یا تفکیک «احد المتلازمین» از متلازم دیگر معقول نیست. شارع مقدس که این چراغ را در درون روشن کرد، این چراغ میگوید حتماً آنجا که لازم هست ملزوم هم همانجا آرمیده است، شارع مقدس که فرمود اگر کالایی در زمان خیار مشتری تلف شد، بایع ضامن است؛ یعنی من حکم کردم که این معامله منفسخ میشود اولاً، کالا برمیگردد و ملک بایع میشود ثانیاً، تلف در ملک بایع اتفاق میافتد ثالثاً، بایع ضامن است رابعاً که این معقول میشود. نمیشود گفت که لوازم حجت نیست، چون اماره است لوازم آن حجت است؛ اصرار مرحوم شیخ این است که این کار را معقول کند، البته همه آقایان پذیرفتند و قائل به انفساخ شدن وگرنه ما نه آیهای داریم، نه روایتی داریم، هیچ چیز نداریم که معامله منفسخ شود. معامله خیاری را تا «ذوالخیار» فسخ نکند که منفسخ نمیشود؛ ولی اینجا شارع مقدس میفرماید که بایع ضامن است، چون ضمان برای مالک است و ملزوم ضامن بودن مالکیت است ما کشف میکنیم که پس بایع مالک بود. بایع فرشی را که فروخت چگونه مالک است؟ معلوم میشود آن معامله منفسخ میشود.
1) اصول الفقه، الشیخ محمدرضاالمظفر، ج2، ص312.
دریافت پاسخ دو سؤال در ضمان بایع با توجیه عقلی مسئله
وقتی معامله منفسخ شد به دو سؤال ما جواب داده میشود: سؤال اول، چراست؟ سؤال دوم، چیست؟ سؤال اول این است که چرا بایع ضامن است؟ جواب آن این است که این معامله منفسخ میشود و این کالا به ملک بایع برمیگردد، تلف در ملک بایع اتفاق میافتد؛ لذا بایع ضامن است. سؤال دوم هم در کنار سؤال اول حل میشود، سؤال دوم ما این است که چه چیزی را ضامن است؟ ضمان ید است یا ضمان معاوضه؟ معلوم میشود ضمان معاوضه است؛ یعنی پول را باید برگرداند، نه اینکه اگر این مثلی است مثل آن را دهد و قیمی است قیمت آن را دهد، نه خیر باید پول را برگرداند، چرا؟ چون او ضامن به ضمان معاوضه است، ضمان معاوضه این است که عوض مثمن را باید دهد. کار نداریم به اینکه این شیء مثلی است یا قیمی که اگر مثلی است مثل آن را بپردازد و قیمی است قیمت آن را بپردازد، آن بیگانه از مسئله است آن برای ضمان ید است. ضمان ید این است که کسی مال مردم را تلف کند، اگر کسی مال مردم را تلف کرده و «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» (1)[6] هست، «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (2)هست، اگر آن شیء مثلی است مثل و قیمی است قیمی؛ این برای آن است، اما اینجا که فرمود این مال برمیگردد برای او و این معامله منفسخ شد؛ یعنی ثمن را باید رد کند که میشود ضمان معاوضه، پس به هر دو سؤال ما پاسخ داده شد، چون «الضمان بالخراج» «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» متلازم هم هستند و مالک بودن با ضامن بودن لازم و ملزوم هم هستند نه متلازم، در همه جا ما حکم میکنیم به انفساخ معامله، معامله که منفسخ شد ثمن را باید برگرداند.
خلاف قاعده بودن ضمان بایع و اکتفا به خیار در نص و گستره آن
این البته خلاف قاعده است؛ ما که میگوییم این کار منفسخ میشود خلاف قاعده است و خلاف قاعده را باید بر مورد نص اقتصار کرد، مورد نص هم همین صحیحه ابن سنان (1)است که مستفاد از او خیار حیوان است و شرط، خیار مجلس هم احیاناً ممکن است ضمیمه او شود. خیارهای منفصل چطور؟ آیا خیار منفصل مثل خیار تأخیر ملحق به این اصل است؟ خیار تأخیر این است که فروشندهای کالایی را به خریدار فروخت و این خریدار تا سه روز نیامد که پول آن را دهد و کالا را ببرد، نه اینکه پول را داده و کالا را گذاشته، نیامده پول دهد و فروشنده تا سه روز صبر میکند، اگر بعد از سه روز او نیامد فروشنده خیار دارد که این را خیار تأخیر میگویند. در خیار تأخیر که فروشنده کالایی را به مشتری فروخت او رفت که پول بیاورد مشکلی برای او پیش آمد تا سه روز نیامد، فروشنده حق ندارد این کالا را تا سه روز به دیگری بفروشد، اگر سه روز گذشت و مشکل خریدار حل شد و آمد و پول را داد که مبیع مال اوست وگرنه فروشنده حق دارد این کالا را به دیگری بفروشد و میتواند هم صبر کند؛ لذا خیار مال فروشنده است که به آن خیار تأخیر میگویند. در خیار تأخیر این خیار از اصل بیع فاصله دارد، سه روز این معامله لازم بود بعد شده خیاری، بر خلاف خیار حیوان که سه روز این معامله خیاری است بعد میشود لازم. در مسئله خیار حیوان و خیار شرط و مانند آن این «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» کاملا جاری است اصلاً مورد صحیحه هم همین است.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص 14 و 15، ط آل البیت.
عدم شمول ضمان تلف زمان خیار بر خیار منفصل
اما درباره خیار تأخیر چطور؟ میگویند این حکم، چون بر خلاف قاعده است باید بر خصوص نص اقتصار کنیم این یک، نص هم آن خیار منفصل را شامل نمیشود این دو، چرا؟ برای اینکه در نص دارد که اگر شما این را خریدید این صبر کند «حَتَّی یَنْقَضِیَ» (1)این حتی نشانه استمرار است؛ یعنی از زمان بیع این خیار هست تا اینکه سه روز بگذرد، چون ظاهر کلمه «حَتَّی» اتصال است انفصال را شامل نمیشود ما باید بر مورد نص اقتصار کنیم، چون خلاف قاعده هم هست. بنابراین اگر کسی از این نص توانست تعمیم استفاده کند خیار منفصل را هم مثل خیار متصل مشمول «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» میداند و اگر نتوانست تعمیم استفاده کند «کما هو الظاهر» فتوا به همان مطابق رایج میدهد که در خیار حیوان و خیار شرط «من لا خیار له» ضامن است وگرنه ضامن نیست.
تبیین مقید نبودن ضمان تلف قبل از قبض به خیار
مطلب دیگر این است که آن قاعدهای که قبلاً بحث آن گذشت «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2)این اعم از آن است که در آن بیع خیار باشد یا نباشد، حالا آن خیار مال بایع باشد یا مشتری یا هر دو، پس اصل خیار حدوداً و عدماً و «علی فرض الوجود» برای بایع باشد یا مشتری در آن قاعده مطرح نیست «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» چه آن بیع خیاری باشد و چه نباشد، چه خیار برای بایع باشد و چه خیار برای مشتری، اما در این قاعده که برای «بعد القبض» است مخصوص خیار است و خیار هم اختصاص ندارد که برای بایع باشد یا مشتری، «احدالطرفین» باید خیار داشته باشند «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له». (3)
عدم فرق بین ثمن و مثمن در ضمان بایع
اگر ثمن هم مثل همین بود، شاید ما بتوانیم بگوییم فرقی بین ثمن و مثمن نیست، اگر ثمن در دست بایع تلف شد و بایع خیار داشت نه مشتری، فرض کنید عین، ثمن بود، این حیوان یا فرشی را فروخته به یک گوسفندی، گوسفند ثمن است در دست فروشنده است و فروشنده هم خیار دارد، اگر این گوسفند در زمان خیار در دست فروشنده تلف شود «فهو ممن لا خیار له» و خسارت آن به عهده مشتری است. پس تا اینجا میشود بین ثمن و مثمن فرق نگذاشت و نگفت «کل مبیع تلف»، بلکه میشود گفت: «کل شیء تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، چه ثمن و چه مثمن، چون خیار متصل هم هست و این را هم شامل میشود. ما که نص نداشتیم «کل مبیع تلف»، صحیحه ابن سنان فقط مورد سؤال این بود و مورد سؤال که مخصص نیست، مقیّد هم نیست و مانند آن، عمده جواب است؛ از جواب اگر ما تعمیم بفهمیم، ثمن و مثمن هر دو را شامل میشود.
تبیین برتری مرکّب عالِم از خون شهید
حالا چون روز چهارشنبه است یک مقدار بحثهایی که قبلاً داشتیم از آنها هم یادی کنیم. این روایت نورانی را از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کردند که در صحنه قیامت که اعمال را میسنجند، مرکب عالم را با خون شهید میسنجند و وزن مرکب عالم سنگینتر از خون شهید است وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ (1)که با حق سنجیده میشود، آن حقی که در خون شهید است با حقی که در مرکب عالم است این دو با هم سنجیده میشوند. در آن حدیث که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شد دارد که مرکب عالم سنگینتر از خون شهید میشود، وزن مداد عالم سنگینتر از وزن دم شهید است این در آن حدیث نورانی هست. آنچه که در مباحث فقهی و مانند آن تاکنون مطرح میشد، اینها هم در مباحث اخلاقی و حقوقی هم مطرح است.
1) اعراف/سوره7، آیه8.
امکان بهرمندی نموداری از اعمال در دنیا با پذیرش کشف حقیقی در آخرت
درست است که کشف حقیقی اعمال در قیامت است اما نموداری از آنها را ما در دنیا میتوانیم بفهمیم. الآن کسی نماز ظهر و عصر خود را خوانده این میتواند بفهمد که این نماز مقبول خداست یا نه، یک صحت داریم که حکم فقهی است که اگر واجد شرایط و اجزا بود و مصون از موانع بود این نماز صحیح است و اعاده و قضا ندارد، این معنای صحت است که حکم فقهی است، اما قبول چیز دیگر است که حکم کلامی است؛ آیا مقبول حق هم شد یا نه؟ آن قبول کامل در قیامت است که انسان آن روز میفهمد؛ ولی آن مقدار قبولی که مربوط به دنیاست خود انسان هم میتواند بفهمد، برای اینکه خدای سبحان تنها نفرمود نماز بخوانید، بلکه نماز را معرفی کرده و فرمود: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ (1)نماز این است که جلوی بدی را بگیرد. انسان اگر نماز ظهر و عصر را خواند تا غروب چند تا امتحان پیش آمد و او چشم، گوش، زبان، قلم، بنان و بیان خود را به لطف الهی حفظ کرد، این باید خدا را شاکر باشد که نماز او مورد قبول است، باید شکر کند که نماز ظهر و عصر من قبول شد، برای اینکه چند تا امتحان پیش آمد و من سرفراز بودم و اگر خدای ناکرده چند تا امتحان پیش آمد این نتوانست زبان و چشم و دست و پای خود را کنترل کند این باور کند که نماز او مقبول نشد، گرچه صحیح است. آن تشخیص کامل مربوط به معاد است، اما آثاری که ذکر کردند بالأخره آدم میتواند بفهمد، این مقدار هست. جریان وزن خون شهید و همچنین وزن مرکب عالم اینها آن حقیقتی دارد که وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نه «و الوزن حقٌ». مرتب ملاحظه فرمودید که این آیه سوره «اعراف» نمیفرماید که وزن در قیامت هست، میفرماید وزن حق است، ما در میزان، در ترازو سه اصل داریم: یک میزان و ترازوست دو کفه دارد که در یک کفه وزن و در کفه دیگر موزون میگذارند. کسی بخواهد یک نان تهیه کند چکار میکند؟ سنگ را در یک کفه میگذارند و نان را در کفه دیگر میگذارند سپس اینها را با هم میسنجند. در قیامت سنگ و آهن و دماسنج و «میزان الحراره» و اینها نیست، یک طرف ترازو حقیقت است و یک طرف ترازو نماز و روزه و اعمال و عقاید و اخلاق ما، وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نه «والوزن حقٌ» وزن؛ یعنی «ما یوزن به شیء» در دنیا وزن سنگ است، اگر ما بخواهیم پارچه را بسنجیم وزن آن همان متر است، حرارت بدن را بسنجیم وزن آن همین «میزان الحراره» است، دمای هوا را بسنجیم وزن آن یک چیز دیگر است؛ برای هر چیزی یک وزنی است، وزن هم آن واحد سنجش است، واحد سنجش عقاید و اخلاق و اعمال در قیامت حقیقت است، وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ. حالا یک طرف حق میگذارند و یک طرف خون شهید، یک طرف وزن میگذارند و یک طرف مرکب عالم، اگر خود این موزونها را با هم بسنجند ـ حالا که مشخص شد ـ یک طرف خون شهید را بگذارند و یک طرف مرکب عالم، طبق بیان نورانی رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: وزن مرکب عالم سنگینتر از خون شهید است، حالا آن اسرار الهی را انسان در قیامت میفهمد، در دنیا بالأخره یک گوشه آن را میتواند آدم تشخیص دهد. به ما گفتند که این زیارتها تنها برای ثواب نیست، خیلی از این بزرگان ما شاگردان قبرستان بودند، از آنها سؤال میکردی این حرف را از کجا یاد گرفتید؟ چه کسی به شما گفته است؟ میگفتند قبرستان. آدم قبرستان میرود برای اینکه برای پدر و مادرش طلب مغفرت کند یا خودش چیزی یاد بگیرد؟ گفتند برای پدر و مادرت طلب مغفرت کن، برای مؤمنین طلب مغفرت کن که حمد و سوره و آیات و اینها را میخوانی برای آنهاست، اما خودت هم یک دعا کن، با آنها حرف بزن، به آنها قسم بده، به آنها بگو شما را به «لا اله الا الله» قسم بگویید آنجا چه خبر است؟ این یعنی چه؟ «یَا أَهْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» (2)ای «أَهْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» شما را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» قسم بگویید آنجا چه خبر است؟ این مدرسه است. آدم برود قبرستان و برگردد چیزی یاد نگیرد خسارت است. آن دعاها و طلب مغفرت به این علت است. اینکه میبینید مرحوم آقای قاضی و بزرگان بخشی از عمر را شبانه روز در قبرستان میگذراندند همین بوده، مدرسه است. اینچنین نیست که ما بگوییم «کانرا که خبر شد خبری باز نیامد» (3)خیر، آن را که خبر شد خبری هم باز آمد، حالا ما نتوانستیم استخبار کنیم، بالأخره این حرفها هست. به ما گفتند که زیارتنامه بخوانید ـ حالا درباره اهل بیت و اینها که حسابشان جداست ـ زیارت وارث بخوانید سایر زیارات بخوانید.
همتایی محصول دنیا خون شهید و مرکّب عالِم
ما عرض ادبی که به شهدا میکنیم چه میگوییم؟ میگوییم «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنْتُمْ» (1)شما طیّب هستید، هر جایی که شما بیارمید آنجا را طیّب میکنید، اگر اینها طیّب هستند و جایی که آرمیدهاند آنجا را طیّب میکنند، صغرای مسئله حل است، کبرای مسئله در قرآن بیان فرمود که: وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ (2)، پس خون شهید طیّب است، آن جا را سرزمین را طیّب میکند و سرزمین طیّب میوههای طیّب میدهد. اینکه میبینید شما در ایران اسلامی در فلان شهر این همه حافظ قرآن پیدا شد، این همه حافظ نهجالبلاغه پیدا شد، این همه احکام عبادی پیدا شد، این همه اعتکاف پیدا شد، اینها میوههای طیّب و طاهر همین شهداست. حالا اگر عالمی در یک شهری زندگی کرد و او این آثار را داشت، خدا را شاکر باشد که مرکب او کمتر از خون شهید نیست، یک عالمی در یک شهری که دارد زندگی میکند، این هم «طاب» خودش و «طابت الارض التی هو یعیش فیها» و از آن سرزمین برکات فراوانی دارد. ما عالمانی داشتیم که اثر آنها در زمان حیات خودشان به اندازه اثر یک امامزاده بود، طلبههای خوبی تربیت کردند، این طلبههایشان ممکن بود متوسط باشند و خیلی عالی نباشند، اما فضلشان متوسط بود نه تقوای آنها، تقوایشان صد درصد بود. یک عالمی که سواد او متوسط است و تقوای او و طهارت او صد درصد این یک شهر بزرگی را اداره میکند، مگر مردم از علم علما استفاده میکنند؟ این حوزهها و دانشگاهها هستند، وگرنه مردم از اخلاق و روش و سیره و از عمل او استفاده میکنند، مردم که میبینند این بزرگوار طیّب و طاهر است با همین طهارت او دارند به سر میبرند، حالا بر فرض شما شدید علامه طباطبایی، باید در حوزه باشید و تدریس کنید و کتاب بنویسید، دیگر به درد شهر خودتان که نمیخورید یا شدید شیخ انصاری، اگر کسی در آن حد شود که به درد مردم نمیخورد این فقط در حوزهها باید بنشیند و تدریس کند و کتاب بنویسد. پس یک سواد متوسط، یک تقوای صد درصد، تقوا را نمیشود گفت 95 درصد، برای اینکه آن پنج درصد خالی مشکل ایجاد میکند. اگر این شد از آن طرف به ما فرمودند که مرکب عالم سنگینتر و وزینتر از خون شهید است، لااقل در سطح خون شهید؛ شهید هم این است که «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنْتُمْ». چطور یک عالمی در این شهر زندگی میکند و آن شهر را طیّب و طاهر نکند؟ اگر کسی در یک شهری زندگی کرد و خروجی آن شهر اعتکاف جوانها بود، حفظ قرآن بود، حفظ عفاف بود، حفظ حجاب بود، حفظ امنیت بود، حفظ سازگاری با نظام بود و مخالفتی نبود اینها باید خدا را شاکر باشند که «طاب و طابت الارض التی هو یعیش هو فیها» اینها را میشود در دنیا فهمید، اینها به صورت اسرار آن عالم نیست، البته آن رازهای نهایی آن در قیامت روشن میشود، اما در دنیا این آثار هست، وقتی ملزوم را به ما گفتند لازم را عقل کشف میکند، لازم را به ما گفتند ملزوم را عقل کشف میکند که امیدواریم خدای سبحان این توفیق را به همه شما بزرگواران حوزویان عطا کند که نوری برای جامعه ما باشید.
موضوع: تبیین تعارض قاعده تلف زمان خیار با دو قاعده دیگر و ردّ آن
در مسئله تلف مبیع در زمان خیار طرف مقابل، براساس قاعده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (1)اشاره شد به اینکه خسارت این تالف به عهده کسی است که خیار ندارد. بعد از تحریر محل بحث و اثبات این مطلب با آن روایات مسئله به چند محذور برخورد کردیم و میکنیم؛ یکی از محذورها که در بحث قبل گذشت این بود که اگر قاعده «التلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» حق باشد این با دو تا قاعده معارض است، یک قاعده این است که «التلف علی المالک» (2)؛ یعنی هر مالی که تلف میشود به عهده مالک است، در اینجا مال برای مشتری است و تلف شد؛ ولی بایع ضامن هست. قاعدهای که میگوید هر مالی که تلف شد مالک آن ضامن است با قاعدهای که میگوید «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» معارض است. قاعده دیگری که میگوید «الضمان بالخراج» (3)با قاعده «التلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» معارض است. «الضمان بالخراج»؛ یعنی کسی ضامن است که منافع و درآمد مال او باشد اگر درآمد مال و منافع مال، متعلق کسی است و ضمان به عهده دیگری است، با این قاعده موافق نیست؛ این قاعده میگوید کسی ضامن مال است که خروجی و منافع و درآمد آن مال برای او باشد «الضمان بالخراج».
در بحث قبل اشاره شد به اینکه بر اساس انفساخی که مرحوم شیخ و امثال شیخ(رضوان الله علیهم) قائلند هر دو قاعده موافق درمیآید؛ یعنی «تلف فی زمن الخیار» باعث میشود که معامله منفسخ خواهد شد، وقتی معامله منفسخ شود این مبیع برمیگردد ملک بایع میشود، وقتی ملک بایع شد آن قاعدهای که میگوید هر مالی که تلف شد مالک ضامن است با این موافق درمیآید، آن قاعدهای هم که میگوید «الضمان بالخراج» با این موافق درمیآید؛ برای اینکه وقتی مال را مالک شد درآمد مال مالک هست، خسارت هم مال مالک است. (1)
تعارض قاعده تلف زمان خیار با تلف قبل از قبض و خیار بایع
اما آنچه که در این نوبت مطرح است آن است که قاعده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» گاهی مورد اجتماع با قاعده دیگر است و با آن معارض است. آنچه که در بحث قبل گذشت این بود که این قاعده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» مطلقا با آن دو قاعده کلی معارض است، اما آنچه که در این نوبت مطرح است آن است که این قاعده «التلف فی زمن الخیار» گاهی در اثر اجتماع با بعضی از قواعد دیگر با آنها معارض است و آن این است که اگر مالی قبل از قبض تلف شود، فرشی را فرش فروش فروخت و هنوز قبض و اقباض نشد. در این معامله، چون سخن از صرف و سلم نیست و قبض شرط نیست معامله صحیح است، ملکیت هم آمده فرش ملک مشتری شده، چون فرش ملک مشتری شد و قبض نشد، اگر این مال در زمانی که قبض نشد تلف شود و فرض در این است که بایع خیار دارد نه مشتری و به استناد قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2)[5] بایع ضامن است، به استناد قاعده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» مشتری ضامن است؛ چون مشتری خیار ندارد و بایع خیار دارد. در اثر تعارض بین این دو قاعده روشن نیست که بالأخره این مال تالف به عهده بایع است یا به عهده مشتری؟ اگر ما این قاعده «التلف فی زمن الخیار» را بپذیریم با آن قاعده «قطعی القبول» که «التلف قبل القبض علی عهدة البایع» با او معارض است.
ناتمامی تعارض به دلیل مخصص بودن قاعده تلف قبل از قبض
پاسخ آن است که این «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» از طرف قبل از قبض منصرف است و بر فرض شامل او شود، چون بر خلاف قاعده است و آن «التلف قبل القبض علی البایع» آن هم بر خلاف قاعده است؛ لکن او اخص از این است، مقدّم بر این است و مخصّص این است، پس تعارضی در کار نیست. آنکه میگوید «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» چه قبل از قبض و چه بعد از قبض، این قاعدهای که میگوید «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» این اخص از اوست؛ چون اخص از اوست مقدم بر اوست و دلیلاً هم اقوای از اوست پس «التلف قبل القبض من البایع» این مقدم است بر «التلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» آن عام است این خاص است این بر او مقدم است گذشته از قوت دلیل، پس آن تعارض هم با این حل میشود.
بررسی الحاق تلف ثمن و خیار بایع به قاعده تلف زمان خیار
میماند مطلب دیگر و اینکه آیا «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» شامل ثمن و مثمن هر دو میشود که احتمال داده شد یا مخصوص مبیع است. مثالی که از صحیحه ابن سنان (1)و امثال ابن سنان برمیآید درباره خصوص مبیع است؛ اما تمثیل غیر از تعیین است. اگر یک مثالی ذکر شد معلوم نیست که حکم منحصر در اوست، اگر این قاعده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» که مستفاد از این نصوص است به عمومیت حق باشد، فرقی بین ثمن و مثمن نیست.
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص 14 و 15، ط آل البیت.
لکن مشکل اساسی آن است که این قاعده بر خلاف قواعد اولیه است و قاعده اولیه این است که هر مالی که تلف شد به عهده مالک است. «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این مخالف با آن قاعده رسمی است که هر مالی که تلف شد مالک ضامن است. ما اینجا انفساخ را عقلاً ناچاریم تقدیر بگیریم، تأمل کنیم و یک خلافی را ناچاریم تحمل کنیم تا اینکه این قاعده عملی شود، چون «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» مخالف با قواعد عامه اولی است در چنین مواردی باید بر مورد نص اقتصار کرد که مورد نص خصوص مبیع را شامل میشود و ثمن را شامل نمیشود. صحیحه ابن سنان و آن روایات سه چهارگانه دیگر همه اینها درباره مبیعی است که در زمان خیار تلف شد مشتری خیار دارد، مبیع در دست اوست و تلف شد، بایع خیار ندارد «فهو ممن لا خیار له». اما اگر ثمن در دست بایع تلف شود و بایع خیار داشته باشد و مشتری خیار نداشته باشد، این را شامل نمیشود.
پرسش: ؟پاسخ: آن در خصوص سؤال سائل هست؛ اما جواب مطلق است. اگر سؤال مطلق بود و جواب مطلق بود که به جواب اخذ میکنیم و اگر سؤال مخصوص بود و جواب عام و مطلق بود به عمومیت جواب که کلام معصوم است باید استدلال کرد؛ سؤال درباره حیوان است؛ ولی حضرت فرمود: «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» (1)عنوان «المبیع» را اخذ کرده است که مبیع مال مشتری باشد، چه حیوان و چه غیر حیوان. بنابراین اگر ما بگوییم این حکم مال ثمن هم هست، چون بر خلاف قاعده است نمیشود.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
دیدگاه محقق انصاری ره بر گسترش قاعده تلف و شمول ثمن با استصحاب
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند که این حکم میتواند شامل ثمن هم شود، شواهدی هم ارائه کردند که یکی از آنها مسئله استصحاب است. استصحاب؛ یعنی این ثمن قبل از اینکه اقباض کند در عهده بایع بود، الآن هم که اقباض کرد و تلف شد، چون مشتری خیار ندارد همین مشتری ضامن است، چرا؟ برای اینکه طبق ضمان معاوضه وقتی کالایی خرید و فروش شد بایع ضامن مبیع است و مشتری ضامن ثمن. پس قبل از قبض مشتری ضامن بود، حالا که اقباض کرد و همین ثمن تلف شد و بایع خیار دارد و مشتری خیار ندارد ما آن ضمان قبل از قبض را استصحاب میکنیم و میگوییم قبلاً ضامن بود الآن کماکان.
نقد مبنایی محقق یزدی ره در تمسک به استصحاب در تلف ثمن
نقد مرحوم آقا سید محمد کاظم و امثال مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیهم اجمعین) این است که این با مبنای شما هماهنگ نیست، این از باب شک در مقتضی است، شما استصحاب را با شک در مقتضی جاری نمیدانید و ما نمیدانیم این ضمان آنقدر اقتضا دارد که حتی بعد از قبض هم باقی بماند یا با قبض عمرش تمام میشود. برای شک در مقتضی سابقاً اینطور مثال میزدند: این چراغی که روشن است ما نمیدانیم روغن آن چقدر است که آیا میتواند شب تا صبح این چراغ روشن باشد یا روغن آن آنقدر نیست که بتواند تا صبح روشن باشد که این شک در مقتضی است؛ یعنی اصلاً اقتضا و استعداد بقا را دارد یا ندارد؟ شک در مانع این است که ما میدانیم این چراغ به مقدار کافی برای سوخت و سوز تا صبح روغن دارد، اما نمیدانیم بادی وزیده چراغ را خاموش کرده یا نه؟ این میشود شک در رافع یا مانع، آن شک در مقتضی میشود. مرحوم شیخ میفرماید از ادله استصحاب، حجیّت استصحاب در شک در مقتضی اثبات نمیشود باید شک در مانع باشد که البته این سخن تام نیست. اگر مبنای شما این است که با شک در مقتضی نمیشود استصحاب کرد، اینجا از سنخ شک در مقتضی است؛ برای اینکه ما نمیدانیم این ضمان آنقدر اقتضا دارد که حتی «بعد القبض» را هم شامل شود یا نشود. بیعی که واقع شده بایع ضامن مبیع است و مشتری ضامن ثمن، قبل از قبض بله ضامن هستند، اما «بعد القبض» هم اینچنین است یا نه؛ این با مبنای شما هماهنگ نیست و گذشته از این، این از سنخ استصحاب تعلیقی است و شاید شما استصحاب تعلیقی را جاری ندانید گرچه این قابل حل است و قابل جواب و دفاع است، اما بالأخره زمینه استصحاب تعلیقی بودن آن به این است که مشتری وقتی که کالایی را خرید ضامن است، اگر نداده باشد و در دست او تلف شده باشد ضامن است، اما اگر داده دیگر ضمانی در کار نیست. اگر در دست او بود و تلف میشد ضامن است، الآن که به بایع داده و «بعد القبض» است، آن حالت تعلیقی را چطور شما استصحاب میکنید؟ مگر اینکه به اصل ضمان برگردد که باز شک در مقتضی میشود. به هر تقدیر بخواهید استصحاب کنید جا برای استصحاب نیست، بخواهید به صحیحه ابن سنان و امثال این استدلال کنید اینها درباره مبیع است، بخواهید تنقیه مناط بکنید این کار بر خلاف قاعده است، ممکن است کسی القای خصوصیت کند و در بعضی موارد تنقیه مناط کند، اما این موردی است که خلاف قاعده است و موردی که خلاف قاعده باشد باید بر مورد نص اقتصار کنید. مال زید تلف میشود عمرو ضامن باشد یعنی چه؟ اگر یک جایی شارع فرمود مال زید که تلف شد عمرو ضامن است باید بر همان مورد اقتصار کرد، چون بر خلاف قاعده بر مورد نص باید اقتصار کرد؛ پس جای تنقیه مناط و القای خصوصیت و امثال ذلک نیست، چون بر خلاف قاعده است. بنابراین اگر اقوی این نباشد احوط این است که تلف ثمن در زمان خیار بایع به عهده مشتری نیست و فقط درباره مبیع است که برابر این صحیحه ابن سنان میشود فتوا داد که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له».
مقیّد نبودن تحقق ضمان در قاعده به خیار زمان دار و متّصل
مطلب بعدی آن است که این «زمن الخیار» نه مخصوص خیار زماندار است، مثل خیار حیوان و نه خیاری که پایان ضمان را به همراه دارد؛ نظیر خیار مجلس که «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1)[8] زمان خیار؛ یعنی زمانی که خیار محقق است نه خیار زمانمند باشد مثل خیار حیوان؛ یعنی در زمانی که خیار هست، مثل خیار عیب، مثل خیار غبن در این زمانها که خیار هست مشمول این ادله است. منتها محذور در خیار غبن و عیب و امثال ذلک این است که اگر ما گفتیم خیار غبن از اول حاصل نیست، بلکه زمان ظهور غبن حاصل است یا خیار عیب از اول حاصل نیست، بلکه در زمان ظهور عیب حاصل است؛ آن وقت زمان خیار با عقد فاصله دارد و این روایت که دارد «حتی» این «حتی» آن عقد متصل به خیار و خیار متصل به عقد را میرساند و اینجاها که بین خیار و عقد فاصله دارد شاید شامل نشود. اولاً آنجا «عند التحقیق» خیار غبن از همان اول هست؛ منتها إعمال آن برای زمان ظهور است و خیار عیب از همان اول هست؛ منتها إعمال آن برای زمان ظهور است. چون در حقیقت خیار غبن و خیار حیوان و اینگونه از خیارات متصل به عقد است مشمول این ادله خواهد بود؛ اما خیار تأخیر بله، آن منفصل از عقد است. خیار تأخیر هم این است که مشتری کالایی را خریده، پول نداده و به بایع گفته که من میروم پول میآورم و تا سه روز نیامد، در اینجا روایات هست که تعبداً فروشنده حق فروش این کالا را ندارد و این معامله تا سه روز از طرف فروشنده لازم است، بعد از سه روز اگر مشتری نیامد او میتواند به دیگری بفروشد؛ بنابراین این خیار منفصل از عقد است. اما خیارهای متصل به عقد مثل خیار غبن، مثل خیار حیوان، «ای علی التحقیق» اینها در اندراج تحت این قاعده عام هیچکدام محذوری ندارند.
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
پرسش: ...
پاسخ: «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» است، اگر گفتیم این منصرف است الا و لابد برای خیار حیوان و خیار شرط است بله، اما از کلمه «فی زمن الخیار» کسی بخواهد استفاده کند که این مال خیار زمانمند است این آن نیست. مرحوم شیخ و امثال مرحوم شیخ برخی از این بزرگان احتمال دادند که «فی زمن الخیار»ی که در متن قاعده آمده است «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این مال خیار زماندار است، این تام نیست. یک وقتی است میگوییم که نه خود نص مخصوص خیار حیوان و خیار شرط است که آن یک راه دیگر است، اما در قاعده که بگوییم «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، اینکه معروف بین اصحاب است و عنوان زمان در متن قاعده اخذ شد برای خیار زمانمند است، (1)این سخن ناتمام است.
پرسش: .؟پاسخ: حالا چه خیار زمانمند باشد، مثل خیار حیوان یا زمانمند نباشد، مثل خیار غبن و خیار عیب دیگر خیاری نیست. این قاعده که در متن آن آمده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این ناظر به خیار زماندار نظیر خیار حیوان و مانند آن نیست؛ بلکه زمانی که خیار هست خواه خیار زماندار باشد مثل خیار حیوان یا نباشد. اگر کسی بگوید از صحیحه ابن سنان ما غیر از خیار حیوان و خیار شرط استفاده نمیکنیم، آن یک راه صحیحی است که این مطلب بر خلاف قاعده است و قدر متیقن آن همین دو خیار است.
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص 175 و 176، ط الحدیثه.
عدم محوریت زمان تحقق ضمان در قاعده به زمان خاص
مطلب بعدی آن است که این زمانی که گفته شد سه روز هست آیا بیش از سه روز را شامل میشود یا نه؟ بله بیش از سه روز را شامل میشود؛ برای اینکه در همین صحیحه ابن سنان و روایات دیگر آمده است «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ»؛ آن وقت «ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» از باب ذکر خاص بعد از عام، از باب بیان «احد المصادیق» است «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ» حالا اگر شرط چهار روز کردند، کردند. اینکه مرحوم شیخ و امثال شیخ در این جهت اتفاق دارند که خیار حیوان و خیار شرط که آن شرط گاهی کمتر از سه روز است، گاهی سه روز است، گاهی بیشتر از سه روز است و اگر شرط چهار روزه بود مشمول همین حدیث است؛ بنابراین اختصاصی به خیار حیوان ندارد. اگر در آنجا فرمود: «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» این «ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» به عنوان بیان «احد المصادیق» است، شرط کردند چهار روز خیار داشته باشند، این هم همین طور است.
حکم به حلّ تعارض متصور دو قاعده با تحلیل عقلی انفساخ در نظر نهایی
بنابراین اصل مطلب روی این تنظیم میشود که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، هم این قاعده و هم آن قاعده که «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» یک مشکل عقلی دارد که آن مشکل عقلی را فقها با انفساخ حل کردند. شما در همه شواهد نقلی بگردید هیچ دلیلی پیدا نمیکنید ـ چه آیه و چه روایه ـ که بفرماید در اینگونه از موارد بیع منفسخ میشود؛ ولی فقها آمدند این را با این راه حل کردند که این بیع منفسخ میشود، چرا آمدند این کار را کردند؟ برای اینکه هرگز دین قاعدهای را که بر خلاف عدل باشد و بر خلاف عقل باشد صادر نمیکند امضا نمیکند. تلف قبل از قبض از مال بایع است این بر خلاف عدل و عقل است، چرا؟ برای اینکه مالی را بایع فروخته به مشتری این مال ملک طلق مشتری است، حالا اگر تلف شد چرا بایع ضامن باشد؟ اگر «کل شیء تلف فهو علی مالکه» باشد مشتری ضامن است، «الضمان بالخراج» باشد مشتری ضامن است، بایع چه ضمانی دارد؟ یا «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» اگر بایع کالایی را به مشتری فروخته این کالا ملک طلق مشتری است، قبض و اقباض هم شده و بیع هم در زمان خیار مملّک هست و قبض هم شده، چرا اگر این مبیع در دست مشتری تلف شود بایع ضامن باشد؟ این بر خلاف عدل است، بر خلاف عقل است، اینجا آمدند فرمودند که حتماً «آناًما»ی «قبل التلف» شارع مقدس که ولیّ مطلق است حکم به انفساخ معامله کرده و معامله را منفسخ کرده، این مبیع شده مال بایع؛ وقتی که شده مال بایع، بایع ضامن مال خودش است. در باب تلف «قبل القبض» هم همینطور است این مبیع مال بایع شده معامله منفسخ شد بایع ضامن مال خودش است، بعد از حکم به انفساخ نه حکم بر خلاف عقل است، نه حکم بر خلاف عدل، اما قبل از حکم به انفساخ این هست.
ضرورت بحث از عقل در اصول به دلیل اداره فقه با آن
این نشان آن است که عقل از منابع حکم شرعی است و این جایش در اصول خالی است؛ یعنی شما میبینید به جای اینکه معلوم شود عقل حجت است و مبادی و منابع عقل ثابت شود، علوم برهانی و متعارف روشن شود، اصول موضوعه و به اصطلاح پیش فرضها روشن شود، آن پیش فرضها طرد شود، اصول موضوعه طرد شود، علوم متعارفه شناسایی شود و تثبیت شود بدون این اصول سامان نمیپذیرد؛ برای اینکه فقه با این عقل دارد میگردد با منابع عقلی دارد میگردد در حالیکه اصول عهدهدار این نیست. به جای اینکه از حجیت قطع بحث شود باید از حجیت عقل بحث شود که مبادی عقل چیست؟ مقدمات عقل نیست؟ کدام مقدمه یقینی است و برهانی است؟ کدام مقدمه یقینی نیست و برهانی نیست؟ فرق بین علوم متعارفه با پیش فرضها چیست؟ پیش فرضها را کجا باید اثبات کرد؟ به اصطلاح اصول موضوعه را کجا باید اثبات کرد؟ فقهای دیگر هم این را پذیرفتند اینطور نیست که حالا مرحوم شیخ و امثال شیخ این را گفته باشد دیگران هم برایشان متلقی بالقبول است هم در مسئله «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» این را پذیرفتند که حکم به انفساخ است و هم در مسئله «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» پذیرفتند، به هر تقدیر باید آن کار انجام شود.
پرسش: توجیه عقلی آن چیست؟
بررسی نمونه هایی از تحلیل عقلی در مباحث کلامی و شرعی
پاسخ: توجیه عقلی آن برای این است که شارع عدل محض است و عقل علم صرف. چرا اگر یک دلیلی به حسب ظاهر آمده باشد که مثلاً فلان پیام وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی (1)حتماً ما توجیه میکنیم که این معصیت نیست برای اینکه یقین داریم پیامبرها معصیت نمیکنند. اگر روایتی، آیهای عصیان را به پیامبر نسبت دهد؛ چون ما یقین داریم پیامبر معصیت نمیکند حتماً این را داریم توجیه میکنیم و میکنیم. ما یقین داریم که شارع حکم بر خلاف عدل نمیکند؛ یعنی مال زید تلف شود عمرو ضامن باشد، این ظلم است که نه معقول و نه عادلانه است. در بخشهای وقف هم همینطور بود و ما شواهد فراوانی داشتیم، در فسخ هم همینطور بود. در جریان فسخ این بود که اگر کسی بیعی داشته و کالایی را فروخته و خیار دارد، فرشی را به زید فروخته و خیار دارد میتواند فسخ کند که این سه حال دارد: یک وقت است قولاً فسخ میکند میگوید «فسخت»، فرشی را که فروخته با قول فسخ میکند این را به دیگری میفروشد. یک وقتی فعلاً فسخ میکند میرود فرش را از او تحویل میگیرد به دیگری میفروشد. یک وقت که قسم سوم است نه قولاً فسخ میکند و نه فعلاً فسخ میکند، نه میگوید «فسخت» و نه میرود این فرش را از او بگیرد فرشی را که به زید فروخته و زیر پای زید است عین این فرش را با عمرو معامله میکند، به عمرو میگوید «بعت»؛ میگویند این یک نحو فسخ فعلی است و از طرف دیگر شما فرمودید «لا بیع الا فی ملکٍ» (2)هیچکسی نمیتواند بفروشد مگر اینکه مال خودش را بفروشد، این بیع هم که بیع فضولی نیست، شما میگویید مالی که به زید فروخته، منتها حق خیار دارد قبل از اینکه فسخ کند میتواند به عمرو بفروشد، این میشود بیع فضولی؛ پس اول فسخ کند بعد بفروشد. میگویند چون این در شریعت جایز است معلوم میشود شارع مقدس که ولیّ مطلق است «آناما»ی قبل از «بعت» دوم، حکم به انفساخ آن معامله کرده، آن معامله منفسخ شده، فرش برگشت ملک فرش فروش شد، بعد این فرش فروش، فرش خودش را دارد به دیگری میفروشد، آنجا هم همینطور است که در مسقطات خیار در آنجا این بحث گذشت. در اینگونه از موارد که شارع مقدس حکم به انفساخ میکند این روی کشف عقلی است وگرنه ما نه آیهای و روایهای چیزی نداریم. اینجا هم که حکم به انفساخ میکند همین است. سرّش آن است که عقل مثل نقل حجت است، اگر ما یک نقلی داشته بودیم یک روایتی داشته بودیم که میگفت این معامله منفسخ میشود اولاً، بعد به دیگری فروخته میشود ثانیاً، که اشکال نبود، عقل هم کار همین نقل را میکند.پرسش: آیا حکم شارع به انفساخ «آناما»ی «قبل التلف» ظلم تلقی نمیشود؟
تبیین ظلم نبودن حکم به ضمان بایع در تلف زمان خیار
پاسخ: نه، او که ولیّ مطلق است میگوید «آناما»ی «قبل التلف» این فسخ شده؛ چون «آناما»ی «قبل التلف» فسخ شده این ملک خود بایع است و از مال او تلف شده. قانون را او باید وضع کند. خدای سبحان برابر قانون کار نمیکند که ما یک قانون ـ معاذ الله ـ پیش نوشته داشته باشیم و خدا کارش را برابر آن قانون انجام دهد، این طور که ـ معاذ الله ـ نیست. علم ذات اقدس «اله» ازلی و ذاتی است که روی علم ذاتی خود عالم را میسازد. ما اگر بخواهیم علم پیدا کنیم، قانون پیدا کنیم، اصول پیدا کنیم از حقایق خارجی میگیریم، علم ما به کجا وابسته است؟ به حقیقت خارجی، حقیقت خارجی را چه کسی ایجاد کرد؟ خدای سبحان، خدای سبحان ـ معاذ الله ـ یک قانون نوشته بیرون بود برابر آن قانون کار کرد یا کارش قانون آفرین است؟ «و الکل من نظامه الکیانی ینشأ من نظامه ربانی» (1)؛ یعنی این نظام تکوین از آن نظام علمی که در ذات اقدس «اله» است نشأت گرفته، اینطور نیست که ـ معاذ الله ـ یک قانون نوشتهای باشد خدا برابر آن قانون کار کند؛ بلکه کار خدا کار قانونی است ما همه علوم را از این کار میگیریم و میگوییم اینطور که شما میگوییم این با واقعیت سازگار نیست، معلوم میشود که علم ما برگرفته از واقعیت است، واقعیت فعل خداست، فعل خدا از علم ذاتی او نشأت میگیرد؛ چنین خدایی که عالمانه دارد اداره میکند قوانین او هم معقول است.
شناخت توجیه حکم نقل با چراغ عقل در مسئله
آن عقلی که خدای سبحان به انسان داد آن یک چراغ درونی است، هرگز بشر نمیتواند بگوید این بشری است. بشر از خودش هیچ چیزی نداشت و ندارد همین است که أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیِّ یُمْنی (1)آن چراغ را ذات اقدس «اله» در درون او روشن کرده؛ مثل اینکه چراغ نقل را روشن کرده، انسان با چراغ درون و بیرون اجتهاد میکند. اینکه به روشنی مرحوم شیخ فتوا میدهد که این معامله «آناما»ی «قبل التلف» منفسخ میشود سرّش همین است. در مسئله فسخ به طور روشن فتوا میدهد که «آناما»ی قبل از بیع ثانی معامله منفسخ میشود از همین قبیل است. اینکه درباره فروش وقف که «وقف حیثیته أنه لا یباع و لا یوهب» وقف اصلاً حیثیت آن این است که قابل خرید و فروش نیست، آنجا که میگویند «عند الضروره» خرید و فروش وقف جایز است، نه یعنی «وقف بما أنه وقفٌ یجوز بیعه»؛ چون وقف حیثیت آن حیثیت عدم بیع و شراع است؛ بلکه «آناما»ی «قبل البیع» از وقفیت به در میآید طِلق میشود آنگاه «یجوز بیعه» که همه اینها را چراغ عقل از همین قواعد الهی استنباط میکند.
جمع بندی بحث در تعارض تلف زمان خیار با دو قاعده دیگر
بنابراین تا کنون چند تعارض بین چند قاعده فقهی بود که همه را عقل حل کرد؛ یکی قاعدهای که «التلف»، «کل مال تلف فهو علی مالکه» یک، دو: «الضمان بالخراج»، سه: «التلف فی زمن الخیار» ـ که حالا سومی را باید توضیح جداگانه دهیم ـ این دو قاعده با «التلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» معارض بود که راه حل آن انفساخ بود، در مقام ما هم «قبل القبض فهو علی بایعه» این هم با قاعده اولیه مخالف است، چرا؟ برای اینکه اگر بایع مالی را فروخت ولو قبض و اقباض نشده معامله که از سنخ صرف و سلم نیست تا قبض دخیل باشد. وقتی که مال را فروخت این مال ملک طلق مشتری است، حالا آمد و قبل از قبض تلف شد، چرا بایع ضامن باشد؟ براساس قاعده «کل مال تلف فهو علی مالکه» این مشتری باید ضامن باشد، چرا بایع ضامن باشد؟ هم در تعارض بین آن دو قاعده با قاعده «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» و هم در تعارض بین «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه»، هم آن تعارض و هم این تعارض آن راه حل انفساخ است؛ یعنی شارع مقدس حکم انفساخ میکند، وقتی انفساخ کرد دیگر مال برای بایع میشود، وقتی مال بایع شد بایع ضامن است. ما اگر یک شاهد نقلی، یک روایتی یا یک آیهای داشته باشیم که در اینگونه از موارد انفساخ است میگوییم نقل عقل را ارشاد کرده است، این دلیل نقلی ارشاد است؛ چنین چیزی هم نداریم. خود عقل در اینجا یک رشیداً فتوا میدهد و البته کشف میکند؛ چون شارع مقدس که عدل محض است عقل صرف است هرگز حکمی بر خلاف عدل و عقل نخواهد داشت.
1) قیامه/سوره75، آیه37.
موضوع: قاعده ضمان تلف زمان خیار و شمول آن بر قاعده تأخیر
یکی از مسائل مربوط به احکام خیار در فصل ششم این بود که اگر کالایی در زمان خیار تلف شود خسارت آن به عهده کسی است که خیار ندارد، سند این قاعده هم صحیحه ابن سنان (1)و بعضی از روایات دیگر بود آنچه که در روایت هست همین است که کالایی در دست مشتری بعد از قبض تلف شد و مشتری خیار داشت که حضرت فرمود خسارت آن به عهده بایع است آنچه که معروف بین فقهاست در کتابهای فقهی به عنوان «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (2)است اگر این قاعده به این عمومیت باز باشد، آن وقت شامل خیار تأخیر و امثال آن هم خواهد بود که خیار مال بایع است و اگر به این عمومیت ثابت نشود شامل خیار تأخیر و امثال خیار تأخیر نخواهد شد.
تبیین خیار تأخیر و ارتباط آن با قاعده ضمان تلف زمان خیار
بیان ذلک این است که در خیار تأخیر بایع یک کالایی را میفروشد به مشتری و مشتری میگوید این کالا مال من است من خریدم، میروم پول را بیاورم و تا سه روز این مشتری نیامده ـ حالا کاری برای او پیش آمد نیامده ـ این معامله، معاملهای لازم از دو طرف بود؛ چون مشتری تا سه روز نیامده و پول را نداد در روایت هست که بایع خیار دارد میتواند معامله را فسخ کند و میتواند صبر کند پس خیار تأخیر مال بایع است یک، قبل از قبض است دو، بعد از سه روز است سه؛ حالا اگر بعد از سه روز این کالا تلف شد، آیا مشمول قاعده «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» هست؟ یعنی خسارت آن را مشتری باید بپردازد؟ برای اینکه این کالا در زمانی تلف شد که بایع خیار دارد نه مشتری؛ یا نه آن قاعده شامل این مورد نخواهد شد؟
اختلاف در شمول قاعده ضمان تلف زمان خیار بر قاعده تأخیر
در شمول و عدم شمول قاعده نسبت به این مورد اختلاف است، گرچه سرانجام بسیاری از فقها یا معروف بین فقها(رضوان الله علیهم) این است که شامل این مورد نمیشود.شمول آن برای این مورد، برای این است که خیار آن هست، تلف شده، در «زمن» خیار هم هست باید «ممن لا خیار له» باشد بایع خیار دارد، مشتری خیار ندارد، این کالا در زمان خیار بایع تلف شد، مشتری باید ضامن باشد.اما سرّ اینکه گفتند مشتری ضامن نیست؛ برای اینکه میخواهند این صحیحه ابن سنان را که میگوید «من لا خیار له» ضامن است، این شامل مورد نمیشود یک و قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)[3] آن اصل است و مرجع، این دو.
1) مستدرک الوسائل، مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
بررسی دلیل قائلین به شمول قاعده و حکم به ضمان مشتری
بیان ذلک این است که آنها که میگویند یا احتمال میدهند شامل مورد خیار تأخیر هم میشود، میگویند ما دو قاعده داریم که میگوید در اینجا مشتری ضامن است؛ قاعده اول همان قاعده عام است که هر مالی که تلف شد مالک آن ضامن است «کل مال تلف فهو من مال مالکه» (1)این یک قاعده عقلایی است و شارع هم امضا کرده است؛ هر مالی که تلف شده مالکش ضامن است در خیار تأخیر این کالا ملک طلق مشتری است، چون به بیع لازم خرید، منتها کاری پیش آمد نتوانست برگردد ثمن را بدهد وگرنه این کالا ملک طلق مشتری است این صغرا و «کل مال تلف فهو علی مالکه» این کبرا، پس مشتری ضامن است این نتیجه که این یک قاعده عام است از طرفی هم «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» در زمان خیار تأخیر بایع خیار دارد، مشتری خیار ندارد، کالا که تلف شده مشتری باید ضامن باشد به استناد این دو قاعده خسارت آن به عهده مشتری است.
تبیین دیدگاه معروف فقها به عدم شمول و ضمان بایع
اما معروف بین فقها(رضوان الله علیهم) این است که بایع ضامن است نه مشتری، چرا؟ برای اینکه این قاعدهای که پذیرفته شده و مورد عمل اصحاب است او مقدم است، آن قاعده این است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»،این کالا در زمان خیار تأخیر در اختیار فروشنده است پس قبض نشد، گرچه این خیار، خیار متصل نیست خیار منفصل «عن العقد» است؛ ولی فرقی بین خیار متصل و منفصل نیست عقد لازماً منعقد شد، کالا در اختیار فروشنده است، مشتری این کالا را خرید و مالک مطلق این کالا شد، این کالا هم ملک طلق مشتری است، رفت که ثمن را بیاورد مشکلی پیش آمد و تأخیر کرد، بعد از سه روز فروشنده خیار دارد و تا سه روز فروشنده باید صبر کند، حق خیار نیست، بعد از سه روز فروشنده خیار دارد که میشود خیار تأخیر، حالا اگر بعد از سه روز این تلف شد شما به استناد «التلف قبل القبض فهو من مال بایعه» باید عمل کنید نه به استناد آن دو قاعده، چرا؟ برای اینکه ما تکتک این دو قاعده را با «التلف قبل القبض فهو من مال بایعه» میسنجیم ببینیم کدام مقدم است آن قاعدهای که میگوید «کل مال تلف فهو علی مالکه» یک قاعده عام است، چه در معاملات و چه غیر معاملات، چه «قبل القبض» و «چه بعد القبض»، یک قاعده عامی است که «کل مال تلف فهو علی مالکه» این قاعدهای که مستفاد از نص خاص است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» این خاص است نسبت به آن عام، چون این اخص از آن است مقدم بر اوست و مخصّص آن است پس تعارضی اگر بین این دو قاعده باشد تعارض بدئی است نه تعارض مستمر تعارض مستمر آن است که این هم تا پایان هست و آن هم تا پایان هست باید راه حل پیدا کنیم، اما تعارض بدئی این است که در نظر ابتدایی اینها با هم معارض هستند، اما یک نگاه جدید به آنها کنیم میبینیم یکی عام و یکی خاص است یا یکی مقیّد و یکی مطلق است که در این صورت یکی بر دیگری مقدم میشود این تعارض ابتدایی را تعارض نمیگویند، اگر یک لحظه هم انسان بدواً خیال کند که این دو قاعده معارض هم هستند با نظر مستأنف حل میشود که یکی مقدم بر دیگری است، این قاعده «التلف قبل القبض فهو من مال بایعه» خاص است و آن قاعده که میگوید «کل مال تلف فهو علی مالکه» عام است پس این مقدم بر آن است، میماند این «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، اگر ما یک چنین قاعدهای میداشتیم که «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این منصوص بود یا معقد اجماع بود، بله اینها عامین من وجه بودند؛ برای اینکه «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» شامل میشود «قبل القبض» و «بعد القبض» را، «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» شامل میشود از اینکه بایع خیار داشته باشد یا خیار نداشته باشد، میشود «عامین من وجه» حالا نصوص علاجیه «عامین من وجه» را شامل میشود «کما هو الحق» یا مخصوص متباینین است راه خاص خودش را دارد آنکه فرمود: «احدهما یأمر و الآخر ینهی» اختصاصی به متباینان ندارد و عامین من وجه را هم شامل میشود بنابراین باید به نصوص علاجیه مراجعه کرد و راه حل را از آنها جستجو کرد؛ لکن این «التلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» که منصوص نیست، معقد اجماع هم که نیست، ماییم و صحیحه ابن سنان، ما از صحیحه ابن سنان بیش از این استفاده نکردیم و نمیشود استفاده کرد که کالایی است در اختیار مشتری «بعد القبض» هم هست، مشتری خیار دارد، این مورد را شامل میشود که شامل خیار حیوان و خیار شرط و احیاناً خیار مجلس میشود، موارد دیگر هم اگر شامل شود برای «بعد القبض» است و چون «قبل القبض» را شامل نمیشود، بنابراین معارض این نیست تا شما بگویید که ما دو قاعده داریم که معارض با «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» است، پس آن قاعده اولیٰ که «کل مال تلف فهو علی مالکه» این قاعده حق است و عام است و این قاعده که در خیار تأخیر شد این مخصّص آن است و آن قاعدهای که میگوید «تلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» است این در خصوص خیار حیوان است و خیار شرط است و مال جایی است که مبیع «بعد القبض» تلف شود، ما چنین عمومی نداریم تا شامل خیار تأخیر هم شود بنابراین، چون شامل خیار تأخیر نمیشود «التلف قبل القبض فهو من مال بایعه» میشود مرجع و حکم، اگر در ظاهر فرمایشات بعضی از فقها این باشد که خیار تأخیر هم مشمول قاعده «تلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» است، این در ابتدای کلمات آنهاست وقتی بررسی نهایی کلمات آنها به عمل میآید معلوم میشود اینها نوعاً متفق هستند و میگویند شامل خیار تأخیر نمیشود
پرسش: اگر نماینده باشند و جعل خیار کنند برای یکی از طرفین اینجا به چه صورت خواهد بود؟
عام و خاص بودن دو قاعده و عدم شمول صحیحه ابن سنان بر تلف قبل از قبض
پاسخ: همینطور است و مشمول این است، اگر «قبل القبض» باشد مشمول روایت ابن خالد است که قبلاً بحث شد امروز هم میخوانیم و اگر «بعد القبض» باشد، جزء خیار حیوان باشد یا خیار شرط باشد یا خیار مجلس باشد، «بعد القبض» باشد، در اختیار مشتری باشد، مشمول همان قاعده «تلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» است چه شرط بکنند و چه شرط نکنند بالأخره «قبل القبض» به عهده بایع است درست است «قبل القبض» این کالا مال مشتری است و درست است قاعده عام این است که هر مالی که تلف شد مالک آن ضامن است، اما این قاعده عام است این روایت ابن خالد که میگوید تلف «قبل القبض» برای بایع است این خاص است نسبت به آن قاعده عام و اگر بگویید «تلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» عام است میگوییم ما یک چنین نصی نداریم، این «تلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» نه منصوص است و نه معقد اجماع، ماییم و روایت ابن سنان از صحیحه ابن سنان جایی استفاده میشود که کالا قبض شده، مشتری خیار دارد، خیارش هم حیوان است یا خیار شرط است یا خیار مجلس و بر فرض هم همه اقسام خیار را بگیرد برای «بعد القبض» است، اگر «قبل القبض» بود مشمول صحیحه ابن سنان نیست و اگر مشمول صحیحه ابن سنان نبود معارض ندارد با قاعده «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه».
بررسی سندی روایت ابن خالد در ضمان بایع بر تلف قبل از قبض
حالا این روایتی را که در بحثهای سال گذشته مطرح شد امروز هم چون مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح کردند و سایر فقها هم تعرض کردند این روایت را باز یک بار تبرکاً بخوانیم که به ذهن بیاید؛ وسائل جلد هجده صفحه 23 باب ده از ابواب خیار، روایتی است که مرحوم کلینی (1)نقل کرد، مرحوم شیخ هم نقل کرد و آن روایت این است که «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ(علیه السلام)» بعضی از آقایانی که قاعده فقهی نوشتند گفتند این روایت مرسل است ارسالی در این روایت نیست تا ما بگوییم که چون مورد عمل اصحاب است این معتبر است اگر در صحت یا وثوق رجال بعضی از این بحث شود، بله میشود گفت که معیار حجیّت این نیست که راویان عادل باشند یک، معیار حجیّت روایت این نیست که راویان همهشان موثّق باشند دو، معیار حجیّت یک روایت آن است که این روایت «موثوق الصدور» باشد این سه، روایت «موثوق الصدور» یعنی چه؟ یعنی این روایتی است مخالف با قاعده؛ ولی همه اصحاب به آن عمل کردند همه بزرگانی که میگویند به اینگونه روایات نمیشود عمل کرد و همه بزرگانی که برابر قاعده مشی میکنند، یک روایتی که مخالف قاعده است و همه هم به آن فتوا دادند، این به تعبیر لطیف مرحوم حاج آقا رضا همدانی(رضوان الله علیه) در کتاب زکات این بیان لطیف را ایشان دارند که میگویند ماییم و آیه نبأ (2)، آیه نبأ میگوید تبیّن کنید، اگر همه فقها به یک روایتی عمل کردند که این روایت مخالف قاعده است و هیچ سندی هم این مطلب ندارد، نه قواعد عامه تأیید میکند، نه روایت معتبری این را تأیید میکند مضمون این روایت مطابق با قاعده و با اصل نیست، به یک روایتی عمل کنند این نوع تبّین است معلوم میشود همراه با قرینهای بود که دلالت میکرد بر اینکه این صادر شده است معیار حجیّت «موثوق الصدور» بودن روایت است، نه عدل راوی یک، نه وثاقت راوی دو ما اگر اطمینان داریم این روایت از معصوم(علیه السلام) صادر شده است، حجت میشود اینکه بگویند عمل اصحاب کافی نیست بعد از تحلیلی که مرحوم حاج آقا رضا و امثال ایشان کردند معلوم میشود کافی است بله، در مواردی که اصحاب روی اجتهاد عمل کردند کاری به سند ندارد، البته کافی نیست، اما اگر همه اصحاب به استناد این روایت فتوا میدهند، مضمون این روایت مخالف با قاعده است، مضمون این روایت با هیچکدام از ادله عامه هماهنگ نیست، مضمون این روایت مورد عمل اصحاب است و اصحاب در عمل کردن هم به این روایت استناد دادند نه صرف توافق عملی، صرف توافق عملی جابر ضعف سند نیست؛ ما توافق فتوایی یک، استناد سندی و احراز سندی دو، همه هم به این روایت استناد دادند این نوع تبین است میشود «موثوق الصدور» این روایت ابن خالد را مرحوم آقای بجنوردی(رضوان الله علیه) (3)دارند که این روایت اگر مرسله است ارسال آن با عمل اصحاب حل میشود، اینکه مرسل نیست.
بیان دلالی روایت ابن خالد در ضمان بایع در تلف قبل از قبض
در این روایت آمده است که ابن خالد از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ» کسی کالایی را از فروشنده خرید، نصاب ایجاب و قبول هم تام بود، اینطور نبود که بیع متزلزل باشد «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ»؛ یعنی نصاب بیع و شراع و ایجاب و قبول تمام شد «غَیْرَ أَنَّهُ تَرَکَ الْمَتَاعَ عِنْدَهُ وَ لَمْ یَقْبِضْهُ»، گفت من میروم پول میآورم، کالا را نگرفت «قَالَ آتِیکَ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ» فردا میآیم، «فَسُرِقَ الْمَتَاعُ» در این فرصتی که این رفت تا بیاید، چون تأخیر کرد این کالا گم شد یا به سرقت رفت «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ» خسارت به عهده کیست؟ «قَالَ(علیه السلام) مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ»، این «هُوَ فِی بَیْتِهِ» را فرمود؛ برای اینکه اگر میفرمود همان جمله اول که «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ»صاحب متاع مشتری بود، چون او مالک شد فرمود: «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» خسارت آن به عهده بایع است که این کالا در خانه اوست تا از خانه خود خارج نکرده، از مغازه یا از مرکز فروش خود خارج نکرده و تحویل مشتری نداد خسارت آن به عهده اوست و او ضامن است «فَإِذَا أَخْرَجَهُ مِنْ بَیْتِهِ فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ إِلَیْهِ»؛ اگر این متاع را به مبتاع؛ یعنی به مشتری داد آنگاه این مشتری ضامن است و خسارت آن را باید او بپردازد و ضمان او هم ضمان معاوضی است این روایت را مرحوم شیخ به اسنادش از مرحوم کلینی نقل کرد (1)و مرحوم شیخ باز از سند دیگر و از «مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ» هم نقل کرده است که این دو بزرگوار این روایت را از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کردند.
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص21.
علت تقدّم قاعده تلف قبل از قبض بر دو قاعده دیگر
پس خیار تأخیر میگوید که اگر تلف شده بایع ضامن است، آن دو قاعده که بخواهند بگویند مشتری ضامن است هر دو محکوم این قاعده تلف «قبل القبض» هستند، اما آن قاعده عام که «کل مال تلف فهو علی مالکه» یک قاعده عام است و این قاعده تلف «قبل القبض» خاص است که این خاص مقدم بر اوست آن قاعده «تلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» این قاعده نه منصوص است و نه معقد اجماع، حداکثر مستفاد از صحیحه ابن سنان جایی است که کالا قبض شده باشد و در اختیار مشتری باشد، حالا خیار را ممکن است ما توسعه دهیم که انحاء خیار را شامل شود؛ بگوییم مال «بعد القبض» است و «قبل القبض» را شامل نمیشود؛ پس این «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»بایع ضامن است ولو بایع خیار داشته باشد، با اینکه در زمان خیار بایع است همین بایع ضامن است اگر ما یک چنین قاعدهای میداشتیم که «کل شیء تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، ممکن بود شامل مقام ما شود؛ ولی ما یک چنین قاعدهای نداریم پس مرجع این است که خیار تأخیر را شامل نمیشود، نه برای اینکه فاصله است بین خیار و عقد؛ بلکه برای آن است که قبض نشده است، ما در خصوص عدم قبض نص خاص داریم.
دیدگاه محقق انصاری(ره) بر شمول قاعده تلف زمان خیار بر ثمن و نقد آن
حالا مطلب دیگر اینکه ثمن و مثمن هر دو مورد مسئله هستند که در بحثهای قبل به آن اجمالاً اشاره شد یا فقط مشمول مثمن هست و ثمن را شامل نمیشود؟ اگر ما توانستیم از صحیحه ابن سنان یک چنین عمومی استفاده کنیم که چه ثمن و چه مثمن هرکدام از اینها باشند در زمان خیار تلف شدند خسارت آن به عهده «من لا خیار له» است، بله فتوا میدهیم که ثمن و مثمن هر دو هست مرحوم شیخ(رضوان الله علیه)در طلیعه امر فرمودند شمول این قاعده نسبت به ثمن غیر بعید است (1)و بعید نیست که شامل ثمن هم شود شما از کجا میفرمایید که شامل ثمن میشود؟ حکم که بر خلاف قاعده است، شما آمدید از راه عقل این حکم را مطابق با قاعده کردید، این ضرورت شما را وادار کرده است که انفساخ را کشف کنید وگرنه با دو قاعده این مخالف بود، شما هر دو قاعده را پذیرفتید که این تلف «ممن لا خیار له» باشد مخالف آن دو قاعده است؛ یک قاعده همان است «کل مال تلف فهو من مال مالکه»، یک قاعده هم آن است که «الضمان بالخراج» (2)، حالا کالایی را بایع فروخته، تحویل مشتری داده، مشتری خیار دارد، کالایی است که ملک طلق مشتری است در دست مالک خود تلف شده است که شما میگویید بایع ضامن است، این مخالف با قاعدهای است که میگوید «کل مال تلف فهو علی مالکه» یک، مخالف قاعدهای است که میگوید «الضمان بالخراج» دو، «الضمان بالخراج»؛ یعنی کسی ضامن است که درآمد آن مال برای او باشد؛ خراج و درآمد خروجی مال برای مشتری است و خسارت آن مال بایع باشد؟ این «الضمان بالخراج» مخالف است، «کل مال تلف فهو علی مالکه» مخالف است، شما خلاف دو قاعده دارید فتوا میدهید که خسارت به عهده مالک است.
ناتمامی نقد بر محقق انصاری(ره) به دلیل مطابق با قاعده شدن آن با انفساخ
میگویند ما خلاف قاعده نکردیم برای اینکه اینجا ولیّ امر ذات اقدس «اله» حکم به انفساخ میکند، این معامله فسخ میشود، وقتی فسخ شد این کالا برمیگردد ملک بایع و ثمن برمیگردد ملک مشتری، وقتی کالا ملک بایع شد «کل مال تلف فهو علی مالکه» شامل آن میشود، وقتی کالا برای بایع شد «الضمان بالخراج» شامل حال آن میشود و هر دو مطابق با قاعده در میآید، منتها پذیرفتند که این حکم به انفساخ خلاف قاعده است شما به چه دلیل میگویید معامله منفسخ است؟ خیار را که مشتری دارد، او که اعمال نکرده، مال در دست او تلف شده، شما میگویید معامله منفسخ میشود؟ این همان حکم عقلی است که فرمودند کشف میکنیم.
نقدهای وارد بر محقق انصاری(ره) در تسرّی شمول ضمان از مثمن به ثمن
تا اینجا قبلاً هم اشاره شد که مرحوم شیخ از این راهی که اگر انفساخ صحیح باشد که در مورد خودش الا و لابد ما ناچاریم قائل به انفساخ شویم باید بر موردش اقتصار کنیم حالا در مورد ثمن ما چه دلیلی داریم که ناچار شویم به حکم به انفساخ؟ ما در مورد مثمن صحیحه ابن سنان داریم که فرمود بایع ضامن است ما اینجا ناچاریم که بگوییم حتماً انفساخ است، اما درباره ثمن چه ضرورتی داریم؟ از طرف دیگر مرحوم شیخ برای اثبات اصل مسئله یک راه حلی ارائه کردند و گفتند که قبل از قبض اگر این کالا تلف میشد به عهده بایع بود یا نه؟ «بعد القبض» هم ما همان حکم قبلی را استصحاب میکنیم که این استصحاب قبلاً گذشت، نقد مرحوم آقا سید محمد کاظم (1)هم قبلاً گذشت که مرحوم آقا سید محمد کاظم میفرماید این شک در مقتضی است مطابق با مبنای شما نیست که ایشان پنج شش تا اشکال میکنند، اشکال دیگر مرحوم آقا سید محمد کاظم این است که این استصحاب تعلیقی است استصحاب تنجیزی نیست شما زمان منجز ندارید که استصحاب کنید میگویید اگر این کالا «قبل القبض» تلف میشد به عهده بایع بود، این زمان تعلیقی است نه زمان تنجیزی، شما کدام زمان را میخواهید استصحاب کنید؟ اگر استصحاب تعلیقی را جایز دانستید، بله اینجا جاری است «لو کان هذا المبیع أو المتاع تالفاً قبل القبض فهو علی البایع» بله همین را دارید استصحاب میکنید، این یک استصحاب تعلیقی است گذشته از محذور شک در مقتضی یک، گذشته از اشکال استحصاب تعلیقی دو، یک محذور دیگری هم مرحوم آقا سید محمد کاظم نسبت به ایشان دارند و آن این است که این تلف که قبل از قبض است خسارت و ضمان آن به عهده بایع است و ما قبول داریم، چرا قبول داریم؟ به استناد روایت ابن خالد که میگوید «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» ما صرفنظر از تعلیق کردیم و این تعلیق را هم تنجیز میدانیم، میگوییم این یک زمانی بود، این زمان برای «قبل القبض» بود، «بعد القبض» را شما چطور استصحاب میکنید؟ اگر ما یک عامی داشتیم و یک خاصی داشتیم در زمان سوم، ـ مقطع اول استقرار عام است، مقطع دوم جای تخصیص خاص است از این عام خارج میشود ـ مقطع سوم ما شک میکنیم که آیا این حکم هست یا نه؟ آیا باید حکم خاص را استصحاب کرد یا به عموم عام؟ که این را هم در اصول خواندید و هم در بحث خیار غبن گذشت مرحوم آقا سید محمد کاظم میگوید: فتوایمان این است و شما هم باید میپذیرفتید که اگر ما همانطور که عام فردی داریم عام زمانی هم داشته باشیم آن دلیل ما عموم زمانی هم داشته باشد مثل اینکه عموم فرعی دارد، اگر عموم زمانی داشته باشد «کلُ زمانٍ زمانٍ» به منزله فرد است این یک، اینکه عام است عموم زمانی همه ازمنه را شامل میشود، حکم خاص در مقطعی آمده فردی از افراد زمانی این را خارج کرده این دو، در زمان بعد چرا شما آن حکم خاص را استصحاب میکنید؟ به عموم ازمانی تمسک کنید، عموم ازمانی میگوید «کل مال تلف فهو علی مالکه» این عموم فردی هم دارد و همگانی است، عموم ازمانی هم دارد همیشگی است، اگر «کل فرد فرد» را شامل میشود و «کل زمان زمان» را شامل میشود، به عموم ازمانی این «کل مال تلف فهو علی مالکه» تمسک کنید، نه استصحاب حکم خاص شما میفرمایید این مال اگر قبل از قبض تلف میشد به ضمان بایع بود الآن کماکان؛ صرفنظر از اینکه این شک در مقتضی است، صرفنظر از اینکه این استصحاب یک استصحاب تعلیقی است شما دارید حکم خاص را استصحاب میکنید باید به عموم ازمانی عام تمسک کنید، عموم ازمانی دارد «کل مال تلف فهو علی مالکه» بنابراین این پنج شش اشکالی که مرحوم آقا سید محمد کاظم نسبت به مرحوم شیخ(رضوان الله علیهما) دارند بعضیشان وارد است و سخن مرحوم شیخ تا اینجا قابل قبول نیست.
1) حاشیة المکاسب، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج2، ص167.
موضوع: طرح مسئله در تسرّی حکم تلف زمان خیار از مثمن به ثمن
یکی از مسائل فصل ششم این بود که تلف در زمان خیار به عهده کسی است که خیار ندارد یعنی اگر فروشنده کالایی را فروخت و مشتری خیار داشت و در زمان خیار، بدون اتلاف مشتری یا اتلاف بیگانه این کالا تلف قهری پیدا کرد به عهده فروشنده است و سند این هم روایات باب پنج از ابواب خیار بود و در آن روایات هم حضرت فرمود که این به عهده فروشنده است و او ضامن است از مال او خارج شده، فروع فراوانی متفرع بر این شد یکی از آن فروع این است که آیا این قاعده مخصوص مبیع است یا ثمن را هم شامل میشود «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لاخیار له» (1)یا «کل شیء» اعم از ثمن و مثمن «تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» فروشنده فرشی را فروخت به یک حیوانی، حیوان شده ثمن و فرش شده مثمن و خیار هم مال بایع است نه مال مشتری در زمان خیار بایع این حیوان تلف شود آیا به عهده بایع است یا مشتری؟ ظاهر روایت که مربوط به مثمن است.
1) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج4، ص225.
تبیین ادله محقق انصاری(ره) بر امکان تسرّی حکم از مثمن به ثمن
مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) ادعایش این است که ممکن است حکم عمومیت داشته باشد ثمن و مثمن هر دو را شامل شود چند دلیل مرحوم شیخ ذکر کردند یکی اینکه میفرمایند مناطی که ما از این حدیث استفاده میکنیم این است که آن مالک اصلی تا تحویل نداد و مدت خیار نگذشت همچنان متعهد است و ضامن، این مناطی را که ما از این حدیث استفاده کردیم فرقی بین ثمن و مثمن نمیگذارد این یک نظر؛ بعد هم میفرماید که ظاهر فرمایش مرحوم شهید در دروس هم همین است (1)بعد هم میفرماید ما استصحاب ضمان میکنیم. مشتری قبل از قبض اگر تلف میشد ضامن بود «بعد القبض» هم ضامن است.
نقدهای محقق یزدی(ره) بر امکان تسرّی حکم
بر اساس این استصحابی که مرحوم شیخ کردند ملاحظه فرمودید که در نوبتهای گذشته مرحوم آقا سید محمد کاظم (2)چهار پنج تا اشکال دارند یکی اینکه این شک در مقتضی است یکی اینکه استصحاب تعلیقی است یکی اینکه با بودن آن عام استصحاب حکم مخصّص جاری نیست چندین اشکال دارند؛ غالب این اشکالها را مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) (3)اگر ملاحظه فرموده بودید پاسخ داد ایشان میفرماید این شک در مقتضی نیست استصحاب تعلیقی نیست جا برای تمسک به عام نیست جا برای استصحاب حکم خاص است و مانند آن. اما اصل ترسیم این استصحاب باید خوب روشن شود که آیا این استصحاب از باب شک در مقتضی است یا نه؟ استصحاب تعلیقی است یا نه؟ واجد شرایط جریان هست یا نه؟ اگر مناطی را که مرحوم شیخ از این حدیث استفاده کردند تام باشد، این ظهور اماره است نوبت به استصحاب نمیرسد، اگر از روایت نتوانستیم تعمیم بین ثمن و مثمن را استفاده کنیم اگر از آن اماره دستمان کوتاه بود نوبت به اصل عملی رسید آیا این استصحاب واجد شرایط جریان هست یا طبق سه چهار اشکال مرحوم آقا سید محمد کاظم واجد شرایط نیست یا طبق سه چهار جوابی که مرحوم آقای نائینی داد واجد جواب هست یا طبق نظر نهایی سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه)، قابل جریان نیست؟ اگر آن مناطی که مرحوم شیخ استفاده کردند نوبت به استصحاب نمیرسد خود اماره دلالت دارد بر اینکه فرقی بین ثمن و مثمن نیست هر شیئی که در زمان خیار تلف شود به عهده کسی است که خیار ندارد اگر مبیع در زمان خیار مشتری تلف شد به عهده بایع است و اگر مبیع در زمان خیار مشتری تلف شد به عهده بایع است و اگر ثمن در زمان خیار بایع تلف شد مال مشتری است. اگر از این مناط نتوانستیم استفاده کنیم نوبت به استصحاب رسید آن داوریهای تام بین سه چهار تا اشکال مرحوم آقا سید محمد کاظم و سه چهار تا جواب مرحوم آقای نائینی شاید نیازی به آن تکرار بحث قبلی نباشد یک نقد لطیفی سیدنا الاستاد امام دارد شاید آن حرف نهایی را بتوانیم از آن استفاده کنیم.
بررسی علت تعمیم حکم از مثمن به ثمن توسط محقق انصاری(ره)
این تعمیمی که مرحوم شیخ استفاده میکنند، از کجا استفاده میکنند؟ چون حکم بر خلاف قاعده است اگر حکم بر خلاف قاعده بود شما از کجا تعمیم استفاده میکنید؟ میماند کلمه «حَتَّی» (1)آیا این «حتی» ظهور در علیت دارد «کما ذهب الیه بعض» یا همان معنای غایت و نهایت را میفهماند «کما ذهب الیه آخرون»؟ اگر هم معنای تعلیل را بفهماند آیا به تعبیر مرحوم آقای نائینی (2)این علت مجعول است یا علت جعل؟ اینها را یک بازخوانی مجدد لازم است و یک نکته اساسی دقیق در این روایات هست که آن باعث تفطّن و تنبه بزرگانی مثل مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) شد که اینها فتوا دادند به اینکه این حکم مخالف قاعده نیست برای اینکه وقتی معامله منفسخ شد مبیع برمیگردد مال بایع میشود ثمن برمیگردد مال مشتری میشود و هر مالی از عهده مالک اصلیاش خارج میشود این از آن تعبیرهای خیلی دقیق است که مرحوم شیخ در مکاسب دارد دیگران هم دارند که قائل به انفساخاند این قائل به انفساخ که کشف عقلی است یک راهنمایی نقلی میخواهد یک تنبّه نقلی میخواهد، ما میگوییم این معامله منفسخ شد یعنی چه؟ اصل این کار که خلاف قاعده است قاعده این است که هر مالی که تلف شد مالکش ضامن است، این یکی، آن قاعده رایج «الضمان بالخراج» (3)هم میگوید هر کسی غنیمت میبرد غرامت هم مال اوست دو، اینکه «الضمان بالخراج» یعنی هر کسی که خراج و خروجی و درآمد مال اوست ضمان هم مال اوست یعنی اگر درآمد این مال برای زید است معلوم میشود وقتی این مال تلف شد زید خسارت میبیند، چطور درآمد مال زید است ولی خسارت مال عمرو است؟ «الضمان بالخراج» یک قاعده ارتکازی است، هر مالی که تلف شد مالکش ضامن است عقلایی است. در قبال اینگونه از قواعد عقلایی ارتکازی رسمی شما فتوا میدهید به اینکه کالایی را که فروشنده فروخت ـ فرش را فروخت ـ به خریدار، خریدار هم برای اینکه آزمایش کند دو سه روز گفت من خیار دارم در زمان خیار این خریدار این متاع سرقت شده است؛ کالا را فروخته تحویل هم داده این فرش ملک طلق خریدار شد و مالک هیچ عهدهای ندارد برای اینکه مال را فروخت و تسلیم کرد. در زمان خیار هم فتوا بر این است که ملک حاصل میشود انقضای زمان خیار متمم تملیک نیست ایجاب و قبول «تمام العله» هستند برای حصول ملکیت، حالت منتظره چیست؟ در چنین فضایی که فرش را فروخت تحویل داد خریدار گرفت برد در منزل سرقت شد شما میگویید فرش فروش ضامن است، این با کدام قاعده جور درمیآید؟ «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» قولی است که جملگی برآنند همه اصحاب(رضوان الله علیهم) فتوا دادند صحیحه ابن سنان (4)هم همین است؛ این را ما از کجا استفاده کردیم؟
استفاده توجیه عقلی انفساخ بیع از عبارت «من مال البایع»
مرحوم شیخ میفرماید که «آناًما»ی قبل از سرقت این بیع منفسخ میشود یک، وقتی منفسخ شد فرش برمیگردد ملک فرش فروش میشود و ثمن برمیگردد ملک خریدار دو، آن سارق مال فرش فروش را سرقت کرده سه، فرش فروش باید خسارت دهد چهار؛ این جمعبندی درست است ولی چه کسی گفته معامله منفسخ میشود؟ از کجا شما استفاده میکنید؟ میگویید عقلاً چارهای نیست برای اینکه معنا ندارد که شارع مقدس بفرماید که مال زید را عمرو ضامن است، میگوییم این متن عقلی درست است اما چه کسی عقل را راهنمایی کرده است؟ آن تعبیر لطیف این نیست که اگر این مبیع در زمان خیار مشتری تلف شد عهده آن «علی البایع» است تعبیر این نیست، تعبیر این است که «من مال البایع» است. یک فقیه فحلی مثل شیخ(رضوان الله علیه) بین «علی البایع» و «من مال البایع» این مطلب را میفهمد اگر روایت گفته بود که این مال به عهده اوست مثل «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1)[9] این «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» با «علی» تعبیر شده یعنی مال برای زید است دیگری اگر تلف کرده دیگری ضامن است «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ»«من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (2)این تعبیرها روشن است که اگر کسی مال مردم را از بین برد ضامن است اما در اینجا روایت نمیگوید که اگر مبیع تلف شد خسارتش به عهده بایع است میگوید وقتی مبیع تلف شد «من مال البایع» است یعنی از کیسه بایع رفته مال بایع تلف شده، چه وقت مال بایع میشود؟ بایع که فروخته، این است که شیخ میفهمد و قائل به انفساخ هست. امام نفرمود خسارتش بر عهده بایع است فرمود این از مال بایع افتاد و شکست یعنی «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله فسخ میشود یعنی تمام شد مبیع برمیگردد ملک بایع میشود ثمن برمیگردد ملک مشتری میشود بایع میشود مالک فرش، سرقت در ملک بایع اتفاق افتاده «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ». حالا آن تعبیری که «علی» دارد مرحوم شیخ و امثال شیخ این را به همین تعبیرهای رایج حل میکنند آن نکته دقیقی که اینها را وادار کرده یا راهنمایی کرده که فتوا به انفساخ دهند همین است که فرمود: «من مال بایعه».
ادله روایی دال بر استفاده انفساخ آناًمّای قبل از تلف
روایات باب پنج و روایات باب ده را هم ملاحظه بفرمایید که تعبیرها چگونه است. در قاعده «کل مبیع تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» که خود این تعبیر «من» دارد این هم مستفاد از روایت است. یک وقت است که بیع، بیع صرف و سلم است تا قبض نشده ملکیتی حاصل نمیشود این از بحث بیرون است، یک وقت است میگوییم قبل از قبض اصلاً ملکیت نمیآید نظیر زمان خیار اینها هم از بحث بیرون است، ایجاب و قبول وقتی به نصاب تمام رسیدند ملکیت «بالفعل» حاصل میشود بر هر دو هم وفا واجب است، اگر ملک مردم نباشد که تسلیم واجب نمیشود. «بعت و اشتریت» گفتن واجب نیست اما وقتی «بعت و اشتریت» گفتند صیغه ایجاب و قبول خوانده شد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)[11] میگوید این کار واجب است، بر بایع واجب است تحویل دهد مال مردم را، بر مشتری واجب است تحویل دهد مال مردم را پس مال مردم شد حالا اگر مال مردم شد قبل از قبض این کالا تلف شد باید به حسب ظاهر بگوییم اگر مبیع قبل از قبض تلف شد «علی البایع» است نباید بگوییم «من مال البایع» است مال بایع نیست برای اینکه بایع فروخته است، لکن در همین قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» که قاعده معروف هم همین است که «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2)[12]از همین روایت گرفته شده است.
روایتی که در بحث قبل خوانده شد روایت یک باب ده بود که این روایت را هم مرحوم کلینی نقل کرد هم مرحوم شیخ(رضوان الله علیهما)؛ (1)مرحوم کلینی «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» عقبه اسم چند نفر از راویان است یکی همین ابن خالد است «عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیعَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ» کالا را خرید و ایجاب و قبول تمام شد «غَیْرَ أَنَّهُ تَرَکَ الْمَتَاعَ عِنْدَهُ وَ لَمْ یَقْبِضْهُ» مشتری کالایی را خریده نصاب ایجاب و قبول تمام شده ولی کالا را تحویل نگرفت قبض نکرد این کالا را پیش بایع گذاشت گفت «آتِیکَ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ» فردا میآیم میبرم «فَسُرِقَ الْمَتَاعُ» تا فردا بیاید این کالا سرقت رفت «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ»؟ معلوم میشود در ارتکاز مردمی هم این است که چون قبض نشده هنوز به ملکیت خریدار وارد نشد «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ»؟ عمده جواب حضرت است «قَالَ(علیه السلام) مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ فَإِذَا أَخْرَجَهُ مِنْ بَیْتِهِ فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ» (2)امام هم فرمود وقتی این کالا به سرقت رفت از مال فروشنده است نه «علی البایع» بر او نیست از مال اوست معلوم میشود که این کالا مال او شد و از مال او سرقت شد، یعنی چه؟ یعنی «آناًما»ی «قبل السرقه» این بیع منفسخ شد یک، این فرش برگشت ملک فرش فروش شد دو، از ملک فرش فروش به سرقت رفت سه؛ «من مال بایعه» نه «علی البایع». آنجا میفرماید «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» یا «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» تعبیر به «علی» است اما در اینجا که میفرماید از مال اوست، از مال او نبود، این مالش را فروخته، چرا شما میفرمایید از مال اوست؟ معلوم میشود که شارعی که ولیّ مطلق است حکم به انفساخ این بیع کرده «آناًما»ی قبل از سرقت و این کالا برگشت ملک بایع شد و از ملک بایع به سرقت رفت؛ لذا «من مال بایعه» این راهنمای مرحوم شیخ و امثال شیخ(رضوان الله علیهم) است که فتوا میدهند به انفساخ بیع «آناًما»ی «قبل التلف». درست است عقل میفهمد عقل میگوید بالأخره یک راه حلی باید باشد اما راه حل را نقل به او نشان میدهد که راه حل این است که بیع منفسخ میشود کالا مال فروشنده میشود و از مال او تلف شده. پس اینچنین نیست که مال زید تلف شود و عمرو ضامن بشود تا ظلم باشد تا بر خلاف عدل و عقل باشد و مانند آن، این تعبیر راهنمای این بزرگواران است.
عدم نیاز به روایت مرسل دال بر ضمان بایع قبل از قبض
اما آنچه که در بحث قبل از روایت مرسل سخن به میان آمد که مرحوم آقای بجنوردی(رضوان الله علیه) (1)دارد قاعده فقهی به آن اشاره میکنند مناسب بود همین روایتی که سند دارد و مورد اعتماد است به آن تمسک شود ولی منظور مرحوم آقای بجنوردی(رضوان الله علیه) همان قاعده معروفی است که از عوالی اللئالی نقل شده نبوی هم هست «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2)[16] این عنوان با این وسعت با این تعبیر در روایت عقبةبنخالد نیست این معروف بین اصحاب است، اصحاب هم به او فتوا دادند. ایشان میفرماید که چون این روایت گرچه مرسل است مورد عمل اصحاب است حجت است. (3)با بودن روایت عقبةبنخالد نیازی به او نیست البته عمومیتی که آن قاعده دارد از این روایت عقبه شاید استفاده نشود.
نمونه ای دیگر از تعبیر «من مال البایع» در خیار حیوان
تعبیرات باب پنج از ابواب خیار که مربوط به تلف در زمان خیار است که اصل مسئله به عهده او بود پنج تا روایت داشت که غالب این روایات در نوبتهای قبل خوانده شد و عمده همان روایت دوم است یعنی صحیحه ابن سنان است لکن در بین این روایات پنجگانه برخی از آنها هم همین تعبیر «من مال البایع» را دارند نظیر روایت پنجم که مرحوم شیخ از «الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ رِبَاطٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)» نقل کرده است این است چون چندین روایت به این مضمون هست حالا اگر این یکی مرسل بود آسیبی نمیرساند فرمود: «إِنْ حَدَثَ بِالْحَیَوَانِ قَبْلَ ثَلَاثَةِ أَیَّامٍ فَهُوَ مِنْ مَالِ الْبَائِعِ» (4)نه «علی البایع» این باعث تنبه مرحوم شیخ است، «من مال بایع» یعنی چه؟ یعنی این بیع قبل از تلف منفسخ میشود این کالا برمیگردد مال بایع میشود.
معقول نبودن ضمان بایع با «علی البایع» و تفسیر آن با «من البایع»
پس تلف «من مال البایع» است نه «علی البایع» آنگاه روایات دیگری که تعبیر به «علی البایع» دارد بر اساس اینکه روایات هم مثل آیات «یفسر بعضها بعضا» بازگشتاش به این است برای اینکه ما یک اصل کلی داریم و آن این است که میگویند این ضامن است این اصل کلی با «علی» حل نمیشود با «من» حل میشود. روایتی که میگوید «من» حلّال این مشکل هست، پس آن روایت «علی» را با «من» باید حل کرد شما میگویید «علی» یعنی چه؟ یعنی مال زید تلف شده و عمرو ضامن است؟ اینکه معقول نیست مطابق نقل هم نیست اما روایت پنجم میگوید «من مال البایع» است یعنی «آناًما» این بیع فسخ میشود این کالا مال فروشنده میشود، از مال فروشنده تلف شد. پس «علی» که در بعضی از روایات باب پنج هست نظیر همان روایت ابن سنان با «من» که در روایت پنج است باید تفسیر شود «من مال البایع» است نه «علی البایع».
علت معاوضی بودن ضمان در ضمان تلف زمان خیار
لذا ضمانش ضمان معاوضه است، چرا ما میگوییم ضمان، ضمان معاوضه است؟ برای اینکه معامله به هم خورد اگر «علی» باشد ضمان، ضمان «ید» است باید ببینند که این کالا مثلی است مثلش را بپردازد قیمی است قیمتش را بپردازد، چرا پولش را برمیگرداند؟ اگر فرشی را فروخت بعد همین فرش را تلف کرد، اگر این فرش مثلی است مثلی قیمی است قیمی دیگر نباید پول را برگرداند. اگر کسی فرشی را به خریدار فروخت بعد عالماً عامداً یا خطئاً بالأخره مال شخصی را که به او فروخت آن مال را تلف کرد این ضمان، ضمان ید است؟ «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» این بگوید من ثمن را برمیگردانم کافی نیست ضمانش که ضمان معاوضه نیست تا ثمن را برگرداند این ضمان، ضمان ید است ضمان ید هم معنایش این است که این کالا اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت. پس اگر کسی کالایی را به خریدار فروخت پولش را گرفت بعد حالا اشتباهاً یا حالا هر عامل دیگری مال مردم را تلف کرد اینجا دیگر ضمان، ضمان ید است دیگر «من مال البایع» نیست که بگوید من پول را برمیگردانم آن مشتری میگوید که نه خیر من قیمت فرش را میخواهم یا مثلاً امروز قیمتاش این است شما بخواهی پول را برگردانی کافی نیست.
پذیرش «فی الجمله» دیدگاه محقق انصاری(ره) در تسرّی حکم ضمان
بنابراین تعبیر «علی» که در صحیحه ابن سنان هست با تعبیر «من» که در روایت پنج است باید تفسیر شود قهراً باب پنج و باب ده، یک پیام دارند و آن پیام راهنمایی بزرگانی مثل مرحوم شیخ است که میفرمایند این معامله قبلاً منفسخ میشود، وقتی منفسخ شد دیگر هیچ محذور عقلی ندارد، نه مخالف قاعدهای است که میگوید «کل مال تلف فهو من مال مالکه» نه قاعدهای که میگوید «الضمان بالخراج». حالا برسیم روی تعیینی که مرحوم شیخ فرمودند؛ مرحوم شیخ (1)فرمودند که به حسب مناطی که ما از روایت استفاده میکنیم حکم هم مال ثمن است هم مال مثمن، روایت درباره مثمن بود «عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ وَ یَشْتَرِطُ إِلَی یَوْمٍ أَوْ یَوْمَیْنِ فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ عَلَی مَنْ ضَمَانُ ذَلِکَ فَقَالَ(علیه السلام)عَلَی الْبَائِعِ حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی». (2)مرحوم شیخ میفرماید که در این جهت ما مناطی که از روایت استفاده میکنیم این است که هر چیزی که در زمان خیار تلف شود خسارتش به عهده کسی است که خیار ندارد چه مبیع باشد چه ثمن چه بایع باشد چه مشتری، روایت درباره مبیع است و خیار داشتن مشتری هست و متعهد شدن بایع و این کار هم بر خلاف قاعده است چرا بر خلاف قاعده است؟ برای اینکه ما آنجا چون ناچار شدیم مسئله انفساخ را پذیرفتیم وگرنه مالی را که فروشنده فروخت به دیگری تحویل او هم که داد زمان خیار هم که ملکیت حاصل میشود مشتری مالک شد، افتاد و تلف شد یا سرقت شد، چرا بایع ضامن باشد؟ این حکمی که بر خلاف است باید در مورد نص اقتصار کرد شما میگویید ما مناطی را که میفهمیم توسعه دارد ثمن را هم شامل میشود ما هم میگوییم ثمن را شامل میشود؛ اما «فی الجمله» نه «بالجمله»، اینطور باز حرف بزنیم آخر سند میخواهد ما هم میگوییم ثمن را شامل میشود در جایی که ثمن مثلاً حیوان باشد، فرشی را فروخته گوسفندی را گرفته و خیار هم مال فروشنده فرش است که میخواهد ببیند این حیوان سالم است یا سالم نیست اگر در زمان خیار بایع که ثمن حیوان است اگر این حیوان تلف شد «فهو ممن لا خیار له» این دور از آن مضمون روایت نیست؛ اما نه در همه جا، این بعید نیست، اما در هر جا که پولی گرفته بعد گم شده بگوییم بایع چون خیار دارد این پول گم شده مشتری ضامن است، این بعید است.
پرسش: چرا این امتیاز برای بایع باشد؛ ولی برای مشتری نباشد؟
پاسخ: این تعبد است، عقل میگوید در نقل ساکت باش، همین عقل میگوید ما عقلی حرف میزنیم. عقل میگوید من چیزی را که نمیفهمم باید تسلیم شرع باشم در این جزئیات عقل چه دخالتی دارد و چه میفهمد؟
پرسش: در روایت نداریم.
پاسخ: نه لازم نیست که ما «انما» بخواهیم و بگوییم «انما»، حکمی است بر خلاف قاعده، اگر حکم بر وفاق قاعده بود نیازی به سؤال و جواب نبود حکمی است بر خلاف قاعده؛ اگر مبنا این است که در خصوص بیع قبض و اقباض شرط نیست مگر در صرف و سلم.
بر خلاف قاعده بودن ضمان بایع دال بر لزوم تعبّد در مسئله
اگر مبنا این است که در زمان خیار ملکیت حاصل میشود «کما هو الحق». فرشی را فرش فروش به خریدار داد نصاب ایجاب و قبول تمام شد نصاب قبض و اقباض تمام شد این فرش ملک طلق خریدار شد برد در خانه و به سرقت رفت، فروشنده ضامن باشد بر خلاف قاعده است چون بر خلاف قاعده است اینجا جای تعبد است عقل میگوید بگو چشم! میگوییم چشم؛ چون خود عقل میگوید من خیلی از چیزها را نمیفهمم، هیچکسی مثل فیلسوف و متکلم، دلیلی برای وحی و نبوت اقامه نکرد اینها اصلاً پرچمدار وحی و نبوتاند اینها میگویند ما بسیاری از چیزها را نمیفهمیم یک، و حتماً باید حکمش را بدانیم دو، و هیچ راهی هم نیست مگر وحی سه، برای اینکه ما نمیدانیم از کجا آمدیم و به کجا میرویم ما فقط در راهیم ما آن طرف آب را اصلاً خبر نداریم که آنجا چه میخواهند فقط خبر داریم که بعد از مرگ خبری هم هست این برای ما مثل دو دوتا چهارتا روشن است اما آنجا چه خبر است؟ آنجا چه میخواهند؟ چه باید ببریم؟ هیچ نمیدانیم یک کسی باید باشد ما را راهنمایی کند فلسفه کارش این است که بعد از اثبات مبدأ، وحی و نبوت و الهیات را اثبات کند این از برکات حکمت الهی است که انسان الا و لابد نفس نمیکشد مگر به راهنمایی وحی برای اینکه یک چیزی است که خودش کم و بیش میفهمید بعد وحی هم او را بیدار کرد که انسان است که مرگ را میمیراند نه بمیرد این حرفی است مخصوص انبیا؛ منتها عقل وقتی خوب گوش داد خوب فهمید ما یک دشمن به نام مرگ داریم اگر از امور و علل و عواملی هراسناکیم برای اینکه منتهی به مرگ میشود وگرنه اگر مرگی نبود هراسی نداشتیم، ما از مرگ میترسیم. دین آمده به ما بگوید در مصاف با مرگ نترس تو مرگ را میمیرانی نه بمیری تو این مرگ را مچاله میکنی دفن میکنی وارد برزخ میشوی «لا موت هناک» وارد ساحره قیامت میشوی «لا موت هناک» وارد بهشت میشوی «لا موت هناک» هستی که هستی، تو یک موجود ابدی هستی، یک موجود ابدی راهنمای ابدی میخواهد. خیلی از چیزهاست که انسان باید بداند و میفهمد که نمیفهمد، میگوید هیچ راهی نیست الا ضرورت وحی. بنابراین ما عقلی داریم زندگی میکنیم اینطور نیست که بر خلاف عقل؛ منتها عقل میگوید اینجا که نمیفهمی حرف وحی را گوش بده باید بگویی چشم.
ضرورت اکتفا به نص و احتیاط در تسرّی حکم
وحی در اینجا میگوید طبق این حکم معامله منفسخ میشود این هم میگوید چشم ولی تا آنجا که بر خلاف عقل است وحی گفته این میگوید چشم اما آنجا که وحی نگفته این از کجا میتواند بگوید چشم؟ اگر نظر مرحوم شیخ این است که ما از مناط استفاده میکنیم آن به عهده خود ایشان است استفاده مناط کار آسانی نیست. اگر از کلمه «حتی» بخواهند استفاده کنند این حتی ظهور در غایت دارد نه در علیّت و به تعبیر مرحوم آقای نائینی اگر هم ظهور در علیت داشته باشد این علیت مجعول نیست علت جعل است یعنی شارع مقدس روی این حکمت جعل کرده، نه اینکه هر جا شما این خاصیت را دیدی به این حکم را سرایت دهید. اینها راههایی است که جلوی فرمایش مرحوم شیخ را میگیرد، عمده آن استصحابی است که مرحوم شیخ به آن تمسک میکند.
تبیین دلیل محقق انصاری در تسرّی حکم و نقدهای وارد بر آن
مرحوم شیخ میفرماید که ثمن را هم شامل میشود مثل مثمن، چرا؟ برای اینکه مناطاً (1)حکم این است و ما حکم تلف «قبل القبض» را استصحاب میکنیم. بیان ذلک این است که اگر این ثمن قبض نشده تلف میشد آیا مشتری ضامن بود یا نه؟ آنجا هم بر خلاف قاعده است برای اینکه وقتی فروشنده فرش را فروخت آن ثمن شخصی را مالک شد ثمن ملک فروشنده شد ولی تحویل نداد اگر این ثمن قبل از قبض تلف میشد چه کسی ضامن بود؟ مشتری ضامن بود، ما همان معنا را استصحاب میکنیم؛ استصحاب ضمان مشتری تلف «قبل القبض» را همان حکم را ما برای «بعد القبض» هم استصحاب میکنیم و میگوییم چون بایع خیار دارد حالا که قبض دادی باز هم تو ضامنی، اینجاست که مرحوم آقا سید محمد کاظم چهار پنج تا اشکال کرده مرحوم آقای نائینی غالب اشکالاتشان را جواب داده نظر نهایی را سیدنا الاستاد البته دیگران هم شاید گفته باشند و آن این است که این استصحاب کلی قسم ثالث (2)است که شما فتوا به جریان نمیدهید، برای اینکه ما دو تا زمان داریم یک زمان «قبل القبض» داریم یک زمان «بعد القبض». ضمان «قبل القبض» را بخواهید استصحاب کنید او که یقین و «قطعی الزوال» است، چون قبض داد. اگر مشتری قبض نداده بود و در دست او میافتاد و تلف میشد بله ضامن بود اما حالا قبض داد فرض در این است که کالا را قبض داد و ثمن را قبض داد و بایع گرفت پس ثمن «قبل القبض» این منتفی شد، زمان «قبل القبض» منتفی شد زمان «بعد القبض» «مشکوک الحدوث» است آنکه «مقطوع الوجود» بود «مقطوع الزوال» است اینکه «مشکوک البقاء» است «مشکوک الحدوث» است این کلی قسم سوم است ما یقین داریم که این کلی یعنی «الحیوان المطلق» در ضمن آن حیوان خاص موجود شد که ذبح شد نمیدانیم بعد از ذبح او یک حیوان دیگری را آوردند در این آغل بستند یا نه؟ این کلی قسم سوم است یعنی آن کلی که در ضمن فرد اول بود آن فرد اول «مقطوع الزوال» است «مشکوک البقاء» نیست این فرد دوم که نمیدانیم دوباره یک حیوانی آوردند در این آغل بستند یا نه «مشکوک الحدوث» است کلی قسم سوم هم که شما جاری نمیدانید این استصحاب کلی قسم سوم است آن زمان حاصل «قبل القبض» آن «مقطوع الزوال» است چون قبض داد، این زمان «بعد القبض» «مشکوک الحدوث» است شما از کجا میخواهید استفاده کنید؟ پس جا برای استصحاب نیست؛ زیرا این استصحاب کلی قسم سوم است که شما هم به جریانش قائل نیستید اما آن نزاع بین مرحوم آقا سید محمد کاظم و مرحوم آقای نائینی که آیا اینجا، جا برای تمسک به عموم عام است یا استصحاب حکم خاص در مسئله خیار غبن مبسوطاً گذشت.
موضوع: مروری بر بحث تسرّی حکم تلف زمان خیار از مثمن به ثمن
مسئله تلف در زمان خیار؛ مثل تلف قبل از قبض نیست؛ تلف ««قبلالقبض» یک قاعده منصوصی _ گرچه سنداً مرسل هست _ وجود دارد؛ و مورد عمل اصحاب هست و روایت عقبةبنخالد [1] هم آن را تأیید میکند که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» [2] این دیگر شامل ثمن نمیشود، اما صحیحه ابن سنان [3] درباره خصوص مبیع است سائل میگوید حیوانی را خرید و در زمان خیار مشتری این حیوان تلف شد ضمان آن به عهده کیست؟ حضرت فرمود به عهده بایع است. آنچه که مستفاد از صحیحه ابن سنان هست کاملاً قابل اثبات است گرچه مخالف قاعده است؛ ولی باید پذیرفت، آن قواعد عامه به وسیله نص خاص تحصیل میشود. چند اشکال هست که یکی پس از دیگری آنها را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح میکند و غالب فقهای بعدی نقدی دارند یکی تعدّی از خیار حیوان و شرط به سایر خیارات است که تعدّی از این صحیحه ابن سنان مشکل است، یکی تعدّی از مثمن به ثمن است که از این صحیحه ابن سنان تعدّی کردن آسان نیست.
ص: 100
دیدگاه محقق انصاری(ره) به تسرّی حکم با تنقیح مناط و استصحاب
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند که بعید نیست که صحیحه ابن سنان شامل حکم ثمن هم بشود؛ یعنی اگر معامله ای اتفاق افتاد بایع خیار داشت نه مشتری، قبض و اقباض شد ثمن در دست بایع در زمان خیار بایع تلف شد خسارتش به عهده مشتری است همانطوری که اگر مبیع و مثمن در زمان خیار مشتری تلف میشد خسارت به عهده بایع بود، ثمن هم در زمان خیار بایع اگر در دست بایع تلف شود خسارتش به عهده مشتری است. مرحوم شیخ میفرماید که ما این معنا را اگر بگوییم بعید نیست؛ چون مناطی که از صحیحه ابن سنان استفاده میشود شامل حال او خواهد بود و بعد برای تقویت این مطلب گذشته از مناطی که از صحیحه ابن سنان استفاده کردند استصحاب است و آن استصحاب عصاره اش این است که مشتری قبل از قبض ضامن این ثمن بود اگر این ثمن قبل از قبض تلف میشد مشتری ضامن بود، بعد از قبض هم استصحاب میکنیم. ایشان فرمودند این بعید نیست مرحوم آقای نائینی [4] بازتر فرمود فرمود که اگر کسی ادعا کند که حکم ثمن و مثمن یکی است این دعوا مجازفه نیست ادعای تقریباً قطع میکند.
نقدهای محقق یزدی(ره) بر جریان استصحاب و اشکالات محققین بعدی بر آن
مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) [5] چهار پنج تا اشکال دارند که قبلاً اشاره شد، غالب اشکالات مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) بر استصحاب مرحوم شیخ است که این چه استصحابی است اولاً شک در مقتضی است ثانیاً استصحاب تعلیقی است و مانند آن و غالب فقهای بعدی(رضوان الله علیه) هم این چهار پنج اشکال مرحوم آقای سید محمد کاظم را هم پاسخ دادند. مرحوم سید یک فقیه نام آوری بود که بعد از مکاسب مرحوم شیخ با تعلیقه ایشان کار متن را میکنند؛ یعنی همانطور که متن مکاسب محط انظار فقهای بعدی است نقض و ابرام متوجه اوست روی فرمایش مرحوم سید هم بشرح ایضاً با او معامله یک کتاب متنی میکنند تمام این چهار پنج اشکال ایشان را فقهای بعدی بررسی کردند بعضی تُند و بعضی کُند. مرحوم آقای شیخ حائری(رضوان الله تعالی علیه) تمام این اشکالات پنجگانه را تقریباً بررسی کردند و نقدی کردند و گذراندند، در تقریرات درس مرحوم آیت الله اراکی [6] که عصاره فرمایشات مرحوم استادشان آقای شیخ عبدالکریم را مینوشتند همه اینها هست ـ اگر خواستید مراجعه کنید ـ غالب اشکالات مرحوم آقای سید محمد کاظم این چند تا اشکالی که ایشان داشتند را مرحوم آقای حائری(رضوان الله علیه) نقل کردند و نقض کردند. اما مرحوم سیّد در بین این چهار پنج اشکالی که مطرح کردند مسئله اینکه اصل این استصحاب استصحاب کلی قسم ثالث است در فرمایشات ایشان نبود یا تصریح نکردند.
ص: 101
صراحت امام خمینی(ره) به عدم جریان استصحاب، برگرفته از مبنای فکری آخوند خراسانی
آنچه که در محور استصحاب محل نقض و ابرام شد تا به سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) [7] رسید او «بالصراحه» گفت که این استصحاب جاری نیست فرمایش مرحوم آخوند است. تعلیقه مرحوم آخوند [8] بسیار کم هست اما این زمینه فکری شاگردان بعدی را کاملاً فراهم کرده، شما همان دو سه سطری که مرحوم آخوند با عنوان نقد فرمایش مرحوم شیخ انصاری دارد درباره استصحاب که ملاحظه میفرمایید میبینید این بحث مبسوط شاگرد ایشان مرحوم آقای نائینی چگونه فضا را عوض کرده که امام(رضوان الله علیه) «بالصراحه» در کنار این سفره نشسته و فتوا هم داد که جا برای استصحاب نیست.
تبیین دیدگاه آخوند خراسانی به عدم امکان تسرّی حکم با استصحاب
بیان ذلک این است که مرحوم آخوند میفرماید که چه چیزی را میخواهید استصحاب کنید؟ آنکه «مقطوع الزوال» است آن را میخواهید استصحاب کنید یا آنکه «مشکوک الحدوث» است، آن را میخواهید استصحاب کنید؛ یعنی همان کلی قسم سوم. برای اینکه مشتری قبل از قبض ضامن ثمن بود؛ برای اینکه وقتی گفته شد ایجاب و قبول به نصابش رسید نوبت به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ [9] میرسد وقتی محور ایجاب و قبول تمام شد بایع مثمن را تملیک مشتری کرد مشتری ثمن را تملیک بایع کرد؛ یعنی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ [10] نصابش تمام شد آن وقت نوبت به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میرسد؛ یعنی مالی که فروختی تسلیم کن، ثمنی را که باید بدهی تسلیم کن مثمنی را که باید بدهی تسلیم کن أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. در فضای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ بر مشتری اقباض ثمن واجب است چنانکه بر بایع اقباض مثمن واجب است، فرض هم در این است که مشتری ثمن را تسلیم کرد اقباض بر او واجب بود و قبض کرد دیگر چیزی ضامن نیست. اگر این ثمن در دست متشری تلف میشود بله ضامن بود اینکه مرحوم سید دارد که استصحاب، استصحاب تعلیقی است نه تنجیزی [11] ناظر بر همین قسم است، اگر مشتری ثمن در دستش بود و نداده بود و تلف شده بود بله مشتری ضامن بود، اما فرض در این است که مشتری تسلیم کرده، وقتی تسلیم کرده اقباض بر مشتری واجب بود الآن دیگر یقیناً واجب نیست، چون فرض در این است که تسلیم کرده، پس آن قبلاً ضامن بود الآن هیچ ضمانی ندارد. اگر این ثمن در دست مشتری قبل از قبض تلف میشد یقیناً مشتری ضامن بود الآن فرض در این است که اقباض کرده پس آن ضمان یقیناً رخت بربست پس هیچ ضمانی در کار نیست. آن ضمانی که از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ آمده آن ضمان «مقطوع الزوال» است، چون اقباض کرده. شما میگویید بعد از قبض در زمان خیار بایع اگر این ثمن در دست خریدار باشد و تلف شده باشد مشتری ضامن است، این ضمان «مشکوک الحدوث» است؛ یعنی این را باز کنید میشود کلی قسم سوم. اصل ضمان مطلق کلی است، یک فردی قبل از قبض محقق بود که یقیناً «بالاقباض» زائل شد، یک فردی «بعد القبض» محل بحث است که «مشکوک الحدوث» است. شما چه را میخواهید استصحاب کنید؟
ص: 102
خلط بین امور تعبّدی و عقلی نقد محقق نائینی بر جریان استصحاب
این بیان لطیف مرحوم آخوند در همان سه چهار سطر مختصر باعث شد که مرحوم آقای نائینی که شاگردشان هست این را پروراند و تصریح کرد که این استصحاب کلی قسم ثالث است و جاری نیست، منتها خود مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) بازتر و شفافتر سخن گفتند، دوتا نکته در ضمان این مشتری اضافه کرده میفرماید سند ضمان مشتری چیست؟ مشتری که ضامن مال است چیست؟ یک وقت هم شما میگویید تعبداً ضامن است مالی که فروخته باید بپردازد یک وقتی ما میگوییم در معاملات کار تعبدی بسیار اندک است و براساس شرط ضمنی است؛ یعنی هر معامله ای را شما تحلیل میکنید دو مرحله دارد یک مرحله مرحله تملیک و تملّک است یک مرحله این است که طرفین متعهدند که ما پای امضایمان ایستاده ایم، نه آن مرحله تعبدی است و نه این مرحله، آن مرحله تملیک و تملّک در بین مردم قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم هست، بعد از اسلام در حوزه مسلمین و در حوزه غیرمسلمین هست چیزی که قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست، بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست در حوزه غیرمسلمین هست اینکه دیگر تعهد نیست این امضای بنای عقلا است این میشود أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، این مورد جا برای تعبد نیست. میماند مرحله دوم، بعضی از عقود هستند که یک مرحله ای می باشند؛ نظیر وکالت، نظیر ودیعه، نظیر هبه اینها عقود یک مرحلهای هستند کسی، کسی را وکیل میکند دیگر تعهد ندارد که پای امضایش بایستد که ممکن است عزلش کند مالی را کسی پیش دیگری ودیعه میگذارد مالی را کسی به دیگری میبخشد این دیگر تعهد ثانی ندارد مرحله دوم ندارد مالی را بخشیده میتواند پس بگیرد، از این عقود به عقود غیرلازم یاد میشود تنها عقود لازم است که دو مرحلهای است در عقود لازم در مرحله اولیٰ آن پیوند بین نقل و انتقال است مرحله ثانیه که در عقود لازم است یا در عقود غیرلازم وجود ندارد این است که طرفین متعهدند که پای امضایشان بایستند، این مرحله دوم که طرفین متعهدند پایشان بایستند همان است که در لسان شرع از او أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یاد میشود، نه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ برای مرحله اولی است. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ یعنی چیزی که فروختی پایش بایست این هم قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست اینکه معمولاً عده ای از این مغازه دارها مینویسند کالایی که فروخته شد پس نمیگیریم این حق قانونی و شرعی آنهاست، چون بیع یک عقد لازمی است، شارع به او حق داده که بنویس من پس نمیگیرم این یک چیز خلافی نیست اگر این بیع صورت گرفت و بیع هم عقد لازم است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ هم لزوم آن را تصحیح میکند او هم حق دارد بنویسد مالی را که فروختم پس نمیگیریم، چه توقعی دارید شما؟ اگر مغبون شدید یا به یکی از خیارات دیگر «ذوالخیار» شدید میتوانید پس بدهید، اما اگر او نخواست استقاله شما را اقاله کند چه توقع دارید؟ این هم قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم هست بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست در حوزه غیرمسلمین هست، فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که این تعبد نیست. اگر ضمان مشتری تعبدی بود ما راهی برای استصحاب داشتیم اما تعبد که نیست شرط ضمنی است براساس شرط ضمنی بایع متعهد است تسلیم کند مشتری هم متعهد است که ثمن را تسلیم کند فرض هم این است که تسلیم کرد؛ پس ضمان مشتری کاملاً «بالاقباض» منتفی شد. این توضیح فرمایش استاد ایشان هست حرف جدیدی نیست مگر همان تحلیلی که خود مرحوم آقای نائینی دارد در غالب این موارد میگویند این امور به شرط ضمنی برمیگردد.
ص: 103
امکان جریان استصحاب با دو شرط و فقدان آن نقد دیگر محقق نائینی(ره)
یک نکته دیگری که مرحوم آقای نائینی دارند این است که درست است که ما گفتیم استصحاب کلی قسم ثالث جاری نیست، اما در صورتی که آن سابق و لاحق متباین باشند؛ یعنی آن فردی که موجود بود و رخت بربست با این فردی که «مشکوک الحدوث» است دوتا امر متباین باشند، اما اگر اینها جامعی داشته باشند، یک؛ تفاوت آنها در شدت و ضعف باشد نه در بینونت، دو؛ آنگاه ما میتوانیم آن کلی را استصحاب کنیم، فرد را اگر اثر خاص داشت نمیتوانیم استصحاب کنیم؛ ولی کلی را میتوانیم استصحاب کنیم زیرا آنکه رفته با اینکه مشکوک هست، یک جامع مشترکی دارند و تفاوت اینها هم در شدت و ضعف است نه در بینونت، اگر تفاوتشان در شدت و ضعف است که عقل دقیق اینها را دوتا میداند نه عرف و معیار بقای موضوع در استصحاب هم فضای عرف هست نه دقت عقلی، در چنین جایی بله، جا برای استصحاب هست؛ یعنی کلی قسم سوم اگر از این سنخی بود که سابق و لاحق دوتا فرد متباین نبودند یک، دو مرتبه از یک حقیقت جامع بودند، دو؛ تفاوت آنها «بالبینونة» نبود به شدت و ضعف بود، سه؛ این شدت و ضعف را هم عقل دقیق بررسی کند نه عرف عادی، چهار؛ در چنین فضایی استصحاب جامع جایز است. نمونه ای مثال میزنند مثلاً اگر فرض بفرمایید یک حرکتی اتفاق افتاده یک شیئی را یک زید حرکت داده یک مقدار از راه را عمرو گرفته دارد حرکت میدهد یک مقدار راه را بکر گرفته سه چهار نفر این شیء را دارند حرکت میدهند «عندالتحلیل» این حرکتها فرق میکند؛ برای اینکه حرکت به شش امر وابسته است که یکی از امور ششگانه محرّک است وقتی محرّک فرق کرد حرکت هم فرق میکند؛ ولی این جدایی اقسام حرکت به وسیله تحلیل عقل است و عرف این را حرکت متصل واحد میدانند ولو بخش اول را زید به عهده داشت ـ البته در صورت اتصال نه انفصال ـ بخش دوم را عمرو و هکذا چهار نفر این حرکت را به عهده گرفتند اما «عندالعرف» این «حرکةٌ واحدةٌ متصله» میفرمایند اگر از این سنخ باشد، بله ما میتوانیم استصحاب کنیم اگر نه که نه.
ص: 104
پرسش: در اینکه ما از مثمن تجاوز کنیم و به ثمن برسیم، خود مرحوم شیخ میگویند علت مستنبطه است، اگر علت منصوصه بود میپذیرفتیم.
ناتمامی تسرّی حکم با تنقیح مناط و ظهور «حتّی» در علیّت
پاسخ: مسئله «حَتَّی» [12] هست، میفرمایند این «حتی» اگر ظهور در تعلیل داشته باشد دیگر علت منصوصه است مستنبط نیست. آن قسمت اول است که میفرماید مناط یکی است فرقی بین مثمن و ثمن نیست. آنها که استدلال کردند گفتند «حتی» ظهور در علیّت دارد وقتی ظهور در علیت داشت؛ نظیر «لا تشرب الخمر لانه مسکر» که شد دیگر فقاع را هم شامل میشود وقتی فقاع را شامل شد این علت، علت مستنبطه نیست علت منصوصه است میشود حجت. قبل از اینکه به مسئله «حتی» برسیم و فقهای بعدی نقد کنند که این «حتی» ظهور در غایت دارد نه در علیّت، فرمایش مرحوم شیخ [13] این است که ما از این صحیحه ابن سنان مناط میفهمیم که بعضی ها گفتند از کجا شما این مناط را استنباط میکنید؟ نوبت علیّت بعد است که مرحوم سید [14] نقد دارد که این «حتی» برای غایت است نه برای علیّت، مرحوم آقای نائینی اشکالشان این است که اگر علیّت باشد شاید علت جعل باشد نه علت مجعول [15] این نقد مرحوم آقای سید محمد کاظم و نقد مرحوم آقای نائینی در فرمایش این «حتی» است که این «حتی» برای علیّت است یا نه؟ اگر برای علیّت است علت مجعول است یا جعل، که مرحوم آقای سید محمد کاظم میفرماید «حتی» برای غایت است نه علیّت، مرحوم آقای نائینی میفرماید بر فرض هم برای علیّت باشد محتملاً علت است برای جعل شارع نه علت برای مجعول تا شما بتوانید تحدّی کنید، اما الآن بحث در مسئله استصحاب مرحوم شیخ است. اصل اشکال را مرحوم آخوند کرد شاگردان او آن را باز کردند نتیجه اش را مرحوم سیدنا الاستاد امام گرفته و «بالصراحه» گفته استصحاب کلی قسم ثالث است جاری نیست. مرحوم آقای حائری(رضوان الله علیه) قدم به قدم این اشکالات مرحوم آقای سید محمد کاظم را مطرح کردند و پاسخ دادند که در تقریرات مرحوم آیت الله اراکی(رضوان الله علیه) همه این فرمایشاتشان به صورت روان هست. بنابراین تا اینجا ادعای جزم کردن سخت است اگر ما بگوییم در صورتی که ثمن مثل مثمن حیوان باشد شاید عرف القای خصوصیت کند و بگوید که حکم یکی است وگرنه به طور مطلق انسان بگوید در هر جا ثمن چه عین باشد چه نقد باشد چه حیوان باشد چه غیر حیوان باشد اگر در دست فروشنده قرار گرفت قبض شد در زمان خیار بایع تلف شد باز مشتری ضامن است این اثباتش آسان نیست، چون حکم برخلاف قاعده است.
ص: 105
پرسش: اگر بگوییم ضمان بعد از قبض کمرنگتر از آن قبل از قبض است آیا فرمایش آقای نایینی پیاده نمیشود؟
پاسخ: این کمرنگ و پررنگ را ما نمیتوانیم خودمان بسازیم و بگوییم، دوتا حکم است آن دوتا حکم چگونه یکی کمرنگ است و دیگری پررنگ؟ این باید ضامن شود به استناد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این به عقد وفا کرده این ضمان دوم سند میخواهد چه کمرنگش و چه پررنگش، برای چه مشتری ضامن است؟ قاعده اولی میگوید هر مالی که تلف شد مالک ضامن است آن أَوْفُوا بِالْعُقُودِ هم به مشتری میگوید وقتی چیزی را خریدی ثمن را باید تسلیم کنی تسلیم کرد یک ضمان مستأنفی برعهده مشتری قرار دادند روی چه معیار؟ مال مردم در دست خود مردم تلف میشود؛ ولی مشتری ضامن باشد؟ ثمن را مشتری باید تملیک میکرد که کرد تسلیم میکرد که کرد بایع هم تحویل گرفت حالا بایع خیار دارد در زمان خیار بایع ثمن در دست خود بایع است و افتاد و شکست بگویید مشتری ضامن است، این سند دلیل میخواهد. بنابراین تعدّی کردن از مثمن به ثمن کار آسانی نیست مگر در موردی که شبیه آن باشد؛ مثل حیوان.
بررسی تفاوت حکم در صورت کلّی بودن مبیع در تلف زمان خیار
مطلب دیگر اینکه شما که در مثمن پذیرفتید، مثمن اگر کلی باشد و یا شخص باشد فرق میکند یا نه؟ یک وقت است یک حیوان مشخصی را فروشنده فروخته این کاملاً مصداق صحیحه ابن سنان است، حیوانی را فروشنده به خریدار فروخت همین حیوان را تسلیم کرد و همین حیوان در زمان خیار مشتری در دست مشتری تلف شد و این کاملاً مصداق صحیحه ابن سنان است، اما اگر کلی بود، حیوان فروخت نه این حیوان مشخص، بیع صرف و سلم هم نیست تا ما بگوییم که قبض و اقباض کرده است، حیوان فروخت بعد هم رفت و آورد یکی از حیوانات را حالا تحویل مشتری داد و این حیوان افتاد و مُرد پس آنکه فروخته شد حیوان کلی بود یک، در مقام تسلیم فردی از مصادیق آن کلی را بایع تحویل مشتری داد دو، خیار هم مال مشتری است سه، در زمان خیار مشتری این کالا تلف شد چهار، آیا اینجا مشمول صحیحه ابن سنان است یا نه؟ برخیها میگویند این مشکل است مشمول صحیحه باشد چرا؟ برای اینکه صحیحه دارد که اگر مبیع تلف شد، این فرد که مبیع نیست شما مبیع را بر او تطبیق کردید این مقام وفای به مبیع است نه مقام خود مبیع در بحث فضولی این معامله گذشت. یک وقت است کسی عین غصبی، مال غصبی، مال مسروق در دست او است با این مال غصبی دارد چیزی را میخرد یا این مال غصبی را دارد میفروشد این بیع، بیع فضولی است برای اینکه با عین مال مردم دارد معامله میکند، یک وقت است آن مال در جیب او است یک کالایی را میخرد در ذمه و در هنگام أدا دست میکند به جیب آن مال مسروق را به فروشنده میدهد این وفا فضولی است نه بیع فضولی؛ هیچ حکمی از احکام بیع فضولی اینجا جاری نیست اینکه مال مردم را نفروخت کلی را فروخت کلی هم در ذمه او می باشد و مالک هم هست اینجا وفا فضولی است نه بیع فضولی. پس بنابراین آنجایی که کلی مبیع است با آنجایی که فرد مبیع است کاملاً فرق میکند اگر براساس صحیحه ابن سنان شما باید عمل کنید صحیحه ابن سنان سخن از فرد بود، فرد مبیع بود در این مسائل شرعی هم سابقاً در رساله ها اینطور مینوشتند که اگر کسی بخواهد با مال حرام برود غسل کند؛ یعنی یک مال حرامی در دست او می باشد این را به حمامی میدهد میگوید این پول من بروم دوش بگیرم گفتند این غسل او اشکال دارد، اما اگر رفت غسل کرد و در هنگام دادن پول از مال حرام گرفت و داد این وفا حرام است نه آن اجاره باطل باشد، اجاره چرا باطل باشد؟ او اجاره کرده این حمام را در ظرف این یک ساعت این دوش را و مانند آن، مالالاجاره هم در ذمه او هست نه در دست او که حرام باشد آنجا که مال الاجاره حرام در دست اوست چون این اجاره باطل است این غسل هم اشکال دارد. اما اگر آن مال حرام در جیب او هست و در دست چیزی ندارد، اجاره کرده که از حمام یک ساعته استفاده کند رفت دوش گرفت و آمد غسلش میشود صحیح ولو آن پول که داد حرام است باید از مال حلال اجرت این حمامی را بپردازد موارد دیگر هم همینطور است. غرض آن است که بین آن محور اصلی عقد با مقام وفا فرق میکند، چون بین محور اصلی و مقام وفا فرق میکند در اینجا آنکه فروخت کلی بود آنکه تلف نشد، مقتضای صحیحه ابن سنان این است که اگر مبیع تلف شود؛ اینجا که مبیع تلف نشد آنکه تلف شد مبیع نیست، اگر بگویید نه در هنگامی که عرف تطبیق کرده همان کلی را بر فرد منتطبق بداند این را مبیع بداند بله این میتواند مشمول صحیحه ابن سنان باشد «کما لا یبعد».
ص: 106
تبیین وزین تر بودن مرکّب عالم از خون شهید
حالا چون روز چهارشنبه است یک مقداری هم بحثهای اخلاقی داشته باشیم. در هفته قبل ملاحظه فرمودید که برابر آن روایتی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شد در «یوم القیامه» مرکب عالم را با خون شهید میسنجند معلوم میشود که مرکب عالم وزین تر و سنگینتر از خون شهید است و ارجح از آن است. به استناد آن، گفته شد که اگر شهید خونش در راه دین و احیای کلمه الهی ریخته شد به استناد این جمله مبارکه زیارتنامه که میگوییم «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنْتُمْ» [16] سرزمینی که شهید بیارمد سرزمین طیّب است کبرای کلی هم در قرآن کریم مشخص شد که وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ [17] این بحث هفته قبل بود. این بحثها برای این است که اگر خواستیم جمع بندی کنیم بین خون و شهید و مرکّب عالم، باید این روایات و این آیات را کنار هم بگذاریم تا جمع بندی کنیم که رسالت عالمان دین چقدر است؟ برکت عالمان دین چقدر است و اینها هم امر تحصیلی است نه امر حصولی یک وقت است ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ [18] ؛
«دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ورنه با سعی و عمل باب جَنان این همه» [19]
خب این یک راه دیگر است؛ ولی ما موظفیم از راه تحصیل این درجات و مقامات اینها را یکی پس از دیگری ـ انشاءالله ـ کسب کنیم، اینها تحصیلی است حصولی نیست اینها که ما جمع بندی کنیم به ما راه نشان میدهند گرچه لسان برخی از این روایات و آیات خبر هست؛ ولی بسیاری از اینها به داعیه انشا القا شدهاند؛ یعنی شما بکوشید اینچنین باشید اگر در آن روایت دارد که مرکب عالم وزین تر از خون شهید است؛ [20] یعنی «ایها العلماء» بکوشید اینچنین باشید این صرف خبر نیست و گزارش خارجی باشد این ترغیب عالمان دین است که شما اینچنین باشید.
ص: 107
سرّ بقای علما مثل شهدا و تحصیلی بودن آن
این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که دارد «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» [21] این در عین حال که بر حسب ظاهر جمله خبریه است میتواند به داعی انشا القاء شده باشد برای دو گروه؛ یک گروه خود عالمانند که اینها را ترغیب کنند که «ایها العلماء» بکوشید که نمیرید، چه کسی نمیمیرد؟ آنکه «عند الله»ی فکر میکند، چون ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ [22] چه کسی نمیمیرد؟ آنکه «وجه الله»ی فکر میکند برای اینکه کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ [23] کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ * وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ [24] اگر کسی «لوجه الله» درس خواند و او را باور کرد و عمل کرد و منتشر کرد او نمیمیرد. پس اینکه فرمود: «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ»؛ یعنی بکوشید باقی باشید و نمیرید این یک راه و به ما هم دستور میدهد که نام علما را احیا کنید مراسمی برای آنها بگیرید که یادشان در خاطرها بماند که این یک انشایی است برای ما زنده ها که مقام علما ارج و ارزش علما را حفظ کنیم اینها را ابقا کنیم. پس یک وظیفه است مال خود علما؛ یعنی بکوشید که نمیرید. یک وظیفه است برای ما که بکوشید که نام علما و مرام و سیره و سنت آنها را احیا کنید، پس «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ». شهدا هم به همین شرح است «باقون ما بقی الدهر» این دوتا آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و«آلعمران» نشان میدهد بالأخره شهید زنده است، اگر فرمود وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتٌ [25] اگر فرمود: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتًا [26] ؛ یعنی اینها زنده اند، منتها زنده اند نه تنها حیات فردی یک حیات جمعی دارد اینجا هم که فرمود که «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» نه تنها حیات فردی؛ حیات جمعی هم دارند آن عالمی که خودش زنده است در آن عالم در روح و ریحان است مشکل دیگران را حل نمیکند آن عالمی که بعد از مرگ مشکل دیگران را حل میکند او مثل شهید است. در این دوتا آیه که دارد شهید زنده است نمیگوید شهدا زنده است «فرحین بما عندالله»، [27] «یرزقون بما عندالله» اینها به فکر دیگرانند این به فکر دیگران بودن در شهدا هست باید در علما هم باشد در علما هم هست یقیناً، آنکه به فکر دیگران است این است که این شهدا زنده اند «فرحین بما عندالله»، «یرزقون بما عندالله»، اما وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ [28] استبشار؛ یعنی طلب بشارت؛ یعنی مژده خواستن، اینها از خدای سبحان مژده طلب میکنند میگویند پروردگارا به ما مژده بده که ما این خونی که دادیم برای احیای کلمه حق که یک عده راهی این راه شوند آنها که راه افتادند الآن کجا هستند؟ یک عده راه نیفتادند، آنها که راه نیفتادند به آنها نمیگویند «الذین لم یلحقوا بهم» این « الذین لم یلحقوا بهم» عدم ملکه است به کسی یا کسانی میگویند «لم یلحق» یا «لم یلحقوا» که راه افتاده باشند. اگر سه تا اتومبیل از یک شهری به طرف حرم اهل بیت حرکت کردند یکی زودتر رسید یکی بعداً حرکت کرد در راه است یکی هنوز حرکت نکرد؛ آنکه هنوز حرکت نکرد نمیگویند هنوز نرسید میگویند هنوز راه نیفتاد اینکه حرکت کرد در راه است میگویند این هنوز نرسید این «الذین لم یلحقوا بهم» که عدم ملکه است؛ یعنی اینها که راهی راه شدند و راه افتادند هنوز نرسیدند شهید به فکر اینها است میگوید خدایا به من مژده بده اینها کجا هستند وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا نه «الذین لم یتحرکوا». استبشار او هم به این معنا است که من خوشحال میشوم کسانی حافظ خون من باشند ذات اقدس «اله» هم برای اینکه این خوشحال شود یک توفیقی به راهیان راه شهدا عطا میکند که اینها «لم یلحقوا»شان شود «یلحقوا». عالمان دین هم باید اینطور باشند به استناد آن حدیث شریف فرمود که مرکب عالم سنگینتر از خون شهید است این حرف باید طرزی باشد که بعد از مرگ به انتظار این باشد که این طلبه ها کجا هستند؟ این کتابهایی که ما نوشتیم این درسهایی که ما گفتیم این بحثهایی که ما کردیم اینها مشغولند الآن کجا هستند؟
ص: 108
وظیفه انسان برای ماندگار شدن در کلام امام صادق (علیه السلام)
پس انسان دوتا کار باید کند یک اثر ماندگار بگذارد یک، یکی اینکه زنده بمیرد نه بمیرد که بمیرد، زنده بمیرد طوری که منتظر باشد عده ای که راهی راه او هستند ـ نه خصوص کتاب او علمی که از آنها به یادگار مانده است ولو نوشته دیگری ـ این علم را عده ای یاد گرفتند و در راه هستند الآن کجا هستند؛ یعنی خواهان امتداد راه آن بزرگوارانند که به مقصد برسند و اما اگر کسی اصلاً به این فکر نباشد که من یک اثری داشته باشم که بعد از من راهی راه، راه بیفتد این درست نیست. وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به مفضل و امثال مفضل نمیفرمود شما اگر مردید چهارتا کتاب در خانه ات باشد که به ورثه برسد نه این کتابهای خودت را به ارث بگذار «فَإِنْ مُتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیکَ» [29] نه اینکه چندتا کتاب از کتابخانه بخری در کتابخانه بگذاری که بچه های تو کتابهایی که تو خریدی ارث ببرند. بچه های تو کتابهایی که تو نوشتی ارث ببرند، فرمود: «فَإِنْ مُتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیکَ» چهارتا کتاب بنویس که بچه های تو کتابهای تو را ارث ببرند بچه ها هم بچه های نسبی و اینها معیار نیست اگر کسی واقعاً راه اهلبیت(علیهم السلام) را طی کرده است همه کسانی که در حوزه های علمی دارند راهی راه علما میشوند فرزندان او هستند اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ» [30] آن بزرگان دین مثل شیخ انصاری و امثال ذلک هم همین حرف را دارند میگویند «ابوا هذه الامه» خیلیها از این طلبهها فرزندان همان بزرگوارانند اگر شیعیان ناب فرزندان پیغمبر و امیرالمؤمنین(علیهم الصلاة و علیهم السلام)اند اینها که نایبان آنها هستند شاگردان آنها هستند هم همین حرف را میزنند. این است که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «فَإِنْ مُتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنِیکَ»؛ یعنی بالأخره چهارتا رساله ای چهارتا کتابی چهارتا اثر ماندگار علمی داشته باش که بچه های تو ارث ببرند. این نشان میدهد که هماهنگی عالم و شهید تا کجاست؟ در نوبت قبل گفتیم «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنْتُمْ» یک راه آزمونی است برای عالمان دین که اگر حیاتشان و مماتشان باعث طیّب بودن آن سرزمین است این معلوم میشود که کار شهید را میکنند و اگر «بعدالموت» هم درصدد این است که استبشار کند به بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ معلوم میشود همتای شهید است که امیدواریم همه عالمان دین و همه شما بزرگواران ـ انشاءالله ـ از این نعمت برخوردار باشید.
ص: 109
موضوع: مروری بر اقوال در تسرّی حکم تلف زمان خیار از مثمن به ثمن
ص: 110
در مسئله تلف مبیع در زمان خیار که «ممن لا خیار له» است، جهاتی از بحث مطرح بود و هست که برخی از آنها گذشت و برخی از آنهاـ به خواست خدا ـ مطرح خواهد شد. یکی از آن جهات این است که ظاهر صحیحه ابن سنان [1] مربوط به مبیع است از یک سو و درباره مشتری است از سوی دیگر که اگر مبیع در زمان خیار مشتری تلف شود به عهده بایع است؛ ولی اگر ثمن در زمان خیار بایع تلف شود آن هم به عهده مشتری است یا نه؟ مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) [2] فرمودند ظاهراً مناط یکی است و بعید نیست که بگوییم ثمن حکم مثمن را دارد و مشتری هم حکم بایع را دارد. مرحوم آقای نائینی از این بالاتر آمدند ادعای قطع کردند و فرمودند اگر ما ادعای قطع کنیم گزاف نیست؛ برای اینکه خلاف قاعدهای در کار نیست، این قاعده برابر ارتکاز است و تعبدی نیست. [3] بنابراین اگر مبیع در دست مشتری و در زمان خیار مشتری تلف شود به عهده بایع است، اگر ثمن در دست بایع و در زمان خیار بایع تلف شود به عهده مشتری است، پس «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» [4] «کل ثمن تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» مرحوم شیخ فرمودند تعدّی بعید نیست; زیرا ظاهراً مناط یکی است و مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) فرمودند که قطعاً اینچنین است که اگر کسی ادعای قطع کند گزاف نیست؛ برخیها موافق نظر مرحوم شیخ و برخیها موافق نظر مرحوم آقای نائینی هستند که در هر حقیقت یک حقیقت است، منتها به دو مراتب.
ص: 111
تقویت دیدگاه امام خمینی با پذیرش فی الجمله حکم تسرّی
مختار سیدنا الاستاد امام(رضوان الله تعالی علیه) [5] هم این بود که ما هیچ راهی برای قطع به مناط نداریم و حکمی است بر خلاف قاعده که باید بر مورد نص اقتصار کرد و قاعده فقط مبیع را شامل میشود یک و مشتری اگر خیار داشته باشد مشمول این است دو، این دو خصوصیت باید محفوظ بماند؛ ثمن را شامل نمیشود یک، بایع اگر خیار داشته باشد مشمول صحیحه ابن سنان نیست این دو. یک صورتی را استثنا کردند و فرمودند نه، اگر ثمن حیوان باشد؛ مثلاً کسی فرشی را فروخته و ثمن این فرش را یک گوسفند قرار داده و این گوسفند در زمان خیار خود این فرش فروش که بایع است تلف شد این ممکن است مشمول صحیحه ابن سنان شود، تا حدودی نظر ایشان تقویت شد. ادعای قطع به اینکه ثمن و مثمن یکسان است آسان نیست، ادعای قطع به اینکه بایع و مشتری یکسانند آسان نیست، چون حکم بر خلاف قاعده است.
پذیرش حکم تسرّی توسط محقق نائینی به دلیل ارتکازی دانستن قاعده
سرّ اینکه مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) به صورت شفاف ادعای قطع میکنند، میگوید این خلاف قاعده نیست، زیرا این قاعده، قاعده ارتکازی است؛ یعنی هم قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» [6] را میفرمایند تعبدی نیست و ارتکازی است، هم «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» [7] را میگویند ارتکازی است. اگر توانستند ثابت کنند که این قاعده ارتکازی است و تعبدی نیست تعدّی از مثمن به ثمن از مشتری به بایع به تعبیر ایشان گزاف نیست، اما اگر کسی نتوانست ثابت کند یا برای او روشن نشد که این قاعده ارتکازی است و ظاهر این قاعده هم تعبدی است تعدّی از مثمن به ثمن، تعدّی از مشتری به بایع دشوار است، مگر آنجا که «قریب المناط» باشند؛ نظیر اینکه فروشندهای فرشی را فروخت و ثمن آن را یک حیوان قرار دادند که حیوان را گرفت. این مباحثی بود که قبلاً گذشت و الآن به عنوان جمعبندی ذکر شد.
ص: 112
تبیین قول به بطلان بیع با تلف مبیع در زمان خیار بایع
یکی از جهاتی که در این مسئله «کل مبیع تلف فی زمن الخیار» مطرح است این است که بعضی از فقها(رضوان الله علیهم) فرمودند که این معامله باطل میشود; برای اینکه طبق صحیحه ابن سنان اگر کسی کالایی را خرید و خیار داشت و کالا را تحویل گرفت و این کالا در دست مشتری تلف شد، بایع ضامن است و ضمان آن هم ضمان معاوضی است نه ضمان ید؛ ضمان ید نیست برای اینکه بایع تحویل داد و مال مردم را تلف نکرده است، ضمان ید مال جایی است که کسی مال مردم را غصب کند، مال مردم را تلف کند و مانند آن؛ «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» [8] ضمان ید میآورد؛ «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» [9] ضمان ید میآورد؛ ضمان ید این است که اگر آن شیء موجود است موجود، نشد اگر مثلی است مثل و اگر قیمی است قیمت، اما شما اینجا به ضمان ید قائل نیستند، بلکه به ضمان معاوضه قائلید و میگویید مالی است که فروشنده فروخت، براساس أَوْفُوا بِالْعُقُودِ [10] تسلیم باید کند که تسلیم کرد و مشتری هم این کالا را سالماً تحویل گرفت، منتها مشتری خیار دارد؛ در زمان خیار مشتری این کالا افتاد و از بین رفت، شما میگویید بایع ضامن است به ضمان معاوضه؛ یعنی ثمن را باید برگرداند، این معنایش این است که این معامله باطل شد. اینکه مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) از بعضی از فقها نقل میکنند که اینها فتوا به بطلان دادند، لکن بطلان در کار نیست، این باید حل شود. آن بزرگوارها میگویند چرا این شخص ضامن است آن هم ضمان معاوضه؟ ثمن را خریدار تملیک بایع کرد و بایع کالا را تملیک مشتری کرد و قبض و اقباض حاصل شد، منتها مشتری خیار دارد کالا را گرفته آورده منزل این حیوان افتاد و مُرد; شما میگویید ثمن را باید برگرداند از این معلوم میشود معامله باطل شد.
ص: 113
نقد قول به بطلان بیع به سبب وجود مقتضی و فقدان مانع
راهی برای بطلان معامله نیست. این انفساخی که مرحوم شیخ و بسیاری از فقها(رضوان الله علیهم) فرمودند، این میتواند صبغه حقوقی داشته باشد یک، و میتواند مستفاد از صحیحه ابن سنان باشد دو; اما هیچ راهی برای بطلان معامله نیست، چرا؟ برای اینکه اگر این معامله واجد جمیع شرایط و مقتضیات بوده است یک، فاقد جمیع موانع بود از سوی دیگر، چیزی که هیچ مقتضی کم ندارد و مبتلا به هیچ مانعی نیست چرا باطل شود؟ یک وقت است شما درباره صرف و سلم بحث میکنید که قبض شرط است و جایی قبض نشده است؛ نظیر «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» بله، میگویید این معامله باطل است; برای اینکه شرط صحت صرف و سلم قبض است و اینجا قبض نشده است.
پرسش: برگشت مال به مالک دلیل بر بطلان معامله میشود.
پاسخ: دلیل است بر اینکه معامله منفسخ شد نه معامله باطل شد؛ انفساخ معامله راه دارد، اینکه نظیر طهارت نیست که ناقض وضو بیاید وضو را نقض کند، یک کاری پیش بیاید معامله را باطل کند، این معامله صحیح شده دیگر باطل نمیشود، مگر اینکه این را به هم بزنند. اگر نظیر طهارت و امثال طهارت بود که نواقض میداشت بله، اما چیزی که واقع شده که «لا ینقلب عن معامله» یک معاملهای صحیحاً واقع شده دلیلی بر بطلان نیست، مگر اینکه کسی این را به هم بزند و به هم زدن آن هم یا به اقاله و یا به فسخ است. بنابراین اگر معاملهای صحیحاً منعقد شد، اگر صرف و سلم هست که باید قبض شود و قبض شد، اگر صرف و سلم نیست و قبض در صحت آن دخیل نیست، چه قبض شود و چه قبض نشود صحیح است، چون اگر صرف و سلم نباشد حوزه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ [11] از حوزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ جداست. أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ میگوید این تمام شد و به نصاب صحت رسید، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید معامله که کردید تسلیم کن و پای امضایت بایست، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ چه کار به أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ دارد؟ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ چه کار به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ دارد؟ آن برای گرهبندی کالا و ثمن است و این برای تسلیم و تسلّم و قبض و اقباض است، این میگوید کاری که کردی پای امضایت بایست، زیرا واجب است؛ آن حکم وضعی را دارد میگوید، این حکم وضعی و تکلیفی هر دو را دارد میگوید، معاملهای که واقع شده چه دلیلی بر بطلان معامله است؟ اگر این معامله فاقد بعضی از شرایط بود یا مبتلا به بعضی از موانع بود، این باطل بود و منعقد نمیشد، حالا که واجد همه شرایط و فاقد همه موانع هست و صحیحاً هم منعقد شد چه دلیلی بر بطلان اوست؟
ص: 114
پرسش: چه فرقی بین انفساخ و بطلان هست؟
پاسخ: اگر شارع مقدس نگفته باشد که ما قائل به انفساخ نیستیم، ما جمعاً بین قواعد اولیه و این صحیحه ابن سنان و با استفاده از لطیفهای که در صحیحه ابن سنان است که فرمود: «فَهُوَ مِنْ مَالِ الْبَائِعِ» [12] میفهمیم معامله منفسخ است، او ولیّ مطلق است میفرماید که معامله منفسخ شد. غرض این است که یک راه حلی باید داشته باشیم که فقه بپسندد، به چه دلیل این معامله باطل باشد؟ یک وقت است که مبنا این است که در زمان خیار ملکیت نمیآید معامله صحیح است؛ ولی حصول ملکیت آن مشروط به این است که خیار بگذرد، این تقریباً متمّم صحت است یا مقتضی صحت است و در شرایط صحت سهمی دارد، بله وقتی خیار منقضی نشد ملکیت نیامده است و وقتی ملکیت نیامده، ثمن باید برگردد و ملکیت حاصل نشد؛ ولی اگر مبنا این نیست که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود، بلکه مبنا آن است که در زمان خیار ملکیت هست، منتها ملک متزلزل و بیع هم از سنخ صرف و سلم نیست که مشروط به قبض باشد، بیعی است که واقع شده، زمان خیار هم هست، در زمان خیار ملکیت هست، منتها متزلزل و فرض هم در این است که قبض و اقباض شده، از این معلوم میشود معامله صحیح است و معامله صحیح دلیلی بر بطلانش نیست.
خیاری بودن بیع با وجوب قبض و اقباض دال بر عدم بطلان آن
«اضف الی ذلک» ما دو تا علامت داریم که این معامله، معامله صحیح است یکی وجوب قبض و اقباض، یکی خود خیار; خیار از احکام معامله صحیح و منعقد است. اگر یک عقدی صحیحاً منعقد شده است خیار دارد، اگر عقدی صحیحاً منعقد نشد که خیار در آن نیست، خیار از احکام عقدی است که «وقع صحیحاً»، عقد باطل یا عقدی که هنوز واقع نشده که خیاری نیست؛ همچنین وجوب وفا و وجوب اقباض از احکام آن عقد صحیح است، عقدی که صحیح بود و مملّک بود وجوب اقباض را دارد، معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این است که مال مردم را به مردم دهید همین، به بایع میگوید این کالا ملک طلق مشتری است اقباض کن.
ص: 115
پرسش: از ابتدا منفسخ میشود یا از حین تلف شدن؟
پاسخ: این نظیر فسخ است که آیا فسخ از الآن است، اما «کأنه لم یکن» که سخن در آن نمائات متخلله است. همانطور که در فسخ دو مسئله است که آیا از الآن فسخ میشود، منتها «بعنایة أنه لم یکن»; یا از اول فسخ میشود؟ که ثمره نزاع در آن نمائات متخلله است، اینجا هم همانطور است که ثمره نزاع در آن نمائات متخلله است، وگرنه معامله منفسخ است؛ یعنی شارع مقدس که میفرماید: «فَهُوَ مِنْ مَالِ الْبَائِعِ» حکم به انفساخ کرده است. دو شاهد عادل هستند که معامله صحیحاً منعقد شده است؛ یکی وجوب قبض و اقباض که این وجوب قبض و اقباض برای این است که معامله صحیحاً واقع شده یک، مبیع ملک مشتری شده و ثمن ملک بایع دو، بر بایع واجب است که مال مشتری را تحویل او دهد و بر مشتری واجب است که مال بایع را تحویل او دهد. این وجوب قبض و اقباض که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ متولّی این حکم است. مسئله دیگر خیار است، خیار از احکام عقدی است که «وقع صحیحاً». عقدی که باطل شود که خیاری نیست، شما که میگویید این معامله خیاری است این خیار دارد، یعنی چه؛ یعنی معامله «وقع صحیحاً»، مگر معامله مشکوک خیار دارد؟ خیار از احکام عقد صحیح است.
انحصار بطلان بیع خیاری در اقاله یا انفساخ
پس این دو اماره و دو شاهد برای اینکه بیع وقع صحیحاً، بیعی که وقع صحیحاً انحلالش یا به اقاله است یا به فسخ، چون او خیار دارد میتواند فسخ کند و چون طرفین صاحب مالاند میتوانند اقاله کنند و شارع مقدس که ولیّ کل است حکم به انفساخ کرده و لطیفهای که در این روایت بود این بود که فرمود: «فَهُوَ مِنْ مَالِ الْبَائِعِ» که اگر در بعضی از این روایتهای پنجگانه آن باب که پنج تا روایت داشت، داشت «عَلَی الْبَائِعِ» [13] آن «علی» با این «مِن» باید تفسیر شود؛ یعنی «من البایع»؛ یعنی این معامله «آناًما»ی «قبل التلف» منفسخ میشود، مبیع ملک فروشنده میشود، از ملک فروشنده میافتد و از بین میرود؛ لذا از مال او تلف شده است. پس اینکه از برخی از عبارتهای دروس و امثال دروس [14] برمیآید که این معامله باطل است راهی برای بطلانش نیست معامله «وقع صحیحاً» و ولیّ مطلق حکم به انفساخ میکند، همین است. مرحوم آقای نائینی اصرار دارد که این را بگوید ارتکازی است نه تعبدی این یک مطلب.
ص: 116
طرح بحث در تسرّی حکم تلف زمان خیار به مثمن کلّی
یکی از جهاتی که در همین مسئله مطرح است این است که حکم مثمن شخصی و کلی باشد یکی است یا نه؟ مرحوم شیخ و دیگران فعلاً درباره مثمن بحث میکنند، آنها که نظر شریفشان این است که ثمن و مثمن یک حکم دارند و بایع و مشتری یک حکم دارند، برای آنها فرق نمیکند که ثمن کلی باشد یا شخص، مثمن کلی باشد یا شخص، هر چه که درباره مثمن گفتند درباره ثمن هم خواهند گفت; اما مختار این است که بین ثمن و مثمن فرق است؛ حکمی که از صحیحه ابن سنان برمیآید مال مثمن است، مگر ثمنی که نظیر مثمن باشد؛ یعنی حیوان باشد و مانند آن. بنابراین بحث محوری ما درباره مثمن خواهد بود، چون ما آن توسعه را نپذیرفتیم. درباره مثمن، مثمن اگر شخصی باشد یا کلی باشد آیا فرقی هست یا نه؟ مثمن اگر شخصی باشد حکم آن تا به حال روشن شد؛ یعنی یک فرشی را یا یک حیوانی را بایع فروخت، تسلیم مشتری کرد و مشتری هم او را تحویل گرفت و در زمان خیار مشتری این حیوان افتاد و مُرد یا این فرش سوخت که این حکم آن همان است که گذشت؛ ولی اگر مثمن کلی باشد نه شخصی، یک کلی را فروخت در ذمه ـ حالا ممکن است کلی «فی المعین» هم همین حکم را داشته باشد؛ نظیر کلی «فی الذمه» باشد ـ یک کلی را فروخت بعد فردی از آن کلی را تسلیم مشتری کرد و این تلف شد، آیا این معامله منفسخ میشود و او ثمن را باید برگرداند یا یک حیوان دیگری یا یک فرد دیگری را باید دهد؟
ص: 117
مشروط بودن تسرّی حکم به انفساخ بیع و عدم آن
اگر گفتیم معامله منفسخ میشود او باید ثمن را برگرداند، اگر گفتیم معامله منفسخ نمیشود این حیوان از مال فروشنده تلف شد، یک حیوان دیگر باید دهد. پس فرق اساسی مبیع شخصی و مبیع کلی در این است که مبیع شخصی اگر تلف شد حکمش انفساخ است برابر صحیحه ابن سنان؛ ولی مبیع اگر کلی بود و تلف شد این احتمال هست که فرد دیگر را بدهد.
پرسش: اگر فرد دیگر بجای آن دهد معلوم میشود که معامله از بین نرفته است.
پاسخ: معامله منفسخ نشد؛ اگر کلی باشد، چون دو احتمال در آن هست، یک احتمال این است که این معامله منفسخ شده و باید ثمن را برگرداند، یک احتمال این است که نه معامله منفسخ نشد این فرد دیگر را باید دهد.
بیان فروع سه گانه متصور در بیع با عنوان کلی مبیع
آنچه که میتواند راهگشای این مسئله باشد آن است که اگر فروشنده کلی را فروخت ـ حالا یا کلی «فی المعین» یا کلی «فی الذمه» این را فروخت ـ و یک فردی را، یک شیئی را تحویل مشتری داد این چند حالت دارد، اگر مباین آن مبیع باشد که اصلاً تسلیم و قبض نیست، باید فردی که مطابق با عنوان کلی باشد تحویل دهد نه مباین را، آن اگر به تعبیر مرحوم آقای نائینی گندم فروخت و جو تحویل داد اصلاً تسلیم و قبض نکرد، این را قبض نمیگویند [15] در صورتی که مباین باشند و اگر این فرد مباین تلف شد معلوم میشود که معامله منفسخ نشده و هیچ حقی در کار نیست که ثمن را بگیرد، فقط حق ابدال دارد و بگوید بدل آن را بده. بدل در حقیقت صورتاً بدل است؛ یعنی مصداق آن مبیع را دهد، بگوید مبیع را بده، اینکه دادی مبیع نبود. پس اگر آنکه قبض شده مباین با مبیع باشد در حقیقت قبضی صورت نگرفته این مال خود بایع است که در دست مشتری افتاد و تلف شد و خسارت آن هم به عهده بایع است. مشتری نه حق ثمن دارد و نه معامله منفسخ میشود; برای اینکه معامله همچنان به حال خود باقی است و مشتری حق مطالبه دارد و میگوید مبیع من را بدهید. این فرض اول و فرع اول، فرع دوم آن است که آن کلی را که فروخته، فردی را داد که مصداق همان کلی است یا آن اتومبیلی را که فروخته، فردی را داد که مصداق همان کلی است نه اتومبیل دیگر و نوع دیگر، لکن این معیب است و یک عیبی دارد; آیا در اینجا مشتری حق دارد که ابدال کند یا حق خیار دارد؟ اگر ما گفتیم خیار مصداق آن است، پس حق ابدال ندارد و فقط خیار دارد، اگر مصداق مبیع نیست، حق خیار ندارد و فقط حق ابدال دارد، یک صورت است که حق ابدال ندارد و حق خیار هم ندارد و آن این است که یک فردی را دهد که این فرد مصداق سالم و تام همان مبیع باشد؛ یعنی اتومبیلی را از یک نوعی فروخت، مصداق همان را هم تحویل داد و سالم هم هست.
ص: 118
شمول قاعده تلف زمان خیار بر فرع سوم و شرایط آن
در اینجا نه مشتری حق تبدیل دارد و نه حق خیار دارد، هیچ نیست فقط معامله قبض شده است، حالا اگر این تلف شد داخل در آن حکمی است که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» و از این به بعد مشمول صحیحه ابن سنان میشود؛ ولی تا مشمول صحیحه ابن سنان شود این مراحل را باید طی کند؛ یک: باید مصداق آن کلی باشد، دو: باید سالم و واجد همه شرایط باشد; اگر این شد و این شخص مبیع را تسلیم کرد، حالا اگر در زمان خیار مشتری این کالا تلف شد مشمول صحیحه ابن سنان است؛ ولی اگر یک اتومبیلی را فروخت یک نوع دیگری را تحویل داد اینجا، جا برای مصداق صحیحه ابن سنان اصلاً نیست یک، و جا برای خیار نیست دو، فقط مشتری حق تبدیل دارد میگوید مال من را بده من آن را که خریدم از آن نوع بود، آن صنف بود، آن سنخ بود، شما یک اتومبیل دیگر تحویل دادید، پس اگر آن فردی را که تحویل داد مصداق آن کلی بود یک، واجد همه آن اوصاف بود دو، این میشود قبض; حالا اگر از این به بعد تلف شود مشمول صحیحه ابن سنان است؛ ولی اگر یک فرد مباین را تحویل دهد اصلاً قبض نکرد، یک بیگانهای را تحویل داد، این یک اتومبیل را فروخت یک اتومبیل دیگر و یک نوع دیگری را تحویل داد. اگر او مجدداً خواست معامله جدید کند و معاوضه کند، مطلب دیگری است وگرنه او حق خیار هم ندارد؛ خیار این است که مقبوض همان مبیع باشد منتها عیب داشته باشد و شما خیار غبن داشته باشید یا بعض آن ناقص است خیار تبعض صفقه دارید یا وصف آن ناقص است، خیار عیب دارید یا آن کمالاتی که ذکر کرده خیار رؤیت دارید، یک چیزی باید باشد که مبیع همان مبیع باشد، منتها فاقد بعضی از عناوین; اما اگر اصلاً با آن عنوان یکی نباشد که خیار ندارد فقط حق تبدیل دارد. پس سه فرع شد؛ فرع اول آن است که جمیع اوصافی را که باید داشته باشد دارد، هم مصداق آن کلی است و هم واجد آن وصف که در اینجا نه جا برای تبدیل است و نه جا برای خیار عیب; بلکه قبض است و مشمول صحیحه ابن سنان که اگر تلف شد «فَهُوَ مِنْ مَالِ الْبَائِعِ».
ص: 119
فرع دوم مقابل این است که این آنچه را که تحویل داد کاملاً مباین با آن مبیع است؛ یعنی او گندم فروخت؛ ولی جو تحویل داد یا این سنخ از اتومبیل فروخت یک اتومبیل دیگر تحویل او داد، اینها که قبض نیست، چون قبض نیست اصلاً ارتباطی با صحیحه ابن سنان ندارد بر فرض هم تلف شد مال خود فروشنده است، از سنخ قبض و اقباض نیست. فرع سوم آن است که آنچه را که خرید و آن عنوانی که تحت عنوان ایجاب و قبول واقع شد، آن کلی منطبق بر این فرد است، آن اتومبیل آن نوعی را که فروخت همان را تحویل داد، منتها یک عیبی دارد، اینجاست که بین مرحوم آقای نائینی و دیگران اختلاف است که این شخص حق ابدال دارد یا حق خیار عیب؟
نقد محقق نائینی بر تسرّی حکم به تقابل بین حق تبدیل و خیار
مرحوم آقای نائینی میفرماید که شما چطور بین این دو جمع کردید؟ از یک طرفی میگویید تبدیل کند و از یک طرفی میگویید این خیار عیب دارد، اگر این مصداق آن عنوان نیست، حق تبدیل دارد و دیگر جا برای خیار نیست، اگر مصداق آن است حق تبدیل ندارد و فقط جا برای خیار است. اگر گفت من فلان نوع اتومبیل را به شما فروختم، این فردی را هم که تحویل داد و تسلیم کرد مصداق آن است، این چه حق تبدیل دارد؟ اگر عیب دارد خیار عیب باید بگیرد، بگوید من این فرد را نمیخواهم و یک فرد دیگر را میخواهم، مگر شخص خرید؟ کلی خرید و تطبیق کلی بر فرد هم به عهده کلی فروش است، اگر شخص خرید بگوید من همین شخص را خریدم الا و لابد همین شخص را باید تحویل بدهید، بله، اما اگر کلی در ذمه یا کلی «فی المعین» باشد تطبیق آن به عهده فروشنده است، اگر تطبیق آن به عهده فروشنده است، فروشنده آن کلی را تطبیق کرده بر یک مصداق که این مصداق هم مندرج در تحت آن کلی است و خریدار حق تبدیل ندارد، اگر معیب باشد حق تبدیل ندارد، بلکه حق خیار دارد، اگر معیب نباشد نه تبدیل دارد و نه خیار. فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که از یک طرفی شما میگویید حق تبدیل دارد، از یک طرفی میگویید حق خیار دارد، این جمع نمیشود. تبدیل معنایش این است که مصداق او نیست، خیار معنایش این است که مصداق آن هست، اگر کسی گندم فروخته و جو معیب داد این شخص خیار عیب دارد یا این شخص حق تبدیل؟ این شخص خیار عیب ندارد، فروشنده جو سالم فروخت در هنگام قبض و اقباض, گندم سالم فروخت، در هنگام قبض و اقباض, جو معیب داد، این خریدار که خیار عیب ندارد، این خریدار حق تبدیل دارد، میگوید من گندم خریدم گندم بده، جو سالم هم باشد من نمیخواهم، اگر این جو سالم هم باشد باز او حق تبدیل دارد. فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که شما از یک طرفی فتوا میدهید حق ابدال دارد، از یک طرفی فتوا میدهید او خیار دارد، خیار برای مصداق است، تبدیل برای غیر مصداق است، اگر این مقبوض مصداق آن کلی هست فقط خیار دارد و دیگر حق تبدیل ندارد، اگر مصداق آن نیست حق تبدیل دارد؛ ولی خیار ندارد.
ص: 120
پس فرع اول آنجایی است که مصداق باشد و واجد همه این شرایط هم باشد «لا تبدیل و لا خیار عیب» که مشمول صحیحه ابن سنان است از راه خیار دیگر و اگر مصداقاً مباین باشد هیچ چیز نیست الا تبدیل و اگر مصداقاً مباین نباشد مصداق همان کلی باشد، منتها معیب باشد این خیار عیب دارد; چون خیار عیب سه ضلعی بود؛ یعنی بین رد و قبول و أرش, بر خلاف خیارات دیگر. اگر مصداق آن کلی بود و معیب بود این خیار عیب دارد و اگر مصداق او نبود حق تبدیل دارد که جا برای خیار نیست. حالا ببینیم این حرف، حرف نهایی است که مرحوم آقای نائینی فرمودند یا راه دیگری هم هست.
ص: 121
موضوع: مروری بر بحث تسرّی حکم تلفدر زمان خیار از مثمن به ثمن
در مسئله تلف مبیع در زمان خیار «ممن لا خیار له» [1] جهاتی از مباحث فقهی مطرح بود که برخی از آنها اشاره شد. آنچه در بخشهای اخیر به آن پرداختند این است که آیا فرقی بین ثمن و مثمن و بایع و مشتری هست یا نه؟ مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) تقریباً ادعای قطع کرد که بین ثمن و مثمن، بایع و مشتری هیچ فرقی نیست [2] . سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) فرمودند این طور جزم سخن گفتن و قطع پیدا کردن به «عدم الفرق» کار آسانی نیست [3] ، اگر ثمن شبیه مثمن بود؛ نظیر اینکه اگر کسی فرشی را فروخت و حیوانی را گرفت، این نظیر آن جا که حیوان را فروخته باشد حکم ممکن است که مشترک باشد و اما اگر ثمن نقد بود یک فرشی را فروخت یک پولی را گرفت بعد پول افتاد و گم شد در اینجا ما بگوییم مشتری ضامن است این، چون بر خلاف قاعده است «کل شیء تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» بر خلاف قاعده است باید بر مورد نص اقتصار کرد که ظاهراً حق با ایشان است.
بررسی تسرّی حکم تلف در زمان خیار به مثمن کلّی
فرع اخیری که مرحوم آقای نائینی و دیگران مطرح کردند «وفاقاً للشیخ» این است که آیا بین مثمن شخصی و کلی فرق است یا نه؟ در مثمن شخصی اگر فرشی را فروخت یا حیوانی را فروخت و قبض داد، این صادق است که قبض محقق شده است و اگر تلف شد تلف «بعد القبض» است نه تلف« قبل القبض» و در دست مشتری است نه در دست بایع؛ ولی اگر کلی را فروخت و فردی از آن کلی و مصداقی از آن کلی را قبض داد، آیا اینجا وفا صادق است؟ قبض صادق است؟ که اگر این فرد کلی تلف شود این مشمول تلف «بعد القبض» است نه «قبل القبض»; یا اگر فرد کلی تلف شود مشمول تلف «قبل القبض» است نه «بعد القبض»؟ نظر شریف مرحوم آقای نائینی و امثال ایشان این است که این تلف «بعد القبض» است.
ص: 122
نقد دیدگاه امام خمینی «ره» در عدم تحقق قبض با اعطای مثمن کلّی
سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) میفرماید آن مبیع کلی است آنچه را که داد فرد است و فرد غیر از کلی است. نقد سیدنا الاستاد اینجا وارد نیست; برای اینکه مسئله قبض یک حقیقت شرعی و متشرعه ندارد یک امر عرفی است؛ اگر کسی کلی را فروخت و فردی از آن کلی را که ذاتاً و وصفاً واجد آن شرایط مبیع است قبض صادق است، چون قبض صادق است اگر تلف شود تلف «بعد القبض» است نه تلف «قبل القبض» و اگر آنطور که نظر شریف سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این است که کلی غیر از فرد است، پس اگر کسی کلی در ذمه را فروخت به هیچ وجه قبض محقق نمیشود، چون آنچه را که داد که مبیع نیست آن هم که مبیع است که در کلی است و در ذمه است. اگر مبیع کلی بود قبض مبیع ممکن است یا نه؟ به نظر شما قبض مبیع دیگر ممکن نیست، برای اینکه هر چه قبض شود فرد است و فرد غیر از مبیع است. درست است عنوان انشا و قبول روی کلی رفت و درست است کلی به دقت عقلیه غیر از فرد است؛ ولی در فضای عرف وقتی کلی را فروخت و فرد را تسلیم کرد میگویند وفای به عقد کرد، مبیع را تسلیم کرد، قبض و اقباض حاصل شد، به دلیل اینکه در صرف و سلم اگر کلی را فروخت و فرد را قبض کرد قبض صادق است؛ «قبض المبیع» صادق است نه قبض چیز دیگر؛ لذا اگر تلف شود تلف «بعد القبض» است نه «قبل القبض»، پس این نقد که ایشان میفرمایند اگر کلی را فروخت و فرد را تسلیم کرد «قبض المبیع» صادق نیست، این تام نیست.
ص: 123
فروض سه گانه متصور در بیع با مثمن کلّی و قبض و اقباض آن
در جریان «قبض المبیع», سه فرع بود که قبلاً از مرحوم آقای نائینی نقل شد، گفتیم اگر تتمیمی هست این جلسه مطرح شود و آن فرع این بود که اگر کلی را فروخت و یک فردی را و یک موجود خارجی را تسلیم کرد، این سه حالت داشت یا این فرد اقباض شده و شخص اقباض شده و تسلیم شده مباین اوست; مثل اینکه یک اتومبیل خاصی را فروخت یک نوع دیگری را تحویل داد، این مباین با آن است؛ قبلاً مثال میزدند میگفتند گندم بفروشد و جو تحویل دهد یا گندم بفروشد و برنج تحویل دهد، این مباین آن است و اصلاً قبض و اقباض صادق نیست. برای مشتری حق ابدال هست؛ یعنی تبدیل کند، میتواند این را پس دهد بگوید آن مصداق واقعی مبیع را دهید اینجا حق ابدال دارد و اگر آن شخصی را که بایع به مشتری داد ذاتاً و صفتاً واجد همه خصوصیات مبیع بود اینجا قبض صادق است، مشتری نه حق ابدال دارد و نه حق خیار، این فرع دوم.
ثبوت حق خیار و تبدیل در مبیع فاقد وصف مثمن کلّی
فرع سوم بود که بین اصحاب و مرحوم آقای نائینی یک مشکلی پیش آمده، آن فرع سوم آن است که فروشنده شخصی را تحویل داد که ذاتاً مصداق مبیع است؛ ولی وصفاً فاقد وصف مبیع است؛ یعنی او یک اتومبیل سالمی را و صحیحی را فروخت و در هنگام قبض و تحویل یک اتومبیل معیبی را، یک فرد معیبی را از همان نوع داد که ذاتاً همان است؛ ولی وصفاً غیر اوست، اینجا معروف بین خیلی از آقایان این است که مشتری هم حق تبدیل دارد و هم خیار عیب؛ خیار عیب دارد برای اینکه آنچه را که تحویل گرفت معیب است؛ حق تبدیل دارد، چون شخص را نخرید، بلکه کلی را خرید، اگر این شخص خاص را میخرید فقط خیار عیب داشت، چون کلی را خرید هم خیار عیب و هم حق تبدیل دارد.
ص: 124
نقد محقق نائینی «ره» به تناقض ثبوت حق خیار با تبدیل و ردّ آن
نقد مرحوم آقای نائینی این بود که این جمع بین متناقضین است; زیرا اگر این شخص اقباض شده, مصداق آن کلی باشد، دیگر جا برای تبدیل نیست فقط جا برای خیار عیب هست و اگر مصداق آن نباشد جا فقط برای تبدیل هست جا برای خیار عیب نیست. جمع بین تبدیل و خیار عیب جمع بین متناقضین است، چرا؟ چون تبدیل متفرع بر آن است که این مصداق نباشد خیار عیب متفرع بر آن است که این مصداق باشد، این جمع متناقضین است.
این نقد مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) وارد نیست، برای اینکه درست است که جمع بین تبدیل و خیار عیب به منزله جمع بین متناقضین است, زیرا تبدیل متوقف است بر اینکه این مصداق نباشد و خیار عیب متفرع بر آن است که این مصداق باشد; لکن بین تبدیل و تکمیل ایشان عنایت نفرمودند، اینجا تبدیل نیست، بلکه تکمیل است. یک وقت است که گندم فروخت به او جو دادند، این جو را پس میدهد و گندم میگیرد این تبدیل است، یک وقت به او گندم فروختند گندم معیب میدهد این گندم معیب را ایشان پس میدهد تا گندم سالم بگیرد این تکمیل است و نه تبدیل. تبدیل و خیار عیب که نقیض هم نیستند که «لا ثالث لهما» باشد که یا تبدیل باشد یا خیار عیب، بلکه یا تبدیل یا تکمیل یا خیار عیب و یا عناوین دیگر است. بنابراین اگر کسی اتومبیل سالمی را خرید و از همان نوع تحویل او دادند منتها معیب، اینکه پس میدهد از سنخ تبدیل نیست از سنخ تکمیل است و این امور را هم شما پذیرفتید که در معاملات بسیاری از مسائل را شارع مقدس امضا کرده است، تعبد در معاملات بسیار کم است و عرف هم این را قبض میداند، عرف این را تکمیل میداند نه تبدیل و خیار را برای این شخص قائل است که این شخص میتواند خیار عیب داشته باشد و هم میتواند بگوید نه فرد سالم را دهید، پس این نقد مرحوم آقای نائینی وارد نیست.
ص: 125
پرسش: ؟پاسخ: تبدیل که مصادیق فراوانی دارد؛ یک وقتی تبدیل نوع است به نوعی، تبدیل فرد است به فردی از یک نوع، اگر تبدیل نوع به نوع باشد مثل اینکه گندم را داده و جو گرفته است، یک وقتی گندم فاسدی را میدهد گندم صحیح میگیرد گاهی تبدیل تکمیلی است گاهی تبدیل تباینی است. اولاً عنوان تبدیل در نص نداریم یک، در مسائل عرفی هم ارتکاز این را میپذیرد این دو، هم به مشتری حق میدهد که بگوید آقا عوض کن و هم به مشتری حق میدهد که خیار داشته باشد و بگوید من معامله را فسخ میکنم.
پرسش: عنوان تبدیل اینجا از بین نمیرود.
پاسخ: غرض این است که ما عنوان تبدیل در روایت نداریم، در فضای عرف هر دو را میگویند، تبدیل یا تبدیل مباین است به مباین مثل تبدیل جو به گندم, یا تبدیل معیب است به صحیح، هر دو تبدیل است؛ یعنی بدل آن این را دهد. بنابراین این نقد ایشان نمیتواند وارد باشد.
طرح بحث در تسرّی قاعده تلف زمان خیار بر اتلاف مثمن
یکی از جهات دیگر که در این مسئله مطرح است این است که بین تلف و اتلاف فرق است، این حکم بر خلاف قاعده است و باید بر مورد نص اقتصار شود، مورد نص هم خصوص تلف است. بیان ذلک این است که اگر کسی کالایی را فروخت و تحویل مشتری داد، منتها مشتری خیار دارد معنای خیار این است که میتواند معامله را به هم بزند نه بیش از آن; اما حالا اگر در زمان خیار تلف شد آن طرفی که خیار ندارد ضامن است این بر خلاف فضای عرف است، این یک تعبدی است که برابر صحیحه ابن سنان [4] نص این را خارج کرد. حالا، چون برابر صحیحه ابن سنان و روایات دیگر این تعبداً خارج شد باید ببینیم که عنصر محوری صحیحه ابن سنان چیست؟ وقتی به صحیحه ابن سنان مراجعه میکنیم میبینیم عنصر محوری آن تلف است نه اتلاف.
ص: 126
تبیین خروج صور سه گانه اتلاف از شمول صحیحه ابن سنان
«فهاهنا فروعٌ اربعه» چهار تا فرع داریم که سه فرع رأساً از بحث بیرون است، یک فرع داخل است؛ این شیء یا تلف میشود یا اتلاف، اگر اتلاف شد یا خود مشتری اتلاف میکند یا بایع اتلاف میکند یا اجنبی، این فروع سهگانه را در ذیل این مسئله مطرح کردند؛ ولی همه اینها خارج از صحیحه ابن سنان است. آنکه محور صحیحه ابن سنان است این است که کالایی را بایع فروخت به مشتری تحویل داد در دست مشتری به «آفةٍ سماویه» تلف شد; نه اینکه مشتری تلف کرد یا بایع اتلاف کرد یا شخص ثالث تلف کرد. حالا این سه فرع و سه تا مسئله را ممکن است شما اینجا مطرح کنید و حکم آن را هم بگویید، محل ابتلای علمی شما و محل ابتلای عملی توده مردم است، اینها خوب است؛ ولی اینها از صحیحه خارج است. مبیع که از بین میرود یا به «تلفٍ سماوی» است یا به اتلاف بشری. اگر به تلف سماوی باشد مشمول صحیحه ابن سنان است و خسارت آن تعبداً به عهده فروشنده است و اگر اتلاف باشد برابر قواعد خاص خودش باید عمل کرد. بنابراین باید آن سه مسئله را که مسئله اتلاف است جداگانه بحث کرد و این مسئله تلف را که مشمول صحیحه ابن سنان است جداگانه بحث کرد.
شمول صحیحه ابن سنان بر اتلاف شرعی
اگر تلف شد به «آفةٍ سماویه» یا نه به اتلاف شرع تلف شد، این اتلاف شرع داخل در هیچکدام از آن اقسام سهگانه نیست؛ مثلاً او عبدی است باید قصاص شود مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً [5] این عبد باید قصاص شود، قصاص میشود و اعدام میشود، این به حکم شرع اتلاف است ، این تلف سماوی نیست، نمرد و کسی هم او را نکشت، بلکه باید قصاص شود به حکم شرع، اتلاف شرعی به منزله تلف سماوی است؛ در مسئله ارتداد اینطور است، در مسئله محارب بودن اینطور است، در مسئله قصاص اینطور است، در مسئله حدودی که حکم آن قتل است اینطور است. اگر اتلاف به حکم شارع بود، این اتلاف شرعی به منزله تلف سماوی است و مشمول صحیحه ابن سنان است، ولو اتلاف است و تلف نیست، اعدام است و مرگ عادی نیست؛ ولی مشمول صحیحه است. بنابراین برخی از اتلافها رأساً از بحث بیرون است، چون در محدوده تلف است، اگر تلف باشد مشمول صحیحه است و خسارت آن را باید بایع بپردازد.
ص: 127
حکم به سقوط خیار در صورت اتلاف توسط مشتری
اما اگر اتلاف شد سه مسئله است که هر کدام حکم خاص خودش را دارد. این اتلاف یا اتلاف مشتری است یا مشتری میرود تلف میکند مثل گوسفندی را خریده ذبح میکند و از آن استفاده میکند یا اتلاف فروشنده است که فروشنده به یک عاملی این را تلف میکند یا شخص ثالثی این را تلف میکند. آنجا که مشتری تلف کرده خیار او ساقط میشود، چرا؟ برای اینکه یکی از مسقطات خیار تصرف «ذوالخیار» است، اگر «ذوالخیار» در حوزه خیار خودش تصرف کرد این مسقط کاشف از رضاست و خیار او ساقط میشود، وقتی خیار او ساقط شود دیگر تلف کالا در دست «ذیالخیار» خسارت آن به عهده «من لا خیار له» است دیگر نیست، این اصلاً با این کار خیار خود را ساقط کرده است. پس اگر اتلاف به وسیله خود مشتری باشد، مشتری که «ذوالخیار» بود حالا دیگر بیخیار است و معاملهای که متزلزل بود میشود لازم، ثمن همچنان به ملک بایع باقی است، مثمن را هم ایشان تلف کرده که این معامله لازم میشود.
پرسش: در صورتی که عمداً نباشد.
پاسخ: فرق نمیکند، اگر سهوی باشد ممکن است که بعضی از اقسام آن ملحق باشد به تلف سماوی؛ ولی اگر در مسئله تصرف ما گفتیم چه عمداً چه سهواً چه خطئاً فعل به او اسناد داده شد کار ثابت است، حالا ممکن است در کشف از رضا مشکل داشته باشیم؛ ولی اگر در مطلق تصرف گفتیم که تصرف تعبداً مسقط است شامل عمد و خطا میشود؛ ولی اگر برابر آن روایاتی که در باب خیار حیوان آمده است که در آنجا حضرت فرمود: «فَذَلِکَ رِضًا مِنْهُ» [6] این آن تصرف کاشف از رضا را میگیرد و تصرف سهوی، نسیانی و خطئی را شامل نمیشود. بنابراین اینجا ممکن است که ملحق شود به تلف سماوی. اگر او خطئاً، سهواً، نسیاناً این کار را کرده است اگر ما گفتیم تصرف تعبداً مسقط خیار است فرقی نمیکند و اگر گفتیم نه تعبدی نیست، طبق روایات باب خیار حیوان حضرت فرمود: «فَذَلِکَ رِضًا مِنْهُ» اگر «ذوالخیار» تصرف کرده است کشف از رضایت میکند، در سهو و نسیان و خطا هم کشف از رضا در کار نیست; پس این خیار ساقط نشد. بنابراین اگر به اتلاف مشتری باشد حکمش روشن است.
ص: 128
حکم به تخییر بین امضا و فسخ در اتلاف توسط بایع
اگر به اتلاف بایع باشد مشتری مخیّر است بین دو امر، اگر بایع تلف کرد مشتری حالا سود خودش را میبیند، چون «ذوالخیار» است و مخیّر است گاهی معامله را امضا میکند، وقتی معامله را امضا کرد این مبیع ملک طلق او میشود و ثمن ملک طلق فروشنده میشود، فروشنده مال مشتری را تلف کرده است و براساس «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» [7] او ضمان ید دارد و دیگر ضمان معاوضی ندارد، او نباید ثمن را برگرداند؛ مشتری میگوید که این اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت، چون مال من را تلف کردی. اگر مشتری سود او در این باشد که معامله را امضا کند و میبیند که قیمت بالاتر از ثمن است یا مثل, بالاتر از ثمن است، این معامله را امضا میکند، چون «ذوالخیار» است، وقتی معامله را امضا کرد این مبیع برای اوست، ثمن برای بایع است، آن وقت بایع مال مشتری را تلف کرده که براساس «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» ضمان او ضمان ید است که باید مثلی است مثل و قیمی است قیمت دهد.
پرسش: اگر «آناًما» برگردد به ملک بایع، در واقع بایع ملک خودش را از بین برده است.
پاسخ: بله، چون «بعد القبض» است؛ «بعد القبض» صحیحه ابن سنان فقط تلف را شامل میشود نه اتلاف را. در صحیحه ابن سنان دارد که این کالایی را که بایع فروخت و قبض داد، اگر این تلف شود آن وقت تلف او «ممن لا خیار له» است، بله و خلاف قاعده هم هست ما در خلاف قاعده بر مورد نص اقتصار کردیم، اما اگر اتلاف باشد نه تلف مشمول صحیحه نیست.
ص: 129
پرسش: خود بایع تلف کرده به طریق اولیٰ است.
پاسخ: مال خود را فروخت به دیگری، حالا مال دیگری است; چون مال دیگری را تلف کرده پس ضمان معاوضی تبدیل میشود به ضمان ید. اگر خریدار سود خود را در این ببیند که این معامله را امضا کند برای اینکه میبیند قیمت بیشتر از ثمن است یا آن مثل بیشتر از ثمن است و وضع بازار هم عوض شده، چون خیار دارد معامله را امضا میکند یک، وقتی معامله را امضا کرد این ملک متزلزل میشود ملک مستقر دو، این مبیع ملک مستقر مشتری میشود سه، بایع مال مردم را تلف کرده چهار، مشمول «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» است پنج، باید یا مثل یا قیمت بپردازد؛ ولی اگر مشتری ببیند که ثمن با قیمت یکی است یا ثمن بیشتر از قیمت است این معامله را فسخ میکند، وقتی معامله را فسخ کرد ثمن برمیگردد به ملک مشتری، مشتری ثمن را میگیرد، مثمن را هم که خود صاحب مال تلف کرده است. پس در صورت اتلاف بایع مشتری مخیّر است بین فسخ و بین امضا; اگر امضا کرد این عقد لازم میشود و بایع مال مشتری را تلف کرده، دیگر جا برای صحیحه ابن سنان و امثال ابن سنان نیست جا برای «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» یا «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» [8] است که ضمان ید است یا ضمان معاوضه و اگر سود خود را در این دید که ثمن برگردد برای اینکه ثمن بیشتر از قیمت است و یا به خود ثمن نیازمند است در اینجا معامله را فسخ میکند وقتی معامله را فسخ کرد ثمن برمیگردد ملک مشتری میشود، مثمن را که صاحب مثمن؛ یعنی بایع تلف کرده، بایع چیزی را طلب ندارد، چون خود او مال خودش را تلف کرده مشتری ثمن خودش را برمیگرداند، این فرع و مسئله دوم.
ص: 130
حکم تکلیفی و وضعی اتلاف توسط غیر در صورت عمد و سهو
مسئله سوم آن جایی است که بیگانه تلف کند، حالا در اینجا فرق نمیکند بیگانه چه عمدی چه سهوی; چون مسئله ضمان چه عمد چه سهو تمام فرقش در حکم تکلیفی است وگرنه در حکم وضعی فرق نمیکند. کسی عمداً مال مردم را ظلماً از بین ببرد هم ضمان دارد به ضمان ید و هم معصیت کرده; اما اگر خطئاً و سهواً مال مردم را تلف کرده ضمان دارد، اما معصیتی در کار نیست، تفاوت آن در حکم تکلیفی است. پس اگر شخص ثالث این مبیع را تلف کند، در ضمان خیار مشتری است؛ معاملهای واقع شده، فروشندهای این کالا را تحویل مشتری داد، مشتری تحویل گرفت، خیار هم مال مشتری است، در زمان خیار مشتری یک رهگذری مال مشتری را تلف کرده، حالا مشتری مخیّر است «بین الفسخ و الامضاء»; اگر معامله را امضا کرد این ملک متزلزل، ملک لازم میشود و آن شخص ثالث ملک مشتری را تلف کرده که براساس قاعده «عَلَی الْیَدِ» مثل یا قیمت را باید بپردازد و اگر مشتری صلاح خود را در این دید که معامله را فسخ کند برای اینکه دسترسی به آن متلف ثالث ندارد، این معامله را فسخ میکند، وقتی معامله را فسخ کرد مبیع برمیگردد به ملک بایع و ثمن برمیگردد به ملک مشتری، این ثمن را میگیرد آن وقت فروشنده میداند با آن شخص ثالث; برای اینکه شخص ثالث مال مشتری را تلف نکرده، بلکه مال بایع را تلف کرده که باید مثل یا قیمت را به بایع بپردازد. بنابراین این فروع سهگانهای که اینجا مطرح است با این وضع قابل تحلیل هست، احتمالات فراوانی در فرمایشات مرحوم شیخ بود، مرحوم آقا سید محمد کاظم میگوید شش احتمال هست [9] برخی از احتمالات مستبعد است و برخی از احتمالات ضعیف است. آن احتمالات رایج آن همان دو قسم است که قابل دفاع است بالأخره مشتری خیار دارد یا معامله را فسخ میکند یا امضا اگر معامله را فسخ کرد که کالا برمیگردد ملک بایع میشود او ثمن را استرداد میکند و اگر امضا کرد که ملک طلق اوست و اتلاف در ملک اوست او از متلف مثل یا قیمت طلب میکند.
ص: 131
بنابراین اینها فروعاتی است که بخش مختصری هم از این فروعات مسئله مانده است.
نقد بر محقق نائینی «ره» و دیدگاه او در مسئله به تفاوت مباحث در عبادات و معاملات
جهات متعددی در این مسئله «کل تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» واقع شد که تا حدودی بسیاری از اینها بحث شده است و مرحوم آقای نائینی باید عنایت کنند این فرمایشی که ایشان فرمودند این تام نیست برای اینکه خودشان اصرار دارند که در معاملات, وظیفه یک فقیه آن است که در غرائز و ارتکازات مردم بیشتر برود تا در لابلای روایات. در بحثهای تعبدی مثل عبادات سعی یک فقیه و مجتهد آن است که بیشتر در خود روایات غور کند; برای اینکه در آنجا رهآورد تعبد است، باید بیشتر بفهمد و غور کند که شارع به چه تعبد کرده است. اما چون در معاملات غالب اینها امضایی است، امضای روش عقلا، سنت عقلا، غریزه عقلا و ارتکاز عقلاست، بیش از هر چیزی فقیه باید در غرائز عقلا در ارتکازات مردم و مردمی فکر کند تا ببیند در فضای عرف چه هست و همان را مورد امضای شارع بداند؛ اگر بخواهد فقیهانه مسائل معاملات را بررسی کند و در مردم نرود، در غرائز مردم نرود، در ارتکازات مردم نرود، توفیق او کم است؛ لذا بحث عبادات و بحث معاملات دو سنخ از اجتهاد را میطلبد؛ در مسئله عبادات بیش از هر چیزی باید غور کند ببیند معصوم چه فرمود و در مسئله معاملات, باید بیش از هر چیزی باید غور کند ببیند که مردم چه میگویند، غرائز مردمی چیست؟ ارتکاز مردمی چیست؟ چون معصوم(علیه السلام) همان را دارد امضا میکند.
ص: 132
موضوع: تفاوت قاعده تلف در زمان خیار با تلف قبل از قبض
این دو قاعده معروف با هم یک تفاوتی دارند یک قاعده این بود که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)[1]که قبلاً بحث شد، یک قاعده این است که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (2)آن اولی از نظر سند در عوالی اللئالی (3)بود گرچه روایت عقبةبنخالد (4)هم کاملاً همان را تأیید میکرد و مورد پذیرش اصحاب هم هست؛ در آن مشکلی نیست که اگر کالایی قبل از قبض تلف شود خسارت آن به عهده بایع است؛ یعنی بایع ضامن است به ضمان معاوضی, چه مشتری خیار داشته باشد و چه مشتری خیار نداشته باشد پس «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»این وضع روشنی دارد.
ص: 133
توجیه قاعده تلف در زمان خیار با تلف قبل از قبض
اما این قاعدهای که فعلاً محل بحث است مرحوم شیخ چند احتمال درباره این قاعده میدهند که مناسب بود این احتمالات در طلیعه بحث که تحریر محل بحث است آنجا ذکر کنند نه در آخرهای بحث و آن مطلب این است که اگر مبیع در زمان خیار تلف شود خسارت آن به عهده کسی است که خیار ندارد. فرض کنید مشتری خیار دارد، کالایی را خریده و تحویل گرفته، بعد از قبض هست، در دست مشتری تلف شد، خسارت آن به عهده بایع است. آن قاعده اولیٰ را با یک تلازم عقلی حل کردند که آن انفساخ «قبل التلف» است؛ برای اینکه اگر کالایی را کسی فروخت به مشتری، این کالا از ملک بایع منتقل میشود به ملک مشتری و ملک طلق مشتری میشود، حالا قبض نشده، اگر این کالا تلف شود قاعدتاً خسارت آن به عهده مشتری است معنا ندارد که مال زید تلف شود عمرو ضامن باشد این معنا ندارد. برای تبیین و توجیه آن قاعده گفتند که برابر حکم شرعی این معامله «آناًما»ی قبل از تلف منفسخ میشود یک، کالا برمیگردد ملک مالک خود؛ یعنی ملک بایع میشود دو، تلف در ملک بایع واقع میشود سه، خسارت به عهده بایع است چهار، این را عقل از حکم نقل کشف میکند؛ لذا میشود حکم شرعی، «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» این با آن قاعده کلی, هر مالی که تلف شد مالک آن ضامن است با او مخالف است، وقتی کالایی فروخته شده و ملک طلق مشتری شده و بیع از سنخ صرف و سلم نیست که قبض شرط باشد و مبنا هم این نیست که در زمان خیار ملک نمیآید بر فرض مبنا باشد فرض در این است که اینجا هیچ خیاری در کار نیست بایع یک کالایی را فروخته به مشتری، ثمن را گرفته، این کالا ملک طلق مشتری است; منتها در دست بایع است، بایع هنوز تحویل نداده این افتاد و شکست که شارع میفرماید بایع ضامن است؛ این توجیهی ندارد مگر اینکه ما بگوییم «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود، چون سخن از خیار نیست تا کسی فسخ کند، پس منفسخ میشود یک، کالا برمیگردد ملک بایع دو، تلف در ملک بایع واقع میشود سه، خسارت به عهده بایع است چهار، همه موارد معقول است.
ص: 134
حکم به ثبوت حق فسخ برای مشتری در تلف بعد از قبض زمان خیار
ولی در مسئله تلف بعد از قبض و در زمان خیار این را مرحوم شیخ سه چهار احتمال میدهند و میفرمایند در این قاعده که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این مثل آن قاعده قبلی نیست که ما فتوا به انفساخ دهیم، بلکه در اینجا چند احتمال است؛ یک احتمال اینکه معامله منفسخ نمیشود؛ ولی برای مشتری حق فسخ هست «لا یقال» به اینکه مشتری خیار داشت و حق فسخ دارد جواب آن این است که آن خیاری که داشت مال قبل از تلف بود قبل از تلف میتوانست معامله را فسخ کند اما «بعد التلف» چه چیز را فسخ کند؟ این «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» مفید این معناست که بعد از تلف هم میتواند فسخ کند؛ اگر فسخ کرد ضمان، ضمان معاوضی است و درست است این مال تلف شد، چون «من مال البایع» است وقتی مشتری معامله را فسخ کرد هیچ چیز بدهکار بایع نیست، چون مال بایع تلف شد میرود مراجعه میکند و ثمن خود را میگیرد. پس «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» معنایش این نیست که این قهراً منفسخ میشود، معنایش این است که مشتری میتواند فسخ کند اگر فسخ کرد هیچ چیز به بایع بدهکار نیست یک، ثمن را خودش استرداد میکند دو، چرا هیچ چیز به بایع بدهکار نیست؟ چون شارع فرمود تلف در زمان خیار خسارت آن به عهده کسی است که خیار ندارد. این در صورت فسخ بود.
ص: 135
بررسی سه احتمال در صورت امضای مشتری و نقدهای بر آن
اما اگر امضا کرد اینجاست که مرحوم شیخ میفرماید اگر امضا کرد سه احتمال است که فقهای بعدی نقد تام دارند که یکی از آنها که خیلی نقد حاد دارد مرحوم آقا سید محمد کاظم است. مرحوم شیخ میفرماید که اگر امضا کرد سه احتمال است؛ احتمال اول, تخییر بین ضمان ید و ضمان معاوضی است اینکه مرحوم شیخ فرمود: «یتخیّر بین الرجوع علی البائع بالمثل أو القیمة» (1)؛ یعنی یتخیر بین ضمان ید و ضمان معاوضی این احتمال اول، احتمال دوم این است که «و بین الرجوع بالثمن» احتمال سوم این است که هیچ حق ندارد، چون حالا امضا کرده است؛ یعنی خسارت را پذیرفته است. فقهای بعدی که نقدی دارند که مرحوم آقا سید محمد کاظم (2)پیشاپیش اینهاست میفرماید: اگر شما قبول کردید که این حق فسخ دارد اگر امضا کرده است جا برای ثمن نیست، نه رجوع به ثمن, ضلع آن حکم تخییری است و نه خودش احتمال تعیینی است، چون سه احتمالی که در مکاسب فرمودی این است یا تخییر بین مثل و قیمت و ثمن این یک احتمال, یا تعیّن رجوع به ثمن احتمال دوم, یا هیچ مراجعه نکند، چون خودش قبول کرده، این سه قول. نقد بزرگان این است که آن دو تا به هیچ وجه صبغه علمی ندارد. شما گفتید این ایجاب کرد، ایجاب کرد یعنی چه؟ یعنی معامله را امضا کرد و این کالا ملک طلق او شده است، حالا اگر ملک طلق او شد و تلف در ملک او شد خسارت را اگر بنا شد بایع دهد حتماً این ضمان، ضمان ید است، معامله که فسخ نشد؛ دیگر احتمال رجوع به ثمن یعنی چه؟ نه جریان رجوع به ثمن ضلع آن احتمال تخییری شماست و نه جایی دارد که شما به عنوان احتمال تعیینی بگویید رجوع به ثمن کند. اصلاً حق رجوع به ثمن ندارد، چون معامله را که فسخ نکرده، اگر معامله را فسخ نکرده آن ثمن ملک طلق فروشنده شد، این کالا ملک او بود که تلف شد; چون در ملک او بود و تلف شد و خسارت آن را بایع باید بپردازد, معلوم میشود باید مثل یا قیمت دهد، بایع مال مردم را ضامن است و مال مردم را که ضامن باشد باید مثل و قیمت دهد، جا برای ثمن نیست. رجوع به ثمن وقتی است که معامله فسخ شود، وقتی معامله امضا شد؛ یعنی ثمن ملک طلق فروشنده شد. سه احتمالی که مرحوم شیخ داد این بود «یحتمل التخییر» بین رجوع به مثل و قیمت و رجوع به ثمن که میگوید رجوع به ثمن ضلع احتمال تخییری قرار نمیگیرد این یک اشکال، احتمال دوم «یحتمل التعیّن الرجوع بالثمن» کلاً این احتمال باطل است; برای اینکه وقتی معامله امضا شد جا برای رجوع به ثمن نیست; سوم, نمیخواهد رجوع کند; بله چون حق خود بایع است و احتمال میدهیم که حق رجوع نداشته باشد. بنابراین اگر خواست رجوع کند هیچ راهی ندارد مگر اینکه ضمان ید را؛ یعنی یا مثل یا قیمت، این هم یک گوشه از فرمایش مرحوم شیخ است.
ص: 136
تبیین دایره شمول تلف زمان خیار بر تلف و اتلاف شرعی
در بحث تلف از دو ناحیه باید سخن گفته شود که ایشان هم فرمودند، منتها در تتمیم آن یک مطلبی را فرمودند که این نوبت طرح میشود؛ اینکه فرمود: «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این یا تلف است یا اتلاف، ظاهر آن گرچه عنوان تلف در صحیحه ابن سنان و امثال آن نیامده; بلکه «یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» (1)[7]؛ ولی بالأخره تلف غیر از اتلاف است؛ تلف آن است که روی حوادث پیشبینی نشده سماوی تلف شود، اتلاف آن است که فعل عمدی و اختیاری کسی باشد و این مبیع را از بین ببرد، پس ظاهر صحیحه تلف است یک، اتلاف را اصلاً شامل نمیشود دو. یک فرمایشی مرحوم شیخ (2)داشتند که اتلاف شرعی به منزله تلف سماوی است، اتلاف شرعی را در آن نوبت مثال زدیم که اگر عبدی جانی بود حق؛ ولی دم تعلق گرفت مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً (3)او را باید اعدام کنند اگر اعدام کنند به حکم شرع است این اعدام که به حکم شرع است تلف آن اتلاف شرعی است که به منزله تلف سماوی است. اما آن مثال شاخصی که در کتابهای فقهی است جریان عتق است؛ اگر در اثر یک حادثهای این عبد آزاد شده است, حکم شارع به این بود که این آزاد شود, این شارع مقدس است که این عبد را از مالیت انداخت، اینکه شارع فرمود این آزاد میشود منعتق است این آزاد که شد به منزله آن است که تلف شده باشد، حالا این اتلاف است که تا ما بگوییم اتلاف شرعی به منزله تلف است؟ یا نه اصلاً اتلاف بر او صادق نیست؟ به هر تقدیر این مشمول حدیث نیست که در اینجا بتواند به وسیله او مراجعه کند، پس اتلاف را مثال میزنند به عتق عبد یک، و در این هم تأمل دارند که حکم شارع به عتق عبد، چون گفت اگر نابینا شود یا زمینگیر شود این آزاد میشود اگر عبدی به این صورت معلول شد این دیگر آزاد میشود، یکی از علل آزادی عبد همان آن اعمی بودن او، اِقعاد و زمینگیر بودن او، معلول شدن او، ویلچری شدن او, باعث عتق اوست این تلف نیست.
ص: 137
بررسی شمول قاعده تلف زمان بر تلف و اتلاف جزء و وصف
آن قسمت مهم که پیچیده است و نیازی به تأمل دارد این است که تلف یک وقت تلف کل است این روشن است، اتلاف هم یک وقت اتلاف کل است این روشن است; اما تلف و همچنین اتلاف سه فرض دارند؛ تلف کل، تلف جزء و تلف وصف; آیا این تلف کل و جزء و وصف هر سه یک حکم دارند یا نه؟ آیا اتلاف کل و جزء و وصف هر سه یک حکم دارند یا نه؟ در جریان تلف اگر کل تلف شد حکم آن روشن است و اگر جزء تلف شد آن هم حکمش روشن است، برای اینکه جزئی از ثمن در برابر جزئی از کالا قرار میگیرد، همانطور که کل ثمن در برابر کل کالاست جزئی از ثمن در برابر جزئی از کالاست آن وقت ضمان معاوضی راه دارد میشود به اندازهای که در مقابل اوست حکم را برگرداند. اما اگر یک جزئی بود که ثمن تجزیه نشد اگر اتومبیلی, یخچالی خرید یک رادیو خرید اگر جزئش به صورت قطعات یدکی باشد آن قابل تجزیه است، اما اگر یک گوشه آن آسیب دید این هم نظیر ده من گندم است که یک جزئ آن فاسد شد یا نه این اصلاً وقتی که جزئش فاسد شد به منزله فساد کل است؟ بالأخره آن جزئی که باعث تقسیط ثمن شود، اگر جزئی باعث تقسیط ثمن نشد باعث اتلاف کل شد حکم کل را دارد و اگر جزئی فوات او باعث تقسیط ثمن شد هیچ محذوری ندارد; آن وقت اگر ما گفتیم ضمان، ضمان معاوضی است تلف این جزء باعث میشود که آن ثمنی که در مقابل این جزء است برگردد و ملک مشتری شود که این هم روشن است.
ص: 138
اما تلف وصف، وصف دو قسم است؛ یک وصفی است که وصف صحت است، وصف صحت که اگر از بین رفت این میشود معیب، وقتی معیب شد سخن از خیار عیب هست، وقتی سخن از خیار عیب بود گرچه تقسیط ثمن نیست؛ ولی مسئله ارش مطرح است و ارش هم یک حق مالی است.
امکان ابهام زدایی ضمان با تحلیل تجاری وصف و ثبوت ارش یا ردّ
تا اینجا روشن است که هم دلیل شامل میشود و هم امر مالی است؛ دلیل شامل میشود برای اینکه صحیحه ابن سنان را باز مجدداً میخوانیم در آنجا دارد که اگر روی مبیع حادثهای پیش بیاید و خودش از بین برود یا وصف آن زائل شود خسارت آن به عهده کسی است که «لا خیار له»; چون در صحیحه ابن سنان وصف مثل کل تصریح شد، بنابراین ما از نظر شمول روایی مشکلی نداریم. تمام پیچیدگی این است که اگر این وصف، وصف صحت باشد گرچه وصف صحت مثل سایر اوصاف «یبذل بازائه المال» نیست و هیچ وصفی در برابر او مال تقسیط نمیشود، بارها مثال زده شد خانهای که نزدیک خیابان باشد یا نزدیک مراکز فرهنگی باشد «قرب الی الشارع» را کسی نمیخرد این «قرب الی الشارع» باعث افزایش قیمت آن کالاست؛ ولی بر خلاف خانهای که صد متر باشد یا هشتاد متر باشد، هرکدام از این اجزاء برای خودشان یک قیمت جدایی دارند؛ یعنی جزئی است که «یبذل بازائه المال»؛ ولی وصف باعث افزایش قیمت موصوف است نه اینکه بخشی از ثمن در برابر وصف باشد. خانهای که رو به قبله است یا خانهای که آفتابگیر است اینطور نیست که یک مقدار ثمن برای رو به قبله بودنش باشد. کل ثمن برای این مبیع است; منتها رو به قبله بودن، آفتابگیر بودن، «قرب الی الشارع»، نزدیکی به مراکز دسترسی به کارهای لازم, این «قرب» باعث افزایش قیمت مبیع است نه اینکه بخشی از ثمن در برابر این «قرب» قرار میگیرد، پس وصف به هیچوجه بخشی از ثمن را به عهده ندارد، ضمان در اینجا هم ضمان معاوضی است، اگر گفتیم خسارت آن به عهده بایع است بایع چه چیزی را ضامن است؟ مگر اینکه تحلیل شود که درست است که هیچ جزئی از ثمن در برابر وصف نیست; لکن این تحلیل تجاری ممکن است مطرح شود که این وصف در افزایش قیمت مبیع چقدر سهم دارد؟ که اگر آن مبیع این وصف را نمیداشت چقدر میارزید و الآن که رو به قبله است یا نزدیک خیابان است چقدر میارزد؟ ممکن است از راه تأثیرگذاری این وصف در افزایش قیمت, یک بررسی شود و آن به همان خسارت برگردد؛ ولی اگر وصف، وصف صحت بود و این وصف صحت آسیب دید این کالا میشود معیب، اگرچه «بعد البیع» باشد این عیب خیار عیب میآورد و جا برای أرشگیری هست أرش هم صبغه مالی و حقوقی دارد، بنابراین میشود گفت که این أرش را ضامن است، حالا یا مخیّر است بین رد و أرش یا خصوص أرش را میتواند بگیرد برای اینکه آسیب دید، این راه حل است.
ص: 139
شمول صحیحه ابن سنان بر هر سه قسم تلف
اما حالا این روایت شامل میشود دیگر نیازی به بحث مبسوط ندارد فقط اشاره اجمالی کنیم که این مشمول صحیحه ابن سنان است. صحیحه ابن سنان که روایت دوم باب پنج از ابواب الخیار بود مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) «عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ یَعْنِی عَبْدَ اللَّهِ» یعنی عبداللهبنسنان نه محمدبنسنان «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ وَ یَشْتَرِطُ إِلَی یَوْمٍ أَوْ یَوْمَیْنِ فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» (1)این حدوثِ حدث شامل تغیّر وصف هم میشود، شامل تلف جزء هم میشود، پس این سه فرض را صحیحه در بر میگیرد؛ تلف کل، تلف جزء، تلف وصف.
مشکل بودن توجیه ضمان با تحلیل تجاری در وصف غیر مؤثر در قیمت
منتها مشکل این است که آن وصف اگر وصف صحت بود، چون أرش دارد یک امر مالی است و خسارت معنا دارد، اما اگر وصف وصف صحت نبود؛ دو تا اتومبیل هستند در دو رنگ که برخیها آن را میپسندند و برخی این را، این شخص شرط کرده که دارای این وصف باشد و با همین وصف هم این را خرید و خیار هم دارد تا ظرف دو روز یا سه روز، در ظرف این سه روز این وصف از بین رفت، عیب پیدا نکرد اینچنین نیست که این وصف، وصف صحت باشد و باعث نقص این اتومبیل باشد، اتومبیل دو رنگ دارد که رنگهایش هم فرق میکند و قیمتهایش هم یکی است؛ رنگ این اتومبیل که این شرط کرده است از بین رفت و این شخص هم غیر از این رنگ را نمیخواست أرش هم که ندارد، چون این وصف صحت نیست تا أرش بیاورد، اینجا باید چه کرد؟ اگر سخن از آن تحلیل باشد اینجا جا برای آن تحلیل نیست; برای اینکه آن وصفی که در افزایش قیمت موصوف سهیم است قابل تحلیل است؛ مثلاً خانهای که مثلاً نزدیک خیابان باشد یا رو به قبله باشد این «قرب الی الشارع» یا رو به قبله بودن در افزایش قیمت این خانه اثری دارد آن اثرش هم مشخص است که این هم یک تحلیلی است؛ ولی اگر این اتومبیل چه این وصف باشد و چه آن وصف باشد قیمتهایشان یکی است و این وصف آسیب دید، این شخص خسارت او را باید چه کار کند؟ اگر بگویید حق فسخ دارد این قبل از تلف است و الآن که زمان خیار بود و تلف شد این یک پیچیدگی دارد که اینها تعرض نکردند.
ص: 140
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص 14 و 15، ط آل البیت.
پس این سه فرع را صحیحه شامل میشود؛ یعنی تلف کل، تلف جزء، تلف وصف. اما آن وصفی که نظیر وصف صحت باشد که أرش را در بر دارد یک امر مالی است یا یک وصفی باشد که در افزایش قیمت موصوف دخیل است یک امر مالی است، اما یک وصفی باشد که در افزایش قیمت دخیل نیست این آسان نیست. حالا در این رنگ و امثال رنگ که مثال زده شد بالأخره گرچه این دو رنگ یک قیمت دارند؛ ولی بیرنگ و با رنگ قیمتهایشان فرق میکند، بالأخره یک راهی دارند برای اینکه اینها بتوانند به امر مالی برسند.
دلیل عدم شمول صحیحه ابن سنان بر صور سه گانه اتلاف
آخرین بخش فرمایش مرحوم شیخ درباره اتلاف این بود که اگر تلف شد که حکم آن روشن است و اگر اتلاف شد؛ یعنی کسی اتلاف کرد مشمول صحیحه ابن سنان نیست، چرا؟ برای اینکه این اتلاف یا به فعل مشتری است یا به فعل بایع است یا به فعل اجنبی که از این سه حال بیرون نیست و یک فاعلی دارد؛ آن فاعل یا خود مشتری است یا فروشنده است یا شخص ثالث، اگر خود مشتری اتلاف کرده باشد; مثل اینکه گوسفندی را خریده او را قربانی کرده که خیارش ساقط است «زمن الخیار» دیگر نیست و اگر بایع تلف کرده یا ثالثی تلف کرده باید ببینیم اگر مشتری که خیار داشت این خیار را اعمال کرد «بالفسخ» این کالا ملک فروشنده میشود و مشتری آن ضمان معاوضی را حق دارد و ثمن را برمیگرداند، این کالا وقتی ملک فروشنده شد اگر آن اتلاف کننده خود فروشنده باشد که فروشنده مال خودش را تلف کرده و اگر بیگانه باشد فروشنده به بیگانه مراجعه میکند مثل و قیمت میگیرد دیگر ضمان ید است نه ضمان معاوضی و اگر مشتری امضا کرد، اگر امضا کرد دیگر حق رجوع به ثمن را ندارد چه مُتلِف فروشنده باشد به فروشنده مراجعه میکند ضمان ید دارد میگوید مثل را یا قیمت را بدهید، چون امضا کرد و ملک طلق او شد و بایع مال مردم را اتلاف کرده و اگر شخص ثالث اتلاف کرده باشد آن هم باید مثل و قیمت دهد. «فتحصل» در صورت اتلاف اگر اتلاف خودش باشد که هیچ رجوعی نیست و اگر اتلاف دیگری باشد, او اگر فسخ کرده باشد به بایع مراجعه میکند و عوض کالا را میگیرد، ضمان معاوضی دارد، ثمن را میگیرد آن وقت اگر مُتلِف خود بایع بود که به کسی مراجعه نمیکند و اگر مُتلِف شخص ثالث بود که برای گرفتن مثل یا قیمت به شخص ثالث مراجعه میکند.
ص: 141
موضوع: مروری بر گستره شمول قاعده تلف در زمان خیار
بخش پایانی این مسئله اخیر چند مطلب فرعی است که باید مطرح شود؛ اصل این مسئله این بود که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (1)این قاعده از صحیحه ابن سنان (2)و بعضی از نصوص دیگر استفاده شد و وسعتی در این قاعده نبود که همه مبیعها را شامل شود؛ ولی تنقیه مناط یا القای خصوصیت یا بنای عقلا ایجاب کرد که از صحیحه ابن سنان این مطلب را استفاده کنند. تعدّی از مثمن به ثمن هم کار آسانی نبود گرچه مرحوم محقق نائینی (3)ادعای قطع کرد؛ ولی به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (4)دعوای قطع برهانی نیست مگر آن مواردی که ثمن مثل مثمن حیوان باشد میشود تعدّی کرد وگرنه در مطلق ثمن نمیشود تعدّی کرد.
ص: 142
پرسش: ؟پاسخ: چون این قاعده در معاملات تعبد محض نیست، اگر تعبد محض نیست تعدّی از مثمن به ثمن در بعضی موارد که ارتکاز مردمی همراه است بعید نیست.
معاوضی بودن ضمان در قاعده تلف زمان خیار
مطلب بعدی آن است که این ضمان چه ضمانی است؟ در همان طلیعه بحث اشاره شد که ضمان، ضمان معاوضی است نه ضمان ید; «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»؛ یعنی اگر مشتری که «ذوالخیار» است این کالا در دست او و در زمان خیار او تلف شد او حق فسخ دارد، اگر فسخ کرده است ثمن را میگیرد و اگر امضا کرده است که تلف در مال خود اوست.
دیدگاه امام خمینی ره به احتمال ضمان ید در تلف وصف و ناتمامی آن
سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) در آن بحثی که در جلسه قبل مطرح شد، چون دیدند یک راه حل نیست احتمال دادند که این ضمان، ضمان ید باشد نه ضمان معاوضه، البته در خصوص تلف وصف. بیان ذلک این بود که گاهی خود مبیع تلف میشود که ضمان معاوضه معنا دارد، گاهی وصف صحت تلف میشود أرش معنا دارد، گاهی برخی از اوصاف هستند که اگر تلف شوند باعث معیب بودن آن کالا نیست تا سخن از أرش باشد، بگوییم در زمان خیار اگر این وصف تلف شد بایع ضامن نیست این بر خلاف صریح صحیحه ابن سنان است، چون در صحیحه ابن سنان آمده است که اگر «یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» در خود حیوان یا وصفی از حیوان، این تعدّی از ذات به وصف نیست; بلکه این تصریح خود صحیحه است به وصف، وصف هم اگر وصف صحت بود أرش، او را همراهی میکند یک امر مالی است، اما وصف اگر از قبیل «قرب الی الشارع» بود یا رو به قبله بودن خانه بود یا آفتابگیر بودن آن بود اینها دیگر وصفی نیست که «یبذل بازائه المال» باشد، اینها در آن ارزش افزوده دخیل هستند نه اینکه جزئی از ثمن به حساب آنها باشد و عیب هم که نیست تا خیار عیب باشد و أرش او را همراهی کند، ایشان اینجا گیر کردند و گفتند محتمل است در این بخشها ما به ضمان ید مراجعه کنیم؛ ولی راه حل همانطوری که در بحث قبل اشاره شده است به ضمان معاوضه برمیگردد که غرائز عقلایی هم او را تأیید میکنند و آن ارزش افزوده را حساب میکنند و میگیرند.
ص: 143
دیدگاه محقق حائری ره در تغییر معیار ضمان از تلف و اتلاف، به ضامن و غیر آن
مطلب دیگر فرق بین تلف و اتلاف بود. ذوق فقهی داشتن به این است که در عبادات انسان برود در متن روایات و در معاملات در متن غرائز و ارتکازات مردمی برود، مرحوم آیت الله اراکی(رضوان الله علیه) تقریرات درس مرحوم آقا شیخ عبد الکریم را نوشته است، این ذوق نشان میدهد که انسان در معاملات هم میخواهد عبادی فکر کند، در امضائیات هم میخواهد نظیر تعبدیات فکر کند. تاکنون فرق بود بین تلف و اتلاف که اگر تلف بود مشمول این صحیحه ابن سنان است و اگر اتلاف بود مشمول نیست، چون در روایت دارد «أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ». ایشان فرمودند که معیار تلف و اتلاف نیست، برخی از اتلافها در حکم تلف است، معیار آن است که اگر اتلافی باشد که ضامن داشته باشد با تلف فرق میکند; اما اگر اتلافی باشد که ضامن نداشته باشد حکم تلف را دارد. پس معیار, ضامن داشتن و ضامن نداشتن است نه فرق بین تلف و اتلاف; بعد مثال میزنند و میگویند اگر گرگی گوسفندی را درید این اتلاف است این دیگر تلف نیست، در چنین موردی با اینکه اتلاف هست ضررش را برابر صحیحه بایع باید متحمل شود «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» این با اینکه اتلاف است و تلف نیست، چون ضامن ندارد خسارت آن را بایع باید بپردازد، این خلاصه فرمایش مرحوم آیت الله اراکی(رضوان الله علیه) که تقریرات درس مرحوم آقا شیخ(رضوان الله علیهما) است.
ص: 144
ناتمامی دیدگاه محقق حائری ره به دلیل خلط مباحث معاملی با عبادی
انسان اگر معاملی حرف میزند دیگر نباید عبادی فکر کند، تمام تلاش یک فقیه باید در بحث عبادات این باشد که برود در عمق روایات ببیند تعبد محورش کجاست، چون آنجا جای تعبد است، اما در معاملات باید در عمق غرائز و ارتکازات مردمی برود. در معاملات بخشی از تعبدیات راه دارد نظیر خیار مجلس و امثال ذلک؛ ولی غالب این معاملات قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هست، بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیر مسلمین هست؛ معلوم میشود عقلی که ذات اقدس «اله» به عنوان چراغ درونی روشن کرده است یک حجت شرعی است که این بخش از باید و نباید را تأمین میکند و نقل هم همین را تأیید میکند. بنای عقلا، ارتکازات مردمی، غرائز عرفی این است که بین سیل و زلزله از یک سو و دریدن گرگ از سوی دیگر فرق نمیگذارند، نمیگویند آن اتلاف است و این تلف است و آنجا چون ضامن ندارد مثل تلف است و معیار ضامن داشتن و ضامن نداشتن است این را تلف میدانند. این گوسفند بیفتد بمیرد تلف است، سیل او را ببرد ـ سیل هم فاعل است و اتلاف است ـ زلزله بیاید اینها اتلاف است و گرگ هم این را بِدَرَد این هم اتلاف است. بنابراین معیار همان تلف و اتلاف است «لدیالعرف»; منتها عرف این اتلاف را تلف میبیند, نه اینکه معیار آن باشد در جایی که ضامن هست مشتری میتواند به او مراجعه کند یا که ضامن ندارد باید به بایع مراجعه کند این معیار نیست.
ص: 145
تقویت دیدگاه صاحب عروه ره در معیار بودن عرف در تشخیص تلف از اتلاف
اما مرحوم آقا سید محمد کاظم اینکه کتابش به نام عروه سکّه قبولی خورد، البته تنها خودش عروه را ننوشت مرحوم حاج محمد حسین کاشف الغطاء(رضوان الله علیه) که شاگرد ایشان بود میفرمود چهل پنجاه نفر از شاگردان ایشان در طرح عروه به ایشان کمک میکردند، موضوعبندی میکردند، موضوعشناسی میکردند، شبهات موضوعی را مرزبندی میکردند از این جهت این کتاب سکّه قبولی خورد، الآن تقریباً هشتاد نود سال است که این کتاب مقبول شد به همین مناسبت است. تقریرات مرحوم آقا سید محمد کاظم را شما در حاشیه مکاسب میبینید عروه را هم میبینید، عروه یک کتاب حوزوی مقبول سکّهدار است با آن تقریراتشان خیلی فرق میکند؛ مرحوم آقا سید محمد کاظم با این شاگردان روبرو بود. ایشان هم فرمایشی دارند میفرمایند که گاهی نمیگویند معیار ضامن داشتن یا ضامن نداشتن است میفرمایند اینکه در متن مکاسب بین تلف و اتلاف فرق گذاشتند این حق است، برخی از اتلافها شبیه تلف است; مثل اینکه سارق میبرد یا حاکم متغلّب؛ یعنی کسی که غلبه دارد قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی (1)این زورگوی طغیانگری است میبرد این اتلاف کرده؛ ولی مشتری نمیتواند به او مراجعه کند. اگر کسی سرقت کرد ضامن است، اگر ظالمی بود که انسان به او دسترسی ندارد ضامن است، بر اساس فرمایش مرحوم آقای اراکی باید مشتری حق نداشته باشد به بایع مراجعه کند باید به او مراجعه کند، صرف ضمان شرعی کافی نیست باید مشکل مشتری هم حل شود، چون مشکل مشتری قرار است حل شود سرقت با اینکه سارق ضامن است به منزله تلف است، زورگیر با اینکه ضامن است به منزله تلف است؛ این بیان لطیف مرحوم سید (2)در حاشیهشان بر مکاسب است که این یک چیز قابل قبولی است.
ص: 146
پرسش: آیا به فکر بایع نباید باشیم؟
پاسخ: به فکر بایع ما نباید باشیم; برای اینکه صحیحه به فکر بایع نبود، صحیحه به فکر مشتری بود که فرمود: «أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» «فهو ممن لا خیار له» اگر بایع «ذوالخیار» بود و مشتری «ذوالخیار» نبود آن وقت به فکر بایع بودیم نه به فکر مشتری; برای اینکه ما به فکر صحیحهایم، اگر مشتری خیار نداشت بایع خیار داشت بایع رجوع میکند که این حق را شارع، برای «ذوالخیار» قرار داده است. بنابراین معیار آن تلفی است که عرف او را تلف بداند، برخی از اتلافها را عرف تلف میداند و نمیگوید این اتلاف است و مشتری باید به آن ضامن مراجعه کند.
بررسی تفاوت ضمان ید با ضمان معاوضه
مطلب بعدی آن است که حالا که بین ضمان ید و ضمان معاوضه فرق گذاشته شد این نکته پایانی باید طرح شود که در ضمان ید آن مال مستقیماً به عهده ضامن میرود و به هیچ وجه کاری به عین ندارد، «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1)این است، «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (2)[8] اگر تلف شود همین است، در ضمان ید؛ یعنی اگر کسی مال مردم را تلف کرد مستقیماً این ضمان متوجه ذمه است به هیچ وجه کاری به عین ندارد؛ ولی اگر ثمن رد و بدل شد و معامله فسخ شد در ضمان معاوضی, ضمان مستقیماً متوجه عین خارجی است; برای اینکه ثمن مورد معامله بود و کاری به ذمه ندارد; مشتری عین پول خودش را میخواهد، عین ثمن خودش را میخواهد و بایع عین کالای خودش را میخواهد، ذمه هیچکدام مشغول نیست. بله، اگر ثمن کلی بود یا مثمن کلی بود و معامله فسخ شد همان کلی در ذمه درگیر است؛ ولی در معاملات رایج وقتی ثمن را دادند و مثمن را گرفتند، مثمن را دادند و ثمن را گرفتند, تمام حرفها بین این دو عین دور میزند; چون بین این دو عین دور میزند ضمان معاوضی به این عین تعلق میگیرد و به هیچ وجه کاری به ذمه ندارد. بله، اگر عین ثمن تلف شد یا عین مثمن تلف شد آن وقت از عین به ذمه میآید و شبیه ضمان ید میشود; غرض این است که در ضمان ید اولاً و «بالاصاله» ضمان متوجه عهده است و کاری به عین ندارد؛ ولی در ضمان معاوضی مستقیماً متوجه عین است، اگر عین تلف شد و از بین رفت ذمه درگیر است.
ص: 147
ابهام متن مکاسب در مسئله و تلاش میرزای نائینی ره برای حل آن
مطلب پایانی این است که مکاسب یک کتابی است که باید تدریس شود و کتابی که باید تدریس شود باید شفاف و روشن باشد. این عبارتی که الآن مرحوم شیخ دارد این عبارت را میخوانیم میبینیم به هیچ وجه قابل معنا کردن نیست. دیگران مثل مرحوم سیّد و اینها روی همان لطایف و فکری که خودشان داشتند در آن فضای آزاد عبارت را معنا کردند و رفتند؛ یعنی تعلیقه کردند اینها که شرح نکردند. مرحوم آقای نائینی در نجف سلطان در بحث معاملات بود که بعضی از مشایخ ما میگفتند که وقتی به ما مراجعه میکردند که از چه کسی تقلید کنیم ما مثلاً میگفتیم در عبادات مرحوم آقا سید ابو الحسن(رضوان الله علیه) و در معاملات مرحوم آقای نائینی، از بس مرحوم آقای نائینی در معاملات قوی بودند. این تقریرات مرحوم آقای خوانساری که نوشتند این بالأخره تقریرات شفاف و روشنی در بحث معاملات است. مرحوم آقای نائینی به این فکر افتاد که این عبارت مرحوم شیخ چیست؟
الف: صور سه گانه در اتلاف مبیع توسط بایع و ذوالخیار و بیگانه
آن عبارت این است؛ فرمودند که «هذا کلّه إذا تلف بآفةٍ سماویّةٍ» (1)در صورتی که ما میگوییم غیر «ذوالخیار» ضامن است در صورتی که تلف، تلف سماوی باشد «و منه حکم الشارع علیه بالاتلاف» مثل حکم به عتق و امثال عتق «و اما اذا کان باتلاف ذی الخیار» اگر تلف نبود و اتلاف بود این سه تا فرع دارد یا خود «ذیالخیار» تلف میکند که تصرف در حوزه اختیار خودش است و خیار خودش است و این تصرف مسقط خیار است «و اما اذا کان باتلاف ذی الخیار, سقط به خیاره و لزم العقد من جهته» حالا اگر دیگری خیار داشت که از طرف او همچنان خیار باقی است این فرع اول، اتلاف سه فرع دارد که فرع اول آن این است که خود «ذیالخیار» تلف کند «و ان کان باتلاف غیر ذی الخیار»؛ یعنی بایع که خیار ندارد این کالا را تلف کند در این صورت «لم یبطل خیار صاحبه» خیار مشتری از بین نمیرود، چون مشتری که تصرف نکرده، بلکه بایع که «ذوالخیار» نیست این کالا را از بین برده است، پس خیار مشتری همچنان باقی است. حالا که خیار مشتری باقی بود «و یتخیر بین امضاء العقد» عقد را امضا میکند وقتی عقد را امضا کرد کالا مال او میشود و ثمن مال مشتری میشود، وقتی کالا مال او شد و فروشنده کالای او را تلف کرد دیگر ضمان، ضمان ید است که اگر قیمی است قیمت و اگر مثلی است مثل، دیگر ثمن را نباید برگرداند، چون معامله را امضا کرده و اگر معامله را امضا کرده ثمن برای بایع میشود، مثمن برای مشتری میشود و بایع مال مشتری را تلف کرده ضامن است به ضمان ید; «فتیخیر بین امضا العقد و الرجوع بالقیمه» این یک، اگر قیمی باشد یا مثل اگر مثلی باشد «یتخیر بین امضاء العقد» اگر عقد را امضا کرده ضمان، ضمان ید است «و الفسخ»؛ یعنی «بین الفسخ» اگر فسخ کرده معامله برمیگردد ثمن را باید ایشان استرداد کند «و رجوع بالثمن» این فرض دوم و فرع دوم. پس اتلاف گاهی از «ذوالخیار» است؛ یعنی مشتری گاهی از غیر «ذوالخیار» است؛ یعنی بایع، «و ان کان باتلاف اجنبیٍ» اگر شخص ثالث تلف کرده، «تخیّر ایضاً» بین چه چیزی؟ «بین الامضاء و الفسخ»، اگر شخص ثالثی تلف کرده این مختار است که یا معامله را امضا میکند یا فسخ میکند، اگر معامله را امضا کرده است مثمن برای اوست و ثمن برای مشتری، ایشان به متلف مراجعه میکند مثل یا قیمت میگیرد، چون آن متلف مال او را تلف کرده ضمانش هم ضمان ید است، اگر معامله را فسخ کرد به بایع مراجعه میکند و ثمن را میگیرد، آن وقت بایع مراجعه میکند به آن غاصب ثالث که متلف است مثل یا قیمت را میگیرد.
ص: 148
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص185، ط الحدیثه.
پرسش: آیا اینجا با روایت مخالفت ندارد؟ زیرا روایت فرمود وقتی تلف شد از مال بایع میگیرند.
پاسخ: آخر الآن اتلاف است که از مسئله روایت بیرون است، فرق بین تلف و اتلاف که در طلیعه مقسم بازگو شد، این تلف نیست شخص ثالث آمده مال مردم را زده و از بین برده است.پس اگر اتلاف بود یا اتلاف خود «ذیالخیار» است که تصرف است و مسقط خیار یا اتلاف بایع است که مسقط خیار نیست آن وقت مشتری که خیار دارد مخیّر بین امضا و فسخ است، اگر امضا کرد که مثمن مال او میشود و ثمن مال بایع، بایع مال او را تلف کرده قانون «عَلَی الْیَدِ» میگوید تو ضمان ید داری و مثل یا قیمت را باید بپردازی، اگر فسخ کرد که ثمن را استرداد میکند بایع مال خودش را تلف کرده است. پس فرع اول روشن که اتلاف «ذیالخیار» است، فرع دوم روشن که اتلاف بایع است که غیر «ذیالخیار» است. اما فرع سوم که اجنبی آمده و تلف کرده است؛ اجنبی اگر آمده تلف کرده این کالا یا مال مشتری است یا مال بایع چرا؟ برای اینکه مشتری اگر امضا کرده این کالا مال اوست، وقتی مشتری خیار دارد امضا کرده ثمن مال بایع میشود مثمن مال مشتری میشود، آن بیگانه مال مشتری را تلف کرده مشتری به بیگانه مراجعه میکند براساس ضمان ید, مثل یا قیمت را میگیرد، اگر فسخ کرده آن بیگانه مال بایع را تلف کرده، نه مال مشتری را; چون وقتی فسخ کرده این مثمن برمیگردد ملک بایع و ثمن برمیگردد ملک مشتری، مشتری ثمن را از بایع میگیرد آن وقت بایع به آن بیگانه مراجعه میکند مثل یا قیمت میگیرد تا اینجا تمام، این هم فرع سوم است که درست است. «و ان کان باتلاف اجنبیٍ تخیّر»، «تخیّر»؛ یعنی مشتری «بین الامضاء و العقد».
ص: 149
ب: تبیین ابهام در عبارت «و هل یرجع حینئذ» و مرجع ضمیر آن
«و هل یرجع» ـ تمام بحث در این «هل یرجع» است ـ «و هل یرجع حینئذٍ بالقیمه الی المتلف او الی صاحبه او یتخیر وجوهٌ» که درباره این سه وجه سخن به میان میآورد عبارت آخری این است که «و هذا اضعف الوجوه» که پایان عبارت است. این «یرجع» ظاهرش این است که به مشتری برمیگردد; چون در تمام موارد «یرجع» و «یتخیر» در همه اینها ضمیر به مشتری برمیگردد. شما بخواهید بفهمید که مشتری بین این سه وجه مخیّر است راه ندارید، مشتری مخیّر است بین چه؟ ببیند «و هل یرجع حینئذٍ», این «حینئذٍ»؛ یعنی چه وقت؟ اگر فسخ کرد که فقط به بایع مراجعه میکند و ثمن میگیرد، اگر امضا کرد فقط به متلف مراجعه میکند و مثل یا قیمت میگیرد، بعد میفرماید: «و هل یرجع حینئذٍ بالقیمه الی المتلف او الی صاحبه او یتخیر», این ضمیر «یرجع» به چه کسی برمیگردد؟
راه حل میرزای نائینی ره در معنای عبارت با ارجاع ضمیر به «مفسوخ علیه»
مرحوم آقای نائینی (1)میگوید ما ماندیم و ماندیم و ماندیم هیچ چاره نداشتیم یا بگوییم غلط است و قلم، قلم ناسخ است و اشتباه در چاپ است یا ضمیر را خودمان بیاوریم برگردانیم به «مفسوخٌ علیه» نه به مشتری؛ یعنی به بایع برگردانیم. حالا اگر شخص ثالث مالی را تلف کرده در حقیقت مال «ذوالخیار» را تلف کرده که «ذوالخیار» مراجعه میکند به او مثل و قیمت میگیرد، اگر «ذوالخیار» فسخ کرده وقتی فسخ کرده این «ذوالخیار» با آن شخص ثالث کاری ندارد، چون آن شخص ثالث مال او را تلف نکرده، چون «ذوالخیار» فسخ کرده مثمن برگشت به ملک بایع، ثمن برگشت به ملک مشتری، این مشتری ثمن خودش را استرداد میکند و این مالی که تلف شده مال بایع است و آن بیگانه مال بایع را تلف کرده که هیچ ارتباطی بین مشتری و بیگانه نیست، بیگانه میگوید من مال شما را که تلف نکردم، شما چه میگویید؟ این حق رجوع به بیگانه ندارد؛ چون برای خود مرحوم شیخ در مسئله روشن بود که در حین نوشتن اینطور بود یا به تعبیر مرحوم آقای نائینی این غلطی است از قلم ناسخ که این «هل یرجع»؛ یعنی «هل یرجع مفسوخٌ علیه»؛ یعنی «هل یرجع البایع». حالا اگر بیگانه این مثمن را تلف کرده و مشتری هم فسخ کرده مشتری هیچ ارتباطی با بیگانه ندارد; برای اینکه بیگانه مال او را که تلف نکرده است؛ مشتری به بایع مراجعه میکند, ثمن خودش را استرداد میکند در چنین فضایی آیا بایع مراجعه میکند به مشتری که مال من در دست تو تلف شد یا مراجعه میکند به آن متلف یا مخیّر بین اینهاست؟ این یک امر معقولی است.
ص: 150
1) منیة الطالب، تقریر بحث المیرزا النائینی، الشیخ موسی النجفی الخوانساری، ج2، ص183.
پرسش: به جای مفسوخ فاسخ در نظر بگیریم.
پاسخ: عبارت اصلاً فاسخ و مفسوخ ندارد این «یرجع»؛ یعنی به آن «مفسوخٌ علیه»؛ یعنی بایع. اگر مشتری فسخ کرد آن بیگانه مال مشتری را تلف نکرد، چون مشتری وقتی فسخ کرد این مبیع برمیگردد ملک بایع میشود، ثمن برمیگردد ملک مشتری میشود، مشتری ثمن خودش را استرداد میکند، هیچ ارتباطی بین مشتری و بیگانه نیست تا شما بگویید که مشتری بین سه امر مخیّر است یا به بایع مراجعه میکند یا به مُتلف مراجعه میکند یا مختار است به هر کس خواست مراجعه کند، اصلاً کاری با متلف ندارد و متلف مال او را تلف نکرده است; بلکه متلف مال بایع را تلف کرده، آن وقت ایشان تقریباً یک صفحه شواهد میآورند که این عبارت الا و لابد باید به «مفسوخ علیه» برگردد.
قابل توجیه بودن عبارت در صورت اتلاف ثمن
یک راه حل دیگری هم دارد و آن یک فرعی است که حالا از قلم مرحوم شیخ گذشت و آن فرع این است که اگر اتلاف متوجه ثمن شود نه به مثمن; تاکنون بحث در این بود که آن بیگانه مثمن را تلف کند، اگر مثمن تلف شد سه فرع دارد یا «ذیالخیار» تلف میکند یا بایع تلف میکند یا بیگانه. حالا اگر بیگانه ثمن را تلف کرد نه مثمن را, اینجا میشود گفت که ضمیر «یرجع» به خود مشتری برمیگردد، چرا؟ چون «ذوالخیار» هنوز خیار دارد ثمنی که به بایع داده بود یک ملک لرزانی است که شاید به مشتری برگردد، اگر مشتری فسخ کرد آن ثمن برمیگردد به مشتری دیگر، پس یک پای ثابتی این مشتری دارد، اگر ثمن را این شخص بیگانه تلف کرد آیا مشتری میتواند به بایع مراجعه کند و همچنین آیا میتواند به متلف مراجعه کند یا مخیّر بین آنهاست؟ اینجا یک راهی است که ضمیر «یرجع» به مشتری برگردد؛ ولی بحث در مثمن بود نه در ثمن، اگر فرض تلف ثمن باشد ظاهر «یرجع» درست است ضمیر میتواند به مشتری برگردد.
ص: 151
بیان ذلک این است که این ثمن در دست بایع است یک، لرزان است دو، اگر مشتری فسخ کرد این لرزان را ثابت میکند میرود ثمن را از بایع میگیرد که دیگر کاری به آن متلف ندارد و اگر امضا کرد ثمن چون مال اوست آن بیگانه مال او را تلف کرده اگر امضا کرد که مال بایع است و اگر فسخ کرد ثمن مال اوست، چون مال اوست بیگانه مال او را تلف کرده؛ لذا میتواند به بیگانه مراجعه کند، این درست است. اگر فرض در تلف ثمن باشد مشتری میتواند به بایع مراجعه کند و میتواند به متلف مراجعه کند. میتواند به بایع مراجعه کند; برای اینکه اگر فسخ کرده است ثمن باید برگردد بایع عهدهدار است و باید بدهد و چون متلف مال او را در نزد بایع تلف کرده است میتواند به متلف هم مراجعه کند. آیا متعیناً به بایع مراجعه کند یا متعیناً به متلف مراجعه کند یا تخییر وجوه است «وجوهٌ ثلاثه»، این فرع فرض دارد; لکن خارج از بحث است.
غلط بودن عبارت در بازگشت ضمیر به مشتری و اتلاف مبیع
مرحوم آقای نائینی میفرمایند که اگر مسئله عکس باشد؛ یعنی بحث در اتلاف ثمن باشد این عبارت قابل توجیه است و اگر ضمیر «یرجع» به «مفسوخٌ علیه» برگردد قابل توجیه است، اما اگر ضمیر یرجع به مشتری برگردد فرض هم در همین فرض اتلاف مبیع باشد عبارت غلط است به هیچ وجه قابل توجیه نیست.
موضوع: مروری بر سیر بحث در فصول کتاب بیع
فصل ششم از فصول کتاب بیع مربوط به احکام خیار است. تا کنون پنج فصل را مرحوم شیخ گذراندند و فعلاً در فصل ششم هستند که فصل اول درباره عقد بیع بود، حقیقت بیع بود، بیان ایجاب و قبول بود شرایط صحت ایجاب و قبول از ترتیب و موالات و امثال ذلک بود. فصل دوم درباره عاقد بود که بایع و مشتری باید عاقل باشند، بالغ باشند، سفیه نباشند یا مالک باشند یا ملک باشند و «من قبل المالک» مأذون باشند که این مسئله بیع فضولی و اینها در فصل دوم مطرح شد. فصل سوم درباره «معقود علیه» بود، کالایی که خرید و فروش میشود باید حلال باشد، منفعت محلله عقلایی داشته باشد، ملک طلق باشد، ملک غیر طلق, مثل وقف و امثال وقف قابل خرید و فروش نیست و سایر مسائلی که مربوط به «معقود علیه» بود. فصل چهارم مربوط به خیار بود که اگر بیعی واقع شد طبق شرایط خاص، چهارده قسم مثلاً خیار در عقد بیع و مانند آن متصوّر است. فصل پنجم متأسفانه درباره شروط بود که این شروط اینجا جای آن نبود، برای اینکه شروط جزء بحثهای پایانی است اختصاصی به کتاب بیع ندارد و باید به جای فصل پنجم فصل ششم را میگذاشتند؛ یعنی «احکام الخیار». فصل پنجم مربوط به اقسام چهاردهگانه خیار بود، فصل پنجم باید احکام خیار باشد؛ ولی متاسفانه، برای اینکه تدوین اینطور شد و مسئله شروط بین فصل چهارم و فصل ششم قرار گرفت؛ یعنی فصل چهارم درباره خیار بود، فصل ششم درباره احکام خیار است، این فصل پنجم که مربوط به شروط است اجنبی است که کاری به خیار و به بیع ندارد و در مطلق عقود جاری است. به هر تقدیر فصل چهارم مربوط به خیارات بود، فصل پنجم مربوط به شروط بود که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)[1]، فصل ششم درباره احکام خیار است. مسائلی را در احکام خیار گذراندند تا رسیدیم به این مسئلهای که امروز ایشان مطرح میفرمایند.
ص: 153
1) تهذیبالاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
طرح مسئله در عدم وجوب تسلیم مبیع بر ذوالخیار
طرح مسئله را از تذکره مرحوم علامه شروع میکنند و میفرمایند مرحوم علامه در تذکره (1)فرمود از احکام خیار این است که تسلیم در زمان خیار واجب نیست. (2)
وفای به عقد و تسلیم واجب است؛ یعنی اگر کسی عقد بیع انجام داد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3)میگوید وفا واجب و تسلیم واجب است؛ ولی در زمان خیار اگر طرفین خیار داشتند یا یک نفر خیار داشت بر «ذوالخیار» تسلیم واجب نیست، حالا فرض کنیم طرفین خیار دارند در زمان خیار نه بر بایع تسلیم واجب است و نه بر مشتری، این حرف اول علامه در تذکره که تسلیم در زمان خیار واجب نیست، اگر تسلیم نکرد تا زمان خیار منقضی شود بعد انقضای زمان خیار تسلیم بر هر دو واجب است که این دیگر بحثی ندارد.
فروع سه گانه بحث بر فرض تسلیم در زمان خیار
اگر در زمان خیار با اینکه تسلیم واجب نبود تسلیم کرد سه فرع فقهی بر آن بار است؛ یک: خیار او باطل نمیشود; چون در زمان خیار این تصرف محسوب نمیشود که بگوییم تصرف «ذیالخیار» مسقط خیار است، اگر کالا را به طرف دیگر داد و تسلیم کرد خیار او همچنان باقی است این یک، دو: طرف دیگر مجبور نمیشود که تسلیم کند، چون او هم خیار دارد، تسلیم در زمان خیار واجب نیست, نه بر بایع نه بر مشتری; اگر بایع در زمان خیار خود کالا را تسلیم کرد بر مشتری در زمان خیار خود تسلیم ثمن واجب نیست، پس طرف دیگر مجبور نمیشود که تسلیم کند. فرع سوم آن است که چون تسلیم بر «ذوالخیار» واجب نبود حالا که تبرّئاً تسلیم کرده است میتواند استرداد کند و برگرداند؛ این سه فرع را مرحوم علامه بر عدم وجوب تسلیم متفرع کرد. پس حکم اولی آن است که تسلیم در زمان خیار واجب نیست اگر «ذوالخیار» در زمان خیار خود تسلیم کرد سه فرع بر آن بار است.
ص: 154
پرسش: یعنی اگر تسلیم نکردند ضرر نمیرساند؟
پاسخ: چون خیار دارند. لازمه خیار هم این است که در زمان خیار تسلیم واجب نیست.
در قبال این حرف، حرف بعضی از فقهای شافعی است که گفتند فرع اول و دوم را قبول داریم، گفتید تسلیم واجب نیست که محور اصلی بحث بود درست است، گفتید که بعد از تسلیم خیار ساقط نمیشود درست است، گفتید بعد از تسلیم طرف دیگر مجبور نمیشود که او هم بپردازد درست است، گفتید که وقتی که این «ذوالخیار» کالا را داد حق استرداد و استدفاع دارد میگوییم این حق را ندارد; بلکه چه کار کند؟ بلکه مالی که برای اوست و در دست طرف دیگر است او را به هر وسیله است میگیرد، مثل اینکه اگر تسلیم واجب بود آن تسلیم نمیکرد شخص میتوانست مال خود را به هر وسیله است از دست او بگیرد الآن هم همینطور است، این خلاصه فرمایش مرحوم علامه در تذکره است.
تبیین محقق انصاری ره بر بازگشت عدم وجوب تسلیم به وجوب تعیینی
مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) نقدی دارند, بعد اصل طرح مسئله را هم به موقع نمیدانند. میفرمایند که منظور شما از عدم وجوب تسلیم چیست؟ یعنی میخواهید بگویید که تسلیم اصلاً واجب نیست یا میخواهید بگویید واجب تعیینی نیست؟ اگر اصلاً واجب نباشد که یک چنین حرفی نمیزنید; برای اینکه او که «ذوالخیار» است اگر امضا کرد تسلیم برای او واجب شود، پس لابد منظور شما این است که تسلیم بر او واجب تعیینی نیست، وقتی معاملهای خیاری کرد اینکه نمیتواند طرف خود را سرگردان نگه بدارد «احد الامرین» بر او واجب است به نحو وجوب تخییری, یا امضا یا فسخ, اینکه نمیتواند سرگردان کند، اگر امضا کرد تسلیم بر او واجب است اگر فسخ کرد، تسلیم بر او واجب نیست، یکی از این حرفها را میزنید غیر از این چیز دیگر نمیخواهید بگویید. پس اینکه گفتید از احکام خیار عدم وجوب تسلیم است این چیز تازهای نیست، خیار معنایش همین است؛ خیار معنایش یا قبول یا نکول است، اگر قبول کرد؛ یعنی امضا کرد تسلیم میشود واجب، اگر نکول کرد فسخ کرد تسلیم واجب نیست، این یک چیز جدیدی نیست. معنای عدم وجوب تسلیم این است که شخص مخیّر بین امضا و فسخ است اصلاً معنای خیار همین است.
ص: 155
ناتمامی بازگشت عدم وجوب تسلیم به عدم جواز تصرف «منقول علیه»
اگر منظور شما این است که شخصی که خیار دارد اگر کالا را تسلیم کرده است آن طرف دیگر حق تصرف ندارد، برای اینکه ناقل خیار دارد؛ لذا «منقول الیه» حق تصرف ندارد این سخن صواب نیست، چرا؟ برای اینکه کالایی را که مشتری خرید، منتها هم مشتری خیار دارد هم بایع خیار دارد؛ ولی در زمان خیار ملکیت آمده است، ما که فتوا ندادیم که در زمان خیار ملکیت نمیآید؛ در زمان خیار ملکیت آمده که مشتری مالک این کالا شد و بایع مالک ثمن شد اگر تحویل ندادند که ندادند؛ ولی اگر تحویل دادند فروشنده کالا را تحویل مشتری داد چرا مشتری نتواند در آن تصرف کند؟ میتواند برای اینکه ملک طلق اوست، این وقف که نیست، ملک موقت هم که نیست این را خریده، منتها فروشنده خیار دارد اگر فسخ کرد برمیگرداند؛ ولی قبل از فسخ این شیء ملک اوست، چون ملک اوست بر اساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1)[5] روی این قاعده میتواند در این مال تصرف کند، چرا نمیتواند تصرف کند؟ پایان سخنان مرحوم شیخ این است که من غیر از مرحوم علامه کسی را ندیدم که این فرع را تعرّض کرده باشد یک، ایشان هم که تعرّض کردند من وجهی برای این حکم نمیبینم (2)دو، این خلاصه فرمایش مرحوم شیخ بود. البته برخی از فقهای بعدی فرمایششان را امضا کردند، برخیها هم نقد تندی داشتند، بعضیها هم نقد معتدلی داشتند؛ ولی قبل از ورود در تحقیق نهایی این ابتکار مرحوم علامه قابل ستایش است.
ص: 156
عظمت علمی علامه حلّی ره در تنظیم فقه مقارن و دقت در مقایسه آراء
مرحوم علامه(رضوان الله علیه) با بعضی از فقهای دیگر یک فرقی دارند آن فرقش این است ـ که شما در شرایع و شرح لمعه و اینها هم ملاحظه فرمودید ـ که علامه(رضوان الله علیه) کتابهای متعددی نوشته و آراء متعددی هم دارد که گفتند «صارت آرائه بحسب کتبه» چندین کتاب دارد و در غالب کتابها هم رأی تازه دارد. سرّ این نوآوری مرحوم علامه آن است که یک فقه مقارن نوشت نه فقه بسته، اگر کسی فقه بسته داشته باشد همان فقط مذهب شیعه را بخواهد بنویسد همین نظیر مرحوم شیخ طوسی و مرحوم شیخ مفید و همینها درمیآید که فقهای نامی هستند، اما نوآوری داشته باشند، تنوعی داشته باشند، تعدد رأی داشته باشند، تازگی داشته باشند این کم است البته مرحوم شیخ طوسی کتاب خلاف را نوشته و قبل از علامه بود و او هم این لطف را دارد؛ ولی اگر کسی فقه مقارن نداشته باشد درست است که به فتوای اهل بیت(علیهم السلام) عمل میکند؛ ولی رشد و بالندگی ندارد، حرف تازهای ندارد، همیشه در یک مدار بستهای فکر میکند، حجت شرعی هم هست در کار خودش و در فن خودش هم ممکن است خیلی پیشرفت کند و اما این نوآوریها در اثر تنظیم فقه مقارن است که مرحوم علامه این کار را کرد. نکته دیگری که باعث نورانیت قبر مرحوم علامه میشود این است که ایشان فقه مقارن نوشته، البته قبل از ایشان مرحوم شیخ طوسی هم این کار را کرده؛ ولی در تمام نوشتهها مواظب بود که چه کسی را مقارن قرار دهد، او وقتی که میگوید شافعی که رئیس مذهب شافعی است چنین چیزی گفته، ابوحنیفه رئیس مذهب حنفیهاست، احمد حنبل یا مالک چنین چیزی را گفتهاند هرگز نمیگوید امام صادق چنین فرمود; بلکه همیشه میگوید شیخ طوسی چنین گفت، شیخ مفید اینچنین گفت. میبینید شیخ طوسی و شیخ مفید را با شافعی و حنفی و مالکی و اینها هماهنگ میکند، هیچجا ما ندیدیم ایشان فقه مقارن که مینویسد رؤسای مذهب آنها را که نقل میکند رئیس مذهب خودمان را هم نقل کند; بلکه حرف رؤسای مذهب آنها را نقل میکند و حرف فقهای خودمان را نقل میکند، بیش از این هم نیست، چون آنها هم واقعاً شاگردانی از امام صادق(سلام الله علیه) بودند؛ ولی حالا ادعاهای بد پیدا کردند مطلب دیگر است؛ ولی بالأخره آنها هم شاگردان اهل بیت بودند. این ظرافت مرحوم علامه ستودنی است، البته مرحوم شیخ طوسی هم قبل از ایشان در خلاف همین کار را کرده هرگز در فقه مقارن نیامده این رؤسای مذهب را در قبال هم قرار دهد، آن رؤسای چهار مذهب را با شیخ طوسی، با شیخ مفید و با صدوق(رضوان الله علیهم) قرار داده است.
ص: 157
حالا وارد اصل بحث میشویم. مرحوم آقا سید محمد کاظم (1)تا حدودی نظر مرحوم شیخ را دارند تقویت میکنند، مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیهم اجمعین) (2)دارند نقد میکنند ما قبل از این تأیید یا این نقد, خطوط کلی معامله که قبلاً هم بازگو شد ارائه کنیم تا ببینیم به کدام نتیجه میرسیم.
دیدگاه میرزای نائینی ره و نقد آن در تقسیم عقود به اذنی و غیر آن
عقد را مرحوم آقای نائینی (3)به چند قسم تقسیم کرد یکی از تقسیم این بود که بعضی از عقود عقود اذنی هستند مثل عقد وکالت، عقد عاریه، عقد ودیعه، عقد هبه که اینها عقد اذنی هستند؛ یعنی طرف اذن میدهد که شخص در آنها تصرف کند. سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) روی این فرمایش مرحوم آقای نائینی یک نقدی دارند که عقد اذنی ما نداریم (4)ما یک اذن داریم که از سنخ عقد نیست، یک عقد جایز داریم و یک عقد لازم، اذن کاری به عقد ندارد. الآن کسی که به دیگری اذن میدهد که وارد اتاق او شود نماز بخواند یا وارد کتابخانه او شود و مطالعه کند یا وقتی آمد به عنوان مهمان برای او میوه میآورد و اذن در تصرف میدهد اینها اباحه است و عقد نیست. اگر کسی به مهمان غذا میدهد، به مهمان میوه میدهد یا به کسی کلید میدهد أَوْ ما مَلَکْتُمْ مَفاتِحَهُ (5)اینها جزء اذنها و اباحههای عرفی است عقدی در کار نیست، ایجاب و قبولی در کار نیست این متعلق به اذن است. اما جریان وکالت، جریان عاریه، جریان هبه و جریان ودیعه اینها عقد است، یک ایجابی دارد، یک قبولی دارد، یک حساب و کتابی دارد اینها جزء عقودند اینها عقد جایزند. این یک نقد ظریفی بود که سیدناالاستاد نسبت به مرحوم آقای نائینی داشت که شما اینها را عقود اذنی میگویید اذن چیز دیگر است، عقد جایز چیز دیگر است.
ص: 158
تبیین دیدگاه میرزای نائینی ره در تقسیم عقود به جایز و لازم
فرمایش این بزرگان مخصوصاً مرحوم آقای نائینی این است که عقد دو قسم است یا تک بعدی است یا دو بعدی؛ عقدهای جایز تک بعدی است، کسی که دیگری را وکیل میکند یا مالی را به او هبه میکند یا ظرفی را به او عاریه میدهد یا چیزی را پیش او امانت میگذارد فقط ایجاب و قبول است که من این را به شما دادم شما این را حفظ کنید یا در آن راه صرف کنید. غیر از این ایجاب و قبول چیز دیگری نیست و هیچکدام متعهد نیستند که ما پای امضایمان میایستیم مگر اینکه شرایط خاصهای آنها را همراهی کند؛ لذا اینها میشوند عقود جایزه که در عقود جایزه بیش از یک بُعد نیست؛ یعنی محدوده ایجاب و قبول است، چون امر را ترسیم میکند؛ ولی عقود لازمه مثل بیع، مثل اجاره، مثل مضاربه، مضارعه و مانند آن اینها دو بُعدی هستند؛ بُعد اول همان ایجاب و قبول است که نقل و انتقال را به عهده دارند، بُعد دوم آن تعهد و الزام و التزام است که میگویند ما متعهدیم پای امضایمان بایستیم، این تعهد که ما متعهدیم پای امضایمان بایستیم این در بیع است و اجاره است و امثال ذلک، قبلاً هم بارها گفته شد که اینکه برخی از مغازهدارها آنها مینویسند کالایی که فروخته شده پس نمیگیریم این حق مسلم آنهاست; برای اینکه بیع عقد لازم است بیع که عقد لازم شد شما مال را خریدید دوباره پس بدهید؛ یعنی چه؟ حالا استحباب استقاله و اقاله مطلب دیگر است. «من اقال مومناً فله کذا» (1)؛ یعنی کسی استقاله کرد گفت من پشیمان شدم برمیگردانم کسی مقیل شود اقاله کند استقاله او را ثواب دارد. بله؛ ولی حق مسلم و شرعی اوست که بنویسد اینجا مالی که فروختم پس نمیگیرم، چون عقد لازم است اجاره و عقود دیگر هم همینطور است. اینگونه از عقود دو بُعدی است؛ یعنی طرفین که ایجاب و قبول را بستند بعد متعهدند که پای امضایشان بایستند این میشود بیع و همین را شارع مقدس امضا کرده است، امضایش در بُعد اول أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)است در بعد دوم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ یعنی این عقدی که بستید وفای به این عقد واجب است، این امضایی است تأسیسی نیست؛ یعنی شما الزام و التزام دارید تعهد سپردید که پای امضایتان بایستید باید بایستید، ]طرف مقابل میگوید[ من هم همین را امضا کردم.
ص: 159
بنابراین عقد اجاره، عقد بیع و اینگونه از عقود دو بُعدی است که یک بعد مال اصل نقل و انتقال است یک بعد مال اینکه ما پای امضایمان میایستیم که این «واجب الوفا»میشود.
امکان اطلاق و تقیید در بُعد دوم عقود لازم و پیدایش خیار از آن
این بُعد دوم مثل بُعد اول گاهی مطلق است و گاهی مشروط؛ در بعد اول که کسی کالایی را میفروشد، گاهی کالا را وصف میکند که من این کالا را با این شرایط فروختم وصف میکند جنس و نوع آن را میگوید، در بُعد دوم که میگوید من پای امضایم میایستم گاهی مطلق است این عقد و این بیع میشود عقد لازم، گاهی مشروط است که میشود خیاری، میگوید من مادامی پای این شرط میایستم که سه روز به من مهلت بدهی، مادامی پای امضا میایستم که آن شرط و آن کار را برای من انجام دهی «بشرط الحیاطه» «بشرط الخیاطه» به شرط کذا و کذا، این میشود عقد خیاری که حالا یا خیار را شارع جعل میکند؛ نظیر «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1)[14] یا خیار حیوان را جعل میکند یا خیاراتی است که غرائز عقلایی آنها را جعل میکند. تمام این خیارات برمیگردد به قید گذاری روی این بُعد دوم؛ یعنی ما مادامی پای امضایمان میایستیم که این سه روز بگذرد ما فکر کنیم یا کارشناس بیاید اظهار نظر کند یا مثلاً شما فلان کار را برای ما انجام دهید، پس این هست. اگر خیار به این معناست که این تعهد دوم الزام و التزام را مقیّد کرده است.
ص: 160
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
منافات نداشتن عدم وجوب تسلیم با جواز تصرف بعد از آن
بنابراین این خیار احکام فراوانی دارد; یکی از آنها این است که تسلیم واجب نیست که شما هم قبول کردید که از احکام خیار است و چیز جدیدی هم نیست. اما اگر منظور شما آن است که «ذوالخیار» این کالا را به دیگری منتقل کرد دیگری نمیتواند در آن تصرف کند، برای اینکه مخالف با قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» است، بله ما هم قبول داریم که «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»; اما «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی حُقوقِهم» هم هست یا نیست؟ آیا این مالی را که «ذوالخیار» به مشتری داد ملک طلق اوست که اصلاً حق کسی به او تعلق نگرفته یا حق «ذوالخیار» به او تعلق دارد یا «بلاواسطه» یا «مع الواسطه»؟ آنها که این حرف غیر علمی را میزنند که میگویند خیار حقی است به عین تعلق گرفته که دستشان پُر است و میگویند خیار حقی است متعلق به عین, پس این عین متعلق حق دیگری است، شما حالا که عین به دستتان رسید هر تصرفی بخواهید کنید اینطور نیست. آنها که حرف دقیق علمی را میزنند که میگویند خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین؛ ولی عقد که هوا نیست عقد متعلق به عین است، پس این عین یا «بلاواسطه» یا «مع الواسطه» متعلق حق «ذوالخیار» است، اگر یک عینی متعلق حق دیگری بود یا «بلاواسطه» یا «مع الواسطه», شما چگونه میتوانید بگویید «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» مشتری میتواند هرگونه تصرفی در این کند، حالا اتلاف کند و به دیگری منتقل کند و به دیگری بفروشد، این متعلق حق دیگری است.
ص: 161
شباهت عدم جواز تصرف «منقول الیه» به تصرف راهن در عین مرهونه
این شبیه تعلق «حقالرهانه» است. اگر کسی بدهکار بود فرش خودش را یا خانه خودش را در رهن طلبکار گذاشت، چون عین مرهونه در مدت رهن, ملک طلق راهن است یک، منافع عین مرهونه در مدت رهن ملک طلق راهن است این دو، اما خود این عین متعلق «حق الرهانه» آن مرتهن است کسی که بدهکار بود خانه را در رهن طلبکار قرار داد با اینکه خانه ملک اوست، با اینکه منافع خانه هم ملک اوست؛ لذا آن مرتهن اگر بخواهد در این عین خانه رهنی بنشیند باید اجاره دهد ـ این رهن و اجاره که میگویند همین است ـ شخص پولی را به صاحبخانه میدهد این میشود دائن و صاحبخانه میشود مدیون، مدیون باید یک چیزی را گِرو دهد، میگوید خانهام را در رهن شما قرار میدهم گِرو میگذارم، این مسئله دوم. پس فرع اول این است که کسی پولی را به صاحبخانه وام میدهد، وقتی وام داد میتواند از او گِرو بگیرد، گِرو که میگیرد این خانه است که این خانه را گِرو گرفت، فرع دوم و سوم آن است که عین مرهونه یک و جمیع منافع او دو، در مدت رهن برای راهن است نه برای مرتهن؛ یعنی خانه برای بدهکار است و منفعت خانه هم برای بدهکار است. فرع سوم این است که این طلبکار که خانه را گِرو گرفت حق استفاده از آن خانه را ندارد مگر اینکه از صاحبخانه اجاره کند; وقتی اجاره کرد برای او شرعاً صحیح است که این میشود رهن و اجاره، حالا همین صاحبخانه که عین مرهونه برای اوست منافع آن هم برای اوست.
ص: 162
پرسش: اجاره یک نوع تصرف محسوب میشود.
پاسخ: نه، تصرفات نقلی و انتقالی را میگوید، تصرف در عین کند نه تصرف در منفعت؛ این تصرف در منفعت میتواند کند؛ ولی تصرف در عین نمیتواند کند، این منفعت را در زمان اجاره به آن طلبکار خودش واگذار میکند، اما عین را نمیتواند تصرف کند.
نقد میرزای نائینی ره بر محقق انصاری ره در جواز تصرف منقول الیه
حالا مرحوم آقای نائینی و اینها نقدشان بر مرحوم شیخ این است که شما چگونه گفتید که احتمال دوم این است نه فرع دوم از آن فروع سهگانه، چون مرحوم شیخ فرمود که اگر منظور شما از عدم وجوب تسلیم این است که چون میتواند فسخ کند تسلیم واجب نیست این حرف تازهای نیست اصلاً خیار معنایش این است که یا امضا میکند که «یجب علیه التسلیم» یا فسخ میکند که «لا یجب علیه التسلیم», حرف جدیدی نیست، اگر منظور شما این است که وقتی تسلیم کرد آن «منقول الیه» حق تصرف ندارد این درست نیست، برای اینکه «منقول الیه»؛ یعنی مشتری این کالا را خرید، مالک هم شد و بایع هم این را تسلیم کرد، چرا او نتواند تصرف کند با اینکه «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»؟ نقد مرحوم آقای نائینی و امثال نائینی این است که این طلق نیست; بلکه حق دیگری به آن تعلق گرفته، این «حق الخیار»ی که دیگری دارد نظیر «حق الرهانه» است، چطور در «حق الرهانه» شما میگویید راهن با اینکه مالک عین هست یک، مالک منفعت است دو، حق فروش ندارد سه، چرا؟ چون «حق الرهانه» برای مرتهن است این «حق الرهانه» این عین را گیر داد این عین طلق نیست بسته است، پس حق نقل و انتقال ندارد.
ص: 163
حالا اگر کسی آمد گفت که خیار حقی است متعلق به عقد اصلاً به عین رابطهای نیست راه دیگر است که ببینیم که این حرف را میشود گفت یا نگفت، البته خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین.
پرسش: ایجاب و قبول سبب نمیشود که بتواند تصرف کند؟
پاسخ: ایجاب و قبول ملکیت میآورد; اما اگر خیاری باشد خیار باعث تعلق حق «ذوالخیار» به این عین است, پس این عین رها نیست.
پرسش: بیع باعث شده که تصرف کند.
پاسخ: خیار باعث شد نه بیع، به وسیله بیع کالا را مشتری مالک شد، آیا بایع که این کالا را در زمان خیار خود تحویل مشتری داد، مشتری میتواند در آن «کیف ما کان» تصرف کند؟ مرحوم شیخ میفرماید براساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» بله، این حرف جدیدی نیست. نقد فقهای بعدی این است که اگر کسی چیزی را خرید مالک شد و آن ملک طلق بود براساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» میتواند تصرف کند، اما اگر طلق نبود حق دیگران به آن تعلق گرفت آن هم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی حقوقهم»; همانطور که «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»«النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی حقوقهم», حق دیگری به آن تعلق گرفته؛ لذا نمیگذارد تصرف کند. بعد میفرماید اینکه شما گفتید «لم اجد لهذا الحکم وجهاً» (1)این تام نیست، حالا ممکن است این فرع را کسی تعرض نکرده باشد فقط علامه فرموده باشد؛ ولی لازم نیست که همه فرع را همه بگویند. آن فرمایش اولتان که «و لم أجد من عنونه و تعرّض لوجهه» ما هم فحص بلیغ نکردیم شاید دیگران گفته باشند یا نگفته باشند، چون مهم نیست برای ما کسی بگوید یا نگوید، حالا علامه فرموده اما اینکه گفتید «لم اجد لهذا الحکم وجهاً» این ناتمام است این حکم وجهی دارد، حالا ببینیم این وجه تام است یا نه؟
ص: 164
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص188، ط الحدیثه.
موضوع: مروری بر بحث عدم وجوب تسلیم مبیع در زمان خیار
یکی از مسائلی که مربوط به احکام خیار بود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1)از تذکره (2)مرحوم علامه نقل کردند و آن این است که در زمان خیار تسلیم ثمن یا مثمن بر «ذوالخیار» واجب نیست میتواند صبر کند مدت خیار او بگذرد بعد تسلیم کند «لا یجب علی ذیالخیار» تسلیم آن ثمن یا مثمن، بعد سه فرع را بر تسلیم مترتب کردند و گفتند اگر «ذوالخیار» که تسلیم بر او واجب نیست اگر تسلیم کرد خیار او باطل نمیشود اولاً، طرف دیگر را نمیتوان به تسلیم مجبور کرد ثانیاً و همین «ذوالخیار» که تسلیم بر او واجب نبود و تبرئاً تسلیم کرد میتواند آن عین را در زمان خیار استرداد کند ثالثاً.
ص: 165
فقدان دلیل دال بر عدم وجوب تسلیم از دیدگاه محقق انصاری ره
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) بعد از نقل این بیان تذکره و اینکه معلوم میشود اختلاف بین شیعه و سنی در بعضی از فروض است، بعد از تسلیم است وگرنه قبل از تسلیم اختلافی نیست؛ یعنی همه قائلند که تسلیم واجب نیست فرمودند که ما سندی برای این حکم پیدا نکردیم که تسلیم واجب نباشد; برای اینکه قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1)[3] میگوید که مالک بر ملک خود مسلط است، اگر بیعی محقق شد این مبیع برای مشتری است «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» آن ثمن مال بایع است «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم». این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»تخصیصی پیدا نکرده اگر هر کسی بر مالش مسلط است نمیشود که صاحب مال را از مال او محروم کرد، پس بایع حق امتناع ندارد مشتری هم حق امتناع ندارد هرکدام هم میخواهند «ذوالخیار» باشند «فلم أجد لهذا الحکم وجهاً» (2). مرحوم آقا سید محمد کاظم (3)یک راه حلی دارد پیدا میکند که فرمایش تذکره را تصحیح کند; بعد البته به جایی نمیرسد؛ ولی مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) (4)به جِد دارد وجهی درست میکند حرف تذکره را تثبیت میکند و نقدی بر مرحوم شیخ دارد بعضی از فروض را خود مرحوم آقای نائینی بر تذکره اشکال میکنند سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) (5)یک نقدی بر مرحوم آقای نائینی دارند. مرحوم آقا شیخ عبدالکریم(رضوان الله علیه) آنطور که در تقریرات درس مرحوم آقای اراکی برمیآید، چون تقریرات درس مرحوم حاج شیخ را آقای اراکی نوشتند و چاپ شد ایشان هم یک بیانی دارند که البته خیلی در صدد نقض و ابرام نیست که آن هم ـ انشاءالله ـ مطرح میشود؛ فرمایش مرحوم شیخ این است که من وجهی برای این حکم پیدا نکردم.
ص: 166
تقویت قول به عدم وجوب به دلیل تعلق حق ذوالخیار به عین
مرحوم آقا سید محمد کاظم در صدد توجیه مطلب تذکره است میفرماید آنچه که میتواند وجه فرمایش مرحوم علامه باشد این است درست است که «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»به بایع میگوید باید مبیع را که فروختی به مشتری تسلیم کنی, به مشتری میگوید کالایی که خریدی ثمن را به بایع تسلیم کنی; اما وقتی بایع «ذوالخیار» بود معنای خیار حقی است که به عقد تعلق میگیرد نه عین؛ ولی «مع الواسطه» عین متعلق حق است وقتی عین متعلق حق بود درست است که این عین مال مشتری است و درست است که قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»میگوید مشتری بر این کالا سلطه دارد؛ ولی حق «ذوالخیار» که به این عین تعلق گرفته است ولو «مع الواسطه» به منزله «حقالرهانه» مرتهن است که به عین تعلق گرفته پس این عین را درگیر میکند.
تبیین تزاحم دو حق بر عین مبیع دال بر عدم وجوب تسلیم
وقتی عین را درگیر کرد, تنها یک قاعده نیست که ما برابر آن قاعده عمل کنیم و بگوییم که قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میگوید که این مبیع مال مشتری است و هر مالکی بر ملکش مسلط است، نمیشود جلوی سلطه او را گرفت پس بر بایع واجب است که تسلیم کند، تنها اینکه نیست قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» هم هست. بایع حقی دارد و این حق به عین تعلق گرفته است، البته «مع الواسطه»؛ «حق الخیار» «کما تقدم عند التحقیق» به عقد تعلق میگیرد نه به عین «و ان ذهب الیه بعضٌ». خیار یک حقی است متعلق به عقد نه به عین؛ لذا آدم خانهای را که خرید، چون عقد همچنان باقی است ولو خانه پنجاه سال قبل خریده است و خانه ویران شده است و به صورتهای دیگر درآمده، بعد از پنجاه سال معلوم شد که این مغبون شد این خیار غبن همچنان هست، آن عقد؛ یعنی پیمان طرفین که آن دیگر زماندار نیست و این مثل خانه نیست که بعد از پنجاه سال خراب شود، عقد دوام دارد، پنجاه سال و صد سال همچنین هست. بعد از پنجاه سال شرعاً این شخص حق دارد، خیار غبن دارد و میتواند «ما به التفاوت» را بگیرد، خیار حقی است متعلق به عقد نه به عین؛ ولی بالأخره، چون عقد تعلق گرفته به عین و «معقود علیه» متعلق حق هستند «مع الواسطه» «حق الخیار» عین را هم درگیر میکند وقتی عین درگیر شد اگر قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» مال معنای اعم از حق و ملک بود که خود قاعده هر دو را شامل میشود و اگر مال خصوص عین را شامل شد حق را شامل نشد «لدی العرفی» که شارع هم او را امضا کرده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی حُقوقِهم» مطرح است. پس «ذوالخیار» حقی دارد متعلق به عین و مشتری هم حقی دارد که خود عین است که این تزاحم حقین است. چه کسی گفته که حق خریدار مقدم است؟ درست است متعلق عین که ملک باشد قویتر از حق است، گرچه عین قویتر از حق است; اما سلطه «ذوالعین» قویتر از سلطه «ذیحق» نیست. «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» حق میآورد, «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی حُقوقِهم» حق میآورد آن متعلقها بعضی قوی و بعضی ضعیف هستند؛ ولی حقوق که قوی و ضعیف نیست هر دو حق دارند. بنابراین «ذوالخیار» میتواند تسلیم نکند، این دو حق است.
ص: 167
بعد میفرمایند که ممکن است حاکم اسلامی این عین را بگیرد در دست یک امین عادل بگذارد تا زمان خیار بگذرد حکم روشن شود. در پایان هم فرمودند که ممکن است ما بگوییم این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی حُقوقِهم» مقدم است بر «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»؛ یعنی جانب حق را بر ملک ترجیح میدهیم; چون این بعد وارد شده و این ناظر به آن است. این عصاره تلاش و کوشش مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) است; برای اینکه وجهی برای فرمایش مرحوم علامه ثابت کند که خودشان با بیان یک «فتأمل» (1)به زحمت رد شدند.
عدم وجوب تسلیم در صورت امتناع طرف مقابل از دیدگاه محقق حائری ره
مرحوم آقا شیخ عبدالکریم(رضوان الله علیه) اصلاً وارد این بحث نشدند فرمودند که اگر «احد الطرفین» از تسلیم امتناع کرد ـ ولو در اثر خیار داشتن ـ بر دیگری تسلیم واجب نیست، چرا؟ چون تسلیمها به هم مرتبط هستند. اینکه تسلیمها به هم مرتبط هستند نشان میدهد که آن تفکری که در نجف رایج بود به برکت مرحوم آقای نائینی و امثال نائینی در فرمایشات ایشان کم و بیش هست; اما آنطوری که بتوانند دفاع کنند نیست. فرمودند اگر «احدهما» تسلیم کرد دیگری حق امتناع ندارد، چون تسلیمها به هم مرتبط میباشند؛ ولی اگر «احدهما» تمکین کرد و تسلیم کرد دیگری را باید اجبار کرد بر تسلیم، برای اینکه وجهی ندارد او امتناع کند، اینکه شما گفتید اگر یک کسی تسلیم کرد دیگری مجبور نمیشود دلیل بر مجبور نشدن نیست، برای اینکه تسلیمها به هم مرتبط هستند و امثال ذلک. در بین این چهار فرعی که مرحوم علامه در تذکره ذکر کرد ایشان به همه فروع چهارگانه نپرداختند میفرمایند به همین دو فرع بود که در فرمایش مرحوم آقای اراکی هست.
ص: 168
1) حاشیه المکاسب، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج2، ص172.
امضایی بودن اکثر معاملات از دیدگاه میرزای نائینی ره و استفاده از آن در مسئله
عمده فرمایش مرحوم آقای نائینی است، بعد نقدی که سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) دارند. مرحوم آقای نائینی واقعاً در بحثهای معاملات سلطان معاملات است؛ آن تفکری که فرمودند در معاملات باید در غرائز و ارتکازات مردم فرو رفت دید که مردم چطور معامله میکنند, آن را مرحوم آقای نائینی قوی دارند که آن را از غرائز و ارتکازات مردم درمیآورد و تحلیل میکند و میگوید شارع هم همین را امضا کرده است. موارد خاصی که شارع برای خودش یک تأسیساتی دارد آن روشن است وگرنه قسمت مهم بحثهای معاملات امضایی است همین معاملاتی بود که قبل از اسلام بود، همین معاملاتی است که بعد از اسلام هست، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین همینطور خرید و فروش میکنند و هم در حوزه غیر مسلمین؛ در حوزه غیر مسلمانها وقتی خرید و فروش میکنند با حوزه مسلمانها فرق ندارد ایجاب و قبول دارد دخل و تصرف دارد تعهد متقابل دارد. بیع یک حقیقتی نیست که نقل او را آورده باشد; بلکه شارع مقدس از راه فطرت و غریزه این را شکوفا کرده است که نقل هم او را تأیید کرده است.
عدم وفای به عقد در زمان خیار دلیل میرزای نائینی ره بر عدم وجوب تسلیم
مرحوم آقای نائینی میفرماید که اینکه مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) فرمودند این وجهی ندارد «فلم أجد لهذا الحکم وجهاً», وجه دارد یک، ثانیاً شما به همین مطلبی که علامه در تذکره فرمود, در مسئله احکام صرف و احکام قبض ملتزم شدید که تسلیم واجب نیست. آن وجهی که میتواند سخن مرحوم علامه را توجیه کند این است که تسلیم وفای به عقد است. اینکه ما میگوییم تسلیم واجب است، برای چه؟ برای اینکه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)پیامش همین است به عقد وفا کن وفای به عقد این است کالایی که فروختی تسلیم کن و کالایی را که خریدی ثمن آن را تسلیم کن، وفای به عقد همین است. اگر کسی خیار دارد اصل وفای به عقد بر او واجب نیست چه رسد به تسلیم، این اصلاً میتواند این عقد را به هم بزند، وجوب تسلیم که از غیر ناحیه وفای به عقد نیامده است. ما یک أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)داریم که تصحیح و تنفیذ اصل عقد است، یک أَوْفُوا بِالْعُقُودِ داریم که اجرای عقد است. اگر اصل أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، اصل عقد در گرو «ذیالخیار» است میتواند او را منحل کند شما چه توقع دارید که بر او تسلیم واجب باشد؟ حرف علامه حرف درستی است بر «ذوالخیار» تسلیم واجب نیست; شما گفتید او یا امضا میکند یا فسخ میگوییم نه امضا میکند نه فسخ دارد فکر میکند, زمان خیار او است و سه روز فرصت دارد؛ شما میگویید یا آن یا این؟ میگوییم نه آن نه این دارد فکر میکند، اگر سه روز برای او فرصت هست او دارد مطالعه میکند، شما میگویید یا فسخ یا امضا یا قبول یا نکول؟ میگوییم نه قبول نه نکول من دارم فکر میکنم، پس تسلیم واجب نیست. برای اینکه اصل عقد اگر زیر سلطه خیار است و او میتواند اصل عقد را منحل کند شما چه توقع دارید که تسلیم واجب باشد؟ میبینید این حرف یک حرف جدیدی در معاملات است. مرحوم شیخ میفرماید که وجهی برای سخن تذکره نمییابیم و مرحوم آقای نائینی میفرماید بهترین وجه همین است. پس بر «ذوالخیار» تسلیم واجب نیست، شما بگویید امر دائر است بین «احدهما» یا آن یا این، معطل نکن یا فسخ یا امضا، میگوییم نه من دارم فکر میکنم و در زمانی که دارم فکر میکنم وفا واجب نیست.
ص: 169
پرسش: تردید با خیار فرق دارد.
پاسخ: نه «ذوالخیار» دارد فکر میکند و «تروّی» میکند، تردید ندارد. دارد «تروّی» میکند که آیا امضا کند یا به هم بزند، زمان خیار را برای همین گذاشتند. در زمان خیار که گفت من سه روز خیار دارم میخواهم با کارشناسان مشورت کنم، برای همین است، وقتی که با کارشناس میخواهد در ظرف سه روز مشورت کند، در ظرف سه روز, نه امضا میکند نه فسخ میکند که معامله از طرف «ذوالخیار» متزلزل است و از طرف «من علیه الخیار» منجز است.
پرسش: معنا و مفعوم «اشتریت» و «بعت» چه میشود؟
تبیین دو بُعدی بودن عقد بیع و امکان تزلزل آن با خیار
پاسخ: همان تملیک است، ملک هست; منتها متزلزل. در بحث قبل اشاره شد که بیع اجاره و سایر عقود لازمه؛ نظیر وکالت و ودیعه و هبه یک عقد تک بُعدی نیست، در آنها عقد تک بعدی است، اما در مسئله بیع و اجاره و اینها دو بُعدی است. در مسئله بیع آن بعد اولش نقل و انتقال است بعد دوم آن این است که من پای امضایم میایستم که این میشود عقد لازم، اینکه میگوید من پای امضا میایستم این یا مطلق است که دیگر در این عقد خیار نیست یا مشروط هست در این عقد خیار هست؛ ولی در مسئله هبه یک چیزی را که انسان به دیگری بخشید دیگر نمیگوید من پای این بخشیدن میایستم، بلکه میتواند بعداً پس بگیرد از او که عاریه اینطور است، امانت اینطور است، هبه اینطور است، وکالت اینطور است اینها عقود تک بُعدی هستند, دیگر دو تا تعهد در آن نیست; اما بیع اینطور نیست اجاره اینطور نیست هرکدام از این عقود لازمه دو بُعدی است؛ آن مرحله اولی نقل و انتقال عین است در بیع، نقل و انتقال منفعت است در اجاره و مانند آن و کنار آن هم یک تعهد هست که من پای امضایم میایستم، این پای امضایم میایستم این عقد را عقد لازم میکند. در عقود خیاری کسی که بخواهد تعهد کند که من پای امضایم میایستم گاهی میتواند شرط کند بگوید من تا سه روز فکر میکنم بعد پای امضایم میایستم یا تا سه روز مخیّر هستم در این سه روز که مخیّر است میتواند به کارشناس مراجعه کند دارد «تروّی» میکند فکر میکند، پس «لا یجب علیه التسلیم» در زمان خیار. میفرماید که خود مرحوم شیخ در احکام صرف یک، در احکام قبض دو، به همین مطلب ملتزم شدند که این وجه است.
ص: 170
تحلیل میرزای نائینی ره به امکان تقیید التزامی بیع به خیار
مطلب بعدی که اساس کار مرحوم آقای نائینی است و سیدنا الاستاد امام نقدی دارند آن این است که همین مسئله تک بُعدی دو بُعدی در فرمایشات مرحوم آقای نائینی هست، چون عقد یک مدلول مطابقی دارد و یک مدلول التزامی حالا ممکن است انسان در این اصطلاح که مدلول مطابقی است یا مدلول التزامی یک نقدی داشته باشد؛ ولی بالأخره دو مرحلهای است. میفرمایند که مدلول مطابقی عقد این است که بایع میگوید من «بعت» این کالا را تملیک کردم و مشتری هم میگوید «قبلت» و «اشتریت» من این کالا را پذیرفتم و ثمن را در قبال آن دادم، این مال نقل و انتقال است که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ در آن حوزه جاری است. بُعد دوم که مدلول التزامی است به تعبیر مرحوم آقای نائینی این است که اینها میگویند تعهد میکنیم که پای امضا میایستیم، اینجا وقتی تعهد کردند مرحله وفای به عقد است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ به این مرحله توجه دارد حالا شما که ملتزم شدید به عقدتان عمل کنید به این عقد و به این عهد وفادار باشید؛ اینها تعهد میکنند که به آن عقد وفادار باشند و شارع هم این تعهد را امضا میکند. اینها در بخش دوم که به اصطلاح مدلول التزامی است میگویند ما پای امضایمان میایستیم و نسبت به این عقد وفاداریم، شارع مقدس هم همین را امضا میکند و چیز جدیدی نمیآورد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ یعنی همین که شما گفتید من پای امضایم میایستم بایست، من این را امضا کردم. پس عقد به مدلول مطابقی و مدلول التزامی دو پیام دارد; چون دو پیام دارم در پیام اول نقل و انتقال است در پیام دوم که «ذوالخیار» تسلیم خود را مشروط کرده است به بعد از سه روز، فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که چون «ذوالخیار» نگفت من پای امضایم میایستم مطلقا و گفت تا سه روز من حق مراجعه به کارشناس دارم، پس در ظرف این سه روز بر او واجب نیست.
ص: 171
اشکال امام خمینی ره به عدم راهیابی تحلیل مطابقی و التزامی در احکام و نقد آن
سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید که «و لا ینبغی الإصغاء إلیٰ ما قیل: من أنّ العقد بجمیع مدالیله المطابقیّة و الالتزامیّة» به این حرف شایسته نیست آدم گوش دهد، برای اینکه اینها احکام عقلایی و شرعی است مدالیل التزامی و مطابقی نیست، این نقد حاد را سیدنا الاستاد به فرمایش مرحوم آقای نائینی دارند که این نقد وارد نیست; برای اینکه حکم شرعی اگر حکم است باید تعبدی باشد؛ یعنی تعهد بر وفا نبود شارع مقدس گفت که تعبد میکنم شما را به وفا، بعد میفرمایید عقلایی است، عقلایی است یعنی چه؟ عقلایی است؛ یعنی عقلا حکم تعبد دارند؟ حکم دارند, یا نه آن قراری را که گذاشتند همان را صحیح میدانند؟ اگر یک چنین قرار التزامی نباشد که ما پای امضا میایستیم و همان بُعد اول باشد که نقل و انتقال است آنها که تعهدی ندارند; بلکه صِرف نقل و انتقال است که در وکالت اینچنین است، در هبه اینچنین است، در ودیعه اینچنین است، در رهن اینچنین است، یک سلسله نقل و انتقالاتی است یا عین یا حق. اساس کار این است که در فضای عقلا و عرف تعهد است که ما پای امضایمان میایستیم و این را صحیح میدانند، چون همین را صحیح میدانند شارع این را امضا کرده است، این فرمایش مرحوم آقای نائینی است که مدلول التزامی است و همین را شما میبینید در کار عقلا همینطور است؛ در فضای عقلا وقتی شما این غریزه را باز میکنید میبینید که مسئله هبه تک بُعدی است مسئله بیع دو بُعدی است. کسی مالی را به دیگری میبخشد میتواند فوراً پس بگیرد؛ در هبه هم تملیک میکند، اما معنایش این نیست که من پای امضا میایستم، تملیک کرد اما تعهد نسپرد که از شما پس نمیگیرم؛ ولی در بیع تملیک کرد و تعهد سپرد که از شما پس نمیگیرم و پای امضایم میایستم، فضای عرف این است، فضای عقلا و ارتکاز مردمی این است، همین را شارع مقدس امضا کرد فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ یعنی عهدی که بستی وفا کن، حکم تعبدی نیست امضاست; اینکه میفرماید: «و لا ینبغی الإصغاء إلیٰ ما قیل» این روا نیست.
ص: 172
پرسش: آن التزامی که ما به آن ملتزم میشویم با آن دلالت التزامی تفاوت دارد.
تبیین دقیق بودن تحلیل میرزای نائینی ره در معنای مدلول التزامی بیع
پاسخ: بله ما هم آن اصطلاح را که گفتیم نباید خیلی رعایت کنیم با آن التزام فرق میکند اینکه نصی وارد نشده، یک وقت است که قول، لازمهای دارد و بر لازم خود دلالت میکند یک وقت فعل بر یک لازمی دلالت میکند. یک وقت است که کسی به احترام دیگری بلند میشود این ثواب میبرد یک وقتی بلند میشود، برای اینکه کسی را مسخره کند عقاب دارد، این فعل چه در آن تعظیم, چه در این تحقیر یکی است و دو فعل نیست جوهره فعل یکی است، آن نیتها و لوازمی که او را همراهی میکند فرق میکند، فعلها یک سلسله لوازمی دارند، قولها یک سلسله لوازمی دارند، آن فعل نسبت به اصل محتوای خود دلالت داشت مطابق است آن فعل نسبت به لوازم خود دلالتش التزام است؛ اینکه میگویند دلالت یا مطابق است یا التزام این اختصاص به لفظ که ندارد، فعل هم همینطور است فعل که دلالت دارد یا «بالمطابقه» است یا «بالالتزام» یا «بالکنایه» است و مانند آن. در اینجا این خرید و فروش, چه «بعت» و «اشتریت» باشد که قول است، چه اعطا و اخذ باشد یا تعاطی متقابل باشد که بیع معاطات است و فعل است. این فعل یک لازمی دارد، آن قول یک لازمی دارد، این را میگویند مدلول مطابقی و آن را میگویند مدلول التزامی، این از طرائف فرمایش مرحوم آقای نائینی است. بیخود نبود که میگفتند او در معاملات سلطان است و بالأخره بسیاری از شاگردان را او توانست در فضای نجف بپروراند. این بیان سیدنا الاستاد کم لطفی است «و لا ینبغی الإصغاء إلیٰ ما قیل» گرچه نام مرحوم آقای نائینی را نمیبرد؛ ولی عبارت عبارت مرحوم آقای نائینی است که مدلول مطابقی داریم، مدلول التزامی داریم، برابر مدلول التزامی وفا واجب نیست; چون وقتی وفا واجب نبود چه توقع دارید که تسلیم واجب باشد; پس فرمایش علامه در تذکره متین است و وجه دارد. اگر کسی «ذوالخیار» شد اصل وفای به عقد بر او واجب نبود یقیناً تسلیم واجب نیست. پس در بین این احکام چهارگانه یا احکام سهگانه مترتب بر تسلیم که جمعاً میشود چهارتا, اصل فرمایش علامه در تذکره که مرحوم شیخ میفرماید: «فلم أجد لهذا الحکم وجهاً» این ناتمام است، زیرا وجه دارد.
ص: 173
نقد میرزای نائینی ره بر راهکار صاحب عروه ره و بعضی فروع علامه ره در تذکره
مرحوم آقای نائینی به فرمایش مرحوم سید نظر دارد میفرماید ما از آن راه نمیآییم که بگوییم یک حقی به عین تعلق گرفته؛ نظیر «حقالرهانه» حق مرتهن تا شما بگویید خیار حقی است متعلق به عقد نه به عین و عین را درگیر نمیکند، اصل مبنا این است که در زمان خیار وفای به عقد واجب نیست، وقتی وفای به عقد واجب نبود تسلیم هم واجب نیست. بله، سه فرعی که مرحوم علامه در تذکره بر آن فرع اولی بار کردند بعضیشان جای اشکال هست. مرحوم علامه در تذکره فرمودند که بر «ذوالخیار» تسلیم واجب نیست؛ ولی اگر «ذوالخیار» تبرئاً تسلیم کرد خیار او ساقط نمیشود, این حق با ایشان است و طرف دیگر را نمیشود مجبور کرد بر تسلیم که این حرف صحیح نیست، چرا صحیح نیست؟ برای اینکه تسلیمها به هم مرتبط هستند همانطور که ایجاب و قبول به هم مرتبط میباشند در فضای مطابقه; تسلیمها هم به هم مرتبط هستند در فضای التزام. در فضای مطابقه بایع میگوید من این کالا را تملیک کردم در مقابل آن ثمن و مشتری میگوید من آن کالا را تملک کردم در مقابل این ثمن، این تملیک و تملّکها مقابل هم هستند، در مقام وفا تسلیمها مقابل هم میباشند، بایع میگوید من وقتی تسلیم میکنم که شما تسلیم کنید و مشتری میگوید که وقتی من تسلیم میکنم که شما تسلیم کنید این تسلیمها به هم مرتبط هستند حالا فرض در این است که «ذوالخیار» تبرئاً تسلیم کرد دیگر وجهی ندارد که «من علیه الخیار» تسلیم نکند، حتماً او را مجبور میکنند برای تسلیم، او چون تعهد سپرده است که اگر طرف مقابل او تسلیم کرد این هم تسلیم کند که طرف مقابل فرض این است تسلیم کرد. اگر «ذوالخیار» تسلیم کرد «من علیه الخیار» را حتماً مجبور میکنند بر تسلیم; برای اینکه وجهی ندارد تسلیم نکند. بله، اگر «من علیه الخیار» تبرئاً تسلیم کرد «من له الخیار» میتواند تسلیم نکند; چون اصل وفای به عقد واجب نیست.
ص: 174
تفاوت دیدگاه میرزای نائینی ره و محقق یزدی ره در وجوب تسلیم «من علیه الخیار»
اینجاست که اختلاف بین مرحوم آقای نائینی و آقا شیخ عبدالکریم روشن میشود؛ مرحوم آقا شیخ فرمود که اگر «احدهما» تسلیم کرد دیگری باید تسلیم کند; چون تسلیمها به هم مرتبط میباشند، مرحوم آقای نائینی میفرماید خیر; اگر «من له الخیار» تسلیم کرد «من علیه الخیار» حتماً باید تسلیم کند، پس اینکه علامه در تذکره فرمود: «لا یجبر الآخر علی التسلیم» (1)این ناتمام است بلکه «یجبر علی التسلیم»؛ ولی اگر «من علیه الخیار» تبرئاً تسلیم کرد «من له الخیار» بر او تسلیم واجب نیست; چون اصلاً او تعهد مشروط سپرد، تسلیمها در یک طرف مطلق است در یک طرف مشروط، گفت من تا سه روز آزادم. آن «من علیه الخیار» که چنین شرطی نکرده، این «من له الخیار» گفت من تا سه روز با کارشناس باید مشورت کنم; پس اگر «من علیه الخیار» تسلیم کرد «من له الخیار» میتواند تسلیم نکند. میماند فرع آخری که مرحوم علامه ذکر کرد و آن این است که اگر کسی «من له الخیار» بود و کالا را تسلیم کرد ایشان فرمودند حق استرداد دارند، حق استرداد نباید داشته باشند مگر اینکه فسخ کند، چون وقتی ملک را داد و این هم مالک این ملک هست چه وجهی دارد برای استرداد؟ البته اگر فسخ کند میتواند استرداد کند.
جمع بندی بحث و پذیرش راهکار میرزای نائینی ره در نظر نهایی
ص: 175
1) تذکرة الفقهاء، العلامه الحلی، ج11، ص181، ط الجدید.
بنابراین در بین این سه چهار بزرگوار, فرمایش مرحوم علامه «فی الجمله» تام بود نه «بالجمله»; فرمایش مرحوم شیخ تقریباً ناتمام بود، راه حلی که مرحوم آقا سیدمحمد کاظم درست کرد آن هم بیپیچ و خم نبود، فرمایش مرحوم آقا شیخ عبدالکریم(رضوان الله علیه) آن هم «فی الجمله» در بعضی از بخشها که روشن و واضح بود تام بود، فرمایش اساسی را مرحوم آقای نائینی داشتند، نقد سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) بر مرحوم آقای نائینی وارد نبود. رضوان خدا بر همه آنها!
موضوع: طرح مسئله در عدم سقوط حق خیار با تلف عین
ص: 176
یکی از مسائلی که در فصل ششم مطرح هست مطلبی است که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1)از قواعد علامه(رضوان الله علیه) نقل میکند علامه در قواعد فرمود که: «لا یسقط الخیار بتلف العین» (2). فصل ششم درباره احکام خیار است؛ ایشان فرمودند که اگر کسی معاملهای کرد و خیار داشت اگر عین تلف شد خیار ساقط نمیشود. سرّش آن است که خیار حقی نیست که به عین تعلق بگیرد حقی است که به عقد تعلق میگیرد، چون به عین تعلق نمیگیرد پس عین متعلق حق خیار نیست و اگر عین تلف شد خیار همچنان باقی است, آنها که قائلند به اینکه خیار به عین تعلق میگیرد یک راه حلی باید نشان دهند.
پذیرش «فی الجمله» عدم سقوط حق خیار توسط محقق انصاری ره
مرحوم شیخ فرمودند این سخن «فی الجمله» درست است که خیار با تلف عین از بین نمیرود، نشانه آن این است که اگر عین تلف شد حق اقاله همچنان محفوظ است، کسی میتواند استقاله کند که آن طرف دیگر اقاله کند، پس معلوم میشود که عقد همچنان باقی است اگر عقد از بین رفته باشد جا برای اقاله نمیماند، هر جا اقاله هست فسخ هم همانجا میتواند راه داشته باشد. پس خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین؛ لذا با تلف عین حق از بین نمیرود این را فرمودند «فی الجمله» تام است.
ص: 177
سقوط خیار با تلف قبل از قبض دال بر «بالجمله» نبودن آن
اما «بالجمله» تام نیست که در همه موارد اینطور باشد که نه در سالبه کلیه هیچ موردی خیار با تلف عین ساقط نشود اینطور نیست، در تلف مبیع قبل از قبض همینطور است، «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)[3] این از چه راهی است؟ اگر مشتری خیار داشت و کالایی را با عقد خیاری خرید و هنوز قبض نکرد، این کالا قبل از قبض در زمان خیار مشتری که تلف میشود «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ». تصویر اینکه مبیعی که بایع به مشتری فروخت ملک طلق خریدار شد این مبیع اگر تلف شود از مال بایع است این تصویر صحیح ندارد مگر اینکه ما بگوییم «آناما»ی قبل از تلف این عقد منفسخ میشود و این کالا برمیگردد به ملک بایع و ثمن برمیگردد ملک مشتری و این کالا از ملک بایع تلف شده وگرنه راه عقلی ندارد که کالا مال بایع بود به مشتری فروخت, ملک طلق مشتری هست و تلف شد؛ ولی بگوییم خسارت آن از کیسه بایع رفته، این با قاعده «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» (2)[4] هماهنگ نیست، این با قاعده «کل تلف فهو من مال مالکه» (3)هم هماهنگ نیست مال زید تلف شد عمرو عهدهدار باشد یعنی چه؟ اینکه معقول نیست، برای اینکه معقول کنند میگویند «آناما»ی قبل از تلف این عقد منفسخ میشود و این کالا برمیگردد ملک بایع، آن وقت نه با قاعده «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» مخالف است و نه با قاعده «کل مال تلف فهو من مال مالکه». پس ما مواردی داریم که با تلف عین خیار از بین میرود; برای اینکه همزمان با تلف عین آن عقد منفسخ میشود, وقتی عقد منفسخ شد دیگر جا برای خیار نمیماند، چون خیار به عقد تعلق گرفت همان آنها که میگویند خیار به عین تعلق گرفت با زوال عین جا برای خیار نیست و شما که میگویید خیار به عقد تعلق میگیرد با انحلال عقد جا برای خیار نیست که این طلیعه سخن بود.
ص: 178
تعیین محور بحث با تبیین اقسام حقوق در تعلق به عین یا ذمه
قبل از اینکه به نقد مرحوم آخوند بپردازیم اصل حق را باید «فی الجمله» عنایت کنیم تا معلوم شود که محور بحث کجاست. حق چند قسم است؛ یک قسم به ذمه تعلق میگیرد که هیچ کاری به عین ندارد، مثل دین آدم وقتی یک چیزی را بدهکار شد حالا یا روی عقد قرض بدهکار شد یا روی قاعده «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1)بدهکار شد. قرض عقد است و هیچ کاری به ضمان ید ندارد، یک ایجاب است و یک قبول است که حساب خاص خودش را دارد. هر قرضی دَین است، اما هر دینی قرض نیست; اگر کسی مال مردم را تلف کرده این بدهکار و مدیون اوست, این قرض نیست; زیرا ایجاب و قبول و امثال ذلک ندارد ولو در حال غیر عادی باشد و سهواً مال مردم را تلف کرده باشد؛ ولی قرض یک ایجابی دارد، یک عقدی دارد، یک قبولی دارد، یک کتابی است به نام کتاب قرض و عقد خاص است. در قرض آن مقترض چیزی را که بدهکار است در ذمه اوست کاری به عین ندارد ولو عین را گرفته اما در ذمه اوست; پس بعضی از حقوق در ذمه هستند. بعضی از حقوق متعلق به عین هستنند و کاری به ذمه ندارند; مثل «حقالرهانه» «حقالشفعه» «حقالجنایه», عبدی که جنایت کرده است و باید قصاص شود یا قصاص طرف یا قصاص نفس, خود این «حقالجنایه» و «حقالقصاص» و مانند آن به عین این عبد تعلق گرفته است، «حقالشفعه» هم همینطور است به عین تعلق گرفته، اگر عین از بین رفت «حقالشفعه» هم از بین میرود؛ اگر دو نفر شریک خانهای بودند یک کسی سهم خودش را به بیگانه فروخته این حق شفعه دارد، زمینی بود برای دو نفر یک کسی سهم خودش را به بیگانه فروخته شریکش حق شفعه دارد، حق شفعه به عین تعلق گرفته حالا اگر در اثر زلزله یا رانش کوه این زمین رخت بربست یا این خانه از بین رفت دیگر «حقالشفعه»ای نمیماند. «حقالشفعه» به عین تعلق میگیرد، «حقالجنایه» به عین تعلق میگیرد و «حقالرهانه» به عین تعلق میگیرد گرچه فرق است بین این حقوق که بعضیها به خود عین تعلق میگیرد ـ بعضاً ـ بعضی به عین تعلق میگیرد؛ ولی ذمه طرف را هم درگیر میکند، مثل «حقالرهانه» و مانند آن؛ ولی بالأخره به عین تعلق میگیرد؛ اینگونه از حقوق که به عین تعلق میگیرد با زوال عین و تلف عین از بین میرود.
ص: 179
1) فقه الصادق، السیدمحمدصادق الروحانی، ج15، ص202.
تعلق خیار به عقد و انفساخ آن در بعض موارد دال بر «بالجمله» نبودن آن
در جریان خیار که آیا حقی است متعلق به عقد یا متعلق به عین، تقریباً محققین بر این میباشند که به عقد تعلق میگیرد؛ ولی برخیها بر این هستند که به عین تعلق میگیرد. سرّ اینکه مرحوم علامه طرح کرده و مرحوم شیخ بحث میکند که با تلف عین, خیار از بین نمیرود این است که خیار برای آن است که فسخ کند و فسخ عقد مثل عقد, متعلق میخواهد، اگر متعلق آن تلف شده باشد و از بین رفته باشد این به چه تعلق بگیرد؟ عقد دو طرف میخواهد، حل عقد هم دو طرف میخواهد ـ این بیان مرحوم حاج شیخ است در آن فرمایش ایشان (1)ـ شما میخواهید فسخ کنید، چه چیزی را فسخ کنید؟ فسخ کنید عقد را، فسخ عقد که حل عقد است مثل خود عقد به عین مرتبط است اگر عینی در کار نباشد، شما چه چیز را جابجا میکنید؟ عقد, مبیع را به مشتری داد و ثمن را به بایع که فسخ برمیگرداند مبیع را به بایع و ثمن را به مشتری، فسخ حل عقد است و عکس آن کار عقد را میکند. پس به عین محتاج است و اگر عین تلف شد شما چگونه میتوانید فسخ کنید و خیار برای همان فسخ کردن است اگر شما عین نداشته باشید چه را فسخ میکنید؟ این زمینه بحث است وگرنه وقتی که عقد شد این شیء موجود است وگرنه بدل او، این راه دارد؛ ولی سرّ بحث کردن اینکه آیا با تلف عین خیار از بین میرود یا نه این است. فرمایش مرحوم شیخ نسبت به قواعد مرحوم علامه معلوم شد که این قضیه «فی الجمله» درست است نه «بالجمله» و اینطور نیست که شما بگویید «لا یسقط الخیار بتلف العین»; بلکه در بعضی از موارد با تلف عین عقد منفسخ میشود وقتی عقد منفسخ شد جا برای خیار نمیماند.
ص: 180
نقد محقق خراسانی ره بر مستند نبودن مبنای پذیرش «فی الجمله» محقق انصاری ره
اما نقد مرحوم آخوند (1)این است که شمای مرحوم شیخ فرمودید این کلام «فی الجمله» درست است; برای اینکه خیار در کلام اصحاب ملک «فسخ العقد» است نه ملک «رد العین او استرداد العین». اگر خیار حق استرداد عین یا حق رد عین بود با تلف عین خیار از بین میرفت؛ ولی خیار حق «فسخ العقد» است ملک «فسخ العقد» است و به عقد تعلق میگیرد. اگر کسی آمده گفته وقتی بایع خیار دارد معنای آن این است که این ثمن را میتواند رد کند و مثمن را استرداد کند و مشتری خیار دارد؛ یعنی میتواند مثمن را رد کند و ثمن را استرداد کند. اگر گفتیم خیار «حق رد العین و استرداد» است این با تلف عین از بین میرود، اگر گفتیم خیار «ملک فسخ العقد» این با تلف عین از بین نمیرود. مرحوم آخوند نقدی که به مرحوم شیخ(رضوان الله علیهما) دارد این است که درست است اصحاب اینطور معنا کردند; اما اصحاب که منشأ فقه نیستند اصحاب فقهایی هستند که فقه را میفهمند اگر شما در کلام اهل بیت در نصوص یک چنین مطلبی را داشتید میپذیریم که خیار حق «فسخ العقد» است, اما در اخبار که چنین چیزی نیست; چون در اخبار یک چنین چیزی نیست شما صرف اینکه در کلام اصحاب این است چگونه این را سند فقهی میدانید؟ قدر متیقن این است که مادامی که عین موجود است این خیار موجود است، وقتی که این فرد عین تلف شد شما جزم دارید به اینکه این حق موجود است اینکه نیست، برای اینکه احتمال میدهید که عین و حق از بین رفته، بخواهید استصحاب کنید چه چیز را میخواهید استصحاب کنید؟ کلی را استصحاب کنید و حکم فرد را بار کنید؟ اینکه اصل مثبِت میشود، فرد را استصحاب کنید که یقیناً از بین رفت، چه را میخواهید استصحاب کنید؟ بنابراین عصاره نقد مرحوم آخوند این است که اینکه فرمودید خیار در کلام اصحاب «ملک فسخ العقد» است درست است ما هم کلام اصحاب را همین میدانیم; اما این برای شما کافی نیست شما باید ثابت کنید که خیار در کلام اهل بیت(علیهم السلام) در روایات به معنای «ملک فسخ العقد» است؛ او را که نمیتوانید ثابت کنید; پس دستتان از اماره کوتاه است روایت ندارید بیاییم براساس قواعد اصولی ببینیم براساس قواعد اصولی میتوانید شما بعد از تلف عین خیار را همچنان ثابت نگه بدارید یا نه؟ اگر از روایت همان کلمات اصحاب برمیآمد، بله با تلف عین حق ثابت بود، اما حالا که از روایت برنمیآید. آیا حالا که دستتان از اماره کوتاه است میتوانید با اصل عملی این حق را ثابت کنید یا نه؟ دستتان از اصل عملی هم کوتاه است، چرا؟ برای اینکه خیار وقتی به عقد تعلق گرفت قدر متیقن آن این عین بود، شما احتمال میدهید که این عین تلف شده و عین دیگر آمده بدل این، خیار باقی است یا نه؟ میخواهید این را استصحاب کنید جزم که ندارید، اگر استصحاب کنید آن فردی که تلف شد متعلَّق بود که از بین رفت، کلی را بخواهید استصحاب کنید اینکه نه مبیع بود و نه ثمن، اگر بخواهید اثر فرد را بر کلی بار کنید این اصل مُثبِت میشود، چه کار میخواهید کنید؟ این عصاره نقد مرحوم آخوند نسبت به مرحوم شیخ.
ص: 181
1) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص 265 و 266. .
دفاع میرزای نائینی ره از محقق انصاری ره به عدم لزوم استفاده روایات در معاملات
لکن راهی که مرحوم آقای نائینی (1)که سلطان این بحث هاست طی میکند یک راه خوبی است و آن این است که شما توقع نداشته باشیم ما در مسائل معاملات مثل مسائل عبادات همه بحثها را تأسیساً از روایات بگیریم. ما در معاملات راه اصلیمان این است که غرائز عقلا و ارتکازات عقلا را خوب ارزیابی کنیم. این معاملاتی بود که خود ائمه(علیهم السلام) مانند دیگران خرید و فروش داشتند که این نحوه معاملات قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هست، بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیر مسلمین هست، یک چیز نو و جدیدی نیست. مسلمانها خرید و فروش میکنند همانطور که دیگران خرید و فروش میکنند و دیگران خرید و فروش میکنند آنطور که مسلمانها خرید و فروش میکنند؛ حقیقت بیع و مانند آن, رهآورد نقلی نیست این جزء ارتکازات و غرائز عقلاست یک و این معنایش بشری نیست، بلکه ذات اقدس «اله» براساس فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (2)اینگونه از علوم را از راه فطرت و درون عقلی به مردم یاد داد که این عقل هم نظیر آن نقل, حجت شرعی میشود و شارع مقدس هم همین را امضا کرد حالا یا روایتی به همین سبک آمده یا با تقریر و سکوت خود ائمه(علیهم السلام) ما همین معنا را میفهمیم، آنها هم مثل مردم معامله میکردند و همین وضع را داشتند؛ این راهی است که میشود به نفع طریق مرحوم شیخ علیه مرحوم آخوند اقامه کرد که تفسیرش ـ انشاءالله ـ در روزهای بعد که سخنان مرحوم آقای نائینی بازتر ارائه میشود معلوم میشود.
ص: 182
تأکید دین بر تحصیل علوم ربّانی و مصادیق آن
حالا چون روز چهارشنبه است و در آستانه غدیر علیبنابیطالب(علیه افضل صلوات المصلین) هستیم چند جمله هم مربوط به بحثهای خودمان مطرح شود. این علومی که ما داریم اینها را ائمه(علیهم السلام) به عنوان علوم ربانی تلقی کردهاند، بالأخره اگر عقاید هست، اگر تفسیر هست، اگر فقه هست، اگر بحثهای «علم الحدیثی» و امثال ذلک هست، همین علومی که در حوزهها رایج است و وجود مبارک امام باقر، وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) ترویج کردهاند اینها را علوم ربّانیه میگویند آن علومی که خود ائمه(علیهم السلام) دارند آنها در دسترس کسی نیست و رایج حوزهها هم نبود اینکه در حوزهها رایج است همین سه رشته است این سه رشته به منزله جوامعالکلم هستند و دهها رشته را زیر مجموعه خودشان دارند، زیرا آن دینی که گفته علم یاد بگیر، آن دینی که گفته درس بخوان، آن دینی که گفته «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ» (1)از بس این واجب هست که نفرمود «طلب العلم فرضٌ» این «فرض» خبر است، برای «طلب»، «طلب» که مؤنث نیست. وقتی گفتند «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ»؛ یعنی خیلی واجب است این «تاء» تای مبالغه است، تای تأنیث که نیست، خیلی واجب است و یک واجب مؤکد است. اگر دین گفته «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ» و اگر گفته از گهواره تا گور و اگر گفته تا چین هم شد یاد بگیر (2)این دین گفته چه چیز را بخوان, نه اینکه گفته یاد بگیر و نگفته است که چه چیز بخوان، گفته علم پیدا کن و گفته چه بخوان؛ او هم از بیان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است هم از بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیهما) که تکمیل کرده «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آیَةٌ مُحْکَمَةٌ أَوْ فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ» (3)علم این سه رشته است، البته دهها رشته فرعی زیر مجموعه این سه رشته است؛ آیه محکمه به تفسیر برمیگردد، به اصول دین برمیگردد، به مسائل فلسفی و کلامی برمیگردد که درباره جهانبینی و توحید خدا و اسماء خدا و اوصاف خدا و افعال خدا و اقوال خدا و آثار خداست، وحی است و نبوت است و معاد است و اینها میشود آیه محکمه، فریضه عادله میشود مسئله فقه و شعب فقهی، سنت قائمه میشود اخلاق و حقوق و اینها. دهها رشته فرعی زیر مجموعه این سه رشته است مشکل ما این است که گفتیم «إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ» که «آیَةٌ مُحْکَمَةٌ» فقه و اصول، «فَرِیضَةٌ عَادِلَةٌ» فقه و اصول، «سُنَّةٌ قَائِمَةٌ» فقه و اصول که حوزهها را به این روز سیاه نشاندیم. تحصیل علم فرض نیست، فریضه است مثل اینکه میگوییم فلان شخص علامه است؛ یعنی خیلی علم دارد «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ» خیلی واجب است، واجب مهم است که جامعه باید عالمانه زندگی کند. همانطور که گفتند «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ» گفتند علمی که باید حوزهها و دانشگاهها به دنبال آن بروند این سه مقسم است و دهها رشته فرعی زیر این سه است که این میشود علوم ربانی.
ص: 183
پناهندگی به خدا، راهکار امام سجاد (ع) در رسیدن به علوم ربّانی
در فراگیری علم ربانی ممکن است انسان عالم شود؛ ولی نتواند به مقصد برسد یا یک عدهای را به مقصد برساند، تلاش و کوشش این است که اگر عالمی نتوانست به مقصد برسد که از عامی بدتر است، اگر خودش به مقصد به زحمت رسید اما نتوانست جذب کند که غریق را بگیرد میشود یک عابد، اما اگر خواست و توفیق پیدا کرد که جزم کند که غریق را بگیرد این باید در تحصیل علوم ربانی یک توفیقی پیدا کند که از آغاز تا انجام، از انجام تا آغاز و این بین راه در تیررس شیطان نباشد. وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) در این صحیفه که برای همه برنامه خاص دارد، برای عالمان دین که میخواهند علم یاد بگیرند که علمشان الهی و ربانی باشد هم خودشان به مقصد برسند هم عدهای را به مقصد برسانند که از اینها به عنوان عالمان علم ربانی یاد میکنند که فرمود: «النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ النَّجَاةِ» (1)گرچه عالم ربانی به آن معنای دقیق و مخصوص خصوص ائمه(علیهم السلام) هستند و شاگردان آنها «مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ النَّجَاةِ» میباشند، نسبت به ائمه(علیهم السلام) عالم ربانی نیستند؛ ولی نسبت به توده مردم عالم ربانی هستند. وجود مبارک امام سجاد در صحیفه دعایی دارد که اگر کسی خواست در تحصیل علوم ربانی از گزند شیطنت نجات پیدا کند بازی نکند نه با خودش نه با دینش نه با سر و صورتش نه با لباسش بازی نکند این دعا را باید بخواند و برابر این دعا هم کوشا باشد, آن دعا در صحیفه نورانی سجادیه دعای هفدهم است؛ «وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ إِذَا ذُکِرَ الشَّیْطَانُ فَاسْتَعَاذَ مِنْهُ وَ مِنْ عَدَاوَتِهِ وَ کَیْدِهِ» آغاز این دعا این است «اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِکَ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ وَ کَیْدِهِ وَ مَکَایِدِهِ وَ مِنَ الثِّقَةِ بِأَمَانِیِّهِ وَ مَوَاعِیدِهِ وَ غُرُورِهِ وَ مَصَایِدِهِ وَ أَنْ یُطْمِعَ نَفْسَهُ فِی إِضْلَالِنَا عَنْ طَاعَتِکَ وَ امْتِهَانِنَا بِمَعْصِیَتِکَ أَوْ أَنْ یَحْسُنَ عِنْدَنَا مَا حَسَّنَ لَنَا أَوْ أَنْ یَثْقُلَ عَلَیْنَا مَا کَرَّهَ إِلَیْنَااللَّهُمَّ اخْسَأْهُ عَنَّا» این «اخسأ» همان است که به کلب میگویند، جملههای مبسوطی دارد تا به این قسمت میرسد عرض میکند «اللَّهُمَّ وَ اعْمُمْ بِذَلِکَ مَنْ شَهِدَ لَکَ بِالرُّبُوبِیَّةِ وَ أَخْلَصَ لَکَ بِالْوَحْدَانِیَّةِ وَ عَادَاهُ لَکَ بِحَقِیقَةِ الْعُبُودِیَّةِ وَ اسْتَظْهَرَ بِکَ عَلَیْهِ فِی مَعْرِفَةِ الْعُلُومِ الرَّبَّانِیَّةِ» خدایا کسانی را کمک کن که از تو کمک میخواهند در جنگ با شیطان پیروز شوند تا علوم ربانی را خوب تحصیل کنند. «اسْتَظْهَرَ»؛ یعنی مستظهر به تو باشند، مستظهر به تو باشند؛ یعنی تو را ظهیر خود بیابند، ظهیر؛ یعنی پشتیبان و پشتوانه، طوری این بندگان خاص که در حوزهها هستند به اینها لطف روا بدار که اینها مستظهِر به تو باشند، ظهیر بودن تو را احساس کنند، اگر تو ظهیر بودی، ظهر بودی، پشت بودی، پشتیبان بودی، پشتوانه بودی آنها نمیتوانند کاری کنند. این دعا و نیایش برای آن است که ما در یک جنگ نابرابر گرفتاریم، نابرابری جنگ این است که او ما را میبیند ما او را نمیبینیم که میشود جنگ نابرابر، اگر دشمن با همه عِدّه و عُدّه ما را ببیند و ما هیچکدامشان را نبینیم این جنگ، جنگ نابرابر است إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ (2)، پس این جنگ، جنگ نابرابر است؛ ما که او را نمیبینیم، دسیسههای او را هم که نمیبینیم، دام او را هم که نمیبینیم، دانه او را هم که نمیبینیم إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ این جنگ یقیناً به شکست منتهی میشود؛ ولی یک راهی دارد که کاملاً 180 درجه برگردد که ما او را ببینیم و او ما را نبیند، همین جنگ نابرابر میتواند به سود ما نابرابر شود و آن وقتی است که این دعای «وَ اسْتَظْهَرَ بِکَ عَلَیْهِ فِی مَعْرِفَةِ الْعُلُومِ الرَّبَّانِیَّةِ» شد. در عُدة الداعی (3)ابن فهد هست; خدا اگر ظهیر آدم شد پشتوانه آدم شد پشتیبان آدم شد انسان وارد «حصن» الهی میشود وقتی وارد آن قلعه شد دژبان آن قلعه خداست و ما وارد قلعه الهی شدیم، اگر وارد قلعه الهی شدیم، شیطان که اصلاً آنجا را نمیبیند؛ یک موجود خودبین که میگوید أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (4)این خدا را نمیبیند، قلعه الهی را هم نمیبیند، دژ و دژبان را هم نمیبیند. فیضی که از دژبان ما به ما میرسد نمیبیند، آن وقت ما هر کاری کنیم ما میبینیم او نمیبیند؛ لذا وسوسههایی که پیش میآید طرحهایی که پیش میآید پیشنهادهایی که شیاطین انس میدهند یا شیاطین جن میدهند انسان میفهمد که این بنده خدا را چه کسی فرستاده؛ ولی خودش نمیفهمد که چه کاره است، انسان زیر بار فتنه او، زیر بار دسیسه او، زیر بار پیشنهاد او نمیرود، او را میبیند؛ ولی او آدم را نمیبیند. پس میشود انسان در تحصیل علوم ربانی یک پشتیبان قوی داشته باشد، پشتوانه قوی داشته باشد ظَهر و ظهیر قوی داشته باشد «فهو الله سبحانه و تعالی»؛ با این کار دو مطلب متقابل انجام میشود: یکی اینکه شیطانی که او و قبیل او ما را میدیدند و ما او را نمیدیدیم از شرّ آنها نجات پیدا میکنیم، دوم اینکه ما به جایی میرسیم که ما او و قبیل او را میبینیم او و قبیل او ما را نمیبینند، برای اینکه ما دیگر حالا براساس این تحصیل علوم ربانی وارد قلعهای شدیم که او این قلعه را نمیبیند و قلعهبان را هم نمیبیند.
ص: 184
ثمره رسیدن به علوم ربّانی، بندگی عالمانه خدا و نورانیت جامعه
آن وقت ما که آنجا رسیدیم نتیجه ورود در دژ الهی چیست؟ إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ (1)، این اختصاص ندارد به قرآن که آیات قرآن «یفسر بعضها بعضا», ادعیه همینطور است، زیارات همینطور است، روایات همینطور است، اینها «کل واحد یفسر بعضه بعضا»، دعاها را هم باید با یکدیگر تفسیر کرد، زیارتها را هم باید با یکدیگر تفسیر کرد; حالا اگر کسی واقعاً وارد این قلعه شد و در تحصیل علوم ربانی مستظهر به ذات اقدس «اله» بود یک موجود خداترس است که از همه بیشتر میترسد؛ آن را در دعای پنجاه و دو بیان کردند که «وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی الْإِلْحَاحِ عَلَی اللَّهِ تَعَالَی» در آن دعا عرض میکنند پروردگارا «کَیْفَ یَنْجُو مِنْکَ مَنْ لَا مَذْهَبَ لَهُ فِی غیْرِ مُلْکِکَسُبْحَانَکَ! أَخْشَی خَلْقِکَ لَکَ أَعْلَمُهُمْ بِکَوَ أَخْضَعُهُمْ لَکَ أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِکَوَ أَهْوَنُهُمْ عَلَیْکَ مَنْ أَنْتَ تَرْزُقُهُ وَ هُوَ یَعْبُدُ غَیْرَکَ» عرض میکند خدایا از همه بیشتر کسی اهل خشیت است و اهل هراس است که تو را بهتر بشناسد; البته خشیت خیلی بالاتر از خوف است, خشیت آن تأثر قلبی است که میداند منشأ اثر کیست، اگر إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ آنکه اعلم است باید «اخشی» باشد، آنکه عالم است باید اهل خشیت باشد. عرض کرد خدایا «أَخْشَی خَلْقِکَ لَکَ أَعْلَمُهُمْ بِکَ» هر کس تو را بهتر شناخت بیشتر از تو هراس دارد، البته هراس عقلی دارد، شما گاهی حرم که مشرف میشوید میبینید آدم خودش را جمع میکند، احترام میکند؛ یعنی حریم میگیرد; مثل اینکه میترسد این ترس، ترس عقلی است ترس نفسی که نیست، مخصوصاً حرم حضرت امیر(سلام الله علیه) که آدم وقتی آنجا که وارد شد اینقدر احساس کوچکی میکند که میشود حریمگیری. آنجا جای ترس هست، اما ترس عقلی است وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (2)همین است. این زیارت حضرت هادی(سلام الله علیه) ـ زیارت جامعه که حساب خاص خودش را داردـ تقریباً طولانیترین زیارت حضرت امیر(سلام الله علیه) در روز غدیر همین زیارت حضرت هادی است، بسیاری از آیاتی که مربوط به ولایت حضرت امیر است در این زیارتنامه هست، تطبیق آن آیاتی که در شأن حضرت امیر آمده است یا حضرت امیر مصداق کامل زیارت است. این زیارت تقریباً طولانیترین زیارت حضرت امیر(سلام الله علیه) در روز عید غدیر است، اینها هم مثل همین فقه و اصول است، اگر تأثیر اینها بیشتر نباشد کمتر نیست، بالأخره همین «أَخْشَی خَلْقِکَ لَکَ أَعْلَمُهُمْ بِکَ» همین است. ما الآن روحانیون کمی نیستیم و کم نداریم چند هزار معمم در مملکت است، ما اگر وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ (3)بودیم جامعه اصلاح شده بود، جامعه مشکلش این است که عالم ربانی کم دارد. لازم نیست انسان نصیحت کند، خط مشی او نور است وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ. خدا غریق رحمت کند مرحوم آیت الله کوهستانی را در مازندران ما، این کار یک امامزاده را میکرد، یک سواد متوسطی داشت، اینکه مرجع نبود، اما مردم منطقه میدیدند هر چه میگوید راست میگوید، این شامه را در درون ما ذات اقدس «اله» خلق کرد، فرمود مردان الهی کسانی هستند وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ، کیست که نور را ببیند و عوض نشود؟ البته گروه کمی ممکن است؛ ولی کل جامعه معطر میشود. عالم که بالاتر از شهید است برابر آن سخن نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که در «یوم القیامه» مرکّب عالم را با خون شهید میسنجند این مرکب سنگینتر از اوست (4). اگر شهید «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنْتُمْ» (5)سرزمینی که شهید بیارمد آن سرزمین طیّب و طاهر میشود، این همه علما زندهاند آن وقت سرزمین را طیب و طاهر نمیکنند؟ اگر در زیارتها ما به شهدا عرض میکنیم «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِی فِیهَا دُفِنْتُمْ» شما طیّب و طاهرید، کشوری که شهید داد طیّب و طاهر است، میوه طیّب و طاهر هم میدهد وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ (6)این همه افراد که بالاتر از شهیدند، قبور علما هم که در همین سرزمین است، حیات علما هم که در همین سرزمین است، چطور «طِبْتُمْ وَ طَابَتِ الْأَرْضُ الَّتِی فِیهَا تدارستم فیها علمتم فیها تعلمتم» اینها در آن نیست، پس ما مشکل جدی داریم و اگر دعای هفده امام سجاد(سلام الله علیه) را بخوانیم و عمل کنیم ـ انشاءالله ـ نتیجه میگیریم که فرمود از خدا بخواهید که خدا در تحصیل علوم ربانی ظهیر و پشتوانه شما باشد. امیدواریم ـ انشاءالله ـ حوزهها و دانشگاهها اینچنین باشند.
ص: 185
موضوع: قابل نقد بودن اطلاق عدم سقوط خیار با تلف عین
یکی از مسائل فصل ششم که درباره احکام خیار است بیان مرحوم علامه در قواعد و شرح آن است که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین» (1). این فرمایش مرحوم علامه اگر بخواهد به صورت «بالجمله» ترسیم شود و یک قاعده کلی باشد، موارد مزاحمت و تعارض دارد و اگر «فی الجمله» باشد این مورد قبول هست. اصل مسئله این است که آیا خیار با تلف عین ساقط میشود یا ساقط نمیشود؟ در جریان خیار, یک بحث مربوط به ثبوت و سقوط است، یک بحث مربوط به اثبات و اسقاط است، یک بحث مربوط به خیار شرعی و خیار جعلی است که هرکدام از اینها در ابواب متفرقه مشخص شده است، آنچه که فعلاً اینجا محل بحث است این است که خیاری که ثابت شده است آیا با تلف عین ساقط میشود یا نه؟ این حرف نیازی به تبیین دارد که کدام خیار و چه نوع تلفی; اگر خیار جعلی باشد باید سعه و ضیق را از آن جاعلان و شرط کنندهها سؤال کرد و اگر خیار شرعی باشد باید از دلیل نقلی آن استنباط کرد. صرف اینکه انسان به طور مطلق بگوید «لا یسقط الخیار بتلف العین» این کافی نیست, چون خیار گاهی به شرط است؛ نظیر خیار مجلس، خیار حیوان و خیار تأخیر که اینها با جعل شرعی است و گاهی به شرط است؛ نظیر خیار تخلف شرط یا «شرط الخیار» و مانند آن. آنجا که خیار با شرط متعاقدان است سعه و ضیق به دست خود آنهاست، یک وقت آنها مال را محور قرار میدهند، گاهی مالیت را محور قرار میدهند که اگر مال مدار شد با تلف مال, خیار ساقط است، اگر مالیت محور بود با تلف عین, خیار ساقط نیست، غالباً هم مالیت را محور قرار میدهند نه عین مال را. بنابراین اینطور ما بگوییم که «لا یسقط الخیار بتلف العین» این خیلی صبغه علمی ندارد.
ص: 187
1) قواعد الاحکام، العلامه الحلی، ج2، ص70.
دلیل محقق انصاری ره بر پذیرش «فی الجمله» عدم سقوط خیار با تلف عین
مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) دارد که این حرف درست است; برای اینکه خیار «ملکُ فسخ العقد» (1)است نه خیار «حقُ رد العین و استرداد عوضه». اگر خیار «حق رد العین» بود, خیار «حق استرداد العوض» بود, بله با تلف عین جا داشت بحث کنیم که خیار ساقط است; اما خیار کاری با عین ندارد کاری با عقد دارد، ولو «طریق الی العین» است، اما محور اصلی خیار عقد است، عقد هم یک امر بقاداری است که نشانه آن همان اقاله است ولو عین تلف شود طرفین باز میتوانند اقاله کنند و آن ضمان معاوضی برگردد. چون خیار ملک «فسخ العقد» است نه «حق رد العین», «حق استرداد العوض»; بنابراین با تلف «احد العوضین» خیار ساقط نمیشود.
اشکال محقق خراسانی ره بر مستند نبودن پذیرش «فی الجمله» محقق انصاری ره
این راه را مرحوم شیخ که ارائه کرد مرحوم آخوند (2)نقد کرد؛ فرمود: شما روایتی دارید که بگوید «الخیار هو ملک فسخ العقد» یا لغت این را اینچنین معنا کرده است؟ نه آن است و نه این; این یک اصطلاح فقهی است، شاید منظور روایات این نباشد که در کلمات علماست; بنابراین صرف اینکه شما بفرمایید خیار «ملک فسخ العقد» این مطلب ثابت نمیشود و امارهای هم در کار نیست که خیار را معنا کرده باشد، ماییم و اصل. استصحاب در اینجا هم جاری نیست; کسی بگوید که قبل از تلف عین این شخص خیار داشت، بعد از تلف عین, شک میکنیم خیار دارد یا نه, آن خیار را ثابت میکنیم. میفرماید که آنکه قدر متیقن هست و حالت سابقه دارد در زمان وجود عین است, حالا که عین تلف شد شما بخواهید حق رد آن عین را استصحاب کنید که مقدور نیست، بخواهید کلی را استصحاب کنید که کلی مُثْبِت آثار فرد نیست؛ یعنی نمیتواند ثابت کند، چون مُثْبِت لوازم عقلی نیست. این عصاره نقد مرحوم آخوند نسبت به فرمایش مرحوم شیخ بود.
ص: 188
ناتمامی نقد محقق خراسانی ره به استناد اصطلاحات فقهی به روایات
لکن برای اینکه از صولت و حدّت این نقد یک مقداری کاسته شود باید عرض کرد که تا زمینه باشد برای دفاع از مرحوم شیخ و آن این است که یک وقت است اصطلاح فنی است در یک گروهی، بله میشود گفت که این مطلبی که بین علمای آن رشته رایج است معلوم نیست این مستفاد از نصوص باشد; بلکه باید ببینیم روایات چه میگوید، اما یک وقت است در کلمات فقها این مطرح است معمولاً فقها حرفهایشان را از روایات میگیرند نه از جای دیگر، اگر در کلمات فقها یک مطلبی رایج شد این ظاهرش آن است که این را از روایات گرفتند. پس از شدت نقد مرحوم آخوند یک مقدار کاسته میشود; حالا وارد اصل مطلب شویم.
استشهاد محقق انصاری ره به سقوط خیار قبل از قبض بر مدّعای خود
اصل مطلب این است که این دو موردی که خود مرحوم آخوند فرمودند که این قاعده را به عموم نمیشود پذیرفت برای اینکه در تلف «قبل القبض» خیار ساقط است صرف اینکه عین تلف شد، در تلف «فی زمن الخیار» که «ممن لا خیار له» است خیار ساقط میشود; این دو قاعده را شما چطور توجیه میکنید؟ «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»،«مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» یعنی چه؟ یعنی از کیسه بایع رفت؛ از کیسه بایع رفت یعنی چه؟ با اینکه بایع این را فروخت و ملک طلق مشتری شد، از کیسه بایع رفت یعنی چه؟ یعنی «آناما»ی «قبل التلف» این عقد منفسخ میشود، این کالا برمیگردد ملک بایع و از ملک بایع میافتد و ساقط میشود، این معنای «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِه»، پس معلوم میشود که در بعضی از موارد صرف تلف مبیع خیار از بین میرود و هکذا «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (1)آن هم همینطور است، اگر کالا را تحویل مشتری داد مشتری خیار داشت و این کالا در ظرف خیار مشتری تلف شد و بایع خیار نداشت مشمول این قاعده است که مستفاد از صحیحه ابن سنان (2)است «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» و این ضمان آن هم ضمان معاوضی است نه ضمان ید. «فهو ممن لا خیار له»؛ یعنی چه؟ یعنی کالایی را که بایع فروخت و به مشتری تحویل داد، این کالا ملک طلق مشتری است و مشتری خیار دارد و در دست مشتری تلف شد, این را شما میگویید «فهو من مال بایعه»، «فهو من مال بایعه» یعنی چه؟ یعنی «آناما»ی «قبل التلف» این عقد منفسخ میشود، این کالا برمیگردد ملک بایع و از ملک بایع سقوط میکند؛ لذا بایع باید ضمان معاوضی؛ یعنی عوض این را بپردازد پس معلوم میشود در بعضی از موارد با تلف عین, خیار ساقط میشود؛ این دو مورد را مرحوم شیخ به صورت نقد ذکر میکنند.
ص: 189
ناتمامی استشهاد محقق انصاری ره به دلیل انفساخ عقد قبل از تلف
پاسخی که فقهای بعدی به مرحوم شیخ دادند گفتند که این مسقط خیار نیست، اینچنین نیست که تلف «قبل القبض» یا تلف «فی زمن الخیار» برابر آن دو قاعدهای که مبسوطاً بحث شد این تلف باعث شود که خیار ساقط شود؛ خیر، قبل از تلف عقد منفسخ میشود وقتی عقدی در کار نیست خیاری نیست, نه اینکه تلف خیار را ساقط میکند. اما آنجا که اتلاف باشد بله خیار ساقط میشود؛ یعنی «ذو الخیار» اگر این حیوان را خرید این حیوان را «ذبح» کرده که با تصرف «ذو الخیار», خیار ساقط میشود، این را میگویند اتلافی است که خیار را ساقط میکند. اما در این دو قاعده و دو موردی که شما یادآور شدید اینچنین نیست که تلف خیار را ساقط کرده باشد; بلکه «آناما»ی قبل از تلف عقد از بین میرود وقتی عقد از بین رفت خیار که حق مستقل نیست که قائم به ذات باشد، خیار که مثل مال نیست, الآن این درخت مال هست این فرش مال هست قائم به حال خودش است، اما همه حقوق متعلق به غیرند, وقتی موضوعی در کار نباشد حقی در کار نیست. خیار ملک «فسخ العقد» است، قبل از تلف این عقد به حکم شرعی منفسخ شده است و عقدی نمانده تا خیار به او تعلق بگیرد، پس این دو قاعده معارض و مزاحم آن سخن علامه در قواعد نیست که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین»، چون در اینگونه از موارد قبل از تلف عقد منفسخ میشود، عقدی که نباشد جا برای خیار نیست. بنابراین تاکنون میشود گفت که این قاعدهای که مرحوم علامه در قواعد ترسیم کرد «لا یسقط الخیار بتلف العین» میتواند ثابت باشد، این دو موردی که مرحوم شیخ ذکر کردهاند این نقض آنها نیست.
ص: 190
بررسی دو مبنا در تعلق خیار به عین یا حق متعلق به عقد
حالا برویم سراغ آن مطلب اصیل, در بحث فصل چهارم که اثبات میکند خیار هست؛ یعنی فصل اول و دوم و سوم مربوط به عقد و عاقد و «معقود علیه» بود, فصل چهارم از این فصول ششگانه کتاب بیع مربوط به اثبات خیار است، اگر آنجا ثابت شد که «الخیار ملک فسخ العقد»، بله با تلف عین ساقط نمیشود این مبناست و اگر آنجا ثابت شد که «الخیار حق رد العین و استرداده» بله با تلف عین ساقط میشود, این مبنای بحثمان است و این حرف تازهای اینجا نیست; لکن اگر ما گفتیم خیار «حق رد العین» است باز هم میتوانیم بگوییم با تلف عین ساقط نمیشود، چرا؟ برای اینکه در امور مالی, یک وقت است که انسان میگوید خصوص این عین محور بود، ممکن است در بعضی از موارد آن مال «بخصوصیته» و آن عین «بخصوصیتها» مدار بحث باشد. بنابراین ثبوت و سقوط او تعیین کننده است، مادامی که این عین ثابت است خیار هست و مادامی که نیست خیار نیست.
لازمه هر دو مبنا عدم سقوط خیار با تلف عین
اما در غالب مسائل مالی مالیت معیار است نه مال، اگر مالیت معیار است و نه مال، با تلف عین حق ساقط نمیشود؛ اگر کسی خیار داشت خیار هم «حق رد العین» بود حالا این افتاد و شکست، «حق استرداد العین» بود آن عین افتاد و شکست اگر خصوص عین «بما أنه عینٌ» متعلق حق خیار باشد بله با تلف عین حق از بین میرود نظیر حق شفعه و مانند آن؛ ولی در اینگونه از موارد این عین «بما لها مالیةٌ» معیار است، مالیت معیار است نه خصوص مال; چون مالیت معیار است؛ لذا میبینید اگر کسی مال مردم را گرفت و تلف کرد صاحب مال به او مراجعه میکند میگوید مال مرا بده، این مال مرا بده یعنی چه؟ با اینکه هر دو میدانند افتاد و شکست.
ص: 191
عدم سقوط خیار با تلف عین، لازمه مراجعه به ارتکازات عرفی
این تعبیر در فرمایشات مرحوم شیخ در جای دیگر بود؛ ولی مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1)بعد شدیدتر و دقیقتر آن را مرحوم آقای نائینی (2)زیاد اصرار میکند میفرماید که شما در این مسائل مالی, بیش از هر چیزی باید به غرائز مردم مراجعه کنید، در غرائز و ارتکازات مردم این است که اگر مال کسی تلف شود این تا آن آخر میگوید آقا مال من را بده، با اینکه میدانند این معدوم شد یک، معدوم هم که برنمیگردد دو، این حرفشان لغو است، این دعوای حقوقی دارد، ادعا میکند، عرض حال میدهد، سند تنظیم میکند میگوید من از او مال میخواهم و مال من را دهد با اینکه طرفین میدانند این افتاد و شکست، معلوم میشود که این مال «بما أنه عینٌ خارجیةٌ» مادامی که هست این در عهده طرف است وقتی افتاد و شکست «بما لها مالیةٌ» در عهده اوست. دقیقتر از فرمایش مرحوم آقا سید محمد کاظم, فرمایش مرحوم آقای نائینی است اینها میگویند همین که عین تلف شد مالیت آن به ذمه تلف کننده میآید و صاحب مال میگوید که مال مرا بده؛ یعنی مالیت من را بده، دقیقتر آن را که مرحوم آقای نائینی است نمیگوید که مالیت من را بده میگوید مال من را بده تا آخر میگوید مال من را بده. اینکه تا آخر میگوید مال من را بده, این یک تفاوت لفظی و ادبی است یا نه تفاوت حقوقی و فقهی است و یک تفاوت عمیق فقهی را به همراه دارد؟ بیان ذلک این است که روی فتوای مرحوم سید که وقتی عین تلف شد, بدل به ذمه میآید وقتی که بخواهد حق را ادا کند باید قیمت «یوم التلف» را دهد، چرا؟ چون عین مادامی که بود خود عین را باید برگرداند، وقتی افتاد شکست بدل این به ذمه طرف میآید، وقتی بدل آمد؛ یعنی بدل «یوم التلف»; مرحوم آقای نائینی میفرماید نه, شما وقتی به غرائز مردم مراجعه میکنید میگوید بدل به ذمه نیامده میگوید مال من را بده، چون مال وجود ندارد حالا میخواهد بدهد ناچار بدل را میدهد قیمت «یوم الاداء» را باید بدهد وگرنه ما نه آیهای داریم، نه روایتی داریم که شما قیمت «یوم الاداء» را بدهید آیه بگوید قیمت «یوم التف» را بدهید. یکی بگوید، اگر غاصبی است «اعلی القیم» بین «یوم التلف» و «یوم الاداء» را باید بدهید، این چیست؟ «اعلی القیم» را برای چه بدهد؟ مرحوم آقای نائینی که اینها میفرمایند قیمت «یوم الاداء» را باید بدهد یا اگر غاصب بود مأخوذ «بِاَشقّ الاحوال» است «اعلی القیم» را باید دهد میگوید که ما که در اینجا آیه و روایتی نداریم یک مسئله حقوقی است این مسئله حقوقی را وقتی به غرائز مردم مراجعه میکنیم میبینیم که مردم میگویند آقا مال من را بده. وقتی میگویند مال من را بده این مال «ذی مال» از عین به ذمه رفت این یک، خود این عین را صاحب مال طلب میکند خود این عین «بما هی تالفةٌ» در ذمّه آن شخص است، در تمام این مدت عین صاحب مال است که در ذمه اوست، روزی که قیمت رفته بالا, برای صاحب مال بود، همان روز هم مال صاحب مال در عهده طرف مقابل بود; پس آن «اعلی القیم» آمده در ذمه طرف، بعد فروکش کرده قیمت پایین آمده؛ ولی آن روزی که قیمت بالا رفته مال صاحب مال بود؛ لذا در روز ادا اگر این شخص غاصب بود میگویند «اعلی القیم» این مدت را باید دهد، چون در تمام این مدت مال آن شخص در عهده این بود نه بدل او, نه قیمت او, مال او در ذمه بود، چون مال او در این ذمه بود «اعلی القیم» را باید بدهد، ید او در آن وقتی که قیمت رفته بالا ید غاصبانه بود این ید غاصبانه ید ضمان است. اینکه میبینید فقها میگویند آیا قیمت «یوم التلف» را باید بدهد یا قیمت «یوم الاداء» را; این تحلیل که تحلیل روایی و اینها نیست قسمت مهم همین تبیین ارتکازات عقلاست، حالا که این است فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که گرچه ممکن است حتی بگوییم که خیار حقی است متعلق به عین که خیار «حق رد العین» است, خیار «حق استرداد العین» است; اما هیچکدام برای عین «بما أنه عین» خصیصه قائل نیستند که حالا اگر عین تلف شد اصلاً حق رخت بربسته باشد; بلکه میگویند در درجه اول عین و اگر نشد مالیت عین، چون مالیت عین تحت ید دیگری است این هم تحت ضمان است. بنابراین ظاهر خیار این است که حقی است متعلق به عقد، بر فرض تنزل کنیم بگوییم خیار حق متعلق به عین است با تلف عین خیار ساقط نمیشود; زیرا مال تلف شد نه مالیت، اصل مالیت همچنان محفوظ است. حالا ببینیم اجماعی در کار است که فرمایش علامه را با اجماع درست کنیم یا این فرمایش را باید از روایات استفاده کنیم؟
ص: 192
سعه و ضیق خیارات جعلی به عهده جاعل
اگر خیار، خیار جعلی باشد از محل بحث بیرون است; زیرا سعه و ضیق به دست جاعل است. یک وقت است طوری قرار میدهند که با تلف عین خیار ساقط میشود و یک وقتی طوری قرار میدهند که با تلف عین خیار ساقط نمیشود، سعه و ضیق خیارات جعلی به دست خود آن شرط کنندهها و متعاملان است. اما حالا خیاری که به دست شارع ثابت شده است مثل خیار تأخیر، خیار حیوان، خیار مجلس در اینگونه از موارد که شارع ثابت کرده است. اگر در روایت عنوان «حق الرد» یا «له ردّ» و مانند آن باشد؛ نظیر آنچه در خیار عیب آمده، این بوی آن را دارد و از آن استشمام میشود که حقی است متعلق به عین; لکن در مسئله خیار تأخیر، خیار مجلس و مانند آن عنوان خیار مطرح شد، حالا ما میخواهیم ثابت کنیم که در خیار شرعی آیا با تلف عین این خیار ساقط میشود یا نه؟ پس خیار جعلی, ثبوت و سقوط آن در سعه و ضیق در اختیار جاعلان است، خیار شرعی; نظیر این خیارهای یاد شده ثبوت و سقوط آن برابر روایات است، ثبوت آن در فصل چهارم گذشت که خیار کجا ثابت میشود و سقوط آن هم در بعضی از فصول گذشته مقداری گذشت و الآن اینجا که فصل ششم است محل بحث است که آیا با تلف عین, خیار مشروع نه, مجعول ساقط میشود یا نمیشود؟
پرسش:پاسخ: نه چطور جعل بکنند مبهم که جعل نمیکنند خیار به نظر آنها حقی است به عین یا به مال مشخص میشود، امر مهمل که جعل نمیکنند حقی را میخواهند به عقد متوجه کنند یا حقی را متوجه به عین کنند. یک وقت است که هنگام مرافعه حرفهایشان مشخص میشود و معلوم میشود که این حق به عین تعلق گرفته یا به عقد، اگر بعد از تلف مطالبه میکنند معلوم میشود به عقد تعلق گرفته با اینکه میدانند افتاد و شکست؛ اگر با تلف عین همچنان مطالبه میکنند معلوم میشود که «لدی العرف» و «لدی الارتکاز», خیار حق متعلق به عقد است نه عین. غرض این است که اگر مجعول باشد وضع آن به عهده جاعلان است و اگر مشروع باشد به کیفیت ظهور دلیل وابسته است.
ص: 193
فقدان اجماع بر اطلاق عدم سقوط خیار با تلف عین
این بزرگوارها که خود مرحوم شیخ هم مطرح میکند و فقهای بعدی هم این را طرح کردهاند میفرمایند شما اجماعی بخواهی در مسئله ثابت کنید نیست, ما مواردی را میشماریم که ظاهر فرمایشات فقها در اینجا این است که این ساقط میشود; در «مرابحه» اینطور است، در غبن اینطور است، در خیار رؤیه اینطور است. بیع را به اقسام گوناگون تقسیم کردند یکی از اقسام گوناگون تجارت این است که یا «مساومه» است یا «مرابحه» است یا «مواضعه» است یا «تولیه»; آدم وقتی خرید و فروش میکند یکی از این چهار قسم است. «مرابحه» این است که «رأس المال»ی بگوییم من هر چه که خریدم تومانی یک قران بیشتر یا ده درصد اضافه میکنم همین؛ ولی قرار میگذارد براساس «مرابحه» که هر چه من خریدم ده درصد اضافه میکنم، آن وقت خرید خود را باید نشان دهد که بعد معلوم میشود دروغ گفته است. «مواضعه» این است که هر چه خریدم ده درصد کم میکنم برای اینکه وضع بازار ادامه داشت. «تولیه» این است که هر چه خریدم برابر همان میفروشم. «مساومه» اصل خرید و فروش است که نه خرید و نه ربح خود را ذکر میکند و نه ده درصد نقصان خود را ذکر میکند، میگوید این کالا را اینقدر میفروشم، نمیگوید این کالا را هر چه خریدم ده درصد اضافه میکنم یا ده درصد کم میکنم، این اقسام چهارگانه بیع است. یکی از اقسام چهارگانه جریان «مرابحه» است، جریان «مرابحه» این است که هر چه خریدم ده درصد سود میکشم بعد معلوم میشود که دروغ گفته یا خلاف گفته است و در بیع «مرابحه» این کالا افتاد و شکست و تلف شد که میبینید بعضی از فقها میگویند خیار ساقط است، این شخص در خیار مغبون شد برای اینکه وقتی که قرارشان مرابحه است؛ یعنی هر چه سرمایه هست ده درصد آن و حال اینکه شما دروغ گفتید یا کشف خلاف شد و سرمایه این مقدار نبوده است «رأس المال» این مقدار نبود، اینجا خیار هست؛ ولی گفتند که با تلف خیار ساقط میشود.
ص: 194
لزوم بررسی بیشتر در اطلاق عدم سقوط خیار با تلف عین
معلوم میشود یک امر مسلّمی نیست که با تلف عین خیار ساقط نشود «لایسقط الخیار بتلف العین»؛ در خیار غبن هم بعضیها همین فرمایش را داشتند که اگر کسی کالایی را خرید مغبون شد و آن عین تلف شد خیار ساقط میشود، در خیار رؤیه هم بعضیها همین فرمایش را دارند; پس شما این را از کجا دارید میگویید؟ نص یک چنین عبارتی دارد که «لا یسقط الخیار بتلف العین» که نیست، اجماع فقها در بین است که نیست، شما اگر توانستید در این سه موردی را که الآن مطرح کردیم راه حل نشان دهید تا اینجا مورد خلاف ما مشاهده نکردیم و میتوانیم بگوییم «لدی الفقهاء» این است که «لا یسقط الخیار بتلف العین» اگر دلیل دیگری پیدا کردیم بر امضا, او را هم ما میپذیریم، فعلاً در این سه مورد شما که بخشی از اینها را «بالصراحه» خود مرحوم شیخ مطرح کردند باید بحث و بررسی کنیم که سرّ اینکه این بزرگان در مسئله «مرابحه»، در مسئله غبن، در مسئله خیار رؤیه و مانند آن میگویند با تلف عین خیار ساقط میشود سرّش چیست؟
موضوع: مروری بر بحث عدم سقوط خیار و نقد میرزای نائینی ره بر دیدگاه محقق انصاری ره
یکی از مسائلی که در فصل ششم که مربوط به احکام خیار است مطرح شد همین سخن مرحوم علامه در قواعد بود که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین» (1). نظری مرحوم شیخ (2)داشتند که آن مورد نقد مرحوم آقای نائینی (3)قرار گرفت. مرحوم شیخ فرمودند که این قاعده کلیت ندارد; برای اینکه در دو مورد نقض میشود اگر بگوییم «لا یسقط الخیار بتلف العین» در صورت تلف مبیع «قبل القبض» خیار ساقط است، چون «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (4)[4]و همچنین تلف در زمن خیار «ممن لا خیار له» است که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (5).بنابراین با اینکه عین تلف شده است در صورت تلف عین در این دو مورد خیار ساقط میشود، پس این قاعده به نحو عموم پذیرفتنی نیست. نقد مرحوم آقای نائینی این بود که این تخصصاً خارج است نه تخصیصاً; برای اینکه برابر این دو قاعده خیار ساقط نشده، بلکه عقد منفسخ شد؛ معنای سقوط خیار این است که عقد باشد و خیار نباشد، اما اگر خود عقد رخت بربندد و منفسخ شود جا برای سقوط خیار نیست؛ گرچه در مورد دوم که تلف «فی زمن الخیار» است مورد نقد مرحوم آقا سید محمد کاظم (6)است؛ ولی بالأخره مرحوم آقای نائینی این دو مورد را تخصصاً خارج میداند میگوید وقتی که شما فتوا دادید گفتید برابر قاعده «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» معنایش این است که این کالا که فروخته شده و ملک طلق مشتری است و در دست بایع افتاد و شکست قبل از قبض تلف شد, اگر «من مال بایعه» محسوب میشود معنایش این است که این عقد «آناما»ی «قبل التلف» منفسخ میشود و این کالا برمیگردد به ملک مالک اصلی خود یعنی بایع و از ملک او تلف میشود؛ لذا خسارت به عهده اوست; پس این انفساخ «قبل التلف» است وقتی عقد منفسخ شد عقدی نیست تا خیار باقی باشد. خیلی فرق است بین انفساخ عقد که موضوع و متعلق است و بین سقوط خیار و هکذا در قاعده «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» هم همینطور است؛ یعنی «آناما»ی قبل از تلف این عقد منفسخ میشود و کالا برمیگردد ملک مالک اصلی و از کیسه او میافتد و تلف میشود، پس در این مورد سخن از انفساخ عقد است, نه سقوط خیار, وقتی عقدی در کار نبود جا برای خیار نیست. پس آن بیان مرحوم علامه که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین» با این دو قاعده نقض نمیشود اینها تخصصاً خارج هستند نه تخصیصاً.
ص: 196
1) قواعد الاحکام، العلامه الحلی، ج2، ص70.
2) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص189، ط الحدیثه.
3) منیة الطالب، تقریر بحث المیرزا النائینی، الشیخ موسی النجفی الخوانساری، ج2، ص184.
4) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
5) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج4، ص225.
6) حاشیة المکاسب، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج2، ص173.
تعلق خیار به عقد و عدم سقوط آن با تلف و نقد ناتمام بر آن
مطلب بعدی که مطرح شد این بود که برای اینکه روشن شود که با تلف عین, خیار ساقط است یا نه, باید خیار را معنا کنیم. مرحوم شیخ فرمودند که خیار «ملک فسخ العقد» است، چون خیار «ملک فسخ العقد» است, پس حقی است متعلق به عقد، وقتی حق متعلق به عقد شد مادامی که عقد سر جایش محفوظ است خیار هست ولو عین تلف شده باشد، با تلف عین, عقد از بین نمیرود که نشانه آن اقاله و استقاله است؛ گرچه تا پایان روی این حرف همچنان استوار نیستند و یک نقدی هم دارند. مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) نقد کرده بود که این مستفاد از کلمات اصحاب این است (1)از کجا روایت این را میخواهد؟ اینکه دلیل شرعی نیست. پاسخ این هم قبلاً بیان شد که ظاهر آن این است و بالأخره اصحاب یک فن خاصی ندارند که یک اصطلاحی داشته باشند ظاهر آن این است که برداشت اصحاب از نصوص همین است. اینها مطالبی بود که گذشت.
تبیین وابستگی سعه و ضیق خیار به جعل جاعل یا حکم شرع
رسیدیم به این قسمت که خیار یا به جعل جاعل است یا به حکم شرع. اگر به جعل جاعل باشد سعه و ضیق آن, تعیین متعلق آن زمان آن به دست طرفین است، این حقی را که دارند جعل میکنند باید بدانند که برای چه دارند جعل میکنند، چون اهمال که در اینگونه از امور راه ندارد یا تصریح میکنند یا همان غرائز عقلا و بنای عقلا همان را میفهماند. اگر خیار جعلی بود باید مراجعه کنیم به غرائز عقلا و ارتکازات مردمی و ببینیم که این حق را متعلق به عقد میدانند یا متعلق به عین، اگر متعلق به عین میدانند با تلف عین از بین میرود، اگر متعلق به عقد بدانند با تلف عین از بین نمیرود; پس اگر خیار جعلی شد مرجع غرائز و ارتکازات عقلاست که چطور جعل کردند. گاهی ممکن است خیار حق متعلق به عقد باشد؛ ولی آنها حق متعلق به عین جعل میکنند، سعه و ضیق این حقوقِ مجعوله به دست جاعلان است.
ص: 197
1) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص265.
ثمره تعلق خیار به عقد یا به عین
اما حالا اگر خیار شرعی بود ما بودیم و ادله شرعی, خواستیم از ادله شرعی استفاده کنیم که آیا خیار متعلق به عقد است یا متعلق به عین؟ اگر متعلق به عین بود با تلف عین از بین میرود و اگر متعلق به عقد بود با تلف عین از بین نمیرود و این کار را باید انجام دهیم و از ادله استفاده کنیم. البته بین عقد و عین یک ارتباط وسیعی هست. اگر عقد منحل شد عین برمیگردد، اگر عین تلف شد ممکن است عقد منحل شود؛ ولی گاهی هم عقد باقی است در صورت تلف عین، عقد همچنان باقی است؛ ولی اگر ما گفتیم خیار حقی است متعلق به عقد، با فسخ عقد عینها برمیگردد و اگر گفتیم خیار حقی است متعلق به عین, با رد و استرداد عین, عقد منفسخ میشود; پس این پیوند هست بین عقد و عین که اگر خیار حقی بود متعلق به عقد و ما فسخ کردیم عقد را این ثمن و مثمن برمیگردد و اگر گفتیم خیار حقی است متعلق به عین, ما عین را رد و استرداد کردیم عقد منفسخ میشود؛ ولی ممکن است که عین از بین برود و عقد همچنان باقی باشد، اما ممکن نیست که عقد از بین برود و دو عین همچنان به ملک بایع و مشتری؛ یعنی ثمن به ملک بایع و مثمن به ملک مشتری باقی باشد. پس عقد اگر منحل شد حتماً عینها به جای اصلی خودشان برمیگردند؛ ولی اگر عین تلف شد ممکن است عقد همچنان باقی باشد. اینها خطوط کلی بود که برخی از اینها تصریحاً و برخی از اینها ضمناً در مباحث سابق گذشت.
ص: 198
بررسی ادله چهارگانه در تعلق خیار به عقد یا عین در مقام اثبات
اما آنچه که از امروز مطرح است این است که ما یک مقام ثبوت داریم و یک مقام اثبات، در مقام ثبوت ممکن است این حق؛ یعنی خیار به عقد تعلق بگیرد و ممکن است به عین تعلق بگیرد، هر دو امکان هست؛ عمده مقام اثبات است که از ادله استفاده کنیم که این حق به چه تعلق گرفته است، ادله هم چهار نوع است؛ یک وقت است که لبّی است یک وقت است لفظی است که در آن رد و استرداد اخذ شده است، یک وقت لفظی است در آن خیار اخذ شده است، یک وقت لفظی است در او «فسخ العقد» اخذ شده است. پس ما در چهار موطن باید بحث کنیم. حالا که اصل اولی در قاعده روشنی در کار نیست و ثبوتاً ممکن است به عقد تعلق بگیرد چه اینکه ممکن است به عین تعلق بگیرد در مقام اثبات و استظهار ماییم و دلیل که دلیل ما یا لبّی است و یا لفظی، اگر لفظی شد عنوانی که در دلیل لفظی اخذ شده یا رد و استرداد است یا خیار است یا عنوان فسخ; پس «فالادلة اربع».
دلیل اول: عدم دلالت دلیل لبّی بر اثبات خیار با تلف عین
اگر دلیل لبّی بود; مثل عقل, سیره, اجماع بود، چون اطلاق ندارد, نه معقد اجماع مجمعان همچنان مطلق است نه عمل کسانی که رفتار میکنند یا برهان عقلی هیچکدام لفظ نیست و اطلاقی ندارد، چون اطلاقی ندارد قدر متیقن آن جایی است که عین باقی باشد. اگر اجماع داشتیم بر اینکه در فلان مورد خیار هست اجماع دلیل لبّی است و قدر متیقن آن صورت بقاء عین است، اگر سیره بر این بود که خیار هست قدر متیقن آن بقای عین است و اگر دلیل عقلی اقامه کردیم که آن لفظ ندارد لبّی است قدر متیقن آن بقای عین است. پس اگر دلیل لبّی بود ما راهی برای اثبات خیار در زمان تلف نداریم; چون اثبات خیار بر خلاف اصل است، اصل در بیع «اصالة اللزوم» است، خیار بر خلاف این اصل است، اگر بر خلاف این اصل ما بخواهیم سخنی بگوییم باید آن دلیل ما مطلق یا عام باشد و چون فرض در این است که این دلیل لبّی است اطلاق عموم ندارد، بنابراین باید بر قدر متیقن اکتفا کرد و آن صورت بقاء عین است نه صورت تلف عین، حالا مسئله استصحاب جداگانه است؛ این در مطلب اول که دلیل لبّی باشد.
ص: 199
دلیل دوم: قدر متیقن دلیل لفظی اثبات خیار با بقای عین
اگر دلیل لفظی بود, سه قسم است یا در متن این نصوص که دلیل لفظی است عنوان رد و استرداد هست که فرمود اگر فلان حادثه پیش آمد مشتری میتواند کالا را رد کند و ثمن را استرداد کند یا بایع میتواند ثمن را رد کند و مثمن را استرداد کند. ظهور رد و استرداد در عین است، معلوم میشود این خیار حقی است متعلق به عین دیگر، با تلف عین که رد و استرداد ممکن نیست; چون با تلف عین رد و استرداد ممکن نیست از این دلیلی که عنوان رد و استرداد در آن مأخوذ است ما نمیتوانیم مسئله بقاء خیار «عند التلف» را استنباط کنیم و باید به «اصالة اللزوم» که اصل اولی است مراجعه کنیم و اگر یک عنوان دیگری بود که مجمل بود به عنوان رد و استرداد نبود که ظهور در اختصاص داشته باشد، یک عنوانی بود که آن مجمل بود آن هم حکم همین را دارد که قدر متیقن آن دلیل مجمل این است که خیار در زمان بقای عین محفوظ است نه در صورت تلف عین.
دلیل سوم و چهارم: اثبات خیار با دلیل لفظی مبهم و صریح
اگر دلیل لبّی بود و عقلی نبود که به قسم اول برگردیم; لکن ملاک آن ملاکی بود که در حال تلف عین هست مثل دلیل غبن، ما اگر آن نصوصی که «تلقی رکبان» (1)است آنها را کافی ندانستیم و گفتیم مهمترین دلیل خیار غبن همان «لاضرر» (2)هست و مطابق با قواعد عقلی هست و مانند آن، این ضرر عنوان رد و ایراد در آن نیست، عنوان عقد نیست، عنوان فسخ نیست، عنوان بقای عین نیست، عنوان رد و استرداد عین نیست میگوید: «لا ضرر»، اگر کسی کالایی را خرید مغبون شد آن وقت این کالا از دست او افتاد و شکست, باید این غبن و ضرر را همچنان تحمل کند با اینکه ملاک این خیار که «لاضرر» بود همچنان هست؟ این جبران نشده، این ضرر با چه جبران شده؟ بر خلاف عیب که میگوییم با أرش جبران میشود، اما اینجا اصلاً جبران نشده است. پس گاهی ممکن است دلیل عقلی باشد؛ ولی ملاک آن همچنان موجود است، اینجا که ملاک موجود است با تلف عین ما چه کار کنیم بگوییم خیار ساقط است؟ یعنی این مغبون باید همچنان ضرر را تحمل کند یا اینگونه از ضررها منتفی است؟ بنابراین گاهی ممکن است دلیل لبّی باشد یا اگر لفظی هست نظیر «لاضرر» باشد که لفظی خاص در این زمینه اخذ نشده؛ یعنی عنوان خیار در آن نیست عنوان رد و استرداد نیست عنوان «فسخ العقد» نیست، میگوید: «لاضرر» که کاری با این عناوین متداول در باب بیع و شراء ندارد; چون این ملاک آن که ضرر باشد موجود هست بنابراین نمیشود گفت در صورت تلف عین این خیار ساقط است. پس اگر دلیل لبّی بود و اینگونه از شواهد را به همراه داشت نمیشود گفت که به قدر متیقن اکتفا میکنیم یا اگر لفظی بود و هیچ لفظی در آن اخذ نشده بود; لکن ملاک آن همچنان محفوظ بود نمیشود به قدر متیقن اکتفا کرد؛ ولی اگر دلیل لفظی بود عنوان رد, عنوان استرداد و مانند آن در آن اخذ شده بود باید به قدر متیقن که صورت بقای عین است اکتفا کرد، مازاد این را دلیل شامل نمیشود، چون حکم بر خلاف اصل است اصل در بیع هم لزوم است.
ص: 200
پرسش: در «تلقی رکبان» هم مطلق هست؟
پاسخ: بله، اشاره شد که اگر ما در مسئله غبن به آن نصوص «تلقی رکبان» مراجعه نکنیم فقط به ضرر مراجعه کنیم چنیین است; اما آنجا اگر عنوان رد اخذ شده است، عنوان استرداد اخذ شده است و قدر متیقن آن صورت بقای عین است، اگر عنوان خیار اخذ شده باشد که ظاهراً نشده، عنوان «فسخ العقد» اخذ شده باشد که نشده; آن وقت ما دلیل نداریم که همچنان این خیار بعد از تلف عین باقی است; بله، برای ملاکش از آن جهت که ضرر هست محفوظ است. ضرری که جبران نشود باید با خیار برطرف شود، حالا در مسئله عیب عرض میکنیم که آنجا ضرر هست و جبران میشود، دلیلی ندارد که خیار داشته باشد و فسخ کند. پس اگر لبّی بود مثل اجماع، سیره و دلیل عقل, حکم آن روشن است، اگر لفظی بود عنوان رد و استرداد و امثال ذلک در آن اخذ شده بود حکم آن روشن است.
ثبوت خیار با تلف عین در صورت دلیل لفظی بر تعلق آن به عقد
میماند دو قسم دیگر: یکی اینکه دلیل لفظی باشد و عنوان خیار اخذ شده باشد که چنین چیزی ما داریم، دلیل چهارم این است که دلیل لفظی باشد و عنوان «فسخ العقد». بهترین و مهمترین راه همین قسم چهارم است، اگر ما دلیل لفظی داشتیم و در متن آن دلیل لفظی عنوان «فسخ العقد» آمده باشد معلوم میشود که خیار حقی است متعلق به عقد، با تلف عین از بین نمیرود و «ذو الخیار» میتواند عقد را فسخ کند و عقد که منفسخ شد کالا و ثمن باید به جای اصلیشان برگردند هرکدام موجودند که به جای اصلیشان برمیگردند و هرکدام موجود نیستند بدلشان که اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت به جایش برمیگردد. مهمترین و بهترین و ظاهرترین دلیل این قسم چهارم است؛ ولی هیچ اثری از این قسم چهارم در روایات نیست؛ در روایات سخن از «له فسخ العقد» نیست, میماند همان قسم سوم، قسم سوم آن است که دلیل لفظی است و عنوان خیار اخذ شده است؛ عنوان خیار مثل «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1)[10] چه اینکه در باب خیار حیوان هم عنوان خیار اخذ شده است.
ص: 201
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
عدم دلالت روایات بر تعلق خیار به عقد
این نصوصی که در کتاب شریف وسائل جلد هجدهم صفحه پنج به بعد آمده است همین است که باب اول از ابواب خیار, باب ثبوت خیار مجلس است در باب اول این دو عنوان هست؛ مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) با سند خاص خودش که معتبر هست از وجود مبارک امام صادق(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند که آن حضرت نقل کرد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» این یک، «وَ صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ»عنوان خیار در این دلیل اخذ شده است. «الخیار ما هو؟» خیار را که مرحوم شیخ فرمود در کلمات اصحاب به «ملک فسخ العقد» تعبیر شده است و نقد مرحوم آخوند و امثال آخوند متوجه به شیخ است که این کلمات اصحاب است روایت که خیار را به «ملک فسخ العقد» معنا نکرده، در روایت آمده که خیار دارد و خیار هم حق است، متعلق این حق عقد است یا عین؟ این اول کلام است. بنابراین اگر در کلمات اصحاب آمده است که «خیار ملک فسخ العقد», این را نمیشود به حساب روایات آورد; البته بعدها مرحوم آقا سید محمد کاظم (1)و دیگران گفتند که بیانات علما(رضوان الله علیهم) برداشت از نصوص است؛ یعنی فهم آنها از نصوص این است؛ یعنی مستفاد از نصوص همین است که اصحاب فرمودند که خیار حقی است متعلق به عقد. بالأخره از این طایفه سوم که دارد خیار دارند، خیار حق است متعلق به عقد است یا متعلق به عین؟ خیار «حق الرد العین و الاسترداد» است یا خیار «ملک فسخ العقد» است؟
ص: 202
1) حاشیة المکاسب، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص158.
ارائه شاهد روایی بر تعلق خیار به عقد توسط محقق خراسانی ره
یک شاهدی برخی از فقها که از آنها مرحوم آقا سید محمد کاظم (1)است اقامه کردهاند این است که در روایت اول که دارد «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» شاهدی ما نداریم که این متعلق آن عقد است یا عین، همچنین درباره «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ» شاهدی نیست که متعلق این حق عقد است یا عین; لکن در روایت چهارم این باب، چون این باب هفت روایت دارد، در روایت چهارم این باب به این صورت آمده است مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) «عَنْ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ (علیبنابراهیم) عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: أَیُّمَا رَجُلٍ اشْتَرَی مِنْ رَجُلٍ بَیْعاً»؛ یعنی «مبیعاً» «فَهُمَا بِالْخِیَارِ حَتَّی یَفْتَرِقَا» این مطابق با همان روایت اول است، بعد میفرماید: «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ» (2)معلوم میشود که در زمان خیار، بیع؛ یعنی عقد متزلزل است؛ وقتی متفرق شدند، بیع؛ یعنی عقد لازم میشود. سخن از «رد العین» و «استرداد العوض» نیست، سخن از استقرار بیع و تزلزل بیع است، بیع؛ یعنی عقد, «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ»؛ یعنی «لزم البیع»، معلوم میشود محور اصلی خیار عقد است نه عین. اگر محور اصلی خیار عقد بود نه عین، پس ظاهر جمله «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» این است که این طرفین حق دارند که این بیع را؛ یعنی عقد را یا إِحکام کنند «بالامضاء» یا منحل کنند «بالفسخ» «فالخیار حقٌ متعلقٌ بالعقد لا بالعین».
ص: 203
علت از بین نرفتن خیار با تلف عین در صورت تعلق آن به عقد
حالا که خیار حقی است متعلق به عقد با تلف عین از بین نمیرود، چون یک وقت است که مال انسان تلف میشود، مال انسان تلف شد بدلی در کار نیست، چون عقود و عهود و امثال ذلک نیست؛ مثلاً یک ظرفی است برای آدم است از دست آدم افتاد و شکست; اما اگر این ظرف را انسان خرید با یک عقد متزلزلی یا این ظرف را گرفت که ید او ید ضمان بود که عاریه مضمونه بود یک، یا نه «بالغصب و الاتلاف»، تعدّی بود دو، این ید، ید ضمان است، چه ضمان ید و چه ضمان معاوضه, اگر این عین افتاد و شکست بدل او فوراً جای او مینشیند، اگر گفتیم بدل او فوراً جای او مینشیند این شخص باید بدل «یوم التلف» و قیمت «یوم التلف» را دهد، اگر گفتیم نه، خود این عین «بما هی تالفةٌ» در ذمه او هست؛ لذا صاحب مال میگوید که مال مرا بده، عقلا هم این مال را در ذمه آن مُتلف مستقر میبینند قیمت «یوم الاداء» را باید دهد نه قیمت «یوم التلف» را، چون آن روزی که تلف شد قیمت به ذمه او نیامده خود این عین به ذمه او آمده؛ ولی به هر تقدیر ید، ید ضمان است.
پرسش: روایت فقط میرساند که تا خیار هست عقد متزلزل است درباره متعلق خیار بیانی نیست.
پاسخ: چرا، پس معلوم میشود که بیع؛ یعنی عقد محور بحث است. فرمود: «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ» معلوم میشود که «ما لم یفترقا لم یجب البیع»، معلوم میشود بیع؛ یعنی عقد متعلق است یا متزلزل است یا آرام، نه عین در معرض رد باشد یا در معرض ابقا، اگر خیار حق متعلق به عین باشد این عین لرزان است، یا در معرض رد است یا در معرض ابقا؛ ولی اگر خیار حقی باشد متعلق به عقد آن عقد لرزان است یا در معرض سقوط است یا در معرض ثبوت. از اینکه در این روایت چهارم فرمود «وجب البیع» معلوم میشود خیار حقی است متعلق به بیع؛ یعنی به عقد، وقتی متعلق به بیع بود با تلف عین از بین نمیرود و قرار عقلا هم همین است.
ص: 204
نحوه تدارک ضرر در تلف عین و داشتن خیار
میماند آن ضرر متدارَک، ضرر متدارَک نظیر عیب، در خیار عیب یک ضرری است و شارع مقدس تعبداً أرش را اثبات کرده است و أرش هم این است که قیمت صحیح و قیمت معیب را بسنجند، تفاوت این قیمتها را بسنجند؛ مثلاً تفاوت یک دوم است یک سوم است یک چهارم است همان کسر مُشاع را از آن ثمن اصلی کسر کنند، این یک تعبد خاصی است نه اینکه «ما به التفاوت» را به قیمت روز بگیرند این آن نیست. اگر صحیح را قیمت کردند، معیب را قیمت کردند، درصد اینها را با هم سنجیدند، این نسبت «ما به التفاوت» را که یک پنجم است یا یک چهارم است از آن ثمن اصلی کسر میکنند که این تعبدی است. أرش آن ضرر را ترمیم میکند وقتی ضرر را ترمیم کرد دلیل ندارد بر بقای خیار، چون در نصوص خیار عیب آمده است که اگر «حَدَثَ فِیهِ حَادِثَةٌ» (1)حادثهای روی عین پیش آمد «فلا رد و له الارش» (2)اگر در خود خیار عیب آمده که أرش حق رد نیست و ضرری که خریدار معیب مبتلا شده است آن با أرش برطرف میشود دیگر ضرری نمانده که تا ما بگوییم به استناد این ضرر خیار باقی است و میتواند معامله را فسخ کند.
«فتحصّل» که در مقام ثبوت چند قسم ممکن است, در مقام اثبات ادلّه چهار تا است، اگر عنوان لفظی بود مختص بود یا مجمل بود که قدر متیقنگیری است، اگر عنوان رد و استرداد و اینها بود که ظهور در حفظ عین دارد و اگر عنوان خیار بود، چون روشن نیست که خیار «حق فسخ العقد» است و «رد العین» مگر به ضمیمه این روایت چهارم که ظهور دارد در اینکه خیار متعلق به عقد است و بهترین و شفافترین دلیل، دلیل چهارم است که وجود ندارد و آن این است که در روایت صحیح وارد شده باشد که «له فسخ العقد» خیار کافی نیست برای اینکه خود مرحوم آخوند قبول دارد که خیار در روایت هست، اما خیاری که در روایت هست همین معنایی را دارد که اصحاب فهمیدند که خیار «ملک فسخ العقد» است یا خیار حق «رد العین» است خیار روشن نیست؛ ولی اگر در روایت که قسم چهارم است صریحاً آمده باشد «له فسخ العقد» معلوم میشود که متعلق به عقد است, زمام عقد به دست «ذی الخیار» است و هیچ ارتباطی هم به عین ندارد.
ص: 205
مروری بر بحث سقوط خیار با تلف عین
در تبیین سخن مرحوم علامه در قواعد که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین» (1)مطالبی در طی این چند روز بازگو شد. در بحث قبل تصویر ادلّه و اقسام ادلّه مطرح شد که دلیل یا لبّی است مثل اجماع، سیره عقلا، بنای عقلا و مانند آن و یا لفظی است، لفظی هم یا عنوان خیار در آن اخذ شد یا عنوان رد یا عنوان فسخ که قهراً دلیل به چهار قسم تقسیم میشود. تا حدودی آثار هرکدام بازگو شد.
ص: 206
1) قواعد الاحکام، علامه حلی، ج2، ص70.
لزوم مراجعه به غرائز عقلا به علت حقیقت شرعی نداشتن خیار
اما حالا «و الذی ینبغی ان یقال» که خاتمه این بحث است این خواهد بود که خیار یک حقیقت شرعیه و متشرعیه ندارد، یک امر حقوقی است که قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست و هم در حوزه غیر مسلمین که من این معامله را انجام میدهم حق فسخ و خیار دارم یک چیزی نیست جزء تأسیسات و ابتکارات شرع باشد؛ یعنی جزء ابتکارات نقل باشد، چون آن ادلّه عقلی و غرائز عقلا اگر در راه صحیح إعمال شود آنها هم شرعی است، پس تأسیسی نیست که حقیقت شرعیه و حقیقت متشرعیه داشته باشد، اینطور نیست؛ وقتی اینطور نشد باید به غرائز و ارتکازات عقلا مراجعه کرد از یک سو، کیفیت امضای شریعت را هم باید در نظر داشت از سوی دیگر، چون اگر چیزی امضایی بود باید دلیل امضا سعه و ضیق آن روشن شود; چون حقیقت شرعیه و متشرعیه ندارد.
حق مالی بودن خیار و تعلق آن به عقد نزد عقلا
خیار پیش عقلا یک حقی است متعلق به عقد گرچه طریق «الی العین» است؛ ولی مصب این حق, عقد است اولاً و راه آن به مالیت مال در عوضین است نه مال ثانیاً؛ یعنی مردم در معاملات به دنبال مال هستند اگر یک چیزی تلف شد عوض آن را میخواهند, معلوم میشود محور اصلی معاملات مردم عین نیست که حالا اگر این شیء تلف شد مثلاً کسی کالایی را خرید مغبون شد و این عین در دستش افتاد و شکست بگوید رد شد و رفت، بلکه معامله را فسخ میکند تا به مالیت مال برسد نه به عین مال. بنابراین که خیار چون حقیقت شرعیه و حقیقت متشرعیه ندارد وقتی به غرائز عقلا مراجعه میشود میبینیم حق است نه حکم, این یک; متعلق به عقد است نه به مال, دو; این عقد هر چند طریق است، برای رسیدن به مال، اما طریق «الی الشخص» نیست، طریق «الی العین» نیست، طریق «الی مالیة العین» است که اگر عین موجود بود خود عین را میگیرد و نشد بدلش را میگیرد، آنچه که در غرائز عقلا هست همین است و چیز دیگری هم نیست. گاهی ممکن است که استثنائاً یک معاملهای محور خود عین باشد؛ نظیر یک نسخه خطی؛ نظیر یک کالای عتیقه کسی عتیقهفروش نیست که به دنبال مالیت مال باشد، یک میراث فرهنگی است، میراث خانوادگی اوست، نسخه خطی گذشتگان اوست، این به خود عین وابسته است که اگر عین تلف شد او به دنبال مالیت و اینها نبود که ممکن است در اینگونه از موارد حق فسخ از بین برود. غرض این است که خود عین معیار باشد نه مالیت؛ ولی در آنگونه از موارد هم «عند الضروره» به مالیت منتقل میشود. پس خیار این شد؛ «الخیار ما هو؟» خیار حقیقت شرعیه نیست، حقیقت متشرعیه نیست، حق است متعلق به عقد ولو «طریقاً الی العین»; لکن به مالیت عین منشعب میشود نه خصوصیت عین.
ص: 207
امضایی و تأسیسی بودن ضوابط و احکام خیار
مطلب دیگر آن است که این حق که حقیقت شرعیه و متشرعیه ندارد، اما یک مورد خاص دارد، یک احکام مخصوص دارد و اینچنین نیست که در هر معاملهای خیار باشد. خیار یک ضابطه خاص دارد؛ آن ضوابط خاص گاهی نقلی است که به اصطلاح شرعی است و گاهی امضایی است؛ آنجا که شرعی باشد که تأسیسی است؛ نظیر خیار مجلس؛ نظیر خیار حیوان؛ نظیر خیار تأخیر اینها را شارع آورده است. در فضای شریعت مسئله «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1)[2]مطرح است وگرنه در فضای عرف مطرح نیست. در فضای شریعت خیار حیوان تا سه روز است مطرح است که در فضای عرف مطرح نیست. در فضای شریعت خیار تأخیر مطرح است که اگر کسی کالایی را خرید ملک او بود و گفت من میروم پول را میآورم تا سه روز پول را نیاورد تا سه روز این شخص باید صبر کند و حق ندارد به دیگری بفروشد بعد از سه روز خیار دارد؛ یعنی بایع خیار دارد، میخواهد به او دهد یا میخواهد به دیگری که این یک تأسیس شرعی است. پس درست است که خود خیار «الخیار ما هو» این حقیقت شرعیه و متشرعیه و مانند آن ندارد، اما اینچنین نیست که رها باشد، بلکه یک جای مشخصی دارد.
تبیین «شرط الخیار» و «خیار شرط» و سعه و ضیق آن به دست جاعل
در مرحله دوم میرسیم به جاهای این خیار، خیار یا شرعی است که به دلیل خاص ثابت میشود؛ نظیر همین موارد یاد شده یا به دست و قرار عقلاست که با شرط انجام میدهند. شرطی که باعث خیار است این دو قسم است: یک وقت است «شرط الخیار» است و یک وقت خیار تخلف شرط است؛ خیار تخلف شرط خیلی لسانی ندارد، مثل اینکه شرط میکنند که فلان اتومبیل به آن رنگ باشد یا فلان میوه به آن وزن باشد یا فلان فرش فلان نقش باشد، این شرط میکند یک وصفی را که هنگام تخلف آن وصف, آن مشتری خیار دارد، این خیار تخلف شرط است. یک وقت است «شرط الخیار» است؛ یعنی میگویند این کالا را من میخرم به این شرط که من تا سه روز فرصت داشته باشم به کارشناسها نشان دهم آنچه که شرط شده است خیار است «شرط الخیار», نه «شرط الوصف». پس یک وقت است که میگوید این وصف را باید داشته باشد حالا چون وصف را نداشت خیار دارد، یک وقت است میگوید من تا سه روز باید به کارشناسها نشان دهم که این «شرط الخیار» است. وقتی «شرط الخیار» مطرح شد سعه و ضیق آن به دست خود آن جاعل است که آیا این حق به عین تعلق میگیرد یا به عقد تعلق میگیرد; اگر به عقد تعلق گرفت طریق «الی خصوص العین» است یا طریق «الی مالیة العین» است، آنجا که «شرط الخیار» باشد و طرفین خیار جعل کنند سعه و ضیق اینها، مصب اینها، ورود و خروج اینها به دست خود جاعل است.
ص: 208
1) الاصول من الکافی ، شیخ کلینی، ج5، ص170، ط دار الکتب الاسلامیة.
پرسش: فرق شرط و وصف چیست؟
پاسخ: آن را شرط نمیکنند، «شرط الوصف» است، وصف را شرط میکنند، شرط میکند که این وصف را داشته باشد، شرط میکند که این فعل را، خیاطت را، حیاکت را، کتابت را انجام دهد و شرط میکند که فلان کار را برای او انجام دهد. این شرط فعل است یا شرط وصف است یا شرط کار است این یک نحو است و یک وقتی شرط میکند که این کالا این وصف را داشته باشد این دو جور. «شرط الوصف» «شرط الفعل» اینها همه یک سنخ هستند; اما «شرط الخیار» سنخ دیگر است. پس اگر خیارات جعلی و عرفی از سنخ «شرط الخیار» باشد جعل خیار است و سعه و ضیق آن و تعیین مصب آن و خروجی و ورودی آن به دست خود جاعلان است، اما اگر خیار تخلف شرط بود او هم مانند خیارات شرعی, داخل در حریم بحث است, آنجا ممکن است که بحث به دست خود جاعل باشد و بگوید الا و لابد من به عین کار دارم که اگر عین تلف شد دیگر خیاری نیست یا تصریح کند که اگر عینم تلف شود من خیار دارم، چون عقد باقی است، این سعه و ضیق جعل به دست جاعلان است، اما در مسئله خیار تخلف شرط; نظیر خیارهایی که شارع آورده اینها محور بحث است.
عدم تصریح ادله لفظی بر وجوب ردّ دال بر تعلق خیار به عقد
اقسام چهارگانه در مقام تصویر در بحث قبل گذشت، اما کدام در شریعت آمده و کدام نیامده؟ گوشهای از بحث در مبحث دیروز گذشت که جریان «وجب البیع» در خیار حیوان و خیار مجلس آمده، اما آنچه که امروز که حرف نهایی است طرح میشود این است که عنوان خیار در بعضی از نصوص آمده مثل خیار مجلس، مثل خیار حیوان و امثال ذلک آمده و عنوان رد اصلاً نیامده تا ما بگوییم که عنوان رد ظهور دارد در اینکه خیار حق متعلق به عین است، چرا؟ برای اینکه شما همه این اقسام چهاردهگانه خیار را اعم از منصوص و غیر منصوص که بررسی کنید در هیچکدام از این اقسام چهاردهگانه عنوان رد نیست، فقط در مسئله خیار عیب, رد است که آنجا هم «بالاتفاق» اگر کالا تلف شود خیار ساقط است؛ یعنی رد ساقط است و أرش مطرح است. در خیار عیب نه تنها تلف; بلکه اگر دگرگونی در عین رخ دهد «حق الرد» ساقط است و متعیّن در أرش است. در خیار عیب دارد که اگر «حَدَثَ فِیهِ حَادِثَةٌ» (1)یا تلف شود رد ساقط است فقط أرش میماند، پس عنوان رد در ادلّه خیارات اصلاً نیامده یک، در خصوص خیار عیب آمده دو، آن هم در خیار عیب همه قولی است که جملگی برآنند که اگر تلف شود «حق الرد» ساقط است این سه; بالاتر از تلف یک حادثهای در عین پیش بیاید که وصفی از اوصاف او را از دستش بگیرد «حق الرد» ساقط است. بنابراین آنجایی که عنوان رد آمده به عنوان نفی است؛ یعنی کسی در اینجا حق رد ندارد و بالاتر از تلف مسئله «حَدَثَ فِیهِ حَادِثَةٌ» هم مانع از تلف است، پس ما عنوان رد نداریم، بلکه عنوان خیار در همان سه روایت داریم.
ص: 209
1) مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری طبرسی، ج13، ص306، ط آل البیت.
شواهد مستفاد از ادله لفظی دال بر تعلق خیار به عقد
آنچه که تثبیت میکند که این خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین, یک گوشه از گوشههایی که مربوط به این تأیید است در بحث قبل گذشت ـ در همان خیار مجلسی که خواندیم ـ آنجا روایت پنجم این بود: «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ» (1)بیع؛ یعنی عقد، معلوم میشود که تا خیار هست عقد متزلزل است، وقتی خیار ساقط شد عقد ثابت است، کاری به «معقود علیه» ندارد، کاری به عین ندارد که اگر عین تلف شد خیار از بین برود و اگر عین باقی است خیار باقی باشد اینچنین نیست; بلکه معیار تزلزل عقد و ثبات عقد است، پس معلوم میشود خیار حقی است متعلق به عقد، این در بحث قبل که روایت پنجم همان باب اول بود گذشت. در خیار حیوان مشابه این تعبیر آمده که اگر سه روز گذشت «وجب الشراع»، شراع در برابر بیع است که مربوط به عقد است؛ یعنی «ثبت الشراع». در قسمتهای دیگر مثل بیع خیاری و مانند آن آمده که اگر او تأخیر کرد «فَلَا بَیْعَ» (2)«فلا بیع»؛ یعنی عقد؛ یعنی عقدی که بستند دیگر عقدی در کار نیست، معلوم میشود که ثبوت و سقوط درباره عقد است، معلوم میشود خیار حقی است متعلق به عقد، نه متعلق به عین. پس اگر خیار تأسیسی بود چه اینکه هست، مستفاد از نصوص خیار این است که خیار حقی است متعلق به عقد.
ص: 210
ناتمامی نقد محقق انصاری ره بر اصحاب در تعریف خیار به « ملک فسخ العقد»
از اینجا نقد مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) نسبت به کلمات اصحاب معلوم میشود وارد نیست؛ مرحوم شیخ اول فرمودند که آنچه که در کلمات فقها(رضوان الله علیهم) هست این است که خیار «ملک فسخ العقد» (1)است، بعد فرمود این اصطلاح متأخرین است دلیل نیست بر اینکه مراد از روایات همین باشد; زیرا در روایات که وارد نشده است. نقدی که مرحوم آقای نائینی (2)و امثال آقای نائینی نسبت به مرحوم شیخ دارند این است که این علما اصطلاح جدیدی ندارند. عصاره فرمایش علما برداشت از همین نصوص است یک، چه اینکه قدما هم همین تعبیر را دارند دو، قدمایی که به اصل صدور این روایات نزدیکاند آنها هم خیار را «ملک فسخ العقد» دانستند. بنابراین این اصطلاح خاص در برابر دلیل شرعی نیست; برای اینکه مستفاد از نصوص همین است، شواهد هم همین را تأیید میکند و قدما هم همین را میگفتند، پس چیز بیگانهای نیست، پس خیار «ملک فسخ العقد» است. ما دو چیز نداریم که خیار دو حقیقت داشته باشد و یک حقیقت آن بنا بر مبنایی «ملک فسخ العقد» باشد و یک حقیقت آن بر مبنای دیگران حق «رد العین» باشد که مثلاً ما دو چیز داشته باشیم، دو چیز نیست، همان «ملک فسخ العقد» است برای رسیدن به عین و اینچنین نیست که یک حق جداگانهای باشد و به عین تعلق گرفته باشد.
ص: 211
ناتمامی نقض دلیل با تصریح ادله لفظی بر جواز ردّ در عقود جایز
مطلب بعدی آن است که اگر در بعضی از ادلّه ثابت شده باشد که اینجا طرفین یا «احد الطرفین» میتوانند عین را رد و استرداد کنند، اگر یک چنین چیزی وارد شد و بازگشت آن به این نبود که حق فسخ دارد و میتواند عقد را به هم بزند و مستقیماً به خود عین توجه کرد آن دیگر رد حقی نیست، بلکه رد حکمی است. اوایل در طلیعه بحث خیارات آنجا مشخص فرمودند که رد کردن و به هم زدن این دو گونه است: یک به هم زدن حقی است، یک به هم زدن حکمی؛ به هم زدن حکمی در عقود جائزه است، اگر کسی مالی را به دیگری هبه کرد میتواند از او پس بگیرد، هبه اینطور است، عاریه اینطور است، امانت اینطور است، وکالت اینطور است اینها عقود جائزه هستند. در عقود جائزه طرف حق دارد که این را به هم بزند، اما این حکم شرعی است نه حق در حقیقت و ما اگر تعبیر به حکم کردیم, باید توجه کنیم که منظور حکم شارع است به اینکه شما میتوانید این را به هم بزنید، ید آن طرف هم ید ضمان نیست؛ مالی را به او دادید حالا شرایطی دارد اگر هبه «ذی رحم» نباشد اگر مثلاً هبه معوضه نباشد بالأخره میشود پس گرفت. اینکه عقد هبه، عقد وکالت، عقد عاریه، عقد ودیعه، اینها را میشود به هم زد این حکم شرعی است نه حق و این عقد، عقد جائز است نه اینکه این عقد لازم است و شما یک حقی را متوجه او کردید و به وسیله این حق آن عقد را متزلزل کرده باشید اینطور نیست; بلکه این حکم است که ما دو جور عقد داریم: یک عقد لازم داریم مثل بیع و یک عقد جائز داریم مثل وکالت، مثل هبه و مانند آن. این حکم شرعی است نه حق، به دلیل اینکه قابل نقل نیست، به دلیل اینکه قابل مصالحه نیست، به دلیل اینکه قابل فروش نیست، به دلیل اینکه قابل ارث نیست، اگر حق باشد بالأخره باید این آثار را داشته باشد. حق آن است که قابل اسقاط باشد، کسی نمیتواند بگوید که من این مالی که هبه کردهام آن جواز استرداد را ساقط کردم; زیرا به دست واهب نیست، هبه عقد جائز است و شارع مقدس گفته این جائز است هر وقت خواستی میتوانی پس بگیری، شخص میتواند مال را پس نگیرد، اما نمیتواند بگوید این عقد هبه را که رجوع به آن جائز است من جواز آن را ساقط کردم، این به دست شرع است و شارع این را عقد جائز کرده، شما چه کار میخواهید کنید؟ این جواز قابل اسقاط نیست، پس معلوم میشود حکم شرعی است نه حق، این جواز قابل مصالحه نیست، این جواز قابل معامله نیست، این جواز قابل ارث نیست، معلوم میشود حق نیست و حکم است. اگر در جایی عنوان رد آمده باشد و بازگشت آن به «ملک فسخ العقد» نباشد این دیگر خیار نیست، این حکم شرعی است و از بحث رأساً بیرون است.
ص: 212
پرسش: فرمایشی که شما کردید قسم سوم که جواز حکمی هم باشد اضافه به بیع میشود.
پاسخ: نه، با بیع که جواز حکمی ندارد، جواز حقی میآید نه جواز حکمی. اگر یک وقتی یک جایی رد بیاید که ما نداریم این حکم است و ما چنین چیزی نداریم و این را هم هیچکس نگفته که قابل اسقاط نیست، قابل معامله نیست، قابل مصالحه نیست، قابل ارث نیست این را که نمیگویند که میگویند اگر هست این احکام چهارگانه را داراست معلوم میشود حق است نه حکم، اگر حق است به عقد برمیگردد، برای اینکه این دو سه شواهد که در روایت دارد که «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ» یا با گذشت سه روز «وَجَبَ الشِّرَاءُ» (1)یا اگر آن شرایط حاصل نشد «فَلَا بَیْعَ» ثبوت و سقوط آنها براساس محور عقد است و معلوم میشود خیار حقی است متوجه به عقد، نه متوجه به عین. بنابراین اگر یک چنین چیزی وارد شده باشد که وارد نشد، آن رد حکمی است نه رد حقی و رأساً از بحث بیرون است، پس ماییم و این تحلیل روایات.
بررسی استفاده از استصحاب بر فرض نبود اماره بر تعلق خیار به عقد
حالا اگر از امارات نتوانستیم استفاده کنیم که خیار «ملک فسخ العقد» است و متوجه به عقد است و این عین تلف شد، مادامی که عین هست ما یقین داریم خیار هست; حالا وقتی عین تلف شد شک میکنیم که آیا این خیار باقی است یا نه; زیرا اگر این خیار متوجه عقد باشد باقی است، متوجه عین باشد از بین رفته، بنابراین شک عارض میشود. قبل از تلف ما یقین داشتیم که خیار هست، بعد از تلف شک داریم که آیا خیار هست یا نه و منشأ شک هم آن است که اگر متعلق این حق عقد باشد، چون عقد ثابت است، خیار ثابت است و اگر متعلق این عقد عین باشد، چون عین از بین رفته خیار از بین رفته; البته این بعد از اغماض از آن است که اگر هم متعلق به عین باشد به مالیت عین است نه به خصوصیت عین؛ لذا با تلف عین هم خیار ساقط نمیشود، حالا بر فرض که به خصوص عین باشد که با تلف عین ساقط شود، چون ما نمیدانیم که متعلقش این است یا آن؛ لذا شک میکنیم.
ص: 213
1) وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج18، ص12، أبواب الخیار، باب3، ح9، ط آل البیت.
تقویت دیدگاه محقق نائینی ره در استفاده از استصحاب بر تعلق خیار به عقد
مرحوم شیخ در استصحاب به صورت جزم سخن نگفت، مرحوم آقا سید محمد کاظم (1)به صورت جزم سخن نگفت، مرحوم آخوند (2)هم که در طلیعه امر بر استصحاب مرحوم شیخ نقدی داشت که آن فرد ساقط شد کلی را بخواهید استصحاب بکنید میشود مُثْبِت لوازم عقلی; در حالی که اصل, قدرت اثبات لوازم عقلی را ندارد. اما این راهی که مرحوم آقای نائینی (3)و امثال ایشان طی کردند این است میفرمایند اشکالی که مرحوم آقا سید محمد کاظم و بزرگان دیگر دارند میگویند این از باب شک در مقتضی است ما نمیدانیم که این خیار اقتضای بقا دارد یا ندارد; ایشان فرمودند شک در مقتضی نیست، شک در مقتضی آن است که بدون هیچ عارضهای ما در قدرت بقای او شک داریم چراغی است ـ از سابق مثال میزدند ـ یا لامپی است که دارد روشن میشود یا چراغی است که افروخته است ما اصلاً نمیدانیم روغن آن چقدر است و نفت آن چقدر است، چون نمیدانیم روغن آن چقدر است و نفت آن چقدر است الآن شک داریم که چراغ روشن است یا خاموش شده که این را شک در مقتضی میگویند، شک در مانع آن است که این چراغ روغنش تا صبح برای روشن کردن کافی است، ما نمیدانیم یک بادی آمده این را خاموش کرده یا نه، یک کسی آمده این را خاموش کرده یا نه، این شک در رافع شک در مانع و مانند آن است. با شک در مقتضی برخیها مثل مرحوم شیخ و اینها در جریان استصحاب نقدی دارند فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که شک در مقتضی نیست. این خیار حقی است متعلق به عقد هیچ حادثهای اگر پیش نیاید این همچنان هست حالا افتاد و شکست، این «شکستن» یک مانعی پیش آمد، یک رافعی پیش آمد، یک دافعی پیش آمد که ما شک کردیم که آیا هست یا نه، اگر این حادثه پیش نمیآمد ما شک نداشتیم، خیار یک امری است بقادار و متعلق به عقد، عقد هم باقی است، شک در مقتضی نیست؛ شک در این است که آیا این حادثهای که پدید آمد جلوی تأثیر او را میگیرد و او را خاموش میکند یا نه؟ ما شک در این داریم، یک وقت است شک داریم در وجود و حدوث رافع، یک وقت شک داریم در رافعیت شیء موجود; یک وقتی ما شک داریم که اصلاً نسیمی وزید یا نه؟ یک وقتی شک داریم این بادی که آمد چراغ را خاموش کرد یا نه؟ شک در وجود مانع یا مانعیت شیء موجود؛ اینجا این تلف که پیش آمد یک وقت حالا شک داریم که تلف شد یا نه؟ یک وقتی نه یقین داریم تلف شد؛ ولی شک داریم که آیا تلف مانع بقای خیار است یا نه؟ میگوییم این خیار ذاتاً اقتضای بقا داشت، اگر این تلف نبود که شما شک نمیکردید پس بازگشت شک شما به شک در رافع و مانع و امثال ذلک است و شک در مقتضی نیست. بنابراین بر فرض دست ما از امارات کوتاه باشد به اصل برسیم جا برای استصحاب هست؛ ولی نوبت به استصحاب نمیرسد، امارات «عند التحلیل» خیار را ساقط میکند.
ص: 214
حکم به عدم سقوط خیار با تلف عین در نظر نهایی
بنابراین ما دو مبنا داشته باشیم در فقه که بعضیها بگویند خیار حقی است متعلق به عقد و بعضی بگویند حقی است متعلق به عین, اینچنین نیست، «عند التحلیل»ی که مرحوم آقای نائینی و امثال ایشان دارند این است که کلاً خیار حقی است متعلق به عقد; منتها چون این حق «طریق الی العین» است سخن از رد و استرداد است و توجه هم داشته باشند به اینکه رد و استرداد متوجه به مالیت مال است که اگر مال تلف شد باز «حق الرد» هست، «حق الاسترداد» هست، چون مالیت که از بین نمیرود، بلکه مال از بین میرود. «فتحصل» که فرمایش مرحوم علامه در قواعد که فرمود: «لا یسقط الخیار بتلف العین» این حق است، آن دو مورد هم که مرحوم شیخ فرمودند، خود مرحوم شیخ هم قبول دارد که اینها تخصصاً خارج هستند نه تخصیصاً.
موضوع: طرح مسئله در حکم تکلیفی و وضعی فسخ ذوالخیار و نحوه ضمان او
آخرین مسئله از مسائل مربوط به فصل ششم که درباره احکام خیار است این است که اگر «ذوالخیار» فسخ کرده است وظیفه او از نظر حکم تکلیفی چیست؟ از نظر حکم وضعی چیست؟ آیا «ید» او «ید» ضمان است یا «ید» ضمان نیست؟
دیدگاه محقق انصاری ره در امانت شرعی و مالکی نبودن یدِ ذوالخیار با فسخ
آنچه که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1)مطرح کردند این است که اگر «ذوالخیار» فسخ کرده است «ید» او «ید» امانی نیست, نه امانت مالکی است و نه امانت شرعی؛ امانت مالکی این است که کسی مال خود را پیش دیگری به امانت بگذارد امانت شرعی این است که اگر لقطهای و مانند آن اشتباهاً در مال کسی قرار گرفت, این مال به عنوان امانت از طرف خدای سبحان که شارع است در دست این شخص قرار گرفته تا به صاحب اصلی آن برگرداند، این امین است؛ مالک او را امین نکرد که به او امانت سپرده باشد؛ ولی شارع او را امین کرد و این مال را به عنوان امانت به دست او سپرد. یک مالی است کسی آمده در خانه آدم جا گذاشته و رفته، «ید» انسان به این مال تعلق میگیرد و در تحت «ید» اوست; منتها «ید» امانی است نه «ید» ضمان و امانت آن هم امانت شرعی است نه امانت مالکی؛ امین اگر تفویض نکند ضامن نیست ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ (2)پس امانت یا امانت مالکی است یا امانت شرعی، در خصوص مقام اگر «ذوالخیار» فسخ کند «ید» او نسبت به عین نه امانت شرعی است و نه امانت مالکی، چرا؟
ص: 216
استدلال محقق انصاری ره به استصحاب در امانت شرعی و مالکی نبودن یدِ ذوالخیار
برای اینکه قبلاً این شخص این مال را از مالک آن در مقابل عوض گرفته است، مالک به او امانت نداد؛ اگر کسی کالایی را خرید مالک این کالا را به عنوان امانت به او نداد به عنوان ملک به او داد در قبال ثمن; پس «ید» مشتری نسبت به این «ید» ضمان است برای اینکه رایگان به او نداد باید در عوض ثمن را بپردازد که پرداخت، «ید» «ذوالخیار» نسبت به این عین «ید» امانی نبود ـ نه امانت مالکی نه امانت شرعی ـ بلکه «ید» ضمان بود، حالا که فسخ کرد ما آن ضمان را استصحاب میکنیم «و الاصل بقائه». گرچه خیلی مسئله به نظر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) روشن نبود؛ لذا در چند سطر بعد میفرماید: «المسألة لا تخلو عن إشکال» (1)لکن تا اینجا فرمایش ایشان این است که اگر «ذوالخیار» فسخ کرد این کالا در دست «ذوالخیار» امانت نیست ـ نه امانت شرعی و نه امانت مالکی ـ این یک، و این «ید»، «ید» ضمان است، چرا؟ برای اینکه قبل از فسخ «ید» این شخص نسبت به این کالا «ید» ضمان بود الآن کماکان.
نقد محقق خراسانی ره بر استصحاب ضمان ید و ناتمامی آن
براساس این مسئله استصحاب ضمان هم مرحوم آخوند (2)هم مرحوم آقا سید محمد کاظم (3)هم مرحوم آقای نائینی (4)هر سه بزرگوار نقدی دارند اول کسی که نقدی داشت مرحوم آخوند بود بعد دیگر این آقایان؛ مرحوم آخوند میفرماید که ضمانی که قبل از فسخ بود ضمان معاوضی بود؛ یعنی این شخص مشتری این کالا را در برابر ثمن خرید رایگان کسی به او نداد و امانت هم نیست، نه هبه است و نه امانت، بلکه «ید» او «ید» ضمان است، وقتی فسخ کرد آن ضمان معاوضی کاملاً برطرف شد؛ زیرا این کالا ملک فروشنده شد و ثمن ملک خود این مشتری شد، پس ضمان معاوضی در کار نیست. شما چه چیزی را میخواهید استصحاب کنید؟ بالأخره شبیه استصحاب کلی قسم سوم است. ضمان معاوضه که قطعاً رخت بربست نمیدانیم یک ضمان دیگری به نام ضمان «ید» آمد یا نیامد، اینکه حالت سابقه ندارد، سابقه آن عدم است؛ آنکه حالت سابقه داشت شک «لاحق» نداریم، آن ضمان معاوضی یقیناً رخت بربست و این ضمان «ید» هم که قبلاً نبود شما چه چیز را میخواهید استصحاب کنید؟ تعبیر مرحوم آقای نائینی این است که با رفتن فصل که نمیشود جنس را استصحاب کرد، ضمان جنس است و دو فصل دارد که عبارت است از ضمان «ید» و ضمان معاوضه، آنکه قبلاً بود ضمان معاوضه بود این که شما میخواهید ثابت کنید ضمان «ید» است، ضمان معاوضه که قطعاً رخت بربست و با رفتن فصل جنس هم از بین میرود. این تعبیرها تعبیرات تام و فنی نیست به تشبیه نزدیکتر است، چون سخن از جنس و فصل و اینها نیست، ضمان معاوضه یک نوع است، ضمان «ید» نوع دیگر است، آن ضمان معاوضی کلاً رخت بربست، ضمان «ید» هم «مشکوک الحدوث» است. پس این فرمایش مرحوم شیخ که فرمود «ید» این شخص فاسخ «ید» ضمان هست; برای اینکه ما آن ضمان قبلی را استصحاب میکنیم این توجیه علمی ندارد؛ لذا غالب این بزرگواران بر این فرمایش مرحوم شیخ نقدی داشتند; گذشته از اینکه راه فنی هم این نیست که این مسئله به این صورت تقریر شود.
ص: 217
لزوم بحث در دو مقام «فاسخ» و «منسوخ علیه» و حکم تکلیفی و وضعی هر کدام
اصل مسئله باید در دو مقام بحث شود؛ مقام اول راجع به فاسخ هست، مقام ثانی راجع به «مفسوخ علیه». اگر معاملهای فسخ شد همانطور که باید بحث کرد این کالا در دست فاسخ چگونه است و نسبت فسخ کننده به این کالا چیست؟ آیا ضامن هست یا نه؟ ضمانش ضمان «ید» هست یا نه؟ امانت ملکی است یا امانت شرعی است و سایر فروع; همانطور که درباره فاسخ این بحث کرد درباره «مفسوخٌ علیه» هم همینطور. اگر فاسخ فسخ کرده است و این کالا را پس داد آن ثمن در دست «مفسوخ علیه»؛ یعنی بایع، امانت ملکی و شرعی است، تحت ضمان اوست، ضمان «ید» هست، ضمان معاوضه است، چیه؟ هیچکدام از اینها مطرح نیست و مرحوم شیخ در این قسمت مطرح نکردند، در پایان یک اشارهای به آن کردند. پس برای اینکه حکم این دو مقام از هم جدا شود و استیفای به حق شود باید در دو مقام بحث کنیم؛ مقام اول درباره فسخ کننده وـ به خواست خدا ـ مقام ثانی درباره «مفسوخٌ علیه». درباره فسخ کننده هم بحث را نباید از نیمه راه شروع کرد که مرحوم شیخ شروع کرده باید از آغاز شروع کرد؛ اول باید حکم تکلیفی معلوم شود بعد حکم وضعی. پس «فالبحث فی مقامین» مقام اول درباره حکم فاسخ است مقام دوم درباره حکم «مفسوخ علیه» که همین مقام اول هم بحث در دو جهت است؛ جهت اولیٰ درباره حکم تکلیفی جهت ثانیه درباره حکم وضعی. حکم تکلیفی این است که وظیفه این شخص شرعاً چیست؟ کسی که فسخ کرده فرض هم در این است که کالا را تحویل گرفته کالا در دست اوست; یک وقتی است یک معاملهای صورت گرفته بار در انبار بود این فروخته و به نام این سند تنظیم کرده؛ ولی هنوز تحویل و تحولی نشده، آنجا دیگر سخن از «ید» و ضمان و تحویل و امثال ذلک نیست، چون در انبار فروشنده بود در اختیار خودش است؛ ولی اگر کالایی را فروخت به خریدار تسلیم کرد و کالا در تحت «ید» خریدار بود محل بحث است.
ص: 218
وظیفه فاسخ بعد از فسخ و حکم تکلیفی او
پس مقام اول درباره حکم فاسخ است و این مقام اول دو جهت دارد جهت اولیٰ مربوط به حکم تکلیفی است و جهت ثانیه مربوط به حکم وضعی؛ جهت اولیٰ که مربوط به حکم تکلیفی است این است که وظیفه این چیست؟ وظیفه او این است که اولاً اعلام کند که من فسخ کردم این باید بداند که آن فروشنده در ثمن هر تصرفی که خواست به دلخواه تصرف نکند و بداند که این کالایی که فروخته ملک اوست این اولین وظیفه اوست که اعلام کند.
پرسش: ؟پاسخ: بله، واجب است مال مردم را باید بگوید که مال مردم است، وقتی که اعلام کرد از دو حال بیرون نیست یا او میگوید که فعلاً خدمت شما باید من تحویل بگیرم که این میشود امانت مالکی یا میگوید که نه مال من را به من پس بدهید آن وقت آن هزینه حمل و نقل به عهده کیست احکام خاص خودش را دارد، این باید تخلیه کند و بر او واجب نیست که هزینه حمل و نقل را بپردازد این مال برای اوست، فسخ کرده، برمیگردد ملک فروشنده میشود، اعلام هم کرده، تخلیه هم کرده؛ یعنی میخواهید مال خودتان را ببرید ببرید، اگر من قبلاً از انبار شما آوردم، چون مال خودم بود آوردم، الآن اینجا چون مال شماست باید بیایید ببرید، بر من هزینه پس دادن واجب نیست، بر مشتری که معامله را فسخ کرد فقط تخلیه «بینه و بین ماله» واجب است میگوید این مالتان آماده است هم باید اعلام و هم باید تخلیه کند. تخلیه یعنی چه؟ تخلیه کند بین سلطنت خود و بین آن کالا و بگوید این کالا آزاد است هر وقت خواستید ببرید ببرید، اگر فروشنده گفت این فعلاً پیش شما باشد این میشود امانت مالکی, اگر بیتفاوت بود و تلف شد دیگر این فسخ کننده ضامن نیست، چون او اعلام کرده، تخلیه کرده گفته آقا مالتان حاضر است بیایید ببرید، اما او نیامد ببرد. بنابراین اولین وظیفه فسخ کننده اعلام است، بر او واجب است که اعلام کند و تخلیه کند؛ یعنی بین خود و بین این مال, هیچ علقهای ایجاد نکند و نبندد این را باز بگذارد و فروشنده اگر مطلع است که اعلام واجب نیست، چون خودش میداند، اگر آگاه نیست اعلام واجب است، در هر دو حال تخلیه لازم است میگوید آقا این مالتان بیایید ببرید، از آن به بعد در دست این که باشد دیگر امانت است، امانت مالکی است، پس این حکم تکلیفی است. در مقام ثانی هم ـ انشاءالله ـ از دو جهت باید بحث کرد؛ ولی فعلاً ما در مقام اول هستیم.
ص: 219
حکم وضعی فاسخ به عدم وجوب ضمان بر او بعد از اعلان
پس در مقام اول از نظر حکم تکلیفی حکم آن روشن است. اما از نظر حکم وضعی، «ید» این شخص «ید» ضمان هست یا «ید» ضمان نیست؟ استدلال مرحوم شیخ را ملاحظه فرمودید که ناتمام بود؛ استدلال ایشان این بود که این «ید»، «ید» ضمان بود، بله «ید» ضمان بود قبل از فسخ; اما ضمان معاوضی، ضمان مبیع در قبال ثمن، چه اینکه «ید» فروشنده هم «ید» ضمان هست؛ ضمان ثمن در قبال مبیع، آنکه کاملاً رخت بربست، چون بیع فسخ شد، وقتی بیع فسخ شد دیگر سخن از ضامن بودن نیست، مشتری ضامن چه باشد؟ بایع ضامن چه باشد؟ مشتری مالک ثمن خود شد و بایع مالک مثمن خود شد دیگر ضمانی در کار نیست، شما اگر بخواهید یک ضمان دیگر ثابت کنید باید ضمان «ید» باشد، ضمان «ید» همان است که اگر عین موجود است عین وگرنه، اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت، ضمان «ید» هم دلیل میخواهد. به تعبیر مرحوم آقا سید محمد کاظم, شما از عموم «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1)مطلق «ید» را استفاده کردید هر گونه «ید»ی که کسی نسبت به مال دیگری داشته باشد این «ید»، «ید» ضمان است؟ بله اینجا به اطلاق شامل مقام ما هم میشود «ید» فسخ کننده «ید» ضمان است; اما یک چنین اطلاقی از این عموم استفاده نمیشود. کسی در خانه آدم آمده مهمانی آمده کتاب خود را جا گذاشته، لوازم التحریر خود را جا گذاشته، انسان ضامن است؟ برای اینکه تحت «ید» انسان قرار گرفته ولو بدون خواست آدم، اینطور نیست. در خصوص مقام هم فاسخ فسخ کرده به فروشنده هم اعلام کرده و تخلیه هم کرده گفته این مالتان را باید ببرید، حالا از این به بعد افتاد و شکست چرا خریدار ضامن باشد؟
ص: 220
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
پرسش:؟به عهده بایع بودن حمل مبیع بعد از فسخ و دلیل آن
پاسخ: مشتری مال خودش را تحویل گرفته هزینه آن را هم داده، الآن این مال برای بایع است باید بیاید ببرد.
یک وقت است هزینه را قرارداد میکنند که به عهده چه کسی باشد آن بحث دیگر است وگرنه مالی را که انسان فروخت، فرشی که در مغازه هست این فرش را فروخت وقتی فرش را فروخت ملک خریدار است و خریدار باید این را جابجا کند. اگر فروشنده شرط کرده باشد که من این را میفروشم و به یک شرطی تحویل دهم, مطلب دیگر است وگرنه همین که کسی در مغازه فرشی را خرید، یک برنجی را خرید، یک کالایی را خرید حمل و نقلش به عهده خود مالک است؛ یعنی خریدار، الآن هم وقتی کسی که فرش را خرید این معامله را فسخ کرد این فرش ملک آن فروشنده اولی است که باید بیاید ببرد بر خریدار چرا واجب باشد تحویل دهد؟ ملک مردم است باید بیاید ببرد این هم که آمادگی خود را اعلام کرده و گفت فرش شما آماده است بیایید ببرید. یک وقت است که در متن قرارداد اینچنین میآید که فروشنده متعهد میشود که تحویل دهد و اگر فسخ شده است خریدار متعهد میشود که تحویل دهد، این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)[8]عمل به شرط واجب است، اما یک چنین تعهدی در کار نیست, هر کسی مال خودش را باید ببرد.
هزینه حمل و نقل را یا در متن قرارداد ذکر میکنند یا اگر متن قرارداد ذکر میکنند روی قاعده اولیه است، روی قاعده اولیه؛ یعنی هر کسی مال خودش را با هزینه خودش باید ببرد. فروشنده وقتی فرشی را فروخت خریدار با هزینه خودش از مغازه او این فرش را گرفت و به منزل برد، الآن هم وقتی فسخ کرده است این فرش ملک طلق آن فروشنده است باید بیاید ببرد.
ص: 221
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
در جهت اولی روشن شد که اعلان واجب است به فروشنده بگوید آقا این معامله را فسخ کردیم این فرش مال شماست این یک، و آماده هم هست و یک گوشه افتاده میخواهید بیایید ببرید ببرید، من دیگر تصرفی در او ندارم و تخلیه کردم بین خودم و او آماده است هر وقت خواستید بیایید ببرید این دو، بقیه دیگر بر خریدار نیست.
ناکار آمدی «قاعده اتلاف» و «علی الید» در اثبات ضمان برای فاسخ
پس جهت اولیٰ این است که حکم تکلیفی آن روشن است؛ یعنی بر فسخ کننده واجب است که اعلام کند یک، تخلیه کند بین خود و بین این کالا دو، این «هذا تمام الکلام فی الجهة الاولی فی المقام الاول» اما بحث در جهت ثانیه در مقام اول، حکم وضعی و ضمان که آیا این «ید» «ید» ضمان است یا «ید» ضمان نیست؟ آن ضمان قبلی که ضمان معاوضی بود که رخت بربست، ضمان «ید» به وسیله «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» ثابت میشود که اگر کسی «ید» عدوانی روی مال مردم گذاشت آن شیء عین آن موجود است که باید برگرداند، اگر عیناش موجود نیست مثلی است مثل قیمی است قیمت را باید برگرداند و در اینجا آیا «ید» او «ید» ضمان است یا نه؟ که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مایل بودند ثابت کنند ضمان است و نتوانستند و موفق نشدند. این بزرگوارها میفرمایند که ماییم و عموم «علی الید» و «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1)معلوم است که اطلاق ندارد اما «عَلَی الْیَدِ»، چون دارد که «من اتلف مال الغیر» عنوانش اتلاف است اینجا کسی اتلاف نکرده اینجا؛ یعنی فسخ کننده این مال را الآن نگاه میدارد حالا افتاد و زلزلهای بود و حوادث دیگر بود آتشسوزی بوده این مال از بین رفت، بدون اتلاف فسخ کننده اگر این مال تلف شود شرعاً چه کسی ضامن است؟ از «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» که یقیناً نمیشود استفاده کرد، چون او اتلافی نکرده و از عموم «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» اگر ما جمود داشته باشیم که بله اینجا «ید» هست اخذ هست این مال تحت «ید» مشتری است باید او ضامن باشد، برای اینکه ظاهراً علی الید ناظر به آن «ید» عدوانی است نه هر کسی روی هر مالی دست بگذارد ضامن است. الآن اگر کسی آمد در خانه آدم یا کسی رفت در مغازه کسی اشتباهاً یک چیزی را آنجا جا گذاشت صاحب مغازه یا صاحب خانه ضامن است؟ اینکه نیست، اگر کسی عدواناً دستی روی مال مردم گذاشت بله ضامن است «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» این «ید» باید «ید» عادیه باشد، نه اینکه ما باید اثبات کنیم این امانت است اگر ثابت نشد «ید»، «ید» امانی است این شخص ضامن است این نیست; بلکه در ضمان باید ثابت کرد که اگر این «ید» «ید» عادیه باشد، عدوانی باشد بله ضامن است ولو ما ندانیم این امانی است یا نه، یک وقت است که میگوییم هر «ید»ی «ید» ضمان است مگر احراز شود فلان جا امانت است، بله اینجا ما امانت را احراز نکردیم، یک وقت است میگوییم نه «ید» عادیه «ید» عدوانی «ید» ضمان است اینجا «ید» عدوانی نیست ولو شک داریم که اینجا امانی است یا نه.
ص: 222
1) فقه الصادق، السیدمحمدصادق الروحانی، ج15، ص202.
پرسش:؟پاسخ: عرف نه, عرف چه میداند این میگوید من به شما گفتم بیایید ببرید نبردید آتشسوزی شد مال من هم سوخت، مال شما هم سوخت. همانطور که کسی کالایی را خرید خودش میرود هزینه حمل و نقل را میدهد دیگر نمیگوید حالا فروختی تحویل من بده, مگر اینکه تعهد کرده باشند، اینجا هم همینطور است به فروشنده گفت که فسخ کردم این مال شماست میخواهید ببرید ببرید همانطور که فروشنده در اول به او گفت من این فرش را به شما فروختم مال شماست میخواهید ببرید ببرید او هم همین حرف را میزد میگفت آیا این فرش شما در مغازه است میخواهید ببرید ببرید او هم غیر از این نمیگفت. الآن هم خریدار میگوید من معامله را فسخ کردم فرش شما در خانه من است میخواهید ببرید ببرید، بیش از این که حق ندارد؛ یعنی وظیفه ندارد.
حکم به عدم ضمان فاسخ در نظر نهایی
پس مسئله ضمان عموم «من اتلف مال الغیر» که شامل نمیشود یقیناً. عموم «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» اگر اطلاق داشته باشد هر «ید»ی براساس مال دیگری «ید» ضمان باشد، بله مقام ما را شامل میشود؛ ولی یک چنین اطلاقی ندارد آن «ید» عدوانی را شامل میشود، چون «ید» عدوانی را شامل میشود اثبات ضمان «ید» در چنین فضایی آسان نیست. بنابراین ضمان معاوضی که یقیناً حالت لاحق ندارد؛ یعنی شک «لاحق» نیست قطعاً زائل شد ضمان «ید» هم شک در حدوث است ما دلیلی نداریم; پس جا برای استصحاب نیست، اماره هم که عبارت از «عَلَی الْیَدِ» باشد یا یقیناً شامل نمیشود یا «مشکوک الشمول» است; اگر «مشکوک الشمول» باشد همان اصل اولیه برائت و امثال ذلک میتواند جاری باشد. حالا اگر در مقام اول بحثی بود به آن میپردازیم، اگر در مقام اول بحثی نبود ـ انشاءالله ـ بعداً درباره مقام ثانی که در مقام ثانی هم از دو جهت باید بحث شود محور بحث قرار میگیرد.
ص: 223
موضوع: مروری بر طرح دو مقام در حکم تکلیفی و وضعی «ذوالخیار» در صورت فسخ
آخرین مسئله از مسائل فصل ششم که مرحوم شیخ (1)عنوان کردند این است که اگر ««ذوالخیار»» فسخ کند حکم تکلیفی و حکم وضعی چیست؟ کالایی را که کسی خرید و خیار داشت اگر مشتری که خیار دارد فرضاً فسخ کند در دو مقام باید بحث کرد: مقام اول راجع به فاسخ و مقام دوم راجع به آن شخص «مفسوخٌ علیه» در مقام اول و همچنین در مقام دوم هم باید که از دو جهت بحث کرد: یک جهت تکلیفی و یک جهت حکم وضعی؛ مقام اول تا حدودی وضع آن روشن شد، دو جهتی که در مقام اول بود عصاره آن این بود که از نظر حکم تکلیفی بر فاسخ فقط اعلام لازم است یک و تخلیه بین خود و بین این کالا دو که اگر «مفسوخٌ علیه»؛ یعنی بایع خواست مال خودش را استرداد کند بتواند، اما ایصال به بایع واجب نیست مگر اینکه شرط کرده باشند.
ص: 224
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص193، ط الحدیثه.
پرسش: اگر ما در مسائل به عرف مراجعه میکنیم، در چنین مواردی عرف میگوید که باید پس دهید.
تبیین دو وظیفه فاسخ در صورت فسخ
پاسخ: نه، در اقاله اینطور هست؛ ولی در فسخ اینطور نیست یک جنسی را آدم خرید، کالایی را خرید، حمل و نقل به عهده هر کس که هست طبق غرائز و ارتکازاتی که هست به عهده اوست. در عرف ما اگر کسی جنسی را فروخت باید تحویل دهد، در عرف ما اگر کسی جنسی را فسخ کرد باید ببرد پس دهد، این با شرایط و غرائز عرفی همراه است و عقل هم «مبنیاً علی ذلک القرار» منعقد میشود و اما اگر کسی کالایی را خرید که این کالا هم در یک جای عمومی هست و تسلیم و تسلّم واجب هست، اگر آن «مفسوخٌ علیه» کالا را آورد تسلیم کرد بر این هم واجب است که تسلیم کند، اگر او گفت که بیا مالت را ببر و این هم میگوید بیا مالت را ببر، همانطوری که این کالا در اختیار «ذوالخیار» بود فسخ کرد عوض آن هم در اختیار «مفسوخٌ علیه» است. اگر ایصال واجب باشد بر هر دو واجب است و اگر تخلیه کافی باشد تخلیه در هر دو جا کافی است و اگر شرط ضمنی این باشد که اگر فسخ کردی بیاوری و برگردانی برابر آن شرط ضمنی باید عمل کرد، وگرنه طبق قاعده اولیه کسی که فسخ کرد فقط همین دو امر لازم است؛ باید به طرف اعلام کند که من معامله را فسخ کردم یک، باید بین خود و این کالا مانعی ایجاد نکند که صاحب کالا هر وقت خواست بیاید ببرد، ببرد دو؛ عوض آن هم همینطور است او هم باید برود درب مغازه ثمن را بگیرد، نه اینکه بر او واجب باشد که ثمن را بیاورد در خانه او بدهد، این هم باید آنجا برود بگیرد، اگر قرار عقلا بر این است، عرف بر این است، عقل «مبنیاً علی ذلک القرار» بسته میشود این را باید تحویل دهد و اگر قرار آن نیست همانطوری که خریدار با هزینه خود مال خود را از انبار او گرفت آورد در منزل خود، فروشنده هم با هزینه خود مال خود را از منزل او باید در انبار خود ببرد؛ چون هر دو قرار گذاشتند که حق فسخ با مشتری است. غرض این است که هزینه حمل و نقل برابر عرف هر کسی مال خودش را باید ببرد، این دو جهت در مقام اول روشن شد.
ص: 225
پرسش: در این زمان اگر تلف شد حکم آن چگونه است؟
پاسخ: حکم وضعی آن روشن بود که اگر او در تسلیم امتناع کرد «ید» آن «ید» ضمان است، اما اگر در تسلیم امتناع و کوتاهی نکرد؛ مثلاً یک آتشسوزی شد یا یک زلزله شد که مال او هم تلف شد مال این هم تلف شد، او دیگر ضامن نیست.
عدم جواز تصرف «مفسوخ الیه» در مبیع بعد از اطلاع از فسخ
در مقام ثانی که حکم «مفسوخٌ علیه» باشد این هم دو جهت در آن هست؛ یعنی اگر کسی کالایی را فسخ کرده است حالا فرض کنید معامله جنس به جنس است، این کشور به آن کشور جنس فروخت و آن کشور هم در قبال این جنس داد که حالا پول نقد در اینگونه از موارد خیلی کم است، جنسی را با جنسی معامله میکند، حالا این شخص فرش داد و او برنج داد یا گندم داد یا میوه داد یا کالای دیگر داد، در حقیقت یک جنسی را به جنس دیگر معامله کردند، در این مورد که مثلاً مشتری حق فسخ داشت و فسخ کرد گفت «فَسَخْتُ» فسخ هم ایقاء است عقد نیست؛ لذا قبول طرف دیگر لازم نیست و همین که بگوید «فَسَخْتُ» کافی است یا صرف اراده کافی نیست، یک مبرز قولی یا مبرز فعلی لازم است یا باید بگوید «فَسَختُ» یا رد کند و مانند آن. اگر «مفسوخٌ علیه» باخبر نشد که معامله را فسخ کردند این میتواند به حسب ظاهر حکم تکلیفی و در این عین تصرف کند، اما وقتی فاسخ اعلام کرد که من فسخ کردهام «مفسوخٌ علیه» حق ندارد در آن کالایی که به عنوان ثمن در اختیار دارد تصرف کند.
ص: 226
عدم وجوب اعلان بر «مفسوخ الیه»
اعلان بر او واجب نیست، برای اینکه خود فاسخ مطلع است نه او، در جریان فاسخ اعلان واجب بود، چون فسخ از طرف او بود «مفسوخٌ علیه» خبر نداشت او باید اعلان کند، اما برای «مفسوخٌ علیه» دیگر اعلان مطرح نیست، چون کار به دست خود فاسخ است، لکن تخلیه لازم است؛ یعنی بین خود و بین این کالا باید تخلیه کند، امتناعی از تسلیم نداشته باشد و آماده باشد که بیایند ببرند. اگر فاسخ از تسلیم آن کالا امتناع میکند این هم میتواند امتناع کند. پس از نظر حکم تکلیفی بر فاسخ اعلان واجب بود و تخلیه، بر «مفسوخٌ علیه» اعلان واجب نیست، چون خود فاسخ میداند؛ ولی تخلیه لازم است؛ یعنی آماده کند که صاحب کالا بیاید ببرد و اگر صاحب کالا از تسلیم امتناع دارد این هم میتواند از تسلیم امتناع کند، «هذا تمام الکلام فی الجهة الاولی»؛ یعنی حکم تکلیفی.
بررسی حکم وضعی فاسخ و عدم ضمان او بعد از فسخ و اعلان
اما حکم وضعی همانطور که در مقام اول روشن شد اینجا هم حکم همین است. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند که «ید» «مفسوخٌ علیه» در مقام اول، «ید» این شخص نسبت به این مال «ید» ضمان بود، الآن که فسخ کرد ما شک میکنیم که آیا این «ید»، «ید» ضمان است یا نه، استصحاب میکنیم که نقد مرحوم آخوند (1)نقد مرحوم آقا سید محمد کاظم (2)نقد مرحوم آقای نائینی (3)غالباً متوجه همین قسمت است که «ید» کل واحد اینها «ید» ضمان هست به ضمان معاوضی نه ضمان «ید»، با فسخ این ضمان معاوضی کلاً از بین رفته است. در حدوث ضمان «ید» ما شک داریم که آیا «عَلَی الْیَدِ» (4)شامل میشود یا شامل نمیشود؟ اگر گفتیم «عَلَی الْیَدِ»مطلق «ید» بر اموال دیگری ضمان «ید» میآورد، بله اینجا را شامل میشود هم «مفسوخٌ علیه» ضامن آن ثمن است و هم فاسخ ضامن این مثمن، اما اگر گفتیم مطلق «ید» ضمان نمیآورد، بلکه یک «ید» عدوانی باید باشد این«عَلَی الْیَدِ»؛یک کسی مال خودش را در خانه آدم جا گذاشت این آمد در مغازه کسی و مال خودش را جا گذاشت، الآن در تحت تصرف صاحب مغازه یا صاحب خانه است، انسان بگوید این «ید»، «ید» ضمان است؟ «ید» ضمان آن است که اگر بدون تفریط و بدون تقصیر تلف شود آن شخص ضامن است؛ آیا اینچنین است که اگر یک حادثهای پیش آمد اموال صاحبخانه هم سوخت مال این هم سوخت صاحبخانه اموال این را ضامن است یا نه «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» آن «ید» عدوانی را شامل میشود و در اینجاها منصرف است؟ ممکن است «ید»، امانت مالکی نباشد، امانت شرعی هم نباشد، اما «ید» عادیه هم نباشد، چون اینها که نقیض هم نیستند که اگر «ید» امانی نشد الا و لابد «ید» عادیه است. امانت مالکی آن است که مالک مستأمن باشد به کسی بگوید من میخواهم مسافرت بروم این مال را پیش شما امانت میسپارم که این امانت مالکی است و امانت شرعی این است که یک کسی آمده در مغازه آدم در خانه آدم یک کتابی دست او بود که همانجا جا مانده و این را استیمان نکرده و به صاحب مغازه نگفته این امانت دست شما باشد؛ ولی شارع میفرماید که حالا که این مال او اینجا افتاده و یادش رفته ببرد شما شرعاً امین هستید و این در دست شما به عنوان امانت است نباید که در حفظ او کوتاهی کنید، لقطه و مانند آن هم از یک نظر داخل در امانت شرعی هستند. صاحب مال کسی را امین نکرده که به عنوان امانت پیش او بسپارد، اما شارع مقدس مال لقطه و امثال ذلک را امانت میداند که امانت شرعی میشود. ممکن است که این «ید»، «ید» امانت باشد ممکن هم هست که نباشد، اما شمول «عَلَی الْیَدِ»آسان نیست، مگر اینکه کسی قائل به اطلاق این «عَلَی الْیَدِ»باشد همین که مال در دست کسی قرار گرفت آن شرعاً ضامن است، اگر ضامن بود؛ یعنی اتلاف هم نکرد براساس تلف سماوی تلف شد این ضامن است که اثبات این کار آسانی نیست. بنابراین ضمان معاوضه کلاً منتفی شد و ضمان «ید» هم «مشکوک الحدوث» است.
ص: 227
ناتمامی دیدگاه محقق انصاری ره در انتقال ضمان ید قبل از فسخ به بعد از آن
یک بیانی مرحوم شیخ دارد که مورد نقد مرحوم آقای نائینی و امثال آقای نائینی است و آن این است که مرحوم شیخ فرمودند که این «ید»ی که گذاشت بر این مال این «ید» دیگر «ید» قبلی نیست (1)، برخیها گفتند که «ید» جدید که نیست، چه فاسخ و چه «مفسوخٌ علیه» این «ید» او «ید» ضمان بود، الآن هم همینطور است و «ید» جدیدی که نیست. پاسخ آن این است که «ید»ی که به مال تعلق میگیرد این چهار قسم است یا در حدوث و بقا، «ید» ضمان است یا نه در حدوث و نه در بقا، «ید» ضمان نیست یا در حدوث، «ید» ضمان است و در بقا، «ید» ضمان نیست یا در حدوث، «ید» ضمان نیست و در بقا، «ید» ضمان است این صور اربع را دارد؛ آنجا که حدوثاً و بقائاً «ید»، «ید» ضمان باشد مثل مال عدوانی که کسی گرفته و الآن چند سال هم هست در دست اوست که از آغاز این مال تحت «ید» او بود این «ید»، «ید» ضمان بود، الآن هم که چند سال گذشته «ید»، «ید» ضمان است. یک وقت است که حدوثاً و بقائاً «ید»، «ید» ضمان نیست؛ مثل اینکه مالی را آدم ده سال قبل خریده این «ید» که «ید» ضمان نیست و ضامن نیست، زیرا برای خود آدم است، ده سال قبل برای آدم بود الآن هم برای آدم است، پس حدوث و بقای آن یک حکم دارد. گاهی ممکن است که حدوثاً «ید» ضمان باشد و بقائاً «ید» ضمان نباشد، مثل اینکه حدوثاً مال مردم را گرفته بعد از یک مدتی حالا به عقل افتاده این مال را از صاحب آن خریده این «ید»، «ید» ضمان بود بقائاً تحت ضمان نیست. یک وقت است که نه، حدوثاً ضمان نبود و بقائاً ضمان است؛ یک مالی را خریده که نسیه بپردازد، بعد سررسید که شد دیگر حالا نمیدهد آن وقت که از اول قصد داشت بدهد و مال را هم خریده بیع هم محقق شده و عین به خارجی معامله شده آن وقتی که خریده، «ید» دیگر «ید» ضمان نبود؛ گرچه ضمان معاوضه بود، اما ضمان «ید» نبود، اما الآن اینچنین است یا مالی را کسی به انسان هبه کرده گفته این مال موقتاً دستتان باشد استفاده کنید هر وقت خواستم بدهید که بعد از یک مدتی طلب کرده این حاضر نیست رد کند حدوثاً این «ید»، «ید» ضمان نبود بقائاً این «ید»، «ید» ضمان است چه در حدوث و چه در بقا معیار همان حالتی است که این «ید» دارد. بنابراین این مسئله آخری از مسائل فصل ششم که اگر «ذوالخیار» فسخ کند حکم تکلیفی او چیست و حکم وضعی او چیست به «حمد الله» هم در مقام اول هم در مقام ثانی روشن شد، حالا ـ انشاءالله ـ بعد احکام قبض شروع میشود.
ص: 228
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص193، ط الحدیثه.
قرآن و عترت دو منبع معرفتی و دشواری فهم بعضی از مفاهیم آن
مقداری هم از بحثهای اخلاقی خودمان را مطرح کنیم. قرآن و عترت میزان هستند؛ هم میزان علمی و معرفتی میباشند و هم میزان اعتقاد و اخلاق و اوصاف و اعمال هستند، اینها ترازو میباشند این اصل اول و لذا فرمود اینها ثقل و میزان هستند. اصل دوم آن است که ما وظیفهمان این است که خودمان را چه در مسائل معرفتی و چه در مسائل عملی بر این میزان عرضه کنیم. اصل سوم این است که در قرآن و عترت دو دسته از عناوین هست؛ بعضی از این عناوین آشناست که عرضه کردن خود بر آنها خیلی سخت نیست، مثل حق و باطل، صدق و کذب، خیر و شرّ، حُسن و قبح، سعادت و شقاوت، تقوا و تمرّد، عدل و ظلم، علم و جهل، اینها یک عناوینی است که در قرآن و سنت عترت (علیهم السلام) هست انسان بالأخره به اندازه کوشش و سعی خود میتواند در این زمینه فکر کند و خودش را عرضه کند. اصل چهارم این است که یک سلسله مطالبی است که آشنا نیست و در جاهای دیگر این حرفها نیست هم پی بردن به اینها آسان نیست و هم عرضه کردن خود بر قرآن کریم؛ مسئله حیات و ممات است، مسئله انسان و حیوان است، مسئله خواب و بیداری است، مسئله جنون و عقل است، مسئله سلامت و مرض است؛ یعنی قرآن کریم بعضیها را مرده میداند، بعضیها را حیوان میداند، بعضیها را مریض میداند، بعضیها را دیوانه میداند، بعضیها را خوابیده و به خواب رفته میداند، اینهاست؛ آن بخش اول تا حدودی روشن است، برابر همان بخش اول طبق این مدالیل لفظی، چه در قرآن یا در روایات اهل بیت(علیهم السلام) بعضیها را مرده میدانند، بعضیها را حیوان میدانند، بعضیها را خوابیده میدانند، بعضیها را مریض میدانند، بعضیها را دیوانه میدانند و ما به حسب ظاهر میبینیم با دیگران فرق نمیکنند، اینجاست که کار دشوار است هم مطلب مهم است هم راه تشخیص دشوار است هم ضروری ماست؛ برای اینکه محل ابتلای علمی و عملی ماست برای اینکه ما هم باید خودمان را عرضه کنیم شاید در داخل یکی از این گروهها باشیم. اگر قرآن کریم درباره یک عده فرمود: أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ (1)یا میفرماید: لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیّاً وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ (2)که اگر کسی مواعظ الهی را نپذیرفت عقیده دینی پیدا نکرد مرده است، تشخیص اینکه انسان زنده است یا مرده کار آسانی نیست، تشخیص اینکه جزء انسان است یا جزء أُولئِکَ کَاْلأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)کار آسانی نیست، تشخیص اینکه سالم است یا فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ (4)کار آسانی نیست، تشخیص اینکه عاقل است یا دیوانه است این کار آسانی نیست، برای اینکه درباره ربا فرمود: فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ (5)در بسیاری از روایات و امثال ذلک این است که اگر کسی این کار را انجام دهد «فهو بمنزلة المحارب»، پس اینطور نیست که «حرب» با خدا منحصراً در گناه ربا باشد در گناهانی که هم سطح ربا هستند آنها هم همین است. درباره رباخوار فرمود اینها دیوانهاند: الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ (6)«مُخَبَّط» «خَبطْ» دارد؛ یعنی جن زده است؛ یعنی دیوانه است، چون او خیال میکند که رشد اقتصادی در این است که خون مردم را بمکد، خیلیها هستند که این را راه درآمد صحیح میدانند، راه اقتصاد رشد کرده میدانند و این را کیاست و زرنگی و زیرکی میدانند و از آن طرف قرآن این را جنون میداند. پس معلوم میشود هم پیچیده است و هم لازم، برای اینکه الا و لابد در بین گناهان اینطور نیست که ربا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ در جای دیگر هم همین تعبیر هست. اگر ربا، چون «حرب من الله» است، معصیت کبیره است، طغیان در برابر خداست «خبط» است و جنون است، گناهان دیگر هم همینطور باید باشند، این است که محل ابتلای انسان است و ضرروی هم هست که آدم بداند و پیچیده هم هست. درباره سلامت هم همینطور است که ما سالم هستیم یا مریض؟ حالا تنها وقتی که در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» دارد فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ (7)صرف طمع در نامحرم ولو به نگاه نرسد، ولو به تماس نرسد، این مرض هست تماس و نگاه چطور مرض نباشد؟ انسان میخواهد ببیند که مریض است یا سالم و این هم اختصاصی به مسئله نگاه به نامحرم و طمع به نامحرم که ندارد، این در گناهانی که هم سطح اوست یا بدتر از اوست هم هست. پس انسان باید بداند که قلب او مریض است یا نه؟ برای اینکه یک روزی میرسد که فقط قلب سلیم را نجات میدهند إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (8)پس این ضروری ماست؛ یعنی علماً و عملاً محل ابتلای ماست. پس در جریان حیات و ممات اینطور است، انسان و حیوان اینطور است، سلامت و مرض اینطور است، جنون و عقل اینطور است تا برسیم به مسئله خواب و بیداری که آن را باید یک مقداری بیشتر تذکر دهیم.
ص: 229
خواب و بیداری دو مفهوم عارضی بر انسان و دشواری فهم و تشخیص آن
خواب و بیداری در بسیاری از کلمات اهل بیت(علیهم السلام) خواه در نهجالبلاغه، خواه در صحیفه، خواه در روایات دیگر فرمود خیلیها خوابند. در خطبههای نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که «یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ ... أَمْ لَیْسَ مِنْ نَوْمَتِکَ یَقَظَةٌ» (1)تا کی میخواهی بخوابی؟ یک وقتی نباید بیدار شوی؟ «یقضه» در مقابل خواب است و بیداری است، در دعاها هم همین است که به خدا عرض میکنیم خدایا ما مشکل جدی داشتیم «إِلّا فِی وَقْتٍ ایْقَظْتَنِی» (2)تو ما را بیدار کردی. ما حالا برای اینکه بفهمیم خوابیم یا بیدار یک علامتی برای ما گذاشتند؛ یک بیان نورانی از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا» (3)مردم خوابند وقتی مُردند بیدار میشوند، این یعنی چه؟ وجوهی در تفسیر این حدیث شریف گفتهاند؛ یکی از آن وجوه این است که آدم خوابیده در عالم رویا مطالبی را میبیند صُوَری را میبینید اشیائی را میبیند که به دست او رسیده، وقتی بیدار میشود میبیند دست او خالی است و هیچکدام از آنها نیست، این یکی از خصوصیتهای رویاست که در خواب انسان با آنها روبروست، انسان نائم چیزهایی را میبیند وقتی بیدار شد میبیند خبری نیست، خیلیها هستند که در زمان حیات خیال میکنند چیزی دارند اینها کمال است «عند الاحتضار» معلوم میشود اینها چیزی نیست. انسان خوابیده وقتی خیلی از چیزها را در عالم رویا میگیرد و خیال میکند این باغ و راق برای اوست وقتی بیدار میشود میبیند دستش خالی است این شخصی هم که در مدت عمر تلاش و کوشش میکرد یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ (4)«عند الاحتضار» میبیند دستش خالی است با دست خالی باید برود، این تا حال خواب بود و اگر بیدار بود چیزهایی را تهیه میکرد که به همراه خود میبرد بالأخره برای مسافر زاد راه لازم است، میشود انسان مسافر باشد، زنده باشد، روح داشته باشد، بدن داشته باشد، مسکن و مأوا و لباس و غذا نخواهد؟ بالأخره یک چیزی باید برای آنجا ببرد، این دستش خالی است و این معلوم میشود که تا حال خواب بود و الآن بیدار شد «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»، ما الآن واقعاً میتوانیم بعد از عرض خود بر قرآن و روایات بفهمیم خوابیم یا بیدار، اگر چیزهایی که داریم به همراه ما میآید معلوم میشود «الحمدلله» بیداریم و اگر چیزهایی که داریم به همراه ما نمیآید معلوم میشود خوابیم. یک انسان نائم چیزهایی را به خیال خود فراهم میکند که وقتی بیدار شد میبیند دستش خالی است، یک انسانی که دنیا طلب است یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ چیزهایی را از راه حرام و شبههناک تهیه میکند بدون اینکه در راه خیر قدم بردارد و هنگام احتضار میبیند دستش خالی است، معلوم میشود خواب است.
ص: 230
محاسبه و موعظه دو عامل بیدار شدن انسان از خواب غفلت
حالا حتماً ما باید به حالت احتضار برسیم که بفهمیم این مدت خواب بودیم یا نه «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا» (1)ما باید خودمان را بررسی کنیم؟ اگر این محاسبه ثمربخش نبود جواب نمیداد که به این عمل دستور نمیدادند، پس معلوم میشود جواب میدهد، یک جواب مثبت هم میدهد؛ یعنی انسان کاملاً میتواند بفهمد که خواب است یا بیدار، اینکه شده «حی بن یقضان» آنکه شده «إِلّا فِی وَقْتٍ ایْقَظْتَنِی» وقتی که تو من را بیدار کردی یا به پاسخ حضرت امیر که فرمود: «یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ ... أَمْ لَیْسَ مِنْ نَوْمَتِکَ یَقَظَةٌ» تا کی میخواهید بخوابید؟ این یک وقتی بیدار میشود بررسی میکند میبیند این کارهایی که من دارم اینها یقیناً همراه من میآید، اگر کسی «لله» عبادت کرد. میبینید این خطبهای که وجود مبارک حضرت امیر در اوصاف متقیان به همّام فرمود و در پایان آن شیحهای زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد، وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «أَ هَکَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظ» (2)این خطبه نورانی تقریباً بیست صفحه است که این یک علی(سلام الله علیه) میخواهد که ایستاده بیست صفحه اینطور معادل کلمات نبوی انشا کند؛ منتها مرحوم سید رضی(رضوان الله علیه) بخشی از این خطبه نورانی را اصلاً نقل نکرده، بخشی از این را هم تقطیع کرده، این خطبه 220 که تقریباً سه چهار سطر است که آن خطبه از آن دقائق سلوک اهل معرفت است که «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّی دَقَّ جَلِیلُهُ وَ لَطُفَ غَلِیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ کَثِیرُ» این از خوردن و خوابیدن به اندازه ضرورت بسنده کرده، پرخوری نکرده، عقلش را زنده کرده، نفس اماره و «مسوّله« خود را از بین برده و حقایقی برای او برق زده و کشف شده درها را یکی پس از دیگری گشوده تا رسیده به باغ «سلامه» این خطبه 220، سه چهار سطر بیشتر نیست که این کشف و شهود را تزیین میکند و از «علم الیقین» به «عین الیقین» میرساند، این جزء همان خطبه است که به همّام گفته است. نهجالبلاغه از کتابهای پر برکت و نورانی این سالهای بعد از انقلاب است که به لطف الهی چاپ شده، این کتاب را حتماً تهیه کنید، چون فرقی نمیکند آنچه را که مرحوم سید رضی نقل کردند و آنچه را که نقل نکرده همه کلام حضرت امیر است، حالا ایشان به یک ملاحظاتی برخی از این کلمات را نقل کرده و برخی را نقل نکرده این کتاب شریف به نام تمام نهجالبلاغه است این را حتماً باید تهیه کنید برای اینکه در ردیف صحیفه سجادیه است که در پناه قرآن کریم است. این خطبه تقریباً بیست صفحه است گرچه در آن مجلّدات هفت جلدی است، چون منابع در زیر این صفحه نوشته شده این شصت صفحه است؛ ولی با صرف نظر از آن منابع تقریباً بیست صفحه میشود، در همین خطبه مسئله زهد و عرفان و اینها را که مطرح میکند میفرماید: این کسی که مؤمن است و این کسی که عارف است این کاری را انجام میدهد «خدمةً للجمهور»، خدمت به مردم جزء رهآوردی است که انسان «عند الاحتضار» به همراه خودش دارد.
ص: 231
ضرورت مغتنم شمردن فرصت محرّم در بیدار سازی جامعه با پیام عاشورا
برای ماها که در کسوت روحانیت هستیم و افتخارمان این است که جزء سربازان ولیّ عصر هستیم و در کنار مائده و مأدبه اهل بیت نشستهایم الآن این دهه محرم که در پیش است بهترین ذخیره است برای ما که هم نام مبارک سید الشهداء و اهل بیت را احیا کنیم و هم به مردم خدمت فرهنگی دهیم، این عواطف مردم را در خدمت عقل ببریم، عقل مردم را با عواطفشان هماهنگ کنیم، این از بهترین راههای پذیرش اندیشه و انگیزه است. مکتبهای دیگر یا اندیشه دارند یا اگر هست خیال است، اما آنکه اندیشه صحیح الهی داشته باشد و انگیزه صحیح الهی داشته باشد هر دو بال را داشته باشد کربلاست. شما میبینید آن حسینبنعلی در فخ هم همین کار را کردند، این مغول که آمدند، این تاتار که آمدند و جنگهایی که اتفاق شده قضایایی به مراتب بدتر از کربلا اتفاق افتاد، شما این تاریخ جهانگشای جوینی مال زمان حمله مغول را بخوانید اینها افرادی را قتل عام کردند، سرها را بریدند، پوست سر را کندند، در پوست سر کاه ریختند، این پوست سر را که پُر کاه شد در شهرها گرداندند، بعضیها را مثله کردند، دو دست و دو پا را در دو کلان شهر ایران دم دروازه گذاشتند، بعد اینها را هجو کردند گفتند «بالجمله به یک هفته جهانگیر شدیم» این کارها را کردند، یک دست را بردند تبریز، یک دست را بردند مشهد، یک پا را بردند شیراز، یک پا را هم بردند جای دیگر در دروازهها نصب کردند در ظرف یک هفته این بدن مثله یکی از سران را که چهار قسمت کردند در چهار دروازه چهار کلان شهر ایران نصب کردند بعد گفتند خوب شده یک هفته همه جا را گرفتیم، اینها حالا در کتابهای تاریخ دفن شده و کسی از اینها خبر ندارد. سرها بریدند، پوست سرها را کندند، این پوست را پر از کاه کردند، روی نیزه گذاشتند، گرداندند اینها که نمیماند. چطور جریان حسینبنعلی جهانگیر شد؟ اگر ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ (1)است قتل و غارت و جنگها هم همینطور است، اگر وَ ما عِنْدَ اللّهِ یبقی است (2)جریان کربلا و اینها هم همینطور است، ما دستمان در تبلیغ پُر است، اگر خدای ناکرده کوتاه بیاییم معلوم میشود قصور یا تقصیری در ماست، فطرت مردم این حرفها را قبول میکند عقل مردم این حرفها را قبول میکند؛ منتها عمل صالح ما میخواهد که از دهان طیّب و طاهر این حرفها در بیاید، مردم هم با جان میپذیرند، حتماً این ایام به لطف الهی به قصد ارشاد الهی ـ انشاءالله ـ حرکت کنید؛ البته نوشتن و تدریس و کتاب نوشتن و اینها هم بسیار خوب است، اما جریان منبر رفتن و نام مبارک سید الشهداء بردن و عزاداری کردن و اشک ریختن و «أَنَا قَتِیلُ الْعَبْرَةِ» (3)را به یاد آوردن اینها چیز دیگر است، اینها آن قسمت انگیزه را با اندیشه هماهنگ کردن است. بنابراین یک راه خوبی است که خدا در اختیار ما قرار داد، پس ما میتوانیم. به ما گفتند که «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا» محاسبه کنید اگر این راه ممکن نبود که امر نمیکردند، پس میتوانیم بعد از عرض بفهمیم زندهایم یا مرده ـ انشاءالله ـ انسانیم یا خدای ناکرده حیوان و سالمیم یا مریض، عاقلیم یا دیوانه، خوابیم یا بیدار؛ عمده در این بحث اخیر راجع به «نوم» و «یقضه» بود که اگر ما «بیننا» و «بین الله» چیزی داریم که همراه ما میآید معلوم میشود ما بیداریم و اگر چیزهایی فراهم کردیم که باید بگذاریم و برویم معلوم میشود خوابیم؛ چون خوابیده یک چیزهایی را میبیند که وقتی بیدار شد میبیند خبری نیست، بیدار یک چیزهایی را دارد که همراه او هست.
ص: 232
مروری بر سیر بحث در فصول گذشته از کتاب بیع
فصل هفتم از فصول کتاب بیع درباره نقد و نِسیه است, همان نَسیه که تاکنون شش فصل را بیان فرمودند؛ فصل اول درباره بیع بود که عقد بیع چیست؟ جریان ایجاب و قبول, موالات و ترتیب ایجاب و قبول, کیفیت انشاء, انشاء آیا تعلیقبردار است یا نه؟ اینها را ذکر فرمودند. فصل دوم درباره عاقد بود که باید بالغ باشند، عاقل باشند، سفیه نباشند، مجنون نباشند یا مالک باشند یا مَلِک باشند یا مأذون از قِبَل مالک باشند که جریان عقد فضولی و سایر مسائل در فصل دوم مطرح شد. فصل سوم مربوط به «معقود علیه» بود که مبیع چه باید باشد؟ ثمن چه باید باشد؟ حلال باشد، منفعت محلله عقلایی داشته باشد، طِلق باشد، بیع وقف، بیع رهن و مانند آن که طِلق نیستند جایز نیست و سایر مسائل در فصل سوم گذشت. فصل چهارم مربوط به خیارات بود؛ اقسام چهاردهگانه یا کمتر یا بیشتر خیارات را بازگو کردند. فصل پنجم که خیلی مناسب نبود مسئله شروط بود، چون شروط یک انسجامی با این فصول قبلی و بعدی ندارد یک قاعده جدایی است اختصاصی به کتاب بیع و امثال ذلک ندارد، بالأخره فصل پنجم را به عنوان شروط مطرح کردند و «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)[1]را بازگو کردند فروعی که از این قاعده استفاده میشود طرح فرمودند. فصل ششم مربوط به احکام خیار بود که اخیراً به پایان رسید. فصل چهارم درباره خیار بود و حق آن این بود که فصل پنجم درباره احکام خیار باشد؛ به هر تقدیر فصل چهارم درباره خیار بود، فصل پنجم درباره شروط بود، فصل ششم درباره احکام خیار بود.
ص: 234
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
طرح بحث در نقد و نسیه از فصل هفتم کتاب بیع
فصل هفتم درباره نقد و نَسیه است که معروف به نقد و نِسیه است. ابتدائاً یک فرمایشی را از مرحوم علامه در تذکره (1)ذکر میکنند (2)، آنگاه جهات و مطالب فراوانی را در طی مسئله اولیٰ ذکر میکنند و بعد از مسئله اولیٰ مسائل بعدی هم در پیش هست که عهدهدار احکام و جهات دیگر است؛ در مسئله اولیٰ اول مسئله نقد و نسیه را تقسیم میکنند و بعد از اینکه تقسیم کردند وارد حکم میشوند.
اقسام چهارگانه بیع از نظر ثمن و مثمن و عدم دلیل بر حصر آن
میفرمایند که بیع از نظر ثمن و مثمن به چهار قسم تقسیم میشود؛ این فرمایش مرحوم علامه در تذکره است، زیرا ثمن یا مثمن یا هر دو حاضرند؛ یعنی نقدند یا هر دو غائب میباشند؛ یعنی نسیهاند یا ثمن نقد است و مثمن حاضر یا «بالعکس»، دیگر بیش از این چهار قسم فرض ندارد. اگر ثمن و مثمن هر دو حاضر باشند؛ یعنی نقد باشند، این معامله را میگویند معامله نقدی و اگر هر دو نسیه باشند این معامله را میگویند معامله «کالی» به «کالی»، حکم آن بعدها خواهد آمد که بطلان است؛ ولی موضوع آن این است که هر دو نسیه است، هر دو غائب است. آنجا که ثمن نقد باشد و مثمن نَسیه و نِسیه باشد بیع «سلم» است و آنجا که مثمن نقد باشد و ثمن غائب باشد و حاضر نباشد همان نِسیه معروف است؛ این اقسام چهارگانه را اول ذکر میکنند بعد وارد اولین مسئله میشوند.
ص: 235
دلیلی بر حصر این اقسام نیست که ما بیش از چهار قسم نداریم; زیرا بسیاری از معاملات است که تلفیقی است از نقد و نسیه به صورتی که گاهی تمام ثمن نقد است، گاهی تمام مثمن نقد است، گاهی بعضی از ثمن نقد است و بعضی نسیه، گاهی بعضی از مثمن نقد است و بعضی نسیه؛ این نقد و اقساط همینطور است، اقساطی خریدن همینطور است. گاهی کالایی را به خریدار میفروشد و تمام ثمن را یکجا میگیرد میشود نقد، گاهی تمام ثمن را بعد میگیرد میشود نسیه، گاهی نقد و نسیه است مقداری را الآن میگیرد و مقداری را اقساطی میگیرد که این تلفیقی از نقد و نسیه است؛ این تلفیق هم درباره ثمن راه دارد، هم درباره مثمن راه دارد، دلیلی بر حصر اقسام در این اقسام چهارگانه نیست. آن وقت و آن عصر همین اقسام چهارگانه رایج بود احکامش را بیان کردند، الآن که اقسام دیگری مطرح است احکام خاص خودش را باید بیان کرد این مطلب اول، پس حصری در کار نیست.
تبیین صورت مسئله در حوزه تقسیم اقسام چهارگانه
مطلب دوم آن است که این تقسیم حوزهاش کجاست؟ تا صورت مسئله مشخص نشود ما مشکل جدی داریم، نقدی سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) دارد که اینکه مرحوم شیخ انصاری (1)میفرماید اطلاق عقد مقتضی آن است که نقد باشد اگر این اطلاق در مقابل تقیید و اشتراط است عقد غیر از یک قسم ندارد، چون عقد مقیّد یا عقد مشروط این تعلیق در انشاست و مشکل جدی دارد. (2)این نشان آن است که تحریر صورت مسئله خوب عنایت نشد تا معلوم شود اطلاق و تقیید در کدام حوزه است، مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) سلطان این بخشها بود این آمده غرائز و ارتکازات عقلا را خوب تبیین کرد و مشخص کرد که این اطلاق مال کدام حوزه است، تقیید مال کدام حوزه است، اشتراط مال کدام حوزه است. اینکه ما میگوییم بیع چهار قسم است، این تقسیم مال کدام مرحله است؟ برای اصل بیع است که بیع چهار قسم است؟ برای اصل عقد است که عقد چهار قسم است؟ برای حوزه تملیک است که تملیک چهار قسم است یا همه این اقسام چهارگانه خارج از حوزه عقد و بیع و تملیکاند و به حوزه تسلیم و تسلّم میرسند؟
ص: 236
خروج اقسام چهارگانه از حوزه انشاء و تعلق آن به حوزه تسلیم
معنای بیع نقدی معنای بیع نسیهای این نیست که شخص نسیه تملیک میکند یا شخص نقداً تملیک میکند تملیک در جمیع اقسام چهارگانه نقد است؛ یعنی الآن تملیک میکند، چه در نقد، چه در نسیه، چه در کالی به کالی و چه در سلم، الآن تملیک میکند نه بعداً، بعداً ظرف تسلیم است نه ظرف تملیک، چون که بیع، اجاره و اینگونه از عقود دو بعدی هستند بر خلاف عقد عاریه، عقد هبه، عقد ودیعه و مانند آن اینها عقود یک بعدی هستند؛ عقد هبه این است که مال را داد، مال را تملیک کرد، اما عقد بیع یک عقد دو بعدی است؛ یعنی من این مثمن را به شما تملیک میکنم یک، پای امضایم میایستم دو، این پای امضایم میایستم؛ یعنی متعهدم به این عقد این یا مطلق است یا مشروط یا مقیّد، این اطلاق و اشتراط و تقیید برای حوزه تسلیم است نه قلمرو تملیک تا کسی اشکال کند به اینکه در انشاء اگر اشتراط شد مشکل تعلیق دارد، پس این اقسام چهارگانه رأساً در حوزه تملیک عقد انشاء نیست، انشاء جزمی است در تمام اقسام چهارگانه یکسان است و نقد؛ یعنی الآن تملیک میکند. در بیع «سلم» معنایش این نیست که من پاییز تملیک میکنم معنایش این است که الآن تملیک میکنم پاییز که مزرعه درو شد و به خرمن رفت و این را کوبیدند تسلیم میکنم یا میوهها را چیدند تسلیم میکنند, نه اینکه الآن انشاء میکنم که در پاییز مِلک شما شود، الآن تملیک میکنم پاییز تسلیم میکنم؛ در نسیه همینطور است، مشتری الآن ثمن را تملیک بایع میکند منتها حالا یا در دراز مدت بعد از دو ماه میدهد یا اقساط میدهد; پس اطلاق، تقیید و اشتراط هر سه مربوط به حوزه تسلیم است؛ یعنی آنجا که در غرائز عقلا تقریر شده است که من پای امضایم میایستم این یا مطلق است یا مقیّد است یا مشروط اینکه مشکلی ندارد.
ص: 237
تبیین چگونگی تملیک ثمن یا مثمن معدوم در نَسیه
پرسش: معدوم را چطور تملیک میکند؟
پاسخ: در ظرف وجودش تملیک میکند، کلی در ذمّه هم همینطور است. وقتی که آدم نسیه میخرد، نسیه در ذمّه است، معدوم در خارج است و موجود در ذمّه، به اعتبار عقلایی یک چیزی را در ذمّه اعتبار میکنند. الآن کسی که چیزی را به عهده میگیرد گرچه در خارج معدوم است؛ ولی در عهده و در ذمّه موجود است. ذهن موجود حقیقی تکوینی است که فلسفه روی آن بحث میکند، ذمّه موجود اعتباری است که هیچ سهمی از واقعیت ندارد فقه و اصول براساس آن بحث میکند، اعتبار است. ذهن یک موجود واقعی است، علم یک موجود واقعی است، اما ذمّه امر قراردادی است. الآن اگر کسی مالی را از دیگری وام گرفت ذمّهاش مشغول است با یک «ابرئت» این حل میشود، همین که «دائن»؛ یعنی طلبکار بگوید بخشیدم، هبه کردم یا «ابراء» کردم ـ حالا در هبه گفتند عین لازم است مطلب دیگر است ـ «ابرئت» تمام شد. ثبوت و سقوط آن به اعتبار است؛ آنکه میگوید من به عهده میگیرم با اعتبار چیزی را در ذمّه خود ایجاد میکند، آن طلبکار با اعتبار ذمّه او را تبرئه میکند و میگوید «ابرئت». در تمام اقسام چهارگانه, حوزه تملیک آزاد، مطلق و منجز است که هیچ اشتراطی در آن نیست، الآن تملیک میکند نه اینکه در پاییز تملیک کند، پاییز ظرف تسلیم است نه ظرف تملیک. حالا این اشکالی که ایشان بر مرحوم شیخ و سایر فقها دارند که میگویند اطلاق اگر در مقابل تقیید و در مقابل اشتراط است این تام نیست برای اینکه تقیید و اشتراط در مقام عقد راه ندارد این برای آن است که بحث اصلاً در مقام اول نیست. (1)
ص: 238
1) منیة الطالب، تقریر بحث المیرزا النائینی، الشیخ موسی النجفی الخوانساری،ج2، ص137.
نسبی بودن حصر در تقسیم بیع از نظر ثمن و مثمن
بنابراین اینکه علامه فرمودند چهار قسم داریم این یک حصر اضافی و نسبی است نه حصر مطلق و نفسی, اقسام بیش از اینهاست و عمده آن است که این اقسام چهارگانه به هیچ وجه مربوط به حوزه انشاء و بیع نیست مربوط به حوزه تسلیم است؛ یعنی ثمن و مثمن الآن نقل و انتقال شد، چون بیع «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» (1)هیچ اشتراط و تقییدی در کار نیست. مثمن را هم اکنون بایع تملیک مشتری کرد مشتری مالک شد، ثمن را هم اکنون مشتری تملیک بایع کرد بایع مالک شد، چه وقت میپردازد مربوط به بُعد ثانی است که مقام تسلیم است؛ مقام تسلیم گاهی مطلق است، گاهی مقیّد است، گاهی مشروط است، گاهی حاضر است، گاهی غائب است، گاهی هر دو حاضرند، گاهی هر دو غائباند و مانند آن. بنابراین تقسیم چهارگانه اقسام منحصری نیست اقسام دیگری هم هست و قسمت مهم بحث این است که این تقسیم در حوزه عقد و تملیک و انشاء نیست، بلکه در حوزه تسلیم و تسلّم و مانند آن است.
انصراف اطلاق عقد بیع به نقد بودن ثمن و مثمن
حالا مطلب سوم؛ یک وقت است که «بالصراحه» یا محفوف به قرینه یکی از اقسام چهارگانه مطرح است، تصریح میکنند که نقد است یا نسیه است یا هر دو نقد است یا هر دو نسیه است؛ آنجا که تصریح کردند دیگر سخنی در او نیست یا عقد «مبنیاً علیه» واقع میشود، قبلاً گفتگو کردند قرار گذاشتند باز هم حرفی در آن نیست یا قرائن حالی راهنماست که کدام یک از اقسام چهارگانه است باز هم بحثی در آن نیست، گاهی هیچکدام از اینها نیست، یک کسی آمده در مغازه کسی یک فرشی را خریده «عند اطلاق العقد» اطلاق عقد؛ یعنی مربوط به حوزه تسلیم و تسلّم قرار قبلی نداشتند، نه تصریح کردند و نه قرار قبلی بود که عقد «مبنیاً علی ذلک القرار» واقع شده باشد نه قرینه حالیه آنها را همراهی میکند، آمده فرش را قیمت کرده گفتند این فرش اینقدر این گفت «بعت» آن هم گفت «قبلت»؛ این گفت فروختم این هم گفت خریدم، معامله تمام شد؛ در چنین وضعی که درباره تسلیم چیزی نگفتند و از نظر حوزه تسلیم مطلق است حکم آن چیست؟ یک چنین عقدی واقع شده که غالب عقود هم اینطور واقع میشوند. این را مرحوم شیخ و برخی که عهدهدار این بودند فرمودند که اگر عقد مطلق باشد این منصرف میشود به نقد؛ یعنی هم مثمن نقد است و هم ثمن نقد است، هم بایع باید فوراً «عند المطالبه» تسلیم کند، هم مشتری باید «عند المطالبه» تسلیم کند. یک وقت است که خود آنها میگویند حالا باشد بعد میآییم میبریم یا بعد از شما میگیریم مطالبهای نکردند در اینجا وجوب نیست، اما هر دو طرف باید در معرض این باشند که اگر از آنها خواسته شد فوراً تسلیم کنند، زیرا مورد انصراف عقد «عند الاطلاق» این است که عقد «عند الاطلاق» چنین تعهدهایی دارد و اگر تصریح کردند و شرط کردند این مؤکِّد همان اطلاق عقد است; پس مقتضای اطلاق عقد نقد بودن ثمن و مثمن است و اگر شرط کردند این شرط چیز جدیدی را به بار نمیآورد تأکید همان مقتضای اطلاق عقد است.
ص: 239
1) مصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر، القیومی، ج1، ص69.
غرائز عقلا و روایت دال بر نقد بودن بیع در اطلاق عقد
اینجا دو مطلب است: مطلب اول اینکه آیا اطلاق عقد مقتضی آن است که ثمن و مثمن نقد باشد هر دو یا نه؟ مطلب دوم آن است که اگر اشتراط کردند این شرط مؤکِّد مقتضای اطلاق است یا پیام جدید دارد؟ در بخش دوم آن نقد دقیق مرحوم آخوند نسبت به مرحوم شیخ(رضوان الله علیهما) مطرح است که یک نکته دقیقی مرحوم آخوند بر اساس مطلب دوم بر مرحوم شیخ اشکال میکند.
اما روی مطلب اول که اگر طرفین عقدی را واقع کردند درباره تسلیم و تسلّم چیزی نگفتند و این تسلیم و تسلّم را مطلق گذاشتند این مقتضایش «عند المطالبه» نقد بودن این کالا و ثمن هر دو است. این معنا را از موثقه «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» همان «مُصَدِّقِ» معروف این حدیث را نقل کرد، او «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» طبق آنچه که از کشّی نقل شد این فطحی مذهب است؛ ولی از اجلّه فقها شمرده شده و اصل او هم کوفی است، چون عادل نیست؛ لذا گفتند موثقه «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ». روایت دو باب اول از ابواب «احکام العقود»؛ یعنی وسائل جلد 18 صفحه 36 این است: مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (1)«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ», در بعضی از نسخ «مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ» (2)ضبط شده است نه «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ»; «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» که رجال تا اینجا معتبرند «مُصَدِّقِ» فطحی مذهب است، منتها موثق است «عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیهالسلام) فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مِنْ رَجُلٍ جَارِیَةً» آن روز که متأسفانه بازار بردگی رواج داشت، برده را میخریدند، سؤال شد که کسی جاریهای را خرید «بِثَمَنٍ مُسَمًّی» همین، حالا اختصاصی به جاریه ندارد یک کالایی را خرید با یک پول مشخص و معینی، «ثُمَّ افْتَرَقَا» خرید و فروش محقق شد و از هم جدا شدند «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مِنْ رَجُلٍ جَارِیَةً بِثَمَنٍ مُسَمًّی ثُمَّ افْتَرَقَا» حکمشان چیست؟ حضرت فرمودند حکمشان دو چیز است «فَقَالَ(علیهالسلام) وَجَبَ الْبَیْعُ وَ الثَّمَنُ»؛ یعنی هم بیع لازم است هم ثمن را باید نقداً بپردازد «وَجَبَ الْبَیْعُ وَ الثَّمَنُ إِذَا لَمْ یَکُونَا اشْتَرَطَا فَهُوَ نَقْدٌ»; پس «عند الاطلاق» اگر کالایی را بخرند و شرط نکنند این محکوم به نقد است هم بایع باید مثمن را «عند المطالبه» تسلیم کند هم مشتری باید ثمن را «عند المطالبه» تسلیم کند آن دو تا حکم یکی «لزوم البیع» است یکی هم «لزوم الثمن»; «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ» (3)برای اینکه خیار مجلس رخت بربست «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» وقتی جدا شدند دیگر خیار مجلسی در کار نیست پس بیع وجب؛ یعنی لزم، این برای لزوم بیع که دیگر خیاری در کار نیست، ثمن هم واجب است؛ یعنی این حق تأخیر ندارد «عند المطالبه» باید بپردازد فرمود اگر شرط نکنند «فهو نقدٌ». پس این تأیید همان غرائز عقلاست در حقیقت امضای غرائز عقلا و ارتکازات مردم است که اگر تعهدی و شرطی درباره تأخیر در تسلیم نباشد مقتضای این عقد نقد بودن است. پس اصل مطلب که فرمودند اطلاق عقد مقتضی چنین مطلبی هست این هم با غرائز و ارتکازات عقلا همراه است هم نص خاص که موثقه است این را تأیید میکند و در حقیقت این نص, امضای همان غرائز عقلاست، تعبد مخصوصی نیست برای اینکه در غیر حوزه مسلمین هم همین حرف رایج است. عمده آن است که در این حدیث دارد اگر شرط نکردند نقد است اگر شرط کردند برابر شرط باید عمل شود.
ص: 240
بازگشت شرط تعجیل به نقد بودن عقد و اشکال آخوند خراسانی بر آن
مطلب دوم این است که مرحوم شیخ و امثال شیخ میفرمایند که اگر شرط تعجیل کردند این تأکید مقتضای عقد و اطلاق است چیز دیگری نیست، اگر شرط نکنند این معامله نقد است، اگر شرط نقد بکنند همین مقتضا تأکید میشود چیز جدیدی نیست. این عصاره فرمایشی که بعضی از فقها نقل کردند که مرحوم شیخ تعرض کرد.
نقد مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) این است که خیر شرط یک پیام جدید دارد، یک حکم تازه دارد، اگر شرط نکنند همان اطلاق عقد مالیت میآورد و کسی حق امساک ندارد، حق مماطله ندارد برای اینکه مال مردم را باید بپردازد، اگر نپرداخت او میرود محکمه و مراجعه میکند و بالأخره مال خودش را میگیرد، همین، بیش از حکم تکلیفی نیست (1)؛ یعنی اگر شرط نکردند ثمن ملک بایع است در عهده مشتری و مثمن ملک مشتری است در عهده بایع، اگر دادند که طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (2)ندادند کار حرامی کردند; مثل اینکه کسی مال مردم را غصب کرده همین، کسی مال مردم را غصب بکند و ندهد کار معصیتی کرده است آن مالباخته میتواند به محکمه مراجعه کند با اجبار از او بگیرد، دیگر مسئله حقوقی، مسئله خیار و مانند آن مطرح نیست، اما اگر شرط کنند خیار تخلف شرط مطرح است، یک امر حقوقی مطرح است. شما میگویید این دومی مؤکِّد اولی است یعنی چه؟ اگر شرط کردند «عند التخلف» خیار تخلف شرط دارد این میتواند معامله را به هم بزند، الآن حق به هم زدن معامله را ندارد، معاملهای است که فقط «وجب البیع». وقتی که خیار مجلس در اثر افتراق رخت بربست هیچکدام خیار ندارند که معامله را به هم بزنند. مال مشتری پیش بایع است، مال بایع پیش مشتری است آنها دارند معصیت و خلاف شرع میکنند حکم تکلیفی محض است میتوان به محکمه مراجعه کرد و از آنها گرفت، دیگر کسی حق ندارد معامله را به هم بزند، اما اگر شرط کردند خیار تخلف شرط دارند میتوانند معامله را به هم بزنند، شما میگویید دومی مؤکِّد اولی است یعنی چه؟
ص: 241
عدم تحریر صحیح صورت مسئله علت ورود نقد بر آن
حالا این فرمایش مرحوم آخوند که نقدی است نسبت به مرحوم شیخ, ممکن است در روزهای بعد اگر لازم بود ـ انشاءالله ـ بازگو شود؛ ولی منظور آن است که ما این دو نکته را خوب باید توجه کنیم: یکی اینکه نقد «سیدنا الاستاد» آیا وارد است یا وارد نیست؟ عدم ورود نقد برای آن است که تحریر صورت مسئله خوب روشن نشد، اطلاق، تقیید، اشتراطی که این بزرگان میگویند مربوط به حوزه بیع نیست، مربوط به حوزه انشاء نیست، مربوط به حوزه عقد نیست، مربوط به حوزه تسلیم و تسلّم است، چون بیع دو بُعدی است در بُعد اول انشاء است و تملیک است و تملّک، در بُعد دوم اینکه ما پای امضایمان میایستیم که عقود جائزه این بُعد دوم را ندارند، این بُعد دوم جای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)است و بُعد اول جای أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)، گرچه هرکدام میتوانند دیگری را به عنوان لازم به همراه خود بیاورند، اما حوزهها جداست که یکی حوزه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ است و یکی حوزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ حوزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ محور اصلی آن این است که عقدی که انجام دادید پای آن بایستید، این امضای بنای عقلاست، زیرا عقلا میگویند ما مالی را که فروختیم پای آن میایستیم، پس نمیدهیم و پس هم نمیگیریم. اینکه در مغازه خود مینویسد اگر بیاورید من پس نمیگیرم؛ یعنی من هم پس نمیدهم من هم متعهدم که پس ندهم نه تنها پس نمیگیرم من هم متعهدم که پس ندهم و اگر شما پس آوردید من هم نمیپذیریم، حق قانونی و شرعی اوست، چون بیع یک عقد لازمی است; وقتی عقد لازم است معنایش این نیست که من قبول نمیکنم، حالا مسئله «اقاله» و «استقاله» چیز دیگری است. بنابراین نه پس میدهم نه پس میگیرم حق قانونی و شرعی اوست؛ در این حق دوم که نه پس میدهم نه پس میگیرم گاهی مطلق است، گاهی مقیّد است و گاهی مشروط; اینجا اگر مطلق بود معامله لازم است «بالقول المطلق»، اگر شرط کردند خیار تخلف شرط او را همراهی میکند.
ص: 242
بنابراین فرمایش مرحوم شیخ و سایر فقها این نیست که ما اطلاقی داریم، تقییدی داریم، اشتراطی داریم هر سه مربوط به حوزه انشاست تا کسی اشکال کند که حوزه انشاء که تقییدبردار نیست، اشتراطبردار نیست، تنجیزی نیست و لا غیر، همه اینها مربوط به حوزه تسلیم و تسلّم است. در حوزه تملیک منجز است و مطلق است «بلا قید و لا شرطٍ»، در نقد «بالفعل» تملیک میکنند، در نسیه «بالفعل» تملیک میکنند، تفاوت نقد و نسیه در ظرف تسلیم است نه تملیک, هر دو مالک هستند هم مشتری مالک مثمن است هم بایع مالک ثمن است، منتها تسلیم آن مربوط به حوزه بعدی است.
جمع بندی محورهای مطرح در بحث
حالا این روایت ظاهراً غیر از امضای غرائز عقلا, پیام جدیدی ندارد که ما حالا درباره این روایت بحث کنیم، عمده غرائز عقلا و ارتکازات مردمی است اگر یک وقتی جایی کم آوردیم ممکن است که از این حدیث مثلاً بشود کمک گرفت. فعلاً تاکنون روشن شد که این فرمایش مرحوم علامه, حصر آن اضافی و نسبی است نه مطلق و نفسی یک، اقسام دیگری هم دارد دو، چه چهار قسم علامه چه اقسام دیگری که اضافه شده همه اینها مربوط به حوزه تسلیم و تسلّم است نه مربوط به حوزه تملیک سه، فرمایش مرحوم شیخ و امثال شیخ که گفتند اطلاق مقتضی نقد است، اطلاق مربوط به حوزه تسلیم و تسلّم است نه اطلاق در مقابل تقیید یا اشتراط چهار و حدیث «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» هم که دارد لم یشترطا مربوط به حوزه تسلیم است نه حوزه تملیک پنج.
ص: 243
مروری بر اقسام چهارگانه بیع از نظر ثمن و مثمن و صحت فی الجمله آن
فصل هفتم از فصول کتاب بیع که عهدهدار مسئله نقد و نسیه است از این جا شروع شد که معامله به حسب ظاهر به چهار قسم تقسیم میشود; چون دلیلی بر حصر عقلی نیست ممکن است اقسام دیگری هم داشته باشیم و اقسام چهارگانه معروف آن هم همین است که یا ثمن و مثمن هر دو نقدند یا هر دو نسیهاند یا ثمن نقد است و مثمن نسیه یا مثمن نقد است و ثمن نسیه، همین اقسام چهارگانه نقد و نسیه و بیع «کالی» به «کالی» و بیع «سلم». در جریان بیع «کالی» به «کالی» که مبسوطاً اقسام چهارگانه بحث میشود اجمالاً اینجا به تعبیر مرحوم صاحب جواهر ادعا کردند که اجماع «بقسمیه» بر بطلان بیع «کالی» به «کالی» است، چون از سنخ فروش دِین به دِین است که در کتاب دِین این نهی شده است و این نهی هم ارشاد به فساد است به استثنای بیع «کالی» به «کالی» که ثمن و مثمن هر دو نسیه است اقسام سهگانه صحیح است که این «فی الجمله» است.
ص: 244
انصراف اطلاق عقد به نقد بودن و مقتضای شرط تعجیل مؤکّد آن
اما در طلیعه بحث فرمودند که اطلاق عقد مقتضی نقد بودن است (1)؛ یک وقت است که تصریح میشود که این معامله نقد است یا نسیه است یا «سلم» است و مانند آن که بحثی در آن نیست، یک وقت است تصریحی به هیچکدام از این اقسام چهارگانه نمیشود و عقد را به طور مطلق انشا میکنند. فرمایش مرحوم علامه در تذکره (2)همین است و قبل از مرحوم علامه مرحوم محقق در متن شرایع فرمود که اگر عقد را به طور مطلق انشا کردهاند این منصرف به نقد است و اگر شرط تعجیل کردهاند آن هم در حکم اطلاق است؛ یعنی مؤکِّد مقتضای اطلاق است، شرط تعجیل چیز جدیدی را به همراه نمیآورد. پس عقد «عند الاطلاق» یا شرط تعجیل و سرعت در ثمن این به نقد منصرف میشود؛ این سخنی است که در متن شرایع آمده مرحوم علامه در تذکره ذکر کرده، طلیعه مسئلهای که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیهم اجمعین) مطرح کردند همین است که اطلاق عقد مقتضی نقد بودن اوست.
استدلال بر نقد بودن بیع در اطلاق عقد و دلیل روایی آن
دلیل این حکم را چنین ذکر کردند که عقد بیع، این ایجاب و قبول انشای تملیک و تملّک است، تبادل ثمن و مثمن است این یک، وقتی ثمن و مثمن متبادل شد، ثمن مال بایع شد و مثمن مال مشتری شد بر هرکدام واجب است مال دیگری را به او برگرداند و نقد هم همین است، نقد چیز دیگر نیست؛ نقد آن است که بر مشتری واجب است که ثمن را فوراً بپردازد و بر بایع هم واجب است مثمن را فوراً بپردازد، چرا؟ برای اینکه ثمن دیگر برای بایع شد نه برای مشتری و مثمن برای مشتری شد نه برای بایع, این صغرا; مال صاحب مال را باید فوراً برگرداند این کبرا، پس اطلاق عقد مقتضی نقد است و اگر شرط تعجیل کردند گفتند که هم اکنون باید بپردازید این مؤکِّد آن است که غیر از تأکید اثر دیگری ندارد. آن چیزی که محقق در متن شرایع گفت عنوان تأکید ندارد؛ ولی آن چیزی که مرحوم شهید در بعضی از کتابهایشان فرمودند، فرمودند که اگر شرط تعجیل کردند تأکید مقتضای اطلاق است (3)، پس اگر عقدی را به طور مطلق انشا کردند یا شرط کردند که فوراً باید بپردازید این معامله نقد خواهد بود، چرا؟ برای اینکه این ایجاب و قبول باعث تبادل ملک است یک، ملک مالک و صاحب مال را باید فوراً به او داد دو، این معنای نقد است. اصل این کار را که براساس مقتضای قاعده است میگویند بنای عقلا هم بر همین است و موثقه «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» هم ـ نه «مَسعَدة بْنِ صَدَقَةَ» ـ همین را تأیید میکند; برای اینکه در روایت «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» آمده است «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مِنْ رَجُلٍ جَارِیَةًبِثَمَنٍ» حکمش چیست؟ حضرت میفرماید: همین که از هم جدا شدند دیگر خیار مجلس نیست و بیع واجب است و ثمن هم باید فوراً تقدیم شود «وَجَبَ الْبَیْعُ وَ الثَّمَنُ». (4)حالا از آن جهت که این جاریه حکم خیار حیوان در او جاری است؛ نظیر اینکه خیار غبن هست؛ نظیر اینکه خیار عیب هست، هرکدام از این خیارها به دلیل خاص خودشان باید اعمال شوند؛ ولی خیار مجلس در کار نیست و وجوب تأدیه هم در کار هست فرمود: «وَجَبَ الْبَیْعُ وَ الثَّمَنُ»، پس معلوم میشود که معامله «عند الاطلاق» منصرف به نقد است.
ص: 245
بازگشت شرط تعجیل به تأکید و نقد آخوند خراسانی بر آن
تعجیلی که محقق در متن شرایع دارد که فرمود اگر معامله را مطلقاً انشا کنند یا با شرط تعجیل انشا کنند این منصرف به نقد است; معلوم میشود که تعجیل پیامی جز تأکید ندارد، برای اینکه اگر بدون تعجیل هم معامله منصرف به نقد است، پس تعجیل پیام جدیدی ندارد و تأکید میشود. این است که در بعضی از فرمایشات مرحوم شهید و امثال شهید آمده است که شرط تعجیل مؤکِّد آن است، گرچه مرحوم شیخ تا آخر این تأکید را نپذیرفت, در بحثهای دیگر یک نقدی دارند؛ ولی فرمایش مرحوم آخوند در نقد این تأکید که در بحث قبل گذشت این بود که تأکید آن است که دومی همان حرف اولی را بزند در حالیکه شرط تعجیل دومی حرف خودش را میزند. شمایی که گفتید اطلاق عقد مقتضی تبادل ملکین است درست است، اینکه گفتید ملک هر مالکی را فوراً باید به او تحویل داد این هم درست است، اما شرط تعجیل که این را نمیگوید؛ شرط تعجیل میگوید اگر ندادی من میتوانم معامله را به هم بزنم این خیار تخلف شرط است، این خیار تخلف شرط یک پیام جدید دارد و هرگز با وجوب دفع, هماهنگ نیست آن یک حکم تکلیفی است این یک حکم وضعی است، آن یک حکم تکلیفی صِرف است این جزء حقوق است، این چطور میتواند مؤکِّد او باشد؟ (1)این نقد مرحوم آخوند بود که در بحث قبل گذشت.
ص: 246
1) حاشیة المکاسب، الآخوند الاخراسانی، ج1، ص 275و276.
نقد اول صاحب جواهر بر بازگشت شرط تعجیل به تأکید
نقد مرحوم صاحب جواهر نسبت به فرمایش مرحوم محقق این است: شما که میگویید چه شرط تعجیل کند و چه شرط تعجیل نکند معامله میشود و با نقد فرقی ندارد، خیلی فرق دارد، چرا؟ برای اینکه «عند الاطلاق» یک حکم است، با اشتراط تعجیل, حکم دیگر است. «عند الاطلاق» گفتید که بیع مملّک است درست است، گفتید تبادل ملکین میآید درست است، گفتید ملک هر مالکی را باید به صاحب آن داد درست است، اما این وجوب دفع را شما باید تشریح کنید. بر بایع وقتی دفع مثمن واجب است که مشتری طلب کند یک، و آماده بذل ثمن باشد دو؛ بر مشتری وقتی بذل ثمن واجب است که بایع طلب کند یک، مثمن را تمکین یا تسلیم کند دو، پس دفع مطلقا واجب نیست; «عند المطالبه» است یک، با انجام وظیفه خودش است دو، هرکدام دو امر را اگر انجام دادند بر طرف دیگر دفع واجب است؛ یعنی اگر بایع آنچه را که در اختیار او بود به نام مثمن و تملیک کرد این را آماده و تمکین کند بگوید بیا بگیر و ثمن را مطالبه کند؛ یعنی «عند التمکین المثمن» یک، و «عند مطالبة الثمن» دو، بر مشتری تسلیم واجب است سه، مشتری هم همچنین اگر ثمن را در کف بگیرد به بایع بگوید این ثمن، این نقد را بیا بگیر و بگوید مال مرا بده بر بایع واجب است که مبیع را تسلیم کند، پس «عند المطالبه» شرط اول و تسلیم آنچه بر عهده اوست یا تمکین دو، در این صورت دفع واجب است سه، و اما شرط تعجیل اینها را برنمیدارد شرط تعجیل میگوید چه من مطالبه کنم چه مطالبه نکنم شما فوراً باید تحویل دهید، پس یک چیز جدیدی است و تأکید نیست. (1)این نقد مرحوم صاحب جواهر است نسبت به فرمایش مرحوم محقق که محقق فرمود «عند الاطلاق» یک، «أو الاشتراط» دو، معامله نقد است؛ یعنی حکم شرط, حکم همان اطلاق را دارد که ایشان میفرماید از این قبیل نیست. این نقدهاست. عمده نقد مرحوم آخوند است که این اگر شرط کردند خیار تخلف شرط میآورد که امر حقوقی است و اگر شرط نکردند آن حکم تکلیفی است که مال مردم را باید بپردازند.
ص: 247
1) جواهر الکلام, الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23, ص146و147.
پرسش: شرط خارج از حقیقت و ماهیت بیع است، اما این تأکید جزء حقیقت بیع است.
پاسخ: نه، شرط تعجیل شرط در ضمن عقد است، اطلاق عقد مقتضی وجوب دفع است، اما شرط تعجیل یک شرطی است در ضمن عقد, این شرط تعجیل که شرطی است در ضمن عقد, همان مقتضای عقد را میرساند که شود تأکید که ظاهر شرایع این است ظاهر بخشی از فرمایشات شهید این است یا نه این یک شرط در ضمن عقد است که خیار تخلف شرط میآورد که نقد مرحوم آخوند این است.
پرسش: ...؟پاسخ: شرط تعجیل را اگر کسی کرد شرط در ضمن عقد است که شرط در ضمن عقد خیار تخلف شرط میآورد، پس یک چیزی را که عقد نداشت به وسیله شرط تعجیل حاصل میشود که میشود تأسیس. در بخشی از فرمایشات شهید این حرف هست.
همسانی پیام اطلاق عقد و شرط تعجیل دال بر ناتمامی دو نقد مذکور
آن بزرگوارهایی که گفتند شرط تعجیل تأکید است آمدند گفتند که اطلاق دو پیام دارد: پیام اول آن این است که بر طرف واجب است تسلیم کنی و پیام دوم آن این است که اگر تسلیم نکردی طرف مقابل خیار دارد، اگر ما بتوانیم از اطلاق عقد, حکم تکلیفی و حکم وضعی هر دو را به دست بیاوریم - که بسیار بعید است - آنگاه شرط تعجیل میشود مؤکِّد که دیگر نقد مرحوم آخوند وارد نیست، اما بدون شرط, معامله اگر واقع شده است خیار، خیار مجلس هست یا خیارات دیگر، اگر کسی نداد این فوراً حق داشته باشد معامله را به هم بزند نه، مسئله تقاص طور دیگر است، مسئله مراجعه به محکمه طور دیگر است؛ ولی حق ندارد معامله را به هم بزند، اگر تعذر تسلیم بود خیار تعذر تسلیم دارد؛ تعذر تسلیم معنای آن این است که رابطه دو کشور قطع شد این شخص کالایی را که فروخته از یک کشور دیگر است یا روی آب مانده، الآن دریا طوفانی است، مقدور او نیست تسلیم کند، بله این میشود خیار تعذر تسلیم، آن وقت طرف مقابل خیار دارد، برای اینکه خیار تعذر تسلیم است، اما اگر کسی عالماً و عامداً مال مردم را نمیدهد او حق مراجعه به محکمه قضا را دارد نه اینکه حق دارد معامله را به هم بزند. پس وقتی شرط تعجیل مؤکِّد مقتضای اطلاق است که هر دو یکسان باشند؛ یعنی اطلاق عقد دو پیام داشته باشد تعجیل هم دو پیام.
ص: 248
پرسش: دلالت مطابقیه شرط در اینجا تأکید نمیتواند باشد؟
پاسخ: خیار تخلف شرط همین است، دلالت مطابقهاش که وجوب تسلیم است که نیازی نبود به شرط کردن، اصلاً شرط برای آن است که خیار بیاورد، این دیگر دو معصیت نکرده که دو بار جهنم برود؛ یکی به شرط عمل نکرده و یکی به مقتضای اطلاق عمل نکرده، اینطور نیست. اگر کسی دفع نکرده و مال مردم را نداده نمیگویند دو معصیت کرده است؛ یعنی یکی به مقتضای اطلاق عمل نکرده و یکی به مقتضای شرط عمل نکرده، شرط را برای این میدانند که خیار تخلف شرط بیاید؛ یعنی شرط ضمنی، خیار تخلف شرط ضمنی است.
پرسش: اگر انصراف عقد در صورت اطلاق منصرف شود به شود به تعجیل...
ناتمامی پاسخ به دلیل عدم استفاده دو پیام مذکور از اطلاق عقد
پاسخ: اگر فرمایش اخیر مرحوم شهید که اطلاق دو پیام وجوب دفع و هم خیار دارد را قبول کنیم، آن وقت شرط تعجیل میشود تأکید؛ ولی اطلاق یک چنین پیامی ندارد، اطلاق که خیارآور نیست، خیار اقسام چهاردهگانه مشخصی دارد معنایش این نیست که اگر کسی نداد طرف مقابل خیار دارد میتواند معامله را به هم بزند. خیار تعذر تسلیم مطلبی است، خیار امتناع از تسلیم مطلب دیگری است، ما خیار امتناع از تسلیم نداریم.
پرسش: میخواهیم بگوییم که اگر تعجیل را شرط هم کنند این منصرف می شود
پاسخ: نه، اگر شرط تعجیل کنند شرط در ضمن عقد است که یک پیام حقوقی دارد؛ در ضمن عقد شرط میکنند که ثمن را یا مثمن را باید فوراً بپردازی این پیام حقوقی دارد نه تکلیفی و خیار تخلف شرط هم همین است. پس نقد مرحوم آخوند چیز دیگر است، نقد مرحوم صاحب جواهر چیز دیگر است، مرحوم صاحب جواهر دو نقد دیگر هم دارد که نقد دوم ایشان خیلی مهم نیست، نقد سوم ایشان که تا حدودی قابل اعتنا و اهتمام است مرحوم شیخ (1)به آن پاسخ داده است.
ص: 249
1) کتاب المکاسب، الشیخ المرتضی الانصاری، ج6، ص199، ط الحدیثه.
غرری بودن شرط تعجیل نقد دیگر صاحب جواهر و ناتمامی آن
نقد دوم مرحوم صاحب جواهر (1)این است که شرط تعجیل مشکل دارد شما که زمان مشخص نکردید که در کدام زمان ساعت اول ساعت دوم ساعت سوم ساعت چهارم و مشخص نکردید، چون مشخص نکردید مجهول است، چون مجهول است غرر است، چون غرر است «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صل الله علیه و اله) عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (2)و مانند آن. این نقد دوم، چون مهم نبود و قابل دفع است مرحوم شیخ به آن تعرض نکردند، برای اینکه این منصرف عادی است منصرف عادی مشخص است، اینکه میبینید غالب عقلا اقدام میکنند معلوم میشود این یک خطری در کار نیست جهلی در کار نیست وقتی گفتند باید دهید؛ یعنی فرصتهای اولی عادی را باید دهید، این دیگر جهلی باشد و غرر بیاورد و امثال ذلک نیست.
نقد سوم صاحب جواهر بر شرط تعجیل و پاسخ محقق انصاری بر آن
اشکال سومی که مرحوم صاحب جواهر به صاحب شرایع دارند این است که آنهایی که گفتند شرط تعجیل خیارآور است; شرط تعجیل اگر خیارآور باشد باید ببینیم که آیا رجوع به محکمه ممکن است یا نه؟ اجبار او از راه محکمه ممکن است یا نه؟ اگر رجوع به محکمه قضا و اجبار او به وسیله دستگاه قضا که ولیّ ممتنع است ممکن باشد دیگر جا برای خیار نیست و اگر ممکن نباشد جا برای خیار هست (3)، اگر نظر شریفتان باشد در بحث احکام خیار و همچنین در بحث شروط این مسئله گذشت، آنجا که خیار هست آیا با رجوع به محکمه قضا مسئله حل میشود و اگر حل نشد خیار هست یا نه؟ مرحوم شیخ اینکه در مکاسب بحث را بردند به اینکه آیا اجبار ممکن است یا اجبار ممکن نیست (4)این «مسئلةٌ اُخری» ربطی به مسائل ما ندارد این ناظر به رد اشکال سوم از اشکالهای سهگانه صاحب جواهر نسبت به محقق است. اینکه مرحوم شیخ در مکاسب دارد که این یک مسئله جدایی است ربطی به مسئله ما ندارد و جداگانه باید بحث بشود و بحثاش مثلاً در احکام خیارات گذشت این برای دفع اشکال سوم از اشکالات سهگانه مرحوم صاحب جواهر است.
ص: 250
حکم به متقابل بودن وجوب دفع در اطلاق عقد در نظر نهایی
به هر تقدیر این سخن تام است که اطلاق عقد تملیک و تملّک میآورد و ثمن مال بایع میشود و مثمن مال مشتری و بر هر کسی هم واجب است که مال صاحب مال را به آنها بدهند; منتها اگر مال غصبی باشد یا مال امانت باشد دیگر گروکشی ندارد باید مال مردم را داد؛ ولی اگر مسئله تعامل متقابل باشد گروکشی دارد؛ یعنی وقتی بر مشتری دفع ثمن واجب است که بایع مطالبه کند و از طرفی مثمن را برای تحویل آماده کند، اگر منقول است که دهد و اگر غیر منقول است که تمکین کند. وقتی بر بایع تحویل مثمن واجب است که مشتری دست به نقد باشد و آماده باشد که ثمن را تحویل دهد. این نظیر مال غصبی نیست که انسان یک جانبه محکوم به رد مال مردم باشد یا مال امانت و عاریه نیست که «عند المطالبه» فوراً باید برگرداند، چون این یک تعامل متقابل است نه یکجانبه. پس وجوب دفع دارد، برای اینکه مال مردم است؛ ولی اینچنین نیست که وجوب دفع آن مطلق باشد، چه آن طرف مقابل آماده باشد که مال این را دهد یا ندهد، پس وجوب دفع متقابل خواهد بود، این حکم روشن است و از روایت «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» هم بیش از این استفاده نمیشود. عمده نقدی است که سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) دارد که این خیلی فاصله دارد با آن مباحثی که محقق گفته یا صاحب جواهر گفته.
ص: 251
اشکال امام خمینی ره بر انصراف اطلاق عقد به نقدی بودن آن
مرحوم امام(رضوان الله علیه) میفرمایند اینکه شما میگویید اطلاق عقد, مقتضی وجوب دفع است این اطلاق را در مقابل تقیید و اشتراط میآورید که اگر تقیید کرد طور دیگر است و اگر اشتراط کرد طور دیگر است; مگر عقد قابل تقیید است؟ مگر عقد قابل اشتراط است؟ عقد مطلق است و لا غیر، شرط کردن در عقد؛ یعنی تعلیق در انشا، تقیید در انشا، انشا امر بسیط است، امر آن دائر بین وجود و عدم است یا هست یا نیست، دیگر مشروطاً یافت شود یا مقیداً یافت شود نیست. این خیلی فاصله دارد با آنچه که این بزرگان گفتند، منتها در فرمایشات مرحوم آقای نائینی (1)که سلطان بحثهای معاملات است خیلی شفاف و باز است در فرمایشات دیگران به طور ضمنی مطرح است؛ یعنی دو مرحله کاملاً از هم جدا دارند بحث میکنند، مرحله اولیٰ مرحله عقد است که در آنجا سخن از اشتراط نیست، سخن از تقیید نیست، اینکه گفتند اشتراط تعجیل کند حکم آن این است; نه معنایش این است که انشا مشروط به تعجیل ثمن باشد و انشا معلق باشد، انشا بسیط است و باز; هیچ قید و شرطی در حریم انشا راه ندارد «بعت»، «بعت» مطلق است و «اشتریت»، «اشتریت» مطلق و باز است. بیع, اجاره و سایر عقود لازمه اینها تَک بُعدی نیستند که فقط برای نقل و انتقال باشند، بیع مثل هبه نیست، بیع مثل عاریه نیست، بیع مثل وکالت نیست، بیع مثل ودیعه نیست، این عقود، عقود جائزه است، بیع که عقد و اجاره که عقد لازم هستند این دو بُعد و مرحله دارند: مرحله اولیٰ مرحله نقل و انتقال ملکی است، مرحله دوم تعهدی است که میگویند ما پای امضایمان میایستیم که این جوهر بیع را از جوهر هبه جدا میکند؛ یعنی من نه پس میدهم نه پس میگیرم اجاره هم همینطور است أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)مال آن مرحله اولیٰ است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3)مال مرحله دوم است أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ میگوید تعامل و تقابل تملیک و تملّک حلال است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید به تعهداتتان عمل کنید اینجا که جای تعهد است که میگوید من پای امضایم میایستم اینجا مطلق است یا مشروط، اگر شرطی نکردند این بیع میشود نقد یک، و لازم این دو; اما اگر شرط کردند این بیع لرزان است، نقل و انتقال شده است، اما بیع لرزان است؛ میگوید «بشرط الخیاطه» «بشرط الحیاکه» «بشرط الکتابه» «بشرط الکذا» به شرطی که فلان کارشناس ببیند, به شرطی که من یک هفته مهلت داشته باشم، این شرط و قید که مرحله است برای بُعد دوم قضیه است کاری به مرحله تملیک و تملّک ندارد تا کسی بگوید انشا تقییدبردار نیست، انشا اشتراطبردار نیست، انشا تعلیقبردار نیست، آن منجز و مطلق است.
ص: 252
پرسش: بلاخره قبول کردیم که خود عقد تقیید برنمی دارد.
ناتمامی اشکال امام خمینی ره به دلیل مقصود بودن اطلاق در مقام وفا
پاسخ: اطلاق عقد که میگویند ناظر به آن «بعت» و «اشتریت» نیست، ناظر به این مرحله دوم است که میگویند من پای امضایم میایستم. حرف ما بالأخره یا نقد است یا خودمان میخواهیم بگوییم، اگر خودمان میخواهیم بگوییم باید برابر غرائز عقلا و ارتکازات مردمی باشد، اگر خواستیم بر فقها نقد کنیم باید مطابق فرمایش فقها باشد، هیچکدام از این حرفها درباره بُعد اول نیست؛ بُعد اول مطلق است، منجز است، هیچ شرطی و قیدی برنمیدارد، تملیک است و تملّک و تعامل متقابل. بُعد دوم که من پای امضایم میایستم شما پای امضایتان بایست این یا مطلق است یا مشروط، اگر مطلق بود بیع میشود لازم، اگر مشروط بود بیع میشود لرزان و خیار تخلف شرط و امثال ذلک همین جاست. اگر مرحوم آخوند دارد که «عند الاشتراط» خیار میآورد؛ یعنی مرحوم آخوند که این حرفها را یاد دیگران داده توجه ندارد به اینکه اشتراط به انشا نمیخورد و اشتراط به این تعهد میخورد؟ او که بارها در کفایه و غیر کفایه و امثال ذلک فرمود که انشا امر بسیط است دیگر تنجیزی است تعلیق و اشتراط برنمیدارد. اشتراط معنایش این است که اگر فلان حادثه اتفاق افتاده باشد من «بعت»، اگر نیفتاده باشد من بیع نکردم، اینکه بیع نشد. بیع یک امر منجزی است، شما فروختی یا نفروختی؟ میگوید اگر فلان چیز شد «بعت»، بیع انشا برنمیدارد و حاصل نشد; منتها باز کردن و شفاف کردن و تجزیه کردن و تحلیل کردن و جدا کردن و «المقام الاول» و «المقام الثانی» بحث کردن برای آقای نائینی است. خدا غریق رحمت کند بعضی از مشایخ ما را که شاگرد مرحوم آقای نائینی بودند میگفتند که مرحوم آقای نائینی با مراجع دیگر فرقشان این است: اینها که وارد حرم میشوند بعضی تنها میروند زیارت میکنند؛ ولی بعضی با طبل و دُهُل وارد میشوند ایشان میگفت وقتی مرحوم آقای نائینی وارد بحث میشود با طبل وارد میشود «ینبغی تحریر محل نزاع اولاً» «مقدمات ثانیاً» با این جلال و شکوه وارد میشود که راه را صاف کند و هر شبههای هم که هست زدوده شود.
ص: 253
بنابراین وقتی روشن شد که بحث در مقام «ثانی» است نه در مقام اول، جا برای این اشکال نیست که تعلیق و اشتراط و تقیید در حریم انشا راه ندارد. پس این مقام ثانی که جای امضاست انسان یا مطلقا متعهد است یا مشروطاً و اگر این شد خیار تخلف شرط دارد آن وقت فرمایش مرحوم آخوند میشود، اینکه میبینید حاشیه مرحوم آخوند کم است؛ ولی هرکدام از اینها به منزله یک شاه کلید است برای بسیاری از مطالب همین است. کل تعلیقات مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) بر مکاسب یک جلد کامل نیست، چاپهای وزیری یک جلد مختصری است، اما هر جا که حرف میزند مثل کفایه حرف میزند متنی حرف میزند. بنابراین این مقام ثانی است که اشتراطبردار است و خیار تخلف شرط هم مال همین است. فتحصل این فرمایشی که «عند الاطلاق» عقد منصرف به نقد است این سخنی تام نیست این را غالب فقها گفتند قبل از تذکره گفتند بعد از تذکره هم گفتند، چون متن محقق همین است.
اشکال دوم امام خمینی ره بر انصراف اطلاق عقد و ناتمامی آن
مشکل اساسی دیگری که در فرمایش سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) است این است که ایشان میفرمایند این نقد بودن مربوط به اطلاق عقد و امثال ذلک نیست این یک حکم عقلایی یا حکم شرعی است که مترتب بر اوست. خیار تخلف شرط را هم اگر تسلیم نکردند از همین سنخ میدانند و میفرمایند حکم عقلایی یا حکم شرعی است که مترتب بر عقد است نه اینکه مقتضای عقد باشد، البته این سخن هم ناتمام است، برای اینکه حکم شرعی ما داریم بله، شارع مقدس یک حکمی را بر یک موضوعی قرار میدهند چه طرفین بدانند چه ندانند در حریم موضوع آن حکم اخذ نشده مثل «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1)[15]«بیعان بالخیار» هستند چه افتراق کنند چه افتراق نکنند اینکه نیست، حکم شرعی خیار مجلس را شارع جعل کرد؛ در حریم بیع یک چنین چیزی نبود، در مجموع ایجاب و قبول مسئله خیار مجلس مطرح نیست یک حکم شرعی است مترتب بر او، اما حکم عقلایی یعنی چه؟ یعنی عقلا یک موضوعی را برقرار میکنند که در متن آن موضوع، لازمه آن موضوع، جزء موضوع این نیست؛ ولی از بیرون یک حکمی بر او مترتب میشود، یک چنین چیزی در فضای عقلا مطرح است؟ اینکه میبینیم لزوم، برای عقد بیع است و در بعضی از موارد خیار نظیر خیار تخلف شرط مطرح است; برای اینکه همه اینها در درون عقد سازمان یافتهاند یا در مرحله اولیٰ یا در مرحله ثانیه، بخش وسیعی از اینها در مرحله ثانیه سازمان یافتهاند؛ یعنی اگر میگویند بیع لازم است این یک حکم جدای از عقد که مترتب بر عقد باشد نیست، بلکه امضای همان چیزی است که در درون عقد است، در درون عقد یک تملیک و تملّک متقابلی است که برای بُعد اول است، یک تعهد تسلیم و تسلمی است که برای بُعد دوم است، هر دو متعهدند که پای امضایشان بایستند که این را شارع امضا کرده و قرار عقلا هم امضای همین است. اگر حکم عقلاست میگویند آنچه را که شما تعهد کردی به تعهدت عمل کن، نه اینکه در حریم بیع این تعهد نباشد، وقتی بیع تمام شد عقلا بگویند تو باید متعهدانه عمل کنی، اینطور نیست; برای اینکه این تعهد در حریم خود آن قرارداد است؛ یعنی آنجا که میگویند من پای امضایم میایستم، آنجا یا مطلق است یا مشروط و همین را هم عمل میکنند؛ اینطور نیست که یک حکم عقلایی باشد بر موضوع عاری و تهی یا حکم شرعی باشد بر موضوع عاری و تهی، در اینگونه از موارد شارع مقدس که حکم تعبدی ندارد، اگر اینها تعهدی نسپردند، شارع مقدس تعبداً گفته بیع لازم است یا این حکم قبل از اسلام بود؟ مگر ما مسلمانها بیع داریم؟ غرب و شرق هم بیع دارند بیع را هم عقد لازم میدانند که نه پس میدهند و نه پس میگیرند؛ یعنی حکم شرعی آنجا هست که شما بیع کردید بیع یک عقد لازم است با هبه فرق دارد یا نه این تعهد در متن معامله است؟ این تعهد در متن معامله است و برابر تعهد عمل میکنند. بنابراین از دو منظر فرمایش سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه و حشره الله مع الانبیاء و المرسلین علیهمالسلام) قابل نقد است.
ص: 254
1) الانتفاء فی فضائل الثلاثه الائمه الفقهاء، ابن عبدالبر، ج1، ص149.
مروری بر بحث بیع نقد و نسیه و صحت فی الجمله آن
مسئله اول از مسائل فصل هفتم گذشت. فصل هفتم در نقد و نسیه است؛ مسئله اول آن این بود که بیع از نظر مُعجّل یا مؤجّل بودن ثمن و مثمن به چهار قسم تقسیم میشود و اقسام آنها هم بازگو شد مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) (1)سه تا اشکال به فرمایش محقق داشتند که به این اشکالات سهگانه در بحث دیروز «من جمله» اشاره شد و مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (2)مبسوطاً این سه اشکال را مطرح کردند و پاسخ دادند و اگر کسی خواست به تفصیل بحث کند میتواند به تعلیقه مرحوم آقا سید محمد کاظم مراجعه کند و در جلد 23 جواهر هم در این زمینه مطرح است. مسئله دوم آن است که حالا که معلوم شد نقد و نسیه معنایش چیست و روشن شد که تقسیم اولیه آن به این است که اینها چهار قسم هستند و روشن شد که این چهار قسم همهشان «فیالجمله» به استثنای قسم دوم؛ یعنی بیع «کالی» به «کالی» صحیح میباشند.
ص: 255
حکم به بطلان بیع با جهل به مدّت تأخیر ثمن و مثمن و دلیل آن
حالا درباره اولین قسم که نقد و نسیه است شروع کردند. آنجا که ثمن و مثمن نقد باشد که بحثی ندارد، اما آنجا که ثمن نسیه باشد یا از آن طرف مثمن نسیه باشد که از آن به سلف و سلم تعبیر میکنند، این شرایطی را دارد. اگر ثمن و مثمن تأخیر شوند باید آن مدت معلوم و مضبوط باشد اگر آن اجل و آن مدت مجهول بود یا در اثر اشتراک مفهومی مجهول بود که بین مدت طولانی و مدت کوتاه مردد بود یا نه اجمال مفهومی نداشت اجمال مصداقی داشت که معلوم نیست این مصداق چه وقت محقق میشود در اینجا این صحیح نیست، چرا؟ چون جهل در کار است و این جهل منشأ خطر خواهد بود به هر تقدیر مشمول حدیث نهی از «غرر» است که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صل الله علیه و اله) عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1)«غرر» به معنای خطر باشد اینجا هست، «غرر» به معنای جهل باشد اینجا هست؛ ولی غرر به معنای خطر است و جهل منشأ خطر است، وقتی اجمال مفهومی داشت؛ مثلاً مشترک بود بین ماههای شمسی و ماههای قمری، اول سال گفتند، اول سال قمری یا اول سال شمسی؟ این مفهوم بین این دو مشترک است یا نه مصداقاً مجهول باشد مثل اینکه گفت «قدوم حاج» و مانند آن، «قدوم حاج» مشترک لفظی نیست دو تا مفهوم داشته باشد «قدوم حاج»، «قدوم حاج» است، مشخص است، بیش از یک مفهوم نیست، اما مصداق مشخصی ندارد بر خلاف اول سال یا اول ماه، این اول ماه بین ماه شمسی و ماه قمری مشترک است، پس اگر در اثر اجمال مفهوم، اشتراک مفهوم، ابهام مفهوم جهلی پیش آمد این باطل است؛ اگر در اثر اجمال مصداق، جهل مصداق، اشتراک مصداق و مانند آن جهلی پیش آمد این باطل است، حالا بطلانش برای آن است که ما یک چنین اطلاقی داریم «نهی النبی عن الغرر» (2)که شامل بیع و غیر بیع بشود یا نه بیش از «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صل الله علیه و اله) ... عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» نداریم شرط در ضمن بیع اگر شرط غرری بود غررش سرایت میکند به بیع اولاً، بیع فاسد میشود ثانیاً، شرط در ضمن عقد فاسد هم فاسد است ثالثاً. تفسیر این بحث که شرط غرری باطل است، برای آن است که خودش مشمول دلیل نهی است یا بطلان آن را از راه اینکه شرط در ضمن عقد باطل میشود در بحث شروط مبسوطاً گذشت که شرط باید معلوم باشد جهل در شرط باعث بطلان اوست «لاحد الوجهین»، پس این مقدار روشن است که این به حسب قاعده بود.
ص: 256
مفهوم و منطوق نصوص دال بر بطلان بیع با جهل به تأخیر
در خصوص مقام هم ما نص داریم که شرط باید معلوم باشد و نباید مجهول باشد، هم دلیل داریم که شرط باید معلوم باشد یک، هم دلیل داریم که شرط مجهول زیانبار است این دو، یک وقت است ما از همان مفهوم طایفه اولیٰ استفاده میکنیم یک وقت است که نه از منطوق طایفه ثانیه هم کمک میگیریم.
طایفه اولی این است که شرط باید معلوم باشد، چون در مقام تهدید است مفهوم دارد؛ یعنی شرط مجهول باطل است. اگر امام(سلاماللهعلیه) فرمود باید شرط معلوم باشد؛ یعنی مجهول آن باطل است، از مفهوم این طایفه میشود کمک گرفت که معلومیت شرط است و مجهولیت سبب بطلان است.
طایفه ثانیه مستقیماً میفرماید که اگر مدت مجهول بود باطل است مثل اینکه در این مثالها میگویند «قدوم حاج»؛ ولی در آن روایات دارد که اگر کسی بگوید «الی دیاسٍ و حَصاد» (1)«حَصاد» و «حِصاد» هر دو ضبط شده است، اما در قرآن وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ (2)«حَصاد» و «دیاس» دو اصطلاح کشاورزی است، «حَصاد»؛ یعنی درو کردن، این گندمها که رسید اینها را درو میکنند و اینها را میگذارند در انبار خشک شود وقتی که خشک شد بعد میبرند به خرمنکوبی که قبلاً با اسب و امثال ذلک میکوبیدند، الآن با یک وسایل دیگری میکوبند تا آن کاه را از این دانه جدا کنند، آن کوبیدن این جو و گندم را میگویند «دیاس»، «داس»؛ یعنی کوبید، «یَوم دیاس»؛ یعنی خرمنکوبی «یَوم حَصاد»؛ یعنی درو کردن. این بالأخره در اثر بارندگیها، در اثر سرما و در اثر گرما، گاهی ده روز، گاهی دوازده روز، گاهی بیست روز تفاوت پیدا میکند؛ یک وقت است آن تفاوت اندک است و مورد تسامح است، مثل اینکه گفتند تا فلان ماه، ماه گاهی کسر دارد گاهی نه، گاهی 29 روز است گاهی سی روز، این تفاوت قابل اغماض است اینچنین نیست که اگر گفتند یک ماه باطل باشد حتماً باید بگویند سی روز یا 29 روز، آری گاهی بعضی از مسائل دقیق است که در آنها یک ساعت هم مهم است آن را خودشان مشخص میکنند که سی روز است یا 29 روز، نمیشود گفت یک ماه بعد ببینیم کسر دارد یا نه تا استهلال کنیم. یک وقت است نه یک امر عادی است شما میبینید در این بحثهای فصل سوم که مربوط به «معقود علیه» بود که «معقود علیه»؛ یعنی آن کالا باید موزون باشد آنجا مشخص شد که به هیچ وجه تسامح در این کالاهایی که «مکیل» است یا «موزون» است یا «ممسوح» است راه ندارد مگر آن مقداری که با خود عرف همراه باشد، تسامح عرفی به حسب تفاوت کالاها فرق میکند. در آن فصل این مسائل گذشت، شما میبینید در این زرگریها اینها آن ترازوی ظریف و دقیقی که دارند، آن ترازو را روی این میزشان نمیگذارند در ویترین میگذارند که مبادا باد کولر که میوزد یک گوشه این ترازو را بالا و پایین کند هیچ چیزی به آن نخورد نسیم و بادی به آن نخورد، برای اینکه آنجا یک دهم گرم هم مطرح هست، این ترازوی ظریف را میگذارند در آن ویترین که آنجا هیچ چیزی به آن نخورد که مبادا کم و زیاد شود، اما وقتی پیاز و سیب زمینی را میخواهند بکشند یک سیر یا پنج سیر خاک برای هفت هشت کیلو سیب زمینی مفهوم ندارد؛ یک کشتی نفت را که بخواهند بفروشند هزار لیتر یا دو هزار لیتر که تَهِ آن میماند معفو است، آنجا هزار لیتر معفو است اینجا نیم گرم هم معفو نیست. غرض این است که وزن «کل شیء بحسبه»، تسامح هم فرق میکند. اینکه گفته میشود تسامح ماه یک روز کم داشته باشد یا یک روز زیاد داشته باشد فرق نمیکند در موارد عادی است، اما در موارد حساس خیلی فرق میکند در آنجا باید بگوید سی روز یا 29 روز نمیتواند بگوید یک ماه، پس در خرید و فروش عادی اگر بگوید ـ یک ماه ـ تا پایان ماه میدهم ماه معلوم نیست که سلخ دارد یا ندارد سی پر هست یا نیست این قلّت و کثرت آن یا طول و قصر آن معفو است، اما آنجا که کار خیلی دقیق است باید بگوید سی روز یا 29 روز نمیتواند بگوید پایان ماه، برای اینکه معلوم نیست که ماه کسر دارد یا کسر ندارد؛ آن وقت تسامح مشخص است، جایش هم مشخص است و مانند آن «دِیاس» و «حَصاد» تسامحبردار نیستند گاهی در اثر بارندگی ده روز دوازده روز پانزده روز فرق میکند که چه وقت درو کنند، چه وقت به خرمن ببرند و بکوبند، این طایفه ثانیه میفرماید که اگر شما خواستید سلففروشی کنید سلمفروشی کنید بگویی «الی اجل معلوم» درست است یک، بگویی «الی دیاسٍ و حَصاد» درست نیست این دو، پس در جریان اینکه آن مدت باید مشخص باشد ما گذشته از اینکه قاعده اساسی «غرر» داریم دو طایفه از نصوص مطرح است این نصوص را سایر فقها مبسوطاً مطرح کردند، مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) به اجمال ذکر کرده است که حالا ما تبرکاً بعضی از این روایات را که در باب سوم از ابواب «سَلَف» مطرح شده است میخوانیم. وسائل جلد هجدهم صفحه 288 باب سوم چند تا روایت دارد که این روایتها دو طایفهاند: یک طایفه دلالت دارد به اینکه باید «اجل» معلوم باشد و مدت روشن باشد که دیگر قسمت منفی را در بر ندارد، طایفه ثانیه گذشته از اینکه روشن باشد آن قسمت منفی را هم در بر دارد؛ میفرماید اگر «الی دیاسٍ» و «الی حصادٍ» باشد این درست نیست.
ص: 257
بررسی مفهوم روایات دال بر لزوم علم به تأخیر در بیع نسیه ای
روایت اول این باب که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1) نقل کرده است «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ» از وجود مبارک امام صادق(سلاماللهعلیه) نقل کرد که «عَنِ الرَّجُلِ یُسْلِمُ فِی غَیْرِ زَرْعٍ وَ لَا نَخْلٍ قَالَ یُسَمِّی کَیْلًا مَعْلُوماً إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ»، چون چندین روایت است لازم نیست تکتک اینها ارزیابی شود، دومش این است که وجود مبارک امام صادق(سلاماللهعلیه) فرمود: «أَنَّ أَبَاهُ لَمْ یَکُنْ یَرَی بَأْساً بِالسَّلَمِ فِی الْحَیَوَانِ بِشَیْءٍ مَعْلُومٍ إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ» (2)روایت سوم باز از وجود مبارک امام صادق(سلاماللهعلیه) است که «فِی الرَّجُلِ یُسْلِمُ فِی أَسْنَانٍ مِنَ الْغَنَمِ مَعْلُومَةٍ إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ» فرمود این عیب ندارد «لَا بَأْسَ» (3)روایت چهارم هم این است که «نَعَمْ إِذَا کَانَ إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ» (4)اینها روایات طایفه اولیٰ هستند که فقط مشتمل بر لزوم معلوم بودن مدت میباشند، اما طایفه سوم روایت پنجم این باب است؛ روایت پنجم این باب که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (5)«عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ غِیَاثِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیهالسلام)» نقل کرد این است: «قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(علیهالسلام) لَا بَأْسَ بِالسَّلَمِ کَیْلًا مَعْلُوماً إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ» این ناظر به آن قسمت اثباتی قضیه است که حتماً باید معلوم باشد.
ص: 258
تبیین روایات نهی کننده از بیع نسیه ای با جهل به تأخیر
اما بخش دوم که ناظر به بخش نفی است فرمود: «وَ لَا تُسْلِمْهُ إِلَی دِیَاسٍ وَ لَا إِلَی حَصَادٍ» (1)میگویید تا زمان درو این درست نیست تا زمان خرمن این درست نیست، برای اینکه این دیاس و حصاد در اثر بارندگی و فصول و در جاهای مختلف این یکسان نیست گاهی ده روز دوازده روز فاصله و فرق هست معلوم نیست که اول ماه است وسط ماه است آخر ماه است، بنابراین مدت آن متفاوت است و قابل تسامح هم نیست. روایت دیگر هم همینطور است که «یُسَمِّی شَیْئاً إِلَی أَجَلٍ مُسَمًّی» (2)روایت هفتم هم دارد که «لَا بَأْسَ» (3)؛ یعنی در صورتی که معلوم باشد و همچنین روایات دیگر باب. پس این دو طایفه همراه با آن قاعده، قاعده این است جهل که «غَرر»آور است باعث بطلان شرط است حالا یا برای اینکه شرط غَرری باطل است یا برای اینکه غَررش سرایت میکند به بیع و بیع را غَرری میکند که بیع فاسد میشود، شرط در ضمن عقد فاسد هم فاسد است «کما مرّ» در قاعده شروط و نصوص خاصه هم داریم؛ لذا در این قسمت حرفی نیست که اگر نسیه است که ثمن تأخیر است و اگر سَلَف و سَلَم است که مثمن تأخیر است باید «اجل» آن مشخص و معلوم باشد، اگر چیزی ابهام مفهومی دارد، اجمال مفهومی دارد، اشتراک مفهومی دارد ضرر خواهد داشت و اگر اجمال مصداقی، اشتراک مصداقی و تفاوت مصداقی دارد ضرر خواهد داشت که در این جهت خیلی بحث نیست.
ص: 259
بررسی شرط بودن صحت بیع نسیه ای به متوقع بودن زمان آن
اما در جهت ثانیه و مطلب ثانیه این است که حالا که معلوم است مقدارش هم معلوم است یا نه؟ گاهی ممکن است بگویند که این کالا را من به شما فروختم نسیه به صورت یک ماهه یا یک ساله یا ده ساله یا پانزده ساله، یک وقت است کالا گرانبهاست و اقساطی است و ثمن آن هم سنگین است آن شاید غرائز عقلا تا حدودی همراه باشد که مثلاً زمینی که یا این موسسه یا این شرکت یا این کارخانهای که با این عظمت با این بهای سنگین فروخته شده اقساط ده ساله دارد یا بیشتر، اما بعضی از کالاهاست که ظرفیت ده سال و بیست سال را ندارد این یک بحث است، یک بحث است که اگر دراز مدت بود؛ نظیر هزار سال، گفت من کالا را به شما فروختم شما بعد از هزار سال ثمن آن را به ما دهید که به تعبیر همان اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» خیلیها علاقمندند که لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ (1)، این لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هست ظاهراً از ایران رفته به حجاز، در این عید نوروز بازدیدها و دیدهایی که میبینند میگویند هزار سال و ماه بمانی این «عش ألف نیروز» (2)تعریب همین تعارف رایگان ایرانیهاست که به حجاز رفته است، بعد آنجا هم آیه نازل شد به اینکه اینها خیلیهایشان علاقمندند هزار سال بمانند. شاید این اصطلاح هزار سال ماندن در نزد عربها نبود؛ ولی در ایرانیها که تعارف مجانی است. لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ، حالا اگر کسی در خرید و فروش اینچنین دراز مدتی را مطرح کرد گفت من این کالا را به شما میفروشم شما بعد از هزار سال این ثمن را دهید، آیا این درست است یا درست نیست؟ اینکه فایده ندارد، چه وقت؟ این شخص به حسب ظاهر مُرده، همه که نوح نیستند اینقدر بمانند پس چه وقت به ثمن خود میرسد؟
ص: 260
حکم به صحت بیع نسیه ای با زمان غیر متوقع و دلیل آن
این را گفتند که هیچ محذوری ندارد، برای اینکه این ثمن در ذمّه این خریدار به عنوان دِین است اولاً و مؤجل است؛ یعنی مدتدار است ثانیاً، هر دِین مؤجلی با مرگ مدیون حال میشود ثالثاً و دِین به عین تعلق میگیرد رابعاً، قبل از هر چیزی باید دِین طلبکار را داد، بعد ثلث میت را، بعد به میراث پرداخت، اولین چیزی که از مال میّت برمیدارند دِین است، دِین او را میگیرند و به صاحب آن برمیگردانند، این محذوری ندارد، زیرا چیزی که تلف نشده است، گذشته از اینکه معاملات دیون هم ممکن است؛ یعنی این چیزی که در ذمّه او هست این تعامل ذمّه هم مقبول و معقول هم هست؛ یعنی آنچه که در ذمّه خودش است این را ثمن قرار میدهد برای چیزی یا مورد مصالحه قرار میدهد برای چیزی، میشود انسان مالی که در ذمّه دیگری دارد با او معامله کند، پس قابل بهرهبرداری هست یک و سوخت هم ندارد ولو با مُردن این دو، چرا باطل باشد؟ این سه.
پرسش:..؟
عدول محقق انصاری ره از شرطیت صحت بیع نسیه ای به سفهی نبودن آن
پاسخ: حالا ببینیم سفهی چیست؟ مرحوم شیخ اشارهای دارد که سفهی نباشد (1)اگر روی این فرمایششان ایستاده بودند نقد مرحوم آخوند وارد نبود؛ ولی چون مرحوم شهید در دروس (2)این فتوا را داد که فرمود اگر تا درازمدت باشد مثل «ألف سنه» ظاهراً باطل است، بعد از فتوا به بطلان دوباره برگشتند «استقرب الجواز» فرمود: «اقرب» این است که جایز است. این «هو اقرب» را اول شهید در دروس فرمود بعد صاحب جواهر (3)حالا بین صاحب جواهر و دروس عده زیادی هم شاید همین حرفها را زدند، بعد از صاحب جواهر مرحوم شیخ فرمود «اقرب» (4)، چرا؟ برای اینکه این مال که از بین نمیرود شما چه مشکلی دارید؟ معامله سفهی در فصل دوم از این فصول هفتگانه که مربوط به شرایط عاقد و موجب و قابل است، آنجا گذشت که باید عاقل باشد، بالغ باشد، مجنون نباشد، سفیه نباشد که در آنجا این مسئله مطرح شد که آیا بیع سفیه باطل است یا معامله سفهی باطل است یا هر دو؟ یک وقت است که سفیه یک معامله عاقلانه و متعارف کرده است، این چرا باطل باشد؟ چون شخص سفیه است مطلقا معاملات باطل است ولو معامله او معقول باشد یا سفیه برابر آن سنت رایج که معاملات او سفهی است باطل است؟ اگر به این نتیجه رسیدیم که معامله سفهی باطل است، پس معیار سفیه بودن بایع یا مشتری نیست، بلکه معیار معقول بودن یا سفهی بودن معامله است، پس اگر یک آدم عاقلی هم یک معامله سفهی کند آن معامله باطل است، به هر تقدیر معامله سفهی به این مبنا باطل میشود.
ص: 261
جریان سفهی بودن را در جواهر و امثال جواهر به آن اشاره کردند، اما روی آن نایستادند به دلیل اینکه دروس فتوا داد گفت «اقرب» صحیح است، بعد صاحب جواهر پذیرفت گفت «اقرب» صحیح است، بعد شیخ پذیرفت گفت «اقرب» صحیح است، پس روی آن نایستادند.
نقد آخوند خراسانی ره بر صحت بیع نسیه ای با زمان غیر متوقع و سفهی دانستن آن
مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) یک نقدی دارد؛ میفرماید که شما خواستید این معامله را از سفهیت به در بیاورید، راه حلتان چه بود؟ راه حلتان این بود که این شخص که قبل از هزار سال میمیرد همین که مُرد معامله نقد میشود، آنچه که در ذمّه مدیون است با مرگ حلول میکند و از ذمّه به عین میآید یک، متن مال را در گرو خود قرار میدهد دو، ورّاث اول باید دِین طلبکارها را دهند بعد «ثُلث» میت را «عند الوصیه» دهند، بخش سوم که میراث است سهم آنهاست، پس اولین کار آنها مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصی بِها أَوْ دَیْنٍ (1)گرچه وصیت در تعبیرات قرآنی مقدم شد؛ ولی حکم فقهی این است که اول دِین است و بعد «ثُلث»، وقتی که دِین را باید دهند اول دِین را میدهند، پس مال کسی هدر نرفته است. نقد مرحوم آخوند این است که اگر معاملهای صحیحاً واقع شده است، مثل اینکه کسی کالایی را یا خانهای را خریده تا یک سال تا شش ماه بعد این وسطها مُرد در چنین جایی آن دِین در ذمّه حال میشود، این از احکام بیع صحیح است، شما میخواهید با ترتیب یک حکم سفیه آن بیع سفهی را صحیح کنید (2)، به دنبال چه هستید؟ اگر این معامله صحیح باشد حکم آن این است، اما شما میخواهید با این معامله سفهی را صحیح کنید، معامله سفهی صحیح نمیشود. نشانه آن این است که اگر به جامعه و عرف بگویید اینها اولین کاری که میکنند میخندند، معلوم میشود این معامله سفهی است، اگر جامعه نمیپذیرد بنای عقلا و غرائز مردمی و ارتکازات توده مردم بر این نیست معلوم میشود معامله سفهی است، سفه که دیگر حقیقت شرعیه ندارد، سفه همین است.
ص: 262
بنابراین اگر معاملهای صحیحاً واقع شد راه حلش این است؛ آن ثمن اگر در ذمّه مشتری بود فروشنده میتواند با او معامله ملکیت کند او را مورد مصالحه قرار دهد اثر مال بر آن بار کند و اگر این مشتری مُرد فوراً از ذمّه به عین منتقل میشود و طلبکار میآید میگیرد این راه عقلایی است و شرع هم همین را امضا کرده است، آنهایی هم که طلبکارند دیگر صبر نمیکنند که نوبت برسد، اما شما میخواهید با ترتیب اثر یک معامله صحیح یک معامله سفهی را صحیح کنید این نمیشود.
دلیل آخوند خراسانی ره بر عدم صحت بیع نسیه ای اکثر از سه سال
بنابراین این روایتها که مشخص کرد و فرمود که «إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ» باید باشد بین «قِصَر» و طول آن فرق نمیکند در صورتی که مورد ابتلای مردم، مورد قبول مردم و خارج از حدود سفهی باشد، حالا آن یک سال است یا دو سال است یا سه سال این ممکن است در اثر بلاد و زمان و زمین فرق کند؛ روایاتی که در باب دوم همین ابواب خاص ذکر شده است (1)این را مشخص میکند که این روایات میفرماید که یک سال باشد یا دو سال باشد یا سه سال باشد در این جهت فرق نمیکند فقط اسکافی مخالفت کرده که گفتند این تا سه سال نمیشود بیش از دو سال نمیشود یا حداکثر بیش از سه سال نمیشود مرحوم صاحب جواهر (2)و امثال صاحب جواهر میفرماید ما یک چنین حد و مرزی نداریم، اگر معامله سفهی نیست ولو چهار سال پنج سال این طور نیست که تا سه سال باشد، این روایاتی که تحدید کرده گفته بیش از سه سال نباشد اینها محمول بر ارشاد و نصیحت هستند که مبادا یادتان برود اختلاف پیش بیاید و مانند آن، وقتی دراز مدت شد ممکن است که سهو و نسیان هم او را همراهی کند. باب اول از ابواب احکام عقود، فرمود که ما میتوانیم کالایی را به این مردم بفروشیم ـ مرحوم کلینی این روایت را نقل کرده است ـ فرمود: هیچ محذوری ندارد «مَا لِلنَّاسِ بُدٌّ مِنْ أَنْ یَضْطَرِبُوا» این «سنن» خودشان را، این سالهایشان را یا این سِنهها و گرانیهایشان را «فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّا إِذَا بِعْنَاهُمْ بِنَسِیئَةٍ کَانَ أَکْثَرَ لِلرِّبْحِ» یک گروهی هستند که وضع مالیشان خوب است اگر نسیه به اینها بفروشیم بهره بیشتری میبریم میتوانیم یا نه؟ «قَالَ(علیهالسلام) فَبِعْهُمْ بِتَأْخِیرِ سَنَةٍ» تا یک سال «قُلْتُ بِتَأْخِیرِ سَنَتَیْنِ؟ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ بِتَأْخِیرِ ثَلَاثٍ؟ قَالَ لَا» تا سه سال نمیشود، بعضی از روایات دارد تا سه سال میشود، اکثر از سه سال نمیشود. این روایات را اسکافی (3)به آن عمل کرده فتوا داده نسیه بیش از سه سال نمیشود.
ص: 263
دلیل صاحب جواهر ره به مقید نبودن صحت بیع نسیه ای به سال
مرحوم صاحب جواهر و امثال صاحب جواهر فرمودند که ما اطلاقات و عموماتی داریم که شامل مدت کوتاه، مدت بلند، مدت میانی همه میشود، مگر در دراز مدت، در دراز مدت هم همین الآن بحث آن گذشت که تا هزار سال را هم شهید گفته میشود، صاحب جواهر گفته میشود، شیخ انصاری(رضوان الله علیهم اجمعین) هم فرمودند میشود، برای اینکه آن اطلاقات شامل حال آن میشود و دلیلی هم بر منع نداریم، هیچ محذوری هم نیست، سفه هم نیست مثلاً به زعم اینها، برای اینکه هم از این مال بهره ملکیت میشود هم با مرگ آن شخص این مؤجل حال میشود.
بنابراین این طایفه از نصوص که دارد اگر این کار را کردید باید که بیش از دو سال نباشد یا سه سال نباشد اینها را مرحوم صاحب جواهر میفرماید که این بر نصیحت و بر ارشاد حمل میشود اینطور نیست که اینها تحدید کنند، ما اجماع «بقسمیه» داریم چه منقول چه مُحصَّل که نسیه و سلف جایز است که هیچکدام از این بزرگان هم حدی برایش ذکر نکردند معلوم میشود که آنچه را که در این روایات آمده است صبغه ارشادی دارد.
موضوع: غرری بودن بیع علت بطلان آن در جهل به مدت تأخیر
دومین مسئله از مسائل فصل هفتم این است که اگر شرط «تأجیل»؛ یعنی «مؤجّل» و «مؤخّر» بودن ثمن مطرح شد که این معامله میشود نسیه باید مدت آن معلوم باشد و اگر اجمال مفهومی، اشتراک لفظی یا تشابه مصداقی داشت به طوری که مشخص نبود کدام یک از این مصادیق یا معانی مراد است و انصرافی هم در کار نبود این شرط باطل است. (1)در بحث شروط ملاحظه فرمودید که اگر شرط مجهول بود ـ شرط غرری ـ باطل است یا نه؟ بطلان آن مربوط به این بود که آیا ما «نهی النبی عن الغرر» (2)داریم یا ««نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صل الله علیه و اله) عَنْ بَیعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیعِ الْغَرَرِ» (3)؟ آنجا روشن شد که مطلق غرر چه در بیع و چه در غیر بیع باعث بطلان آن شیء است و اگر آن شرط فاسد شد، آیا باعث فساد عقد میشود یا نه که مسئله دیگری بود، اما اینجا شرط به خود ثمن برمیگردد و اگر این شرط مجهول شد باعث غرری بودن خود معامله میشود؛ لذا اگر در نظیر شرط در «خیاطت» و «حیاکت» و «کتابت» در ضمن عقد و مانند آن تأملی باشد که اینگونه از شرطهای فاسد مفسد عقد است یا نه؟ شرطی که فاسد است و در حریم ثمن قرار دارد یا در حریم مثمن قرار دارد این تقریباً انسان مطمئن است که باعث فساد عقد خواهد بود، چون شرط بیگانه نیست و عقد به منزله ظرف آن شرط نیست؛ نظیر شرط خیاطت، بلکه به منزله رکن و مقوّم آن است. پس اگر اجمال مفهومی، اشتراک لفظی یا تشابه مصداقی بود و انصرافی در کار نبود چنین شرط مجهولی باعث «غرر» است و باعث مجهول شد و غرری بودن معامله است و باطل است.
ص: 266
برخی از مصادیق جهل به مدت تأخیر در کلام صاحب جواهر ره
مثالهایی که مرحوم صاحب جواهر (1)و امثال صاحب جواهر زدند این است که گفتند اگر کسی بگوید ما این خرید و فروش را داریم «عند النفر» که حاجیها ـ حالا در مکه هست یا در همان سرزمین منا ـ معاملهای کردند و گفتند: «عند النفر»، معلوم نیست «نَفر» اول است یا «نَفر» دوم است یا گفتند: «فی الربیع»، معلوم نیست «ربیع الاول» است یا «ربیع الثانی» است یا گفتند: «فی الجمادی»، معلوم نیست «جمادی الاولی» است یا «جمادی الثانی» است؛ این الفاظ مشترک و مفاهیم مشترک و مصادیق متشابه، چون جهالت دارد باعث «غرر» هست این شرط را فاسد میکند، مگر آنجایی که انصراف داشته باشد؛ مثل اینکه میگوید تا روز جمعه، جمعه مصادیق فراوانی دارد هر هفتهای یک جمعه دارد، اما وقتی در این هفته گفتند تا جمعه؛ یعنی جمعه اول، این بر خلاف «ربیع الاول» و «ربیع الثانی» یا «جمادی الاولی» و «جمادی الثانی» است یا «نَفر» اول و «نَفر» دوم است که آنجا انصرافی ندارد، البته اگر جایی که انصراف داشته باشد دیگر مجهول نیست معلوم خواهد بود و اما اگر گفته شد که تا جمعه؛ یعنی جمعه اول یا اگر گفتند تا اول ماه؛ یعنی همین اول ماهی که در پیش هست. بنابراین هر جا اجمال مفهومی، اشتراک لفظی، تشابه مصداقی و مانند آن باشد و انصرافی در کار نباشد این جهل است و «غرر» را به همراه دارد و فاسد است و مفسد عقد خواهد بود.
ص: 267
1) جواهرالکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23, ص101.
عدم تأثیر معلوم واقعی بودن با جهل متعاقدین در بطلان بیع
مطلب بعدی آن است که این شیئی که مجهول است، اگر معلوم باشد واقعاً و مجهول باشد «عند المتعاقدین» «معفو» است یا باید معلوم باشد «عند المتعاقدین»؟ چون بعضی از شرایط است که اگر وجود واقعی آن واقعاً احراز شود کافی است، ولو طرف نداند یا غفلت داشته باشد؛ مثل اینکه یکی از شرایط صحت معامله این است که آن «معقود علیه»؛ یعنی آن کالا حلال، طیب و طاهر باشد و منفعت محلله عقلایی داشته باشد، اما این فروشنده غافل است این مسئله شرعی را نمیداند که فلان حیوان حلال گوشت است یا حرام گوشت؛ اصلاً این مسئله را نمیداند که باید حلال گوشت باشد و همچنین حکم این حیوانی را هم که دارد میفروشد نمیداند، این هم حیوانی را صید کرده که یا دریایی بود یا صحرایی بود یا فضایی بود دارد میفروشد، نه متوجه اصل مسئله است که «معقود علیه»؛ یعنی آن مبیع باید حلال باشد و نه میداند این پرنده حلال گوشت است، این را معامله میکند؛ ولی این حیوان دریایی یا صحرایی یا هوایی طیب، طاهر و حلال گوشت است، ولو شخص نمیداند این معامله صحیح است، برای اینکه علم و جهل او دخیل نیست؛ مگر اینکه مسئله را بداند که مبیع باید طیب، طاهر و حلال گوشت باشد و شک داشته باشد که این حلال گوشت است یا نه، آنگاه جدّش متمشی نمیشود که آن یک حساب دیگری است، وگرنه اگر کسی نداند که این پرنده حلال گوشت است یا نه و غافل باشد جدّش هم متمشی میشود و معامله هم صحیح است، برای اینکه علم و جهل طرف دخیل نیست، بلکه آنچه که شرط است این است که این کالا طیب باشد، حلال باشد و مانند آن، اما مسئله تاریخ اینچنین نیست، چون به «غرر» و به جهل طرفین برمیگردد که آسیبرسان است. بنابراین معلوم بودن واقعی که مجهول «عند المتعاقدین» است این باعث «غرر» است و جهل است و باطل است، پس اگر بگویند که تا اول فروردین، اما الآن نمیداند که ماه چندم است، یک وقت است که اجمالاً یک روزی دو روزی اختلاف نظر هست، این همان مقداری است که تسامح هست؛ مثل اینکه کسی گفت تا اول ماه ولی نمیداند که این ماه کسر دارد یا نه، این قابل تسامح است که در بحث دیروز گذشت، اما اگر کسی نمیداند که در برج اول است، برج دوم است، برج پنجم است، برج ششم است، بعد میگوید تا اول سال که پنج شش ماه این وسط تفاوت مدت است، این اصلاً نمیداند که در کدام ماه است، وقتی نمیداند در کدام ماه است بعد بگوید تا اول سال یا اول فروردین این میشود جهل و «غرر»، پس باید «عند المتعاقدین» معلوم باشد و اگر جهل است، جهل اندکی باشد که آسیبرسان نباشد.
ص: 268
حکم به صحت بیع در معلوم واقعی و غفلت متعاقدین از آن
پرسش: آیا جهل به حکم مبیع میتواند منجر به نقص بیع شود؟
پاسخ: اگر مسئله را بداند که مبیع باید حلال و طیب و طاهر باشد یک، و نداند که این پرنده طیب و طاهر است دو، جدّش متمشی نمیشود سه، از این جهت مشکل دارد؛ ولی اگر غافل باشد معامله صحیح است و آن شیء هم واقعاً حلال باشد، اگر یک پرندهای واقعاً حلال گوشت بود و این شخص حکم آن را نمیدانست، منتها غافل بود معامله صحیح است، چون علم و جهل او دخیل نیست، اما مدت گذاشتن نقد و نسیه به پرداخت او وابسته است، بنابراین علم و جهل او باعث غرر اوست، آنجا که غررآور نیست.
حکم به لزوم معلوم بودن بیع در زمان عقد
فرع بعدی آن است که باید «عند المتعاقدین» و «حین المعامله» روشن باشد، نه اینکه این اگر بعد بنشیند و حساب کند میفهمد. اگر بعد بنشیند حساب کند که الآن چه ماهی است و تا اول فروردین مثلاً چهار پنج ماه فاصله است، بعد برای او معلوم میشود که این کافی نیست، این باید «حین المعامله» و «حین العقد» بداند که این چه برجی است و تا اول فروردین چند ماه فاصله است تا مصون از جهل و «غرر» باشد، وگرنه بعدها بنشیند فکر کند، حساب کند و از این و آن بپرسد این کافی نیست، چون غرری که بعداً رفع میشود و جهلی که بعداً رفع میشود به آن عقد نفعی نمیرساند عقد ضرر خود را در اثر جهل و «غرر» طرفین دیده و فاسد شده است.
ص: 269
دلیل قول به احتمال کفایت معلوم بودن واقعی و ناتمامی آن
برخیها خواستند بگویند که معلوم بودن واقعی کافی است ولو این شخص نداند، مرحوم علامه در تذکره این فرمایش را گفتند؛ ولی در پایان نظرشان این بود که اگر علم داشته باشد کافی است؛ گفتند که اگر یک مسافری وارد یک شهری شد و دید همه دارند یک کالایی تهیه میکنند نانی تهیه میکنند گوشتی و آبی تهیه میکنند این هم رفته یک کالایی را تهیه کند نمیداند که این کالا با چه وزن و قیمتی فروخته میشود، حالا یک مقدار پول دستش است، این شنیده که فلان واحد وزن فلان شهر است اما نمیداند آن واحد چند گرم است یا چند کیلوست یا چند سیر است، وقتی مسافری وارد یک شهر شد به وزن همان شهر خرید و فروش میکند این معامله صحیح است؛ این وزن واقعاً معلوم است یک، نزد اهل آن «مصر» و شهر معلوم است دو، پیش این مسافر مجهول است سه، پس لازم نیست پیش خریدار و فروشنده معلوم باشد، اگر واقعاً معلوم باشد کافی است. این سخن را در حد احتمال مرحوم علامه در تذکره دارند گرچه در پایان دارند که «فلو عُرّفا، کفیٰ» (1)که این هم قابل نقد است، برای اینکه ما نمیپذیریم، این شخص وقتی که وارد شهر شد بخواهد معامله کند باید بپرسد که این وزن چقدر است مگر اینکه آن فروشنده را وکیل خود قرار دهد و بگوید برابر این مبلغی که من میدهم برای من این کالا را تهیه کن، بنابراین خود وکیل که علم داشته باشد که وزن این شهر چقدر است و این کالا با این وزن فروخته میشود کافی است، وگرنه صِرف اینکه انسان مسافر است نداند که واحد وزنشان چقدر است فتوا به صحت آن آسان نیست، آنجا مسلّم نیست تا شما بگویید که آنجا صحیح است، پس معلوم بودن واقعی کافی است.
ص: 270
1) تذکرة الفقها، العلامه الحلی، ج11، ص269، ط الحدیثه.
پرسش: وقتی همه مردم دارند با همان وزن خرید و فروش می کنند...
پاسخ: نه آن، برای رفع «غبن» است اطمینان دارد که مغبون نمیشود، اما باید بداند دارد چه میخرد. یک وقت است که مردم دارند میخرند این مطمئن است که این شخص مغبون نمیکند، اما باید بداند دارد چه میخرد و در برابر این پول چند واحد و چند سیر دارد میگیرد.
پرسش: دانستن برای این است که «مغرور» نشود.
پاسخ: نه، «غبن» را برطرف میکند؛ ولی فریب و جهل و اینها که انسان نمیداند چقدر هست را برطرف نمیکند. شاید برای مردم سودآور باشد؛ ولی برای او که مسافر است و پول او فراوان نیست سودآور نباشد، این شخص یک مختصری پول در مسافرخانه دارد و میخواهد سه چهار روز بماند، این نمیداند که با این پول یک مختصری کالا را در مقابل آن میدهند، او مغبون نکرده متعادل فروخته است؛ ولی این نمیتواند با این پولی که برای چند روز دارد هر چیزی را بخرد، چون باید بداند که با این پول چقدر کالا گیرش میآید تا «غرر» نباشد.
پرسش: «غرر» نوعی است یا شخصی؟
تبیین مقصود از غرر و غبن در شخصی یا نوعی بودن آن
پاسخ: این غرر شخصی است؛ آن «غبن»، «غبن» نوعی است؛ این نمیداند برای دیگران که اهل این شهرند میدانند چقدر است، اما این نمیداند؛ این شخص یک مختصر پولی دارد سه چهار روز میخواهد در این شهر بماند با این پول که نمیتواند یک کالای سنگین بخرد، وقتی بداند این پولی که دارد میدهد یک مختصر کالا میگیرد و جوابگوی روزهای بعدی نیست این را نمیخرد و یک چیز دیگر میخرد، بنابراین این باید مطمئن باشد که در برابر این پول کالایی که مورد نیاز اوست به او میدهند و بخش پایانی فرمایش علامه در تذکره حق است که فرمود: «فلو عُرّفا، کفیٰ»؛ یعنی اگر طرفین وزن و موزون را بدانند، کافی است و اگر ندانند کافی نیست و نشان اینکه معلوم بودن واقعی کافی نیست و علم طرفین شرط است، این است که همه میگویند که اگر معاملهای کنند و بگویند که وقتی فلان شخص مُرد روز مرگ او ما این پول را میدهیم، روز مرگ او واقعاً معلوم است، اما برای طرفین مجهول است و اینجا همه فتوا میدهند که باطل است، پس معلوم بودن واقعی کافی نیست، بلکه علم طرفین شرط است.
ص: 271
پرسش: وقتی در «سوق» مسلمین در حلیت و حرمت چیزی ما بتوانیم ...
عدم تأثیر صوق مسلمین در صحت بیع و رفع جهل
پاسخ: چرا، این شخص باید جهل خودش را برطرف کند؛ این یک مسافری است که چند روز میخواهد اینجا بماند، اینجا هم کالاهایش گران است، این هم یک مختصر پول دارد میخواهد یک چند روز بماند، وقتی بداند این کالا گران است یک کالای ارزانتری تهیه میکند، اگر بداند که فلان مسافرخانه اینقدر گران است این مسافرخانه ارزانتری تهیه میکند، این باید بداند تا از غرر نجات پیدا کند؛ مطمئن است که همه اینها عادلانه رفتار میکنند و «غبن»ی در کار نیست، اما او برابر بودجه خودش دارد هزینه میکند باید مصون از جهل و «غرر» باشد. پس معلوم بودن واقعی کافی نیست؛ نظیر اینکه حلال بودن واقعی کافی هست، معلوم بودن واقعی کافی نیست.
تبیین وقوع غرر در بیع نسیه ای با مدت غیر متوقع
مطلب دیگر این است در آنجایی که گفته شد که اگر نسیه بودن و «نسیئه» بودن این معامله به این است که کالایی را به کسی فروخت برای دراز مدت، مثل «ألف سنه» این یک شبهه «غرر» یا «غبن»ی را به همراه دارد، برای اینکه در همین روایات که در بحث گذشته خواندیم از امام(سلاماللهعلیه) سؤال میکنند که اگر ما نقد بفروشیم با یک قیمت کمتری میفروشیم، اگر «نسیئه» باشد و نسیه بفروشیم با یک قیمت بیشتری میفروشیم و اینها هم وضع مالیشان خوب است، ما هم احتیاج مالی داریم (1)؛ اینکه نسیه بفروشند قیمت بیشتری دارد و نقد بفروشند قیمت کمتری دارد، این از دیر زمان بوده است. حالا اگر کسی بخواهد نسیه بفروشد به «ألف سنه» تا هزار سال و این را هم میدانند که بالأخره این تا هزار سال نمیماند، به مقدار متعارف آن این شرط صحیح است و بقیه لغو است، اگر لغویت این شرط باعث فساد این شرط است، پس اینگونه از شروط را نمیشود انجام داد؛ این یک محذور، محذور دیگر این است کسی که میفروشد به هزار سال، این برای هر سال یک تأخیر و قسطی حساب میکند و گرانتر میفروشد، پس بنابراین با یک مبلغ گزافی این کالا را به او فروخته است؛ بعد از یک مدتی که این شخص میمیرد این دِین معجل، «مؤجّل» و حال میشود، حلول میکند و نقد میشود، این معامله حدوثاً نسیه است و بقائاً نقد، برای اینکه با مرگ خریدار نقد میشود، حدوثاً نسیه است و بقائاً نقد، آنگاه ورثه باید تمام خسارتها را بپردازند آیا خیار دارند یا خیار ندارند، برای اینکه این شخص که هزار ساله نسیه فروخت اقساط آن را هم حساب کرده و با یک قیمت خیلی گزافی فروخته است، در حالیکه بعد از یک مدت کوتاهی این شخص مُرده، آیا این خیار دارند؟ خیار ندارند؟ میتوانند به هم بزنند یا نه؟ این بخش آن در مسئله خیار و احکام خیار میافتد و از اینکه اگر این معامله صحیح باشد این معامله حدوثاً نسیه است و بقائاً نقد و معامله «ملفّق» و مرکب از اینکه حدوثاً نسیه باشد بقائاً نقد فراوان است. اگر کسی کالایی را نسیه فروخته یک ماهه و بعد از دو روز این شخص مُرد، این دِین مؤکَّد که اجلدار و مدتدار است «مؤجّل» میشود؛ یعنی حال میشود، این محذوری نیست که حدوثاً نسیه باشد و بقائاً نقد، اما آنجا که به «ألف سنه» برمیگردد آن یک اقساط و مال فراوانی را در نظر گرفته است، آیا اینجا وارث خیار دارد یا نه، این به احکام خیار برمیگردد. این عصاره مطالبی که در این حد در مسئله «ثانیه» مطرح است.
ص: 272
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج 18، ص35.
پرسش: این متعاقدین نمیدانند که نمیداند که مؤجل «عند الموت» حال میشود این «غرر» ایجاد نمیشود؟
پاسخ: نه، برای اینکه این قسط آن را حساب کرده است، بعضی از حوادث پیشبینی نشده است که آن حوادث پیشبینی نشده آسیب نمیرساند، برای اینکه دفعتاً ممکن است یک حادثهای پیش بیاید یک کالا ارزان شود، آنها نه قابل پیشبینی است و نه آسیبرسان است.
لزوم طرح عالمانه علم اخلاق در حوزه
اما حالا، چون روز چهارشنبه است یک مقداری هم بحثهای اخلاقی داشته باشیم. بحثهای اخلاقی که در حسینیهها و مساجد، برای توده مردم مطرح میکنند این علمی نیست، موعظه است و البته اثر فراوانی هم دارد، اما بحثهایی که در حوزهها و دانشگاهها مطرح است، فن اخلاق است؛ فن اخلاق، مثل فقه و اصول موضوع دارد، محمول دارد، نسبت دارد، دلیل دارد، علم است؛ آنجا امر و نهی است، ارشاد است، هدایت است، او دیگر نمیخواهد استدلال کند؛ میگوید فلان کار خوب است، فلان کار بد است، فلان کار برکت دارد، فلان کار برکت ندارد، روابط بین اینها را او منطقی بخواهد منسجم کند نیست، اما برای ماها که عادت کردیم و کارهای حوزوی داریم همانطور که در رشتههای دیگر بالأخره تا انسجام منطقی نباشد کمتر باور میکنیم یا اصلاً باور نمیکنیم وقتی در مسائل اخلاقی هم یک چیزی به ما بگویند در حد موعظه ممکن است در ما اثر کند، اما بخواهد مثل علم فقه، علم اصول، علم فلسفه، علم تفسیر در ما یک اثر علمی بگذارد که با توده مردم فرق داشته باشیم اینطور نیست؛ لذا در بحثهای اخلاقی که در حوزه مطرح میشود باید اخلاق باشد نه موعظه؛ یعنی صغرا و کبرای اینها مشخص باشد.
ص: 273
ضرورت برهانی نمودن مباحث علم اخلاق و نمونه قرآنی آن
مطلب بعدی آن است که در بحثهای منطق چه، برای حکمت نظری و چه برای قواعد حکمت عملی، این حد وسط یک راهگشای خوبی است؛ یعنی هر مجهولی را این حد وسط معلوم میکند، برای اینکه کبرایی که برای ما مجهول است این حد وسط که برای ما روشن است رابط و میانجی است بین اکبر و اصغر و آن جهل مجهول بودن ثبوت اکبر برای اصغر را خود این حد وسط حل میکند. ما اگر ندانیم که عالم حادث است یا نه، اگر گفتند عالم متغیر است و هر متغیری حادث است، میفهمیم عالم حادث است؛ اینجا هم قرآن کریم هم راه حکمت نظری را به ما آموخت و هم راه حکمت عملی را، قرآن درست است فرمود: إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ (1)، اما موعظهای که قرآن کریم طرح میکند همان یعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ (2)است، چه در بخشهای اندیشه و حکمت نظری و چه در بخشهای انگیزه و حکمت عملی در واقع قرآن برهان اقامه میکند؛ یعنی آن حد وسطی که اکبر را به اصغر مرتبط میکند قرآن کریم کاملاً مطرح کرده است؛ در حکمت نظری و براهین که فراوان است، برهان توحید که مثلاً خدا خالق است، خدا رب است، از این براهین فراوان هست؛ یعنی حد وسط ذکر میکند و حد وسط اکبر را برای اصغر ثابت میکند، اما در حکمت عملی؛ یعنی به اصطلاح اخلاق آن حد وسط را ذکر میکند که این حد وسط اکبر را برای اصغر ثابت میکند و انسان فن اخلاق را عالمانه میفهمد، حالا میافتد در مرحله عمل که باید عمل کند.
ص: 274
در مسائل محرومیت و دوزخی شدن و نقص و عیب اینگونه از قیاسات را مطرح میکنند، فرمود: لا تَطْغَوْا ... فَیحِلَّ عَلَیکُمْ غَضَبی وَ مَنْ یحْلِلْ عَلَیهِ غَضَبی فَقَدْ هَوی (1)این یک صغرا و کبرایی است که فرمود طغیان نکنید، چرا؟ چون هر کسی در برابر خدا طغیان کرد مورد غضب خداست؛ این روشن است، آدم ممکن است که در برابر خدا بایستد و خدا به او غضب نکند؟ اینکه نیست، پس لا تَطْغَوْا، اگر این کار را کردی فَیحِلَّ عَلَیکُمْ غَضَبی صغرای آن این است که «فکل طاغٍ مغضوبٌ»، حالا خدا غضب کرد چه میشود؟ فرمود: وَ مَنْ یحْلِلْ عَلَیهِ غَضَبی فَقَدْ هَوی اگر کسی مغضوب خدا شد سقوط میکند، این اصغری است، اکبری است، حد وسطی است که «کل طاغٍ مغضوبٌ و کل مغضوبٍ ساقطٌ فکل طاغٍ ساقطٌ» این میشود یعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ؛ یعنی اخلاق را علمی میکند و با صغرا، با کبرا، با اصغر، با اوسط، با اکبر برهانی میکند که هر کس طغیان کرد مغضوب خداست و هر کسی مغضوب خدا بود سقوط میکند؛ در بخشهای مثبت هم همین کار را کرده و میکند، اگر کسی بخواهد صعود کند و بالا برود، کسی که قصد دارد بالا برود حتماً مؤمن است، «محبّ» خداست، خدا را دوست دارد که این شرط اول آن است، اگر کسی قصد تقرب دارد، میخواهد صعود کند و به طرف ذات اقدس «اله» تکامل پیدا کند و بالا برود یقیناً خدا را دوست دارد، چه کند که از «محبّ» بودن به محبوب بودن برسد؟ «کل محبٍّ محبوبٌ»؟ نه، هر کسی خدا را دوست دارد آیا خدا هم او را دوست دارد؟ «کل محبٍّ محبوبٌ لله سبحانه و تعالی» این قضیه مجهول است. آن حد وسطی که ثابت کند برخی از «محبّ»ها محبوب خدا هستند، آن یک عمل خاصی است؛ در مسئله سقوط عمل خاص بود، اینجا هم یک عمل مخصوص است؛ در مسئله تغیر یک علم خاص است، چون آنجا حکمت نظری است و فقط بحث علمی است، اما اینجا فن اخلاق است و بحث عملی است، فن اخلاق باید نشان دهد که کدام عمل حد وسط است که عمل برتر را به آن عمل اولی مرتبط میکند، وصف برتر را به وصف ابتدایی مرتبط میکند؛ ما یک وصفی داریم که مخلوق خداییم و یقیناً «محبّ» خداییم، این برای ما روشن است که او ما را آفرید همه نیازهای ما را تأمین میکند و ما او را دوست داریم، این برای ما روشن است؛ میخواهیم ببینیم که او هم ما را دوست دارد یا نه، اگر او ما را دوست داشته باشد که همه مشکلاتمان را تأمین میکند، ما چه کار کنیم که همانطوری که «محبّ» او هستیم او هم «محبّ» ما باشد و ما محبوب او باشیم؟ فرمود: إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی (2)، اگر «محبّ» خدا بودید پیرو حبیب خدا باشید، برای اینکه او محبوب خداست ـ وجود مبارک پیغمبر(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم) ـ پیرو حبیب خدا هم انسان را حبیب خدا میکند إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی، اگر تابع حبیب خدا شدید یحْبِبْکُمُ اللّهُ، پس «کلُّ محبٍّ» اگر بخواهد محبوب خدا شود باید «تابعٌ لحبیبِ الله و کل من هو تابعٌ لحبیبِ الله فهو حبیبُ الله»، حبیب بر وزن «فعیل» به معنای مفعول؛ یعنی «فهو محبوب الله»، پس إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی، اگر «فاتّبعونی» شد، این جواب امر و مجزوم است یحْبِبْکُمُ اللّهُ.
ص: 275
براهین قرآنی و ارتباط با اهل بیت ع، دو راهکار حل مشکلات علمی و اخلاقی
این طرز تعلیم کتاب و حکمت است که هم مطالب جهاندانی و جهانبینی و نظری را قرآن با صغرا و کبرای علمی حل میکند و هم مسائل اخلاقی و «تذکره» را با حد وسط عملی حل میکند. مشکلات ما این است که ما میخواهیم بفهمیم که چه وقت به آن مقام میرسیم؟ این با درس و بحث حل نمیشود، چون ما مشکل علمی نداریم ما اگر باید بفهمیم در جهان چه خبر است؟ چه چیزی بود؟ چه چیزی نبود؟ چه چیزی هست؟ چه چیزی نیست؟ باید حد وسط علمی را تهیه کنیم، اما میخواهیم به این مقام برسیم که با اهل بیت رابطه داشته باشیم و آنها شفیع ما باشند، محبوب آنها باشیم، مرضی آنها باشیم و به آنها نزدیک شویم راه آن چیست؟ این با درس و بحث حل نمیشود، ما مشکل علمی نداریم، چه کاری رابطه بین ما و آنها را تنظیم میکند؟ هنر قرآن این است که در آنجا که جای علم است، علم را حد وسط قرار میدهد و در آنجا که جای کار است، کار را حد وسط قرار میدهد؛ این حد وسط در مسائل علمی معبر است، پل است، «صراط» و «جسر» مستقیم است تا اندیشمند را آگاه کند که رابطه اصغر و اکبر چگونه است، اما برای سیر و سلوک آن علم کافی نیست. گفتند بعضی از علما اینقدر کتاب نوشتند که برای اجلال آنها در کنار گورش این کتابها را آوردند، بعضی از عرفا که در تشییع بودند گفتند با نوشتن این همه کتاب بالأخره فهمیدی آن گور چه خبر است یا نه؟ ما واقع میخواهیم بفهمیم که آنجا چه خبر است، اینکه میبینید به ما گفتند بروید در قبرستان و دعا بخوانید، برای اینکه خیلی از این بزرگان شاگردان قبرستان بودند، در شرح حال مرحوم آقای قاضی و امثال این بزرگان میگفتند که خیلی در «وادی السلام» میرفتند و مینشستند. در قبرستان سه قسمت دستور هست ـ این قبلاً هم مطرح شد ـ یکی عرض ادب به این مردههاست که «السَّلَامُ عَلَی أَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ» (1)عرض ادب اولی است، یکی حمد و سوره و قرائت قرآن و اذکار است که ثواب را دارد اهداء میکند، قسمت مهم ورود به قبرستان آن دعای مخصوص است که ما به این مردهها میگوییم شما را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»قسم بگویید آنجا چه خبر است؟ معلوم میشود راه دارد؛ «السَّلَامُ عَلَی أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ یا أَهْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ کَیفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» (2)ای اهل «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» شما را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» قسم بگویید آنجا چه خبر است؟ بالأخره یا انسان در موقع مطالعه یک چیزی نصیب او میشود یا در حالت خواب نصیب او میشود یا در حالت «منامیه» نصیب او میشود، بالأخره این دعاها مستجاب است. مهمترین کار قبرستان رفتن همین است که ما آنها را به «الله» و به«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»قسم میدهیم که بگویید آنجا چه خبر است، پس معلوم میشود راه دارد.
ص: 276
بنابراین فن اخلاقی که در حوزهها مطرح است این است که آن حد وسط عملی را به ما میگویند، در قرآن درباره تقوا فراوان است که لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ (1)این است، ما میخواهیم روزیمان زیاد شود، میخواهیم باران مناسب پیدا شود، باران مناسب پیدا شود راه آن چیست؟ فرمود: لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیهِمْ بَرَکاتٍ این صلاة استسقاء برای همین است، این دعای خاص برای همین است، این باران را به موقع نازل میکند نَسُوقُ الْماءَ إِلَی اْلأَرْضِ الْجُرُزِ (2)، او بالأخره باید سوق دهد، «قاعد» اوست، «سائق» اوست، رهبر ابرها اوست، او از جلو رهبری میکند، او از دنبال هدایت میکند نَسُوقُ الْماءَ إِلَی اْلأَرْضِ الْجُرُزِ. بنابراین آن کلید را که ما بدانیم کدام کار است که ما را به چه مقامی میرساند این راهگشاست آن وقت بعد از روشن شدن اینکه این کار راهگشاست ـ انشاءالله ـ به دنبال آن حرکت میکنیم و عمل میکنیم و نتیجه میگیریم.
طرح مسئله در بطلان بیع مردّد بین نقد و نسیه
یکی از مسائل فصل هفتم این است که تردید به هیچ وجه بین نقد و نسیه مورد قبول نیست. (3)بعد از اینکه در فصل هفتم فرمودند بیع و شراء از نظر نقد و نسیه بودن ثمن و مثمن چهار قسم است, در این مسئله میفرمایند هر بیعی باید مشخص باشد که کدام قسم از این اقسام چهارگانه است، اگر مردّد باشد، مبهم باشد و معلوم نباشد که به نقد انشا شده یا به نسیه انشا شده این معامله باطل است؛ مثلاً فروشنده بگوید این کالا را نقداً اینقدر فروختم، نسیه اینقدر؛ ولی معلوم نیست که به نقد فروخت یا به نسیه فروخت، چون تردید خواه در ثمن، خواه در مثمن و خواه در نحوه بیع باشد با آن انشای جدّ هماهنگ نیست. در فصل سوم ـ الآن ما فصل هفتم هستیم ـ که مربوط به «معقود علیه» بود آنجا روشن شد که کالا باید مشخص باشد، اگر بگوید یا این کالا یا آن کالا, این بیع درست نیست (4)، چون مبهم و مردّد است، چه اینکه ثمن هم باید مشخص باشد که بگوید یا این ثمن یا آن ثمن, این هم درست نیست؛ تردید چه در ثمن و چه در مثمن, باعث بطلان معامله است که در فصل سوم گذشت و تردید در نحوه بیع، بین نقد و نسیه باطل است که در فصل هفتم مطرح است؛ این بطلان برای این است که انشا مشخص نیست که جدّ به کدام طرف متوجه شده است و به هر حال چه چیزی انشا شده است، پس اگر بگوید: «بعتک نقداً کذا و نسیةً کذا، إما نقداً کذا و إما نسیةً کذا» این باطل است و این را کسی فتوا به صحت نداده است.
ص: 278
اقوال فقها در بیع مردّد بین نقد و نسیه
اصل مسئله را که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) مطرح کرده است که تردید بین نقد و نسیه; مثل تردید بین دو مثمن، مثل تردید بین دو ثمن باعث بطلان معامله است، بطلان را به مرحوم شیخ طوسی و ابن ادریس از قدما و به اکثر متأخرین اسناد داده است. برخیها هم شاید مایل باشند به صحت این معامله، اجماعی هم در کار نیست و منشأ این دو قول هم دو طایفه از روایاتی است که در مسئله وارد شده است؛ ظاهر بعضی از روایات این است که اگر کسی مردّد بین نقد و نسیه فروخت، مثل اینکه مردّد بین دو مثمن، مردّد بین دو ثمن باشد این معامله باطل است. ظاهر قول برخیها این است که اگر مردّد بین نقد و نسیه بود که نقداً، ثمن کم است و در نسیه، ثمن بیشتر است برخیها فتوا دادند که این معامله صحیح است و وجه صحت آن هم به این است که به «اقل الثمنین» یک و به «ابعد الأجلین» است دو؛ یعنی نسیه با ثمن نقد، این حکم بر فرض از روایت استفاده شود و قائلی داشته باشد تعبد محض است و با هیچ قانونی از قوانین عرف و سایر قراردادهای شرع در معاملات هماهنگ نیست که یک بیع مردّد بین نقد و نسیه اگر یک چیزی واقع شد این بیع به «اقل الثمنین»، یک و به «ابعد الأجلین» دو صحیح است، اگر ما بتوانیم از روایت یک چنین مطلبی را استفاده کنیم و کسی هم قائل به این قول باشد، این فقط تعبد محض است و بسیار هم بعید است.
ص: 279
پرسش: در اینکه بگوید اگر پول نقد داشتم که می خرم، امّا اگر نداشتم نسیه... .
پاسخ: منتها مردّد درست به حیثه وقتی در عرض هم است یا نه در طول هم؛ ولی در هر حال «بالفعل» هیچکدام از اینها جزماً انشا نشده است. مردّد است؛ مردّد معنایش این است که «إمّا کذا» و «إمّا کذا»؛ ولی چه چیزی را و کدام را فروخت؟ «بعت إمّا کذا، إمّا کذا» یک چنین مردّدی، «غرر»آور است و بر فرضی که آن مشکلات انشا بود پیدایش جدّ و جزم محذوری نداشته باشد «غرر»آور است.
غرر، جهل و عدم تمشی جدّ باعث بطلان بیع مردّد
سرّ اینکه گفتند مثمن باید معلوم باشد، ثمن باید معلوم باشد، مثمن مردّد «بین الامرین» و ثمن مردّد «بین الامرین» در فصل سوم ثابت شد که باطل است، اگر مشکل «تمشّی» جدّ نداشته باشیم، مشکل «غرر» هست، مشکل جهالت هست و بالأخره معلوم نیست که ثمن چیست و مثمن چیست. سرّ اینکه در خصوص این مسئله، در «دوران الامر» بین نقد و نسیه دو قول مطرح است برای این است که روایات مسئله دو طایفه است؛ ولی لازم است قبلاً صورتهای مسئله مشخص شود تا بعد از اینکه صورت مسئله طبق قواعد عامه مشخص شد ببینیم که این روایات را بر کدام یک از این صور میشود حمل کرد.
تبیین صور سه گانه بیع توسط آخوند خراسانی ره
این مسئله همانطور که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) به آن اشاره کردند سه صورت دارد (1)؛ یعنی سه تا صورت مسئله هست که سه حکم دارد: یکی یقیناً باطل است و یکی صحیح است و دیگری هم شرط آن فاسد است، اما آیا عقد فاسد است یا نه محل بحث است. صورت اولی این است که کاملاً مردّد باشد بین نقد و نسیه و بگوید که اگر نقد خواستی این و اگر نسیه خواستی این یا من نقداً میفروشم به این مبلغ و نسیه میفروشم به مبلغ بیشتر، این را به تعبیر مرحوم آخوند میفرمایند: «لا یبعد دعوی الإجماع» در بطلان آن، برای اینکه این تردید است و بر فرض مشکل تمشّی جد نداشته باشیم مشکل «غرر» مطرح هست، جهل «غرری» مطرح است و مانند آن، این صورت اولیٰ و شاید آن روایت اول باب دوم از ابواب عقود که از وجود مبارک حضرت امیر رسید که اگر کسی قصد بیع دارد در جریان نقد و نسیه «فَلْیُسَمِّ أَحَدَهُمَا» (2)؛ یکی از اینها را نام ببرد و دیگر مردّد بین نقد و نسیه نباشد، این صورت اولیٰ. صورت ثانیه صورت نزول است نه ربا، صورتی است که میگوید این کالا را من نسیه خریدم به فلان مبلغ و شرط میکنند که اگر پول را زودتر آوردند شما این مقدار تخفیف دهید که این شرط در ضمن عقدِ لازم است، این شرط نزول است نه ربا؛ یعنی کم کردن است نه اضافه کردن، این خسارت تأخیر تأدیه و امثال ذلک نیست. این کالا را نسیةً فروخت هیچ ابهامی هم در آن نیست، در ضمن این عقد نسیه شرط میکند که اگر من پول را زودتر آوردم شما این مبلغ تخفیف دهید که این شرط نزول است نه ربا، کم کردن است نه خسارت تأخیر تأدیه و مانند آن؛ این یک شرطی است صحیح و مزاحم مشروط هم نیست، هم مشروط صحیح است و هم شرط صحیح است.
ص: 280
صورت ثالثه رباست نه نزول، میگوید من این کالا را نقداً خریدم ـ که این جزمی است ـ و پول را باید بیاورم بدهم اگر همه پول را نتوانستم بیاورم و یک مقدار تأخیر شد فلان مبلغ من روی آن میگذارم میآورم که این همان خسارت تأخیر تأدیه است و همان رباست؛ یعنی این کالایی را که من الآن خریدم نقد است، ثمن این در ذمه مشتری است که الآن باید بپردازد، یک مقداری از آن را هم مثلاً میپردازد یا نه چیزی ندارد بپردازد، تمام ثمن الآن به ذمه اوست که او موظف است بپردازد؛ ولی از فروشنده میخواهد و میگوید که شما به من مهلت دهید من بعد از یک ماه با این مقدار سود بدهم که این همان رباست. پس سه صورت برای مسئله مطرح است؛ صورت اولیٰ «لا یبعد دعوی الإجماع علی بطلانه»، صورت ثانیه صحیح است، چون شرط نزول است نه ربا، صورت ثالثه هم رباست. اگر ما این صور سهگانه را در غرائز عقلا داشتیم چه اینکه داریم و اگر این صور سهگانه برابر قواعد اساسی فقه حکم آن روشن است، روایاتی که در مسئله است را شاید بتوان بر این صور حمل کرد که نه خلاف قاعده و نه تعارض داخلی در کار نباشد. الآن این روایات باب دو از ابواب عقود را باید بخوانیم تا ببینیم این روایات آیا دو طایفه است یا کمتر یا بیشتر و آیا این دو طایفه مربوط به دوران امر بین نقد و نسیه است، دو بیع است به نحو تردید, یا یک بیع است با یک شرط، چون شرط مردّد است؟ بعد این روایات را ملاحظه بفرمایید تا در جمعبندی به نتیجه خاص برسیم.
ص: 281
استحباب اضافه کردن ثمن در موقع تأدیه در صورت سوم
پرسش: در صورت سوم اگر یک مقداری پول دهد اشکال دارد؟
پاسخ: صورت «ثالثه» این است که نقداً خرید تأخیر آن باید به اذن صاحب پول باشد، اگر صاحب پول گفت عیب ندارد پیش شما باشد او خودش موقع تأدیه یک مقدار اضافه کرد این نه تنها عیب ندارد، بلکه مستحب هم هست. در قرض اگر آن «مُقرِض» قرض دهنده شرط کند یا حین عقد قرض شرط شود که ربا و حرام میشود و اگر شرط نشود؛ یعنی کسی این صد دینار را گرفت او هم صد دینار بدهکار است و باید دهد؛ ولی موقع پرداخت یک چیزی اضافه کرد این جزء سنن و مستحبات قرض است؛ مستحب است که «مُقترض» وقتی «دِین» را اَدا میکند یک چیزی اضافه دهد، چون شرطی در کار نیست و این با رغبت خودش مال طیّب و طاهر را دارد میدهد.
وسائل جلد هجدهم, صفحه 36 باب دو از ابواب عقود; چون دو طایفه روایات در این باب هست عنوان باب را مرحوم صاحب وسائل به این صورت ذکر کرد: «بَابُ حُکْمِ مَنْ بَاعَ سِلْعَةً بِثَمَنٍ حَالًّا وَ بِأَزْیَدَ مِنْهُ مُؤَجَّلًا» که گفت اگر نقد بخرید با این مبلغ و اگر نسیه بخرید به مبلغ دیگر.
حکم به بطلان بیع در صورت تردید و دلالت روایات بر آن
در روایت اولیٰ همین بیانی که مرحوم شیخ نقل کرده و برابر آن شیخ طوسی و ابن ادریس(رضوان الله علیهما) و اکثر متأخرین فتوا به بطلان دادند و مرحوم آخوند و صاحب کفایه هم میفرماید این صورت اولیٰ «لا یبعد دعوی الإجماع علی بطلانه» همان بیان نورانی حضرت امیر است که در ذیل این روایت اولیٰ آمده است: «قال(علیهالسلام)مَنْ سَاوَمَ بِثَمَنَیْنِ أَحَدِهِمَا عَاجِلًا»؛ یعنی نقد «وَ الْآخَرِ نَظِرَةً» إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ (1)؛ یعنی منتظر باشد؛ یعنی مهلتدار و زماندار باشد «وَ الْآخَرِ نَظِرَةً فَلْیُسَمِّ أَحَدَهُمَا قَبْلَ الصَّفْقَةِ» قبل از بیع باید که مشخص شود تا این بیع «مبنیاً علیه» واقع شود؛ این در صدد بیان حکم وضعی است که اساس آن وضع است و ممکن است تکلیف هم در کنار آن استفاده شود؛ یعنی اگر قبل از صفقه و بیع مشخص نشد که این بیع بر آن مشخص واقع میشود این باطل است، چون «فَلْیُسَمِّ» ناظر به حکم وضعی است نه تکلیفی و تکلیف در اینجا تابع این وضع است.
ص: 282
1) بقره/سوره2، آیه280.
ذیل روایت علی ع دال بر بطلان بیع با تردید در ثمن و مثمن
این روایت را مرحوم صاحب جواهر (1)از آن به حسنه یاد میکند برای اینکه «عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ» در سند هستند و این روایت را مرحوم صدوق هم نقل کرد (2)مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیهم اجمعین) (3)هم نقل کردند غرض اینکه «محمدین ثلاث» این روایت را نقل کردند؛ صدر این روایت که از امام باقر(سلاماللهعلیه) است این است که آن حضرت از وجود مبارک حضرت امیر(سلاماللهعلیهما) نقل میکند که حضرت امیر فرمود: «مَنْ بَاعَ سِلْعَةً فَقَالَ إِنَّ ثَمَنَهَا کَذَا وَ کَذَا یَداً بِیَدٍ»؛ یعنی دست به دست و نقد که اگر نقد باشد ثمن آن این مقدار است «وَ ثَمَنَهَا کَذَا وَ کَذَانَظِرَةً»اگر زماندار باشد که ما منتظر رسیدن آن زمان باشیم این کذا و کذا ثمن آن بیشتر است، فرمود اگر کسی این کار را کرد «بِأَیِّ ثَمَنٍ شِئْتَ» هر کدام از اینها را خواستی بگیر، این جزء قراردادهای قبلی اگر باشد؛ یعنی جزء گفتگوها و مقابله قبلی باشد این بیع نیست این اولاً گفتگوست که نقدی این است، نسیه این است، در موقع انتخاب یکی را انتخاب میکند و انشا هم براساس همان یکی است، فرمود: «فَخُذْهَا بِأَیِّ ثَمَنٍ شِئْتَ وَ جَعَلَ صَفْقَتَهَا وَاحِدَةً فَلَیْسَ لَهُ إِلَّا أَقَلُّهُمَا وَ إِنْ کَانَتْ نَظِرَةً»این ذیل با روایات بعدی هماهنگ است که میخوانیم؛ در نسخه وسائل دارد که «فَخُذْهَا»به صورت امر است، جمله بعد به صورت فعل ماضی است «وَ جَعَلَ صَفْقَتَهَا وَاحِدَةً فَلَیْسَ لَهُ إِلَّا أَقَلُّهُمَا»در ذیل این صفحه دارد که بعضی از نسخ به جای «و جعل» «و اجعل» دارد (4)، چون با روایات بعدی هماهنگ است مطلبی که در این روایت هست با مطلب روایات بعدی که طایفه دوم هست هماهنگ است، عمده همین بیان ذیل است که از وجود مبارک حضرت امیر(سلاماللهعلیه) است فرمود: «مَنْ سَاوَمَ بِثَمَنَیْنِ أَحَدِهِمَا عَاجِلًا وَ الْآخَرِ نَظِرَةً» اگر کسی مردّد بود بین معامله نقد و نسیه حتماً باید یکی را مشخص کند «فَلْیُسَمِّ أَحَدَهُمَا قَبْلَ الصَّفْقَةِ» این همان روایتی است که «محمدین ثلاث»؛ یعنی مرحوم شیخ طوسی و مرحوم صدوق و مرحوم کلینی(رضوان الله علیهم) (5)نقل کردند.
ص: 283
بیان روایات دیگر در مسئله
روایت دوم که مجدداً مرحوم شیخ طوسی (1)نقل کرده است این است که «أَنَّ عَلِیّاً (علیهالسلام قَضَی فِی رَجُلٍ بَاعَ بَیْعاً وَ اشْتَرَطَ شَرْطَیْنِ» یک بیع منجزی را واقع کرد و دو شرط در ضمن این بیع انجام داد «بَاعَ بَیْعاً وَ اشْتَرَطَ شَرْطَیْنِ» که «بِالنَّقْدِ کَذَا وَ بِالنَّسِیئَةِ کَذَا»، اگر جمله به این صورت نبود با همان تعبیر صدر ممکن بود صحت این بیع اثبات شود، چون دارد «بَاعَ بَیْعاً وَ اشْتَرَطَ شَرْطَیْنِ» این ابهام در شرط است که در ضمن بیع واقع شده، حالا اگر شرط فاسد باشد باعث فساد بیع است یا نه مطلب دیگر است، اما وقتی که دارد میگوید «بِالنَّقْدِ کَذَا وَ بِالنَّسِیئَةِ کَذَا» معلوم میشود که نحوه بیع مبهم و مردّد است. «قَضَی فِی رَجُلٍ بَاعَ بَیْعاً وَ اشْتَرَطَ شَرْطَیْنِ»؛ یعنی گفت: «بِالنَّقْدِ کَذَا وَ بِالنَّسِیئَةِ کَذَافَأَخَذَ الْمَتَاعَ عَلَی ذَلِکَ الشَّرْطِ»؛ ایشان همین حرف را زده گفته نقداً این مبلغ و نسیه آن مبلغ و این مشتری هم این کالا را گرفت، الآن مشخص نیست که چه مقدار بدهکار است و چه مقدار زمان میخواهد، «فَقَالَ(علیهالسلام) هُوَ بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِ» یک، «وَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ» دو؛ یعنی با ثمن کم با مدت زیاد؛ یعنی از نظر زمان نسیه است و از نظر ثمن نقد است، «یَقُولُ لَیْسَ لَهُ إِلَّا أَقَلُّ النَّقْدَیْنِ إِلَی الْأَجَلِ الَّذِی أَجَّلَهُ بِنَسِیئَةٍ».
روایت سوم این باب مجدد به این صورت است: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم) بَعَثَ رَجُلًا إِلَی أَهْلِ مَکَّةَ وَ أَمَرَهُ أَنْ یَنْهَاهُمْ عَنْ شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ»این هم روشن نیست که مردّد بین دو بیع است یا مردّد بین دو شرط در ضمن یک بیع است، اگر مردّد بین دو بیع باشد باطل است، اما اگر مردّد بین دو شرط در ضمن بیع باشد آن شرطها، چون مجهول و غرری هستند باطل میباشند، اما آیا بطلان شرط مستلزم بطلان بیع و مشروط است یا نه، این براساس مبنای خاص هر کسی است. این روشن نیست که این دو شرط؛ یعنی دو بیع یا دو شرط در ضمن بیع واحد.
ص: 284
1) تهذیب الاحکام, الشیخ الطوسی، ج7, ص53.
روایت چهارم هم این است که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم) عَنْ سَلَفٍ وَ بَیْعٍ وَ عَنْ بَیْعَیْنِ فِی بَیْعٍ وَ عَنْ بَیْعِ مَا لَیْسَ عِنْدَکَ وَ عَنْ رِبْحِ مَا لَمْ یُضْمَنْ» (1)بعضی از اینها یقیناً باطل است، باطل که نه؛ یعنی نیازمند به اذن است، اینکه فرمود: «عَنْ بَیْعِ مَا لَیْسَ عِنْدَکَ» (2)چیزی را که پیش شما نیست نه شما مالک و نه مَلِک هستید، چون «لَا بَیْعَ إِلَّا فِیمَا تَمْلِکُ» (3)بایع باید مُلک داشته باشد و لازم نیست مِلک داشته باشد، لازم نیست مالک این کار باشد، باید سلطنت بر فروش داشته باشد، حالا یا مالک است که سلطنت بر فروش دارد یا ولیّ است یا وصی است یا وکیل است بالأخره مُلک دارد «لَا بَیْعَ إِلَّا فِیمَا تَمْلِکُ»؛ یعنی این بایع باید مُلک و سلطنت داشته باشد تا بیع او فضولی نباشد، اگر مَلِک نبود و مالک نبود و مُلکی نداشت معامله باطل نیست این میشود بیع فضولی که این محتاج به اذن صاحب خود است بر خلاف کالای محرّم و مانند آن.
روایت پنجم که آخرین روایت این باب است وجود مبارک امام صادق عن آبائه(علیهمالسلام) دارد «فِی مَنَاهِی النَّبِیِّ(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم)» فرمود: «وَ نَهَی عَنْ بَیْعَیْنِ فِی بَیْعٍ» (4)این اگر ناظر باشد که تردید بین دو بیع باعث بطلان است این داخل در مقام مسئله ماست.
ص: 285
عدم دلالت روشن روایات بر صحت یا بطلان بیع مردّد
مرحوم صاحب وسائل بعد از نقل این روایت پنجگانه دارد «لَا دَلَالَةَ لِلْأَحَادِیثِ الْأَخِیرَةِ عَلَی بُطْلَانِ الْبَیْعِ وَ النَّهْیُ قَدْ لَا یَسْتَلْزِمُهُ» (1)گاهی نهی به حکم تکلیفی محض میخورد و گاهی ناظر به حکم وضعی است، اگر حکم تکلیفی محض باشد گاهی مفید تحریم و گاهی مفید تنزیه است، بالأخره نهی اگر به تکلیف بخورد روشن نیست که باعث فساد آن معامله باشد، عمده این روایت چهارم و پنجم نیست، بلکه آن روایت دوم و سوم است که تا حدودی تصریح میکند، چه اینکه در روایت اولیٰ هم چیزی که موهم صحت باشد هست که حضرت فرمود «بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِ»برای «أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ»؛آیا در اثر این اختلاف روایات این اختلاف اقوال پیش آمد یا اگر اختلاف روایات باعث اختلاف اقوال هست، روایات باید با خطوط کلی قواعد فقهی هماهنگ باشد؟ اگر تردید است، تردید چه در ثمن، چه در مثمن و چه در نحوه بیع «من النقد و النسیه» باعث بطلان است، یک چیزی که «بین الغیّ» است و بطلان او روشن است چگونه فتوا به صحت میدهند و چگونه روایت بر خلاف همه قواعد این را صحیح میداند؟ این تردید یا باید به شرط برگردد یا تردید نیست دو جزم است و این شخص در انتخاب دو جزم مردّد است.
تقویت دیدگاه آخوند خراسانی ره در تقسیم سه گانه بیع
غرض این است که این تصویر سهگانهای که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) فرمودند این راهگشاست که صورت اولیٰ این است که بایع مردّد «بین البیعین» است، مشتری مردّد «بین البیعین» است، ایجاب به نحو تردید «بین الایجابین» است، قبول به نحو تردید «بین القبولین» است؛ این تردید با آن جزم که معتبر است سازگار نیست و باعث «غرر» هست، جهل است و مانند آن که این براساس صورت اولٰای مرحوم آخوند بود که فرمود: «لا یبعد دعوی الإجماع علی بطلانه». اما صورت ثانیه، آن است که جزماً معامله نسیه است و هیچ تردیدی نه بایع دارد، نه مشتری دارد، نه در ثمن هست، نه در مثمن هست، نه در نحوه بیع هست، بلکه معامله نسیه واقع شده که زماندار است; لکن مشتری میگوید که اگر در این اثنا زودتر پول به دستم رسید و این پول را به شما دادم شرط میکنم که شما یک مبلغی تخفیف دهید این نزول است نه ربا، این را هم که ایشان فرمودند صحیح است. صورت ثالثه این است که معامله کاملاً نقد است، آنچه را که بایع فروخت نقد فروخت و آنچه را که مشتری خرید نقد خرید، الآن؛ یعنی نقداً «یداً بید» ذمه مشتری مشغول شده است به ثمن که باید به بایع بپردازد; لکن در ضمن این عقد شرط میکند که اگر من الآن دستم باز نبود و نتوانستم حق شما را مثلاً مال شما را بدهم یک ماه تأخیر شد یک مبلغی اضافه بدهم این همان خسارت تأخیر در تأدیه است که این همان رباست.
ص: 286
قابل فهم نبودن بعضی از معارف الهی و تطبیق آن در مسئله
اینکه در بخشی از آیات قرآن «بالصراحه» نفی کرد و فرمود شما دست به این احکام نزنید لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (1)درباره میراث این است. در خیلی از موارد اثر مثبت برای عاقل و أُولُوا الْأَلْبَابِ (2)و لِأُولِی الْأَبْصَارِ (3)و اینها باز کرده این یک سلسله طایفه از آیات است در طایفه دیگر اثر منفی را بر لاَ یَعْقِلُونَ (4)و اینها «اعمی» هستند و «ابصار» ندارند (5)و امثال ذلک باز کرده؛ در یک سلسله از آیات میفرماید که شما چیزی که درایت آن را ندارید، فکرش را نمیکنید و دستتان به آن نمیرسد چرا اظهار نظر میکنید؟ لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً شما که نمیدانید کدام یک از این بچهها و نوههای اینها خیرشان به شما بیشتر میرسد شما همانطوری که خدای سبحان سهام ورثه را تعیین کرده است همانطور سهام را بین ورثه تقسیم کنید لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً. در جریان ربا هم همین است، اگر کسی اهل درایت نباشد همان تعبیر نورانی قرآن کریم است که اینها لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ (6)؛ خیلی تفاوت است. بارها به عرض شما رسید که قرآن چندین بخش دارد بعضی از بخشهای آن قابل فهم است و بعضی از بخشهاست یا قابل فهم برای ماها نیست یا متعذّر است یا متعسّر، اینکه میفرماید بعضیها مردهاند یک طایفه، یک طایفه این است که بعضیها حیوانند، یک طایفه این است که بعضیها خوابند، یک طایفه اینکه بعضیها دیوانهاند، یک طایفه این است که بعضیها مریض هستند درک اینها کار آسانی نیست. ما افرادی میبینیم به حسب ظاهر سالمند و قرآن میفرماید که فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ (7)، افرادی را که در بانک کار میکنند به حسب ظاهر همه تلاش و کوشششان ربوی است و خود را عاقل میپندارند، قرآن میفرماید اینها «مخبّط» هستند یک ایمان قوی میخواهد که انسان کاملاً بگوید: بله حق با خداست لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ دیوانهوار سر از قبر برمیدارند، این همان است.
ص: 287
بنابراین سرّش این است که ما نفع و ضررمان را، خیر و شرّمان را، حَسَن و قبیح را، صدق و کذب را درست نتوانستیم تشخیص دهیم. «بالصراحه» در جریان میراث فرمود که: لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً شما وقتی نمیدانید، چه را اظهار نظر میکنید؟ شما از عاقبت بچهها که خبر ندارید، بنابراین این صورت ثالثه که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) فرمودند, فقها هم همین فرمایش را دارند که اگر بیع باشد نقداً، آنچه را که فروشنده طلب دارد و ثمن مشخص است در ذمه خریدار نقداً، بعد مشتری به فروشنده میگوید که پولی که شما از من طلب دارید یک ماه تأخیر بیندازید من این مبلغ را اضافه میکنم بر آن, این میشود ربا. اینکه مرحوم آخوند فرمود که ما قبل از اینکه به این روایت برسیم، صور سهگانه مسئله وقتی مشخص شد آن وقت فرودگاه و مهبط این روایات هم مشخص میشود؛ ببینیم راه همین است که ایشان نشان دادند یا راهی است که دیگران رفتند.
مروری بر مباحث مطرح شده در بیع مردّد
یکی از مسائل فصل هفتم (1)این بود و هست که اگر کسی فروشندهای بین نقد و نسیه در یک معامله جمع کند و بگوید «نقداً» اینقدر و «نسیةً» اینقدر فروختم, آیا این درست است یا درست نیست؟ برخیها فرمودند درست است و برخیها هم فرمودند درست نیست؛ نصوص باب هم دو طایفه است: یک طایفه ظاهر آن این است که این باطل است و طایفه دوم ظاهر آن این است که این صحیح است و مانند آن. قسمت مهم و هدف اصلی هم تصویر آن صورت مسئله است که صورت مسئله چیست؟
ص: 289
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص204، ط الحدیثه.
صور سه گانه بیع مردّد در کلام آخوند خراسانی ره
مرحوم آخوند همانطوری که در بحث قبل ملاحظه فرمودید فرمودند که سه طور میشود صورت مسئله را ترسیم کرد که یک قسم آن یقیناً باطل است، یک قسم آن یقیناً صحیح است، یک قسم شرط آن فاسد است و مشروط ممکن است صحیح باشد و ممکن است که در اثر سرایت فساد شرط باطل باشد (1)؛ آن قسمی که یقیناً باطل است این است که این در انشا مردّد باشد و بگوید اگر نقد میخواهی اینقدر فروختم، اگر نسیه میخواهی اینقدر فروختم که این تردید در انشاست، در حقیقت انشای منجز «بالفعل» وجود ندارد، چون انشای منجز «بالفعل» وجود ندارد معامله باطل است. قسم دوم که یقیناً صحیح است میگوید که من این را به صورت نسیه فروختم و اگر پول را زودتر دادید من یک مقدار هم تخفیف میدهم که این نزول است نه ربا، تردید در کار نیست و بیع جزماً واقع شده، شرط آن هم فاسد نیست. قسم سوم آن است که بیع جزماً واقع شده است، منتها یک شرط فاسدی دارد که میگوید نقداً فروختم، پول را هم الآن باید بپردازی و اگر این پولی که به «ذمّه» شما رفت و نپرداختید یک ماه بعد پرداختی یک ماه بعد باید این مقدار اضافه کنی که این همان خسارت تأخیر تأدیه است و این همان رباست که این شرط فاسد است، آیا فساد این شرط باعث فساد مشروط میشود به بحث قاعده شروط برمیگردد، این سه صورتی بود که مرحوم آخوند تصویر کرد.
ص: 290
1) حاشیة المکاسب، الآخوندالاخراسانی، ج1، ص267.
کلام برخی فقها در خروج صورت سوم از محل بحث
برخی از بزرگان بعدی میفرمایند که این تقریباً از بحث بیرون رفتن است سخن در این نیست که ما یک شرطی در ضمن معامله داشته باشیم، بلکه سخن در این است که خود این معامله بین دو قِسم است که یکی نقد و یکی نسیه است. حالا همانطور که ثمن باید مشخص باشد و تردید در ثمن روا نیست، مثمن باید مشخص باشد و تردید در مثمن روا نیست، نحوه معامله که یکی نقد است و دیگری نسیه هم باید مشخص باشد، تردید در بین این دو قسم روا نیست که معلوم نباشد «نقداً» فروخت یا «نسیةً» فروخت.
بطلان بیع با انشای عقد به صورت تعلیق و تردید
برای اینکه خوب صورت مسئله و حکم هم روشن شود باید که این مطالب هم ملحوظ باشد. یک وقت است که به عنوان قیمتگذاری میگویند نقد اینطور است، نسیه اینطور است، اقساط اینطور است که اینها گفتگوهای قبل از بیع است، اینها بیع نیست، ایجاب و قبول نیست، بلکه اینها مقاوله «قبل العقد» است، گفتگو و قیمتگذاری است که اگر نقد باشد این مقدار، اگر نسیه باشد آن مقدار، اگر اقساطی باشد این مقدار، اینجا انشایی در کار نیست، این گزارش کار است و مقاولهای است «قبل العقد»؛ وقتی اینها را بایع گفت مشتری یکی از اینها را انتخاب میکند، پول را میدهد و میرود و میشود معاطات که آن بیع، معاطاتی واقع میشود در مرحله دوم منجزاً و این تخییر یا تردید یا گزارش چندگونه مقاوله «قبل البیع» است که خارج از حوزه بیع است و هیچ تردید و تعلیقی نیست و خارج از بحث هم هست. صورت دیگر آن است که به نحو تعلیق است؛ میگوید اگر نقد میخواهی اینقدر فروختم، اگر نسیه میخواهی اینقدر فروختم «بعتک نقداً بعشره، بعتک نسیةً بعشرین» این تعلیق در متن انشا راه پیدا کرده است، این را در بحثهای انشا هم ملاحظه فرمودید که با اشکال روبروست، تعلیق در انشا جایز نیست، باعث بطلان انشاست و انشا باید منجز باشد. صورت دیگر تردید است نه تعلیق، در تعلیق تردید نیست، تنجیز وجود ندارد؛ ولی در تردید خود این شخص مردّد است نمیداند که چه چیز را دارد انشا میکند، میگوید که «إمّا أبیعُ نقداً بعشره و إمّا أبیعُ نسیةً بعشرین» این تردید در انشاست یا این را انشا میکنم یا آن را انشا میکنم یا اینطور میفروشم یا آنطور میفروشم. این هم، چون فعلیتی برای انشا نیست، این تردید است نه تعلیق که این هم باطل است.
ص: 291
صحت بیع مردّد با تبدیل آن به دو عقد نقد و نسیه جزمی
قسم سوم آن است که به طور جزم میگوید «نقداً» اینقدر و «نسیةً» اینقدر فروختم، دو انشاست که نه تعلیق و نه تردید است، بلکه جزم در کار است و ابهامی در کار نیست. دو انشاست، گفتن دو انشا هم کنار هم محذوری ندارد، تخییر برای مشتری است نه برای بایع؛ دو انشا و دو ایجاب آماده پذیرش قبول واقع شده است. برای بیع دو مطلب است: یکی اینکه ما میگوییم بیع صحیح است و دیگری اینکه میگوییم این ایجاب صحیح است؛ یک وقت است در مسئله وضو میگوییم این وضو صحیح است و یک وقتی میگوییم شستن صورت یا این دست صحیح است، اگر گفتیم وضو صحیح است؛ یعنی «صحة بالفعل» دارد و میشود با آن نماز خواند، اگر گفتیم این «غَسل وَجْه» یا «غَسل یَد» صحیح است؛ یعنی «صحة تأهلیه» دارد; «صحة تأهلیه» به معنای این است که «لو انضم الیه سائر الاجزاء لا التأم منها الکل» (1)؛ این معنای «صحة تأهلیه» است، وگرنه شستن دست راست صحیح است با او مشکلی حل نمیشود، «غَسل وَجْه» صحیح باشد با او مشکل حل نمیشود و با او که نمیشود نماز خواند، اگر گفتیم این وضو صحیح است؛ یعنی طهارت حاصل شده، اما گفتیم این «غَسل وَجْه» صحیح است این «غَسل یَد» صحیح است این «صحة تأهلیه» دارد؛ یعنی طوری است که «بحیث لو انضم الیه سائر الاجزاء لا التأم منها الکل». یک وقت ما میگوییم این عقد صحیح است؛ یعنی نقل و انتقال حاصل شده است، یک وقت میگوییم این ایجاب صحیح است ایجاب صحیح است؛ یعنی «صحة تأهلیه» دارد و معنای صحت ایجاب هم غیر از این نیست که اگر قبولی ضمیمه این ایجاب شود اثر بیع را دارد. حالا این شخص آمده دو انشا کرده و گفته «بعتک نقداً کذا، بعتک نسیةً کذا»، این هیچ محذوری در صحت آن ندارد.
ص: 292
پرسش: دو عقد هست؛ ولی یک ... .
پاسخ: دو عقد نیست، اگر دو قبول باشد میشود دو عقد، دو ایجاب است؛ حالا مشتری مخیّر است بین «قبلت» گفتن یا نسبت به اولی یا نسبت به دومی که این تخییر برای مشتری است، در حوزه بایع که «ایجاب» میکند، نه تخییر است، نه تردید است، نه تعلیق است و نه هیچ چیز دیگر، بلکه تنجیز است; منتها اگر مشتری یکی را قبول کرد دیگری لغو است; مثل اینکه در خریدهای عادی یک کسی خیال کرد که این مشتری این کالا را قبول میکند گفت فروختم به این مبلغ و مشتری دید گران است قبول نکرد، این ایجابش را خوانده و ایجاب مشکلی ندارد «صحة تأهلیه» دارد; منتها مشتری دید گران است یک حادثهای برایش پیش آمده قبول نکرده، این ایجابی است صحیح و واجد تمام شرایط صحت که مصون از تعلیق است، مصون از تردید است، مصون از ابهام و امثال ذلک است؛ دو انشای جزمی کرده «بعتک نقداً کذا، بعتک نسیةً کذا» که دو عقد نیست، اگر دو قبول ضمیمه این دو ایجاب شود، میشود دو عقد، وگرنه دو ایجاب است و مشتری مخیّر است به اینکه هرکدام از اینها را خواست بگوید «قبلت»، هرکدام از این دو را مشتری بگوید «قبلت» میشود عقد واحد صحیح. پس اگر فروشنده دو انشا کند بدون تعلیق، بدون تردید و مشتری یکی از این دو را قبول کند صحیح است.
امکان عمل به روایات با تبدیل بیع مردّد به دو عقد نقد و نسیه
ص: 293
اگر ما بتوانیم این روایاتی که میگوید بیع به «ثَمَنَیْنِ» (1)صحیح است به دو انشا توجیه کنیم آن وقت این روایات قابل عمل است; اما اگر بیع واحد را به دو انشا و دو قبول تحلیل کنیم این مطابق با قواعد اصلی نمیتواند باشد.
بنابراین صورت مسئله به حسب قواعد اینچنین شد: آنکه مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) فرمودند حکم آن صحیح است؛ ولی خارج از روایات باب است، چون قسم دوم و سوم دو بیع نیست، بلکه یک بیع است با دو شرط، قسم دوم یک شرط و قسم سوم شرط دیگر؛ بیعی که در ضمن شرط باشد دیگر دو بیع نیست، اما اگر دو انشا و دو قبول باشد میشود دو بیع، اگر بگویند «باع بثمنین» منظور آن است که مجموع ایجاب و قبول باشد این خالی از اشکال نیست، اما اگر خصوص دو انشا باشد اینکه محذوری ندارد.
تمسک شیخ انصاری ره به طایفه اول از نصوص و حمل طایفه دوم بر کراهت
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) ملاحظه فرمودید که به همان طایفه اولیٰ از روایات عمل کرد و فتوا داد و رد شد. این طایفه ثانیه از روایات را فرمودند که عمل به اینها مشکل است اسناد به اصحاب هم جز صعوبت نیست و مصلحت در این است که ما فقط حرف آقایان را نقل میکنیم (2)، اما فتوایشان همین است یا نه؟ منظورشان همین است که دیگران تفسیر کردند یا نه؟ این کار آسانی نیست، به دلیل اینکه آنطوری که فرمایش قدما را تفسیر کردند همان بزرگان در جای دیگر مطلب دیگر فرمودند، پس این طایفه ثانیه از روایات که بحث آن در جلسه قبلی گذشت و امروز هم شاید اشاره کنیم این را مرحوم شیخ فرمود که ما نمیتوانیم به آن عمل کنیم و فقط فرمایش قدما را بدون تفسیر نقل میکنیم و این نهیها هم نهیهای تنزیهی است.
ص: 294
ادله محقق یزدی در تمسک به طایفه دوم از نصوص
اما مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) بحث مبسوطی دارند و پنج شش امر درباره همین طایفه ثانیه از روایات دارند ذکر میکنند که ظاهراً همان راه مرحوم آقا سید محمد کاظم را, سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) تا حدودی پیمود. فرمایش مرحوم سید این است که این طایفه ثانیه از روایات سنداً تاماند یک، دلالتاً ابهامی، تردیدی و مشکلی در اینها نیست دو، «مُعرض عنها»ی اصحاب نیستند، برای اینکه جمعی از قدما به آن عمل کردند و گروهی از «متأخر المتأخرین» به آن عمل کردند سه، پس فتوا به مضمون این روایات بدون مانع است چهار، بخواهیم تعدّی کنیم از مورد این دو روایت به موارد دیگر مشکل است، چه اینکه مرحوم شیخ انصاری فرمود بر فرض اینکه به دو روایت عمل کنیم نمیشود تعدّی کرد، آن تعدّی این است که این دو روایت میگوید تخییر بین نقد و نسیه جایز است؛ یعنی بایع بگوید «نقداً» این مبلغ «نسیةً» آن مبلغ که این درست است، اما اگر بگوید نسیه کوتاه مدت این مبلغ و نسیه دراز مدت آن مبلغ, این را نمیشود گفت، برای اینکه این بر خلاف قاعده است و ما نمیتوانیم بر خلاف قاعده از مورد نص تعدّی کنیم; پس بگوییم «بعتک نقداً کذا، نسیةً کذا» این درست است، اما بگوییم «بعتک الی شهرٍ کذا و الی شهرین کذا» این درست نیست. همین فرمایش مرحوم شیخ را تخییر یا تردید بین دو نسیه جایز نیست؛ ولی بین نقد و نسیه جایز است، همین در فرمایش مرحوم آقا سید محمد کاظم هست؛ این پنجم بود، مطلب اول این بود که اینها سنداً تام هستتد، دوم این بود که دلالتاً تام است، سوم این بود که «مُعرض عنها»ی اصحاب نیستند و عدهای از قدما عمل کردند برخی از «متأخر المتأخرین» عمل کردند، چهارم این است که فتوای به این مضمون محذوری ندارد، پنجم این است که تعدّی از نقد و نسیه به دو نسیه جایز نیست برای اینکه بر خلاف است، ششم فرمایش مرحوم صاحب ریاض و صاحب حدائق است (1)؛ مرحوم صاحب ریاض (2)و صاحب حدائق (3)گفتند که تعدّی از نقد و نسیه به دو نسیه جایز است برای اینکه عدهای قائل به عدم فرق هستند. مرحوم آقا سید محمد کاظم میفرماید که ثابت نشده که یک عدهای تصریح کنند که هیچ فرقی بین نقد و نسیه و بین دو نسیه نیست و به آن عمل کرده باشند، بر فرض که عدّهای گفته باشند مثل شما حرف هفتم ما صادق است و آن این است که حرف شما حجّت نیست، زیرا در حد اجماع که نرسید، پس عصاره فرمایش مرحوم آقا سید محمد کاظم که این مطالب هفتگانه شد. سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) تا حدودی همین مسیر را دارند طی میکنند میفرمایند که این دو روایت یکی صحیحه است و یکی حسنه که مشکل سندی ندارند، میشود به اینها عمل کرد منتها تعدّی نمیشود کرد.
ص: 295
ترجیح نصوص طایفه اول و تقویت نظر شیخ انصاری ره در نظر نهایی
لکن اساس کار این است که در معاملات تعبد بسیار کم است یک، آن هم تعبدی که با آن عناصر اصلی پیمان و عقد و قرارداد تجاری مخالف است قابل قبول نیست دو، و اگر ظاهر روایتی چیزی باشد که با قواعد اولیه داد و ستد هماهنگ نیست ما میگوییم مطلب را نمیفهمیم و علم آن را به اهل آن واگذار میکنیم؛ راهی که مرحوم شیخ طی کرده، چون مرحوم شیخ به این روش فتوا نداده است. اگر نظر ثانوی درباره این روایات جاری شود راهی که مرحوم شیخ طی کرده «أقرب طرق» است، گرچه راهی که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) رفته تام است؛ ولی بخشی از اینها خارج از صورت مسئله است راهی که مرحوم سید با زحمات فراوان این مطالب «سبعه» را که ذکر کرده، این قابل اعتماد نیست. سیدنا الاستاد هم بخشی از همین راه را رفته که این فرمایش هم مورد قبول نیست. اگر از این طایفه «ثانیه» ما یک چیز خلاف قواعد اولیه معاملات بخواهیم بفهمیم این را میگوییم، چون علم آن را نمیفهمیم پس علم آن را به اهلش واگذار میکنیم، چون یک وقت است که میگویند ربا حرام است برای ما کاملاً قابل فهم است، یک وقتی میگویند فلان حیوان قابل خرید و فروش نیست حرام است قابل فهم است، اما بیایند در حریم عقد تصرف کنند طوری که یا به تعلیق برگردد یا به ابهام برگردد یا به تردید برگردد و معلوم نباشد که یک بیع است یا دو بیع و از سنخ مقاوله و گفتگوی «قبل العقد» نباشد این قابل تعبد نیست.
ص: 296
پرسش: بالاخره علم آن را که به اهل آن واگذار میکنیم، باید توقف کنیم یا نه؟
ترجیح نصوص طایفه اول بر اساس صحت تأهلیه
پاسخ: نه قواعد اولیه داریم، اینجا که چیزی را نمیفهمیم علم این را به اهل آن واگذار میکنیم، سهل است. اگر ما قواعد اولیه نداشته باشیم به اصول مراجعه میکنیم، اما قواعد اولیه این است که بین مقاوله یک، و تعلیق دو، و تردید و ابهام سه، و تخییر مشتری چهار، ما میدانیم چه چیزی صحیح است و چه چیزی صحیح نیست و تعدّد انشا محذوری ندارد این تعدّد انشا محذوری ندارد این را «سیدنا الاستاد» خوب باز کرده و میگوید: «أبیعک بالنقد بکذا، و بالنسیئة بکذا» (1)دو انشا است، منتها یکی را قبول کرده و یکی را قبول نکرده است.
پرسش: میتوانیم به دو تصفیه تعدّی کنیم؟
پاسخ: بله، «بعتک الی شهرٍ کذا و الی شهرین کذا»، چون مطابق با قاعده است و خلاف قاعده نیست، ما تعدّی نکردیم، مگر اصل برای اولی است؟ از همان اول میگوییم «بعتک نسیةً الی شهرٍ کذا و بعتک نسیةً الی شهرین کذا»; نه اینکه حکم برای آن است و ما تعدّی کردیم تا مرحوم آقا سید محمد کاظم بفرماید که تنقیه مناط میخواهید کنید مناط مشخص نیست (2). مرحوم سید میفرماید که صاحب ریاض و صاحب حدائق میگویند ما تعدّی میکنیم; شاید آنها مطابق با قاعده فهمیدند، اگر مطابق با قاعده فهمیدند تعدّی در کار نیست، هر دو «علی وزانٍ واحد» تحت این قاعده مندرج هستند؛ از همان اول بگوید «بعتک نقداً کذا، بعتک نسیةً کذا» که دو انشا است. اگر آن هر دو را قبول کرد میشود دو بیع، اگر یکی را قبول کرد دیگری لغو است; مثل اینکه خود فروشنده از اول گفت «بعتک نقداً کذا» آن دید گران است بلند شد رفت، اینچنین نیست که اگر کسی انشا کرده حتماً قبول باید همراه آن باشد این انشای او میشود لغو. پس گاهی میشود انسان یک انشا کند خریدار قبول نمیکند انشا میشود لغو و گاهی دو انشا میکند «بالفعل»، «صحة تأهلیه» هم دارند مشتری یکی را قبول میکند.
ص: 297
بنابراین در معاملات ما بخواهیم یک کاری کنیم که یک عقدی صحیح باشد که مشکل تعلیق دارد، مشکل ابهام و تردید دارد این قابل قبول نیست، اما اگر هیچ مشکلی در کار نباشد تخییر مشتری باشد نه تردید فروشنده، تخییر مشتری باشد نه تعلیق انشای فروشنده, این محذوری ندارد، آن وقت از اینجا میشود تعدّی کرد تعدّی هم لازم نیست، بلکه مصداقاً همه مندرج در تحت یک قاعده هستند؛ چه بین نقد و نسیه، چه بین دو نسیه، چه بین اقساط و نسیه، چه بین نقد و اقساط, همه اینها از هم جدایند و هیچ محذوری ندارند.
تبیین بازگشت مدلول روایت اول به دو عقد نقد و نسیه
روایت اول این بود که وجود مبارک امام باقر(سلاماللهعلیه) از جدّ بزرگوارش حضرت امیر(سلاماللهعلیهما) نقل میکند «مَنْ بَاعَ سِلْعَةً فَقَالَ إِنَّ ثَمَنَهَا کَذَا وَ کَذَا یَداً بِیَدٍوَ ثَمَنَهَا کَذَا وَ کَذَانَظِرَةًفَخُذْهَا بِأَیِّ ثَمَنٍ شِئْتَ» (1)این میتواند تخییر باشد که بگوید من فروختم و انشا میکنم، انشای او «صحة تأهلیه» دارد و محذوری ندارد، بیع هم گاهی بر انشا اطلاق میشود که چون بایع میگوید «بعت» و عنصر اصلی هم همان انشای ایجاب است. گاهی سیدنا الاستاد میفرماید که قبول در حقیقت بیع دخیل نیست، بیع همان انشا است و این قابل تقریباً مصرف کننده است (2)که این در بحث عقد بیع باید روشن میشد که عقد یعنی چه؟ که آنجا این بحث گذشت. این دو انشا کرده پس انشا «صحة تأهلیه» دارد، مشتری یکی را قبول کرده، این تخییر برای مشتری است نه اینکه تخییر برای بایع باشد، تردید در او نیست، تعلیق در او نیست، ابهام در او نیست، تخییر هم در او نیست، زیرا این دو انشای جزمی «بالفعل» کرده، پس انشا «صحة تأهلیه» دارد که مشتری یکی را قبول کرده است، این مطابق با قاعده است. اگر صاحب ریاض و صاحب حدائق فرموند ما از اینجا تعدی میکنیم به دو نسیه, آن فرمایش صحیح هم هست، دیگر اینجا نباید فرمایش مرحوم شیخ را پذیرفت که نمیشود تعدّی کرد; برای اینکه مطابق با قاعده است و مخالف قاعده نیست، منتها در ذیل همین روایت دارد که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «مَنْ سَاوَمَ بِثَمَنَیْنِ أَحَدِهِمَا عَاجِلًا وَ الْآخَرِ نَظِرَةًفَلْیُسَمِّ أَحَدَهُمَا قَبْلَ الصَّفْقَةِ» «ساوَمَ» غیر از «بایَعَ» است، صدر آن مربوط به بیع و ذیل آن مربوط به «مُساومه» است. برخیها خیال کردند این صدر با ذیل ناهماهنگ است به زحمت افتادند مساومه؛ یعنی گفتگوی بیع، اینکه میگویند ورود در «مساومه» دیگری مکروه است و برخیها فتوا به حرمت دادند که در مکاسب محرمه گذشت ورود در «سوم اخیه المسلم» (3)ممنوع است یا حرام است یا کراهت؛ یعنی اینها دارند میخرند, شما وسط حرف اینها وارد شوی و بگویی من بیشتر میخرم، این نه اینکه حالا یکی انشا کرده یکی قبول کرده ممکن است آن فرد را هم شامل شود؛ ولی اساس کار در گفتگوست این دارد میخرد میگوید چند؟ آن قیمتگذاری کرده این تازه میخواهد تصمیم بگیرد آن وقت دیگری وارد در «سوم اخیه» شود که ورود در «سوم اخیه المسلم» نهی شده، «إما تحریماً و إما تنزیهاً». پس «من ساوم» که در ذیل این روایت است با «باع»ای که در صدر این است قابل جمع است، نه اینکه دو بیع شده که در صدر بگوید صحیح است و در ذیل بگوید باطل است.
ص: 298
امکان تمسک به روایت دوم از باب تعبّد خاص
روایت دوم این باب دارد که وجود مبارک امام صادق(سلاماللهعلیه) از آبائه(علیهمالسلام) نقل کرد که «أَنَّ عَلِیّاً (علیهالسلام) قَضَی فِی رَجُلٍ بَاعَ بَیْعاً وَ اشْتَرَطَ شَرْطَیْنِبِالنَّقْدِ کَذَا وَ بِالنَّسِیئَةِ کَذَافَأَخَذَ الْمَتَاعَ عَلَی ذَلِکَ الشَّرْطِفَقَالَ(علیهالسلام) هُوَ بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ»، حالا در این خصوص که اگر تعبدی هست و مرحوم شیخ فرمود ما اگر پذیرفتیم در خصوص این است تعدّی نمیکنیم، مرحوم سید(رضوان الله علیه) فرمود در خصوص این است ما تعدّی نمیکنیم، فرمایش مرحوم صاحب ریاض مقبول نیست، فرمایش مرحوم صاحب حدائق مقبول نیست اینجا حق با شیخ و مرحوم آقا سید محمد کاظم است و حق با مرحوم صاحب ریاض و صاحب حدائق نیست، چرا؟ برای اینکه یک تعبد خاصی است، فرمود این صحیح است «بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ» اینکه گفت «بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ» این در حقیقت جمع بین دو بیع کرده، از نظر ثمن حکم نقد را گرفته و از نظر مدت حکم نسیه را گرفته است، این یک تعبدی است این خلاف عقل نیست و خلاف عناصر اولیه نیست که مثلاً یک انشای مردّد، انشای معلق، انشای مبهم را تصریح کرده باشد اینطور نیست هر دو انشای «بالفعل» است; منتها یک تعبد خاصی است که در اینجا رعایت حال مشتری را کرده «بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ».
بنابراین اگر خصوص ذیل این روایت ملحوظ باشد گرچه مرحوم شیخ به آن عمل نکرده؛ ولی فرمود اگر ما عمل کنیم نمیشود تعدّی کرد، همین فرمایش را مرحوم آقا سید محمد کاظم دارد، همین فرمایش را سیدنا الاستاد دارد میگویند که ما به آن عمل میکنیم و تعدّی هم نمیکنیم، این درست است برای اینکه یک تعبد خاصی است و این تعبد خاص مخالف با آن عناصر اولیه نیست؛ «فَأَخَذَ الْمَتَاعَ عَلَی ذَلِکَ الشَّرْطِفَقَالَ(علیهالسلام) هُوَ بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِلَیْسَ لَهُ إِلَّا أَقَلُّ النَّقْدَیْنِ إِلَی الْأَجَلِ الَّذِی أَجَّلَهُ بِنَسِیئَةٍ».
ص: 299
مبهم بودن مدلول روایت سوم در دلالت بر محل بحث
روایت سوم این باب که «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» دارد، همین است؛ «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ» که قبلاً بحث آن گذشت از کشّی نقل شده است که این فطحی مذهب است (1); منتها از اجلّه فقهای آنهاست و مورد وثوق است «مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیهالسلام) فِی حَدِیثٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم) بَعَثَ رَجُلًا إِلَی أَهْلِ مَکَّةَ وَ أَمَرَهُ أَنْ یَنْهَاهُمْ عَنْ شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ» اینجاست که آشنایی به تاریخ و وقایع آن محیط در فهم روایات اثر دارد، ما باید بدانیم که آن روز در مکه «شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ» چه بوده است، اگر ما آن را ندانیم به همین مشکل روبرو هستیم که خیلی از فقهایمان روبرو شدهاند که معنایش چیست؟ مرحوم آخوند یک طور معنا میکند، مرحوم آقا سید محمد کاظم یکطور معنا میکند، شیخ یکطور معنا میکند، «عَنْ شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ» آیا این «شرطین» همان صورت دوم و سومی است که مرحوم آخوند تصریح کرده ما یک بیع داریم و یک شرطی در ضمن بیع; یا «شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ»؛ یعنی در عقد واحد دو نحو انشا کنند؟ لذا خود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمود بهترین راه این است که ما این روایت را که نقل کردیم کلمات قدما را هم بدون تفسیر نقل کنیم; زیرا آنها به صدر اسلام و قضایا دیگر آشناتر بودند، حرف قدما را ما تفسیر نکنیم.
دلالت روایت چهارم بر محل بحث نیازمند توجیه
ص: 300
روایت چهارم این باب وجود مبارک امام صادق(سلاماللهعلیه) دارد که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم) عَنْ سَلَفٍ وَ بَیْعٍ وَ عَنْ بَیْعَیْنِ فِی بَیْعٍ وَ عَنْ بَیْعِ مَا لَیْسَ عِنْدَکَ وَ عَنْ رِبْحِ مَا لَمْ یُضْمَنْ» (1)یا این شخص ضامن نباشد «لم یضمن»، «عَنْ بَیْعَیْنِ فِی بَیْعٍ» برابر اینکه روایات هم «یفسّر بعضها بعضا» میتواند مفسّر آن «شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ» باشد که با بحث ما هماهنگ باشد، نه اینکه آن روایت مفسر این باشد که «شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ» مفسّر «بَیْعَیْنِ فِی بَیْعٍ» باشد که این روایت را هم مجهول کند. اگر این روایت «بَیْعَیْنِ فِی بَیْعٍ» مفسّر آن «شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ» باشد که روایات هم «یفسر بعضها بعضا» این مطابق با صورت مسئله ما درمیآید؛ یعنی محل بحث است؛ یعنی دو بیع را در یک بیع، دو عقد را در یک بیع جمع کنند؛ دو عقد را در بیع جمع کنند؛ یعنی دو انشا را در بیع واحد وگرنه دو انشا و دو قبول که در بیع واحد جمع نمیشوند، اگر دو انشا و دو ایجاب و دو قبول باشد دو بیع است، اینکه «فِی بَیْعٍ» نیست، حتماً دو انشا است در بیع واحد، دو ایجاب است در بیع واحد؛ این دو ایجاب در بیع واحد اگر به این سبک باشد که تعلیق نباشد، ابهام نباشد، تردید نباشد، تنجیز هست بگوید «بعتک کذا، بعتک کذا» این صحیح است و محذوری ندارد، مطابق قاعده هم هست، منتها آن حکمی که حضرت در آن روایت سابق دارد که «هُوَ بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ» این تعبد مخصوص است، اگر ما آن روایت را هم پذیرفتیم این تعبد مخصوص را باید بپذیریم و جای تعدّی هم نیست.
ص: 301
1) البیع، السیدمصطفی الخمینی، ج18، ص38.
جمع بندی مطالب و توجه به نکاتی در بحث بیع مردّد
نتیجه این مسئله که اگر فروشنده بگوید این کالا را «نقداً» به این مبلغ میفروشم و «نسیةً» به فلان مبلغ میفروشم، چند مطلب مطرح است که به عنوان جمعبندی باید ارائه شود.
ص: 302
نکته اول: فساد بیع، اصل اولی در معاملات هنگام شک
اول اینکه اصل در معاملات فساد است؛ یعنی اگر معاملهای اتفاق افتاد و ما شک کردیم در اینکه معامله صحیح است یا نه، اصل آن فساد است، برای اینکه مثمن قبلاً مال بایع بود، ثمن قبلاً مال مشتری بود و ما نمیدانیم این معامله صحیحاً واقع شد که اینها جابجا شود یا نه، نسبت به مثمن استصحاب ملکیت بایع مطرح است و نسبت به ثمن استصحاب ملکیت مشتری مطرح است که نتیجه بطلان معامله است. در هر معاملهای اگر ما شک کردیم براساس استصحاب ملکیت مثمن برای بایع و ثمن برای مشتری نتیجه آن فساد معامله است.
پرسش: مگر استصحاب حکم شرعی است؟
پاسخ: بله، حکم شرعی دو قسم است یا تکلیفی است یا وضعی، این حکم شرعی است؛ حکم تکلیفی که لازم نیست باشد، حکم وضعی هم حکم شرعی است، چون شارع مقدس تأسیساً یا امضائاً حکم به فساد میکند.
نکته دوم: فقدان اجماع و دو طایفه بودن نصوص سبب دو قول در مسئله
مطلب دوم آن است که اجماعی در کار نیست تا کسی نتواند بر خلاف اجماع فتوا دهد، حداکثر شهرت است و بر فرض هم اجماع باشد این اجماع مدرکی است برای اینکه چند روایت در مسئله است؛ برخیها در جمعبندی روایات به یک نتیجه خاص میرسند و فتوا میدهند، بعضیها یکی از دو طایفه را بر طایفه دیگر مقدم میدارند و فتوای خاص میدهند، پس اجماعی در کار نیست حداکثر شهرت است بر فرض هم اجماع باشد این اجماع مدرکی است و چون اجماع مدرکی است و تعبّدی نیست میتوان بر خلاف نظر دیگران فتوا داد.
ص: 303
نکته سوم: تبعیت محقق یزدی ره از دیدگاه صاحب جواهر ره در مسئله
مطلب سوم آن است که آن امور هفتگانهای که در بحث قبل از مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1)نقل شده است، این عصاره جمعبندی فرمایشات صاحب جواهر است. اُنسی که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) به جواهر دارند باعث میشود که تتبع فراوانی داشته باشند به جمعبندی، غالب این فرمایشات هفتگانه مرحوم آقا سید محمد کاظم, در جواهر (2)مرحوم صاحب جواهر است که لابد اگر مراجعه کردید آنها را مییابید.
نکته چهارم: صعوبت تطبیق کلام آخوند خراسانی ره در بیع مردّد بر روایات
مطلب چهارم آن است که فرمایش مرحوم آخوند که اوایل نقل شد فرمایش متینی است اما بگوییم این عصاره بحثهای روایی است کار آسانی نیست. نظر مرحوم آخوند این بود که اگر به این صورت باشد که مردّد باشد و بگوید که اگر نسیه باشد اینطور، نقد باشد آن مبلغ، به نحو تردید باشد یا تعلیق باشد این معامله باطل است و اگر بگوید ما «نسیةً» به شما میفروشیم به فلان مبلغ و اگر ثمن را زودتر دادید، مقداری ما از ثمن کم میکنیم که به اصطلاح نزول باشد نه ربا, این صحیح است و اگر معامله «نقداً» اتفاق افتاد «نقداً» واقع شد؛ یعنی «نقداً» انشا شد بعد شرط شد در ضمن همین معامله که اگر این ثمن را که باید نقد بپردازید نقد نپرداختی این مقدار باید اضافه بدهی که این میشود ربا، این شرط ربا در ضمن این معامله خود این شرط فاسد است، اما آیا این شرط فاسد مفسد عقد است یا نه, این به قاعده شروط برمیگردد (3). این سه مطلبی که مرحوم آخوند فرمودند مطلب حقی است، اما استفاده این مطالب سهگانه از روایات باب کار آسانی نیست، برای اینکه روایات که دارد که «شَرْطَیْنِ» (4)و مانند آن نظیر «باع» «بَیْعَیْنِ» (5)است نه اینکه شرطی در ضمن بیع باشد.
ص: 304
نکته پنجم: الحاق تعلیق و تنجیز به تردید در بیع و ناتمامی دیدگاه محقق خویی ره در مسئله
مطلب بعدی آن است که تعلیق، تخییر، تردید اینها باطل است و تقیید، اشتراط اینها صحیح است. در فرمایشات مرحوم آقای خویی این است که تعلیق در معامله ذاتاً محال نیست اجماع بر بطلان داریم (1)؛ ایشان تعلیق را مثل اینکه با تقیید و امثال تقیید یکی میگیرند. تعلیق دو پیام دارد و اگر درست تصور شود معلوم میشود که محال خواهد بود؛ تعلیق معنایش این است که اگر نقد بود من میفروشم و نقد نبود نمیفروشم نه اینکه نقدی به این مقدار میفروشم. یک وقت است که در حوزه انشا تعلیق راه دارد که ایجاد این عمل معلّق بر یک شیئی است این میشود تعلیق و مستحیل برای اینکه انشا امر بسیط است یا واقع میشود یا نمیشود، اما در حوزه انشا اگر هیچ قیدی راه پیدا نکند و انشا معلّق بر چیزی نباشد منجز و بسیط باشد آن مُنشأ تارةً مطلق است، تارةً مشروط است، تارةً بسیط است، تارةً مرکب است، تارةً ذات است، تارةً مقیّد است، یک امر مقیّدی را انشا میکند یا مشروطی را انشا میکند و مانند آن که میگوید من به فلان مبلغ نقدی فروختم، انشا مطلق است و آن مُنشأ مقیّد است، انشا مطلق است و مُنشأ مشروط است؛ تقیید چیزی است، اشتراط چیزی است و تعلیق چیز دیگر است، اگر مقرّر درست فرمایش ایشان را فهمیده باشد این سخن ناتمام است. تعلیق محال است نه اینکه تعلیق عقلاً ممکن باشد و «بالاجماع» خارج شده باشد، تعلیق در انشا محال است؛ یعنی اگر او باشد من ایجاب میکنم اگر نه ایجاب نمیکنم، این امر بسیط امرش دائر بین وجود و عدم است و دیگر معلق بر چیزی نیست. تعلیق در انشا محال است، تخییر در آنجا محال است، تردید محال است، اما تقیید و اشتراط و مانند اینها کاملاً ممکن است.
ص: 305
1) مصباح الفقاهه، السیدابوالقاسم الخوئی، ج7، ص555.
پرسش: خود انشا چگونه تقییدبردار هست؟
پاسخ: برای اینکه انشا امری است بسیط که دائر مدار وجود و عدم است؛ بگوید اگر فلان شرط بود انشا کردم، اگر نبود انشا نکردم، بالأخره الآن انشا شد یا نشد؟
پرسش: تقیید به منشأ در این صورت تعلّق نمیگیرد؟
پاسخ: نه آن تقییدِ منشأ است، این تعلیق در انشا است ایشان به هر وسیله باشد میگویند تعلیق در انشا محال نیست; منتها اجماعاً باطل است. باید گفت که تعلیق اگر به انشا تعلق بگیرد محال است و چون این امر محال است فقها فتوا دادند که بعد میشود اجماع مدرکی، نه اینکه تعبداً محال باشد، این تکویناً محال است و حاصل نمیشود که یک امر بسیط اینطور است، اما مُنشأ ممکن است که مشروط باشد، مقیّد باشد و مانند آن. پس تعلیق، تخییر؛ تردید در حوزه انشا که امر بسیط است و امر آن دائر مدار بین وجود و عدم است راه ندارد. بعد از استحاله این امور نوبت به تقیید و «إشتری» میرسد؛ این شخص که انشا میکند، انشا او مطلق است و میتواند یک منشأیی داشته باشد، مطلق یا مقیّد یا مشروط. یک وقت است که میگوید من این را به شما فروختم که اطلاق عقد مقتضی نقد بودن آن است و یک وقت تصریح میکند به اینکه این را به شما فروختم با این قید یا فروختم با این شرط که آن مشروط را انشا کند یا آن مقیّد را انشا میکند و مانند آن. پس تعلیق یا تخییر که من مخیّرم یا این را انشا کنم یا آن را انشا کنم این نیست، مردّد باشد که نمیدانم این را انشا کنم یا آن را انشا کنم راه ندارد؛ تردید در انشا، تعلیق در انشا و تخییر در انشا هیچکدام راه ندارد، در منشئات بله که این یا مطلق یا مقیّد و یا مشروط میشود و مانند آن.
ص: 306
نکته ششم: عدم امکان اجتماع بیع نقد و نسیه انشای عقد واحد
مطلب دیگر این است که ممکن است که پنج شش امر را در کنار هم انشا کند اگر از یک سنخ باشند ممکن است که با انشای واحد انشا کند، مثل اینکه ده کالایی که از جنس یکدیگر نیستند اینها را ردیف هم کردند بایع انشا میگوید «بعتک هذه الاشیاء» که با یک انشا همه را فروخت، اما بعضی از بیعها هستند که با بیع دیگر جمع نمیشوند مثل نقد و نسیه با هم جمع نمیشوند، نقد و اقساط با هم جمع نمیشوند، نسیهای که زمانهای آنها با هم فرق میکنند با هم جمع نمیشوند، این نمیتواند با انشای واحد بگوید که من این کالا را به شما هم نقد و هم نسیه یا هم نقد و هم اقساط فروختم، این نمیشود.
پرسش: «هذه الاشیاء» به منزله یک بیع است.
پاسخ: به منزله یک بیع نیست ده بیع و ده چیز است؛ لذا اگر یکی فاسد شد خیار عیب در همان است، درباره یکی مغبون شد خیار غبن در همان است؛ اینها ده بیع است، منتها ده بیع را به انشای واحد ذکر میکنند.
پرسش: نماز میتی که به چند نفر میخوانند میگویند چند نماز است؟
پاسخ: ده نماز است.
پرسش: مثلاً به جماعت بخوانند.
پاسخ: جماعت بخوانند غیر از این است که ده شهید را آوردند گفتند شما نماز بخوانید، اگر ده شهید را آوردند ده نماز میت است، اما نماز جماعت یک نماز است و هر کسی نماز خودش را دارد میخواند، انسان چند نماز نمیخواند.
ص: 307
غرض آن است که اگر تردید، تخییر و تعلیق نباشد ممکن است که جمع در «بیوع» باشد، منتها بیعها باید ممکن و اجتماع باشند، اگر همه آنها نقد هستند یا همه آنها نسیه هستند با بیع واحد ممکن است، اما اگر یکی نقد است و دیگری نسیه این نمیتواند بگوید «بعتک» مگر اینکه الفاظ متعدد بیاورد که در حقیقت در حکم تعدد صیغه است.
امکان صحت اجتماع بیع نقد و نسیه با انشای دو عقد جزمی
حالا اگر در جریان نقد و نسیه که محل بحث است او به دو انشا گفت «نقداً» به این مبلغ و «نسیةً» به این مبلغ فروختم دو انشا است که منجز و صحیح است. این «صحة تأهلیه» دارد ـ در بحث قبل گذشت ـ صحت جامع «بالفعل» ندارد برای اینکه «تمام البیع» در انشا و ایجاب خلاصه نمیشود انشا صحیح است؛ یعنی به حیثی که «لو انضم الیه قبول الصحیح لا التأم الکل» (1)این میشود «صحة تأهلیه». حالا که «صحة تأهلیه» داشت نقد و نسیه را انشا کرد و گفت «نقداً» به این مبلغ فروختم یا «نسیةً» به این مبلغ فروختم تردید و تعلیقی در کار نیست، بلکه دو انشا و دو تا ایجاب است.
مشروط بودن صحت بیع با انشای دو عقد به تعیین در قبول
مشتری اگر بگوید «قَبِلْتُ»، این مشتری که گفت «قَبِلْتُ» در صورتی که قرائنی در کار نباشد، این درست نیست، چرا؟ برای اینکه این اگر گفت «قَبِلْتُ»؛ یعنی من هر دو را قبول کردم؟ جمع اینها که ممکن نیست، برای اینکه گفت من این فرش را به شما فروختم «نقداً» ده دینار و «نسیةً» بیست دینار، این معلوم است که جمع نمیشود، هم نقد و هم نسیه میشود انجام داد، پس اگر گفت «قَبِلْتُ»؛ یعنی من هر دو را قبول کردم و جمع را پذیرفتم؟ این ممکن نیست. «احدهما»ی معین را من قبول کردم؟ قرینه نداریم، به چه دلیل بر خصوص نقد یا خصوص نسیه حمل شود؟ «احدهما»ی مبهم و غیر معیّن را قبول کرد مبهم که وجود ندارد که چون «ما لم یتعین لم یوجد» شیء مبهم و مردّد در خارج وجود ندارد تا ما بگوییم او را قبول کرده است. بخش چهارم این است که بگوید «قَبِلْتُ»، بعد فکر میکنم و یکی را انتخاب میکنم که این هم درست نیست، چون در حال بیع باید معلوم باشد نه بعداً، پس اگر بایع در ایجاب دو ایجاب صحیح «واجد الشرایط» ایجاد کرد مشتری باید یکی از اینها را «علی التعیین» بپذیرد و اگر گفت «قَبِلْتُ» به هر فرض از فروض چهارگانه یاد شده؛ یعنی هر دو باشد نمیشود، «احدهما»ی معین نمیشود، «احدهما»ی مبهم نمیشود، تعیین بعدی نمیشود که همه این صور چهارگانه باطل است. بنابراین اگر دو انشای اینچنین کرد، مشتری باید یک قبول مشخص داشته باشد.
ص: 308
پرسش: فرمودید تردید، تعلیق و تخییر در انشا راه ندارد تخییر در انشا که هست.
پاسخ: بله، این تعلیق نیست این دو انشای مستقل است. تخییر نیست؛ این دو انشا کرد تخییر مال قبول است، قابل مختار است هر کدام را میخواهد قبول کند؛ تخییر در انشای بایع نیست، مثل اینکه بایع یکی را انشا کرده گفته من به شما فروختم این مبلغ و این شخص هم همان لحظه پشیمان شد بلند شد و رفت، اگر بایعی ایجاب کرده انشا کرده دیگر بر مشتری واجب نیست ممکن است که بپذیرد و ممکن است که نپذیرد، این انشای خود را کرده و انشا هم «صحة تأهلیه» دارد و معنای صحت تأهلیه هم که روشن شد. تخییر برای قابل است، قابل باید «احدهما» را انتخاب کند، جمع ممکن نیست، این تصویر مسئله است. پس اصل اولی در معاملات شده فساد به حسب قاعده که مقام اول بحث است این امور را نتیجه میدهد.
صعوبت اثبات حمی برخلاف قواعد اولیه با روایات مبتلا به تعارض
اما روایات باب بتواند بر خلاف اصل اولی و بر خلاف این قواعد یک مطلبی را ثابت کند که مثلاً بایع بگوید من «نقداً» فروختم به ده دینار و «نسیةً» تا یک ماه فروختم به بیست دینار، مشتری بگوید من قبول کردم، آن وقت حمل کنیم بگوییم که منظور از این حکم این است که«بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ» (1)[8]؛ یعنی کمترین پول که ده دینار است باید دهد بیشترین مدت که حالا یک ماه یا دو ماه است میتواند صبر کند. اینکه در روایت دارد که «بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ» پذیرفتن این کار آسانی نیست، خود روایات دو طایفه بود آنکه ذیل روایت اولیٰ که در حقیقت به تعبیر بعضیها دو تا روایت است حالا مرحوم صاحب وسائل در کنار هم ذکر کردند؛ در آنجا وجود مبارک حضرت امیر فرمود اگر کسی قصد نقد یا نسیه و مانند آن را دارد «فَلْیُسَمِّ أَحَدَهُمَا» این ناظر به حکم وضعی است؛ یعنی یکی را باید تعیین کند، بگوید که «نقداً» این مبلغ «نسیةً» آن مبلغ, چیزی را رها کنند اینطور نمیشود باید «احدهما» را تعیین کنند و در چنین وضعی اگر کسی گفت «نقداً» فلان مبلغ «نسیةً» فلان مبلغ انشا کند و دو انشا کند و «صحة تأهلیه» داشته باشد مشتری بگوید «قبِلْتُ» این را حمل کنیم بر اینکه «بِأَقَلِّ الثَّمَنَیْنِوَ أَبْعَدِ الْأَجَلَیْنِ»این خیلی مشکل است، چون تأسیس یک کار فقهی تعبدی در معاملات بسیار مشکل است، بر فرض که تأسیس حکم تعبدی در معاملات داشته باشیم که البته «فی الجمله» داریم با روایاتی که مبتلا به معارض است از یک سو و عدّهای از بزرگان هم فتوا ندادند از سوی دیگر، نتیجه آن همین میشود که مرحوم شیخ فرمود؛ فرمود ادب اقتضا میکند یا احتیاط دینی اقتضا میکند یا راه علمی اقتضا میکند که ما حرف بزرگان را نقل کنیم و تفسیر نکنیم آنطور که شما تفسیر کردید دیگری آمده طور دیگر تفسیر کرده و حکم هم مخالف قاعده است، استفاده از روایت هم خیلی شفاف نیست و مناسب این است که ما فقط عین عبارت بزرگان را نقل کنیم (2). کمتر جایی مرحوم شیخ اینطور رفتار میکنند، برای اینکه دستش باز نیست، از طرفی قاعده مخالف است، از طرفی اثبات یک حکم مخالف قاعده از چنین روایاتی که مبتلا به معارض است کار آسانی نیست، از طرفی همین بزرگان میبینید در بعضی از کتاب این طور فتوا میدهند و در کتاب دیگر طور دیگر فتوا میدهند.
ص: 309
آن راهی را که مرحوم آخوند طی کرده است یک راه شفاف و صافی است ولو که از روایات استفاده نشود، راه همین است. از اینکه «شرَطَ» «شَرْطَیْنِ» و «باعَ» «بَیْعَیْنِ» دارد این استفادهای که میخواست از این روایات کار آسانی نیست؛ لذا مرحوم شیخ فرمود احتیاط آن است؛ یعنی ما که از روایات چون متعارض هستند یک حکم شفافی نمیشود استفاده کرد.
تلاش محقق داماد ره در جمع دو طایفه از روایات و نقد به تبرّعی بودن آن
سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) احتمال میدهند که این دو طایفه از روایات باب جمع حکم تکلیفی داشته باشند و ناظر به حکم وضعی نباشد؛ یعنی آن چیزی را که میگویند صحیح است ناظر به حکم وضعی باشد و آن چیزی را که میگویند جایز نیست ناظر به حکم تکلیفی باشد؛ یعنی آن روایاتی که میگوید جایز نیست؛ نظیر «فَلْیُسَمِّ أَحَدَهُمَا» ناظر به این است که بدون تعیین یا حرام است یا مکروه، آن روایاتی که دارد تنفیذ میکند میگوید صحیح است؛ یعنی حکم وضعی آن تام است، پس روایات مجوزه حمل میشود بر حکم وضعی؛ یعنی صحت و روایات «مانعه» حمل میشود بر حکم تکلیفی؛ یعنی کراهت یا حرمت، این جمع هم به جمع تبرئی شبیهتر است برای اینکه لسان غالب این روایات, لسان وضع است، (1)آنکه امضا میکند؛ یعنی وضعاً آنکه نفی میکند؛ یعنی وضعاً، ما آن نفی را به حکم تکلیفی میزنیم، اگر اثبات را به حکم وضعی بزنیم این به یک جمع تبرئی شبیهتر است؛ مقتضای اصل اولی که بطلان است و قواعد عامه هم همین را اقتضا میکند.
ص: 310
بررسی تنظیر مسئله به باب اجاره و ناتمامی آن
در پایان یک فرمایشی را مرحوم شیخ از مختلف علامه نقل کرد (1). علامه در آن کتاب فرمود که ممکن است مسئلهای که محل بحث است نظیر مسئلهای باشد که در کتاب اجاره طرح میشود (2)؛ در کتاب اجاره این است که اگر صاحب لباس به خیاط بگوید که اگر به این فرم رومی دوختی, فلان مبلغ اجرت توست و به فلان فرم دوختی فلان مبلغ اجرت توست، همانطوری که در مسئله اجاره، اجاره هم مثل بیع است، عقد لازم است و عوضین آن باید مشخص باشد؛ اگر مستأجر که صاحب لباس است به این خیاط بگوید اگر این را به صورت قبا درآوردی فلان مبلغ میگیری، اگر به صورت کت و شلوار درآوردی این مبلغ میگیری، آیا این درست است یا درست نیست؟ میفرماید بر فرض این درست باشد این به جعاله نزدیکتر است تا اجاره (3)، در جعاله آن تعیینی که در اجاره معتبر است نیست، اصلاً معلوم نیست انسان با چه کسی دارد پیمان میبندد؛ کسی کالایی را گم کرده میگوید هر کسی پیدا کرد من این مبلغ را به او میدهم که این میشود جعاله، اما اجاره مشخص است با یک شخص معین، با مبلغ معین، با زمان و زمین معین باید قرارداد ببندند، اما میگوید هر کس پیدا کرد من به او میدهم؛ جعاله یک کتاب جدایی دارد که غیر از اجاره است و احکام خاص خودش را دارد. فرمایش مرحوم علامه این است که این اجاره نیست، اگر این اجاره باشد اجاره هم مثل عقد بیع باید تمام ارکان آن مضبوط باشد. بنابراین نمیشود فتوا داد که اگر بر خلاف این قواعد چیزی از روایات به دست بیاید تا مثلاً بگوییم صحیح است، این روایات را هم باید مطابق با این قواعد معنا کرد
ص: 311
مروری بر بحث نقد و نسیه در بیع و طرح فروعی از آن
یکی از مسائلی که در فصل هفتم از فصول بیع مطرح است این که بیع از نظر نقد و نسیه بودن ثمن و مثمن به چهار قسم تقسیم شد که یا هر دو نقد هستند یا هر دو نسیه یا یکی نقد است و دیگری نسیه که چهار قسم بود; منتها بیع «کالی» به «کالی» را گفتند باطل است. برخی از احکام این اقسام در مسائل قبلی ذکر شد. آنچه در این مسئله مطرح است این که بیع نقد حکم آن روشن است، برای اینکه طرفین مالک «منقول الیه» شدند؛ یعنی «بالفعل» مشتری مالک مثمن شد، بایع هم «بالفعل» مالک ثمن شد و شرط تأخیر هم مطرح نبود، هر کدام حق دارند ملک خودشان را مطالبه کنند یک و بر هر کدام واجب است ملک دیگری را تسلیم کند دو، هم تسلیم مال دیگری واجب است و هم حق مطالبه مال خود که حکم آن روشن است. اما در نسیه چند فرع است که گرچه ادعای اجماع شده، اما راز آن روشن نیست؛ فروعی در نسیه مطرح است که بیان می شود.
ص: 312
فرع اول: عدم وجوب تحویل ثمن در بیع نسیه ای حتی با مطالبه
فرع اول این است که بر مشتری که کالایی را نسیه خرید تحویل ثمن «فی الحال» واجب نیست، برای اینکه این خریده که بعد از یک ماه پول را بپردازد پس بر او واجب نیست هر چند فروشنده مطالبه کند، فروشنده حق مطالبه ندارد؛ ولی اگر هم مطالبه کرد بر مشتری ادای ثمن واجب نیست که اینجا ادعای اجماع هم شده است؛ این اجماع، اجماع مدرکی است و امر تعبدی نیست، این ناظر به این است که این مسئله «بیّن الرشد» است همه به آن فتوا دادند، پس مشتری میتواند تا آن سررسید به تأخیر بیندازد بایع اگر هم مطالبه کند بر مشتری ادا واجب نیست.
فرع دوم: عدم وجوب قبول تسلیم قبل از موعد و ناتمامی دلیل علامه حلی بر آن
فرع دوم آن است که اگر مشتری خواست قبل از سررسید این ثمن را به بایع دهد آیا بر بایع قبول واجب است یا نه؟ در معامله نقدی قبول واجب است؛ یک وقت است یک کسی میخواهد هبه کند و مال خودش را نگیرد مطلب دیگری است، امّا یک وقت است که میگوید پیش شما باشد، حق ندارد بگوید پیش شما باشد؛ مالی است ملک طلق بایع که بر مشتری واجب است تسلیم کند و بر فروشنده هم واجب است که تحویل بگیرد، دیگر حق ندارد بگوید پیش شما باشد؛ یک وقت است که تراضی «طرفین» است مطلب دیگری است، اما در نسیه اگر خریدار قبل از سررسید ثمن را آورد داد، آیا بر بایع قبول واجب است یا نه؟ گفتند که واجب نیست، چرا؟ برای اینکه فروخته تا آن مدت معین، مرحوم علامه در تذکره علت این کار را ذکر کرد که این علت را گفتند نارساست و آن علت این است که پذیرش چنین کاری با منّت همراه است (1)، چرا فروشنده مالی را که فروخت با منّت یک پولی را بگیرد؟ این تحلیل تام نیست برای اینکه مواردی که با منّت همراه نیست و قرینه داریم که با اکرام همراه است نه با منت، پس این علت حضور ندارد و قهراً باید قبول واجب باشد.
ص: 313
1) تذکرة الفقهاء، العلامه الحلی، ج11، ص353.
تزاحم حقّین دلیل دیگر بر عدم وجوب قبول ثمن
علتی که دیگران ذکر کردند و مرحوم شیخ هم آن را مطرح کرد، (چون تمام این دو صفحهای که در این مسئله مطرح هست کاملاً مطابق با چیزی است که مرحوم صاحب جواهر (1)تنظیم کرده، منتها مرحوم صاحب جواهر این مسئله را با فاصله از مسائل قبلی ذکر کرده یکی دو تا مسئله و فرع را این وسطها ذکر کرده بعد این مسئله نسیه را، امّا مرحوم شیخ این مسئله را پشت سر آن مسائل قبلی ذکر کرده؛ یعنی وقتی کسی جواهر را مطالعه میکند آن بحثهای قبلی را که مرحوم شیخ نقل کرد آن را در جواهر کاملاً میبیند، دو سه صفحه مطالب دیگری که مرحوم صاحب جواهر درباره فروع دیگر مطرح کرده میبیند، بعد به این مسئله میرسد که در متن شرایع آمده که صاحب جواهر هم آن را شرح کرده و فرعبندی این مکاسب هم بر روال همان فرعبندی مرحوم صاحب جواهر است.) مرحوم شیخ میفرماید دلیلی که علامه در تذکره ذکر کرده ناتمام است و دلیل دیگر این است که در نسیه دو حق است ـ حالا اینها را به روال مرحوم شیخ مطرح کنیم تا برسیم به نقد بزرگانی مثل مرحوم آخوند (2)که اصلاً اینجا حق است یا حکم ـ میفرمایند اینجا دو حق است: یک حق برای مشتری که میتواند ثمن را تأخیر بیندازد، یک حق برای بایع است (3). در عقد نسیه دو حق مطرح است: یکی حق بایع است و یکی حق مشتری؛ حق مشتری این است که بر او واجب نیست که ثمن را فوراً بپردازد، حق بایع آن است که ملک و مال بایع باید پیش مشتری باشد، مشتری باید حافظ این مال باشد؛ مخصوصاً در روستاها یا مناطق دوردست که کالا را با کالا معامله میکردند و پول نقدی در کار نبود یا در صدر اسلام که نقدی در کار نبود و کالا را با کالا معامله میکردند؛ لذا گفتند معامله ربا در بیع به این است که مکیل و موزون باشد و اضافه بگیرند رباست الآن شما میبینید برنج را با برنج معامله نمیکنند، گندم را با گندم معامله نمیکنند، هر کس میخواهد برنج بخرد با پول میخرد، گندم بخرد با پول میخرد، مسئله ربای در بیع؛ یعنی بیع، ربای در قرض متأسفانه رایج است و معلوم است، اما ربای در بیع این است که مبیع مکیل و موزون باشد یک، ثمن هم همین مکیل و موزون باشد دو، برنجی را بخواهند بفروشند به برنج دیگر و گندمی را بفروشند به گندم دیگر چیزی که وزنی است یا چیزی که کیلی است اگر بگویند، چون این برنج خوب است آن برنج مرغوب نیست این باید بیشتر باشد آن باید کمتر, این میشود ربا، اگر خواستند برنجی را با برنج و گندمی را با گندم معامله کنند باید به دو معامله باشد؛ یعنی این برنج را میفروشند به فلان مبلغ، این یک بیع که با آن مبلغ یک برنج بیشتر یا کمتری را میخرند میشود بیع دوم، وگرنه با بیع اول برنج خوب را با برنج بد و با تفاوت در وزن معامله کنند این ربا در بیع میشود. قبلاً این طور بود که ثمن کالا بود، در معامله نسیه این شخص الآن در حال مسافرت است یا در حال ساخت و ساز است جا ندارد که این ثمن را نگهداری کند، این یک حق مسلّمی است برای فروشنده که این ثمن باید پیش خریدار باشد تا موقع سررسید که این از مسافرت برگردد یا خانهاش را بسازد یا اموال خود را بسازد جا داشته باشد که این کالا را آنجا جاسازی کند. بنابراین در نسیه دو حق است: یک حق برای مشتری است که حق دارد ثمن را بعد از یک مدتی بپردازد، یک حق برای بایع است که میگوید من الآن جا ندارم یا فرصت ندارم یا در آستانه سفرم، این پول باید پیش شما باشد که بعداً به من دهید، بنابراین اینچنین نیست که اگر خریدار نقداً ثمن را داد و آن سررسید را ملاحظه نکرد بر فروشنده قبول واجب باشد، چون فروشنده هم یک حقی دارد، پس در نسیه تنها یک حق نیست که حق خریدار باشد دو حق است، چون دو حق است فروشنده ممکن است که بگوید من قبول نمیکنم؛ این دلیل اگر ثابت شود یک چیز مقبولی است و معقول; اما آن بیان مرحوم علامه در تذکره که این منّت است، اگر در جایی منّت نبود، بلکه دوستانه است و یقیناً با اکرام دارند این کار را میکنند و منّتی هم در کار نیست، این دلیل تام نیست.
ص: 314
پرسش: اینجا فرمودید که بایع ممکن است جا نداشته باشد، اگر جا داشته باشد چطور؟
پاسخ: در روایت که ندارد جا داشته باشد، ما یک مثال داریم و یک تعیین؛ این حق مسلم اوست، الآن کار دارد، وقت ندارد، در مسافرت است و دهها عذر دارد، امّا آنجا دهها عذر نیست، بلکه یک عذر است. بنابراین اگر در نسیه دو حق باشد که یکی حق خریدار و یکی حق فروشنده، ممکن است خریدار از حق خود صرفنظر کند؛ ولی فروشنده ممکن است از حق خود صرفنظر نکند، بله بر فروشنده قبول جایز است، نه قبول واجب باشد.
انحصاری بودن حق در مسئله و لزوم پذیرش بایع و شواهدی بر آن
از اینجا به فرع دیگر میپردازند یا به علت دیگر میپردازند و آن این است که آیا در نسیه اینطور که شما در تذکره مرحوم علامه اشکال کردید دو حق است که یک حق برای بایع و یک حق برای مشتری یا بیش از یک حق نیست؟ در نسیه فقط یک حق است که آن هم حق مشتری است، چرا؟ برای اینکه ما از شواهد این معامله بررسی میکنیم که این حق منحصراً برای مشتری است؛ شاهد اول این است که مشتری دارد پول بیشتری میپردازد چرا پول بیشتر؟ چون اگر نقد باشد ثمن کمتر است و اگر نسیه باشد ثمن بیشتر است، چرا ثمن بیشتر است؟ این پول زائد را برای چه دارد میدهد؟ در قبال یک حقی که به او میرسد دارد میدهد، حق دارد که این ثمن را بعد از شش ماه بپردازد، در برابر این حق دارد یک پولی میدهد. این کالا که قیمت آن مشخص است، اگر نسیه ببرد یک مبلغ زائدی دارد میدهد، دارد این زمان را میخرد، این مدت را دارد میخرد و پول را در برابر این مدت دارد میدهد، پس او حق دارد، فروشنده چه حقی دارد؟ فروشنده زمان داد پول آن را هم گرفت، مهلت داد پول آن را هم گرفت، فروشنده حقی ندارد، بلکه این خریدار است که حق دارد این مؤجّل بودن و زماندار بودن، این حق طِلق خریدار است، این یک شاهد. شاهد دیگر اینکه اگر فروشنده خواست بگوید من آن ثمنی که بعد از شش ماه باید بدهم الآن به شما میدهم به شرطی که یک مقدار کم کنی؛ یعنی نزول نه ربا یا بایع به خریدار میگوید ثمنی که بعد از شش ماه باید به من بدهی یک مقدار کم کن الآن بده؛ یعنی نزول نه ربا، در اینجا که اگر خریدار اقدام کند و پیشنهاد دهد بگوید که اگر شما این مبلغ کم کردید من حاضرم الآن نقداً ثمن را بپردازم یا پیشنهاد از طرف فروشنده باشد بگوید که من حاضرم یک مبلغی کم کنید؛ ولی الآن به من بدهید، این مبلغ کم در برابر زمان است و این زمان معلوم میشود در اختیار مشتری است نه در اختیار بایع، این پول را چه کسی دارد میگیرد؟ مشتری، در برابر چه؟ در برابر زمان، پس معلوم میشود این «أجل»، این مدت و این زمان, حق مسلم مشتری است نه خریدار، برای مشتری جریان «أجل» مثل واجب موسع است.
ص: 315
پرسش: ؟پاسخ: بایع حق ندارد مطالبه کند که فرع اول بود، برای اینکه کالایی را به عنوان نسیه فروخته که ثمن آن را بعد از شش ماه بگیرد، چون زمان را فروخت و پول زائد گرفت، این پول زائدی که میگیرد؛ یعنی زمان فروشی کرده و مشتری هم زمان خریدن را پذیرفته است.
تشبیه حق مشتری در تأخیر ثمن به واجب موسع دال بر جواز آن
مطلب دیگر اینکه گفتند جریان مشتری که حق تأخیر دارد این مثل واجب موسّع است. در واجب موسّع تأخیر جایز است نه واجب، اگر کسی نمازش را اول وقت بخواند افضل است؛ ولی تأخیر آن تا آخر وقت جایز است که به قضا منتهی نشود. نسیه نظیر واجب موسّع است که تأخیرش از آن سررسید جایز نیست نه اینکه تقدیم آن جایز نباشد، پس این در اختیار مشتری است؛ ولی بایع به هیچ وجه حق ندارد، کل این زمان در اختیار مشتری است که میتواند زودتر یا دیرتر.
لزوم بررسی حق یا حکم بودن جواز تأخیر ثمن
اما الآن همه این حرفها برابر آن چیزی است که صاحب جواهر بیان کرده و بر روال آن هم مرحوم شیخ(رضوان الله علیهما) بازگو کردهاند، وقتی به نظر نهایی که برگردیم معلوم میشود که آیا اینجا حق است یا حکم؟ در جریان معامله نقد اینها حق دارند یا حکم است؟ کسی که کالایی را نقداً فروخت، حق مطالبه دارد؛ یعنی در اینجا دو چیز است; یکی ملکیت ثمن و یکی «حق المطالبه», یا نه ملکیت ثمن احکامی دارد که یکی از آن احکام جواز مطالبه است، آیا در اینجا حق مطرح است در برابر ملک و ما اینجا دو چیز داریم؟ یکی اینکه فروشنده این فرشی را که فروخت و مالک ثمن شد در برابر مالکیت ثمن یک چیز دیگری دارد به نام «حق المطالبه» یا نه این ملک آثاری دارد یکی از احکام و آثارش جواز مطالبه است؟ آدم میتواند مال خودش را مطالبه کند، این حکم شرعی مالکیت است نه یک حقی باشد جدا در برابر ملک، اینکه شما میبینید مسئله اجماعی است و گفتند در نسیه فروشنده حق مطالبه ندارد، چون درست است که ثمن را مالک بود، اما مالکیت او محدود است ـ از نظر تسلیم نه از نظر ملکیت ـ به سررسید؛ این براساس تحریراتی که غالب آقایان به طور اجمال داشتند.
ص: 316
کلام محقق نائینی ره در حق بودن قبول ثمن و نقد آخوند خراسانی ره بر آن
مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) (1)به طور تفصیل داشت روشن میشود. مرحوم آقای نائینی فرمایش ایشان این است که در عقود دیگر اینها تک بُعدی هستند؛ یعنی عقد عاریه، عقد ودیعه، عقد هبه، عقد وکاله اینها تک بُعدی هستند که یک ایجاب است و یک قبول؛ لذا اینها عقد جایز هستند، اما عقد بیع، عقد اجاره، عقد مضاربه، عقد مضارعه، عقد مساقات اینگونه از عقود، عقودی دو بُعدی هستند؛ در بُعد اول نقل و انتقال مطرح است و در بُعد دوم تعهد که ما پای امضایمان میایستیم؛ بُعد اول را أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)و بُعد دوم را أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3)تأمین میکند، طرفین متعهدند که پای امضایشان بایستند؛ لذا بین عقد بیع و اجاره از یک سو و عقد عاریه و هبه از سوی دیگر یک فرق جوهری است، آن تک بُعدی است؛ لذا تعهدی ندارند که ما پای امضایمان میایستیم، مالی را که به دیگری بخشیده میتواند از او پس بگیرد، کسی را هم که وکیل کرده میتواند عزل کند، چون عقد جایز است نه عقد لازم؛ در عقد لازم دو بُعد است و در عقد جایز یک بُعد. در عقد لازم، چون دو بُعد است بایع و مشتری بعد از خرید و فروش، بعد از اینکه مرحله اولیٰ گذشت، ثمن و مثمن تملیک و تملّک شد در متن همین ولو زماناً یکی است؛ ولی در طول هم تعهد میکنند که ما پای امضایمان میایستیم؛ یعنی هیچکدام نه پس میدهند و نه پس میگیریند مگر اینکه با توافق هم اقاله کنند و تقایل شود؛ اینها حکم است یا حق؟
ص: 317
نقد مرحوم آخوند این است شما که اینجا حقوق ثابت کردید، این چه حقی است؟ کسی که مالک است اثر ملکیت او این است که بتواند مطالبه کند، حکم شرعی مالکیت این است که میتواند مال خودش را مطالبه کند، حقی است جداگانه که میتواند این را نقل و انتقال دهد و این را اسقاط کند; زیرا حق آن است که قابل نقل و انتقال و اسقاط باشد؛ الآن کسی که مالی را فروخت میتواند حق مطالبه را اسقاط کند؟ این حق است؟ بله، اگر ملک را بخشیده اثر آن هم رخت برمیبندد، اینکه حقی باشد در برابر ملک اینچنین نیست، حالا تا برسیم به فرمایشات مرحوم صاحب جواهر و مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) اجمالاً این فرعبندی آن روشن شود تا به نقد ناقدان بعدی برسیم.
فرع سوم: اقاله، محور بحث در تحویل ثمن یا مطالبه آن
فرع بعدی آن است که اگر اینها آمدند «اقاله» کردند و طرفین گفتند ما همانطوری که میتوانیم اصل معامله را با «اقاله» به هم بزنیم صبغه آن معامله و خصوصیت آن معامله را هم میتوانیم با «اقاله» به هم بزنیم. یک وقت است اصل معامله را با «اقاله» به هم میزنند، ثمن برمیگردد به مال مشتری و مثمن برمیگردد به مال بایع که این حکم اساسی خودش را دارد؛ یک وقت است که این «تقایل» و «اقاله» طرفینی درباره اصل معامله نیست; بلکه درباره خصوصیت معامله است، این معامله نقد نبود نسیه بود الآن طرفین تعهد میکنند که نقد شود؛ یعنی خریدار میگوید که من چون در آستانه مسافرتم و بعد کار دارم شاید شما را نبینم بیایید این پول را الآن تحویل شما بدهم، بایع هم با طیْب نفس خود این پیشنهاد را پذیرفت، اینها محور اقالهشان در این است که نسیه را نقد کنند نه اینکه معامله را به هم بزنند.
ص: 318
پرسش:؟پاسخ: بله، اگر این کار را کردند میتوانند، برای اینکه هر دو مالک هستند و در اختیار خود اینهاست میتوانند آن کار را کنند و این هم حکم شرعی است نه حق که مثلاً یک حقی جداگانه باشد.
ردّ بر دیدگاه برخی از فقها در حکم دانستن تحویل یا مطالبه
برخیها خواستند بگویند که چون در ضمن عقد لازم هست این اثر حکم را دارد نه اثر حق را، اینجاست که مرحوم شیخ میفرماید نه، این چون در ضمن عقد لازم هست قابل اسقاط هم هست و میتوانند این حق خودشان را اسقاط کنند، بنابراین شما بگویید در نسیه آن حق تأخیر را نمیشود اسقاط کرد، این درست نیست. حالا اگر نذر تأجیل کنند بگویند که این کالا را ما خریدیم در متن این نذر کنند که زماندار باشد؛ مثلاً شش ماه بعد باشد، این را نذر میکنند وقتی که نذر کردند میتوانند این را اقاله کنند این نسیه را به صورت نقد یا اگر حق باشد میتوانند این را اسقاط کنند؟ اینجاست که گفتند مشکل است، برای اینکه عقد قابل «اقاله» است نه نذر، نذر صبغه عبادی احیاناً دارد که مثلاً برخیها گفتند و صبغه حکم دارد نه صبغه حق، چگونه دست کسی دهید که او میخواهد این را اسقاط کند؟ پس اگر این مدت داشتن را نذر کرده جا برای اقاله نیست یک، جا برای اسقاط حق نیست دو، اما اگر نذر نکرده در ضمن عقد لازم این مطرح است بله قابل اقاله هست از یک سو و قابل اسقاط هست از سوی دیگر.
ص: 319
پرسش: ؟پاسخ: نذر کرده که عنایتی و ارفاقی به این شخص کند که این را بعد از یک سال بگیرد، چون این شخص وضع مالی او خوب نیست این برای اینکه متعهد شود «قربة الی الله» یک کمکی به این خریدار کند میگوید این خانه را به شما فروختم نذر کردم که از شما تا یک سال نگیرم.
پرسش: نذر در ضمن معامله هست یا خارج از معامله هست؟
پاسخ: در ضمن معامله هست، خارج چیز دیگری است، نذر به این ثمن تعلق گرفته است. یک وقتی نذر میکند که من این مال خودم را رایگان به زید بدهم، یک وقتی نذر میکند که این مال را تا یک سال از زید نگیرم، اگر این نذر را کرد این دیگر صبغه حق خاص ندارد تا اسقاط شود یک، یا با «اقاله» حل شود دو، این است که مسئله نذر «تأجیل» را در کنار فروع دیگر ذکر کردند.
محور بحث در حکم یا حق و تعدّد آن در تحویل یا مطالبه ثمن
عمده آن است که ثابت شود این حق است یا حکم و ثابت شود که دو حق است که یکی برای بایع است و یکی براس مشتری یا نه فقط مال مشتری است، پس یک مرحله باید ثابت شود که این تأخیر حق است یا حکم؟ آن «تعجیل» که در بیع نقد است، آن حق است یا حکم؟ اگر آن «تعجیل» با «عین» حکم بود و این «تأجیل» با «الف» حکم بود جا برای اسقاط نیست، اگر حق بود جا برای اسقاط هست، آیا در قبال ملک ما یک چیز دیگری داریم به نام حق یا نه اثر شرعی همان ملک جواز مطالبه است؟ اگر ثابت شد که حق است فرع بعد مطرح است که آیا این یک حق است یا دو حق؟ این فقط یک حق است که قائم به مشتری است در معامله نسیه یا دو حق است که یکی حق طلق مشتری و یکی حق طلق بایع؟ بایع میتواند بگوید من قبول نمیکنم، بنابراین این دو فرع ـ انشاءالله ـ در بحث جلسه بعد مشخص میشود. تاکنون این فروعی که ذکر شده برابر آن چیزی است که مرحوم شیخ مطابق با جواهر تنظیم کرده است.
ص: 320
عدم امکان اسقاط حق تأخیر در صورت حکم بودن
یکی از مسائلی که در فصل هفتم مطرح است این است بعد از اینکه بیع به چهار قِسم تقسیم شد یا ثمن نقد است یا مثمن نقد است یا هر دو نقد هستند یا هر دو نسیه، به احکام این اقسام چهارگانه میپردازند؛ آن قسمی که هر دو نسیه باشد به اصطلاح بیع «کالی» به «کالی» باشد که به بطلان آن اشاره شد، در قِسم نقد هم این حکم روشن است که تأخیر جایز نیست و برای فروشنده مطالبه جایز است، برای خریدار تأخیر جایز نیست. اما اگر نسیه بود؛ یعنی برای ثمن مدت مشخص کردند در اینجا روشن است که فروشنده حق مطالبه ندارد و خریدار هم میتواند تأخیر بیندازد، اگر حق خودش را اسقاط کرد؛ یعنی مشتری که گفت من حق دارم تأخیر بیندازم و این حق را، این مدت را اسقاط کردم. مستحضرید که اگر یک چیزی حکم باشد به دست «محکومٌ علیه» نیست تا ساقط کند؛ ولی اگر حق باشد به دست مستحِق است که میتواند اسقاط کند. یکی از آثار حق این است که قابل نقل و انتقال است مگر اینکه آن شخصی که مستحِق است مقوّم حق باشد نه مورد حق؛ نظیر «حق المضاجعه» و اگر مقوّم نبود مورد بود او هم میتواند به دیگری منتقل کند و هم میتواند اسقاط کند و اگر چیزی اصلاً اسقاطپذیر نبود از طرف شخص و هرگز نمیتوانست اسقاط کند معلوم میشود حکم است گرچه موهم حق است و حق نیست. اگر درباره «حق الحضانه» و مانند آن از این مسائل مطرح میشود اگر او حق اسقاط نداشته باشد معلوم میشود حکم محض است؛ ولی گرچه موهم حق است. در اینجا بعد از اینکه فرمایش مرحوم شیخ و امثال اینها روشن شد آن وقت به نقد مرحوم آخوند (1)میپردازیم که اینجا حق است یا حکم.
ص: 321
1) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص268.
ابتکار محقق انصاری(ره) در استخراج قواعد فقهی از مسائل
حالا بنا بر اینکه حق باشد که فرمایش مرحوم شیخ همین است، اگر چیزی را «نسیةً» فروخت مشتری حق تأخیر دارد و اگر این حق خودش را اسقاط کرد آیا این حق ساقط میشود یا نمیشود؟ یکی از ابتکارات مرحوم شیخ آن است که بخشی از مسائل فقهی را به صورت قاعده فقهی درمیآورد روی تفحص و تتبع مجتهدانه اشباه و نظائر مسئله را جمعبندی میکند که میشود یک قاعده فقهیه؛ قاعده فقهیه از متن فقه برخاست، مثل اینکه قواعد اصولی هم از متن فقه برخاست. در هنگام استنباط حکم فقهی گاهی به یک اصل برمیخورند میبینند این اختصاصی به جایی ندارد این را جداگانه تنظیم میکنند میشود جزء اصول که فن اصول مستخرج از فقه بود، گاهی ممکن است که یک سلسله احادیثی که ناظر به قاعده اصولی است صادر شده باشد، اما در لابلای مسئله فقهی ـ قاعده فراق اینطور است، قاعده تجاوز اینطور است، استصحاب اینطور است ـ اگر مرحوم شیخ بخواهد یک چیزی را از صورت مسئله بودن در بیاورد و به صورت قاعده فقهی اظهار کند راه آن همین است که در این بحث و مانند این بحث مشاهده میکنید؛ ایشان هم بحث را بردند در باب دِین که از تذکره (1)و قواعد (2)مرحوم علامه در کتاب دِین مطالبی را آوردند و شرح دادند هم بحث را بردند به باب شروط که از تذکره (3)مرحوم علامه و امثال ایشان از باب شروط مطلبی را آوردند، هم بخشی از اینها را بردند به باب نذر (4)، جمعبندی کردن مسائل مربوط به کتاب شروط و کتاب دِین و کتاب نذر برای آن است که این را از مسئله فقهی در بیاورند که اختصاصی به باب بیع و نقد و نسیه ندارد و هر دِینی اینطور است.
ص: 322
عدم سقوط حق تأخیر مشتری با اسقاط از دیدگاه علامه حلّی(ره)
فعلاً با صرفنظر از نقد مرحوم آخوند بنا بر این است که در نسیه مشتری حق تأخیر دارد و بایع حق مطالبه ندارد و این تأخیر حق دو جانبه است؛ یعنی هم بایع حق دارد و هم مشتری که براساس این فرض اگر مشتری این حق تأخیر خود را اسقاط کند فرمایش مرحوم علامه در تذکره و در متن قواعد و در کتاب دِین این است که این ساقط نمیشود. قواعد مرحوم علامه را فخرالمحققین شرح کرده است، جامعالمقاصد شرح کرده است و برخی از متأخرین هم شرح کردهاند، البته آن مقداری را که فخرالمحققین شرح کرده است در آن بخش محقق ثانی کوتاه آمده و در آن بخشی که فخرالمحققین نرسید یا مبسوطاً نرسید، مثل بخش معاملات جامعالمقاصد مبسوطاً وارد شده است. اینکه مرحوم شیخ در مکاسب از جامعالمقاصد زیاد نقل میکند برای اینکه جامعالمقاصد که برای محقق ثانی است شرح قواعد علامه است در بخش معاملات مستوفیٰ بحث کرده است. به هر تقدیر در کتاب دِین تذکره و قواعد این فرمایش از مرحوم علامه هست که اگر مدیون حق تأخیر را ساقط کند این تأخیر ساقط نمیشود؛ این فتوای علامه است.
ادله دال بر عدم سقوط حق تأخیر با اسقاط مشتری به خصوص در نذر
در متن تذکره و قواعد، جامعالمقاصد (1)در شرح قواعد راز این کار را ذکر میکند، میفرماید که این تأخیر حق یک نفر نیست، حق بدهکار نیست، حق طلبکار هم هست، چون حق طلبکار است و حق بدهکار هر دو حق دارند؛ لذا یکی از آن دو نمیتواند اسقاط کند، مگر اینکه هر دو توافق کنند به نام «تقایل»، اگر هر دو «اقاله» کردند با توافق هم این حق ساقط میشود هذا اولاً و ثانیاً این یک شرطی است در ضمن عقد، شما میتوانید عقد را منحل کنید، اما یک چیزی که تعهدی است در ضمن عقد این را چگونه منحل میکنید؟ این دو؛ در صورت «اقاله»، «تقایل» و رضای «طرفین» که میتوانید ساقط کنید و ساقط میشود این در صورتی است که حق شخصی و فردی باشد، اما اگر کسی نذر کند که تأخیر بیندازد این مدت نذر شود، چون «حق الله» هست قابل اسقاط نیست، پس این مدت «أجل» قابل اسقاط نیست «بوجوهٍ» یکی اینکه حق طرفین است و دو حق است نه یک حق، دوم اینکه در ضمن عقد است نه خود عقد، سوم اینکه اگر در صورت توافق باشد قابل اسقاط هست؛ ولی اگر منذور باشد؛ یعنی نذر باشد، چون «حق الله» است قابل اسقاط نیست.
ص: 323
1) جامع المقاصد، المحقق الکرکی، ج5، ص41.
نقد محقق انصاری(ره) برعدم اسقاط با شرط ضمن عقد
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) درباره نذر سخنی ندارد، بله نذر میشود حکم و «حق الله» است، اگر حق خدا باشد حکمی است بر دیگری که باید این حق را رعایت کند و اما آنکه گفتید در ضمن عقد نمیشود، شرط در ضمن عقد مثل خود عقد قابل انحلال و قابل فسخ است، شرط در ضمن عقد کاملاً قابل اسقاط است، اما اینکه گفتید دو حق است یا نه، آن مطلب دیگری است که ما تا پایان با این روبرو هستیم. پس این فرمایش محقق ثانی در جامعالمقاصد که این شرط در ضمن عقد است و قابل اسقاط نیست، این سخن ناصواب است و اگر او اسقاط کرد آن دیگری که حق دارد میتواند مطالبه کند، برای اینکه چیزی که جلوی مطالبه او را میگیرد حق تأخیری است که مشتری دارد و چون حق تأخیری است که مشتری دارد، بنابراین بایع نمیتواند مطالبه کند، اگر مشتری حق تأخیر خود را اسقاط کند آنگاه بایع میتواند مطالبه کند.
ناصواب بودن تشبیه تأخیر به واجب موسّع
گاهی میگویند که این جریان دِین نظیر واجب موسّع است که در واجب موسّع، شخص تأخیر او از وقت جایز نیست؛ ولی تقدیم هم واجب نیست. دِین یک واجب موسّع است که تأخیرش از آن مدت جایز نیست؛ ولی تقدیم آن جایز است، میفرمایند خیر، دِین از قبیل واجب موسّع نیست، دِین یک واجب موقتی است که نه تقدیم آن صحیح است و نه تأخیر آن جایز؛ قبل از وقت بخواهد بدهد صحیح نیست و «ذو الحق» میتواند نگیرد، اگر معصیت کرد تأخیر انداخت بعد از یک مدتی داد «مبرء الذمه» هست، غرض این است که نسیه نظیر واجب موسّع نیست که تأخیر آن جایز نباشد؛ ولی تقدیم آن جایز باشد. این عصاره بحثی که مرحوم علامه در تذکره و قواعد فرمودند و محقق ثانی هم در شرح قواعد این مطالب را بازگو کرد و مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) هم فرمایش محقق ثانی را نقد کردند.
ص: 324
عدم امکان اسقاط به علت وصف بودن حق تأخیر و ردّ آن
در کتاب شروط تذکره هم باز یک فرمایشی دارند که آن فرمایشی که مرحوم علامه در شروط کتاب تذکره دارند آن هم قابل نقد است و آن این است که اگر کسی بخواهد این مدت را اسقاط کند، چون مدت وصف است، وصف قابل اسقاط نیست. یک وقت است یک کسی مثلاً گندمی را طلب دارد که در ذمه کسی است، این اسقاط میکند؛ یک وقت است «جودة» گندم و ارزش زائد گندم، آن خوبی گندم را میخواهد ساقط کند که آن دیگر قابل اسقاط نیست برای اینکه کسی که در ذمّه دیگری یک عینی را طلب دارد و آن عین دارای صفت است، انسان اگر بخواهد از آن صفت صرفنظر کند، باید از عین صرفنظر کند وگرنه عین باشد و از صفت صرفنظر کند اینچنین نیست. در جریان دین هم اینچنین است؛ دِین یا ثمن یک اصل و یک صفتی دارد که این صفت یا نقد است یا نسیه، نسیه بودن یا نقد بودن صفت آن ثمن است، شما صفت را که نمیتوانید اسقاط کنید. این چون یک توهّم غیر مستدلّی بود مرحوم شیخ خیلی به این بها ندادند، زیرا این مدتی است و صفت او نیست، زمان صفت «متزمّن» نیست، مثل اینکه مکان صفت «متمکّن» هم نیست و در فضای عرف و غرائز عقلا این کاملاً قابل اسقاط است، پس این محذوری ندارد. حالا تمام فرمایش مرحوم شیخ ـ جامع الاطراف ـ مشخص شود تا برسیم به نقدهایی که به فرمایش مرحوم شیخ داشتند.
ص: 325
راه حل محقق انصاری(ره) بر عدم سقوط در کمک به قائلین آن
راهی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) ارائه میکنند، برای اینکه کسی نتواند این مدت را اسقاط کند این است که انسانی که کالا را فروخت حق مطالبه ثمن دارد این یک، وقتی شرط تأخیر کردهاند؛ یعنی نسیه بودن معامله را امضا کردند، معنای آن این است که من از این حق مطالبه صرفنظر کردم و این حق را اسقاط کردم دو، دوباره بخواهد این مدت را اسقاط کند؛ یعنی آنچه را که من اسقاط کردم الآن میخواهم احیا کنم سه، ما یک چنین دلیلی نداریم که این جایز شود چهار، پس این چهار امر عبارت است از یک: کسی که کالایی را فروخت حق مطالبه ثمن دارد، دو: وقتی نسیه است؛ یعنی من از حق مطالبه گذشتم، سه: وقتی این «أجل» و مدت را اسقاط میکند؛ یعنی آن حق اولی دوباره برگشت، چهار: ما یک چنین نمونهای در اسلام نداریم؛ مثال آن این است: اگر کسی کالایی را میخرد که براساس صراحت شرط یا شرط ضمنی این کالا باید صحیح باشد؛ لذا اگر معیب بود خیار عیب دارد؛ ولی اگر فروشنده در همان آغاز امر با خریدار توافق کردند گفتند اگر این میوه را شما شکافتید معیب درآمد ما خودمان را هم اکنون تبرئه میکنیم، تبرّی از عیب در حین عقد جایز است؛ معنای تبرّی این است که اگر خریدار خرید و این شیء معیب درآمد خیار عیب ندارد، پس تبرّی از عیب معنای آن اسقاط خیار معیب است وقتی شکافتند و دیدند معیب درآمد، کسی بخواهد این تبرّی را که اسقاط حق خیار است اسقاط کند این در اعتبار خود شاهد میخواهد که دوباره این حق زنده شود، ما یک چنین چیزی نداریم؛ حقی را که انسان اسقاط کرده است دوباره بخواهد بیاید او را احیا کند، ما چنین چیزی نداریم. این یک تنظیری است، لکن اینطور نیست، مربوط است به اینکه این حق باشد یا نه؛ این یک راهی است که مرحوم شیخ برای کمک به آنها ذکر کرده است.
ص: 326
تبییین دیدگاه محقق انصاری(ره) به بسیط بودن «حق» دال بر عدم سقوط آن
در پایان میفرماید که اگر این یک حق باشد؛ یعنی نسیهفروشی یک حق باشد که دو نفر در آن شریک هستند مشتری حق دارد و بایع هم حق دارد، یک حقِ واحد بسیط است که دو نفر شریک هستند، بله اینجا «احدهما» بخواهد حق خودش را اسقاط کند بدون توافق دیگری نمیشود، این حتماً باید با «اقاله» باشد و «اقاله» طلب کند، اما اگر ثابت شد که دو حق است «کما لا یبعد» که یک حق است برای بایع و یک حق است برای مشتری که هرکدام میتوانند حق خودشان را ثابت کنند. شما که میگویید بایع هم حق دارد ـ بر فرض که بایع حق دارد و مشتری حق دارد ـ حالا اگر بایع حق داشت، به چه دلیل مشتری نتواند حق خودش را ثابت کند؟ مگر اینکه شما ثابت کنید که حق واحد بسیط است و بایع هم در این حق بسیط سهیم است، دو نفری باید ثابت کنند، شما بساطت و وحدت او را از کجا ثابت کردید؟ اگر وحدت او ثابت شد حق با شماست که تا طرفین اتفاق نکنند ساقط نمیشود و اگر بساطت او ثابت نشد و تعدد او ثابت شد، هرکدام میتواند حق خودش را ساقط کند؛ ولی اگر تعدد او ثابت نشد، چه اینکه وحدت او هم ثابت نشد ماییم و استصحاب عدم سقوط؛ قبلاً این حق بود، الآن که این شخص گفت «اسقطت» ما نمیدانیم که ساقط شد یا ساقط نشد، چرا؟ برای اینکه احراز سقوط فرع بر این است که دو حق باشد، ما که تعدد احراز نکردیم یا وحدت ثابت شد، پس حق به تنهایی قابل اسقاط نیست یا تعدد اثبات نشد دست ما برای استصحاب باز است، اگر وحدت ثابت باشد ما دیگر نیازی به اصالت عدم سقوط نداریم، اگر وحدت ثابت شد این یک اماره است ما احتیاجی به اصل نداریم، میگوییم حق واحد بسیط است برای دو نفر، بایع که اینجا حضور ندارد و بایع که اسقاط نکرده است، پس اسقاط مشتری بی اثر است نیازی به اصل نداریم؛ ولی اگر وحدت ثابت نشد، چه اینکه تعدد هم ثابت نشد، آنگاه نوبت میرسد به اصل که اصل عدم سقوط این حق است.
ص: 327
پرسش: ...
پاسخ: اگر دو تا حق باشد بله، اما اگر حق واحد بسیط باشد که دو صاحب حق دارد و دو نفر شریک هستند، آن وقت این به تنهایی که نمیتواند اسقاط کند. این عصاره کلام و تبیین فرمایشات مرحوم شیخ است، حالا اگر ذات اقدس الهی توفیق داد در روز شنبه به نقد فرمایش مرحوم شیخ باید بپردازیم.
تبیین وجود نفاق در بعضی از شئون انسان و ضرورت شناسایی آن
معمولاً روزهای چهارشنبه یک مقدار بحثهای اخلاقی میشود؛ بحثهایی که محل ابتلای خود ماست، ما همانطور که در بیرون؛ یعنی در بین امت اسلامی بعضی مسلمان هستند و بعضیها در امت اسلامی و در جامعه اسلامی به حسب شهروندی به سر میبرند؛ ولی غیر مسلمان هستند و بعضیها هم منافق می باشند، ما هم در درونمان یک امتی هستیم و یک جمعیت فراوانی در درون ما هست که کافر ظاهراً نداریم؛ ولی منافق داریم و هر چه آسیب میبینیم از همین اعضا و شئون منافق ماست. انسان تا خود و شئونش را نشناسد راه برای تحصیل تقوا پرهیزکاری و وارستگی تهذیب تزکیه اینها نیست، مگر اینکه کسی را موعظه کنند؛ موعظه میدانید یک اثر مقطعی غیر علمی دارد، اما فن اخلاق، مثل فن فقه، فن اصول، بالاتر، پایینتر یک راه عمیق علمی است که یک سواد کامل میطلبد که این غیر از موعظه و منبر رفتن است. ما اگر بخواهیم خودمان را اصلاح کنیم باید همه این شئون را بشناسیم یک، آن مؤمنان خالص را بشناسیم دو، آن منافقان را هم بشناسیم سه، با منافقان درگیر شویم و آنها را اصلاح کنیم چهار تا آن نیروهای مؤمن سالم بمانند پنج. در فضای بیرون کافر داریم؛ ولی در فضای درون کافر نداریم که علناً با روح ما درگیر باشد؛ ولی منافق داریم. اوصافی که ذات اقدس «اله» برای منافقین ذکر کرد این است که فرمود: «مُنافِقُونَ» و «مُنافِقاتُ» یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ (1)اینها امر به زشتی میکنند، نهی از خوبی میکنند. چطور میشود که منافق یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ؟ این با تبلیغ و تعلیم سوء آن منکر را معروف نشان میدهد، بعد به آن امر میکند و آن معروف را منکر نشان میدهد، بعد در اثر تبلیغ سوء او از آن نهی میکند، اینطور نیست که منافق صریحاً بگوید معصیت بکن، برای اینکه آن کار را تزیین میکند و براساس تبلیغ سوء کار خیر نشان میدهد بعد امر میکند وگرنه صریحاً طوری باشد که منافق و «منافقه» یکدیگر را به حرام دعوت کنند اینطور نیست، مگر اینکه در سرّ چون باطن آنها کافر است، در باطن کارهای دیگر میتوانند انجام دهند، ما هم در درون یک نفسی داریم که شأنی از شئون ماست که این «اماره بالسوء» است که إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ (2)، اگر کسی این را اصلاح کرد، همین «اماره بالسوء» در فضیلتگاه او میشود «اماره بالحسن»، اینطور نیست که مردان با تقوا نفس اماره نداشته باشند؛ نفس اماره هم اولیای الهی دارند هم منافق و کافر، اولیای الهی نفس آنها «امارة بالحسن»، «امارة بالتقویٰ»، «امارة بالحق و الصدق و الخیر و الحسن» آن تبهکارها نفس آنها «امارة بالسوء»، اگر انسان این شئون را خوب تربیت کرد میبینید دل یک عدّه به طرف کار خیر پَر میکشد. از وجود مبارک پیغمبر(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم) رسیده است که هنگام نماز که میشد به بلال(رضوان الله علیه) میفرمود: «أَرِحْنَا یَا بِلَالُ» (3)ما خسته شدیم، اذان بگو که نماز بخوانیم تا خستگیمان رفع شود که این «امارة بالحسن» است، مردان الهی این نفوس آنها «امارة بالحسن» است. چطور میشود که این منافق در درون ما پیدا میشود؟ این «امارة بالسوء»؛ یعنی امر به منکر میکند، نهی از معروف میکند، این کار منافق است و در درون ما این شأن منافقانه هست، ما برای اینکه از شرّ او نجات پیدا کنیم این نفس «مسوّله» را باید رام کنیم؛ این نفس «مسوّله» مزدور آن نفس اماره است، کار نفس «مسوّله» این است که هنرنمایی میکند، تمام زشتیها را پشت یک تابلو پنهان میکند، یک زر ورقی از زیبایی روی این زشتیها میکشاند که زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِم (4)بدیها را پنهان میکند، یک زر ورقی زیبا روی این زشتیها میگذارد، یک صبغه زیبایی به این میدهد که این کار میشود «تسویل». برخی از شئون که زیر مجموعه «امارهٴ بالسوء» هستند، اول میآیند این زشت را زیبا نشان میدهند، وقتی که زشت را زیبا نشان دادند و انسان زیبا تلقی کرد آن مرحله بالا شروع میکند به دستور دادن میشود إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ میگوید حالا این کار، کار خیر است حتماً باید انجام بدهی. این تصویر در جریان حضرت یوسف و برادران او هست که وجود مبارک یعقوب فرمود: سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً دو بار هم در سوره «یوسف» (5)همین هست، در جریان سامری هست که وجود مبارک موسی فرمود این گوسالهپرستی چه بود که راه انداختی گفت: سَوَّلَتْ لی نَفْسی (6).پس بنابراین «تسویل» از برادرکُشی یا برادر را به چاه انداختن شروع میشود تا ترویج بتپرستی و این همانطور که در بیرون هست در درون هم هست. در درون این نفس «مسوّله» زشت را زیبا نشان میدهد بعد آن شأنی که اینها با هم همکاری میکنند فرمان صادر میکند میشود إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ؛
ص: 328
مقابله با نفاق درون با امامت عقل
ولی ما اگر بخواهیم شویم «امارهٴ بالحسن» و «تسویل» هم درباره حق باشد نه درباره زشت که آن را هم قرآن کریم بازگو کرده، اینکه فرمود: وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی (1)؛ یعنی نهی از منکر کرده، پس ما مرحله «ناهی» داریم، مرحله «اماره بالحسن» داریم، مرحله «تسویل» به خیر داریم، اینکه فرمود: وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی؛ یعنی نهی از منکر کرده آن یکی نهی از معروف میکند این یکی نهی از منکر میکند. ما تا هر روز این قوایمان و شئونمان و ابزار کارمان و مجاری ادراکی و تحریکی درون و بیرونمان را عرضه نکنیم و به پیشگاه آن عقل کامل ارائه نکنیم همین اوضاع منافقانه در درون ما راه پیدا میکند. در بیانات نورانی امام سجاد(سلاماللهعلیه) هست که علم «رائد» عقل است (2)، گاهی از او به امامت تعبیر میکنند، گاهی به «قائد» تعبیر میکنند، گاهی به «رائد» تعبیر میکنند، اگر ما یک امامی داشتیم یک «رائد»ی داشتیم، یک «قائد»ی داشتیم باید به دنبال او راه بیفتیم. در درون ما آن عقلی که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» (3)که خدا قرار داد او «رائد» ماست، او «قائد» ماست، او امام ماست که همه این شئون علمی و عملی به امامت عقل باید کار انجام دهد. «رائد» هم این پیشرو است، قبلاً در مسافرتها اینطور بود، الآن هم همینطور است، قبلاً کاروان که حرکت میکرد پیشاپیش یک عده میرفتند ببینند کجا چشمه است، کجا آب است، کجا درخت است، کجا سایه است، کجا جای بارانداز است، وقتی که رفتند آماده میکنند این قافله که حرکت کردند در آنجا بارانداز میکنند که آن را میگویند «رائد»؛ یعنی پیشاپیش میرود و خبر میگیرد و خبر میدهد؛ در بیانات نورانی پیغمبر(صلّیاللهعلیه وآلهوسلّم) هست، در بیانات نورانی حضرت امیر(سلاماللهعلیهم) هست که ما «رائد» شماییم ما اصلاً رفتیم بهشت و آنجا مرتب رفت و آمد میکنیم و میدانیم آنجا چه خبر است. گاهی حضرت از معراج سخن میگویند، گاهی از بهشت سخن میگویند، گاهی از آخرت سخن میگویند، ما از آنجا باخبریم و میدانیم آنجا چه خبر است «إِنَّ الرَّائِدَ لَا یَکْذِبُ أَهْلَهُ» (4)فرمود ما «رائد» شماییم و دروغ هم نمیگوییم. همین بیان نورانی امام سجاد(سلاماللهعلیه) درباره آن عقلی که «عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» فرمود خدا به شما یک «رائد»ی داد، این پیشاپیش جریان گذشتهها و حال و آینده را باخبر است یا خودش میفهمد یا از نقل میگیرد بالأخره این با خبر است که کجا دارید میروید و دروغ هم نمیگوید این علم «قائد» روح است، «رائد» روح است، امام روح است، به او اقتدا کنید اهتمام داشته باشید و اعتناء کنید.
ص: 329
آسان شدن کارهای خیر و اعمال عبادی با امامت عقل
اگر این باشد ما دیگر در درونمان منافق نداریم، دیگر امر به منکر کند و نهی از معروف کند نداریم، امر به معروف میکند و نهی از منکر، نهی از منکر آن را در قرآن داریم وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی این نهی از منکر است، اگر نهی از منکر داریم امر به معروف هم داریم، آن وقت همین نفس میشود «امارة بالحسن» میشود این کار را کرد، آن وقت انسان به راحتی کار خیر انجام میدهد، برای او سخت نیست، برای مؤمن خیلی آسان است مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی ٭ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری (1)درس خواندن، عالم شدن، مجتهد شدن با مشکلات روز سخت است. فرمود ما برای بعضی از روحانیون، بعضی از طلبهها، بعضی از مشتغلین این راه را آسان میکنیم این اصلاً به این فکر نیست که مشکلاتی هست این وعده الهی است فَأَمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی ٭ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری ما اصلاً او را برای کارهای خیر آماده میکنیم و دو بار وعده داد فرمود اینچنین نیست که اگر یک جایی مشکل باشد آسانی نباشد یا آسانی در دسترس نباشد، خیر. سه مطلب هست اینجا: یکی هر جا مشکل هست آسانی هست یک، دو اینکه آسانی در منطقه دور نیست و در دسترس شماست دو، سوم اینکه اگر یک دشواری هست دو برابر او آسانی در کنار او جاسازی شده سه، منتها شما از ما بخواهید جایش کجاست تا ما به شما نشان دهیم؛ این دو جمله فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (2)إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (3)این چه پیامی دارد؟ دو جمله است، دو اسم است، دو خبر است، دو جمله است فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً، غالب این ادبای ما به این نکته توجه کردند که این العسر که «الف» لام دارد و معرفه است دومی عین اولی است، چون هر دو معرفه هستند، اما «یسراً» که نکره است دومی غیر از اولی است، پس فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً یک، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً دو، با هر دشواری دو برابر او آسانی هست، اما نه در جای دیگر با او هست، آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» فرمود: سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً (4)؛ یعنی ظهور و کشف آن ممکن است برای شما طول بکشد وگرنه ما در درون او دو آسانی قرار دادیم با اوست، منتها شما نمیبینید، از ما سؤال کنید، به ما مراجعه کنید، ما جواب را به شما نشان میدهیم مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً (5)مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ (6)این وعده خداست فرمود بیراهه نروید هر جا مشکلی هست دو برابرش آسانی هست یک، در دسترس است دو، در کنار او جاسازی شده سه، از ما بپرسید نشانتان دهیم چهار، حالا مسئله تحریم و امثال تحریم که مشکل مملکت است به برکت قرآن و عترت به «أحسن وجه» حل میشود و حل شده است، ماها که در حوزه هستیم مبادا خودمان را کمتر از شیخ انصاری و آخوند خراسانی فکر کنیم ما هم همانیم، اگر نتوانستیم به حال آنها باشیم باید به حال خودمان اشک بریزیم و گریه کنیم که این همه علوم و این همه روایات چرا مثل آنها نشدیم؟ اینها جزء اوساط از علما هستند اینها که جزء اوحدی از علما نیستند، اینکه میبینید حوزه نمیتواند تربیت کند برای اینکه گرفتار همین این و آن است که خودش را تأمین کند. بارها به عرضتان رسید که اتلاف عمر ـ آقایان ـ حقیقت شرعیه نمیخواهد، یک آیهای نازل شود که «یا ایها الذین آمنوا» اگر کسی در جا زده چند تا روضه خوانده و مجتهد مسلم جامع معقول و منقول نشد عمر خود را تلف کرده، اتلاف عمر حقیقت شرعیه نمیخواهد همین وضعی که ما داریم اتلاف عمر است، این همه علوم، این همه معارف، این همه نوآوری ما همان حرفهای قبلی را داریم تکرار میکنیم، فرمود: فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً هر جا مشکلی هست، دشواری هست، دو برابر آن آسانی هست یک، در دسترس است دو، در کنار آن جاسازی شده سه، از من بخواهید تا به شما نشان میدهم چهار، نه «ان بعد العسر یسرا» إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً که امیدواریم قرآن کریم و عترت طاهرین این نظام را تا ظهور صاحب اصلی آن حفظ کند! توفیق عالم ربّانی شدن را هم به همه مرحمت کند.
ص: 330
مروری بر اقسام چهارگانه بیع بنابر قول مشهور
عصاره فرمایش مرحوم شیخ در این مسئله که در نسیه اگر حق تأخیر را اسقاط کنند چیست؟ با برخی از امور مرتبط این مسئله گذشت (1)؛ در آن جمعبندی نهایی مربوط به این مسئله باید توجه کرد که در فصل اول از فصولی که ما فعلاً در فصل هفتم هستیم روشن شد که «البیع ما هو؟» عقد بیع و حقیقت بیع چیست؟ ایجاب چیست؟ قبول چیست؟ محصول بیع چیست؟ در فصل هفتم بحث میشود که «البیع کم هو؟» چند قسم بیع داریم؟ این اقسام چهارگانه بیع که نقد است و نسیه است و بیع «کالی» به «کالی» است و بیع «سلم»، در این یک معنای مشهور بین اصحاب مطرح است.
ص: 331
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص195.
بررسی قول دیگری در تقسیم بیع بر اساس حصول ملکیت با تسلیم ثمن
یک احتمال غیرمشهوری هم هست که در فرمایشات مرحوم آخوند (1)مطرح است و کموبیش در بیانات سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (2)و بعضی دیگر مطرح است و آن این است که نقد و نسیه دو سنخ از بیع است یا نه یک سنخ است و فقط زمان پرداخت فرق میکند؟ بیان ذلک این است که در نقد، عصاره ایجاب و قبول این است که ایجاب مثمن را الآن تملیک مشتری میکند و قبول ثمن را الآن تملیک بایع میکند هر دو «بالفعل» مالک میشوند «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» فعلاً، در نسیه آیا الآن تملیک میشود ثمن و مثمن منتها ظرف تسلیمش بعد است «کما هو المشهور» یا نه، در معامله نسیه بایع الآن مثمن را تملیک مشتری میکند و مشتری ثمن را بعد از یک ماه تملیک بایع میکند که آن مدت تا نگذرد ثمن ملک بایع نمیشود، آیا معنای نسیه این است؟
ادله ناتمامی معیار به سبب تفکیک مقام تملیک از تسلیم
ظاهراً آنطوری که معروف بین اصحاب است آن تام باشد. مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) این را به عنوان یک احتمال ذکر کردند در فرمایش سیدنا الاستاد هم کموبیش آمده، ولی بعید است این آقایان بتوانند این را تثبیت کنند. سرّش آن است که بیع حقیقت شرعیه یا حقیقت متشرعیه ندارد، بیع یک قرار تجاری و اقتصادی است که بارها ملاحظه فرمودید قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم هست، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست هم در حوزه غیرمسلمین و همه یکسان خرید و فروش میکنند. در معامله نسیه معنایش این نیست که مشتری ثمن را بعد از یک ماه تملیک بایع میکند بلکه هماکنون تملیک میکند، منتها بعد از یک ماه تسلیم میکند، در «سلم» هم همچنین؛ در بیع «سلم» هماکنون بایع مثمن را تملیک مشتری میکند و مشتری مالک میشود، بعد از گذشت یک مدتی چند روز یا چند هفته یا چند ماه، بایع این مثمن را تسلیم میکند، نشانهاش آن است که وقتی بایع تملیک کرد مشتری مالک آن «سلم» میشود ـ آن کالا ـ و میتواند براساس آن تصمیم بگیرد و معامله کند و همچنین در نسیه بایع میتواند روی ثمنی که در ذمّه مشتری مالک شده است اکنون تصمیم بگیرد و بر او آثار ملکیت بار کند.
ص: 332
پرسش: ؟پاسخ: نه، اگر تملیک در اختیار انسان باشد، عین باشد تصرف عینی است، ذمّه باشد تصرف ذمّی است؛ ولی حق تصرف دارد در ظرفی که قدرت بر تسلیم داشته باشد، الآن اگر چیزی را کسی مالک هست اما الآن در کشتی است و روی آب است او قدرت بر تسلیم ندارد قدرت بر تصرف ندارد قدرت بر تصرف خارجی، شرط ملکیت نیست حق تصرف دارد ولی قدرت بر تصرف ندارد.
تمامیت قول مشهور در اقسام بیع به سبب دو بُعدی بودن آن
بنابراین در بحث «البیع کم هو؟» که به اقسام چهارگانه تقسیم شد معنایش این نیست که بیع نسیه با بیع نقد دو نوع از انواع بیعاند دو سنخ از صنوف بیعاند، بلکه در مقام تسلیم راهی که مرحوم آقای نائینی از اول تا الآن طی کردند (1)آن راه تام است، آن راه چیست؟ آن راه این است که عقود جایزه تک بُعدیاند عقود لازمه مثل بیع و اجاره و امثال ذلک دوبُعدیاند، در مسئله عقود جایزه نظیر هبه و عاریه و امانت و وکالت و امثال ذلک صِرف ایجاب و قبول هست اگر نقل و انتقال عین باشد عین حق باشد، حق و مانند آن، ولی در مثل بیع و اجاره واقعاً دو مرحله و دو مقام است: یکی مقام تملیک و تملّک است، یکی مقام تسلیم و تسلّم، عقود لازمه از این سنخ است. در بیع در مقام اول همه اقسام بیع یکسانند یعنی بایع «بالفعل» تملیک میکند و مشتری «بالفعل» تملیک میکند هم آن ثمن را «بالفعل» تملیک میکند هم این مثمن را «بالفعل» تملیک میکند، مقام ثانی که باعث لزوم عقد بیع است این است که ما در برابر این امضایمان متعهدیم پای امضایمان میایستیم تعهد داریم که به این کار عمل بکنیم این تعهد یا مطلق است یا مقیّد و مشروط، اگر مطلق بود از این خرید و فروش به عنوان نقد یاد میشود میگویند بیع نقدی و اگر مقیّد و مشروط بود یا به صورت نسیه درمیآید یا شرط خیار است و مانند آن، در مقام تسلیم مشتری میگوید که این ثمن را که من تملیک کردم و ملک طلق شما است بعد از یک ماه به شما میدهم این معنای نسیه است، معنای نسیه این نیست که بعد از یک ماه من این ثمن را ملک شما میکنم معنای نسیه این است که بعد از یک ماه من ثمن شما را به شما میپردازم؛ لذا مشتری میگوید که مال مرا بده، نه این ثمن را تملیک کن و به من بده، میگوید مال مرا بده و این دِینی در ذمّه او است، در قرض شخص بدهکار است در ذمه مقترض این مال هست مال مقرِض هست مقرِض که قرض داد «بالفعل» مالک این مال است در ذمّه مقترض منتها مقترض باید در سررسید بپردازد آن وقتی که مقترض میپردازد تملیک نمیکند بلکه تسلیم میکند مال مردم را به مردم برمیگرداند، در جریان نسیه اینطور نیست که در هنگام سررسید مشتری ثمن را تملیک بایع کند؛ بلکه ملک بایع را به او تسلیم میکند،؛ پس این احتمال مرحوم آخوند پذیرفتنی نیست، آن بیانی که معروف بین فقها است آن تام است.
ص: 333
1) منیه الطالب، الشیخ موسی النجفی الخوانساری، ج1، ص36.
محل نزاع در تحویل ثمن توسط مشتری قبل از موعد مقرّر
مطلب دوم آن است که صورت مسئله را باید طوری تنظیم کرد که با موارد دیگر اشتباه نشود بحث در این نیست که بایع و مشتری اینطور قرارداد کنند بایع بگوید من این کالا را به شما فروختم ثمن را از الآن تا یک ماه میتوانی بدهی یا باید بدهی یا به شرط اینکه تأخیر تا یک ماه باشد از یک ماه نگذرد به این دو تعبیر و امثال این اگر تعبیر کرد کلاً از مسئله باب خارج است، چرا؟ مسئله باب این است که در نسیه اگر مشتری ثمن را زودتر از سررسید داد بر بایع قبول واجب است یا نه؟ این مسئله برای جایی است که صورت مسئله این باشد که طرفین که قرارداد معامله نسیه دارند عصارهاش این است که بایع میگوید که من این کالا را به شما فروختم به هیچ وجه حق ندارم از شما ثمن طلب کنم مگر بعد از اول ماه، نه اینکه من این کالا را به شما فروختم از الآن تا اول ماه آینده میتوانی بپردازی، چون اگر صورت مسئله این باشد وقتی مشتری ثمن را دارد تقدیم میکند بر بایع قبول واجب است، دیگر بحث ندارد. بایع نمیتواند بگوید من قبول نمیکنم که نگه بدار برای من برای اینکه این فروخته که ثمن را شما باید از الآن تا اول ماه آینده تحویل بدهی این هم در وسط مدت ثمن را تحویل داد قبولش بر بایع واجب است پس صورت مسئله این نیست که بگوید من این کالا را به شما فروختم به شرطی که تا اول ماه به من بدهی به شرط اینکه تا از اول ماه نگذرد این نیست، صورت مسئله این است که این کالا را به شما فروختم به شرطی که به هیچ وجه حق مراجعه به شما را ندارم مگر اول ماه، من حق مراجعه ندارم، اما حالا شما دادید، بر من قبول واجب است یا نه؟ این صورت مسئله است که «فیه قولان و وجهان» پس صورت مسئله اینطور باید تدوین شود.
ص: 334
بررسی ثبوت حق واحد یا متعدّد با اشتراط تأخیر تسلیم
مطلب بعدی آن است که حالا که روشن شد صورت مسئله چیست و روشن شد که تمام محور بحث در مقام ثانی است نه در مقام اول، مقام اول که مقام تملیک و تملّک است «بالفعل» مثمن مالک ملک مشتری شد و «بالفعل» ثمن ملک بایع شد مقام تسلیم را شرط کردند که بعد از یک ماه بدهند، آیا این شرط به اسقاط یک حق و احداث حق دیگر برمیگردد یا نه دو حق است یک «احداث حقٍ للبایع» و «احداث حقٍ للمشتری» این است یا «لا هذا و لا ذاک» امر ثالث است؟ اگر ما گفتیم بایع حق مطالبه دارد و مشتری شرط کرده است که تا اول ماه فرصت داشته باشد، روح این اشتراط به دو امر برمیگردد: یکی اسقاط حق بایع یکی احداث حق برای مشتری، چون بایع حق مطالبه دارد و شما آمدی شرط کردی که تا یک ماه طلب نکند؛ یعنی خودش را ساقط کند و احداث حق است برای بایع، اما اگر گفتیم نه بایع حق ندارد، این یک حکمی است، بایع هم مالک باشد هم حق داشته باشد که نیست، بایع وقتی مثمن را تملیک مشتری کرد ثمن را مالک شد وقتی ثمن را مالک شد اثر مالکیت ثمن و حکم مالکیت ثمن جواز مطالبه است جواز مطالبه که دیگر حق جدیدی نیست، اینچنین نیست که بایع حق داشته باشد، نخیر ملک مال او است هر کسی میتواند اثر ملکش را بار کند، یک حق باشد و یک ملک که دیگر نیست، پس بایع مالک ثمن هست اثر ملکیتش هم جواز مطالبه است، دیگر حق جدیدی نیست؛ در این صورت «اسقاط حقٍ» و «احداث حقٍ» نیست، آیا راه دیگری دارد که ما بگوییم که این شرط در نسیه دو حق است نه «اسقاط حقٍ» و «احداث حقٍ آخر»، بلکه «احداث حقین» هست یک حق برای بایع یک حق برای مشتری.
ص: 335
اسقاط پذیری شرط تأخیر با ثبوت حق واحد برای مشتری
آن حق برای بایع این است که بایع شرعاً میتواند طلب کند حکم ملکیتش هم این است ولی شرط میکند که تا یک ماه برایم نگهدار ثمن ممکن است گاهی کالا باشد چه اینکه گذشتهها اینطور بود تا یک ماه برایم نگهبدار مشتری هم نیازمند به این تأخیر بود گفت به این شرط که تا یک ماه پیش من باشد اگر چنین چیزی بود این احداث حق است برای بایع، احداث حق است برای مشتری، در این صورت اگر مشتری یک وسعتی پیدا کرد و زودتر دستش رسید که این کالا را به صاحبش دهد اگر قبل از مدت مشتری این کالا را به بایع داد قبول این کالا بر بایع واجب نیست، چرا؟ برای اینکه او شرط کرده که این ثمن تا یک ماه پیش مشتری باشد این الآن در مسافرت است میخواهد سفر کند نمیتواند نگه بدارد پس اگر تحلیلاً این شرط به دو مطلب برگشت یکی «احداث حقٍ للبایع» یکی «احداث حقٍ للمشتری»، اینجا «لا یجب القبول»؛ اما اگر «احداث حقٍ للمشتری» بود و «احداث حقٍ للبایع» نبود، احتمالاً قبول واجب است، چرا؟ برای اینکه او برای تأخیر حقی ندارد آن مسئله منتی هم که مرحوم علامه در تذکره (1)بیان کرده بر فرضی که تام باشد مختص است به مورد امتنان، آنجا که جا برای منتگذاری نیست این دلیل وارد نیست. اجماعی هم در مسئله نیست اتفاق هست اما اجماع مصطلح که دلیل تعبدی باشد نیست، برای اینکه دلیل زنده در مسئله موجود است یک، در کلمات بعضی از مجمعین به این دلیل اشاره شده است دو، اگر در کلمات همه به این اشاره نشد لازم نیست سه، پس ما نمیتوانیم بگوییم این اجماع تعبدی است این اجماع مدرکی است، پس اجماعی در کار نیست، صورت مسئله هم مشخص شد در بعضی از صور قبول واجب است و در بعضی از صور قبول واجب نیست.
ص: 336
1) تذکرة الفقهاء، العلامه الحلی، ج11، ص353.
اسقاط ناپذیری شرط تأخیر با نذر بایع بر تأجیل
اما اینکه در فرمایشات مرحوم شیخ (1)و سایر فقها هم بود که اگر نذر کردند که مؤجّل باشد؛ یعنی تأخیر داشته باشد تأجیل با «الف» و همزه، اگر نذر تأجیل کردند این در اینجا حق گرفتن ندارد، اما چه کسی باید نذر کند و ناذر کیست؟ آنکه «من بیده الفور» است و «بیده التأخیر» است هر دو در اختیار او است او میتواند نذر کند؛ اما کسی که «علیه الفور» است آن حق نذر ندارد نذرش مشروع نیست مشتری که نمیتواند نذر کند من آن پول را بعد بدهم حق او نیست مال مردم را باید زودتر بدهد. ثمن ملک طلق فعلی بایع شد مشتری که نمیتواند نذر کند من این مال مردم را یک ماه بعد به آنها بدهم.
اختصاص نذر تأجیل به بایع نه مشتری
پس این نذر تأجیلی که در فرمایشات فقها هست و مرحوم شیخ(رضوان الله علیهم اجمعین) مطرح کرد ناذر باید بایع باشد نه مشتری؛ یعنی بایعی که ثمن را «بالفعل» مالک هست او میتواند نذر کند که من یک ماه بعد بگیرم فعلاً نگیرم.
پرسش: ؟پاسخ: نه، جواز مطالبه که حکم ملک او است ملکیت که دارد اثر این ملکیت، جواز مطالبه است این جواز قطعی است ولو ما ندانیم حق است یا حکم؛ پس او میتواند هماکنون مطالبه کند یا برای اینکه حق مطالبه دارد یا برای اینکه چون ملک است اثر ملکیت و حکم ملکیت جواز مطالبه است این میتواند از این جواز مطالبه صرفنظر کند میگوید من نذر کردم که یک ماه به شما مهلت بدهم اما مشتری که «علیه النقد» است و تأخیر جایز نیست نذرش مشروع نیست.
ص: 337
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص213.
پرسش: ؟پاسخ: حالا یا به سود یا به زیان، او اصلاً حق ندارد، نعم در باب «سلم» حکم برعکس است در بیع «سلم» بر مشتری واجب است که ثمن را تسلیم کند، برای اینکه ثمن نقد است و مثمن نسیه، مشتری که بر او ثمن واجب است که تسلیم کند او نمیتواند نذر تأخیر کند، اما بایع که هماکنون ثمن را میتواند مطالبه کند منتها مثمن را بعد شش ماه باید بدهد او میتواند نذر تأخیر کند بگوید من نذر کردم که این ثمن را یک ماه بعد از شما بگیرم، بله این بایع میتواند. غرض این است آنجایی که شخص حق دارد یا حکم برای او هست او میتواند نذر کند، اما آنجایی که حق علیه کسی است یا حکم علیه کسی است او نمیتواند نذر کند.
پرسش: نذر، رجحان میخواهد.
پاسخ: بله، رجحان موردی میخواهد، این شخص یک مؤمنی است که الآن دستش تنگ است این کاملاً مشروع است و رجحان دارد و او نذر میکند که به این آقا که الآن وامدار است و مریض است و دستش تنگ است به این سید اولاد پیغمبر کمک کند یا به مؤمن کمک کند.
پرسش: ؟پاسخ: بله، مشتری که الآن بر او واجب است در مسئله نسیه، در مسئله نسیه مشتری حق دارد که تأخیر بیندازد یا حق طلق اوست، مشتری که نمیتواند نذر کند من تأخیر بیندازم، برای اینکه مال مردم است چه چیزی را تأخیر بیندازی؟ اما در معاملات نقدی بایع که ملک طلق اوست میتواند الآن مطالبه کند او میتواند نذر کند که من یک ماه از شما نمیگیرم، این نسیه اگر تحت عقد نذر شد حکم خاص خودش را دارد. یک وقت است که نقد و نسیه با نذر حاصل نمیشود، یک وقت است که این نسیه نذری است؛ یعنی بایع این کالا را فروخته نذر کرده که بعد از یک ماه بگیرد این نسیه است، اما حق هم ندارد بگیرد، ولی اگر نسیه بود و نذری نبود نسیه معمول بود، اینجا بله باید بگیرد؛ اینکه گفتند اگر نذر تأجیل کرده است نمیتواند بگیرد نذر تأجیل برای بایع است، چه اینکه نسیه دادن هم برای بایع است، پس یک وقت نسیه معمولی است این همان حکم است که اگر مشتری پول را زودتر داد بر بایع قبول واجب است یا نه؟ یک وقت است نه خود بایع نذر میکند که تا یک ماه نسیه دهد، بایع اگر نسیه را نذر کرده است حق گرفتن ندارد.
ص: 338
تفاوت نذر بر تأجیل با نسیه عادی در اقاله ناپذیری آن
پس یک فرق اساسی این است که یک وقتی نسیه نذری است نذر از طرف بایع باید باشد نه از طرف مشتری، مشتری نذر کند که من تا یک ماه مال مردم را ندهم او که نمیتواند، ولی بایع میتواند نذر کند که تا یک ماه من نگیرم این یک فرق، یکی اینکه اگر تأخیر براساس نسیه مصطلح بود یک کسی مال را نسیه داد بله اینجا با اقاله طرفین میتوانند این حق تأخیر را اسقاط کنند آن نسیه را به صورت نقد دربیاورند، اما اگر این نسیه نذری بود؛ یعنی فروشنده نذر کرده است که این کالا را نسیهای به او بفروشد یا مدتدار مثلاً شش ماه کمتر یا بیشتر اقساطی به او بفروشد چون نذر کرده است بر او واجب است که وفا کند، «اقاله»پذیر هم نیست.
فتحصل که گاهی نسیه همین نسیه رایج است حکمش این است که یا یک حق است یا دو حق، اینجا جای این بحث است که اگر مشتری داد بایع میتواند بپذیرد یا نه و قبول کند یا نه؟ فیه وجهان و قولان که گذشت؛ یکی اینکه اگر نسیه بود چون شرط کردند که مشتری ثمن را بعد از یک ماه بدهد و این یا دوتا حق است یا یک حق و یک حکم قابل اسقاط هست یا قابل مصالحه هست یا قابل گذشت، با اقاله مسئله حل میشود، ولی اگر نسیه نذری بود؛ یعنی فروشنده نذر کرده است که این کالا را به این آقا نسیه دهد جای اقاله هم نیست چون «حکم الله» که ساقط نمیشود. یک مطلبی که در خلال فرمایشات آقایان بود و مرحوم شیخ جواب داد که این تعهد در ضمن عقد لازم است و «واجب الوفا» است آن را مرحوم شیخ جواب داد که بله خود عقد لازم را با «اقاله» حل میکنند (1)، چون شرط در ضمن عقد لازم را نمی شود با اقاله حل کرد مگر بیع عقد لازم نیست؟ مگر با اقاله از بین نمیرود؟ همانطور که با فسخ از بین میرود با اقاله هم از بین میرود. خود بیع با اقاله از بین میرود آن وقت شرط در ضمن بیع با «اقاله» از بین نمیرود؟
ص: 339
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص213.
فتحصل که محور بحث مقام ثانی است یک، فرق جوهری بین نقد و نسیه نیست «کما احتمله» مرحوم آخوند و «کما الحتمله» یا «ذهب الیه سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه)» دو و شرط نذر هم فقط الا و لابد مال بایع است بایع میتواند نذر کند و نذر حق خدا است و در اختیار کسی نیست «اقاله»پذیر نیست و اگر نذر نبود به طور عادی بود «اقاله»پذیر است، استقرار این شرط در ضمن عقد لازم این است که تا این عقد هست این شرط «لازم الوفا» است و از دو راه میشود این شرط را منحل کرد: یا «بلاواسطه» یا «مع الواسطه»، اگر عقد منحل شد به «اقاله»، شرط در ضمن عقد هم منحل میشود اگر عقد محفوظ بود خود شرط «مصب» «اقاله» قرار گرفت «اقاله» باعث میشود که این شرط از بین میرود. فروع جزئی دیگری ممکن است در این مسئله باشد که مطالعه بفرمایید.
طرح مسئله در وجوب قبول ثمن بر بایع با حلول زمان نسیه
یکی از مسائل فصل هفتم این است که در بیع نسیه اگر آن مدت فرا رسید؛ یعنی آن «اجل» حال شد و مشتری این ثمن را دارد تحویل میدهد آیا بر بایع قبول واجب است یا نه؟ مسئله قبلی این بود که اگر مشتری در عقد نسیه ثمن را قبل از رسیدن آن مدت به بایع تحویل داد آیا بر بایع قبول واجب است یا نه که بحث آن گذشت که بر بایع قبول واجب نیست و مواردی هم بود که احتمال وجوب قبول بر بایع مطرح بود؛ ولی این مسئله آن است که اگر در عقد نسیه آن مدت فرا رسید؛ یعنی کالایی را گرفته که بعد از یک ماه ثمن را بپردازد حالا یک ماه شده ثمن را آورده بر فروشنده قبول واجب است یا نه؟
دلیل وجوب قبول ثمن بر بایع با حلول زمان نسیه
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند که قبول واجب است و اگر قبول نکند یک ضرری بر مشتری است بر مشتری یک کاری را بخواهد تحمیل کند که بگوید در ذمّهات این باشد هر وقت من خواستم میگیرم این با «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أنفُسِهِم» (1)هماهنگ نیست این با «لَا ضَرَرَ وَ لَا إِضْرَارَ فِی الْإِسْلَامِ» (2)هماهنگ نیست پس بر بایع قبول ثمن واجب است (3). اصل این مسئله در کلمات پیشینیان به صورت مبسوط و فرعبندی شده در همان جلد 23 جواهر هست.
ص: 341
ابتکار محقق انصاری ره در استخراج قواعد فقهی از مسائل
غالب این مسائلی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح میکنند برابر با تنظیم صاحب جواهر است منتها آراء دیگری را البته ایشان اضافه میکنند. مرحوم صاحب جواهر تبعاً للمحقق که باید متن شرایع را ارائه میکرد این مسئله را در کنار مسائل دیگر طرح کرد که اگر این «اجل» و این مدت رسید و مشتری خواست ثمن را تحویل بایع دهد، بر بایع قبول واجب است یا نه؟ منتها بخشی از کارها را مرحوم صاحب جواهر انجام داد، تکمیل آن را مرحوم شیخ به عهده گرفت. مرحوم شیخ یکی از ابتکارات او این است که تلاش و کوشش میکند یک مسئلهای را که مطرح شد اگر تعبدی محض و مخصوص به مورد خاص خود نباشد آن را پر و بال دهد و این را از مسئله فقهی بیرون بکشد و به صورت قاعده فقهی در بیاورد که در ابواب دیگر هم انسان صاحب نظر باشد؛ لذا اگر کسی واقعاً مکاسب را خوب آشنا باشد و استدلالهای او را خوب عالمانه تحقیق کرده باشد این در فن معاملات صاحبنظر است. آنچه که محل بحث است در عقد نقد و نسیه این است که اگر آن مدت تمام شود؛ ولی ایشان این را برده در مسئله قرض و سایر دیون که اگر کسی یک دین مأجّلی داشت و آن مدت فرا رسید به کسی قرض داد شش ماهه، مدت فرا رسید یک چیزی را بدهکار بود تعهد کرده که بعد از چهار ماه بدهد آن مدت فرا رسید، چه در نقد و نسیه چه در دیون دیگر، اگر شیء مأجّل؛ یعنی أجل و مدتدار حال شود و این مدیون آن مال را بخواهد به دائن بدهد، بر دائن قبول واجب است یا واجب نیست؟
ص: 342
مهارت صاحب جواهر ره در تحریر مباحث فقهی و ادله آن
همین استدلالهایی که مرحوم شیخ دارد که گاهی به اجماع، گاهی به «لَا ضَرَرَ»، گاهی به «الناس»، مرحوم صاحب جواهر (1)این را دارد؛ منتها صاحب جواهر خیلی ماهرانه مسئله را طرح میکند، آنجا که هیچ دلیل نقلی در کار نیست آیهای نیست روایتی نیست قواعد اولیه همراه نیست، فقط با اجماع میخواهند مسئله را حل کنند میگویند «یدل علیه الاجماع» یا میگویند اجماعاً، آنجا که نص هست آیهای هست روایتی هست یک قاعدهای هست اجماع هم هست، ابتکار مرحوم صاحب جواهر هم معمولاً این است که یا اینطور تعبیر میکند میگوید «و یدل علیه قبل الاجماع حدیثُ کذا و کذا»؛ میگوید قبل از اینکه ما به اجماع تمسک بکنیم آن آیه یا آن حدیث دلالت میکند «و یدل علیه قبل الاجماع الآیه أو الروایه» و مانند آن و اگر خواست به اجماع تمسک کند؛ نظیر مقام ما، تعبیر ایشان در جواهر جلد 23 این است که «الإجماع علیه و هو الحجة بعد حدیث الضرار» (2)؛ یعنی اول حدیث «لَا ضَرَرَ» هست بعد اجماع؛ یعنی این اجماع مدرکی است، آنجا که میگوید «و یدل علیه قبل الاجماع الآیه أو الروایه»؛ یعنی این اجماع مدرکی است، در مورد ما که میفرماید «الإجماع علیه و هو الحجة بعد حدیث الضرار»؛ یعنی این اجماع مدرکی است یا میگوید قبل از اجماع ما دلیل داریم یا میگوید اجماع بعد از دلیل است، این تعبیرها هر دو یک پیام دارد.
ص: 343
استدلال به حدیث «لاضرر» در وجوب قبول ثمن بر بایع
در مقام ما حدیث «لَا ضَرَرَ» به خوبی گویاست، زیرا وقتی مدت فرا رسید و طلبکار بدهکار را وادار کند که مال من را داشته باش، این وارد شدن بر حریم سلطنت اوست، با «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أنفُسِهِم» سازگار نیست و تحمیل کند او را که این وقت را برای من صرف کن و مال را برای من نگه بدار، این با حدیث «لَا ضَرَرَ» سازگار نیست. اصل حدیث «لَا ضَرَرَ» هم مورد آن همینجا بود وقتی آن «سمرة ابن جندب» درختی را که در خانه آن انصاری داشت حاضر به فروش نبود و پیشنهادات پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نپذیرفت، حضرت به صاحبخانه فرمود: «أَنْ یَقْلَعَ النَّخْلَةَ فَیُلْقِیَهَا إِلَیْهِ» (1)؛ این درخت را بکن و دور بینداز، این در مورد ضرر است، الآن ما بگوییم این طلبکار که مدت آن رسید طلب خود را نگیرد و این شخص بدهکار مجبور باشد مال او را نگه بدارد. یک وقت است میگوید این مال من را نگه دار من فلان مبلغ به شما میدهم این یک عقد مستأنفی است یک اجاره است، این «لا ریب فی جوازه» این از بحث بیرون است، یک وقت او نمیآید حق خود را بگیرد این بر سلطه مدیون تحمیل کردن است ضرری را بر او وارد کردن است و مانند آن.
پرسش: ؟پاسخ: منظور آن است که او حق ندارد چرا؟، چون «لَا ضَرَرَ» است، وقتی حق نداشت بنابراین دست مشتری باز است این کار را نمیتواند بکند، وقتی این کار را نمیتواند بکند خود این اضرار اجماعاً حرام است، به ادلّه دیگر حرام است و ظلم است. یک وقت است ما بگوییم از «لَا ضَرَرَ» استفاده کنیم نه از اضرار، از ظلم از «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» همه اینها که پیام اثباتی دارند ما بخواهیم وارد حریم شخصیت حقوقی کسی شویم شخصیت حقیقی کسی شویم در نفس او یا بر مال او یک امری را تحمیل کنیم، این اضرار و ظلم است، پس یک چنین حقی را طلبکار ندارد.
ص: 344
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص233..
پرسش: ؟پاسخ: همه موارد ضرر است، اگر یک عقد مستأنفی بین دائن و مدیون باشد که از بحث بیرون است، در کجاست که این ضرر نباشد؟ طلبکار میگوید برای من نگه دار، چه را نگه دارد؟ این کار دارد، اینکه نمیتواند ذمّه او را برای مال دیگری مشغول کند، این حق مسلم اوست یک وقت است که به پیشنهاد خودش است میگوید مدتی به من مهلت دهید یا پیش من باشد آن حرف دیگر است، اما محور بحث این است که آن مدت فرا رسید مدیون هم این مال را دارد میدهد و دائن نمیگیرد این حق را ندارد، پس دائن معصیت کرده نمیتواند این کار را بکند.
راه حل های سه گانه بر فرض عدم قبول ثمن توسط بایع
مطلب دوم آن است که حالا که این دائن معصیت کرده و نمیگیرد، این شخص همچنان مظلومانه زندگی کند یا راه حلی هست؟ سه راه حل در طول هم هست، بعضی از این راهها مقبول است بعضی از این راهها مردود است؛ یکی مراجعه به محکمه حاکم است و دخالت حکومت هست و یکی عزل است و یکی هم دخالت عدول مؤمنین در صورتی که حاکمی نباشد.
اول: رجوع به محکمه بعد از امتناع دائن از قبول ثمن
در جریان حکومت حاکم که حاکم قبض کند برخیها خواستند بگویند که چون حاکم شرع هست اصلاً این شخص طلبکار معصیت نکرده و کار حرامی انجام نداده، از همان اول مدیون باید به دائن تحویل دهد، اگر نشد میبرد به محکمه و محاکم تحویل میدهد، این دیگر حرمتی و امثال ذلکی بر دائن نیست.
ص: 345
پاسخ این توهّم این است که رجوع به محکمه حاکم در طول امتناع طلبکار است اگر طلبکار معصیت کرد و ممتنع بود از انجام وظیفه، حاکم شرع ولیّ ممتنع است نه اینکه آن در عِدل این باشد و بدل اختیاری او باشد در عرض این باشد، این بدل اضطراری اوست. پس معصیت «مفروغ عنه» است و اگر کسی عمداً امتناع کرده است معصیت کرده، بعد در ظرف معصیت، دائن به حاکم شرع مراجعه میکند او میگیرد پس او بدل اختیاری او نیست تا عصیان نباشد.
اجبار دائن بر قبول ثمن و اقباض آن بر فرض امتناع توسط محکمه
حالا که نوبت به محکمه رسید شخص بدهکار این پول را به صندوق حکومت بریزد یا یک راه دیگری دارد؟ میفرمایند که حاکم شرع اول نمیتواند مال را تحویل بگیرد اول باید آن طلبکار را وادار به قبض کند؛ چون او ولیّ ممتنع است اگر او در دسترس نبود یا اجبار او بر قبض ممکن نبود آن وقت خود محکمه شرع این را بپذیرد. پس اینچنین نیست که اگر طلبکار حاضر نبود تحویل بگیرد مشتری بتواند مستقیماً به صندوق دولت و حکومت بریزد، بلکه حاکم شرع باید آن شخص ممتنع را وادار کند، چون ولیّ ممتنع است؛ اگر اجبار او بر قبض ممکن نبود آنگاه خود حاکم شرع تحویل بگیرد.
پرسش:؟پاسخ: اگر به حساب او ریخت قبض است، خدا امام(رضوان الله علیه) را غریق رحمت کند اینکه میفرمودند زمان و مکان در اجتهاد سهم تعیین کننده دارد (1)یکی از موارد آن هم همین است.
ص: 346
1) الاجتهادوالتقلید، السیدروح الله الخمینی، مقدمه، ص16.
پرسش:؟پاسخ: همین قبض است، اگر او در دسترس نبود یا خانه او طوری بود که کسی نمیتوانست به خانه او تردد کند و مال را به خانه او دهد، اگر قبض ممکن نبود به «احد انحاء»؛ آن وقت نوبت میرسد که به محکمه شرع دهد. پس حکومت شرع و محکمه شرع اینچنین نیست که اگر دائن نپذیرفت او فوراً بتواند قبول کند؛ بلکه وظیفه حکومت شرع این است که دائن را مجبور کند به قبض و اگر قبض او ولو اجباراً ممکن نبود آنگاه حاکم شرع بپذیرد؛ نظیر اینکه در موارد دیگر گفتند حاکم شرع ولیّ ممتنع است؛ مثلاً اگر کسی نفقه فرزندان خود را نداد یا نفقه پدر و مادر خود را نداد، نفقه پدر و مادر یا نفقه فرزند یک وجوب تکلیفی است، اما نفقه همسر گذشته از وجوب تکلیفی وجوب وضعی هم هست؛ یعنی دَین هست که اگر نداد این دیون در ذمّه او جمع میشود باید گرفت. حالا اگر کسی نفقه همسر خود را نداد این دَین در ذمّه او هست، اینجا سخن از قبض نیست سخن از عدم تأدیه است. حاکم شرع آیا مستقیماً در مال این زوج دخالت میکند، اموال را میگیرد و به زوجه میدهد یا حاکم شرع او را وادار میکند به اینکه تأدیه کند؟ اگر اجبار او بر تأدیه ممکن نبود، آن وقت خود حکومت دخالت میکند و از مال او میگیرد؛ مقام ما هم از همین قبیل است، اگر اجبار بر قبض ممکن بود که مقدّم هست، اگر اجبار بر قبض ممکن نبود نوبت میرسد به اینکه خود حاکم شرع بگیرد. پس دو مرحله را باید گذراند یکی اینکه مسئله قبض حاکم در عرض قبض طلبکار نیست تا کسی بگوید که بر طلبکار قبض واجب نیست، چون اینها در عرض هم هستند؛ بلکه در طول هستند. مرحله دیگر این است که قبض حاکم در صورت عدم امکان اجبار دائن است، اگر دائن را میشود اجبار کرد این مقدم است. حکومت اسلامی این کار را انجام میدهد طلب را میگیرد و به جای خودش میدهد.
ص: 347
دوم: بررسی عزل ثمن با امکان رجوع به محکمه یا رضایت دائن
اما مسئله عزل که اگر کسی عزل کند و قبض واجب نباشد؛ عزل کردن یک کاری است که انسان مال مردم را عزل کند و یک جایی نگاه بدارد خود این زمان میبرد، حفظ و نگهداری کار مشکلی است بر او واجب نیست، اگر دسترسی به حکومت بود آیا عزل و حفظ در جای دیگر این معادل آن است یا نه؟ این یک مطلب دیگری است؛ یک راه حلی هم دارد، اگر مقدور او بود یا او راضی بود که این مال را یک جایی نگه بدارد که اگر بدون افراط و بدون تفریط تلف شد او ضامن نیست، اگر افراط و تفریط کرد که «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1)هست و این هم بر او واجب نیست که مال مردم را حفظ کند که اگر تلف شد بگوییم مال خود دائن هست، مال مدیون نیست و به مدیون ارتباط ندارد؛ بر او واجب نیست چنین کاری کند. در مواردی که انسان دسترسی به مصرف زکات ندارد ـ چه زکات مال و چه زکات فطر ـ آنجا گفتند عزل و جدا میکند که به صاحب آن دهد، اما اینجا یک صاحب مشخصی دارد دسترسی هم هست و او امتناع میکند، فرض این است که دسترسی هست و طلبکار امتناع دارد از قبض، در چنین مواردی به چه دلیل ما بگوییم این عزل کند؟ بله، اگر او نگرفت و خود او راضی بود میتواند عزل کند، اما بگوییم عزل بر او واجب است، عزل در عِدل قبض حاکم است چنین چیزی نیست. اگر خود او راضی بود که عزل کند میتواند عزل کند، وقتی که عزل کرد این دَین از ذمّه به عین میآید یک، چون مادامی که در ذمّه هست تلف معنا ندارد، مالی که در ذمّه هست که تلف نمیشود تا ما بگوییم خسارت آن به عهده طلبکار است؛ ولی وقتی اجازه عزل و تفکیک داشت مال از ذمّه به عین منتقل میشود و اگر تلف قهری رخ داد به عهده خود طلبکار است و این مدیون هیچ بدهکار نیست؛ این در صورتی است که خود مدیون راضی باشد به این کار وگرنه راه اساسی آن همان مراجعه به محکمه دین و حکومت اسلامی است، پس عزل اینچنین نیست که در عِدل آنها باشد.
ص: 348
1) فقه الصادق، السیدمحمدصادق الروحانی، ج15، ص202.
مرحله سوم؛ یعنی مرحله حکومت، دخالت حاکم در دو کار: یکی اجبار بر قبض، دیگری هم اینکه اگر نشد خود حکومت بپذیرد؛ این دو مرحله حکومت اگر گذشت نوبت به عزل میرسد که حکم اینها بازگو شد.
سوم: بررسی رجوع به عدول مؤمنین با عدم دسترسی به محکمه
اگر عزل ممکن نبود نوبت به دخالت عدول مؤمنین میرسد که حالا اگر حکومت اسلامی حاکم شرع نبود و عدول مؤمنین که حکومتی ندارند، میتوان به اینها هم سپرد یا نه؟ برخیها احتمال دادند که دخالت عدول مؤمنین کافی باشد، برای اینکه این یک امر «حسبه» و زمین مانده است که از سنخ امر به معروف و نهی از منکر هم هست؛ امر به معروف و نهی از منکر گاهی قولی است که انسان یک معروفی را واجب است بازگو کند، یک وقت فعلی است که معروفی را محقق کند و منکری را بردارد، الآن این سنخ از یک طرف جزء معروف است و از طرف دیگر به لحاظ امتناع طلبکار، منکر است. جامعه اسلامی باید امر به معروف و نهی از منکر کند، امر به معروف و نهی از منکر کند؛ یعنی قولاً به این شخص بگوید این کار واجب است و باید انجام بدهی یا اگر به او دسترسی نیست معروف را احیا کند، منکر را بردارد و جلوی ظلم را بگیرد. اینکه الآن شیخ انصاری(رضوان الله علیه) (1)یا سایر فقها به مسئله امر به معروف و نهی از منکر استدلال کردند تا عدول مؤمنین بتوانند در این کار دخالت کنند معلوم میشود که مسئله امر به معروف و نهی از منکر تنها این نیست که کسی دیگری را دستور دهد که این کار واجب است و انجام دهد یا فلان کار حرام است ترک کن؛ بلکه معروف را احیا کند، منکر را «اماته» کند، حفظ عدل واجب است، پرهیز از ظلم واجب است، میخواهند ظلم ستیزی کنند و عدل را احیا کنند، در اینجا نحوه احیای عدل و «اماته» ظلم این است که بار را از دوش مدیون مظلوم بردارند و نگه دارند، در چنین فضایی بالأخره صندوقی میخواهد، هیئتی میخواهد، هیئت امنایی میخواهد، گروهی میخواهد، حالا اگر برخیها شخصاً هم دخالت کردند از باب اینکه امر به معروف و نهی از منکر است این میتواند مشکل را حل کند، این یکی از محتملات مسئله است.
ص: 349
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص218.
مهارت صاحب جواهر و محقق انصاری ره در فرع بندی و تفصیل مسائل فقهی
بنابراین ملاحظه فرمودید این مسئله ساده که مربوط به نقد و نسیه بود چگونه صاحب جواهر اولاً و مرحوم شیخ ثانیاً اینها را پر و بال دادند و بسیاری از ابواب فقه را درگیر کردند؛ از باب نقد و نسیه به باب قرض و دَین رسیدند یک، باب حکومت اسلامی را مطرح کردند دو، باب اینکه عزل حکم آن چیست را طرح کردند سه، باب اینکه عدول مؤمنان اگر حکومت اسلامی نبود، کار حکومت اسلامی را انجام میدهند یا نه؟ چهار، چندین فرع را از همین یک مسئله ساده نقد و نسیه اینها استنباط کردند، این توسعه یک مسئله هست که به صورت قاعده فقهی درآوردند، اگر اینجا روشن شد که این ظلم حرام است و باید این ظلم را برداشت و نهی از منکر هم این است که انسان نگذارد که حرام واقع شود، آنگاه معنای نهی از منکر وسعت خودش را پیدا میکند؛ تاکنون انسان خیال میکرد امر به معروف و نهی از منکر این است که به یک شخص بگویند فلان کار حرام را انجام نده و فلان کار واجب را انجام بده، الآن شخصی در کار نیست؛ آن طلبکار امتناع میکند، امر به معروف و نهی از منکر در اینجا چیست؟ این است که اینها یک صندوق و هیئت امنایی داشته باشند، مال را نگذارند تلف شود، هر وقت صاحب مال آمد به او دهند؛ این امر به معروف کجا و آن امر به معروف لفظی کجا؟ پس درگیر کردن باب امر به معروف و نهی از منکر از یک سو، حکومت اسلامی از سوی دیگر و اینکه تلف در صورت عزل اگر عمدی نباشد به عهده صاحب مال است از سوی دیگر و مسئله «لَا ضَرَرَ» و مسئله «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أنفُسِهِم» از سوی دیگر، همه اینها را درگیر کردن این راه توسعه مسئله فقهی به قاعده فقهی است.
ص: 350
پرسش: اگر بخواهند بایع را مجبور به این کار کنند میشود نهی از منکر، نه اینکه بخواهد نگه بدارد، با عزل چه فرقی میکند؟
پاسخ: نه تحویل آنها میدهند، نه اینکه خودش در خانه نگاه بدارد. الآن کسی ـ این نقد و نسیه باب «سلم» هم شامل میشود ـ او چند تن گندم فروخت اول پاییز باید تحویل دهد، اگر حکم نسیه این است حکم «سلم» هم همینطور است؛ این چند تن گندم را این شخص در مزرعه خرمن کوبی کرد و گندم را تحصیل کرد و حالا میخواهد به مشتری دهد مشتری قبول نمیکند.
پرسش: عدول از مؤمنین اگر نبود به فسّاق از مؤمنین میرسد.
پاسخ: بله، مرحله نهایی آن است. در مسئله ولایت فقیه آنجا فرمودند که اول فقیه، نشد عدول مؤمنین، نشد فسّاق مؤمنین، برای اینکه بالأخره مردم نظم میخواهند. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که «لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ» (1)همین است، بالأخره یک نظمی باید باشد. بنابراین این توسعه دادن یک مسئله از نقد و نسیه به باب «سلم» میرسد، از باب بیع به باب دَین میرسد، از باب نقد و نسیه به باب امر به معروف و نهی از منکر میرسد، از باب دَین به مسئله حکومت اسلامی میرسد، از اینجا به مسئله عدول مؤمنین میرسد؛ توسعه دادن همه این مطالب از یک مسئله به فرع ساده، این برای آن است که هم راه اجتهاد را باز کند و هم اینکه از محدوده مسئله در بیاید و به صورت قاعده فقهیه بازگو شود که اگر کسی کتاب بیع را خوانده در کتاب دَین هم صاحب نظر باشد، در کتابهای حکومت اسلامی و سایر آنها هم صاحب نظر باشد.
ص: 351
1) امام علی ع درنهج البلاغه، عظیم عظیمپور، ج1، ص199.
یکی از مسائل فصل هفتم این است که اگر در معامله نسیه آن مدت فرا رسید و آن دَین که مأجّل بود حلول کرد و حال شد چند حکم فقهی بر آن بار است و اگر این احکام فقهی امتثال نشد مسائل حقوقی مطرح است؛ آن احکام فقهی این است که بر مدیون دادن و ادای حق واجب است، بر دائن قبول واجب است، این دو حکم تکلیفی مستندهای خاص خودش را دارند؛ بر مدیون دادن واجب هست برای اینکه معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)اگر ناظر به حکم تکلیفی باشد این است و از طرفی هم مالِ صاحب مال را هم باید داد؛ حق مردم که بر ذمّه انسان است، اگر صاحب حق راضی نباشد اَدای دَین مردم واجب است؛ بر مدیون قبول لازم است، برای اینکه اگر آن را قبول نکند یک ضرر و ظلمی است به دائن، لازم نیست که ما از «لَا ضَرَرَ» (2)حکم اثباتی در بیاوریم، همین که حرمت ظلم و اضرار برداشته شد لازمه عقلی آن لزوم قبول دائن است، پس دائن باید قبول کند و اگر ما گفتیم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ گذشته از حکم وضعی حکم تکلیفی را هم میگیرد بر مدیون «تأدیه» و بر دائن قبول واجب است، چون اگر معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این بود که بر مشتری واجب است که ثمن را بپردازد، بر بایع هم واجب است که قبول کند؛ این حکم برای اینکه از مسئله فقهی بودن در بیاید و به صورت قاعده فقهی ظهور کند از ثمن به مثمن تعدّی شده؛ یعنی همه مسائلی که گفته شد و میشود که درباره معامله نسیه است، در معامله «سلم» هم جاری است؛ آنجا که فروشنده یک کالایی را نسیه فروخت؛ یعنی گفت من فلان کالا را بعد از شش ماه به شما میدهم که پول نقد است و کالا نسیه است، همه احکامی که درباره نسیه گفته شد درباره «سلم» هم هست که اگر بعد از شش ماه این شخص بخواهد کالا را ندهد معصیت کرده و اگر داد بر مشتری واجب است که این کالا را بپذیرد، تمام حرفهایی که در مسئله نقد و نسیه هست در بیع «سلم» هم هست؛ گذشته از اینکه از نسیه به «سلم» تعدّی شده، از باب بیع به باب قرض تعدّی شده، گذشته از اینکه از باب بیع به باب قرض تعدّی شده، از باب قرض به مطلق دَین تعدّی شده، چون دَین میدانید بابی ندارد ایجاب و قبولی ندارد آن قرض است که کتاب قرض یک ایجابی دارد یک قبولی دارد که احکام ربا و مانند آن است، اما در دَین هر کسی مال مردم را تلف کرده در دیه عمد یا شبه عمد ضامن است و مانند آن، اینها دیگر قرض و ایجاب و قبول نیست، خطئاً هم اگر کسی مال دیگری را تلف کند «من اتلف مال الغیر» (3)شامل حال آن میشود، پس وسیعتر از همه اینها باب دَین است، بعد باب قرض است، بعد مسئله بیع است، بیع هم از نقد و نسیه به باب «سلم» تعدّی شده است که گوشهای از این تعدّیهها هم در فرمایشات مرحوم محقق به اجمال در شرایع (4)هست و هم مرحوم صاحب جواهر (5)یک مقداری بازتر کرد، نوبت به مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیهم) رسید خیلی بازتر کرد که الآن این میتواند به صورت یک قاعده فقهی در بیاید.
ص: 352
بنابراین اگر مدیون در اثر رسیدن آن مدت مال را به طلبکار داد بر طلبکار قبول واجب است، اگر قبول کرد دیگر مسئله فقهی اینجا تمام میشود، اگر نکول کرد از این به بعد دیگر مسئله حقوقی مطرح است و آن این است که این شخص چه کار کند؟ اینکه هبه نکرده و بر مدیون هم حفظ و نگهداری مال مردم ضرر دارد، چه کار کند؟ گفتند مراجعه کند به محکمه قضا یا به حاکم، محکمه قضا یک حکم دارد، حاکم حساب دیگر هم دارد، آنکه حکم است دستگاه قضاست و آنکه حاکم است ولیّ مسلمین است، بالأخره به حاکم یا به حکم باید مراجعه کند؛ وقتی به حاکم مراجعه کرد، حاکم این دائن و طلبکار را وادار میکند به قبض، اگر طلبکار در دسترس نبود یا از قبض امتناع کرد نوبت به قبض خود حاکم میرسد که حاکم قبض میکند، وقتی حاکم قبض کرد ذمّه مدیون بری میشود هم در باب نسیه، هم در باب «سلم»، هم در باب قرض، هم در مطلق دَین که این کار حقوقی است؛ ولی اینچنین نیست که این مدیون مستقیماً وقتی طلبکار از قبض کردن امتناع دارد مال را در اختیار حاکم قرار دهد، چون اجبار بر قبض مقدم بر قبض خود حاکم است، اول باید اجبار کرد؛ یعنی او را وادار کرد که بپذیرد، اگر اجبار ممکن نبود حاکم میپذیرد. غرض آن است که در صورتی که او نمیپذیرد قبض اختیاری ساقط است نه اصل قبض؛ لذا حاکم باید او را وادار کند به قبض، اگر این هم ممکن نبود خود حاکم میپذیرد، وقتی پذیرفت ذمّه مدیون فارغ میشود، اگر تلف شد که مال آن طلبکار بود تلف شد و اگر باقی ماند که مال اوست. اگر دسترسی به حاکم ممکن نبود یا حکومتی در کار نبود، گفتند از این جهت که این یک معروفی است که تحصیل آن واجب است و خلاف آن منکری است که دفع آن لازم است امت اسلامی موظف است، چون امر به معروف و نهی از منکر است؛ در جریان امر به معروف و نهی از منکر که این قسمت از حقوق را باید به عهده بگیرد، اولاً عدول مؤمنین مقدم هستند، بعد به فسّاق مؤمنین نوبت میرسد که آنها بپذیرند، اما آیا آنها کار حکومتی انجام میدهند؛ یعنی شخص را وادار میکنند به قبض یا از طرف شخص قبض میکنند؟ اثبات اینکه اینها بتوانند از طرف شخص قبض کنند کار آسانی نیست؛ ولی اینها از باب امر به معروف و نهی از منکر میتوانند طلبکار را وادار کنند که قبض کند، اجبار طلبکار به قبض مقدور آن جامعه هست، اما خود جامعه به نحو وجوب کفایی و مانند آن قبض کند این دلیل میخواهد، پس در درجه اول رجوع به حاکم و بعد به عدول مؤمنین. در جریان حاکم اگر باشد کار حل است، برای اینکه حاکم در درجه اول، چون ولیّ ممتنع است آن طلبکار را وادار میکند به قبض، اگر مقدور نبود و در دسترس نبود از طرف طلبکار قبض میکند، چون قبض وکیل، قبض وصی و قبض ولیّ به منزله قبض موکّل به منزله قبض موصی به منزله قبض «مولّی علیه» است، او چون سِمَتی دارد قبض او به منزله قبض «مولّی علیه» است؛ ولی عموم مردم، امت و جامعه یک چنین حقی ندارند که قبض آنها به منزله قبض اصیل باشد، نه وکیل او هستند، نه ولیّ او هستند، نه وصی او هستند، فقط جلوی منکر را باید بگیرند و معروف را احیا کنند، همین؛ یعنی او را به قبض کردن وادار کنند، اگر با عدول مؤمنین اجبار بر قبض ممکن نبود در مرحله سوم نوبت به عزل میرسد که این مقدار دَین را اینجا جدا کند تا ببینیم احکام عزل چیست.
ص: 353
پرسش: ؟پاسخ: ولایت همین الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ (1)این ولایت متقابلی که در این آیه مشخص کرد همین ولایت امر به معروف و نهی از منکر است. یک وقت است یک کسی را انتخاب میکنند این میشود وکیل وگرنه مؤمنی بر مؤمن ولایت داشته باشد آنطوری که والی مسلمین ولایت دارد آنطور اثبات آن آسان نیست الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ، چون مستحضرید که مسئله امر به معروف یک نحو ولایت است؛ تبلیغ نیست، موعظه نیست، تعلیم نیست، ارشاد نیست، تنبیه نیست، فرمان است. امر به معروف غیر از این است که ما سخنرانی کنیم و کسی را نصیحت کنیم، ارشاد و نصیحت و تذکره غافل و امثال ذلک که جزء مبادی کار است، امر به معروف؛ یعنی فرمان، همانطوری که پدر به فرزند دستور میدهد که این کار را انجام بده اگر این شخص انجام نداد واقعاً معصیت کرده است، چون اطاعت پدر واجب است، اگر کسی امر به معروف کرد و آن طرف معصیت کرد دو گناه کرد: یکی اینکه آن حجاب خود را حفظ نکرد و یکی اینکه این امر به معروف را عمل نکرد؛ یک وقت انسان تذکر میدهد یا تنبیه غافل است یا مسئله شرعی میگوید یا یادش میدهد اینها که امر به معروف نیست، امر به معروف این است که شخص مسئله را میداند، متوجه هم هست، نه جاهل است، نه خاطی است، نه ساهی و نه ناسی است که عالماً عامداً دارد گناه میکند و حجاب خود را حفظ نمیکند، در این حال اگر کسی امر به معروف و نهی از منکر کرد و او گوش نداد او دو معصیت کرده است: یکی اینکه حجاب خود را رعایت نکرده و دیگر اینکه امر را گوش نداده این امر «واجب الاطاعه» است مرز امر به معروف از تبلیغ، توصیه، تذکره، نصیحت، ارشاد و تنبیه کلاً یک چیز جداست، اطاعت آمر واجب است این یک نحو ولایت است، کتاب امر به معروف غیر از تبلیغ و امثال ذلک است، این ولایت را قرآن امضا کرده که الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ، اما حالا بیاید حکومت تشکیل دهد مال بگیرد و صندوق درست کند این کار از او برنمیآید مگر اینکه جامعه کسی را وکیل کند، کار وکیل کار موکل است. اگر به توده مردم مراجعه کرد، به جامعه اسلامی مراجعه کرد، اول عدول نشد غیر عادل، آنها توانستند طلبکار را وادار کنند به قبض که بر او قبض حاصل میشود و ذمّه مدیون تبرئه میشود، اگر مقدورشان نبود آن وقت نوبت به عزل میرسد؛ حالا اینها فرمایشاتی است که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) دارد، البته بعضی از اینها مورد نظر هست.
ص: 354
1) توبه/سوره9، آیه71.
پرسش: ؟پاسخ: بله، اگر حفظ و نگهداری هزینه داشت از او میگیرند، چون الآن سخن از حفظ و هزینه نیست سخن از این است که امر به معروف واجب است، امر به معروف که واجب بود دیگر هزینه نمیخواهد.
پس اول رجوع به حاکم است، بعد رجوع به عدول مؤمنین، نشد نوبت به عزل میرسد. وقتی عزل شد یک راهی را بعضی از فقها طی کردند که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) هم در ردیف آنهاست این یک راه شفاف و روشنی است دیگر پیچیدگی ندارد و نیازی هم به آن تأملات و رنجهای فراوان مرحوم شیخ انصاری نیست، منتها باید اثبات شود و آن راه این است که اگر بدهکار بعد از گذراندن آن دو مرحله رجوع به حاکم یا رجوع به توده امت اسلامی موفق نشد کاری انجام دهد این را عزل میکنند؛ عزل را مستحضرید گاهی اگر مستحق در دسترس نباشد در زکات فطر و زکات مال آنجا سخن از عزل مطرح است، اینجا اگر عزل کرد اگر روی فرمایش بعضی از فقها ـ که مرحوم آقا سید محمد کاظم (1)از جمله این فقیهان است ـ اگر ذمّه بدهکار تبرئه شد و حق طلبکار متعیّن در این عین شد که هیچ محذوری نیست این عین متعلق به طلبکار است و اگر هم تلف شد به عهده اوست، منتها باید همه لوازم آن را ملتزم بود اگر تلف شد خسارت آن به عهده طلبکار است، اگر نمائاتی داشت برای اوست، ارزش افزوده پیدا کرد برای اوست ـ همه اینها برای اوست ـ اگر نگهداری آن هزینه دارد بعد میشود از او گرفت؛ این احکام سه چهارگانه در صورتی که این عزل باعث شود که دَین دائن متعیّن در این عین تفکیک شده باشد محذوری ندارد، اما مرحوم شیخ این راه را نرفته است، سه چهار مسئله است که با هم ناهماهنگ است، ایشان به زحمت افتادند و دست به دامن یک حکم عقلی زدند؛ اولین حکم این است که ذمّه بدهکار تبرئه میشود، دوم اینکه این عین مال طلبکار نمیشود؛ ببینید ناهماهنگی از کجا شروع میشود، اول اینکه ذمّه بدهکار تبرئه میشود، دوم اینکه این عین مال طلبکار نمیشود حق او متعیّن در این نیست، زیرا این حق در ذمّه بود یک، تطبیق ذمّه بر عین محتاج به قبض صاحب مال است دو، قبض را نمیشود از بین برد و نفی کرد که بگوییم چه او قبض کند و چه قبض نکند، تا او قبض نکند حق او متشخص و متعین نخواهد شد یک، پس این عین هنوز ملک او نیست دو، برای اینکه قبض نکرده است، اگر تلف شد به عهده آن طلبکار است سه، چهارم ارزش افزوده پیدا کرد، نمائاتی دارد، اگر حیوان است شیری دارد، اگر درخت است میوهای دارد، همه مال همین شخص مشتری است که بدهکار است. ببینید این چهار حکم کاملاً ناهماهنگ است، اگر ذمّه بدهکار تبرئه شد پس معلوم میشود آن حق برایطلبکار میشود در حالی که میگویید حق برای طلبکار متعیّن نیست، چون هنوز قبض نکرده است؛ از طرفی میگویید اگر تلف شد از مال طلبکار حساب میشود و به عهده اوست، از طرفی میگویید ارزش افزوده و نمائات پیدا کرد چه متصل و منفصل برای این مدیون است که عزل کرده، این احکام چهارگانه با هم ناهماهنگ است؛ مرحوم شیخ از این ناهماهنگی بیخبر نیست، میفرماید که اگر کسی اشکال کند بگوید اگر تلف برای اوست معلوم میشود ارزش افزوده و نمائات متصل و منفصل هم مال اوست، (2)چرا؟ برای اینکه قاعده «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» (3)[9] همین پیام را دارد؛ «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ»یکی از قاعدههای فقهی است که صبغه حقوقی هم دارد و معنای «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» این است که هر کس خروجی مال، درآمد مال، نمائات متصل و منفصل مال برای اوست، اگر این مال تلف شد خسارت آن به عهده اوست، «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ»که هر جا خراج هست؛ یعنی خروجی مال برای اوست ضمان آن هم برای اوست و به عکس هر کس ضامن است درآمدها هم برای اوست. شما آمدید گفتید درآمدها برای بدهکار است، خسارتها برای طلبکار که این با «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» سازگار نیست، مرحوم شیخ میفرماید قاعده «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» اینجا جاری نیست. مستحضرید که این «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» گرچه به صورت یک قاعده؛ نظیر قواعد «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ» (4)همچنان در فقه شیعه رواجی ندارد، اما به طور پراکنده در کتابهای شیعه هست و به طور رسمی در کتاب اهل سنت هست روایات آن هم در باب ما هست، به این مضمون «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (5)یا «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (6)نظیر اینگونه از قواعد که منصوص باشد اینطور نیست؛ ولی مضمون و مفاد آن در روایات ما هست که مورد قبول علما هم هست، منتها اینکه گفته شد ضمان در برابر خراج است و خراج در برابر ضمان است این ضمان حساب شده است، اگر کسی ضامن هست؛ ولی «ید» او «ید» غاصبه است، براساس «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» یا «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (7) اگر او غاصبانه مال کسی را گرفته او ضامن هست؛ ولی خراج برای او نیست، در صورتی که «ید»، «ید» عدوانی نباشد در آنجا هم ضمان هست و هم درآمد، ارزش افزوده، نمای متصل، نمای منفصل و مانند آن، مثل اینکه کسی حیوانی را خریده، خیار حیوان هم سه روز است، «ید» او شرعی است و «ید» حلال است که دست گذاشته روی این، در اینجا حالا ممکن است که در زمان خیار اگر تلف شده باشد «ممن لا خیار له» باشد؛ ولی درآمدهای این ایام برای اوست، برای اینکه او دارد پذیرایی میکند، علوفه میدهد، آب میدهد و مانند آن، در اینگونه از موارد میشود گفت که از یک طرفی ضمان برای کسی و از طرف دیگر درآمد برای کسی دیگر است، چون حلال و طیّب و طاهر در دست اوست و هزینهها هم به عهده اوست اینجا ممکن است بتوان تفکیک قائل شد، اما در مقام ما چطور شما تصور میکنید که ضمان مال آن طلبکار باشد خراج و درآمد و نمائات و ارزش افزوده برای این بدهکار باشد.
ص: 355
1) حاشیة المکاسب، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج2، ص179.
3) کتاب البیع، السیدمصطفی الخمینی، ج1، ص149.
4) الاحکام، یحیی بن الحسین، ج2، ص120.
5) مستدرک الوسائل، المیرزا حسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
6) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزا علی الغروی، ج4، ص225.
7) مستدرک الوسائل، المیرزا حسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
پرسش: هر دو قسم ضمان چه ضمان یدی و چه ضمان معاوضی این قاعده را شامل نمیشود.
پاسخ: نه اینجا ضمان ید است و ضمان معاوضه نیست؛ یعنی اینکه تلف شد به عهده خود صاحب مال است در قاعده کلی «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» این است، در اینجا مرحوم شیخ میفرماید که جاری نیست، چرا؟ برای اینکه او خودش از قبول امتناع کرده است، اگر امتناع نکرده بود «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» بود، اما اگر امتناع کرد خودش عمداً حق خودش را اسقاط کرده است. پس تا اینجا برای عزل سه چهار حکم بود؛ یعنی وقتی عزل کرد ذمّه او تبرئه شده است یک؛ ولی حق طلبکار مشخص نشد دو، اگر تلف شود به عهده طلبکار است سه، اگر درآمدی داشت برای این بدهکار است چهار، قاعده «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» هم جایش اینجا نیست که جاری نمیشود و امثال ذلک، پس شما چطور این را حل میکنید؟ یک راه حلی نشان دهید! مرحوم آقا سید محمد کاظم و امثال آقا سید محمد کاظم اینها راحت بودند و میفرمایند که اگر تلف شد به عهده صاحب مال؛ یعنی آن طلبکار هست و با عزل هم این مال و دَینش متعیّن میشود، وقتی متعیّن شد خسارت و تلف و فوت آن به عهده طلبکار است و محذوری ندارد، اما مرحوم شیخ که میفرماید اگر تلف شد به عهده طلبکار است و مال همچنان برای بدهکار است؛ یعنی برای مدیون است نه برای دائن این جمع میخواهد، ایشان میفرمایند که راه جمع و راه حل این است که طلبکار یک حقی دارد و این حق در ذمّه بدهکار است وقتی عزل کرد از ذمّه به عین متعلق میشود، اما نه اینکه خود کل عین را درگیر کند که عین بشود برای طلبکار، بلکه یک حقی از طلبکار به عین تعلق میگیرد نه اینکه کل عین برای طلبکار شود؛ مثال میزنند و میگویند که در آن روزگاری که متأسفانه نظام بردگی رایج بود اگر عبد کسی جنایتی کرد و کسی را کشت این عبد باید قصاص شود وقتی که میخواهد قصاص شود دیگر از مالیت میافتد، خرید و فروش این عبد که محکوم به قصاص است چطور است؟ میگویند عیب ندارد، چرا؟ برای اینکه این هنوز از مالیت نیفتاده و ممکن است عفو شود، حق «مجنیٌ علیه» به خود جانی تعلق میگیرد نه به ذمّه او، چون قصاص است، نه به ذمّه مالک، چون مالک کاری انجام نداده، حق «مجنیٌ علیه» به عین جانی تعلق میگیرد؛ لذا «یدور معه حیث ما دار» هر جا این عین برود این حق «مجنیٌ علیه» با او هست؛ لذا صاحب این عبد میتواند این عبد را بفروشد و ذمّه صاحب عبد که مشغول نیست هر جا این عبد رفت این حق هم به همراه اوست. مشابه این را ما در حق «شفعه» و امثال حق «شفعه» داریم.
ص: 356
پرسش: از مالیت ساقط نمیشود؟
پاسخ: نه شاید عفو شود، یک وقت است که جای عفو نیست؛ نظیر ارتداد و امثال ذلک است بله، اما نه اگر شاید عفو شود مالیت همچنان محفوظ است و میفروشند با این وضع، اگر آن شخص فهمید خیار عیب دارد که این از مالیت افتاده است، مندرج در یکی از اقسام چهاردهگانه خیار خواهد بود.
حق چند قسم است یک قسم این است که به خود عین تعلق میگیرد «یدور مع العین مدار العین حیث ما دارت»؛ نظیر «حق الجنایه»؛ نظیر «حق الشفعه» و مانند آن. در «حق الشفعه» اگر زمینی بین دو برادر یا بین دو شریک مشترک باشد هرکدام از این دو شریک خواستند سهم خودشان را بفروشند شریک اینها اولی به خرید است، چون هرکدام حق شفعه دارند و حق شفعه هم به خود عین تعلق میگیرد، هرکدام از این دو شریک سهم خودشان را به دیگری فروختند این حق شفعه هم همراه او منتقل میشود، اگر به یک شخص ثالث فروختند این برادر با آن شخص ثالث شریک میشود و «حق الشفعه» محفوظ است و او اگر به ثالث بفروشد این «حق الشفعه» همراه عین است «یدور معها حیث ما دارت» این برادر با آن ثالث شریک است؛ حق شفعه قائم به عین است هر جا عین باشد این «حق الشفعه» هست و شریک میتواند معامله را فسخ کند. این «حق الشفعه» که این یک قسم است که به خود عین تعلق میگیرد و کاری به ذمّه ندارد.
ص: 357
قسم دیگر آن است که کاری به عین ندارد به ذمّه مربوط است، مثل اینکه کسی در ذمّه کسی طلب دارد و دَینی دارد، بدهکار کسی است، طلبکار در ذمّه بدهکار یک چیزی طلب دارد و اصلاً کاری به عین ندارد که به هیچ وجه به عین مرتبط نیست، البته وقتی این «مُفَلَّس» شد؛ یعنی ورشکست شد و حاکم شرع «تَفلیس» را انشا کرد، حقوق طلبکارها از ذمّه به عین منتقل میشود، آن وقت اموال او را بین غرما باید توزیع کرد؛ وگرنه تا انسان ورشکست نشد یک، صرف ورشکستگی کافی نیست، زیرا باید به محکمه قضا برود، حاکم شرع وقتی ثابت شد این ورشکست شد «تفلیس» کند، حکم «فَلَستُ» را انشا کند، وقتی حکم «فَلَستُ» را انشا کرد حقوق طلبکارها از ذمّه به عین منتقل میشود آن وقت این عین را بین غرما باید تقسیم کنند وگرنه تا به این صورت نیاید دَین از ذمّه به عین نمیرسد.
میماند قسم دیگر و آن این است که همان حق به عین تعلق میگیرد اما ذمّه درگیر است که آن «حق الرهانه» و امثال «حق الرهانه» است، اگر راهن یک دَینی به شخص مرتهن داشت و مرتهن از او گرو و رهن خواست، این خانه خود را در رهن طلبکار قرار میدهد؛ خانه ملک این بدهکار است یک، منافع عین مرهونه در مدت رهن برای راهن است نه برای مرتهن این دو؛ ولی کلید به دست مرتهن است تا راهن نفروشد حق فروش ندارد، چرا؟ برای اینکه «حق الرهانه» مرتهن تعلق گرفته است به عین یک، ذمّه راهن را درگیر کرد دو، به طوری که راهن نمیتواند در این تصرف کند نمیشود گفت که این حق به عین تعلق گرفته «یدور معها حیث ما دارت» اینطور نیست؛ نظیر «حق الجنایه» نیست؛ نظیر «حق الشفعه» نیست راهن، چون بدهکار است حق ندارد این عین را به دیگری منتقل کند.
ص: 358
مرحوم شیخ میفرماید که در جریان عزل از قبیل «حق الجنایه» است همانطور که «حقالجنایه» «مجنی» به رقبه «جانی» و عین «جانی» تعلق میگیرد که «یدور معها حیث ما دارت» ذمّه درگیر نیست، این جا هم وقتی طلبکار از قبض امتناع کرده و بدهکار مجبور شد مال را عزل کند یک گوشهای جدا بگذارد حق طلبکار متعلق به این عین است نظیر «حق الجنایه» و ذمّه او درگیر نیست؛ این یکی از راه های حلی است که مرحوم شیخ به آن اشاره کرده، آن بخش نهایی که مرحوم شیخ به او تعلق خاطری دارد و هر وقت مشکل عمیقی پیش آمد به آن راه عقلی تمسک میکند این است که میفرماید شما اشکال کردید و گفتید چگونه میشود جمع کرد؟ از طرفی میگویید این عین هنوز برای بدهکار است؛ یعنی مال شخصی است که قبلاً بدهکار بود حالا در عین عزل کرده و از طرفی میگویید اگر تلف شد از کیسه آن طلبکار میرود، منافعی که مال این بدهکار است، ارزش افزوده که برای این بدهکار است، اگر تلف شد مال طلبکار است؛ یعنی چه؟ چطور میشود؟ میفرماید که جمع آن این است که ما میگوییم این همچنان به ملک این بدهکار باقی است؛ ولی «آناً ما»ی «قبل التلف» از ملک بدهکار خارج میشود وارد ملک طلبکار میشود و در لحظه ثانی تلف میشود، پس از ملک طلبکار تلف شده است نه از ملک بدهکار، جمع آن این است که «آناً ما»ی «قبل التلف» این عین از ملک بدهکار خارج میشود وارد ملک طلبکار میشود در لحظه بعد از ملک طلبکار میافتد و ساقط میشود. این حکومت و دخالت عقل است برای اینکه مشکل فقهی را حل کند. ده ها نمونه در طی این سال ها شما ملاحظه فرمودید که فقه با عقل و دخالت عقل دارد مشکل خود را حل میکند، تا اصول احیا نشود و از عقل در اصول مستدل بحث نشود قلمرو عقل، حوزه عقل، ادلّه عقل در کنار نقل روشن نشود فقه همچنان لرزان است؛ یعنی شما مبنای اصولی ندارید، این حرف را باید در اصول تهیه کنید، شما به جای اینکه از قطع بحث کنید باید از عقل بحث کنید، شما به جای اینکه از علم بحث کنید باید از عقل بحث کنید، یک چند سطر و چند صفحهای مختصر نوشتید که علم حجت است، بله علم حجت است، اما عقل است و عقل آن مقدمات بیست و چهار پنجگانه را میخواهد که نفس گیر است، مگر هر عقلی حجت است؟ مگر هر مقدمهای حجت است؟ مگر هر دلیلی حجت است؟ آن مقدمات نفس گیر که کجا علم میآورد؟ کجا یقین میآورد؟ کجا جزم میآورد؟ کجا طمأنینه میآورد؟ در کجا اثر ندارد اینها باید در اصول ثابت شود.
ص: 359
پرسش: ؟پاسخ: ولیمرحوم شیخ میفرماید که اگر عزل کرد ارزش افزوده برای مشتری است، نمای متصل و منفصل برای مشتری است، اگر تلف شد برای بایع است. اگر ملک بایع است چطور درآمد آن برای مشتری است؟ سه چهار وجه که ذکر میکنند یکی از آن وجوه این است: میگویند که قبل از تلف به ملک مشتری باقی بود؛ یعنی درآمدش مال مشتری است اما «آناً ما»ی «قبل التلف» این عین از ملک مشتری خارج میشود و وارد ملک بایع میشود یک، در آن ثانی از ملک بایع میافتد و میشکند دو؛ لذا خسارت به عهده اوست. این را که شما آیه و روایت ندارید، اجماع ندارید، این را از عقل دارید و عقل را هم که در اصول راه ندادید و بحث نکردید.
پرسش: اگر راه سید طی شود دیگر نیازی به این امور نیست.
پاسخ: اما بزرگ تر از سید خود مرحوم شیخ است که این راه را رفته است. قبل از مرحوم شیخ دیگران هم این راه را رفتند، تنها یک جا و دو جا و سه جا و چهار جا نیست آن جا هم که راه سید طی میشود باز به کمک عقل باید طی شود؛ یکی از راه هایی که مرحوم سید دارد میگوید جلوی او بیندازید این یک نحو قبض است، حالا اگر او نبود تا اصلاً جلوی او بیندازد؛ مثلاً در مسافرت بود، قبض هم که شرط است و حکومت هم که در کار نبود تا به حاکم مراجعه کند، این مال یک امانتی است پیش او چه کار باید کرد؟ تلف هم که شد عزل کردند مال اوست چگونه مال او میشود در حالی که او قبض نکرده، نه خودش گرفته، نه ولی او گرفته، نه وصی او گرفته، نه وکیل او گرفته، نه نائب او گرفته، یک گوشه او بالأخره باید حل شود. فرمایش مرحوم سید هم این طور نیست که بدون نقد باشد.
ص: 360
بنابراین اگر کسی بخواهد یک فقه عالمانه داشته باشد باید یک اصول عالمانه داشته باشد وگرنه «آناً ما»ی «قبل التلف» که شما دارید میگویید چه کسی گفته «آناً ما»ی «قبل التلف» معتبر است؟ مبنایتان چیست؟ دلیل بر اعتبار عقل در اینگونه از موارد چیست؟ شما که در اصول اینها را حل نکردید.
پرسش: در اصول انتقال سبب می خواهد.
پاسخ: انتقال در کار نیست تلف است؛ انتقال آن بیع است که بیع واقع شده.
پرسش: «آناً ما» سبب آن چه بوده است؟
پاسخ: بله، همین را با عقل باید ثابت کند. شواهد فراوانی در باب فسخ بود ـ در باب فسخ قولی این طور بود ـ در باب فسخ گفتند که اگر کسی کالایی فرشی را فروخت و حق فسخ دارد، فرشی را به زید فروخت و گفت من تا سه روز خیار دارم، یک وقت است میگوید «فَسَختُ» با قول فسخ میکند، بعد این فرش را به دیگری میفروشد، یک وقتی با فعل فسخ میکند میرود این فرش را از خانه آن آقا میگیرد میآورد که این فسخ فعلی است، یک وقت است نه فسخ فعلی است نه فسخ قولی است فرش را فروخته به دیگری و دیگری هم روی آن نشسته این آقا همین فرش را به شخص ثالث میگوید «بعت» این را هم گفتند صحیح است و با همین فسخ میشود. چطور فسخ میشود؟ میگویند «آناً ما»ی قبل از «بعت» این فسخ حاصل میشود و این فرش از ملک آن خریدار قبلی میافتد در ملک فروشنده قبلی، آن وقت لحظه ثانی ظرف «بعت» گفتن است؛ از اینها «کم له من نظیر» ما در فقه داریم که در طی این سال ها گذشت، این را باید عقل ثابت کند و جای آن هم در اصول است.
ص: 361
یکی از مسائل فصل هفتم این بود که اگر در معامله نسیه آن مدت به سر رسید و مشتری ثمن را تحویل داد و بایع از پذیرش این ثمن امتناع کرد حکم آن چیست؟ دو فرع در خصوص عقد نسیه مطرح بود: یکی پرداخت ثمن قبل از حلول «أجل» که در مسئله قبل بحث آن گذشت و یکی پرداخت ثمن بعد از حلول «أجل» که مسئله فعلی است؛ بخشی از این توسعه را مرحوم محقق در متن شرایع (1)بیان کرد و قسمت مهم این توسعه را که از صورت مسئله فقهی در بیاید و به صورت قاعده فقهی ظهور کند ـ در فرمایشات بعدی ـ مخصوصاً صاحب جواهر(رضوان الله علیه) (2)انجام داد. آنچه را که مرحوم شیخ انصاری در مکاسب (3)دارد تقریباً از نظر ورود و خروج و تقسیم و دستهبندی کردن و الحاقات و اینها مطابق با جواهر است، گاهی ممکن است در بعضی از بخش ها اختلاف باشد؛ ولی کار اساسی و اصیل را مرحوم صاحب جواهر کرده است که این را از صورت مسئله فقهی به صورت قاعده فقهی در بیاورد.
ص: 362
اصل مسئله این است که اگر در عقد نسیه کسی کالایی را خرید تا یک ماه و بعد از یک ماه باید پول را بپردازد، «أجل» حلول کرد، یک ماه شد و این پول را آورد و فروشنده از قبول این ثمن امتناع کرد که گفت فعلاً کار دارم، قبول نمیکنم و مانند آن. از مسئله نقد و نسیه به مسئله مقابل آن که بیع «سلم» است تعدّی کردهاند که در بیع «سلم» هم اگر بایع که باید بعد از یک ماه کالا را تحویل دهد، یک ماه شد و کالا را تحویل داد؛ ولی مشتری از پذیرش کالا امتناع کرد حکمش چیست؟ از باب بیع که از نقد و نسیه به «سلم» منتقل شدند از کل باب بیع به باب قرض منتقل شدند، از باب قرض به باب دین منتقل شدند که وسیع تر از باب قرض است؛ چون قرض یک کتابی است که ایجابی و قبولی دارد و مانند اینها، اما دین مطلق است «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1)و مانند آن، از باب دین هم به باب دیه سرایت کردند، از باب دیه هم به باب غارتی که ظالمان میکنند در مال مشترک تعدّی کردند که اگر کسی این فرع را خوب باز کند جمعاً به صورت یک رساله درمیآید، حالا بخشی از اینها که بازگو شود معلوم میشود که راه سرایت چیست.
در صورتی که بایع از قبول ثمن نکول کند به جای قبول، مسئله از حکم فقهی به حکم حقوقی منتقل میشود؛ یعنی به حاکم اسلامی یا به محکمه اسلامی، حاکم اسلامی آن کسی است که ولیّ مسلمین است، صحبت از قضا نیست که بیّنه و شاهد و امثال ذلک اقامه کند، همین که برای او ثابت شده است به او دستور میدهد و محکمه قضا سخن از بیّنه و أیمان و امثال ذلک است یا به حاکم یا به حَکَم، آنها این شخص بایع را مجبور میکنند به قبض، اگر اجبار ممکن نبود برای اینکه او سرپیچی کرد و غیب کرد و ممکن نبود، ممکن است که مال را خود حاکم یا حَکَم بگیرد و نگهداری کند، حالا حفظ آن واجب است یا نه مطلب دیگری است که به او قبض دهد و اگر نه حاکم ممکن بود نه حَکَم به امت اسلامی و مؤمنین مراجعه میکنند؛ در درجه اولی عدول نشد فسّاق که اینها از باب امر به معروف و نهی از منکر آن فروشنده ممتنع را به قبض وادار کنند، اگر چنین چیزی هم ممکن نبود؛ یعنی اجبار از راه امر به معروف و نهی از منکر ممکن نبود، شخص مشتری که «أجل» فرا رسید و باید مال را تحویل بایع دهد و بایع قبول نمیکند، این مال را عزل میکند و یک گوشه میگذارد تا این جا در خلال بحث های روز گذشته مشخص شد.
ص: 363
1) فقه الصادق، السیدمحمدصادق الروحانی، ج 15، ص 202.
اما آنچه که از امروز مطرح است مسئله عزل است. بعد از عزل چند تا حکم شرعی بار است: یکی اینکه عزل مملّک نیست، به طوری که این مال معزول از کیسه مشتری خارج شود وارد کیسه بایع شود و ملک او شود اینچنین نیست، چون آنچه که مملّک است تعیین است «بالقبض» است نه «بالعزل»، بنابراین این مال معزول ملک بایع نمیشود و همچنان ملک مشتری باقی است. چون همچنان ملک مشتری باقی است برای مشتری تصرف کردن در این عین معزول جایز است، چون ملک اوست؛ اگر تصرف در خود کالا بود مثل اینکه روی فرش نشست این اتلاف نیست، اگر تصرف در مال بود با این مال چیزی را خرید و مانند آن، مال از بین رفت این معزول که عین خارجی است مالیت او از عین دوباره به ذمّه این مشتری میآید و ذمّه او مشغول میشود. پس عین خارجی ملکیت آن به ملکیت مشتری باقی است تصرف مشتری جایز است و صرف عزل مملّک نیست ملک بایع نمیشود و قاعده «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» (1)که در جلسه گذشته مطرح شده بود این جا جاری نیست و مانند آن و اگر تلف کرد به ذمّه منتقل میشود. حالا اگر تلف شد چه کسی ضامن است هم مشخص شد که مشتری ضامن نیست، برای اینکه او نیامده بگیرد، اگر بگوییم حفظ آن بر مشتری واجب است، این یک ضرری است.
سرّ اینکه تاکنون ما بحث میکردیم که یا به حاکم مراجعه کنیم یا به حَکَم و یا به امت اسلامی و یا عزل کند، این چهار مطلب را برای چه میگفتیم؟ برای اینکه مشتری متضرر نشود، الآن بگوییم بر مشتری واجب است که این مال را حفظ کند، به چه مناسبتی حفظ کند؟ او مگر اجیر است و اجرتی برای حفظ مال مردم گرفته یا تعهدی سپرده که مال مردم را حفظ کند؟ پس حفظ این مال بر مشتری واجب نیست، چون منشأ ضرر است؛ خود این جواز عزل در اثر تضرر مشتری بود، الآن ما بیاییم مشتری را به وجوب حفظ متضرر کنیم؟ پس اینچنین نیست.
ص: 364
1) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ میرزاعلی الغروی، ج1، ص255.
پرسش: پس چطور می تواند روی آن تصرف کند؟
پاسخ:، چون مال اوست، «بالعزل» که از مال او خارج نشد؛ «بالعزل» همین خصوصیت را پیدا کرد که اگر تلف شد دیگر او ضامن نیست.
پرسش: با بیع از ملکیت او خارج شده است.
پاسخ: با بیع که آن ثمن کلی از ملکیت او خارج شده است، عین خارجی که ثمن خارجی نیست؛ یک وقت است که پولی در دست اوست و با این پول معامله میکند این میشود نقد که این از بحث مسئله نسیه بیرون است، یک وقتی به ذمّه خرید، کالایی را خرید به ذمّه به ده دینار که این ده دینار به ذمّه اوست، این ده دینار را در ذمّه به بایع تملیک کرده است، حالا که «أجل» فرا رسید و مدت رسید این ده دینار را عزل میکند، عزل، غیر از قبض است هنوز به ملکیت بایع نرفته، چون با عین خارجی که معامله نکرده است.
پرسش: اگر این طور باشد باید ما تصریح کنیم که آیا ثمن کلی است یا جزئی؟
پاسخ: بله نسیه معنای آن همین است، مگر نسیه میشود نقد باشد و مال عین باشد؟ وقتی گفتند نسیه؛ یعنی ذمّه. بنابراین اگر عزل کرد همچنان به ملک خریدار باقی است و میتواند تصرف کند، حالا بگوییم حفظ آن واجب است؟ میگوییم حفظ آن واجب نیست؛ برای اینکه اصل جواز عزل برای همین جهت بود که او متضرر نشود، حالا دوباره او را محکوم کنید به عزل؟ در این جهت از بیع نسیه به بیع «سلم» تعدّی شد یک، فرق نمیکند چه «سلم» باشد، چه نسیه و به باب قرض تعدّی شد دو و به باب دَین تعدّی شد سه، مسئله دیه هم اینچنین است چهار، کل مالی که به عهده کسی است یک، و آن مدت سر رسید دو، این بدهکار تسلیم کرد سه، طلبکار از قبول امتناع میکند چهار، این جا یا به حاکم یا به حَکَم یا به عموم مردم یا عزل، این چهار راه که توسعه دادن یک مسئله ساده فقهی است و به صورت یک قاعده فقهی درآوردن است که قسمت مهم تلاش فقهی به برکت مرحوم صاحب جواهر است. بسیاری از عبارت های مرحوم شیخ تقریباً خروج و ورود، باب بندی، فرع بندی، مسئله بندی و نقل اقوال آن برابر عبارت های صاحب جواهر است. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) (1)یک فرمایشی را از محقق ثانی (2)و همچنین از مسالک (3)شهید ثانی نقل میکند همان فرمایشات را هم مرحوم شیخ (4)نقل میکند.
ص: 365
مرحوم محقق ثانی برای اینکه توسعه بیشتری دهد میفرماید این جا دو فرع دیگر هم هست، آیا آن دو فرع به این جا مرتبط میشود و حکم این را دارد که این قاعده خیلی توسعه پیدا کند یا نه؟ و آن دو فرع، فرع اول این است که اگر کسی با دیگری درگیر بود، ادعای حقی داشت و آن شخص با شخص ثالث شریک بودند، دو نفر بودند با هم شریک یک شخص ثالثی با «احد الشریکین» درگیر بود و ادعایی داشت که میگفت من مالی از تو طلب دارم؛ این شخص به اصطلاح ظالم که در خارج هست آمده و به آن شریک دیگر گفت باید این مقدار مال را که من از او طلب دارم یا به اجبار میخواهم، چون او مورد خشم من است تو باید از این مال شرکت تفکیک کنی و به من بدهی، اگر زید و عمرو با هم شریک هستند مالی را «بالشراکه» دارند، بکر با زید درگیر است و دشمن اوست، آمده به عمرو گفته که این مالی که مشترک بین تو و زید است نیمی از این مال را به عنوان سهم زید باید به من بدهی که این شریک را وادار میکند به تقسیم کردن، آیا این جا هم حکم آن وجوب عزل و امثال ذلک را دارد یا اگر آن شریک دید آن ظالم طلبکار بود این تفکیک به منزله قبض یا نیست؟ چگونه است؟ این یک فرع.
فرع دیگر این است که خود آن شخص ثالث وارد صحنه میشود و مقداری از مال این دو شریک را به نیّت اینکه سهم آن شریک دیگر است میگیرد. فرع اول این است که آن شخص ثالث این شریک را وادار میکند به تقسیم و میگوید سهم شریک را به من بده، فرع دوم آن است که خودش وارد میشود و مقداری از مال را به عنوان سهم شریک دیگر میگیرد، با این شریک درگیر نیست، بلکه با آن شریک درگیر است، آیا اینگونه از گرفتن ها به منزله قسمت و تقسیم شرعی است یا نه؟ فرق این دو فرع هم این است که در فرع دوم خود این ظالم وارد میشود ظالمانه مالی را میگیرد، به چه دلیل باید بگوییم که همه این آنچه را او گرفته سهم آن شریک است؟ نه، ضرری است که متوجه هر دو شریک شده است، آن وقت اینها به محکمه مراجعه می کنند از ظالم میگیرند، مثل اینکه سارقی آمده و سرقت کرده است، مال مشترک را اگر سارقی سرقت کند که مال «احد الشریکین» نیست.
ص: 366
فرع دوم روشن است که با مبحث ما کاملاً بیگانه است و از مبحث ما جداست، اما فرع اول آیا وقتی آن ظالم این شریک را وادار میکند که سهم شریک خود را به من بده، آیا این به منزله قبض است و به منزله تأدیه است یا نه؟ چون این شریک در معرض ضرر هست ما بگوییم او ولایت بر قسمت دارد؟ یک وقت است که آن شریک در دسترس نیست و هیچ چارهای نیست، شارع مقدس ممکن است که به «احد الشریکین» اجازه دهد بگوید تو ولیّ قسمتی و عادلانه تقسیم کن، اما این جا یک ظالمی آمده میگوید به این شریک گفته تو باید تقسیم بکنی و نیمی از مال را که مال شریک توست به من بدهی، چون من با او درگیرم، آیا این به منزله قبض است؟ این به منزله تملیک اوست؟ چیست؟ فرع دوم که یقیناً این طور نیست، در فرع اول هم میگویند مشکل جدی دارد؛ برای اینکه اگر در حال خطر «احد الشریکین» ولایت بر قسمت داشته باشد، قسمت آن باید طوری باشد که به هیچ کسی ضرر نرسد، اما این قسمت کند و نیمی از این مال را به سارق دهد به عنوان اینکه من قبض دادم و اقباض کردم، این راه ندارد. اصل قاعده ضرر مال جایی است که به کسی ضرر نرسد، نه اینکه شخصی برای سلب ضرر از خود دیگری را متضرر کند، درست است که آن ظالم سارق بیگانه با «احد الشریکین» درگیر است، درست است که مال آن شریک در معرض غارت و ظلم ظالم است، اما این مصحح نیست که ما بگوییم این شریک ولایت دارد بر تقسیم مال که نیمی را به ظالم و سارق دهد و بگوییم همین به منزله قبض است.
ص: 367
پرسش: اگر ثابت شد که واقعاً این شخص طلبکار بوده از آن شریک، به چه صورت است؟
پاسخ: اگر ثابت شد طلبکار بود محکمه باید انجام دهد، آن جا اگر واقعاً طلبکار بود و ثابت شده است شاید راهی داشته باشد، اما دیگر ظالم نیست. تعبیری که جامعالمقاصد (1)دارد تعبیر ظالم است، تعبیری که در جواهر (2)یا در مکاسب (3)آمده تعبیر ظالم است، اگر طلبکار بود که ظالم نیست این بیگانه دارد میگیرد، حالا اگر واقعاً ثابت شده است که او طلبکار بود و آن مدیون در دسترس نبود ممکن است از باب «حِسبه» این شریک ولایت بر تقسیم داشته باشد و تضرری در کار نیست، برای اینکه مال مردم را دارد به مردم میدهد، اما این جا تعبیر همه این آقایان تعبیر به ظالم است؛ یعنی او ظالمانه دارد میگیرد. جمع بندی نهایی ـ انشاءالله ـ برای جلسه بعد که اصل مسئله را جمع بندی کنیم،
الآن آراء بزرگان مطرح شد؛ ولی آن فرمایشی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در پایان همین مسئله دارند تأمل برانگیز است و یک فرمایش خوبی است؛ میفرمایند که قاعده «لَا ضَرَرَ» (4)یک چنین قاعدهای باشد که ما بتوانیم در صدر و ساقه فقه هر جا گیر کردیم به قاعده «لَا ضَرَرَ» تمسک کنیم و ضرر را برداریم یک چنین عمومی ندارد، در هر جایی که ما خواستیم به قاعده «لَا ضَرَرَ» عمل کنیم به جبر عملی اصحاب نیازمندیم؛ یعنی هر موردی که اصحاب به قاعده «لَا ضَرَرَ» عمل کردند ما هم عمل میکنیم، این در اذهان شریفتان باشد که بسیار یا همه قواعد فقهی از فقه بیرون رفته و به جای دیگر و مسائل اصولی از فقه بیرون رفته و به جای دیگر، وگرنه در صدر اسلام ما نه اصول داشتیم نه قواعد فقهیه، هر چه داشتیم فقه بود؛ از استنباطات فقهی از بحث های عمیق فقهی این دو فن استخراج شده است: یکی قواعد فقهی و یکی هم اصول فقه، اول قواعد فقهی و اصول فقه را همراه خود فقه بحث میکردند، بعد وقتی توسعه پیدا کرد رساله جدا، کتابی جدا و فنی جدا پیدا شد، قاعده «لَا ضَرَرَ» هم همچنین است که اول در خود فقه مطرح بود؛ این از حرف های گران بهای مرحوم شیخ است که هم در اصول مطرح است هم در فقه، ایشان میفرمایند که تمسک به قاعده «لَا ضَرَرَ» در همه موارد نیازمند به جبر عملی است، حالا این جبر عملی غیر از جبر سند است به عمل اصحاب، اگر سند درست شد دیگر ما احتیاج نداریم که در این مورد اصحاب عمل کردند یا نکردند، از این معلوم میشود که ضعف سند که به عمل جبران میشود یک چیز است و ضعف دلالت که به عمل جبران میشود چیز دیگر است، آیا «لَا ضَرَرَ» این قدر توسعه دارد که مقام ما را هم شامل شود یا نه؟ اگر این توسعه را داشت دیگر نیازی به جبر عملی نیست، مگر اینکه ما با جبران عمل بفهمیم توسعه دارد.
ص: 368
چند جملهای هم در بحث هایی که مربوط به اخلاقیات ماست مطرح شود. ما بر این باوریم که ایمان بهترین سرمایه است و باعث نجات است و از خدا هم آرزو میکنیم که مؤمن باشیم و قرآن کریم هم برای ایمان فضائلی قائل شد، برای مؤمن درجاتی قائل شد، فلاح و رستگاری را برای مؤمن دانست قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، (1)اما وقتی از ما سؤال کنند ایمان یعنی چه؟ ما غافلانه بدون اینکه بررسی کنیم که این سؤال یک جواب علمی دارد جواب غیر عالمانه میدهیم و میگوییم مؤمن؛ یعنی کسی که به خدا ایمان بیاورد، به پیغمبر ایمان بیاورد، به قیامت ایمان بیاورد، به اصول دین ایمان بیاورد و به فروع عمل کند؛ این جواب غیر عالمانه است، برای اینکه ایمان معنایش این نیست؛ مثل اینکه از ما سؤال کنند انسان «ما هو»؟ ما بگوییم انسان آن است که راه میرود و حرف میزند که این عالمانه نیست، ما داریم به لوازم انسان توجه میکنیم، اگر از ما کسی سؤال کرد انسان «ما هو»؟ ما میگوییم «حیٌ متأله»، «حیٌ حمید»، «حیٌ ناطق» همان بیان نورانی امام سجاد(سلاماللهعلیه) که در همان صحیفه سجادیه در بحث حمد عرض میکند خدایا تو حمد را به ما یاد دادی، تو دستور دادی که ما نعمتها را بشناسیم به جا صرف کنیم و تو را حمد کنیم و اگر بیان نورانی تو نبود و تو حمد را به ما یاد نمیدادی همین افراد «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ» (2)ـ این بیان نورانی امام سجاد است در صحیفه ـ پس از منظر امام سجاد(سلاماللهعلیه) «الانسان حیٌ متألهٌ حمید» که این حمید» به منزله فصل اوست، اگر کسی اهل حمد نباشد طبق بیان نورانی امام سجاد(سلاماللهعلیه) «لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ». تعریف به لازم تعریف غیر عالمانه است، اگر گفتند انسان چیست؟ ما باید تعریف جنس و فصل آن را بگوییم، اگر به ما گفتند ایمان چیست؟ ما جنس و فصل ایمان را باید بگوییم نه بگوییم ایمان؛ یعنی اعتقاد به خدا و اعتقاد به پیغمبر و اعتقاد و به اصول دین اعتقاد پیدا کردن و به فروع دین عمل کردن، اینها لازمه ایمان است، پس ایمان چیست؟
ص: 369
ما اگر خواستیم ببینیم ایمان چیست باید ببینیم که مؤمنین چه کسانی هستند و اگر خواستیم ببینیم مؤمن کیست باید ببینیم خدا چه کسی را مؤمن معرفی کرده است، خدا فرمود من مؤمن هستم؛ این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «حشر» (1)همین است، خدا سلام است و مؤمن است و مهیمن است و عزیز و جبار و متکبر، آیا مؤمن مشترک لفظی است که اگر گفتیم «الله مومنٌ» به یک معنا و «الانسان مومنٌ» به معنای دیگر که دو معنا دارد و برای دو معنا وضع شد یا یک حقیقت است و یک معناست که لوازم آن فرق میکند؟ مؤمن معنایش این نیست که بگوید من به خدا و قیامت اعتقاد دارم، وگرنه خدا مؤمن است یعنی چه؟ «آمن»، «مؤمن» چه اسم فاعل، چه فعل ماضی و چه فعل مضارع، مؤمن؛ یعنی ایمنی بخش؛ یعنی امان بخش، امنیت بخش، کسی که امنیت میبخشد. ما یک وقت است به دیگری امنیت و امان میدهیم یک وقتی خودمان را در امان نگاه میداریم، خودمان اگر بخواهیم در امان باشیم، ایمنی بخش باشیم، به خودمان امنیت دهیم باید در پناهگاه برویم، پناهگاه هم خدا فرمود: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی»؛ (2)مؤمن کسی است که به خودش امنیت دهد، ایمنی دهد، ایمنی به چیست؟ لازمه آن این است که باید اصول دین را معتقد باشد و به فروع دین عمل کند، حالا رسیدیم به معنایی که لازمه آن است وگرنه «آمن» نه یعنی «اقرّ»، «آمن»؛ یعنی خودش را حفظ کرد، از ما سؤال کنند که حفظ او به چیست؟ میگوییم به اصول دین معتقد و به فروع دین عامل باشد، آن وقت آن وصفی که ذات اقدس اله دارد ما پیدا میکنیم. خدا ایمنی بخش است نسبت به دیگران، ما ایمنی بخش هستیم نسبت به خودمان، آن کسی که امنیت میبخشد، ایمنی میآورد، امان میدهد، از عذاب میرهاند مؤمن است؛ ما نباید بگذاریم این هیکل، این بدن، این جان، این خواص ما بسوزند، اگر نگذاشتیم این بسوزد شدیم مؤمن؛ یعنی ایمنی بخشیدیم، اگر رها کردیم مؤمن نیستیم؛ لذا کلمه «مهیمن» در کنار مؤمن در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» آمده آنکه خودش در امان است و ایمنی بخش است هیمنه دارد، مؤمن هم هیمنه دارد؛ برای اینکه آن قدر قدرت دارد که در برابر آن عذاب الیم که إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفیراً (3)در برابر او مقاومت کرده و ایستادگی کرده و خودش را نجات داد و در جهاد مبارزه کرده است.
ص: 370
بنابراین ما باید که به خودمان ایمنی ببخشیم که آسان هم هست، چون حصن خدا برای همیشه در آن باز است و هیچ وقت هم درب بسته نمیشود، ممکن است درب جهنم در ماه مبارک رمضان و مانند آن بسته شود؛ ولی درب بهشت هیچ گاه بسته نمیشود «مفتحةٌ ابوابها» همیشه هم باز است و همیشه هم دعوت میکنند، دژبان هم خود خدای سبحان است، بین ما و این قلعه چقدر فاصله است؟ در دعای نورانی امام کاظم(سلاماللهعلیه) در 27 رجبی که عازم زندان بغداد بود که 25 رجب سال بعد جنازه مطهر ایشان از زندان بیرون آمد، آن جا فرمود: «وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ»؛ (1)خدایا اگر کسی بخواهد به طرف تو سیر و سلوک داشته باشد، رحلت کند و به طرف تو بیاید راهش خیلی نزدیک است؛ شما هر چه جلوتر میروید میبینید این بیان رقیقتر میشود، اگر فاصله باشد ـ حالا این فاصله یا کم است یا زیاد یا قریب است یا بعید ـ اینکه گفته میشود «وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ»، معلوم میشود که بین عبد و مولا فاصله هست؛ منتها فاصله کم است.
بیان نورانی ابی ابراهیم(سلاماللهعلیه) که مرحوم صدوق در توحید نقل کرد روشن کرد که مسافت در کار نیست، بلکه یک پرده است، یک وقت است میگوییم بین مخلوق و خالق؛ یعنی مقام سوم، مقام وجه خدا، فیض خدا، لطف خدا، «نور السماوات و الارض» وگرنه مقام ذات و اکتناه ذات که کسی دسترسی ندارد، ما با فیض خدا اینچنین نیست که یک قدم فاصله داشته باشیم که بین ما و فیض خدا فاصله باشد، بین ما و فیض خدا یک پرده است دو. پس اول این است که ما خیال میکنیم بین ما و لطف خدا و فیض خدا ـ که فصل سوم است، چون هم فصل اول منطقه ممنوعه است و هم فصل دوم منطقه ممنوعه است؛ یعنی هم مقام ذات منطقه ممنوعه است و هم کنه صفات ذات منطقه ممنوعه است آنها بسیط و نامتناهی هستند دسترسی به آنها ممکن نیست، ماییم و فیض خدا و «وجه الله» ـ فاصله هست؛ منتها فاصله کم است «وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ»، یک قدری جلوتر افتادیم دیدیم که او «أَقْرَبُ إِلَیْنَا مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» (2)دیگر فاصلهای در کار نیست تا ما بگوییم این فاصله کم است یا زیاد، از این قوی تر و غنیتر همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «انفال» است که فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ (3)که این مرحله چهارم است؛ یعنی از إِنّی قَریبٌ، (4)نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ (5)نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ (6)اینها سه مرحله است وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ (7)که بین ما و خود ما فیض او واسطه است این چهارمین مرحله است. اگر این قدر به ما نزدیک است «قَرِیبُ الْمَسَافَةِ» یعنی چه؟ این بیان نورانی حضرت ابی ابراهیم که مرحوم صدوق در توحید نقل کرد که بین خدا و بنده او هیچ حجابی نیست، نه هیچ فاصلهای نیست تا شما بگویید فاصله کم است یا زیاد و راحل «قَرِیبُ الْمَسَافَةِ» است، «لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَیْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَیْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» (8)این «لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ»؛ یعنی خود این خلق یک پرده رقیق است، نه اینکه بین او و بین خدا یک پرده است، بین خلق و خالق یک پرده است نیست، این حجاب نظیر اضافه اشراقی یک جانبه است؛ یعنی این خلق است که پرده است، نه بین خلق و لطف خدا حجاب است. پس تعبیر «وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ» ظاهرش این است که بین خلق و لطف خدا یک فاصله است، منتها کم.
ص: 371
مسئله حجاب که مطرح میشود موهم این است که بین خلق و فیض خدا فاصله نیست، یک پرده است وقتی به بخش سوم میرسیم میبینیم که حضرت فرمود که بین خلق و فیض خدا فاصله نیست یک، بین خلق و فیض خدا حجابی نیست دو، تنها چیزی که بین خلق و فیض خداست خود خلق است «لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَیْرُ خَلْقِهِ» آدم وقتی خود را نبیند فیض خدا را میبیند این میشود ایمان. البته برای اینکه خودش را نبیند و برای اینکه در امان باشد چه کار باید کند؟ لازمهاش این است که به اصول دین معتقد و به فروع دین عامل باشد. پس «آمن» نه یعنی «اقرّ»، «آمن»؛ یعنی «دخل فی الحصن»، چطور «دخل فی الحصن»؟ «بالاقرار بالاصول و بالاعتقاد بالاصول و بالعمل الصالح» آن وقت این مؤمن متخلّق میشود به اخلاق الهی؛ «الله» مؤمن است، ایمنی بخش است، این مؤمن است ایمنی بخش است هم خودش را از آتش نجات داد هم جامعه را از آتش نجات میدهد. اگر کسی مؤمن باشد حتماً به این فکر است که مشکل جامعه را حل کند، چون اصلاً مؤمن؛ یعنی ایمنی بخش، امنیت بخش، امان بخش، در درجه اول خودش را از امنیت برخوردار میکند و در درجه ثانیه جامعه را از امنیت برخوردار میکند که ـ انشاءالله ـ امیدواریم همه ما اینچنین باشیم.
یکی از مسائل فصل هفتم که بحث آن از نظر نقل آرای فقهای قبلی گذشت این بود که در بیع نسیه اگر آن مدت فرا برسد و مشتری ثمن را تسلیم بایع کند بر بایع قبول واجب است و اگر بایع قبول نکرد حکم آن چیست؟ او عزل کند یا به حاکم مراجعه کند یا با حضور او القا کند؟ آرای فراوانی بود که گذشت؛ مختار مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این بود که به حاکم مراجعه کند ـ که از بحث فقهی به حقوقی منتقل شدند ـ و حاکم او را وادار کند به قبض، اگر نشد خود حاکم قبض کند و اگر نشد مشتری ثمن را عزل کند؛ (1)یعنی از مال خود جدا کند، آن چیزی که در ذمّه او بود از ذمّه به عین منتقل کند و یک گوشهای جدا کند، وقتی عزل کرد چند حکم بر او بار است: ذمّه مدیون تبرئه میشود و این مال ملک دائن نمیشود که ضمان و تلف آن به عهده دائن است، نماء و خراج و سود و درآمد متّصل و منفصل برای مدیون است.
ص: 374
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص216.
این مطالب چهارگانه که با هیچ قاعدهای هماهنگ نیست مورد نقد فقهای بعدی قرار گرفت؛ مرحوم آقای سید محمد کاظم (1)نقد کرد، مرحوم آخوند خراسانی (2)نقد کرد، دیگران هم نقد کردند که شما این چهار مطلب را چگونه جمع کردید؟ صِرف عزل، ذمّه مدیون را تبرئه کند که اینچنین نیست، اگر ذمّه مدیون را تبرئه کرد آیا ملک دائن میشود یا نمی شود؟ اگر ملک دائن شد، پس تصرف مدیون جایز نیست یک، نماء و منافع متّصل و منفصل برای مدیون نیست دو، شما از طرفی میگویید «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» (3)اینجا جایش نیست، از طرفی میگویید «بالعزل» ذمّه مدیون تبرئه میشود، از طرفی میگویید این معزول ملک دائن نمیشود، از طرفی میگویید تلف آن به عهده دائن است و از طرفی میگویید درآمد آن برای مدیون است، این حرف پراکنده است؛ به تعبیر مرحوم سید و دیگران با چند قاعده مخالف است؛ بنابراین فرمایش مرحوم شیخ مبنایی ندارد و مورد قبول نیست، حالا به فرمایشات دیگران میرسیم.
کاری که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) برابر فرمایش مرحوم صاحب جواهر (4)کرد این بود که اینها سعی کردند با تلاش و کوششی که دارند مسئله را از آن مسئله بودن دربیاورند و به صورت قاعده فقهی آن را اظهار کنند، چون همه این قواعد فقهی از ابتکارات فقهای ما بود، وگرنه به استثنای بعضی از قواعد، قواعد فقهی نداشتیم، اینها را از استنباطات فقهی آنان درآوردند، الآن هم اینجا به صورت قاعده فقهی میخواهد ظهور کند، زیرا بحث در نسیه بود، می ببینید که چقدر این بحث توسعه پیدا کرد! بیان وسعت بحث این است؛ اصل مسئله این بود که در معامله نسیه قبل از رسیدن مدت فروشنده حق مطالبه ندارد، بعد از رسیدن مدت که «أجل» حلول کرد بر مشتری واجب است که ثمن را بپردازد و تأخیر جایز نیست، حالا مسئله بعدی این بود که اگر اَدا کرد و بایع قبول نکرد باید چکار کنند؟ بحث در مسئله نسیه بود، از مسئله نسیه که ثمن در ذمّه است به «سلم» منتقل شدند که مثمن در ذمّه است، این یک توسعه و از باب بیع چه در نسیه و چه در «سلم» تعدّی کردند و به باب قرض رسیدند، از باب قرض توسعه دادند به باب مطلق دَین رسیدند، چون دَین کتاب و عقدی نیست، آنکه کتاب فقهی دارد و عقد و ایجاب و قبول دارد قرض است که یک مقرض است و یک مقترض، اما اینجا که کسی مال مردم را تلف کرده او مدیون است و غصب کرده یا خطئاً یا سهواً یا نسیاناً او مدیون است. مطلق دَین ایجاب و قبول نمیخواهد، این قرض است که ایجاب و قبولی دارد و انشایی دارد و شرایطی دارد، از باب قرض به باب دَین تعدّی شده است این چهار مرحله، از باب دَین به مسئله ودیعه و امانت و امثال ذلک تعدّی شده است این هم یک مرحله دیگر، از این ابواب مسئله مهریه و میراث و امثال ذلک تعدّی شده است و از اینها تعدّی میشود به باب حقوق شرعی؛ نظیر خمس و زکات و اینها، کل این مجموعه زیرپوشش یک قاعده درمیآید و آن این است که اگر مالی در ذمّه کسی باشد و وقت آن رسیده باشد بر او اَدا واجب است، اگر اَدا کرد و آن «ذیحق» یا «ذیمال» نگرفت چه باید کرد؟ پس اختصاصی به نسیه ندارد و «سلم» را هم شامل میشود، اختصاصی به باب بیع ندارد «ودیعة» و «امانة» و اینها را هم شامل میشود، باب قرض را هم شامل میشود، مطلق دَین را شامل میشود، مالهای غصبی را هم شامل میشود، مهریه و ارث را هم شامل میشود، زکات و خمس را هم شامل میشود، کل این مجموعه زیرپوشش این قاعده است که اگر مالی برعهده کسی بود وقت آن رسید بر او اَدا واجب است، اگر «ذیحق» نگرفت یا «ذیحق» نبود چه باید کرد؟ رجوع به حاکم است؟ عزل است؟ حکم عزل چیست؟ و مانند آن.
ص: 375
مطلب دیگر توسعه از نظر «ذیحق» است؛ «ذیحق» گاهی شخصیت حقیقی است، گاهی شخصیت حقوقی و گاهی تلفیق بین اینها است و گاهی دو نفر هستند که یکی دائن است و دیگری مدیون، گاهی دو ارگان و نهاد هستند که یکی دائن است و یکی مدیون، گاهی یک طرف شخصیت حقیقی است و طرف دیگر شخصیت حقوقی که یکی دائن باشد و دیگری مدیون که همه اینها زیرمجموعه این قاعده قرار میگیرند؛ در چنین فرضی اگر آن دائن راضی به تأخیر بود که بر او واجب نیست، اما اگر راضی به تأخیر نبود بر او واجب است، حالا که واجب است و دارد اَدا میکند اگر او نگرفت چکار کند؟
مطلب دیگر این است که رضای او به تأخیر مجوّز تأخیر است، نه موجب تأخیر، اگر مدیون بگوید من کار دارم و فرصت ندارم که دیگر مال شما را نگه بدارم، درصدد تأدیه حق و دَین است، بر دائن واجب است که بپذیرد. آنجایی که مدیون دارد حق دائن را اَدا میکند، اگر دائن نپذیرد حکم آن چیست؟ آیا فوراً از حکم فقهی به حقوقی منتقل میشود و باید به محکمه و حکم مراجعه کرد؟ یک، یا به حاکم که والی مسلمین است ـ نه دستگاه قضا ـ مراجعه کرد؟ دو، حالا باید به اینها مراجعه کرد؟ حاکم در درجه اول آن طلبکار را وادار به قبض میکند و اگر اجبار ممکن نبود خودش قبض میکند؟ اگر قبض حاکم و حکومت هم ممکن نبود ـ چون حکومت در دسترس شخص نیست ـ باید عزل کند؟ این مختار مرحوم شیخ بود که فرمود: اول اجبار به قبض و اگر نشد خود حکومت قبض کند، نشد عزل؛ (1)منتها در عزل چهار مورد فرمایش فرمودند که همه این فرمایشات چهارگانه با چهار قاعده مخالف است. اما این ترتیب دلیل بر او نیست، بعضی آمدند گفتند تخییر است، بعضی گفتند اول عزل است که اگر نشد به محکمه مراجعه میکنند. فرمایش مرحوم آقای سید محمد کاظم این است که اگر آن شخص را میتواند ببیند اگر پیش او بیندازد کافی است، (2)بگوید که این مال خود را باید بگیری.
ص: 376
مشکل مسئله این است که ما درصدد تأسیس یک قاعده هستیم، اگرچه این قاعده نامی ندارد؛ ولی در لابلای فرمایشات مرحوم صاحب جواهر و شیخ و سایر بزرگان همه این عناوین مطرح است، پس شما میخواهید قاعده فقهی درست کنید، اگر چیزی که اختصاصی با بیع ندارد باب «ودیعة» و «امانة» را شامل میشود، باب خمس و زکات را هم شامل میشود، باب قرض را هم شامل میشود، باب ارث و مهریه و دیه را هم شامل میشود، پس قاعده است، اگر قاعده است باید دستتان پُر باشد و نص خاصی هم در این مسئله نیست. مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) و همفکران ایشان بر این نظر هستند که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)حکم تکلیفی را نمیرساند که واجب است وفا کنید، بلکه حکم وضعی را میرساند؛ (2)یعنی وقتی عقد کردید آثار ملکیت بار میشود؛ یعنی بایع مالک ثمن میشود، مشتری مالک مثمن میشود و مانند آن. حکم تکلیفی از أَوْفُوا برنمیآید، حکم فقط وجوه وضعی دارد که همان صحت است و ترتّب آثار ملکیت؛ نص خاصی هم در مسئله نیست.
به دو قاعده از این قواعد عامه به آن استدلال کردند که آن قاعدهها را هم مرحوم شیخ و مرحوم سیّد و اینها میخواهند با «تتفل» حل کنند؛ قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَیأَنْفُسِهِمْ» (3)هست که یک همچنین قاعدهای نقل نشده است که آن را میگویند از قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (4)[11] ما استفاده میکنیم، یکی هم «لَا ضَرَرَ» (5)[12] است که به آن تمسک کردند، در کلمات این بزرگان و در این مسئله، فقط قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» هست نه «أَمْوَالِهِم» یک، «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ» است دو؛ «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» برای آن است که طلبکار وقتی نمیگیرد؛ یعنی بدهکار را مجبور میکند که مال من را نگهدار، چون بدهکار مسلط بر خودش هست میگوید من این کار را انجام نمی دهم؛ سخن از مال نیست، مال مشخص است و بدهکار هم آماده است که مال را بپردازد، سخن از حق و مال و امثال ذلک نیست، بلکه سخن در این است که دائن به مدیون میگوید مال من را نگهدار او میگوید من فرصت ندارم که این کار را کنم، من بر خودم، بر وقتم، بر کارم مسلط هستم، من که بیکار نیستم مال شما را نگه بدارم، این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» است که از «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میخواهند استفاده کنند، یکی هم «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ» است که این شخص متضرر میشود و باید وقت صرف کند که مال او را نگه بدارد، این یعنی چه؟ حفظ مال مردم مگر آسان است؟ پس گاهی به «لَا ضَرَرَ» تمسک میکنند، گاهی به «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» تمسک میکنند، منتها در علاج این، بین این پنج شش وجه فرق هست که بعضی قائل به ترتیب هستند، بعضی قائل به تخییر میباشند؛ آنهایی که قائل به تخییر هستند و میگویند بین این چند وجه تخییر است؛ مراجعه به حاکم میکند مختار است، حاکم اول اجبار می کند اگر نشد قرض می کند مختار است، عزل میکند مختار است، جلویش پرت میکند مختار است که این تخییر بین این چند وجه است. مرحوم شیخ آمده ترتیبی کرده است که میفرماید از مسئله فقهی به حقوقی منتقل میشود، شخص بدهکار به محکمه مراجعه میکند، حاکم طلبکار را وادار به قبض میکند، نشد از طرف او قبض میکند، اگر دسترسی به محکمه و حاکم نبود خود بدهکار عزل میکند، منتها برای عزل آن چهار حکم را گفتند که همه آنها مخالف قاعده است. ما «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» را باید اول توجیه کنیم، بعد «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ»را توجیه کنیم، بعد به آن فتوا برسیم.
ص: 377
«النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» سند معتبری ندارد، از عوالی اللئالی (1)و اینها نقل شده است. سرّ اعتبار این قاعده این است که یک قاعدهای است عقلانی و در معرض اهل بیت(علیهم السلام) قرار داشت که آنها هم با همین رفتار میکردند، این قاعده را تقریر کرده بودند، این قاعده حجّت شده، «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» هم این چنین است؛ این یک قاعدهای است عقلایی که مورد تقریر معصومین است، این میشود حجّت، مگر ما سند معتبر قاطعی برای «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» داریم؟ بنای عقلا است با امضای معصومین، آن «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» هم بنای عقلا است با امضای معصومین، خود معصومین(علیهم السلام) هم با همین بنا زندگی میکردند، خرید و فروش میکردند، معاملات داشتند، اینچنین نبود که آنها افراد را مسلط بر مالشان ندانند و افراد را مسلط بر خودشان ندانند، پس ما نیاز نداریم بگوییم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَیأَنْفُسِهِمْ» مستفاد از «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» است که آن هم پایه سندی ندارد، اساس اعتبار اینها قرار عقلا است اولاً و امضای صاحب شریعت است ثانیاً.
مسئله «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ» میماند که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) و بعضی از فقها نظر شریفشان با آنچه که معروف بین اصحاب است کاملاً فرق میکند؛ معروف بین اصحاب(رضوان الله علیه) این است که قاعده «لَا ضَرَرَ» یک قاعده فقهی است نه حکومتی، حکومتی را هم ممکن است بگیرد؛ اساس این قاعده این است که یک؛ حکم اگر منشأ ضرر بود «بلاواسطه»؛ یا موضوع حکمی منشأ ضرر بود که این حکم به وسیله موضوع منشأ ضرر است دو، خود این حکم در دو مقطع جعل نشده یا رفع شده است. «لَا ضَرَرَ»؛ یعنی حکمی که منشأ ضرر است یک، موضوعی که منشأ ضرر است حکم آن موضوع برداشته شد دو، چون موضوع که به دست شارع نیست که رفع و وضع کند، حکم به دست شارع است که این معروف بین اصحاب است. اما سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) فرمایششان این بود که اصلاً این کاری به مسئله قاعده فقهی ندارد، این یک قاعده حکومتی است. (2)حکومت دینی با دو قاعده جامعه را اداره میکند، این یک قاعده نیست دو قاعده است، منتها کنار هم ذکر شده است؛ یکی «لَا ضَرَرَ... فِی الْإِسْلَامِ» و یکی هم «لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام»؛ (3)فرمایش ایشان این است که این دو قاعده است و یک قاعده نیست یک، کاری هم به احکام فقهی ندارد که شما بخواهید با این، وضوی ضرری را بردارید یا روزه ضرری را بردارید که اگر روزه ضرر داشت بگویید «لَا ضَرَرَ»؛ روزه ضرری را از راه دیگر باید برداشت، این ناظر به احکام فقهی مصطلح نیست، این به تعبیر ایشان یک حکم سلطانی و حکم حکومتی است؛ یعنی حکومت دینی نه خودش به کسی ضرر برساند یک، نه خودش به دیگری «ضِرَار» برساند دو، نه اجازه دهد کسی به دیگری ضرر برساند سه، نه اجازه دهد کسی به دیگری «ضِرَار» برساند چهار.
ص: 378
فرق ضرر و «ضِرَار» این است که ضرر یک امر نفسی یا امر مالی است و به بدن کسی آسیب برسانند ضرر است، به مال و حق کسی آسیب برسانند ضرر است. «ضِرَار»؛ یعنی آبروریزی، «حیث» مردم را بردن، با آبروی مردم بازی کردن که این میشود «ضِرَار»، به تعبیر ایشان «تحریج» (1)؛ یعنی جامعه را یا افراد را در «حَرَج» قرار دادن، «مسلوب الحیثیه» کردن، امنیت آنها را از بین بردن. حکومت موظف است که نگذارد کسی به دیگری ضرر برساند یا نگذارد کسی به آبروی دیگری آسیب برساند.
استدلالشان این است که این روایت درباره «ثمرة بن جندب» است؛ «ثمرة بن جندب» با «ضِرَار» کار داشت نه با ضرر، آن صاحب درخت که نمیخواست بگوید زمین شما مال من است یا بخشی از اتاق شما مال من است، این بدون اجازه وارد میشد که این عمل با حیثیت صاحبخانه موافق نبود، این «ضِرَار» بود نه ضرر، این میگفت شما میخواهید وارد شوید اجازه بگیرید، گفت نه من بدون اجازه وارد میشوم، اینکه ضرر نیست و مال کسی را از بین نبرده، خانه و ملک کسی را آسیب نرسانده، این «ضِرَار» است؛ یعنی آبروریزی است، امنیت را سلب کردن است، با حیثیت مردم بازی کردن است، اینجا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که «عَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ» (2)بود دستور داد این را بِکَن بیانداز دور؛ این اگر چنین باشد اینجا که ضرر را با ضرر حل نمیکنند، کل این درخت سرمایه زندگی بود برای یک بنده خدایی، این با ضرر مشکل را حل کرد؛ یعنی شما با ضرر میخواهید ضرر را حل کنید؟ این «احد الضررین» بر ضرر دیگر مقدّم است یا با «لَا ضِرَار» میخواهید ضرر را حل کنید؟ «لَا ضِرَار» آمد گفت آبرو و ناموس مردم در معرض خطر است، شما بدون اجازه وارد میشوید یعنی چه؟ فرمایش ایشان این است که این دو کلمه کنار هم است؛ ولی دو قاعده است یکی «لَا ضَرَرَ ... فِی الْإِسْلَامِ» و یکی هم «لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام»، این کلمه «فِی الْإِسْلَامِ» «مفعول الواسطه» است، دو مفعول است و دو متعلق، یکی «فِی الْإِسْلَامِ» مفعول است برای ضرر و یکی همین «فِی الْإِسْلَامِ» مفعول است برای «ضِرَار» که این میشود تنازع، این مثل آن است که در ماه مبارک رمضان میخوانیم «هَذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ وَ شَرَّفْتَهُ وَ فَضَّلْتَهُ عَلَی الشُّهُورِ» (3)که این «عَلَی الشُّهُورِ» متعلق به چهارتا است «علی التنازع»، این مفعول واسطه است برای چهارتا، این «فِی الْإِسْلَامِ» هم مفعول واسطه است برای دوتا، دو مفعول است که قهراً منحل میشود به دو قاعده: «لَا ضَرَرَ ... فِی الْإِسْلَامِ» و «لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام». شما آبروی مردم را بخواهید ببرید برای اینکه به درختت برسی؟ حضرت فرمود که بینداز دور، فرمایش سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این است که این کاری به مسئله فقهی ندارد، این کار حکومتی است؛ ولی کار حکومتی هم باشد، وقتی بحث ما از فقهی به حقوقی منتقل شد آن وقت دست محکمه و حَکَم؛ یعنی دستگاه قضا، حاکم؛ یعنی والی، یک وقتی استاندار شهر یک کاری را انجام میدهد، امّا یک وقتی قاضی شهر کاری را انجام میدهد، آن والی است، این حکم است، او حاکم است، این حَکَم است، هر دو این حق را دارند در اسلام که با اثبات مشکل مردم را حل کنند، حالا اگر به مسئله قضا رسید حرف دیگر است که حتماً باید قضایی باشد. در اینجا کدام حکم مقدّم است؟ این شخص آمده و مزاحم حیثیت یا مزاحم وقت دیگری است، حالا یا با آبروی کسی بازی کرد یا با وقت کسی، در اینجا «لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام». شما که طلبکارید باید حقتان را بگیرید، مگر بدهکار مأمور و اجیر شماست که مال شما را نگه دارد؟
ص: 379
بنابراین آن دو قاعده نیاز ندارد که ما با التماس این حکم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» را از «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» دربیاوریم که از فرمایشات مرحوم آقای سید محمد کاظم برمیآید که این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ» که منصوص نیست؛ ولی از «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میشود استفاده کرد، خود «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» هم که پایگاه سندی آنچنان ندارد، این بنای عقلا است که مورد امضای صاحب شریعت است، گرچه عوالی اللئالی و امثال ذلک این را نقل کردند. «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام» هم الآن صبغه حقوقی پیدا کرده است، شخص به محکمه مراجعه میکند و حاکم راه حل پیدا میکند، حاکم اگر دید اول اجبار، بعد قبض، این کار را انجام میدهد، «اسهل الطُرُق» را حکومت اسلامی رعایت میکند.
پرسش: ؟پاسخ: بله، اگر قائل به تعیین شدیم مثل مرحوم شیخ تعیین میشود، اما اگر قائل به تخییر شدیم در عرض محکمه است، یک امر شخصی است و نیازی به محکمه ندارد؛ مال کسی است دو نفر شریک هستند یا برادر هستند و ارث بردند یا زن و شوهر هستند، مهریه دارند، مال به او میدهد یا پیش بستگانشان میاندازد یا پرت میکند، میگوید مالت را بگیر من که نباید حفظ کنم، مالباخته به محکمه مراجعه میکند میگوید شما مال من را استنقاذ کنید، اما مالپرداز که راضی نیست به محکمه مراجعه کند، پیش او میاندازد. حرف مرحوم آقای سید محمد کاظم این است، او وقتی که از مال خود صرفنظر کرده، من باید نسبت به مال او مالدوستتر باشم؟ به من چه؟ فرمایش سیّد این است؛ منتها حالا مشکل این است که اگر او غائب بود و در دسترس نبود چه باید کرد؟ اینجا گفتند که ولیّ قیّم و قصر، حکومت اسلامی است و امثال ذلک که آنجا یک راه دیگر دارد، اما وقتی که عمداً عالماً عامداً امتناع کند فرمایش سیّد این است که پیش او پرت کنند، حرف آن بزرگواران این است که مدیون موظف به وفا و اَداست، نه موظف به اقباض، ما که در نصوص اقباض نداریم؛ در نصوص داریم به عقدتان وفا کنید یک، «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1)دو، عنوان تأدیه داریم، عنوان وفا داریم و امثال ذلک، اما عنوان اقباض نداریم تا شما بگویید او که قبض نکرده است، مگر ما موظفیم که به قبض او دهیم؟ ما موظفیم اَدا کنیم و اَدا کردن هم به تخلیه است که میگوییم بیا این مال خود را ببر، اگر اقباض واجب بود یک مطلب دیگر است، حالا که او قبض نکرده، قبض وظیفه او است نه وظیفه بدهکار، وظیفه بدهکار وفای به عهد است و اَدای به دَین، در مسئله اَدا و در مسئله وفا در هیچکدام از این عناوین مسئله قبض اخذ نشده است، آن صاحب مال از مال خود دارد صرفنظر میکند، به مالپرداز چه ربطی دارد؟ حالا اگر بنا شد که «اسهل الطُرُق» را باید رعایت کرد، اگر برای بدهکار رجوع به محکمه «اسهل» است ممکن است، با اعلام عزل کند ممکن است.
ص: 380
1) مستدرک الوسائل، المیرزا حسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
اما اگر عزل کرد فرمایش مرحوم شیخ به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ شما سه چهار مطلب گفتید ناهماهنگ، فرمودند که اگر عزل کردید ذمّه بدهکار تفریق میشود، به چه مناسبت؟ اگر قبض شرط باشد که این قبض نکرده، اگر صرف عزل کافی باشد ذمّه او تبرئه شده؛ ولی اینمال معزول برای دائن است، اگر مال معزول برای دائن است چه اینکه که شما میگویید ضمان و تلف آن به عهده دائن است، چطور شما میگویید که تصرف بدهکار در این جایز است؟ چطور میگویید درآمدها نمای متّصل و منفصل این معزول برای بدهکار است؟
پرسش: ؟پاسخ: بله، ذمّه بدهکار تبرئه شده؛ ولی به ملک او وارد نشده؛ یعنی مال سرگردان، این حرفی غیر منسجم است؛ یعنی همین، ذمّه بدهکار تبرئه شد و به کیسه طلبکار هم نرفت، این مال سرگردان میشود که حرف خلاف قاعده یعنی همین؛ آن وقت این مال سرگردان از طرفی میگوید «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» جایش اینجا نیست، بالأخره این مال برای کیست؟ اگر مال برای بدهکار است، پس چرا ذمّه او تبرئه شده است؟ اگر مال برای طلبکار است چطور درآمد آن را باید بدهکار ببرد و اگر نه برای بدهکار است و نه برای طلبکار، ما در اسلام مال سرگردان نداریم ـ یعنی مال بیمالک ـ و اگر مال مدیون است چطور خروجی او و درآمدها و نماهای متّصل و منفصل آن به کیسه بدهکار میرود؟ این است که سیّد میفرماید ـ مرحوم آخوند هم همین فرمایش را دارد ـ که این با چند قاعده مخالف است.
ص: 381
بنابراین «و الذی ینبغی ان یقال» این است که این شخص «اسهل الطُرُق» را انتخاب میکند که نه ضرری باشد و نه «ضِرَار»ی و اگر عزل کرد دیگر از ذمّه او تبرئه میشود یک، این معزول هم ملک طلبکار میشود دو، بدهکار حق بهرهبرداری از این مال معزول را ندارد سه، اگر تلف شد به عهده طلبکار است چهار و حق تعویض دارد، اگر میبیند این ملک حالا یک مدتی مانده ممکن است در اثر بیات شدن آسیب ببیند ممکن است تعویض کند؛ یعنی یک عینی را جای یک عین بگذارد که این حق تعویض به منزله «اقاله» است، چون «اقاله» نظیر «ایقاع» نیست و رضایت طرفین شرط است، ایشان رضایت آن طرف را که دارد، برای اینکه آن طرف نیامده بگیرد، یقیناً راضی است که جابجا شود، مال مشخصی را که در دست نداشته که بگوید من راضی نیستم به مالم دست بزنی و خودش هم که راضی است؛ پس حق تصرف ندارد، ولی حق تعویض دارد. «فتحصل» که مال معزول از ملک بدهکار خارج میشود، ذمّه بدهکار تبرئه میشود و وارد ملک طلبکار میشود و ملک طلق او است این دو حکم، اگر تلف شد به عهده طلبکار است سه، درآمدی داشت نمای متّصل و منفصل برای طلبکار است چهار، تصرف بدهکار در این عین جایز نیست پنج، تعویض آن جایز است، برای اینکه به إذن فحویٰ، شبیه «اقاله» است، برای اینکه خودش که راضی است و آن صاحب مال هم که راضی است که این مال در اختیار او باشد. بنابراین در مسئله خمس و زکات هم همینطور است «الا ما خرج بالدلیل»، آنجا به دستگاه قضا مراجعه میکردند، اینجا به فقیه «جامع الشرایط» و به مرجع تقلیدشان مراجعه میکنند که وقتی سال رسید حالا یا فقیر نیست یا او دسترسی به فقیر ندارد چکار باید کند؟ بر او اَدای زکات واجب است، آتُوا الزَّکَاةَ (1)میگوید باید بدهی و وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ (2)میگوید خمس را باید بدهی حالا دسترسی ندارد به گیرنده، بر او واجب است که به فقیه برساند؛ منتها در جریان خمس و زکات و اینها برخلاف آن مسائل حقوقی که در مسائل حقوقی «بالاصالة» اشخاص حقیقی مالک هستند، اما اینجا در مسائل فقهی این خود مکتب مالک است یا آن عناوین عامه مالک هستند که فقیه «جامع الشرایط» ولیّ آنها است، این با فقیر خاص فرق میکند، چون خمس و زکات مال اشخاص حقیقی مثل زید و عمرو که نیست اینها مصرف کننده هستند، گاهی به زید و عمرو که فقیر و مسکین میباشند میرسانند، گاهی صرف جبهه میکنند «فی سبیل الله» است، گاهی صرف مسجد میکنند که «فی سبیل الله» است، گاهی صرف قطبهای فرهنگی و دینی میکنند که «فی سبیل الله» است، گاهی اَدای دَین یک بدهکاری را به عهده میگیرند که «غارمین» هستند و مانند آن. مسئله خمس و زکات با این مسائل شخصی فرق میکند، آنجا مالک خصوصی دارد و بخش خصوصی است، امّا اینجا تقریباً بخش حکومتی و دولتی است.
ص: 382
این عصاره بحث درباره قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» یک، «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَیأَنْفُسِهِمْ» دو، بحث در قاعده «لَا ضَرَرَ ... فِی الْإِسْلَام» سه، «لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام» چهار، که اگر کسی بخواهد آبروی کسی را ببرد، قانون «لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام» که یک قانون حکومتی است، خود حکومت موظف است جلوی آبروریزی را بگیرد.
یکی از مسائل فصل هفتم این است که در بیع نقد و نسیه نباید ربا راه پیدا کند؛ ربا گاهی در قرض و گاهی در بیع هست. حرمت ربا به هیچکدام ار فصول قبلی برنمیگردد؛ یعنی در مسئله «البیع ما هو؟» جا برای بحث ربا نیست، چون آنجا سخن از ایجاب و قبول و ترتّب ایجاب و قبول و کیفیت انشا و عربیت و ماضویت و موالات بین ایجاب و قبول و سایر مسائلی که مربوط به عقد است بحث میشود. در فصل دوم که «العاقد من هو؟» و «البایع من هو؟» آنجا سخن از اشتراط بلوغ و عقل و پرهیز از سفاهت و امثال ذلک است، مالک بودن و جریان بیع فضولی در فصل دوم مطرح است؛ جای این بحث در این فصل سوم هم نیست، چون فصل سوم درباره این است که «معقود علیه» مبیع و ثمن «ما هما؟» آن باید که ملک باشد، حلال باشد، طیّب و طاهر باشد، منفعت محلله عقلایی داشته باشد و طِلق باشد و مانند آن، اینها مسائلی است که در فصل سوم گذشت. فصل چهارم که مربوط به خیارات بود جای این بحث نیست، فصل پنجم مربوط به شروط بود که جای این بحث نیست، فصل ششم مربوط به احکام خیار بود که مربوط نیست، فصل هفتم که مربوط به انحای بیع است جای این بحث است که نحوه بیع باید طوری باشد که ربا در آن نفوذ نکند.
ص: 384
ربا گاهی در قرض نفوذ میکند و گاهی در بیع، ربای در قرض روشن است که انسان چیزی را قرض دهد و به مقترض بگوید که بعد از یک ماه این مبلغ را باید اضافه کنی و به من بدهی «کُلَّ قَرْضٍجَرَّ نَفعاً فَهُوَسُحت» (1)که این ربا است، اما بیع گاهی در نقد است و گاهی در نسیه و آن عبارت از این است که اولاً باید مکیل و موزون باشد، در ممسوح و معدود ربا نیست؛ یعنی آنجایی که با عدد خرید و فروش میشود جا برای ربا نیست، آنجایی که با مساحت و متر مثل پارچه و اینها خرید و فروش میشود جا برای ربا نیست، در خصوص مبیعی که مکیل و موزون است، اگر مکیل و موزونی همجنس بودند و از حد تساوی گذشتند این میشود ربا؛ گندمی را با گندم میفروشد، برنجی را با برنج میفروشد، در بعضی از بخشها دو سنخ از یک نوع محسوب میشوند؛ اگر برنج خوب را با برنج غیرمرغوب معامله کند و اضافه بگیرد این رباست، گندم خوب را با گندم غیرمرغوب معامله کند و اضافه بگیرد این رباست، راه حل هم دارد که انسان این گندم خوب را اول به یک مبلغی بفروشد بعد با آن مبلغ یک گندم متوسط غیرمرغوب بیشتر بخرد و هکذا در برنج و مانند آن، پس ربا گاهی در قرض است و گاهی در بیع.
در فصل هفتم که باید - یکی از شرایط معامله نسیه این است که - از ربا پرهیز شود، چون اگر مسئله نسیه مطرح است به ربای قرض برمیگردد و اگر در نقد هم باشد آن میتواند خود مکیل و موزون باشد و جریان ربا در آن راه پیدا کند، البته در نسیه هم ربا راه دارد، آنچه که فعلاً در این مسئله از مسائل فصل هفتم مطرح است مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند که در بحث نسیه حدوثاً یا بقائاً اگر اضافه شرط شود میشود ربا و محرّم، (2).
ص: 385
راه حل هم دارد که از آن به حیله نجات از ربا یاد میکنند و اصل آن راه این است که یک وقت است که این شخص میگوید این کالا را نقداً بخواهی بخری فلان مبلغ، نسیه بخواهی بخری فلان مبلغ، به تعبیر مرحوم صاحب جواهر (1)نجوماً؛ یعنی اقساطی بخواهی بخری فلان مبلغ، این را اولاً قرارداد میکنند، بعد بدون تردید و ابهام عقد را شروع میکنند براساس یکی از این انحا که این یک معامله صحیحی است. اما یک وقت میگویند ما این کالا را به شما نقداً فروختیم فلان مبلغ، وقتی این کالا را فروخت مثمن ملک مشتری میشود و ثمن ملک بایع، در ذمّه مشتری ثمن مستقر است، یک قرارداد دیگر جاری میکنند و میگویند که حالا چون پول نداری بدهی یک ماه بعد بده با این مبلغ اضافه، این یک عقد جدیدی است در کنار عقد بیع که آن میشود قرض و این میشود بیع، این بیع حلال بود، آن قرض حرام است و این هیچ ارتباطی به مسئله بیع ندارد؛ زیرا یک عقد جدایی است بر مسئله ثمن، نه در حریم خود بیع، این بیع همچنان طیّب و طاهر است، بعد از اینکه ثمن را مشتری تملیک بایع کرد و بایع مالک ثمن شد یک قرار جدیدی میبندند و میگویند حالا که نداری بدهی یک ماه بعد بده با این مبلغ که این یک عقد قرض است و جداست در کنار عقد بیع، حالا چون ارتباطی به عقد بیع دارد این را در مسئله نسیه ذکر کردند.
ص: 386
1) جواهرالکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص99.
لذا مرحوم شیخ برای اینکه روشن کند که این اختصاصی به مسئله بیع ندارد و اصلاً مسئله بیع نیست بعد از اینکه فرمود: «عدم جواز تأجیل الثمن الحالّ» فرمودند: «بل مطلق الدین»؛ (1)یعنی این یک قرض و عقدی است جدا در کنار عقد بیع، اگر بیع نبود، ثمن و مثمن نبود، بلکه یک مالی بود که زید از عمرو طلب داشت، بعد به عمروِ بدهکار میگوید اکنون که نداری بدهی یک ماه بعد بده با این مبلغ اضافه که این میشود قرض و آن میشود ربا. بنابراین این کاری به نقد و نسیه ندارد، معامله نسیهای نیست؛ معامله نسیهای همان فروض قبلی بود که گذشت؛ یعنی «مقاوله» میکنند، بیع نیست، گفتگو است؛ میگویند اگر نقد خواستی فلان مبلغ کمتر، اگر نسیه خواستی فلان مبلغ بیشتر، اگر اقساطی خواستی حد وسط، به تعبیر صاحب جواهر «نجوماً»؛ یعنی هر ماه یک مبلغ بدهی، این یک قرارداد است بعد بدون ابهام و تردید و بدون تخییر یکی از این انحا انتخاب میشود و عقد هم روی آن خوانده میشود، اما اگر عقد نسیه بود و گفت که این کالا را به شما فروختم، بعد از یک ماه به فلان مبلغ بدهید، این عقد بیع تمام شد و طیّب و طاهر است و این بیع حلال است، بعد قرار میگذارند میگویند حالا که نداری بدهی یک ماه بعد بده به فلان مبلغ که این ربا میشود؛ این فرقی نمیکند حدوثاً باشد یا بقائاً، حدوثاً باشد مثل اینکه معامله، معامله نقدی است الآن معامله کردند، بعد از آن گفت که من ندارم یا همراهم نیست، هماکنون که این معامله محقق شد بایع به مشتری میگوید حالا که نداری بدهی یک ماه بعد بده با این اضافه، این در عقد قرض است که در کنار عقد بیع قرار گرفته و در طلیعه کار است. یک وقت است که یک معامله نسیه است نه معامله نقد، یک کالایی را زید به عمرو یک ماهه فروخت بعد از فرارسیدن این مدت؛ یعنی یک ماه که گذشت این مشتری میگوید که من ندارم که بدهم اگر برای یک ماه بعد مهلت بدهی من تهیه میکنم، بایع میگوید که من مهلت میدهم یک ماه بعد به این شرط که فلان مبلغ را اضافه کنی، این یک قرضی است جدا و هیچ ارتباطی با آن بیع ندارد و در مرحله بقای آن بیع است؛ یعنی بعد از گذشت یک ماه، پس کلاً بیارتباط است، برای اینکه یک عقد قرض است و آن عقد بیع، در حریم بیع در اینگونه از موارد ربا راه پیدا نکرده و نمیکند، در حریم قرض این متن ربا است که گاهی متصل به عقد بیع است و گاهی منفصل، این میشود ربا.
ص: 387
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص221.
پرسش: ؟پاسخ: بله، حالا روایت نزول هم ـ انشاءالله ـ خوانده میشود و خود مرحوم شیخ هم مطرح کردند که نزول عیب ندارد، (1)ائمه فرمودند که اگر شما یک کالایی را فروختید شش ماهه، بعد در اثنای این مدت نیاز به پول دارید که به مشتری میگویید شما بنا بود بعد از شش ماه این پول را به من بدهید الآن چهارماه گذشت و دوماه مانده است، این پول که مثلاً صد درهم بود هشتاد درهم به من بده بقیه مال خودت، کم کن که این را میگویند نزول نه ربا، فرمودند بله این عیب ندارد که صاحب مال میگوید این صد درهمی که من از تو میخواهم که مدت آن شش ماهه بود و چهارماه گذشت و دو ماه مانده، اکنون شما مبلغی کم کن و به من بده، بله، این میشود.
«فتحصل» که یک بیع داریم و یک قرض، ربا در قرض مشخص است چیست، ربا در بیع مشخص است چیست، طرح این مسئله در فصل هفتم به هیچ وجه ارتباطی به مسئله نقد و نسیه ندارد که بیع ربوی شود؛ لکن چون نتیجه بیع این است که روی این ثمن یک قرارداد جدیدی منعقد میشود، حالا یا متصل به همین بیع است یا منفصل از این بیع، یا در حدوث یا در بقا، در کنار این را ذکر کردند وگرنه این بیع، بیع ربوی نیست؛ بیع ربوی آن است که مبیع مکیل یا موزون باشد یک، مبیع و ثمن همجنس باشند دو، در صورت مکیل و موزون بودن مبیع و همجنس بودن ثمن و مثمن، چون صنفشان فرق میکند، اگر بخواهند کم و زیاد بدهند این میشود ربا، یکی گندم مرغوب است و یکی مرغوبتر، یکی خوب است و یکی خوبتر که این میشود ربا. بنابراین در معامله نقد و نسیه در خود بیع ربا راه پیدا نکرده است، اگر ربایی هست در قرض است که کاملاً جدای از بیع است، حالا یا متصل یا منفصل.
ص: 388
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص221.
پرسش: اگر این بیع نبود که همچنین ربایی پیش نمیآمد؟
پاسخ: بله، یکی از علل و اسباب همین است که در ذمّه بدهکار ثمن قرار گرفته؛ لذا مرحوم شیخ بعد از اینکه فرمود روی ثمن نمیشود قرارداد کرد، فرمود: «بل مطلق الدین» هرجا دَینی ذمّه کسی است اگر روی این دَین قرار است کم و زیاد شود ربا میشود. میگویند این دَینی که الآن باید بدهی و نداری و نمیتوانی بدهی یک ماه بعد بده با این مبلغ اضافه یا اگر دَین تا یک ماه بعد فرصت هست و بعد از یک ماه که سررسید شد، دائن به مدیون بگوید که اگر دستت نیست من یک ماه هم تمدید میکنم به این شرط که خسارت تأخیر و تأجیل را هم بدهی، همین کاری که رباخوارها میکنند، همین کاری که بانکها میکنند.
پرسش: در جامعه و عرف همانطوری که ربا را بد میدانند، نزول را هم میدانند.
پاسخ: البته باید ما به مردم طوری مسئله بگوییم که اگر آن موارد استثنایی را هم گفتیم باور کنند، چون همین مسائل که ما میگوییم غصب حرام است و مزاحمت مال مردم حرام است، از همان اول وقتی مسئله را در مسجدها و حسینیهها مطرح کردیم باید بگوییم کسی که میخواهد خانه بسازد یا مغازه بسازد باید یک جایی مغازه بسازد که «حدوثاً» و «بقائاً» مزاحم کسی نباشد؛ کسی آمده یک جای باریکی را انتخاب کرده برای ساختن خانه که این در طرح است و بعد از دو سال باید این را ویران کنند، آن وقت وقتی میخواهند ویران کنند میگویند که این غصب است و مال مرا گرفته است، اصلاً شما مجاز نبودید یک همچنین جایی خانه بسازید، برای اینکه این «لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام» (1)، شما از همان اول دارید به جامعه آسیب میرسانید، حق ندارید چنین عملی را انجام دهید. حرمت ربا در واقع تعبدی است، چون از مسائلی است که عقل کمتر در دسترس اوست، درست است اقتصاد سالم در هماهنگی و در گذشت است؛ ولی ببینید به هر کسی بگویید که این کار حرام است به زحمت قبول میکند، میگوید همانطور که عین و کالای دیگر اجاره دارد مال هم اجاره دارد، درآمد هم باید مشترک باشد، چطور پول ما در اختیار او باشد و او درآمد داشته باشد ما از آن استفاده نکنیم؟ وقتی شارع مقدس میفرماید ربا اینقدر قوی هست و حرمت دارد اگر یک راه حلی هم نشان داد به عنوان حیله که آن هم به عقل ما نمیرسد ما هردو را باید قبول کنیم، این حیله ربا ـ حالا بعضی از روایات حیله را هم میخوانیم ـ واقعاً آن هم به ذهن آدم نمیآید و توجیه نمیشود، اگر ما حرمت ربا را تعبداً پذیرفتیم، حلیّت حیله را هم تعبداً باید بپذیریم؛ حرمت ربا خیلی دیر به ذهن میآید، اگر کسی بپذیرد که واقعاً ربا حرام است او یک متدیّن راستین است و معلوم میشود که در برابر وحی خاضع است، چون راز روشنی ندارد، البته اسرار فراوانی دارد که جامعه وقتی مرفه است و از برکات استفاده میکند که اجحافی در آن نباشد و با احسان در جامعه زندگی کند؛ اما این مالی است که درآمد فراوانی دارد بعد صاحب مال میگوید چطور این درآمد فراوان را آن «مقترض» بگیرد و من هیچ سهمی نداشته باشم؟ غرض این است که دو طرف آن تعبد محض است.
ص: 389
1) الاحکام، یحیی بن الحسین، ج2، ص120.
قبل از اینکه به روایات برسیم و از روایات هم استفاده کنیم این نکته تأسفبار هم باید مطرح شود؛ شما مکاسب را که حتماً مطالعه کردید؟! مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) وقتی که میخواهد یک حرفی را از ابنعباس نقل کند که مرحوم امینالاسلام در مجمع (1)از ابنعباس نقل میکند، او هم دیگر به خود مجمع مراجعه نمیکند، از بس تفسیر و کتاب تفسیر و قرآن دور از دسترس است که مرحوم شیخ در مکاسب میگوید که «فعن مجمع البیان عن ابن عباس»، (2)شما مجمع البیان در دستتان است باید بگویید «فی مجمع البیان» نه «عن مجمع البیان»؛ اصلاً رجوع به کتاب تفسیر رسم نبود، در حالی که از همه این علوم مشکلتر است، اینها خیال میکردند که تفسیر؛ یعنی «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُ جَنَّات تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» خیال میکردند تفسیر این است، تازه این ترجمه روان است. این تفسیر مجمع البیان را هم باید دیگری بگوید و شما از دیگری نقل کنید که بگویید «فعن مجمع البیان عن ابن عباس»؟ باید بگویید «فی مجمع البیان عن ابن عباس»، مهجور بودن کتاب تفسیر و بها ندادن به کتاب تفسیر این آثار را هم دارد.
پرسش: اگر در معامله نقد و نسیه در ابتدا به صورت شرط مطرح شود که اگر تأخیر داشت این مقدار اضافهتر دهد باز هم این معامله نقد و نسیه ربوی است؟
پاسخ: این متوقف است بر انعقاد آن معامله عقدی؛ یعنی اول میفروشند، ثمن و مثمن مشخص میشود، اگر به صورت تردید باشد که به گفتگوی قبلی است، وقتی مستقر شد یک عقد قرضی در کنار عقد بیع قرار میگیرد که متصل به آن است و با حدوث آن هماهنگ است، اگر گفتگو است به این صورت که اگر نقدی بخواهی به آن مقدار و نسیه بخواهی به آن مقدار، این گفتگو است که بعد برای پرهیز از تردید و ابهام و تخییر یکی از این انحا اختیار میشود و عقد خوانده میشود و اگر در اول قرار بگذارند که اگر نقد بخواهی به این مقدار و نسیه بخواهی به این مقدار، این باید مشخص شود که بالأخره نقد است یا نسیه، اما اگر در طلیعه امر به شما گفتند نقداً این قدر فروختم که این منجّز بود و معامله نقدی بود و ثمن در ذمّه مشتری مستقر شده است و شده دَین، براساس این دَین دارند معامله میکنند و میگویند این دَینی را که شما الآن باید بپردازید یک ماه بعد بپرداز با فلان مبلغ اضافه، این یک عقدی است جدا به نام عقد قرض متّصل به عقد بیع، خود بیع ربوی نشد.
ص: 390
پرسش: میشود تصوّر کرد که به صورت شرط هم مطرح شود؟
پاسخ: بله، این شرط در ضمن عقد هم باشد رباست و میتواند مفسد آن عقد هم باشد؛ از باب اینکه بیع ربا نیست، این شرط فاسد است و شرط فاسد بنابراینکه مفسد عقد باشد آن عقد را هم فاسد میکند، بالأخره یک چیز جدایی است.
روایات مسئله هم متعدد است که بخشی از این روایات در باب بیع است، بخشی از این روایات در کتاب صلح است که مرحوم شیخ این روایات را به طور متناوب نقل میکند؛ حالا بخشی از این روایاتی که مربوط به بیع است اول بخوانیم تا به روایت صلح برسیم. در کتاب شریف وسائل جلد هجدهم، صفحه 54، باب 9 عنوانش این است: «بَابُ أَنَّهُ یَجُوزُ أَنْ یَبِیعَ الشَّیْءَ بِأَضْعَافِ قِیمَتِهِ وَ یَشْتَرِطَ قَرْضاً أَوْ تَأْجِیلَ دَیْنٍ» ممکن است که قرضی را در ضمن بیعی شرط کند یا «تَأْجِیلَ دَیْن»؛ یعنی «مأجّل» با «الف» که آن را در ضمن این بیع شرط کنند، یک کالایی را میخرند، این کالایی که به تعبیر این راوی مثلاً صد درهم میارزد این کالا را میخرند به دویست درهم، میگوید این کالا را من میخرم به این شرط که شما یک مالی به من قرض دهید که من دوماهه به شما بدهم، قرض جایز است؛ ولی برای اینکه این «مقرض»؛ یعنی قرضدهنده ملزم شود به این قرض، این را در ضمن عقد شرط میکنند و میگویند: من نمیگویم که به من فلان مبلغ قرض دهید من اضافه میکنم، میگویم این کالایی که صد درهم میارزد این کالا را من الآن دویست درهم از شما میخرم به شرط اینکه شما یک مالی به من قرض دهید که دوماهه پیش من باشد؛ این شرط قرض است و آن قرض ربوی نیست، آن شرط قرض است در ضمن یک عقدی که ثمن بیش از اندازه مثمن است، این عنوان باب است. چند روایت در این باب هست اول و دوم و سوم را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (1)نقل میکند، روایت چهارم را مرحوم شیخ طوسی. (2)
ص: 391
روایت چهارم را «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ» که از این به «صحیحه» گاهی یاد میشود و گاهی هم ممکن است موثقه یاد شود، اسحاق بن عمار میگوید: «قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ(علیه السلام) یَکُونُ لِی عَلَی الرَّجُلِ دَرَاهِمُ» من چند درهم مال را در عهده کسی مالکم و طلب دارم که او پیشنهاد نزول میدهد نه ربا، «فَیَقُولُ أَخِّرْنِی بِهَا وَ أَنَا أُرْبِحُکَ» این بدهکار به من میگوید «أَخِّرْنِی بِهَا» به من مهلت دهید که من این دراهم را بعد به شما بپردازم، «وَ أَنَا أُرْبِحُکَ» من سود میدهم، سود این است که بنا شد ده تومان بدهم دوازده تومان میدهم و مانند آن، چطور سود میدهم؟ نه اینکه سود میرسانم در خود قرض؛ بلکه سود رساندن من به این است که «فَأَبِیعُهُ جُبَّةً تُقَوَّمُ عَلَیَّ بِأَلْفِ دِرْهَمٍ بِعَشَرَةِ آلَافِ دِرْهَمٍ»، این شخص به من بگوید دَینی که به عهده من داری به من مهلت بده، من یک سود و نفعی به شما میرسانم و نفع آن هم به این است که یک جبّهای که هزار درهم میارزد را من به ده هزار تومان قیمت میکنم و به او به ده هزار تومان میفروشم، در قبال اینکه آن دَینی که از او طلب دارم به او مهلت بدهم، حالا آن دَین چقدر بود که صرف می کند جبّه هزار درهمی را به ده هزار درهم بخرد خودشان میدانند، «وَ أَنَا أُرْبِحُکَ» و راه بهرهبرداری و سودبری من هم از او به این است که «فَأَبِیعُهُ جُبَّةً تُقَوَّمُ عَلَیَّ بِأَلْفِ دِرْهَمٍ» یک جبّهای که هزار درهم میارزد میفروشم «بِعَشَرَةِ آلَافِ دِرْهَمٍ أَوْ قَالَ بِعِشْرِینَ أَلْفاً وَ أُؤَخِّرُهُ بِالْمَالِ» من میگویم آن طلبی که از تو دارم که باید الآن بدهی نداری یکسال بعد بده، «قَالَ: لَا بَأْسَ» (1)که این سخن از نزول نیست و سخن از ربا هم نیست، این یک درآمدی است جدا که در ضمن بیع آن ملحوظ میشود، نمیگوید من به شرط اضافه به تأخیر میاندازم یا نمیگوید من به شرط نقیصه تقدیم میکنم، نه نزول مصطلح است و نه ربای مصطلح، بهرهبرداری از این در ضمن یک عقد دیگری است که به حریم این عقد قرض تعدّی نکند؛ اصرار راوی و اصرار آن فضای سؤال و جواب امام(سلام الله علیه) این است که این افزایش مبلغ در حریم قرض راه پیدا نکند، این عیب ندارد، این نه نزول مصطلح است و نه ربای مصطلح، این روایت را در کتابهای فقهی (2)نقل کردند که از کتاب بیع است.
ص: 392
آنچه که در کتاب صلح نقل کردند این است: در همین وسائل جلد هجدهم صفحه 448 باب هفت از ابواب کتاب صلح، آن عنوان باب این است که «بَابُ جَوَازِ الصُّلْحِ عَلَی الدَّیْنِ الْمُؤَجَّلِ بِأَقَلَّ مِنْهُ حَالًّا دُونَ الْعَکْسِ وَ حُکْمِ الضَّامِنِ إِذَا صَالَحَ بِأَقَلَّ مِنَ الْحَقِّ» در ضمن این باب روایات متعددی است؛ روایت اول آن را از مرحوم شیخ طوسی (1)نقل کرد و آن این است که «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام)» این یک طریق «وَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)» طریق دیگر، هم از امام باقر و هم از امام صادق(سلام الله علیهما) که با دو طریق این دو روایت نقل شده است، آن روایت این است که «أَنَّهُمَا قَالا: فِی الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ الدَّیْنُ إِلَی أَجَلٍ مُسَمًّی» مرد بدهکاری که تا شش ماه بعد باید این دَین را بپردازد «فَیَأْتِیهِ غَرِیمُهُ»، غریم؛ یعنی طلبکار، طلبکار قبل از رسیدن آن مدت به پیش بدهکار میآید و به او میگوید «انْقُدْنِی مِنَ الَّذِی لِی کَذَا وَ کَذَا» آن مبلغی که من از شما میخواهم که بعد از شش ماه باید بپردازی فعلاً نقدش کن و این مبلغ را نقد به من بده، «وَ أَضَعَ لَکَ بَقِیَّتَهُ» من بقیه را به شما میبخشم یا خودت بقیه را دیگر لازم نیست به من بدهی؛ مثلاً اگر هزار درهم بنا بود بعد از شش ماه به من بدهی الآن که وقت آن نشده زودتر بخواهی بدهی هشتصد درهم بده آن دویست درهم برای خودت؛ یعنی نزول؛ یا اینطور میگوید «أَوْ یَقُولُ انْقُدْ لِی بَعْضاً وَ أُمِدَّ لَکَ فِی الْأَجَلِ فِیمَا بَقِیَ عَلَیْکَ» یا میگوید که فعلاً یک مبلغ را به من بده من به جای اینکه بعد از شش ماه از تو بخواهم بعد از هشت ماه از تو میخواهم، یک مهلت بیشتری میدهم، اینها جایز است یا جایز نیست؟ هم وجود مبارک امام باقر هم وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) «قَالَ: لَا أَرَی بِهِ بَأْساً» اینها نزول است عیب ندارد؛ اما اساس کار این است که «مَا لَمْ یَزْدَدْ عَلَی رَأْسِ مَالِهِ شَیْئاً» باید مواظب باشد که ربا نشود و اضافه نگیرد، نزول محذور ندارد؛ بلکه ربا محذور دارد «مَا لَمْ یَزْدَدْ عَلَی رَأْسِ مَالِهِ شَیْئاً» بعد به آیه استدلال فرمود «یَقُولُ اللَّهُ سُبحانَه وَ تَعالیٰ فَلَکُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِکُمْ لاَ تَظْلِمُونَ وَ لاَ تُظْلَمُونَ» (2)اضافه کنید میشود حرام، اما کمتر از سرمایه را میشود گرفت، بیشتر از سرمایه را نمیشود گرفت فَلَکُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِکُمْ؛ یعنی تحدید نسبت به نفی مازاد است لاَ تَظْلِمُونَ وَ لاَ تُظْلَمُونَ. همین روایت را مرحوم کلینی «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ» (3)نقل کرده است که گاهی از این روایت به «صحیحه» یاد میشود گاهی هم به «حسنه»، برای اینکه به طریق مرحوم شیخ و اینها میشود «صحیحه» و به طریق مرحوم کلینی میشود «حسنه».
ص: 393
همین معنا هست که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شده است: «سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ لَهُ عَلَی الرَّجُلِ الدَّیْنُ فَیَقُولُ لَهُ قَبْلَ أَنْ یَحِلَّ الْأَجَلُ عَجِّلْ لِیَ النِّصْفَ مِنْ حَقِّی عَلَی أَنْ أَضَعَ عَنْکَ النِّصْفَ أَ یَحِلُّ ذَلِکَ لِوَاحِدٍ مِنْهُمَا قَالَ: نَعَمْ»؛ (1)اگر کسی دویست درهم طلب دارد و هنوز مدت آن نرسیده است، این شخص قبل از سررسید به بدهکار میگوید من که دویست درهم از شما طلب دارم صد درهم را به من بده، صد درهم دیگر را من میبخشم و برای تو حلال باشد، این نزول است و دیگر ربا نیست؛ «سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ لَهُ عَلَی الرَّجُلِ الدَّیْنُ فَیَقُولُ لَهُ» این طلبکار به بدهکار «قَبْلَ أَنْ یَحِلَّ الْأَجَلُ» میگوید «عَجِّلْ لِیَ النِّصْفَ مِنْ حَقِّی» نصف حق من را؛ یعنی از آن دویست درهم، نصف آن صد درهم را الآن بده به این شرط «عَلَی أَنْ أَضَعَ عَنْکَ النِّصْفَ» آن نصف بقیه را هم من میبخشم، آیا برای هر دو محذور دارد یا برای هیچکدام محذور ندارد یا برای یکی محذور دارد و برای دیگری محذور ندارد؟ «أَ یَحِلُّ ذَلِکَ لِوَاحِدٍ مِنْهُمَا قَالَ(علیه السلام): نَعَمْ» این میشود نزول، حالا اصرار این روایات این است که باید مواظب باشید که فَلَکُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِکُمْ لاَ تَظْلِمُونَ وَ لاَ تُظْلَمُونَ آسیب نبیند، راههای حیله را هم باز نشان میدهند.
یکی از مسائل فصل هفتم این است که باید در خرید و فروش از جریان ربا جداً پرهیز کرد. ربا گاهی مستقیماً در خود بیع راه پیدا میکند، گاهی همراه بیع است و گاهی بعد از بیع؛ آنجا که مستقیماً ربا با بیع درگیر باشد؛ مثل اینکه اگر مبیع مکیل و موزون بودند و متساوی نبودند میشود ربا؛ یعنی گندمی را با گندم، جویی را با جو، برنجی را با برنج معامله میکنند و خرید و فروش میکنند، یکی چون بهتر از دیگری است با اضافه خرید و فروش میکنند که خود متن این بیع ربوی است، البته اگر معدود باشد یا ممسوح باشد چنین نیست و در اختلاف زمان و مکان هم موضوع عوض میشود؛ گاهی مثلاً تخممرغ یا گردو در گذشته جزء معدود فروشی بود امّا الآن جزء موزون فروشی است، الآن وزن میکنند قبلاً عددی میفروختند، اگر مبیع مکیل یا موزون باشد و همجنس باشد اضافه جایز نیست؛ این اضافه گاهی عینی است، گاهی حکمی است، گاهی میگوید پنج کیلو این گندم نامرغوب را میدهم چهار کیلو گندم مرغوب میگیرم، یک وقت است میگوید این چهار کیلو را با آن چهار کیلو معامله میکنیم یک مقدار هم پول میدهیم یا یک مقدار برای شما کار میکنیم، این زیادی یا عینی است یا حکمی یا از همان جنس است یا غیرجنس، خود این متن بیع ربوی میشود که این در مسئله نقد و نسیه مطرح نیست، این در باب اینکه مبیع اگر مکیل و موزون بود حکم آن چیست باید مطرح شود و اگر هم جایش بود باید جای آن در بحث سوم بود که درباره مبیع و ثمن بحث میشود.
ص: 395
1) الحدائق الناظره، الشیخ یوسف البحرانی، ج20، ص210.
آنچه که در این مسئله از مسائل فصل هفتم بحث میشود آن دو قسم اخیر است؛ یعنی ربا همراه بیع باشد یا ربا بعد از بیع باشد؛ ربا همراه با بیع باشد؛ مثل اینکه در متن عقد بیع یک امر ربوی را شرط میکنند و «بعد البیع» باشد؛ مثل اینکه بعد از اینکه این بیع تمام شد اگر این بیع نقد است ممکن است ربا بعد عارض شود، اگر نسیه است ممکن است ربا بعد عارض شود. عروض ربا در معامله نقد این است که وقتی فروشنده کالایی را به خریدار فروخت و ثمن در ذمّه خریدار مستقر شد خریدار هم باید پول را بپردازد، اگر نداشت یا کار لازمتری داشت به فروشنده میگوید که این پولی که من نقداً خریدم الآن باید به شما بدهم به من مهلت دهید بعد از یک ماه میدهم که این مقدار هم سود آن است، این یک ربایی است «بعد البیع» که بر معامله نقدی است. یک وقت است که ربا براساس معامله نسیه است؛ معامله نسیه این است که این کالا را خریده که بعد از یک ماه پول آن را دهد، بعد از بیع و قبل از اینکه این یک ماه فرا برسد میگوید که شما الآن در ذمّه منِ مشتری فلان مبلغ به عنوان ثمن طلب دارید که باید بعد از یک ماه به شما بدهم، شما این مدت را تمدید کنید من بعد از دو ماه به شما میدهم که یک مبلغ اضافه میکنم یا نه بعد از سررسید؛ یعنی بعد از اینکه یک ماه شد و آن «مؤجّل» حلول کرد خریدار به فروشنده میگوید که من کالایی که از شما نسیه خریدم و الآن مدت آن رسید و باید بپردازم به من مهلت دهید و یک ماه تأخیر بیندازید من سود آن را به شما میدهم، اینها رباهایی است که «بعد البیع» پدید میآید. پس ربا یا در متن بیع است یا همراه بیع است یا بعد از بیع، ربای در متن بیع از بحث کنونی خارج است. ربایی که همراه بیع است یا «بعد البیع» است در این معاملات راه پیدا میکند و قسمت مهم رباهایی که «بعد البیع» است محور بحث است.
ص: 396
مسئله نقد و نسیه را از همین جا به مطلق دَین سرایت دادند که مطلب از حد مسئله فقهی بالاتر بیاید و بالغ شود و در حد قاعده فقهی دربیاید و آن این است که هر دَینی را اگر دائن به مدیون بگوید که در برابر فلان سود من به شما مهلت میدهم این میشود ربا، همانطور که این بحث را در نسیه مطرح کردند در «سَلَم» هم مطرح است، اگر کالایی را بایع به مشتری فروخت که بعد از یک ماه آن را تحویل دهد، همین که این بیع «سَلَم» تمام شد آنگاه ممکن است اینها یک قرارداد دیگری ببندند و بگویند به جای یک ماه بعد از دو ماه من به شما میدهم و در مقابل آن فلان مبلغ به شمای خریدار سود میدهم؛ در آن تأخیر نسیهای به فروشنده سود میداد، امّا در اینجا الآن به خریدار سود میدهد یا اگر نه در بیع «سَلَم» مدت فرا رسید؛ یعنی بنا بود این کالایی که فروخته تا بعد از یک ماه تحویل دهد نوبت یک ماه تمام شد الآن سررسید است و باید تحویل دهد، میگوید شما به من مهلت دهید و تأخیر بیندازید من فلان مبلغ به شما سود میدهم، پس چهار صورت ربا عارض بیع میشود: صورت اول آن است که معامله نقدی را که مشتری باید نقداً ثمن بپردازد قرار میگذارند که با سود تأخیر بیندازند، معامله نسیه که مدت آن فرا رسید و باید بپردازد قرار میگذارند که با سود تأخیر بیندازند این دو فرض؛ درباره «سَلَم» هم همین دو فرض هست، همان وقتی که کالا را به «سَلَم» به یک ماه فروختند ممکن است که یک قراری بین بایع و مشتری باشد، بایع به مشتری بگوید که گرچه من باید بعد از یک ماه به شما دهم؛ ولی الآن به من خبر رسید که بعد از یک ماه شاید دشوار باشد شما مهلت دهید من بعد از دو ماه به شما دهم، در برابر این تأخیر آن مبلغ سود را به شما میدهم یا هنگامی که یک ماه پایان آن فرارسید و سررسید شد به مشتری بگوید به من مهلت بده من فلان مبلغ سود به شما میدهم. پس در بیع نسیه و در بیع «سَلَم» چهار فرع پیدا میشود که همه اینها ربا است؛ منتها ربایی است که عارض بر عقد بیع شد و موارد دیگری که مسئله دَین باشد آن هم اینچنین است. پس ربا اگر در بیع و مکیل و موزون باشد خواه آن زیاده عینی باشد و خواه زیاده حکمی باشد ربا است که از بحث کنونی ما بیرون است، در مسئله نسیه و در مسئله «سَلَم» چهار فرع دارد که همه اینها ربوی است، منتها عارض بر مسئله بیع است و اگر در ضمن همینها شرط کنند این شرط ربوی است، حالا شرط ربوی اگر فاسد بود مفسد عقد است یا نه؟ این به باب شروط برمیگردد.
ص: 397
ربا هم که از آن معاصی کبیره است تعبیر فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ (1)هم درباره همین است، البته اینها تمثیل است و نه تعیین، اینطور نیست که تنها گناهی که حرب با خدا باشد مسئله ربا باشد، گناهان دیگری است که کمتر از ربا نیست بلکه بیشتر از ربا است.
پرسش: امروزه که قیمت پول هم میشود در جامعه ... .
پاسخ: این مربوط به کیفیت وامگیری و وامدادن است، اگر مال را؛ یعنی خود این عین و خود این اسکناس را وام داد به همان اندازه باید بگیرد، اگر مالیت را وام داد مالیت را باید پس دهد؛ الآن غالباً مالیت را وام میدهند نه وام را؛ یعنی این صد تومان که قدرت خرید آن فلان مبلغ است این مالیت را طلبکار به بدهکار وام میدهد و بدهکار باید این مالیت را وام دهد، اگر آنها توجهی در مسئله داشته باشند که ربایی در کار نیست، اما اگر توجه نداشته باشد این یک اسکناس صدتومانی را وام میدهد، همین را باید پس بگیرد.
پرسش: اصل هم همین است؟ یعنی اگر قیمت آن بالا رفت میتوانند برگردانند؟
پاسخ: نه، اگر خود عین محور وام بود عین است، اگر مالیت محور وام بود مالیت معیار است و قرینه بر این است که مالیت را وام میدهند، مسئله مهریه همینطور است، مسئله دیون قبلی همینطور است، تلفات همینطور است، دیات همینطور است؛ بنای عقلا در اینگونه از امور مالیت است نه صِرف مال، حالا اگر کسی پنجاه سال قبل مهریه همسر او ده هزار تومان بود الآن بگوید همان ده هزار تومان را باید به عنوان مهریه باید دهد؟ این بعید است. یک وقت است یک عینی را مهریه قرار میدهند؛ مثلاً خانهای، زمینی، ظرفی یا یک فرشی را مهریه قرار میدهند که دیگر مالیت آن هر چه هست همان است، اما اگر مبلغی را مهریه قرار دهند بنای عقلا و ظاهر عرف این است که مالیت مهریه است نه خود مال؛ یعنی قدرت خرید این ده هزار تومان هر چه که هست، قبلاً با ده هزار تومان میشد یک خانه بخری، الآن همان قیمت خانه مهریه است و برای پرهیز از ربا انسان «بالصراحه» میگوید من مالیت را وام میدهم، این قدرت خرید را شما باید به من برگردانید.
ص: 398
1) سوره بقره، آیه27.
پرسش: قرض عرفی بر این اساس نیست؛ هر کسی یک میلیون تومان به کسی قرض دهد آخر سررسید نمیآید محاسبه کند که مالیت آن چه مقدار افزایش پیدا کرده است.
پاسخ: بله، برای پرهیز از ربا آن کار را انجام دهند یک کار حلال و مشروعی است، اما وقتی که به دنبال ربا باشد هم به مقصد نرسیده است و هم مال خود را از دست داد، اما آن وقت این راه طیّب و طاهری دارد، الآن خیلیها این را نمیتوانند بیان کنند وگرنه در غریزه اینها همین ارزش مالیت و ارزش افزوده و احتساب تورم و اینها هست، منتها آن قدرت فقهی را ندارند که بیان کنند که ما مال داریم و مالیت، اینها میگویند من این مقدار را دادم، درون آنها را انسان بشکافد میبیند مالیت را دارند وام میدهند و معیار است.
پرسش: یعنی در واقع قرض امروزه با قرضی که در گذشته بود فرق دارد.
پاسخ: نه، گذشته و حال یکی است، منتها در گذشته پول ثابت و قیمت ثابت بود این به ذهن نمیآمد. الآن کشورهایی که ارزش پولشان در طی پنجاه سال ثابت است همین است، اما کشورهایی که نوسان دارد، اضطراب دارد، بالا و پایین میرود بنای عقلا و عرف در آنجا معیارشان معیار مالیت است؛ منتها این راه فقهی را آشنا نیستند و نمیتوانند بیان کنند، وقتی درون اینها را بشکافید میبینید همین درمیآید.
فرق مرحوم آقای نائینی و دیگران این بود، همه این بزرگان این مسائل فقهی را بررسی میکردند؛ ولی مرحوم آقای نائینی معروف بود که سلطان بحث معاملات است، نظر شریف اینها این بود که ما در عبادات؛ مثل صلات و حج و زکات و امثال ذلک تمام تلاش ما این باید باشد که برویم در متن روایات ائمه چه فرمودند، برای اینکه تعبدی است و انس با روایات، فقیه را در نوآوری نامآور میکند؛ ولی در معاملات شما میبینید صد صفحه از یک کتاب مکاسب را شما بحث میکنید یک روایت در آن پیدا نمیشود و غالب اینها امضایی است و تقریر بنای عقلا و امضای بنای عقلاست و نوآوری در کار نیست. فرمایش مرحوم آقای نائینی این بود که انسان باید اصرار کند، در بحث معاملات، در دل مردم برود غرائز را بشکافد، ارتکازات را بشکافد، گفتگوهای مردم را بشکافد، گفتمان تجاری را بشکافد ببیند چه از آن درمیآید، چون همان را شارع امضا کرده است. شما صد صفحه مکاسب را مثلاً در کتاب بیع ببینید به زحمت یک روایت پیدا میکنید, برای اینکه همه اینها تأسیسی است, تازه آن أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)هم امضا است و تأسیس نیست, أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)هم امضا است و تأسیس نیست؛ این نظیر مسئله حج و امثال ذلک نیست ما هرچه در مسائل تجارت و اقتصاد و بخشی از مسائل حقوقی در ارتکازات خودمان و دیگران جستجو کنیم آن مطلب را مییابیم و میبینیم همین را هم شارع امضا کرده وگرنه شارع مقدس که نفرمود «البیع ما هو؟» این بیعی که قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هست، بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیرمسلمین هست، همین را شارع گفت «احلَّ» یک چیز تازهای که نیاورد. این عقدی که قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست و هم در حوزه غیرمسلمین هست همین را به شارع فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این بیع، این اجاره، این صلح همه این عقودی که مسلمان و غیرمسلمان اینها را دارند.
ص: 399
پرسش:؟ پاسخ: بله، آن جایی که شارع ربا را حرام کرده باید بحث کنیم «الربا ما هو؟»؛ لذا در این قسمت، چون روایت است و تعبد است باید دقت کرد؛ دقت کنیم میبینیم که ربای در بیع یک طوری است، ربای همراه بیع طوری است، ربای «بعد البیع» طوری است، وگرنه اینها که جایی ننوشته شده است.
پرسش: در صورتی که موضوع آن همین باشد. پاسخ: بله.
غرض آن است که با حفظ موضوع، شارع مقدس ربا را تحریم کرده در سه بخش, این سه بخش که جایی نوشته نیست، این سه بخش را یک فقیه استنباط کرده است که در رباست یا همراه رباست وگرنه «اعلم ایدک الله عن الربا علی ثلاثة اقسامٍ» که جایی نوشته نیست. وقتی شما ابواب فقه را بررسی میکنید میبینید ربا یا در متن بیع است یا همراه بیع است یا خارج از بیع که خارج از بیع چهار قسم است، این اقسامی است که ذکر شده است. در بحث معاملات قسمت مهم آن است که معیار ارزش و ارزش افزوده را ما از غرائز عقلا به دست بیاوریم بعد کم و زیاد مشخص شود و بگوییم اینجا زیاد است و ربا است آنجا کم است و ربا است آنجا مساوی است و ربا نیست, تشخیص کم و زیاد بعد از تشخیص هسته مرکزی ارزش افزوده است. پس غرائز عقلا بر این است که الا و لابد من همین اسکناس را وام دادم بعد دیگر نباید گِله کند، اگر گِله کرد معلوم میشود مالیت را وام داد نه مال را، اگر توقع دارد معلوم میشود مالیت را وام داد نه مال را، اما اگر هیچ توقع و انتظاری ندارد همین صد تومان که قبلاً زیاد میارزید وام داد الآن خیلی کم میارزد، صد تومان را به او دادند او هیچ توقعی ندارد و هیچ اعتراضی نکرده معلوم میشود که خود جرم را وام داده است, اما اگر با توقع همراه است گِله کرده معلوم میشود مالیت را وام داده است. در این بخش که گاهی در متن بیع است و گاهی همراه با دستگاه وضع و بیع.
ص: 400
به مسئله ربا که میرسیم میبینیم که این ربا از آن گناهان نابخشودنی است که فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ این حرب هم تمثیل است و نه تعیین، برای اینکه الَّذینَ یُحارِبُونَ اللّهَ است و گناهان دیگر است که اگر بدتر از ربا نباشد کمتر از ربا نیست؛ ولی این کار معصیت بزرگ یک راهحلی هم برای او پیدا شده است، آن راه حل را گاهی همراه با خود آن عقد و گاهی بعد از عقد میشود انجام داد که انسان هم به مالیت خود برسد و هم به حرام نیفتد، این راهحل از دیرزمان مطرح بود؛ به ائمه(علیهم السلام) مراجعه کردند که ما اگر قرض دهیم این مال نظیر عین پیش یک عدهای اجاره دارد، همانطور که وسیله نقلیه را اجاره میدهند مال را هم اجاره میدهند و میگویند این اجاره پول ماست، برای اینکه این شخص از این وسیله نقلیه استفادههای فراوانی میکند ولو فرسوده نشود، از این مال هم استفادههای فراوانی کند ولو فرسوده نشود و ارزش آن کم نشود، اما بهره برده است ما چکار کنیم که هم احسان کنیم و هم وام دهیم و هم چیزی عائد ما شود؟ راهحل چیست؟ اینها چند راه حل نشان دادندفرمودند:
یکی از راهحل این است که در متن قرض شما هیچ شرطی نکنید بگذارید متن قرض مصون بماند متن عقد قرض؛ یعنی «مقرض» و «مقترض» که ایجاب و قبول دارند هیچ کم و زیاد نشود، میگوید که این مبلغ را به شما وام میدهم بعد از یک ماه برگردانید؛ ولی در خارج از این شما یا با بیع یا با اجاره یا با صلح یا با عقود دیگر میتوانید آن درآمدتان را تحصیل کنید، شما میتوانید مثلاً جبّهای که صد درهم میارزد به همین مقترضتان دویست درهم بفروشید که آن بهره و سود را میبرید بدون اینکه در خود قرض این ربا راه پیدا کند. این یک بابی بود که بخشی از این روایات در بحث دیروز خوانده شد و اگر فرصت شد امروز هم مقداری از آن را میخوانیم. یک مقدار روایات تشویق هست، تشویق که نظام وام و «قرضالحسنه»ای محفوظ بماند به مقترضها میگویند شما یک مقداری «صله» دهید منافع او را از راه دیگر تأمین کنید که این نعمت «قرضالحسنه» از بین نرود، شما میخواهید یک کسی احسان یک جانبه کند این احسان یک جانبه پا نمیگیرد شما هم باید احسان کنید، آنکه مال دارد به «قرضالحسنه» عمل میکند شما که «مقترض» هستید شما هم باید یک فضیلتی داشته باشد که نظام بماند، این جامعه با این فضیلت بماند، تنها برای مالدار برای آن وامدهنده که این فضیلت نیست، برای شما هم هست، شما چیزهایی را اهدا کنید و هیچ ارتباطی هم به وام نداشته باشد «قربة الی الله» هدیهای به او دهید و هنگام پس دادن هم مستحب است که فرمودند یک چیزی مستحب است که اضافه کنید که بگذارید این سنت رواج پیدا کند.
ص: 401
روایاتی که در باب این احسان هست وقتی بررسی میکنید میبینید دو طائفه است:
یک طائفه این است که این بدهکار یک چیزی به طلبکار میدهد؛ از سفر برگشته برای او هدیه آورده یا او یک خانهای ساخته خدا به او یک نوزادی داده ایشان یک هدیهای میفرستد، اگر در این هدایا آن اغراض تحت انشا نیاید محذوری ندارد، یک وقتی هدف و غرضش این است که او نسبت به ما احسان کرده ما هم نسبت به او احسان کنیم این غرض و هدف است این تحت انشا نیست، اگر اهداف و اغراض تحت انشا نیاید که آسیبی به معامله نمیرساند، الآن اگر کسی به این قصد که مهمان میآید یک کالایی را خریده یا میوهای را خریده و معلوم میشود مهمان نیامده این معامله که باطل نیست، یک جعبه شیرینی خریده به این قصد که برود فلان بیمارستان عیادتی از آن بیمار به عمل بیاورد بعد معلوم میشود که حال بیمار خوب شد و مرخص شد او به هدف خود نرسید، خرید شیرینی که باطل نیست؛ اهداف و اغراض اگر تحت قرار معاملی و تحت انشا نیاید که معامله را باطل نمیکند چه بد باشد، چه خوب، چه موجود و چه معدوم. کسی از سفر رسیده برای طلبکارش یک هدیهای آورده این عیب ندارد.
در همین زمینه روایات دو طائفه است: یک طائفه اینکه از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) سؤال میکنند که کسی از من وامی گرفته من به او وامی دادم او یک چیزی برای من هدیه آورده حضرت میفرماید که این را به حساب دَینت بیاور «احْسُبْهُ مِنْ دَیْنِکَ» (1)این را بنویس که این مقدار را به من داد، این یک طائفه. روایات دیگری است که میگویند این عیب ندارد، چون «صله» است قبلاً هم از این کارها میکرد حالا هم از این کارها میکند، دوست شما است از مسافرت برگشته برای شما هدیه آورده یا خدا به شما نوزادی داد خانهای ساختید این هدیه به شما داده اگر قبلاً از این کارها میکرد حالا برای حفظ این رفاقت این کار را کند عیب ندارد؛ معلوم میشود این طائفه ثانیه نص در جواز است، آن ظهور در حرمت دارد، این نص بر آن ظاهر مقدم است و آن حمل بر استحباب میشود؛ لذا مرحوم صاحب وسائل همین کار را کرده گفته که بدهکار میتواند هدیهای صلهای و مانند آن را نسبت به طلبکار اعمال کند و برای طلبکار مستحب است که این را به حساب دَین بیاورد؛ هر دو عنوان را مرحوم صاحب وسائل در متن آن باب ذکر کرده آن وقت این دو طائفه از روایات را نقل کرده است.
ص: 402
1) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج25، ص10.
بنابراین برای اینکه این سنت «قرضالحسنه» بماند و انسان به دام آن ربا نیفتد که همان آن گناهش کذا است و هم بالأخره انسان را به «محاق» میاندازد که یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا (1)ممکن است اول یک چند روزی این رباخوار وضع او روشن شود؛ نظیر بدر «مشارب البیان» آسمان زندگی خودش را روشن کند، مثل ماه شب چهارده و اینها؛ ولی طولی نمیکشد که به «محاق» میافتد، فرمود: یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا؛
در بیانات ائمه(علیهم السلام) هم فرمودند اگر ـ معاذ الله ـ قیاس به دین راه پیدا کند قیاس هم «یمحق السنه» و هم «یمحق الدین»، قیاس اگر به دین بخواهد راه پیدا کند؛ یعنی انسان با فکر خودش بخواهد دین درست کند و دین خدا را بفهمد با همین قیاس نه با برهان عقلی، این قیاس و خیال و گمان و وهم اینها «إِنَّ السُّنَّةَ إِذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ»، (2)برای اینکه این عقل ناقص نه از اول خبر دارد، نه از آخر خبر دارد، نه از ظاهر خبر دارد و نه از باطن خبر دارد، چطور میتواند دین را تدوین کند؟ این ناچار است تعبد را بپذیرد «إِنَّ السُّنَّةَ إِذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ»، چون یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا در بحث اقتصاد، «یَمْحَقُ الدِّین إِذَا قِیسَتْ بالقیاس».
پرسش: آیا همانطور که بیع معاطاتی دارد در ربا هم چنین است؟
پاسخ: بله، فرقی نمیکند. آنها که نمیگویند اینها انشا کنند و عربی بخوانند یا ماضویت بخوانند و ترتیب و موالات بین ایجاب و قبول باشد، اعطا و اخذ از یک سو، تعاطی متقابل از سوی دیگر که این چه در بیع و چه در ربا باشد و مانند آن. مشکل اساسی آن است که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) دارد که این ربا چه در بیع باشد، چه در عقد صلح باشد ـ عقد صلح که روایات آن را در بحث قبل خواندیم حالا ممکن است اگر فرصت باشد به آن اشاره شود؛ ولی روایتی که قبل خواندیم مربوط به صلح بود دیگر درباره «جبّه» (3)و اینها ـ چه در بیع باشد، درباره صلح میفرماید مواظب باشید که فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (4)به همین آیه ربا حضرت استدلال کرد (5)باید صلح کنی اینطور کن که ربا نباشد، مال کذا را صلح کنی به مال کذا، این دَین کذا را صلح کنی به آن دَین کذا، مال ربوی را با آن مال ربوی صلح کنید این نمیشود؛ ربا چه در بیع باشد و چه در صلح باشد و چه در عقد اجاره باشد و مانند آن حرام است. در بحثهای قبل هم مشابه این را داشتیم در بحث رهن و اجاره هم گفته شد که احتیاط در این است که ما اجاره را اصل قرار دهیم و رهن را شرط در ضمن عقد اجاره قرار دهیم، نه اینکه رهن را اصل قرار دهیم و اجاره را شرط در ضمن عقد؛ این رهن و اجاره که رواج دارد همین است. اگر کسی این خانه ای که مثلاً به هزارتومان «مال الاجاره» آن میارزد را اجاره کند به پانصد تومان، در ضمن عقد اجاره شرط میکند که من به شما اینقدر وام میدهم که بعد از دو سال میگیرم، این یک وامی است در ضمن عقد اجاره، اجاره مسلم شد؛ اجاره هم عقد لازم است و این شرط در ضمن عقد است، امّا یک وقت است که رهن اصل قرار میگیرد و اجاره در ضمن آن شرط میشود که این در بعضی از فروض آن مشکل دارد. یک وقت است که این مستأجر به صاحبخانه میگوید من این پول را به شما وام میدهم این میشود «مقرض» و صاحبخانه میشود «مقترض»، بعد هر طلبکاری میتواند از بدهکارش رهن بگیرد، میگوید من این پول را به شما وام میدهم به شرط اینکه این خانه در رهن من باشد که این میشود عقد رهن که در حقیقت دو عقد است یکی وام است که «قرضالحسنه» است و یکی هم رهن که این ربا نیست، این یک چیز رایجی است که طلبکار میتواند از بدهکار وام بگیرد، اما در ضمن این عقد قرض میگوید به این شرط که خانهات که ماهی هزار تومان اجارهاش است به من ماهی پانصد تومان اجاره بدهی، این یک ارزش افزودهای است که در متن عقد قرض راه پیدا کرده است که این خالی از شبهه نیست. بنابراین نباید این قرض را و این رهن را که در کنار قرض است این اصل قرار بگیرد و اجاره در ضمن این عقد وام قرار بگیرد؛ بلکه اجاره را اصل قرار میدهند و در ضمن عقد اجاره چند شرط میکنند که گاهی به سود این است و گاهی به سود آن است که محذوری ندارد. حالا مشکلی که در فرمایشات مرحوم شیخ است این است که فرمودند این چه به صورت عقد بیع باشد روایات داریم و چه به صورت عقد صلح باشد روایات داریم و چه به صورت «مقاوله» باشد.
ص: 403
این عبارت «مقاوله» مکاسب (1)؛ یعنی چه؟ «مقاوله» اگر گفتگو است که گفتگو تحت پوشش هیچ چیزی در عالم نیست، صرف گفتگو است و ایجابی نیست، انشایی نیست، عقدی نیست، پیمانی نیست، گفتگو است؛ ولی این گفتگو که عقد نیست تا شما بگویید حرام است این نظیر گفتگوی با نامحرم نیست که خود گفتگو حرام باشد، این چه فرمایشی است که مرحوم شیخ دارد؟ «وَ مقاولةٍ»، گفتمان و گفتگو و اگر عقد نباشد، ایجاب نباشد، قبول نباشد ـ یا ایجاب و قبول قولی یا ایجاب و قبول فعلی ـ این میشود انشا، این میشود تملیک و تملّک وگرنه صرف «مقاوله» که تملیک و تملّک نمیآورد. بنابراین اگر صرف «مقاوله» و گفتگو باشد این ایجاب و قبول نیست و این باعث تملیک نیست.
مطلب مهم آن است که در فضای عصر امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) این رایج بود که گفتند «کُلَّ قَرْضٍ جَرَّ نَفعاً فَهُوَ سُحت»؛ (2)لذا صله «مقترض» هدیه «مقترض» اینگونه از چیزها را میگفتند که این حرام است. از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) کسی آمده سؤال کرده که من با برادرم یک همچنین معاملهای کردم و فقهایی که آنجا هستند میگویند این حرام است، آمدم که به شما مراجعه کنم و از شما استفاده کنم، آن روز وجود مبارک حضرت را نگذاشتند به آن جلال و ملکوتی شناخته شود؛ فرمود نخیر این «صله» است و عیب ندارد «خَیْرُ الْقَرْضِ مَا جَرَّ مَنْفَعَةً»، (3)دو مکتب مقابل هم است: یکی اینکه «کُلَّ قَرْضٍ جَرَّ نَفعاً فَهُوَ سُحت» این حرف دیگران است، یکی اینکه «خَیْرُ الْقَرْضِ مَا جَرَّ مَنْفَعَةً» بهترین قرض آن است که سودآور باشد اگر این حل شود و راهحل پیدا شود این بانکها نجات پیدا میکنند و از ته جهنم درمیآیند، این روایات را ملاحظه بفرمایید، چون همین فاکتورسازی و اینها باشد، این فاکتورسازی که ربا را غیرربا نمیکند، بله آن چیزی که مجلس و شورای محترم نگهبان تصویب کرده گفتند عقود اسلامی باشد، مضاربه باشد، مزارعه باشد، مساقات باشد اینها عقود اسلامی است، اما با فاکتورسازی مسئله حل نمیشود.
ص: 404
این باب «خَیْرُ الْقَرْضِ مَا جَرَّ مَنْفَعَةً» بعضی از روایات آن را میخوانیم؛ آن دو طائفه از روایات در وسائل، جلد هجده، صفحه 352 باب 19 از ابواب دَین و قرض که روایت طائفه اولی این است مرحوم کلینی (1)با سند معتبر خودش نقل کرده است از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) که «إِنَّ رَجُلًا أَتَی عَلِیّاً (علیه السلام) فَقَالَ إِنَّ لِی عَلَی رَجُلٍ دَیْناً» من از کسی یک طلبی دارم «فَأَهْدَی إِلَیَّ هَدِیَّةً» یک هدیهای برای من فرستاد و عنوان هم عنوان هدیه است، من از سفر برگشتم او یک هدیهای به من داد، خانهای ساختم او یک هدیهای به من داد، آن نورانیت و زهد حضرت امیر باعث شد فرمود: «قَالَ: احْسُبْهُ مِنْ دَیْنِکَ عَلَیْهِ» این را به حساب قرضت بیاور؛ یعنی به عنوان هدیه قبول نکن، این طائفه اولی. مرحوم صاحب وسائل دارد که «هَذَا مَحْمُولٌ عَلَی الِاسْتِحْبَابِ» که عنوان باب هم همین است «بَابُ جَوَازِ قَبُولِ الْهَدِیَّةِ وَ الصِّلَةِ مِمَّنْ عَلَیْهِ الدَّیْنُ وَ کَذَا کُلُّ مَنْفَعَةٍ یَجُرُّهَا الْقَرْضُ مِنْ غَیْرِ شَرْطٍ وَ اسْتِحْبَابِ احْتِسَابِهَا لَهُ مِمَّا عَلَیْهِ». روایت دوم که باز مرحوم کلینی با سند معتبر خودش نقل کرد «هُذَیْلِ بْنِ حَیَّانَ» میگوید که برادرم «جَعْفَرِ بْنِ حَیَّانَ الصَّیْرَفِیِّ» آمد حضور امام باقر(سلام الله علیه) «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) إِنِّی دَفَعْتُ إِلَی أَخِی جَعْفَرٍ مَالًا فَهُوَ یُعْطِینِی مَا أُنْفِقُهُ وَ أَحُجُّ مِنْهُ وَ أَتَصَدَّقُ» من به برادرم یک وامی دادم و او یک چیزهایی به من می دهد که من با آن مکه میروم صدقه میدهم زندگی من تأمین میشود، این حلال است یا حرام است؟ «وَ قَدْ سَأَلْتُ مَنْ قِبَلَنَا» فقهایی که در شهر ما هستند «فَذَکَرُوا أَنَّ ذَلِکَ فَاسِدٌ لَا یَحِلُّ» حلال نیست «وَ أَنَا أُحِبُّ أَنْ أَنْتَهِیَ إِلَی قَوْلِکَ» من آمدم محضر شما که به شما مراجعه کنم «فَقَالَ لِی» حضرت فرمود که «أَ کَانَ یَصِلُکَ قَبْلَ أَنْ تَدْفَعَ إِلَیْهِ مَالَکَ» آیا اینگونه از هدایا و صله و اینها بین تو و برادرت بود که از سفر برمیگشتی یک چیزی هدیه میآوردند عرض کرد بله، این نحو سؤال کردن از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) رسیده است که این را جرج جرداق در صوت العداله نقل کرد، به حضرت گزارش دادند که فلان کارمند شما یک پولی از مردم گرفته است حضرت او را خواست و تحقیق کرد که آیا فلان کس یک پولی به تو داد و تو گرفتی؟ عرض کرد بله داد اما «کان هدیةً» یک کارت هدیه بود حضرت فرمود «أ کان الناس یهدون علیک شیئا أ رأیت لو قعد اهدکم فی منزله و لم نوله عملا أ کان الناس یهدون الیه شیئا» اگر آن روز بازنشسته شدی از این هدایا هست؟ عرض کرد: نه اگر بازنشست شدم چه هدیهای من دارم! فرمود «بل کانوا رشوةً» اگر بازنشست شدی از این هدایا کارت هدیه خبری نیست معلوم میشود رشوه است این کار را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلم) کرد و به اهل بیت(علیهم السلام) هم یاد داد.
ص: 405
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص103.
وجود مبارک امام باقر هم به این ابی جعفر صیرفی میگوید برادرت قبل از این، این صله و هدایا را از این طریق می داد؟ گفت: بله، برادر ما بود و میداد، فرمود اگر این نیست دیگر این حرف فقهای عامه چیست؟ چرا میگویند رشوه است «أَ کَانَ یَصِلُکَ قَبْلَ أَنْ تَدْفَعَ إِلَیْهِ مَالَکَ؟ قُلْتُ نَعَمْ» حضرت فرمود: «قَالَ: خُذْ مِنْهُ» بله این صله را قبول بکن «قَالَ خُذْ مِنْهُ مَا یُعْطِیکَ فَکُلْ مِنْهُ وَ اشْرَبْ وَ حُجَّ وَ تَصَدَّقْ» با آن به مکه برو، با آن غذا بخور، با آن لباس بگیر «فَإِذَا قَدِمْتَ الْعِرَاقَ» اگر از تو سؤال کردند که این را که گفته «فَقُلْ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(علیهم السلام) أَفْتَانِی بِهَذَا». این یک صله است این برای تداوم «قرضالحسنه» از دو طرف است این یک ادبی است از این طرف، اینکه قبلاً این کار را میکرد شما به او وام هم نداده بودید این رفاقت را داشت، حالا چه حرمتی دارد؟ پس معلوم میشود که تشخیص اینکه چه کارت هدیه است و چه زیرمیزی و رومیزی است این همان صراط مستقیمی است که «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ» است «وَ أَحَدُّ مِنَ السَّیْفِ». (1)
حکم به عدم جواز تأجیل ثمن با زیاده در بیع و صور آن
یکی از مسائل فصل هفتم این بود که تأجیل ثمن با زیاده جایز نیست و معنای آن این بود که اگر کسی معامله نقدی کرد، بعد بایع مثمن را «بالفعل» تحویل داد و بر مشتری تحویل ثمن واجب بود و نداشت یا نخواست بدهد میتواند بگوید این ثمنی که در ذمّه من است و باید به شما تحویل دهم، بعد از یک ماه تحویل میدهم و تأخیر تأدیه یا مثلاً خسارت یا سود آن فلان مبلغ باشد، آیا میتواند یا نمیتواند؟ گفتند این کار جایز نیست و چندین صورت از این مسئله استخراج شده است؛ یک وقت است که یک ثمن نقدی نسیه میشود، یک وقت است که ثمن نسیهای از نظر مدت تأخیر بیشتری پیدا میکند، یک وقت است که «سَلَم»ی که مدتدار است مدت آن اضافه میشود و همچنین در دیون دیگر که در همه موارد اگر کسی بخواهد برای زمان یک پولی بدهد این میشود ربا و جایز نیست.
ص: 407
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص312.
راه حل محقق انصاری ره با استفاده از روایات در جواز ربای قرض و ناتمامی آن
بحث در ربای قرضی است نه ربای بیعی، بعد یک راهحلی هم در بعضی از نصوص بود که برخی از فقها نظیر مرحوم شیخ(رضوان الله علیهم) (1)برابر آن روایات حل این حیلهها را تنفیذ کردند و مقداری از روایات هم در بخش قبل خوانده شد که ائمه(علیهم السلام) فرمودند «خَیْرُ الْقَرْضِ مَا جَرَّ مَنْفَعَةً» (2)در برابر قول کسانی که میگفتند «کُلَّ قَرْضٍ جَرَّ نَفعاً فَهُوَ سُحت» (3)اینها میفرمایند ««خَیْرُ الْقَرْضِ مَا جَرَّ مَنْفَعَةً» از فرمایشات این خاندان(علیهم السلام) آن حیلههای خاص به دست نمیآید. دو نمونه از نمونههای مستفاد از این نصوص در نوبت دیروز گذشت که از اینها آن حیلههای معروف به دست نمیآید، البته از بعضی از روایات به دست میآید که باید جداگانه بحث شود. آن چیزی که این بزرگواران فرمودند یکی این است که مستحب است وقتی بدهکار دَین طلبکار را میدهد یک چیزی اضافه بدهد، این جزء سنن باب دَین است که اگر کسی پولی را از دیگری وام گرفت وقتی میخواهد بدهد مستحب است که مقداری اضافه بدهد تا بساط «قرضالحسنه» رواج پیدا کند. روایت دوم و طایفه دوم از نصوص این بود که صله و هدیهای که بین افراد رایج بود آن در حال قرض قطع نشود، کسی میگوید که برادرم به من وام داد یا من به او وام دادم او یک مقدار مال و صلهای به من داد حضرت استفصال کرد فرمود قبلاً از این هدایا خبری بود؟ عرض کرد بله قبلاً ایشان به من صله میدادند و من به ایشان صله میدادم، فرمود عیب ندارد و این را بگیرید و اگر کسی گفت شما که طلبکارید چرا از بدهکار صله و هدیه قبول کردید؟ گفت: بگو «جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ أَفْتَانِی بِهَذَا»؛ (4)هیچکدام از اینها برای تجویز حیلههای مصطلح نیست، بلکه یک صله و یک هدیهای است که چه وام باشد و چه وام نباشد هست، دو برادرند در مراسم گوناگون بر یکدیگر هدیه میدهند این کاری به حیله ندارد. برخی از روایات است که حیله را تجویز کرده است که مرحوم صاحب جواهر (5)قبول کرده، مرحوم شیخ قبول کرده، فقهای بعدی قبول کردند.
ص: 408
موضع گیری شدید امام خمینی ره بر جواز ربای قرضی و دلیل آن
برخیها هم در سند به این حیلهها اشکال دارند و هم در دلالت اینها و هم در جهتگیری آنها؛ یکی از آن بزرگوارانی که از هر جهت در این مسائل حیله موضعگیری شدید دارد سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (1)است که ما کتاب شریفشان را آوردیم از رو بخوانیم تا معلوم شود ایشان در برابر این حیلههای ربوی چقدر حساس هستند؛ میفرمایند که جریان ربا در قرآن به عنوان ظلم مطرح شده است فرمود: فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ؛ (2)نه ظالم باشید که زیاد بگیرید و نه مظلوم باشید که زیاد دهید، رباخوار ظالم است، رباگیر؛ یعنی کسی که مبتلا به ربا است و ربا میدهد این مظلوم است، در طایفه دیگر از آیات به عنوان حرب با خدا یاد شده است فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ، (3)پس قرآن مسئله ربا را ظلم میداند، مسئله ربا را حرب با خدا میداند و پایان ربا و رباخواری هم «محاق» است یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا، (4)اگر بدعاقبتی و خانهسوزی پایان رباست، اگر ستمگری کار رباست و اگر جنگ با خدا کار رباست این با حیلههای مصطلح حل نمیشود، این از نظر قرآن و از نظر روایات هم که فرمودند اگر کسی یک درهم ربا بگیرد مثل اینکه با مادر در کنار کعبه ـ معاذ الله ـ چنین کرده باشد، (5) این تعبیرات سنگین را شما میخواهید با چهار تا حیله مسئله را حل کنید؟ اگر ظلم است، اگر جنگ با خداست، اگر پایان آن ویران شدن دودمان است، همان کار را با یک حیله میخواهید حل کنید؟ اگر یک درهم آن مثل فلان کار در کنار کعبه است، میخواهید با حیله حل کنید؟ این غلاظ و شدادی که آیات و روایات درباره ربا دارد آن را با این حیلهها نمیشود حل کرد. پس لسان آیات و روایات این است، ادلّهای که حیلههای ربا را تجویز میکند و رباخواری حیلهگران را مباح میداند میفرماید بعضی از اینها به محمدبناسحاق میرسد که برخی از بزرگان گفتند این واقفی است (6)یک، مرحوم علامه در اعتقاد او حجیّت قول او نقدی دارد (7)این دو، خیلی از اینها یا بخشی از روایت به او میرسد و بخشی هم که سند ندارد، بخشی هم ممکن است سند داشته باشد؛ ولی ممکن است این جعلی باشد که این جعل از طرف بیگانهها برای «مشوّه» کردن چهره نظام اسلامی پیدا شده باشد.
ص: 409
لزوم بررسی روایات و تطبیق آن بر اصول «اربعه مأئه» در تشخیص روایات جعلی
این سومی که همیشه دغدغه دائمی ماست که عرض میکنیم حالا یا پژوهشگران یا رشتههای حدیثی و تخصصهای رجال و درایه باید این فاصله بین کتب اربعه و اصول «اربع مأئه» را حل کنند تا انسان با دست پُر سخن بگوید، الآن یک مطلبی که آدم میخواهد وارد شود درباره مثلاً نبوت، امامت، ولایت مهدویت(علیهم السلام) هرکدام از این عناوین میبینیم که هزار کتاب چه فارسی و چه عربی نوشته شده است، انسان هیچ تردیدی ندارد، وقتی چهارصد سال جلوتر میرود و به عصر مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) میرسد میبیند این هزار کتاب و رساله شده صد تا، چون همه اینها از آنجا گرفته شده است، وقتی دو قرن از زمان مجلسی میرود ششصد سال قبل میبینیم این صد تا شده پنجاه تا، یک قدری جلوتر میرویم میبینیم این پنجاه تا شده بیست تا، یک قدری جلوتر میرویم میبینیم شده ده تا، یک قدری به عصر صاحبان کتب اربعه میرسیم میبینیم شده چهار تا کتاب؛ یعنی تهذیب و استبصار نقل کردند، کلینی و من لا یحضر نقل کردند، یک قدری جلوتر میرویم میبینیم این چهار کتاب برای سه نفر است، برای چهار نفر نیست، یک قدری جلوتر میرویم میبینیم که گاهی مرحوم شیخ طوسی از کلینی یا از صدوق نقل میکند شده دو نفر، یک قدری جلوتر میرویم میبینیم کلینی و صدوق از یک نفر به نام زراره نقل میکنند، ما یک مطلب مهمی که الآن در هزار کتاب نوشته شده یک قدری که جلوتر رفتیم و ریشهیابی کردیم به خبر واحد رسیدیم، آن وقت با خبر واحد که نمیشود آن اساس دین را حفظ کرد، ما هیچ چارهای نداریم مگر اینکه فاصله بین کتب اربعه و اصول «اربع مأئه» این را که پر کنیم، این خبر واحد یا به صورت خبر متواتر درمیآید یا خبر واحد محفوف به قرینه قطعیه درمیآید که میشود حجّت، در اصول دین حجّت است و در فروع دین که بحث دیگر است.
ص: 410
پرسش: کلام مرحوم ابن ادریس (1)در مورد خبر واحد را در اصول عقاید نباید حمل کرد؟
پاسخ: نه، چون این را در کتاب فقه نوشتند و در فقه این حرفها را زدند، در فقه هم خبر واحد میبینید به آن عمل نمیکنند؛ بعضی از اخباری که به آن عمل میکنند، چون محفوف به قرینه است و برای آنها طمأنینهآور است. سرّ اینکه ما این مشکل را داریم برای آن است الآن که چاپ فراوان هست میبینید چقدر احادیث کم و زیاد میشود. کتابهای بزرگان قبلی را که شما میبینید وقتی که الآن در مصر یا غیر مصر چاپ میکنند برابر سلیقه خودشان خیلی چیزها را حذف میکنند، با اینکه آنها در نسخههای خطی خودشان مشخص علامتگذاری کردند، مخصوصاً درباره حضرت حجت(سلام الله علیه)، برای اینکه هم مسئله مهم بود و هم اشتباه نشود، آن بزرگان قبلی اسم حضرت را میبردند «ابن الحسن العسکری»، «ابن علی النقی بالنون»، «ابن محمد التقی بالتاء»، «ابن علی الرضا کذا»، «ابن موسی الکاظم کذا» این نقی و تقی «نون و تاء» را در کتابهایشان نوشتند، بعد تا اینکه برسد به حضرت سید الشهداء(سلام الله علیه) که این حسینی است، بعد برسد به حضرت امیر، کل این صحنه را برداشتند گفتند مهدی موعود «ابن الحسن» است، همان حرفی که اهل سنت میگویند، در اینطور تحریفها خیلی فرق است. خدای سبحان از قرآن کریم قول داد حمایت کند که تحریف نکنند، اما در روایات که «سَتَکْثُرُعَلَیَّ القالة» (2)و امثال ذلک هست. بنابراین بازار ورّاقها گرم بود، آن روز که صحافی نبود و چاپ هم نبود بازار ورّاقها هم نسخهنویسی میکردند و هم جلد میکردند؛ مثلاً کسی یکی از اصول اربعه را مثل «محمدبنمسلم» نوشته، «زراره» نوشته، «عبداللهبنسنان» نوشته، اینها رسالهها و کتابهایی بود که خدمت ائمه(علیهم السلام) میرسیدند و یادداشت میکردند، بعضی از دوستانشان که نسل دوم بودند با خواهش و تمنا از اینها درخواست میکردند که شما این نسخهتان را بدهید ما رونویسی کنیم به شما برگردانیم یا خودشان رونویسی میکردند که این کم بود یا میبردند بازار ورّاقها؛ بازار ورّاقها افرادی بودند که لوازم التحریر و کاغذ و همه چیز نقد بود، نویسنده هم بودند پُرنویس و خوشنویس که کارشان همین بود، میگفتند این مبلغ را بگیر این نسخه را در ظرف یک هفته بنویس و به ما بده یا یک ماه بنویس و به ما بده. آن روز که جعل و حذف از دو طرف کم نبود یک مبلغی را هم به این ورّاقها میدادند میگفتند این پنج شش حدیثی که در این کتاب «زراره» هست این را ننویس، آن پنج حدیثی را که ما سفارش کردیم آن را بنویس، اینطور شد. پیدایش جعل از این راه درآمد، آن روز که چاپ نبود شما نسخه بدل آماده کنید، احراز کنید، بایگانی کنید، ادیت کنید و دوباره بنویسید، آن وقت با این وضع از خود صحابه حرفهای فراوانی نقل کردند و یک تعارضات روایی پیدا شده است.
ص: 411
عدم پذیرش روایات جعلی توسط امام خمینی ره و جعلی دانستن آن
سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) میفرمود من احتمال میدهم که این بخش از روایات ربا که در اعماق جهنم فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (1)[15]است این را با چهار تا لفظ میخواهند حل کنند، این را من که نمیپذیرم و دین هم این را نگفته و احتمال میدهند این دست و فریبکاری اجنبیها باشد. حالا این چون یک مطلبی است که بالأخره هم محل ابتلای علمی ماست هم محل ابتلای عملی جامعه هست و هم یک راهی است که انسان هر چیزی را زود باور نکند و احتمال دهد که با این حیلهها نشود مثلاً ربای حرام را حلال کرد؛ ایشان در این کتاب البیع جلد پنجم اصل مسئله را مطرح فرمودند که: «لا ینبغی الاشکال فی عدم جواز تأجیل الثمن الحال بل مطلق الدین بازید منه» آن وقت میفرمایند که در اینگونه از مقامها که اگر کسی بخواهد اضافه کند معلوم میشود که برای زمان دارد پول میدهد و اگر بخواهد حیله کند این حیلهها کارساز نیست، چرا؟ برای اینکه «إما لصدق الربا علیه کما هو کذلک عرفاً» شما در فضای عرف ببینید باور نمیکنند میگویند همان رباست «أو لانسحاب مفسدة الرباء فیه» یا نه ملاک ربا در آن هست «و بالجمله لا یجوز بوجهٍ من الوجوه التخلص منه بالحیل التی ذکروها و ما ذکرناه انما هو فی الربا القرضی»؛ یعنی بحث فعلی ما در ربای قرضی است نه ربای بیعی، ربای بیعی حکم جدایی دارد؛ آنگاه میفرمایند که: «و اما قضیة بیع المثل بالمثل فهو امرٌ آخر غیر مربوطٍ بالربا و ان اطلق علیه السمه» اسم ربا هم بر او اطلاق شده است.
ص: 412
1) سوره نساء، آیه145.
نقد ادله روایی محقق انصاری ره دال بر جواز حیله توسط امام خمینی ره
بعد میفرماید که: «و تدل علی الحکم، روایة مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) فِی الرَّجُلِ یَکُونُ عَلَیْهِ الدَّیْنُ إِلَی أَجَلٍ مُسَمًّیفَیَأْتِیهِ غَرِیمُهُ فَیَقُولُانْقُدْنِی مِنَ الَّذِی لِی کَذَا وَ کَذَا وَ أَضَعَ لَکَ بَقِیَّتَهُ أَوْ یَقُولُ انْقُدْ لِی بَعْضاً وَ أُمِدَّ لَکَ فِی الْأَجَلِ فِیمَا بَقِیَ» ـ این روایت قبلاً خوانده شد ـ ایشان این را روایت را استشهاد میکنند میگویند که این روایت برابر آیه مسئله ربا را ظلم میداند «فقَالَلَا أَرَی بِهِ بَأْساً مَا لَمْ یَزْدَدْ عَلَی رَأْسِ مَالِهِ شَیْئاًیَقُولُ اللَّهُ عزّوجلفَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (1)و هی ظاهرة الدلالة فی عن الزیاد علی رئوس الاموال ولو باعطائها لتأجیل رباً» یک، «و انها من الظلم المحرم» (2)بعد روایات دیگری هم نقل میکنند از ابن عباس که این در اینجا نیست. میفرماید:مرحوم شیخ انصاری برابر این روایات به این حیلهها بها داده که میشود با این حیله از ربا نجات پیدا کرد؛ اما ما حرفمان این است ـ که این مطلب را در محل خودش «قد ذکرنا بتفصیله» ـ اجمالش این است «انّ الروایات الواردة فی ذلک مع ضعف بعضٍ منها» یک، «و کون مرجع جملةٌ منها محمدبناسحاقبنعمار الذی قال الصدوق بوقفه» او واقفی است « وتوقف العلامة فی حدیثه» این دو، و معارضه این روایات با بعضی از روایات دیگر، این سه، و اختلاف داخلی و متون این روایات چهار، با این نقطه ضعفهای چهارگانه، این روایات «مخالفةٌ للکتاب»؛ برای اینکه شما میخواهید یک چیزی را که تخصیصپذیر و تقییدپذیر نیست، لسان این آیات آبی از تخصیص است، لسان این کلمات آبی از تخصیص است، نه مطلقات آن تقییدپذیر است و نه عمومات آن تخصیصپذیر است، بنابراین این روایات مخالف قرآن است، چون مخالف قرآن است مردود است «مخالفةٌ للکتاب الذی عدّ الربا ظلماً» آن مسئله حرب با خدا هست، آن مسئله خانمان براندازیاش هست یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا، «و من الواضح انّ الزیادة فی المال للزیادة فی الأجل بأی نحوٍ کان» در عرف مردم این رباست، شما با هر حیلهای بخواهید بردارید با پوزخند مردم آدم روبرو است، «و لا فرق بین اعطاء اشرط دنانیر مثلاً فی مقابل زیادة الأجل الذی هو الربا عرفاً و بحسب الروایات و بین بیع ما یسوی درهماً بعشرة الدنانیر فی مقابل ازدیاد الأجل». میفرماید شما اگر این را فضای عرف القا کنید و بگویید که این مدت دَینی که الآن سررسید دارد و وقت آن رسید شما یک ماه مهلت دهید من این ده دَینار یا بیست دَینار را به شما میدهم و بعد برای اینکه این محذور پیش نیاید با او معامله کند بگوید شما یک ماه به ما مهلت دهید، ما یک معامله جدایی داریم و آن این است که چیزی که ده دَینار میارزد من از شما بیست دَینار میخرم، میفرماید در فضای عرف هر دو یکی است؛ بازی، بازی است و نمیشود که دین و شریعت را با بازی عوض کرد.
ص: 413
خروج سود بانکی تحت عناوین وام با عقود اسلامی از ربا و شرط آن
پرسش: الآن وام گرفتن یک کارخانه صنعتی از بانک موفقیت محسوب می شود که قبلاً ظلم تلقی میشد؟
پاسخ: سرّش این است که به صورت عقود اسلامی در مجلس شورای اسلامی تصویب شده و به تأیید شورای محترم نگهبان رسیده است که یک نوع مضاربه است، اما اگر کسی فاکتوربازی کند، این ظلم است که به صورت عدل درآمده، اما این مضاربه است و در مضاربه همه فقها «بالاتفاق» میگویند پول از یک کسی، کار از یک کسی، سود مشترک یا قرارداد خاص، پول را از او میگیرند کار میکنند و درآمد آن مشترک؛ چه مضاربه، چه مزارعه، چه مساقات همه اینها جزء عقود اسلامی است که پول در برابر کار است، نه پول در برابر زمان؛ پول در برابر زمان میشود ربا. فرمود که با این فرقی نمیکند.
مخالفت روایات فضیلت صدقه با روایات دال بر جواز ربا
«و مخالفةٌ ایضاً للتعلیلات الواردة فی الاخبار». در روایات گذشته از اینکه آن تعبیر تند و تیز آمده که یک درهم ربا مثل کذا در کنار کعبه است این است «کقوله(علیه السلام) إِنَّمَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الرِّبَا لِکَیْلَا یَمْتَنِعَ النَّاسُ مِنِ اصْطِنَاعِ الْمَعْرُوفِ»، (1)برای اینکه فضیلت صدقه، فضیلت «قرضالحسنه»، فضیلت احسان رواج پیدا کند شما با ربا دارید این راه را میبندید، «قرضالحسنه» گفتند بیش از صدقه میارزد این را در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید که در کتیبه بهشت نوشته است که «قرضالحسنه» یکی هجده و صدقه یکی ده، چون صدقه در خط تولید نیست «قرضالحسنه» است که در خط تولید است و کار است و اشتغال است و خروجی دارد آدم یک درهم را به دیگری صدقه بدهد مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (2)ده برابر خدا پاداش میدهد؛ ولی اگر یک درهم را به دیگری «قرضالحسنه» بدهد برای اشتغال و تولید، یکی را هجده برابر پاداش میدهد، این کتیبه بهشت است در کتابهای فقهی ملاحظه فرمودید در کتیبه بهشت نوشته است که «الصَّدَقَةُ بِعَشَرَةٍ وَ الْقَرْضُ بِثَمَانِیَةَ عَشَرَ». (3)
ص: 414
عدم دلالت روایات صحیحه مورد استشهاد بر ربا
پرسش: روایاتی که قبلاً خواندیم چندتا صحیحه بود.
پاسخ: بله آنها که خواندیم هیچکدام از آنها حیله نبود، فرمود که این برادر شما قبلاً به شما صله میداد هدیه میداد؟ عرض کرد بله، فرمود خوب است، همان تحریر سؤالی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کرد به حضرت گزارش دادند که فلان کارمند شما کارت هدیه دریافت کرد حضرت فرمود که من تحقیق میکنم ببینم درست است یا نه، او را احضار کرد گفت به من خبر رسید که به شما پولی دادند که گرفتید، عرض کرد درست است گرفتم؛ ولی «کان هدیةٍ یا رسول الله» و هدیه که حلال است حضرت فرمود: «أرَایتَ لَو قَعَدَ أحَدُکُم فِی دارِهِ وَ لَم تَوَلِّهِ عَمَلاً کانَ النَّاسُ یهدُونَهُ شَیئاً» آن روزی که بازنشست شدی از این هدایا خبری هست؟ عرض کرد نه وقتی بازنشست شدم از این هدایا به من میدهند، بعد فرمود: «کان رشوةً لا هدیةً»، (1)این تحلیل را وجود مبارک حضرت با کارمندانش داشت، همان را اهل بیت(علیهم السلام) در امور دارند؛ فرمودند که شما این صله و این هدیه را قبلاً داشتید؟ عرض کرد بله برادر من است و ما هم برای او هدیه میدهیم او برای ما هدیه میدهد فرمود حالا یک طلبی شما از او دارید این صله و هدیه کاری به طلب ندارد اگر طلب هم نداشتید این هدیه و صله را به شما میداد، چون برادرید از این روابط خانوادگی هست، بگیر و بگو جعفربنمحمد(علیه السلام) فتوا داد او برای تجویز تخلص از ربا نیست یا «خَیْرُ الْقَرْضِ مَا جَرَّ مَنْفَعَةً» فرمود مستحب است که وامگیر و بدهکار هنگام تأدیه چیزی اضافه بدهد این مستحب است این جزء تخلص از ربا با حیله نیست.
ص: 415
پرسش: روایاتی که پیرامون اصول دین است از این هم مهمتر هست، مضافاً بر اینکه در مورد کذب هم دارد.
پاسخ: آن تزاحم است نه تعارض، ما یک تزاحم داریم که بین ملاکین است، یک تعارض داریم بین دلیلین است؛ در تعارض باید عام و خاص و مطلق و مقیّد و نص و ظاهر و ظاهر و اظهر را رعایت کرد و عمل کرد، اما در ملاک کاری به تعارض لفظی نداریم، چون هر دو حجّت هستند؛ دو نفر دارند غرق میشوند «أنقذ الغریق» هر دو را در بر میگیرد اینجا جای تعارض نیست؛ منتها این نجاتدهنده توان نجات هر دو را ندارد، میببیند آنکه عالمتر است، آنکه «أتقیٰ» است، آنکه مؤمنتر است، آنکه با فضیلتتر است، آنکه هاشمی است او را مقدّم میدارد این تزاحم است نه تعارض، آنجا هم همینطور است، در اصول دین هرگز این راهها راه ندارد.
پرسش: ؟
قوی بودن احتمال جعل روایات در مسائل مهم دین
پاسخ: اگر در بخشهای دیگر هرکدام از اینها روایاتش بیشتر شود اطمینان انسان که این جعل است بیشتر است، برای اینکه با کیان دین دارد بازی میکند، این بازار ورّاقها بود و شما در رساله زراره این را دیدید از خود زراره که نشنیدید، رساله زراره را ورّاق با چند حدیثی کم و زیاد نوشته. هیچ چارهای برای ما نیست مگر اینکه آن فاصله بین کتب اربعه و اصول «اربعه مأئه» را «بیّن الرشد» کنیم از خود زراره که نشنید. خدا غریق رحمت کند مرحوم شیخ طوسی را و بعد مرحوم شهرآشوب را و بعد دیگران، اینها که کتابها را مشخص کردند گفتند چه کسی این کتاب را خوانده و پیش چه کسی خوانده؟ اینکه میگویند اجازه روایی گرفته برای همین است، شما که این روایت را از کتاب زراره نقل میکنی پیش چه کسی این کتاب را خواندی؟ مدرک ندارد. در نسخههای خطی و اینها در کنار غالب صفحهها «بلغ قبالاً»، «بلغ مقابلتاً»، «بلغ قرائتاً»؛ یعنی امروز از آن حدیث تا این حدیث خواندیم، فردا از آن حدیث تا آن حدیث خواندیم، نوشته است بعد وقتی که درج شد اجازه روایی میگرفتند، بعد میگفتند این کتابی است؛ مثلاً دویست روایت دارد که اولش این است، وسطش این است، آخرش این است، این آقا پیش من این کتاب را خوانده و من به او اجازه روایت میدهم این است؛ اجازه روایی الآن به عنوان تبرّک است؛ ولی آن روز به عنوان سند بود. شما که از زراره نقل میکنید از خود زراره شنیدید یا در کتابش دیدید؟ کتابش که «الی ماشاء الله» ورّاقها کم و زیاد کردند.
ص: 416
پرسش: روایات اگر در ظاهر در تعارض با آیات بودند بله؛ ولی اینجا تخصصاً دارد موارد را خارج میکنند.
ناکارآمدی حیله های شرعی در رفع حرمت ربا نزد عرف
پاسخ: تخصص نیست، «لدی العرف» همین است؛ الآن چنانچه میگوییم که شما این ده دَیناری که از ما طلب داری یک ماه بعد بیست دَینار بگیرید یا بگوییم این کالایی که ده دَینار میارزد من از شما بیست دَینار میخرم شما یک ماه مهلت دهید.
پرسش: این مثل قضیه حکومت و ورود هست.
پاسخ: نه، این اصلاً با محتوا درگیر است، شما اینها را به فضای عرف ارجاع کنید ببینید یکی میفهمد، اگر بگویند آقا شما این ده دَیناری که از ما طلب داری یک ماه مهلت بدهی ما به جای ده دَینار به شما بیست دَینار میدهیم یا این کار را نکند، بلکه بگوید آقا این ده دَیناری که از من طلب داری یک ماه مهلت دهید من به شما بیست دَینار میدهم؛ ولی این کالایی که ده دَینار میارزد من از شما بیست دَینار میخرم برای اینکه شما درباره آن بیع اولی یک ماه به من مهلت دادی، آن وقت هر دو را یکی میبیند؛ آن وقت ربایی که ظلم است، ربایی که حرب با خداست، ربایی که خانمانسوز است باید این با همین اعتبارات برگردد.
پرسش: مثل همان ادلّهای است که قرآن میفرماید به ظن اعتماد نکنید، امّا روایات میفرمایند که روایت موثق ظن نیست.
پاسخ: نه آن موضوعاً عوض شده است آن مؤمن طمأنینه است ظن خاص است، چون موضوعاً عوض شده؛ یعنی طمأنینه است.
ص: 417
پرسش: اینجاست که عرف کاملاً نمیتواند تشخیص دهد.
پاسخ: نه کاملاً تشخیص میدهد اینکه میخندند و میگویند این بازی است معلوم است که تشخیص میدهد، اگر نفهمند و نخندند مثل آن کیفیات و تعبدیات مسئله حج، بله آن را میگوید «آمَنَّا وَ صَدَّقْنَا»، اما این را که با پوزخند میخندد و باور نمیکند معلوم میشود تشخیص میدهد.
مخالفت روایات حیله با تعلیل های وارده در آیات و روایات حرمت آن
بعد میفرماید این «مخالفةٌ ایضاً للتعلیلات الواردة فی الاخبار کقوله(علیه السلام) إِنَّمَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الرِّبَا» (1)، برای اینکه مردم از آن برکات و احسانها محروم نشوند این یکی، «و قوله(علیه السلام) لَوْ کَانَ الرِّبَا حَلَالًا لَتَرَکَ النَّاسُ التِّجَارَاتِ» (2)، چون خیلیها میبینید الآن هم همین بازی را درآوردند یک دفتری درست کردند بعد در مغازه مینشینند کارشان رباخواری است و به فکر تولید و اینها نمیافتند «و قوله(علیه السلام)وَ عِلَّةُ تَحْرِیمِ الرِّبَا بِالنَّسِیئَةِ لِعِلَّةِ ذَهَابِ الْمَعْرُوفِ وَ تَلَفِ الْأَمْوَالِ وَ رَغْبَةِ النَّاسِ فِی الرِّبْحِ وَ تَرْکِهِمْ لِلْقَرْضِ وَ الْقَرْضُوَ لِمَا فِی ذَلِکَ مِنَ الْفَسَادِ وَ الظُّلْمِ وَ فَنَاءِ الْأَمْوَالِ (3) و هل تری یدفع الظلم و الفساد و فناء الاموال باختلاف کلمةٍ مع بقاء ذلک بحاله؟!» فقط با یک لفظ شما میخواهی عوض بکنی؟ «و حکی انّ من الفاظ رسول الله»؛ (4)من لا یحضره الفقیه مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) که از کتابهای نورانی ماست، مرحوم مجلسی اول(رضوان الله علیه) این کتاب شریف را شرح کردند در سیزده چهارده جلد، همین مجلسی اول در شرح همین من لا یحضره الفقیه میگوید من بیش از صد هزار نفر را هدایت کردم، البته صد هزار نفر آن روز خیلی بیش از صد میلیون امروز است، در همان شرح فرمود من بیش از صد هزار نفر را هدایت کردم؛ مرجع تقلید بود، امام جمعه بود، «شیخ الاسلام» بود، زعیم حوزه علمیه اصفهان بود، فرمود: «من اکثر و مائة ألف» (5)را هدایت کردم یک نفر از آنها که من میخواستم پیدا نشد، چون مرحوم مجلسی اول خودش جزء اولیای خاص الهی بود؛ نمازخوان شدند، اهل روزه شدند، معصیت نمیکنند، گناه نمیکنند، اما آنکه من میخواستم یک نفر هم پیدا نشد؛ ایشان در شرح کلمات مرحوم صدوق در آخر من لا یحضر این جلد چهارم که آخرین جلد است میگوید بعضی از کلماتی که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است و هیچ سابقه نداشت، اولین بار در بین اعراب این کلمات را وجود مبارک حضرت فرمود، آن وقت از این سنخ «مما لم یسبق» چند چیز را میشمارد «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً» (6)ایضاً نقل میکند؛ یکی از بیاناتی که در آخر من لا یحضر، مرحوم صدوق نقل میکند میفرماید که از کلماتی است که «لم یسبق به احد» سیدنا الاستاد مرحوم امام میفرماید که از آن کلمات اینچنین است «و حکی انّ من الفاظ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الموجز التی لم یسبق الیها» این است «شَرُّ الْمَکَاسِبِ کَسْبُ الرِّبَا»، (7) این همه تهدیدات با اندک حیله بخواهد عوض شود مشکل است «و الظاهر صدق علی هذه الحیل و عن نهجالبلاغه عن امیرالمؤمنین(علیه السلام) فی کلامٍ له: ان رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قال لهیَا عَلِیُّ إِنَ الْقَوْمَ سَیُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ الی ان قال وَ یَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْکَاذِبَةِ وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِیَةِ فَیَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِیذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِیَّةِ وَ الرِّبَا بِالْبَیْعِ» مردم به صورت بیع ربا میگیرند، به صورت هدیه رشوه میگیرند و به صورت نبیذ خمر مینوشند «فهل یکون استحلال الربا بالبیع غیر هذه الحیل المنسوبة الی المعصوم(علیه السلام) اللازم تنزیهه عنها؟! مضافاً الی ان فی نفس تلک الروایات ما یشاهد علی عدم صدورها منهم(علیهم السلام) فان ابن اسحاق تارةً یروی عن الرضا(علیه السلام) أنه قال قَدْ أَمَرَنِی أَبِی فَفَعَلْتُ ذَلِکَ» (8)؛ یعنی اگر «حیلة المذکوره و اخری یروی عن ابی الحسن(علیه السلام) عین ذلک» که امام کاظم فرمود: «ابی کذا» «و روی مسعدة عن ابی عبدالله(علیه السلام) انه فَعَلَأَبِیوَ أَمَرَنِی أَنْ أَفْعَلَ»؛ یعنی امام صادق میگوید پدرم امام باقر این کار را کرده به من هم فرموده تو انجام بده؛ یعنی همه ائمه با این حیله داشتند زندگی میکردند و با این حیله ربا خوردند مثلاً «فِی شَیْءٍ کَانَ عَلَیْهِ و لا استبعد ان تکون تلک الروایات من دسّ المخالفین و تشویه سمعة الائمه»، «سمعه»؛ یعنی نامی که در گوشها آشنا است «سمعه» در برابر ریاست، ریا؛ یعنی آدم کاری کند که دیگران ببینید و «سمعه»؛ یعنی کاری کند که دیگران بشنوند، فلان کس «سمعه» خوبی دارد؛ یعنی گوش مردم از او خوب شنید، امت اسلامی گوششان نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) چیزهای خوب شنیده بود خواستند اینها را به هم بزنند «کما لا استبعد ذلک فی الروایات الواردة فی باب البیع العنب أو التمر ممن یعلم انه یصنعه خمرا» میفرمایند ما نه در این باب، بلکه در آن بابی که میگوید شما انگور را میتوانید بفروشید به کسی که کار او همین است، یعنی کار او این است که انگور را میگیرد و خمر درست میکند، شما میتوانی به او بفروشی؛ این روایت را چطور با آن معامله کنیم «حیث ورد فی عن ابی عبدالله(علیه السلام) أَ لَسْنَا نَبِیعُ تَمْرَنَا مِمَّنْ یَجْعَلُهُ شَرَاباً خَبِیثاً (9)[30]و فی روایت نَحْنُ نَبِیعُ تَمْرَنَا مِمَّنْ نَعْلَمُ أَنَّهُ یَصْنَعُهُ خَمْراً (10)مع ما ورد من التشدید فی امر الخمر و اللعن علی اصناف الغارس و الحارس و الحامل لکونهم معینین علی هذا الحرام الخبیث أ فلا یکون البیع ممن یعلم انه یجعله خمراً إعانةً علی ذلک؟! فهی مما لا یعقل صدوره من المعصوم(علیه السلام) و کیف کان: ان العمل بمثل تلک الروایات جرأةٌ علی المولی لمخالفة مضمونها للکتاب و السنة». (11)
ص: 418
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص146.
2) من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص567.
3) من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص566.
4) کتاب البیع، السیدروح الله الخمینی، ج5، ص353.
6) من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص379.
7) من لایحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص377.
8) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص205.
9) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج17، ص231.
10) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص232.
11) کتاب البیع، السیدروح الله الخمینی، ج5، ص354.
طرح دو مقام در بیع مثمن توسط مشتری بعد از حلول زمان نسیه
آخرین مسئله از مسائل فصل هفتم این است که اگر کسی کالایی را به نسیه خرید و آن مدت فرا رسید، این شخص دیگر از تمام جهت مالک «بالفعل» این کالا شد و به هر کسی که خواست میتواند بفروشد، خواه به فروشنده اصلی یا به دیگری؛ به هر نحو خواست بفروشد، چه نقد و چه نسیه؛ به هر ثمن بخواهد بفروشد، چه جنس این ثمن باشد یا جنس دیگر؛ بر فرض به این جنس باشد، چه کمتر از آن مقدار، چه بیشتر و چه مساوی همه آن موارد جایز است، مگر در صورتی که حین عقد شرط کرده باشند که به بایع بفروشد؛ (1)یعنی در حین عقد اول بایع به مشتری بگوید این کالا را من به شما میفروشم به شرطی که به من بفروشی یا مشتری به بایع بگوید این کالا را از شما میخرم به شرطی که از من بخری؛ این شرط که مستثناست در مقام ثانی بحث میشود و آن اول که «مستثنی منه» است در مقام اول، پس بحث در دو مقام است: مقام اول که مربوط به «مستثنی منه» است این است که کالایی را که انسان به نسیه خرید اگر مدت آن فرا برسد مشتری میتواند به هر کس و به هر طریق و به هر قیمت بفروشد. مقام ثانی آن است که اگر در متن عقد اول بایع شرط کرد که این را من به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشی یا مشتری شرط کرده باشد من این را از شما میخرم به شرطی که شما از من بخری، این مقام ثانی بحث است.
ص: 420
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص223.
مقام اول: جواز بیع به استثنای فروش آن به بایع به جنس مثمن با تفاوت
در مقام اول معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این است که این جایز است، به استثنای بعضی از صور مسئله که مورد اختلاف اصحاب است و آن صورت این است که اگر مدت فرا رسید مشتری بخواهد همین کالا را به بایع بفروشد ـ به جنس ثمن نه به جنس دیگر ـ و با یک تفاوت بفروشد نه به طور مساوی این جایز نیست. پس این صورتی که محل اختلاف است این است که اگر کالایی را نسیه خریدند و مدت آن هم فرا رسید، آن «أجل» حال شد، مشتری بخواهد همین کالا را به بایع بفروشد یک، به جنس همان ثمن دو، با یک تفاوت این سه، اگر این قیود را داشت گفتند جایز نیست، اگر بدون تفاوت بود؛ یعنی مساوی بود عیب ندارد. پس بحث در دو مقام است: مقام اول معروف بین اصحاب این است که همه این صور جایز است؛ لکن برخی از اصحاب درباره بعضی از صور مسئله اختلاف نظر داشتند، مقام ثانی را جداگانه بحث میکنیم.
ادله دال بر جواز بیع مثمن توسط مشتری بعد از حلول زمان نسیه
اما مقام اول در دلیل آن میفرمایند وقتی که این شخص چیزی را به نسیه خرید و مدت فرا رسید و «بالفعل» مالک شد، مانند سایر مالکان میتواند در مال خود «بأی نحوٍ» تصرف کند و میتواند به هر کسی، به هر قیمتی و به هر کیفیتی بفروشد دلیل آن هم اطلاقات ادلّه بیع و عقد است که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)به اطلاق شامل همه این صور میشود، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)با اطلاق یا عموم آن شامل همه این صور میشود، گذشته از این ادلّه عامّه، نصوص خاصه هم داریم، صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» (3)هست، صحیحه «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» (4)هست، پنج شش روایت هست که بعضی در آن صحیحه است و بعضی هم «حسنه» یا «موثّقه» که همه این روایات دلالت دارد بر اینکه چنین کاری جایز است و آنچه که موهم عدم جواز است شبهه ربا و امثال رباست که حالا بعد ذکر میکنند. این روایت را تبرکاً بخوانیم تا ببینیم که همه صور را شامل میشود یا نه؟
ص: 421
پرسش: قبل از رسیدن موعد رد «بالفعل» مالک نیست؟
پاسخ: مسئلهای که مطرح کردهاند در برابر روایت این است که وقتی که مدت تمام شده است و ثمن را این شخص هم پرداخت یا پرداخت نکرد؛ ولی اجل فرا رسید این دیگر «بالفعل» مالک است و آن شبهه که در زمان مدت ملکیت حاصل نمیشود دیگر مطرح نیست؛ در مسئله نسیه ممکن است کسی اینچنین توهم کند که تا مدت منقضی نشد شخص «بالفعل» مالک نمیشود که این دیگر «بیّن الرشد» هست، آن قسمت نقد هم همین طور است و لازم نیست که معامله نسیه باشد بعد بگوییم مدت حاصل شده است؛ این فرع بندی برابر روایاتی است که وارد شده؛ چون در روایات محل ابتلا این بود و از ائمه(علیهم السلام) سؤال کردند همینطور فرعبندی شده است وگرنه آن قسمتهای اول هم «بیّن الرشد» است، زیرا آدم کالایی را که خرید و نقد هم خرید میتواند به هر کس، به هر کیفیت و به هر قیمت بفروشد، چه به بایع و چه به غیر بایع، چه به جنس ثمن و چه به غیر جنس ثمن و بر فرض هم جنس هم باشد چه نقد و چه نسیه؛ اما آنچه که محل ابتلای مردم بود و از ائمه(علیهم السلام) سؤال کردند آن محور فرعبندی شد؛ مانند این روایات باب 5 از ابواب احکام عقود که در همین زمینه است.
تقسیم روایات به دو طایفه دال بر جواز و اختلافی
بعضی از روایات هست که محل اختلاف است، آیا آنها بر این مطلب دلالت دارند یا دلالت ندارند؟ مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) همانطوری که از نظر صورتبندی مسئله، دو مقام مطرح کردند، از نظر تبیین روایات هم در دو مقام بحث میکنند؛ یعنی روایات هم دو طایفه است که طایفه اولی به خوبی بر مقصود دلالت میکند و طایفه ثانیه که محل بحث است. پس صورت مسئله مقام اول و مقام دوم دارد که در مقام اول روایات دو طایفه است طایفهای که «مقبول الدلالة» است و طایفهای که محل بحث است.
ص: 422
طایفه اولی: روایات دال بر جواز بیع مثمن توسط مشتری حتی به بایع
حالا آن روایاتی که «مقبول الدلاله» است را به خواست خدا در این نوبت میخوانیم.
روایت اول: دال بر جواز
باب 5 از ابواب احکام عقود، وسائل جلد هجدهم، صفحه 40 به بعد که روایت اول آن متعلق به «مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» است مرحوم صدوق (1)این را نقل میکند مرحوم شیخ (2)هم این را نقل میکند؛ «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» این روایت صحیحه هم هست، «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) رَجُلٌ کَانَ لَهُ عَلَی رَجُلٍ دَرَاهِمُ مِنْ ثَمَنِ» یک کسی از دیگری یک چند درهم طلب داشت و این طلب هم از سنخ «قرض الحسنه» و اینها نبود، یک کالایی به او فروخت که ثمن این کالا الآن در ذمّه خریدار است «مِنْ ثَمَنِ غَنَمٍ اشْتَرَاهَا مِنْهُ» چند گوسفند بایع به این مشتری فروخت این مشتری پول آن را نداشت بدهد الآن رفته به سراغ او و میگوید پولم را بده «غَنَمٍ اشْتَرَاهَا مِنْهُ فَأَتَی الطَّالِبُ الْمَطْلُوبَ یَتَقَاضَاهُ» طلبکار؛ یعنی بایع آمده به سراغ بدهکار؛ یعنی مشتری و گفت طلبم را بده «فَقَالَ لَهُ الْمَطْلُوبُ»؛ یعنی مشتری که بدهکار بود گفت: «أَبِیعُکَ هَذَا الْغَنَمَ بِدَرَاهِمِکَ الَّتِی لَکَ عِنْدِی» همان مقداری که از من طلب داری این گوسفندها را من به شما میفروشم، آیا این جایز است یا جایز نیست؟ طلبکار هم راضی شد. این صورت مسئله را «مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کرد، «قَالَ(علیه السلام) لَا بَأْسَ بِذَلِکَ» عیب ندارد و این حلال است که این بر صورت مسئله دلالت میکند، اما همه صُور مسئله مشمول این هست یا نه، او را با ترک استفصال حل میکنند که در صحیحه «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» خوانده میشود، این روایت را که مرحوم صدوق با اسناد او از «مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» نقل کرد که صحیحه هم هست مرحوم شیخ به اسنادش «عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» نقل کرد؛ «مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» که منتهیالیه این سلسله سند است مشترک بین نقل مرحوم شیخ طوسی (3)و صدوق(رضوان الله علیهما) است؛ ولی قبل آن تفاوت رجالی هست.
ص: 423
روایت دوم و سوم: دال بر جواز
روایت دوم که باز مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرد «بِإِسْنَادِهِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ غَیْرِ وَاحِدٍ» که معلوم میشود که مورد اعتماد بود، چون به صورت مرسله است، امّا «عَنْ غَیْرِ وَاحِدٍ» که از مستفیض بودن آن خبر میدهد «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فِی الرَّجُلِ یُبَایِعُ الرَّجُلَ الشَّیْءَ فَقَالَ لَا بَأْسَ إِذَا کَانَ أَصْلُ الشَّیْءِ حَلَالًا»، این مستقیماً با صورت مسئله مرتبط نیست؛ ولی به اطلاق شامل مقام میشود؛ لذا به این استدلالی هم نشده است.
روایت سوم آن است که مرحوم کلینی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ یُونُسَ عَنْ شُعَیْبٍ الْحَدَّادِ عَنْ بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» که این هم صحیح است. «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» میگوید که: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الْمَتَاعَ بِنَسَاءٍ» کسی کالایی را به نسیه به مشتری فروخت «فَیَشْتَرِیهِ مِنْ صَاحِبِهِ الَّذِی یَبِیعُهُ مِنْهُ» بعد همین کالا را از مشتری خود میتواند بخرد یا نه؟ « عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الْمَتَاعَ بِنَسَاءٍ فَیَشْتَرِیهِ» که این نحوه سؤال هست، «فَیَشْتَرِیهِ»؛ یعنی جایز است؟ «قَالَ(علیه السلام) نَعَمْ لَا بَأْسَ بِهِ». سائل مشکل او این بود: کسی که کالایی را به مشتری فروخت چگونه میتواند دوباره از مشتری بخرد؟ این مال خودش است چطور میتواند بخرد؟ وقتی در ذهن او این مطلب بعید بود به حضرت عرض کرد که «أَشْتَرِی مَتَاعِی؟» من متاع خودم را از او بخرم؟ من که خودم به او فروختم حضرت فرمود: بله قبلاً متاع شما بود الآن که متاع شما نیست، الآن متاع اوست «فَقَالَ: لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ» اگر دامی فروختی دیگر مال تو نیست، اگر کالای دیگری فروختی دیگر مال تو نیست، الآن مال مشتری را داری از او میخری الآن مال تو نیست.
ص: 424
ضروری نبودن بعضی از مسائل در زمان خودش علت سؤال از ائمه (ع)
این مسائل اوایل خیلی روشن نبود. شما میبینید در شرح حال ابنجنید که میگویند او درباره عصمت مثلاً مشکلی دارد (1)گفتند شما در عصر خودتان هستید خیلی از مسائل کلامی برای شما «بیّن الرشد» شد و بدیهی شد، اما در آن عصر خیلی از مسائلی که الآن برای شما بدیهی است آن وقت نظری بود؛ اگر کسی در یک عصری زندگی کند یک مسئلهای نظری باشد ایشان احتیاط کند یا توقف کند یا نظر خلاف بدهد در یک مسئله نظری خلاف گفته نه در مسئله ضروری؛ البته هزار سال روی آن کار شده بعد ضروری شد. شما اگر خواستید ببینید که ابنجنید مشکل اعتقادی دارد یا نه نباید ضروری بودن مسئله الآن را برای آن عصر هم ضروری تلقی کنید خیلی از مسائل آن وقت نظری بود، الآن برای همه روشن است آدم کالایی را که فروخت میتواند از مشتری بخرد و دیگر مال او نیست، بلکه مال مشتری است. اوایل مسئله روشن نبود گفت من این کالا را الآن به این مشتری فروختم میتوانم دوباره از او بخرم؟ مال خودم را بخرم؟ فرمود مال شما نیست، شما وقتی فروختی ملک طِلق خریدار شد، بله میتوانی بخری.
پرسش: ظاهراً سائل در ذهن او اصلاً این نبوده که مثلاً با عقد مالک میشود.
پاسخ: خیال میکردند مدتی باید بگذرد، گذشت زمان معتبر است و مانند آن، این هم نسیه فروخته الآن هنوز مثلاً زمان نگذشته، چه نقد و چه نسیه بیع «تمام السبب» است برای حصول ملکیت، گرچه برخیها گفتند در زمان خیار ملکیت نمیآید؛ ولی اگر خیاری در کار نباشد، اگر مجلس هست مجلس هم منقضی شد یقیناً ملکیت میآید؛ پس بایع اگر میخرد ملک مشتری را میخرد نه ملک خودش را.
ص: 425
اصلاق کلام و ترک استفصال دال بر شمول آن بر صور مسئله
این صحیحه بشّار براساس «ترک الاستفصال» شامل همه صُور مسئله میشود؛ «ترک الاستفصال»ی که مرحوم شیخ دارد، (1)در اصولهای قبلی شفافتر بود بعداً یک مقداری کمرنگتر شد. عبارت مرحوم میرزای قمی(رضوان الله علیه) در قوانین این است که «ترک الاستفصال فی حکایة الحال مع قیام الاحتمال ینزل منزلة العموم فی المقال». (2)معنای ترک استفصال این است که اگر سؤال سائل عمومیت داشت یا مطلق بود، چون سائل که معصوم نیست ما به اطلاق یا عموم حرف او تمسک کنیم، اگر از عموم یا اطلاق یک روایتی کمک میگیرند مربوط به جواب معصوم است نه سؤال سائل، سؤال سائل به هر نحوی که هست از اطلاق او یا از عموم او چیزی عاید کسی نمیشود و حجّت نیست، عمده کلام معصوم است؛ ولی اگر سؤال سائل مطلق بود یا سؤال سائل عام بود و این را در محضر معصوم(علیه السلام) مطرح کردند و معصوم(سلام الله علیه) براساس همین اطلاق نظر داشت و فتوا داد یا همین عموم ملحوظ او بود و حکم الهی را بیان کرد، این به منزله آن است که خود این اطلاق یا عموم در کلمات معصوم باشد؛ معصوم اگر بفرماید «لا بأس» یا بفرماید «نعم»، این «لا بأس» یا «نعم» اطلاق عموم ندارد؛ ولی اگر سؤال مطلق بود و حضرت میتوانست استفصال کند، یعنی تفصیل بدهد و بگوید اگر اینطور است فلان و اگر آنطور است فلان، اگر سؤال سائل حکیمانه و مطلق بود یا عام بود یک و همین سؤال سائل که مطلق یا عام است به عرض معصوم(علیهم السلام) رسید دو، در حال تقیّه یا علل و عوامل دیگری نبود که حضرت بررسی کند، سؤال کند و بین حالات تفصیل بدهد سه، عالماً عامداً مطلقی را یا عامی را شنید و استفصال نکرد از این «لا بأس» و از این «نعم» اطلاق عموم استفاده میشود. «ترک الاستفصال» که برای معصوم است, «فی حکایة الحال» در نقل سائلان، این «ینزل منزلة العموم فی المقال». اگر خود امام(سلام الله علیه) کلام او عام یا مطلق بود حجّت است، اگر سؤال سائل مطلق یا عموم بود یک، و درست به عرض امام رساند دو و امام(سلام الله علیه) میتوانست تفصیل بدهد تقیّه و امثال تقیّه نبود سه و استفصالی و تفصیلی در کار نبود و همینطور یک مرتبه برای آن سؤال پاسخ داد چهار، این عام یا مطلق میشود پنج. این «ترک الاستفصال» که در اصول میگویند این است. اینجا بشّار مطلبی را سؤال کرد، دیگر نگفت به اینکه ـ به همان فروشنده که میخواهد بفروشد و بایع میخواهد بفروشد ـ به نقد بفروشد یا نسیه، به همان جنس ثمن بفروشد یا به جنس دیگر و در صورتی که به جنس ثمن میفروشد، کمتر بفروشد یا بیشتر بفروشد یا مساوی که هیچکدام از اینها را ذکر نکرد، کلام او مطلق است. امام(سلام الله علیه) میتوانست بین این صُور تفصیل بدهد که فلان صورت جایز است و فلان صورت جایز نیست. پس کلام سائل مطلق است یک، امام(سلام الله علیه) میتوانست بین این صُور تفصیل بدهد دو، یک چنین کاری نکرد سه، دفعتاً فرمود: «لَا بَأْسَ» این چهار، از این عموم استفاده میشود. این است که مرحوم شیخ فرمود صحیحه بشّار از راه ترک استفصال دلیل است بر صحت همه صُور مسئله. (3)فرمود: «لَا بَأْسَ بِهِ» که ما از این «لَا بَأْسَ» اطلاق میفهمیم، چرا؟ برای اینکه سؤال مطلق است و حضرت تفصیل نداد. بعد سائل در ذهن او این بود که من کالای خودم را دارم میخرم، فرمود که نه «فَقُلْتُ لَهُ أَشْتَرِی مَتَاعِی؟» کالای خودم را بخرم؟ حضرت فرمود: نه «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ» کالای شما نیست، شما الآن فروختی به دیگری، اگر گاو بود دیگر برای شما نیست، اگر گوسفند بود دیگر برای شما نیست، چه دام باشد و چه غیر دام. همین روایت را که مرحوم کلینی با این سند یاد شده نقل کرد از سند دیگر هم همین را نقل کرد، (4)مرحوم شیخ طوسی (5)هم با سند خاص خودش این را نقل کرد، مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (6)هم با سند خاص خودش همین را نقل کرد، محمدین ثلاث(رضوان الله علیهم) این صحیحه بشّار را نقل کردند.
ص: 426
روایت چهارم: جواز بیع عینه بدون گذشت زمان
روایت چهارم این باب که مرحوم کلینی «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ سُوقَةَ» که این «حَفْصِ بْنِ سُوقَةَ» هم ثقه است، «عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» این میگوید من به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم «قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) یَجِیئُنِی الرَّجُلُ فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ»؛ «عینه» هم که قبلاً بحث آن گذشته بود که میگفتند شما برو این کالا را برای خودت بخر، من بعد از تو میخرم، چون خودش نمیتواند برود بخرد یا عذری دارد به او میگوید تو برو بخر، برای خودت بخر، نه برای من که وکیل من باشی، برای خودت بخر، من از تو میخرم که این میشود «عینه»، «یَجِیئُنِی الرَّجُلُ فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ فَأَشْتَرِی لَهُ الْمَتَاعَ مُرَابَحَةً» حالا در بحثهای دیگر که خواهد آمد، «مرابحه» داریم، «مواضعه» داریم، «مساوات» داریم و «تولیه» که بالأخره بیع چهار قسم است یا میگویند «رأس المال» من هر چه خریدم ده درصد سود میبرم، یا در اثر تنزّل قیمت که هر چه خریدم ده درصد کم میکنم مثلاً اعلام حراج کرد یا هر چه خریدم به همان مبلغ به شما میفروشم یا اصلاً شما چه کار دارید من چقدر خریدم من این کالا را به شما میفروشم یا اصلاً قیمت خرید قبلی اصلاً مطرح نمیشود یا خرید قبلی مطرح میشود با یک سود مشخص یا خرید قبلی مشخص میشود با کسر مشخص مثلاً در جایی که حراج کرده یا خرید قبلی مشخص میشود و با همان خرید میخواهد بفروشد که «مرابحه»، «مواضعه»، «تولیة» و «مساومه» هست، اقسام چهارگانه بیع است؛ نظیر نقد و نسیه که چهار قسم بود. «فَأَشْتَرِی لَهُ الْمَتَاعَ مُرَابَحَةً»، «له» نه اینکه من از طرف او وکیلم میخرم، برای خودم میخرم که بعد به او بفروشم، «ثُمَّ أَبِیعُهُ إِیَّاهُ» همین کالا را من به او میفروشم، «ثُمَّ أَشْتَرِیهِ مِنْهُ مَکَانِی» من از او میخرم یا اگر که از اول ممکن بود وکالتاً برای او بخرم و کالا برای او بود، من دوباره از او میخرم که آن میتواند وکالت باشد «قَالَ: إِذَا کَانَ بِالْخِیَارِ إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ» عیب ندارد، «وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ فَلَا بَأْسَ» شما میروید یک کالایی برای او میخرید که بعد از او بخرید این «فَأَشْتَرِی لَهُ»؛ یعنی من از طرف او وکیلم و برای او میخرم، کالا را برای او میخرید بعد هم از او میخواهید بخرید و او هم به شما میفروشد، اگر شما در متن قرارداد مقیّد نکردید و ملزم نکردید هم او مختار بود به شما بفروشد یا نفروشد و هم شما مخیّر بودید از او بخرید یا نخرید، اگر هر دو مختار بودید عیب ندارد، «قَالَ(علیه السلام) إِذَا کَانَ بِالْخِیَارِ إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ» و از طرفی هم «وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ فَلَا بَأْسَ». به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد «إِنَّ أَهْلَ الْمَسْجِدِ یَزْعُمُونَ أَنَّ هَذَا فَاسِدٌ» این فقهایی که در مسجدند اینها میگویند این فاسد است، «وَ یَقُولُونَ إِنْ جَاءَ بِهِ بَعْدَ أَشْهُرٍ صَلَحَ قَالَ إِنَّمَا هَذَا تَقْدِیمٌ وَ تَأْخِیرٌ فَلَا بَأْسَ»؛ (1)[16] این فقهایی که در مسجدند و میگویند بعد از یک ماه یک مدتی باید صبر شود، اگر بعد از یک ماه بیاید میتواند بخرد، اما الآن چطور میتواند بخرد؟ حضرت فرمود تقدیم و تأخیر اثری ندارد، کالایی را که شما برای او خریدید الآن مِلک طِلق او شد و بعد همین الآن میتواند به شما بفروشد، چرا بعد از شهرین؟
ص: 427
روایت پنجم: جواز بیع کالایی به کمتر از خرید آن
روایتی که در محل بحث بازتر و شفافتر از سایر روایات است همان است که به صورت روایت ششم ذکر شده «عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ(علیهم السلام)» است «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ بَاعَ ثَوْباً بِعَشَرَةِ دَرَاهِمَ ثُمَّ اشْتَرَاهُ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ أَ یَحِلُّ؟ قَالَ إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا فَلَا بَأْسَ» اگر شرط نکردند که من برای شما میخرم بعد کمتر از این شما به من بفروش، نه یک کالایی را نیاز داشت ده درهم به او فروخت، بعد پنج درهم از او خرید حالا یا نیاز به پول داشت یا قیمتها دفعتاً اُفت کرده که فرمود عیب ندارد. مشابه این در بخشی از روایات دیگر هم چه از علیبنجعفر و چه از روایات دیگر بازتر ذکر شده است. در این مقام اول مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) میفرماید که ما بیش از این نیازی نداریم، روایاتی که کمی مسئلهدار است او را در طایفه ثانیه از روایات نقل کردند که برخی برای مسئله به آن روایات استشهاد کردند که مرحوم شیخ آنها را جداگانه مطرح میکند، اما همه بحثها هنوز در مقام اول است که «مستثنی منه» است، مقام ثانی بحث که گفتند جایز نیست و آن اینکه در متن بیع فروشنده و بایع، اول شرط میکنند که من این را میفروشم به شرطی که شما از من بخرید یا مشتری میگوید من این را از شما میخرم به این شرط که شما از من بخرید، این مقام ثانی بحث است که جداگانه بحث میشود.
ص: 428
علی (ع) مبتکر راه رسیدن انسان به ولایت با عبادت حسّی
حالا، چون چهارشنبه است یک حدیثی هم از اهل بیت(علیهم السلام) درباره مسائل اخلاقی که محل ابتلای همه ماست مطرح شود. مرحوم سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این را با اصرار در غالب نوشتههایشان دارند که بعد از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اول کسی که مبتکر این فن است راه ولایت را نشان داد حضرت امیر بود و آن این است که انسان میخواهد «ولیّ الله» شود، چطور «ولیّ الله» شود؟ تنها راه ارتباط بنده با خدا همان عبادت است و غیر از این که راهی نیست، حالا برخیها گفتند این عبادت بالاترین سِمَتی است که یک موجود ممکن، ممکن است داشته باشد؛ عبادت انسان را به خدای سبحان مرتبط میکند، برخیها هستند که «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» عبادت میکنند اینها یا اصلاً «ولیّ الله» نیستند یا ولایت اینها بسیار ظریف و رقیق و اندک است که به حساب نمیآید در حقیقت اینها خودشان را میخواهند و میخواهند که در امنیت باشند. گروهی هم «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (1)عبادت میکنند که اینها رفاه خودشان را میخواهند و نمیخواهند تحت ولایت مولایشان باشند. گروه سوم کسانی هستند که به فکر پرهیز از دوزخ و رسیدن به بهشت نیستند؛ بلکه به فکر این هستند که به ذات اقدس اله مِهر و ارادت و محبّت بورزند و بندگی کنند که این میشود ولایت و اول کسی که این سه راه را نشان عابدان داد وجود مبارک حضرت امیر بود که فرمود ما این راه را داریم میرویم؛ البته از ائمه دیگر مخصوصاً از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) (2)همین روایت رسیده، اما اینها بعد از وجود مبارک حضرت امیر است. (3)
ص: 429
ناتوانی دیگر اصحاب پیامبر (ص) از ارائه معارف بلند
این همه اصحاب که به محضر حضرت میرسیدند سخنان حضرت را میشنیدند، در نماز جمعه حضرت شرکت میکردند، در سخنرانیهای حضرت شرکت میکردند هیچکدام این حرف را نیاوردند؛ خدا غریق رحمت کند سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی را بارها میفرمود که دوازده هزار نفر ثبت شدند، این اسد الغابة فی معرفة الصحابة دوازده هزار نفر را ثبت کردند، البته خیلی بیش از اینهاست، آنهایی که از یک ساعت تا یک عمر خدمت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودند، آنهایی که شناسایی شده بودند تا الآن، اسد الغابة فی معرفة الصحابة اسامی آنها آمده دیگران که شناسایی نشدند نیامده است؛ میفرمودند که آن دوازده هزار نفر یک طرف، وجود مبارک حضرت امیر یک طرف، آنها به اندازه حضرت حرف نیاوردند، آنها چه حرفی آوردند؟ برخی از روایات فقهی را ممکن است ابوهُریره و امثال ذلک نقل کرده باشند، هیچکدام از آنها به اندازه خود حضرت امیر(سلام الله علیه) از حضرت حرف نیاورد، فرمود اگر کسی بخواهد ولیّ خدا باشد راه این است؛ تنها راه آن عبادت است یک، و عبادت هم نه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» باشد، نه «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» باشد، حُبّاً لِلَّهِ (1)باشد، «شُکْراً لَهُ» (2)باشد، این راه راه ولایت است. اگر کسی اینچنین بود این طلیعه ولایت است هر چه این راه را بیشتر ادامه داد ولایت او شکوفاتر میشود تا اینکه جزء اولیاء الهی میشود، وقتی اولیاء الهی شد کاملاً حرف فرشتهها را درک میکند، فرشتهها با او حرف میزنند و میفهمد؛ حالا همه فرشتهها که مسئول وحی نیستند یک فرشتههای خاص هست که مخصوص وحی تشریعی هستند که مربوط به انبیاست، یک سلسله فرشتههایی هم انبائی میباشند که علم غیب و معارف و امثال ذلک را میآورند که برای ائمه(علیهم السلام) هستند، وگرنه فرشتههایی که عدد آنها را جز ذات اقدس اله نمیداند که حد و حصری ندارند، اینها با او حرف میزنند این شخص کاملاً احساس میکند که به او میگویند: أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ، (3)إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا (4)که هم در حال برزخ میبینند، هم در حال قبل از برزخ میبینند، برای اینکه این در تمام مدت عمر فقط به این فکر بود که خدا را بندگی کند، در جمیع اقوال و افعال و نیات و حرکات اینطور بود، این إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ (5)درباره این گروه در همین حد پیاده میشود که ولیّ خدا میشود.
ص: 430
بنابراین اول کسی که راه ولایت را به امت اسلامی آموخت وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است و تنها راه ولایت هم عبادت خالصانه ذات اقدس اله است که هیچ چیزی به عنوان هراس از دوزخ یا شوق به بهشت او را همراهی نکند که این میشود خالص.
اختلاف در قبولی عبادات غیر حبّی و ادله طرفین
آن عبادتها بد نیست گرچه برخیها که در اوج عبادت بودند میگفتند مشکل است عبادت اینها مقبول باشد، فتوا هم دادند؛ منتها حالا معروف بین فقها این نیست که این عبادتهای اینها باطل باشد، وگرنه آن اوحدی از اهل نظر گفتند عبادتهای اینها باطل است، برای اینکه اینها «الله» را عبادت میکنند و خدا را واسطه قرار دادند. حرف مرحوم بوعلی در اشارات (1)این است که اینها هم مورد رحمت الهی هستند، گرچه اینها خدا را واسطه قرار دادند که به واسطه خدا از دوزخ نجات پیدا کنند و به بهشت برسند، اینها نمیدانند که باید خود خدا را عبادت کرد نه او را واسطه قرار داد، اما بالأخره درکشان همین است، شما فتوا ندهید که عبادت اینها مشکل است. مرحوم شیخ بهایی در اربعین (2)«علی ما ببالی» از بعضیها نقل میکند که صحت عبادات این گروه مشکل است، اگر این باشد که خیلی از ماها در زحمت هستیم. عبادات صحیح است و به تعبیر سیدنا الاستاد مرحوم آقای داماد(رضوان الله علیه) (3)خود همین روایات این عبادت را صحیح کرده که فرمود عبادتها و عابدان سه قسم هستند، معلوم میشود صحیح است و اینکه مرحوم سید(رضوان الله علیه) در عروه (4)فتوا به صحت میدهد بر همین اساس است؛ برای اینکه همین روایت دارد عبادتها سه قسم است عابدان سه قسم هستند، اگر این عبادت باطل باشد که دیگر نمیشود گفت عبادت سه قسم است.
ص: 431
بنابراین همین روایات تثلیثی دلیل بر صحت عبادات این گروه است؛ منتها این اصلاً «ولیّ الله» نمیشود، بله از جهنم نجات پیدا میکند یا به بهشت میرسد؛ اما آن برکاتی که برای ولایت ثابت است، برای این گروه نیست. امیدواریم خدا این توفیق را به همه عطا کند!
بحث فعلی ما در فصل هفتم از فصول کتاب بیع است:
فصل اول این بود که «البیع ما هو؟» عقد چیست؟ ایجاب و قبول چیست؟ توالی ایجاب و قبول چیست؟ انشا چیست؟ و مانند آن.
فصل دوم این بود که بایع و مشتری، موجب و قابل چه کسانی هستند؟ عاقد کیست؟ فروشنده کیست؟ خریدار کیست که باید عاقل باشد بالغ باشد سفیه نباشد مجنون نباشد یا مالک باشد یا ملک باشد یا ملک مال او باشد یا او از طرف مالک ولی، وصی، وکیل و مانند آن باشد.
فصل سوم درباره معقود علیه بود که باید ملک باشد منفعت محلله عقلایی داشته باشد طلق باشد، وقف فروشی درست نیست، رهن فروشی درست نیست و مانند آن.
ص: 433
فصل چهارم درباره خیارات بود که اقسام چهاردهگانه و کمتر و بیشترش گذشت.
فصل پنجم درباره شروط بود که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)[1] مبسوطاً بحث شد.
فصل ششم درباره احکام خیارات بود که گذشت.
فصل هفتم درباره نقد و نسیه است به آخرین مسئله از مسائل نقد و نسیه رسیدیم، این مسئلهای که عنوان میکنند، به حسب ظاهر این است که کسی چیزی را تا یک مدتی نسیه بخرد؛ بعد بخواهد به دیگری بفروشد؛ خواه به همان فروشنده (بایع) بفروشد خواه به دیگری؛ خواه به نسیه بفروشد خواه به نقد؛ خواه به همان جنس ثمن بفروشد خواه به غیر جنس ثمن، بر فرض که به جنس ثمن فروخت خواه مساوی باشد خواه زائد باشد خواه ناقص؛ این محور اصلی بحث است. عنوانی که مرحوم شیخ مطرح کردند این است که فرمود: «اذا ابتاع» کسی بخرد، همین را میشود درباره کسی که فرمود: «من بائعه» (2)کسی بفروشد مطرح کرد، «اشتری» دخیل نیست بیع و شراء در اینجا یکسانند؛ یعنی خرید و فروش، چه کسی بفروشد دوباره بخواهد بخرد، چه کسی بخرد دوباره بخواهد بفروشد. پس اگر کسی کالایی را خرید خواست به دیگری بفروشد که محذوری ندارد، به خود فروشنده بفروشد جایز است مگر در یک صورت؛ آن صورت این است که در حین معامله اول شرط بکنند که این خریدار به فروشنده بفروشد که این شبهه دور است که بعداً خواهد آمد در متن بیع اول فروشنده شرط بکند به خریدار که من این را به شما بفروشم به شرطی که شما به من بفروشید مشتری به بایع بگوید من شرط میکنم از شما میخرم به شرطی که شما از من بخرید. پس «و البحث فی مقامین» مقام اول درباره مستثنی منه است مقام دوم درباره مستثنی است. اینکه مرحوم شیخ فرمود: «اما الحکم فی المستثنی منه» (3)این است، چون بعد از هفت صفحه، حکم در مستثنی میآید؛ بنابراین از همین اول باید بدانیم که بحث در دو مقام است مقام اول بحث در مستثنی منه است مقام دوم بحث در مستثنی است. مستثنی منه این است که کسی چیزی را بخرد بخواهد به همان فروشنده بفروشد یا چیزی را بفروشد بخواهد از همان خریدار بخرد بدون اینکه در ضمن عقد اول شرط فروش بعدی کرده باشند. پس اگر کسی چیزی را نسیه خرید تا یک مدتی؛ بعد بخواهد همان کالا را به فروشنده بفروشد یا به دیگری، جایز است یا جایز نیست. پس بحث در مقام اول است و بعد هم روشن خواهد شد که نقد و نسیه در این جهت یکسان است.
ص: 434
سرّ اینکه این بزرگان محور بحث را معامله نسیه قرار دادند برای اینکه روایات وارد در مسئله سؤال و جوابش در مدار نسیه است؛ یعنی کسی کالایی را نسیه خرید بعد از اینکه خرید میخواهد بفروشد، نسیه خرید هنوز وقتش نیامده و در حقیقت پول را نداده اما میخواهد به دیگری بفروشد، این جایز است یا جایز نیست؟ در همین مقام اول که مستثنی منه است برخی از اساتید فقه، مرحوم شیخ مفید و دیگران اظهار نظر خلاف کردند فرمایش شیخ در نهایه (1)مثلاً مخالف این است عبارت شیخ را نقل میکنند که ایشان در این قسمت اظهار نظر خلاف کرده؛ ولی معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این است که اگر کسی کالایی را نسیه تا یک ماه مثلاً بخرد کتابی فرشی خانهای را یک ماهه خرید هنوز آن مدت فرا نرسید و پول را هم مشتری به بایع نداد آیا مشتری در این فرصت که هنوز مدت نرسید میتواند به دیگری بفروشد یا نه؟ به خود فروشنده بفروشد یا نه؟ با این فروضی که ذکر شده است این مقام اول است که مستثنی منه است و محور بحث است و غالب اصحاب به استثنای برخی از فقها(رضوان الله علیهم اجمعین) فتوا به جواز دادند این صورت مسئله بود.
دلیلی که بر این مسئله آوردند که معروف بین اصحاب است همان جواز است، این است که ما دو دسته ادله داریم: یکی اطلاقات و عمومات اولیه مثل أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3)أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4)بنا بر اینکه ناظر به اسباب باشند این را میگویند که وقتی شما این کالا را خریدید ملک طلق شماست شما مالک شدید، این طور نیست که بیع در زمان نسیه مملک نباشد مشتری وقتی کالایی را نسیه خرید همین که عقد تمام شد کاملاً مالک است؛ وقتی مالک شد میتواند ملک خودش را بفروشد وقتی مالک بود و خواست بفروشد بأی نحو از انحای بیع خواست بفروشد جایز است میخواهد به همان فروشنده بفروشد یا به دیگری میخواهد نقد بفروشد یا نسیه بخواهد به همان جنس ثمن بفروشد یا غیر آن، در صورتی که خواست به جنس هم بفروشد مساوی آن باشد یا ناقص باشد یا زائد؛ جمیع این فروض زیر مجموعه اطلاقات أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و سایر ادله است. گذشته از آن پنج شش روایت است که در کتاب ابواب العقود آمده این روایات را استدلال کردند و گفتند که گذشته از آن عمومات و اطلاقات اولیه، این روایات دلیل بر جواز است. این روایات که در کتاب شریف وسائل جلد هجدهم صفحه 40 تا 42 چند تا روایت دارد روایت آخرش که روایت ششم باشد از همه روایات دیگر نسبت به محور مسئله نزدیک تر است لذا با اینکه از کتاب علیبنجعفر نقل شد یا قرب الاسناد نقل کرد که از نظر سند به اندازه صحیحه بشاربناسد یا صحیحه منصوربنحازم نیست؛ معذلک مرحوم صاحب جواهر (5)این را اولین دلیل قرار داده است مخصوصاً ذیلش که از کتاب علیبنجعفر است لذا مرحوم صاحب جواهر چون این نزدیک ترین روایت به محور مسئله است آن را در جواهر اول نقل کرد.
ص: 435
روایات مسئله، باب پنج از ابواب احکام عقود، روایت سوم این است این روایت سوم را مشایخ ثلاث، محمدین ثلاث(رضوان الله علیهم) نقل کردند مرحوم کلینی (1)نقل کرد مرحوم شیخ (2)نقل کرد مرحوم صدوق (3)نقل کرد و سند هم صحیح است «محمدبنیعقوب عن محمدبنیحیی عن محمدبنالحسین عن محمدبنإسماعیل عن منصوربنیونس عن شعیب الحداد عن بشاربنیسار» که هیچ نقصی در سند نیست، بشار عرض میکند که من از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) مسئلهای را پرسیدم «قال: سألت أبا عبد الله(علیه السلام) عن الرجل یبیع المتاع بنساء» برخی ها همان «بنسیةٍ» (4)درج کردهاند «عن الرجل یبیع المتاع بنساء» کسی کالایی را به نسیه میفروشد همین که فروخت «فیشتریه من صاحبه الذی یبیعه منه» همین فروشنده همین کالا را از همین خریدار میخرد؛ منتها نسیه فروخت، بعد دارد میخرد آیا عیب دارد یا نه؟ آیا میتواند بخرد یا نه؟ «قال(علیه السلام) نعم لا بأس به» آنچه که در ذهن سائل بود این بود که این شخص کالای خودش را فروخته به یک مشتری، چگونه کالای خودش را از او بخرد به حضرت عرض کرد که «فقلت له أشتری متاعی؟» من کالای خودم را از او بخرم من که خودم به او فروختم «قال(علیه السلام) لیس هو متاعک و لا بقرک و لا غنمک» وقتی که فروختی دیگر مالک نیستی ملک طلق خریدار است ملک او را داری از او میخری نه ملک خودت را، زیرا بیع مملک است، مشتری وقتی عقد تمام شد مالک میشود، وقتی مالک شد میتواند بفروشد، حالا چه به شما چه به غیر شما. همین معنا را «عن أبی علی الأشعری» با سند دیگر نقل کرد، مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) این را به اسناد خود نقل کرد با دو سند نقل کرد، مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این را از بشار نقل کرد، محمدین ثلاث(رضوان الله علیهم) این صحیحه را نقل کردند، صور مسئلهای که در کتابهای فقهی هست و به همان روال مرحوم شیخ آمده توسعه داد که اگر کسی کالایی را به دیگری بفروشد میتواند از دیگری بخرد چه نقد چه نسیه، آن مشتری میتواند چه به او بفروشد چه به دیگری، چه به جنس ثمن، چه به غیر جنس ثمن، این صور متعدد مسئله ـ که برخی از اینها بوی ربا هم میدهد ـ همه را گفتند جایز است، پس آنکه به جنس بخرد با زیاده، یا به جنس بخرد با نقیصه، همه این صور را تصریح کردند که جایز است چرا؟ به دلیل ترک استفصال. خود جواب که مطلق نیست حضرت فرمود: «نعم لا بئس»، اگر خود حضرت یک جملهای فرموده بود عموم یا اطلاق داشت، اما حضرت فرمود آری عیب ندارد، اما شما اطلاق و عموم را از کجا میخواهید بگیرید! این است که در کتاب اصول که مخصوصاً عبارت مرحوم میرزا در قوانین این است که «ترک الاستفصال فی حکایات الاحوال ینزل منزلة العموم فی المقال» (5)این یک تعبیر رایج اصولی بود چه قبل از مرحوم میرزا در قوانین چه بعد از او؛ یعنی اگر شما بخواهید از جواب اطلاق بگیرید باید ببینید که کلام سائل مطلق است یا نه. کلام سائل اگر مطلق بود حرف خود او بود حرف او که حجت نیست، ولی وقتی کلام سائل مطلق بود در فضای اطلاق سؤال و عموم سؤال، جواب امام(سلام الله علیه) آمد و خود حضرت بین این صور تفصیل نداد سؤال صحنه وسیع است جواب روی همین صحنه وسیع آمد از این اطلاق میفهمند. اینکه مرحوم شیخ در مکاسب (6)دارد که «صحیحه بشار» روی ترک استفصال دلیل است روی همین جهت است.
ص: 436
سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) نقدی دارد میفرماید که این سؤال بعید است مطلق باشد مبهم است این فی الجمله سؤال کرده نه بالجمله. این گفته که من کالایی را نسیه خریدهام بعد از اینکه خریدهام میتوانم به همان فروشنده بفروشم یا نه؟ یا فروشنده میگوید من کالایی را نسیه فروختهام بعد از اینکه فروختم میتوانم از همان خریدار بخرم یا نه؟ این اطلاق ندارد خیلی هم ایشان روی اهمال پافشاری ندارد، ولی احتمال اجمال مطرح است. به هر تقدیر آن عمومات و اطلاق اولیه همه را میگیرد، این صحیحه هم از این جهت هیچ محذوری ندارد.
روایت چهارم این باب که باز مرحوم کلینی (1)نقل کرد «عن عدة من أصحابنا عن أحمدبنمحمدبنعیسی عن ابن أبی عمیر عن حفصبنسوقة» که خود «سوقه» قبلاً اشاره شد که موثق است؛ حالا این حفصبنسوقه است نه سوقه، ولی خود سوقه موثق است «عن الحسینبنالمنذر قال: قلت لأبی عبد الله(علیه السلام) یجیئنی الرجل فیطلب العینة» کسی بیاید پیش من از من خواهان عینه است، حالا عینه چند تا تفسیر شد که روشن ترین تفسیر همان عبارت مرحوم صاحب جواهر است که حالا آن را میخوانیم؛ یعنی تو برو این کالا را بخر من از تو میخرم، این اجمال است؛ حالا دو تفسیر است، مرحوم صاحب جواهر دارد که آن را الآن باید بخوانیم تا اصطلاح فقهی عینه روشن بشود «یجیئنی الرجل فیطلب العینة»؛ یعنی تو برو از او بخر من از تو میخرم «فأشتری له المتاع مرابحة» نه برای او میخرم به عنوان وکالت، نیابت و مانند آن، خیر؛ میخرم که به او بفروشم «فأشتری له» نه اینکه من از طرف او وکیلم بروم برای او بخرم، بلکه برای خودم میخرم برای خودم میخرم که بعد به او بفروشم «فأشتری له المتاع مرابحة» که به وضع مرابحه، مواضعه، مساومه و تولیه اقسام چهارگانه بیع بود که مطرح شد. «ثم أبیعه إیاه» برای او میخرم؛ برای اینکه به او بفروشم وگرنه برای خودم میخرم، بعد به او میفروشم «ثم أبیعه منه» به او میفروشم «ثم أشتریه منه مکانی» پس من سه تا کار میکنم: یکی اینکه میروم یک کالایی را میخرم برای اینکه به او بفروشم بعد به او میفروشم بعد هم از او میخرم، برای اینکه یک سودی در این اثنا حالا به صورت ربا نباشد یک حیلهای باشد که سودی نصیب او بشود «قال(علیه السلام) إذا کان بالخیار إن شاء باع و إن شاء لم یبع و کنت أنت بالخیار إن شئت اشتریت و إن شئت لم تشتر فلا بأس» اگر تعهدی نسپردی، هر دو مختار هستید، شما وقتی به او فروختید او میتواند به شما بفروشد میتواند به شما نفروشد، شما هم میتوانید از او بخرید میتوانید از او نخرید؛ یعنی تعهدی نسپردید شرطی نکردید، این شاید ناظر به آن مقام ثانی بحث باشد که بعد از هفت صفحه میآید، اگر شرطی در کار نبود ضرورت در کار نبود تحدیدی در کار نبود، «إذا کان» آن شخص فروشنده «بالخیار إن شاء باع و إن شاء لم یبع و کنت أنت بالخیار إن شئت اشتریت و إن شئت لم تشتر فلا بأس» عیب ندارد این معامله جایز است «فقلت إن أهل المسجد» فقهای اهل سنت «یزعمون أن هذا فاسد» میگویند این معامله باطل است شما چرا به او فروختید حالا از او دارید میخرید، «و یقولون إن جاء به بعد أشهر صلح» اهل مسجد فتوایشان این است میگویند شما که الآن این را فروختی همین الآن بخواهی از او بخری نمیتوانی مگر بعد از چند ماهی صبر کند، آن وقت اگر خواست به شما بفروشد شما بخرید عیب ندارد «فقلت إن اهل المسجد یزعمون أن هذا فاسد و یقولون إن جاء به بعد أشهر صلح» اگر بعد از چند ماه آمد خواست به شما بفروشد عیب ندارد «قال إنما هذا تقدیم و تأخیر فلا بأس» این کالایی را که از شما خرید مالک شد چه نقد بفروشد چه نسیه چه الآن بفروشد چه بعد از چند ماه، این تقدیم و تأخیر جایز است، ملک طلق اوست و هر وقت خواست بفروشد.
ص: 437
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص202.
این اهل مسجد معلوم میشود که اینها فقهای جزئی یا مسئلهگوهای جزئی بودند وگرنه اگر یکی از رهبران مذهبی اهل سنت بود و حکم و فتوای او همان جا رایج بود یقیناً امام تقیه میکرد، تقیه همان طور که مشایخ ما مخصوصاً مرحوم آقای بروجرودی(رضوان الله علیهم) تبیین کردند صرف اینکه یک فتوایی موافق با فتوای آنها باشد این را نمیشود حمل بر تقیه کرد، تقیه در جایی است که یکی از ائمه اهل سنت در این شهر حضور دارد فتوای او هم نافذ است مردم هم فتوایی در مقابل فتوای او را تحمل نمیکنند، در چنین فضایی ائمه(علیهم السلام) تقیه میکردند ولی اگر یکی از این رهبران مذهبی در شهر دیگر بود و امام(سلام الله علیه) در شهر دیگر است و فتوای آن رهبر مذهبی در شهری که امام است نافذ نیست یا «کأحد الفتاوا»ست در اینجا جا برای تقیه نیست.
عصر و مصر را به تعبیر مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) پس کاملا باید ملحوظ داشت اگر خواستیم بگوییم این روایتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است و حمل بر تقیه است باید ببینیم شما که میگویید حمل بر تقیه است برای اینکه میگویید مطابق با فتوای فلان امام از ائمه اهل سنت است اگر او معاصر امام صادق(سلام الله علیه) نبود نمیشود حمل بر تقیه کرد اگر معاصر با امام صادق بود ولی در شهر دیگر بود فتوایش در آن شهر نافذ بود شهری که امام(سلام الله علیه) حضور دارد فتوای او نافذ نیست این هم نمیشود حمل بر تقیه کرد این دو، همه خصوصیت های زمان و زمین را ایشان میفرمود باید ملاحظه کرد تا حمل بر تقیه بکنیم، اینجا که دارد اهل مسجد، معلوم میشود کسانی نبودند که مثلاً فتوایشان نافذ باشد.
ص: 438
پرسش: همین که در روایت آمده، احتمال تقیه در آن می رود، چون فروختن یک جنس بشرط اینکه آنرا به من بفروشی نسیتاً درست نیست!
پاسخ: شرط نکرده، اگر شرط میکردند وارد مقام ثانی بود، مقام ثانی که شرط کرده باشند بعد از شش هفت صفحه مرحوم شیخ مطرح میکنند این مقام ثانی است.
پرسش: در آنجا امام فرموده اگر شما بفروشی و ایشان اختیار خرید یا فروش با شما را داشته باشد درست است، ولی اگر اختیار نداشته باشد درست نیست.
پاسخ: بله، الآن هم بحث در مقام اول است که بگوییم درست است حالا ما این را حمل بر شرط کردیم که التزام آور باشد حضرت فرمود که اگر او مختار بود شما هم مختار بودید، نه عیب ندارد؛ یعنی مثلاً ناظر به مقام ثانی نیست ناظر به مقام اول است پس در مقام اول که مستثنی منه است جایز است.
پرسش: اما مقام اول یک شرط ارتکازی اگر باشد اشکالی ندارد از نظر قواعد فقهی ما درست است، چرا امام اینجا شرط کرده که اگر مختار بوده نه؟
پاسخ: همین، روی همان قواعد عامه میفرمایند که اگر مطابق با آن قواعد عامه تعهدی نسپردید، نه شما شرط کردید نه او شرط کرده، نه شما ملزم هستید نه او ملزم است، هم شما مختار هستید هم او مختار، این بیع جایز است تقدیم و تأخیر اثر ندارد، حالا اهل مسجد خیال میکردند که تقدیمش جایز نیست تأخیرش جایز است، اگر اهل مسجد جزء رهبران مذهبی بودند و نافذ الفتوا بودند حتماً امام(سلام الله علیه) تقیه میکرد، اما با اینکه شخص گفته اهل مسجد این طور میگویند حضرت اعتنا نکرده معلوم میشود اینها جزء رهبران مذهبی نبودند نافذ الکلمه نبودند نافذ الفتوا نبودند و مانند آن.
ص: 439
روایت ششم این باب این است مخصوصاً ذیلش که از کتاب علیبنجعفر است نزدیک ترین تعبیر به آن محور بحث است، لذا مرحوم صاحب جواهر این را اولین دلیل نقل کرده؛ روایت ششم این است که «عبد اللهبنجعفر فی قرب الإسناد عن عبد اللهبنالحسن عن جده علیبنجعفر عن أخیه موسیبنجعفر(علیهم الصلاة و علیهم السلام)» نقل کرد «قال: سألته عن رجل باع ثوبا بعشرة دراهم» یک کسی یک پارچهای را به ده درهم فروخت «ثم اشتراه بخمسة دراهم» با پنج درهم خرید به ده درهم فروخت، حالا شاید خواستند راهی باشد برای نجات از ربا «أ یحل» آیا حلال است؟ «قال(علیه السلام) إذا لم یشترط و رضیا فلا بأس»؛ اگر شرطی نکردند که بوی ربا بدهد یا بوی دور بدهد که مقام ثانی بحث است و هر دو هم به این کار راضیاند اکراهی در کار نیست این معامله صحیح است. نزدیک ترین تعبیر به محور بحث جمله دیگر است فرمود: «و رواه علیبنجعفر فی کتابه» همین را نقل کرد «إلا أنه قال: بعشرة دراهم إلی أجل» (1)محور بحثی که مرحوم شیخ مطرح کرد این است که اگر کسی کالایی را تا یک مدتی به نسیه بخرد در این متن اولی دارد که «رجل باع ثوبا بعشرة دراهم» دیگر ندارد نقد بود یا نسیه ظاهرش هم این است که نقد است دارد به ده درهم خرید عند الاطلاق؛ یعنی نقد، اما مسئلهای که مرحوم شیخ در مکاسب مطرح کردند بزرگان هم مطرح کردند این است که کالایی را به نسیه بخرد بعد بخواهد بفروشد چون آن عبارتی که در فقه مطرح است خریدن نسیه است و کتاب علیبنجعفر هم خرید و فروش نسیه را مطرح کرده لذا مرحوم صاحب جواهر خبر علیبنجعفر را که از کتاب او نقل شده اولین دلیل قرار داده است «و رواه علیبنجعفر فی کتابه إلا أنه قال: بعشرة دراهم إلی أجل» این عین عبارت شیخ انصاری است، در مکاسب (2)فرمود اگر کسی ابتاع شیئی را «الی اجل» نسیه خرید بعد بخواهد به خود فروشنده بفروشد جایز است یا نه؟ حضرت فرمود که نعم این جایز است، اما تعبیر «عینه» که در روایت چهارم آمده مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله تعالی علیه) این را با یکی دو تا تفسیری که ذکر میکند چون یک اصطلاح فقهی است، با لغت و امثال ذلک حل نمیشود این را به خود کتاب فقهی مراجعه بفرمایید اولی است، جواهر شریف جلد بیست و سوم صفحه 109 عبارت مرحوم صاحب جواهر این است بعد از اینکه اولین دلیل را همین روایت علیبنجعفر قرار داد فرمود: «و علی کل حال فلا ریب فی الحکم المذکور لاطلاق الادله و عمومها أو خصوص خبر علیبنجعفر المروی عن کتاب مسائله قال سئلت اخی» (3)همین روایت را نقل میکند، در روایت چهارم از «عینه» سخن به میان آمد فرمود که «بناء علی ان العینه» عبارت از این است «شراع ما باعه نسیئة کما حکاه عن بعضهم فی الدروس لکن فیها قبل ذلک انها لغتاً و عرفاً شراء العین نسیئة فان حل الاجل فاشتری منه عین الاخری نسیئة ثم باعها و قضاء الثمن الاول کان جائزا»، «عینه» معنایش این است «و تکون عینة علی عینة» این معنای «عینه» است «و علیه ایضاً یتم الاستدلال ضرورت عدم اعتبار کون بیع القضا علی غیر البایع فیها نعم عن ابن ادریس أن اشتقاقها من العین و هو النقد» چون برای عین هفتاد معنا ذکر کردند دیگر برخی از معانی متعدد عین را در کتاب مقابیس آمده که چندین معنا برای عین است، آنجا نقل شده یکی از معانی متعدد کلمه عین نقد است، «نعم عن ابن ادریس ان اشتقاقها من العین و هو النقد و فسرها بشراء عین نسیئة لمن له علیه دینٌ ثم یبیعها علیه بدونه نقداً و یقضی الدین الاول» (4)،
ص: 440
معنای «عینه» این است که کسی به دیگری بدهکار است چیزی را نسیه از او میخرد و بعد نقد میفروشد پول را که گرفت به همان طلبکار میدهد که دین او داده بشود عبارت از این است آنکه ابن ادریس (1)نقل کرد « أن اشتقاقها من العین و هو النقد و فسرها به بشراء عین نسیئة لمن له علیه دینٌ» یک کالایی را میخرد نسیه برای اینکه بفروشد به کسی که به او بدهکار است این کالا را که از دیگری خرید به این طلبکار خود میفروشد نقداً پول را از او میگیرد طلب او را به او برمیگرداند با همین پول که سودی هم عاید آن طلبکار بشود مثلاً «ثم یبیعها علیه بدونه» کمتر میفروشد که او سودی برده «نقداً و یقضی الدین الاول» را این «عینه» به این معنا که ابن ادریس گفته روایت دوم نزدیک تر است؛ یعنی یک کالایی را میخرد که به این شخص بفروشد، بعد از او بخرد که سودی هم نصیب او بشود، بالأخره مادامی که شرط نشود و بوی ربا ندهد این جایز است.
حالا نقدی که سیدنا الاستاد داشت یکی درباره همین صحیحه بشار بود که میفرمودند احتمال اجمال و ابهام هست اطلاق ندارد تا شما به ترک استفصال تمسک کنید، یکی هم درباره بیع غنم است که - انشاءالله - در روایت فردا خوانده میشود.
ص: 442
1) السرائر, ابن ادریس الحلی، ج2, ص205.
آخرین مسئله از مسائل فصل هفتم که درباره نقد و نسیه بود این مسئله است که اگر کسی کالایی را نسیه بفروشد بعد میتواند آن کالا را به هر قیمتی از خریدار بخرد و همچنین اگر کسی کالایی را نسیه بخرد میتواند آن کالا را به هر قیمتی به فروشنده بفروشد, چه اینکه به غیر فروشنده هم میتواند بفروشد مگر در صورتی که در متن عقد اول شرط کرده باشند؛ یعنی فروشنده به خریدار بگوید من این را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشی که این چون شبهه دور است مستثنی شد؛ لذا در دو مقام محل بحث است:
مقام اول درباره «مستثنی منه» (1)است که بدون شرط است .
مقام ثانی که مرحوم شیخ تقریباً بعد از هفت صفحه آن را مطرح میکنند درباره «مستثنی» (2)است و آن این است که کسی کالایی را از فروشنده بخرد بعد به این شرط که به او بفروشد یا فروشنده کالایی را به خریدار بفروشد به شرطی که بعد از او بخرد, چون این شبهه دور است در مقام ثانی محل بحث است؛ فعلاً مقام اول این است که کسی کالایی را نسیه میخرد بعد از اینکه عقد تمام شد و مالک شد میخواهد به هر کس بفروشد, به هر جنس بفروشد, به هر اندازه بفروشد مثل سایر اجناس, پس بخواهد به فروشنده بفروشد یا غیر او, بر فرض خواست به فروشنده بفروشد به نقد بفروشد یا نسیه, بر فرض خواست به او بفروشد به همان جنس ثمنی که خرید یا غیر جنس, بر فرض که آن جنس باشد آن جنس ربوی باشد یا نباشد, بر فرض که ربوی باشد متفاضل باشد یا نباشد که همه این صور جایز است, چون یک خرید و فروش ابتدایی است.
ص: 443
معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این است که این جایز است؛ به دو دلیل استدلال کردند یکی ادله عامه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)و تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3)و سایر ادلهای که اگر کسی ملکی دارد میتواند بفروشد, یک وقت است مشکلی در خصوص آن بیع است که آن همه جایی است وگرنه کالایی را که انسان خرید «بالقول المطلق» مالک است, وقتی مالک بود به هر کس بفروشد, به هر طور بفروشد, به هر جنس بفروشد و به هر اندازه بخواهد میتواند بفروشد که چهار عمومیت در آن هست: میخواهد به این آقا بفروشد یا دیگری, میخواهد نقد بفروشد یا نسیه, میخواهد به همان جنسی که خرید بفروشد یا به جنس دیگر, بر فرضی که با آن جنس فروخت متفاضل باشد و به همان اندازه باشد یا بیشتر یا کمتر همه موارد جایز است که این معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) است.
در این مقام اول که معروف بین اصحاب است مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) یک تفسیری دارند ـ ایشان به عنوان مخالف مسئله است ـ فرمایش مرحوم شیخ طوسی را باید در مبسوط و نهایه (4)جستجو کرد در تهذیب و استبصار ایشان فتوای به آن معنای فقهی ندارند جنبه تبرئی دارند, اگر بگوییم مرحوم شیخ در استبصار اینطور گفت یا در تهذیب اینطور گفت این خیلی تام نیست, چون ایشان در صدد بحث فقهی تام در آن دو کتاب روایی نیستند, آن جمع تبرئی دارد. بحث عمیق فقهی مرحوم شیخ در مبسوط و نهایه است بعد در خلاف و امثال خلاف هم دارند. بنابراین چون این فرمایش را در نهایه فرمودند میشود این حرف را به شیخ اسناد داد به طور صرف اگر در نهایه نفرموده بودند و در تهذیب و استبصار فرموده بودند مشکل بود که انسان بگوید این فتوای نهایی مرحوم شیخ است. مرحوم شیخ میفرمایند که اگر کسی کالایی را خرید و این کالا ربوی بود, نسیه خرید و مدت فرا رسید, بخواهد به همان فروشنده بفروشد, به همان جنس با تفاوت بفروشد ـ این مجموع صورت مسئله است ـ با تفاوت بفروشد؛ یعنی یا کمتر یا بیشتر این جایز نیست؛ ولی اگر جنس و کالایی را خرید که مکیل و موزون است و ربوی است, بخواهد به دیگری بفروشد به هر قیمتی خب جایز است, بخواهد به خود فروشنده به غیر آن جنس بفروشد باز جایز است, بخواهد به همان فروشنده بفروشد بدون تفاضل باز جایز است؛ فقط این صورت جایز نیست که اگر جنس ربوی بود مثل گندم در بیع که مکیل و موزون است, از کسی نسیه خرید سررسید؛ یعنی آن مدت فرا رسید بخواهد به همان فروشنده به همان جنس با تفاوت بفروشد؛ یعنی یا کم یا زیاد این بوی ربا میدهد و جایز نیست, البته این را به عنوان اینکه بوی ربا میدهد نمیفرمایند, برای اینکه روایات مسئله دو طایفه است, چون روایات مسئله دو طایفه است آن طایفهای که دلالت بر جواز میکنند ایشان حمل میکند بر جایی که تفاوت نیست و آن روایتی که دلالت میکند بر منع این را حمل میکند بر جایی که با تفاضل میخواهد بفروشد.
ص: 444
حالا معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این بود که جایز است, در بحث دیروز ملاحظه فرمودید یک سلسله ادله عامه بود که گذشت, نصوص خاصه بود که قسمت مهم آن نصوص گذشت, روایت«مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» بود که باید امروز بخوانیم, بعضی از روایاتی هم هست که به آن استدلال کردند که مرحوم شیخ و دیگران نقدی دارند میگویند این دلالت ندارد, آنگاه به ادلّه و نقد فرمایش مرحوم شیخ طوسی میرسیم.
در خلال استدلالی که معروف بین اصحاب هست همین روایات باب پنج از ابواب احکام عقود است که چندین روایت دارد که قسمت مهم آن در بحث دیروز خوانده شد؛ روایت اول آن که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)با اسناد خودش که صحیحه هم هست نقل کرده که این روایت را مرحوم شیخ طوسی (2)هم نقل کرده است روایتی است که این دو بزرگوار در کتب اربعه خودشان نقل کردند «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» مرحوم صدوق از «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» نقل میکند که طریق مرحوم صدوق به «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» هم صحیحه است «قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) رَجُلٌ کَانَ لَهُ عَلَی رَجُلٍ دَرَاهِمُ مِنْ ثَمَنِ»؛ یک کسی از دیگری چند درهم طلب داشت و این طلب او هم از سنخ «قرض الحسنه» نبود که به او وام داده باشد, بلکه یک کالایی را بُرده فروخته و ثمن آن کالا را او قرار بود بدهد هنوز نداد «کَانَ لَهُ عَلَی رَجُلٍ دَرَاهِمُ مِنْ ثَمَنِ» از ثمن چه چیزی؟ «مِنْ ثَمَنِ غَنَمٍ اشْتَرَاهَا» ثمن گوسفندی که آن بدهکار این گوسفندها را از این شخص خرید؛ چند تا گوسفند بود که این شخص از این گوسفند فروش خرید پول آنها را نداشت که بدهد, تا حال نداد و مدت آن هم الآن رسید «رَجُلٌ کَانَ لَهُ عَلَی رَجُلٍ دَرَاهِمُ مِنْ ثَمَنِ غَنَمٍ اشْتَرَاهَا مِنْهُ فَأَتَی الطَّالِبُ الْمَطْلُوبَ یَتَقَاضَاهُ» طلبکار پیش بدهکار آمد و گفت: دینم را بده, ثمن گوسفندهایم را بده «فَقَالَ الْمَطْلُوبُ» بدهکار به طلبکار گفت «أَبِیعُکَ هَذِهِ الْغَنَمَ بِدَرَاهِمِکَ الَّتِی لَکَ عِنْدِی» من پول نقد ندارم این گوسفندها هست, همین گوسفندها را من به شما بفروشم تا همان مبلغی که شما از من خواستی طلبتان پرداخت شود «أَبِیعُکَ هَذِهِ الْغَنَمَ بِدَرَاهِمِکَ الَّتِی لَکَ عِنْدِی فَرَضِیَ» (3)این طلبکار گفت حالا که پول نداری این گوسفندها را به من بفروش, این مطلب را «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» از وجود مبارک امام صادق سؤال کرد.
ص: 445
این «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» تنها فقیه نبود این همان کسی است که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول کافی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکند که «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» در بحث مسئله توحید یک حرف بسیار بلندی دارد, بعد به وجود مبارک امام صادق عرض کرد من با آنها اینطور حرف زدم درست است یا نه؟ فرمود: بله درست است این را از کجا یاد گرفتی؟ فرمود از شما یاد گرفتم که آن حرف خیلی حرف بلندی است. فرمود من به اینها گفتم که در معرفت خدا میخواهید خدا را با آسمان و زمین بشناسید؟ خدا را با انبیا و اولیا بشناسید؟ خدا را با آیاتش میخواهید بشناسید؟ بالأخره خدا را میخواهید با خلقش بشناسید؟ خدا أجل از آن است که او با خلق شناخته شود, بلکه خلق را با او باید بشناسیم. شما میخواهید آفتاب را با شمع ببینی؟ اینکه درست نیست, شمع را باید با آفتاب ببینید آنکه نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ (1)است او را اول میبینی بعد شمع را میبینی. گفت: من به اینها گفتم که خدای سبحان أجل از آن است که «أَنْ یُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْعِبَادُ یُعْرَفُونَ بِاللَّهِ» (2)خلق را باید با خالق شناخت, من به آنها اینطور گفتم که امام فرمودند: بله درست است, بعد دعا کرد «رَحِمَکَ اللَّهُ» غرض این است که این تنها فقیه نبود و این حرف هم حرف هر حکیمی هم نیست, بالأخره معرّف باید اجلی باشد او که دیگر مخفی نیست اگر واقعاً نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِاست و درون و بیرون را او روشن کرده پُر کرده, فهم را او روشن کرده, فهیم را او روشن کرده, مفهوم را هم او روشن کرده آن وقت ما به دنبال چه میگردیم؟ دلیل را او روشن کرده, مستدل را او روشن کرده, مدلول را او روشن کرده آن وقت ما دنبال چه میگردیم؟ اگر نور آن نُورُ السَّمَاوَاتِ که فیض و لطف اوست همه جا را روشن کرده این «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» تربیت میکند, غرض آن است که یک فقیهی است که در فقه اکبر هم دستمایه فراوانی دارد.
ص: 446
منصوربنحازم میگوید که من به امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم که یک چنین جریانی است یک کسی گوسفندی به دیگری فروخته آن مشتری که گوسفند را خرید نسیه خرید بعد از اینکه آن مدت فرا رسید طلبکار به سراغ او رفت گفت من پول ندارم این گوسفندها را از من بخر که حضرت فرمود عیب ندارد. مرحوم شیخ و سایر فقها(رضوان الله علیهم) به این صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» استدلال میکنند بر جواز همین مطلبی که معروف «عند الفقها» هست. نقدی که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) دارد مشابه نقدی است که مرحوم شیخ درباره روایت «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» دارد که بعد خواهد آمد. مشابه نقدی که مرحوم شیخ انصاری درباره روایت دیگر دارد همان نقد مشابه را سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) در ذیل صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» دارد و آن این است که از کجا این گوسفندها همان گوسفندها باشد؟ (1)آن جریان صحیحه «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» (2)[13] این خیلی شفاف و روشن است که همان متاع است, برای اینکه از امام(سلام الله علیه) سؤال میکند که من کالایم را به او فروختهام میتوانم از او بخرم؟ فرمود: بله بعد عرض کرد من مال خودم را میتوانم از او بخرم؟ فرمود دیگر مال شما نیست که شما خودت این را به او فروختی, این شفاف و روشن است که کالا همان کالاست, اما در صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» شما چه دلیل دارید که این گوسفندها همان گوسفندها باشند؟ گفت این گوسفند را من به شما دارم میفروشم آیا این گوسفند همان گوسفندی بود که این شخص از او یک ماه قبل یا شش ماه قبل خرید یا نه این چنین که نیست. این نقد را سیدنا الاستاد دارد که تقریباً برگرفته از نقدی است که مرحوم شیخ انصاری در ذیل روایت یعقوببنشعیب دارد که حالا آن را میخوانیم.
ص: 447
پرسش: ...؟پاسخ: نه بحث در همان مال است دیگر وگرنه آن را که مرحوم شیخ و امثال شیخ هم موافق هستند هیچ فقیهی مخالف نیست. اینها میگویند که چون روایات دو طایفه است مخالف مسئله مرحوم شیخ طوسی است در صورتی که کالا همان کالا باشد اگر کالای دیگری باشد که کسی مخالفت ندارد؛ یک کالایی را زید از عمرو خرید بعد سررسیدش که آمد و پول نداشت یک کالای دیگری را میخواهد بفروشد این «عند الکل» جایز است, اما اگر همان کالا باشد و بخواهد به او بفروشد این سؤال «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» پیش میآید که استبعاد کرده به حضرت عرض کرد که «فَقُلْتُ لَهُ أَشْتَرِی مَتَاعِی»؟ من مال خودم را بخرم امام(علیه السلام) «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ» این وقتی مال شما بود که نفروخته باشی حالا که فروختی مال شما نیست, شما داری مال دیگری را از دیگری میخری.
پرسش: در روایت مذکوره از اطلاق روایت که همان ترک استفصال امام باشد میتوانیم... .
پاسخ: نه «هذا», «هذا» که دیگر اطلاق ندارد, همان ترک استفصال توجه کردید که سؤال سائل نباید مبهم باشد, نباید مجمل باشد, نباید مورد تعارض باشد؛ سؤال مطلق است و امام توضیح و تفصیل نداد. ما همانطوری که از اطلاق کلام معصوم(سلام الله علیه) استدلال میکنیم یا از عموم کلام معصوم استدلال میکنیم از اطلاق یا عموم غیر معصوم هم که نمیشود استدلال کرد, از اطلاق یا عموم کلام سائل وقتی کاملاً مستقر شد که این کلام مطلق است یا عام, بعد وجود مبارک امام(سلام الله علیه) در جواب نه این عام را تخصیص داد نه آن مطلق را تقیید کرد, بلکه براساس مطلق «بما انه مطلق» و براساس عام «بما انه عام» حکم صادر کرد و همین که فرمود: «نعم» ما از آن عموم میفهمیم یا فرمود: «لا بئس» ما از آن اطلاق میفهمیم. اطلاق و عموم کلام امام در صورتی که کلام سائل مطلق باشد یا عام و امام(سلام الله علیه) استفصال نکرده باشد اینجاست که فرمایش میرزا در قوانین و امثال قوانین است که «ترک الاستفصال فی حکایة الحال مع قیام الاحتمال ینزل بمنزلة العموم فی المقال»، (1)اما اگر کلام سائل اطلاق نداشت گفت «هَذِهِ الْغَنَم»، «هَذِهِ الْغَنَم» دیگر اعم از اینکه چیز دیگر باشد که نبود.
ص: 448
1) قوانین الاصول، المیرزاابوالقاسم القمی، ج1، ص225.
پرسش: بالاخره در مسئله باید بیان می فرمودند.
پاسخ: نه چون قرینه بود در کار هم سائل سؤال او مشخص بود و هم مجیب جوابش مشخص بود دیگر سؤال نکرده, مشکلی نداشتند؛ این گفت این گوسفندها را میتوانم بفروشم؟ فرمود بله، اما این گوسفند همانهایی بود که خرید یا غیر آنها دیگر مبهم است. پس این فرمایشی که مرحوم شیخ به عنوان نقد در روایت «یَعْقُوبَ» دارد مشابه آن نقد را سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) در ذیل صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» دارد؛ ولی روایات دیگر که در بحث دیروز خوانده شد کافی است مخصوصاً روایت ششم و ذیل روایت ششم, چون آن نزدیکترین روایت به صورت مسئله است مرحوم صاحب جواهر (1)اولین روایتی که نقل میکند همان روایتی است که از کتاب علیبنجعفر (2)است برای اینکه آن روایت این است «بِعَشَرَةِ دَرَاهِمَ إِلَی أَجَلٍ ثُمَّ اشْتَرَاهُ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ بِنَقْدٍ» این عین صورت مسئله است؛ یعنی یک کالایی را نسیه فروخت بعد آن کالا را از او خرید, فروشنده کالایی را نسیه خرید بعد به خود خریدار فروخت, این عین صورت مسئله است, چون این نزدیکترین روایت به صورت مسئله است مرحوم صاحب جواهر او را اول نقل کرده با اینکه از نظر سند به اندازه صحیح «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» نیست, پس آنچه که معروف بین اصحاب است تا حدودی نصاب آن تمام شد, زیرا هم ادلّه عامه و هم نصوص خاصه دلالت دارد.
ص: 449
حالا برسیم به فرمایش مرحوم شیخ؛ مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) تبعاً للنصوص, چون روایات دو طایفه است یک تفصیلی در مسئله قائل شدند, فرمودند اگر آن کالا از جنس ربوی باشد یک، و نسیه فروخته شود دو، و مدت رسیده باشد سه، خریدار بخواهد عین آن کالا را به همان فروشنده بفروشد چهار، با تفاضل بفروشد؛ یعنی یا زیادتر یا کمتر پنج، اینجا جایز نیست. اگر او را بخواهد به دیگری بفروشد یا به غیر جنس بفروشد یا اگر خواست به جنس بفروشد با تساوی بفروشد این جایز است, اما اگر جنس ربوی باشد ـ اختصاصی به گندم ندارد هر مکیل و موزون دیگری ـ یک، نسیه خریده باشد دو، مدت رسیده باشد سه، مشتری بخواهد عین آن کالا را به همان فروشنده بفروشد چهار، به جنس همان ثمن بفروشد پنج، متفاضلاً یا زیادتر یا کمتر شش، اینجا جایز نیست؛ اما اگر یکی از این قیود به هم خورد, بله جایز است ایشان هم مطابق مشهور فتوا داد. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) قبل از اینکه به ادلّه مرحوم شیخ انصاری برسند میفرمایند که ما تاکنون دو طایفه از ادلّه را ذکر کردیم یکی عمومات یکی هم نصوص خاصه, یکی از روایاتی که جزء نصوص خاصه است که بعضی به آن استدلال کردند آن به نظر ما تام نیست و آن روایت دهم باب یازدهم از ابواب سلف است, چون این از دو نظر سلففروشی و نسیهفروشی هم هست.
روایت ده باب یازده از ابواب سلف؛ یعنی وسائل جلد هجدهم صفحه 307 در آنجا مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) «بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» این روایت را نقل کرد (1) و مرحوم کلینی هم این را از «حُمَیْدُ بْنُ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَیْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ وَ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَةَ» نقل کرد. (2)روایتی که «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» دارد این است که میگوید «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ بَاعَ طَعَاماً بِدَرَاهِمَ» یک کسی گندم یا جویی را مکیل و موزون بالأخره به دراهم فروخت «فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِکَ الْأَجَلُ» آن مدت رسید, چون معلوم میشود نسیه فروخت مثلاً گفته یک ماهه یا شش ماهه وقتی آن مدت رسید «تَقَاضَاهُ» این فروشنده از خریدار آن ثمن را طلب کرد, فروشنده به خریدار گفت «لَیْسَ عِنْدِی دَرَاهِمُ» آن پولی که به شما بدهکارم ندارم «خُذْ مِنِّی طَعَاماً», من برنج دارم یا گندم دارم یا طعام دیگر دارم, آیا این کار جایز است یا کار جایز نیست؟ وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «لَا بَأْسَ إِنَّمَا لَهُ دَرَاهِمُهُ یَأْخُذُ بِهَا مَا شَاءَ» این طلبکار دراهم خودش را میخواهد یا عین درهم است یا کالایی که معادل آن درهم است حالا هر چه شد شد, این معلوم میشود که جایز است؛ مرحوم شیخ میفرماید شما میخواهید به این روایت استدلال کنید این تام نیست, (3)برای اینکه این بدهکار به طلبکار؛ یعنی خریدار به آن فروشنده اولی گفت که «خُذْ مِنِّی طَعَاماً» این طعام همان طعام قبلی است یا نه؟ این از کجاست همین اشکالی که مرحوم شیخ در روایت «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» دارد مشابه این اشکال را سیدنا الاستاد درباره روایت «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» دارد, منتها اینجا نکره است آنجا معرفه, شاید اینکه اصحاب آنجا یک چنین اشکالی نکردند گفتند «الف» و «لام»ی که آنجا دارد «هَذِهِ الْغَنَم» یک «الف» و «لام» عهد باشد و ناظر به همان باشد آنجا اصحاب این اشکال را مطرح نکردند شیخ انصاری آن اشکال را مطرح نکرده؛ ولی درباره روایت «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» این اشکال را میکنند, برای اینکه این نکره است و نکرهها معمولاً تعدد را میرسانند همین این فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (4)همین است دیگر نه تنها این بزرگان, بلکه از کشّاف و از زمخشری به بعد میگویند معمولاً لطف ذات اقدس الهی این است که هر جا مشکل هست دو برابر آن آسانی است, اگر یک کاری برای انسان سخت است دو برابر آن آسانی است برای اینکه در این آیه نفرمود: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً, بلکه فرمود: فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً این دو آیه و دو جمله است این «یُسر»ها نکره است؛ یعنی دومی غیر از اولی است «عُسر»ها معرفه است؛ یعنی دومی عین اولی است؛ یعنی در هر دشواری دو برابرش آسانی است, منتها ما سراسیمهایم. چقدر این کتاب شیرین است! گرچه در سوره «طلاق» دارد که سَیَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً (5)آن مال ظهور است, اما اینجا فرمود: مَعَ, نه بعدها؛ یعنی در درون این دشواری یک آسانی هست برو بگیر إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً نه «إن بعد العسر یسرا», نه اینکه صبر کند «بگذرد این روزگار تلخ تر از زَهر ٭٭٭ بار دگر روزگار چون شِکَر آید» (6)نه خیر اینچنین نیست روزگار شکر هم اکنون است فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً ٭ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً با اوست نه بعد از او, به این دلیل است که این کتاب را آدم بالای سر میگذارد, منتها ما نمیدانیم مشکلمان چطور حل شود به هر تقدیر اینکه مرحوم شیخ اینجا اشکال کرد اینجا اشکال نکرد و سیدنا الاستاد اشکالی که شیخ درباره روایت «یَعْقُوب» دارد درباره «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» کرد آن تفتن مرحوم شیخ همچنان ستودنی است, آنجا که در روایت «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» دارد «هَذِهِ الْغَنَم» احتمال اینکه این «الف» و «لام» «الف» و «لام» عهد باشد هست این آدم را زمینگیر میکند که بخواهد فتوا دهد, اما در روایت «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» دارد «خُذْ مِنِّی طَعَاماً» این طعام نکره است, این را کجا چگونه بگوییم که همان طعام اولی بود؟
ص: 450
پرسش: ...؟پاسخ: نه همین را جواب داد دیگر, آن استدلال کرد چرا؟ فرمود او پولش را میخواهد حضرت روی همین «طعاماً» جواب داد آنجا هم «هَذِهِ الْغَنَم» کلام سائل بود, حضرت فرمود که عیب ندارد. چطور آنجا «هَذِهِ الْغَنَم» را سائل گفته با «الف» و «لام» حضرت فرمود عیب ندارد به آن شیخ استدلال کرده و اینجا که میگوید «خُذْ مِنِّی طَعَاماً» را سائل گفته حضرت فرمود عیب ندارد شیخ میگوید اشکال دارد, این معرفه بودن احتمال اینکه «الف» و «لام» آن «الف» و «لام» عهد است این آدم را زمینگیر میکند, اما این «خُذْ مِنِّی طَعَاماً» روشن است که یک طعامی است دیگر چه کار با اولی دارد؟ نکرهها معمولاً غیر هم هستند. بنابراین همان اشکالی که امام(رضوان الله علیه) در ذیل روایت «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» دارد سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم»دارد, آن وقت آنجا معرفه است اینجا نکره است؛ لذا مرحوم شیخ صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» را تام و روایت «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» را ناتمام دانست.
هذا تمام الکلام در ادلهای که فقها(رضوان الله علیهم) به آن استدلال کردند برای جواز این بیع و شراء, اما دلیل مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه)؛ مرحوم شیخ به روایات باب دوازده استدلال کرد این روایتی که خواندیم؛ یعنی «یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» برای باب یازده بود, اما روایاتی که مرحوم شیخ به آن استدلال کردند باب دوازده از ابواب سلف است؛ یعنی وسائل جلد هجدهم صفحه 311 به بعد, آخرین روایت صفحه 311 همان است که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ خَالِدِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ بِعْتُهُ طَعَاماً بِتَأْخِیرٍ إِلَی أَجَلٍ مُسَمًّی» سؤال کردم من شخصی را طعام؛ یعنی گندم مثلاً یا برنج, گندمی فروختم به او نسیه تا یک ماه یا کمتر یا بیشتر «فَلَمَّا حَلَّ الْأَجَلُ أَخَذْتُهُ بِدَرَاهِمِی» مؤاخذه کردم که پولم را بده «فَقَالَ لَیْسَ عِنْدِی دَرَاهِمُ» من پول ندارم «وَ لَکِنْ عِنْدِی طَعَامٌ فَاشْتَرِه مِنِّی» من گندم دارم بیا از من بخر «قَالَ(علیه السلام) لَا تَشْتَرِهِ مِنْهُ فَإِنَّهُ لَا خَیْرَ فِیهِ» مرحوم شیخ به این استدلال کرد که این جایز نیست؛ یعنی کالایی را که انسان به او فروخت دوباره از او بخواهد بخرد جایز نیست, اولاً این «طَعَاماً» مرحوم شیخ میفرماید این هیچ دلالتی ندارد, برای اینکه این طعام از کجا معلوم که همان طعام است؟ بر فرض هم باشد این «فَإِنَّهُ لَا خَیْرَ فِیهِ»مشعر به حزازت و کراهت است و به نهی تنزیهی نزدیکتر است تا تحریمی, مرحوم شیخ در تهذیب و در استبصار یک نظری دارد که اگر کسی واقعاً خواست نظر مرحوم شیخ طوسی را بررسی کند باید به مبسوط ایشان و به نهایه ایشان و سپس به خلاف ایشان مراجعه کند, تهذیبین به تعبیر مرحوم شیخ و دیگران؛ یعنی استبصار و تهذیب, این استبصار به تعبیر مرحوم فیض در وافی «بضعة من التهذیب» (1)این یک پارهای از تن تهذیب است اساس کار شیخ همان تهذیب اوست؛ آنجا در صدد بحث فقهی نیستند به جمع تبرعی نزدیکتر است فرمایش ایشان تا جمع عرفی, مرحوم صاحب وسائل میفرماید که این روایت را شیخ طوسی حمل کرده است «حَمَلَهُ الشَّیْخُ عَلَی مَا إِذَا أَخَذَ أَکْثَرَ مِنْ طَعَامِهِ أَوْ أَقَلَّ» این روایت یعقوب که با فرمایش شیخ هماهنگ نیست, شیخ آن پنج شش قید را ذکر کرده؛ یعنی جنس ربوی باشد که طعام ربوی هست, به همان فروشنده باید بفروشد, بعد از حلول اجل هم باید بفروشد, به همان جنس باید بفروشد, متفاضل بفروشد, از کجا؟ به همان جنس فروخت؟ اینکه طعامی بود با درهم, اگر جنس هم باشد گندم به گندم یا جو به جو و مانند آن, آن میشود ربا, اما اگر گندم باشد با درهم با تفاضل باشد این محذوری ندارد و اینکه ربا نیست, تعبد محض هم در این کارها بسیار بعید است؛ ولی ایشان میفرماید که «حَمَلَهُ الشَّیْخُ عَلَی مَا إِذَا أَخَذَ أَکْثَرَ مِنْ طَعَامِهِ أَوْ أَقَلَّ»؛ یعنی آنجایی که مرحوم شیخ میفرماید جایز نیست آنجایی است که این خرید دوباره براساس همان جنس باشد؛ یعنی گندم به گندم شود با تفاضل حالا یا کمتر یا بیشتر, اگر مساوی باشد عیب ندارد «وَ الْأَوَّلَ عَلَی مَا إِذَا اشْتَرَاهُ کَمَا بَاعَهُ إِیَّاهُ» (2)آن روایت قبلی که داشت جایز است برای آن جایی است که متفاضل نباشد متساوی باشد, اینجا که سخن از دراهم است اصلاً طعام به طعام نیست این چه حملی است که مرحوم صاحب وسائل دارد میکند؟ یا چه حملی است که مرحوم شیخ دارد میکند؟ غرض این است که مرحوم شیخ انصاری و مانند آن میفرمایند این بر فرضی که دلالت کند اولاً معلوم نیست این طعام همان طعام بود, ثانیاً این «لَا تَشْتَرِهِ مِنْهُ فَإِنَّهُ لَا خَیْرَ فِیهِ» به طور ظهور در کراهت است و نهی تحریمی نیست.
ص: 451
در آخرین مسئله از فصل هفتم که درباره نقد و نسیه بود فرعی را مرحوم شیخ (1)مطرح فرمودند که غالب فقها در آن فرع فتوا به جواز دادند و مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (2)آنطوری که از بعضی از کلمات ایشان برمیآید فتوا به عدم جواز دادند، آن فرع این است که اگر کسی کالایی را بفروشد یا کالایی را بخرد به نسیه، بعد از فرارسیدن آن مدت میتواند این کالا را به همان طرف مقابل خودش بفروشد خواه نقد خواه نسیه و میتواند به دیگری هم بفروشد خواه نقد خواه نسیه، اگر خواستند بفروشند خواه به همان جنسِ ثمن بفروشند یا غیر جنس ثمن و اگر خواستند به جنس ثمن بفروشند خواه بیشتر یا کمتر - که جمیع این فروض صحیح است - یک مستثنایی دارد که آن را در مقام ثانی بحث میکنند که بحث آن خواهد آمد و آن این است که اگر در متن عقدِ اول شرط کنند؛ یعنی فروشنده به خریدار بگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشید یا مشتری به بایع بگوید من این کالا را از شما میخرم به شرطی که شما از من بخرید، این چون شبهه دور است در مقام ثانی از آن بحث میکنند؛ ولی فعلاً در مقام اول حکم این است که اگر کسی کالایی را خرید یا کالایی را فروخت، بعد از اینکه نصاب عقد تمام شد و ملکیت حاصل شد او میتواند به هر کس و به هر نحو از انحاء مشروع بیع، معامله کند.
ص: 453
در این مقام اول که صورت اولی بود و فتوای غالب اصحاب همین است، مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نظر مخالف دارد و آن این است که اگر کسی کالایی را به نسیه بخرد، بعد از فرارسیدن آن مدت اگر بخواهد به خود آن فروشنده بفروشد، وقتی جایز است که به جنس ثمن نفروشد یا اگر به جنس ثمن فروخت بیشتر یا کمتر نباشد که موهم ربا باشد، این مخالفت مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) است.
ادلّهای که فقها به آن ادله استدلال کردند دو طایفه بود، یک سلسله عمومات بود؛ نظیر أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3)، اینگونه از ادلّه که میگوید وقتی کسی مالک شد براساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (4)و «املاکهم» (5)و «حقوقهم» و «انفسهم» (6)بالأخره میتواند این مال را به هر وضعی که شارع مقدس اجازه داد بفروشد خواه به طرف مقابل خواه به دیگری، گذشته از این چندتا روایت بود: صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» (7)بود، صحیحه «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» (8)بود و چند روایت دیگر بود، آنچه که از کتاب علیبنجعفر(سلام الله علیه) (9)نقل شده بود و مانند آن، این پنج شش تا روایت دلالت میکرد بر اینکه انسان وقتی کالایی را خرید میتواند به نحو مشروع به هر کسی که خواست بفروشد. در قبال مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) به بعضی از امور استدلال کرد - این را قبلاً هم ملاحظه فرمودید اگر کسی خواست واقعاً فتوای مرحوم شیخ طوسی را ارزیابی کند باید به نهایه یا مبسوط ایشان مراجعه کند، از تهذیبین به اصطلاح این آقایان؛ یعنی استبصار و تهذیب، کمتر نظر نهایی مرحوم شیخ برمیآید، چون آنجا کتاب روایی است، ایشان گاهی جمع تبرئی کرده بین روایات، نظر دقیق و فقهیشان در نهایه و مبسوط و امثال ذلک است - این بزرگوار به بعضی از نصوص تمسک کردند، مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) درباره بعضی از این روایات دارد که این دلالت ندارد، بر فرض که باشد حداکثر بر کراهت دلالت دارد. (10)
ص: 454
1) سوره بقره، آیه275.
2) سوره مائده، آیه1.
3) سوره نساء، آیه29.
4) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج2، ص272.
5) المبسوط، الشیخ الطوسی، ج3، ص272.
7) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص312.
8) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص41.
9) مسائل علی بن جعفرومستدرکاتها، موسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، ص127.
10) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص229.
درباره بعضی از نصوصی که مرحوم شیخ در وسائل استدلال کرده، مرحوم شیخ انصاری «بالصراحه» بیانی ندارد، بعضی از فقها فرمودند این اصلاً ارتباطی به فتوای مرحوم شیخ ندارد، مرحوم شیخ طوسی براساس سلطهای که بر روایات داشت آنچه که در باب سلم و سلففروشی وارد شده است که عکس مسئله نسیه است روایات فراوانی آنجا هست که ایشان یک اطلاع و اشرافی هم نسبت به آن روایات داشتند، بحث فعلی ما در نسیه است؛ یعنی کسی کالایی را میخرد مبیع نقد است و ثمن نسیه است، در باب سلف کالایی را میخرند که ثمن نقد است مثمن نسیه، روایاتی که در باب سلف وارد شده است که عکس مسئله است و تحت اشراف مرحوم شیخ طوسی بود، از آن روایات برمیآید که اگر کسی گندمی را به کسی فروخت بعد بخواهد همان گندم را به بیش از اندازه به همان خریدار و فروشنده بفروشد این درست نیست، اگر طعامی را فروخت یا طعامی را خرید به یک مبلغی و اگر آن پول به دست این فروشنده نرسید خواست کالای خود را بگیرد باید معادل همان باشد بیشتر نمیشود که این در بعضی از روایات هست.
مرحوم شیخ طوسی از اینجا قاعدهای را استنباط کردند و بر اساس آن قاعده یک فتوای عام دادند، این تحلیل مرحوم شیخ انصاری است؛ بعضی از فقها دیدند که این یک حرفی است و آنچه که مرحوم شیخ طوسی میگوید بعید است که خود شیخ طوسی در سایر ابواب فقه به این مطلب ملتزم باشد یک، معروف بین فقها هم این نیست این دو؛ لذا خیلی روی این سرمایهگذاری نکردند این سه. مرحوم صاحب جواهر که اصلاً فحل اصیل این میدانهاست در این زمینه درباره فتوای مرحوم شیخ طوسی خیلی سرمایهگذاری نکرده است. بعد از مرحوم شیخ انصاری هم خیلی براساس آن سرمایهگذاری نکردند.
ص: 455
مرحوم شیخ یک مقداری زحمت کشیده و خواست تحلیلی ارائه کند و آن این است که به نظر مرحوم شیخ طوسی عوض شیء ربوی حکم مُعَوّض را دارد و چون عوض شیء ربوی حکم مُعَوّض را دارد، اگر براساس این عوض معاملهای شود «بزیاده أو النقیصه»، ربا میشود؛ یعنی اگر کسی گندمی را فروخت به یک مبلغ پولی، موقعی که آن جنس نسیه بود مدتش فرا رسید و طلبکار رفت از بدهکار پول را بگیرد او گفت من ندارم، او اگر خواست در قبال طلب خود چیزی بگیرد، معادل همان اندازه که گرفت باید بگیرد نه کمتر و نه بیشتر؛ لذا وقتی کسی از حضرت سؤال میکند که من گندمی را به شخصی نسیه فروختم وقتی مدت آن فرا رسید رفتم این پولم را بگیرم گفت ندارم میخواهی گندم ببر و قیمت گندم هم فرق کرد، حالا یا گاهی بیشتر میشود یا گاهی کمتر میشود، حضرت فرمود که به قیمت روز از او بگیر؛ یعنی او که پول ندارد به شما بدهد شما ده من گندم به او فروختی یک ماهه، او پول ندارد الآن بدهد، شما برو از او به قیمت روز گندم بگیر. عرض کرد من گندم خودم را از او بخرم؟ یعنی همین عین گندمی که من خودم به او فروختم؟ حضرت فرمود نه، این را نمیتوانی، صبر کن این گندم را به دیگری بفروشد تو پول را از آن به بعد بگیر، یک مدتی صبر کن.
از اینجا مرحوم شیخ طوسی میفرماید که آن معامله اول که معامله ربوی نبود، برای اینکه او گندم را فروخت، گندم مکیل و موزون است, اما با پول معامله کردند، در معامله دوم اگر بخواهد به همان اندازه گندم بگیرد، چون قیمت گندم فرق کرده است، بخواهد بیشتر بگیرد اگر قیمت گندم ارزانتر شده یا کمتر بگیرد اگر قیمت گندم بالا رفته، در هر دو حال رباست و چون این رباست بنابراین جایز نیست. این از کجا معلوم میشود که رباست؟ شما چه چیزی را به چه چیزی معامله کردید؟ ما دو معامله داریم که هیچکدامشان ربوی نیستند؛
ص: 456
معامله اول آن است که کسی گندم را فروخت به ده درهم، قفیزی را به ده درهم فروخت اینکه ربا نیست،
معامله دوم این است که این ده درهمی را که بدهکار باید بپردازد، به جای این ده درهم، گندم میدهد، منتها گندم اگر قیمت آن بالا رفت کمتر میدهد و اگر قیمت آن پایین آمد گندم بیشتری میدهد، این معامله دوم بین آن دراهمی است که در ذمّه بدهکار است با گندم، این هم که ربا نیست، محذور و حرمت آن چیست؟ تکلیفاً حرام و وضعاً باطل است، این برای چیست؟ چرا شارع منع کرده است؟ بعضی از فقها که میگویند این به هیچ وجه به فرمایش مرحوم شیخ دلالت ندارد، برخیها مثل مرحوم آقای خوئی (1)که میگویند اصلاً این روایت «مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْحَنَّاطُ» (2)سنداً ضعیف است و ما نباید روی این سرمایهگذاری کنیم، هر دو روایتی که مرحوم شیخ به آن تکیه کرده این بزرگوار میفرماید اینها سندی ندارند و سنداً ضعیف هستند. بعضیها هم میگویند که این به هیچ وجه دلالت ندارد.
مرحوم آیت الله آقا سید احمد خوانساری(رضوان الله علیه) - حشر همه اینها با انبیاء و اولیاء الهی، اینها از اساتین این حوزه بودند، مرحوم آقای سید احمد خوانساری از شاگردان ممتاز مرحوم حاج شیخ عبدالکریم بود غالب آقایان بعد از مرحوم آقای بروجردی روی او حساب میکردند روی قداست او، روی سابقه علمی او، تقوای او، این چند جلد کتابی که نوشته این شرح مختصرالنافع مرحوم محقق است، غالب علما یا کتاب مستقل نوشتند یا اگر خواستند شرح کنند کتابهای مرحوم محقق را معیار قرار میدادند و آن را شرح میکردند، یا شرایع او را شرح میکردند یا مختصرالنافع او را شرح میکردند یا معتبر او را شرح میکردند، مرحوم آقای خوانساری(رضوان الله علیه) این مختصر النافع را که عصاره شرایع است شرح کرده - ایشان میفرمایند که اگر کسی یک چنین فرمایشی بگوید که عوض این شیء ربوی حکم عوضی دارد که اصلاً معاملات سامان نمیپذیرد. شما الآن درهمی را عوض طعام قرار دادی که مکیل و موزون است، با این اگر یک مکیل و موزون بیشتری بخری آیا این ربا میشود؟ اصلاً نمیشود به این حرف ملتزم شد. ایشان با یک جمله نورانی از این سه مطلب میگذرد.
ص: 457
سیدنا الاستاد امام هم روی آن خیلی سرمایهگذاری نکرده، فرمود این هم که سخن درستی نیست. مرحوم شیخ این وسط هست که نه صاحب جواهر این همه سرمایهگذاری کرده نه محققان و فقهای بعدی، حالا ایشان آمدند تحلیل ارائه کردند، این تحلیل را که خود مرحوم شیخ بعید است ملتزم باشد! عوض شیء ربوی حکم ربوی دارد؛ یعنی چه؟ شما اگر گندمی را فروختید به ده درهم، آن وقت قیمت گندم یا بالا رفت یا پایین آمد، با این ده درهم اگر بخواهی یازده مَن گندم بخری یا نُه مَن گندم بخری، آیا این میشود ربا؟ آیا این را خود مرحوم شیخ ملتزم میشود؟ این است که باید این فرمایش را بوسید و گفت که ما این فرمایش را متوجه نمیشویم و علم آن را به اهلش برمیگردانیم.
این دو روایتی هم که ایشان نقل کردند که حالا باز میخوانیم سند ندارد یک و دلالت آن دو هم نسبت به این موضوع تام نیست دو، حالا این دو روایت را بخوانیم تا برسیم به بحثهای گذشته خودمان؛ آن روایتها در باب سلف نقل شده است، یک روایت است که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در وسائل جلد هجدهم صفحه 308 باب 11 از ابواب سلف نقل کرده است که «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ بُنَانِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُوسَی بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ لَهُ عَلَی آخَرَ تَمْرٌ أَوْ شَعِیرٌ أَوْ حِنْطَة» که این را مرحوم آقای خوئی و دیگران میفرمایند ضعیف است (1)، در برابر آن همه روایت، چند تا روایت بود، صحیحه «بشّار» بود صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» بود و مطابق با قواعد و ادلّه عامه هم آنها بودند؛ این شخص از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند: «عَنْ رَجُلٍ لَهُ عَلَی آخَرَ تَمْرٌ أَوْ شَعِیرٌ أَوْ حِنْطَة»؛ کسی در ذمّه دیگری یا خرما یا جو یا گندم طلب دارد که این را به سلف فروخت یا به سلف از او خرید و او الآن ندارد که بدهد «أَ یَأْخُذُ بِقِیمَتِهِ دَرَاهِمَ»؛ حالا او یا ندارد یا میخواهد تبدیل به درهم کند آیا میتواند تبدیل به درهم کند یا نه؟ «قَالَ: إِذَا قَوَّمَهُ دَرَاهِمَ فَسَدَ»؛ اگر او تقویم کرد با یک درهم، این میشود فاسد، برای اینکه اولی را قیمت کردند به چند درهم، الآن هم بخواهند به چند درهم بفروشند، در حقیقت معامله درهم به درهم شد و درهم به درهم هم چون اینها موزون هستند و جزء نقدین میباشند حکم ربا بر اینها بار هست: «لِأَنَّ الْأَصْلَ الَّذِی یَشْتَرِی بِهِ دَرَاهِمُ فَلَا یَصْلُحُ دَرَاهِمُ بِدَرَاهِمَ» اگر معامله اول براساس درهم بود الآن هم بخواهد براساس درهم باشد این درهم به درهم است «مع التفاضل»، این میشود ربا، اما اگر معامله اول روی درهم نبود روی کالا بود عیب ندارد. مرحوم شیخ طوسی (2)از این روایت و تحلیل مرحوم شیخ انصاری استفاده کردند که عوض کالای ربوی حکم کالای ربوی را دارد اگر روی این هم بخواهید معامله بکنید این میشود ربا، این روایت دوازده باب یازده را هم این بزرگان گفتند ضعیف است. (3)
ص: 458
روایت دیگری که مرحوم شیخ طوسی (1)به آن استدلال فرمودند روایت پنج باب دوازده از ابواب سلف است و آن روایت این است ـ این روایت را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (2)هم نقل کرده ـ «عَنْهُ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بَشِیرٍ قَالَ:سَأَلَهُ»، البته مضمره هم هست «سَأَلَهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْحَنَّاطُ» از حضرت سؤال کرد: «أَصْلَحَکَ اللَّهُ أَبِیعُ الطَّعَامَ مِنَ الرَّجُلِ إِلَی أَجَلٍ» مسئلهای که پرسید این است که من گندمی را به کسی نسیه میفروشم مثلاً یک ماهه، «فَأَجِیءُ» بعد از یک ماه میآیم که پولم را بگیرم در حالی که «وَ قَدْ تَغَیَّرَ الطَّعَامُ مِنْ سِعْرِهِ» قیمت گندم فرق کرد حالا یا گرانتر شد یا ارزانتر، «فَیَقُولُ لَیْسَ عِنْدِی دَرَاهِمُ» من که رفتم پولم را بگیرم او گفت من پول ندارم جنس دارم، «قَالَ» حضرت فرمود: «خُذْ مِنْهُ بِسِعْرِ یَوْمِهِ» حالا که او پول ندارد تو گندم را از او به قیمت روز قبول کن. این شخص به حضرت عرض کرد: «أَفْهَمُ» این را میفهمم «أَصْلَحَکَ اللَّهُ» - اول این دعا رسم بود، قبلاً میگفتند «أَصْلَحَکَ اللَّهُ»، این شخص در جمله اول هم گفت: «أَصْلَحَکَ اللَّهُ» در جمله دوم هم گفت: «أَصْلَحَکَ اللَّهُ» - «أَصْلَحَکَ اللَّهُ إِنَّهُ طَعَامِیَ الَّذِی اشْتَرَاهُ مِنِّی» این همان گندمی است که من به او فروختم و گندم دیگر نیست، اگر من گندم خودم را به قیمت روز از او بگیرم، میشود یا کمتر یا بیشتر! «قَالَ: لَا تَأْخُذْ مِنْهُ» نه، چون گندم خودت است از او نگیر، «حَتَّی یَبِیعَهُ وَ یُعْطِیَکَ» مگر اینکه صبر کنی این گندم را هم بفروشد و ثمنی که به دست آمد به شما بدهد. این «مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِم» گفت که «أَرْغَمَ اللَّهُ أَنْفِی» خدا دماغم را خاکمال کرد، برای اینکه من آمدم مشکل خودم را حل کنم مشکلم دو چندان شد، برای اینکه «رَخَّصَ لِی» اول حضرت فرمود برو به قیمت روز از او بگیر، ای کاش من میرفتم میگرفتم! خودم یک سؤال جدید مطرح کردم که راهم بسته شد «أَرْغَمَ اللَّهُ أَنْفِی رَخَّصَ لِی فَرَدَدْتُ عَلَیْهِ فَشَدَّدَ عَلَیَّ» گفتم آقا! این گندم خودم هست، حضرت فرمود پس نگیر صبر کن او بفروشد تا پول تو را بدهد که من مدتی باید معطل شوم.
ص: 459
این روایت گذشته از ضعف سند، گفتند به هیچ وجه بر مطلب ما دلالت ندارد، حالا او اگر به قیمت روز بفروشد و به شما بدهد آیا این عوض ربا، ربا می باشد؟ عوض ربا رباست یعنی چه؟ شما که گندم را با گندم معامله نکردید، در معامله اول آن گندم را فروختی به چند درهم، در معامله دوم این گندم را به قیمت روز قیمت میکنیم قبول بکنید، کجای آن رباست؟ گندم با گندم معامله نشد، درهم هم با درهم معامله نشد، مگر اینکه این اثنا بگویید چون عوض کالای ربوی حکم کالای ربوی را دارد این وسطها این میشود ربا، این با کدام قاعده جور درمیآید؟ پذیرفتن این یعنی پشت پا زدن به بسیاری از قواعد، این است که مرحوم آقا سید احمد خوانساری میفرماید که با این حرف نمیشود وضع معاملات را به هم زد (1). سیدنا الاستاد یک راه دارد و مرحوم آقای خوئی از راه ضعف سند وارد شده است گرچه مرحوم آقای خوئی میفرماید که سه تا تحلیل برای فرمایش مرحوم شیخ است که هیچ کدام سامان فقهی ندارد (2)، این تحلیلی هم که مرحوم شیخ ذکر کرده است که یکی از آن تحلیلهای سهگانه است، این هم پشتوانه علمی ندارد، روایات این را تأیید نمیکند، عمل فقها این را تأیید نمیکند.
فتحصل که در مقام اول اگر کسی کالایی را نسیه بفروشد، خریدار مالک مطلق این کالاست «بأیّ نحو»ی که مشروع باشد میتواند معامله کند چه به فروشنده بفروشد چه به دیگری، «علی ای تقدیر» چه نقد بفروشد چه نسیه و «علی ای تقدیر» چه به جنس ثمن بفروشد چه بیشتر و کمتر، هیچ محذوری ندارد. پس مقام اول و صورت اولای مسئله همانطوری که معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) است جواز است «بالقول المطلق» و فرمایش مرحوم شیخ طوسی بر فرض تمامیت آن، علمش به اهلش برمیگردد.
ص: 460
حالا مقام ثانی محل بحث است که در متن بیع و قرارداد اول شرط میکنند و میگویند من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشید، این آیا شبهه دور است یا برای متن عقد است یا برای بعد از عقد است؟ این در مقام ثانی که ـ انشاءالله ـ در روز شنبه بحث میشود.
حالا بحثهایی که معمولاً در روزهای چهارشنبه داریم که از بحثهای اصلی و محل ابتلای همه ماست این است که اگر نظر شریفتان باشد در هفته قبل این بیان سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی نقل شد که ایشان اصرار دارند که در امت اسلامی نه در اسلام، زیرا در اسلام حرف اول را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میزند؛ ولی در امت اسلامی اول کسی که راه ولایت را باز کرد وجود مبارک حضرت امیر بود، راه ولایی تحصیلی؛ یعنی انسان بخواهد «ولی الله» شود راه آن چیست؟ اگر کسی خواست «ولی الله» شود راه آن چیست؟ کسی که این مسئله را طرح کرد و راهکار نشان داد وجود مبارک حضرت امیر بود که بعد هم البته ائمه ادامه دادند و آن این است که انسان که باید عبادت کند هیچ کمالی برای انسان بهتر از عبادت نیست، منتها عبادت سه طور است دو طور آن انسان را «ولی الله» نمیکند، یک جور انسان را «ولی الله» میکند و من هم این راه سوم را میروم؛ حضرت هم طرح مسئله کرد، هم راه را نشان داد و هم فرمود من راهم این است. اصل عبادت را که همه باید انجام دهیم و این «مما لا ریب فیها» است. آیات قرآن هم بعضی تبشیر است، بعضی انذار است، بعضی سخن از ترس از جهنم است، بعضی سخن از تشویق به بهشت و اینهاست؛ حضرت فرمود برخیها خدا را عبادت میکنند «خَوْفاً مِنَ النَّارِ»اینها عابد زاهد و اهل نجات هستند، به جهنم نمیروند و مورد عنایت پروردگار هستند، اما اینها دیگر «ولی الله» نیستند؛ برخیها خدا را عبادت میکنند «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» (1)اینها هم یا عنوان عبادت را دارند یا عنوان زهد را دارند، از جهنم مصون هستند و ـ انشاءالله ـ وارد بهشت میشوند، اما اینها دیگر «ولی الله» نیستند، برای اینکه اینها از خدا کالایی را خواستند یا نجات از جهنم یا ورود به بهشت، «ولی الله» آن است که در ولا و قُرب و پناه و جوارِ «الله» زندگی کند و راه سوم این است که کسی خدا را عبادت بکند حُبّاً لِلَّهِ (2)«شُکْراً لَهُ» (3)و هیچ چیز از او نخواهد، البته «خواجه خود سمت بندهپروری داند» (4)، فرمود این راه سوم راه اصلی است و من این راه سوم را میروم و آن کسی که شیعه و پیرو حضرت است اگر بخواهد «ولی الله» شود نه عابد و زاهد این را دارد، هر «ولی الله»ی عابد و زاهد هست، اما هر عابد و زاهدی «ولی الله» نیست، این راهش است، این راهی است که وجود مبارک حضرت امیر ارائه کرده است که جزء «علم الدراسه» است؛ (5)یعنی راه تحصیلی است، منتها تحصیل گاهی تحصیل علم است و گاهی تحصیل عمل، گاهی تحصیل کمالات علمی است و گاهی تحصیل کمالات عملی، گاهی انسان زحمت میکشد که کتابی را بفهمد گاهی زحمت میکشد که به مقامی برسد، اینها جزء امور کسبی است، اما اگر خواست ولایت ارثی نصیب او شود فرمود آن دیگر فیض خداست و دست ما نیست. خیلیها هستند که «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» عبادت میکنند بعد دفعتاً میبینید «ولی الله» شد، آن ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ (6). خیلیها هستند که زاهد و عابد هستند راه ولایت را طی نکردند، اما ذات اقدس الهی آنها را جزء اولیاء خود قرار داد: ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ، همانطوری که آن مقامات عالیه اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ (7)؛ مثل نبوت، ولایت، امامت، عصمت که کلاً از حوزه بحث ما بیرون است، همانطوری که آنها مقاماتی هستند که اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ، این مقامات نازل که برای امت است نه برای ائمه و انبیا و مرسلین، این هم ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ ما نمیدانیم که چیست.
ص: 461
پس بیان نورانی حضرت امیر این نیست که اگر کسی این راه را نرفت، دیگر راه دیگری نیست، چون درباره فیض خدا که نمیشود سخن گفت، راه رسمی که ما مأمور و موظف هستیم این است، اگر خواست «ولی الله» شود این «علم الدراسه» مبحث ولایت است. هر «ولی الله»ی یقیناً عابد و زاهد است، اما هر عابد و زاهدی «ولی الله» نیست، برای اینکه او یا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» عبادت کرده یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ»؛ این دومی یک ولایت ارثی است نه ولایت کسبی. ولایت ارثی چون ذات اقدس اله همانطوری که إِنَّ اْلأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ (1)است همه این مقامات و کمالات هم «لله» است، یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ (2)ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ عطا میکند حالا که ذات اقدس الهی خواست عطا کند این تعبیری که فرمود: إِنَّ اْلأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ این میشود «علم الوراثه»، در «علم الوراثه» یا «کمال الوراثه» قبلاً هم ملاحظه فرمودید که دو خصیصه هست؛ در «علم الوراثه» بر خلاف وراثتهای مالی است؛ در وراثتهای مالی تا مورّث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد، اما در ارث علم و کمالات تا وارث نمیرد چیزی به او نمیدهند این «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» (3)همین است، اگر ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ باشد همان خدایی که «یُحْیی وَ یُمیتُ (4)وَ یُمِیتُ وَ یُحْیِی» (5)همانطور که در موت طبیعی «یُحْیی وَ یُمیتُ وَ یُمِیتُ وَ یُحْیِی» در موت ارادی هم همچنین است آن هم «یُحْیی وَ یُمیتُ وَ یُمِیتُ وَ یُحْیِی» این اولین شاخصه «علم الوراثه» و کار وراثت است که تا وارث نمیرد چیزی از مورث به او نمیرسد.
ص: 462
دوم اینکه در معاملات حتی در تحصیلات علم، کالایی به جای کالا مینشیند؛ در معاملات بیع و اجاره و مضاربه و مساقات و سایر عقود یک مالی به جای مال مینشیند یا مالی به جای منفعت مینشیند، یک کسی اجیر شده کار میکند مزد میگیرد، یک امر مالی به جای امر مالی دیگر مینشیند در معاملات اینطور است، اما در ارث اینچنین نیست مال به جای مال نمینشیند مالک به جای مالک مینشیند، اگر پدر از دنیا رفت پسر ارث میبرد؛ یعنی چه؟ یعنی این مالی که به پسر رسید در قبال مال دیگر است که مالی با مال عوض شده است و مالی جابجا شده است یا مالکها جابجا شدهاند؟ در ارث، مالک به جای مالک مینشیند نه مال به جای مال بنشیند، در «علم الوراثه» اگر چیزی را ذات اقدس الهی به کسی ارث داد این شخص میشود «خلیفة الله». مستحضرید همانطوری که در مسئله نبوت لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ (1)داریم، در مسئله رسالت تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ (2)داریم، در امامت اینطور است، در ولایت اینطور است، در عصمت اینطور است که بعضیها بر بعضی برتر هستند، در مسئله ارث اینطور است، در مسئله خلافت همینطور است، آدم «خلیفة الله» است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «خلیفة الله» است، «تلک الخلفاء هولاء الخلفاء لقد فضلنا بعضهم علی بعض»، اگر کسی وارث شد و ولایت را به ارث برد این میشود «خلیفة الله» در حد خودش ولو در حد درجه دو و سه، حالا آنها در قلّه ولایت هستند یک حساب دیگری دارد. نموداری از این راهنماییها را قرآن کریم به ما آموخت؛ چه کسی «ولی الله» است؟ آن کسی که محبوب خدا باشد، خدای سبحان فرمود من خیلیها را دوست دارم نه خیلیها را از جهنم نجات میدهم یا خیلیها را به بهشت میبرم، درباره خیلیها تعبیر دارد که اینها یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ (3)لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ (4)این یک نوع تعبیرات است که معلوم میشود آنها یا عابدند یا زاهد، اما درباره یک عدّه فرمود من اینها را دوست دارم، این یُحِبُّ التَّوّابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ (5)یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ (6)یُحِبُّ الْمُتَّقینَ (7)یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ (8)یُحِبُّ الصّابِرینَ (9)یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ (10)فرمود اینها محبوبهای من هستند و محبوب خدا ولیّ خداست، پس معلوم میشود راه را نشان میدهد. غالب اینها کسانی نبودند که ـ همین بزرگوارها که حالا راه عدالت و راه تقوا را دارند ـ حُبّاً لِلَّهِ عبادت کنند غالب عبادت اینها یا «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» بود یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ»بود، اما «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ٭٭٭ ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست» (11)آنچه ذات اقدس الهی در برابر کار ما میدهد یا نجات از جهنم است یا ورود در بهشت، اما محبوب خدا شدن نیست. درباره یک عدهای فرمود من اینها را دوست دارم، آیا اینها کسانی بودند که از راه کسب «ولی الله» شدند؟ یعنی انسان مقسط، انسان صابر، انسان محسن، انسان متّقی، انسان توّاب اینها واقعاً این کار را کردند حُبّاً لِلَّهِ همان راهی که حضرت امیر رفت یا نه «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» بود؟ در صورتی که غالباً این است. فرمود شما یک مقدار راه را بیایید ولو «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» یا «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ»، بقیه را من به شما عطا میکنم. مسئله مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (12)تنها این نیست که اگر کسی یک مقداری در راه خدا داد خدا ده برابر بدهد، این سخن از تنها کمیّت نیست، مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها (13)هم هست. یک وقت است انسان یک کار خیری میکند ذات اقدس الهی پاداش مالی او را خواهد داد فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، اما بهتر از او را به او میدهد، بهتر از او همین مقام ولایت است، بهتر از او همین مقام محبوب شدن است، یک کسی «قرض الحسنه» داد و مشکل یک کسی را حل کرد، از ربا نجات پیدا کرد و دیگری را هم از ربا نجات داد، این «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» بود جهنم نمیرود، «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ» بود بهشت میرود، اما خدا که فضلش فراوان است تنها به این بسنده نکرده، فرمود شما که یک کار خوبی کردید من بهتر از آن را به شما میدهم که بهتر از او میتواند محبوب بودن خدا باشد.
ص: 463
این چند تعبیر دارد لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فیهِ فیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا (1)برخیها دوست دارند پاک باشند اینها «حباً» دارند عبادت میکنند، تقوا را دوست دارند، قهراً خدا را هم دوست دارند، اما اینچنین نیست که همه محبوبهای الهی از راه «علم الدراسه» محبوب خدا شده باشند، بخشی از اینها به «علم الوراثه» و «کمال الوراثه» است. بنابراین این راه هم راه امید است و راه امیدواری است که ممکن است انسان راه عادی خودش را طی کند و «علم الوراثه» یا «کمال الوراثه» از طرف ذات اقدس الهی نصیبش شود و ـ انشاءالله ـ محبوب الهی شود.
آخرین مسئله از مسائل فصل هفتم این بود که اگر کسی کالایی را به نسیه بخرد بعد از تمام شدن نصاب عقد میتواند به همان بایع «نقداً أو نسیةً» بفروشد، خواه به جنس ثمن یا به غیر جنس بفروشد؛ بر فرض که به جنس ثمن فروخت خواه کم باشد یا زیاد، تفاضل ضرری ندارد، چون هیچ شائبه ربا در آن نیست، بعد از اینکه مالک شد ملک طلق اوست و میتواند «بأی نحو مشروع» بفروشد. این اصل مسئله بود، گفتند مگر اینکه در ضمن همین عقد اول شرط کند که به خود بایع بفروشد، بعد قهراً بحث در دو مقام بود مقام اولی در «مستثنی منه» بود و مقام دوم در مستثناست، فاصله بین مقام اول و دوم آنطوری که مرحوم شیخ تنظیم کرده است شش هفت صفحه است، نظم منطقی در آن نیست که بگوید بحث در دو مقام است، مقام اول درباره «مستثنی منه» (2)و مقام دوم درباره مستثنی؛ بعد از گذر از آن «مستثنی منه» میفرماید: «و أما الحکم فی المستثنی» (3)این حکم مستثنی عبارت از آن است که اگر در متن عقد اول شرط کند که همین کالا را به خود بایع بفروشد این به باب شروط برمیگردد نه به باب نقد و نسیه، این جزء مسائل شروط است که آیا این شرط صحیح است یا نه؟ اگر شرط فاسد است مفسد عقد است یا نه؟ این راجع به مسئله اخیر نقد و نسیه نیست، این مربوط به باب شروط است، یک چنین شرطی آیا معقول است یا نیست؟ اگر معقول نیست مفسد عقد است یا نه؟ این را نمیشود در مسائل نقد و نسیه مطرح کرد، بلکه به عنوان یکی از مسائل نقد و نسیه در مقام ثانی طرح میشود. به هر تقدیر حالا اینجا آمده و سرّش این است که مرحوم شیخ در خلاف فرمایشی فرموده و مرحوم علامه در تذکره فرموده؛ ولی مرحوم شیخ انصاری این را باید در باب شروط ذکر کند و اگر اینجا لازم بود بفرماید که این مسئله را ما در باب شروط گفتیم؛ به هر تقدیر تحریر صورت مسئله این است که اگر در متن عقد اول شرط کردند که بعد از تمام شدن نصاب بیع، مشتری همین کالا را به بایع بفروشد این هم معقول است و هم مقبول، چرا؟ برای اینکه چنین کاری را ما در مقام اول گفتیم جایز است؛ در مقام اول گذشت که اگر کسی کالایی را از کسی خرید، بعد از تمامیت نصاب عقد میشود مالک مطلق، وقتی مالک شد به هر مشتری میتواند بفروشد و به هر نحو مشروع میتواند بفروشد؛ همین را که جایز است اگر در متن عقد اول شرط کنند میشود «لازم الوفا»، در متن عقد اول شرط کنند که بعد از تمامیت نصاب عقد، مشتری این کالا را به بایع بفروشد این هیچ محذوری ندارد و رأساً هم از محل بحث بیرون است.
ص: 466
پس اگر در متن عقد اول شرط کنند که بعد از تمامیت نصاب عقد مشتری این کالا را به بایع بفروشد این جایز است و از محل بحث بیرون است و آن چیزی که محور بحث است این است که در متن عقد اول شرط میکنند که هم اکنون مشتری این کالا را به بایع بفروشد، اینکه شبهه دور و امثال دور است اینجاست. پس در متن عقد اول شرط میکنند که مشتری این کالا را به بایع بفروشد، این است که سه چهار وجه برای بطلان این ذکر کردند؛ مسئله شهرت و اجماعی که گاهی به آن تمسک میکنند، این با اینکه نص خاصی هم در مسئله است و به آن استدلال کردهاند، با برهان عقلی هم به آن استدلال کردهاند معلوم میشود اجماع تعبدی مصطلح اصول نیست، بلکه یک اجماع مدرکی است، پس اعتباری به دعوای شهرت و اجماع نیست، میماند ادله دیگر که یکی مسئله دور است، یکی مسئله عدم تمشّی جدّ است، یکی مسئله لغویت و عدم امضای «لدی العقلا»ست، یکی هم نصوص خاصه است. میبینید این کتاب به هیچ وجه کتاب درسی نیست، شما میبینید مرحوم شیخ دارد که «و یدل علیه اولاً» یک اولاً و ثانیاً و ثالثاً که دارد آیا این طرز کتاب نوشتن است؟ «و یدل علیه اولاً» بعد از دو صفحه دارد «و استدل له بالنص»، شاید میگفتی اولاً، ثانیاً و ثالثاً هم بود اگر بعداً روی آن تنظیم میکنی بگویی «و استدل علیه بالدور» «و استدل علیه بالنص» و مانند آن به هر تقدیر این کتابها به عنوان مرجع نوشته شده نه کتاب درسی حوزه، فرمود: «و استدل علیه اولاً» (1)که این دور است، چرا دور است؟ برای اینکه بایع و مشتری شرط کردند که مشتری همین کالا را به همین بایع هم اکنون بفروشد نه «بعد العقد»، «بعد العقد» که در مقام اول ثابت شد جایز است و شرط چنین کاری آن جایز را لازم میکند همین، اما در متن عقد شرط بکنند که هم اکنون مشتری این کالا را به بایع بفروشد که میگویند این باطل است «للدور»، چرا؟ برای اینکه فروش بایع مشروط به این است که مشتری این کالا را به او بفروشد، فروش مشتری متوقف بر این است که این کالا را بخرد و مالک شود، چون بالأخره انسان باید مالک شود، اگر مالک نباشد چطور بفروشد؟ پس بیع بایع متوقف است بر اینکه مشتری این کالا را به او بفروشد، فروش مشتری هم متوقف است بر آن بیع که بایع بفروشد و او مالک شود که این دور میشود.
ص: 467
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص232.
مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در تذکره (1)به این دور استدلال کردند عدهای هم پذیرفتند بعد مورد نقض قرار گرفت گفتند که ممکن است مدلول و مدعا را ما بپذیریم اما دلیلتان تام نیست، چرا؟ برای اینکه شما مشابه همین شرط را در موارد دیگر میپذیرید با اینکه شبهه دور هست؛ ولی اینجا نمیپذیرید، آنجا که شما میپذیرید این است که اگر در متن عقد اول شرط کنند که مشتری همین کالا را هم اکنون به غیر بفروشد، آنجا شما میگویید عیب ندارد این یک نقض؛ نقض دیگر: در متن عقد اول شرط کنید یا عقد رهن برگزار شود که چون مشتری این کالا را خرید ثمن را باید بپردازد و ندارد، بدهکار بایع میشود و بدهکار باید رهن و گِرو دهد، مشتری همین کالا را به عنوان رهن و گِرو در اختیار بایع قرار میدهد، جریان رهن که هم اکنون شرط رهن میکنند در متن این عقد اول واقع میشود در حالی که وقتی مشتری میتواند این کالا را به عنوان رهن در اختیار بایع قرار دهد که بیع محقق شده باشد، مشتری مالک شده باشد تا بتواند راهن شود، وقتی او راهن است، رهن دارد و گِرو میدهد که بیع محقق شود وقتی هم بیع محقق میشود که او رهن بگذارد، این هم نقض دوم؛ چطور در اینگونه از موارد شرط بیع به غیر را میپذیرید و شرط رهن را میپذیرید با اینکه در همه اینها شائبه دور هست! حالا مرحوم شیخ و دیگران(رضوان الله علیهم) در صدد بیان فارق هستند که آنجا که میپذیریم با آنجا که نمیپذیریم فرق دارد.
ص: 468
1) تذکرة الفقها، العلامه الحلی، ج10، ص251.
پرسش: ببخشید مراد از هم اکنون یعنی چه؟
پاسخ: یعنی متن عقد.
پرسش: یعنی عقد محقق شده یا نشده؟
پاسخ: نه، اگر شده باشد که داخل در «مستثنی منه» است.
بنابراین اگر شرط کردند که به او بفروشد این شرط وقتی محقق میشود که بیع حاصل شده باشد، بیع وقتی محقق میشود که این شرط محقق شده باشد، این «فیدور الامر علی نفسه»؛ یعنی «یدور البیع علی نفسه» و «یدور الشرط علی نفسه»، دو دور در طرفین هست، اگر گفتند «الف» متوقف بر «باء» است و «باء» متوقف بر «الف» است دو تناقض در دو طرف است، چون دور استحاله آن بدیهی است نه اولی، دلیل دارد که محال است، اما اولی آن است که اصلاً دلیل ندارد. اگر «الف» متوقف بر «باء» باشد و «باء» متوقف بر «الف» باشد این دو تناقض هست؛ یعنی «یتوقف الالف علی الالف» و «یتوقف الباء علی الباء»؛ یعنی «الف» قبل از «الف» موجود است و «باء» قبل از «باء» موجود است که دو تناقض «فی طرفی الدور» است، وقتی به تناقض رسیدید یک مسئله حل است که این میشود اولی که اولی غیر از بدیهی است، بدیهی آن است که دلیل دارد؛ ولی نیازی به دلیل ندارد، اینجا «البیع یتوقف علی نفسه، الشرط یتوقف علی نفسه فیدور البیع علی نفسه و یدور الشرط علی نفسه» میشود دو تناقض در طرفین دور.
به هر تقدیر میفرمود شما در آن موارد چه میگویید؟ اگر در متن عقد اول شرط کنند که به غیر بفروشند شما آنجا را جایز میدانید، آنجا هم همین دور است، برای اینکه اگر «بعد العقد» باشد و بعد از اینکه مالک شده باشد که وارد «مستثنی منه» است و مقام اول است و کسی حرفی ندارد، بعد از اینکه مالک شد به هر کس که میخواهد بفروشد، اگر شرط کردند آن جایز را لازم میکند، اینکه محذوری ندارد، اما در متن عقد اول قبل از اینکه این شخص مالک شود کار مالکانه انجام دهد این دور است. میفرماید اگر شما بگویید دور است آن دو مورد را و مشابه آن را چه کار میکنید؟ مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در صدد این است که آن اولی را حل کند؛ ولی دومی همچنان مانده است. میفرمایند که در جریان شرط بیع به غیر اگر کسی کالایی را میخرد در متن عقد اول هنوز قبول نیامده، هنوز عقد به نصاب خود نرسیده، هنوز مشتری مالک نشده شرط میکنند که این کالا را به آن شخص ثالث بفروشد، این درست است که توقف دارد، ولی توقف آن یک جانبه است، اگر خواست به خود بایع بفروشد باید حتماً مالک شود، اما اگر خواست به غیر بایع بفروشد لازم نیست مالک باشد، برای اینکه ممکن است وکالتاً از طرف بایع بفروشد و ممکن است فضولتاً بفروشد، چون بیع فضولی که باطل نیست این صحت تأهلیه را دارد و معنای صحت تأهلیه معنای این است که اهلیت امضا را دارد، عقد، عقد صحیح است؛ لذا وقتی اجازه آمد دیگر نیازی به عقد مستأنف نیست، همین عقد کارساز است. پس اگر عقد باطل بود اجازهای که بعد میآید باطل را صحیح نمیکند، این یک کمبودی دارد و آن رضای مالک است که با آمدن رضای مالک حل میشود. پس در متن عقد اول این شرط میکند که این کالا را به غیر بفروشد این دور نیست، چرا؟ چون فروش به غیر متوقف بر مالک بودن نیست «بالوکاله» هم ممکن است, «بالفضولی» هم ممکن است, اما اگر بخواهد به خود بایع بفروشد اینکه نمیتواند وکیل از طرف بایع باشد و به بایع بفروشد، اینکه نمیتواند فضولتاً به بایع بفروشد. مرحوم شیخ میفرماید که در جریان شرط بیع به غیر چون دو راه حل دارد ممکن است که دور در کار نباشد، اما این یک تسامحی را همراه دارد و آن این است که شما گفتید ممکن است وکالتاً بفروشد، وکالتاً از طرف چه کسی بفروشد؟ باید وکالتاً از طرف بایع بفروشد، اگر بایع او را وکیل کرده که این کالا را به غیر بفروشد چگونه میتواند در همین متن عقد کالا را به خود این شخص بفروشد؟ و اگر فضولی است چگونه شرط میکند با خود مالک که من مال شما را به غیر بفروشم؟ بله زیر این آسمان ممکن است کسی مالک نباشد و بیع کند یا وکیل باشد یا فضولی، اما اگر خواست مال زید را به عمرو بفروشد در حضور زید و در متن عقدی که از زید دارد میخرد، در متن عقدی که از زید دارد میخرد چگونه وکیل از طرف زید است که این کالا را به عمرو بفروشد یا چگونه فضولی است که در حضور زید، با شرط زید و تعهد زید این کالا را فضولی به عمرو بفروشد؟ درست است که ممکن است بایع نه مالک باشد نه ملک؛ ولی در غیر این مورد هست، اما در جریان رهن ایشان پاسخی ندارند تا حدودی میپذیرند.
ص: 469
ببینیم که راه حل در رهن چیست؟ میفرمایند که از اینجا معلوم میشود که ممکن است شما در جریان فروش این کالا به بیگانه شبهه دور را داشته باشید؛ ولی اساس کار این است که خود این شرط باید «فی نفسه» معقول باشد تا بنای عقلا برای آن باشد و تا امضای شرع آن را تأیید کند، این کار معقول نیست که انسان کالایی را از بایع بخرد و در متن همین عقد شرط کند که این کالا را به خود بایع بفروشد. سرّ معقول نبودن آن این است که یا جِدّ بایع و مشتری متمشّی نمیشود یا یک چنین چیزی در قرار عقلا نیست، وقتی قرار عقلا و بنای عقلا نبود در فضای امضای شریعت هم آن جا ندارد، چون شارع مقدس این مسئله شرط را؛ یعنی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)را یک قاعده امضایی قرار داده نه تأسیسی، این شرطها قبل از اسلام، بعد از اسلام، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین و هم در حوزه غیر مسلمین این انحای چهارگانه را داشت، یک چیزی نیست که شریعت نقلی آورده باشد، شریعت عقلی آن را آورده و نقلی آن را امضا کرده است، اگر این شروط قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست در حوزه غیر مسلمین هست معلوم میشود قرار عقلاست و با ارتکازات و غرائز مردمی سامان میپذیرد و دلیل نقلی هم همین را امضا کرده است. اگر یک چیزی جدّش متمشّی نبود قرار عقلایی نیست، پس در فضای عقلا راه ندارد، دلیل نقلی هم آنچه را که در فضای عقلا راه دارد همان را امضا کرده، اینکه در فضای عقلایی راه ندارد، پس دلیل نقلی امضایی هم ما نداریم.
ص: 470
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
بنابراین اولین کارش این است که باید معقول باشد؛ میبینید همه این بحثها به باب شروط برمیگردد جای آن به هیچ وجه اینجا نیست. ما در نقد و نسیه بحث میکنیم نه در اینکه کدام شرط معقول است کدام شرط معقول نیست؟ کدام شرط دوری است و کدام شرط دوری نیست؟ صرف اینکه کسی گفت «الا ان یکون کذا» باعث نمیشود مطلبی که مربوط به شروط است شما در باب نقد و نسیه ذکر کنید. بنابراین آن شبهه دور سر جایش همچنان محفوظ است و این دو دلیل به همان دور برمیگردد، اگر میبینید جدّ متمشّی نمیشود؛ یعنی میخواهید بگویید که محال است و سرّ استحاله آن هم دور بودن آن است، چون کسی کالایی را که نخریده چطور میتواند هم اکنون بفروشد؟ «بلا وکالة» و بدون فضولی چطور میتواند بفروشد؟ و اگر قرار عقلا برای آن نیست نه چون امر عقلانی است، بلکه امر عقلی است و نه اینکه عرف یک چنین چیزی را تا حال انجام نداده و بعید میداند مُستَبعَد نیست، بلکه مستحیل است، چون مستحیل است عرف یک چنین کاری ندارد، وقتی عرف یک چنین کاری نداشت دلیل نقلی هم امضا نمیکند. اگر منظورتان آن است که این با غرائز عقلایی همراه نیست و مُستَبعَد است این تام نیست، برای اینکه قبل از استبعاد سخن از استحاله است یک چیزی که مستحیل است شما باید به استحاله تمسک کنید نه استبعاد؛ استبعاد معنایش این است که ذاتاً ممکن است؛ ولی بعید است واقع شده باشد و بعید است مردم اینطور اراده کرده باشند. اگر چیزی ذاتاً محال است دیگر نوبت به استبعاد نمیرسد، در فرمایشات سیدنا الاستاد هم به آن اشاره کردند نه اینکه بپذیرند، ایشان مسئله شهرت و اجماع را اشاره کردند، مسئله دور را اشاره کردند، عدم تمشّی جدّ را اشاره کردند، عدم استقرار غرائز عقلا را اشاره کردند نصوص هم که هست؛ غرض این است که اگر مسئله عدم استقرار غرائز عقلاست که عقلا یک چنین کاری نمیکنند، این در جایی خریدار دارد که سخن از استبعاد باشد، اما وقتی سخن از استحاله است نوبت به استبعاد نمیرسد، چیزی که محال است شما چه استبعاد کنید و چه استقراء کنید اثری ندارد، اگر میبینید غرائز عقلای ما مطابق با این نیست و اگر میبینید جدّ متمشّی نمیشود، چون محال تحت تمکن کسی نیست در هر دوری دو تناقض هست؛ یعنی «الف» قبل از اینکه موجود باشد باید موجود باشد، باء قبل از اینکه موجود باشد باید موجود باشد که چنین چیزی محال است، وقتی محال بود دیگر نوبت به استبعاد یا عدم تمشّی جد یا عدم امضای شارع مقدس نمیرسد و این دو وجه هم که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) به عنوان توجیه ذکر کردند که در متن عقد اول شرط کنند که به غیر بفروشند ممکن است که در موارد دیگر راه داشته باشد، اما در خصوص این جریان که متوقف بر خود بیع است در حضور بایع شرط کند که من این کالا را به غیر بفروشم وکالتاً از طرف شما یا این کالا را میفروشم به عقد فضولی، این در حضور مالک نه مسئله توکیل مطرح است، نه مسئله عقد فضولی مطرح است و فروش به شخص ثالث هم متوقف است بر اینکه او مالک باشد، حالا که نه مالک است نه مَلِک، مَلِک بودن او هم به این است که مأذون باشد و این هم که نیست، اگر فرض در این است که اذنی ندارد قهراً جدّ او هم متمشّی نمیشود و عدم تمشّی جدّ هم سند آن همان استحاله عقلی و دور بودن است.
ص: 471
بنابراین تاکنون این مسئله که انسان بتواند در متن عقد اول شرط کند که این کالا را به بایع بفروشد نمیتواند، به شخص ثالث بفروشد هم مشکل است، میماند مسئله رهن، رهن را شما قبول دارید که مشکل است و محال است آن دو را هم باید قبول کند؛ در جریان رهن این است که مشتری هم اکنون شرط میکند که این کالا را به عنوان رهن در اختیار بایع قرار دهد که بایع هم میشود بایع و هم میشود مرتهن، مشتری هم میشود مشتری و هم میشود راهن، در حالیکه «اشتری» متوقف بر رهن است و رهن متوقف بر «اشتری» است، چرا؟ برای اینکه تا نصاب «اشتری» و قبول تام نشود تا این شخص مشتری مالک نشود بدهکار نیست، چون بعد از تمامیت عقد دَین مستقر میشود، ثمن در ذمّه مشتری میآید، بعد از استقرار ثمن در ذمّه و مدیون شدن مشتری باید رهن بدهد آنگاه است که میتواند خود این کالا را به عنوان عین مرهونه در اختیار طلبکار قرار بدهد. پس تمامیت «اشتری» متوقف بر رهن است، تمامیت رهن متوقف بر «اشتری» است، اگر به عنوان شرط «بعد العقد» باشد بله، آن تام است و از محل بحث بیرون است؛ یعنی در متن عقد شرط کنند که این کالا را ما از شما میخریم به شرط اینکه ـ شما بدهکار میشوید ـ حالا که ندارید همین کالا را پیش ما رهن قرار دهید، بله این هم جدّ متمشّی میشود، هم غرائز عقلایی آن را همراهی میکند، هم مصون از دور است، هم شهرت و اجماع در کار نیست، هم از حوزه آن نصوص منصرف است؛ یعنی نصوص از اینها منصرف است.
ص: 472
بنابراین مسئله رهن را ایشان به جدّ اشکال آن را قبول دارند که همین دور و امثال ذلک است، آن دو سه تا دلیل به دور برمیگردد؛ ولی مسئله فروش توکیلی و فروش عقد فضولی را تاکنون رد نکرده، ممکن است در پایان به آن بپردازد. پس اصل این شرط معقول نیست، برای اینکه میخواهد به خود بایع بفروشد؛ حالا داعی بر اینگونه از شرطها چیست؟ طرح این مسئله در فقه عظیم شیعه برای چیست؟ غالب این مسائل چون محل ابتلای یک عده بود و توده مردم هم اینطور نبود که از این دقائق فقهی باخبر باشند یک مطلبی را سؤال کردند و نمیدانستند که این اگر اثنای عقد باشد محذورش چیست و «بعد العقد» باشد امکانش چیست، یک چنین چیزی را سؤال کردند. حالا وقتی به نصوص رسیدیم میبینیم که منشأ طرح این فروع همان نصوصی است که به آن استدلال کردند، چون محل ابتلای برخیها بود یک، و به محضر ائمه(علیهم السلام) میرسیدند و سؤال میکردند دو، و خیلی هم این سؤالها عمیق و پخته نبود سه، این شبهات را به همراه دارد چهار، چون میدانید این روایات اینطور نیست که نقل به لفظ باشد، خدا غریق رحمت کند مرحوم شهید را این بزرگوار در درایه و امثال درایه گفتند آن روایات که نقل به لفظ شده خیلی کم است؛ نظیر «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ» (1)و مانند آن چند روایت است که نقل به لفظ شده است؛ ولی غالب اینها نقل به معناست اینطور نبود که اینها که سؤال میکردند لوازم التحریر همراهشان باشد متن فرمایش امام را بنویسند، میگویند ما رفتیم از حضرت سؤال کردیم حضرت اینطور فرمودند. بله خواص اصحاب که کتابی داشتند، همانهایی که اصول «اربع مأة» را سامان دادند بسیاری از آنها لوازم التحریر همراهشان بود متن فرمایش امام را ضبط میکردند، منتها حالا خبر واحد است، اما بسیاری دیگر هم نقل به معنا بود، منتها همانطور که الآن یک ثقهای بگوید که ما این مطلب را از مرجع تقلیدمان سؤال کردیم ایشان اینطور فرمودند ما مطمئن میشویم با اینکه تقریباً اطمینان داریم تمام آن کلمات و الفاظ نقل به لفظ نشده؛ ولی دو نکته دارد که حجیت آن را همچنان حفظ کرده:
ص: 473
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج1، ص83.
اوّل اینکه این الفاظی که رد و بدل شده امری محسوس است .
دوّم اینکه معانی محسوس نیست ولی قریب به حس است دو، در چیزی که محسوس است یا قریب به حس است و مبادی حسی دارد اصالت عدم خطا و غفلت یک اصل عقلایی است وگرنه شما در همه موارد وقتی که میروید از یک کسی سؤال میکنید بعد میآیید گزارش میدهید؛ یعنی عین آن کلمات و الفاظ را، انسان را بَشر کنید، بشر را انسان کنید، مرادف ذکر کنید و پرهیز کنید از اینها که نیست، عین آن کلمات گاهاً اگر خیلی مهم و حساس باشد انسان یادداشت میکند، عین آن کلمات غالباً نیست، کلماتی به جای کلمات شنیده شده میآید که چون قریب به حس است همان معانی را «لدی العرف» تأدیه میکند، غالب روایات ما هم همین است، اگر ما میبینیم به این روایات استدلال میکنیم میگوییم این مطلق است آن مقیّد است اینجا «الف» «لام» دارد و تمام کلماتش را حساب میکنیم، برای اینکه اینها مبادی حسی دارند، چیزی که مبادی حسی دارد اقرب به حس است اصول عقلاییه مثل اصالت عدم غفلت، اصالت عدم خطا، اصالت عدم سهو، اصالت عدم نسیان در آن هست، برای اینکه عدالت و وثاقت راوی که اثبات شده است احتمال میدهیم که جابجا شده باشد، امر حسی که اصلاً مصب همین اصول عقلاییه است این است که از این جهت مشکل ایجاد نمیکند، منشأ طرح بسیاری از این فروع همان نصوص است که به آن استدلال کردند. حالا اگر ـ انشاءالله ـ این شبهات عقلی برطرف شد وارد آن مسئله نصوص میشویم.
ص: 474
آخرین مسئله از فصل هفتم این بود که در مسئله نقد و نسیه اگر فروشنده شرط کند که این کالا را من نسیه به شما میفروشم به این شرط که بعد از گذشت مدت و فرا رسیدن آن سررسید، شما دوباره به من بفروشید، این کار اگر بدون شرط باشد جایز است و اگر شرط کردند جایز نیست؛ لذا در این مسئله در دو مقام بحث کردند «مستثنی منه» را گذراندند که مقام اول بود، وارد بحث «مستثنی» که مقام ثانی است شدیم. «مستثنی منه» که جایز است این بود که اگر کسی کالایی را نسیه بخرد تا یک مدتی، وقتی آن مدت فرا رسید، این شخص یعنی مشتری میتواند این را به هر کسی و به هر شرایطی و به هر قیمت مشروعی بفروشد؛ چه بایع، چه غیر بایع، چه نقد، چه نسیه، چه به جنس همان ثمن و چه به غیر جنس ثمن، بر فرض که جنس ثمن باشد چه متفاضل و چه غیر متفاضل که هیچ شبهه ربا و امثال اینها نیست.
ص: 475
مقام ثانی این بود که اگر همین مطلب را در متن عقد شرط کنند این جایز نیست، چند وجه برای آن ذکر کرده بودند؛ گذشته از مسئله شهرت و اجماع که اعتباری به آن نیست، چون هم در معاملات انعقاد اجماع تعبدی بسیار کم است و هم با بودن این همه ادلّهای که مجمعان به آن استدلال کردند بعید است ما اجماع تعبدی داشته باشیم و هم با بودن نص خاصی که مورد استدلال برخیهاست انعقاد اجماع تعبّدی بسیار سخت است، پس به شهرت و اجماع، اعتباری نیست.
اینکه مرحوم شیخ در مکاسب (1)از بعضیها نقل کردند گفتند اگر اجماعی باشد ما به آن اعتماد میکنیم، این تام نیست، گذشته از شهرت و اجماعی که ناتمام است که به آن استدلال شده، مسئله دور بود، عدم تمشّی قصد بود، لغویّت بود و نص خاص. در جریان دور تاکنون این عبارتها را ملاحظه فرمودید که این دور است و مستحیل است و چون دور است جدّ متمشّی نمیشود، چون دور است لغو است، چون دور است بنای عقلا بر آن نیست و عصاره دور بودن این است که اگر بایع در متن قرارداد بگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما هم اکنون، این اصرار بر کلمه «هم اکنون» که در بحث دیروز بوده امروز هم مطرح میکنیم؛ یعنی هم اکنون که مالک نیستی، هم اکنون به من بفروشی که این را گفتند دور است، برای اینکه فروش بایع متوقف است بر اینکه مشتری بفروشد و فروختن مشتری متفرع است بر اینکه او مالک باشد، مالک شدن او هم متفرع بر آن است که بخرد، بنابراین این میشود دور مضمر؛ مستحضرید که دور مضمر «اسوأ حالاً» است از دور مصرّح، منتها دور مصرّح بطلانش روشنتر است؛ یعنی اگر گفتیم «الف» متوقف بر «باء» است و «باء» متوقف بر «الف» است این «بیّن الغی» است، اما اگر گفتیم «الف» متوقف بر «باء» است «باء» متوقف بر «جیم» است و «جیم» متوقف بر «الف» است آن بیّن بودن نیست؛ ولی «اسوأ حالاً» است از دور مصرّح، برای اینکه در دور مصرّح شیء یک بار برای خودش مقدّم است، ولی در دور مضمر به عدد آن اوساط بر خودش مقدّم است، اگر به یک واسطه باشد شیء دو بار بر خودش مقدّم است اگر پنج شش واسطه باشد شش بار یا پنج بار زودتر از خودش موجود میشود که این مستحیل است. این به دست فقهای بعدی که افتاده این مشکلات را پیش آورده است.
ص: 476
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص233.
طرح این مسئله این است که اینها آمدند درباره یک امر غیر معقولی بحث کردند، آنچه را که محل ابتلای عملی جامعه است محل ابتلای علمی یک فقیه است، این کار نه محل ابتلای عملی جامعه است و نه محل ابتلای علمی فقیه؛ یعنی آیا هیچ عاقلی میگوید که من این کالا را به شما میفروشم شما هم اکنون که مالک نیستی به من بفروش؟! این چه شرطی است؟ این حیف نیست در کتابهای علمی بیاید! این از کجا پیدا شده و خودش را به کتابهای علمی رسانده است؟ این در اثر ضعف علمی برخیها بود که خیال کردند آن چیزی که علامه در تذکره (1)گفته این است، بعد آمدند این را برایش وجه تراشی کردند و گفتند دور است، تمشّی جدّ نیست و بنای عقلا برای آن نیست و غرض بر آن مترتب نمیشود، این وجوه را برایش ذکر کردند. اگر همه این محالات بیّن که شما میفهمید هست، پس چرا علامه با اینکه خودش نقض کرد اینها را گفت صحیح است؟ مرحوم شیخ مگر ندارد که مرحوم علامه بعد از نقض - به مسئله اینکه این کالا را من به شما میفروشم به شرطی که شما این را به دیگری بفروشی، اینجا نقض کرد و - گفت راه حل دارد و صحیح است، بعد نقض کرد به مسئله رهن که این کالا را من به شما میفروشم به شرطی که شما این کالا را رهن قرار دهی، این نقضها را کرده با این حال فتوا به صحت داد، چطور میشود که فتوا به صحت دهد به یک امر «بیّن الغی»؟ همه کس مثل صاحب جواهر نمیشوند و همه کس هم مثل علامه نمیشوند، قصور این بزرگان باعث شد که این را در دست و پا انداخت، حالا روشن میشود که حرف صاحب جواهر (2)چیست، حرف علامه در تذکره چیست، یک امر «بیّن الغی»ای را کسی طرح نمیکند که نه محل ابتلای عملی جامعه است، نه محل ابتلای علمی فقیه است که این را بیایند بحث کنند.
ص: 477
یک مرور کنیم تا بعد معلوم شود که عظمت صاحب جواهر در چیست. تا حال اینکه در مکاسب دیدید در مقام ثانی، نتیجه این شد که اگر کسی کالایی را بفروشد و شرط کند ـ حالا این شرط یا از طریق بایع است یا از طریق مشتری ـ که این کالا را مشتری به بایع بفروشد گفتند این دور است، حالا دور دو طور تقریر میشود - اینکه مرحوم شیخ در مکاسب (1)دارد دو طور تقریر میشود، اینها همه حرفهای صاحب جواهر است - یک تقریر این است که بیع بایع متوقف است بر اینکه مشتری مالک باشد، چرا؟ برای اینکه بگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشی، چه وقت مشتری میتواند به بایع بفروشد؟ بعد از اینکه مالک باشد، پس بیع بایع متوقف بر تملّک مشتری است، تملّک مشتری هم که متوقف است بر بیع بایع، این یک دور که اول مرحوم شیخ انصاری دور را به این صورت تقریر کردند. در صفحه بعد دور را به این صورت تقریر کرده - البته از محقق ثانی (2)نقل کرده - که انتقال ملک به مشتری متوقف است بر بیع بایع، بیع بایع هم متوقف است بر انتقال ملک به مشتری، چرا؟ برای اینکه در متن بیع شرط میکند میگوید که من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشید، چه از راه بیع باشد که بیع متوقف بر تملّک است و تملّک متوقف بر بیع و چه از راه انتقال باشد، «انتقال الملک الی المشتری» متوقف بر بیعی است که آن بیع متوقف بر انتقال است، به هر تقدیر دور است.
ص: 478
هر تقریری را که فقها نقل کردند مرحوم صاحب جواهر یک جا خلاصه کرده و گفته «قد یقرر» آنطور و «قد یقرر» اینطور، مرحوم شیخ انصاری همان مطلب را به فاصله یک صفحه «بین الدورین» و «بین التقریرین» ذکر کرده است، بعد مرحوم علامه نقض کرده و گفته که اگر بیع بایع مشروط باشد به اینکه مشتری به او بفروشد این دور است، برای اینکه مشتری تا مالک نشود نمیتواند بفروشد، مشتری اگر تا مالک نشود نمیتواند به شخص ثالث هم بفروشد، چطور اشتراط به شخص ثالث عیب ندارد، این جا عیب دارد؟ اگر بایع به مشتری بگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما این کالا را به زید بفروشید، فروش بایع متوقف است بر اینکه مشتری این کالا را به زید بفروشد و فروش مشتری هم متوقف است بر اینکه بایع به او بفروشد، چطور شما اینجا را تجویز کردید؟
مرحوم علامه در تذکره گفت اینجا راه حل دارد، ممکن است مشتری که بخواهد این کالا را به دیگری بفروشد مالک نباشد، یا وکیل باشد یا فضولی باشد، اما در مقام ما که بخواهد به خود فروشنده بفروشد حتماً باید مالک باشد، این یک نقض و یک راه حل است. نقض دیگری که کردند و راه حل نشان دادند این است که شما در مسئله رهن که اگر بایع به مشتری بگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرط اینکه این کالا را که خریدی چون نسیه است و پول نداری، خود این به عنوان رهن پیش من باشد که اینجا همه شما میگویید صحیح است، در حالی که عقد رهن یک عقد مستأنفی است یک، راهن باید مالک باشد دو، وقتی مشتری میتواند این کالا را رهن قرار دهد که مالک باشد، وقتی آن را مالک میشود که بایع به او بفروشد، وقتی بایع به او میفروشد که او واجد این شرط باشد و به رهن بگذارد.
ص: 479
بنابراین این یک دور مضمّر است «اسوأ حالاً» از دور مصرّح، چطور آنجا فتوا به صحت دادید؟ مرحوم علامه در تذکره یک راه حلی نشان داد که بعد مرحوم شیخ همان را به یک صورتی دستکاری کرده که بعد مرحوم آخوند نقض کرد. مرحوم علامه در تذکره (1)اینطور فرمود و راه حل نشان داد که این جزء مثلاً توابع بیع هست، اینکه بخواهد رهن بدهد؛ یعنی بعد از اینکه مالک شد رهن میدهد؛ همین را مرحوم شیخ آمده بازسازی کرده گفته که اشتراط رهن به منزله اشتراط نقد ثمن است (2)، اگر در متن معامله بایع به مشتری بگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرط اینکه ثمن نقد باشد؛ این ثمن نقد باشد، ثمن وقتی مال بایع است که این بیع محقق شود، بیع وقتی محقق میشود که مشتری تعهد کند این ثمن را نقد بپردازد، چطور شما در آنجا میگویید که دور نیست این جزء لواحق بیع است، جزء مصالح بیع است، جزء تبعات بیع است، این دور نیست، اگر چیزی جزء تبعات و لواحق بیع بود این دور نیست، رهن قرار دادن این مبیع پیش بایع مثل شرط نقد بودن ثمن، جزء لواحق این معامله است نه جزء ارکان معامله، این عیب ندارد. اینجاست که مرحوم آخوند (3)نقد میکند و میگوید چه میگویید شما؟ این لواحق است یعنی چه؟ یعنی در رتبه متأخره بعد از اینکه مالک شد رهن بگذارد که این «عند الکل» جایز است و از بحث هم بیرون است، اگر منظور آن است که هم اکنون عقد رهن در ضمن عقد بیع بسته شود که محور بحث همین است معنای این همان دور است، وگرنه جزء لواحق است یعنی چه؟ حساب ثمن چون تأخر رتبی دارد مشخص است، اما در متن عقد بیع، بایع از مشتری تعهد میگیرد که مشتری این مبیع را به عنوان رهن در اختیار بایع قرار دهد، راهن باید مالک باشد، وقتی مالک است که بیع شود و بیع وقتی میشود که رهن قرار دهند، این دور مضمر را شما چه میکنید؟
ص: 480
نقد مرحوم آخوند نسبت به مرحوم شیخ این است که شما میخواهید عبارت را عوض بکنید بگویید جزء توابع و ملحقات بیع است مشکل را حل نمیکند، اساس کار این است که علامه(رضوان الله علیه) این نقض رهن را طرح کرده، با وجود این، «جوز الاشتراط» را شمای علامه که از طرفی این نقض را مطرح میکنید چگونه این شرط را صحیح میدانید؟ شما میگویید بایع این کالا را میفروشد هم اکنون؛ یعنی هنوز معامله تمام نشده، در متن عقد شرط میکنید که این مبیع را مشتری به عنوان رهن، عین مرهونه را در اختیار بایع قرار دهد که بایع میشود مرتهن، مشتری میشود راهن، در حالیکه مالک نیست، در متن عقد شرط میکنید؛ بعد از عقد که هر عقدی را بخواهید ببندید که محذوری ندارد. همین معنا را علامه تصریح کرده که جایز است و راز آن را خود مرحوم علامه با تفطّنی که داشت حل کرد، اما در متأخرین کسی مثل صاحب جواهر نمیشود، منتها بعد از مرحوم صاحب جواهر در این بزرگان سلطان بحث معاملات مرحوم آقای نائینی است؛ یعنی این بیش از همه و پیش از همه در غرائز مردم رفته، در ارتکازات مردم رفته است؛ بحث معاملات را روایات حل نمیکند بر خلاف عبادات، شما میبینید در صد مسئله ما دو سه روایت بیشتر نداریم، بحثهای معاملات را شما میبینید در فصل اول، فصل دوم، فصل سوم این بیع که مثلاً پانصد صفحه این کتاب را تشکیل میدهد شما پنج شش روایت بیشتر ندارید، اما در بحث صلاة و صوم و اینها قدم به قدم روایات است. کار مرحوم آقای نائینی رفتن در غرائز مردم و ارتکازات عقلا و تبیین خواستههای مردم است، وقتی که در غرائز و ارتکازات مردم رفت و اجتهاد عمیق کرد همان را درمیآورد بعد میگوید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)همین را دارد امضا میکند، أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)همین را دارد امضا میکند، برای اینکه اینها که تأسیسی نیست امضایی است، اگر امضایی است تا ما آن مُمضی را ندانیم حوزه امضا برای ما مشخص نیست.
ص: 481
مرحوم آقای نائینی این را باز کرده، اما فرمایش صاحب جواهر را باز کرده، آن فرمایش را ما اول بخوانیم بعد آن راهی که مرحوم آقای نائینی باز کرده بیان شود؛ این فرمایش را مرحوم شیخ نقل کرده، این به اجیبهای که مرحوم شیخ دارند «و اجیب عنه تارةً بالنقض ... و اخری بالحل ... و ثالثة بکذا» (1)هر سه فرمایش، فرمایش صاحب جواهر است؛ آن «نقض« که اولی است خیلی مهم نیست، «ثالثة» آن هم خیلی مهم نیست، آن «بالحل» مهم است که همه حرفهای کلیدی را آن یک سطر میزند؛ «بالحل» این است که این حوزه شرط، حوزه لزوم است نه اصل حوزه بیع، همین یک خط؛ این یک خط را مرحوم آقای نائینی (2)آمده باز کرده به همان بیانی که بعد مکرر ذکر شد، حالا باز هم عرض میکنیم.
مرحوم صاحب جواهر در همین جلد بیست و سوم صفحه 110 فرمایش ایشان است، متن عبارت شرایع این است که این کار وقتی صحیح است که «اذا لم یکن شرط ذلک» را «فی حال بیعه»، این متن شرایع (3)است. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) بعد از اینکه این اقسام را بیان کرد، فرمود که عدهای گفتند این باطل است «و هو کذلک سواءٌ قرر الدور بان انتقاله الی المالک موقوفٌ علی حصول الشرط و حصوله موقوفٌ علی انتقال الملک» که این تقریر دوم مرحوم شیخ انصاری است که به فاصله یک صفحه بعد ذکر کرده است، (4)میفرماید دور را چه از ناحیه انتقال مطرح بکنیم یا «أو بأن بیعه له یتوقف علی ملکیته المتوقفة علی ملکه» که این تقریر اول مرحوم شیخ انصاری است که در ذیل همین بحث کرده است. مرحوم شیخ انصاری این تقریر اول را ذکر کرده که بیع بایع متوقف است بر اینکه مشتری مالک باشد، مالک بودن مشتری هم متوقف است بر اینکه بایع بفروشد، چرا بیع بایع متوقف است بر اینکه مشتری مالک باشد؟ برای اینکه شرط میکند که من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشی، اگر او مالک نباشد که نمیتواند بفروشد، منتها این دور، دور مضمر است. بیع بایع متوقف است بر اینکه مشتری مالک باشد، مالکیت آن متوقف است بر اینکه بایع به او بفروشد که این میشود دور مضمر، این را که مرحوم شیخ انصاری در تقریر اول ذکر کرد مرحوم صاحب جواهر به عنوان تقریر دوم ذکر میکند که میفرماید دور را چه آنطور تقریر کنید و چه اینطور تقریر کنید این محذور را دارد، بعد میفرماید که «و علی کل حالٍ فیه ان المتوقف علی حصول الشرط هو اللزوم لا الانتقال» شما آمدید محور را انتقال قرار دادید گرفتار دور شدید، محور را بیع قرار دادید گرفتار دور شدید، هیچ کدام از اینها در مدار بحث نیست که نیست؛ مدار بحث، لزوم است همین یک خط که این خط در مکاسب هم هست، برای خود مرحوم شیخ خیلی روشن نشده، چه رسد به دیگران.
ص: 482
مستحضر هستید مرحوم آقا سید محمد کاظم اینجا حاشیهای ندارد، مرحوم آقای نائینی اینجا حاشیهای ندارد، چون یا موفق نشدند بنویسند یا نوشتند و چاپ نشده، اما آنکه مشابه این مطلب است و مرحوم آقای نائینی مکرر ذکر کردند این است که معاملات ما دو قسم است: یک قسم تک بُعدی است که همان ایجاب و قبول است؛ مثل هبه، ودیعه، عاریه، وکاله که اینها عقود تک بُعدی هستند؛ یعنی یک ایجاب است و یک قبول، تمام شد و رفت، یک کسی عاریه میدهد بین معیر و مستعیر همین است، ودعی همینطور است، وکالت همینطور است، هبه همینطور است، اینها یک سلسله عقود تک بُعدی هستند؛ اما مسئله بیع و اجاره و امثال ذلک تک بُعدی نیست دو بُعدی است؛ یعنی کسی که چیزی را میفروشد دو کار کرده است: یکی اینکه من این را به شما فروختم در برابر ثمن تملیک کردم، آن ثمن را متملک شدم، تبادل مالین است و تبادل تملیکین است یک، دوم این است که من تعهد میکنم پای امضایم بایستم، این «تعهد میکنم پای امضایم بایستم» با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ کار دارد نه با أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، این «تعهد میکنم پای امضایم بایستم» در آن عقود تک بُعدی نیست؛ یعنی در عاریه نیست، در هبه نیست، در ودیعه نیست، در وکالت نیست؛ لذا فوراً میتواند پس بدهد و پس بگیرد.
بنابراین در مسئله بیع و اجاره ما دو حوزه داریم کاملاً؛ صحت برای أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ است أَوْفُوا برای این است که حالا که تعهد کردی پای امضایت بایست أَوْفُوا بِالْعُقُودِ برای این است. اینکه بیع «لازم الوفا»ست، این آقایی که درب مغازه خود مینویسد کالایی که فروختم پس نمیگیرم، حق شرعی و قانونی اوست، چون بیع یک امر لازمی است و در بیع لازمه مشتری حق ندارد پس دهد، طرفین اگر خواستند اقاله کنند حق اینهاست وگرنه انسان کالایی که خرید چه حق دارد پس بدهد؟
ص: 483
پرسش: با توجه به اینکه توافق از لواحق بیع است.. .
پاسخ: لواحق نیست، حوزه دوم است و هنوز تمام نشده، همین که گفت بعت؛ یعنی من دو حرف دارم. یک وقت است میگوید: «وهبت»، «اعرت»، «وکلت»، «ودعت» آن ایجاب خاص خودش را دارد، اما همین که دهان باز کرد گفت «بعت»؛ یعنی من در دو حوزه بحث دارم: یکی تملیک و یکی اینکه پای امضایم میایستم که این میشود «واجب الوفا» و لازم. اگر شرط در حوزه «بعت و اشتریت» باشد این میخورد به عقد که اگر عقد منجز بود چه؟ منجز نبود چه؟ آیا عقد، شرط میپذیرد؟ نمیپذیرد؟ تنجیز میپذیرد؟ تعلیق میپذیرد؟ اینهاست که گفتند اصلاً عقدی در کار نیست، اما وقتی میخورد به حوزه دوم، حوزه دوم هیچ کاری به حوزه اول ندارد. اینکه میگوید من پای امضایم میایستم این یا باز است یا بسته، اگر باز باشد معنایش این است که من این را میفروشم بدون هیچ شرط و تعهدی، بر من واجب است وفا کنم، اما اگر شرط «خیاطت» کرده، «حیاکت» کرده، «کتابت» کرده، هر شرطی را که کرده این حوزه دوم را لرزان میکند که لزومی ندارد؛ منتظرم تا آن «مشروط علیه» اگر وفا کرد من هم وفا میکنم و پای امضایم میایستم، اگر نه که خیار تخلف شرط دارم. این تعهدها میخورد به حوزه دوم که در این حوزه دوم بعد از اینکه نقل و انتقال و تملیک و تملّک حاصل شد بایع میگوید من این را به شما فروختم، مشتری میگوید «قبلت» که ملک طِلق مشتری شد این حوزه اول. در حوزه دوم هر دو تعهد میکنند که ما پای امضایمان میایستیم که نه پس میدهیم و نه پس میگیریم، در این حوزه گاهی باز است و گاهی بسته است؛ در این حوزه گاهی میگوید به این شرط من وفا میکنم و ثمن را میپردازم که شما بعد از خرید به من بفروشید، این کاملاً صحیح است و معقول است، زیرا جدّ متمشّی میشود و لغو نیست.
ص: 484
پرسش: به صورت تک بُعدی شرط کنند آیا جایز است یا جایز نیست؟
پاسخ: تک بُعدی دست ما نیست، آن حکم است حق نیست. شرط ضمانت چیزی دیگر است، یک سلسله جوازی هست که جواز حکمی است نه جواز حقی، حق نیست؛ یعنی هبه جایز است و حکم خداست، عاریه اینطور است، ودیعه اینطور است، وکالت اینطور است، اگر در ضمن عقد دیگری شرط کردند که این عزل نشود یا فلان مطلب دیگر است.
پرسش: اگر در ضمن هبه شرط کنند که به شرطی به شما هبه میکنم که شما مجدد به من هبه کنید، به چه صورت خواهد بود؟
پاسخ: ما چون شرط ابتدایی را هم نافذ میدانیم این عیب و ضرر ندارد، چون به شرطی که شما را در رتبه متأخر میگویید نه، هم اکنون؛ یعنی این کار را به شما هبه میکنم به شرط اینکه بعد از اینکه «متهب» شدی، پذیرفتی و مالک شدی به من هبه کنی که این در رتبه متأخر است و اینکه محذوری ندارد، اما من این را به شما هبه میکنم به شرطی که شما هم اکنون به من هبه کنید که در این همان دور مطرح است، عدم معقولیت مطرح است، عدم تمشّی جدّ مطرح است، سفاهت مطرح است، اما مرحوم صاحب جواهر میفرماید اصلاً در دو حوزه است.
پرسش: حوزه دوم تابع حوزه اول است.
پاسخ: بله تابع حوزه اول است، حوزه اول مستقر شد.
پرسش: مستقر شد عدم این امر.
پاسخ: نه، حوزه اول که مشروط نبود تا دور شود، این گفت من به شما هم اکنون میفروشم شما هم هم اکنون مالک شدید تمام شد و رفت، چرا! این شرط در ضمن عقد به وفا برمیگردد نه به «بعت»، در مقام «بعت» اگر میگوید «بعتک بشرط الحیاکه، بشرط الخیاطه»؛ یعنی این لزوم گیر است نه تملیک؛ لذا خیار میآورد، چرا خیار تخلف شرط داریم؟ برای اینکه معنای شرط «خیاطت» این است که من وقتی پای امضایم میایستم که شما «خیاطت» کنید، نکردی پس میدهم، نه اینکه نکردی من مالک نمیشوم.
ص: 485
پرسش: در «ما نحن فیه» چطور؟
پاسخ: در «ما نحن فیه» هم همینطور است، اگر آن باشد که معقول نیست؛ نه عرف این کار را میکند که محل ابتلای عرف باشد و نه محل ابتلای علمی فقیه است. مرحوم علامه که در تذکره فتوا به صحت داد، مرحوم علامه با اینکه جریان رهن را نقض کرده است، با این حال مرحوم شیخ دارد که «جوز الاشتراط»، این کار علامه است.
پرسش: .؟پاسخ: بالأخره باید مالک شود، میفرمایند اینکه مرحوم صاحب جواهر دارد که ما در بحث لزوم حرف داریم نه در بحث انتقال، همین است، لزوم؛ یعنی حوزه ثانی و انتقال حوزه اول؛ در حوزه اول هیچ شرطی نیست، آن باریکبینی مرحوم آخوند این است که این آقایان خیال کردند شرطی که در اینجا هست شرط فلسفی است، شرط فلسفی از اجزاء علت است آن اصلاً نمیگذارد منعقد شود، اگر آن شرط حاصل نباشد معلول حاصل نیست. میفرماید: این شرط که آن نیست، این حاشیههای کم مرحوم آخوند هر کدام آن برای خودش کارساز است، منتها یک سلطانی مثل مرحوم آقای نائینی میخواهد که این را باز کند.
این لطیفهای که مرحوم آخوند نقضی دارد و نقدی دارد نسبت به مرحوم شیخ این است: مرحوم شیخ فرمود این از توابع آن است، ایشان میگوید از توابع آن است یعنی چه؟ شما خیال کردید شرطی که اینجا میگویند آن شرط فلسفی و شرط علت است؟ شرطی که از اجزای علت باشد که اینجا محل بحث نیست، آن با بیع کار دارد، این شرط؛ یعنی شرط وفا، من وقتی وفا میکنم که شما آن کار را انجام دهید که این مربوط به حوزه ثانیه است؛ یعنی نقل و انتقال حاصل شده، در حوزهای که من پای امضایم میایستم این گاهی مطلق است و گاهی مشروط، مطلق باشد مثل اینکه بگوید «بعت و اشتریت» تمام شود که بر طرفین وفا واجب است، اما مشروط باشد میگوید شرط «خیاطت» دارم، شرط «حیاکت» دارم، شرط فلان کار دارم و شرطی که شما باید به من بفروشی دارم، اگر شرط به معنای تعهد مستأنف در حوزه دوم است هیچ یک از آن محاذیر را به همراه ندارد و دوری در کار نیست؛ لذا علامه با همان تفطّن خود که چند جا نقض کرد همین مرحوم شیخ از ایشان نقل میکند که «جوّز الاشتراط» معلوم میشود معقول است.
ص: 486
پرسش: تفکیک شرط از مشروط لازم نمیآید؟
پاسخ: نه، این شرط در ضمن عقد بیع است، شرط در ضمن عقد بیع اگر به خود ایجاب و قبول بخورد این رأساًاز بحث کنونی بیرون است که میافتد در فصل اول از فصول نهگانه کتاب بیع؛ یعنی «العقد» که عقد باید منجز باشد، عقد منجز نافذ است؛ شما الآن دارید میگویید من میفروشم به شرطی که شما به من میفروشید، پس تنجیز نیست و مشروط شده است، معلّق شده است، مشکل این شرط این نیست که به حوزه «بعت» میخورد مشکل شرط این است که به حوزه «تعهدت» میخورد که من پای امضایم میایستم.
این عبارت یک سطری یا نصف سطری مرحوم صاحب جواهر بسیاری از مشکلات فقهای بعدی را حل کرد، فرمود شما کجا میروید؟ بحث که در بیع نیست، تمام بحث درباره لزوم است. این است که مرحوم شیخ فرمود: «و اجیب تارةً من النقض ... و اخری بالحل ... و ثالثة» به جریان تحلیل، به این صورت بود؛ عبارت صاحب جواهر در جلد بیست و سوم صفحه 110 این است: «و علی کل حال فیه ان المتوقف علی حصول الشرط هو اللزوم»؛ یعنی بایع میگوید من وقتی پای امضایم میایستم که شما وقتی که خریدی و مالک شدی دوباره به من بفروشی وگرنه من پس میدهم که بنایشان این است، این کاری است که عقلا میتوانند انجام دهند، محل ابتلای عملی جامعه است، محل ابتلای علمی فقیه است که یک امر معقولی است، آن امر غیر معقول را حالا جامعه میآیند بحث میکنند که تا فقیه بیاید بگوید که علامه در تذکره آنطور گفته، محقق ثانی آنطور گفته، شهید ثانی آنطور گفته و این همه درباره امر غیر معقول بحث شود، «و علی کل حال فیه ان المتوقف علی حصول الشرط هو اللزوم لا الانتقال» بحث در آن نیست «و توقف و تملّک البایع علی تملّک المشتری لا یستلزم توقف تملّک المشتری علی تملک البایع» بایع بخواهد متملّک شود بار دیگر متوقف است بر اینکه مشتری مالک بشود، اما مشتری اگر بخواهد مالک شود متوقف بر این نیست که بایع متملّک باشد، بلکه متوقف است بر اینکه بایع مالک باشد و هست، تملّک؛ یعنی ملکیت جدید، بایع بخواهد بفروشد به این شرط است که مشتری متملّک شود و ملک جدید گیرش بیاید، مشتری اگر بخواهد بفروشد متوقف بر تملّک بایع نیست.
ص: 487
بنابراین حوزه «اشتری» کاملاً از حوزه نقل و انتقال و «بعت و اشتریت» جداست و رأساً بیرون است، وقتی بیرون شد مسئله دور و عدم تمشّی جدّ و اینها مطرح نیست که میافتد در حوزه وفا و تعهد، اینها میگویند پای امضایمان میایستیم، بایع میگوید من مادامی پای امضایم میایستم که بعد از اینکه شما مالک شدید ملک طِلق شما شد به من بفروشید، چنین شرطی است، اگر یک مشکلی هست آن میشود تعبد، حالا تعبد آن روایاتی است که به آن استدلال کردند، ببینیم آن روایات دلالت دارد یا نه؟ چند روز قبل از مرحوم آقای خوئی نقل شد که ایشان در آن روایت «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» (1)و اینها اشکال سندی داشت (2)این اشکال سندی مسبوق است به فرمایش مرحوم صاحب جواهر، صاحب جواهر دارد که این اشکال سندی دارد، این مال خود مرحوم آقای خوئی هم نیست، پس این مشکل سندی دارد.
بارها به عرضتان رسید در هر تحقیقی حرف اول را تحریر صورت مسئله میزند، قبلاً اینکه میگفتند «و ینبغی تحریر محل البحث» به همین علت است، تحریر محل بحث و تشخیص صورت مسئله اولین حرف را میزند و کار هر کسی هم نیست که بفهمد موضوع بحث چیست، اگر یک مدتی جان کَند فهمید محل بحث چیست آن وقت دستش باز است، چرا؟ برای اینکه فهمید این چیست، وقتی فهمید این چیست اینکه در عالم تنها نیست؛ مگر موجودی ما داریم تک بُعدی که به هیچ چیز مرتبط نباشد! اگر فهمید این چیست آنگاه از هر راه دلیل میجوشد، برای اینکه این شیء لوازم دارد، ملزومات دارد، ملازمات دارد، مقارنات دارد، یک فیلسوف یک مسئله را از پنج شش راه حل میکند، یک ریاضیدان که یک مسئله را از شش راه حل میکند، یک فقیه ماهری مثل صاحب جواهر مسئله را از پنج شش راه حل میکند، برای اینکه صورت مسئله دست اوست و اگر کسی بیراهه رفته محققان از هر طرف حمله میکنند میگویند برای اینکه اگر این شیء آن بود باید فلان لازم، فلان ملزوم، فلان ملازم و فلان مقارن را داشته باشد که هیچکدام را ندارد.
ص: 488
عمده تحریر صورت محل بحث است، حالا دیدید زیر همه حرفها آب بسته میشود، دوری در کار نیست، عدم تمشّی جدّ در کار نیست، غیر عقلانی بودن در کار نیست، استحاله مضمر و مصرّح در کار نیست، این در حوزه دوم است و حوزه دوم این است، اگر یک مشکلی باشد، بله مشکل روایی است که مرحوم صاحب جواهر حالا روی آن بحث کرده و فقهای بعدی هم بحث میکنند که ـ انشاءالله ـ بحث میشود، مشکل روایی «علی الرأس و العین» اگر معصوم(سلام الله علیه) که الهام الهی دارد بفرماید این باطل است «سمعاً و طاعةً»، اما مشکل عقلی داشته باشد چنیین نیست.
در آخرین مسئله از مسائل فصل هفتم فرمودند که در دو مقام باید بحث کرد:
مقام اول این است که اگر کسی کالایی را نقد یا نسیه بخرد، بعد از تمامیت نصاب عقد میتواند به همان فروشنده بفروشد یا به دیگری، به نقد بفروشد یا به نسیه، به همان جنس بفروشد یا جنس دیگر و متفاضل باشد یا نه که همه این صور جایز است.
مقام ثانی این است که اگر همین مطلب را در متن بیع اول شرط کنند این جایز نیست. این بزرگواران در عدم جواز این، به دو راه مشی کردند: یکی راه عقلی و دیگری هم راه نقلی بود؛ راه عقلی این بود که این دور است یک، جدّ متمشّی نمیشود دو و سفهی است سه، بنای عقلا هم بر این نیست چهار، همین تعبیراتی که داشتیم؛ ولی باز میبینید در عین حال همین بزرگواران نظیر محقق، مرحوم علامه در تذکره (1)یا مرحوم شهید در روضه (2)اینها گفتند این راه دارد و راه صحیح هم هست. سرّ اینکه آن بزرگواران میگفتند دور است و جدّ متمشّی نمیشود و امثال ذلک، واقعاً صورت مسئله برای اینها حل نشد و محل نزاع را تحریر نکردند؛ لذا گفتند اگر آدم در متن بیع شرط کند که مشتری همین کالا را به بایع بفروشد میشود دور، بزرگان دیگر مثل مرحوم علامه و اینها در عین حال که بیان کردند، اما راه بازی که نظیر مرحوم آقای نائینی (3)که بیاید کالبدشکافی کند و مرزبندی کند و حوزه اول درست کند، حوزه دوم درست کند و یک شیء مبهمی را «بیّن الرشد» کند و به دست طلبه دهد، اینطور نبود؛ لذا در فرمایشات همه این آقایان با اینکه شرح لمعه را چند بار درس گفتند و جواهر را هم دیدند باز میبینید شبهه دور در ذهنشان است.
ص: 490
فرق مرحوم آقای نائینی و دیگران این است که این جواهر را خیلیها دیدند، شرح لمعه را هم خیلیها درس گفتند، این مسئله لزوم که این مربوط به بحث لزوم است نه مربوط به بیع، این را در شرح لمعه خیلیها درس گفتند، الآن هم که از خیلی از مدرسین شرح لمعه سؤال میکنید این یعنی چه، میبینید که مشکل دارند، مگر آنهایی که به فرمایشات مرحوم آقای نائینی آشنا باشند؛ لذا سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) وفاقاً با محققین پذیرفتند که این راه صحیح است. پیچیدگی متن؛ نظیر متن جواهر آنقدر نیست که هر فقیهی بتواند به آسانی از جواهر بگذرد.
همین اشکالی که مرحوم شیخ انصاری بر مرحوم صاحب جواهر دارد این را از رو بخوانیم تا معلوم شود مرحوم شیخ به مراد مرحوم صاحب جواهر نرسیده است و مسئله اینقدر آسان نیست. حالا بازخوانی این مطلب:
صورت مسئله این است که در بیع همین که شخص میگوید: «بعت»؛ یعنی من وارد دو حوزه شدم، وقتی میگوید بخشیدم یا «عاریه» دادم یا امانت گذاشتم و یا شما را وکیل قرار دادم و آن «وکلت» و «بعت» و «اعرت» و «اوعدت»، اینها همهشان تک بُعدی است؛ یعنی من یک حوزه دارم، اما همین که دهان باز کرد گفت: «بعت»؛ یعنی من دو حوزه دارم، آنکه دهان باز کرد گفت «اشتریت»؛ یعنی من دو حوزه دارم: یکی حوزه تملیک و تملّک و مبادله مالین، یکی تعهد که ما پای امضایمان میایستیم، آن حوزهها؛ یعنی حوزه «عاریه» و «هبه» و «ودیعه» و «وکاله» و سایر عقود جایزه تک بُعدی هستند؛ یعنی ما این کار را کردیم هر وقت هم خواستیم پس میگیریم و هر وقت هم خواستیم پس میدهیم، اما معنای «بعت» این نیست؛ معنای «بعت» این است که ما وارد دو حوزه شدیم، این مال را به شما در برابر آن مال دادم یک، پای امضایم میایستم دو؛ لذا در مغازه خود هم مینویسد کالایی که فروختم پس نمیگیرم، این حق شرعی اوست، بیع، عقد لازم است دیگر.
ص: 491
بنابراین وقتی که دو حوزه شد ما باید بدانیم این شرط به کدام حوزه برمیگردد، اگر این شرط به حوزه برگردد ما الآن در فصل هفتم هستیم، این حرف را باید بُرد تا فصل اول، آنجا که سخن از عقد است، گفتند عقد باید منجز باشد، اگر مشروط باشد، معلّق باشد، موقوف باشد باطل است و جدّ متمشّی نمیشود و امثال ذلک، این مال فصل اول است نه مال فصل آخر که فصل نهم است.
اگر شرط برای «بعت و اشتریت» و آن حوزه اول باشد؛ یعنی برای نقل و انتقال باشد؛ یعنی برای تملیک و تملّک باشد؛ یعنی برای انشا باشد، انشا که مشروط نیست، انشا که معلّق نیست، انشا که موقوف نیست؛ شما از طرفی در فصل هفتم دارید حرف میزنید، از طرفی مشکل فصل اول را دارید طرح میکنید، معلوم میشود حساب دستتان نیست. اگر خیال کردید در حوزه اول است که این اشکالات را میکنید این رأساً از باب بیرون است، اما اگر در حوزه دوم باشد «کما هو الحق» کجایش دور است؟ آن حوزه اول که حوزه نقل و انتقال است مصون از توقف و دور و امثال ذلک است، این میگوید به شما منتقل کردم «بالقول المطلق» و آن یکی میگوید من این ثمن را در برابر مثمن دادم «بالقول المطلق» که نقل و انتقال تنجیزی هیچ شرطی، هیچ توقفی، هیچ ابهامی و هیچ تعلّقی در آن نیست؛
حوزه دوم این است که ما باید پای امضایمان بایستیم یا نه؟ این پای امضایمان بایستیم که با أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)کار ندارد با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)کار دارد، اینکه میگویند ما پای امضایمان میایستیم یا مشروط است یا معلق، اگر شرطی نکردند طرفین متعهّدند که پای امضایشان بایستند «بالقول المطلق»، اگر شرط کردندوفای به شرط واجب است، اگر طرف راضی نبود به تخلف و خواهان شرط بود و این شرط را عمل نکرد او خیار تخلف شرط دارد، کجایش دور است؟
ص: 492
شما تذکره مرحوم علامه را ملاحظه فرمودید که مرحوم شیخ میفرماید با اینکه مسئله نقض به بیع به غیر را مطرح کردند، نقض به رهن را مطرح کردند و اینگونه از نقوض را مطرح کردند، با این حال «جوّز»، چطور میشود علامه(رضوان الله علیه) همه آن نقضها را بررسی کند بعد بگوید معذلک جایز است؟ منتها حالا باز کردن و شفاف سخن گفتن نظیر آن کاری که مرحوم آقای نائینی کرده در دیگران نیست.
بنابراین هیچ محذور عقلی در کار نیست، اگر هست محذور نقلی است؛ محذور نقلی را مرحوم صاحب جواهر (1)بررسی کرده و گفته هیچ راهی ندارد که ما محذور نقلی را وارد کنیم و اعتباری به آن نیست، دیگران هم پذیرفتند و سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) هم این را پرورانده و گفته این روایت «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» (2)سند ندارد و معتبر نیست، وقتی سند ضعیف بود جبران عملی میخواهد و جبران عملی هم نشده، برای اینکه خیلیها به خیال باطلشان به همان وجوه عقلی تمسک کردهاند، (3)پس اگر روایتی در سند ضعیف بود و جبران عملی نبود علم آن را به اهلش واگذار میکنیم.
پرسش: اشکال دور حل شد؛ ولی سفهی بودن حل نشد.
پاسخ: سفهی نیست. بسیاری از اینها برای اینکه مشکل ربا را حل کنند ـ در مسئله «عینه» همینطور بود که دو تفسیر «عینه» را قبلاً خواندیم ـ همینها که ادعای اعصار میکنند یا مشکلات حقوقی برایشان پیش میآید، برای اینکه ربا نشود، برای اینکه بیشتر بگیرند و کمتر بدهند احتیال ربوی میکنند. اینکه حضرت فرمود: اگر شرط نکنی اشکال دارد، برای اینکه این بوی ربا میداد، آنها هم خواستند یک سودی عایدشان شود و ربا نباشد مشکلشان این بود. امام(رضوان الله علیه) میفرماید که این سند ضعیف است، اینکه قبلاً مرحوم آقای خوئی گفتند سند ضعیف است (4)و الآن هم امام گفتند سند ضعیف است مسبوق به فرمایش مرحوم صاحب جواهر است که سند مطعون است و طعنی در سند هست، (5)جبران عملی هم که نشده و مطابق با قاعده هم نیست قواعد اولیه هم صحت است هیچ مشکلی هم نیست، چرا این معامله باطل باشد؟ اگر قواعد اولی آن صحیح است شما بخواهید از آن همه قواعد و اطلاقات و عمومات دست بردارید برای یک روایت «ضعیف السند»ی که جبران عملی ندارد، کار آسانی نیست.
ص: 493
بنابراین میفرماید اقوا صحت است، البته در همه موارد احتیاط طریق نجات است، این عصاره فرمایش امام است، اما پیچیدگی مسئله این است که خود مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) یک مشکلی دارد و مشکل دیگر این است که مرحوم شیخ به فرمایش صاحب جواهر نرسید؛ مشکلی که مرحوم صاحب جواهر دارد این است که برخیها خواستند یک مسئله دور را با آن «آناًما» حل کنند، مشابه این دور که در مسئله فسخ و امثال ذلک هست آنجا میخواستند با «آناًما» حل کنند آنجا محذوری نداشت، در مسئله فسخ احکام خیارات گذشت که میگویند فسخ یا قولی است یا فعلی، اگر فسخ قولی باشد میگوید: «فسخت» و اگر فعلی باشد کالایی را که فروخته و حق فسخ دارد میرود از خریدار میگیرد که این میشود فسخ فعلی؛ نظیر اینکه بیع یا قولی است یا فعلی یا معاطات است که فسخ معاطاتی هم داریم، اما یکی از اقسام فسخ این است وقتی بایع فرشی را به مشتری با خیار فروخت که هر وقت خواستند فسخ میکنند، نه فسخ قولی کرد گفت «فسخت» و نه فسخ فعلی که برود فرش را از او بگیرد، فرش را فروخته و ملک مشتری شده، مشتری پهن کرده روی آن نشسته و دارد زندگی میکند، بایع بدون اینکه بگوید «فسخت» یا برود از او پس بگیرد عین آن فرش را به دیگری میفروشد، میگویند این صحیح است. چرا صحیح است؟ شما باید بگویید این معامله فضولی است، چرا فضولی نیست؟ میگوید این دو تا کار شده: یکی اینکه «آناًما»ی «قبل الانشاء» فسخ صورت گرفت و یکی اینکه این معامله جدید بعد از فسخ است؛ آنجا این راه عقل وارد شد، چون شریعت فتوا داد به اینکه این کار صحیح است که عقل وارد شد و مسئله را حل کرد، گفت ما کشف میکنیم که شارع مقدس دستور داده «آناًما»ی قبل از انشای بیع ثانی این معامله فسخ شود با قول، در وقف هم همینطور است و از این نظایر فراوان دارد که حضور عقل را در فقه تبیین میکند که آنجا درست است، اما در مقام ما خواستند بگویند که این دور با این وضع حل میشود، بایع وقتی کالا را به مشتری فروخت در متن عقد هنوز مشتری مالک نشده شرط میکنند که این مشتری همین کالا را به بایع بفروشد که این دور است، برای رهایی از این دور گفتند «آناًما»ی «قبل الاشتراط» یا «قبل البیع» ثانی این کالا ملک مشتری میشود، بعد مشتری ملک خود را به بایع میفروشد.
ص: 494
نظیر اینکه شما در مسئله فسخ این را گفتید، در مسئله عتق این را گفتید، در مسئله عتق اگر کسی کفّاره بدهکار است به کسی که سابق بردهدار بود میگفت «اعتق عبدَک عنّی» من باید عتق رقبه کنم، باید از شما بخرم و آزاد کنم این کار را شما برای ما انجام دهید؛ یعنی بنده خودت را از طرف من که کفاره بدهکارم آزاد کن، پولش هم نقد است «اعتق عبدَک عنّی». این وجه صحت ندارد چرا؟ برای اینکه «لَا عِتْقَ إِلَّا بَعْدَ مِلْکٍ» (1)آدم تا مالک نباشد که نمیتواند «عتق» کند، شما که هنوز نخریدی، بخرید حالا بعد این شخص را در «عتق» کردن وکیل کنید، شما نخریده میگویی از طرف من آزاد بکن؟! شریعت چرا این را امضا کرده با اینکه از آن طرف فرمود: «لَا عِتْقَ إِلَّا بَعْدَ مِلْکٍ»؟ عقل اینجا حضور فعّال دارد وارد میشود و میگوید که ما از اینجا کشف میکنیم که «آناًما»ی «قبل العتق» این بنده ملک آن شخص میشود در رتبه ثانیه و آن بعدی این شخص بردهدار این بنده را آزاد میکند، آنجا این حرف را زدند که «اعتق عبدک عنی». در مقام ما هم خواستند همین کار را کنند که «آناًما»ی «قبل البیع الثانی» مشتری مالک میشود بعد به بایع میفروشد.
مرحوم صاحب جواهر ـ در بحثهای قبلی هم داشتیم ـ و این بزرگواران دلشان میخواهد که برخی از مسائل عقلی را مطرح کنند وارد حوزه عقل میشوند، اما چون دست خالی است عقلی حرف میزنند عرفی فکر میکنند، چون دست خالی است. بزرگوار! شما که گفتید میخواهید مشکل را حل کنید و این تقدم، تقدم ذاتی است نه تقدم زمانی، اگر تقدم زمانی نیست این «آناًما» را برای چه میآورید؟ «آناًما» کار عرف را حل میکند نه کار عقل را، مگر میشود گفت آناما دو دوتا هست؛ ولی چهار تا نیست؟ زوجیت بعد از دو دوتا حاصل میشود «آناًما»، اگر عقلی حرف زدید، عقلی فکر میکردید عقلی هم حرف میزنید؛ عقلی حرف بزنید آن وقت عرفی فکر کنید آن وقت این ناهماهنگ است. این فرمایش صاحب جواهر رد شود تا به فرمایش مرحوم شیخ برسیم.
ص: 495
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج6، ص179.
مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در همان جلد بیست و سوم صفحه 111 این فرمایش را دارند میفرمایند که «کما ان احتمال کون الدور لو کان الشرط ملکه للبایع بثمن المعین بهذا العقد» این «منافی عند المفروض فی کلامهم» یک، «علی انه قد یقال بصحته و ترتب ملک البایع علی ملک المشتری آناما نحو اعتق عبدک عنی» عبارت این است «بمعنی الترتب الذاتی لا الزمانی»، اگر ترتب ذاتی است که «آناًما» متخلل نیست، شما وقتی دستتان را حرکت میدهید انگشتر همزمان حرکت میکند نه بعد از دست، البته حرکت «ید» مقدم بر حرکت انگشتر است، حالا یا سببی یا علّی با بعضی از مسامحات؛ اربعه مقدّم بر زوجیت است، چون یکی موصوف است، یکی وصف است، یکی ذات است، یکی لازمه ذات است، اما این نیست که یک «آناًما»یی بینشان فاصله باشد؛ «آناًما» در مسائل عرفی حل میشود و در مسائل عقلی راه ندارد. اگر تقدّم ذاتی گفتید ترتب ذاتی گفتید دیگر جا برای «آناًما» نیست. فرمودند که «بمعنی الترتب الذاتی لا الزمانی»، اگر زمانی نیست «آناًما» چه نقشی دارد؟ این همان عقلی حرف زدن و عرفی فکر کردن است.
بعد در خصوص این دلیلها ایشان اشکال میکند به اینکه اصلاً محذور عقلی ندارد، چون دو حوزه است، منتها حالا یکی مثل مرحوم آقای نائینی میخواهد که این را باز کند. خیلی از این آقایان فقها بعد آمدند، اما آنطوری که مرحوم آقای نائینی سلطان معاملات بود اینطور نبودند. بعضی از مشایخ ما که شاگرد مرحوم آقای نائینی بودند گفتند بعد از مرحوم شیخ و اینها بسیاری از بزرگان نجف تبعیض در تقلید را برای افرادی که مراجعه میکردند تصمیم گرفتند و میگفتند در معاملات مقلّد مرحوم آقای نائینی باشند و در عبادات مقلّد مرحوم آقا سید ابوالحسن. غالب فرمایشات مرحوم آقای نائینی هم در همین معاملات چاپ شده است؛ اینطور باز کردن و فضا را روشن کردن و «بیّن الرشد» کردن کار ایشان است.
ص: 496
مرحوم صاحب جواهر با همین مسئله ی اینکه به لزوم برمیگردد و نه به اصل، صحت مسئله را حل کردند، خود ایشان نظر شریفشان این است که ما دلیل عقلی بر بطلان نداریم و میماند دلیل نقلی، حالا شما این فرمایش مرحوم صاحب جواهر را نگاه کنید، بعد فرمایش مرحوم شیخ را نگاه کنید تا روشن شود مرحوم شیخ به فرمایش مرحوم صاحب جواهر نرسیده است. این با یک جلسه حل نمیشود حتماً وقتی رفتید منزل، شب کاملاً این عبارتها را نه سطر به سطر، بلکه کلمه به کلمه تطبیق کنید ببینید که مرحوم شیخ به فرمایش صاحب جواهر رسیده یا نرسیده است. فرمایش مرحوم صاحب جواهر این است «لکن قد یناقش فیها» فرمود: پس ما دلیل عقلی بر بطلان نداریم که میماند دلیل نقلی. فرمود حالا که «فانحصر الدلیل حینئذ فی نصوص المزبوره» به روایاتی که تمسک کردند این روایات دلیل بر بطلان است، حالا درباره روایات بحث میکنند، اولین روایت که بحث میکنند همین روایت «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» است میفرماید: «لکن قد یناغش فیها بالطعن فی السند» این یک، اشکال دوم «و کون المفهوم فیها البأس»، این اشکال را مرحوم شیخ نقل کردند و اشکال کردند که یک اشکال مبنایی یا استدلالی است. مرحوم صاحب جواهر دارد که مفهوم این خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» این است که اگر شرط کردند «فیه بأسٌ»، چون دارد که اگر شرط نکردند «فَلَا بَأْسَ»، مفهومش این است که اگر شرط کردند «فیه بأسٌ»، بأس حداکثر پیامش حضاضت است، حرمت نیست فضلاً از بطلان؛ این سه حرف را صاحب جواهر دارد که مستفاد از «بأس» که مفهوم این خبر هست حضاضت است یک، اگر ترقّی کنیم حرمت است دو و اگر ترقّی کنیم به فساد میرسیم سه، این حرمت ندارد چه رسد به فساد. مرحوم شیخ دارد که ظاهر این فساد است، این راه فقهی است و این بزرگوار به خودش حق میدهد که مستفاد از «بأس»؛ یعنی فاسد، این مطلب اول. «و کون المفهوم فیها البأس الذی قد یمنع استفادة الحرمه منه عرفا فضلاً عن الفساد» این یک؛ اشکال بعدی، اینکه مرحوم شیخ دارد که «و اجیب عنه تارةً بالنقض ... و اخری بالحل ... و ثالثة باشتمالها علی ما لا یقول به احد» (1)بعد میفرمایند این درست نیست، این حرفی است که همه میگویند، اشکال سوم شیخ بر صاحب جواهر - که اینکه صاحب جواهر میگوید این روایت یک مطلبی دارد که هیچکس نمیگوید این - درست نیست، برای اینکه همه این حرف را میزنند چطور شما میگویید هیچ کس نمیگوید؟ تمام این اشکالها بر مطلب سوم است که برداشت ایشان ناصواب است، آن فرمایش این است «مضافاً الی اشتمال خبر ابن منذر منها» در بین این نصوص خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» مطلبی دارد «علی اعتبار عدم اشتراط مشتری علی البایع ذلک ایضاً و لم نعرف قائلاً به» این خبر «ابن منذر» یک مطلبی دارد که هیچکس آن را نمیگوید، چرا؟ برای اینکه این خبر ظاهرش این است که همانطوری که بایع نباید شرط کند مشتری هم نباید شرط کند؛ یعنی اگر بایع شرط کرد یک و مشتری شرط کرد دو، در این فضا این معامله باطل است و اگر یک نفر از اینها شرط کنند معامله باطل نیست. صاحب جواهر میگوید که پیام خبر «ابن منذر» این است که وقتی این معامله باطل است که هم بایع شرط کند و هم مشتری شرط کند، اگر «احدهما» شرط کنند این دلیل بر بطلان نیست، عبارت را توجه بفرمایید «مضافاً الی اشتمال خبر ابن منذر منها علی اعتبار عدم اشتراط المشتری علی البایع ذلک ایضاً لم نعرف قائلاً به»، این اشکال سوم صاحب جواهر است که مرحوم شیخ میفرماید که نه، همه فقها میگویند چه بایع شرط کند و چه مشتری شرط کند. حرف صاحب جواهر این است که از عبارت خبر برمیآید اعتبار «عدم الاشتراط» اعتبار مقدّم و عدم متأخر، آنچه شیخ فهمید عدم اعتبار است؛ یعنی اگر مشتری این کار را کند این معتبر نیست، بایع اگر این کار را کند معتبر هست؛ این اعتبار عدمی که صاحب جواهر میگوید شیخ به عدم اعتبار تفسیر کرده، آن وقت فرقشان چیست؟ صاحب جواهر میگوید که ظاهر عبارت این است که وقتی این معامله باطل است که هم بایع شرط کند و هم مشتری شرط کند، در بطلان این معامله اشتراط بایع معتبر است یک، اشتراط مشتری معتبر است دو، اگر معامله بخواهد صحیح باشد اعتبار عدم اشتراط بایع، اعتبار عدم اشتراط مشتری تا معامله شود صحیح؛ یعنی این دو امر معتبر است، اگر بایع شرط کرد و مشتری شرط نکرد این معامله باطل نیست، اگر مشتری شرط کرد بایع شرط نکرد این معامله باطل نیست. در بطلان معامله عدم اشتراط معتبر است؛ عدم اشتراط بایع یک، عدم اشتراط مشتری دو، اعتبار میآید روی این عدمین، اعتبار عدم اشتراط بایع و اعتبار عدم اشتراط مشتری که میگوید این را هیچ فقیهی نگفته، چون هرکدام شرط کنند معامله باطل است. مرحوم شیخ خیال کرده که این اعتبار عدم با عدم اعتبار یکی است، گفته نه، میگویند فقها خیلیها گفتند که چه بایع شرط کند و چه مشتری شرط کند این معامله باطل است؛ «ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا» (2)او میگوید که ظاهر روایت این است چطور ظاهر روایت این است؟ برای اینکه حضرت فرمود که: «إِذَا کَانَ بِالْخِیَارِ إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ»؛ یعنی دو تا «عدم الاشتراط» معتبر است، صاحب جواهر میگوید ظاهرش همه اینها را ردیف کرده است، اگر دست او هم باز بود دست شما هم باز بود این معامله عیب ندارد هر دو را اعتبار کرده، اعتبار کرده عدم اشتراط بایع را یک، اعتبار کرده عدم اشتراط مشتری را دو که این را هیچ فقیهی نگفته است. مرحوم شیخ خیال کرده که صاحب جواهر میگوید این دو تا که معتبر نیست یکی از آن دو کافی است، خیال کرده صاحب جواهر میگوید که ظاهر آن عدم اعتبار هست، گفت نه، هرکدام از اینها باشد ـ حرف شهید و بزرگان دیگر را نقل میکند ـ چه بایع شرط کند در متن عقد و چه مشتری شرط کند این معامله باطل است که خیلی از فقها گفتند؛ آنکه فقها گفتند، گفتند که هر کدام شرط کنند باطل است نه اینکه هر دو باید شرط کنند، هر دو لازم نیست شرط کنند هرکدام شرط کنند این معامله باطل است؛ ولی روایت میگوید که نه، هرکدام نه، هر دو باید، اگر هر دو شرط کردند معامله اینها باطل است، چرا؟ اعتبار عدم اشتراط بایع و اعتبار عدم اشتراط مشتری؛ یعنی هر دو عدم معتبر است، به چه دلیل؟ برای اینکه حضرت فرمود که اگر بایع مختار بود و شرط نکرد و مشتری مختار بود و شرط نکرد صحیح است؛ یعنی دو تا «عدم الاشتراط» شرط است این حرف صاحب جواهر است، این را وقتی مرحوم شیخ به آن نرسد اشکال سوم را بر او وارد میکند. اشکال اول نقض بود، اشکال دوم حل بود و ثالثة این اشکال سوم همین است در حالی که مرحوم شیخ جور دیگر متوجه شد و جور دیگر اشکال میکند.
ص: 497
حالا برسیم به خود روایت، این روایت قبلاً در بحث قبلی خوانده شد حالا یک بار مرور بکنیم ببینیم که پیام این روایت چیست؟ این روایت در باب 5 از ابواب عقود؛ یعنی وسائل جلد هجدّهم صفحه 41 باب پنج از ابواب احکام عقود روایت چهارم که «وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ سُوقَةَ» خود سوقه معتبر هست حالا حفص پسر او چه اعتباری دارد! «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» هم که باید روشن شود که این بزرگوارها غالباً - هم سیدنا الاستاد امام، هم مرحوم آقای خوئی، هم صاحب جواهر که - گفتند این سندش مشکل دارد. «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» میگوید من به حضور مبارک امام ششم(سلام الله علیه) رسیدم عرض کردم که «یَجِیئُنِی الرَّجُلُ»؛ یک کسی میآید «فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ»، «عینه» دو تا تفسیر داشت که از روی اثر صاحب جواهر خواندیم؛ یعنی تو این کالا را برو بخر، من از تو میخرم بعد به تو میفروشم یا به من بفروش، من به تو میفروشم، چون یک سود ربوی در آن هست تو به من ارزان بفروش من به تو گران میفروشم که ما پول زیاد گرفته باشیم «قرض الحسنه»ای هم در کار نباشد ربا هم در کار نباشد که هدفشان این است «فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ فَأَشْتَرِی لَهُ الْمَتَاعَ مُرَابَحَةً» بنا شد ده درصد ما سود بگیریم؛ «مرابحه» داشتیم و «موازعه» داشتیم و «تولیه» داشتیم و «مساومه» که بیع به چهار قسم تقسیم شده بود، اینها یک وقت است که اصلاً قرار نمیگذارند میگویند چه کار داری من چقدر خریدم، من این کالا را به شما اینقدر میفروشم که این میشود «مساومه»، یک وقتی «موازعه» هست، یک وقتی «مرابحه» هست و یک وقتی «تولیه»؛ یک وقتی میگوید به هر اندازهای که خریدم میفروشم، یک وقتی میگوید حالا چون ارز کم شده و قیمت پایین آمده من ده درصد تخفیف میدهم که میشود «موازعه»، یک وقتی میگوید من ده درصد سود میخواهم که میشود «مرابحه»؛ این «مرابحه» آن قسم از اقسام چهارگانه معامله است «فَأَشْتَرِی لَهُ الْمَتَاعَ مُرَابَحَةً» نه اینکه من از طرف او وکیلم، برای اینکه بعدها به او بفروشم میخرم، حالا که ملک من شد «ثُمَّ أَبِیعُهُ إِیَّاهُ» به او میفروشم، «ثُمَّ أَشْتَرِیهِ مِنْهُ مَکَانِی» من همین جا که هستم از او میخرم، به او گران میفروشم و ارزان میخرم که ربا نباشد و اضافه هم گرفته باشم و کار او هم انجام شود «قَالَ(علیه السلام) إِذَا کَانَ بِالْخِیَارِ إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ» اگر او شرط نکرد و متعهد نشد مختار است که خواه بفروشد یا خواه بخرد یک، «وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَوَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ» و تو هم شرط نکردی، تو هم آزادی خواستی بخری و خواستی نخری دو؛ یعنی این دو تا «عدم الاشتراط» است، دو عدم. اینکه صاحب جواهر دارد اعتبار «عدم الاشتراط» این دو عدم اگر حاصل شد «فَلَا بَأْسَ».
ص: 498
عبارت جواهر این است، میفرماید که این خبر «ابن منذر» این مشکل را دارد، «مضافاً الی اشتمال خبر این منذر» در بین این نصوص «علی اعتبار عدم اشتراط المشتری علی البایع» همانطوری که بایع نباید شرط کند مشتری هم نباید شرط کند، پس دو عدم معتبر است: اعتبار عدم اشتراط بایع یک، اعتبار عدم اشتراط مشتری دو، اگر دو عدم با هم جمع شد این معامله صحیح است و اگر دو عدم نبود یک عدم بود عیب ندارد، در حالیکه یک عدم هم عیب دارد. مرحوم صاحب جواهر میگوید ما که این را نمیگوییم، میگوید روایت این را میگوید که میگوید دو عدم معتبر است، نه بایع باید شرط کند و نه مشتری، اگر یکی شرط کرد عیب ندارد؛ آن وقت مرحوم شیخ میفرماید که نه، یکی که شرط کند همه میگویند عیب دارد.
بنابراین این اشکال سوم مرحوم صاحب جواهر هم با این نقدی که مرحوم شیخ وارد کردند وارد نیست، حالا «وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ فَلَا بَأْسَ فَقُلْتُ إِنَّ أَهْلَ الْمَسْجِدِ یَزْعُمُونَ أَنَّ هَذَا فَاسِدٌ وَ یَقُولُونَ إِنْ جَاءَ بِهِ بَعْدَ أَشْهُرٍ صَلَحَ» حضرت فرمود: «إِنَّمَا هَذَا تَقْدِیمٌ وَ تَأْخِیرٌ» این عیب ندارد، غرض این است که «فتحصل» این اشتراط برای حوزه وفاست نه حوزه عقل، تعلیقی در کار نیست و تنجیز هست، توقیفی در کار نیست و اطلاق هست، به حوزه اشتراط برمیگردد و مانند آن، فرمایش سیدنا الاستاد امام هم مطابق با صاحب جواهر است.
ص: 499
آخرین مسئله از مسائل فصل هفتم دو مقام داشت؛
مقام اول این بود که اگر کسی کالایی را بخرد یا بفروشد، منتها متن عبارت مرحوم شیخ این بود که «الی أجل»؛ (1)یعنی نسیه بخرد، ولی در اصل معامله نقد و نسیه فرق نمیکند، اگر یک کالایی را نسیه بخرد بعد از فرا رسیدن مدت، این مشتری میتواند این کالا را به هر کسی و به هر سبکی و به هر قیمتی بفروشد «علی الطریق المشروع»، چه به بایع و چه به غیر بایع، چه نقد و چه نسیه، چه به همان جنس ثمن یا غیر جنس ثمن و بر فرض جنس ثمن چه متفاضل و چه غیر متفاضل که این صورت مسئله بود.
ص: 500
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی النصاری، ج6، ص221.
مقام ثانی این است که اگر در متن بیع اول شرط کنند که همین کالا را به همین بایع بفروشد، این صحیح نیست و دو بحث درباره این شد: یکی بحث عقلی و یکی بحث نقلی؛ در بحث عقلی گفتند که این دور و لغو است و عدم تمشّی جدّ و سفاهت و امثال ذلک است و دلیل نقلی آن هم روایت «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» (1)بود و قرب الاسناد (2)و در وجه عقلی مباحثی از مرحوم علامه در تذکره و شهید و مرحوم صاحب جواهر گذشت. در بحث نقلی مرحوم صاحب جواهر (3)به خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» و همچنین قرب الاسناد (4)چند اشکال دارد، بعضی از اشکالها مشترک بین این دو روایت است و بعضی از اشکالها مخصوص روایت قرب الاسناد، آن اشکالی که مشترک بین دو تا روایت است به نظر مرحوم صاحب جواهر طعن در سند است، (5)البته این را ممکن است کسی بگوید که فلان راوی پیش ما موثق است ولو پیش صاحب جواهر موثق نباشد، طعن سندی به دو مبنا قابل علاج هست.
اشکال دوم مرحوم صاحب جواهر این بود که ظاهر روایت این است که اگر این کار را کردید و شرط کردید «فیه بأسٌ» و اگر این کار را نکردید «فَلَا بَأْسَ»، ظاهر «بأس» این است که حضاضت و کراهت است، بر فرض که از حضاضت ترقّی کنیم میشود حرمت، اما فساد که حکم وضعی و حرمت وضعی است از این روایت استفاده نمیشود؛ این را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) پاسخ دادند که ظاهر بحث در بحثهای معاملات حرمت وضعی است (6)، یک وقت در تعبدیات و امثال ذلک است که بحث در آنجا حرمت تکلیفی است، اما بحث در معاملات ظهور در حکم وضعی دارد و نهی در معاملات هم همینطور است، ظهور در حکم وضعی؛ یعنی فساد دارد.
ص: 501
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص42.
2) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص43.
3) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص108.
4) قرب الاسناد، ابی العبّاس عبدالله بن جعفرالحمیری، ص267.
5) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص111.
6) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص236.
اشکال سوم مرحوم صاحب جواهر این بود که ظاهر این روایت «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» این است که اگر نه شما شرط کردید و نه آنها شرط کردند عیب ندارد؛ یعنی وقتی عیب دارد که هر دو شرط کرده باشید، اشتراط بایع از یک سو و اشتراط مشتری از سوی دیگر، وقتی «کلا الشرطین» حاصل شد این عیب دارد، اما وقتی «کلا الشرطین» حاصل نشد و یک طرف شرط کرد عیب ندارد، ظاهر روایت این است که دو عدم شرط معتبر است؛ معتبر هست که بایع شرط نکند و معتبر هست که مشتری شرط نکند، اعتبار «عدم الشرطین» و این را هیچکس نگفته که آن اشکالی است غیر وارد که متأسفانه مرحوم شیخ وارد کرده که در بحث قبلی بود و گذشت.
اشکال چهارم مرحوم شیخ بر صاحب جواهرکه به هر دو هم میتواند بخورد مخصوصاً به روایت «عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ» (1)، این است که ما یک «شرطالمحرم» داریم و یکی «الشرطالمحرم» داریم، این روایت دارد درباره «الشرطالمحرم» بحث میکند نه «شرطالمحرم»؛ «شرطالمحرم» مثل اینکه کسی انگور را میفروشد به شرط اینکه آن انگور را خمر کند، به شرطی که فلان معصیت را انجام دهد، شرط مخالف عقل باشد، شرط مخالف کتاب و سنت باشد که آن مشروط خلاف مقتضای عقد است یا خلاف کتاب و سنت است نه خود شرط، نه خود تعهد، این است که در کتاب شروط بحث میشود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ این شرطی که میگویند فاسد است و مورد امضای قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2)نیست آن شرطِ شیء حرام است یا شرطِ شیء مخالف مقتضای عقد است، اما آنچه که از خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» و همچنین «عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ»(سلام الله علیه) درمیآید این است که خود این اشتراط حرام است و ظاهر آن این است، البته نقد مرحوم شیخ اینجا وارد است، خود این اشتراط حرام است؛ این اشتراط، این چنین کاری را انجام دادن حرام است، این کار را اگر انجام دهد حرام در آن نیست بلکه «فیه بأس»، این «بأس» ظاهراً کراهت است - حالا اینها فرمایش صاحب جواهر (3)است - بر فرض حرمت را بفهمیم معنایش این است که «الاشتراط» محرّم است نه آن متعلق شرط، خود این تعهد حرام است، اگر هم تعدّی کنیم میگوییم بیع ثانی هم حرام است و باز اگر هم تعدّی کنیم میگوییم بیع اول هم حرام است، این سه تا حرام؛ یعنی «الاشتراط» محرّم است، بیع ثانی محرّم است، بیع اول محرّم است، اما هیچکدام باطل نیست، اگر این شرط را کرد ملزم است که انجام دهد و این بیع ثانی صحیح است، پس دلیلی بر بطلان این بیع نیست. از خبر «ابن منذر» و همچنین قرب الاسناد بیش از این درنمیآید، گذشته از اینکه از خبر قرب الاسناد یک مشکل دیگری بر آن وارد است که بعد مطرح میکنیم.
ص: 502
اینجا حق با مرحوم شیخ است میفرماید که در اینجا ما در معاملات داریم بحث میکنیم، «بأس»ی که از ائمه(علیهم السلام) نقل شده است در مسائل معاملات، همان حکم وضعی است؛ یک وقت است از سنخ نهی از بیع در «وقت الندا» است آنجا محفوف به قرینه است که إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (1)که این بیع حرام است، معلوم است اینجا که میگویند بیع حرام است؛ یعنی صَرف وقت برای غیر سعی حرام است، لذا اگر اجاره باشد حرام است، مضاربه باشد حرام است، مضارعه باشد حرام است، درس و بحث باشد حرام است، حالا یک کسی دارد بحث علمی میکند حرام است، صَرف وقت برای غیر نماز جمعه حرام است که در اینجا ما قرینه داریم، برای اینکه فرمود: فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ اینجا برای چه ایستادی؟ میخواهی روزنامه بخوانی حرام است، میخواهی یک بحث علمی کنی حرام است، میخواهی احوالپرسی کنی حرام است، اینجا معلوم است که فساد به خود بیع نیست فساد در صَرف وقت بیجاست إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ که این فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ نشان میدهد که با کوشش به طرف نماز جمعه رفتن واجب است، صرف این وقت برای هر کار که در راستای نماز جمعه نباشد حرام است، لذا چه بیع باشد چه اجاره باشد، اما بیع فاسد نیست، آن سؤال و جواب علمی فاسد نیست، اجاره فاسد نیست که این محفوف به قرینه است؛ اما در غیر اینگونه از موارد که قرینه آن را همراهی نمیکند نهی در معاملات مشعر به فساد است. نهی در معاملات؛ یعنی نکن که نمیشود، عصاره نهی در معاملات این است که نکن که نمیشود.
ص: 503
1) سوره جمعه، آیه9.
بنابراین این فرمایش مرحوم شیخ - که نقدی بر مرحوم صاحب جواهر دارد - وارد است که ظاهر «بأس» چه منطوق چه مفهوم هر چه که باشد «بأس» وضعی است؛ یعنی معامله فاسد است. حالا اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ آن راه خاصی دارد که در کتاب شروط طبق قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»آنجا باید بحث شود. در بحثهای فرمایشات مرحوم شیخ هم ملاحظه کردید که خیلی ارجاع میدهد، این مسئله کلاً مربوط به فصل نهم نیست مربوط به فصل پنجم است؛ یعنی مربوط به قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»است و اینجا اصلاً جایش نیست، اینجا مربوط به نقد و نسیه نیست، برای اینکه اگر نقد هم باشد همینطور است و اگر نسیه هم باشد همینطور است، این مربوط به قاعدهای است که از فروعات قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»است و باید در آن فصل پنجم ذکر میشد نه در فصل هفتم، این جایش در آنجا بود.
پرسش: آیا طبق روایت اصل اشتراط زیر سؤال نمیرود؟
پاسخ: این شرط را که کنیم معامله فاسد است؛ لذا استثنای محقق درست است، استثنای دیگران هم درست است که آمدند گفتند اگر کسی کالایی را بخرد بعد بخواهد به خود همان فروشنده بفروشد این عیب ندارد مگر اینکه شرط کنند که عیب دارد؛ یعنی معامله باطل است. پس نقد مرحوم صاحب جواهر در این بخش میتواند وارد باشد.
فرمایش مرحوم صاحب جواهر این است که این اشتراط حرام است، بر فرض هم بیع ثانی و حتی بیع اول حرام باشد حرمت تکلیفی است نه حرمت وضعی، مرحوم شیخ میفرماید که ظاهر بحث این است که حرمت وضعی دارد. اینها عصاره نقد مرحوم صاحب جواهر است در خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» که برخی از این اشکالات مشترک بین خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» و قرب الاسناد است.
ص: 504
درباره قرب الاسناد - چون حالا یک مقدار فاصله شد - مجدداً این روایت را باید بخوانیم تا نقد مرحوم صاحب جواهر نسبت به این روایت قرب الاسناد مشخص شود و پاسخ مرحوم شیخ انصاری هم بیان شود. مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب شریف وسائل جلد هجدهم صفحه 42 این خبر قرب الاسناد را نقل کرده، باب 5 از ابواب عقود حدیث ششم این است: ـ این حدیث ششم یک ذیلی هم دارد ـ «عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ(علیهم السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ بَاعَ ثَوْباً بِعَشَرَةِ دَرَاهِمَ»؛ از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) سؤال کردم که یک کسی است پارچهای را به ده درهم فروخت «ثُمَّ اشْتَرَاهُ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ»؛ همان پارچه را با پنج درهم خرید «أَ یَحِلُّ قَالَ(علیه السلام) إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا فَلَا بَأْسَ». یک وقت است شرطی است در ضمن عقد که این باعث حرمت است، این همان مقام ثانی است که محقق بیان کرد. یک وقت است شرط نمیکنند؛ یک پارچهای را فروشنده به خریدار ده درهم فروخت و بعد از تمام شدن از او به پنج درهم میخرد، اگر طرفین راضی باشند این عیب ندارد. در ذیل این روایت ششم مرحوم صاحب وسائل دارد که «وَ رَوَاهُ عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِی کِتَابِهِ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ: بِعَشَرَةِ دَرَاهِمَ إِلَی أَجَلٍ ثُمَّ اشْتَرَاهُ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ بِنَقْدٍ» درست است یا نه؟ حضرت فرمود: «إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا» عیب ندارد که این به همان توجیه ربا نزدیکتر است. یک کسی برای اینکه ربا نگیرد و ربا ندهد جنسی را از کسی میخرد به ده درهم یک ماهه و همین جنس را نقداً به او میفروشد به پنج درهم؛ معنای آن این است که پنج درهم گرفته و ده درهم بعد از یک ماه باید دهد که این همان رباست به صورت دو بیع؛ این پارچه را فروشنده به این خریدار فروخت ده درهم یک ماهه که بعد از یک لحظه یا کمتر یا بیشتر همین پارچه را از همین مشتری میخرد به پنج درهم نقداً؛ یعنی پنج درهم این پارچه فروش به مشتری میدهد و یک ماه بعد ده درهم میخواهد که حضرت فرمود اگر شرط نکرده باشند و راضی باشند عیب ندارد؛ این همان است که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) فرمود این همان احتیال ربوی است (1)راهی که تقریباً صاحب جواهر رفته ایشان هم میروند که این هم احتیال ربوی است سند هم که ندارد بنابراین این را باید به اهلش واگذار کرد که این درست نیست.
ص: 505
مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) میفرماید که این حدیث طعن سندی دارد که مشترک بین قرب الاسناد و خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» است. اشکال دیگر آن این است که «بأس»ی که درباره آن هست که ظاهر آن حضاضت است و بر فرض حرمت باشد حرمت شرط است و بر فرض حرمت بیع هم باشد بیع اول و دوم است که فساد از آن به دست نمیآید؛ این اشکال مشترک مرحوم صاحب جواهر است نسبت به خبر قرب الاسناد به «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ»، اشکال مرحوم شیخ هم وارد است که البته بحث در مسائل معاملات ظهور در فساد دارد.
حرف اخیر مرحوم صاحب جواهر این است که این روایت بوی ربا میدهد و خصوص نقیصه را دارد، چون این بر خلاف قاعده است و شما میخواهید به تعبد اکتفا کنید، دلیل عقلی که بر بطلان نداشتید میماند تعبد، این تعبد هم بر خلاف قواعد اولیه است و این چون بر خلاف قواعد اولیه است باید بر خصوص مورد نص اکتفا کرد و آن مسئله نقیصه است؛ یعنی اگر یک چیزی را انسان بخرد و بخواهد به کمتر از آن مقدار که خرید بفروشد این روایت منع میکند، اما اگر بخواهد به معادل آن بفروشد به چه دلیل نفی میکند؟ یا بخواهد به بیشتر از آن بفروشد به چه دلیل نهی میکند؟ اگر بگویید اجماع و شهرت محققهای در کار است شما میبینید این حرف را اول کسی که طرح کرده مرحوم محقق در متن شرایع (1)است و فقط مرحوم شیخ طوسی در مبسوط یک گوشهای به آن اشاره کرده است، این همه فقهایی که از صدر تا زمان محقق بودند اصلاً این را مطرح نکردند، به کدام شهرت و اجماع شما میخواهید تمسک بکنید؟ پس اجماع و شهرتی در کار نیست، از زمان محقق به بعد بله این رواج پیدا کرده است.
ص: 506
بنابراین از روایت چون مخالف قاعده است باید بر مورد نص اقتصار کرد و آن این است که اگر یک کسی کالایی را نسیه بخرد و بخواهد کمتر از آن مقدار بفروشد اشکال دارد، به معادل آن مقدار بفروشد یا بیشتر بفروشد دلیلی بر نهی نیست. اگر میگویید اجماعی است و ما فضلاً از اجماع شهرتی نداریم، برای اینکه مطلب را خیلیها تعرض نکردند، پس هیچ محذوری ندارد. سرانجام مرحوم صاحب جواهر میفرماید که ادعای شهرت و اجماع شده، ما که نمیتوانیم با این شهرت ادعا شده یا اجماع ادعا شده مخالفت کنیم، اگر خوف این مخالفت نبود ما فتوایمان کراهت بود، حداکثر حرمت تکلیفی اینهاست و دلیلی بر بطلان اینها و حکم وضعی نخواهیم داشت، این عصارهفرمایش مرحوم صاحب جواهر است در روایت دوم.
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در همان قسمت روایت اول میفرماید: ما یک راه حلی داریم و آن راه حل این است که ظاهر این روایت «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» - که میگوید اگر راضی باشید «إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ» یا آن «إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ» - برای این است که اگر طیب نفس و رضایی در کار بود عیب ندارد و اگر طیب نفس و رضایی در کار نبود و منشأ این نارضایتی هم یک امر باطل بود نه امر حق، این عیب دارد، چرا؟ برای اینکه منشأ نارضایتی گاهی یک شیء باطلی است؛ یک تعهدی کردند «قبل العقد»، چون نظر مرحوم شیخ همانطور که در فصل پنجم ملاحظه فرمودید در مبحث شروط ایشان برخلاف بزرگان دیگر شرط ابتدایی را متأسفانه نافذ نمیداند، (1)چون این شرط ابتدایی را نافذ نمیداند اگر کسی شرط ابتدایی کرد؛ یعنی در خارج عقد شرط کرد و ضمن عقد شرط نکرد و خیال کرد که این شرط ابتدایی الزامآور است با اینکه بعد پشیمان شده، بله این معامله باطل است. چرا؟ برای اینکه تجارت هست یک، تراضی نیست دو، تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (2)است و این که رضایت ندارد و عدم رضایت این هم مستند به وجه شرعی نیست؛ یک وقت است یک کسی معاملهای کرده و بعد پشیمان شده، این پشیمانی او ضرری ندارد یا یک تعهدی در ضمن عقد کرده بعد پشیمان شده، این پشیمانی او اثر ندارد، یک وقت است که آن طرف هم اقاله را میپذیرد و طرفین اقاله میکنند مطلب دیگری است وگرنه انسان یک کالایی را تصمیم گرفته بخرد و شرط کرده و تعهد سپرده در ضمن یک عقدی، بعد پشیمان شده، چه اثری دارد؟ این رضا معتبر نیست، رضایی معتبر است که در طلیعه امر باشد. پس اگر طیب نفس بود عیب ندارد، اگر طیب نفس نبود و رضایتی در کار نبود و منشأ این عدم رضایت آن توهّم باطل بود، اینها شرطی کردند که در ضمن عقد نبود، شرط ابتدایی بود و شرط ابتدایی هم که الزامآور نیست، اینها خیال میکردند که الزامآور است الآن راضی نیست یک، منشأ اقدام او هم آن شرط ابتدایی است دو، خیال کرده که شرط ابتدایی الزامآور است سه، الآن بدون رضایت دارد معامله میکند چهار، این تِجارَةً عَنْ تَراضٍ نیست و این معامله باطل است؛ یا نه، در ضمن عقد شرط کرده، ولی این شرط چون لغو است عدم تمشّی جدّ را به همراه دارد یا سفهی است که کسی کالایی را بفروشد به شرطی که خریدار همین کالا را به همین فروشنده بفروشد، بنا بر اینکه این شرط لغو باشدولو در ضمن عقد است؛ ولی الزامآور نیست و اگر شخص بیع ثانی را انجام دهد به استناد این شرطی که الزامآور نیست این بیع ثانی باطل است.
ص: 507
این راه حلی که مرحوم شیخ دارند،هم در جریان خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ»هست و هم درباره قرب الاسناد، البته بحث در قرب الاسناد یک مختصری میماند که ـ انشاءالله ـ در آینده مطرح میشود؛ ولی مرحوم شیخ این را به این صورت توجیه میکنند و میفرمایند که محور بحث در همه اینها بیع ثانی است نه بیع اول، بیع اول دلیل بر حرمت نیست، شما که فرمودید: این «بأس» فساد دارد، این شرط فاسد است و اگر برای شما مسلم است که شرط فاسد مفسد نیست بله، میتوانید بگویید بیع اول هم فاسد نیست، اما از کجا؟ شما که نگفتید این شرط حرمت تکلیفی محض دارد، بلکه گفتید حکم وضعی دارد، پس این شرط، شرط فاسد است، پس بگویید بنا بر مبنایی که شرط فاسد مفسد نباشد، زیرا اگر شرط فاسد مفسد باشد هم بیع اول را فاسد میکند و هم بیع دوم را. ایشان میفرمایند که بیع اول هیچ محل بحث نیست و تمام بحث در بیع ثانی است که آیا بیع ثانی فاسد است یا نه؟ این قرینهای که ایشان میآورند، این قرینه درست است میفرماید که در خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» آمده که اهل مسجد میگویند این معامله دوم باطل است، پس معلوم میشود محور بحث معامله دوم است «إِنَّ أَهْلَ الْمَسْجِدِ یَزْعُمُونَ» (1)که این معامله فاسد است، اهل مسجد که درباره بیع اول حرف نداشتند، بلکه درباره بیع دوم حرف داشتند و محور پاسخ حضرت هم بیع دوم است که فرمود اگر راضی باشند عیب ندارد و اگر ناراضی باشند عیب دارد، اینکه راضی باشند عیب ندارد و راضی نباشند عیب دارد درباره بیع دوم است، پس سؤالاً و جواباً بیع اول محل بحث نیست. این فرمایش مرحوم شیخ تام است؛ هم شاهدی که اقامه کردند که اهل مسجد میگویند این معامله باطل است؛ یعنی درباره بیع دوم و هم اینکه خود حضرت فرمود اگر راضی باشند عیب ندارد، اگر شرط کرده باشند عیب ندارد، اگر شرط نکرده باشند عیب دارد که از این معلوم میشود بیع دوم است. ایشان میفرمایند که این بیع دوم اگر به استناد آن شرط باشد که آن شرط الزامآور نیست، یا برای اینکه قبل از عقد بود و شرط ابتدایی است الزامآور نیست یا برای اینکه در متن عقد بود ولی لغو بود الزامآور نیست، چون این شرط الزامآور نیست این شخص به استناد شرط غیر الزامآور بدون طیب نفس اقدام کرده است این معامله باطل است؛ این جز تکلّف و جمع تبرّعی چیز دیگری نیست، ظاهراً این شرط در متن عقد است یک، یا اگر خارج عقد باشد «مبنیاً علیه العقد» است دو که عقد مبنی بر آن است و یک شرط بیگانه است؛ شرط خارج عقد این است که ابتدایی و بیگانه باشد که البته شرط ابتدایی مثل بیمه و امثال ذلک کاملاً مشمول «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2)است، اگر شرط ابتدایی باشد و هیچ ارتباطی با عقد نداشته باشد بله کسی که مبنایش این است که شرط ابتدایی نافذ نیست فرمایش او تام است، اما این یقیناً به بیع مرتبط است ولو قبل از عقد باشد، این عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» بنا نهاده شده است، آنگاه امتداد آن شرط به متن عقد و ارتباط آن محفوظ میماند که میشود شرط در ضمن عقد، زیرا اگر حدوثاً با عقد ارتباط نداشت بقائاً با عقد ارتباط دارد؛ سرّ اینکه باید به عقد مرتبط باشد برای اینکه أَوْفُوا (3)[18] میخواهد آن را در بر بگیرد، شما یک وقتی میگویید «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شرط ابتدایی را نمیگیرد، نگیرد؛ ولی اگر شرطی در ضمن عقد نبود قبلاً بود و تعهد طرفین ادامه داشت تا زمان عقد و حضور ذهن هم داشتند، ایجاب و قبول هم روی همان مدار انشا شد و طرفین دارند «مبنیاً علی ذلک التعهد السابق» انشا میکنند این میشود شرط در ضمن عقد که هم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»آن را در بر میگیرد و هم اگر شما شک داشتید که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را میگیرد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگیرد، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی چه؟ یعنی این تعهد با همه زیر مجموعه خود «واجب الوفا»ست، شما با این تعهد سپردید و با همین تعهد دارید میگویید «بعت» و «اشتریت»، اگر آنهایی که میگویند شرط در ضمن عقد لازم نیست که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»آن را در بر میگیرد؛ ولی اگر شرطی در ضمن عقد بود دو دلیل بر وجوب وفای آن است: یکی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» و یکی هم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی چه؟ یعنی این تعهد با همه زیر مجموعه آن «واجب الوفا»ست و شمایی هم که شرط در ضمن عقد را لازم میدانید و میگویید برای اینکه شرط معنایش این است که «تعهدٌ فی تعهدٍ» باشد، «التزامٌ فی التزام» باشد، آن هم دو دلیل اقامه میکنید بر وجوب وفای به این شرط، اگر این شرط در ضمن بیع بود و اگر لغو بود که رأساً از محل بحث بیرون است و شما نتوانستید ثابت کنید که این لغو است، اگر لغو باشد که آن برهان اول تام است و دیگر نیازی به خبر «ابن منذر» و خبر قرب الاسناد نیست، شما موفق نشدید که آن شرط را لغو کنید، لغویّتی در کار نیست؛ ولی الآن برای اینکه ثابت کنید که این شرط باطل است فرمودید اینکه حضرت فرمود: «إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا» (4)عیب ندارد و اگر مختار بودید عیب ندارد معنایش این است که اگر طیب نفس داشتید عیب ندارد و اگر طیب نفس نداشتید عیب دارد، منشأ عدم طیب نفس شما همان شرط است و خیال کردید آن شرط الزامآور است در حالیکه الزامآور نیست «لأحد الوجهین»: یا برای اینکه شرط ابتدایی است اینکه الزامآور نیست یا برای اینکه در متن عقد است، اما چون لغو است الزامآور نیست و شما خیال کردید الزامآور است، بنابراین این توجیهی است که مرحوم شیخ نسبت به خبر «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ» دارد.
ص: 508
ص: 509
خلاصه آخرین مسئله از فصل هفتم این شد که اگر کسی کالایی را نسیه بفروشد و بعد از فرا رسیدن آن مدت، مشتری بخواهد آن کالا را به هر نحوی از انحاء مشروع بفروشد خواه به بایع خواه به غیر بایع، عیب ندارد مگر اینکه در متن عقد شرط کرده باشند که به بایع بفروشد؛ لذا در این آخرین مسئله دو مقام بحث کردند: یکی در «مستثنی منه» بود و یکی هم در مستثنی؛ بحث در «مستثنی منه» قبلاً گذشت که مشکلی نداشت، امّا بحث مستثنی دامنهدار بود و در بخش پایانی آن هم به اینجا رسیدیم که اگر در متن عقد اول شرط کنند که مشتری به بایع بفروشد، طبق قواعد اولی این معامله صحیح است، برای اینکه هم شرط حلال است ولی مخالف مقتضای عقد نیست، مخالف کتاب و سنت نیست، خود این شرط نافذ است و هم دلیلی بر بطلان اقامه نشده است، چون برابر قواعد اولیه صحیح است و دلیلی هم بر بطلان اقامه نشد، لذا این معامله صحیح است، هم بیع اول و هم بیع دوم.
محور اصلی، بیع اول بود، بین بیع اول و بیع دوم یک تلازم عدمی هست، اما تلازم وجودی نیست؛ یعنی اگر بیع اول صحیح نبود یقیناً بیع دوم صحیح نیست، زیرا آن از تبعات بیع اول است؛ ولی تلازم وجودی نیست که اگر بیع اول صحیح بود بیع دوم هم صحیح است، زیرا نصوص خاصهای که به آن استدلال کردند ناظر به بیع ثانی است که بیع ثانی را باطل میداند، پس بیع اول و دوم تلازم عدمی دارند؛ یعنی اگر بیع اول صحیح نبود بیع دوم هم صحیح نیست؛ ولی تلازم وجودی ندارند که اگر بیع اول صحیح بود بیع دوم صحیح نیست. اصرار مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) هم این است که محور این دو روایت بیع ثانی است و کاری به بیع اول ندارند. براساس قواعد هیچکدام از اینها مشکلی نداشت، مدار بحث اصلی هم بیع اول بود و ادلّهای هم که اقامه شده بر دلیل عقلی هیچکدام تام نبود، دلیل نقلی هم که اقامه شده، بر فرض که سند داشته باشد ناظر به بیع ثانی است و درباره بیع اول هیچ بحثی نیست، پس بیع اول صحیح است و هیچ محذوری ندارد، دلیل عقلی که ناتمام بود و دلیل نقلی هم ناظر به بیع اول نیست، اهل مسجد هم درباره بیع ثانی سخن میگفتند، (1)پس بیع اول «لا کلام فی صحة» و چون تلازم وجودی بین بیع اول و بیع دوم نیست که ممکن است بیع اول صحیح باشد و بیع دوم صحیح نباشد، باید نصوص خاصه را مجدداً دید.
ص: 510
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص42.
در نصوص خاصه آنطوری که مرحوم صاحب جواهر (1)و دیگران تصریح به طعن کردهاند، روایت اولی «الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِر» (2)مشکل دارد که وثاقت او ثابت نشده، روایت دوم که قرب الاسناد (3)است «عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَن» توثیق نشده و مشکلی دارد، پس مشکل سندی همچنان محفوظ است و مشکل دلالی هم این است که این «فَلَا بَأْسَ» را حالا مرحوم صاحب جواهر فرموده به اینکه این کراهت است (4)، ممکن است که در موارد دیگر «فَلَا بَأْسَ»ظهور در حرمت داشته باشد، اما هیچ وجهی برای بطلان نیست، این دو وجهی هم که مرحوم شیخ انصاری به آن اشاره کردند خودشان هم به آن ملتزم نیستند، لذا فتوایشان صحت این بیع است با کراهت، فرمودند: طیب نفس نیست، (5)چرا طیب نفس نیست؟ فرمودند این لغو است، چرا لغو است؟ اینها اهدافی دارند، اگر کسی مشکل ربا و این حیله را نپذیرفت و عدّهای از بزرگان نپذیرفتند سیدنا الاستاد نپذیرفت، بله حق ندارد، اما برخی از متأخرین ماندند، مرحوم آقا سید عبدالاعلی که آن کتاب فقهی را نوشته این مشکل ربا را نتوانست حل کند و قبول کرده که این روایت اگر در صدد تخلص از رباست و حیله است این عیب ندارد، (6)اما در بین متأخرین مرحوم آقا سید احمد خوانساری - که متأسفانه این کتاب شریفشان مهجور است هم فحلی بود که از بزرگترین شاگردان مرحوم شیخ بود و بسیاری از فقها و بزرگان قم هم خدمتشان درس خواندند؛ آقا سید احمد هم جامع معقول بود و هم جامع منقول، ایشان جزء آن نادر فقهایی بود که اشارات و تنبیهات مرحوم بوعلی را در همین قم تدریس میکرد، مرحوم آقای دکتر حائری، پسر دوم مرحوم آقا شیخ عبدالکریم و برادر مرحوم آیت الله حاج آقا مرتضی حائری اینها شرح اشارات را در همین قم خدمت مرحوم آقا سید احمد خوانساری خواندند، یک کتابی هم ایشان دارد العقائد الحقه که اصول دین را به روال همان محققان فلسفه و متکلمان شیعه خوب مبرهن کرد؛ متأسفانه این کتاب چون خوب چاپ نشد و عظمت ایشان هم خیلی روشن نیست این کتاب مطرح نیست، این هم باید تجدید چاپ بشود و هم اساتید و فضلا این را در ردیف کتابهای رسمیشان قرار دهند، ایشان مختصر النافع مرحوم محقق را خوب شرح کرده است، حالا صاحب جواهر شرایع را شرح کرده، صاحبان مسالک و مدارک براساس آن حاشیه دارند و شرح کردند؛ ولی مرحوم آقا سید احمد خوانساری(رضوان الله علیه) المختصر النافع مرحوم محقق را شرح کرده است - ایشان در بین متأخرین یک مقدار دقیقتر این مسئله را بررسی کرده و نظر نهایی شریف ایشان هم این است که این معامله صحیح است محذوری هم ندارد و حداکثر حمل بر کراهت می باشد، قواعد اولیه صحت است هیچ دلیلی که بتواند در برابر این قواعد متقن نشانه فساد این معامله باشد نیست.
ص: 511
در پایان مرحوم شیخ میفرماید که «کما تقدم فی بحث الشروط» (1)این مسئله ی آخر کلاً به باب شروط وابسته است و جزء مسائل نقد و نسیه نیست، چون گرچه تعبیر برخیها «إلی أجلٍ» (2)بود، اما چه نقد باشد چه نسیه آنها که قائل به بطلان هستند فرق نمیگذارند، آنهایی که قائل به صحت میباشند «کما هو الحق» فرقی نیست، پس بنابراین نقد و نسیه در این معامله سهمی ندارد و کلاً این مسئله باید به باب شروط برگردد و جزء فصل پنجم باشد نه جزء فصل هفتم.
پرسش: افرادی مثل امام که روایت را قبول نداشتند حکم بر حرمت و فساد اینجا میکنند؟
پاسخ: نه، طبق قواعد اولیه صحت است؛ قاعده اولیه صحت است و دلیلی بر فساد نیست حکم آن صحیح است.
پرسش: فرمودند برای اینکه ربا در جامعه اسلامی رواج پیدا کند درست نیست.
پاسخ: اگر روایت صحیح باشد حیله ربوی را نشان میدهد، برای اینکه در خود اینها هم تصریح شده بر اینکه حیله رباست؛ ولی روایت صحیح نیست، اما آن روایاتی هم که صحیح است میفرمایند که اینها چون مخالف با خطوط کلی به اصطلاح خط قرمز فقه اسلامی است این را ما نمیفهمیم و علم آن را به اهلش رد میکنیم، اگرچه روایت صحیح هم باشد، مسئله ربا جزء خط قرمز فقه است و با این حیلهبازی نمیشود ربایی که فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ (3)است را حل کرد، اینطور نمیشود.
ص: 512
«هذا تمام الکلام» در این مسئله آخر و ـ انشاءالله ـ اگر خدای سبحان توفیق داد جلسه بعد وارد مسئله قبض میشویم. حالا چون چهارشنبه است یک مقدار حرفهای اساسی خودمان را بررسی کنیم. ما یک مشکل جدّی داریم و آن این است که گاهی خیال میکنیم بی نیازیم و محتاج نیستیم، گاهی هم خیال میکنیم که اگر هم نیازی باشد ما خودمان مشکل خودمان را حل میکنیم، اگر وسائلی پیدا شود که ما بتوانیم برخی از مشکلات خودمان را حل کنیم این میشود استغنا، ما سه مرحله را کاملاً در احراز داریم: یکی اینکه انسان نیازمند است یک و چیزی که نیاز او را رفع کند ندارد دو که یک چنین موجودی را میگویند فقیر، فقیر به کسی میگویند که محتاج باشد یک، چیزی که نیاز او را رفع کند نداشته باشد این دو؛ مستغنی کسی است که نیازمند باشد یک، چیزی که نیاز او را برطرف کند داشته باشد دو که میشود استغنا؛ غنی آن است که نیازمند نیست، لذا غیر ذات اقدس الهی احدی غنی نیست؛ افراد یا فقیر هستند یا مستغنی، اینها روشن است و اگر کسی خیال کند که مشکلش را خودش میتواند حل کند زمان طغیان اوست که إِنَّ اْلإِنْسانَ لَیَطْغی ٭ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی (1)اگر خیال میکند که خودکفاست و روی پای خودش ایستاده، این شخص طغیان میکند، گاهی جمله خبریه برای این نیست که از یک مبتدایی خبر دهد، چون مبتدا و خبر وضع آنها روشن است، محور اصلی جمله خبریه آن قید است؛ مثلاً میدانند که مستطیع باید مکه برود و بر مستطیع حج واجب است، اما نمیداند که زمان و زمین آن کجاست، میگویند حج در «أشهُر حج» (2)است و در «ذی الحجه» است، این جمله خبریه محور اصلی آن زمان است که «مفعول فیه» است، نه مبتداست و نه خبر، این جمله یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ (3)نه مبتدا محور اصلی بحث است و نه خبر، چون بالأخره همه ما میدانیم که فقیر هستیم، تمام اهمیت این جمله خبریه به آن متعلق اوست که ای مردم! شما که میدانید فقیر هستید، فقط فقیر «الی الله» هستید. اساس کار أَنْتُمُ الْفُقَراءُ نیست «انتم» معلوم است «فقرا» هم معلوم است این «الی الله» که متعلق به فقراست و رکن جمله نیست حرف اول را میزند که أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ.
ص: 513
این یک مطلبی است که خیلیهامان نمیدانیم، برای اینکه خیلیها خیال میکنند که میتوانند مشکل خودش را خودش حل کنند، یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ (1)هست، خیال میکنیم که ما خودمان کسب کردیم، خودمان میتوانیم مشکلمان را حل کنیم، این جمله به ما میفرماید که شما فقط به او محتاج هستید، اما راه حل هم نشان میدهد و میفرماید که فقیر اگر بخواهد مشکل خود را در اثر ارتباط با غنی حل کند باید آن غنی را ببیند و با او تماس و کار داشته باشد، پس باید بصیر باشد، سمیع باشد که این هم لازم است. آدم اگر بفهمد که به چه کسی و به چه چیزی نیازمند است ولی نتواند او را ببیند یا حرف او را بشنود مشکل او که حل نمیشود؛ لذا فرمود شما یک مانعی دارید و آن کوری و کری است، اگر نتوانید او را ببینید یا نتوانید حرف او را بشنوید و با او حرف بزنید مشکل شما حل نمیشود.
در مرحله بعدی میفرماید که کوری و کری ظاهری معیار نیست، در درون انسان یک چشم و گوشی هست، همانطور که در بیرون انسان یک چشم و گوشی دارد درون انسان هم إِنَّها لا تَعْمَی اْلأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ (2)هست، این آیه سورهٴ مبارکهٴ «حج» تمثیل هست تعیین نیست که فقط انسان درباره چشم سخن بگوید، گوش هم همچنین است، زبان هم همچنین است، «انها لا تصموا آذان»ی که بیرون دارد لکن «تصموا آذان»ی که در درون است و کری هم اینچنین است «بکم» هم اینچنین است خیلیها «ابکم« هستند، لکن زبان ظاهر مراد نیست، لکن لسانی که «فی الصدور» است معیار است. غرض آن است که این آیه سوره «حج» به عنوان تمثیل ذکر شده نه تعیین، اختصاصی به کوری ندارد کری را هم شامل میشود، «ابکم» بودن را هم شامل میشود، «اعرج» بودن را هم شامل میشود، پس فَإِنَّها لا تَعْمَی اْلأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ (3)این هم مرحله سوم.
ص: 514
بنابراین مرحله اول این است که به ما بفهماند شما «الی الله» نیازمندید؛ مرحله دوم این است که باید با او رابطه داشته باشید، او را ببینید و حرف او را بشنوید و با او حرف بزنید؛ مرحله سوم این است که بعضی این ابزار را ندارند لا تَعْمَی اْلأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ؛ مرحله چهارم این است که ما باید بخواهیم که بفهمیم کر و کوریم یا نه؟ بالأخره اگر کسی بخواهد راه بیفتد و خودش را درمان کند باید بفهمد کر و کور است یا نه؟ میفرماید او حرف میزند و اگر نشنیدید معلوم میشود کر هستید، او با شما هست اگر ندیدید معلوم میشود کور هستید و او خیلی هم نزدیک است اگر نتوانستی بروی معلوم میشود لنگ هستی، همه را یکی پس از دیگری باز کرده، فرمود حرفی بخواهی بزنی او نزدیک است و میشنود، او سَمِیعُ الدُّعَاءِ (1)است إِنّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ. (2)در آیات قرآن که دارد یا در روایات دارد «إِنَّهُ سَمِیعُ الدُّعَاءِ» (3)نه یعنی شنواست بلکه او «بکل شیء سمیع» است، غیبت را هم میشنود، فحش را هم میشنود، این «سمیع» بودن ذات اقدس الهی «سمع» کلامی نیست که خدا همه چیز را میشنود، بله همه چیز را میشنود، چه دعا باشد چه سبّ و لعن، چه غیبت و تهمت همه را میشنود، آن سمیع بودن به معنای شنوایی مراد نیست إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ (4)همان سمیعی که ما در فضای عرف میگوییم؛ یعنی تو گوش به حرف ما میدهی، ما میگوییم فلان کس حرف ما را نمیشنود، نمیشنود نه یعنی «سمع» فیزیکی ندارد و نمیشنود، نه بلکه واقعاً میشنود ولی ترتیب اثر نمیدهد؛ اما فلان آقا حرف ما را میشنود؛ یعنی ترتیب اثر میدهد. در دعاها که میگوییم إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ (5)نه یعنی تو میشنوی، او غیبت را هم میشنود «سبّ» و «لعن» را هم میشنود، إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ؛ یعنی خدایا تو که گوش به حرف ما میدهی، تو که ترتیب اثر میدهی، بر این دعای ما هم ترتیب اثر بده! این معنای سَمِیعُ الدُّعَاءِ بودن خداست، او که سمیع هست و با همه هم حرف میزند و متکلم هم هست و با همه هم سخن میگوید، البته با بعضیها لا یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ (6)با بعضیها حرف نمیزند، اما با بعضیها حرف میزند. ما اگر نتوانستیم بشنویم معلوم میشود که آن گوش باطنی ما کر است، ما اگر یک صدایی را از غیب نشنویم معلوم میشود کر هستیم، صدایی از غیب نظیر صدای عالم شهادت، آهنگ نیست، اگر چیزی در قلب انسان آمد و انسان پذیرفت؛ یعنی گوش داد و اگر چیزی در قلب آمد و انسان آن را پذیرفت معلوم میشود آن را دید.
ص: 515
فرمود من به شما نزدیک هستم هر جا باشید وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ (1)، اگر ما با آن «معیّت» الهی که با ما دارد نبینیم معلوم میشود کور هستیم، او که مرتب با ما حرف میزند اگر نشنویم معلوم میشود کر هستیم، او که با ما هست اگر نتوانیم به طرف او رحلت و هجرت کنیم معلوم میشود «اعرج» هستیم. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در دعای ابوحمزه ثمالی آمده «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ»؛ (2)یعنی هر کس واقعاً تصمیم بگیرد اهل سیر و سلوک باشد و راهی به طرف شما باز کند خیلی راهش نزدیک است و دور نیست «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ» فقط یک عقبه کعود دارد «وَ أَنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَکَ» یک عقبه کئود دارد و آن خودخواهی است - حالا خطر خودخواهی را عرض میکنیم - «إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَکَ»؛ شما این دعا را در مفاتیح مرحوم محدث قمی(رضوان الله علیه) در اعمال بیست و هفت رجب حتماً بارها خواندید، وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) بیست و هفتم رجب سالِ قبل به زندان بغداد رفت و بیست و پنجم رجب سال بعد نعش مطهر ایشان از زندان بیرون آمد، آن دعای بیست و هفت رجبی که امام کاظم(سلام الله علیه) هنگام رفتن به زندان بغداد خواند همین است: خدایا من باور کردم و این را پذیرفتم که «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ» راه دور نیست «وَ أَنَّکَ لَا تُحْجَبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَکَ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ زَادَ الرَّاحِلِ إِلَیْکَ عَزْمُ إِرَادَةٍ یَخْتَارُکَبِهَا» (3)خدایا من باور کردم و این را قبول کردم بالأخره ولو آدم یک قدم بخواهد برود این یک قدم سفر است، این رهتوشه میخواهد، زاد و راحله میخواهد، با اینکه راه نزدیک است «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ وَ أَنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعْمَالُ دُونَکَ»این یک قدم یک زادراه میخواهد که«وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ زَادَ الرَّاحِلِ إِلَیْکَ عَزْمُ إِرَادَةٍ یَخْتَارُکَبِهَا»یک اراده آهنین است که ره توشه است من این را باور کردم و این را میدانم و با این عزم و اراده دارم به طرف زندان میروم «وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ»اقوی و اطهر و مهمترین زاد این سفر «عَزْمُ إِرَادَةٍ یَخْتَارُکَ بِهَا»، پس راه سنگین است، یک قدم هست، اما اگر شما بخواهید این قدم را باز کنید خیلی طولانی است، تنها یک خطر ما را تهدید میکند؛ در فقه اصغر خطر معلوم است، در فقه اوسط یا اکبر خطر چیز دیگری است؛ الآن مکه رفتن خیلی سخت نیست، بیش از چهل سال قبل یک حاجی بزرگواری از بیت مکرّمی بود و خودش هم بین هفتاد و هشتاد سال بود آمد؛ یعنی چهل سال قبل این کسی که در آستانه هشتاد ساله بود نقل کرد که ما در جوانی سفر مکه رفتیم که یازده ماه طول کشید، از شمال بروند به جنوب با اسب و استر، این چند ماه طول میکشید، مدتی در بندر بمانند که کشتی بیاید اینها را ببرد جدّه، این مدتی طول میکشید، وقتی در جدّه پیاده می شدند شتر بیاید اینها را ببرد به مدینه برساند، بعد مکه و عرفات و همه اینها، تا دوباره این راه شتر و راه کشتی را طی کنند یازده ماه طول کشید، این راه یازده ماهه عبادت است برای حج، اگر کسی تلاش او نود و نه درصد برای رضای خدا باشد و یک درصد ریا باشد کل عبادت باطل است که این تازه در فقه اصغر است، چون خدا عبادت خالص را قبول میکند ریا را که قبول نمیکند، اینها که چیز روشنی است که همه ما شنیدیم و گفتیم و میدانیم، اما در فقه اوسط و اکبر این بزرگان اهل معرفت میگویند که «ان قطرة من الهوی تکدر بحراً من العلم» (4)یک قطره هوامداری و هوس، به دنبال اعظم و عظمی بودن، به دنبال اعلم بودن، به دنبال این بازیها بودن، به دنبال من و ما بودن این ریا نیست، اما هواست «ان قطرة من الهوی تکدر بحراً من العلم» حالا این چه سمّی است که یک دریا را آلوده میکند، اگر کسی بحرالعلوم شد و دریای سواد پیدا کرد معصیت نکرده، اما خوشش میآید از اینکه بگویند عظمی، خوشش میآید از اینکه بگویند اعلم، خوشش میآید از این بازیها، این را خیلیها گفتند، تا نوبت رسید به مرحوم صدرالمتألّهین در کتاب ایقاض النائمین خودش، هفتصد سال قبل و هشتصد سال قبل گفتند تا به چهارصد سال قبل رسید، اینها هستند که در اواخر عمر این حرف را میزنند «فإن قطرة من هوی النفس مکدر بحرا من العلم» (5)حالا انسان که این نهرهای کوچک است بر فرض بحرالعلوم شود اگر به دنبال بازی باشد این یک قطره «هوی» کل این دریا را سمّی میکند، آن وقت آب سمّی همه ماهیها را هلاک میکند، «هوی» کارش این است.
ص: 516
وقتی به قرآن کریم دوباره برمیگردیم معلوم میشود که «هوی» اگر فرمانروایی کند خداست، أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (1)اینقدر خطر دارد که میشود معبود آدم، حالا اگر کسی خوشش بیاید که ـ نه اینکه ریا کند ـ نماز جماعت او شلوغ است، درسش شلوغ است، کتابش مشتری دارد، این حرام نیست، او جهنم نمیرود، اما همه زحمات او در حد یک انسان عادی هدر میرود، اگر کسی خوشش بیاید که این بازیها را بگرداند او مشکل پیدا میکند، ربا کل عمل را باطل میکند و انسان را جهنمی میکند و «هوی» کل عمل را به هم میزند و انسان با دست خالی میرود، حالا دیگر لطف الهی با آدم چه کند مطلب دیگر است.
این را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب جهاد وسائل بعد از اینکه جهاد اصغر را ذکر فرمود و وارد حوزه جهاد اکبر یا اوسط میشوند و جهاد با نفس را ذکر میکند، این روایت نورانی را هم نقل کرد که «احْذَرُوا أَهْوَاءَکُمْ کَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَکُمْ» (2)همانطور که با دشمنهای بیرون میجنگید با دشمنهای درون هم بجنگید. یک وقت است انسان طرزی زندگی میکند که دشمن هوس ندارد، در جریان جنگ کسی که بالأخره واقعاً گرفتار این هواها و امثال ذلک است هر روز درگیر است وَ إِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ (3)با استعاذه، با پناه آوردن به قلعه الهی خودش را حفظ میکند. دشمن، قدرت جنگ با برخیها را ندارد، در قرآن فرمود همیشه اینطور نیست که شما وارد جنگ شوید، حالا یا جنگ بدر یا جنگ خندق، یک قدری نظامتان را تحکیم کنید که دیگری هوس نکند به طرف شما بیاید و جنگ کند، البته اگر وقتی خواست جنگ کند سرش به سنگ میخورد؛ ولی اینچنین نیست که إِذا لَقیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا (4)همیشه ما بگوییم جبهه بروید جنگ کنید! نه، یک قدری وقتی نظامتان قوی بود دشمن قدرت حمله ندارد، فرمود: وَ لْیَجِدُوا فیکُمْ غِلْظَةً (5)این امر غایب است نه «اغلظوا علیهم» ما با هیچکس سر جنگ نداریم، فرمود اینقدر ستبر باشید که بیگانه طمع نکند، همین. الآن هیچ بیگانهای با کلنگ به جنگ سلسله جبال البرز و قله دماوند نمیرود، برای اینکه او فتح کردنی نیست وَ لْیَجِدُوا امر غایب است نه «اغلظوا علیهم»، یک وقت میدان جنگ است رو در رویی است به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ (6)آن میدان نبرد است یا نبرد سیاسی است یا نبرد نظامی، اما در حال عادی فرمود چقدر شما ضعیف باشید! اینقدر باید قوی باشید که دشمن هوس حمله به شما را نکند وَ لْیَجِدُوا فیکُمْ غِلْظَةً.
ص: 517
این برای جهاد اصغر است، همین در جهاد اوسط و اکبر هم هست، آیا اگر کسی این ته سیگارها را جمع کند، بر او انسان غبطه میخورد که او ده تا ته سیگار جمع کرده است!؟ یا اینهایی که این کبریت را روشن کردند بعد این چوب کبریت را انداختند یک عدّه دنبال این هستند که این چوب کبریتها را جمع کنند حالا آدم غصه بخورد که او ده تا گرفته ما نگرفتیم!؟ فرمود خیلی از اینهایی که حالا هوسمدارانه دور او حمله میکنند همین ته سیگار افتاده و چوب کبریت است، انسان تمام تلاش و کوشش را میکند که برود جلو تا «مسلوب الحیثیه» شود و آبروی او برود، چون پایان کار این است.
ادب قرآن کریم این است که آنطور تعبیر کرده، گفت شیطان کارش این است که لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما (1)دیگر نمیشود این را ترجمه کرد، فرمود او میخواهد شما را بیآبرو کند، همین؛ ما با او روبرو هستیم، فرمود طرزی باشید که وَ لْیَجِدُوا فیکُمْ غِلْظَةً اگر شما ستبر بودید مثلاً شدید خوانساری، شدید آقای بهجت، دیگر به طرف شما نمیآید و راحت هستید. یک مقداری انسان سدسازی کند، اگر قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً (2)شد «اعتقدوا اعتقاداً» صحیح شد، «تخلقوا اخلاقاً سدیدا» شد میشود وَ لْیَجِدُوا فیکُمْ غِلْظَةً؛ لذا راحت است، همیشه با خاطرات درگیر شود، همیشه با نگرانی درگیر باشد مدام حمله دارد، او هم که - بارها به عرضتان رسید - یک دشمنی است که بینظیر است، شما این شیطان را میخواهید با چه تشبیه کنید؟ با مار و عقرب تشبیه کنید؟ خیلیها هستند که با این مار سمی و با این عقربها کنار میآیند، این عکسهایشان را که میبینید، این صحنهها را که میبینید، بعضیها هستند که با مار سمّی کنار میآیند، این مار سمّی وقتی با یک کودکی با یک خانوادهای انس گرفته اینها این مار سمی را بغل میگیرند این بچه با همین مار سمی میخوابد و بعضیها هستند که سی چهل تا عقرب را در سر و صورتشان نگاه میدارند، این عقرب بالأخره با بعضیها کنار میآید، این مار سمّی با بعضیها کنار میآید، چند وقت قبل یک توله ببری را شما در این رسانهها دیدید که با یک خانوادهای اُنس گرفته دارد بازی میکند، هر دشمنی غیر از شیطان بالأخره با آدم کنار میآید یک چند روزی کاری با آدم ندارد، تنها دشمنی که با آدم کنار نمیآید همین شیطان است، انسان ده قدم تابع او باشد میگوید یازدهمی را هم بیاور، دوازدهمی را هم بیاور، ما با یک چنین دشمنی روبرو هستیم؛ آن وقت تمام تلاش و کوشش ما را هم یکجا آتش میزند، همان کاری که برای خودش کرده، محصول شش هزار ساله خودش را چه کار کرده؟ یکجا آتش کشید، او شبیهی در اضلال ندارد، از هر مار و عقربی بدتر است که در خواب و بیداری مزاحم ماست و ما هم سفر ابد در پیش داریم این هم ما را رها نمیکند.
ص: 518
بنابراین اینکه گفتند مراقبت، اینکه گفتند محاسبت، اینکه گفتند «فقیر الی الله» هستید، اینکه گفتند خودتان را بسنجید ببینید سمیع، بصیر و متکلم هستید برای همین است، ما از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم به برکت قرآن و عترت، همه ما، نظام ما، حوزه و دانشگاه ما، جوانهای ما و مسلمانهای جهان را از خطر این عقبه کئود ـ انشاءالله ـ برهاند.
بحث در مسئله قبض است؛ (1)قبض از نظر نظم فقهی در فصل هشتم قرار دارد. مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله تعالی علیه) بعد از مکاسب محرمه، کتاب بیع و ملحقات بیع را در هشت فصل تنظیم کردند:
فصل اول درباره عقد است؛ یعنی «البیع ما هو؟» که احکام ایجاب و قبول، ترتب، موالات، انشا، عربیت و اینگونه از اموری که در عقد و انشا معتبر است را ذکر کردند و تنزه از تعلیق و اشتراط و اینها را آنجا مطرح کردند.
ص: 520
1) کتاب المکاسب، الشیخ المرتضی الانصاری، ج6، ص239.
فصل دوم راجع به عاقدها سخن گفتند که بایع و مشتری؛ یعنی عاقد ایجاب و قبول باید بالغ باشند، عاقل باشند، قصد جدّ از آنها متمشّی شود، فضولی نباشند و سفیه نباشند یا بیعشان سفهی نباشد و مانند آن.
فصل سوم مربوط به «معقود علیه» بود که مبیع و همچنین ثمن باید که ملک باشند، حلال باشند، منفعت محلله عقلایی داشته باشند، طلق باشند، موقوفه نباشند، عین مرهونه نباشند و مانند آن.
فصل چهارم درباره خیارات بود که اقسام خیارات را مطرح کردند.
فصل پنجم درباره شروط بود که یک ناهماهنگی بین این فصول مشهود است؛ شهود جایش در اثنای بحث بیع نبود و اختصاصی هم به کتاب بیع ندارد؛ ولی ایشان این را به عنوان فصل پنجم قرار دادند.
فصل ششم احکام خیار بود.
فصل هفتم مسئله نقد و نسیه بود.
فصل هشتم که آخرین فصل این کتاب شریف است مسئله قبض است. سرّ طرح مسئله قبض برای آن است که وقتی بیع مستقر شد بر طرفین قبض و اقباض واجب است و اینچنین نیست که بیع همان صرف عقد باشد، بلکه بر بایع و مشتری قبض ثمن و مثمن واجب است.
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) دو کار دارد: یکی تحقیق درونی و یکی هم شرح صدر بیرونی است؛ تحقیق درونی این است که هر مسئلهای را در کمال دقت بررسی میکند و مورد دیگر شرح صدر درونی است که اگر از خود آن مسئله یا از آن باب توانستند یک قاعده فرعی استنباط کنند که در سایر موارد به عنوان یک قاعده مرجع مطرح شود آن کار را میکنند و اگر نتوانستند یا نشد از آن مسئله قاعده استنباط شود، لااقل اشباح و نظایر را مطرح میکنند و کمک میگیرند. در جریان قبض مستحضرید که قبض در اسلام اختصاصی به بیع و شراع، بایع و مشتری، ثمن و مثمن ندارد، اگر اقباض واجب است و اگر قبض باعث تحقق آن زمان معاوضه هست، این در بیع هست در اجاره هست در مضارعه هست در مساقات هست و مانند آن؛ لذا طرزی این مسئله قبض و اقباض را مطرح میکنند که نیاز همه این ابواب برطرف شود این یک و طرزی این مسئله قبض و اقباض را مطرح میکنند که در باب رهن هم جوابگو باشد، چون وقتی کسی عینی را با عقد به عنوان عین مرهونه در اختیار مرتهن قرار داد بر او واجب است اقباض کند؛ یعنی عین مرهونه را در اختیار مرتهن قرار دهد و صرف اینکه بگوید من فلان کالا یا فلان فرش را رهن این دین قرار دادم این کافی نیست، بلکه باید در اختیار مرتهن قرار دهند. پس قبض و اقباض تنها در معاملات تبادلی نیست در معاملات رهنی هم هست.
ص: 521
در بخش سوم که مسئله غصب است سخن از تبادل نیست، نه تبادل امانی است و نه تبادل ملکی است، بلکه مال مردم را کسی غصب کرده باید تحویل صاحب مال دهد؛ یعنی تحویل مالباخته دهد و اینجا باید اقباض کند، صرف اینکه بگوید بیا بگیر کافی نیست؛ بر غاصب واجب است که این مال را در اختیار «مغصوب منه»؛ یعنی مالباخته قرار دهد. میبینید این گسترش کاری که محقق انصاری(رضوان الله علیه) انجام داد، نشانه آن شرح صدر فقهی ایشان است؛ ایشان به این فکر نیست که مشکل مسئله بیع را حل کند، به این فکر است که مسئله مضارعه و مضاربه و مساقات و اجاره و صلح و اینها را هم حل کند از یک سو، مشکل باب رهن را هم حل کند از سوی دوم، مشکل باب غصب را حل کند از سوی سوم؛ این اگر به صورت قاعده فقهی در نیاید لااقل جوابگوی بسیاری از مسائل فقهی است، این خاصیت مجتهدپروری کتاب شریف مکاسب است و به انسان راه نشان میدهد که در هر مسئلهای از دو منظر وارد شود: یکی مشکل داخلی این مسئله را حل کند و یکی هم مشکل برون مرزی این را حل کند که ما از این مسئله کجا میتوانیم کمک بگیریم.
بخش بعدی بحث آن است که دیگران همانطور که وارد میشدند میگفتند که در بیع وقتی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)به نصابش رسید و تمام شد، مسئله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)مطرح است، در أَوْفُوا بِالْعُقُودِ بر طرفین قبض و اقباض واجب است؛ یعنی بر طرفین اقباض واجب است و قبض باید محقق شود، بایع باید مثمن را اقباض کند و مشتری باید ثمن را اقباض کند و مانند آن که این برای همان جهت است، حالا مستقیماً وارد میشوم به عنوان «یجب التسلیم»، برای اینکه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید که وقتی عقدی را انجام دادی وفا واجب است. مرحوم صاحب جواهر (3)و اینها معمولاً از همین راه وارد شدند، بعضی از فقها(رضوان الله علیهم اجمعین) هم در مسئله قبض وارد مسئله وجوب تسلیم و اقباض شدند، مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این را در مسئله دوم فصل هشتم قرار داد؛ در مسئله اول فرمودند که ما باید ببینیم که قبض چیست؟ بعد در مسئله دوم وجوب اقباض و امثال ذلک را مطرح میکنند، اینچنین نیست که موضوع را بررسی نکرده وارد حکم آن شوند، موضوع را از این جهت بررسی میکنند که سایر ابواب هم معنای قبض روشن شود؛ لذا مسئله وجوب اقباض و امثال ذلک را در مسئله بعد ذکر میکنند.
ص: 522
اولین مسئلهشان تحریر جریان قبض است، وقتی که وارد میشوند - همانطور که ملاحظه فرمودید - اقوال هشتگانه را درباره مسئله قبض نقل کردند که برخی گفتند قبض تخلیه است، بعضی گفتند قبض رفع مانع است، بعضی گفتند که قبض در مکیل و موزون کیل و وزن است و قبض درباره درهم و دینار به این است که تناول به «ید» شود و اینها. این نکته باید پیشاپیش روشن باشد که قبض و اقباض هیچکدام حقیقت شرعیه ندارند، برای اینکه همین مسئله قبض و اقباض در آن معاملاتی که قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم هست، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین و حوزه غیر مسلمین هست و اینچنین نیست که این را شریعت اسلام آورده باشد، پس حقیقت شرعیه یا حقیقت متشرعیه و مانند آن ندارد، یک امر لغویو عرفی است که شارع مقدس این را امضا کرده است.
مطلب بعدی آن است که قبض و عنوان قبض مشترک لفظی نیست که دارای چند معنا باشد، بیش از یک معنا نیست و اگر اختلافی هست همانطور که مرحوم آخوند تفطّن پیدا کرده میفرمایند این اختلافات به محققات قبض؛ یعنی مصادیقی که مایه تحقق این مفهوم جامع هستند برمیگردد، به مفهوم قبض برنمیگردد که مشترک لفظی شود، به محقق قبض و به مصداقی که با این مصداق، عنوان قبض محقق میشود برمیگردد. (1)
بنابراین این هشت معنایی که ذکر شده است، هشت خصوصیت از خصوصیات مصادیق عنوان قبض است، نه مأخوذ در ماهیت قبض که مشترک لفظی شود؛ این قبض را شما میبینید که در قرآن کریم درباره ذات اقدس الهی هم به کار برده است که قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ (2)یا ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَیْنا قَبْضاً یَسیراً؛ (3)ما قبض میکنیم سایه را یا قبض میکنیم حشر اکبر را یا زمین در قبضه خداست، این قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ یا ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَیْنا قَبْضاً یَسیراً نیازی به دست و تناول دست و امثال ذلک نیست و استعمال واژه قبض در اینگونه از موارد مجاز نیست یا مشترک لفظی هم نیست، پس معنای جامعی برای این هشت قسمی که ذکر شده باید در نظر گرفت و آن معنای جامع هم این است که اگر چیزی تحت قبض کسی بود؛ یعنی تحت سلطه اوست، اگر تحت سلطه او بود میگویند در قبض اوست و اگر تحت سلطه او نبود تحت قبض او نیست، اگر گفته شد بر بایع واجب است که مثمن را اقباض کند و بر مشتری لازم است که ثمن را اقباض کند؛ یعنی بر بایع واجب است وقتی که نصاب بیع تمام شد و به مرحله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4)رسید این مثمن را در تحت سلطه و اختیار مشتری قرار دهد، مشتری هم آن ثمن را در تحت سلطه و اختیار بایع قرار دهد، اگر معنای قبض روشن شد اقباض هم روشن میشود و اگر معنای اقباض روشن شد معنای قبض هم روشن میشود. بر بایع اقباض واجب است و تحقق آن به قبض مشتری است و بر مشتری اقباض ثمن واجب است و تحقق آن به قبض بایع است، حالا احیاناً ممکن است موارد تکمیلی داشته باشد، لکن محور اصلی این است که قبض حقیقت شرعیه ندارد یک، مشترک لفظی هم نیست دو، این تفاوت فراوانی که بین معانی هشتگانه ذکر شده است به تفاوت در مصداق و محققات معنای قبض برمیگردد این سه.
ص: 523
سرّ اینکه ما باید درباره قبض بحث مستقلی داشته باشیم و یک فصلی از کتاب بیع را بر آن اختصاص دهیم، برای اینکه این دارای احکام رئیسه و مستقل است. در مسئله ضمان فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، (1)[9]این کار کوچکی نیست اگر خرید و فروش مستقر شد؛ یعنی بیع و شراع تمام شد، نصاب ایجاب و قبول تمام شد؛ ولی هنوز قبض نشده این کالا از بین رفت، حالا در اثر زلزله یا آتشسوزی و مانند آن یا از دست بایع افتاد و شکست، تمام این خسارتها به عهده بایع است. اگر معنای قبض روشن نشود بسیاری از این مسائل مبهم میماند، باید معلوم شود که «القبض ما هو؟» تا در مسئله «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» روشن شود که در کجا تلف برای بایع است و در کجا تلف برای مشتری است و همچنین در مسئله سلففروشی و سلمفروشی که برعکس نسیه است، در نسیه کالا نقد است و ثمن نسیه، در اینجا ثمن نقد است و کالا نسیه، در آنجا باید ثمن قبض شود وگرنه معامله باطل است که معامله کالی به کالی میشود یا شبیه آن میشود، بالأخره قبض لازم است، اگر قبض در معامله سلف لازم است باید معلوم شود «القبض ما هو؟». اگر قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» متوقف به تحلیل معنای به قبض است و اگر صحت و تمامیت بیع سلف متوقف به مسئله قبض است، ما ناچاریم حقیقت قبض را جداگانه تبیین کنیم. پس این معانی هشتگانه که ذکر شد نه در برابر معنای شرعی است یک، نه در برابر یکدیگرند که مشترک لفظی شود این دو، یک جامعی دارد که اینها محققات و مصادیق آن جامع هستند و اختلافی اگر در بین این معانی هشتگانه و مانند آن مطرح است به اختلاف مصداق برمیگردد ودلیلی هم بر حصر اقامه نشده که برای قبض همین هشت معنا ذکر شده باشد اینطور نیست، ممکن است معانی دیگری هم برای این عنوان قبض ذکر شود.
ص: 524
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسن النوری الطبرسی، ج13، ص303.
پس حریم مسئله و موضع بحث روشن شد؛ مرحوم شیخ (1)به این صورت تنظیم کرد که ما باید بگوییم ماهیت قبض چیست و حکم آن چیست؟ در کتابهای عقلی میگویند اول «ما هو؟» مقدم است بعد «هل هو؟»؛ یعنی این شیء چیست؟ که از چیستی این شیء سخن میگویند و بعد از هستی اوست که این هست یا نیست؛ ولی در کتابهای فقهی سخن از هستی نیست، سخن از موضوع و حکم است که این چیست؟ موضوع چیست؟ و حکم آن چیست؟ سخن از هستیشناسی نیست، سخن از حکمشناسی است؛ لذا مرحوم شیخ میفرماید که بحث در این فصل در دو مطلب است: یکی در ماهیت قبض که «القبض ما هو؟» یکی اینکه «القبض هل هو؟» «هل هو»یی که فقه درباره قبض بحث میکند؛ یعنی «هل هو واجبٌ أم لا؟» حکم تکلیفی آن چیست؟ حکم وضعی آن چیست؟ مدار ضمان چیست؟ و مانند آن.
حالا که روشن شد قبض حقیقت شرعیه ندارد، روشن شد که معنای مشترکی ندارد، روشن شد که مصادیق آن فرق میکند، این مطلب را گوشزد کردند و فرمودند که حقیقت قبض تخلیه نیست ولو جمیع موانع رفع شده باشد؛ یک کسی یک اتومبیلی را در بیابان گذاشته و خریدار گفته شما برو بگیر، تمام موانع را رفع کرده است، اما این را نمیگویند قبض داده، چون بر بایع اقباض واجب است، اقباض؛ یعنی تحت سلطه و تحت ید او قرار دهد، در دست او قرار دهد، در دست قرار دهد یک وقت است نظیر درهم و دینار است که در دست قرار میگیرد، یک وقت است همین که عرف بگوید در دست اوست؛ یعنی در تحت سلطه اوست؛ این شخص یک مزرعهای دارد و این فروشنده این اتومبیل را می برد در مزرعه او و در باغ او گذاشته که کاملاً تحت سلطه اوست، این میتواند قبض باشد، برای اینکه تحت سلطه او قرار داده است، اگر گفته شد قَبْضَتُهُ؛ یعنی تحت سلطه اوست، اینچنین نیست که لفظ مجاز باشد یا مشترک لفظی باشد یا معنای جداگانه داشته باشد، بلکه تحت سلطه اوست. پس بر بایع واجب است که مثمن را تحت سلطه او قرار دهد که این با تخلیه و کیل و وزن حاصل نمیشود، این با رفع جمیع موانع حاصل نمیشود بلکه باید تحت سلطه او قرار بگیرد. بخشی از کار را اگر مشتری به عهده بگیرد که بعد از انجام آن کار بر آن شیء مسلط میشود، معنای آن این است که اقباض حاصل نشده است، اگر اقباض حاصل نشده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» پس معلوم میشود این طرف معامله است؛ یعنی قبل از قبض است و بایع ضامن است؛ یعنی یک حادثهای پیش آمد و این اتومبیل را که آنجا گذاشته از بین رفت، بایع ضامن است، برای اینکه رفع موانع، اقباض نیست، تخلیه بین آن شیء و بین مشتری که هر وقت خواست برود بگیرد اقباض نیست؛ یک وقت است که بایع راضی است و میگوید که من قبول کردم، وقتی گفت بایع راضی است؛ یعنی بقیه زحمت را من قبول میکنم و این تحت سلطه من هست، این شاید به عنوان قبض مشمول «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» شود، اما صرف اینکه در بیابانی رها کرده و گفت برو بگیر که هیچ مانعی هم نیست و جمیع موانع برطرف شد، این را قبض نمیگویند. پس اگر اختلافی هست در مصداق هست.
ص: 525
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص241.
این بزرگان چه مرحوم شهید (1)و چه مرحوم شیخ چه مرحوم محقق (2)هرکدام تعبیری دارند برای آن است روایاتی که مربوط به تحقق قبض در اینگونه از مسائل است، لفظ و لحنشان یکی نیست، پس عمده آن است که ما ببینیم قبض به چه محقق میشود؟ اگر شارع مقدس یک امر استثنایی دارد، در این روایات معین میشود و اگر امر استثنایی ندارد، چون امضای بنای عقلاست، باید غرائز و ارتکازات عقلا و مردمی را باید تحلیل کرد تا ببینیم در کجا قبض است و به چه صادق است؟ روشن است که قبض منقول و غیر منقول فرق میکند؛ قبض غیر منقول به همین تخلیه است، آن که اقباض و تحویل دادن و امثال ذلک نیست، همین که کلید خانه را و کلید مغازه را در اختیار این آقا قرار دهد، همه موارد را رفع کرده کلید را آورده داده این اقباض است، آن منقول نیست که آن را جابجا کند، اما قبض منقول به همان جابجا کردن آن است، اگر یک وقتی برخی از محققها فرمودند قبض تخلیه است، ممکن است این را در باب غیر منقول برخیها بپذیرند؛ ولی درباره منقول نمیپذیرند و اینکه فرمودند قبض در «مکیل» و «موزون» کیل و وزن آن است این گوشهای از کار است؛ یعنی بر بایع واجب است که بالأخره این را کیل کند و آنجا بگذارد یا کیل کند و تحویل مشتری دهد؛ صرف کیل و وزن قبض نیست، این گوشهای از قبض است.
ص: 526
پس ما باید دو تا کار کنیم: یکی اینکه بگوییم روایاتی که میگوید «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» یا بر موجر واجب است که عین مستأجره را در اختیار مستأجر قرار دهد، آیا معیاری برای این ذکر کرده است یا نه؟ و ثانیاً آیا این مخصوص به همان باب است یا نه؟ لذا مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فعلاً از دو عنوان که یکی درباره قبض مشتری است و یکی درباره اقباض بایع است، آن دو خبر را از دو منبع نقل میکند، بعد در صدد بیان این هستند که اینها همه به مصداق برمیگردد یک و خصیصهای برای بیع نیست دو و اینکه گفته شد در باب غیر منقول تخلیه است و در باب منقول تسلیم خارجی است این به خصوصیت مصداق برمیگردد نه اینکه مشترک لفظی باشد، چون «قبض کل شیء بحسبه» (1)؛ قبض هر چیزی به حسب اوست؛ قبض غیر منقول به تخلیه و رفع موانع است و کلید را در اختیار مشتری قرار دادن است، قبض درهم و دینار به یک سبک است، قبض کالا به این صورت است که مشتری وقتی آمد درب مغازه، صاحب مغازه این کالا را وزن میکند و میفرماید بگیر، این میشود اقباض، حالا لازم نیست که بر آنها واجب باشد که بگویید در دست او قرار دهد، اینکه گفتند بگیر؛ یعنی تحت سلطه او قرار داد و همین که تحت سلطه او قرار داد این میشود قبض، حالا اگر یک وقتی آسیب دید این میشود «تلف بعد القبض»، اینکه نگفت شما به دست من ندادید، میگوید آقا! اینکه جلوی پای شماست را کشیدم و به شما فروختم بگیر که این اقباض اوست، حالا لازم نیست که این ظرف را یا این میوه را از روی زمین بردارد و در دست مشتری بگذارد، مشتری آنجا ایستاده است و صندوق میوه هم هست، گفت این میوه و این صندوق و این وزن آن و این را هم من به شما فروختم بفرما بگیر، دیگر بر او واجب باشد که این جعبه را بلند کند و در دست او قرار دهد این دیگر چنین نیست، میفرماید بگیر که این هم اقباض اوست، اگر او مسامحه کرده این «بعد القبض» حساب میشود.
ص: 527
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص248.
بنابراین فعلاً مرحوم شیخ وارد مسئله ثانی که حکم است نمیشوند، در مسئله اولیٰ اگر هم برخی از روایاتی که دلالت دارد بر وجوب اقباض بر مشتری و لزوم قبض برای بایع، این دو روایت را که نقل میکنند در صدد بیان حکم قبض نیستند، حکم قبض را در مسئله دوم ذکر میکنند، بلکه در صدد بیان تحقیق «ماهوی» قبض هستند، حالا اگر حقیقت قبض به وسیله این مسئله اولیٰ روشن شد در عقود اجاره و مصالحه و مضاربه و امثال ذلک حکم همین است، در رهن همین است، در غصب همین است، بر غاصب واجب است که اقباض کند همین است، بر راهن واجب است اقباض کند همین است، بر موارد دیگری که قبض در باب سلف شرط است همین است، تمام تلاش و کوشش را مرحوم شیخ در این مسئله اولیٰ - که تا حدودی دامنهدار است - برای این کار انجام میدهد و برخی از بزرگان دیگر همین که وارد مسئله قبض میشوند میگویند «یجب التسلیم» که وارد حکم میشوند و اگر احیاناً درباره موضوع بحث میکنند یک امر فرعی است که زیر مجموعه آن حکم است، اما بیایند طرزی تحلیل کنند که حکم قبض در همه ابواب فقه روشن شود، این از کارهای مرحوم شیخ بزرگوار(رضوان الله علیه) است که انسان وقتی مسئله اولای باب قبض را گذرانده دستش پُر است؛ از او سؤال کنند قبض در اسلام چیست و معیار چیست؟ او در ابواب مختلف برای فتوا دادن آماده است، بر خلاف آنچه را که در فرمایش صاحب جواهر و امثال جواهر آمد که همینطور مستقیماً وارد وجوب تسلیم شدند، اما اینطور گسترده چند صفحه را اختصاص به تحلیل معنای قبض دهند این از برکات مکاسب مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) است.
ص: 528
اولین مسئله در فصل هشتم تحقیق ماهیت قبض بود؛ سرّ تحقیق این قبض آن است که نه تنها در مسئله بیع کاربرد دارد، در بخش وسیعی از عقود و همچنین ایقائات سهم تعیین کنندهای دارد. در مسئله بیع از آن جهت که بایع باید کالا را قبض مشتری دهد بر او اقباض لازم است، پس مسئله قبض و اقباض باید مطرح شود و از آن جهت که در مسئله بیع قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)[1] مطرح است، پس باید قبض مطرح شود و از آن جهت که در بخشی از بیوع، قبض در اصل انعقاد آن بیع تعیین کننده است؛ مثل صرف و سلم، باید قبض مطرح شود و از آن جهت که در مسئله وقف برخیها قائل هستند به اینکه قبول لازم نیست؛ ولی در صحت وقف قبض شرط است و تا قبض نشود وقف منعقد نخواهد بود ولو قائل نیستند که در برابر ایجاب قبول لازم باشد؛ ولی قبض لازم است، از این جهت تحقیق مسئله قبض لازم است. در جریان صدقه قبض لازم است، در صدقه که قصد قربت هست و نظیر هبه نیست که واهب بتواند پس بگیرد و متصدق حق پس گرفتن ندارد وقتی گیرنده قبض کرد، صدقه لازم میشود. پس در بسیاری از ابواب فقه قبض تعیین کننده است.
ص: 529
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسن النوری الطبرسی، ج13، ص303.
مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) نه تنها در این مسئله بلکه در مسائل دیگر دو کار میکنند: یکی اینکه مشکل داخلی و دیگر اینکه مشکل بیرونی را هم حل میکنند که تقریباً یک قاعده فقهی از آن مسئله درمیآید. شما در مسئله بیع فضولی ملاحظه کردید که در بیع فضولی طرزی این محقق بزرگوار بحث کرد که اجاره فضولی، مضاربه فضولی و مضارعه فضولی همه اینها حکمشان روشن شد، این راه مجتهد پروری مرحوم شیخ از همینجا شروع میشود وگرنه ایشان میتوانست درباره خصوص قبض بیع بحث کند، اما قبض صدقه و قبض وقف و قبض صرف و سلم و امثال ذلک را دیگر متعهد نیست که اینجا بحث کند؛ ولی به قدری این بحث را توسعه میدهد و از روایاتِ جمع بندی شده استفاده میکند که تقریباً یک کسی وارد مسئله قبض شود وقتی خارج شد اگر تحقیق کرده باشد مجتهدانه میتواند در کل موارد قبض نظر دهد، این روش بحث مرحوم شیخ است.
این هشت وجه یا مانند آن که درباره قبض گفته شد هیچکدام از اینها حقیقت شرعیه یا متشرعیه نیست این دو و تفاوتی که در بین این معانی هشتگانه است گرچه تفاوت فراوانی است؛ ولی نشان اشتراک لفظی نیست این سه، تمام این اختلافها به محقق آن معنای جامع؛ یعنی به خصوصیت مصداق برمیگردد، نه خصوصیت مفهوم که مشترک لفظی شود، چون «قبض کل شیء بحسبه» (1)قبض منقول به یک نحو است، قبض غیر منقول به یک نحو است، قبض مکیل و موزون به یک نحو است، قبض غیر مکیل و موزون به نحو دیگر است، اینها به تعبیر مرحوم آخوند (2)خصوصیات مصداق قبض است که به وسیله آن مصداق آن جامع محقق میشود، نه خصوصیات مأخوذ در معنای قبض که مشترک لفظی شود، بلکه خصوصیات معتبر در مصداق است که با مشترک معنوی بودن هماهنگ است.
ص: 530
مطلب دیگر اینکه در جریان زکات ـ حالا اینکه معاملات بود ـ در مسئله خمس و در مسائل دیگر که دَین هست، در ذمّه باشد یا عین باشد به نحو کلی «فی المعین» و مانند آن، اگر کسی خواست آنچه در ذمّه است آن را به عین منتقل کند، عامل انتقال ذمّه به خارج همان قبض است. اگر کسی مدیون بود آنچه که در ذمّه او هست یک امر کلی است به نام دَین که آن را اگر مشخص کرد و در اختیار طلبکار قرار داد، آن ذمّه او متعیّن میشود در این شخص خارجی، این با قبض مشخص میشود. پس قبض در تشخیص ذمّه سهم دارد، نه تشخیص مصطلح که ما بفهمیم؛ این تشخیص از سنخ معرفتشناسی نیست، این تشخیص؛ یعنی «ایجاد الکلی فی ضمن الشخص» این معنای تشخیص این قسمت از مکاسب (1)است که مرحوم شیخ دارد. یک وقتی ما میگوییم تشخیص داد؛ یعنی تمییز دارد و مشخص کرد که معنای آن چیست که این به صدق معنا و مفهوم برمیگردد. یک وقتی میگوییم کسی که کلی در ذمّه اوست و بخواهد آن کلی را در ضمن فرد معین کند، آن را با قبض و اقباض معین میکند که در اینجا قبض و اقباض سهم تعیین کننده در تشخیص کلی دارند؛ یعنی «ایجاد الکلی فی ضمن الشخص»، پس اگر ما گفتیم زکات به ذمّه تعلق میگیرد، وقتی قبض و اقباض شد تشخیص آن ذمّه به کلی است و اگر نگفتیم که زکات به ذمّه تعلق میگیرد چه اینکه نباید بگوییم، بلکه به عین تعلق میگیرد و عین را درگیر میکند حالا یا به نحو کسر مشاع است یا به نحو کلی «فی المعین» بالأخره «عین» درگیر است؛ لذا شخص نمیتواند در این «عین» بدون پرداخت حق «ذی حق» تصرف کند، اگر به نحو کلی «فی المعین» بود نمیتواند همه اینها را تصرف کند و به ذمّه بگیرد مگر با فقیهی که نائب حضرت است و مسئول این کار است صلح کند.
ص: 531
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص248.
به هر تقدیر اینکه مرحوم شیخ فرمود در تشخیص ذمّه؛ یعنی ایجاد کلی مستقر در ذمّه در ضمن این فرد با قبض حاصل میشود؛ یعنی تحقق شخص. اینها ضرورتهایی است که مرحوم شیخ را وادار کرده است که همهجانبه بحث کند؛ میفرماید درباره خصوص بیع ما گرچه در باب صرف و سلم فعلاً بحث نداریم که قبض سهم تعیین کننده در تحقق این عقد داشته باشد؛ ولی بالأخره این نبوی معروف که بحث آن در بحث خیارات و مانند آن گذشت «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)عنوان قبض در آن اخذ شده است، درست است قبض حقیقت شرعیه ندارد؛ ولی ما باید بفهمیم که این قبض یعنی چه؟ چون سهم تعیین کنندهای برای قبض است، اگر این تلف «بعد القبض» بود «من مال المشتری» است، اگر این تلف «قبل القبض» بود «من مال البایع» است که اینجا هم همان دقت عقلی را ایشان و امثال ایشان به کار بردند که اگر یک کالایی را بایع فروخت این کالا ملک طلق مشتری است، اگر بایع خواست همین کالایی را که فروخت و «ثمن» آن را گرفت، خواست این کالا را از قفسه این مغازه بیرون بیاورد و تحویل مشتری دهد از دست او افتاد و شکست؛ این مبیع قبل از قبض تلف شد این برای مشتری است، چرا بایع ضامن باشد؟ اینجاست که مرحوم شیخ و امثال شیخ فرمودند که «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود، (2)این کالا مال بایع میشود آن وقت از مال بایع افتاد و شکست که این حضور عقل در درون یک حکم نقلی و تعبدی است.
ص: 532
صرفنظر از آن ایشان میفرمایند که این قاعده بدون تحقیق معنای قبض حل نمیشود. اگر در نبوی حضرت فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»ما باید بدانیم قبض چیست؟ درست است که قبض همان گرفتن شیء در قبضه دست است؛ ولی ما میدانیم یقیناً این مراد نیست، نه در منقول نه در غیر منقول؛ در غیر منقول که مسلماً این مراد نیست، اگر کسی زمینی یا خانهای را فروخت معنای آن این نیست که این خانه یا این زمین در دست او قرار بگیرد و در قبضه «ید» او قرار بگیرد، اینکه نیست؛ حتی در منقول هم این مراد نیست؛ اگر کسی کامیونی را فروخت، این کامیون را که در دست مشتری نمیگذارند یا یک کشتی را فروخت، یک هواپیما را فروخت، این حداکثر میتواند دست او را بگذارد روی پله آن، اینکه قبض او نیست. پس چه در منقول و چه در غیر منقول، قبض به معنای گرفتن و «اخذ الشیء فی قبضته» نیست، حالا که این نیست چه در منقول و چه در غیر منقول ما باید ببینیم که منظور از قبض چیست؟
در مسئله قبض نظرات فراوانی بین فقها مخصوصاً بین شهید (1)و بین محقق ثانی (2)و اینها رد و بدل میشود؛ ایشان میفرمایند که درست است که عنوان قبض در نصوص اخذ شده است و درست است که اینها حقیقت شرعیه ندارند، ما نباید ببینیم که شارع مقدس حقیقت قبض را چگونه تعریف کرده است؛ ولی اینها امضایی است و آنچه را که شارع مقدس امضا کرده است نشان میدهد که فضای عرف چیست. شارع مقدس که میفرماید:«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» یا در روایات دیگر مثل روایت عقبه (3)که دارد بایع وقتی چیزی را فروخت باید او را از خانه خود بیرون کند و اقباض دهد، ما اگر اینها را که بررسی کنیم آن معنای جامع به دست میآید. فرمود اگر کسی کالایی را فروخت ذمّه او تبرئه نمیشود «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ»؛ سخن از بیت نیست، ممکن است کسی این را در بیت یا در مغازه معامله کند یا در یک فضای باز معامله کند، اخراج از بیت و اقباض اینها کنایه از آن است که رفع سلطه کند یک و چون اقباض یک حقیقت ذات اضافی است و به تعبیر مرحوم شیخ (4)بدون قبض حاصل نمیشود، اگر اقباض بایع عبارت از آن است که از تحت سلطه خود خارج کند، قبض مشتری هم عبارت از آن است که تحت سلطه او قرار بگیرد، خواه با دست خواه با غیر دست، اگر این کالا تحت سلطه مشتری قرار گرفت قبض صادق است و از آن به بعد اگر تلف شود «من مال المشتری» است نه «من مال البایع» و اگر تحت سلطه او قرار نگیرد قبض صادق نیست و اگر تلف شود برای بایع است، پس معیار قبض و اقباض این است که بایع این را از تحت سلطه خود خارج کند یک و تحت سلطه مشتری قرار دهد دو. یک وقت است کسی کالایی را فروخته رفع «ید» میکند، از مغازه خود جدا میکند و سر خیابان میاندازد، این از سلطه خود خارج کرده است، اما تحت سلطه مشتری در نیاورده و اقباض نکرده است. در روایات، اقباض مأخوذ است و اقباض صِرف رفع سلطه نیست، اگر کسی کالایی را فروخته، این کالا را هنگام شب از مغازه بیرون بگذارد یا سر خیابان بگذارد، از سلطه خود بیرون کرده، اما این نظیر سطل زباله نیست که انسان بیرون بریزد، این را باید اقباض کند، پس تا تحت سلطه مشتری قرار نگیرد کافی نیست.
ص: 533
بنابراین معیار قبض و اقباض چه در آن نبوی معروف و چه در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» و چه در موارد دیگر حتی در مسئله صرف و سلم، تحت سلطه قرار دادن است، در مسئله وقف تحت سلطه متولّی قرار دادن است، حالا یا متولّی خود واقف است یا غیر واقف؛ عدّه زیادی از بزرگان میگویند در وقف قبول لازم نیست، همین که شخص این صیغه وقف را انشا کرده لازم نیست که کسی بگوید «قبلت»؛ ولی قبض لازم است، اگر متولّی داشته باشد باید متولّی قبض کند تا ولیّ وقف شود، اگر متولّی نداشت و خود واقف متولّی بود تحت سلطه اوست. پس معیار این است که اگر کسی کالایی را فروخته باید تحت سلطه مشتری قرار دهد و اگر تحت سلطه مشتری قرار گرفت این نبوی که فرمود:«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»اینجا حاصل نیست، چون «بعد القبض» است.
مطلب دیگر این است که ما تابع این نبوی نیستیم که معیار تلف و ضمان هر کجا باشد آنجا قبض است، نه اینطور نیست، اگر قبض باشد تلف «بعد القبض من مال المشتری» است «لا من مال البایع» و نه هر جا تلف «من مال البایع» نبود آنجا قبض است، اینها عام و خاص مطلق هستند. بیان ذلک این است که کالا بعد از اینکه تحت سلطه مشتری قرار گرفت اگر تلف شود میشود این مبیع «تلف بعد قبضه فهو من مال المشتری» و اگر تحت سلطه او قرار نگرفتکه همچنان تحت سلطه بایع هست، این اگر تلف شود «من مال البایع» است.
ص: 534
حالا یک فرضی را مرحوم شیخ و امثال شیخ ترسیم میکنند و آن این است که این مبیع تحت سلطه بایع هست و هنوز بایع از سلطه خود خارج نکرده و مشتری هم قبض نکرده و تحت سلطه خود در نیاورده است، اما مشتری آن را تلف کرده که با اتلاف مشتری ضمان بایع رخت برمیبندد و دیگر بایع ضامن نیست، اما قبض هم نشده است. پس در هر جا قبض باشد تلف «من مال المشتری» است، اما معنای آن این نیست که هر جا قبض نشده تلف «من مال البایع» است ولو به اتلاف مشتری، اینطور نیست. اگر مشتری تلف کرد ضمان رفع میشود ولو قبض هم حاصل نشده، منتها یک نکتهای است که مرحوم شیخ اینجا مطرح نکرده و اگر جای دیگر هم مطرح نکرده باشد معلوم میشود «خفیت علیه» و آن این است که اگر مشتری تلف کرده، نه اینکه ضمان بایع رخت بربست، اینچنین نیست؛ بایع همچنان به ضمان معاوضی ضامن است این یک، مشتری به ضمان «ید» ضامن است این دو، دو ضمان است؛ آن یک چیز است و این یک چیز دیگر است، اگر این مال خود را تلف کرد پس معلوم میشود او تحویل داد، ضمان بایع رخت بربست. اگر مال خودش را تلف کرد چطور اگر این قبل از قبض تلف شود به عهده بایع است؟ این باید جمع بندی شود؛ شما که میگویید اگر مشتری اتلاف کرد «فهو یرفع الضمان»؛ یعنی ضمان معاوضه را برمیدارد؟ یعنی این مال خودش را تلف کرده است؟ اگر مال اوست که تلف شده، اگر به علت سیل و زلزله و علل و عوامل عادی اگر تلف شده باشد باید از کیسه مشتری رفته باشد، چرا بایع ضامن است؟ غرض آن است که این جمله هست که مرحوم شیخ فرمود اگر مشتری این کالا را اتلاف کند ضمان برطرف میشود ولو قبض حاصل نشده، پس هر وقتی قبض حاصل شد ضمان برطرف میشود یک، اما هر وقت ضمان برطرف شد دلیل نیست که قبض حاصل شده است دو، اینها نسبت عموم خصوص من وجه دارند.
ص: 535
حالا میماند روایات این مسئله که یکی آن نبوی معروف است که قبلاً روی آن بحث شد، یکی هم روایت عقبه است که مرحوم شیخ در این بخش به آن تمسک کردند. حالا ببینیم این دو روایت حکمشان که روشن شد سایر روایات را چگونه باید بررسی کرد.
آن روایت نبوی معروف که قبلاً در باب خیارات طرح شد این بود هر مبیعی که قبل از قبض تلف شود «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»این چون هیچ راه فقهی نداشت دخالت عقل را ترسیم کردند تا بگویند آن «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله فسخ میشود و این کالا برمیگردد مال بایع میشود آن وقت از مال بایع تلف شده است؛ لذا بایع ضامن است، برای اینکه هیچ چارهای نداریم مگر اینکه عقل بیاید دخالت کند و یک چنین چیزی را کشف کند.
پرسش: روایتی که الآن خوانده میشود این است که تا از منزل بیرون نیاورده تحت ضمان بایع است، روایت که هست ما چرا مقارن بیاوریم؟
پاسخ: نه، با همین روایات کار داریم، برای اینکه این صرف و سلم نیست که تا اقباض نکند بیع حاصل نشود، این یک کالای معمولی است که نقد و نسیه هم هست و صرف و سلم نیست، این عین است، نقد است و این را فروخته است؛ این شیشهای را که فروخته و در قفسه هست، عین خارجی را فروخته که صرف و سلم هم نیست، وقتی گفته «بعت» و او گفته «اشتریت» پول آن را هم گرفته، این شیشه یا این آینه ملک طلق مشتری است، حالا که ملک طلق مشتری است بایع دارد زحمت میکشد و این را از قفسه میگیرد تحویل مشتری میدهد، در این حال از دست بایع میافتد و میشکند، هیچ دلیل عقلی نداریم و هیچ دلیل نقلی هم نمیتواند این را توجیه کند که مال مشتری تلف میشود و بایع ضامن است، ناچاریم بگوییم وقتی حکیم «علی الاطلاق» میگوید اگر مال مشتری تلف شد بایع ضامن است؛ یعنی این معامله «آناًما» فسخ شده یک، این آینه یا این شیشه برگشت ملک بایع شد دو، ملک بایع از دست او افتاد شکست سه، از کیسه بایع رفته است. هیچ چارهای نیست مگر اینکه عقل دخالت کند و توجیه کند وگرنه مال مردم تلف شود و زید ضامن باشد؟ اگر معامله صرف و سلم باشد یک راهی دارد، برای اینکه قبل از قبض اصلاً معامله حاصل نشده است، اگر معامله صرف و سلم نیست و بیع محقق شد وقتی «بعت» و «اشتریت» گفته شد «ثمن» را از مشتری گرفته حالا «مثمن» را میخواهد بدهد از دستش افتاد و شکست، به چه دلیل بایع ضامن باشد؟ معروف بین اصحاب هم همین است و اصحاب هم این را قبول کردند که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ».حالا مرحوم شیخ(رضوان الله علیه)، چون درباره این قاعده قبلاً بحث کردند اینجا فقط اشاره میکنند.
ص: 536
روایت دیگری که ایشان نقل میکنند، روایت عقبه در جلد هجدهم صفحه بیست و سوم باب ده از ابواب خیار که قبلاً هم این روایت گذشت این روایت را مرحوم کلینی (1)«مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» عقبه هم نام چند نفر است «عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)»؛ این روایت عقبه دارد که «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ» سؤال میکند و حضرت این مطلب را فرمود؛ مردی است که کالایی را از دیگری خرید «وَ أَوْجَبَهُ»؛ یعنی ایجاب و قبول نصابش تمام شد «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ»؛ یعنی «الزمه»، نصاب عقد تمام شد «غَیْرَ أَنَّهُ تَرَکَ الْمَتَاعَ عِنْدَهُ وَ لَمْ یَقْبِضْهُ» که گفت پیش شما باشد برمیگردم و میگیرم؛ متاع و این کالا را که خرید و نصاب عقد تمام شد پیش فروشنده گذاشت و قبض نکرد «قَالَ آتِیکَ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ» من فردا میآیم میبرم، «فَسُرِقَ الْمَتَاعُ» آن متاع را دزد برد حالا یا با اموال دیگر یا تنها همان متاع سرقت شده است «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ» این تلف به عهده کیست؟ «قَالَ(علیه السلام) مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» مادامی که قبض نداد و این کالا در مغازه او یا در بیت او هست، هرگونه خسارت و تلفی اگر دامنگیر این کالا شود بایع ضامن است. این با هیچ حکمی جور درنمیآید، مگر با دخالت عقل که بگوید کشف میکنیم که «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود، چه کسی فرمود؟ آن مالک حقیقی فرمود. چگونه کشف میکنیم؟ چون او حکیم است و کار عبث نمیکند او یک چنین قدرتی دارد، او ولیّ است، اگر ولیّ مطلق است هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ، (2)این وقتی که فرمود بایع ضامن است؛ یعنی من حکم کردم «آناّما»ی «قبل التلف» این معامله فسخ میشود، این کالا برمیگردد ملک فروشنده، پس از ملک فروشنده تلف شد، لذا او ضامن است؛ یعنی خسارت به عهده اوست. «مَنْ یَکُونُ قَالَ(علیه السلام) مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ فَإِذَا أَخْرَجَهُ» ـ آن مفهوم را هم به صورت منطوق بازگو میفرماید ـ «فَإِذَا أَخْرَجَهُ مِنْ بَیْتِهِ فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ» اگر فروشنده کالا این کالا را از مغازه خود یا از بیت خود خارج کرد و تحویل مشتری داد آن وقت به عهده خود مشتری است، مشتری ضامن حق خودش است «حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ إِلَیْهِ» تا اینکه عوض این را که همان ثمن است به فروشنده دهد.
ص: 537
پرسش: صاحب مال آیا به معنای مالک مال است؟
پاسخ: صاحبِ مال؛ یعنی صاحبِ همان مغازه؛ یعنی بایع.
پرسش: آیا به معنای مالک است؟
پاسخ: مالک نه، صاحب؛ یعنی کسی که در صحبت او و در دست اوست؛ لذا فرمود: «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» این دیگر یقیناً مشتری منظور نیست، چون این در بیت مشتری نیست یک، مشتری نباید اقباض بکند دو، بعد وقتی فرمود او وقتی اقباض کرد «مُبتاع»؛ یعنی مشتری از این به بعد ضامن است معلوم میشود روی تقابلی که بین «مُبتاع» و صاحب مال هست، آن صاحب مال میشود بایع و اینکه مرحله دوم ضامن است میشود «مُبتاع»، «مُبتاع»؛ یعنی مشتری و بایع یعنی فروشنده.
پرسش: «آناً ما»ی «قبل القبض»...
پاسخ: برای اینکه شارع مقدس ولیّ مطلق است، او که میفرماید بایع ضامن است، ما هیچ راهی نداریم مگر کشف عقلی که در فسخ همینطور است، در وقف همینطور است، در بسیاری از موارد عقل دخالت میکند، کشف میکند و راه حل نشان میدهد، منتها این اصول است که درباره عقل بحث لازم را نکرده و حجیّت عقل و نفوذ عقل را بیان نکرده است و به جای اینکه از عقل بحث کند از قطع بحث میکند.
در مسئله فسخ هم همینطور بود؛ در جریان فسخ ملاحظه فرمودید که اگر کسی حق فسخ داشت و میتوانست فسخ کند، گفتند فسخ معامله مثل انشاء معامله دو صورت دارد: یا قولی است یا فعلی؛ بیع یا قولی است که بیع قولی دارد یا بیع فعلی است که اعطا و اخذ است یا تعاطی متقابل است که میشود معاطات، فسخ هم همینطور است اگر کسی حق فسخ داشت یا میتواند بگوید «فسخت» یا میتواند این کالا و فرشی را که فروخته، از خریدار فرش تحویل بگیرد که این میشود فسخ فعلی و آن میشود فسخ قولی. اما نه فسخ فعلی کنیم و نه فسخ قولی کنیم، فرشی را که فروخته به دیگری که خیار هم دارد، بدون فسخ فعلی و بدون فسخ قولی همین فرش را به مشتری دیگر بفروشد و بگوید «بعتک»، این شخص را میگویند دو کار کرده، هم آن معامله قبلی فسخ شده و هم این معامله بعدی صحیح است؛ این هیچ راه عقلی ندارد، کالایی را که به زید فروخته هنوز پس نگرفته «لا قولاً» و «لا فعلاً» به عمرو میفروشد و میگویند با این «بِعتُ» دوم که نسبت به عمرو اعمال کرده هم معامله قبلی فسخ میشود و هم معامله بعدی انشا میشود که در اینجا گفتند عقل دخالت میکند و میگوید چون شارع مقدس اینها را تصحیح کرده و گفته صحیح است، کشف میکنیم که شارع مقدس که ولیّ مطلق است حکم کرده، همان لحظهای که این شخص اراده کرده که بگوید «بِعتُ»، «آناًما»ی «قبل البیع» این معامله قبلی فسخ میشود و در آنِ دوم معامله بعدی منعقد میشود.
ص: 538
حضور فعّال عقد در اینگونه از موارد فقهی کم نیست، در اینجا هم همینطور است. شارع مقدس میفرماید که بایع ضامن است تا اینکه او اقباض کند، فرمایش مرحوم شیخ دارد که اقباض که بدون قبض نیست و اخراج از بیت هم بدون تحویل مشتری نیست، لکن آن جمعبندی موقّتی که به آن میرسند این است که معیار قبض و اقباض آن است که بایع این کالا را از تحت سلطه خود خارج کند و رها نکند یک، مشتری این کالا را تحت سلطه خود قرار دهد دو، در این هم اقباض بایع صادق است و هم قبض مشتری، ولو در دست نباشد، ولو دست به آن نرسد؛ چه منقول و چه غیر منقول، چه مکیل و چه غیر مکیل فرق نمیکند.
بنابراین نقل و تحویل و اینها مصادیق قبض و اقباض هستند نه مأخوذ در حقیقت قبض و اقباض، اگر کالایی را فروشنده از تحت سلطه خود خارج کرد و آن را در تحت سلطه مشتری قرار داد آن میشود قبض و اقباض و از روایت عقبه هم بیش از این مقدار ما نمیخواهیم استفاده کنیم، گرچه در آن نبوی معروف قبض مشتری را معیار قرار داد و در روایت عقبه اقباض بایع را؛ ولی اقباض که بدون قبض نیست و آن قبض هم که بدون اقباض نیست اینها چون ملازم هم هستند در نبوی که فرمود قبض معیار است، لابد مسبوق به اقباض است و در روایت عقبه که فرمود اقباض معیار است لابد ملحوق به قبض است. هر جا که گفتند قبض مسبوق به اقباض است و هر جا که گفتند اقباض ملحوق به قبض است، این را میشود جمعبندی کرد و منظور از قبض و اقباض حالا یا مسبوق یا ملحوق تحت سلطه قرار دادن است.
ص: 539
موضوع: قبض
اولین مسئله از مسائل فصل هشتم تحقیق ماهیت قبض بود. اشاره شد که حقیقت قبض حقیقت شرعی نیست، همان امضای بنای عقلا و روش مردمی است و اگر وجوه هشتگانهای که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1)و دیگران نقل کردند مطرح شد، اینها به عنوان ذکر مصداق است و چون در صدد بیان مصداق هستند و نه مفهوم، پس اینها مشترک لفظی نیستند، برای اینکه اینها حد و نهایت قبض نیست، بلکه در حقیقت بیان «ما به یتحقق القبض» است و آن نکتهای که از مرحوم آخوند (2)قبلاً داشتیم خود مرحومشیخ هم در پایان همین مسئله به آن اشاره میکنند که این معانی هشتگانه و مانند آن که ذکر شده است اینها اختلاف مفهومی ندارند، بلکه اختلاف مصداقی دارند؛ یعنی قبض حقیقت واحدهای دارد که در موارد گوناگون مصادیق متعدد دارد؛ مصداق آن گاهی تخلیه است، گاهی اخراج از بیت است، گاهی کیل و وزن است و مانند آن. (3)
ص: 540
مطلب بعدی هم این بود اکنون که حقیقت قبض واحد است نه متعدد و این معانی بیان مصداق قبض است نه ماهیت قبض و مشترک لفظی نیست، بلکه مشترک معنوی است، پس چرا این صحیحه اصرار داشت به اینکه «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ»؟ (1)بر بایع لازم است که از بیت خود خارج کند؛ این را هم میفرمایند که قید غالبی است، برای اینکه اگر کالایی را بایع فروخت و بخواهد تحویل مشتری دهد که وفا و تسلیم صدق کند باید از بیت خود خارج کند. منظور از بیت؛ یعنی از سلطه خود خارج کند؛ یا مغازه اوست یا انبار اوست یا هر جایی که هست این را از حوزه سلطه خود خارج کند و داخل در حوزه سلطه مشتری قرار دهد. هر چه که باعث خروج از سلطه بایع هست یک و ورود در سلطه مشتری است دو، این میشود قبض؛ گاهی ممکن است که از سلطه بایع خارج شود؛ ولی وارد سلطه مشتری نشود، بنابراین این قبض نیست و اگر معنای قبض این باشد، در حقیقت آنچه که غاصب باید ادا کند «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (2) آن هم مشخص میشود که اَدا کردن شیء و اقباض این شیء تحت «ید» «مغصوب منه» است؛ یعنی تحت سلطه او قرار دادن است که نه اخراج از بیت لازم است، نه تخلیه لازم است، نه کیل و وزن لازم است و مانند آن، باید که تحت سلطه مال باخته قرار بگیرد. پس اگر قبض و اقباض در مسئله بیع مطرح است و در صرف و سلم مطرح است، منتها در صرف و سلم در بحث نصاب بیع است و در اینگونه از موارد در حد تسلیم مبیع است، نه در حد صحت و نصاب بیع؛ بیع بدون قبض و اقباض صحیح خواهد بود، زیرا مسئله صرف و سلم جداست. هر چه که در اینگونه از موارد یا در نصاب بیع دخیل است؛ نظیر صرف و سلم یا در مقام تسلیم که مقام ثانی بیع است سهیم است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3)جایگاه او را تعیین میکند همان معنا در «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ»هم خواهد بود. برخی از روایات درباره مکیل و موزون احتمال تعبد در آن هست. پس این صحیحه که در بحث قبلی مطرح شد که فرمود: «وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» این یک قید غالبی است و قید غالبی هم مفهوم ندارد، پس نمیشود گفت که اخراج از بیت معیار است.
ص: 541
اما در خصوص مکیل و موزون اگر کسی کالایی را خرید که مکیل و موزون است و بخواهد همان کالا را بفروشد و قبض نکرده باشد، مجدداً باید کیل و وزن شده باشد، مگر اینکه این بیع، بیع «تولیه» باشد که این بوی تعبد میدهد، چرا؟ برای اینکه کالایی را انسان خرید با کیل و وزن، اصل کیل و وزن در معامله مکیل و موزون لازم است وگرنه غرری است و خطر غرر و جهالت آن را تهدید میکند. در مکیل و موزون باید کیل و وزن باشد مگر اینکه طرفین بدانند و صرف مشاهده گزافی این مجوز فروش مکیل و موزون نیست؛ ولی فرض در این روایات باب شانزده این است که خریدار و مشتری در بیع اول، این مکیل و موزون را کیل و وزن کردند، حالا مشتری قبل از اینکه این را تحویل بگیرد میخواهد به یک مشتری دیگر بفروشد، اینجا آیا جایز است یا نه؟ حضرت فرمود که اگر قبض نکردی باید مجدداً کیل و وزن شود که این کیل و وزن به منزله قبض است، آنگاه میتوانی به مشتری دیگر بفروشی؛چنین حدیثی ظاهر در تعبد است، چرا؟ برای اینکه کالایی بود مکیل و موزون و طرفین بعد از کیل و وزن خریدند و فروختند که این شده بیع اول و مشتری هنوز قبض نکرده است، زیرا قبض که در تملک مبیع اثر ندارد؛ اگر کسی کالایی را که مکیل و موزون بود، کیل و وزن آن هم شده و خریده؛ ولی هنوز قبض نکرده است و این در انبار فروشنده است، این کالا ملک طلق این مشتری است و این کالا را مشتری میتواند به دیگری بفروشد و إخبار بایع هم در مسئله کیل و وزن کافی است؛ یعنی طمأنینه عقلایی و عرفی میآورد و مشتری دوم به استناد گزارش همین مشتری اول میتواند از او بخرد؛ ولی در این صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» (1)صحیحه «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» (2)و اینگونه از صحاح آمده که اگر مکیل و موزونی را کسی خرید بیع اول درست است، چون کیل و وزن شده، پس غرری در کار نیست؛ منتها این مبیع را مشتری قبض نکرده، اگر این مشتری بخواهد این کالای مکیل و موزون را به مشتری دیگر بفروشد باید کیل و وزن کند، مگر اینکه این بیع به نحو بیع «تولیه» باشد «إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ» (3)اگر بیع، بیع «تولیه» بود، ولو قبض نشده، ولو کیل و وزن نشده این صحیح است. پس محور بحث این است کالایی است مکیل و موزون، فروشنده اول کیل و وزن کرده و مشتری کیل و وزن را شاهد بود و خرید، پس معامله اول درست است و این مبیع ملک طلق مشتری شد؛ ولی هنوز قبض نکرده در انبار فروشنده است، چون ملک طلق اوست میتواند به دیگری بفروشد؛ در اینجا چون قبض نشده امام(سلام الله علیه) طبق روایت «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» و «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» و روایات دیگر فرمود که باید قبض کنید، اگر قبض نکردید باید کیل و وزن کنید وقتی کیل و وزن کردید میتوانید به مشتری دوم بفروشید، مگر اینکه بیع شما بیع «تولیه» باشد که در این بیع «تولیه» کیل و وزن کردن مجدد لازم نیست.
ص: 542
مستحضر هستید که بیع «تولیه» قسمی از اقسام چهارگانه خرید و فروش است. خرید و فروش را به چهار قسم تقسیم کردند که بهترین قسم آن همان قسم «مساومه» است؛ خرید و فروش «مساومه» این است که مشتری از بایع سؤال میکند که این کالا چند؟ او میگوید فلان مبلغ، حالا یک مقدار «مماکسه» میکنند، به اصطلاح چانه میزنند و میخرند؛ دیگر کاری ندارند که بایع چقدر خرید، چند درصد میخواهد سود ببرد، اینها نیست. اگر مغبون شد که خیار غبن دارد و اگر مغبون نشد که معامله درست است. فروشنده از خرید خود و از مقدار خرید خود خبر نمیدهد و خریدار هم از مقدار خرید بایع سؤال نمیکند، معمولاً میگویند این کالا چند؟ فروشنده قیمت اینها را ذکر میکند و خریدار اگر میخواست میخرد و نخواست با «مماکسه»؛ یعنی چانه زدن یا بدون «مماکسه» میخرد. این بهترین قسم از اقسام چهارگانه معامله است که به آن «مساومه» میگویند. یک وقت است که قرارشان بر «مرابحه» است؛ «مرابحه» این است که فروشنده تمام خصوصیات خرید خود را بگوید، بعد بگوید این مقدار برای من تمام شده و من ده درصد سود و «ربح» میبرم بعد به شما میفروشم؛ این باید خیلی احتیاط کند که چیزی را کم نگذارد، چیزی را اضافه نکند، وقتی بنا شد بیع، بیع «مرابحه» باشد تمام «رأس المال» را باید بگوید که چقدر برایم تمام شد و بگوید ده درصد یا کمتر سود میبرم که این میشود «مرابحه». «مواضعه» آنجایی است که حراج میکنند یا مثلاً قیمت «سوقیه» پایین آمده شخص کل آن «رأس المال» را میگوید که من چقدر خریدم بعد میگوید که ده درصد کم میکنم یا بیست درصد تخفیف میدهم که این میشود «مواضعه». «تولیه» این است که خرید به خرید است؛ یعنی من هرچه که برایم تمام شد برابر آن به شما میفروشم؛ نه سود میبرم، نه کم میکنم و نه تخفیف میدهم که این را میگویند بیع «تولیه».
ص: 543
در روایت «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» (1)[10] یا «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» (2)[11] اینگونه از صحاح اینچنین آمده که اگر کالایی که مکیل و موزون است شما از بایع اول خریدید و معاملهتان صحیح بود، بخواهید همین کالا را به دیگری بفروشید، چون قبض نکردید باید کیل و وزن کنید، مگر اینکه به نحو بیع «تولیه» میفروشید؛ یعنی خرید به خرید و چیزی نخواهید سود ببرید یا چیزی نخواهید تخفیف دهید؛ این بوی تعبد میدهد، برای اینکه کالایی بود با بیع که اول کیل و وزن شد، دیگر برای بیع ثانی کیل و وزن برای چه؟ اگر برای این است که مشتری گرفتار غرر نشود بایع گزارش میدهد میگوید که این مقدار است و گزارش بایع درباره وزن این مصحح است؛ یعنی مشتری میتواند به اعتماد گزارش بایع این را بخرد و دیگر غرر نیست، اگر کم آمد البته خیار دارد. یک وقت است میگوییم که معامله باطل است، بلکه غرری است؛ مثل اینکه از یک مکیل و موزونی نه بایع خبر دارد نه مشتری خبر دارد، این معامله گزافی است و این معامله باطل است؛ معامله باطل خیار ندارد، چون خیار از احکام معامله صحیح است؛ ولی یک وقت است که نه، بایع این کالا را با کیل و وزن خرید و اطمینان دارد و به مشتری دوم میگوید که وزن این یا کیل این فلان مقدار است، چون صحیح است عرفاً و شرعاً که مشتری برای رفع غرر به گزارش بایع اکتفا کند، پس صحت معامله حاصل است، اگر کم درآمد او خیار دارد یا میتواند جبران میکند.
ص: 544
کالایی است مکیل و موزون، مشتری اول با کیل و وزن خرید، منتها قبض نکرد و الآن گزارش میدهد که وزن یا کیل آن این است، چرا دوباره باید کیل شود؟ اگر برای رفع غرر است گزارش بایع کافی است و اگر کشف خلاف شد که جبران میکند، بنابراین چه ضرورتی دارد که دوباره کیل و وزن شود؟ آیا این معنا مأخوذ در قبض است که نیست، مضافاً به اینکه اگر قبض شرط صحت معامله است، این معامله چهار قسم است چرا در قسم «تولیه» این استثنا شده و در قسم «مرابحه» و «مواضعه» و «مساومه» این استثنا نشده است؟ سرّش چیست؟ اگر ما توانستیم از صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» یا صحیحه «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» یک حکم تعبدی جدا بفهمیم این ناچاراً باید منحصر در مسئله بیع باشد، نه اینکه مأخوذ در حقیقت قبض باشد.
ما تاکنون میگفتیم که قبض حقیقت شرعیه ندارد یک، مشترک معنوی هست دو، در بیع و اجاره و سایر عقود یکسان است سه، در مسئله صدقه که اگر قبض شد دیگر نمیشود برگرداند، در مسئله هبه و در مسائل دیگر که قبض لازم است، معنای قبض همین است. درباره وقف که عدهای گفتند قبول لازم نیست، ولی قبض لازم است؛ یعنی واقف وقتی صیغه وقف را خوانده وقتی وقف محقق میشود که به قبض متولّی داده باشد، اگر به قبض متولّی یا «موقوف علیه» داد این وقف صحیح است و اگر قبض نشد صحیح نیست؛ قبض این قدر در مسئله وقف اثر دارد. در صرف و سلم هم که در بیع است از این جهت مستثناست که در آن میشود جاری کرد و اگر ما این را یک امر تعبدی بدانیم در سایر موارد نمیشود این کار را کرد، برای اینکه این بر خلاف بنای عقلاست که یک امر تعبدی است و تعبد هم باید در موضع خاص خودش احتساب شود، لکن اثبات این معنا که از این صحیحهها ما یک حکم تعبدی محض بفهمیم این «فی غایت الاشکال» است، حالا باید راه حلی برای این نصوص «تولیه» پیش بینی کرد.
ص: 545
حالا این روایات نورانی باب شانزدهم را بخوانیم تا مشخص شود که پیام این روایات چیست؛ وسائل جلد هجدهم صفحه 65 باب شانزده از ابواب احکام عقود روایت فراوانی در این باب هست؛ اولین روایت آن که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)نقل میکند چنین است: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ»(رضوان الله علیه) صدوق «بِإِسْنَادِهِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» که طریق مرحوم شیخ صدوق نسبت به «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» صحیح است و خود «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» هم که معتبر است «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: إِذَا اشْتَرَیْتَ مَتَاعاً فِیهِ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ» یک کالایی را خریدید که مکیل یا موزون است «فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَقْبِضَهُ» ـ این نهی در معاملات ناظر به این است که این معامله صحیح نیست ـ این کار را کردید و بیع ثانی انجام دادید، این بیع دوم باطل است مگر اینکه قبض کنید، اگر قبض کردید میتوانید بفروشید، اگر قبض نکردید نمیتوانید بفروشید «إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ» مگر با بیع «تولیه» بفروشید. پس اگر کسی کالایی را که مکیل و موزون است خرید و در انبار همان فروشنده هست هنوز این شخص قبض نکرده، نمیتواند بفروشد مگر اینکه قبض کند و اگر قبض نکرده خواست بفروشد در اقسام چهارگانه بیع سه قسم آن باطل است؛ یعنی بیع «مساومه» که بهترین قسم از اقسام چهارگانه بیع است، بیع «مرابحه» و بیع «مواضعه» آنها باطل است، فقط بیع «تولیه» درست است که بیع «تولیه»؛ یعنی خرید به خرید، بعد فرمود: «فَإِذَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَبِعْهُ»؛ اگر آن کالایی که شما خریدید مکیل و موزون نیست و کیل و وزن در آن نیست ولو قبض نکردید میتوانید بفروشید، چون قبض تأثیری در تحقق بیع اول ندارد؛ شما در بیع اول مالک شدید، وقتی مالک شدید این کالا ملک طلق شماست که دارید میفروشید. بله، اگر در تسلیم به یک محذوری برخورد کردید و مشکلی پیش آمد آن وقت خریدار دوم خیار تعذر تسلیم دارد نه اینکه معامله صحیح نیست، اگر کیل و وزن شرط بیع ثانی باشد این معامله باطل است، اما چون شرط بیع نیست و مأخوذ در آن أَوْفُوا (2)است نه در أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ (3)یعنی بعد از اینکه نصاب بیع تمام شد، بر بایع واجب است که مثمن را اقباض کند و بر مشتری هم واجب است ثمن را اقباض کند. قبض به مقام وفای بیع برمیگردد، نه به مقام صحت بیع. اگر در مقام أَوْفُوا بِالْعُقُودِ کسی قادر نبود این کالا را تحویل بدهد طرف مقابل خیار تعذر تسلیم دارد؛ یک وقت است که اصلاً چیزی «مقدور التسلیم» نیست که مثل طیر در هواست، در صحت بیع آن اشکال هست، امّا یک وقت است چنین نیست، چون باید منفعت محلله عقلایی دسترس باشد. اگر چیزی «مقدور التسلیم» نیست؛ مثلاً «سمک فی البحر» است، «طیر فی السماء» است و مانند آن، صحت معامله این مشکل است؛ یک وقت است یک کالایی است «مقدور التسلیم»، منتها یک حادثهای پیش آمد که فروشنده دست او فعلاً بسته است و خریدار خیار تعذر تسلیم دارد؛ در این قسمت فرمود که اگر شما کالایی را که مکیل و موزون نبود میتوانید بفروشید «فَبِعْهُ یَعْنِی أَنَّهُ یُوَکِّلُ الْمُشْتَرِیَ بِقَبْضِهِ»؛ این یعنی باید مشخص شود که اضافه تفسیر «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» است یا بیان امام؛ ولی در هر صورت صدر آن تام است؛ یعنی دلالت میکند بر اینکه کالایی که مکیل و موزون است تا قبض نشده نمیشود فروخت یک و قبض او هم به کیل و وزن است این دو.
ص: 546
حالا روایت این را میخواهد بگوید یا میخواهد بگوید که «احد الامرین» باید حاصل شود؟ ـ یا قبض یا کیل و وزن ـ وادار کند که مجدداً کیل و وزن شود، ولو هنوز در اختیار او نیست که این به نحو توکیل و امثال ذلک نیست تا بگوییم «قبض المکیل» به منزله قبض موکّل است. آیا این روایت میخواهد بگوید که قبض در مکیل و موزون «بالکیل و الوزن» است یا میخواهد بفرماید که بیع ثانی به «احد الامرین» درست میشود؟ یا باید قبض کند یا اگر قبض نکرد مجدداً کیل و وزن شود؛ این یک تعبد خاصی است که اگر معادل قبض بود رأساً از حریم بحث بیرون است. ما بحث در این داریم که «القبض ما هو؟» معنای آن این نیست که قبض معادل دارد یا معادل ندارد، این روایت نمیخواهد بگوید که قبض به وسیله این حاصل میشود، فرمود که معادل قبض است؛ «فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَقْبِضَهُ إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ» مگر بیع «تولیه» بفروشد «فَإِذَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَبِعْهُ». این روایت اول بود که مرحوم شیخ آن را به عنوان روایت «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» نقل کردند.
پرسش: از کجا به دست آوردند که کیل و وزن نشانه قبض است؟
پاسخ: اشکال اخیر همین بود. این بزرگوارها خیال کردند که اگر کیل و وزن باشد به منزله قبض است؛ روایت این است که «إِذَا اشْتَرَیْتَ مَتَاعاً فِیهِ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَقْبِضَهُ»، پس بدون قبض نمیشود، در این فضا فرمود که اگر کیل و وزن کردید عیب ندارد، چون کیل و وزن خصیصهای ندارد؛ اگر قبض شرط باشد در غیر مکیل و موزون هم همینطور است. حالا یک فرشی را خرید؛ ولی قبض نکرد فرمود که اگر فرشی را خریدی و قبض نکردی میتوانی بفروشی، چون آنجا مخصوص به مکیل و موزون است. از اینکه فرمود: «فَإِذَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَبِعْهُ» معلوم میشود در کیل و وزن باید کیل و وزن شرط باشد. بازتر از روایت «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» روایت «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» و سایر روایاتی است که یک مقدار برای استفاده از مطلب، دست مرحوم شیخ و امثال شیخ(رضوان الله علیهم) را بازتر کرده است.
ص: 547
حالا برسیم به روایت علیبنجعفر یا روایت هشتم این باب؛ روایت هشتم این باب از مرحوم کلینی (1)است، مرحوم کلینی «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام)» دارد «سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً لَیْسَ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ أَ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ قَالَ لَا بَأْسَ» (2)میخواهند از مفهوم سؤال استفاده کنند که اگر مبیع مکیل و موزون بود، بدون قبض نمیشود فروخت؛ ولی اگر مبیع مکیل و موزون نبود، بدون قبض میشود فروخت؛ اما این دلالت ندارد که اگر مبیع مکیل و موزون بود قبض آن به این است که دوباره کیل و وزن شود، این هم دلالت ندارد.
روایت نهم این باب که مرحوم شیخ طوسی (3)نقل میکند این است که «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ أَنَّهُ سَأَلَ أَخَاهُ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ(علیهم السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الطَّعَامَ أَ یَصْلُحُ بَیْعُهُ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ»؛ آیا کسی که طعامی را خرید، مثل اینکه گندم یا چیزی را خرید که مکیل و موزون هستند قبل از اینکه قبض کند میتواند بفروشد؟ «قَالَ(علیه السلام) إِذَا رَبِحَ لَمْ یَصْلُحْ حَتَّی یَقْبِضَ وَ إِنْ کَانَ یُوَلِّیهِ فَلَا بَأْسَ»؛ اگر«مرابحةً» بخواهد بفروشد حتماً باید قبض کند، اگر بیع او بیع «تولیه» است بدون قبض هم کافی است.
ص: 548
حالا یک بحثی است که خارج از مدار کنونی ماست که اگر صدر و ذیل هر دو مفهوم داشتند مفهوم صدر مقدم است یا مفهوم ذیل؟ در اینجا دارد که «إِذَا رَبِحَ لَمْ یَصْلُحْ» اگر به نحو «مرابحه» باشد نمیشود و مفهوم آن این است اگر به نحو «مرابحه» نباشد آن سه قسم میشود «إِذَا رَبِحَ لَمْ یَصْلُحْ حَتَّی یَقْبِضَ»، چون اقسام بیع چهار تا است و «مرابحه» منع شده، مفهوم آن این است که اگر «مرابحه» نباشد و اقسام سهگانه دیگر باشد عیب ندارد؛ ولی در ذیل آمده «وَ إِنْ کَانَ یُوَلِّیهِ فَلَا بَأْسَ»؛ یعنی اگر بیع، بیع «تولیه» است عیب ندارد، اگر غیر «تولیه» است عیب دارد؛ آیا حالا بیع «مساومه» و بیع «مواضعه» داخل در مفهوم صدر هستند یا داخل در مفهوم ذیل هستند؟ صدر میگوید آن سه قسم اگر «مرابحه» باشد عیب دارد؛ یعنی آن سه قسم عیب ندارد؛ ذیل میفرماید اگر «تولیه» باشد عیب ندارد؛ یعنی آن بقیه عیب دارند، این فعلاً از بحث ما بیرون است؛ ولی نشان آن است که باید کیل و وزن شود. این روایت نهم این باب بود.
اما عمده روایتی که مرحوم شیخ به آن استدلال کردند روایت یازدهم این باب است؛ روایت یازدهم این باب صحیحه «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» است که شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)نقل کرده است: «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الْبَیْعَ»؛ یعنی «یبیع المبیع»؛ خلق به معنای مخلوق است، نفس به معنای منفوس است، بیع به معنای مبیع است. «یبیع البیع» بیع را میفروشد؛ یعنی مبیع را میفروشد «یَبِیعُ الْبَیْعَ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ» کالایی را خریده و مالک شده؛ ولی قبض نکرده، هنوز قبض نکرده میتواند بفروشد؟ «فَقَالَ(علیه السلام) مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ»، اگر کیل و وزن نکردی حق فروش نداری «حَتَّی تَکِیلَهُ أَوْ تَزِنَهُ» مگر اینکه کیل و وزن کنی و مجدداً بفروشی. پس کالایی که مکیل و موزون است، اگر کسی قبض کرد آن را میتواند بدون کیل جدید بفروشد، اگر قبض نکرد مجدداً باید کیل و وزن شود و دوباره فروخته شود، مگر اینکه به نحو بیع «تولیه» بفروشند؛ یعنی بیع خرید به خرید، گرچه خریدی که دیگر نفعی نبرد «یَبِیعُ الْبَیْعَ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ فَقَالَ(علیه السلام) مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَکِیلَهُ أَوْ تَزِنَهُ»؛ اگر کیل و وزن نشده، نه اینکه مکیل و موزون نیست مکیل و موزون هست؛ ولی اگر شما مجدداً کیل و وزن نکردی حق فروش نداری، مگر اینکه کیل و وزن کنی، این «مگر اینکه» مستثنای از مستثناست «إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ الَّذِی قَامَ عَلَیْهِ»، مگر اینکه همان کسی که خودش ناظر این صحنه بود به صورت بیع «تولیه» به او بفروشی؛ یعنی نه بیع «مساومه»، نه بیع «مرابحه» و نه بیع مواضعه، بلکه به نحو بیع «تولیه» بفروشی.
ص: 549
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص35.
روایتی هم به عنوان روایت شانزدهم از مرحوم شیخ طوسی ایشان نقل کردند که شاید بی ارتباط به بحث ما نباشد که این کمک میکند که آیا این نهیهای وارد شده نهی تحریمی است یا نه؟ دلالت بر فساد دارد یا حزازت؟
روایت شانزده این باب که مرحوم شیخ طوسی (1)«عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیٍّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ» نقل کرده است این است که «أبی بصیر» میگوید: من از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردم « سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ اشْتَرَی طَعَاماً» که معلوم میشود مکیل و موزون است «ثُمَّ بَاعَهُ قَبْلَ أَنْ یَکِیلَهُ» کالایی را با کیلشان خریدند، چون اگر آن بیع اول بدون کیل و وزن بود که میشود غرر و باطل، حالا یا کیل و وزن شده یا به گزارش بایع اکتفا کردند «قَبْلَ أَنْ یَکِیلَهُ» صحیح است یا نه؟ «قَالَ(علیه السلام) لَا یُعْجِبُنِی أَنْ یَبِیعَ کَیْلًا أَوْ وَزْناً قَبْلَ أَنْ یَکِیلَهُ أَوْ یَزِنَهُ»؛ من خوشم نمیآید، کالایی که مکیل و موزون است وقتی قبض نشده دوباره باید کیل و وزن شود. این تعبیر«لَا یُعْجِبُنِی»شاید نشان از آن باشد که آن نهیها نهیهای حزازتی است ـ اگر اینها ظهور در کراهت داشته باشد ـ «إِلَّا أَنْ یُوَلِّیَهُ کَمَا اشْتَرَاهُ»؛ مگر اینکه مشتری اول به بیع «تولیه» این را به مشتری دوم بفروشد؛ یعنی خرید به خرید که نفعی میخواهد ببرد «إِذَا لَمْ یَرْبَحْ فِیهِ أَوْ یَضَعْ»، یا «وضع» «یضع» است؛ یعنی کم کند و به بیع «مواضعه» بفروشد که این درست نیست، یا ربح ببرد این درست نیست؛ «مرابحةً» درست نیست، «مواضعةً» درست نیست، «تولیةً» درست است و «مساومه» هم که حکم آن روشن است. این «لَا یُعْجِبُنِی» ممکن است که آن روایاتی که دلالت دارد «فَلَا تَبِعْهُ» این نهیها را حمل بر تنزیه کنند یا ارشاد باشد. بنابراین زمینه این روایت هست، چه اینکه در بحثهای بعدی هم باید به این روایت «أبی بصیر» اشاره شود.
ص: 550
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص35.
بنابراین تاکنون خیلی روشن نیست تعبدی شده باشد که در مکیل و موزون ناچاراً باید قبض شود و اگر قبض نشد باید کیل مستأنف و وزن مستأنف شود؛ این هنوز محل بحث است و بر فرض ثابت شود که در بیع دوم قبض آن به این کیل و وزن است، این معنا باید در مورد نص اختصار شود و سایر موارد را شامل نخواهد شد.
موضوع: قبض
اولین مسئله از مسائل فصل هشتم که در قبض است تحقیق ماهیت قبض بود. تاکنون روشن شد که قبض حقیقت شرعیه ندارد یک، این معانی هشتگانه که در مکاسب (1)آمده و وجوه دیگری که در سایر کتب فقهی مطرح است اینها معنای حقیقی قبض نیست این دو، قبض هم مشترک لفظی نیست که دارای معانی متعدد باشد این سه، یک مفهوم جامع و واحدی دارد چهار، آنچه که این بزرگواران گفتند، مصادیق باعث تحقق آن معناست پنج.
مطلب دیگری که باعث شده مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) یک فصلی را برای قبض اختصاص دهد، برای اینکه این تنها مسئله فقهی نیست، این شبیه یک قاعده فقهی است؛ لذا مرحوم شیخ اصرار دارد که قبض مسئله بیع را که بعد از تحقق بیع قبض واجب است و مسئله تحقق قبض در صرف و سلم را که باعث تحقق بیع است، در کنار احکام قبض ذکر کنند. میبینید یک فرق جوهری بین این دو قبض است؛ یک قبضی است که ناشی از استحقاق است و یک قبضی است که منشأ استحقاق است. در بیعهای متعارف اگر کسی چیزی را خرید و چیزی را فروخت، بر طرفین تسلیم واجب است، وفا واجب است؛ وفایی که بر بایع واجب است اقباض «مثمن» است و وفایی که بر مشتری واجب است اقباض «ثمن» است که این قبض ناشی از استحقاق است که طرفین مستحق قبض هستند. برخی از قبض ها منشأ استحقاق هستند؛ یعنی اگر قبض نشود استحقاق پدید نمیآید؛ نظیر صرف و سلم که در آنجا صحت این بیع مشروط به قبض است، بین اینها خیلی فرق است؛ یک جاست که عقد باعث استحقاق قبض است و یک جاست که خود قبض باعث تحقق عقد است و همچنین در جریان رهن اینطور است، در جریان صدقه اینطور است، در جریان وقف اینطور است. بارها ملاحظه فرمودید که بسیاری از بزرگان قبول را در وقف لازم ندانستند، اما قبض را شرط دانستند که اگر قبض نشود وقف صحیح نیست؛ در جریان رهن هم همچنین است. اینکه در آیه کریمه فرمود: فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ؛ (2)یعنی اگر کسی دَینی داشت و نتوانست ادا کند یا هنگام دَین از او گرو خواستند رهن باید دهد فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ. اگر در رهن قبض شرط شد، اگر در وقف قبض شرط شد، اگر در صدقه قبض شرط شد و مانند آن، باید یک قاعدهای اینها را تبیین کند؛ لذا مرحوم شیخ یک فصلی از فصول کتاب بیع را به قبض اختصاص داد که هم مسئله بیع روشن شود، هم مسئله وقف و رهن و صدقه و امثال ذلک روشن شود و هم این دو سنخ قبضی که یکی ناشی از استحقاق است و یکی منشأ استحقاق است روشن شود.
ص: 552
پس تاکنون روشن شد که بیش از یک معنا نیست و اگر احیاناً گفتند که در مکیل و موزون قبض آن به کیل و وزن است، این هرگز به آن معنا نیست که اگر کسی کالایی که مکیل و موزون است را خرید و خواست به مشتری دیگر بفروشد، اگر مجدداً کیل و وزن کرد این در قبض و اقباض کافی باشد، هرگز اینچنین نیست، ولو آن طرف هم ببیند؛ این کنایه از آن است که وقتی شما در حضور شخص مجدداً کیل میکنید؛ یعنی دارید تحویل او میدهید، محور اصلی قبض و اقباض استیلای طرفین است که در تحت او باشد. بنابراین نه قبض در مکیل و موزون آن هم در بیع «تولیه» به صورت کیل و وزن مجدد است و نه کیل و وزن مجدد کار قبض را انجام میدهد، هیچ ارتباطی بین آنها نیست، منتها در اینگونه از موارد اگر انسان در حضور مشتری کیل و وزن داشته باشد کنایه از آن است که این را که میخواهد در اختیار مشتری قرار دهد مشخصاً در اختیار او قرار میدهد؛ خودش گرچه با کیل و وزن خرید، اما برای مشتری دوم برای پرهیز از غرر باید کیل و وزن شود. بنابراین آنچه که از صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» (1)یا «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» (2)و اینگونه از نصوص برآمده که «حَتَّی تَکِیلَهُ أَوْ تَزِنَهُ» (3)این جای قبض را نمیگیرد و کار قبض را نمیکند، زیرا قبض لازم است یک، حقیقت شرعیه ندارد دو، پس باید به عرف مراجعه کرد سه، عرف هم میگوید قبض همان استیلاست چهار. اگر قبض یک حقیقت شرعیه داشته باشد باید ببینیم که شارع چه فرمود، اما وقتی اینچنین نیست و در همه مواردی که فقه قبض را معتبر کرده، خواه قبض مقام اول و خواه قبض مقام ثانی، خواه قبضی که منشأ استحقاق است و خواه قبضی که ناشی از استحقاق است در همه موارد همان استیلاست.
ص: 553
حالا که منظور از قبض در «قبضه» قرار گرفتن نیست و منظور استیلاست، باید ببینیم بین اقباض و قبض چه رابطهای است. شما مستحضر هستید در «ید» هم که میگویند «تحت ید» هست یا «ید» ضامن است، همان استیلاست؛ میگویند «ید» اماره ملکیت است؛ یک وقت است یک دستفروشی چیزی در دست اوست و دارد میفروشد، این «ید» اماره ملکیت است، یک وقت است یک کسی بار در مغازه خودش است یا بار در انبار اوست یا هنوز روی آب در کشتی است این تحت استیلای اوست و این «ید» اماره ملکیت است؛ اینکه میگویند «ید» دارد و «ید» اماره ملکیت است لازم نیست که قبض مصطلح فیزیکی باشد، اینطور نیست؛ استیلا که داشته باشد اماره ملکیت است، چه اینکه «ید»ی که سبب ضمان است «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) آن هم به معنای در دست بودن نیست، اگر کسی دستور داد مال کسی را گرفتند و در جای دیگر پنهان کردند، این تحت استیلای اوست که این «ید»، «ید» ضمان است، با اینکه این شخص در قبض او نیست. پس «ید»ی که اماره ملکیت است و «ید»ی که سبب ضمان است همان به معنای استیلاست. اگر گفتند «ید» علامت طهارت است یا اخبار «ذی الید» علامت طهارت است، آن هم همچنین است. اگر کسی یک دفتری دارد در یک گوشه شهر که آن دفتر در اختیار این آقاست، این الآن مدتی است که رفت و آمد نمیکند؛ ولی تحت استیلای اوست. از او سؤال کردند آیا این فرش پاک است که ما روی آن نماز بخوانیم؟ میگوید: بله فرش پاک است؛ إخبار «ذو الید» است در حالی که در دست او نیست. در همه موارد منظور از «ید» استیلاست؛ چه در مسئله طهارت که میگویند إخبار «ذو الید» برای طهارت کافی است، چه در مسئله اماره ملکیت که «مَنِ اسْتَوْلَی عَلَی شَیْءٍ مِنْهُ فَهُوَ لَهُ» (2)این علامت ملکیت است، چهدرباره ضمان «ید» «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» همه این موارد همان استیلاست.
ص: 554
سرّ اینکه بزرگان فقهی ما گاهی به رد، گاهی به قبض، گاهی به استیلا، گاهی به تأدیه و گاهی به رد دارند، برای اینکه نصوص ما در ابواب گوناگون یکسان نیست؛ دارد که «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» اینکه یکی از معانی هشتگانه یا بیشتر قبض گفته شد که این باید قبض کند؛ یعنی باید «تأدیه» کند و اقباض؛ یعنی «تأدیه»، از همین روایت گرفته شده است «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ». پس اگر تعبیرات گوناگون در کتابهای فقهی است، برای اینکه تعبیرات گوناگون در روایات مطرح است و هیچکدام از اینها معنای حقیقی را نمیخواهند بیان کنند معنای کنایی دارند و مشترک لفظی هم نیست و استیلا مراد است و هرگز از صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» یا «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» تعبد درنمیآید که کیل و وزن تعبداً قبض باشد که دیگر نیازی به استیلای بعدی نداشته باشند.
مطلب بعدی آن است که در خود همین روایاتی که در بحث گذشته خوانده شد حضرت فرمود بایع که کالایی را فروخت «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» (1)که این هم زمینه آن استیلا و کنایه از استیلاست، صرف اینکه از خانه خود خارج کرد، از دفتر یا انبار خود خارج کرد؛ ولی در تحت استیلای او قرار نداد، اینکه قبض نیست. بین قبض و اقباض و آن معنای حقیقی قبض و اقباض - نه معنای استیلا و نه معنای کنایی آن - یک رابطهای هست، اما این قبض و اقباضی که در این نصوص است به هیچ وجه بینشان رابطه نیست. رابطهای که بین دو عنوان هست چند جور است: یک وقت است که یک شیء واحد حقیقی است که دو عنوان و دو نسبت از او انتزاع میشود، یک وقت است که یک شیء حقیقی نیست دو شیء است حقیقتاً؛ ولی ملازم هستند، اما یک وقت است که نه دو شیء میباشند و نه یک شیء، ملازم هم نیستند و از هم جدا میشوند؛ اقباض و قبض در این فاز سوم قرار دارد. بعضی از امور هستند که واقعاً یک مطلب می باشند که دو عنوان به دو اعتبار از آن انتزاع میشود؛ مثل ایجاد و وجود، ارائه و رؤیت اگر به همین معنا باشد؛ در ایجاد و وجود آن مبدأ یک فیض عطا میکند و آنچه که در خارج است وجود است، این را اگر به فاعل اسناد دهیم میشود ایجاد و به قابل اسناد دهیم میشود وجود. ذات اقدس الهی که فلان شیء را موجود کرد و فلان شیء را خلق کرد، اگر به مخلوق اسناد دهیم میشود خلق و اگر به خالق اسناد دهیم بگوییم آفرینش است و او خالق است، اینچنین نیست که واقعاً دو چیز باشند که یک چیز به نام وجود و یک چیز به نام ایجاد، یک چیز به نام «افاضه» و یک چیز به نام فیض. فیض و افاضه یک حقیقت است، اگر به مستفیض اسناد دادید میشود فیض و اگر به فیّاض اسناد دادید میشود افاضه؛ این یک واحد حقیقی است، منتها دو عنوان دارد.
ص: 555
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص24.
یک وقت است واقعاً دو شیء است، منتها ملازم هم هستند؛ مثل قبض و اقباض، قبض و اقباض دو فعل است، اعطا و اخذ دو فعل است و یک فعل نیست؛ یک فعل به فاعل برمیگردد و یک فعل به قابل، اگر قابل نگیرد که اخذ نیست. در جریان وجود اینچنین نیست که یک کسی اول موجود باشد بعد فیض وجود را از خدا دریافت کند؛ اینطور که نیست، با همین فیض و با همین وجود آن شخص موجود میشود؛ ولی در مسئله اعطا و اخذ دو فعل است که یک کسی «معطی» است عطا میکند و این شخص آن عطا را میگیرد؛ دو فعل است و نظیر قبض و اقباض، حالا ببینیم ملازم است یا نه؟ غرض این است که ایجاد و وجود دو فعل نیست که یکی مربوط به قابل باشد و یکی مربوط به فاعل باشد؛ یعنی یک چیزی قبلاً باید باشد به نام قابل که این هستی را قبول کند و یک چیزی هم هست به عنوان فاعل که هستی میبخشد اینطور نیست، بلکه با همان افاضه قابل پیدا میشود این «کان» تامّه است؛ ولی در اعطا و اخذ اینطور نیست، اگر زید «معطی» است و عمرو «آخذ» است زید یک وجود دارد، عمرو یک وجود دارد، اعطا یک چیزی است، اخذ یک چیزی است، اعطا قائم به زید است و اخذ قائم به عمرو، حالا ببینیم ملازم هستند یا نیستند.
قبض و اقباض از سنخ ایجاد و وجود نیست به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (1)که یک واقعیت باشد و دو عنوان داشته باشد، از این قبیل نیست و وجود خارجی آن هم البته اگر اقباض حقیقی باشد، با قبض ملازم است؛ ولی قبض ملازم اقباض نیست، چون ممکن است کسی بدون اطلاع بایع یک چیزی را قبض کند، بایع اقباض نکرده؛ ولی مشتری اقباض کرده که از این طرف امکان هست، اما از آن طرف اگر اقباض حقیقی باشد ملازم با قبض است، اما اقباض کنایهای که در بحث قبلی بود دارد «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ»؛ یعنی آنچه که مربوط به اوست که باید تحت استیلا قرار دهد این کار را کرده ـ حالا او میخواهد بگیرد یا میخواهد نگیرد ـ این ضمان او برطرف شد و دیگر ضامن نیست؛ یعنی آن ضمان معاوضی که داشت دیگر رفع ضمان شده، حالا او میخواهد بگیرد یا یادش رفته و در حضور او تحویلش داد، گفت این هم کالای شما، بعد او هم یادش رفته ببرد که این اقباض بود، اما آن قبض نشده ولی اقباض فقهی شده؛ یعنی تحت استیلای او قرار داد، اما اگر اقباض بخواهد حقیقی باشد الا و لابد با قبض ملازم است، گرچه قبض ملازم اقباض نیست، چون ممکن است مشتری بیاید یک کالایی را در حالی که بایع فروخته این کالا هم مال اوست این قبض کند، بدون اینکه بایع به او اقباض کرده باشد. پس اقباض و قبض نظیر ایجاد و وجود نیست یک، نظیر اعطا و اخذ است؛ اعطا و اخذ تلازم یکجانبه دارند، لازم و ملزوم هستند نه متلازم، لازم ممکن است اعم از ملزوم باشد و ممکن است که این حرکت گاهی به وسیله انسان حاصل شود، گاهی به وسیله یک شیء دیگر حاصل شود، گاهی به وسیله نبات حاصل شود و گاهی به وسیله حیوان حاصل شود؛ اینها لازم و ملزوم هستند؛ یعنی هر جا اقباض هست قبض هست، اما متلازم نیست که هر جا قبض هست اقباض هم باشد؛ ولی اگر اقباض، اقباض حقیقی بود ـ نه اینکه در روایات قبلی خواندیم که «یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» ـ الا و لابد قبض آن را همراهی میکند؛ مثل اعطا که اخذ آن را همراهی میکند و مانند آن. پس اگر کنایی باشد اصلاً تلازم نیست، برای اینکه گاهی اقباض هست؛ یعنی در معرض قرار میدهد و او نمیآید بگیرد یا یادش رفته عمداً یا سهواً تحت استیلای مشتری قرار نگرفت؛ ولی بایع تحت استیلا قرار داد و او یا فراموش کرد یا کار دیگر داشت نتوانست بگیرد، پس تلازم نیست؛ اگر هم معنای حقیقی آن باشد لازم و ملزوم هستند نه متلازم، برای اینکه گاهی قبض هست بدون اقباض. براساس این معنای کنایی وزان اقباض و قبض نه وزان ایجاد و وجود است و نه وزان اعطا و اخذ است، دو امری است که از هم انفکاک دارند؛ یعنی این ممکن است تحت استیلا قرار دهد و آنچه که مربوط به حوزه اوست انجام دهد و دیگری نپذیرد.
ص: 556
بنابراین از روایات هرگز برنمیآید که کیل کردن و وزن نمودن حقیقتاً قبض است، بلکه معنای کنایی است وقتی که در حضور مشتری دوم دارد کیل و وزن میشود؛ یعنی تحت استیلای او قرار میدهند. پس تاکنون ما از این روایات خوانده شده معنای حقیقی قبض که مخالف با معنای عرفی باشد کشف نکردیم، چه اینکه حقیقت شرعیه ندارد، چه اینکه این تعبیرات فراوان فقها نشأت گرفته از تعبیرات روایی است، چه اینکه قبض منشأ استحقاق باشد؛ مثل صرف و سلم و چه ناشی از استحقاق باشد؛ نظیر بیع متعارف که اینها معنای کنایی آن همان تحت استیلا قرار دادن است. حالا همین روایاتی که داشت کیل و وزن اگر شود با بیع «تولیه» عیب ندارد، در بعضی از موارد در همین باب شانزده از ابواب «احکام العقود» روایاتی هست که دلالت میکند که اگر «مُرَابَحَةً» (1)هم باشد مشکلی ندارد اگر لازم بود آن روایت و جمعبندی بین روایت «تولیه» و «مرابحه» خوانده میشود، اگر آن لازم نبود و خارج از بحث قبض بود که وارد مسئله بعدی میشویم.
حالا چون روز چهارشنبه هست یک مقدار از بحثهایی که برای همه ما ضروری است داشته باشیم. بهترین علم مستحضر هستید که ارزش خود را از بهترین معلوم میگیرد و اینکه دیگر روشن است که ارزش علم به ارزش معلوم است، صعوبت علم به صعوبت معلوم است، روش علم به خصوصیت معلوم است و هیچ علمی نافعتر از علم توحید نیست؛ لذا ذات اقدس الهی وقتی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور عالم شدن میدهد، میفرماید فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ؛ (2)علمی اگر بالاتر از «لا اله الا الله» و توحید بود، ذات اقدس الهی به برترین انسانها که خلیفه کامل اوست آن علم را یادش میداد، فرمود: فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ و آنچه که مشکل همه ما را برطرف میکند توحید است و آنچه همه ما در اثر آشنا نبودن با او مشکل جدی داریم همین توحید است، اما خدای سبحان به هر وسیلهای که هست میخواهد ما را موحّد بار بیاورد؛ میبینید که به ما میگوید بروید کسب کنید باتقوا باشید و روزی شما را خدایی که رازق است میرساند، اما نه آن راهی که شما خیال میکنید از راههای غیب میرساند، نه از راه شهادت تا شما بگویید چشمتان به آن غیب باشد؛ این درب مغازه است انسان امیدوار است که فلان مشتری بیاید یا فلان شخص بیاید فلان کالا را از او بخرد و او هم سود ببرد؛ ولی چون آدم متّقی است خدا روزی او را با توحید همراه میکند که او «من وراء الشهادة» مرتزق شود.
ص: 557
این آیه سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» را ملاحظه بفرمایید، فرمود: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (1)یک و وَ یَرْزُقْهُ «مِنْ حَیْثُ یحتسب» یا مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ؛ (2)فرمود: اگر کسی باتقوا باشد ما روزی همه را میدهیم، اما برخیها روزی خودشان را از همین راههایی که خودشان خیال میکنند ما به آنها میدهیم، برای اینکه ما نخواستیم توحید روزی آنها شود، اما اگر کسی مؤمن باشد ما روزی او را تأمین میکنیم، اما ضمن اینکه روزی او را تأمین میکنیم توحید را هم رزق او قرار میدهیم. این مغازه است، این راه را باز کرده و امیدش هم این است که طبق جریان عادی از این راه معاش او بگذرد؛ فرمود: نه، ما اینطور روزی نمیدهیم؛ به بندگان خاصمان روزی میدهیم، اما همراه با رزق معنوی و با توحید؛ وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ اولاً در هیچ مشکلی نمیماند یک، یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ. ظاهراً این مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ قید است برای هر دو مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ که این را موحّد بار میآورد و وقتی موحّد بار آمد همیشه راحت است، چون خودش را درون دژ و حصن خدا میبیند و هیچ وقت نگران نیست، برای اینکه فرمود: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی»، (3)اینچنین نیست که مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ متعلق به آن «یرزق» باشد، در برابر آن فرمود: مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً (4)این معیشت «ضنک» جامع هر دو خطر است؛ یعنی راه برون رفت ندارد «لا یخرج» یک، «لا یرزق» دو، مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَإِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکاً؛ یک زندگی تنگ که در تنگناست، نه در مسئله مشکلات راه خروج و برون رفت دارد و نه رزق او تأمین میشود، اما اگر کسی متّقی باشد ما که نمیخواهیم فقط روزی بدهیم! ما روزی را به مار و عقرب هم میدهیم. بارها ملاحظه فرمودید که خدا فرمود هیچ ماری و هیچ عقربی در عالم نیست، مگر اینکه عائله من هستند ما مِنْ دَابَّةٍ فِی اْلأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها (5)با «علی» تعبیر کرده و گفت اینها عائله من هستند و اینها پرونده دارند، من متعهّد هستم که همه اینها را روزی دهم. کدام مار است که بدون روزی مرده؟ کدام عقرب است که بدون روزی مرده؟ اما آن چیزی که به انسان میدهد این نیست. فرمود ما یک رزق توحیدی به او میدهیم؛ یعنی با حفظ توحید او را تأمین میکنیم، وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ؛ نه اینکه یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً «من حیث یحتسب» است و رزق او مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ است. اصلاً ما با او کریمانه رفتار میکنیم، ما نمیخواهیم او در عالم شهادت باشد، او مؤمن «بالغیب و الشهاده» است، قرآن ما را پذیرفت. ما گفتیم هُدًی لِلْمُتَّقینَ ٭ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ، (6)این کسی که یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ است ما او را غائبانه تأمین میکنیم. میبینید شعیب(سلام الله علیه) وقتی میخواهد از نبوت خود یاد کند میگوید وَ رَزَقَنی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً (7)این رزق حَسَن، نبوت است، ولایت است، امامت است؛ تقوا و توحید داشتن هم از بهترین رزقهای معنوی است، چون کریم است.
ص: 558
بنابراین ذات اقدس الهی برخیها را کریمانه اداره میکند، اگر «من حیث یحتسب» بود چه میشد؟ ممکن بود همان حرف قارونی در بیاید و بگوید: إِنَّما أُوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی (1)این خطر قارونزدگی را میخواهد از ما بگیرد، او هم بیش از این که نمیگفت؛ میگفت من خودم کسب کردم و پیدا کردم، برای نجات مؤمن میگوید از راهی من او را روزی میدهم که دیگر قارونی فکر نکند و نگوید من خودم کسب کردم و پیدا کردم إِنَّما أُوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی. از اینجا معلوم میشود کار ما حوزویان هم ـ انشاءالله ـ در همین مایههاست، اگر در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود: اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ (2)گرچه به صورت شرط و جزا نیست، اما در سورهٴ مبارکهٴ «انفال» که به صورت شرط و جزاست فرمود: إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً (3)این یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً؛ نظیر یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً است که با مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ همراه است.
ما یک وظیفهای داریم و آن این است که با طهارت مطالعه کنیم، با طهارت درس بگوییم، با طهارت درس بخوانیم، با طهارت مباحثه کنیم که این وظیفه عادی و رسمی ماست که از ما برمیآید، اما همه علم در گفتن و شنیدن و بحث و درس نیست؛ یک وقت است که انسان نشسته جایی یک کسی مطلبی را مطرح میکند دفعتاً ذهن او برق میزند یک جای دیگر میرود و یک مطلب عمیقی برای او کشف میشود «بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ کَثِیرُ الْبَرْقِ» (4)حالا یا برق مفهومی است یا برق مصداقی است بالأخره به سرعت انسان عبور میکند؛ آن معراج وجود مبارک پیغمبر هم با یک مرکبی بود که آن مرکب بُراق نام داشت گفتند که «خُطاه مدّ البَصَر»، (5)از بس برقگونه و سریع بود که یک قدم و یک گام او به اندازه دید چشم است؛ الآن ما که چشم باز کنیم تا کدام قسمت آسمان و ستارهها را میبینیم؟ دورترین ستارهها را با یک نگاه میبینیم. فرمود یک گام او «مدّ البَصَر»، حالا اقدام دیگر او کجاست خدا میداند. غرض این است ما که در حوزهایم و با این بحثها سر و کار داریم براساس یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ (6)حرکت کنیم موفقتریم؛ او بالأخره معلم است
ص: 559
یک وقت است تمام توقع ما این است که از استاد، از شاگرد، از همبحث، از کتاب، کتیبه و اینها علم فرا گیریم و یادمان باشد، اینها لازم است و به ما گفتند این کارها را کنید، اما مؤمن بِالْغَیْبِ باشید، علم جای دیگر است و ما ممکن است از جای دیگر به شما برسانیم؛ این رزق کریمانه است، فرمود: وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ که مبادا خدای ناکرده کسی بگوید من چهل سال خودم دود چراغ خوردم که همان حرف، حرف قارون است. این روایت نورانی را هم ملاحظه فرمودید که فرمود انسان باید با امید زندگی کند، اما به چه امیدوار باشد؟ به غیب، نه به شهادت. فرمود: «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو» (1)ـ این از غرر روایات ماست ـ فرمود از راهی که امید نداری امیدوارتر باش؛ در همین حدیث به سه نمونه ما را هدایت کردند و فرمودند که ما یک وظیفه و راهی داریم و برابر آن راهی که امید داریم آن راه را باید ادامه دهیم و ما غیر از این مقدورمان نیست، اما در دلِ دل و آن درونِ درون به چیزی که امید نداریم امیدوارتر باشید، فرمود: «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو» که نظیر جریان حضرت موسی را مثال زدند، نظیر جریان «بوالقیس» را مثال زدند، نظیر جریان «سحره» را مثال زدند؛ در آن روایت این سه نمونه ذکر شده است. فرمود موسای کلیم(سلام الله علیه) به امید نار رفت نور نصیب او شد. او جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ (2)به دنبال اینکه آتش بیاورد که اینها گرم شوند، اما نور نصیب او شد. آن «امرأة» صبا به امید مُلک و مملکتداری رفته که با سلیمان(سلام الله علیه) گفتگو کند؛ ولی اسلام نصیب او شده که أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ. (3)«سحره» فرعون بعد مؤمنان موسای کلیم شدند؛ اینها به امید جایزه رفتند، اما اسلام و توحید نصیبشان شده، این سه نمونه را در آن روایت ذکر کردند.
ص: 560
غرض این است که این راه همیشه باز است، نه اختصاصی به انبیا دارد، نه اختصاصی به اولیا دارد و نه اختصاصی به سحره دارد. حالا درباره حضرت موسی(سلام الله علیه) ممکن بود بگوییم این شایسته نبوت بود و بعد نبی شد، اما آن «امرأة» صبا چطور؟ آن «سحره» فرعون چطور؟ ما که کمتر از اینها نیستیم. غرض این است که بساط حوزهها ـ انشاءالله ـ به سمت یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ که حرکت کند، روزیِ کریمانه میدهد؛ آن وقت آن روزیِ کریمانه نه تنها حوزه را اداره میکند، کل مملکت را اداره میکند؛ یعنی یک عالم موحّد یک نوری است وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ. (1)بارها به عرضتان رسید در طبرستان ما یک عالم بزرگواری بود که یک سواد متوسطی داشت و یک تقوای کاملی و کار یک امامزاده را انجام میداد، وقتی مردم از یک کسی نورانیت و طهارت ببینند دلباخته او هستند. مگر ممکن است کسی عطر را استشمام کند به سراغ آن نرود یا گل را ببیند و به سراغ آن نرود؟ خدا مردم را مشتاق به عطر و گل آفرید، خدا مردم را مشتاق به توحید آفرید.
بنابراین راه درس خواندن و بحث کردن ما دو چیز است: یکی اینکه وظایف عادی خودمان را بدانیم؛ یعنی به اندازه کافی مطالعه، مباحثه، درس و بحث داشته باشیم، همین چیزهای معمولی که رایج است، اما آنکه در درون دل هست این باشد که از راه غیب عالم شویم، نه از راه درس و بحث. اگر ذات اقدس الهی از همین راه خواست ما را تأمین کند که بسیار خوب است، اگر چنین نشد برابر اینکه فرمود: «کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو» یا یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ آن علم توحیدی که از راهی که باور نمیکردیم یا پیشبینی نمیکردیم به ما عطا کرد، آن جزء «وجه الله» و ماندنی است. امیدواریم خدا این را بهره همه آقایان بفرماید!
ص: 561
1) سوره انعام، آیه122.
عصاره اولین مسئله از فصل هشتم این شد که قبض حقیقت شرعیه ندارد یک و امضای همان غرائز و ارتکازات عقلایی است دو؛ گرچه وجوه هشتگانهای برای تعریف قبض ذکر کردند، (1)اما همه اینها به بیان خصوصیات مصداق قبض برمیگردد نه به حقیقت مفهوم قبض و اینکه قبض یک معنای واحد و مشترک معنوی است نه مشترک لفظی و اینکه معانی متعددی که در حقیقت به خصوصیت مصداق برمیگردد، ناشی از تعبیرات گوناگونی است که در نصوص آمده است؛ در بعضی از موارد تأدیه است، در بعضی از موارد قبض است و در بعضی از موارد استیلاست. در جریان رهن فرمود: فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ (2)و در جریان رد مال مردم فرمود: «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ». (3) عنوان رد، عنوان تأدیه، عنوان قبض و مانند آن، برداشت از خود روایات متعددی است که در این زمینه وارد شد و اینکه روایات صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» (4)یا «مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْب» (5)یک معنای تعبدی خاصی را به همراه داشته باشد اینطور نیست؛ یعنی حقیقت قبض را یک معنای تعبدی بداند که قبض در مکیل و موزون به کیل و وزن مستأنف است، اینطور نیست؛ یعنی اگر کسی کالایی را که مکیل و موزون است خرید و بخواهد همان کالا را به مشتری دیگر بفروشد، اگر در روایتی آمده که باید مجدداً کیل شود، نه برای آن است که کیل مکیل و وزن موزون به معنای قبض آنهاست؛ بلکه اگر خواست به مشتری دوم بفروشد، اگر مشتری دوم خودش در صحنه کیل و وزن حاضر بود که غرر با این رفع میشود و نیازی به کیل و وزن مستأنف نیست و اگر حاضر نبود و به قول خود بایع - که میتواند اکتفا کند - اکتفا کرد - چون او اماره است - غرر رفع میشود، چون در مکیل و موزون اگر بایع گزارش داد، مشتری میتواند بخرد؛ این معامله صحیح است و غرری نیست، منتها اگر کم درآمد او خیار تخلف دارد. اینچنین نیست که اگر مکیل و موزونی را بدون کیل و وزن بخرند در اثر اعتماد به قول بایع این غرری شود؛ بله، اگر مکیل و موزونی را بخواهند خرید و فروش کنند، بدون اینکه خودشان کیل کنند یا کسی که آگاه است و «ذو الید» است گزارش دهد، بله این معامله غرری است و اصلاً این معامله باطل است و معامله باطل به وجوب قبض و اقباض برنمیگردد؛ یعنی حکم را به همراه ندارد، قبض و اقباض از احکام معامله صحیح است. پس اینکه در صحیحه دارد «حَتَّی تَکِیلَهُ أَوْ تَزِنَهُ» (6)این برای آن است که معامله دوم صحیح باشد، نه برای آن باشد که قبض معامله دوم به کیل و وزن جدید است.
ص: 563
پرسش: اگر برای رفع غرر هست، پس چرا مسئله را فقط در مکیل و موزون مطرح کردند؟
پاسخ: حالا یا سؤال سائل درباره مکیل و موزون بود یا شواهد اختصاصی داشت، چون درباره مکیل و موزون او سؤال کرده است؛ اگر سؤال سائل در این زمینه بود، جواب حضرت هم مربوط به همین است.
غرض آن است که در آنجا هم اگر درباره مکیل و موزون فرموده باشد، به عنوان مثال است و نه به عنوان تعیین. بنابراین هرگز کیل و وزن مکیل و موزون به معنای قبض نیست؛ قبض آن است که بایع کالا را تحت استیلای مشتری قرار دهد، اگر معامله صحیحاً منعقد نشد که قبض و اقباضی ندارد، اگر در اثر غرری بودن این معامله باطل بود نوبت به قبض و اقباض نمیرسد و اگر معامله صحیحاً منعقد شد، برای اینکه مشتری در صحنه کیل و وزن اول حاضر بود یک یا مشتری به گزارش بایع اکتفا کرد، برای اینکه میشود به خبر بایع اکتفا کرد برای رفع غرر دو، این معامله صحیح میشود، وگرنه اگر کیل و وزن مستأنف شود و تحت استیلای مشتری قرار ندهند این قبض نیست و اگر تحت استیلای مشتری قرار دهند و کیل و وزن نشود این قبض هست. پس معلوم میشود قبض دائر مدار استیلاست نه اینکه دائر مدار کیل و وزن مجدد باشد.
فروع دیگری را هم که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) مطرح فرمودند با آن تفصیلاتی که قبلاً گذشت حل میشود، بنابراین در مسئله اول از مسائل فصل هشتم چیزی نمیماند و نتیجه آن این است که قبض و اقباض همان استیلاست و در همه موارد استیلا قبض است و یک قاعده فقهی از این مسئله به دست آمد؛ یعنی چه در باب بیع، رهن، صدقه، هبه و وقف که در همه این موارد قبض معتبر است که حتی قبول را بعضیها خواستند بگویند در وقف معتبر نیست؛ ولی قبض معتبر است، قبض به معنای استیلاست.
ص: 564
اما مسئله دوم از مسائل فصل هشتم که درباره حکم قبض است؛ مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در همان اول فرمودند که ما باید بحث کنیم که «القبض ما هو؟» بعد بحث کنیم که آیا قبض واجب است یا نه؟ این «هل هو»ای که در فقه مطرح است؛ یعنی آیا واجب است یا واجب نیست؟ وگرنه فقه از وجود و عدم بحث نمیکند، بلکه از وجوب و عدم وجوب بحث میکند. حالا در مسئله دوم به آن «هل هو» رسیدند؛ یعنی بعد از اینکه ثابت شد که «القبض ما هو؟» وارد این مسئله میشوند که قبض واجب است. در خلال مسئله اولی گذشت که گاهی قبض منشأ استحقاق است و گاهی قبض ناشی از استحقاق است؛ آن قبضی که منشأ استحقاق است، نظیر معامله صرف و سلم، نظیر وقف، نظیر هبه، نظیر صدقه، نظیر رهن و مانند آن که اگر قبض نباشد صحیح نیست و چون صحیح نبود استحقاقی نیست. در صرف و سلم با قبض ثمن کالا مورد استحقاق خریدار قرار میگیرد و در قبض با قبض عین موقوفه متولّی میتواند ولایت را اعمال کند یا «موقوفٌ علیه» میتواند بهرهبرداری کند، اگر قبضی نباشد یک چنین حقی و یک چنین بهرهبرداری نیست. پس قبض در اینگونه از موارد منشأ استحقاق است و در سایر موارد ناشی از استحقاق است که بحث ما در مسئله بیع قبضی است که ناشی از استحقاق باشد؛ یعنی طرفین وقتی خرید و فروش کردند، بایع کالایی را به مشتری فروخت و مشتری ثمنی را در برابر کالا قرار داد، بایع استحقاق ثمن و مشتری استحقاق مثمن دارد، چون کل واحد مستحق چیزی هستند بر طرف مقابل اقباض واجب است؛ یعنی اینها حق قبض دارند. پس این قبض در بیع ناشی از استحقاق است، بر خلاف قبض در صرف و سلم، در وقف، در صدقه و مانند آن که منشأ استحقاق است. حالا قبضی که در بیع و مانند آن مطرح است، قبضی است که ناشی از استحقاق است؛ حالا معنای قبض روشن شد، اما واجب است یا نه؟ آیا ابتدائاً بر بایع واجب است و ثانیاً بر مشتری یا این دو وجوب در عرض هم هستند؟ اگر «احدهما» امتناع کرد، دیگری حق امتناع دارد یا ندارد؟ اگر کسی میگفت من میپردازم؛ ولی شما باید اول بپردازی، یک چنین حقی را دارد یا ندارد؟ اگر بین اینها در تقدیم و تأخیر یا اصل تسلیم و قبض و اقباض نزاعی رخ داد، این مسئله فقهی دیگر صبغه حقوقی پیدا میکند و به محکمه باید مراجعه کرد و حاکم دخالت میکند که حاکم در اینگونه از موارد گاهی والی امر است که چیز روشنی است و گاهی محکمه است؛ آنجا که باید با بیّنه یا یمین ثابت شود آن کار محکمه است، اینجا که جای روشن است؛ ولی کسی نسبت به عمل او سرپیچی میکند، حاکم؛ یعنی والی میتواند دخالت کند، وگرنه آن جا که کار قضایی است والی بدون بیّنه و یمین نمیتواند دخالت کند.
ص: 565
محور بحث در خصوص معامله نقد است نه در معامله نسیه؛ در معامله نسیه معلوم است که بر مشتری اقباض ثمن واجب نیست مگر اینکه مدت فرا برسد، اما در معامله نقد است که بر طرفین تسلیم و اقباض واجب است. پس محور بحث معامله نقد است که «کل واحد» استحقاق قبض و اقباض را دارند؛ یعنی این استحقاق منشأ وجوب قبض شده است و اگر یک طرف نسیه باشد معلوم است که بر بایع واجب است و بر مشتری قبل از حلول أجل واجب نیست، چه اینکه در صرف و در معامله سلم بر مشتری واجب است که ثمن را تأدیه کند و بر بایع در وقتی واجب میشود که مدت فرا برسد. پس محور بحث جایی نیست که «احدهما» نقد باشد و دیگری نسیه، نه در نقد و نسیه مصطلح و نه در سلف و سلمفروشی. حالا اگر معامله نقد بود بر چه کسی واجب است که اقباض کند؟ آیا بایع باید زودتر از مشتری اقباض کند، برای اینکه ایجاب مقدّم بر قبول است؟ آیا معنای آن چنین است؟ یا بر مشتری واجب است اقباض کند، برای اینکه او دارد عوض میپردازد نه معوّض، زیرا عوض را باید زودتر از معوّض داد یا اینکه هیچکدام از اینها تقدیم و تأخر ندارند و بر هر دو واجب است که تقابض کنند؛ یعنی همزمان بایع مبیع را اقباض کند و مشتری ثمن را اقباض کند؟ آیا میشود گفت که اگر کسی حاضر به اقباض نیست بر دیگری اقباض واجب باشد، برای اینکه بگوید حالا او که معصیت کرده من چرا معصیت کنم؟
ص: 566
بیان این شبهه اخیر این است که یک وقت است اینها در اصل بذل امتناع دارند و حاضر نیستند بذل کنند که در اینجا جای دخالت حاکم به معنای والی است نه محکمه، برای اینکه هیچ مشکلی از نظر قضایی نیست، حقی مسلم و ثابت است و طرفین معترف هستند کالایی را خریدند و فروختند با ثمن و مثمن معین، منتها اجرا نمیکنند؛ این نیاز به محکمه ندارد، برای اینکه بیّنه بیاید یا با یمین بخواهند چیزی را اثبات کنند یا چیزی را نفی کنند نیست، یک خرید و فروشی است که مورد توافق طرفین و اقرار طرفین است؛ منتها از اجرای این خودداری میکنند که در اینجا حاکم؛ یعنی والی میتواند اینها را مجبور به تسلیم و اقباض و قبض کند، حالا چه کسی را اول مجبور میکند آن هم ممکن است بحث شود؛ ولی بالأخره این حق حاکم هست که برای برقراری نظم اینها را وادار کند. یک وقت است که اینها «اقاله» میکنند؛ «اقاله» حق مسلم طرفین است و میتوانند معامله را به هم بزنند، اما اگر معامله نقد بود از دو طرف و «اقاله» هم نکردند، یک واجب فقهی و حقوقی است که به زمین مانده و والی میتواند دخالت کند و آنها را به اقباض و قبض وادار کند که یک کار اجرایی است. پس گاهی اینها امتناع دارند که والی میتواند اینها را مجبور کند، یک وقتی امتناع در تسلیم ندارند؛ بلکه امتناع در مبادرت دارند که در این صورت بایع میگوید که اول مشتری باید ثمن را بپردازد و مشتری هم میگوید اول بایع باید ثمن را بپردازد؛ اینجا هم ممکن است والی دخالت کند بر تقابض؛ یعنی قبض و اقباض همزمان. آیا در اینجا مبادرتمشتری واجب است، برای اینکه ثمن عوض است یا مبادرت بایع واجب است، برای اینکه او اول ایجاب کرده و کالا را منتقل کرده به مشتری؟ هیچکدام از اینها دلیل بر ضرورت مبادرت و سبق نیست.
ص: 567
پس محور بحث جایی است که «اقاله» نشده باشد، نسیه نباشد، سلف نباشد و هر دو نقد باشند؛ ولی هر دو هم حاضر هستند که اقباض کنند، اگر در تقدیم و تأخیر یا همزمانی نگران میباشند حاکم ممکن است دخالت کند و نظم را حفظ کند. آیا در اینجا این احتمال هست که بگوییم بر هرکدام واجب است که حق دیگری را بپردازد، ولو دیگری نپردازد و بگوییم حالا دیگری معصیت کرده ما چرا معصیت کنیم؟ دیگری مال ما را نداده ما چرا مال او را ندهیم؟ آیا یک چنین چیزی بر مشتری یا بر بایع واجب هست؟ میفرمایند این توهم صحیح نیست، چرا؟ برای اینکه اگر مشتری حاضر نباشد که ثمن را به بایع تحویل دهد، تسلیم مبیع بر بایع واجب نیست. اگر «بالقول المطلق» تسلیم مبیع بر بایع واجب بود؛ مثل اینکه از او وامی گرفته بود، اگر وامی گرفته بود باید این وام را ادا کند؛ حالا او یک حق دیگری دارد و مسئله تقاص هم مطلب دیگری است. در جریان بیع و شراع، اجاره و استیجار در اینجا دو حق نیست که هیچ ارتباطی هم نداشته باشند، برای اینکه دو حق هستند که هماهنگ و مرتبط میباشند و نمیتوان به بایع گفت که جناب بایع! حالا که مشتری معصیت میکند و ثمن را نمیدهد، او دارد گناه میکند شما چرا گناه میکنید؟ ایشان میگوید که اگر او گناه کرد تأخیر من گناه نیست، بر من که واجب نبود این کالا را تحویل او دهم «کائناً ما کان»، بر من واجب است که این کالا را در قبال ثمن تحویل دهم، وقتی او ثمن را تحویل نداد بر من اصلاً واجب نیست؛ نه این است که بر من واجب باشد، چه او ثمن را دهد و چه ثمن را ندهد تا کسی نصیحت کند و بگوید حالا که او معصیت کرده شما معصیت نکن. یک وقت است سخن از سبّ و شتم است؛ این سبّ و شتم که خبر نیست انشاست و حرام هم هست. حالا یک کسی یک فحشی داد، دیگری به او گفت حالا او معصیت کرده شما معصیت نکن! بله، اینجا جای این حرف هست، برای اینکه این دیگر معامله نیست، این دیگر مقابله عِرضی است، معامله که نیست بگوییم حالا او معصیت کرده شما معصیت بکن یا نکن و این بگوید نه من هم در برابر او باید چنین انجام دهم. بله، اینجا جای نصیحت است که حالا او معصیت کرده شما معصیت نکنید؛ اما در جریان بیع و شراء یا اجاره و استیجار اینطور نیست که بگوییم حالا او که معصیت کرده و نداده شما معصیت نکن و بده، برای اینکه بر بایع تسلیم مثمن وقتی واجب است که مشتری در صدد تسلیم ثمن باشد و بر مشتری تسلیم ثمن وقتی واجب است که بایع در صدد تسلیم مثمن باشد. پس این معنا که اگر «احدهما» امتناع کرد بر دیگری واجب است، این سخن تام نیست و محققین هم این را نپذیرفتند و این را رد کردند.
ص: 568
اما حالا چرا این کار واجب است؟ یک بیان لطیفی در فرمایشات سایر فقها هست، اما در فرمایشات مرحوم آقای نائینی شفافتر است که بارها ملاحظه فرمودید ایشان در بحث معاملات در بین فقهای اخیر واقعاً سلطان معاملات است. سیدنا الاستاد دارد نقد میکند (1)که این نقد ظاهراً وارد نیست. فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که ما یک حکم تعبدی در فضای عرف نداریم که یک قانونی باشد که آن قانون بگوید هر کس در مسائل حقوقی فلان کار را کرد، فلان عمل بر او واجب است. (2) ممکن است برای نظم یک شهر یک قوانینی وضع کنند که اگر کسی تخلف کرد، سرعت گرفت و از آن حد گذشت فلان مقدار جریمه میشود، این یک قانونی است که جعل کردند؛ اما در مسئله معاملات یک چنین قانونی ما نداریم که عقلا قراردادشان این است که اگر کسی بیع و شراء کرد قانون این است که این حکم بر او مترتب است که قبض و اقباض واجب است، اینطور نیست. بلکه قبض و اقباض جزء قراردادهای در متن عقد یا در ضمن عقد است. این تحلیل مرحوم آقای نائینی که عقود دو قسم است، بعضیها تک بُعدی و بعضیها دو بُعدی هستند؛ عقدهای تک بُعدی نظیر هبه، نظیر رهن، نظیر وکالت، نظیر ودیعه، نظیر عاریه اینها تک بُعدی هستند و ایجاب و قبول آنها در یک مدار است. کسی که عاریه میدهد میگوید «اعرتک هذا الثوب او هذا الظرف»؛ این ظرف یا این پارچه را من عاریه دادم که بعد هم میتواند پس بگیرد، وکالت همینطور است، مگر اینکه شرط عدم عزل کنند؛ وکالت همینطور است، عاریه همینطور است، ودیعه همینطور است؛ اینگونه از عقود، عقود اذنی هستند ـ به تعبیر خود ایشان (3) ـ یا حالا عقود جایزه هستند. بعضی از عقود میباشند که دو بُعدی هستند؛ در بُعد اول معامله برقرار میشود که تقابل بین کالا و ثمن هست، در بُعد دوم این است که طرفین بگویند ما پای امضایمان میایستیم، این تعهد در ضمن و اینکه ما پای امضایمان میایستیم این معامله را لازم میکند و چون تعهد کردند قانون کلی این است که هر کسی برابر عهدش باید عمل کند؛ این یک قانون کلی است که عقلا هم این را دارند، اما حالا عهدی نبوده و حکمی باشد براساس این معامله، آن را از کجا شما ثابت میکنید؟ فرمایش سیدنا الاستاد این است که این شرط ضمن در عقد درست نیست، بیع یک معاملهای است که عقلا میگویند حکم آن این است که باید تسلیم و تسلّم شود، یک چنین حکمی در فضای بیع و شراء که تعهدی بر تسلیم و تسلّم نیست بعید است، بلکه در فضای بیع و شراء دو بُعد است که در بعد اول تقابل است بین ثمن و مثمن و در بُعد دوم این است که هر دو میگویند ما پای امضایمان میایستیم؛ یعنی بایع میگوید این کالایی که من فروختم پای امضا میایستم و تسلیم میکنم، مشتری میگوید من با این ثمنی که کالا را خریدم پای تعهدم میایستم و تسلیم میکنم؛ این تعهد را باید امضا و اجرا کنند. قرار عقلا این است که به عهد خودشان عمل کنند که این یک اصل کلی است، اما آیا تعهد شده یا نشده او را مرحوم آقای نائینی میفرماید که تعهد شده است؛ اما سیدنا الاستاد میفرماید یک چنین تعهد ضمنی در معاملات نیست، بلکه قانون و حکم عقلایی این است که تسلیم و تسلّم شود. اثبات این مطلب آسان نیست، همان راهی که مرحوم آقای نائینی رفتند به غرائز و ارتکازات عقلا نزدیکتر است. پس اینها دو تعهد دارند: یکی تعهد تقابل بین ثمن و مثمن و یکی اینکه ما پای امضایمان میایستیم و این کالا را تحویل میدهیم و آن ثمن را هم تحویل میدهیم، حالا به عهدشان میخواهند وفا کنند. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4)هم همین این را دارد امضا میکند؛ یعنی وقتی نقل و انتقالی صورت گرفت و تعهد سپردید که پای امضایتان بایستید، باید به عهدتان وفا کنید، اینجا اصلاً تعهد و تعبدی در کار نیست.
ص: 569
بنابراین براساس آن شرط ضمنی که کردند بر اینها واجب است، چون واجب مشروط است نه مطلق، پس نمیشود گفت که به بایع نصیحت کنیم و بگوییم حالا که او نداد تو بده. یک وقت است که در ابتدایی بودن و در مبادرت اختلاف دارند، آنجا گاهی ممکن است که با نصیحت انسان مشکل را حل کند؛ بگویند حالا تو اول بده، حالا که او حاضر است بدهد تو این گذشت را بکن؛ مشتری در صدد تحویل ثمن هست و هیچ امتناعی هم ندارد، ثمن هم در دست او نقد است و میخواهد بگوید تو اول بده، این یک امر اخلاقی است که قابل حل است؛ میگویند حالا که او حاضر است بذل کند تو گذشت کن. بر او که واجب نیست صبر کند، این را میشود به صورت یک گذشت اخلاقی یا گذشت حقوقی مسئله را حل کرد؛ اما حالا او تحویل نمیدهد، بگوییم حالا او معصیت کرده شما معصیت نکن؟ این سنخی نیست.
«فتحصل» که وجوب تسلیم و تسلّم در اثر آن شرط ضمنی است و عقلا این شرط ضمنی را «لازم الوفا» میدانند و شارع مقدس هم همین را به صورت «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)یا به صورت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ امضا کرده است و دو حکم متقابل است از این دو حق و در قبال هم است و هرگز نمیشود گفت که اگر یکی معصیت کرد و انجام نداد دیگری چرا معصیت کند، اینطور نیست؛ اگر یکی معصیت کرد بر دیگری واجب نیست، نه اینکه بگوییم حالا او معصیت کرده شما چرا معصیت نمیکنید. بله، اگر در تقدیم و تأخیر باشد، میگویند حالا او لجبازی کرده شما این لجبازی را نکن! ممکن است این گذشت حقوقی اینجا باشد، اما اگر کسی حاضر نیست ثمن را بپردازد به بایع بگوییم حالا او معصیت کرده شما چرا معصیت میکنید؟ اینطور نیست. اگر مشتری حاضر نیست ثمن را بپردازد، بر بایع هم واجب نیست مثمن را بپردازد و منشأ وجوب هم همان شرط ضمنی است.
ص: 570
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
بنابراین قبض واجب است و وجوب آن هم براساس شرط ضمنی است و قرار عقلا هم همین است و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ هم امضای همین است و اگر هیچکدام حاضر نیستند بر بذل، والی میتواند دخالت کند و اگر کسی گفت که قرار ما بر این بود که اول بایع بذل کند بعداً مشتری، این به محکمه قضایی وابسته است و این دیگر کار والی نیست، برای اینکه احتیاج به بیّنه دارد که با سوگند و بیّنه مسئله حل میشود؛ این کار محکمه قضاست، والی به معنای حاکم مجری نظام مملکت این نمیتواند دخالت کند، اما آنجایی که یک چیز «بیّن الرشد» است و نیاز به محکمه قضا ندارد، والی میتواند دخالت کند.
پرسش: ؟پاسخ: چون ثمن در مقابل مثمن است، نذر که نکرده؛ مثل اینکه دو نفر نذر کردند: یک نفر نذر کرده که من این کالا را به فلان شخص دهم و او هم نذر کرده که من این کالا را به این شخص دهم؛ اینها دو نذر جداست، نذر واحد متقابل نیست. حالا اگر یکی «حنص» نذر کرده معصیت کرده میگویند حالا او معصیت کرده شما چرا معصیت میکنید؟ شما کارتان را انجام بده، اما اگر امر واحد بود و متقابل بود، چه اینکه بیع و اجاره اینطور است هرگز بایع نگفت من مالم را به او میدهم چه او ثمن را بدهد یا ندهد، هرگز مشتری نمیگوید من این ثمن را به او میدهم چه او مبیع را بدهد یا ندهد. این فعل واحد است، این عقد است، این دو ایقاء نیست؛ در نذر دو ایقای گسیخته از هم است؛ مثلاً زید نذر کرده که فلان کالا را به عمرو دهد و عمرو هم نذر کرده که فلان کالا را به زید دهد، این دو ایقاء گسیخته از هم است؛ ولی بیع عقد واحد مرتبط «بین الایجاب و القبول» است، اگر عقد واحد مرتبط است هر دو باید همزمان انجام دهند. پس اگر در اصل تسلیم اینها انکار دارند حاکم؛ یعنی والی میتواند دخالت کند و آنها را وادار کند، اگر در تقدیم و تأخیر انکار دارند حاکم میتواند دخالت کند بگوید جا برای تأخیر و تقدیم نیست همزمان باید انجام دهید، پس اگر در اصل تسلیم اینها امتناع دارند، جا برای دخالت حکومت است؛ یعنی حاکم و اگر در تقدیم و تأخیر نزاع دارند، جا برای دخالت حاکم است؛ یعنی والی که میتواند بگوید چه توقعی بر تقدیم و تأخیر دارید، اما اگر بگویند نه ما شرط کردیم که بایع اول تسلیم کند بعد ما تسلیم کنیم، این باید ثابت شود، زیرا نیاز به بیّنه و یمین دارد که کار محکمه است نه کار حاکم؛ یعنی کار والی و مجری قانون نیست، بلکه کار محکمه قضایی است و چون یک عقد است که به دو قسمت گره خورده است؛ لذا اگر «احدهما» از تسلیم امتناع کرد بر دیگری واجب نیست، نه اینکه بگوییم حالا او که معصیت کرده شما چرا معصیت میکنید. بله، در دو ایقای جدای از هم این حرف جا دارد که اگر کسی به نذر خودش یا به عهد خودش یا به یمین خودش وفا نکرده و معصیت کرده دیگری نمیتواند بگوید حالا چون او معصیت کرده من اَدا نمیکنم.
ص: 571
دومین مسئله از مسائل فصل هشتم بیان وجوب قبض و تسلیم است.
در مسئله اول محور بحث این بود که قبض چیست و از آن جهت که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) و بزرگان دیگر در صدد این هستند که تا آنجا که ممکن است از مسئله فقهی به صورت یک قاعده فقهی ترقّی کنند که مشکلات سایر مسائل حل شود، قبض که از احکام بیع است، در تحقیق معنای قبض طوری سخن گفتند که قبض در اجاره، قبض در رهن، قبض در صدقه، قبض در وقف، قبض در سلف و مانند آن روشن شود و تا حدودی روشن شد که اگر به صورت قاعده فقهی هم در نیامده باشد لااقل حکم بسیاری از ابواب فقهی روشن شد.
ص: 572
در مسئله دوم سخن از حکم قبض است که قبض در بیع واجب است؛ محور بحث را باید روشنتر بیان کرد یک، دلیل وجوب قبض را هم باید بیان کرد دو، و اگر کسی امتناع کرد راه ولایی و محکمه قضایی را هم باید طرح کرد سه؛ این سه مطلب را مرحوم شیخ (1)و سایر فقها در این مسئله دوم مطرح میکنند. محور بحث جایی است که طرفین عقد بیعی جاری کرده باشند و در صدد اقاله نباشند یا اگر در صدد اقاله باشند قبض و اقباض واجب نیست این یک، نکته دوم اینکه یکی از دو طرف با نسیه چیزی را نخریده باشد، چون اگر نسیه بخرد تسلیم واجب نیست مگر موقع سررسید وقت، نکته سوم اینکه هیچکدامشان معسر نباشند، چون اگر معسر باشند وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ (2)باید تا زمان توانایی و قدرت اقتصادی مهلت داد. پس اگر یک چیزی را نقد خرید، ولی یک حادثهای پیش آمد که فاقد مال شد، تسلیم بر او واجب نیست؛ نه برای اینکه بدهکار است، بلکه برای طلبکار صبر کردن واجب است. پس اگر کالایی را خریدند و در صدد اقاله بودند تسلیم و قبض واجب نیست؛ اگر «احد الطرفین» نسیه بود بر آن طرف تسلیم واجب نیست، گرچه بر طرف دیگر نقد تسلیم واجب است؛ اگر «احد الطرفین» معسر بودند بر او تسلیم و قبض واجب نیست وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ. پس فضای بحث چه در مسئله بیع چه در مسئله اجاره و چه در مسئله مضاربه، همه همینطور است.
ص: 573
تمام کوشش این بزرگان این است که راه اجتهاد را فراسوی یک محقق باز بگذارند، اینچنین نیست بگویند که قبض ثمن و مثمن واجب است به فلان دلیل، بلکه توسعه میدهند و تبیین میکنند، طوری که دست این طرف باز میشود و همین مطالب را میتواند در مورد اجاره، صلح، مضاربه، مضارعه، مساقات و سایر عقود پیاده کند، پس این صورت مسئله شد. دلیل مسئله لطیفهای است که مرحوم شیخ انصاری (1)به آن اشاره کرده که در بین فقهای بعدی مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیهم اجمعین) (2) این را خوب پرورانده؛ ولی مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) (3) نظر مرحوم شیخ را نپذیرفت و یک نقدی دارند، سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) (4)هم نظر مرحوم آخوند را گرفته و آن را نپذیرفته و ظاهراً حق با مرحوم شیخ است که مرحوم آقای نائینی او را پرورانده، نه حق با مرحوم آخوند.
پس مطلب اول روشن شد که فضای بحث کجاست، مطلب دوم این است حالا که روشن شد فضای بحث کجاست، چرا تسلیم واجب است؟ چرا قبض و اقباض واجب است؟ اگر ما بگوییم چون «کل واحد» آنچه که در نزد اوست تملیک کرده به دیگری؛ یعنی بایع مبیع را و مشتری ثمن را تملیک کرده است؛ وقتی که مبیع مِلک طِلق مشتری شد، مشتری حق مطالبه دارد، چون «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم». (5)[7] اگر ثمن ملک طِلق بایع شد، بایع حق مطالبه دارد، زیرا ملک مردم را باید داد؛ این نیمی از راه است که مرحوم آخوند رفته نه تمام راه؛ بله، اگر بایع چیزی را به مشتری فروخت مشتری مالک میشود یک، مشتری حق مطالبه دارد و برای او مطالبه جایز است دو، اما چه کسی گفته که بر این واجب است؟ چه تلازمی است بین جواز مطالبه و وجوب تسلیم؟ مگر در هبه که واهب چیزی را ملک طِلق «متهبّ» نکرد؟ مگر «متهبّ» مالک مطلق این کالای هبهای نشد؟ مگر برای مالک مطالبه روا نیست؟ چرا بر واهب واجب نیست؟ پس معلوم میشود تلازمی بین جواز مطالبه و وجوب تسلیم نیست. شما برای جواز مطالبه دلیل میآورید و میخواهید وجوب تسلیم را نتیجه بگیرید؟ الآن بحث در جواز مطالبه نیست، بلکه بحث در وجوب اقباض و وجوب تسلیم و امثال ذلک است. چه کسی گفته بر بایع واجب است که تسلیم کند؟ اگر بگویید چون مشتری مالک است حق مطالبه دارد، پس بر بایع واجب است که تسلیم کند؛ شما باید این تلازم را ثابت کنید، اگر در مسئله هبه و امثال هبه شما از یک طرف میگویید «متّهب» مالک میشود و «متّهب» حق مطالبه دارد، از آن طرف بر واهب تسلیم واجب نیست و ممکن است ندهد، چون این عقد، عقد جایزی است؛ اگر عقد، عقد جایز بود بر او تسلیم واجب نیست. پس شما از طرفی از وجوب تسلیم سخن میگویید و دلیلی که میآورید جواز مطالبه است. مرحوم آخوند با همه فطانت و آن هوشیاری و دقتی که داشتند این مطلب بر این بزرگوار مخفی شد. فرمایش ایشان این است که بیع تملیک است و مشتری مالک شد و لازمه ملکیت جواز مطالبه است تا اینجا درست است که مشتری میتواند مطالبه کند، اما از کجا بر بایع واجب است که تسلیم کند؟ مگر هر جا جواز مطالبه آمد وجوب تسلیم هم در کنارش هست؟ شما باید وجوب تسلیم را ثابت کنید، اما راهی که مرحوم شیخ طی کرده راه علمی و تحقیقی است، چون طرفین تعهد کردند که بپردازند، وفای به عهد هم واجب است.
ص: 574
پرسش: اقدام به بیع و ملکیت قرار دادن برای مشتری؟
پاسخ: ملک شده و اگر آن تعهد دیگر ضمیمه آن نشود که مرحوم شیخ میفرماید ضمیمه میشود؛ اگر مرحوم آخوند التزامی را که مرحوم شیخ تصریح دارد میپذیرفت فرمایش این دو بزرگوار یکی بود و هر دو هم درست بود، اما التزامی که مرحوم شیخ دارد مرحوم آخوند نمیپذیرد و میگوید التزامی در کار نیست. سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) هم همان راه مرحوم آخوند را ادامه داد و گفت التزامی در کار نیست، این از احکام عقلایی است. مرحوم آخوند فرمود که این از احکام عقلایی است؛ عقلای عالم، مسلمان و غیر مسلمان، موحّد و ملحد نشستند قانونگذاری کردند که اگر چیزی را ملک دیگری کردید تسلیم واجب است؟ یا نه، غرائز عقلا در چه موحّد و چه ملحد این است که انسان باید به عهد خود وفا کند، اگر متعهد شد که تسلیم کند؛ یعنی پای امضایم میایستم که این وفای به عهد واجب است عقلاً «لدی العقلاء». ما یک بنای عقلا داریم که فعل است، فعل غیر معصوم هیچ ارزشی ندارد؛ یک عقل داریم که علم است و از سنخ فعل نیست، عقل حجیّت خودش را با خودش دارد، مگر میشود علم حجت نباشد؟ بنای عقلا چیزی است و دلیل عقلی چیز دیگری است؛ یکی از سنخ فعل است و یکی از سنخ علم. بنای عقلا را باید به عرض معصوم رساند، معصوم(سلام الله علیه) او را امضا میکند «إما قولاً أو فعلاً أو سکوتاً» امضا میکند، وقتی امضا کرد این حجت میشود. بنای عقلا را ما باید ببینیم که چیست، عقلا یک چنین قانونگذاری ندارند که اگر عقد بیع جاری کردی واجب است، عقلا چون در متن بیع تعهد میسپارند که پای امضایشان بایستند. بین جوهر بیع با جوهر هبه در دستگاه عقلا فرق است؛ نه این است که بیع و هبه یکی است، منتها برای یکی حکم وضع کردند و قانونگذاری کردند که در بیع قبض و اقباض واجب است و در هبه نیست، اینطور نیست. در گوهر بیع و هبه تفاوت هست، نه این است که در گوهر هستی اینها تفاوت نباشد؛ ولی حکمی از احکام عقلایی برای بیع باشد که از آنِ هبه نیست. عقلا که حکم تعبدی و امثال ذلک ندارند، عقلا هم که حکم جامع مشترک ندارند؛ ولی وفای به عهد یک امری است که عقلی است و همه جا هست.
ص: 575
بنابراین این فرمایش مرحوم شیخ خیلی تام است، منتها مرحوم آقای نائینی میخواهد که این را خوب باز کند، مشروح کند و با شرح صدر معاملاتی که دارد مقام اول و مقام دوم و امثال ذلک کند، تعهد اول و تعهد دوم درست کند، متن ایجاب و قبول را جدای از شرط در ضمن آن کند، همان کارهای دقیقی که ایشان کرده است. بنابراین بین جواز مطالبه و وجوب اقباض تلازمی نیست؛ بله، او میتواند مطالبه کند و کار معصیتی نکرده است، اما بر بایع واجب باشد که تسلیم و اقباض کند دلیل میخواهد و دلیل آن هم همین فرمایش مرحوم شیخ است که تعبداً حفظ شده؛ وقتی متعهد شده عقل میگوید که باید به عهدت وفا کنی، نقل میگوید که باید به عهدت وفا کنی که این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)همین است؛ فرمایش عقل هم همین است، فرمایش نقل هم همین است که باید به عهدتان وفا کنید. وفای به عهد مثل به عدل عمل کردن و درست گفتن که اینها براساس حکمت عملیه جزء واجبات عقلی است.
بنابراین در مرحله اول که تحریر صورت مسئله بود مشخص شد که قیود مسئله چیست، مقام ثانی بحث دیگر چرا تسلیم واجب است، نه برای اینکه او مالک است، بلکه برای این است که تعهد سپرده است و وفای به عهد واجب است. این التزامی که مرحوم شیخ انصاری دارند سخنی است حق که طرفین متعهدند تسلیم کنند، هبه نیست که تعهدی در کار نباشد یا وکالت نیست که تعهدی در کار نباشد، هبه است.
ص: 576
1) سوره مائده، آیه1.
مطلب دیگر آن است که اگر یکی از دو طرف حاضر است تسلیم کند و دیگری حاضر نیست، آیا اینجا بر او واجب است که تسلیم کند یا نه؟ برخیها استدلال کردند که استدلال این بعض را مرحوم شیخ (1)و سایر فقها نقل کردند و رد کردند؛ بعضی گفتند که اگر بایع حاضر نیست کالا را بپردازد، بر مشتری واجب است که ثمن را تسلیم کند، چرا؟ برای اینکه اگر بایع معصیت و ظلم کرده معصیت و ظلم بایع که مجوز عصیان و ظلم مشتری نیست، چرا مشتری معصیت کند؟ لذا اگر بایع معصیت کرده مشتری نباید معصیت کند، باید مال مردم را بدهد. این سخن ناصواب است برای اینکه در بحث گذشته ملاحظه فرمودید که اصلاً این ظلم و معصیتی نیست، بیع که دو ایقاء گسیخته نیست که هرکدام یک تکلیف خاص خودش را داشته باشد؛ بیع یک عقد دو طرفی به هم گره خورده است، اگر بایع از تسلیم مبیع خودداری کرده است بر مشتری واجب نیست، نه اینکه بگوییم حالا که او معصیت کرده شما چرا معصیت میکنید؟ این نظیر «سب» و «شتم» و امثال ذلک نیست که اگر کسی دیگری را «شتم» کرده و معصیت کرده دیگری نباید «شتم» کند، برای اینکه اینها دو انشای جدای از هم است، دو فعل است که دو حکم جدا دارد؛ حالا او معصیت کرده شما معصیت نکنید این راه دارد، اما در مسئله تسلیمِ متقابل بایع و مشتری، یک عقد دو جانبه است نه دو ایقاء گسیخته، پس اگر «احدهما» معصیت کرده است بر دیگری واجب نیست.
ص: 577
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص262.
مطلب دیگر اینکه حالا که معلوم شد که بر طرفین واجب است تسلیم کنند، اگر یکی حاضر است تسلیم کند و دیگری حاضر نیست که تسلیم کند، اینجا جای اِعمال حکومت حاکم است و نیاز به حَکَم یعنی محکمه و قاضی نیست، برای اینکه سخن از جرم نیست، سخن از بیّنه و یمین نیست سخن از اثبات نیست؛ جرم مشهودی است، چون اختلافی ندارند؛ یک وقت است او ادعا میکند که بنا بود من بعد بدهم و شما اول باید میدادید، گاهی این اختلاف است که این را باید در محکمه ثابت کرد، اما یک وقت است یک چنین چیزی نیست و کسی ادعای اول و ثانی نمیکند، هر دو معترف هستند که «بیع»ی بدون شرط شده، یکی حاضر است که آن عوض را تسلیم کند و دیگری از پرداخت «معوّض» خودداری میکند یا «بالعکس» که در اینجا حاکم برای نظم باید او را مجبور کند. یک وقت است که هر دو به لجبازی افتادند گفتند تو اول باید بدهی و این یکی میگوید تو اول باید بدهی که اینجا هم جای دخالت حاکم است که برای برقراری نظم هر دو را وادار میکند به تسلیم، برای اینکه بیع را جاری کردند، حق هرکدام در ذمّه دیگری هست، اقاله هم نمیکنند و اعتراف هم دارند به اینکه شرطی در کار نیست؛ این یک نزاعی است مستمر که در اینجا جای دخالت حکومت است و والی میتواند وادارشان کند که انجام دهند، چون سخن از انکار دعوا نیست که به محکمه برسد، فقط لجبازی است که اینجا جای دخالت حاکم است نه حکم، اما اگر اختلاف بود و یک کسی گفت من به او گفتم: اول تو باید بپردازی؛ ولی این میگوید: نگفتی، سخن از دعوا و انکار و اینهاست که البته باید به محکمه مراجعه شود. پس اگر «احدهما» حاضر است و دیگری حاضر نیست حاکم آن ممتنع را مجبور میکند، اگر هیچکدام حاضر نیستند و میگویند تو باید اول بپردازی، حاکم هر دو را مجبور میکند که به وظیفهشان عمل کنند تا نظم برقرار شود و به دعواهای دیگر منتهی نشود.
ص: 578
حالا اگر کسی حاضر هست که مال را بپردازد، ولی دیگری حاضر نیست که این شخص میگوید، چون من حاضرم بپردازم و او حاضر نیست، بدون اذن او رفته این کالا را گرفته یا ثمن را گرفته، آیا این مشروع است یا نه؟ میگویند مشروع نیست، چرا؟ برای اینکه مشروعیت قبض عوض یا «معوّض» در دو صورت است: یکی اینکه انسان خودش آنچه را که در دست اوست این را اقباض کند، اگر کسی عوض را اقباض کرد میتواند «معوّض» را بگیرد ولو صاحب آن راضی نباشد، اگر «معوّض» را به مشتری داد میتواند ثمن را بگیرد ولو مشتری راضی نباشد، چون ملک طِلق خودش است، حالا اگر کلی در ذمّه بود و تشخیص؛ یعنی ایجاد آن کلی در ضمن شخص معین او باید به رضای صاحب آن باشد، پس اگر «احد الطرفین» اقباض کرد؛ یعنی آنچه که در دست اوست داد و دیگری از پرداخت سر باز میزند آن طرف میتواند عوض خود را بگیرد که این حالا جایز است. صورت دوم که جایز است و «بیّن الرشد» است این است که خود آن طرف قبض دهد. پس قبض فقط در دو صورت درست است: یکی اینکه انسان «معوّض» را یا عوض را اقباض کند، آنگاه مقابل آن را میتواند بگیرد ولو صاحب آن راضی نباشد یا با اذن صاحب آن یک چیزی را به او داده که قبض در این دو صورت درست است، اما اگر چیزی را اقباض نکرده یا صاحب آن راضی نشد، این رفت بدون اذن صاحب آن گرفته که این قبض صحیح نیست و صاحب آن میتواند استرداد کند و بگوید مال من را برگردان، برای اینکه به چه مناسبت این را گرفتی؟ پس قبض در این صورت درست است و در آن صورت که اقباض نکرده باشد درست نیست و اساس وجوب قبض هم همین مسئله شرط ضمنی است.
ص: 579
پرسش: اگر گفتیم به وسیله بیع ملک طِلق او شده دیگر چهکار به اقباض آن طرف داریم؟ دیگر چه اقباض کند یا نکند نمیتواند مال خود را بردارد.
پاسخ: بله، یک تعهد دوم هم سپرده است؛ یک «بعت» و «اشتریت» است که آن مقام اول است، یک تعهد متقابل است که شما باید تسلیم کنی و من هم باید تسلیم کنم، حالا بایع حاضر به تسلیم نیست بعد ثمن را به چه مناسبت برود از مشتری بگیرد؟ اگر این دو ایقاء گسیخته از هم بود، بله این شخص میتوانست بگوید حالا او معصیت کرده نمیدهد من باید بدهم یک یا حالا من ندادم میتوانم مال خودم را بگیرم دو، نه آن مطلب درست است و نه این مطلب. دو مطلب است: یکی اینکه بعضیها نظرشان این بود که اگر مشتری حاضر نبود ثمن را بپردازد بر بایع واجب است که «مثمن» را بپردازد، چرا؟ برای اینکه حالا که مشتری معصیت کرده، بایع چرا معصیت کند؟ این را بزرگان مخصوصاً مرحوم شیخ و اینها رد کردند و حق هم با اینهاست، برای اینکه بیع دو تا ایقاع گسیخته نیست، بلکه یک عمل به هم مرتبط است، اگر مشتری حاضر نیست ثمن را بپردازد بر بایع تسلیم «مثمن» واجب نیست، نه اینکه بگوییم حالا که او معصیت کرده این چرا معصیت کند؟ این مسئله قبلی بود. مسئله بعدی این است که اگر خود این بایع حاضر به اقباض نیست، نمیتواند بگوید چون ثمن ملک من است من میتوانم از مال مشتری بگیرم ولو بدون رضایت او، چرا؟ چون یک تملیک و تملّک و تبادل مالی است که مقام اول «بعت» و «اشتریت» است، یک تعهد ضمنی است که تسلیم در مقابل تسلیم، در مقام اول تملیک در مقابل تملیک یا مال در مقابل مال که بیع «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» است، (1)اما اینجا تسلیم در مقابل تسلیم است؛ خودش اقباض و تسلیم نکرده برود ثمن را بگیرد یعنی چه؟ آری، برخیها نظرشان این است که این تسلیمها همسان نیستند، بایع موظف است که «معوّض» را بپردازد، مشتری موظف است که ثمن را بپردازد، چون ایجاب از بایع شروع میشود و قبول از مشتری، پس اساس حرف را در بیع بایع میزند؛ اولاً بر بایع تسلیم «معوّض» واجب است و ثانیاً بر مشتری تسلیم عوض؛ لذا از ثمن به عنوان عوض یاد میشود که این عوض بودن در دو مرحله تبعیت را نشان میدهد، اگر گفتیم «باء» عوض «الف» است در دو مرحله تبعیت را نشان میدهد: یکی در اصل پیدایش و دیگری در اصل تسلیم و اقباض، وقتی «ثمن» عوض «مثمن» بود، ایجاب قبل از قبولمیآید که اول بایع میگوید «بعت» و به تبع آن مشتری میگوید «اشتریت»، این «اشتریت»؛ یعنی آن مبیع را من با این عوض پذیرفتم، پس عوض بعد از آن «معوّض» است در مقام تبادل، در مقام تسلیم هم اینچنین است؛ یعنی مبیع اول باید تسلیم شود، ثمن چون عوض آنست در مرحله ثانیه باید تسلیم شود؛ اگر از ثمن به عوض یاد کردند، همیشه عوض تابع «معوّض» است، هم در مقام تبادل و هم در مقام اقباض و تسلیم که این توهم برخیهاست؛ ولی این تام نیست، درست است که اگر ایجاب و قبول باشد مثلاً گفتند ایجاب قبل از قبول است؛ ولی اگر حقیقت بیع به صورت معاطات باشد «کما هو الحق» که به صورت معاطات بیع هست، بیع حقیقی هم هست و لازم هم هست، نه اینکه بیع نباشد یا بیع جایز باشد؛ اگر تعاطی و دست به دست باشد که یکی ثمن در دست اوست و دارد میدهد، یکی هم «مثمن» در دست اوست و دارد میدهد که هیچکدام مقدّم و هیچکدام مؤخّر نیست، دیگر اعطا و اخذ نیست، بلکه تعاطی متقابل است، اینجا یکی مقدم و یکی مؤخر باشد نیست. پس در حقیقت بیع اخذ نشده است که «معوّض» مقدم باشد و عوض مؤخر باشد، ما عنوان «معوّض» و عوض و امثال ذلک که نداریم، عنوان مبیع و ثمن و امثال ذلک داریم. درست است که در عرف ثمن را میگویند عوض مبیع است؛ ولی این تبعیت را نمیرساند، در مقام تسلیم اینها متعادل هستند، وقتی ملک مستقر شد؛ یعنی بایع متعهد شد که «مثمن» را تحویل دهد و مشتری متعهد شد که ثمن را تحویل دهد، این تسلیم و اقباض باید متقابل باشد.
ص: 580
1) فقه، دفترتبلیغات اسلامی قم، شماره 21، ج1، ص8.
پس عصاره این سه مقام بحث این شد که در تحریر صورت مسئله آن قیود لازم است، در تعلیل و دلیل مسئله مبنای مرحوم شیخ و مرحوم آقای نائینی تام است، فرمایش مرحوم آخوند و سیدنا الاستاد مورد نقد است، فروع سوم که مقام سوم بود این بود که یکی اقباض نکرده بر دیگری اقباض واجب باشد، اینچنین نیست و مادامی که کسی اقباض نکرده حق ندارد کالا را از طرف دیگر قبض کند آن قبض صحیح نیست، زیرا قبض وقتی صحیح است که انسان آنچه که در دست اوست اقباض کند یک، یا اگر اقباض نکرده آن طرف دیگر با رضای خودش قبض دهد دو، در غیر این دو صورت قبض صحیح نیست و فرع بعدی هم این بود که به هیچ وجه نمیشود گفت که تقدیم بایع بر مشتری در اقباض لازم است؛ یعنی اول باید بایع اقباض کند و بعد مشتری هیچ دلیلی نیست و مسئله اجبار کردن هم که یک حکم حقوقی است یا حکم سیاست اجتماعی برای برقراری نظم است که این اختصاصی به مسئله بیع ندارد، در هر جا حق روشنی بود، حق مشهودی بود، نزاعی در کار نبود و محتاج به محکمه نبود حاکم اسلامی میتواند آن را محقق کند، چون اختلافی در کار نیست طرفین قبول دارند که این ملک اوست، منتها از پرداخت امتناع میکنند. پس بین حاکم و حَکَم فرق است، حاکم میتواند برای برقراری نظم اجبار کند و اگر اختلافی بین طرفین بود که محتاج به بیّنه و یمین بود این به حَکَم برمیگردد نه به حاکم.
ص: 581
موضوع: قبض
سومین مسئله از مسائل فصل هشتم درباره احکام «تفریغ» است؛ (1)
مسئله اول این بود که «القبض ما هو؟» چون قبض موضوع برای احکام در بسیاری از ابواب فقهی است.
مسئله دوم این بود که تسلیم «کل واحد» از عوضین واجب است؛ یعنی بر بایع تسلیم «معوّض» واجب است و بر مشتری تسلیم ثمن که دلیل آن هم گذشت.
مسئله سوم آن است که تسلیم باید تسلیم تام باشد؛ اگر کسی زمینی را فروخت که در این زمین مشغول به زرع است، باید آن را از زرع «تفریغ» کند؛ اگر انباری را فروخت که پر از کالاست، باید کالا را بیرون ببرد و همچنین هر چیزی را که با غیر همراه است باید «تفریغ» کند، «فارغ» کند، صاف کند و تحویل مشتری دهد. پس بنابراین مسئله سوم درباره «تفریغ» آن مبیع است، نه اصل تسلیم مبیع.
ص: 582
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص266.
تاکنون روشن شد که تسلیم واجب است یا براساس مبنای صحیحی که مرحوم شیخ (1)و مرحوم آقای نائینی (2) و بعضی از اساتید ما انتخاب کردند که براساس شرط ضمنی و تعهد ضمنی طرفین متعهد هستند و همانطور که تملیک در مقابل تملیک است، قبض هم در مقابل قبض باشد؛ لذا بین بیع و بین هبه یک فرق جوهری است؛ در هبه تملیک هست، اما هیچ تعهدی نیست و واهب ممکن است ندهد، هرگز تعهد نکرده که من پای امضایم ایستادهام؛ ولی در بیع گذشته از تملیک تعهد هم هست؛ یعنی من این را تملیک کردم یک، متعهدم که بپردازم دو. تفاوت اساسی هبه نه برای این است آن یکی عوض دارد و این یکی عوض ندارد، برای اینکه هبه به «ذی رحم» اینطور است که دو تعهد در آن هست؛ هبه به «ذی رحم» اینچنین است، صدقه اینچنین است که آدم نمیتواند پس بگیرد و بر خلاف هبه به غیر «ذی رحم» که میتواند پس بگیرد. بنابراین ممکن است تملیک یک جانبه باشد با دو تعهد؛ یعنی من این را بخشیدم یک، پای این امضایم میایستم دو که این در هبه «ذی رحم» هست و در صدقه هم همینطور است، آدم چیزی را که به مستمند صدقه داد که نمیتواند برگرداند؛ قصد قربت باید کند تا با هبه فرق کند؛ فرق جوهری صدقه با هبه هم همین امور است و قبض هم باید دهد و دیگر نمیتواند بعد از آن پس بگیرد، این مثل هبه نیست که بتواند پس بگیرد.بنابراین در جریان تسلیم و در جریان اقباض متقابل، مسئله دوم گذشت.
ص: 583
مسئله سوم این است که کالایی را که باید تحویل دهد باید «فارغ» از اشیاء دیگر باشد و ملک طِلق مشتری را تحویل او دهد، اگر مغازه یا انباری را فروخت باید مغازه خالی و انبار خالی را تحویل او دهد و اگر زمینی را فروخت باید زمین بدون کشت و زرع را تحویل او دهد و اگر کامیونی فروخت بدون بار باید تحویل او دهد و مانند آن که این «تفریغ» نامیده شده است.
چند مطلب در این مسئله سوم مطرح است: مطلب اول این است که یک حکمی دائر مدار قبض است، این حکم تعبدی است و براساس بنای عقلا نیست، البته ممکن است عقلا تا حدودی تفهیم شوند؛ ولی در فضای عقلانیت عقلا این نمیگنجد و آن این است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ (1)اگر فروشنده کالایی را به مشتری فروخت این کالا ملک طِلق مشتری است، منتها بایع دارد این کالایی که ملک طِلق مشتری است را تحویل مشتری میدهد، منتها از دست او افتاد و شکست؛ ملک، ملک مشتری است؛ ولی شارع میفرماید که بایع ضامن است که این با دخالت عقل که «آناًما» معامله برمیگردد قابل توجیه شد، اما حکم تعبدی است که عقل دخالت کرده است، پس اگر اموالی را یا مغازهای را فروخت و کلید انبار و مغازه را تحویل مشتری داد؛ ولی این در انبار و مغازه جنس هست او تخلیه نکرده و تحویل داده، این قبض «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» حاصل شده است، اگر از این لحظه به بعد آن مغازه یا انبار آسیب ببیند، فروشنده ضامن نیست که قبض به آن معنا صادق است؛ اما چون «تفریغ» واجب است، برای اینکه قبض کامل باید کند و عین را «بما لها من المنافع» باید تحویل مشتری دهد، در حالی که این شخص عین را بدون منفعت داد؛ این انباری که مشغول به کالاست یا مغازهای که مشغول به کالاست که منفعتی ندارد؛ این مغازه را خریده یا انبار را خریده که دارای منافع باشد، منافع را که او تسلیم نکرده است، عین بیمنفعت را داده است. او زمینی را خریده که در آن خانه بسازد؛ ولی این زمین الآن مزرعه است، این زمین تحت کشت است، شما که میخواستید زمین را بفروشید چرا کشت کردید؟ این زمین را تحویل داده است، اما منفعت آن را که تحویل نداده است.
ص: 584
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
بنابراین «تفریغ» در حقیقت بازگشت آن به تسلیم منفعت است، همانطوری که در اجاره شخص منفعت را تملیک میکند، عین مغازه را که تملیک نمیکند؛ ولی اگر منفعت در اختیار دیگری باشد، این منفعت را نداد. بنابراین عصاره مسئله سوم به حوزه منفعت برمیگردد، نه به حوزه عین؛ لذا کاملاً قابل تفکیک است. اگر کسی مغازه یا انباری را فروخت و کلید آن را تحویل مشتری داد، قبض عین صادق است یک، اگر تلف شوند خود مشتری ضامن است دو، برای اینکه این مبیع تلف «بعد القبض» دامنگیر این شد نه «قبل القبض» «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»این مورد را شامل نمیشود، برای اینکه این «بعد القبض» است. پس قبض عین مشغول و بیمنفعت آن حکم تعبدی را برمیدارد و اما تسلیم منفعت که مثل تسلیم عین بر بایع واجب بود همچنان مانده است. پس جمیع ادلّهای که دلالت میکرد بر وجوب اقباض و تسلیم عین همان ادلّه درباره اقباض منفعت و تسلیم منفعت هست «کلٌ علی رأیٍ».
براساس نظر مرحوم شیخ و مرحوم آقای نائینی و بعضی از مشایخ ما(رضوان الله علیهم) که وجوب اقباض و وجوب تسلیم براساس آن تعهد ضمنی و شرط ضمنی است «کما هو الحق»، بنابراین این تعهد سپرده، هم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)شامل آن میشود و هم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)شامل آن میشود، پس بر او واجب است که این منفعت را تسلیم کند، «اقباض کل شیء بحسبه»؛ (3)تسلیم منفعت به این است که این انبار و این مغازه را خالی کند «تفریغ» و فارغ کردن مغازه و انبار از آن کالا. براساس نظری که مرحوم آخوند و سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیهما) و بعضی از بزرگان دارند گفتند که این یک حکم عقلایی است نه تعهد ضمنی، قانون عقلا این است که اگر کسی کالایی را خرید یا فروخت باید قبض و اقباض کند و همچنین قانون عقلا این است که اگر کسی کالایی را خرید یا فروخت منفعت آن را باید قبض و اقباض کند. به هر مبنایی که در مسئله دوم وجوب اقباض و تسلیم ثابت شد، به همان مبانی وجوب اقباض و تسلیم منفعت هم هست، برای اینکه کالا را فروخته «بما لها من المنفعه»؛ یک وقت است از اول «مسلوب المنفعة» هست و به این شخص میگوید که الآن این زمینی که من فروختم تحت کشت است و این شش ماه باید بماند، شما بعد از شش ماه باید روی آن ساختمان بنا کنی، این از همان اول «مسلوب المنفعة» خرید، بله اینجا دیگر محذوری نیست یا میگوید که این مغازهای که من به شما فروختم تحت اجاره مستأجر است تا دو ماه بعد این اجاره او تمام میشود، بعد تحویل شما میشود، از همان اول این شخص «مسلوب المنفعة» خرید، هیچ محذوری نیست، نه اقباض منفعت واجب است، نه خیار دارد و نه جا برای تضرّر هست، چون محور معامله «مسلوب المنفعة» بود، اما وقتی «مسلوب المنفعة» محور معامله قرار نگرفت، بر فروشنده همانطور که تسلیم عین واجب است تسلیم منفعت واجب است، حالا یا براساس حکم عقلایی که مرحوم آخوند (4) و سیدنا الاستاد (5)و اینها دارند، یا براساس تعهد و التزامی که مرحوم شیخ و مرحوم آقای نائینی و این بزرگوارها دارند. پس در وجوب اقباض و تسلیم منفعت حرفی نیست، از این به بعد چند تا فرع ضمنی در آن هست.
ص: 585
پرسش: وقتی اخذ میشود اگر تخلیه نشود مشمول قاعده هست؟
پاسخ: بله دیگر نسبت به عین همینطور است.
پرسش: آیا اصلاح قبض را نمیرساند؟
پاسخ: نه، نسبت به عین همینطور است «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» این میگوید به قبض او داده است، اگر از این به بعد یک زلزلهای بیاید این مغازه یا این انبار ویران شوند میگویند «بعد القبض» است، نمیگویند ببینیم که آیا در انبار جنس بود یا نبود، عرف میگویند کلید را در اختیارش قرار داد و او قبض کرد.
پرسش: میشود گفت که مشتری ضامن آن اجناسی باشد که در مغازه مانده است، چون آن شخص اقدام کرده و کلید را هم داده است؟
پاسخ: نه، آن ضمان درباره اصل عین است که تعبداً شارع فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» که بایع ضامن است و آن تلف قبل از قبض است، نه تلف کالا که مشتری ضامن است. در آنجا اصلاً بحث نشده که مشتری ضامن باشد یا نباشد. پس در اینکه «تفریغ» واجب است حرفی نیست، حالا یا براساس مبنای التزام یا براساس مبنای حکم بر او واجب است. مشتری یک وقت است که معذور است؛ یعنی نمیدانست که او تخلیه نمیکند نمیدانست که آن مستأجر قبلی یک مقدار کالا را گذاشته یا نمیداند که زیر دستان او بخشی از کالا را بردند، چون نمیداند حکم تکلیفی در اینجا معصیت نیست که او معصیت کرده باشد؛ ولی در اول ازمنه امکان «تفریغ» بر او واجب است؛ هم حکم تکلیفی محور بحث است و هم حکم وضعی. حکم تکلیفی محور بحث است؛ یعنی بر این شخص تسلیم منفعت واجب است و هر لحظهای که کوتاهی کند معصیت کرده و غصب کرده است. در غصب چه اینکه مال مردم را بگیرد یا مال مردم را ندهد فرق نمیکند، این غصب است و معصیت است، پس هر لحظه که بتواند «تفریغ» کند و عمداً این کار را نکند معصیت کرده است و اگر معذور بود که «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» یکی از آن امور نهگانه است و معصیت نیست، پس حکم تکلیفی ثبوتاً و سلباً روشن است، اما عمده حکم وضعی است. اگر او این انبار را تخلیه نکرد یا مغازه را تخلیه نکرد، این یک ضرری است که متوجه مشتری میشود. آیا مشتری خیار دارد در اثر تضرّر یا مشتری خیار ندارد و «اجرة المثل» طلب میکند، برای اینکه او اجاره نداد که «اجرة المسمی» بگیرد، «اجرة المثل» بگیرد یا راه دیگری هست؟
ص: 586
در مسئله «تفریغ» و تخلیه سرّ اینکه مرحوم شیخ در دو مقام بحث کردهاند: یکی درباره مکانها مثل انبار و مغازه و یکی درباره زمین؛ برای اینکه بعضی از تخلیهها همراه با ضرر نیست و بعضی از تخلیهها همراه با ضرر است؛ آنجا که کالا را از مغازهای یا از جایی به جایی ببرند که ضرری ندارد، اما «زرع» را بخواهند از زمین بردارند که نمیتوانند جای دیگر بکارند، این ضرر است؛ «تفریغ» زمین از «زرع» ضرر است، «تفریغ» انبار و مغازه از کالا ضرر نیست، چون «تفریغ» مغازه و انبار از کالا ضرر نیست؛ لذا این را جداگانه و «تفریغ» زمین از زرع ضرر هست جداگانه بحث کردند. در مقام ثانی که نظیر «تفریغ» زمین باشد، باید «بین الضررین» بررسی کرد، چون مشتری متضرر میشود، برای اینکه زمین را خریده که روی آن خانه بسازد هنوز تحویل او نمیدهند؛ بایع متضرّر میشود، برای اینکه کشت کرده و کشت او هنوز نارس است. کدام ضرر مقدم است؟ «اکثرُ ضررین» معیار است یا در صورت تساوی «ضررین»، ضرر مشتری مقدم است؟ چه کار باید کرد؟ لذا این را در مقام ثانی بحث کردند. در مقام اول؛ یعنی این دو فرع اخیر وضعاً غصب فعلی است، منتها غصبی است که فعلاً غصب است ولو آن شخص غاصب نیست، زیرا او معذور بود حکم تکلیفی ندارد و معصیت نیست، اما فعلاً غصب است ولو شخص غاصب نیست. مستحضر هستید که گاهی بین فعل و بین اتصاف فاعل به آن فرق است که این را در مسئله خبر ملاحظه فرمودید؛ گاهی هر دو وصف جمع میشود، گاهی یکی هست و دیگری نیست که در جریان گزارشهای کذب همینطور است؛ یک وقت است این شخص موثّق است و اصلاً اهل دروغ نیست، منتها در اثر اینکه اطمینان داشت به این گزارشگر، این گزارشگر یک خبر کذبی به او رسانده و این شخص این خبر کذب را در اثر اعتمادی که به آن گزارشگر داشت نقل کرد، اینجا کذب خبری هست؛ ولی کذب مخبری نیست، این شخص دروغگو نیست، این شخص دروغ نگفت؛ ولی این خبر دروغ است، پس کذب خبری هست؛ ولی کذب مخبری نیست و گاهی به عکس است که کذب خبری نیست؛ ولی کذب مخبری هست؛ یک شخصی در صدد جعل یک خبر بود و پیش خودش یک خبری را جعل کرد، این کاذب است و جاعل؛ ولی اتفاقاً این امر درست درآمد، این خبر دروغ نیست؛ ولی این گزارشگر کاذب است؛ کذب مخبری هست، برای اینکه او اطلاع ندارد از جریان و پیش خود جعل کرده؛ ولی اتفاقاً همینطور بود، پیش خود جعل کرده است که فلان شخص از سفر برگشت، خواست یک حادثهای را راهاندازی کند و اطمینان داشت که این خبر دروغ است، پیش خود این خبر را جعل کرد که اتفاقاً آن شخص هم از سفر برگشت، کذب خبری نیست؛ ولی این مخبر کاذب است، گاهی هم هر دو هست و گاهی هم هیچکدام نیست؛ آنجا که هم خبر صادق و هم مخبر صادق باشد در جریان قول این اقسام چهارگانه مطرح است.
ص: 587
در اقسام فعل هم اینچنین است که در تجری این را ملاحظه فرمودید ـ در تجری اینها را مطرح کردند ـ گاهی غصب فعلی است و غصب فاعلی؛ مثل اینکه کسی مال کسی را سرقت میکند که در اینجا هم فعل غصب است و هم فاعل، گاهی غصب فعلی هست و غصب فاعلی نیست؛ کسی اشتباهاً مال دیگری را خیال کرده که مال خودش است، دو کتاب بود یا دو ساک بود که شبیه هم بود این خیال کرد مال خودش است، برداشت و آورد که این فعل غصب است؛ ولی آن شخص غاصب نیست. گاهی کسی در صدد غصب مال دیگری است، رفته مال دیگری را غصب کند اتفاقاً مال خودش آنجا بود، مال خودش را گرفته و خیال کرده که مال دیگری است؛ این فاعل غاصب است، چون در صدد غصب بود، البته در حد تجری؛ ولی فعل غصب نیست و گاهی هم هیچکدام غصب نیست. پس گاهی هر دو هست، گاهی هیچکدام نیست و گاهی «بالتفکیک». در جریان غصب کسی که خبر نداشت این انبار یا مغازه پر از کالاست، این معصیت نکرده، برای اینکه تفویت مال مردم نکرده و غصب نکرده؛ ولی به او گزارش دادند که در انبار هنوز بار هست، پس این عصیانی ندارد، در صدد «تفریغ» هست؛ ولی بالأخره حکم تکلیفی از او منتفی است، اما حکم وضعی چطور؟ منفعت مال مشتری به او نرسیده که این یک غصب منفعت است، از نظر فقهی که سخن از وجوب حرمت و حلال و حرام است او معصیت نکرده است؛ ولی از نظر حقوقی تفویت منفعت مردم است، او ضامن است و این «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) شامل حال او میشود. چطور اگر کسی اشتباهاً پای او به ظرف کسی بخورد و ظرف کسی را بشکند فقهاً معصیت نکرده ولی حقوقاً ضامن است، از نظر حقی ضامن است و از نظر فقهی گناهی نکرده است، اینجا هم اینچنین است که معصیت نکرده ولی ضامن است، باید این خسارت تأمین شود و تأمین این خسارت یا به این است که باید «اجرة المثل» دهد، چون اجاره که نشده، منفعت مردم را تفویت کرده و باید «اجرة المثل» دهد و جا برای «اجرة المسمی» نیست، یا نه، مشتری خیار دارد که میتواند در اثر این نقیصه معامله را به هم بزند، اینجاست که یک نقدی مرحوم آخوند دارند ببینیم حالا این نقد وارد است یا وارد نیست. میفرماید این چه خیاری است که شما میگویید مشتری دارد؟ ما دیگر خیار غصب که نداریم، اقسام چهاردهگانه خیار همهشان مضبوط است، این چه خیاری است؟ یک وقت است که از همان اول کالایی را که فروختند «بما له من الشرایط» آن کالا فاقد شرط است؛ مثل اینکه این انبار یا این مغازه تحت اجاره یک مستأجر است «مسلوب المنفعة» است و مشتری نمیدانست که این «مسلوب المنفعة» است، یک نقصی است در حریم خود مبیع، این مبیع «بما له من المنافع» باید منتقل میشد به مشتری و نشد، مشتری مبیع را «بما له من المنافع» خرید در حالی که آنچه به ملکیت او آمده است عین «مسلوب المنفعة» است؛ اینجا جای خیار است، برای اینکه آن چیزی که تعهد کردند عین «مع المنفعة» بود و اینکه تحویل گرفتند عین «بلا منفعة» است، اما اینجا عین «مع المنفعة» منتقل شد، لذا این شخص میتواند «اجرة المثل» بگیرد و چیزی کم ندارد؛ منتها حرف در این است که من این را نمیخواهم اجاره بدهم میخواهم خودم بنشینم یا بازسازی کنم که مطلب دیگری است؛ چیزی کم نشده برای مشتری، این چه خیاری است که شما میگویید او خیار دارد؟ یک وقت است در اصل معامله آسیب دید؛ نظیر خیار غبن و مانند آن، بله میتوانید به «لاضَرَر» (2)تمسک کنید، اگر «لاضَرَر» بتواند حق را ثابت کند، چون لسان «لاضَرَر» نفی است اولاً، تکلیفاً نفی حکم دارد، اما مخصوصاً یک حق وضعی را اثبات کند این آسان نیست. به هر تقدیر خیلی فرق است بین اینکه شما در حریم انشا یک چیزی را تملیک مشتری کنید یک و واقع مطابق آن نباشد دو، مشتری خیار دارد سه، اینکه عیب و نقص مصطلح نیست تا خیار عیب داشته باشد و غبنی هم در کار نیست، برای اینکه به شما گران نفروخته و این مغازه و این انبار با همین وضع دارای منفعت است؛ این منفعت را به شما داده است، نه اینکه منفعت را به دیگری داده باشد منفعت مال شماست.
ص: 588
پرسش: عدم استفاده از منفعت زمین خودش ؟پاسخ: بله، او میتواند اجرت بگیرد.
غرض این است که منفعت مال اوست، نه اینکه عین فاقد منفعت باشد؛ اگر عین فاقد منفعت باشد میگویند مبیعی که تحت انشا آمده غیر از این مبیعی است که در خارج وجود دارد که این جای خیار است، خیار رؤیة یا سایر خیارات هم چنین است، اما یک وقت است که نه این عین «بما له من المنافع» منتقل شده به مشتری، انبار «بما له من المنافع» منتقل شده به خریدار و ملک طِلق خریدار هم هست، حالا کسی بار گذاشته روی آن، این مثل اینکه مال او را عمداً دیگری غصب کرده است، این «اجرة المثل» میگیرد، اثبات خیار آسان نیست، گرچه مرحوم شیخ خیلی روی خیار اصراری ندارد و به طور گذرا رد میشود، اما فرمایش مرحوم آخوند این است که اثبات خیار کار آسانی نیست؛ شما میتوانید «اجرة المثل» بگیرید، این در صورتی است که تخلیه این انبار یا تخلیه مغازه به آن آسیبی نمیرساند و هیچ ضرری ندارد، فقط اشغال این انبار و مغازه به ضرر مشتری است. یک وقت است که تخلیه این ضرر هست، چه اینکه اشغال این هم ضرر است؛ اشغال این مبیع ضرر است بهلحاظ مشتری، تخلیه و «تفریغ» این مبیع ضرر است بهلحاظ بایع، بایع این زمین را که فروخته کشت کرده یا کشت بوده و نگفته که الآن کشت است و بعد از شش ماه تحویلتان میدهم؛ این زمین را «بما له من المنافع» فروخته، مشتری میبیند که این «مسلوب المنفعة» است و از طرفی بخواهد «تفریغ» کند و این کشت را بردارد بایع متضرّر میشود، آیا اینجا ما باید ببینیم که مشتری حتماً باید صبر کند و «اجرة المثل» بگیرد؛ یعنی جمعاً «بین الحقین»، یا نه بایع اصلاً حق نداشت تا شما جمع «بین الحقین» کنید، اگر کسی آمده زمین دیگری را غصب کرده و کشت کرده شما میگویید این باید صبر کند «اجرة المثل» بگیرد، «جمعاً بین الحقین»؟ غاصب که حق ندارد!
ص: 589
یک بیان نورانی در نهجالبلاغه از بیان وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است که آن خیلی راهگشاست که گذشته از اینکه در مسائل فقهی راهگشاست، در مسائل حقوقی راهگشاست، در مسائل سیاسی و اجتماعی هم راهگشاست، آن بیان نورانی حضرت در نهجالبلاغه این است که «الْحَجَرُ الْغَصْبُ أو الْغَصِیب فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا»؛ (1)یعنی اگر کسی سنگ مردم را گرفته و با سنگ مردم دیوار ساخته ولو یک سنگ، یک سنگ را از مال مردم گرفته لای دیوار خودش گذاشته و دیوار ساخت؛ حضرت فرمود این دیوار در رهن همان یک سنگ است، چون عین سنگ و عین مال موجود است؛ میگوید من عوض نمیخواهم، من عین مال خودم را میخواهم، آن آجر یا آن سنگ را بگیرد ولو دیوار فرو بریزد، چون دیواری محترم است که روی سنگ حلال بنا شده باشد، روی سنگ حرام بنا شده باشد که ارزشی ندارد، پس «الْحَجَرُ الْغَصْبُ أو الْغَصِیب فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا»؛ حالا گذشته از آن آثار معنوی که ممکن است از این حدیث استفاده شوند، مطلب دیگری است. اگر پنج شش نفر به عنوان هیأت امنا ـ در مسائل اجتماعی یا در مسائل مشورتی ـ هستند که یکی از آنها آدم فاسدی است و بساط این انجمن یا هیأت امنا را به هم میزند، هیأت امنا یا گروه مشورتی و مانند آن اگر یک عضو فاسد در آن باشد این جمع به هم میزند، مثل همان یک آجر غصبی است که دیوار را به هم میزند یا همان سنگ غصبی است که دیوار را به هم میزند؛ از کلمات نورانی آن حضرت است که «الْحَجَرُ الْغَصْبُ أو الْغَصِیب فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا»اینجا دست این فقها باز نیست؛ لذا به سرعت از این حکم رد میشوند روی آن نمیمانند و فتوا نمیدهند که حالا ما بیاییم ببینیم که جمع «بین الحقین» لازم است یا نه. بایع چه حق داشت اینجا کشت کند تا شما بگویید یک حق را بایع مقدم است یا حق را مشتری مقدم است و بگوییم مشتری حتماً باید صبر کند «اجرة المثل» بگیرد. او غاصبانه آمده این کار را کرده، حق نداشت تا شما الآن از حق او دفاع کنید. آری اگر اطلاع نداشت یا راه دیگری بود و اشتباهاً این کار را کرد، یک حق است که «فی الجمله» ثابت میشود و نه «بالجمله»، اما اگر عالماً عامداً زمینی را که فروخته رفته کشت کرده، این حق ندارد تا شما جمع «بین الحقین» کنید و بگویید حتماً مشتری باید شش ماه صبر کند «اجرة المثل» بگیرد یا ما ببینیم ضرر مشتری بیشتر است یا ضرر بایع «اقل الضررین» را مدار قرار دهیم، این حساب براساس چیست؟
ص: 590
1) مستدرک سفینه البحار، الشیخ علی النمازی، ج7، ص589.
پرسش: قبض جایی نیست که قبل از فروش کشت کرده باشد؟
پاسخ: حالا یا قبل از فروش یا بعد از فروش یا همزمان با فروش؛ ولی بالأخره به مشتری نگفت این «مسلوب المنفعة» است، این زمین را «بما له من المنفعه» منتقل کرده است، پس همانطور که زمین مِلک طِلق خریدار است، منفعت آن هم ملک طِلق خریدار است؛ در چنین فضایی بایع این را کشت کرده، شما حالا بگویید اگر کشت را برداریم بایع متضرّر میشود، اگر متضرّر میشود حق نداشت «الْحَجَرُ الْغَصْبُ أو الْغَصِیب فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا» این چه حقی داشت که حالا شما بگویید حق او را در قبال حق مشتری مقایسه کنید بعد بگویید «اقل الضررین» قرار است، اینجا او اصلاً حق نداشت؛ لذا میبینید مرحوم شیخ اینجا چه در مسئله خیار و چه در مسئله جمع «بین الحقین» به طور گذرا رد میشوند و تثبیت نمیکنند، بر خلاف اینکه یک تزاحم حقوقی باشد، دو وارث این کار را کرده باشد یا دو شریک این کار را کرده باشند، آنجا سخن از حق است و تزاحم حقوقی است و رعایت «اقل الضررین» است و مانند آن. الآن ما باید ببینیم که در اینگونه از موارد و همچنین در فرع اول حتماً باید «اجرة المثل» گرفت و صبر کرد، یا نه حتماً باید «تفریغ» کرد «کائناً ما کان»؟
سومین مسئله از مسائل فصل هشتم این است که همانطور که تسلیم عوضین بر یکدیگر واجب است، «تفریغ» عوضین از چیزی که مزاحم است هم واجب است؛ یعنی اگر «معوّض» به نام «مبیع» زمینی بود که مشغول بود به «زرع»، یا انباری بود مشغول بود به کالا، یا مغازهای بود مشغول بود به اجناس، بر «بایع» همانطوری که تسلیم زمین، انبار و مغازه واجب است، «تفریغ» زمین، انبار و مغازه از کالا یا «زرع» هم واجب است، زیرا «بایع» این زمین یا این انبار و مغازه را به مشتری در برابر وجه تملیک کرده است. این زمین یا آن انبار و مغازه ملک طِلق مشتری است و هر گونه تصرفی در این اگر عمدی باشد غصب است که دو حکم را به همراه دارد: یکی حرمت تکلیفی و دیگری ضمان وضعی و اگر سهواً، جهلاً و نسیاناً باشد و مانند آن فقط حکم وضعی را به همراه دارد که ضامن است. آیا مشتری خیار دارد یا نه؟ نظر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) به این سمت است که مشتری خیار دارد. (1)
ص: 592
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص267.
در بحث قبلی اشاره شد که اگر خود «عین» را «بایع» تسلیم کرد، آن قبضی که باعث میشود تلف از عهده «بایع» برخیزد، حاصل است. براساس آن قاعده نبوی که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ (1)[2]هر «مبیع»ی که قبل از قبض تلف شود خسارت آن به عهده «بایع» است، اگر «بایع» این انبار یا این مغازهای که مشغول به کالاست را تحویل مشتری داد، از آن به بعد اگر این مغازه یا انبار تلف شد «بایع» ضامن نیست و این قبضِ عین صادق است؛ اما همانطور که تسلیم «مبیع» واجب بود، «تفریغ» «مبیع» هم واجب است.
حالا این «تفریغ» یک واجب مستقل است یا قید همان واجب اول است که «تسلیم العین مع التفریغ» یا «تسلیم العین» یک حکم و «تفریغ العین» حکم دیگر؟ بالأخره واجب است یا واجب مستقل یا به عنوان قید. برابر آن نبوی معروف که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»نسبت به اصل «عین» ضمان برطرف میشود، میماند منفعت این «عین»، یک وقت است که مرحوم شیخ میفرماید او خیار دارد و نقد مرحوم آخوند (2) این است که منشأ این خیار چیست؟ داخل در کدام قسم از اقسام چهاردهگانه خیار معروف است؟ باید خود بیع مشکل داشته باشد تا خیارآور باشد، بیع که هیچ مشکلی نداشت؛ در حین بیع اگر این کالا تحت اجاره دیگری بود، این «مسلوب المنفعة» بود، متن این بیع ضرری میشود، چرا؟ برای اینکه این شخص «عین» منفعتدار را خرید و «عین» بیمنفعت تحویل او داده میشود که خود این بیع ضرری است؛ یعنی در حین بیع منفعت منتقل نشد، زیرا منفعت در اختیار آن مستأجر بود، خود این بیع میشود ضرری آن وقت «لاضَرَر» (3)میتواند لزوم این بیع را بردارد و خیاری کند؛ اما در مقامی که منفعت برای خود فروشنده است و منفعت به وسیله بیع به خریدار منتقل شد، کجای آن ضرری است؟ حالا اگر کسی این مغازه را یا این انبار را فروخت بعد منفعت او «بعد القبض» مورد غصب قرار گرفت، حالا آن غصب خواه از طرف خود «بایع» باشد یا از طرف دیگری، اینکه خیارآور نیست. اگر خود بیع مشکل داشته باشد، بله نفی ضرر خیارآور است، اما خود بیع که مشکلی را به همراه ندارد. نقد مرحوم آخوند این است، حالا ببینیم این نقد تا چه اندازه تام است.
ص: 593
مرحوم شیخ میفرماید که این ضرر با خیار جبران میشود که اینطور نیست. اگر شخصی که انباری را به زحمت تهیه کرد یا بعد از چند ماه دویدن مغازهای را تهیه کرد، بگوییم حالا این مختار است که معامله را فسخ کند. این شخص یکی دو سال زحمت کشید تا جایی را پیدا کرده، شما فوراً بگویید این خیار دارد که معامله را به هم بزند! معنای آن این است که آدم به تنهایی نشسته و فکر کرده است. راهی که آن بزرگوارهای بعدی دارند این است که وارد غرائز مردم، ارتکازات مردم و وضع خارجی میشوند، بعد تحقیق میکنند و فتوا میدهند، حالا اگر یک کسی با زحمت زیاد بعد از دو سال دویدن یک جایی را به عنوان مغازه پیدا کرد و خرید، بعد دید این مغازه پُر از کالاهای آن «بایع» است فوراً بیاید فسخ کند و معامله را به هم بزند و دو سال دیگر هم سرگردان باشد؟
در بحث احکام خیار آنجا گذشت که در بخشی از خیارات اول نمیشود اقدام به فسخ معامله کرد، اول باید آن مشکل حقوقی را در محکمه حل کرد، اگر راه حل نبود آن وقت خیار. در اینگونه از موارد اولین کاری را که این مشتری میکند این است که به محکمه مراجعه میکند، اگر این حق بیّن است خود حاکم، خود والی و خود مسئول حکم تخلیه را صادر میکند، اگر نیازی به بیّنه و یمین و امثال ذلک دارد و یک حکم قضایی است، به حَکَم نه به حاکم، به حَکَم مراجعه میشود؛ یعنی به دستگاه قضایی که دستگاه قضایی بررسی میکند و وادار میکند به تخلیه و تحویل او میدهد. شما همینطور صاف میگویید این خیار دارد که معامله را به هم بزند یعنی چه؟
ص: 594
پرسش: اگر مشکل اقسام مضبوطه چهاردهگانه خیارات است، محکمه هم نمی تواند حل کند!
پاسخ: این «لاضَرَر» بالأخره باید برطرف شود.
در آن احکام خیار گذشت اولین بار که نمیشود خیار را اعمال کرد. ما یک فصلی داشتیم بعد از فصول سهگانه بیع و «بایع» و «مبیع» به نام خیارات که فصل چهارم بود، متأسفانه فصل پنجم نابجا خودش را اینجا جا زده به نام احکام شروط، فصل ششم احکام خیار است که در مسئله احکام خیار گفته شد که بخشی از اینها مسئله حقوقی دارند، فوراً شما بگویید این معامله را به هم بزند این بعد از دو سال زحمت تازه یک مغازه، یک مسکن پیدا کرده، یک انبار پیدا کرده است، چطور شما فتوا میدهید که معامله را فسخ کند؟ محکمه را اصلاً برای همین کار گذاشتند و برای همین قرار دادند؛ آنجا مسئله اجبار مطرح شد که یا حاکم، اگر «بیّن الغی» باشد یا حَکَم، اگر نیازی به اثبات داشته باشد. اگر یک جرم مشروط است خود والی دخالت میکند و اگر جرم مشروط نیست باید اثبات شود که طرفین دعوا و انکار دارند، به محکمه مراجعه میکند و بعد از اینکه محکمه حکم را صادر کرد، برابر آن انجام میدهند. آن مراحل نهایی که اگر هیچ راهی نبود، آن وقت نوبت به فسخ میرسد که نمیشود ضرر را تحمل کرد و «لاضَرَر» میآید لزوم را برمیدارد، اما در مراحل ابتدایی خود بیع که ضرری نیست. فرق است بین اینکه انسان یک مغازهای یا انباری را بفروشد که تحت اجاره دیگری است؛ این کالا «مسلوب المنفعة» است، وقتی کالا «مسلوب المنفعة» شد تحلیل معنای «بعت» و «اشتریت» این است که «بایع» میگوید من این کالای «مسلوب المنفعة» را دارم به شما میفروشم؛ ولی این را نمیگوید به عنوان اینکه این کالا دارای منفعت است دارد میفروشد، صیغه بیع او معنای آن این است که این عین را با منفعت دارم میفروشم در حالیکه این عین «مسلوب المنفعة» است؛ اینجا جای خیار است، خود بیع ضرری است، اما اگر انبار و مغازهای است برای خود «بایع» که تحت اجاره مستأجر نیست و منفعت هم دارد که این عین را با منفعت فروخته و منتقل کرده، منتها مشغول به کالای اوست، این را باید «تفریغ» کند و مشتری به محکمه مراجعه میکند و محکمه هم «بایع» را وادار میکند که «تفریغ» کند.
ص: 595
پرسش: «تفریغ» مبیع به عنوان شرط ضمنی است و اگر شرط ضمنی بخواهد توقف پیدا کند موجب خیار میشود که این خیار هم یک برگ برندهایی هست در دست خریدار که اگر خواست اعمال خیار میکند و اگر نخواست به محکمه مراجعه میکند.
پاسخ: «تفریغ المبیع» این فرع بر مالکیت منفعت «مبیع» است، «تفریغ» جزء شرط ضمنی نیست، «متفرع» است. وقتی مشتری میتواند تعهد بگیرد که شما باید «عین» را «تفریغ» کنی و تخلیه کنی که مالک منفعت باشد، اگر مالک منفعت نباشد یک چنین حقی را ندارد؛ اگر از همان اول به او بگویند که این «عین» تحت اجاره مستأجر است یا این انبار شش ماه باید کالا در آن باشد، منفعت شش ماهه این «عین» اصلاً به مشتری منتقل نشد تا بر «بایع» «تفریغ» واجب باشد، اما وقتی نه آن بود و نه این؛ یعنی «مسلوب المنفعة» نبود یک، قرار هم نگذاشتند که شش ماه این انبار در اختیار «بایع» باشد دو، این عین «بما لها من المفنعه» منتقل میشود. مشتری در موقع تسلیم و تحویل گرفتن «عین» را تحویل میگیرد و قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» دیگر جا ندارد؛ منفعت را میخواهد تحویل بگیرد میبیند این انبار یا مغازه مشغول است، فوراً به حاکم یا حَکَم مراجعه میکند که این حق من را گرفته، اگر نبود نوبت به خیار میرسد. اصلاً آن فصل ششم را گذاشتند برای همین، «احکام الخیار» یک فصل است، اصل اثبات خیارات چهاردهگانه مطلب دیگر است. شمای مرحوم شیخ فتوا میدهید به اینکه مشتری فسخ کند، مشتری که دو سال زحمت کشید تازه یک خانه پیدا کرده یا مغازه پیدا کرده یا انبار پیدا کرده شما میگویید معامله را به هم بزند؟
ص: 596
بنابراین در این بخش حق با مرحوم آخوند است که در طلیعه امر اثبات خیار کار آسانی نیست. آن بخش دیگری که نه مرحوم آخوند به آن توجه کرده و نه خود مرحوم شیخ، آن است که باید احکام فصل ششم را بار کرد، یک تزاحم حقوقی است؛ حاکم یا حکم این شخص را وادار میکنند به «تفریغ»، اگر محکمه در دسترس نبود حاکمی نبود و مانند آن، آن وقت نوبت به خیار میرسد، زیرا اینکه نمیتواند ضرر را تحمل کند، بله آن وقت نوبت به ضرر میرسد و «لاضَرَر» همانطوری که در مقام حدوث شامل آن میشود در مقام بقا هم آن را شامل میشود، بقای این بیع به این حال ضرری است که «لاضَرَر» میآید لزوم آن را برمیدارد و خیاری میشود.
پرسش: اسم این خیار چیست؟
پاسخ: همان خیاری که از «لاضَرَر» برخاست.
ما که دلیل خاصی درباره خیار غبن نداشتیم؛ نظیر خیار مجلس و خیار حیوان و مانند آن، اگر گرانفروشی کرده اسمی ندارد معروفش را گذاشتند «لا غبن» که دلیل آن «لاضَرَر» است؛ یعنی خیاری که منشأ آن ضرر باشد. اگر بیع ضرری باشد، نام خودش را خود «لاضَرَر» دارد و اگر که بیع ضرری نباشد در مقام بقا عدم «تفریغ» باعث ضرر باشد این «لاضَرَر» در مقام بقا ثابت میکند که مشتری حق فسخ دارد.
پرسش: در روایات است که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1)[5] اگر خود بیع ضرری باشد دیگر فاسد است و خیار بر آن بار نمیشود.
ص: 597
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج17، ص448.
پاسخ: نه، «غرر» غیر از ضرر است، «غرر» خطر است؛ یعنی اصلاً نمیداند که این چیست؛ یعنی «مبیع» را که مکیل است یا موزون است ندیده و کیل نکرده میخواهد بخرد که این میشود «غرر» و این بیع باطل است و باطل خیار ندارد، زیرا خیار از احکام بیع صحیح است، بیع باطل که خیاری نیست؛ بیع باطل خودش ذاتاً از بین رفته است. خیار از احکام بیع صحیح است، «غبن» باعث بطلان بیع نیست، «غرر» باعث بطلان بیع است و «غرر» این است که آدم نمیداند و اقدام نمیکند که ببیند چه خریده و چه فروخته است، ندیده و وزن نکرده و کیل نکرده دارد معامله میکند که این معامله باطل است، اما غبن این است که کسی از وضع بازار باخبر نیست، به او گفتند قیمتها ترقی کرده است؛ این میداند که ثمن چقدر است، مثمن چقدر است، خطری و غرری در کار نیست که بعد معلوم میشود اشتباه بوده و درست نبوده، این مغبون شده، خیار غبن دارد و معامله را به هم میزند.
بنابراین آن نکتهای که مرحوم آخوند فرمودند نکته خوبی است و این نکتهای که مرحوم شیخ فرمودند که ضرر هست و خیار میآورد این برای مراحل نهایی است نه مال مراحل ابتدایی. آنچه که نه مرحوم آخوند فرمود و نه مرحوم شیخ این است که این تزاحم حقوقی است که اول به وسیله حاکم یا حَکَم این مشکل حل میشود و اگر نشد خیار، نمیشود گفت که این شخص فوراً معامله را فسخ کند، اگر وضع بازار مردم، غرائز و ارتکازات مردم این است که این شخص بعد از دو سال دویدن تازه یک انبار یا یک مسکن یا یک مغازه پیدا کرده، بعد این مشکلی که دارد فوراً بگوید معامله را به هم بزند این درست نیست باید به دستگاه حاکم یا حَکَم مراجعه کرد. تا اینجا این محدوده قبض عین یک، مراجعه به حاکم یا حَکَم دو، و اثبات خیار در مرحله بقا سه، روشن میشود؛ خود بیع خیاری نیست، برای اینکه ضرر را به همراه ندارد بر خلاف آنجایی که «عین» «مسلوبة المنفعة» باشد و در اجاره دیگری باشد و خریدار نداند، چون اگر بداند که عالماً اقدام کرده است که خیار ندارد، اگر عالماً نباشد و جاهل باشد آنچه را که او خرید «عین» است «مع ما لها من المنفعة» در حالی که در متن بیع این عین «مسلوبة المنفعة» بود که این خیاری است.
ص: 598
حالا فروعی را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح میکنند؛ مستحضر هستید که غالباً مرحوم شیخ سعی میکنند که مسائل فقهی بیع را به صورت یک سلسله قواعد عامه معاملات در بیاورد که از بیع گذشته و در صلح و اجاره و مضاربه و رهن و امثال ذلک هم جاری میشود. فرمودند که حالا اگر این زمین به «زرع» مشغول بود، این تکلیفش چیست؟ یک وقت است که این «زرع» رسیده است، منتها صاحب زمین تسامحی دارد که در این هم به وسیله حاکم یا حَکَم وادارش کنند که زود این «زرع» را بچیند و بکند، برای اینکه صبر کردن ندارد، زیرا هر چه صبر کنند به ضرر مشتری است و به سود «بایع» هم نیست، برای اینکه حالا این رسیده باید جمع کرد. اینجا «بایع» را وادار میکنند که زود این «زرع» را درو کند و اگر نارس باشد یک مدتی باید صبر کنند، اگر او عالماً عامداً غاصباً این کار را کرده خب این «الْحَجَرُ الْغَصْبُ» همان بحث قبل مطرح است که «رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا»، (1)اما اگر غصب نبود زمین مشغول به «زرع» بود، زمینی را که مزرعه بود و زراعت در آن بود فروخته در حالی که نگفته که من «مسلوبة المنفعة» میفروشم، حالا این شخص یک چند ماهی باید صبر کند، چون غصبی نکرده از همان اول اینطور بوده و انصراف لفظی هم نبود که این مشتری باید صبر کند تا «زرع» برسد؛ یک وقتی است که قرینه حالی مقالی است که باید صبر کنند حرفی در آن نیست، اما اگر نه قرینه حالی، نه قرینه مقالی و نه اعلام قبلی هیچ چیز نبود و زمینی بود که تحت «زرع» بود و این «زرع» هنوز نرسیده و این را فروخته و آن شخص هم محتاج است که مسکن بسازد، او تا چند ماه صبر کند؟ دو ماه یا سه ماه باید صبر کند، این برای او یک ضرری است.
ص: 599
1) البیع، محمدحسن قدیری، ج1، ص359.
پرسش: مشتری «زرع» را میفروخت؟
پاسخ: نه، چون زمین را فروخته «بما لها من المنفعه»، این «زرع» الآن حکم غصب را دارد. اینکه مرحوم شیخ و امثال مرحوم شیخ میگویند که او مخیّر است بین خیار یا صبر کند و «اجرة المثل» بگیرد (1)همین است. منفعت این زمین برای مشتری است، بهرهبرداری و استیفای منفعت در اختیار «بایع» است این باید «اجرة المثل» دهد، چون اجاره ندادند و قرار بر ماندن هم که نبود، این باید «اجرة المثل» دهد یا صبر میکند با «اجرة المثل» یا نه خیار دارد؛ حالا اگر نخواست صبر کند و خیار هم برای او ضرری است، برای اینکه او الآن بی مسکن است چند ماه در این زمستان باید صبر کند تا اینکه موقع بهار شود او درو کند تا این شخص مسکن خود را بسازد، اینها را که در نظر بگیرند باز به تزاحم حقوقی برمیگردد؛ در تزاحم حقوقی برخیها خواستند بگویند که ما دو ضرر را ملاحظه میکنیم، آنکه «اکثرُ ضرراً» هست حرف او مقدم است و آنکه «اقلُ ضرراً» هست او باید تحمل کند. در تزاحم حقوقی ـ این نقد مرحوم آخوند هست ـ مگر اکثر و اقل نظیر اکثر و اقل اطراف علم اجمالی است که شما بگویید اکثر منحل میشود و اقل میماند یا نظیر اظهر و ظاهر است که شما بگویید اظهر مقدم بر ظاهر است؟ دو ضرر است چه کسی گفته آن را «بایع» تحمل نکند و مشتری تحمل کند، برای اینکه ضرر آن کمتر است، اینکه نظیر تعارض ظواهر الفاظ نیست که اظهر مقدم بر ظاهر باشد. دو ضرر هست که یکی بیشتر و یکی کمتر، چه کسی گفته آن ضرر کمتر باید تحمل شود؟ وقتی راه حل دارد و آن این است که بروند به محکمه و حاکم یا حَکَم این مشکل را حل کند؛ شما چرا آن بحثهایی که در فصل ششم؛ یعنی در احکام خیارات بود آنها را در نظر ندارید؟ آن فصل این بود که در هر جایی نمیشود مبادرت کرد به فسخ، برای اینکه در بعضی از موارد ضرر قابل تحمل نیست، ما به مشتری بگوییم شما فسخ کن او بعد از یک مدتی که جا پیدا کرده برای تهیه مسکن مجدد که دو سال باید بگردد، چندان آسان نیست. پس نمیشود گفت که «بایع» چون ضررش بیشتر است مشتری باید ضرر را تحمل کند و «بایع» نباید تحمل کند، یک چنین دلیلی ما نداریم. درباره خود شخص در تزاحم حقوقی «اقل الضررین» را باید بگیرد، بله در مورد خود شخص، اما اگر یک حادثهای پیش آمد که یکی ضررش بیشتر است، یکی ضررش کمتر است، چه کسی میگوید آنکه ضررش کمتر است باید متضرر شود؟ یک وقت است شما از «بیت المال» یا جای دیگری جبران میکنید حرف دیگر است، اما اگر ضرر جبران نشود به چه مناسبت ضرر اقل باید تحمل شود و ضرر اکثر نباید تحمل شود؟ کسی که با سوء اختیار خودش این کار را نکرده، پس «اقل الضررین» درباره خود شخص قابل قبول است، اما اگر دو نفر هستند که متضرّر میشوند، یکی ضرر بیشتر و یکی ضرر کمتر اینها نظیر ظواهر الفاظ نیست که یکی میگوید اظهر است و یکی ظاهر که آن اظهر مقدم است، از آن قبیل هم که نیست، به چه دلیل؟ این نقد مرحوم آخوند است که تا حدودی میتواند وارد باشد.
ص: 600
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص267.
پرسش: بایع یا میدانسته که زمین او مشغول است و به مشتری نگفته یا نمیدانسته که در هر دو صورت مقصر بایع است.
پاسخ: او میگوید به این فکر میکرد که من «اجرة المثل» میدهم این زمینی است که تحت کِشت بود دیگری هم آمده گفت میفروشی؟ گفت میفروشم و این زمین را هم دیدند. یک وقت است که مشتری بیخبر بود یا خیال میکرد که او فوراً اینها را برمیچیند، درو میکند و از بین میبرد، اما یک وقت است که دید و راضی شد، اگر دید و راضی شد که دیگر خیار ندارد، باید صبر کند و اما اگر اطلاعی نداشت تا راضی باشد «عین» «مسلوبة المنفعة» فروخته نشده «عین» «بما لها من المنافع» منتقل شده به مشتری و ایشان فعلاً میخواهد از این استفاده کند، نمیشود گفت که باید صبر کند.
پرسش: تقصیر بایع است.
پاسخ: تقصیر را محکمه باید تشخیص دهد و این به فصل ششم برمیگردد. اینچنین نیست که ما بگوییم مرحوم شیخ میفرماید که مخیّر است بین اینکه «اجرة المثل» بگیرد یا فسخ کند، اینطور نیست؛ حتماً باید برابر فصل ششم به محکمه مراجعه کند، حاکم تشخیص میدهد آن زمان و زمین را، آن خصوصیت را که اگر تهیه مغازه و مسکن و امثال ذلک خیلی سهل و آسان است میگویند شما فسخ کنید و یک مغازه دیگر که فراوان است بگیرید، این حکم حاکم؛ اما اگر نه، خیلی دشوار بود، چون این شخص با دو سال دوندگی تازه یک مغازهای یا یک مسکن یا انباری را پیدا کرده، به او نمیشود گفت که شما فسخ کن، اینطور که مرحوم شیخ گفت فسخ کن، این کار آسانی نیست. اصلاً محکمه را برای همین کار گذاشتند که مشکلات روز را با همان زمان و زمین حل کند، البته «علی ای تقدیرٍ» اگر فسخ نکرد «اجرة المثل» سر جایش محفوظ است، چرا؟ برای اینکه این «عین» «بما لها من المنافع» منتقل شد به مشتری، مشتری مالک منفعت است؛ ولی بهرهبرداری از منافع این زمین در اختیار «بایع» است، قرارهای اجاری هم که نداشتند تا «اجرة المسمی» بگیرد، پس میشود «اجرة المثل».
ص: 601
مطلب بعدی آن است که بعضی از زمینهاست که بالأخره یک سرایهداری، یک باغبانی، یک اتاقک و یک دیواری داشت، باید آن را بردارد و تحویل مشتری دهد که به تعبیر ایشان این مستلزم «هَدم» است، (1)یک وقت است چند درخت دارد آنها را باید «هَدم» کند، چون کل زمین را مسطح شده فروخت نه مشجّر، «قلع» این اشجار کَند و کاو دارد، منهدم میکند و گودال ایجاد میکند، این را فرمودند قلع این درختها که گودال ایجاد میکند، چون او زمین را مسطح فروخت، فعلاً دو کار کند: یکی قلع اشجار و یکی تسطیح زمین، برای اینکه این زمین مقلوع با گودال که نخرید، نه زمین مشجّر خرید و نه زمین گود شده، اگر زمین با «قلع» درختها گودالی شد این گودال را باید تسطیح کند یا محصور بود، درختهایی که کنده و میخواست بیرون ببرد این دیوارها خراب شد؛ یک مسئله درباره پر کردن آن گودالهاست باید تسطیح کند که فرمودند اگر «هدم»ی صورت گرفت باید تسطیح کند و یکی اینکه این دیوارهایی که در هنگام نقل و انتقال اشجار خراب شده این دیوارها را چه کار کند؟ اگر اینها مثلی است مثل آن را باید انجام دهد، اگر قیمی است قیمت آن را باید به مشتری دهد؛ یک وقت است که اینطور دیوار درست کردن که این باغ داشت در شهر در چند جا بیشتر نبود، اینطور نبود که یک امر رسمی باشد و رایج باشد که هر کسی اینطور دیوار درست کند، این میشود مثلی که مثل این را باید احداث کند؛ این زمین، این باغ، این خانه، این مغازه که اگر باید دیوار داشته باشد باید این نقشه را داشته باشد، این نقشه هم همه جا نیست که این میشود مثلی؛ یک وقت است نه یک دیوار ساده است که همه جا هست این میشود قیمی، چون این ضمان دیگر ضمان معاوضه نیست و ضمان ید است، این شخصی که اشجار را «قلع» کرده و از باغ بیرون برده و مستلزم خرابی این دیوارها شده همه اینها ضمان «ید» دارد، در ضمان «ید» اگر آن شیء مثلی بود مثلی و اگر قیمی بود قیمی، اینها دیگر قواعد عامه است؛ از اینجا تعدّی کردند به مسئله شریکین که اگر دو نفر شریک هم بودند؛ شریک انبار یا مغازه یا زمین، «احد الشریکین» این دیوار را خراب کرده، دوباره باید بازسازی شود؛ اگر آن دیوار با آن شکلی که در این ردیف هست مثلی است باید مثل آن ساخته شود و اگر قیمی است قیمت آن را میدهند و خود آن شخص به هر وسیله هست با نجّار و با بنّاهای دیگر میسازد. در «هدم» «احد الشریکین» هم همینطور است، حالا آن چند وجهی که گفتند در مسئله «هدم» «احد الشریکین» که این مطلقا قیمی است یا مطلقا مثلی است یا «و الحق هو التفصیل» قول سوم است که در مسئله شرکت یا در مسئله عقود دیگر؛ نظیر مسئله ما، اگر این ضمان ید که روی مال مردم قرار گرفت اتلاف صورت گرفت آن شیء تالف مثلی بود مثل آن را باید بپردازند، قیمی بود قیمتش را باید بپردازند این«عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (2) که حقیقت شرعیه ندارد که بنای عقلا هم همین است؛ بنای عقلا در ضمان «ید» میگویند که شما باید اگر مثلی است مثل بپردازی و اگر قیمی است قیمت باید بپردازی آن هم به قیمت روز؛ در مثلی ایجاد مثل دیگر به قیمت روز و امثال ذلک نیست، مثل این دیوار را ایجاد کنی. در بعضی از مراکز و مؤسسات و خیابانهاست که باید دیوار به این سبک باشد، به این طول باشد، به این عرض باشد، به این شکل باشد که وضع مثلاً این شهر به هم نخورد که این میشود مثلی. یک وقت است که در یک جای دیگر است که اصلاً دیوار معیار است، شکل خاص معیار نیست که این میشود قیمی. در کتاب و امثال کتاب؛ مثلاً یک کتاب اگر خطی بود کسی تلف کرد میشود قیمی، اگر چاپی بود که امثال او در بازار فراوان است میشود مثلی، آن نسخه خطی که دیگر مماثل ندارد، او اگر عتیقه بود یا غیر عتیقه بود یک خطی باید قیمت شود که اگر کسی آن را تلف کرده باید قیمت آن را بپردازد، اما اگر یک کتاب چاپی را از بین برده چون امثال آن در بازار فراوان است این میشود مثلی. فرشهای دستبافت سابق، چون الآن مشابه ندارد این میشود قیمی. فرشهای ماشینی که امثال آن فراوان است میشود مثلی؛ چه در مسئله شرکت، چه در مسئله بیع و شراع و چه در مسئله غصب، در همه موارد اگر این فرع پیش آمد بر اساس قاعده «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» آن شخص ضامن باید عهدهدار این شیء باشد، اگر مثلی است مثل و اگر قیمی است قیمت را باید بپردازد؛ این عصاره کلام در مسئله سوم.
ص: 602
موضوع: قبض
چهارمین مسئله (1)از مسائل فصل هشتم این است که اگر بایع این مبیع را تسلیم نکرد، اجرت آن را آیا باید دهد یا نه؟ حفظ و نگهداری آن را باید تحمل کند یا نه؟ اگر بایع کالایی را که باید تحویل مشتری میداد نداد، اینجا چند مطلب مطرح است: یکی اینکه درآمد این را آیا ضامن است یا نه؟ دوم اینکه هزینه نگهداری آن را باید بپردازد یا نه؟ آیا این نظیر نفقه زوجه است که اگر زوجه تمکین کرد یک حکم دارد و اگر تمکین نکرد حکم دیگری دارد؟ مرحوم شیخ و سایر فقها(رضوان الله علیهم) فرمودند که این تمکین نکردن اگر طبق غصب و عدوانی باشد یک حکم دارد، اگر طبق غصب و عدوانی نباشد حکم دیگری دارد.
ص: 603
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص269.
اگر مشتری از تسلیم ثمن امتناعی ندارد و آماده است که ثمن را تسلیم کند و بایع از تسلیم مثمن خودداری میکند این به منزله غصب است، وقتی به منزله غصب شد مشمول «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) است و محکوم به آن هست. در «ید» غاصبه و «ید» عادیه، شخص «اجرة المثل» را باید بپردازد و منافعی که تحت ید او بود و تلف شد او ضامن است یک، هزینه نگهداری را باید بپردازد این دو، اگر این خانه هزینه دارد یا این حیوان هزینه دارد، این گوسفندی را که این فروخت تسلیم نمیکند و تحویل مشتری نمیدهد، این هزینه دارد؛ هزینه این را خود بایع باید بپردازد، چون غاصب است و «اجرة المثل» را هم باید بپردازد، چون غاصب است و «ید» او «ید» غصبی است و اگر به حق بود نه بیحق؛ یعنی مشتری ثمن را تسلیم نکرد او هم مثمن را تسلیم نمیکند، این «ید»، «ید» غاصبانه نیست، وقتی «ید» غاصبانه نبود هزینهها را او نباید تحمل کند و خسارتها را او نباید دهد. برخیها خواستند بگویند که اگر این امتناع براساس حق بود بیجا نبود، بلکه خود فروشنده تسلیم کرد خریدار ثمن را تسلیم نکرد؛ لذا فروشنده مثمن را تسلیم نمیکند این مال به عنوان یک امانت شرعی در دست اوست، وقتی امین بود دیگر «اجرة المثل» را نباید بپردازد هزینه نگهداری هم به عهده او نیست; لکن اثبات این سخن آسان نیست.
ص: 604
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین نوری الطبرسی، ج14، ص8.
امانت یا امانت مالکی است یا امانت شرعی امانت مالکی آن است که کسی مال خودش را میخواهد برود مسافرت یا غیر مسافرت نزد کسی به عنوان امانت میسپارد، این مالک است که ملک خود را به آن امین سپرده، امین اگر تفریطی نکرد و این مال تلف شد ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ (1)او منافع آن را ضامن نیست، هزینه نگهداری آن برابر قرارداد هست و اگر هم تلف شد ضامن نیست، اینها احکام امانت است. امانت شرعیه آن است که اگر مالی در جایی جا مانده و صاحبخانه دید که مهمان آمد و این را اینجا جا گذاشت، مهمان این را به عنوان امانت در اختیار او قرار نداد که امانت مالکی بشود و «ید» او هم «ید» غاصبانه و عدوانی نیست، بنابراین این امانت شرعی میشود. در مقام ما که بایع حاضر است تملیک کند؛ ولی مشتری نیامد ثمن را نداد این غصب که نیست، امانت شرعی است؟ نه؛ امانت مالکی است؟ نه؛ اگر موضوع امانت شامل حالش نمیشود، حکم امانت را هم ندارد. این یک مطلب اساسی که هم مرحوم شیخ و هم سایر آقایان باید متعرض میشدند و تعرض نکردند. رعایت همان احکام فصل پنجم است؛ در فصل پنجم مسائل فقهی و مسائل حقوقی در کنار هم مطرح شد که اگر یک وقتی کسی از تسلیم امتناع کرد اگر یک چیز «بیّن الرشد» و «بیّن الغی» بود حاکم؛ یعنی والی مسلمین دخالت میکند و حل میکند و اگر نبود حَکَم، محکمه اسلامی؛ یعنی دستگاه قضایی دخالت میکند؛ رجوع به محکمه قضایی این یک عمل حقوقی است. اگر طرح این مسائل لازم نبود، پس آن فصل پنجم را برای چه افتتاح کردید و مسئله مراجعه به حاکم و حکم را مبسوطاً مطرح کردید؟ و اگر غرض این است که شما به طور مستوفی مطالب را بیان کنید اینجا هم باید صبغه حقوقی را بیان میکردید که در این حال مشتری مراجعه میکند به حاکم یا حکم و او را وادار میکند به تسلیم، اگر نشد آنگاه حکم فقهی محض است که «اجرة المثل» را باید بپردازد یا نه؟ و هزینه نگهداری به عهده او هست یا نه؟ بنابراین این خلاء هم در ضمن مسئله قبل مطرح بود، هم در مسئله فعلی و مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) تمام کوشش او این است که مسئله را توسعه دهد و به صورت قاعده فقهی در بیاورد وگرنه بحث ما در بیع است، ایشان طوری مسئله را عنوان میکند که جریان اجاره و صلح و مضاربه و مساقات و سایر عقود را هم شامل میشود و حتی مسئله «شفعه» و «هدم احد الشریکین» همه اینها را ایشان مطرح کرده است. این مکاسب از آن جهت که مجتهدپرور است بسیار کار نافعی است و این کار را مرحوم شیخ البته با همراهی صاحب جواهر انجام میدهد که سعی میکند در هر مسئلهای که وارد شد این را توسعه دهد و به صورت قاعده فقهی در بیاورد؛ در هر صورت اگر چنین هست چه اینکه هست و کار خوبی هم هست همانطور که در فصل ششم مسائل حقوقی را در کنار مسئله فقهی مطرح کردهاند اینجا هم باید مطرح کنند.
ص: 605
1) توبه/سوره9، آیه91 توبه آیه91.
حالا «و الذی ینبغی ان یقال»; اگر این بایع به حق امتناع کرد؛ یعنی دید مشتری ثمن را نمیدهد او هم مثمن را نمیدهد، هزینه نگهداری آن به عهده او نیست، چرا؟ برای اینکه او غاصب که نیست، یک وقت است از باب اینکه دارد تلف میشود آن را حفظ کند حرف دیگری است و آن کار واجب است، منتها از صاحبش میگیرد؛ این گوسفند نباید تلف شود; اما حالا نه برای اینکه به عهده فروشنده است که این را حفظ کند، نه مال مالک است و هزینه اوست، «الضمان بالخراج» (1)هم نشان میدهد که هزینه به عهده مشتری است، پس هزینه به عهده اوست؛ اما اگر درآمد این گوسفند و شیر این گوسفند را او استیفا کرد, باید «اجرة المثل» یا «ثمن المثل» را بدهد، برای اینکه او استیفا کرد و مال مردم را گرفت. این «عین» ملک طلق مشتری است، وقتی ملک طلق مشتری بود و بایع از این گوسفند استفاده کرد یا در این مغازه نشست یا در این خانه سکونت کرد، وقتی منافع را استیفا کرد باید «اجرة المثل» بپردازد. یک وقت است که درب مغازه و خانه را بست کسی در آن خانه نیست، این استیفای منافع نیست، وقتی استیفای منفعت نبود سخن از «اجرة المثل» نیست، اما آیا اتلاف کرد یا نه؟ چون ضمان گاهی به استیفای منفعت است و گاهی هم به اتلاف است. خدا مرحوم آقا سید محمد کاظم را غریق رحمت کند! این بخش را هم ایشان در مسئله اجاره و امثال اجاره مطرح کردند که اگر کسی شخصی را دو روز یا سه روز نگه دارد و در یک جایی حبس کند، آیا منافع او را ضامن است یا نه؟ (2)اینجا بین اتلاف و استیفا فرق گذاشتند، یک وقت است یک کسی را وادار میکنند که سه روز برای او کار کند، اینجا استیفای منفعت است و باید «اجرة المثل» بپردازد، یک وقت انسانی را که حرّ است و عبد نیست، چون حکم عبد معلوم است؛ عبد را کسی سه چهار روز نگه بدارد منفعت او را اتلاف کرده است، درباره عبد حرفی نیست، اما درباره حرّ که عبد و ملک نیست؛ ولی میتواند با کار مال تولید کند، آیا این دو سه روزی که این شخص را حبس کرد اجرت این کارهای تولیدی او را باید بپردازد یا نه؟ اگر این را وادار کند به کار که یقیناً باید اجرت بپردازد که این میشود استیفای منفعت; اما اگر نه، او را در یک جایی حبس کرد آیا اجرت او را ضامن است یا نه، این باید اتلاف صادق باشد؛ اگر اتلاف بود مشمول «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (3)بله او ضامن است، آنجا ایشان بیمیل نیست که بفرماید این اتلاف منفعت است و چون اتلاف است ضمان را به همراه دارد. در مقام ما هم که بایع از تأدیه و تسلیم مثمن خودداری میکند، اگر بیحق باشد چه در این خانه یا مغازه بنشیند و استفاده کند و چه ننشیند ضامن است، چرا؟ برای اینکه بیحق است، مال مردم را گرفته و مانع از اینکه دیگری از مالش بهرهبرداری کند شده است، این اتلاف مال مردم است. اگر به حق باشد؛ یعنی ببیند، چون مشتری ثمن را نداد او هم پرداخت نمیکند، بله اینجا بین استیفای منفعت و اتلاف فرق است. اگر خودش برود در مغازه بنشیند یا این خانه بنشیند استفاده کند، بله باید «اجرة المثل» و اجاره دهد و اگر درب را قفل کند که کسی استفاده نکند، این استیفای منفعت که نیست ببینیم آیا اتلاف هست یا نه؟ اتلاف نیست; برای اینکه این شخص حبس آن «بحقٍ» است، نه «لا بحقٍ»، برخیها خواستند بگویند این در دست او امانت شرعی است، اینجاست که سیدنا الاستاد نقدی دارد که اثبات اینکه این امانت شرعی باشد کار آسانی نیست، (4)سرّش آن است که محور اصلی ضامن بودن صِدق عنوان اتلاف است یا شما باید دنبال این عنوان بگردید که محور عدم ضمان, صِدق عنوان امانت بودن است. اگر ما در مسئله دنبال عدم ضمان باشیم که چه کسی ضامن است و چه کسی ضامن نیست و محور عدم ضمان هم عنوان امانت باشد، اینجا حق با شماست که در صدد بیان اثبات این هستید که این امانت شرعی است؛ ولی نمیتوانید ثابت کنید; اما محور اصلی این است که ما ببینیم کجا ضامن است و کجا ضامن نیست, ضمان را کجا باید تثبیت کرد نه «عدم الضمان» را؛ ضمان در صورت غصب است و همین که غصب ثابت نشد ضامن نیست، نه اینکه ما ثابت کنیم که این چون امانت شرعی است ضامن نیست. اگر غصب نبود همان اصالت عدم ضمان هست؛ یعنی قبلاً ضامن نبود الآن هم ضامن نیست، نه اینکه دنبال دلیل عدم ضمان بگردیم تا شما بگویید، چون امانت است ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ، ضمان دلیل میخواهد نه عدم ضمان، دلیل ضمان هم اتلاف است اینجا اتلاف نیست، غصب است اینجا غصب نیست، عدوان است اینجا عدوان نیست.
ص: 606
فتحصل که اول باید حکم حقوقی را در کنارش مطرح میکردند که نکردند؛ یعنی اگر این مسئله که محل ابتلای عملی مردم است و محل ابتلای علمی فقیه است, فقیه حرفش این است که اول مسائل حقوقی بررسی شود اگر به حق است کذا و بیحق است کذا که محکمه باید دخالت کند. ثانیاً حکم فقهی آن این است که اگر او منفعت را استیفا کرد «اجرة المثل» بدهکار است اگر استیفا نکرد اتلاف نیست; چون در دو صورت ضمان حاصل است: یکی اینکه کسی حالا برود در خانه مردم بنشیند که در این صورت ضامن است، حالا گذشته از حکم تکلیفی که حالا یا اشتباه کرده یا نه و حرام بود یا نه، بالأخره مال مردم را ضامن است، یکی هم بر اساس «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) که ضمان میآورد و منشأ آن هم اتلاف است؛ اتلاف دو قسم است یا «بحقٍ» است یا «لا بحق»، اگر اتلاف «بحقٍ» بود دلیل نداریم، چون «عَلَی الْیَدِ» شامل آن نمیشود و همین که شامل نشد دیگر ضامن نیست. اگر اتلاف بیحق بود بله این «ید» «ید» ضمان است و «عَلَی الْیَدِ» شامل میشود یا «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» شامل آن میشود، اینها عصاره بحث در مسئله چهارم بود و تشبیهی هم که مرحوم شیخ نسبت به نفقه زوجه کرد (2)مرحوم آخوند هم جداً اعتراض دارد که این از آن قبیل نیست که شما تشبیه کردید (3)گرچه مرحوم شیخ در حد تشبیه ذکر کرد.
ص: 607
حالا چون روز چهارشنبه هست یک مقداری هم بحثهایی که برای همه ما لازم است مطرح کنیم. ما یک دشمن جدی داریم که شب و روز با او درگیریم و آن ابلیس است که ما را رها نمیکند ـ نه در خواب ما و نه در بیداری ما ـ ما باید بدانیم میدان جنگ کجاست و او از ما چه میخواهد، چون تا ما ندانیم میدان جنگ کجاست و از کدام طرف دارد حمله میکند که ما نمیتوانیم سنگر بگیریم. او از ما چه میخواهد و چه چیز ما را میخواهد بگیرد؟ مال میخواهد؟ جان میخواهد؟ چه کار میخواهد بکند؟ دشمنهای بیرون معلوم است که اینها یا معدن نفت میخواهند یا معدن گاز میخواهند و اگر نشد آدم را میکشند تا ببرند، اگر کسی معدن نفت و گاز را به آنها دهد کاری با آدم ندارند، این معلوم است. در عداوتهای دیگر هم معیار عداوت مشخص است بالأخره میدان مبارزه مشخص است. اصرار قرآن کریم این است که میدان مبارزه را مشخص کند که این با چه چیز شما مخالف است، با سواد شما مخالف است؟ با علم شما مخالف است؟ با مقام شما مخالف است؟ فرمود میخواهید عالم شوید، شوید؛ میخواهید مقام داشته باشید، داشته باشید؛ این دشمن با هیچکدام از این امور مخالف نیست و اصرار قرآن هم این است که این نمیخواهد شما را بکشد یک دشمنی نیست که دشمن خون شما باشد، اگر شما را کشت این پیروزی برای او حاصل نمیشود. این دشمن تمام تلاشش این است که در میدان جنگ اسیر بگیرد، آنگاه هر چه میخواهد روی این اسیر پیاده کند و اگر نتوانست به آن صورت اسیر محض بگیرد، فقط با آبروی شما کار دارد همین، او با مال شما یا علم شما کار ندارد میخواهید با سواد شوید، بشوید؛ میخواهید مقام پیدا کنید، بکنید او میخواهد شما را «مسلوب الحیثیة» کند.
ص: 608
خدای سبحان هم فرمود من انسان را با آبرو آفریدم لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ (1)من او را یک موجود عادی خلق نکردم، با کرامت آفریدم؛ در سورهٴ مبارکهٴ «علق» هم این را به صورت ضمنی بیان کرده که فرمود خدا معلم شماست بروید در کلاس درس خدا، اما نفرمود خدای حکیم، خدای علیم، خدای عالم غیب، دارد درس میگوید. اگر گفتند فقیه دارد درس میگوید؛ یعنی کلاس درس او درس فقه است و او دارد فقه درس میدهد، اگر گفتند یک حکیم دارد درس میدهد؛ یعنی فلسفه میگوید، اگر گفتند یک متکلم دارد درس میگوید؛ یعنی درس کلام میدهد، اما اگر گفتند «اکرم» دارد درس میگوید؛ یعنی درس کرامت میدهد اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ ٭ الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ؛ (2)این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است. اگر گفتند در فلان کلاس مهندس دارد درس میگوید؛ یعنی درس هندسه میگوید، اینجا هم که فرمود خدای «اکرم» دارد تعلیم میدهد به وسیله قلم؛ یعنی درس کرامت میدهد. پس خودش هم فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ و کلاس درس من هم درس کرامت است اقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ، استکبار شیطان هم در برابر ذات اقدس الهی این است که هذَا الَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ (3)این را کریم کردی من را نکردی و او را بر من گرامی داشتی، من با این دشمنم، من با کرامت انسان دشمنم. قصه حضرت آدم(سلام الله علیه) هم که یک نمونهای برای این جریان است، تمام تلاش و کوشش او این بود که کرامت حضرت آدم را در آن محدوده چند روز بگیرد و گرفت که لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما (4)اگر گفتند لباس زیر کسی را کشیدند یعنی چه؟ یعنی او را «مسلوب الحیثیة» کردند، آنجا که غیر از حوا کسی نبود؛ ولی تلاش و کوشش ابلیس این است که انسان را «مسلوب الحیثیة» کند، حالا اینها سعی کردند با برگ درخت انجیر یا غیر انجیر خودشان را بپوشانند، این قصه از آن دقائق قرآن کریم است. حالا خدا فرمود این کار را کنید شما را از بهشت بیرون میکنم فَلا یُخْرِجَنَّکُما، (5)اما بیرون کردن از بهشت؛ یعنی انسان را «مسلوب الحیثیة» کردن. ما با یک چنین دشمنی روبرو هستیم، انسان بیحیثیت بیآبرو هر روز از خدا تقاضای مرگ میکند و به مرگش نمیرسد. بنابراین ما باید بدانیم که میدان جنگ کجاست و این محصول عمرمان را که یک قطره آبروست، این را میتوانیم رایگان در اختیارش قرار ندهیم و او هم از راه گناه وارد میشود.
ص: 609
بنابراین میدان جنگ مشخص است که چیست و کجاست و او از ما چه میخواهد ببرد؟ ما را میبیند و ما او را نمیبینیم إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ، (1)اما خدای «اکرم»، خدایی که فرمود: کَرَّمْنا بَنی آدَمَ، خدایی که در همان محکمه و میدان، انسان را بر شیطان برتری داد و خود شیطان اعتراف کرد که هذَا الَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ به ما راه نشان داد و فرمود فیض من دمِ دست شماست، او شما را میبیند و شما او را نمیبینید. این فیض من و این سنگر من دمِ دست و زیرِ گوش شماست، فوراً بیا داخل; آنگاه تو او را میبینی و او شما را نمیبیند، کاملاً این صحنه نبرد به عکس میشود، مگر نه آن است که إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ وقتی وارد «حصن» من شدید، من از طرف شما باید دفاع کنم، آن وقت من او را میبینم و او که ما را نمیبیند، او که خدابین نیست؛ لذا انسان وارسته راحتِ راحت است یک عمری را با آبرو زندگی میکند.
غرض این است اینکه گفتند جهاد اکبر است و تلاش و کوشش است و مدام مراقبت کنید و محاسبت کنید و مشارکت کنید، برای اینکه اول ما باید میدان جنگ را بفهمیم با چه کسی در جنگیم و با چه میجنگد؟ اگر ما همیشه علممان را زیاد کنیم یا درجات مقام را زیاد کنیم او که با اینها مخالف نیست، اگر وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها (2)شد این است، مگر سامری یک آدم عادی بود؟ این همه در آن صحنه بودند تنها کسی گفت فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ (3)این بود دیگر، نه سامری یک آدم عادی بود نه آن بلعم باعورا، وقتی خدا فرمود: وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذی آتَیْناهُ آیاتِنا معلوم میشود آدم عادی نبود. بنابراین با فضل ما، با علم ما، با فقه ما، با فلسفه ما و با تفسیر ما هیچ مخالف نیست فقط با آبروی ما مخالف است و تمام تلاش و کوشش او این است که انسان را «مسلوب الحیثیة» کند، این یک مطلب.
ص: 610
مطلب دیگر اینکه این دعاها واقعاً نورانی است، یک وقت انسان دعا را میخواند برای ثواب، البته همه ما این کار را میکنیم، اما اساس دعا فهم است و فهم، او از یک خارج و فقه و اصول خیلی سنگینتر است. اصرار این دعاها این است که آدم را آبرومند کند؛ یعنی طوری انسان را میپروراند که در صحنه نبرد مبارزه با ابلیس پیروز در بیاید. یک بیان نورانی از امام عسکری(سلام الله علیه) است که فرمود هر کاری که بالأخره پایانش بیآبرویی است نکن! «مَا أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِأَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ» (1)یک چیزی که پایانش بیآبرویی است هوس آن کار را نداشته باشید، سخن از جهنم و اینها بعد است «مَا أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِأَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ» یک وقت است انسان هوس یک کاری را دارد که پایانش بیآبرویی است؛ یعنی در آن کار باید با آن رقیب درگیر شود موفق نمیشود بیآبرو میشود. این دعای ندبه این همه سفارش تنها برای ثواب است یا اینها واقعاً علم است؟ میبینید ما به ائمه(علیهم السلام) اقتدا میکنیم، در چه اقتدا میکنیم؟ در آغاز همین دعایی است که «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ فِی دَرَجاتِ هٰذِهِ الدُّنْیا» (2)ما به کسی سر سپردهایم که خدای سبحان اگر خواست به آنها مقام دهد چه اینکه داد اولین شرط آن زهد است «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ فِی دَرَجاتِ هٰذِهِ الدُّنْیا».
این دعای نورانی امام زمان(سلام الله علیه) را که غالب روزها میخوانیم «اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِیقَ الطَّاعَةِ» دارد «عُلَمَائِنَا بِالزُّهْدِ وَ النَّصِیحَةِ». (3)زاهد؛ یعنی بیرغبت، آدم وقتی رغبت نداشت اگر چیزی نبود، نبود و دیگر دنبال آن نمیرود تا شود «مسلوب الحیثیة». اینها فهمیدند که میدان جنگ کجاست و اصرار اینها هم این است که یک چیزی که آبروریزی به دنبال دارد نرو، زیرا آنجا پیروزی شیطان را به همراه دارد، این را میگویند علم؛ یعنی یک چیزی که انسان با تجربه و بحثهای فلسفی و کلام و اینها به دست آدم نمیآید، با آبروی آدم به دست میآید که محل ابتلای خود ما هم هست؛ این را به صورت دعا بیان کردند، به صورت حدیث بیان کردند که میگویند شما هر کاری که میخواهید انجام دهید بالأخره ببینید که میتوانید یا نمیتوانید یا یک هوس بیجاست؟ اگر هوس بیجاست «مسلوب الحیثیة» بودن بهجا را به همراه دارد، کسی که بیجا کار میکند آبروریزی بهجا به دنبال او هست «مَا أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِأَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ». شما به اینها مقام خواستید بدهید؟ بله، دیگر شرط که نکردید. فرمود مسئله جهاد و دفاع و رعایت حقوق محرومان و اینها سر جایش محفوظ است، مگر امام مسئولیت او همین زاهد بودن است؟ این همه وظایف او را در کتابهای کلامی میگوید برای امام هست که همه آنها دارا هستند، اما آن وظیفه محوری که در دعای ندبه و امثال ندبه آمده این است که «بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ فِی دَرَجاتِ هٰذِهِ الدُّنْیا الدَّنِیَّةِ» نفرمود «بعد ان شرطت علیهم الجاه، بعد ان شرطت علیهم الاقتصاد» اینها مسائل عادی است که خود بشر عادی هم میفهمد. آن چیزی که آدم را بیآبرو میکند رغبت بیجاست و همین را هم وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) در آن دعای «اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِیقَ الطَّاعَةِ»میرسد به جایی که میفرماید: «عُلَمَائِنَا بِالزُّهْدِ وَ النَّصِیحَةِ».
ص: 611
حالا یک دعای کوتاه چند جملهای هم هست بعد از این دعایی که در کتاب مفاتیح میخوانیم، آن دیگر البته برای همه هست مخصوصاً برای مسئولین، ببینید با یک نالهای امام زمان دعا میکنند: خدایا تو را به حق قدرتت به فقرا برس! این یک دعای اقتصادی است برای تأمین رفع نیاز مردم که آن خیلی چیز خوبی است، الهی به حق قدرتت و به حق چه و به حق «مَنْ نَاجَاکَ» (1)خدایا به حق همه انبیا که با تو مناجات کردند مشکل مالی مردم را حل کن! فقر را برطرف کن! این یک دعای خوبی است؛ این یک دعای چند سطری است که بعد از آن دعای «اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِیقَ الطَّاعَةِ» است که آن هم همه ما مخصوصاً مسئولین ما «حفظهم الله» هم بخوانیم هم عمل بکنیم که مشکل اقتصادی مردم حل شود، گرانی حل شود. ناله امام زمان این است که خدایا به حق همه کسانی که با تو مناجات کردند فقر مردم را حل کن! این دعای خوبی است که مهم است و لازم هم هست، اما آن دعای کلیدی که با همه ما هست در همه شئون، این است که فرمود: «عَلَی عُلَمَائِنَا بِالزُّهْدِ وَ النَّصِیحَةِ» ـ انشاءالله ـ امیدواریم حوزهها بر محور زهد و نصیحت اداره بشود.
موضوع: قبض
فصل نهم احکام قبض است. تاکنون هشت فصل را مرحوم شیخ انصاری بیان کردند؛
فصل اول این بود که بیع و عقد بیع چیست؟
فصل دوم این بود که شرایط متعاقدان چیست؟ که مسئله بیع فضولی و اینها هم اینجا مطرح شد.
ص: 613
1) مناسک الحج، السیدابوالقاسم الخوئی، ج1، ص380.
فصل سوم این بود که شرایط «معقود علیه»؛ یعنی ثمن و مثمن چیست؟ که مسئله ملک طِلق بودن و عدم جواز فروش رهن و وقف و اینها در این فصل سوم مطرح شد.
فصل چهارم مربوط به خیارات بود که گذشت.
فصل پنجم که ناهماهنگ بود و نباید در آنجا قرار میگرفت، مسئله شروط بود که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)[1]آنجا مطرح شد.
فصل ششم که احکام خیار بود متأسفانه با تخلّل فصل پنجم از فصل چهارم جدا شد، مسئله احکام خیار بود.
فصل هفتم هم مسئله احکام نقد و نسیه بود.
فصل هشتم مسئله قبض بود که قبض چیست؟ قبض واجب است و مانند آن. فصل نهم احکام قبض است. در فصل هشتم بیان کردند که «قبض ما هو؟» و «هل هو؟» که هشت معنا برای قبض ذکر کردند و بحث مبسوط آن، وجوه قبض را و اینکه اگر امتناع از قبض شده است صبغه حقوقی پیدا میکند، مسئله جبر هست، اجبار هست، حضور حاکم یا حکم هست و مانند آن؛
اما فصل نهم در احکام قبض است و عصاره این فصل نهم که این در طی چند مسئله مطرح میشود از اینجا شروع میشود که قبض احکامی دارد، آن حکمهایی که مربوط به وجوب قبض و اقباض بود که طرفین محکوم به گذشت بودند، اما این مربوط به احکام حقوقی و مالی قبض است که اگر کالایی دست بایع بود که بایع فروخت و هنوز تسلیم نکرده این کالا از بین رفت، بایع ضامن است؛ این قاعده یک قاعده تعبدی است، برای اینکه یک کسی کالایی را فروخته ملک طِلق مشتری شد و ثمن هم ملک طِلق بایع شد، حالا این ثمن را گرفت یا نگرفت؛ ولی هنوز مشتری تحویل نگرفته در اثر یک سانحه غیر عمدی این کالا از بین رفت، آن نبوی معروف که فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2)این مورد قبول اصحاب است که حتی براساس آن ادعای اجماع شده که اگر کالایی قبل از قبض تلف شود به عهده بایع است و این با هیچ قاعدهای از قواعد معروف فقهی هماهنگ نیست، برای اینکه یک وقت است بایع اتلاف میکند که این مشمول «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (3)است، برای اینکه بایع کالایی را فروخته که این کالا ملک طِلق مشتری شد و بایع ملک مشتری را اتلاف کرد که ضامن است و مطابق با قاعده است؛ چه اینکه اگر بیگانهای این کالا را تلف کند بر اثر «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» ضامن است، زیرا این دیگر قاعده است و بنای عقلا بر همین است و امضای شریعت هم همین است؛ ولی اگر این کالا در دست بایع بود و بایع هم تفریط نکرد؛ مثل سایر اموال خودش حفظ کرد، این کالا روی آفت سماوی از بین رفت که برابر این نبوی بایع ضامن است و این با هیچ قاعدهای جور در نمیآید، برای اینکه مال مردم پیش بایع هست و بایع ضامن باشد یعنی چه؟ دو حکم اینجا هست: یکی اینکه اگر بایع اتلاف کرده باشد ضامن است و حکم دیگر آن این است که ضمان آن ضمانِ «ید» است؛ این کالا اگر مثلی است مثلی و اگر قیمی است قیمی که از آن به ضمان «ید» تعبیر میکنند.
ص: 614
قاعده دوم این است که این کالا وقتی که دست بایع بود و هیچ اتلاف عمدی نبود و در حفظ آن هیچ کوتاهی نشد، وقتی این کالا تلف شد بایع ضامن است به ضمان معاوضه، به ضمان معاوضه؛ یعنی باید ثمن را اگر گرفته پس دهد. ضمان «ید» تا حدودی قابل توجیه است که مال مردم که تلف شد اگر مثلی است مثل و اگر قیمی است قیمت؛ ولی ضمان معاوضه؛ یعنی اینکه معامله باطل هست و معامله برمیگردد. این یک تعبد محض است، چرا معامله برگردد؟ چرا ضامن است اولاً و چرا معامله باید برگردد؟ معروف بین اصحاب هم همین است حتی ادعای اجماع هم شده و مخالفی هم در مسئله نیست که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ». از کجا میگویند این ضمان، ضمان معاوضه است و از کجا میگویند که این معامله فسخ شده است؟ میگویند این نبوی مورد قبول هست و مورد عمل است، عقل میگوید تا دو کار در آن انجام نشود من چیزی از آن نمیفهمم، وقتی من نفهمم مکلّف نیستم. عقل میگوید که دو محال در اینجا هست و شما این دو محال را باید حل کنید؛ محال اول این است که ظاهر این «تلف» که فعل ماضی است میگوید هر مبیع که تلف شد؛ یعنی این ظرفی که افتاد شکست و الآن باید درون سطل بریزند این «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» است، نمیگوید که قبل از تلف مال بایع بود، بلکه میگوید اینکه تلف شد از مال بایع است که به تعبیر مرحوم شیخ و سایر فقها این «مِنْ» «مِنْ» تبعیضیه است؛ (1)یعنی اینکه الآن ریخته شد باید بریزند درون سطل این جزء اموال بایع هست، این یعنی چه؟ «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ» این «تالف» الآن از اموال بایع حساب میشود، این مال نیست اصلاً تا برای بایع حساب شود یا برای مشتری، این یک محال است که باید حل کنیم و در محال دوم اگر بگویید که این به علاقه «ما کان» ـ قبل از تلف که مال بود ـ میشود گفت که از اموال کیست؛ عقل میگوید ما قبول داریم اگر منظور قبل از تلف است، قبل از تلف مال بود؛ اما آن مشکل دیگر را باید حل کنید. این قبل از تلف مال مشتری بود نه مال بایع، این محال دوم. تفتن مرحوم علامه و امثال علامه این است که ببینید در آن فقها چند نفر میمانند و نامدار هستند همین است؛ این دو کار را مرحوم علامه انجام داد به تعبیر مرحوم شیخ انصاری «و تبعه من تأخّر عنه» (2)بزرگان و فقهای بعدی آمدند همه این راههایی که علامه نشان داد پذیرفتند. فرمایش علامه این است که این دو محال را شما باید حل کنید؛ محال اول این است که این ظرف شکسته که اصلاً مالیت ندارد، شما بگویید این جزء اموال بایع است این تناقض است و اصلاً مال نیست تا شما بگویید مال بایع است، این را باید ریخت در سطل «لا مالیة له» آن وقت شما میگویید اینکه «لا مالیة له» این جزء دارایی بایع است اینکه قابل حل است، آمدید گفتید این بهلحاظ علاقه «ما کان»؛ یعنی بهلحاظ «قبل التلف» است ما این راه را ممکن است قبول کنیم، اما «قبل التلف» مال مشتری بود نه مال بایع، مگر این کالا را بایع به مشتری نفروخت؟ مگر ملک طِلق مشتری نشد؟ مگر از کیسه بایع خارج نشد؟ چرا جزء اموال بایع محسوب میشود؟ این «مِنْ» «مِنْ» تبعیضیه است؛ یعنی این کالا قبل از تلف از اموال بایع است این را هم مرحوم علامه در تذکره (3)فرمود که این هم قابل حل است و آن این است که عقل دخالت میکند و کشف میکند، عقل سراج و چراغ خوبی است، راه را میفهمد راه را مهندس؛ یعنی خدا و وحی الهی ترسیم میکنند؛ صراط را خدا مستقیماً به دست خودش تنظیم کرده است و سراج را در درون انسان یک و ثانیاً در بیرون انسان قرار داد؛ با چراغ عقل با چراغ نقل ما میفهمیم راه چیست؟ دین چیست؟ عقل که دینساز نیست، دینشناس است؛ مثل نقل، نقل روایت زراره که دینساز نیست، بلکه این روایت زراره طریق است که میگویند طریق عقلایی است، این راه است که ما وقتی با این راه برویم دین را میشناسیم.
ص: 615
راهی را که در آن عقل دخالت میکند برای این است که ببیند شارع مقدس چطور حل کرده است. میفرماید که چون شارع مقدس فرمود این از اموال و دارایی بایع به حساب میآید معلوم میشود برای قبل از تلف است یک و معلوم میشود «آناًما»ی قبل از تلف این معامله منفسخ میشود دو، وقتی معامله منفسخ شد مبیع برمیگردد ملک بایع و ثمن برمیگردد ملک مشتری سه، وقتی برگشت این کالا از ملک بایع میافتد و میشکند، بنابراین پولی را که بایع در قبال این کالا گرفت، چون معامله فاسد شده است و منفسخ شد باید به مشتری برگرداند چهار، این ضمان میشود ضمان معاوضه که ضمان «ید» نیست؛ ضمان معاوضه آن است که هر چه در قبال این کالا گرفته شد باید برگردد. گاهی ضمان ید با ضمان معاوضه مطابق درمیآید و گاهی هم مطابق درنمیآید؛ گاهی ملاحظه کسی را کرده گران داده یا ارزان داده یا هر چه که باشد «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» او به قیمت روز ضامن است، حالا قیمت گاهی مطابق با ثمن است، گاهی کمتر و گاهی بیشتر. این دو راه حل را بعد از اینکه مرحوم علامه فرمود محال است ما باید این راه حل را ارائه کنیم ارائه کرد به تعبیر مرحوم شیخ و «و تبعه من تأخّر عنه».
پرسش: آنجا که تلف صورت گرفته و معامله دارد برمیگردد، فرع بر این است که معامله صحیح باشد؟
پاسخ: بله، بیع صحیح بود و منفسخ شد، فسخ بیع فرع بر صحت اوست؛ لذا آن را مرحوم شیخ توجه میکنند که این معامله باطل نبود؛ اگر معامله باطل بود ضمان، ضمان «ید» بود، چون این ملک، ملک بایع بود اصلاً ملک مشتری نبود و نیازی به این تأملات عقلی نبود، چون ملک مشتری بود در دست بایع و شارع میفرماید این به حساب مال بایع است عقل که کارشناس است به سراغ مطلب میرود و پیام شارع را کشف میکند.
ص: 616
مطلب بعدی آن است که این معامله که منفسخ میشود همان «آناًما»ی «قبل الفسخ» منفسخ میشود نه از اول که از اول باطل بود، چرا؟ برای اینکه عقدی است صحیح که این عقد بیع جاری شده، این آقا بایع است، آن مشتری است، این کالا مبیع است و آن پول ثمن است که همه اینها ارکان اولیه بیع را دارا هستند، اینکه ما مجبور شدیم توجیه کنیم، این ضرروت «تتقدّر» به قدر خودش و این همان «آناًما»ی «قبل التلف» است که معامله منفسخ میشود و برمیگردد مال بایع و از مال بایع حساب میشود، نه اینکه از اول این معامله باطل بود، زیرا دلیلی بر بطلان معامله نیست؛ ثمره آن این است که تمام نماهایی که بین بیع و بین زمان تلف حاصل شده است اینها همه برای مشتری است، چون بعضی از کالاها هستند در بعضی از جاها روزانه یا طبق ساعت قیمتهای آن فرق میکند، اگر ارزش افزودهای پیدا کرد این ارزش افزوده همهاش برای مشتری است. بنابراین معامله از اول باطل نخواهد بود و انفساخ معامله هم بهلحاظ اول نیست که بگوییم از اول «کأن لم یکن» است، «آناًما»ی «قبل التلف» است و این نماهای متخلله چه متصل چه منفصل که متخلل بین عقد و تلف است همهاش مال مشتری است و بایع باید عهدهدار این کار باشد؛ این ترسیم این مطلب است.
مرحوم شیخ میفرماید که قبل از اجماع ـ این مسئله اجماعی هم هست ـ این نبوی معروف دلیل مسئله است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»و در جاهایی که روایت معتبر نیست، آن دلیل خیلی تام نیست اول به اجماع استدلال میکنند و بعد به آن دلیل ناتمام یا ضعیف که میگویند: «و یدل علیه بعد الاجماع» فلان شیء، اما آنجا که خود اجماع پایگاهی ندارد و این اجماع مَدرَکی است و سند این اجماع هم آن دلیل است، میگویند «و یدل علیه قبل الاجماع»؛ گاهی به اصل تمسک میکنند که در آن هم همین تعبیر دارند و میگویند «و یدل علیه قبل الاصل» «ما رواه زراره» مثلاً، از این معلوم میشود که حرف اول آن مسئله را آن اماره میزند، در اینجا حرف اول این مسئله را آن روایت نبوی میزند و اجماع اگر هم محقق باشد این مَدرَکی است و مستند به همین است، برای اینکه بنای عقلا که نیست، جزء غرائز مردمی هم که نیست و شواهد دیگر هم در کار نیست مگر همین نبوی و این یک قاعده مستقل شد که در قواعد فقهیه از این قاعده جداگانه بحث میکند که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ».
ص: 617
تا کنون روشن شد که بین تلف و اتلاف فرق است. اگر بایع اتلاف کند، مثل دیگری ضامن است به ضمان «ید» و قیمت «یوم التلف» را باید دهد و اگر این مبیع تلف شد چنین تعبیر میشود که «آناًما»ی «قبل التلف» معامله منفسخ میشود. شما مصحح این اعتبار را چه میدانید؟ یک تعبد محض که ما شیئی که تلف شد بهلحاظ قبل از تلف آن را مال میدانیم، این خیلی مستبعد است آیا یک شاهدی در عرف دارید؟ فرمود: بله، شاهدمان این است که اگر کسی مال مردم را تلف کرد و در آنجا که قیمت گذاری میشوند قیمت این شیئی که شکسته است و باید دور بریزند این را حساب میکنند یا قیمت «قبل التلف» را حساب میکنند؟ قیمت قبل از تلف را؛ قبل از تلف که تلف نشده بود، وقتی بخواهند مصالحه کنند مرحوم محقق در شرایع (1)و مرحوم علامه در تحریر (2)اینها در کتاب صلح گفتند اگر کسی میخواست صلح کند به چه لحاظ صلح کند؟ اینکه الآن تلف شد را باید در سطل بریزند این مال نیست تا مورد مصالحه قرار بگیرد، پس بهلحاظ «قبل التلف» مصالحه میکنند این ملاحظه در عرف هست شارع مقدس هم در این فضا تعبد کرده گفته که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»چنین است. بنابراین این عنایتهای عرفی هست، منتها شارع مقدس اینجا تعبد کرده است.
مطلب دیگر این است که اگر اتلاف باشد؛ ضمان، ضمان ید هست نه ضمان معاوضه یک، یک امر حقوقی است دو، امر حقوقی است یعنی چه؟ یعنی قابل نقل و انتقال است، قابل معاوضه است، قابل اسقاط است و مانند آن، اما اینجا به تعبیر این بزرگوارها امر حقوقی نیست، حالا ببینیم میتوانند این را ثابت کنند یا نه؛ امر حقوقی نیست، این یک دَین شرعی است نظیر زکات، شارع مقدس میفرماید که بایع ضامن است به ضمان معاوضه و پول را باید برگرداند، این حکم شرعی است نه حق صاحب پول، صاحب پول حق ندارد. مشتری نسبت به این ثمن چه حقی دارد؟ ثمن را داد و مثمن را گرفت، یک زلزله آمد که خیلیها آسیب دیدند این بایع خسارتهای فراوانی دید یکی از چیزهایی هم که شکست همین ظرف مشتری بود شکست، این بایع نه خبر داشت و نه اتلاف کرد، این یک حکم شرعی است نه حق مشتری، چون حق مشتری نیست صبغه حقوقی ندارد؛ لذا نمیتواند براساس این معامله کند، وقتی این را گرفته مالک شده با این میتواند معامله کند؛ ولی از اینکه ایشان فرمودند نمیتواند اسقاط کند این قابل تأمل هست، برای اینکه درست است شارع مقدس حکم کرده، اما حکم کرده به اینکه مال مشتری را شما باید برگردانی که این حکم شرعی است. پس وقتی گفت مال مشتری را باید برگردانی این حکم و حق دستور برگرداندن در اختیار هیچکس نیست، چون حکم شرعی است؛ اما این مال را ایشان میتواند نگیرد، بین حق و حکم از این جهت فرق است، اگر یک کسی حق داشته باشد نظیر «من اتلف مال الغیر» این حق را یا اسقاط میکند یا به دیگری منتقل میکند نه آن مال را، اما در اینجا چون حق نیست حکم است کسی نمیتواند این را اسقاط کند یا به دیگری منتقل کند؛ ولی وقتی مال را گرفت البته میتواند به دیگری منتقل کند، نسبت به مال مطلب دیگر است؛ اما اصل این که حق ثابت شده است، این حق را نمیتواند منتقل کند، چون حقی در کار نیست. پس اگر بایع مال مشتری را تلف کرده باشد، مشتری حق پیدا کند و بایع ضامن است به ضمان «ید» و مشتری این حق را میتواند به دیگری منتقل کند؛ ولی اگر قبل از قبض این کالا تلف شود مشتری حق پیدا نمیکند، حکم شرعی است به اینکه بایع باید برگرداند، حقی برای مشتری نیست بر بایع واجب است که ثمن را برگرداند این یک حکم شرعی است، نه اینکه مشتری حق دارد، بر این واجب است که این ثمن را برگرداند وقتی برگرداند آن ملک او میشود.
ص: 618
مرحوم شیخ میفرماید که ما گفتیم «قبل الاجماع» نبوی معروف دلالت میکند این حرف صحیح است، لکن همین مطلب را روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» که چند روز قبل خوانده شد بهتر از این نبوی معروف دلالت دارد، زیرا در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» چنین آمده که اگر کسی کالایی را فروخته این کالا همچنان در ضمان او هست «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» (1)تا این کالا را از خانه خود خارج نکرد و این را اقباض نکرد و تحت اختیار مشتری قرار نداد او در حقیقت ضامن است. این خیلی شفاف و روشن دلالت میکند بر اینکه اگر تلف شود به ضمان معاوضه بایع ضامن است، نه اینکه بایع به ضمان «ید» ضامن باشد، بلکه به ضمان معاوضه ضامن است و منظور از آن قبض هم همانطور که در فصل هشتم گذشت استیلاست و قبض دست به دست و امثال ذلک نیست.
مرحوم آخوند یک نقد ظریفی دارد که اجمال آن را امروز اشاره میکنیم و تفصیل آن ـ به خواست خدا ـ برای فردا؛ مرحوم علامه یک راه حلی ارائه کرد، مرحوم شهید ثانی یک راه حلی ارائه کرد، مرحوم آخوند (2)هم یک راه حلی که شاید با یکی از این دو راه هماهنگ باشد.
مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) تاکنون که نقد کردهایم از تذکره مرحوم علامه نقل کرد که این را علامه ابتکاراً بیان کرد و سایر فقها هم پذیرفتند. مرحوم شهید ثانی(رضوان الله علیه) در مسالک (3)یک راه دیگری را ارائه میکند و آن این است که ما نمیتوانیم بگوییم از این روایت ضمان معاوضه درمیآید شاید ضمان «ید» در بیاید، برای اینکه شارع مقدس فرمود این مبیع که تلف شد از مال بایع حساب میشود؛ یعنی این تلف به منزله اتلاف است، چون این تلف به منزله اتلاف است که گویا خود بایع این را از بین برده ما نیازی نیست که بگوییم عقد دخالت میکند و میگوید که این معامله «آناًما»ی قبل التلف منفسخ میشود، چون شما پذیرفتید که تعبد است وقتی پذیرفتید تعبد است این تعبد آسانتر را بپذیرید و آن این است که بایع ضامن است به ضمان «ید»، مال مردم تلف شد، شارع مقدس میگوید که شمایی که تلف نکردید گویا تلف کردید؛ این تلف شما، چون در منزل شما بود و هنوز تحویل ندادید ولو آماده تحویل بودید هیچ تقصیری هم ندارید این تلف به منزله اتلاف است، اگر تلف به منزله اتلاف بود نیازی نیست به انفساخ «قبل التلف» «آناًما» و نیازی نیست به اینکه بایع ضمان معاوضه باشد، بلکه این معامله سر جایش محفوظ است، ضمان هم ضمان معاوضه نیست و ضمان ید است، منتها تعبد در این است که شارع مقدس اینجا تلف را به منزله اتلاف کرده است؛ شما قبول دارید که اگر اتلاف بود ضمان، ضمان «ید» است نه ضمان معاوضه؛ یعنی این شخص اگر مثلی است مثل و اگر قیمی است قیمت را ضامن است، دیگر معامله منفسخ نمیشود. پس «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ یعنی گویا بایع تلف کرده، اینجا تلف «قبل القبض» به منزله اتلاف «قبل القبض» است، اتلاف «قبل القبض» را که شما قبول دارید که ضمان آن ضمان «ید» است و مثلی یا قیمت را ضامن است و دیگر نیازی نیست به انفساخ معامله «آناًما»ی «قبل الفسخ» و نیازی نیست به تعیین تکلیف آن نمائات متخلله بین عقد و بین فسخ، چون همه اینها مال مشتری است، تعبدی که در نبوی مطرح است این است که این تلف به منزله اتلاف است، اگر تلف به منزله اتلاف بود ضمان، ضمان «ید» است، نه ضمان معاوضه؛ آیا این راه حلی که مرحوم شهید ثانی در مسالک ارائه کرده و برخی هم او را پذیرفتند این تام است یا نه راه حلی که مرحوم علامه در تذکره ارائه کرده و شاید در تحریر هم همین فرمایش را گفته و بسیاری از فقها هم او را پیروی کردند تام است؟ آن وقت ما ببینیم راهی که مرحوم شیخ انصاری انتخاب کرده چیست، نقد لطیفی که مرحوم آخوند خراسانی و جمعبندی نهایی چیست.
ص: 619
موضوع: قبض
فصل نهم از فصول کتاب بیع راجع به احکام قبض بود، چه اینکه فصل هشتم درباره خود قبض است که قبض چیست و اینکه آیا قبض واجب است یا نه؟ آیا قبض با «تفریغ» همراه است یا نه؟ که گذشت.
در فصل نهم سخن از احکام قبض است؛ بعضی از احکام آن خیلی شفاف و روشن است که اگر بایع کالا را قبض داد دیگر ضامن نیست، هم به حکم تکلیفی عمل کرد که وجوب تسلیم است، هم از حکم وضعی رهایی پیدا کرد که ضامن نیست و «هکذا» مشتری درباره ثمن؛ اما اگر قبض نداد و این مشتری مبیع را قبض نکرد و این کالا در دست بایع تلف شد - که مورد عمل اصحاب است - بایع ضامن است.
ص: 620
بیش از سه حکم فقهی رسمی در همین محدوده مطرح است: یکی اینکه اگر کسی کالایی را فروخت و قبل از اینکه تحویل مشتری دهد این کالا در دست او بود و بدون تفریط تلف شد او ضامن است، چون اگر با تفریط تلف شده باشد هم ضامن بودن او معقول است و دلیل عقلی و عقلایی دارد و هم اینکه ضمان او هم ضمان «ید» است نه ضمان معاوضه؛ ولی الآن اگر بدون هیچ تعدّی و تفریطی این مبیع در دست بایع تلف شود بایع ضامن است اولاً و ضمان او ضمان معاوضه است نه ضمان «ید» ثانیاً و این حکم، حکم تعبدی است ثالثاً و چون بر خلاف اصل است و تعبدی است باید بر مورد نص اختصار کرد؛ یعنی بر خصوص تلف رابعاً و اگر تعذّر وصول در حد تلف تلقی نشود ملحق به تلف نیست و اگر تعذّر وصول در حد تلف ملحق شود، عرفاً ملحق به تلف است خامساً.
غالب اینها را میخواهند از همین روایت نبوی در بیاورند و برخی از اینها هم از روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» (1)که قبلاً خوانده شد استفاده میشود و دلالت روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» بر بعضی از این مطالب روشنتر از آن حدیث نبوی است؛ حدیث نبوی این است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ (2)یعنی این مبیعی است که بایع فروخته به مشتری؛ ولی هنوز به قبض او نداده است که این مبیع در دست بایع تلف شد؛ هیچ دلیلی وجود ندارد که این بایع ضامن باشد، برای اینکه تعدّی که نکرده و این مال در دست بایع امانت است و یک امانت شرعی است نه امانت مالکی؛ اگر مشتری تحویل گرفته و قبض کرده بعد گفت این پیش شما امانت باشد این دو اثر دارد: یکی اینکه احکام قبض که بنا بر «تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ»، «قبل قبضه» نیست و «بعد القبض» است، بایع از عهده به در آمده و ضامن نیست و دوم اینکه این امانت، امانت مالکی است و براساس امانت مالکی اگر کالا بدون تفریط تلف شود آن امین ضامن نیست، اگر تحویل گرفته و در اختیار بایع قرار داده باشد؛ اما تحویل نگرفته در اختیار بایع هست، این امانت شرعی است و امانت مالکی نیست، مالک این را نگفته که فعلاً پیش شما امانت باشد، این نیامده ببرد و نه اینکه گفته من قبول دارم پیش شما امانت باشد که این میشود امانت شرعی؛ امین چه امانت شرعی باشد و چه امانت مالکی باشد بنا بر ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ (3)ضامن نیست. پس در چنین فضایی اگر کسی حکم کند به اینکه این بایع ضامن است الا و لابد تعبد شارع است؛ این ضامن هست یک و این ضمان او هم تعبد هست که بعد روشن میشود.
ص: 621
آن تفاوت نظر که بین مرحوم علامه و مرحوم شهید بود بسیاری از علما فرمایش علامه را پذیرفتند، برخیها هم فرمایش مرحوم شهید را پذیرفتند که این ضمان چه ضمانی است؟ چه ضمان معاوضه باشد و چه ضمان «ید» باشد بر خلاف قاعده است، اما چه ضمانی است؟ «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَمِنْ مَالِ بَائِعِهِ» این چه ضمانی است؟ اگر ضمان، ضمان معاوضه باشد بایع باید ثمن را برگرداند و اگر ضمان، ضمان «ید» باشد آن کالا اگر مثلی است باید مثلش را بدهد و اگر قیمی است باید قیمت آن را بدهد؛ این فرق ضمان «ید» و ضمان معاوضه است. مرحوم شهید و همراهانشان - که میگویند این ضمان، ضمان «ید» است (1)- میگویند «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ» این تلف میگویند «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» است وقتی گفتند این تلف و خسارت از مال بایع است؛ یعنی قیمت یا مثل آن را باید بدهد. مرحوم علامه در تذکره (2)و همفکرانشان میگویند این «هو» به «مبیع» برمیگردد، چون «مبیع» که مبتداست گرچه «کل» آمده روی آن، این «سیق لأجله الکلام» است، حرف اول جمله را آن صدر جمله میزند «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ» آن «مبیع» «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، بنابراین، چون از مال اوست پس قبل از تلف باید مال او باشد که بگوییم مال بایع تلف شد، چون اینچنین است لابد انفساخ «آناًما» رخ میدهد یک، این مبیع به ملک بایع برمیگردد و ثمن به ملک مشتری برمیگردد دو، در فضایی که مبیع ملک بایع بود تلف میشود؛ پس این ضمان، ضمان معاوضه است که مرحوم شیخ مثل بسیاری از فقها نظر مرحوم علامه در تذکره را پذیرفتند. (3)
ص: 622
چه ما بگوییم این ضمان، ضمان «ید» است و چه بگوییم ضمان، ضمان معاوضه به هر تقدیر نه دلیل عقلی دارد و نه بنای عقلا بر آن است، اگر دلیل عقلی داشت نظیر عدل و ظلم خود این دلیل حجت است و اگر دلیل عقلی نبود بنای عقلا بود بنای عقلا به هیچ وجه حجت نیست، برای اینکه اینها که معصوم نیستند، این باید به امضای صاحب شریعت برسد، چون بنا فعل است؛ یعنی فعل غیر معصوم؛ اما اگر قول باشد و دلیل باشد خود این دلیل میتواند معصوم باشد؛ اگر بیّن و بدیهی است معصوم است، برای اینکه ما عصمت انبیا، اثبات خدای سبحان را به وسیله همین بدیهیات ثابت میکنیم، اگر این دلیل معصوم نباشد که ما راهی برای اثبات چیزی نداریم، ممکن است مستدل بیراهه برود؛ ولی دلیل معصوم است، راه معصوم است، لکن رونده ممکن است اشتباه کند. پس این نه دلیل عقلی بر آنست و نه بنای عقلا بر این است، این ضمان هست و ضمان آن هم ضمان معاوضه است نه ضمان «ید» و تعبد هم هست، چرا تعبد است؟ برای اینکه نه کالایی در مقابل این هست که ما بگوییم این ضمان، ضمان معاوضه است و نه تعدّی و تفریطی رخ داده است که ما بگوییم این مال مردم را اتلاف کرد «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1)امین است که امین را نه شرع و نه عرف هیچکدامشان ضامن نمیدانند؛ ولی شارع در اینجا فرمود این ضامن است، پس این تعبد است و وقتی تعبد شد صبغه حقوقی ندارد، بلکه صبغه فقهی دارد. اینکه مرحوم شیخ میفرماید این حکم است حتی او نمیتواند اسقاط کند (2)سرّش همین است؛ این مال هست، اما اینکه میگوید این مال برای مشتری است این حکم امر حقوقی نیست و امر فقهی است، یعنی چه؟ یعنی در قبال مال، مال دیگر نیست؛ مثلاً الآن وقتی که بایعی بیع جاری کرد و مشتری چیزی را خرید، انسان حکم میکند که این کالا برای مشتری است این حکم حقوقی است و میگوید این ثمن برای بایع است که این حکمِ حقوقی است و تعبدی در کار نیست؛ اما وقتی که کسی بمیرد و به انسان بگوید که این مال برای پسر است و ارث است، این امر تعبد است، شارع مقدس میگوید که اگر کسی بمیرد براساس اینکه أُولُوا اْلأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ (3)مال به این میرسد، او در قبال این مال که چیزی نداد تا حقی داشته باشد؛ لذا چه بداند و چه نداند، چه بخواهد و چه نخواهد، چه رد کند و چه رد نکند، قبول و نکول او یکسان است و همین که پدر از دنیا رفت این مال به ورثه میرسد؛ یک چیزی نیست که خواست و قبول و اراده آدم در آن نقش داشته باشد؛ آری، بعد از اینکه مالک شد میتواند به دیگری بدهد، اما بگوید من قبول نمیکنم اثر ندارد و این نظیر هبه و امثال هبه نیست که بگوید من قبول نمیکنم، چون امر حقوقی است وقتی قبول نکرد مال ملک او نمیشود، اما وقتی در جریان ارث چه بداند و چه نداند، چه بخواهد و چه نخواهد، چه خواب باشد و چه بیدار، چه خردسال باشد و چه غیر خردسال، چه مجنون باشد و چه عاقل، چه سفیه باشد و چه هوشمند در همه حالات این ملک برای اوست و از این جهت معلوم میشود که حکم شرعی است نه عقلی. اینکه مرحوم شیخ میفرماید که این ضمان معاوضه است و حکم تعبدی است و اسقاطپذیر نیست سرّش همین است.
ص: 623
پرسش: ؟پاسخ: همه هستند، منتها مثل ارث است؛ ارث تعبد شارع است بگوییم که شارع مقدس حق دارد این کار را کند ما هم اطاعت میکنیم.
در ارث کسی چیزی نمیدهد تا چیزی بگیرد، در ارث قبول وارث شرط نیست، خواب باشد یا بیدار باشد علم و جهل او یکسان است، قبول و نکول او یکسان است. بنابراین این حکم تعبدی شارع است که بعد از مرگ آن مورّث، این مقدار به وارث میرسد، آری بعد از اینکه وارث مالک شد میتواند به هر کسی بدهد؛ در اینجا شخص نمیتواند بگوید من قبول نمیکنم و من بخشیدم، قبول کن مال برای شماست بعد ببخش، اگر بخواهید بگویید من حقم را ساقط میکنم این صحیح نیست، چون این حق شما نیست، این حکم شارع است و شارع حکم کرده به اینکه ثمن به ملک شما برمیگردد، شما نمیتوانید بگویید مال من نیست برای شما شد، حالا بعد به هر کس که میخواهی بدهی بده! این هبه نیست تا شما بگویید قبول «متهب» شرط است.
تا اینجا این مطالب درست است؛ یعنی اگر ما بگوییم ضمیر «هو» به «مبیع» برمیگردد ـ چه اینکه ظاهرش همین است ـ فرمایش علامه در تذکره روشن میشود، موافقت بسیاری از علما هم روشن میشود، ضمان هم میشود ضمان معاوضه، البته از این به بعد دیگر بین علامه و شهید(رضوان الله علیهما) اختلاف نظری نیست، برای اینکه چه ضمان، ضمان معاوضه باشد و چه ضمان، ضمان «ید»، حکم تعبدی شارع است و حکم حقوقی عرفی نیست تا رضایت طرف شرط باشد، از این به بعد دیگر با هم همسان هستند.
ص: 624
عمده آن است که مرحوم شیخ یک فرعی را ذکر کرد که البته فقهای پیشین هم ذکر کردهاند که میخواهند تعذّر وصول را همتای تلف بدانند؛ (1)اگر مالی افتاد و گم شد یا به سرقت رفت یا در سفر دریایی افتاد در دریا یا در سفر هوایی در یک بیابان وسیع معلوم نیست که کجا افتاده باشد، این تعذّر وصول را خواستند بگویند به منزله تلف است، اگر سند ما روایت نبوی معروف باشد این نیاز به تنزیل دارد که آیا نازل به منزله او هست یا نه؟ و ممکن است بعضیها بگویند نازل به منزله او هست و بعضیها بگویند نازل به منزله او نیست؛ ولی اگر سند ما روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» باشد «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» اصلاً تلف ندارد و سرقت است، وقتی سرقت بود یقیناً به تلف میشود سرایت داد، اما اگر حکم تلف باشد نمیشود به سرقت و امثال سرقت تعدّی کرد. مشکل روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» همان ضعف سند است، اگر درباره نبوی گفته شد این نبوی ضعفش منجبر به عمل اصحاب است یک چنین انجباری هم برای روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» داشته باشیم این مطلب تام است.
مستحضر هستید بنا بر اینکه ضعف سند به عمل اصحاب منجبر شود چند شرط دارد: یکی اینکه مضمون آن مطابق با هیچ قاعدهای، با هیچ اصلی، با هیچ عمومی، با هیچ اطلاقی نباشد، چون اگر مضمون یک روایتی مطابق با اصل بود یا قاعده بود یا عموم بود یا اطلاق بود شاید فقها که به این مضمون فتوا دادند به استناد آن اصل عموم و قاعده و اطلاق باشد؛ مضمون اگر مطابق با هیچ کدام از این امور نبود یک و مورد عمل اصحاب هم بود دو، اصحاب هم در عمل به همین استناد کردند و گفتند «للروایة فلان» یا «لنبوی»، این سه عنصر که حاصل شود انجبار به دست میآید؛ ممکن است یک روایت ضعیف دیگری یا یک چیز دیگری همتای این باشد و اصحاب به آن تمسک کرده باشند، گرچه اصل عام یا قاعده عام یا عموم یا اطلاقی در کار نیست؛ ولی دلیل خاص دیگری است، اگر به آن دلیل خاص تمسک کرده باشند ضعف این روایت با عمل اصحاب جبران نمیشود، پس عمل وقتی جابر ضعف است که این سه عنصر را داشته باشد: مطابق با هیچ اصل و قاعده و عموم و اطلاقی نباشد یک، اصحاب هم مطابق همین مضمون عمل کرده باشند دو، در استدلالها هم به این استناد کرده باشند سه، آن وقت ضعفاش جبران میشود چهار، اگر یک روایت ضعیف دیگری مثل این بود و به آن استدلال کردند ضعف این منجبر نمیشود ضعف آن منجبر میشود؛ لذا اگر یک خصوصیتی در این روایت بود که در آن روایت نبود نمیشود گفت چون این روایت «معمولٌ به» اصحاب است ضعف آن منجبر است و ما به این خصوصیت عمل میکنیم.
ص: 625
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص273.
از اینجا آن ظرافت مرحوم آخوند روشن میشود؛ مرحوم آخوند میفرماید که سند شما در اینجا چیست؟ (1)اگر به استناد نبوی بخواهید فتوا بدهید نبوی که تعذّر وصول را شامل نمیشود؛ حکمی است بر خلاف قاعده، چون نه دلیل عقلی داریم، نه بنای عقلا بر این است؛ نه عموم و اطلاق اقتضا میکند که کالایی را که بایع فروخته و منتظر بود مشتری بیاید ببرد و نبرد و این افتاد و شکست، بایع ضامن است، هیچ دلیلی ندارد، برای اینکه آن به عنوان امانت شرعی پیش اوست ـ گرچه امانت مالکی نیست ـ و امین ضامن نیست، این یک تعبد محض است. اگر حکم بر خلاف قاعده است و اگر حکم تعبدی است چه اینکه هست باید بر مورد نص اختصار شود مورد نص مورد تلف است نه تعذّر وصول؛ ولی اگر دلیل مسئله روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» بود یا هر دو بود، چون روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» کاری به تلف ندارد به سرقت کار دارد، سؤال میکند که کالایی را خرید پیش بایع گذاشت، نیامد و گفت فردا من میآیم میبرم و این متاع به سرقت رفت، این سرقت که تلف نیست، بلکه این تعذّر وصول است، اگر سرقتهایی باشد که زود پیدا میشود تعذّر وصول نیست و ملحق به تلف نیست و اگر سرقتهایی باشد که امیدی به وصول آن نیست این ملحق به تلف است؛ ولی روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» نمیگوید چه تعذّر وصول باشد اینطور و اگر نباشد آنطوری است، میگوید اگر سرقت شد بایع ضامن است، چه ملحق به تلف شود و چه ملحق به تلف نشود. اگر سند ما نبوی معروف بود شما بخواهید مسئله تعذّر وصول نظیر سرقت و امثال سرقت را مثل تلف بدانید سند میخواهد، چون حکم بر خلاف اصل است باید بر مورد نص اختصار کنید، ما هم که از راز و رمز آن بی خبریم، اگر با خبر بودیم که تعبد محض نبود.
ص: 626
1) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص278.
پرسش: تعذر وصول را هم یک نوع تلف میدانیم؟
پاسخ: پس دو قسم است: یک وقت است که سرقتی است که معمولاً بعد از چند روز پیدا میشود، این در حکم تلف نیست؛ یک وقت یک سرقتی است در جایی که اصلاً معلوم نیست چه کسی سرقت کرده، کجا سرقت کرده یا در سفر دریایی بود از کشتی افتاد در دریا یا در سفر هوایی بود از هواپیما افتاد در بیابان که معلوم نیست کجا افتاده، بله اینها یک تعذّر وصولی است که به منزله تلف است، اما سرقتی که بعد از چند روز پیدا میشود؛ مثلاً یک محل کوچکی است و آن شخص متهم مشخص است و پیدا میشود که اینگونه از سرقتها در حکم تلف نیست، اگر سرقتی باشد که در حکم تلف باشد مشمول هست.
این تفطّن مرحوم آخوند برای همین جهت است که سند شما نبوی است یا روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» است؟ اگر سند نبوی باشد شما نمیتوانید هر سرقتی را ملحق به تلف بکنید، چون حکم بر خلاف قاعده است باید بر مورد نص اختصار کنید، آن سرقت و تعذّر وصولی که به منزله تلف است قابل الحاق است، اما هر سرقتی نیست؛ ولی اگر دلیلتان گذشته از آن نبوی روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» بود، بله «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» اطلاقش آن را شامل میشود و میگویید که سرقت شده است. از سرقت به غیر سرقت؛ یعنی به گم شدن هم میشود تعدّی کرد؛ مالی است گم شده حالا سرقتی در کار نیست. حالا اگر مالی گم شده باشد جزء «ضالّه» باشد نظیر مال مسروق، هر دو مشمول روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» است، منتها خبر «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» که چند بار خوانده شد ضعف سندی دارد که بعضیهایشان خوب تقویت نشدند، اگر آن جبران شود فرمایش مرحوم آخوند این است که ما هم حرفی نداریم و روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» را هم بخوانیم؛ روایت یک باب ده از «ابواب الخیار»؛ یعنی وسائل جلد هجدهم صفحه 23 روایت اول آن را که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) اینطور نقل کرده است: «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» «عقبه» هم نام چند نفر از راویان است، «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ»؛ سؤال کردند مردی است کالایی را از مشتری خرید و نصاب عقد تمام شد، ایجاب و قبول تمام شد، «اثبته»، «اوجبه»، «الزمه» که نصاب عقد تمام شد، «غَیْرَ أَنَّهُ تَرَکَ الْمَتَاعَ عِنْدَهُ وَ لَمْ یَقْبِضْهُ»؛ مشتری کالا را قبض نکرد و کالا را پیش بایع گذاشت، «قَالَ آتِیکَ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ»؛ فردا ـ انشاءالله ـ میآیم میگیرم، یک وقت است قبض میکند بعد به بایع میسپارد که این میشود امانت مالکی به همراه با قبض که دیگر این مبیع اگر تلف شود «بعد القبض» است نه «قبل القبض» و بایع هم امانت او امانت مالکی است؛ ولی اگر قبض نکرده گفته نزد من باشد فردا میآیم، این قبل از قبض است و امانت او امانت شرعی است، «قَالَ آتِیکَ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَسُرِقَ الْمَتَاعُ مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ؟»، این روایت اگر مشکل سندی نداشته باشد خیلی نطاق آن باز است، برای اینکه اولاً وقتی تعذّر وصول را ـ سرقت و گم شدن و امثال اینها را ـ در بر دارد یقیناً تلف را شامل میشود و دیگر ما لازم نیست که بگوییم بر خلاف قاعده است میشود تعدّی کرد یا نه، از تلف به سرقت نمیشود تعدّی کرد، اما از سرقت که یقیناً به تلف میشود تعدّی کرد، چون مفهوم اولویت است؛ ثانیاً این روایت آن ابهامی که بین مرحوم علامه در تذکره و شهید در مسالک بود را ندارد. در آن نبوی این بود که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» مرحوم شهید این «هو» را به این تالف میزند؛ یعنی این تلف از مال بایع است؛ یعنی خسارت به عهده بایع است که ضمان میشود ضمان «ید»، مرحوم علامه این «هو» را به آن مبیع میزند «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ»؛ یعنی آن مبیع «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» آنکه «سیق لأجله الکلام» همان مبتداست و همان عنوان مبیع است و این «هو» باید به همان برگردد که علامه میفرماید، بنابراین براساس این جهت این «هو» به مبیع برمیگردد؛ یعنی آن مبیع از مال بایع است نه اینکه تلف از مال بایع است؛ ولی در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» آنجا شفاف است که این مال برای کیست؟ «فَسُرِقَ الْمَتَاعُ مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ؟»؛ این متاع از مال چه کسی حساب میشود؟ نه تلف، این متاع از مال چه کسی حساب میشود؟ «قَالَ(علیه السلام) مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ» اگر میفرمود صاحب متاع، جزو متشابهات بود؛ صاحب متاع مشتری است در حقیقت، چون مشتری این را خریده و رفته و الآن این ملک مشتری است، اما اینکه فرمود: «صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ» معلوم میشود که این هنوز در صحبت اوست و در خانه اوست «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ» این متاع «فِی بَیْتِهِ»، این کار را او ضامن است «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» تا این متاع را اقباض کند و تحویل مشتری دهد و از خانه خود خارج کند، قبل از اقباض و قبل از اخراج از بیت هرگونه آسیبی به این «مبیع» برسد به عهده بایع است.
ص: 627
این روایت هم در فصل هشتم ملاحظه فرمودید که منظور از اقباض و منظور از اخراج از بیت این است که این را در تحت استیلای مشتری قرار دهد به همین نحو است، «فَإِذَا أَخْرَجَهُ مِنْ بَیْتِهِ فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ»؛ اگر بایع این کالا را تحویل «مبتاع»؛ یعنی مشتری داد آن وقت مشتری ضامن است باید ثمن را به ضمان معاوضه برگرداند، «فَإِذَا أَخْرَجَهُ مِنْ بَیْتِهِ فَالْمُبْتَاعُ»؛ یعنی مشتری «ضَامِنٌ لِحَقِّهِ» ـ حق بایع ـ «حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ»؛ یعنی ثمن را باید برگرداند؛ اگر این ضعف سند نداشت یا ضعف سند موجودش به عمل اصحاب جبران شده باشد، چند کار از آن برمیآید: یکی اینکه فتوای مرحوم علامه در تذکره روشنتر میشود که ضمان، ضمان معاوضه است و دوم اینکه اختصاصی به مسئله تلف ندارد تعذّر وصول حکم تلف را دارد این دو، و این نه از باب تعدّی و اولویت و امثال ذلک است؛ بلکه محور اصلی بحث همان سرقت است، چون محور اصلی بحث سرقت است مسئله تلف به مفهوم اولویت داخل است، آیا از مسئله سرقت میشود به مسئله گم شدن تمسک کرد یا نه؟ آنجاست که اگر همتای آن باشد یا گم شدنی باشد که هیچ امیدی به پیدا شدنش نباشد مثلاً به مفهوم اولویت داخل باشد.
بنابراین تا اینجا روشن شد که ضمان هست و ضمان، ضمان معاوضه است این تعبد محض هم هست، حکم فقهی است نه امر حقوقی و خصوص تلف را شامل میشود و آنچه که ملحق به تلف است «لدی العرف»؛ نظیر سرقتهایی که امیدی به پیدا شدن آن نیست و گم شدنهایی که امیدی به پیدا شدن آن نیست، اینها هست.
ص: 628
موضوع: قبض
فصل نهم در احکام قبض است. مستحضرید که تاکنون هشت فصل از فصول کتاب شریف بیع گذشت؛
فصل اول مربوط به این بود که «البیع ما هو؟»
فصل دوم شرایط متعاقدان چیست؟
فصل سوم شرایط «معقود علیهما» چیست؟ که این سه فصل مربوط به بیع بود.
فصل چهارم مربوط به خیارات بود.
فصل پنجم مربوط به قاعده شروط بود که جایش آنجا نبود؛ ولی در فصل پنجم قرار گرفت.
فصل ششم مربوط به احکام خیارات بود.
فصل هفتم مربوط به احکام نقد و نسیه بود.
فصل هشتم درباره اصل قبض بود با مسائل مخصوص به خودش.
فصل نهم درباره احکام قبض است.همانطور که خیار دو فصل داشت که یک فصل مربوط به خود خیارات بود و یک فصل مربوط به احکام خیار، مسئله قبض هم اینچنین است که یک فصل مربوط به این است که قبض چیست؟ آیا قبض واجب است؟ قبض به چه تحقق پیدا میکند؟ و مانند آن، یک فصل هم مربوط به احکام قبض است.
ص: 629
اولین مسئله از مسئله احکام قبض این بود که یک حکم تعبدی در مسئله قبض هست؛ قبض در اینکه واجب است و قبض به استیلا برمیگردد و آن اقوال یا تعاریف هشتگانهای که برای قبض ذکر کردند، اینها نه سبب اشتراک لفظی هست و نه سبب اجمال و ابهام، برای اینکه بیان مصداق است، آن مربوط به این بود که قبض چیست و قبض واجب است؛ اما این وجوب قبض هم امر تعبدی نیست، برای اینکه غرائز عقلا این است و شارع هم همان را امضا کرده است، اما آن حکم تعبدی که شارع در مسئله قبض دارد این است که اگر کسی کالایی را فروخت، مشتری قبل از اینکه این کالا را قبض بکند این کالا یعنی مبیع ملک طِلق مشتری شد و ثمن را هم مشتری تحویل بایع داد در چنین فضایی این کالا در منزل بایع یا قفسه مغازه بایع که بود افتاد و شکست، این مال مشتری بود که شکست، مال بایع که نبود و بایع هم که اتلاف نکرد؛ اگر این کالا مال مشتری است و بایع اتلاف نکرد و مال بایع هم نبود، چرا بایع ضامن باشد؟ این نبوی معروف که مورد عمل اصحاب است میگوید: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ». (1)[1]
روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» (2)که یک مشکل سندی داشت، اگر آن مشکل سندی حل شود آن هم همین پیام را دارد که اگر کالایی قبل از قبض تلف شود بایع ضامن است و معروف بین اصحاب هم «وفاقاً للعلامه» این است که این ضمان، ضمان معاوضه است (3)نه ضمان «ید»; گرچه مرحوم شهید در مسالک (4)و برخی از فقها(رضوان الله علیهم) گفتند این ضمان، ضمان «ید» است; اما اینجا هیچ دلیلی بر ضمان ید نیست، برای اینکه نه قاعده «عَلَی الْیَدِ» (5) هست و نه قاعده «من اتلف مال الغیر» (6)هست، بایع هیچ کاری نکرد؛ همانطور که اموال خودش را حفظ کرد این مال را هم حفظ کرد؛ ولی افتاد و شکست یا زلزلهای آمد و همه اینها را ویران کرد، اینطور نبود که بایع اتلاف کرده باشد یا بایع غصب کرده باشد. بنابراین یک حکم تعبدی محض است، وقتی حکم تعبدی محض شد باید در همان مورد نص اقتصار و اکتفا کرد.
ص: 630
پرسش: در مواری که یک روایت صحیح بخواهد با حدود عقل عقلا مخالفت کند امکان دارد؟
پاسخ: اگر همه عقلا فقهی عمل کردند، معلوم میشود پشتوانه دارد. آن قاعده نبوی که در طریق ما هم نقل نشده ـ «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»ـ مورد عمل اصحاب است. در مسئله حجیّت خبر ملاحظه فرمودید که آن نظر نهایی نظر سوم است؛ در نظر اول به ما گفتند که خبر عادل حجّت است، بعد تنزّل کردند که اگر کسی عادل هم نباشد؛ نظیر آن فطحیها و امثال ذلک که حضرت فرمود: «خُذُوا بِمَا رَوَوْا وَ ذَرُوا مَا رَأَوْا» (1)همین که شخص موثّق باشد و دروغگو نباشد این خبرش حجّت است ولو حالا عادل نباشد که در مرحله سوم از این هم تنزّل کردند و گفتند که گزارشگر لازم نیست عادل باشد یک، گزارشگر لازم نیست موثّق باشد دو، زیرا این گزارش که مورد وثوق باشد حجّت است ما به خبر «موثوق الصدور» عمل میکنیم نه گزارش گر آن عادل یا موثّق باشد. از کجا این خبر «موثوق الصدور» است؟ میبینیم که همه بزرگان فقهی که خود آنها یادمان دادند که خبر غیر موثّق حجّت نیست، همه اینها دارند به این روایت عمل میکنند، معلوم میشود یک پشتوانه دیگر دارد، خبری که مورد عمل اصحاب باشد معلوم میشود که پشتوانه دارد، اگر قرینه حالیه و قرینه مقالیه این روایت را همراهی کرد و آن قرینه به دست فقها رسید و به دست ما نرسید ما به آن عمل میکنیم.
ص: 631
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج27، ص102.
پرسش: موثّق هم باشد بالاخره با آن تعارض میکند.
پاسخ: نه دیگر تعارض ندارد، چون مخصّص است. دلیل لبّی یا دلیل لفظی باشد عام است و این عام قابل تخصیص است و مطلق قابل تقیید است؛ میگوید در خصوص این مورد بایع ضامن است که خود عقل میگوید چشم; برای اینکه در مقابل هم و دو متباین نیستند، بلکه یکی خاص است و یکی عام، یکی مطلق است و یکی مقیّد. در چنین فضایی که نبوی معروف میگوید: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَمِنْ مَالِ بَائِعِهِ» بایع ضامن است و ضمان اینجا نمیتواند ضمان «ید» باشد؛ یعنی مثل یا قیمت بپردازد، برای اینکه بایع هیچ کاری نکرده نه «عَلَی الْیَدِ» و نه «من اتلف مال الغیر» شامل آن میشود، ضمان معاوضه میشود و ضمان معاوضه یعنی ثمن را باید برگرداند. آیا این معامله از اصل باطل میشود و ثمن را باید برگرداند که آن هم راه ندارد برای بطلان معامله، زیرا معاملهای که «وقع صحیحاً» چرا باطل شود؟ چون واجد همه ارکان صحت بود و دلیلی بر بطلان نیست؛ تنها راهی که هست و عقل آن خفیفترین مئونه را تحمل میکند این است که من کشف میکنم که کسی که ولیّ تمام امور است دستور داد که این کالا «آناًما»ی «قبل التلف» منفسخ شود و به ملک بایع بیاید و از ملک بایع تلف شده باشد، آن نبوی معروف اینقدر گویا نیست، روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» خیلی گویاست، برای اینکه در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» سؤال میکند که «من مال من؟» از مال کیست؟ حضرت فرمود: «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ»؛ یعنی «صاحب البیت» است اگر این مال صاحب «بیت» است؛ یعنی از مال بایع است، از مال بایع است یعنی چه؟ نفرمود خسارت آن به عهده بایع است، بلکه فرمود این چیزی که تلف شد برای بایع بود تلف شد. شما اگر این را بخواهید معنا کنید چارهای ندارید جز اینکه حکم کنید به انفساخ این معامله «آناًما»ی «قبل العقد», اصلاً حجیّت عقل را در اصول برای همین موارد گذاشتند که اگر عقل حجّت است، عقل که ـ معاذ الله ـ در برابر وحی حجّت نیست، عقل برای توجیه گفتههای وحی است. پس در این قسمت وقتی در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» آمده است که از مال کیست؟ حضرت فرمود از مال صاحب کالا است و مال او بود که تلف شد؛ مال او بود تلف شد یعنی چه؟ این کالا را که صاحب بیع فروخت و قبل آن هم شما فرمودید که «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» صاحب مال وقتی کالایی را فروخت باید از مغازه و خانهاش بیرون کند تحویل مشتری دهد و اگر قبل از اقباض و قبل از اخراج این کالا تلف شد «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ»؛ یعنی مال همین بایع بود که تلف شد، این ظهور روشن دارد بر اینکه از سنخ خسارت نیست که غرامت دیگری را بدهد، مال او بود و تلف شد، وقتی مال او محسوب میشود که شارع مقدس حکم کرده باشد به اینکه «آناًما»ی قبل از تلف این معامله منفسخ میشود که برمیگردد به ملک بایع و از ملک بایع تلف میشود؛ پس ضمان، ضمان معاوضه است نه ضمان «ید». حالا اینجا اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» مشکل سندی نداشته باشد ما یک کار را بدون الحاق انجام بدهیم، چون یکی از فروعات مسئله این است که اگر این کالا تلف شود «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، اما اگر تلف نشود، بلکه تعذّر وصول داشته باشد، گم شده باشد و سرقت شده باشد این هم حکم تلف است یا نه؟ قاعده اولی این است که ملحق به تلف نیست، برای اینکه در خصوص تلف حکم بر خلاف قاعده بود و در حکم خلاف قاعده باید بر مورد نص اکتفا کرد؛ یعنی در خصوص همین نبوی، هرگز تعذّر وصول و مانند آن ملحق به تلف نیست؛ ولی اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» تام باشد این تلف ندارد، دارد «فَسُرِقَ الْمَتَاعُ»، معلوم میشود که آن تلف مصداق روشنتری است و اگر تعذّر وصول داشته باشد هم با تلف هم حکم است؛ ولی چون در روایت «عُقْبَة» یک تأمل سندی هست، لذا آمدند بعداً بحث کردند که اگر تلف نبود و تعذّر وصول بود آیا ملحق به تلف هست یا نه؟ بعضی گفتند نه، چون حکم بر خلاف قاعده است و بر مورد نص اکتفا میشود و بعضیها آمدند گفتند که آن تعذّر وصول اگر خیلی شدید باشد و در فضای عرف ملحق به تلف باشد، بله مثل مالی که افتاده در دریا و غرق شد که این به منزله تلف است و تعذّر وصول آن فراوان است؛ اما یک وقتی است که مالی سرقت شده است، خیلی از مالباختهها هستند که مالشان را پیدا میکنند، این آن تعذّر وصولی نیست که ملحق به تلف و عدم باشد؛ اگر یک سرقتی بود که ممکن است در آینده این مال پیدا شود این ملحق به تلف نیست، اما اگر یک تعذّر وصولی باشد که محلق به تلف است آن حکم تلف را دارد؛ این تفاوت اسناد امر به قاعده معروف نبوی و روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» بود.
ص: 632
حالا فروعاتی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح میکنند این فروعات تمام شود تا به آن جمعبندی نهایی برسیم و ببینیم که سیدنا الاستاد چه فرمایشی دارند. یکی از فروعات آن این است که چه برابر نبوی معروف و چه برابر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» اگر مشتری قبض کند، دیگر تلف به حساب خود اوست و به عهده بایع نیست؛ حالا این قبض حتماً باید که به اذن بایع باشد یا اگر به اذن بایع نبود بدون اطلاع بایع هم بود و وجه عادی و عرفی نبود وجه خلاف عرف و عادت بود، باز هم کار قبض اساسی را میکند؟ میفرمایند که معیار قبض است; البته یک ادب اجتماعی لازم است و در بعضی از کارها وارد شدن و کالا را گرفتن لازم است، اما حالا اگر این کارها را مشتری نکرد، خودسر وارد مغازه شد و آن کالا را گرفت یا خودسر وارد منزل کسی شد و کالای خودش را گرفت، ممکن است یک معصیتی کار او را همراهی کرده باشد؛ ولی این قبض است، چرا؟ زیرا در اقباض مبیع به مشتری رضایت شرط نیست؛ رضایت عنصر دوم در اصل تجارت است، فرمود: لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجَارَةً یک، عَنْ تَراضٍ (1)دو، اگر کسی بخواهد مال دیگری را بگیرد هم باید معیار تجارت برای آن باشد و هم باید طرفین راضی باشند، اگر کسی پول میخواهد بدهد؛ ولی او حاضر نیست کالایی را به این بفروشد، اینکه تجارت نشد، اینکه حلال نشد، این اکل مال به باطل است؛ ولی اگر تجارت شد؛ یعنی هر دو عنصر حاصل شد و تِجارَةً عَنْ تَراضٍ شد، بعد دیگر رضایت شرط نیست؛ لذا اگر مشتری بدون رضایت بایع کالای خودش را از مغازه و «بیت» او بگیرد، اگر بعداً تلف شد این قبض شرعی است که به حساب بایع نمیآید و تمام آثار قبض بر آن بار است، زیرا آنچه که معیار است قبض مشتری است نه اقباض بایع، اگر در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» سخن از اقباض دارد، اقباض مقدمه آن قبض است، اساس کار قبض است که در نبوی معروف آمده و منظور از قبض هم همانطوری که در فصل هشتم گذشت استیلاست؛ (2)یعنی این کالا در تحت استیلای مشتری قرار بگیرد; حالا با رضایت یا بیرضایت، چون رضایت بایع شرط نیست. پس اگر خواستیم ما تعذّر وصول را ملحق کنیم این بستگی به این دارد که روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» را تام بدانیم، اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» را تام دانستیم در روایت تلف معیار نیست و سرقت معیار است؛ یعنی گم شود، حالا لازم نیست آن گم شدنی که در حد تعذّر وصول باشد همین سرقت متعارف مشمول این دلیل است؛ اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» تام نباشد اگر خواستیم تعذّر وصول را به تلف ملحق کنیم باید آن تعذّری باشد که در حکم تلف باشد.
ص: 633
فرع دوم هم این است که قبض لازم نیست به اذن بایع باشد، چون ما که اقباض را برابر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» معیار قرار ندادیم، قبض معیار است و اقباضی که در روایت عقبه آمده است مقدمه قبض است، رضایت بایع شرط نیست.
پرسش:... ؟پاسخ: کلی «فی الذمه» که تلف و امثال تلف ندارد؛ اینکه در معیار روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» یا نبوی معروف آمده است عین خارجی است کلی «فی الذمه» که تلف ندارد تا ما بگوییم اگر تلف شده «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» هست یا بایع باید او را از بیت خودش اخراج کند و اینها؛ همه اینها در فضای «عین» است، اگر در ذمّه باشد که جا برای تلف نیست، اگر کالایی از کالاهای بایع تلف شد که بایع فکر میکرد آن را تحویل مشتری میدهد ـ این عبارت مرحوم شیخ دارد که تشخیص به عهده بایع است؛ یعنی ایجاد کلی در ضمن این شخص این را تشخیص میگویند و تعیین؛ یعنی آن امر مبهم را در عین خارجی متعیّن کند ـ اینها به دست بایع است و اگر سخن از اتلاف و تلف و امثال ذلک است همه به اعیان خارجی برمیگردد. پس معلوم میشود قبضی که هست بایع راضی هم نباشد قبض صادق است; لکن قبض باید معیار خاص خودش را داشته باشد؛ رضایت بایع در تحقق قبض دخیل نیست، اما قبض باید معیار خاص خودش را داشته باشد، اگر مکیل و موزون است باید کیل و وزن شده باشد، اگر کیل و وزن نشده قبض نیست؛ او آمده چیزهایی را از این «صبره» گندم گرفته، اینکه قبض نیست؛ رضایت بایع دخیل نیست و نشانه آن هم این است که اگر تزاحم حقوقی شد؛ یعنی مسئله از بحث فقهی گذشت وارد فاز قضایی و حقوقی شد، به وسیله حاکم یا حکم او را وادار میکنند که بپردازد، پس رضایت او شرط نیست، چون مال مردم را دارد میپردازد؛ اگر مال مردم را دارد میپردازد که رضایت او شرط نیست، لکن مال مردم یک معیاری دارد؛ یک وقت است یک فرشی را گرفته، آن فرش را میبرد، اما یک وقت است که یک کالای مکیل و موزونی است، بی کیل و وزن که نمیتواند ببرد، البته اگر کیل و وزن کرد و برد درست است. پس حکم تلف روشن شد، حکم ملحق به تلف روشن شد، حکم قبض اعم از رضایت و عدم رضایت بایع روشن شد؛ حالا حکم اتلاف چیست؟
ص: 634
اتلاف سه فرع روشن دارد: یک وقت است که خود مشتری تلف میکند، یک وقت است بایع تلف میکند، یک وقت است شخص ثالث تلف میکند؛ این فروع سهگانه را بزرگان مطرح کردند, مرحوم شیخ هم همانطور که ملاحظه فرمودید طرح کرده است. (1)اگر مشتری این کالا را تلف بکند این به منزله قبض است، دیگر این «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»نیست، چون مشتری مال خودش را تلف کرده است; البته در صورتی که عالم و عامد باشد، نه به تعبیر مرحوم علامه در تذکره (2)و مانند این که اگر کسی یک کیلو میوه به دیگری فروخته بعد دیگری را تعارف کرده آورده در مغازه خودش همان میوه را دارد تحویل او میدهد که او بخورد؛ او خورده، امامیوه خودش را خورده است؛ ولی اینکه نمیدانست که میوه خودش است، خیال کرده که فروشنده او را مهمان کرده، اگر این اتلاف عامداً و عالماً باشد بله به منزله قبض است، اما اگر اینچنین باشد که علم و عمد او را همراهی نکنند این به منزله قبض نیست. پس اگر مشتری این کالای محل بحث را عالماً عامداً تلف کرده این به منزله قبض است و مشمول «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»نخواهد بود. اگر بایع تلف کرده باشد چه؟ بایع وقتی که تلف میکند مال مشتری را تلف میکند که این میتواند مشمول «عَلَی الْیَد» باشد و میتواند مشمول «من اتلف مال الغیر» باشد، این ضمان، ضمان «ید» است و دیگر ضمان معاوضه نیست و این مشمول نبوی معروف نیست، برای اینکه مال مردم را تلف کرد، اگر مال مردم را تلف کرده ضامن است؛ اگر این کالا مثلی است مثل و قیمی است قیمت، دیگر ثمن را نباید برگرداند و هیچ دلیلی هم نیست که این اطلاق عمدی بایع به منزله تلف قهری باشد این نیست، آن هم که در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» است سخن از سرقت است، آنکه در نبوی معروف است سخن از تلف است، اتلاف را که هیچکدام شامل نمیشود. اگر بایع این کالا را اتلاف کرده است احتمال به اینکه این معامله باطل شود وجهی ندارد و احتمال اینکه ضمان، ضمان معاوضه باشد خیلی برهانی نیست، احتمال اینکه ضمان، ضمان «ید» باشد قابل قبول است؛ اما یک راه سومی هم هست و آن راه سوم این است که در حوزه ایجاب و قبول که مشکلی نبود و معامله نصاب صحیح آن واقع شد، الآن که مشتری کالا را از بایع طلب میکند، میبیند بایع این کالا را ندارد، این کالا تلف نشد تا مشمول آن نبوی شود، اتلاف کرد، آیا براساس «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» او ضامن است مثل یا قیمت را یا نه مشتری خیار تعذّر تسلیم دارد؟ مشتری کالای خودش را میخواهد میبیند که بایع قبلاً فروخته، در ظرفی که این بیع محقق میشد قدرت بر تسلیم داشت، در ظرف تسلیم متعذّر شد که این میشود خیار تعذّر تسلیم، اگر خیار تعذّر تسلیم دارد اگر مشتری این معامله را امضا کرد، این کالا مال اوست بایع ضامن میشود به ضمان «ید»، چون بایع مال مشتری را تلف کرد، اگر مشتری این معامله را فسخ کرد بایع ضامن است به ضمان معاوضه و ثمن را باید برگرداند. مثمن را که مشتری بدهکار نیست، برای اینکه خود بایع تلف کرد، معامله را مشتری بر اثر خیار تعذّر تسلیم فسخ کرد, وقتی فسخ کرد مبیع را باید برگرداند، مبیع را که خود بایع تلف کرد، ثمن را بایع باید به مشتری برگرداند. بنابراین یک راه روشنی نیست که ما بگوییم در صورت اتلاف بایع الا و لابد ضمان، ضمان معاوضه است یا ضمان «ید» است، راه روشنی نیست؛ موارد دیگری هم که از همین قبیل باشد در آن احتمال خیار تعذّر تسلیم هست. در جریان سرقت اگر ما روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» را پذیرفتیم خود سرقت به منزله تلف است که بایع ضامن است و ضمان، ضمان معاوضه است، اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» را نپذیرفتیم و دلیلی هم نبود که سرقت را به تلف ملحق کند، حالا اگر مال گم شد یا حادثه دیگری پیدا شد که او فراموش کرد که کجا گذاشت در اینجا هم این سه تا احتمال هست: یک احتمال که این محلق شود به تلف و ضمان، ضمان معاوضه است؛ یک احتمال به اینکه اگر او کوتاهی کرده ضمان، ضمان ید باشد و اگر کوتاهی نکرده احتمال سوم مطرح است و آن خیار تعذّر تسلیم است. مشتری میگوید من این کالا را از شما خریدم، اگر این کالا در ظرف عقد «مقدور التسلیم» نباشد جدّ بایع متمشی نمیشود، در اصل انعقاد این عقد سخن است و صحت این عقد محل بحث است که یک چنین عقدی بعید است صحیح باشد؛ کسی «طیر فی الهوا» را دارد میفروشد یا «سمک فی البحر» را دارد میفروشد، این «مقدور التسلیم» نیست؛ اما یک وقت است نه، «سمک»ی است که گرفته و در کنار این دریاست و در یک حوضچهای که در کنار دریاست آنجا قرار داده و در اختیار اوست؛ ولی یک جهشی کرده این پریده رفته در دریا، این در ظرف تسلیم «مقدور التسلیم» نیست، نه در ظرف بیع، اگر در ظرف بیع «مقدور التسلیم» نباشد «سمک» در بحر را نمیشود فروخت، اصلاً معامله درست نیست، اما اگر یک حوضچهای باشد در کنار دریا که این کار را دارند میکنند؛ یعنی از دریا ماهی را گرفته و در این حوضچه که در اختیار خودش هست قرار داده و مرتب به مشتریها دارد میفروشد، یکی از این ماهیها از این حوضچه کنار دریا با یک پرشی خودش را به دریا رساند، این در ظرف تسلیم «مقدور التسلیم» نیست نه در ظرف بیع.
ص: 635
اگر در ظرف بیع «مقدور التسلیم» نبود معامله درست نیست، در ظرف تسلیم «مقدور التسلیم» نبود معامله درست است و یک خیار تعذّر تسلیم دارد، چون خیار تعذّر تسلیم دارد اگر معامله را امضا کرد این کالا مال اوست و بایع خسارت این را باید بپردازد که اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت و اگر معامله را فسخ کرده است، این کالا مال خود بایع بود که به دریا رفت و بایع باید ثمن مشتری را برگرداند. پس در مسئله تعذّر تسلیم اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» معتبر باشد، این تعذّر تسلیم حکم تلف را دارد و اگر معتبر نباشد اگر تعذّر آن در نهایت عدم امکان وصول بود به منزله تلف است «لدی العرف» و اگر نبود خیار تعذّر تسلیم مطرح است، چون حکم بر خلاف قاعده است باید بر مورد نص اقتصار شود. اینها عصاره فرمایشات مرحوم شیخ است، حالا در جمعبندی نهایی باید ببینیم سایر فقها(رضوان الله علیهم) چه فرمودند و باید بر «والذی ینبغی ان یقال» هم بحث کرد که چه باید گفت.
موضوع: قبض
جمعبندی نهایی مسئله اول از فصل نهم چنین است که مهمترین حکم قبض آن است که اگر بایع کالا را تحویل مشتری داده باشد و این کالا بعد از قبض مشتری تلف شده باشد، از مال خود مشتری است و بایع عهدهدار نیست و اگر قبل از قبض تلف شده باشد، اگر با اتلاف و تفریط و افراط بایع باشد بایع به ضمان «ید» ضامن است و اگر در اثر تسامح و تساهل و مماطله در تحویل باشد بایع ضامن است به ضمان «ید», اینها روشن است؛ ولی محور بحث این است که اگر بایع در نگهداری افراط و تفریط نکرده و در تحویل دادن تسامح و تساهل را اعمال نکرده، زیرا مشتری این کالا را خرید و گفت: «آتیک غداً» فردا میآیم میبرم، پس مشتری در نگهداری این کالا مثل نگهداری مال خود بدون افراط و تفریط حفظ کرده و تسامحی در تحویل ندارد که این کالا دفعةً تلف شد، ممکن است با برخی از اموال بایع یکجا تلف شده باشد یا خصوص این کالا تلف شده باشد، اینجا حکمش چیست؟
ص: 637
در اینکه بیان حکم این است که بایع ضامن است حرفی نیست، اگر ادعای اجماع نشود اتفاق هست، شهرت قطعی هست و مانند آن و دلیل این هم نبوی معروفی است که مورد عمل اصحاب است و روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» (1)هست که آن هم مورد عمل و تأیید هست. عمده آن است که این ضمان، ضمان «ید» است یا ضمان معاوضه؟! ما برای اینکه بفهمیم این ضمان، ضمان «ید» است یا معاوضه, باید به لسان خود دلیل مراجعه کنیم، اگر کسی به اجماع استدلال کند آن وقت در کلمات مجمعین باید یک معقد اجماعی را جستجو کند و بگویند ظاهر عبارت آنها این است؛ اینجا مطلب، مطلب تعبدی است؛ ولی اجماع تعبدی در اینجا منعقد نشده، برای اینکه آن نبوی معروف هست و مورد عمل اصحاب است یک، مورد استناد اصحاب است دو، اگر روایتی در مطلبی باشد اصحاب به این استدلال کنند دیگر با بود آن نمیتوان گفت ما یک اجماع تعبدی داریم؛ روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» هم هست که به آن استدلال میکنند. بنابراین نمیشود در کلمات مجمعین جستجو کرد و به عنوان معقد اجماع استظهار کنیم که منظور از این ضمان، ضمان «ید» است یا ضمان معاوضه، پس اجماعی در کار نیست؛ یعنی اجماع تعبدی در کار نیست که میماند این دو روایت با آن قواعد عامه عقلی؛ مرحوم شهید و همراهان او که عده زیادی نیستند اینها نظر شریفشان این است که این ضمان، ضمان «ید» است، «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ (2)یعنی بایع ضامن است به ضمان «ید» و ضمان «ید» همان است که براساس«عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْحَتَّی تُؤَدِّیَ», (3) «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (4)اگر آن شیء مثلی است مثل و قیمی است قیمت آن را ضامن است که این میشود ضمان «ید»، برای تقریب فرمایش مرحوم شهید (5)اینچنین گفته شد یا اینچنین گفته میشود که یک سیدنا الاستاد هم در جمعبندی از همین راه وارد شد که این ضمان هست و این ضمان باید ضمان «ید» باشد، (6)چرا؟ برای اینکه در ضمان «ید», فقط «ید» امانی خارج شده است یا امانت مالکی یا امانت شرعی؛ امانت مالکی آن است که مالک این کالا را به عنوان امانت در اختیار کسی قرار دهد و بگوید شما امین من هستید باشد تا برگردم. امانت شرعی نظیر اموال لقطه و امثال ذلک که مالک این را در اختیار این شخص قرار نداد یا خمس و زکاتی که به عین تعلق گرفته و الآن در دست این شخص است مالک این را قرار نداد، بلکه شارع قرار داد؛ منتها در بعضی از موارد مالک همان شارع است. در اینجا نه امانت مالکی است و نه امانت شرعی. پس مال برای مشتری است یک، «ید» بایع «ید» امانی نیست دو، اگر مال کسی در دست دیگری که امین نیست و «ید» او «ید» امانت شرعی یا امانت مالکی نیست تلف شود او ضامن است به ضمان «ید» سه، پس بایع باید مثل یا قیمت بپردازد که این براساس نظرهای اولی و قواعد عامه است که نبوی هم همین را تأیید میکند، روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» هم همین را تأیید میکند و تلف در زمان خیار «ممن لا خیار له» هم هست که این را هم تأیید میکند؛ سه تأیید در اینجا هست. اما تأیید نبوی چون دارد که«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَمِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ یعنی این تلف از مال بایع شد، وقتی گفتند تلف مال بایع است؛ یعنی خسارت و غرامت را او باید بدهد، مال مشتری است؛ ولی غرامت را بایع باید بدهد و این تعبد نشانه آن است که ضمان، ضمان «ید» است، برای اینکه اگر گفتند مال زید که تلف شد عمرو ضامن است؛ یعنی اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت، «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ» این تلف «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ یعنی خسارت آن به عهده بایع است. خسارت به عهده بایع است؛ یعنی اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت، پس ظاهر نبوی هم همین است و ظاهر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» هم همین است، چرا؟ برای اینکه دارد که این مال به سرقت رفته است، برای کیست؟ فرمود این مالی که به سرقت رفته است غرامت تلف آن را بایع باید بپردازد، مال مشتری است که به سرقت رفته، بایع باید غرامت بپردازد؛ یعنی ضمان، ضمان «ید» است و دیگر جا برای ضمان معاوضه نیست و معنای آن این نیست که ثمن آن را بدهد، بلکه باید غرامت آن را بدهد.
ص: 638
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص24.
2) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص303.
3) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
4) فقه الصادق، السیدمحمدصادق الروحانی، ج15، ص202.
5) مسالک الأفهام، الشهیدالثانی، ج12، ص222.
6) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص272.
تأیید سوم هم آن قاعده و روایتی است که در باب تلف «فی زمن الخیار» است و آن هم یکی از قواعد فقهی است که «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»؛ (1)آنجا که دیگر اختلافی نیست، اگر کسی کالایی را خریده که مشتری خیار داشت و بایع خیار نداشت، فرشی را فرش فروش به مشتری فروخت که مشتری خیار داشت که در ظرف خیار، ولو این مشتری قبض کرده باشد و بدون افراط و تفریط این را نگهداری کرده؛ ولی این کالا در زمان خیار تلف شد «فهو ممن لا خیار له»؛ یعنی غرامت آن را غیر «ذی الخیار» باید بدهد؛ آنجا غرامت همان ضمان «ید» است، پس این سه تأیید با آن تبیین اولی, فرمایشات مرحوم شهید را تأیید میکند، پس هر مبیعی که قبل از قبض تلف شود بایع غرامت و خسارت آن را باید تحمل کند که اگر مثلی است مثل آن را به مشتری بپردازد و اگر قیمی است قیمت آن را بپردازد. این عصاره تقریر فرمایشات مرحوم شهید و همراهان شهید که چنانکه فرمودند یا ممکن است گفته شود; لکن در تأیید سخنان بزرگانی که قبل از مرحوم علامه این را داشتند و مرحوم علامه این را باز کرد و به صورت روشن و شفاف این را ارائه کرد که این ضمان، ضمان معاوضه است نه ضمان «ید»، (2)چرا؟ برای اینکه این «ید»، «ید» امانی است؛ شما که گفتید امانت نیست، چرا؟ «ید»، «ید» امانی است، منتها امانت شرعی است نه امانت مالکی، مالک این شخص را به عنوان امین قرار نداد که گفته باشد تو امین از طرف ما هستی؛ ولی گفته که اینجا باشد من میآیم، وقتی گفت باشد من میآیم این شخص شرعاً باید این را بدون افراط و تفریط همینطور که مال خودش را نگاه میدارد نگاه بدارد که همان کار را هم کرده است؛ «ید» این شخص نسبت به این «ید» عادیه و غاصبه که نیست، به اذن شارع مقدس این شخص هم این را نگاه میدارد و این دیگر امانت شرعی است، امانت شرعی نیست یعنی چه؟ امانت شرعی است حقیقت جدایی غیر از اینها که ندارد. این مال در دست این شخص مشروعاً هست این دست میشود مثل «ید» شرعی، وقتی این «ید»، «ید» شرعی و امانت شرعی شد; یقیناً قاعده «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» از آن منصرف است، قاعده «من اتلف مال الغیر» از آن منصرف است، پس این «ید»، «ید» ضمان نیست و میماند مسئله تعبد؛ ممکن است شارع مقدس تعبد کند چه اینکه بنا بر ضمان معاضه هم شارع تعبد کرده، اما شما بخواهید از همان بالا شروع کنید بگویید این ضمان «ید» است راهی نداریم؛ میماند مسئله تعبد، تعبد را ما قبول داریم هر جوری که شارع بفرماید «علی الرأس» قرار می دهیم، باید ببینیم که از نبوی و از روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» چه استفادهای میشود؟ پس تاکنون ما شاهدی داریم که ضمان، ضمان «ید» نیست، برای اینکه این «ید»، «ید» امانی است ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ (3)«ید» امانی که «ید» ضمان نیست و نبوی معروف هم همین است؛ در نبوی معروف فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ» این ضمیر «هو» باید به آن مبتدا برگردد، نه به آن وصف یا قیدی که در کنار مبتدا آمده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ»؛ یعنی آن مبیع «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» همین را شما ترجمه کنید میرسید به آنچه که معروف بین اصحاب است؛ میفرماید هر مبیعی که تلف شد این مبیع مال بایع بود که تلف شد، این یعنی چه؟ حالا آنکه ریخته شده در سطل میریزند, آنکه مال نیست وقتی میفرماید که این «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» این مبیع برای بایع است؛ یعنی الآن که دارد میافتد و میشکند برای بایع است، این یعنی چه؟ یعنی آن معامله قبلی به هم خورد، این مبیع که قبلاً ملک مشتری بود الآن شده ملک بایع و ملک بایع افتاد و شکست، ظاهر نبوی که این است «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ» آن مبیع «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» بر فرض هم به تلف برگردد معنایش این است که اینکه تلف میشود مال بایع است نه اینکه تلف شد برای بایع است، آنکه تلف شد که مال نیست؛ اینکه تلف میشود این برای بایع است که این همان نتیجه را میدهد و معلوم میشود که معامله منفسخ شد و این کالا برگشت ملکِ مالک اصلی و از ملکِ مالک اصلی افتاد و شکست. روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» از این نبوی معروف روشنتر است، برای اینکه آنجا خود آن سائل سؤال میکند که کالایی را کسی فروخته به دیگری و مشتری گفت «آتِیکَ غَداً» فردا میآیم میبرم و در این اثنا مال به سرقت رفته است «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ؟» اینجا دیگر ندارد تلف از مال کیست، میگوید این از مال چه کسی بود که به سرقت رفت؟ سؤال این شخص این است که مالباخته کیست؟ که حضرت فرمود مالباخته بایع است.
ص: 639
پرسش: از مال خودش تلف شده.پاسخ: مال خودش تلف شده باید ما آن تعبد انفساخ را بپذیریم، مال خودش که نیست، چون مال مشتری است. از اینکه حضرت فرمود از مال خودش است معلوم میشود که معامله «آناًما» منفسخ شد و این ضمان, ضمان معاوضه میشود، حالا که برای اوست که تلف شد و مال او برگشت، او ثمن را باید برگرداند؛ این مثمن را ضامن نیست؛ ولی ثمن را ضامن است. اگر این کالا برگشت به مال او، ثمن هم باید برگردد به ملک مشتری. این شخص سؤال میکند آقا مالباخته کیست؟ حضرت فرمود مالباخته بایع است؛ یعنی مال بایع بود که به سرقت رفت; اگر مال بایع بود به سرقت رفت معنای آن این است که این معامله منفسخ شد و این مبیع برگشت از ملک مشتری به ملک بایع و بایع شده صاحب مال و الآن بایع مالباخته است. اگر این کالا برگردد ملک بایع شود، ثمن هم باید برگردد ملک مشتری شود که این میشود ضمان معاوضه. پس ظاهر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» که از نبوی روشنتر است این است که بایع ضامن است به ضمان معاوضه، پس اینکه گفتید او امین نیست، بله امانت مالکی ندارد؛ ولی امانت شرعی دارد، قاعده «عَلَی الْیَدِ» و «من اتلف» از این «ید» منصرف است یقیناً، برای اینکه این یدش ید عادیه و غاصبه که نبود، نه افراط کرد، نه تفریط کرد و نه تسامح و تساهل روا داشت، به چه دلیل ضامن باشد؟ به چه دلیل غرامت بدهد؟ اما وقتی شارع که صاحب اصلی و مالک اصلی است میتواند بفرماید که این معامله به هم خورد آنها استبعاد میکردند؛ یعنی در تأیید فرمایش مرحوم شهید که ما بگوییم اگر این ضمان، ضمان معاوضه است، یا باید بگوییم معامله رأساً باطل بود که این دشوار است یا بگوییم از اصل منفسخ شد دشوار است، بگوییم «آناًما»ی «قبل التلف» منفسخ شد این دشوار است؛ جواب آن این است که ما اولی را نمیگوییم، دومی را نمیگوییم، سومی را نمیپذیریم، چرا سومی دشوار است؟ مگر ما صاحب اختیار همه این امور هستیم؟ اگر ما پذیرفتیم بنده هستیم و او ولیّ ما می باشد و این حق را در امور اعتباری دارد، میگوید چه صحیح است و چه صحیح نیست اینجا فرمود برگردان. مگر در جایی که ضمان، ضمان «ید» هست آنجا شخص تلف کرده است؟ فرشی را فرش فروش به مشتری فروخته و مشتری هم تحویل گرفت و به خانه خود برد، در تحت اختیار مشتری است، منتها حالا مشتری خیار دارد بایع خیار ندارد، اینجا صاحب آن فرمود: ـ یعنی صاحب حقیقی؛ یعنی شارع ـ «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له»، اینجا تعبد محض است و ما هم قبول کردیم و شما هم قبول کردید. مگر آنجا «ید»، «ید» ضمان است؟ اصلاً مال در اختیار خود مشتری است ولی بایع ضامن است، ما که از این مصالح و مفاسد خبر نداریم.
ص: 640
در بعضی از امور نظیر مسئله ارث ذات اقدس الهی فرمود مبادا دست به این احکام بزنید: لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (1)شما چه میدانید دختر برای شما نافعتر است یا پسر نافعتر است، این سهام را کم و زیاد نکنید، چون از آینده که خبر ندارید، شما چه میدانید این نقشه را چه کسی دارد میکشد و برای چه دارد میکشد، نگویید چرا دختر کمتر میبرد و پسر بیشتر، لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً شما از نفعها و عقبهها خبر ندارید، شما چطور آنجا تعبد محض را قبول کردید مثل ما، ما هم قبول میکنیم. آنجا که «ید»، «ید» ضمان نیست، آنجا اصلاً «ید» ندارد تا شما بگویید امانت شرعی نیست، امانت مالکی نیست و مانند آن، «ید» در اختیار خود مشتری است؛ آنجا فرمود که اگر مبیعی در زمان خیار تلف شود «فهو ممن لاخیار له» که ما هم گفتیم چشم و شما هم گفتید چشم، پس اگر ما دلیل نداشته باشیم بله میگوییم این کار مستبعد است و برابر قاعده عامه باید عمل کنیم، اما وقتی دلیل داریم در مورد خاص که جا برای استبعاد و اینها نیست.
بنابراین ما نمیگوییم این معامله باطل است رأساً تا شما بگویید بعید است، نمیگوییم منفسخ است رأساً تا بگویید بعید است; میگوییم «آناًما»ی «قبل التلف» منفسخ است, لذا تمام نمائات برای مشتری است که این را هم ما میگوییم؛ اگر بین زمان عقد و زمان تلف نمای متصل یا نمای منفصل داشت همه اینها برای مشتری است این را هم ما میگوییم و اگر هم شک کردیم که آیا این انفساخ مال «آناًما»ی «قبل التلف» است یا یک قدری جلوتر، صحت عقد و لزوم عقد را استصحاب میکنیم و همه جا دست ما باز است؛ تا اینجا که دستمان بسته است میگوییم «آناًما»ی «قبل التلف» شارع مقدس حکم میکند که معامله منفسخ میشود، اما تا اینجا با استصحاب همراه هستیم.
ص: 641
1) نساء/سوره4، آیه11.
سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید این فرمایش را از زمان شیخ طوسی تا الآن به صورت روشن این اصحاب گفتند. حالا این احتمالی که مرحوم شهید ثانی مطرح کرده است این نمیتواند در برابر آن قول مقاومت کند، چون اجماع، اتفاق و شهرتی که هست، اما اینها تعبدی نیست و دلیل نیست تا شما در کلمات مجمعین یا متفقین تمسک کنید. پس این ضمان هست و ضمان، ضمان معاوضه هم هست و جمیع منافع برای مشتری تا قبل آن است و شارع مقدس هم این حق را دارد؛ منتها عقل کشف میکند که شارع حکم به انفساخ کرده که این دخالت عقل در فقه است و بارها عرض شد اصول باید این کمبود را ترمیم کند؛ یعنی اقتدار عقل را، حجیّت عقل را، نفوذ عقل را و مبادی عقل را، اصول به جای اینکه از عقل بحث کند متأسفانه وارد قطع شد که امر علمی نیست، قطع البته حجت است; اما تا ثابت نکنید عقل در مقابل وحی نیست عقل در مقابل نقل است و عقل بشری نیست; عقل، عقل الهی است، اگر ذات اقدس الهی در درون انسان فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1)این عقل را نهاد، این چراغی است که او روشن کرده و انبیا را فرستاده که فتیله این چراغ را بکشند بالا «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ» (2)عقل در مقابل نقل است دوتایی میفهمند که خدا به پیغمبر چه فرمود, عقل ـ معاذ الله ـ در مقابل وحی که نیست، حکیم و متکلم ـ معاذ الله ـ در مقابل نبی و امام نیستند، بلکه در مقابل فقیه و محدّث هستند. انسان یا رشته عقلی دارد یا رشته نقلی دارد یا در معقول است یا در منقول است این دو رشتهها؛ نظیر رشتههای زیر مجموعه وحی اینها در کنار هم هستند و همه اینها تابع آن علوم وحیانی هستند که ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اعطا کرده است، این یکی و اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» سامان بپذیرد دست ما در مطلب دیگر بازتر است و آن این است که آیا تعذّر وصول حکم تلف را دارد یا نه؟ اینجا برخیها میگویند نه، چون حکم بر خلاف قاعده است و بر مورد نص باید اقتصار کرد و مورد نصی که نبوی معروف است «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» است؛ ولی اگر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» را شما عمل کردید آنجا که سخن از تلف نیست، آنجا سخن از سرقت است و لازم نیست که حالا این سرقت آنقدر قوی باشد که به منزله تلف باشد، حالا مسروقهایی که زود پیدا میشوند، بله آنها ممکن است منصرف باشند؛ ولی بالأخره آنجا که درباره تلف است و دیگر لازم نیست که شما بگویید آیا تعذّر وصول ملحق به تلف است یا نه، نه تعذّر وصول هم خودش نص دارد، پس تلف یا تعذّر وصول در بخش پایانی مسئله تلف مطرح شد که بنا بر تلف چند حکم است؛ درست است که هر تلفی متلفی دارد، اما گاهی متلف مسئول است و گاهی مسئول نیست؛ گاهی تندباد است، زلزله است، علل و عوامل دیگری است که این ظرف را و این شیشه را از بالا میاندازد میشکند، آن تندباد مُتلف است، اما او که مسئول و ضامن نیست؛ لذا در آنجا از اتلاف سخنی به میان نمیآید. تلف یا مُتلف مسئول دارد یا متلف مسئول ندارد; اگر مُتلف مسئول نداشت حکم همین است که بیان شد که اگر قبل از قبض بود «من مال البایع» است، بایع ضامن است، ضمان هم ضمان معاوضه است و راه آن هم همان است و اگر بعد از قبض بود که اصلاً ضمانی در کار نیست مال خود مشتری بود که تلف شد؛ ولی اگر تلف یک متلف مسئول داشت؛ یعنی انسانی او را تلف کرد که این حالا سه فرع دارد: یک وقت است که خود مشتری تلف میکند، یک وقت است خود بایع تلف میکند و یک وقت است شخص ثالث تلف میکند؛ مثل همین روایت «عُقْبَةَ» که سارق این مال را برده او مُتلف است. اگر مشتری تلف کرده باشد اتلاف مشتری به منزله قبض است؛ این را در طلیعه بحث هم مطرح کردند، البته اگر عالم و عامد باشد و بداند که مال اوست تلف کرده، اما اگر عالم و عامد نباشد مثل اینکه بایع یک میوهای را به مشتری فروخت بعد او را دعوت کرد به مغازه خود و همان میوه را به عنوان پذیرایی در اختیارش گذاشت این قبض نیست که بگوید مال برای اوست، چون شما به عنوان مهمان او را وارد مغازه کردید و میوهای پیش او گذاشتید، نه اینکه از کارتن او یا از همان پاکت او میوه را تحویلش دهید و بگویید این قبض است، این قبض محسوب نمیشود. در جایی که مشتری عالماً عامداً بداند که مال اوست و این را تلف کند، این به منزله قبض است و دیگر کسی ضامن نیست این فرع اول.
ص: 642
پرسش: میگوید اجماعاً اینطور است و الّا انصراف است.
پاسخ: بله، این در صورتی است که بداند، اگر بداند قبض است، میداند که این مال خودش است؛ قبض را هم در طلیعه آن اقوال هشتگانه هم فرمودند که حقیقت شرعیه ندارد.
فرع اول این است که او مال خودش را گرفته است؛ یک وقت است مال خودش را گرفته دارد میبرد و یک وقت است که به هم زده، بنابراین این حقیقتاً قبض است و دیگر تأملی در اینکه مال خودش را گرفته نیست.
فرع دوم و آن این است که بایع این را تلف کرده باشد، بایع اگر تلف کرده باشد که ضمان او ضمان «ید» است، چرا؟ برای اینکه مال مردم را تلف کرده، مال مشتری را تلف کرده، «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» میشود ضمان «ید» یا مثل یا قیمت را باید بپردازد که اینجا دیگر جا برای تعبد به نبوی و روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» و اینها نیست، آن مال تلف است و این مال اتلاف عمدی خود بایع است. پس اگر اتلاف مشتری باشد اصلاً ضمانی در کار نیست، اگر اتلاف بایع باشد ضمان، ضمان «ید» است این هم اختلافی نیست، اما اگر اتلاف شخص ثالث باشد؛ نظیر همین روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» که آن سارق آمده برده، اینجا دو ضمان مطرح است: یکی اینکه بایع ضامن است و یکی اینکه آن مُتلف ضامن است؛ بایع ضامن است، برای اینکه خود روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» این را دارد یا اگر تلف شده باشد و سرقت نشده باشد نبوی هم این را در بر میگیرد «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» خواه تندباد و مانند آن این شیشه و ظرف را بشکند یا سارق ببرد، آن تعذّر وصولی که ملحق به تلف است این مشمول نبوی است، در اینجا بایع ضامن است به ضمان معاوضه و خود آن مُتلف ضامن است به ضمان «ید».
ص: 643
فتحصل در این چهار فرع که یک فرع که اصلاً سخن از اتلاف نیست و مُتلف آن مسئول نیست که از بحث بیرون است، سه فرع آن که تلف دارای متلف مسئول است، یک وقت اصلاً ضمانی در کار نیست آنجا که مشتری تلف کرده باشد و یک وقت است که ضمان در کار است؛ ولی ضمان بدون تردید ضمان «ید» است، آنجاست که بایع تلف کرده باشد و یک وقت است که نه، مجموع دو تلف هست؛ یعنی هم ضمان معاوضه است و هم ضمان «ید»، اگر شخص ثالثی این کالا را تلف کند، چون مشمول نبوی است بایع ضامن است به ضمان معاوضه، آن شخص که تلف کرده است ضامن است، چون مال مردم را تلف کرده به ضمان «ید» و بایع ثمن را برمیگرداند به مشتری، قیمت یا مثل را از آن تلف کننده میگیرد.
بعضی از مسائلی که مرحوم شیخ جداگانه مطرح کردند که مسئله دوم از مسائل فصل نهم است سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) در ذیل همین مسئله اول نقل کرد که دیگر میبینید آنچه را که مرحوم شیخ به عنوان مسئله اولای فصل نهم نقل کرد سیدنا الاستاد بحث مبسوطتری دارند، برای اینکه تلفیق کرده مسئله بعدی را هم همین جا مطرح کردهاند.
موضوع: قبض
دومین مسئله از مسائل فصل نهم کتاب بیع این است که همانطور که احکام قبض درباره بایع جاری است؛ یعنی مثمن، درباره مشتری؛ یعنی ثمن هم جاری است. در مسئله اول از مسائل فصل نهم گذشت که بایع یک حکم تکلیفی و یک حکم وضعی دارد؛ حکم تکلیفی آن وجوب اقباض و تسلیم مثمن است و حکم وضعی آن این است که اگر این مثمن تلف شد او ضامن است به ضمان معاوضه، نه ضمان «ید» و همچنین اگر این مثمن را تحویل مشتری داد، هم حکم تکلیفی آن ساقط شد و او امتثال کرد، هم حکم وضعی آن ساقط شد و دیگر ضامن نیست. این امور درباره قبض و اقباض مثمن مطرح شد و تعبد خاصی که از نبوی معروف استفاده میشد «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِفَهُوَمِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)با روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» (2)مبسوطاً در آن مسئله اول گذشت، در مسئله دوم هم سه فرع است که دو فرع آن روشن و شفاف است, فرع دیگر فرع سومی است که پیچیده است و طرح این مسئله دوم برای همان فرع سوم است. درباره ثمن دو حکم است: حکم تکلیفی و حکم وضعی؛ یعنی تکلیفاً بر مشتری اقباض واجب است؛ یعنی تسلیم، تسلیم به آن معنا که گذشت؛ یعنی ثمن را تحت استیلای بایع قرار بدهند و حکم وضعی آن هم این است که اگر اقباض کرد دیگر ضامن نیست و دو کار بر او واجب است و اگر انجام داد حکم تکلیفی او «بالامتثال» ساقط میشود و همچنین حکم وضعی او ساقط میشود، برای اینکه به صاحب حق رسید؛ این حکم که در مسئله اولی بود در مسئله ثانیه هم همین است.
ص: 645
فرع دیگری که در مسئله اول بود در اینجا هم هست و آن این است که اگر اتلافی رخ داد، احکام سهگانه اتلاف که در مسئله اول گذشت در مسئله دوم هم هست. اتلاف در مسئله اول به این صورت بیان شد که اگر مشتری کالا را اتلاف کند این به منزله قبض است که دیگر بایع عهدهدار نیست و اگر خود بایع این کالا را اتلاف کرد معصیت کرد، برای اینکه مال مشتری را تلف کرد و ضامن هست برابر حدیث نبوی که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ». پس اگر مثمن را مشتری اتلاف کرد به منزله قبض است و اگر بایع اتلاف کرد هم معصیت کرده ـ مال مردم را تلف کرد ـ اگر عمدی باشد و هم اینکه برابر نبوی معروف عهدهدار ضمان معاوضی است و اگر شخص ثالث این مبیع را اتلاف کند؛ نظیر همین روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» که ثالث آمده سرقت کرده و این سرقت تعذر وصول به منزله اتلاف است، آن دو حکم دارد: یکی تکلیفاً معصیت کرده است و یکی ضامن است به ضمان «ید» ـ چون مال مردم را گرفته «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» ـ و بایع که باید این کالا را تحویل مشتری دهد، برابر روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» ضامن است به ضمان معاوضه؛ مشتری میتواند به بایع مراجعه کند و ضمان معاوضه را بگیرد، میتواند معامله را امضا کند و سارق اگر پیدا شد به سارق مراجعه کند که برابر ضمان «ید», قیمت یا مثل را بگیرد. اینها احکامی بود که در مسئله اول راجع به تلف مبیع گذشت.
ص: 646
اما در مسئله دوم راجع به ثمن هم بسیاری از این احکام همینطور جاری است؛ ثمن را اگر بایع تلف کند به منزله قبض است و دیگر مشتری بدهکار نیست، هم حکم تکلیفی آن ساقط شده است به زوال موضوع نه «بالامتثال» و حکم وضعی آن ساقط شده است، برای اینکه صاحب مال، مال خودش را گرفته ولو به اتلاف و اگر همین مشتری ثمن را تلف کند دو کار هست: یکی اینکه معصیت کرده است مال مردم را تلف کرده و یکی اینکه ضامن هست؛ حالا به ضمان «ید» ضامن است که روی قاعده اولی است یا به ضمان معاوضه ضامن است که این مسئله دوم برای حل همین نکته است که آیا حکم ثمن هم مثل حکم مثمن هست؟ همانطور که مبیع قبل از قبض اگر تلف شود به ضمان معاوضه ضامن میشود، آیا ثمن هم اگر قبل از قبض تلف شود به ضمان معاوضه مورد ضمان قرار میگیرد یا به ضمان «ید»؟ پس اگر بایع ثمن را تلف کند که حکم روشن است و مشتری اگر ثمن را اتلاف کند که معصیت کرده مال مردم را تلف کرده، اما حالا ضامن است به ضمان «ید» یا معاوضه که باید روشن شود؛ درباره مثمن روشن بود. اگر ثالث نظیر سارق آمده این عوض را از بین برده هم تکلیفاً معصیت کرده و هم وضعاً ضامن است به ضمان «ید»؛ بایع هم میتواند معامله را امضا کند و ضمان معاوضی را از مشتری بگیرد و هم میتواند معامله را امضا کند برود برابر ضمان «ید» از سارق اگر پیدا شد بگیرد و هم میتواند معامله را فسخ کند، حکم اینها روشن است.
ص: 647
اما تلف که غیر از اتلاف است، اگر بر اساس عامل طبیعی این ثمن تلف شد غالباً ثمن کلی در ذمّه است، کلی در ذمّه سخن از تلف ندارد و غالباً هم اگر نقد باشد؛ یعنی عین خارجی باشد آن پول نقد است و این هم اگر حکم مثمن را پیدا کند خالی از تأمل نیست؛ آن فرد روشنی که میتواند حکم مثمن و مبیع را داشته باشد این است که اگر همانطور مبیع کالاست ثمن هم کالا باشد که صدر اسلام معمولاً معاملات کالا به کالا بود، اسکناس که نبود و درهم و دینار هم در دست همه نبود، نه اسکناس بود، نه سکه مضروب بود، بلکه معامله کالا به کالا بود؛ لذا مسئله بیع ربوی گندم به گندم، جو به جو، برنج به برنج و امثال ذلک مطرح بود. الآن کسی معامله کالا به کالا ندارد که برنج بدهد برنج بگیرد، جو بدهد جو بگیرد، گندم بدهد گندم بگیرد اینطور نیست، فروشنده عین را میدهد و خریدار ثمن را. اگر برابر آن اوضاع صدر اسلام که کالا به کالا معامله میشد ـ الآن هم در بخشی از روستاها و مانند آن کالا به کالا معامله میشود ـ اگر مبیع کالا بود و ثمن هم کالا بود نه ثمن و پول نقد، آیا همانطوری که نبوی معروف «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»«کل ثمن تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» هم شامل میشود یا نه؟ طرح مسئله دوم از فصل نهم برای همین است وگرنه آن دو فرع روشن است.
ص: 648
«قد یقال» به اینکه این هر دو را شامل میشود، چرا؟ برای اینکه در تعریف بیع مگر ما یک بیع داریم و یک «شراء»؟ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)هم مثمن مبیع است، هم ثمن مبیع است و هم آنکه کالا میدهد بایع است و هم آنکه کالا میگیرد و پول میدهد بایع است، بیع یعنی همین. در نکاح، طرفین نکاح میکنند، اینطور نیست که زوج نکاح کند و زوجه نکاح نکند، هر دو نکاح میکنند؛ در طرف عقد اجاره هر دو اجاره است، منتها یکی موجر است و یکی مستأجر که گاهی «ذا» عمل است و گاهی عین، اینجا هر دو بایع هستند، هم بیع مبیع است و هم مثمن؛ اگر توانستیم یک چنین استظهاری از نبوی کنیم، حکم مسئله دوم فصل نُه، مثل حکم مسئله اول روشن است «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» برابر اینکه صدر اسلام به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) اینطور معنا میکردند. (2)اینکه مرحوم علامه در تذکره (3)و بسیاری از علما قبل از او و مخصوصاً بعد از او آمدند گفتند که اگر ثمن هم تلف شود مثل مثمن هست و «هو من مال المشتری»، این برای چیست؟ حکم که بر خلاف قاعده است، چرا بر خلاف قاعده است؟ برای اینکه اولاً اتلاف نیست تلف است و ثانیاً کالایی را که بایع فروخته ملک طِلق مشتری است و اگر هم ضامن باشد برابر ضمان «ید» یا مثل بدهکار است یا قیمت، چطور برابر ضمان معاوضه ثمن بدهکار است؟ یا کل معامله را شما گفتید «آناًما»ی «قبل التلف» فسخ میشود، این تحلیل عقلی را ناچار شدید بگویید و آن پذیرش تعبدی را برای اینکه روایت است ناچار قبول کردید، همه اینها بر خلاف قاعده است؛ اگر بر خلاف قاعده است باید بر مورد نص اقتصار کنید، چرا درباره ثمن هم همین فتوا را دادید؟ قول رسمی فقها هم همین است که این یا برای آن است که مبیع اعم از مثمن و ثمن است و اصلاً کتاب بیع همین است، این طور نیست کسی که کالا میدهد بایع باشد و کسی که کالا میگیرد مشتری باشد، اینطور نیست؛ هر دو بایع هستند، مخصوصاً در جایی که ثمن و مثمن هر دو عین باشند؛ اگر ثمن و مثمن هر دو عین بودند، بنابراین هم نبوی شامل آن میشود و هم روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» شامل آن میشود «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، پس اگر ثمن هم قبل از قبض تلف شود از مال خود مشتری تلف شده است؛ از مال مشتری تلف شد یعنی چه؟ با اینکه مشتری این را به عنوان ثمن قرار داد، کالایی را خرید و در قبال آن کالا این ثمن را داد، آن کالا ملک طِلق مشتری شد، این ثمن ملک طِلق بایع شد، چطور حضرت فرمود که اگر این تلف شود از مال خود اوست؟ همه شما قبول کردید که معنای آن این است که «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود، وقتی معامله منفسخ شد ثمن برمیگردد ملک مشتری و مثمن برمیگردد ملک بایع، از ملک بایع این شیء میافتد و از بین میرود، آنجا هم از ملک مشتری میافتد و میشکند. اگر این معنا را پذیرفتیم; تلف «قبل القبض» به عهده مشتری است یک و معنای عهده هم ضمان معاوضه است دو و ضمان معاوضه صورت نمیپذیرد مگر به انفساخ «آناًما» سه.
ص: 649
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) میفرماید که ما این مطلب را گذشته از بیانات اصحاب(رضوان الله علیه) شاید بتوان از روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» هم استفاده کرد. فرمایش ایشان این است که در روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» باید مشخص کرد که ضمیر به چه برمیگردد؟ (1)در اصل روایت این است که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شده است «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ» کاملاً کالا را خرید «وَ أَوْجَبَهُ»؛ یعنی چیزی فروگذار نکرد، به عنوان اینکه من بعداً میپردازم یا بعداً مثلاً تتمّه قبول بیاید اینها هیچ نیست و ارکان عقد به فعلیت رسید «غَیْرَ أَنَّهُ تَرَکَ الْمَتَاعَ عِنْدَهُ وَ لَمْ یَقْبِضْهُ»؛ این کالا را پیش فروشنده گذاشت و نگرفت و گفت «قَالَ آتِیکَ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ» فردا میآیم میبرم که این به منزله امانت است، «فَسُرِقَ الْمَتَاعُ»؛ متاع به سرقت رفت، «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ ؟» این چه سؤالی است که این راوی میکند؟ میگوید: از مال کیست؟ معلوم است برای مشتری است. مشتری خرید پول آن را هم داد و گفت من فردا میآیم میبرم، معلوم است برای مشتری است. این مطلب در ذهن آنها برابر آن حدیث نبوی بود که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، ایشان سؤال میکند که از مال کیست؟ سرّ سؤال کردن هم این است که این حرف آنچه که از نبوی به یاد دارند بر خلاف قاعده است، برای اینکه مالی که مال مشتری است و این بایع هم امین است ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ (2)«ید» امانی است که چه امانت شرعی باشد و چه امانت مالکی باشد «ید» ضمان نیست و اینها شنیدند که بایع ضامن است دارد از حضرت سؤال میکند که «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ ؟» معلوم است که مال مشتری است و این شخص امین است، امین هم که ضامن نیست و اینها شنیدند که بایع ضامن است، حالا دارد سؤال میکند که «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ ؟» فرمود: «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ»؛ همه را تبیین کرد که هیچ اشتباهی نشود، اگر میفرمود «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاع» صاحب متاع مشتری است، مشتری خرید؛ اما برای اینکه روشن شود منظور از این صاحب متاع بایع است فرمود: «الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ»، بعد این را تأکید کرد فرمود: «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» همه اینها برای آن است که روشن شود و اشتباه نشود، تنها کسی که در اینجا ضامن است بایع است، «فَإِذَا أَخْرَجَهُ مِنْ بَیْتِهِ» اگر بایع این مبیع را از خانه خودش خارج کرد؛ یعنی از تحت استیلای خود خارج کرد و تحت استیلای مشتری قرار داد «فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ» آن مشتری ضامن حق بایع است که به تعبیر ایشان ضمیر «حقه» باید به بایع برگردد «فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ إِلَیْهِ» (3)ضامن هست و مشتری هم امین است، مشتری چرا باید ضامن باشد؟ اگر مال بایع در دست مشتری بود و به امانت شرعی یا به امانت مالکی بود، براساس ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ و براساس اینکه «ید» امانی «ید» ضمان نیست، مشتری چرا ضامن باشد؟ از این معلوم میشود که ثمن و مثمن هر دو مشمول آن نبوی هستند؛ یعنی اگر ثمن هم تلف شود «فهو من مال المشتری» است نه «من مال البایع»، با اینکه ثمن را مشتری تملیک و ملک بایع کرد، ملک بایع است الآن این امین است «فهو من ماله» مشتری ضامن است؛ معلوم میشود که حکم ثمن حکم مثمن را دارد و اگر ثمن هم قبل از قبض تلف شود «فهو من مال المشتری» است و این تصویر صحیح ندارد مگر اینکه حکم شود که «آناًما»ی قبل از تلف این معامله منفسخ میشود یک، ثمن برمیگردد ملک مشتری و مثمن برمیگردد ملک بایع دو، ثمن که برگشت ملک مشتری شد مثمن میشود مال بایع، عین مثمن را ایشان باید برگرداند نه عوض این ثمن که مثل یا قیمت باشد، خود این ثمن ملک او میشود و از مال او افتاد و شکست و تلف شد، پس آن بایع هم باید مثمن را برگرداند. پس «کل مبیع أو ثمن تلف فهو من مال صاحبه» و این ضمان میشود ضمان معاوضه.
ص: 650
حالا برای تتمیم این مطلب که آیا این حکم خلاف قاعده با همین مقدار استظهار حل میشود یا نه؟ یک راه دیگری هم باید طی کرد؛ فتوای اصحاب را که شما ملاحظه میکنید میبینید به طور شفاف و روشن حکم ثمن را حکم مثمن میدانند، خود مطلب را بررسی میکنید میبینید خلاف قاعده است؛ در خلاف قاعده هم باید بر مورد نص اقتصار شود که آیا نص هر دو را میگیرد یا نص ناظر به آن جایی است که ثمن و مثمن هر دو عین باشند؛ مثل صدر اسلام که اگر کسی کالایی را مبیع قرار داد در قبال کالای دیگری که ثمن است و کالایی را ثمن قرار داد در مقابل کالای دیگری که مثمن است، این نبوی مال آنجاست و روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» هم ناظر به آنجاست و اگر نقد بود مشمول آن نبوی معروف نخواهد شد که تتمیم آن ـ انشاءالله ـ بعداً.
معمولاً روزهای چهارشنبه یک بحث اخلاقی مختصری هم داریم که برای همه ما ـ انشاءالله ـ امیدواریم کارساز باشد. در بحثهای قبلی ملاحظه فرمودید که قرآن کریم تلاش و کوشش آن این است که اولاً فرد و همچنین جامعه را زنده نگاه بدارد، زنده کند و حیات تازه دهد؛ یعنی این روح مرده را زنده کند که فرمود: کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ. (1)افراد زنده گاهی خواب و گاهی بیدار هستند، اینها را بیدار نگاه بدارد و افراد زنده بیدار گاهی سالم و گاهی مریض هستند، اینها را سالم نگاه بدارد و افراد زنده بیدار مریض گاهی ساکن و گاهی پویا هستند، راکد و پویا هستند که سعی میکند اینها را راهاندازی کند و افرادی که به راه افتادند گاهی تند هستند و گاهی کُند، سعی میکند که اینها را در حرکت سرعت عطا کند و خود افرادی که سریع هستند گاهی سابق و گاهی مسبوق هستند و به سرعت حرکت میکنند، اما آن توان را ندارند که جلو بیفتند؛ دین میکوشد که اینها را جلو بیندازد، افرادی که جلو رفتند بعضیها هستند که در این صدد نیستند یا این قدرت را ندارند که مدیر و مدبّر دیگران باشند، امام دیگران باشند، تلاش و کوشش قرآن کریم این است که حالا که اینها سرعت گرفتند و سبقت گرفتند و جلو افتادند دیگران را هم دریابند و نگویند حالا که ما جلو افتادیم کار خودمان را انجام دهیم، این وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ إِماماً (2)احساس مسئولیت و ایجاد مسئولیت در فردفرد ماست. فرمود در هر جایی هستید، در شهر یا روستا بالأخره چهار کلمه که یاد گرفتید، نسبت به همان چهار کلمه امام دیگران باش. این را در قرآن به ما گفتند و گفتند بخوانید، در نمازتان و غیر نمازتان دعا کنید که خدایا! آن توفیق را به من بده که متّقیان آن روستا، متّقیان آن شهر، متّقیان آن منطقه به من اقتدا کنند، نه تنها در نماز بلکه من سیرهای، سنتی، سریرهای، کتابی، مقالی و مقالتی داشته باشم که خوبان جامعه به من اقتدا کنند وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ إِماماً؛ این چیز بدی نیست. از آن حیات تا امامت و از امامت تا حیات، شما بررسی کنید آن مسئله «منازل السائرین» و اینها اجمالاً حل شود، در هیچکدام از اینها سخن از هوی نیست.
ص: 651
در یکی از بحثهای قبل داشتیم که بزرگانی فرمودند «فإن قطرة من هوی النفس مکدر بحرا من العلم» (1)اینکه حدیث نیست، اینکه آیه نیست، این تجربه بزرگانی است که این راه را رفتند که گفتند یک قطره هوی دریایی از علم را آلوده میکند؛ حالا شما بشوید «بحر العلوم», خدای ناکرده یک قطره این باشد که من باید خودم را نشان دهم و منم، این کافی است که آن دریا را آلوده کند. این «ان قطرة من الهوی» را مرحوم صدرالمتألّهین و دیگران نقل کردند، اینکه حدیث نیست، اینکه آیه نیست این را چشیدند و اینها دیدند؛ هم درباره خودشان دیدند هم درباره دیگران دیدند فرمودند: «فإن قطرة من هوی النفس مکدر بحرا من العلم». این «قطره» نه از آغاز حرکت که حیات است باید باشد نه در انجام حرکت است که امامت را گویند. این چیز خوبی است آدم امام دیگران باشد و این دستور قرآن است. اینکه ما میبینیم که از خودمان هراس داریم یا مثلاً سعی میکنیم جلو نیفتیم این برای این است که ما مشکل داریم وگرنه جلو افتادن چیز بسیار خوبی است و به ما هم دستور دادند، اما خیلی از بزرگان را هم میبینید که خودشان کنار میکشند، برای اینکه سخت است؛ چرا خیلی از بزرگان خودشان را کنار میکشند؟ نه برای اینکه این بد است، اینکه دستور قرآن است! گفتند در نماز و غیر نماز این دعا را بخوانید، این دعای قرآن است، «قُرَّةَ عَیْن» (2)بخواهید. خدایا این توفیق را بده که خوبان جامعه به ما اقتدا کنند نه هر کسی، در عین حال میبینید بسیاری از بزرگان تحاشی دارند که معلوم میشود کار مهم و سختی است؛ بحثهای اخلاقی برای همین جهت است. ما برای اینکه روشن شود که اصلاً زندهایم یا نه، خوابیم یا نه، سالم هستیم یا نه، متحرک هستیم یا نه، سریع هستیم یا نه، سابق هستیم یا نه و امام هستیم یا مأموم، برای همه اینها یک معیار هست، به ما گفتند که «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا» (3)؛ قبل از اینکه شما را وزن کنند خودتان را وزن کنید؛ ما اول باید ببینیم ترازو داریم یا نداریم، اگر ترازو نداشتیم خودمان را با چه وزن کنیم؟ به ما گفتند: «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا»ما باید بدانیم ترازو داریم یا نه و این ترازوی ما سالم است یا نه؟ این کتاب چقدر شیرین است! این است که این روایات را انسان گاهی میبوسد، برای همین است. امام(سلام الله علیه) فرمود: «مَنْ سَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ وَ سَاءَتْهُ سَیِّئَتُهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ» (4)ما الآن میخواهیم ببینیم زندهایم یا نه؟ آن حیاتی که دین میگوید را دارا هستیم یا نه؟ ما یک حیات گیاهی و یک حیات حیوانی هم داریم، اما اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ (5)این در ما هست یا نیست؟ اگر به ما گفتند: «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا» که خودتان را بسنجید، ما ببینیم ترازو داریم یا نداریم؟ فرمود اولین قدم این است که اگر کار خوب کردید، بین خود و خدای خود خوشحال هستید و اگر خدای ناکرده یک لغزشی از شما صادر شد رنج میبرید، بد حال میشوید، نگران میشوید، افسرده میشوید معلوم میشود زندهاید. الآن کسانی را که میخواهند در اتاق عمل ببرند و اینها را بیهوش میکنند، این پزشک معالج برای اینکه ببیند این شخص کاملاً بی هوش شد اعضا و جوارح او را با دست میزند اگر او هیچ احساس نکرد معلوم میشود که بیحس شد که در آن وقت شروع میکند به عمل کردن، اگر هنوز این اعضا حس دارند صبر میکند؛ اگر کسی این حس را دارد معلوم میشود زنده است و باید خدا را شکر کند «وَ سَاءَتْهُ سَیِّئَتُهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ» این معیار بوده که به دست ما دادند، «مَنْ سَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ»؛ اگر کسی کار خیر کرد و بین خود و خدای خود خوشحال بود معلوم میشود زنده است و حس دارد، اما اگر سَواءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ (6)این همان بیهوشی است که او را در اتاق عمل بردند، چه شما دست به پای این بیمار بزنید چه نزنید او درک نمیکند، صریحاً به پیامبرشان گفتند سَواءٌ عَلَیْنا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْواعِظینَ (7)چه بگویی و چه نگویی برای ما بی تفاوت است؛ از این معلوم میشود که میزان ندارد، وقتی میزان ندارد ترازو ندارد خودش را با چه بسنجد؟ ما هر لحظه باید این را داشته باشیم، اگر خدای ناکرده غیبتی کردیم، دروغی گفتیم، تهمتی زدیم، نگاه بدی کردیم، مالی را گرفتیم، اگر خوشحالیم معلوم میشود که آن حس را از دست دادیم و اگر بین خود و خدای خود شرمندهایم گاهی هم اشک ریختیم معلوم میشود که زندهایم، این را باید حفظ کرد.
ص: 652
بنابراین اینکه در بیانات نورانی حضرت امیر هست، ائمه دیگر(علیهم السلام) فرمودند و در نهجالبلاغه هست «زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا» ما باید ببینیم ترازو داریم یا نداریم؟ اگر ترازو داشتیم میتوانیم وزن کنیم و اهل حساب باشیم، اگر نداشتیم چه کار کنیم؟ ترازو همان هست که به ما فرمودند. اگر چنین حالتی هست که اگر خدای ناکرده خلافی کردیم و یک قطره اشک در نماز از ما پیدا شد معلوم میشود ما متأثریم که چرا این کار را کردیم معلوم میشود که زندهایم؛ این را باید قدر بدانیم، همین سوختن دل، نشانه حیات ماست. همین روش را ـ انشاءالله ـ بگیریم و ادامه دهیم. امیدواریم خدای سبحان همه ما را از آن حیات طیّب برخوردار کند.
موضوع: قبض
در این مسئله دوم از مسائل فصل نهم مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) دو مقام را مطرح کردند:
مقام اول در اینکه آیا حکم ثمن و مثمن یکی است؟
مقام ثانی آن است که آیا حکم بیع و غیر بیع یکی است؟ در این مسئله دوم قبلاً این قاعده را مطرح فرمودند که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)اگر کسی معاملهای انجام داد، بر بایع تکلیفاً واجب است که مثمن را اقباض کند و اگر اقباض نکرد وضعاً ضامن است؛ این دو حکم تکلیفی و وضعی برای مشتری نسبت به ثمن هست که اینها طبق قاعده است؛ بر مشتری اقباض واجب است تکلیفاً و اگر اقباض نکرد وضعاً ضامن است و معنای اقباض هم آن است که سلطه خود را رفع کند و تحت استیلای طرف مقابل قرار دهد. اینها مطابق با قاعده است و اگر مبیع قبل از قبض تلف شد، براساس آن نبوی معروف و همچنین روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» (2)بایع ضامن است یک، به ضمان معاوضه دو، هم ضامن بودن او خلاف قاعده است و هم ضمان معاوضهاش خلاف قاعده است؛ اما ضامن بودنش خلاف قاعده است، برای اینکه تقریباً «ید» او «ید» امانی است، او در صدد اقباض هست منتها مشتری نیامد ببرد؛ او که تعدّی نکرده، تفریط نکرده، اتلاف نکرده، چون اتلاف نکرده قاعده «من اتلف» (3)شامل آن نمیشود، چون «ید» او «ید» عادیه و غاصبه نیست «عَلَی الْیَد» (4)شامل آن نمیشود، به چه دلیل او ضامن باشد؟ بر فرض که ضامن بود باید به ضمان «ید» ضامن باشد، نه ضمان معاوضه؛ اصل ضمان او یک، کیفیت ضمان او که ضمان معاوضه است دو، هر دو بر خلاف قاعده است، اما آن نبوی معروف که مورد قبول اصحاب است: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»که فرمود: «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» نه مال مشتری را ضامن است، معلوم میشود او ضامن است یک و ضمانش هم ضمان معاوضه است دو.
ص: 654
اگر کسی مبیع را اتلاف کند این سه مسئله دارد که احکام هر سه هم قبلاً بیان شد؛ اگر مشتری این مبیع را اتلاف کرد این به منزله قبض است و اگر خود بایع این مبیع را اتلاف کرد «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» ضامن است به ضمان «ید» و اگر بیگانه و اجنبی این را اتلاف کرد مشتری هم میتواند معامله را امضا کند و برود از اجنبی بگیرد و هم میتواند معامله را رد کند از خود بایع بگیرد، بایع حالا به آن اجنبی مراجعه میکند و حق خودش را میگیرد، پس اتلاف سه فرع دارد که احکام آن گذشت.
درباره ثمن هم بخشی از احکام مثمن برابر قاعده جاری است؛ یعنی اگر مشتری ثمن را اتلاف کرده است خودش ضامن است به ضمان «ید» و اگر بایع ثمن را اتلاف کرده است این به منزله قبض است و اگر شخص ثالث این ثمن را اتلاف کرده است بایع مخیّر است یا معامله را امضا میکند و به آن شخص ثالث مراجعه میکند یا معامله را فسخ میکند و از مشتری میگیرد. این احکام تا حدودی مطابق با قاعده است، اما آنجایی که باید به ضمان «ید» ضمان معاوضه را بپردازد آن برابر نبوی است. اینها بحثهایی بود که تکرار حرفهای سابق بود.
مرحوم شیخ انصاری در این مسئله دوم از فصل نهم دو مقام را مطرح میکنند که هر دو مقام بر خلاف قاعده است، منتها یکی تحملپذیر است و یکی تحملپذیر نیست؛ مرحوم آخوند قدمبهقدم این نکتهها را بیان کرده، سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) هم تقریباً در هر دو مقام همراه با مرحوم آخوند خراسانی است. آن فرمایشی که مرحوم شیخ در مقام اول دارد این است که آیا این حکمی که درباره مثمن گفته شد: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» ثمن را هم شامل میشود یا نمیشود؟ این مقام اول بود. مقام ثانی بحث این است که این نبوی معروف که گفته شد: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» که درباره بیع وارد شده است، آیا درباره صلح و اجاره و عقود دیگر هم هست یا نه؟ این دو مقام. در مقام اول یک مقدار راه باز هست یا بازتر است؛ لذا موافقان این مقام کم نیستند، حتی خود مرحوم آخوند (1)هم بیمیل نیست، سیدنا الاستاد (2)هم بیمیل نیست که موافق شیخ انصاری(رضوان الله علیه) باشند و بگویند اگر «کل ثمن تلف قبل قبضه فهو من مال المشتری» چرا؟ برای اینکه این نبوی آن وقتی که صادر شد در عصر خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ثمن و مثمن هر دو کالا بودند معامله نقدی که مثلاً کسی اسکناسی یا سکهای ببرد آن را معامله کند نبود، معمولاً کالا میدادند و کالا میخریدند و هر دو شبیه هم بود؛ هم فروختن بیع بود و هم خریدن بیع بود، این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ (3)یعنی این تقلیب نیست، این مجموعه عنوان آن بیع است؛ هم آن کسی که کالا میدهد بایع است و هم آن کسی که ثمن کالا را میدهد آن هم بایع است، هر دو بیع هستند. آن روز غالباً فرقی بین ثمن و مثمن نبود آنهایی که طلا و نقره داشتند، دینار و درهم داشتند آنها ممکن بود با همان دینار و درهم معامله کنند؛ ولی غالب مردم در بازار کالا میدادند و کالا میگرفتند؛ یک کسی گندم میداد برنج میگرفت یا یک کسی گوسفند میداد گندم میگرفت و مانند آن. در عصر امام باقر(سلام الله علیه) به رهبری آن حضرت، «عمر بن عبد العزیز» سکه زد، البته در اسلام وگرنه سکه در ایران و غیر ایران قرنها قبل از اسلام سابقه داشت.
ص: 655
در اسلام سکه از زمان وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسم شد که به «عمر بن عبد العزیز» راهنمایی کرد و سکه رواج یافت؛ قبلاً شمش طلا میبردند و اینکه میگفتند یک مثقال دینار یک مثقال طلا یک مثقال نقره؛ یعنی آنهایی که وضع مالیشان خوب بود و طلا و نقره در خانه داشتند یک مثقال یا دو مثقال یا کمتر و بیشتر میدادند و نان و گوشت میگرفتند؛ یعنی طلا میدادند گوشت میگرفتند، طلا میدادند نان میگرفتند، بعد با سکه این کار را کردند و بعد کمکم اوراق بهادار مطرح شد. در زمان امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) ثمن مطرح بود که ثمن دیگر به طور رسمی رواج داشت و دیگر کالا نبود.
بنابراین این نبوی در زمان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) صادر شده است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» و از این جهت میتوان از مثمن و ثمن تعدّی کرد، حالا اگر تنقیح مناط است آسان است، القای خصوصیت است آسان است و خیلی دشوار نیست، چون هیچ فرقی بین ثمن و مثمن نیست هر دو کالا هستند و به هر دو بیع هم میگویند، چه اینکه بیع را «شراء» هم میگویند: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ (1)که درباره وجود مبارک حضرت امیر است (2)«شَرَی نفسه»؛ یعنی «باع نفسه» وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ که میگویند این درباره «لیلة المبیت» حضرت است، «شَرَی نفسه»؛ یعنی «باع نفسه»، «شراء» بر بیع اطلاق میشود بر کار مشتری هم بیع اطلاق میشود و مانند آن؛ لذا اگر ثمن در دست مشتری قبل از قبض تلف شود این به منزله آن است که مال خود مشتری تلف شد، نه مال بایع در دست مشتری تلف شد، پس «کل ثمن تلف قبل قبضه فهو من مال المشتری» که این را از نبوی میشود استفاده کرد. از مال مشتری است یعنی چه؟ با اینکه این ثمن را مشتری داد به بایع و در قبال آن کالا گرفت، الآن این ثمن ملک طلق بایع است که در دست مشتری این «فهو من مال المشتری»؛ یعنی «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله فسخ میشود یک، این ثمن برمیگردد ملک مشتری و مثمن برمیگردد ملک بایع دو، این ثمن که برگشت ملک مشتری شد از ملک مشتری میافتد و میشکند و از بین میرود این سه، پس «کل ثمن تلف قبل قبضه فهو من مال المشتری». براساس آن تحلیلی کهدر مسئله بیع بود که مبیع و ثمن هر دو کالا هستند، یک؛ این حدیث معروف هم در عصری نازل شده است که ثمن و مثمن هر دو کالا بودند، دو؛ تفاوتی هم از این جهت نزد عرف بین ثمن و مثمن نیست، سه؛ اینها میتواند دست انسان را باز کند به القای خصوصیت، تنقیح مناط و مانند آن، با اینکه بیع بر «شراء» اطلاق میشود و «شراء» هم بر بیع اطلاق میشود و مانند آن.
ص: 656
پرسش: ؟پاسخ: چون آنجا بر خلاف قاعده است و هر جا که بر خلاف قاعده است ما بر مورد نص باید اقتصار کنیم، اگر چیزی بر خلاف قاعده بود در حد ضرورت اکتفا میکنیم، چه اینکه در همین مسئله دوم که دو مقام مطرح است و ما الآن در مقام اول هستیم این را با یک تلاش و کوششی القای خصوصیت کردند، اما در مقام ثانی القای خصوصیت نکردند و نمیکنند.
فرمایش مرحوم آخوند این است که این بر خلاف اصل است، چون استصحاب بر خلافش است؛ بر خلاف قاعده اولیه است که این شخص مالک شد، دیگر معنا ندارد که به ضمان معاوضه ضامن باشد و اتلاف هم که نکرده تا به ضمان ید ضامن باشد؛ لذا در مقام ثانی فتوا ندادند، ولو از کلمات علامه برمیآید، ولو مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) اصرار دارد که میگوید این مسلّم بین شیعه و سنی هست. فرمایش مرحوم آخوند و همچنین سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیهما) این است که اینکه بر خلاف اصل و بر خلاف قاعده است شما بخواهید تنقیح مناط کنید کار آسانی نیست، القای خصوصیت کنید کار آسانی نیست، به تعبیر مرحوم آخوند و «دون تنقیحه خرط القتاد» (1)است، این مثال «خرط القتاد» را یک وقتی هم ملاحظه فرمودید که «قتاد» با «قاف و تای منقوط» و آخرش «دال» که همین مرحوم شیخ انصاری در بعضی از قسمتهای مکاسب دارد «خرط القتاد» (2)یک درخت پر تیغ جنگلی است که این درخت هیچ میوهای ندارد مگر تیغ؛ درختهای دیگر یا تیغ ندارند یا اگر تیغ دارند تیغشان برای حفظ آن میوه در کنار میوه است و کم هم هست؛ اما این درخت هیچ میوهای ندارد مگر تیغ؛ نظیر سیم خاردار است که شاخههای این را برای اغراض خاص استفاده میکنند، اگر کسی این شاخه پُر تیغ را بگیرد و «خرط» کند، «خرط» (3)یک واژه عربی است که معادل فارسی آن یا نیست یا باید پنج شش کلمه یا دو سه تا کلمه را ما کنار هم جمع کنیم تا این معنا را بفهماند. شما ببینید این درختهایی که برگهای لطیف دارند مثل توت یا غیر توت, کسی ممکن است این بالای خوشه را بگیرد و دستش را بکشد و تمام برگهایش را با این کشیدن جمع کند، چون هم برگش لطیف است و هم خود شاخه لطیف است و به آن آسیبی نمیرساند، این را میگویند «خرط»؛ اگر کسی بخواهد از بالای این شاخه پر تیغ با کشیدن دست تا پایین برود تمام دستهای او دریده میشود و چیزی از دستش نمیماند که این را «خرط القتاد» میگویند. آنکه مرحوم آخوند دارد میگوید که «خرط القتاد» آسانتر از این حرفی است که شما میزنید یا آسانتر از اثبات این مطلب است و این مطلب از آن سختتر است، نمیشود این را ثابت کرد، «دونه خرط القتاد»، اینجا هم مرحوم آخوند دارد که شما بخواهید از مقام اول به مقام ثانی ثابت کنید و بگویید در جمیع معاملات همینطور است، در صلح و مضاربه و مساقات و امثال ذلک اگر یک طرف کالا تلف بشود «فهو من مال صاحبه» است احتیاجی به دلیل خاص دارد که حالا آن را ممکن است باز اشاره شود؛ ولی در مقام اول میفرمایند که حالا چون در عصر نزول این حدیث معروف که از حضرت(سلام الله علیه) صادر شده است که در آنجا بین ثمن و مثمن فرقی نبود و در فضای عرف هم ثمن و مثمن یکی است و از طرفی هم کار بایع را میگویند بیع و هم کار مشتری را میگویند بیع، هم کار بایع را میگویند «شراء» و هم کار مشتری را میگویند «شراء» و هر دو هم بیع است و هم «شراء» است، چون «شراء» هم به معنای فروختن است، بنابراین تعدّی ممکن است، چگونه تعدّی کنیم؟ یعنی بگوییم اگر این ثمن تلف شده است از مال خود این مشتری است که تلف شده است، از مال مشتری تلف شده است یعنی چه؟ یعنی «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله فسخ میشود و این ثمن برمیگردد مال مشتری میشود و از مال مشتری میافتد میشکند و از بین میرود. این معنا را مرحوم شیخ میخواهد از روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» هم استفاده کند که آن را باید بخوانیم که چگونه استفاده میشود.
ص: 657
پس در آن جهات دیگر فرقی بین ثمن و مثمن نیست، در این جهت مرحوم شیخ یک استیناسی دارند از روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» که میفرماید نبوی معروف که از این جهت لسانی ندارد فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»; اما روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» میتواند شاهد باشد که ثمن هم حکم مثمن را دارد. (1)این روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» که روایت یک باب ده از «ابواب الخیار», وسائل جلد هجدهم صفحه 23 و 24 هست که این روایت از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است: «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی مَتَاعاً مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ» که هیچ کمبودی نداشت؛ مستحضر هستید که غالب این بحثها در اعیان شخصیه است، اگر مثمن کلی باشد مشمول آن حدیث نبوی «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» نخواهد بود و اگر ثمن کلی باشد مشمول نیست، چون شخص و شیء خارجی نیست که دارد تلف میشود، اینکه فرمود تلف میشود مربوط به شیء خارجی است؛ «مِنْ رَجُلٍ وَ أَوْجَبَهُ»؛ اگر کسی گندم داد و گوسفند گرفت که گوسفند مبیع است و گندم ثمن، گوسفند فروخت و گندم گرفت و آن مشتری گندم داد و گوسفند گرفت که مشتری مالک گوسفند شد و بایع مالک گندم، حالا این مشتری این گوسفند را به دیگری فروخت و این ثمن که گندم بود اقباض نشد، قبل از اقباض این ثمن, مشتری آن گوسفند را به دیگری فروخت و در این حال این ثمن قبل از قبض تلف شد، فرمایش ایشان این است که این بیع دوم درست است، برای اینکه او گوسفند را مالک بود و فروخت؛ بیع اول منفسخ میشود و این شخص چون ثمن را نداد مثمن هم که به دیگری منتقل شد به ضمان «ید»، آن ثمن را ضامن است، چون حالا دیگر تلف شد و دیگر ضمان معاوضه جا ندارد. همین مطلب را که ثمن حکم مثمن را دارد میخواهند از روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» استفاده کنند، «وَ أَوْجَبَهُ غَیْرَ أَنَّهُ تَرَکَ الْمَتَاعَ عِنْدَهُ»؛ این کالایی را که خرید این را پیش بایع گذاشت، «وَ لَمْ یَقْبِضْهُ»؛ این را قبض نکرد، پس تقریباً «ید» مالک و «ید» بایع نسبت به این کالا «ید» امانی است. «قَالَ آتِیکَ غَداً إِنْ شَاءَ اللَّهُ تعالی»؛ من فردا اگر خدا بخواهد میآیم کالای خودم را میبرم، «فَسُرِقَ الْمَتَاعُ»؛ در این حالت این متاع به سرقت رفت، «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ؟»؛ در ذهن این سائل برخی از مسائل فقهی این رشته بود وگرنه این داعیهای ندارد که سؤال کند، معلوم است که مال مشتری بود؛ اینکه میگوید این مال برای چه کسی بود که تلف شد، معلوم است مال مشتری بود، چون آن مسئله«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»اینها مطرح بود این سؤال میکند از مال کیست؟ یعنی مال چه کسی را بردند؟ معلوم است که مال مشتری را بردند؛ ولی حضرت میفرماید مال بایع را بردند، «مِنْ مَالِ مَنْ یَکُونُ قَالَ: مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ»، برای اینکه خوب شفاف و روشن شود فرمود صاحب متاع بایع است: «مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ فِی بَیْتِهِ»؛ این متاعی که هنوز در انبار همین فروشنده است، «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ»؛ به صورت شفاف گاهی اسم ظاهر و گاهی اسم ضمیر که او خیال نکند مال مشتری تلف شد، اگر میفرماید «مِنْ مَالِ صَاحِبِه»، صاحب مال مشتری بود و معلوم است که مال مشتری است؛ ولی حضرت میخواهد بفرماید که خیر, صاحب مال بایع است و از مال بایع تلف شد، تعبیر کرد و نفرمود که خسارت آن را باید بایع دهد؛ فرمود مال بایع تلف شد، این مال بایع تلف شد یعنی چه؟ یعنی شارع حکم کرد به اینکه این بیع «آناًما»ی «قبل التلف» منفسخ میشود یک، این مبیع برمیگردد به ملک بایع دو، از مال بایع به سرقت میرود این سه، «من مال» صاحب مال «حَتَّی یُقَبِّضَ الْمَتَاعَ وَ یُخْرِجَهُ مِنْ بَیْتِهِ».
ص: 658
1) کتاب المکاسب، الشیخ المرتضی الانصاری، ج6، ص279.
تا اینجا ناظر به «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» بود که بحث آن گذشت و بحث ما به هیچ وجه در این قسمت نیست، بحث ما در این است که اگر ثمنی که در دست مشتری است و هنوز به بایع نداد، این اگر تلف شود به عهده کیست؟ مرحوم شیخ میخواهند از این ذیل استفاده کنند که صدر نشان میدهد مبیع اگر تلف شود به عهده بایع است و ذیل نشان میدهد که ثمن اگر تلف شود مال مشتری است، حالا از این ذیل میخواهند استفاده کنند؛ آن ذیل این است که «فَإِذَا أَخْرَجَهُ مِنْ بَیْتِهِ»؛ یعنی بایع اگر این کالا را از بیت خود و انبار خود خارج کرده و تحویل مشتری داد که ذیل این است: «فَالْمُبْتَاعُ»؛ یعنی مشتری که «متابعه» مصدر است «مبتاع» اسم فاعل است و اینجا اسم مفعول است: «فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ إِلَیْهِ»؛ اگر بایع مبیع را تحویل مشتری داد از این به بعد مشتری ضامن حق بایع است، ضامن حق بایع است یعنی چه؟ «ضَامِنٌ لِحَقِّهِ حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ إِلَیْهِ»؛ ضامن اوست که میگویند ضمیر این «حقه» به بایع برمیگردد، چطور ضامن حق اوست؟ حالا اگر تلف شد، چرا او ضامن است؟ او که امین است و تلف شد،خوب تلف بشود؛ معلوم میشود که نه، اگر این ثمن که در دست اوست تلف شود او ضامن است و باید به ضمان معاوضه بپردازد، چون او مثمن را که گرفته، ثمن اگر تلف شود این مشتری ضامن است به ضمان معاوضه که این ضمیر «حقه» باید به بایع برگردد.
ص: 659
فرمایش مرحوم آخوند این است که ما همین مطلب را میتوانیم استفاده کنیم، اگر ضمیر به خود مشتری برگردد که مشتری ضامن حق خودش است؛ یعنی مالی که در دست اوست، او ضامن است؛ وقتی شما گفتید ضامن حق خودش است یعنی چه؟ یعنی این معامله در معرض تزلزل و انفساخ است، ضامن بودن یعنی چه؟ اگر کسی مال آدم تلف کند که نمیگویند ضامن مال آدم است، معلوم میشود این معامله در معرض تلف است با اینکه خیاری نیست و عقد، عقد لازم است؛ اما شخص ضامن است یعنی چه؟ یعنی در معرض انفساخ است، مگر میشود گفت شخص ضامن مال خودش است؟ ضامن مال خودش است یعنی چه؟ یعنی این چیزی که الآن در دست شماست، چون در معرض انفساخ است که معامله منفسخ میشود و به ملک بایع برمیگردد، شما الآن ضامن حق او هستید وگرنه ضمان در اینجا معنا ندارد. مرحوم آخوند میفرمایند که اگر این ضمیر به مشتری هم برگردد ما میتوانیم این مطلب را اثبات کنیم; لکن این را اعتراف دارند که آن وقت چهار پنج ضمیر در اینجا هست، همه این ضمیرها به بایع برمیگردند، این یک مورد ضمیر به مشتری برگردد این بر خلاف سبک و سیاق طبیعی است؛ این ضمائر را ملاحظه بفرمایید: «قَالَ: مِنْ مَالِ صَاحِبِ الْمَتَاعِ الَّذِی هُوَ» این متاع «فِی بَیْتِهِ»که این «بَیْتِهِ» ضمیر به صاحب متاع برمیگردد یعنی بایع، «حَتَّی یُقَبِّضَ»؛ یعنی آن بایع متاع را «وَ یُخْرِجَهُ» بایع آن متاع را «مِنْ بَیْتِهِ» که باز هم به بایع برمیگردد، «فَإِذَا أَخْرَجَهُ» ضمیر «هو» به بایع برمیگردد، «مِنْ بَیْتِهِ» که به بایع برمیگردد، آن وقت «فَالْمُبْتَاعُ ضَامِنٌ لِحَقِّهِ» آن ضمیر بایع باید باشد. فرمایش مرحوم آخوند این است که اگر ما ضمیر «حقه» را به مشتری برگردانیم باز هم میشود مطلب را ثابت کرد; لکن این با سایر ضمایر دیگر هماهنگ نیست، این ضمیر باید به بایع برگردد، «ضَامِنٌ لِحَقِّهِ حَتَّی یَرُدَّ مَالَهُ إِلَیْهِ»؛ مال او را به او برگرداند.
ص: 660
به هر تقدیر اگر هم ما نتوانیم در اثر این تکلّف از روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» این مطلب را اثبات کنیم براساس تناسبی که هست، تنقیح مناطی که هست، القای خصوصیتی که هست و با توجه به اینکه این روایت نبوی در عصری صادر شده است که ثمن و مثمن هر دو کالا بودند، این بعید نیست؛ اما در مقام ثانی راهی برای تعدّی از بیع به غیر بیع نیست، چون این کار خلاف قاعده است و خلاف اصل هم هست، برای اینکه استصحاب را میگویند وقتی شما مالک شدید چیزی از دست شما در نمیرود مگر به صاحب ناقل، به چه دلیل ملک شما منتقل شود به دیگری؟ پس اگر شما بخواهید در باب اجاره بگویید اگر عین تلف شده است من مال کذا، در باب مصالحه, مضاربه, مساقات و مانند آن تلف شود «فهو من مال المصالح» یا امثال ذلک، این برهان میخواهد. اگر شما شهرت قطعی داشته باشید تا حدودی و اگر اجماعی باشد یک قدری بیشتر، نه اجماعی هست نه شهرت قطعی هست، خیلی هم قبل از علامه شما سند مُتقنی ارائه نکردید، البته در فرمایشات مرحوم علامه بود؛ از فرمایشات ایشان خواستید استفاده بکنید که ایشان فرمودند این مسلّم بین سنی و شیعه است که اینچنین نیست. اثبات اجماع یا اثبات شهرت بر فرض هم که حجت داشته باشند نشده و حکم هم که بر خلاف قاعده است. بنابراین در غیر بیع برابر آن اصول و قواعد اولیه عمل میشود و در خصوص بیع بین ثمن و مثمن فرقی نیست.
ص: 661
موضوع: قبض
مسئله سوم از مسائل فصل نه این است که آیا تلفِ بعض حکم تلف کل را دارد یا نه؟ و آیا تلف وصف حکم تلف موصوف را دارد یا نه؟ (1)نظم صناعی اقتضا میکرد که این مسئله سوم را قبل از مسئله دوم ذکر کنند.
ص: 662
1) کتاب المکاسب، الشیخ المرتضی الانصاری، ج6، ص281، ط الحدیثه.
بیان ذلک این است که مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) وقتی فرعی را مطرح میکنند، همه جوانب آن فرع را مستوفی بحث میکنند ـ مجتهدانه ـ که حکم آن فرع روشن شود؛ ولی همانطور که از اول تا حال ملاحظه فرمودید اصرار مرحوم شیخ این است که تا آنجا که ممکن است مسئله را توسعه دهند که از آن یک قاعده فقهی در بیاید و اگر وسیعتر بود قاعده اصولی در بیاید، چون مسائل اصولی از متن فقه برخاست و قواعد فقهی هم از متن فقه برخاست؛ در صدر اول نه سخن از قواعد اصولی بود و نه سخن از قواعد فقهی، همیشه فقه مطرح بود که از لابلای فقه هم قواعد فقهی استنباط شد و هم قواعد اصولی. اصرار مرحوم شیخ این است که این کار را انجام دهد که کار فقیهانه و مجتهدانه ایشان است. آن نبوی معروف این بود که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1)که ایشان دو توسعه را در اینجا اعمال کردند که آیا این مبیع شامل خصوص مثمن میشود یا ثمن را هم در بر میگیرد؟ چون ثمن هم مبیع است و مثمن هم مبیع و فروشنده هم بایع است و خریدار هم بایع، أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)همین است، «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (3)همین است و مانند آن؛ این یک توسعه بود و توسعه دیگر اینکه آیا از باب بیع میشود به باب عقود دیگر سرایت کرد یا نه؟ که این را در مسئله دوم فرمودند؛ در مسئله اول که اصل حکم مبیع ثابت شد، این طریق، عجله کردن است.
ص: 663
خدا غریق رحمت کند مرحوم شهید را، ایشان فرمودند که طلبه حتماً باید یک مقدار ریاضی بخواند؛ (1)خواندن ریاضی برای دو نکته است: یکی اینکه فکر را فکر برهانی بار میآورد و همیشه با بنای عرف و فهم عرف و اعتبار، رشد نمیکند و دیگر اینکه با نظم ریاضی مسائل را تدوین میکند. مرحوم شیخ آن نکته اول را خوب رعایت کرده؛ یعنی خیلی عمیق بحث میکند، اما مسئله دوم را میبینید که خیلی گسیخته است؛ شما باید اول حکم مبیع را که از قاعده اصلی است استفاده کنید «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِفَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»این قلمرو و این حوزه و این محدودیت را کاملاً بررسی کنید آیا مبیع که گفته شد، جزء آن هم مشمول این است یا نه؟ و وصف آن هم همین است یا نه؟ «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ»اگر جزء آن تلف شود، هم همین است یا نه؟ «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» اگر وصف آن هم تلف شود همین است یا نه؟ که مسئله سوم اینجاست و این را باید در مسئله اول میگفتند؛ بعد در مسئله دوم با همه ابعاد از مثمن به ثمن میشود تعدّی کرد یا نه؟ اگر از مثمن به ثمن نشود تعدّی کرد، دیگر فروعی در زیر مجموعه ندارد؛ اگر از مثمن به ثمن میشود تعدّی کرد، آیا جزء ثمن هم حکم کل آن را دارد یا نه؟ وصف ثمن هم حکم کل آن را دارد یا نه؟ این مثلث؛ یعنی کل، جزء، وصف که در مسئله اول حل شد در مسئله دوم هم حل میشود؛ بعد از فراق از مسئلتین وارد مسئله سوم میشوند که آیا این «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» که ما توانستیم از مثمن به ثمن تعدّی کنیم، از بیع به عقود دیگر میشود تعدّی کرد یا نه؟ که این میشود فکر و نظم ریاضی، اما حالا ایشان تعدّی از بیع به باب عقود دیگر را در مسئله دوم ذکر کردند، تعدّی از مثمن به ثمن را در مسئله دوم ذکر کردند و دوباره در مسئله سوم برمیگردند به مسئله اولی که آیا اینکه گفته شد: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ»، همه مبیع باید اینجا باشد یا جزء مبیع هم همین است؟ اگر جزء مبیع هم حکم کل را داشت، آیا وصف هم حکم موصوف را دارد یا ندارد؟ که این را میگویند بهم ریختگی کتابنویسی.
ص: 664
1) منیة المرید، الشهیدالثانی، ص389.
به هر تقدیر این مسئله سوم در این زمینه است که آیا «بعض المبیع» اگر تلف شد حکم کل مبیع را دارد و مشمول نبوی معروف است که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِفَهُوَمِنْ مَالِ بَائِعِهِ» یا نه؟ وصف مبیع اگر تلف شد این هم مشمول «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» است یا نه؟ این را وارد شدند و حالا که وارد شدند البته محققانه وارد میشوند و میفرمایند که جزء مبیع دو قسم است: یک وقت است که این جزء حکم کل را دارد و «لدی العقلا» عنوان مبیع هم بر او صادق است؛ گرچه مستقل نیست، اما بالأخره مبیع است. مگر در نبوی معروف آمده است «کل مبیعٍ مستقلٍ تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه»؟ این کلمه استقلال هم در کنار او آمده؟ یا آمده «کُلُّ مَبِیعٍ»؟ این مبیع میخواهد مستقل باشد، «وحده» باشد، «لا شریک له» باشد، یا نه جزء مبیعهای دیگر باشد؟ استقلال که در عنوان موضوع اخذ نشده، «کل مبیع مستقل وحده اذا تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» اینچنین که نیست، «کل ما صدق علیه انه مبیعٌ» این «اذا تلف قبل القبض فهو من مال بایعه» معنای نبوی همین است؛ اگر معنای حدیث نبوی همین است جزء دو قسم است: بعضی از اجزا هستند که عنوان مبیع بر آنها صادق است، یک کسی کتاب دورهای که ده جلد است میخرد، بر کل این اجزاء عنوان مبیع صادق هستند، گرچه برای تکتک اینها عقد بیع خوانده نشده است؛ این بیوع متعدد است، بیوع دهگانه نیست؛ بیع واحد است، اما بر جزءجزء اینها مبیع صادق است؛ ولی اگر یک گوسفندی بخرد که دو دست و دو پا دارد نمیگویند این پنج بیع است یا چهار بیع است یا دستش هم مبیع است، دست گوسفند مبیع نیست، یک جزئی است که «لا یصدق علیه انه مبیع»، پای گوسفند یک جزئی است که «لا یصدق انه مبیع»، اما اگر یک شرح لمعه دو جلدی خرید کل واحد از این دو جزء «مما یصدق انه مبیع»، پس جزء چند قسم است؛ بعضی از اجزاء هستند که مثل کل «متصف» به عنوان مبیع هستند ولو عنوان استقلال بر آنها صادق نیست؛ ولی عنوان مستقل در نبوی معروف لازم نبود؛ در نبوی معروف چنین است هر چه که عنوان مبیع بر او صادق است، خواه شریک داشته باشد و خواه شریک نداشته باشد، لذا آن جزئی که «یقسط علیه الثمن» که معلوم میشود جزء مبیع است و بخشی از ثمن در برابر اوست این مشمول این نبوی میتواند باشد و آن جزئی که بخشی از ثمن در برابر آن نیست گرچه بود آن باعث افزایش ثمن هست این ارزش افزوده را آن جزء ثابت میکند، اما نه اینکه بخشی از این ارزش مال آن جزء باشد؛ در مسئله وصف هم این مطلب گذشت، اگر کسی یک خانهای میخرد که نزدیک خیابان باشد این نزدیکی به خیابان جزئی از ثمن را به خود اختصاص نمیدهد، تمام ثمن مال آن خانه است، اما نزدیکی به خیابان باعث ارزش افزوده آن خانه است؛ کسی نزدیکی به خیابان را نمیخرد، اما خیابان نزدیک را گرانتر میخرند؛ این «مما یبذل بازائه المال» نیست، اما «مما یوجب الرغبة فی المال» هست. اگر جزء «مما یقسط علیه الثمن» بود، این مشمول نبوی معروف هست مشمول روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» (1)هست و همه احکامی که برای کل بود درباره این هست، برای اینکه ما عنوان مستقل لازم نداشتیم «کل مبیع مستقل تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه» چنین که نبود، «کُلُّ مَبِیعٍ» بود. پس جزئی که «قسط علیه الثمن» مثل این کتاب دوره دو جلدی را خرید این «یقسط علیه الثمن»، ولو برای مجموع یک ارزش افزودهای هست؛ ولی گوسفندی که دارای اجزاست برای دست او بخشی از پول داده نمیشود و جزئی از ثمن در برابر این دست نیست، چه اینکه اگر یک تُنگی را میخواهد بخرد بخشی از ثمن مال دسته آن باشد بخشی از ثمن مال آن سرش باشد اینها نیست، برای مجموعه این تنگ این ثمن قرار داده میشود، پس اگر دسته آن شکست این «مما یقسط علیه الثمن» نیست.
ص: 665
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص24، ط آل البیت.
پرسش: یا به وضوح بوده یا در بحث خیار تبعض صفقه مطرح کردند و نیاز نبوده است؟
پاسخ: همه این مسائل را مرحوم شیخ مطرح میکنند، منتها به جزء دست عبد مثال میزنند، (1)ما حالا به دست گوسفند مثال زدیم؛ همه فرمایشات را ایشان در اینجا نقل میکند. آن بحثی که قبلاً نقل شد آن نظم ریاضی بود که در کتاب مشهود نیست که سوم را جای دوم و دوم را به جای سوم که این پراکندگی هست وگرنه اینها همه فرمایشات مرحوم شیخ است و سایر فقها.
پرسش: قدر متیقن روایت دارد که؟پاسخ: نه، ما در قدر متیقن باید دلیل لبّی را بگیریم، اگر دلیل لبّی نظیر سیره بود، نظیر اجماع بود، نظیر بنای عقلا بود که زبان نداشت قدر متیقن میگیریم.
پرسش: اینجا دلیل لفظی هست؛ ولی خلاف قاعده است؟
پاسخ: نه، اگر لفظی شد، لفظ حجت است و همه موارد را دربرمیگیرد. اگر جایی لفظ شامل نشود ما بخواهیم تعدّی بکنیم همان فرمایش مرحوم آخوند و سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیهما) است که بر مقداری که لفظ دلالت میکند حکم میکنیم، اما نه اینکه قدر متیقن بگیریم و آنها هم فرمایششان این نبود که ما قدر متیقن بگیریم، میگفت لفظ بیش از این را شامل نمیشود و خصوص بیع است؛ شما میخواهید به باب مضاربه ببرید دلیل میخواهد و حکم هم که بر خلاف اصل قاعده است، اما اینجا لفظ واقعاً آن را شامل میشود؛ یعنی اگر یک کسی یک کتاب دورهای ده جلدی را دارد میخرد کل جزءجزء عنوان مبیع بر آن صادق است بر خلاف گوسفندی را که خرید چهار تا دست و پا دارد که این دست و اعضا و جوارح اینها دیگر عنوان مبیع بر آنها صادق نیست در «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» استقلال هم شرط نشده؛ یعنی «کل ما صدقه علیه انه مبیعٌ» چه اینکه شریک داشته باشد و چه اینکه شریک نداشته باشد اگر تلف شد «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، این بیان مرحوم شیخ که تام است.
ص: 666
1) کتاب المکاسب، الشیخ المرتضی الانصاری، ج6، ص281، ط الحدیثه.
بنابراین «فالجزء علی قسمین»: یک قسم جزء «مما یقسط علیه الثمن» است این مشمول نبوی معروف هست و میتواند مشمول روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» باشد و مانند آن، یک جزئی که «لا یقسط علیه الثمن» است گرچه در ارزش افزوده و مالیت سهم بسزایی دارند این «لا یقسط علیه الثمن» است و مشمول حدیث نبوی نیست مشمول روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ» نیست «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» نمیتواند باشد. پس جزء دو قسم شد، این جزء دوم که «لا یقسط علیه الثمن» است در حکم چه چیزی است که تلف شده است؟ از اینجا وارد فرع سوم میشوند؛ فرع اول این است که جزئی که «یقسط علیه الثمن»، فرع دوم جزئی که «لا یقسط علیه الثمن»، فرع سوم وصف است نه جزء؛ میفرمایند این جزئی که «لا یقسط علیه الثمن» به منزله وصف است حالا «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» وصف آن را که شامل نمیشود؛ اگر میوهای را انسان خرید، قبل از قبض این میوه حالا چون از سردخانه در آمده بود زود باید مصرف میشد نشد، حالا یک مقداری این فاسد شده است، این وصف صحت آن زائل شد، اینکه مشمول حدیث نبوی نیست، مشمول روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» نیست، وصف اینچنین است؛ جزئی که «لا یقسط علیه الثمن» به منزله وصفی است که روشن است «لا یقسط علیه الثمن». وصف اگر تغییر کند جزئی از ثمن به حساب وصف یقیناً نیست، گرچه وصف باعث رغبت در قیمت، باعث افزایش ارزش افزوده و مانند آن است. پس جزئی که «لا یقسط علیه الثمن» به منزله وصف است؛ حالا بحث را در خصوص وصف میکنند.
ص: 667
درباره وصف اگر قبل از قبض این وصف از بین برود مشمول «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» نیست، اما بالأخره خیار میآورد یا نه؟ اگر خیار میآورد خیار عیب هست یا نه؟ چون بخشی از آن خیار عیب یک امر عقلایی است که با غرائز و ارتکازات عقلا همراه است و شارع هم آن را امضا کرده و یک تعبد ویژهای در خیار عیب هست که در خیارات دیگر نیست. در خیار غبن و امثال غبن خریداری که مغبون شد بین دو امر مخیّر است؛ یا قبول یا نکول، اما دیگر أرش بگیرد، آن هم أرش به آن معنای تعبدی که صحیح را قیمت کند، معیب را قیمت کند، نسبت صحیح و معیب را بسنجند که یک دوم است یا یک سوم است و چه کسری از کسور را دارد، بعد این کسر را ـ تفاوت «بین القیمتین» را ـ یعنی یک دوم یا یک سوم را از ثمن کسر کنند، این نسبتی که بین قیمت صحیح و قیمت معیب است که این یک دوم آن است یا یک سوم آن یا یک پنجم آن است، این یک دوم یا یک پنجم را از ثمن کسر کنند که این یک امر تعبدی است و یک چنین چیزی در غرائز عقلا نیست. گاهی ممکن است تصالح کنند و بگویند حالا ما «ما به التفاوت» را میدهیم، این یک صلح جدیدی است براساس توافق طرفین و این أرش نیست، چه اینکه در خیار غبن هم اینچنین است؛ در خیار غبن مشتری مخیّر است بین فسخ و امضا، چرا مخیّر است بین فسخ و امضا؟ برای اینکه این پولی داد در برابر کالا، کمتر بخواهد بگیرد یا بیشتر بخواهد بگیرد وجهی ندارد، اگر قبول کرد که همان پول را باید بدهد و اگر قبول نکرد که همان پول را باید برگرداند همین، دیگر اضافه بگیرد در آن نیست. حالا اگر در فضای عرف آمدند توافق کردند و آن «ما به التفاوت» را دادند آن یک صلح جدید است و کاری به مسئله خیار غبن ندارد. در هیچ خیاری از خیارات تفاوتگیری مطرح نیست، اگر کم دادند حالا باید بقیه را برگردانند، سخن از أرش نیست، خیار تبعض صفقه است؛ غرض این است که أرش یک تعبد خاصی است که در خصوص خیار عیب است. حالا اگر این مبیع «بعد العقد» و «قبل القبض» که در دست بایع بود وصف صحت را از دست داد و فاسد شد، طوری که اگر قبلاً بود خیار عیب به همراه داشت و خیار عیب هم سه ضلعی است یا فسخ یا امضای بیأرش یا امضای با أرش، در حالی که سایر خیارات دو ضلعی هستند بین فسخ و امضا، حالا اینجا که وصف مفقود شد؛ یعنی این کالا بعد از عقد «قبل القبض» در دست بایع بود و وصف صحت را از دست داد، همچنین بایع میتواند بگوید به من چه! و برگرداند به مشتری بدهد که این ضرر را او تحمل کند یا شارعی که درباره اصل میفرماید: «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» حتماً راضی نیست که این ضرر را مشتری تحمل کند؟ اینجا هم میشود تعدّی کرد؛ براساس تنقیح مناط، القای خصوصیت و مانند آن که اگر تلف کل به عهده بایع است تلف بعض یقیناً به عهده بایع است؛ بیشتر را نمیشود تحمیل کرد، اما کمتر را که یقیناً هست؛ یعنی اگر ما دلیل داشتیم؛ مثلاً آن نبوی معروف در خصوص فقدان وصف بود ما نمیتوانستیم به فقدان ذات تعدّی کنیم، اگر در یک روایتی گفته بود که وصف صحت اگر از بین رفت بایع ضامن است، ما نمیتوانیم بگوییم اگر کل ذات هم از بین رفت بایع ضامن است و این خسارت زائد را بایع تحمل کند، اما وقتی که شارع میفرماید که خسارت کل به عهده بایع است و اگر کل شیء از بین برود بایع ضامن است وصف هم که خیلی کمتر از آن است، این را میشود تعدّی کرد؛ ولی نمیشود گفت او خیار عیب دارد، این دلیل میخواهد؛ او مخیّر است که میتواند فسخ کند و امضا کند، اینکه اگر کل تلف میشد اینطور بود که عوض، عوض معاوضی بود و معامله منفسخ میشد، حالا اینجا هم میتوانند إعمال خیار کنند و معامله را فسخ کنند و هم میتوانند امضا کنند و بدون أرش بپذیرند، اما أرشگیری کار آسانی نیست، چرا؟ برای اینکه ما به زحمت تلف وصف را در حکم تلف موصوف قرار دادیم، اما حالا بیاییم بگوییم این تلف وصف که به منزله تلف موصوف است، این تلف وصف «بعد العقد» به منزله تلف وصف «قبل العقد» است که خیار عیب بیاورد «بما له من الاضلاع الثلاثه» که این جرأت میخواهد، چطور شما میتوانید بگویید این کالایی که عقد بر آن واقع شده صحیحاً و بایع این کالای صحیح را تحت عقد قرار داد و به مشتری تملیک کرد، حالا در اثر پیدایش هوای سرد یا هوای گرم یا علل و عوامل دیگر بدون تفریط و افراط این وصف را از دست داد، حالا شما بگویید که مشتری مخیّر است میتواند این معامله را به هم بزند تا اینجا را میشود موافقت کرد، اما بگوییم این تلف وصف که «بعد العقد» است، چون «قبل القبض» است به منزله تلف وصف «قبل العقد» است؛ مثل اینکه عقد بر معیب واقع شد نه اینکه عیب بر «معقود» واقع شده باشد، اگر عقد بر معیب واقع میشد خیار عیب داشت؛ یعنی اگر «قبل العقد» این معیب بود، خیار عیب داشت؛ خیار عیب هم سه ضلعی است، أرش هم میتواند بگیرد، این یک جرأت میخواهد، گرچه بعضی از فقها این فرمایش را فرمودند که این تلف وصف به منزله تلف «قبل العقد» است، پس «وقع العقد علی المعیب» و اگر «وقع العقد علی المعیب» این خیار عیب دارد و در خیار عیب أرش هست؛ این یک جرأت میخواهد شما از کجا میتوانید بگویید این «بعد العقد» به منزله «قبل العقد» است، در خود کل ما یک چنین حرفی نداریم؛ اگر در کل معامله باطل بود، اگر کل را؛ یعنی کل مبیع، اگر تلف شده بود «بعد العقد» و «قبل القبض» این به منزله تلف «قبل العقد» باشد معامله باطل است، چون چیزی در کار نیست تا اینکه کسی بفروشد یا کسی بخرد. بنابراین حداکثر آن است که ما بگوییم شارع مقدس راضی نیست که مشتری متضرّر شود، میتواند معامله را به هم بزند، آن شارعی که با تلف کل میگوید معامله به هم میخورد، در اینجا نمیگوید با تلف وصف معامله به هم میخورد، بلکه میفرماید شما میتوانید به هم بزنید، پس تلف وصف از چند جهت با تلف کل فرق دارد.
ص: 668
تلف بعض هیچ فرقی با تلف کل ندارد ـ آن بعضی که «یقسط علیه الثمن» ـ یعنی اگر جزئی که «یقسط علیه الثمن» این «بعد العقد» و «قبل القبض» تلف شود معامله نسبت به آن جزء منفسخ میشود و بایع نسبت به آن جزء ضامن است به ضمان معاوضه، اما آن جزئی که «لا یقسط علیه الثمن» به منزله وصف است اولاً و ثانیاً خود وصف اگر «بعد العقد» و «قبل القبض» تلف شود اینطور نیست که مشمول نبوی باشد وگرنه باید «بالصراحه» بگویید این معامله نسبت به بعض منفسخ میشود، نه اینکه مشتری خیار دارد. برای ترمیم ضرر مشتری حداکثر میتوان گفت مشتری میتواند معامله را به هم بزند؛ این خیلی با نبوی معروف فرق دارد، نبوی معروف میگوید اگر تلفی رخ داد معامله کلاً منفسخ میشود و «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»خواهد بود و بایع هم به ضمان معاوضه ضامن است، الآن اینجا شما نمیتوانید بگویید معامله منفسخ است، برای اینکه جزء نیست و ثمن هم نسبت به آن تقسیط نمیشود، پس «لا کلاً» و «لا جزئاً»، «لا مستقلاً» و «لا ضمناً» در حوزه مبیع نیست. اگر چیزی عنوان مبیع بر آن صادق نبود به هیچ وجه دلیل ندارد که مشمول حدیث نبوی باشد، منتها ما برای ترمیم اصل مطلب و نجات مشتری از این ضرر پیش آمده با کمک گرفتن فکری و فقهی از نبوی معروف و روایت «عُقْبَةَ بْنِ خَالِد» بگوییم حداکثر مشتری خیار دارد و میتواند معامله را به هم بزند با ضمان معاوضه و میتواند قبول کند با همان فاقد وصف.
ص: 669
پرسش: خیار عیب است؟پاسخ: خیار عیب نیست، چون اگر خیار عیب باشد با أرش باید همراه باشد این عیب پدید آمده تلف وصف است و میشود از تلف کل به تلف جزء یا تلف وصف تعدّی کرد، در عکس آن ممکن نیست؛ ولی اصل آن ممکن است؛ یعنی نبوی فرمود هر مبیعی که تلف شود خسارتش به عهده بایع است، جزء مبیع اگر «مما یقسط علیه الثمن» باشد مشمول همین است، برای اینکه مبیع صادق است؛ در حدیث نبوی که استقلال شرط نشده و نفرمود «کل شیء صدق انه مبیع بالاستقلال»، بلکه فرمود: «کل شیء صدق علیه انه مبیع»، جزء مبیع در کتابهای دورهای و مانند آن مبیع است؛ اگر کسی ده کارتن کالا خرید با یک عقد، هر کدام از این کارتنها مبیع هستند، حالا با عقد واحد خرید نه به عقود متعدد، این بیوع متعدد نیست، بلکه بیع واحد است؛ ولی وقتی که ده کارتن را یکجا میخرد هرکدام بالأخره مبیع هستند و مشمول حدیث نبوی هست، اما آن جزئی که «لا یقسط علیه الثمن» مثل دست گوسفند و مانند آن ملحق به وصف است، اگر چنین جزئی که ملحق به وصف است یا خود وصف «بعد العقد» و «قبل القبض» تلف شود «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» نیست که ما بگوییم این معامله منفسخ میشود، چون مشمول روایت نیست و این کار خلاف اصل و خلاف قاعده است که معاملهای صحیح خودبهخود منفسخ شود و ضمان، ضمان معاوضه باشد؛ ولی برای ترمیم ضرر مشتری با کمکگیری و استیناس از نبوی گفته میشود که مشتری خیار دارد و میتواند معامله را به هم بزند، همین؛ اما حق أرشگیری ندارد، اگر این عیب «قبل العقد» اتفاق افتاده بود، بله او خیار عیب دارد، اما ما چنین قدرتی نداریم که بگوییم عیب حادث «بعد العقد» به منزله عیب حادث «قبل العقد» است، چه کسی به ما این اجازه را داده که چنین حرفی بزنیم؟ پس مشمول نبوی نیست، معامله منفسخ نیست و ضمان، ضمان معاوضه نخواهد بود و برای ترمیم ضرر مشتری میشود گفت او خیار دارد، اما نه خیار عیب مصطلح که بتواند أرش بگیرد، چون آن خیار عیب مصطلح برای جایی است که «وقع العقد علی المعیب» نه «ترء العیب علی المعقود» اینکه خیار عیب ندارد، حداکثر این است که میتواند رد کند، چون آن «لاضرر» (1)و مانند آن که عنوان نمیخواهد، ما برای رفع ضرر میگوییم این میتواند معامله را به هم بزند و هیچ کدام از اینها هم دلیل بر انحصار نبود که حالا مرحوم شهید یا دیگران آمدند خیار را به چهارده قسم تقسیم کردند، حالا دلیلی بر حصر نبود که بعضی کمتر یا بعضی بیشتر؛ ولی مشتری میتواند رد کند.
ص: 670
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص294، ط اسلامی.
پرسش: این ضرر به بایع نمیشود؟
پاسخ: نه، برای اینکه شارع مقدسی که در آنجا کل را فرمود بایع باید متحمل شود، اینجا که جزء است هم یقیناً راضی است؛ نظر شارع را ما میتوانیم از روایت نبوی و عقبه به دست آوریم که اشاره شد. اگر آن روایت نبوی یا روایت عقبه درباره وصف یا جزء بود ما نمیتوانستیم به کل تعدّی کنیم، چون ضرر آن بیشتر است و اما وقتی درباره کل وارد شده است که ضرر بیشتر است، میشود به ضرر جزء تعدّی کرد.
موضوع: قبض
مسئله سوم از مسائل فصل نُه این است که اگر بعضی از مبیع تلف شود، این هم مشمول حدیث نبوی است یا نه؟ (1)در مسائل قبلی همین فصل نُه روشن شد که طبق نبوی معروف «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائعِهِ» (2)اگر بعض مبیع تلف شود حکم کل را دارد یا ندارد؟ اگر حکم کل را ندارد، حکم دیگری که دارد چیست؟
ص: 671
و بحث هم در دو مقام است یکی در تلف و یکی هم در اتلاف است؛ در اتلاف که مقام ثانی است سه فرع است که روشن است، زیرا نظیر این فروع سهگانه در بحثهای قبلی همین فصل نُه گذشت و الآن هم به خواست خدا روشن میشود که فروع سهگانه اتلاف خیلی بحث ندارد و دلیلش با خود آنهاست؛ عمده همین مقام اول است که تلف بعض آیا به منزله تلف کلّ است یا نه؟ تقسیمی درباره بعض ملحوظ داشتند که آن بعض و آن جزء گاهی «مِمّا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» است و گاهی نه؛ مثلاً کسی ده کارتن کالا را یکجا به عقد و به بیع واحد میخرد، درست است که اینها اجزا و ابعاض مبیع هستند؛ ولی بر تکتک اینها مبیع صادق است و تکتک اینها مشمول حدیث نبوی هستند که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِفَهُوَمِنْ مَالِ بَائِعِهِ»، زیرا در عنوان حدیث نبوی استقلال اخذ نشده که «کل مبیع مستقل فهو کذا» فرمود: «کل ما صدق علیه انه مبیع» خواه «بالاستقلال» باشد و خواه همراه مبیع دیگر باشد، خواه در بیع واحد باشد و خواه در بیوع متعدد؛ وقتی عنوان مبیع بر جزئی صادق شد مشمول حدیث نبوی است، به چه دلیل عنوان مبیع بر او صادق است؟ برای اینکه «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن». این کسی که ده کارتن خرید به صد ریال؛ یعنی هر کارتنی ده ریال و دهتا صدتا، اینطور است که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن».
پرسش: اگر هرکدام از اجزای مبیع، مبیع خاص باشد عقد هم باید منحل به چند عقد شود؟
ص: 672
پاسخ: این تحلیل درست است، اما لازم نیست که ما تحلیل کنیم، عنوان مبیع صادق است؛ استقلال را اگر نخواهیم، بله منحل میشود. شما اگر استقلال را نخواهید بیع واحدی که میتواند به بیوع در تحلیل ذهنی منحل شود، اینجا را شامل میشود؛ ولی شما استقلال را که از حدیث نبوی لازم نداشتید، حدیث نبوی همین را میگفت «کلّ شیء صدق علیه انه مبیع» خواه مستقل باشد و خواه تحت عنوان بیع واحد باشد؛ اگر عنوان مبیع صادق است، مشمول حدیث نبوی است.
پرسش: عرف یک کتاب ده جلدی را یک بیع میداند یا ده بیع میداند؟
پاسخ: «عند التحلیل» ده بیع میداند، چرا؟ برای اینکه تقسیط میکند؛ یک وقت است که نظیر دو لنگه یک درب است یا درب یک دیگ است که این بدون آن فایده ندارد؛ اما ده فرش را که یکجا خرید، اگر یک مورد آن ناقص بود یک دهم آن ثمن را برمیگرداند؛ اگر ما دیدیم یک دهم ثمن را برگرداند، معلوم میشود این مبیع است و اگر درباره کل بیع دارد صحبت میکند معلوم میشود که وحدت دارد، طوری که «لا یُقَسَّط بِازائه الثَمَن». معیار تقسیط ثمن است، اینکه نص خاصی نیست؛ اگر در فضای عرف روی غرایز و ارتکازات مردمی، ثمن تقسیط میشود معلوم میشود که این جزء حکم کل را دارد و عنوان مبیع بر او صادق است ولو مستقل نیست، اگر تقسیط نمیشود معلوم میشود که مبیع بر آن صادق نیست؛ یک معیار خوبی است که این فقها ذکر کردند. پس اگر تقسیط میشود معلوم میشود مشمول حدیث نبوی است که و «کُلُّ مَبِیعٍ» شامل آن میشود، اما اگر نه تقسیط نمیشود؛ نظیر دست گوسفند، درست است که گوسفندی را که خریدند دست جزء مبیع است، اما این نظیر آن کتاب ده جلدی نیست که یک جلد در عین حال که جزء است «مِمّا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» باشد و ثمن تقسیط شود، اینجا ثمن تقسیط نمیشود به یک دست یا به دو دست یا دو پا و امثال آن، اگر یک دست او آسیب ببیند و نقص داشته باشد این «مِمّا لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن».
ص: 673
پرسش: در همان کتاب ده جلدی هم می گوید اگر یک جلدش ناقص باشد، من اصلاً این بیع را نمیخواهم؟
پاسخ: اگر یک وقت فضای عرف آن بود این «مِمّا لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» است، اما اگر نظیر ده کارتن بود «مِمّا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» معلوم میشود که ده بیع است؛ «عند التحلیل» ده بیع است، منتها اینجا که عنوان بیع صادق است بیع مستقل لازم نیست «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» «سواءً کان مبیعا بالاستقلال أم لا»، چون در حدیث نبوی استقلال شرط نشده؛ اگر یک وقت است که کسی نمیخواهد او میتواند کلّ را به هم بزند و تنها خواست یک نفر نیست، اگر فضای عرف و بازار این بود که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» این شخص که نمیخواهد میتواند کلّ معامله را به هم بزند؛ ولی «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن». بنابراین در آن جزئی که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» حکم کل را دارد، روشن است که بحث آن هم گذشت، اما آن جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن»؛ نظیر دست و پای گوسفند، اینجا حکم وصف را دارد و حکم جزء را ندارد، زیرا برای دست گوسفند مقداری از ثمن قرار نمیگیرد، حکم وصف را دارد. پس بنابراین جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» وارد حوزه وصف میشود.
حالا درباره وصف بحث کنیم و ببینیم که حکم این جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» چه خواهد بود؟ اقوال مسئله را هم ملاحظه فرمودید که اجماع کلی، شهرت کلّی و چنین چیزی در کار نیست، البته شهرت غالب هست که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) برابر همین شهرت ناچارند که فتوا دهند، بر خلاف مرحوم آخوند که فرمود اگر اجماعی در کار نباشد ما فتوایمان طور دیگر است، (1)برای اینکه این عقد واقع شده خیاری نیست، اصل آن هم لزوم است، استصحاب آن هم مرجع است و محکّم است، دلیل ندارد که حالا عقد منفسخ شود. به هر تقدیر آن بزرگوارهایی که گفتند قبل از قبض، این وصف تلف شد حکم نبوی منطبق است بر او یا نه، آنها این استدلال را دارند؛ حالا استدلال ایشان این است که برابر حدیث نبوی «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛ یعنی این مبیع اگر قبل از قبض تلف شود بر عهده بایع است، وقتی شما این مطلب را تحلیل میکنید مبیع دارای اجزاست یک، دارای اوصاف است دو، آیا این مبیع بدون اجزا و اوصاف بر عهده بایع است یا این مبیع «بما له من الاجزاء و الاوصاف» در ملک بایع است؟ یقیناً خواهید گفت این مبیع «ما له من الاجزاء و الاوصاف فهو من مال بایعه»؛ «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» معنایش این است که خود این مبیع با قطع نظر از اجزا و اوصاف در ملک بایع است یا «بما له من الاجزاء و الاوصاف» در ملک بایع است؟ یقیناً خواهید گفت که «بما له من الاجزاء و الاوصاف» در ملک بایع است، بنابراین اجزا و اوصاف چه آن جزئی که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» و چه آن جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» مشمول نبوی است که این استدلال آن بزرگوارهاست؛ این استدلال مورد نقد قرار گرفت و آن این است که ما «فی الجمله» قبول داریم، اما نه «بالجمله» و ما قبول داریم که یک مقدار تدارک مطرح است، اوصافی که تلف شده است بایع باید تدارک کند، اما شما همین حدیث نبوی را تا آخر توجیه کنید، تفسیر کنید و ببینید میتوانید به دنبال مطلبتان تا آخر بروید یا نه؟ شما مدعایتان به حسب ظاهر این است که وصف، جزء «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» جزء «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» حکم کلّ را دارد میخواهید همین را بگویید که این «فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» هست و بایع ضامن است؛ شما این را میخواهید بگویید، دنبال حرفتان را ادامه دهید ببینید که ملتزم هستید یا نه؟ گفتید که «کلّ بما له من الاجزاء و الاوصاف» تحت ضمان است که ما هم اینها را قبول داریم، حالا میخواهید وصف جزء «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» و جزء «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن»، هر سه را زیر مجموعه کلّ مندرج تحت نبوی بدانید، بگویید ببینیم که ملتزم میشوید یا نه؟ کلّ که اصل محل بحث است ما قبولش کردیم و آن جزئی که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» است و «مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»را ما قبول کردیم؛ آن جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» و همچنین وصف، آن «من مال» بایع باشد، یعنی چه؟ یعنی شما میتوانید فتوا دهید که این معامله منفسخ میشود، برای اینکه آن جزء «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» را از دست داد یا وصفش را از دست داد؛ مثلاً این گوسفند کور شد؟ حالا منفسخ میشود برابر نبوی؛ یعنی معامله «آناًما»ی «قبل التلف» منفسخ میشود و ثمن برمیگردد ملک مشتری، مثمن برمیگردد ملک بایع، این جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» چه چیز آن برمیگردد؟ آن وصفی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» چه چیزی از آن برمیگردد؟ شما که ضمان «ید» را بحث نمیکنید که این آقا خسارت باید بدهد، ضمان معاوضه محل بحث است؛ ضمان معاوضه معنایش این است که این عقد منفسخ میشود و مقابل هر کدام برمیگردد، این وصف که مقابل ندارد و آن جزء «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» که مقابل ندارد. شما پس لازمه حرفتان را دقت کنید و تا آخر پیش بروید. شما میگویید باید خسارت بدهد، بدانید که بحث در ضمان معاوضی است و نبوی معروف ضمان معاوضی را تثبیت میکند، اگر تلف جزء یا تلف وصف مشمول حدیث نبوی باشد باید ضمان معاوضی را شما تثبیت کنید، چیزی که عوض ندارد، شما چطور میتوانید بر ضمان معاوضی حکم کنید؟ بایع ضامن چه چیزی است؟ وصف که عوض ندارد، جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» عوض ندارد، برچه اساس شما ضمان معاوضه را میگویید؟ این نقدی است که بر استدلال آن آقایان که تقریباً قسمت مهم فقها را تشکیل میدهند شده است.
ص: 674
1) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص280.
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) چون اصراری دارد که این فتوا را بپذیرد ـ بر خلاف مرحوم آخوند ـ اصرار دارد که این را تثبیت کند؛ میفرماید که ما همانطور که تلف را به چهار قسم تقسیم کردیم، این ضمان معاوضی را هم به چهار قسم تقسیم میکنیم. ما یک تلف کلّ داشتیم، تلف جزئی که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» داشتیم، تلف جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» داشتیم و تلف وصف؛ بعضیها «بیّن الرشد» هستند و بعضیها «بیّن الغی» هستند؛ یعنی وقتی تلف کلّ باشد یقیناً مشمول حدیث نبوی است، اگر تلف وصف باشد که چهارمی است، یقیناً نیست؛ این جزءها هستند که مشکل دارند، آن جزئی که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» مشمول است و آن جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» با اینکه جزء و بعض است، مشمول حدیث نیست. شما این را قبول دارید که این «کلّ بما له من الاجزاء و الاوصاف» تحت ضمان بایع است یا نه؟ این را قبول دارید؟ اول استدلال مشهور بود؛ یعنی استدلالی که مشهور است؛ این تعبیر، تعبیر ادبی نیست که مشهور چنین میگویند، بلکه این قول، قول مشهور است، این فتوا مشهور است یا باید گفت جمهور چنین میگوید یا باید گفت این فتوا مشهور است، نه اینکه مشهور چنین میگویند، ایشان دارد که استدلال شد برای مشهور؛ (1)یعنی قول مشهور. آن استدلال اولی گذشت و نقد دوم هم گذشت، حالا در مرحله دفاع از مرحوم شیخ هستیم. مرحوم شیخ میفرماید که شما قبول دارید که این مبیع «بما له من الابعاض و الاوصاف» تحت ضمان بایع است؟
ص: 675
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص283، ط الحدیثه.
حالا «کلُّ علی حکمه» شما اصل آن را قبول کنید! درست است ما هم قبول داریم که ضمان معاوضی درباره وصف نیست، درباره جزء «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» نیست؛ ولی اصل آن را از این نبوی شما قبول کنید که این مبیع «بما له من الاجزاء و الاوصاف» تحت ضمان بایع است«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»؛وقتی این سخن را خوب تحلیل میکنید از معنای آن این به دست میآید که این بیعی که واقع شده، با اینکه واقع شده و لازم است و این عقد لازم است، چون خیاری نیست، بحث در عقد خیاری نیست؛ اگر قبل از قبض این کالا تلف شد این کالا «بما له من الاجزاء و الابعاض» آمده در ملک بایع اولاً و از آنجا افتاد و شکست ثانیاً؛ این عصاره حرف نبوی است. شما تا اینجا را قبول کنید، حالا آن کمبود ضمان معاوضی اوصاف را ما ترمیم میکنیم. معنای این حدیث این است که اگر مبیعی «بعد العقد» و «قبل القبض» تلف شود «آناًما»ی قبل از تلف وارد ملک بایع میشود؛ یعنی معامله منفسخ میشود، گویا عقدی واقع نشده و این کالا در ملک بایع افتاد و شکست؛ تا اینجایش را قبول کنید، اگر تا اینجا را قبول کردید، این تلف به منزله «قبل العقد» میشود؛ اگر این تلف به منزله «قبل العقد» بود، چون بحث در تلف وصف است، نه در تلف ذات، نه در تلف جزئی که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن»، بلکه در جزئی که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» و در تلف وصف محل بحث است، پس گویا این تلف وصف «قبل العقد» واقع شد یک و گویا «وقع العقد علی المعیب» دو، اگر عقد بر معیب اتفاق بیفتد خیار عیب است و شما باید این را بپذیرید و درست است که ما حرفی برای گفتن در مسئله ضمان معاوضه نسبت به وصف نداریم، برای اینکه «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن»، اما این نبوی چه میخواهد بگوید؟ این نبوی میخواهد بگوید که هر گونه تلفی که قبل از عقد اتفاق افتاده «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله منفسخ میشود یک، این کالا به ملک بایع میآید و از ملک بایع میافتد ساقط میشود دو، این عصاره حرف نبوی است، پس این تلف چه تلف کلّ باشد، چه تلف جزء «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» باشد، چه تلف جزء «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» باشد و چه تلف وصف باشد، هر چهار مورد در ملک بایع واقع شده؛ یعنی هر چهار «قبل العقد» واقع شده است. اگر تلف کلّ باشد، دیگر یقیناً معامله منفسخ است و اگر تلف جزئی باشد که «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» معامله نسبت به او منفسخ است؛ یعنی آن جزء ثمن باید برگردد، اما اگر جزئی باشد که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» و وصفی باشد که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» بایع باید خسارت بدهد، چرا؟ برای اینکه این «قبل العقد» به دستور شارع واقع شده «وقع العقد علی المعیب» نه «ترئ العیب علی المعقود»، اگر «وقع العقد علی المعیب» شخص خیار عیب دارد حالا یا با أرش یا بیأرش بالأخره حق رد دارد، رد آن یقینی است و أرش آن محل اختلاف است و شما نمیتوانید بگویید که چون حالا ضمان معاوضی نیست مشمول حدیث نبوی نیست. مرحوم شیخ میفرماید که این تحلیل تنها یک تحلیل عقلی محض نیست که شاهد فقهی نداشته باشد، ما اینچنین نیست که یک گوشهای بنشینیم فقط از راه عقل بخواهیم روایات را ببینیم؛ ما مجموعه روایات را در ابواب دیگر بررسی میکنیم، نظر صاحب شریعت را به دست میآوریم، بعد از به دست آوردن نظر صاحب شریعت در خصوص مورد فتوا میدهیم. صاحب شریعت وصف را در حکم جزء یکجا میداند و نشانه آن هم در خیار حیوان است. ملاحظه میفرمایید که این روایت قبلاً هم گذشت، ایشان حالا به این روایت اشاره میکنند. روایت در کتاب شریف وسائل جلد هجدهم صفحه 14 روایت دوم باب پنج از ابواب خیار است که این روایت را مرحوم کلینی (1)و مرحوم شیخ طوسی (2)هم نقل کردند؛ روایتی که مرحوم کلینی نقل کرد این است که مرحوم کلینی «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ»، چون سهل به تنهایی در اینجا واقع نشده «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّد» هم هست؛ لذا از این روایت به عنوان صحیحه «عبدالله بن سنان» یاد میکنند «عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ»؛ یعنی «عبدالله بن سنان». اینکه گفت «عَنِ ابْنِ سِنَانٍ یَعْنِی عَبْدَ اللَّهِ» ؛ یعنی آن «محمدبنسنان» نیست «محمدبنسنان» در نزد معروف خیلی از آقایان «مرمیّ بالضعف» است خدا غریق رحمت کند مرحوم بحرالعلوم را! ایشان در فوائد الرجالیه سعی میکند که «محمدبنسنان» را از ضعف نجات بدهد؛ میگوید که ایشان چون روایاتی را در فضیلت اهل بیت و آن مقامات عالیه اهل بیت نقل میکنند، این را حمل کردند به اینکه غلوّ است. (3)
ص: 676
در واقع مسئله ولایت و امامت و انسان کامل اگر خوب روشن شود معلوم میشود که آن چیزهایی که «محمدبنسنان» و امثال سنان درباره انسان کامل نقل کردند این غلوّ نیست. ما خودمان را و افراد عادی را با آنها میسنجیم، اگر یک وقت مقاماتی برای انسان کامل نقل کردند به نظر ما غلوّ درمیآید. اینها مثل معلم ملائکه هستند، ملائکه؛ یعنی کلّ عالم را به اذن خدا اینها دارند تدبیر میکنند و مدبّران امر هستند، اگر کسی معلم مدبّرات امر باشد و درباره او فضیلت نقل کنند که فلان علم را دارد و فلان علم را دارد که اینها غلوّ نیست. همین که از حوزه وجوب افتاد موجود ممکن شد و فقیر محض شد هر چه ذات اقدس الهی بخواهد به او عطا کند محذوری ندارد. فرق آن بزرگوارها با دیگران این است که خدا به دیگران چیز عطا میکند و خدا وقتی چیزی را عطا کرد بالأخره او محدود است و اما اگر کسی را ذات اقدس الهی به علم فعلی خودش متّصف کرد دیگر غیر متناهی است؛ یک وقت کسی دریایی را به کسی میدهد، بالأخره این دریا محدود است، اما یک وقت این دریایی را که به آن چشمه وصل است به او میدهد، این دیگر نامحدود است. هیچکس را شما نمیبینید که همچنین با عظمت و جلال و جبروت بگوید «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» (1)هیچکس آخر اینطور حرف نمیزند! هر چه بخواهید من میدانم، من به راههای آسمان آشناتر از راه زمین هستم. غرض این است که اگر کسی این مرزها را جدا کند مقام امکان را از وجود جدا کند در همان زیارت «رجبیه» که دارد «لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ» (2)هیچ فرقی بین خالق و خلق نیست مگر اینکه اینها بنده هستند و او خداست، تمام فرق در همین است اگر وصل به او باشد این علم، نامتناهی است نمیشود گفت که چطور میشود بشر علم نامتناهی داشته باشد. بله، یک وقت خدا چیزی را به بشر عطا میکند، این متناهی است؛ اما یک وقت است که چیزی را بشر خدا به علم فعلی خود ـ نه ذات خود ـ وصل میکند و این علم فعلی هم نامتناهی است.
ص: 677
غرض این است که «محمدبنسنان» را مرحوم بحرالعلوم در صدد تثبیت و توثیق ایشان است؛ لذا مرحوم کلینی و امثال کلینی هر وقت سخن از «ابن سنان» است فوراً میگوید منظور از «ابنسنان» «عبداللهبنسنان» است؛ یعنی عبدالله، «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ وَ یَشْتَرِطُ إِلَی یَوْمٍ أَوْ یَوْمَیْنِ» کالایی را میخرد میگوید من یک روز یا دو روز بعد میآیم «فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» این حیوان میمیرد که این تلف کلّ است یا عارضهای در او پیدا میشود، حالا چشمش کور میشود یا دستش آسیب میبیند که این عیب پیدا میکند «أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ عَلَی مَنْ ضَمَانُ ذَلِکَ» این ضمانش به عهده کیست؟ «فقال(علیه السلام) عَلَی الْبَائِعِ حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» تا اینکه این خیار حیوان بگذرد و وقتی که تحویل مشتری دادند اگر بعد از تحویل آسیب دید آن وقت دیگر به عهده خود مشتری است؛ ولی قبل از تحویل و قبل از قبض اگر آسیبی دید به عهده بایع است.
در این صحیحه مسئله عیب و نقص وصف در کنار نقص ذات قرار گرفت، از حضرت سؤال میکند که در این سه روز این حیوان مُرد یا «یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» آسیبی دید، این نقص وصف است، پس نقص وصف مثل نقص ذات مشمول عنوان است. ما نمیخواهیم قیاس کنیم؛ ولی این تنقیح مناط را به ما یاد میدهد که زوال وصف، حکم زوال ذات را دارد «فی الجمله» نه «بالجمله» ما نمیخواهیم بگوییم ضمان معاوضی اینجاست تا شما بگویید که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» میخواهیم بالأخره بگوییم خسارتش و تدارکش به عهده بایع است، در آنجا که جزء باشد «یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» ضمانش ضمان معاوضه است که جزء ثمن را باید برگرداند آنجا که «لا یُقَسَّطُ عَلَیه الثَمَن» بالأخره خیار دارد و باید رد شود که این را ما میخواهیم بگوییم. بنابراین این راه دارد که ما فرمایشی که معروف بین اصحاب است قبول کنیم، مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) تا آخر فرمود اگر مسئله اجماع نباشد این کار بر خلاف اصل است و بر خلاف قاعده است ما هرگز تمکین نمیکنیم، چرا بر خلاف اصل و قاعده است؟ برای اینکه معامله محل بحث ما «وقع صحیحاً» و خیاری که نیست، چون «کل مبیع تلف فی زمن الخیار فهو ممن لا خیار له» (1)از بحث بیرون است و آن یک قاعده دیگر است، ما در جایی بحث میکنیم که خیاری در کار نیست، نه بایع خیار دارد و نه مشتری؛ منتها بایع قبض نداده نه اینکه امتناع کرده از قبض دادن، امتناع از قبض البته حکم اتلاف را دارد؛ ولی امتناعی نکرده است، آن مشتری گفته که من فردا یا پس فردا میآیم و میبرم، پس او نیامد که ببرد نه اینکه بایع از تأدیه استنکاف کرده باشد. در اینجا حضرت فرمود ضامن است، اصل این معامله که لازم است و اگر شک هم کردیم استصحاب لزوم مرجع است، اگر اجماعی در کار باشد ما فتوا میدهیم به اینکه بایع باید ضامن باشد و اگر اجماعی در کار نباشد اختلافی باشد، منتها یک طرف بیشتر یک طرف کمتر ما برابر همان اصل که استصحاب است فتوا میدهیم این اصرار مرحوم آخوند است.
ص: 678
1) التنقیح فی شرح المکاسب، السیدابوالقاسم الخوئی،الشیخ المیرزاعلی الغروی، ج4, ص225.
پرسش: «ید» بایع «ید» امانی بود ضمان ید بیرون می رود، ضمان معاوضی هم که قبول نمی کند پس چه ضمانی انجا هست؟
پاسخ: نه، وقتی که فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ»و در صحیحه «عبداللهبنسنان» هم فقدان وصف مثل فقدان کلّ بر عهده بایع قرار گرفت ما میفهمیم دست مشتری پر است و اینطور نیست که دست مشتری خالی باشد.
در همین صحیحه «عبداللهبنسنان» حضرت فرمود تا این کالا به دست مشتری نرسید هر خسارتی که آمده به عهده بایع است، از اینجا ما میفهمیم که هر عیبی که در دست بایع واقع شده این به عهده بایع است، چرا به عهده بایع است؟ ما که ضمان را در عالم منحصر نکردیم به ضمان «ید» و ضمان معاوضه، خسارت و غرامت و ترمیم خسارت به خیار است، حالا در مسئله أرش راه دیگر داریم؛ این روایت میگوید که وقتی تلف قبل از قبض واقع شده است و قبل از قبض آسیبی به این کالا رسید این از مال خود بایع افتاد و شکست، یعنی چه؟ یعنی «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله برمیگردد و این کالا برای بایع میشود یک، از کیسه بایع میافتد و میشکند دو، این معنای قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ» استدلالی که معروف بین اصحاب است این است که اگر این تلف قبل از قبض واقع شد باعث میشود که معامله منفسخ شود؛ یعنی «آناًما»ی «قبل التلف» این معامله برگردد و کالا ملک بایع بیاید و از ملک بایع بیفتد و بشکند، حالا اگر کلّش تلف شد که «قبل العقد» است وصفش هم تلف شد هم «قبل العقد» است، چون «قبل العقد» منفسخ شده است، پس اگر وصف، تلف شد گویا عقد «وقع علی المعیب»، عقد اگر «وقع علی المعیب» خیار عیب دارد؛ حالا آن خیار عیب که أرش را به همراه دارد اگر در آن مشکلی داشته باشید؛ ولی اصل حق رد را باید ثابت کنید، دیگر نیازی به قاعده «لاضرر» (1)و امثال ذلک نیست تا شما بگویید قاعده «لاضرر» لسانش لسان نفی است و خیار، حقوقی را ثابت نمیکند یا سیدنا الاستاد بفرماید یک حکم سلطنتی است ما نیازی به قاعده «لاضرر» نداریم، برای اینکه همین«کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» وقتی تحلیل کنید حرفتان را همین درمیآید؛ یعنی این کالا «آناًما»ی «قبل التلف» وارد ملک بایع میشود و میافتد و میشکند، اگر کلّش تلف شود معامله منفسخ میشود و اگر جزء «مما یُقَسَّط علیه الثمن» باشد معامله نسبت به همان منفسخ میشود، اما جزئی که «لا یُقَسَّط» باشد و همچنین وصف، این «وقع العقد علی الناقص»، «وقع العقد علی المعیب» حداقل حق رد دارد، حالا أرش مطلب دیگر است. اما فروع سهگانه اتلاف حکمش روشن است که اگر خود مشتری اتلاف کرد این به منزله قبض است وصف را جزء «مما لا یُقَسَّط» را یا جزء «یُقَسَّط» را هر کدام را مشتری تلف کرد به منزله قبض است، اگر بایع تلف کرد ضامن است به ضمان «ید» نه ضمان معاوضه، چون مال مردم را تلف کرده و اگر ثالث تلف کرد مشتری مخیّر است یا معامله را فسخ میکند و عوض را از بایع میگیرد بایع خسارت را از ثالث میگیرد یا مشتری معامله را امضا میکند به ثالث مراجعه میکند و خسارت را از ثالث میگیرد، این فروع سهگانه چه در مسئله اتلاف وصف و چه در مسئله اتلاف جزء «لا یُقَسَّط» چه در مسئله اتلاف جزء «یُقَسَّط» و چه در مسئله تلف کلّ این فروع سهگانه در هر چهار قسم یک پاسخ دارد، برای اینکه اتلاف است و اتلاف مشمول حدیث نبوی نیست.
ص: 679
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص294، ط اسلامی.
موضوع: قبض
چهارمین مسئله از مسائل فصل نهم این است که اگر کالایی مکیل و موزون بود و کسی آن کالا را خرید، یا باید قبض کند یا باید کیل و وزن را به عهده بگیرد؛ اگر نه کیل و وزن کرد و نه قبض کرد، نمیتواند به دیگری بفروشد. این مسئله مورد اختلاف فقها(رضوان الله علیهم) است که از سابق و لاحق دو نظر در این مسئله بود؛ بعضیها منع میکردند و بعضیها تجویز میکردند «مع الکراهه». (1)منشأ اختلاف فتوای این بزرگان اختلاف نصوص و روایات این باب است؛ یک طایفه ظاهرش منع است و یک طایفه ظاهرش جواز که در جمع بین این دو طایفه این بزرگان اختلاف دارند؛ بعضی تصرف در ماده کردند و بعضی تصرف در هیأت، آنها که تصرف در ماده کردند گفتند که این معامله دوم باطل است مگر در خصوص بیع «تولیه»، آنها که تصرف در هیأت کردند گفتند که این نهیها حمل بر کراهت میشود نه بر حرمت؛ یعنی بر بطلان وضعی و منع وضعی. پس چون دو طایفه از نصوص در باب هست و با هم اختلاف دارند و در جمع این دو طایفه صاحبنظران دو نظر دارند، لذا دو فتوا در کتابهای فقهی در این زمینه مطرح است: یکی اینکه خرید و فروش چیزی که انسان از دیگری خرید مکیل و موزون هست ولی کیل و وزن نشده یا قبض نشده، فروش آن به دیگری باطل است مگر در بیع «تولیه» و قول دوم آن است که فروش آن به دیگری جایز است «مع الکراهه» که منشأ این اختلاف، کیفیت جمع بین این دو طایفه است.
ص: 680
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص289، ط الحدیثه.
مطلب دیگر این است که این طایفه «مانعه» که میگوید جایز نیست، گاهی میگوید باید کیل و وزن کنید و گاهی میگوید باید قبض کنید؛ مرجع این دو تا عنوان یک چیز خواهد بود، یا عنوان قبض به کیل و وزن ارجاع میشود یا عنوان کیل و وزن به قبض ارجاع میشود، این دو حکم و دو موضوع و دو چیز جدای از هم نیست، اگر قبض شود میتوان به دیگری فروخت و اگر کیل و وزن شود هم میشود به دیگری فروخت. منشأ اختلاف دیگر این است که این روایات «مانعه» خیلی شفاف و روشن در تحریم و در منع نیست، تعبیر «لَا یَصْلُحُ»هم در این نصوص هست. وقتی تعبیر «لَا یَصْلُحُ» و مانند آن باشد، این زمینه تصرف در هیأت را هم فراهم میکند که این کار حرام نیست و این کار مکروه است.
مطلب بعدی آن است که آن بزرگوارهایی که فتوا به بطلان دادند از همین نهی استفاده کردند. نهی بالأخره یا تحریم است یا «تنزیه»، یا دلالت دارد بر اینکه این کار حرام است یا دلالت دارد بر اینکه این کار مکروه است؛ اما صحت و بطلان از خود نهی برنمیآید، همانطور که امر بالأخره یا دلالت بر وجوب دارد یا از آن استحباب استفاده میشود؛ در صورتی که در مورد توهم حذر نباشد، زیرا اگر در مورد توهم حذر باشد فقط دلالت بر اباحه دارد؛ نظیر وَ إِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا. (1)امر یا برای وجوب است یا برای رجحان مطلق؛ مثلاً استحباب که دیگر دلالت بر بطلان و صحت ندارد، نهی هم همچنین یا حرمت است یا کراهت، شما چطور از این نهی بطلان میفهمید؟ پاسخ این بزرگان این است که نهی به لحاظ متعلَّق خودش نزد عرف معنای خاصی پیدا میکند، نه اینکه نهی دلالت کند بر بطلان، نهی دلالت میکند بر زجر؛ یعنی این کار را نکن؛ ولی اگر آن کار جزء عبادی باشد و جزء افعال عادی باشد از آن حرمت فهمیده میشود، اما اگر جزء معاملات و حقوق معاملی باشد در فضای عرف از او بطلان فهمیده میشود؛ وقتی که شارع بفرماید: «لَا تَبِعْ مَا لَیْسَ عِنْدَک» (2)؛ چیزی که مال تو نیست نفروش؛ یعنی نکن که نمیشود، نه اینکه حالا شما گفتید «بعت» معصیت کردید؛ نظیر یک لفظ غیبت یا دروغ که معصیت باشد. اگر کسی مال مردم را به نحو فضولی یا غیر آن گفت: «بعت»، اینچنین نیست که معصیت کرده باشد؛ اگر این بیع ـ مال مردم ـ به صورت معاطات باشد، اعطا و اخذ باشد، تعاطی متقابل باشد که تصرف در مال مردم است، البته فعل است و حرام؛ اما اگر کسی درباره مال مردم بگوید «بعت»، یک کار لغوی کرده است، نه اینکه معصیت کرده باشد، این یک و دوم اینکه شارع هم فرمود: «لَا تَبِعْ مَا لَیْسَ عِنْدَک»؛ چیزی که مال تو نیست نفروش؛ یعنی نکن که نمیشود. یک وقت است ما شواهدی داریم که خود این عقد حرام است؛ نظیر عقد نکاح در حال احرام که در حال احرام اگر کسی بگوید «انکحت»، اگرچه برای دیگری هم بخواهد عقد کند، این کار حرام است؛ آن جزء محرمات عبادی حال احرام است، وگرنه در حال عادی اگر کسی معاملهای را که مورد نهی شارع است؛ مثلاً خواست این خنزیر را بفروشد یا این خمر را بفروشد، در جریان خمر و اینها احیاناً همین «بعت» گفتن او ممکن است حرمت تکلیفی به همراه داشته باشد؛ ولی در معاملات دیگر اگر بگویند این کار را نکن؛ یعنی نکن که نمیشود، این ارشاد به حکم وضعی است؛ یعنی بطلان. از این جهت این بزرگواران این نهی را حمل بر بطلان کردهاند، نه اینکه صیغه نهی در معاملات دلالت بر بطلان داشته باشد، صیغه نهی دلالت بر زجر و منع میکند؛ یعنی این کار را نکن. به قرینه حال و مقال و امثال ذلک در فضای عرف فهمیده میشود که اگر شارع مقدس از یک کاری زجر کرده باشد؛ یعنی آن کار حرام است، اما از یک پیمان و معامله تجاری نهی کرده باشد؛ یعنی این کار فاسد است.
ص: 681
پس دو قول در مسئله است یک، منشأ این دو قول هم اختلاف روایات است این دو، منشأ استنباط این دو قول از این روایت دو طرز فکر است که آیا ما تصرف در ماده کنیم یا تصرف در هیأت کنیم؟ تصرف در ماده کنیم؛ یعنی بگوییم همه باطل است، مگر بیع «تولیه»، تصرف در هیأت کنیم؛ یعنی بگوییم همه مکروه است مگر بیع «تولیه». مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) به طرف حرمت مایل هستند؛ یعنی بطلان و میگویند ما اگر این را بخواهیم تصرف در ماده و هیأت کنیم باید بگوییم در بیع «تولیه» مکروه نیست، در حالیکه در بیع «تولیه» هم مکروه است.
مستحضرید که بیع را از نظر کیفیت فروش بعدی به چهار قسم تقسیم کردند: یا «مرابحه» است یا «مواضعه» است یا «مساومه» است یا «تولیه»؛ «مرابحه» همین بیع رایج است که میگویند ده درصد سود میبرند؛ یعنی میگویند من این مقدار خریدم و این مقدار هم هزینه روی آن رفته، هر اندازه که برای من تمام شد ده درصد سود میبرم. «مواضعه» که در حال حراج یا غیر حراج است این است که میگویند ده درصد یا پنج درصد کمتر از آن مقدار سرمایه من میفروشم. «تولیه» این است که خرید به خرید، هر چه من خریدم به شما میفروشم. «مساومه»؛ یعنی اینکه اصلاً کاری به یکی از این امور سهگانه ندارد، فروشنده این کالا را عرضه میکند و خریدار میگوید: چند؟ قرارشان مشخص میشود و میفروشند، دیگر کاری ندارد که شما چقدر خریدید؟ چقدر میخواهید بفروشید؟ چند درصد میخواهید سود ببرید و چند درصد تخفیف بدهید؟ بیع «تولیه» خرید به خرید است که این مقدار را گفتند مکروه نیست. نقد مرحوم شیخ این است که در بیع «تولیه» که کراهت هست شما اگر بخواهید تصرف در هیأت کنید باید این نصوص ناهیه را بر ماورای بیع «تولیه» حمل کنید در حالیکه در بیع «تولیه» همین کار مکروه است؛ یعنی اگر چیزی مکیل و موزون بود و بدون کیل و وزن خواستید به دیگری بفروشید این به نحو «تولیه» کراهت دارد یا بدون قبض خواستید بفروشید این کراهت دارد، (1)بنابراین این جمع را مرحوم شیخ نمیپذیرند و فعلاً ما هم در صدد آن جمعبندی نهایی نیستیم.
ص: 682
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص 289 و 290، ط الحدیثه.
این روایات فراوانی که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در باب شانزده از ابواب عقود نقل کردند بخشی از این روایات را بخوانیم تا مجموع این دو طایفه روشن شود تا برسیم به کیفیت جمع بین این دو طایفه که آیا باید تصرف در ماده کرد یا تصرف در هیأت؟ در وسائل جلد هجدهم، صفحه 65 باب 16 روایات فراوانی در این زمینه آمده است، روایت اول همان است که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)نقل کرده است: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» که این روایت صحیحه هم هست، «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: إِذَا اشْتَرَیْتَ مَتَاعاً فِیهِ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ»؛ چیزی که باید با کیل یا وزن وضع آن مشخص شود، برای شما که خریدید روشن بود وگرنه غرری بود و باطل، معامله اولتان باطل بود؛ شما با کیل و وزن خریدید حالا میخواهید بفروشید باید این را قبض کنید یک یا کیل و وزن کنید دو، که این دو عنوان به یک امر برمیگردد؛ «إِذَا اشْتَرَیْتَ مَتَاعاً فِیهِ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَقْبِضَهُ». این روایت صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» جزء آن گروهی است که عنوان قبض را معیار قرار داده است و روایات دیگری است که عنوان کیل و وزن را معیار قرار میدهد؛ یا عنوان قبض به کیل و وزن برمیگردد یا عنوان کیل و وزن به قبض برمیگردد، در هر حال اینها دو مطلب نیست؛ «إِذَا اشْتَرَیْتَ مَتَاعاً فِیهِ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَقْبِضَهُ إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ»، پس قبل از قبض ممنوع است مگر اینکه به نحو بیع «تولیه» باشد که بگویید خرید به خرید، هر چه من خریدم به همان اندازه میخواهم بفروشم. «فَإِذَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَبِعْهُ»؛ یک ظرفی را خریدید که کیل و وزن نیست و قبض هم نکردید، میتوانید بفروشید، چون ملک شما شد؛ این بیع فضولی نیست و حق فروش هم دارید. کالایی که شما خریدید و مسئله بیع اول تمام شد، این مثمن ملک طِلق خریدار است، او میتواند ولو قبل از قبض هم بفروشد، چون قبض که جزء تتمه تملیک نیست، «فَإِذَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَبِعْهُ یَعْنِی أَنَّهُ یُوَکِّلُ الْمُشْتَرِیَ بِقَبْضِهِ» خودش که قبض نکرده میفروشد و بعد خریدار را از طرف خود وکیل قرار میدهد که برود بگیرد، البته این توکیل مال قبل از اشترای دوم است. اگر اشترای دوم به نصاب رسید دیگر این وکیل او نیست و میرود مال خودش را میگیرد. ممکن است که به او بگوید از طرف من برو بگیر که این زمینه بیع دوم کاملا فراهم شود، وگرنه اگر شما فتوا دادید که بدون کیل و وزن قبلی آن مثمن را مشتری میتواند به خریدار دوم بفروشد، خریدار دوم وقتی که خرید ملک طلق اوست و از طرف خودش میرود میگیرد نه از طرف شما، وکیل شما نخواهد بود؛ حالا این جزء فروعات مسئله صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» است که در بخشهای بعدی ممکن است مطرح شود؛ این روایت اول بود.
ص: 683
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص206.
روایت پنجم این باب که مرحوم کلینی (1)نقل کرد این است: «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ» و همچنین «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ»، اینکه از او به صحیحه یاد میکنند برای آن سند اول نیست که «عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ» در آن هست که گفتند او بیش از حسنه نیست، بلکه به لحاظ این سند دوم است؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: فِی الرَّجُلِ یَبْتَاعُ الطَّعَامَ ثُمَّ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یُکَالَ» طعام؛ یعنی گندم و جو اینگونه از امور که اصطلاحاً میگفتند طعام، طعامی را میخرد؛ یعنی گندم و جو و برنج را میخرد؛ ولی قبل از کیل و وزن است، صحیح است یا نه؟ فرمود: «لَا یَصْلُحُ لَهُ ذَلِکَ» (2)آن بزرگانی که نهی را حمل بر کراهت میکنند، این روایت و امثال این روایت را شاهد جمع قرار میدهند که میگویند باید در هیأت تصرف کرد، حرمت نیست و کراهت است به قرینه «لَا یَصْلُحُ»، البته «لَا یَصْلُحُ» روایت و همچنین «لَا یَنْبَغِی» روایت غیر از «لَا یَصْلُحُ» و «لَا یَنْبَغِی» کتابهای فقهی و اصطلاح فقهاست؛ «لَا یَنْبَغِی» و مانند آن در کتاب و سنت بر منع حتمی استعمال شده است: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ؛ (3)یعنی قدغن است و یک چنین کاری قطعاً ممنوع است و چنین کاری شدنی نیست، نه اینکه حالا «یَنْبَغِی» یا «لَا یَنْبَغِی» معنای آن کراهت باشد، این اصطلاح فقهی است، «لَا یَصْلُحُ» هم اینچنین است. در تعبیرات فقهی وقتی گفتند «لَا یَصْلُحُ» از آن حرمت فهمیده نمیشود، اما «لَا یَصْلُحُ» در نصوص اینچنین نیست.
ص: 684
روایت دهم این باب که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)«بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنِ الْحَلَبِیِّ» نقل کرده است، این است که حلبی میگوید: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ قَوْمٍ اشْتَرَوْا بَزّاً»، «بزّ»؛ یعنی پارچه و پارچه فروش را که میگویند بزّاز به همین مناسبت است، «عَنْ قَوْمٍ اشْتَرَوْا بَزّاً»؛ اینها یک گروهی هستند که پارچهای را خریدند، «فَاشْتَرَکُوا فِیهِ جَمِیعاً وَ لَمْ یَقْسِمُوهُ»؛ این پارچه را با هم خریدند و تقسیم هم نکردند، یک شرکتی دارند حالا میخواهند پارچهفروشی راه بیندازند، «أَ یَصْلُحُ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ بَیْعُ بَزِّهِ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ»؛ این پارچه را که به عنوان مشترک خریدند، قبل از اینکه او قبض کند میتواند سهم خودش را به دیگری بفروشد یا نه؟ «أَ یَصْلُحُ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ بَیْعُ بَزِّهِ»؛ یعنی این پارچهای که سهم اوست « قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ قَالَ(علیه السلام) لَا بَأْسَ بِهِ»؛ بله، این عیب ندارد. اینکه مکیل و موزون نیست که عیب داشته باشد، این چون مکیل و موزون نیست عیب ندارد، « قَالَ(علیه السلام) لَا بَأْسَ بِهِوَ قَالَ إِنَّ هَذَا لَیْسَ بِمَنْزِلَةِ الطَّعَامِ»؛ طعام است که مکیل و موزون است یا باید قبض شود یا باید کیل و وزن، «إِنَّ هَذَا لَیْسَ بِمَنْزِلَةِ الطَّعَامِ إِنَّ الطَّعَامَ یُکَالُ» (2)؛ طعام را باید کیل کرد، وزن کرد و به دیگری فروخت، اما پارچه که اینچنین نیست.
ص: 685
روایت یازده که مجدداً این روایت یازده را هم مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) (1)نقل کرد چنین است: «عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الْبَیْعَ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ» بیع؛ یعنی مبیع، مثل خلق به معنای مخلوق و لفظ به معنای ملفوظ، «یَبِیعُ الْبَیْعَ»؛ یعنی «یَبِیعُ الْمَبَیْع» کالایی که از دیگری خرید و عنوان مبیع بر آن صادق است، آیا میتواند این مبیع را قبل از قبض به دیگری بفروشد یا نه؟ «یَبِیعُ الْبَیْعَ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ فَقَالَ(علیه السلام) مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ»؛ بله، اگر مکیل و موزون نباشد میتوانید قبل از قبض و قبل از کیل و وزن به دیگری بفروشید، اما اگر مکیل و موزون بود: «مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَکِیلَهُ أَوْ تَزِنَهُ إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ الَّذِی قَامَ عَلَیْهِ»؛ اگر آن کالا مکیل و موزون بود، حتماً باید قبض شود یا کیل و وزن شود، اگر مکیل و موزون نبود عیب ندارد؛ در مکیل و موزون عیب دارد مگر اینکه به بیع «تولیه» بفروشید؛ یعنی خرید به خرید، «فَقَالَ(علیه السلام) مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌفَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَکِیلَهُ أَوْ تَزِنَهُ»؛ آن اگر این مکیل و موزون نباشد، جایز است؛ ولی اگر مکیل و موزون بود، بدون کیل و وزن جایز نیست، «إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ الَّذِی قَامَ عَلَیْهِ» (2)؛ مگر به بیع «تولیه»؛ یعنی خرید به خرید بفروشید که آن عیبی ندارد.
ص: 686
روایت هجدهم این باب که آن هم از مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)است «عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ مَنْصُورٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ اشْتَرَی بَیْعاً لَیْسَ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ أَ لَهُ أَنْ یَبِیعَهُ مُرَابَحَةً قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ وَ یَأْخُذَ رِبْحَهُ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِذَلِکَ مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَإِنْ هُوَ قَبَضَهُ فَهُوَ أَبْرَأُ لِنَفْسِهِ» (2)؛ فرمود «مُرَابَحَةً» در آن قسمتی که مکیل و موزون است عیب ندارد، اگر مکیل و موزون بود چارهای ندارید مگر اینکه کیل و وزن کنید.
بنابراین بخشی از این روایات باب شانزده که خوانده شد، ظاهرشان این است اگر کسی کالایی را که خرید مکیل و موزون بود، بخواهد به دیگری بفروشد یا باید قبض کند یک، یا کیل و وزن کند دو؛ این دو عنوان یکی به دیگری برمیگردد، یا کیل و وزن را باید به قبض ارجاع داد یا قبض را به کیل و وزن ارجاع داد؛ یعنی مشخص باشد و این هم روشن است که کالایی که مکیل و موزون است و شخص قبلی خرید حتماً در بیع اول کیل و وزن کرده است وگرنه میشد «غرر»، فرض در این است که آن بیع اول درست بود، چون بیع اول درست بود کیل و وزن بیع اول را در قرارداد بیع اول تأمین کردند؛ حالا در بیع دوم که میخواهد بفروشد، قبل از قبض میتواند بفروشد یا نه؟ قبل از کیل و وزن میتواند بفروشد یا نه؟ این بزرگوارها مثل مرحوم شیخ میخواستند بگویند که این کار حرام است یا این کار باطل است؛ شاید به این نتیجه برسیم که این کار مکروه است، چون خریدار برای اینکه به «غرر» نیفتد باید از وزن و کیل این کالا باخبر باشد، وگرنه میشود غرری که برای رفع «غرر» یا خودش متصدی کیل و وزن میشود یا کسی که کیل و وزن میکند او شاهد است یا به إخبار بایع اکتفا میکند و «غرر» را رفع میکند، اگر کم آمد خیار دارد، چون خیار از احکام بیع صحیح است و معامله باطل که خیار ندارد. همانطور که در مسائل دیگر انسان میتواند به إخبار «ذی الید» اکتفا کند و احکام طهارت را بر آن بار کند یا به خود «ید» اکتفا کند، لازم نیست خبر دهد؛ کالا را از او بخرد «ید» اماره ملکیت است, إخبار «ذی الید» اماره طهارت است و در اینجا هم وقتی گزارش داد که این کالا وزن یا کیل آن این است، «غرر» و خطر رفع میشود، معامله صحیح میشود و اگر کم یا اضافه آمد بعد خیار دارند. غرض آن است که این معامله دوم حتماً باید «غرر» زدایی شود؛ «غرر» زدایی به «احد انحاء» است. حالا ببینیم بقیه روایاتی که به خواست خدا در جلسه بعد خوانده میشود، آیا جمع همین است که مرحوم شیخ آن راه را انتخاب کرده یا راه دیگری است؟
ص: 687
حالا چون روز چهارشنبه است یک مقداری هم بحثهایی که ـ انشاءالله ـ به درد دنیا و برزخ و قیامت ما میخورد،آن را بیشتر توجه کنیم. یکی از دستوراتی که ائمه(علیهم السلام) دادند این است که فرمودند شما احتیاط کنید. در مسائل دینی گفتند احتیاط کنید؛ نظیر آن بیانی که وجود مبارک حضرت امیر دارد به کمیل فرمود: «یَا کُمَیْلُ أَخُوکَ دِینُکَ فَاحْتَطْ لِدِینِکَ بِمَا شِئْت» (1)یا اینکه «فَخُذْ بِمَا فِیهِ الْحَائِطَةُ لِدِینِکَ»؛ (2)یعنی اطراف دین خود را دیوار بکش، آدم محتاط آدمی است که ـ «حائط»؛ یعنی دیوار ـ باغی دارد و آن کسی که باغی ندارد، درختی ندارد و میوهای ندارد او احتیاج به دیوار ندارد، اما آن کسی که باغی دارد و زحمت کشیده درختی غرس کرده و میوهای دارد به او فرمودند که «فَخُذْ بِمَا فِیهِ الْحَائِطَةُ لِدِینِکَ»؛ دور دین خود را دیوار بکش. آدم محتاط؛ یعنی آدمی است که بنایی کرده، مهندسی کرده و دور دینش را دیوار محکم کشیده تا هر کس نیاید و میوه درخت دینش را نچیند. این برای چیست؟ برای این است که به ما گفتند نه تنها شما نباید به دنبال لغو بروید و نباید هم طوری باشید که لغو به طرف شما بیاید. یک وقتی به آدم میگویند شما در فضای آلوده نروید و این ریزگردها را مواظب باشید، یک وقتی میگویند نه، یک جایی زندگی کن که این ریزگرد نیاید، این احتیاط برای همین است «فَخُذْ بِمَا فِیهِ الْحَائِطَةُ لِدِینِکَ» یا «أَخُوکَ دِینُکَ فَاحْتَطْ لِدِینِکَ» تنها برای این نیست که ما به طرف خلاف نرویم، گاهی خلاف به طرف ما میآید؛ از راههای گوناگون، از عادات و آداب و سنن و رسوم فردی و جمعی بالأخره دامنگیر آدم میشود. اینها که دیوار دور دینشان کشیدند و در آن قلعه محفوظ هستند، بهترین دیوار همان حصن الهی است که فرمود: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی» (3). حالا ما دیوار و مهندسی میخواهیم، حالا خودمان دیوار دور دینمان بکشیم یا یک قلعه آمادهای هست و به آنجا برویم؟ این احتیاط کامل آن است که انسان به مهندسی خودش خیلی اعتماد نکند؛ یک دیواری ساخته هست، یک قلعهای ساخته هست، یک دژی آماده هست که یک دژبانی است آماده به نام خدا، اینکه فرمود: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی»؛ یعنی من دژبانم و این قلعه من است، آدم آنجا که برود راحتِ راحت است و این را دیگر محتاط نمیگویند، بلکه این را موحّد میگویند، برای اینکه وارد آن قلعه شد. اگر ـ انشاءالله ـ آن نصیب آدم شود از دو خطر انسان محفوظ است و اگر نشد دور دین خودش را دیوار بکشد، باز هم از دو خطر محفوظ است. اصرار قرآن این است که خطر یکجانبه نیست و خطر تنها این نیست که شما به طرف گناه نروید، بعضی از گناه هاست که به طرف شما میآید و آدم را آلوده میکند.
ص: 688
در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» دارد که مؤمن کسی است که فلان کار و فلان کار را میکند: الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (1)این خیلی مهم نیست که آدم سرگرم بازی و بازیگری نشود؛ نه بازی کند، نه کسی را بازی دهد و نه با سر و صورت خودش، با لباس خودش و نه با دیگران بازی کند. خدا، امام را غریق رحمت کند! این مرد الهی در متن فقه هم بالأخره آن بحثهای نزاهت روح را مطرح کردند. الآن ما در فصل چهارم از احکام قبض هستیم؛ فصل اول این بود که در آنجا «القبض ما هو؟» قبض چیست؟ در اینکه قبض چیست و هشت قول بود به اندک مناسبتی ایشان با یک نیش قلم از این امور رد شد فرمود قبض و «قبضه» آن است که در مشت آدم باشد، این که در روایات دارد «مَا زَادَ عَلَی الْقَبْضَةِ فَفِی النَّارِ یَعْنِی اللِّحْیَةَ»؛ (2)اگر بیش از یک قبضه شد «فَهُوَ فِی النَّارِ» آخر این را برای چه اینقدر بلند میکنید؟ این فرمایش ایشان است؛ در مسئله تعریف اقوال هشتگانه قبض این کلمه قبض در «مَا زَادَ عَلَی الْقَبْضَةِ فَفِی النَّارِ» ایشان دارد «ای اللّحیة» (3)برای چه این کار را میکنید؟ اگر خود شارع گفته که ما زاد بر یک قبضه در آتش است، برای خوشایند دیگری این کار را میکند. بنابراین نه بازی کنیم و نه کسی را بازی دهیم که این کار، کار ماست. اما مهمتر و دقیقتر از همه آن است که کسی ما را بازی ندهد که این کار، کار آسانی نیست. اگر کسی وارد آن قلعه شد، چون دژبان خداست انسان نه بازی میدهد و نه کسی میتواند او را بازی دهد و اگر آن حدّ از توحید نصیب او نشد، دور دین خودش را دیوار کشید با مهندسی خودش، البته به عنایت الهی، حائط و دیوار رسم کرد، این البته از هر دو خطر محفوظ است.
ص: 689
اصرار قرآن کریم این است که تنها این نیست که شما بازی ندهید یا بازی نکنید، تلاش و کوششتان این باشد که شما را هم به بازی نگیرند: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ (1)کذا و کذا عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (2)این مهم است، اما اهم از آن در سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که میبینید در سوره «نور» نفرمود مردان الهی بازی نمیکنند و کسی را بازی نمیدهند، فرمود مردان الهی کسانی هستند که گَرد بازی به سراغ آنها نمیرود: رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (3)نه اینکه اینها به طرف لهو و لعب نمیروند، لهو و لعب قدرت ندارد به طرف آنها برود: رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ این خیلی با الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ فرق دارد، الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ؛ یعنی اینها به طرف بازی نمیروند؛ بله، اما انسان چقدر باید کیاست دینی و توحیدی داشته باشد که هیچ بازی به طرف او نرود، «لا مع الواسطه» و «لا بلا واسطه» رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ ذکر خدا هم زبانی نیست، نام خدا بر لب برکت است، اما یاد خدا دیگر زبانی نیست. میبینید در بخشهایی از آیات قرآن دارد که فرمود اینها چشمشان به یاد خدا نیست: أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری (4)از این معلوم میشود که چشم ما باید به یاد خدا باشد. ذکر نام خدا کار زبان است، اما یاد خدا برای زبان و چشم و گوش و اعضا و جوارح و جوانح است، فرمود: کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری؛ چشمشان یاد خدا نبود، پس معلوم میشود آن یاد در همه جوارح و جوانح ما هست، اگر کسی این راه را ـ انشاءالله ـ در جوانی طی کرد وقتی به دوران سالمندی رسید، میشود گفت او «صَائِناً لِنَفْسِهِ» هست؛ «صَائِناً لِنَفْسِهِ» که به معنای عادل و به معنای باتقوا نیست، چون همه این جملهها را قبلاً فرمود؛ فرمود: «فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ» او اگر مطیع امر مولا باشد «مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ» باشد؛ یعنی عادل هست، با تقوا هست، همه چیز را گفته است. «صَائِناً لِنَفْسِهِ»؛ یعنی نه بازی بدهد و نه کسی بتواند او را بازی دهد؛ یعنی بازی نخورد، وگرنه اگر منظور با تقوا بودن و عادل بودن و مستحبات را رعایت کردن باشد که فرمود: «مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ» (5)همه آنها را که فرموده است! اگر کسی در جوانی این دو تا فضیلت را داشت: هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ بود و هم لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ بود، این شاخص است و این دیگر «صَائِناً لِنَفْسِهِ» شد. پس صیانت نفس غیر از عدالت است، صیانت نفس غیر از باتقوا بودن است، صیانت نفس غیر از نماز شب خوان بودن است، آن درایت و کیاست عقلانی است که هیچکسی را بازی ندهد و هیچکسی هم نتواند او را بازی دهد؛ این همان است که اگر به آن اوج رسید در قلعه الهی است و کسی که در حصن الهی باشد از هر خطری محفوظ است، اگر به آن حد نرسید لااقل در مراحل میانی هست هم مشمول آیه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است که عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ و هم مشمول آیه «نور» است که لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ. امیدواریم ذات اقدس الهی به همه حوزویان و دانشگاهیان و مؤمنان این توفیق را عطا کند و ما را هم محروم نکند.
ص: 690
یکی از مسائل فصل نهم که در احکام قبض مطرح میکنند این است: کالایی را که کسی خرید، اگر آن کالا مکیل و موزون باشد، قبل از قبض نمیتواند بفروشد، مگر اینکه به بیع «تولیه» بفروشد، نه بیع «مرابحه»، «مواضعه» یا «مساومه». مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله تعالی علیه) این مسئله را در دو مقام بحث کرد: مقام اول درباره مبیعی که مکیل و موزون باشد و مقام دوم آن مبیعی که مکیل و موزون نباشد و جامع مشترک این دو مقام هم عدم قبض است. کالایی که خریده شده و قبض نشده، این یا مکیل و موزون است که در مقام اول محور بحث است یا مکیل و موزون نیست که در مقام ثانی محور بحث است. طرح اصل مسئله و تقسیم مسئله به دو مقام «تبعاً للروایات» است، چون روایاتی که در زمینه بیع مبیع قبل از قبض وارد شد دو طایفه است: یک بخش آن مربوط به مکیل و موزون است و یک بخش آن مربوط به غیر مکیل و موزون یا مطلق. اقوال برخی از بزرگان قدما و بسیاری از متأخران(رضوان الله علیهم) این است که این کار جایز است «مع الکراهه»، (1)برخیها هم فتوا به حرمت دادند که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) از این قبیل است و فتوا به حرمت دادند. (2)منشأ اختلاف دو قول اصحاب روایات باب است که مختلف است؛ ظاهر بعضی از روایات منع است، ظاهر بعضی از روایات کراهت است و این بزرگان در جمع بین این دو طایفه از روایات دو نظر دارند که بعضی جاها جمع کردند بین این روایات و تصرف در ماده، برخیها جمع کردند بین این روایات و تصرف در هیأت؛ آن بزرگوارانی که جمع کردند بین این روایات و تصرف در هیأت، گفتند: این نهیها نهی تنزیهی است، چون روایات دو طایفه است که ظاهر بعضی از روایات جواز است و ظاهر بعضی از روایات منع، به قرینه این روایات جواز آن روایاتی که دلالت بر منع میکند باید بر کراهت حمل شود، زیرا روایات جواز، نص در جواز است و روایات منع، ظاهر در حرمت است، نه نص در حرمت و «تقدیماً للنص علی الظاهر» ما در هیأت تصرف میکنیم و میگوییم نهی آن روایات ناهیه، تنزیهی است و حمل بر کراهت میشود. مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) آمدند آن روایات ناهیه را بر حرمت حمل کردند و این روایات مجوزه را حمل بر بیع «تولیه» و تصرف در ماده کردند؛ گفتند آنها که میگویند حرام است به حرمتشان باقی است و آنها که ظاهرش کراهت است، راجع به بیع «تولیه» است؛ در اقسام چهارگانه بیع که «مرابحه»، «مواضعه»، «مساومه» و بیع «تولیه» هست، آن روایاتی که میگوید جایز است بیع «تولیه» است و بیع «تولیه»؛ یعنی خرید به خرید، در برابر بیع «مرابحه» که میگوید من این کالا را به فلان مبلغ خریدم و ده درصد سود میبرم؛
ص: 692
«مواضعه» آن است که این کالا را به فلان مبلغ خریدم حالا در اثر اینکه میخواهد نقل و انتقال پیدا شود ده درصد کم میکنم یا پنج درصد کم میکنم؛
«مساومه» این است که اصلاً درباره «رأس المال» و خرید سخن نمیگویند؛ مثلاً میگویند که این کالا به این مبلغ، چه کار داری من چقدر خریدم؟
امّا «تولیه» آن است که من هر چه خریدم بدون کم و بدون زیاد به شما میفروشم، آن مبلغ خرید من همین است، پس مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این روایات ناهیه را حمل بر غیر «تولیه» کردند و روایات دلالت بر جواز و کراهت را حمل بر «تولیه» کردند، پس مرحوم شیخ تصرف در ماده را اولی دانستند و آن بزرگان تصرف در هیأت را اولی دانستند. در بین متأخران فحولی؛ نظیر مرحوم صاحب جواهر هست؛ نظیر مرحوم آخوند هست؛ فرمایشات مرحوم صاحب جواهر (1)و مرحوم آخوند (2)ناظر به کراهت است، سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (3)در غالب این موارد، فرمایشات مرحوم آخوند را از نظر دور نمیدارد و همیشه سعی میکند که با نظر مرحوم آخوند هماهنگ باشد. مرحوم آخوند میفرماید به هیچ وجه اینها دلالت بر حرمت و بطلان ندارند؛ این مطلب لطیفی که سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) دارند این هم مسبوق به فرمایشات مرحوم آخوند است. سیدنا الاستاد این فرمایش را دارند که میگویند نهی در معاملات دلالت بر فساد دارد، فرمودند به این معنا نیست که این حرف نهی یا هیأت نهی یا واژه نهی این دلالت بر فساد کند، بلکه در فضای عرف ـ چون دلالت الفاظ بر معانی براساس محاورات عرفی است ـ اگر در تعبدیات، شارع یک چیزی را نهی کند؛ یعنی این کار جایز نیست، در معاملات، در عهود، در عقود اگر شارع یک چیزی را نهی کند؛ یعنی ارشاد به بطلان است، نکن که نمیشود. اینکه دارد «لَا تَبِعْ مَا لَیْسَ عِنْدَکَ»؛ (4)[6]معنایش این نیست که اگر یک کسی کالایی را ندارد و بخواهد بفروشد؛ یعنی به نحو بیع فضولی این معصیت باشد. یک وقت است که بیع معاطاتی دارد؛ یعنی میرود مال مردم را میگیرد و میفروشد، این تصرف است و غصب است و حرام، اما یک وقت است یک کالایی را ندارد، کالایی را مالک نیست مال دیگری را میخواهد بفروشد که گفت: «بعت»، این «بعت» گفتن نظیر غیبت و تهمت و دروغ نیست که این کار معصیت باشد؛ یک کار لغوی است. اینکه فرمود: «لَا تَبِعْ مَا لَیْسَ عِنْدَکَ»؛ یعنی نکن که نمیشود، نه اینکه این کار معصیت است؛ مثل «لا تغتب» یا «لا تکذب»؛ این عصاره فرمایشات مرحوم آخوند است که همان را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) بیان کردند و فرمودند اینکه ما میگوییم نهی در معاملات ارشاد به فساد است، نه به این معنا که این لفظ دلالت بر فساد دارد، بلکه در عبادات این لفظ در حرمت تکلیفی استفاده میشود و در معاملات بر ارشاد به بطلان آن وضع حمل میشود، وگرنه به معنای دلالت لفظی نیست. بنابراین محورهای اصلی مشخص شد که اختلاف بین اصحاب از دو جهت است: یکی تصرف در ماده و یکی تصرف در هیأت؛ منشأ اختلاف این دو قول هم اختلاف روایات است، پس حرف اول را خود روایات میزنند و اجتهاد در روایات، ما باید ببینیم که این روایات چند طایفه است و نطاق آنها چیست؟ جمع دلالی بین این دو طایفه از روایات آن است که مرحوم شیخ مفید (5)و بزرگان از متقدمین و صاحب جواهر (6)و امثال ایشان از متأخرین گفتند که تصرف در هیأت کردند یا راهی است که برخیها که از «منهم» مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیهم) تصرف در ماده کنند و بگویند آنکه دلالت بر جواز دارد مال بیع «تولیه» است و آنکه دلالت بر منع دارد، در غیر بیع «تولیه» این کار باطل است.
ص: 693
پرسش: ؟پاسخ: یک وقتی میگویند خرید به خرید؛ میبینید که ایام فروردین است یا ایام حراج است، گاهی کمتر میکنند، گاهی اضافه میکنند و گاهی بعضی از اشخاص نمیخواهند نفع ببرند.
شما مستحضرید که فرمودند مؤمن از مؤمن سود بگیرد روا نیست؛ (1)قبلاً دعوت میکردند، الآن ـ الحمدلله ـ کمتر شد، این رهگذر در بازار که دارد عبور میکند شایسته نیست که او را دعوت کنند به مغازه و بگویند ما این کالا را داریم بیا از ما بخر، اگر این کار را کردند یا سود گرفتن مکروه است یا سود نگرفتن مستحب؛ این سود نگرفتن مستحب باشد یا سود گرفتن مکروه باشد؛ یعنی بیع «تولیه» انجام میشود. دین در عین حال که فرمود کسب از بهترین انحاء محبت الهی است و کاسب حبیب الله است، ما را از این جاذبههای کاذب نجات داد؛ یعنی آدم وقتی با روح قناعت بخواهد زندگی کند همیشه آرام است: أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ (2)این است که آرام زندگی میکند؛ اما اگر یاد خدا نباشد و فکر تکاثر باشد، هر چه افزوده شود اضطراب را زیاد میکند. اینکه میبینید خیلیها با قرص باید بخوابند با اینکه همه چیز دارند، چون «ذکر الله» نیست، «ذکر الله» معنایش این نیست که «سبحان الله» و «الحمد لله» بگوید؛ حلال خدا را رعایت کند، به دنبال حلال خدا بودن و به دستور خدا بودن ذکر خداست. در این آیه نورانی فرمود که چشم آنها ذکر خدا ندارد، معلوم میشود که کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری (3)معلوم میشود ذکر خدا تنها به زبان و امثال زبان نیست، چشم هم باید ذکر خدا داشته باشد. به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که اصلاً نگاه نکن به ثروت یک عدّهای: وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ (4)این برجها را نگاه میکنی دلت میخواهد، آن سرمایهها را و اتومبیلها را نگاه میکنی دلت میخواهد، وقتی که دلت خواست دیگر «ذکر الله» نیست، وقتی «ذکر الله» نیست تا زندهای در اضطراب هستی که این را تهیه کنم، آن را تهیه کنم. بسیاری از این داروهای آرام کننده که برای تسکین است و برای خواب بیشتر است یا خوابآور است برای همین اغنیاست، اینکه گفته شد: أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ برای این است.
ص: 694
به هر تقدیر با اینکه کسب حلال است، عبادت است و کاسب «حبیب الله» (1)است، اما فرمودند که وقتی کسی را دعوت کردی که بفرمایید در مغازه ما این جنس را داریم یا سود گرفتن مکروه است یا نگرفتن مستحب. در بحث آداب تجارات خواندید که شایسته است مؤمن از مؤمن سود نگیرد؛ منتها ما در جای دیگر داریم زندگی میکنیم، آن وقت دلمان میخواهد آرام باشیم، آرامش این نیست؛ به هر تقدیر سود گرفتن مؤمن از مؤمن مستحضرید گفتند روا نیست، بهترین راه این است که ما این روایات را بخوانیم.
سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) این تحلیل را ظاهراً به عمل نیاورده و غالب این روایات را پشت سر هم ذکر کرده و بعد فرمود بعضیها مربوط به مکیل و موزون است، بعضی مربوط به مکیل و موزون نیست؛ ولی مرحوم شیخ انصاری در این بخش منظمتر بحث کرده و فرمود بحث در دو مقام است. چرا بحث در دو مقام است؟ برای اینکه روایات دو طایفه است؛ آن روایاتی که مربوط به مکیل و موزون است باید جداگانه بحث شوند و آن روایاتی که مربوط به مکیل و موزون نیست باید جداگانه بحث شوند؛ خود مرحوم شیخ هم بین مکیل و موزون و غیر مکیل و موزون فرق گذاشته; حالا ما بیاییم همه اینها را یکجا نقل کنیم و بعد بگوییم اینها دلالت بر کراهت دارد نه بر حرمت؟ این یک مقداری آن نظم صناعی را از دست دادن است و خود مرحوم شیخ هم قبول دارد آن روایاتی که مربوط به غیر مکیل و موزون است، نطاق آنها با نطاق روایاتی که درباره مکیل و موزون وارد شده است فرق میکند، پس بحث را ما برابر روال مرحوم شیخ انصاری در دو مقام قرار میدهیم: مقام اول خرید و فروش کالایی که کسی قبلاً خرید و مکیل و موزون هست؛ ولی قبض نشده یا کیل نشده، این کیل نشدن؛ یعنی قبض نشدن و قبض نشدن؛ یعنی کیل نشدن، چون «قبض کل شیء بحسبه»؛ قبض مکیل و موزون به کیل و وزن است، کیل و وزن مکیل و موزون مرادف با قبض است. حالا روایاتی که در طایفه اولی قابل طرح است یا منطوقاً یا مفهوماً دلالت میکند بر اینکه کالایی را که کسی خرید، اگر مکیل و موزون است قبل از قبض حق فروش ندارد آن روایت را باید بخوانیم، چون قبل از قبض بعضی از احکام تعبدی را به همراه داشت و دارد؛ نمیشود گفت انسان کالایی را که خرید مالک است؛ چه قبض کند و چه قبض نکند نیست، برای اینکه ما دیدیم شارع مقدس که ولیّ امر است، به یک امر تعبدی ما را مکلف کرده فرمود: «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِفَهُوَمِنْ مَالِ بَایِعِهِ» (2)صرف اینکه ما مالکیم و در ملکمان بخواهیم تصرف کنیم نیست. این اصل مالکیت را اسلام امضا کرده است، اما «بعضه الناس الی بعض» را امضا کرده، نه اینکه «بالقیاس الی الله» هم مالکم و حرف قارون را بزنم و بگویم من مال خودم را دارم و هر جا بخواهم تصرف میکنم، چنین نیست. فرمود ما این را ملک شما قرار دادیم، چه در سورهٴ مبارکهٴ «یس» چه در جای دیگر فرمود ما این انعام را این دامها را فَهُمْ لَها مالِکُونَ (3)اصل ملکیت را بر خلاف اصل بلشیویکی امضا کرده است، فرمود ما این را تملیک کردیم و ملک شماست، گذشته از اینکه فرمود: لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ؛ (4)اینها ملک شماست، اما اینچنین نیست که در برابر «الله» هم مالک باشید و بگویید که من ملک خودم است نمیخواهم فلان مبلغ را در راه خدا بدهم یا فلان زکات یا خمس را بدهم، نسبت به «الله» که رسید فرمود: وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الَّذی آتاکُمْ (5)این مال شما نبود، أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناکُمْ. (6)
ص: 695
بنابراین اگر کسی کالایی را خرید، این کالا مکیل و موزون است و قبض نشده یا کیل مجدد نشده ـ چون اگر قبلاً کیل نشده بود که غرری بود ـ نمیتواند بگوید کالا مال من است و میخواهم بفروشم؛ باید ببینیم صاحب شریعت که ولیّ اصلی است اجازه داد یا نداد و نشانهاش این است که در تلف «قبل القبض» هم یک حکم تعبدی را بر ما روا داشت، پس معلوم میشود میتواند این کار را کند و ما هم قبول کردیم. حالا باید ببینیم قبل از قبض میشود فروخت یا نمیشود؟ پس صرف اینکه انسان مالک چیزی باشد نمیتواند او را بفروشد، ببینیم اجازه میدهند یا اجازه نمیدهند؟ روایاتی که در مقام اول است بخشی از اینها در جلسه گذشته خوانده شد، حالا یک مقداری هم مرور میکنیم و آن مقدار دیگری را هم که خوانده نشد بخوانیم.
پرسش: ؟پاسخ: بله وقتی که برای او کیل و وزن میکنند؛ یعنی همین است. این وقتی میتواند مستولی شود که با فروشنده قبلی هماهنگ کند و در حضور او کیل و وزن شود، چون برای بیگانه که کیل و وزن نمیکنند؛ در حضور او که دارند کیل و وزن میکنند؛ یعنی تحت استیلای او قرار میدهند. در مسئله اول که «القبض ما هو؟» گذشت که قبض همان تحت استیلاست؛ منتها استیلای «کل شیء بحسبه». همانطور که استیلای مغازه و خانه به این است که کلید را در اختیار او قرار بدهند، استیلای مکیل و موزون هم این است که کیل و وزن میکنند و آنجا میگذارند که هر وقت او خواست میبرد.
ص: 696
بخشی از این روایات را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در باب شانزده از ابواب احکام عقود نقل کردند؛ یعنی وسائل، جلد هجدهم، صفحه 65 که بیش از بیست روایت است که در این باب شانزده نقل شده است; منتها این روایات دو طایفه است که بعضی ناظر به قبض است و بعضی ناظر به مکیل و موزون، از این جهت؛ مجدد دو طایفه دیگر هم هست که ظاهر بعضیها حرمت است و ظاهر بعضیها کراهت که بسیاری از اینها صحیحه است و دیگر درباره سند تکتک اینها لازم نیست بحث کنیم. روایت اول آن که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)نقل کرده است به عنوان صحیحه «مَنْصُورِ بْنِ حَازِم» است از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «إِذَا اشْتَرَیْتَ مَتَاعاً فِیهِ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ»؛ یعنی اگر میکل و موزون خریدی «فَلَا تَبِعْهُ»؛ این نهی، نهی تحریمی نیست؛ نظیر اینکه دروغ نگو و اینکه غیبت نکن نیست; مثل «لَا تَبِعْ مَا لَیْسَ عِنْدَکَ»؛ یعنی نکن که نمیشود؛ «فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَقْبِضَهُ»؛ اگر قبض کردی، چون قبض مکیل و موزون هم به کیل و وزن اوست بعد از قبض میتوانید بفروشی؛ «إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ» مگر اینکه قبل از قبض و قبل از کیل و وزن به بیع «تولیه» بفروشی، به یک شخص دیگر بگویی خرید به خرید؛ هر اندازهای که خریدم به همان قیمت به شما میفروشم. «فَإِذَا لَمْ یَکُنْ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَبِعْهُ»؛ اگر آن مبیع، مکیل و موزون نبود «فَبِعْهُ» که این امر در مقام توهم حذر است؛ یعنی این کار صحیح است، نه اینکه «بِعْهُ» امر باشد؛ یعنی واجب است بفروشی، پس آن «لَا تَبِعْ»؛ یعنی صحیح نیست این «بِعْهُ» که امر است؛ یعنی صحیح است؛ «یَعْنِی أَنَّهُ یُوَکِّلُ الْمُشْتَرِیَ بِقَبْضِهِ» به این شخص بفروشد یعنی چه؟ یعنی خودش که نرفته قبض کند؛ به این مشتری میگوید که خرید به خرید، من هر اندازه که خریدم به شما میفروشم و شما برو بگیر، خودش قبض نکرده که در اختیار مشتری دوم قرار دهد، بیع «تولیه» است، خرید به خرید است و بعد به این مشتری میگوید شما برو آن کالا را از آن فروشنده اول تحویل بگیر؛ روایت اول این بود.
ص: 697
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص206.
روایت پنجم این باب را مرحوم کلینی (1)نقل کرده است: «عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْر» که اگر از این روایت به صحیحه یاد میکنند, نه برای آن است که «عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیم» از پدرش نقل میکند که «فیه نظر» بود که صحیحه نیست، بلکه چون «مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ» اینها در کنار او هست، «عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّعَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: فِی الرَّجُلِ یَبْتَاعُ الطَّعَامَ» طعام مکیل و موزون است، «ثُمَّ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یُکَالَ» گندمی، جویی، برنجی میخرد و قبل از اینکه کیل و وزن مجدد کند به دیگری میفروشد؛ «قالَ:لَا یَصْلُحُ لَهُ ذَلِکَ» (2)چرا ما این را نقل کردیم؟ برای اینکه روشن شود که بزرگانی حتی نظیر صاحب جواهر از متأخرین، این طایفه ناهیه را حمل بر کراهت کردند، برای اینکه نطاق این دلیل منع خیلی روشن نیست که حرمت را بخواهد برساند یا بطلان را برساند «لا یصلح» و مانند آن در آن هست، درست است که «لا یصلح» روایی, غیر از «لا یصلح» فقهی است؛ ولی بالأخره آن ظهور تامی که «لا یصلح» داشته باشد و بتواند در برابر دلیل جواز مقاومت کند نیست؛ لذا این «لا یصلح» را به این مناسبت نقل کرد؛ روایت پنجم این بود.
ص: 698
روایت نهم این باب مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)به اسنادش «عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ(علیه السلام) أَنَّهُ سَأَلَ أَخَاهُ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ(علیهم السلام)» نقل کرد «عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الطَّعَامَ أَ یَصْلُحُ بَیْعُهُ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ» کسی یک طعام را؛ یعنی گندمی، برنجی، جویی، مکیل و موزونی خریده، قبل از اینکه قبض کند میتواند بفروشد؟ «قَالَ إِذَا رَبِحَ لَمْ یَصْلُحْ حَتَّی یَقْبِضَ وَ إِنْ کَانَ یُوَلِّیهِ فَلَا بَأْسَ»؛ این روایت یک مشکل جدی دارد و آن این است که اقسام بیع چهار تا است: «مساومه»، «مرابحه»، «مواضعه» و«تولیه»، صدر این روایت «مرابحه» را منع کرده، ذیل آن «تولیه» را تجویز کرده؛ آن دو قسم دیگر آیا در مفهوم صدر هستند یا مندرج در مفهوم ذیل هستند؟ در صدر فرمود اگر به نحو سود و «مرابحه» باشد جایز نیست، در ذیل فرمود اگر به نحو «تولیه» باشد عیب ندارد؛ اگر «مواضعه» بود چه؟ اگر «مساومه» بود چه؟ این دو قسم آیا در مفهوم صدر داخل هستند یا داخل در مفهوم ذیل هستند؟ چون گفته میشود که حرف اول را آن جمله اولی و آن سر لیست میزند، برای اینکه آن است که «سیق لاجله الکلام» و بعد میگویند اینکه در ذیل ذکر شده, ذکر احد مصادیق مفهوم آن صدر است؛ این را در بحثهای فقهی؛ نظیر بحث «اذا غسلت فی الجاری کذا» و «اذا غسلت فی المرکن کذا» (2)آنجا این بحث هست که اگر ما دو جمله داشتیم مفهومهایی که مصادیق متعرض نشدهاند داریم، آیا داخل در مفهوم صدر هستند یا داخل در مفهوم ذیل؟ الآن اینجا ما چهار قسم معامله داریم که دو قسم مطرح شد، آن دو قسم دیگر سرگردان است؛ آن دو قسم دیگر مندرج در مفهوم صدرهستند یا در مفهوم ذیل؟ فرمود اگر «مرابحه» باشد جایز نیست، اگر «تولیه» باشد جایز است. این بزرگان میگویند که حرف اول را آن جمله اولی میزند، چرا؟ برای اینکه این دومی که در آن بیع «تولیه» جایز است، این محتمل است که ذکر احد مصادیق مفهوم صدر باشد، پس هر سه قسم داخل در مفهوم صدر است؛ مرابحه باشد جایز نیست، غیر مرابحه جایز است: چه «مواضعه»، چه «مساومه» و چه «تولیه»؛ ذکر «تولیه» ذکر احد مصادیق مندرج تحت مفهوم صدر است، برای اینکه حرف اول کلام را آن جمله اولی میزند.
ص: 699
روایتی که از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) رسیده است این بود که «عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الطَّعَامَ أَ یَصْلُحُ بَیْعُهُ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ»؛ آیا این صحیح است؟ از همین جا صلاح را صلاح وضعی میگیرند؛ یعنی آیا این صحیح است یا نه؟ «قَالَ(علیه السلام)» حالا این جمله شرطیه را ملاحظه بفرمایید: «إِذَا رَبِحَ لَمْ یَصْلُحْ»؛ یعنی اگر این بیع دوم, بیع «مرابحه» و سودآور باشد که بگوید من این مقدار خریدم، ده درصد سود میبرم، این صحیح نیست تا قبض کند؛ «وَ إِنْ کَانَ یُوَلِّیهِ»؛ یعنی «مرابحه» نیست عیب ندارد؛ «فَلَا بَأْسَ»، تکلیف آن دو قسم دیگر چیست؟ تکلیف «مساومه» چیست؟ تکلیف «مواضعه» چیست؟ آیا اینها داخل در مفهوم صدر هستند؟ یعنی جایز است، داخل در مفهوم ذیل هستند؛ یعنی جایز نیست، چون ذیل فقط «تولیه» را تجویز کرده، غیر «تولیه» که جایز نیست؛ صدر فقط «مرابحه» را منع کرده، غیر مرابحه که منعی ندارد. اگر ما استظهار کردیم که بقیه تحت مفهوم صدر هستند و ذکر ذیل به عنوان ذکر احد مصادیق مفهوم صدر است، هر سه جایز است؛ البته این روایت نه را با تعبیرات دیگری حمیری در قرب الاسناد (1)هم نقل کرده است.
روایت ده را مجدداً مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (2)به اسناد خودش «عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنِ الْحَلَبِیِّ قال: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)» نقل کرده «عَنْ قَوْمٍ اشْتَرَوْا بَزّاً» اینها یک مشارکت تجاری داشتند که بزّاز و پارچه فروش بودند؛ «فَاشْتَرَکُوا فِیهِ جَمِیعاً وَ لَمْ یَقْسِمُوهُ»؛ اینها تجارت بزّازی داشتند، پارچه فروشی داشتند، از یک کارخانهداری مثلاً پارچهای را خریدند و تقسیم نکردند؛ «أَ یَصْلُحُ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ بَیْعُ بَزِّهِ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ»، چون این پارچه که مکیل و موزون نیست، اگر تقسیم کرده بودند با قبض همراه بود؛ سؤال سائل این است که اینها تقسیم نکردند؛ یعنی قبض نکردند، آیا یکی از شرکا میتواند سهم خودش را بفروشد یا نه؟ «قَالَ(علیه السلام) لَا بَأْسَ بِهِ»؛ عیب ندارد، چرا؟ برای اینکه «إِنَّ هَذَا لَیْسَ بِمَنْزِلَةِ الطَّعَامِ» اینکه مکیل و موزون نیست که حتماً باید قبض شود یا کیل شود که همان قبل است: «إِنَّ الطَّعَامَ یُکَالُ» (3)بله، اگر کسی گندم، جو، برنج و اینها را بخرد حتماً باید قبض کند یا کیل و وزن کند تا بتواند به دیگری بفروشد، اما پارچه بفروشد عیب ندارد؛ این روایت دهم بود.
ص: 700
روایت یازدهم که باز مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) (1)از «عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ» نقل کرده است، این است که گفت: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الْبَیْعَ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ» بیع را میفروشد، این بیع نظیر خلق که به معنای مخلوق است و لفظ که به معنای ملفوظ است، این بیع به معنای مبیع است، بیع را میفروشد؛ یعنی مبیع را میفروشد. میگوید من خلق را دیدم؛ یعنی مخلوق را دیدم، چون خلق فعل خالق است؛ من خلق را دیدم، خلق ایران و خلق کذا؛ یعنی مخلوق، لفظ؛ یعنی ملفوظ، بیع؛ یعنی مبیع، بیع را میفروشد؛ یعنی مبیع را میفروشد. «یَبِیعُ الْبَیْعَ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ» میشود این کار را کند یا نه؟ «فَقَالَ(علیه السلام)مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَکِیلَهُ أَوْ تَزِنَهُ إِلَّا أَنْ تُوَلِّیَهُ الَّذِی قَامَ عَلَیْهِ»؛ اگر آن مبیعتان مکیل و موزون نبود که عیب ندارد و اگر آن مبیعتان مکیل و موزون بود، قبل از کیل و وزن و قبل از قبض حق فروش ندارید، مگر اینکه به بیع «تولیه» بفروشید؛ یعنی به بیع خرید به خرید؛ به شخص بگویید که من این کالا و این گندم را این مبلغ خریدم به هر اندازه که خریدم به شما میفروشم، شما برو بگیر، پس به بیع «تولیه»؛ یعنی خرید به خرید عیب ندارد، در خصوص مکیل و موزون اگر به بیع «تولیه» نباشد جایز نیست.
ص: 701
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص35.
روایت دوازدهم این باب هم که باز از مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) (1)است، ایشان هم «عَنْ صَفْوَانَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ» نقل کرد از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) «قَالَ: إِذَا اشْتَرَیْتَ مَتَاعاً فِیهِ کَیْلٌ أَوْ وَزْنٌ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَقْبِضَهُ» اگر آن کالایی که خریدید مکیل و موزون نبود که عیبی ندارد، اگر مکیل و موزون بود باید قبض کنید در حالی که قبض او به کیل و وزن است، کیل و وزن کنید که کنایه از قبض است، اگر کیل و وزن نکردی حق فروش نداری و اگر کیل و وزن کردی حق فروش داری.
در روایت سیزدهم دارد: «فِی الرَّجُلِ یَبْتَاعُ الطَّعَامَ ثُمَّ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یَکْتَالَهُ قَالَ(علیه السلام) لَا یَصْلُحُ لَهُ ذَلِکَ» که این «لا یصلح» که در چند تا روایت هست، میخواهند این را قرینه قرار بدهند به اینکه آن نهیها هم نهیهای تنزیهی است.
روایت چهاردهم این باب هم که این را باز مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (2)نقل کرده است «عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ وَ أَبِی صَالِحٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه الصلاة و علیه السلام)» این «مِثْلَ ذَلِکَ وَ قَالَ لَا تَبِعْهُ حَتَّی تَکِیلَهُ» این روشنتر است، دیگر «لایصلح» ندارد و به صورت شفاف نهی کرده است. نهی در معامله هم که ارشاد به فساد است.
ص: 702
روایت هجدهم این باب هم که این روایت هجدهم را باز مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)نقل کرده است: «عَنْهُ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ مَنْصُورٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ اشْتَرَی بَیْعاً لَیْسَ فِیهِ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ أَ لَهُ أَنْ یَبِیعَهُ مُرَابَحَةً قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ وَ یَأْخُذَ رِبْحَهُ» کسی کالایی را خریده، کیل و وزن در آن نیست، مکیل و موزون نیست، حالا یا ظرف است یا پارچه است که کیل و وزنی نیست، آیا میتواند او را مرابحةً بفروشد؟ یعنی بگوید من این مبلغ خریدم که ده درصد سود میبرم و به شما میفروشم، قبض نکرده میتواند او را «مُرابحةً» بفروشد و سودش را بگیرد؟ «وَ یَأْخُذَ رِبْحَهُ فَقَالَ(علیه السلام) لَا بَأْسَ بِذَلِکَ»، این «لَا بَأْسَ بِذَلِکَ» تا اینجا دلالت میکند بر جواز که این قول را جملگی بر آن هستند، اما این دلیل بر منع نیست، چون این قید در کلام سائل آمده, نه در کلام امام و مفهوم هم ندارد؛ این فرد سؤال کرده، ممکن بود اگر فرد دیگر هم سؤال کند حضرت بفرماید که عیب ندارد; لکن امام(سلام الله علیه) به این مقدار اکتفا نکرده است، بلکه قیدی را اضافه کرده، فرمود: «لَا بَأْسَ بِذَلِکَ مَا لَمْ یَکُنْ کَیْلٌ وَ لَا وَزْنٌ فَإِنْ هُوَ قَبَضَهُ فَهُوَ أَبْرَأُ لِنَفْسِهِ» اگر کیل و وزن باشد؛ یعنی مکیل و موزون باشد اشکال ندارد، اگر مکیل و موزون نباشد اشکال ندارد.
ص: 703
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص56.
تا اینجا روایاتی بود که دلالت بر منع میکرد، حالا ببینیم روایاتی که دلالت میکند بر جواز چیست و چگونه باید بین آنها را جمع کرد؟
یکی از مسائل فصل نهم این بود که اگر کسی کالایی که مکیل و موزون است خرید و برابر کیل و وزن آن معامله اول تمام شد؛ ولی قبض نکرد، اگر بخواهد به مشتری دیگر بفروشد، قبل از قبض یا قبل از کیل و وزن مجدد جایز است یا نه؟ «وجهان و القولان» مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در طلیعه بحث فتوای به حرمت را ذکر کردند، (1)بعد ادلّه خودشان را ارائه کردند و ادلّه قائلان به کراهت را اشاره کردند و رد کردند، البته نظم صناعی این است که انسان اول فتوا را نقل نکند، اول صورت مسئله را به خوبی تحریر کند تا در اثنای استدلال در نقض و ابرام به دلیل طرفین گفته نشود که این خارج از بحث است یا داخل در بحث است. برخی از استیناسهای مرحوم صاحب جواهر (2)را شیخ انصاری(رضوان الله علیهما) میفرماید این خارج از بحث است. (3)درست است که مرحوم صاحب جواهر به تعبیر بزرگان لسان شهرت است؛ (4)یعنی سخنگوی جمهور است، مگر اینکه شما اگر صورت مسئله را اول درست تحریر میکردید، مرز سخن را مشخص میکردید، آنگاه نقض و ابرام روشن میشد. اول بنابر این نیست کسی فتوا نقل کند، این دعب یک کتاب تحقیقی نیست، ایشان در اینجا اول فتوا دادند که اقوی حرمت بیع مکیل و موزون است؛ «قبل الکیل و الوزن» البته در بیع دوم، اگر مکیل و موزون در بیع اول کیل و وزن نشود که میشود «غرر»، بیع اول آن درست بود؛ حالا بیع دوم اگر بخواهد به نحو «تولیه» بفروشد؛ یعنی خرید به خرید عیب ندارد، بخواهد نفع ببرد باید یا قبض یا کیل کند. شما هنوز صورت مسئله را مطرح نکردید فتوایتان را میدهید، بعد ما نمیدانیم صورت مسئله چیست و آنگاه که به استدلال مرحوم صاحب جواهر که میرسید میگویید این خارج از محل بحث است، شما که محل بحث و محل نزاع را تبیین نکردید! مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) اول این کار را کرده؛ یعنی فتوا به حرمت داد، بعد ادلّه خودشان را برای دلالت بر حرمت نقل کردند، البته به استثنای بیع «تولیه»؛ بزرگان دیگری که بر این استدلال نقد دارند از سه جهت اشکال کردند:
ص: 705
اشکال اول اینکه روایاتی که شما برای حرمت استدلال کردید، دلالت آن ها تام نیست؛
اشکال دوم این است که در همین روایات باب برخی از روایات هست که دلالت دارد و ظاهر آن کراهت است؛
اشکال یا دلیل سوم ایشان این است که ما در ابواب دیگر که از باب استیناس فحص میکنیم، میبینیم از باب اشباح و نظایر، شبیه این موجود است و نمیخواهیم قیاس کنیم؛ شبیه و نظیر این در موارد دیگر مطرح است که شارع مقدس آنجا فتوا به کراهت داد و حرمتی در کار نیست. از مجموعه این سه جهت استنباط میکنیم که این حکم کراهت است نه حرمت؛ راهی که در بین متأخرین مرحوم صاحب جواهر (1)این راه را رفته، مرحوم آخوند خراسانی (2)این راه را رفته، سیدنا الاستاد (3)همین راه را ادامه دادند و مانند آن، پس نظم صناعی این است که اول ما محل بحث را مشخص کنیم تا در اثنای استدلال بحث به صاحب جواهر نگوییم این خارج از بحث است. مرحوم شیخ بعد از اینکه فتوایشان را دادند فرمودند بحث در دو مقام است: مقام اول درباره مکیل و موزون است، مقام ثانی در آن کالایی که مکیل و موزون نیست؛ روایاتی که خودشان به آن استدلال کردند همه یا قسمت مهم آن روایات در بحث قبل خوانده شد، اما ادلّهای که مرحوم صاحب جواهر یا سایر بزرگان فقهی(رضوان الله علیهم) به آن استدلال کردند، برای اینکه این کار مکروه است؛ منتها در بیع «تولیه» کراهت آن خفیفتر است و در بیع غیر «تولیه» کراهت عادی دارد، این روایت است: در باب شانزده از ابواب احکام عقود؛ یعنی جلد هجدهم، صفحه 65 که باب شانزده شروع شد، روایت دوم و سوم تا حدودی میتواند به فتوای کراهت کمک کند؛ روایت دوم آن که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (4)نقل کرد این است: «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ عَلَیْهِ کُرٌّ مِنْ طَعَامٍ فَاشْتَرَی کُرّاً مِنْ رَجُلٍ وَ قَالَ لِلرَّجُلِ انْطَلِقْ فَاسْتَوْفِ حَقَّکَ قَالَ لَا بَأْسَ بِهِ» این نسبت به بحث ما ظهوری ندارد، چون سخن از بیع و شراء نیست؛ یک کسی یک پیمانه گندم بدهکار بود، بعد رفت یک پیمانه گندم از دیگری خرید و به طلبکارش گفت برو بگیر، این از بحث بیع و شراء مجدد خارج است و نمیشود به آن استدلال کرد.
ص: 706
روایت سوم این باب که باز از مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)است، این است که «خَالِدِ بْنِ حَجَّاج» میگوید من به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم: «أَشْتَرِی الطَّعَامَ مِنَ الرَّجُلِ ثُمَّ أَبِیعُهُ مِنْ رَجُلٍ آخَرَ قَبْلَ أَنْ أَکْتَالَهُ»؛ من یک پیمانه گندم از کسی میخرم، بعد همان را قبل از این کیل مجدد به دیگری میفروشم، این جایز است یا نه؟ سؤال این است که «أَشْتَرِی الطَّعَامَ مِنَ الرَّجُلِ» من یک گندمی را از کسی میخرم «ثُمَّ أَبِیعُهُ مِنْ رَجُلٍ آخَرَ قَبْلَ أَنْ أَکْتَالَهُ» قبل از اینکه پیمانه و کیل کنم به شخص دیگر میفروشم: «فَأَقُولُ ابْعَثْ وَکِیلَکَ حَتَّی یَشْهَدَ کَیْلَهُ إِذَا قَبَضْتُهُ» یک کسی را به عنوان نماینده انتخاب کن، وقتی که تحویل گرفتی آنها بکشند و نماینده تو ببیند؛ ولی من الآن دارم میفروشم «قَالَ لَا بَأْسَ»، الآن دارد میفروشد؛ یعنی کالایی که مکیل است خرید، همین کالا را قبل از قبض و قبل از کیل مجدد به مشتری دوم دارد میفروشد، بعد به مشتری دوم میگوید که وقتی نماینده تو قبض کرد مواظب باش زمانی که کیل میکنند به همان اندازه باشد، پس قبل از کیل مجدد و قبل از قبض دارد میفروشد، اینها ظهور در جواز دارد.
پرسش: همان کیل اول هست؛ یعنی قبل از کیل میفروشد؟
پاسخ: ایشان میگوید «أَشْتَرِی الطَّعَامَ»؛ یعنی شراء صحیح، وقتی که خریدم «ثُمَّ أَبِیعُهُ مِنْ رَجُلٍ آخَرَ قَبْلَ أَنْ أَکْتَالَهُ» قبل از اینکه کیل کنید، چطور؟ خودت با غرر خریدی یا بیغرر خریدی؟
ص: 707
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص209.
پرسش: کلی در ذمّه باشد چطور؟
پاسخ: بالأخره کلی در ذمّه اگر باشد آن مشخص است و در موقع تحویل باید کیل کند؛ این راجع به کیل دوم است، قبل از اینکه کیل دوم به دیگری دارم میفروشم بعد به مشتری دوم میگویم شما وقتی که تحویل گرفتید کیل بکن که درست باشد.
روایت پنجم و ششم همین باب هم دلالت بر جواز دارد؛ روایت پنجم را مرحوم کلینی (1)نقل کرد و آن روایات را مرحوم صدوق(رضوان الله علیهما) نقل کرده بود، روایت پنجم «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ» که از آن به صحیحه یاد شده است، به مناسبت همین نکات است « عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: فِی الرَّجُلِ یَبْتَاعُ الطَّعَامَ» کسی است که گندم یا جو را میخرد «ثُمَّ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یُکَالَ» ـ به این نسخه ـ قبل از اینکه کیل مجدد شود میفروشد؛ «قَالَ: لَا یَصْلُحُ لَهُ ذَلِکَ» مرحوم آخوند میگویند این «لا یصلح» ظهور در کراهت دارد و ظهور در حرمت ندارد. روایت ششم هم که مرحوم کلینی (2)«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ» نقل کرد این است که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) درباره مردی که «یَشْتَرِی الطَّعَامَ ثُمَّ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ» کسی یک گندم یا جو یا برنجی را خرید قبل از قبض به دیگری دارد میفروشد، این جایز است یا نه؟ «ثُمَّ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ قَالَ: لَا بَأْسَ وَ یُوَکِّلُ الرَّجُلُ الْمُشْتَرِیَ مِنْهُ بِقَبْضِهِ وَ کَیْلِهِ قَالَ: لَا بَأْسَ». این شخص میگوید که خود مشتری را وکیل میکند که قبض کند و کیل کند؛ اگر ناظر به این است که مشتری قبلاً برود؛ یعنی قبل از تمام شدن عقد دوم و بیع دوم برود و قبض کند و کیل کند این از بحث بیرون است، اما ظاهرش این است که «ثُمَّ یَبِیعُهُ قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهُ قَالَ لَا بَأْسَ»، پس معلوم میشود که این روایت در دو مقام دارد صحبت میکند: یکی در مقام بیع و یکی هم در مقام وفا و تسلیم؛ در مقام بیع کالایی که مکیل و موزون است خرید، قبل از اینکه قبض کند به مشتری میفروشد که این مقام بیع است، بعد در مقام وفا و تسلیم به مشتری میگوید نماینده خود را بفرست آنجا قبض کند و کیل کند؛ این مقام تسلیم است، پس معلوم میشود که در مقام بیع جایز است؛ لذا روایت پنجم و ششم همین باب دلالت دارد بر اینکه قبل از کیل و وزن صحیح است. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این دو تا روایت را حمل میکند بر باب «تولیه» که تصرف در ماده میکند، اما آن بزرگوارها میگویند ظاهر این مطلق است، چه بیع «تولیه» و چه غیر «تولیه». شما در بین همه اقسام بیع که «مساومه»، «مرابحه»، «مواضعه» و «تولیه» هم هست این را بر یک قِسم میخواهید حمل کنید و این درست نیست؛ یک روایت مطلقی که چهار قِسم دارد، شما بر یک قسم خاص حمل کنید، این درست نیست، پس در ماده تصرف نکنید، در هیأت تصرف کنید و ظاهر آن هم این است که جایز است و دیگر تصرف در هیأت لازم نیست. سؤال میکند من دو مسئله دارد: یکی مقام بیع است و یکی هم مقام تسلیم و وفاست، در مقام بیع عرض میکند که کالایی را خریده قبل از اینکه قبض کند به دیگری میفروشد، حضرت میفرماید: «لَا بَأْسَ» و بعد درباره تسلیم و مقام وفا به خریدار دوم میگوید که نماینده خود را بفرست قبض کند و کیل کند، این برای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3)است نه برای أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (4)و برای مقام وفا و تسلیم است، نه برای انشای عقد. مرحوم شیخ این روایت را که مطلق است حمل بر خصوص «تولیه» میکند و نقد مرحوم آخوند این است که شما چرا بر یک قسم خاص حمل میکنید؟ چرا در ماده تصرف میکنید؟ آن روایاتی که ظاهر آن دارد «فیه بأس» یا فلان را حمل بر کراهت کنید. بنابراین روایت پنج و شش همین باب هم دلالت دارد بر اینکه این جایز است؛ منتها مرحوم شیخ این را تصرف در ماده کرده است.
ص: 708
روایت شانزدهم این باب هم برای جواز به آن استدلال شده است. شانزده این باب را مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)ظاهراً نقل کرده: «عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیٍّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ اشْتَرَی طَعَاماً ثُمَّ بَاعَهُ قَبْلَ أَنْ یَکِیلَهُ» معلوم میشود مسئله روز بود که اگر کسی کالایی که مکیل و موزون است میخرد، قبل از کیل و وزن نمیتواند بفروشد، حالا یا حرام است یا مکروه؛ «قَبْلَ أَنْ یَکِیلَهُ» جایز است یا نه؟ «قَالَ(علیه السلام) لَا یُعْجِبُنِی أَنْ یَبِیعَ کَیْلًا أَوْ وَزْناً قَبْلَ أَنْ یَکِیلَهُ أَوْ یَزِنَهُ» من خوشم نمیآید، این من خوشم نمیآید ظهور در کراهت دارد و ظهور در حرمت که ندارد. در مسئله حرمت سخن از خوشم میآید و خوشم نمیآید و اینها نیست، حکم صریح الهی است. از اینکه در روایت شانزدهم حضرت فرمود که من خوشم نمیآید که کسی کالایی که مکیل و موزون است بخرد قبل از قبض یا قبل از کیل مجدد به دیگری بفروشد، مگر اینکه خرید به خرید بفروشد.
پرسش: خوشم نمیآید نشان از مفسدهایی نیست؟
پاسخ: تعبیراتی مانند من خوشم نمیآید را در زبان محاورهای میگویند. شما میبینید وقتی اینها میخواهند دعا بخوانند آن ادعیه و مناجات آنها در اوج است، با مردم که میخواهند حرف بزنند به زبان محاوره حرف میزنند؛ خود قرآن کریم هم همین طور است. الآن مثلاً کسی که در کنار اقیانوس ایستاده، وقتی مغرب شود یک انسان سادهلوح خیال میکند آفتاب در دریا فرو میرود، این وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ (2)همین است؛ این به زبان محاوره حرف زدن است، برای اینکه همه مردم را بفهماند، اما آن قسمتهایی که جای تحریرات علمی است سر جایش محفوظ است. حرفهای ائمه(علیهم السلام) که تا کجا اوج دارد! در خطبهها و در مناجاتها و در دعاها و رازها و نیازهاست؛ ولی در خطابهها و احکام حرفهایی که توده مردم میفهمند را بیان میکنند؛ فرمود من خوشم نمیآید، از این تعبیر معلوم میشود که حرمت نیست. «لَا یُعْجِبُنِی أَنْ یَبِیعَ کَیْلًا أَوْ وَزْناً قَبْلَ أَنْ یَکِیلَهُ أَوْ یَزِنَهُ إِلَّا أَنْ یُوَلِّیَهُ» مگر به بیع «تولیه» بفروشد؛ یعنی خرید به خرید؛ «یُوَلِّیَهُ کَمَا اشْتَرَاهُ إِذَا لَمْ یَرْبَحْ فِیهِ أَوْ یَضَعْ»، نه «مرابحه» باشد که بگوید؛ مثلاً من آن مقدار خریدم و فلان مبلغ سود میبرم، نه «مواضعه» باشد؛ مثل هنگام حراج یا مانند آن که بگوید آن مقدار خریدم و الآن این مقدار کسر میکنم؛ «مرابحه» نباشد، «مواضعه» نباشد، بیع «تولیه» باشد عیب ندارد. این روایات ظاهرآن کراهت است، بنابراین جمع دلالی این روایات باب شانزده این است که کالایی را که مکیل و موزون است انسان خرید، بخواهد بفروشد قبل از قبض یا قبل از کیل مجدد، این مکروه است، مگر اینکه بیع «تولیه» باشد که حالا در بیع «تولیه» ممکن است کراهتش خفیف باشد. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) براساس سلطهای که بر فقه دارد و همه این بزرگان قبول دارند، از ابواب دیگر به عنوان کمک روایات را ذکر میکنند. در بعضی از مسائل که مثلاً آیا این کار یا این شیء معصیت کبیره است یا معصیت صغیره، آقایان به دنبال این لفظ و ظهور و وعده «نار» دادن و اینها میگردند. مرحوم صاحب جواهر براساس آن سیطره و سلطنتی که روی فقه دارد میگوید که شما الآن اینجا که دارید بحث میکنید که آیا این معصیت صغیره است یا کبیره، میبینیم همین مطلب را شارع مقدس در باب حدود برای آن تعزیر قائل شد، نه حد که معلوم میشود معصیت کبیره نیست؛ این نشانه قدرت احاطه این بزرگوار است. الآن هم در همین بحث که آیا قبل از کیل مجدد جایز است یا نه، از روایات باب ابواب «بیع الثمار» ـ که آدم ثمره درخت را بخواهد بفروشد ـ یک؛ از روایات باب سلم ـ که سلم خرید دوباره میخواهد بفروشد ـ دو؛ از این روایات دور دست به عنوان استیناس و تأیید روایت نقل میکند. ایشان نمیخواهد استدلال کند، بلکه میخواهد استیناس کند. بالأخره این اشباه و نظایر نشان میدهد که مذاق صاحب شریعت چیست. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) بعد از نقل اینها میگوید اینها خارج از محل بحث است؛ درست است که از محل بحثی که فعلاً اینجا مطرح است خارج باشد؛ ولی مرحوم صاحب جواهر به عنوان استدلال ذکر نکرده، به عنوان استیناس ذکر کرده است و گذشته از اینکه شما اصلاً محل بحث را مشخص نکردید.
ص: 709
پرسش: آیا استیناس به درد ما میخورد؟
پاسخ: استیناس ظهور میآورد و ما به دنبال ظهور هستیم. یک وقت است که مسئله، مسئله عقلی است اینها سهمی ندارند؛ یک وقتی از جمع شواهد، انسان از لفظ یک مطلبی را استظهار میکند و میگوید این ظهورش تقویت میشود به فلان شاهد، به فلان قرینه، به فلان دلیل و به فلان جهت.
در وسائل، جلد هجدهم، صفحه 225 باب هفت از ابواب «بیع الثمار» که انسان میوههای درخت را میخواهد بفروشد، سر درختی را به اصطلاح میخواهد بفروشد؛ در آنجا بعضی از روایات هست که همین فرمایش صاحب جواهر را تأیید میکند: روایت دوم باب هفت از ابواب ثمار همان است که مرحوم شیخ طوسی: (1)«بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)» از وجود مبارک امام صادق(علیه السلام) است «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الثَّمَرَةَ ثُمَّ یَبِیعُهَا قَبْلَ أَنْ یَأْخُذَهَا» کسی میوه درخت را میخرد، میوه مکیل و موزون است و عددی که نیست، میخرد و قبل از اینکه بگیرد به دیگری میفروشد، این جایز است یا نه؟ «یَشْتَرِی الثَّمَرَةَ ثُمَّ یَبِیعُهَا قَبْلَ أَنْ یَأْخُذَهَا»؛ قبل از اینکه بگیرد به دیگری میفروشد و میوه هم که مکیل و موزون است «قَالَ(علیه السلام):لَا بَأْسَ بِهِ إِنْ وَجَدَ رِبْحاً فَلْیَبِعْ» یک امر اقتصادی است، اگر برایش سودآور است این کار را کند. این روایت را که دیگران به عنوان استیناس ذکر کردند، مرحوم شیخ نقدی دارد که این از محل بحث بیرون است؛ برای اینکه ما در مکیل و موزون بحث میکنیم، این میوه مادامی که روی درخت است کل این باغ را اجاره میدهند که از منفعت باغ استفاده کنند که منفعت باغ میوه است یا نه بعد از اینکه شکوفه باز شد و میوه ظهور کرد و به ثمر رسید این میوه موجود را میفروشند، فروش میوه روی درخت یک حکم دارد و فروش میوه کنار مغازه حکم دیگر دارد؛ میوه روی درخت مکیل و موزون نیست، میوه این باغ را دارند میخرند، مکیل و موزون بودن که حقیقت شرعیه ندارد. هر جایی یک داد و ستد خاص دارد، میوه روی درخت را به صورت غیر مکیل و موزون میفروشند و بعد از اینکه چیدند در مغازه آوردند براساس کیل و وزن است. این از بحث بیرون است که حالا یا یقیناً از بحث بیرون است یا محتمل است که از بحث بیرون باشد؛ وقتی محتمل است از بحث بیرون باشد محل استدلال نیست. این خلاصه نقد مرحوم شیخ نسبت به مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیهما) بود.
ص: 710
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص89.
روایت سوم این باب که مجدد آن را مرحوم شیخ طوسی: (1)« عَنْ صَفْوَانَ وَ فَضَالَةَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا(علیهما السلام)» از باقرین (علیهما السلام) نقل کرد: «قَالَ: فِی رَجُلٍ اشْتَرَی الثَّمَرَةَ ثُمَّ یَبِیعُهَا قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهَا قَالَ(علیه السلام) لَا بَأْسَ»آنجا قبل أن یأخذها بود با یک اضافهای که حضرت در جواب دارد: «إِنْ وَجَدَ رِبْحاً فَلْیَبِعْ» که آن یک ارشاد است وقتی «مرابحه» جایز باشد «تولیه» یقیناً جایز است، اینجا دیگر عنوان قبض دارد، نه عنوان اخذ و عنوان «إِنْ وَجَدَ رِبْحاً فَلْیَبِعْ» هم ندارد؛ «فِی رَجُلٍ اشْتَرَی الثَّمَرَةَ ثُمَّ یَبِیعُهَا قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَهَا» جایز است یا نه؟ «قَالَ(علیه السلام): لَا بَأْسَ». (2)اینها روایات ابواب «بیع الثمار» است که مرحوم صاحب جواهر به آن استیناس کرده که نقد مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیهما) این است که اینها خارج از بحث است، برای اینکه این مکیل و موزون نیست. در ابواب سلم هم بعضی از روایاتی است که مرحوم صاحب جواهر به عنوان استیناس ذکر کرده است. در همین جلد هجدهم، باب یازده از ابواب سلف چند روایت هست که مرحوم صاحب جواهر (3)به عنوان تأیید یاد میکند؛ روایت ده این باب، این است: مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (4)«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ بَاعَ طَعَاماً بِدَرَاهِمَ» کسی سلففروشی کرد، مقداری گندم به قیمت چند درهم فروخت: «فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِکَ الْأَجَلُ تَقَاضَاهُ» وقتی آن مدت سررسید این شخص آن درهم را طلب کرد: «عَنْ رَجُلٍ بَاعَ طَعَاماً بِدَرَاهِمَ فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِکَ الْأَجَلُ تَقَاضَاهُ» ـ ایشان در باب سلف نقل کرد ـ یعنی مدت آن مبیع رسید: «فَقَالَ لَیْسَ عِنْدِی دَرَاهِمُ» آن خریدار گفت که من پول ندارم بدهم ـ حالا طرزی نباشد که بیع کالی به کالی باشد ـ ولی بالأخره این بدهکار بود و گفت من پول ندارم بدهم، «خُذْ مِنِّی طَعَاماً» گندمی را که من از شما خریدم همان را به شما میفروشم «قَالَ لَا بَأْسَ إِنَّمَا لَهُ دَرَاهِمُهُ یَأْخُذُ بِهَا مَا شَاءَ»؛ (5)عیب ندارد صاحب گندم باید به پول خودش برسد، حالا اگر پول داشت که داشت و اگر نداشت بدل پول را بدهد، بالأخره او به طعام خود میرسد. اینجا چه استیناسی برای صاحب جواهر است؟ اینجا این طعام را خریدار خرید، یک؛ هنوز قبض یا کیل مجدد نشد، دو؛ قبل از قبض دارد به خود فروشنده میفروشد، سه؛ بنابراین بیع طعام قبل از قبض جایز است؛ این روایت را مرحوم کلینی (6)هم البته نقل کرده است. روایت بعدی هم شاید همین معنا را بخواهد بگوید.
ص: 711
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص89.
2) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص225، ط آل البیت.
3) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص112.
4) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص262.
5) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص307، ط آل البیت.
6) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص186، ط اسلامی.
پرسش: ؟پاسخ: آن شخص طعام را خرید و تمام شد، موقع وفا که شد پول ندارد که بدهد. «عَنْ رَجُلٍ بَاعَ طَعَاماً بِدَرَاهِمَ»، این یک؛ باع تمام شد «فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِکَ الْأَجَلُ» که مشتری باید آن پول را بدهد «تَقَاضَاهُ»، «فَقَالَ» آن مشتری «لَیْسَ عِنْدِی دَرَاهِمُ» من پول ندارم «خُذْ مِنِّی طَعَاماً»؛ از من به عنوان طعام قبول کن؛ یعنی یک معامله مجدد است بین این ثمن با آن طعام «قَالَ: لَا بَأْسَ إِنَّمَا لَهُ دَرَاهِمُهُ یَأْخُذُ بِهَا مَا شَاءَ»، نه اقاله میکند و آن معامله را فسخ میکند، این معامله جدید است که بین این دراهم و آن طعام قبل از قبض است.
روایت بعدی این باب؛ یعنی روایت یازدهم که آن را هم مجدداً شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)«عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ» نقل کرده است که میگوید: «قَدْ سَمِعْتُهُ مِنْ عَلِیٍّ قَالَ: کَتَبْتُ إِلَیْهِ رَجُلٌ لَهُ عَلَی رَجُلٍ تَمْرٌ أَوْ حِنْطَةٌ أَوْ شَعِیرٌ أَوْ قُطْنٌ فَلَمَّا تَقَاضَاهُ»؛ کسی بر ذمّه دیگری یکی از این کالاهایی که مکیل و موزون است طلب دارد: «فَلَمَّا تَقَاضَاهُ قَالَ خُذْ بِقِیمَةِ مَا لَکَ عِنْدِی دَرَاهِمَ أَ یَجُوزُ لَهُذَلِکَ» این که باید این کالاها را تحویل دهد ندارد، میگوید این کالاها را به خود من بفروش به جای آن پول نقد بگیر، این کالایی را طلب داشته، یک؛ قبض یا کیل نکرد، دو؛ قبل از قبض و قبل از کیل دارد میفروشد، این سه؛ حضرت فرمود عیب ندارد. (2)مرحوم صاحب جواهر که این را به عنوان استیناس نقل کرده، مرحوم شیخ قبول دارد که این روایت دلالت میکند، برای اینکه انسان کالایی را که به عنوان سلف و سلم از فروشنده خرید، در هنگام تحویل او نداشت همان کالا را میتواند به او بفروشد و به پول خودش برسد میگوید ما این را قبول داریم؛ لکن این «بیع الطعام» است «علی بایعه» و این خارج از محل بحث است. به چه دلیل خارج از محل بحث است؟ به دلیل اینکه همه قائلان به حرمت آمدند بین بیع سلف و بیعهای دیگر فرق گذاشتند. مرحوم صاحب جواهر میفرماید بله ما قبول داریم که این یک موضوع خارجی است که انسان کالایی را از کسی بخرد و قبل از اینکه قبض کند به همان شخص بفروشد، این فرق میکند به اینکه کالایی را از کسی بخرد و قبل از اینکه قبض کند به دیگری بفروشد، اما این آن سه مسئله را به هم نمیزند، چه فرق میکند که به خود آن شخص بخواهد بفروشد یا به دیگری؟ اینکه میبینید آن بزرگان فرق گذاشتند، در درجه کراهت فرق گذاشتند، نه اینکه اصل موضوع از موضوعهای متباین باشد؛ لذا ما به عنوان استیناس ذکر کردیم نه به عنوان استدلال؛ ولی شما وقتی در فضای عرف اینها را کنار هم میگذارید این جزء اشباه و نظایر است که به آن روایت ظهور میدهد. اگر کالایی را از زید بخرد و قبل از قبض بخواهد به عمرو بفروشد اشکال دارد، بخواهد به خود زید بفروشد اشکال ندارد، اینکه تعبد محض آسمانی در معاملات نیست؛ این نظیر عبادات نیست که چرا نماز صبح دو رکعت است و نماز ظهر چهار رکعت است. این یک امری است که استیناس عرفی میآورد، این استیناس باعث میشود که روایات باب هفده محل بحث در کراهت ظهور پیدا کند.
ص: 712
موضوع: قبض
چهارمین مسئله از مسائل فصل نهم این بود که بیع مبیع قبل از قبض جایز است یا جایز نیست؟ آنطوری که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) طرح کردند موهِم این معناست که محور بحث حکم تکلیفی است، زیرا در آغاز بحث فرمودند: اقوا حرمت بیع مکیل و موزون است، قبل از کیل و وزن؛ (1)این فتوا به حرمت در برابر فتوا به کراهت نشان میدهد که محور بحث حکم تکلیفی است که بعد مرحوم آخوند (2)و همچنین سیدنا الاستاد(رضوان الله علیهما) (3)فرمودند: محور بحث حکم وضعی است نه حکم تکلیفی و مدار بحث این است که آیا اگر کسی مکیل و موزونی را بخرد، قبل از قبض میتواند به دیگری بفروشد یا نه؟ آیا این معامله صحیح است یا نه؟ نه اینکه معامله حرام است یا نه؟ در پایان بحث، قبل از آن فروعی را که مرحوم شیخ مطرح میکنند، آنجا خود مرحوم شیخ تصریح میکنند که حرمت در اینگونه از موارد- معاملات- منظور حرمت وضعی است؛ یعنی بطلان، نه حرمت تکلیفی؛ (4)این را باید در طلیعه بحث مطرح کنند نه در آخر بحث. یکی از مهمترین کارهای یک مؤلف یا مُدرِّس تحریر محل نزاع است، برای اینکه محل نزاع و موضوع بحث وقتی مشخص شود از چند راه انسان میتواند برهان اقامه کند. چون موضوعی که مشخص شد، آن موضوع لوازمی دارد، ملزوماتی دارد و ملازماتی دارد. اگر کسی واقعاً موضوع بحث را خوب تشخیص داد میتواند از راههای متعدد آن را اثبات کند. یک فیلسوف مقتدر یا یک ریاضیدان مقتدر که میبینید یک مسئله و مطلبی را از چند راه ثابت میکند، برای اینکه محل بحث برای او روشن شد. محل بحث در علوم عقلی دیگر نظیر اصول عملیه نیست که لوازم آن حجت نباشد؛ این لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد که از چند راه میتوان آن را اثبات کرد. چه اینکه اگر کسی وارد مطلبی شد و موضوع را درست تشخیص نداد، ناقلان از چند طرف میتوانند هجمه و نقد کنند؛ خاصیت تحریر محل بحث این است که موضوع مشخص میشود. مناسب این بود که مرحوم شیخ از اول بفرماید که موضوع بحث چیست؟ آیا موضوع بحث سخن از حرمت تکلیفی است؛ نظیر غیبت و دروغ یا حرمت وضعی است؛ یعنی صحت و بطلان؟ ایشان باید میفرمود که اقوا صحت فروش مبیع است قبل از قبض، اگر مکیل و موزون باشد قبل از قبض آن میشود یا قبل از کیل و وزن میشود؛ عدّهای قائل شدند که این کار باطل است. یا خود ایشان فتوا به بطلان دهد و بعد بگوید عدّهای قائل به صحت هستند. بنابراین باید ما به این چند امر توجه کنیم، بعد از روشن شدن اینکه تحریر محل بحث از اولویتهای یک تحقیق تألیفی و تدریسی است که متأسفانه در بسیاری از اینجاها این اولویت ملحوظ نیست. حالا برای اینکه خوب روشن شود ـ چون به اواخر این مسئله چهارم رسیدیم ـ که محل بحث چیست، باید این امور چهارگانه را اول این کتاب، اول این فصل، اول این مسئله بیان کنیم، نه اینکه جمعبندی پایان مسئله این امور چهارگانه را به ما نشان دهد. اول اینکه محور بحث صحت و بطلان است؛ یعنی امر وضعی است، نه امر تکلیفی. آن کسی که میگوید حرام است؛ یعنی معامله باطل است و آن کسی که میگوید مکروه است؛ یعنی معامله صحیح است؛ منتها ی حزازتی دارد، این یک. ثانیاً محور بحث خصوص مکیل و موزون نیست، محور بحث این است که کالایی را که انسان خرید چه مکیل و موزون باشد و چه غیر مکیل و موزون قبل از قبض میتواند بفروشد یا نه؟ همانطوری که تلف «قبل القبض»، یک حکم فقهی دارد که «علی البایع» است، بیع «قبل القبض» جایز است یا نه؟ منتها «قبض کل شیء بحسبه» همانطور که قبض غیر منقول به این است که مثلاً کلید خانه را در اختیار مشتری قرار دهد، قبضِ مکیل و موزون هم به کیل و وزن است و بالأخره تحت استیلای مشتری قرار میگیرد، این «قبض کل شیء بحسبه». بعد مطلب دوم آن است که محور بحث خصوص مکیل و موزون نیست، محور بحث این است که کسی کالایی را که خرید، آیا قبل از قبض میتواند بفروشد یا نه؟ منتها «قبض کل شیء بحسبه»، قبض مکیل و موزون به کیل و وزن است، قبض معدود و ممسوح به مساحت و متر کردن و شمارش است و مانند آن.
ص: 714
هیچکدام از اینها در اول بحث نیامده، آخر هم شما بخواهید به جمعبندی برسید میبینید دستتان خالی است. امر سومی که باید در صفحه اول ایشان میگفتند این بود که آیا محور بحث خصوص مبیع شخصی است یا اعم از شخصی و کلی است؟ در پایان بحث میگویند که گرچه عنوانی که بعضی از فقها کردند مبیع شخصی است؛ ولی نه محور بحث میتواند مبیع شخصی و کلی، هر دو باشد. پس اگر کسی چیزی را خرید ـ چه کلی و چه شخصی ـ قبل از قبض میتواند بفروشد یا نه، محل بحث است.
بنابراین مبیع اعم از مکیل و موزون شد، اعم از شخصی و کلی شد و بیع اعم از «تولیه» و غیر «تولیه» است. آیا کسی کالایی را که خرید، قبل از قبض میتواند بفروشد یا نه؟ اگر میتواند بفروشد به جمیع انحای چهارگانه بیع میتواند، «من التولیة و المرابحة و المواضعة و المساومه» میتواند باشد یا به هیچ یک نحو از انحای چهارگانه نمیفروشد یا «فیه تفصیلٌ»؟ شما همه این اقوال را پراکنده دارید، پس در طرح اول باید بگویید تا کسی که این کتاب را میخواند ببیند دست او چه چیزی هست.
مطلب چهارمی که باید گفته میشد و گفته نشد و ریخت و پاش این بحث است، این است که آیا محور بحث خصوص بیع «تولیه» است یا اعم؟ برای اینکه میبینید بر اساس اقوالی که بعد نقل میکنند بین «تولیه» و غیر «تولیه» فرق میگذارند، پس معلوم میشود محور بحث است. پس محل بحث باید بر اساس این عناوین چهارگانه مطرح شود که آیا منظور از حرمت، صحت و بطلان وضعی است و نه تکلیفی، یک؛ اعم از اینکه مکیل و موزون باشد یا نه، معیار قبض است، دو؛ مبیع اعم از اینکه شخصی یا کلی باشد، سه؛ بیع اعم از اینکه «تولیه» باشد یا «مواضعه» و «مرابحه» و «مساومه»، چهار؛ اینها محل بحث است. به حسب ظاهر آنطوری که شما در طلیعه بحث وارد شدید، دو قول را به ما نشان دادید و گفتید اقوا حرمت تکلیف است «خلافاً لبعضه»، بعد سرانجام ما دیدیم شش قول در مسئله هست؛ همین مرحوم شیخ دارد: «خامسها کذا و هنا سادسٌ»؛ (1)شش قول در مسئله است و اقوال ششگانه، ادلّه ششگانه میطلبد و ادلّه ششگانه دست یک محقق را باز میگذارد؛ شما با دست بسته اینها را وارد کردید، این است که ممکن است کسی چند سال مکاسب بخواند چیزی دست او نیاید. مکاسب هم مثل جواهر یک کتاب مرجع است نه کتاب تدریس، این ده صفحه را انسان میتواند ده صفحه کند، بدون کم و زیاد، بدون ریخت و پاش و بدون اینکه چیزی را کم کند؛ ولی محققپَرور کند که این آقا بداند چه میگوید. این توصیه مرحوم شهید ـ بارها به عرضتان رسید ـ ایشان دارد که طلبه «لوجهین» یک مقدار ریاضی بخواند، برای همین است؛ (2)یک مقدار ریاضی بخواند که همه فکر او بنای عقلا و فهم عرف نباشد با استدلال و تعقّل هم همراه باشد، یک؛ با نظم درس بخواند یا با نظم درس بگوید، دو؛ چرا طلبه ریاضی بخواند؟ برای اینکه ریاضی یک فن برهانی است، یک؛ نظم را به همراه دارد، دو. اگر تحریر اقلیدس (3)در حوزهها کم و بیش بود به راحتی روشن میشود، چون سیصد چهار صد مسئله دارد، اما همه اینها مثل حلقات زنجیر است؛ هیچ جایی شما نمیبینید بگوید «کما سیأتی»، همیشه مسئله را یا همانجا حل میکند یا میگوید «کما تقدم». کتابی که در آن مسئله باشد «کما سیأتی»، این مجتهدپَرور نیست، مطلب همانجا باید مجتهدانه دلیل آن ذکر شود، یک و اگر در اینجا دلیل آن ذکر شد در مسئله بعدی بگوید «کما تقدم»، دو؛ شما این بدایه و نهایه سیدنا الاستاد علامه طباطبایی را ببینید یا نیست یا «کما سیأتی» خیلی کم است؛ با «کما سیأتی» کسی محقق نمیشود؛ حرف را همانجا برهانی کند، یک فصل بعد که رسید میگوید «کما تقدم»، با «کما سیأتی» فعلاً چیزی دست کسی درنمیآید.
ص: 715
پس چهار عنوان لازم بود تا محل بحث روشن شود و شش قول در مسئله هست که همه پراکنده است. این اقوال ششگانه چیست؟ یک قول این است که صحیح است مطلقا، یک قول این است که باطل است مطلقا، یک قول این است که بین مکیل و موزون و غیر مکیل و موزون فرق است، این سه، یک قول به این است که طعام فرق است، این چهار، یک قول به این است که بین «تولیه» و غیر «تولیه» فرق است، این پنج، در همان فرق بین «تولیه» و غیر «تولیه»، گاهی سخن از حرمت است، گاهی سخن از کراهت و آن حرمت هم؛ یعنی بطلان و کراهت هم؛ یعنی صحیح است؛ منتها با حزازت. چهار عنوان، بحثهای کلیدی محل بحث است که باید اول گفته شود تا طلبه بفهمد دارد چه چیزی را در درس میخواند و شش قول هم در مسئله هست؛ آن وقت انسان وقتی وارد روایات میشود باید که حواس او جمع باشد که این عناوین چهارگانه از دست او نریزد، یک، کدام قول از این اقوال ششگانه را میتوان از این روایات استفاده کرد؟ دو؛ چون حصری در کار نیست ممکن است قول هفتم و هشتم را انسان ابداع کند، سه. وقتی که انسان دست پُر به خدمت روایات میرود، سؤال دارد نه اینکه حرفهای خود را بخواهد بر روایات تحمیل کند؛ کسی که سؤال دارد محقق میشود و کسی که سؤال ندارد «مُسْتَمِعٍ وَاعٍ» (1)نیست، این ظرف خالی دارد و در ظرف خالی هر چه بریزند خیال میکند این تقلید انباشته شده اجتهاد است، شما که سؤال ندارید! شما که سؤال ندارید هر چه به شما دادند قبول میکنید. کسی که سؤال دارد، ایده دارد، فکر دارد و میگوید من این را میخواهم بپرسم و جواب خودم را بگیرم، این میشود مجتهد است؛ اما کسی که سؤال ندارد، ظرف خالی را میبرد هر چه به او دادند قبول میکند. همین کتاب، کتابِ علمی است؛ بدون اینکه هیچ چیزی کم و زیاد کنند، همین را با یک نظم علمی درمیآورند که این میشود مجتهدپَرور، وگرنه میشود کتاب مرجع.
ص: 716
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص33، ط اسلامی.
بعد از گذشت این حرفها، درباره بعضی از روایاتی که در همین وسائل در باب بیع قبل از قبض آمده، بیانی را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) دارند. ایشان هم وفاقاً لمرحوم آخوند این حرمت را حرمت وضعی میدانند؛ یعنی بطلان و این نهیها را نهی تنزیهی میدانند و میگویند کراهت است و هیچکدام از اینها دلیل بر حرمت نیست، برای اینکه قاعدّه اولی این است که وقتی آدم کالایی را خرید مالک میشود، وقتی مالک شد به چه دلیل نتواند به دیگری منتقل کند؟ یک وقت است کسی میگوید قبضِ متمم ملکیت است و بدون قبض، ملکیت حاصل نمیشود، پس این شخص مالک نشد و اگر بفروشد بیع او فضولی است. یک وقت میگوید نه، قبض تأثیر ندارد، قبض مرحله تملیک و تملّک را پشت سر گذاشته و به مرحله وفا رسیده است و در أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)دخیل است، نه در أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ (2)در لوازم بیع دخیل است، نه در اصل محوری بیع؛ اگر کسی کالایی را خرید مالک شد ولو قبض نکرده باشد، چرا نتواند بفروشد؟! برخیها که آمدند از همان طلیعه بحث مبیع شخصی را مطرح کردند ـ به تعبیر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) ـ میفرماید که سرّ اینکه اینها مبیع شخصی را مطرح کردند با اینکه بحث اعم از شخصی و کلی است، این هست که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِفَهُوَمِنْ مَالِ بَایِعِهِ»، (3)این در مبیع شخصی است، در مبیع کلی که چنین چیزی نیست؛ (4)آدم اگر چیزی را به نحو کلی در ذمّه فروشنده بخرد، این تلفی ندارد؛ اگر یکی از مالهای او در کنار مغازه یا انبار او تلف شد که مبیع نبود، آنکه مبیع است در ذمّه بایع است و آنکه تلف ندارد، چون مبیع شخصی «ضعیف الوجود» است، برای اینکه در معرض تلف است و از دست آدم میرود؛ لذا گفتند قبل از قبض فروش آن مشکل دارد، اما مبیع کلی این ضعف را ندارد. شما ممکن است بین کلی و شخصی فرق بگذارید، اما کلی هم محل بحث است؛ این میشود تفصیل در مسئله، نه اینکه از مسئله خارج باشد؛ لذا مبیع چه کلی باشد و چه جزئی محور بحث است. آیا جایز است یا نه؟ ما از هیچکدام از ادلّه نتوانستیم بطلان بفهمیم، قبل از ورود در روایات قاعدّه اولی این است که جایز است، برای اینکه این شخص با ایجاب و قبول وقتی به نصاب رسید مالک میشود، وقتی مالک شد میتواند به دیگری بفروشد، چرا نتواند به دیگری بفروشد؟! مهجور که نیست. نه آن ملک مهجور است و نه مالک مهجور، چرا نتواند بفروشد؟! گاهی ملک مهجور است؛ مثل رهن؛ عین مرهونه مهجور است؛ یعنی بسته است، اما یک وقت است که مالک مهجور است؛ مثل آدم ورشکستهای را که حاکم شرع «تفلیس» کرده و گفته «فلستک»؛ حکم تفلیس را انشا کرده و بعد از انشای حکم شرع این شخص میشود مهجور؛ لذا در کتاب حَجر که ورشکستهها را میشمارند، آن ورشکستهای که به محکمه برود و حاکم شرع بگوید «فلست»، این «فلست» و «تفلیس» را انشا کند، این شخص دیگر حق تصرف در مال ندارد، یک؛ تمام دیون او از ذمّه به عین منتقل میشود، دو؛ این عین را متعلق حق «غرما» قرار میدهد، سه؛ از این به بعد شبیه عین مرهونه میشود که خود عین گیر است و حق «غرما» به آن تعلق گرفته. ما هیچکدام از این موانع را در اینجا نداریم، بنابراین بیع مبیع قبل از قبض، چه طعام باشد و چه غیر طعام، چه مکیل و موزون باشد و چه غیر مکیل و موزون جایز است، روایات هم تأیید میکند و روایاتی که صریح در جواز بود هم داشتیم و آن روایات منع هم محمول بر کراهت است، تعبیر آن یا «لا یصلح» بود یا مفهوم «لا بأس» بود که مفهوم آن «فیه بأس» و امثال آن است.
ص: 717
پرسش:؟پاسخ: بله، جلسه گذشته گفته شد که آنجا هم قبول داریم که کراهت آن خفیف است. آنها هم که نگفتند کراهت ندارد، میگویند کراهت درجاتی دارد؛ اگر ما حمل بر کراهت کردیم؛ یعنی در غیر «تولیه» کراهت آن شدید است و در بیع «تولیه» کراهت آن خفیف است «کما مرّ فی الامس»، پس این کراهت دارد و کراهت قابل درجات است که مرحله شدید آن در باب غیر «تولیه» است و مرحله ضعیف آن در باب «تولیه» است.
در بررسی روایات بیع «قبل القبض»، بیانی سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) دارند؛ در بیع «قبل القبض» ایشان میفرمایند: روایات طبق شواهدی که داریم حمل بر حزازت و کراهت میشود، همان راهی که مرحوم آخوند طی کردند. در بعضی از روایات که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کسی را مأمور امور مالی یا سیاسی - اجتماعی مکه کرد، چون بعد از فتح مکه دو نفر را مأمور امور مکه کردند: یکی امور مسائل سیاسی - اجتماعی و یکی هم مسائل آموزشی، اگر این شخص را اعزام میکرد برنامه به او میداد. شخص دیگری را از مدینه برای تصدی امور مکه اعزام کرد و فرمود: «إِنِّی بَعَثْتُکَ إِلَی أَهْلِ اللَّهِ یَعْنِی أَهْلَ مَکَّةَ فَأَنْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ»؛ (1)وقتی وارد مکه شدی بگو چیزی را که خریدید؛ ولی قبض نکردید به دیگری نفروشید، وقتی خریدید قبض کنید و بعد بفروشید. این روایت را ایشان نقل میکنند بعد میفرمایند که این روایت چون مربوط به یک قضیه شخصی است، اگر روایتی در قبال این بیاید معارض این محسوب میشود و از سنخ حمل مطلق بر مقیّد نیست. (2)
ص: 718
آن روایت را بخوانیم؛ روایت ششم، باب دهم، از ابواب «احکام العقود»، وسائل، جلد هجده، صفحه 58، روایت شش، این روایت را مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) نقل میکند: «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِهِ وَالِیاً فَقَالَ لَهُ إِنِّی بَعَثْتُکَ إِلَی أَهْلِ اللَّهِ یَعْنِی أَهْلَ مَکَّةَ»؛ سرزمین وحی الهی بود و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همه برکات را از آنجا دریافت کرد. «إِنِّی بَعَثْتُکَ إِلَی أَهْلِ اللَّهِ یَعْنِی أَهْلَ مَکَّةَ فَانْهاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ وَ عَنْ شَرْطَیْنِ فِی بَیْعٍ وَ عَنْ رِبْحِ مَا لَمْ یُضْمَنْ» که این دو قید اخیر در بحثهای دیگر باید مطرح شود، عمده آن جمله اول است. «فَانْهاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ»؛ اگر چیزی را خریدند و قبض نکردند قبل از قبض نفروشند، همان طور که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَایِعِهِ»، «کل مبیع قبل قبضه لا یجوز بیعه». ایشان میفرمایند این یک قضیه شخصی است که به یک والی میگوید و مربوط به منطقه است؛ ما اگر یک مطلق داریم و یک مقیّد، هیچگاه مقیّد، معارض مطلق نیست، اگر عام و خاصی داشته باشیم هیچ خاصی، معارض عام نیست، بلکه عام را بر خاص و مطلق را بر مقیّد حمل میکنیم؛ اما اینجا چون یک قضیه شخصیه است و در یک منطقه خاص است، اگر مقیّدی وارد شود این مقیّد، معارض مطلق است؛ اگر به یک شخص دیگری یا به همان شخص بگوید که مثلاً در طعام حکم آن این است یا در مکیل و موزون حکم آن این است، این مطلق با مقیّد معارض هستند و باید ببینیم که جمع دلالی آن چیست؟ آیا ظاهر و اظهر دارند، نص و ظاهر دارند و مانند آن؟ وگرنه ما نمیتوانیم مقیّد را بر مطلق مقدم بدانیم.
ص: 719
این سخن ناصواب است، برای اینکه ما یک قضیه شخصیه داریم و یک قضیه کلیهای که در حقیقت به مثابه قضیه خارجیه است و یک جمع وسیعی را شامل میشود. بیان آن این است که اصل این قانون که عام بر خاص حمل میشود، مطلق بر مقیّد حمل میشود، ظاهر بر اظهر حمل میشود، ظاهر بر نص حمل میشود، نص مقدم است، اظهر مقدم است، مقیّد مقدم است و خاص مقدم است، اینها را نه آیه دارد نه روایت؛ اینها بنای عقلا و محاوره مردمی است در مسائل حقوقی، یک؛ در مرئا و منظر شارع مقدس بود، دو؛ شارع مقدس هم با همینها رفتار میکرد و هیچکدام را ابطال نکرد، این سه؛ وگرنه ما نه آیهای داریم که مطلق باید بر مقیّد حمل شود و نه روایتی داریم که باید عام را بر خاص حمل کرد، بلکه اینها سیره عقلاست که مورد امضای شرع است. همانطور که در معاملات بسیاری از اینها امضایی است، در بخشهای حقوقی و استدلالهای اصولی بسیاری از اینها امضایی است؛ امر برای وجوب است، نهی برای حرمت است، امر دلالت بر تکرار ندارد و دلالت بر کثرت ندارد، اینها هیچکدام نه آیه است و نه روایت. اول تا آخر اصول دو آیه است که آن هم برای رد کردن است، وگرنه اصول علمی نیست که به قرآن تکیه کند. همه محققین میدانند که این آیه «نبأ» (1)و آیه «نفر» (2)دلیل حجیت خبر واحد نیست، این را فقط برای رد کردن و تجهیز اذهان میآورند؛ وگرنه دلیل حجیت خبر واحد، بنای عقلاست که به آن عمل میکنند. شما مطلبی داشته باشید در اصول که به قرآن تکیه کرده باشد که نیست و این دو آیه هم فقط برای رد کردن میآید،«تجهیزاً للاذهان». اصول که علم خوبی هم هست، بنای عقلاست، چون عقل مثل نقل حجت شرعی است و شارع مقدس هم آن را امضا کرده است؛ منتها بنای عقلا باید به عقل تکیه کند، بنا فعل است و هیچ اعتباری به آن نیست، مگر اینکه معصوم آن را امضا کند؛ عقل حرف خود را میزند، حرف عقلی و علمی حجت را به همراه خود دارد، اما بنای عقلا فعل است؛ فعل از آن جهت که از غیر معصوم است حجت نیست، باید به امضای معصوم برسد. پس ما اینها را در اصول داریم و اصول هم از بنای عقلا دارد. بنای عقلا بین قضیه شخصی و قضیه کلی خیلی فرق میگذارد؛ حالا قوانینی که برای یک شهر ایجاد میکنند، این قانون مملکت است و مکه هم در حقیقت شهری بود با همه توابع فراوان آن. در مطلق و مقیّد، هیچ تعارضی انسان نمیبیند ـ چه متصل و چه منفصل ـ اگر یک وقت در مسائل عقلی بگویند دو دوتا چهارتاست، مثل دو دوتا گردو؛ این ولو متصل هم باشد و استثنا باشد «و الاحکام العقلیة لا تخصص» (3)این تناقض است و تخصیص نیست؛ تخصیص در احکام عقلی به تناقض برمیگردد، اما چه متصل باشد به صورت استثنا و چه منفصل باشد وقتی به فضای عقلا برگردد، خاص را مخصص قرار میدهند، مقیّد را مقیّد قرار میدهند، اظهر را بر ظاهر مقدم میدارند و نص را بر ظاهر مقدم میدارد که این کار عقلاست.
ص: 720
این شهر به این بزرگی در مکه، اگر والی آمده گفته که شما چیزی را قبل از قبض نفروشید، یک قضیه شخصی است؟ اگر یک تبصره و مادهای جدا بیاید که مکیل و موزون مستثناست، این همان مطلق و مقیّد است و این عام و خاص هستند، این حمل نمیشود یعنی چه؟ مگر این درباره خود زید است؟ مگر به خود زید این حرف را زد؟ این والی را گفت: برو به مردم مکه بگو که قبل از قبض نفروشند؛ اگر چنین چیزی یا یک پیام دیگری به مردم مکه میگفت یا به همان والی میگفت که مکیل و موزون را میتوانند یا غیر طعام را میتوانند یا غیر مکیل و موزون را میتوانند، این میشود عام و خاص یا مثل مطلق و مقیّد. الآن این تبصرههای الحاقی یا مادههای الحاقی که به یک قانون میچسبانند، وقتی به قانونگذار میدهند میدانند که این تبصره یا این ماده الحاقی، مقیّد یا مخصص آن است؛ اگر گفتند که هر دانشجویی باید بعد از گذراندن فلان دوره برود سربازی، بعد یک ماده الحاقی یا تبصرهای آمده و گفته اگر دانشجو در فلان رشته باشد فعلاً لازم نیست که به سربازی برود؛ اینجا تناقض نمیبینند، اینجا تخصیص میبینند، ولو در یک شهر کوچکتر از مکه، اگر به یک شهر وسیع مکه گفته شد: «فَانْهاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ»، این قضیه شخصی است؟ این یک قضیه کلی است؛ منتها شبیه قضایای خارجیه است، البته این را نمیگویند قضایای خارجیه؛ ولی شبیه قضیه خارجیه است که قضیه خارجیه بخشی از کلیات است که در علوم معتبر است، بر خلاف قضایای شخصیه؛ قضایای شخصیه؛ مثل «زیدٌ قائمٌ»، «عمروٌ جالسٌ» که در منطق؛ یعنی از الکبری تا منطق شفا همه جا خواندید که قضایای شخصی در علوم معتبر نیست، بله زید ایستاد، عمرو رفت؛ اینکه در علم معتبر نیست، مربوط به یک شخص معینی است؛ این استدلالپذیر نیست، قضایای خارجیه است که میتواند در علوم معتبر باشد، قضایای کلی است و حقیقیه است که میتواند در علوم معتبر باشد، این شبیه قضیه خارجیه نیست؛ ولی شبیه قضیه خارجیه است که در علوم معتبر است، تخصیصپذیر است، تقییدپذیر است. شما میفرمایید که به والی فرمود: «فَانْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ»، اگر مقیّدی پیدا شود با این معارض است یا خاصی پیدا شود با این معارض است و از سنخ تقیید نیست، برای چه؟ مگر ما یک دلیل داشتیم که عام را بر خاص حمل کنیم تا شما بگویید این منصرف از آن است؟ مطلق را بر مقیّد حمل کنیم تا شما بگویید این منصرف از شهر خاص است؟ ما هیچ دلیل نقلی نداریم که عام را بر خاص مقدم بدارد، خاص را بر عام مقدم بدارید، مطلق را بر مقیّد مقدم بدارید، عام را بر خاص حمل کنید، مطلق را بر مقیّد حمل کنید تا شما بگویید از آن منصرف است یا نه؛ این یک حکم شهرستان است، الآن میگویند در چراغ قرمز نمیشود عبور کرد، مگر اینکه آمبولانس باشد؛ این را چه متصل بگوید، چه ماده الحاقی بگوید و چه تبصره بگوید، میشود قانون؛ هیچکس از چراغ قرمز نمیتواند عبور کند، اگر بگوید مگر آمبولانسی که حامل بیمار است که این استثناست یا تبصرهای باشد، یک ماده الحاقی جدا باشد که این هم تخصیص و تقیید است، خواه متصل و خواه منفصل، این تناقض نیست. اما در فلسفه چه متصل و چه منفصل تناقض است، در ریاضیات چه متصل چه منفصل تناقض است، چون حکم عقلی تخصیصپذیر نیست، حکم عقلی برهان را به همراه خود دارد. بنابراین اینکه ایشان فرمودند چون مربوط به قضایای شخصی است، از سنخ تخصیص و تأیید نیست و اگر ما مقیّدی داشتیم معارض آن است؛ این فرمایش ناتمام است.
ص: 721
موضوع: قبض
در مسئله چهارم از فصل نهم در تحریر محل بحث چهار نکته لازم بود که در بحث قبل اشاره شد و اقوال در مسئله هم شش قول بود که آن هم اشاره شد؛ مختار در مسئله هم این بود که در همه موارد آن بیع صحیح است؛ چه مبیع کلی باشد و چه جزئی، ثمن چه کلی باشد و چه جزئی؛ بیع چه به نحو «تولیه» باشد، چه به نحو «مرابحه» یا «مواضعه» یا «مساوات» باشد، مگر اینکه کراهت را نمیشود نفی کرد و درجات کراهت فرق میکند که خفیفترین درجه در بیع «تولیه» است؛ این عصاره بحثهای مسئله چهارم بود. مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در غالب این مسائل تا آنجا که ممکن است سعی میکند در اثر آن شرح صدر فقهی که دارد این مسئله را به صورت قاعده فقهی در بیاورد؛ اگر توانست قلمرو آن را وسیع میکند که از باب بیع خارج شود و سایر عقود؛ مثل عقد اجاره «مضاربه» «مساقات» و مانند آن را شامل شود؛ اگر به آن وسعت دسترسی پیدا نکرد، در داخل حوزه بیع و از اقسام مبیع از مکیل و موزون به غیر مکیل و موزون، از کلی به جزئی یا از جزئی به کلی و از مبیع به ثمن و از ثمن به مبیع توسعه پیدا کند که در حدود یک قاعده فقهی در حوزه بیع باشد، پس اگر آن اولی مقدور او بود این کار را انجام میدهد و اگر نشد این دومی؛ در مسائل دیگر هم همین کار را کردند. الآن در مسئله چهارم از فصل نهم دو یا سه فرع را برای همین باز کردند که بتوانند این مسئله را به صورت قاعده فقهی در بیاورند؛ قدم اولی که برداشتند این است که ما این اقوال ششگانه را درباره مبیع داشتیم، آیا میشود درباره ثمن هم همین حرفها را پیاده کرد یا نه؟ فرمودند که از ظاهر مبسوط (1)شیخ طوسی(رضوان الله علیه) و برخی از بزرگان معلوم میشود که ثمن ملحق به مثمن نیست، ظاهر فرمایشات مرحوم علامه در تذکره (2)در بعضی از بخشها این است که ثمن ملحق به مثمن هست. آنها که گفتند ثمن ملحق به مثمن نیست، به بعضی از روایات تمسک کردند که دلالت دارد بر اینکه ثمن را قبل از اینکه انسان قبض کند میتواند مورد معامله قرار دهد.
ص: 723
بحث ما هم در مسئله چهارم این است که مبیع را قبل از قبض میشود مورد معامله قرار داد یا نه؟ یعنی مشتری که چیزی را خرید؛ ولی قبض نکرد، آن را میتواند مورد معامله قرار دهد یا نه؟ حالا بایع اگر کالایی را فروخت و ثمن را نگرفت، آیا میتواند آن ثمن را مورد معامله قرار دهد یا نه؟ مرحوم علامه در تذکره به روایتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل شده است استدلال کرد که میشود این کار را کرد؛ آن روایت را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) نقل میکنند که دو نقد متوجه آن روایت میکنند و تأییدی در پایان ذکر میکنند؛ حالا اصل آن روایت خوانده شود تا برسیم ببینیم نقدهای مرحوم شیخ وارد است یا نه و آن تأییدی که در ذیل ارائه کرده است تام است یا نه؟ آیا آن تأیید همچنان از نظر محشّیها و فقهای بعدی سالم مانده یا مورد نقد مرحوم آخوند خراسانی(رضوان الله علیهم اجمعین) قرار گرفته است؟ البته محور بحث هم صرف و سلم نیست، چون در جریان صرف و سلم قبض شرط است و اگر چیزی قبض نشود ملکیت حاصل نمیشود؛ بحث در تمام موارد، چه در فرع قبلی و چه در فرع فعلی در غیر صرف و سلم است. در صرف و سلم اگر قبض نشود گفتند ملکیت حاصل نمیشود.
پرسش: ؟پاسخ: نه، جزء و مملّک است، برای اینکه خود بیع و شراء تملیک میکند؛ مثل فرمایش مرحوم شیخ طوسی که در مسئله خیار همینطور بود، گرچه ایشان بر این نظر همچنان مستقر نبودند؛ ولی از ظاهر فرمایشات ایشان برمیآمد که در زمان خیار «ذو الخیار» مالک نمیشود؛ یعنی نصاب تملیک آن است که بیع و شراء، انشای ایجاب و قبول باید تمام شود، یک؛ اگر خیاری هست زمان خیار بگذرد، دو؛ بعد از انقضای زمان خیار، مشتری مالک مبیع و بایع مالک ثمن میشود، این سه؛ این حرف بر خلاف آنچه است که مشهور بین اصحاب میباشد؛ اصحاب میگویند که همین که عقد خوانده شد، ایجاب و قبول تمام شد، «تمام الملکیة» حاصل میشود؛ منتها ملکیت متزلزل است، نه اینکه در زمان خیار «ذو الخیار» مالک نباشد یا «من علیه الخیار» مالک نباشد، اینطور نیست؛ در زمان خیار ملکیت هست؛ منتها ملکیت متزلزل.
ص: 724
روایتی که مرحوم علامه (1)به آن استدلال کردند این است که فرمودند کسی طعامی به یک درهم فروخت، طعام را داد و درهم را نگرفت ـ ظاهراً نسیه فروخت ـ وقتی سررسید شد، فروشنده ثمن را از مشتری طلب کرد که مشتری گفت من پول ندارم؛ ولی اگر بخواهید کالا به شما میدهم، طعام میدهم و فروشنده هم قبول کرد که این کار را کند، از امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند که آیا این کار جایز است یا نه؟ فرمود: بله، جایز است، این کسی که پول خود را میخواهد، میخواهد به دراهم خود برسد؛ حالا یا به عین درهم میرسد یا به کالایی که معادل درهم است میرسد، پس فروشنده طعامی را فروخت، یک؛ نسیه هم فروخت، دو؛ هنگام سررسید پول را تقاضا کرد، مطالبه کرد، سه؛ خریدار نداشت که پول را بدهد، چهار؛ گفت من به شما طعام میدهم، پنج؛ این هم قبول کرد، شش؛ آیا این شرعاً جایز است یا نه؟ فرمود: بله، این شخص درهم خود را میخواست، حالا یا عین درهم به او میرسد یا عوض درهم. در اینجا آنکه محل شاهد هست این است که فروشنده کالایی را فروخت، ثمن را قبض نکرد و قبل از قبض روی این ثمن معامله شد؛ همانطوری که مبیع قبل از قبض اگر معامله شود عیب ندارد، ثمن هم اگر قبل از قبض مورد معامله قرار بگیرد نباید عیب داشته باشد؛ این استدلال مرحوم علامه است در تذکره که به این روایت استدلال کرده است. حالا اصل روایت و دو نقدی که مرحوم شیخ بر آن دارد را بخوانیم، یک تأییدیه در ذیل مرحوم شیخ است که آن هم بازگو شود و یک نقد هم از مرحوم آخوند است بر فرمایش مرحوم شیخ که آن هم بازگو شود.
ص: 725
1) تذکرة الفقهاء، العلامه الحلی، ج10، ص123، ط جدید.
حالا اصل آن روایت این است: روایت باب یازده از ابواب سلف، حدیث ده؛ این حدیث را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)نقل کرد: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ» که این بحث از نظر سند و اینها سابقاً بازگو شد. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ(علیه السلام) عَنْ رَجُلٍ بَاعَ طَعَاماً بِدَرَاهِمَ»؛ فروشنده مثلاً گندمی را به چند درهم فروخت و ظاهراً نسیه فروخت، «فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِکَ الْأَجَلُ»؛ این معامله نسیه مدت آن رسید «تَقَاضَاهُ»؛ یعنی این بایع که طلبکار بود، آن طلب را از مشتری خواست. «فَقَالَ»؛ آن مشتری که بدهکار بود گفت: «لَیْسَ عِنْدِی دَرَاهِمُ»؛ من پول نقد فعلاً ندارم، جنس و طعام دارم. «خُذْ مِنِّی طَعَاماً» نه اینکه با «الف و لام» گفته باشد؛ یعنی آن طعام را بگیر، بلکه «خُذْ مِنِّی طَعَاماً»؛ من گندم دارم به جای پول گندم میدهم، آیا این کار جایز است یا نه؟ این محور سؤال است. «قَالَ(علیه السلام): لَا بَأْسَ»؛ عیب ندارد. «لَا بَأْسَ إِنَّمَا لَهُ دَرَاهِمُهُ یَأْخُذُ بِهَا مَا شَاءَ»؛ طلبکار پول خود را میخواهد، حالا یا عین پول یا معادل پول. استدلال مرحوم علامه در تذکره این است که این شخص فروشنده طعام را فروخت ثمن را نگرفت، قبل از اینکه ثمن را بگیرد روی این ثمن معامله کرد، پس میشود که ثمن قبل از قبض، مورد معامله قرار بگیرد، چه اینکه در فرع قبلی مثمن قبل از قبض مورد معامله قرار میگرفت که بعضی میگفتند نمیشود و بعضی میگفتند مکروه است؛ ولی مختار این بود که میشود. همانطور که مثمن قبل از قبض، مورد معامله قرار میگرفت، ثمن هم قبل از قبض مورد معامله قرار میگیرد؛ این استدلال مرحوم علامه در تذکره بود.
ص: 726
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص262.
نقدی که مرحوم شیخ (1)دارد این است که میفرماید: محل بحث ما در مسئله مثمن این بود که کسی کالایی را میخرد و قبل از اینکه کالا را بخرد این کالا را به یک چیز دیگر میفروشد؛ ولی آنچه که شما از این روایت شاهد آوردید این بود که کسی کالایی را میفروشد، ثمن را مالک میشود، قبل از قبض با آن ثمن در بیع ثانی معامله میکند که آن را هم مجدداً ثمن قرار میدهد، نه مثمن؛ ما بحثمان در این بود که مبیع را انسان بفروشد؛ ولی شما شاهد آوردید که با ثمنِ نگرفته میشود معامله جدید کرد که آن را باز ثمن برای معامله دیگر قرار دهیم. اگر شما روایتی میآوردید که دلالت میکرد بر اینکه ثمن قبل از قبض میتواند مبیع قرار بگیرد، با بحث ما هماهنگ بود؛ الآن شما ثمن را قبل از قبض، ثمن قرار دادید برای معامله جدید، نه مثمن؛ مگر کسی بگوید که از این جهت فرقی نیست.
پرسش:؟پاسخ: بله، آن باب صرف و سلم اگر «احد الطرفین» نقد باشد، گفتند محذور ندارد؛ اینچنین نیست که همه امور در تمام روایاتی که در باب است، از تمام جهات به آن روایت مربوط باشد؛ در همان صرف و سلم میگویند: اگر قبض شود این اشکال را دارد، اگر نباشد این اشکالی ندارد. این کار صرف و سلم نبود، نسیه بود. بله، طعام را داد و در مقابل صرف و سلم بود؛ یعنی کالا نقد بود و پول نسیه. ابواب سلف بر اساس عنوان کلی چنین است؛ ولی بابی که مرحوم صاحب وسائل ذکر کرده این است که «بَابُ أَنَّهُ إِذَا تَعَذَّرَ وُجُودُ الْمُسْلَمِ فِیهِ عِنْدَ الْحُلُولِ کَانَ لَهُ الْفَسْخُ»، یک؛ «وَ أَخْذُ رَأْسِ الْمَالِ»، دو؛ «وَ لَهُ أَنْ یَأْخُذَ بَعْضَهُ وَ رَأْسَ مَالِ الْبَاقِی»، سه؛ «وَ حُکْمِ أَخْذِ قِیمَتِهِ بِسِعْرِ الْوَقْتِ»، چهار؛ عنوان بحث را که بالای صفحه مینویسند میگویند: «ابواب السلف»؛ ولی همه این عناوین از روایات این باب به دست میآید، از این جهت است که باید عنوانی که خود مؤلف به باب داده است مراجعه کرد، نه اینکه به آن سر صفحه که نوشته «سلف». این نقد اول مرحوم شیخ.
ص: 727
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص296، ط جدید.
نقد دوم او هم این است که شما در خصوص این روایت این را ثابت کردید که مشتری میتواند همین ثمن را به بایع آن بفروشد؛ یعنی بایع ثمنی را که قبض نکرده، میتواند با همان ثمن طعامی بخرد؛ مشتری میتواند طعامی را به بایع خود بفروشد با همین ثمنی که باید میداد و الآن ندارد که بدهد. مجدد یعنی چه؟ یعنی در خصوص معامله بین بایع و مشتری، بایع میتواند ثمنی را که قبض نکرده است با مشتری خود معامله کند، آخر این از جای دیگر که ثابت نمیشود، مگر به عدم قول به فسخ؛ شما اگر بخواهید بهطور مطلق فتوا دهید، باید عدم قول به فسخ را ضمیمه آن کنید و اما آن تأییدی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) ذکر میکنند این است که دیگران که گفتند ثمن غیر قبض شده؛ مثل مثمن قبض شده است، این است که در آن جهت شریک هستند. چرا در مثمن قبض نشده میگویند بیع آن یا حرام است یا مکروه؟ یعنی یا باطل است، بیحزازت است یا با حزازت است؟ برای اینکه این ملک در معرض زوال است، براساس آن نبوی معروف که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِفَهُوَمِنْ مَالِ بَایِعِهِ» (1)این مبیع عین شخصی است، یک؛ اگر تلف شود معامله «آناًما»ی قبل از تلف منفسخ میشود، دو؛ مبیع برمیگردد ملک بایع و ثمن برمیگردد ملک مشتری، سه؛ پس چنین مبیعی در معرض زوال است و چون ثمن شخصی هم حکم شخصی را دارد و آن هم در معرض زوال است، از این جهت شارع مقدس فرمود: بیع «ما لم یقبض» خالی از حزازت نیست، چون مبیع قبض نشده و در معرض زوال است، ثمن قبض نشده هم اینچنین است. ولایت مالک نسبت به مبیعِ قبض نشده ضعیف است، ولایت مالک نسبت به ثمنِ قبض نشده هم ضعیف است؛ از این جهت میشود گفت حکم ثمن قبض نشده همان حکم مثمن قبض نشده است که از این جهت فرق نمیکند؛ اما «والذی ینبغی ان یقال» این است که بخشی از این روایات از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است یا ائمه(علیهم السلام) سخن پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نقل کردند؛ در آن عصر مبیع و ثمن، هر دو کالا بودند، نه مسئله اوراق بهادار آن وقت مطرح بود نه مسئله سکه مضروب، شمش طلا و شمش نقره اینها بود؛ ولی در اختیار همه نبود، کالا را با کالا معامله میکردند و در حقیقت جریان بیع و شراء شبیه «مضاربه»، شبیه «مضارعه»، شبیه «مساقات»، شبیه «مغارسه» است که همه دو طرفی است؛ یک وقت «مغارسه» است دو طرف قرارداد میگذارند که این زمین را با این وصف به این کشاورز دهد که او درخت «غرس» کند، هیچکدام بر دیگری رجحانی ندارد، یک معامله پایاپای طرفین است؛ یک وقت است دو طرف یکی سرمایه میدهد و یکی کار برای مساقات که این «سقی» و آبیاری کند، این معامله پایاپای است و یک وقت «مضارعه» است که کشاورزی کند و یک وقت «مضاربه» است که تجارت کند اینجا هم «مبایعه» است حالا گفتند بیع و شراء؛ شما حکمتان عوض شد، اینها مبایعه است. به تعبیر سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید که اصلاً ثمن را میگفتند مبیع، در صدر اسلام همانطوری که کالایی که فروشنده میدهد آن مبیع است، کالایی که با آن کالا خریدار مبیع را میخرد این را هم میگفتند مبیع که این میشود «مبایعه» اصلاً، حالا بعد وقتی که نقد شد و اوراق بهادار شد و سکه شد و پول رایج شد، یکی شده بایع، یکی شده مشتری، یکی شده مثمن و یکی شده ثمن وگرنه هر دو کالا بود، چطور آن کالا قبل از قبض میشود فروخت با کراهت یا نمیشود فروخت با عنوان حرمت، درباره ثمن هیچ حکمی ندارد؟ این هم همان است؛ اگر شما زمان نزول این روایات را بررسی کنید که در آن عصر طرف مشتری و طرف بایع هر دو کالا را میدادند، جنس به جنس پای معامله میدادند، این هم در حقیقت «مبایعه» بود؛ مثل «مساقات» و «مغارسه». در «مغارسه» که یکی فاعل و یکی قابل نیست؛ یکی پول میدهد دیگری تعهد میکند که فلان مقدار درخت «غرس» کند و در «مساقات» یکی پول میدهد، یکی تعهد میکند که فلان قدر «سقی» و آبیاری کند، در «مضاربه» اینطور است، در «مزارعه» اینطور است؛ اینها معامله پایاپای است، یکی فاعل و یکی قابل نیست. در جریان بیع و شراء هم اینطور است و این «مبایعه» است؛ اگر مبایعه هست، حکم ثمن و مثمن یکی است. بخشی از روایات را سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) به آن تمسک کردند و تعجب میکنند میفرمایند که بعضی از آقایان گفتند که این روایت مثلاً طریق ما نیست در حالی که بعضی از روایات از طریق ما هم هست و این روایت همان بود که در بحث قبل هم به آن اشاره شده است.
ص: 728
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسن النوری الطبرسی، ج13، ص303.
روایتهای باب ده از ابواب احکام عقود چنین است: وسائل جلد هجده، صفحه 68، روایت ششم و هشتم؛ اصل باب در صفحه 56 است که چند تا روایت دارد، روایت ششم و روایت هشتم آن محل استشهاد سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) است. در روایت ششم هم که در بحث قبل اشاره شد روایتی است که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) (1)نقل میکند: «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِهِ وَالِیاً فَقَالَ لَهُ إِنِّی بَعَثْتُکَ إِلَی أَهْلِ اللَّهِ یَعْنِی أَهْلَ مَکَّةَفَانْهَهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ»؛ حضرت او را به عنوان والی برای تصدی امور مکه فرستاد. والی همه شئون را باید متعهد باشد، بعضیها را «بالمباشرة» و بعضیها را «بالتسبیب» معاون میگرفت و مانند آن حل میکرد، فرمود: اینها را نهی کن از فروختن چیزی که قبض نکردند؛ یعنی اگر کالایی را خریدند و آن کالا را قبض نکردند، قبل از قبض نفروشند. همین مسئله چهارم فصل نهم که مدتها روی آن بحث شد؛ منتها اشکالی که بر فرمایشات سیدنا الاستاد هست این است که فرمودند این روایت را نمیشود با آن معامله مطلق و مقیّد کرد، برای اینکه درباره قضایای شخصی است. این سخن تام نیست، برای اینکه قضیه سخن شخصیه این است که درباره خود زید بگویند که این کار را بکن، این کار را نکن، اما وقتی به والی یک شهر با همه روستاها میگویند این محدودهای است که خیلی هم اگر تنزل کنیم به صورت یک قضیه خارجیه خواهد بود که البته قضیه خارجیه اصطلاح آن این نیست.
ص: 729
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص231.
پرسش: شاید در مکه یک مشکل اقتصادی بوده؟
پاسخ: ولی اگر در همین مکه روایتی بیاید که مگر در مکیل و موزون، این قابل تقیید است. ایشان میفرمایند که با این نمیشود معامله مطلق و مقیّد کرد، اگر یک مقیدی وارد شود، معارض این است نه مقیّد این؛ میگوییم نه، جریان تقیید و حمل ظاهر بر اظهر و حمل ظاهر بر نص و امثال آن جزء محاورات حقوقی مردم است، ما این حرفها را که از آیه و روایت در نیاوردیم، این حرفها جزء غرائز و ارتکازات مردمی است، یک؛ در مرئا و منظر اهل بیت(علیهم السلام) بود، دو؛ همه اینها را میدیدند و بررسی میکردند، سه؛ ساکت هم شدند و گاهی هم امضا میکردند، چهار؛ وگرنه غالب این بحثهای اصول همه براساس ارتکازات مردم است و براساس امضای صاحب شریعت، وگرنه ما چنین آیهای داشته باشیم، روایتی داشته باشیم که مطلق را باید بر مقیّد حمل کرد، عام را باید بر خاص حمل کرد، ظاهر را باید تابع اظهر دانست، ظاهر را باید تابع نص دانست، این مفهوم و منطوق که ما داریم، هیچکدام از اینها به آیه یا روایتی تکیه نمیکند؛ همه اینها مربوط به غرائز مردم و ارتکازات مردم است و در مرئای صاحب شریعت بودن است با امضای صاحب شریعت. حالا اگر به والی فرمود که نگذار مردم مکه قبل از قبض چیزی را بفروشند، بعد یک پیام دیگری به والی میداد که میفرمود که میکل و موزون حکم آن مستثناست، این دیگر تقیید میشد.
ص: 730
پرسش: شاید حکم کلی نبود؟پاسخ: چرا! حکم کلی منطقه است؛ اگر بار دوم به والی بفرماید که مکیل و موزون عیب ندارد، اصلاً نمیگویند که تعارض است، بلکه میگویند این تخصیص است. ما یک بحثهای نقلی، حقوقی، اخلاقی و عاطفی داریم که در همه اینها وقتی موجبه کلیه و سالبه جزئیه را به غرائز بدهید اینها هیچ منافاتی نمیبینند میگویند این مخصّص آن است و این مقیّد آن است. اگر یک قانون کلی را بدهید بعد یک سالبه جزئیه یک استثنایی متصل یا منفصل بدهید، هر دو را با آغوش باز میپذیرند و میگویند این دومی مخصّص است یا مقیّد است و مانند آن؛ اما وقتی وارد حوزه عقلیات شدید یک حرف در اینجا موجبه کلیه و یکی سالبه جزئیه گفتید، باید پاسخ دهید؛ میگویند جمع اینها محال است، برای اینکه اینها نقیض هم هستند؛ این سالبه جزئیه نقیض آن موجبه کلیه است، این موجبه جزئیه، نقیض سالبه کلیه است و جمعپذیر هم نیست؛ بیا حل کن! موجبه جزئیه و سالبه کلیه در فضای فقه، اصول، حقوق، اخلاق و در فضای عرف کاملاً جمعپذیر است، چه اینکه هر روز دارند جمع میکنند؛ اما وقتی وارد حوزه عقلیات شدید میگویند یکی را باید جواب بدهید؛ این سالبه جزئیه، نقیض موجبه کلیه است و جمع آن محال است؛ این موجبه جزئیه، نقیض آن سالبه کلیه است و جمع آن محال است. تخصیص و تقیید در علوم عقلی نیست: «الاحکام عقلیة لا تخصص»، (1)اما فضای عرف همین است. حالا این اختصاص ندارد به اینکه به نحو قضیه حقیقیه بگوید یا به مردم یک شهر؛ مثل شهر مکه با همه اطراف آن بگوید؛ اگر یک موجبه جزئیه میفرمود این را کاملاً مقیّد این اطلاق قرار میدادند و اینطور نیست که این را معارض بدانند. اصل فرمایش تام نیست، اما روایتی که به آن استدلال کردند، روایت شش همین باب ده این است فرمود: «فَانْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ»، این «مَا لَمْ یُقْبَضْ» اعم است، چه ثمن باشد و چه مثمن؛ منتها حالا این مثمن را بخواهید بار دوم بفروشید اشکال دارد، ثمن را بخواهید مجدد مبیع قرار دهید اشکال دارد، اما با این ثمن بخواهی معامله دیگر بکنی بنا بر اینکه بیع مخصوص فروختن است و خریدن را شامل نمیشود، اشکال دارد. ما محتاج به عدم قول به فصل هستیم؛ ولی فرمایش سیدنا الاستاد این است که سابق هر دو را میگفتند بیع، سابق هم به مثمن میگفتند مبیع هم به ثمن میگفتند مبیع، بنابراین بیع «ما لم یقبض» منهی است؛ منتها حالا «کلٌ علی مسلکه». خیلیها بودند این نهی را تحریمی میدانستند که الآن هم تحریمی میدانند، خیلیها نهی تنزیهی میدانستند، الآن هم نهی تنزیهی است؛ ولی ثمن در این معامله حکم مثمن را دارد، هر چه که درباره مبیع گفتید درباره ثمن هم بگویید. جامعتر از آن همین روایت هشتم این باب است که فرمود: «وَ نَهَی عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُضْمَنْ»، (2)اینجا دیگر مکه و مدینه ندارد که به مردم مکه یا به والی شهر خاص گفته باشد؛ غالب این مناهی هم بر تنزیه حمل میشود. بنابراین میشود گفت که ثمن هم حکم مثمن را دارد و در حوزه بحث داخل است؛ منتها همانطوری که فروش مبیع «قبل القبض» با حزازت و کراهت همراه است، ثمن را هم بخواهی بفروشی ـ اگر کالا باشد ـ یا بخواهید با آن ثمن چیز دیگر بخرید «کما لایبعد»، حکم آن حزازت است. پس بیع «ما لم یقبض» چه در ثمن و چه در مثمن عیب ندارد، یک و داخل در حریم بحث است، دو؛ پس بحث از مسئله مبیع بودن قدری وسیعتر شد و به ثمن هم رسید، این سه؛ حالا میماند آن توسعه دیگر.
ص: 731
نقدی که مرحوم آخوند بر آن فرمایش مرحوم شیخ دارد که مرحوم شیخ فرمود که در این جهت در ضعف ولایت شریک هستند، (1)برای اینکه مثمن قبل از قبض درست است تحت ولایت مالک هست، اما ولایت او ضعیف است، برای اینکه ممکن است این مثمن تلف شود، چون «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَایِعِهِ» و برابر آن جمع «آناًماء قبل التلف» این معامله فسخ میشود و به بایع برمیگردد، پس این معامله لرزان است. مرحوم آخوند آنجا هم اشکال داشتند، (2)اینجا هم اشکال دارند. (3)میفرمایند که ولایت ضعیف است یعنی چه؟ این ملک طِلق اوست؛ اگر کسی چیزی را خرید، این مبیع ملک طِلق اوست و براساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (4)میتواند روی آن معامله کند. اگر کسی کالایی را فروخت ثمن ملک طِلق اوست که برابر «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میتواند تمسک کند. «فتحصل» از این جهت بین ثمن و مثمن فرقی نیست؛ لکن «فی الجواز»، همانطوری که مثمن را قبل از قبض میتوان فروخت، ثمن را هم قبل از قبض میتوان مورد معامله قرار داد.
موضوع: قبض
ضمن مسئله چهارم از فصل نهم, فروعی را مطرح فرمودند; مسئله چهارم این بود که به زعم مرحوم شیخ انصاری و برخی از فقها(رضوان الله علیهم) مبیع قبل از قبض قابل فروش نیست. عدهای گفتند که مبیع قبل از قبض ممکن است فروش آن مکروه باشد ولی حرام نیست و صحیح هم است که رأی نهایی همین بود (5)کوشش مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در بسیاری از ابواب فقه این است که به کمک روایات مسئله فقهی را طرزی طرح کند که از آن یک قاعده فقهی و گاهی قاعده اصولی استنباط بشود (6)لذا در بسیاری از مسائل بعد از اینکه حکم مبیع را تعیین کردند از مبیع به ثمن منتقل میشوند و از مجموعه عقد بیع; یعنی مبیع و ثمن به معاملات دیگر میپردازند که یک توسعه نظری برای استنباط است. در مسائل قبلی هم همین کار را کردند در مسئله فعلی هم همین کار را دارند میکنند. در مسئله فعلی بعد از اینکه بیان کردند مبیع قبل از قبض قابل فروش است یا نه, از مبیع به ثمن منتقل شدند و نتیجه گرفتند که ثمن هم حکم مبیع را دارد; الآن در این فرع بعدی میخواهند بگویند که ما از بیع میتوانیم به عقد دیگر از عقود تجاری تعدّی کنیم یا نه; چهار صورت به عنوان محل بحث طرح میشود آنگاه آرای فقها را ذکر میکنند و در نتیجه, رأی نهایی را هم بازگو میکنند. آن صور چهارگانه این است که گاهی مبیع قبل از قبض را انسان میخواهد بفروشد که تاکنون محل بحث بود. یک وقت است که مبیع قبل از قبض را میخواهند به عقد صلح یا مضاربه یا مزارعه یا مساقات یا مغارسه یا اجاره یا عقدی از عقود دیگر در بیاورند این مبیع قبل از قبض، احدِ عوضین یکی از معاملات دیگر میشود یا صلح است یا مضاربه است و مانند آن آیا این جایز است یا نه که از باب بیع به باب صلح ومزارعه و مضاربه تعدی میشود, مبیع را مورد مصالحه قرار بدهند میشود یا نمیشود؟ عینی که مورد مصالحه قرار گرفت و هنوز قبض نشد آیا آن را میشود مبیع قرار داد و فروخت یا نه که از باب صلح به باب بیع منتقل بشویم از باب مضاربه و مزارعه و مساقات و مغارسه به باب بیع منتقل بشویم میشود یا نه؟ فرع دیگر و صورت دیگر این است که هیچ کدام از اینها از سنخ بیع نیستند نه منقول عنه بیع است نه منقول الیهبیع است, هیچ کدام در فضای بیع نیستند نه مبیعی به مبیعی, نه مبیعی به صلحی, نه صلحی به مبیعی در هیچ کدام از اینها بیع دخیل نیست بلکه یک عین مورد مصالحه را میخواهند مورد مصالحه صلح دیگر قرار بدهند یا مضاربه قرار بدهند یا مساقات قرار بدهند, یا نه عین مورد مضاربه و مساقات را میخواهند مورد مصالحه قرار بدهند که هیچ کدام ـ نه منقول عنه نه منقول الیه ـ بیع نیستند. اگر ما گفتیم که کالایی که مورد معامله است قبض نشده بخواهد بر او معامله جدید قرار بگیرد جایز نیست آیا درجمیع این صور همین حکم است یا نه, اگر گفتیم حرام است در جمیع صور است یا نه, اگر گفتیم مکروه است در جمیع صور هست یا نه, اگر گفتیم باطل است در جمیع صور هست یا نه, حکم چه تکلیفی باشد چه وضعی همه صور را در بر میگیرد یا نه؟ اگر چنین قاعدهای از این فرع دوم به دست بیاید این یک توسعه فکری است این مجتهدپروری مرحوم شیخ را نشان میدهد در حالی که روایات محل بحث هیچ کدام درباره انتقال از بیع به صلح و مانند آن نبود, راه آن این است که مرحوم شیخ انصاری انس فراوانی به کتب قدما مخصوصاً تذکره مرحوم علامه داشتند. این فروعات را مرحوم علامه در تذکره (7)و همچنین در قواعد بیان کرده, شارحان قواعد چند قسم بودند برخی ها آن بخش معاملات قواعد را شرح کردند برخی ها آن بخش عبادات را; شما ببینید اگر کسی دوره کامل شرح قواعد بخواهد نه این دوره کامل از جامعالمقاصد محقق ثانی به دست میآید نه از ایضاح الفوائد فخرالمحققین پسر او; از مجموع این دو تا و برخی از کتاب های دیگر که به منزله شرح اوست قواعد مشروح به دست میآید. اینکه میبینید مرحوم شیخ در بحث معاملات از جامعالمقاصد زیاد ذکر میکند برای اینکه محقق ثانی بخش معاملات قواعد را مبسوطاً شرح کرده است در بخش عبادات بسیار ضعیف است حالا یا نرسید یا به فرمایش فخرالمحققین اکتفا کرد. ایضاح الفوائد فخرالمحققین در آن بخش هایی که به دست محقق ثانی نرسید چون محقق ثانی بعد از ایشان بود در قسمت های عبادات قوی تر شرح کردند این را مبسوط تر شرح کرده اگر کسی شرح کامل قواعد علامه را میخواهد, باید مجموع ایضاح و مجموع جامعالمقاصد را مطالعه کند تا شرح دورهای آن به دست بیاید. مرحوم علامه در تذکره گاهی حرف ظاهر دارد گاهی حرف اظهر دارد گاهی حرف نص دارد به تعبیر مرحوم شیخ, همه اینها را ایشان رصد کرده, میگوید در فلان جا ظاهر حرفش این است که از باب بیع نمیشود تعدّی کرد در فلان جا اظهر این است در فلان جا نص فرمایشاش این است که از باب بیع نمیشود تعدی کرد. کتاب های دیگر را از خود علامه یا بزرگان دیگر رصد کردند فرمودند از فلان جا ظاهرش این است که میشود تعدّی کرد در فلان جا اظهر این است در فلان جا نص این است که میشود تعدّی کرد. شما حالا از فرمایش مرحوم علامه و بعضی از فقها(رضوان الله علیهم) خواستید به دست بیاورید, بعضی ها گفتند میشود تعدّی کرد بعضی ها گفتند نمیشود تعدّی کرد (8)ما در مسئله نص نداریم یک، اجماع محقق نداریم دو، شهرت محققه نداریم سه، حالا این کلمات فقط یک صرف اطلاعاتی است که شما رصد کردید این «لا یضر و لا ینفع». بنابراین شما حکم این صور چهارگانه را باید طبق آن اصول و قواعد اولیه حل کنید; برای اینکه از کلمات اصحاب هیچ به دست نمیآید اجماعی در کار نیست شهرت محققهای در کار نیست نص خاصی هم در این مسئله نیست که حکم این صور چهارگانه را ترسیم بکند که آیا میشود مبیعی را به مبیعی, مبیعی را به صلحی, صلحی را به مبیعی, صلحی را به صلحی منتقل کرد یا نه؟ هیچ کدام از نص و آیه و روایت در کار نیست ما هستیم و قواعد اصلیه و قواعد عامه.
ص: 733
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص296، ط جدید.
2) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص281.
3) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص280.
4) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج2، ص272.
5) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص 298، ط الحدیثه.
6) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص 299، ط الحدیثه.
7) تذکره الفقهاء، العلامه الحلی، ج10، ص 104 و 108، ط الحدیثه.
8) تذکره الفقهاء، العلامه الحلی، ج10، ص299، ط الحدیثه.
پرسش: ؟پاسخ: نه ما که قاعده فقهی بحث نمیکنیم اینجا کتاب بیع مطرح است مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) که در کتاب بیع به عنوان قاعده فقهی یا نظیر رسائل قواعد اصولی را ادعا نکرده که کتاب بیع است, وقتی کتاب البیع است این بیع را بررسی میکنند; آن وقت میبینند که آیا از مجموعه قواعد و ادله کتاب بیع میشود به ابواب دیگر رسید یا نرسید, اصلاً کتاب کتاب بیع است. یک وقت است کسی قواعد فقهیه مینویسند; مثل مرحوم شهید یا قواعد اصولیه مینویسد مثل اصولی ها; دست او باز است; اما یک وقت کسی دارد کتاب مکاسب مینویسد کتاب متاجر مینویسد کتاب بیع مینویسد این عنصر اولی و محوریاش همان مسئله بیع است.
پرسش: از نظر منطقی صحیح است که ما از جزء به کلّ پی ببریم؟
پاسخ: نه از جزئی که پی به کلی نمیبریم ما وقتی که زید را شناختیم «من هوی» او را شناختیم یک، «ما هوی» او را شناختیم دو، «من هوی» او را جدا کردیم سه، «ما هوی» او میماند چهار، میشود انسان; این راه استدلال است. ما با حفظ «من هوی» بیع که نمیتوانیم به فقه برسیم. ایشان اول آمدند در مواردی که به صورت قاعده فقهیه درآوردند خصوصیات را ارزیابی کردند رصد کردند جهت جامع را رصد کردند خصوصیات را گفتند اینجا قابل الغا است آن جامع رصد شده که مانده میشود قاعده فقهی; لذا میشود از باب بیع به غیر باب بیع وارد شد.
در جریان غرر که گفته شد «نهی النبی عن بیع الغرر» (1)[5]فرمودند با صرف نظر از آن «نهی النبی عن الغرر» (2)[6]که به طور مطلق وارد شده است ما اگر خود این مسئله را ارزیابی کنیم میبینیم این حدیث یک «من هو» دارد که بیع است یک «ما هو» دارد که غرر است ما وقتی «من هوی» او را رها کردیم «ما هوی» او مانده, میگوییم غرر در اجاره باطل است در مصالحه باطل است در مساقات باطل است همه موارد را دارد; برای اینکه شارع مقدس نمیخواهد انسان وارد یک تجارت خطری بشود. اگر ما بتوانیم از جزئی به کلی پی ببریم, تنها راهش این است که جزئیت او را الغا کنیم کلیت او بماند از کلی به کلی پی ببریم, چون هر جزئی یک کلی را به همراه دارد.
ص: 734
ایشان بعد از اینکه این زحمت را کشیده میفرماید که چهار صورت هست یک، هیچ کدام از اینها منصوص نیست دو، مورد اجماع نیست سه، شهرت محقق نیست چهار، کلمات اصحاب هم مختلف است پنج; بنابراین ما هیچ راهی نداریم کهبگوییم چون این مورد شهرت است ما احتراماً «بما هو المشهور» نظر آنها را تثبیت کنیم ما هستیم و قواعد اولیه، حکم هم که بر خلاف اصل است چرا بر خلاف اصل است؟ برای اینکه کالایی را که انسان بأیّ نحو ـ حالا یا بالبیع یا بالصلح یا به عقد دیگر ـ مالک شد بر اساس «الناس مسلطون علی اموالهم» (1)[7]هم رایگان هم تحت عقدی از عقود رایج میتواند منتقل کند, وقتی میتواند منتقل کند به چه دلیل شما بگویید تا قبض نکرده نمیتواند منتقل کند این فرمایش تام است. لذا میفرمایند که اصل اولی این است آنچه در بیع گفته میشد مخالف این اصل است ما در خصوص بیع بر خلاف اصل بر مورد نص اقتصار کردیم لذا فتوایمان این است که در بیع جایز نیست در عقود دیگر جایز است.
نقد افرادی مثل مرحوم آخوند (2)[8]در درجه اول بعد سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (3)در درجه دوم این است که شما همین فرمایش را در اصل بیع بگویید در اصل بیع هم دستتان خالی است شما این همه روایات را که دلالت میکرد بر جواز آنها را رد کردید آن دلالت بر منع هم حداکثر حزازت و کراهت را میرساند آنجا هم بگو جایز است «کما هو الحق», بگو چه در بیع چه در غیر بیع جایز است آن وقت این بحث, بحث مثمری نیست درست است که شما در صدد توسعه فقه هستید; ولی اینجا کارآمد نیست, برای اینکه اصل مسئله جواز است که همه جا جایز است شما چه بگویید چه نگویید چه رصد بکنید چه نکنید جایز است کسی مالی را که به صلح گرفته یا مضاربه گرفته یا مساقات گرفته یا مغارسه گرفته مالک است, وقتی مالک شد بر اساس «الناس مسلطون علی اموالهم» میتواند یا رایگان یا با عوض به دیگری منتقل کند, این اصل اولی است. سعی و کوشش شما مشکور, ولی ثمری ندارید; برای اینکه از اول هم دستتان خالی بود; منتها آنجا خیال کردید که حرام است تکلیفاً بعد هم سرانجام خواندید و گفتید که حرمت تکلیفی معیار نیست, بطلان وضعی معیار است خیال کردید باطل است حالا بر اساس آن زعم خودتان میخواهید این بطلان را در عقود دیگر جاری کنید گفتیم نمیشود, ما فقط در بطلان و همین خصوص بیع بسنده میکنیم, حق این است که آنجا هم باطل نیست, در همه جا بر اساس اصل اولی «الناس مسلطون علی اموالهم» (4)[10]عمل میشود و این روایتی که سیدنا الاستاد(رضوان الله علیه) نقل کرده که «نهی النبی عن بیع ما لم یقبض» (5)[11]این بر فرض سند داشته باشد اگر سند داشته باشد, این نهی هم نهی تنزیهی است; بله، اگر سند معتبر میداشت و نهیاش نهی تحریمی بود و حرمت در معامله هم ناظر به بطلان معامله است ارشاد وضعی است, نه این است که نهی دلالت بر بطلان بکند; چه صیغه نهی چه این «نون و ها و یاء» این معنایش این نیست که باطل است. در معاملات بر اساس آن محاوره عرفی وقتی گفتند این کار را نکن; یعنی نکن که نمیشود «لا تبع ما لیس عندک» (6)[12]یعنی اگر ولایت نداری وصایت نداری وکالت نداری قیّم نیستی, نکن که نمیشود بالأخره شما داری مالی را میفروشی; یا باید مالک باشی یا باید ملک باشی یا باید مال خودت باشد یا باید نفوذ داشته باشی; اگر به هیچ نحو نه مالک بودی نه ملک، نکن که نمیشود; نه اینکه حالا اگر کسی آمده درباره مال مردم گفت «بعت», این «بعت»; مثل غیبت و دروغ باشد که معصیت باشد; بله، اگر معاطات بود مال مردم را گرفته دارد میفروشد این روی تصرف غاصبانه است حرام است کاری به بیع ندارد. غرض این است که نهی اگر در معاملات گفته میشود دلیل بر حذر است, نه اینکه جداگانه وضع شد, نه اینکه ظهور در حرمت دارد; بلکه براساس محاورات عرفی وقتی شارع مقدس که قانونگذار است میگوید این معامله را نکن یعنی نکن که نمیشود در موارد خاصی که جزء اعیان محرمه باشد آن با قرینه همراه است که گفت بیع ربا این طور است, بیع خمر این طور است و مانند آن این یک حرمت خاص خودش را دارد.
ص: 735
پرسش: ؟پاسخ: نه دیگر, برای اینکه خودش الفاظ فراوانی دارد یا باید نهی بکند یا باید احل الله البیع و حرم الربا (1)[13]آن تحریم کند «لا یصلح» بگوید «لا بأس» بگوید «لا یعجبنی» بگوید این معلوم میشود که حرمتی در کار نیست دیگر یک وقتی میگوید «لا بأس» یک وقتی میگوید که «لا یصلح» اینها نشان میدهد که این حرمت ندارد دیگر الفاظ خودشان را نشان میدهند. فتحصل که در فرع دوم باید برابر با «ما هو الاصل» عمل کرد یک، چه اینکه در خود باب بیع هم برابر با «ما هو الاصل» عمل کرد دو، «ما هو الاصل» این است که انسان وقتی مالک چیزی شد میتواند به دیگری منتقل بکند حلال است حالا گاهی حزازت دارد و نهی تنزیهی وارد شده است در خصوص بیع عیب ندارد اصل مسئله که بیع «ما لم یقبض» باشد حرام نیست و باطل نیست و صحیح است اینها عصاره بحث در این فرع دوم.
حالا چون روز چهارشنبه است یک مقداری هم بحث هایی که به حیات اصلی ما برمیگردد مطرح بشود; بالأخره در دین به ما گفتند قرض کردن مکروه است, عاریه گرفتن خیلی روا نیست, گفتند قرض کردن «همٌ باللیل و ذلٌ بالنهار» (2)[14]غصه شب است و ننگ روز, روز که انسان طلبکار را میبیند احساس ذلت میکند و شب هم که تنهاست اندوهگین است, عاریه هم همین طور است. همان طوری که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در بحث های فقهی سعی میکنند توسعه بدهند از باب بیع به سایر موارد که در خیلی از موارد موفق بودند این بزرگان عالم اخلاق هم همین کار را میکنند میگویند اینکه گفته شد قرض مکروه است اینکه گفتند عاریه روا نیست; یعنی سرمایهای که خدا به تو داد با آن سرمایه زندگی کن. خدا که به شما سرمایههای فراوانی داد شما چرا همه چشم و گوش تو به بیرون است. این درس های حوزوی و دانشگاهی اینها یا قرض است یا عاریه است برای اینکه انسان از بیرون دارد میگیرد دست خورده هم است این قدر کتاب ها در این زمینه آمد این قدر زیر دست و پای اقوال و قائلان و ایدی و اقلام گذشت تا به ما رسید دست خورده هم است. اسبق یها به سابقین گفتند سابقین به لاحقین گفتند, گفتند و نوشتند تا به ما رسید. اگر ما مجتهد بشویم در این رشته تازه قرض گرفتیم اگر مجتهد نباشیم عاریه است اینگونه از علوم اینچنین است اما یک علوم دیگر هم هست که انسان برای خودش است فرمود که شما در بیرون وقتی عالم میشوید بر اثر چشم و گوشتان است چشم دارید کتاب ها را مطالعه میکنید گوش دارید حرف ها را میشنوید همین چشم و گوش هم در درون شما هست حرف خودتان را بشنوید آن صحیفه خودتان را مطالعه کنید, خدا چیزهای فراوانی به شما داد این وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها ٭ فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (3)[15]هر چه که در صلاح و فلاح انسان سهیم است خدا به آدم داد. این کتاب را که خدا داد این الواح را که خدا داد با قلم قدرت هم در آن نوشت و اینها هم حرف میزنند هم نقوش آنها قابل دیدن است. اگر کسی گوش شنوایی در درونش باشد, صدای خودش را میشنود و اگر چشم بینا داشته باشد آن نقوش الواح درونی را مطالعه میکند و می بیند; اینکه أَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها این کتاب است. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «حج» فرمود بعضی ها چشم درونشان کور است چشم بیرونشان کور نیست فَإِنَّها لا تَعْمَی اْلأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ (4)[16]معلوم میشود که دل بعضی ها چشم دارد بعضی ها کور است. دل بعضی ها گوش دارد دل بعضی ها گوش ندارد کمتر کسی پیدا میشود که در زندگی خواب ندیده باشد این خواب یعنی چه؟ معلوم میشود این بدنی که ما اینجا داریم در بستر افتاده است با یک بدن دیگری با یک چشم دیگری با گوش دیگری داریم سفر میکنیم ـ انشاءالله ـ اگر بیداری های ما حساب شده باشد خواب ما هم خواب خوبی خواهد بود این رویای مبشره از برکات عالم بالاست.
ص: 736
بارها این حدیث را از مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد هشت کافی شنیدیم مرحوم کلینی در روضه کافی جلد هشت کافی دارد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از اصحابش میپرسید که «هل من مبشرات» (1)[17]دیشب چه دیدید؟ طرزی آن خواص اصحاب را تربیت کرد که کلاس شبانه داشتند; یعنی خواب برای آنها کلاس بود میخوابیدند که چیزی ببینند میخوابیدند که چیزی بشنوند, اینها فردا میآمدند خدمت حضرت عرض میکردند که ما فلان چیز را دیدیم فلان حرف را شنیدیم یا تعبیری داشت یا نداشت حضرت برای آنها بازگو میکرد میفرمود: « هل من مبشرات »; مثل استادی که از شاگردانش بخواهد امتحان بگیرد این راه را انبیا آمدند باز کردند این راه همیشه باز است و این راه را خدا فراسوی ما نصب کرده این کتاب را به ما داد این کتاب هم خواندنی است هم حرف زدنی, بلندگو با خودش است نقوش هم با خودش است. این است که به ما میگویند خسارت نبینی وَ الْعَصْرِ ٭ إِنَّ اْلإِنْسانَ لَفی خُسْرٍ (2)[18]قسمت مهم آن است که آن سرمایه اولیه را انسان دارد از دست میدهد وگرنه عمر بالأخره با تدریج دارد میرود; مثل اینکه عمر در برابر آن حقایقی که دارد میگیرد آن نیست این کتاب های درونی را انسان باید مطالعه بکند تاچیزی گیرش بیاید; بعد هم فرمود ما چیزی را که دادیم پس نمیگیریم مگر خودتان پس بدهید. این در دو جای قرآن فرمود سنت خدا این است که چیزی را که داد نمیگیرد إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ, (3)[19]ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ (4)این دو مضمون از دو تا آیه نورانی است فرمود ما چیزی را که دادیم پس نمیگیریم حالا مگر خودتان بخواهید پس بدهید این را داد به ما. فرمود گوشی در درونتان باشد چشمی هم در درونتان باشد آن وقت هم صداها را میشنوید و هم این الواح را میخوانید و این اساس کار است و این با شما میماند این مال شماست اینکه ما میگفتیم حرف های حوزه و دانشگاه قرضی و عاریهای است برای اینکه وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً (5).[21]بسیاری از بزرگان را شما شنیدهاید دیدهاید آخرهای عمر یک صفحه رساله توضیح المسائل را که خودشان نوشتهاند نمیتوانند بخوانند این نتیجه علم حوزه و دانشگاه است یا حافظه آنها ضعیف است یا چشم آنها ضعیف است یا استعدادها از دست رفته است این است «ولابد یوماً أن ترد الودائع» (6)[22]عاریه را باید داد. علمی که از بیرون آمده حداکثر قرض باشد باید پرداخت بشود برای خیلی از ماها هم عاریه است, ولی علمی که از درون برخیزد برای ماست ما را رها نمیکند. بزرگانی که در این راه ها کار میکنند, اینها هم سعی میکنند که حرف ها و رسالهها و جزوهها و کتاب هایشان در همین زمینه باشد. آن بزرگانی که مثلاً در فقه و اصول کار میکنند میبینید بسیاری از گذشته از این فقه دورهای رساله مینویسند در صلاتجمعه در صلات جماعت در صلات مسافر در رضا این رسالههای خاصی که مینویسند اما آن بزرگان رساله مینویسند در «من حفظ اربعین حدیثا» (7)[23]اربعین نویسی, «من اصبح خالصا اربعین صباحا» «من اصبح لله اربعین صباحا» (8)[24]یا لله الاسماء الحسنی (9)[25]خیلی از اینها اسماء الحسنی مینویسند. رسالهای که خیلی از این بزرگان نوشتند شرح الاسماء است رسالهای که خیلی از این بزرگان مینویسند شرح اربعین است نه اربعین, چهل حدیث, چهل حدیث را فقها هم مینویسند, نه چگونه انسان چهل روز مواظب حلال و حرام باشد این یک دوره چهل روزه میخواهد این دوره چهل روزه معنایش این نیست که بعد از این دیگر کاری نیست بعد از این کار آسان میشود. تنها چشم و گوش درونی نیست شامهای در درون انسان پیدا بشود و بالأخره این مخصوص وجود مبارک یعقوب نبود که إِنّی َلأَجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (10)[26]این شامه در خیلی ها هست, باصره در خیلی ها هست, لامسه در خیلی ها هست و سامعه در خیلی ها هست; منتها بسته است اگر باز بشود انسان دیگر به آسانی از گناه میگذرد این تعارف نیست مبالغه نیست گناه واقعاً زباله است وقتی که انسان چهل روز آزمایش کرد جایزهای که به آدم بدهند, شامه میدهند به آدم وقتی به آدم شامه دادند مگر شما به هیچ آدم عاقلی میگویی دست به زباله نزن, این معلوم است بدبو است.
ص: 737
اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «تعطروا بالاستغفار لا تفضحنکم روائح الذنوب» (1)[27]همین است فرمود خودتان را همیشه با استغفار معطر کنید، بالأخره بوی بد گناه آبروی شما را میبرد امروز نشد فردا «تعطروا بالاستغفار لا تفضحنکم روائح الذنوب» شامهای در آدم باز میشود وقتی شامه باز شد, دیگر هیچ آدم عاقلی را نمیگویند آقا دست به زباله نزن, دست به مردار نزن, آن بوی بدش مسموم میکند, نه اینکه چهل روز شما این کار را بکنید بعد دیگر نیازی نیست; چهل روز این کار را بکنید چشم و گوش پیدا میشود خب چشم و گوش که پیدا شد معلوم میشود کجا چاه است مگر به هیچ آدم عاقلی میگویند آقا اینجا چاه است نرو! آدم میداند چاه است این «ویل ویل ویل»; یعنی چاه است و میبیند, اگر دید دیگر نیازی به گفتن ندارد.
پرسش: ؟پاسخ: بله ذات اقدس الهی بر اساس حدیث رفع با منت با ما رفتار میکند «رفع ما لا یعلمون» (2)[28]فرمود شما آنچه را میدانید بین الرشد است بین الغی است آنها را عمل نکنید و آنچه شبهات است «قف عند الشبهه». قسم چهارم اگر اشتباه کردید من میبخشم. آن سه قسم را به ما گفتند موظف هستید. آنکه حلال بیّن است که حکم آن روشن است; آنکه حرامِ بیّن است که بیّن غیّه, یا آنکه مشتبه است «قف عند الشبهات» (3)این دو تا را که مواظب باشیم, سومی اگر ما اشتباه کردیم میگویند «کان الله اعذر لعبده» (4)[30]در روایات حج است در روایات غیر حج است, ذات اقدس الهی معذور میدارد ترمیم میکند برای اینکه چطور «للمخطئ اجرٌ واحد» با اینکه خطا کرده اگر بیراهه نرویم روشمندانه عبادت کنیم اگر اشتباه هم بکنیم باز به ما اجر میدهند برای اینکه ما در صدد امتثال هستیم. در آن رسالة الولایه سیدنا الاستاد علامه طباطبایی هست حتماً ملاحظه میکنید اساس کار این است که ما در صدد امتثال باشیم اساس کار این است که تلاش و کوشش را بکنیم راه را تشخیص بدهیم و برویم این اساس کار است روشمندانه تلاش و کوشش کردیم ما که معصوم نیستیم یک جا اشتباه کردیم اشتباه کردیم را «رفع ما لا یعلمون» (5)[31]چطور درباره مجتهد با اینکه این شب و روز زحمت کشیده اشتباه کرده فتوایی داده بر خلاف اما خدا به او اجر میدهد «للمخطئ اجرٌ واحد»; برای اینکه این از بین الغی خودش را حفظ کرده از شبهات خودش را حفظ کرده منتها بشر عادی است بشر عادی اشتباه میکند. «للمصیب اجران» و «للمخطئ اجرٌ واحد» (6)[32]در کارهای دیگر هم همین طور است این شیء حرام است یعنی چه یعنی مال خداست. این حرام است یعنی مال این نیست مال بیت المال است صاحب بیت المال میگوید اگر اشتباه کردی مال من است دیگر من بخشیدم. بنای ما بر این نباشد که توقع داشته باشیم معصومانه حرکت کنیم آن مقدورمان نیست از ما هم آن را نخواستند این حدیث «من اخلص لله» برای همه ماهاست «اصبح لله» برای همه ماهاست ما این همه افرادی که اشتباه میکنیم همین افرادی که اشتباه میکنیم به همین ها فرمود اگر شما چهل شبانه روز واقعاً مواظب بودید ما به شما شامه میدهیم شامهتان را جراحی میکنیم باز میکنیم باصره میدهیم سامعه میدهیم. خیلی ها به آسانی از گناه میگذرند فَأَمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی ٭ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری (7)[33]این برای او آسان میکند هیچ نیازی به موعظه نیست. ما گفتیم که مرگ بر شاه, اما شاه بیرون را گفتیم مرگ بر شاه, این شاه درون را نگفتیم مرگ بر شاه. وجود مبارک حضرت امیر فرمود: من دوستی و برادری داشتم نزد من خیلی عظیم بود «کان لی اخٌ فی ما مضی» و در چشمانم با عظمت بود من این را که میدیدم یک مرد بزرگ را میدیدم «کان یعظمه فی عینی صغر الدنیا فی عینه» چون دنیا در برابر چشم او کوچک بود, این در برابر چشمان من بزرگ بود چرا؟ چون «خرج عن سلطان بطنه». (8)این گفت مرگ بر شاه درون ـ این شکم ـ نه سلطان بیرون, مرگ بر شاه گفتن سلطان بیرون خیلی آسان است. «خرج عن سلطان بطنه»; منظور از بطن بالأخره همه مشتهیات است دیگر خصوص غذا خوردن نیست.
ص: 738
1) وسایل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج16، ص70، ط آل البیت.
2) وسایل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج15، ص369، ط آل البیت.
3) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص50، ط الاسلامیه.
4) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج11، ص88، ط آل البیت.
5) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج15، ص369، ط آل البیت.
6) الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی، ج3، ص236.
7) لیل/سوره92، آیه5.
8) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص237، ط الاسلامیه.
ما اگر از سلطنت شاهنشاهی شکم بیرون بیاییم خیلی از کارها برای ما حل است حالا آن کمک ها و آن تأییدات و اینها البته تأیید میکند فلان دعا فلان ذکر فلان گفتن های لفظی تأیید میکند عمده همان یاد خدا در دل است و اینهایی که این بزرگان اسماء حسنی نوشتند همین است اربعین نویسی کردند همین است. چطور ما اگر خوابی ببینیم مدت ها برابر آن خواب عمل میکنیم حواسمان جمع است آن واقعیت است; یک تصمیم خلافی گرفتیم بعد شب خواب میبینیم که مار دارد به ما حمله میکند مدت ها راحت هستیم دیگر دنبال آن کار نمیرویم. خیلی ها هستند که در بیداری همین را دارند آن آدم وقت راحت میشود, این طور نیست که در زحمت باشد زحمت هم آن دوره چند روزه است که از خدای سبحان مسئلت میکنیم این نعمت را به همه مرحمت بفرماید.
موضوع: قبض
در فصل نهم چند مسئله را گذراندند؛ در ذیل چهارمین مسئله از مسائل فصل نه، فروعی را مطرح کردند. فرع سوم این است که آنچه که درباره «بیع ما لم یقبض» گفته شد: حالا یا تحریم است یا تنزیه آنچه که حضرت فرمود: «لا تبع ما لم یقبض» (1)[1]و مانند آن منظور از بیع چیست؟ منظور از بیع ایقاء عقد بیع است، خصوص همین است؛ یعنی «بعت و اشتریت» است یا بیع فعلی؛ نظیر معاطات این است که انشاء بیع است یا بالقول یا بالفعل; یا نه اعم از انشاء بیع و تشخیص مبیع کلی است. تشخیص; یعنی قبلاً یک بیعی واقع شده که مبیع کلی بود در ذمه فروشنده بود الآن تشخیص میکند؛ یعنی او را در ضمن شخص قرار میدهد. اگر کلی در ذمه بایع قرار داشت و او کلی فروشی کرد و بعد فردی از مصادیق آن کلی را به خریدار تحویل داد این را میگویند تشخیص الکلی; یعنی «ایجاد الکلی فی ضمن الشخص». اینکه حضرت فرمود بیع «ما لم یقبض» درست نیست، خصوص ایقاع بیع است، انشاء بیع است یا اعم از انشای بیع و تشخیص مبیع, فیه وجهان و قولان; میفرماید ظاهر از عنوان بیع ما لم یقبض همان اولی است، وقتی میگویند بیع نکنید؛ یعنی این عقد را واقع نکنید. اگر گفتند: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا؛ (2)[2]یعنی این پیمان تجاری را خدا حلال کرده، ربا را تحریم کرده، بیع یعنی برقراری پیمان تجاری خاص. اگر نهی شده است که «لا تبع ما لم یقبض»; یعنی عقد بیع را ایجاد نکن, حالا چه قولی باشد، چه فعلی باشد و چه تلفیقی. مستحضرید که عقد بیع سه راه دارد: یا عقد لفظی است یا عقد فعلی است یا تلفیقی از فعل و قول است.
ص: 741
عقد لفظی آن است که بایع و مشتری هر دو صیغه عربی یا فارسی را ایراد کنند: یکی بگوید فروختم، دیگری بگوید خریدم ـ «بعت و اشتریت» ـ این عقد لفظی است. عقد فعلی آن است که با تعاطی طرفین همراه است؛ بایع کالا را با دست خود تحویل مشتری میدهد، مشتری ثمن را با دست خود تحویل بایع میدهد، این تعاطی متقابل که هر دو فعل است که به آن معاطات میگویند، این عقد فعلی است یا عقد تلفیقی است. بایع میگوید فروختم، مشتری حرف نمیزند ثمن را میپردازد یا بایع، مبیع را در اختیار مشتری قرار میدهد، مشتری میگوید قبول کردم؛ بالأخره این قسم اخیر هم دو نحو است، بازگشت آن به چهار قسم است; لذا چون فرق جوهری بین قسم سوم و چهارم نیست اینها یک قسم حساب شده، پس در بیع, ایجاب و قبول هر دو لفظی است یا هر دو با فعل انجام میگیرد یا یکی با فعل و یکی با لفظ، این اقسامی است که در باب بیع گذشت. اینکه گفته شد «لا تبع ما لم یقبض»، ناظر به همینهاست یا نه، تشخیص مبیع کلی را هم شامل میشود؛ یعنی اگر کسی قبلاً کالایی را خرید، هنوز قبض نکرده، قبل از قبض میتواند او را به صورت این شخص در بیاورد; یعنی ثمن را پولی بدهد و به صورت شخص در بیاورد یا نه؟ میفرماید ظاهر عنوان همان قسم اول است، وقتی گفتند «بیع ما لم یقبض» جایز نیست یا مکروه است; یعنی ایجاد عقد بیع بأحد انحاء ثلاثه قبل از قبض مبیع جایز نیست یا مکروه است؛ انسان کالایی را خرید، قبل از اینکه آن کالا را قبض کند بأحد انحاء ثلاثه آن کالا را بخواهد بفروشد: حالا یا حرام است یا مکروه; ولی میفرماید ظاهر بعضی از روایات دومی را هم میگیرد; یعنی اعم از ایجاد عقد بیع، یک؛ و تشخیص مبیع کلی، دو؛ نشانه آن این است که اگر کسی سوگند یاد کند که من هرگز گندم فلان انبار را نمیفروشم، برای اینکه این برای کشت بعدی خیلی خوب است، قبلاً به ام ولد و اینها مثال میزدند. گندم فلان انبار را نمیفروشم، این سوگند یاد کرد، اگر مقداری از گندم همان انبار را بفروشد بر خلاف قسم عمل کرده, اگر کلی در ذمه را بفروشد؛ ولی او را تشخیص کند; یعنی آن کلی را در ضمن شخص قرار بدهد، مقداری از گندم همان انبار را بگیرد، این را میگویند بر خلاف قسم عمل کرد، پس اگر کسی سوگند یاد کرد که من گندم فلان انبار را نمیفروشم این دو قسم ممکن است که بر خلاف قسم عمل بکند: یکی اینکه مستقیماً همان را مورد عقد بیع قرار بدهد، یکی اینکه کلی در ذمه بفروشد. هنگام تشخیص کلی؛ یعنی ایجاد این کلی در ضمن شخص معین از آن گندم انبار بگیرد. اینکه شارع مقدس فرمود: «لا تبع ما لم یقبض» هر دو قسم را میگیرد; یعنی اگر کالایی را شما خریدید و هنوز قبض نکردید بخواهید بفروشید؛ یعنی عقد بیع را بر او واقع کنید، این مشمول نهی است، این یک؛ یا نه، آن را نمیخواهید مورد عقد قرار بدهید، یک کلی در ذمه را مورد عقد قرار بدهید؛ ولی هنگام ادای تشخیص کلی; یعنی ایجاد آن کلی در ضمن شخص آن شخص غیر مقبوض را ادا کنید میفرمایند: این هم از ظاهر روایات برمیآید، چون اصل مطلب را روایات تعیین میکنند، تنها راه حل مسئله هم مراجعه به روایات است. در این باب دو طایفه از روایات هست که باید بین اینها جمع کرد؛ البته مستحضرید در مسئله سوم حرف نهایی این شد که «بیع ما لم یقبض» حرام نیست، یک؛ باطل نیست، دو؛ حداکثر حزازت و کراهت دارد، سه؛ چون حزازت و کراهت دارد دیگر درباره او فروع فراوانی را طرح کردن مصلحت نیست.
ص: 742
سیدنا الاستاد امام (رضوان الله علیه) به این بخش از بیع که رسیدند این جلد پنجم که آخرین جلد کتاب بیع ایشان است این را به پایان رساندند و گفتند بعد از روشن شدن این که مسئله، مسئله تنزیه است نه تحریم، صحت است نه بطلان, «بیع ما لم یقبض» نه باطل است نه حرام، بلکه مکروه است؛ آن وقت بحث دامنهدار درباره او ـ و حال اینکه مسائل ضروری فراوانی ما در فقه داریم ـ دیگر روا نیست، همین جا مسئله را به پایان بردند،کتاب شریف ایشان همین جا به پایان میرسد. (1)اما مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) یک مقدار توسعه دادند، (2)چون بعضی از بزرگان فقهی فتوا به حرمت دادند و ایشان هم اول حرمت را بی میل نبودند تقویت کنند؛ لذا این قسمت را ادامه میدهند. روایات باب فعلاً در این قسمت دو طایفه است. حالا این روایات را بخوانیم و ببینیم جمع بین اینروایات چگونه است. وسائل, جلد هجدهم, صفحه 310 باب دوازده از ابواب سلف فروشی, اگر کسی کلی را فروخت یا کلی را خرید، قبل از قبض میتواند آن را بفروشد یا نه؟ روایت اول همان است که مرحوم صدوق (رضوان الله علیه) نقل کرده است و از صاحب وسائل برمیآید که از آن به عنوان صحیحه حلبی یاد میکنند; ولی از نقل مرحوم شیخ انصاری برمیآید که این حلبی نیست، نام بزرگوار دیگری است: «محمد بن علی بن الحسین بإسناده عن حماد عن الحلبی»، سند به هر حال صحیح است، فرقی نمیکند. «قال: سألت أبا عبد الله (علیه السلام) عن رجل أسلفه دراهم فی طعام» من سؤال کردم از وضع مردی که شخصی به عنوان سلف خریدن, دراهمی به او داد، مقداری گندم از او خرید که این گندم کلی است و در ذمه این فروشنده است؛ ولی آن دراهم را تحویل گرفته، «عن رجل أسلفه دراهم فی طعام» مقداری درهم به این فروشنده داد و از او گندم خرید که بعد از سه ماه مثلاً این گندم را از او تحویل بگیرد. «فلما حل طعامی علیه»؛ اینکه «طعامی» گفت، معلوم میشود «اسلفه دراهم فی طعام فلما حل طعامی» معلوم میشود این سائل از حال خودش سؤال کرد.
ص: 743
پرسش: ؟پاسخ: «أسلفته» صحیحتر است, اینجاچون «اسلفت» ندارد باید «اُسلفه» باشد. «عن رجل» که «اُسلفه دراهم» یا «اسلفته دراهم فی طعام فلما حل طعامی» نوبت سررسید، طلب من که رسید او طعام نداشت بدهد، گندم نداشت بدهد «بعث إلی بدراهم»؛ این مقداری درهم برای من فرستاد، پول فرستاد «و قال اشتر لنفسک طعاما» دو تا کار بکن: یکی اینکه با این پول گندم بخر, یکی «و استوف حقک»؛ آن چند من گندمی که از ما طلب داری از این بگیر: «قال: أری أن تولی ذلک غیرک»؛ حضرت فرمود: که من اینچنین مصلحت میبینم که تو این کار را نکنی، پول را که او میدهد میخواهد با آن پول گندم بخرد و گندم تو را بدهد، تو چرا این کار را بکنی که در معرض تهمت قرار بگیری، دیگری این کار را بکند، این گندم را بخرد و تحویل شما بدهد: «أری أن تولی ذلک غیرک و تقوم معه» با او همراه باشی «حتی تقبض الذی لک» تا تو آن گندمی که طلب داری به آن برسی; ولی «و لا تتولّی أنت شراءه» تو سرپرستی خرید این گندم را به عهده نگیر, این صدر حدیث است. «إلی أن قال» مانده ذیل حدیث؛ «و سألته عن الرجل یکون له علی الآخَر أحمال من رطب» که این را مرحوم شیخ انصاری نقل کرد تا به اینجا رسیدیم که از حضرت سؤال کردند: «و سألته عن الرجل یکون له علی الآخر أحمال من رطب»؛ چند بار رطب یا تمر؛ یعنی خرمای تازه یا خرمای قبلی بود. اگر باری روی دوش حیوان باشد میگویند حِمل که در سوره «یوسف» دارد: حِمْلُ بَعیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعیمٌ; (1)[5]یعنی بار شتر و اگر آن بار در درون باشد میگویند حَمل, بچه حَمل است و بار روی شتر حِمل است.
ص: 744
1) یوسف/سوره12، آیه72.
این «احمال» جمع حِمل است: «أحمال من رطب أو تمر فیبعث إلیه بدنانیر فیقول اشتر بهذه و استوف منه الذی لک»؛ یک کسی طعامی را، گندمی را به عنوان سلف خریده، از فروشنده طلب دارد، گندم نبود، حالا أحمالی از رطب و تمر بود، فروشنده چند مثقال طلا برای این خریدار میفرستد و میگوید با این طلا رطب یا تمر بخر و حق خود را بگیر، آیا این کار جایز است یا جایز نیست؟ «قال (علیه السلام) لا بأس إذا ائتمنه»؛ (1)[6]اگر شخص مورد اطمینان باشد و امین باشد عیب ندارد. این چه معنایی را میرساند، میرساند که این شخصی که طعام بدهکار است باید طعام بپردازد و هنوز آن طعام قبض نشد؛ این طعامی که قبض نشده این شخص خریدار آن طعام قبض نشده را به همین بدهکار میفروشد و از او دراهم یا دنانیر میگیرد با این دراهم و دنانیر برای خودش, آن گندمی که میخواست تهیه کند، تهیه میکند یا رطب و تمری که میخواست تهیه کند، تهیه میکند, این میشود «بیع ما لم یقبض» چرا؟ برای اینکه فروشنده گندم یا رطب یا تمر فروخته به نحو کلی در ذمه، در هنگام سررسید نداشت بدهد. پولی به این شخص داد گفت برو گندم بخر, این چه پولی است؟ این پول عوض همان کالایی است که بدهکار بود, وقتی این را باز میکنیم; معنایش این است که این شخصی که طلبکار گندم بود، آن گندم قبض نشده را به همان بایع فروخت، یک؛ پولش را گرفت، دو؛ رفت برای خودش گندم یا رطب یا تمر تهیه کرد، سه؛ محصول صحیحه حلبی, جواز بیع ما لم یقبض است.
ص: 745
1) وسایل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص 310 و 311، ط آل البیت.
پرسش: ؟پاسخ: اگر توکیل باشد که بیع ما لم یقبض نیست فرمود: «و اشتر لنفسک» اگر وکیل باشد باید بگوید «و اشتر لی». اینکه گفت «و اشتر لنفسک»؛ یعنی برای خودت بخر; چه وقت این شخص میتواند بخرد در صورتی که این شیء مال او باشد؟ چه وقت این پول مال او میشود در صورتی که آن کالای کلی که در ذمه فروشنده است به فروشنده منتقل کند، در قبال آن این ثمن را بگیرد آن وقت برای خودش طعام تهیه کند؟ این یک روایت؛ اما روایت دیگری که میتواند موافق این نباشد یا توجیه پذیر است، روایت دوم این باب به این صورت است که موثقه سماعه است. این روایت دوم را باز مرحوم صدوق (رضوان الله علیه) (1)«عن حمید بن زیاد عن الحسن بن محمد بن سماعة عن غیر واحد» ـ آن روایت اول عن یعقوب بن شعیب نقل کردهاند، آنچه که در وسائل هست روایت از حلبی است و آنچه که مرحوم شیخ نقل کرده است از یعقوب بن شعیب بود. (2)گرچه روایت سوم این باب هم از یعقوب بن شعیب است ـ روایت دوم این باب که «عن حمید بن زیاد عن الحسن بن محمد بن سماعة عن غیر واحد عن أبان عن عبد الرحمن بن أبی عبد الله قال: سألت أبا عبد الله (علیه السلام) عن رجل أسلف دراهم فی طعام»؛ سؤال کردم مردی است پول داد و مقداری طعام را به عنوان سلف خرید، سلف این است که بایع یک کالایی را به صورت کلی بفروشد و نسیه باشد و ثمن هم نقد است: «أسلف دراهم فی طعام فحل الذی له» موقع سررسید پاییز شد که مثلاً این کشاورز باید گندم را بپردازد گندم نداشت «فأرسل إلیه بدراهم»؛ طلبکار مقداری درهم برای خریدار فرستاد «فقال اشتر طعاما و استوف حقک»؛ پولی برایش فرستاد گفت که این پول را بگیر و حق خودت را استیفا کن، آیا این جایز است یا جایز نیست؟ چون «بیع ما لم یقبض» است، برای اینکه این شخص گندمی را خرید. سلف؛ یعنی کلی در ذمه فروشنده که پاییز بپردازد، موقع پاییز رسید آن شخص نداشت یا علل دیگری داشت، بالأخره گندم را تحویل این نداد، پول به او داد و گفت برو برای خودت گندم بخر، نه برای من گندم بخر؛ معنای این کار این است که آن گندمی که در ذمه بدهکار بود و مال طلبکار بود، این طلبکار این گندم را قبل از قبض به همان بایع اولی فروخت و از او دراهم یا دنانیر را تحویل گرفت, بعد رفت برای خودش طعام تهیه کرد، این کار جایز است یا نه؟ «هل تری به بأسا قال یکون معه غیره یوفیه ذلک». (3)[9]حالا این حمل بر تنزیه شده یا استحباب شده، فرمود: تنها این کار را نکند که مورد تهمت قرار بگیرد که ارزان خریده یا گران خریده، بیشتر خریده یا کمتر خریده، یک کسی باشد همراه او که متهم نشود، پس معلوم میشود «بیع ما لم یقبض» جایز است. پس از اینها معلوم میشود که ظاهرش جایز است. آن روایاتی که داشت «بیع ما لم یقبض», آن را منع کرده بودند ما چون در آن روایات به این نتیجه رسیدیم که «بیع ما لم یقبض» صحیح است، باطل نیست. مکروه است، حرام نیست.
ص: 746
پرسش: ؟پاسخ: اجنبیاگر بود که «بیع ما لم یقبض» نبود، این را گفت اجنبی کنار شما باشد که متهم نباشید وگرنه این شخص میخرد; یعنی زید چند درهم داد از عمرو گندم خرید به عنوان سلف, یا أحمالی از رطب و تمر خرید به عنوان سلف; موقعی که کشاورزها محصول را میگیرند که گفت: «حل الاجل»؛ این زید رفت از عمرو که بایع بود گندم فروخت یا أحمالی از رطب یا تمر فروخت, کالای خودش را طلب کرد, او نداشت بدهد یا مثلاً مانع دیگری داشت، به این زید که طلبکار بود چند درهم داد, گفت برو برای خودت طعام و رطب تهیه کن نه برای من، پس وکالت در کار نیست. معنای اینکه به زید پول داد گفت: «اشتر طعاما لنفسک» این است که آن طعامی که عمرو بدهکار است و در ذمه عمرو است و مال زید است, زید هنوز آن طعام را قبض نکرده به عمرو فروخت, در قبالش دراهم و دنانیر را گرفت که برای خودش طعام تهیه کند، این بیع ما لم یقبض است، شراء ما لم یقبض است، پس اصل مسئله چون کراهت و حزازت است از این جهت محذوری ندارد. حالا فروع دیگری که در ضمن این است ممکن است ـ انشاءالله ـ در جلسات بعد مطرح بشود.
یک فرمایشی سیدنا الاستاد امام (رضوان الله علیه) داشتند، ایشان در ضمن آن حدیث ششم و هشتم باب یازده از ابواب احکام عقود مطلبی داشتند. فرمایش ایشان این بود که وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق نقل امام صادق (سلام الله علیه) «بعث رسول الله رجلا من أصحابه والیا»؛ بعد از فتح مکه، کسی را به عنوان سرپرست مکه برای مکه فرستاد و مبعوث کرد و به او فرمود: «إنی بعثتک إلی أهل الله یعنی أهل مکة» سرزمین وحی است: «فانههم عن بیع ما لم یقبض و عن شرطَین فی بیع و عن ربح ما لم یضمن» (1)[10]جمله دوم و سوم فعلاً محل بحث نیست; عمده جمله اول است که حضرت به والی مکه فرمود: مردم را از فروش چیزی که قبض نکردهاند نهی کن. سیدنا الاستاد (رضوان الله علیه) اینجا فرموده بودند که این چون یک امر خصوصی است اطلاق و تقیید در این زمینه وارد نیست، ما نمیتوانیم یک روایت دیگری که گفت جایز است یا در خصوص مکیل و موزون مشکل دارد یا در غیر مکیل و موزون مشکل ندارد، آن را مقید این اطلاق قرار بدهیم، برای اینکه این یک قضیه خاص است. (2)در آن روز قبل که این مطلب بحث شد، عرض شد که این فرمایش تام نیست، برای اینکه اطلاق و تقیید عموم و تخصیص, ظاهر و اظهر نص و ظاهر همه این مطالبی که در اصول بحث شده است، هیچ کدام از اینها به استناد آیه یا روایت نیست همه اینها روی غرائز عقلا, بنای عقلا, سیره عقلاست، یک؛ در مرئی و منظر ائمه (علیهم السلام) بود، دو؛ خودشان هم برابر همین عمل میکردند، سه؛ و هرگز این غرائز و ارتکازات معاملی را نهی نکردند، چهار؛ لذا اطلاق و تقیید و عام و خاص و اینها حجت شده وگرنه ما یک آیهای داشته باشیم، روایتی داشته باشیم که عام را بر خاص حمل کنید، مطلق را بر مقید حمل کنید، ظاهر را بر اظهر حمل کنید، ظاهر را بر نص حمل کنید، اینچنین که نیست، در اینگونه از موارد اینکه ایشان فرمودند این فعل است, فعلی در کار نیست، یک بخشنامه است، بخشنامه نسبت به سرزمین مکه است، مکه هم آن روز دیگر روستاهای کوچک که نبود، اگر یک بخشنامه دیگری میفرمود به همان والی یا به شخص دیگری دستور میداد که مثلاً مکیل و موزون حکم آن این است، حکم ممسوح و معدود این است، نسبتش اطلاق و تقیید بود و مطلق و مقید، عام و خاص عمل میشد، نمیشود که ما بگوییم این کار قابل اطلاق و تقیید نیست، چرا؟ برای اینکه این یک بخشنامه مربوط به یک شهر است. الآن قانون هایی که ما وضع میکنیم، ما برای پنج قاره که وضع نمیکنیم که هر کسی قانون را برای شهر خود، کشور خود، بخشنامه جعل میکند؛ حالا سعه و ضیق قانون فرق میکند این قانون مال این محل است. اگر اصل قانون این باشد که هر کسی باید که در فلان سن سربازی برود، بعد بگوید اگر در فلان رشته از فناوری بود این لازم نیست. آن سالبه جزئیه با این موجبه کلیه در علوم عقلی نقیض هم هستند، در فلسفه و کلام اینها نقیض هم هستند. اما در فقه، اصول، اخلاق و حقوق اینها مقید و مطلقاند، عام و خاصاند، یکی بر دیگری حمل میشود، هرگز در فضای قانونگذاری نمیگویند این نقیض آن است، میگویند این مخصص آن است یا مقید آن است.
ص: 747
در علوم عقلی بر اساس اینکه «عقلیة الاحکام لا تخصص» (1)[12] اگر یک موجبه کلیه داشته باشیم و یک سالبه جزئیه؛ میگوییم احدهما باطل است؛ زیرا اینها نقیض هماند، حکم عقلی هم که تخصیصپذیر نیست. بنابراین اینجا خود مطلق و مقید جزء غرائز عقلاست، یک؛ اینجا هم سخن از فعل نیست، سخن از لفظ است، نظیر بخشنامه است، این دو؛ در مسئله کراهت حکم یک مقداری بازتر است در مسائل الزامی؛ نظیر واجب و محرم, اگر ما یک عامی داشتیم و یک خاصی، سخن از عموم و خصوص است؛ مطلقی داشتیم و مقیدی، سخن از تقیید است; ولی در مکروهات و در مستحبات این کار را کمتر میکنند، بر وحدت مطلوب و بر تعدد مطلوب حمل میکنند. اگر جایی ما یک حکم کراهتی داشتیم یا یک حکم استحبابی داشتیم، بعد قیودی اضافه شد، معنایش این است که در آن محدوده مقید, صواب بیشتری دارد بدون آن قید صواب کمتری دارد; یا در کراهتها در آنجا که مقید است کراهت آن بیشتر است، آنجا که مقید نیست کراهتش کمتر است، در مکروهات و در مستحبات بر مراتب فضل یا کراهت, بر وحدت مطلوب یا تعدد مطلوب حمل میشود؛ ولی در واجب ها و در حرام ها بر همان تقیید حمل میشود.
الآن ما به این نامههایی که در نهجالبلاغه هست یا نامههایی که از خود پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست با گذشت هزار و چهارصد سال استدلال میکنیم. این یک سلسله قوانین عامه است، نباید گفت حالا چون برای مردم مکه نوشت مخصوص آنهاست، این اولاً قول است نه فعل یک بخشنامه است. «فانههم» نهی کن, نه یعنی نهی از منکر بکن; یعنی به همه اینها اعلام کن که «بیع ما لم یقبض» نشود. اگر هم ضمیر متکلم وحده باشد که من آنها را هم نهی میکنم، چون فعل معصوم (سلام الله علیه) مثل قول آنهاست، این به منزله موجبه کلیه است یا سالبه کلیه است؛ یعنی این کار را نکنند« بیع ما لم یقبض» نشود. فتحصل که این مطلق و مقید و عام و خاص از غرائز عقلا برخاست، اینها در بخشنامههای روستا و شهر و شهرستان و استان فرقی نمیگذارند، یک قانون است; منتها در فضای عرف هم همین طور است، در فضای شرع و اصولی هم همین طور است, اگر حکم الزامی باشد، مطلق و مقید را یکی بر دیگری حمل میکنند، اگر الزامی نباشد بر تعدد مطلوب و وحدت مطلوب، بر شدت و ضعف حمل میکنند. اینکه میبینید در مستحبات اگر یک مطلقی باشد به یک مقیدی تقیید نمیکنند، بر مراتب فضل حمل میکنند، این هم ریشه در غرائز عقلا دارد, اینها امور حقوقی است. به نحو سالبه کلیه مطمئنید که اینگونه از مسائلی که اول و آخر, آخر و اول اصول را پر کرده، چیزی جز امضای غرائز عقلا نیست. یک وقت است یک روایت خاصهای ما داریم به نام «لاضرر» (2)که این هم امضای بعضی از غرائز عقلاست مطلب دیگر است وگرنه آن اصول را غرائز عقلا و بنای عقلا و حقوق شناسی و کارشناسی حقوق و اینها اداره میکند و بزرگان دین ما هم بر همین روال این را امضا کردهاند، تعبدیات آنها که کسی به آن دسترسی ندارد آن ـ ما شاء الله ـ در فقه است؛ ولی در اصول شما اول تا آخر اصول, بارها به عرضتان رسید که دو تا آیه است فقط برای رد کردن; یعنی همه اصولیین و محققین میدانند که حجیت خبر واحد نه به آیه «نفر» وابسته است و نه به آیه «نبأ», این را «تشهیزاً للاذهان» ذکر میکنند وگرنه اصول یک علمی نیست که به قرآن تکیه کرده باشد که همه محققین این را برای ابطال طرح میکنند که آیه نبأ دلیل بر حجیت خبر واحد نیست، آیه نفرهم دلیل بر حجیت خبر واحد نیست. اصول را غرائز عقلا و و حقوق شناسی کارشناسان اداره میکنند، اما فقه الا ما شاء الله تعبدیات است، آیات هست، روایات هست، احادیث هست، سنت است، سیرت است. انسان هر چه تعبدیات دارد در فقه مخصوصاً در بخش عبادات باید اعمال بکند، در مسائل اصولی باید در غرائز عقلا و مردم ببیند، اما بنشیند و اصول بخواند و اصول بنویسد نیست، باید کارشناسی کند در متن حقوقدانهای جامعه اعمال حقوقی کند تا مسائل حقوقی و مسائل اصولی خوب برایش روشن بشود.
ص: 748
بنابراین سه نکتهای که درباره فرمایش سیدنا الاستاد گفته شد که اینها از سنخ مباحث لفظی است، یک؛ و وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از سنخ نهی از منکر اعمال کرد اینچنین نیست. بلکه دستور داد که شما اینها را نهی کنید و اینکه «و انههم» نباشد، «انهاهم» باشد، صیغه متکلم وحده باشد، این هم باز اثر ندارد، من آنها را نهی میکنم؛ یعنی قانون از طرف خدا دارم وضع میکنم و این مطلب سوم درست است; مطلب سوم این است که در مکروهات مطلق بر مقید حمل نمیشود و تعدد مطلوب است، این دیگر اختصاصی به بعث والی و امثال ذلک ندارد. مطلب مهم آن است که نامههایی که آنها مینویسند همچنان برای ما حجت است، پیداست که آن نامهای که وجود مبارک حضرت امیر برای مردم مصر نوشت به استثنای آن قرائنی که دلالت میکند که این مال آن زمان یا زمین مخصوص است، الآن آن عهدنامه مالک یک عهدنامه جهانی است، غالب نامهها که وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مینوشتند همین طور است، اینچنین نیست که این از قبیل سنخ فعل باشد و از سنخ لفظ نباشد یا قضیه شخصیه باشد و قضیه حقیقیه نباشد.
پرسش: ؟پاسخ: بله اگر یک چیزی خصوصیت مکه بود; مثل اینکه اجاره دادن زمین مکه گفتند مکروه است، این معلوم است مال آن است; اصلاً اینکه شما میبینید الآن همه اینها به زحمت افتادند مدام روی سازه, سازه درست میکنند، اصل مکه، حج مال اینها نیست که با هواپیما میروند که از اینهایی که با هواپیما میروند هم خدا قبول میکند اساس مکه مال مردم پیاده رو است، آن وقتی که وجود مبارک حضرت ابراهیم را دستور داد، بعد همان دستور را به وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) داد فرمود: وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً (1)[14]رجالاً؛ یعنی مردم پابرهنه و پیاده مکه مال همینهاست و مال این وانت بارهاست، آن روز وانت نبود، ضامر بود؛ ضامر یعنی حمار, شتر، اسب و استر لاغر, مال مردم محروم مکه هست.
ص: 749
1) حج/سوره22، آیه27.
حتماً شما آقایان باید فکر کنید که مسئله مکه را نجات بدهید، از این مسئلهای که ما هر سال درگیریم. فرمود: اگر کسی مستطیع باشد و مکه نرود در هنگام احتضار میگویندیا در صف یهودی یا در صف مسیحی است؛ اینقدر مهم است، یک؛ اکثر دعاهای ماه مبارک رمضان هم مربوط به طلب حج است، دو؛ وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان غدیر با صد و بیست هزار بودند این سه؛ اگر گوشهای از گوشههای اسرار حضرت ظهور بکند حداقل صد و بیست میلیون جمعیت اینجا جمع میشود، صد و بیست هزار نفر آن روز، صد و بیست میلیون امروز است. فرمود که من نمیخواهم اغنیا بیایند که اغنیا بیایند هم آنها را قبول میکنیم، اما من برای اغنیا نساختم، من برای همین صاحبان وانت بارها و شتر لاغرها و حمار لاغرها ساختم; ضامر؛ یعنی لاغر وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً همین مردم پیاده هستند, آنها هم که پیاده نیستند، سواره هستند، سوار حمار لاغرند مکه مال اینهاست، خود حجاز الآن حداقل سالی سه چهار میلیون مستطیع دارد؛ برای اینکه کسی که تمام مدت کار او را در طول سال با این وانت بارها و با موتور انجام میدهد حالا موقع مکه باید سوار هواپیما بشود در تمام مدت سال دارد با موتور زندگی میکند این بر خلاف شرف اوست، بر خلاف شأن اوست، این با موتور است، این مال سوار است، اینها باید بیایند، اینها مستطیعاند، سهمیههایی هم که میدهند؛ یعنی جلوی خیلی ها را میگیرند، حالا ما کار به کسانی نداریم که بار دوم، سوم میروند، همین بار اول آنها که مستطیعاند ودر هنگام مرگ به آنها میگویند چون نرفتی «فلیَمُت یهودیاً او نصرانیاً»، (1)حداقل ده میلیون حاضر است, این ده میلیون را باید جا بدهند، این ده میلیون وقتی وارد میشوند میقات جا نیست، مسعی جا نیست، مرمی جا نیست، مطاف جا نیست, این چه مکهای است, نعم; یک وقت است ما میگوییم اگر ضرورت شد اگر جمعیت شد بله, اطراف مقام هم بالاتر از مقام هم یا آن سازههای بالا میشود، اما طبع اولی آن ده میلیون است؛ یک وقت است میگویند شما باید وضو بگیرید، وضو واجب است؛ عند الضرورت تیمم بکنید, بله این جا دارد، اما یک وقت است که شما فضا و فرود همه روایاترا که جمع کنید این یک جمعیت ده بیست میلیونی دارد هر سال هم هست، طبع اولیه هم این است، نه اینکه عند الازدحام این کار را بکنید، طبع اولیه این است که حداقل اقل اقل ده میلیون را جا باید بدهید. این دین که میگویند ده میلیون را جا بدهید، همه جای آن که بسته است که معلوم میشود این را حمل بر فضیلت باید کرد. دو جور انسان اجتهاد دارد: یک وقت سر خم میکند و میگوید من هستم و این روایت, این فقط به درد خودش میخورد. یک وقت سر بلند میکند فضای دین را میبیند، این میشود اجتهاد. اگر فضای دین را دید بالا و وسط و پایین و پایین و وسط و بالا را دید، این یَأْتُوکَ رِجالاً را دید و پابرهنهها را دید، پیادهها را دید، موتورسوارها را دید، وانت بارها را دید، اینها برایشان واجب است، اینها جا میخواهند، آن روز که حضرت صد و بیست هزار جمعیت را جمع کرد شما برابر آن روز، حالا امروز حداقل صد و بیست میلیون است، حالا صد و بیست میلیون نشد ده میلیون, این ده میلیون را جا بدهید، شما همه جا را که بستید، این دید، دید فقهی است نه دید غیر فقهی باشد. یک وقت است انسان میگوید من همین روایت را میبینم، میگوید این روایت و آن روایت و آن روایت و فضای دیروز و فضای امروز را من فضای مکه میبینم و آیه را میبینم و روایت را میبینم که اصلاً صاحبان مکه مردمان پابرهنهاند; بله با هواپیما هم خدا قبول میکند، آن روز که صد و بیست هزار نفر آمدند الآن حداقل صد و بیست میلیون هستند اگر ظهوری پیدا بشود، اما حالا لااقل ده میلیون را شما جا بدهید. چرا گفتند که اجاره خانه مکه مکروه است، گفتند: این سرزمین مال زائران است، شما همه جا را که بستید، چرا سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ (2)[16]همه بیایند، اینجا چادر میزنند یا سولهای درست میکنند، هفت هشت ده روز میمانند شما همه اینها را که بستید، این بعضیها تحریم کردند، بعضیها گفتند مکروه است، چرا اجاره دادن خانه مکروه است؟ برای اینکه مال مردم است شما آمدید بستید. این سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ چه آن کسی از بادیه میآید، چه این کسی که مال اینجاست، در این سرزمین شریکند، اصلاً سرزمین سرزمین عبادت است، غرض این است که الآن نامههایی که حضرت نوشته یا وجود مبارک حضرت امیر نوشتند این نامهها «الا ما خرج بالدلیل» که زمینه خاص خودش را دارد، حکم عمومی از آن استفاده میشود. این فرمایش سیدنا الاستاد (رضوان الله علیه) هم از چند نظر ناتمام است.
ص: 750
موضوع: قبض
در ذیل چهارمین مسئله از مسائل فصل نهم چند فرع را مرحوم شیخ مطرح کردند. بسیاری از این فروع برابر با کتاب شریف جواهر است؛ یکی از آن فروع این است که اینکه در روایات آمده بیع قبل از قبض منهی است، حالا یا نهی تحریمی «کما ذهب الیه بعض»، یا نهی تنزیهی «کما هو الحق». منظور از این بیع قبل از قبض چیست؛ یعنی ایقاع عقد بیع بر چیزی که مقبوض نیست، یا تشخیص مبیع کلی بر شیئی که مقبوض نیست؟ تشخیص معنای آن این است که قبلاً کسی یک بیع کلی کرد، مبیع کلی را به دیگری فروخت، باید آن مبیع کلی را شخص بکند و تحویل خریدار بدهد. اگر آن کلی که در ذمه است، آن را به وسیله فرد غیر مقبوض شخص بکند که میشود «تشخیص الکلی» به فرد غیر مقبوض, آیا این هم مشمول آن نهی است یا عقد بیع نیست؛ ولی کلی را در ضمن یک فرد معین مشخص کردن است؟ فرمود: «فیه وجهان». ظاهر نص و فتوا این است که مشمول نیست، زیرا نص این بیع را نهی کرده است. فتوای اصحاب هم این است که بیع غیر مقبوض نارواست, اینکه بیع نیست, بیع ظهور دارد در همان انشا و ایجاب و قبول و مانند آن و از جهت دیگر شواهد روایی تأیید میکند که محور بحث اعم از ایقاع بیع است، یک؛ تشخیص مبیع کلی در ضمن فرد معین است، دو؛ آن وقت روایات را ارزیابی کردند و خواستند نتیجه بگیرند که منظور از این نهی که فرمود بیع غیر مقبوض منهی است، ایقاع بیع است یا اعم از ایقاع بیع و تشخیص مبیع کلی در شخص معین است. یکی از شواهدی که ایشان اقامه میکنند میگویند: منظور از این بیع منهی, ایجاد عقد بیع هست، این است که در همان نصوص, بیع تولیه را استثنا کردند. ما از استثنا میفهمیم «مستثنی منه» ایقاع عقد است نه اعم از ایقاع عقد و تشخیص مبیع، زیرا در آن نصوص دارد که شما اگر به نحو بیع تولیه بیع بکنید عیب ندارد، اگر به نحو بیع تولیه نباشد منهی است. بیع تولیه آن است که در هنگام انشا و ایجاد عقد، شخص بگوید خرید به خرید میفروشم، در قبال بیع «مرابحه» که مثلاً بگوید ده درصد سود میبرم، در قبال بیع «مواضعه» که بگوید در اثر شکست قیمت در بازار من ده درصد تخفیف میدهم، یا بیع «مساومه» که اصلاً خرید و سود و زیان و اینها را مطرح نکند، بلکه بگوید من این کالا را این مقدار میفروشم.
ص: 751
بیع «تولیه» که قسمی از اقسام چهارگانه بیع هست این است که فروشنده به خریدار بگوید خرید به خرید میفروشم. چون در این نصوص ناهیه بیع تولیه استثنا شد، ما به قرینه استثنا میفهمیم که «مستثنی منه»، ««ایقاع العقد»» است نه اعم از «ایقاع العقد» و تشخیص مبیع در ضمن کلی. (1)این فرمایش ایشان گرچه به عنوان استدلال نیست؛ ولی تام نیست. این میتواند یک ظهور اجمالی بدهد، چون این دلیل تامی است و حصر هم که نیست; حالا اگر اعم بود و یک قسم استثنا شد این استثنا دلیل نیست بر اینکه آن «مستثنی منه»، خصوص ایقاع عقد است. اگر محور بحث اعم از «ایقاع العقد» و «تشخیص المبیع الکلی» بود، این یک؛ بیع تولیه از این اعم استثنا بشود، دو؛ این نشان نمیدهد که «مستثنی منه» و محور بحث خصوص عقد است. ما باید از راههای دیگر بفهمیم که محل بحث چیست.
برای تشخیص اینکه محل بحث، خود عقد است یا اعم از ایقاع عقد و تشخیص مبیع کلی در ضمن شخص معین، ما از آن شواهد و سوابق و لواحق و همراهان عقد میفهمیم که معیار چیست؛ مثلاً در جریان بیع «وقت النداء» که گفته شد: إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ، (2)[2]ما میفهمیم که خصوص ایقاع عقد معیار نیست، منظور این است که وقت خود را صرف نکنید به نماز جمعه بپردازید؛ خواه به صورت ایقاع عقد بیع باشد که زمان میبرد یا یک مبیع کلی را که قبلاً فروختید الآن بایستید، آن کلی را در ضمن شخصِ معین، معین کنید و به خریدار بدهید یا اصلاً بیع نباشد، عقد اجاره مضاربه یا عقود دیگر باشد، از هر کدام از اینها باشد ممنوع است، برای اینکه معیار این است که شما وقت صرف نکنید فقط به نماز جمعه بپردازید; منتها بیع چون مهمترین عنصر اقتصادی است آن را ذکر کرده است. اینکه در سوره «نور» فرمود: رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ؛ (3)[3]یعنی «و لا بیع و لا مضاربة و لا اجارة و لا مساقاة و لا مغارسة» همه را شامل میشود; منتها بیع چون مهمترین کار از کارهای اقتصادی و تجاری است آن را ذکر میکنند، اینجا میفهمیم طبق قرائن همراه که ذَرُوا الْبَیْعَ; یعنی وقت را برای غیر نماز جمعه صرف نکن که این دلیل دارد. یک وقت است گفتند که مثلاً عقد در قمر و عقرب مکروه است یا نارواست، میمنتی ندارد، حالا که در خصوص عقد نکاح است نه عقد؛ اگر چنین چیزی درباره بیع هم وارد بود، معلوم بود محور نهی آن انشا است، اعم از انشا و تشخیص آن مبیع کلی در ضمن فرد معین نیست؛ این را ما میفهمیم. بنابراین اگر چنین نهیای در حال احرام وارد میشد، در حال احرام سخن از نهی از بیع نیست. در حال احرام نهی از عقد نکاح است؛ حالا عقد نکاح را گفتند در حال احرام ایقاع نکنید؛ اگر چنین نهی از بیع در حال احرام بود، آن معلوم بود که خود عقد را میگیرد؛ اعم از عقد و تشخیص مبیع کلی در ضمن شخص معین را نمیگیرد نمیخواهد بگوید وقت صرف نکنید، میگوید این عقد را نکنید و اگر یک وقت هم هیچ قرینهای آن را همراهی نکرده بود به همان ظاهر لفظ بسنده میکنیم. این است که از کیفیت قرائن همراه، میشود فهمید که منظور خصوص ایقاع عقد است یا اعم از ایقاع عقد و تشخیص آن مبیع کلی در ضمن فرد معین، این یک؛ مطلب دوم آنچه را که مرحوم شیخ اخیراً به آن پرداختند که منظور از این نهی تحریمی، فساد در معامله است (4)و آنچه که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) در طلیعه امر فرمودند که این نهیهایی که وارد شده اگر الزامی باشد، ارشاد به فساد است (5)و معنای نهی در معاملات فساد است، این نیست که این نهی دلالت میکند بر فساد، بلکه چون امر و نهی که امر برای وجوب است و نهی برای حرمت است، اینکه حقیقت شرعیه یا متشرعیه که نیست، این بر فضای عرف است که عرف از دستور لزوم اطاعت میفهمد و از نهی انزجار میفهمد. همین معنا را شارع هم در محاورات امضا کرده؛ در معاملات وقتی قانون دادند که این کار را نکنید؛ یعنی این کار باطل است، شارع هم که میفرماید: «لا تبع ما لیس عندک»؛ (6)[6]یعنی نکن که نمیشود نه اینکه اگر کسی مالی را که ندارد فروخته، گفته «بعت»، این مثل دروغ معصیت باشد یا مثل غیبت حرام باشد، حرمت معاملات اینچنین، عبارت از فساد آن است: «لا تبع ما لیس عندک»؛ یعنی نکن که نمیشود؛ عصاره فرمایش مرحوم آخوند این بود. آنچه را که مرحوم شیخ در پایان بخشها به آن رسیدند که این نهی تحریمی دلالت بر فساد دارد، حکم وضعی است، (7)یک و مرحوم آخوند در طلیعه امر فرمودند که نهی در اینجا اگر الزامی باشد، ناظر به فساد معامله است نه حرمت تکلیفی، دو و سیدنا الاستاد(رضوان الله تعالی علیه) همراه با بخش پایانی مرحوم شیخ و مرحوم آخوند(رضوان الله علیهما) فرمودند؛ اگر این نهی حرمت باشد ناظر به وضع است، (8)سه؛ همه اینها به برکات فرمایش مرحوم صاحب جواهر است. ایشان در جواهر بالصراحه بیان کردند که ما این حرفها را در اصول گفتیم؛ (9)منتها صاحب جواهر تمام همت خود را برای یک دور فقه کامل گذاشتند.
ص: 752
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص300، ط الحدیثه.
2) جمعه/سوره62، آیه9.
3) نور/سوره24، آیه37.
4) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص303، ط الحدیثه.
5) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص281.
6) فقه القران، القطب الراوندی، ج2، ص58.
7) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص302، ط الحدیثه.
9) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص170.
این یک تعارف نیست، یک تعریف عادی نیست که انسان بگوید صاحب جواهر نابغه عصر خود بود و این بدون برکت اهل بیت اصلاً شدنی نیست. شما میبینید این چهل جلد جواهر این بزرگوار فولاد است، عبارتهای آن سرب است, قرص, محکم و مستدل است. الآن شما ببینید لجنههای فراوان چهل پنجاه نفری هستند میخواهند سه چهار جلد کتاب علمی ـ البته مقالات رایج و دارج فراوان و مبذول است ـ اما یک کتاب علمی که سالها بماند و مجتهدان با عنایت بر اساس آن کار بکنند، چنین کتابی کم است. ایشان میفرماید این حرفها را ما در اصول گفتیم؛ تمام تلاش و کوشش مرحوم صاحب جواهر این است که اصول را حفظ کرد یک؛ آن را به عنوان حرفه قرار نداد، دو؛ آن را در فقه کاملاً پیاده کرد، سه و لذا فقه او اصولی است نه اخباری، این چهار و فرمود ما این را در اصول گفتیم؛ بعدها مرحوم شیخ از آن استفاده میکند، آخوند استفاده میکند، سیدنا الاستاد استفاده میکند. بارها این قصه را به عرضتان رساندیم؛ شیخنا الاستاد مرحوم آقای آملی بزرگ; یعنی مرحوم حاج محمد تقی که هم مرحوم آقا ضیاء(رضوان الله علیه) در اجازه اجتهاد ایشان نوشتهاند: «کهف المجتهدین العظام», هم مرحوم آقای نائینی در اجازه اجتهاد ایشان نوشتند: «صفوة المجتهدین العظام». تقریرات ایشان در مکاسب مرحوم آقای نائینی - که جامعه مدرسین چاپ کرده - این تقریر مرحوم آقای نائینی هست. ایشان میفرمود که من از استادم مرحوم آقا شیخ عبد النبی شنیدم ـ چون آن وقت تهران محور علمای بزرگ بود گرچه الآن هم هست ـ که مرحوم آقا شیخ عبد النبی فرمود: مرحوم شیخ انصاری گفته است که من هیچ مطلبی به آن نرسیدم «الا اشار الیه صاحب الجواهر بنفی او اثبات»؛ من یک چیز نو و تازهای که برای خودم باشد نیست، هر چه را که آوردم صاحب جواهر به آن اشاره کرده حالا یا نفی کرده یا اثبات کرده؛ «الا اشار الیه صاحب الجواهر بنفی او اثبات». انس شما بزرگواران هم قبل از مکاسب، قبل از کفای،ه قبل از کتابهای دیگر باید به جواهر باشد و از آنجا ـ انشاءالله ـ به مکاسب و اینها منتقل میشوید. مرحوم صاحب جواهر، در جلد 23 جواهر، صفحه 169 فرمود: این نهیها دلالت بر فساد دارد؛ چه اینکه ما در اصول مشخص کردیم: «و کیف کان فالظاهر البطلان علی القول بالحرمة لما تحقق فی الاصول من اقتضائه الفساد عرفاً اذا تعلق بالمعاملة فما فی المختلف من انه یعصم خاصةً، بنائاً علی عدم اقتضاء النهی الفساد فی المعامله قد تبین ضعفه فی الاصول»؛ آنچه را که مرحوم علامه در مختلف فرمود که ظاهر نهی، حرمت است و دلیلی بر فساد نیست و نهی اقتضای فساد ندارد، در فن اصول ضعف این کتاب روشن شده است؛ «تبین ضعفه فی الاصول هذا کله اذا اراد بیع من انتقل الیه بالبیع قبل قبضه». غرض این نکته ی مرحوم صاحب جواهر است.
ص: 753
اما حالا آنچه را که مرحوم شیخ به آن پرداختند، مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) دو سه فرق اساسی با تعبیر روایی دارند. وقتی مرحوم شیخ وارد مسئله میشود که اگر کسی قبلاً بیع کرده به نحو سلف کلی فروخت که در ذمه اوست باید به خریدار تحویل بدهد، کالایی نصیب او شده و آن کالا را قبض نکرده، آیا میتواند آن کلی که در ذمه اوست آن را تشخیص کند؛ یعنی آن کلی را در ضمن شخص معین قرار بدهد که آن شخص را قبض نکرده است؟ آیا این بیع غیر مقبوض است یا نه؟ این مسئله را مرحوم صاحب جواهر مبسوطاً مطرح کرده که الآن به آن اشاره میکنیم. تمام این چند صفحهای که مرحوم شیخ بحث کرده فرمایش مرحوم شهید که گفت این از «لطائف الفقه» است، بعد نقد شهید ثانی در مسالک، (1)بعد جمع بندی نهایی خود شیخ که همه در این چند صفحه آمده است; (2)اینها تقریباً بلکه تحقیقاً مسبوق به همین چند صفحه فرمایش مرحوم صاحب جواهر است.
آنچه که مرحوم شیخ به دنبال آن هست این است که اگر کسی کلی فروخت، این کلی در ذمه اوست، سلف فروخت و ثمن آن را هم گرفت، در موقع تحویل این کلی را باید شخص کند و به خریدار بدهد، کالایی که مصداق این کلی است ملک او شد و او این کالا را تاکنون قبض نکرده است، آیا میتواند کلی در ذمه خود را بر آن شخص خارجی منطبق کند به خریدار بدهد یا چطور تشخیص کند؟ یک وقت پول به خریدار میدهد ولو آن را هنوز مالک نشده تا ما بگوییم قبض کرده است. میگوید «اشتر» با این پول بخر آن کالا را، یک و به حساب خودت بیاورف این دو. عبارتی که مرحوم شیخ دارد این است که «اشتر لی ذلک المتاع»؛ برای من بخر، وقتی وارد بحث میشود میبیند اینطور باید حرف بزند که «اشتر لی»، چون پول برای من است، این فروشنده سلف فروش که به خریدار پول میدهد میگوید برو بخر؛ یعنی برای من بخر; برای اینکه با پول من داری میخری. به روایت صحیحه حلبی (3)و امثال حلبی که میرسیم میبینیم سؤال راوی این است که «اشتر لنفسک»؛ آن وقت ایشان ماندند که چطور توجیه کنند، «اشتر لنفسک»؛ یعنی چه؟ با پول من برای خودت بخر، این وکالت است؟! این حواله است؟! چون همه این فرمایشها «الوکاله, الحواله» اینها در جواهر هست. حتماً ببینید چرا مرحوم شیخ در طرح بحث و در طلیعه بحث گفت: اگر این سلف فروش که کلی در ذمه او هست دراهمی به این طلبکار بدهد بگوید: «اشتر لی ذلک المتاع»، ایشان وارد بحث که میشود اینطور میگوید, روایتی که طرح میکند در روایت سائل دارد که «اشتر لنفسک». آن وقت در تتمه این فروع به این عویصه میرسند که با پول من برای خودت بخر یعنی چه؟ یا او را وکیل کرده یا حواله داده؛ اگر وکیل کرده باید در همه شئون وکالت بشود تا او قبض بکند؛ حواله داده چه چیز را به چه چیز حواله داده؟ این یک؛ آیا حواله معاوضه جدید است یا روح آن به وکالت برمیگردد یا دنباله همان بیع است؟ حواله میدهد یعنی چه؟ حواله می دهد معنای آن این است که کسی طلبی در ذمه زید دارد، همین شخص بدهکار عمرو است، به عمرو میگوید شما این مبلغ که از من میخواهید، من حواله میدهم برو از زید بگیر, چون من از زید طلب دارم؛ این را میگویند حواله. این وکالت است، معامله جدید است، معاوضه تازه است، این چیست؟ آنچه که در ذمه زید است، ملک این شخص است، خود این شخص بدهکار عمرو است به عمرو میگوید آنچه را که شما از من میخواهید برو از زید بگیر; یعنی من معاوضه کردم با شما، شما هم طرف تعویض هستید، آنچه را که من به شما بدهکارم آن را معاوضه کردیم با آنچه که از زید طلبکارم و شما آنکه در ذمه من دارید, به من بده و من آنچه را که در ذمه زید طلب دارم به شما میدهم،آیا حواله معاوضه جدید است، یا فقط نقل و انتقال در موقع وفاست، در مرحله استیفاست نه در مقام عقد، این چیست؟ این را اشاره میکنند، چون حواله، کتاب خاصی دارد; مثل وکالت, مثل معاوضه دیگر, این را فقط صاحب جواهر(رضوان الله علیه) طرح کرد (4)که همان طرح بسته بدون باز شدن به مکاسب آمده که آیا این معاوضه جدید است؟ اگر معاوضه جدید است ایجابی میخواهد، قبولی میخواهد، یک شرایطی میخواهد، (5)یا فقط نقل و انتقال ملکی است و در مقام تحویل است، یا بازگشت حواله به وکالت است که این شخص مُحیل آن شخص محال، حواله گرفته را وکیل میکند میگوید به جای اینکه من بروم از بدهکارم بگیرم, تو برو از بدهکار بگیر، یک؛ از طرف من وکیلی که به حساب خودت بریزی و مالک بشوی، دو؛ بازگشت حواله به وکالت است یا معاوضه جدید است؟ اگر بازگشت حواله به وکالت باشد, به تعبیر مرحوم آقای نائینی جزء عقود اذنیه است. به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) ما عقود اذنیه نداریم، (6)جزء عقود جایزه است. ما در اسلام یک اذن داریم و یک عقد، عقد هم یا جایز است یا لازم، اذن کاری به عقد ندارد، اگر کسی به آدم گفت شما اجازه بدهید من در اتاق شما بنشینم مطالعه کنم، روی فرش شما نماز بخوانم، میگویند بله مأذون هستی; یا وقتی برای انسان مهمان آمد چیزی پیش مهمان میگذارد، این دیگر عقد نیست، این اذن در تصرف است. اذن در تصرف که انسان به دوست خود میگوید برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» که فرمود: أَوْ ما مَلَکْتُمْ مَفاتِحَهُ؛ (7)[16]کسی دارد میرود به زیارت، کلید منزل را به همسایه خود میدهد. أَوْ ما مَلَکْتُمْ مَفاتِحَهُ؛ معنای آن این است که شما اگر یک وقت خواستید بروید، اینجا نمازتان را بخوانید میتوانید. این اذن است، این اذن کاری به عقد ندارد، ایجاب و قبول نمیخواهد.
ص: 754
1) مسالک الافهام، الشهیدالثانی، ج3،ص251.
2) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص 302 و 304، ط الحدیثه.
3) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص 310 و 311، ط آل البیت.
4) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص172.
5) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص304، ط الحدیثه.
7) نور/سوره24، آیه61.
حالا مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) از وکالت، از حواله، از اینگونه از اموری که جایز است، تعبیر به عقود اذنیه میکند, حالا این تشاح در اصطلاح نشود. به هر تقدیر این جزء عقود جایزه است، یا فعل است، اصلاً عقد نیست، اجرای امر معقود است نه اینکه یک عقد جدید باشد، حالا این را «کتاب الحواله» باید مشخص بکند. به هر تقدیر این روایت یا به وکالت برمیگردد یا به حواله برمیگردد که جدای از وکالت است و حواله معاوضه جدید باشد یا نباش،د این روایات آن را تصحیح کرد. حالا ما مجدداً این روایاتی که در بحث قبل اشاره شد بازگو کنیم; اما برای مراجعه شما، کتاب شریف جواهر، جلد 23، صفحه 170، به بعد این فروع مطرح است. در این مسئله که «لا تبع ما لم یقبض»؛ بیع قبل از قبض که تعدی شده به اینکه «ما لم یقبض»، اعم از این است که مبیع باشد یا غیر مبیع؛ مثلاً مالی به انسان ارث رسیده، هنوز قبض نکرده میتواند بفروشد یا نه؟ بیع مبیع قبل از قبض مورد نهی است; آیا مبیع خصوصیت دارد یا بیع مالی که به انسان رسیده؛ ولی انسان هنوز قبض نکرد؟ این یکی از مسائلو فروعی بود که مرحوم شیخ مطرح کرده که جمیع اموال ممکن است مشمول این باشد، آیا با صلح یا مضاربه یا با عقود دیگر که چهار صورت داشت، مالی به انسان منتقل شد، انسان میتواند آن را قبل از قبض بفروشد یا نه؟ که فرمود: «لا تبع ما لم یقبض»؛ (1)[17]یعنی مبیعی که قبض نشده خصیصهای دارد، یا مال متصالح که قبض نشده اگر فروخته بشود آن هم مثل همین است. آن صور چهارگانه این بود که مبیع به مبیع، صلح به صلح، مبیع به صلح، صلح به مبیع, چهار صورت از این صورهای یاد شده که مرحوم شیخ مطرح کرده که بعید نیست، چون این نهی یک نهی تنزیهی است و همه اینها را شامل میشود. بنابراین آنچه که مرحوم صاحب جواهر در این جلد 23 از صفحه 170 به بعد مطرح کردند, در فرمایشات مرحوم شیخ آمده، مخصوصاً در صفحه 171 دارند: «فکیف کان فقد ظهر لک ان بناء هذه المسئله علی ما تقدم لا وجه له و ما عن الشهید فی بعض تحقیقاته و انه من لطائف الفقه»، همین که مرحوم شیخ نقل کرده در مکاسب از دروس نقل کرده و اشکال صاحب مسالک را بر دروس نقل کرده، (2)عصاره فرمایشات مرحوم صاحب جواهر از صفحه 171 به بعد است. غالب این فروعی که ایشان اینجا ذکر کردند; البته متن آن برای محقق است و شرح مبسوط را مرحوم صاحب جواهر به عهده دارد. حالا برسیم به این روایات ببینیم که چند اختلاف لفظی بین این روایات و تعبیر مرحوم شیخ در مکاسب است.
ص: 755
آنطور که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح کردند در صحیح حلبی به این صورت بود که اولین روایت در باب دوازده از ابواب سلف به این صورت بود که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)این روایت را از حلبی نقل کرد: «عن رجل أسلفه دراهم فی طعام فلما حل طعامی»؛ اینجا «أسلفه» دارد که ما قبلاً گفتیم باید «اُسلفه» باشد, عبارت مرحوم شیخ در مکاسب «أسلفته» دارد، (2)این یک فرق است که در روایت یک، باب دوازده است با آنچه که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در مکاسب نقل کرده؛ آنکه شیخ نقل کرده «أسلفته» است،آنچه که اینجاست «اُسلفه» است، چه اینکه در «حلبی» بودن این روایت هم که آیا «حلبی» است یا برای «یعقوب» هست هم اختلاف است. «عن رجل أسلفته دراهم فی طعام فلما حل طعامی علیه»؛ سؤال کرده که من سلف میخریدم، پولی به او دادم گندم از او خریدم که بعد از چند ماه به من بپردازد. موقع سررسید که رفتم گندم را تحویل بگیرم، «بعث إلی بدراهم»؛ یک مقدار پول برای من فرستاد «و قال اشتر لنفسک طعاما». آنکه مرحوم شیخ در طلیعه بحث مکاسب مطرح کرده گفته اگر کسی به دیگری پول بدهد بگوید «اشتر لی طعاماً» که این راه معقول آن است، اما در این روایت سائل دارد که به من پول داد گفت «اشتر لنفسک طعاماً»، این طلیعه اشکال است. آن اشکال ـ در فرع چهارم که بعدها خواهد آمد اگر لازم بود میخوانیم و اگر لازم نبود هم رها میکنیم ـ این است که در فصل اول از این فصول نهگانه گذشت, حقیقت بیع این است که عوض جای معوض را پر کند، معوض جای عوض را پر کند. اگر کسی فروخت و کسی خرید آن مبیع هر صبغهای که دارد صبغه ثمن را میپذیرد و ثمن هر صبغهای که دارد صبغه مثمن را میپذیرد. اگر ملک طلق بود کسی رفت فرشی برای منزل خرید، پول او ملک طلق است، فرش هم ملک طلق است به جای این پول مینشیند، میشود طلق. اگر متولی یک مسجد که رقبات مسجد در دست اوست، پول وقف است، درآمد مسجد است, این پول صبغه وقفی دارد، با پولی که جزء رقبات مسجد است میرود فرش میخرد, آن فرش بدون اینکه صیغه وقف بخوانند میشود وقف چرا؟ چون آن مثمن جای این ثمن مینشیند، ثمن لون آن وقف است، دیگر لازم نیست بعد از اینکه فرش خریدند صبغه وقف جاری بکنند، یا وقف معاطاتی بکنند. حقیقت بیع گفتند این است که مبیع جای ثمن مینشیند: «علی ما له من الصبغه»، ثمن جای مثمن مینشیند: «علی ما له من الصبغه». متولی وقف, پول وقف دست اوست، وقتی که رفت فرش خرید آن پول دیگر وقف نیست. کالا هم بخواهد بخرد اینچنین است؛ اگر محصول باغی, میوه یا گندم بود، این گندم الآن وقف است، با این گندم که لون و صبغه آن وقف است، وقتی رفت فرش خرید، آن فرشی که ملک طلق بود حالا میشود وقف؛ گندمی که وقف بود حالا آزاد میشود میشود طلق. حقیقت بیع این است که این مبیع از هر جایی که خارج شد ثمن جای آن را پر کند، یک؛ مبیع هر لونی که داشت ثمن همان رنگ را بپذیرد، دو؛ اگر حقیقت بیع این است این معقول نیست که کسی پول بدهد به زید بگوید «اشتر لنفسک»؛ یعنی چه پول از کیسه من خارج میشود، مثمن در کیسه شما بیاید؟! این است که مرحوم شیخ در طلیعه طرح مسئله گفت: پول بدهد بگوید «اشتر لی», نه «اشتر لنفسک»؛ «اشتر لنفسک» یعنی چه؟ با پول من برای خودت بخر؛ یعنی چه؟ مگر اینکه شما این پول را به او هبه کنید و برای او بشود، وقتی مال او شد برای خود میخرد; اما با پول شما کالایی را بخواهد بخرد، حتماً برای شماست، شما چگونه میگویید من پولی دادم «اسلفته دراهم» در برابر طعام, «فلما حل طعامی»؛ به جای اینکه من طعامم را به من بدهد, به من میگوید که این دراهم را بگیر «اشتر لنفسک». اگر این شخص را وکیل بکند، در اصل اشتری وکیل بکند، در تملیک بله این راه دارد، یا قبل از اشترا وکیل بکند، در تملیک او مالک بشود بعد «اشتر لنفسک»، این راه دارد؛ اما قبل از اینکه این دراهم ملک این شخص بشود چگونه میتوان گفت که «اشتر لنفسک»؟! لذا مرحوم شیخ در طلیعه بحث گفت اگر به او پول بدهد بگوید «اشتر لی», نه «اشتر لنفسک»; سائل دارد که «بعث إلیَّ بدراهم و قال اشتر لنفسک طعاماً و استوف حقک»، (3)[21]اینجا گفته آیا این حواله است؟ آیا وکاله است؟ آیا در مقام خرید، این شخص استیفا میکند یا بعد از خرید استیفا میکند؟ (4)ظاهر این است که اشترا برای خود است، استیفای حق او هم به دنبال «اشتر لنفسک» است، این چطور توجیه میشود که با مال زید, عمرو کالایی را برای خود بخرد، این یعنی چه؟ این معقول نیست که ثمن از کیسه زید خارج شود و مثمن وارد کیسه عمرو شود، این نیست. این ثمن و مثمن، این اتوبان دو جانبه رفت و برگشت است، از همان راهی که ثمن رفت از همان راه مثمن برمیگردد؛ ثمن اگر از کیسه زید خارج شد، مثمن مستقیماً وارد کیسه زید میشود «علی ما له من اللون»، نه تنها وارد کیسه او میشود رنگ آن را هم میگیرد; لذا مسئله وقف اینطور است. این است که مرحوم شیخ ناچار شد در طلیعه امر اول برای اینکه اشکالی پیش نیاید حرف خود را تصحیح بکند؛ میداند که بعد باید از این عقبه کئود در بیاید; لذا در فرع چهارم که تقریباً پایان بخش این قسمت است, جداگانه این عقبه کئود را مطرح کرده که چگونه این را باید توجیه کرد؟
ص: 756
موضوع: قبض
یکی از فروعی که در ضمن مسائل فصل نهم مطرح شده بود، این بود که آیا کسی میتواند با مال دیگری چیزی برای خودش بخرد یا نه؟ یک وقت است که بدون اذن اوست، این وارد مسئله فضولی است که از بحث کنونی ما بیرون است؛ یک وقت است با اذن خود مالک است، مالک میگوید با این مال من چیزی برای خودت بخر، پس اگر کسی خواست با مال دیگری چیزی برای خودش بخرد این غصب است و وارد مسئله فضولی است که بحث خاص خودش را دارد، اما اگر کسی خواست با مال دیگری به اذن دیگری چیزی برای خودش بخرد، این یک وقت از سنخ اباحه است، اجازه در تصرف است، این هم از بحث بیرون است؛ نظیر اینکه انسان میوهای که به حضور مهمان میآورد یا کسی را به ضیافت دعوت میکند، این میوه یا غذا را برای او اباحه میکند، تملیک نمیکند که به همراه ببرد یا با او معامله کند اباحه است. اگر کسی مالی را به دیگری داد و گفت با این مال چیزی برای خودت بخر از سنخ اباحه در تصرف باشد این هم جایز است و هم از بحث بیرون است، این دو قسم؛ قسم سوم آن است که کسی مالی به دیگری بدهد و بگوید با این مال چیزی برای خودت بخر که ملک تو باشد، ظاهر روایت صحیحه حلبی ـ روایت اول، باب 12 از ابواب سلف ـ این بود: «مرحوم صدوق بإسناده عن حماد عن الحلبی قال: سألت أبا عبد الله(علیه السلام) عن رجل أسلفه دراهم فی طعام»؛ من به عنوان سلف خریدن، پولی به او دادم، گندمی از او خریدم که مثلاً او بعد از دو ماه به من بپردازد «فلما حل طعامی علیه» وقتی این نوبت فرا رسید، ماه دوم آمد «بعث إلی بدراهم» طعام نداشت به من بدهد، پولی برای من فرستاد «و قال اشتر لنفسک طعاما و استوف حقک» برای خودت طعام بخر و حق خودت را بگیر، من باید گندم بدهم، ندارم؛ «قال أری أن یولی ذلک غیرک»؛ حضرت فرمود دیگری این کار را بکند تو این کار را نکن؛ مگر اینکه او با تو همراه باشد؛ «حتی تقبض الذی لک و لا تتولی أنت شراءه» (1)[1]که در بعضی از نصوص دارد که مورد تهمت قرار میگیری. آنچه در این صحیحه حلبی آمده است مورد بحث فقها قرار گرفت که آیا ممکن است کسی با مال دیگری چیزی برای خودش بخرد، این را در سه فاز و عنوان طرح کردند، دو عنوان آن خارج از بحث است و یک عنوان آن داخل در بحث؛ یک وقت است که با مال دیگری چیزی برای خودش میخرد، همان غصب و فضولی است، احکام فضولی را دارد. یک وقت است دیگری اجازه میدهد که با مال من چیزی برای خودت بخر و مصرف کن، این اباحه در تصرف است و معذوری ندارد، اما یک وقتی دیگری میگوید با مال من چیزی برای خودت بخر که ملک تو باشد، این را فقها مطرح کردند و گفتند صحیح نیست، یک راه حلی باید برای آن پیدا کرد، مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) برابر آنچه که مرحوم صاحب جواهر تبعاً لمحقق که در متن شرایع بیان فرمود بازگو کرد و مورد توجه شارحان و فقهای بعدی شد، مرحوم آخوند یک نقدی دارد، دیگران هم کم و بیش نقدی دارند و بعضی ها امضا کردند. اصل فرمایش در متن شرایع به این صورت آمده است، شما جواهر، جلد 23، صفحه 174، آنجا متن شرایع را اینچنین ذکر فرمود: «و لو دفع الیه دراهم» که مال صاحب جواهر است «و قال» این «قال» متن شرایع است: «اشتر لنفسک لم یصح الشراء»، پس اگر کسی به دیگری پول بدهد و بگوید برو برای خودت بخر، این شراع صحیح نیست؛ این متن شرایع است.
ص: 758
1) وسایل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص310 و 311، ط آل البیت.
پرسش: ؟پاسخ: چون در روایت«بیع ما لم یقبض» آمده است، حلبی سؤال کرد «عن رجل اسلفته دراهم» من از کسی سلف خرینی کردم، پول دادم و بنا شد او بعد از دو ماه به من گندم بدهد، وقتی دو ماه شد و من گندم مطالبه کردم «بعث إلی بدراهم و قال اشتر لنفسک طعاما و استوف حقک» حضرت فرمود: این کار را دیگری بکند، شما نکن؛ این کار عیب ندارد؛ ولی شما چون در معرض تهمت قرار میگیری نمیکنی، این را در باب سلف بدهکار به طلبکار پول داد و گفت «اشتر لنفسک» در ضمن بحث «بیع ما لم یقبض» همین صحیحه حلبی مطرح است. در اثنای روایت و صحیحه حلبی این عنوان طرح شده است که «اشتر لنفسک» مرحوم شیخ چون از آسیب این حکم باخبر بود در طلیعه بحث در مکاسب فرمود اگر کسی مالی به دیگری بدهد و بگوید «اشتر بمالی لی و استوف حقک منه»؛ یعنی برای من بخر، طلبت را از این بگیر، در طلیعه بحث مرحوم شیخ «اشتر لی» ذکر کرد؛ ولی روایت دارد: «اشتر لنفسک»، پس در بحث «بیع ما لم یقبض»، چون یک چنین عنوانی مطرح شد، فقها این را در فصل نهم طرح کردند که این چه راه حلی دارد، معقولیت آن به چیست؟ باید معقول باشد.
مرحوم محقق در متن شرایع از متن این صحیحه یک فرع درآورد و گفت اگر مالکی مال خود را به دیگری بدهد و بگوید برو برای خودت بخر، این صحیح نیست؛ مرحوم صاحب جواهر دارد این را برهانی میکند که نفی صحت آن چیست؟ (1)بعد میفرماید اگر اجماعی یا راه دیگری باشد جداگانه باید بحث شود، پس متن شرایع این است که «لو دفع مالا» به شخص دیگر و به او بگوید «اشتر لنفسک لم یصح الشراء و لا یتعین له بالقبض»، (2)نه اصل معامله درست است، نه با گرفتن حل میشود، برای اینکه قبض شما به استناد آن عقد است، این عقدتان باطل است، این خلاصه فرمایش محقق در متن است. صاحب جواهر میفرماید «بلا خلاف اجده فیه» چرا؟ «لامتناع الشراء بمال الغیر لغیره مادام علی ملک الغیر ولو باذنه» هیچ کس با مال مردم نمیتواند چیزی را برای خودش بخرد، حتی با اذن او، اذن که مملک نیست، اذن مبیح تصرف است. الآن وقتی میزبان به مهمان اذن تصرف داد، او برایش تصرف جایز است، اباحه یک مطلب است تملیک مطلب دیگر است، انسان با مباح که نمیتواند معامله کند که با مال میتواند معامله کند، پس مالک اگر اذن بدهد و بگوید من اذن دادم که شما برای خودت بخری هم معامله باطل است، برای اینکه اذن اباحه در تصرف دارد، ملک کسی نیست اگر تملیک کند درست است، اما وقتی تجویز کرده است با جواز تصرف، فقط حداکثر این است که این نظیر مهمان میتواند از میوه میزبان استفاده کند؛ «لامتناع الشراء بمال الغیر لغیره مادام علی ملک الغیر ولو باذنه اقتصاراً علی المتیقن من اطلاق ادلة البیع» (3)اصل حاکم در معامله بر فساد است، ما در هر معاملهای اگر شک کردیم که این معامله درست است یا نه، اصل اولی فساد است فساد است، نه یعنی اینها کار بدی کردند، فساد است معنایش این است که این مال قبلاً مال مالک بود ما نمیدانیم با این قرارداد منتقل شد یا نه، اصل عدم انتقال است. اصل در معامله فساد است، استصحاب ملکیت سابق است همین، نه اینکه اینها کار بدی کردند مفسده دارد، این مبیع ملک بایع بود ما شک میکنیم که این معامله صحیح است یا نه، ملکیت بایع را استصحاب میکنیم، ملکیت مشتری را نسبت به ثمن استصحاب میکنیم؛ معنای استصحاب ملکیت این است که معامله واقع نشد. لذا میگویند اصل عدم انتقال است، قدر متیقن از خروج از این اصل آن جایی است که کسی با مال خود معامله کند. معنایش این است که اگر یک کسی گفت «بعت» و با مال مردم معامله کرد این معامله لرزان است، هنوز به کسی مرتبط نشد، عقد صحیح است نه نقل و انتقال؛ یعنی ما یک «بعت» میخواهیم، یک «اشتریت»، میخواهیم این شخصی که غاصب بود «بعت» گفتن او درست است، آن شخص هم که «اشتریت» گفت درست است، عقد درست است، اما این لرزان است. در آیه هم فرمود که: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ (4)[5]یعنی «فالیوف کل واحد منکم بعقده» اگر خود شخص عقد بکند که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شامل حالش میشود، اگر مالک بفهمد ملک او به سرقت رفت و فروش رفت این بیع لرزان است، وقتی فهمید و گفت «اجزت»، با این «اجزت» این عقد لرزان ثابت میگردد، میشود عقده، وقتی عقده شد؛ «فالیوف کل واحد منکم بعقده» شامل آن میشود، این مناسب بیع فضولی است، اما این بیع لرزان در صورتی است که آن مالک اجازه این ملک برای خودش بدهد، اما در اینجا مالک تملیک نکرده، میگوید «اشتر لنفسک»، این «اشتر لنفسک» که میخواهند بگویند معقول نیست، با مال من شما چیزی را برای خودت بخری که ملک و مال شما بشود شما تملیک کن.
ص: 759
میخواهیم ببینیم که عرف از چه راهی میفهمد، عرف هم میتواند حرف بزند، یک وقتی ما قرینه داریم که تملیک کرده این از بحث خارج است که میشود همان قسمهایی که از بحث خارج است، اگر قرینه نداشته باشیم همین است که محقق در متن شرایع فرمود این باطل است، همین است که صاحب جواهر فرمود که: «بلا خلاف اجده فیه» (1)که با مال مردم آدم معامله بکند مالک بشود; یعنی چه؟ بعد شواهدی را هم ذکر میکنند که بعضیها گفتند جایز است، بعضیها گفتند جایز نیست. قرائنی ما بر جواز داریم، قرائنی بر عدم جواز داریم. حالا یک وقت است انسان قرینه دارد که این تملیک کرده، اگر تملیک کرده نباید بگوید که با این مال چیزی بخر، بعد بگوید «و استوف حقک منه» دیگر حق نماند، با همین تملیک میشود استیفا، این باید یک جور حرف بزند که بالأخره فقه پسند باشد، عقل پسند باشد. حلبی از حضرت سؤال میکند که این کسی که باید طعام بپردازد طعام نداشت، به این طلبکار پول داد گفت: «اشتر لنفسک طعاما و استوف حقک» (2)این تملیک اگر قبل است دیگر او نباید بگوید استیفا، حق نمانده؛ اگر بعد است این بیع به چه صورت است، بیع برای چه کسی خرید؟ مرحوم صاحب جواهر بعد از اینکه این جملهها را فرمود: «فیبقی اصالة عدم النقل بحالها»، آنگاه دارد «الا ان الانصاف عدم خلو ذلک عن البحث ان لم یکن اجماعا ولو علم بقرینة ارادة قرض الدراهم من ذلک» یک، «أو القضاء لما علیه من الطعام بجنس الدراهم أو الاستیفاء بعد الشراء و القبض له فیکون التعبیر المزبور باعتبار ما یئول الیه او لأنه السبب بهذا الشراء خرج عن موضوع هذا البحث» یک وقت است ما قرینه داریم که این شخص بدهکار است، با این کار دارد دینش را ادا میکند این از بحث خارج است این شخص با مال خودش دارد میخرد. یک وقت قرینه داریم که میگوید برای من بخر، من مالک میشوم، بعد از اینکه گندم را من مالک شدم از طرف من دِین خودت را با این ادا کن، این یک چیز بیّن الرشدی است، از بحث خارج است. یک وقت است که من به شما قرض میدهم، وقتی قرض گرفت مقترض مالک میشود، به شما قرض میدهم وقتی قرض گرفتی، مالک شدی، برای خودت میخری؛ این هم یک چیز بیّن الرشدی است، از بحث بیرون است، اما آنکه در صحیحه حلبی دارد ما از کجا بگوییم این با یکی از این قرائن همراه بود، اگر قرینهای بود یک چیز روشنی است و هیچ کس هم درباره او بحث نمیکند، به تعبیر صاحب جواهر اگر قرینهای نبود چگونه باید حل بشود؟ همان فرمایش محقق در متن شرایع است که این باطل است (3)و صاحب جواهر دارد که «بلا خلاف اجد فیه» (4)و سندش هم اصالت عدم نقل است. این است که اصل آن در جواهر مرحوم صاحب جواهر بود، مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این را مطرح کرده، بعد فرمود که بعضی از بزرگان تجویز کردند، بعضی اشکال کردند آنهایی که تجویز کردند لابد همراه با قرائنی بود که مثلاً از صحیحه حلبی و مانند آن گرفتند.
ص: 760
عمده استدلال مرحوم شیخ است، این استدلال تامی است و معنای این استدلال این است که اصول خام و نپخته را در فقه بخواهیم دست مایه قرار بدهیم، این حرف را باید کاملاً در فن شریف اصول ذکر کرد، دست قطع و گوش قطع را گرفت از فن اصول بیرون کرد و دست عقل را گرفت به جای قطع در اصول آورد، اصول را با عقل و نقل به پایان رساند، نه با قطع علمی نیست صدها بار شاید شنیدید، مگر کسی بحث میکند که قطع حجت است، بله علم حجت است، شما باید درباره منبع قطع که عقل است بحث کنید عقل مبادی دارد، عقل مقدمات دارد، مبادی آن بیست و چهار قسم مقدماتش باید بحث شود، یک منطق غنی و قوی میخواهد، با هر مقدمهای یقین حاصل نمیشود، با هر مقدمهای قطع حاصل نمیشود، شما باید عقل را بیاورید در اصول نه قطع را، معلوم میشود علم حجت است؛ لذا با سه چهار صفحه مسئله را حل کردند. در چند جا الآن مرحوم شیخ میفرماید که آناًمای قبل البیع، یا آناًمای بعد البیع؛ راه دارید، مجبورید این طور حرف بزنید، اما چه کسی گفت این عقل حجت است، این عقل که فتوا میدهد با کدام مبانی فتوا میدهد؟ مبانی عقل و حجیت عقل؛ باید در فن شریف اصول حداقل یک بخش قوی و غنی اصول را تأمین کند و نیست؛ حالا بیان ذلک این است که مرحوم شیخ میفرماید که این معقول نیست که شما با مال مردم معامله کن (1)چرا؟ برای اینکه ما یک بیع داریم، یک هبه و یک اذن، آنجا که اذن است که تملیک نیست. آنجا که هبه است تملیک بلا عوض است، جوهر بیع از جوهر اباحه جداست، یک؛ جوهر بیع از جوهر هبه جداست، دو؛ جوهر بیع معاوضه است؛ معنای معاوضه این است که هر جا عوض خارج شد آن خلأ را معوض پر کند، هر جا معوض خارج شد عوض آن خلأ را پر کند این معنای معاوضه است؛ حالا عوض از کیسه زید برود، معوض وارد کیسه عمرو شود، اینکه بیع نیست. اگر ثمن از کیسه زید خارج شد؛ معنای معاوضه این است که مستقیماً این معوض وارد کیسه زید شود؛ لذا «اشتر بمالی لنفسک» غیر معقول است، این عصاره فرمایش مرحوم شیخ. (2)چرا؟ برای اینکه این اباحه نیست، یک؛ هبه نیست، دو؛ معاوضه است، سه؛ حقیقت معاوضه این است که هر کدام خلأ دیگری را پر کنند. عوض باید جای معوض برود، چون معنای عوض این است، معوض جای عوض را پر کند; حالا عوض از کیسه زید خارج شد، معوض وارد کیسه عمرو بشود، اینکه معاوضه نشد، این امر غیر معقول است، پس چه راه حلی دارید که معقولش کنید؟ میفرماید:
ص: 761
راه معقولیت آن «بأحد الامرین» است: این آناًما را الآن میبینید چندمین بار است که مرحوم شیخ دارد در مکاسب مطرح میکند، اما دستشان خالی است، میگویند یا «آناًمای قبل الاشتراء» این ملک از ملک صاحب اصلی خارج میشود و به ملک این خریدار میآید، این خریدار با مال خود میخرد، این میشود معاوضه; یا «آناًمای بعد الاشتراء» وقتی خرید معوض به جای اینکه به ملک صاحب اصلی برود به ملک او بیاید; یعنی «آناًمای بعد التعویض»، آن عوض ملک این شخص میشود «باحد النحوین» میخواهد مشکل را حل کند که انسان با مال دیگری چیزی را بخرد. این «آناًما آناًما» در مسئله فسخ و خیارات هم بود، آنجا ملاحظه فرمودید در مسئله فسخ اگر کسی فرشی را فروخت و خیار فسخ با فروشنده بود به سه نحو میتواند فسخ کند: یک وقت فسخ قولی است میگوید: «فسخت» یک وقتی با فسخ فعلی است، میآید این فرش را از خریدار تحویل میگیرد به دیگری میفروشد، مرحله سوم آن است که نه قولاً فسخ کرد نه فعلاً رفت از او پس گرفت; فرشی که به دیگری فروخت دیگری که روی آن نشسته، چون این شخص خیار دارد، همین فرشی که الآن ملک خریدار است به شخص دیگر میفروشد و میگوید «بعتک»، با این «بعتک» دو کار حاصل میشود: یکی معامله قبلی فسخ میشود دوم اینکه معامله بعدی بسته میشود؛ این را فتوا دادند، راه حل آن چیست؟ از این طرف شما میگویید «لا بیع الا فی ملک» (1)[12]مال مردم را که بفروشی که میشود فضولی، شما «بأحد النحوین فعلاً أو قولاً» میتوانستید فسخ کنی که نکردی، این را چگونه تجویز میکنی؟ اینجاست که ایشان میگوید که همین که شخص میگوید «بعت» آناًمای قبل از بیع آن معامله منفسخ میشود و فرش برمیگردد ملک صاحب فرش میشود، بعد به خریدار دوم منتقل خواهد شد. از این انتقال آناًما در فرمایشات مرحوم شیخ کم نیست، در وقف همین طور است، در فسخ همین طور است و مانند آن. این را عقل حکم میکند، مگر هر چیزی که عقل حکم کرد حجت است. تا شما خیال و قیاس و گمان و وهم را از حرم عقل طرد نکنید، آن بیست و چهار یا بیست و پنج مقدمهای که در منطق برای عقلیات ذکر شده آنها را شفاف نکنید، معیار قطعآوری آنها را بررسی نکنید که دستتان خالی است. بنابراین با اصول خالی، هیچ وقت فقه سامان نمیپذیرد. الآن اینجا میبینید مرحوم آخوند بر مرحوم شیخ نقدی دارد. (2)صاحب جواهر که پیشگام و امام خیلی از فقهاست، چون صاحب جواهر اینجا مطرح کرده است، (3)مرحوم شیخ هم در آخر مکاسب طرح کرده است، (4)اینها را همین یک عبرتی برای فقهای بعدی شد، میبینید مرحوم آقای نائینی که سلطان بحث معاملات است این را در طلیعه معاملات ذکر کرده، اول کتاب بیع؛ «البیع ما هو؟» این بحث را ایشان آنجا ذکر کرده است، (5)برای اینکه مسئله ضمان ید و ضمان معاوضه که در آخرهای مکاسب هست، در اوایل تعلیمات مرحوم آقای نائینی است، برای اینکه این بر مکاسب مسلط بود، جمع بندی کرد، نظمی به فقه داد که چه باید اول باشد چه باید وسط باشد، بسیاری از این مکاسب خوانها دستشان خالی است آخرها میفهمند ضمان ید چیست، ضمان معاوضه چیست؟ آخرها میفهمند که حقیقت بیع جابجایی دو شیء است، طوری که هر جا معوض خارج شد عوض باید همان جا برود، هر جا عوض خارج شد معوض باید آنجا برود، این در معنای تعویض مطرح است; لذا مرحوم آقای نائینی اول بیع این را دارد معنا میکند، میفرماید ما یک بیع داریم، یک هبه داریم، یک ارث داریم، در همه موارد مال نقل و انتقال میشود در آن فصل اول که «البیع ما هو؟» فرمایش مرحوم آقای نائینی این بود، در این موارد مال منتقل میشود; منظور از انتقال، انتقال خارجی نیست، انتقال اعتباری است. یک وقت است انتقال خار جی است؛ نظیر معاطات که کسی فرشی را تحویل دیگری میدهد، این همراه انتقال ملکی انتقال خارجی هم هست، یک وقت است نه، میگوید «بعت»؛ آن یکی میگوید «اشتریت»؛ مال در خارج منتقل نشده از انباری به انباری؛ ولی بالأخره در فضای مالیت و ملکیت منتقل شد.
ص: 762
1) مستدرکالوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج13، ص230.
2) حاشیة المکاسب، الآخوندالخراسانی، ص281.
3) جواهر الکلام، الشیخ حسن النجفی الجواهری، ج23، ص174.
4) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص308، ط الحدیثة.
5) کتاب المکاسب و البیع، تقریربحث المیرزا النائینی،الشیخ محمدتقی الآملی، ج1، ص 84 و 87.
مرحوم آقای نائینی در طلیعه امر گفت اصلاً ما باید ببینیم که «البیع ما هو؟» بیع تملیک است، ملک را انسان به دیگری میدهد یا مال را میدهد، ملک; یعنی سلطنت، سلطنت قابل نقل و انتقال نیست، انسان سلطان بر مال است: «الناس مسلطون علی اموالهم»؛ (1)[17]ولی بر سلطنت، سلطنت ندارد تا سلطنت را منتقل کند، ملک را منتقل کند؛ یعنی چه؟ مال را منتقل میکند، یک وقت شما میگویید ملک همان فرش است; حالا در اثر تسامح غیر عالمانه گفتیم، اما اگر محققانه خواستیم حرف بزنیم، ملک چیز دیگر است، مال چیز دیگر است; شما ملک را که منتقل نمیکنید، ملک; یعنی سلطنت; یعنی نفوذ، شما این نفوذ را منتقل میکنید یا مال را منتقل میکنید، به تبع آن او سلطان میشود، فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که «الناس مسلطون علی اموالهم»، «لا ان اللناس مسلطون علی سلطنتهم»، بیع تملیک نیست، تبدیل مال به مال است; حالا که تبدیل مال به مال یا «مبادلة مال بمال» شد، میفرمایند که در نقل و انتقال شرعی، اباحه درایم، تملیک و هبه داریم. در اباحه که چیزی منتقل نشد، فقط جواز تصرف است، در هبه بدون عوض منتقل شد، در بیع با عوض منتقل شد، در میراث مال مانده، مالک جابجا شد; فرمود که میراثی که از مورث به وارث میرسد مال منتقل نشد، این مال سر جایش محفوظ است، مورث که رخت بربست شارع مقدس دست وارث را میگیرد جای مورث مینشاند، مالک جای مالک مینشیند، نه ملک جای ملکی، ملک که منتقل نشد، هبه که نیست بگوید به دیگری رسید، کسی هم که به دیگری واگذار نکرده، این شخص مرد، آن صاحب حقیقی دست وارث را میگیرد و جای مورّث مینشاند، مالک را به جای مالک مینشاند نه مال را به جای مال بنشاند، پس حساب ارث چیزی است، حساب بیع چیزی است، حساب هبه چیزی است، حساب اباحه چیزی است. شما در مسئله بیع چه کار میخواهید بکنید هیچ چاره ندارید، اگر بیع است همین راه علاجی که مرحوم صاحب جواهر گفته آناًما و امثال ذلک. شما بالأخره باید بگویید به کمک عقل با این دو تا راه حلی که مرحوم صاحب جواهر نشان داد به کمک عقل باید بگویید. (2)برخی از بزرگان که گفتند این وکیل میشود، برای انتقال از راه عقل میگویند یا وکیل میشود، بعد از خریدن که آن عوض را به خود منتقل کند از راه عقل میگوید. این که در صحیحه حلبی آمده «اشتر لنفسک» یا از طرف شارع مقدس ذات اقدس الهی «آناًمای قبل الاشتراء» جابجا میشود یا «آناًمای بعد الاشتراء» جابجا میشود; هذا ما ذهب الیه الشیخ(رضوان الله علیه); (3)یا معنای «اشتر لنفسک» این است که «وکلتک» در انتقال عوض قبل البیع یا انتقال معوض بعد البیع که برخی دیگر گفتند و اینکه صاحب جواهر دارد که من کاری کردم که شما مجاز شدید قبل از اشتری به خودت منتقل کنی یا بعد الاشتراء به خودت منتقل کنی، همین است. آن دو سه راه حلی که مرحوم شیخ از دیگران نقل کردند همین است؛ اگر هیچ کدام از اینها نباشد همان که محقق در متن شرایع فتوا داد که بطلان است (4)همین است، پس اینکه در صحیحه حلبی آمده «بعث الی بدراهم و قال اشتر لنفسک طعاما» میبینید این حضور فعال عقل در نقل است. اگر این عقل در این نقل حضور فعال نداشته باشد، آدم برابر همین روایت را ترجمه میکند دیگر میگوید که آن شخص به دیگری میگوید با پول من چیزی برای خودت بخر، این هم باور میکند; اما وقتی عقل حجت شد و توجیهگر نقل شد این «اشتر لنفسک» را معنا میکند. بنابراین مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) میفرماید که ما قبول داریم، اما این تلازمی بین آنچه که شما میگویید با اینکه عدم معقول باشد نیست، راه حل هست مرحوم آخوند تا حدودی نقد دارد؛ ولی مرحوم آقای نائینی و امثال نائینی(رضوان الله علیهم) بالصراحه آمدند گفتند هیچ راهی ندارد (5)و این راهی که صاحب جواهر به عنوان پیشگام رفته است (6)مرحوم شیخ او را همراهی کرده (7)یک راه تامی است; اشکال مرحوم آخوند نمیتواند رهزن باشد که شما فرمودید تلازمی نیست بین آن مبنایی که مرحوم شیخ گفته با عدم معقولیت، نه راه تلازم هست، برای اینکه اگر با مال مردم کسی بخواهد معامله کند مالک نخواهد شد؛ بنابراین، این «اشتر لنفسک» حتماً به یکی از این وجوه برگردد.
ص: 763
1) بحارالانوار، العلامه المجلسی، ج2، ص272.
2) جواهر الکلام، الشیخ حسن النجفی الجواهری، ج23، ص174.
3) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص308، ط الحدیثة.
5) کتاب المکاسب و البیع، تقریربحث المیرزا النائینی،الشیخ محمدتقی الآملی، ج1، ص 84 و 87.
6) جواهر الکلام، الشیخ حسن النجفی الجواهری، ج23، ص174.
7) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص308، ط الحدیثة.
در آن بخشی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به والی مکه فرمود: «و انههم عن بیع ما لم یقبض» (1)[24]ممکن است که گاهی دستور ولایی و حکومتی صادر بشود، اما یک روایت فراوانی که «نهی النبی عن بیع ما لم یقبض» (2)[25]هست روایات دیگری هم که آمده گفته قبل از قبض معامله نکن هست; یک چنین چیزی را وقتی وجود مبارک حضرت به والی مکه میگوید «وانههم عن بیع ما لم یقبض» یک حکم ولایی نیست، مسبوق به نهی مطلق است، ملحوق به نهی مطلق است، این معلوم میشود همان حکم شرعی را دارد به مردم مکه میگوید نه حکم ولایی باشد؛ بنابراین تاکنون چیزی بدون حضور عقل از این «اشتر لنفسک» نمیشود اثبات کرد.
موضوع: قبض
مسئله پنجم از فصل نهم که آخرین مسئله از مسائل فصل نهم؛ یعنی پایان کتاب شریف مکاسب (3)مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) است این است که اگر کسی کالایی در ذمّه دیگری طلب داشت، خواه به صورت طعام؛ یعنی گندم و مانند آن یا کالای صنعتی؛ اگر کالایی متاعی کسی در عهده دیگری طلب داشت، اعم از کشاورزی صنعتی و مانند آن، در شهر دیگر حق مطالبه دارد یا نه؟ آیا بین عین و قیمت فرق است یا نه؟ میتواند طلب کند یا نه؟ اگر عین را نتوانست قیمت را میتواند طلب کند یا نه؟ همچنین از جواز و عدم جواز فقهی که بگذریم و به مسئله حقوقی برسیم، جواز اجبار دارد یا نه؟ میتواند به محکمه مراجعه کند و با حکم حاکم از او عین یا قیمت را بگیرد یا نه؟ پس در غیر «بَلَد» معامله، سخن از جواز مطالبه عین است یک، جواز مطالبه قیمت است دو، بحث فقهی است که آیا جایز است یا نه؟ بحث حقوقی است که آیا اجبار جایز است یا نه؟ این امور درباره طلب کالا مطرح است؛ آن کالایی که در ذمّه شخص قرار میگیرد سه صورت دارد که مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) این صور سهگانه را به صورت سه مسئله فرعی در اینجا مطرح کرد و فرمود کالایی که انسان در ذمّه دیگری طلب دارد، گاهی از سنخ سلففروشی است که قبلاً از او یک گندمی خرید و الآن زمان سررسیدش آمده و میخواهد مطالبه کند؛ منتها در شهر دیگر است، یک وقت است که از سنخ سلففروشی نیست، بلکه از سنخ قرض است؛ قبلاً در شهر خودشان این کالا را به او قرض داد، الآن در «بَلَد» دیگر این کالا را از او مطالبه میکند.
ص: 766
فرع و مسئله سوم آن است که نه از سنخ سلففروشی است و نه از سنخ قرض، بلکه از سنخ غصب است؛ یعنی آن شخص کالا را غصب کرده و الآن در شهر دیگر با هم برخورد کردند که این «مقصود منه»؛ یعنی مالباخته مال خود را یا قیمت مال خود را اکنون در این «بَلَد» از او مطالبه میکند. این سه مسئله با آن دو جهت فقهی و حقوقی که جهت فقهی آن هم فروع فراوانی را زیر مجموعه خود دارد، جمعاً این مسئله را تشکیل میدهد و اصل این مطلب هم از مرحوم محقق در شرایع است که صاحب جواهر او را شرح کرده و مرحوم شیخ انصاری برابر تنظیم صاحب جواهر این فرع را مطرح کرده است. محقق در بین فقهای ما(رضوان الله علیهم اجمعین) یک سهم تعیین کنندهای در طرح مسائل فقهی دارد. الآن ملاحظه میفرمایید که کل این مسائلی که مرحوم شیخ مطرح میکند، برابر با جواهری است که مرحوم محقق رهبری کرده است. مرحوم محقق طوری فقه را تنظیم کرد که غالب فقهای بعدی اگر متنی خواستند بنویسند، شرحی خواستند بنویسند، رساله عملیه عربی یا فارسی خواستند بنویسند برابر همین شرایع مینوشتند. ما قبل از اینکه این رایانهها اختراع شود اگر میخواستیم ببینیم که مرحوم صاحب وسائل این روایت را در کدام جلد از این مجلدات بیستگانه وسائل نوشته (الآن اگر یک روایتی مطلوب باشد با دستگاههایی که پیدا شده فوراً میتوانند مراجعه کنند که در کدام جلد و در کدام صفحه است؛ روایات هم فرق میکند بعضیها روشن است که مربوط به باب صلات است یا زکات است یا حدود است یا دیات است که سؤال و جواب آن مشخص است، بعضی از روایات روشن نیست یا چند جمله دارد که به چند باب مرتبط است و معلوم نیست که این روایت را مرحوم صاحب وسائل کجا نقل کرده است) در زمان ما که قبلاً اینگونه از مسائل نبود، اول مراجعه میکردیم به شرایع تا ببینیم مرحوم محقق این مطلب را در کدام بخش از شرایع مطرح کرده وقتی معلوم شده بود که مرحوم محقق این مطلب را در کدام قسمت از شرایع تعیین کرده، به وسائل مراجعه میکردیم و روایت را پیدا میکردیم؛ این کار ما بود، زیرا وسائل شرح روایی شرایع است؛ بعضیها آمدند مثل مدارک، مسالک شرح فقهی و مضجی داشتند، بعد اخیراً صاحب جواهر شرح کرده است. مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) با شرح روایی به سراغ شرایع رفته است؛ لذا تمام ابواب وسائل برابر با شرایع محقق تنظیم شده است؛ لذا تلاش و کوشش مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) این است که در جمعبندی مسائل فقهی تنظیم و تبیین فقه از جواهر نگذرد؛ منتها کاری که مرحوم صاحب جواهر کرده اولاً و مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیهما) کرده ثانیاً، این تنظیم شده را به دست مرحوم آقای نائینی دادند او هم ذوق این کار را داشت در معاملات صبغه سلطنت پیدا کرد و واقعاً در بحث معاملات، در مکاسب، در بیع، در خیارات و در شروط حرفهای نو و تنظیم شده قابل قبول فراوانی دارند، گرچه مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) حق ایشان همچنان محفوظ است، چون او متن نگار است و اشاراتی دارد که آن اشارات ایشان زمینه خیلی از مسائل را فراهم میکند؛ ولی آنکه میتواند غذای رسمی حوزهها را تأمین کند این فرمایش مرحوم آقای نائینی است، چه اینکه مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) هم سلطه فراوانی نسبت به جواهر داشت، غالب فرمایش مرحوم سید(رضوان الله علیهم اجمعین) در عروه مطابق با همان جواهر است، چون ایشان خیلی مسلط بر جواهر بود. غرض این است که مرحوم صاحب جواهر این فرعی که الآن به عنوان پنجمین مسئله در ذیل فصل نهم مرحوم شیخ انصاری مطرح کردهاند آن را در جلد 23 صفحه 178 مطرح کردهاند. عبارتی که محقق در متن شرایع دارند و صاحب جواهر شرح کردند را چند سطر بخوانیم تا معلوم شود که مرحوم شیخ انصاری برابر این تنظیم فرمود.
ص: 767
مرحوم صاحب جواهر در جلد 23 صفحه 178 مطابق فرمایش محقق که در متن شرایع فرمود: «المسئلة الخامسه اذا اسلفه فی طعام بالعراق» (1)این مطلب را مطرح کرده است؛ همان مسئله عراق و مدینهای که در فرمایشات محقق صاحب شرایع است، همان را مرحوم شیخ انصاری به عنوان مثال هم ذکر کرده که اگر کسی طعامی در عراق به کسی فروخت، حالا رفتند عمره مفرده و در مدینه آن طلبکار به بدهکارش بگوید آن طعام من را بده یا پول آن را بده! «اذا اسلفه فی طعام بالعراق» مثلاً و این شخص در مدینه بود «ثم طالبه بالمدینه» ـ این متن محقق در شرایع است ـ «لم یجب علیه دفعه». بنابراین برای تکمیل این بحث ـ انشاءالله ـ به خود جواهر مراجعه کنید.
اگر غرض کسی ـ انشاءالله ـ این است که خود حوزه را تأمین کند، ایشان ناچار است که در خدمت جواهر باشد؛ هر کشاورزی بالأخره اول به فکر بذر خودش است؛ یعنی مسئولان حوزه اول به فکر حوزه هستند و بعد به فکر تأمین نیازهای جامعه میباشند که امام جمعه میخواهد، امام جماعت میخواهد، مُبلغ میخواهد که آنها خروجی حوزه هستند؛ اولین کار مسئولین حوزه همیشه این بود و الآن هم هست که بذر خودشان؛ یعنی آینده خودشان را تأمین کنند. تلاش همه اساتید این است که کسانی رشد کنند که بعد از ایشان همین بحث را ادامه دهند وگرنه به کارهای دیگر رسیدن، اینها جزء برکات و میوه حوزه است، نه جزء درخت حوزه. اولین وظیفه اساتید این است که درخت کاری کنند، استاد بپرورانند، مؤلف بپرورانند، مصنف بپرورانند که حوزه بماند؛ آن وقت خروجی حوزه برکات فراوانی است که نصیب نظام و جامعه میشود.
ص: 768
1) شرایع الاسلام, المقق الحلی، ج2, ص286.
عنوانی که مرحوم محقق در متن شرایع گفتند و صاحب جواهر او را بازگو کردند، مرحوم شیخ انصاری به این صورت درآوردند و فرمودند که اگر کسی در ذمّه دیگری طعامی داشته باشد که حالا کار کشاورزی یا صنعتی طلب کرده باشد یا اتومبیلی خواسته باشد یا یخچالی، تلویزیونی در ذمّه کسی به عنوان سلففروشی از او خریده باشد و طلب داشته باشد، در شهر دیگر میتواند مطالبه کند یا نه؟ در این قسمت گذشته از بحث فقهی که مقدمه است و بحث حقوقی که مؤخّر است که بعدها مطرح میشود، دو مقام محور بحث است که هر دو مقام سه فرع را زیر مجموعه خود دارد: مقام اول درباره طلب عین است، مقام دوم درباره طلب قیمت؛ به هر حال طلبکار میتواند طلب کند یا نه؟ بدهکار واجب است که بپذیرد یا نه؟ اگر بدهکار شروع به اقدام کرد بر طلبکار قبول، لازم است یا نه؟ این سه فرع در همه این موارد خودش را نشان میدهد؛ حالا از پراکندگی که بگذریم وارد نظم طبیعی شویم، فرع اول از مقام اول این است که اگر کسی کالایی را در ذمّه دیگری طلب داشت به سلف «لا بالقرض» و «لا بالغصب» که در طلیعه بحث اشاره شد مرحوم شیخ این سه فرع را به صورت سه مسئله جدا مطرح کرده؛ کسی در ذمّه دیگری کالایی طلب دارد، سلف خرینی کرده؛ به اصطلاح پیش خرید کرده، اتومبیل خریده، یخچال خریده یا گندم خریده یا میوه خریده که این سلف خریدن است و او هم سلففروشی کرده و موقع سررسید آن هم رسیده؛ در شهر دیگر آیا این طلبکار حق دارد که آن عین را طلب کند یا نه؟ میفرماید که در هیچکدام از این سه فرع جواب ما مثبت نیست، او حق مطالبه ندارد، چرا؟ اگر انصراف را مطرح کنیم، این کسی که خرید و کسی که فروخت ـ حالا یا واحد صنعتی یا کشاورزی ـ این منصرف به «بَلَد» عقد است، «بَلَد» تسلیم همان «بَلَد» عقد است؛ یک وقت است تصریح میکنند که ما در فلان وقت در فلان جا هستیم باید بپردازید که اینها قرینه خاصه دارد؛ یک وقت تصریح میکنند که در هر زمان و در هر زمین باید بپردازید، این قرینه خاصه دارد، اما نه آن توسعه هست و نه آن تعیین هست، فقط همین خرید و فروش سلفی است؛ این هم منصرف است که «بَلَد» تسلیم همان «بَلَد» معامله باشد یک، هم این تعارف به منزله شرط ضمنی است که در همین جا ما تحویل و تحوّل دهیم نه در شهر دیگر، اگر انصراف عقد به این است که «بَلَد» تسلیم همان «بَلَد» عقد باشد و اگر تعارف به منزله شرط ضمنی است و شرط ضمنی مثل شرط صریح «واجب الوفا»ست؛ بنابراین هیچکدام از این سه فرع جواب مثبت ندارد؛ یعنی اگر سؤال کنند در غیر «بَلَد» عقد؛ مثلاً اینها هر دو رفتند عمره مفرده یا به تعبیر ایشان در عراق معامله کردند و الآن در مدینه هستند، آیا طلبکار حق مطالبه دارد کالای خود را در مدینه طلب کند؟ پاسخ آن نفی است، حق ندارد؛ بر بدهکار واجب است که قبول کند؟ پاسخ آن نفی است، واجب نیست. فرع سوم: اگر او یک واحد تجاری، یک صنعتی، یک انباری یا یک دفتری در همان مدینه داشت و خواست که در همانجا دَین خودش را ادا کند، آیا بر طلبکار لازم است قبول کند؟ نه. هر سه مسئله پاسخ آنها نفی است، برای اینکه اگر انصراف باشد، «بَلَد» تسلیم همان «بَلَد» عقد است و اگر شرط ضمنی باشد، «بَلَد» تسلیم همان «بَلَد» عقد است؛ «نعم لو تراضیا علی ذلک لحله» (1)در صورت تراضی محذوری ندارد، البته در عین؛ در قیمت یک مشکل دیگری دارد. بنابراین فرع اول از این فروع نتیجهاش این شد که اگر کسی عینی را به صورت سلف خریدن یا سلف فروشی معاملهای کردند، در غیر «بَلَد» تسلیم نه طلبکار حق مطالبه دارد، نه بر بدهکار قبول واجب است و نه اگر بدهکار پیش قدم شد این کالا را تسلیم کرد بر طلبکار واجب است قبول کند، هیچکدام از اینها نیست. «هذا تمام الکلام» در طلب عین.
ص: 769
1) جواهرالکلام, الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23, ص178.
اما اگر خواستند قیمت را که «سهل الوصول» است طلب کنند؛ کسی واحد صنعتی یا کالای کشاورزی را از کسی در شهر خودشان خرید، الآن با هم رفتند مدینه در عمره و مانند آن که در آنجا دارند زیارت میکنند، آیا طلبکار میتواند بگوید که قیمت آن کالا را اینجا به من بده؟ اگر قیمت آنجا بیشتر باشد که یقیناً نمیتواند، اگر قیمت آنجا کمتر یا مساوی باشد، میتواند یا نه؟ اگر بگوید کاری به قیمت مدینه نداریم و برابر همان قیمت شهرمان که خریدیم، همان قیمت را این جا به ما بده؛ این میتواند مراجعه کند یا نه؟ حق مطالبه دارد یا نه؟ چون قیمت دیگر؛ نظیر انصراف نیست و نظیر شرط ضمنی نیست که بگوید منصرف است به همان «بَلَد» عقد که «بَلَد» تسلیم، مطابق «بَلَد» عقد باشد، چون فرقی نمیکند. اگر تراضی بود که از بحث بیرون است، اما اگر انصرافی در کار نبود و اگر شرط ضمنی در کار نبود، این یک مشکل درونی دارد؛ نه مشکل انصراف، شرط ضمنی و مانند آن؛ مشکل درونی دارد و آن مشکل درونی همین روایاتی است که باعث شده محقق این فرق را همینجا مطرح کند، صاحب جواهر همینجا مطرح کند، شیخ انصاری(رضوان الله علیه) هم همینجا مطرح کند و آن این است «بیع ما لم یقبض» است، چون بحث اصلی ما در «بیع ما لم یقبض» بود. این نهی «لا تبع ما لم یقبض» چه در مکه و چه در مدینه بود. در بحث قبل به عرضتان رسید که اگر وجود مبارک حضرت به والی مکه گفت «فَأَنْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ»، (1)چون مکه و مدینه در این جهت یکسان بودند؛ هم به مردم مدنی میفرمود که «لا بیع ما لم یقبض» و هم درباره اهل مکه. آیا در مدینه این شخص میتواند بگوید که کالایی که من به شما فروختم قیمت آن را الآن در اینجا به من دهید یا نه؟ قیمت هم فرق نمیکند اگر هم فرق کند به قیمت «بَلَد» معامله دارند انجام میدهند و این کار «سهل الوصول» هم هست؛ به صورت تراضی خارج از بحث است، چون «عند التراضی» «علی ایّ تقدیر» جایز است؛ اما اینجا یک مشکل فقهی دارد که تراضی طرفین او را حل نمیکند و یک «حق الله»ای است که «حق الناس» او را تضمین نمیکند و آن «حق الله» این است که «لا تبع ما لم یقبض». این شخصی که طلبکار است و میخواهد قیمت بگیرد، یعنی چه؟ یعنی کالای صنعتی یا کشاورزی که من در ذمّه شما طلب دارم و هنوز شما به من ندادی و من قبض نکردم، آن را به شما به قیمت فروختم و به قیمت آن را شما باید به من بدهید که این معنای قیمت خواستن است و این میشود بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ»، پس این سخن از «بَلَد» دیگر و مشکل «بَلَد» دیگر نیست، این اگر در شهر خودش هم بود همین مشکل را داشت. به همین مناسبت مرحوم محقق این را آنجا مطرح کرده و فقهای بعدی هم همانجا مطرح کردند؛ بحث در بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» است و اگر در شهر خودش هم بود همین مشکل را داشت، پس اختصاصی به مکه و مدینه و عراق و مدینه که «بَلَد»ها فرق میکند و مشکل اختلاف «بلدان» نیست، مشکل این است که «مَا لَمْ یُقْبَضْ» را دارد میفروشد. یک راه حلی برای آن بیان نمودند و فرمودند این راه حل راه خوبی است که انسان در اتاق نشسته و فکر میکند که این راه حل است؛ ولی شما میخواهید یک جدول را حل کنید یا مشکل مردم را حل کنید؟ کار فقیه این نیست که بنشیند جدول حل کند، بعضی از مسائل فقهی جدول حل کردن است؛ یعنی از این طریق راه حل دارد یا از آن طریق راه حل دارد، اما کار فقیه آن است که احساس کند چیزی که محل ابتلای عملی جامعه هست، آن را محل ابتلای علمی خود بداند و آن را حل کند، وگرنه بگوید «یمکن ان یکون کذا» این «تشحیذاً للأذهان» است، این یک فقه حجرهای است و نه فقه اجتماعی. شما چه الآن میخواهید بگویید؟ بگویید که یک راه حلی نشان میدهند؟! میفرمایند که این راه حل به درد همان حجره میخورد؛ آن راه حل این است که ما این قیمت را بگوییم به عنوان مثمن است و این قیمت مبیع است، این قیمت را میفروشیم، آن کالای صنعتی و کشاورزی که طلب داریم آن را ثمن قرار میدهیم؛ این مثمن نقد است و در دست ماست که در اختیار بدهکارمان قرار میدهیم, آن گندم یا آن واحد صنعتی که در ذمّه اوست و کلی است او تشخیص میکند؛ یعنی آن کلی را در ضمن شخص معین قرار داده و تحویل ما میدهد. ما بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» نداریم، مبیع ما این ثمن است که نقد است، در دست ماست و مقبوض ماست که این را میفروشیم و آن را میگیریم؛ میگویند این فقط به درد حجره میخورد، بازار که این نیست؛ مگر شما پول میفروشید؟ شما در حقیقت دارید آن کالا را میفروشید، آن واحد صنعتی یا کشاورزی را میفروشید. اگر کسی بخواهد جدول حل کند بله این کار خوبی است و این فقط از فضای حجره بیرون نمیرود؛ ولی مشکل جامعه را بخواهید حل کنید واقعاً در جامعه اینها پول را میفروشند و آن گندم را ثمن پول قرار میدهند یا آن گندم را مثمن قرار میدهند و پول را ثمن قرار میدهند؟ شما این را حل کنید. الآن این شخص که دارد تبدیل میکند، چه کار میکند؟ یا از سنخ بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» است یا نه بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» نیست؛ هم به تعبیر مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) و هم به تعبیر مرحوم شیخ ما از آنجا تعدّی کنیم؛ یعنی از بیع به مطلق تبدیل که تعبیر ایشان استبدال مطلق است، چون یکی از مسائل گذشته این بود کالایی را که انسان طلب دارد و هنوز قبض نکرده است چهار صورت دارد یا بیع است به بیعی, یا صلح است به صلحی, یا بیع است به صلحی, یا صلح است به بیعی, چهار صورت دارد که بحث آن مبسوطاً گذشت. الآن شما آن مبیع را میخواهید بفروشید یا نه تحت معاوضه دیگر و به عنوان استبدال مطلق میخواهید مطرح کنید؟ «علی ایّ تقدیر» آن کالای صنعتی یا کشاورزی که در ذمّه بدهکار شماست، آن میشود معوّض و پول شما میشود عوض، این قیمتی که شما دارید میگیرید یا میدهید این ثمن است و آن معوّض است که این میشود بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» و اگر ما تعدّی کردیم از بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» به مطلق تبدیل، مشمول همین اصل است، اگر چنین نکردیم شما میتوانید یک حیله فقهی داشته باشید و بگویید ما معاوضه و صلح میکنیم، بیع نمیکنیم؛ بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» شامل صلح نمیشود؛ ولی خیلی از فقها گفتند این کنایه از تبدیل مطلق است که مبادا مشکلی پیش بیاید شما نمیتوانید کالایی را که قبض نکردید هنوز به دیگری منتقل کنید، اگر ما گفتیم فقط بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» مورد نهی است، اینجا میتواند معاوضه دیگر کنند، صلح کنند و مانند آن; اما اگر به تعبیر صاحب جواهر و شیخ انصاری(رضوان الله تعالی علیه) گفتیم مطلق تبدیل تحت آن نهی است، اینجا نمیتوان مسئله آن کالا را به قیمت تبدیل کرد. پس گاهی مسئله مطالبه خود کالا آسانتر از مسئله مطالبه قیمت است؛ مطالبه قیمت است یعنی چه؟ یعنی این شخص میگوید که من آن کالایی که در ذمّه شما هست و برای من است به شما فروختم به این پول که آن میشود بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ»؛ ولی اگر بگوید که آن کالایی که من در ذمّه شما طلب دارم، آن را ثمن قرار دادم و با آن کالا پول شما را میخرم، این یک حیله جدولی است نه حیله فقهی که بتواند مشکل مردم را حل کند.
ص: 770
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص231.
پرسش: وقتی عین را نتوانیم مطالبه کنیم؟
پاسخ: عین حق مسلم این طلبکار است؛ ولی نمیتواند مطالبه کند؛ ولی میتواند تبدیل کند، وقتی مبدل دشوار بود، بدل آسان است قیمت آن را میگیرد قیمت هم فرض کنید اینجا یا کمتر است یا مساوی است اگر قیمت بیشتر باشد حق مطالبه ندارد اما اگر قیمت کمتر یا مساوی باشد حق مطالبه دارد.
پرسش: تبدیل فرع مطالبه است؟پاسخ: نه تبدیل فرع بر استحقاق است نه تبدیل فرع بر مطالبه.
پرسش: استحقاق را هم مقیّد به مکان کردیم؟
پاسخ: نه استحقاق که مقیّد به مکان نیست، مطالبه مقیّد به مکان است. این شخص مطالبه نمیتواند کند، میگوید حالا که رفتی مدینه, بیا اتومبیل من را بده که این شخص میگوید نه، به ایران رفتیم میدهم؛ اما حق مسلم او هست و در ذمّه این شخص هست که اتومبیل آقا را دهد؛ لذا اگر تراضی کردند همان حق داده میشود. «عند التراضی» همان حق ادا میشود، چیز دیگر که نیست؛ منتها چون «عند التراضی» نیست این حق مطالبه ندارد و استحقاق سر جایش محفوظ است؛ ولی در مقام قیمتخواهی این سهل است، میگوید آقا این کالایی که من در ذمّه شما طلب دارم، این اتومبیل یا این یخچال یا این مقدار که محصول کشاورزی است؛ این مقدار را من ثمن قرار میدهم و با این مقدار پول شما را میخرم، این یک راه حل جدولی است که پول را نمیخرد، در حقیقت دارد آن کالا را میفروشد به این پول؛ بخواهد با یک حیلهای مشکل را حل کند، از لسان ادله بیرون است. بنابراین نمیشود گفت که من آن کالایی که در ذمّه شما دارم آن را به پولی که دست شما هست فروختم. بنابراین یک مشکلی مربوط به طلب عین است که این میگوید من عین را بدهکارم؛ ولی ظاهر «بَلَد» تسلیم همان «بَلَد» عقد است، اما یک وقت است که در خصوص قیمت این مشکل هست و سرّ طرح این مسئله توسط محقق و سایر فقها(رضوان الله علیهم) در اینجا برای این است که در ادامه بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» هست.
ص: 771
«هذا تمام الکلام فی صورة اولی» یا فرع اول از این سه فرع که چنین است که کسی سلففروشی کرده، سلمفروشی کرده که مشتری و بایع بودند سلف خریدند و الآن آن در ذمّه فروشنده هست و طلبکار در شهر دیگر بخواهد عین را طلب کند مشکل دارد، بخواهد قیمت را طلب کند مشکل دارد، بخواهد مطلق را تبدیل کند مشکل دارد، خودش بخواهد مطالبه کند حق ندارد و بر فرض که مطالبه کرد بر آن طرف واجب نیست که جواب مثبت دهد، چه اینکه اگر آن طرف پیش قدم شد و کالا را تحویل داد، بر این واجب نیست قبول کند که این احکام گذشت؛ حالا میماند مسئله دوم و سوم که مسئله دوم حالت قرض است و مسئله سوم حالت غصب است.
پیشنهادی که بعضی از دوستان درباره بحثهای فقهی دادند، آن مسائل «مستحدثه» مثل تلقیح، اجاره رحم و مانند اینها یک بحثهای محل ابتلای اجتماع و بحثهای علمی هم هست، اما اینها برای بحثهای ایام تعطیلی است. سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) اینها را در زمان تعطیلی بحث میکردند، نه برای اینکه این بحثها به علت کم اهمیتی بحثهای ایام تعطیلی است؛ برای اینکه بحثی زمان بَر است و کتاب علمی در آن مورد نوشته نشده، روایاتش استحصال نشده، آیاتی که در این زمینه هست بررسی نشده و یک کار زمان بر است. الآن این بحثهایی که انسان میکند حداکثر یک ساعت مطالعه کند کافی است، چون همه کتابها از سابق و میانه و لاحق نقد است؛ از نوشتههای شیخ طوسی تا نوشتههای شیخ انصاری دمِ دست انسان است و انسان مطالعه میکند، اما آن را دو سه روز باید مطالعه کند تا یک نظری پیدا کند؛ لذا علت آنکه بحثها را در فرصت تعطیل گذاشتند، سرّش این است. آن کارها بسیار کار خوبی است، اجاره رحم و این کارها هم محل ابتلاست که باید بررسی شود؛ اما شما آقایان باید مطالعه کنید، چه چیزی را باید مطالعه کنید؟ همینطور که بنشینید که بحثی نیست، دستتان هم باید پُر باشد، با دست پُر باید وارد صحنه شوید، اما آن بحثهای مسئله ربا و بیمه و اینها هم بیارتباط با بحثهای گذشته نیست، هم محل ابتلاست و هم کتابهای فراوانی درباره دَین و ربا نوشته شده، از شیخ طوسی گرفته تا محققین فعلی، بالأخره در مسئله کتاب دَین، کتاب قرض، کتاب ربا و اینها این مسائل نوشته شده است. مطلب اساسی این است که در واقع حوزه بدون تردید چه بخواهد و چه نخواهد مسئول این نظام است.
ص: 772
این جریان اقتصاد مقاومتی هم یک مسئله ضروری همه ماست؛ اقتصاد مقاومتی هم مستحضرید که غیر از اقتصاد ریاضتی است، اقتصاد مقاومتی معنای آن این است که کم بخورید و کم بپوشید؛ آن قناعت همیشه بود، اسراف همیشه بد است، اقتصاد مقاومتی یعنی اینکه زندگی معقول معمول داشته باشید، اما دین به ما گفته مقاوم باش، دین به ما گفت فقیر نباش؛ مشکل این است که ما این ادبیات را هنوز درست نکردیم، ما خیال میکنیم هر کس که ندارد باید به او فقیر بگوییم؛ دین به آدم ندار که نمیگوید فقیر، دین به کسی که ستون فقرات او شکسته است و نمیتواند بلند شود به او میگوید فقیر، فقیر غیر از فاقد است؛ ملتی که دستش خالی است، ستون فقراتش شکسته است، قدرت مقاومت ندارد، قدرت قیام ندارد، قدرت مرگ بر آمریکا ندارد، قدرت مرگ بر اسرائیل ندارد، این فقیر است؛ فقیر نه یعنی گدا، فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته است و نمیتواند بلند شود. مملکت پر از نعمت الهی است، آنچه که کم است متأسفانه مدیریت است و ما باید باور کنیم این شیوه بانکها کمرشکن است; اما این حرفها را باور نکردند. خدا حفظ کند حاج آقا حسنزاده(حفظه الله) را فرمودند:
«به مجاز این سخن نمیگویم ٭٭٭ به حقیقت نگفتهای الله»
یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا (1)را باور نکردیم، این آدم را محو میکند. این کشوری که به وسیله امام و شهدا شده «بدر», این را به «محاق» میبرد. ما فقط گفتیم ربا حرام است، اما این توجیهات بانک را قبول کردیم و ساکت شدیم، اینها مرتب در «محق» این مملکت دارند کار میکنند. مشکل آن این است که این حرفها را باور نکردیم. قرآن میخوانیم، زیارت میخوانیم، در لیالی قدر شد بالای سر میگذاریم؛ ولی باور نکردیم که این کمر مملکت را میشکند یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا؛ حالا عذاب در جهنم برای آن که یک درهم ربا که کذا و کذا در مکه (2)حساب دیگری است. ما چه کار کردیم؟ آوردیم جدولی حل کردیم گفتیم مضاربه باشد؛ ولی در سطح فاکتور حل شد و فاکتور مانده است. هم بانکها باید بدانند که این پایان کارش یک آبروریزی است یا «محق» حیثیت است که شما میبینید یکی پس از دیگری کشف خلاف میشود یا در دودمان اثر میکند. آخر ما به چه ایمان آوردیم؟ «محق» میکند وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ. (3)الآن سه نیرو در این مملکت دارند کار میکنند: یک عده کسبه هستند کاسب «حبیب الله» است (4)و اجرشان با خداست، اما اینها هیچکاره هستند، این مغازهدارها، این وسائل حمل و نقل، کار اساسی برای اینها نیست. کار اساسی برای دو گروه است: گروه اول و گروه سوم، اینها گروه وسط هستند. کار اساسی برای مغازهدار نیست، کار اساسی مال آن سرمایهدار با تدبیر است که سرمایهاش را برای تولید بگذارد. سوم برای یک کشاورز است که با زمین بجوشد و از زمین نان در بیاورد؛ بقیه این وسطها تاجرند، در حمل و نقلاند، انباردارند، میخرند و میفروشند، اینها مثل این سیمها و لامپها هستند که نور را از کارخانه میگیرند و به مردم میدهند، از اینها کاری ساخته نیست، اینها وسیله نقلیهاند؛ کار اساسی را آن سرمایهدار دلبسته به تولید انجام میدهد و این کشاورز عزیز که دست به کار میبرد یا حالا مغنّی است که ته چاه میرود؛ این معدنها که دویست متر سیصد متر این معدنچیها و امثال اینها هستند که کاسب و «حبیب الله» هستند؛ آخر دویست متر سیصد متر زیر زمین میرود، چون میخواهد مشکل مملکت را حل کند، اگر وجود مبارک پیغمبر دست کسی را بوسید دست این را بوسید. (5)همه شما به لطف الهی با روایات فقهی مأنوس هستید، این چند تا روایت که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده از باب تنزیه نقل کرده و جمعاً بین روایات است، (6)وگرنه روایت تحریم کرده که آدم مزدور دیگری باشد، چون روایات مجوزه داشتیم وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) اجیر شد اینها جمعاً به این روایت گفتند مزدوری حرام نیست، اما مکروه که هست. آدم مزدور دیگران شود؟! ما با مزدوری میخواهیم کشور را اداره کنیم، نمیتوانیم. آدم برای دیگری کار کند؟ ما قبول نکردیم که اسلام میخواهد با کرامت جامعه را اداره کند، ما خیال کردیم اسلام فقط میخواهد اطعام کند و شکم مردم را سیر کند؛ میفرماید لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ؛ (7)شما یکجا نشان دهید که وجود مبارک پیغمبر دست مزدور را بوسیده باشد؛ دست کارگر را بوسید، چون او برای خودش کار میکرد. چرا مکروه است؟ در روایات تعلیل هم هست که انسان محصول کار خودش را بدهد به دیگری؛ این تعاونیها را برای همین گذاشتند؛ اینها که پول دارند اگر ـ انشاءالله ـ عقل داشته باشند بالأخره این «محق» میکند و این تهدید جدی است؛ به صورت فعل مضارع هم فرمود؛ یعنی استمرار دارد، تدریج است و این کار را من میکنم یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ پایان کارهای بانکی هم همین است و با فاکتورسازی هم مشکل واقع حل نمیشود؛ این همه نعمت در این مملکت هست! ص: 773
وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود که:«مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ» (1)؛ملتی که آب دارد و ملتی که زمین دارد نیازمند باشد و گندم از جای دیگر وارد کند و چیزی وارد کند، خدا او را از رحمت دور می کند؛ اصلاً نفرین حضرت علی(علیه السلام) اگر مستجاب نشود پس نفریق چه کسی مستجاب میشود؟ فقیر یعنی این. در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» چه فرمود؟ فرمود: لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً؛ (2)مقاومت، قیام کردن، قائم بودن، ایستادن فیزیکی که معیار نیست، ایستادگی معیار است؛ فرمود این مال باعث ایستادگی است. ملتی که دستش کوتاه است، فقیر است و ستون فقراتش شکسته است این قدرت مقاومت ندارد. در سوره «نساء» فرمود مال عامل قیام و مقاومت و ایستادگی است و نمیگذارد مهرههای کمر بشکند لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً ما این حرفها را باور نکردهایم، مشکلمان همین است. امیدواریم ذات اقدس الهی به برکت قرآن و عترت این نظام را تا صاحب اصلی آن حفظ کند.
موضوع: قبض
پنجمین مسئله (3)از مسائل فصل نهم سه فرع را در زیرمجموعه خود داشت که فرع اول گذشت، دو فرع دیگر ماند. فرع اول راجع به این بود که اگر کسی براساس بیع سلف کالایی را در ذمّه کسی طلب داشته باشد و آن فرصت هم رسیده باشد و طرفین در شهر دیگر باشند، این طلبکار از آن بدهکار ـ حالا یا مثل را یا قیمت را ـ میتواند مطالبه کند یا نه؟ که بحث آن گذشت. فرع دوم مسئله قرض است. این بحثها را مرحوم صاحب جواهر (4)بر وفق علمای قبلی انجام داد و این را منظم کرد، بعد مرحوم شیخ انصاری این را شکوفاتر کرد و انظار دیگران را هم نقل کرد و نظر نهایی خودشان را هم افزودند. عین همان مطالبی که در بحث قبل از جواهر خواندیم، همین مطلب دوم که مربوط به قرض است در متن شرایع (5)آمده و صاحب جواهر شرح کرده و برابر آن مرحوم شیخ انصاری نقل کرده و چیزهایی هم به آن افزود؛ عصاره این فرع دوم این است که اگر کسی کالایی را به دیگری برای مثلاً شش ماه قرض دهد و فرصت آن هم بعد از شش ماه فرا برسد و طرفین در شهر دیگر باشند، آیا این «مُقرِض» میتواند از آن «مُقتَرِض»؛ یعنی وام دهنده میتواند از وام گیرنده مطالبه کند یا نه؟ اگر مطالبه میتواند آیا مثل و قیمت هر کدام را میتواند یا خصوص قیمت را میتواند؟ «فیه وجوهٌ و اقوال».
ص: 775
مستحضرید که مسئله قرض غیر از مطلق «دَین» است. مطلق «دَین» در قاعده «عَلَی الْیَدِ» (1) و در قاعده «من اتلف» (2)جاری است؛ اگر کسی مال دیگری را غصب کرده مدیون است یا مال کسی را اشتباهاً تلف کرده مدیون است، این دیگر قرض نیست یا کالایی را به نسیه خرید بدهکار و مدیون است، اما مقروض نیست. قرض یک عقد خاص است بین «مُقرِض» و «مُقتَرِض» که ایجاب و قبولی دارد، بر خلاف مطلق «دَین» که «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» شامل آن میشود و بر خلاف مطلق «دَین» که «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» شامل آن میشود. این قرض یک ایجاب و قبولی دارد; مثل سایر عقود و عقد لازم هم است، نه نظیر عقد هبه و عاریه که عقد جایز باشد؛ این عقد نظیر عقود دیگر به یکی از انحای سهگانه بسته میشود: یا ایجاب و قبول هر دو لفظ است که به اصطلاح صیغه میخوانند: «اقرضت و اقترضت» یا «اقرضت و قبلت» یا هر دو به فعل است که قرض معاطاتی است یا یکی با لفظ است که به اصطلاح صیغه میخواند و دیگری با فعل؛ یکی لفظاً میگوید این مبلغ را به شما وام دادم که آن دیگری هم میگیرد و دیگر حرفی نمیزنند؛ این فعل و اخذ او پذیرش عطاست و قبول است. عقد قرض مثل عقود اجاره و بیع و امثال ذلک به احد انحای سهگانه بسته میشود. حالا اگر این عقد بسته شد، در متن عقد «بالصراحه» یا شرط ضمنی شد که در خصوص «بَلَد» باید تأدیه شود، از بحث خارج است و اگر صریحاً یا ضمناً شرط شود که «فی أیّ بَلَد» یکدیگر را دیدند حق مطالبه دارند از بحث خارج است، اما اگر هیچکدام از این دو صورت نبود و قرضی انجام گرفت، این هم منصرف از به «بَلَد» قرض است و هم به منزله شرط ضمنی است که در «بَلَد» قرض تأدیه شود؛ حالا چون منصرف به این است، اگر طرفین در مسافرتی یکدیگر را دیدند و راضی شدند همانجا این کالای قرضی را ادا کنند که باز از بحث خارج است، «مُقتَرِض» میتواند آن کالای قرض گرفته را به قرض دهنده بعد از گذشت زمان در هر زمین و مکانی عطا کند. اما اگر تراضی در کار نبود ببینیم که قرض دهنده حق مطالبه دارد یا حق مطالبه ندارد. چون منصرف قرض همان «بَلَد» قرض است و از طرفی هم شرط ضمنی به تعبیر مرحوم صاحب جواهر در اینگونه از امور این است که در همان «بَلَد» قرض اَدا شود؛ لذا «مُقرِض» حق مطالبه ندارد. قبلاً هم به این بحث اشاره کردند که ما اول از نظر فقهی بحث میکنیم و بعد از نظر حقوقی که آیا این کار حق مسلّم قرض دهنده است یا نه؟ اگر حق مطالبه دارد و مطالبه کرد و آن قرض گیرنده نپرداخت این میتواند به محکمه مراجعه کند که صبغه حقوقی پیدا کند؛ هم مسئله فقهی را اشاره کردند، هم مسئله حقوقی را اشاره کردند که بعد میتواند به محکمه مراجعه کند وقتی «فقهاً» حق مسلّم این شناخته شد، میتواند به وسیله حاکم یا حَکَم حق خودش را استیفا کند. ببینیم چنین حقی دارد یا ندارد؟
ص: 776
پرسش: دلیل انصراف چیست؟
پاسخ: متعارف است؛ الآن در نقد و نسیه که معامله میکنند، منصرف این است که ما در جای دیگر بپردازیم یا همین شهر؛ این انصراف دیگر حقیقت شرعیه یا متشرعیه که ندارد، یک غرائز عرفی و عقلایی است. هر کسی در هر شهری معامله میکند؛ یعنی بعد از یک ماه همین جا به شما بپردازد، نه اینکه اگر به عمره رفتیم آنجا شما ما را دیدید از ما مطالبه داشته باشید. روایتی را مرحوم صاحب جواهر به مناسبت همین فرضیه نقل میکند که میفرماید این از بحث ما بیرون است و آن این است که بدهکار طلبکار را در کنار حرم در حال طواف دید و از امام(سلام الله علیه) سؤال میکند که من اینجا میتوانم به او مراجعه کنم و طلبم را بگیرم؟ حضرت فرمود اینجا حرمت مکان را رعایت کنید، حرمت احرام را رعایت کنید، اینجا جای مطالبه این حرفها نیست. (1)
مرحوم صاحب جواهر (2)میفرماید این روایت در صدد این است که آنجا جای این حرفها نیست، نه اینکه در غیر مکان قرض یا بیع شما حق دارید یا ندارید. غرض این است که این حالتها هست و اگر کسی در جایی قرض گرفت یا معامله کرد ظاهر آن این است که همانجا تأدیه کند، اگر نبودند که معذور هستند. یک وقت با تراضی طرفین در «بَلَد» دیگر این «دَین» اَدا میشود که آن هم از بحث بیرون است، اما از نظر فقهی این طلبکار شرعاً حق دارد یا ندارد؟ اگر شرعاً حق نداشت دیگر مسئله حقوقی مطرح نیست که به محکمه مراجعه کند، اگر از نظر شرع حق داشت نوبت میرسد که اگر بدهکار امتناع کرد این میتواند به ولیّ ممتنع که حاکم است یا حَکَم مراجعه کند، حاکم بدون محکمه کارش را انجام دهد؛ یعنی والی که کار اجرایی است یا نه محکمه براساس بینه و یمین کارش را انجام دهد که کار قضایی است. به هر تقدیر اگر انصراف هست که هست و شرط ضمنی هست که هست این بدهکار باید در همان «بَلَد» قرض اَدا کند؛ حالا در «بَلَد» دیگر فرصت هم رسید؛ یعنی بنا شد بعد از شش ماه ادا کند الآن شش ماه گذشت که آن وقت در چند مرحله بحث میکنند: مرحله اولی این است که آیا این مثل را میتواند طلب کند یا نه؟ چون بحث در طعام بود که از مسئله طعام سلف به باب قرض رسیدیم؛ اگر پولی در ذمّه او باشد و قرض داده باشد از بحث بیرون است; چون این روایاتی که محل بحث بود این است که اگر کسی طعامی را در ذمّه دیگری طلب دارد، آیا میتواند آن طعام را به همان شخص یا دیگری بفروشد یا نه؟ آنهایی که میگفتند جایز نیست، میگفتند مشمول این نهی نبیّ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «فَأَنْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ» (3)شما کالایی که برای شماست و خریدید که هنوز قبض نکردید، نمیتوانید به دیگری بفروشید. این «فَأَنْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ» شامل قرض و امثال قرض که نمیشود، بنابراین سعی کردند که قرض کالا باشد و این کالا را مشمول همان بیع صرف و سلم بدانند که ببینند میشود از روایات باب سلف به اینجا تعدّی کرد یا تعدّی نکرد.
ص: 777
پرسش: این نهی نبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از این مورد منصرف است؟
پاسخ: بله، حالا این بیع است؛ لذا مرحوم شیخ وفاقاً لصاحب جواهر گفتند آیا ما میتوانیم از این مسئله فقهی به صورت یک قاعده فقهی استنباط کنیم که شامل غیر بیع هم شود نهی «عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ» روشن است که مربوط به بیع است، بعد گفتند که ما شرایط و شواهدی داریم که منظور از این بیع، مطلق استبدال و تبدیل مال به مال است. اگر هیچ راهی برای تعدّی از بیع به مطلق تبدیل نداشتیم این منحصر در خصوص بیع است; اما وقتی شواهد دلالت میکرد که بیع خصیصهای ندارد؛ نظیر بیع «وقت النداء» إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (1)این آیه میخواهد بگوید که کار دیگر انجام ندهید و به نماز جمعه بپردازید این معنایش این نیست که حالا بیع نکنید؛ ولی مشغول عقد اجاره باشید یا مضاربه یا مساومه باشید و وقتتان را در راه تلف کنید. معلوم است که إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ این بیع چون مانع سعی «الی صلاة الجمعه» است این کار را نکنید، وقتی چنین قرینهای که در بین هست، از باب بیع به مطلق معاملات تعدّی میشود.
پرسش: منظورم از انصراف این نبود که تبدیل بیع نیست؛ یعنی اینکه آن کالایی که قبض نشده میخواهد قبض آن شخصی شود که قبض نداده؟
ص: 778
1) جمعه/سوره62، آیه9.
پاسخ: بله، ما نهی نداریم که قرض «مَا لَمْ یُقْبَضْ» جایز نیست، بلکه ما داریم بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ»؛ اگر توانستیم از «فَأَنْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ» بگذریم و خصوصیت نداشته باشد و عرف همراه باشد که خصوصیت القا کنیم، آن وقت از باب بیع به باب قرض میشود تعدّی کرد؛ نظیر وَ ذَرُوا الْبَیْعَ که در باب نماز جمعه گفته شد، اما اگر شواهدی نداشتیم این کار هم که بر خلاف اصل است، چرا بر خلاف اصل است؟ برای اینکه وقتی انسان چیزی را خرید مالک مطلق او شد، حالا چه قبض کند و چه قبض نکند؛ «فَأَنْهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ» چرا؟ این یک تعبد خاص است. از بیع به غیر بیع بخواهیم تعدّی کنیم شواهد میطلبد، اگر کسی کالایی را خرید خیار هم ندارد تا ما بگوییم بنا بر فرمایش مرحوم شیخ طوسی و امثال ایشان که گرچه برگشتند ظاهراً از آن فتوا؛ ولی برخی از قدما(رضوان الله علیهم) فتوایشان این بود که در زمان خیار ملک نمیآید، بعد عنایت کردند که نه ملک میآید منتها ملک متزلزل است؛ حالا زمان خیار نیست که اینها بفرمایند در زمان خیار ملک نمیآید. کالایی را خریده در انبار فروشنده هست، همان کالا را میتواند به دیگری بفروشد، برای اینکه ملک اوست که طِلق هم است و هیچ محذوری هم ندارد، چرا بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» صحیح نباشد؟ این براساس تعبد خاصی است که این نصوص دارد. اگر ما توانستیم از این بیع به باب قرض تعدّی کنیم، آن وقت این فرع دوم از فروع سهگانه این مسئله پنجم هم حل میشود.
ص: 779
مورد انصراف؛ یعنی هر کسی معامله میکند به همان شهر برمیگردد. حالا در شهر دیگر اگر تراضی کردند به دادن و گرفتن که از بحث بیرون است; اما حالا اگر طلبکار رفته مراجعه کرده؛ درباره مثل، دادن کالا در شهر دیگر مقداری دشوار است، مخصوصاً اگر قیمتش بیشتر باشد؛ اما اگر از مثل بگذریم به قیمت آیا طلبکار میتواند قیمت را در خارج «بَلَد» قرض از بدهکار بگیرد یا نه؟ اینجا هم «فیه وجهان، بل وجوه»: قولی هست که این حق ندارد و انصراف به همان دلیل «بَلَد» قرض است؛ یک قول هست که این حق دارد برای اینکه طلبکار است، یک؛ وقتش هم که رسید، دو؛ این نظیر قبل از زمان که نیست، مکان هم مثل زمان نیست که اگر مکان فرق کرد ـ مثل فرق زمان ـ کسی حق مطالبه نداشته باشد. قبل از زمان و رسیدن آن فرصت، طلبکار حق مطالبه ندارد، چون در یک زمان دیگری باید مطالبه کند، اما زمین که مثل زمان نیست؛ در زمان و زمین دیگر و یک مکان دیگری با اینکه فرصت رسیده و مدت آن هم تمام شده چرا نتواند مطالبه کند؟ حق طِلق اوست؛ منتها این دو تا قید داشت که وقتی شش ماه گذشت، یک؛ در شهر اقراض و اقتراض بودند، دو؛ باید بپردازد، سه؛ حالا چون اساس کار که آن زمان است، فرصت آن رسید، اینها اتفاقاً هیچکدام در آن شهر نیستند و هر دو بیرون شهر هستند، چرا انسان نتواند به قیمت مراجعه کند؟ حالا مثل را شما بگویید آن متضرر میشود که در شهر دیگری مثل آن کالا را تهیه کند، اما قیمت را چرا نتواند؟ در قیمتگیری، اگر قیمت آن شهر بیشتر از قیمت «بَلَد» قرض باشد، در اینجا شبهه تضرر «مُقتَرِض» هست و او زیان میبیند، کسی ممکن است بگوید طلبکار حق مطالبه ندارد؛ ولی اگر قیمت آن «بَلَد» مساوی قیمت «بَلَد» قرض باشد، یک؛ یا طلبکار در همان «بَلَد» دیگر برابر قیمت «بَلَد» قرض از او مطالبه کند، نه برابر قیمت آن «بَلَد»ی که فعلاً هستند، دو؛ این جا هیچ تضرری در کار نیست و چرا نتواند؟ اگر ما این قیود را حفظ کنیم که بگوییم طلبکار حق مطالبه مثل را ندارد مگر «عند التراضی»، اگر واقعاً مثل مبذول بود؛ یعنی فراوان بود و قیمت مثل در آنجا یا کمتر یا مساوی «بَلَد» قرض بود، در اینجا هم میتواند مراجعه کند و برای او هم ضرری در کار نیست؛ همچنین درباره قیمت اگر خواستند به قیمت همان «بَلَد» در صورتی که مساوی یا کمتر از قیمت «بَلَد» قرض باشد این را هم میتواند و اگر قیمت کالا در آن «بَلَد» بیش از «بَلَد» قرض است؛ ولی با توافق طرفین, برابر قیمت «بَلَد» قرض بخواهد از او مطالبه کند هم باز هم میتواند.
ص: 780
پرسش: فتنه ربا یا نزول هست؟
پاسخ: نه چیزی را که نداد، کالا داد؛ اگر مال باشد و کمتر از مال بگیرد حرف دیگر است، اما کالا را قرض داد، چون اگر مالی قرض داده باشد رأساً از محل بحث بیرون است و ما نمیتوانیم از روایات باب سلف به آنجا تعدّی کنیم، چون روایات باب مسئله فروش طعام و امثال طعام بود که بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» آن را شامل میشود یا نمیشود، آنهایی که گفتند جایز نیست برای اینکه گفتند ما از بیع «مَا لَمْ یُقْبَضْ» به تبدیل «مَا لَمْ یُقْبَضْ» تعدّی میکنیم؛ میشود از این روایات فهمید کالایی که مال شماست خواه از راه بیع مالک شده باشید و خواه از راه ارث یا موارد دیگر هم مالک شده باشید ـ چون مورد ارث را هم حتی مثال زده بودند ـ تا قبض نکردید نمیتوانید به دیگری منتقل کنید. اگر ما توانستیم از باب بیع به مطلق تبدیل تعدّی کنیم آن وقت اینجا هم نهی «عَنْ بَیْعِ مَا لَمْ یُقْبَضْ» شامل نهی «عن بیع ما لم یقبض بالقرض» است آنجا «کل مبیع لم یقبض» بود، اینجا هر مال قرضی که قبض نشده، اما اگر ثمن و نقد باشد رأساً از باب بحث بیرون است. براساس این جهت حدود بحث مشخص شده که سه فرع بود یا صریحاً یا ضمناً شرط میشود که الا و لابد در خصوص این باشد و اصلاً در غیر این شهر حق مطالبه ندارند که آن از بحث بیرون است، یک وقت صریحاً یا ضمناً توسعه شرط میشود، یک وقت است نه ضمناً یا انصرافاً که حق مطالبه اینجاست نسبت به زمان دیگر «فی الجمله» ساکت است که شما عین را گرچه نمیتوانید در «بَلَد» دیگر بگیرید؛ ولی شاید قیمت را بتوانید بگیرید. حالا که اینچنین شد اگر طرفین توافق کردند باز هم از بحث بیرون است و اگر مثل بخواهند طلب کنند و قیمت مثل بیش از قیمت مثل در «بَلَد» قرض باشد و تحصیل آن برای بدهکار دشوار باشد، این هم جایز نیست؛ اما اگر تحصیل مثل دشوار است ادای قیمت مخصوصاً در صورتی که کمتر یا مساوی باشد این هیچ عیبی ندارد، برای اینکه طلبکار طلبی دارد، یک؛ زمانش هم رسیده، دو و هیچ ضرری هم برای بدهکار نیست، سه؛ او حق مطالبه دارد، چهار؛ این اجمال بحث در فرع دوم. حالا میماند مسئله سوم که مسئله کوتاهی هم است؛ یعنی مسئله غصب که مرحوم شیخ مطرح کرده است؛ اگر کسی مال دیگری را غصب کند، آنجا دیگر زمان و اینها ندارد که بگوییم فرصت شده یا فرصت نشده، آن را آیا میتواند تبدیل کند یا نه مطلب دیگر است که ـ انشاءالله ـ مطرح میشود.
ص: 781
پرسش: طلبکار برای مطالبه در شهر دیگر شاید دچار مشکلاتی شود؟
پاسخ: در اختیار خودش است مطالبه نکند، چون مطالبه در اختیار خودش است. یک وقت است که طلبکار میخواهد بدهد آن سه مسئله بود که قبلاً گذشت؛ آیا به طلبکار میتواند مراجعه کند؟ گفتیم فرصت نشده یا مکان دیگر نمیتواند مراجعه کند، بر بدهکار لازم است قبول کند؟ نه، سوم این بود که اگر خود بدهکار خواست به طلبکار بپردازد بر طلبکار لازم است قبول کند؟ گفتیم نه، این سه فرع در ضمن مسئله اولی که در جلسه قبل بحث شد گذشت.
حالا چون چهارشنبه هست یک مقداری هم از این مسائل ضروری و اخلاقی خودمان را مطرح کنیم. در قرآن کریم آمده است که راههای خدا فراوان است وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا (1)و مانند آن، این اسمای حسنایی که ذات اقدس الهی در قرآن کریم فرمود: لِلّهِ اْلأَسْماءُ الْحُسْنی، (2)مستحضرید که ما الآن در مرحله سوم یا در مرحله چهارم هستیم، ما الفاظی را که میگوییم اینها اسما هستند برای آن مفاهیمی که در ذهن ماست؛ از این الفاظ کاری ساخته نیست مگر عبادت لفظی و مقداری ثواب، این الفاظ دلیل است بر آن مفاهیمی که ما تصور میکنیم و تصور آن مفاهیم هم مشکل را حل نمیکند، البته نام خداست یاد خداست ثوابی دارد که به اندازه خودش هم ممکن است مؤثر باشد؛ اما آنکه تمام کارها را انجام میدهد، میبینید شما در دعای نورانی «کمیل» میخوانید «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» (3)ارکان عالم را اسمای الهی دارند اداره میکنند، آنها نه لفظ هستند و نه مفهوم ذهنی می باشند، بلکه وجود خارجی هستند، پس این الفاظی که ما داریم اینها «اسماء الاسماء» هستند؛ یعنی این الفاظ اسم است برای آن مفاهیم و آن مفاهیم هم اسما برای حقایق خارجی هستند و عدهای هم مظهر آن حقایق خارجیه هستند حالا شاید به سه یا چهار مرحله ما برسیم؛ ولی فعلاً همین یکی دو مرحله کافی است که این الفاظ اسمای لفظی است که یک اثر محدود دارد و بر مفاهیم دلالت میکنند که مفاهیم اسمهای مفهومی و حصولی هستند که اثر محدود دارند، این اسما; یعنی این مفاهیم منطبق میشوند بر حقایق خارجیه که آثار برای آن حقایق خارجیه است «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِیکذا» در دعای «سمات» هست در دعای «ندبه» هست با اسمی که وجود مبارک موسای کلیم با آن اسم به طور رفت به جبل فاران رفت اینها حقایق خارجیه هستند. این اسمای الهی که فرمود: لِلّهِ اْلأَسْماءُ الْحُسْنی، فرمود: فَادْعُوهُ بِها (4)شما خدا را با این اسما بخوانید. همان طوری که قُلِ ادْعُوا اللّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیّاً ما تَدْعُوا فَلَهُ اْلأَسْماءُ الْحُسْنی (5)«الله» را میخوانیم «الرحمن» را میخوانیم؛ یعنی این لفظ را بگوییم اثر دارد که میبینیم ثواب دارد؛ ولی آن اثر را ندارد، این مفهوم را در ذهنمان بیاوریم اثر دارد میبینیم که ندارد؛ فَادْعُوهُ بِها خدا را با این اسما بخوانید این یعنی چه؟ این اسمای الهی به منزله همان حقیقت قرآن کریم است که حبل متین است و خدای سبحان این «حبال» متینه و این طنابهای محکم را آویخت ـ نه اینکه انداخت ـ القا کرد به ما که فرمود: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعاً؛ (6)یعنی این اسمای الهی «حبال» الهی هستند، این اسما را بگیرید.
ص: 782
آن کسی که در «الشافی» کار میکند، در «الکافی» کار میکنند، در «العلیم» کار میکند، در «الرازق» کار میکند; آن وقت مجرای فیض خداست به خلق خدا، فرمود شما بکوشید مظهر «الرازق» باشید و اگر کسی تلاش و کوشش کرد که برای خودش جمع کند، این نه تنها مظهر «الرازق» نشد، او از این حیواناتی که با راهنمایی خدا جابه جا میشوند کمتر است. وقتی این آیه نازل شد که هر دابّهای که لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَ إِیَّاکُمْ (1)[16]این باعث شد که عده زیادی هجرت کردند از مکه به مدینه یا از مکه به حبشه، اینکه فرمود هر دابّهای که لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ یَرْزُقُها وَ إِیّاکُمْ؛ یعنی این حیوانات چند قِسم هستند، بعضی مثل موش و مور و امثال ذلک اینها در تمام مدت تابستان میکوشند که آذوقه زمستان را ذخیره کنند و اینها اهل پس انداز هستند، اما این بلبلها و گنجشکها اینها همان روز مشکل غذای خود را تأمین میکنند و بعد میروند میخوابند؛ اینها که اهل پس انداز و ذخیره نیستند. وقتی این آیه نازل شد که هر دابّهای، پرندهای و هر موجودی که اهل پس انداز نیست لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ یَرْزُقُها؛ یک، وَ إِیّاکُمْ؛ دو، اینها باور کردند که اگر خدای سبحان روزیِ بلبل را روزانه تهیه میکند، ما حالا به فکر پس انداز برای خودمان و بچهها و اینها باشیم این یعنی چه؟ این روح و ریحان میدهد به آدم مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً (2)وعده مال اوست، این یک بهشت است. تقریباً بیست و هفت هشت روایت است که این روایت نورانی را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در بخش پایانی امالی نقل کرده که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌ بَابُهَا» (3)«أَنَا مَدِینَةُ الْحِکْمَةِ وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ بَابُهَا» (4)که معروف است در بین اینها دو تا روایت به همین مضمون هست که «أَنَا مَدِینَةُ الْحِکْمَةِ وَ هِیَ الْجَنَّةُ وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ بَابُهَا» (5)من شهر حکمتم و حکمت، بهشت است و ای علی تو درب این بهشتی، اینها واقعاً درب بهشت هستند؛ در بهشت روح و ریحان است. آن وقت أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (6)میشود این. «گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست» (7)همین است؛ این راه هست و اندکی رسیدند، اما بالأخره آدم وارد این وادی هم که شود یک مقدار لااقل آرام میشود. فرمود: وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّهُ؛ یک، وَ إِیّاکُمْ همین آیه باعث شد یک عده با دست خالی از مکه رفتند حبشه، از مکه آمدند مدینه، در صفّه مدینه خوابیدند. اینکه قرآن با جلال و شکوه السّابِقُونَ اْلأَوَّلُونَ (8)از مهاجرین یاد میکند و هر کار خیری که الآن جامعه اسلامی انجام میدهد آنها در این کار سهیم هستند همینطور است. آدم زن داشته باشد زندگی داشته باشد خانه داشته باشد لانه داشته باشد اساس منقول و غیر منقول داشته باشد هیچ چیز را از او نخرند و اجازه ندهند هیچ چیزش را بیاورد آن وقت با دست خالی بیاید در صفّه مدینه بنشیند! فرمود من شما را تأمین میکنم. چطور میشود انسان به اینجا میرسد؟ راههای آن را هم قرآن کریم بازگو کرده؛ فرمود اینکه من گفتم: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ (9)آن طرفش را هم باید بخوانید که «ان الفحشاء و المنکر ینهیان عن الصلاة» این یک تضاد متقابل و دو طرفه است. اگر نماز جلوی بدی را میگیرد، بدی هم جلوی نماز را میگیرد؛ اگر إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ فحشا و منکر هم «تنهیان عن الصلاة».
ص: 783
حالا ما چه کار کنیم که به این مقام برسیم, آنها که به مقامات عالیه از باب امام و پیامبر(صلوات الله و سلامه علیه) رسیدند که ما به آنها دسترسی نداریم فرمود این قرآن کریم که إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ (1)برنامهای دارد که این برنامه هم گوشهای از این لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ را به شما نشان میدهد چیزی است پایدار است، ی چیزی پایدارتر است، ی چیزی که مقاوم است، یچیزی که مقاومتر است، فرمود من آن را به شما نشان میدهم بلکه ـ انشاءالله ـ از این راه به مقصد برسید. فرمود: إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً (2)خدا به همین پایان شب قسم خورد وَ اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ (3)قسم به شب آن وقتی که دارد تمام میشود؛ هم فرصت مناسبی است، هم مزاحمی در کار نیست، هم یک فراغت بالی است، فرمود قسم به شب آن وقتی که دارد تمام میشود؛ ادبار نجوم هم همین است وَ اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ دیگر حالا تمام شد و دارد میرود فرمود: إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً «قیل»؛ همان قول است و مصدر است؛ یک مصدر آن «قیل» است و یکی هم «قول»؛ این قولِ «اقوم» است اگر قرآن یَهْدی لِلَّتی هِیَ أَقْوَمُ این نماز شب هم یک گفتمان «اقوم» است، وقتی انسان خالصانه با خدا سخن بگوید پاسخی در پیش دارد. آن وقت این آدم را آرام میکند، حالا اگر به مقام اوحدی از اهل ایمان نرسید، لااقل در این جزء میانی و افراد میانی دیگر نمیلغزد و عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ (4)دامنگیر او نمیشود که ـ انشاءالله ـ امیدواریم خدا همه ما حوزویان و دانشگاهیان و امت اسلامی را از هر خطر و خطیئهای حفظ کند.
ص: 784
موضوع: قبض
پنجمین مسئله از فصل نهم که آخرین بخش کتاب شریف مکاسب (1)مرحوم شیخ بود، این بود که اگر کسی کالایی را در ذمّه کسی طلب داشته باشد آیا میتواند در غیر آن شهر مطالبه کند یا نه؟ فرمودند این به سه مسئله و سه فرع زیر مجموعه تقسیم میشود: یکی اینکه آن کالایی که طلب دارد از راه بیع صرف و سلم خریده است؛ یعنی کالایی از کسی خرید و بنا شد که بعد از چند ماه تحویل بگیرد، حالا بعد از چند ماه در شهر دیگر میخواهد از او تحویل بگیرد، نه «بَلَد» بیع، بلکه در «بَلَد» دیگر میخواهد تحویل بگیرد، چنین میشود یا نه؟ فرع دوم آن است که این کالایی که در ذمّه دیگری طلب دارد، از سنخ قرض است نه بیع سلف؛ در چند ماه قبل به کسی گندم قرض داد و الآن میخواهد مطالبه کند، در شهر دیگر میتواند یا نمیتواند؟ فرع سوم این است که جنسی را از او به سرقت برد یا غصب کرد، در شهر دیگر میتواند از او مطالبه کند یا نه؟
ص: 786
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج6، ص310، ط الحدیثه.
فرع اول و دوم قبلاً بحث شد، این فرع سوم مانده است؛ این سه فرع را مرحوم شیخ انصاری برابر شرایع (1)مرحوم محقّق تدوین کرده است، مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) این فروع سهگانه را یکی پس از دیگری در جواهر همان جلد بیست و سوم صفحه 181 مشخص کرد؛ در صفحه 181 جلد 23 جواهر این است که «و ان کان»؛ یعنی آن طعام «و ان کان الطعام غصباً» و تلف شده است، «فعن المبسوط و القاضی انه لم یجب علیه دفع المثل» تا پایان، همین عبارتها را مرحوم شیخ انصاری در مکاسب بیان و نقل کرده به همان روال که تحقیق نهایی آن بر طبق همان جواهر خواهد بود. عصاره فرمایش مرحوم شیخ این است که گفتند این شخص در غیر «بَلَد» غصب حق مطالبه ندارد، (2)چرا؟ چون فرض مسئله این است که بین «بَلَد» مطالبه با «بَلَد» غصب تفاوت باشد، چون اگر هیچ تفاوتی نباشد و این کالا چه در «بَلَد» غصب و چه در «بَلَد» مطالبه یک ارزش داشته باشد، دیگر جا برای بحث نیست که آیا در غیر «بَلَد» غصب جایز است یا نه، چون فرقی نیست؛ فرق در آنجاست که بین «بَلَد» مطالبه و «بَلَد» غصب تفاوتی باشد و چون تفاوت هست، تفاوت اگر به کمتر باشد یقیناً جایز است، تفاوت اگر به بیشتر باشد محل اختلاف است؛ یعنی این کالا در «بَلَد» غصب ده تومان میارزید و الآن در «بَلَد» مطالبه دوازده تومان میارزد، آیا میتواند یا نمیتواند؟ پس محور بحث جایی است که بین قیمت «بَلَد» مطالبه و «بَلَد» غصب اختلاف باشد یک، به طوری که قیمت «بَلَد» مطالبه بیش از قیمت «بَلَد» غصب باشد این دو، چون اگر کمتر باشد یقیناً جایز است و آن شخص «ذی حق» و مالباخته از حق خودش صرف نظر میکند.
ص: 787
آنچه که از مبسوط (1)مرحوم شیخ و قاضی ابنالبرّاج (2)و مانند آن نقل شده است که جایز نیست، گفتند برای اینکه دلیل مطالبه درباره غاصب این است که مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ (3)شما که خرید و فروش نکردید، او «اعتدی» و غصب کرده و شما هم به همان اندازه حق مطالبه دارید؛ این تعبیر «اعتدی» نظیر جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها (4)است که طبق قانون «مشاکله» (5)است، چون دومی تعدّی ندارد فرمود: مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ این دومی عدل است و «اعتدی» نیست، لکن به قرینه «مشاکله» و به آن علاقه «مشاکله» تعبیر شده است؛ مثل اینکه جزاء «سیئه» حسنه است، اگر کسی بخواهد یک تبهکاری را کیفر دهد، این کیفر عدل و حسن است، این کیفر که «سیئه» نیست؛ ولی گفته میشود جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها یا به عنوان «مشاکله» است یا به حال خود آن طرف سیئه است. در هر صورت مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ این نشان میدهد که مالباخته بیش از ارزش مالی که داشت حق مطالبه ندارد، پس اگر «بَلَد» طلب قیمت آن با «بَلَد» غصب یکی بود که حرفی نیست، کمتر بود که حرفی نیست، اگر بیشتر بود برابر این مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ حق مطالبه ندارد، این خلاصه فتوای آن بزرگواران است.
ص: 788
نقضی شده است که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) آن نقض را نقل میکند و آن این است که اگر یک وقت کسی کالایی را در زمانی که تقاضا زیاد است و عرضه کم غصب کرده، مالباخته او را پیدا کرده در یک وقتی که تقاضا زیاد است و عرضه کم، بر خلاف آن اولی؛ یک کالایی که در اواخر اسفند تقاضا زیاد است و عرضه کم و گران است، این شخص غصب کرده و حالا در یک زمان دیگری که قیمت آن خیلی فرق کرده میخواهد مطالبه کند ـ یا بالا رفته یا پایین آمده ـ کالایی که مثل یخ در تابستان غصب کرده، کسی در زمستان بخواهد مطالبه کند که بیقیمت است؛ شما اختلاف زمان را چطور حل میکنید؟ در هر فرضی که اختلاف زمان را حل میکنید، اختلاف زمین و مکان را هم حل کنید. شما در اختلاف زمان مگر نمیگویید کالایی که این شخص در آن فصل گرفت، در این فصل باید بپردازد «کائناً ما کان»؟ حالا این طلب کرده، پس شما اختلاف قیمت را چه کار میکنید؟ مرحوم شیخ یک فرمایش کوتاهی در نیم سطر دارد که آن نیم سطر الآن جزء مسائل مهم اقتصاد روز است که حل نشده در آنجا مانده است.
فرمایش مرحوم شیخ این است که معیار در غصب که شخص مالباخته موظف است و ضامن است باید بپردازد دو چیز است: یکی اینکه آن جنس محفوظ باشد و دیگر اینکه وصف محفوظ باشد؛ (1)اگر گندم مرغوبی را غصب کرد همان گندم مرغوب را بدهکار است، معیار در پرداخت «الجنس و الصفات» این دو باید باشد، اما «دون المالیة»؛ ارزش معیار نیست و این فرمایش مرحوم شیخ پذیرفتنی نیست، گرچه یک استدراکی دارند و میفرمایند: «لو لا قاعده نفی ضرر» (2)و در انصراف اطلاق قرض و امثال ذلک، حرف همین است؛ این کلاً در یک سطر و نصف یا دو سطر حل میشود، اما آنکه اساس کار است این است که معیار در اینگونه از تعهدات و ضمانات، مال است یا مالیت؟ اگر کسی پنجاه سال قبل مهریه همسرش را ده تومان قرار داد الآن بخواهد مهریه بپردازد همان ده تا تک تومانی را باید بدهد یا ده هزار تومان باید بدهد یا معیار خرید و قدرت خرید و تورّم و امثال آنهاست؟ قبلاً با ده هزار تومان میتوانستند یک خانه تهیه کنند الآن با ده هزار تومان یک مختصر سبزی تهیه میکنند، معیار مال است یا مالیت؟ ایشان میفرمایند معیار در پرداخت غصب «الجنس و الصفات» است، همین که این جنس و وصف بود آیه مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ تمام است که مثل هست و کافی است، مالیت معیار نیست و این سخن به هیچ وجه قابل قبول نیست.
ص: 789
ما اگر معیار ارزش را روی مالیت قرار دهیم وقتی وارد مسئله قرض و ربا شدیم، بخشی از مشکلات ربا با این حل میشود. در مسئله ربا حالا روشن خواهد شد که شخص گاهی ـ حالا اگر کالا را قرض داد حساب دیگری است ـ یک وقت است این صد تومان را که قرض میدهد به عنوان صد تا تک تومانی قرض میدهد، یک وقت است مالیت و ارزش این را قرض میدهد، اگر ارزش این را قرض داد و بعد از یک سال همین ارزش را خواست دیگر ربا نیست؛ میگوید من صد تومان به شما قرض دادم ـ مالیت صد تومان را ـ که با آن میتوانستیم فلان مبلغ کالا تهیه کنیم، غذا تهیه کنیم، گندم و برنج و جو و گوشت تهیه کنیم، لبنیات تهیه کنیم الآن با این صد تومان نیمی از آن کالا تهیه میشود، من به شما مالیت این را قرض دادم نه مال را که اگر چنین باشد دیگر ربا نیست، اما آنجا که وارد بحث ربا میشویم - که یک فاجعه هست - این است که برای یک روز هم تأخیر تأدیه دارند که آن دیگر ربای «بین الغیّ» است که خواهیم گفت؛ اینها دیگر متأسفانه به فکر ارزش افزوده و مالیت و اینها نیستند. غرض این است که این فرمایش مرحوم شیخ که فرمود معیار ما تماثل در جنس و وصف است «دون المالیة» این پذیرفتنی نیست؛ البته از نظر شریف ایشان دور نمانده، برای اینکه فرمودند «لو لا قاعده نفی ضرر» و «لو لا» انصراف به اتلاف، ما میتوانستیم یک چنین حرفی بزنیم؛ یعنی در نظر شریفشان هم این مطلب گزنده هست که مالیت معیار نیست. شما در مسئله اختلاف زمان آنجایی که تقاضا زیاد است و عرضه کم و کالا قیمتش بالاست، با جایی که تقاضا کم است و عرضه زیاد و کالا قیمتش کم است آنجا چه میگویید؟ آنجا به ضرر این مالباخته است.
ص: 790
بنابراین شما باید یک معیاری را اصل قرار دهید که در هر فصل و زمان و زمینی قابل اجرا باشد و این مالیت را شما باید محور بحث قرار دهید که در غصب مالیت معیار است، در قرض مالیت معیار است، در مهریه و صداق مالیت معیار است، در اجاره مالیت معیار است. در چند سال قبل خانهای را غصب کرده الآن بخواهد قیمت همان را بدهد، آن زمین و آن خانه اوضاع آن الآن رد شده و به صورت خیابان و امثال ذلک درآمده، الآن میخواهد قیمت همان را بدهد؛ یعنی قیمت همان سابق و پنجاه سال قبل را بدهد یا قیمت روز را بدهد؟ غرض این است که ما نمیتوانیم بگوییم معیار در بدهکار بودن غاصب، جنس و وصف است و مالیت معیار نیست، مالیت را هم باید ملاحظه کرد؛ حالا آنجا که جنس و وصف ندارد، خود پول است و پول کسی را غصب کردند و مال کسی را بردند؛ اگر پول کسی را از دست کسی ربودند، اگر ارزش آن کمتر شود یا بیشتر شود و تورّم بیاید، آیا همان اندازهای که مال چند سال قبل بود بدهکار است؟ این که تماثل نیست، اینکه فرمود: مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ این مثل را شما وقتی به عرف عرضه میکنید آن را منحصر در جنس و فصل نمیدانند، ایشان میفرمایند تماثل عرفی در جنس و وصف است؛ خیر، کدام عرف را شما گرفتید؟
پرسش: چون قیمت این پول بیشتر شده ؟
ص: 791
پاسخ: اگر قیمت این پول بیشتر شده این بیشتر طلب دارد، چون مال خود او بود، زیرا اگر مساوی بود یا کمتر بود که خارج از محل بحث است، تمام بحث در جایی است که این قیمت پول بیشتر است؛ مرحوم شیخ فرمود مشکل است که ما این مال را بگیریم، وصف و جنس که یکی باشد هر چه شد، شد؛ چه کمتر شد و چه بیشتر شد تماثل در مالیت معیار نیست، بر این نظر میتوان گفت که تماثل در مالیت معیار است؛ اگر ارزش این پول کمتر شد این مثل آن نیست. حالا صد تومان را از این غصب کرد، یک جیبزن و قاپزنی در ده سال قبل از دست کسی صد تومان را گرفت الآن بخواهد همان صد تومان را بدهد اینکه چیزی نیست، شما که میگویید تماثل در مالیت معیار نیست این را براساس چه مبنایی میگویید؟ مثل که حقیقت شرعیه ندارد، به عرف که مراجعه میکنیم میگویند صد تومان فعلی مثل صد تومان قبلی نیست، شما یک کاغذ چهار در شش میخواهید اینکه صد تومان نیست؛ صد تومانی که مالیت داشته باشد، بله این مالیت صد تومان قبل را ندارد. اگر در مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ این تماثل و این مثلیت، حقیقت شرعیه و متشرعیهای میداشت و ضابطهمند بود، شما میتوانستید بگویید ضابطه این است، اما وقتی حقیقت شرعیه ندارد و «مثل» در فضای عرف باید معنا شود، عرف هرگز صد تومان ده سال قبل را با صد تومان فعلی مماثل نمیداند.
ص: 792
پرسش: اینجا غاصب به «اشق الاحوال» معاقب نمیشود؟
پاسخ: درست است؛ ولی این «اشق الاحوال» را گفتند که کار الهی است، نه کار حقوقی و قضایی؛ اینچنین نیست که حالا به «اشق الاحوال» باشد، عذاب الهی زیاد است؛ حالا شما چند برابر بگیرید با این آیه هماهنگ نیست، آیه دارد: مَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ.
مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) (1)ـ نه در این فصل در جایی دیگر ـ به پایان سورهٴ مبارکهٴ «نحل» استشهاد میکند. مرحوم صاحب حدائق(رضوان الله علیه) اگر با کتاب شریف حدائق مأنوس باشید میبینید که تعبیرات حادّ و تندی متأسفانه درباره اصولیین دارد؛ درباره بزرگان از فقه مثل مرحوم علامه و اینها که اینطور تعبیر کردن و از روایت اینطور فهمیدن «یوجب الخروج من الدین»، این «یوجب الخروج من الدین» این مثل آب روان در حدائق (2)مرحوم صاحب حدائق متأسفانه هست. این «یوجب الخروج من الدین» همین فکرهای اینچنینی کمکم به صورتهای دیگر درآمده یا درمیآید؛ اگر با این کتاب شریف مأنوس باشید میبینید که این تعبیر «یوجب الخروج من الدین» در حدائق کم نیست، نسبت به بزرگان میفرماید اگر روایت را اینطور معنا کنید «یوجب الخروج من الدین». مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) آن قداست و قدرت علمی او در یکی از بخشها میفرماید که این قلم، قلم قادری است و اگر نبود بخش پایانی آیه سورهٴ مبارکهٴ «نحل»، ما هم جوابش را میدادیم؛ ولی در سوره «نحل» دارد که عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ، وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرینَ (3)ما به ذیل این آیه داریم عمل میکنیم و اگر نبود ذیل آیه که فرمود: لَئِنْ صَبَرْتُمْ این قلم قلمی نیست که عاجز باشد. همان تندرویهای آنطور کمکم به این صورت درآمد که متأسفانه هم برای شیعهها خطر شد و هم برای سنیها. این است که میگویند مواظب گفتارتان باشید، مواظب رفتارتان باشید، مواظب قلم و قدمتان باشید همین است.
ص: 793
به هر تقدیر تماثل که حقیقت شرعیه ندارد. الآن شما بگویید کسی که هزار تومان از زید قرض گرفت یا غصب کرد، بعد از ده سال بخواهد بدهد میگویند این مثل آن نیست. در جریان مهریه اینطور است، قرض اینطور است، «دَین» اینطور است، سلف اینطور است. اگر مسئله اقتصاد اسلامی یک بحث مبسوطی بود که باید داشته باشد و میداشت، هرگز مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این تعبیر را نمیفرمود که معیار در تماثل، فقط جنس و وصف است «دون المالیة»، مگر این حرف «دون المالیة» قابل قبول است؟ البته اعتراف کردند که قاعده نفی ضرر (1)و اینها هم در بین مطرح است. پس در غیر «بَلَد» غصب میتواند مطالبه کند، چون معیار ارزش مال اوست؛ البته اگر طوری باشد که ارزش در یک شهری که اینها بودند، شهر تولید این کالا بود و الآن در جایی به سر میبرند که این کالا نوبر است، آنجاها ممکن است که حکم خاص خودش را داشته باشد؛ ولی اینچنین نیست که در تماثل مالیت اصلاً ملحوظ نباشد، پس در غیر «بَلَد» غصب «فی الجمله» میتواند.
پرسش: این تماثل در بعضی از اشیا چه نقداً باشد و زمین یا در ایام دیگر میتواند معلّق شود؟
پاسخ: بله، اگر تماثل به لحاظ قیمت ملحوظ شود در همه موارد یکی است.
غرض این است که مالیت در اقتصاد حرف اول را میزند، تورّم و ارزش افزوده اینها نمیشود مغفول باشند؛ چه در داد و ستد، چه در قرض و چه در غصب، در هر سه فرع اینها ملحوظ هستند و اگر مالیت را ما بحث میکردیم که میگفتیم مالیت در فضای عقلا شیء است و شارع مقدس همانطوری که مال را امضا کرده، مالیت را هم امضا کرده و همانطوری که مال قابل خرید و فروش است، قابل قرض است و مورد غصب قرار میگیرد مالیت هم اینچنین است؛ آن وقت اگر کسی مالیت را قرض دهد، بگوید من این صد تومان را، نه صد تا تک تومانی که هرکدام طول و عرضشان این است، من این صد تومانی که ارزش مالیت آن این است که با این میتوان چند کیلو گوشت تهیه کرد یا با این میتوان چند جلد کتاب تهیه کرد، من این صد تومانی که میشود با این چند جلد کتاب تهیه کرد را به شما وام دادم و شما هم مالیت این را بعد از یک سال به من برگردانید، این میتواند از ربا نجات پیدا کند، برای اینکه زیاده نگرفته است؛ ولی چون مسئله مالیت مطرح نشد و مسئله مال مطرح شد اینها میگویند صد تومان را بدهکاری وقتی زائد بگیری ربا میشود؛ البته تا قرارداد اولی چه باشد، اگر قرارداد اولی این بود که صد تومان ـ همین تک تومانی ـ بعد اضافه بخواهد بگیرد، بله میشود ربا؛ در ذهن او این بود که من بعد اضافه میگیرم این کافی نیست، چون در داد و ستد یک چیزی که در گوشه ذهن آرمیده ارزش حقوقی ندارد؛ این باید بیاید در صحنه یک، انشا روی آن پیاده شود دو، وقتی تحت انشا شد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)این را شامل میشود سه، وگرنه دواعی و اغراضی که در گوشه ذهن خوابیدهاند که صبغه حقوقی ندارند، پس مالیت کاملاً باید مطرح شود.
ص: 794
مطلب دیگر اینکه اگر کالایی را به عنوان غصب کسی ربود و انسان طلب داشت این یا قیمی است یا مثلی؛ اگر قیمی بود، حالا این کالایی که گرفت و فوراً مصرف کرد و دیگر چون خودش وجود ندارد، قیمت «یوم التلف» معیار است، حالا بعد از یک سال که بخواهد بدهد، میشود قیمت «یوم الاداء»؛ اگر مثلی بود، این کالا وقتی که تلف شد مثل آن به ذمّه بدهکار میآید و اگر در «یوم الاداء» مثل نبود قیمت «یوم الاداء» معیار است، پس این کالا اگر قیمی بود حکم آن مشخص است و اگر مثلی بود حکم آن مشخص است؛ در قیمی همین که تلف شد قیمت «یوم التلف» در ذمّه غاصب میآید که این قیمت «یوم التلف» را باید در روز اَدا بپردازد و آنجا هم باز مال و مالیت معیار است، اگر مالیت مطرح بود مالیت «یوم التلف میآید» و اگر مثلی بود که مثل «یوم التلف» به ذمّه میآید؛ لکن برخی از بزرگان نظرشان این است این شیء که غصب شد، شارع مقدس خود این شیء را در ذمّه این غاصب ملحوظ میکند، برای اینکه میفرماید «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْحَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) همان را که گرفت در ذمّهاش است، آن تالف را در ذمّه این شخص موجود حساب میکند «عَلَی الْیَدِ مَا» نه «قیمته» و نه «مثله» خود او «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» آن مال را که عین آن مال است؛ منتها اگر یک سال طول کشید وقتی میخواهد اَدا کند، چون آن تالف وجود ندارد قیمت «یوم الاداء» را باید بپردازد نه قیمت «یوم التلف» را، چون در یوم تلف قیمت به ذمّه نیامده و خود آن شیء همچنان در ذمّه هست و اگر خود آن شیء در ذمّه هست وقتی که میخواهد ادا کند، چون خود آن شیء نیست قیمت آن را باید بپردازد؛ لذا قیمت «یوم الاداء» معیار است؛ اما این خیلی عنایت میبرد، آن تعبیری که یک مقداری عرفی پسندتر هست و خیلی از دقتهای فقهی دور نیست، این است که آن شیء تا خودش هست و موجود است، خود شیء در ذمّه هست و اگر تلف شد قیمت «یوم التلف» به ذمّه او میآید؛ منتها اگر این مسئله در اقتصاد اسلامی حل شود که آیا مال به ذمّه میآید یا مالیت، قیمت به ذمّه میآید یا ارزش آن شیء؟ این خیلی از مشکلات را حل میکند و هیچکسی هم ضرر نمیبیند. اگر ارزش مالی و مالیت به ذمّه بیاید این شخص بدهکار آن مالیت است و این مالیت در طول این زمان فرق میکند. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این بخش را تا اینجا به پایان میرساند و خدا را شاکر است و بعد میفرماید که ما بحثهایی که مربوط به ربا و غصب و امثال ذلک بود، در کتابهای غصب و مانند آن گفتیم.
ص: 795
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
بخش پایانی عرض ما این است که مکاسب مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) بالأخره از بهترین کتابهای فقهی ما امامیه و پیروان اهل بیت(علیهم السلام) هست، در عین حال که مکاسب را هم مبسوطاً دارد و بیع را هم در نُه فصل ارائه کرده است، اما «مع ذلک» یک کتابی است که در معاملات ناتمام است. شما شرایع مرحوم محقق را که ملاحظه بفرمایید میبینید مرحوم محقق این را کاملاً تکمیل کرده است؛ بحثهای مرحوم محقق در شرایع بعد از مسئله اقسام بیع، یک فصلی دارد به عنوان اینکه بیع «مرابحه» چیست؟ بیع «مواضعه» چیست؟ بیع «تولیه» چیست؟ که در روایات بین اینها فرق گذاشتند؛ اینها که میگویند ده درصد تخفیف میدهیم، پنج درصد تخفیف میدهیم این «مواضعه» است یا مثلاً روزی که برای ما تمام شد یک قدری کمتر میدهیم یا ده درصد سود میبریم یا پنج درصد سود میبریم این «مرابحه» هست و آن «مواضعه» هست. قانون «مرابحه» چیست؟ چه چیز را باید حساب کنند و بعد بگویند ده درصد اضافه میکنیم یا ده درصد کم میکنیم؟ بیع چهار قسم است یا «مساومه» است که اصلاً گفتگوست، قیمت و نرخ تعیین نمیکنند که چقدر برای شما تمام شده و چقدر میخواهید سود ببرید که سالمترین بیع همین است که کالا را بگویند به این قیمت است. «مرابحه» میگوید که برای من این مقدار تهیه شده و من ده درصد سود میبرم که این باید همه مصالح را حساب کند. «مواضعه» آن وقتی که میخواهد حراج کند یا فلان، بگوید برای من این مقدار تمام شده و من ده درصد تخفیف میدهم. «تولیه»؛ یعنی خرید به خرید، هر چه خریدم به شما بفروشم که آن را هم باید کاملاً مواظب باشد. اقسام چهارگانه بیع که سالمترین قسم آن همان «مساومه» است؛ یعنی کاری نداشته باشد که چطور خرید تا او به زحمت بیفتد و این به دروغ بیفتد و امثال ذلک؛ این اقسام چهارگانه در کتاب بیع مکاسب مرحوم شیخ نیامده، بلکه در شرایع مبسوطاً آمده است.
ص: 796
در مسئله ربا و قرض درست است که قرض یک بخش آن ربوی است و یک بخش آن غیر ربوی، اما بیع هم یک بخش آن ربوی است و یک بخش آن غیر ربوی است؛ بیع ربوی که شرط آن این است که مکیل و موزون باشند یا در صرف و سلم راه پیدا کنند، این را باید مرحوم شیخ میگفت که کتاب مکاسب از این جهت ناقص است. بیع «ثمار»؛ یعنی میوهفروشی، فروش این میوهها روی درخت آیا اجاره است یا فروش است؟ این باید گفته شود که یک فصلی را مرحوم محقق در شرایع به این اختصاص داد و اینجا نیست. بیع حیوان، در کیفیت خرید و فروش حیوان، انواع حیوان و لواحق آن یک فصل مخصوصی است که مرحوم محقق در شرایع ذکر کرده و اینجا نیست. سلففروشی، اقسام سلف، شرایط سلف و همچنین «اقاله» که اینها را مرحوم محقق در شرایع بیان کرده و اینجا نیست. قرض را جزء کتابی جدا نشمردند، جزء همین فصل دهم از فصول کتاب شرایع زیر مجموعه «سَلَم» قرار دادند؛ قرض و حقیقت قرض و امثال ذلک را آنجا قرار دادند. غرض این است که بخشی از کتابهای مربوط به بیع ناتمام مانده که به خواست خدا ما بقیه را براساس همان کتاب شرایع میخوانیم و اگر کتاب بیع تمام شده به این فکر باشیم که در چه باید بحث کنیم.
الآن عمده شما درباره این قرض و ربا فکر میکنید، چون مهمترین بخش سودمند فقه، پرهیز از رباست. ببینید وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) حالا گاهی با تازیانه و گاهی بیتازیانه، با تازیانه در بازار کوفه میفرمودند: «یَا مَعْشَرَ التُّجَّارِ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ» (1)بعد این بیان نورانی در نهجالبلاغه هم هست، آن بیانی که در نهجالبلاغه هست این است که «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا» (2)؛ تجارت بی فقه خطرهای فراوانی دارد، انواع و اقسام مکاسب محرمه ما داشتیم و آنها هم حرام بود، اما مهمترین، بدترین، خانمانسوزترین گناه همین مسئله رباست؛ فرمود اگر کسی بدون فقه تجارت کند گرفتار ربا میشود، مکاسب محرمه کم نبود، بیعهای محرم کم نبود. آن خرید و فروشها اینطور نیست که انسان گرفتار یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا (3)شود؛ آنها معصیت دارد، گناه هست و حکم حرمت خاص خودش را دارد، اما آنکه جامعه را فلج میکند مسئله رباست، فرمود: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا»؛ «رُطمه»، آنجایی که باران آمده گِل شده و گِلهای فراوانی شده، قبلاً که اتومبیل و اینها نبود «حمار» را وقتی میبردند میگفتند این حمار «توحل»؛ یعنی این حمار در این محل مانده این «توحل» در «وحل» و در گِل ماندن را میگویند «ارتطام» (4)؛ فرمود اقتصاد ربوی «ارتطام» است، در گِل مانده است، مثل کشتی به گل نشسته؛ اینکه در فارسی میگویند «حمار» در گل مانده، عربی آن همان «ارتطام» است. «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا»«ارتطم»؛ یعنی فرو رفت در آن «رُطام». حالا آیا این قدرت مقاومت دارد؟ این قدرت ایستادگی دارد؟ اینکه خودش به گِل نشسته است. تولید خالص، تولید سالم، کار و کوشش فعّال بدون ربا، حالا ـ انشاءالله ـ اگر خدای سبحان توفیق داد فردا از همین بحث ربا روی سبک جواهر بحث میکنیم.
ص: 797
موضوع: ربا
مباحث مربوط به بیع را محقق(رضوان الله علیه) در شرایع بهطور کامل تبیین کرد و مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) موفق نشد که کتاب بیع را به پایان برساند. همانطوری که در نوبت قبل عرض شد بسیاری از مباحث مربوط به کتاب بیع در مکاسب نیامده است؛ بیع حیوان نیامده، بیع ثمار نیامده، انواع و اقسام بیوع؛ مانند بیع سَلَف - با همه شرایطی که دارد - نیامده، بیع ربا نیامده که اینها کمبود مکاسب است، اما کتاب شرایع در این قسمت جامع است. میگویند اگر کسی بخواهد درباره بیع بحث کند باید محور بحث او شرایع باشد، البته از مکاسب کاملاً باید بهرهبرداری کرد؛ ولی این یک کتاب ناقصی است، چون صرف و سلم از مباحث معروف بیع است که در مکاسب نیامده، اقسام بیع «مساومة» و «مرابحة» و «مواضعة» و «تولیة» که هرکدام حکم خاص خود را دارند در شرایع هست؛ ولی در بیع مرحوم شیخ نیامده و همچنین موارد دیگر. یکی از چیزهایی که محل ابتلاست و در مسئله اقتصاد مقاومتی سهم تعیین کننده دارد و جامعه اسلامی همیشه باید روی پای خود بایستد، همین مسئله رباست. شما ببینید در هیچ کتاب «فقه اللغة»ای نه کتاب «لغة»، در کتاب «فقه اللغة» که لغتها را اجتهادی معنا میکنند، آنها فقیر را به معنای ندار نمیگیرند، بلکه فقیر؛ یعنی کسی که ستون فقرات او شکسته است و نمیتواند بایستد؛ مسکین هم به معنای ندار نیست، مسکین به معنای زمینگیر است، آن کسی که ندارد، به او فاقد میگویند و ملتی که دست او خالی است، چون قدرت مقاومت ندارد، یک و زمینگیر است، دو؛ به او فقیر و مسکین میگویند و اگر در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» از مال یاد میکرد، فرمود: لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی، این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است، لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً؛ (1)این یک بیان شفافی است؛ یعنی شما اگر بخواهید مقاومت داشته باشید ـ قیام فیزیکی که منظور نیست ـ در برابر حوادث ایستادگی داشته باشید، مال خود را به دست سفها ندهید که ذیل این آیه حالا روایاتی هست که «شارب الخمر» و مانند آن سفیه هستند، مال را نباید به اینها داد و مانند آن. بنابراین مال، عامل قیام و مقاومت و ایستادگی یک ملت است؛ این مال اگر از دست ملت گرفته شود، ملت فقیر میشود؛ یعنی ستون فقراتش شکسته است، چطور میتواند مقاومت کند؟ این سرمایه الهی را که ذات اقدس الهی به او داد، فرمود این مال به منزله ستون فقرات شماست و این را حفظ کنید، من که به شما دادم! اموال را به شما دادم، منابع را به شما دادم، امکانات را به شما دادم، شما درست استفاده کنید. بنابراین طرح اقتصاد مقاومتی که برای همه ما یک وظیفه عمومی است، باید راه داشته باشیم که چگونه تولید شود و چگونه صرف شود.
ص: 799
1) نساء/سوره4، آیه5.
مستحضرید که اینکه گفته شد: کاسب «حبیب الله» (1)است، این هم مراتبی دارد. این کسبه محترم ما که در بازار مشغول تجارت هستند، اینها مثل کابل برق، سیم برق و لامپ برق هستند که نور را به مردم میرسانند، درست است؛ اما آن سرمایهدار اصیل که سرمایه را در تولید صرف میکند، آن کارگر عزیزی که وارد کشاورزی و دامداری میشود کار میکند، اینها مثل کارخانه تولید برق هستند و اینها اصیل میباشند؛ ثواب اینها، درجات اینها، قُرب اینها و مقام اینها، «عند الله» خیلی بیش از کسی است که مثل کابل برق و لامپ برق باشد. بنابراین راه حلی را که دین به ما نشان داده، این است.
مطلب دیگر اینکه ما باور کردیم که یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا؛ (2)بانک ربوی، تجارت ربوی، درآمد ربوی را خدا به «محاق» میبرد؛ یک چند روزی ممکن است مثل بدر درخشان باشد، اما پایان آن «محاق» است. اگر ملتی بانک او با ربا بخواهد کار کند و ثروت جمعیتی آن با ربا بخواهد کار کند، پایان آن «محاق» است؛ این ماهی که به «محاق» رفته در برابر چه چیزی میتواند مقاومت کند؟ بنابراین مقاومت، یک اصل بسیار بسیار بابرکتی است و وظیفه همه ماست و راه حل هم دارد. پس مال ستون فقرات یک ملت است؛ این تشبیه نیست: لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً؛ ملت اگر بخواهد قیام داشته باشد، مقاوم باشد و مقاومت داشته باشد، باید مال خود را حفظ کند و به دست «سفیه» ندهد. کسی که نتواند از این منابع غنی و قوی نفت و گاز استفاده کند، ستون فقرات ملتی را تأمین کند، بیکار زیاد باشد، بیشغل زیاد باشد و بیهمسر زیاد باشد، این مشکلات جدی است. جامعهای جامعه عقلانی است که بفهمد چه چیزی عامل قیام است و چه چیزی ستون فقرات را میشکند.
ص: 800
مطلب دیگر اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «القیامة» که فرمود:وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ ٭ إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ٭ وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ ٭ تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ، (1)[4]«فاقرة»؛ یعنی چه؟ «فاقرة»؛ یعنی حادثه، «فاقرة الظهر»؛ یعنی کمرشکن. آن حادثه کمرشکن را «فاقرة» میگویند و در قیامت افراد تبهکار، گرفتار آن کیفر تلخی هستند که «فاقرة الظهر» و کمرشکن است. نداشتن، «فاقرة» است و انسان میشود فقیر، این فقیر به معنای مفعول و فعیل است؛ آن تنگدستی و نداری «فاقر» و کمرشکن است و این فقیر «مفقور» و کمر شکسته است؛ چطور میتواند مقاومت کند؟ بنابراین مسئله، وظیفه فقه این است؛ البته بزرگان ما ـ حشر آنها با انبیا و اولیا ـ همه این تلاشها را کردهاند و چیزی را فروگذار نکردهاند؛ منتها ما باید خوب اینها را بخوانیم و عمل کنیم؛ الآن هم فرمایش مراجع و اساتید همین است. به ما گفتند بروید فقه یاد بگیرید و تفقه در دین پیدا کنید، گفتیم چشم؛ گفتیم برای چه؟ گفتند برای چند فایده؛ البته فواید فراوانی دارد، از آن فایدههای رسمی آن یکی در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» است که فرمود: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ؛ (2)ابلاغ و تبلیغ کنید که این خوب است، اما این گوشهای از وظایف حوزه است؛ مبلّغ بودن، کتاب نوشتن، سخنرانی کردن و موعظه کردن، همه وظایف فقها نیست، این یک گوشه از آن وظایف است؛ گوشه دیگر این است که طوری با مردم در تماس باشند که حجت الهی را به مردم ابلاغ کنند، نه اینکه بگویند ما چنین اعلامیه و بیانیهای دادیم و به وظیفه خود عمل کردیم؛ نه، اگر تبلیغی هست که هست گفتند، وَ قُلْ لَهُمْ فی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغاً؛ (3)یعنی حرفهای خود را تا جان مردم برسانید، حالا از آن به بعد قبول یا نکول به عهده خود مردم است؛ شما تا جان مردم برسانید و حجت را بر آنها تمام کنید، چرا؟ برای اینکه شما به جایی رسیدید که فرشتهها در روز قیامت به حرف شما استدلال میکنند؛ وقتی دوزخیان را که میخواهند وارد جهنم کنند کارهای خود را کردند، محکوم شدند و توبیخ شدند، اما یک سرزنش محدودی هم در طلیعه ورود جهنم هست و آن این است که فرشتگانی که مسئول جهنم هستند به این جهنمیها میگویند: أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ، (4)أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ؛ معنای این است که مگر پیامبر پیش شما نیامد؟ مگر امام(علیهم السلام) پیش شما نیامد؟ مگر امام و پیامبر با مردم چهره به چهره تبلیغ داشتند؟ آن وقتی که جمعیت کم بود، بسیاری افراد مانند این روستاییها که مشغول کارهای خود بودند، شاید در تمام طول سال یک بار حضرت را میدیدند؛ وجود مبارک حضرت ـ چه امام و چه پیامبر(علیهم السلام) ـ شاگردانی داشتند و شاگردان خود را اعزام میکردند.
ص: 801
وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به ابان فرمود: در مسجد بنشین و فتوا بده؛ (1)در آنجا فرشتهها به این شخص میگویند مگر در فلان مسجد و در فلان حسینیه، امام جماعت شما به شما این حرف را نزد و آن واعظ و سخنران شما این حرف را نگفت؟ انسان به جایی میرسد که فرشتهها به حرف او احتجاج میکنند، أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ؛ یعنی همین. آنجا فرمود: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ و به وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: قُمْ فَأَنْذِرْ (2)و به ورثه آن حضرت هم میفرماید که «قوموا فانذروا»، بعد وقتی انذار کردند، تبلیغ کردند، حجت را بر آنها تمام کردند و به مردم رساندند، فرشتهها به این تبهکارها میگویند: مگر آن واعظ نگفت؟! مگر آن سخنران نگفت؟! مگر آن امام جمعه نگفت؟! مگر آن امام جماعت نگفت؟! اینچنین نیست که در زمان خود ائمه(علیهم السلام) با کمی جمعیت, ائمه(علیهم السلام) چهره به چهره و با تکتک اینها سخن بگویند، اینطور نبود. پس این «کفی بذلک فخرا»؛ آدم بیاید حوزه علمیه، جزء فقیهان شود که هم آیه سوره «توبه» شامل حال او شود، هم قُمْ فَأَنْذِرْ شامل او شود و همطوری باشد که فرشتگان به حرف او استدلال کنند و بگویند مگر در فلان مسجد و در فلان وقت این عالم به شما نگفت؟! این «کفی بذلک فخرا». بخش دیگر هم همین است که مشکل مالی و اقتصادی حل شود، شود اقتصاد مقاومتی.
ص: 802
این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه هم آمده، در سایر منابع هم هست که حضرت فرمود: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا»؛ (1)فقه منابع فراوانی دارد. حضرت در این قسمت فرمود: اگر کسی تجارت کند و بازار تجاری، بانک تجاری، روابط اقتصادی او بدون فقه باشد، او میشود «مُرتطم»؛ «رُطام» آنجایی است که باران بیاید، خاکها گل شود، این گلها چسبنده شود و یک حمار بخواهد از اینجا بگذرد میگویند «ارتطم»؛ (2)یعنی در گل مانده؛ در گل مانده همین است. فرمود: اگر جامعهای بدون فقه بخواهد تجارت کند در گودال ربا «مرتطم» میشود، در گل مینشیند: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا»؛ این میشود فایده فقه.
بارها به عرضتان رسید آنچه که محل ابتلای عملی جامعه هست، محل ابتلای علمی فقهاست. اگر فقها یک سلسله مسائلی را مطرح کنند که کاربرد اجتماعی ندارد و در جامعه یک سلسله مسائل محل ابتلای عملی آنها باشد که در حوزهها مرتبط نباشد، این ارتباط حوزه از جامعه منقطع است. حوزه باید به محل ابتلای خود توجه کند؛ محل ابتلای حوزه، مسائل علمی است و چیزی محل ابتلای علمی حوزه است که محل ابتلای عملی جامعه باشد. کم برکت در فقه نیست؛ ولی حضرت به گودال ربا اشاره کرده؛ لذا تازیانه دستش بود و در بازار کوفه فرمود: «الْفِقْهَ ثُمَّ الْمَتْجَرَ»، (3)چرا؟ برای اینکه در گِل نمانند. این ورشکستههای فراوان، خوابیدن تولید کارخانههای بسیار برای همین است، «ارتطام» است؛ «ارتطام» که دیگر حقیقت شرعیه ندارد، در گِل مانده! میگویند حمار در گل مانده، این کشتی در گل مانده، این است که دیگر لازم نیست آیه برای ما معنا کند. حضرت فرمود: ربا یک «رُطمه»، «رُطام» و گودالی است که اهل آن منطقه در این گِل میمانند.
ص: 803
مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) بعد از اینکه فرمود: ربا «کتابا»ً و «سنةً» حرام است، (1)بلکه جزء ضروریات دین است، این تعبیر را دارند که فرمود: اگر کسی ـ معاذ الله ـ ربا را حلال بداند، «مستحل» باشد و این کار را حلال بداند، او احتمالاً داخل در انکار ضروری دین است و حکم خاص خود را دارد و آن روایتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است که من اگر دستم به رباخوار برسد «لَأَضْرِبَنَّ عُنُقَهُ»، (2)همان تازیانه دست حضرت امیر به شمشیر دست امام صادق(سلام الله علیه) تبدیل میشود که فرمود: «لَأَضْرِبَنَّ عُنُقَهُ». یک اختلاف نظری است که معنای این حدیث شریف چیست؟ مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) دارد که ظاهراً ناظر به این است که اگر کسی ربا را حلال بداند، نه ربا بخورد؛ ربا را حلال بداند، چون منکر ضروری دین است، ممکن است او مستحق آن بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) باشد. مرحوم آیت الله خوانساری(رضوان الله تعالی علیه) ( که کتاب شریف ایشان جامع المدارک کتاب علمی خوبی است که متأسفانه درست چاپ نشده و حوزه هم از آن خوب بهرهبرداری نمیکند. اگر بزرگواری پیدا شود و این کتاب هفت جلدی را منقح چاپ کند؛ نظیر کتابهایی که برای مرحوم آقای نائینی بود و برای مرحوم آقا سید محمد کاظم بود که با فهرست چاپ کند، با ذکر منابع چاپ کند، خیلی قابل استفاده است؛ این کتاب شرح مختصرالنافع کتاب شرایع هست و مثل ریاض است. مقام علمی آن سید بزرگوار که محرز «عند الکل» است؛ قداست، تقوا و خدمت او هم در حوزه علمیه قم که «بیّن الرشد» است؛ اگر ما این مفاخر را قدردانی نکنیم چه خواهد شد؟! این کتاب کمتر مورد استفاده است؛ ولی خوب چاپ نشده است. اگر خیّرینی پیدا شوند یا مسئولانی پیدا شوند این را منقح چاپ کنند و در اختیار فقهای حوزه قرار دهند خوب است) یک فرمایشی دارند و میفرمایند: این شاید ناظر به آن باشد که حد ربا این است، نه اینکه به انکار ضروری برمیگردد؛ (3)این تفتن خیلی خوبی است، میفرمایند که انکار ضروری «بما هو» انکار ضروری، سبب قتل نیست؛ مثلاً کسی ـ معاذ الله ـ منکر نماز شود، منکر روزه شود، چون منکر فرعی از فروعات دین است، کفرآور نیست، مگر به این شرط که همه همین حرف را میزنند که این شخص بداند که انکار ضروری به انکار وحی و نبوت برمیگردد، ـ معاذ الله ـ به تکذیب نبی و رسول(علیهم السلام) برمیگردد، اگر کسی بداند که انکار ضروری؛ یعنی تکذیب نبی و رسول(علیهم السلام) است، یک و تکذیب نبی و رسول از آن جهت که نبوت و رسالت اصول دین است که ریشه را به هم میزند، این دو، بله چنین شخصی مرتد و «مهدور الدم» است. اما خودِ انکار ضروری «بما هو» انکار ضروری، بدون اینکه شخص ملتفت باشد،، یک و ملتزم باشد، دو؛ بدون این دو عنصر قتلآور نیست؛ لذا مرحوم آقای خوانساری(رضوان الله علیه) میفرمایند که شاید اینکه وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: من اگر دستم به رباخوار برسد «لَأَضْرِبَنَّ عُنُقَهُ»، این حد رباست، نه از باب ارتداد.
ص: 804
از نظر تحلیل فقهی؛ یعنی «آیةً» و «روایةً»، مسئله ربا باعث میشود که اقتصاد «محق» میشود در «محاق» میرود؛ این ماه در شب چهارده خیلی شفاف و روشن است، 28 و 29 که شد یک هلال باریکی است آخر ماه تا میخواهد در بیاید، شمس بساط آن را جمع میکند که دیگر میگویند ماه به «محاق» افتاده است. آن بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که فرمود: «إِنَّ السُّنَّةَ إِذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ»؛ (1)یعنی دین «محق» میشود. اقتصاد، با ربا «محق» میشود و رشد ندارد. چطور میشود شما رشد داشته باشید و ستون فقرات را شما بخواهید «محق» کنید؟! میشود فقیر. پس مقاومت در وقتی است که ما از این برکات طیّب و طاهر الهی حداکثر بهره را ببریم؛ لذا به شدت دین از مسئله ربا منزجر است و تحریم کرده است؛ حالا تحریم کرده، چطور تحریم کرده است؟ گفتند ربا دو قسم است: یا ربای در معامله است یا ربای در قرض. اینکه در متن شرایع آمده که ربا یا در بیع است یا در قرض، (2)این براساس تحقیقاتی که ـ انشاءالله ـ بعداً به عمل میآید، معلوم میشود که این بیع در قبال معاملات نیست. ربا در خیلی از معاملات ممکن است راه داشته باشد؛ در «مضاربه»، «مساقات»، «مغارسه» و «مضارعه»، ممکن است ربا باشد و ربا حرام است که اختصاصی به بیع ندارد؛ در معاملات ربا حرام است، در قرض هم ربا حرام است و اگر قرض هم جزء عنوان عام معامله قرار بگیرد، ربا در معامله حرام است و شعب فرعی آن فراوان است که در صلح همینطور است، در اجاره همینطور است. اگر ترسیم شود مسئله ربا، اینطور نیست که اختصاصی به بیع داشته باشد و حصرآن هم حصر استقرایی است نه حصر عقلی که ما همین دو قسم داریم ما که بیش از دو قسم نیافتیم، چون به دست ما نیست و به دست عقل هم نیست و از اسرار عالم هم ما بیخبریم که چرا این کار را کرده، چرا آن کار را نکرده و راه هم دارد که انسان نجات پیدا کند، پس حرمت ربا امر قطعی است.
ص: 805
حالا تلاش و کوشش این بزرگان؛ یعنی مرحوم صاحب جواهر «وفاقاً لعدة من الفقهاء»(رضوان الله علیهم) این است که به ما بگویند: ربا، یک سم مهلک است، این ربا نظیر یک لکه خون نیست که اگر در یک گوشه پارچه رفته شما همان قسمت پارچه را بگیری و قطع کنی،بقیه پاک است؛ اینطور نیست، بلکه یک سم مهلکی است که همه جا میرود.
برای روشن کردن اینکه ربا حرام است و حرمت کل معامله را میگیرد و کل معامله را به هم میزند و «محق» میکند، نه تنها حرام است بلکه فاسد میکند، میفرماید: ما حرام چند قسم داریم: یک حرام, حرمت بیع «وقت النداء»ست مثل یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ؛ (1)این بیع، حرام است؛ یعنی صرف وقت برای خرید و فروش و نرفتن به نماز جمعه حرام است و شما این وقت را برای این کار صرف نکنید؛ حالا اگر کسی معصیت کرد و موقع نماز جمعه خرید و فروش کرد، این خرید و فروش باطل نیست؛ آن وقت صرف کردن برای خرید و فروش حرام است، پس این حرمتی است بر روکش بیع که درون بیع نرفته و بیع را حرام نکرده است.
یک وقت است بیعی است که حرمت آن برای عوض و معوّض است که خود بیع را تحریم نکرده، حالا کسی خوکی یا کلبی را که «معلَّم» و «حائط» نباشد ـ عین نجس است ـ این را فروخته به آقایی، گفته «بعت» و او هم گفت «اشتریت»؛ عوض و معوّض رد و بدل نشد، پولی نگرفت؛ اگرخود این عوض را بخواهد جابهجا کند و آن پول را بگیرد، آن پول حرام است، اما خود این کار لغو است و اینطور نیست خود این کار مثل کذب باشد، مثل غیبت باشد و حرام باشد؛ این کار حرام نیست، یک کار لغوی است. اگر سگی را تحویل داد و پولی گرفت دیگر تصرف در آن پول حرام است؛ بله، اما خود بیع حرام نیست، عوض و معوّض مشکل دارد؛ ربا از این قبیل هم نیست. ربا، بیع، عوض و معوّض همه را به هلاکت میرساند یَمْحَقُ؛ یعنی اگر کسی قرار گذاشت که بیع ربوی داشته باشد، در بیع ربوی هم گفتند که اگر کالا مکیل و موزون بود، نه معدود و ممسوح حالا که الآن تخم مرغ و اینها وزنی شد، آن زمان یا آن زمینی که تخم مرغ عددی است، گردو عددی است وزنی نیست، اگر کسی ده تا تخم مرغ مرغوب بدهد و دوازده تا تخم مرغ غیر مرغوب بگیرد این میشود ربا، برای اینکه وزن است و اگر عددی باشد ربا نیست؛ گردو هم همینطور. شرط آن در بیع این است که آن مبیع مکیل و موزون باشد، یک و همجنس باشد، دو؛ یعنی گندم به گندم، جو به جو، برنج به برنج، طلا به طلا، نقره به نقره; در بعضی از موارد دو شیء یک جنس هستند؛ مثل بقر و جاموس میگویند جنس واحد هستند، جو و گندم را گفتند جنس واحد هستند، اما برنج و جو جنس واحد نیست. اگر جنس، جنس واحد باشد و یکی بیش از دیگری باشد، این رباست؛ حرمت آن به چیست؟ همین که این قرارداد را کردند، این کار معصیت است و تصرف در کل واحد از عوض و معوض هم حرام و معصیت است. این کل، «البیع، المثمن، الثمن» همه را به هلاکت میرساند، این سم مهلک است، این هم «یمحق» است، خود ربا «یمحق»؛ نه یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا آن یک مطلب دیگر است، خودِ ربا، بیع را «محق» میکند.
ص: 806
1) جمعه/سوره62، آیه9.
لطیفهای که مرحوم امین الاسلام «وفاقاً لبعض الفقهاء» دارد این است که ظاهر آیه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا (1)این است که «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ الذی لا رباء فیه و حرم البیع الذی فیه الربا»؛ (2)حالا که این شد، نمیشود گفت که حَرَّمَ الرِّبا؛ نظیر تحریم بیع «وقت النداء» است، از آن قبیل نیست،یک و نظیر تحریم بیع «کلب» به یک چیز دیگر نیست که عوض و معوّض مشکل داشته باشد، این دو؛ بلکه خودِ جوهره بیع، «بما له من العوض المعوّض»، این مجموعه با این سم مهلک ربا آلوده شد؛ لذا هم خودِ بیع، حرام است؛ مثل غیبت کردن و دروغ گفتن که انشایی است؛ اگر اعطا و اخذ باشد و تعاطی متقابل باشد، این فعل حرام است، «بعت و اشتریت» گفتن باشد این فعل حرام است، گرفتن عوض و معوّض هم حرام است، این مجموعه حرام است و خود این عقد حرام است؛ مثل عقد نکاح برای مُحرِم; مُحرِم اگر برای دیگری هم بخواهد عقد نکاح را اجرا کند معصیت کرده، خود این عقد؛ یعنی «انکحت» گفتن و «قبلت» گفتن، معصیت است و چون این است حرمت ربا مثل سم است که کل این محدوده را مسموم میکند، نه اینکه آن مقداری که رباست؛ یعنی زائد است آن مقدار حرام باشد؛ مثلاً اگر کسی ده کیلو گندم داد, دوازده کیلو گرفت، آن دو کیلو حرام باشد و معامله نسبت به دو کیلو فاسد باشد؛ اینطور نیست، بلکه کل این معامله حرام و فاسد میشود، نه اینکه آن ربا؛ یعنی زائد آن حرام است، چون مستحضرید اصل ربا «ربوه»؛ یعنی برجسته است؛ در تعبیر قرآن کریم مثالی میزند که کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ، (3)اگر یک زمین, گودال باشد که آفتاب نمیگیرد این رشدی ندارد، اما یک زمین برجستهای باشد که مانعی ندارد و آفتاب است، باران که بیاید مستقیماً اول نصیب آن میشود، آفتاب که میتابد اول نصیب آن میشود. اگر شما در چنین جای بلندی که برجسته است و اولین نور را آن میگیرد، اولین باران را آن میگیرد، چند تا درخت بکارید آنها رشد میکنند فرمود: کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ؛ «ربوه»؛ یعنی جای برجسته، ربا هم؛ یعنی آن برجستگی؛ یعنی آن زائد و زیاده. برخیها شاید خیال میکردند که حرمت برای آن مقدار زائد است، فرمود نه، اینطور نیست که آن مقدار زائد حرام باشد و معامله نسبت به آن مقدار زائد، باطل باشد؛ نظیر اینکه شما گوسفندی را با یک گرگ یا با یک خنزیر ضمیمه کنید و بخواهید بفروشید، در آنجا این معامله نسبت به گوسفند صحیح است، اما نسبت به آن خنزیر باطل است و آن سرایت نمیکند، ربا از این قبیل نیست؛ خطر ربا این است که کل مجموعه را مسموم میکند، پس اگر کسی یک گوسفند را با شات حرام گوشتی، با یک خنزیر ضمیمه کرد و خواست بفروشد، معامله نسبت به آن گوسفند درست است، اما نسبت به آن خنزیر باطل است و خریدار هم خیار تبعض صفقه دارد و مشکلی هم پیش نمیآید.
ص: 807
پرسش: ظهور آیه این است که آن مقدار زاید ربا بود؟
پاسخ: نه، آیه در مقابل تقابلی که مرحوم امین الاسلام و دیگران اشاره کردند همین است: «البیع»، «الربا», أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ یعنی چه؟ یعنی این عنوان، این مجموعه، این پیمان و حَرَّمَ الرِّبا؛ یعنی آن پیمان؛ «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ الذی لا رباء فیه و حرم البیع الذی فیه الربا»؛ یعنی «البیع الذی له فیه الربا»؛ این تقابل نشان میدهد که بیع در مقابل رباست؛ یعنی بیع که ربا در آن نیست، در مقابل بیعی که ربا در آن هست؛ این بیعی که ربا در آن نیست «أَحَلَّ» و بیعی که ربا در آن هست «حَرَّمَ».
پرسش: آیه میخواهد اشاره کند که بیعی که در آن ربا بوده اصل آن درست است، اما ربای آن درست نیست؟
پاسخ: این را دیگر ما داریم اضافه میکنیم، أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ یعنی «البیع»، حَرَّمَ الرِّبا؛ یعنی ربایی که در قبال «البیع» هست. آن ربایی که در قبال «البیع» است به تعبیر مرحوم صاحب جواهر, عقود تابع قصود است؛ این شخص آمده ده کیلو را در قبال دوازده کیلو دارد میفروشد، این ده کیلو را که در مقابل دوازده کیلو میفروشد، این یک قصد است و یک مقصود، اینطور نیست که بگوید این ده کیلو در قبال آن ده کیلوست و آن دو کیلو را اضافه میفروشیم، اینطور نیست؛ ده کیلو در مقابل دوازده کیلوست، این یک بیع است.
پرسش: در بیع ربوی اگر زائد را برگردانند، باز هم آن بیع باطل است؟
ص: 808
پاسخ: بله، آن معامله واقع شرعاً نشده، یک معامله جدیدی را میخواهند انجام دهند؛ معامله جدید میشود، چون معامله واقع نشده هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی. حرمت وضعی؛ یعنی معامله واقع نشده است و باطل است.
مسئله ربا همانطور که خود خدای سبحان ربا را «محق» میکند، آنقدر این سم مهلک، اثر سوء دارد که مستحضرید در بعضی از موارد بیع که فقها فتوا به صحت دادند، نسبت به مسئله ربا فتوا به بطلان میدهند. بیان ذلک این است که اگر کسی در معاملهای شرط فاسد کرده به شرطی که فلان کار را انجام بدهد؛ مثلاً این فرش را فروخته به شرطی که فلان انگور را هم برای او خمر کند، این شرط فاسد است و شرط فاسد هم برابر آن استثنایی که در قاعده «المؤمنون» آمده که فرمود: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»، (1)الا شرطی که «حلل حرام الله و حرم حلال الله»، شرط فاسد باطل است، درست است. برخیها میگویند که این شرط فاسد، مفسد عقد است و بعضی میگویند نیست. آنها که میگویند شرط فاسد، مفسد عقد نیست میگویند این دو تا انشاست و دو تا معامله است، این در ضمن آن است آن را چرا فاسد کند؟ خود شرط فاسد است. اما همان بزرگانی که میگفتند شرط فاسد مفسد نیست؛ یعنی اگر کسی فرشی را بفروشد در ضمن شرط کند به شرطی که فلان انگور را خمر درست کنید، این شرط باطل است و معامله را فاسد نمیکند، همانها گفتند که اگر شرط ربا شود، این معامله فاسد است. ادّله حرمت ربا، نصوصی که تحریم کرده، از آن برمیآید که هر جا ربا رخنه کرد، این سمی است که آن محدوده را کاملاً آلوده میکند؛ این بیان لطیف مرحوم صاحب جواهر است. بنابراین اینکه در فتوای فقهای ما هم هست که اگر شرط ربا هم باشد؛ ولی معامله باطل میشود که مثلاً جنسی را به جنسی بفروشد به شرطی که یکی دو روز برای او کار کند؛ بگوید این ده من گندم را به ده من گندم میفروشم به شرطی که شما این دیوار را هم بنایی کنی، این رباست و میگویند کل معامله به هم میخورد. اینکه فقها ولو ممکن است در مسئله شرط نگویند هر شرط فاسدی مفسد عقد است؛ ولی اینجا فتوا به بطلان دادند; معلوم میشود که این ربا وارد این حوزه که شد، این سم، اوضاع را به هم میزند؛ این خطر رباست.
ص: 809
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
بنابراین هم وظیفه ما این است درباره اقتصاد مقاومتی آنچه که فکر ماست راهنمایی کنیم، هم فقه ما میگوید که «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا»؛ رسالت فقیهان را این حدیث نورانی حضرت امیر مشخص کرده است. آن وقت میشود اقتصاد مقاومتی را گفت و روشن کرد، این کشور هم به لطف الهی کشور اهل بیت است و قبول میکنند.
موضوع: ربا
بحث ربا که از محرمات قطعی اسلام است در دو قسمت مطرح است: یکی در بیع و دیگری در قرض (1)و این به معنای انحصار ربا در بیع و قرض نیست برای اینکه در بسیاری از معاملات دیگر «عند التحقیق» ربا راه دارد؛ حتی در مصالحه و مبادلات دیگر نظیر «مساقات» و «مضاربه» در آنها هم ربا راه دارد و اینطور نیست که ربا فقط منحصر باشد در بیع و در قرض. از دو جهت مسئله ربا دارای اهمیت است: یکی اینکه حرمت آن بسیار سنگین است و دیگر اینکه نفوذ آن زیاد است و مستور. همانطور که ریا در اعمال و در عقاید و در اخلاق خیلی مستور است و در عین حال که گناهش شدید است، این در خاطرات نفوذ دارد مانند «دَبِیبِ النَّمْلَةِ السَّوْدَاءِ فِی اللَّیْلَةِ الظَّلْمَاءِ»؛ (2) در شب تار اگر مور سیاهی روی سنگ املسی (3) راه برود کسی احساس نمیکند، ریا در عقاید و اخلاق هم همینطور است؛ لذا اگر کسی کلمه «لاَ إِلٰهَ إِلاَّ اللَّهُ» را مخلصاً بگوید «دَخَلَ الْجَنَّةَ». (4)ریا ذیل این آیه که بسیاری از مؤمنین آن را داشتند وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ؛ (5)آنجا ملاحظه فرمودید که یک شرک رقیقی در هشتاد یا نود درصد مردم هست، این آیه دارد که اکثر مؤمنین مشرک هستند وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ، منتها یک شرک رقیقی است که با امید الهی ممکن است بخشوده شود؛ ولی خود انسان نمیفهمد که موحّد است یا در فلان وقت مشرک است؛ از بس مستور است که برای افراد عادی روشن نیست. ربا در داد و ستد، مثل ریا در عقاید و معارف است که بسیار ظریف است و تشخیص آن آسان نیست؛ لذا نفوذ دارد و اختصاصی به بیع و قرض ندارد، در بسیاری از معاملات دیگر نفوذ دارد؛ منتها مستور است. حرمت ربا را ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و مانند آن مشخص کرد که این بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ (6)است و بعد هم فرمود قیام و قعود یک انسان ربوی و رباخوار «مخبطانه» است، زیرا اگر عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» (7)اگر کسی نتوانست خدا را عبادت کند و با آن نیرویی که دارد بهشت را کسب کند پس «فلیس بعاقل»، این عکس نقیض همان است. عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»اگر کسی قدرتهای فکری و قدرتهای مالی هم دارد، اما «لم یعبد به الرحمن و لم یکتسب به الجنان فلیس بعقل» که سفاهت وخبط و جنون میشود. این بیان «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ» با یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ (8)اینها تقریباً عکس نقیض هم هستند، عکس نقیض قضیه مثل لازم ذاتی شیء روشن است؛ یعنی اگر یک جا «اربع» بود دیگر ممکن نیست زوجیّت نباشد؛ در مفردات یک سلسله لوازم هست و در قضایا هم یک سلسله لوازم هست، عکس مستوی، عکس نقیض، بطلان نقیض لازم قضیه است؛ اگر کسی این قضیه را درست فهمید حتماً آن لوازمش را هم میفهمد، مگر اینکه آن قضیه را درست نفهمیده باشد. اگر ما پذیرفتیم که عقل «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»، پس چیزی که انسان با او بِحَرْبٍ مِنَ اللَّه دارد و این را درایت اقتصادی میداند و هوش اقتصادی تلقی میکند این «خبط»، جنون و سفه است. پس الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ، نفرمود در قیامت اینطور است، بلکه قیام و قعود آن در دنیا همینطور است. روایتی را مرحوم صاحب تحفالعقول در همین کتاب شریف تحفالعقول نقل کرد که یکی از مسیحیهای نجران وارد مدینه شد مقداری به زعم برخی از این اعراب متمدنانه وارد شد؛ یعنی با یک لباس تمیزی با یک حرکت خاصی داشت عبور میکرد. یکی از عربهای مدینه گفت «مَا أَعْقَلَ هَذَا النَّصْرَانِیَّ» که اینها عقل را در همین ظرافت ظاهری میدانستند. حضرت فرمود: «مَهْ» ساکت! چه میگویی «إِنَّ الْعَاقِلَ مَنْ وَحَّدَ اللَّه» (9)این گرفتار تثلیث است، او چه عقلی دارد؟ «مَهْ إِنَ الْعَاقِلَ مَنْ وَحَّدَ اللَّه».
ص: 811
2) عوالی اللئالی، محمدبن علی بن ابراهیم ابن ابی جمهور الاحسانی، ج2، ص74.
3) دانشنامه جهان اسلام، موسسه دائره المعارف الفقه الاسلامی، ج8، ص111.
4) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص 411 و 412.
5) یوسف/سوره12، آیه106.
6) بقره/سوره2، آیه279.
7) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص11، ط اسلامی.
8) بقره/سوره2، آیه275.
9) تحف العقول، ابن شعبه الحرانی، ص 54 و 55.
بنابراین مسئله ربا را که ذات اقدس الهی این همه تبیین کرده که این جنون است، اگر کسی از بالا نگاه کند میفهمد که این جنون است؛ اگر کسی از همین پایین بخواهد نگاه کند، باید صبر کند که فردا این شخص «مخبطانه» محشور میشود یا عاقلانه! قیامت ظرف ظهور این حوادث است، نه ظرف حدوث؛ اینطور نیست که کسی در قیامت دیوانه شود. در قیامت دیوانگی مجانین ظهور میکند، سفاهت سفیهان ظهور میکند، چون از بعضی روایات هم روشن میشود که قیام و قعود رباخوار در دنیا هم همینطور است، نه اینکه حالا در آخرت «مخبطانه» محشور شود؛ ولی ظهور کامل آن در آخرت است. بنابراین قرآن کریم اینطور مسئله ربا را تحریم کرد، حالا تیمّناً و تبرُّکاً بعضی از روایات حرمت ربا را بخوانیم تا ـ انشاءالله ـ وارد اصل مسئله ربا شویم که ربا در بیع شرطی دارد و در قرض شرطی دیگر؛ در بیع آن است که آن مکیل و مبیع، کیلی باشند و وزنی باشند، چیزی که با کیل معامله میشود یا با وزن معامله میشود این یک شرط و هم جنس باشند، این دو شرط؛ هم جنس را هم شارع باید معین کند، این سه شرط. اگر چیزی با مساحت یا با شماره خرید و فروش میشود؛ مثل اینکه قبلاً گردو و تخم مرغ اینطور بود، پارچه متری است با مساحت فروخته میشود نه با کیل و وزن، پس آن ربابردار نیست و اگر چیزی کیل و وزن بود و اتحاد جنس داشت؛ یعنی گندم با گندم، برنج با برنج، جو با جو، طلا با طلا، نقره با نقره و مانند آن این میشود ربا. اتحاد جنس هم در شریعت به صاحب شریعت وابسته است؛ صاحب شریعت در بعضی از جاها میفرماید گندم یک جنس است، جو یک جنس است اینها دو جنس هستند و یکی نیستند که باب زکات اینطور است، باب نذر اینطور است. اگر کسی خواست نصاب زکات را حساب کند، دیگر گندم و جو را که یکجا حساب نمیکند، اگر نذر کرده که فلان مقدار گندم اهدا کند که دیگر نمیتواند جو دهد یا «بالعکس». در باب زکات حکم آن مشخص است، در باب نذورات حکم آن مشخص است، در باب کفارات حکم آن مشخص است که فرمود اینها دو چیز هستند، اما در ربا فرمود این دو یک جنس هستند؛ یعنی جو و گندم یک چیز است که به این تعبد میگویند. بسیاری از چیزهاست که عقل میفهمد که نمیفهمد و محتاج به راهنماست، چون عقل میفهمد که نمیفهمد و محتاج به وحی و نبوت است، تسلیم محض است وگرنه همین شارع در باب زکات میگویند گندم و جو دو جنس هستند و اگر کسی خواست زکات دهد، هرکدام باید به نصاب خاص خودشان برسد، دو تایی را نمیتوانیم با هم حساب کنیم و اگر ده من گندم بدهکار بود، نمیتواند بگوید من قدری گندم و قدری جو بدهم برای اینکه اینها یک جنس هستند، این طور نیست؛ در باب دیون دو جنس هستند، در باب زکات دو جنس هستند، در باب نذورات دو جنس هستند، اما در باب ربا فرمود زکات جو و گندم یک جنس میباشند که میگوییم چشم، چون فهمیدیم که از اسرار بیخبریم. مهمترین برهان نبوت را فلسفه اقامه کرده، آن علمی که ضرورت احتیاج به وحی و نبوت را اقامه کرد، همان علم یعنی فلسفه میگوید بگو چشم. شما برهان ضرورت وحی و نبوت را از کجا میبینید؟ این را حکما اقامه کردند. اگر عقل میگوید بسیاری از اسرار عالم برای ما روشن نیست، نظام در اختیار خداست و هر چه وحی از طرف خدا آورد بگو چشم، ما میگوییم چشم؛ فرمود در زکات, گندم و جو دو جنس هستند، میگوییم چشم؛ در دیون دو جنس هستند، میگوییم چشم؛ در کفارات دو جنس هستند، میگوییم چشم؛ در نذورات دو جنس هستند، میگوییم چشم؛ در ربا یک جنس هستند، میگوییم چشم. اگر مکیل و موزون بودند، یک و یک جنس بودند، دو و وحدت جنس را هم شارع مشخص کرد، سه؛ این میشود ربا؛ حالا این اختصاصی به باب بیع ندارد، حتی در صلح و مبادلات دیگر هم راه دارد.
ص: 812
در جریان قرض اختصاصی به مسئله مکیل و موزون ندارد، آن ممسوح و معدود و امثال ذلک را هم شامل میشود. در مسئله اسکناس هم اگر اسکناس را کسی بخواهد به پشتوانه آن طلا و نقرهای که هست مالیت دهد، این گرفتاری خاص خودش را دارد؛ اگر اسکناس را بخواهند خرید و فروش کنند به اعتبار آن طلا و نقرهای که پشتوانه این است، اگر به آن اعتبار بخواهند خرید و فروش کنند، این باید مکیل و موزون باشد، یک؛ این باید قبض شود، دو؛ چون طلا و نقره صرف و سلم است و قبض میخواهد، هیچ ارتباطی بین این اوراق بهادار و اسکناس با آن طلا و نقره که پشتوانه آن است نیست؛ لذا در آن قبض شرط است که خرید و فروش اسکناس قبض در آن نیست، آن وزنی است در حالی که اینها وزنی نیستند و هیچ ارتباطی با هم ندارند. بنابراین خرید و فروش اسکناس به لحاظ آن نیست و چون اسکناس معدود است نه مکیل و موزون, ربابردار نیست؛ لذا اگر کسی ده تا اسکناس نو داد و دوازده تا اسکناس معمولی خرید، این معامله حرام و باطل نیست، چون اسکناس را به اسکناس معامله کرده؛ ولی اگر ده تا اسکناس بدهد یا ده تومان بدهد بخواهد یک ماه بعد دوازده تومان بگیرد این همان شائبه ربا در آن هست، چون ظاهر آن بیع است و باطن آن قرض است، این مدت را شما چه کار میخواهید کنید؟ برای این مدت سود در نظر گرفتید؛ لذا اینکه این آقایان اشکال میکنند و میگویند خرید و فروش اسکناس نقد به نقد عیب ندارد، یک اسکناس نو را به شما بدهد و اسکناس کهنه بیشتری از شما بگیرد این حلال است و نه حرام است که ربا شود و نه باطل است؛ مالیت دارد خرید و فروش هم میشود، مکیل و موزون هم نیست اضافهبردار هم هست؛ ولی اگر مدتدار باشد و بگوید این ده تا اسکناس یا این صد تومان را میدهم بعد از یک ماه صد و ده تومان بدهید، این همان شائبه ربا در آن هست.
ص: 813
عظمت ربا با این روایات مشخص میشود؛ روایات آن را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در جلد هجدهم صفحه 117 این باب ربا شروع میشود. این روایات نورانی را یک بار مرور بفرمایید، سهم تعیین کننده دارد. وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) فرمود: «أَخْبَثُ الْمَکَاسِبِ کَسْبُ الرِّبَا» (1)و از وجود مبارک پیامبر هم نقل شده است. (2)سماعه میگوید به امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم که «إِنِّی رَأَیْتُ اللَّهَ تَعَالَی قَدْ ذَکَرَ الرِّبَا فِی غَیْرِ آیَةٍ وَ کَرَّرَهُ» در چند جای قرآن خدا ربا را با تکرار ذکر کرده این رازش چیست؟ «قَالَ أَ وَ تَدْرِی لِمَ ذَاکَ قُلْتُ لَا قَالَ لِئَلَّا یَمْتَنِعَ النَّاسُ مِنِ اصْطِنَاعِ الْمَعْرُوفِ» (3)این را فرمود برای اینکه مبادا مردم از آن کار معروف محروم بمانند و آن «قرض الحسنه» است، چون ربا جلوی «قرض الحسنه» را میگیرد و «قرض الحسنه» را خدا خیلی دوست دارد و آثار فراوانی بر او مترتب میکند؛ لذا ربا را مکرراً بازگو کرد. روایت بعدی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است فرمود: «إِنَّمَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الرِّبَا لِکَیْلَا یَمْتَنِعَ النَّاسُ مِنِ اصْطِنَاعِ الْمَعْرُوفِ» (4)که این هم شبیه روایت قبلی است؛ یعنی مبادا از «قرض الحسنه» محروم بمانند. روایت دیگری که زراره میگوید من به امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم که خدا در قرآن میفرماید که یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ (5)«وَ قَدْ أَرَی مَنْ یَأْکُلُ الرِّبَا یَرْبُو مَالُهُ» قرآن فرمود خدای سبحان ربا را «محق» و محو میکند، اینکه میگویند ماه به «محاق» رفته؛ یعنی دیگر قابل دیدن نیست و نوری ندارد، در حالیکه من میبینم رباخوارها وضعشان خوب است و رشد دارند وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در جواب زراره فرمود زراره! «أَیُّ مَحْقٍ أَمْحَقُ مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا» چه «محق»ی از ربا «ماحق»تر است؟! برای اینکه این ربا «یَمْحَقُ الدِّینَ وَ إِنْ تَابَ مِنْهُ ذَهَبَ مَالُهُ وَ افْتَقَرَ» (6)اگر هم توبه کند سرانجام به گدایی درمیآید، این اثر سوء رباست. بنابراین هم خدا ربا را «محق» میکند هم ربا دین را «محق» میکند؛ نظیر اینکه «إِنَّ السُّنَّةَ إِذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ»؛ (7)یعنی «انّ القیاس یمحق الدین». اگر با قیاس کسی بخواهد فقه را پیش ببرد دیگر دینی نمیماند. روایت بعدی که باز از هشامبنحکم از علت تحریم ربا از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) میپرسد حضرت فرمود: «لَوْ کَانَ الرِّبَا حَلَالًا لَتَرَکَ النَّاسُ التِّجَارَاتِ وَ مَا یَحْتَاجُونَ إِلَیْهِ» (8)الآن یکی از ضروریات حتمی ما همین مسئله اقتصاد مقاومتی است و بر همه ما واجب است. شما یک وقت به کتاب لغت مراجعه میکنید، یک آدم محقق هرگز به منجد مراجعه نمیکند، منجد یک کتاب علمی نیست؛ حتماً به «فقه اللغة» مراجعه میکنید. یک وقت است میخواهد ابتدایی بفهمد که این ربط این کلمه و معنایش چیست تا مشکل آن حل شود، آن خیلی هم سواد نمیخواهد و خیلی هم تحقیقی نیست، اما یک وقت میخواهد محقق شود که باید به «فقه اللغة» مراجعه کند. در «فقه اللغة» در بعضی از کتابها تبیین و ریشهشناسی کردند، آنها آمدند مشخص کردند که این لغت ریشه آن از چیست و از کجا آمده و به کجا دارد میرود. شما در هیچ کتابی «فقه اللغة»ای که عالم و فاضل نوشته باشد، فقیر را به معنای گدا نگفتند و فقیر به معنای گدا نیست، این «فعیل» به معنای «مفعول» است، فقیر یعنی کسی که ستون فقرات او شکسته است و فاعل آن هم «فاقرة الظهر» است. تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ؛ حادثه کمرشکن را میگویند «فاقره» که در قیامت ظهور میکند وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ ٭ تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ (9)آن میشود «فاقر»، این میشود «مفقور» و این «فعیل» به معنای «مفعول» است؛ کسی که کمر و ستون فقراتش شکسته است به او می گویند فقیر. ملتی که دستش خالی است قدرت مقاومت ندارد این ستون فقراتش شکسته است مقاوم نیست ایستادگی ندارد فوراً تسلیم میشود که میگویند فقیر؛ مسکین هم به همین معنا نیست که کسی نداشته باشد، آدم زمینگیر را میگویند مسکین، کسی که ندارد به او میگویند «فاقد» نه مسکین؛ ملتی که دستش خالی است، چون زمینگیر است فوراً مینشیند و تسلیم میشود که به او میگویند مسکین؛ مسکنت اینطور است، فقر اینطور است، مقاومت در این است که ما این دو نیرو را درست تقویت کنیم و بشناسانیم بگوییم دینی حرکت کنید. اینکه شما میبینید در بازار رایج است، اینها کاسب هستند، کسب حلال دارند ـ خدا به اینها خیر دنیا و آخرت بدهد ـ اینها کارهای عادی دارند، اینها مثل کابل برق هستند، سیم و لامپ برق هستند و از این کسبه کاری ساخته نیست، اینها مانند وسیله نقلیه هستند آنجا که تولید شده آن کالای کشاورزی یا موارد دیگر را به مردم عرضه کرده و مشکلات مردم را حل میکنند، از بازار کاری ساخته نیست؛ آن سرمایه است، یک و آن نیروی کار است، دو؛ آن است که برق را تولید میکند، سه؛ اینها کابل برق هستند. اگر شما میبینید بازار جنب و جوش دارد این معیار اقتصاد نیست؛ حالا از کجا قاچاق وارد میشود؟ چه کسی وارد میکند؟ ما اقتصاد مقاومتی چین را که نمیخواهیم، اقتصاد مقاومتی ژاپن را که نمیخواهیم. اگر کالای وارداتی غیر ایرانی ما دیدیم، معلوم میشود اقتصاد مقاومتی چین را داریم تقویت میکنیم. این سرمایهها متأسفانه میرود بانک، اینها هم ده درصد، بیست درصد، سی درصد، کمکم, کمکم سود دارند میبرند بیتولید هم میگردند، دارند کمر جامعه را میشکنند. آن بیچاره هم که با یارانه زندگی میکند، نه آن نیروی کار فعال است، نه آن سرمایه فعال است، شما چه را میخواهید تولید کنید؟ این وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای ابرقدرت ایران و روم حساب باز نکرد آن روز دو ابرقدرت در خاورمیانه بودند که یکی ایران بود و یکی روم. آن وجود مبارک دست کارگر را بوسید، قبلاً هم بحث شد که این کارگر مزدور نبوده، چون مزدوری در اسلام مکروه است؛ این شخص برای خودش کار میکرد نه مزدوری؛ حالا از بس بیکار فراوان است ما متأسفانه مزدور هم نداریم. این سرمایهها را بردند در بانکها گذاشتند دارند سود میبرند این بیچارهها هم که دستشان خالی است، با چه وضع ما میخواهیم مقاومت کنیم؟ این اصرار رهبری و دیگران برای این است که همه با احیای اقتصاد مقاومتی، خودشان را بازسازی کنند و زنده شوند؛ یعنی سرمایهها واقعاً بیفتد در تولید، نیروی کار هم بیفتد در تولید، این کشور سر جای خودش و روی پای خودش میایستد و هیچ احتیاجی به لطف الهی به بیگانه ندارد و تحریم و امثال تحریم اثری نخواهند داشت.
ص: 814
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص118، ط آل البیت.
2) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج8، ص82، ط اسلامی.
3) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص118، ط آل البیت.
4) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص118، ط آل البیت.
5) بقره/سوره2، آیه276.
6) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص119، ط آل البیت.
7) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص57، ط اسلامی.
8) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص120، ط آل البیت.
9) قیامه/سوره75، آیه24.
قرآن کریم شش ضلع را در داد و ستد مشخص کرد: یکی بایع است، یکی مشتری هست، یکی ثمن هست، یکی مثمن هست، یکی شاهد هست و یکی هم سند؛ در معاملات مهم اینطور است. در معاملات مهم این امور ششگانه را مشخص کرد و فرمود آن معاملات دارج و رایج روزانهتان که قدری سیب زمینی میخرید قدری پیاز میخرید لازم نیست سند تنظیم کنید إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدیرُونَها بَیْنَکُمْ (1)یک نان میخرید، قدری سیب زمینی میخرید، قدری پیاز میخرید، سند نمیخواهد. مبسوطترین و طولانیترین آیه قرآن همان آیه بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است که در آنجا اسناد ششگانه و اضلاع ششگانه را مشخص کرد؛ بایع کیست؟ مشتری کیست؟ ثمن چیست؟ مثمن چیست؟ شاهد چیست؟ سند چیست؟ آنجا فرمود: وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ (2)میخواهید خرید و فروش کنید، سند؛ «دَین» داشته باشید، سند؛ این جلوی بسیاری از هرج و مرجهای دستگاه قضایی را میگیرد. بسیاری از این پروندههای هفت هشت میلیونی که روی میز دستگاه قضاست، برای اینکه طرفین میگویند ما اطمینان داشتیم، ما خیال میکردیم؛ اما دین میگوید ما خیال میکردیم چیست؟ هر چه میخواهید بخرید و هر چه میخواهید بفروشید سند بنویسید تا یادت نرود و او هم نگوید من خیال میکردم وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ، وَ اسْتَشْهِدُوا شَهیدَیْنِ مِنْ رِجالِکُمْ (3)این شاهد و آن هم سند، بایع و مشتری هم که مشخص است، کالای آنها هم که مشخص است همین را در مسئله شهادت ـ حالا این ایام؛ یعنی روز 22 اسفند روز بزرگداشت شهادت و شهیدان ـ در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» مشخص کرد و فرمود بهترین راه، شهادت است و این اضلاع ششگانه را من برای شما مشخص کردم. من مشتری هستم، شهید فروشنده است، کالایی که میفروشد جان و عضو است، بهایی که من میدهم بهشت است، سندی که من تنظیم کردم تورات و انجیل و قرآن است، شاهد مسئله پیغمبر و موسی و عیسی است إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ (4)که سند آن در تورات و انجیل و قرآن هست، موسی و عیسی شاهد هستند، پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) شاهدند؛ این اضلاع ششگانه است که در مسئله شهادت مطرح است. همین اضلاع ششگانه را در ربا لعنت کرده است که بایع ملعون است، مشتری ملعون است، ثمن خبیث است، مثمن خبیث است، کاتب خبیث است، شاهد خبیث است، رسانه و صدا و سیما که این گونه ربا را دامن میزند کذا و کذاست. ما یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا را باور کردیم و هیچ لنگی در اقتصاد اسلامی نیست؛ منتها سرمایه در این مملکت دست چند نفر است, این سرمایه رفته در بانکها به صورت پرداخت سود، آن کارگر بیچاره هم دنبال تولید میگردد؛ آن وقت شما چطور میخواهید جلوی سه هزار سه هزار اختلاس را بگیرید و بعد این حادثه کمرشکن را حل کنید؟ اینکه دین از هر طرف جلوی این را گرفته و گفته این به منزله چندین بار کار آلودگی با محرم در کنار کعبه است، (5)برای همین است؛ این را عامل قیام قرار داد و فرمود مال عامل قیام است لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً (6)این در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است که چند بار خوانده شد؛ فرمود ملتی قائم است که پول دستش باشد، ملتی مقاوم است که پول دستش باشد؛ عامل قیام ثروت است، فرمود من این را قرار دادم و این را به دست سفیهانتان ندهید. کسی که با این همه درآمدها نتواند اداره کند این یک سفاهت اقتصادی دارد. فرمود: لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی که خدا این اموال را عامل قیام و مقاومت شما قرار داد. این تعبیرات فراوانی که هست همه را در همین قسمت ذکر کرده؛ «شاهد» و «آکل» و «معطی» و سندنویس و «کاتب» همه را لعنت کرده است. آن شش جهت را در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» تنظیم کرد، در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» درباره «شهدا» آنطور با جلال و شکوه ذکر کرده و درباره «ربا» هر شش گروه را لعنت کرده است؛ منتها مال را به عنوان «أَخْبَثُ الْمَکَاسِبِ» یاد کرده، اینها را به عنوان «مخبّط» یاد کرده است؛ بعد فرمود که جلوی «قرض الحسنه» و امثال ذلک را میگیرد، «یربی الله الصدقات» این است که این را بالا میبرد.
ص: 815
پرسش: مدیریت سرپرستی بانک در فیضیه غرفهای زده بودند و از طلاب درخواست کرده بودند خلاف شرعهای امور بانکی را اطلاع دهند، طلبهها جمع شدند و دیدیم هیچ ایراد شرعی وجود ندارد؟
پاسخ: اما آنچه در کاغذهاست که مجلس شورای محترم اسلامی مشخص کرد، آنها همین مطابق با فقه است؛ شورای محترم نگهبان امضا کردند، مطابق با فقه است؛ این فقه وقتی به صورت فاکتور درآمده مانند همان کاری است که یهودیها برای گرفتن ماهی میکردند، به آن صورت درآمده است؛ مگر شما نمیبینید؟ با فاکتور دارند رفتار میکنند. روز شنبه که ماهیگیری حرام نبود، روز دیگر ماهیگیری حرام بود. چون روز «سبت» هم بود، راه این ماهیها را میبستند و ماهیها میآمدند راه برگشت ندارند، آن روزی که حرام نبود میگرفتند. آنچه که کمر این اقتصاد را میشکند فاکتور بازی است.
پرسش: میگویند با فاکتور وام میتوانیم بدهیم؟پاسخ: اگر علم به خلاف دارند که همه علم به خلاف دارند، چون یک چیز رایجی است و وقتی رایج شد همه علم به خلاف دارند، وقتی تک باشد انسان مأمور به تحقیق نیست، اما وقتی رواج پیدا کرده این معلوم میشود که یک چیز «بیّن الغی»ای است.
پرسش: ما موظفیم که «اصالة الصحة» جاری کنیم؟پاسخ: نه، همان دلیل «اصالة الصحة» میگوید: «اذا کثر الخطا» وقتی خطا زیاد شد جاری نیست، چرا میگویند «ید» امّاره نیست؟ چرا میگویند بازار اماره نیست؟ یک وقت است «ید» اماره است، «وَ مَنِ اسْتَوْلَی عَلَی شَیْءٍ مِنْهُ فَهُوَ لَهُ»، (1)اما وقتی در بازار مال فروشها که مال باختهها به دنبال موتورهای سرقتی میروند، غالب آنها سرقتی است شما آنجا که میروید اصل سرقت است.
ص: 816
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج9، ص302.
پرسش: کثرت خطا حکم شرعی را نمیتواند عوض کند؟پاسخ: خودتان میگویید کثرت خطا؛ خطاست.
پرسش: مثلاً در بازار قصابها خون و خونابه زیاد است؟پاسخ: نه آنجا چون همه پاک است «الا خرج بالدلیل»، اینجا همه آلوده است «الا خرج بالدلیل»؛ فرق این است.
بنابراین ما که نمیتوانیم خودمان را فریب بدهیم این جریان مسئله کار یهودیها که روز شنبه این را میبستند که ماهیها بیایند و بعد صید کنند همین است. بنابراین با حیله هرگز مسئله حل نمیشود. روایات بحث حیله را در بحثهای مکاسب از سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) خواندیم، امام به شدت فرمود که این کار شدنی نیست. نظر شریف ایشان اقوی بود، نظر ما احوط بود که با این حیله مشکل حل نمیشود.
پرسش: البته این مبنایی است؟پاسخ: نه، همه میدانند که بازی، بازی است؛ الآن بگویند هشتاد درصد فاکتور است، همه فقها میگویند بد است.
پرسش: بعضی بازی را مشروع میدانند، چون فرق بین نکاح و سفاح؟پاسخ: نه آن طیّب و طاهر است، بازی نیست؛ آن قول حق است. مثل فرق بین ایمان و کفر یک «لا اله الا الله» است؛ بازی نیست، آن حق است، جِدّ است، قول فصل است وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ. (1)بنابراین ما یک بازی داریم و یک قول فصل، بین بهشت و جهنم یک «لا اله الا الله» است، حق است؛ بین حلال و حرام یک «انکحت» است، حق است؛ اما حق است، نه اینکه بازی باشد. بنابراین اینکه فرمود «أَخْبَثُ الْمَکَاسِبِ» این است. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی وارد مکه شدند ـ در جریان فتح مکه ـ فرمود تمام این رباهای جاهلیت «تَحْتَ قَدَمَیَ مَوْضُوعٌ» (2)اولین رباخواری که باید محکوم شود عموی من عباس است، رباهایش را بگذارید زیر پایمان و این کار را کرد. آن وقت این میرود در تولید، وقتی در تولید رفت این مال میشود عامل قیام، هیچ فقری در مملکت نیست، هم اشتغال هست، هم کار هست، هم برکت هست.
ص: 817
این تعبیرات فراوان برای همین جهت است که انسان از «قرض الحسنه» محروم نشود. بعد در روایتهای دیگر فرمود که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در شب معراج در آسمان، البته این آسمانی که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ (1)نه آسمانی که إِنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا (2)که الآن محل رفت و آمد کفار است، آن آسمانی که لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ. وجود مبارک حضرت وقتی به آن آسمانها سفر کرده بودند، دیدند که عدهای «رَأَیْتُ قَوْماً یُرِیدُ أَحَدُهُمْ أَنْ یَقُومَ وَ لَا یَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ عِظَمِ بَطْنِهِ» حضرت فرمود: «مَنْ هَؤُلَاءِ یَا جَبْرَئِیلُ» به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد: «هَؤُلَاءِ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا» (3)و همچنین در «إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ هَلَاکاً ظَهَرَ فِیهِمُ الرِّبَا». (4)«شِهَابِ بْنِ عَبْدِ رَبِّهِ» میگوید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردیم و شنیدیم که «آکِلُ الرِّبَا لَا یَقُومُ حَتَّی یَتَخَبَّطَهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ» توبه از هر گناهی پاک میکند مگر این موارد البته اگر واقعاً کسی توبه کند «عَلَی رَأْسِ مَالِهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِکُمْ لٰا تَظْلِمُونَ وَ لٰا تُظْلَمُونَ» (5)و مانند آن. مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در آخر من لا یحضره الفقیه چند تا کلمات دارد میگوید این کلمات کوتاه کلمات قصار و حکیمانه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که تاکنون احدی این کلمات را نگفته این کلمات سابقه ندارد: یکی, «الْآنَ حَمِیَ الْوَطِیسُ» (6)است؛ یعنی الآن تنور گرم است و ببندید این «الْآنَ حَمِیَ الْوَطِیسُ» از کلمات وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که تا حال مسموع نبود، یکی از آن کلماتی که مربوط به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است مسموع نبود همین «شَرُّ الْمَکَاسِبِ کَسْبُ الرِّبَا» (7)است. در مسئله توبه این قرآن هم که داردفَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِکُمْ. در مسئله ثبوت قتل که فرمایش مرحوم آقای آیت الله خوانساری(رضوان الله علیه)در بحث قبل نقل شد، مرحوم صاحب جواهر و اینها این روایتی که الآن میخواهیم بخوانیم که ابن بکیر میگوید که وجود مبارک امام صادق فرمود: به من گفتند که فلانی مثلاً ربا میگیرد «لَئِنْ أَمْکَنَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْهُ لَأَضْرِبَنَّ عُنُقَهُ» (8)گردنش را میزنم، مرحوم صاحب جواهر (9)به این روایت استدلال میکنند که اگر کسی ربا را حلال بداند ارتداد است و مستحق کفر است؛ ولی مرحوم آیت الله خوانساری(رضوان الله علیه) در کتاب شریف جامع (10)میفرمایند: این ظاهراً حدّ اوست و نه عذاب ارتداد، چون صرف انکار ضروری این حدّآور نیست، مگر اینکه منتهی شود به انکار رسالت و اینها. از وجود مبارک حضرت امیر است که «آکل الربا»، «مؤکل»، «کاتب» و شاهدش همه آنها را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لعنت کرده است، (11)در روایت دوم صفحه 127 است و وجود مبارک امام صادق فرمود: «کُلُّ رِبًا أَکَلَهُ النَّاسُ بِجَهَالَةٍ» (12)و اگر توبه کنند خدای سبحان میبخشد و صرفنظر میکند.
ص: 818
1) اعراف/سوره7، آیه40.
2) صافات/سوره37، آیه6.
3) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص123، ط آل البیت.
4) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص123، ط آل البیت.
5) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص259، ط اسلامی.
6) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص377.
7) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص377.
8) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص125، ط آل البیت.
9) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص333.
10) جامع المدارک، السیداحمدالخوانساری، ج3، ص235.
11) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص127، ط آل البیت.
12) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص128، ط آل البیت.
موضوع: ربا
بعد از پایان مطالب مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) تتمه مباحث بیع به کتاب شریف شرایع (1)ارجاع شد که از نظم مرحوم محقق استفاده کنیم؛ این بزرگوار مسئله بیع ربوی و قرض ربوی را در همان کتاب بیع ذکر کردند. بنابراین در ربا از دو مبحث ربا در بیع و ربا در قرض باید استفاده کرد. مستحضرید که اسلام در عین حال که مسائل متعددی را مطرح میکند، همه اینها را در کنار اعتقاد الهی و توحید طرح میکند، چون آن اصل است سایر مسائل را در کنار او مطرح میکند. اعتقاد را با اقتصاد، اعتقاد را با اجتماع، با فرهنگ و با سیاست ذکر میکند، این یک اصل کلی است؛ یک.
ص: 820
دوم آنکه ما وقتی وارد هر مبحثی میشویم، نقشه جامع آن مبحث را قبلاً باید به طور اجمال بدانیم. اگر کسی وارد مبحثی شد و نقشه جامع آن مبحث در دست او نبود، این شخص هر طرحی را که ارائه کند طولی نمیکشد که ممکن است به صورت یک بافت فرسوده در بیاید، برای اینکه نمیداند این طرح را کجا باید اجرا کند؛ نمونهاش را ما در مسئله حج همواره به عرضتان رساندیم. در جریان حج قبل از اینکه انسان به آن نقشه جامع حج نگاه کند، وقتی میخواهد ببیند که مطاف کجاست و چقدر باید از کعبه فاصله داشته باشد، ممکن است کسی بگوید ماییم و این روایت؛ این روایت بگوید که باید 26 زراع باشد سیزده متر باشد و مانند آن؛ ولی قبل از اینکه وارد مسئله حج شود، آن نقشه جامع حج را بررسی کند، معلوم میشود بسیاری از این حدود تعیین شده حمل بر «افضل» مراتب میشود و «تعیین» نیست، «تفضیل» است؛ برای اینکه به خود وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) دستور داده شد و بعد به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داده شد که وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتینَ مِنْ کُلِّ فَجِّ عَمیقٍ؛ (1)این ندا چه زمان حضرت ابراهیم و چه زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)، نشان میدهد که اساس حج مال مردم پیاده و مردم متوسط و ضعیف است. «ضامِر»؛ یعنی شتر لاغر، حمار لاغر، استر لاغر، اسب لاغر و «رجال» هم که یعنی پیاده؛ یعنی فرمود شما مردم را به حج دعوت کنید تا این پیادهها بیایند، اغنیا هم بیایند و کسی آنها را رد نمیکند؛ ولی اساس حج برای این دو گروه است، برای همین طبقه محروم است و اینها هستند که میتوانند حاجی واقعی شوند و اینها هستند که میفهمند کعبه و حج یعنی چه. در مسئله خمس و زکات و مانند آن سخن «اغنیا» را مطرح کرده است و اما اساس حج برای این دو گروه است؛ آن که در زاغهها مینشیند و در فج (2)عمیق مینشیند و آن که مرکب راهوار او همین استر لاغر و حمار لاغر است، این شخص بیاید و این اساس حج است و بعد هم دستور دادند که اگر کسی مستطیع بود و حج نرفت در هنگام احتضار به او میگویند «یَمُوتَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرَانِیّاً» (3)یا در صف یهودی ها بایست یا در صف نصرانی ها که همه شما این روایت را برای دیگران نقل کردید. در بعضی از روایت هم دارد که کسی حج برایش واجب بود و نرفت کور محشور میشود (4)و از طرفی هم مهم ترین دعاهای ماه مبارک رمضان درخواست حج است؛ شما ادعیه ماه مبارک رمضان را که بررسی کنید مهمترین درخواست آن حج است و از طرفی هم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان غدیر و تثبیت حج و مسئله ولایت، مکه و مدینه بخش وسیع زائران آن روز را همین تشکیل میداد و از کشورهای دیگر که نمیآمدند؛ این حضرت صد و بیست هزار نفر را جمع کرده و مسئله غدیر را هم آن جا مطرح کرد؛ صد و بیست هزار نفر آن روز حداقل صد و بیست میلیون الآن است. پس حج اولاً برای «رجال» است؛ یعنی پیادهها و برای «ضامِرین» است؛ یعنی اینها که موتور دارند، همین ها که وانت دارند، همین هایی که پیکان دارند برای اینهاست. آن که با هواپیما میآید او هم میتواند بیاید و کسی جلوی او را نگرفته است؛ این نقشه جامع حج است. این است که شما میبینید حداقل دو سه میلیون مستطیع در خود مکه است، این کسی که تمام مدت عمر خود با وانت رفت و آمد میکند، حالا اگر با وانت بیاید مکه بر خلاف شأن اوست؟ این در تمام مدت عمر خود در طول سال با وانت و پیکان و اینها زندگی میکند و تجارت میکند، حالا اگر وانت سوار شود و بیاید مکه، این دون شأن اوست؟ او هم مستطیع است. الآن خود مکه و مدینه و مردم حجاز گرفتار سهمیه هستند. سالی حداقل یک میلیون جوان و مستطیع در مکه و مدینه و روستاهای اطراف پیدا میشود، دو سه میلیون مستطیع برای اینهاست، اینها را که راه نمیدهند و کسانی هم که مستطیع و آماده هستند حداقل صد و بیست میلیون نفر می باشند؛ آن روز صد و بیست هزار بودند، حالا بگوییم نه، کمتر کمتر ده میلیون نفر، دیگر از این کمتر که نمیشود؛ این کف مطالبات حج مردم است. پس اساس حج این است که شما أَذِّنْ تا این ده میلیون بیایند، کمتر از این دیگر نمیشود. بر فرض این ده میلیون که آمدند، اول آن «میقات» است؛ «میقات» جا نیست، «مطاف» جا نیست، «مسعی» جا نیست، «مروی» جا نیست، «موقف» جا نیست، «مذبح» جا نیست. این چه حجی است؟ شما این نقشه را که بررسی میکنید معلوم میشود که محدوده اینها وسیع است، آن جاهایی که تعیین کردند «افضل» مراتب است. یک وقت است میگوییم که «عِنْدَ الزِّحَامِ»، (5)«عِنْدَ الزِّحَامِ» اصل آن «زِحَام» است. یک وقت است میگویند که اگر یک وقت یک کسی مضطر شد تیمم کند، چون که اساس کار بر آب است و آب هم همه جا هست، کسی نمیتواند در حالی که آب دارد تیمم کند، چرا؟ برای اینکه آب «سهل الوصول» است، اما اگر شما یک نقشه جامع را که بررسی کنید میبینید هرگز جا برای این نیست که آدم بیاید در یک گوشه معین سنگ بزند یا گوشه معینی را طواف کند؛ حالا بعد بیایند سؤال کنند که این سازه اول و سازه دوم طواف درست است یا درست نیست؟ کف مطالبات اسلام از مسئولان حج این است که این ده میلیون را جا بدهید. پس روایات آن هم باید برابر این ده میلیون باید معنا شود. این طور نیست که حالا تازه امسال استثنائاً ده میلیون که شما بگویید «عند الاضطرار» است و «عند الاضطرار» کل «مسجد الحرام» مطاف میشود و طبقه اول و دوم و سوم مطاف میشود. از طرفی هم چرا گفتند سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ؛ (6)بعضی ها تحریم کردند و بعضی ها تنزیه که اگر آدمی خانه در مکه اجاره دهد، این یا حرام است یا مکروه، فرمود: سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ. کسانی که اهل مکه هستند یا کسانی که از جاهای دیگر میآیند هیچ کسی حق ندارد؛ یعنی سرزمین مکه برای همین مسافرین آمده است؛ شما که همه جا را بستید و هتل ساختید، جای زائران را تنگ کردید. اگر کسی نقشه جامع حج و زیارت و عمره را بررسی کند، میبیند که به طور روشن میتواند فتوا دهد که نزدیک ترین مرحله برای کعبه البته افضل است، این طور نیست که حالا در خود «مسجد الحرام» طواف کند باطل باشد یا در طبقه دو و سوم و همچنین «فی المسعی» و و همچنین در دیگر مکان ها. اگر یک وقت اینطور شد که اساس دین اساس حج این است که اینها حداکثر یک میلیون یک میلیون و نیم بیایند یا حالا در یک سالی سه چهار میلیون آمدند بگویند «عند الضروره» فلان است، اما این نه، اساس آن حداقل ده میلیون است و دیگر کمتر از ده میلیون نیست؛ یعنی ما خیلی جلوی مردم را بگیریم، خیلی جلوی روایات را بگیریم این ده میلیون میآیند؛ «رجال» باید بیاید؛ یعنی پیاده و «ضامِر» باید بیاید؛ یعنی وانت سوار، اینها حاجی هستند و حرف هم از همین جا به جهان باید برسد.
ص: 821
وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) که ظهور کرد به دیوار کعبه تکیه میدهد و از همان جا همین «رجال» و «ضامر»نشین جوابش را میدهند؛ ولی آن که با هواپیما و مانند آن میآید که به این فکر نیست، او اول به فکر سوغات است. این نقشه جامع حج، آن وقت با این نقشه جامع آدم می رود خدمت روایات که آن وقت ظهور روایات مشخص میشود.
در جریان اقتصاد هم همین طور است؛ این اقتصاد مقاومتی یک ضرورت است برای همه ما. بارها به عرضتان رسید که «المنجد» و امثال «المنجد» کسی را ملا نمیکند؛ اینها لغت نیست، اینها برای رفع حاجت مقطعی است. برای محقق «فقه اللغة» لازم است، آن کتاب های لغوی که مفسّر و تحقیق کننده لغت هستند، لازم است. شما در یک کتاب «فقه اللغة»ای بیاورید که فقیر را به معنای ندار معنا کند، فقیر که به معنای ندار نیست؛ فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته است و چون آدمی که دستش خالی است و قدرت مقاومت و ایستادن ندارد همیشه تسلیم است، گاهی به او میگویند فقیر و گاهی به او میگویند مسکین، مسکین؛ یعنی زمینگیر. حالا ملت اگر بخواهد مقاوم باشد، باید ستون فقرات او سالم باشد؛ یعنی اقتصاد سالم باشد، وگرنه ـ معاذ الله ـ میگویند تسلیم شوید، چون این فقیر بر وزن «فعیل» به معنای مفعول است و فاعل آن هم تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ (1)«فاعل»ش هم آن است که آن را میگویند «فاقرة الظهر»؛ یعنی حادثه کمرشکن، آن میشود «فاقر» و این میشود فقیر، فقیر بر وزن «فعیل» در این جا به معنای مفعول است، وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ ٭ تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ؛ (2)حادثه کمر شکن. مقاومت برای ملتی است که ستون فقرات آن سالم باشد و بتواند بایستد. چرا در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» فرمود: وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً، (3)قیام به معنای قیام فیزیکی که نیست، ایستادن فیزیکی که در میان نیست، ایستادگی است. فرمود مال باعث ایستادگی است، شما چطور میخواهید با دست خالی مقاومت کنید؟ اگر قرآن است که میفرماید مال عامل قیام و ایستادگی یک ملت است، اگر روایات است میگوید ملتی که دستش خالی است ستون فقراتش شکسته است. بنابراین ما باید اقتصاد مقاومتی را برابر قرآن و روایات با خطوط کلی عالمانه آن در فقه مشاهده کنیم.
ص: 822
مطلب سوم این است که دین موعظه کرده؟ موعظه که کار آسانی است یا طرح داده؟ دین هم موعظه کرده و هم طرح داده است. غالب مسائلی که در طلیعه بحث عرض شد و اعتقاد را در کنار اقتصاد نقل کرد، درباره ربا چهار تا مطلب دارد؛ دو مطلب آن مربوط به مسائل اعتقادی و تزکیه و اخلاقی است که جریان غیب و قیامت و اینها را تنظیم میکند، دو مطلب دیگر آن هم در ضمن اینکه مسئله اعتقاد را در بر دارد، برای تنظیم دنیاست.
این چهار جمله را ملاحظه کنید: یکی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ یک، یکی حَرَّمَ الرِّبا (1)دو که این دو مقابل هم هستند، یکی یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا سه، یکی وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ (2)چهار، آن جا که سخن از معنویت و برکت است فرمود ربا «مَحق» میکند، اقتصاد را از بین میبرد و «قرض الحسنه» باعث شکوفایی اقتصاد است؛ این امر اعتقادی. از نظر مسائل فقهی و مسئله اقتصاد فرمود: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا، نگفت حَرَّمَ الرِّبا که ربا نخورید، اینچنین نیست؛ گفت این کار را نکنید و آن کار را کنید. نگفت شما نکاح نکنید، اگر گفت «سفاح» (3)نکنید نکاح را در قبال آن قرار داد و اگر گفت ربا نگیرید بیع را در قبال آن قرار داد، نفی محض نیست، نهی صرف نیست، نکن محض نیست، یک انجام بده هم دارد. پس این چهار مورد را دو به دو باید با هم بسنجیم؛ یکی اینکه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ و یکی حَرَّمَ الرِّبا، یکی یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا و یکی هم وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ.
ص: 823
مطلب دیگر این است که این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ یعنی بیعی که الآن در قبال «اجاره» و «صلح» و «مزارعه» و «مضاربه» و مانند اینهاست یا أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ نظیر وَ ذَرُوا الْبَیْعَ است؟ وقتی فرمودند: إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ، (1)این ذَرُوا الْبَیْعَ این بیع در مقابل اجاره و عقود دیگر هست؛ یعنی وقتی دارند اقامه نماز جمعه را اعلام میکنند، شما خرید و فروش نکنید؛ ولی اگر مشغول عقد «مضاربه» و «مزارعه» و «اجاره» و مانند اینها بودید، عیب ندارد یا این بیع به عنوان یک امر جامع؛ یعنی کارهای اقتصادی را رها کنید و بروید نماز که آن وقت این تمثیل است نه تعیین و معنای آن این نیست که حالا اگر شما عقد اجاره را بخواهید امضا کنید یک ساعت وقت میگیرد، این عیب ندارد و فقط بیع عیب دارد، اینکه نیست؛ منتها بیع چون مهم ترین کار اقتصادی است، بیع را ذکر فرمود؛ نظیر رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ (2)این بیع که در مقابل «اجاره» و «صلح» و «مضاربه» و «مزارعه» و مانند اینها که نیست، این بیع؛ یعنی تجارت و یعنی کارهای اقتصادی، این جا هم ذَرُوا الْبَیْعَ؛ یعنی کار اقتصادی نکنید، اعم از این است و این جا هم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ یعنی چیزی که ربا نیست و معنایش این نیست که ما یک آیهای میخواهیم که دلالت کند «اجاره» حلال است، «مضاربه» حلال است، «مزارعه» حلال است، «مساقات» حلال است، «مغارسه» حلال است؛ این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ عنوان مشیر به همه تجارات هست «الا ما خرج بالدلیل»؛ ربا نکنید، آن کار بر شما جایز است و کارهای اقتصادی انجام بدهید.
ص: 824
مطلب دیگر اینکه قبلاً خیلی کم این شخصیت حقوقی مطرح بود، اما الآن وقتی دین به حکومت رسید و حکومت مسائل خود را از دین میگیرد، بسیاری از مسائل ـ البته مصداقش ـ در این عصر پیدا شد و در اعصار دیگر نبود یا خیلی کم بود؛ در اعصار دیگر غالب این داد و ستدها بین دو شخصیت حقیقی بود که دو نفر با هم معامله میکردند یا اجاره میدادند و مانند آن؛ اما الآن چندین قِسم مطرح است، گاهی طرفین شخصیت حقیقی هستند، گاهی طرفین شخصیت حقوقی هستند که الآن از آنها به عنوان دولت یا نهاد یاد میشود، گاهی «احد الطرفین» شخصیت حقیقی است و طرف دیگر شخصیت حقوقی است؛ یعنی انسان با دولت معامله میکند، از دولت میخرد، به دولت میفروشد یا به یک نهادی میفروشد و از یک نهادی میخرد، به شرکتی میفروشد و از یک شرکتی میخرد که شخصیت حقوقی طرف معامله است، نه شخصیت حقیقی.
در مسئله بقای بر تقلید بعد از رحلت امام(رضوان الله تعالی علیه) ـ چون هر وقت یک مرجع ممتازی رحلت میکند مدت ها سخن از بقای بر تقلید است ـ صحبت در این بود که دولت مصوبات خود را براساس فتوای چه کسی انجام دهد؟ دولت که شخصیت حقیقی نیست، نهاد است و یک شخصیت حقوقی است؛ این مسئله از آن به بعد مطرح شد، همانطور که بقای بر تقلید برای اشخاص حقیقی است، برای شخصیت حقوقی هم هست. این نهاد قبلاً مصوبات خود را بر اساس فتوای امام تصویب میکرد؛ اگر بقای بر تقلید جایز نباشد، این نهاد باید مصوبات خود را برابر یک مجتهد «حیّ» تنظیم کند؛ اگر بقای بر تقلید جایز باشد، میتواند مراجعه کند. قبلاً اینگونه از مسائل اصلاً مطرح نبود که آیا دولت میتواند باقی باشد بر فتوای مرجع خود یا نه؟ این نهاد میتواند باقی باشد یا نه؟ البته این خیلی عمق فقهی ندارد؛ ولی فرع تازهای است که یک مقدار بحث را شکوفاتر میکند، ذهن را بازتر میکند تا انسان وقتی که مطالعه میکند همه جوانب را در نظر بگیرد. در مسائل حدود و مسئله قصاص و مسئله دیات و اینگونه تعزیرات، آنها هم همین طور بود. الآن شما وقتی به جواهر نگاه میکنید، در مسئله «مفسد فی الارض» و «محارب»، در آن جا غالب فقها فتوایشان این بود، تنها صاحب جواهر فتوایش این نبود؛ منتها صاحب جواهر که به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) میفرمود ایشان لسان مشهور است؛ (1)یعنی سخنگوی مشهور است. ما اگر بخواهیم ببینیم که یک فتوا بین فقها شهرت دارد یا نه و معروف بین فقها چیست، سخنگوی اصحاب صاحب جواهر است؛ این کم مقامی نیست که آدم بتواند به جایی برسد که بفهمد فتوای رایج چیست. تعبیر ایشان این بود که ایشان لسان مشهور است؛ یعنی سخنگوی مشهور است.
ص: 825
صاحب جواهر دارد در مسئله محاربینی که اگر فرض کنید سه نفر بودند و این سه نفر کار را تقسیم کردند. راهزن ها قبلاً این کار را میکردند؛ راهزن ها بعضی ها شمشیر دستشان بود، بعضی ها «طلع» بودند و بعضی ها «ردیع»؛ بعضی ها دیدبان بودند که بالا و روی تپه میایستادند و نگاه می کردند که چه کسی میآید و چه کسی میرود، قافله چه وقت میآید و چه وقت میرود، نگهبان ها چه وقت میآیند و چه وقت میروند، آن جمعیت چقدر است یا نیست که این نگهبان بود. اگر خاطر جمع بود که جمعیت کم هست و کسی هم اینها را همراهی نمیکند و میتوانند آنها را غارت کنند به آنها خبر میداد و آن شمشیر به دست ها هم میآمدند سر راه میایستادند. اینکه شمشیر به دست بود مشغول زد و خورد بود، آنکه باید اثاث جمع کند اشخاص دیگر بودند؛ یعنی شخص سوم و چهارم بودند که اینها کار را تقسیم میکردند؛ فتوایی که معروف بین فقهاست و مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در بحث حدود، در بحث محارب، در بحث غارت گرها و «مفسدان فی الارض» نقل میکند این است که کسی که شمشیر دست اوست برای ترساندن، این شخص اعدام میشود، اما آن که دیدبان است یا آن که دارد اثاث جمع میکند، آن شخص مثلاً زندانی میشود که این فتوای مراجع بود؛ اما وقتی این فتوا به حکومت آمد، بحث از اشخاص حقیقی به شخصیت حقوقی منتقل شد؛ مسئله نهاد که مطرح شد، این فکر به ذهن آمد که این نهاد محارب است نه این شخص، وقتی این نهاد محارب شد همه اعضای این یُحارِبُونَ اللّهَ (1)است و إِنَّما جَزاءُ الَّذینَ یُحارِبُونَ (2)است؛ این فکر بعد از اینکه در شورای عالی طرح شد و به عرض امام رسید، امام هم پذیرفت و از آن به بعد دادگاه انقلاب افرادی که در خانههای تیمی میدیدند، چه آنهایی که طراح بودند، چه آنهایی که منفجر میکردند و چه آنهایی که ترور میکردند یک حکم داشتند؛ این باز بودن ذهن بخشی به برکت تلاش امام و خون های شهداست. یک وقت است یک کسی میخواهد چند سال درس بخواند و پیش نماز شود یا سخنران شود این حرف ها برای او نیست و خود را زحمت ندهد، اما یک وقت میخواهد که این ریشه و این شجره طیّبه را حفظ کند، چون هر کشاورزی بالأخره دلش برای مزرعهاش میسوزد؛ بسیاری از شماه با کشاورزها آشنایید، این کشاورزها سَرِ خرمن قبل از اینکه آذوقه خود را بگیرند بذرشان را میگیرند، میگویند حالا بر فرض ما مُردیم، این بچههایمان باید این را داشته باشند که آینده بکارند یا نه؟! این رسم کشاورزهاست؛ قبل از اینکه آذوقه و سهمشان را بگیرند، اول بذرشان را میگیرند که آینده این مزرعه تأمین شود، بعد آذوقه یک سالهشان را میگیرند، بعد بقیه را میفروشند؛ خروجی آن بقیه است.
ص: 826
اولین وظیفه اساتید قم بذر افشانی است؛ آنها هم خوب هستند و وظیفه می باشند لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ (1)هم هست، اما حالا این دقائق علمی و فقهی و اصولی و تفسیری و فلسفی و کلامی که به درد او نمیخورد، او همین که از قم بیرون رفت یادش میرود، او یک چیز دیگر میخواهد. اساس کار این ریشه است، این ریشه باید بماند و امر جدّی است، ما مسئول این ریشهایم و این را باید تحویل صاحب اصلی آن بدهیم. در هر بحثی که فقیهی وارد میشود، اولین رسالت او این است که آن نقشه جامع را مدتی بررسی و فکر کند، آن وقت در آن فضا میتواند استظهار کند، استنباط کند، استخراج کند، نظریه بدهد و بحث او نتیجه دهد؛ دیگر أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ را در قبال همین بیع مصطلح نمیگیرد؛ نظیر وَ ذَرُوا الْبَیْعَ میگیرد و دیگر هر روز سؤال نمیکند که در سازه اول، سازه دوم و مسعی که اینطور شد میتوانیم طواف کنیم یا نمی توانیم؟ دیگر در مسئله ربا به این فکر نیست که حالا ربای با دولت چطور است؟ ربای دولت از مردم چطور است؟ آیا بانک ها دولتی هستند؟ فرق نمیکند، چه شخصیت حقیقی و چه شخصی حقوقی، هر چهار قسم مشمول مسئله رباست؛ هم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ چهار قسم را در بر میگیرد، هم حَرَّمَ الرِّبا، هم یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا و هم یُرْبِی الصَّدَقاتِ چهار قسم را در بر میگیرد، نهادها اینطور هستند.
خدا غریق رحمت کند بعضی از مشایخ ما را! آن روز هنوز این مسائل میانی مطرح بود، آن مسائل بالایی خیلی طرح نبود؛ یک مسئله میانی این بود که در مسئله خیار مجلس اگر کسی در این شهر نشسته و با کسی که در شهر دیگر است تلفنی دارد معامله میکنند، آیا خیار مجلس هست یا نه؟ گفتند بله هست؛ فرمودند همین که تلفن را قطع کردند «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا فَإِذَا افْتَرَقَا فَلَا خِیَارَ بَعْدَ الرِّضَا» (2)که خیار نیست، همین که تلفن را گذاشتند خیار مجلس آن جا ساقط میشود. این مسئله که در زمان صدور این روایات نبود که اگر کسی در این شهر با طرف دیگرش در شهر دیگر دارد معامله میکند، مادامی که تلفن دستشان است، مجلس بیع محفوظ است، خیار مجلس هست و میتوانند فسخ کنند، اما وقتی که تلفن را قطع کردند «فَإِذَا افْتَرَقَا وَجَبَ الْبَیْعُ»؛ (3)الآن هم اگر کسی با کسی که رفته کره مریخ خرید و فروش کرده، مادامی که این ارتباط هوایی برقرار است خیار مجلس هست، وقتی که ارتباط قطع شد خیار مجلس نیست. این دین است، این جامعیت است و این جامع نگری است؛ حالا ما بگوییم اینها بیعشان درست نیست؟ اگر ما با این جامعیت وارد شویم مسئله اوراق بهادار وضع خودش را پیدا میکند، مسئله شرکت ها بحث خاص خودشان را پیدا میکنند، قرض ملی و انواع و اقسام بانک ها وضعشان را پیدا میکنند؛ خطوط کلی فقه مشخص است، اینها را با خطوط کلی فقه میسنجند، هر چه مطابق بود میپذیرند و مطابق نبود نمیپذیرند؛ در چنین فضای بازی که نقشه جامع مشخص شد، وجود مبارک پیغمبر فرمود: «شَرُّ الْمَکَاسِبِ کَسْبُ الرِّبَا»، (4)چون این «مَحق» میکند یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا، برای اینکه خود ربا هم یک چیزی را «مَحق» میکند، اینکه در آیه فرمود: یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ، این کیفر است. چرا خدا ربا را محو و «مَحق» میکند؟ برای اینکه مردم خیال میکنند ربا «رَبوَة» است، «رَبوَة»؛ یعنی برجستگی و ترقی کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ؛ (5)زمینی که برجسته است، هر آفتابی که میتابد اول برای اوست و هر بارانی که میبارد اول برای اوست، در این آیه فرمود اگر یک درخت و باغی در یک جای برجسته باشد که نه سایه است، نه مانعی از آفتاب هست، نه مانعی از باران است، این رشد میکند کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ که این را میگویند «رَبوَة»؛ خیلی ها هم خیال میکنند ربا برجستگی است. در دین به ما فرمودند که این گودال است، منتها شما رفتید ته گودال و این گودال را که چاه است، مناره میبینید «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا»، (6)«رُطمه»؛ یعنی همین گودال، «رُطام» میگویند «توحل الحمار»؛ یعنی در گل مانده خیال نکن این «رَبوَة» است، این رطام است. اینکه فرمود خدا این را محو میکند، برای اینکه حرام است. چرا خدا این کار را میکند؟ در روایات آمده است که این دین را محو میکند، همان طوری که قیاس دین را محو میکند «إِنَّ السُّنَّةَ إِذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ» (7)که اگر قیاس به جای اهل بیت بخواهد بنشیند دین را از بین میبرد، ربا دین را محو میکند و چون چنین چیزی است، خدا هم ربا را محو میکند. پس این جا ربا مفعول است در آن روایت ربا فاعل، یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا، چرا؟ از حضرت سؤال میکنند که چرا ربا را خدا محو میکند فرمود: «رِبًا یَمْحَقُ الدِّینَ»، این روایات را حتماً ملاحظه فرمودید. وسائل جلد هجدهم صفحه 117 به بعد این باب اول که باب تحریم رباست، مسئله «یمحق» را ذکر کرده است. روایت هفت این است که «یَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ یُرْبِی الصَّدَقٰاتِ وَ قَدْ أَرَی مَنْ یَأْکُلُ الرِّبَا یَرْبُو مَالُهُ فَقَالَ أَیُّ مَحْقٍ أَمْحَقُ مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا یَمْحَقُ الدِّینَ وَ إِنْ تَابَ مِنْهُ ذَهَبَ مَالُهُ وَ افْتَقَرَ» (8)و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم فرمود که: «أَخْبَثُ الْمَکَاسِبِ کَسْبُ الرِّبَا». (9)
ص: 827
1) توبه/سوره9، آیه122.
2) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط اسلامی.
3) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص 170 و 171، ط اسلامی.
4) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص377.
5) بقره/سوره2، آیه265.
6) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج20، ص97.
7) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص57، ط اسلامی.
8) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص119، ط آل البیت.
9) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص118، ط آل البیت.
خدا مرحوم ابن بابویه قمی را غریق رحمت کند! ایشان در آخر من لا یحضره الفقیه بحثی دارد و میگوید کلمات موجزی که قبل از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) احدی این کلمات را نگفت که این چند کلمه را جمع کرده است. «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً»، (1)«الْآنَ حَمِیَ الْوَطِیسُ» (2)این چند جمله است که قبل از وجود مبارک پیامبر احدی این حرف را نزد. این جمله هم از کلماتی است که مرحوم صدوق دارد «وَ مِنْ أَلْفَاظِ رَسُولِ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الْمُوجَزَةِ الَّتِی لَمْ یُسْبَقْ إِلَیْهَا» این جمله است: «شَرُّ الْمَکَاسِبِ کَسْبُ الرِّبَا» که هیچ کسی قبلاً این حرف را نزده بود؛ جاهلیت که گرفتار ربا بود. بنابراین ما در این فضا الآن میخواهیم وارد بحث شویم؛ حالا در انواع معاملات ـ به خواست خدا ـ ما سه بحث داریم که اینها به عنوان جامع باید روشن شود تا ـ انشاءالله ـ بعد وارد بحث اصلی شویم. خطوط کلی این نقشه و این خطوط کلی و جامع و کمربندی های شهر مشخص شود که معاملات چند قسم است، نقل و انتقالات چند قسم است، اینها کمربندی های شهر هستند، وقتی محدوده و کمربندی شهر مشخص شد آنگاه کوی و برزنش مشخص میشود، آدم میتواند خانه بسازد و در آن راه پیدا کند و دیگر اینچنین نیست که این جا فوراً بگویند بافت فرسوده است.
ص: 828
موضوع: ربا
در جریان حرمت ربا فقه عهدهدار دو بخش از این مسائل است: یکی در بحث بیع و یکی در کتاب قرض، چون گفتند ربا دو قسم است: یک ربای بیعی است و یکی هم ربای قرضی است. ربای بیع عبارت از این است که اگر دو کالایی که هر دو موزون یا مَکیل باشند؛ یعنی با کیل و وزن خرید و فروش شوند، همجنس باشند و یکی بر دیگری اضافه داشته باشد این رباست، ولو وصف اینها فرق کند؛ مثل اینکه یکی مرغوب باشد و دیگری نامرغوب؛ ولی فروختن گندم به گندم دیگر جو به جو, برنج به برنج و هر چیزی که مکیل و موزون است، «أحد الجنسین» با جنس دیگر با زیاده فروخته شود، این میشود ربا و محرّم. در «معدود» و «ممسوح» گفتند ربا نیست؛ یعنی کالاهایی که با عدد و همچنین کالایی که با مساحت و متر خرید و فروش میشود گفتند ربا نیست، گرچه مرحوم صاحب عروه (1)از مرحوم مفید (2)و مرحوم سلّار(رضوان الله علیهما) (3)نقل کرد که اینها هم قائل هستند که در «ملحوظ» ربا هست؛ یعنی در یک تخم مرغ و مانند آن که عددی است و هم خرید و فروش میشود، آنها هم اگر اضافه باشد رباست؛ ولی معروف بین فقها(رضوان الله علیهم) این است که ربا منحصراً در مکیل و موزون است.
ص: 830
قبل از اینکه وارد جزئیات این مسئله شویم اصل نقل و انتقال در شریعت را باید تبیین کنیم و ببینیم که ربا در خصوص داد و ستد بیعی است یا در خیلی از داد و ستدها راه دارد آنطوری که مرحوم سید صاحب عروه «وفاقاً لعدة من الأعلام» فرمودند این است که مسئله ربا اختصاصی به بیع ندارد در «مضاربه», «مضارعه» و مانند آن هم راه دارد. اگر کسی با حسابهای رایج بانکی بخواهد بانک «لا ربوی» داشته باشد; ولی این را به صورت عقد «مضاربه» یا «مضارعه» یا «مساقات» یا «مغارسه» یا اینگونه از امور در بیاورد که آنها هم گرفتار ربا هستند، این فرار از ربا به رباست. اگر ما در «مضارعه», در «مضاربه», در «مساقات» در «مغارسه» ربا نداشته باشیم، بله میشود این کارها را به بهانه آن عناوین انجام داد؛ اگر در آنها هم ربا راه دارد، آن وقت ما برای فرار از بانک ربوی به آن کارها پناهنده شویم و آنها هم در حقیقت روحشان روح ربا باشد، این مشکل جدّی دارد. فرمایش مرحوم سید این است که اینکه میگویند ربا در بیع است یا در قرض, منظور از بیع مقابل قرض است، نه بیع در مقابل «مضاربه» یا عقود دیگر، آنها هم ربابردار است؛ حتی در صلح ربابردار است. این خطر ربا که جلوی بسیاری از مسائل حقوقی را, جلوی تولید و اشتغال را میگیرد در خیلی از موارد جریان دارد، البته فرمایش ایشان و عدهای از اعلام این است و ما هنوز وارد گستره ربا نشدیم که در همه معاملات هست یا در خصوص بیع; ولی اجمالش این است که آنطوری که گفته شد در ربای بیع منحصر در مکیل و موزون است، اینطور نیست. فقیهی مثل مرحوم مفید, فقیهی مثل سلّار(رضوان الله علیهما) گفتند در معدود هم ربا هست.
ص: 831
مطلب دیگر اینکه مسئله ربای در بیع در قبال ربای قرض مخصوص به بیع در مقابل عقود دیگر نیست که ما برای اینکه یک بانک غیر ربوی داشته باشیم همه این مسائل ربا را در غالب و در جامع و کسوت عقد «مضاربه» یا «مضارعه» در بیاوریم؛ این سمّی است که با اقتصاد مقاومتی هماهنگ نیست. ما عادت کردیم که کم کار کنیم و سود فراوان ببریم. مسائل اخلاقی را ما کاملاً از فقه جدا کردیم، در حالی که بسیاری از اینها صبغه فقهی و حقوقی دارند. شما شرح حال پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را ملاحظه کنید، عدّهای ـ حالا از خود مدینه یا غیر مدینه ـ حضور حضرت شرفیاب میشدند و کسی معرفی میکرد؛ مثلاً میگفت این ده نفر چه کسانی هستند، حضرت اول با احترام اینها را تحویل میگرفت؛ آن کسی که معرفی میکرد میگفت این آقا کارش کشاورزی است، این آقا دامداری است و دیگری کارش فلان است بعد به یکی رسید گفت این شغلی ندارد «سَقَطَ مِنْ عَیْنِی» (1)از چشمان حضرت میافتاد و در همان جلسه معلوم بود که حضرت او را تحویل نمیگرفت. این را ما در بحثهای اخلاقی زیاد شینیدم و زیاد گفتیم؛ ولی تنها این نیست که فقط اخلاق باشد و کار فقهی نداشته باشیم.
ما آمدیم بحث اخلاق را از فقه جدا کردیم در حالی که بسیاری از اینها حکم فقهی دارند ما وعده را آمدیم فقط صبغه اخلاقی دادیم در حالی که چنین نیست و خُلف وعده حرام است، ما میگوییم خلف وعده, خلاف اخلاقی است. حالا کسی وعده کرد در فلان وقت بیاید به سرِ کار و او هم بگوید که من کار داشتم و نیامدم؛ یک وقت مضطرّ است «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» (2)[5] شامل میشود، اما یک وقت به اندک چیزی بهانه کردید؛ شما وعده دادید! فلان رفیق شما آمد در فلانجا و شما نرفتید معصیت همین است. اینچنین نیست که خلاف وعده و خُلف وعده کردن یک کار اخلاقی باشد؛ ما کسی را معطّل کردیم و به خانهاش نرفتیم؛ وقتی ضرورت پیش میآید، بله انسان مشمول حدیث «رفع» است، اما ضرورت نیست برای کار جزیی از وعده تخلّف کنیم و اینچنین نیست که حرام نباشد. غرض این است که حضرت فرمود: «سَقَطَ مِنْ عَیْنِی»؛ دیگر حضرت با چشم احترام به او نگاه نمیکرد، معلوم میشود کار کردن و ایجاد کار از طرف مسئولین و اشتغال کار از طرف مردم این جزء ارکان اساسی اقتصاد مقاومتی است.
ص: 832
بنابراین اینطور نیست که ربا که حرام است فقط در بیع باشد و در عقود دیگر نباشد و ربا که حرام است در بیع تنها در مکیل و موزون باشد، در معدود نباشد؛ ما هنوز نرسیدیم که ببینیم حق با مرحوم مفید و سلّار است یا حق با دیگران. در هر رشته اینطور است اختصاصی به فقه ندارد، شما در هر رشتهای کار کنید اول باید نقشه جامع شهر را ببینید. الآن ما در آستانه فروردین هستیم، وقتی شما وارد هر شهری میشوید اول نقشه آن شهر را به شما میدهند، بالأخره شما میخواهید کجا بروید؟ یک وقت است کسی میخواهد حداکثر پیشنماز یک محل شود یا واعظ شود آن خیلی سواد علمی لازم ندارد، اما یک وقت میخواهد در حوزه باشد محقّق باشد, مؤلف باشد, استاد باشد, بذرافشانی کند جای خَلف بزرگان را بگیرد برای آنها خَلفی شود، الاّ و لابد باید نقشه جامع علوم را داشته باشد وگرنه سر درگُم است. حداقل ما باید نقشه فقه را داشته باشیم و ببینیم در فقه ما با چه چیزی و چه کار داریم. معاملات فقهی اینطوری که اسلام براساس نقشه جامع میگوید, میگوید مال اگر بخواهد از دستی به دستی جابهجا شود این صوَری دارد: یک وقت است مال از جایی حرکت میکند و به جای مال دیگر مینشیند، آن مال دیگر حرکت میکند و به جای این مینشیند، اکثر داد و ستدها این است؛ یعنی بیع این است, اجاره این است، مضارعه این است, مضاربه این است, مساقات این است و مغارسه این است و مانند آن که مال جایش را عوض میکند، جای دیگر میرود و یک مال دیگر جایش مینشیند که اکثر معاملات این است؛ یک وقت است که مال تکان نمیخورد و همانجاست، مال به جای مال نمینشیند، اما مالک به جای مالک مینشیند، در ارث اینطور است؛ در ارث اینطور نیست که کسی که چیزی به دست میآورد در قبال آن چیزی داده باشد، اینطور نیست و این مال سر جایش محفوظ است. آن مالک تا زنده بود مسئول این مال بود، حالا که رخت بربست دیگری جای او مینشیند؛ مالک به جای مالک مینشیند، نه مِلک به جای مِلک بنشیند, این دو قسم; قسم سوم مسئله هبه «معوّضه» است، هبه غالباً همان هبه بیعوض است کسی چیزی را به دیگری میبخشد، اما هبه «معوّضه» این است که این را میبخشد در عوض آن هبه و آن هم این را میبخشد در عوض آن هبه. فرق جوهری هبه «معوّضه» با بیع یا سایر عقود چیست؟ فرق جوهری آن این است که در هبه معوّضه فعل به جای فعل مینشیند، نه مال به مال بنشیند یا مالک به جای مالک بنشیند. انسان وقتی بیع جاری میکند، ثمن به جای مثمن مینشیند و مثمن به جای ثمن مینشیند، اما در هبه «معوّضه» مال به جای مال نمینشیند، میگوید تو بده من هم میدهم، این فعل به جای آن فعل مینشیند و آن فعل به جای این فعل مینشیند، نه مال به جای ما؛ این فرق میکند و اینچنین نیست که طبق قرارداد و تعبیر لفظی باشد؛ حکم هبه کاملاً از مرز بیع و مانند آن جداست.
ص: 833
«ابراء» را هم گفتند همینطور است؛ کسی در ذمّه دیگری طلب دارد و او هم در ذمّه این طلب دارد که میگوید تو «ابراء» کن من هم «ابراء» میکنم یا تو «دَین»ی که در ذمّه فلان شخص داری «ابراء» کن من هم «دَین»ی که در ذمّه فلان شخص دارم «ابراء» میکنم؛ فعل در مقابل فعل است، نه مال در مقابل مال؛ «ابراء» در مقابل «ابراء» است، نه مالی در مقابل مال دیگر باشد. اینها خطوط کلی نقشه جامع فقه است که ما بدانیم گاهی فعل به جای فعل است, گاهی مال به جای مال است, گاهی مالک به جای مالک است، اینطور است. اگر گفتند ربا حرام است آیا در همه موارد است؟ مسئله ارث که اصلاً معامله نیست تا بگوییم رباست. در همه عقود که مال به جای مال بنشیند و چه فعل به جای فعل بنشیند، ربا حرام است یا نه؟ اینها طرح نقشه است که وقتی وارد بحث شدیم باید مشخص شود.
مطلب دیگر اینکه حالا که بیع ربوی حرام است و روایات آن هم که قبلاً خوانده شد جزء حرمت غلیظ هم هست و آنچه اساس کار است تولید است و اشتغال است و امثال ذلک که به این وسیله میشود ملت خود را سر پای نگه دارد. ما این را باید باور کنیم این روایاتی که گفتند از بسیاری از اینها ارکان فقهی به دست میآید، تنها سخن اخلاقی نیست. در این عهدنامه مالک که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) برای مالک نوشتند فرمودند ما بالأخره دو ستون داریم: یک ستون عبادت داریم یک ستون اقتصاد; ستون عبادت, نماز است که «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّین» (1)اما دیگر «إنّ» در آن نیست که «انّ عمود الدین الصلاة», «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّین»، اما آن یکی مردم است؛ در بیان نورانی حضرت امیر در عهدنامه مالک نوشته است مالک! اگر بخواهید نظام اسلامی در مصر داشته باشی ستون دین را باید حفظ کنی که ستون دین مردم هستند؛ با جمله اسمیه و با تأکید «إنّ» «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّیْنِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِیْن وَالْعُدَّةُ للْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ» (2)نفرمود عمود سیاست این است, عمود اقتصاد این است, عمود دین مردم هستند؛ مردمی که دستشان خالی است، کمرشان شکسته است و قدرت مقاومت ندارند اینان که نمیتوانند دین خودش را حفظ کنند چه رسد به اینکه دین نظام را حفظ کنند. نه تنها قرآن مهجور است نهجالبلاغه مهجور است صحیفه سجادیه مهجور است و بسیاری از این کتب مهجور هستند «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّیْنِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِیْن وَ الْعُدَّةُ للْأَعْدَاءِ» که این دفاع مقدس هشت ساله نشان داد «الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ» اینکه دستش خالی است، این میتواند عمود دین باشد؟! اینکه کمرش شکسته است میتواند عمود دین باشد؟! بر همه ما لازم است تولید اشتغال و همچنین کار کردن، ما خیال میکنیم مسئله اخلاقی است و برای سخنرانی خوب است، اینطور نیست. حوزه علمیه فقهی وجود مبارک حضرت امیر چیست؟ همین نهجالبلاغه است، بالأخره مگر میشود حکومت تشکیل شود و حوزه علمیه فقهی نداشته باشد! این شدنی نیست. خود حضرت امیر فرمود: «الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ» (3)بسیار خوب، اما حوزه فقهی شما کجاست؟ همین نهجالبلاغه است. اینکه حضرت درس فقهی جدا داشته باشد، سطح و خارجی داشته باشد که نبود؛ فقه ایشان همین نهجالبلاغه است. اینکه تازیانه دست میگرفت و میفرمود: «الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ» و اینکه میفرماید اگر کسی بدون فقه وارد اقتصاد شود در گودال فرو میرود «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا» (4)[9] بسیار خوب شما حوزه علمیه فقیه شما کجاست؟ شما که مردم را به فقه دعوت میکنید، کجا بروند؟ فرمود من به شما گفتم. شما این احکام فقهی را از نهجالبلاغه بخواهید استخراج کنید، بسیاری از مسائل حل است. به لطف الهی به برکت خون شهدا و کوشش امام(رضوان الله علیهم) البته قبلاً خیلی روی آن کار شده چندین کتاب نوشته شده هم مستدرک نهجالبلاغه نوشته شده هم مسانید نهجالبلاغه نوشته شده که دیگر به صورت کتاب حدیث درآمده است. فرمود ستون دین مردم هستند، شما میخواهید جامعه و امّت داشته باشید و دینی باشد ولی ستون نداشته باشد، ستونِ سیاست یا ستون اجتماع که تعبیر نکردند، دین تعبیر کرده که همه را زیرمجموعه خود دارد: «إِنَّمَا عِمَادُ الدِّیْنِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِیْن وَالْعُدَّةُ للْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ» توده مردم هستند. به هر تقدیر مسئله ربا این است.
ص: 834
مطلب دیگری که جزء همین نقشه جامع است که باید در ذهن شریف شما باشد برای بعد از تعطیلات، این است که ربا حرام است, بیع حلال است؛ این ربا که حرام است حرمت آن تکلیفی است یا وضعی؟ یعنی صحیح است منتها حرام است نظیر بیع «وقت النداء» یا نه واقعاً حرام است و مثل خمرفروشی است؟ این را پذیرفتند که نظیر خمرفروشی است و حرمت تکلیفی آن با حرمت وضعی همراه است؛ یعنی باطل است، هم حرام است و هم باطل; حالا که باطل است؛ یعنی باید به صاحبش داد، نظیر کمفروشی و نظیر گرانفروشی که از اینگونه معاملات است؛ کمفروشی حرام است, گرانفروشی را هم گفتند حرام است، اگر چنانچه اصرار باشد؛ اما کمفروشی و گرانفروشی حرام است؛ یعنی آن مقدار زایدی که در گرانفروشی کسی گرفت آن زیادی حرام است یا آن مقدار کمی که در کمفروشی داد آن حرام است، اما بقیه درست است؛ اگر کسی بنا شد ده کیلو برنج بفروشد یا ده کیلو روغن بفروشد، اگر نُه کیلو داد نسبت به نُه کیلو که حلال است و صحیح است، آن یک کیلو که نداد معصیت کرده و پولی که در مقابل این یک کیلو گرفته باطل است. آیا ربا از قبیل کمفروشی, گرانفروشی واز این قبیل معاملات است که نسبت به آن کمفروشی یا زیادفروشی مشکل داشته باشد یا کلّ معامله آلوده است؟ گفتند این أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا (1)[10] این بیع ربوی در قبال بیع حلال است أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ؛ یعنی کلّ این مجموعه بیع حلال است حَرَّمَ الرِّبا؛ یعنی کلّ مجموعه ربوی حرام است، نه اینکه نسبت به آن زاید باشد. برخیها خواستند بگویند نه, این عقد قرض نسبت به آن زایدش حرام است و باطل؛ بیع ربوی نسبت به آن زایدش حرام است و باطل، برای اینکه دارد إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (2)[11] این باید حل شود که آیا حرمت ربا نظیر حرمت کمفروشی, گرانفروشی و مانند آن است یا نظیر خمرفروشی است.
ص: 835
امروز روز چهارشنبه است و آخر بحث هم است، چند جملهای هم برابر ایامی که روزهای چهارشنبه داشتیم و در آستانه سال جدید هستیم این دعای معروف «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ» (1)صدر آن «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ» چیزی است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به ما سفارش کرد که بعضی چیزها را شما زیاد بگویید یکی «اللَّهُمَّ لٰا تَکِلْنِی إِلیٰ نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً» (2)این را زیاد بگویید، «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِک» (3)این را هم زیاد بگویید؛ بعضی از چیزهاست عددی برای آن مشخص نیست، میگویند اینها را زیاد بگویید. این چیزهایی که به ما گفتند اینها را زیاد بگویید برای اینکه خطر اینها هم بیشتر است و هم پیشتر، ما هر چه میکشیم از همان غرور و خودخواهی میکشیم. این «اللَّهُمَّ لٰا تَکِلْنِی إِلیٰ نَفْسِی»، این نفس ما امیری دارد که ما را به زشتی امر میکند و «امّار بالسوء» است، ما تا این امیر را عزل کنیم و یک امیر خوب به جای او بنشانیم جان کَندن میخواهد. اینکه میگویند نظام سلطه را ما برداشتیم نظام اسلامی را آوردیم یعنی همین, ما گرفتار یک نظام سلطه هستیم در درون که این امیر به بدی است و «امّار بالسوء» است.
ص: 836
ما کسی را میخواهیم که «امّار بالحسن» باشد که آن عقل و فطرت است ما تا إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ (1)این را برداریم عقل و فطرتی که «امّار بالحسن» است این را بنشانیم جهاد میخواهد و کار آسانی نیست؛ لذا در تمام مراحل «اللَّهُمَّ لٰا تَکِلْنِی إِلیٰ نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً» را زیاد بگویید برای اینکه نفس ما «امّار بالسوء» است و در این مبارزات اگر ما تنها باشیم پیروز نخواهیم شد «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِک» این جملهها را به ما گفتند باید زیاد بگوییم؛ حالا دفاع مقدس هشت ساله بود، این تا هشتاد سال هم هست؛ اینطور نیست که اگر کسی به سنّ هشتاد یا صد سالگی رسید آتش بس باشد و جنگ نباشد. چند بار به عرضتان رسید ما یک دشمن داریم که معادل ندارد؛ همین ابلیس این هیچ معادل ندارد. مار و عقربهای سمّی که با یک اشاره حیات آدم را میگیرند، خیلیها هستند که با آنها کنار میآیند. شما میبینید در هند و غیر هند بعضیها هستند که با مار سمّی زندگی میکنند؛ شما در این رسانهها دیدید که بعضیها سی چهل عقرب در سر و صورت و بدنشان نگه میدارند. مار و عقرب با آدم کنار میآیند، خیلیها هستند با اینها دوست هم میشوند. چند وقت قبل هم در رسانهها نشان دادند که خانوادهای با توله ببرها در خانه خودشان زندگی میکردند، اینها کنار میآیند؛ اما آنکه کنار نمیآید این نفس است، این ابلیس است. شما دیدید این مار سمّی خیلی از اینها در هند و غیر هند بچهها انها را در آغوش می گیرند و می خوابند، پس کنار میآیند و کاری با آدم ندارند، آنها هم کاری به اینها ندارند و اینها هم کاری به آنها ندارند و خواستههای آنها قدری غذا و آب و نان است تکه أمین میکنند و با هم زندگی میکنند، اما ابلیس اینطور نیست که ما اگر کاری با او نداشته باشیم او هم با ما کاری نداشته باشد، او تا آخر سواری میخواهد. معادل ندارد این میتواند در اضلال مظهر لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (2)باشد. در اضلال هیچ چیزی شبیه شیطان نیست. «أَعْدَی عَدُوِّکَ» که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است، در تفسیر این جمله نورانی حضرت گفتند که چرا «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ»، (3)[17] فرمودند: این سگی که پارس میکند و حمله میکند شما اگر یک تکّه نان یا گوشت به این بدهید همان یک لحظهای که دارد گوشت را میخورد شما را رها میکند، اما ابلیس اینطور نیست؛ ما چنین دشمنی در درون ما هست که دو قدم به طرف او برویم؛ یعنی او را نزدیکتر آوردیم، ما با چنین دشمنی روبهرو هستیم. ما میخواهیم «امّار بالسوء» را برداریم و «امّار بالحسن» را بنشانیم؛ لذا فرمود این جمله «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِک» را زیاد بگویید، «اللَّهُمَّ لٰا تَکِلْنِی إِلیٰ نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً» را زیاد بگوییم. ما می گوییم: «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ» این درست است، اما این زیر و رو کردن مصالح ساختمانی میخواهد. ذات اقدس الهی فرمود من ساختار اوّلی شما را با طهارت و با طِیب و حُسن و عقل و عدل آفریدم، شما این را به هم نزنید؛ حالا این را به هم زدید، مصالح ساختمانی را هم من به شما میدهم و دم دستتان هم هست، این را بدهید تا من دوباره برای شما بچینم. مصالح ساختمانی را به ما داد، راهنمایی هم کرد و فرمود فلان کار توبه است, فلان کار «إنابه» است, فلان کار عبادت است, فلان کار خدمت به مردم است؛ این کار را انجام بدهید، اینها مصالح ساختمانی است و من دوباره برای شما میچینم. اینکه در قرآن فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا فِی أَنْفُسِکُمْ فَاحْذَرُوهُ؛ (4)فرمود خدا میداند که در درون دلهای شما چیست و از خدا بپرهیزید، برای اینکه خود او ساخته است هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ (5)[19] او که ساخت و «مُقَلِّبَ الْقُلُوب» هم که اوست؛ او که ساخت و با ما هم که هست، فرمود میدانیم در درون دل شما چیست، اگر میخواهید من دوباره بسازم مصالحش را بدهید، من که اول سالم تحویل شما دادم و من هم که ویران نکردم ذٰلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ؛ (6)[20] فرمود ما چیزی را که دادیم پس نمیگیریم و ما چیزی را که دادیم عوض نمیکنیم؛ حالا که شما عوض کردید و شکستید به من میگویید دوباره بساز میسازم; ولی مصالح را به من بدهید. این است که به ما گفتند این جمله «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَی دِینِک» را در نماز چه غیر نماز زیاد بگوییم که حضرت هم همین کار را میکرد و از طرفی «اللَّهُمَّ لٰا تَکِلْنِی إِلیٰ نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً» مخصوص این دو ذکر نیست، بسیاری از اذکاری به همین اصول برمیگردد، میگویند این را زیاد بگویید؛ برای اینکه بیشترین خطر برای همان «امّار بالسوء» است؛ این «امّار بالسوء» که مرتب درنده است، این دائماً در خواب و بیداری مزاحم آدم است. فرمود: «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوب» را زیاد بگویید, «اللَّهُمَّ لٰا تَکِلْنِی إِلیٰ نَفْسِی» را زیاد بگویید؛ تا آدم کناری بنشیند، دیگر کاری به آدم ندارد. چرا میگویند اگر سگی حمله کرد شما بنشینید؟ برای اینکه کسی کاری با آدم نشسته ندارد. حالا اختصاصی به تحویل حال ندارد در همه موارد این «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَار» را بگوید. «ابصار» چطوری زیر و رو میشود؟ «ابصار» این است که آدم چشم دارد؛ ولی نمیبیند لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها؛ (7)[21] این تمثیل است که «اسماع» را هم شامل میشود, «اقدام» را هم شامل میشود, «ارجل» را هم شامل میشود، «ایدی» هم شامل میشود «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَار, یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الأسماع، یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الأیدی, یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الأرجل» همه همینطور است. بسیاری از ما که در جامعه زندگی میکنیم بی دست یا بیپا کم میبینیم، اما ذات اقدس الهی فرمود بعضیها دست دارند؛ ابراهیم دست دارد, اسحاق دست دارد, ابراهیم چشم دارد، اسحاق چشم دارد أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ؛ (8)آن دستی که نتواند خدمت کند, نتواند علم تولید کند، نتواند چیزی بنویسد و نتواند از دیگری دستگیری کند، این دست نیست. فرمود بعضیها دست دارند، این همه اعضا هست میفرمود که ابراهیم دارای دست است، آنکه تبر میگیرد و بت نمیشکند که دست نیست. ابراهیم چشم دارد، برای اینکه فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ (9)[23]از آن به توحید پی برد؛ اسحاق دست دارد, اسحاق چشم دارد، معلوم میشود اینکه ما داریم چشم و دست نیست، او که سالم به ما داد. أُولِی الْأَیْدی وَ الْأَبْصارِ؛ ابراهیم(سلام الله علیه) بعد از نوح, شیخالأنبیاست و از بزرگترین انبیای اولواالعزم است؛ خدا وقتی بخواهد از او تعریف کند میگوید ابراهیم دست دارد, ابراهیم چشم دارد, اسحاق دست دارد, اسحاق چشم دارد, اسماعیل دست دارد, اسماعیل چشم دارد ما این را میخواهیم «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ». امیدواریم برای نظام ما, ملت و مملکت ما همه و همه این دعاها ـ انشاءالله ـ متسجاب شود!
ص: 837
موضوع: ربا
بحث در مسئله ربا بود. مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله تعالی علیه) این مکاسب؛ یعنی قسمت بیع را در نه فصل به پایان رساند؛ یعنی بخش قابل توجه از مسائل بیع که در شرایع و سایر کتابهای فقهی هست در مکاسب مرحوم شیخ نیست. ربا گاهی در بیع است، گاهی در قرض ؛حالا اصل مسئله ربا روشن شود، برای اینکه روشن شود که ربا سهم تعیین کنندهای در ویرانی یک مملکت دارد و ممکن نیست در کشوری که ربا در او رایج است اقتصاد مقاومتی سامان بپذیرد، بلکه باید نقشه جامع مال، در نظام اسلامی مشخص شود که اگر این نقشه جامع مال، روشن شود با این دید به آیات و روایات بهتر میشود نگاه کرد و از آنها استفاده کرد؛ هر کاری همینطور است؛ یعنی اختصاصی به شهرسازی و کشورسازی و اینها ندارد. اگر کسی وارد مسئله علمی شود، حالا چه فلسفه باشد، چه کلام باشد، چه ریاضی باشد، چه اصول باشد و چه فقه، او اول باید نقشه جامع آن علم را بفهمد این نقشه جامع را سابق میگفتند «رئوس ثمانیه»؛ اینکه در حاشیه مرحوم ملا عبدالله و مانند آن هست که طالب هر علمی باید «رئوس ثمانیه» و اصول هشتگانه و رئوس هشتگانه آن علم را بداند بازگشت آن به همین نقشه جامع آن علم است اگر کسی نقشه جامع علمی را نداند و وارد مسئلهای شود، طولی نمیکشد که آن مسئله به صورت یک بافت فرسوده درمیآید؛ جریان حج همینطور است، جریان زکات و خمس همینطور است؛ حالا جریان حج را چند بار به عرضتان رساندیم که اگر کسی مسئله حج را نداند الا و لابد در مدار بسته فکر میکند و میگوید طواف باید بین کعبه و مقام ابراهیم باشد که اینچنین نیست. دین به حضرت ابراهیم فرمود، به حضرت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ؛ (1)این مردم پیاده، این مردمی که سوار شتر لاغر یا اسب و استر لاغر در دیروز بودند و سوار موتور و پیکان در امروز هستند، حاجیان اینها هستند و آن کسی هم که وضع مالی او خوب است و با هواپیما میآید او هم راهش باز است، اما قسمت مهم آنها که بتوانند مکه و کعبه و دین را یاری کنند همینها هستند. «رجال» باید بیاید؛ یعنی پیادهها و کسانی که سوار اسبهای لاغر هستند. آن روز سخن از حمار لاغر و اسب لاغر بود برای طبقه سه و چهار، امروز برای وانت است و موتورسوار، خود مکه الآن تقریباً سالی سه میلیون مستطیع دارد، دین از یک طرف میگوید اگر شما مستطیع بودید مکه نرفتید در هنگام احتضار میگویند یا در صف یهودی بایست یا در صف مسیحی (2)و بخش وسیعی از دعاهای ماه مبارک رمضان هم طلب حج است و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم آن روز برای اینکه مسئله غدیر و ولایت را حل کند صد و بیست هزار نفر را به مکه برد؛ امروز حداقل صد و بیست میلیون است، نشد دوازده میلیون است، کَف آن ده میلیون است و دیگر از ده میلیون کمتر نیست. دین میگوید هر ساله باید ده میلیون مکه بروند که اقل آن این مقدار است. شما بیا مطاف را محدود کن، میقات را محدود کن، مَرمیٰ را محدود کن، مذبح را محدود کن، موقف را محدود کن؛ از طرفی میگوید اگر نیایید در حال احتضار میگویند یا صف یهود بایست یا صف مسیحی، از طرفی از اول تا آخر و از آخر تا اول میگوید که جا نیست؛ با این دید وسیع و با این دید جامعنگری نقشه جامع حج را شما داشته باشید، بسیاری از آن روایات را حمل بر فضیلت میکنید. اینچنین نیست که ده میلیون برایشان واجب باشد، دو سه میلیون مال خود مکه هستند این جوانها که بالغ میشوند واجب است که بروند مکه، ولو با موتور؛ در تمام مدت عمر با موتور دارد زندگی میکند، حالا بیاید مکه بر خلاف شرف اوست یا حیثیت اوست؟ در تمام مدت عمر دارد با وانت زندگی میکند، حالا با وانت اگر بیاید مکه بر خلاف شرف اوست؟ در همه موارد، اختصاصی به مسئله شهرسازی و امثال ذلک ندارد هر کسی که خواست وارد رشتهای شود، نقشه جامع میخواهد؛ مثل شهر است، اگر کسی میخواهد وارد یک شهر سیاحتی و زیارتی شود نقشه جامع آن را به او میدهند.
ص: 838
این «رئوس ثمانیه»ای که در شرح کتاب فقه مرحوم ملا عبدالله یزدی بود و بعد شرح شمسیه، اینها هم همینطور است که اول میگویند علم درباره چیست؟ موضوعش چیست؟ محمول آن چیست؟ چه کسی نوشته؟ فایده آن چیست؟ ترتیب آن چیست؟ فصول آن چیست؟ در جریان مال که اقتصاد مقاومتی یک مسئله روز است، ما باید بدانیم که مال در اسلام سهم آن چیست؟ قرآن کریم مسائل اقتصادی را در کنار مسائل فقهی، اخلاقی، فرهنگی مطرح میکند، مال از منظر دین چه تاثیری دارد؟ مال از منظر دین چگونه باید توزیع شود؟ مال از منظر دین اگر به دست یک ملت باشد آن ملت چه میشود؟ مال از منظر دین اگر از دست ملتی گرفته میشود آن ملت چه میشود؟ اینها خطوط کلی و نقشه جامع مال، در اسلام است، بعد حالا وارد مسئله بیع و ربا و امثال ذلک میشویم. در طی این سی سال حداقل سی بار گفته شد و سی بار این حرفها چاپ شد و حرفهای تازه نیست؛ در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مفصل بحث شد و چاپ شد این حرفها که مال در اسلام عامل قیام یک ملت است. در سوره مبارکه «نساء» دارد لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً. (1)نفرمود مالتان را به سفها ندهید، فرمود مالی که این مال عامل ایستادن شماست به دست هر کسی ندهید. اگر قرآن مال را عامل قیام میداند، مقاومت، قیام، ایستادن و ایستادگی فیزیکی که ملاک نیست. این گدایی که در کوی و برزن ایستاده و دارد تکدّی میکند این شخص از نظر فیزیکی ایستاده است؛ ولی نشسته است، قیام؛ یعنی مقاومت. پس مال در فرهنگ قرآن عامل قیام ملت است.
ص: 839
1) نساء/سوره4، آیه5.
مطلب دوم همان عنوان فقیر و مسکین است. شما این کتاب لغتهایی که تحلیلی بحث میکنند؛ نظیر مجمع، نهایه ابناثیر و دیگران که نوشتند، البته آن قویتر از مجمع است و قبل از مجمع نوشته شده که چرا به فقیر میگویند فقیر؟ چون فقر که به معنای فقدان و نداری نیست، کسی که مال ندارد میگویند فاقد مال است. فقیر را فقیر گفتند، برای اینکه ستون فقرات او شکسته است، این «فعیل» به معنای مفعول است. آن حادثه «فاقرة الظهر»؛ یعنی وقتی دست خالی باشد جیب و کیف خالی باشد و مال در جیب او نباشد و در دستش نباشد این «فاقرة الظهر» است و کمرشکن است. این شخصی که جیب و دست او خالی است، این فقیر، فعیل به معنای مفعول؛ یعنی ستون فقراتش شکسته است. ملتی که ستون فقراتش شکسته است، یقیناً دستش بالاست و تابع میشود، تسلیم میشود. شما چه توقع دارید یک ملت که جیب و دستش خالی است این تسلیم نشود؟ دین میگوید ستون فقراتت را حفظ بکن؛ مسکین هم همین است، مسکین؛ یعنی زمینگیر. شما میخواهید یک ملت را مقاوم کنید و بگویید بلند شود؟! این باید زمینگیر نباشد. پس مال در فرهنگ قرآن عامل ایستادن و ایستادگی است یک، از بس این مطلب مهم است، چون قرآن مستحضرهستید چیزهایی را که مهم باشد، گاهی هم به خودش امر میکند و هم به ضدش نهی میکند؛ این دو تکلیف که نیست. اگر بگوید خدا نماز را واجب کرد و ترک نماز حرام است، معنای آن این نیست که اگر کسی نماز نخواند دو معصیت کرده است و دوبار عذاب میبیند. در یک شیء که اگر چیزی واجب است و انجام ندادند یک معصیت است و اگر چیزی حرام باشد و انجام دادند یک معصیت است، دو معصیت که نیست؛ اما آن لازمه عقلی این حکم شرعی را در کنار آن ذکر میکنند. ذات اقدس الهی نماز را واجب کرده و ترک نماز را حرام کرده، این حرمت یک حرمت عقلی است و حرمت نقلی که نیست. در جریان مال هم همینطور است، هم میفرماید که اگر داشته باشی میتوانی در برابر حوادث مقاومت کنی، نداشته باشی لازمه او این است که نمیتوانی مقاومت کنی، اما همین لازم را «بالصراحه» ذکر فرمود که میشوی فقیر، میشوی مسکین و از اینها لطیفتر و ظریفتر مسئله «املاق» است؛ در «املاق» که دارد لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ، (1)این لغویها که کاری به آن «فقه اللغة» ندارند، میگویند «املق»؛ یعنی فقیر شد، اما آن لغویها که کار به «فقه اللغة» دارند میگویند بله خَشْیَةَ إِمْلاقٍ به معنای فقر است، اما چرا فقر را گفتند «املاق»؟ چرا فقیر را گفتند «مملق»؟ برای اینکه این فقر باعث تملق و چاپلوسی اوست. یک انسان فقیر و یک کسی که دستش به سوی دیگری دراز است میدانید زبان او هم به عنوان تلمق باز است. ملتی که دستش خالی است، ملتی متملّق است، این ملت متملّق که نمیتواند مقاوم باشد. دین از این زیباتر؟! یعنی فقه را با فرهنگ اخلاقی دوخت، اقتصاد را با فرهنگ اخلاقی دوخت. فقدان که کلمه رایجی است و از فقر و نداری به فقدان یاد نشده، به چاپلوسی یاد شده، به کمرشکستگی یاد شده، به ستون فقرات شکسته یاد شده،برای اینکه آدم فقیر همین است. لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ «فان قیل لم سمی الفقر املاقا؟» برای اینکه فقیر متملّق است. اینها آن خطوط کلی و نقشه جامع مال در اسلام است؛ فرمود برای اینکه همین باشد و کسی ستون فقراتش نشکند، شما راه را باز کنید. البته «النَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ» (2)علم را ذات اقدس الهی باعث شرف و کرامت قرار داد، علم راهش به روی بندگان باز است، علوم فراوانی که در حوزه است راهش باز است، علوم فراوانی که در دانشگاه هست راهش باز است؛ حالا هر کسی خواست میرود و هر کسی نخواست نمیرود، البته آن خانوادههایی که در اثر فقر و مشکلات مالی محرومیتهای حوزوی یا دانشگاهی دارند، به آنها هم باید رسید؛ نداری پدر در بسیاری از موارد جلوی شکوفایی استعداد بچهها را هم میگیرد.
ص: 840
غرض این است که برای اینکه همه بتوانند، باید راه باز باشد؛ مسائل مالی را هم در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» فرمود باید راهش باز باشد. این مال را ذات اقدس الهی که به منزله خون در رگهای جامعه هست فرمود: باید که اگر شما جامعهای را ترسیم کردید دایره 360 درجه، باید در تمام این دایره حرکت کند نه در منحنی مخصوص.
اگر این خون در منحنی مخصوص جریان پیدا کند و در جاهای دیگر جریان پیدا نکند، بقیه اعضا فلج هستند. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» فرمود ما این کار را کردیم و تقسیم کردیم که به همه برسد کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ اْلأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ؛ (1)مال اگر «دولت» شود، «تداول» شود و در منحنی خاصی دست به دست بگردد، فقط سرمایهدارها با مال داد و ستد کنند؛ اینکه میگفتند 99 درصد در برابر یک درصد، حالا ممکن است بخشی از آن مبالغه باشد؛ ولی غالب آن همینطور است. این نظام سرمایهداری کاپیتال همین است که سرمایه در دست چند نفر است، بقیه مزدور و کارگر هستند؛ این دین آمده و فرموده که لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ؛ (2)من انسان را شریف و کریم خلق کردم، نمیخواهم این با مزدوری زندگی کند. اکثری شما بالأخره چند سال دوره خارج را دیدید ـ این سنها چنین نشان میدهد ـ این باب اجاره وسائل را بار دیگر توّرق کنید، روایاتی است که تحریم کرده، منتها صاحب وسائل جمع کرده «وفاقاً لعلماء»(رضوان الله علیهم)، این روایات تحریم را بر تنزیه حمل کرده که انسان به قرینهای که وجود مبارک موسای کلیم اجیر شده و به قرینه اینکه ائمه(علیهم السلام) اجیر داشتند، این روایاتی که نهی میکند از مزدوری این را بر تنزیه و کراهت حمل کردند؛ اما مطلوب که هست، آدم زندگی مکروهانه داشته باشد که محبوب شارع نیست. دین نمیخواهد انسان با مزدوری زندگی کند، اما اگر در اثر بیکاری و کم کاری خیلیها خوشحال باشند که مزدور هستند معلوم میشود از آن میانگین کرامت پایین آمدند. فرمود مال طوری باشد که هر کسی کم یا زیاد تولید داشته باشد، برای خودش کار کند و زندگی آبرومندانه داشته باشد. کسی که مزدورانه زندگی میکند، اگر یک قدرت برتری هم آمد به دنبال او میرود. بنابراین هم کریمانه باید مردم را اداره کرد و هم با مقاومت که میشود اقتصاد مقاومتی و دین مال را عامل قیام میداند، ملت بیمال را فقیر؛ یعنی ستون فقرات شکسته میداند، ملت مسکین؛ یعنی زمینگیر میداند، ملت متملّق؛ یعنی چاپلوس میداند، ملتی که خون به او نرسیده را فلج میداند و ملتی را که کریمانه زندگی نکرده و مزدورانه زندگی کرده را کریم نمیشمارد، اینها خطوط کلی دین است. ما وقتی آن نقشه جامع اقتصاد برایمان روشن شود، حالا با این دید انسان وارد مسئله روایات میشود؛ در جریان روایات در بیع مستحضرهستید که متأسفانه وضع ما شیعهها طوری بود که فکر ائمه(علیهم السلام) هم دیرتر و هم ضعیفتر به بازار عرضه شد، برای اینکه «مَا مِنَّا إِلَّا مَسْمُومٌ أَوْ مَقْتُولٌ». (3)خدا مرحوم آقای بروجردی را غریق رحمت کند! میفرمودند فقه ما تقریباً در حاشیه فقه آنهاست. چهار کتاب قوی و نامدار آنها نوشتند، علمای ما هم اسم کتابهای خود را به نام آنها ذکر کردند. شما یک کتاب که شیعه نوشته باشد و یک نام مخصوص داشته باشد که خود آنها ابتکار کرده باشند پیدا نمیکنید. تذکره است که آنها تذکره دارند و ما هم تذکره داریم؛ مختلف است که آنها مختلف دارند و ما هم مختلف داریم؛ اول آنها نوشتند و بعد ما. ما کوتاهی نکردیم؛ ولی یا در زندان بودیم یا در منزل بسته بودیم «مَا مِنَّا إِلَّا مَسْمُومٌ أَوْ مَقْتُولٌ»، حکومت دست آنها بود، قدرت دست آنها بود، زعامت حوزهها دست آنها بود؛
ص: 841
جهان اسلام سه حوزه علمیه داشت که همه را آنها داشتند اداره میکردند: یک حوزه علمیه در مکه بود که زعیم آن عبداللهبنعباس بود، یک حوزه علمیه در مدینه بود که زعیم آن ابیبنکعب بود، یک حوزه علمیه در عراق بود که زعیمآن عبداللهبنمسعود بود. شما چه توقعی دارید که حالا ما شیعهها کتاب نوشته باشیم؟ وجود مبارک امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) بالأخره عنایت الهی باعث شد که اینها آمدند تا حدودی مذهب را جلوه دادند. ابنرشد معروف که هم فیلسوف است، هم فقیه است و هم قاضی است، خدا مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) را غریق رحمت کند! ایشان این کتاب را به حوزه معرفی کرد از آن به بعد دیگر طلبهها گرفتند و استفاده کردند؛ بدایة المجتهد و نهایة المقتصد که این کتاب با اصرار مرحوم آقای بروجردی علنی شد،ـ البته بعدها چاپ جدید شده است. ـ ایشان هم فیلسوف بود و هم فقه تدریس میکرد؛ ایشان این کتاب بدایة المجتهد و نهایة المقتصد را نوشت، چون خود ایشان در اوایل قرن ششم به دنیا آمد و اواخر قرن ششم هم درگذشت 590 هجری قمری درگذشت که بر خیلیها مقدم بود؛ ابنعربی و اینها فقه را پیش ایشان خواندند؛ ایشان در همان بدایة المجتهد و نهایة المقتصد در بحث ربا میگوید که مسئله ربا در چند فصل باید معنا شود و هم ربا در بیع هست و هم در نسیه؛ یک فصل مربوط به این است که کجا تفاضل جایز است و کجا تفاضل جایز نیست؟ کجا نسیه جایز است و کجا نسیه جایز نیست؟ که در مکیل و موزون اینطور است؛ بعضی از جاها هر دو حرام است و بعضی از جاها هر دو جایز است؛ بعضی از جاها نسیه حرام است و تفاضل جایز است، بعضی از جاها تفاضل حرام است و نسیه جایز است؛ این فصول چهارگانه را دستهبندی میکنند و بعد وارد بحث میشوند؛ ولی دین برای عظمتی که برای اقتصاد مقاومتی قائل است که مال را اینطور معنا کرده، فقیر را اینطور معنا کرده، «املاق» را آنطور معنا کرده، دولت را آنطور معنا کرده، آمده فرموده من که میگویم ربا حرام است، در مقابل، چیز دیگر را میگویم حلال است. ما تا حال خیال میکردیم که در أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)بیع یعنی؛ بیع؛ یعنی در برابر تجارت و عقود دیگر؛ ولی ظاهراً چنین نیست و بیع در قبال رباست، نه در قبال «اجاره» و «صلح» و «مضاربه» و «مضارعه»، فرمود ربا نه و تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (2)آری. این بیع به معنای مصطلحی که در مقابل «اجاره» و «صلح» و عقود دیگر است نیست؛ بیع یعنی؛ داد و ستد، تجارت. اگر فرمود: إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ؛ (3)یعنی داد و ستد، نه؛ یعنی حالا در مغازه بنشینید و بخواهید چیزی را «اجاره» بدهید یا عقد «مضاربه» یا «مضارعه» ببندید عیب ندارد؛ ولی خرید و فروش کنید عیب دارد؛ منظور این است که فوراً باید نماز جمعه بروید، مطلق داد و ستد را نفی میکند وَ ذَرُوا الْبَیْعَ و اینکه فرمود: رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ، (4)این بیع در مقابل «اجاره» و «صلح» و عقود دیگر نیست؛ یعنی هیچ کاری از کارهای اقتصادی او مانع از یاد خدا نیست. اینکه فرمود در قیامت لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ (5)؛ معنایش این نیست که بیع نیست؛ ولی اجاره و صلح هست، همه این موارد را که شما میبینید این بیع، نمادی از اقتصاد اسلامی و داد و ستد اسلامی است. این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا؛ معنای آن این نیست که خدا ربا را حرام کرده و بیع را حلال کرده و کاری به عقود دیگر ندارد؛ آن بیعی را حلال کرده که بعد از آن میگوید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ (6)یعنی بیع نماد همه اینهاست. فرمود ربا نه و بیع؛ یعنی داد و ستد به همین معنا آری، نه اینکه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ بیع در مقابل عقود دیگر باشد که خصوص بیع را حلال کرده باشد و ربا در قبال بیع باشد. اینکه فرمود: لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ این تِجارَةً عَنْ تَراضٍ عبارت دیگر همان بیع است. این تِجارَةً عَنْ تَراضٍ همه عقود اسلامی را شامل میشود؛ چه «مضاربه» باشد، چه «مضارعه» باشد، چه «مساقات» باشد، چه «مغارسه» باشد، چه «صلح» باشد و چه عقود دیگر باشد، همه را تِجارَةً عَنْ تَراضٍ شامل میشود، این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ یعنی تِجارَةً عَنْ تَراضٍ.
ص: 842
پرسش: اگر به معنای داد و ستد بگیریم، پس فرق آن با تجارت چه میشود؟
پاسخ: آنجا در سورهٴ مبارکهٴ «نور» گفته شد یک وقت است که کسی پیشه او تجارت است، این در مغازه نشسته که اگر مشتری بیاید پاسخ آنها را بدهد، این آقا تاجر است و پیشه او تجارت است لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ؛ (1)یعنی این پیشه و این حرفه مانع نیست. یک وقت است مشتری آمده که حالا یا کار او اجاره دادن است یا خرید و فروش است یا مضاربه است یا مساقات هست، هر چه هست؛ این تاجر در اینجا کاری دارد و حرفه او این است، چون حرفه او این است میگویند این تاجر فلان رشته است، وقتی مشتری آمد این سرگرم یک کار است که این حال را میگویند حالت بیع؛ لذا فرمود نه آن پیشه مانع یاد خداست و نه اشتغال فعلی به کار، مانع خداست؛ در جریان «مرضع» و «مرضعه» هم همینطور است. مستحضرهستید که این «تایی» که در سیوطی آمده «تلفق»؛ یعنی تای «فارقه» است؛ شعر سیوطی که یادتان است، از تای «عالمه» میگویند «تلفق»؛ یعنی تای «فارقه» که فارق بین مذکر و مؤنث این «تاء» هست؛ (2)این «تاء» که مذکر میشود عالم و مؤنث میشود «عالمه» در اوصاف خاصه زنها راه ندارد و نمیگویند زن «طالقه»، برای اینکه ما طالق نداریم تا این زن در برابر او باشد؛ زن طالق است، اصلاً «تاء» را میآورند برای فرق بین مذکر و مؤنث، در اینجا این وصف مخصوص زنهاست و دیگر نمیگویند زن «حائضه» و زن «طالقه»، برای اینکه ما مرد حائض که نداریم؛ مرد حائض را بزرگان دیگر گفتند «العزل طلاق الرجال و حیض العمال»؛ اگر یک مسئول نتواند جامعه اسلامی را به خوبی اداره کند مردم او را طلاق میدهند و او در یک نظام حائض میشود و دیگر نمیتواند به مردم خدمت کند «العزل طلاق الرجال و حیض العمال»، او یک معنای دیگر است؛ ولی بالأخره مرد که حائض نیست تا چون این صفت مخصوص زن است دیگر نمیگویند «حائضه»، نمیگویند «طالقه»، میگویند «و هی طالق»؛ اگر براساس این معیار است، چرا در سورهٴ مبارکه «حج» فرمود: إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظیمٌ (3)که تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أَرْضَعَتْ، (4)بلکه باید بفرماید «تذهل کل مرضع»، میگویند فرقش این است که این زن شیرده، زن «مرضع» است و دیگر «مرضعه» نمیگویند، اما آن وقتی که کودک را در آغوش گرفته در حال اشتغال به شیر دادن است، آن حالت را میگویند «مرضعه» و آیه ناظر به این است که نه تنها وقتی حادثه پیش آمد مادر از فرزند غفلت میکند، آن وقتی هم که این را در آغوش گرفته و شیر میدهد، در همان وقت هم از او غفلت میکند؛ این «تاء» برای آن است، فرق بین بیع و تجارت در سوره مبارکه «نور» این است.
ص: 843
بنابراین أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ همان تِجارَةً عَنْ تَراضٍ است؛ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ حلال است و ربا حرام است. گاهی مسئله ربا را در قبال همین حکم فقهی قرار میدهد، میفرماید: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ یعنی تِجارَةً عَنْ تَراضٍ حلال است و ربا حرام است، گاهی در مقابل مسئله فرهنگی براساس بخش اخلاق قرار میدهد یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ. (1)اگر کسی گرفتار یک بانک شد که حالا روز جمعه بود و نرسید بدهد،فردا چون یک روز تأخیر شد خسارتش تأخیر «تأدیه» دارد یا در ترافیک گیر کرده آن روز نرسیده خسارت تأخیرش را باید دهد، اینجاست که آن روایات غلیظ و شدید وارد است. در کارهای مهم یک بایع داریم، یک مشتری داریم، یک شاهد داریم، یک سند داریم، این کارهای مهم است؛ این طایفه از روایات میفرماید که در خرید و فروش ربوی بایع ملعون است، مشتری ملعون است، سند نویس ملعون است، شاهد ملعون است، همه را لعنت کرده است و این قاعده فقهی را هم که همه شما مستحضرهستید «إِنَّ اللَّهَ إِذَا حَرَّمَ شَیْئاً حَرَّمَ ثَمَنَهُ». (2)این بانکدارهای بیچاره وقتی که بدانند این فاکتور بازی است و این روحش رباست، کار اینها میشود حرام؛ وقتی کار اینها حرام شد، حقوق اینها میشود حرام، چرا عمداً به جهنم میروند؟! حقوق در برابر یک کار حلال است، مگر کسی کار حرام کند، حقوق میتواند بگیرد ؟ «إِنَّ اللَّهَ إِذَا حَرَّمَ شَیْئاً حَرَّمَ ثَمَنَهُ» این از قواعد متقن فقهی ماست. مجلس شورای اسلامی خدا حفظشان کند که تلاش و کوشش کردند و تصویب کردند، شورای محترم نگهبان تصویب کردند و همه را اسلامی کردند، ما داریم با فاکتور این مسئله را «کأن لم یکن» میکنیم و میدانیم که این فاکتور بازی است و این روحش رباست. اگر آنکه مصوبه مجلس است و آنکه مصوبه شورای نگهبان است، همان عمل شود که مشکلی نیست و ربایی در کار نیست یا مضاربه است یا عقود دیگر که اسلامی است، اما اگر به صورت فاکتور بازی باشد، طرفین بدانند، بگوید ما کار نداریم برو فاکتور بیاور، این میشود کار ربا و وقتی کار حرام شد، حقوق آن هم میشود حرام، ما هم مرگ را فراموش کردیم، هم خطوط کلی فقه را فراموش کردیم و نمیدانیم کجا داریم میرویم؛ این بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ (3)خطری است که دامنگیر همه ماست. بنابراین در این روایات باب همه؛ یعنی بایع، مشتری، سند نویس، کاتب و مشاهد همه را لعن کرده است. اینکه در پایان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود کاری که میکنید وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ؛ (4)وام میدهید یا تجارت میکنید، سند تنظیم کنید و شاهد بیاورید إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدیرُونَها بَیْنَکُمْ (5)حالا یک مقدار پیاز، یک مقدار سیب زمینی، یک بسته نان، یک بسته آب دارید میخرید این دیگر سند نمیخواهد إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدیرُونَها بَیْنَکُمْ؛ یک تجارت دایر و رایج و دارج روز سند نمیخواهد، اما خرید و فروشهای مهم سند میخواهد؛ همه اینها را در آن آیات و روایات لعن کرده است. دینی که میخواهد جامعه مقاوم باشد، دینی که میخواهد جامعه کریم باشد، روی پای خودش بایستد، مزدور کسی نباشد و نان مزدوری نخورد، این دین شریف پرور و کریم پرور است؛ شرع و شرف را به هم آمیخت که ملت متشرع شریف خواهد بود.
ص: 844
بنابراین این ربا گاهی در مقابل بیع است، گاهی هم در مقابل صدقه است و در روایات حرمت ربا هم ملاحظه فرمودید، بخشی از این روایتها هم قبلاً خوانده شد که چرا یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا؛ فرمود من محق میکنم، چرا «یمحق»؟ «لأن الربا یمحق الدین»؛ حالا اگر کسی مضطر بود، بگوید من چون مضطرم، اولاً اضطرار به مال دارد و نه اضطرار به ربا؛ آدم مضطر به ربا نمیشود، مضطر به مال میشود. بله، اگر به هیچ وجه آن مال مقدورش نبود، این میشود «مضطر الی الربا»، اضطرار به ربا و این «رفع ما اضطره» (1)اینطور نیست که حکم تکلیفی و حکم وضعی هر دو را در این بخشها در بردارد که در بعضی از بخشها چرا برمیدارد، اما اینطور نیست که حالا اگر کسی «مضطر الی الربا» شد، آن حکم تکلیفی را که برداشت حرمت برداشته شد حکم وضعیآن هم که صحت معامله باشد آن را تضمین کند، نه معامله باطل است. اضطرار به ربا به تعبیر مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) اینطور نیست که هم حرمت را بردارد و هم معامله باطل را صحیح کند؛ معامله باطل، باطل است. اینکه میبینید مرحوم مفید از قدما، مرحوم سلار از قدما، مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در عروه ندارد در آن جواب مسائل دارد، این اجوبه مسائل این بزرگان فقهی هم کار یک کتاب فقهی معتبر را انجام میدهد این جواب سوالهایی که مرحوم آخوند خراسانی دارد مرحوم سید محمد کاظم دارد، آنها را حتماً مطالعه کنید اینها یک رساله عادی نیست، در اینها غالباً به همان آن ادله فقهی هم اشاره میکنند.
ص: 845
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج3، ص410، ط اسلامی.
مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در آن اجوبه مسائل فقهیاش دارد که درست است که معروف این است که ربا در مکیل و موزون است در معدود ربا نیست؛ (1)ولی مفید(رضوان الله علیه)، (2)سلار(رضوان الله علیهما) (3)اینها قائل هستند به اینکه در معدود هم رباست؛ حالا ما آن «ما هو المشهور» را میگیریم، فرمایش این دو بزرگوار که گفتند در معدود هم رباست آن را هم حساب نکنیم؛ ولی نقشه جامع اقتصاد این است با موعظه نمیشود، کسی که ستون فقراتش شکسته است شما به او بگویید که بلند شو، این نمیشود؛ با نصیحت، با سفارش، با موعظه و با همایش یا سخنرانی نمیشود؛ کسی که ستون فقراتش شکسته است، شکسته است کسی که با مزدوری زندگی کرده آن کرامتش را از دست داده است. شما متملّق را بگویید بلند شو، این خیلی سخت است؛ مزدور را بگویی بلند شو، این خیلی سخت است. چون نقشه جامع مال و اقتصاد در دست ما نیست، خیال میکنیم مشکل ملتی که با مزدوری زندگی کرده با نصیحت حل میشود، اینطور نیست. گاهی در طی هزار سال، کمتر و بیشتری یک امام پیدا میشود، یک جنگ تحمیلی پیدا میشود و ملت میبیند دین در خطر است ـ آن وقت نه برای مسائل مالی و نفت و گاز و امثال ذلک ـ آن ذات اقدس الهی این ملت را قائم میکند، همان کسی که کمر شکستهها را قائم میکند «یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ» (4)اینجا هم همین کار را میکند، شما در این دعاها به ذات اقدس الهی میگویید «یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ»؛ یعنی ای خدایی که استخوان شکسته را تو «جبیره» میکنی؛ «جبیره» همین است. اگر استخوان کسی شکسته باشد، آن شکسته بند که درمان نمیکند، معالجهاش همین است که این را محکم میبندد تا تکان نخورد که چه شود؟ که آن لحیم کار غیبی لحیم کند؛ این استخوان شکستهای که یک تکه بود حالا دو تکه شد، این را محکم میبندد که تکان نخورد تا او جوشکاری بکند؛ مثل اینکه کسی میگویند آقا این را محکم نگاه بدار تا ما درستش کنیم. آنکه با خون و امثال خون این استخوان دو تکه شده را یکی میکند «الله» است «یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ» ای کسی که استخوان شکسته دو تکه شده را یکی میکنی، این میشود «جبیره»، او را میتواند انجام دهد، این دیگر ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ، (5)اما ما یک وظیفه دیگر داریم. بنابراین این خطوط کلی آن مشخص میشود، حرمت ربا مشخص میشود، حرمت آکل و سندنویس و شاهد و همه اینها مشخص میشود و اگر کسی مضطر به ربا شد این اضطرار حکم تکلیفی را برمیدارد و نه حکم وضعی را، سایر مسائل ـ انشاءالله ـ برای روزهای بعد.
ص: 846
موضوع: ربا
مبحث ربا که جزء مباحث رسمی کتاب بیع است و متأسفانه در مکاسب مرحوم شیخ نیامده و در نوشتههای مرحوم محقق در شرایع و غیر شرایع مبسوطاً آمده، به دو قسم تقسیم شده است: ربای در بیع و ربای در قرض که ربای در قرض را در کتاب قرض و ربای در بیع را در کتاب بیع مطرح میکنند. در این جلساتی که گذشت روشن شد که در هر مبحثی که انسان وارد میشود حتماً باید نقشه جامع آن مبحث را بداند، وگرنه ممکن است مطلبی را تصویب کند و بعد از مدت کوتاهی همان مطلب به صورت یک بافت فرسوده در بیاید. همانطور که اداره یک شهر بدون نقشه جامع ممکن نیست، اداره کشور بدون نقشه جامع ممکن نیست و اداره این پنج قاره برای سازمان ملل بدون نقشه جامع ممکن نیست، ورود و خروج در هر بحث اگر بخواهد عالمانه باشد باید که نقشه جامع آن مشخص باشد.
در جریان مسئله ربا اصولی که تاکنون گذشت هر کدام میتواند یا اینچنین بود که یک جلسه را به خود اختصاص دهد، این است که «المال ما هو؟» این ثابت شد که طبق آیه سوره «نساء» و آیات دیگر مال قوام یک ملت است که فرمود: لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً؛ (1)ملتی که جیبش خالی است، کیفش خالی است و دستش خالی است، قدرت مقاومت نخواهد داشت.
ص: 848
اصل و عنصر دوم این بود که چون این مطلب خیلی مهم است قرآن کریم هم به برکات وجودش اشاره کرده است، هم به خطرات و سیئات و سلبش اشاره کرده است؛ فرمود اگر کسی و ملتی دستش پُر باشد قدرت مقاومت دارد و قیام نیز مقدور اوست و اگر ملتی جیب و کیفش خالی باشد، این فقیر است؛ نفرمود فاقد است و مال ندارد، فرمود فقیر است و فقیر به معنای گدا نیست، فقیر به معنای کسی که مال ندارد نیست، فقیر به معنای کسی است که ستون فقرات او شکسته است، چون کسی که جیبش خالی است، دستش خالی است، مالی ندارد و قدرت مقاومت ندارد از این جهت به او گفتند فقیر وگرنه مسکین که به معنای گدا نیست، مسکین یعنی زمینگیر؛ کسی و ملتی که دست و جیبش خالی است و قدرت حرکت ندارد، از این جهت به او میگویند مسکین که دیگر «سَکَن» است و قدرت حرکت ندارد؛ این اصل دوم بود که یکی از جلسات را به خود اختصاص داد که البته باید چند جلسه در این زمینه بحث میشد.
اصل سوم این است که میبینید قرآن کریم مسئله فرهنگ و اخلاق را با اقتصاد دوخت. این کلمه «املاق» در چند جای قرآن آمده وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ که یکجا دارد نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّاکُمْ (1)و یکجا دارد نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّاهُمْ، (2)یک جا مخاطب را مقدم بر غایب داشت یک جا بر عکس که هر دو نکته خاص خود را دارند. فرمود: خَشْیَةَ إِمْلاقٍ، «املاق» که به معنای فقر نیست؛ لغویین که نه لغوی در حد منجد، آنها که به «فقه اللغة» آشنا هستند میگویند آدم فقیر، کسی که جیبش خالی است، دستش خالی است، چون اهل تملّق است به او گفتند «املاق». شما میخواهید ملت دستش خالی باشد، جیبش خالی باشد، در برابر دیگران کُرنش نکند و تملّق نداشته باشد چنین نیست. غالب این کشورهایی که متملّق هستند به خاطر این است که دستشان خالی است؛ فرمود: خَشْیَةَ إِمْلاقٍ، این هم اصل و عنصر سوم.
ص: 849
اصل چهارم و عنصر چهارم که در اوایل هم بحث شد این است حالا که مال به منزله ستون فقرات است و به منزل خونی است که باید در تمام رگها جاری باشد و اگر این خون به دست کسی و به جایی که می بایست برسد نرسید این کمرشکسته است و این فقیر به معنای مفعول است، حادثه کمرشکن «فاقرة الظهر» کمر او را شکسته است یا زبان او را به چاپلوسی باز کرده است و به انتقاد صحیح بسته است، این خون باید در تمام رگهای بدن جامعه جاری باشد، فرمود: کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ اْلأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ؛ (1)الآن دو مکتب رسمی اقتصاد در عالم هست: یکی مکتب کاپیتال غرب و یکی هم مکتب سوسیال کمونیستی که شرق را اداره میکرد؛ چه در مکتب کاپیتال غرب و چه در سوسیال شرق، مال دست یک گروه مخصوص است یا روی نظام سرمایهداری مال در دست آن یک درصد است و نود درصد عملاً برای غرب است یا دولت سالاری است که نظام سوسیال شرق است. ثروت در کشورهای کمونیستی کم نیست، اما از دولتی به دولتی منتقل میشود، اما در دست ملت نیست؛ چه دولت سالاری شرق و چه سرمایهسالاری غرب، این میشود دُولَةً بَیْنَ اْلأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ. در سوره «حشر» فرمود ما مقررات مالی را طرزی تنظیم کردیم که مبادا این در یک منحنی خاص دور بزند کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ اْلأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ، این یک خونی است که باید در تمام این رگهای 360 درجه جریان داشته باشد تا کسی فلج نشود، البته هر کسی بنا بر استعداد خود؛ مثل اینکه حوزههای علمیه و دانشگاهها برای همه باز است، بعضیها استعداد کمتر دارند و بعضیها بیشتری دارند و جای گِلِه هم نیست، اما اگر در اثر فقر و فلاکت کسی نتواند درس بخواند جای انتقاد است. بنابراین کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ اْلأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ که این اصول و عناصر چهارگانه به منزله چهارپایه برای نقشه جامع اقتصاد هست.
ص: 850
1) حشر/سوره59، آیه7.
در خلال این عناصر چهارگانه یک مطلب مهم و اخلاقی و انسانی دیگر هم گذشت و آن این بود که بر فرض ما موفق بشویم اقتصاد مقاومتی درست کنیم، اما اقتصاد کرامتی را هم باید درست کرد. اقتصاد مقاومتی یعنی کسی جیبش خالی نباشد، پیش زن و بچهاش خجل نباشد و زندگی او تأمین باشد، اما اقتصاد کرامتی این است که آبرویش محفوظ باشد و مزدور کسی نباشد. دین که نگفته مردم را اطعام کنید، دین گفت اقتصادی نداشته باشید که مردم شکم آنها سیر شود، فرمود هم شکم آنها سیر شود و هم شرف آنها تأمین شود. روایاتی که دارد مزدوری منهی است که این بزرگان فقه جمعاً «بین النصوص» این روایات نهی را بر تنزیه حمل کردند همین است. مکروه است که انسان اجیر کسی شود، روزیِ مزدورانه، روزیِ کرامتی نیست ولو مقاومتی باشد؛ این بحث البته در کتاب اجاره مبسوطاً گذشت و الآن در صدد آن بحث نیستیم؛ ولی فقط به عنوان نمونه بیان می شود که شما باید مراجعه بفرمایید، این باب اجاره که انسان خود را بر دیگری اجیر کند مکروه است که روزیِ مزدوری بخورد. مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در جلد نوزدهم وسائل، طبع موسسه آل البیت(علیهم السلام)، صفحه 103 این باب را نقل کرد «بَابُ کَرَاهَةِ إِجَارَةِ الْإِنْسَانِ نَفْسَهُ مُدَّةً» که انسان مزدور کسی شود مکروه است. اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دست کارگری را بوسید، دست مزدور را نبوسید؛ آن شخص یا دامدار یا کشاورزی بود که برای خود کار میکرد؛ بله، این دست بوسیدن دارد، اما کسی آن عُرضه را نداشته باشد یا او را وادار کنند که قدرت تولید نداشته باشد، تعاونی او را تضعیف کنند، وام به او ندهند و او مجبور باشد که مزدور دیگری شود، مطلب دیگر است. «بَابُ کَرَاهَةِ إِجَارَةِ الْإِنْسَانِ نَفْسَهُ مُدَّةً وَ عَدَمِ تَحْرِیمِهَا»، اجاره دادن حرام نیست، پس چرا این را میگوید؟ برای اینکه روایات دو طایفه است: یک طایفه نهی کرده و یک طایفه تجویز کرده است که این نهی را حمل بر کراهت کردند و گفتند به دلیل اینکه وجود مبارک موسای کلیم برای شعیب اجیر شد، سایر ادلّه داریم و اجاره داریم و أُجُورَهُنَّ داریم و مانند آن که «جمعاً بین النصوص» این روایات ناهیه را بر کراهت حمل کردند. «وَ عَدَمِ تَحْرِیمِهَا فَإِنْ فَعَلَ فَمَا أَصَابَ فَهُوَ لِلْمُسْتَأْجِرِ»؛ اگر کسی اجیر و مزدور کسی شد، تمام درآمد او برای آن مستأجر است. مستأجر دو قسم است: یک وقت کسی خانه یا وسیله نقلیه را اجاره میکند که آن شخص میشود مستأجِر، یک وقت خود را اجیر و مزدور دیگری کند که آن دیگری میشود مستأجِر و این میشود موجر و اجیر. این «آجر نفسه فصار اجیراً»؛ آن کارفرما مستأجر است و این شخص اجیر و موجر است که تمام درآمد برای اوست.
ص: 851
برهان مسئله هم همین روایتی است که مرحوم کلینی بیان فرمودند: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ یُونُسَ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ(علیه السلام) یَقُولُ مَنْ آجَرَ نَفْسَهُ فَقَدْ حَظَرَ عَلَی نَفْسِهِ الرِّزْقَ» (1)کسی که مزدور مردم شد روزی خود را بست، محظور و ممنوع کرد، چون همه درآمد او برای دیگری است؛ این دیگر قدرت ابتکار ندارد، قدرت تولید ندارد، رشد نمیکند، برای اینکه میداند هر چه که کرده برای کارفرماست. پس بر فرض اقتصاد مقاومتی را تأمین کرده باشیم، باید اقتصاد کرامتی را هم تأمین کنیم، چون نظام اسلامی خاصیت آن همین است که کسی محتاج نباشد، یک؛ کسی کم حیثیت نباشد، این دو؛ جامعهای باشد که جامعه با کرامت اداره شود. این لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ (2)اگر در شئون فقهی و اخلاقی ظهور نکند که کَرَّمْنا بَنی آدَمَ به صورت یک اصل ذهنی باقی میماند. این لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ؛ یعنی طوری من جامعه را اداره میکنم که با کرامت اداره شود، با اکرام اداره شود و نه با اطعام. شما مهمان را که پذیرایی میکنید و به او اطعام میکنید، یک میوه به دست او میدهید یا یک ظرف میوه را در حضور او میآورید؟ فرق اساسی انسان و حیوان در بخشهای مهم یکی همین است که او اطعام میخواهد و این اکرام میخواهد. پس اقتصاد مقاومتیِ آمیخته با اقتصاد کرامتی در برنامههای دینی ماست.
ص: 852
مطلب بعدی آن است که ـ این هم جزء عناصر اصلی مسائل اقتصاد است ـ مال که جابهجا میشود یک وقت است که بدون عوض است و یک وقت است که با عوض؛ در عوضها هم گاهی مالکها جابهجا میشوند و ملک جابهجا نمیشود، گاهی نه ملک و نه مالک جابهجا میشوند؛ ولی کار جابهجا میشود، این اقسام چهارگانه در خطوط کلی اقتصاد ما هست: قسم اول آن است که مال از جایی به جایی بدون عوض برود که مثل هبه است، هبه اینطور است. کسی که مالی را به دیگری میبخشد، این عوض ندارد؛ هبه غیر معوضه همین است، این یک قسم. قسم دیگر این است که مال از جایی به جایی میرود؛ ولی خلأ و جای آن را مال دیگر پر میکند که این همان معاوضه است. این معاوضه را به صورت عام و به عنوان نماد از آن به بیع یاد میکنند که وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (1)از همین قبیل است؛ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ (2)از این قبیل است و مانند آن. یک وقت بهطور تفصیل کتاب بیع داریم، اجاره داریم، عقد مصالحه و مضاربه و مزارعه و مساقات و مغارسه و عقود دیگر هست که همه اینها از سنخ نقل مال به جای دیگر در قبال عوض است؛ حالا اقسام چهارگانه زیر این مجموعه است، یک وقت عینی به عینی عوض میشود که در بیع ممکن است اینطور باشد، چه اینکه گاهی ممکن است عین به یک بهایی تبدیل شود؛ مثل اینکه آدم کالایی را میفروشد و پول آن را میگیرد، اما یک وقت کالا را میفروشد و در قبال آن کالا میگیرد که بیع ربوی در این قسم است که انسان گندم دهد گندم بگیرد، جو دهد جو بگیرد که با وحدت جنس و عدم تفاضل این معامله حلال میشود و با وحدت جنس و تفاضل ربا میشود. پس گاهی عین است در قبال منفعت، گاهی عین است در قبال عین، گاهی منفعت است در مقابل منفعت؛ مثل اینکه منفعت این خانه یا منفعت این وسیله نقلیه را اجاره میدهند، در قبال یک منفعت دیگری که از مستأجر بگیرد. یک وقت است منفعت است در مقابل عین؛ مثل اینکه خانه را اجاره میدهد و در قبال آن یک عین میگیرد، پس گاهی عین در مقابل عین است و گاهی عین در مقابل منفعت، گاهی منفعت در مقابل منفعت است و گاهی منفعت در قبال عین، این اقسام چهارگانه ممضا است. حالا در خصوص بیع گفتند که مبیع نباید منفعت باشد، مطلب دیگر است؛ ولی بالأخره عین مبیع است و ثمن یا عین است یا منفعت. این اقسام جزء معاملات تعویضی است. اینکه میبینید در تعریف بیع گفتند، بیع تملیک در مقابل تملیک نیست برای همین جهت است که در بیع، مال در مقابل مال است، نه فعل در مقابل فعل؛ قسم اول که مقابل نداشت که هبه بود؛ قسم دوم که مقابل دارد مال در مقابل مال است، تبدیل مال به مال دیگر، جابهجایی مال است که مبیع در مقابل ثمن و ثمن در مقابل مبیع است؛ قسم سوم آن است که مال جابهجا میشود، اما مال در مقابل مال نیست، فعل در مقابل فعل است.
ص: 853
مستحضرید هبه دو قسم است: یک هبه معمول که عوض ندارد و یک هبه معوضه فرق جوهری هبه معوضه با بیع چیست؟ کسی کتابی را هبه میکند و در قبال آن کتاب دیگر یا کتابی را هبه میکند دیگری هم مال هبه میکند، فرشی را هبه میکند و او هم چیز دیگر هبه میکند، این هبه معوضه از هر دو طرف مال جابهجا شده، اما این بیع نیست، احکام بیع را ندارد، یک عقد جایز است، عقد لازم نیست و مانند آن یا بعضی از مواردش که ممکن است به لزوم برسد. فرق جوهری هبه معوضه با بیع این است که در بیع مال در مقابل مال است؛ ولی در هبه معوضه فعل در مقابل فعل است، هبه در مقابل هبه است، نه موهوب در مقابل موهوب؛ تو ببخش من هم میبخشم، من میبخشم تو هم ببخش که این بخششها در مقابل هم هستند نه بخشودهها. فرق اساسی هبه معوضه با بیع این است که در بیع، کالا و بهای کالا مقابل هم هستند؛ ولی در هبه معوضه، فعلها در مقابل هم میباشند، بخشودن در مقابل بخشودن است، فعل در مقابل فعل است؛ این قسم سوم و قسم چهارم هم که بارها گذشت این است که مال به حسب ظاهر جابهجا شد؛ ولی در باطن مال جابهجا نشد، مال سر جای خود محفوظ است و مالکها جابهجا شدند که ارث از همین قبیل است؛ در ارث اگر مالی از مورّث به ورثه برسد اینطور نیست که مال منتقل شده باشد، برای اینکه مالک تا زنده است که مال را به کسی نداد و وقتی هم که مُرد عامل انتقال وجود ندارد، چه کسی این مال را منتقل کرد؟ اما شارع مقدس فرمود این مال سر جای خود محفوظ است و این مال جابهجا نشده است. آن مالک که مُرد مالک دیگر به جای او مینشیند، قبلاً اضافه ملکی بین این مال و آن شخص میت بود، الآن اضافه ملکی بین این مال و وارث اوست. در ارث مال منتقل نمیشود، مالک عوض میشود و به جای دیگری مینشیند، برای اینکه مال را چه کسی منتقل کرده است؟ مالک مال تا زنده بود که منتقل نکرد و بعد هم که مُرده قدرت نقل ندارد؛ لذا میگویند در ارث مالک به جای مالک مینشیند، نه ملک جابهجا شود؛ این اقسام چهارگانه نقل و انتقال از نظر ملکی و آن هم اقسام چهارگانه تعویض که این هم جزء خطوط کلی نقشه جامع اقتصاد خواهد بود.
ص: 854
پرسش: انتقال مال ؟پاسخ: او را شارع مقدس فرمود مُرده است، همسر او هم از او جدا میشود؛ این مرده و همسر او عدّه وفات میگیرد، این به منزله آن است. در وقف اینطور است و وقف شبیه مسئله ارث است. واقف وقتی مالی را وقف میکند، خود ملک که «تحبیس الاصل» است از جایی به جایی منتقل نمیشود؛ اما «تسبیل الثمره» منافع و درآمد این ملک جابهجا میشود؛ وقتی گفت که درآمد این باغ برای این خانواده است «نسلاً بعد النسل» تا طبقه اول هست، منافع این باغ در اختیار طبقه اول است؛ وقتی طبقه اول منقرض شد، طبقه دوم به جای طبقه اول مینشیند، نه اینکه درآمد این باغ از آنها به این شخص منتقل شده باشد، ارث نیست؛ برابر آن اصل اولی که جعل شده است، متعلق به طبقات ترتیبی این خانواده است که آن وقت بطن بعدی به جای بطن قبلی مینشیند، این شبیه ارث است از این جهت که مالک به جای مالک مینشیند؛ منتها در ارث مالک عین و منفعت است، در اینجا فقط مالک منفعت. این بنا بر این است که طبقات یکی پس از دیگری جای یکدیگر را پُر کنند، اما اگر هر طبقهای مِلک را از آن واقف اصلی تلقی کند آن یک راه خاص خود را دارد که شبیه هبه خواهد بود؛ آن قبلی شبیه ارث است، نه ارث و این شبیه هبه است نه هبه.
حالا این مسئله ربا در خطوط کلی، چه در مسئله قرض و چه در مسئله بیع؛ اینها به عنوان نقشه جامع اقتصاد دینی خواهد بود. در جریان ربای در قرض که ـ انشاءالله ـ به بحث قرض که رسیدیم باید معلوم شود، در این خسارت تأخیر تأدیه، یک وقت است کسی مالی را قرض کرده از بانک بدون سود، وقتی مالی را قرض کرده چه شخصیت حقیقی باشد یا حقوقی باشد، چه نهاد باشد، یک شخصیت حقیقی باشد چه بانک باشد چه افراد باشد موقعی که زمان آن رسید بر او واجب عینی است که دهد و حتی گفتند اول وقت نمیتواند نماز خود را بخواند و بر او واجب است که برود دَین را اَدا کند و بعد برود نماز خود را بخواند. اگر دَین مُطالَب دارد و آن دائن طلب کرده است، این شخص حق ندارد نماز خود را اول وقت بخواند، برای اینکه آن واجب مضیّق است و این واجب موسّع و باید برود آن واجب مضیّق را اَدا کند و بعد به موسّع برسد، مگر اینکه آخر وقت باشد و فرصت نداشته باشد، پس بر او واجب است که برود دَین خود را اَدا کند؛ این در صورتی است که مقروض باشد، یک؛ قرض او هم براساس اصول اسلامی بدون ربا باشد، دو و این شخص هم در سررسید متمکّن از تأدیه باشد، سه؛ اما اگر کسی نداشت یا مریض بود، این وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ (1)بر او پرداخت واجب نیست، چون ندارد؛ برای طلبکار مطالبه حرام است، اینکه ندارد شما فرصت بدهید. بله یک وقت کسی میخواهد مال مردم را ندهد و بهانه درست میکند، اینکه موضوعاً خارج است، اما اگر ندارد چه؟ بر طلبکار واجب است که به او مهلت دهد و منتظر باشد تا او به مال دسترسی پیدا کند. در چنین فاز و فضایی بیایند قرار بگذارند که اگر تأخیر شده است این مقدار را به عنوان جریمه بپردازد، این شرط خلاف شرع است.
ص: 855
1) بقره/سوره2، آیه280.
آن کسی که عمداً مال مردم را نخواهد بدهد، کار معصیتی کرده است و طلبکار میتواند به محکمه مراجعه کند و او را به زندان ببرد، بله چون بر او دین واجب کرده که شما وقتی که بدهکار و مدیون هستی، حق نداری نمازت را اول وقت بخوانی، حق نداری مسافرت بکنی و باید مال مردم را بپردازی، اما اگر کسی در اثر فشارهایی که روی یک کشور آمده ـ در داخل یا خارج ـ او قدرت تأدیه نداشت، چون قدرت تأدیه نداشت کسی این را وادار کند یا از او امضا بگیرد که اگر من نپرداختم دوازده درصد یا کمتر و بیشتر به عنوان خسارت تأخیر بپردازم؛ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1)که مشرّع نیست؛ نذر مشرع نیست، عهد مشرع نیست، سوگند مشرع نیست. ما چیزی را که حرام است بخواهیم با نذر یمین شرط حلال کنیم، هیچکدام از اینها شریعت را به همراه ندارند، همه اینها برای الزام مسائل مشروع هستند؛ چیزی که جایز است، مستحب است و بنا بر اینکه رجحان در بعضیها معتبر باشد راجح است، چیزی که نزد شریعت راجح است با نذر یا عهد و مانند آن واجب شود و با شرط لازم میشود ولو رجحان هم نداشته باشد، اما اگر چیزی ندارد بر طلبکار واجب است که مهلت دهد؛ آن وقت نه طلبکار حق دارد که او را وادار کند بر چنین تعهدی و نه او میتواند چنین تعهدی را امضا کند وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ. حالا البته بحث ربا ـ انشاءالله ـ در بخش و مقام دوم که ربای در قرض است مطرح میشود، فعلاً باید به مناسبت کتاب بیع در بحث بیع ربوی بحث میکنیم.
ص: 856
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
پرسش: این فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ ناظر به امر استحبابی نیست؟
پاسخ: نه، بخشی از اینها که اخلاق را ـ وعده هم همینطور است ـ بردند به منزله کسی که ندارد چه کسی را شما مجبور کنید؟ چه چیزی را شما میخواهید بگیرید؟ مستثنیات دَین که گرفتن آن حرام است میخواهید خانه او را بگیرید؟ فرش زیر پای او را بگیرید؟ چه چیزی را میخواهید بگیرید؟
پرسش: بانکها اگر بخواهند این شرایط را ؟
پاسخ: سرّش این است که از این طرف هم باید قدرت تولید داد، وام مشروع داد، جلوی راه تولید و هنر و فنآوری را باز کرد و از آن طرف هم گفت این کار را بکن. فرمود شما این کار را بکنید من تأمین میکنم، فرمود شما اینکه دست جامعه را زنبور ربا زد و این جامعه ورم کرد و کاخ چند طبقه شده، این ورم است و این چاقی نیست، این نمو نیست، «استثمن ذا ورم»؛ یک وقت است جوان است بدنسازی میکند و رشد میکند، این نمو است که اقطار سهگانه او همسان رشد میکند، اما یک وقت است که یک میانسال است شکم کرده و این چاق شده که بدون بیماری نیست؛ یک وقت زنبور دست کسی را زده و ورم کرده، این آماس است و نمو نیست، این از مثلهای معروف عرب است که «استثمن ذا ورم»؛ فرمود ربا ورم کردن و آماس مالی است در جامعه که با یک سوزن حل میشود یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا، (1)وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً؛ (2)فرمود شما این مالهایی را که میخواهید بگیرید، بالأخره میخواهید جایی صرف بکنید که من جلوی آن را میگیرم وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فی أَمْوالِ النّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ (3)از این طرف هم یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا، از امام سؤال کردند چرا «یمحق»؟ فرمود: «مِنْ دِرْهَمٍ رِبًا یَمْحَقُ الدِّینَ»، (4)این در روایات ربا هست که فرمود چون ربا با دین سازگار نیست. ما خیال میکنیم مردم دفعتاً به طرف جای دیگر میروند، اینطور نیست. اینکه اصرار اسلام این است که شرف مردم و آبروی مردم و کرامت مردم را حفظ کنید، برای همین است. قبل از فرار رضاخان کارخانهها تا حدودی رونق داشت و کارگرها براساس مزدوری کار میکردند، میدانید مزدور دیگر تمام درآمدهای او را صاحبکار میبرد و همین که شهریور 1320 هجری شمسی شد و در اثر آمدن متفقین، رضاخان مجبور شد فرار کند و این کشور گرفتار هرج و مرج شد، غالب شهرهایی که کارخانه در آن دائر بود حزب توده در کمترین فرصت اینها را گرفت که با سه چهار تا تبلیغات لنین و استالین حاکم شدند ـ شهرهای کارگری اینطور بود ـ طولی نکشید که حزب توده گرفت. کارگری که عمری بدون کرامت زندگی کرد، یک حادثه که به وجود بیاید رهبر او استالین و لنین خواهند بود. سال 27 و 28 بود که ما تهران تحصیل میکردیم سالمرگ لنین یا استالین بود که راهپیمایی عظیمی در همین توپخانه تهران به عنوان اجلال و گرامیداشت لنین یا استالین راه انداختند. آذربایجان که از نظر نقشه جزء ایران بود، وگرنه جزء ایران نبود؛ هم غلام یحیی و هم پیشهوری تبریز و اردبیل را به طرف خاک شوروی برده بودند. خدا مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی را غریق رحمت کند و حشر او با انبیا و اولیا باشد! آذربایجان را آقا سید ابوالحسن اصفهانی نجات داد. وقتی رادیو اعلام کرد که مرجع تقلید شیعیان آقا سید ابوالحسن اصفهانی در نجف رحلت کرد آن عِرق دینی این مسلمانهای آذربایجان شرقی حرکت کرد، از خانهها بیرون آمدند، مغازهها را بستند، سیل راه افتاد در تبریز که همان روز پیشهوری مجبور شد از تبریز فرار کند و به شوروی برود، بالأخره دین جان یک مملکت را نجات داد؛ سربازان آن روز هنوز در زنجان بودند که تبریز را مردم آزاد کردند؛ این مرجعیت است، این دین است، این عقیده است؛ هر خطری برای ایران پیش آمد دین آن را حفظ کرد. این تاریخ آذربایجان را بخوانید، این غلام یحیی در اردبیل و این پیشهوری در تبریز اینها بودند. علما که خانهنشین شدند، تکیهها و حسینیهها و مساجد که بسته بود، حزب توده «فعّال ما یشاء» بودند. در شمال ما این قائمشهر کارخانه نساجی داشت، چالوس کارخانه نساجی داشت به خاطر این دو بخش تودهایهای فراوان کل شمال را قبضه کرده بودند و بهشهر هم از یک طرف دیگر چنین بود. جمعیتی که با مزدوری زندگی کند در روز مبادا جواب نمیدهد، مگر آنکه عِرق اصیل دینی اینها را کسی احیا کند.
ص: 857
غرض این است که مردم را با اکرام و با اقتصاد مقاومتی و کرامتی باید اداره کرد و دین این راه را پیشنهاد داده است و راه حل آن هم همین است فرمود چه میخواهید بیایید بردارید؟ آن سرمایهدارهای اصلی که دارند ربا میگیرند، این کارمندان بانک هم که «إِنَّ اللَّهَ إِذَا حَرَّمَ شَیْئاً حَرَّمَ ثَمَنَهُ» (1)اگر کار حرام باشد حقوق هم حرام است، آدم عمری کار کند با حقوق حرام؟ با حیله و با این فاکتورسازیها! وقتی آدم چیزی را میداند که نمیتواند عمداً خدای ناکرده خود را فریب دهد. این یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا یَشْعُرُونَ (2)همین است، سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ (3)همین است، دقیقتر از وَ مَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ، سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ است؛ ما یک نفس مسوّله داریم تا آن را نشناسیم که چه بلایی به جان ماست و چه فتنهای به جان ماست، خدا میداند این نفس مسوّله چه میکند. بعدها وقتی «اماره بالسوء» شد معلوم میشود که چه کار میکند، اما آنقدر روانکاو است، آنقدر روانشناس است، آنقدر دروندان و درونبین است که تمام ریزهکاریهای ما را - که ما به چه علاقمندیم - به صورت سند تنظیم میکند، کد بندی میکند و نظریه میدهد، یک؛ بعد تمام آشغالها و زبالههای حرام و باطل را جمعآوری میکند، دو؛ همه آنها را پشت این تابلو قرار میدهد، سه؛ یک زر ورقی از آنچه که خواسته ماست روی آنها میکشد، چهار؛ این را جلوی ما معرفی میکند, پنج؛ ما هم این را قبول میکنیم، شش؛ در گودال نفس مسوّله میافتیم؛ این برادر کشی یا برادر به چاه انداختن برای نفس مسوّله بود، وجود مبارک یعقوب فرمود: سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ؛ شما نمیدانید در درونتان چه کسانی کار کردند؟ سامری مگر آدم تحصیل کرده نبود؟ مگر آدم کوچکی بود؟ این هم در پیشگاه موسی کلیم(سلام الله علیه) عرض کرد: سَوَّلَتْ لی نَفْسی تسویل نفس، غیر از «اماره بالسوء» است. «اماره بالسوء» معلوم است، وقتی که انسان را امر میکند به بدی، آدم میداند این کار بد است؛ ولی خود را گرفتار میبیند؛ اما درون خود را تا آدم را نشناسد گرفتار میشود. اکثر مطالعه مردان الهی در معرفت نفس بود که با من این دشمن درونی دارد چه کار میکند؟ از کجا دارد میگیرد؟ کجا موضع گرفته؟ چه چیزهایی را دارد جمع میکند؟ این «سوّلت» یا یوسف را به چاه میاندازد یا سامری را به راه میاندازد، هر دو برای نفس مسوّله بود که در درون همه ما هم هست. بنابراین اگر کسی کار حرام دارد میکند حقوق او هم حرام است.
ص: 858
خدا سیدنا الاستاد امام را غریق رحمت کند! آن روز که فتوای ایشان را خواندید در همین کتاب مکاسب بیع که «بالصراحه» فرمودند: این حیلهها مشکل را حل نمیکند. (1)بنابراین ما اگر باور کردیم خدا را ـ مشکل ما همین این است ـ فرمود شما ربا نگیرید من تأمین میکنم و اگر ربا گرفتید من بساط را به هم میزنم، یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا که به این معنا نیست که من رباخوار را در قیامت جهنم میبر،م آن فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ (2)است و آن عذاب الیم است و مانند آن که آیات دیگر است، اما این یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا؛ یعنی من در دنیا نمیگذارم ترقی کنی، این مربوط به دنیاست عذاب آخرت که آیات دیگر دارد. بالأخره به جایی نمیرسد، اقتصاد ربوی به جایی نمیرسد، حیله ربوی به جایی نمیرسد؛ بروید این وام را بدهید تا مردم تولید کنند، زمینها را شناسایی کنند، آماده کنند تا لااقل ـ علوفه دیگر انرژی هستهای نیست ـ علوفه را تأمین کنید که لبنیات گران نشود، گوشت گران نشود، این علوفه و علف را از ترکیه نیاورید. این همه زمینها بیکار را تسطیح کنید که نه کود میخواهد و نه سم، فقط عُرضه میخواهد. این را تسطیح کنید و بدهید به کشاورزها، به این جوانهای بیکار بدهید، بدهید تولید کنند و تأمین میکنند؛ لبنیات فراوان، گوشت فراوان و روزی مردم فراوان. فرمود شما یک مقدار راه بروید، ذات اقدس الهی همه روزیهای شما را تأمین میکند. بنابراین وارد بحث ربای بیعی یا ربای قرضی شدن، بدون اینکه آن نقشه جامع اقتصاد را آدم بداند، این بافت فرسوده تحویل دادن است. مال مشخص است که چیست، فقر یعنی چه، املاق یعنی چه، فقیر به چه کسی میگویند، «مملق» به چه کسی میگویند و غنی به چه کسی میگویند و مانند آن، که ـ انشاءالله ـ امیدواریم این نظام با همه برکاتی که دارد همچنان محفوظ بماند.
ص: 859
موضوع: ربا
در مبحث اقتصاد خطوط کلی آن را فقهای ما بیان کردند، اما قرآن کریم آن تلازم بین فرهنگ و اقتصاد را هم تبیین کرد؛ در روایات هم این تعامل متقابل بین اقتصاد و فرهنگ بیان شده است. تعبیرات قرآن کریم تاکنون گذشت و روشن شد که قرآن مال را عامل قیام و قوام یک ملت میداند، ملتی که دستش خالی، جیبش تهی و کیفش خالی است، ستون فقراتش شکسته است؛ ملتی که دستش خالی است زمینگیر است، ملتی که دستش خالی است اهل املاق است، اهل تملّق است و اهل چاپلوسی است. این اصرار قرآن بر تعامل فرهنگ و اقتصاد وقتی از مسائل مالی سخن میگوید و عناوینی را مطرح میکند که بار فرهنگی دارد همین است. آن سه چهار طایفه از ادله گذشت، در تأیید آنها یکی دو سه روایت از نهجالبلاغه بخوانیم تا بعد آن بحثهای اساسی را ادامه بدهیم.
ص: 860
مرحوم سید رضی(رضوان الله تعالی علیه) در نهجالبلاغه از وجود مبارک حضرت امیر(علیه السلام) این تعبیرات را نقل کرد که فقر موت بزرگ است؛ «الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَر»، (1)گرچه بدتر از فقر اقتصادی، فقر فرهنگی است؛ ولی میفرماید: فقر مرگ است. تعبیراتی هم درباره جهل که همان فقر فرهنگی است و درباره خود فقر اقتصادی و مانند آن دارند. در کلمات قصار آن حضرت، کلمه سی و هشتم، طبق بعضی از این تنظیمهای نهجالبلاغه به وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) که نصیحت میکند، میفرماید:«یَا بُنَیَّ احْفَظْ عَنِّی أَرْبَعاً وَ أَرْبَعاً لَا یَضُرُّکَ مَا عَمِلْتَ مَعَهُنَّّ إِنَّ أَغْنَی الْغِنَی الْعَقْلُ وَ أَکْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ»؛ ملتی که عاقل باشد میتواند مسائل مالی خودش را کاملاً تأمین کند، ملتی که عاقل نباشد بالأخره دستش به سوی بیگانه دراز است. تعبیرات دیگری هم حضرت در روایتهای دیگر دارد، فرمود: «لَا غِنَی کَالْعَقْلِ وَ لَا فَقْرَ کَالْجَهْلِ» (2)که این فقر فرهنگی است، اما درباره مسائل فقر اقتصادی در حکمت 163 میفرماید که «الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَر»؛ موت عادی این است که انسان بیمار میشود و میمیرد که این یک مرگ عادی است، با ذلت و تهیدستی و تهیمغزی و اینها همراه نیست؛ اما اگر کسی دستش تهی باشد ذلیلانه مرده است؛ «الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَر» که گاهی از آن به موت احمر و مرگ سرخ هم یاد میشود. (3)در تعبیر دیگر فرمودند ملتی که دستش خالی است به تعبیر قرآن کریم اهل املاق است، اهل تملّق است، تملّق را هم معنا میکنند و میفرمایند: «الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الِاسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ»؛ (4)یک وقت کسی مقامی دارد، علمی دارد، عدلی دارد، انسان برابر ادب اجتماعی از او تعریف میکند؛ اما بیش از آن مقداری که دارد اگر در وصف او چیزی بگوید، این «مَلَق» و تملّق است؛ فقر انسان را وادار میکند که اهل «املاق» باشد که لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ، (5)این املاق که دو بار در قرآن ذکر شده است؛ یعنی انسان تهیدست اهل تملّق خواهد بود. در جریان اثر سوء فقر هم به فرزندش ابن حنفیه خطاب کرد و فرمود: «یَا بُنَیَّ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ»؛ (6)اینها آثار تخریبی فقر اقتصادی است که پیامدهای آن آثار تلخ فرهنگی است، چه اینکه آثار خوب فرهنگی هم پیامدهای خوب اقتصادی را به همراه دارد.
ص: 861
اما در جریان اینکه اقتصاد گذشته از اینکه باید مقاومتی باشد، باید کرامتی هم باشد، روایاتی از اینها در بخش دیروز اشاره شد. مسئله اجاره دادن؛ یعنی انسان تمام وقت خود را، عمر خود را و ابتکار خود را در اختیار دیگری قرار دهد تا مزدی بگیرد؛ این کلمه «مزدور» در فارسی این ملکه را نشان میدهد، اگر کسی اجیر شود و برای کسی یک ساعت یا دو ساعت کار کند این را نمیگویند مزدور؛ همه این پزشکان اجیر هستند، شما ببینید بحث و مسئله طبابت را در کتاب اجاره مطرح میکنند که اگر طبیبی در هنگام درمان آسیبی را رساند ضامن است یا نه؟ این زیر مجموعه بحثهای اجیر است که اگر اجیر آسیبی رساند ضامن است یا نه؟ اگر کسی کاری برای آدم انجام میدهد اجیر است، اینها رأساً از حریم بحث فقها بیرون است. مزدور یعنی کسی که بیاید ماهانه و سالانه عمرش را در اختیار کسی قرار دهد و اینها هم دو گروه هستند: یکی خفیف و یکی اخفّ، یکی رذل است و یکی ارذل؛ آنکه رذل است همین است که مزدور دیگری است و آنکه ارذل است این است که خدمتگزار منزل است و شبانه روز همانجا میخوابد و کار میکند که این عمر فروشی کرده است. یک وقت است کسی میگوید من در این سالها روزی هشت ساعت برای شما کار میکنم، این عمر فروشی نکرده و در شب خود آزاد است، اما آن کسی که سابقاً خادم منزل بود و شب و روز آنجا کار میکرد، عمر فروشی کرده است؛ این دو گروه مشمول این روایاتی هستند که از اجاره دادن نفس نهی کردند.
ص: 862
مطلب دوم آن است که روایاتی که مربوط به اجاره دادن نفس است دو طایفه است که قبلاً هم ملاحظه فرمودید.
پرسش: اطلاق کارگر مزدورها را هم در بر میگیرد. بنابراین روایاتی که در مورد کارگر هست و آنها را مدح میکند شامل آنها هم است؟
پاسخ: بله، اما اینها مخصص آنهاست. شامل هست؛ یعنی کار میکنند و کارشان خیر است، اما بهرهاش را دیگری میبرد.
پرسش: الان اکثر تولید صنعتی جهان توسط همین مزدورها صورت میگیرد؟
پاسخ: همینها را میشود به بهترین وجه انجام داد. نظام اسلامی اینها را با تعاونی حل میکند. همین فناوری و همین ابتکار هست. آنها وقتی صاحب کار شوند دقیقتر، مهربانتر و امینتر کار میکنند. همین را دین ارتقا داده و بالا آورده است. فرموده حالا شما تعاونی درست کنید، وام بدهید، خودش سرمایه داشته باشد، راهنمایی کنید و کمک کنید که روی پای خود بایستد.
پرسش: این همان است که در جهان صنعتی به عنوان سهامدار کردن کارگران صورت میپذیرد؟
پاسخ: که از اسلام گرفتند.ما سعی کنیم که مزدور باید مالک شود و او را بالا بیاوریم، وگرنه اینکه فعلاً هست؛ اینکه در قانون اساسی اصرار شده است بر اینکه یک بخش دولتی است و یک بخشی تعاونی است که تعاونیها را خیلی باید تقویت کرد و خط فکر رهبران نویسنده قانون اساسی به سمت تعاونی رفته بود، برای همین جهت بود.
بنابراین وقتی که اسلام آمد دست مردم را گرفت و بالا برد، گفت «تعالوا» بیایید بالا و نگفت «الیّ». فرمود من از جای بلندی آمدم، حرف بلندتری میزنم و با کرامت میخواهم شما اداره شوید، من میخواهم اکرام کنم نه اطعام، نمیخواهم شکم شما را سیر کنم، من میخواهم کرامت شما را تأمین کنم «تعالوا»؛ یعنی بالا بیایید، نه «الیّ». فرمود که مال که عامل قیام است، اگر کسی دستش و جیبش و کیفش خالی باشد که ستون فقرات او شکسته است و اگر کیفش خالی باشد، جیبش خالی باشد، زبانش به مدح و ثنای این و آن دراز است که میشود متملّق و این میشود «املاق»؛ من بخواهم زبانتان به تملّق باز نشود، کمرتان در اثر فقر نشکند، دستتان هم در جیب و کیفتان باشد و آبرومندانه زندگی کنید؛ تشکیل این تعاونیها برای همین جهت تصویب شده است.
ص: 863
این روایات دو طایفه است: یک طایفه نهی کرده که مبادا مزدور شوید و یک طایفه هم اجازه داده است. اینکه در فقه جمع کردند و گفتند که اجیر شدن و مزدور شدن مکروه است؛ یعنی همین، «جمعاً بین الطائفتین» که یک طایفه نهی کرده مبادا خودتان را اجیر کنید، برای اینکه تمام ابتکاراتتان را صاحب کار میبرد ـ این برهان مسئله است ـ وقتی که گفت تمام کارتان را صاحب کار میبرد؛ یعنی شما برای خودت کار بکن. از این طرف شریعت میگوید برای خودت کار بکن و از آن طرف شریعت به فکر تأمین سرمایه او نیست؟! در بحثهای خطوط کلی که الآن ما داریم آن نقشه جامع اقتصاد را بیان میکنیم، قبلاً دهها بار گذشت که مال در شریعت اسلام سه بخش دارد: یک بخش خصوصی است که لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ (1)و یک بخش، بخش ملی است که برای مردم است، این نظیر زمینهای «مفتوح العنوه» که برای ملت است و نه برای شخص. بخش سوم مال که ثروت قابل توجهی است، نه برای اشخاص است و نه برای ملت، بلکه برای مکتب است؛ انفال برای پیغمبر است و امام، انفال که برای ملت نیست؛ معدن نفت برای قرآن و عترت است، معدن گاز برای قرآن و عترت است. این کسی که معدن گاز و نفت و جنگلها و دریاها که انفال است برای مکتب است و نه برای ملت، باید عاقلانه و عادلانه و فرهنگمندانه اقتصاد را تأمین کند؛ لذا مسئله مزدوری رخت برمیبندد و هر کسی برای خود کار میکند. این روایات که چون دو طایفه هست، آن طایفه ناهیه را حمل بر تنزیه کردند. مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) هم در مسئله اجاره و هم در مسئله مکاسب، هر دو کتاب، در هر دو رشته این روایات را نقل کرده است که بعضی از این روایات مورد پذیرش و اتفاق محمدین ثلاث هستند؛ یعنی مرحوم کلینی، محمدبنیعقوب کلینی نقل کرده؛ مرحوم صدوق، محمدبنعلیبنصدوق نقل کرده؛ شیخ طوسی، محمدبنحسن طوسی نقل کرده که این محمدین ثلاث در آن کتب اربعه این روایات را نقل کردند، مورد اعتمادشان است و معیار حجیّت روایات هم «موثوق الصدور» بودن است نه عدل راوی، یک؛ نه وثاقت راوی، دو؛ «موثوق الصدور« بودن است، سه؛ که این محمدین ثلاث این را نقل کردند و شیخ طوسی هم به آن فتوا داد. روایات دیگر که تجویز کرده، به وسیله این دو طایفه از روایات جمع شده به اینکه آن نهی حمل بر کراهت میشود. کراهت یعنی اینکه مزدوری باید رخت بربندد و مردم باید برای خود کار کنند و قانون اساسی هم همین را پیشبینی کرده که تعاونی را باید تقویت کرد. این روایات که در باب اجاره بود و از کتاب اجاره وسائل خواندیم که در بحث دیروز گذشت، امروز از روی وسائل و در کتاب مکاسب مرحوم شیخ حر عاملی میخوانیم، ایشان این روایات را در هر دو کتاب نقل کرده است.
ص: 864
1) نساء/سوره4، آیه32.
پرسش: بسیاری از مردم توان غیر مزدوری را ندارند؟
پاسخ: وقتی ما تقویت کنیم و دست آنها را بگیریم توانش را دارند. ما موظفیم به اینها بگوییم «تعالوا»؛ مال که برای مکتب است، ما اگر مسئول مکتب هستیم باید این مال را طوری به او وام دهیم؛ چطور اگر بانک با کار ربا جلوی کار او را راه انداخت او بالا میآید، ما با «قرض الحسنه» دست او را بگیریم بالا نمیآید؟! این ربایی که کمرشکن است او را بالا میآورد، اگر او وام داشته باشد به طریق اولی بالا میآید؛ ما باید «قرض الحسنه» بدهیم که بالا بیاید. جلد هفدهم، صفحه 238، باب 66، «بَابُ کَرَاهَةِ إِجَارَةِ الْإِنْسَانِ نَفْسَهُ وَ عَدَمِ تَحْرِیمِهَا»؛ انسان خود را مزدور دیگری کند که این دو طور است: یک وقت مزدور دیگری است؛ یعنی فرد اینقدر کار میکند که دیگر خسته است؛ کارگر روزانه است و مرتب میرود در طول سال کار میکند، یک وقت است نه جزء خادمان بیت است که شبانه روز در آنجا کار میکند، این عمرفروشی اوست و دیگر «اشدُّ وزراً» است. دو طایفه از روایات داریم و جمع بین این دو طایفه به این است که این طایفه ناهیه حمل بر کراهت میشود. «وَ أَنَّ لِلْأَجِیرِ أَنْ یَعْمَلَ لِغَیْرِ مَنِ اسْتَأْجَرَهُ بِإِذْنِهِ»؛ اینطور نباشد که وقت فروشی و عمر فروشی کرده باشد، بلکه بتواند ولو با اذن او برای دیگری هم کار کند.
روایت اول همان بود که در بحث دیروز خوانده شد. این روایت را مرحوم کلینی (1)نقل کرد و مرحوم صدوق (2)هم نقل کرد؛ منتها صدوق مرسلاً نقل کرد و مرسلات صدوق هم مستحضرید دو قسم است: یک وقت مرحوم صدوق میگوید که «روی عن الصادق(علیه السلام)» این خیلی قابل اعتماد نیست و جزء مرسلات است، یک وقت بهطور ارسال مسلم میفرماید: «قال الصادق(علیه السلام)»؛ این هم مرسل است، اما آنقدر پیش مرحوم صدوق متقن است که دیگر نمیگوید «روی عن الصادق(علیه السلام)»، بلکه میگوید: «قال الصادق(علیه السلام)» همه مشایخ ما بین این دو سنخ از مرسل فرق گذاشتند و گفتند آن مرسلهای که صدوق میگوید: «روی عن الصادق(علیه السلام)»، یک حساب دارد و آن مرسلهای که صدوق میگوید: «قال الصدوق(علیه السلام)» آنقدر پیش صدوق مسلم است که دیگر به زید و عمرو اسناد نمیدهد یا «رُوِیَ» نمیگوید؛ باید دید که صدوق این روایت مرسل را چگونه بیان کرده است. این روایت «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ یُونُسَ» که غالب این بزرگان جزء «ثقات» درجه اول هستند، حالا آنها میآیند از مفضلبنعمر که بدنام و «فاسد المذهب» است نقل میکنند؟! «عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِاللَّهِ(علیه السلام)یَقُولُ مَنْ آجَرَ نَفْسَهُ فَقَدْ حَظَرَ نَفْسَهُ الرِّزْقَ»؛ کسی که خود را مزدور دیگری کرده تمام فنآوری و نوآوری و ابتکار خود را به دیگری داده، چه کاری است که میکند؟ «وَ فِی رِوَایَةٍ أُخْرَی» فرمود: «وَ کَیْفَ لَا یَحْظُرُهُ وَ مَا أَصَابَ فِیهِ فَهُوَ لِرَبِّهِ الَّذِی آجَرَهُ»؛ (3)او چگونه روزی خود را منع نکند و رزق خود را سدّ نکند، برای اینکه هر چه به دست آورده برای صاحبکار است.
ص: 865
روایت دوم این باب که آن را هم مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1)«عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ(علیه السلام)» نقل میکند این است که «سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِجَارَةِ»؛ از بس نهی شده بود که در ذهن سائل این بود که اجیر شدن حرام است. فرمود نه، اینکه ما گفتیم اجاره ندهید و اجیر نشوید و معنای آن این نیست که ولو برای مختصری هم کار نکنید و اختیار خودتان را هم داشته باشید باز هم اجاره بد است. نه، وجود مبارک موسای کلیم خودش را اجیر شعیب کرد، این عیب ندارد؛ از این معلوم میشود که مزدوری بد است، نه اجیر شدن به این معنا. عرض کرد «سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِجَارَةِ» اجاره جایز است و حلال است؟ «فَقَالَ صَالِحٌ لَا بَأْسَ بِهِ»؛ عیب ندارد، برای اینکه «إِذَا نَصَحَ قَدْرَ طَاقَتِهِ فَقَدْ آجَرَ مُوسَی(علیه السلام) نَفْسَهُ وَ اشْتَرَطَ» (2)که مثلاً هشت سال باشد یا فلان باشد، حالا این کار او و مدت اجاره او آیا مهریه همسر اوست که أُریدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلی أَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ (3)یا مهریه همسر او نیست؟ این روایت را هم مرحوم صدوق نقل کردند.
روایت سوم را که مرحوم کلینی (4)«عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْروٍ عَنْ عَمَّارِ السَّابَاطِیّ» نقل کرد؛ عمار میگوید من به ابی عبدالله(علیه السلام) عرض کردم: «الرَّجُلُ یَتَّجِرُ فَإِنْ هُوَ آجَرَ نَفْسَهُ أُعْطِیَ مَا یُصِیبُ فِی تِجَارَتِهِ» کسی است که دارد تجارت میکند؛ ولی اگر اجیر کسی شود ممکن است همان درآمد کسبی خود را داشته باشد، فرمود: این کار را نکند همان تجارتش را ادامه دهد؛ «فَقَالَ لَا یُؤَاجِرْ نَفْسَهُ وَ لَکِنْ یَسْتَرْزِقُ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ وَ یَتَّجِرُ فَإِنَّهُ إِذَا آجَرَ نَفْسَهُ فَقَدْ حَظَرَ عَلَی نَفْسِهِ الرِّزْقَ»؛ محظور یعنی ممنوع، جلوی روزی خود را گرفته؛ تمام ابتکار و نوآوری را صاحب کار میبرد. این روایت را که نهی از مزدوری است، هم مرحوم کلینی، هم مرحوم صدوق (5)و هم مرحوم شیخ طوسی (6)نقل کرده است. محمدین ثلاث که این روایت را نقل کردند و در این روایت سخن از« مفضل بن عمرو» نیست گرچه دیگری هست، این نشان میدهد پیش این سه بزرگوار این امر مقبول بود؛ لذا شیخ طوسی برابر این فتوا میدهد.
ص: 866
روایت چهارم که فقط مرحوم صدوق (1)نقل کرد این است: «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیهما السلام) قَالَ: مَنْ آجَرَ نَفْسَهُ فَقَدْ حَظَرَ عَلَیْهَا الرِّزْقَ»؛ کسی که مزدور دیگری شد، تمام ابتکار و نوآوری و قدرت کسب خود را در اختیار صاحبکار قرار داد. «لَا یَحْظُرُ عَلَیْهَا الرِّزْقَ وَ مَا أَصَابَهُ فَهُوَ لِرَبٍّ آجَرَه»؛ (2)هر چه که گیرش آمده برای صاحبکار است که یک چیز هم مختصری به او میدهد. این روایات ناهیه که ظهورش در منع است، به وسیله بعضی از روایات مجوزه جمعبندی شده و این نهی بر تنزیه حمل شده؛ لذا مرحوم صاحب وسائل ـ چه عنوانی که در باب جلد نوزده بود و چه عنوانی که در جلد هفدهم است ـ تعبیر میکند و میگوید: «بَابُ کَرَاهَةِ إِجَارَةِ الْإِنْسَانِ»، برای اینکه آن نهی را حمل بر کراهت کردند.
بنابراین ما یک اقتصاد مقاومتی بدون کرامت داریم، یک اقتصاد مقاومتی کرامتی داریم که با لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی آدَمَ (3)همراه باشد و راه هم دارد، آن وقت وقتی کسی برای خود کار میکند با حیثیت و کرامت کنار سفره خود مینشیند، این کریمپرور است و ملت کریمپرور، کار رذل هرگز نمیکند، انجام کار پایین و فرسوده را هرگز به خود اجازه نمیدهند و مانند آن. اینها علائمی است که تعامل متقابل بین فرهنگ و اقتصاد را بیان میکنند.
ص: 867
اما آنچه که به اصل مسئله اقتصاد برمیگردد؛ این ربا که مرحوم محقق در شرایع (1)گفتند دو قسم است: ربا در بیع و ربا در قرض که درباره قرض جداست، منظور از این بیعِ در مقابل قرض است؟ این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)در مقابل رباست؟ یا بیع به معنای إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (3)است که مطلق داد و ستد است؛ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ (4)مطلق داد و ستد است، رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ (5)مطلق داد و ستد است؟ مرحوم سید و مانند ایشان فتوا میدهند که منظور از این بیع، مطلق معاملات است، البته نه اینکه از خود این آیه استفاده کنند؛ میفرمایند ما دو طایفه از ادله داریم: یکی عمومات که دارد در مطلق داد و ستد؛ اگر جنس یکی باشد و یکی بیش از دیگری باشد، این معامله در صورتی که مکیل و موزون باشد رباست؛ دیگر ندارد که با بیع باشد. اگر صلح باشد، مبادلات و معاوضات دیگر هم باشد همین است، فتوای مرحوم سید همین است، روش ایشان هم همین است که منظور از بیع، خصوص بیع در مقابل اجاره و صلح و اینها نیست و گذشته از این میفرماید: دلیل خاصی هم داریم؛ نه تنها این عمومات میگوید ربای معاملاتی اختصاصی به بیع ندارد، بلکه از ادله خاصه میگوید که در صلح و امثال صلح هم نمیشود ربا گرفت، این برای این جهت؛ ولی در مسئله نص خاص باید جداگانه بحث کنیم که آیا واقعاً آن نص خاص خصوص صلح و مانند آن را شامل میشود یا آن هم نظیر نص عام است؛ پس این هم یک مطلب.
ص: 868
مطلب دیگری که خیلی به ربای در معامله مرتبط نیست و به ربای قرض ارتباط بیشتری دارد، این است که اگر آن حل شود بخشی از مشکلات مسئله ربای قرضی حل میشود و آن این است که در بحث مکاسب، مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) معیار مالیت را دو عنصر دانست که عرض کردیم این کافی نیست؛ ایشان فرمودند: معیار مالیت جنس است و وصف، چیزی مال محسوب میشود که جوهری داشته باشد؛ مثلاً گندم هست یا واحد صنعتی است، فرش است و وصفی هم دارد که این صفت برای این جنس است؛ معیار مالیت یکی جنس است و یکی وصف، اما فرمود برای ارزش افزوده ما مالیت جدا حساب نمیکنیم. خدا امام(رضوان الله علیه) را غریق رحمت کند! اینکه میفرمودند: زمان و مکان در اجتهاد اثر دارد، (1)نه یعنی در موضوعات اثر دارد؛ معلوم است که در موضوعات اثر دارد، اینکه گفتن نمیخواست. اگر فردی یخ کسی را تابستان غصب کرده و در زمستان تحویل او دهد که این کافی نیست؛ زمان و مکان فرق کرده و در تابستان ارزش دارد، در زمستان ارزش ندارد؛ این موضوع عوض شده، این را که نمیگویند زمان و مکان در اجتهاد اثر دارد. زمان و مکان در اجتهاد اثر دارد نظیر همین است؛ قبلاً مسئله تورّم مطرح نبود، ارزش افزوده مطرح نبود، مالیت مطرح نبود، الآن این کاملاً قابل طرح است؛ میگوید من این صد تومانی که به شما میدهم درست است که مثلاً یک کاغذ شش در هشت است و ارزش آن هم صد تومان است؛ ولی امسال و الآن که من دارم این کاغذ و این صد تومان را به شما وام میدهم مالیت آن این است که با این صد تومان میشود فلان مقدار نان تهیه کرد، فلان مقدار گوشت تهیه کرد، فلان مقدار میوه تهیه کرد؛ شما هم آینده یک صد تومانی تحویل من بدهید که شود فلان مقدار گوشت، فلان مقدار مال، فلان مقدار برنج تهیه کرد که این را میگویند مالیت، نه مال؛ این را میگویند به حساب تورّم. اگر کسی صد تومان را وام دهد و بخواهد صد و بیست تومان بگیرد میشود ربا؛ ولی بگوید من صد تومان به شما وام نمیدهم، این کاغذ هر چه ارزش دارد و ارزش این در چیست؟ قدرت خرید است و قدرت خرید این است که شما با این میتوانید چند کیلو گوشت بخرید، من در سال بعد صد تومانی از شما میخواهم که بتوانم چند کیلو گوشت بگیرم. اگر مالیت مطرح شود این تأثیر زمان و مکان در اجتهاد است، آن وقت این ربا نیست. این شخص کاغذی به او داد که ارزش این کاغذ چهار کیلو گوشت است، سال بعد از او کاغذی میخواهد که ارزش آن همان چهار کیلو گوشت باشد، این تورّم را حساب میکند. اما اینکه اگر یک روز تأخیر افتاد، خسارت تأخیر تأدیه میگیرد، این دیگر به فکر تورّم و ارزش افزوده و اینها نیست، این به فکر ربای خود است. بنابراین اگر مالیت مطرح شود، بخش وسیعی از مسئله مشکلات ربای قرضی حل میشود؛ منتها این در بحث مکاسب در بحثهای آخر ـ در فصل نهم ـ این نقد بر مرحوم شیخ وارد شد که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) معیار را جنس و وصف میداند، گفت: «الجنس الوصف» که معیار همینهاست که گفتیم سه هم مطرح است و آن مالیت است؛ غصب هم همینطور است، مهریه هم همینطور است. یک وقت است کسی زمینی را، خانهای را مهریه کسی قرار میدهد؛ عین آن محفوظ است و قدرت خریدش هم آمد بالا و تورّمش هم افزوده شد، اما یک وقت ده تومان را در چند سال قبل مهریه همسرش قرار داد، حالا «بعد الموت» میخواهند به عنوان دَین از مال او خارج کنند، به همان اندازه ده تومان یا قدرت خرید و به اندازه مالیت؟ اگر مسئله مالیت مطرح شود که تأثیر زمان و مکان در اجتهاد است، خیلی از مشکلات حل میشود. غالب شما مسئله خمس را برای دیگران بیان کردید، قبلاً در رسالهها چه مینوشتند؟ مینوشتند که اگر کسی برای تهیه منزل، مصالح ساختمانی را به تدریج سالانه تهیه کند، چون هزینه کرده است؛ یک سال آجر بخرد، یک سال آهن بخرد، یک سال چوب بخرد، یک سال سیمان بخرد و بعد به کارگرها بگوید بسازید این خمس ندارد، چون هر سال هزینه شده، اما الآن چه میگویند؟ الآن میگویند اگر این پول را به تدریج به بانک بگذاری که خانه بخری این خمس ندارد، «کما هو الحق»، برای اینکه شما الآن آهن بخری کجا بگذاری؟ سیمان بخری کجا بگذاری؟ گچ و آجر بخری کجا بگذاری؟ این تأثیر زمان و مکان است، اینها نحوه از هزینه است. شما بخواهید پول را جمع کنی و بعد از بیست سال خانه بسازی، بخش وسیعی از آن را که باید به عنوان خمس بدهی و نحوه هزینه کردن آن هم مثل سابق باشد که جا ندارید، چون خودت مستأجری و جا نداری که بروی سیمان و گچ تهیه کنی. این دید را عوض میکند، نه اینکه زمان و مکان اثر دارد و زمستان و تابستان موضوع فرق میکند، این دید مجتهد را عوض میکند. قبلاً مسئله مالیت و تورّم و مانند آن مطرح نبود، میگفتند صد تومان دادی باید صد تومان بگیری وگرنه رباست؛ ولی الآن اگر کسی بگوید من به شما صد تومان وام نمیدهم، من پولی را به شما وام میدهم که قدرت خریدش چهار کیلو گوشت است، شما هم سال بعد همین کار را بکن، این بیست درصدی که اضافه میشود دیگر ربا نیست، او عین مال خودش را دارد میگیرد.
ص: 869
1) الاجتهاد و التقلید، السیدروح الله الخمینی، ص16.
پرسش: تفاضل دارد؟پاسخ: نه تفاضل نیست. او صد تومان نداد که 120 تومان بگیرد، بلکه او صد تومانی که با آن بتواند چند کیلو گوشت بگیرد. میگوید شما سال بعد یک صد تومانی که بتوانم با او چند کیلو گوشت بگیرم را پس دهید. یک وقت خیلی در شرایط تحریم و مانند آن گران میشود، حساب دیگری است؛ یک وقت روال عادی این است که تورّمی در آن هست که آن روال عادی قابل حل است؛ وقتی مازاد بر آن را میخواهد بگیرد، بله آن مازاد میشود ربا؛ اما اگر روال عادی را بخواهد طی کند، امسال اگر با این مبلغ انسان بتواند فلان کالا را تهیه کند ـ یک وقت است تحریمی رخ میدهد و انسان نمیتواند، آن یک مطلب دیگری است ـ سال بعد بتواند با همین پول همان کالا را تهیه کند، این یک بیست درصدی اضافه روی آن هست و دیگر ربا نیست، برای اینکه او صد تومان را قرض نداد مالیت آن را قرض داد.
بنابراین این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا، بیع مصطلح که سایر معاملات را شامل نشود نیست؛ یعنی مطلق داد و ستد؛ در مسئله ربای در قرض اینطور است، اگر در ربای معاملات چنین چیزی هم بتواند مشکل را حل کند، آن هم مشکل گشاست.
میماند مطلب دیگر؛ این بیع ربوی که حرام است، باطل هم هست یا نه؟ آیا حرمت سرایت میکند زائد و مزید هر دو را میگیرد یا خصوص زائد را می گیرد؟ بیان مطلب این است اگر مکیل و موزون محور معامله شد که مثلاً ده کیلو گندم خوب داد و دوازده کیلو گندم نامرغوب گرفت، آن دو کیلو میشود ربا؛ آن دو کیلو چون رباست حرام است، یک؛ ملک فروشنده ـ این کسی که گرفت ـ نمیشود، دو؛ این درست است، اما کل این معامله میشود حرام، یک؛ کل این معامله میشود باطل، دو؛ آیا این هم هست؟ «فهاهنا امورٌ اربعه»: آن امر زائد تکلیفاً حرام است، آن امر زائد وضعاً ملک نمیشود که این دو امر روشن است؛ اما مانده دو امر دیگر، این «مزید علیه» تکلیفاً حرام است یا نه؟ وضعاً باطل است یا نه؟ اینجا بین آن جا که آن زائد را به عنوان جزء قرار دهند یا به عنوان شرط قرار بدهند فرق گذاشتند؛ این جزء مسائل مربوط به ربای در بیع ربوی است.
ص: 870
موضوع: ربا
مسئله ربا همان طوری که مرحوم محقق در شرایع (1)مطرح کردند; گرچه قبل از ایشان هم طرح شده بود و بعد از ایشان هم تا زمان مرحوم آقا سید محمد کاظم همین طور توزیع و تقسیم شده بود, ربا دو قسم بود: ربای در داد و ستد ـ نه در خصوص بیع و ستد ـ و ربای در قرض. اینها یک سلسله احکام مشترک دارند و یک سلسله احکام مختص. فقهایی مثل مرحوم محقق در شرایع, ربای مربوط به داد و ستد را در کتاب بیع و ربای مربوط به قرض و قرض ربوی را در کتاب قرض ذکر میکنند که مستحضرید قرض غیر از مطلق دِین است. دِین شامل میشود اگر کسی مال کسی را تلف کرده اشتباهاً مدیون است; اما قرض عقد است ایجاب دارد قبول دارد انشا دارد قرارداد دارد, مطلق قرض زیر مجموعه دین هست; اما دین که «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (2)یا «علی الید ما أخذت» (3)[3]کسی که غصب کرده مال مردم را تلف کرده او مدیون است, این کاری به قرض ندارد. قرض عقد است ایجاب دارد قبول دارد و مانند آن. ربای قرضی را در کتاب قرض ذکر میکنند. هفت, هشت حکم تکلیفی و وضعی که قرآن و روایات درباره ربا ذکر کردند, این جزء احکام مشترک این دو رباست. اگر حرمت است مشترک بین ربای داد و ستد و ربای قرض است و اگر بطلان وضعی است که این معامله باطل است و آن قرض باطل است, مشترک بین ربای داد و ستد و ربای قرضی است و اگر حرب با خداست فاذنوا بحرب من الله (4)[4]مشترک بین ربای داد و ستد و ربای قرضی است و اگر محق در دین میشود و خودش هم ممحوق است که یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا (5)[5]وقتی از امام(علیه السلام) سؤال میکنند چرا یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا؟ فرمود: «لأن الربا یمحق الدین». (6)[6]اگر ربا باعث از بین رفتن احکام شریعت است, ذات اقدس الهی مسئله ربا را هم از بین خواهد برد, نظام ربوی به مقصد نمیرسد این هم حکم چهارم که مشترک بین ربای داد و ستد و ربای قرضی است و اگر لعن کاتب و دهنده و شاهد است این هم حکم مشترک بین دو تا رباست که حکم پنجم است. اگر آیه ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فی أَمْوالِ النّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ (7)[7]است, این مشترک بین ربای داد و ستد و ربای قرضی است و اگر لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ (8)[8]قیام رباخوار را قیام مخبطانه میداند مشترک بین هر دو است و اگر آن تشبیه تند و تیز اینکه اکل یک درهم ربا به منزله کذا و کذا در کنار کعبه است, (9)آن هم مشترک بین دو قسم رباست. این هفت, هشت قسم و مانند آن, هشت حکم یا بیشتر و کمتر, مشترک بین دو قسم رباست.
ص: 872
اما حالا برای پرهیز از ربا, بسیاری از کارهاست که محل ابتلاست و راه حل واقعی دارد, نه حیله, حیله از دیرزمان محکوم بود الآن هم محکوم است. همان حیلهای بود که یهودیها برای صید ماهی این کار را انجام میدادند, صید ماهی برای یهودیها به عنوان آزمون در روز شنبه حرام بود, روز یکشنبه میتوانستند تور بیندازند و ماهی بگیرند. اینها روز شنبه که صید ماهی حرام بود آب را میبستند که ماهیها که آمدند نتوانند بروند, یکشنبه صید میکردند. اینها میگفتند ما که در روز شنبه صید نمیکنیم, قرآن کریم فرمود این هم یک حیله است جلوی این حیوانات را شما بستید (1)این گونه از حیلهها در هیچ زمانی مشروع نبود تا در زمان ما و شریعت ما مشروع باشد. بنابراین مسئله حیله یک راه دیگر است; اما مسئله راه حلال دارد; همان طور که ذات اقدس الهی ربا را حرام کرده, بیع را حلال کرده جانشین دارد و این راه هم هست. این مسئله رهن و اجارهای که بسیاری از آقایان مبتلا هستند, این هم ممکن است خدای ناکرده یک قسم آن بوی ربا بدهد, راه حل شرعی هم دارد. در مسئله رهن و اجاره سه تا کار هست, کسی که رهن را با اجاره همراه میکند, این سه تا کار انجام میدهد: در درجه اول یک پولی را به صاحبخانه به عنوان وام میدهد این یک، وام دهنده طلبکار حق دارد از بدهکار گرو بگیرد این دو، این شخصی که به صاحبخانه پولی به عنوان وام داد که میگویند پیش پرداخت, این وام است اینکه امانت نیست برای اینکه او با این وام میتواند تجارت کند, پس ملک اوست. این پول را به عنوان وام به این صاحبخانه میدهد این یک، حق دارد خانه او را به عنوان گرو بگیرد; چون طلبکار میتواند از بستانکار گرو طلب بکند, این میشود رهن, این دو; منافع عین مرهونه در مدت رهن, مال راهن است, نه مال مرتهن, این سه; آنگاه این شخص میگوید که گرچه خانه ملک شماست و همه منافع مال شماست و در رهن من است; اما من که نمیتوانم استفاده بکنم, شما این خانه را به من اجاره بدهید این میشود اجاره که مال الاجاره آن کم شده برای اینکه آن وام زیاده است این میشود مجموع رهن و اجاره. این سه, چهار تا کار اگر انجام بشود دو جور میشود این سه, چهار تا کار را انجام داد که یکی شبههناک است, یکی بی شبهه است; آنکه شبههناک است همین است که به همین ترتیب عرض شد; یعنی اول وام میدهد, در متن این وام شرط میکنند که شما خانه را به ما باید رهن بدهید, این یک شرط زائدی است که به سود وام دهنده است در وام نمیشود شرط کرد, این الآن صد تومان میدهد و بعد از دو سال صد تومان را میگیرد; اما ضمناً شرط میکند که شما یک خانه را با یک تخفیفی به ما اجاره بدهید, این شرط در ضمن وام است که بوی شرط زائد میدهد, این کار را نکنند. راه اصلیآن این است که اصل عقد در محور اجاره باشد بگوید من این خانه را از شما اجاره کردهام او بگوید من خانه را به شما اجاره دادم یک، اجاره هم عقد لازم است آنگاه در ضمن عقد اجاره, شرط میکند که من این پول را به شما وام میدهم در برابرش هم رهن میگیرم. شرط در ضمن عقد اجاره که باعث ربا نیست; اما شرط اجاره در ضمن عقد قرض, بوی ربا میدهد; لذا راه طیب و طاهرتر آن که انسان مطمئن باشد این است که محور اصلی آن اجاره باشد آن وام در ضمن عقد اجاره, این یکی.
ص: 873
1) اعراف/سوره7، آیه163.
پرسش: ؟پاسخ: اگر به عنوان شرط باشد, یک امر زائدی است در متن وام, میشود ربا; اما اگر معاملهای جدا و مستقل باشد کاری به او ندارد; یا این شرط زائد شرط وام در ضمن عقد اجاره باشد عیب ندارد در ضمن عقد اجاره, عقد بیع و مانند آن میشود شرط خیاطت کرد شرط حیاطت کرد و مانند آن.
مطلب بعدی آن است که برخی از این بانکها میگویند اگر شما بخواهید ما به شما وام بدهیم باید فلان مبلغ پول را یک سال یا شش ماه پیش ما بگذارید که اینها میگویند بخوابانید این خواباندن نیست; یعنی مال خودتان را به ما قرض بدهید, ما بهرههای فراوان مالکانه از این مال ببریم, این معنایش است ولو بگویند پول را بخوابانید خواباندن نیست اگر خواباندن باشد که شما نمیتوانید بهره ببرید, نمیتوانید با آن تجارت بکنید, نمیتوانید آن را به دیگری وام بدهید, این پول را ما به این شرط به شما وام میدهیم که شما فلان مبلغ را یک سال یا کمتر یا بیشتر پیش ما به ما وام بدهید; بعد از یک سال نوبت این شخص میرسد و این به او وام میدهد با آن سودی که میگیرد. اگر سود بگیرد این دو تا رباست, یا یک ربای مضاعفی است اگر سود نگیرد یک رباست و حرمت خاص خودش را دارد, اگر سود بگیرد که معلوم میشود رباست, اگر فقط کارمزد بگیرد, سود نگیرد این شرطی که کرده است گفت ما به این شرط به شما وام میدهیم که شما فلان مبلغ را به ما بدهید یک سال پیش ما باشد, این یک شرط سودآوری است در ضمن آن عقد قرض, این مشکل دارد. فرع سوم آن است که میگویند اگر ما بخواهیم به شما وام بدهیم یعنی وامی در کار نباشد عقد مضارعه باشد سرمایه از ما کار از شما که شما عامل مضارعه باشید یا مساقات باشید این یک عقد داد و ستدی است, ما به دیگران این را نمیدهیم, به کسانی میدهیم که یک مبلغ در فلان مدت به ما وام بدهند این عیب ندارد چرا؟ برای اینکه عقد مضاربه, مشروط به یک قرضی شد, این عیب ندارد; اما قرض مشروط باشد به یک کاری, این چون زمینه سودآوری آن قرض دهنده است, این بوی ربا دارد, این مسئله سوم.
ص: 874
مسئله چهارم همین است که در بعضی بیوتات, بعضی از افراد خانواده, خانمها یا آقایان دارند که اینها یک شخصیت حقوقی ده بیست نفره دارند عنوان یک نهاد; چون ربا فرق نمیکند بین شخصیت حقیقی باشد, یا حقوقی باشد اینها میگویند هر کدام یک مبلغی را بگذاریم بماند به عنوان سرمایه بعد برابر قرعهکشی به افرادی وام بدهیم, این ظاهراً محذوری ندارد; برای اینکه سودی, عاید کسی نخواهد شد, فقط میگویند به این شرط که شما این مبلغی که دادید تا فلان مدت نگیرید, یا تا پایان کار نگیرید ولو خودتان هم نخواستید وام بگیرید. یک شرط ابتدایی است, شرط ابتدایی هم نافذ است لازم نیست در ضمن عقد باشد شرط ابتدایی هم نافذ است «المومنون عند شروطهم» (1)[11]میگیرد, مستثنا هم شامل این نمیشود الا شرطی که «حرم حلال الله و حلل حرام الله», این بوی ربا نمیدهد, حرمتی در کار نیست, سودی کسی هم نبرد, این حفظ سرمایه است ظاهراً چیزی به نظر نمیرسد که این کار حرام بشود.
پرسش: ؟پاسخ: آنجا خیلی فرق میکند این میگوید من به شما وام میدهم از مال خودم, آنجا مال شخص نیست, مال همین چند نفر است که برابر قرعهکشی ممکن است به خود او برسد, ممکن است به او نرسد, اینها سرمایهگذاری کردند برای وام دادن به یکدیگر, برابر قرعه, سودی عاید کسی نمیشود حتی کارمزد هم نمیگیرند.
پرسش: کسی که این مسئولیت را پذیرفته اولین سود را به او بدهد این چطور است؟
ص: 875
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص371.
پاسخ: این عیب ندارد این قرارداد است; یعنی بدون قرعه بدهند این در حقیقت به منزله کارمزد است; یک مؤسسهای است یک نهادی است آب و برق و تلفن و وقت و اینها باید صرف بکند, کارمزد که طیب و طاهر است حلال است چون این کسی که پول میگیرد پول را نگاه میدارد پول میدهد, یک نیرویی است یک آب و برق و تلفن و تشکیلاتی است, این به منزله کارمزد اوست یا تشویق اوست. این فروع چهارگانه مقدمه بحث بود.
پرسش: پول را بعنوان قرض میگذارد؟
پاسخ: نه قرض نمیدهند یک نهادی است که این نهاد مالک شده به کسی قرض ندادند, این را میگویند مردم نهاد, این شخصیت حقوقی است, این شخصیت حقوقی گاهی به نام مثلاً صندوق قرض الحسنه حضرت ابا الفضل(علیه السلام) است یا صندوق قرض الحسنه حضرت زهرا(سلام الله علیها) است این نهاد مالک شده; البته مالک نیست برای اینکه بعد از انقراض مدت, پولهایشان را پس میگیرند, این در حقیقت امانت است. یک شخصیتی یک نهادی امین اینهاست مالک اینها نیست; به دلیل اینکه اینها بعد از یک سال وقتی صندوق منحل شد هر کسی سهم خودش را میبرد هر کسی آن مقداری که داد میگیرد ملک کسی نیست, بنابراین دیگران سود هم نمیبرند. این فروع چهارگانه به عنوان مقدمه بحث بود. اما آنچه که در پایان بحث قبل مطرح شده بود که در فصل نهم مکاسب ملاحظه فرمودید مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند معیار در ارزش جنس است و وصف, (1)آنجا مالیت را ایشان نفی کرده بودند, در آنجا عرض شد که مالیت یکی از ملاکهای مسائل اقتصادی میتواند باشد چرا شما مالیت را نفی میکنید, اینچنین نیست که مالیت هم یکسان باشد; لذا مهریهها فرق میکند و دیون فرق میکند غصب فرق میکنند و مانند آن, اگر کسی مال مردم ده تومان را ده سال غصب کرد الآن میخواهد بپردازد که همان ده تومان نیست, مالیت را باید بپردازد. یک وقت است کسی میگوید, من کاری به مالیت ندارم من همین اسکناس صد تومانی را به شما وام میدهم بعد از یک سال صد تومان میخواهم این تصریح است به اینکه من روی مالیت وام نمیدهم, روی مال وام میدهم, این تراضی طرفین است این هیچ. یک وقت است که نه فطرتش این است ولو تصریح نکرده, این شرط ضمنی محسوب میشود شرط ارتکازی محسوب میشود, «مبنیاً علیه العقد» محسوب میشود که من این صد تومانی که قدرت خریدش این است بتوانم با آن مثلاً فلان مقدار زمین تهیه کنم فلان مقدار اجاره بدهم یا فلان مقدار فرش تهیه کنم یا فلان مقدار لباس تهیه کنم, صد تومانی به شما میدهم که این مالیت را دارد, شما سال بعد هم همین صد تومان را با این مالیت به من بدهید. اگر تورم باعث شد که این صد تومان کار هشتاد تومان را میکند و آن شخص باید بیست تومان روی آن اضافه بدهد این ربا نیست, برای اینکه عین مال او را دارد برمیگرداند, اینکه صد تومان را وام نداد ارزش صد تومان را وام داد, اگر مالیت را وام داد همان مالیت را باید برگرداند. گاهی ممکن است که اجناس در اثر تولید زیاد یا در اثر علل و عوامل دیگر ارزان بشود با این صد تومان بتواند بیش از آن مقداری که پارسال میتوانست خرید کند امسال میتواند خرید کند, اینجا جای کم کردن نیست چرا؟ برای اینکه این تحدید در اسلام دو قسم است: یک قسم طرفینی است مثل دم حیض که از این کمتر نباشد از آن بیشتر نباشد کمتر از این حیض نیست بیشتر از آن حیض نیست این طرفینی است. یک وقتی تحدید بهلحاظ اقل است نه بهلحاظ اکثر; اینکه میگویند حد مسافت هشت فرسخ است کمتر از هشت فرسخ نباشد, نه اینکه اگر بیشتر از هشت فرسخ شد نمازتان تمام است. اینکه میگویند کر, سه وجب و نیم مکعب باشد سه بعدی باشد سه وجب و نیم در سه وجب و نیم یعنی کمتر از این نباشد, نه اگر بیشتر شد کر نیست. اینکه میگوید من مالیت را به شما وام میدهم; یعنی کمتر از این نباشد, بیشتر از این هر چه شد مال خود من است . بنابراین اگر یک وقتی اجناس ارزان شد و این شخص توانست با همین صد تومان کالاهای بیشتری تهیه کند آن بدهکار نباشد بگوید که شما به ما صد تومانی دادید که بتواند مثلاً چند کیلو گوشت بشود, الآن بیش از این میشود, این را نمیتواند بگوید.
ص: 876
1) کتاب المکاسب، الشیخ مرتضی الانصاری، ج4، ص 241 و 242، ط الحدیثه.
حالا وارد اصل بحث بشویم مرحوم محقق(رضوان الله علیه) فرمودند که ربای قرض مربوط به کتاب قرض است ربای در بیع این است که مکیل و موزون باشد (1)شرط خاص آن این است گرچه مرحوم مفید (2)و سلار(رضوان الله علیهما) (3)از قدما, آن طور که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در اجوبه مسائل ذکر کردند این دو بزرگوار قائلند به اینکه در معدود هم رباست. (4)حالا در خصوص میکل و موزون ربا باشد این ربای در مکیل و موزون, آیا حرمت فعل است یا حرمت معامله, این یک; اگر حرمت معامله است, حرمت آن مقدار زائد است, یا زائد و مزید علیه همه حرام است, این مال تکلیفی است. آیا حکم وضعی هم به همراه حکم تکلیفی هست یا نه؟ آیا معامله باطل است یا نه؟ اگر باطل است نسبت به آن مقدار زائد باطل است یا زائد و مزید هر دو باطل است؟ فهاهنا امور: اول اینکه این حرام است, بله حرمت آن طبق آن هفت, هشت بیانی که ذکر شده مسلم است که حرام است. دوم اینکه این نظیر حرمت بیع وقت الندا نیست که به خارج از بیع بخورد که إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ; (5)یعنی وقتتان را برای بیع صرف نکنید, فوراً به نماز جمعه بشتابید و اگر حالا ایستادید و معامله کردید معامله حرام نیست آن صرف وقت حرام است, نهی به خارج از بیع تعلق گرفت. اینجا هم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا (6)[18]از آن قبیل نیست; بلکه ذات اقدس الهی فرمود که بیع حلال است و ربا حرام است. بیع حلال است; یعنی این گوهر, گوهر حلال است, ربا حرام است; یعنی این گوهر گوهر آلوده و حرام است, نه اینکه حرمت میخورد به شیء خارجی, در اینجا شیء خارجی ما نداریم, در آنجا شیء خارج داریم که فرمود: فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ نماز جمعه رفتن لازم است و این چون اتلاف وقت است این بیع تحریم شده و اما اینجا چیز دیگری نیست, خود این بیع حرام است. یکی از چیزهایی که باعث بسیار تأسف ماست این است که مرحوم صاحب جواهر اینجا که رسیده, حرفی را از مرحوم امین الاسلام در مجمع نقل میکند (7)مرحوم امین الاسلام در مجمع یک حرف لطیف دارند که خیلی از فقها او را نقل کردند فرمایش مرحوم امین الاسلام این است که ظاهر أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا این است که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ «الذی لا رباء فیه و حرم الله البیع الذی فیه رباءٌ» معلوم میشود کل این معامله را تحریم کرده که حرمت بیرون معامله را هدف قرار نداده خود معامله را هدف قرار داد; (8)یک حرف لطیفی است. مرحوم صاحب جواهر در بسیاری از موارد به خود کتاب فقهی مراجعه میکند میگوید «فیه فیه فیه», آنجایی که میگوید «عن فلان» معلوم میشود از مفتاحالکرامه یا مانند آن به آنها مراجعه کرده که آنها چون در تتبع قویتر بودند آماده کردند. حرفهایی که در مفتاحالکرامه است و بخشی از قواعد را شرح کرده هرگز «عن» ندارد همهاش «فیه» است «فیه فیه»; یعنی خودش مراجعه کرده تتبع کرده و نقل کرد. اما خیلیها; مثل مرحوم شیخ در مکاسب یا دیگران میگویند «عنه عنه»; یعنی ما خودمان مراجعه نکردیم ولی از او نقل شده; یا «فی محکی کذا»; یعنی برای ما حکایت کردند ما خودمان آن مبسوط را ندیدیم. مرحوم صاحب جواهر تلفیقی از این دو تا کار دارد, در بعضی دارد و «فیه و فیه» در بعضیها دارد و «محکی فلان» و «عن فلان»; اینجا متاسفانه مجمع البیان یک کتابی نیست که دم دست نباشد اما معمولاً تفسیر و علوم قرآنی تقریباً در حاشیه بود ایشان به جای اینکه بگوید و «فی مجمع البیان» میگوید و «عن مجمع البیان»; بالأخره مجمع البیان یک کتابی نیست که شما مراجعه نکنید این یک تفسیری است, برای اینکه فاصلهای بین تفسیر قرآن و فقه نباشد باید میگفتید و «فی مجمع البیان» اما دارد و «عن مجمع البیان», اگر به کتاب تفسیر مراجعه میکردید آسانتر بود. غرض این است که این رأساً تفسیر و علوم تفسیری و کتاب تفسیری در حاشیه حوزهها بود.
ص: 877
فرمایش مرحوم امین الاسلام این است که ظاهر آیه این است که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ «الذی لا رباء فیه و حرم الله البیع الذی فیه رباءٌ» پس خود این معامله حرام است, نه اینکه آن خارج معامله حرام باشد; پس تا اینجا روشن است, از آن به بعد پیچیدگیاش زیادتر است و آن این است که حالا که این معامله حرام است آیا آن زیاده حرام است یا زائد و مزید هر دو حراماند. ما در مسئله تطفیف وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ, این مطفف کم فروش; گاهی دو تا گناه دارد گاهی یک گناه. دو تا گناه او این است که این کشاورز بیچاره که انبار کرده و این کالا را تحویل این شخص خریدار میدهد او که ترازو ندارد, او هنگام خریدن زیادتر از آن مقداری که باید بگیرد میگیرد, در هنگام فروختن کمتر از آن مقداری که باید بدهد میدهد. این تطفیف گاهی با دو گناه همراه است, زیادتر گرفتن و کمتر دادن; گاهی هم با یک گناه; قدر مشترک آن همان یک گناه است. تفاوت تعبیر هم این است که وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ ٭ الَّذینَ إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ ٭ وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ (1)[21]میدانید آن کسی که با باسکول چیز میخرد, باسکول این طور نیست که یک کیلو و دو کیلو را تحقیق بکند; گاهی سه, چهار کیلو اضافه است «اکتیال»; یعنی با آن پیمانههای بزرگ خریدن, الَّذینَ إِذَا اکْتالُوا با آن پیمانههای بزرگ; اما وقتی میخواهد بفروشد با همین ترازوهای مثقالی و سیری و کیلویی میفروشد إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ کاملاً حق خودشان را میگیرند اما وَ إِذا کالُوهُمْ موقع دادن که اکتیال نیست, موقع دادن که با باسکول نیست موقع دادن با همین ترازو و کیلوست. آنجا که اکتیال است و با پیمانههای بزرگ است, گاهی ممکن است اضافه هم بگیرد; اما اینجا که کیل است نه اکتیال, با ترازو و با سنگ و اینهاست یُخْسِرُونَ کم میدهند. پس گاهی ممکن است «عند الاکتیال» زیاد بگیرند و «عند الکیل» کم بدهند میشود دو گناه, گاهی یک گناه است; ولی قرآن میفرماید ظاهراً همین مربوط به گناه دوم است که کم فروشی است. اگر کسی کم فروشی کرده معصیت کرده گناه است, یک; حرمت مال همان مقدار کمی است که نداده است, این دو; آن کل معامله حلال است و کل معامله صحیح. آیا وزان ربا, وزان تطفیف است که حرمت به همان بخش خاص میخورد بقیه نه حرام است تکلیفاً و نه باطل است وضعاً آیا ربا این طور است; یا ربا کل معامله را آلوده میکند تکلیفاً, کل معامله را باطل میکند وضعاً. برخیها خواستند بگویند که ربا آن بخش زائد را تحریم میکند تکلیفاً و باطل میکند وضعاً بقیه صحیح است; نظیر اینکه اگر کسی گوسفند و خوک را آنها که در کشورهایی که هر دو را یکسان میدانند بفروشد, آن نسبت به خوک حرام است و نسبت به گوسفند حلال است و معامله نسبت به گوسفند درست است و معامله نسبت به آن خوک باطل است. حالا خود خوک فروشی بعید است حرام باشد نظیر شراب فروشی نیست نظیر بت فروشی نیست, معامله باطل است, اگر پولی گرفته تصرف در آن پول حرام است. آیا جریان ربا نسبت به زائد و مزید از همین قبیل است که نسبت به زائد حرام باشد مزید حرام نباشد نسبت به زائد باطل باشد نسبت به مزید باطل نباشد; یا کل معامله آلوده است. برخیها برآنند که باید تفکیک قائل شد; نظیر همان گوسفند و خوک است که نسبت به گوسفند حلال است و صحیح است و نسبت به خوک باطل; منتها این خیار تبعض صفقه را به همراه دارد; یعنی وقتی که خریدار متوجه شد که بخشی از این معامله باطل است میتواند به عنوان خیار تبعض صفقه معامله را به هم بزند. ولی اگر فرمایشی که مرحوم امین الاسلام دارد که گفتیم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ یعنی کل بیعی که «لا رباء فیه» این حلال است وَ حَرَّمَ الرِّبا یعنی کل معامله ربوی هم حرام است و باطل, این دیگر زائد و مزید نمیشناسد, کل معامله فاسد میشود. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) یک برهانی اقامه میکند که شاید بی تأمل نباشد آن برهان این است که برابر «انّ العقود تتبع القصود» روی این قاعده میفرمایند که طرفین قصدشان این است که این کالا در برابر آن کالا باشد; یعنی این ده کیلو گندم مرغوب در برابر آن پانزده کیلو گندم نامرغوب باشد, این یک معامله است, دو معامله نیست, مقصود طرفین هم تعویض ده کیلو با پانزده کیلوست, اگر شما بگویید آن پانزده کیلو پنج کیلوی آن که زائد است نسبت به او باطل است او هم باید ده کیلو باشد این هم باید ده کیلو, اینها میگویند, «ما قصد لم یقع ما وقع لم یقصد», آنها که نخواستند بین دو تا ده کیلو معامله برقرار کنند; خواستند بین یک ده کیلو و پانزده کیلو معامله برقرار کنند; پس آنچه که شما میگویید واقع شده مقصود طرفین نبود, آنچه که مقصود طرفین بود واقع نشده, اینکه نمیتواند صحیح باشد. حالا ببینیم این استدلال مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) تام است یا تام نیست که بعضی از متأخرین این را پذیرفتند.
ص: 878
1) مطففین/سوره83، آیه1.
موضوع: ربا
مرحوم محقق در شرایع (1)[1] در بحث ربا فرمودند که ربا دو قسم است: ربای در معامله و ربای در قرض؛ ربای در معامله را در کتاب بیع و ربای قرض را در کتاب قرض جداگانه مطرح میکنند. تاکنون روشن شد که تقریباً در حدود هشت حکم، مشترک بین ربای معامله و ربای قرض وجود دارد؛ از نظر حرمت تکلیفی, از نظر بطلان وضعی و از جهت اندراج تحت آیات ناهیه و همه آن آیاتی که مسئله ربا را تحریم کرده و خطرش را ذکر کرده, شامل ربای در معامله و هم شامل ربای در قرض میشود.
بحثی که اخیراً به آن رسیدیم این است: این ربا که حرام و همچنین باطل است، پیرامون حقیقت رباست و تا ما حقیقت ربا را ندانیم, موضوع حرمت که امر تکلیف است و بطلان که امر وضع است روشن نمیشود. اول باید ثابت بشود «الرباء ما هو؟» تا حرمت متوجه آن شده و بطلان هم متوجه آن شود. اگر ربا در بیع متماثلان یا در مسئله قرض، مطلق زیاده است، پس آن مقدار زائد حرام است تکلیفاً و باطل است وضعاً و کسی مالک نمیشود; اما اگر گفتیم «الرباءُ هی المعاملة المشتملة علی الزیاده», ربا زیاده نیست، بلکه ربا یک معاملهای است که بین متماثلین هست مع الزیاده و قرضی است مع الزیاده; اگر ربا قرض بود مع الزیاده یا معاملهای بود مع الزیاده, خود این معامله حرام است تکلیفاً و باطل است وضعاً. بنابراین برای اینکه روشن شود «بطلان» که حکم وضعی است و «حرمت» که حکم تکلیفی است، برای کل معامله است یا برای مقدار زاید, باید روشن شود که «الرباء ما هو؟».
ص: 880
برخی که ربا را همان مطلق زیاده دانستند گفتند که مقتضای قاعده این است که آن زیاده گیری حرام است و ملک کسی هم نمیشود؛ ولی وقتی تحلیل شد و حرف مرحوم طبرسی در مجمع البیان (1)مشخص شد, حرف فقهای دیگر مشخص شد و برداشت از نصوص ربا مشخص شد، همه تأیید کردند که ربا آن معاملهای است که مشتمل بر زیاده باشد; نظیر معامله منابذه و ملابسه که این اقسام بیع محرّم است, جزء بیوع محرّمه است, برای اینکه نهی به خود ذات این معامله تعلق گرفته است; همان طوری که نهی بیرون از این معامله نیست، نهی متوجه آن بخش زاید هم نیست; بلکه نهی متوجه متن معاملهای است که در درون خود، این زیاده را به همراه دارد. پس در بین این احکام سهگانه روشن شد که نهی به خارج از معامله نمیخورد و نظیر حرمت بیع وقت النداء نیست, آنجا معلوم است به اینکه خرید و فروشی که در وقت ندای نماز جمعه حرام است: إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ; (2)[3]یعنی وقت خود را صَرف بیع نکنید، حالا اگر صَرف احوالپرسی هم بکنید حرام است، صَرف تجارت دیگر هم بکنید حرام است؛ اینجا که ایستادید اگر وقت خود را صرف احوالپرسی بکنید و با قوم و خویش مذاکره بکنید این هم میشود حرام، چون سخن از «بیع بما انه بیع» نیست، بلکه سخن از اتلاف وقت است: فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ.
ص: 881
اینجا معلوم است که حرمت برای خود این بیع نیست تا ما بگوییم برای بیع است یا اجاره را شامل میشود یا نه, بلکه حرمت مربوط به صَرف وقت بیجاست و معلوم است که به خارج از این بیع تعلق گرفته است. در امر زاید هم؛ نظیر اکتیال و کیل - که در بحث قبل مطرح شد - نیست که اگر کسی کم فروشی کند یا زیاد بگیرد, هنگامی که این تاجر این کالا را از کشاورز میخرد زیادتر از آن مقدار بگیرد و هنگامی که به ارباب رجوع میفروشد کمتر از آن مقدار بفروشد که إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ (1)[4]، به اندازه کافی حق خودشان را میگیرند, گاهی هم ممکن است اضافه بگیرند. وَ إِذا کالُوهُمْ نه «اکتالوهم»، وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ (2)[5]، کم میدهند و در مسئله تطفیف آن مقدار زائد حرام است تکلیفاً و ملک گیرنده هم نمیشود وضعاً؛ ربا از آن سنخ نیست و چون از آن سنخ نیست کل معامله حرام است.
بعضی ها خواستند بگویند که معامله ربوی؛ نظیر خرید و فروش گوسفند و خوک یا مثلاً سرکه و شراب است در معامله واحد؛ اگر در داد و ستد واحد, کسی شراب و سرکه را یکجا به یک مبلغی بفروشد, نسبت به آن سرکه، تکلیفاً حلال و وضعاً صحیح است و نسبت به آن شراب، تکلیفاً حرام و وضعاً باطل است. اینجا هم اگر ربا گرفته; یعنی مثل را به مثلین فروخت، ده کیلو گندم را به پانزده کیلو یا به بیست کیلو فروخت, اینجا نسبت به آن زاید حرام است تکلیفاً و باطل است وضعاً; نظیر همان بیع گوسفند و خوک یا سرکه و شراب. این هم درست نیست؛ منتها میگویند که بیع ربا از این قبیل است، حرمت برای آن زاید است، یک؛ فساد برای آن زاید است، دو؛ منتها خریدار اگر عالم به مسئله و موضوع نباشد خیار تبعض صفقه را دارد، سه؛ مثل اینکه در جریان شات و خنزیر همین طور است، در سرکه و شراب (خل و خمر) همین طور است.
ص: 882
پاسخ آن این است که از تحلیل معنای ربا «عند العرف و عند الفقهاء» برآمد که کل این داد و ستد رباست; آن وقت نهی تکلیفاً به همین میخورد, وضعاً هم به همین میخورد, این تفکیک پذیر نیست. مسئله جریان ربای استهلاکی و مسئله ربای تولیدی باید مشخص شود که به کدام یک از این اقسام ربا تعلق میگیرد؟ آیا این دو قسم در باب ربای معاملی است یا در باب ربای قرضی است؟ معنای این دو باید روشن شود، یک و سرایت اینها به هر کدام از این دو باید روشن شود، دو؛ تا بحث کنیم که استهلاکی و تولیدی فرق دارند یا ندارند؟ حلال هستند یا حرام؟ این سه.
به هر تقدیر در این قسمت خواستند بگویند که معامله ربوی کلاً حرام نیست یا کلاً باطل نیست, بلکه نظیر فروش سرکه و شراب است که آن بخش سرکه، حلال و صحیح است, بخش شراب آن حرام و باطل است؛ این هم نیست.
نقد مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) این است که این قاعده که «العقود تابعة للقصود»، این یک امر عقلایی است و شارع هم این را امضا کرده است; (1)یعنی شما داد و ستدی که میکنید یک قصدی دارید و این عقدتان برابر با آن قصد و نیت و انشای شماست، منظور از آن قصد، اغراض و اهداف عام نیست، بلکه منظور از آن غرض، چیزی است که تحت انشا قرار گرفته, چون اگر اغراض و اهداف خارج از حوزه انشا باشد اثر ندارد, باید زیر پوشش انشا باشد که انشا روی آن بیاید تا اثربخش باشد. در معاملات وقتی که شما چیزی را انشا میکنید، ده کیلو گندم را در برابر پانزده کیلو انشا میکنید، این یک انشای واحد است, مُنشأ شما تعامل ده کیلو در برابر پانزده کیلو و پانزده کیلو در برابر ده کیلوست، این مُنشأ شما نمیتواند تفکیک بشود به یک صحیح و یک باطل و بگویید نسبت به آن ده کیلو صحیح است و نسبت به آن پنج کیلو باطل است؛ اگر این کار را کردید معنایش این است که آن چیزی که شما انشا کردید واقع نشده, آن چیزی که شما انشا نکردید واقع شده است. این «العقود تابعة للقصود» که یکی از قواعد معاملاتی است و قاعده فقهی در بخش معاملات است، معنایش اغراض و اهداف و قصود و نیات خارج از حوزه انشا نیست, مقصود چیزی است که تحت حوزه انشا آمده است؛ طرفین «الف» را انشا کردند و «الف» باید واقع بشود؛ اگر «الف» واقع نشود و «باء» واقع بشود, میگویند آنچه را که «ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع», این «وقع لم یقصد ما قصد لم یقع» به اهداف برنمیگردد. الآن اگر کسی فکر میکرد که فلان دوست او در بیمارستان بستری است، یک مقدار میوه تهیه کرده به این قصد که برود بیمارستان و از او عیادت کند، بعد وقتی میوه را تهیه کرد و یک مقدار راه افتاد، فهمید دوست او چند روز است که از بیمارستان مرخص شد, او به قصد اینکه این میوه را به بیمارستان برای او اهدا کند خریده و اگر این واقع نشد به معامله که آسیب نمیرساند. اغراض و اهداف و نیّات اشخاص که در قلمرو داد و ستد سهمی ندارد, آنچه که تعیین کننده است و حرف اول را در داد و ستد میزند همان است که تحت حوزه انشا قرار بگیرد، بایع و مشتری چه چیزی را انشا کردند؟ هر چه را انشا کردند, اگر شارع امضا کرد همان را امضا کرد; آن وقت شما بیایید بگویید آن چیزی که اینها انشا کردند واقع نشده و چیز دیگری که اینها انشا نکردند واقع بشود, این را بگویید «ما وقع لم یقصد ما قصد لم یقع» یا «العقود تابعة للقصود»، این درست نیست. اینها مثل را در برابر مثلین انشا کردند، شما بگویید که آن پنج کیلو زائد واقع نشده, ده کیلو واقع شده, ایشان دو تا انشا که نکرده, یک انشا در برابر ده کیلو و یک انشا در برابر پنج کیلوی زائد! این انشای واحد بود ده کیلو در برابر پانزده کیلو; بعد دیدیم شارع فرمود که در مثلین نمیشود اضافه گرفت که این یعنی کل معامله باطل است.
ص: 883
1) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص 334 و 335.
پرسش: ؟پاسخ: نه، اگر در جریان خمر و خنزیر و امثال ذلک باشد واقعاً دو چیز است; اما اینجا که دو چیز نیست، اینجا یک ده کیلوست و یک پانزده کیلو; آنجا مسئله خل و خمر واقعاً دو چیز است، بیع به بیعین منحل میشود، عقد به عقدین منحل میشود و قابل تفکیک است، بنای عقلا هم همین است و شارع هم همین را امضا کرده، ادله شرعیه هم این را تأیید میکنند؛ اما ده کیلو در برابر پانزده کیلو است.
پرسش: ؟پاسخ: بله، چون در فقه یک جنس است; اما در عرف هم که میگوییم این پنج کیلو که جو است با آن ده کیلو، جمعاً شده پانزده کیلو, این ده کیلو گندم را در برابر ده کیلو گندم و پنج کیلو برنج قرار داد, نه اینکه بخشی از ثمن در برابر سرکه باشد، بخشی از ثمن در برابر شراب؛ آنجا که خل و خمر را میفروشند بخشی در مقابل شراب است, بخشی هم در مقابل سرکه، لذا عرف قائل به تحلیل است و شرع هم همین را امضا کرده است؛ اما اینجا اینچنین نیست که یک مقداری از این ده کیلو در برابر آن پنج کیلو جو باشد و مقداری از این ده کیلو در برابر آن ده کیلو گندم باشد، این ده کیلو گندم فقط و فقط در برابر ده کیلو گندم و پنج کیلو جو است و چون اینچنین است که انشا واحد است و بسیط است, میگویند تحلیل نمیشود. در آنجا واقعاً بررسی بکنند و حساب بکنند که شراب چقدر است؟ سرکه چقدر است؟ و این ثمن را که میدهند, بخشی در مقابل سرکه است و بخشی در مقابل شراب; اما اینجا ثمنی در کار نیست، یک ده کیلوست و یک پنج کیلو به علاوه ده کیلو گندم. بنابراین از سنخ گوسفند و خنزیر نیست و از سنخ خل و خمر نیست تا تحلیل شود و کل معامله حرام و فاسد شود.
ص: 884
این یک راه برون رفتی برای کسانی که خواستند برخی از اقسام ربا را حلال کنند باز میکند و آن این است که آنچه که در حوزه ثمن است تحت انشاست و آنچه که در حوزه مثمن است تحت انشاست و بر اساس «ما وقع لم یقصد ما قصد لم یقع» الا و لابد باید از تحلیل و تفکیک بپرهیزیم; اما اگر شرط کردیم شرط که خارج از مشروط است، اینکه جزء نیست, وقتی شرط باشد نباید ربا باشد; در حالی که فتوای فقها این است که شرط زاید هم مثل جزء است; یعنی اگر کسی مالی را قرض بدهد و در برابر آن بگوید به این شرط که فلان کار را انجام بدهی، این مربوط به باب قرض است؛ یا در جریان باب بیع بگوید این ده کیلو گندم را در برابر آن ده کیلو گندم می فروشم, به شرطی که فلان کار را بکنید یا به شرطی که فلان خدمت را بکنی یا فلان مبلغ را بدهی. این به عنوان شرط که نه جزء ثمن است نه جزء مثمن، چون شرط در حوزه وفا و تسلیم قرار میگیرد, نه در حوزه تبادل مالین که قبلاً ملاحظه فرمودید ما دو تا حوزه داریم: در «بعت و اشتریت» یکی مِلک در برابر مِلک است که این مال بیع است و یکی اینکه طرفین تعهد میکنند که ما در برابر این تبادل پای امضایمان ایستادهایم که اینجا جای امر به وفاست که این تعهد متقابل که ما پای امضایمان ایستادهایم، این معامله را لازم میکند. در هبه چنین چیزی نیست, اگر در هبه مالی را کسی به دیگری داد معنایش این نیست که من پای امضایم میایستم، بلکه میتواند از او پس بگیرد. در عقود جایزه این تعهد دوم نیست و شروط به این تعهد دوم برمیگردد و کاری با تعهد اول ندارد. بنابراین لازمه آن این است که اگر شرط زاید بشود این ربا نباشد و حرام نباشد و باعث بطلان نباشد در حالی که همه فتوا میدهند.
ص: 885
«اضف الی ذلک» که بر فرض که حرام است چرا باطل باشد!؟ در حالی که شرط فاسد که مفسد نیست، بسیاری از شما گفتید که شرط فاسد مفسد نیست، اینجا چرا هم فتوا میدهید به حرمت و هم فتوا میدهید به فساد؟! میفرمایند این که ما میگوییم شرط غیر از جزء است و ثمن در برابر آن قرار نمیگیرد، «للشرط قسطٌ من الثمن» را نمیپذیریم, ثمن در برابر مثمن است و مثمن در برابر ثمن است، تا اینجا حق با شماست; اما ربا خصیصهای دارد که شرط آن کار جزء را انجام میدهد؛ ما در مسئله ربا متعبّد هستیم، بسیاری از این مسائل را که دین گفته، آن بخش های دقیق را در واقع نمیفهمیم؛ ما یک بانکداری که در محاسبات ربوی خیلی قوی است و ربح بگیر است او را هوشمند و با استعداد و جزء تیزهوشان میدانیم، در حالی که قرآن اینها را جزء مخبط ها میشمارد: لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ. (1)[7]همان طوری که آن سیاستمداران اموی که آن کارها را میکردند, مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل میکند که وقتی از حضرت سؤال کردند که پس آن چیزی که در معاویه هست چیست؟ فرمود: «تلک النکراء» (2)[8]، این عقل نیست. ما اگر یک چیزی باشد که «عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (3)[9]، آن کسی که عقل را خلق کرد باید معرفی کند, او میگوید این عقل است, اموی سالیان متمادی آن قدرت مرکزی را در شام فراهم کرد و سالیان متمادی حکومت کرد، اما فرمود: این نکراست، عقل نیست. مسئله ربا که انسان در کوتاه مدت این همه برج ها را میسازد و سرمایه روی هم انباشته میکند، فرمود این خبط است: لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ.
ص: 886
بنابراین اگر این واقعاً مخبط است، در بعضی از نصوص تعلیل هم آورده که شما یک چیز زایدی دارید میگیرید؛ یعنی اکل مال به باطل است که این در بعضی از روایات ما هم هست، این نصوصی که شما الآن ملاحظه میفرمایید میفرماید که این ده کیلو در برابر آن ده کیلوست و آن پنج کیلو را زاید میگیرید که این زاید اکل مال به باطل است.
بنابراین ما باید ببینیم که این «شرط» که میگوییم شرط فاسد مفسد هست یا مفسد نیست و در حوزه دوم است, قلمرو آن تا کجاست؟ آن روایات مشخص کرده که شرط ربا مثل یک سمّی است که این سمّ گاهی در غذا قرار میگیرد و گاهی آنقدر بوی بد آن مهلِک است که اگر کنار ظرف قرار بگیرد بوی آن هم این غذا را مسموم میکند, بعضی ها این طور است. بله، ما هم قائل هستیم که خیلی از شرایط است که فاسد است ولی مفسد عقد نیست; اما ربا یک شرطی است که مشروط را مسموم میکند و شما این روایت را ملاحظه بفرمایید که مرحوم صاحب جواهر به این روایت «ابن خالد» استشهاد میکند, سند این خیلی قوی نیست, ولی شواهد دیگر آن را تأیید میکند.
وسائل، جلد هجدهم, صفحه 190, باب دوازده, از ابواب صَرف, حدیث اول؛ آنجا مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) «عن عدة من أصحابنا» دارد که «عن أحمدبنمحمدبنعیسی عن یحییبنالحجاج عن خالدبنالحجاج» که مرحوم صاحب جواهر از آن به خبر یاد میکند (1)، «قال: سألته عن الرجل کانت لی علیه مائة درهم عددا»؛ من صد تا سکه به او دادم, درهم یعنی نقره, صد تا سکه نقره به او قرض دادم، «فقضانیها مائة وزنا»؛ او هم صد مثقال نقره به من برگرداند, چون معمولاً حالا هر سکهای یک مثقال بود سابقاً, او وزنی به من برگرداند، «فقضانیها مائة وزناً»، این درست است یا درست نیست؟ «قال(علیه السلام) لا بأس ما لم یشترط»؛ اگر شما شرط کنید این کل معامله را به هم میزند، اگر شرط نکنید عیب ندارد, معلوم میشود که شرط فاسد مفسد است و شرط ربا باطل است و معامله را هم باطل میکند. این در مسئله شروط دیگر؛ مثلاً خرید و فروش میکند به این شرط که فلان معصیت را هم انجام بدهی یا فلان انگور را شراب درست بکنی, این شرط حرام است و واقع هم نمیشود و معامله را هم به هم نمیزند, چون در حوزه دوم است نه حوزه اول.
ص: 887
1) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص335.
پرسش: ؟پاسخ: این «لا بأس» برای آن صحت است و سائل مطلق است. مسئله ربا اگر حکم تکلیفی و وضعی هر دو را به همراه دارد، پاسخ آن هم تکلیفی و وضعی هر دو را به همراه دارد.
فرمود که «عن الرجل کانت لی علیه مائة درهم عددا قضانیها مائة وزناً»، آیا این صحیح است یا نیست؟ «قال(علیه السلام) لا بأس ما لم یشترط».
پرسش:؟پاسخ: نه، چون «لا بأس» به نحو مطلق در اینجا فرمود, چون سائل نیازش این بود که مشکل من حل بشود؛ اگر لازم بود که این کار حرام نیست ولی ملک تو نمیشود، این که محل ابتلای او نیست که ملک من بشود یا نشود، میتوانم تصرف بکنم یا نکنم؛ حالا هم حرام نیست ولی در هر صورت مال مردم است. این «لا بأس» که مطلق هست نشان میدهد که تکلیفاً و وضعاً محذوری ندارد.
بعد برهان مسئله این است که «قال»؛ یعنی خالدبنحجاج میگوید: «و قال»؛ «قال» اول برای خالدبنحجاج و «قال» دوم برای وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است، گرچه این مضمره است؛ «قال و قال جاء الربا من قبل الشروط إنما یفسده الشروط»؛ این ربا فاسد میکند, نه تنها حرمت میآورد؛ این فساد از ناحیه ربا آمده و ربا معامله را فاسد میکند.
بنابراین اگر هم ما بگوییم در مسئله شرط, شرط فاسد مفسد نیست, در خصوص ربا این خصیصهای که دارد به قدری بدبو است که مجاورت آن هم بیع را آلوده میکند. بنابراین تا اینجا این فرمایشات مرحوم صاحب جواهر - البته اگر نقدی باشد بعد مورد تعرض قرار میگیرد, این - است که ربا آن مقدار زاید نیست، یک؛ حرمت به خارج از معامله تعلق نگرفته; نظیر حرمت بیع وقت النداء، از این قبیل نیست و حرمت هم به آن مقدار زاید تعلق نگرفته، دو؛ حرمت به معامله مشتمل بر زاید تعلق گرفته، سه؛ که خود این بیع میشود محرّم تکلیفاً و باطل وضعاً و در این جهت هم فرقی بین شرط و جزء نیست, برای اینکه هم فتوا بر این است, هم آنها که قایل هستند شرط فاسد مفسد است که راحت هستند, اما آنها که قایل هستند شرط فاسد مفسد نیست، به وسیله روایت «خالدبنحجاج» و امثال آن میتوانند فتوا بدهند.
ص: 888
حالا چون روز چهارشنبه است مقداری هم بحث هایی که مربوط به تنزیه و تهذیب روح خود ماست مطرح بکنیم. ذات اقدس الهی آنقدر این نفس را منظم و دقیق آفرید که یک کشور نظاممندِ مثلّثِ حساب شده است. الآن اینکه میبینید در غالب کشورها دستگاه تقنین هست، دستگاه اجرا و دستگاه قضا هست که از هم تفکیک هستند و از سابق ـ قبل از میلاد ـ تفکیک قوا را مطرح کرده بودند, برای این بود که این را از درون نفس درآورده بودند که انسان اصولاً این طور است؛ انسان یک قوّه مقنّنه دارد، یک قوّه مجریه دارد و یک قوّه قاضیه که در درون انسان است. یک وقت است که کسی کاری به نفس ندارد و خودش را نمیشناسد که روح چیست؟ شئون روح چیست؟ قواعد روح چیست؟ بله، او آزاد است; اما اگر کسی به معرفت نفس بار یافت، میبیند که یک نظامی است کاملاً حساب شده, دستگاه تقنین آن جدا, دستگاه اجرای آن جدا, دستگاه قضای آن جدا, قوّه مقنّنه آن جدا, قوّه قاضیه آن جدا, قوّه مجریه آن جدا؛ دستگاه تقنین آن همان دستگاه معرفتی و علمی است که انسان با علم و دانش و با عقل و نظر میفهمد که چه چیزی بد است و چه چیزی خوب است؟ حکمت نظر و حکمت عمل, هر دو; یعنی هم فلسفه و ریاضیات و طبیعیات و اینها را عقل نظر میفهمد, هم اخلاق و فقه و حقوق و رعایت آداب را میفهمد، نه اینکه حکمت عملی را عقل عملی بفهمد, حکمت عملی را هم مثل حکمت نظری، عقل نظر میفهمد. آن نیروی متولّی اندیشه, همه علوم را به عهده دارد; چه علم علمی و چه علم عملی, چه فلسفه و ریاضیات و امثال اینها و چه فقه و حقوق و اخلاق و امثال اینها, علم هر چه به نام علم است کار عقل نظری است که اندیشه به عهده اوست و این قانونگذاری مال اوست، او میفهمد. دستگاه اجرا که شهوت است و غضب است و گرایش های خاص است، اینها متولّی اجرا هستند و باید اجرا کنند، عقل نظر میگوید فلان چیز خوب است، دستگاه اجرا، اجرا میکند و میگوید فلان چیز بد است یا دستگاه اجرا، اجرا نمیکند.
ص: 889
یک نیروی ثالثی ذات اقدس الهی در درون ما خلق کرد که این نیروی ثالث, هم سَری به دستگاه تقنین میزند, هم سَری به دستگاه اجرا میزند, هم خروجی عقل نظر که اندیشه به عهده اوست را بررسی میکند, هم خروجی عقل عمل که اجرا به عهده اوست را بررسی میکند تا ببیند که آیا آنچه را که عقل نظر به عنوان اندیشه صائب فتوا داد همان را دستگاه اجرایی عمل کرد یا نه؟ اگر همان را عمل کرد خوشحال است، راضی است، مطمئن است و اگر دید نه، آنچه را که عقل نظر فتوا داد این دستگاه اجرا درست عمل نکرد، مضطرب میشود و میشود ملامت کننده که نفس لوّامه مال این حوزه است، خودش را سرزنش میکند, خوابش نمیبرد، چرا این طور شد؟ چرا بد کردم؟ چرا حرف خودم را گوش ندادم؟ این دستگاه قضاست. این طور نیست که ذات اقدس الهی ما را رها کرده باشد. کسانی هم که قوای سهگانه و تفکیک قوا را در نظام بیرون تنظیم کردند، از معرفت نفس گرفتند.
ما این نفس لوّامه را داریم که ذات اقدس الهی این را در کنار مسئله قیامت مورد سوگند قرار داد: لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ ٭ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ (1)[11]که یک شبیه دادرسی صحنه قیامت است. انسان اگر کسی را فریب داد, ممکن است در حضور دوستانش بخندد، اما وقتی شب میخواهد بخوابد, میبینید که میغلطد و کسی از درون او را نیش میزند که این چه کاری بود کردی؟ این کیست؟ این نفس لوّامه است؛ چرا این کار را کردی؟ افسوس هست و گاهی توبه میکند، این از درون او را فشار میآورد, این فطرت ماست و از این فطرت زیباتر و عالی تر دیگر فرض نمیشود که فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ فی أَحْسَنِ تَقْویمٍ. (2)[12]
ص: 890
اما همین ما این دستگاه قضا را گاهی رشوه میدهیم و این را خفه میکنیم، چون رشوه از درون شروع شده و به بیرون آمده است, تقنین و قضا و اجرا از درون بود به بیرون آمده است, رشوه دادن هم از درون بود به بیرون آمده است؛ عدهای به هر دسیسه و به هر حیلهای که باشد برابر همان نفس مسوّلهای که دلّال درون ماست، این دلال بازی هم همین است، این نفس لوّامه را در اثر فریبکاری ها و غلط کاری ها و غلط اندازی ها و مغالطه کردن همین است؛ مغالطه یعنی مغالطه که از درون شروع شد به بیرون رسید، این را کم کم فریب میدهد و با رشوه دادن, این نفس لوّامه را از او میگیرد و این شخص میشود بی وجدان و دیگر باکش نیست، چون قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها (1)[13]این نفس لوامه را زیر خاک دفن کرده است، دستگاه قضا را شما با رشوه دفن کردید، این حرفی برای گفتن ن،دارد لذا کار خلافی که انجام داده میخندد, چرا؟ برای اینکه در درون او یک چیزی نیست که او را راهنمایی کند و نیش بزند بگوید چرا این کار را کردی؟ این نفس مسوّله کارش همین است, این نفس مسوّله غیر از نفس اماره بالسوء است، این دلال است؛ آن امیر حساب دیگری است و در آن اماره بالسوء انسان عالماً عامداً دروغ میگوید، چرا؟ برای اینکه در جبهه جنگ درون و جهاد متوسط یا اکبر شکست خورده, وقتی شکست خورد, آن قدرت قاهره, این نیروی عقل عملی او را به اسارت گرفته, وقتی اسارت گرفت اسیر ناچار است و عالماً عامداً دروغ میگوید، اسیر کار او اسارت است و امیر هم کارش فرمان دادن بالسوء است، چون او در جبهه جنگ و در جبهههای جهاد اکبر پیروز شد; اما این نفس مسوّله دلّال است؛ این را قبلاً هم ملاحظه فرمودید, در جریان برادر را به چاه انداختن یا برادر را کشتن و برادر را آسیب رساندن، این برای اینها جلوه کرده؛ برادران یوسف این کار را کردند، بعد وجود مبارک یعقوب فرمود: سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً (2). [14]این دلال بازی ها کاری کرده که شما بد را خوب دیدید؛ سامری هم گفت: بله، سَوَّلَتْ لی نَفْسی (3)[15]؛ من این گوساله پرستی را بر اساس تسویل نفس کردم؛ این دلال بازی ها باعث میشود که آن دستگاه قضا آلوده میشود و با گرفتن رشوه, آن جایی که باید حکم صادر کند صادر نمیکند; آن وقت قوّه مجریه در برابر قوّه مقننه تاخت و تاز میکند؛ وقتی دستگاه قضا نباشد همین است.
ص: 891
اینکه به ما گفتند هر لحظه مواظب باشید که در درون شما چه میگذرد, هر وقت در راه و غیر راه به فکر خلاف افتادید، فوراً «یا الله»، «استغفرالله»، «لا اله الا الله» بگویید, نگذارید او شما را مشغول بکند. ما بالأخره با خیلی ها رابطه داریم، با بعضی رابطه خوب داریم، با بعضی رابطه بد داریم، با بعضی دوست هستیم، با بعضی دشمن هستیم، بشر این است؛ ولی در اعمال، یک ضابطه شرعیه است که برابر با آن باید عمل کنیم. این خودخوری و کینه و امثال ذلک تا بخواهد در درون ما راه پیدا کند، باید بگوییم «لا حول و لا قوة الا بالله», نگذاریم او ما را مشغول کند، وگرنه همین تسویل بازی هست، همین رشوه دادن ها هست. وقتی ما درونمان را از دستگاه قضا خالی کردیم, بیرون ما هم خالی میشود، لذا یک طلبهای در برابر امر به معروف و نهی از منکر به شهادت هم میرسد, این وضع بیرون ماست.
تا درون ما اصلاح نشود؛ یعنی ما از رشوه درونی، از این نفس مسوّله نجات پیدا نکنیم, بیرون را به زحمت میشود اداره کرد. اینکه گفتند: «گر شود دشمنِ درونی نیست ٭ باکی از دشمنِ برونی نیست» همین است و اینقدر ذات اقدس الهی این نظام را دقیق، عمیق و علمی آفرید که خودش فرمود: تَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ. (1)[16]
موضوع: ربا
مرحوم محقق در بخش وسیعی از مسئله بیع شرایع (2), جریان ربا را مطرح کردند و سرّ اینکه ربا را در بحث قرض ممحض نکردند, برای اینکه بخشی از ربا در قرض است؛ ولی قسمت مهم ربا در معاملات است، چون ربا یا مخصوص در بیع بود، آن وقت ربای بیعی با ربای قرضی, دو عنوان جدا بود; ولی وقتی روشن شد که منظور از بیع, مطلق مبادلات است, صلح و هر معاملهای که طرفین و عوضین در کار باشد ربا ممکن است در آن راه پیدا کند، لذا طرح آن در کتاب بیع یک اولویت خاصی خواهد داشت. بیع در مطلق مبادلات است, حتی در صلحی که بسیاری از کارها در آن مغتفر است و همچنین در قرض؛ لذا این بزرگوارها گستره ربا را از چند نظر مطرح کردند; یک سلسله گسترهای که قبلاً مطرح نبود یا کم بود و الآن خیلی مطرح است، آن جداگانه باید بازگو بشود, چه اینکه شد و یک نکته فقهی هم که قبلاً مطرح نبود آن هم باید مطرح بشود، زیرا ربا هم محرّم است تکلیفاً و هم باطل است وضعاً؛ گاهی حرمت و بطلان یک جا جمع میشود, گاهی یک جا قابل جمع نیست.
ص: 893
بیان ذلک این است که در معاملات و همچنین در قرض; گاهی طرفین فرد هستند و شخصیت حقیقی دارند، مثل اینکه دو نفر با هم معامله میکنند یا دو نفر به یکدیگر قرض میدهند؛ گاهی طرفین یک نهاد هستند و شخصیت حقوقی هستند، مثل اینکه دولتی با دولت معامله میکند، شرکتی با شرکت معامله میکند؛ گاهی احد الطرفین شخصیت حقیقی است و طرف دیگر شخصیت حقوقی، مثل اینکه کسی با دولت معامله میکند یا کسی با شرکت معامله میکند و مانند آن. نهاد و شخصیت حقوقی هم دو قسم است: یک قسم اسماً نهاد و شخصیت حقوقی است; ولی مالکانی غیر از اعضای این نهاد ندارد؛ شرکت هایی که تشکیل میدهند, اگر ده نفر عضو این شرکت هستند و برای این شرکت یک ثبتی هست, یک عنوان نهاد خاصی هست, یک شخصیت حقوقی هست, مالکی غیر از اعضای خود ندارد. بنابراین اگر ربا حرام است این اعضا معصیت کردند و اگر ربا باطل است این اعضا مالک نیستند; ولی گاهی آن نهاد و شخصیت حقوقی, هیچ کاری با اعضا ندارد, آن نهاد مالک است و اعضا فقط نیروی اجرایی هستند، مثل دولت که اگر ربایی در کارهای دولت اتفاق افتاد, گناه آن برای دولت مردان است, یک; عدم ملکیت آن برای دولت است, این دو؛ چون اعضای دولت که مالک نیستند, اینها مجریاند, اینها به منزله هیأت امنا هستند; در وقف هم اینچنین است, اگر متولّیان وقف یک کار ربوی کردند, حرمت آن برای متولّیان است و عدم ملکیت آن و بطلان معامله برای وقف است.
ص: 894
غرض آن است که گاهی هم حرمت تکلیفی و هم بطلان وضعی متوجّه یک شخص است، مثل آن جایی که شخصیت حقیقی معامله بکند یا شخصیت حقوقی که اعضای او مالکاند، مثل شرکت ها, اینها اگر ربا داشته باشند, هم معصیت برای اینهاست, هم عدم ملکیت و بطلان معامله; ولی گاهی اعضا نیروی اجراییاند و آن نهاد مالک است، مثل دولت که اینجا حرمت تکلیفی برای دولت نیست; یعنی برای آن شخصیت حقوقی نیست, حرمت تکلیفی مال اعضاست, بطلان وضعی برای دولت است.
قسم چهارم آن است که اگر در مسائل مکتب باشد، چون قبلاً ملاحظه فرمودید که مال یا برای شخص است که لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ (1)[2] این اموال شخصی است، شرکت ها هم بازگشت آن به اموال شخصی است, برای اینکه چند نفر سهام دارند و هر کدام سهم خاص دارد و به یک نامی این را تثبیت کردند وگرنه شرکت مالک باشد, اعضا مالک نباشند که نیست, اینها برای اینکه آسان تر باشد این نهاد را ثبت دادند. بنابراین حرمت تکلیفی، یک؛ بطلان وضعی، دو؛ هر دو دامنگیر اعضای شرکت میشود.
قسم سوم که مسئله دولت است یا مسئله تولیَت وقف است, حرمت تکلیفی دامنگیر مجریان میشود و بطلان وضعی برای آن شخصیت حقوقی است. اگر با مال وقف یک معامله ربوی کردند, وقف مالک نمیشود, متولّیان معصیت کردهاند؛ حکم تکلیفی برای نیروی اجرایی است، و حکم وضعی برای آن نهاد است. در دولت که زمین های «مفتوح العنوه» در اختیار دولت است, خود ملت که معامله نمیکند, ملت نمایندگانی دارد که اعضای دولت، نماینده ملت هستند که حکم تکلیفی دامنگیرشان میشود و حکم وضعی برای آن نهاد است که در حقیقت ملت مالک نمیشود.
ص: 895
1) نساء/سوره4، آیه32.
پرسش: ؟پاسخ: حرام است, بله، چون کارشان حرام است «ان الله سبحانه تعالی اذا حرم شیئاً حرم ثمنه» (1)[3]؛ اما آن مال برای دولت است؛ یک وقت است که مثلاً کارمندان بانک دولتی, معاملهای ربوی کردند, اینجا دولت مالک نشد, نه اینکه اینها مالک نشدند, اینها کار خودشان را میکنند و حقوق خود را میگیرند، چون کار آنها حرام است حقوق آنها هم حرام است. اینکه میگوییم وضعاً باطل است; یعنی آن معامله وضعاً باطل است و ایشان در حقیقت اجیر هستند, کارشان که حرام بود حقوق آنها هم حرام می شود.
قسم چهارم که «عند التحلیل» قسم سوم است, چون ما قسم چهارمی نداریم; ولی در قراردادهای عادی قسم چهارم است؛ قسم چهارم آن است که مال نه برای شخص است نه برای ملت است; بلکه برای مکتب است و ملت مصرف است، مثل سهم امام, خمس, انفال که این انفال «لله و للرسول» است، «و للرسول بما أنه رسولٌ» نه از آن جهت که شخص است، لذا به ارث برده نمیشود, مال امام «بما أنه امامٌ» است. بعد از رحلت وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) و همچنین درباره بعضی از ائمه دیگر نقل شده است؛ امام بعدی(سلام الله علیه) فرمود: آنچه که از مال پدرم به عنوان «امامت» مانده است به من میرسد که من امام بعد از او هستم, آنچه مال شخصی او بود به همه ورثه میرسد; (2)این یک اصل کلی است. سهم امام, خمس, وجوهات شرعیه و انفال اینها برای مکتب است, نه برای شخص. بنابراین اگر کسی ـ معاذ الله ـ انفال را و همچنین وجوهات را یک معامله حرامی کرد که ربا در آن راه پیدا کرد، معصیت آن دامنگیر این مجری میشود و بطلان آن برای حقِ مکتب است; یعنی مکتب دیگر آن را مالک نیست, نه ملت; ملت مصرف این وجوه است; مثلاً فقیر, مسکین و کسانی که در شئون امامت کار میکنند، مثل حوزویان، اینها درباره انفال البته مصرف کنندهاند, نه مالک باشند.
ص: 896
بنابراین این چهار قسم که بازگشت قسم دوم در حقیقت - مثل شرکت و اینها - به همان قسم اول است، پس گاهی حکم تکلیفی و حکم وضعی یکجا جمع میشوند، مثل قسم اول و دوم؛ گاهی حکم تکلیفی برای مجری است و حکم وضعی برای آن نهاد یا مکتب است، مثل قسم سوم و چهارم و این فرق نمیکند که گاهی انفالی با انفال معامله بشود یا دولتی با دولت معامله کند یا شرکتی با شرکت معامله کند یا شخصی با شخص معامله کند, یا نه, احد الطرفین شخص حقیقی باشد طرف دیگر شخص حقوقی؛ یا ملت یا مکتب, صور فراوانی ترسیم میشود. در هر صورت مکتب معصیت نکرده، دولت معصیت نکرده، اعضایی که مجریان کار مکتب یا کار دولتاند معصیت میکنند, این برای حکم تکلیفی; وضعی آن این است که دولت مالک نمیشود یا مکتب مالک نمیشود. این ترسیمی بود که برای همین نگاه از منظر نقشه جامع مسئله ربا باید مطرح بشود.
مطلب دیگر اینکه آنچه که مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) مطرح کردند (1)و به پایان نرسید و همان را مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) طرح میکنند (2)، این است که در مسئله ربا آیا جریان ربا نظیر همان کم دادن یا زیاد گرفتنِ اکتیال و کیلِ تطفیفی و کم فروشی است که آن قسمت زاید حرام است و «مزید علیه» صحیح است؟ یعنی اینکه میگویند ربا حرام است, یعنی آن مقدار زاید حرام است، یک و مقدار زاید باطل است، دو؛ آن «مزید علیه» نه حرام است نه باطل؟ این یک قول. پس ربا مطلقا باطل نیست و مطلقا حرام نیست، آن مقدار زاید حرام است.
ص: 897
یک وقت است که نه، ربا مطلقا باطل است, چه زاید, چه «مزید علیه»؛ یکی اینکه ربا مطلقا صحیح است; منتها حرمت تکلیفی دارد؛ این احتمال که ربا حرمت تکلیفی داشته باشد و معامله اصلاً باطل نباشد این گذشت که راهی ندارد, برای اینکه ظاهر أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا (1)[7] یعنی آن حلال است و این حرام در برابر حلال است; یعنی شارع این را امضا نکرده, پس ما نمیتوانیم بگوییم که معامله ربوی حرمت تکلیفی دارد ولی حرمت وضعی ندارد، این را نمیتوانیم بگوییم، حرمت وضعی دارد یعنی باطل هست. در بطلان آیا فقط آن مقدار زاید باطل است مطلقا و «مزید علیه» صحیح است مطلقا؟ یا نه، مقدار زاید وقتی باطل است که جزء باشد, اما اگر شرط باشد باعث بطلان معامله نمیشود؟ یعنی آن مقدار زاید اگر جزء باشد باعث بطلان کل معامله است و اگر شرط باشد باعث بطلان کل معامله نیست. الآن قبول کردیم که کل معامله باطل میشود; منتها فرق است بین اینکه آن اگر آن زاید جزء باشد کل معامله باطل میشود و اگر آن زاید شرط باشد کل معامله فاسد نمیشود ولو آن شرط فاسد میشود.
بیان ذلک این است که یک وقت است ده کیلو گندم میدهند و پانزده کیلو گندم میگیرند, این چون آن زاید جزء است و معلوم نیست که کدام جزء زاید است کدام جزء مزید, کل این معامله باطل میشود. شما به هر حبه گندم دست بزنید معلوم نیست که این جزء آن پنج کیلوی زاید است یا جزء ده کیلوی «مزید علیه», از چه جهت شما میتوانید بگویید این حبه گندم عیب ندارد حلال است, آن حبه گندم عیب دارد.؟ پس اگر زاید جزء باشد کل معامله باطل است و اگر زاید شرط باشد نه جزء, چون شرط خارج از حوزه معامله است, این معامله صحیح است ولو آن شرط باطل است; مثلاً ده کیلو گندم مرغوب را به ده کیلو گندم نامرغوب میفروشند به شرط خیاطت, به شرط کتابت و مانند آن, به شرط اینکه فلان کار را انجام بدهی. پس اگر آن زاید شرط باشد, درست است که حرام است; ولی معامله باطل نیست، اگر آن زاید جزء باشد, هم حرام است و هم معامله باطل است.
ص: 898
1) بقره/سوره2، آیه275.
«و لا یقال» که این نظیر خیار تبعض صفقه و نظیر فروختن شراب و سرکه است که شراب و سرکه را انسان میفروشد به ده درهم، چطور شما میگویید نسبت به سرکه صحیح است نسبت به شراب باطل, اینجا هم نسبت به «مزید علیه» بگویید صحیح است و نسبت به زاید بگویید باطل است و همچنین اگر مسئله گوسفند و خوک را در یک معامله بفروشند, فتوای شما این است که نسبت به گوسفند صحیح است نسبت به خوک باطل، منتها خریدار خیار تبعض صفقه دارد, اینجا هم همین حرف را بزنید بگویید نسبت به آن پنج کیلو معامله باطل و نسبت به ده کیلو معامله صحیح است؛ نسبت به زاید باطل, نسبت به «مزید علیه» صحیح است. اینجا راه ندارد, برای اینکه آنجا کاملاً تفکیک شده است, شراب مشخص است، سرکه مشخص است و میشود تفکیک کرد یا گوسفند مشخص است و خوک مشخص است و میشود تفکیک کرد; اما آنجا ما یک ده کیلو داریم و یک پانزده کیلو, این پانزده کیلو شما هر حبه از گندم را که دست بزنید, معلوم نیست که جزء آن پنج کیلوست یا جزء این ده کیلوست؟ کدام جزء حلال است کدام جزء حرام؟ کدام جزء زاید است کدام جزء مزید؟ این اضافه شدن پنج کیلو باعث میشود که این مصداق مثل و مثل نیست; بلکه مثل است و با مثلین, این زیاده است، شما جا برای تفکیک ندارید. آنجا اگر خل و خمر است, دو چیز است و جا برای تفکیک هست;، لذا هم میشود معامله را تفکیک کرد و هم خیار تبعض صفقه راه دارد.
ص: 899
پرسش: ؟پاسخ: نه، منظور از کلی که در ذمه باشد که مطلب دیگری است, در ذمه باشد در باب صرف و سلف میافتد; اما این عین خارجی است; یک پنج کیلوست و یک ده کیلو, یک ده کیلوست و یک پانزده کیلو. در نصوص هست که اگر مبیع مکیل و موزون بود, باید مثل و مثل باشد, مثل و مثلین نمیشود; حالا اینها آمدند و مثل کردند, یک ده کیلو بود و یک پانزده کیلو, ما بگوییم نسبت به آن پنج کیلو باطل است و نسبت به ده کیلو زاید است, آن پنج کیلو کدام است؟ یک وقت است که شات و خنزیر است, یک وقتی خل و خمر است و تفکیک شده است, بله! تفکیک شده است.
اصرار مرحوم صاحب جواهر همین است که عقود تابع قصود است و میگوید: شما آنچه که تحت عقد انشا شد, همان را باید تحویل بدهید,؛ شما گفتید «بعت هذا بهذا»، آن وقت شما چه چیز را میخواهید تفکیک کنید؟. اگر مسئله گوسفند و خوک باشد این بیع به دو بیع منحل میشود: یک بخشی از پول در برابر گوسفند، یک بخشی از پول در برابر خوک; آن وقت چون دو تا بیع تحلیلی است, یکی صحیح است و یکی باطل، این قابل حل است؛ خمر و خل هم همین طور است; اما یک ده کیلوست در برابر یک پانزده کیلو, شما چیز جدایی ندارید که به ما بگویید این «بعت هذا بهذا» به دو تا «بعت» تبدیل میشود, به دو تا «اشتریت» تبدیل میشود, این یک بیع به دو بیع, این یک عقد به دو عقد تبدیل میشود لذا یکی را وفا میکنیم یکی را وفا نمیکنیم (1)! شما هر حبهای از گندم را به آن دست بزنید، این محتمل است که جزء این ده کیلو باشدو محتمل است که جزء آن پنج کیلو باشد; لذا جا برای تفکیک نیست که به ما بگویید نسبت به ده کیلو صحیح, نسبت به پنج کیلو باطل باشد. بنابراین چون اینچنین است اگر آن زاید، جزء باشد کل معامله باطل است و اما اگر شرط باشد ده کیلو گندم مرغوب به ده کیلو گندم نامرغوب به شرط اینکه فلان کار را انجام بدهیم، اگر این باشد میشود بگوییم که معامله صحیح است منتها شرط باطل است, مگر بر مبنای کسی که بگوید شرط فاسد مفسد نیست.
ص: 900
1) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص335.
فرمایش برخی از بزرگان، از جمله مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه)، این جلد شش عروه مرحوم آقا سید محمد کاظم که جزء ملحقات عروه بود، این در دسترس فقها نبود لذا تعلیقهای ندارند, آن عروهای که رایج است و همه محشّیها روی آن تعلیقه دارند, آن پنج جلد اول است, این جزء ملحقات بود; یعنی مسئله ربا و مسئله طلاق و مسئله هبه و مسئله وقف و اینها قبلاً به عنوان ملحقات عروه بود و الآن به عنوان جلد ششم چاپ شد. و این مسئله ربا را ایشان در جلد ششم دارند. ایشان هم وفاقاً لمرحوم صاحب جواهر میفرمایند که درست است ممکن است ما بگوییم شرط فاسد مفسد نیست, برای اینکه حوزه شرط به مرحله وفا میخورد, حوزه عقد به مرحله انشا; یعنی وقتی که «بعت و اشتریت» میگویند تبادل بین مالین برقرار است، در آن حوزه سخن از شرط نیست؛ آن حوزه تبادل که تمام شد, نسبت به حوزه وفا شد که طرفین میگویند ما پای امضایمان میایستیم.، اینکه میگویند ما پای امضایمان میایستیم, یا مطلق است یا مشروط, اگر مطلق بود این عقد میشود لازم, اگر مشروط بود این عقد خیاری میشود; یعنی این شخص میگوید من مادامی پای امضایم میایستم که شما فلان کار را انجام بدهید! این معامله را باطل نمیکند, اگر این شرط عمل بشود یا نشود یا فاسد بشود یا نشود, این مسئله وفا آسیب میبیند و مسئله لزوم آسیب میبیند.
ولی مرحوم سید(رضوان الله علیه) و دیگران میفرمایند (1)که اینجا اگر در داد و ستد یا در قرض و مانند آن ـ حالا فعلاً محور بحث داد و ستد در بیع است ـ اگر ده کیلو گندم را به ده کیلو گندم نامرغوب فروخت به شرطی که فلان کار را انجام بدهد.، درست است که این شرط فاسد است، درست است که ممکن است ما فتوا بدهیم که شرط فاسد مفسد عقد نیست, اما شرط فاسدی که اساس عقد را ویران کند و خلاف شرع کند, این شرط فاسد خواهد بود عقد را هم فاسد میکند، چرا؟ برای اینکه شارع مقدس فرمود که در مکیل و موزون باید مثلان باشند, نه کم نه زیاد, این را شارع شرط کرده و شما آمدید با شرطتان میخواهید این تماثل را به هم بزنید و میگویید من این ده کیلو را میفروشم در برابر آن ده کیلو به شرطی که مماثل نباشند، چطور مماثل نباشند؟ این است که شما فلان کار را برای من انجام بدهید؛ این شرط شما تماثل این بیع را به هم میزند و این شرط میشود خلاف شرع، چون شارع دستور داده و گفته اگر مکیل و موزون تحت عقد قرار گرفتند باید مثل هم باشند, شما این را از تماثل انداختید.
ص: 901
«لا یقال» به اینکه شرط, جزء نیست; لذا همین ها که فرق گذاشتند بین جزء و شرط, میگویند در جزء باعث بطلان معامله است و در شرط باعث بطلان معامله نیست؛ میگوییم درست است که شرط جزء عوض نیست, شرط جزء معوض نیست, شرط در رغبت اثر میگذارد, در افزایش قیمت اثر میگذارد, نه در قبال قیمت باشد, این را ما قبول کردیم؛ کسی که مغازهای میخرد که نبش خیابان باشد, خانهای تهیه میکند که نزدیک مثلاً خیابان باشد, پول را برای قُرب به خیابان نمیدهد؛ نزدیکی خیابان, نه جزء ثمن است نه جزء مثمن; ولی در رغبت اثر دارد، در افزایش قیمت اثر دارد, این خاصیت وصف است، جزء نیست؛ ولی همین معامله را از تماثل میاندازد. شارع فرمود اگر شما مکیل و موزون را بخواهی محور معامله قرار بدهی, باید تماثل داشته باشی؛ شما با شرط زیاده این را از مثلیت انداختید، پس میشود ربا ولو ما در جاهای دیگر ممکن است بگوییم یا میگوییم که شرط فاسد مفسد نیست;، ولی شرط فاسدی که حریم عقد را به هم نزند, اینجا حریم عقد را به میزند؛ اگر با این شرط این معامله از تماثل افتاد, میشود شرط خلاف شرع و این شرط خلاف شرع باعث میشود که این معامله از تماثل بیفتد, وقتی معامله از تماثل افتاد ربا میشود. شما یک شرطی کردید که اگر این شرط نبود این معامله ربوی نبود، اما یک شرطی کردید که با این شرط این معامله میشود ربوی و دیگر تماثل صادق نیست.
ص: 902
بنابراین باید گفت که معامله ربوی مطلقا گذشته از اینکه حرام است باطل هم هست؛ هم نسبت به زاید, هم نسبت به «مزید علیه»; چه آن زاید جزء باشد, چه آن زاید شرط باشد,؛ چه آن زاید که جزء است از سنخ همین «مزید علیه» باشد, چه از سنخ این «مزید علیه» نباشد، چون شارع مقدس در بعضی از موارد تنزیلی دارد.، در اوایل بحث هم اشاره شد که این تنزیل در مسئله زکات نیست, این تنزیل در مسائل مالی دیگر نیست که اگر وزن گندم و وزن جو یا کیلِ گندم و کیلِ جو مجموعاً به حد نصاب برسد زکات دار نیست, هر کدام باید نصاب خاص خودش را داشته باشد؛ گندم و جو در زکات دو تا عنوان هستند و دو تا نصاب دارند، مجموعشان را کیل نمیکنند، مجموعشان را وزن نمیکنند; اما در مسئله ربا, گندم و جو جنس واحد هستند و اگر دو تایی را؛ یعنی گندم را به جو, جو را به گندم یا گندم به علاوه جو را با گندم بعلاوه جو بفروشند و اضافه باشد میشود ربا. این وحدت جنس جو و گندم, یا گاو و گاومیش در بعضی از بخش ها، بر اساس همین دستور شرع است، آنجا اگر شارع مقدس فرمود اینها دو جنساند، میگوییم دو جنساند و آنجا که فرمود یک جنساند میگوییم یک جنساند. اگر در خصوص این, آن زاید جنس «مزید علیه» باشد به حسب صنفی, یا نباشد, آنکه شارع مقدس گفت جنس آنست میگوییم اگر مجموع زاید و «مزید علیه» باعث خروج از تماثل شد میشود ربا و کل معامله حرام است و اینکه شرط در جای دیگر اگر فاسد شد مفسد عقد نیست و اما اینجا شرط مفسد عقد است, برای اینکه این شرط کاری میکند که عقد از تماثل بیفتد, وقتی از تماثل افتاد دیگر مصداق کسی که مثل را به مازادِ مثل بفروشد کذا و کذاست.
ص: 903
از شواهدی که اقامه میکنند به اینکه زاید و «مزید علیه» هر دو محرّم است این است که شارع مقدس در همین نصوص تحریم فرمود: آکل آن ملعون است، بایع آن ملعون است (1)؛ آکل کدام حبه را اگر بخورد ملعون است و کدام حبه را نخورد ملعون است؟ مشخص نیست، پس معلوم میشود کل آن مراد است. اگر کسی ده کیلو گندم را به پانزده کیلو گندم فروخت و مشمول این حدیث شد که آکلِ ربا ملعون است، کدام حبه را اگر بخورد ملعون است؟ لذا کل آن باطل میشود، چون مشخص نیست. بیع هم همین طور است؛ بایع ربا, کاتب ربا,شاهد ربا ملعون است, بیع نسبت به ده کیلو کدام است و نسبت به پنج کیلو کدام است؟ شاهد آن نسبت به ده کیلو کدام است، پنج کیلو کدام است؟
پرسش: ؟پاسخ: بله.
سرّش این است که قبلاً وقتی حرام بود و باطل بود، ما راهی نداریم، این مثل یک تکه خون هست که همه را مستهلک میکند، این نظیر چند تا کلوخ خاک نیست که ما بیاییم تفکیک بکنیم، این مستهلک نمیشود، این مهلِک است. حالا اگر یک مقداری مس یا نقره در طلا باشد، این را میشود زرگر بیاورد و بجوشاند و تفکیک کند، این کاملاً راحت است; اما اگر شما یک لیتر شیر خریدید که یک قطره خون در آن هست، این کل آن را آلوده کرده، شما چه چیزی را می خواهید تفکیک کنید؟ اگر یک مقداری مس یا یک مقداری نقره در طلا باشد این زرگر ماهر میتواند تفکیک بکند، بعد از اینکه تفکیک کرد حساب آن جداست; اما حالا یک قطره خون اگر در یک لیتر شیر افتاد کل آن را آلوده میکند, ربا این است, ربا مهلِک است, مستهلک نمیشود, تفکیک پذیر هم نیست، کل آن را به هم زده, وقتی کل آن را به هم زده شما چه کار میخواهید بکنید؟ اول تا آخر همه را شارع لعن کرده, چیزی باقی نگذاشت؛ اگر چیزی را باقی نگذاشت، نویسنده و شاهد و گیرنده و دهنده همه مورد لعن خدا هستند, تفکیک نمیکند.
ص: 904
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص274.
در مسئله وجوهات, حالا اگر به ذمه تعلق گرفته که عین سالم است؛ اگر به نحو «کلی فی المعین» باشد, زمام آن به دست صاحب است. آنها که میگویند در جریان خمس, قبل از اینکه کسی خمس بدهد حقّ تصرف ندارد, نظر شریف آنها کسر مشاع است که ظاهر آیه و بعضی از روایات همین کسر مشاع را نشان میدهد; حالا امتناناً و تسهیلاً ممکن است انسان بگوید که نظر شارع مقدس این نیست که مردم در زحمت بیفتند, این میشود «کلی فی المعین». خمس یقیناً به ذمه تعلق نمیگیرد به عین تعلق میگیرد, زکات هم به عین تعلق میگیرد; منتها مشکل این است که اگر برابر این کسر مشاع که دارد: فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ (1)[11]; یعنی بیست درصد; یعنی یک پنجم، ظاهر آن کسر مشاع است، اگر این باشد انسان وقتی سال مالی او فرا رسید به هیچ وجه حقّ تصرف در مال ندارد, مگر اینکه تخمیس کند و مال امام را جدا کند یا با فقیهی مصالحه کند، بعد در بقیه تصرف کند، چون به نحو کسر مشاع است, در یک پنجم با امام شریک است, شرکت هم کسر مشاع است.
اما آن بزرگانی که میگویند: «تسهیلاً للأُمه» از باب «کلی فی المعین» است; یعنی بیست درصد به نحو «کلی فی المعین» در این عین، سهم امام و برای امام(علیه السلام) است, هشتاد درصد برای این شخص است و این شخص میتواند در مال خودش تصرف کند، چون تعیین آن بیست درصد به دست «مَن علیه الخمس» است و میتواند تصرف کند تا به آن بیست درصد برسد, وقتی بیست درصد مانده, این حقّ طلق امام است. اینجا نه از قبیل «کلی فی المعین» است, نه از قبیل شرکت است, نه از قبیل «فی الذمه» است, این آلوده کرده است, این تنها حرمت که نیست، بطلان را هم به همراه خودش آورده, این بطلان, کل این ده کیلو - پانزده کیلو را آلوده کرده، مثل همین یک قطره خونی است که افتاده در یک لیتر شیر, شما کجای آن را میخواهید اصلاح کنید؟
ص: 905
1) انفال/سوره8، آیه41.
بنابراین هیچ راهی برای اینکه ما بگوییم اگر آن زاید شرط باشد, این شرط فاسد مفسد عقد نیست و مانند آن، نیست؛ بلکه کل این مسئله ربای آلوده میشود، آن وقت هم مال صاحبش ملعون است و هم مال این کارمند; البته کارمند مشمول آن شاهد و کاتب و امثال ذلک است. بعضی از محرّمات است که مثلاً کسی که این کالاهای شراب را به وسیله اتومبیل خود حمل و نقل میکند، او چون اجاره آن حرام است و کرایه آن حرام است «ان الله اذا حرم شیئاً حرم ثمنه»; اما آن کارمند بیچاره بانک, ملعون هم هست, نه اینکه سخن از حرمت باشد, برای اینکه کاتب و شاهد و همه اینها را حضرت لعن کرد.
موضوع: ربا
نظر اسلام در مسئله ربا به این سمت متوجه است که «لا تجارة الا بالفقه»; همان طور که تعبیراتی درباره سایر مسائل کلامی هست، درباره مسائل اقتصادی هم همین است؛ اگر فرمود: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ» (1)[1]، بازگشت آن به این است که «لا تجارة الا بالفقه»; این «رطام» یا «رطمه» یا گودال همان است که زمینه یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا (2)[2]را فراهم میکند, اگر خدا ربا را مَحق میکند و رباخوار مَحق میکند، در حقیقت همان بیان نورانی قرآن کریم به صورت بیان نورانی حضرت امیر درآمده است که «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ»، این «رطمه» همان باعث محاق افتادن ربا و رباخوار است.
در بحث ربا اقسام چهارگانه تاجران, شخصیت حقیقی یا حقوقی یا کسانی که اعضای یک شخصیت حقوقی هستند ولی مالک نیستند و مالک حقیقی ملت است یا اعضای شخصیت حقوقی هستند که آن مال برای شخص نیست، برای ملت نیست، برای مکتب است, این اقسام چهارگانه در بحث قبل گذشت; حالا در معامله ربوی این سه قول هم مطرح شد، قول نهایی و تقریباً قول مختار هم بیان شد که معامله ربوی حرفی در حرمت آن نیست، آن « زاید» و «مزید علیه» هر دو کار حرامی است اما هر دو باطلاند؛ آن مقدار زاید که یقیناً باطل است، آیا «مزید علیه» هم باطل است یا نه؟ این سه قول بود: یکی اینکه «مزید علیه», مثل زاید باطل است؛ قول دوم این بود که زاید باطل است و «مزید علیه» صحیح است مطلقا, چه آن زاید جزء باشد شرط. قول سوم این بود که «مزید علیه» صحیح است در صورتی که آن زاید شرط باشد و اگر آن زاید جزء باشد «مزید علیه» هم باطل است. اینکه مکیل و موزون را ده کیلو و پانزده کیلو یا دو مثقال نقره ناب را به سه مثقال نقره غیر مرغوب بفروشند, که طلا اینچنین است, این زاید یقیناً حرام و باطل است; یعنی ملک کسی نمیشود، «مزید علیه» هم همین طور است ملک نمیشود؛ ولی اگر آن زاید شرط باشد ممکن است بگویند که چون شرط فاسد گاهی مفسد است گاهی مفسد نیست, اگر مبنای کسی این بود که شرط فاسد مفسد نیست این «مزید علیه» باطل نباشد.
ص: 907
روشن شد که زاید مطلقا حرام است، «مزید علیه» هم حرام است، این از نظر حکم تکلیفی; اما از نظر حکم وضعی زاید مطلقا حرام است هر چه گرفته بشود، چون رباست؛ «مزید علیه» هم باطل است اگر آن زاید جزء باشد و اگر زاید شرط بود نه جزء، گرچه ممکن است کسی در باب شروط بگوید شرط فاسد مفسد نیست; ولی این شرط بساط معامله را به هم میزند. در مکیل و موزون شرط اصلی تماثل و تساوی ثمن و مثمن هست; یعنی اگر ده کیلو گندم فروخت باید ده کیلو بگیرد, اگر دو مثقال طلا داد باید دو مثقال بگیرد و مانند آن؛. تماثل و تساوی شرط اصلی معامله است، آن شرط این تماثل و تساوی را به هم میزند, تنها شرط فاسد نیست که بگوییم مفسد عقد نیست. عقد در مکیل و موزون که مثل هم هستند؛ یعنی گندم و جو به گندم و جو یا طلا و نقره به طلا و نقره و مانند آن، شرط آن در وزن تساوی است; اگر یک کاری کنند که این تساوی و تماثل آسیب ببیند این معامله به هم میخورد و باطل میشود؛ شرط خیاطت یا حیاکت یا کتابت یا شرط های دیگر باعث میشود که این تساوی را از بین می رود, وقتی تساوی را از بین برد, شرط صحت عقد تساوی است، این شرط آن شرط صحت را از بین میبرد; لذا باطل است ولو ما در موارد دیگر بگوییم شرط فاسد مفسد عقد نیست.
اگر کسی مثلاً فرشی را به دیگری فروخت به این شرط که مثلاً فلان انگور را خمر کنند، این شرط فاسد است و حرام است، ممکن است کسی بگوید که شرط فاسد مفسد عقد نیست, برای اینکه رکن عقد را آسیب نمیرساند; اما در اینجا اگر بایع و مشتری شرطی بکنند و بگویند این ده کیلو گندم را به آن ده کیلو گندم میفروشیم به شرطی که فلان کار را برای ما انجام بدهی, این شرط یک امر مالی است، یک اجرتی دارد، این باعث میشود که آن تساوی ثمن و مثمن, عوض و معوض از بین برود، وقتی تساوی از بین رفت میشود ربا.;
ص: 908
بنابراین نتیجه این میشود که در معامله ربوی, حرمت که مطلق است، زاید و «مزید علیه» هر دو حرام است; بطلان هم برای زاید و «مزید علیه» هست مطلقا, خواه آن زاید جزء باشد خواه آن زاید شرط, این عصاره بحث قبل بود؛. اما «قد یقال» که با صرف نظر از اینکه این شرط, آن رکن اساسی معامله را از بین میبرد، بگویند که این کاری با معامله ندارد، چرا؟ چون شرط در مقابل وصف است نه در مقابل وزن; اگر کسی ده کیلو گندم مرغوب را داد به پانزده کیلو گندم نامرغوب, آن پنج کیلو که در مقابل این مرغوب بودن آن است، حالا شما میتوانید بگویید که چون این جزء است این معامله باطل میشود; ولی اگر ما بگوییم ده کیلو گندم مرغوب به ده کیلو گندم نامرغوب یا دو مثقال طلای مرغوب به دو مثقال طلای نامرغوب به شرط اینکه فلان کار را برای او انجام بدهند، به شرط اینکه این طلا را به صورت انگشتر در بیاورد یا به صورت مُهر در بیاورد، این شرط در مقابل وصف جودت و خوبی است، نه در قبال جزء؛ وقتی در مقابل وصف بود نه در مقابل جزء، پس دو مثقال در مقابل دو مثقال است یا ده کیلو در مقابل ده کیلوست, این توازن و تساوی محفوظ است، پس ربایی در کار نیست، چون ثمن و مثمن مساوی هستند؛ این شرطی را که کردند در مقابل آن وصف است و چون در مقابل آن وصف است نه در مقابل وزن, تساوی محفوظ است.
ص: 909
این شبهه مرتفع است به اینکه وصف مقابل ندارد؛ در بحث های قبلی هم در مسئله خیار تخلف وصف گذشت که وصف، عامل رغبت و عامل افزایش قیمت و مانند آن است و دیگر هیچ؛, در معامله هیچ جزئی از عوض یا معوض در مقابل وصف قرار نمیگیرد; یعنی کسی خانه یا مغازهای که نزدیک خیابان است را گران میخرد که در برابر «قرب الی الشارع» و نزدیکی به خیابان پولی داده نمیشود تا مقداری از پول در مقابل این «قرب الی الشارع» باشد یا خانهای که رو به قبله است یا آفتابگیر است، بخشی از ثمن در مقابل این مواجهه شمس یا مواجهه قبله نیست؛. اوصاف کاری که میکنند در افزایش رغبت و در افزایش قیمت دخیل هستند، نه اینکه بخشی از قیمت در مقابل وصف باشد; پس تمام عوض در قبال تمام مثمن است و تمام مثمن در مقابل تمام ثمن است.پرسش:؟
غرض این است که جزء آن نیست و چون جزء آن نیست بنابراین نمیشود گفت که این معامله صحیح است، چرا؟ برای اینکه اگر در برابر آن وصف بود ما میتوانستیم بگوییم ده کیلو گندم در مقابل پانزده کیلو گندم نامرغوب، این ربا نیست، چرا؟ برای اینکه ده کیلو در مقابل ده کیلوست, آن پنج کیلو در مقابل آن جودت و مرغوب بودن آن است، بنابراین ربایی در کار نیست; دو مثقال طلا در مقابل سه مثقال طلا, آن دو مثقال طلا که مرغوب است در مقابل دو مثقال دیگر که نامرغوب است قرار میگیرد, آن یک مثقال افزوده در مقابل وصف آن هجده عیار بودن و مرغوب بودن اوآن است، بنابراین زیادی در کار نیست, دو مثقال در برابر سه مثقال واقع نشد تا بشود ربا.پرسش:؟
ص: 910
منظور آن است که آن مغشوش نیست که ما بگوییم این غشّ در معامله است و خیار تدلیس و امثال ذلک دارد، همه میدانند که این فلان عیار است و آن هم فلان عیار؛ آن کسی که میگوید این ربا نیست شبهه او این است که میگوید این دو مثقال طلا در مقابل آن دو مثقال است، پس توازن هست و آن یک مثقال افزوده در مقابل مرغوب بودن است، نه در مقابل خود دو مثقال; مثلاً ده کیلو گندم مرغوب با پانزده کیلو گندم نامرغوب را که میدهند میگویند این ربا نیست، چرا؟ برای اینکه باید توازن باشد و تساوی باشد که هست, این ده کیلو در مقابل آن ده کیلوست، آن پنج کیلو هم در مقابل این مرغوب بودن است، پس ربایی در کار نیست.پرسش:؟
غرض این است که الآن محور بحث این بود که اگر آن زاید شرط باشد و در مقابل وصف قرار بگیرد, گفتند این رباست; ولی مستشکل میگوید این ربا نیست، چرا؟ برای اینکه باید تساوی ثمن و مثمن باشد و اینجا تساوی محفوظ است؛ توازن باشد، تساوی باشد، تماثل باشد که همه محفوظ است؛ این ده کیلو گندم که در برابر پانزده کیلو قرار میگیرد، این «عند التحلیل» تساوی و توازن حفظ شده است، زیرا این ده کیلو که مبیع است در مقابل آن ده کیلو که ثمن است مساوی هم هستند، آن پنج کیلوی زاید در مقابل آن جودت و وصف مرغوبیت است، پس ده کیلو در مقابل پانزده کیلو که نیست، بلکه ده کیلو در مقابل ده کیلوست, آن پنج کیلو هم در مقابل وصف مرغوبیت است; بنابراین ربایی در کار نیست, این شبهه.
ص: 911
پاسخ این است که وصف گرچه در افزایش رغبت و افزایش قیمت اثر دارد، اما «لا یبذل بازائه شیء»؛ هیچ جزئی از ثمن و هیچ جزئی از مثمن در برابر وصف قرار نمیگیرد; وقتی تحلیل غریزه عقلا این شد که هیچ جزئی از ثمن یا جزئی از مثمن در برابر وصف قرار نمیگیرد، پس ما یک ده کیلو داریم و یک پانزده کیلو، اینها کاملاً مقابل هم هستند; یعنی پانزده کیلو در مقابل ده کیلو و این ده کیلو در مقابل پانزده کیلو که این مصداق شفّاف رباست. اینکه شما گفتید این پنج کیلو در مقابل وصف است، «وصف لا یبذل بازائه شیءٌ»؛ نعم! وصف باعث افزایش رغبت هست، باعث افزایش قیمت هست, مثل همین مثال های عرفی که تعبّدی نیست؛ اگر کسی خانه یا مغازهای که رو به قبله است یا آفتابگیر است یا نزدیک خیابان است را گران تر میخرد, مقداری از ثمن برای «قرب الی الشارع» نیست, مقداری از ثمن و جزئی از ثمن در برابر رو به قبله بودن و رو به آفتاب بودن نیست, این رو به قبله و رو به آفتاب و نزدیک خیابان بودن باعث میشود که مشتری بهتر میپسندد و بیشتر میخرد که تمام ثمن برای این خانه است. بنابراین اگر ده کیلو گندم مرغوب و پانزده کیلو گندم نامرغوب داشتیم، توازن محفوظ نیست، تساوی هم محفوظ نیست، میشود ربا.
این شبهه که در قبال وصف چیزی افزوده میشود و ربایی نیست, وارد نمیباشد.
شبهه دیگری که داشتند، گفتند که برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره», ظاهر آن این است که آن زاید باطل است، «مزید علیه» چرا باطل باشد؟! چون دارد که وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (1).[3]این کسی که در ربای قرضی مثلاً صد تومان داد و صد و ده تومان میخواهد بگیرد، حالا که توبه کرده، این صد تومان را میگیرد و آن زاید را نمیگیرد، فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ، چرا این «مزید علیه» باطل باشد؟!, آن ده تومان فقط باطل است اگر اضافه خواست بگیرد، وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ. مضافاً به اینکه اگر کل این معامله باطل باشد، هر چه که این شخص گرفت در دست اوست و برای آن مقترضی است که به او داده است؛ اگر کل این معامله باطل باشد هیچ سهمی ندارد، چطور شما میفرمایید که برابر آیه فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ؟! پس معلوم میشود که آن اصل صحیح است.
ص: 912
1) بقره/سوره2، آیه279.
پاسخ این است که اولاً این در مورد جهل است، نه در مورد علم و بخشی از این مربوط به ربای جاهلی است که اگر کسی توبه بکند، فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اللّهِ (1)[4]؛ این برای آن است، پس «عند العلم» را شامل نمیشود.
مسئله دوم این است آن بخشی را که الآن در دست اوست، شارع مقدس تقاصاً میفرماید آن مقداری که دادی و در دست اوست، معادل آن را که تقاصاً نزد شماست و مطابق با «رأس المال» شماست میتوانید بگیرید همین, نه اینکه آنچه گرفتی ملک طلق شماست و همین را نگه دار! بلکه این را تقاصاً و مقاصتاً میتوانید بگیرید. بنابراین از این آیه هم برنمیآید که ربا در آن «مزید علیه» صحیح است و در زاید باطل است، این طور نیست; لذا نظیر کم فروشی و گران فروشی و امثال ذلک نیست که نسبت به آن زاید اشکال داشته باشد و نسبت به «مزید علیه» درست باشد; اگر کسی بنا شد ده کیلو گندم به دیگری بدهد، نُه کیلو داد و یک کیلو کم داد، آن نُه کیلویی که داد صحیح است، آن یک کیلویی که نداد محذور دارد و ضامن است, اینجا از آن قبیل نیست.
پرسش:؟پاسخ: آن تراضی است و تقاص در صورتی است که تحاشی داشته باشد و یا دسترسی نداشته باشد; اما وقتی دسترسی دارد، مخصوصاً که عین مال موجود است، باید به طرف داد و عین مال خود را گرفت؛ حالا چون دسترسی نیست و شبیه هم هستند، تقاصاً میگیرد؛ اگر واقعاً دسترسی باشد و عین مال موجود باشد جا برای تقاص نیست، تقاص عند الضروره است.
ص: 913
1) بقره/سوره2، آیه275.
مطلب دیگری که به همین مسئله زاید و مزید برمیگردد این است که ما تا حال نتوانستیم بگوییم زاید کاری به «مزید علیه» ندارد، زاید الا و لابد موجب ربا در «مزید علیه» است و این مجموعه را ربوی میکند، چاره ای نیست؛ چه زاید جزء باشد چه زاید شرط باشد؛ چه ده کیلو در مقابل پانزده کیلو باشد و چه ده کیلو در مقابل ده کیلوی نامرغوب به شرط فلان کار باشد؛ در هر دو حال آن زاید چه جزء باشد چه شرط باشد خودش حرام است, یک; باطل است, دو; مستلزم بطلان و حرمت «مزید علیه» است, سه; پس زاید موجب رباست. ببینیم آیا این زاید مانع ربا هم میشود یا نه؟
اگر کسی ده کیلو گندم مرغوب دارد و این ده کیلو گندم را بخواهد به کمتر از این مبلغ بدهد، از این طرف ربا هست; آیا شرط میتواند مانع ربا شود یا نه؟ بگوید که این ده کیلو را میدهم به پنج کیلو, اگر هیچ شرطی نکنند این میشود ربا; اگر شرط کند, آیا شرط مانع ربوی شدن هست یا نه؟ بگوید این ده کیلو را فروختم به آن پنج کیلو به شرطی که فلان کار را خیاطت کنی یا فلان کار را انجام بدهی یا برایم بنایی کنی؛ آیا این شرط همان طوری که موجب رباست, مانع ربا هم میشود یا نه؟
اگر این شرط نباشد، یقیناً این رباست، برای اینکه فروش ده کیلو به پنج کیلو رباست, فروش دو مثقال طلا به یک مثقال رباست, در مکیل و موزون هم باید توازن و تساوی در وزن باشد, اینجا نیست. همان طوری که شرط موجب تحقق رباست، آیا مانع تحقق ربا هم میشود یا نه؟ برای اینکه ربا نشود میگویند این ده کیلو گندم مثلاً نامرغوب را به آن پنج کیلو میفروشیم و برای اینکه ربا نشود فلان شرط یا فلان کار را هم انجام بدهید؛ میگویند این مانع ربا نیست; بلکه مسئله ربا را تأیید میکند و یا اگر تأیید نکند مانع تحقق ربا نیست، چرا؟ چون شرط هیچ قسطی از ثمن در برابر آن نیست، شرط مثل وصف باعث افزایش رغبت و افزایش قیمت است؛ اما جزئی از ثمن در مقابل آن قرار نمیگیرد تا شما بگویید این ده کیلویی که میدهد پنج کیلو در مقابل آن پنج کیلویی است که میگیرد و پنج کیلوی دیگر در مقابل این شرطی است که انجام میدهد، شرط که مکیل و موزون نیست، پس در این کار مانع تحقق رباست.
ص: 914
میگویند چنین کاری از آن برنمیآید، چرا؟ برای اینکه جزئی از ثمن در برابر شرط قرار نمیگیرد. اگر غرائض عقلا این است که شرط, وصف و امثال ذلک هیچ کدام در متن عوض یا در متن معوض نیستند که ثمن در برابر آنها قرار بگیرد، پس معیار اصلی بررسی خود ثمن و مثمن است, ثمن و مثمن را ما میدانیم که مکیل و موزون هستند و توازن و تساوی ندارند، پس رباست.
پرسش:؟پاسخ: بله، رغبت است، پس این دخیل در قیمت است نه در مقابل قیمت؛ آنچه در مقابل قیمت است جزء این مبیع یا جزء آن ثمن است؛ دخیل یعنی اثر دارد؛ یعنی وقتی این شرط باشد یقیناً مشتری بیشتر میپسندد، بهتر میپسندد، گران تر میخرد, معنای دخیل همین است. ما یک «یبذل بازائه المال» داریم, یک «ما هو السبب زیادة الرغبة و القیمه» داریم؛ الآن ـ به تعبیر فقها «و العرف ببابک» ـ این خیابان یا مغازهای که جنب خیابان است, انسان یک مقدار پول را برای قرب مغازه به خیابان میدهد، یک مقدار پول را برای رو به قبله بودن میدهد، یک مقدار پول را برای رو به آفتاب بودن میدهد, این رو به قبله بودن, رو به آفتاب بودن و نزدیک جاده بودن, عامل افزایش رغبت و عامل افزایش قیمت است همین; نه اینکه بخشی از قیمت در مقابل رو به قبله بودن باشد.
بین عوامی حرف زدن و فقیهانه غرائز عقلا را شکافتن فرق است؛ وقتی شما میبینید که یک فقیه وارد تحلیل غرائز و ارتکازات عقلا میشود, درون عُرف را به حرف درمیآورد; آن وقت عُرف سر تکان میدهد و میگوید بله همین است, ما این طور میگوییم، ما پول را برای نزدیکی جاده نمیدهیم که ده درصد پول برای این باشد، پول را کلاً برای آن میدهیم، چرا این قدر گران میخریم؟ برای اینکه نزدیک خیابان است؛ چرا این قدر گران تر میخریم؟ برای اینکه رو به قبله یا نزدیک مسجد یا رو به آفتاب است و مانند آن; دخیل در رغبت و قیمت, یک مطلب است، در مقابل رغبت و قیمت قرار بگیرد مطلب دیگری است؛ لذا در مسئله تخلف وصف, خیار تبعض صفقه نیست، خیار تخلف وصف است؛ اگر جزئی از ثمن در مقابل این وصف قرار بگیرد, شخص عند التخلف, خیار تبعض صفقه دارد; نظیر خمر و خنزیر, چرا در برابر خمر و خنزیر میگویند خیار تبعض صفقه است؛ اما آنجا که خلاف شرط یا خلاف وصف درآمده میگویند خیار تخلف شرط دارد؟ اینها دو قسم از اقسام خیارات هستند که فرق جوهری هم بین اینها هست; معلوم میشود که وظیفه یک فقیه این است که در متن مردم حضور پیدا کند، آن غریزه اینها را شناسایی کند، تحلیل بکند و به دست اینها بدهد تا بگوید بله، راست میگوید ما این طور هستیم; اگر این است که کار فقیه است، این بزرگان ما همان کار را کردند؛ همه بزرگان ما(رضوان الله علیهم) در فقه بین خیار تبعض صفقه با خیار تخلف وصف فرق گذاشتند؛ در آنجا که جزء از بین میرود خیار تبعض صفقه است،; چون بخشی از ثمن در مقابل آن است؛ آنجا که وصف از بین میرود خیار تبعض صفقه نیست، یا همه را قبول میکند یا همه را رد میکند و دیگر بعض ندارد، چون مقداری از ثمن که در مقابل وصف نیست یا مقداری از ثمن که در مقابل شرط نیست. بنابراین شرط گرچه موجب ربا میشود; اما مانع ربا نمیشود.
ص: 915
مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) وفاقاً لبعض الفقهاء(رضوان الله علیهم) اینها را دو تا مسئله کاملاً جدای از هم ذکر کردند; لذا تعبیر مرحوم سید این است که همان طور که شرط موجب ربا است, آیا مانع تحقق ربا است یا نه؛ یعنی ده کیلو گندم مرغوب میدهد پنج کیلو گندم نامرغوب میگیرد به شرط خیاطت, میگوید این هم ربا میشود چرا؟ برای اینکه این شرط باعث نمیشود که این ده کیلو تجزیه بشود پنج کیلوی آن در مقابل آن پنج کیلو و پنج کیلوی دیگر در مقابل این شرط باشد; چون شرط «لا یبذل بازائه مال, وصف لا یبذل بازائه مال» گرچه عامل افزایش رغبت و قیمت است.
مسئله دیگری که مرحوم سید(رضوان الله علیه) وارد میشوند این است که این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که « مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَفِی الرّبا», این «اتّجار» شامل همه اقسام معاملات میشود و اختصاصی به بیع ندارد این مسئله را بزرگان چنین طرح کردند, اینکه میگویند ربا دو قسم است: یک قسم در بیع است, یک قسم در قرض, آیا بیع در مقابل صلح و معادلات و معاملات و معاوضات دیگر است یا نه؟ اولاً معاوضات، محدود نیست, فرمود عقودی را که شما بستید ما امضا میکنیم شارع امضا میکند مگر آن عقدی را که «حلّل حرام الله» (1)[5]یا امثال ذلک که شارع نهی کرد. بسیاری از معاملات است که بعدها پیدا شده یا بعدها پیدا میشود, اقسام و انحای بیمه بعداً پیدا شد اینها تعهداتی است که بعداً پیدا شد در معاملات دیگر هم گاهی حقوق را معامله میکنند, حق ارضی, حق سمائی, حق دریایی و اینگونه از حقوق را معامله میکنند همه اینها جزء معاملات است. تعبیر مرحوم آقا سید محمد کاظم این است که اگر کسی بگوید «تعاوضت, عاوضت», عنوان بیع را مطرح نمیکند تا خیار مجلس باشد; چون اگر معاوضهای، معاملهای باشد که عنوان «تعاوضتُ, عاملتُ, عاوضتُ» و امثال ذلک در آن هست این الفاظی که توقیفی نیست یک معامله جدیدی پیدا شده که عنوان بیع صادق نیست; (2)لذا خیار مجلس در آن نیست چون این خیار مجلس، مخصوص بیع است این معامله است اگر این معامله بود آیا در اینگونه از معاملات ربا راه دارد یا نه؟ میفرماید بله ربا راه دارد چرا؟ برای اینکه این نصوصی که آمده گفته مکیل و موزون باید مساوی هم باشند در خصوص بیع که نفرمود; فرمود: «الفضة بالفضة الحنطة بالحنطة» آنجا که نگفت در خصوص بیع, اگر فرمود: «الفضة بالفضة، الذهب بالذهب، الحنطة بالحنطة, لابد أن یکون متساویین» اینکه بیع نفرمود. اطلاق این نصوص که میگوید اگر مکیل و موزون را داری معامله میکنی, نباید یکی بیش از دیگری باشد شامل بیع, عقد صلح که برای حل بسیاری از مسائل اختلافی است در آنجا هم ربا راه پیدا میکند. ملاحظه بفرمایید این روایات را بخشی از این روایات در قسمت کتاب صرف وسائل است. بعضی از این روایات هم در کتاب رباست. حالا به عنوان نمونه روایت اول آن را اینجا اشاره میکنیم که ملاحظه بفرمایید. وسائل جلد هجدهم, صفحه 165 ابواب الصرف, باب اول «باب تحریم التفاضل فی بیع الفضة بالفضة و الذهب بالذهب» و منظور از بیع, مطلق معامله است. روایت اولی که ایشان نقل میکنند مرحوم شیخ طوسی (3)و مرحوم صدوق (4)(رضوان الله علیهما) هم نقل کردند «محمدبنالحسن بإسناده عن الحسینبنسعید عن ابن أبی عمیر عن حماد عن الحلبی عن أبی عبد الله(علیه السلام) قال: الفضة بالفضة مثلا بمثل»; یعنی در هر معامله, نفرمود در بیع, خواستید صلح بکنید باید توازن باشد, خواستی یک معاوضه جدید قرار بدهی که اینجا دیگر «اسماء الله» نیست که توقیفی باشد. دینی که جهانی است همان بیع عرب و عجم را ذکر میکند معاملات در عالم در کره زمین به انحاء و اقسام مختلف واقع میشود همه اینها زیر پوشش أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5)[9]است «الا ما خرج بالدلیل»; فرمود: هر گونه داد و ستدی که شما میخواهید بکنید اگر مکیل و موزون است «مِثلاً بمثلٍ» باید باشد, فرمود: «الفضة بالفضة مِثلاً بمثلٍ لیس فیه زیادة و لا نقصان الزّائد و المُستزید فی النار»; یعنی دهنده و گیرنده هر دو در آتش هستند. خیلی از چیزهاست که در واقع عقل آدم به آن نمیرسد و خود عقل میگوید من بسیاری از چیزها را نمیفهمم. کدام دلیل را برای وحی و نبوت, غیر از حکما و متکلمین اقامه کردند, حکما که بزرگ ترین افراد انسان هستند میگویند ما میفهمیم که نمیفهمیم, اسرار عالم فراوان است ما اصلاً نمیدانیم از کجا آمدیم بعد به کجا میرویم, این قدر میدانیم که بعد از مرگ خبری هست این قدر میدانیم که بعد از مرگ ما هستیم و بدن هست و مسکن هست و احتیاج هست و لباس هست; اما نمیدانیم آنجا چه چیزی میخرند چه چیزی باید تهیه کنیم, چه دلیلی از این شفاف تر, کسی باید باشد که از آنجا خبر داشته باشد بگوید آنجا چه خبر است, آنجا چه میخواهند. اگر ما هستیم که هستیم, اگر بدن داریم اگر روح داریم اگر احتیاج داریم اگر صاحب شریعت فرموده آنجا نه ضابطه است و نه رابطه, نه خرید و فروش است نه دوستی, چون همه از خاک برمیخیزند; پس چیزی باید از اینجا تهیه کرد. خود عقل میگوید من میفهمم که نمیفهمم یک راهنما میخواهم; لذا بسیاری از چیزهاست که به ذهن کسی درنمیآید; همان بیان نورانی حضرت که فرمود: «ان السنة اذا قیست محق الدین» (6)[10]همین است در مسئله یک انگشت و دو انگشت و سه انگشت, فرمود: در هر کدام ده شتر است چهار انگشت, به چهار که رسید بیست شتر است. (7)فرمود اگر طلا و نقره بود یا اگر مکیل و موزون بود; «مثلاً بمثل», خصوص بیع را که نفرمود. روایات دیگری که بخشی از این روایات مربوط به کتاب صرف است, بخشی از این روایات مربوط به کتاب رباست ـ انشاءالله ـ در نوبت بعدی بیان میشود.
ص: 916
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص467.
2) حاشیه المکاسب، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص63.
3) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص97.
4) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص288.
5) مائده/سوره5، آیه1.
6) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج1، ص57، ط الحدیثه.
7) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج4، ص 118 و 119.
موضوع: ربا
یکی از مسائل مربوط به ربا این بود همان طوری که شرط موجب رباست آیا مانع تحقق ربا هم هست یا نه؟ شرطی موجب رباست که اگر آن کالا مکیل و موزون بود, باید «مثلاً بمثل» باشد، نه کم باشد نه زیاد; ولی اگر شرط امر مالی باشد, مثل اینکه شرط کند بنّایی یا خیاطت و یا فلان کار را برای این بایع انجام بدهد، گفتند این شرط موجب رباست; آیا همان طور که شرط موجب رباست مانع تحقق ربا هم هست یا نه؟ یعنی اگر ده کیلو گندم را به پنج کیلو گندم نامرغوب فروخت به شرطی که خیاطت یا بنّایی یا فلان کار را برای بایع انجام بدهد؛. اگر شرط باعث رباست، آیا مانع تحقق ربا هم هست یا نه؟ یعنی اگر ده کیلو گندم را به ده کیلو گندم به شرط فلان کار فروخت, آیا این شرط موجب رباست؟ البته این شرط در جایی است که تفاوت مالی مطرح باشد، ده کیلو گندم مرغوب را به ده کیلو گندم نامرغوب میدهد و برای ترمیم آن کمبود مالی شرط میکند که خریدار برای او یک کاری انجام بدهد, این کار امر مالی است، این امر مالی را که شرط میکنند برای ترمیم آن کمبود است، پس شرط یک چنین اثری دارد که میتواند کمبود را ترمیم کند، گرچه «لا یبذل بازائه المال».
ص: 917
همان طور که شرط موجب رباست، آیا شرط مانع تحقق ربا هم هست یا نه؟ اگر کسی ده کیلو گندم خوب را بدهد به پنج کیلو و شرط کند که فلان کار را انجام دهید، این از نظر وزن کم هست؛ ولی آن شرط این کمبود را جبران میکند؛ این شرط همانطور که موجب رباست آیا مانع ربا هم میتواند باشد یا نه؟
در بحث قبل اشاره شد که این مانع ربا نیست, زیرا ربا آنقدر تحدید شده است که گفتند اگر کالا مکیل و موزون بود، الا و لابد باید «وزناً بوزنٍ، مثلاً بمثلٍ» باشد و در روایت آمده است که اگر کسی خواست چیزی بدهد عیب ندارد؛ ولی «ما لم یشترط» (1)[1]؛ مادامی که شرط نکند، این شرط باعث تحقق رباست. پس عنصر اصلی در معامله مکیل و موزون، «مثلاً بمثل» است که اگر این «مثلاً بمثل» نبود رباست، خواه شرطی بیاید خواه شرطی نیاید و اگر «مثلاً بمثل» بود، از نظر ثمن و مثمن ربا نیست؛ ولی از جهت شرط زاید که در روایت نهی کرده و فرمود مادامی که شرط نکنند، رباست, چون گاهی سؤال میکنند کسی که قرض گرفته یا مثلاً کالای نامرغوبی تحویل داده، آیا میتواند یک چیزی اضافه کند؟ فرمود: بهترین قرض آن است که «جرّ نفعاً». (2)[2]
چند تا روایت از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در قبال حرف بعضی از عامّه است که مستحب است قرض گیرنده هنگام پرداخت قرض، چیزی اضافه بدهد, این کار خوبی است; اما در روایت هست مادامی که شرط نشده باشد، پس شرط وجودش ضارّ است در صورت «مثلاً بمثل» و وجودش نافع نیست در صورتی که «مثلاً به غیر مثل» باشد; اگر «مثلاً به غیر مثل» باشد رباست، این معامله باطل است و آن شرطی که در ضمن بیع باطل است آن هم باطل خواهد بود و اصلاً آن شرط محقَّق نمیشود تا کارساز باشد، پس آنجایی که شرط موجب رباست, نه برای اینکه کمبود وزن را ترمیم بکند تا کسی بگوید کمبودی برای وزن نیست؛ بلکه در معامله مکیل و موزون که «مثلاً بمثل» است، چیزی که صبغه مالی دارد ولو یکی نقد باشد دیگری نسیه, این ربا میشود؛, ده کیلو گندم را به ده کیلو گندم نسیه میفروشد, این را هم میگویند رباست؛ تصریح بزرگان فقهی این است که اگر یکی نقد و دیگری نسیه باشد این هم رباست؛ اجل و مدت باعث ربوی بودن آن کالاست.
ص: 918
فتحصل اگر شرط موجب رباست, نه برای اینکه بر وزن میافزاید تا گفته شود آنجا که وزن کم هست شرط میتواند آن کمبود وزن را ترمیم کند و مانع تحقق ربا شود تا بتوان ده کیلو را به پنج کیلو به شرط خیاطت فروخت! این شرط کار وزن را نمیکند و اگر در مسئله «مثلاً بمثلٍ» تحدید شد، منع شد و تحریم شد, نه برای آن است که این شرط یک صبغه کمّی دارد و بر وزن میافزاید تا گفته شود آنجا که ثمن یا مثمن کمتر است شرط صبغه کمّی دارد و آن کم را ترمیم میکند، از آن باب نیست؛ بلکه روایت فرمود شرط نکنید، چون این شرط که امر مالی است این هم رباست،. پس تفاوت جوهری بین اینکه چرا شرط موجب تحقق رباست و چرا شرط مانع تحقق ربا نیست، وجود دارد؛, این تتمه مسئله قبل بود.
اما آنچه که بعداً مطرح شد این بود که آیا ربا در غیر قرض، مخصوص بیع است یا در هر معامله و معاوضهای هست؟
پرسش:؟پاسخ: زیادی حکمیه همان شرط است؛ زیادی حکمیه مثل اجل که مثلاً یکی نقد باشد یکی نسیه, این زیادی حکمیه باعث تحقق رباست.
پرسش:؟پاسخ: این اجل «قسم من الثمن» برای این است که اجل، رغبت یا قیمت را افزوده میکند, نه اینکه واقعاً خیار تبعض صفقه بیاورد؛ اجل، چه نسیه فروختن, یک; اقساطی فروختن, دو; اینها در تفکیک قیمت یا افزایش قیمت دخیل است، نه اینکه بخشی از ثمن در مقابل اجل باشد و بخشی از ثمن در مقابل تقسیط باشد، اینها باعث افزایش یا کاهش رغبت و قیمت است؛ ولی بر خلاف جزء است که این فرق جوهریِ خیار تخلف وصف و خیار تبعض صفقه همین است؛ در خیار تبعض صفقه چون بخشی از این کالا در مقابل بخشی از مال است، اگر این کالا فاسد درآمد یا مال غیر درآمد یا حرام درآمد، بخشی از ثمن باید برگردد, یک و خریداری که گوشهای از این کالا به دستش نیامده خیار تبعض صفقه دارد, دو; ولی در خیار تخلف وصف و خیار تخلف شرط، هیچ جزئی از ثمن بر نمیگردد، یا قبولِ کل است یا نکولِ کل و دیگر بخشی از ثمن برگردد نیست; اگر خمر و خل را فروخت, شات و خنزیر را فروخت یا دو تا گوسفند فروخت که یکی مال او بود و یکی مال غصبی, خریدار میتواند معامله را امضا کند و بخشی از ثمن را بگیرد یا در اثر این تبعض صفقه، کل معامله را به هم بزند؛ اما اگر یک کالایی را به وصف کذا فروختند و این کالا به آن وصف درنیامده, خریدار یا قبول میکند یا نکول, اگر بگوید بخشی از پول را به من برگردانید این نیست، چرا؟ چون بخشی از پول در مقابل وصف یا شرط یا اجل و مانند آن قرار نگرفته است, وصف و شرط و اینها باعث افزایش یا کاهش رغبت و قیمت هستند؛ اما نه اینکه در مقابل ثمن قرار بگیرند.
ص: 919
مسئلهای که بعداً این بزرگان مطرح کردند این است که یک ربای در قرض داریم و یک ربای در بیع؛. آیا بیع در قبال قرض; یعنی مطلق معامله است یا بیع همان عقد معهود و معقود است و در قبال عقود دیگر یا در قبال اجاره و صلح و مبادلات دیگر است و به تعبیر دیگر آیا وزان ربا در بیع، وزان خیار مجلس است, وزان خیار حیوان است که اینها مختص بیع است؟ «البیعان بالخیار ما لم یفترقا» (1)[3]، در عقود دیگر که خیار مجلس نیست، در عقود دیگر که دیگر خیار حیوان نیست؛ آیا وزان ربای در بیع، وزان خیار مجلس است در بیع که مخصوص بیع است یا نه، منظور از بیع مطلق معاوضه است؟
دو طایفه از ادله باب دلالت میکند بر اینکه مخصوص بیع نیست و در مطلق معاوضات است؛. در جریان خیار مجلس ما این دو طایفه را نداشتیم; اولاً نه عمومات داشتیم که بگوید در هر داد و ستدی خیار مجلس هست, عمومی نداشتیم; ثانیاً دلیلی که درباره خیار مجلس آمده مختص به بیع شد و عنوانش هم بود: «البیعان بالخیار ما لم یفترقا»; اما در مسئله ربا دو دلیل داریم: یکی عمومات است که میگوید ربا حرام است و این زیرنویس نشده که ربا حرام است یعنی ربا در بیع; یکی هم روایات خاصه است که میگوید اگر این کالا را با آن کالا مبادله کردید نباید ربا باشد؛ مبادله که منحصر در بیع نیست، پس دو دلیل وجود دارد که وزان ربای در بیع وزان خیار مجلس نیست که مخصوص بیع مصطلح باشد, وزان خیار حیوان نیست که مخصوص بیع باشد؛ اگر حیوانی را صلح کردند یا با عقود دیگر معامله کردند، دیگر خیار حیوان نیست که ثلاثة ایام باشد؛ اگر مسئله عیب و مشکلات دیگر پیش آمد که خیار عیب و امثال ذلک است که عام است؛ اگر غبن بود عام است، چون دلیل آن عام است؛ اگر عیب بود عام است، چون دلیل آن عام است; اما مسئله خیار حیوان که خصوص سه روز باشد، این تعبد است و مخصوص بیع هم هست.
ص: 920
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص170، ط الحدیثه.
پس وزان ربا در بیع, وزان خیار مجلس و خیار حیوان در بیع نیست به دو دلیل: یکی عمومات مسئله حرمت رباست، یکی هم نصوص خاصه است؛ آن عمومات حرمت ربا که نیازی به خواندن ندارد، چون فراوان شنیدید; اما آن نصوص خاصه را این بزرگان اشاره کردند که بخشی از آن نصوص خاصه را ما هم بخوانیم؛ در کتاب شریف وسائل, جلد هجدهم, صفحه 138 باب8 از ابواب ربا, این روایت است: «مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) عن عدة من أصحابنا عن سهل و عن محمدبنیحیی»، اگر سهل در این روایت آمده در کنارش محمدبنیحیی هم هست، «عن أحمدبنمحمد جمیعا عن أحمدبنمحمدبنأبی نصر عن أبان عن عبد الرحمنبنأبی عبد الله قال: قلت لأبی عبد الله(علیه السلام) أ یجوز قفیز من حنطة بقفیزین من شعیر»؛ آیا میشود که یک پیمانه گندم را به دو پیمانه جو تبدیل بکنیم؟ «فقال(علیه السلام) لا یجوز إلا مثلاً بمثلٍ ثم قال إن الشعیر من الحنطة»؛ فرمود درست است که جو و گندم در زکات, هر کدام نصاب خاص خودشان را دارند و هر کدام جنس مخصوص هستند, این طور نیستند که اگر جمع اینها به نصاب برسد زکات داشته باشد، این طور نیست؛ نصاب گندم و نصاب جو هر کدام جداگانه است; یعنی هر کدام باید به نصاب خودشان برسند؛ اما در باب ربا این دو یک جنس هستند; حالا که در باب ربا این دو یک جنس هستند, اول حضرت فرمود که نمیشود یک پیمانه گندم بدهی و یک پیمانه جو بگیری; بعد دلیل آن را هم ذکر فرمود که جو و گندم در باب ربا یک جنس هستند.
ص: 921
آنجا نه سائل سؤال از بیع کرد و نه جواب ظهور در بیع دارد؛ گفت آیا میشود یک پیمانه گندم داد و دو پیمانه جو گرفت؟ این بر هر معاوضهای قابل تطبیق است; فرمود نه نمیشود؛ سؤال این است که «أ یجوز قفیز من حنطة بقفیزین من شعیر فقال(علیه السلام) لا یجوز»؛ این کار باطل است، «إلا مثلاً بمثلٍ». بعد برای اینکه خود سائل توجه پیدا کند که اینجا در حقیقت تماثل هست، «ثم قال(علیه السلام) إن الشعیر من الحنطة»؛ جو در مسئله ربا ملحق به گندم است و حکم گندم را دارد; حالا این را نمیشود در زکات فطر اگر بنا شد برای هر کسی یک صاع باشد, چند سیر از آن باشد یا چند سیر از این باشد تا جمعاً یک سیر شود, برای اینکه مثلاً یک مثقال شود، آن شاید اشکال داشته باشد. پس باب8 از «ابواب الربا» این را دارد.
در باب9 حدیث چهارم، آن هم طبق نقل مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) قبلاً بود؛ حالا این روایت چهار باب9 را مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نقل میکند: «محمدبنالحسن بإسناده عن الحسینبنسعید عن صفوان عن جمیل عن زرارة» که این دیگر صحیحه است، «عن أبی جعفر(علیهم السلام)»؛ از وجود مبارک امام باقر، «قال(علیه السلام): الدقیق بالحنطة و السّویق بالدقیق مثلٌ بمثل لا بأس به». (1)[4]برای زراره و امثال زراره که این حکم روشن بود که گندم به گندم و جو به جو، اینها اگر خرید و فروش میشود باید مثلاً به مثل باشد، نیازی به توضیح نداشت؛. حالا اگر آرد کردند و این آردها را با هم بخواهند تعویض کنند چطور؟ یکی آرد شده و یکی آرد نشده، اینها را با هم تبدیل کنند چطور؟ حضرت فرمود که «دقیق بالحنطة»; یعنی آردِ گندم و «سَویق» بخواهد با «دقیق» و آرد جو یا آرد دیگری یا خود گندم با آرد گندم, هر کدام از اینها بخواهد مبادله شود، «مثل بمثل» اگر باشد چون در مقام تحدید است مفهوم دارد، «لا بأس به»؛ ولی اگر «مثلٌ بمثل نبود»، «فیه بأس»، چون در مقام تحدید است؛, هیچ سخن از بیع نیست، هیچ سخن از صلح نیست. فرمود در معاوضات و در تبادل های مالی گندم را با گندم, آرد گندم را با گندم, گندم را با آرد دیگر، هر کدام از اینها را بخواهید تبدیل کنید باید «مثلاً بمثلٍ» باشد و چون در مقام تحدید است مفهوم دارد؛ فرمود: «مثل بمثل لا بأس به» و اگر تماثل در وزن نبود «فیه بأسٌ».
ص: 922
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص142، ط آل البیت.
در جلد هجدهم باب پانزدهم از ابواب ربا, صفحه151، آن را مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) نقل میکند (1)تا به اینجا میرسد که ابوبصیر از این مطلب سؤال کرده، بعد وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود که: «إن علیبنأبی طالب(علیه السلام) کان یکره أن یستبدل وَسقاً من تمر المدینة بوسقین من تمر خیبر»; بعضی از خرماها مرغوب است, بعضی ها آنچنان مورد رغبت نیست، و وجود مبارک حضرت امیر کراهت داشت که یک وَسَق از این بدهد و دو وَسَق از آن بگیرد و مانند آن; حالا این کراهت که دلیل بر حرمت نیست! این چه استدلالی است که شما میکنید؟ روایت این است که «إن علیبنأبی طالب(علیه السلام) کان یکره» که خودش تبدیل کند «أن یستبدل وَسَقا من تمر المدینة بوسقین من تمر خیبر»، چرا؟ «لأن تمر المدینة أدونهما»؛ خرمای خیبر مرغوب تر بود و خرمای مدینه در اثر کمی آب یا ناسازگاری هوا به آن مرغوبیت نبود; این کار را حضرت کراهت داشت تبدیل کند.
اول متن این روایت که مربوط به کراهت است روشن شود تا برسیم به آن مقصد اصلی که مطلق معامله معیار است, چون «استبدال» محور بحث بود نه بیع. وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در این حدیث که فرمود: حضرت علی اکراه داشت، دارد که «و لم یکن علی(علیه السلام) یکره الحلال»، سؤالی که از امام صادق(سلام الله علیه) کردند درباره حلال و حرام بودن این کار است; بعد حضرت دارد که وجود مبارک حضرت امیر نسبت به این کراهت داشت؛ اینکه جواب سؤال سائل نشد! سائل میپرسد که بالأخره این کار حلال است یا حرام؟ شما فرمودید که حضرت امیر کراهت داشت، این معلوم میشود حلال است؛ ولی حضرت میفرماید: خیر! «و لم یکن علیٌّ(علیه السلام) یکره الحلال»؛ اگر حلال بود که حضرت امیر کراهت نداشت این کار را بکند، معلوم است که حرام است.
ص: 923
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص188، ط الحدیثه.
پس روایت دلالت بر حرمت میکند; اولاً مشکل درونی آن باید حل شود، بعد به آن محور اصلی بحث برسیم؛ در محور اصلی بحث اصلاً سخن از بیع نیست, بلکه سخن از استبدال است؛. این استبدال گاهی به صورت بیع است، گاهی به صورت صلح است و گاهی به صورت معاوضات دیگر است؛ نه معاملات «علی وجه الارض» توقیفی است که بگوییم این نحوه از معامله دیگر جایز نیست, و نه ما اینها را رصد کردیم و نه رقم زدیم که بیش از چند نوع تبادل مالی هست! ما یک بیع و اجاره و چند تا معامله داریم، اینقدر بیع روزانه پیدا میشود و اینقدر نقل و انتقال در هر عصر و مِصر پیدا میشود، مگر تمام اینها مخصوص بیع است؟ به تعبیر مرحوم سید که میگوید: «تعاوضت», این اصلاً نام ندارد، مگر حتماً باید نام داشته باشد؟! این نظیر عبادات است که ارکان آن باید مشخص باشد.
فرمایش مرحوم سید این است که اگر کسی بگوید من این را با آن عوض کردم, به چه دلیل این جایز نباشد؟ دینی که برای مردم «وجه الارض» پیام دارد، تمام داد و ستدهای مردم «علی وجه الارض» را هم باید در بر بگیرد، ما که رقم نزدیم این داد و ستدها فقط بیع است و امثال بیع; بلکه هر گونه تبادلی باشد از خطوط کلی که نگذرد عیب ندارد.
این روایت باید دو نکته را در بر داشته باشد که دارد: یکی اینکه منظور از کراهت، حرمت است و حضرت امیر اینکه کار برای او مکروه بود؛ یعنی این کار را نمیکرد، چون حضرت امیر از حلال کراهت نداشت و «لم یکره من الحلال»، پس دلالت بر حرمت دارد؛ ثانیاً محور اصلی این دلیل حرمت، استبدال است نه بیع؛ اگر ما یک چنین حرفی درباره خیار مجلس میداشتیم که «المستبدلان بالاخیار ما لم یفترقا»، همین حرف را میزدیم; منتها آنجا«البیعان بالخیار ما لم یفترقا» است، آنجا این حرف را نمیزنیم؛ در خصوص خیار حیوان هم محور خصوص بیع است، آنجا هم این حرف را نمیزنیم; اما اینجا که فرمود استبدال «وَسَق» به «وَسقین» حرام است, چه دلیل دارد بر اینکه مخصوص بیع است؟
ص: 924
پرسش: ؟پاسخ: انصراف آن بدئی است، آخر چه انصرافی است؟ روایات تعبیرات فراوانی دارد: بیع دارد، اجاره دارد، این همه روایاتی است که عنوان بیع در آن اخذ شده؛ حالا چرا اینجا کلمه «استبدال» مأخوذ شد؟ این کلمه «استبدال» نشان میدهد که مطلق معاوضات معیار است.
این روایت را که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرد, مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم نقل کرد؛ منتها در فرمایشات مرحوم شیخ طوسی این «لأن تمر المدینة أدونهما» (1)[6]این در آن نیست؛ اما دخیل هم نیست، آنجا که فرمود یک وَسَق یا یک پیمانه به دو پیمانه، معلوم میشود یکی مرغوب بوده و یکی هم به آن مرغوبیت نبود.
روایت دوم این باب15 که آن هم از مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) (2)است، این است که ایشان از «أحمدبنمحمد عن الوشاء عن عبد اللهبنسنان», عبد اللهبنسنان میگوید که «سمعت أبا عبد الله(علیه السلام) یقول کان علیٌّ(علیه السلام) یکره أن یستبدل وسقا من تمر خیبر بوسقین من تمر المدینة لأن تمر خیبر أجودهما»، آنجا دارد که «تمر المدینه ادونهما»،; چون این دو خرما, خرمای مدینه نسبت به خرمای خیبر نامرغوب است و در روایت دیگری که مرحوم کلینی نقل کرد این است که خرمای خیبر از خرمای مدینه اجود است; گاهی کمال خرمای خیبر و گاهی نقص خرمای مدینه در این دو روایت مطرح است, و فرق دو روایت همین است، وگرنه اصل اینکه حضرت این کار را نمیکرد مشترک است; البته این روایت دوم باید به روایت اول تکمیل شود؛ آن بیان نورانی امام صادق که فرمود وجود مبارک حضرت امیر حلال را مکروه نمیشمارد, نشانه آن است که این حلال نیست و گرفتار حرمت است و این روایت دوم را هم مرحوم شیخ طوسی با یک تفاوتی در «ادون و اجود» نقل کرد.
ص: 925
مرحوم صاحب وسائل میفرماید که «أقول: أحد التعلیلین للاستبدال و الآخر للکراهة» (1)[8]; چون اینجا دو تعبیر هست: یکی اینکه یک وَسَق خرمای خیبر را به دو وسق خرمای مدینه میدهند که استبدال است؛ یکی برای کراهت است که چرا حضرت کراهت داشت؟ آن کراهت داشتن برای ربا بودن آن است.
روایت سوم این باب که «عن صفوان عن ابن مسکان عن أبی عبد الله(علیه السلام) قال: کان علی(علیه السلام) یکره أن یستبدل وَسَقین من تمر المدینة بوسق من تمر خیبر».
روایت چهارم را مرحوم صدوق به اسناد خاص خودش نقل کرد همین است، پس اکثر این روایات باب پانزدهم را مشایخ ثلاث در کتب اربعه نقل کردند که یک وَسَق خرمای خوب ـ یک پیمانه ـ به دو پیمانه خرمای نامرغوب، این میشود ربا; معلوم میشود که وزن اگر «یبذل بازائه المال» بود این نباید ربا میشد. عمده در مسئله مکیل و موزون، وزن است, وزن هم باید «مثلاً بمثل» باشد و تحدید شده است، پس اختصاصی به مسئله بیع ندارد، چون عنوان استبدال معیار شد و استبدال در بیع و غیر بیع است; آیا استبدال وقتی توسعه پیدا کرد هبه معوضه را هم شامل میشود یا نه؟ یک; إبراءهای متقابل را شامل میشود یا نه؟ این دو; این دو فرع را هم که دیگران مثل مرحوم سید و امثال سید مطرح کردند (2)برای این است که در تقسیمات اول روشن شد که مال وقتی به آدم منتقل میشود, یا بلاعوض است, مثل کسی که هبه می کند و به آدم چیزی میبخشد, یا نه, یک تغییر و تحوّلی پیدا میشود که مال به آدم میرسد؛. اگر تغییر و تحوّلی هست, گاهی مال به جای مال مینشیند, گاهی مالک به جای مالک مینشیند, گاهی کار به جای کار مینشیند, نه مال به جای مال; اگر تحویل و تحوّلی هست یا مالک به جای مالک مینشیند, مثل اینکه مورّث میمیرد و وارث صاحب مال میشود، این ملک به او رسیده؛ اما نه کسی به او داده بلکه او به جای مالک نشسته, کسی به او نداده, هبه نکرده, این چون به دستور شارع به جای مالک نشسته, کار مالک را انجام داده است؛ یا نه, فعل در مقابل فعل است, مثل هبه معوّضه که هبه معوّضه هم عوض دارد; اما هبه در مقابل هبه است، نه موهوب در مقابل موهوب, نه مال در مقابل مال، کار در مقابل کار است؛ آیا ربا در هبه معوّضه هم هست یا نه؟
ص: 926
ممکن است کسی بگوید «استبدال» شامل آن نمیشود، چون استبدال آن است که مال به مال تبدیل بشود, اینجا مال به مال تبدیل نشد، فعل به فعل تبدیل شد، اینجا جای احتمال انصراف هست؛ یا در مسئله ابراء در مقابل ابراء؛, کسی ده کیلو گندم خوب بدهکار است, اوآن هم ده کیلو گندم نامرغوب بدهکار است, این میگوید «ابرئت ما فی ذمتک»، او هم میگوید «ابرئت ما فی ذمتک», ابراء در مقابل ابراء است که امر ضمنی است, اینجا آیا تماثل شرط است یا نه؟ درست است که یک نحو تبادلِ مالی است و درست است که لُبّاً ممکن است ما بگوییم هبه معوّضه تعویض است و به مال برمیگردد یا ابراء معوض به مال برمیگردد؛ ولی احتمال انصراف هست، برای اینکه بیع که نیست، ظاهر «استبدال» هم این است که مال به مال تبدیل بشود, نه کار به کار تبدیل بشود. پس اگر کسی در این دو قسم بخواهد احتیاط بکند کلید نجات است؛ ولی دلیل قطعی بر حرمت این دو قسم نیست, احتمال انصراف هست, برای اینکه ظاهر «استبدال» تبدیل مال به مال است, نه تبدیل فعل به فعل؛ نعم! لُبّاً به امر مالی برمیگردد؛, ولی ظاهر آن مال نیست، پس در هبه معوّضه، احتیاط در ترک است و در ابراء معوّض، احتیاط در ترک است و در سایر مبادلات، اقوی حرمت است.
موضوع: ربا
مسئله ربا در اثر اهمیتی که دارد، فروع فراوانی درباره آن پیدا شد؛ تعبیرهای تندی که قرآن کریم و همچنین اهلبیت(علیهم السلام) در روایات درباره ربا دارند این است که فقها تلاش و کوشش کردند که ترکش این ربا تا کجاست؟ از آن جهت که «حرب من الله» (1)[1]و یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا (2)[2]است و یک درهم آن، مثل کذا در کنار کعبه است (3)؛ این تهدیدهای تند، فقها(رضوان الله علیهم) را وادار کردهکه بحث کنند شعاع ربا تا کجاست؟ قرض مسلّم است که محل ربا قرار میگیرد, بیع مسلّم است که محل ربا قرار میگیرد؛ اولین تلاش و کوشش فقها این بود که آیا نهی مخصوص بیع است در مقابل صلح و مبادلات دیگر یا مطلق معاوضه است؟
ص: 928
غالب این بزرگان به این نتیجه رسیدند که منظور مطلق معاوضه است، خصوص بیع نیست؛ شواهد داخلی و خارجی تأیید کرد که این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1)[4]؛ نظیر فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (2)[5]و لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ (3)[6]و مانند آن است، پس هر معاوضهای مشمول این نهی است.
بعضی از امور است که تبادل ملکی هست؛ ولی معلوم نیست معاوضه باشد یا نه. در نوبت های قبل ملاحظه فرمودید که در انتقال مال گرچه آدم به حسب ظاهر خیال میکند مال منتقل شد؛ ولی در حقیقت مالک جابجا شد نه مال، مثل ارث که روشن است ارث معاوضه و انتقال مال نیست، مال از کسی به کسی منتقل نمیشود، گرچه ما در تعبیرات عرفی میگوییم از مورّث به وارث رسیده است؛ ولی در حقیقت، مسئله ارث آن است که وارث به جای مورّث نشسته است، مال سر جای خودش هست؛. نقل، ناقلی میخواهد، چه کسی نقل داد؟ حالا یا با عوض یا بی عوض؛ نقل بی عوض، مثل هبه و نقل با عوض، مثل بیع و امثال ذلک است؛ این مالی که قبل از موت در دست این شخص بود چه کسی آن را به بچهها منتقل کرد؟ ناقلی در کار نبود؛ اما شارع مقدس گفته که این فرزند به جای پدر نشسته است، شخصی به جای مالک نشسته است, نه اینکه مال از کسی به شخص جدیدی منتقل شده باشد، آن رأساً از حریم معاوضه بیرون است.
مسئله هبه معوّضه, ابراء, وفا, غرامت, قسمت و اقاله جای طرح است، این پنج شش مسئله, فقها را درگیر کرد و در همه اینها یک تبادلی مشهود هست؛ ولی برخی از اینها معاوضه است که انسان میتواند بگوید با ربا درگیر است؛ بعضی ها تعویض هستند، تعویض که کاری با معاوضه ندارد. اگر آن گوهر فارق بین تعویض و معاوضه روشن بشود معلوم میشود که ترکش ربا تا کجاست؛ لذا این بزرگان در تک تک این مسائل و فروع بحث کردند.
ص: 929
در جریان هبه معوّضه گفتند که بله، به حسب ظاهر در هبه معوّضه, مالی در مقابل مال قرار میگیرد؛ ولی روح هبه معوّضه از باب معاوضه بیرون است، چون فعل در مقابل فعل است، نه مال در مقابل مال؛ اگر مال در مقابل مال باشد که با بیع فرق ندارد و دیگر هبه نیست؛ هبه معوضه این است که تو بده من میدهم؛ یعنی این بخشودن در مقابل آن بخشودن است, نه این مال در مقابل آن مال؛ لذا حکم هبه معوّضه کاملاً از حکم بیع جداست، ربا در معاوضه راه پیدا میکند، اینجا که معاوضهای در کار نیست، دو تا کار در مقابل هم است.
پرسش:؟پاسخ: صلح هم همین است؛ صلح, مال در مقابل مال بوده و معاوضه است؛ لذا حکم بیع را دارد; اما در هبه معوّضه فعل در مقابل فعل است نه مال در مقابل مال؛ این راجع به هبه بود.
در جریان ابراء یک وقت است که کسی ابرای متقابل دارد، یک وقت است که ابرای متقابل ندارد؛ ابرای متقابل در مسئله بیع راه پیدا میکند و ابرای غیر متقابل در مسئله قرض راه پیدا میکند, چون در هر دو جا با ربا درگیرند؛ ابرای متقابل آن است که کسی به دیگری در یک جریانی که با او معامله کرده بدهکار است و از او در این معاملهای که با او داشت طلبکار است; چایی را خرید و فروش کردند که از او طلبکار است, برنجی خرید و فروش کردند که به او بدهکار است؛ این خرید و فروش هایی که با هم دارند و این ابراهایی که با هم دارند – حالا اگر جنس مکیل و موزون باشد، با وحدت جنس است - او میگوید که شما آن ده کیلو چای یا گندمی که از من طلب دارید آن را ابراء بکن, من هم این دوازده کیلو برنجی که از شما دارم را ابراء میکنم؛ ابراء به حسب ظاهر فعل در مقابل فعل است، مال در مقابل مال نیست؛ معنایش این نیست که من این دوازده کیلو را میدهم در برابر آن ده کیلو که یک معامله جدیدی باشد, این نیست; میگوید شما در ذمه من ده کیلو گندم طلب دارید، من هم در ذمه شما دوازده کیلو برنج طلب دارم یا من هم ده کیلو جو طلب دارم, بنابر اینکه جو و گندم در ربا یکی است؛. در یک معاملهای من دوازده کیلو از شما طلب داشتم، شما هم در معامله دیگری ده کیلو از من طلب دارید، من هم ابراء میکنم شما هم ابراء بکن, این در ذمه است. یک وقت است که میگوید آن دوازه کیلو را با این ده کیلو تبدیل میکنم، این معلوم است رباست, برای اینکه میکل و موزون هستند, تماثل در جنس هستند با اضافه; اما میگوید من آنچه در ذمه شماست را ابراء میکنم، شما هم آنچه در ذمه من طلب دارید را ابراء کنید؛ ابراء فعل است نه مال, فعل در مقابل فعل است.
ص: 930
پرسش: ؟پاسخ: بله! این میشود ربا; اما یک وقت است که مال را با مال معاوضه نمیکند؛ بلکه میگوید من اسقاط میکنم شما هم اسقاط بکن, نه اینکه شما تبدیل بکن; آنچه را در ذمه شماست ابراء کردم؛ یعنی سخن از سقوط آنچه در ذمه شماست می باشد، اسقاط ملکیت است نه جذب ملکیت؛ در معاوضه جذب است, یک مالی را میدهد و یک مال دیگری جذب میکند; ولی در ابراء فقط اسقاط است; یعنی آنچه که من در ذمه شما دارم را اسقاط میکنم، این اسقاط من در مقابل اسقاط شما باشد، شما هم آنچه در ذمه من دارید را اسقاط بکنید؛ این فعل در مقابل فعل است, اسقاط در مقابل اسقاط است، نه مال در مقابل مال.
حالا اگر روح قضیه به تبادل مالی برمیگردد، زمینه احتیاط را فراهم کرده است که ما این کار را نکنیم و راه حل را هم به ما نشان دادند که چه کار بکنیم، آن را هم عرض میکنیم; ولی روح این معاوضه نیست، روح این اسقاط است, کاری در مقابل کار است, نه مال در مقابل مال؛ آثار فقهی اینها فرق میکند،. ابراء با بیع و شراء خیلی فرق میکند, هبه با بیع و شراء خیلی فرق میکند, در هبه معوّضه فعل در مقابل فعل است، در ابراء معوّض فعل در مقابل فعل است، نه مال در مقابل مال. پس مسئله هبه معوّضه و مسئله ابراء معوّض مشخص است.
ابراء بلاعوض راه دیگری دارد و مسئله دیگری است و آن مسئله این است که اگر در ذمه کسی ده کیلو گندم بود که بنا بود اول ماه بپردازد، این میشود مسئله سوم؛ بدهکار حاضر است که الآن; یعنی یک ماه قبل از سررسید, به جای ده کیلو, هشت کیلو بدهد که این هشت کیلو به جای آن ده کیلو بنشیند؛ اگر از این قبیل باشد این شائبه ربا در آن هست; ولی اگر طلبکار بگوید این ده کیلویی که من از شما طلب دارم، همین ده کیلو را باید بدهید؛ منتها شما هشت کیلو را که دادید، دو کیلو بدهکارید، این دو کیلو را من ابراء کردم. پس این کار تلفیقی از دو عمل است: یکی وفا و ادای دَین از طرف بدهکار, یکی ابراء بقیّه از طرف طلبکار؛ هرگز روح این به معامله برنمیگردد; بلکه یا وفای محض است یا ابرای صِرف یا تلفیقی از ابراء و وفا؛. آنجا که وفای محض باشد, مثل اینکه کسی ده کیلو گندم طلب داشت و این بدهکار دوازده کیلو به او داد که این دوازده کیلو به جای آن ده کیلو نبوده و معاوضه نیست؛ بلکه این ادای دَین است یا احسانی است که بدهکار نسبت به طلبکار کرده؛ این معاوضه نیست، بلکه وفای به دَین و ادای دَین است.
ص: 931
یک وقت است که ابرای محض است; نظیر آن مثال هایی است که قبلاً گفته شد؛ یک وقت تلفیقی از وفا و ابراست; منتها اگر کسی ده کیلو گندم بدهکار است که اول ماه باید بپردازد, قبل از سررسید هشت کیلو گندم را به طلبکار میدهد، آن طلبکار آن دو کیلوی مانده را ابرا میکند, نه اینکه یک معاوضهای باشد بین این هشت کیلو که بدهکار میدهد و ده کیلویی که طلبکار طلب میکند؛, اگر بین هشت کیلو و ده کیلو معاوضه باشد، بله رباست; اما معاوضه نیست, این شخص این هشت کیلو را در برابر آن هشت کیلو میدهد و دو کیلوی مانده را طلبکار ابرا میکند; یا از این بالاتر, هشت کیلو را در برابر آن ده کیلو به عنوان وفا و ادا میدهد، نه به عنوان معاوضه؛, اینطور نیست که بگوید شما که ده کیلو از من طلب دارید آن ده کیلو را با این هشت کیلو عوض کنید که یک معامله جدیدی باشد، این معامله جدید نیست؛ ده کیلویی که شما طلب دارید، من هشت کیلو را به عنوان وفای آن ده کیلو به شما میدهم، او هم میگوید قبول کردم که این وفای دَین است نه معاوضه.
بنابراین هبه معوّضه, ابراء معوّض و وفا معاوضه نیست; الآن کسی که هشت کیلو را به جای ده کیلو میدهد, معنایش این نیست که من این هشت کیلو را بدل آن ده کیلو قرار دادم و شما آن ده کیلو را بدل این هشت کیلو قرار بدهید که به صورت معاوضه باشد، این طور نیست.
ص: 932
پرسش: ؟پاسخ: نه، چون مبادله مال به فعل است مبادله مال به مال نیست, چون بیع نیست, مبادله و معاوضه نیست؛ ما حداکثر توانستیم از نصوص (1)یاد شده در بحث قبل, از بحث بیع به بحث مبادله و استبدال مال به مال تعدّی بکنیم ولو نامی نداشته باشد؛ الآن برخی از معاملات است که نامی ندارد; ولی مال در مقابل مال است, این مشمول رباست و حکم بیع هم جاری نیست که مثلاً خیار مجلس داشته باشند, چون خیار مجلس، خیاری تعبدی است و مخصوص بیع است, خیار حیوان، خیاری تعبدی است و مخصوص بیع است؛ در معاوضه جدید در عین حال که صحیح است و مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)[8]است، نه خیار مجلس راه دارد و نه خیار حیوان; مسئله غبن و امثال غبن که دلیل عام دارد شامل حال آنها خواهد شد.
غرض این است که اگر فعل در مقابل فعل باشد یا فعل در مقابل مال باشد، اینها جزء معاوضه نیست, تبدیل مال به مال نیست؛ وقتی استبدالی که در بحث قبل بر طبق روایات مطرح شد شامل حال آن نشود، مشمول ادله ربا هم نخواهد بود، ربای قرضی را هم که نمیگیرد. پس هبه معوّضه خارج شد، ابرای متقابل و وفای محض یا وفای تلفیقی هم خارج شد؛ میماند مسئله چهارم که جریان قسمت است.
در جریان قسمت اگر چند نفر شریک بودند, محصولات خرمن را کوبیدند و حالا میخواهند تقسیم کنند و بنا شد که همه اینها هم ده کیلو ببرند یا ده خروار ببرند، در مثال فرق نمیکند؛ شریک بودند و سهام آنها هم مشخص بود; حالا یکی در تقسیم، دوازده کیلو برده و یکی هشت کیلو یا یکی دوازده کیلو برده و یکی ده کیلو, آیا این معامله است؟ آیا این معاوضه است که بگوییم این قسمت هم معاوضه است و معاوضه ده کیلو با دوازده کیلو رباست؟ ده خروار و دوازده خروار رباست؟ یا نه، قسمت معاوضه نیست؟ کسی چیزی را به چیزی عوض و تبدیل نکرد؛ بلکه این سهامی است که همه سهیم هستند; منتها راضی هستند که یکی قدری بیشتر ببرد همین؛ این معاوضه بین دو مال نیست و مشمول حدیثی که در بحث قبل خوانده شد استبدال مال به مال نیست.
ص: 933
در مسئله قسمت، این شخص ده کیلو بیشتر میبرد، معنای آن این نیست که یک معاوضهای شد بین ده کیلو و دوازده کیلو تا بگوییم این رباست؛ اگر معاوضه نیست و با توافق طرفین یکی ده کیلو میبرد و یکی بیست کیلو, رضایت در اینجا لازم است، تجارت لازم نیست؛ در بعضی از موارد، هم تجارت لازم است هم رضایت لازم است؛ در مسئله ربا ممکن است رضایت باشد; ولی تجارت نیست؛, در مسئله قمار رضایت هست; ولی تجارت نیست؛ اگر رضایت بود و تجارت نبود اکل مال به باطل است; اکل مال به باطل فقط با این دو عنصر محوری استثنا شده: إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (1)[9]؛ این قماربازها راضی هستند؛ اما رضایت که مشکل را حل نمیکند، رضایت او در محدوده قمار است وگرنه هبه که نکرده است.
بنابراین در جریان قسمت, ربا راه پیدا نمیکند، چون سنخ آن, سنخ معاوضه نیست؛. شما میخواهید بگویید که در درونِ درو مالی در مقابل مال قرار میگیرد، آنکه از حیطه شمول لفظ بیرون است و اصلاً انصراف را برای همین جاها گذاشتند؛ اینکه میگویند منصرف است منصرف است, شما اگر میخواهید با آن عمق ذهنی و لُبّی فکر کنید، لفظ همراه نیست، اگر بخواهید از لفظ استفاده کنید لفظ هم یک حدودی دارد; اینکه میگویند از آنجا منصرف است از آنجا منصرف است; یعنی کسی که لفظ را وضع کرده و آن را استعمال نموده و به ما این الفاظ را فرموده و ما هم این الفاظ را شنیدیم, یک حدودی دارد؛ اگر گفتند ربا در معاوضات است; یعنی مال در مقابل مال باشد, در مسئله قسمت که مال در مقابل مال نیست، این دو نفر یا کمتر و بیشتر که در مزرعهای یا تجارتی شریک هستند، «عند الافراض» یک نفر به تراضی و توافق سایر شرکا بیشتر گرفته; معنای آن این نیست که معامله کردند, بلکه معنایش این است که از حق خودشان گذشتند؛ این اقباض از حق که معامله نیست, صرف نظر کردن یا احسان کردن نسبت به دیگری که معامله جدید نیست؛ بله، روحش این است که ده کیلو مال یک طرف، دوازده کیلو مال یک طرف; اما لفظ مبادله, معاوضه, استبدال, بیع و صلح این را شامل نمیشود و وقتی شامل نشد ربا هم اینجا راه پیدا نمیکند.
ص: 934
1) نساء/سوره4، آیه29.
پرسش: ؟پاسخ: بله، یک وقت است که هشت کیلو را به جای ده کیلو معاوضه میکنند، این رباست; اما میگوید نه، من این هشت کیلو را عوض آن ده کیلو میدهم, نه اینکه شما آن ده کیلو را به من بده, من این هشت کیلو را به شما بدهم که یک عقد جدیدی طلب کند و یک معاوضه ای بین هشت و ده باشد؛ بلکه میگوید شما مگر ده کیلو نمیخواهید؟ من عوض آن ده کیلو هشت کیلو به شما میدهم, او هم راضی است؛ تعویض یعنی تعویض, معاوضه یعنی معاوضه؛ یک وقت است که انشا میکنند آن ده کیلو در مقابل این هشت کیلو باشد, این هشت کیلو هم در مقابل آن ده کیلو, بله; این رباست؛ یک وقت میگویند آن ده کیلویی که دارید ده کیلوست، من کاری با شما ندارم؛ بلکه من باید وفا کنم، من باید عوض بدهم، من این هشت کیلو را عوض آن ده کیلو میدهم و شما هم که قبول کردید.
پرسش: آیا می شود گفت که این نزول اصطلاحی است یا نه؟
پاسخ: نزول در مقابل ربا که جزئی از رباست نیست؛ ولی نزول لغوی هست; یعنی کم کرد, در روایات هم داریم، جایز هم هست؛ این تعویض است نه معاوضه و معامله؛ میگوید من باید ده کیلو بدهم؟ بله، ده کیلو میدهد؛ میگوید من آن صد درهمی که از شما گرفتم را باید بپردازم که این صد مثقال طلا, صد مثقال نقره، اینها فرق میکند که یک مختصر گرمی یا چند گرمی وزینتر و سنگینتر هستند؛ از حضرت سؤال میکند او که دارد به من میدهد سنگینتر است بپذیرم یا نه؟ فرمود: بله، بپذیر! فرمود: این معامله نیست که شما قبلاً صد مثقال به او وام دادید یا صد مثقال درهم کذا به او وام دادید که یک مقداری سبک است و ایشان در موقع تأدیه, صد مثقال درهم کذایی میدهد که یک مقدار سنگین است، از حضرت سؤال میکنند که این کار را بکنیم یا نکنیم؟ فرمود: جایز است، برای اینکه شما بین آن صدِ کم با این صدِ زیاد, معاوضه جدیدی نمیکنید که هر دو وزنی است تا بشود ربا؛ بلکه شما صد درهم طلب دارید و او تعویض میکند؛ یعنی به جای آن صد, یک صدی که کمی سنگینتر است را به شما میدهد، اینکه ربا نیست. این روایت صحیحه هم که یکی از حلبی و یکی از هشام است را ـ به خواست خدا ـ میخوانیم که فرمود عیب ندارد.
ص: 935
غرض این است که اگر شما بخواهید معاوضه بکنید، اگر یک عقد جدید و انشای جدید است یا یک ایجاب و قبول است که میشود معاوضه; اما اینجا سخن از انشا و ایجاب و قبول نیست, سخن از معاوضه نیست؛ بلکه عوض این را باید بدهی که سنگینتر یا سبک تر می دهی. اگر معاوضه باشد، ربا میشود; اما اگر تعویض باشد نه معاوضه، روایت دارد که این کار عیب ندارد و میتوانید انجام دهید.
در باب صَرف، روایات آن را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) نقل میکند که این کار میتواند انجام شود؛ میگوید آیا ما میتوانیم اینکه سبکتر است را بگیریم و سنگینتر را بدهیم؟ فرمود: بله، عیب ندارد در صورتی که شرط نکرده باشند؛ وسائل، جلد هجدهم, صفحه190, باب 12 از ابواب صَرف, حدیث اول: «مرحوم کلینی عن عدة من أصحابنا عن أحمدبنمحمدبنعیسی عن یحییبنالحجاج عن خالدبنالحجاج قال: سألته عن الرجل» که این مضمره است، «کانت لی علیه مائة درهم عدداً»؛ من صد درهم به او دادم که این عددی است، «قضانیها مائة وزنا»؛ بیع نبود که هر دو باید موزون یا مکیل باشد؛ بلکه قرض بود؛ من صد درهم عددی دادم, او صد مثقال وزنی میدهد, «قضانیها مائة وزناً»؛ این سنگینتر است، «قال(علیه السلام) لا بأس ما لم یشترط»؛ یک وقتی شما شرط میکنید که این صد درهمِ عددی را که من به شما قرض دادم, صد درهمِ وزنی به ما بدهید که این اضافه و زیادی است و رباست؛ اما اگر شرط نکردید بلکه خودش عوض آن صد درهم عددی, صد مثقال به شما داد، اینکه تعویض است و معاوضه نیست، «لا بأس»؛ «قال و قال جاء الربا من قِبل الشروط إنما یفسده الشروط»؛ شما که شرط نکردید، ربا از نوع شرط است و این هم که ربای در قرض است، در معامله نیست؛ «إنما یفسده الشروط»؛, بله، شرط اگر میکردید باعث بطلان بود.
ص: 936
حدیث دوم این باب که از حلبی است و از آن به صحیحه یاد میشود, همان است که «مرحوم کلینی عن علیبنإبراهیم عن أبیه عن ابن أبی عمیر عن حماد عن الحلبی» که این همان صحیح حلبی است، «عن أبی عبد الله(علیه السلام) قال: سألته عن الرجل یستقرض الدراهم البیض عددا»؛ از حضرت سؤال کردند که کسی بدهکار است و صد درهم، درهم سفید قرض گرفته، «یستقرض الدراهم البیض عددا ثم یعطی سودا وزناً»؛ این کسی که استقراض کرده, صد درهم سیاه وزنی میدهد که این یک مقدار سنگینتر از آن است، «و قد عرف أنها أثقل مما أخذ»؛ او میداند که این از آن سنگینتر و گران تر هم هست; ولی «و تطیب نفسه أن یجعل له فضلها»؛ این بدهکار با طیب نفسِ خود دارد این کار را انجام میدهد، «فقال: لا بأس به إذا لم یکن فیه شرط»؛ اگر شرطی نکرده باشد و خودش بخواهد داده باشد عیب ندارد, چون این عوض است و معاوضه نیست، شرط هم که نکرده، «و لو وهبها له کلها صَلُح»؛ حالا این بحث دیگری است که باعث جمع بین نصوص است.
غرض آن است که تاکنون این مسئله روشن شد که ترکش ربا مستقیماً هیچ کدام از هبه معوّضه, ابراء معوّض, وفای محض, وفای تلفیقی و مسئله قسمت را نمیگیرد؛. اما مسئله اقاله چطور؟ در مسئله اقاله اگر کسی در اصل معامله ده کیلو گندم داد و دوازده کیلو گرفت أو بالعکس, این میشود ربا؛ حالا معاملهای کردند ده کیلو به ده کیلو یا ده مثقال به ده مثقال؛ حالا این جایی است که ما مثال عادی روزانه و محل ابتلای خودمان را میزنیم، آنهایی که یک درصد از سرمایهداری غرب هستند صد کیلو طلا و صد کیلو نقره و اینها را معامله میکنند، فرق نمیکند؛ حالا چه صد کیلوی گندمِ طبقه چهار و پنج یا صد کیلو طلایی که آنها معامله میکنند؛ صد کیلو گندم با صد کیلو گندم معامله شده و معامله صحیح شد، حالا اینها بعد از یک مدتی پشیمان شدند و میخواهند اقاله کنند؛ در هنگام اقاله کردن، آن کسی که مثلاً پشیمان شده میگوید ما معامله را به هم بزنیم و من این صد کیلویی که به شما دادم و شما هم صد کیلو دادید, موقع پس دادن صد کیلوی شما را میدهم؛ ولی شما هشتاد کیلو به من پس بدهید, چون من بودم که از شما خواستم این معامله را اقاله کنیم, آیا اقاله معاوضه است؟ چون در بین این پنج, شش عنوان یاد شده, اقاله نزدیک ترین عنوان به معاوضه است, چون اقاله تعویض نیست؛ آیا در موقع پس دادن این کسی که بگوید من این صد کیلویی که به شما دادم و آن صد کیلو را گرفتم و پیشنهاد اقاله از طرف من بود, صد کیلوی شما را من به شما میپردازم و از شما هشتاد کیلو میخواهم و هشتاد کیلو به من برگردانید نه صد کیلو, آیا این رباست یا ربا نیست؟
ص: 937
روح این برمیگردد که «الاقالة ما هی؟» آیا اقاله معاوضه است یا اقاله «فسخ المعاوضه» است؟ اگر اقاله معاوضه جدید باشد بله، ربا بردار است; ولی اقاله معاوضه نیست, اقاله به هم زدن معاوضه است و به هم زدن معاوضه که معاوضه نیست؛ اگر میخواهید بگویید روح آن برمیگردد به بعضی از منافع مالی، آن روح اینچنین قدرت ندارد که دم دست اطلاق یا عموم باشد که عموم یا اطلاق شامل حال آن بشود.
اگر اقاله معاوضه جدیدی بود، شما باید یک انشایی یا شرایط خاصی برای آن قائل شوید؛ اما همین که با فعل یا قول این معامله به هم میخورد معنایش این است که معامله گذشته را ما به هم زدیم, نه معامله جدید کردیم., بنابراین چون فسخ معامله است حکم ربا را ندارد؛ اگر فسخ معامله باشد مشمول احکام ربا نیست; لذا مسئله اقاله, مثل مسئله قسمت و امثال ذلک مصون از ربا است.
یکی از مسائلی که مصون از رباست جریان غرامت است؛ این غرامت ها و خسارت هایی که در برخوردها و تصادف های اتومبیل یا امثال ذلک هست, اینها که مکیل و موزون نیست; اگر در تصادفی بنا شد که این شخص صد تومان به عنوان غرامت بپردازد، بعد با هم حاضر شدند که هشتاد تومان بپردازد, این هشتاد تومان که در موقع غرامت به جای آن صد تومان نشست; یعنی صد تومان بدهکار بود و الآن هشتاد تومان میدهد یا هشتاد تومان بدهکار بود و الآن صد تومان میدهد که بشود ربا؟! آیا غرامت پردازی معامله است، یا نه به منزله ادای دین است؟ چرا در غرامت ربا نیست؟ برای اینکه معاوضه نیست، به جای اینکه این صد تومان را بدهد، کسی که اتومبیل او خسارت دیده راضی شده که هشتاد تومان بدهد؛ با رضا که مسئله ربا حل نمیشود, چون این رضا را شارع مقدس القا کرد; لذا در مسئله ربا ولو تراضی طرفین باشد، چون باید تجارت باشد و مانند آن, ربا محرّم میشود; ولی در اینجا رضای طرف شرط است، چون معامله نیست، پس بر اساس قاعده «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» (1)[10]که غرامت پردازی است، ربا نیست و اگر ید و امثال ید نباشد بلکه تصادف اتومبیل باشد، ربا راه پیدا نمیکند، چون روح اینها معاوضه نیست, بلکه روح اینها به تعویض است. در همه این مسائل وقتی شما بررسی میکنید، یا فعل در مقابل فعل است یا اصلاً از سنخ تعویض است نه معاوضه, یا فسخ معاوضه است نه معاوضه جدید, اقاله فسخ معاوضه قبلی است نه معامله جدید.
ص: 938
1) مستدرک الوسائل، المیرزا حسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
اما راه حل را که نصوص نشان دادند بهترین راه این است که آنجا که مثلاً ده کیلو بدهکار است و میگوید که من زودتر میپردازم و به جای اینکه ده کیلو را اول ماه آینده بپردازم الآن هشت کیلو میدهم، بهترین راه این است که بگوید من ده کیلو به شما بدهکارم، هشت کیلو را در مقابل آن هشت کیلو میپردازم، دو کیلو میماند, این دو کیلو را شما یا به من هبه کنید یا ذمهام را ابراء کنید؛ آن طلبکار از همان اول همین برنامه را طرح کند و بگوید آن هشت کیلویی که شما میدهید، در مقابل هشت کیلویی که بدهکار هستید باشد، آن دو کیلو را من به شما هبه کردم, نه اینکه شما عوض آن ده کیلو، آن هشت کیلو را بدهید تا فقیه بگوید این از سنخ تعویض است نه معاوضه؛ بهترین راه همین ابراء و هبه و مانند آن است؛ لذا این نصوصی که دو طایفه است: یک طایفه میگوید: «لا یصلح» مگر اینکه ابراء بکند و یک طایفه هم میگوید: «لا بأس»، اینها به همین حمل شدهاند؛ این روایاتی که در باب صرف نقل شده همین طور است.
پرسش: ؟پاسخ: بله، صلح از عقود است؛ صلح, یک امر خاصی است که ایجابی دارد، قبولی دارد، یک صیغه مخصوص دارد; اما ابراء, هبه و اینها این طور نیست, ابراء حالا یا فعلی یا قولی به اسقاط برمیگردد, در صلح معاوضه است و چیزی در مقابل چیزی قرار میگیرد.
برای اینکه آن دقایقی که در مسئله بیع مطرح است، آن دقایق مطرح نباشد؛ حالا نمیدانند که چقدر است! میگویند آن را با این مصالحه کردیم, چون در عقد صلح چیزهایی بخشوده است که در معامله بخشوده نیست؛, در بیع حتماً از هر جهت باید معلوم باشد, در صلح اگر یک مقداری؛ مثلاً وزن آن معلوم نبود یا کیل آن مشخص نبود مغتفر است. خدا غریق رحمت کند برادرِ مرحوم آقا شیخ عباس قمی(رضوان الله تعالی علیه) را که نانوایی داشتند، از این بزرگوار که نان میگرفتیم, چون نان را باید وزن میکردند و معمولاً مثل الآن که وزن نمیکنند، آن وقت متشرّعین سعی میکردند که نان را وزن بکنند و اگر مشتری عجله داشت و میخواست نان را وزن نکند، این شخص که پای همین ترازو بود صریحاً مرحوم برادرشان میگفت که با هم مصالحه میکردیم; این مقدار در بیع بخشوده نیست; ولی در وزن بخشوده است؛ اینها این طور بودند, این متشرّعین این کار را میکردند و اگر شهری منشأ برکت است همین است; ولی این معنا را ما باید باور بکنیم که باور داریم.
ص: 939
اقتصاد مقاومتی با یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا حل نمیشود؛ خدا وقتی «ماحِق» است ملت را «مَحیق» میکند؛ «مَحیق» فعیل به معنای مفعول است, ممحوق است، مَحق میشود، چطور شما میخواهید حل کنید؟ با نظام بانکداری ربوی این یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا بر معاملات حاکم است; آن وقت اگر امر به معروف نشد یا نهی از منکر نشد، بزرگان مدام دعا میکنند که «تدعون فلا یستجاب لکم» (1)[11]، آخر این روایات را ما پذیرفتیم و حرف ائمه را با جان و دل قبول کردیم که فرمود اگر دعا مستجاب نمیشود، اگر امر به معروف و نهی از منکر بشود و آمر به معروف را شهید کنند و جامعه تکان نخورد، دعاها مستجاب نمیشود؛ این را کس دیگری که نگفته؛ بلکه همان کسی که گفته ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ (2)[12]، همان او فرموده من دعای شما را مستجاب نمیکنم، دیگری که نگفته است.
غرض این است که راه حل دارد, اگر سرمایهها در تولید بیفتد، اشتغالزایی بشود، بیکاری برطرف بشود، سنّ ازدواج بالا نیاید; اینکه گفته شد یک درهم به منزله کذاست، برای این است که خیلی از فسادها در اثر تأخیر سنّ ازدواج است, بیکاری که برطرف بشود، اینها اساس دارد. این «یمحق یمحق» تازیانه قرآنی است، شلّاق است، این هیچ ممکن نیست کمر یک ملتی با این تازیانهها راست بشود تا بتواند مقاومت کند.
حضرت فرمود راه حل دارد, راه حل این است که آن هشت درهم را در مقابل آن ده درهم بدهد، آن دو درهم بقیه میماند, آن دو را شما هبه بکن یا ابراء بکن، بهترین راه این است؛ نگو من تعویض دارم نه معاوضه, برای اینکه راحتِ راحت باشی, تعویضی نکن که بوی معاوضه میدهد, تعویض را بگذار که بدون ربا باشد، آن بقیه را یا صلح یا هبه یا ابراء بکنید.
ص: 940
موضوع: ربا
مستحضر هستید که جریان ربا در معامله، غیر از جریان ربا در قرض است؛ در معامله روشن شد که اگر کالا و ثمن هر دو مکیل و موزون و هم جنس بودند، تفاضل حرام است؛ ولی گاهی یک سلسله کارهایی انجام میگیرد که معلوم نیست این از سنخ معاوضه مال است یا معاوضه فعل است! اگر معلوم نبود که از سنخ معاوضه مال یا معاوضه فعل است، این شبهه مصداقیه ادله رباست؛ ربا گرچه اختصاصی به بیع ندارد و در غیر بیع هم هست؛ ولی باید استبدال مال به مال بشود؛ آنکه در روایات هست (1)و از آن عموم یا اطلاق استفاده میشود یا شده، استبدال مال به مال یا معاوضه مال به مال است؛ ولی اگر تبدیل فعل به فعل یا معاوضه فعل به فعل بود، ربا یا معامله مالی نیست؛ هبه معوّضه, مال در مقابل مال نیست؛ بلکه هبه در مقابل هبه است؛ لذا گفتند ربا برنمیدارد.
ص: 941
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص151، ط آل البیت.
در جریان هبه معوّضه که بحث آن گذشت, برای اهمیت همین غدّه ربا گفتند مباحثی که احیاناً ممکن است ربا در آنها راه پیدا کند, آنها را باید جداگانه طرح کنیم؛ هبه معوّضه, وفای به دین, «ابراء ما فی الذمه», قسمت, اقاله و غرامت, این چند عنوان را جداگانه بحث کردند؛ روشن شد که بسیاری از این موارد هیچ کدام معاوضه جدید نیست؛ لذا اگر کم یا زیاد بود، ربا در آن راه پیدا نمیکند، یا اصلاً ربا نیست یا اگر مثلاً فرد ضعیف باشد, ادله اطلاق و عموم یا اطلاق ادله ربا از آن منصرف است؛ جریان وفا هم این طور است.
اما مسئله قسمت, گاهی در اثر شرکت های قهری است، گاهی هم در اثر شرکت های عقدی است; شرکت های قهری, مثل اینکه دو نفر کنار هم خرمن دارند و در اثر باد یا طوفان و مانند آن, گندم های خرمن این شخص با گندم های خرمن او مخلوط شد و اینها میخواهند تقسیم کنند و اگر در تقسیم یکی بیش از دیگری گرفت، این ربا نیست، زیرا این معاوضه گندم به گندم نیست تا ما بگوییم این رباست, پس در قسمت اگر در اثر شرکت های قهری باشد این طور نیست.
دو ظرف شیر برای دو نفر بود و اینها به هم ممزوج شد؛ اگر در قسمت، یکی بیشتر بگیرد و دیگری کمتر, این را ربا نمیگویند, چون معاوضه مال به مال نیست؛ شرکت های عقدی هم همین طور است, اگر دو نفر پیمان شرکت بستند، ایجاب و قبول خواندند، شریک شدند، سرمایهگذاری کردند، درآمدی دارند و این مکیل و موزون الآن محصول کار آنهاست, حالا اگر در تقسیم یک کسی بیشتر بگیرد و دیگری کمتر; البته با رضایت یکدیگر باشد، ـ چون اگر بدون رضایت باشد ربا و غیر ربا ندارد و حرام است ـ آیا این هم مصداق ربا است یا نه؟ میفرمایند در جریان قسمت, چون معاوضه و تبدیل نیست و صرف رضایت ابتدایی است، این ربا راه ندارد، پس قسمت هم مثل وفای به دَین و ابرای ذمه است.
ص: 942
ابرای ذمه این است که کسی از دیگری ده کیلو گندم و دیگری در ذمه او پانزده کیلو طلب دارد, راه صحیح این است که او این پانزده کیلو را تحویل بدهد و دیگری نیز ده کیلو را تحویل بدهد؛ ولی اگر بگوید که من این پانزده کیلو را ابراء کردم شما هم آن ده کیلو را ابراء کنید، آیا این معامله و معاوضه است تا ما بگوییم این رباست؟ یا نه, این اسقاط «ما فی الذمه» است, نه اینکه معاوضه جدیدی باشد، این فعل در مقابل آن فعل است، نه مال در مقابل آن مال.
بنابراین وفای به دَین و جریان ابراء و جریان قسمت و جریان اقاله و مانند آن هیچ کدام ربا نیست؛ در جریان اقاله اگر کسی ده کیلو گندم را به ده کیلو گندم فروخت، میگوییم معامله صحیح بود و ربا نبود؛ بعد یک حادثهای پیش آمد و میخواهند این معامله را فسخ کنند؛ آنکه میخواهد فسخ کند بگوید من به این شرط که یک کیلو اضافه بدهی یا من یک کیلو کم بدهم فسخ میکنم؛ این شرط کم یا زیاد، این فسخ را ربوی نمیکند، چون فسخ معاوضه نیست بلکه حل معاوضه است. پس اگر اول معاوضه صحیحاً منعقد شد؛ یعنی ده کیلو در برابر ده کیلو بود؛ ولی خواستند فسخ کنند کسی شرط زیاده یا نقیصه کرد, چون اقاله فسخ معاوضه است نه معاوضه, بنابراین یا اصلاً مصداق ادله ربا نیست یا اگر فرد ضعیفی باشد دلیل از آن منصرف است.
ص: 943
در مقام وفا که برخی ها اشکال کردند, برای آن است که نصوصی که در باب وفا و مانند آن بود مختلف است; بعضی از روایات دارد که اگر شما بخواهید به جای یک کیلو گندم دو کیلو جو به عنوان وفا بدهید «لا یَصلَح»; از امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند که کسی یک پیمانه گندم فروخت و موقع تحویل دادن، گندم نداشت، آیا میتواند دو کیلو جو را به جای یک کیلو گندم بدهد یا نه؟ آن روز مسئله کیلو و جو و گندم بود، حالا طلا و نقره و امثال ذلک که مکیل و موزون هستند می باشد، آنها هم همین طورند، یک کامیون یا دو کامیون فرقی در مثال ندارد, فرقی در جنس ندارد؛ دو کیلو طلا فروخته بود، حالا که ندارد آیا میتواند چهار کیلو نقره بدهد یا نه؟ از این مثال ها هیچ تحاشی در کار نیست; در بعضی از روایات دارد که «لا یصلح»، آیا جمع این طایفه به این است که ما آن ادلهای که اطلاقات دارد، آنها را به وسیله اینها تخصیص بزنیم، تقیید کنیم، تصرف در ماده کنیم یا اینها را حمل بر کراهت کنیم؟ این نصوص را اجمالاً اشاره میکنیم تا به ادامه بحث بپردازیم.
در باب هشت از ابواب ربا; یعنی وسائل جلد هجدهم صفحه صد و سی و هفتم باب هشت است، در باب هشت چند روایت دارد, روایت اول که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل می کند (1)این است: «محمدبن یعقوب عن عدة من أصحابنا عن سهلبن زیاد» و همچنین از «و أحمدبن محمد جمیعا عن ابن محبوب عن هشامبن سالم عن أبی عبد الله(علیه السلام) قال: سُئل عن الرجل یبیع الرجل الطعام الأکرار»; « کُر» آن پیمانههای بزرگ است که هر پیمانهای شصت قفیز ظرفیت آن است که با پیمانههای بزرگ معامله میکنند و بنا شد که یک کُر یا یک تُن کمتر و بیشتر به این شخص بفروشد, مقداری که داشت تحویل داد، آیا مقدار کم و مقداری که ندارد را میتواند به جای یک کیلو گندم دو کیلو جو بدهد یا نه؟ «فلا یکون عنده ما یتم له ما باعه»؛ صد کیلو گندم فروخت و موقع تحویل, نود کیلو گندم داشت، ده کیلو گندم نداشت، آیا میتواند به جای این ده کیلو گندم بیست کیلو جو بدهد که ارزان تر است یا نه؟ «فلا یکون عنده ما یتم له ما باع فیقول له»؛ این فروشنده به خریدار میگوید: «خذ منی مکان کل قفیز حنطة قفیزین من شعیر»؛ به جای هر پیمانه گندم دو پیمانه جو تحویل می دهم، «حتی تستوفی ما نقص من الکیل»؛ بایع به مشتری میگوید من اینقدر از جو به شما میدهم تا شما استیفا بکنید; یعنی حق خود را کاملاً بگیری، آیا این حلال است یا نه؟ «قال(علیه السلام) لا یصلح لأن أصل الشعیر من الحنطة» و در جریان ربا, شعیر و جو و گندم یک جنس محسوب میشوند و راه حل این است: «و لکن یرد علیه الدراهم بحساب ما ینقص من الکل»؛ این را قیمتگذاری میکند, اگر صد کیلو فروخت و نود کیلو دارد، قیمت آن ده کیلو گندم را به صاحبش و به مشتری برگرداند که مصون از ربا باشد. این نشان میدهد که در مقام وفا هم این ربا راه پیدا میکند; حالا او که ده کیلو گندم را به بیست کیلو جو نفروخت، او ده کیلو گندم فروخت و در مقام وفا، این ده کیلو را ندارد، آیا میتواند در مقام وفا به جای ده کیلو گندم بیست کیلو جو بدهد یا نه؟ فرمود: نه, پس معلوم میشود مقام وفا هم در معرض رباست.
ص: 944
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص187، ط اسلامی.
روایت دوم همین باب هشتم که در صفحه 138 است این است: «مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) عن عدة من أصحابنا عن سهل و عن محمدبن یحیی» که از اینها به روایت معتبر یاد میکنند، «عن أحمدبن محمد جمیعا عن أحمدبن محمدبن أبی نصر عن أبان عن عبدالرحمنبن أبی عبدالله» که این روایت معتبر است، «قال: قلت لأبی عبد الله(علیه السلام) أ یجوز قفیز من حنطة بقفیزین من شعیر فقال(علیه السلام) لا یجوز إلا مثلا بمثل ثم قال إن الشعیر من الحنطة»؛ این روایت، روایت تامی است; لکن ناظر به مقام وفا نیست, ناظر به مقام استبدال است، ما هم در مقام استبدال و معامله میگوییم جایز نیست. پس آنکه مشکل وفا را گوشزد میکند همان روایت اولی است؛ در روایت دوم میگوید که یک قفیز گندم به جای دو قفیز شعیر نیست, اینکه ناظر به مقام وفا نیست.
بنابراین اگر مقام وفا مشکلی داشته باشد، همان روایت اول باب هشت است؛ البته احتیاط همان است که در بحث قبل اشاره شده که بهترین راه همان ابراء کردن «ما فی الذمه» است یا همین راه حلی است که در روایت نشان دادند که پول را برگرداند؛ حالا دوباره آن شخص اگر با آن پول خواست جو بخرد یا جنس دیگری بخرد مختار است.
فتحصل که اگر معاوضه باشد، در این یقیناً حرمت راه پیدا میکند؛ اما اگر معاوضه نداشته باشد و شک داشته باشیم که مشمول عنوان استبدال مال به مال است, اصل اوّلی جایز است و البته احتیاط طریق نجات است؛ «اقاله» هم همین طور است, چون اقاله فسخ معاوضه است نه معاوضه جدید.
ص: 945
نظر شریف مرحوم محقق(رضوان الله علیه) در مسئله غرامت این است که ربا راه دارد؛ غرامت به این است که اگر کسی بر اساس «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» (1)[3]که این مطلب را در کتاب بیع و در کتاب قرض مطرح نکردند، در کتاب غصب مطرح کردند؛. در کتاب غصب فرمایش ایشان این است که اگر کسی مال دیگری را غصب کرد، ده کیلو گندم گرفت و غصب کرد یا ده مثقال طلا گرفت یا ده کیلو شیر گرفت، اینها در خرید و فروش مکیل و موزون هستند، اگر در مقام غرامت پردازی بخواهد بیشتر بدهد آیا ربا راه دارد یا نه؟ ایشان میفرماید این غرامت پردازی هم معاوضه است و مشمول رباست, ربا که اختصاصی به بیع ندارد بلکه در مطلق معاوضه است. (2)
یک تفاوت فتوایی است بین مرحوم محقق و شاید علامه(رضوان الله علیه) (3)و عده دیگری از بزرگان، مثل مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (4)که در ردیف همین آقایاناند، میفرمایند غرامت پردازی معاوضه نیست و ربا در معاوضه راه دارد نه در غرامت پردازی. مرحوم محقق(رضوان الله علیه) در جلد سوم شرایع در کتاب غصب ایشان این فرمایش را دارند، میفرمایند که «و الذهب و الفضة یضمنان بمثلهما»؛ اگر کسی طلای کسی را غصب کرد، نقره را غصب کرد، اینها چون مثلیاند نه قیمی, مثل را میدهند؛ اگر پنج مثقال طلا بود همان پنج مثقال طلا را ضامن است؛ این فتوای خود محقق است که اینها مثلیاند باید مثلش را بپردازند و «علی الید ما أخذت حتی تؤدی»، در مثلی مثل و در قیمی قیمت است, در ضمان ید هم همین است.
ص: 946
«و قال الشیخ رحمهم الله یضمنان بنقد البلد»؛ مرحوم شیخ طوسی میفرمایند که اگر کسی طلا یا نقره کسی را غصب کرد، به نقد بلد ضامن است، آن طلا هر چه میارزد، این شخص غاصب و متلف به قیمت روز ضامن است؛ «کما لو اتلف ما لا مثل له»؛ اگر قیمی را تلف میکرد قیمت را ضامن بود، حالا طلا و نقره را هم تلف کرد و غصب کرد قیمت را ضامن است؛ این فتوای مرحوم شیخ بود (1)؛ حالا فتوای خود ایشان این است: «ولو تعذر المثل فان کان»؛ اگر نقد بلد مخالف با مضمون در جنس بود، «ضمنه بالنقد»؛ حالا اگر خود جنس و طلا و نقره در دسترس نیست تا این شخص غرامت پرداز همان ها را به عنوان غرامت بپردازد، اگر نقد بلد در دسترس بود و از جنس مکیل و موزون نبود که از همانها میدهد و اگر از جنس همان ها بود، «و اتفق المضمون و النقد وزنا صحّ»؛ اگر آن طلا و نقرهای هم که این غصب کرده مکیل و موزون بود و اینها هم جنس بودند و وزنشان هم به یک اندازه بود, «صحّ؛ اما و ان کان احدهما اکثر»؛ اگر یکی بیشتر از دیگری است، معامله بین کم و زیاد نباید واقع نشود وگرنه رباست.
بهترین راهش این است که آن مضمون را که در ضمان یدِ این غاصب هست آن را قیمت بکنند و برابر آن قیمت هر چه هست این عوض را بخرند و به او بدهند؛ «و ان کان احدهما اکثر قُوّم بغیر جنسه»، چرا این کار را بکنند؟ «لیسلم من الربا»؛ بعد این فرمایش را دارند: «و لا تظنن انّ الربا یختص بالبیع»؛ مبادا خیال کنید که در معاملات ربا در بیع است، در قرض هم که ربا حکمش روشن است، «و لا تظنن ان الربا یختص بالبیع بل هو ثابت فی کل معاوضة علی ربویین متفقی الجنس» (2)[8]؛ اگر چیزی مکیل و موزون بود, یک و جنس اینها هم یکی بود, دو; ربا در آن راه دارد ولو به عنوان غرامت باشد.
ص: 947
مرحوم محقق اینها را معاوضه میدانند و چون این را معاوضه میدانند مشمول عموم یا اطلاقات ادله نهی از معاوضه ربوی میدانند و فتوا به حرمت میدهند؛ آن بزرگوارانی که مرحوم آقا سید محمد کاظم جزء آن بزرگواران است میفرمایند غرامت پردازی معاوضه نیست، چیزی را به چیزی عوض نمیکنند، یک چیزی که در ذمه اوست باید بپردازد و حالا دارد میپردازد؛ لذا ادله استبدال ربوی از این منصرف است؛ حالا این مربوط است به نحوه استنباط که اگر واقعاً این را معاوضه دانستیم, مثل مرحوم محقق, مشمول ادله اطلاقات رباست و اگر این معاوضه نبود بلکه ادای دین بود ربا نیست؛. اگر هم شک کردیم، در شبهه مصداقیه خود عام است, تمسک به عام در شبهه مصداقیه خود عام را کسی اجازه نداد, آن تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص است که محل بحث است، تمسک به عام در شبهه مصداقیه خود عام که جایز نیست.
بنابراین در این گونه از موارد ظاهراً فتوای اصلی جواز است، احتیاط هم که طریق نجات است این است که اول قیمت بکنند و برابر آن قیمت بپردازند.
حالا چون روز چهارشنبه است یک مقدار هم از مسائلی که محل ابتلای همه ماست و هر روز و شب با آنها درگیر هستیم که مسائل اخلاقی است مطرح میکنیم؛. البته رحمت الهی و لطف الهی همیشه بیش از جرم ماست; عمده آن است که در قرآن کریم, ذات اقدس الهی فرمود: ما هر لحظه مشمول افاضه فیض هستیم: کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ؛ گاهی روز میبینید در مقابل شب است، میگویند صلاة یومیه یا صلاة لیلیه؛ گاهی «یوم» مجموع شب و روز است، میگویند صلاة یومیه که مجموع نمازهای شب و روز است؛ گاهی «یوم» به معنای روزگار است که «الیوم یومان»؛ بیان نورانی حضرت امیر این است که روزگار دو روز است: « الیوم یومان یوم لک و یوم علیک» (1)[9]؛ این «یوم» نه به معنای روزگار است، نه به معنای شبانه روز و نه به معنای روز در مقابل شب است؛ «یوم»; یعنی لحظه, بلکه به معنای ظهور است: کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ؛ در هر لحظه ذات اقدس الهی شأن جدیدی دارد، چرا؟ چون یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ؛ این آیه نورانی سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» یک سطر بیش نیست، این مجموعه سؤال عام و جواب عام است؛ چرا خدا هر لحظه افاضه میکند؟ برای اینکه هر لحظه مردم محتاجند و هر لحظه سؤال میکنند, یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ. (2)[10]؛ یَسْئَلُهُ مگر میشود که یک لحظه بشر از سؤال بی نیاز باشد؟! چنین چیزی نیست. پس این یک آیه کوتاه، مجموع سؤال و جواب است و چون سؤال دائمی است فیض او هم دائمی است، او «دائم الفیض علی البریه» است، چون اینها «دائم السؤال» هستند، اینکه روشن است. سؤال ظرف است, این ظرف را باید به پیشگاه ذات اقدس الهی بُرد و خودش هم اعلام کرد که فرمود هر اندازه ظرف آوردید من هیچ ظرفی را خالی نمیکنم: وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ (3)[11]؛ هر چه خواستید ما به شما دادیم و میدهیم; منتها حالا چه بخواهید و چه اندازه بخواهید! پس سؤالِ هیچ کسی را رد نمیکند: وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ.
ص: 948
اصل سوم آن است که این سؤال لفظی از حوزه لفظ بیرون نیست، آدم خیلی چیزها را لفظاً طلب میکند؛ ولی قلباً از آن غافل است و اگر در درون بخواهد، عمده آن حالت و زبان استعداد است، با زبان استعداد و با زبان لیاقت و دریافت از خدای سبحان باید چیزی را بخواهد, عمده لسان استعداد است؛ اگر لسان حال بود یا لسان مقال بود؛ البته آن را هم ذات اقدس الهی محترم میشمارد؛ ولی اینچنین نیست که بفرماید: وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ؛ هر چه خواستید ما به شما میدهیم.
بنابراین عمده، لسان استعداد است و لسان استعداد را انسان به عنوان یک ظرف باید بررسی کند، خالص کند، این ظرف را که ببرد همه این ظرف را پُر میکند، نه اینکه یک مقداری عطا در این ظرف میریزد، هر اندازه ما ظرفیت ببریم کلّ آن ظرف را پُر میکند: وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ؛ گذشته که همین طور است، آینده هم چون «محقق الوقوع» است از آن به فعل ماضی یاد شده است. پس عمده آن است که ما این ظرف را تطهیر کنیم و با یک وسعت بیشتری ببریم؛ اول از او ظرفیت ظرف را طلب بکنیم که شرح صدر است, بعد این صدر مشروح را به پیشگاه او ببریم و بگوییم ما به این اندازه از شما درخواست داریم؛ آن وقت همه این قسمت ها را هم ذات اقدس الهی پُر میکند و به ما میدهد.
نمونههایی هم که در قرآن کریم هست فرمود بعضی ها ظرفی که میآورند کاری به ظرف ندارند، کالاهای خوبی را در این ظرف میگذارند؛ بعضی ها ظرف خوبی میآورند، ظرف همان قلب است؛ ما نامههایمان را در یک ظرفی میبریم که آن ظرف ما همان هویّت ماست؛, فرمود ما هم ظرفتان را کار داریم، هم آن درخواست های شما را کار داریم; اگر کسی درخواست هایی داشته باشد که به وسیله عمل صالح آورده باشد, ما همه اینها را محترم میشماریم و یکی را ده برابر جواب میدهیم: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها (1)[12]؛ اگر کسی با حسنه بیاید و از ما چیزی سؤال کند, ما نه تنها رد نمیکنیم و نه تنها جواب میدهیم, بلکه ده برابر جواب میدهیم: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها; اما وقتی درباره ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) سخن به میان آمده و به میان میآید، نمیفرماید او «جاء بالحسنه»، میفرماید: إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (2)[13]، او که عمل صالح نیاورد, عمل صالح از قلب سلیم ریزش میکند او هویّت سالم آورده است؛ آن وقت خدا چه به او خواهد داد؟! گوشهای از آن همان است که یا نارُ کُونی بَرْداً وَ سَلاماً (3)[14]، تا ما نزد ذات اقدس الهی چه ببریم؟! إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ که آن اندازه ندارد؛ مسئله عمل صالح است که مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها; اما به قلب سلیم ده برابر میدهد اصلاً ده برابر یعنی چه؟!
ص: 949
در بعضی از آیات هم میفرماید که یک وقتی اگر شما فیض الهی را عمل کردید و استغفار کردید: یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنینَ (1)[15]و باران مناسب برای شما میآید، اینها برکات مادّی است که خدا مشخص میکند؛ در بعضی موارد میفرماید که ما خود شما را بالا میبریم: لَئِنْ شَکَرْتُمْ َلأَزیدَنَّکُمْ، نه «لازیدن نِعَمَکم»، ما شما را بالا میبریم؛ اگر هویّت کسی بالا آمد دیگر چیزی در دسترس زید و عمرو نیست; چرا وجود مبارک حضرت امیر فرمود ما فریب نمیخوریم؟ چرا شیطان گفت من به اینها دسترسی ندارم؟ برای اینکه شیطان یک سلسله اسباب بازی دارد که اینها اهل این اسباب بازی ها نیستند، هر چه رنگارنگ هم باشد؛ یک چیزهایی را آنها میخواهند که شیطان نه آن را دارد و نه بدل آن را میتواند بسازد؛ چیزی هم که در دسترس شیطان است مورد علاقه آنها نیست؛ او زنگولهها را حرکت بدهد, آن مرد الهی چه توجهی دارد؟! لذا گفت من دسترسی به اینها ندارم, نه اینکه حالا نسبت به آنها خضوع, تواضع و محبت داشته باشد و بخواهد کاری به آنها نداشته باشد، نه اصلاً دسترسی به آنها ندارد، چون گفت دستم به آنها نمیرسد, برای اینکه آنها یک چیزهایی میخواهند که شیطان نه تنها اصل آن را ندارد بدل آن را هم نمیتواند درست کند, چون کار شیطان بدل درست کردن است: َلأُغْوِیَنَّهُمْ (2)[16]، َلأُمَنِّیَنَّهُمْ (3)کار او اینهاست. بنابراین آن بزرگوارها در دسترس و تیررس این شیطان نیستند؛ شیطان یک سلسله اموری دارد که اگر اسباب فریب باشد میتواند فریب بدهد; حالا اگر کسی رشد کرد و از دسترس شیطان بالا آمد راحت است؛ فرمود: لَئِنْ شَکَرْتُمْ َلأَزیدَنَّکُمْ (4)[18]، نه «لَازیدَنّ نِعَمَکُم».
ص: 950
اینها کسانی هستند که هم زمین را آباد می کنند، هم زمین به برکت اینها آباد است، هم تاریخ و زمان را آباد میکنند؛ ما مسئله زمین و آباد کردن آنرا در سوره «هود» و امثال «هود» تا حدودی متوجه شدیم که فرمود: ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ اْلأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فیها (1)[19]؛ ذات اقدس الهی شما را از زمین انشا کرد، چون از طین و تراب بودید و از شما خواست که زمین را آباد کنید، باغ و بوستان و دامداری و کشاورزی و مسکن و اینها کار است؛ در بین شما، مردان الهی هستند که به این فکر نیستند زمین را آباد کنند، بلکه به این فکرند که خانه خدا را آباد کنند: إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ (2)[20]، اکثری شما به این فکر هستید که زمین را آباد کنید، این هم مورد نیاز شماست; اما اوحَدی از شما مردانی هستند که به فکر این هستند این مکان های خاص؛ یعنی حرم, مسجد و حسینیه را آباد کنند که این مال روز است; اما در جمع شما و اخص از شما کسانی هستند که اینها تاریخ را آباد میکنند، زمان را آباد میکنند؛. روز را شما آباد کردید، شب را چه کسی آباد میکند؟ شب را نماز شب گزارها آباد میکنند, شب هم باید آباد شود؛ زمان هم باید آباد بشود، تنها زمین که نیست، فرمود: إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قیلاً (3)[21]؛ در این نشئه شب یک عده هستند باید آن را آباد کنند، این وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً (4)[22]همین است. پس إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ برای آن مکان های خاص است, وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ اینها کسانی هستند که زمان را آباد میکنند.
ص: 951
خیلی از برکات است که در شب نصیب افراد میشود ولو با یک خواب خوب؛ اینها نمیدانند که این به برکت نماز شب و نماز شب گزاران است؛ وقتی این زمان آباد شد, فیض را در این زمان میآورد, بهره یک عدّه شفای بیمار است, بهره یک عدّه خواب های خوبی است, بهره یک عدّه توفیقات است ولو آن شخص خواب است؛ اما وقتی زمان آباد شد، در این زمان خیلی از برکات نصیب اشخاص دیگر هم میشود.
خدا غریق رحمت کند سیدنا الاستاد مرحوم علامه میفرمود: به این درود و صلواتی که ما بر اهل بیت میفرستیم، اگر بعد از آن یک خواستهای داشته باشیم که آن خواسته را میگوییم، اگر هم نداشته باشیم همین صلوات را که میفرستیم فیض آن به ما میرسد, برای اینکه اینها مثل آن قلّه بلندی هستند که ما از ذات اقدس الهی میخواهیم بر اینها رحمت بفرستد، رحمت که بر آن قلّه بالا و بلند آمد، ریزش میکند و به همه ما هم میرسد؛ خاصیت صلوات این است، اینکه وجود مبارک امام سجاد اصلاً امیر صلوات است همین است؛ دعا بدون صلوات حل نمیشود، این استدلالی است که حضرت در نهجالبلاغه دارد.
برهانی که حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد این است که هر کاری که میکنید، دعایی که میکنید صلوات همراه آن باشد, برای اینکه خدا این صلوات را که یقیناً جواب میدهد، آن دومی را هم جواب میدهد, اینچنین نیست که یکی را قبول کند دیگری را قبول نکند؛, عامل اجابت این دعاها همان صلوات میتواند باشد, برای اینکه شما دو چیز را از خدا خواستید: یکی تصلیه بر اهل بیت, یکی هم شفای مریض؛ آن تصلیه را که یقیناً جواب میدهد, این طور نیست که جواب ندهد، این استدلال حضرت امیر است؛ (1)لذا وجود مبارک امام سجاد این اصل را کاملاً پیاده کرده, غالب ادعیه حضرت محفوف به دو صلوات است و اصل صلوات طبق بیان سیدنا الاستاد این است که ولو آدم چیزی هم نخواهد فیض به او میرسد, برای اینکه اینها که یک گوشه از عالم نیستند که جدای از جامعه باشند و فیض برای آنها باشد، بلکه اینها هم مثل یک قلل عالیه هستند که وقتی باران روی آنها بیاید, ریزش میکند و به همه دامنه میرسد. از ما هم برمیآید، این دیگر اختصاصی به انبیا و اولیا ندارد؛ همان طور که از ما بر میآید یک گوشهای از زمین را به نام مسجد و امثال مسجد و مراکز دینی آباد کنیم، از ما برمیآید که گوشهای از زمان را هم آباد کنیم.
ص: 952
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص279.
در دعاهای ماه مبارک رمضان و امثال ذلک به ما دستور کرامت میدهد و میگوید خدایا! این دستگاه را که دست بردار نیستی و آباد میکنی، آن توفیق را به ما هم بده که ما آباد کنیم، این طور نباشد که ما در کنار سفره دیگری بنشینیم، چون دستِ بگیر را خدا دوست ندارد، دستِ بده را خدا دوست دارد؛ فرمود کاری بکن که ما بدهیم نه بگیریم: «و اجعلنی ممن تنتصر به لدینک و لا تستبدل بی غیری» (1)[24]، این که چیز بدی نیست, اینکه نظیر مال نیست که ما بگوییم به ما بده به دیگری نده؛, ما میگوییم به دیگری میخواهی بدهی بده؛ ولی ما از دیگری نگیریم، دیگری حالا اگر از ما خواست گرفت، گرفت، ما هم حاضریم; بالأخره ما شب و زمان و مکان را میخواهیم آباد کنیم و به دست ما آباد شود.
بنابراین زمین و زمان را انسان میتواند آباد کند؛ خیلی از برکات است که در یک شهری و یک زمانی نصیب انسان میشود و نمیداند که این برکات از کجاست! این حالت از کجاست! بالأخره بر اثر دعای آن مرد الهیِ شب زندهدار این نسیم که میآید به همه میرسد.
بنابراین نتیجه این است که ما هر سؤالی بکنیم جواب میگیریم؛, گاهی با عمل سؤال میکنیم: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها؛ گاهی با عامل سؤال میکنیم نه با عمل: إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ، جواب آن چیست؟ ذات اقدس الهی میداند و از طرفی ما مأمور هستیم هم زمین را آباد بکنیم: إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ, هم زمان را آباد کنیم: وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً که اوج مقام محمود برای وجود مبارک حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است؛ ولی دامنههای آن که نصیب همه شماها و دیگران خواهد شد.
ص: 953
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص589، ط اسلامی.
ص: 954
موضوع: ربا
جریان حرمت ربا آنقدر مهم است که در قرآن کریم در ردیف بدترین گناهان قرار گرفت. ما اگر بخواهیم یک اقتصاد مقاومتی داشته باشیم, هیچ چارهای نیست مگر اینکه یک انقلاب اقتصادی داشته باشیم و تا غدّه ربا در مملکت هست اقتصاد مقاومتی سامان نمیپذیرد؛ اگر در غرب با همین نظام بانکداری توانستهاند کشورشان را اداره کنند، ملاحظه فرمودید که کشورشان به یک نود و نه درصد و به یک, یک درصد تقسیم شد، این طور اداره کردن است؛ یعنی در نظام سرمایهداری، سرمایه کلان در دست یک گروه خاص است و بقیه اقساطی به عُمرفروشی زندگی میکنند.
قرآن کریم جریان ربا را در ردیف بدترین و مهم ترین گناهان ذکر کرده است; حالا بعضی از این آیات را ملاحظه بفرمایید تا ببینیم فساد ربا تا چه اندازه است؟ از همان آیات نرم شروع میکنیم تا به آن آیات مهم برسیم؛ آیات نرم آن در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است، از آیه 275 به بعد که فرمود: الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ چرا؟ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ، مثل الرِّبا؛ اینها ربا را اصل قرار دادند و بیع را فرع؛ نگفتند ربا، مثل بیع است, بلکه گفتند بیع، مثل رباست. یک وقت است میگوییم که بیع، اصل است و منشأ درآمد است، ربا هم مثل این است, این یک تعبیر؛ یک وقت است که ربا را اصل قرار میدهیم, بیع را مثل آن قرار میدهیم که الآن کارهای اصلی بانک ها همین است؛ إِنَّمَا الْبَیْعُ مثل الرِّبا که ربا را اصل قرار دادند و بیع را فرع قرار دادند و خلاصه حرفشان این است که اگر ربا مشکل دارد بیع هم باید مشکل داشته باشد، برای اینکه بیع هم سودآور است ربا هم سودآور، قالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مثل الرِّبا، بعد میفرماید که وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا؛ حالا بعد آن فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ که مربوط به مسئله بعدی است را جداگانه باید مطرح کنیم.
ص: 955
بعد فرمود: یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا، «مَحق» همان نقصان تدریجی است که ماه بعد از اینکه «بدر» شد و فضا را روشن کرد و برای «مشار بالبنان» شد، به تدریج نور آن کم میشود و ضعیف میشود تا به مَحاق بیفتد؛ ربا هم همین طور است: یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا. اینکه در آیه آمده است: «اضعاف مضاعف» (1)؛ ربا بگیرید همین است؛ یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا همین است؛ ارتطام که در روایت نهجالبلاغه آمد که آن را باید جداگانه بخوانیم همین است که آدم به تدریج در گودال فرو میرود.
فرمود: یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ; (2)[2]بعد در آیه 278 فرمود: اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا, در آیه 279 فرمود: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ؛ این لسان ها از نرم شروع شد و به آن لسان های حکم تند رسید; ولی در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» وقتی رباخواری بنی اسرائیل را ذکر میکند، ملاحظه بفرمایید که از کجا شروع میکند و به کجا ختم میکند.
در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» از آیه 153 به بعد این جریان هست؛ میفرماید که این گروه یَسْئَلُکَ أَهْلُ الْکِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتاباً مِنَ السَّماءِ و بعد فَقَدْ سَأَلُوا مُوسی أَکْبَرَ مِنْ ذلِکَ; آنگاه سؤال های بی جای همین اسرائیلی ها همین بود که فَقالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً؛ بعد ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ گوسالهپرستی را راه انداختند و ما برای تنبیه اینها رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمیثاقِهِمْ وَ قُلْنا لَهُمُ که به میثاقتان عمل کنید; حالا سیئات اینها را یکی پس از دیگری میشمارد: یک؛ ما تعهّد توحیدی از اینها گرفتیم و اینها به دنبال گوسالهپرستی رفتند. فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بآیاتِ اللّهِ وَ قَتْلِهِمُ اْلأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقِّ که این بِغَیْرِ حَقِّ یک بحث تأکیدی است، چون قتل انبیا که نمیتواند به حق باشد؛ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقِّ (3)[3]از همین قبیل است، وَ قَتْلَهُمُ اْلأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقِّ از همین قبیل است، این «بغیر حق» یک قید تأکیدی است. فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ یک؛ وَ کُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللّهِ دو؛ وَ قَتْلِهِمُ اْلأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقِّ سه؛ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ چهار؛ بعد وَ بِکُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلی مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظیماً آن بهتان شرمآور را به سیده نساء عالمیانِ عصر خود زدن، این پنج یا شش؛ وَ قَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنَا الْمَسیحَ عیسَی ابْنَ مَرْیَمَ که در صدد قتل حضرت مسیح بودند، حالا دسترسی پیدا نکردند و الا در صدد کشتن مسیح بودند؛ وجود مبارک مسیح را نظیر انبیای دیگر و انبیای بنی اسرائیل که فراوان بودند، خواستند شهید کنند که نشد؛ وَ ما قَتَلُوهُ بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَیْهِ تا میرسد به آیه 160 فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ طَیِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبیلِ اللّهِ کَثیراً ٭ وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَکْلِهِمْ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلیماً؛ وقتی میخواهد سیئات اسرائیلی ها را بشمارد و بعد راز کیفر تلخی که بر اینها تحمیل شده است را بازگو کند، میفرماید نقض میثاق کردند, کفر ورزیدند، انبیا را شهید کردند, در صدد قتل مسیح بودند، مادر او را متهم کردند, ربا میخوردند که مسئله ربا در ردیف این سیئات بزرگ ذکر شده است؛ اگر فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ است این است، چون ملتی که جیب یا کیف او خالی است، خواه و ناخواه کمر او شکسته است؛ ده ها بار به عرضتان رسید کسی که جیب او یا کیف او خالی است او را فقیر نمیگویند، این را میگویند فاقد؛ یعنی ندارد; اما آنکه ستون فقرات او شکسته است به او میگویند فقیر، چون کسی اگر جیب و کیف او خالی باشد، قدرت مقاومت ندارد، قدرت ایستادن ندارد؛ لذا به او میگویند فقیر. اول مسکین است; یعنی زمین گیر است، ساکن است, بعد کمر او شکسته است.
ص: 956
بنابراین تا این غدّه ربا حل نشود و انقلاب اقتصادی پیدا نشود، اقتصاد مقاومتی یک شعاری بیش نیست؛ فرهنگ همین طور بود، انقلاب فرهنگی شد، شورای عالی فرهنگی مرتّب در فعّالیت و کوشش است، متون درسی خیلی اصلاح شد، بسیاری از حرف های باطل از متون درسی حذف شد، روحانیت و اساتید متدیّن رفتند در دانشگاه ها و فضای آن با نمایندههای ولیّ فقیه خیلی فرق کرد, این شده انقلاب فرهنگی و دانشگاه ها هم به لطف الهی با حوزه یکسان شد و متّحد شد؛ اما حالا ممکن است چهار تا اشتباه، یا در حوزه یا در دانشگاه باشد؛ ولی اینها مغتفر است; اما تا انقلاب اقتصادی نشود و ما باور نکنیم که ربا کمرشکن است، نمیشود اقتصاد مقاومتی داشت؛ اگر ربا باشد، نام های گوناگون باشد و نام ائمه(علیهم السلام) متأسفانه پسوند یا پیشوند اینها باشد، این سامان نمیپذیرد. بنابراین ملاحظه فرمودید که مسئله ربا در ردیف قتل انبیا، در ردیف متّهم کردن مریم, توطئه قتل مسیح و گوساله پرستی است، چون کمر یک ملت را میشکند. حالا برسیم به سراغ بیان نورانی حضرت امیر.
وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در خطبه 156 یک بیان دارند, در کلمات قصارشان که در مواعظ است یک فرمایش دارند؛ در خطبه 156 فرمایش حضرت این است که در دورهای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به من فرمود: یا علی! یا علی! این نصایح یا مواعظی بود: «یَا عَلِیُّ إِنَّ الْقَوْمَ سَیُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِم» و آزمایش میشوند به دینشان تا می رسد به اینجا که «وَ یَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْکَاذِبَةِ وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِیَةِ فَیَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِیذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِیَّةِ وَ الرِّبَا بِالْبَیْع»؛ وجود مبارک حضرت امیر عرض کرد که در آن زمانی که اینها همان طوری که خرید و فروش را حلال میدانند ربا را هم حلال میدانند، من چه رفتاری با آنها بکنم؟ «قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَبِأَیِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذَلِک»؛ آنها وقتی رومیزی و زیرمیزی و بالای میز و پهلوی میز را به عنوان هدیه میگیرند، وقتی که ربا را نظیر بیع میدانند، من با آنها چطور رفتار بکنم؟ «فَبِأَیِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذَلِک أَ بِمَنْزِلَةِ رِدَّةٍ»؛ آیا بگویم اینها مرتد شدند؟ «أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ» یا بگویم فتنهگر هستند؟ «فَقَالَ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بِمَنْزِلَةِ فِتْنَة»؛ این یک فتنه است؛ مسئله رباخواری یک فتنه است.
ص: 957
شما حتماً این کتاب شریف تمام نهجالبلاغه را تهیه کنید، چون نهجالبلاغه تنها تعصّب نیست, واقع این است که تالی تلو قرآن کریم است، مثل رسائل و مکاسب نیست که یک صفحه یا بیشتر را آدم بفهمد و فردا هم بنشیند امتحان بدهد؛ اما یک صفحه نهجالبلاغه را یک هفته هم به زحمت می فهمد، این نظیر کتاب های دیگر نیست، این به جِدّ تالی تلو قرآن کریم است و عمیق هم هست، به این آسانی قابل فهم نیست; برخلاف موعظهها و اینها و برخی از آیات قرآن کریم الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْری (1)[4]که جای بحث و فکر ندارد؛ کسی که کار خوب بکند ما بهشت میدهیم; اما «الجنة ما هی؟»، «النار ما هو؟»، اینکه فرمود: وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (2)[5]؛ جهنّم هیزم دارد, هیزم آن را از جنگل که نمیآورند, بلکه خود آدم ظالم هیزم میشود، اینها مگر قابل فهم است!؟ بله، جهنّمی هست و سوخت و سوزی هست, این ترجمه قرآن است، اینکه تفسیر نیست؛ اما وقتی به آیات نفسگیر برسیم که وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً، خود ظالم گُر میگیرد، ما از جنگل هیزم نمیآوریم، بلکه خود این آقا هیزم است؛.ما جهنّم منقول هم داریم در برابر جهنّم غیر منقول وَ جیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ (3)[6]، مگر اینها قابل فهم است!؟ ما جناب جهنّم را میآوریم, ما هر چه شنیدیم این بود که جهنّم به عنوان یک مکان غیرمنقول بود; اما آیه سوره «فجر» فرمود ما جهنّم منقول هم داریم.
ص: 958
در بیانات نورانی حضرت امیر هم همین طور است، در نهجالبلاغه هم کلماتی هست که مثل قرآن کریم است؛ حالا این تمام نهجالبلاغه دو تا کار کرد: یکی اینکه نهجالبلاغه را از صورت نهجالبلاغهای بودن درآورده, کتاب حدیث کرده، چون وقتی مرسل باشد و هیچ سندی برایش ذکر نشود, مورد استناد فقهی فقها و دیگران نیست; اما وقتی سند داشته باشد، مسانید آن مشخص بشود که چه کسی گفته؟ در کدام کتاب گفته؟ در کدام جلد گفته؟ چه کسی نقل کرده؟ این از صورت نهجالبلاغهای درآمده و شده نظیر اصول کافی، شده نظیر من لا یحضر, شده کتاب حدیث; بعد دو تا کاری که سیّد رضی کرد آن کارها را هم تدارک کردند: یکی اینکه سید رضی(رضوان الله علیه) بخشی از خطبهها, نامهها و کلمات را اصلاً نقل نکرده, ایشان همه نواقص را جبران کرد؛ دوم تقطیعی که سیّد رضی کرد; همین خطبه نورانی که «قَدْ أَحْیَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَه» آن خطبه بلند که حتی «بَرَقَ لَه لامِعٌ کَثیرُ البَرقِ» که مردان متّقی کسانیاند که عقلشان را زنده کردهاند، نفسشان را اماته کردند، مطالب مثل برق برایشان کشف و مشهود شد و اهل کشف و شهود شدند، اینهاست، این سه، چهار سطر تتمه همان است؛ آن خطبه نورانی در حدود بیست صفحه است که سیّد رضی هفت, هشت صفحه را نقل کرد. غرض این است که این دوره هشت جلدی را که تهیه کنید, برای همه ی شئون علمی ما سودمند است.
وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه در کلمات حکیمانه شماره 447، در نهجالبلاغه موجود این طور دارد که «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا» که در طلیعه بحث ربا این روایت نورانی خوانده شد؛اما در جلد شش این نهجالبلاغه که هشت جلدی است، صفحه 168 عبارت نورانی حضرت امیر این است: «مَنِ اتَّجَرَ بِغَیْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا ثمّ ارْتَطَمَ ثمّ ارْتَطَمَ» (1)[7]؛ دیرکردِ تأخیر و خسارتِ تأخیر و تأدیه و مدام بگیر و بگیر و بگیر، شخص ساقط میشود و کم کم در گودال فرو میرود؛ اینها که کارخانههایشان سوخته و گرفتار شدند و به زندان رفتند، مدام تأخیر، مدام تأخیر، مدام تأخیر و خسارتِ تأخیر و تأدیه، مدام ربا روی ربا همین است، «ثمّ ارْتَطَمَ ثمّ ارْتَطَمَ»، این میشود همان اضعاف مضاعفی که قرآن گفته؛ تا این نباشد، اقتصاد سامان نمیپذیرد.
ص: 959
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص154، ط اسلامی.
حالا برسیم به مسئلهای که محقق در شرایع فرمودند که ربا دو قسم است: ربای در بیع و معامله و ربای در قرض و خود محقق فرمود که مبادا خیال کنید ربای در بیع در مقابل قرض; یعنی همین بیعی که در مقابل معاملات دیگر است! نه، بلکه مطلق معاملات ربوی است ولو به صورت صلح یا معاملات دیگر باشد. آن فرمایشی که در جلد سوم شرایع, کتاب غصب آن عبارات را نقل کردیم (1)و مرحوم سیّد نقدی داشتند که باب غرامت, غیر از باب معاوضه است (2)، این عصاره فرمایش مرحوم صاحب جواهر است؛ در جلد 37 جواهر صفحه 108 و 109 این است که این جزء غرامت است و بعید است که مشمول ربا باشد؛ بلکه ربا در معاوضه است و غرامت پردازی معاوضه نیست؛ بر فرض هم باشد, بین دلیل غرامت و دلیل ربا عموم و خصوص من وجه است و ترجیح این در مورد اجتماع, ترجیح با همین بحث غرامت است که ربا نیست.
حالا مسئله بعدی که مرحوم سیّد(رضوان الله علیه) مطرح کردند و وفاقاً لجواهر این است؛ این آیاتی که خوانده شد که ربا را تحریم کرد, مطلق است یا عام است, این یک; بعد وارد نصوص که شدیم، دیدیم که گفتند ربا دو قسم است: ربای در معامله و ربای در قرض, این دو; اطلاق آیه یا عموم آیه هر دو قسم را شامل میشود, این سه; آنچه که در جاهلیت یا در عصر نزول این آیه رواج داشت ربای قرضی بود که ربای در بیع یا کم بود یا نبود; ولی ربای قرضی بود و بعید بود که ربای بیعی هم نباشد; ولی اینگونه از امور که نظیر شأن نزول آیه مباهله نیست, شأن نزول آیه تطهیر نیست که مخصوص همان مورد باشد؛ یک وقت است که مورد نزول است; یعنی در ظرفی که آیه نازل میشد محلّ ابتلای مردم این بود, این را شأن نزول نمیگویند بلکه این را مورد نزول میگویند; بر فرض هم شأن نزول باشد, اینگونه از شأن نزول ها یا اینگونه از مورد نزول ها اگر خاص باشند، مخصّص عموم وارد نیستند؛ اگر مقیَّد باشند مقیِّد اطلاق وارد نیستند؛ وارد اگر اطلاق داشت یا عموم داشت، هر دو قسم ربا را شامل میشود. بنابراین ادلهای که ربا را تحریم کرده، اگر اطلاق دارد هر دو قسم را شامل میشود بلا تقیید و اگر عموم دارد هر دو قسم را شامل میشود بلا تخصیص.
ص: 960
مطلب بعدی آن است که این «اضعاف مضاعفه», خسارت تأخیر و تأدیه و ربا روی ربا و امثال ذلک است; حالا «مسئلةٌ»: اگر کسی معامله ربوی کرده، در معامله ربوی گفته شد که گرفتن زاید و گرفتن مزید هر دو حرام است تکلیفاً و باطل است وضعاً و درباره ربای قرضی آن زاید که شرط بود حرام بود تکلیفاً, برای «مزید علیه» گفتند ولو حرام هست؛ اما باطل نیست و آن شیء ملک آن شخص میشود و باید قرض را ادا کند؛ حالا بحث در ربای معاملات است, نه ربای قرض که کل آن حرام است, یک; کل آن هم باطل است, دو; اگر ده کیلو را به پانزده کیلو فروخت یا دو مثقال طلای ناب را به دو مثقال و نیم طلای مثلاً غیر ناب فروخت، این رباست، چون وزنی است و مماثل هم هستند و اضافه گرفتند؛ اخذ کل آن چه زاید و چه «مزید علیه» حرام است, یک; زاید و «مزید علیه» هر دو باطل است, دو; حالا اینجا چه کار باید بکنند؟ حکم آن چه میشود؟
پاسخ: اینها اگر عالِم باشند یک حکم دارد؛ اگر جاهل باشند حکم دیگری دارد؛ حکمشان در علم و جهل ممکن است اگر کسی مقصّر باشد یا غیر مقصّر, جاهل غیر مقصّر و مانند آن ممکن است معصیت نکرده باشد که بگوییم حالا چون دسترسی نداشت; ولی حکم وضعی آن بطلان است و وقتی حکم وضعی بطلان شد، این مشمول قاعده «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسد» (1)[10]هست. این بیع اگر صحیح بود طرفین ضامن بودند، منتها به ضمان معاوضه, الآن که فاسدند ضامن هستند به ضمان ید؛ این قاعده «کلُّ ما» نه «کلَّما»، «کلّ ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»؛ هر داد و ستدی که صحیح آن ضمانآور است فاسد آن هم ضمانآور است؛ بیع، صحیح آن ضمانآور است فاسد آن هم ضمانآور است; منتها صحیح آن ضمان معاوضی میآورد و فاسد آن ضمان ید میآورد؛ اگر این معامله صحیح بود، ضمان آن ضمان معاوضه است؛ یعنی در برابر ثمن مثمن قرار دارد و در برابر مثمن ثمن قرار دارد و طرفین ضامن آن عوض هستند و اگر فاسد بود، خود عین که موجود است و باید برگردد و اگر عین تلف شد بر اساس «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» (2)[11]ضمان آن ضمان ید است و تا عین موجود است عین باید برگردد و اگر عین از بین رفت، اگر مثلی است مثل، قیمی است قیمت باید برگردد و ضمان، ضمان ید است نه ضمان معاوضه.
ص: 961
پس الآن ما دو تا بحث داریم: یکی اینکه «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»؛ یکی اینکه این ضمان چه ضمانی است؟ خود این قاعده مورد پذیرش و مورد قبول است و اصحاب بر اساس آن فتوا دادند; منتها دلیلی که برای این قاعده ذکر کردند، یکی اقدام است، یکی احترام به مال مؤمنین است، یکی قاعده علی الید است و یکی اجماع؛ این چهار دلیل را پشتوانه این قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» ذکر کردند. مستحضرید که با بودن سه دلیل قبلی, جا برای اجماع نیست؛ این اجماع اگر انسان یقین به مَدرکی بودن نداشته باشد، مظنون المدرک است; منتها اجماع یک پشتوانهای است که اصحاب همه به آن فتوا دادند و عمل کردند، این اجماع نمیتواند دلیل تعبّدی باشد.
میماند قاعده اقدام، قاعده احترام به مال مسلمان و مهم ترین دلیل آن همان قاعده «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» است؛ این «علی الید ما أخذت حتی تؤدی»، این «علی الید» خبر مقدّم است؛ وقتی جار و مجرور خبر شد، این متعلق به آن «کان» و «مستقره» و امثال ذلک است و ظرف آن, ظرف مستقر است نه ظرف لغو و نه «یجب علی صاحب الید رده» تا ما بگوییم یک حکم تکلیفی است؛ «علی الید مستقرٌ و کائنٌ ما أخذت» که «علی الید» میشود خبر, آن «ما أخذت» میشود مؤدّی که «ما اخذت مستقرٌ علی الید» یا «ما اخذت کائنٌ علی الید» که این «علی الید» متعلق است به آن «کائنٌ» و «مستقرٌ»; یعنی عهده این شخص درگیر است؛ اگر ظرف لغو باشد معنایش این است که «یجب علی صاحب الید ردّ فلان» که یک حکم تکلیفی از آن درمیآید; اما وقتی ظرف مستقرّ باشد؛ یعنی بر این شخص آنچه را که گرفت مستقرّ است و باید همان را برگرداند؛ اگر عین موجود است هرگز نمیتواند بگوید که من بدلش را میدهم؛ این مسئله «الْحَجَرُ [الْغَصْبُ] الْغَصِیبُ فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا» (1)[12]به قدری این بیان نورانی حضرت امیر مُتقَن است که فقهای بزرگ، مثل محقق در شرایع به آن فتوا دادند و گفتند اگر کسی چوبی, تیری, سنگی غصب کرده و لای دیوار گذاشته و با آن اتاقی ساخته و این شخص میگوید که من چوب خودم را میخواهم، من تیرآهن خودم را میخواهم؛ این شخص نمیتواند بگوید که من پول آن را میدهم، شما اگر این تیرآهن را بگیری خانهام خراب میشود! او می گوید آن خانهای محترم است که با مال حلال ساخته شود و من تیرآهن خودم را میخواهم, شرعاً هم حقّ مسلَّم اوست، فتوای فقها هم این است, محقق در متن شرایع فتوا داده (2)و سند آن هم «الْحَجَرُ [الْغَصْبُ] الْغَصِیبُ فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا»؛ دیگر نمیتواند بگوید خانهام خراب میشود! بله، خانهای محترم است که با مال حلال ساخته شود.
ص: 962
پس اگر عین مال موجود است که عین مال را باید برگردانیم، نمیتواند بگوید من بدلش را میدهم؛ حالا وقتی صاحبش راضی شد مطلب دیگری است؛ اگر عین مال تلف شد بدلش را باید بدهد که اگر مثلی است، مثل و اگر قیمی است قیمت؛ «علی الید ما»، «ما» میشود مبتدا و «ما أخذت مستقرٌ علی الید»; یعنی همان مأخوذ در ذمه این شخص است. پس این ظرف، ظرف لغو نیست تا ما بگوییم مفعول واسطه است برای «یجب» که «یجب علی الآخذ» تا یک حکم تکلیفی محض از آن در بیاید؛ خود آن مال مستقرّ است و وقتی خود مال مستقرّ شد، عین مال که موجود است عین مال را باید برگرداند، نشد باید بدل را برگرداند؛ بدل اگر مثلی است که باید مثل را برگرداند و اگر قیمی است که باید قیمت را برگرداند. این قاعده «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» یکی از بهترین مدارک قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» است; منتها اگر این معامله صحیح بود ضمان آن ضمان معاوضه بود و اگر معامله فاسد است «کما هو الحق»، ضمان آن, ضمان ید است.
پس اگر کسی معامله ربوی کرد، عین مال اگر موجود است که عین مال را باید برگرداند و اگر عین مال موجود نیست، اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت را باید برگرداند؛ حالا ربای قرضی یک حکم دیگری دارد که بین زاید و «مزید علیه» در حکم وضعی فرق است، گرچه در حکم تکلیفی فرق نیست.
حالا اگر این شخص رباگیر و رباده, عالِم به مسئله بودند که ربا حرام است تکلیفاً و باطل است وضعاً و این مال را داد و آن مال هم تلف شد، آیا او میتواند مطالبه کند؟ یا میگویند شما برای هتک مال خودتان اقدام کردید و شما که میدانستی این معامله باطل است، وقتی اقدام کردی یعنی حرمت مال خود را رها کردی! اگر میگویند مال مسلِم محترم است در صورتی است که او خودش اقدام بر اتلاف نکند؛ شما وقتی که عالماً عامداً به بطلان معامله، مثل قمار رفتی معامله کردی و حالا آن عین تلف شد، شما چه طلبی داری؟ شما خودت عمداً مال خود را به هم زدی؛ آیا در صورت علم، باز این قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» هست یا نه؟ که تتمّه آن در ادامه خواهد آمد.
ص: 963
موضوع: ربا
بعد از بیان معنای ربا که ربا چیست و تقسیم ربا به ربای معاملی و ربای قرضی و بیان اینکه ربا حرام است, چه در ربای معاملی و چه در ربای قرضی و بیان اینکه حکم وضعی آنها بطلان است، چه در ربای معاملی و چه در ربای قرضی و اینکه این بطلان اختصاصی به آن مقدار زائد ندارد, بلکه در ربای بیعی زائد و «مزید علیه» هر دو باطل است و در ربای قرضی محل اختلاف بود که آیا نسبت به «مزید علیه» هم باطل است یا نه - گرچه نسبت به زائد اتفاق دارند - بعد از گذشت این پنج, شش مطلب, به احکام ربا رسیدیم که حالا این معامله فاسد است حکم آن چیست؟ اگر کسی معامله ربوی کرده راه حل چیست؟
ص: 964
از دو منظر بزرگان ما بحث کردند: یکی به حسب قاعده, یکی به حسب نص; به حسب قاعده, چون این معامله فاسد است, ربا گیر و ربا دهنده آنچه را که دادند و گرفتند, مقبوض به عقد فاسد است; وقتی مقبوض به عقد فاسد شد, مشمول همان قاعده معروف است که «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»؛ (1)[1]اگر این عقد صحیح بود و رایگان نبود، ضمانآور بود, الآن که فاسد است و رایگان نیست، ضمانآور است, مندرج تحت این قاعده است و اصلیترین قاعدهای که در مقام اول حاکم است همین قاعده است. حالا مقام ثانی بحث که نص است و آیه فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ (2)[2]مطلب دیگر است. باید در حریم این قاعده یک مقدار بیشتر بحث کرد.
این قاعده اولاً مورد قبول فقهاست و پذیرفته شده است و دلیلی که بر این قاعده ذکر کردند قاعده اقدام, قاعده احترام و قاعده ید و اجماع است. مستحضرید با همه این ادله یاد شده دیگر جایی برای اجماع نیست, مگر در حد تأیید، چون اولاً در امور معاملی بعید است که اجماع تعبدی داشته باشیم و ثانیاً با همه آن مطالبی که فقها به آنها استدلال کردند اجماع تعبدی در کار باشد, این اجماع فقط میتواند مؤید مطلب باشد. قاعده اقدام و قاعده احترام، «فی الجمله» تام است; ولی آنطور نیست که بتواند, تمام جهات این قاعده را تأمین کند. مهمترین دلیل قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده», قاعده «علی الید» است. قاعده ید همان است که «من استولی علی شیء فهو له», (3)[3]در معاملات «ید» اماره ملکیت است, اِخبار «ذی الید» در باب طهارت و نجاست حجت است; اما این «علی الید» است نه قاعده «ید». (4)[4]این سخن و این حدیث «علی الید ما أخذت حتی تؤدی»، میگوید مالی که دست آدم آمد یک وقت رایگان است، هبه و ارث است و از راه صحیح به او رسیده یا اصلاً مندرج تحت این قاعده نیست و تخصصاً خارج است یا اگر هم ابتدائاً کسی توهّم اندراج بکند، تخصیصاً خارج است. پس مالی که از راه صحیح به دست انسان آمده انسان ضامن نیست. میماند مالی که از راه غیر صحیح به دست آدم آمده, ناظر به همین نصوص«علی الید ما أخذت حتی تؤدی» است؛ مال غصب, مال خطأ، سهو، نسیان، اشتباه در شرکت و مانند آن را «علی الید» میگیرد. در قاعده «علی الید ما أخذت حتی تؤدی»، «علی الید» مفعول به واسطه است برای یک ظرف لغو; یعنی«یجب علی صاحب الید ایصال مال الغیر» که ما از آن حکم تکلیفی بفهمیم, یا این ظرف مستقر است و متعلق به خبر محذوف «کان» و «مستقراً» و امثال ذلک است. «علی الید ما أخذت»; یعنی آنچه را که انسان از دیگری گرفت بر او مستولی است و در ذمه او مستقر و ثابت است; وقتی مال در ذمه انسان ثابت بود، حکم وضعی را به همراه دارد؛ یعنی انسان ضامن است, نه اینکه بر انسان ردّ آن واجب باشد تا بشود تکلیف محض، بلکه مال در ذمه آدم است و باید مال را بدهد. چون ظرف مستقر است نه لغو و از طرفی اگر ظرف لغو بود، پایان حدیث با آغاز آن ناهماهنگ بود, اگر شما بگویید «یجب علی الید ما أخذت حتی تؤدی»، دیگر غایت با مغیا هماهنگ نیست; ولی اگر گفته بشود: «علی الید ما أخذت حتی تؤدی»; یعنی کسی که مال آدم را گرفت این مال در ذمه او مستقر است تا ذمه خود را تفریغ کن, این معنای معقول و معنای مناسبی است; اما اگر بگوییم متعلق به «یجب» و مانند آن است, «یجب علی الید أن یردّ ماله حتی تؤدی»، این غایت با مغیا هماهنگ نیست. بنابراین این ظرف مستقر است, یک; متعلق است به آن عامل عام و فعل عام; مثل حاصل, کائن, مستقر و موجود و مانند آن, این دو; آن وقت خود مال در ذمه مستقر میشود, سه; در نتیجه ضمان است.
ص: 965
در قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»، این کلمه «یضمن» تکرار شده؛ اما در هر جا به قسم خاصی. «کلُّ» نه «کلَّما», «کلُّ ما یضمن بصحیحه بضمان المعاوضه یضمن بفاسده بضمان الید», چون وقتی که معامله صحیح بود انسان به ضمان معاوضه ضامن است; یعنی وقتی کالایی را با بیع صحیح خرید در برابر آن مثمن, ثمن را ضامن است و در قبال ثمن, مثمن را ضامن است, دیگر کار ندارد که بدل آن را باید بدهد, مثلی است مثل, قیمی است قیمت. اگر معاوضه صحیح باشد انسان در برابر عوض، معوض را بدهکار است, در برابر معوض، عوض را بدهکار است، این ضمان میشود ضمان معاوضه; اما وقتی معامله فاسد باشد این ضمان، ضمان ید است, پس از راه صحیح این مال به دست این شخص نیامده، بلکه از راه باطل آمده که اگر عین آن موجود است باید عین را برگرداند, اگر تلف شد باید بدل آن را بدهد، اگر مثلی است مثل، قیمی است قیمت. پس در جمله اولی گفته میشود: «کل ما یضمن بصحیحه»; یعنی «یضمن بضمان المعاوضه», «یضمن بفاسده»;یعنی «یضمن بضمان الید» که ضمان واقعی است, این ضمان دوم, غیر از ضمان اول است; اینجا هم همینطور است. در قرض ربوی و معامله ربوی این عقد فاسد است, چون این عقد فاسد است، پس مال جابهجا نشد؛ وقتی جابهجا نشد, هبه و بخششِ رایگان هم که نیست, پس مالی که به دست این دو طرف آمده بر اساس عقد فاسد آمده، چون بر اساس عقد فاسد آمده, طرفین خودِ مال را ضامن هستند, اگر عین مال موجود است که عین مال را باید برگرداند, اگر مال تلف شده بدل را باید برگرداند که اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت میدهد. ولی اگر عقد صحیح باشد انسان مالک است; مثلاً مالی را انسان قرض گرفته، یک پول را از کسی به غیر قرض ربوی; یعنی به قرض حلال قرض گرفته؛ آن وقت این پول، ملک مقترض میشود, اگر عین این پول که موجود است و آن قرض دهنده بگوید که پول من را برگردان یا او بخواهد پول را برگرداند میتواند این اسکناس نو - که از او گرفته - را ندهد, یک اسکناس دیگر به او بدهد چرا؟ چون مال او شد اینکه هبه نکرد, اینکه از راه باطل نگرفت. الآن این پولی را که این شخص قرض گرفت ملک طلق اوست، بعد در ذمه او پرداخت بدل لازم است; اگر مقرض گفت همین الآن من میخواهم، میتواند از پول دیگر به او بدهد, چون از راه صحیح ملک او شد، از راه باطل که ملک او نشد؛ اما در قرض ربوی و در معامله ربوی ملک او نشد, چون در معامله ربوی و در قرض ربوی ملک او نشد، اگر عین موجود است رد عین واجب است و اگر عین تلف شد بدل آن را باید بدهد, بدل آن اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت; این برابر قاعده است.
ص: 966
این قاعده در بیع ربوی تا حدودی مورد قبول بسیاری از اصحاب است؛ معروف بین اصحاب در بیع قرض این است که نسبت به «مزید علیه», با اینکه قائل هستند که حرمت برای هر دو است, اما لازم نیست نسبت به «مزید علیه» عین را برگرداند و ضامن باشد, اما نسبت به مقدار زائد ضامن است. در باب ربای معاملی هم برخیها خواستند بگویند که فقط نسبت به زائد شخص ضامن است، رباگیر ضامن است اما نسبت به «مزید علیه»; یعنی مثلاً ده کیلو گندم را به پانزده فروخت، آن پنج کیلو محور بحث است وگرنه آن ده کیلوی دیگر ملک طلق فروشنده است و میتواند ندهد, این با قاعده سازگار نیست.
حالا ببینیم با نص هماهنگ است یا نه؟ با قاعده سازگار نیست چرا؟ برای اینکه صدر و ساقه این معامله از نظر تکلیف حرام است, صدر و ساقه این معامله از نظر وضع باطل است و اگر باطل بود به گیرنده منتقل نشد، وقتی منتقل نشد به ملکِ مالک اصلی باقی است، وقتی به ملکِ مالک اصلی باقی است تا عین موجود است که رد عین واجب است و اگر عین موجود نبود بدل آن «من المثل أو القیمه» واجب است؛ چطور شما میفرمایید نسبت به «مزید علیه» رد واجب نیست, نسبت به زائد رد واجب است؟! درباره قرض این اختلاف نظر زیاد هست و درباره بیع ربوی هم کم نیست.
پس عصاره بحث در مقام اول این شد که قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده», به استناد قاعده «علی الید ما أخذت»، یک پیام حقوقی دارد. حالا قاعده اقدام, قاعده احترام به مال مسلمین و اجماع, آن سه دلیل ممکن است گوشههای این را تأیید کند و برای اینکه این قاعده به عمومیت آن باقی باشد و پشتوانه این قاعده هم «علی الید» است و این «علی الید» مطلق است، لذا نمیشود گفت که «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» که این کلمه «ما» را برداریم و عقد را به جای او بگذاریم، بگوییم «کل عقد», به چه دلیل بگوییم «کل عقد»؟ باید بگوییم «کل ما»; خواه این از راه عقد رسیده باشد، خواه از راه ایقاع رسیده باشد, اگر از راه ایقاع رسیده باشد؛ مثل خلع و امثال خلع, اگر فاسد بود این شخص ضامن است. پس «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»، نه «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»؛ این نیست.
ص: 967
پرسش:؟پاسخ: بله، معاوضه یکی از مصادیق آن هست, آنجا که غصب باشد معاوضه نیست، آنجا که دست آدم روی مال مردم افتاد این «یضمن بفاسده» هست, چون «علی الید» را هم میگیرد؛ تنها ضمان معاوضه که نیست, ضمان ید را هم میگیرد, چون ضمان ید را هم میگیرد ایقاع را هم میگیرد. بنابراین در موارد غصب، در موارد دیگر که انسان ید عادیه و غاصبه نسبت به مال مردم دارد، مشمول این حدیث است. در جمله اولی ضمان, ضمان معاوضه بود, اما جمله دوم اعم از معاوضه و ید است; یعنی غیر معاوضه را هم شامل میشود. اگر بگوییم «کل عقد»; آن وقت دیگر مسئله غصب و امثال غصب را شامل نمیشود, مسئله خلع را شامل نمیشود؛ «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»; یعنی عقد اگر صحیح بود ضمان معاوضی دارد, اگر باطل بود ضمان ید دارد؛ غصب, اتلاف, مال مردم را تلف کردن ولو سهواً, تصادفها و خسارتها چطور؟ اینها که معامله نیست, اینها اتلافهای مردم است. وقتی مال مردم دست کسی تلف شد, انسان به ضمان ید ضامن است. پس لازم نیست یعنی نمیتوانیم این کلمه «ما» را برداریم عقد بگذاریم, زیرا اگر عقد گذاشتیم اولاً ایقاع را شامل نمیشود، ثانیاً مسئله غصب و خلع و امثال ذلک که یک جانبه است شامل نمیشود, بلکه این «ما» به عموم و اطلاق خود باقی است; «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده», هر چه که اگر صحیح بود ضمانآور بود، فاسد هم هست ضمانآور است.
ص: 968
پرسش:؟پاسخ: نه، قاعده «علی الید» پشتوانه قاعده «کل ما یضمن» است؛ اگر پشتوانه «کل ما یضمن علی الید» باشد ما دلیل نداریم که پشتوانه اعم باشد تا ما خود قاعده را تخصیص بدهیم.
پرسش: ؟پاسخ: نه اینکه غصب دو قسم است، بلکه مالی که به دست انسان میرسد گاهی هبه است, گاهی از راه صحیح است, گاهی از راه باطل. اگر از راه صحیح بود ضمان معاوضه دارد, اگر از راه باطل بود ضمان ید دارد; خواه عوض داشته باشد؛ مثل عقد و خواه عوض نداشته باشد؛ مثل ایقاع و خلع و مانند آن، ضمانآور است و اگر صحیح بود ضمانآور نیست در مسئله هبه و امثال ذلک; در آنجایی که «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده», اگر هر نقل و انتقالی صحیح بود ضمانآور بود، الآن که فاسد است ضمانآور است; حالا چون پشتوانه این قاعده, «علی الید» هست و قاعده علی الید همه موارد را شامل میشود و دیگر وجهی ندارد که اینجا ایقاع را برداریم و عقد را به جای «ما» بگذارید که ایقاع را شامل نشود, بلکه یک اصل کلی است, چون وقتی قاعده عام بود انسان میتواند در موارد فراوان و در فروع متشدّد به استناد این قاعده فتوا بدهد؛ اینجا هم همینطور است. اینجا که موقع معامله است یا بیع و صلح و مبادلات معاوضی است, یا قرض و عقد است؛ عقد صحیح, ضمان خاصی دارد, عقد باطل هم ضمان خاص خود را دارد که میشود «علی الید», معاملات هم همینطور است.
ص: 969
در خصوص محل بحث که یا ربای بیعی است یا ربای قرضی, هر دو عقد است, اگر عقد صحیح بود ضمان معاوضه دارد و اگر عقد باطل بود ضمان ید دارد, در قرض صحیح عوض را باید بپردازد در قرض باطل خود مال را باید برگرداند; نشد, مثلی است مثل، قیمی است قیمت. در بعضی از موارد ممکن است فرقی بین نحوه تعویض نباشد ولی اساس کار این است که در معاملات صحیح، عوض، عوض معاوضی است در معاملات باطل عوض، عوض ید است که بر اساس «علی الید» است. بنابراین این قاعده به عموم خود باقی است, محل بحث را هم شامل میشود.
تعجب مرحوم صاحب جواهر که همان تعجب باعث شده است که مرحوم سید در عروه هم متعجّبانه از کنار آن رد بشود همین است. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در اوائل جلد بیست و سوم، مسئله ربای بیع و اینها را مطرح کرده و بطلان آن را فرمود, اما در همان جلد بیست و سوم همین را مطرح کرده است که مرحوم سید در اوائل همین جلد شش عروه این را مطرح میکند; بسیاری از این فرمایشات موافق و هماهنگ با جواهر مرحوم صاحب جواهر است. (1)حرف مرحوم صاحب جواهر این است که بسیاری از اصحاب فتوا دادند که حرمت همه این معامله ربوی را میگیرد، یک؛ بطلان همه این معامله ربوی را میگیرد، دو؛ اما در موقع ضمان میگویند که نسبت به زائد ضامن است، اما نسبت به «مزید علیه» ضامن نیست؛ این تعجبآور است. (2)تعبیر صاحب جواهر این است که اصحاب اینطور میگویند, تعبیر مرحوم سید در عروه این است که مشهور بین فقها این است. پس به حسب قاعده راهی برای آنچه مشهور بین اصحاب است نیست.
ص: 970
بیاییم از جهت ثانی که نص است بحث بکنیم که مرحوم صاحب جواهر میفرماید: شاید نظر بزرگان که میگویند بطلان و رد و ضمان برای آن قسمت زائد است نه «مزید علیه», این برابر با نص باشد؛ نص همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است. در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بعد از اینکه عظمت گناه بودن ربا را ذکر فرمود, فرمود مگر اینکه موعظه الهی بیاید، کسی توبه کند، اگر چنین کاری کردید: وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ؛ (1)[7]آیا این برای کسانی است که از کفر به اسلام آمدهاند، از غفلت و جهل و نادانی به علم آمدند و بعد توبه کردند یا برای مطلق رباخوار است؟ تعجب مرحوم صاحب جواهر این است که این بزرگان با اینکه گفتند این شخصی که عالم است و کار حرامی انجام داده و حرمت را هم رعایت کرده است و گفتند حرام است، معذلک میگوید که نسبت به «مزید علیه» صحیح است. اگر کسی غافل بود ولو جاهل مقصر نبود و قاصر بود, حرمت هم ندارد, شما چگونه بین حرمت و صحت «مزید علیه» جمع کردید؟! اگر حرام است صدر و ذیل آن, هر دو باطل است هم زائد هم «مزید علیه», چطور بطلان را فقط به زائد اسناد دادید؟! ببینیم از این آیه مبارکه استفاده میشود که بطلان مخصوص زائد است و «مزید علیه» را نمیگیرد یا نه؟ فرمود: وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ؛ اگر کسی توبه کرد، معلوم میشود که این ربایی که گرفته آن مقدار زائد را باید برگرداند و اصل مال صحیح است؛ این با بطلان چگونه جمع میشود؟ مگر معامله ربوی باطل نیست، مگر قرض ربوی باطل نیست, اگر معامله ربوی و قرض ربوی باطل است، چگونه با توبه که یک حکم تکلیفی است، حکم مال مردم که حکم وضعی است روشن میشود؟ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ; یعنی چه؟ این معامله که فاسد است؛ وقتی معامله فاسد شد و منتقل نشد به شخص، پس شخص معصیت کرده هم در گرفتن زائد، هم در گرفتن «مزید علیه»; حالا شما راه حل نشان بدهید. راه حل این است که مال مردم را برگردان مال خود را بگیرد, راه حل این نیست که شما بگویید فقط آن مقدار زائد را برگردان, بقیه درست است.
ص: 971
1) بقره/سوره2، آیه279.
برخی از فقها یک راه حلی را به عنوان «لیت و لعل» ذکر کردند که مرحوم سید آن را هم اشاره فرمود و آن این است که یک تهاتر و تعامل و تقابل قهری صورت بگیرد چرا؟ برای اینکه کسی که ربا گرفت در معامله ربوی؛ مثلاً ده کیلو داد و پانزده کیلو گرفت, یا ده مثقال طلا داد و پانزده مثقال طلای نامرغوب گرفت, آن زائد را برگرداند که کافی است، چرا؟ برای اینکه معادل آن ده مثقال یا ده کیلو هم پیش خود او هست؛ این یک تهاتر قهری و تعامل قهری است. اگر میگویند این «مزید علیه» را برنگردان, برای اینکه یک تراضی ضمنی, تهاتر قهری, تعامل و تقابل قهری برقرار است بین آنچه که در دست رباگیر و ربا ده هست, شاید از این جهت فرمودند که وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ، آن زائد را باید برگردانید وگرنه راه حل ندارد مگر این معامله ربوی همه آن باطل نیست، اگر همه آن باطل است هیچ چیز به رباگیر منتقل نشد نه از این طرف، نه از آن طرف؛ وقتی هیچ چیز به او منتقل نشد و ضمان هم ضمان ید است که اگر عین مال موجود است باید عین مال را برگردانند، چرا شما میگویید نسبت به مقدار اصل صحیح است ولی نسبت به زائد باطل است؟! چون مسئله روشن نیست؛ نه مرحوم صاحب جواهر توانست فتوای صریح و روشن بدهد و بگذرد, نه مرحوم سید، برای اینکه آن قاعده قهار جلوی انسان را میگیرد چون قاعدهای قاهرانه است که بر اساس «علی الید» میگوید: «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» و همه ما این قاعده علی الید را قبول کردیم و نصاً فتواً مورد اعتماد است؛ هر کسی مال مردم را گرفته ضامن است این مال که از راه صحیح منتقل نشد پس «علی الید ما أخذت حتی تؤدی».
ص: 972
پرسش: ؟پاسخ: نه، دیگر آیه نمیگوید که مال مردم، مال شما باشد؛ بعضی از امور قابل تخصیص نیست؛ اگر شارع مقدس دست از حرمت آن بردارد بله, ما هم قبول داریم. قاعده «جبّ» فرمود: «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»، درست است; یعنی کسی که کافر بود و ربا میگرفت وقتی مسلمان شد دیگر لازم نیست برگرداند. حالا بعضی از فقها نسبت به مسلمانهایی که ربا گرفتند و توبه کردند چنین فتوایی میخواهند بدهند که «الاسلام یجبّ». وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در فتح مکه فرمود: اول ربایی که من زیر پای خود میگذارم ربای عموی من عباس است، (1)چون آن وقت رسم بود, نزد آنها کار بدی نبود. قاعده «جبّ» هم فرمود: «علی الرأس و العین»؛ فرمود تمام نمازهایی که او نخوانده هیچ کدام اعاده لازم نیست, روزههایی که نگرفته و معاصی که کرده و کفاراتی که بدهکار است، هیچ چیز دیگر بر عهده او نیست؛ این عفو الهی است: «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»، همه روزههایی که خوردند، کفاراتی که باید بدهند، نمازهایی که نخواندند، - چون کافر هم مثل مسلمان مکلف است - قتلهایی که کردند دیههایی که باید بدهند، اما هیچ بدهکار نیستند. البته یک چیز را که اسلام به عنوان تعبد آورده باشد قاعده جب برمیدارد: «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»؛ یعنی آنچه را که خود اسلام آورد؛ مثل زکات، خمس، کفارات را برمیدارد که اینها را اسلام آورد; اما اگر کسی رفته چیزی نسیه خریده بعد مسلمان شده نباید مال مردم را بدهد؟! این را که اسلام نیاورده، این تأسیسی اسلام نیست, بلکه امضایی اسلام است؛ چه زکات فطر, چه زکات مال, کفارات, خمس, وجوه شرعی و اینها را اسلام آورد, فرمود در زمان کفر ندادید, حالا که مسلمان شدید مشمول عفو عمومی هستید; اما اگر مال مردم را قرض کردی, یا چیز نسیه خریدی بدهکاری, حالا بعد از اسلام «یجبّ ما قبله»؟!
ص: 973
1) بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج21، ص45.
در بحث قاعده فقهی «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»، آنجا به مناسبتی مطرح شد که چیزهایی که خود اسلام بیاورد میگوید کافر اگر مسلمان شد ما عفو کردیم, اما چیزهایی که مسلمان و غیر مسلمان باید آنها را انجام بدهند؛ مثلاً انسان در معاملات در برابر تعهد مسئول است باید مال مردم را بپردازد، این جزء تعبدیات نیست, اختصاصی به شریعت ندارد، اینها مشمول «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» نیست.
بنابراین اگر ناظر به آن باشد مقبول همه است, دیگر جا برای تعجب نیست. هم صاحب جواهر قبول دارد و هم فقهای دیگر, نه مرحوم صاحب جواهر با تأمل میگذرد و نه مرحوم سید وفاقاً لصاحب جواهر با درنگ عبور میکند, «الا أن یکون کذا و هو مشکلٌ»؛ اینطور است. به حسب قاعده باید بگوییم همه آن باطل است, مگر تراضی جدید باشد, اگر علم به رضا دارند که عیب ندارد، چون اگر علم به رضا دارند پس مقید کنید در صورتی که علم به رضا داشته باشند, اما «لعله», «لتراضی»، اینها مشکل را حل نمیکند. فتوای اصل این است که اگر کسی معامله ربوی دارد این معامله ربوی زائد و مزید, هر دو باطل است و باید برگردد; مگر اینکه یک معامله جدید بکنند و راضی باشند.
موضوع: ربا
بعد از بیان حکم تکلیفی ربا که حرام است و حکم وضعی آن که بطلان است و در این دو جهت بین ربای معاملی و ربای قرضی فرقی نیست, مگر اینکه بعضیها درباره ربای قرضی گفتند آن زائد باطل است؛ ولی مزید علیه باطل نیست، حالا اگر کسی مبتلا شد و ربا داد یا ربا گرفت؛ حکم آن چیست؟ میفرمایند که اگر کسی ربا داد و ربا گرفت, در ربای معاملی که فعلاً محل بحث است و گاهی هم به مناسبتی ربای قرضی طرح میشود, این معامله و این بیع, بیع باطل است, وقتی بیع باطل شد, زیر مجموعه مقبوض به عقد فاسد است, هر حکمی که مقبوض به عقد فاسد داشت اینجا هم همان است.
یک وقت فساد آن در اثر اینکه بیع فاقد شرایط; یعنی ایجاب و قبول و ترتیب و موالات است، آن عقد تام نیست. یک وقت است اینکه بایع و عاقد یا مالک نیستند؛ سفیه یا مجنون یا مفلَّس و مانند آن هستند, یا برای اینکه مبیع و ثمن فاقد شرایط فصل سوم بیعاند، چون برای معقود علیه هم یک شرایطی در فصل سوم ذکر شد, بالأخره بیع اگر به وسیله یکی از علل فاسد شد مقبوض به این بیع، مقبوض به عقد فاسد است و مقبوض به عقد فاسد زیر مجموعه آن قاعده فقهی است که «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (1)و از این نظر هم در دو جهت بنا شد بحث شود: یکی به حسب مقتضای قاعده، یکی به حسب نص خاص. به حسب مقتضای قاعده تا حدودی روشن شد که قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» ضمانآور است; حالا اگر عالم به حکم بود که حرمت دارد و اگر جاهل مقصر بود باز هم حرمت دارد و اگر غافل بود، مستضعف فکری بود، دسترسی نبود از نظر حکم تکلیفی مورد عفو الهی است وگرنه برابر این قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده».
ص: 975
1) ایضاح الفوائد، ابن العلامه، ج4، ص347.
پس محور اصلی در مقام اول بحث این قاعده است، باید درباره این قاعده بحث کرد؛ ملاحظه فرمودید, برای این قاعده چهار مدرک ذکر شده که سه مدرک آن قابل نقد بود مسئله اقدام بود; مسئله احترام به ملکیت, مسئله اجماع بود, اجماع با اینکه ادله فراوانی در دست هست و مجمعین به آن تمسک کردند بعید است که اولاً در معامله اجماع تعبدی منعقد بشود و ثانیاً در خصوص مورد که منابع و ادله دیگر هست اجماع تعبدی داشته باشیم, این اجماع میتواند مؤید مسئله باشد. پس قاعده اقدام یک مقداری محل بحث هست، قاعده احترام به مال مؤمن محل بحث هست، خیلی نمیشود به اینها تمسک کرد, اجماع هم همچنان از حیطه استدلال بیرون است, عمده دلیل «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» قاعده ید است. وقتی که کسی معامله باطلی کرد مال بایع به دست مشتری رسید, مال مشتری به دست بایع رسید، این ید, ید امانی نیست, به این شخص به عنوان امانت نسپردند، ید عاریه نیست، ید هبه نیست، ید وکالت نیست، ید ارتهان نیست؛ اینگونه از ایادی که مصون از ضماناند از اینها نیست، خرید و فروش جدی است; یعنی کالایی در برابر کالا, خریدار و فروشنده نه امین، نه متهب، نه مرتهن، نه مستعیر و نه وکیلند, هر کدام در برابر مالی که دادند خودشان را مالک میدانند. بنابراین ید, ید امانت و امثال ذلک نیست, وقتی ید امانت و امثال ذلک نبود، لازم نیست که ید غصب باشد, غصب بودن لازم نیست تا ما احراز کنیم بگوییم که غصب بودنش هم محل بحث است، چون عموم «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» (1)[2]میگوید که اگر دستی به مال مردم گذاشتی ضامنی «الا ما خرج بالدلیل». «خرج بالدلیل» آن مسئله ید مستعیر, ید متهب, ید وکیل, ید مرتهن و امثال ذلک است وگرنه در سایر موارد وقتی آدم دست روی مال مردم گذاشت ضامن است. این «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» حرف اساسی قاعده «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» میزند, خریدار و مشتری به مال مردم دست گذاشتند این بیع که مملِّک نبود و همچنین این قرض که مملِّک نبود، اگر این بیع فاسد است، اگر این قرض فاسد است، نه بایع آن ثمن را مالک میشود و نه مشتری آن مثمن را مالک میشود, پس مشمول «علی الید ما أخذت حتی تؤدی» است. قاعده «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» میگوید که اگر این معامله صحیح بود شما ضامن بودید الآن هم که فاسد است ضامن هستید, بنابراین باید درباره این قاعده بحث کرد.
ص: 976
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
مستحضرید در بحث قبل هم اشاره شد که این «ید» در خیلی از موارد کارساز است; یعنی حجت است، «ید ذوالید» در سوق مسلمین اماره ملکیت است، انسان میتواند وقتی وارد مغازهای شد از کسی که «ذوالید» این کالاست چیزی بخرد و اگر وارد منزل کسی شد «ذوالید» به طهارت این فرش اِخبار کرد, او میتواند نماز بخواند، چون در فرش ترتیب اثر طاهر میدهد. خود ید لازم نیست اِخبار باشد، اماره ملکیت و مانند آن است, ذبیحه مسلمین هم همین طور است. اما در اینجا «علی الید ما أخذت»؛ یعنی یدی که امانت و عاریه و امثال ذلک نباشد, دست گذاشتن روی مال مردم با ضمان همراه است، اینجا هم همین طور است، این میشود ضامن; منتها این معامله،چون فاسد است ضمان آن با معامله صحیح که ضمانآور است فرق میکند این «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» این «یضمن» در هر دو جمله آمده, «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» اگر این معامله صحیح بود ضمان, ضمان معاوضی بود; یعنی بایع کالا را و مشتری ثمن را ضامن بود، در فاسد سخن از ثمن و مثمن نیست سخن از مثل و قیمت است این کلمه ضمان که در این جمله دو بار تکرار شد اینها متباین هم نیستند تا مفهوم ضمان متعدد باشد و لفظ ضمان, مشترک لفظی باشد, «کل ما یضمن بصحیحه بضمان معاوضه یضمن بفاسده بضمان ید» ضمان ید و ضمان معاوضه دو حقیقت متباین نیستند تا کلمه ضمان بشود مشترک لفظی و ما مفهوم واحد نداشته باشیم, اینها مشترک معنویاند، مفهوم واحدند, منظور مالیت است; منتها مالیت در ضمان معاوضه تعیین آن به دست بایع و مشتری است که اینها مالیت این کالا را با همان ثمن مشخص کردند. در مسئله ضمان ید، مالیت آن به دست دو طرف نیست، اگر مثلی بود مثلی و اگر قیمی بود قیمت سوقیه تعیینکننده است, پس معیار در ضمان; یعنی مالیت آن را ضامن است حالا «مالیة کل شیء بحسبه», اینها دو فرد از یک نوعاند یا دو صنف از یک نوعاند، این طور نیست که دو حقیقت باشند تا مشترک لفظی باشد تا ما دو تا مفهوم داشته باشیم تعدد وزن و مانند آن; یعنی انسان وقتی که روی مال مردم دست گذاشت مالیت آن را ضامن است; منتها مالیت شیء در عقد صحیح به همان ثمن هست، مالیت شیء در عقد فاسد به همان بدل است که اعم از مثل و قیمت; بنابراین اینها متباین نیستند تا بشود مشترک لفظی، بلکه مشترک معنوی میشود. «کل ما یضمن بصحیحه» مالیت این در صحیح مورد ضمان هست، مالیت این در فاسد هم مورد ضمان هست; منتها مالیت ها فرق میکند.
ص: 977
پرسش: ؟پاسخ: مصداقش فرق میکند؛ ولی مالیت آن است، مثلاً بگوییم «هذا حیوانٌ و کل حیوانٍ حساس متحرک بالاراده»; منتها یکی حیوان پرنده است، یکی حیوان خزنده است; منتها آنجا البته دو تا نوع است اینجا دو تا فرد است یا دو تا صنف از یک نوع، جامع وقتی که حد وسط بود هر دو را شامل میشود.
پرسش: ؟پاسخ: بله در اصل مال, مالیت را تعیین میکند, وقتی در مواقع خارج میخواهند تطبیق کنند میبینند که در طول هم است اینچنین نیست که مالیت اگر به مثل بود یک جور است, مالیت در قیمت بود جور دیگر است, مالیت است در همه موارد؛ اگر ثمن بود مالیت است، بدل بود مالیت است، قیمت بود مالیت است, اینها افراد یک جامعهاند و این شخصِ ضامن، مالیت را به عهده دارد چه در عقد فاسد و چه در عقد صحیح, در عقد فاسد: چه مثلی و چه قیمی.
پرسش: ؟پاسخ: این معاوضه که باطل است، این معاوضه، چون باطل است, پس ضمان معاوضی در کار نیست معاوضه بعد بله، یک عقد جدید میخواهد.
بنابراین این «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»،چون مشترک لفظی نیست معیار مالیت است، اینچنین نیست که مال در ضمان ید یک جور باشد در ضمان معاوضه جور دیگر باشد, البته افراد فرق میکنند، قاعده آن این است که این شخص ضامن باشد. در معامله ربوی،چون باطل هست ضمان آن به ضمان بدل هست اعم از، مثل یا قیمت, این میشود ضامن و برای اینکه توجه داشته باشیم که این قاعده; نظیر بعضی از قواعد منصوصه نیست که دست فقیه بسته باشد. قواعد منصوصه; نظیر قاعده لا تعاد, (1)[3]قاعده لا ضرر (2)[4]و قاعده استصحاب «مَن کانَ عَلی یَقینٍ فَشَک» (3)[5]اینها منصوص است نمیشود کم و زیاد کرد; اما قاعده «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» اینکه آیهای، روایتی به این وصف نیامده این مستنبط از منابع شرعی است, این مستنبط از قاعده ید, قاعده اقدام, قاعده احترام و مانند آن است. اگر مستنبط از آن قواعد هست, سعه و ضیق آن به اجتهاد خود مستنبط مربوط است; لذا تعبیر برخیها این بود «کل عقد یضمن بصحیحه یضمن بفاسده», نظر برخیها جامع و وسیعتر است که ما این روایت را که در کلمه و این عنوان را که در آیه یا روایت نداریم; لذا میگوییم «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده», چه عقد باشد چه ایقاع, عقد باشد، مثل بیع و اجاره, ایقاع باشد، مثل جعاله و خلع و امثال ذلک, در جعاله؛، قبول شرط نیست بر خلاف اجاره. یک وقت کسی مالی گم کرده، بعد اعلام میکند که هر کس زحمت کشید و پیدا کرد «فله علیّ کذا» این جعاله است؛ این با کسی قرارداد نمیکند تا یک کسی در برابر این ایجاب بگوید من قبول کردم وگرنه میشود اجاره، چون جعاله جزء ایقاعات است و عقد نیست, جعاله دو قسم است: جعاله صحیح, جعاله باطل, اگر «یضمن بصحیحه» بود «یضمن بفاسده» هم هست. خلع همین طور است، خلع صحیح داریم خلع فاسد؛ هر دو هم ایقاع است; یعنی خلع صحیح, ایقاع صحیح است, خلع باطل, ایقاع باطل است، بنابراین چون این قاعده منصوص نیست مستنبط از نصوص است, سعه و ضیق آن به مقدار استنباط آن مجتهد است و چون دلیلی بر اینکه خصوص عقد معیار باشد ما نداریم، لذا به جای اینکه ما بگوییم «کل عقد یضمن بصحیحه» میگوییم «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» چه عقد باشد چه ایقاع. بنابراین مشخص شد که ید اماره چیست و ید ضمان چیست و مشخص شد که ضمان ید با ضمان معاوضه دو تا حقیقت متباین نیستند تا اشتراک لفظی باشند تعدد مفهومی باشند, اشتراک معنوی هست وحدت مفهومی هست و مانند آن و عقد اگر صحیح باشد مالیت آن به همان ثمن است، اگر باطل باشد مالیت آن به بدل است اعم از مثل و قیمت. حالا این شخص که بخواهد ضامن باشد در مقام ما برابر قاعده, زائد و «مزید علیه» هر دو فاسدند، چون هر دو فاسدند بنابراین باید که بدل اینها را بدهد، اگر خودش موجود است که خودش برمیگردد، اگر موجود نیست بدل این را میدهند، مثل أو القیمه، مثل با خود شیء، فقط اشتراک در حقیقت دارند، در نوع دارند، تمایزشان در فرد است که خود آن شیء میگوید عین, کسی که در جوهر ذات و در اوصاف ذات با او شریک است میشود مثل او، مثل ظرفهایی که از یک کارخانه ساختهاند، فرشهایی که از یک کارخانه ساختهاند، اینها مماثل هماند بر خلاف فرشهای دستباف که اینها دیگر مماثل نیستند، کتابهایی که از یک دستگاه چاپ شد اینها مماثلاند, اما کتابهای خطی مماثل نیستند اینها مثلی نیستند؛ بنابراین «مثل»: آن است که در گوهر ذات و در عوارض اولیه با هم شریک باشند این مثل است و اگر مثلی نبود قیمت را باید ضامن باشد این قیمت را باید بپردازد، چون ربا هم در اصل باطل بود و هم در فرع باطل هست نسبت به هر دو این حکم هست؛ یعنی ضمان ضمان ید هست.
ص: 978
بیانی از مرحوم ابن ادریس در سرائر هست که آن را مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) به نیکی یاد میکند. (1)مرحوم ابن ادریس دارد که مقبوض به عقد فاسد در حکم غصب است; منتها غصب گذشته از بطلان و حکم وضعی حرمت را هم دارد, (2)اینجا هم اگر نظیر وقف فروشی و خمر فروشی و ابزار قمار فروشی و ابزار بتفروشی و ربا و اینها باشد حرمت دارد, هم حرمت تکلیفی, هم بطلان وضعی دارد. فرمایش ایشان این است که مقبوض به عقد فاسد از نظر ضمان در حکم مغصوب است; اما حرمت آن دیگر فرق میکند. از اینجا چون قاعده منصوص نیست و مستنبط از ادله است به عکس این قاعده هم پی بردند که «کل ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» این بحثها تا حدودی به صورت مبسوط در مسئله بیع فاسد گذشت, حالا اینجا چون محل ابتلا بود بخشی از آنها تکرار میشود «کل ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» عکس را از همین قاعده علی الید و امثال ذلک استنباط میکنند.
غرض این است که مسئله «لا ضرر و لا ضرار» یا قاعده «لا تعاد» یا قاعده «استصحاب» یاقاعده «تجاوز» و قاعده «فراغ» اینها چون منصوص است, برابر روایات آنها باید اکتفا کرد, اما قاعده «ما یضمن»،چون منصوص نیست از دلیل «علی الید» و امثال ید استنباط میشود سعه و ضیقاش را آن دلیل مشخص میکند, آن دلیل «علی الید» همان طوری که «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»؛ یعنی اصل را تثبیت میکند عکس آن را هم تثبیت میکند «ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده». عقد یا ایقاعی که اگر صحیح بود ضمانآور نبود الآن هم که فاسد است ضمانآور نیست. هبه اگر صحیح بود ضمانآور نبود, متهب ضامن چیزی نبود، چون واهب رایگان چیزی را به او بخشیده اگر عقد عاریه صحیح بود مستعیر ضامن نبود, اگر عقد رهن صحیح بود مرتهن ضامن نبود; کسی رفت ظرفی را از دوست خود عاریه گرفت بدون تفریط, ظرف از دست او افتاد و شکست, ضامن نیست, عاریه هم عقد است; حالا یا قولی یا فعلی یا معاطات یا لفظی, اگر با عقد صحیح عاریه محقق شد, مستعیر ضامن نیست با عقد صحیح رهن محقق شد مرتهن ضامن نیست; فرشی را بدهکار در اختیار طلبکار به عنوان رهن گذاشت این گفت «رَهِنتُ», او گفت «قبلت» این عقد بسته شد, مرتهن بدون اینکه در حفظ و نگهداری افراط و تفریط کند فرش تلف شد, او ضامن نیست, اگر این عقد رهن باطل بود باز هم او ضامن نیست، چرا؟چون «کل ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده», اگر عقد رهن صحیح بود این مرتهن ضامن نبود،چون ید او که ید عادیه و ید غاصبه و اینها که نیست. الآن هم که این عقد رهن باطل است همین طور است، هبه این طور است، عاریه این طور است، رهن این طور است، صلح بلاعوض این طور است. صلح بلاعوض اگر عقد صلح صحیح بود آن شخصی که مال به وسیله صلح به دست او آمده ضامن نیست, اگر عقد صلح باطل بود باز هم ضامن نیست، چون در همه این موارد صاحب مال به طور رایگان دارد مال را میبخشد. این عقود اگر صحیح هم بودند ضمانآور نبودند الآن هم که باطلاند ضمانآور نیستند, «کل ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده», سند این قاعده چیست؟ «علی الید» است, برای اینکه «علی الید» میگوید که ید عاریه ضامن است, ید امانی, ید مستعیر, ید متهب, ید مرتهن و ید متصالح, اینها را خود شما اذن دادید, وقتی خود مالک چیزی را به اذن خودش و با طیب نفس خودش در اختیار کسی قرار بدهد دیگر مال مردم نیست مال این گیرنده است جریان هبه همین طور است
ص: 979
پرسش: ؟پاسخ: بله، یدعادیه را میگوید, چون «علی الید» که ید متهب و امثال ذلک را که شامل نمیشود، که اینها تخصصاً خارج است، اگر «علی الید» ید مرتهن را ید متهب را ید مستعیر را ید وکیل را ید متصالح را اصلاً شامل نمیشود تخصصاً، اینها تخصصاً خارجاند, پس «علی الید» میگوید ید عادیه, در ید عادیه, ضماندار ضامن است، ید غیر عادیه ضامن نیست چرا؟ برای اینکه خود شخص دارد مال خودش را به او میدهد, در هبه منتها حالا بنا شد فرض کنید صیغه بخواند این صیغه فرض کنید بله عربی باشد این آشنا نبود این را غلط خواند, این عقد، عقد باطل است; ولی عمده طیب نفس است این با رضای خودش این مال را دارد هبه میکند; منتها صیغه هبه را بلد نبود، صیغه عاریه را بلد نبود, صیغه رهن را بلد نبود, صیغه صلح را بلد نبود. این عقد فاسد است, برای اینکه او شرایط عقد را رعایت نکرده یا بین ایجاب و قبول فاصله شده یا عربیت نبود; ولی طیب نفس در همه موارد حاصل است آن وقت «لا یحل مال امرأ مسلم الا بطیب نفسه» (1)[8]یک اصل حاکم است, این مال خودش را با طیب نفس خودش دارد میدهد حتی در هبه معوضه. ملاحظه فرمودید در هبه معوضه, مال در مقابل مال نیست تا بشود نظیر بیع, هبه در مقابل هبه است فعل در مقابل فعل است. حالا اگر کسی مال را به دیگری هبه کرد این مال عوض ندارد مال طلق و رایگان است, شرط میکند که من که این مال را به شما بخشیدم شما هم فلان مال را به من ببخشید; حالا آن طرف متهب نیامده ببخشد, این کار را نکرد، حالا یا معصیت کرد هر چه کرد این کار را نکرد, این هبه صحیح است چرا؟ این نظیر مبیع و ثمن نیست که اینها در مقابل هم باشند که اگر کسی ثمن را نداد, بیع باطل است. متهب بنا شد هبه را تحویل بدهد نه مال را, هبه معوضه, هبه در مقابل هبه است، نه مال در مقابل مال, واهب این مال را به متهب داد، متهب مالک مطلق این مال شد, بنا شد یک کار دیگری هم انجام بگیرد و آن این است که متهب یک چیزی را به این واهب هبه بکند, این فعل را آن متهب انجام نداد تخلف کرد، معصیت کرد, یک; این واهبی که شرط الهبه کرده است خیار تخلف شرط دارد, دو; میتواند معامله را به هم بزند, سه.
ص: 980
1) وسائل الشیعة، الشیخ الحرالعاملی، ج14، ص572، ط آل البیت.
پرسش: ؟پاسخ: همین حرفها بر گرفته از «اَلمؤمِنونَ عِندَ شروطِهِم» (1)[9]است بر متهب واجب بود هبه کند چرا؟،چون «المومنون عند شروطهم»، نه اینکه شرط است که مال را بدهد، بلکه شرط این است که هبه کند و اگر هبه نکرد معصیت کرد و این شخص هم حق دارد بر اساس خیار تخلف شرط, معامله را فسخ کند, این به استناد «المومنون عند شروطهم» است. «المومنون عند شروطهم» میگوید که واهب که شرط کرده است گفت «وهبتک بشرط ان تهب» به شرطی که تو هبه کنی, حالا او هبه نکرده, هبه دوم شرط مأخوذ در ضمن این عقد است, او میتواند از حق خودش صرفنظر کند میگوید حالا نکردی گذشت کردم; اما مسئله ثمن اینچنین نیست بیع بلا ثمن که بیع باطلی است, ثمن در قبال مثمن است; ولی در هبه معوضه هبه در مقابل هبه است نه مال در مقابل مال. بنابراین حتی در هبه معوضه، چون در صحیح آن ضمانآور نیست، فاسد آن هم ضمانآور نیست, برای اینکه در هبه معوضه مال در مقابل مال نیست فعل در مقابل فعل است، اگر این فعل را متهب انجام نداد واهب خیار تخلف شرط دارد.
بنابراین اگر یک قاعدهای از یک روایتی استفاده میشد ما باید در مدار همان روایت در بخش اثباتی بحث بکنیم اگر مستنبط از یک قواعد دیگر است دست ما در استنباط سعةً باز است, لذا «کل ما یضمن» مطرح است نه «کل عقد», برای اینکه ایقاع را هم شامل بشود, مسئله جعاله, خلع و اینها را هم شامل بشود و عکس این قاعده هم از همین قاعده «علی الید» استفاده میشود که منبع قاعده «ما لا یضمن» است «کل ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» و موارد فراوانی مشمول این عکس است; یعنی عقد هبه این طور است صحیح و فاسد آن مندرج است صحیح آن «لا یضمن» فاسد آن هم «لا یضمن», عاریه این طور است, رهن این طور است, صلح بلا عوض این طور است, مستعیر این طور است در همه موارد صحیح آنها ضمانآور نیست فاسد آنها هم ضمانآور نیست. حالا عمده آن است که در خصوص این بیع آن غرامتهایی که اینها به عنوان خسارت تأخیر میکنند از این بخش دیگر معامله نیست از این بخش دیگر رباست; یعنی این شخص این مقدار پول را بدهکار است مثلاً معامله کرده بدهکار است، این ثمن چون تأخیر شد خسارت تأخیر در تأدیه دارد از آن به عنوان خسارت یاد میکنند; حالا خواه به صورت غرامت باشد, خواه به صورت عدم نفع باشد اینها میگویند خسارت تأخیر در تأدیه; این خسارت نیست شما برای خودتان حق قائل شدید، چون به این حق نرسیدید میگویید من خسران دارم. اگر آن شخص عمداً تأخیر انداخت به شما خسارت رساند، بله; اما وقتی که ندارد یا راه بسته بود یا یک روز تعطیل بود یا چند روز تعطیل بود یا ترافیک بود او نرسید, این گناهی نکرده تا شما بگویید او معصیت کرده, من به اجبار از او خسارت تأخیر طلب میکنم این همان «ارتطام در ثم ارتطم» (2)است که در گودال به تدریج فرو رفتن است.
ص: 981
به هر تقدیر این مقام اول که خوب روشن بشود، آن وقت معلوم میشود که از آیه مبارکه وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (1)[11]این مطلب درمیآید که ربا نسبت به آن زائد باطل است، نسبت به «مزید علیه» که اصل مال است صحیح است؟ تا حال که میگفتیم مجموع هم حرام است و هم باطل، انسان که توبه بکند آن باطل صحیح میشود؟ یا نه به تعبیر سیدنا الاستاد و مرحوم سید(رضوان الله علیهم) که اصل مال موجود است، طرفین راضیاند که آن اصل مال را بگیرند, حالا معامله باطل است؛ ولی اصل مال که موجود است،چون اصل مال به دست دیگری است, معادل آن را این میتواند با تراضی جدید تحصیل بکند همین وگرنه نه اینکه مال معامله قبلی صحیح بود.
بنابراین اشکالی صاحب جواهر دارد, برابر همان مرحوم سید اشکال میکنند, این اشکال به نظر میرسد که تام باشد، نمیشود گفت که این معامله ربوی باطل است بالا و پایین زائد و «مزید علیه» هر دو باطل است, ولی وقتی که توبه کردند آن بالایی باطل است پایینی صحیح, زائد باطل است «مزید علیه» صحیح; اینچنین نیست.
موضوع: ربا
یکی از مسائل مربوط به ربا این بود که بعد از اینکه روشن شد ربا تکلیفاً حرام است, یک و وضعاً داد و ستد آن باطل است, دو و به ربای بیعی و معاملاتی ـ به معنای اعم از بیع و ربای قرضی ـ تقسیم شد, سه; حالا اگر کسی بخواهد درمان کند و خودش بخواهد راه حل را بیابد و عمل کند یا اگر بخواهد در محکمه قضا داوری کند، حکم حقوقی آن چیست؟ حکم فقهی آن مشخص شد که تکلیفاً حرام و وضعاً باطل است؛ اما این مسئله حقوقی را اگر خودشان بخواهند حل کنند یا محکمه بخواهد حل کند، راه حل آن چیست؟
اشاره شد که این زیر مجموعه قاعده «کلٌّ ما» نه «کلَّما»؛ «کلُّ ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (2)است و چون در ربای معاملی و بیعی اگر این معامله صحیح بود ضمان داشت، منتها ضمان معاوضی و اکنون که فاسد است ضمان دارد به ضمان «ید»؛ معنای ضمان ید هم معنای آن این است که اگر عین آن شیء موجود است که باید بپردازد و اگر عین آن موجود نیست، اگر مثلی است مثل را باید بپردازد و اگر قیمی است قیمت آن را باید بپردازد. این کار حقوقی است که خودشان میخواهند حل کنند؛ یعنی بعد از عبور از آن دو مقطعِ حکم فقهی که تکلیفاً حرام و وضعاً باطل، حکم حقوقی آن ضمان است، منتها ضمان «ید» نه ضمان معاوضه، لکن آیا در صورتی که طرفین عالِم یا جاهل باشند حکم حقوقی فرق میکند یا نه؟
ص: 983
حکم الهی در همه احکامِ علم و جهل یکسان است، منتها عقاب الهی که مسئله کلامی است فرق میکند؛ اگر کسی عالِم بود معذّب میشود، اگر جاهل مقصّر بود معذّب میشود، اگر جاهل قاصر بود عذاب نیست. پس از نظر مسئله کلامی که فعلاً محل بحث ما نیست بین علم و جهل یا تقصیر و قصور فرق است؛ ولی از نظر مسئله فقهی بین علم و جهل در مسئله حکم وضعی فرقی نیست, چه او بداند و چه نداند این کار حرام است, چه بداند و چه نداند باعث نقل و انتقال نمیشود؛ حالا او معصیت کرده یا نکرده، بین عالِم و بین مقصّر با قاصر خیلی فرق است. پس فعلاً از نظر مسئله کلامی بحث نیست که چه کسی معذّب است یا چه کسی معذّب نیست؟ بحث فقهی آن هم که گذشت, عمده مسئله حقوقی بود و در مسئله حقوقی معلوم شد که اینجا ضامن است؛ منتها حالا بحث میشود که آیا علم و جهل در مسئله حقوقی یکسان است یا نه؟ خدا مرحوم صاحب جواهر و همچنین شیخ انصاری و سایر بزرگان را غریق رحمت کند! اینگونه از افراد نادر فقهی تلاش میکردند که مسئله را باز کنند تا از مسئله قاعدهای به دست بیاید که دیگر اختصاصی به یک فرد نداشته باشد و چون نوبت به قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» رسید یا به «کل ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» رسید, مسئله ربا نظیر مسئله خرید و فروشِ اموال مسروقه, نظیر خرید و فروش اموال قاچاق, نظیر خرید و فروش مواد مخدّر همه اینها مشمول این قاعده است؛ حالا اگر کسی عالماً عامداً این کار را انجام داده باشد، در آنجا سخن از رباست که بعضی گفتند آن زیاده حرام و باطل است؛ ولی در اینگونه از موارد که اموال مسروقه است و در میدانی رفته که میداند همه یا اکثری قریب به اتفاق اموال اینجا, اموال مسروقه است یا کسی که آشنای به این سارقان است این اموال را دارد میخرد، این معامله صحیح نیست و اگر صحیح بود ضمان معاوضی داشت، الآن که باطل است ضمان «ید» دارد, مثل و قیمت باید بدهد تا اینجا مسئله روشن است، اما اگر کسی اموال مسروقه را میخرد یا ماده قاچاقی میخرد یا مواد مخدره میخرد یا معاملات ربوی را انجام میدهد، اگر خود رباگیر عالم باشد که حکم آن گذشته و روشن است و بخشی هم شاید مانده باشد که باید بازگو کنیم و آن هم گفته شد; حالا ربا دهنده اگر عالم بود حکم آن چیست؟ این کسی که ربا میدهد حالا یا محتاج است یا میخواهد سود بیشتری ببرد، حکم او چیست؟ حکم تکلیفی آن که حرمت است و فرق نمیکند؛ منتها حالا او معصیت کرده یا نکرده و معذّب میشود حکم کلامی است که بین عالم و جاهل قاصر و جاهل مقصر فرق است، از نظر مسئله کلامی فرق است و از نظر مسئله حکم فقهی این کار حرام است و برای همه هم حرام است؛ منتها حالا «رُفِعَ عَن اُمّتی ... ما لا یَعلَمون» (1)[2]یا «ما اضطُرُّه» (2)[3]ممکن است شامل حال آن شود؛ ولی اگر عالم و عامد بود که دارد معامله ربوی میکند و قمار میکند یا خرید و فروش خمر میکند یا کرایه میدهد و وسیله نقلیه این کالاهای حرام را فراهم میکند یا مواد مخدر را جابجا میکند یا اموال مسروقه را جابجا میکند, فرق نمیکند چه در خرید و فروش، چه اجاره و چه جعاله همه اینها جزء مقبوضات به عقد فاسد یا به ایقاع فاسد است. اگر کسی عالماً عامداً وارد مسئلهای شد که ربا بدهد نه ربا بگیرد, اولاً این معامله حرام است و ثانیاً باطل هم هست, آیا آن رباگیر ضامن است و باید پول او را به او برگردانند یا نه؟ این اگر جاهل بود، حکم حقوقی آن این است که باید برگرداند، او چون میدانست که این رباست و ربا میخواهد بگیرد یا ربا را شارع مقدس حرام کرده، اینکه جاهل باشد از نظر حقوقی فرق میکند; وقتی عالم باشد که معامله باطل است، اگر ربا گیرنده مال این ربا دهنده را گرفت و مصرف کرد، چیزی بدهکار نیست؛ چرا؟ برای اینکه این ربا دهنده میداند این معامله گذشته از حرمت فاسد هم هست، وقتی فاسد است عالماً عامداً مال خودش را در دره ریخته, برای اینکه تلف کرد. قمارباز مگر میتواند بگوید که مال من را برگردانید؟! اگر عین مال موجود باشد بله، اما اگر عین مال موجود نیست او گرفته تلف کرده این طلبی ندارد، برای اینکه شما خودت عمداً تلف کردی. کسی که اموال مسروقه را میخرد، اگر عین مال موجود باشد بله میتواند از نظر حقوقی مطالبه کند; اما وقتی که سارق این کالا را فروخت و این شخص هم میدانست که این مسروقه است به او پول داد, پول داد یعنی پولش را ریخت در دره چه مطالبهای دارد؟! سفیه یعنی همین، لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ (3)[4]همین است. یک آدم سفیه وقتی کالای مسروقه, شراب, مواد مخدر و قاچاقی میخرد; یعنی پولش را در درّه ریخته, این چه طلبی از کسی دارد; بله اگر عین مال موجود باشد حق دارد برگرداند، اما وقتی تلف شد نمیتواند بگوید که «ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» یا «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده», این ضمان نیست، شما خودتان خواستید. قاعده «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» مستند آن قاعده «ید» و امثال «ید» بود در این موارد که شما مال خود را در درّه ریختید از کسی طلب ندارید.
ص: 984
پرسش:؟پاسخ: نه عین مال که تلف نشد، عین مال موجود است ملک کسی نشد؛ مثل اینکه ریختی در درّه میتواند بگیرد، مال اوست؛ ریخت در دریا و میتواند بگیرد، اما به منزله اعدام که نیست، اما وقتی در دسترس اوست برای اوست و مال که با انداختن که از ملکیت بیرون نمیرود. در پایین درّه انداخت و یک کسی هم پایین درّه است میگوید آقا مالم افتاده بیاور حق اوست، اما به منزله آتش زدن که نیست، عین مال موجود است و برای اوست, صرف القاء که باعث سقوط مالیت نمیشود، اما وقتی او تلف کرده چه طلبی دارد.
بنابراین اگر رباگیر مال مردم را گرفته و عین مال موجود است باید بپردازد, عین مال موجود نیست «یضمن بفاسده» بضمان «ید», الا و لابد باید بدهکار باشد، وظیفه رباگیر این است; اما ربا دهنده حق مطالبه ندارد، اگر او داد, داد و اگر نداد شما چه حق مطالبه دارید؟! شما مالتان را عالماً عامداً بر خلاف دستور شریعت ریختی در درّه چه طلبی داری؟
پرسش:؟پاسخ: نه، برای اینکه کسی که میداند اموال مسروقه مال او نیست و عالماً عامداً دارد اقدام میکند، بله! اگر عین موجود باشد مال خودش است؛ اما اگر سارق گرفت و مصرف کرد، مصرف کرده است, اینجا سارق معصیت کرده که غصب کرده است؛ هم مال قبلی را غصب کرده و هم مال بعدی را غصب کرده که در قیامت معذّب است؛ اما این چه طلبی دارد؟ اگر کسی عمداً کاغذ این اسکناس را پاره کند، او مال خودش را تلف کرد و کسی ضامن نیست. اینکه رفته در میدان و میداند که اکثری مردم اینجا اموال مسروقه و موتورهای سرقتی را دارند میفروشند و او هم میخرد, اگر پول را داد و همان وقت یک کسی آمد و پول را از جیب فروشنده گرفت بله، مال اوست؛ اما اگر او رفت و مصرف کرد، این مال حرمتی ندارد, چون خود مالک اقدام به هتک مال خودش کرده است.
ص: 985
پرسش: ؟پاسخ: حالا ممکن است که تعاقب ایدی باشد و عین مال تا ده دست برگردد و موجود باشد، اگر عین مال موجود باشد حکم همین است. در مسئله «علی الید»، میشود «علی الیدین» و «علی الایادی»؛ تعاقب ایدی را که توجه کردید گاهی ممکن است که مال زید را عمرو بدزدد, در دست عمرو باشد بکر بدزدد, در دست بکر را خالد بدزدد که این تعاقب ایدی است و ضامن است, مالباخته میتواند به هر کدام از اینها مراجعه کند؛ اگر به قبلی مراجعه کرد او حق مراجعه به بعدی را ندارد؛ اگر به بعدی مراجعه کرد آن بعدی حق مراجعه به قبلی را دارد; ولی در هر صورت در تعاقب ایدی، او حق مراجعه به کل صاحبان ایادی غصبی را دارد.
پرسش:؟پاسخ: الآن هم همان حرف است؛ اگر عین مال موجود است هر جا باشد باید به صاحبش برگردد؛ اما اگر عین تلف شد، در ذمه آن تلف کننده چیزی نیست, برای اینکه این تلف کننده و این سارق که مال را گرفته, مثل درّه است و این شخص عمداً مال خودش را در درّه ریخته و هتک کرده است؛ کسی که عالمِ عامد است به اینکه این موتور غصبی است سرقتی است و به او دارد پول میدهد; یعنی پولش را در درّه ریخته، این مال محترم نیست؛ مال مسلمانی محترم است که حرمت مالش را داشته باشد. بله، عین مال اگ موجود باشد ولو با تعاقب ایدی، مال مالک است؛ اما وقتی عین مال تلف شد او حق مراجعه ندارد.
ص: 986
پرسش:؟پاسخ: ارزش قائم به مال است و وقتی مال نباشد؛ مثلاً این اسکناس اگر دین باشد که در ذمه است, بله ذمه جای تلف نیست؛ اما ذمه اینها مشغول نمیشود؛ ولی اگر عین مال بود, عین مال یک مالیتی را هم به همراه دارد که آن مالیت قائم به این عین است، وقتی عین رخت بربست مالیتی هم در کار نیست.
پرسش: ؟پاسخ: نه، سارق که معذّب است و دو عذاب دارد: یکی اینکه مال صاحب موتور را غصب کرد و یکی اینکه پول او را گرفته, پس عذاب مضاعف دارد.
پرسش:؟پاسخ: دو تا حرف است؛ اگر این شخص عالِم باشد، محکمه حقوقی ممکن است که چون مدّعی عموم است حقّ ملت را از او بگیرد; ولی این شخصِ شاکی حقّ شکایت ندارد, برای اینکه محکمه به او میگوید تو که عالماً عامداً میدانستی این موتور سرقتی است چرا رفتی خریدی؟ تو پولت را هدر دادی و حق نداری درباره این پول حرف بزنی! من که مدّعی عموم هستم میتوانم از باب حقّ ملت از او بگیرم.
بنابراین اگر رباگیر عالِم عامد باشد حکم فقهی آن مشخص است, اول; حکم کلامی آن مشخص است, سوم; این وسط که حکم حقوقی است، باید بپردازد و ضامن است و برابر بحث هایی که در روزهای اخیر میشد: «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» او ضامن است، ضمان ید دارد نه ضمان معاوضه و باید بپردازد؛ اما ربادهنده؛ یعنی این کسی که آمده و با این رباگیر معامله ربوی کرده، پول خودش را داده به یک کسی و میداند که این کار باطل است؛ وقتی میداند باطل است و اقدام کرده یعنی چه؟ یعنی من مالم را در درّه ریختم.
ص: 987
پرسش: ؟پاسخ: بله، هیچ گران خرینی هم حاضر نیست، هیچ مغبونی هم حاضر نیست؛ اما رضا و طیب نفس درونی آن در حدّ رضای معاملی نیست، بلکه در حدّ رضای معاملی با طیب نفس اقدام کرده؛ منتها یک کراهت مستتری دارد که خوشش نمیآید؛ اما حالا وضع قیمت این طور است, مثل اینکه گران شد و ناچار است بخرد؛ اما وقتی که از حیطه اضطرار و اختیارش بیرون رفته مطلب دیگری است که برابر حدیث «ما اضطره» است که او مختار نبود و اصلاً معامله باطل است; ولی او عالماً عامداً, مثل اینها که عمداً میآیند برای افزایش سود در بانک ها این کار را دارند انجام میدهند، شما وقتی میدانی این معامله باطل است و به حدّ آن ضرورتی نرسیده که «رفع ما اضطره» شامل حالش شود که اکل میته هم جایز است, وقتی به آنجا نرسیدی و میدانی معامله باطل است, مثل آن است که داری اموال مسروقه را میخری, مثل اینکه مواد مخدّر میخری, مثل اینکه مال قاچاق میخری، مثل اینکه قمار میکنی؛ اگر عین مال موجود است بله، حقّ شماست؛ اما وقتی عین مال موجود نیست شما چه مطالبهای دارید؟
پرسش:؟پاسخ: آن وقت مدعی عموم مال صاحب مال را به آنها میدهد و او را هم تنبیه میکند و چند روزی هم او را زندان میبرد که چرا این کار را کردی؟ چون تو هم معاقبی, برای اینکه امر به معروف و نهی از منکر است و زندان برای دو طرف است، او را با بردن به زندان و یک ماه در زندان نگاه داشتن, او پولش را میدهد؛ اما مدعی العموم این کار را هم میکند، اگر «مدعی العموم» است مدعی عموم است، مدعی شریعت هم هست.
ص: 988
پرسش:؟پاسخ: برای حفظ نظم است؛ آن کسی که ربا نگرفت او هم میتواند برود شکایت کند که شما جامعه را به صورت بانک ربوی درآوردید! در این جهت فرقی بین ربادهنده و اشخاص دیگر نیست, برای اینکه شما جامعه را به این صورت درآوردید!
بنابراین این شخصی که ربا داد، ممکن است مالش را به او بدهند، اما بعد از تنبیه و دو سه ماه در زندان ماندن که تو چرا این کار را کردی و بر خلاف شریعت عمل کردی؟ تو و امثال تو رباخوار را رباخوار کردید! بانک ربوی را رونق دادید! این مدّعی عمومِ شریعت است که صاحب شریعت است و او در یک نظام اسلامی اولاً و بالذات مدّعی شریعت است و حکم زمین مانده را دستگاه های قضایی به عنوان «مدعی العموم» باید انجام بدهند.
بنابراین حکم فقهی آن مشخص است؛ حکم کلامی که فصل سوم بوده و محل بحث نیست مشخص است؛ صبغه حقوقی هم این است که اموال مسروقه همین طور است، کالای قاچاق همین طور است، کالای مواد مخدّر همین طور است، اموال سرقتی همین طور است، رباخوار و بانک های ربوی هم همین طور است که اگر کسی عالماً عامداً بداند که این معامله باطل است و پولش را داده یعنی چه؟ یعنی من هیچ حرمتی برای این پول قائل نیستم، در درّه ریختم؛ اگر کسی از ته درّه درآورده باشد و به من داد، بله مال من است؛ اما اگر مصرف کرد، من که از کسی طلبی ندارم! حالا دستگاه شریعت و دستگاه عموم اگر برای حفظ نظم یک کاری انجام دهد، از یک طرف آن مال را ممکن است از سارق و غاصب بگیرد، از طرفی به این شخص بدهد و چند ماه هم او را زندان ببرد که چرا خلاف شرع کردی؟ این عصاره بحث ها در مقام اول بود.
ص: 989
در مقام ثانی بحث که نصاً چه کار باید کرد؟ نظر شریف عدهای از بزرگان(رضوان الله علیهم) این است که در جریان ربا اگر رباگیر آن زاید را برگرداند کافی است و لازم نیست اصل «مزید علیه» را برگرداند (1)؛ یعنی مثلاً اگر دو مثقال طلا فروخت به دو مثقال و نیم, آن نیم مثقال را باید برگرداند یا دو کیلو طلا فروخت به دو کیلو نیم، آن نیم کیلو را باید برگرداند.
نقد این بزرگان بعدی این است که شما که فتوا میدهید کل معامله باطل است، اگر کل معامله باطل است کل معامله مقبوض به عقد فاسد خواهد بود و اگر کل معامله مقبوض به عقد باشد کل معامله را شخص ضامن است چرا باید ردّ بکند؟ شاید نظر آنها به همین آیه مبارکه باشد که وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (2). [6]این هم قابل استثنا نیست که مثلاً آدم بگوید کسی اموال مسروقه را بخرد، ولی به قیمت متعادلش مال اوست و آن زائدش را باید برگرداند، اصلاً کل معامله باطل است; شاید محمل این آیه این باشد که اگر کسی توبه کرد وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ, برای این است که معادلش را که دارد؛ مثلاً او دو کیلو طلا داد و دو کیلو و نیم گرفت، چرا آن رباگیر نیم کیلو را باید برگرداند و بقیه را برنگرداند؟ برای اینکه معادل آن که دو کیلوی دیگر باشد را این شخص دارد، از این جهت است که میگویند لازم نیست این را برگرداند، وگرنه راه فقهی ندارد؛ اگر کل معامله باطل است «کما هو الحق»، باید کل معامله را برگرداند. «هذا تمام الکلام» در این مسئله; حالا ـ انشاءالله ـ وارد مسئله بعد بشویم.
ص: 990
چون روز چهارشنبه است مقداری هم بحث هایی که برای همه ما نافعتر است ذکر بکنیم. ذات اقدس الهی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را برای اهداف فراوان مبعوث فرمود که یکی این است مبیّن آیات قرآن باشد: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ (1)[7]لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2)؛ برای شما انزال است, برای مردم تنزیل است, ما این کتاب را برای مردم نازل کردیم، برای شما هم نازل کردیم؛ منتها حرف ما به مردم رسید و به شما هم رسید, حرف ما به وسیله فرشتهها به شما رسید و به وسیله شما به مردم رسید، شما هم رسول ما هستید فرق نمیکند؛ رسول خدا گاهی فرشته است گاهی انسان، ما هم با رسول الله با مردم حرف زدیم، ما که از راه عادی حرف نزدیم؛ لذا مردم مخاطب خدا هستند: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ, لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ؛ ما با مردم حرف زدیم، مردم مخاطب ما هستند، کتاب را برای مردم نازل کردیم و نه تنها برای مردم, به سوی مردم نازل کردیم؛ ما با فرستاده معصوم حرفمان را به مردم رساندیم؛ منتها آن فرستادهای که حرف ما را به شما رساند فرشته است, آن فرستادهای که حرف ما را به مردم رساند توی پیغمبر هستی. پس ما به وسیله رسول خدا، حرف خدا را شنیدهایم، اینکه واعظ نیست که یک بشر عادی باشد و برای ما آیات بخواند!
بنابراین آیاتی که به دست ما رسیده است، ما منتها الیه سیر این آیات هستیم، کلام خداست و به ما رسیده است، با ما حرف زده است، برای ما فرستاده است و پیک آن هم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ, لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ.
ص: 991
اینکه گفته میشود وقتی یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا می گویید مستحب است «لبیک» (1)بگویید، ناظر به همین قسمت هاست؛ اما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تنها رسول نیست, مثل فرشتهها که رسولاند; البته کل یا بخش عظیمی از اینها را وجود مبارک پیغمبر بلاواسطه تلقّی کرده است؛ ولی بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ (2)[10]نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ اْلأَمینُ ٭ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ (3)اینها هم هست و هیچ هم منافات ندارد که وجود مبارک پیغمبر، هم از راه فرشتهها شنیده باشد هم بلاواسطه؛ اما فرمود فرشتهها نیامدند که این حرف ها را به شما برسانند و برای شما تفسیر کنند، شما احتیاجی به تفسیر فرشتهها ندارید؛ اما مردم احتیاج به تفسیر شما دارند: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ.
بخش وسیعی از تفسیرها را کسانی که با روایات اهل بیت آشنا هستند میفهمند، مطابق با قواعد عربی و ادبی و اینها هم هست؛ منتها این قواعد ادبی ابزار کار است تا ائمه(علیهم السلام) این معارف را به مردم منتقل کنند; ولی بعضی از نکات است که قواعد عربی توان آن را ندارد که این بار را بکشد! این را اگر معصوم نگفته باشد آدم باور نمیکند; ولی وقتی معصوم فرمود, معلوم میشود این بار را این لفظ میتواند بکشد؛ فرمود: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ؛ یکی از چیزهایی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای ما بیان کرده و در کتاب فریقین هم هست و در کتاب های اخلاقی خیلی از دو گروه هست، این است که این کلمه «احسان» در قرآن کریم کم نیست: إِنّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ (4)[12]إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ (5)؛ ما «احسان» را برابر محاوره فرهنگی خودمان و برابر محاوره فرهنگی عرب زبان ها به این معانی که الآن یاد میشود یاد داریم؛ «احسن»; یعنی «فعل فعلاً حسناً»؛ کسی کار خوبی میکند, یک; دوم اینکه «احسن» یعنی «فعل فعلاً حسناً بالقیاس الی الغیر»؛ مشکل دیگری را حل کرده و به او وام قرض الحسنه داده, قضای حاجت او را به عهده گرفته، او احسان کرده; یعنی برای دیگری کار خیری انجام داده، این دو معنا را میفهمیم.
ص: 992
اما معنایی که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در این حدیث برای «احسان» ذکر کرده، این برای ما قابل فهم نیست اگر روایت نگفته باشد: کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ؛ از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند که «الاحسان ما هو؟» آنها که میگویند «الاحسان ما هو؟» آن معنای اول و دوم را که میدانند! این «زدنی بیاناً زدنی بیاناً», خدا غریق رحمت کند سیدنا الاستاد را که اولین بار ایشان نقل کردند, در تفسیر نورالثقلین ذیل همین آیه ن وَ الْقَلَمِ هست; راوی سؤال میکند که «نون» چیست؟ «قلم» چیست؟ حضرت میفرماید که مثلاً دو نهر در بهشت هستند؛ بعد عرض میکنند که «زدنی بیاناً»! فرمود: اینها دو فرشتهاند؛ چند تا سؤال میکند و بعد عرض میکند «زدنی بیاناً»! فرمود بلند شو یک عده دارند میآیند و من دیگر بیش از این نمیتوانم بگویم (1)؛ اگر محفل آنها امن بود و بیگانهها نمیآمدند، آنها اَسرار فراوانی داشتند. حتماً این حدیث نورانی را در کتاب شریف نورالثقلین ذیل آیه ن وَ الْقَلَمِ ملاحظه کنید، ببینید که ائمه(علیهم السلام) اگر فرصت میداشتند و زبان و محفلشان باز بود خیلی از معارف را میگفتند. کسی از ن وَ الْقَلَمِ نمیفهمد که اینها فرشتهاند! «نون» یک فرشته است، «قلم» یک فرشته است؛ نه ادبیات این را میگوید, نه کتاب لغت این را میگوید.
اینجا از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال شده است که «احسان» چیست؟ فرمود: «الاحسان ان تعبد الله کأنک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک» (2)[15]؛ غالباً این عبادت را در نماز پیاده میکنند، برای اینکه آن رکن دین است و درست است؛ اما حضرت نفرمود «الاحسان ان تصلی لله کأنک تراه»، بلکه فرمود: «ان تعبد الله»؛ عبادت خدا در همه شئون هست؛ در نماز, روزه، حج, عمره, زکات, خمس, صوم و اعتکاف هست، در بسیاری از مسائل هست, فرمود: عبادت خدا این است که طرزی خدا را عبادت کنی که گویا او را میبینی. اگر امام ما فرمود: «مَا کُنتُ اَعبُدُ رَبّاً لَم اَرَهُ» (3)[16]، انسان که مأموم این امام است باید نزدیک شود؛ اگر او «أنّ» گفت ما لااقل «کأن» بگوییم؛ فرمود: عبادت این است که «ان تعبد الله کأنک تراه»؛ گویا او را داری میبینی; حالا اگر این نشد, دومی را از دست نده: «فان لم تکن تراه فانه یراک»؛ بدان که در مرئی و مَنظر آن حضرت هستی; یعنی «علم المراقبه»، پس یا «علم المشاهده» است یا «علم المراقبه» است، جمع آن هم اُولی است؛ یا انسان به مقام مشاهده میرسد یا «کأن» مشاهده میرسد؛ اما در مسئله مراقبه، «کأن» مراقبه نیست، باید بدانی کسی تو را میبیند.
ص: 993
عبادت باید به آدم آن حسّ مراقبت را بدهد، ما اگر بدانیم کسی ما را دارد میبیند مواظب حرفمان هستیم: «فان لم تکن تراه فانه یراک». اگر «علم المشاهده» نصیب آدم شود، دیگر این احتیاج ندارد که به او بگویند کسی تو را میبیند، معلوم است که دارد میبیند؛ اگر «علم المشاهده» نصیب آدم نشد، «علم المراقبه» نصیب آدم می شود که این در تمام عبادات ما هست. اگر حضرت فرموده باشد که احسان این است که «ان تصلی لله»، بله این نشان میدهد که حالت صلاة است؛ اما فرمود: «ان تعبد الله»؛ بله، البته نماز ستون اینهاست; لکن همه آن اذکار ما مگر عبادت نیست؟ درس و بحث ما مگر عبادت نیست؟ اگر «مدارسته حسنه» است و اگر «طَلَبُ العِلمِ فَریضَةٌ» (1)[17]، پس همه درس و بحث ما هم عبادت است. فرمود طرزی درس بگو، طرزی درس بخوان، طرزی بحث بکن که «کانه تراه»؛ طرزی درس بگو، طرزی درس بخوان، طرزی بحث بکن که «فان لم تکن تراه فانه یراک»؛ اگر وضع ما این بود که با مشاهده بود یا لااقل با مراقبه بود، خیلی بهتر از اینها میتوانستیم از علوم این خاندان استفاده کنیم؛ علوم اینها ریخته است؛ منتها یک عرضه میخواهد که جمع بکنیم؛ این سیلی که آمده مگر سیل در بالای کوه میماند؟! یا در سینه کوه میماند؟! میریزد؛ منتها یک آدم باعرضه میخواهد که از این سیل بهرهبرداری کند و به آن راه بدهد؛ فرمود: «یَنحَدِرُ عَنّی السّیل» (2)[18]؛ این فیوضات و علوم مثل سیل میریزد، بگیرید.
ص: 994
ما انتظار داریم که هر صد سال یا صد و پنجاه سال یک شیخ انصاری پیدا شود، اینها یک آدم های معمولی بودند، طلبههای فاضل بودند، این طور نبود که امام یا امامزداده باشند! ما تا یک مختصر درس خواندیم، البته باید نظاممان را یاری کنیم، بعضی ها باید در بخش های قضایی بروند، در بخش هایی که مربوط به آموزش و پرورش است بروند, در بخش هایی که مربوط به نهاد نمایندگی است بروند، اینها را باید تأمین کنیم؛ اما ما که کشاورز هستیم اساس کار ما بذر ما باشد; یعنی حوزه اولین رسالتش این است که بذر خودش را حفظ کند؛ هر کشاورزی همین طور است، بسیاری از شماها با این اصول کشاورزی آشنا هستید؛ هر کشاورزی در هنگام خرمن چند تا گونی میآورد، اول بذر خودش را در این گونی ها پُر میکند و میبرد در انبار، بعد آذوقه خود را میگیرد و بعد اضافه را میفروشد میگوید اگر من بر فرض از دنیا رفتم، باید یک بذری باشد که در آینده بچهها این را بکارند یا نه؟ اولین کارِ حوزه حفظ بذر است، تهیه استاد، تهیه مراجع بعدی؛ قبلاً وقتی یک مرجعی که در سنّ نود بود و رحلت میکرد، یک هفت هشت نفری بین هشتاد و نود بودند، یک هفت هشت نفری بین شصت بودند؛ اینها اساس حوزه و اساطین حوزهاند، این است که این وضع را که ما بعد از انقلاب داشتیم، با اینکه در بزرگداشت مرحوم شیخ انصاری به عرض رسید، شیخ انصاری یک عالِم متوسطی است؛ منتها ما خیلی ضعیفایم. بزرگان کسانیاند که نه استاد دارند نه شاگرد, آنها که هزار سال شرق و غرب در برابر او خضوع میکنند, مثل فارابی, ابن سینا و ابن میثم اینها کسانیاند که نه استاد دارند و نه شاگرد, این معیار شاخص بودن است؛ بوعلی میگوید که من بخشی از منطقیات را در پیش ابوعبدالله ناصری خواندم و به آن مسائل مشکل و عمیق رسیدم که مقدور او نیست، خودم نشستم حل کردم و حل کردم؛ فلسفه را بدون استاد دید، طب را بدون استاد دید، ریاضیات را بدون استاد دید، نجوم را بدون استاد دید؛ شاگرد هم نداشت، این چند سال که درس خوانده کسی نتوانسته کمی نزدیک او شود! معیار شاخص بودن که هزار سال میماند، این است که نه استاد داشته باشی و نه شاگرد؛ اما اینها فراوان نظیر دارند. حوزه علمیهای نبود که بوعلی بپروراند، اساتیدی نداشت، کتابخانهای نداشت.
ص: 995
بهمنیار در آن التحصیل میگوید: اگر حوزه علمیهای بود، اگر اساتیدی بودند و اگر کتابخانههایی بود، رشد یک چنین آدمی «ادراکه لها فی تلک المدة معجزة» بود؛ بهمنیار خیلی غُدّ است, او اصلاً نام کسی را نمیبرد، در التحصیل این حرف را دارد. (1)آنها واقعاً ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ (2)[20]بودند؛ کسی نه استاد داشته باشد و نه شاگرد داشته باشد، کم است؛ اینکه بین شرق و غرب بگویند بوعلی بوعلی و برایش هزاره میگیرند، همین است؛ اما این بزرگان آدم های متوسطیاند; یعنی یک هوش متوسط، یک جدّیت و عرضه خوب, میشود شیخ انصاری و میشود آخوند خراسانی؛ اساس کار حوزه باید این باشد.
فرمود که عبادت این است که طرزی شما خدا را عبادت کنید که گویا میبینید, یک; نشد به «علم المراقبه» برسید, دو; اگر ما بدانیم کسی ما را میبیند, مواظب زبان, گفتار, رفتار و وقتمان هستیم. ـ انشاءالله ـ ذات اقدس الهی همه شما را مشمول ادعیه زاکیه ولی عصر قرار بدهد!
موضوع: ربا
جریان ربا از جهاتی محور بحث است، آنچه که اخیراً مطرح بود، همین سه محور هست که حکم تکلیفی آن مشخص شده، حکم وضعی آن هم مشخص شده و حکم حقوقی آن باید تبیین شود. درباره حکم حقوقی آن هم در دو مقام بحث میشد: یکی به حسب قواعد اولیه و یکی هم به حسب نصوص. تاکنون روشن که ربا از معاصی کبیره است، چه ربای قرض، چه ربای معاملی. سرّ اینکه جریان ربای معاملی را در مکاسب محرمه مطرح نکردند و این جزء کسبهای محرم نیست، برای اینکه در مکاسب محرمه سخن از آن «معقود علیه» است که کسب فلان شیء حرام است کسب خمر، خنزیر، آلات قمار، آلات بتپرستی و مانند آن که این اعیان یا نجساند یا مغضوب الهیاند کسب اینها حرام است؛ ولی کسب ربا براساس نحوه کار است نه براساس شیء، آدم هر چیزی را که مکیل و موزون باشد این دو جور ممکن است معامله کند: یکی بدون زیاده، یکی با زیاده؛ بدون زیاده آن حلال است با زیاده آن حرام است؛ لذا مسئله ربا در مکاسب محرمه جا ندارد، در مکاسب محرمه بحث میشود از حرمت کسب چیزی که یا نجس است یا کذا و کذا و کذاست، یک اعیان خاصی است که کسب آنها حرام است؛ اما یک اعیان خاصی نداریم که کسب آنها حرام باشد. نحوه کسب حرام میشود؛ یعنی مکیل و موزون اگر متماثل باشند با اضافه حرام میشود؛ لذا مسئله کسب ربا را که یک کسب محرم است در مکاسب محرمه مطرح نکردند، چون فرق جوهری با آنها دارد. حرمت تکلیفی ربا، چه در ربای قرض، چه در ربای معاملی روشن شد، حکم وضعی آنها هم که بطلان است مشخص شد. قاعده آن این است که وقتی باطل باشد این مقبوض به عقد فاسد است قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده»، (3)[1]«کل ما لا یضمن بصحیحه لا یضمن بفاسده» برابر آن قاعده اینجا معلوم شد که ضمان هست، حالا اگر معامله صحیح بود ضمان آن ضمان معاوضی است و اگر معامله باطل بود ضمان آن ضمان «ید» است. تا اینجا ثابت شد که این ضمان مطرح است.
ص: 997
مسئله اثبات ضمان دالان ورودی به بحث حقوقی است، آنچه که در بحث فقهی مطرح است این است که این معامله باطل است، حرمت این معامله جزء مسائل فقهی است، بطلان این معامله جزء مسائل فقهی است؛ اما اینکه این شخص ضامن است در مسائل حقوقی مطرح است، البته حقوق هم جزء فقه است، یک؛ فقیه باید مسائل فقهی حقوقی را در فقه مطرح کند، دو؛ تا قاضی در محکمه قضا به استناد فتوای فقیه که در فقه نحوه تضمین را تبیین کرده است، سه؛ پرونده را مختومه کند، چهار؛ اینکه میگوییم مسئله حقوقی است، چون حقوق گوشهای از مسائل فقه است و جداست.
غرض این است که آن دو جهت یک فقه شفاف و روشن است؛ یعنی حرمت تکلیفی و بطلان معامله. اما حالا که معامله باطل است این شخص رباگیرنده ضامن است چه چیز را ضامن است چقدر ضامن است چطور ضامن است چگونه باید با ربا دهنده توافق کند؟ این مسئله حقوقی است آن را هم فقه در مسئله حقوقی تبیین میکند تا قاضی به استناد آن تبیین بتواند در محکمه داوری کند, فعلاً بحث ما در مقام سوم هست؛ یعنی مسئله حقوقی مطرح است، آن دو مقام؛ یعنی حکم تکلیفی و حکم وضعی که بطلان باشد کاملاً روشن شد که ربا حرام است تکلیفاً و ربا چه ربای قرضی، چه ربای معاملی باطل است وضعاً؛ حالا که معامله باطل شد و این شخص ضامن هست، ضمان یک سلسله احکام مشترک دارد یک سلسله احکام خاص. اگر مال مردم به دست انسان بیفتد این خواه از راه سهو و غفلت و نسیان یا لقطه, ربا, سرقت و یا غصب باشد، یک سلسله احکام مشترک دارد یک سلسله احکام خاص هم دارد. اگر مال مردم به دست انسان آمد تکلیف چیست و چه کار باید کرد که ذمّه شخص بری شود مال مردم را به مردم دهد؟ آن مسئله اول که حرمت است آن حکم خاص خودش را دارد اگر سرقت کرد مال وقف را گرفت رشوه گرفت و به زور گرفت زورگیری کرد غصب کرده و مانند آن حرمت است و اما اگر اشتباهاً مال مردم در مال انسان آمد هیچ فرقی بین اینکه مال مردم اشتباهاً در مال ما بیاید یا از راه ربا و رشوه و سرقت بیاید فرق نمیکند. فرق آن در آن حکم تکلیفی و آن عذاب الهی است از نظر مسئله حقوقی شخص باید مال مردم را دهد حالا اشتباهاً آن شخص مال خودش را اینجا جا گذاشته یا اموال مخلوط شده یا در اثر یک سلسله حوادثی که قبلاً مثال میزدند در این خرمنها گاهی در اثر طوفان این خرمنها با هم مخلوط شده یا ظرف شیر ریخته آن ظرف با این ظرف کنار هم بودند ریختند شیرها ممزوج شدند اگر مال مردم در مال انسان بیاید راه حل چیست؟ لذا هم در مسئله حلال مختلط به حرام این عناوین مطرح است که باید خمس آن را داد، هم در مسئله ربا و امثال ربا مطرح است که اگر حلالی مخلوط به حرام شد آدم باید چه کار کند و هم در موارد دیگر که گاهی سخن از مظالم است، گاهی سخن از مصالحه هست.
ص: 998
غرض این است که این مسئله حقوقی هیچ کاری به آن مسئله فقهی ندارد. مسئله حقوقی این است که اگر مال مردم دست ما افتاد چه کار باید بکنیم؟ خواه از راه صحیح، خواه با معصیت، خواه بی معصیت, آنجا که اشتباهاً یا در مسافرتها این ساکها با هم اشتباه میشود اموال با هم اشتباه میشود مخلوط میشود کسی معصیت نکرده بخواهد از مال مردم نجات پیدا کند راه حل آن چیست؟ پس مقامی که مربوط به مسئله فقهی بود در خصوص ربا و امثال ربا جاری است؛ اما مقام ثانی که مربوط به مسئله حقوقی است هیچ فرقی ندارد؛ لذا گاهی انسان از مسئله مال حلال مخلوط به حرام بحث میکند و مسئله را به مسئله خمس ارجاع میدهد گاهی از باب لغطه بحث میکند گاهی هم از اموال مخلوط دیگر بحث میکند, بالأخره مال مردم اگر به دست ما افتاد بخواهیم نجات پیدا کنیم راه حل آن چیست؟ در این جهت گفتند دو مقام محور بحث است: یکی به حسب قواعد عام، یکی به حسب نصوص خاص، ممکن است نصوص خاص بین ربا و غیر ربا فرق بگذارد؛ ولی آن قواعد عام فرق نمیگذارند برابر آن قواعد عام فرمودند که این چندین صورت دارد: یک وقت است مال موجود است یک وقتی تلف شد یک وقتی قدرش معلوم است یک وقتی قدرش مجهول است یک وقتی مالک آن معلوم است یک وقتی مالک آن مجهول و «علی جمیع التقادیر» یا دسترسی هست یا دسترسی نیست. اگر شما این صور را ضرب کنید به یک صور چندین صورت مسئله درمیآید.
ص: 999
سادهترین صورت آن این است که مال موجود است و مخلوط نشد، یک؛ مالک آن هم شناسایی شد و موجود است، دو؛ اینجا حکم فقهی آن یا حقوقی آن خیلی شفاف و روشن است که باید مال را به صاحب آن داد؛ اگر مال موجود است و تلف نشد صاحب آن هم موجود است ردّ آن به او واجب است. یک وقتی حالا او صلح میکند او رضایت میدهد و میگوید من نمیگیرم مطلب دیگر است و در اینجا سادهترین صورت همین است که مال را به صاحب آن برگرداند. اگر مال موجود است و صاحبش هم معلوم است؛ ولی قدرآن معلوم نیست که چقدر است اینجا جای خمس و حلال مخلوط به حرام و مظالم و مانند آن نیست اینجا هم جای مصالحه است کسی که مال دست اوست، آنچه که ذمّه او به او تعلّق گرفته، اقل آن است دیگر اکثر که برائت است بالأخره راه، راه مصالحه است. پس اگر مال موجود باشد یا قدر آن معلوم است یا قدر آن مجهول و صاحب آن معلوم باشد. یک صورت اینکه اگر قدر آن معلوم باشد که باید به صاحب آن داد, صورت دوم اینکه اگر قدر آن مجهول باشد که با صاحب آن باید مصالحه کند.
اما اگر مال تلف شده باشد به ذمّه آمده باشد آن هم همین دو صورت را دارد اگر مقدارش معلوم باشد که چقدر بود و تلف شد آن را اگر مثلی است مثل قیمی است قیمت را باید به صاحب آن برگرداند و اگر مقدار آن مجهول باشد، چون صاحب آن معلوم است باید مصالحه کند این هم جزء صور روشنی است که هم در کتاب خمس مطرح است هم در مسئله ربا مطرح است هم در مسئله غصب مطرح است.
ص: 1000
از این به بعد به صورهای پیچیده میرسیم و آن این است که مال موجود است؛ ولی قدر آن معلوم نیست چقدر است و صاحب آن هم مجهول است, اگر مال موجود باشد و قدر آن معلوم باشد و صاحب آن مجهول این را یا به حاکم شرع دهند یا از طرف صاحب آن صدقه میدهند این هم روشن است، چون قدر مال معلوم است; اما اگر قدر مال مجهول باشد و صاحب آن هم مجهول باشد راه حل چیست؟ این دو مجهوله است هم مقدار مال مجهول است هم صاحبش مجهول معلوم نیست کیست, اینجا جای خمس است که در کتاب خمس گفتند که باید تخمیس شود, سخن از مظالم هست سخن از صدقه از طرف صاحب هست؟ این وجوه و اقوالی است که در موارد گوناگون بحث است و اساس کار را کتاب خمس به عهده دارد، چون اینگونه از نصوص که مال حلال مختلط به حرام حکم آن چیست این را در روایات آن در کتاب خمس مطرح است که باید تخمیس شود یا از طرف صاحبش صدقه دهند یا به عنوان مظالم به حاکم شرع دهند.
جریان ربا هم همینطور است به حسب قواعد عامه همینطور است مالی که گرفته این مال زائد چه ربای قرضی چه ربای معاملی عین مال موجود است و صاحب آن هم معلوم است که باید به او دهد اگر عین مال موجود است و صاحب مال مجهول از طرف او صدقه میدهد اگر عین مال موجود است؛ ولی مقدار آن مشخص نیست یا تلف شد؛ ولی مقدار آن مشخص نیست باز صاحب آن معلوم است با صاحبش مصالحه کند صاحبش مجهول است مسئله تخمیس و مال حلال مخلوط به حرام و امثال ذلک است که باید با حاکم شرع مصالحه کند اینکه میگویند با حاکم شرع مصالحه کردم برای همین موارد است. مال غیر که وقتی در مال آدم مخلوط شد خمس هم در حقیقت مال مردم است, نه اینکه انسان خمس میدهد; نظیر اینکه هبه میکند از مال خودش به کسی چیزی میدهد, ذات اقدس الهی چه در خمس چه در زکات شخص را مالک نمیداند که میگوید شما از مال خودتان بدهید میفرماید یک پنجم آن مال شما نیست چهار پنجم آن مال شماست; حالا بیایید این مسئله شرکت را حل کنید حالا یا کسر مشاع است یا کلی «فی المعین» است یک پنجم مال مردم است مال شما نیست. در زکات هم یا عشر است یا کمتر از عشر است بیشتر از عشر است «فَالْعُشُرُ فِیمَا سَقَتِ السَّمَاءُ» (1)[2] اصلاً مال مزکّی نیست نه اینکه مزکّی دارد زکات خودش را میدهد اینطور نیست بر خلاف زکات فطره, زکات فطره به ذمّه تعلق میگیرد انسان موظف است که این مال را بپردازد; اما زکات مال برای خود شخص نیست, فقرا با اغنیا در این مال سهیم هستند, تعبیر روایات هم این است که ذات اقدس الهی سهمی برای فقرا در اموال اغنیا قرار داد و در روایات هم هست که اگر خدای سبحان میدانست این مقدار کافی نیست بیش از این قرار میداد، (2)چون همین مقدار برای فقرای هر عصری کفایت میکند همین مقدار قرار داد. غرض این است که مسئله زکات مسئله خمس اینطور نیست که شخص مال خود را به عنوان خمس یا به عنوان زکات به نیازمند بپردازد، برای اینکه مال آنها را بپردازد آنها شریک در مال میباشند; لذا بدون تخمیس و بدون تزکیه, تصرف در مال جایز نیست، برای اینکه در حقیقت بدون اذن شریک است. اینکه میگویند با حاکم شرع مصالحه کردند در اینگونه از موارد است. مسئله غصب مسئله ربا از این جهت صورش روشن هست و تکثیر این صور به عهده مسئله حلال مخلوط به حرام در کتاب خمس است که مبسوطاً گذشت.
ص: 1001
جهت ثانیه که در خصوص ربا و امثال ربا مطرح است این است که بعضی از نصوص در بین روایات ما هست که میگوید اگر کسی توبه کرده است ظاهر آیه این است مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ (1)[4]بعضی از فقها هم متاسفانه البته شهرت نیست رسمیت ندارد؛ ولی بی میل نبودند که فتوا دهند که اگر رباخوار توبه کرده است دیگر بدهکار نیست بر خلاف غاصب, سارق, بر خلاف کسی که مال وقف خورده, بر خلاف کسی که رشوه گرفته, اگر کسی توبه کرد، توبه فقط حکم تکلیفی؛ یعنی آن عذاب جهنم را برمیدارد حکم وضعی را برنمیدارد حکم حقوقی را برنمیدارد که انسان ضامن است باید مال را برگرداند.
در خصوص مسئله ربا هم در بین همه این محرمات با آن غلظت و شدّتی که درباره ربا آمده این آیه مطرح است که مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ و بعضی از روایات هم مطابق همین آیه صادر شده است; لذا بعضی از فقها(رضوان الله علیهم) مایل بودند که اگر رباگیر توبه کرده است چیزی دیگر بدهکار نیست. فقهای نامی که معروف بین فقها هم همین مطلب است و فقهای نامی ما مثل مرحوم صاحب جواهر و دیگران تا رسید به مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیهم) (2)که به تعبیر مرحوم صاحب جواهر میفرمایند این روایتها یک مقدار لرزان است در درون او لرزش هست، اضطراب دارد, بتواند در برابر آن حرمت مغلظه بایستد و بگوید که عیب ندارد حالا شما که توبه کردید عیب ندارد, دیگر لازم نیست مال مردم را بدهید این خیلی مشکل است, تعبیر صاحب جواهر این است که چه کسی جرأت دارد چنین حرفی بزند جرأت دارد که در برابر آن همه تغلیظهایی که درباره ربا وارد شده فتوا دهد که اگر کسی توبه کرده دیگر لازم نیست مال مردم را دهد; بعد میفرماید که این آیه که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هست مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ; همانطور که بعضی از بزرگانی که «آیات الاحکام» نوشتند; نظیر فاضل مقداد و دیگران احیاناً این ناظر به توبه «عن الکفر» است؛ یعنی اگر کسی در جاهلیت ربا گرفت و احکام اسلامی به او رسید او متنبه شد و توبه کرده است لازم نیست رباهایی که در جاهلیت گرفته است برگرداند, بله این روی قاعده جب که «اَلاسلام یجبُّ ما قَبلَه» (3)[6]همینطور است, تنها ربا نیست تمام نمازهایی که نخوانده هیچ چیزش را لازم نیست قضا بجا بیاورد, روزههایی که نگرفته اینطور است, قبلاً مستطیع بود حج نرفته الآن مستطیع نیست دیگر بر او واجب نیست قبلاً زکات نداد قبلاً خمس نداده قبلاً کفارات و حدود و دیات نداده هیچ چیز ندارد، چون «اَلاسلامُ یجبُّ ما قَبلَه» هر قانونی را که اسلام آورده, چه عبادی, چه مالی قبل از اسلام و قبل از زمان جاهلیت اگر شخصی به آنها عمل نکرده اکنون که مسلمان شده با گفتن شهادتین مرده مستقیماً وارد بهشت میشود «الاسلام یجب ما قبله»; اما این هرگز ناظر به این نیست که بعد از اسلام اگر کسی این معصیت کبیره را مرتکب شده بعد توبه کرده است لازم نیست مال مردم را دهد, نه; بعد از اسلام همان طور که برای او روشن شد اگر نمازی نخوانده وقتی که توبه کرده قضا سر جایش محفوظ است قضای روزه محفوظ است قضای زکات و خمس محفوظ است قضای سایر دیون و حقوق محفوظ است قضای ربا هم محفوظ است مال مردم را باید دهد، این برای قبل از اسلام است; نظیر آن هم همین است که در تعبیر مرحوم صاحب جواهر میفرماید که در جاهلیت این بود که اگر پدرشان زنی را به عنوان همسر انتخاب میکرد بعد این پدر میمرد اینها با زن پدرشان ازدواج میکردند, اگر مادرشان مرده بود یا مثلاً طلاق گرفته بود, پدرشان زنی گرفته بود بعد پدر میمرد اینها با زن پدرشان ازدواج میکردند آیه آمد که لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ ناظر به جاهلیت است نه مربوط به اسلام اینجا هم که دارد مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ؛ یعنی مال جاهلیت است نه اینکه بعد از اسلام مال مردم را خوردی حالا چون که توبه کردی نباید بپردازی کدام فقیه یک چنین جرأتی میتواند کند. (4)
ص: 1002
بنابراین آیه خیلی شفاف و روشن نیست میماند بعضی از روایات که این روایات را مرحوم صاحب وسائل در باب پنج نقل کرده در باب پنج ربا بعضی از اینها ظهور دارد در اینکه فَلَهُ ما سَلَفَ, این بزرگان میفرمایند که اولاً این هم میتواند نظیر آیه باشد و ثانیاً درباره میراث است و این شخص میگوید پدرم ربا میگرفت، اما خیلی روشن نیست که این عالم بود جاهل بود داد یا نداد این تکلیف پدر و وضع پدر را خیلی شفاف نمیداند سه، بر فرض هم یک چنین روایتی وارد شده باشد در برابر آن مسائل تکلیفی از یک سو و وضعی از سوی دیگر ولو اخص است این را نمیشود به آن عمل کرد بعضی از امور است که قابل تخصیص نیست اینکه میگوییم فلان عام آبی از تخصیص است فلان مطلق آبی از تقیید است این است, مگر میشود گفت که آن عمومات یا مطلقاتی که دلالت میکند بر اینکه پیامبران معصوماند, حالا روایتی درباره یک امر جزئی وارد شد بگوییم این خاص است آن عام است و تخصیص بزنیم, اصلاً ادلهای که میگوید انبیا معصوماند آبی از تخصیصاند اینجا جای این است که ما بگوییم این خاص است آن عام است یا این مقید است آن مطلق است جای تقیید تخصیص است؟ بعضی از عمومات است بعضی از مطلقات است که آبی از تخصیص است, جریان ربا اینطور است جریان رشوه اینطور است جریان غصب اینطور است جریان وقفخوری اینطور است, شما با یک روایتی که به تعبیر مرحوم صاحب جواهر خودش اضطراب دارد شناور است یک چنین روایتی حالا روایت را هم میخوانیم بعد تعبیر مرحوم صاحب جواهر را شما بخواهید که قبل از آن روایت به این آشنا بشوید ملاحظه بفرمایید. ایشان در کتاب شریف جواهر جلد بیست و سوم صفحه 401 در پایان صفحه دارد که «و لکن لا یخفی انه لا یصلح للفقیه الجریه بمثل هذه النصوص التی لا یخفی علیک اضطرابها فی الجمله» خود این روایت لرزان است بعضی از این روایت «و ترک الاستفصال فیها عن الربا أن صاحبها کان جاهلا بحرمته» یا عالم بود, این خصوصیاتی که دارد در برابر این همه روایات و آیاتی که حرمت ربا را با این تغلیط ثابت میکند این جرأت میخواهد. چه اینکه ظاهر بعضی از عبارتهایی که به مرحوم شیخ طوسی نسبت دادند مرحوم ابن ادریس که خدمت ایشان تلمذ کرده بود مرحوم ابن ادریس در سرائر فرمود که این حرفهایی که به شیخ اسناد داده بودند این تام نیست فرمایش مرحوم شیخ این را نمیخواهد بگوید این مربوط به جاهلیت است بعد سخنان مرحوم شیخ در تبیان را نقل میکنند بعد از اینکه فرمایش ابن ادریس در سرائر (1)را نقل کردند و در صفحه 403 میفرمایند که «لا یخفی قوّة کون المراد بالآیه العفو عن ما سلف فی حال الجاهلیه» اینکه فرمود: مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ این ناظر به مسئله جاهلیت است «لا یخفی قوّة کون المراد بالآیه العفو عن ما سلف فی حال الجاهلیه نحو قوله سبحانه تعالی وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ اینکه درباره اسلام که نیست «و غیره مما هو وارد مورده»، بنابراین آنچه را که بعضی از بزرگان ما در «آیات الاحکام» ذکر کردند یا ابن ادریس ذکر کرد که این ناظر به «بعد الاسلام» نیست این حق است بر فرض هم یک روایتی باشد که ما نتوانیم توجیه اصولی فقهی داشته باشیم خیلی از چیزهاست که انسان نمیفهمد و علم آن را به تعبیر بزرگان به اهلش مراجعه میکند اجمالاً میدانیم که آن حرمتهای غلیظ و شدید فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ به این آسانی حل نمیشود.
ص: 1003
1) السرائر، ابن ادریس الحلی، ج2، ص251.
پرسش: ؟پاسخ: نه، برای اینکه مال مردم است عین مال هم موجود است اگر تلف شده باشد که ضامن است قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» هم که محکم است; لذا فرمود که: وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ, (1)[9]بقیه را باید برگردانید, حالا در جاهلیت حسابش دیگر بود; اما الآن دیگر اینطور نیست فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ; قاعده اولی این است که کل معامله باطل است اما وقتی کل معامله باطل شد در جریان قرض و همچنین در جریان ربای معاملی فرض کنید این صد تومان گرفت صد و ده تومان پس داد, آن صد تومانی که گرفت، چون معادل صد تومان را که ربا گیر به ربا ده داد این دارد؛ ولی این ده تومان را باید برگرداند در معاملات چیز هم همینطور است اگر ده کیلو طلا را با پانزده کیلو طلا معامله کرد ده کیلو گندم را با پانزده کیلو گندم معامله کرد این که میفرمایند فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ معنایش این نیست که اصل معامله صحیح است آن زائد باطل است معنایش این است که اصل معامله و زائد و مزید هر دو باطل است; منتها چون به مقدار آن اصل پیش شما هست دیگر لازم نیست که آن را از او بگیرید و این را هم به او برگردانید این یک تهاتر قهری است. بحث اساسی در آن مقدار زائد است فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ اگر به این آیه میخواهید تمسک کنید که این آیه میگوید که فلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ.
ص: 1004
1) بقره/سوره2، آیه279.
پرسش: ؟پاسخ: بله، اصلاً تماثل همین است آنکه برنج آفرید و قیمتگذاری کرد فرمود راه حل دارد شما این برنج ده کیلوی مرغوب را با یک قیمتی به این آقا بفروش, بعد با آن پول پانزده کیلو برنج از جای دیگر تهیه کن یا از خود او تهیه کن.
پرسش: ؟پاسخ: در ربای قرض که اینطور مشخص است که تهاتر است در ربای معاملی هم شارع مقدس این را مثل آن میداند ارزش هر چیزی را آن شیء آفرین باید معین کند نه دیگران. الآن مثلاً میبینید این حقوق بشری که خیلی سر و صدای آن در غرب و شرق پیچیده چندین بار به عرضتان رسید که هیچ پایگاه علمی ندارد، چون چه مسئله حقوقی چه مسئله قانونی, چه فقهی چه غیر فقهی آن مواد قانونی فقهی باید از مبانی استنباط شود آن مباین باید از منابع استنباط شود, راه آن این است. الآن ما در فقه چه کار میکنیم این مسائل جزئی فقه را از مبانی استفاده میکنیم هر کسی یک مبنایی دارد, مبنای یک کسی این است که مثلاً با شک در مقتضی میشود استصحاب کرد یا مبنای کسی این است که در اطراف علم اجمالی موافقت قطعیه لازم نیست مخالفت قطعیه حرام است و مانند آن اینها مبانی است که در کتاب اصول است, آن مواد فقهی را از این مبانی استفاده میکنند و این مبانی را از آن منبع وحیانی که کتاب و سنت است استفاده میکنند; یک منبع داریم یک مبنا داریم یک ماده. الآن مجلس شورای اسلامی هم که قانون تصویب میکند او هم همین کار را میکند این مواد قانونی را از مبانی میگیرد مبانی؛ یعنی همان قانون اساسی که بزرگان نوشتند. مبانی که در قانون اساسی به نام اصول است از منبع وحیانی گرفته شده, یک منبع است یک مبناست یک ماده. این حقوق بشری که جهان الآن خیلی روی آن تکیه میکند واقعاً دستشان خالی است صبغه علمی ندارد, اینها چند تا ماده حقوقی دارند اینها روشن است از مبانی میگیرند این مبانی هم روشن است, مبانی حقوقی اینها عدالت هست مساوات هست مواسات هست زندگی مسالمتآمیز هست عدم دخالت در کشور دیگر هست هوای پاک هست آزادی هست امنیت هست استقلال هست که مبانی است از این مبانی آنها را میگیرند همه اینها درست است.
ص: 1005
مهمترین و کلیدیترین مبنا در بین همه اینها عدل است، چون همه مطابق با عدل باید باشد این هم درست است مفهوم این کلمه سه حرفی «عین و دال و لام» هم خیلی شفاف و روشن است عدل؛ یعنی «وضع کل شیء فی موضعه» اینجا هم درست است; اما جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست اینها که دستشان از منبع خالی است خودشان جای اشیاء را مشخص میکنند خودشان جای اشخاص را مشخص میکنند میگوید زن و مرد یکیاند و فلان خمر و خنزیر یکیاند «شاة» و «خنزیر» یکیاند سرکه و شراب یکیاند شاه کلید همه این مبانی عدل است معنای عدل هم خیلی شفاف و روشن است؛ یعنی «وضع کل شیء فی موضعه» اما جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست اینها براساس أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (1)[10]خود را به جای وحی مینشانند جای اشیاء را مشخص میکنند جای اشخاص را مشخص میکنند بنابراین منبع ندارند وقتی منبع ندارند دست اینها خالی است.
یک وقت است که یک گروهی که از حق مسلم خودشان دفاع میکنند اینها را میگویند تروریست یک گروهی که مزاحماند میگویند اینها آزادیطلباند, معنای تروریست معنای دفاع معنای آزادی را خود اینها دارند معین میکنند، چون منبع ندارند این أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ یک امر حقیقی است, فرمود اینها که منبع ندارند رأی خودشان را به جای وحی مینشانند بدون منبع هم که مبنا پیدا نمیشود, بدون اینکه شما از جایی تفسیر عدل را بگیرید که عدل مشخص نمیشود استقلال مشخص نمیشود امنیت مشخص نمیشود. غرض این است که اگر ما باور کردیم که اشیاء را آنیاءآفرین آفرید ارزش اینها و قیمت اینها را مشخص کرده است. در مسئله میراث هم «بالصراحه» فرمود: لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (2)[11]شما چه میدانید آینده چه خواهد بود دست به این سهام نزنید. خدا فرمود دختر فلان سهم, پسر فلان سهم, مادر فلان سهم, پدر فلان سهم, برادر فلان سهم طبقات ارث را مشخص کرده شما دست به این سهام نزنید لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً نه از آینده باخبرید نه راز و رمز این کار را میدانید این دست به آن نزنید واقع هم همینطور است ما چه میدانیم که حالا در این صورت مصلحت کار چیست که این همه ذات اقدس الهی با غلظت و شدّت جریان ربا را جلوگیری کرده از این طرف این همه نالهها و دعاها که کم دعا در شب و روز در این مسجدها نیست, فرمود دعا میکنید؛ ولی مستجاب نمیشود، برای اینکه امر به معروف نکردید فلان آمر به معروف شهید شد شما تکان نخوردید «تَدعُون فلا یُستَجابُ لَکُم» (3)[12]این را چه کسی گفته همان که گفته ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ همان او گفته دیگر فرمود من دعاهای شما را مستجاب نمیکنم ما دیگر طلبی نداریم که بگوییم شما در قرآن فرمودید ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ فرمود من فرمودم بگویید دعای شما را مستجاب نمیکنم دیگر ما چه طلبی داریم فرمود: «تَدعُون فلا یُستَجابُ لَکُم» آن وقت ما این را نگیریم, بگوییم آنجا در قرآن فرمود, بله ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ فرمود; اما فرمود: ـ یکی دو نفر هم که نگفتند ـ «تَدعُون فلا یُستَجابُ لَکُم», دعاها مستجاب نمیشود, کم ناله و دعایی در شبهای جمعه و غیر جمعه در سحرها برای جوانها نیست خیلی از این دعاها مستجاب نمیشود. غرض این است که ما اگر دین و احکام شریعت را که نور است یک جا ببینیم هیچ محذوری برای ما پیش نمیآید. حالا آن دو سه تا روایتی که مرحوم صاحب جواهر نقل کرده همان را مرحوم آقا سید محمد کاظم نقل کرده ـ انشاءالله ـ در بحث بعدی مطرح میشود.
ص: 1006
موضوع: ربا
بعد از روشن شدن حرمت ربا که از معاصی بسیار مهم و بزرگ است و اینکه ربا دو قسمِ ربای معاملی و ربای قرضی است و اینکه ربا چه در ربای بیع چه در ربای قرض تکلیفاً حرام است و معامله وضعاً باطل است, نوبت به این رسید اکنون که معامله باطل است، این شخص رباگیر ضامن است و چون ضامن است باید ذمّه خودش را تبرئه کند, مال مردم را بپردازد. در این مسئله اخیر دو مقام محور بحث بود: یکی مقتضای قاعده و یکی هم برابر نصوص خاصه; مقتضای قاعده این است که این برابر «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (1)تحت ضمان رباگیر است و رباگیر ضامن است باید به رباده مال را برگرداند, اگر عین مال موجود است و مالک آن هم معلوم است باید به او بدهد، اگر عین مال موجود است و مالک آن مجهول است؛ یعنی «مجهول المالک» است، حکم «مجهول المالک» را دارد، چون بعضی از مالکها که ایصال مال به آنها متعذر است، تعذّر وصل در حکم «مجهول المالک» بودن است; مثلاً کسی میداند مالک فلان شخص است، اما دیگر نمیداند او در کجای کشور هست و آیا زنده است یا مرده است, چنین کسی که با او همسفر بود و انسان را میشناسد، اما نمیداند فعلاً در کجای این زمین زندگی میکند، این تعذّر وصول به منزله «مجهول المالک» است. اگر مال موجود نیست تلف شده است و مقدار آن معلوم است که باید بدل آن را «من المثل أو القیمه» به مالک آن بپردازد و اگر مقدار آن معلوم نیست باید با مالک آن مصالحه کند و اگر مالک آن مجهول است که «مجهول المالک» است و اگر مال مقدار آن معلوم نیست و مال حلال مخلوط به حرام است، ملحق به بحثهای مربوط به خمس است که اگر مقدار مال مختلط به حرام مجهول باشد باید خمس آن را میدهند, اینها عصاره مقام اول بود.
ص: 1007
1) ایضاح الفوائد، ابن العلامه، ج4، ص347.
اما مقام ثانی این است که به حسب نصوص ببینیم مقتضای این قاعدهها را امضا میکند یا نمیکند. برخیها خواستند براساس آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و همچنین بعضی از روایاتی که در باب ربا وارد شده است بگویند, اگر کسی ربا گرفت و بعد توبه کرد دیگر چیزی بدهکار نیست، معصیت آن با توبه برطرف میشود و مال هم برای او حلال است؛ این را میخواهند بگویند که از بعضی از ادلّه نقلی استفاده میشود و مهمترین دلیل نقلی آنها از نظر آیه همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است که فرمود: مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ؛ (1)[2]معنایش این است که اگر کسی رباگیر بود و ربا گرفت بعد فهمید حرام است و موعظه الهی به او رسید و او این نهی را پذیرفت؛ یعنی منتهی شد، متناهی شد و نهیپذیر شد گذشتهها برای اوست که این براساس ظاهر آیه است, بعد بعضی از روایات هم که ـ به خواست خدا ـ میخوانیم, آن هم دلیل است بر اینکه اگر کسی ربا گرفت بعد عالم شد و توبه کرد فَلَهُ ما سَلَفَ, این با هیچ قاعدهای از قواعد عامه ضمان جور درنمیآید؛ از طرفی حرمت ربا از حرمت سرقت و غصب و مال وقفخوری و سایر مکاسب محرمه غلیظتر و شدیدتر است. شما در بحث حرمت مکاسب محرمه به یاد دارید, ثمن اینها سحت است که «ان الله سبحانه و تعالی اذا حرم شیئاً حرم ثمنه» (2)[3]ثمن همه اقسام مکاسب محرمه «سحت» است و این شخص هم ضامن هست; اما اینطور نیست که حالا اگر توبه کرد فَلَهُ ما سَلَفَ باشد هیچ کدام از آنها به اندازه جرم ربا سنگین نبودند; آن وقت در جریان ربا اگر کسی توبه کرد فَلَهُ ما سَلَفَ؟ قاعده با این عظمت را نمیشود با هر دلیلی تخصیص داد؛ لذا غالب این فقهای بزرگوار به اینجا که میرسند میگویند با وجود آن همه ادلّه بر تحریم, ما بخواهیم به وسیله این روایات, دست از آن قاعده اولیه و آن نصوص اولیه برداریم مشکل است; همان فرمایش بزرگانی که قبل از صاحب جواهر بودند به صاحب جواهر منتقل شد که ایشان هم فرمودند مشکل است, (3)همان فرمایش مرحوم صاحب جواهر که فرمود مشکل است به مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) رسید که ایشان در آن جلد شش عروه میفرماید مشکل است, (4)بعد به مرحوم آیت الله آقا سید احمد خوانساری رسید ایشان هم در همان شرح مختصر النافع (5)فرمودند واقعاً کار مشکلی است. مختصر النافع را هم مرحوم صاحب ریاض شرح کرده هم مرحوم آقای خوانساری(رضوان الله علیهما), این بزرگوار هم بعد از اینکه این روایات را بررسی کردند، گفتند با بود آن همه ادلّه تند و تیز ما بخواهیم دست برداریم و بگوییم رباخوار اگر توبه کرد بدهکار نیست، نباید مال را به رباده بپردازد این مشکل است.
ص: 1008
ما باید ببینیم که کار مشکل است یا اصلاً فضای آیه جور دیگر است که البته این احتمال را بزرگان هم دادند که فضای آیه مربوط به جاهلیت است; یعنی اگر کسی در جاهلیت ربا گرفت بعد وقتی اسلام آمد و اسلام را پذیرفت, گناهانی که قبلاً کرده بود بخشوده میشود و رباهایی که گرفته بود لازم نیست بپردازد، چون «الاسلام یجب ما قبله» (1)[7]هر حکمی را که اسلام تأسیساً ـ نه امضائاً ـ آورد، اگر کافری قبل از اسلام آن احکام را انجام نمیداد وقتی مسلمان شد، دیگر لازم نیست قضای آنها یا ضمان آنها را به عهده بگیرد؛ نمازهایی که نخوانده قضا ندارد، روزههایی که نگرفته قضا و کفاره ندارد، زکات و خمسهایی که نداده چیزی بر ذمّه او نیست, زکات فطری که نداده، زکات مالی که نداده و خمسی را که نداده فعلاً هیچ چیز بدهکار نیست «الاسلام یجب ما قبله»; اما درباره «حق الناس» که مال مردم نزد اوست, امانت مردم نزد اوست یا کالایی را نسیه خریده یا اقساطی خریده اینها جزء امضائیات شارع است نه تأسیسات شارع, اینها را که شارع نیاورده, اینها قبل از اسلام هم بود که اگر کسی خرید و فروش میکند بالأخره مال مردم را باید بدهد, اسلام آمده اینها را امضا کرد. امضائیات شارع همه آن حکم مقبولی و مردمی را دارد؛ کسی نسیه چیزی را از مردم گرفته یا وامی را از کسی گرفته, وقتی اسلام آورد باید آن وام را بپردازد، چه اینکه قبل از اسلام هم همینطور بود. اما تأسیسات شرعی، مثل نماز و روزه از نظر عبادی و خمس و زکات از نظر مالی اینها را اسلام آورد و قاعده «الاسلام یجب ما قبله»; یعنی «یقطع ما قبله» در این مسیر است.
ص: 1009
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج7، ص448.
پرسش: ؟پاسخ: نه، «الاسلام یجب ما قبله» آنچه را که خودش آورد، اما مسئله بیع و تجارت و اجاره و مانند آن را که اسلام به این معنا نیاورد. آنچه را که اسلام آورد این عنوان نشان میدهد؛ اسلام چیزی را که آورده از عبادات، مثل نماز و روزه و حج و عمره و مانند آن, از امور مالی، مثل زکات و خمس و زکات فطر و فدیه و کفّاره و مانند آن که اینها را اسلام آورد, با مسلمان شدن شخص کافر همه اینها بخشوده میشود; اما مال مردم را قرض گرفته، نسیه گرفته و اقساطی چیزی خریده باید مال مردم را بپردازد، اینها را که اسلام تأسیسی نیاورد.
ببینیم اصلاً فضای آیه مطلق است که بشود به آن تمسک کرد یا اصلاً فضای آیه مربوط به انتقال از دوره جاهلیت به دوره اسلام است؟! اگر در فضای انتقال از جاهلیت به اسلام است برابر «الاسلام یجب ما قبله» براساس آن قاعده کاملاً میشود عمل کرد; یعنی اگر کسی در جاهلیت ربا گرفته بعد از اسلام که اسلام ظهور کرده، او مسلمان شده و اسلام را پذیرفته و توبه کرده که خود اسلام توبه از همه کارهاست تمام گناهان او از نظر حکم تکلیفی بخشوده میشود و تمام دیونی که در ذمّه او بود، دیونی که خود اسلام آورده مثل زکات و خمس و کفاره و فطریه و همچنین ربا بخشوده میشوند. آیه ظاهراً در این فضا نازل شده است, نه مربوط به اینکه رباگیری مسلمان بود بعد آشنا نبود، بعد حالا آشنا شده یا توبه کرده نباید مال مردم را بپردازد، از آن قبیل نیست.
ص: 1010
پرسش:؟پاسخ: به احدی نسبت ندهید، میگویند شأن نزول آیه این است و مورد آن هم این است، بله همه گفتند ما هم میگوییم؛ یک چیزی است که به هیچکسی نباید گفت, یک چیزی است که همه ما هم میگوییم, مگر شأن نزول مخصّص است؟ مگر مورد مخصّص است؟ اصول را برای همین نوشتند. همان آقایانی که فرمودند این درباره فلان کس است, همان آقایان فرمودند مورد و شأن نزول مخصّص نیست. اینکه نظیر هَل اَتی (1)[8]نیست و نظیر آیه «مباهله» (2)[9]نیست که مال شخص خاص باشد, درباره آن شخص خاص و خیلی از رباخوارها بود. عباس عموی پیامبر جزء رباخوارهای معروف جاهلیت بود، در زمان فتح مکه وجود مبارک پیامبر فرمود: تمام رباهایی که گرفتید «تحت قدمی هاتین» اول ربایی که من زیر پایم میگذارم ربای عموی من عباس است (3)که این غیر از آن شخص است. غرض این است که آن شخص این کار را میکرد; ولی مورد مخصّص نیست.
ببینیم فضای آیه ناظر به هر رباگیری است، چه در حوزه اسلام و در غیر اسلام یا مربوط به دوره جاهلیت است؟ سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 275 این است: الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ؛ اینها دیوانهوار محشور میشوند. دیوانه را دیوانه گفتند، چون دیو زده است، اینچنین نیست که این افسانه باشد؛ جن بالأخره موجود خارجی است، تأثیر فراوانی دارد و مجنون را هم که گفتند از همین باب است دیوانه در فارسی و مجنون در عربی همین است، ده ها کار از آنها برمیآید و اینطور نیست که حالا اینها افسانه باشند، «مخبّطانه» برمیخیزند؛ نه اینکه این افسانه باشند، اینها تأثیر فراوانی دارند. یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ چرا؟ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مثل الرِّبا حرف اینها این است که خرید و فروش حرام نیست، برای اینکه خرید و فروش هم مثل رباست، چرا خرید و فروش حرام باشد؟ ببینید تعبیر اینها این نیست که ربا مثل بیع است، میگویند خرید و فروش عیب ندارد, برای اینکه خرید و فروش هم مثل رباست. اصل در حلّیت رباست، خرید و فروش را مثل ربا قرار میدهند، این برای کدام فضاست؟ معلوم است برای فضای جاهلی است. در فضای جاهلیت ربا آنقدر برای اینها «بیّنالرشد» بود که میگفتند خرید و فروش حرام نیست، خرید و فروش هم مثل رباست؛ در حالیکه وقتی که اسلام آمد کمکم برعکس شد, آنها هم که میخواهند ربا بگیرند میگویند «انما الربا مثل البیع» ربا هم، مثل بیع است; همانطور که بیع یک داد و ستد سودآور است، ربا هم یک داد و ستد سودآور است. این تعبیر که میگویند خرید و فروش، مثل رباست این در فضای جاهلی است قالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مثل الرِّبا و منظور آنها این است که شما اگر میخواهید ربا را حرام کنید، پس بیع را هم باید حرام کنید، برای اینکه بیع هم مثل رباست. حرف آنها این است که اصل در داد و ستد و معامله رباست، بیع هم ملحق و شبیه به اوست، اگر ربا را تحریم کنید باید بیع را هم تحریم کنید، این فضا فضای جاهلی است. آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید که و أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا.
ص: 1011
بعد فرمود: مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ این را بعضی از بزرگان گفتند ناظر به آن حکم تکلیفی است یعنی معصیتی که کرده بخشوده میشود, ناظر به حکم وضعی که ضمان باشد نیست، بر فرض ناظر به ضمان باشد این برابر قاعده جبر که «الاسلام یجبّ ما قبله» برای کافری است که در زمان جاهلیت ربا گرفته و الآن که مسلمان شده لازم نیست برگرداند فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اللّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ این مربوط به آیه 275 بود. بعد که یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ وَ اللّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفّارٍ أَثیمٍ (1)[11]را ذکر فرمود که از رباخوار به عنوان «کفّار» یاد میکند, نه تنها کافر است او کفر پیشه است، یک شخص پر کفری است که خدا کفّار را دوست ندارد، معصیتکار را دوست ندارد, از این به بعد دیگر زمینه ایمان است که فرمود: إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ (2)[12]آنگاه یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ آن فضای جاهلی رخت بربست، فضای اسلام طلوع کرد, حالا سخن از الَّذینَ آمَنُوا است، سخن از یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا است، در این فضا با مؤمنان خدا دارد سخن میگوید و میفرماید که یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ٭ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (3)[13]اگر توبه کردید «رأسالمال» خود را باید بگیرید و اضافه نباید بگیرید؛ یعنی آنچه را که گرفتید باید برگردانید فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ؛ شما صد تومان وام دادید و صد ده تومان گرفتید, حالا که توبه کردید همان صد تومان را باید بگیرید و آن ده تومان را باید برگردانید، آیه که این را میگوید. آیه در این فضا میفرماید که وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ نه این است که اگر توبه کردید هر چه را که گرفتید، گرفتید؛ وقتی توبه کردید فقط آن «رأس المال» برای شماست بقیه را باید برگردانید. اگر «رأس المال» شما را به شما ندهند شما میشوید مظنون, شما بیش از «رأس المال» بخواهید داشته باشید یا بگیرید شما میشوید ظالم, پس معلوم میشود که اگر کسی توبه کرده فقط اصل مال را باید بگیرد, حالا اصل مال هم یا «تقاص» است یا علم به رضایت طرفین است، چون معامله که باطل است کل این مال را باید برگرداند و مال خودش را باید بگیرد؛ حالا چون معادل آن مال پیش طرف هست اینها یا تقاص است یا تراضی متقابل است و مانند آن. بعد فرمود: وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ (4)[14]که این آیات مربوط به سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است. تعبیری که در آیه 275 بود که فرمود: مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ، بینیم این تعبیر «ما سلف» در قرآن کریم ناظر به این است که حکم تکلیفی و حکم وضعی هر دو برداشته شد یا ناظر به عصر جاهلیت است که آن کارهایی که در زمان جاهلیت میکردید، کردید; اما الآن دیگر آن کارها انجام نمیشود. در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیه 22 به این صورت است که فرمود: وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ در جاهلیت این بود که اگر مادر آنها میمرد و پدرشان تجدید فراش میکرد و بعد پدر او هم رخت برمیبست ایشان با زن پدرشان ازدواج میکردند ـ با زن بابا ازدواج میکردند ـ که این را اسلام نهی کرد گفت: جزء محارم شماست وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ در جاهلیت حالا هر کاری میکردید، میکردید; اما الآن مبادا یک چنین کاری را انجام دهید. معنای آن این نیست که اگر کسی زن پدر خودش را بعد از مرگ پدر خودش به عقد خود درآورد، الآن اسلام امضا کند بگوید این هم زن شماست، یک چنین کاری نمیکنند، چه کسی چنین فتوایی میدهد؟ این «الا ما سلف»; یعنی کارهایی که در زمان جاهلیت انجام داده میشد، آن را دیگر خدای سبحان میگذرد؛ اما معنای آن این نیست که اگر الآن زن بابای شما, زن شما شد, حالا فعلاً عیب ندارد با او باشید, اینکه معنایش نیست إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ; یعنی مربوط به زمان جاهلیت است وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبیلاً این آیه 22 بود.
ص: 1012
در آیه 23 میفرماید که حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ وَ بَناتُکُمْ وَ أَخَواتُکُمْ وَ عَمّاتُکُمْ وَ خالاتُکُمْ وَ بَناتُ اْلأَخِ وَ بَناتُ اْلأُخْتِ وَ أُمَّهاتُکُمُ اللاّتی أَرْضَعْنَکُمْ وَ أَخَواتُکُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ وَ أُمَّهاتُ نِسائِکُمْ وَ رَبائِبُکُمُ اللاّتی فی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسائِکُمُ اللاّتی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَیْکُمْ وَ حَلائِلُ أَبْنائِکُمُ الَّذینَ مِنْ أَصْلابِکُمْ وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ اْلأُخْتَیْنِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ. حالا ما در این جهت فعلاً بحث نداریم که این استثنا به همه جملههای قبل میخورد یا نه, براساس اینکه قدر متیقن از قید یا استثنا یا مشابه آن که عقیب جُمَل متعدد قرار گرفته خصوص جمله اخیر است، این قدر متیقن است. حالا در این قدر متیقن که فرمود جمع بین «اُختین» حرام است الا ما قد سلف; یعنی اگر کسی قبلاً «بین الاختین» جمع کرده بود، حالا که مسلمان شده الآن میتواند با دو خواهر زندگی کند؟ معنای آن این است یا نه در جاهلیت این کارها را که میکردند خدا با اسلام آوردن صرفنظر میکند؟! معنای آیه این است که کارهایی که در جاهلیت بود که جمع بین «اُختین» بود آن کارها را خدا صرفنظر کرده است.
مستحضرید که حرمت یک حرمت عینی است یا حرمت جمعی؛ حرمت عینی، مثل بنات و بنین و خواهر مادر دختر که اینها حرمت عینی دارند; اما جمع بین «اُختین» حرمت جمعی دارد نه حرمت عینی, اگر آن خواهر اول که در حباله عقد این زید است این را طلاق داد یا این مُرد میتواند با آن خواهر دیگر ازدواج کند. جمع «بین الاختین» حرام است نه اینکه آن خواهر, حرمت عینی داشته باشد, اینها زیرمجموعه حرمت «بالمصاهره» هستند. بعضی از چیزهاست که حرمت آن ذاتی است, بعضیها هم از راه داماد و عروس شدن و ازدواج پیش میآید. حرمت «بالمصاهره» شئونی دارد که بخشی از این شئون جمع بین «اُختین» است و اگر جمع حرام است معنای آن این نیست که ذات آن خواهر حرام است، بلکه معنای آن این است که جمع آن خواهر با این خواهری که در حباله عقد زید است حرام است؛ لذا اگر این زن یعنی خواهر اول بمیرد یا طلاق داده شود ازدواج با آن خواهر جایز است, حالا اگر کسی جاهل بود و این کار را کرده، نمیدانست جمع بین «اُختین» حرام است, بعد توبه کرده بگوییم «فله ما سلف»؟ اسلام یک چنین حرفی میزند؟! اینکه نیست. پس همه این فضاها نشان میدهد که مربوط به زمان جاهلیت است. در زمان جاهلیت این کارها اگر بود، نکاح با زن بابا بود و جمع بین «اُختین» بود اینها را چون نمیدانستند خدای سبحان صرفنظر میکند؛ جریان ربا هم همچنین است؛ لذا در کنز العرفان (1)این بزرگواری که «آیات الاحکام» نوشته و همچنین آقایان دیگری که «آیات الاحکام» را نوشتند غالباً این را به عصر جاهلیت برگرداندند.
ص: 1013
بنابراین این نشانهها و شواهد نشان میدهد که آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که فرمود: فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ اینها ناظر به همان دوران جاهلیت است. با این ظهور یا با همراه بودن با این همه قرینه, نمیشود گفت انسان در برابر آن ادلّهای که حرمت مغلظه و مشدّده برای ربا ثابت میکنند، بگوییم که این عفو میشود.
پرسش:؟پاسخ: اگر زمان جاهلیت عقد کرده بودند آن عقد صحیح است، اما اگر در عقد واحد جمع کرده بودند که اصلاً عقد باطل است، اگر دومی را جداگانه عقد کرده است که این عقد باطل است اصلاً نمیتواند جمع کند و عقد واقع نشده تا فسخ شود یا طلاق داده شود عقد واقع نشده آن وطی هم اگر نمیدانست به شبهه است.
حالا روایاتی که این بزرگوارها ذکر کردند, بخشی از این روایات در وسائل, جلد هجدهم, صفحه 128 و 129 آمده است. روایت اول این باب که خیلی ارتباط به مسئلهای که این بزرگوارها خواستند بگویند که لازم نیست رباگیر آن زائد را برگرداند، با آن هماهنگ نیست. روایت اول باب که «مرحوم کلینی عن محمدبنیحیی عن أحمدبنمحمد عن محمدبنعیسی عن منصور عن هشامبنسالم عن أبی عبد الله(علیه السلام)» نقل کرده است که ظاهراً این سند معتبر است «قال: سألته عن الرجل یأکل الربا و هو یری أنه له حلال» این جاهل است «قال(علیه السلام) لا یضرّه حتّی یصیبه متعمّدا» او چون جاهل است عیب ندارد و گناهی نکرده، البته جاهل قاصر, نه جاهل مقصر, «حتی یصیبه متعمداً فإذا أصابه متعمداً فهو بالمنزل الذی قال الله عز و جل فیه» اگر کسی عالم بود دیگر همان آیاتی که درباره ربا وارد شده است شامل حال او میشود. به روایت اول کسی استدلال نکرده، چون خارج از بحث است؛ روایت دوم این باب مرحوم کلینی از آن گذشتهها «عن أحمدبنمحمد عن الوشاء عن أبی المغراء قال: قال أبو عبد الله(علیه السلام) کل ربا أکله الناس بجهالة ثم تابوا فإنه یقبل منهم إذا عُرف منهم التوبة» اگر کسی جاهلاً معصیت کرد ربا گرفت و بعد توبه کرده توبه او مقبول است, این ناظر به حکم تکلیفی است, ناظر به حکم وضعی نیست; بعد در ذیلش فرمود: «قال لو أن رجلا ورث من أبیه مالاً و قد عرف أن فی ذلک المال رباً» فهمید پدرش ربا میگرفت، این مالی که از پدر به او ارث رسیده است این مالی است که در آن رباست «و لکن قد اختلط»؛ مختلط شد، مقدار ربا با غیر ربا که ارثی است مخلوط شد «و لکن قد اختلط فی التجارة بغیره»، چون تجارت میکرد با همین مال ربا مال حلال هم داشت و مال ربا که حرام است داشت، این با هم مخلوط شد «لکن قد اختلط فی التجارة بغیره حلال» اگر اینچنین باشد خود حضرت فرمود: «کان حلالا طیبا فلیأکله» این برای وارث حلال طیّب است و میتواند از او استفاده کند «و إن عرف منه شیئا أنه ربا فلیأخذ رأس ماله و لیرد الربا» اگر میداند یک چیزی رباست این را باید به صاحب آن برگرداند، اما اگر مخلوط شد عیب ندارد. این را کسی میتواند به آن فتوا بدهد که اگر این حرام را شما مشخص میدانید باید به صاحبش بدهی و اما اگر مشخص نیست مال شماست و حلال و طیّب و طاهر است؟! مخلوط کردن و مخلوط شدن باعث این است که حرام حلال میشود؟! فرمود اگر مشخص است برای شما که کدام رباست باید به صاحب آن برگردانید، اگر مخلوط است «کله حلالاً طاهرً طیبا».
ص: 1014
پرسش:؟پاسخ: نه به عینه اعم از علم اجمالی و تفصیلی است، همه گفتند. همه فرمودند که «حتی تعرف الحلال بعینه», اعم از این است که علم اجمالی داشته باشیم یا علم تفصیلی. اگر علم اجمالی داریم که در «احد الکأسین» قطره «دم» رفته که یقیناً پرهیز لازم است؛ اینجا هم همینطور است, فرمود: «و إن عرف منه شیئا أنه ربا فلیأخذ رأس ماله و لیرد الربا و أیما رجل أفاد»، «أفاد» یعنی استفاد «أفاد مالا کثیرا قد أکثر فیه من الربا فجهل ذلک ثم عرفه بعد فأراد أن ینزعه فما مضی فله و یدعه فیما یستأنف» اگر کسی مال فراوانی از راه ربا جمع کرده حالا میخواهد توبه کند نسبت به آینده دیگر توبه کند نگیرد نسبت به گذشته «فله ما سلف», حداکثر حمل میشود بر اینکه حکم تکلیفی ندارد و اگر خیلی ظهور داشت در اینکه حکم وضعی هم بخشوده شده است و برای این شخص ربا گرفته حلال است، انسان این روایت را میبوسد و به اهل بیت تقدیم میکند و میگوید ما که این را نمیفهمیم, آنها که فرمودید آنها را میفهمیم. اگر یک چیزی را آدم نمیتواند بفهمد جمع کند, علم آن را به اهلش واگذار میکند, میگوید این با آن فرمایشاتی که خدا فرموده و پیغمبر فرموده و شما مکرر فرمودید با آنها سازگار نیست، ما آنها را میفهمیم این را نمیفهمیم و علم این را به اهلش واگذار میکنیم. این تعبیر اینکه مسئله مشکل است که از دیرزمان رسید تا به صاحب جواهر, بعد رسید به مرحوم آقا سید محمد کاظم, بعد به مرحوم آقا سید احمد خوانساری رسید همه این بزرگان آمدند گفتند که این مشکل است, شما چطور میتوانید؟ حالا بر فرض خیلی هم کسی بخواهد، مثلاً اصولی غیر محتاطانه فکر بکند, میگوید این مربوط به ارث است در غیر ارث چه میگویید؟ اینها نصوص بر فرض شما بخواهید عام و خاص داشته باشید، مطلق و مقید داشته باشید این درباره ارث است, غیر ارث را که شامل نمیشود, درباره خود شخص حالا اگر توبه کرد چه میگویید؟ اصل که حرمت بود و قاعده هم که حرمت را میرساند آن نصوص مغلظه هم که حرمت را میرساند، حالا مسئله ارث بر فرض «خرج بالدلیل», با اینکه اصلاً این بعضی از عمومات آبی از تخصیص هستند، میشود گفت که سرقت به استثنای فلان مورد همه جا حرام است؟ بعضی از عمومات, بعضی از مطلقات, آبی از تخصیص و تقییدند, مسئله ربا از همین قبیل است. بگوییم وقفخواری همه جا بد است و ضمانآور است به استثنای فلان مورد! اگر کسی وقفخوری مال وقف در مال او بود و بعد به ورثه رسید ورثه نباید بپردازند, هیچکس نمیتواند یک چنین چیزی بگوید.
ص: 1015
پرسش:؟پاسخ: ضرورت که تکلیف را برمیدارد نه وضع را, حالا اگر کسی ضرورت پیدا شد و مُردار را خورد، چون مردار برای کسی نیست؛ اما اگر هیچ چارهای نداشت مگر نان مردم را بگیرد بخورد، بله حرام است و ضامن است، «رفع ما اضطره» (1)[16]که ضمان را برنمیدارد، تکلیفاً برداشته است؛ بله, مال مردم را باید بپردازد, اینجا هم همینطور است; آن وقت در هیچجا تخصیصپذیر هم نیست؛ مسئله سرقت, وقف و «بیت المال» اگر همه دست کسی بود و بعد به وارث آن رسید شما در هیچجا نمیگویید، اما حالا درباره ربا که از همه آنها غلیظتر است بگویید این حلال است؟! اگر یک راهی میداشت این بزرگان که بالأخره که شرایع را شرح کردند، مثل مرحوم صاحب جواهر یا مختصر النافع محقق را شرح کردند، مثل صاحب ریاض و مثل آقای خوانساری یک راه حلی پیدا میکردند؛ استصحاب مالکیت که سر جایش محفوظ است, برای اینکه ملک قبلاً مال او بود وبه این رباگیر که منتقل نشد, این مالی را که رباده به ربا گیرنده داد و ربا گیرنده از ربا دهنده گرفت این شک هم داشته باشد این استصحاب ملکیت است و مال اوست، چطور شما میتوانید بگویید برای ورثه است؟ اگر چیزی را مالک نبود که به ورثه منتقل نمیشود این مال مورّث نبود تا به ورثه برسد.
بنابراین اینجا جای همین است; حالا اینکه میگویند مشکل است یعنی همین، اینکه فقیه میگوید من کامل ننوشتم و به هیچجا نرسیدم یا خودتان اجتهاد کنید یا از یک مجتهد دیگری سؤال کنید؛ معنای مشکل بودن همین است. معنای رجوع از یک مرجع به مرجع دیگر این است که این مرجع فعلی فتوا ندارد یا میگوید احوط این است یا میگوید مشکل این است؛ اگر گفت مشکل این است اگر گفت احوط این است; یعنی من به جایی نرسیدم، شما یا احتیاط بکن یا به دیگری مراجعه کن، این راه حل است. کسی جرأت دارد, حالا بگوید که این ربا که گفته، مثلاً حلال و طیّب و طاهر است و «فالیأکله»؟ این را هم سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) از مرحوم صاحب جواهر در جواهر هست ـ البته جایش هم مشخص است و جلدش هم مشخص است ـ منتها این را ایشان بسیار در درس میفرمودند؛ میفرمودند که اصحاب اینها که کارشناسان بودند خدمت حضرت میرسیدند و جلسات علمی حضرت را میدیدند, مبنای فقهی امام صادق(سلام الله علیه) دستشان بود؛ یک ناشناسی میآمد یک چیزی سؤال میکرد حضرت یک جوابی میداد, اینکه وقتی میرفت نزد آن اصحاب، مثل زراره و اینها, آنها میگفتند که «قد اعطاک بجراب النوره». (2)[17]این « اعطاک بجراب النوره » این همان است که ما در تعبیرات فارسی میگوییم سر او را شیره مالیده; یعنی حضرت سر او را شیره مالیده یا نوره کشیده; یعنی او را سرگرم کرده بیرون کرده, حکم حضرت این نیست، اینها میدانستند. زراره, محمدبنمسلم و ابوبصیر اینها به یکدیگر میگفتند «قد اعطاک بجراب النوره»، چون میدانستند این فتوا فتوای امام نیست. این «اعطاه» «اعطاه» صریح و شفاف عبارت صاحب جواهر است که معروف بین خواص اصحاب, چنانکه بیگانهای میآمد و فراوان بودند منتظر بودند که از حضرت یک فتوایی بگیرند, حضرت ناچار میشد تقیّةً فتوا بدهد, نه فتوا به تقیّه بدهد؛ فتوای به تقیّه, «حکم الله الواقعی» است، مثل اینکه به ما میفرمایند در حال تقیّه چطور نماز بخوانید یا چطور وضو بگیرید; اما فتوای تقیّهای; یعنی خود حضرت در فتوا دادن تقیّه کرده است این «حکم الله الواقعی» نیست این اصلاً «حکم الله» نیست. اصحاب که میدانستند میگفتند «قد اعطاه بجراب النوره». بنابراین انسان اینگونه از روایات را یا آنطور حمل کند یا اگر متن آن را متوجه نشد, علم آن را به اهلش واگذار میکند.
ص: 1016
موضوع: ربا
تاکنون روشن شد که ربا تکلیفاً حرام است و وضعاً معامله ربوی چه به صورت بیع, چه به صورت قرض باطل است و چون این معاملات جزء معاملات باطل است مشمول قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (1)[1]است و رباگیر ضامن است؛ اگر عین مال موجود است که عین مال را باید برگرداند و اگر عین مال تلف شد که به ضمان واقعی و به ضمان ید ضامن است، مثلی بود مثل و قیمی بود قیمت.
ص: 1017
1) ایضاح الفوائد، ابن العلامه، ج4، ص347.
حالا رسیدیم به این بخش که اگر ضامن هست بخواهد بپردازد چقدر و چطور بپردازد؟ حکم آن روشن شده بود که اگر عین مال موجود است و صاحب مال; یعنی این رباگیر که از آن شخص ربا گرفت موجود بود, عین مال را به او برمیگرداند «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1)[2] و اگر عین مال موجود بود و صاحب مال موجود بود; لکن مقدار مال مشخص نبود مصالحه میکنند و اگر عین مال موجود بود صاحب مال مشخص نبود میشود «مجهول المالک» و حکم «مجهول المالک» بار میشود و اگر عین مال تلف شد و به ذمه آمد این حکم مظالم را دارد که غیر از «مجهول المالک» است احکام مظالم بر آن بار است. اگر عین مال موجود بود؛ ولی با سایر اموال او مخلوط شد، یک وقت است مخلوط است با اشباه و نظائر آن و صاحب مال هم مشخص است و موجود است اینجا هم جریان مصالحه مطرح است هم قرعه را بعضی از فقها احتمال دادند، زیرا عین مال موجود است، معلوم نیست کدام یکی از این اعیان است و صاحب آن هم مشخص است هم احتمال مصالحه مطرح است که اولی است و هم احتمال قرعه و اگر عین مال موجود است صاحب مال مشخص نیست و این عین مال مخلوط شد با سایر اموال; اما یک اختلاطی که قدرش مجهول است و احتمال میدهیم که مثلاً همان یک پنجم، یک ششم، یک چهارم در همین محدوده باشد, نه اینکه یک تاجر مهمی که سرمایههای سنگین دارد و یک مقدار مختصری مال ربا در مال او پیدا کرده که اینجا هم بگوییم تخمیس شود تخمیس مربوط به اینجا نیست.
ص: 1018
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
در کتاب خمس ملاحظه فرمودید که اگر مال حرامی, عین مال نه ذمه, عین مال موجود باشد, یک; و در اموال این شخص مخلوط شده باشد, دو; و قدر آن معلوم نباشد, سه; صاحب آن معلوم نباشد, چهار; اینجا «یجب علیه التخمیس». در کتاب خمس آن روایاتی که دارد مال مخلوط به حرام را باید خمس داد این مورد است؛ یعنی مال موجود است، قدر آن مجهول است، صاحب آن مجهول است و مخلوط هم هست عین آن معلوم نیست, این جزء تخمیس است. اما اگر میدانیم این شخص مختصری ربا گرفت، اموال فراوانی دارد این یقیناً مسئله تخمیس مطرح نیست. اینها فروعی بود که مربوط به مسائل گذشته بود.
پرسش: ؟پاسخ: بله حالا مظالم را به چه کسی باید داد؟ به حاکم شرع باید داد به ولی مسلمین باید داد؛ آن دیگر درباره گیرنده مطرح است اما وظیفه شخص چیست؟ الآن بحث این است که چقدر باید بدهد و چطور باید بدهد، اما به چه کسی باید بدهد؟ البته به حاکم شرع، مرجع تقلید و مانند آن بدهد.
پرسش:؟پاسخ: این مجهول المالک است، اگر شخصیت حقوقی آن مشخص شود به همان شخصیت حقوقی میدهد، چون در اوایل بحث اشاره شد که معاملات گاهی بین دو شخص حقیقی است, گاهی دو شخص حقوقی است, گاهی یک طرف شخص حقیقی است, طرف دیگر شخصیت حقوقی است, شخصیت حقوقی مالک اصلی است, شخصیت حقوقی هم گاهی این طور بود که اعضایشان سهامدار هستند, یک وقت است که شخصیت حقوقی است و اعضایشان امین هستند. دولت شخصیت حقوقی است مالک است, کابینه دولت و اعضای دولت مالک نیستند مامور و موظف هستند. اما اگر چند نفر یک شرکتی تشکیل دادند, یک شخصیت حقوقی به نام شرکت است, یک; اعضای این شرکت سهامدار هستند, دو; و فرق آن در طلیعه بحث بیان شد بین آنهایی که هیئت امنایی کار میکنند یا وزرایی کار میکنند یا نه سهامدارند کار میکنند. شخصیت حقوقی سه قسم بود: تارةً به این است که اشخاص چند نفر جمع شدند سرمایهگذاری کردند, یک شرکتی تشکیل دادند این شرکت شخصیت حقوقی دارد و ثبت هم شده است و اعضای این سهامدار هستند. یک وقت است که مال برای دولت است و یا یک مال موقوفه است و این اعضا و هیئت امنا سهامدار نیستند، اینها هیئت امنا هستند، کارگزار این هستند. یک وقت است که نه، مال مال مکتب است مال شخص نیست؛ نظیر انفال یا سهم امام و مانند آن که مال شخصیت حقوقی نیست که مثلاً سهم داده باشد برای مکتب است و اینها هم سهامدار نیستند و کارگزارند, بالأخره شخصیت حقوقی مالک است مال را باید به شخصیت حقوقی برگرداند, اگر شخصیت حقوقی طلبکار باشد، اما اگر شخصیت حقوقی بدهکار باشد، مثل اینکه بانک بدهکار باشد بر کارکنان آن واجب است که این کار را انجام بدهند؛ یعنی بر اینها واجب است که مال مردم را برگردانند وزر به عهده کارمندان است، چون «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» تعاقب ایدی را میگیرد؛ یعنی اگر کسی در بانک ربا گرفت از این کارمندی که پول را تحویل میگیرد حتی رئیس هم بر اساس تعاقب ایدی مسئول هستند, «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» اگر مال مغصوبهای, مال سرقت شدهای را زید به عمرو بدهد، عمرو به بکر, بکر به خالد بدهد همه آنها «ید» گذاشتند, «ید» آنها بر این مال «ید» عادیه است. وقتی ید, ید عادیه بود, مشمول «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» است; گذشته از اینکه کار آنها حرام است حقوق آنها حرام ضامن این اموالی هستند که از زیر دست اینها گذشته است، چون ید اینها که ید امانی نیست.
ص: 1019
بالأخره رسیدیم به بحث این آیات سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ. در اینجا مشخص شد که این مربوط به رباهای قبل از اسلام است. رباهایی که قبل از اسلام گرفته میشد, اگر کسی مسلمان بشود دیگر ذات اقدس الهی عفو میکند. اینجا قاعدهای است به نام قاعده «جبّ» گرچه خود قاعده «جبّ» بحث خاص خودش را دارد، اما چون در اینجا محل استشهاد شد یک مقداری هم باید درباره این قاعده بحث کرد. این قاعده به نام «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» (1)[3] ذیلی هم برخی از محدثان و ناقلان سیره دارند که «و التوبة تجب ما قبلها», (2)[4]توبه گذشته را جبران میکند, اسلام گذشته را جبران میکند, حالا درباره توبه بحث نیست. «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» این گرچه؛ نظیر روایتهای معروفی که صحیحه محمدبنمسلم و زراره و ابوبصیر که صاحب وسائل نقل کرده باشد نیست, این در مجامع روایی ما به طور پراکنده نقل شد, یک; در مجامع روایی اهل سنت (3)به طور پراکنده نقل شد, دو; به طوری که نزد فریقین مقبول است, سه; سیره عملی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برابر همین قاعده بود که اگر کسی اسلام میآورد حقوق شرعی را از او مطالبه نمیکردند, چهار; در زمان خود حضرت امیر(سلام الله علیه) هم اگر شخص کارهایی قبل از اسلام کرده بود حضرت مسائل حقوقی او را مطالبه نمیکرد, پنج; و این «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» مربوط به خصوص اموال نیست بعضی از احکام فقهی نکاح و ازدواج و مانند آن هم همین حال است. در اسلام مسئله سه طلاقه مطرح شد, اگر کسی سه بار طلاق بدهد حَتّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ تا بر او حلال شود. یک بار کسی در جاهلیت همسر خودش را طلاق داد، در اسلام دو بار طلاق داد، وجود مبارک حضرت امیر فرمود: تو یک طلاق هم محل داری، اعتبار داری, چرا؟ برای اینکه آن طلاقی که قبل از اسلام دادی آن به حساب نمیآید، الآن دو طلاق دادی در اسلام، به اصطلاح «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ». اینگونه از سیرهها را که شما جمع بندی میکنید میبینید چه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم), چه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) آنچه را که کفار در زمان کفر و جاهلیت انجام میدادند بعد مسلمان شدند آنها را به حساب نمیآوردند. پس «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»؛ یعنی آن آثار وضعی جاهلیت رخت بربست «الا ما خرج بالدلیل». پس این روایت که در مجامع روایی و اخلاقی و سیره ما فراوان است در اهل سنت فراوان است مورد قبول فریقین است, این جزء اخبار «موثوق الصدور» است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که معیار حجیت خبر این نیست که راویانشان عادل باشند که عدهای میپنداشتند, یک; این نیست که راویانشان موثق باشند, این دو; معیار حجیت خبر واحد, نه اولی است نه دومی; بلکه سومی است و آن «موثوق الصدور» بودن است؛ یعنی ما وثوق داشته باشیم طمأنینه داشته باشیم این صادر شده, حالا این آقا که نقل میکند این را ما نمیشناسیم؛ ولی اطمینان داریم که این بیان از وجود مبارک معصوم(سلام الله علیه) صادر شد, برای اینکه این همه مشایخ و بزرگان به آن عمل کردند. اگر چیزی «موثوق الصدور» بود که مطلب سوم است این میشود حجت. «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» هم جزء «موثوق الصدور»هاست, به دلیل اینکه شما همه مجموعه را جمعبندی بکنید سیره حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سیره حضرت امیر(سلام الله علیه) در زمان حکومت میفرمودند آنچه را که شما در جاهلیت انجام دادید آن دیگر منتفی است.
ص: 1020
اشکالی که در دلالت این قاعده «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» مطرح کردند، گفتند این تخصیص اکثر است, برای اینکه همه دیون, حقوق, عقود و ایقاعات سر جایش محفوظ است, اگر کسی با دیگری معامله کرده، فروخته، اجاره داده، مصالحه کرده, حالا ما بگوییم وقتی مسلمان شده زیر همه اینها را باید آب بست, این تخصیص اکثر است و قابل قبول نیست. پاسخ این است که اینها تخصصاً خارجاند و این قاعده یا اصلاً تخصیص نخورد یا اگر تخصیص خورد فی «غایةالقلة» است چرا؟ برای اینکه این «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» یک قانون امتنانی است، قانون امتنانی حتماً دو جانبه وضع میشود نه یک جانبه, به مسلمانها نمیگوید شما مسلمان شوید تا مال مردم را ندهید, اگر نسیه دادید اقساطی خریدید، قسطی بدهکارید, حالا اسلام که آوردید هیچ حقی از دیگران بر ذمّه شما نیست, هرگز لسان «االْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» این نیست، مثل «لا ضرر و لا ضرار» (1)[6]معنای آن این نیست که نباید به شما ضرر برسد, اما به دیگری ضرر رسید رسید, این طور که نیست. لسان «لا ضرر و لا ضرار» لسان امتنانی است، وقتی امتنان شد نفی ضرر از دیگران را هم لحاظ کرده, لسان «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» لسان امتنانی است; معنای آن این است که به وسیله اسلام فشارهایی که بر شما بود برداشته شد, نه بر دیگران نهاده شد. بنابراین چون لسان, لسان امتنانی است, یک; و شارع مقدس چیزی را که خودش آورده او را میتواند بردارد, دو; اما مسئله عقود و ایقاعات و معاملات و داد و ستدها که قبل از اسلام بود اینها را که اسلام نیاورد.
ص: 1021
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص294، ط اسلامی.
معنای «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ»؛ یعنی زکاتی که من آوردم شما تا حال ندادید بخشوده شد, خمسی که من آوردم تا حال ندادید بخشوده شد, کفارات و حدود و دیات و مانند آن که حقوق شرعی است، اسلام آورد شما تا حال ندادی, بخشوده شد; اما از این به بعد دیگر چیزی قابل بخشش نیست، مثل سایر مسلمانها هستید؛ لذا اگر کسی اهل کشاورزی و دامداری و مانند آن است، گوسفندان او به حد نصاب رسیده و مقدار غلات او هم به حد نصاب رسیده و اینها را فروخته, بعد مسلمان شده, نه زکات اغنام بدهکار است, نه زکات غلات; اما این خرمنها را کوبیده، هنوز نفروخته مسلمان شده, الآن این موجود است به نصاب غلات هم رسیده باید زکات آن را بدهد این دامها موجود است به نصاب اغنام رسیده باید زکات آن را بدهد قبلاً نداد معفو است, اما الآن که مسلمان شده و این اغنام, غلات و نقود موجود است باید زکات آنها را بدهد, آنچه را که خود اسلام آورد بر میدارد نه آنچه که اسلام نیاورد, مگر نسیه دادن، اقساطی گرفتن، مال مردم را خوردن را که اسلام نیاورده، البته اسلام اینها را امضا کرد. بنابراین «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» ناظر به حکم تأسیسی خود اسلام است، امتنان است. معنای امتنان این نیست که بر شما منّت نهاد که بار شما را روی دوش دیگری بگذارد؛ این طور نیست، هیچ باری فعلاً بر دوش شما نیست، بار را برداشت نه اینکه بار شما را روی دوش دیگری گذاشت.
ص: 1022
پرسش:؟پاسخ: حرمتش را برمیدارد؛ لذا تکلیفاً معصیت نیست, یک; عذابی ندارد، جهنم نمیرود آن همه غلاظ و شدادی که گفته شد درکار او نیست, «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» درباره او نیست, این دو; اینها را برمیدارد; اما مسئله عقود و ایقاعات و اینها را که اسلام نیاورد، پس نمیشود اشکال کرد که اگر ما «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» را بپذیریم این مستلزم تخصیص اکثر است، نه خیر تخصیص اکثر نیست یا اصلاً تخصیصی اتفاق نمیافتد یا فی «غایة القلة و الندرة» است، اینها را اصلاً شامل نمیشود.
مسئله این است; البته وقتی که زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود حکم الهی را جاری میکرد, اما حکومت اسلامی, نه اینکه از باب اعمال ولایت و مانند آن باشد, بلکه از باب «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» است, این حکم الهی را دارد اجرا میکند. مسئله سه طلاقه را حضرت فرمود که تو یک طلاق هم هنوز حق داری; اینها احکام شرعی است که اینها دارند اجرا میکنند, مجریان احکام شریعت هستند, به عنوان ولیّ امر هستند; اما در حقیقت مجریان احکام شریعتاند.
بنابراین نه در سند این قاعده اشکال هست, نه در دلالت این قاعده; منتهی حوزه آنها مشخص است, این طور نیست که «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» بگوید که آنچه را که شما اسلام آوردید قبلاً بدهکار نبودید الآن بدهکار نیستید، ولو الآن اغنام, نقود و غلات شما موجود است به نصاب هم رسیده، این را نفی نمیکند. حالا این «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» که میگویند حکم تکلیفی ربا برداشته شد، حکم وضعی آن برداشته شد، این شخص در زمان جاهلیت و در زمان کفر گاهی از کافر ربا میگرفت گاهی از مسلمان ربا میگرفت, آیا در «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» فرق است بین اینکه از کافر ربا گرفته باشد؟ کسانی بودند در مدینه همین یهودیهایی که «و اکلهم الربا» (1)[7]را رسمیت میدادند اینها هم به مسلمانها وام ربوی میدادند, هم به هم کیشان خود; حالا یکی از این رباگیرها و رباخوارها مسلمان شده، آیا آن پولهای ربوی که در زمان کفر از مسلمان گرفته آنها را هم لازم نیست بدهد یا آنها را باید بدهد, گاهی ممکن است فرق بگذارند بگویند اگر کافر در زمان کفر از مسلمان ربا گرفته «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» شامل حالش نمیشود. این تام نیست, برای اینکه «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» هم مطلق است و دلیلی هم بر تخصیص و تقیید این مطلق و عام وجود ندارد، «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ»; نعم برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» اگر قرارداد ربوی در زمان کفر بین این کافر و مسلمان بسته شد; خواه بخشی از آن رباهای قسطی را مسلمان داده باشد خواه نداده باشد, هر چه را که قبلاً داد به عنوان اقساط ربوی که قابل برگشت نیست; اما اگر چند قسط مانده و این کافر رباخوار مسلمان شد, دیگر حق ندارد ربا را بگیرد، چرا؟، چون آیه دارد که مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ (2)[8]بعد فرمود: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا؛ (3)[9]یعنی رها کنید، دیگر نگویید معامله ما تتمه آن ربوی زمان جاهلیت است. آیه میفرماید که حالا که مسلمان شدید بقیه را رها کنید ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا. پس اگر کافری از مسلمان قبل از اینکه اسلام بیاورد ربا میگرفت, بعد بعضی از اقساط ربوی را از او و در زمان کفر خودش گرفته, مقداری از آن طلبهای ربوی در ذمه این مسلمان به حسب ظاهر مانده این کافر مسلمان شد, این «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» یک پیام دارد, ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا یک پیام دیگر دارد. پیام «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» این است که آن کارهایی که این کافر در زمان جاهلیت و کفر انجام داد آنها مورد عفو الهی است، پیام ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا این است که بقیه طلبهای ربایی را نباید بگیری و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم در جریان فتح مکه او هم همین کار را کرده اینکه فرمود: ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا فرمود تمام رباهایی که در جاهلیت بود «تحتَ قَدَمیّ هاتین» و اول ربایی را که من زیر پایم قرار میدهم، پا روی آن قرار میدهم ربای عموی من عباس است؛ یعنی حالا که همه مسلمان شدید, نه عباس حق دارد رباخواری را ادامه بدهد، آن طلبها را از شما بگیرد, نه شما موظفید که این مطالبات ربوی او و بدهی ربوی او را به او برگردانید, همه آنها «تحتَ قَدَیّ هاتین». (4)[10]
ص: 1023
پس این دو دلیل که یکی«الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ», یکی ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا هر کدام پیام خاص خودشان را دارند. «الْإِسْلَامُ یَجُبُّ مَا قَبْلَهُ» میگوید رباهایی که قبلاً گرفته شد، چه این کافر از کافر گرفته باشد، چه این کافر از مسلمان گرفته باشد فله ما سلف; اما اگر اسناد ربوی هست, بقیّه اقساط مانده و این شخص رباخوار مسلمان شد, دیگر حق ندارد بقیه رباها را بگیرد; حالا اگر طرف معامله او کافر بود باید وارد بحث بعدی بشویم که مسلمان میتواند از کافر ربا بگیرد یا نه، انسان میتواند پولش را در بانک های کفار بگذارد و از آنها ربا بگیرد این کار میشود یا نمیشود که بحث خاص خودش را دارد «لا ربا من المسلم و الکافر» (1)[11]این مطلب دیگر است، اما اگر این شخص مسلمان شد دیگر حق ندارد از مسلمان ربا بگیرد به استناد ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا. بنابراین تاحدودی این بخشهایش روشن میشود; حالا برسیم به مطالبی که ذیل همین مسئله مطرح است و اگر ذیل این مسئله مطلب جدیدی نداشت, وارد مسئله بعد میشویم.
موضوع: ربا
از ذات اقدس الهی حقشناسی میکنیم که شما علما و فضلا را مهمانان مأدبه قرآن و عترت قرار داد که چراغ راه امت اسلامی شُدید و از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم که همه مشایخ ما, علمای ما, اساتید ما, مؤلفان و محققان علوم الهی را با انبیا و اولیای الهی محشور بفرماید! امام راحل را با انبیا و اولیا محشور بفرماید! شهدای انقلاب و جنگ مخصوصاً آیت الله مطهری(رضوان الله تعالی علیهم) را با شهدای صدر اسلام محشور بفرماید! و بیانات شما بزرگواران و این بزرگوار مورد عنایت ذات اقدس الهی قرار بگیرد و خدا از قصور و تقصیر برخی از مخاطبان این جملهها صرفنظر بفرماید! و این بیان نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) هشداری برای گوینده باشد.
حضرت در آن نامه معروف خویش فرمود: شیطان همیشه در رَصد است که کمین کند؛ ولی آن وقتی که از کسی تعریف میکنند، آن زمانِ حمله او و خط آتش اوست. فرمود: «عند الامتراء» (2)[1]او دارد حمله میکند باید مواظب بود.
ص: 1025
این فرمایشاتی که قبل از درس بیان شد، کلیاتش درست است که علمای ما، مشایخ و اساتید ما مشمول این بیانات شریف ایشان بودند. تطبیق ایشان بر مشایخ و بزرگان ما هم درست بود; اما تطبیق ایشان بر خود گوینده محل تأمل است که جای نقد دارد و امیدواریم این نقد سازنده ما را ایشان بپذیرند. از خدای سبحان هم مسئلت میکنیم که این ایام را که به عنوان روز معلم است از ما بپذیرد که از خود حضرتش به عنوان حمل نامتناهی حقشناسی کنیم که بهترین معلم، خداست؛ فرمود: اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ. (1)[2]
آنچه که من در خلال فرمایشات ایشان گوش میدادم، دیدم حداکثر چیزی که ما بتوانیم فرمایشات ایشان را تطبیق کنیم این است که به ما گفتند مؤمن موظّف است آئینه مؤمن دیگر باشد و این «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِن», (2)[3]گرچه به حسب ظاهر جمله خبریه است، اما میتواند به داعیه انشا القاء شده باشد; یعنی مؤمن موظّف است آئینه دیگران باشد. این بزرگوار، دیگران را در آئینه وجود مخاطب خود میدیدند; یعنی همه آنچه را که مرقوم فرمودند, مربوط به دیگران بود; منتها در این آئینه میدیدند. ما موظّفیم که آئینه دیگران باشیم؛ یعنی بزرگواری دیگران، حقوق دیگران، عظمت دیگران و علم دیگران را به مردم نشان بدهیم و بگوییم که اینها این معارف, علوم و حقایق را آوردند.
اگر کسی آئینه شد که «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِن»; یعنی این جمله خبریه به صورت انشا تلقی شد; یعنی مؤمن موظّف است خوبی دیگران را نشان بدهد, پاداشی که خدای سبحان مرحمت میکند - که امیدواریم همه شما بزرگواران از این پاداش بهره کافی را ببرید و برده باشید و گوینده هم محروم نماند - این است که حضرت فرمود؛ یعنی هر دو بیان از وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) نقل شده است که «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه», (3)[4] گاهی خدا میفرماید من بصر مؤمن میشوم و بصر محبوبان خودم میشوم: «کُنتُ بَصَرُهُ الّذی یُبصِرُ بِه» (4)[5]و گاهی میفرماید شما با نور الهی ببینید! اگر انسان با نور الهی دید, شبیه «قرب فرائض» درمیآید; یعنی بیننده شمایید, اما با نور الهی میبینید: «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه». شاید این هم دنباله همان «قرب نوافل» باشد.
ص: 1026
نور الهی در باصره و بصیرت مؤمن ظهور میکند و مؤمن با آن نور میبیند؛ اگر با آن نور دید همه جا را میبیند، چون او نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ (1)[6] است؛ درون و بیرون را میبیند, برای اینکه آن نور, نور درونی است و بیرون را هم روشن میکند؛ نور بیرون به درون نمیرسد اما نور درون بیرون را هم روشن میکند.
هر دو حدیث از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است: یکی «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِن», یکی هم «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه»؛ اگر او به نورِ «الله» میبیند نورِ «الله» درون را هم نشان میدهد, پس او میتواند با نور الهی درون اشیاء را هم ببیند, این را به ما دستور دادند که اینچنین باشید.
این بیان هم از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است: «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ», (2)[7]اول باید درون خودمان را ببینیم, درونمان را که دیدیم دشمن را میشناسیم, هیچ کس با ما دشمن نیست مگر درون ما! یا ما دشمن بیگانه نداریم یا اگر داریم به اندازه دشمن درون ما نیست, فرمود: «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ». این غرور و خودخواهی و خودپسندی و جاه طلبی و داعیه الوهیت و این تفرعُن که أَنَا رَبُّکُمُ اْلأَعْلی (3)[8]در نهاد بسیاری از ما هست.
فرمود: بدترین دشمن آدم، همین نفسی است که در درون جان اوست. ما که میتوانیم کسی را امیر قرار بدهیم که او «امّار بالحسن» باشد، گرفتار کسی میشویم که او «امّار بالسوء» است و بالأخره ما موظّفیم که امیرشناسی کنیم و به امارت او رأی بدهیم؛ اگر عقل را امیر کردیم، این میشود «امّار بالحسن, امّار بالکمال, امّار بالعلم, امّار بالشرف, امّار بالطهاره, امّار بالقداسه» و مانند آن؛ ولی اگر نفس امیر شد «امّار بالسوء, امّار بالشّر, امّار بالقبح و امّار بالعصیان» همین است. آنچنان امر او اثرپذیر است که با صیغه مبالغه از او یاد شده است که إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ. (4)[9]
ص: 1027
اگر ما نور الهی داشته باشیم, درون را میبینیم و از تمام دسیسههای درونمان باخبر میشویم که او دارد چه کار میکند؟ چطور میخواهد ما را فریب بدهد؟! ابلیس ابزار کارش را همین غرور و خودخواهی قرار میدهد؛ ما که میخوابیم او در خواب نیست, ما که به کارهای دیگر مشغولیم, او به کارهای دیگر مشغول نیست, او در تمام 24 ساعت به این فکر است که ما از چه خوشمان میآید! تمام رذائل را در پشت این زَروَرَق پنهان کند و این زَروَرق را بر روی همه آن زبالهها بکشد و به خورد ما بدهد و بگوید این کار این خیر را دارد! وقتی آدم وارد شد و در آن گودال زباله فرو رفت، اگر بخواهد دربیاید نمیتواند. کار ابلیس به وسیله همین نفس اماره و نفس مسوّله است, بعد وقتی ما را اسیر گرفت «امیر بالسوء» میشود.
این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که بخشی از آن فرمایشات حضرت را این بزرگوار برای ما قرائت کردند, فرمود: «کَم مِن عَقلٍ اسیرٍ تحتَ هَوی اَمیر» (1)[10]؛ ما چه در خواب, چه در بیداری, در شب یا در روز باشیم، این سنگرگیری و میدان مین و این جنگ هست, این طور نیست که حالا ابلیس خواب باشد و بر فرض هم بعضی از آنها بخواهند بخوابند, عدّه دیگر را به مأموریت میگمارند که سنگربانی کنند، این طور است و دفعتاً آدم را میگیرند. اینکه فرمود آن وقتی که دارند از شما تعریف میکنند آن وقت حمله است؛ این در بیانات نورانی حضرت در آن عهدنامه مالک این است که شیطان همیشه در صَدد است که حمله کند; اما خطّ آتش و زمان آتش او آن زمانی است که «عند الامتراء» است و دارند از شما تعریف میکنند که همیشه باید مواظب باشند! اگر خدای ناکرده تحویل گرفت, معلوم میشود تیر خورد و اگر بگوید خدایا! این خیرات را به همه بده ما را هم محروم نکن! میتواند خودش را حفظ کند؛ یعنی خدا او را حفظ کند.
ص: 1028
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج19، ص31.
غرض این است که این وعدهها را وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) به ما داد. از این مرحله بالاتر «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِن» است که این مؤمن از اوصاف برجسته ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» است: الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ (1).[11]این اسم شریف را که از برجستهترین اسمای حسنای خدا در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» است, آن را به بنده خاص خودش داد: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا.
خدا مؤمن است یعنی چه؟ آیا یعنی ایمان آورد؟! ما هم که مؤمن هستیم آیا یعنی ایمان آوردیم؟ اینکه معنای مؤمن نیست! یعنی آیا مؤمن مشترک لفظی است؟ اینکه نیست. اگر مشترک معنوی است، ما که میگوییم انسان مؤمن است آیا یعنی ایمان آورد؟! اگر خدا مؤمن است آیا یعنی ایمان آورد؟ اینکه نیست. پس نمیشود گفت مؤمن مشترک لفظی است و دو تا مفهوم دارد و نمیشود گفت مؤمن یعنی ایمان آورنده؛ بلکه مؤمن یعنی کسی که وارد حیطه امن میکند, نه میشود؛ «آمِنَ» غیر از مؤمن است, مؤمن یعنی کسی که موجود و شیئی را در قلعه اَمن, امنیت میبخشد و ایمنی عطا میکند, مؤمن یعنی امنیت بخش، خدا مؤمن است یعنی این.
ما که مؤمن هستیم یعنی باید امنیت را تأمین بکنیم. خدا مؤمن است یعنی ایمنی بخش است، امنیت بخش است، چون قلعه درست کرد و فرمود: «لا اله الا الله» حِصن من است, من هم دژبان آن هستم؛ اگر کسی وارد این قلعه شد در امان است، چون من امنیت و ایمنی او را تأمین میکنم: «کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی», (2)[12]مشابه این درباره ولایت حضرت امیر(سلام الله علیه) هم آمد. (3)پس خدا مؤمن است که در سوره «حشر» فرموده است: مؤمن, مهیمن, عزیز, جبّار و متکبّر است; یعنی امنیت بخش و ایمنی بخش است؛ ما هم که مؤمن هستیم یعنی باید امنیت بخش و ایمنی بخش باشیم و خودمان را در امان قرار بدهیم و امنیت خودمان را تأمین کنیم. ما چگونه امنیت خود را تأمین میکنیم؟ به وسیله ایمان آوردن به ذات اقدس الهی, اعتقاد صحیح, عمل صالح و اخلاق صالح، وگرنه مؤمن که به معنای ایمان آورنده نیست! «آمَنَ» که به معنای «اِعتَقَدَ» نیست! «آمَنَ» یعنی در امنیت رفت. اگر ما در حصن الهی رفتیم مؤمن میشویم، چطور میرویم؟ آن «بالاعتقاد» است و «الاخلاق» است و «العمل صالح» است که این لازمه معنای ایمان است, نه معنای ایمان.
ص: 1029
بنابراین «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِن» گفتند همان طوری که بندهها نسبت به یکدیگر آئینه هستند, بنده هم نسبت به خدا, خدا هم نسبت به بنده مؤمن است؛ البته همه اینها در فصل سوم است که منطقه فعل خداست و آن دو منطقه که منطقه ممنوعه است; یعنی «مقام ذات اقدس الهی» و «اکتناه صفات ذات» که دسترس احدی نیست, آنها منطقههای ممنوعه است؛ این «وجه الله, فیض الله و نور السماوات و الارض» و ظهور الهی که فعل خداست, محل بحث است.
این منطقه، هم مؤمن است برای ما و هم ما مؤمن هستیم برای او: «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِن». او ما را نشان میدهد درست است، چون آئینه شفاف است؛ اگر کسی خدا را شناخت, کلّ خلق را میشناسد و کلّ عالَم را میشناسد؛ اگر کسی «الله» را که آئینه جهان نماست بشناسد, کلّ عالَم را میشناسد؛ جهان بینی مردان موحّد به این است که «الله» را شناختند. اما اگر ما بخواهیم «الله» را بشناسیم چه کار باید کنیم؟ باید در درون خودمان آئینه ای باشد که آئینه ما «الله» را نشان بدهد و خدا را نشان بدهد؛ اگر خدا را نشان داد آیه الهی میشویم و «آیه» یعنی علامت و شفاف و روشن باشیم، علامت باشیم که او را نشان بدهیم؛ علامت هم علامت تکوینی است. مستحضر هستید که علامت ها گاهی قراردادی است، مثل اینکه پرچم یک مملکت علامت است یا فلان فلزی که بر دوش فلان ارتشی است علامت است, اینها علامت های قراردادی است که برای هر سرزمین و زمانی فرق میکند. یک سلسله علامت های تکوینی است و قراردادی نیست، مثل اینکه چمن علامت آب است، اما تا سبز است علامت است, وقتی پژمرده شد آب را نشان نمیدهد. یک چیزی که علامت تکوینی باشد و در جمیع شئون و حالات «ذی العلامه» را نشان بدهد که ما در عالم نداریم! اما درباره ذات اقدس الهی هر چیزی و در هر شرایط و زمان و زمینی, آیت خداست: سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی اْلآفاقِ وَ فی أَنْفُسِهِمْ (1)[14]همین است. مگر ما چیزی داریم که در یک شرایطی آیه حق باشد و در شرایط دیگر آیه حق نباشد!؟ نداریم, نه در تکوین داریم و نه در قراردادها.
ص: 1030
1) فصلت/سوره41، آیه53.
بنابراین علامت ها، یا مربوط به قرار داد است یا مربوط به تکوین است که مقطعی است, اما نسبت به ذات اقدس الهی یک علامت مستمرّ دائمی است. ما میتوانیم آئینه حق باشیم چه اینکه حق آئینه ماست. اگر «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِن» است و یکی از اسمای برجسته خدای سبحان مؤمن است و جهان را به خوبی نشان میدهد، ما هم میتوانیم خدا را به خوبی نشان بدهیم. اینکه گفتند به نور خدا میبینید و دیگران آیه حق و نشانه حق هستند همین است. آیت بودن یعنی چه؟ اگر کسی به نور خدا درباره افراد باایمان بنگرد، او آیه الهی میشود; یعنی خدا را به خوبی میبیند. اگر «احسنالخالقین» را بخواهد ببینید، «اَحسنالمخلوقین» را میبیند، «اَحسنالافعال» را میبیند، «اَتقنالافعال» را میبیند که همه شما ـ انشاءالله ـ به این درجه والا رسیدهاید و میرسید.
من مجدداً از این بزرگوار حقشناسی میکنم، از همه شما که قلم فرسایی فرمودید حقشناسی میکنم، از تک تک شما عذرخواهی میکنیم، اگر قصور و تقصیر و فتوری در بیان و بَنان بود عذرخواهی میکنیم. از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم که به برکت قرآن و عترت و به فیض پربرکت ماه رجب که در پیش داریم, همه شما را عالم ربّانی قرار بدهد که حاملان قرآن, حاملان اَسرار اهل بیت باشید! مردم به شما اقتدا کنند و از علوم شما، از اعمال شما و از اخلاق شما بهره کافی ببرند! راه سعادت را به رهنمودی شما طی کنند! از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم امام راحل و همه علما و مراجع ماضین را با انبیا و اولیای الهی محشور بفرماید! همه شهدا به ویژه شهید آیت الله مطهری را با شهدای صدر اسلام محشور بفرماید! این نظام ما را تا ظهور صاحب اصلیاش از هر خطری محافظت بفرماید! رهبر ما را، مراجع ما را، حوزه و دانشگاه ما را، ملت و مملکت ما را در سایه امام زمان از هر گزندی محافظت بفرماید! خطر بیگانگان مخصوصاً استکبار و صهیونیست را به خود آنها برگرداند! این نظام الهی را تا ظهور صاحب اصلیاش از هر خطری محافظت بفرماید! شما بزرگواران را جزء شاگردان نامی امام صادق و امام باقر که در آستانه میلاد آن حضرت هستیم قرار بدهد! روح و ریحانی بهره همه مشایخ ما و علامه طباطبایی و امام راحل نثار بفرماید!
ص: 1031
موضوع: ربا
تاکنون روشن شد که ربا از گناهان بسیار بزرگ در شریعت است و ربا دو قسم است: ربای بیعی و ربای قرضی؛ هر دو قسم تکلیفاً حرام و وضعاً باطل هستند. اگر برابر این حکم، وضعاً باطل بودند, مشمول قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (1)[1]خواهند بود. همان طور که بیع صحیح، ضمان داشت, بیع فاسد، هم ضمان دارد; منتها ضمان بیع صحیح, ضمان معاوضه است, ضمان بیع فاسد، ضمان ید است و همچنین قرض. از آنجا برابر آیات سورهٴ مبارکهٴ «بقره» به مسئله ربای قبل از اسلام، منتقل شدیم و همچنین فرع دیگری در بین هست و آن این است که اگر کسی در حوزه اسلام، جاهل بود و جاهلانه ربا گرفت و رباخوری کرد بعد توبه کرد، حکم آن چیست؟ دو تا قاعده در این فراز مطرح است یک قاعده قبل؛ قاعده قبل این بود که «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» اگر بیعی فاسد بود, قرضی فاسد بود، ضمانآور است; منتها به ضمان ید; اما این دو قاعده، درباره کسی که قبل از اسلام ربا میگرفت, بعد مسلمان شد یا در حوزه اسلام، قبل از اینکه عالم شود، جاهل و غافل بود، ربا میگرفت, بعد الآن آگاه شد و توبه کرد, بر اساس قاعده «الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» (2)[2]و همچنین «اَلتُّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها» (3)[3]این دو تا قاعده جداگانه مطرح شده. در جریان«اَلاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» اگر کسی در زمان کفر ربا میگرفت بعد مسلمان شد, آیا این قاعده شامل حال او میشود یا نمیشود؟ در آن توضیح روشن شد که سند قاعده، تام است, برای اینکه در مجامع فراوان نقل شده است و مورد عمل اصحاب است و معیار حجّیت خبر عدالتِ راوی نیست, یک; وثوقِ راوی نیست, دو; معیار حجّیت خبر «موثوق الصدور» بودن است, سه; بر آن اساس، این قاعده «موثوق الصدور» است و مورد عمل اصحاب; منتها برای اینکه شبهه تخصیص اکثر و مانند آن پیش نیاید, حریم این قاعده مشخص شد, این قاعده, قاعده امتنانی است و نباید از این قاعده سوء استفاده کرد, «حقوق الناس» و حقوق مردمی را که کسی قبل از اسلام بدهکار بود, حالا که مسلمان شده است، بگوید من نباید بپردازم, این طور نیست. حریم این قاعده عبارت از جایی است که «حق الله» باشد نه «حق الناس». مسئله عقود و ایقاعات و تعهدات مردمی کلاً از حریم این قاعده بیرون است, هر کسی داد و ستدی و معاملهای کرد, نقد, نسیه, قرض و وامی در زمان کفر گرفت, حالا که مسلمان شد؛ باید بپردازد. محور شمول این قاعده عبارت از این است که احکامی که اسلام آورده; یعنی «حق الله» یا عبادی محض هستند, مثل صوم و صلات, یا مالی محض هستند; نظیر خمس و زکات که البته قصد قربت در آن شرط است یا ملفّق از مسئله مال و مسئله عبادت بدنی هستند, مثل حج و عمره و مانند آن.
ص: 1032
معیار این است که ترک هر واجبی پیامدی دارد از قبیل قضا یا کفاره, هر حرامی که فعل آن پیامدی دارد از قبیل کفاره و مانند آن, اینها را اسلام آورده است و چون اینها را اسلام آورده, جزء «حق الناس» نیست، «الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» که قاعده امتنانی است، همه اینها را برمیدارد. اگر کسی در زمان کفر، هیچ کدام از واجبها را انجام نمیداد و مبتلا به ارتکاب محرمات بود, حالا که مسلمان شده قضای عبادت بر او واجب نیست, کفّارات معاصی مرتکب شده، هم بر او واجب نیست,«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ»; البته اگر بدن او آلوده بود یا غسلی بر عهده اوست با او نمیتواند وارد مسجد شود یا قرآن را مسح کند و مانند آن, باید طهارت تحصیل کند, این حرف دیگر است، ولی آن احکام عبادی و اقسام سهگانه آن و مانند آن و هر حرامی که ارتکاب آن، بار مالی دارد یا مسئولیتهای دیگر، همه اینها به وسیله اسلام برطرف میشود،«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ».
اما دو مسئله گفتیم که برداشته نمیشود: یکی مسئله عقود و ایقاعات است که چیزهایی که خریده حالا نقد, نسیه یا قسطی خریده باید بپردازد, یکی هم مسئله قصاص و دیات, خونی که ریخته شده، اگر عمدی بود قصاص دارد و اگر سهوی بود، خطئی بود، دیه دارد، اینها برداشته نشد, چون اینها «حق الناس» است; منتها آن نحوی را که اسلام آورده، برداشته میشود, دیهای که اسلام آورده بود، برداشته میشود, اگر فلان کار را انجام بدهی، اینقدر دیه دارد، فلان کار را انجام بدهی, اینقدر دیه دارد، برداشته میشود، اما دیهای که خود آنها مقرر کردند, آن برداشته نمیشود, مگر به حسَب نصِّ خاصِ دیگر, فعلاً درباره قاعده بحث میکنیم.
ص: 1033
پس فعلاً در دو مقام باید بحث کرد: یکی غیر مسلمانی که مسلمان شده, دیگر اینکه مسلمانی که جاهلاً، غافلاً، مرتکب ربا بود, بعد متنبّه شد که این مقام ثانیِ بحث است و در هر دو مقام هم یک مرتبه به حسَب قاعده بحث میشود, و مرتبه دیگر به حسَب نص خاص. به حسَب قاعده، حکم همین است که گفته شد و تتمه آن هم عبارت از این است, در قبل از اسلام اشخاص یا ملحد بودند یا مشرک بودند یا اهل کتاب؛ ملحدان برای خود قوانینی دارند، اینطور نیست, با هرج و مرج نمیشود، کشور را اداره کرد, اگر کسی خونی را ریخت, بالأخره حسابی دارد، قانونی دارد. ملحدان، مشرکان و اهل کتاب اینها یک سلسله برنامههایی دارند در مسائل قصاص و دیه و مانند آن. مقررات آنها را اگر این قاعده،«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» بردارد, گرچه به حسب ظاهر مطلق است, ولی بر خلاف امتنان است و این دینی که «رحمة للعالمین» است وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ (1)[4]یا رَحْمَةً لِلْعالَمینَ. (2)[5]اگر ملحدی نسبت به یک ملحد دیگر یا مشرکی نسبت به یک مشرک دیگر یا ملحدی نسبت به مشرکی, مبتلا به قتل شد, مبتلا به قطع عضو شد و مانند آن, باید «حق الناس» را بپردازد، بگوییم حالا که مسلمان شده حقوق مردم را نباید بپردازد،«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ», این بر خلاف امتنان است، شامل حال آنها نمیشود.
بنابراین آن چیزهایی را که اسلام نیاورده; نظیر عقود و ایقاعات و مانند آن, مشمول این قاعده نیست و همچنین آن مسائل حدود و قصاص و دیاتی که اسلام نیاورده, مشمول این نیست, اینها بر خلاف امتنان است, شامل نمیشود و اگر کسی «حق الناسی» در مسئله خون و مانند آن بدهکار است, باید بپردازد; لکن نصّی که در جریان فتح مکه از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است, آن نصّ حاکم است. بالأخره این«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» یک قاعده مطلق یا عام است; نظیر عمومات و مطلقات دیگر که کاملاً قابل تخصیص و قابل تقیید است. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از جریان فتح مکه، چند مطلب را فرمود: «تَحتَ قَدَمیّ هاتَین» یکی جریان ربا بود، بعد فرمود اول ربایی که من او را زیر پا نگاه میدارم و میگذارم, ربای عموی من عباس است, (3)یکی هم درباره این خونریزیهایی که در جاهلیت میشد فرمود: «کُلُ دَمٍ کانَ فِی الجاهِلِیَّهِ فَهُو تَحتَ قَدَمَیَّ هاتَینِ» (4)[7]زیر دو پای من است این خونریزیهای جاهلانه, غارتگریهای جاهلانه، فراوان بود, دوباره همانها بخواهد احیا شود, مشکلات ایجاد میکند. درست است که نسبت به این شخص ممکن است بر خلاف منت باشد; ولی همین شخص در حادثه دیگر کسانی را کشته, خونهای فراوانی متقابلا در عهده یکدیگر هست, بهترین امتنان نسبت به قومی که مسلمان شدند, این است که جلوی آن خشونتها و آن خونریزیها و آن زد و خوردها و غارتگریها را بگیرند که یک عفو عمومی شود; البته این به حکم ولایی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شبیهتر است, تا حکم تعبّدی محض. فرمود، هر دمی که در جاهلیت بود، «تَحتَ قَدَمیَّ هاتَینِ». پس با نصّ خاص آن قاعده، تقیید یا تخصیص پیدا کرده وگرنه مسائل قصاص و حدود و دیات و مانند آن, در بین ملحدان بود، باید محفوظ بماند، در بین مشرکان بود، باید محفوظ بماند، اگر ملحدی با مشرکی هم داشت، باید محفوظ بماند، عمده مسئله اهل کتاب است.
ص: 1034
پرسش: پس«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» مشمول عبادتهای مالی و بدنی میشود؟
پاسخ: نماز و روزه عبادتهای بدنی هستند, زکات و خمس عبادتهای مالی هستند, حج و عمره که تلفیقی از عبادتهای بدنی و امور مالی است, همه اینها مشمول«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» است, چون اینها اسلام آورده, قبلاً که زکات و خمس و انفال و مانند آن نبود; اما آن دو بخش را اسلام نیاورد; البته آن بخش عقود و ایقاعات را اسلام امضا کرده, کسی معاملهای کرده چیزی از کسی خریده، حالا بدهکار است، بگوییم چون اسلام آورده، نباید بپردازد یا خونی را ریخته, حالا که اسلام آورده، بگوییم که نباید قصاص شود یا نباید دیه بدهد, اینطور نیست, باید بدهد, مگر اینکه نصِّ خاص بیاید, جلوی عموم این قاعده یا اطلاق قاعده را بگیرد, آن به نصِّ خاص شد.
مطلبی که در جریان اهل کتاب است, اهل کتاب اگر تابع پیامبر هستند، قبول دارند, البته تحریف کردند; ولی بالأخره دینی دارند. اگر آنها نذر کردند که در فلان مدت فلان روز، روزه بگیرند یا اعتکاف کنند و این کار را انجام ندادند، حالا که مسلمان شد، از یهودیّت به اسلام یا از مسیحیت به اسلام آمد, آیا باید کفاره آن کار را بدهد یا ندهد؟ و اسلام هم موافق با این کار است; یعنی اسلام هم امضا کرده; اگر کسی بر خلاف نذر عمل کند, این است. حالا این به دستور دین خودش, خود را بدهکار میداند, الآن که مسلمان شد, آن دین را دین منسوخ و دین باطل میداند, آیا این کار بر او لازم است که قضا بجا بیاورد، کفاره بدهد، دیه بدهد و مانند آن, یا مشمول«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» است؟ اینجا برخیها گفتند ما مشکل داریم که آیا بر او واجب است یا نه؟ الآن که مسلمان شد، چنین تعهدی نسپرده, آن وقتی که یهودی بود یا مسیحی بود, تعهد سپرده که فلان کار عبادی را انجام بدهد و بر خلاف نذر یا خلاف عهد عمل کرد, باید مثلاً کفاره بدهد, الآن که مسلمان شد که بخواهد کفاره بدهد معتقد است که آن دین، دین باطلی است, دین منسوخ است. در ظرفی که اعتقاد دارد که آن دین دین منسوخ است و این اعتقاد حق است؛ آیا باز باید برابر آن دین منسوخ عمل کند یا «الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» میگیرد؟
ص: 1035
اینجا باید تفصیل داد و آن این است که اگر آن اهل کتاب در شرایط ذمّه بود و اسلام او را امضا کرد, پس آن وقتی که این اهل کتاب, برابر شرایط ذمّه عمل میکرد آن «حکم الله» بود, برای او چون «حکم الله» بود در آن ظرف باطل نبود الآن باید انجام بدهد«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» او را نمیگیرد; اما اگر برابر دین منسوخ بود و تحت ذمّه هم نبود، جزیه هم نمیداد, آن کافری که اهل کتاب باشد و تحت ذمّه نباشد و جزیه نپردازد، حکم مشرک را دارد; بنابراین قاتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ اْلآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ، (1)[8]این اوصاف چهارگانه درباره اهل کتابی است که طغیانگر هستند, در حقیقت آنطوری که باید موحّد باشند نیستند, یک; لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ. آنطوری که باید مسئله معاد را بپذیرند, به معاد راستین، معتقد نیستند, دو; وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ, سه; وَ لا یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ, چهار; حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ.
بنابراین اگر اهل کتابی یهودی یا مسیحی در زمان قبل از اسلام، تحت ذمّه بود و جزیه میداد و شرایط ذمّه را قبول میکرد در آن زمان اگر تعهد کرد، نذر کرده که فلان روز، روزه بگیرد یا اعتکاف کند اگر نکرد، دَینی بر ذمّه اوست, الآن باید آن دِین را ادا کند چرا؟ چون در آن ظرف, ظرف حق بود, الآن هم که اسلام آورده, اسلام میگوید, کافر ذمی آنچه را که انجام میدهد حقّ است, چون آن عبادت را شارع امضا کرده در شرایطی که در پناه دولت اسلام باشد, بیاید ذمّه را قبول کند; یعنی من در پناه دولت اسلام هستم و جزیه هم بپردازد. بنابراین اگر رها باشد بعید است«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» شامل حال او شود; یعنی این عبادتی است که امضا نکرد، «حق الله» است و «حق الله» را امضا نکرده; این نه نظیر عقود و ایقاعات مردمی است, نه نظیر قصاص و حدود و دیات است; یک عبادتی است، عبادتی که امضا نشده, این«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» شامل کفارات میشود; یعنی دیگر بدهکار نیست, چون چیزی از «حق الناس» به عهده او نیست, «حق الله» را هم که امضا نکرده«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» برداشت.
ص: 1036
1) توبه/سوره9، آیه29.
پرسش: شرایط ذمه مربوط به آداب اجتمایی کافر است؟
پاسخ: چون شرایط اجتماعی است، علناً معصیت نکند، ناقوس نزند، خانه او بالاتر نباشد, این احکام را بپذیرد; آن وقت آنچه را که قبول کرد، شارع مقدس میگوید؛ شما مجاز هستید با همان عبادتها, خدا را بندگی کنید. پس شارع اجازه میدهد، کسی که در پناه دولت اسلامی است، ذمّه را قبول کرده، به همان سبک نماز بخواند، به همان سبک روزه بگیرد، به همان سبک نذر کند، این را امضا کرد.
پرسش: جزیه امر مالیاتی نیست؟
پاسخ: جزیه؛ نظیر خراج و مانند آن نیست, سرانه است, به زمین تعلق نگرفته که امر مالیاتی باشد; البته جزیه برای آن است که اینها که در پناه دولت اسلام هستند، هزینه دارند, هزینه آنها این است که از این راه تأمین شوند و این بر خلاف مالیات است; اما بالأخره شارع مقدس فرمود, حالا باش; ممکن است که ذات اقدس الهی در قیامت کیفر کند بگوید چرا اینطور کردی؟ اما حالا مشکل این است مثالی هم که زده شد، کسی نذر کرده فلان روز، روزه بگیرد و حنث نذر کرده و خلاف نذر کرده, این همان است که در اسلام هم هست. اسلام مسئله نذر را آورده که اگر کسی بر خلاف نذر عمل کند، باید کفاره بدهد, در دین آنها، هم همین بود. الآن این شخص که مسلمان شد, در ظرف اسلام که نذر نکرده, در ظرف یهودیّت، نذر کرده که الآن معتقد است، آن دین منسوخ است; یعنی در ظرف نذر دین منسوخ را داشت عمل میکرد، مشکلی که هست این است که آیا«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» این را میگیرد یا نمیگیرد؟ ما بگوییم, چون آن نذر مطابق با اسلام هست, در حقیقت اسلام این را آورده«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ»، این شخص بدهکار نیست, یا نه وقتی که انجام میداد, برابر همان دین بود, نه برابر اسلام, باید که انجام بدهد, اگر بخواهد انجام بدهد, الآن که مسلمان شد، معتقد است که آن دین, دین منسوخ و دین باطلی بود، نذر او بیجا بود, باز هم باید برابر آن نذر که خلاف کرده کفاره بدهد، این مشکل باعث شد که این بزرگانی که قاعده«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» را مطرح کردند, درباره ملحدان و مشرکانی که مسلمان شدند، درباره این دو گروه مشکل نداشته باشند; ولی درباره اهل کتاب که مسلمان شدند، مشکل دارند.
ص: 1037
راه حل آن این است که اگر اینها در شرایط ذمّه بودند و به ذمّه عمل میکردند, بله این«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» میگیرد, برای اینکه آن حکم تقریباً حکم اسلامی بود, این را شارع امضا کرده ولو از نظر معنویت و بهشت و جهنم حساب خاص خود را داشته باشد, از نظر کلامی حکم خاص خود را دارد, ولی شارع این را امضا کرده، در حقیقت این را شارع آورده, چون این را شارع آورده«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» این را میگیرد، این بدهکار نیست. اگر بگوییم این را شارع و اسلام نیاورده, همان یهودیّت آورده; همان طور که عقود و ایقاعات را اسلام نیاورد، مگر امضائاً, قصاص، حدود و دیات مردمی را اسلام نیاورده، مگر نحو خاص خودش و چیزی را که اسلام نیاورده، برنمیدارد, این را هم ما میگوییم, اسلام نیاورده تا بردارد; ولی اگر برای شرایط ذمّه بود، این را اسلام آورد، چون امضا کرده و همین مقدار را هم شارع، این را برمیدارد.
پرسش: ؟پاسخ: بله بالأخره این به دین نزدیکتر است «حق الناس» نیست، «حق الله» است.
در مسئله «حق الناس» همه یکسان هستند, در مسئله «حق الناس»; یعنی خرید و فروش و قصاص و حدود و دیات، همه یکسان هستند، اما در مسئله عبادات است، که فرق میکند.
بنابراین به حسَب قاعده این«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» مطلق یا عام است و نظیر مطلقات و عمومات دیگر، قابل تخصیص است، قصاص و حدود و دیات و اینها را شامل نمیشود, مگر برابر حکم ولایی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که در جریان فتح مکه فرمود: «کُلُ دَمٍ کانَ فِی الجاهِلیَّةِ فَهُوَ تَحتَ قَدَمیّ هاتَین» این تقیید است و نصِّ خاص، خارج شده و اگر چنین نص خاصی ما نداشته باشیم، به عموم یا اطلاق قاعده عمل میشود. پس اگر غیر مسلمان مسلمان شود به حسب قاعده، مسئله حدود و قصاص و دیات خارج از قلمرو قاعده«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ»، مسئله عقود و ایقائات خارج از قلمرو«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» است, میماند آن سه قسم; یعنی عبادات بدنی, عبادات مالی, عبادات ملفّق از مال و بدن, اینها را اسلام آورده؛ شخصی که ملحد بود و مسلمان شد یا مشرک بود و مسلمان شد، هیچ یک از اینها قضا ندارد، کفارات ندارد و اما آن خونها و اینها حساب آنها محفوظ است؛ لکن این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود هر خونی که در جاهلیت ریخته شد، «تَحتَ قَدَمیّ هاتَین» اینها را هم به منزله«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» کرد که دوباره آن خونریزی ها و کُشت و کشتار قومی و قبیلهای یا عشیرهای پیش نیاید. پس به حسَب قاعده، حکم روشن شد، به حسب نصّ خاص روشن شد، «هذا تمام الکلام» درباره کسی که مسلمان نبود و وارد حوزه اسلامی شد.
ص: 1038
اما اگر مسلمانی جاهلاً، غافلاً، ربا میخورد، الآن مُتَّعِظ شد، آشنا و آگاه شد، توبه کرد, آیا همان طور که«الاِسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ» تام است, «اَلتُّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها» هم تام است که بعضی ها ذیل آن قاعده این را نقل کردند یا نه؟ آیا این جمله «اَلتُّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها», شامل حال حکم تکلیفی و وضعی هر دو میشود یا نه، فقط شامل حکم تکلیفی است؟ اگر کسی گناه کرده بود، الآن توبه کرد, آثار تلخ گناه که کیفر الهی را در قیامت دارد، آن برداشته شد; اما آن «حق الناس» یا «حق الله»ای که حکم وضعی است، کفارهای که بدهکار است و حقوق دیگری که بر عهده اوست، قضای نماز، قضای روزه، اینها سر جای خود محفوظ است.
در اینجا هم دو مطلب است دو مقام است: یکی به حسب قاعده, یکی به حسب نصِّ خاص, به حسب قاعده «اَلتُّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها»، حداکثر حکم تکلیفی را برمیدارد; یعنی حرمتی که بود برداشته شد و مسئله کلامی را برمیدارد; یعنی عذابی که بود برداشته شد. روایات هم بیش از این نمیگوید که اگر کسی گناه کرد توبه کرد «کَمَن لا ذَنبَ لَهُ» (1)[9]است; اما حالا قضای نماز, قضای روزه و مانند آن اینها را بردارد نیست, اگر کسی گناه کرد، بعد توبه کرد، دیگر هیچ قضای نماز و روزه و کفارات و حدود و دیات نباشد، نیست. پس به حسَب قاعده «اَلتُّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها»، فقط آن حکم تکلیفی را برمیدارد; یعنی آن عذاب و عقاب را که در حقیقت یک حکم کلامی است، برمیدارد و تمام احکام وضعی، سر جای خود، محفوظ است; یعنی قضای نمازها محفوظ, قضای روزهها محفوظ است, حج و عمرهای که اگر نکرده بود, باید انجام دهد و خمس و زکاتی که نداده بود باید بپردازد و کفارات و دیاتی هم که به عهده او بود باید بپردازد, این قاعده اولیه است.
ص: 1039
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص435، ط اسلامی.
پرسش: با توجه به روایت حضرت علی(علیه السلام) آیا با توبه حل میشود؟
پاسخ: حالا سراغ توبه واقعی برویم، که توبه اوحدی از تائبان است، اینجا هم دو مقام محور بحث است، بحث بر اساس قاعده این است, اما در خصوص ربا و بعضی از احکام دیگر روایات معتبر و فراوانی است که اگر کسی توبه کرده، فَلَهُ ما سَلَفَ که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بود، مشابه این تعبیر که ظاهراً درباره غیر مسلمان بود، که مسلمان شده, این تعبیر، درباره مسلمان هایی که از روی جهل، قصور، تقصیر یا غفلت، معصیت کردند، حالا که توبه کردند، فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ. پس به حسَب قاعده, اگر کسی در زمان اسلام، جاهل بود, یا غافل بود، در اثر قصور یا تقصیر، ربا گرفت, بعد توبه کرد، حالا معصیت او برطرف میشود; ولی دَین او سر جای خود، محفوظ است; یعنی قاعده «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» به ضمان ید، بدهکار است، آیا روایاتی هست که بگوید این شخصی که ربا گرفت، دیگر حالا بدهکار نیست یا نه؟
پس به حسَب قاعده، بدهکار است «اَلتُّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها» هم توان آن را ندارد، که بگوید «حق الناس» یا حقوقی دیگری که در ذمه او هست، با توبه برطرف میشود. توبه فقط حکم کلامی را برمیدارد; یعنی عذاب را برمیدارد, پس اینجا هم; نظیر آن کسی که کافر بود، بعد مسلمان شد, دو مقام، محور بحث بود: یکی به حسَب قاعده, یکی به حسَب نصّی که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید که «کُلُ دَمٍ کانَ فِی الجاهِلیَّةِ فَهُوَ تَحتَ قَدَمیّ هاتَین», آنجا دو مقام بحث بود, اینجا هم دو مقام بحث است، به حسب مقتضای قاعده اول، این است که این شخصی که معصیت کرده، بدهکار است. معامله ربوی داشت، قرض ربوی داشت، برابر قاعده «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» ضامن است، به ضمان ید، باید بپردازد, آیا توبه, گذشته از اینکه حکم کلامی را برمیدارد; یعنی عذاب را برمیدارد, حکم فقهی را هم برمیدارد; یعنی این شخص، دیگر ضامن نیست و آیه این را هم شامل میشود و روایاتی هم که باز به همین مضمون آمده که مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ؛ یعنی «له ما سلف تکلیفاً و وضعاً» یا مخصوص به تکلیف است؟ چند تا روایت است ـ که این را بعد ملاحظه میفرمایید ـ که این روایات شامل حال این میشود یا نمیشود، که البته بعضی از بزرگان هم برابر آن روایات فتوا دادند.
ص: 1040
موضوع: ربا
قاعده فقهی «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» (1)[1] این غیر از قانون معروف و مطلب معروف است که قانون«عطف بما سبق» نمیشود. مطلبی که میگوید قانون عطف بر «ماسبق» نمیشود این است که اگر در گذشته کاری انجام میگرفت, ولی قانونی درباره او وضع نشده بود، بعداً که قانون وضع شد, شامل گذشته نمیشود، این را میگویند قانونِ عطف بر «ماسبق» نمیشود, یا اگر قانونی قبلاً وضع شده بود و این شخص مشمول آن قانون نبود, بعدها مشمول قانون شد, میگویند این قانون، عطف بر «ماسبق» نمیشود؛ مثلاً اگر قانونی وضع شده بود و کسی تاکنون بالغ نبود یا قانون مالیاتی وضع شده بود, کسی قبلاً تجارت نمیکرد, بعدها به تجارت رسیده و سودی پیدا کرد, بگویند عطف بر «ماسبق» شود, آن وقتی هم که تاجر نبوده باید مالیات آن وقت را هم بدهد، این نیست. پس اینکه میگویند قانون عطف بر «ماسبق» نمیشود، برای مواردی است که این دو مورد نمونه آنهاست, اگر قبلاً قانونی وضع نشده بود، بعد وضع شد, این شامل گذشته نمیشود, یا اگر قانونی قبلاً وضع شده بود، این شخص مشمول قانون نبود، بعدها مشمول قانون شد, اینکه میگویند قانون عطف بر «ماسبق» نمیشود، راجع به این مورد است; اما «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» قانون الهی وضع شده بود, برای قبل از اسلام که نیست, قانون الهی وضع شد و افراد موجود بودند. اگر کسی بگوید کفّار مکلّف به فروع نیستند, بعد وقتی هم که مسلمان شدند مکلف به فروع هستند این؛ نظیر قسم دوم است، مثل اینکه قانونی وضع شده بود و شخص بالغ نبود و بعدها بالغ شد، در این مورد میشود قانون عطف به ما سبق؛ نمیشود «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ»; اما لسان «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» لسان امتنان است، لسان رفع است; یعنی قانونی قبلاً بوده, یک; و این افراد مشمول قانون بودند, دو; و در اثر ترکِ قانون معصیتی کردند، مستحق عذاب بودند, سه; اکنون که مسلمان شدند، ذات اقدس الهی، منّت گذاشت بر اینها گذشتههای اینها را عفو کرد, چهار; این معنای «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» است. پس هیچ ارتباطی بین قاعده فقهی «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» با آن مطلب معقود حقوقی که میفرماید، قانون عطف بر ما سبق نمیشود هیچ ارتباطی نیست.
ص: 1041
1) مستدرک الوسائل، المیرزاحسین النوری الطبرسی، ج7، ص448.
مطلب دوم آن است که بعضی از عمومات و بعضی از مطلقات هستند که قابل تخصیص یا قابل تقیید نیستند. جریان حقّ خدا از اینکه هیچ قانونی نیست که قابل تخصیص نباشد، چون رحمت خدای سبحان که «ارحم الراحمین» است، نامتناهی است؛ لذا سیئه همه بتپرستان را میبخشد و گناه همه بتتراشان و بتفروشان و میفروشان و میکدهدارها را میبخشد, اگر کسی توبه کند إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً. (1)[2]دو تا عفو در قرآن کریم است: یکی به نحو قضیه مهمله است که در حکم قضیه جزئیه است, یکی هم قضیه موجبه کلیه. آن قضیه مهمله که در حکم قضیه جزئیه است، در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است که إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ (2)[3]خدا شرک را نمیآمرزد، مادون شرک را میآمرزد; اما لِمَنْ یَشاءُ.
این سه تا مطلب کنار هم قرار گرفت که خدا شرک را نمیآمرزد، این البته سالبه کلیه است إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ. دوم اینکه وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ; یعنی کمتر از شرک و معاصی عملی و اخلاقی را. قید مطلب سوم آن قیدی است که به آن اضافه شده وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ این لِمَنْ یَشاءُ, مهمله است چه کسی را میخواهد، در چه شرایطی میخواهد، چه کسی را نمیخواهد، در چه شرایطی نمیخواهد، این روشن نیست، مستحضر هستید که قضیه مهمله، چون سوری ندارد, در حکم قضیه جزئیه است, برای اینکه اگر کلی باشد، جزئی در آن داخل است، جزئی هم باشد که جزئی است و قضیه جزئیه غیر از قضیه شخصیه است، قضیه شخصیه در علوم معتبر نیست; اما قضیه جزئیه، گاهی صغرا، گاهی کبرایِ بعضی از اَشکال قرار میگیرد. پس این سه قید در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آمده که إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ اما لِمَنْ یَشاءُ.
ص: 1042
در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» آنجا دارد که لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً (1)[4]هم «ذنوب» جمع محلی به «الف» «لام» است، هم با جمیع تأکید شده است که خدا همه گناهان را میآمرزد, چه شرک، چه غیر شرک; هیچ تنافی بین این دو تا آیه نیست, برای اینکه در این قسمت دومی که فرمود: إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً که خود «ذنوب» جمع است با «الف» «لام» هم آمده، تأکید «جمیع» هم دارد، در سیاق توبه است, بعد دارد وَ أَنیبُوا إِلی رَبِّکُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ; (2)[5]یعنی با انابه و توبه, خدا همه گناهان را میبخشد, این همه مشرکین صدر اسلام بودند که توبه کردند, مسلمان شدند, یکی ابوذر، یکی مقداد و دیگری عمار شد, اینها همه، سابقه شرک داشتند. الآن هم «الیوم» هر ملحد، هر مشرک توبه کند، مسلمان شود إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً تمام گناهان الحادی و شرکی او بخشوده میشود, این خدایی است که رحمت او نامتناهی است و آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است، برای بیتوبه است إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ; یعنی بیتوبه، چون اگر توبه کند، در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» دارد که میبخشد و همه مشرکین صدر اسلام هم توبه کردند، بخشوده شدند إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ؛ یعنی بیتوبه, وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ؛ لذا انسان اگر توبه کرد که موفق است و خوشحال، اگر توبه نکرد، بین خوف و رجاست، ناامید نیست, یأسی در کار نیست که حالا شخص که توبه نکرده، حتماً سوخته میشود، ما چه میدانیم. مسئله «حق الناس» و اینها هم ممکن است جداگانه طرح شود، ولی بالأخره این مشیت الهی برابر حکم است. از بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است در صحیفه سجادیه که عرض میکند! «یَا مَن لا تُبَدِّلُ حِکمَتَهُ الوَسَائِلَ» (3)[6]ای خدایی که تمام کارهای شما حکیمانه است! با هیچ توسلی نمیشود کاری کرد که شما بر خلاف حکمت کار کنید, وسیلهای بگیرید به این وسیله متوسل شوید که ـ معاذ الله ـ شما کاری که بر خلاف حکمت باشد، بکنید «یَا مَن لا تُبَدِّلُ حِکمَتَهُ الوَسَائِلَ», این از غرر بیانات امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه بود.
ص: 1043
پس «من یَشاء» او، برابر حکمت اوست که فرمود: وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ. بنابراین هیچ تنافی بین این دو تا آیه نیست آنجایی که فرمود: یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً برای توبه است آنجا که فرمود: لِمَنْ یَشاءُ برای بیتوبه است و مشیت او هم که معلوم است. گاهی کسی، تبهکاری داشت و مُرد، بعد خدا به او فرزند صالحی داد که او علم را یاری کرد یا شهید شد یا دین را از راه دیگر کمک کرد, جامعه را نجات داد, آدم چه میداند که خدا به برکت آن فرزند صالحی که «یدعوا له» از جرم او میگذرد یا نمیگذرد ما که نمیدانیم, اَعقاب و نوههای آنها این طور هستند. بنابراین این لِمَنْ یَشاءُ; یعنی حکیمانه است. پس نسبت به گناهان و جرمهای تکلیفی دستمان باز است، زبانمان باز است, برای اینکه رحمت, رحمت نامتناهی است و خدا میبخشد; اما نسبت به حقِّ مردم، که ظلم است، ما چطور میتوانیم، فتوا بدهیم به اینکه این ظلم بخشوده شده.
قرآن کریم جریان ربا را به دو قسم تقسیم کرد و فرمود این مسئله حکم تکلیفی است فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ اگر کسی توبه کرد, خدا میبخشد، اما اینکه فرمود حالا که توبه کردید فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ؛ (1)[7]یعنی اگر مال مردم را ندادید, ظلم است. این ظلم از عناوینی است که تخصیص پذیر نیست, تقیید پذیر نیست، بگوید این ظلم است، مگر در فلانجا این ظلم جایز است, این درست نیست. ربا، چون معامله فاسدی است، چه معامله قرضی، چه معامله بیعی, معامله فاسدی است، وقتی فاسد شد «کل ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (2)[8]شامل آن میشود, این شخصِ ربا گیرنده و رباخوار، ضامن است و ظلم به ربا دهنده بیچاره کرده, حالا توبه کرده, فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ تأمین شده, اما این ظلم، چطور تأمین میشود. اگر ظاهر یک روایت، این است که حالا ربا خوردی، حلال است, این را حتماً باید توجیه کرد یا علم آن را به اهل آن واگذار کرد, خیلی تلاش و کوشش کردند، مرحوم صاحب جواهر که از بین این حرفها بتواند راه حلّی پیدا کند، نشد. مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) متأسفانه این راه حل را سریعاً عبور کرد, گویا مرحوم آقای خوئی هم بعد از فتواهایشان هست, این را هم همراه مرحوم آقا سید محمد کاظم ارائه کرده, که اگر کسی جاهلاً، ربا خورده, قبلاً نمیدانست، ربا حرام است، حالا فهمیده ربا حرام است، توبه کرده, هیچ بدهکار نیست, همه اموال برای او حلال است. چند تا روایت در این زمینه هست, بخشی از این روایات، قبلاً هم اشاره شد، حالا بخشی را هم میخوانیم تا ببینیم حق با مرحوم صاحب جواهر است و بزرگان دیگر که ابن ادریس از مرحوم شیخ طوسی که استاد اوست، کاملاً دارد دفاع میکند, میفرماید مبادا! کسی بگوید که شیخ طوسی (3)چنین چیزی فتوا داده، از ظاهر عبارت ایشان، آن است، مراد شیخ ما، استاد ما این است که در تفسیر، ایشان این را فرمودند در کتاب فقه، این را فرمودند, فرمودند گناه او بخشوده میشود, نه اینکه مال مردم را میتوانی بخوری, این تعبیر تند فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ; یعنی رباخوری ظلم است, مال مردم است, چطور شما میگویید برای او حلال است. (4)نمونه دقیق آن این است که آنجایی که مال حرام مخلوط به حلال شد در ربا و امثال ربا, وجود مبارک حضرت، دستور میدهد که باید خمس را بدهی, حالا مال حرام در مال شما آمده، مشخص نیست، مخلوط شد باید خمس آن را بدهی. آنجا که حرام، مخلوط به حلال است, باید خمس آن را بدهی, آنجا که حرام به عینه موجود است، برای شما حلال و طیّب و طاهر است؟ گرچه ظاهر بعضی از روایات این است, آدم وقتی چیزی را متوجه نمیشود، علم آن را به اهل آن واگذار میکند.
ص: 1044
حالا این چند تا روایتی که مرحوم آقا سید محمد کاظم خیلی روی آن تکیه میکند و بر خلاف فرمایش صاحب جواهر و بزرگان دیگر, همینطور فتوا به حلیّت دادند و بعضی از آقایان هم موافقت کردند، این روایت را هم بخوانیم وسائل, باب پنج از ابواب «ربا», در این باب دوازده تا روایت است که ظاهر بسیاری از اینها این است که اگر رباخوار جاهل بود, بعد در زمان جهل، ربا میگرفت، بعد وقتی عالِم شد, توبه کرد و دیگر ربا نمیگیرد, همه رباهایی که گرفته برای او حلال است, معنای آن این است که فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ «و لکم ما اخذتم من الربا» دیگر ظلمی در کار نیست. این آیهای که دارد فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ قابل تخصیص نیست. اینکه میگویند، بعضی از عموم، قابل تخصیص نیست، بعضی از مطلقات، قابل تقیید نیست، همین است, ظلم قابل تقیید نیست، ظلم حرام است، مگر در فلانجا, ظلم جایز نیست، مگر در فلانجا, اینطور نیست.
پرسش: آیا اینجا جای توبه هست, پس عقاب چه میشود؟
پاسخ: بله, جاهل توبه کرده، معصیت او برطرف شده، عذاب الهی برطرف شده است; اما مال مردم را باید بدهد، عقاب برداشته شد فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ برداشته شد، اما لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ همچنان حاکم است.
باب پنج، از ابواب ربا، چون سند، بخش قابل توجهی از این روایات، صحیح است، مرحوم آقا سید محمد کاظم هم تعبیر کرده به «صحیحه», از این جهت حرفی نیست; اما فرمایش مرحوم صاحب جواهر این است که اضطراب دارد یک، در بعضی از موارد این شخص جاهل بود و جاهل گناهی ندارد، جا برای توبه نیست این دو، آن وقت که فهمید، دست برداشت آن وقتی که نفهمیده بود «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» (1)[11]گناهی نبود تا این توبه کند. اینکه در روایت دارد که سائل میگوید که من نمیدانستم, حالا که فهمیدم دست برداشتم, در روایت دارد که اگر توبه کرد! نقد مرحوم صاحب جواهر این است که آخر شما این روایت را نگاه کنید، این روایت مضطرب است, کسی که جاهل بود، بر اساس «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» گناه ندارد تا توبه کند، به این آیات الهی دسترسی نداشت، بسیاری از روستاهای دورافتاده مناطق کفر هستند که به حسَب ظاهر، اهالی آن روستا اسلام آورده; ولی خیلی از احکام را نشنیدهاند، چه گناهی دارند, همان وقت که شنیدهاند، یک روحانی نزد آنها رفته, اینها هم الآن برابر دستور الهی دارند عمل میکنند, قبلاً گناه نبود تا توبه کنند. در روایت دارد که این شخص باید توبه کند چرا توبه کند از چه توبه کند؟؛ لذا صاحب جواهر میفرماید که بعضی از این روایت مضطرب است. (2)
ص: 1045
روایت اول این است که منصور از هشامبنسالم، نقل میکند که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند «عَنِ الرَّجُلِ یَأکُلُ الرِّبا وَ هُوَ یَرَی أَنَّهُ لَهُ حَلالٌ» این خیال میکرد که حلال است; یعنی علم به حرمت ربا نداشت, «قَالَ لَا یَضُرُّهُ حَتَّی یُصِیبَهُ مُتَعَمِّداً فَإِذَا أَصَابَهُ مُتَعَمِّداً فَهُوَ بِالْمَنْزِلِ الَّذِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ», (1)[13] اگر عالماً، عامداً، ربا میخورد بله، فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ است; اما الآن چه گناهی دارد. روایت دوم مسئله ارث مالی بود که آن مورّث ربا میخورد که قبلاً هم این روایت خوانده شد. همه این روایات را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (2)نقل کرد, بعضی را مرحوم صدوق به نحو مُرسل نقل میکند, همین روایت دوم را هم مرحوم شیخ طوسی (3)به اسناد خود نقل کرد از حسینبنسعید و همین روایت دوم را مرحوم صدوق (4)مُرسلاً نقل کرد. غرض این است که مشایخ ثلاث(رضوان الله علیهم) این روایت را نقل کردند.
روایت سوم این باب که مرحوم کلینی نقل میکند از حلبی، از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) میگوید که «أَتَی رَجُلٌ أَبِی» وجود مبارک امام صادق میفرماید کسی آمده حضور پدرم امام باقر(سلام الله علیهما) گفت «إنی إِنِّی وَرِثْتُ مَالًا وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ صَاحِبَهُ الَّذِی وَرِثْتُهُ مِنْهُ قَدْ کَانَ یُرْبِی» مال ارثی به من رسید و من میدانم که این موّرث من رباخوار بود، ربا میگرفت «وَ قَدْ أَعْرِفُ أَنَّ فِیهِ رِبًا وَ أَسْتَیْقِنُ ذَلِکَ» من یقین دارم که در این مال ربا هست و آشنا هم هستم «وَ لَیْسَ یَطِیبُ لِی حَلَالُهُ لِحَالِ عِلْمِی فِیهِ» من، چون میدانم این رباست, برای من طیّب و طاهر نیست «وَ قَدْ سَأَلْتُ فُقَهَاءَ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ أَهْلِ الْحِجَازِ فَقَالُوا لَا یَحِلُّ» این دنبال حلال بودن میگشت. البته قبلاً در حجاز، زعیم حوزه علمیه حجاز، عبداللهبنعباس بود در زمان امام صادق(سلام الله علیه) ایشان زنده نبود, در عراق، زعیم حوزه علمیه عبداللهبنمسعود بود, بعدها که اینها منقرض شدند به دیگران رسید, در مدینه متأسفانه ابیبنکعب بود؛ لذا خروجی این سه حوزه میبینید خالی است; اما وقتی به نجف، میرسید زعیم حوزه علمیه میشود، سید مرتضی و شیخ طوسی و مانند آن, این همه برکات از همان نجف، نصیب امّت اسلامی شد. ایشان میگوید من از فقهای حجاز سؤال کردم از فقهای عراق سؤال کردم «وَ قَدْ سَأَلْتُ فُقَهَاءَ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ أَهْلِ الْحِجَازِ فَقَالُوا لَا یَحِلُّ أَکلُهُ»، چون همه آنها میگویند، این حرام است، چون ربا در آن است، وجود مبارک امام صادق میفرماید: که پدرم امام باقر(سلام الله علیهما) در جواب سؤال این سائل فرمود: «فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ بِأَنَّ فِیهِ مَالًا مَعْرُوفاً رِبًا وَ تَعْرِفُ أَهْلَهُ فَخُذْ رَأْسَ مَالِکَ وَ رُدَّ مَا سِوَی ذَلِکَ» اگر مال مشخص است، کدام مال است, صاحب مال مشخص است چه کسی رباده است به آن ربا گیر مال داد، مشخص است اگر این دو را به عینه میشناسید «فَخُذْ رَأْسَ مَالِکَ وَ رُدَّ مَا سِوَی ذَلِکَ» همان لَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ آن رأس مال را بگیر، که اصل مال تو است, آن بقیه را، چون صاحب آن مال را میشناسی، مقدار مال را هم میدانی، برگردان «وَ إِنْ کَانَ مُخْتَلِطاً فَکُلْهُ هَنِیئاً» اگر حلال آن مخلوط به حرام است, این برای شما گواراست. همین را ائمه(علیهم السلام) در کتاب خمس «بالصراحه» فرمودند به اینکه باید خمس آن را بدهی. فرمایش صاحب جواهر این است که شما آخر یک طرف آن را دیدید طرف دیگر را هم ببینید, همین روایات مشابه آن در باب خمس از امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند، حلالی است مخلوط به حرام, ما قدر آن را نمیدانیم، صاحب آن را هم نمیدانیم، فرمود: «اخرج خمسه» آن را هم ببینید. اینکه صاحب جواهر میفرماید که این با روایات خمس مخالف است، خود آن مضطرب است همین است, نظر مرحوم آقا سید محمد کاظم هم این است که کجای آن مضطرب است؟ فرمود: کجای آن مضطرب میشود، این طور فتوا داد, فرمود: اگر مال حرام مشخص است, برو به صاحب آن بده, اگر مشخص نیست، مخلوط به مال خودت است گوارا باشد؟ این را هیچ فقیهی نمیتواند فتوا بدهد بله، خیلی چیزها ما نمیفهمیم علم آن را به اهل آن واگذار میکنیم. مال حرامی در این دستگاه هست; منتها معلوم نیست, میگویند عیب ندارد, وقتی مخلوط شد, مستهلک میشود. یک وقت است، حرامی در اثر اختلاط، مستهلک میشود، مثل خاک, البته اگر خاکِ تربت سید الشهدا (سلام الله علیه) باشد که حساب خاص، دارد و نه تنها حرام نیست, بلکه شفابخش است; اما کسی داشت کنار دیوار آشپزی میکرد یک مقدار خاک درون دیگ ریخت، خوردن خاک حرام است; ولی وقتی رفت در دیگ بزرگ، مستهلک شد، حلال میشود; اما یک قطره خون اگر ریخته در این ظرف، این دیگر مستهلک نیست، این مهلک است این مستهلک نیست. (5)
ص: 1046
پرسش: ؟پاسخ: همانها را میگوید فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ.
پرسش: آن رباهایی که قبلاً گرفته بود لازم نیست برگرداند آیه شامل نمیشود؟
پاسخ: در خصوص جاهلیت همه ما قبول کردیم که «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» حالا این در فرع است; یعنی مسلمانی دسترسی به احکام اسلام نداشت و در یک روستای دوردست زندگی میکرد، روحانی آنجا نرفته بود خیال میکرد که ربا گرفتن حلال است, همه مردم میدانند; ولی او نمیداند، الآن مسئله محل بحث این است، در پایان بحث قبل اشاره شد، آن ربایی که در زمان جاهلیت بود، مشمول «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» است.
پرسش: اگر عموم بود تخصیص بردار است؟
پاسخ: بله، عفو عمومی است که ذات اقدس الهی؛ نظیر بین قوانین بشر هست, خیلیها آدم کشتند، خیلیها غارت کردند، بعد وقتی حکومت برای برقراری امنیت جامعه، عفو عمومی میدهد, این عفو عمومی، ظلم من جهتی است، عدل من جهتی دیگر, این عفو عمومی کم کم تأمین میکند, عفو عمومی که دارند, همین است.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود کسی که اسلحه را انداخت به خانه خود رفت، در امان است, با اینکه این کار فاسدی کرد, چهار نفر آدم کشته، چهار تا مال، هم از بین برد. در حکومت اسلامی، اگر ظلمی یک جا بخشوده میشود, برای اینکه عدلی در جایی دیگر احیا میشود, این عفو عمومی است، که ما کلاً از آن بحث فارغ شدیم; یعنی «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» بحث قبلی بود, الآن بحث در این است که «التُوبَةُ تَجُبُّ مَا قَبلَهَا» (1)[18]أم لا؟ کسی که مسلمان بود و ربا گرفت و الآن، توبه کرد; فرمایش صاحب جواهر این است که اینکه جاهل بود، توبه ندارد, آن وقتی که ربا میگرفت، معصیت نمیکرد, برای اینکه نمیدانست «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» الآن هم که فهمید ربا نگرفت، چرا توبه کند؟ اینکه میگویند روایت مضطرب است دستور توبه میدهد، میگوید چرا توبه کند چه کسی توبه کند; حالا وقتی که توبه کرد از حضرت سؤال کنند که به من مالی ارث رسیده و میدانم که این رباست، یقین دارم، تعبیر به «استیقن» کرد که من یقین دارم که مال ربا در آن است, حضرت فرمود: اگر به مال ربوی ـ مال ربا ـ عیناً مشخص است به صاحب آن برگردان! اگر با مال حلال مخلوط شد «فَکُلهُ هَنیئَاً» کسی میشود این را فتوا بدهد. این؛ نظیرآن خاک است که اگر مستهلک شده حلال میشود, یا؛ نظیرآن خونی است که مستهلک نمیشود بلکه مهلک است؛ لذا در روایت خمس فرمودند که خمس آن را بده! همین ائمه در آنجا فرمودند شما فتوا میدهید که مال حلالِ مختلطِ به حرام، کلاً حلال است یا باید خمس آن را داد. فرمایش صاحب جواهر این است که صدر و ساقه این نصوص مضطرب است, شما چطور جرأت میکنید و به آن فتوا میدهید، آن وقت جمعبندی کرده فرمود, اگر ظاهر فرمایش شیخ طوسی این است که حلال است, حرف شیخ طوسی را از شاگردان مستقیم و بلاواسطه او باید شنید، این ابن ادریس است که در سرائر این را گفته, همین ابن ادریس گفته که مفسّران گفتند, استاد ما در تبیان اینطور میگوید, کتابهای ایشان حاضر است, بهترین کسی که حرف استاد را میفهمد شاگردی، مثل ابن ادریس است; پس چرا شما به شیخ طوسی اسناد میدهید که او قائل است به اینکه این حلال است. بنابراین این را چه کسی و کدام فقیهی جرأت میکند، فتوا بدهد. شخصی میگوید من یقین دارم مال مردم است, حالا مخلوط شد, حضرت فرمود: «فَکُلهُ هَنیئَاً», اگر میدانی این مال کدام است، مخلوط نشده به صاحب آن بده, اگر با مال تو مخلوط شد، «فَکُلهُ هَنیئَاً». مگر ما ادعا کردیم هر چه که در روایت است میفهمیم, یا هر چه در روایت است باید به فهم خودمان تفسیر کنیم. به ما گفتند هر چه را متوجه نشدی علم آن را به ما برگردانید, ما هم همان کار را میکنیم. «سَأَلْتُ فُقَهَاءَ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ أَهْلِ الْحِجَازِ فَقَالُوا لَا یَحِلُّ أَکْلُهُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ بِأَنَّ فِیهِ مَالًا مَعْرُوفاً رِبًا وَ تَعْرِفُ أَهْلَهُ فَخُذْ رَأْسَ مَالِکَ وَ رُدَّ مَا سِوَی ذَلِکَ» اگر حرام مشخص است که فلان مال است, فلان فرش را ربا گرفته، فلان مبلغ را ربا گرفته، عین آن معلوم است، صاحب آن معلوم است، به صاحب آن برگردان! اما «وَ إِنْ کَانَ مُخْتَلِطاً فَکُلْهُ هَنِیئاً» اگر حرام مخلوط به حلال است این گوارا باشد, همین شما در کتاب خمس فتوا دادی که خمس آن را باید خارج کرد, فتوای رسمی همین است «فَإِنَّ الْمَالَ مَالُکَ» کدام مال مال توست؟ این دلیل ضعیفتر از مدلول, مدلول ضعیفتر از دلیل است, کدام مال مال توست, مال مردم مال توست؟ اصرار صاحب جواهر که اینها مضطرب است ما متوجه نمیشویم باید به اهل آن برگردانیم بر اساس همین جهات است «وَ اجْتَنِبْ مَا کَانَ یَصْنَعُ صَاحِبُهُ» تو بعداً ربا نگیر «وَ اجْتَنِبْ مَا کَانَ یَصْنَعُ صَاحِبُهُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قَدْ وَضَعَ مَا مَضَی مِنَ الرِّبَا وَ حَرَّمَ عَلَیْهِمْ مَا بَقِیَ» این نشان میدهد که مسئله، مسئله جاهلیت بود, کسی قبلاً مسلمان نبود، بعد مسلمان شد بله, این درست است، این یک عفو عمومی است بله, این درست است «فَمَنْ جَهِلَ وَسِعَ لَهُ جَهْلُهُ حَتَّی یَعْرِفَهُ فَإِذَا عَرَفَ تَحْرِیمَهُ حَرُمَ عَلَیْهِ وَ وَجَبَ عَلَیْهِ فِیهِ الْعُقُوبَةُ إِذَا رَکِبَهُ کَمَا یَجِبُ عَلَی مَنْ یَأْکُلُ الرِّبَا». (2)[19]
ص: 1047
در همین باب پنج، روایت پنجمی هست، که این روایت پنج را ملاحظه بفرمایید مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) به اسنادش نقل میکند «عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ: أَتَی رَجُلٌ عَلِیّاً ع فَقَالَ إِنِّی اکْتَسَبْتُ مَالًا أَغْمَضْتُ فِی مَطَالِبِهِ حَلَالًا وَ حَرَاماً» من چشمپوشی کردم، حلال بود، گرفتم، حرام هم بود، گرفتم، چشمم را باز نکردم که ببینم حلال کدام است, حرام کدام است، حرام را نگیرم, حلال را بگیرم، «أَغْمَضْتُ فِی مَطَالِبِهِ حَلَالًا وَ حَرَاماً وَ قَدْ أَرَدْتُ التَّوْبَةَ» من عالم بودم، عالماً این کار را میکردم, حالا میخواهم توبه کنم «وَ لَا أَدْرِی الْحَلَالَ مِنْهُ وَ لَا الْحَرَامَ» نمیخواهم از این به بعد ربا بگیرم، از ربا هم توبه کردم; ولی نمیدانم که مال حرام کدام است, مال حلال کدام است «فَقَدِ اخْتَلَطَ عَلَیَّ», حرام برای من مخلوط شد, «فَقَالَ ع أَخْرِجْ خُمُسَ مَالِکَ» این هم در همین روایات باب است، دیگر چطور شما بگویید «فَکُلهُ هَنیئَاً» این را حمل بر استحباب میکنید؟ تصرف در هیأت میکنید، «أَخْرِجْ خُمُسَ مَالِکَ فَإِنَّ اللَّهَ رَضِیَ مِنَ الْإِنْسَانِ بِالْخُمُسِ» آنگاه «وَ سَائِرُ الْمَالِ کُلُّهُ لَکَ حَلَالٌ» (1)[20] این میشود، مقید آن, «فَکُلهُ هَنیئَاً»; یعنی «بعد التخمیس», این قابل جمع است دیگر آنجا که فرمود: «فَکُلهُ هَنیئَاً», در قبال این، روایت نورانی حضرت امیر که فرمود اگر حلال و حرام مخلوط است « أَخْرِجْ خُمُسَک» برای اینکه خدا به همین خمس، راضی است بقیه حلال است، این مقید آن میشود؛ یعنی «أَخْرِجْ خُمُسَ مَالِکَ» بعد «فَکُلهُ هَنیئَاً» بله، این درست است. بنابراین بقیه این روایات هم که مرحوم صاحب وسائل در باب پنجم نقل میکند, وزان آن، همین باب است و راه، راهی است که مرحوم صاحب جواهر رفته، بسیاری از بزرگان رفتند، راهی که مرحوم آقا سید محمد کاظم رفته، رفتنی نیست, راهی که مرحوم آقای خویی طی کرده، رفتنی نیست و مانند آن.
ص: 1048
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص130، ط آل البیت.
موضوع: ربا
ص: 1049
در فصل اول روشن شد که ربا تکلیفاً حرام است و وضعاً معامله ربوی باطل است.
معامله ربوی گاهی به صورت بیع و امثال بیع هست, گاهی به صورت قرض هست که باطل است. در فصل دوم تحولاتی که برای رباخوار پیش میآید طرح شده است که اگر کسی قبلاً کافر بود و ربا میگرفت و الآن مسلمان شد، حکم او چیست؟ و همچنین کسی که قبلاً جاهل بود و ربا میگرفت و الآن عالم شد، حکم او چیست؟ در این فصل دوم تحولات فراوانی مطرح است که برخی کمتر محل ابتلاست, برخی هم بیشتر محل ابتلاست. آنکه کمتر محل ابتلاست این است که اگر کافری مسلمان بشود، حکم او چیست؟ حکم شرعی او روشن است; ولی کمتر محل ابتلاست, البته کافر اعم از ملحد، مشرک و اهل کتاب است و اما اگر جاهل عالم بشود، حکم او چیست؟ این محل ابتلا هست.
جهات و فروع دیگری که محل ابتلا هست و بخشی از آنها را در مبحث ربا ذکر کردند و کلی آن را در مسئله اجتهاد و تقلید ذکر کردند این است, در مسئله ربا این فرع را ذکر کردند که اگر کسی قبلاً مقلِّد مرجعی بود که این مرجع فلان معامله را میگفت که مصداق ربا نیست و تخصصاً خارج است، یا بر فرض باشد، «تخصیصاً للعموم» یا «تقییداً للاطلاق» از طرح دلیل بیرون است; لذا فلان معامله که به حسب ظاهر ربوی است، عیب ندارد یا فلان حیله عیب ندارد. بعد از رحلت ایشان مراجعه کردند به یک مرجع دیگر که آن مرجع دیگر همان را مصداق ربا میداند بدون تخصص و بدون تقیّد, بدون تخصیص و بدون تقیید, وظیفه و تکلیف این شخص چیست؟ این یک نوع تحوّل است. تحول دیگر آن است که رأی خود آن مرجع تقلید عوض میشود که اگر قبلاً نظر مرجع او این بود که فلان مورد تخصصاً یا تخصیصاً, تقیداً یا تقییداً از عموم یا اطلاق ادله ربا بیرون است، الآن رأی شریف ایشان این است که نه تقیّدی است و نه تقیید، نه تخصّصی است و نه تخصیص, بلکه مندرج تحت عمومات و اطلاقات ادله رباست؛ چنین مقلِّدی تکلیف او چیست؟
ص: 1050
اصل مسئله را در باب اجتهاد و تقلید مطرح میکنند، صاحب جواهر و امثال صاحب جواهر به این فرع یا اصلاً نپرداختند یا کم پرداختند; (1)ولی مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (2)و همفکران ایشان در مسئله ربا را مطرح کردند؛ یعنی به دنبال تحول شخص از کفر به اسلام یا از جهل به علم, این مسئله تحول در تقلید, تنوع در تقلید را هم ذکر میکنند.
دو تا فرع در کنار آن دو تا فرع قبلی است؛ دو تا فرع قبلی این بود که یکی کافر بود و مسلمان میشود، حکمش چیست؟ یا جاهل بود و عالم بشود، حکم آن چیست؟ الآن این دو تا فرع در حوزه تقلید است: یکی اینکه قبلاً از مرجعی تقلید میکرد که این را ربا نمیدانست, بعد از رحلت او از مرجع دیگری تقلید میکند که این را ربا میداند یا قبلاً از همان مرجع که تقلید میکرد, نظر آن مرجع این بود که این ربا نیست, بعد نظر شریف آن مرجع برگشت و تجدید نظر کرد گفت این رباست, تکلیف چیست؟ آیا این بحثهایی که گفته شد: اگر کسی جاهل بود بعد عالم شد، آیه فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ او را شامل میشود یا نمیشود؟ طرح مسئله تحول در تقلید یا تحول نظر مرجع تقلید به این مناسبت است که آیا اینجا مشمول ادله مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ (3)[3]میشود یا نه؟ بعضیها میگویند نظر مرجع دوم یا نظر دومِ همان مرجع را قبلاً این مقلِّد که نمیدانست, اگر این نظر حجت «بالفعل» اوست قبلاً که او نمیدانست, پس قبلاً جاهل بود, وقتی جاهل بود مندرج تحت نصوص جاهل است که مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ; ولی این بزرگان میگویند که با قطع نظر از اینکه آیا مندرج تحت ادله جهل است که شما بگویید این نظر را که آن شخص قبلاً نمیدانست یا نظر این مرجع جدید را که قبلاً او نمیدانست, با قطع نظر از اینکه اگر جاهل بود ادله فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ شامل شود؛ خود مسئله اجتهاد و تقلید، عهدهدار جواب این است; لذا اینگونه از مسائل را به صورت بازتر در مبحث اجتهاد و تقلید مطرح میکنند. این شخص قبلاً حجت شرعی داشت و با حجت شرعی این کار را میکرد, میگفتند که در فلان شیء ربا نیست و در فلان شیء ربا هست, نظر شریف مرجع این بود که این ربا نیست و او هم این کار را میکرد, او با حجت شرعی این کار را میکرد؛ قبلاً حجت شرعی او این بود او ربا را میگرفت؛ الآن حجت شرعی او عوض شد، ربا نمیگیرد؛ خواه این تحول به صورت سوم باشد یا به صورت چهارم;(صورت اول این بود که کافر مسلمان شود, دوم این بود که جاهل عالم شود, سوم این بود که نظر مرجع تقلید او عوض شود، چهارم این است که خودِ مرجع تقلید عوض شود؛ یعنی قبلاً کسی مرجع بود که رحلت کرد و الآن یک مرجع جدیدی است) بحث فعلی هم درباره محور سوم و چهارم است، آنجا که نظر مرجع عوض میشود یا خود مرجع عوض میشود.
ص: 1051
پرسش: پس خود مکلف مصداق را ببیند؟
پاسخ: بله, مرجع قبلی، خودِ مصداق را مندرج تحت ادله ربا نمیدانست و میگفت فلان معامله ربا نیست یا فلان حیله کافی است, الآن نظر جدید مرجع یا مرجع دیگر میگوید که فلان معامله ربا هست یا فلان حیله کافی نیست؛ این بزرگان میفرمایند که ما با قطع نظر از اینکه آیا مندرج تحت دلیل مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ هستیم، در مبحث اجتهاد و تقلید دلیلی داریم که به کفایت این فتوا میدهد و آن این است که قبلاً با حجت شرعی این کار را کرد, بدون حجت شرعی این کار را نکرد, در مسئله جهل عذر بود; اما در اینجا حجت شرعی دارد نه اینکه بر اساس «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» معذور بود، بلکه بر اساس «ثبت ما یعلم» او یک حجت شرعی دارد؛ این دو خیلی فرق میکند. شما یک وقت میخواهید با «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ»، مسئله را حل کنید, یک وقت است نه با حجت «بالفعل» مسئله حل میشود؛ در اینجا او حجت «بالفعل» دارد، چون حجت «بالفعل» داشت, چه دلیلی دارد که ما بگوییم همه آن ربا و پولهایی که گرفته برگردانید یا مثلاً معصیت بود؟! حالا او نمیدانست معذور است, دلیلی بر او نیست, بله بعداً نباید ربا بگیرد؛ این درست است. در این جهت فرقی بین فرع سوم و چهارم نیست؛ آنجا که نظر مرجع عوض میشود یا اینکه خود مرجع عوض میشود, مرجع قبلی رحلت میکند مرجع بعدی میآید. پس با صرف نظر از اینکه آیا مشمول مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ بشود یا نه؛ کسی بحث کند و اشکال کند، با قطع نظر از آن, اینجا جا برای نگرانی نیست, این حجت شرعیه داشت.
ص: 1052
پرسش: آیا ادله ضمان را میشود لحاظ کرد؟
پاسخ: بله، همان شارع مقدس که فرمود این شخص ضامن است، همان شارع مقدس میگوید که شما حجت دارید ضامن نیستید؛ او با حجت شرعی اقدام کرده است.
پرسش: اگر کسی بگوید که قبلاً ربا بود الآن ربا نیست، چه کند؟
پاسخ: اگر نظر شریف او این است که قبلاً ربا بود و این شخص هم تقلید میکرد, بالأخره باید برگرداند، چون قبلاً حجت علیه او بود. فرض در این است که در زمانی که ربا میگرفت با حجت شرعی گرفت, پس معلوم میشود که محور بحث ما جایی است که نظر شریف مرجع, قبلاً حلیّت بود؛ اما اگر قبلاً حرمت بود این شخص حجت شرعی علیه خود دارد. این عصاره فرمایش آن بزرگواران بود.
اما «و الذی ینبغی ان یقال»؛ در جریان تحول آراء در مسئله فرع سوم و چهارم، یک وقت است که همان مرجع نظر او که عوض میشود در اثر اینکه از اصلی به اصل دیگر منتقل میشود؛ مثلاً قبلاً فکر میکرد اینجا مجرای فلان اصل است، بعد فهمید مصب اصل دیگر است و از اصلی به اصل دیگر منتقل شد که هم «منقول عنه» و هم «منقول علیه» هر دو جزء اصول عملیهاند و اصول عملیه هرگز واقع را نشان نمیدهد, برای رفع حیرت «عند العمل» است, کاری به واقعیت و واقع ندارد, این یک; یک وقت است از امارهای به اماره دیگر منتقل میشود که اماره واقع را نشان میدهد; منتها حالا به طور ظنی, اماره اول هم واقع نما بود, اماره دوم هم واقع نماست. یک وقت است از اصلی به اماره منتقل میشود، این صورت سوم؛ یک وقت است از امارهای به اصل منتقل میشود، این صورت چهارم؛ در همه این صور چهارگانه تا حدودی حق با این بزرگان است که فرمودند قبلاً یک حجت شرعی داشت, الآن حجت شرعی بعدی دارد و با این حجت شرعی بعدی از این به بعد نباید ربا بگیرد; ولی قبلاً با حجت شرعی ربا میگرفت، اصلاً ربا نبود.
ص: 1053
اما اگر از اصل به یقین یا از اماره ظنی به یقین رسید که این مرجع یقین وجدانی پیدا کرد و مقلِّد هم میداند که او یقین وجدانی و علم قطعی پیدا کرده, نه سخن از اماره ظنی یا اصل است, اینجا بعید است که به گذشته اکتفا شود، چون قبلاً «لا حجة» بود; بله، حکم تکلیفی آن برداشته شده, اما بعید است حکم وضعی برداشته بشود. اگر این شخص برای بار دوم یقین وجدانی دارد که این رباست، نه اینکه بخواهد به اماره تمسک بکند تا ما بگوییم قبلاً اماره بود الآن اماره است، یا قبلاً اصل بود الآن هم اصل است، اگر یقین صد در صد پیدا کرد, اینجا اگر اقوا نباشد, احوط این است که شخص با آن ربا دهندهها مصالحه کند و مال خود را تطهیر کند، البته تکلیفاً معصیت نکرد.
مطلب بعدی آن است که این اعمالی که گفته میشود در مسئله ربا، حکم همین است؛ چون در مسئله ربا، یک حکم تکلیفی است که حرمت است، یک حکم وضعی است که «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (1)که ضمانش ضمان ید است، برابر «عَلَی الیَدِ مَا أخَذَت حَتّی تُؤَدّی» (2)[5]است که با آن ربا دهنده باید مصالحه کند و راه حل دارد. اما در خصوص مسئله, حکم با همین هم حل میشود و اما در مسئله اجتهاد و تقلید، حکم به این آسانی حل نمیشود. در مسئله اجتهاد و تقلید، اگر مرجعی از نظری برگشت، قبلاً گفت واجب بود الآن بگوید واجب نیست، یا قبلاً شرط بود الآن شرط نیست, ما باید ببینیم که ادله دیگری که آن چیز را جزء کرد یا آن چیز را شرط کرد میگوید که اگر «جاهلاً، ساهیاً، غافلاً، قاصراً، مقصراً» به هر نحوه ترک کند باز اعاده به عهده او است, اینجا حتماً باید اعاده بشود ولو نظر مرجع تقلید این بود که قبلاً واجب نیست یا شرط نیست, اما بعد برگشت, معلوم شد که شرط هست؛ پس آن شخص قبلاً نمازی که خوانده بود فاقد آن طهارت بود الآن باید اعاده کند; مگر اینکه ادله و قواعد دیگری قصور آن را ترمیم کند؛ مثلاً ما در مسئله نماز، قاعده «لا تعاد» داریم که بسیاری از مشکلات را حل میکند؛ فرمود: «لا تُعادُ الصَّلاةُ اِلّا مِن خَمسَةٍ», (3)[6]نمازی را که انسان بر اساس قواعد ظاهری و حجت شرعی خواند، اگر خللی, قصوری, فقدان شرطی, فقدان جزئی راه پیدا کرد, این نماز صحیح است, وقتی اعاده دارد که این پنج امر و مشکل پیدا شود: طهور است، وقت است، قبله است، سجدتان و رکنان و اینهاست که بر اساس این امور خمسه هم استثنا واقع شده؛ درست است این پنج تا استثنا شده, از این مستثنا هم استثنایی واقع شده, این طور نیست که طهور «بالقول المطلق» و وقت «بالقول المطلق», قبله «بالقول المطلق», رکوع «بالقول المطلق», سجود «بالقول المطلق» اعاده داشته باشد, بلکه در این عناوین خمسه هم صوری استثنا شده است که ما از دو تا استثنا باید استفاده کنیم: یکی اینکه فرمود: «لا تُعادُ الصَّلاةُ اِلّا مِن خَمسَةٍ»؛ اگر این تبدّل رأی در حوزه این امور پنج گانه نبود، بلکه در امور دیگر بود و این مقلِّد بدون اینکه آنها را انجام بدهد نماز خواند, قاعده «لا تعاد» میگوید اعاده لازم نیست, البته نه برای اینکه قبلاً حرف مرجع حجت بود، بلکه گذشته از اینکه حجت بود تکلیف شرعی را از شما برداشت؛ اما حکم وضعی که اعاده و قضا باشد به وسیله این نصوص خاصه برداشته میشود و یکی هم آن مستثنیاتی است که از این امور خمسه به عمل آمده، چون در غالب این امور پنج گانه هم صور استثنایی راه پیدا کرده, این طور نیست که اگر وقت «بالقول المطلق» آسیب دید, نماز باید اعاده بشود یا رکوع و سجود و هکذا و هکذا.
ص: 1054
بنابراین در مسئله اجتهاد و تقلید، بحث خیلی عمیقتر از مسئله رباست. در مسئله ربا ما یک حکم تکلیفی داریم به نام حرمت و یک حکم وضعی داریم به نام ضمان، همین محور هست؛ دلیل دیگری نداریم; اما در مسائل دیگر، در جریان اعاده نماز, در جریان قضا و روزه, در جریان کفارات، هر کدام از اینها یک نصوص خاصهای دارند. حالا فرض کنید کسی گفته بود که فلان ذبیحه حلال است, بعد نظر شریف مرجع او برگشت, گفت فلان ذبیحه حرام بود و یک گوشتی بود که او مصرف کرده, اما الآن اگر آن ظرف باقی است، باید دست خود را بشوید, برای اینکه مردار هست یا نه, این را دلیل دیگر باید تأمین کند؛ اینچنین نیست که حالا آن حکم برداشته شده آثار آن هم که هست برداشته شده باشد، این نیست؛ بر خلاف مسئله ربا, در مسئله ربا گفته میشد قبلاً حجت شرعی داشت، دیگر از این به بعد نباید بگیرد؛ نه اینکه آنچه را که گرفته باید بدهد; ولی در مسئله تقلید اگر گفت اهل کتاب ذبح کند، مثلاً حلال است, بعد نظر مرجع برگشت این میشود مردار, آن ظرفها فعلاً آلوده است, باید ظرفها را بشوید, آیا میته با غیر مزکّی یکی است یا نه؟ اگر بر او روشن شد که غیر مزکّی همان میته است، گذشته از حرمت، نجاست هم دارد و باید این ظرفها را هم بشوید. اینچنین نیست که ما بگوییم بر اساس اینکه قبلاً یک حجت شرعی داشت, الآن دیگر هیچ اثری بر او بار نیست. قبلاً حجت شرعی داشت, الآن هم یک حجت شرعی بر خلاف دارد؛ اگر الآن یک حجت شرعی بر خلاف دارد، باید برابر همین حجت فعلی عمل بکند؛ شما چطور در مسئله کافری که مسلمان بود آنجا چه میگفتید; کافری که مسلمان شده، رباخواری که در زمان ربا گیری کافر بود, بعد مسلمان شده, قسطهای فراوانی هم مانده، هنوز که این ربا دهنده باید بپردازد, حالا که مسلمان شده آن معاصی قبلی که رخت بربست؛ «رُفِعَ»؛ یعنی گناه حساب نمیشود, آن اموالی هم که گرفته برای او حلال تلقّی شده, اما بقیه اقساط را باید بگیرد یا فرمود: وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا؟! فرمود: وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا, (1)[7]فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ؛ (2)اقساط بعدی را نباید بگیرد, با اینکه قاعده «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» (3)[9]هست, با اینکه این شخص ربایی که گرفته بود هیچ حرمتی برای او نداشت و اموالی که گرفته بود برای او حلال است; اما اقساط بعدی را دیگر حق ندارد بگیرد; اینجا هم آثار بعدی را باید بار کند اینچنین نیست که بگوییم قبلاً حجت داشت، هر کاری که کرد لوازم و ملحقات و ملزومات آن را هم تا پایان عقد ادامه دارد؛ این طور نیست.
ص: 1055
یکی از مشکلاتی که مشترک بین مسئله ربا و مسئله اجتهاد و تقلید است این هست که تحولاتی که پیش میآید همین چهار قسم بود که مطرح شد; ولی کارهایی که انجام میدهند که همه آن یک جانبه نیست, همه آن نماز و روزه نیست, بلکه معاملاتی که کرده است؛ معاملههایی که کرده یک طرف معامله خود اوست، یک طرف معامله شخص دیگر است, اگر آن شخص دیگر هم، مثل او دارای همین مرجع بود یا همین نظر را داشت, مرجع هر دو یکی بود یا اگر مرجع هر دو یکی نیست و متعدد است, نظرهای یکی است؛ بله حکم همین است که گفته شد; اما اگر مرجعها فرق میکرد, آن طرف معامله یا مجتهد بود یا مقلِّد یک مرجع دیگر بود و نظر او این بود که این معامله رباست و باطل است, حالا نظر مرجع شما این بود که این حلال است, او که میگفت, تابع او بود به نظر او این معامله باطل است؛ اینکه نظیر نماز فرادا نیست تا ما بگوییم مشمول «لا تعاد» و مانند آن است. این نظیر نماز جماعت است که یکی میخواهد به دیگری اقتدا کند, آن امام جماعت سوره را واجب نمیداند, این مقلِّد سوره را واجب میداند, حالا میخواهد به او اقتدا کند، امام جماعت هم سوره را نمیخواند, اینجا چه کار باید کرد. یک وقت است که احتیاطاً سوره میخواند، حرف دیگر است؛ یک وقت است که آن امام جماعت اجتهاداً یا تقلیداً نظر شریف او این است که سوره در نماز واجب نیست یا در تسبیحات اربعه یکی کافی است یا در تیمم یک ضربه کافی است، به همان یک ضربه تیمم میکرد یا سجده را یک بار میگفت یا در «حمد» و سوره, «حمد» را میخواند سوره را نمیخواند و این شخصِ مأموم هم به او اقتدا میکند, این دو جانبه است, یک جانبه نیست؛ اینجا شما بخواهید با «لا تعاد» مسئله را حل کنید, در اینگونه از موارد که مشکل جدی دارید, چون این شخص میداند که امام جماعت او سوره را نمیخواند، با همین وضع اقدام کرده، بعداً میخواهید با «لا تعاد» این را حل کنید؛ مشکل است. در مقام ما اگر آن ربا دهنده اجتهاداً یا تقلیداً میگوید این رباست، حالا آمده دارد معامله میکند, این شخص هم یا مجبورش کرده یا دیگری از او دارد ربا میگیرد, این شخص به فتوای مرجع خود ـ که این را مصداقاً ربا نمیدانست یا تخصیصاً یا تقییداً از ادله ربا خارج میدانست ـ خود را مجاز به گرفتن این مال ربا میداند؛ ولی طرف دیگر که این را ربا میداند، این معامله باطل است; حالا مرجع او عوض شده یا نظر شریف مرجع او عوض شده، گفته این صحیح است, چگونه میشود مشکل او حل بشود؟
ص: 1056
بنابراین در غالب این بخشها، در مسئله اجتهاد و تقلید باید دید که آن ادله دیگر چه میگوید, صرف اینکه بگوییم که این شخص قبلاً حجت شرعی داشت، کافی نیست. حجت شرعی حداکثر این است که حکم تکلیفی را برمیدارد; اما «لا تُعادُ الصَّلاةُ اِلّا مِن خَمسَةٍ» میگوید قضا دارد، اگر او در وقت متوجه شد اعاده دارد, اگر «لا تعاد» میگوید که به استثنای این امور پنج گانه بقیه اعاده ندارد, در این امور پنج گانه مشکل پیدا شد؛ پس در وقت اعاده دارد؛ اگر نظر مرجع هم برگشت، این شخص باید اعاده کند.
بنابراین در مسئله ربا حکم آسان است, برای اینکه ما بیش از دو امر نداریم: حکم تکلیفی, حکم وضعی, ادله آن هم روشن است; اما در مسئله اجتهاد و تقلید به نحو عموم, باب نماز احکام فراوانی دارد, باب روزه احکام فراوانی دارد, ابواب حج و عمره, خمس و زکات بحثهای خاص خود را دارند. اگر کسی خواست فتوا بدهد باید بگوید که اینچنین نیست که بگوییم اگر هر جا نظر مرجع عوض شد؛ چون قبلاً حجت شرعی داشت کافی بود، از این به بعد باید طبق نظر دوم عمل کند; اگر قبلاً رکنی را از دست داد یا طهارتی را از دست داد، «لا صَلاةَ اِلا بِطَهُورٍ» (1)[10]چطور؟ و اگر قبلاً اصلی بود یا امارهای بود, اما الآن قطع وجدانی دارد چطور؟ این مسئله کمتر در مسئله اجتهاد و تقلید مطرح است, آنکه در اجتهاد و تقلید مطرح است و حواشی آقایان در عروه متوجه آن است این هست که بالأخره ما باید ادله دیگر را ببینیم, اگر نماز هست که قاعده «لا تعاد» یک فرمان خوبی دارد که در خیلی از موارد باید اعاده بشود مخصوصاً موارد پنج گانه و در موارد دیگر؛ اگر طبق فتوای دوم, این شخص فاقد طهارت است فعلاً نمیتواند نماز بخواند. آنجا به صرف تبدل رأی نمیشود گفت از حجتی به حجت دیگر منتقل شده, گاهی میشود آن حجت قبلی فقط معذّر است نه راهنمای واقعی؛ فقط عذر بود، دیگر چنین نیست که معمم باشد و جلوی قضا و اعاده را بگیرد. بنابراین بحث اجتهاد و تقلید وسیعتر است, آنچه که در باب ربا به بحث ربا برمیگردد همین مقدار است که اگر قبلاً طبق نظر مرجع یا مرجع قبلی یا طبق نظر قبلی مرجع که فرع سوم و چهارم بود, این شیء حلال بود, این شخص دیگر مسئول نیست و باید از این به بعد ربا نگیرد, مگر اینکه قطع به وجدان حاصل شده باشد؛ «و هذا تمام الکلام» در صورتی که طرف مقابل آن هم، مثل او فکر کند; اما اگر طرف مقابل این معامله را باطل بداند که باید بحث جدید طرح کرد، بالأخره معامله باطل است. اگر طرف دیگر، مثل او فکر میکرد؛ یعنی مرجعی داشت یا همین مرجع، مرجع او بود، حکم همین است که گفته شد.
ص: 1057
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج1، ص33.
موضوع: ربا
روایات باب پنج از ابواب ربا، یک سلسله فروع و مسائلی را در بر داشت که محل ابتلای مردم آن عصر بود و از ائمه(علیهم السلام) سؤال میکردند؛ همان فروع و مسائل را فقهای بعدی(رضوان الله علیهم) که محل ابتلای علمی آنها بود مطرح کردند. مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1)بعضی از آن فروع را در همین جلد ششم عروه مطرح کردند که درباره مسئله رباست. فروعی که در روایات باب پنج بود، (2)بخشی از آنها عبارت از این است که اگر مالی به وارثی ارث رسید و این وارث شکّ دارد که مورِّث، اهل ربا بود یا نبود، حکم آن چیست؟ این را ـ مشابه این یا خود این را ـ از ائمه(علیهم السلام) سؤال کردند، فرمودند که شما وقتی علم نداری که مورِّث مبتلا به ربا بود، این مال برای شما حلال است و از اموالی که خمس ندارد مسئله میراث است، چون جزء غنائم و اکتسابات و امثال آن نیست، بلکه مالک به جای مالک نشسته است و تبادل مالی در کار نیست. میراث، ملک طیب و طاهری است که از مورِّث به وارث میرسد و خمس هم ندارد و چون نمیداند که کسب مورِّث آلوده بود، سخن از ربا و مظالم و امثال آن هم مطرح نیست؛ این فرع اول.
ص: 1058
فرع دوم آن است که وارث میداند که مورِّث معاملات ربوی داشت؛ ولی احتمال میدهد که برابر حِیَل شرعیه ـ که مرجع او این حیلهها را امضا میکرد ـ انجام میداد، پس او علم به ربای مُحرَّم ندارد، علم دارد که گرچه او کم و زیاد در قرض یا در بیع ربا میگرفت، اما برابر حیله شرعی میگرفت و چون برای او مشروع بود، بنابراین این مال آلوده نیست و چون علم به ربای مُحرَّم ندارد این مال برای وارث حلال است.
فرع سوم آن است که وارث میداند که این مورِّث به ربا آلوده بود، ولی نمیداند که او عالم به حکم بود یا جاهل به مسئله بود؛ احتمال میدهد که جاهل به مسئله بود و برابر فتوای مرجع او که اگر کسی جاهلاً ربا بگیرد مشمولمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ (1)[3] است، حکم تکلیفی و حکم وضعی او برداشته می شود، همان طور که قاعده «الإسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَه» (2)[4]مقبول است، قاعده «التَّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها» (3)[5]هم به زعم ایشان مقبول است، بنابراین این شخص در حال جهل ربا میگرفت بعد وقتی عالم شد توبه کرد و آن اموال ربوی که در مال این شخص قرار گرفت حلال است و برای وارث حرجی نیست. این سه فرع را مرحوم سید(رضوان الله علیه) مطرح کردند تا به فروع بعدی برسیم.
درباره فرع اول حق با ایشان است، چون اصلاً وارث علم ندارد به اینکه مورِّث مال حرام را گرفته؛ نظیر اینکه نمیداند غبن دارد، اینکه نمیداند احتکار کرده و همچنین سایر محرمات، اگر کسی نمیداند که این شخص از راه حرام مال به دست آورده یا نه، ید او اماره ملکیت است و این ید نشانه آن است که او مالک است و این ملک طلق اوست؛ ید همان طور که اماره اصل ملکیت است و ملکیت حلال را هم نشان میدهد وگرنه حرام که ملک نمیشود. پس اگر احتمال غبن، احتمال احتکار، احتمال تقلب، احتمال غش در معامله، هر کدام از اینها باشد برابر قاعده ید و حکومت ید، منتفی است؛ مسئله ربا هم بشرح ایضاً [همچنین]. این فرع اول درست است.
ص: 1059
فرع دوم که میداند ربا گرفت ولی احتمال میدهد که برابر حیلههای شرعی که مرجع او امضا میکرد گرفت یا نه، چون حیلههای شرعی ـ اگر اقوا حرمت نباشد با احتیاط وجوبی جای فتوا به حرمت دارد ـ کارساز نیست، اگر مرجع این شخص میگوید که حیلههای شرعی کارساز نیست، وارد آن مسئلهای میشود که اگر مالی از کسی به دست دیگری رسید که به نظر آن شخص این مال حلال است و به نظر این شخص این مال حرام است تکلیف او چیست؟ غرض این است که باید برابر تکلیف خود عمل بکند، ببیند که مرجع او چه میگوید.
فرع سوم هم این بود که میداند که مورِّث او مال حرام را به ربا گرفته و ربای مُحرَّم هم بود؛ منتها چون جاهل به حکم بود، مرجع او فتوا میدهد که جهل هم باعث عذر است و اگر کسی توبه کرد، گناهان قبلی او بخشوده میشود و لازم نیست اموال ربوی را برگرداند، چون مرجع او چنین فتوایی را داد، این شخص این مال را نگه داشت؛ ولی این وارث باید طبق فتوای مرجع خود عمل کند؛ الآن مالی که به دست او رسیده است برابر فتوای مرجع او آلوده است، اگر عین آن را که می شناسد باید برگرداند؛ اگر نمیداند که مخلوط است و باید تخمیس بکند؛ اگر صاحب مال را میداند که باید با صاحب آن مصالحه کند و اگر صاحب مال را نمیداند که باید از طرف صاحبش صدقه بدهد. این فروع سهگانه به استثنای فرع اول، در فرع دوم و فرع سومی که مرحوم سید(رضوان الله علیه) فرمودند، محل نظر بود. عمده آن راه های علمی است که از فرع چهارم به بعد است.
ص: 1060
فرع چهارمی که ایشان عنوان کردند این است که وارث میداند که مُورِّث او ربا گرفته و میداند که طبق حیله شرعی نبود و میداند که او به حرمت ربا عالم بود، پس یک کار مُحرَّمی را انجام داد، اما نمیداند که آن مال ربوی در متن مال او بود یا در ذمّه او؛ یک وقت است که مال ربوی در متن مال است؛ مثل اینکه کسی صد تومان وام میدهد و 110 تومان در موقع سررسید میگیرد، این مالی است مُحرَّم در اموال او که باعث آلودگی مال اوست، عین این مال بین اموالش موجود است؛ یک وقت است که معامله ربوی با خرید و فروش است که ده کیلو برنج یا ده کیلو گندم یا دو کیلو طلا میدهد و دو کیلو و نیم میگیرد یا پانزده کیلو میگیرد ـ که معامله ربوی به صورت بیع است نه به صورت قرض ـ عین خارجی هم در دست اوست، این مال و این عین آلوده در اموال او هست، حکم آن مشخص میشود که عین مال را میداند و باید به صاحب آن برگرداند، اگر صاحب مال را میشناسد عین مال را نمیداند مصالحه بکند و مانند آن.
فرع چهارم این است که او احتمال میدهد که به آن شخص ربا ده بدهکار بود؛ یعنی قبلاً کالایی از آن شخص گرفت یا پولی از او گرفت، ذمّه این رباخوار به مال آن شخص ربا ده مشغول بود، بعد صد تومان به آن ربا ده وام داد؛ یعنی به جای اینکه 110 تومان بگیرد، صد تومان گرفت و آن ده تومانی که بدهکار بود را به عنوان ربا حساب کرد؛ یعنی ذمّه شخص رباخوار مشغول بود و این شخص رباخوار، ده تومان به آن شخص ربا بگیر و مُقتَرض بدهکار بود؛ مُقتَرض آمد از او مال قرض بگیرد گفت من مال قرض میدهم، صد تومان به شما قرض میدهم به این شرط که شما سر یک ماه برگردانید و سود آن همان ده تومانی باشد که من به شما بدهکار بودم، اینجا ربا هست و مُحرَّم هست، ولی به عین مال سرایت نکرده، چون آنچه که در ذمّه این رباخوار بود آن را اسقاط کرده بود و مال در ذمّه او بود نه در عین خارجی. اینجا فتوای شریف مرحوم سید(رضوان الله علیه) این است که در این فرع چهارم هم وارث بدهکار نیست؛ اما تمام شبهه این است که چرا وارث بدهکار نیست؟! این شخصی که ربا گیر است، ده تومان به آن شخص طرف مقابل بدهکار بود، بعد به او وامی داد گفت من این صد تومان را به شما وام میدهم که بعد از یک ماه به من برگردانید، سود آن همان ده تومانی باشد که من به شما بدهکارم؛ پس این ده تومانی که در ذمّه شخص رباخوار بود الآن هم همچنان هست و ساقط نشده، چون با حرام که ساقط نمیشود؛ این شخص، زید ده تومان به عمرو بدهکار بود، از او جنسی خرید و بدهکار شد بعد عمرو از زید وام طلب کرد، زید گفت من صد تومان به شما وام میدهم بعد از یک ماه، سود این صد تومان همان ده تومانی باشد که من به شما بدهکارم، اینها هم توافق کردند. عمرو بعد از یک ماه، پول را برگرداند، این ده تومانی که در ذمّه زید بدهکار است همچنان هست، اینکه ساقط نشده و مال مردم را باید داد، با معاملات ربوی که داده نمیشود؛ پس در ذمّه زید این ده تومان هست و ذمّه او مشغول است ولو عین آلوده نیست؛ این یک فرع. به مجرد فرا رسیدن مرگ همه دیونی که در ذمّه است، از ذمّه به عین منتقل میشود؛ این دو فرع، چون آدمی که بدهکار است و ذمّه او مشغول است، اما همین که مُرد تمام حقوق و دیون طلبکارها از ذمّه به عین منتقل میشود و عین گیر است و باید قبل از ثُلث ـ چه رسد به قبل از میراث، چون میراث در درجه سوم است ـ دَین طلبکارها داده بشود بعد ثُلث میت داده بشود بعد به ورثه برسد که فرمود: مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصی بِها أَوْ دَیْنٍ؛ (1)[6]یعنی میراث شما بعد از این دو امر است: اول باید بدهی این شخص میت داده بشود بعد اگر او وصیت کرده مال تثلیث بشود. بعد از تثلیث؛ یعنی ثلث که داده شد، بقیه اموال برای ورثه است: مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصی بِها أَوْ دَیْنٍ. بنابراین شخصی که بدهکار است با معامله ربوی که ذمّه او تبرئه نمیشد؛ اگر ذمّه او تبرئه نشد، زیدی که ده تومان بدهکار بود، تا زنده است ذمّه او مشغول است و به مجرد مرگ، این دَین از ذمّه به عین منتقل میشود و عین درگیر است. وقتی عین درگیر شد، چیزی به وارث نمیرسد مگر بعد از ادای دَین. شما چطور فتوا میدهید که اگر در ذمّه او بود، ذمّه او مشغول شد، ذمّه را ادا کرده؛ در حالی که رباگیر ادا نکرده؟! چون ربا ده بیچاره گفت من آن ده تومانی که از شما طلب داشتم، حالا به وسیله ربا ساقط شد؛ اینکه تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (2)[7]نیست این معامله ربوی است که حَرَّمَ الرِّبا! (3)[8]پس ذمّه زید همچنان مشغول است تا زنده است ذمّه مشغول است و به مجرد مرگ از ذمّه به عین میآید، بنابراین چه چیزی برای او حلال است؟! این فرع چهارم.
ص: 1061
پرسش: آنچه که مهم است قصد إبراء هست ؟
پاسخ: نه، یک وقت است که خودش با طوع نفس این کار را میکند، این رضایت است ؛اما یک وقت تِجارَةً عَنْ تَراضٍ است، بر اساس تِجارَةً عَنْ تَراضٍ؛ یعنی اگر آن شخص بداند که این را شارع مقدس امضا نمیکند و چون مجبور هست راضی است ؛ مگر اینها سودی که به بانک میدهند راضی هستند؟! اینها برابر فشار دارند میگیرند، چه رضایتی در کار هست؟! او خیال میکند که باید بپردازد و اگر این «باید» نباشد نمیپردازد؛ این تحمیلی است، این اجبار است، اینکه رضا نیست؛ مگر در قمار رضا نیست، در کمال رضایت قماربازها با یکدیگر علاقمندانه بازی میکنند و میبازند، اما اینکه تِجارَةً عَنْ تَراضٍ نیست، این اکل مال به باطل است؛ قماربازها در قماره در کمال علاقه و رضایت و دلخوشی به یکدیگر برد و باخت میکنند، اما این رضایت، رضایت مُحرَّم است. چرا «الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ»، (1)این چه رضایتی دارد؟! این شخص برابر فرمان خدا، در قبال دستور خدا، دارد راضی میشود، در حالی که خدا فرمود: رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ؛ (2)[10]ایشان به رجس رضایت میدهند، این چه رضایتی است؟!
پرسش:؟پاسخ: در بحثهای قبل گذشت که شخص میتواند در درجه اول هنگام وام دادن نگوید من صد تا اسکناس به شما وام میدهم، بلکه بگوید من مالیت اینها را به شما وام میدهم؛ این راه حل خوبی دارد. این اسکناس، یک کاغذ چند در چند است، ارزش آن هم مشخص است، اما قدرت خرید آن را به شما وام میدهم؛ یعنی الآن من میتوانم با این صد تومان فلان مقدار پارچه تهیه کنم، یا فلان مقدار مواد غذایی تهیه کنم، شما هم بعد از یک سال پولی به من بدهید که من بتوانم همین مقدار قدرت خرید داشته باشم؛ این طیب و طاهر است، چون مالیت را وام داده نه اسکناس را؛ پس از همان اول راه حل دارد ـ که این قبلاً بحث شد ـ .
ص: 1062
اگر اسکناس را وام بدهد، مشکل جدی دارد؛ مالیت آن که قدرت خرید است را وام بدهد، این چه اشکالی دارد؟! این صد تومانی که قدرت خرید آن این مقدار است را وام داد، در آینده قدرت خرید همین مقدار را از او میگیرد، این دیگر ربا نیست؛ پس یک راه حل هست.
پس این فرعی را که مرحوم سید(رضوان الله علیه) مطرح کردند، تام نیست؛ نظیر فرع دوم و سوم، البته فرع اول مقبول است.
فرع پنجمی که مطرح میکنند این است که وارث میداند که مورِّث ربا گرفته است و این ربا هم ربای حرام بود، حیله شرعی نبود و او هم عالم به مسئله بود، سخن از جهل نبود تا ما بگوییم که «التَّوبَة تَجُبُّ ما قَبلَها» و در ذمّه هم نبود، بلکه در عین بود، در مال او بود؛ اما احتمال میدهد که این مال را در راه دیگر مصرف کرده باشد فعلاً این مالی که در دست او هست آن مال نیست، آن عین مالی را که ایشان گرفته را به دیگری فروخته یا مصرف کرده یا خورده یا پوشیده یا به دیگری داده، عین مال اینجا نیست، الآن عین مالی که ایشان به ارث برده، مال مُحرَّم نیست؛ بعد میفرماید که عیب ندارد، ایشان میتواند در این عین تصرف بکند. بعد استدراک میکنند میگوید که اگر شما وجود این مال را استصحاب بکنید، شاید نتواند این شخص با استصحاب در این مال تصرف بکند؛ میگوید این استصحاب که مثبت نیست؛ استصحاب بقای این مال ـ که «کان» تامه است ـ، «لا یثبت بقاء» این مال را «فی هذه الاموال» ـ که «کان ناقصه» است ـ . شما میخواهید بگویید که آن مال در بین این مالها وجود دارد، این خواسته شماست، اصل بقای آن را استصحاب میکنید؛ استصحاب بقای مال ـ که «کان» تامه است ـ «لا یثبت بقاء» مال را «فی هذه الاموال»؛ بنابراین استصحاب هم بی اثر است.
ص: 1063
نقدی که بر مرحوم سید وارد هست این است که کسی نخواست از راه استصحاب «کان» تامه، «کان» ناقصه را ثابت بکند تا شما بگویید این مثبت میشود، بلکه خود «کان» ناقصه، محور استصحاب است؛ قبلاً این عین محرمه، این مالی که به ربا گرفته شد در بین این اموال بود، نمیدانیم که الآن در بین اموال هست یا نه، همان «کان» ناقصه را استصحاب میکنیم نه «کان» تامه را، تا شما بگویید اینکه مثبت میشود؛ چه چیز آن مثبت میشود؟! اگر بخواهیم بقای آن را استصحاب بکنیم، بگوییم چون مال باقی است، پس در بین این اموال است؛ بله مثبت میشود؛ در صورتی مثبت میشود که از «کان» تامه بخواهیم «کان» ناقصه را اثبات بکنیم، بله میشود استصحاب؛ اما خود «کان» ناقصه که حالت سابقه دارد آن را استصحاب میکنیم، میگوییم قبلاً مال مردم در بین این اموال بود «الآن کما کان».
پس این فروع پنج گانهای که مرحوم سید(رضوان الله علیه) فرمودند به استثنای فرع اول که بین الرشد است، همه این چهار فرع مورد نظر هست و فرمایش ایشان ناتمام است و هر کدام از اینها مشکل دارد یا مشکل مبنایی دارد یا مشکل بنایی دارد؛ به هر تقدیر این فروع چهارگانه بی اشکال نیست. حالا فرع ششم به بعد میماند.
حالا مقداری از مسائل مربوط به محل ابتلای اخلاقی خود را مطرح کنیم. عظمت ماه پربرکت رجب را میشود از ادعیه این ماه کشف کرد، چون عظمت بعضی از مکانها یا بعضی از زمانها را میشود از عظمت آن دعاها هم کشف کرد. مستحضرید که معمولاً زمان و مکان ظرف هستند؛ این ظروف حرمت خود را از آن مظروف دارند، اگر لیله قدر گرامی است به برکت قرآن کریم است و اگر کسی بگوید که خود این ظرفها یک حرمت ویژهای دارند، برای اینکه وجود قُدسی اینها در مخزن الهی برکتی دارد؛ این قابل قبول هست بر اساس آنچه که در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» است که وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ؛ (1)[11]همان طور که مظروف ها در خزینه الهی وجود دارند، ظروف هم در خزینه الهی وجود دارند؛ اما قداست ظروف در آنجا هم به اعتبار قداست مظروف های آنجاست، این طور نیست که آنجا هم که این ظروف وجود دارند زمان یا مکان ذاتاً، قداست داشته باشد، برای اینکه با ازمنه دیگر یا امکنه دیگر فرقی ندارد. غرض این است که از دعاهایی که در ماه های گوناگون آمده میتوان کشف کرد که آن ظرف خصیصهای دارد، حالا این خصیصه از کجا پیدا شده، از کدام مظروف پیدا شده، این یک مطلب دیگر است. در این دعاهای ماه رجب که اصرار هست مستحضرید که دعا انشا است یک، به استثنای جملههایی که محفوف به قرینه است، همه این جملههای خبریه به داعیه انشا القا شده دو، چون دعاست. اینکه میگوییم: «وَ آمَنُ سَخَطَه عِند کُلّ شَرّ»؛ یعنی خدایا! مرا هنگام پدیده هر شری در امان بدار وگرنه اگر خبر باشد که جزء خسارت هاست که لا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ؛ (2)[12]بگوییم من در هر خطری در امانم؛ این را یک انسان خسارت زده میگوید، مسلمان که چنین حرفی نمیزند. «وَ آمَنُ سَخَطَه عِند کُل شَر»؛ جمله خبریه است یک، به داعیه انشا القا شده دو، یعنی خدایا! هر خطری که پیش میآید، من را حفظ بکن سه، وگرنه اگر جمله خبریه باشد که مشمول آن خطر قرآنی است که لا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ. همه اینها جمله خبریهای است که به داعیه انشا القا شده و برهان مسئله هم این است که در خود این دعاها آن لطایف هم تنظیم شده است، اینکه میگوییم: «یا مَنْ یُعْطِی مَنْ سَأَلَهُ، یا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ»؛ اما ضمن اینکه ما آن کرامت و عظمت ذات اقدس الهی را بازگو میکنیم؛ هم لطایف دعا ما را هدایت میکند، هم خود دعا کننده باید توجه داشته باشد که خدایا! من آن طور را نمیخواهم، خدایا! تو به کافر میدهی، به ملحد میدهی، به من هم بده، نه این طور نمیخواهم، بلکه «یا مَنْ یُعْطِی مَنْ سَأَلَهُ، یا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً، أَعْطِنِی بِمَسْأَلَتِی إِیَّاک»؛ (3)[13]به کافر نخواسته میدهی، آنچه را که تو دادی استدراج است که فرمود: اینها خیال نکنند که نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ، (4)[14]من آن را نمیخواهم؛ ولی من میخواهم بگویم که کرمت نامتناهی است و نعمات بی پایان است «هیچ خواهنده ازین در نرود بی مقصود»؛ (5)ولی من آن را نمیخواهم، آنچه که به ملحدان و کافران میدهی ـ که به نحو استدراج است ـ آن را نمیخواهم، ولی میخواهم عرض کنم که کرمت نامتناهی است: «یا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ»، من آن را نمیخواهم؛ ولی تو آن را داری. «أَعْطِنِی بِمَسْأَلَتِی إِیَّاک»؛ چیزی میخواهم که سعادت من و سعادت آخرت من در آن باشد.
ص: 1064
در دعاهایی که از ناحیه مقدسه آمده است که متأسفانه برخی ها خیال کردند این جزء دعاهای دخیل است و میگفتند این دعا وارد نشده؛ برای اینکه مضمون خیلی بلندی دارد. اینها در حقیقت اگر تفکیک میکردند؛ یعنی بحث عرفان هم مثل بحث فقه و اصول در حوزهها، درس سطح داشت، درس خارج داشت و منطقه ممنوعه مشخص بود و منطقه فراغ مشخص بود، دیگر این شبههها پیش نمیآمد. در عرفان مشخص کردند که دو منطقه؛ یعنی دو منطقه، بالکل ممنوعه است و احدی آنجا راه ندارد: مقام ذات اقدس الهی است که بسیط است یک، نامتناهی است دو، امر مصداقی است سه؛ اینکه به ذهن میآید مفهوم است اینکه الله نیست، این به حمل اولی مفهوم الله است و به حمل شایع صورت ذهنی است، اینکه الله نیست؛ آنکه الله است که احدی به او دسترسی ندارد، برای اینکه او بسیط است، تجزیه بردار نیست، نامتناهی است، هیچ کس نمیتواند بگوید من به اندازه خودم او را شناختم، اینکه میگویند من به اندازه خودم او را شناختم، برای «منطقة الفراغ» است نه اینجا؛ اینکه سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) در آن کتاب شریف خود تصریح کردند که مقام ذات، نه معبود هیچ پیغمبر است و نه مقصود هیچ پیغمبر و نه مشهود و معلوم هیچ پیغمبر است، همین هست؛ هیچ پیغمبر او را نشاخت، هیچ امامی او را نشناخت، او که مفهوم نیست. در برهان صدیقین ـ الی ماشاء الله ـ دهانمان باز است؛ اما اینها همه مفاهیم است؛ در آن روایت مرسله وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است فرمود: ـ «کلُّ ما» نه «کلَّ ما» ـ «کلُّ ما میزتموه بِأوهامکم فی أدق مَعانیه مَخلوق مَصنوع مِثلکم مَردودٌ الیکم»؛ (1)[16]درباره این آدم میتواند به اندازه یک کتاب حرف بزند. مسائل پیچیده عمیق فلسفی، برهان صدیقین، اما همه اینها مفهوم است. این مفهوم از خارج حکایت میکند و ما بیش از این هم مکلف نیستیم؛ میگوییم ما این مفاهیم را که حاکی از خارج است به آن خارج ایمان داریم. تازه این حرف هم که میزنیم از باب عجز از ما قبول میکنند، چون ما این خارج که میگوییم این خارج به حمل اولی است و در ذهن به حمل شایع؛ ما یک «خاء» و «الف» و «راء» و «جیم» داریم، به نام خارج؛ مفهوم آن خارج به حمل شایع ذهن است، ما خارج خالی نداریم؛ مثل کودکی است که سیبی را در آینه دیده، حمله میکند که سیب بگیرد چیزی گیر او نمیآید؛ بنابراین ما هستیم و این مفاهیم.
ص: 1065
1) الهدایا لشیعه ائمه الهدی، شرف الدین محمدمجذوب تبریزی، ج2، ص147.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل میکنند که یکی از شاگردان حضرت عرض کرد: اگر این باشد که ما دسترسی نداریم! فرمود: ما بیش از این مکلف نیستیم وگرنه «وَ کَانَ التُوحیدُ عَنَّا مُرتَفَعاً». (1)[17]
آن مقام که «مَا کُنتُ اَعبُدَ رَبَّاً لَم اَرِه»، (2)[18]یک انسان وَلَقی میخواهد که از حوزه هویت خود بیرون برود، خود را هیچ نشناسد، کوچک ترین مقام او تازه این باشد که وقتی آن تیر شکسته را از پایش درمیآورند، هیچ توجه نداشته باشد؛ این تازه کوچک ترین مقام اوست تا بتواند بگوید من با خارج تماس دارم، آن هم نه با خود ذات.
فصل دوم و منطقه دوم که منطقه ممنوعه است، اکتناه صفات ذات است که عین ذات است. همه حرفها برای فصل سوم است که «منطقة الفراغ» است به نام «وجه الله»، «فیض الله»، «نور السماوات و الارض»، «اشراق الله»؛ مثل آفتاب، همه ما خیال میکنیم که آفتاب را میبینیم، اما اینکه میبینیم نور آفتاب است، آفتاب که دیدنی نیست.
همه کارشناسان میگویند تازه موقع کسوف ـ که قمر بین زمین و آفتاب فاصله انداخت ـ اگر کسی بخواهد در زمان کسوف که تازه جلوی نور آفتاب گرفته شده، با چشم غیر مسلح گوشهای از آفتاب را ببیند، کور میشود؛ آفتاب که دیدنی نیست، اما ما تردید نداریم که این آفتاب است، ولی نور آفتاب است؛ اینکه آفتاب نیست، چون کل عالم نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ (3)[19] است.
ص: 1066
اینکه میگویند:
آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید (1)
برای این است که او تابید یک، دلهای ما برای او آینه است دو، ما در ظرف دل خود؛ یعنی اینجا نه بالا، به اندازهای که نور او در قلب ما بتابد او را میشناسیم، بله «هم به قدر تشنگی باید چشید»؛ اینجاست که میگویند هر کسی خدا را به اندازه خود میشناسد.
این دعای بلند توقیع مبارک که دارد هیچ فرقی بین شما و اهل بیت نیست: «فبهم ملأت»؛ یعنی کل آسمان و زمین را ولایت اهل بیت پر کرده است، اینها درس یعنی درس میخواهد؛ این نظیر «لا تنقض الیقین بالشک» (2)[21]نیست که با یک سال حرف حل بشود که همین چند جمله را اگر شما بخواهید به عارفی بدهید که درس بگوید، لااقل چند سال طلب میکند. چطور میشود که یک انسان باعث پر شدن آسمان و زمین بشود؟! «اعضاد و اشهاد و مناة و ارزاد و حفظة و روّاد فبهم ملأت سمائک و ارضک حتی ظهر لا اله الا انت»، (3)[22]اینها معلم فرشتهاند؛ فرشتگان اگر مدبرات امرند به وسیله اسمای تو هستند، اینها اسمای تو را در حد انباء نه در حد تعلیم، در اختیار فرشتهها قرار دادند؛ شما فرمودید: وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ (4)[23]تعلیم است، اما به آدم نفرمودی «یا آدم علّمهم باسماء هولاء» فرمود: أَنْبِئْهُمْ؛ (5)[24]تازه آن انسان کامل میشود منبأ و گزارشگر نه معلم؛ این ملائکی که مدبرات امرند در برابر ائمه چنین هستند.
ص: 1067
پس جهان را امامت و ولایت علی و اولاد علی دارد اداره میکند برخی ها خیال کردند که این اغراق است که حضرت آیت الله صافی(حفظه الله تعالی) قبل از انقلاب جواب خوبی دادند البته کتابی را مرقوم فرمودند که این درست است و اشتباه نکنید و دخیل نیست. یکی از اشکالاتی که آن بزرگوار گرفت این است که در این دعا دارد که او «فاقد کل مفقود»؛ (1)[25]گفت این دلیل است بر اینکه این دعا جعلی و دخیل است. سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی ـ که آن روز این شبهه رسمی شده بود ـ میفرمود: این جزء غرر جملههای این دعا است. مستشکل میگفت که این جملهای که دارد «فاقد کل مفقود»، مگر خدا چیزی را فاقد است؟ مرحوم علامه میفرماید که این جزء غرر جملههای این روایت است؛ یعنی هر امر عدمی را تو نداری؛ این سلب بر سلب موجب اثبات است. نفرمود فاقدِ امرِ وجودی هستی، بلکه فرمود جهل را نداری، عجز را نداری، بخل را نداری، هر امر عدمی را تو فاقدی و «موجد کل موجودٍ» هستی. برخی ها میگفتند که «وجود» در روایات و جوامع روایی اهل بیت(علیهم السلام) اگر استعمال شده به معنای وجدان و یافتن است، غافل از اینکه در بسیاری از خطبههای نهجالبلاغه، «وجود» به معنی هستی است. در این دعای نورانی دارد که هر چیزی هست، تو آفریدی.
مرحوم صدرالمتألّهین نام شعرا را خیلی کم میبرد یکی دو جا اسم حافظ را میبرد، ولی در مبدأ و معاد از مرحوم فردوسی به عظمت و جلال یاد میکند؛ آن روز، در بحبوحه حکومت غزنویان، مگر به کار بردن نام مبارک حضرت امیر کار آسانی بود، اعدام قطعی داشت، مگر کسی میتوانست نام حضرت امیر را ببرد؛ او بالصراحه گفت:
ص: 1068
1) بحارالانوار العلامه المجلسی، ج95، ص393.
که من شهر علمم علیم در است درست این سخن قول پیغمبرست (1)
مرحوم صدرالمتألّهین در مبدأ و معاد از مرحوم فردوسی به عظمت یاد میکند و میگوید که این شعر فردوسی را شما نگاه بکنید میگوید:
خداوند بالا و پستی تویی ندانم کیای هر چه هستی تویی (2)
این «یاء» هستی، «یاء» خطاب نیست؛ «یاء» خطاب این است که من نمیدانم شما هر چه هستی باش، یا هر چه هستی هستی، میگوید: منظور حکیم فردوسی این است که این «یاء»، «یاء» مصدریه است؛ یعنی خدایا! تمام حقیقت هستی تو هستی، ندانم کیای ولی هر چه هستی؛ یعنی هر چه هستی هست، تو هستی. چون هر چه هستی هست تویی، «فاقد کل مفقود» است و «موجد کل موجود، کل ما صدق علیه انه موجودٌ فالله اوجده» و هر چه که مفقود است که یک امر عدمی است، الله(سبحانه و تعالی) فاقد آن است؛ یعنی هیچ نقصی در حرم امن الهی نیست؛ نه اینکه ـ معاذ الله ـ یک امر کمالی را ندارد. این دعاها هم قابل مطالعه هست، هم قابل درس هست، هم قابل مباحثه هست، حداقل این است که ـ انشاءالله ـ روزانه میخوانید و ارادتمندانتان را هم فراموش نمیکنید.
موضوع: ربا
ص: 1070
نظم طبیعی در بحث ربا اقتضا میکرد که وقتی وارد مبحث شدند, ربا را معنا کردند، حکم آن را بازگو کردند, اقسام ربا را بگویند, شرایط آن را هم بگویند, قهراً ربای قرضی از ربای بیعی جداست و هر کدام شرایط خاص خودش را دارد; لکن در اثنای حرمت مسئله ربا، این روایات باب پنج از ابواب ربا, چند فرع را در لابلای خود روایات به همراه داشت و این فروعی که محل ابتلای راویان و سائلان بود باعث شد که فقها این فروع را جداگانه مطرح کنند وگرنه طرح آن فروع در اثنای این بحث مناسب نبود.
اینکه میبینید مرحوم آقا سید محمد کاظم (1)یا دیگران در اینجا بخشی از فروع را ذکر کردند، برای اینکه این فروع مستفاد از روایات باب پنج از ابواب رباست (2)که بخش وسیعی از این روایات قبلاً خوانده شد و عصاره آن فروع این است که کسی از ائمه(علیهم السلام) سؤال میکند که مالی به من ارث رسیده است، نمیدانم در آن ربا هست یا نه؟ یا میدانم رباست ولی نمیدانم صاحب آن این را تأدیه کرده یا نه؟ نمیدانم در ذمه او بود یا نه؟ عین بود یا نه؟ این سؤالاتی که در ذهن راویان و سائلان بود و در این روایات باب پنج ذکر شده است باعث شد که فقها(رضوان الله علیه) این روایات را استخراج کنند و جداگانه بحث کنند. اگر مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) قبل از ورود در شرایط حرمت ربا، از این فروع جداگانه بحث کرد, سرّش همین است.
ص: 1071
مطلب بعدی آن است که روشن است ارث خمس ندارد، چون جزء غنائم و «ممّا غنمتم» نیست، جزء درآمدها نیست؛ ارث نه از سنخ تبدیل فعل به فعل است, نه از سنخ تبدیل مال به مال, نه نظیر بیع و اجاره و امثال ذلک است که مالی به جای مالی بنشیند, حالا یا عینی به جای عینی یا منفعتی به جای منفعتی یا منفعتی به جای عینی که این اقسام بیع و اجاره و مانند آن است، یا فعلی به جای فعلی قرار بگیرد؛ نظیر هبه معوضه. مسئله ارث یک قسم سومی است که مال در مقابل مال نیست, فعل در مقابل فعل نیست; بلکه مال سر جایش محفوظ است, مالک به جای مالک مینشیند, این دیگر نقل و انتقال نیست این کسب نیست این درآمد نیست. بنابراین مالی که از راه ارث به کسی میرسد خمس ندارد; منتها سائل و راوی سؤال میکند که اگر مال مورّث باشد و به وارث برسد خمس ندارد اما اگر مال ربوی باشد و در مال او مخلوط باشد, اینکه خمس دارد!؟
اینجا فروع فراوانی بود که در این روایات هست و مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) این را دستهبندی کرده است. بخشی از این فروع در جلسه قبل مطرح شد؛ فرع اول این بود که شخص راوی سؤال میکند که من نمیدانم مورّثم ربا میگرفت یا نمیگرفت؟ مستحضرید که «ید» اماره ملکیت است, یک; اماره ملکیتِ صحیح است, دو; اماره ملکیتِ کل است, سه. انسان وقتی وارد بازار میشود و چیزی از دیگری میخرد، بر اساس همین امارهای که «ید» او اماره ملکیت است, این «ید» نشان میدهد که کلّ این مال متعلّق به صاحب مغازه است حلال هم هست, نه اینکه بعضی از آن مال برای اوست یا بعضی از آن حرام است! «ید» اماره «اصل الملکیه, تمام الملکیه, صحت الملکیه» همه آنها هست.
ص: 1072
بنابراین «ید» مورّث هم این است که اگر به وارث ارث برسد وارث به استناد «ید» مورّث میتواند بگوید که تمام مال «علی وجه الحلال و الصحه» مال اوست؛ لذا در برابر این اماره به شک نباید اعتنا کرد.
فروع دیگر این است که به اطراف علم اجمالی برمیگردد. یک وقت است که او علم دارد که این مورّث ربا میگرفت؛ اما نمیداند که به وجه حیله شرعی بود یا نه به وجه حیله شرعی نبود! بنا بر مبنای کسی که حیله شرعی را کافی بداند، این شخص یک طرف علم اجمالی او اثر دارد و یک طرف علم اجمالی او اثر ندارد, به این علم اجمالی نباید اعتنا بکند یا این اصلاً علم اجمالی نیست, او نمیداند که این ربا به وجه حلال بود یا به وجه حرام بود؟ احتمال میدهد که بر وجه حلال باشد، احتمال هم میدهد که به وجه حرام باشد، چون این علم بر اساس مبنای کسانی که حیله شرعی را کافی و صحیح میدانند این اثر ندارد، برای اینکه او برابر وجه شرعی میگرفت.
اما اگر کسانی که میگویند حیله شرعی کافی نیست، کسی که علم دارد یقیناً او ربا میگیرد, اما نمیداند که با حیله شرعی میگیرد یا با غیر حیله شرعی! این علم اجمالی او به یک علم تفصیلی تبدیل میشود، چون حیله شرعی هم «کالعدم» است, بنابراین او به هر صورتی ربا بگیرد ربای محرّم خواهد بود. پس بنا بر مبنای کسانی که حیله شرعی را کافی میدانند، این شخص علم به حرمت ندارد؛ اما بنا بر اینکه حیله شرعی کافی نباشد «کما هو الاحوط» یا به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) «کما هو الاقوی» حیله شرعی اثر ندارد, این شخص میداند که یقیناً این ربا میگیرد و اگر حیله شرعی باشد بی اثر است, اگر بدون حیله شرعی هم باشد که حرام بیّن است، پس این مال محرّم است و مال حرام هم در آن هست، حلال مخلوط به حرام است و حکم خاص خودش را دارد.
ص: 1073
پرسش: با توجه به اینکه استصحاب در مواردی جاری نیست، آیا اینجا استصحاب حرمت جاری نیست؟
پاسخ: چرا! غرض این است که ما اصل موضوع را داریم و استصحاب موضوع مقدّم بر استصحاب حکم است. این ربا هست یا نه؟ بعد بگوییم حرمت دارد یا نه؟ وقتی در خود استصحاب در ناحیه موضوع جاری است و شک در بقا نیست تا استصحاب بکنند! اولاً جا برای استصحاب نیست, ثانیاً بر فرض اگر باشد استصحاب موضوعی مقدّم بر استصحاب حکمی است, مالی تلف نشده تا ما بگوییم شک داریم که این مال از بین رفته یا نه؟ یقین میدانم که او ربا میگرفت و نمیدانم که با حیلههای شرعی است یا نه و اگر حیله شرعیه باشد به نظر خود این وارث اجتهاداً یا تقلیداً این حیله شرعی بی اثر است وگرنه او شک ندارد، اگر هم شک داشته باشد استصحاب موضوعی مقدّم بر استصحاب حکمی است؛ این مال یقیناً موجود است, او هم ربا میگرفت و اگر برابر حیله شرعی هم باشد، مثل عدم حیله شرعی است.
فرع بعدی این است که شخص میداند این ربا میگرفت و میداند بر اساس حیله شرعی نبود و همان ربای مصطلح و رایج بود; لکن احتمال میدهد که او جاهل به مسئله باشد! بنا بر اینکه جاهل مسئله هم مشمول مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ (1)[3]بشود و این شخص هم بعد از اینکه عالم شد توبه کرده باشد, قاعده «التَّوبَةُ تَجُبُّ ما قَبلَها» (2)[4]کار «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» (3)[5]را بکند، بر اساس همه این فروض و مبانی، الآن مال این شخص طیّب و طاهر است؛ اما اگر بر اساس مبنای اینکه جهل کالعلم باشد بی اثر است و فقط تفاوتشان در حکم تکلیفی است نه در حکم وضعی, بنابراین این شخص چه جاهل باشد چه عالم باشد این مال آلوده است و این وارث باید این مال را تطهیر کند. پس بر اساس مبنای اینکه ربا در حال جهل تکلیفاً و وضعاً بخشوده است, بله این شخص میتواند بگوید که چون من احتمال میدهم که این جاهل بوده و ربا گرفته, بنابراین مالک شده است; اما بنا بر «ما هو الحق» که جهل قصوری فقط معصیت را برمیدارد و حکم وضعی را برنمیدارد, این شخص چه جاهل باشد چه عالم باشد، این مال آلوده است. این دو مبنای مرحوم آقا سید محمد کاظم قابل قبول نیست; یعنی آن حیله شرعی و مسئله جهل.
ص: 1074
میماند فرع بعدی که آن هم اشکال داشت، این است که وارث میداند که مورّث ربا میگرفت, یک و بر وجه حیله شرعی نبود, دو و «علی الجهل» نبود, سه، برای اینکه او عالماً عامداً بود و یقیناً میداند; اما نمیداند که این ربا در ذمه او بود یا در عین؟!
بیان ذلک این است که یک وقت است این شخص رباخوار, مالی را به دیگری بدهکار است, بعد پولی را به آن دیگری وام میدهد و میگوید این صد تومان را که من به شما وام میدهم شما بعد از شش ماه که باید به من برگردانید, سود این پول و ربای این پول همان طلبی باشد که شما از من دارید; یعنی ذمه این شخص رباخوار مشغول بود و به جای اینکه ذمه خود را تبرئه کند و دین خود را ادا کند, قرض ربوی داد و گفت سود این پول همان طلبی باشد که شما از من دارید که ذمه من دیگر مشغول نباشد.
این را هم مرحوم سید(رضوان الله علیه) فتوا دادند که وارث میتواند کل مال را تصاحب کند و بدهکار نیست. این هم عرض شد که ناتمام است، برای اینکه این شخصی که بدهکار بود، این رباخواری که بدهکار بود گفت من این صد تومان را وام میدهم و بعد از شش ماه به من برگردان و سود این صد تومان همان طلبی باشد که شما از من دارید که ذمه من مشغول بود، اگر به این صورت تبرئه شود, ذمه او مشغول بود همچنان هم هست و تبرئه نمیشود و او بدهکار است.
ص: 1075
یک وقت است که ما علم داریم که آن شخص خودش راضی شد و به او بخشید، این یک مطلب دیگر است، استصحاب را برای همین جاها گذاشتند. ذمه این شخص مشغول بود, خواست با معامله ربوی ذمه خود را تبرئه کند که نشد, وقتی که از دنیا رفت دو تا اثر پیدا میشود: یکی اینکه دَین مؤجّل حال میشود, دیگر اینکه دینی که به ذمه تعلق گرفته بود به عین متعلق میشود. مرگ این دو تا اثر را دارد که اگر کسی به صورت اقساط بدهکار بود که بنا شد دو ماهه سه ماهه چهار ماهه، بعد از دو ماه مثلاً بدهد، همین که از دنیا رفت این دیون مدّتدار حال میشود, یک و آنچه که در ذمه این بدهکار بود به عین تعلق میگیرد, دو؛ لذا ورثه حق ندارند در این مال تصرف بکنند «الا مِن بَعدِ وَصیَّةٍ یُوصَی بِهِ اَو دَین». حالا کلمه «وصیت» در این آیات قبل از دَین ذکر شده است; ولی ترتیب فقهی و حکم فقهی آن این است که کسی که از دنیا رفت و وصیّت کرد و ثلثی برای خودش معین کرد و از دنیا رفت, اول دَین او ادا میشود، بعد ثلث او, بعد بقیّه به ورثه میرسد. پس این شخصی که بدهکار بود و از دنیا رفت و دَین خود را خواست از راه ربا حل کند، این حل نشد و ذمه او همچنان مشغول است و وقتی که از دنیا رفت ذمّه او به عین تعلق میگیرد و عین الآن درگیر است. پس این فرمایش مرحوم سید هم ناتمام است.
ص: 1076
فرع بعدی ایشان هم باز ناتمام بود و آن این بود که این شخص ربا گرفته و به وجه حیله شرعی هم نبود و جاهل هم نبود، به ذمه او هم تعلق نگرفته و با عین معامله کرده است, عین را از ربا دهنده گرفته و من نمیدانم که آن عین را مصرف کرده یا در اموال او هست؟! اینجاست میفرماید که استصحاب بقای او اثربخش نیست و ثابت نمیکند که در مال او هست. آیا مگر کسی که مال دارد همه را باید در انبار جمع کند؟! اگر کسی مالی در خارج دارد مالی در داخل دارد، همه این اموال برای اوست, وقتی که از دنیا رفت, کل این مال، حلالی است مخلوط به حرام, شما بگویید که استصحاب بقای او ثابت نمیکند که در اموال او باقی است, بگوییم, بله! استصحاب «کان» تامه «کان» ناقصه را به همراه ندارد. شما بگویید که قبلاً این مال موجود بود الآن «کماکان», این ثابت نمیکند این شیئی که موجود است در اموال اوست, این اشکال سر جای خود محفوظ است; ولی کسی این گونه استصحاب نمیکند, بلکه «کان» ناقصه را استصحاب میکند و میگوید قبل از اینکه این شخص بمیرد یکی از اموال او همین بود; یعنی این در بین اموال او بود، در بین اموال او بود معنای آن این نیست که همه آنها در یک انبار باشد! یکی در شرق است یکی در غرب است، این در اموال اوست و تحت «ید» اوست؛ این عین قبل از مرگ او جزء اموال او بود و در بین اموال او بود, حالا که از دنیا رفت نمیدانیم از اموال او خارج شده یا نه، «فالآن کما کان». این «کان» ناقصه او استصحاب میشود, نه «کان» تامه. این مال ربوی که گرفته بود، قبلاً در مال او بود و جزء دارایی های او بود «الآن کما کان» و همان دارایی به ورثه و وارث رسید.
ص: 1077
بنابراین «کان» ناقصه استصحاب میشود, نه اینکه کسی بخواهد «کان» تامه را استصحاب بکند تا شما بگویید استصحاب بقای او «لا یثبت بقائه فیها»، این نیست. پس این فرمایش ایشان هم ناتمام است.
پرسش: استصحاب بقاء میکنیم به اینکه قبلاً در مال او بود پس الآن هم هست؟
پاسخ: قبلاً ما «کان» تامه داشتیم و «کان» ناقصه, «کان» تامه آن الآن اثر ندارد، به تعبیر ایشان اگر کسی بگوید که این مال در عالَم موجود است، بله مالی که در عالم موجود است ثابت نمیکند که این مال حرام در اموال این شخص است! اما آنکه سابقه داشت «کان» ناقصه بود، این مال حرام در بین اموال او بود «الآن کماکان»، ما نمیدانیم این را خارج کرده و به صاحب آن برگردانده یا در راه دیگر صرف کرده!؟ ما که نمیدانیم! احتمال میدهیم این را به صاحب آن برگردانده باشد, احتمال میدهیم که چون دسترسی به صاحب آن نداشت از طریق صاحب آن به عنوان «مجهول المالک» صدقه داده باشد, احتمال میدهیم که اصلاً این مال را مصرف کرده باشد! اگر احتمال دادیم که این را مصرف کرده باشد، در ذمه او میافتد و از ذمه او به عین منتقل میشود, سایر عیون درگیر است; اما اگر به صاحبش داده باشد یا به حاکم شرع داده باشد و مصالحه کرده باشد یا صدقه داده باشد یا به عنوان مخلوط به حرام داده باشد, بله این مال را تطهیر کرده است و چون ما نمیدانیم، این «کان» ناقصه را استصحاب میکنیم.
ص: 1078
پرسش: ؟پاسخ: نه, چون «کان» ناقصه اثر دارد, این مال و این شیء خارجی در اموال او بود «الآن کماکان»، پس معلوم میشود که مال حرام داخل آن هست و وقتی مال حرام بود همه به وارث نمیرسد. پس این فروع فراوانی که ایشان ذکر فرمودند تا اینجا چهار تا از آنها اشکال داشت و یکی قابل قبول بود، مثل اینکه شک دارد که آیا مورّث او ربا میگرفت یا نه؟ آن چیزی نیست.
مطلب بعدی که خود مرحوم سید(رضوان الله علیه) به آن توجه کرده این است که آیا ما میتوانیم بگوییم که حمل بر صحت بکنیم و «اصالة الصحة» جاری بکنیم، حمل فعل مؤمن بر صحت بکنیم یا نه؟ ایشان میفرمایند اینجا جایش نیست. البته این فرمایش تامی است، برای اینکه اینجا جای «اصالة الصحة» و جای حمل فعل مؤمن بر صحت نیست.
بیان ذلک این است که یکی از قواعد فقهی، مسئله «اصالة الصحة» است, «اصالة الصحة» حالا چه در فعل خود, چه درباره فعل غیر که هر کدام حکم خاصّ خودشان را از لحاظ سعه و ضیق دارند، این را باید ببینیم که سند قاعده چیست و شمول این قاعده تا کجاست؟ سند این قاعده؛ نظیر قاعده «لاتعاد» (1)[6]یا سایر قواعد فقهی نیست که ما یک نصّ خاص داشته باشیم. بنای عقلا بر این است, یک; سیره عقلا در مرئی و منظر شارع مقدس بود, دو و شارع مقدس هم با همین سیره عمل میکرد, سه و حرفی که این را ابطال و رد کند از شارع نرسیده, چهار; پس این میشود حجت. پس اساس کار در حجیّت این «اصالة الصحة», سیره قطعی عقلاست, یک; امضای شارع است با عدم رد, دو; آن وقت آن اجماعی که برخی از اصولیون ادعا میکنند یا فقها ادعا میکنند که این قاعده محقّق است اجماعاً, بله این قولی است که جملگی بر آنند; اما اجماع تعبدی نیست که خودش دلیلی باشد، برای اینکه سند این اجماع همان سیره قطعی است و به تعبیر مرحوم شیخ انصاری اگر شما «اصالة الصحة» و مانند آن را بردارید، «لما قام للمسلمین سوق»؛ (2)[7]نظیر همین روایتی که ائمه(علیهم السلام) درباره «ید» گفتند. (3)
ص: 1079
شما الآن این همه معاملاتی که مردم میکنند, وقتی میروند چیزی میخرند، شما احتمال میدهید که خرید و فروش آنها فاسد باشد یا صحیح باشد! چون بر اساس «اصالة الصحة» معامله میکنند, زمینی که خریدند، اجارهای که کردند، لباسی که خریدند، غذا و مواد خوراکی که خریدند، شما در همه این موارد اصلاً شک نمیکنید تا بگویید که صحیح است. اگر هم یک وقتی از ذهن کسی این خطور پیدا کند که آیا این معامله به وجه صحیح واقع شد یا نه؟ فوراً حل میکند که اصل، حمل فعل مسلمان بر صحت است یا حمل فعل عاقل بر صحت است.
بنابراین مسئله «اصالة الصحة», سند آن سیره قطعی و با عدم ردّ است و اجماع هم نشان آن است که همه فقها هم همانند عقلا به این عمل میکنند, نه اینکه این اجماع تعبدی در کار باشد. پس از نظر سند هیچ مشکلی ندارد; اما مباحث فراوانی را به همراه دارد.
«اصالة الصحة» اولین شرط آن این است که انسان عنوان فعل را احراز کند; یعنی این شخصی که میخواهد حمل بر صحت کند باید بداند که این چیست, یک و آن شیء دو قسم دارد صحیح و فاسد, دو و محمول بر صحت است, سه. «اصالة الصحة» نه تنها حجت است, بر بسیاری از حجج مقدم است؛ بر استصحاب مقدّم است، بر «اصالة الفساد» مقدّم است. الآن اصل معاملات بر اساس فساد است; یعنی چه فساد است؟ یعنی اصل این است که این مبیع ملک بایع بود و این ثمن ملک مشتری, حالا که یک معاملهای کردند و ما نمیدانیم که این معامله صحیح است یا نه؟ استصحاب ملکیت بایع نسبت به مبیع, استصحاب ملکیت مشتری نسبت به ثمن، معنای آن این است که این معامله باطل است; ولی «اصالة الصحة» بر این استصحاب حاکم است، بر اصالت فساد در معاملات حاکم است. این کالا قبل از بیع برای بایع بود، این ثمن قبل از بیع برای مشتری بود, اینها یک معاملهای کردند, خرید و فروشی کردند که نمیدانیم صحیح است یا نه؟ اگر بخواهیم استصحاب بکنیم مالکیت بایع للمبیع و مالکیت مشتری للثمن را، این یعنی معامله فاسد است. چیزی که این استصحاب را عقب میراند و بر این استصحاب مقدم است همان «اصالة الصحة» است، ما چیز دیگری نداریم! اینها یک معاملهای کردند و اصل در معامله هم صحت است، این «اصالة الصحة» بر اصالت الفساد مقدم است، بر استصحاب مقدم است و مانند آن.
ص: 1080
این قاعدهای که نظم بازار و معاملات را تنظیم میکند شرایطی دارد, اولین شرط آن این است که شما که می خواهید حمل بر صحت کنید، باید عنوان فعل را احراز کنید! بدانید که این بیع است یا اجاره است یا مضاربه است؛ وقتی که بیع شد, بیع دو قسم دارد: صحیح و فاسد, بگویید قسم صحیح آن انجام شده است؛ وقتی اجاره است, اجاره دو قسم دارد: صحیح و فاسد, قسم صحیح آن انجام شده است; اما شما وقتی که عنوان فعل را ندانید بر چه حمل می کنید؟! پس اولین شرط آن بعد از احراز سند این است که عنوان فعل معلوم بشود که این بیع است, بعد بگویید که بیعِ صحیح واقع شده, اجاره است اجاره صحیح واقع شده, این است.
حالا آن بحث های دقیق مربوط به «اصالة الصحة» که صحت به نظر شخصی که دارد حمل میکند حمل بر صحت میکند یا صحت به لحاظ آن شخصی که دارد کار انجام میدهد, آنکه مشکل این شخص را حل میکند که میخواهد با «اصالة الصحة» مشکل خودش را حل کند, اصالت صحتِ این کار بر اساس مبنای خود این شخصی است که دارد حمل میکند، برای اینکه او میخواهد ترتیب اثر بدهد، وگرنه اگر صحتِ به لحاظ آن فاعل باشد و مبنای فاعل و این حامل فرق بکند, این «اصالة الصحة» بر مبنای فاعل, مشکل حامل را حل نمیکند.
الآن این شخص میخواهد کالایی را که در دست این آقاست بخرد, میداند که این را معامله کرده، نمیداند که معامله بر وجه صحیح بود یا بر وجه باطل! بر اساس «اصالة الصحة» میگوییم بر وجه صحیح بود، اگر احتمال آن و شک در صحت و فساد آن، بر اساس یک مطلبی باشد که این مطلب را خود این حامل قبول ندارد ولی آن فاعل قبول دارد, اگر «اصالة الصحة» به حمل فعل مسلم بر صحت یا حمل فعل عاقل بر صحت, بر اساس مبنای خود فعل فاعل باشد، مشکل این حامل که حل نمیشود! ما میخواهیم با «اصالة الصحة» نظام اقتصادیمان را حل کنیم، خرید و فروشمان را حل کنیم، ما نمیخواهیم بگوییم فلان کاری که او کرده، به عدالت او آسیب میرساند یا نه؟ یک وقت است «ضَع اَمرِ اَخِیکَ عَلی اَحسَنِهِ» (1)، شما شک دارید که آنکه با فلان شخص گفتگو کرده, غیبت بود یا غیبت نبود؟ بگویید ـ انشاءالله ـ مذاکره بود غیبت نبود, این برای آن است که عدالت او را شما حفظ کنید; اما در معاملات میخواهید مشکل خودتان را حل کنید، نه مشکل او را. پس معیار در «اصالة الصحة»ای که در کار دیگری است، صحت به لحاظ مبنای آن حامل است نه مبنای فاعل.
ص: 1081
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص362، ط اسلامی.
پرسش: اگر معامله بر اساس مبنای او صحیح باشد مشکل حل میشود!
پاسخ: اگر معامله او صحیح باشد بر اساس مبنای او, نه بر اساس مبنای خود حامل, مشکل حل نمیشود.
پرسش: خودم چنین لحاظ کنم و حمل بر صحت کنم!
پاسخ: نه، من نمیتوانم. اگر فرض کنید معاطات را کافی نداند, عقد باید حتماً قولی باشد و عقد فعلی کافی نباشد, ما نمیدانیم این شخص خرید و فروشی که کرده بر اساس معاطات بوده یا بر اساس قول بوده؟ عقد قولی بوده یا عقد فعلی؟ اگر کسی مبنای او این است که معاطات، ملک مملّک نیست، معامله معاطاتی صحیح نیست و بیع باید عقد قولی باشد نه عقد فعلی, حالا حمل بر صحت مشکل او را حل میکند، ما نمیخواهیم بگوییم او معصیت کرده که! این شخص حامل میخواهد به استناد «اصالة الصحة» از او بخرد، این که نمیتواند بخرد!
پرسش: بر اساس این معامله اول من میخواستم بخرم؟
پاسخ: خودش بر مبنای خودش مال خودش را خریده و مالک شده است. الآن این شخصی که میگوید بیع باید بر اساس عقد قولی باشد نه عقد فعلی, او با کدام مصحّح میتواند از او چیز بخرد؟ هیچ چیز! «اصالة الصحة» را گذاشتند برای اینکه شخص مشکل خودش را حل کند، نه مشکل آن فاعل را! یک وقت است که ما شک داریم این شخص عادل بود و حالا از عدالت خارج شده است یا نه؟ میگویند «ضَع اَمرِ اَخِیکَ عَلی اَحسَنِهِ»، شما که نمیدانی این گفتگویی که او کرده، حرفی که زده، غیبت کرده یا داشت مذاکره میکرد؟ اینجا بله، حمل فعل مؤمن بر صحت است که - انشاءالله - غیبت نکرده، معصیت نکرده است؛ اما اگر بخواهید در معاملات آثار معاملات را در امور خودش اجرا کند, ناچار باید حمل بر صحت را بر اساس مبنای حامل پایهگذاری کند نه بر مبنای فاعل. پس این باید باشد تا بگوییم «اصالة الصحة» این است.
ص: 1082
بنابراین اگر وارث احتمال بدهد که ایشان بر اساس مبنای صحیح, مال حرام را از مال خودش خارج کرده باشد و کاری انجام داده باشد، عنوان فعل را باید بداند تا او حمل بر صحت کند؛ اگر عنوان فعل را نداند و بر اساس یک امر جامعی بخواهد نظر بدهد و «اصالة الصحة» جاری بکند، یک چنین «اصالة الصحة»ای در کار نیست.
بنابراین این فرع که مرحوم سید فرمودند که نمیشود بر اساس حمل امر بر صحت و «اصالة الصحة» کار کرد, این فرمایش درست است; اما آن چهار فرع، هر کدام از آنها با اشکال روبروست; فرع اول که «بیّن الرّشد» بود و دیگر حرف علمی نبود؛ فرع اول این است که اگر کسی نمیداند که مورّث او ربا میگیرد یا ربا نمیگیرد و اصلاً این در سؤال های راویان باب پنج نبود, آنها هیچ کدام سؤال نکردند که ما شک داریم به اینکه پدرمان ربا میگرفت یا نه! که حضرت فرمود عیب ندارد؛ بلکه مسئله ربا را مطرح کردند که میدانستیم ربا میگیرد; منتها فروع فراوانی از همین روایات استفاده شد که مرحوم سید استنباط کرد. پس آن فرع اول چنانچه مطرح کردند چیز روشنی است که اگر اشکال نداشت، برای این بود که روشن است; اما این چهار فرع همه اشکال داشت؛ یا اشکال علمی و بنایی داشت یا اشکال مبنایی داشت.
اما آن جایی که یقین دارد که این ربا میگرفت و حیله شرعی هم نبود و جاهل هم نبود، در ذمه هم نبود، در عین هست، حالا این را مرحوم سید فتوا داد که اگر مشخص است، خود عین را به صاحبش باید برگرداند و اگر مخلوط است که حکم حلال مخلوط به حرام را باید بار کند و انجام بدهد. حالا چند تا فرع دیگر مانده است.
ص: 1083
موضوع: ربا
چون در باب پنجم از ابواب «ربا» چند تا روایت بود (1)که راویان، سؤالات خاصی درباره ربا و کیفیت پرداخت مال ربوی مطرح کردند؛ همان مطالب به صورت فروع به کتابهای فقهی راه پیدا کرده وگرنه نظم طبیعی اقتضا میکرد که وقتی وارد مسئله ربا شدند، ربا را معنا کنند، حکم و اقسام آن را بگویند و فروعات متفرعه اقسام را بگویند.
مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه)؛ (2)مثل صاحب جواهر (3)و سایر فقها، چند فرع را از همین روایات باب پنج استنباط و استخراج و ذکر کردند. تاکنون پنج مطلب از ایشان بیان شد که مطلب اول تام بود و آن مطالب چهارگانه و فروع چهارگانه همه مورد نقد بود و هیچ کدام تام نبود. بعد ایشان به «اصالة الصحة» تمسک کردند که مقداری باید درباره قاعده «اصالة الصحة» بحث بشود.
ص: 1084
آن فرع را اول بازگو کنیم تا درباره «اصالة الصحة» مطرح بحث شود. آن فرعی که ایشان مطرح میکنند که حالا یا مطلب ششم یا مطلب پنجم هست این است که اگر وارث میداند که مُورِّث او ربا گرفته و به نحو حیله شرعی هم نبود و جاهل هم نبود و عین ربوی هم در مال او موجود بود، اما الآن نمیداند که این مال ربوی که عین آن در مال او موجود بود، به صاحب آن داده یا نداده، اصلاح کرده یا نکرده؛ ولی فعلاً آن مال در بین ترکه نیست، چون اگر آن مال باشد و اگر عین آن موجود باشد که فتوا دادند باید به صاحب آن برگردد و اگر مخلوط به حرام باشد که باید تخمیس بشود؛ ولی یقیناً آن مال موجود نیست و این شخص این مال را میشناخت و میدانست؛ ولی الآن آن مال وجود ندارد؛ منتها شک او در این است که آیا این را به صاحب آن داد، با صاحب آن مصالحه کرد یا خودش مصرف کرد، چون مال حرام در مال او بود و این مال حرام ذمّه او را مشغول کرد که باید به صاحب آن برگرداند و فعلاً آن مال نیست؛ بر این فرض ما استصحابِ اشتغال ذمّه میکنیم؛ یعنی میگوییم این مال را که گرفته در بین اموال او بود، ذمّه او مشغول بود که این مال را به صاحب آن بدهد و فعلاً آن مال وجود ندارد، ما نمیدانیم خود او مصرف کرده یا به صاحب آن داده یا به دیگری داده، اگر به صاحب آن داده بود که ذمّه او تبرئه شده بود، اگر خودش مصرف کرد یا به دیگری داد؛ ذمّه او همچنان مشغول است. اینجا همچنان استصحاب اشتغال ذمّه هست که قبل از تلف شدن این عین ذمّه او مشغول بود؛ الآن« کماکان». وقتی ذمّه او مشغول باشد، چون او مُرده, مال که به ذمّه تعلق گرفت، هم مؤجّل, حالّ میشود و هم آنچه که در ذمّه بود به عین تعلق میگیرد. اگر کسی مدیون دیگری باشد، با مرگ او دو تا مطلب اتفاق میافتد: یکی اینکه اگر مدیون کسی بود که باید بعد از مدتی دَین را ادا کند، به مجرد مرگ, دَین مؤجّل و مدتدار، حالّ میشود و دَینی که در ذمّه بود به عین تعلق میگیرد که ورثه باید این دَین را بپردازند و اگر ثلث را تثلیث کرده بود ثلث را بپردازند، بعد بقیه را به عنوان میراث تقسیم کنند. این معنا قبل از مرگ در ذمّه او بود، ما نمیدانیم که ذمّه او تبرئه شد یا نه, اشتغال ذمّه ثابت میشود, وقتی اشتغال ذمّه ثابت شد، اثر شرعی آن ـ این دیگر اثر عقلی نیست ـ این است که از ذمّه به عین منتقل میشود. اگر اثر عقلی می بود میگفتند که اصل، مثبت لوازم عقلی نیست؛ ولی این اثر شرعی است که از ذمّه به عین منتقل میشود و عین درگیر است و باید ورثه این عین را تطهیر کنند، بعد به ارث ببرند.
ص: 1085
این فرعی است که ایشان و سایر فقها فرمودند، این هم درست است; لکن این تثلیثی که قبلاً مطرح بود حالا هم مطرح است که حقوقی که به عهده انسان است، یا متوجه شخص انسان میشود، یا احتمال توجه هست، سه قسم است: یک وقت است حق، منحصراً در ذمّه تعلق میگیرد؛ مثل اینکه آدم چیزی را وام گرفته, بدهکار است، یا نسیه خریده, که این حق مستقیماً در خود ذمّه است. یک وقت است حق به عین تعلق گرفته; لکن ذمّه درگیر است؛ مثل «حق الرهانه»، اگر کسی بدهکار بود و منزل, زمین و فرش خود را گرو گذاشت, «حق الرهانه» مرتهن به عین مرهونه تعلق میگیرد؛ ولی ذمّه راهن درگیر است, این طور نیست که این حق متعلق به عین باشد و ذمّه هیچ مسئولیتی نداشته باشد. پس حق در «حق الرهانه و مانند آن متعلق به عین است و ذمّه بدهکار به عین تعلق دارد. قسم سوم، حقی است متعلق به عین که هیچ ارتباطی به ذمّه ندارد؛ نظیر «حق الجنایة» که سابق مطرح بود؛ اگر عبدی جنایت کرد و قصاص باید بشود؛ دست کسی، پای کسی را آسیب رساند، حالا باید دست یا پای او بر اساس قصاص طَرف, قصاص بشود, حتی در قصاص کل, این «حق الجنایه» به خود عبد تعلق میگیرد، بدون اینکه ذمّه مولا درگیر باشد؛ لذا بین این دو قسم فرق است, قسم اول که به ذمّه تعلق گرفته بود، اینکه قابل نقل و انتقال نیست؛ ولی آنکه به ذمّه هست، قابل نقل و انتقال هست. قسم دوم که به عین تعلق گرفته؛ ولی ذمّه درگیر است، چون خود عین مرهونه, ملک راهن است، از ملک که به در نرفته؛ منتها طلق نیست, اگر راهن بخواهد این ملک را به دیگری منتقل کند، باید مرتهن اجازه بدهد, بدون اجازه مرتهن، قابل نقل و انتقال نیست، چون باید ملک طلق باشد و این طلق نیست، بلکه بسته است؛ ولی در جریان «حق الجنایه» این طور نیست.(آن وقتی که متأسفانه نظام بردهداری رواج داشت، اگر این شخص و این عبد جنایتی می کرد یا جنایت کل یا جنایت تلف، «حق الجنایه» به بدنه عبد تعلق میگیرد و مولا میتواند او را بفروشد، چون مولا هیچ درگیر نیست، هر جا که این عبد رفت، «حق الجنایه» هم با او همراه است؛ «یدور حق مدار عبد حیث ما دار», ذمّه مولا به این کار هیچ اشتغالی ندارد ؛ نظیر رنگ روی پوست عبد است که هر جا باشد با او هست. این حق به عین تعلق گرفته؛ «یدور مع العین حیث ما دار», هیچ ارتباطی به ذمّه مولا ندارد. حالا ترسیمی بود از «حق الجنایه» در نظام بردهداری, ممکن است چنین حقی هم در بعضی از حقوق راه پیدا کند.)
ص: 1086
در جریان ربا کلاً این مال, تمام ملک برای آن ربا دهنده بیچاره است، این مال متعلق به اوست, منتقل نشد و ید رباخوار, ید عادیه و غاصبه است؛ ید سرقتی, ید غصبی, ید رشوه, ید وقفخوری، همه این ایادی از این قبیل هست که عین برای مالک اصلی مال است و این شخص درگیر است، موظف است که به صاحب اصلی آن برگرداند، پس ذمّه او مشغول است به تأدیه این حق؛ ولی کل این عین برای دیگری است.
در این فرع اخیر که مرحوم سید(رضوان الله علیه) مطرح کردند که ورثه میدانند این شخص ربا گرفت، با حیله شرعی هم نبود، جاهل هم نبود، تا کسی بگوید: مَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ (1)[4]و در ذمّه هم نبود، بلکه عین خارجی بود و این عین الآن در دست نیست، کلاً از بین رفت یا به صاحب آن داد یا مصرف کرد یا به دیگری سپرد، چون اشتغال یقینی، برائت یقینی میخواهد, همان اشتغال قبلی را استصحاب میکنند و میگویند الآن ذمّه او مشغول است, وقتی ذمّه مشغول شد، با مرگ, حقی که در ذمّه است، اگر مؤجل بود حالّ میشود، گرچه اینکه در ذمّه هست به عین تعلقّ میگیرد, پس الآن عین درگیر است و ورثه باید این عین را تطهیر کنند و بعد ارث بگیرند. این فرع، فرع تام است؛ منتها احتیاج داشت که حقوق متعلق به ذمّه و عین مشخص بشود که سه قسم حق است؛ در بحث احکام خیارات گذشت که خیار حقی است متعلق به عقد, نه به عین, حق متعلق به شیء خارجی سه قسم یا دو قسم بود که ذکر شد.
ص: 1087
1) بقره/سوره2، آیه275.
پرسش: در تبدّل خارجی میشود استصحاب جاری کرد؟
پاسخ: تبدّل حال نیست, اثر شرعی آن است, ما اگر بقای حق را استصحاب کنیم, جمیع آثار شرعی آن بار است، اما اثر عقلی را نمیشود بار کرد.اگر این دَین ثابت است, این شخص قبلاً بدهکار بود، نمیدانیم پرداخت کرد یا نکرد, «الآن کما کان»؛ تا زمان مرگ این دَین بود، ما نمیدانیم که ذمّه خود را تبرئه کرده یا نه؛ پس تا زمان مرگ این دَین بود، اگر یقین داشتیم که یقین داریم؛ اگر نه، استصحاب میکنیم که کار یقین را بکند. وقتی این دَین در ذمّه بود، شارع مقدس حکم فرمود که در مرحله بقا که این در ذمّه هست و این شخص مُرد، فوراً اثر شرعی آن همین دو تاست: اگر دَین مؤجّل بود که میشود حالّ و اگر در ذمّه بود که به عین تعلق میگیرد؛ اینها آثار شرعی آن است, اگر اثر عقلی و لوازم عقلی او بود، بله جاری نمیشد.
پرسش: اگر به عین تعلق گرفت، وقتی الآن نیست پس عین درگیر نبوده؟!
پاسخ: چرا الآن یقین داریم که انسان باید بدل آن را بدهد؛ اگر مال مردم را تلف کرده اگر مثلی است مثل، قیمی است قیمت را باید بپردازد, اینچنین نیست که «من اتلف مال الغیر فهو له غیر ضامن»; بلکه «فهو له ضامن». (1)این شخص مالی را که از ربا ده گرفت، آن را مصرف کرد، یا خود او مصرف کرد یا به دیگری داد نمیدانیم، پس ذمّه او درگیر بود، چون ذمّه او درگیر بود: «عَلَی الیَدِ مَا أَخَذَت حَتّی تُؤَدّی» (2)[6]در مال ربا، در مال رشوه, سرقت, غصبی در همه موارد همین طور است, این شخص الآن بدهکار است، وقتی مُرد اگر دَین او مؤجل بود که میشود حالّ و چون در ذمّه هم بود به عین تعلق میگیرد؛ اینها آثار شرعی این است. این شخص وقتی که عین را مصرف کرده، چون عین موجود نیست، اگر مثلی است مثل، قیمی است قیمت را باید بپردازد, همین مطلب با موت به مال او تعلق میگیرد.
ص: 1088
پرسش: ؟پاسخ: موضوع از بین نرفت, موضوع که بدن میت نبود, موضوع ذمّه میت بود که سر جای خود محفوظ است. ما که خودمان منتقل نکردیم، اینها آثار شرعی آن است. شارع مقدس میفرماید که اگر کسی مدیون بود؛ مثلاً قسطی چیزی را خریده بود یا مدتدار خریده بود و نسیه خریده بود، بدهکار بود, همین که مُرد، دو تا اثر شرعی دارد؛ اینها اثر عقلی و لازمه عقلی نیست. اگر کسی از دیگری وام گرفت که بعد از یک مدت شش ماه بپردازد بعد از دو روز مُرد، این دو تا اثر شرعی دارد: یکی اینکه آنچه که در ذمّه او بود، مؤجّل بود و مدتدار بود، فوراً حالّ میشود؛ یکی اینکه از ذمّه هم به عین تعلق میگیرد؛ اگر جزء لوازم عقلی بود, بله استصحاب که اصل است این قدرت را ندارد که لوازم عقلی را بار کند، بلکه اینها اثر شرعی آن است. خود شارع فرمود که اگر مدیون مُرد این دو تا اثر را دارد؛ ما تا لحظه مرگ او، این شیء را استصحاب کردیم, پس این موجود است، ذمّه که نمیمیرد؛ الآن نماز قضا و روزه قضا و سایر دیون میت را میدهند، ذمّه که مُردنی نیست، بلکه این بدن است که مُرد. الآن شخصی که مُرد و بدهکار بود، ذمّه او مشغول است و باید انسان دَین او را بدهد تا ذمّه او تبرئه بشود؛ قضای نماز و روزه او را که انجام دادند، ذمّه او تبرئه میشود، ذمّه که مُردنی نیست. بنابراین این حکمی که فرمودند، تام است؛ منتها احتیاج به این تتمه و تتمیم داشت که بازگو شد.
ص: 1089
مسئله «اصالة الصحة» که ایشان در پایان مطلب پنجم یا فرع چهارم ذکر کردند به یک مقدار توضیح نیاز داشت؛ همان طور که مسئله و قاعده «اَلاِسلامُ یَجُبُّ»، احتیاج به توضیح داشت این هم محتاج به توضیح است. قواعد فقهی برخی مخصوص حوزه اسلامی است؛ نظیر قاعده تجاوز, قاعده فراغ, قاعده «لا تعاد»، (1)[7]اینگونه از قواعد, مربوط به نماز روزه امثال آن است یا قاعدهای که مربوط به دماء ثلاث و مانند آن است، اینها قاعدهای در حوزه عبادات است و مخصوص انسان است. قاعده «اَلاِسلامُ یَجُبُّ مَا قَبلَهُ» (2)[8]هم همین طور است؛ این طور نیست که جزء قواعد عامّه باشد. شاید در ادیان دیگر هم همین باشد؛ ولی قاعده فراغ, قاعده تجاوز, قاعده «لا تعاد»، اینگونه از موارد جزء قواعد فقهی است که مخصوص به حوزه دینی و اسلامی است; اما «اصالة الصحة» قاعده «ید»، اینگونه از قواعد, قواعد بین المللی است و اسلام هم این بخش را امضا کرده است. مستحضرید که اسلام یک بخش محلی دارد، یک بخش منطقهای دارد، یک بخش بین المللی; بخش محلی وملی آن همین نماز و روزه و عبادات است, بخش منطقه ای آن هم همان احکامی است که بین مسلمانها و اهل کتاب برقرار است, بخش بین المللی آن این است که بین انسان و انسان برقرار است؛ قاعده ید این طور است، «اصالة الصحة» این طور است، قواعد عامه دیگر اینطور هستند، دیون اینطور است، وفا این طور است؛ فرمود با مسلمان معامله بکنی، حکم این است, با اهل کتاب معامله بکنی حکم آن این است, با انسانی که هیچ دین و مذهبی ندارد معامله بکنی حکم آن این است, این احکام بین محلی و منطقهای و بین المللی مشترک است. «اصالة الصحة» از همین قبیل است, قاعده «ید», لزوم وفای به دَین, رد امانت و خیار معاملات، از همین قبیل است, اینها اختصاصی به مسلمانها یا اهل کتاب ندارد؛ یعنی در بخش بین المللی اسلام است؛ اگر یک مسلمان با مسلمان دیگر یا با یک اهل کتاب یا با ملحد معامله کند،قاعده آن همین است؛ مسئله «اصالة الصحة» و مانند آن هم همین طور است. بنابراین این از باب اجماع و مانند آن نیست, بلکه بنای عقلاست, چه در شرق, چه در غرب عالم جاری است و ترک آن هم باعث اختلال نظام است. این همه کارهایی که مردم انجام دادند، ما نمیدانیم صحیح است یا نه, اگر نتوانیم «اصالة الصحة» جاری کنیم که سنگ روی سنگ بند نمیشود؛ این معاملاتی که مردم میکنند، تجارات و اجارهها و عقودی که میبندند, ازدواجهایی که دارند، طلاقهایی که دارند، ما نمیدانیم صحیح بود یا صحیح نبود، معاملاتی که کردند صحیح بود یا صحیح نبود, اگر «اصالة الصحة» جاری نباشد که اختلال نظام هست. بنابراین سیره عقلا بود، بنای عقلا بود، که عدم اختلال نظام پشتوانه آن است و شارع مقدس هم این را امضا کرده. در اینجا مسئله اجماع تعبدی در کار نیست; پس از نظر سند این قاعده «اصالة الصحة» مشکلی ندارد و جزء قواعد بین المللی اسلام است, نه محلی و نه منطقهای.
ص: 1090
حالا چند تا فرعی که مربوط به همین «اصالة الصحة» هست مطرح است که این «صحت», منظور صحت «عند الفاعل» است یا صحت «عند الحامل» است؟ این شخصی که میخواهد «اصالة الصحة» جاری کند، این معامله را بر اساس «ما هو الصحیح عنده» جاری میکند, یا بر اساس «ما هو الصحیح عند الفاعل» جاری میکند، یا بر اساس «ما هو الصحیح فی الواقع»; چه کار میکند؟ این نزاع خیلی سودمند نیست, برای اینکه معیار اصلی همان صحیح «ما هو الواقع» است؛ منتها گاهی ممکن است که آن فاعل و این شخصی که حامل است، یک نظر داشته باشند, گاهی ممکن است دو نظر داشته باشند, نظر آن فاعل یا نظر این حامل، به صحت برنمیگردد, اینها به معرفت صحیح برمیگردد, به تشخیص «ما هو الصحیح» برمیگردد، به تفسیر معنای صحت برمیگردد. پس هر دو دارند از واقع سخن میگویند و معیار هم از هر دو همان صحیح واقعی است؛ منتها آن یکی اجتهاداً یا تقلیداً صحیح را طور دیگر میداند و این یکی که حامل است اجتهاداً یا تقلیداً صحیح را طور دیگر میداند. پس این نزاع که آیا معیار صحت «ما هو الواقع» است یا صحت «عند الفاعل» است یا صحت «عند الحامل» است؟ این خیلی جایگاهی ندارد، معیار صحیح «ما هو الواقع» است؛ منتها ممکن است در تشخیص صحیح «ما هو الواقع» بین این دو نفر «اجتهاداً أو تقلیداً» اختلاف باشد.
مطلب بعدی آن است که در «اصالة الصحة» ما باید عنوان فعل را احراز کنیم؛ شخصی کاری انجام میدهد، ما نمیدانیم این بیع است مضاربه هست یا اجاره است یا جعاله است، اصلاً نمیدانیم چه عقدی است، نمیدانیم با عوض است بی عوض است، معاملهای دارند میکنند، ما اینجا بگوییم «اصالة الصحة» ـ انشاءالله ـ دارند کار صحیح انجام میدهند؛ «اصالة الصحة» اینجا جا ندارد که فرمود عنوان فعل را احراز بکنیم و بگوییم این خرید و فروشی که دارند صحیح است؛ ما چه اثری میتوانیم بار بکنیم؟! بله میگوییم اینها مال اختلاس نیست، رد و بدل مال حرام نیست، اینکه «اصالة الصحة» نشد. «اصالة الصحة»؛ یعنی کاری که دو قسم است، یک قسم آن صحیح است، یک قسم آن فاسد است و بر اساس «ضَع اَمرِ اَخیکَ عَلی اَحسَنِهِ» (1)[9]یا اینکه تعبیرات دیگری که دین امضا کرده بگو قسم صحیح آن را انجام داد؛ اما وقتی نمیدانید بیع است یا اجاره است یا مضاربه است یا صلح است، چطور شما میتوانید «اصالة الصحة» بار کنید؟! پس البته عنوان فعل باید احراز بشود.
ص: 1091
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص362، ط اسلامی.
فرع بعدی مطلب بعدی آن است که بین «اصالة الصحة» با قاعده تجاوز و قاعده فراغ تفاوتی هست؛ درست است که قاعده تجاوز و قاعده فراغ در حوزه اسلامی است و «اصالة الصحة» یک قاعده بین المللی است, اما در همان حوزه اسلامی هم «اصالة الصحة» مثل قاعده تجاوز, هم قاعده فراغ, در جاهایی جاری است. مستحضرید که در اصول مقداری بحث ناظر به این است که قاعده تجاوز و قاعده فراغ یکی است یا دو تا; به هر تقدیر، اگر گفتیم اینها با هم فرق میکنند، قاعده تجاوز و قاعده فراغ با قاعده «اصالة الصحة» فرقشان چیست؟ گفتند قاعده تجاوز برای اثنای عمل است و قاعده فراغ برای پایان عمل است. ببینیم فرق «اصالة الصحة» با قاعده تجاوز و قاعده فراغ در چیست؟ البته آن فرقی که گفتند درست نیست؛ این طور که قاعده تجاوز مخصوص اثنا باشد و قاعده فراغ مربوط به آخر امر باشد، این طور نیست. ما باید احراز بکنیم که اینها دارند چه کار انجام میدهند, هنوز کار را انجام نداده و دارند گفتگو میکنند یا در اثنای معامله هستند, اینجا جا برای «اصالة الصحة» نیست. «اصالة الصحة» این است که کاری را که انجام دادند و از او فارغ شدند، ما نمیدانیم صحیحاً انجام دادند یا فاسداً, برابر این قاعده باید بگوییم صحیحاً انجام دادند و آثار صحت را هم بار میکنیم؛ ولی قبل از عمل، هنوز دارد گفتگو میکند یا در اثنای عمل، هنوز معامله تمام نشده، ما «اصالة الصحة» جاری بکنیم؟! از این جهت «اصالة الصحة» بی شباهت به قاعده فراغ نیست؛ قاعده فراغ بعد از تمام شدن عمل است؛ منتها درباره نماز روزه امثال آن است؛ نمازی را خوانده نمیداند، صحیح خوانده یا نه؟ قاعده فراغ می گوید صحیح است؛ این شک بعد از عمل که میگویند معتبر نیست، این همان قاعده فراغ است؛ لکن همین قاعده که به نام قاعده تجاوز مطرح است, در اثنای عمل هم جاری است؛ یعنی کسی «حمد و سوره» را خوانده, حالا میخواهد رکوع برود, نمیداند «حمد و سوره» را صحیح خوانده یا صحیح نخوانده، اینجا قاعده تجاوز جاری است, میگوید شما که خواندید و اگر بعد از خواندن شک کردی که درست خواندی یا نخواندی, عیب ندارد، بگو صحیح است. یک وقت است که در حال ایستادن نمیداند که «سوره» را خوانده یا نخوانده، این قبل از فراغ است، قبل از تجاوز است و شک در محل است، باید بخواند؛ اما حالا یقین دارد «سوره» راخوانده، اما نمیداند که درست خوانده یا درست نخوانده، بر اساس اینکه از خود عمل تجاوز کردی، از آن عمل فارغ شدی، دیگر دلیل ندارد که شما دوباره برگردی. پس اگر شک در «کان» تامه باشد، چون شک در محل است، باید درباره به جا بیاورد و شک اگر در «کان» ناقصه باشد، بعد از اینکه یقیناً خوانده، شک بکند صحیح خوانده یا نخوانده، دیگر لازم نیست بخواند؛ حالا یک وقت احتیاط میکند مطلب دیگر است.
ص: 1092
فرق دیگر قاعده تجاوز با قاعده «اصالة الصحة» این است که ممکن است که در قاعده تجاوز بگویند که فراغ از عمل کافی نیست و دخول در جزء بعدی دخیل است؛ یعنی اگر کسی «حمد و سوره» را خوانده، نمیداند صحیح خوانده یا نخوانده؛ ولی از «حمد و سوره» فارغ شد؛ ولی تجاوز نکرده، هنوز در محل هست، هنوز وارد رکوع نشده, اینجا اگر شک دارد در صحت «سوره», شاید بگویند که دوباره باید بخواند یا بالقوه یا «بالاحتیاط اللازم» بخواند, برای اینکه درست است که به حسب ظاهر «حمد و سوره» را خوانده؛ ولی از محل نگذشته و تجاوز از محل به دخول در جزء دیگر است؛ لذا آنجا گفتند باید در جزء دیگر داخل بشویم، اما اگر ما «اصالة الصحة» را در اینگونه از موارد جاری کردیم، دخول در غیر شرط نیست. اگر گفتیم «اصالة الصحة» در اعمال مرکّب همان طوری که بعد از فراغ از عمل جاری است، در اثنای عمل هم بعد از فراغِ از هر جزء جاری است, اگر توانستیم این را در همه موارد جاری بکنیم، دخول در غیر لازم نیست, بلکه صرف فراغ از عمل کافی است. البته در قاعده تجاوز هم این طور نیست که همگی این طور فتوا بدهند که حتماً باید داخل در غیر بشوید. در بعضی از تعبیرات روایی هم این هست که اگر از آن تجاوز کردی و «دَخَلتَ فی غَیرِهِ»؛ (1)[10]چنین تعبیری برابر آن تعبیر دارد. البته ممکن است کسی بگوید صرف تجاوز از آن جزء کافی نیست و دخول در غیر شرط است؛ ولی اگر ما «اصالة الصحة» را یک قاعده سیّالی دانستیم، در عبادات و امثال عبادات هم جاری بود، همان طور که «اصالة الصحة», فراغ کل را شامل میشود؛ یعنی بعد از تمام عمل شامل میشود, شامل اجزاء و به صرف تجاوز از اجزاء هم میشود، نه دخول در جزء دیگر؛ مثلاً این شخص موجِب، ایجاب آن را خوانده، اما نمیدانیم درست خوانده یا نه؛ «اصالة الصحة» جاری است ولو هنوز قابل شروع به گفتن نکرده یا بعضی از قیودی را که موجِب باید میگفت گفته و وارد قید بعدی نشده؛ نمیدانیم این قیدی که گفته درست گفته یا نه؟ «اصالة الصحة» جاری است؛ منتها این دقائق در آن «اصالة الصحة» که بین المللی است شاید خیلی مطرح نباشد, آنها معمولاً بعد الفراغ میگویند کاری که دیگری کرده، نمیدانیم صحیح است یا نه، حمل بر صحت میکنیم؛ اما در اثنای عمل، این جزئی که انجام داد، آیا این جزء صحیح بود یا نبود؛ نظیر قاعده تجاوز یا نظیر قاعده فراغ که در عبادات هست، در معاملات و امثال آن هم باشد یا نباشد، نیاز به فحص دارد، چون یک قاعده لبّی است و قاعده لبّی، اطلاق یا عموم و امثال آن ندارد و قدر متیقن گیری است, اینجا گفتند که «بعد الفراغ عن العمل» است. اگر دلیل لفظی بود، ممکن بود ما به عموم یا اطلاق آن تمسک بکنیم؛ اما چون دلیل لفظی نیست شاید نتوانیم. اما قاعده فراغ دلیل لفظی دارد، قاعده تجاوز دلیل لفظی دارد، میشود به اطلاق آن تمسّک کرد. در بعضی از موارد ممکن است چون «دَخَلتَ فی غَیرِهِ»، دارد، اگر این قید باشد که صرف فراغ از قبل کافی نیست، بلکه دخول در غیر لازم است و از طرف آیا ممکن است برخیها ادعای انصراف بکنند؛ ولی اگر «اصالة الصحة» شامل اینگونه از موارد بشود, دخول در غیر لازم نیست.
ص: 1093
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج1، ص101.
موضوع: ربا
همان طور که قبلاً ملاحظه فرمودید روایات باب پنج از ابواب ربا, (1)[1] فروعی را در بر داشت که محل ابتلای اصحاب و سائلان بود، همان فروع به وسیله فقها(رضوان الله علیهم) استخراج و استنباط شد که برخی از آن فروع را مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در جلد شش عروه تبیین کردند. (2)
یکی از آن فروع این است که اگر مورّث رحلت کرد و از دنیا رفت و وارث شک دارد که در اموال تجاری او ربا هست یا نه؟ اینجا چون شک دارد تأدیه بر وارث واجب نیست، چون علم ندارد. اما چهار فرع دیگر بود که آن فروع چهارگانه را مرحوم سید فرمود عیب ندارد. همه آن فروع چهارگانه محل بحث بود و روشن شد که عیب دارد.
ص: 1094
فرع پنجم از این فروعی که ایشان میفرمایند که اشکال ندارد یا مثلاً اشکال میکنند و باید مورد بحث قرار بگیرد این است که اگر وارث میداند که مورّث ربا گرفت و عین هم فعلاً در بین اموال نیست، چون اگر عین مال باشد - حالا یا مشاع یا مفروض - باید مال را تطهیر کرد میداند که عین را از بین برده است مصرف کرده است؛ ولی نمیداند که عوض آن را به صاحبش داد یا نه؟ اینجا حکم چیست؟ ایشان دو وجه را نقل میکنند: یکی اینکه چون یقین دارد که این شخص ربا گرفته منتها عین را از بین برده و ذمّه او مشغول بود، نمیداند که ذمّه خود را تبرئه کرد یا نه، پس ذمّه او به ربا مشغول است, این صغرای مسئله و هر چه که در ذمّه مورّث بود، به وسیله موت اگر مؤجّل بود که حال میشود و چون در ذمّه بود به عین منتقل میشود, این وجه اول.
وجه دوم که تقریباً یک صفحه روی آن بحث کرده و اشکال اصولی کردند این است که ما با چه معیاری بگوییم مالی که ما یقین داریم مورّث از راه ربا گرفته و آن مال فعلاً در بین ترکه او نیست و شک داریم که آیا ذمّه خود را تبرئه کرده یا نه, از چه جهت و روی چه معیاری بگوییم که ما بدهکاریم و او همچنان بدهکار است!؟
اگر بخواهیم استصحاب بکنیم، خیلی فرق است بین کسی که خودش باید استصحاب بکند یا دیگری استصحاب بکند؛ استصحاب یک حکم تعبدی است: «مَنْ کَانَ عَلَی یَقِینٍ فَشَکَّ فَلْیَمْضِ عَلَی یَقِینِهِ»؛ یعنی کسی که قبلاً یقین داشته شیئی بود، یا حکمی یا موضوعی بود و الآن شک دارد، محکوم است به اینکه حکم یقین سابق را بار کند, این یک تعبّد است که شارع مقدس در ظرف شک به انسان شاک میگوید که تو تعبداً حکم متیقِّن و عالِم را داری، این تعبّد است.پرسش: ؟پاسخ: نه، آن شاید تأیید بکند؛ ولی بنای استصحاب همان نصوصی است که «مَنْ کَانَ عَلَی یَقِینٍ فَشَکَّ فَلْیَمْضِ عَلَی یَقِینِهِفَاِنَّ الشَّکَ لا تَنقُضُ الیَقینَ» (1)[3]، این تعبّد است و جزء اصول چهارگانه عملی است که تعبّد باشد و تعبّد هم نباید لغو باشد بلکه باید اثر داشته باشد. این استصحاب برای بیگانه هیچ اثری ندارد; الآن زید یقین داشت که بدهکار است و عمرو شک میکند که آیا زید دَین خودش را داد یا نه؟ اینجا جای استصحاب برای عمرو نیست, حالا شارع مقدس او را متعبّد کند که تو یقین داشتی که زید بدهکار بود و الآن که شک داری، حکم یقین را بار کن! اینجا عمرو چه کار باید کند؟ عمرو یقین داشت که زید قبلاً بدهکار بود، الآن نمیداند که زید دَین خود را داد یا نه؟ شارع مقدس او را متعبّد بکند و بگوید که تو الآن به منزله یقینی! بله، به منزله یقین باشد چه اثری دارد؟ این بیگانه است، چون بیگانه است و لغو است, پس جا برای استصحاب نیست. نعم، اگر خود زید که قبلاً یقین داشت که بدهکار بود و الآن شک کرد که بدهکار است یا نه؟ استصحاب میکند و مدیون میشود و وجوب وفا و ادا او را متوجّه خود میکند؛ اما زید یقین داشت که بدهکار است، عمرو هم یقین داشت که زید بدهکار است، عمرو شک میکند که زید دَین خود را داد یا نه؟ اینجا جا برای استصحاب نیست. اگر شارع به عمرو بگوید که تو متعبّد باش که به منزله یقین هستی، ایشان میگویند من الآن یقین پیدا کردم که زید بدهکار است، چه کار باید بکنم؟ هیچ؛ لذا زیدی که مکلف است وقتی یقین دارد که بدهکار بود و الآن شک کرد، اینجا جای استصحاب است؛ اما عمرو یقین دارد که زید قبلاً بدهکار بود و الآن شک دارد که دَینش را ادا کرده یا نه؟ جا برای استصحاب نیست.
ص: 1095
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج1، ص247، ط آل البیت.
مورّث اگر بخواهد استصحاب کند بله، جا دارد؛ یقین داشت که قبلاً بدهکار بود و در آخرهای عمر شک میکند که آیا دَینش را داده است یا نه؟ استصحاب میکند و او میشود مدیون و وجوب وفا متوجّه او میشود؛ اما وارث که بیگانه است بگوید که مورّث هم قبلاً بدهکار بود و من هم یقین داشتم، حالا او یقین داشت به حدوث و من در بقا شک دارم, مگر بر وارث ادای دَین مورّث واجب است؟! این بیگانه است!
حالا برسیم به مواردی که دَین دیگری موضوعِ حکم باشد برای شخص دیگر؛ بیان ذلک این است که پس اگر زید بدهکار بود و یقین داشت که بدهکار است، بعد شک کرد که دَین خود را ادا کرد یا نه؟ اینجا جای استصحاب است و برابر استصحاب محکوم به این است که مدیون است و باید دَین را ادا کند؛ اما اگر عمرو یقین داشت که زید بدهکار است، بعد شک کرد که زید دَین را ادا کرد یا نه؟ جا برای استصحاب نیست, مگر اینکه دَین زید موضوع حکمی باشد که این شخص روی شخصیت حقیقی خود باید آن حکم را انجام بدهد یا روی شخصیت حقوقی خود باید آن را انجام بدهد.
بیان ذلک این است که اگر عمرو نذر کرد که اگر زید بدهکار بود مشکل او را حل کند یا فلان کار را انجام بدهد. عمرو یقین داشت که زید قبلاً بدهکار بود و نمیداند که زید دَین خود را ادا کرد یا نه، چون دَین زید موضوعِ نذر عمرو است, موضوعِ حکم و محلّ ابتلای عمرو است, عمرو میگوید من قبلاً یقین داشتم که زید بدهکار بود «الآن کماکان»، پس زید بدهکار است و چون زید بدهکار است بر من ادای نذر واجب است، در اینجا جا برای استصحاب هست، زیرا دَین زید موضوع برای کار عمرو بود، این کار شخصی است، یا به شخصیت حقوقی برمیگردد که دو نفر به محکمه رفتند، یکی میگوید که زید به من بدهکار بود و از دنیا رفت و شواهدی هم هست که این زید سندی دارد، امضایی کرده است، اقراری کرده است، سند سپرده است و چکی داده است که بدهکار است; منتها حاکم شرع شک میکند که این زیدی که بدهکار بود و مُرد, دَینش را ادا کرد یا نه؟ چون دَین او موضوع حکمِ شخصیت حقوقی است و این حاکم از آن جهت که یک شخص معیّنی است کاری با این دعوا ندارد؛ ولی از آن جهت که حاکم شرع است و شخصیت حقوقی دارد، با این مطلب درگیر است; یعنی اگر زید بدهکار بود این موضوع حکمِ این قاضی شرع است و اگر بدهکار نبود موضوع حکم نیست, این قاضی میتواند استصحاب بکند و بگوید برابر این مدارک, زید در زمان حیات خود بدهکار بود و دلیلی نداریم که دَین را ادا کرد و مُرد، ما دَینش را استصحاب میکنیم، پس زید وقتی مُرد مدیون بود و دَین را باید از مال او جدا کرد.
ص: 1096
اینجا دَین این شخص محلّ ابتلای حکم این شخصیت حقوقی است، اینجاها درست است. هر چه که به این دو صنف و فرد برگردد جا برای استصحاب هست; اما یک بیگانهای، زید قبلاً بدهکار بود و عمرو میدانست که این زید بدهکار است، بعد از اینکه این زید مُرد عمرو شک میکند که زید دَینش را داد یا نه؟ اینجا جا برای استصحاب نیست، شارع مقدس او را متعبّد کند به چه؟ چون وقتی شارع میفرماید که «لا تَنقُضِ الیَقینَ أَبَدَاً بِالشَّکِّ وَ إِنَّما تَنقُضُهُ بِیَقینٍ آخَرَ» (1)[4]؛ یعنی من تو را متعبّد میکنم که تو تعبداً بپذیر که زید دَینش را ادا نکرد، تعبّد نباید لغو باشد! حالا عمرو متعبّد شد به اینکه زید بدهکار بود و مُرد و مدیون هم بود, چه کار باید کند؟ هیچ کار! اینجا جا برای استصحاب نیست, استصحاب که یک تعبّد است باید همراه با اثر باشد.
بنابراین در فضایی که این شخص بیگانه است جا برای استصحاب نیست; اما در مقام ما به کدام یک از این وجه برمیگردد؟ بیگانه است یا به «احد الامرین» برمیگردد؟ مرحوم سید(رضوان الله علیه) فرمود که اگر بیگانه باشد جا برای استصحاب نیست, اما اگر بیگانه نباشد و محلّ ابتلا باشد جا برای استصحاب هست. دو مورد را ایشان ذکر کردند و گفتند اگر کسی نذر بکند که اگر زید بدهکار بود من فلان کار را انجام بدهم و یقین دارد که زید قبلاً بدهکار بود، الآن استصحاب بکند و باید نذرش را وفا کند, یا در محکمه شرع حاکم شرع وقتی احراز کرده است که زید قبلاً بدهکار بود و نمیداند که دَینش را ادا کرد یا نه و مدیوناً از دنیا رفت, استصحاب میکند و حکم را به مدّعی میدهد، این اثر شرعی دارد. آیا اینجا بیگانه است یا نظیر این دو مورد است که اثر شرعی دارد.
ص: 1097
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج1، ص245، ط آل البیت.
مرحوم سید(رضوان الله علیه) این را بیگانه مطلق فرض کرده, دو تا نمونه ذکر کرد که این دو تا نمونه ثابت میکند که وارث از مورّث بیگانه است: نمونه اول این است که اگر کسی بدهکار بود و مالی هم داشت و خودش مسافرت کرد، بخشی از اموال را در اختیار وکیل قرار داد و گفت تو از طرف من وکیل هستی که دیون من را بپردازی، هر کسی طلبی از من دارد و مدرکی آورده، بپردازی, این وکیل است. خود این وکیل هم یقین دارد که این شخص موکّل قبلاً دَینی نسبت به زید داشت و نمیداند که دَین زید را ادا کرد یا ادا نکرد و زید هم برهانی اقامه نکرد، بینهای نیاورد و هیچ چیز نیاورد، آیا وکیل میتواند از مال موکّل بگیرد به زید بدهد روی استصحابی که خودش میکند؟ او میگوید که دَین مرا ادا بکن! اگر خود موکّل شک میکرد که دَین زید را داد یا نه, جا برای استصحاب بود؛ اما حالا وکیل شک میکند که موکّل دَین زید را داد یا نه, جا برای استصحاب نیست, این یک نمونه.
نمونه دیگر برای بیگانه این است که اگر کسی یقین داشته باشد که پدرش«عن عذر» نماز قضا به عهده دارد, بله بر پسر بزرگ واجب است که ادا کند; اما اگر یقین ندارد و میداند که پدرش در فلان مسافرت موفّق به خواندن نماز نشد یا در فلان بیماری موفّق به خواندن نماز نشد, در فلان مرضی که چند ده سال قبل کمتر یا بیشتر مبتلا شد چند روزی نتوانست نماز بخواند، بعد نمیداند که نمازش را قضا بجا آورد یا بجا نیاورد! آیا بر چنین پسری قضای چنین نمازی به استناد استصحاب واجب است؟ یعنی بگوید چون پدرم ده سال قبل از مرگ در فلان بیمارستان که یک هفته بستری بود و موفّق به نماز نشد، من نمیدانم قضای نمازش را به جا آورد یا نه، چون وقتی که بیمار بود یقیناً نماز نخواند و ذمّه او مشغول شد و چون بعد شک دارم که ذمّه او را تبرئه کرد یا نه؟ استصحاب بکنم و بعد بگویم بر پسر بزرگ واجب است؟! اینکه نیست و کسی چنین فتوایی نمیدهد.
ص: 1098
اگر پسر بزرگ بداند پدر او که مُرد نماز قضا به عهده او بود, بله بر او واجب است و خود پدر هم اگر شک کند که نمازهای قضا را بجا آورد یا نه؟ بر اساس استصحاب «مَنْ کَانَ عَلَی یَقِینٍ فَشَکَّ فَلْیَمْضِ عَلَی یَقِینِهِ»، باید بگوید من قضا به عهده دارم و نمازش را بخواند; اما بر وارث واجب باشد که استصحاب کند و بر اساس استصحاب بگوید قضای نماز واجب است، اینکه دلیل نیست.
پس ما چهار نمونه در مسئله داریم؛ در دو نمونه اول جا برای استصحاب غیر هست, در دو نمونه دوم جا برای استصحاب غیر نیست. مقام ما و مسئله محل بحث آیا از قبیل آن دو نمونه اول است که جا برای استصحاب است یا از قبیل این دو نمونه دوم است که جا برای استصحاب نیست؟ مرحوم سید دو تا احتمال میدهند: احتمال اول که وارث بتواند استصحاب بکند، این را در یک سطر بیان میکنند و اول میگذرد، بعد تمام این صفحه را اختصاص میدهند به اینکه دلیلی بر جریان استصحاب نیست و نمیشود ثابت کرد؛ میگویند در یک مورد خاصی بر وارث واجب است و آن مورد خاص آن است که وارث علم داشته باشد که مورّث بدهکار است، یک; علم ندارد ولی از نظر علمی برای او ثابت شده است; یعنی بیّنه, بیّنه ثابت شده است که این مورّث بدهکار است، دو; خود مورّث هنگام موت اقرار کند که من بدهکارم، سوم; خود مورّث بگوید که قبلاً بدهکار بودم و الآن نمیدانم دَینم را ادا کردم یا نه؟ خود مورّث «عند الموت» که شک کرده، استصحاب بکند، آن وقت ذمّه مورّث مشغول میشود، از آن به بعد به عین تعلق میگیرد و بر وارث ادای دَین واجب است، اینجا درست است، چهارم؛ اما اگر شخص میداند که مورّث او بدهکار بود و نمیداند در طی این, حالا یا علم داشت یا بیّنه اقامه شد که بدهکار است یا با یکی از این سه راه در زمان حیات خودش اقرار کرد که من بدهکارم, چهار سال یا پنج سال قبل از مرگ اقرار کرد که من بدهکارم، با علم و بیّنه و اقرار ثابت شد که این شخص بدهکار است، بعد از چهار پنج سال مُرد, وارث نمیداند که او دَینش را ادا کرد یا ادا نکرد؟ یقین را مورّث داشت, شک را وارث دارد، میخواهد استصحاب بکند جا برای آن نیست.
ص: 1099
این عصاره فرمایش مرحوم سید بود; البته ایشان جازم نیستند، به دلیل اینکه در طلیعه بحث فرمودند که اگر علم داشه باشد به اشتغال ذمّه مورّث، احتمال اینکه واجب است دَینش را ادا بکند هست و یُحتمل که واجب نباشد و در تقویت این احتمال دوم یک صفحه مطالب فرمودند که عصارهاش همین است.
«و الذی ینبغی ان یقال» این است که وارث بیگانه نیست، وارث باید مالی را ارث ببرد که این میراث در درجه سوم قرار دارد؛ درجه اول آن است که دَین متوفّی ادا بشود، درجه دوم این است که وصیت به ثلث کرده، آن ثلث خارج بشود و وقتی که مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصَی بِها أَوْ دَین (1)[5]، اول دَین داده شد، بعد ثلث گرفته شد و نوبت به میراث میرسد, بله این میراث مال اوست. الآن وارث میخواهد وارد این صحنه مال بشود و احتمال میدهد که دَین در آن باشد، یقین هم داشت که مال آلوده است، چرا نتواند استصحاب کند؟ چون محل ابتلای اوست و چون محل ابتلای اوست بیگانه نیست، اگر شارع مقدس او را متعبّد کند و بگوید تو که قبلاً یقین داشتی «فَلْیَمْضِ عَلَی یَقِینِهِ فَاِنَّ الشَّکَ لا تَنقُضُ الیَقینَ»، این تعبّد او اثر شرعی دارد، این بیگانه نیست، این نظیر زید و عمرو نیست؛ نظیر آن دو موردی است که شما پذیرفتید که دَین کسی محلّ ابتلای دیگری است؛ شما چهار مورد ذکر کردید که دو مورد را گفتید محلّ ابتلا نیست و دو مورد را گفتید که محلّ ابتلاست، این از قبیل آن دو موردی است که محلّ ابتلاست، برای اینکه وارث یقین دارد که مورّث او ربا گرفته و ذمّه او مشغول است، با مرگ آنچه در ذمّه داشت اگر مؤجّل بود حال میشود و آنچه که در ذمّه بود به عین تعلق میگیرد، پس عین آلوده است و قبلاً یقیناً ذمّه او مشغول بود، استصحاب میکند تا زمان موت, از این به بعد هم اثر شرعی دارد, اثر عقلی نیست که تا استصحاب کنیم.
ص: 1100
1) نساء/سوره4، آیه12.
پرسش: اینجا شک در رافع است نه مانع؟
پاسخ: بسیار خوب! چه شک در وجود رافع یا رافعیّت امر موجود, استصحاب محکّم است; اگر یقین دارد که این حالت طهارت قبلاً بود، بعد نمیداند که رافعی آمد یا مانعی آمد، این استصحاب میکند، استصحاب را برای همین جاها گذاشتند! چه در وجود رافع یا رافعیت شیء موجود شک بکند، استصحاب مرجع است؛ این نظیر «اصالة الصحة» و مانند آن نیست، اگر یقین داشت که مورّث بدهکار است، «الآن کماکان»، چون محل ابتلای اوست.
این چهار فرعی که ایشان ذکر فرمودند که دو تا بیگانه است و دو تا آشناست، این شبیه آن دو تا فرع آشناست. الآن وارث میخواهد وارد صحنه میراث بشود و در این مال تصرف کند، شارع هم فرمود که شما در درجه سوم و در صف سوم ایستادهاید، شارع دسته بندی کرد: اول دَین, بعد ثلث, بعد میراث: مِن بَعدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهَا اَو دَین; (1)[6]منتها حالا دَین متأسفانه هر چه هست و مصلحتی هست بعد از وصیت ذکر شده؛ ولی حکم فقهی آن این است که اول دَین, بعد ثلث میّت و بعد میراث است. اگر کسی که در صف سوم ایستاده, فوراً برود در صف اول بایستد استصحاب جلوی او را می گیرد. میگوید شما که یقین داشتی مورّث بدهکار بود و شک داری که دَین را داده یا نداده! الآن محل ابتلای شماست.
بنابراین این فرمایشی که ایشان فرمودند که از قبیل آن دو قسم است؛ نظیر وکیل و نظیر قضای والد, بله در جریان قضای والد یک چنین چیزی نداریم که شما اگر بخواهید ارث را ببرید یا آن کار را بکنید، در صف سوم هستی؛ ولی درباره قضای نماز و روزه والد که یک چنین چیزی نداریم! اما اینجا داریم که محلّ ابتلای اوست و او الآن میخواهد وارد صحنه ارث بشود و مال را بگیرد, شارع میگوید شما در صف سوم ایستادی، کجا میخواهی بروی؟ قبلاً هم که یقین داشتی او بدهکار بود و بعد هم شک کردی بگو «علی ما کان»! این تعبّد هم لغو نیست. بنابراین بعید است که احتمال دوم تام باشد, همان وجه اول تام است که این شخص باید ذمّه مورّث را تبرئه کند تا خودش احراز کند که دَینی در کار نیست و بعد در ارث تصرف کند.
ص: 1101
1) نساء/سوره4، آیه12.
پرسش: ؟پاسخ: بله، این شخص هم یقین داشت، متیقّن و مشکوک هم یکی است، شاک و متیقّن هم یکی است; یعنی این وارث یقین دارد که مورّث او بدهکار بود، اگر وارث شک داشته باشد که مورّث بدهکار است که دیگر فرع پنجم و ششم نیست. فرع اخیری که مطرح کردند این است که این وارث یقین دارد که پدر او ربا گرفته، حالا یا رباست یا رشوه گرفته و آن عین هم در بین اموال موجود نیست که فرع پنجم بود, این عین را هم مصرف کرده، وقتی کسی ربا گرفته، ذمّه او مشغول است و ید او ید عادیه و ید غاصبه است: «عَلَی الیَدِ مَا أَخَذَت حَتّی تُؤَدّی» (1)[7]، تا مثل یا قیمت را ادا نکرده ذمّه او درگیر است, پس وارث یقین دارد که ذمّه مورّث مشغول است و این حکم شرعی هم روشن است که اگر کسی با اشتغال ذمّه از دنیا رفت, هم دَین مؤجّل حال میشود, هم آنچه که در ذمّه بود به عین تعلق میگیرد, وارث هم اگر بخواهد وارد صحنه ارث بشود, شارع مقدس میگوید تو در صف سوم ایستادی, کجا میخواهی بروی؟ به همان صف اول بروی و آن مال را بگیری, جای تو نیست! این محلّ ابتلای اوست که هم یقین دارد و هم شک، همه ارکان استصحاب حاصل است, یقین دارد که ذمّه مورّث مشغول بود، شک دارد که مورّث ذمّه خودش را تبرئه کرده یا نه؟ «فَلْیَمْضِ عَلَی یَقِینِهِ». بنابراین بعید است که این وجه دوم درست باشد، همان وجه اول حق است.
ص: 1102
1) مستدرک الوسائل، المیرزامحمدحسین النوری الطبرسی، ج14، ص8.
در جریان «اصالة الصحة»ای که مرحوم سید و سایر بزرگان اشاره کردند، مستحضرید که مهمترین دلیل قاعده «اصالة الصحة», همان سیره عقلا و اختلال نظام است که قبل از اسلام وجود داشت, بعد از اسلام وجود دارد, بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیر مسلمین هست, کاری که دیگران انجام دادند، زمینی خرید و فروش کردند، فرشی را خرید و فروش کردند، ازدواجی کردند و راه های عقود و ایقاعات دیگری انجام دادند، دیگران اگر شک بکنند که صحیح بود یا نه؟ بنا بر صحت میگذارند و اصلاً نظام زندگی مردم بر همین است. میگوییم شما فلان فرشی که خریدی, فلان خانهای که خریدی, فلان اتومبیلی که خریدی، شاید فاسد باشد! این را که کسی اعتنا نمیکند.
پس مسئله بنای عقلا، سیره عقلا یا اختلال نظام که سند این «اصالة الصحة» است، محکّم است و قانونی نیست که اسلام تأسیس کرده باشد, قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هست, بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست، هم در حوزه غیر مسلمین هست و اجماعی هم که ادّعا شده اجماعی است که نشان میدهد همگان این را پذیرفتند وگرنه هم در معاملات طرح اجماع تعبّدی بعید است, هم با بودن یک چنین سیره قطعی که سند این اجماع هست اجماع نمیتواند سند باشد، بلکه قرینه است, این مطلب اول بود.
مطلب دوم این است که این «اصالة الصحة» منظور صحت واقعی است نه صحت «عند الفاعل» یا صحت «عند الحامل»، صحت واقعی است, گرچه در تشخیص صحیح واقعی، بین حامل و فاعل ممکن است فرق باشد.
ص: 1103
مطلب بعدی آن است که این «اصالة الصحة» بعد از احراز عنوان است; یعنی یک کسی کاری دارد انجام میدهد و من نمیدانم این کار چیست؟ اینجا جا برای «اصالة الصحة» نیست, من نمیدانم که بیع است؟ مضاربه است؟ صلح است؟ یک امر انتزاعی کلی را بگوییم که ـ انشاءالله ـ هر چه هست صحیح است، این که قانون نیست! نعم، اگر ما ندانیم که این حلال است یا حرام است؟ بد است یا زشت است؟ ممکن است روی اصول کلی اخلاقی یا غیر اخلاقی و «ضَع اَمرِ اَخِیکَ عَلَی اَحسَنِهِ» (1)[8]و مانند آن, بگوییم ـ انشاءالله ـ کار خوب دارند میکنند، وگرنه اثر فقهی و حقوقی داشته باشد که ما بگوییم حمل بر صحت کنیم، آخر چه چیز را حمل بر صحت کنیم؟ اصلاً ما نمیدانیم خرید و فروش است یا بیع و شراع است یا اجاره است یا صلح است یا مضاربه است یا مضارعه است چیست؟ تا بگوییم حمل بر «اصالة الصحة» بکنیم.
پس سند مشخص است و صحت واقعی معیار است و عنوان باید احراز بشود و اینکه این برای «بعد الفراغ عن العمل» است, هنوز کاری انجام ندادند و تازه شروع کردند جا برای «اصالة الصحة» نیست, وقتی کار را انجام دادند جا برای «اصالة الصحة» هست; نعم، اثنای کار اگر ما شک کردیم آنچه که تاکنون انجام دادند صحیح بود یا نه؟ اینجا هم ممکن است نسبت به گذشته «اصالة الصحة» جاری بشود.
ص: 1104
1) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص362، ط اسلامی.
میماند مطلب دیگر که مطلب بخش پنجم در بیاید و آن این است که این «اصالة الصحة»ای که این شخص میخواهد جاری کند, برای ترتیب اثر عملی است. این ترتیب اثر عملی تا آنجایی است که به خود شخص برمیگردد، آنجا که فارغ از حوصله و قدرت شخص باشد و کاری با شخص نداشته باشد، آنجا جا برایش نیست. اثر عملی که خود شخص دارد این است، وگرنه چون خود این «اصالة الصحة» یک قانونی است, اگر هیچ اثری نسبت به کار آدم ندارد و هیچ ارتباطی هم ندارد، این چه کار لغوی است که ما بگوییم ـ انشاءالله ـ صحیح است؟! این صحیح باشد به شما مربوط نیست، فاسد باشد هم به شما مربوط نیست؛ ولی شما میخواهید از او بخرید و ترتیب اثر بدهید, بله اینجا جا برای «اصالة الصحة» هست. پس «اصالة الصحة» برای جایی است که بالأخره محلّ ابتلای طرف باشد. حالا بخشی از مطالبی که مربوط به این است ممکن است که بیان بشود.
اگر به اعتکاف موفّق شدید ـ انشاءالله ـ، این را از بهترین فرصت ها بدانید، بالأخره درس و بحث خوب هست اما گوشهای از کارها را این درس و بحث به عهده میگیرد, اساس کار جای دیگر است و ماه پُر برکت رجب اصلاً ماهی است که ما را برای دعا و ناله خواستند و این اعتکاف چه عظمتی دارد که یکی از این اصول پنجگانه فقه ما, تازه شرط آن است. این «بُنِی الاِسلامُ عَلَی خَمسٍ» که روشن است، صلاة هست، صوم هست، زکات هست، حج است و ولایت است؛ (1)یکی از این اصول و امور پنجگانهای که مبنای اسلام است روزه است؛ درباره روزه هم گفته شد: «اَلصُّومُ لی» (2)[10]؛ آیه قرآن هم که با عظمت از آن یاد میکند. (3)
ص: 1105
مسئله اعتکاف آنچنان مهم است که این روزه با همه آن جلال و شکوهی که دارد، تازه شرط اوست; همانطوری که میگویند: «لا صَلاةَ اِلا بِطَهُورٍ» (1)[12]، اینجا هم «لا اِعتِکَافَ اِلا بِصَومٍ» (2)[13]، این فتوا و نص است. روزه شرط آن است، این چه عبادتی است که نمازی که ستون دَین است و روزه که «اَلصُّومُ لی»، تازه شرط آن است «لا اِعتِکَافَ اِلا بِصَومٍ».
خیلی از لغزش هاست که به انتظار آدم است، بالأخره آدم باید یک جایی مستمسکی داشته باشد, این سونامی هست، حوادثی که هست، ما در معرض این سونامیها هستیم، الآن بهترین فرصت است که آدم یک جایی را چنگ بزند وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ (3)[14]که قرآن و عترت است همین ایام است. اگر ـ انشاءالله ـ توفیقی پیدا کردید به اعتکاف یا برای معتکفان سخن گفتید، دوستانتان را فراموش نکنید و امیدواریم ـ انشاءالله ـ عظمت اعتکاف حافظ نظام ما باشد.
موضوع: ربا
همان طور که مستحضرید روایات باب پنج از ابواب ربا (4)[1]فروع متعددی داشت؛ این فروع از آن جهت که محل ابتلای اصحاب یا مردم آن عصر بود در روایات باب پنج آمده است, فقهای بعدی ـ یکی مرحوم صاحب جواهر (5)بود، بعد مرحوم سید(رضوان الله علیهما) است (6)ـ این فروع را یکی پس از دیگری استخراج کردند و مطرح کردند. تقریباً شش یا هفت فرع را مرحوم آقا سید محمد کاظم مطرح کردند که به استثنای فرع اول، بقیّه فروع مورد نقد و اشکال بود; چه آن فرعی که ایشان فرمودند که وارث میداند که مورِّث ربا گرفته, اما دایر بین حیله شرعی و غیر حیله شرعی است, کسی که حیله شرعی را کافی نمیداند ـ «کما هو الحق» ـ بنابراین این شک، حکم علم را دارد؛ کسی که میداند مُورِّث او ربا گرفته، ولی نمیداند عالم بود یا جاهل, کسی که حکم جاهل را مثل عالم میداند و اگر توبه کرده، فقط حکم تکلیفی برداشته میشود, نه حکم وضعی; بنابراین علم اجمالی هم بی اثر است، چون علم اجمالی وقتی که یک طرف آن اثر داشته باشد و یک طرف آن اثر نداشته باشد بی اثر است؛ اما اگر هر دو طرف اثر داشته باشد، این علم اجمالی مؤثر است. در اینجا که میگوییم علم اجمالی بی اثر است؛ یعنی اثری که مرحوم آقا سید محمد کاظم و دیگران میخواستند، مترتب نیست و علم اجمالی مؤثر نیست و اگر میدانست که او ربا گرفته و عالم بود؛ ولی احتمال میداد که قبلاً بدهکار بود و ذمه خود را با گرفتن ربا تخلیص کرد, این هم کافی نیست؛ برای اینکه ذمه با ربا تخلیص نمیشود و ذمه همچنان درگیر است؛ وقتی که شخص مُرد تمام مطالبات مؤجّل حالّ میشود و تمام دیون در ذمه به عین تعلق میگیرد, بنابراین وارث که بعد از مرگ مُورِّث دارد مالش را توزیع میکند، باید بداند که در صف سوم قرار گرفته؛ یعنی صف اول دیون متوفا است, صف دوم ثلث متوفیااست, صف سوم میراث است که مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصی بِها أَوْ دَیْنٍ (7)[4]و اگر میداند که ربا گرفته و در مال او بود, اما نمیداند در مال او هست یا نیست، اینجا هم ایشان فرمودند که اشکال ندارد؛ در حالی معلوم شده اشکال دارد.
ص: 1107
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج1، ص33.
2) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج4، ص176، ط اسلامی.
3) آل عمران/سوره3، آیه103.
4) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص128 و 130، ط آل البیت.
5) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص332 و 400.
6) تکملة العروة الوثقی، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص12 و 25.
7) نساء/سوره4، آیه11.
فرع بعدی این بود که میداند ربا گرفته، ربا هم در مال او بود؛ ولی این مال ربا را یا مصرف کرده یا به احتمالی به صاحب آن داده, استصحاب میگوید که ذمه او مشغول است, چون درست است که عین مال موجود بود و عین مال را از بین برده؛ ولی تا عین مال را به صاحب آن نداده باشد ذمه مشغول است؛ وقتی ذمه مشغول شد با مرگ هم مؤجّل میشود حالّ و هم از ذمه به عین تعلق میگیرد. بنابراین غالب این فروعی که ایشان مطرح فرمودند تام نبود.
حالا دو تا مطلب مانده: یکی تتمیم مسئله قاعده «اصالة الصحة» است که گاهی ایشان تمسک میکردند، برخی از فروعات «اصالة الصحة» مانده است؛ یکی هم وارد مسئله بعدی شدند که اتحاد جنسین است. توضیحی درباره «اصالة الصحة» بدهیم که تکمیل قاعده «اصالة الصحة» ـ انشاءالله ـ به نوبتهای بعد است؛ بعد وارد فرع بعدی بشویم. در مسئله «اصالة الصحة» تاکنون تقریباً چهار یا پنج مطلب روشن شد؛ منتها چون ایشان در اثنای مسئله مطرح کردند و متفرق بیان شد حیف است این قانون پراکنده به ذهن بیاید.
چند تا مطلب است که در «اصالة الصحة» باید کاملاً تدوین بشود، چون قاعدهای فقهی است و باید اعمال بشود. اول این است که این قاعده تأسیسی نیست؛ نظیر قاعده فراغ و تجاوز و قاعده «لا تعاد» (1)[5]یا قاعده ایام استظهار برای «دماء ثلاثه» و مانند آن نیست که قاعده تعبدی باشد، بلکه نظیر قاعده «ید» (2)[6]است. این قاعده «ید» که قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست، بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیر مسلمین هست و شارع مقدس آن راامضا کرده و تأسیس نکرده, بلکه بنا و سیره عقلا این است و اگر قاعده «ید» نباشد، نظام زندگی مردم مختل میشود؛ آدم وقتی وارد بازار شد، میخواهد چیزی بخرد، از کجا میداند صاحب مغازه مالک است یا نه, وارد بنگاه شده میخواهد خانه را اجاره کند، از کجا میداند که آن موجر مالک است یا نه, یا حق اجاره دارد یا نه. «ید» اماره ملکیت و اماره تصحیح کار است و سند آن قطعی هم است چون در مرئای شارع هم بود، شارع هم دید و امضا هم کرد و برابر آن هم کار میکرد, ائمه(علیهم السلام) ـ که بیانگر شریعت شارع از راه وحی و الهام هستند ـ وقتی وارد بازار شدند، مثل مردم چیزی میخریدند و چیزی میفروختند؛ این بنای عملی آنها بود، بنای قولی اینها بود، سکوت آنها و تقریر آنها در برابر این سیره بود, پس یک امر قطعی است؛ نظیر قاعده «ید» و تعبّدی و تأسیسی نیست بلکه امضایی است.
ص: 1108
دوم اینکه این «اصالة الصحة» که ما میگوییم کار ـ انشاءالله ـ صحیح هست، صحت «عند الفاعل» است یا صحت «عند الحامل» است یا صحت واقعی است؟ حق این است که صحت واقعی است؛ ما صحت «عند الفاعل» و «عند الحامل» نداریم؛ این دو آن واقع را میخواهند بررسی کنند و به واقع برسند, ممکن است اجتهاداً یا تقلیداً بین این دو نظر اختلاف باشد؛ ولی هر دو به دنبال صحیح واقعی هستند, پس «اصالة الصحة» صحت واقعی را تأمین میکند; منتها ممکن است تشخیص صحت واقعی گاهی بین فاعل و حامل ـ یعنی کسی میخواهد بر صحت حمل کند ـ اختلاف نظر باشد، چون ممکن است دو تا مجتهد یا دو تا مقلد باشند, یا یکی مجتهد و دیگری مقلد باشد؛ به هر تقدیر اجتهاداً یا تقلیداً ممکن است بین فاعل و عامل اختلاف باشد; لکن معیار آن صحت واقعی است.
مطلب سوم این بود که وقتی شخص میتواند «اصالة الصحة» جاری بکند که عنوان فقه را بداند. یک وقت است که خرید و فروشی در بنگاه انجام می دهند، ما نمیدانیم اینها دارند توطئه میکنند یا دارند معامله غلط انجام میدهند, میگوییم ـ انشاءالله ـ معامله صحیح انجام میدهند؛ اما بر ما ترتیب اثر نیست، ما نمیدانیم اینها بیع دارند، اجاره دارند، مضاربه دارند، مضارعه دارند، مصالحه دارند، چه عقدی دارند. «اصالة الصحة» که در فقه و قاعده فقهی مطرح است و بر آن آثار بار است اینجا بار نیست، چون «اصالة الصحة» وقتی کارگر و مؤثر است که عنوان فعل احراز بشود, وقتی عنوان فعل احراز نشده شما چه را میتوانید با این «اصالة الصحة» بار کنید؟!
ص: 1109
مطلب بعدی آن است که این «اصالة الصحة», نه تنها بعد از احراز عنوان فعل است, بلکه بعد از احراز تحقق فعل هم هست؛ اگر اثنای کار ما شک کردیم که اینها خرید و فروشی انجام میدهند آیا درست است یا نه؟ جا برای «اصالة الصحة» نیست. اگر کسی در اثنای عقد اجاره، بیع، صلح، مضاربه و مضارعه، شک کرد که اینها صحیح انجام دادند یا نه؟ جای «اصالة الصحة» نیست. طرح این بحث برای این است که در قاعده تجاوز و در قاعده فراغبنا بر اینکه اینها دو تا قاعده باشند فرق است؛ قاعده تجاوز گفتند که اگر شما شک در محل است، شک داری انجام دادی یا نه، یا شک داری در «کان» ناقصه آن صحیح انجام دادی یا نه؟ باید انجام بدهی؛ یعنی انسان «سوره» را خوانده, قبل از ورود در رکوع, شک دارد که این «سوره» را صحیح خوانده یا نه؟ باید دوباره بخواند، چون اگر شک دارد که «سوره» را خوانده یا نه, بعد از «حمد» ایستاده شک دارد که «سوره» را خوانده یا نه, شک در محل است و باید بخواند, ممکن است درباره صحت و فساد او هم همچنین باشد؛ اما اگر «سوره» را خوانده نمیداند درست خوانده یا نخوانده، این تجاوز هست؛ برای اینکه اگر «سوره» را خوانده تقریباً شک بعد از محل است ؛ یعنی بعد از فراغ از آن است. اما گفتند قاعده فراغ آن است که درباره اصل نماز، صحت نماز شک دارد، این برای بعد از عمل است; لکن در همانجا در فرق بین قاعده تجاوز و قاعده فراغ گفته شد که اگر منظور فراغ کل باشد, قاعده تجاوز و قاعده فراغ فرق دارد؛ اما اگر فراغ مقطعی باشد میتوانند اینها یک قاعده باشند, چه اینکه قاعده تجاوز هم میتواند تجاوز بعد از عمل را هم شامل بشود. غرض آن است که یک اختلاف موردی بین قاعده تجاوز و قاعده فراغ هست, در اینجا آیا «اصالة الصحة» مخصوص بعد از عمل است یا اثنای عمل را هم شامل میشود؟ باید توضیح داد. اگر شما بخواهید اصالت صحت بر کل عمل جاری کنید، این حتماً برای بعد از عمل است؛ اما اگر اصالت صحت بر اجزای گذشته را بخواهید جاری کنید، این شامل حال اثنای عمل هم میشود؛ یعنی ایجاب را بایع انجام داد، ما نمیدانیم صحیح انجام داد یا نه؟ «اصالة الصحة» جاری است; اما بخواهیم بگوییم قبل از وقوع قبول، این بیع صحیح است, حمل بر «اصالة الصحة» کنیم اینجا صحیح نیست. پس اینکه میگویند «اصالة الصحة» برای بعد از تمام عمل است، اگر مصب آن اصل کل عمل باشد؛ اما اگر مجرای این اصل, بعض عمل باشد، آن هم در اثنای عمل هم جاری است.
ص: 1110
مطلب بعدی آن است که این «اصالة الصحة» حاکم بر جمیع اصول دیگر است, حالا این مطلب پنجم زمینه را برای مطلب ششم و هفتم فراهم میکند. اینکه میگوییم این اصل حاکم بر اصول دیگر است, برای اینکه اماره است و حاکم بر اصل است; البته اماره حاکم بر اصل است, یا یک اصلی است حاکم بر اصول دیگر؛ نظیر اینکه استصحاب حاکم بر اصل طهارت است، استصحاب حاکم بر اصل برائت است, چون اصل محرز دارد، پس یک صبغه تقدمی برای آن هست و در دوران امر بین اصل برائت و استصحاب, استصحاب مقدم است, «عند الدوران الامر» بین اصل طهارت و استصحاب, استصحاب مقدم است و مانند آن. آیا «اصالة الصحة» که مقدم بر اصول دیگر است برای این است که صبغه احرازی او قوی تر است, حتی بر استصحاب هم مقدم است, یا اماره است؛ این جزء عناوینی است که باید بعداً مطرح بشود.
اما قبل از ورود در فرع بعدی آنکه فعلاً مطرح هست این است, «اصالة الصحة» بر همه اصول، بر اصل برائت، بر اصل طهارت, حتی بر استصحاب مقدم است، چون در معاملات اصل فساد است و «اصالة الفساد» محکم است. معاملهای کردند نمیدانیم درست است یا نه؟ اصل فساد است, برای اینکه قبلاً این مبیع مال بایع بود و قبلاً این ثمن برای مشتری بود، ما نمیدانیم اینها نقل و انتقال دادند، صحیح انتقال دادند یا نه؟ معنای استصحاب ملکیت مبیع برای بایع و ثمن برای مشتری, فساد این معامله است؛ لذا میگویند اصل در معامله فساد است, برای اینکه قبلاً این مبیع مال بایع بود «الآن کماکان», قبلاً این ثمن مال مشتری بود «الآن کماکان». مقتضای جریان استصحاب ملکیت کل واحد بطرفین, فساد معامله است. اما «اصالة الصحة» حاکم بر این اصل استصحابی و سایر اصول است؛ مثلاً معاملهای کردند ما نمیدانیم صحیح است یا نه؟ بنای عقلا و سیره آنها و حفظ نظام و پرهیز از اختلال نظام این است که این داد و ستد صحیح است؛ اگر این داد و ستد صحیح بود, بنابراین مقدم بر «اصالة الفساد» است, مقدم بر استصحاب است. این است که در بحث بعدی میآید، آیا اینکه بر استصحاب هم مقدم است صبغه اماره دارد، چون اماره است مقدم است یا یک استصحابی قوی است, یا اگر در اینگونه از موارد جا اگر اصالة الصحة»، محکوم استصحاب باشد، این مورد لغو است؟ شما «اصالة الصحة» را میخواهید چه کار کنید؟ این معاملاتی که شما بخواهید «اصالة الصحة» جاری کنید، اگر محکوم به استصحاب باشد، جعل این قانون و پذیرش آن با لغویت همراه است و شما یک امر لغوی را قبول کردید، چون در همه موارد استصحاب است, شما چه چیز را میخواهید حمل بر صحت کنید؟! یک معاملهای شده شما هم میخواهید حمل بر صحت کنید، اینکه مجرای استصحاب است؛ اگر «اصالة الصحة» مقدم بر استصحاب نباشد, تأسیس این یا امضای این لغو خواهد بود که این ـ به خواست خدا ـ بعد خواهد آمد و روشن تر میشود.
ص: 1111
غرض این است که گفتند «اصالة الصحة» مقدم بر همه اصول است, حتی بر استصحاب در معاملات و جا برای استصحاب فساد و مانند آن نیست. تاکنون این امور خمسه روشن شد؛ یعنی دلیل آن روشن شد و معنای صحت روشن شد و احراز آنها لازم بود, جریان آن هم باید بعد از تحقق عمل باشد؛ یعنی «کان» تامه تحقق داشته باشد و بر همه اصول هم مقدم شد. این عناوین پنج گانه در «اصالة الصحة» روشن شد; حالا ـ انشاءالله ـ چند تا عنوان هم مانده که این قاعده یک امر روشنی در اذهان شریف شما باشد.
فرع بعدی که در شرایع (1)عنوان شده و مرحوم صاحب جواهر مطرح کرده اند و به همان روال ـ در بسیاری از قسمتها عبارت همان عبارت جواهر (2)است ـ مرحوم آقا سید محمد کاظم مطرح کرده این است که بحث ما در ربای در بیع است، غیر از ربای در قرض ـ که در کتاب دَین مطرح است ـ . در ربای در بیع، باید مبیع و ثمن یک جنس باشند؛ در روایات تعبیر جنس شده، در کتابهای فقهی هم تعبیر جنس شده, برای پرهیز از اشتراک اصطلاح که مبادا این جنس منطقی به ذهن بیاید این جنس عرفی معیار است؛ این فرع را مطرح کردند. در روایات هم دارد که وجود مبارک حضرت امیر کراهت داشت که گندم با فلان کالا معامله بشود، بعد ائمه(علیهم السلام) فرمودند که وجود مبارک حضرت امیر «وَ لَم یَکُن عَلیٌّ یُکرَهُ الحَلالَ», (3)اینکه ما گفتیم حضرت کراهت داشت و پیش حضرت مکروه بود، چون حضرت از امر حلال که انزجاری نداشت؛ یعنی این کار حرام است که برخی از این نصوص که امیرالمؤمنین «وَ لَم یَکُن عَلیٌّ یُکرَهُ الحَلالَ» خوانده شده بود که بعد هم ـ به خواست خدا ـ ممکن است تکرار بشود. فرمودند اتحاد جنس برای پرهیز از اشتباه که مبادا جنس منطقی به ذهن بیاید و برخی از امور تعبدی هم در اینجا دخیل است, این عنوان را مطرح کردند, فرمودند که در بیع ربوی, اتحاد جنس شرط است؛ یعنی اگر جنسی با همجنس آن خرید و فروش بشود یکی به نحو نقد و دیگری نسیه، این رباست, یا هر دو نقد باشد و یکی کم و یکی زیاد رباست، یا با تفاضل یا تفاوت در مدت؛ مثلاً اگر ده کیلو گندم به پانزده کیلو گندم یکی مرغوب و یکی نامرغوب فروخته شد, میشود ربا؛ یکی ده کیلو گندم نقد با ده کیلو گندم نسیه، این رباست و منظور از مکیل و موزون بودن, گاهی مکیل و موزون در خوراکی است, گاهی مکیل و موزون در آن نقود است؛ مثل ذهب و فضه و مانند آن که معیار مکیل و موزون بودن است، خوراکی بودن نیست. این عنوان جنس که چه در اقسام حبوبات مطرح است، چه در میوهها مطرح است، چه در نقود مطرح است که اینها مکیل و موزون هستند, دو تا فرع دارد: یکی اینکه اینها همجنس باشند یا یکی اصل و دیگری فرع باشد؛ مثل گندم و آرد گندم; یا دو تا فرع باشند از یک اصل؛ یعنی این آرد با آن آرد ـ در صورتی که این دو تا فرع از یک اصل باشندـ . پس دو تا اصل یا یک اصل و یک فرع، جزء فرع اول است؛ دو تا فرع از یک اصل، این جزء فرع دوم است که اگر شما بخواهید تحلیل کنید, سه تا مسئله و سه تا فرع درمیآید; منتها اینها فرمودند: «امران», در حقیقت سه امر است, نه دو امر. پس اگر گندم با گندم باشد یا طلا با طلا باشد، نقره با نقره باشد، رباست یا گندم با آرد گندم باشد، طلا با طلای آب کرده باشد؛ یعنی طلا را آب کردند برای کارهای دیگر که این فرع آن است چیز دیگری نیست، این رباست, یا دو تا فرع از یک اصل باشند؛ این آرد با آن آرد که هر دو از گندم است یا این آرد با آن آرد که هر دو از ذرت است یا این آرد و آن آرد که هر دو از برنج است؛ منتها مرحوم آقا سید محمد کاظم (4)و برخی از فقها(رضوان الله علیهم) فرمودند که دو امر در آن شرط است؛ در حقیقت سه امر است: یکی اینکه دو تا هر دو همجنس باشند؛ مثل گندم به گندم; یا اینکه یکی جنس باشد و یکی فرع او؛ مثل گندم و آرد گندم; سوم اینکه هر دو فرع باشند؛ مثل آرد گندم با آن آرد, آرد برنج با آن آرد, آرد با آرد, یا آب این فضّه با آب آن فضّه، آب این طلا با آب آن طلای آب شده و مانند آن که جزء فروع آن باشند.
ص: 1112
فرمودند: منظور از این جنس، جنس منطقی نیست ؛ جنس منطقی آن است که تحت آن انواع باشد؛ ولی جنس عرفی آن است که نوعی است که تحت آن اصناف است, چه اینکه صنف چیزی است که تحت آن افراد است. وقتی میگویند جنس؛ یعنی یک نوع, نه اینکه جنس؛ یعنی آن جامع بین انواع. یک وقت شما میگویید حبوبات, یک وقت میگویید که آذوقه, یک وقت میگویید خوراکی که اینها جنس است, حبوبات هم شامل برنج، گندم، ذرت و نخود و همه اینها میشود، این جنس است که تحت آن انواع است، این معیار نیست؛ وحدت جنس موجب ربا نمیشود، بلکه وحدت نوع موجب ربا میشود. پس اگر گندم بود با ذرت یا برنج, ربا نیست با اینکه هر دو مکیل هستند و جنس هر دو هم حبوبات و طعام است؛ اما عنوان طعام معیار نیست، عنوان جزء حبوبات بودن معیار نیست، باید عنوان خاص داشته باشد که در حقیقت نوع است, پس منظور جنس عرفی است که نوع منطقی محسوب میشود؛ این یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه در خصوص این جنس، یک تعبّدی شارع مقدس اعمال کرده است, اینکه گفته شد معنای مکیل و موزون بودن, اینها تأسیسی نیست که چه چیزی مکیل است چه چیزی موزون; اما شارع مقدس ممکن است چیزی را کم کند و چیزی را زیاد کند، در حد مواردی که امضایی است چیزی را کم کند یا زیاد کند, گرچه این قسمتهای ربا تأسیسی است که فرمود جو و گندم اینها یک جنس هستند، برای اینکه اینها بسیاری در بسیاری از موارد در حکم طعام واحد حساب میشدند. بنابراین یک تعبدی شارع مقدس در خصوص اتحاد جنسی؛ یعنی اتحاد نوعی جو و گندم معیار کرده; اما تا آنجا که خود شارع مقدس احیا کرده باشد مطلوب است, اما در مسئله زکات, همان طور که قبلاً گذشت اینها دو تا نوع هستند و هر کدام باید به نصاب خاص خود برسند و مجموع اینها را حساب نمیکنند تا به نصاب برسد زکات بگیرند؛ این طور نیست, در باب زکات این طور نیست، در باب کفارات این طور نیست، در باب فطریه این طور نیست, اگر بنا شد مثلاً کسی یک صاع بدهد، چند سیر از گندم، چند سیر از اینها شد که مگر به لحاظ تقویم و قیمت کنیم و مانند آن. یک وقت است اطعام میخواهد کند، هر کدام مخلوط باشد یا خالص باشد، کافی است; اما یک وقت سخن از طعام است نه اطعام, گفتند در طعام این مقدار گندم باید بدهی,(مستحضرید که در مسئله کفّاره ماه مبارک رمضان، سخن از اطعام ستین مسکین است نه طعام؛ یعنی کسی گندم بدهد، برنج بدهد، کافی نیست, باید غذا بدهد, یا آنها را مهمان کند یا غذا درست بکند برای آنها بفرستد یا آنها را وکیل در اطعام کند؛ یعنی باید اینها یک وعده غذا میل کنند) پس اگر در کفاره ماه مبارک رمضان ـ به اصطلاح شصتک ـ شصت کیلو طعام بدهد یا شصت چارک طعام یا برنج بدهد، کافی نیست, مگر اطمینان داشته باشد که آنها این را غذا درست میکنند و میل میکنند؛ آنجا که اطعام معیار است, حساب خاص خود را دارد, آنجا که طعام هست, اگر گفتند شما پنج کیلو گندم باید بدهید، اینجا مخلوط کردن جو با گندم کافی نیست. در جریان زکات این طور است کافی نیست، در جریان طعام گفتند کافی نیست، در موارد دیگر که زکات به نصاب برسد؛ یعنی هر کدام از اینها به تنهایی باید به نصاب خاص خود برسند; اما در مسئله ربا، تعبداً این دو یک جنس هستند؛ یعنی گندم و جو یک جنس هستند, چه اینکه در مسئله زکات هم تعبداً گفتند که گاو و گاو میش یک جنس هستند; حالا شاید برای اینکه به لحاظ بقر بودن هر کدام نزدیک به هم هستند، آنجا گفتند که «البقر و الجاموس من جنس واحد»؛ در باب زکات چنین حکمی هم هست.
ص: 1113
بنابراین تا آنجا که شارع مقدس دستور خاص نداده, معیار جنس عرفی است، نه جنس منطقی و در جنس منطقی تحت آن انواع است؛ ولی در جنس عرفی تحت آن اصناف است که دو صنف از آن، مثل گندم سبز، گندم قرمز و گندم غیر قرمز، اصناف مرغوب و غیر مرغوب, اینها همجنس هستند و این هم حکم «مفروغ عنه»، «عند الفقه» است و روایات ما هم این را تأیید میکند؛ یعنی این دو نکته را که منظور جنس منطقی نیست، جنس عرفی است, یک; یکی اینکه تعبداً در خصوص باب ربا جو و گندم یک جنس هستند, گرچه در زکات، گرچه در طعام و مانند آن که کفارات بدهند، هر دو هم جنس خاص خود را دارند. روایات این مسئله هم خوانده خواهد شد, آنچه که باید مطرح بشود ـ انشاءالله ـ تتمیم قاعده «اصالة الصحة» است که چون مرحوم سید به آن استدلال کرده اند، این باید روشن بشود که در کجا ما میتوانیم «اصالة الصحة» در معاملات و در عقود مردم جاری کنیم و تتمه روایاتی که مربوط به وحدت جنسی گندم و جو است.
موضوع: ربا
بعد از بیان حرمت ربا تکلیفاً و بطلان ربا وضعاً فرمودند: ربای در معاملات به یک سلسله شروطی مشروط است. یکی از آن شرایط اصلی آن است که باید این مکیل و موزون باشد، خواه خوراکی باشد؛ نظیر جو و گندم و امثال ذلک یا تزیینی باشد یا نقدی باشد؛ نظیر نقدین، طلا و نقره و امثال ذلک و شرط دیگرش آن است که اینها اتحاد در جنس داشته باشند و منظور از اتحاد جنس، جنس عرفی است نه جنس منطقی که اگر در فضای عرف بخواهند از آن یاد کنند بگویند اینها یک نوعاند. از طرفی نوع منطقی در فضای عرف مطرح نیست که یک جنس و فصل خاصی داشته باشد، این را عرفاً میگویند یک نوع. حالا ممکن است در تحلیلات منطقی یا صناعی معلوم شود که اینها دو نوع باشند؛ ولی عرف که بگوید اینها یک نوع است کافی است. اگر گندمی با گندم، جویی با جو و برنجی با برنج بخواهد داد و ستد بشود، باید همه به اندازه باشند؛ نه نقد و نسیهاش جایز است و نه تفاضل در مقدار.
ص: 1115
سرّ اینکه نقد و نسیه جایز نیست، برای اینکه برای مدتی ثمنی هست به اصطلاح اینها که حالا آن را بعداً توضیح میدهند. اگر خواست چیزی که مکیل یا موزون است را با هم جنس خود معامله کند، نباید اضافه باشد و نباید کم باشد.
چیزی که در این مسئله هست این است که تعبداً فرمودند جو و گندم، اینها در خصوص معاملات ربوی یک جنساند، نه در زکات، نه در فطریه، نه در کفاره و مانند آن، چون در آن عناوین دیگر، در فطریه و همچنین در کفاره، در زکات و اینها دو جنساند؛ ولی در خصوص بیع، اینها یک جنساند.
بعد روایات فراوانی هست که حالا به بعضی از این روایات چون قبلاً هم اشاره شده بود و خوانده شده بود، الآن در حد اشاره این روایات را بازگو کنیم تا در فرع بعدی که مرحوم سید مرحوم آقا سید محمد کاظم مطرح فرمودند بخوانیم. آن مطلب اصلی که ایشان فرمودند را نباید فراموش بکنیم و آن را در خلال مطالب باید بازگو کنیم، چون ایشان این فروعی را که در جلد ششم عروه مطرح میکنند (1)، غالب این فروع استفاده شده از روایات باب پنج از ابواب رباست (2)و آنچه که محلّ ابتلای اصحاب صدر اسلام بود محلّ ابتلای جامعه ما هم هست و هر چه محلّ ابتلای عملی مردم بود محلّ ابتلای علمی فقیه است، خود فقیه که در این معاملات راه ندارد؛ ولی آنچه که محلّ ابتلای عملی جامعه است محلّ ابتلای علمی فقیه است.
ص: 1116
این فروعی که ایشان از باب پنج استفاده کردند خیلی از اینها مطرح شد، در بخش وسیعی از اینها ایشان میخواستند «اصالة الصحه» جاری کنند، این «اصالة الصحه» یک قاعده فقهی است که تا حل نشود آن فروع و امثال آن فروع که ایشان یا امثال ایشان مطرح کردند ناتمام میماند؛ لذا دست برداشتن از اصل مسئله و پرداختن به قاعده «اصالة الصحه» یک کار عادی نبود. در خلال مسائلی که مطرح میشد و مباحثی که مطرح میشد، این «اصالة الصحه» طرح شد که - انشاءالله - به نوبت یکی پس از دیگری بخشی از فروع «اصالة الصحه» مانده که باید حل شود. الآن وارد فرع بعدی که ایشان مطرح کردند میشویم.
ایشان فرمودند: روشن است که در صورت اتحاد جنس، ربا جاری است و معامله حرام است تکلیفاً و باطل است وضعاً؛ در صورت اختلاف جنس، ربایی نیست و حلال است تکلیفاً و صحیح است وضعاً، چون هر دو عنوان را دو طایفه از روایات ابواب ربای بیعی مشخص کرد، یک طایفه از روایات که در باب جداگانه است، دارد که در صورت اتحاد جنس، این حرام است و باطل، در روایات باب دیگر دارد که اگر «عند اختلاف جنسین» حلال است و صحیح. حالا اگر شک کردیم که اینها از یک جنساند یا از دو جنس، یک وقتی گفتند این طلاطین و طلا یک جنس است یا دو جنس؟ در موارد عادی روشن است که فلان گندم، فلان ذرت، فلان حبه جو و برنج و اینها اختلاف جنساش مشخص است؛ ولی یک وقت است که از همین سنخهاست، فلزات خیلی رواج نداشت و ندارد که همه بفهمند، آیا اینها یک جنس است یا دو جنس است؟ اگر این طلاطین نوعی از انواع طلا باشد یا صنفی از اصناف طلا باشد، ربا در آنجا راه دارد و جایز نیست و اگر جنس دیگرس باشد ربا در آن راه ندارد. اگر ما شک کردیم که این از یک جنس است یا از دو جنس چه کار بکنیم؟ چه در باب حبوبات، چه در باب فلزات و امثال ذلک! چه در معدودات و چه در مکیل و موزون!
ص: 1117
مرحوم سید(رضوان الله علیه) فرمودند که این شبهه مصداقیه عمومات اولیه است؛ ما یک أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)[3]داریم، یک أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2)[4]داریم، یک تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3)[5]داریم که اینها عمومات اولیه ماست. آنچه که از این عمومات خارج شده است اتحاد جنس است که اگر در صورت اتحاد جنس کسی بخواهد کم بگیرد یا زیاد بگیرد، میشود ربا و حرام؛ اما ما شک داریم که این اتحاد جنس است یا اتحاد جنس نیست؟ این شبهه مصداقیه عام نیست، شبهه مصداقیه خاص است و چون شبهه مصداقیه خاص است تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز است. این را توضیح میدهند و میگویند که این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ یا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نظیر «اکرم العلماء» است، این «اکرم العلماء» که وارد شد هر کسی که عالم است مشمول این عالم است این یک، چه کسی که یقیناً عادل است و چه کسی مشکوک العداله است، چه کسی که یقیناً فاسق است و چه کسی که مشکوک الفسق است، همه این افراد زیر مجموعه «اکرم العلماء» هستند، آن مقداری که با «لا تکرم الفساق» خارج شده است، خصوص کسی که ما فسقاش را احراز کردیم این خارج شده است، بقیه که داخل بود به چه دلیل خارج شده باشد؟! وقتی ما یک عامی داریم که «اکرم العلماء» است، این عام همه این چهار صنف را گرفته؛ کسی که یقیناً عادل است او را میگیرد، چون «اکرم العلماء» کاری به عدل و غیر عدل ندارد، «اکرم العلماء» کسی که «مقطوع العداله» است را شامل میشود، کسی که «مشکوک العداله» است را شامل میشود، کسی که «مقطوع الفسق» است را شامل میشود، کسی که «مشکوک الفسق» است را شامل میشود، همه را شامل میشود و همین که عادل باشد «تمام الموضوع» است برای وجوب اکرام و چون خاص آمده است و فرمود که «لا تکرم الفساق»، خاص در نسبت به این مورد، یا نص است یا اظهر؛ لذا خاص مقدّم بر عام است. سرّ اینکه خاص مقدم بر عام است که تعبدی نیست، برای اینکه این نسبت به این مورد، یا نص است یا اظهر؛ این افرادی که فاسقاند مشمول «اکرم العلماء» هستند یک، مشمول «لا تکرم الفساق» هستند دو، شمول «لا تکرم الفساق» نسبت به این قویتر است، از این جهت خاص بر عام مقدم است یا مقید بر مطلق مقدم است، وگرنه دلیل تعبدی که نیست: «لتقدم النص علی الظاهر» یا «لتقدم الاظهر علی الظاهر».
ص: 1118
افرادی که «مشکوک الفسق» بودند یقیناً داخل در «اکرم العلماء» بودند، حالا به چه دلیل خارج بشوند؟! «لا تکرم الفساق» که اینها را نمیگیرد، «لا تکرم الفساق» افراد معلوم الفسق را میگیرد، هیچ عامی شبهه مصداقیه خودش را که شامل نمیشود! این افراد «مشکوک الفسق» شبهه مصداقیه عام نیستند، عام اینها را شامل شده، چون عالماند و شبهه مصداقیه خاصاند، هیچ دلیلی مصداق های مشکوک خودش را که شامل نمیشود! پس افراد «مشکوک الفسق» مشمول «لا تکرم الفساق» نیستند، همین افراد «مشکوک الفسق» یقیناً مشمول «اکرم العلماء» هستند، تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص چرا جایز نباشد؟!
نعم، اگر یک خاصی داشتیم که متصل به عام بود یا یک قیدی داشتیم که متصل به مقید بود، طوری که موضوع را عنوان بدهند، نه اینکه یک دلیل بگوید: «اکرم العلماء» و یک دلیل بگوید: «لا تکرم الفساق» یا یک دلیل بگوید: «اکرم العالم» که سنخ اطلاق و تقیید باشد نه تخصیص و عموم؛ یک دلیل بگوید: «اکرم العالم» و یک دلیل هم بگوید: «لا تکرم الفاسق»، بله! اینجا همین حرفی است که گفتیم؛ اما اگر آن مخصّص، متصل بود یا آن مقید، متصل بود، طوری که به موضوع عام عنوان داد: «اکرم العالم غیر الفاسق»، «اکرم العالم الذی لا یکون فاسقا» یا «اکرم العلماء العدول»، «اکرم العلماء الذین لا یکون فساقا»، در اینگونه از موارد بله، برای اینکه موضوع مقید شد، موضوع عالمی است که فاسق نباشد، ما همان طوری که علمش را باید احراز بکنیم عدم فسق او را هم باید احراز کنیم. اینجا که خاص متصل است یا مقید متصل است و قید متصل است و به موضوع عنوان میدهد، قبلاً این شبهه ما شبهه مصداقیه خاص بود و الآن شبهه مصداقیه خود عام است، قبلاً شبهه مصداقیه مقید بود و الآن شبهه مصداقیه خود مطلق است، شبهه مصداقیه مطلق را که کسی نمیگوید جایز است! شبهه مصداقیه عام را که کسی نمیگوید جایز است!
ص: 1119
فرمایش مرحوم سید این است که اگر آنطور باشد ما هم حرفمان با دیگران یکی است که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز نیست؛ اما مقام ما که از آن قبیل نیست، مقام ما این است که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ داریم، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ داریم، تِجارَةً عَنْ تَراضٍ داریم، اینها مطلقات یا عموماتاند و سر جایش محفوظ است. یک سلسله روایاتی داریم که تفاضل در جنس واحد اینجا جایز نیست، این مقید است یا مخصص است و منفصل هم هست، اینکه عنوان نمیدهد! قبل از اینکه این نصوص خاصه بیاید، أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ هر چهار شعبه را شامل میشد؛ یعنی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ میگفت که چه کالا و ثمن از یک جنس باشند چه از یک جنس نباشند و چه احراز بکنیم که مختلفاند چه شک در اختلاف داشته باشیم، احراز بکنیم اتحاد را یک، شک در اتحاد داشته باشیم دو، احراز بکنیم اختلاف را سه، شک در اختلاف داشته باشیم چهار، همه این چهار بخش را أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ زیر مجموعه میگیرد. آنکه خارج شده خصوص جایی است که احراز کردید که اینها یک جنساند، بقیه داخلاند.
پرسش: ؟پاسخ: چرا؟
پرسش: ؟پاسخ؟ غرض این است که اگر ما گفتیم «اکرم العلماء»، این «العلماء» هر چهار قسم را گرفت، به چه دلیل آن مشکوک خارج بشود و دست از حجت برداریم؟! یک وقت است که ما علم غیب داریم و عنوان را از جای دیگر کشف کردیم این مطلبی دیگر است؛ اما این تحلیلی که مرحوم آقا سید محمد کاظم دارد این است که شما قبل از اینکه خاص بیاید، این چهار قشر و چهار قسم داخل در این عام است، آن قسمی که یقیناً فاسق است آن را هم از باب تقدیم نص بر ظاهر یا تقدیم اظهر بر ظاهر، ما میگوییم خارج شده وگرنه بقیه چرا خارج شده باشند و دست از حجت برداریم؟!
ص: 1120
وقتی فرمود: «اکرم العلماء»، عالمی که یقیناً عادل است یک، عالمی که «مشکوک العداله» است دو، عالمی که یقیناً فاسق است سه، عالمی که «مشکوک الفسق» است چهار، همه اینها زیر مجموعه «اکرم العلماء» است، آن مقداری که خارج شده است و «لا تکرم الفساق»، این است که آنکه «مقطوع الفسق» است این خارج شده، حالا «تقدیماً للنص علی الظاهر» یا «تقدیماً للاظهر علی الظاهر».
پرسش: ؟پاسخ: نه، چون دلیل لفظی هست فقط نمیتوانیم قدر متیقّن بگیریم. اینکه ما میگوییم همه اینها داخلاند، برای اینکه دلیل لفظی داریم؛ «اکرم العلماء» دلیل لفظی است، هر چهار یعنی چهار، هر چهار تا را شامل شده و ما فقط
«مقطوع الفسق» را برای نصی که داریم خارج کردیم، بقیه را چرا خارج بکنیم؟! به چه مجوّزی ما دست از حجت برداریم؟
نعم، اگر این مخصّص متصل بود یا این مقیّد متصلِ آن مطلق بود، به طوری که به عام عنوان بدهد یا به مطلق عنوان بدهد و بگوید: «اکرم العالم الذی لا یکون فاسقا» یا «اکرم العالم الذی یکون عادلا»، این طور عنوان بدهد یا در عام بگوید: «اکرم العلماء العدول» یا «اکرم العلماء الذین لا یکون فساقا» که عنوان بدهد، اینکه قبلاً شبهه مصداقیه عام بود هم اکنون شبهه مصداقیه خود عام است، قبلاً شبهه مصداقیه خاص بود اکنون شبهه مصداقیه خود عام است، بله! آنجا میفرمایند قبول داریم، چون آنجا نمیشود تمسک به عام کرد.
حالا داوری اش را - إنشاءالله - میگذاریم برای بخش نهایی، چون اینجا یک مشکل داخلی هم هست و خود سیّد هم متوجّه است و میفرماید که ادله ما سه طایفه است (1): طایفه اُولی نسبت به حلّیت اصل بیع است آیةً و روایةً؛ طایفه ثانیه دلیلی است که میگوید در صورت تساوی جنسین، ربا جایز نیست؛ طایفه ثالثه روایتی است که میگوید در صورت اختلاف جنسین، تفاضل جایز است، شما حالا میخواهید تفاضل اعمال بکنید یا میخواهید زیاده بگیرید!؟ پس باید احراز بکنی که اینها دو چیز هستند. ما دو طایفه از روایات داریم: یک طایفه میگوید که «عند الاتحاد» تفاضل جایز نیست، شمای مرحوم سید میفرمایید ما که اتحاد را احراز نکردیم! یک طایفه میفرماید که «عند الاختلاف» تفاضل جایز است و شما باید اختلاف را احراز بکنید! آیا این به آن عامّ شما عنوان میدهد یا نه؟ این شبهه را خود ایشان توجه دارند که - إنشاءالله - در نوبت بعد باید مطرح بشود.
ص: 1121
1) تکملة العروة الوثقی، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص25.
بنابراین آنچه که تاکنون طرح شد این بود که اگر ما شک کردیم، برابر روایات متعدّدی که بخشی از اینها خوانده شد و بخشی هم خوانده میشود، در صورت اتحاد جنسین، تفاضل جایز نیست و در صورت اختلاف جنسین، تفاضل جایز است؛ اگر ما شک کردیم که این فلز، این پلاتین یا این نوع خاصی که آمده، این جنساش طلاست یا نه؟ حالا کسی میخواهد بفروشد، یک گرم کم، یک گرم زیاد، یک کمی اضافه یا یک کمی نقص، اینجا حلال است یا رباست؟ واقعاً خود متخصّصین هم شبهه دارند و نمیدانند این یک جنس است یا دو جنس! اگر با رجوع به اهل خبره حل میشود که حل میشود، اگر خود آنها هم مشکل داشتند چه کار باید کرد؟ آیا این دو تا فلز یکی است؟ دو صنف از یک نوع است یا دو نوع از یک جنس؟ این اگر مشخص نشد و نمیدانیم تفاضل جایز است یا نه؟ مرحوم آقا سید محمد کاظم میفرماید روی قاعده اولی جایز است، چرا؟ برای اینکه این شبهه مصداقیه خاص است نه شبهه مصداقیه عام و این دلیلی که میگوید جایز نیست، موضوع آن اتحاد جنسین است و شما که اتحاد جنسین را احراز نکردید! آن عمومات یا مطلقات اولیه که میگوید: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ، آنها محکّم است، ایشان هم قبول دارند که اگر خاص یا قید متصل باشد و به موضوع عنوان بدهد بله، ما نمیتوانیم تمسک بکنیم؛ اما اگر متصل نباشد، منفصل باشد و عنوان ندهد، میشود تمسک کرد.
ص: 1122
راه حلی که به صورت شفاف باز کردند این است که وقتی فرمود: «اکرم العلماء»، این «اکرم العلماء» چهار قشر و چهار صنف را شامل میشود: «مقطوع العداله»، «مشکوک العداله»، «مقطوع الفسق» و «مشکوک الفسق» همه را شامل میشود؛ منتها «مقطوع الفسق» طبق «لا تکرم الفساق» خارج شد بقیه داخل است و اگر متصل بود بله، عنوان میدهد و شبهه مصداقیه خود عامش را شامل نمیشود. این عصاره فرمایش ایشان بود.
شبههای که هست این است که ما روایاتی که داریم دو طایفه است: یک طایفه میگوید که «عند اتحاد الجنس» تفاضل جایز نیست و طایفه دیگر میگوید: «عند اختلاف الجنس» تفاضل جایز است، شما که میخواهید اضافه بگیرید باید احراز بکنید که جنسین مختلفاند. این - إنشاءالله - تحلیلاش برای نوبت بعد مطرح می شود.
این «اصالة الصحه»ای که ایشان به آن استدلال کردند یک قاعدهای است که تأسیسی نیست، امضایی است و تاکنون چهار مطلب از مطالب مربوط به این قاعده گذشت: یکی سند این قاعده بود که سیره عقلا و پرهیز از اختلال نظام است و نظیر قاعده ید خواهد بود و تأسیسی نیست، امضای صاحب شریعت است و در حوزههای غیر اسلامی هم این هست؛ دوم اینکه منظور از این صحت، صحت واقعی است نه صحت «عند الفاعل» و نه صحت «عند الحامل»، زیرا صحت «عند الحامل» و صحت «عند الفاعل» هر دو در صدد کشف صحیح واقعیاند، پس عمده صحت واقعی است وگرنه صحت «عند الحامل» یا صحت «عند الفاعل» موضوعیتی ندارد.
ص: 1123
مطلب سوم این بود که ما باید عنوان را احراز بکنیم، بعد حمل بر صحت بکنیم، اصلاً نمیدانیم اینها که دارند معامله میکنند از چه سنخ معاملهای است!؟ یک وقتی میگوییم - إنشاءالله - معامله حلال دارند میکنند، بله! یا غیبت نمیکنند و حرفی که دارند میزنند دارند معاملهای میکنند، - انشاءالله – حمل بر حلال میکنیم؛ اما ترتیت اثر نمیتوانیم بدهیم، اینجا اصلاً ما نمیدانیم چه معاملهای کردند؟ چطور دارند معامله میکنند؟ نمیدانیم بیع است، صلح است، اجاره است، مضاربه است، چیست؟ باید عنوان احراز بشود.
مطلب چهارم این بود که در اثنای عمل نمیشود «اصالة الصحه» جاری کرد و باید تمام بشود؛ فرق بین اثنا و تمام نظیر فرق قاعده تجاوز و فراغ، مقداری بحث شد و اشاره شد که بعد از فراغ از عمل جای «اصالة الصحه» است و در اثنای عمل جا برای «اصالة الصحه» نسبت به مجموع نیست؛ اما نسبت به اجزای گذشته «اصالة الصحه» میتواند جاری باشد.
حالا مطلب پنجم این است که این قاعده «اصالة الصحه» که در معاملات و در عقود و ایقائات جاری هست، حوزه و قلمرو آن تا کجاست؟ ما تا چه اندازه شک داشته باشیم میتوانیم به «اصالة الصحه» مراجعه کنیم؟ یک وقت است منشأ شک ما در صحت و فساد این است که این عقد شرایط خود را داراست یا نه؟ یعنی ایجابش به جا، قبولش به جا، ترتیباش به جا، موالاتش به جا، اگر عربیّت و ماضویّت معتبر بود به جا، اگر انشا بود انشا رعایت شده است یا نه؟ منشأ شک ما در این معامله این است که نمیدانیم عقد واجد شرایط بود یا نه؟
ص: 1124
یک وقت است که منشأ شک ما در صحت و فساد، خود عقد نیست بلکه در خصوص عاقد است که آیا این عاقد عاقل بود، بالغ بود، سفیه نبود و مأذون بود و مانند آن یا نه؟ آیا عاقد این شرایط را داشت یا نه؟
بخش سوم از شک ما این است که ما عقد را که ایجاب و قبول و شرایط خاص خود را باید داشته باشد دارد و احراز کردیم، متعاقدان هم واجد شرایط عاقد بودن را داشتهاند؛ اما «معقود علیهما»؛ یعنی کالا و ثمن را نمیدانیم حلال بود، حرام بود، مواد مخدر بود، چه بود؟ خرید و فروش آن جایز بود، جایز نبود؟ «معقود علیهما» مشکل داشت.
پس شک در صحت و فساد گاهی در عقد است، گاهی در عاقد و گاهی در «معقود علیه»؛ گاهی در دو تا و گاهی در هر سه تا این راه دارد، آیا این «اصالة الصحه» همه این موارد را شامل میشود یا نه مخصوص به شک در صحت عقد است و آن قسمت ها را شامل نمیشود؟ باید برگردیم به مدرک «اصالة الصحه» که ببینیم این دلیل همه موارد را شامل میشود یا نه؟ اگر دلیل لفظی بود عموم یا اطلاق دارد و اگر دلیل لفظی نبود، مثلاً باید قدر متیقّن بگیریم.
اینکه در خلال فرمایشات مرحوم شیخ در فراعد به اجماع تمسک میکردند، بعد اجماع چون دلیل لبی است قدر متیقن دارد و قدر متیقناش آنجاست که ما صحت در عقد داشته باشیم نه عاقدها و «معقود علیهما»، این بنا بر این است که مبنای دلیل این قاعده، اجماع باشد، این روشن شد که ما یک چنین اجماعی نداریم، «لوجهین»: یکی اینکه اجماع تعبدی در معاملات بسیار کم است و ثانیاً خود مجمعین به همین سیره و اختلال نظامی که منشأ «اصالة الصحه» است استدلال کردند و در کلمات مجمعین استدلال به اینها هست و این اختصاصی به حوزه اسلامی ندارد، قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمان ها هست، در حوزه غیر مسلمین هم هست و ائمه(علیهم السلام) این را دیدند، خودشان هم به همین عمل میکردند و این را هم امضا کردند، این کاری به اجماع ندارد.
ص: 1125
بنابراین منشأ آن اجماع نیست تا شما بفرمایید اجماع دلیل لبی است و ما باید قدر متیقناش بگیریم و قدر متیقن آنجایی است که منشأ شک، خصوص عقد باشد، پس این فرمایش ناتمام است. میماند بنای عقلا و سیره که اختلال نظام است، میبینیم در هر سه مورد هست؛ چه آنجا که منشأ شک عقد باشد، چه آنجا که مورد شک عاقد باشد، چه آنجا که مورد شک «معقود علیه» باشد، در همه موارد جاری است.
بعضی از شرایط است که شارع مقدس اضافه کرده، آیا نسبت به آنها هم اینچنین است یا نه؟ بله، آنجا ممکن است جای تأمل باشد، آن شرایط «معقود علیه» را که شارع امضا کرده و آن شرایطی که مربوط به عاقد هست که شارع مثلاً تأیید کرده، اینها را ممکن است که احتیاج به بازنگری داشته باشد؛ ولی کل این جریان ها جایز است؛ یعنی همه اینها زیر مجموعه بنای عقلا و سیره و امثال ذلک است.
روایاتی که باید ملاحظه بفرمایید این است: بخشی از این روایات در کتاب شریف وسائل جلد 18 صفحه 151 باب 15 از ابواب ربا مطرح است، همین روایتی که قبلاً خوانده شد که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) میفرماید که کسی سؤال کرده دو پیمانه از خرمای مدینه با خرمای خیبر را معامله کردند، از یک طرف دو پیمانه از خرمای مدینه و از آن طرف یک پیمانه خرمای خیبر است، برای اینکه خرمای خیبر بهتر است و خرمای مدینه اَدون است؛ اینجا فرمودند که حضرت امیر این کار را جایز نمیدانست و کراهت داشت و حضرت امیر از حلال کراهت ندارد؛ یعنی از حرام کراهت دارد، این نشان میدهد که با اتحاد جنس نمیشود معامله کرد.
ص: 1126
روایات باب 15 فراوان است که قبلاً اشاره شد که بعد خواستید مراجعه بفرمایید هست و روایت باب 13 هم که مورد نقد مرحوم آقا سید محمد کاظم قرار گرفت که بعد باید به آن پاسخ دهیم، در صفحه 144 آنجا عنوان این است که محمدبنمسلم در یک حدیث طولانی دارد که حضرت فرمود: «إِذَا اخْتَلَفَ الشَّیْئَانِ فَلَا بَأْسَ مِثْلَیْنِ بِمِثْلٍ یَداً بِیَد»؛ اگر احراز کردید که اینها دو جنساند، بله اضافه جایز است. پس طبق این روایات باب 13، اختلاف جنسین باید احراز بشود و طبق روایات باب 15، اتحاد جنسین مزاحم است.
مرحوم سید این شبههای که بر خودشان وارد کردند این است که ما یک عامی داریم: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ و مانند آن، دو تا خاص داریم: یکی محورش «اتحاد الجنسین» است که مدار عدم جواز است و یکی محورش اختلاف جنسین است که محصولش جواز است. بنابراین شما باید اختلاف جنسین را هم احراز بکنید و در موارد مشکوک چگونه به عام تمسک میکنید؟ پس روایات باب 13 را حتماً ملاحظه بفرمایید تا شبههای که مرحوم آقا سید محمد کاظم مطرح کرده است مستقر بشود و پاسخ داده بشود.
موضوع: ربا
بعد از بیان حکم ربا که حرمت است و تقسیم ربا به ربای بیعی و قرضی، در شرایط حرمت ربای بیعی اموری مطرح بوده و هست که برخی از آنها ذکر شد. اولین شرطی که ذکر کردند این است که ثمن و مثمن از سنخ مکیل و موزون باشند, یک و همجنس باشند, دو و منظور از جنس هم جنس منطقی نیست، بلکه جنس عرفی است؛ یعنی هم نوع باشند؛ مثل اینکه هر دو گندم باشند، هر دو برنج باشند، یا هر دو طلا باشند، هر دو نقره باشند، اینها که مکیل و موزون است. در خصوص ربای بیعی گفتند جو و گندم یکی هستند, یا برای اینکه تعبّد محض است، یا برای اینکه یکی اصل دیگری است و در اصل پیدایش آن بود که در برخی از تعبیرات این است که چون یکی اصل دیگری است؛ بنابراین این تعبّد محض نخواهد بود، آنکه اینها را آفرید و پیدایش اینها را مستحضر است فرمود اینها یکی هستند؛ یعنی یکی اصل بود و دیگری جزء فروعات آن پیدا شد. (1)مرحوم صاحب جواهر شبهه مصداقیهای را مطرح کردند که همان شبهه مصداقیه را مرحوم آقا سید محمد کاظم طرح میکنند.
مرحوم آقا سید محمد کاظم در بخش وسیعی با فرمایشات مرحوم صاحب جواهر موافق هستند و در بخشی از فرمایشات مرحوم صاحب جواهر مرحوم آقا سید محمد کاظم موافق نیستند که نظر خود را بیان میکنند. مرحوم صاحب جواهر در جلد 23 صفحه 338 و 339 به بعد این فروعات را مطرح میکند. آن فرعی که مرحوم صاحب جواهر مطرح میکنند میفرمایند که ما دو تا فرع «بیّن الرشد» داریم و آن این است که اگر این جنسها; یعنی ثمن و مثمن, جنسشان یکی بود در اینجا ربا راه دارد, جنسشان دو تا بود ربا راه ندارد. اما در بعضی از موارد ما شک میکنیم که اینها هم جنس هستند, یا نیستند؛ نظیر همان پلاتین و طلا یا مثالهای دیگر ـ که در فلزات این شبهه بیشتر هست, ولی در طعام و خوراکیها این شبهه کمتر هست ـ اگر شک کردیم که این پلاتین از جنس طلاست یا جنس دیگر از نوع اوست یا از نوع دیگر است، اینجا آیا ربا جاری است یا ربا جاری نیست؟
ص: 1128
1) تکملة العروة الوثقی، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص 20 و 23.
مرحوم صاحب جواهر فرمودند که اینجا ربا جاری نیست، ما به عموم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ, (1)[2]أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2)و مانند آن تمسک میکنیم؛ همین حرف را مرحوم آقا سید محمد کاظم مطرح کردند. تسلط مرحوم آقا سید محمد کاظم بر فقه برای این است که خیلی بر جواهر مسلّط بود، مکرر گفتند جواهر را مطالعه میکرد, غالب فرمایشات مرحوم آقا سید محمد کاظم مطابق با فرمایشات مرحوم صاحب جواهر است. اینجا ما چه کار باید کنیم؟ اینجا حلال است یا حرام است؟ خاصتاً مرحوم صاحب جواهر فرمود که به عموم اولیه تمسک میکنیم؛ مثل أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و مانند آن, برای اینکه آن عمومات همه این اقسام را شامل میشود، آن مقداری که خارج شده است افراد «متحد الجنس» است، افراد «مختلف الجنس» داخل هستند و افراد مشکوک هم داخل هستند, بعد این نقد را مطرح میکند.
مرحوم صاحب جواهر (یک اصولی قوی بود; منتها اصول را در فقه نوشت, بحث قوی و غنی از اصول را ایشان در همان فقه مطرح میکنند) میفرمایند که اگر شما بخواهید به این عام تمسک بکنید این تمسک به عام در شبهه مصداقیه خود عام است، چرا؟ برای اینکه درست است که طبق بعضی از نصوص, اتحاد جنس معیار شد; ولی طبق بعضی از نصوص, اختلاف جنس معیار است. شما الآن شک دارید که این جزء «مختلف الجنس» است یا «متحد الجنس»، چگونه میتوانید به عموم تمسک کنید؟ قبل از اینکه این شبهه را مطرح کنند میگویند این تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص است نه در شبهه مصداقیه عام؛ عام همه را شامل میشود؛ یعنی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ, آنجا که دو تا جنس یقیناً متحد هستند آنجا را شامل میشود، آنجا که «مشکوک الاتحاد» است شامل میشود, آنجا که یقیناً مختلف هستند شامل میشود, آنجا که «مشکوک الاختلاف» است شامل میشود، قدر متیقّن از این موارد خروجی همان «متحد الجنس» است، در صورتی که جنسها یکی باشد از عموم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ خارج میشود و بقیه داخل در عموم است, این تمسک به عام در شبهه مصداقیه عام نیست و محذوری ندارد.
ص: 1129
اشکالی که مرحوم صاحب جواهر مطرح میکند که همان اشکال در فرمایشات مرحوم آقا سید محمد کاظم آمده است این است که شما اینجا یک عام و خاصی درست کردید، گفتید این اتحاد در دلیل خاص ذکر شده, عام همه اینها را میگیرد و یک عامی دارید به نام أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ و یک خاصی دارید که اتحاد جنس باشد، تفاضل جایز نیست; لکن اینها از سنخ عام و خاص نیستند. اگر شما خوب بررسی کنید این نسبتها فرق میکند؛ یک انقلاب نسبت ویژه است نه انقلاب نسبت مصطلح. ما دو تا دلیل هم سطح داریم, آن عام فوق که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ است سر جای خود محفوظ است, دو تا دلیل هم سطح داریم که هیچ کدام عام و دیگری خاص نیستند، یک دلیل میگوید که اگر این دو جنس متحد بودند تفاضل جایز نیست، کم و زیاد جایز نیست و اگر مختلف بودند تفاضل جایز است کم و زیاد جایز است. آن روایت را که قبلاً هم مطرح فرمودند الآن هم باید اشاره بکنیم تا معلوم بشود که معیار سنجش ما این دو تا روایت است, نه آن عام و خاص; وسائل, جلد هجدهم, صفحه 144, باب سیزده از ابواب ربا, همین روایتی است که محمد بن مسلم نقل کرده در آن حدیث دارد: «إِذَا اختَلَفَ الشّیئَانِ فَلا بَأسَ بِهِ مِثلَینِ بِمِثلٍ یِدَاً بِیَدٍ»؛ اگر این ثمن و مثمن که هر دو مکیل و موزون هستند, از دو جنس هستند, یکی برنج است یکی گندم، تفاضل جایز است. این روایت میگوید که «إذا اختلف الجنسان» تفاضل جایز است؛ آن روایات باب پانزده (1)فرمود اگر متحد باشند جایز نیست, پس ما عام و خاص نداریم، بلکه دو تا روایت هم سطح داریم و یک موردی است که «مشکوک الاندراج» تحت کل واحد از دو تا روایت است. یک طایفه میگوید که «اذا اختلفا الجنسان» تفاضل جایز است، یک طایفه میگوید «اذا اتحد الجنسان» تفاضل جایز نیست, مورد مشکوک که ما نمیدانیم این ثمن و مثمن متحد هستند یا مختلف؛ شبهه مصداقیه کل واحد از دو طرف هستند, نه مندرج تحت دلیل اتحادند و نه مندرج تحت دلیل اختلاف, ما عام و خاصی نداریم. آن عام که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ باشد، جامع هر دو طایفه است آنکه فعلاً محل ابتلای علمی فقهی است این دو طایفه از نصوص است که اینها همسان هم هستند, دارد «اذا اختلف الجنسان» تفاضل جایز است، «اذا اتحد الجنسان» تفاضل جایز نیست, مورد مشکوک هم شبهه مصداقیه اتحاد است هم شبهه مصداقیه اختلاف؛ ما عام و خاصی نداریم, تا شما بگویید این شبهه مصداقیه خاص است, نه شبهه مصداقیه عام و به عموم تمسک کنید، پس شبهه مصداقیه عام نیست، بلکه شبهه مصداقیه خاص است؛ این را چه کار میکنید؟
ص: 1130
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص151، ط آل البیت.
یک پاسخ اجمالی مرحوم صاحب جواهر میدهند, آن پاسخ را مرحوم آقا سید محمد کاظم باز میکنند. میفرمایند فرمایش شما چیست؟ بالأخره اینجا جایز است یا جایز نیست؟ مستشکل میگوید که ما در دو مقام بحث میکنیم: مقام اول به حسب روایت است, مقام ثانی به حسب اصول و قواعد عامه است. دست ما به حسب روایت کوتاه است, ما عام و خاص نداریم تا شما بگویید این شبهه مصداقیه خاص است, برای اینکه این خاص دلیل منفصل است, نه دلیل متصل و به عام عنوان نمیدهد, ما «اکرم العلماء» داریم، یک «لا تکرم الفساق» جداگانه داریم, نه اینکه «اکرم العلماء الذین لایکون فسّاقا»، این طور نیست؛ این «اکرم العلماء» چهار فرد را شامل میشود: عالمی که «مقطوع العداله» است، عالمی که «مشکوک العداله» است، عالمی که «مقطوع الفسق» است، عالمی که «مشکوک الفسق» است, «اکرم العلماء» همه را شامل میشود؛ اینکه فرمود: «لا تکرم الفساق»، آنهایی که «معلوم الفسق» هستند را شامل میشود, پس آنها خارج شدند سه گروه ماندند: آنها که یقیناً عادل هستند, یا «مشکوک العداله» هستند, یا «مشکوک الفسق» هستند, داخل هستند, اینکه به او عنوان نمیدهد; بله، اگر این خاص به دلیل متصل باشد نه منفصل و به او عنوان بدهد وصف برای او بشود, بله موضوع، موصوف میشود یا مقید میشود یا مرکّب میشود که باید احراز کنیم؛ ولی در اینجا از آن قبیل نیست, پس ما به عام تمسک میکنیم. بعد شما اشکال کردید که ما دو طایفه داریم زیر مجموعه عام که دست ما از عام کوتاه است: یک طایفه میگوید «اذا اختلفا الجنسان» تفاضل جایز است, «اذا اتحد الجنسان» تفاضل جایز نیست, مورد مشکوک ما شبهه مصداقیه کل واحد از این دو دلیل است به هیچ کدام نمیشود تمسک کرد, پس «هذا تمام الکلام فی المقام الاول» که درباره روایت و آن نصوص اولیه بحث میکند. وقتی دست ما از روایات کوتاه شد، باید به قواعد عامه و اصول اولیه مراجعه کنیم.
ص: 1131
اصل اولی در معاملات هم فساد است؛ یعنی چه؟ یعنی این مبیع قبلاً برای بایع بود، این ثمن قبلاً برای مشتری بود، اینها گفتگویی کردند نمیدانیم نقل و انتقال حاصل شد، یا ملکیت مبیع را برای بایع استصحاب میکنیم، ملکیت ثمن را برای مشتری استصحاب میکنیم، اثر آن هم فساد معامله است. اینکه میگویند اصل در معامله فساد است؛ یعنی همین, استصحاب ملکیت مبیع برای بایع, استصحاب ملکیت ثمن برای مشتری, این میشود فساد. تا اینجا در فرمایشات مرحوم صاحب جواهر بود.
بعد مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) با کمک گیری از سایر فرمایشات مرحوم صاحب جواهر میفرمایند که در مقام اول این طور نیست، بلکه این «اذا اختلفا الجنسان یجوز التفاضل» دلیل منفصل است, یک; چون متصل به عام نیست به او عنوان نمیدهد, دو; عام به همان عموم خود باقی است, سه; أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ مرجع نهایی ماست, چهار; و ما مشکلی نداریم، چون اماره در کار است که نوبت به اصل نمیرسد. اگر این راه را نپذیرفتید, اصل اولی در اینجا فساد نیست، چرا؟ برای اینکه ما دو طایفه روایت داریم اینها هم سطح هستند, یک فرد «مشکوک الاندراج» داریم که معلوم نیست تحت این طایفه مندرج است یا تحت آن طایفه مندرج است, اصل اولی در اینجا فساد نیست. (1)ما یک «اصالة الحل» داریم که نمیدانیم این معامله حلال است یا حرام؛ قاعده «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ حَتّیَ تَعلَمَ أَنّهَ حَرامٌ بِعَینِهِ» (2)[6]هم حکم وضعی را ثابت میکند و هم حکم تکلیفی را, هم حلیّت تکلیفی میآورد که حلال است و معصیت نیست, هم حلیّت وضعی میآورد که صحیح است و باطل نیست. ما اگر به این قاعده «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ حَتّیَ تَعلَمَ أَنّهَ حَرامٌ بِعَینِهِ» تمسک کنیم، حلیّت این معامله تکلیفاً ثابت میشود معصیت نیست, وضعاً ثابت میشود باطل نیست, با توجه به این جا برای استصحاب اصالت فساد نیست, جا برای استصحاب ملکیت مبیع برای بایع و ثمن برای مشتری نیست؛ ما به این مراجعه میکنیم. اگر بگویید این «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» حکم وضعی را ثابت نمیکند, بحث ما در حکم وضعی است که آیا معامله صحیح است یا صحیح نیست؟ حکم تکلیفی را ثابت میکند که این حلال است یا حرام, «کُلُ شَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» فقط حکم تکلیفی را ثابت میکند, مرحوم آقا سید محمد کاظم فرمود: خیر، این هم حکم وضعی دارد هم حکم تکلیفی؛ حدیث «رفع» هم حکم تکلیفی دارد هم حکم وضعی. آن فرمایش مرحوم شیخ که «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» (3)[7]فقط مؤاخذه را برمیدارد, (4)این تمام نیست. سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) این فرمایش که حدیث رفع تکلیف و وضع هر دو را برمیدارد را تقویت میکرد, (5)برای اینکه وقتی که شارع مقدس میفرماید این شیء نیست، اگر اظهر آثار آن روشن باشد که مهم ترین آثار آن چیست؟ این رفع میتواند بهلحاظ آن اظهر آثار باشد; اما وقتی اظهر آثاری نیست, فرمود هر چه که نمیدانی خدا برداشت, چه چیزی مجوّز آن است که کسی بگوید این شیء نیست, «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ»؛ خود این شیء برداشته شد, چه وقت شما مصحّح دارید، چه وقت مجوز دارید، آن وقتی که همه آثار آن را بردارید که به منزله عدم است یا اکثر آثار او را بردارید که به منزله عدم است. وقتی شما رفع را به خود شیء نسبت میدهید ـ «رفع» را که به حکمش نسبت نمیدهید ـ گفتید آنچه را که نمیدانید برداشته شد، خطا برداشته شد، اضطرار برداشته شد، اکراه برداشته شد، این یعنی چه؟ یا اظهر آثار باید داشته باشد که این «رفع» به آن اظهر آثار توجه کند یا همه و جمیع آثار. وقتی جمیع آثار برداشته شد این کالعدم است، اگر شما بیایید فقط یک گوشه حکمش را بردارید این را که نمیگویند این کالعدم است؛ لسان «حدیث رفع» این است که شما چیزی را که نمیدانید یا اشتباه کردید، این کالعدم است نه اینکه رفع بعض آثار. «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ»؛ یعنی «رفع الخطا, رفع السهو», وقتی اسناد «رفع» به خطا و سهو و نسیان و اضطرار و اکراه و «ما لا یعلمون» جایز است که کل آثار آن برداشته بشود یا اکثر آثار آن برداشته شود, بنابراین از حدیث «رفع» ما میفهمیم هم حکم تکلیفی برداشته شد و هم حکم وضعی برداشته شد.
ص: 1132
مرحوم آقا سید محمد کاظم هم بر اساس همین نظر میفرماید که با حدیث «رفع» هم حکم تکلیفی برداشته میشود هم حکم وضعی برداشته میشود؛ لذا در مسئله شک در شرطیت، شک در جزئیت, ما اگر شک بکنیم که فلان چیز جزء نماز است یا نه, شرط نماز است یا نه, فحص بکنیم «بعد الفحص» دلیلی پیدا نکردیم با حدیث «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» می گوییم جزء نیست شرط نیست؛ پس همان طور که حکم تکلیفی را برمیدارد حکم وضعی را هم برمیدارد. اینجا ما نمیدانیم فحص کردیم دیدیم که معلوم نیست که این یک جنس است یا دو جنس، اتحاد نوع دارد یا اختلاف نوع دارد, حرمت آن برداشته میشود، بطلان آن هم برداشته میشود، ما فحص کردیم این شبهه حکمیه است؛ آن بخشی هم که موضوعیه بود تحقیق کردیم و بررسی کردیم به جایی نرسیدیم، «حدیث رفع» میگوید چیزی را که نمیدانی شارع برداشت؛ یعنی تکلیفاً حلال است و وضعاً صحیح است؛ این معنای حدیث «رفع» است. «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» به همین معنا است.
بر فرض بیاییم و فرمایش مرحوم شیخ را قبول بکنیم بگوییم «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» ناظر به رفع مؤاخذه است یا «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» ناظر به حلیّت تکلیف است, هیچ کدام ناظر به امر وضعی که صحت و مانند آن باشد نیستند، باز هم نوبت به «اصالة الفساد» و استصحاب ملکیت مبیع برای بایع و ثمن برای مشتری نمیرسد، چرا؟ برای اینکه دست ما در مقام اول از روایت کوتاه شد, برای اینکه به زعم شما ما عام و خاص نداریم، دو تا خاص داریم هم سطح و این مورد محل بحث هم «مشکوک الاندراج تحت کل واحد» است و به زعم شما «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» هم حکم وضعی را نگرفته, «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» هم به زعم شما حکم وضعی را نگرفته; ولی این را قبول دارید که «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» حکم تکلیفی را برمیدارد، حرمت را برمیدارد؛ «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» حرمت را هم برمیدارد؛ این را که قبول دارید، در آن تردیدی نیست، همین که این مقدار را قبول کردید باید از آن مطلب دست بردارید که بگویید مرجع ما «اصالة الفساد» است، چرا؟ برای اینکه ما اینجا دو تا امر داریم، دو تا اصل داریم، دو تا قاعده داریم که یکی حاکم است و دیگری محکوم, آنکه محکوم است شما به آن تمسک کردید و آنکه حاکم است از آن غفلت کردید؛ آن اصلی که محکوم است، «اصالة الفساد» است؛ شما گفتید که ما استصحاب ملکیت مبیع برای بایع میکنیم و استصحاب ملکیت ثمن برای مشتری میکنیم, چرا استصحاب میکنید؟ برای اینکه شک دارید نمیدانید این حلال است یا حرام است، چون شک دارید که آیا رباست که حرام باشد یا ربا نیست که حلال باشد، چون شک در حلیّت و حرمت دارید به استصحاب مراجعه کردید. اگر ما اصلی داشته باشیم که این شک را از شما بردارد و شما را عالم کند، باز جا برای استصحاب هست؟ ما یک سبب داریم و یک مسببی داریم، چرا شما اینجا ملکیت مبیع برای بایع و ثمن برای مشتری را استصحاب میکنید؟! سبب شک شما چیست؟! چون شک دارید که آیا این حلال است یا حرام است. دیگر گفتید نمیدانیم که جنسان یکی هستند تا بشود حرام یا مختلف هستند تا بشود حلال، چون شک در حلیّت و حرمت دارید و دستتان ـ به زعم شما ـ به جایی نرسید استصحاب میکنید; ولی دست ما باز است چون «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» میگوید این حلال است, «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» میگوید این حلال است, شما حالا نمیدانید که پلاتین را با این طلا میخواهید معامله بکنید حلال است یا حرام؟ «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» میگوید حلال است, «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» میگوید حلال است. شما که میگویید ما استصحاب میکنیم برای اینکه شک در حلیّت و حرمت دارید، مشکل دیگر ندارید ؛ حلیّت هم به وسیله اصل «اصالة الحل» حل میشود، با «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» هم حل میشود، این را که همه پذیرفتیم که اگر ما دو تا اصل داشته باشیم یکی حاکم, دیگری محکوم, با جریان حاکم نوبت به محکوم نمیرسد؛ با جریان «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» ثابت میشود که این حلال است, با اجرای «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» ثابت میشود این حلال است. وقتی حلال شد شما چه چیز را میخواهید استصحاب کنید; یعنی کار حلالی کردند؛ یعنی طلا را با پلاتین خرید و فروش کردند، یک قدر اضافه گرفتند, شما در حرمت آن شک داشتید بعد فساد را استصحاب کردید، حرمت آن با «رفع» برداشته شد، با «کُل ُشَیءٍ لَکَ حَلالٌ» برداشته شد.
ص: 1133
پرسش: ؟پاسخ: چرا؟ اختلاف هم دلیل میخواهد هر دو امر وجودی است؛ اینها که سابقه عدم ندارند, آیا اینها دو جنس هستند یا یک جنس هستند, هیچ کدام سابقه عدم ندارند, هیچ کدام عدمی نیستند تا ما عدمی حکم کنیم، بلکه هر دو امر وجودی هستند, طلا هم یک نوع است پلاتین هم یک نوع, فلان میوه هم یک نوع است فلان میوه هم یک نوع, یکی پیوندی است یکی اصلی است؛ آیا توت فرنگی با توت درختی اینها یک نوع هستند, اگر دو کیلو از آن را دادند و سه کیلو از این را گرفتند میشود ربا و حرام یا یک نوع هستند, اینها چیست؟ حالا یکی پیوندی است یکی اصلی است، هر دو امر وجودی است هیچ کدام عدمی نیستند تا اینکه ما بگوییم اصل آن است.
بنابراین مرحوم آقا سید محمد کاظم در بخش وسیعی از اینها فرمایشات مرحوم صاحب جواهر را میپذیرند, در یک جا نقد دارند که آنجا هم فرمایش مرحوم صاحب جواهر ذکر میشود, بعد نقدی که مرحوم آقا سید محمد کاظم کردند که آن هم بعداً ذکر میشود. بنابراین بحث در دو مقام است: از نظر مقام اول آنها فرمودند که ما دو طایفه روایات هم سطح داریم و این مورد محل بحث «مشکوک الاندراج» تحت اینهاست؛ پاسخ این بود که ما دو طایفه روایات هم سطح نداریم، بلکه یک عام داریم و یک خاص؛ این طایفهای که دارد «اذا اختلف الجنسان» معامله عیب ندارد موافق با عام است، اولاً؛ دلیل منفصل است، ثانیاً و عنوان به عام نمیدهد، ثالثاً ؛ عام به عموم خود باقی است، رابعاً؛ پس نسبت منقلب نشد؛ این برای جهت اولی بود. در جهت ثانیه که شما فرمودید که که دست ما از روایات کوتاه است و مرجع «اصالة الفساد» است، میگوییم مرجع «اصالة الفساد» نیست، بلکه مرجع «اصالة الحل» است، مرجع «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» است و اینها خود مستقیماً, هم حکم تکلیفی که حرمت باشد را برمیدارند, هم حکم وضعی که بطلان باشد را برمیدارند و بر فرض که حکم تکلیفی را بردارند حکم وضعی را برندارند, اصل سببی و مسببی است, اصل سببی حاکم بر اصل مسببی است و جا برای جریان اصل مسببی نیست.
ص: 1134
روایت اختلاف جنسین در در باب سیزده، صفحه 144 که «إِذَا اختَلَفَ الشّیئَانِ فَلا بَأسَ بِهِ مِثلَینِ بِمِثلٍ» است و در باب پانزده روایات فراوانی بود که دارد از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که حضرت امیر(سلام الله علیه) اجازه نمیداد که دو پیمانه از خرمای مدینه را بدهند و یک پیمانه از خرمای خیبر بگیرند، چون خرمای خیبر بهتر از خرمای مدینه بود, برای اینکه اینها همجنس هستند و حضرت امیر هم کراهت داشت, بعد تفسیر کردند که حضرت امیر(سلام الله علیه) از حلال کراهت ندارد؛ یعنی این کار حرام و رباست؛ روایت اول این باب این است. روایت دوم این باب این است. روایت سوم و چهارم همین باب این است. این باب چهار تا روایت دارد که مضمون غالب آنها همین است که اتحاد جنس محور رباست که اگر دو جنس؛ یعنی ثمن و مثمن, یک نوع بودند ربا در اینجا هست. روایت باب سیزده میگوید که اگر میخواهد حلال باشد باید اختلاف جنس باشد. پس طبق آن روایت، معیارِ حلیّت، اختلاف جنس است طبق روایات باب پانزده، معیارِ حرمت, اتحاد جنس است؛ فرد «مشکوک الاندارج» در این دو طایفه است, اگر ما توانستیم به عام فوق مراجعه کنیم که حکم حلیّت است, نشد به مقام ثانی که رسیدیم اصل «اصالة الحل» از یک سو، «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» از یک سو که اینها عهدهدار هر دو بخش هستند؛ یعنی هم حکم وضعی و هم حکم تکلیفی و اگر نشد، چون اصل سبب و مسببی هستند, حکم تکلیفی را ثابت میکند و حکم وضعی به تبع آن حل میشود.
ص: 1135
موضوع: ربا
در جریان ربا بعد از اینکه فرمودند که ربا از معاصی کبیره است و به دو قسم ربای بیعی و ربای قرضی تقسیم میشود, در جریان ربای بیعی فرمودند که شرط آن اتحاد جنسین است؛ گذشته از اینکه باید مکیل و موزون باشند، اگر از یک جنس باشند، تفاضل آن حرام است و منظور از این جنس، جنس منطقی نیست، بلکه جنس عرفی است؛ یعنی از یک نوع باشند؛ تعبداً در خصوص بیع ربوی، جو و گندم، یک جنس تلقی شدند وگرنه در مسئله زکات و کفاره و دیه و مانند اینها, دو جنس هستند.
فرع بعدی را که مرحوم سید(رضوان الله علیه) عنوان کردند این هست که روشن است که طبق نصوص این جنس ها گذشته از اینکه مکیل و موزون باید باشند، باید از یک جنس باشند؛ یعنی گندم با گندم, برنج با برنج, نخود با نخود, انگور با انگور, در مکیل و موزون طلا با طلا, نقره با نقره; حالا اگر جایی شک کردیم که اینها دو جنس هستند یا نه؛ مثلاً پلاتین با طلا دو نوع هستند یا یک نوع، اینجا چه کار کنیم؟ برخی ها احتیاط کردند؛ ایشان فرمودند که ما برای صحت این معامله چند راه داریم: هم راه اماره باز است هم راه اصل. راه اماره، برای اینکه عمومات اولیه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، (1)[1]أَوْفُوا بِالْعُقُودِ, (2)تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3)و امثال آن که نوع تجارت را تحلیل کردهاند، اماراتی هستند که دلالت میکنند بر اینکه در جایی که مشکوک است و نمیدانیم این بیع صحیح است یا نه, این تجارت صحیح است یا نه, بگویند صحیح است. بعد میفرمایند که این تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص است, برای اینکه در صورت اختلاف جنس جایز است؛ ولی در صورت اتحاد جنس جایز نیست, ما نمیدانیم این مورد اتحاد جنس است یا اتحاد جنس نیست, بنابراین چون اتحاد جنس خارج شده است تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص است جایز نیست. میفرمایند ما این را در اصول ثابت کردیم که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز است؛ مگر اینکه آن تخصیص به عنوان متصل باشد با مخصص متصل باشد نه منفصل و به عام عنوان بدهد؛ مثلاً بیعی که «معقود و معقود علیه», ثمن و کالای آن از یک جنس نیستند، چنین عنوانی به آن بدهد؛ اما اگر به وسیله دلیل منفصل تخصیص حاصل شد و عنوانی به عام داده نشد, آن عام همه افراد را قبل از تخصیص میگرفت؛ افراد «مقطوع العنوان» که عنوان را دارند، افرادی که یقیناً آن عنوان را ندارند، افرادی که مشکوک هستند همه زیر مجموعه عموم هست و آن مقداری که خارج شده است افرادی که یقیناً عنوان خاص را دارند; بنابراین تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز است؛ این بر اساس مبنای ایشان. البته اشاره شد که اگر مخصص متصل نباشد منفصل باشد, یک; و هیچ عنوانی به عام ندهد, دو; ممکن است که تمسک به عام اینجا جایز باشد؛ ولی مرحوم سید(رضوان الله علیه) زمینه بحث را طوری تنظیم کردند که ضمن اینکه از بسیاری از فرمایشات مرحوم صاحب جواهر کمک گرفتند، (4)حالا میخواهند بحث را به جایی برسانند که نقد خود را نسبت به فرمایش مرحوم صاحب جواهر مطرح کنند، چون غالب اینها در سخنان مرحوم صاحب جواهر هست. (5)
ص: 1136
پس بحث را مرحوم سید(رضوان الله علیه) در دو مقام مطرح کردند که در روزهای قبل اشاره شد مقام اول به حسب اماره و مقام ثانی به حسب اصل. در مقام اول فرمودند، چون به نظر ما تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص ـ نه شبهه مصداقیه عام ـ جایز است, ما در اینجا شک کردیم که مثلاً طلا و پلاتین، یک نوع هستند یا دو نوع, به عموم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ, تِجارَةً عَنْ تَراضٍ, أَوْفُوا بِالْعُقُودِ و مانند آن تمسک میکنیم؛ این مقام اماره است و اگر کسی گفت تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص ولو آن خاص از راه دلیل منفصل باشد و عنوان هم ندهد باز هم جایز نیست, نوبت به اصل میرسد. ما از چند راه به اصل تمسک میکنیم و میگوییم اگر کسی خواست طلا را با پلاتین «مع الاضافه», معامله کند عیب ندارد، در صورت شک که یک جنس هستند، اما اگر یقین داشته باشیم یک جنس هستند که دو نوع هستند و محذوری ندارد, اگر شک داشته باشیم که یک نوع هستند یا دو نوع، جایز است. اگر در مقام اول دست ما از اماره کوتاه بود نوبت به اصول میرسد. اصول هم «اصالة الحل» که «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» شامل میشود و هم «حدیث رفع» شامل میشود و هم شک سبب و مسببی باعث تقدم اصلی است که ناظر به حکم تکلیفی است، مشکل را حل میکند.
حالا این سه مطلب را در پشت سر هم ذکر میکند: اول مربوط به «اصالة الحل» است که «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ»؛ ما نمیدانیم خرید و فروش این طلا و پلاتین «مع التفاضل» جایز است یا نه, تکلیفاً شک داریم. «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» دو تا پیام دارد: یک حلیّت تکلیفی دارد، یک حلیّت وضعی؛ حلیّت تکلیفی این است که معصیت نیست، حلیّت وضعی این است که صحیح هست، اما نمیدانیم این معصیت است یا نه، نمیدانیم معامله باطل است یا نه؛ «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» هر دو را برای ما تصویب میکند؛ یعنی هم حرمت را رفع میکند میگوید تکلیفاً حلال است, هم بطلان را رفع میکند میگوید وضعاً صحیح است. در ذیل این «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» دارد که «حَتَّی تَعْرِفَ الْحَرَامَ مِنْهُ بِعَیْنِهِ»; البته چند قید زیر مجموعه این ذیل است که هیچ کدام از آن قیود اینجا جاری نیست؛ فرمود: «حَتَّی تَعْرِفَ الْحَرَامَ مِنْهُ بِعَیْنِهِ»، (1)این «تَعرِف» منظور علم نیست، اگر رعایت حاصل شد؛ «حتی تعرف»؛ یعنی «حتی تقوم الحجه», علم تفصیلی پیدا شود که این حرام است از اصل خارج است, علم اجمالی پیدا شود که حرام است از اصل خارج است, اماره اقامه شود که این اتحاد جنس دارند از اصل خارج است, اصل محرز، مثل استصحاب و مانند آن ثابت بکند این اصل خارج است، با همه این امور چهارگانه این غایت حاصل است. وقتی ذیل با این عناوین چهارگانه حاصل بود, نوبت به صدر نمیرسد تا ما بگوییم «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ». اینجا هیچ کدام از این عناوین چهارگانه حاصل نیست, ما نه علم تفصیلی به اتحاد جنسین داریم, نه علم اجمالی به اتحاد جنسین داریم, نه امارهای قائم شده، بیّنهای قائم شده نه اصل محرزی در کار است که بگوید اینها یک جنس هستند، چون هیچ کدام از این عناوین چهارگانه نیست؛ پس ذیل حاصل نیست و به صدر تمسک میکنیم، صدر میگوید: «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ».
ص: 1137
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج9، ص79.
ما دو تا مشکل داریم؛ یکی مشکل تکلیفی داریم که آیا این جایز است یا نه؟ یک مشکل وضعی داریم نمیدانیم این باطل است یا نه؟ «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» میگوید حلیّت تکلیفی داریم، پس معصیت نیست, «کُل ُشَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ»میگوید حلیّت وضعی دارد، پس باطل نیست. «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» (1)[7]هم بشرح ایضاً [همچنین]؛ «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» تنها حکم تکلیفی را برنمیدارد، بلکه اگر آدم چیزی را نمیداند جایز است یا نه، شبهه حکمیه دارد و فحص کرده ـ چون قبل از فحص که تمسک به این اصل جایز نیست ـ فحص بالغ کرده، مجتهدانه فحص کرده، به دلیل نرسید; آن وقت بر اساس «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» در حکم تکلیفی آن, حرمتی نیست.
پرسش: ؟پاسخ: حالا مسئله حسن احتیاط مطلب دیگر است; اما وقتی که حجت داریم جا برای ربا نیست. همان طور که این نصوص غلیظ و شدید را شارع گفته، این «کُلُ شَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» را هم شارع گفته؛ این حلیّت هم غلیظ و شدید است.
پرسش: ؟پاسخ: اینجا الآن تأکید دارد, «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» حرف اوست مؤکداً، «کُلُ شَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» حرف اوست مؤکداً، «إِنَّ اللهَ یُحِّبُّ أَن یُؤخَذَ بِرُخصه کَما یُحِبُّ أَن یُؤخَذَ بِعَزائِمِه»؛ (2)[8]این در نصوص است، فرمود خدا دوست دارد که به حلال های او هم عمل شود، همان طور که دوست دارد به حرام او احترام بشود.
ص: 1138
پرسش: ؟پاسخ: احتیاط مسئله دیگر است؛ غرض این است که هم در نصوص فرمودند که «إِنَّ اللهَ یُحِّبُّ أَن یُؤخَذَ بِرُخصه کَما یُحِبُّ أَن یُؤخَذَ بِعَزائِمِه»؛ احکام الهی، یکسان پیش خدا محترم است؛ خدا دوست دارد که به حلال او عمل شود, همان طور که دوست دارد که درباره حرام او هم احترام شود؛ آدم حلال خدا را کنار بگذارد به میل خود عمل میکند نه به حکم الله. اگر ادله حرمت ربا آمده گفته ربا حرام است، «کُلُ شَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» «عند الشک», «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» «عند الشک», این هم گفته اوست; حالا یک وقت است کسی خودش میخواهد احتیاط بکند، مطلب دیگر است؛ اما فتوا به احتیاط بدهد راه را برای دیگران ببندد وجهی ندارد.
فرمایش مرحوم سید این است که در مقام اول نظر ما این است که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص اگر عنوان به عام ندهد جایز است, اگر دست ما از مقام اول کوتاه شد؛ یعنی دسترسی به امارات نداشتیم، نوبت به اصل رسید، این گونه از اصول؛ یعنی«اصالة الحل»، «حدیث رفع» ؛ هر کدام هم حکم تکلیفی را برمیدارند هم حکم وضعی را. «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» همان طور که در مسئله رفع جزئیت شیء مشکوک، شرطیت شیء مشکوک با حدیث رفع حاصل میشود که امور وضعی هستند؛ صحت و بطلان معامله هم با این حاصل میشود که حکم وضعی هستند. ما نمیدانیم این طلا و پلاتین یک نوع هستند تا تفاضل جایز نباشد یا دو نوع هستند تا تفاضل جایز باشد, کارشناسی هم کردیم به جایی نرسیدیم, حالا بنا بر اینکه در این موضوعات لازم باشد. «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» میگوید تکلیفاً حرام نیست, «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» میگوید که وضعاً باطل نیست. اگر کسی در بخش دوم و سوم؛ یعنی در مقام ثانی بحث که در اصول بحث میکنیم، گاهی به «اصالة الحل» تمسک کردیم، گاهی به حدیث «رفع» تمسک کردیم. اگر کسی در «اصالة الحل» یا در «حدیث رفع» تأملی داشته باشد و بگوید اینها فقط حکم تکلیفی را شامل میشوند حکم وضعی را شامل نمیشوند, «اصالة الحل» نمیگوید فلان معامله صحیح است میگوید این کار جایز است، «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» فقط مؤاخذه را برمیدارد؛ یعنی حرمت را برمیدارد و میگوید این کار در حال شک حرام نیست نه اینکه صحیح است و باطل نیست.
ص: 1139
اگر ما در تمسک به امر دوم و سوم که در مقام دوم بحث شده نتوانیم ثابت کنیم که «اصالة الحل»، «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ»، همان طور که تکلیف را برمیدارند وضع را هم برمیدارند, اینجا ما یک امر سببی و مسببی هم داریم. ما با اجرای «اصالة الحل» در سبب با اجرای «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» در سبب, آن مسببی که مشکوک است را برمیداریم، چرا؟ برای اینکه ما الآن نمیدانیم این معامله باطل است یا نه, در صحت و بطلان این معامله شک داریم, منشأ شک ما در صحت و بطلان معامله, حرمت و عدم حرمت این بیع است, اگر این ربا باشد حرام است, قهراً معامله باطل است, اگر ربا نباشد جایز است قهراً معامله صحیح است. پس منشأ شک در صحت و فساد این معامله, شک در حلال و حرام بودن این معامله است؛ اگر این معامله حلال باشد پس تفاضل آن جایز است، اگر این معامله حرام باشد پس تفاضل آن جایز نیست، چون منشأ شک در صحت و فساد، همان شک در حرمت و حلیّت است و ما حرمت را با «اصالة الحل» برداشتیم، با «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» برداشتیم, حلیّت با «اصالة الحل» ثابت شد، با «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» ثابت شد، شک در ناحیه سبب که مرتفع شد، در ناحیه مسبب هم مرتفع میشود, ما دیگر شک نداریم, تا بگوییم چون رباست باطل است؛ وقتی که حرمت آن از ناحیه ربا رفع شد، دیگر دلیلی بر بطلان نداریم که همه شرایط عقد و عاقد و «معقود علیه» اینجا حاصل است و ما فقط احتمال ربا دادن میدهیم, این هم که برداشته شد. پس با داشتن دو اصل: یکی مسبب، یکی سبب؛ با اجرای اصل در ناحیه سبب هم حکم تکلیفی را برمیدارد، هم حکم وضعی را. شما که میگویید در مسبب جاری نیست، ما که میگوییم «اصالة الحل» و «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ»هم حکم تکلیفی را برمیدارد هم حکم وضعی را؛ شما میگویید حکم وضعی را برنمیدارد; ولی این شک در امور وضعی، مسببِ از آن تکلیف است، اینجا اگر حرام نباشد راهی برای بطلان نیست و اگر حلال باشد یقیناً معامله صحیح است, اگر ربا باشد و حرام باشد یقیناً باطل است. پس شک ما در صحت و فساد این معامله ناشی از حرمت و حلیّت است و اگر حرمت به وسیله «اصالة الحل» برداشته شد، به وسیله «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ»برداشته شد، این شک سبب و مسببی است.
ص: 1140
پرسش: بین حکم وضعی و حکم تکلیفی تلازم وجود ندارد؟
پاسخ: تلازم وجود ندارد؛ اما در اینجا اگر این ربا باشد معامله باطل است, اگر ربا نباشد که معامله باطل نیست، بلکه یقیناً صحیح است.
پرسش: ممکن است حرام باشد ولی صحیح هم هست؟
پاسخ: بله، ممکن است حرام باشد یک چیزی؛ نظیر ذَرُوا الْبَیْعَکه إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (1)که این بیع حرام است; ولی صحیح است, اما اینجا معلوم است که منشأ آن رباست، آنجا معلوم است که منشأ آن این است که وقت خود را صرف نکنید و در نماز جمعه حاضر بشوید، اینجا معلوم میشود که چون ربا هست، ربا دو تا حکم دارد تکلیفاً حرام وضعاً باطل؛ اینجا این طور است; منتها آنچه که بر مرحوم سید(رضوان الله علیه) مستور مانده است آن است که درست هست که اینجا دو حکم است, اما اینها متلازم هستند نه لازم و ملزوم؛ خیلی فرق است, سبب و مسبب برای لازم و ملزوم است, نه برای متلازم, بطلان معامله از حرمت معامله نشئت نگرفت, بطلان معامله از اتحاد جنسین نشئت گرفت, چه اینکه حرمت معامله هم از اتحاد جنسین نشئت گرفت, یکی سبب دیگری نیست. اگر این پلاتین و طلا یک نوع باشند دو تا اثر دارد: حرمت تکلیفی, بطلان وضعی; اما اگر دو جنس باشند، حرمت ندارد، بطلان هم ندارد, نه اینکه حرمت سبب است و بطلان مسبب، تا شما سبب و مسبب درست بکنید؛ یکی ناشی از دیگری نیست، بلکه هر دو از اتحاد جنسین برخاستند و شما اگر حرمت را برداشتید اختلاف جنسین ثابت نمیشود. بطلان معامله مربوط به اتحاد جنسین است, صحت معامله مربوط به اختلاف جنسین است, کاری به حرمت و اینها ندارد, حرمت هم آن را همراهی میکند. غرض آن است که هر دو به یک امر تکیه کردند اینها متلازم هستند نه اینکه یکی لازمه دیگری باشد نه اینکه یکی از دیگری نشئت گرفته باشد; مثلاً کسی خرید و فروشی کرده, بعد اثری هم دارد و میفروشد، ما میگوییم این شخص که دارد میفروشد آیا آن معامله قبلی او درست بوده یا نه؛ شک داریم که این معامله درست است یا نه, منشأ شک هم آن است که معامله قبلی درست بود یا نه؛ اگر دلیلی داشته باشیم، اصلی داشته باشیم که صحت معامله قبلی را درست کند، این امر مسبب هم رخت برمیبندد و اطمینان داریم این دومی هم صحیح است; اما اینجا از سنخ لازم و ملزوم نیست; اینجا از سنخ تلازم است. دو تا امر است که به یک شیء تکیه میکنند; نه اینکه یکی به دیگری تکیه کند.
ص: 1141
1) جمعه/سوره62، آیه9.
حالا همین طور مرحوم سید خیال میکنند که فرمایش ایشان تام است و با این رویه جلو میآیند, بعد میرسیم به جاهای باریک تری که نقدی مرحوم صاحب جواهر دارند و در آنجا صاحب جواهریِ صاحب جواهر معلوم میشود و خود را نشان میدهد. مرتب مرحوم سید به فرمایش صاحب جواهر حمله کرده در حالی که بسیاری از مطالب دقیق صاحب جواهر بر ایشان مخفی می باشد.
حالا مرحوم سید میفرمایند که در دو مقام بحث کردیم: مقام اول که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص بود جایز بود که اماره بود. مقام ثانی هم «اصالة الحل» بود و «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» بود، شک سببی مسببی بود, مثال های دیگر هم زدند، گفتند این مسئله که ما با حکم تکلیفی، حکم وضعی را هم ثابت کنیم در خیلی از جاها هست؛ نظیر زنی که مشکوک است و معلوم نیست که از ارحام و انساب باشد یا بیگانه, نکاح با او نمیدانیم جایز است یا جایز نیست؟ اگر از ارحام و انساب باشد جایز نیست, اگر بیگانه باشد جایز است, ما بر اساس «کُلُ شَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» هر دو را ثابت میکنیم, نشد شک سببی و مسببی داریم. بر اساس «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» هر دو را ثابت میکنیم, نشد شک سببی مسببی داریم؛ همین طور جلو میآیند و بحث را ادامه میدهند و میفرمایند که یکی پس از دیگری ما میتوانیم به اینها تمسک کنیم. این را کم کم زمینه قرار میدهند برای رسیدن به فرمایش مرحوم صاحب جواهر؛ میفرمایند که نعم، اگر این نصی که این روزها خواندیم یکی باب سیزده بود, آن هم باب پانزده؛ در باب سیزده از ابواب ربا دارد که «إِذَا اختَلَفَ الشّیئَانِ فَلا بَأسَ بِهِ مثلینِ بِمِثلٍ» (1)این حدیث بود که محمد بن مسلم نقل کرد. روایات باب پانزده هم دارد که در اتحاد جنس تفاضل جایز نیست و رباست. زمینهای که ایشان کم کم میخواهد به فرمایش مرحوم صاحب جواهر بپردازند این است که مستفاد از حدیث محمد بن مسلم که باب سیزده نقل کرد این است که حلیّت مشروط به احراز «اختلاف الجنسین» است؛ فرمود: «إِذَا اختَلَفَ الشّیئَانِ فَلا بَأسَ بِهِ مثلینِ بِمِثلٍ» این متن حدیث است. از این «إذا» شرط فهمیده میشود؛ یعنی شرط تفاضل آن است که شما احراز کنید که اینها دو جنس هستند, اگر احراز نکردید که طلا و پلاتین یک نوع هستند نمیتوانید اضافه بگیرید, اگر احراز کردید که دو نوع هستند میتوانید. پس تفاضل وقتی تکلیفاً حلال است و وضعاً صحیح است که شما شرط را احراز کنید; ایشان میفرمایند که این «اذا»، شرطیه نیست، بلکه بیان موضوع است. یک وقت است میگوییم این لفظ برای بیان موضوع آمده، یک وقت میگوییم برای بیان شرط آمده، فرق شرط و موضوع این است که موضوع موضوع قضیه است و حکم محمول قضیه است و هیچ کدام شرط نیستند, بلکه شرط یک امر ثالث است که میگوید اگر موضوع این شرط را داشته باشد این حکم بر آن مترتب است, اگر نداشته باشد مترتب نیست. شرط خارج از موضوع است, شرط خارج از محمول است, شرط رابط بین موضوع و محمول است؛ یعنی قیدی است که ترتب محمول بر موضوع را بر عهده دارد؛ اینجا دارد: «إذا اختلف الجنسان جاز التفاضل»؛ یعنی «یجوز تفاضل المختلف, لا یجوز تفاضل المتّحد»، مختلف، موضوع قضیه است نه شرط قضیه, پس موضوع قضیه چیست؟! اگر اختلاف شرط است، پس موضوع قضیه چیست؟! «تمام الموضوع» در این حدیث اختلاف است، اگر دو تا نوع بود تفاضل جایز است و اگر دو تا نوع نبود یک نوع بود تفاضل جایز نیست؛ این شرط و مشروط نیست، چون شرط و مشروط نیست و موضوع و محمول است، بنابراین احراز آن لازم نیست. ما یک موضوع داریم و یک محمول، اگر تحت عمومات اماره نبود، برابر اصل عملی این سه چهار راهی که طی کردیم: اصل است، «اصالة الحل» است, «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ»هست, شک سبب و مسببی هست و مانند آن; بعد هم حتی راه را بازتر کردند گفتند این شخص ربا گرفته, نسبت به آن «رأس المال» که شما حرفی ندارید، بلکه نسبت به آن اضافه شک دارید، اضافه «کُلُ شَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ»شامل میشود، «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» شامل میشود، بعد از گرفتن در حلیّت تصرف در آن زائد شک دارید «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» حل میکند، «کُلُ شَیءٍ هُوَ لَکَ حَلالٌ» حل میکند، در «امرئه» مثال هم همین طور است، هم نکاح تکلیفاً حلال است و هم وضعاً صحیح است. بنابراین این راههایی است که ایشان در طی این یک ورق طی کردند.
ص: 1142
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص144، ط آل البیت.
بعد از اینکه فرمودند که از حدیث محمد بن مسلم شرط استفاده نمیشود، فرمایش مرحوم صاحب جواهر را نقل کردند, آن فرمایش ـ همان طور که در بحث قبل اشاره شده ـ مرحوم صاحب جواهر در جلد بیست و سوم جواهر, صفحه 338 و 339 این بحث دامنهدار را ذکر میکنند میفرمایند که گاهی به این صورت در میآید که اگر ما از حدیث محمد بن مسلم شرطیّت استفاده کردیم، راه چیست؟ اگر از حدیث «إِذَا اختَلَفَ الشّیئَانِ»، ما فهمیدیم که در صورتی تفاضل جایز است که این شرط را شما احراز کنید و آن اختلاف جنسین است, اگر اختلاف جنسین را شما احراز کردید تفاضل جایز هست، چون از این حدیث ما شرط میفهمیم، از آن حدیث باب پانزده هم شرط میفهمیم، آن حدیث شرط کرده که ربا مادامی حرام است که اتحاد جنس باشند. پس از آن روایات باب پانزده, شرط حرمت، اتحاد جنسین است؛ در روایات باب سیزده، شرط حلیّت، اختلاف جنسین است, اگر شرط شد شما باید احراز کنید. حالا اگر احراز نکردید، این تعارض بین این دو تا حدیث است: یکی میگوید حلیّت مشروط به اختلاف جنسین است, یکی میگوید حرمت مشروط به اتحاد جنسین است, اگر ما شک کردیم هیچ راه حل نداریم و مرجع ما آن اصل اولی است که «اصالة الفساد» باشد. مرحوم سید(رضوان الله علیه) میفرماید که این شرط نیست، بلکه در صدد بیان موضوع است, بر فرض اگر این شرط باشد چرا به اصل مراجعه کنیم؟! همین شرط میگوید که وقتی حلال است که شما تفاضل را احراز بکنید، اگر تفاضل را احراز نکنید حرام است، همین اماره دلیل بر حرمت است، چرا به «اصالة الفساد» مراجعه میکنید؟! اگر شما از حدیث محمد بن مسلم شرط فهمیدید، معنای شرط هم انتفای مشروط با انتفای شرط است, پس تفاضل در اینجا حرام است و معامله هم باطل است, چرا شما میگویید مرجع اصل اولی است که «اصالة الفساد» باشد؟! ـ که قبلاً در طلیعه بحث هم گفتند اگر ما شک کردیم که معامله صحیح است یا نه، مرجع «اصالة الفساد» است ـ همین جا بگویید, چرا به آنجا مراجعه میکنید.
ص: 1143
این از تندروی های مرحوم سید نسبت به مرحوم صاحب جواهر است. شما نگاه کنید ببینید مرحوم صاحب جواهر میگوید که دست ما از دو طرف بسته است به کدام شرط میخواهید مراجعه کنید. روایات باب پانزده دارد که حلیّت مشروط به اتحاد جنسین است، روایات باب سیزده میگوید حرمت مشروط به اختلاف جنسین است, حالا کدام شرط را شما میخواهید مراجعه کنید؟ شما میگویید ما به همین روایت مراجعه میکنیم؛ آن روایت هم بگوید که شما وقتی میتوانید فتوا به حرمت بدهید که اتحاد را احراز کنید, شما همین که اختلاف را احراز نکردید میگویید حرام است, آن هم گفته وقتی حرام است که اتحاد را احراز کنید، چون آن درگیر با این است و این درگیر با آن هست, دو تا شرط است, دو تا مشروط است, دو تا پیام است, دست ما از هر دو کوتاه است، چون دست ما از هر دو کوتاه شد به اصل مراجعه میکنیم؛ نه اینکه اگر ما شک کردیم به همین دلیل مراجعه میکنیم. بله اگر این تک دلیل بود و مرحوم صاحب جواهر در ذیل صفحه 339 که این عنوان را مطرح کردند فرمودند که «فیکون کل من الجائز و المحرّم مشروطاً بشرط»، اگر بگویید جایز است مشروط به احراز اختلاف جنسین است, اگر بخواهید بگویید حرام است مشروط به احراز اتحاد جنسین است, «فیکون کل من الجائز و المحرّم مشروط بشرط فمع فرض الشک یتّجه الفساد»، چرا؟ «لأصالة عدم ترتب الاثر و عدم النقل و الانتقال»؛ (1)[11]یعنی وقتی دست ما از دو طرف کوتاه است, اصل اولی که مرجع بود و «اصالة الفساد» بود فتوا میدهد, برای اینکه اصل در معامله فساد است؛ دیگر فساد آن هم به این معناست که این مبیع قبلاً برای بایع بود «الآن کما کان»، ثمن قبلاً برای مشتری بود «الآن کماکان». معاملهای کردند نمیدانیم صحیح است یا نه, هر چه فحص کردیم راهی برای صحت معامله پیدا نکردیم، میگوییم قبلاً که مبیع برای بایع بود استصحاب میکنیم ملکیت او را, قبلاً ثمن برای مشتری بود همان را استصحاب میکنیم, این معنای «اصالة الفساد» در معامله است, به معنی عدم نقل و انتقال است. مرحوم صاحب جواهر میفرماید که حلیّت مشروط به احراز «اختلاف الجنسین» است, حرمت مشروط به احراز اتحاد جنسین است, ما نمیدانیم این پلاتین و طلا یک جنس هستند یا دو جنس, هیچ چیز را احراز نکردیم, نه میتوانیم بگوییم حرام است, نه میتوانیم بگوییم حلال است. معاملهای واقع شده مرجع اصلی آن «اصالة الفساد» است که محکّم است. مرحوم سید میفرماید که اگر شما از روایت باب سیزده میخواهی شرط به دست بیاوری، همین جا فتوا به بطلان بده؛ چرا به اصل مراجعه میکنی؟ برای اینکه شرط که نباشد مشروط هم نیست؛ مگر ما تک شرط داشتیم، مگر فقط روایت باب سیزده داشتیم که به شرط تمسک کنیم، بعد فتوا به بطلان بدهیم؟! اگر بخواهیم فتوا به بطلان بدهیم آن روایت معارض ماست، میگوید چرا فتوا به بطلان میدهید؟ شما که اتحاد جنسین را احراز نکردید، حرمت مشروط به احراز اتحاد جنسین است شما هم که احراز نکردید، چرا فتوا به بطلان میدهید؟ آن روایتی که حرمت را مشروط به احراز اتحاد جنسین کرده جلوی ما را میگیرد, این روایت که حلیّت را مشروط به اختلاف جنسین کرده, اگر بخواهد راه ما را باز کند بگوید که فتوا به حرمت بده، چون اختلاف را احراز نکردی حرام است؛ آن روایت فوراً جلو را میگیرد, میگوید وقتی حرام است که اتحاد جنسین را احراز بکنی، چون دو طرف مشروط است، دو طرف حضور دارند، دو طرف درگیرند. فرمایش صاحب جواهر این است که دست ما از امارتَین کوتاه است, وقتی دست ما کوتاه شد به آن اصل اولی برمیگردیم. اینجا مرحوم سید که بر اساس همان تندروی یکسره اشکال میکند میگوید که ما دیگر نیازی به «اصالة الفساد» و مرجع اصل نداریم، بلکه همین جا میگوییم، چون شرط حاصل نیست مشروط هم حاصل نیست. بله، اگر تک شرط نبود، حرف شما صحیح هست اما اگر این نبود آن هم هست، آن معارض هم هست؛ پس نقدی که مرحوم سید دارند نسبت به این جمله مرحوم صاحب جواهر ـ که در صدر صفحه 340 هست که صاحب جواهر فرمود: «فیکون کل من الجائز و المحرّم مشروطاً بشرط فمع فرض الشرط یتّجه الفساد لاصالة عدم ترتب الاثر و عدم النقل و الانتقال» ـ این نقد ایشان تام نیست.
ص: 1144
1) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص400.
مرحوم صاحب جواهر در ادامه دارد که حدیث «کُلُ شَیءٍ یَکونُ فِیهِ حَلالٌ وَ حَرام»، «فی غیر الفرض» است, «کما یشهد له اتفاقهم علی عدم جریانها فی المشتبهة من النساء»؛ اشکال مرحوم سید نسبت به ایشان درباره «إمرئه مشکوکه» وارد است; ولی آن از بحث ربا بیرون است, در بحث ربا مرجع «اصالة الفساد» خواهد بود, نه اینکه مرجع مفهوم شرط «إِذَا اختَلَفَ الشّیئَانِ».
موضوع: ربا
چون در باب پنجم از ابواب ربا احادیثی (1)[1]بود که محل ابتلای مردم آن روز بود، چه اینکه محل ابتلای مردم این عصر هم هست و در کتاب های فقهی برابر فروعی که در باب پنجم، اصحاب از ائمه سؤال میکردند مطرح است و محل ابتلاست، در کتاب های فقهی هم آمده است که بخشی از آنها تا حدودی ارائه شد. در اثنای طرح آن فروع سخن از«اصالة الصحه» مطرح شد که مسئله«اصالة الصحه» و قاعده«اصالة الصحه»، چون یک قاعده جداگانهای است مستقلاً بحث نشد; ولی در اثنای مباحث تا حدودی بعضی از عناصر اصلی آن میان آمده, حالا یک مقدار از آن عناصر هم مانده که اینها بعد از اینکه جمع بندی شد ـ انشاءالله ـ از این اصل«اصالة الصحه» فراغتی حاصل میشود.
ص: 1145
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص 128 و 130، ط آل البیت.
تاکنون روشن شد که «اصالة الصحه» مدرک شرعی به این معنا که نصی داشته باشیم نیست, اجماع تعبدی در کار باشد نیست، برای اینکه در روبه روی مجمعین, مسئله سیره قطعی عقلا هست، برهان اختلال نظام هست که خود مجمعین به این امور تمسک کردند, بنابراین اگر اجماعی باشد؛ یعنی اتفاق علما برابر همین سیره قطعی است و برابر همین برهان عقلی است که اگر این نباشد، اختلال نظام پیش میآید, کاری که دیگران کردند اگر ما شک داریم که صحیح است یا نه, نتوانیم حمل بر صحت بکنیم که «لما استقر حجرٌ علی حجر»؛ پس سند آن بنای عقلاست و برهان اختلال نظام است و همین را هم ائمه(علیهم السلام) مشاهده کردند و امضا کردند و حجت شد و روشن شد که این صحت، صحت «عند الفاعل» یا صحت «عند الحامل» نیست، بلکه صحت واقعی است؛ منتها در کشف صحت واقعی ممکن است که حامل یا فاعل، اجتهاداً یا تقلیداً اختلاف داشته باشند، پس صحت واقعی است؛ منتها حالا راه آن ممکن است که فرق کند و باید بعد از احراز عنوان عمل باشد که ما بدانیم این کار چه بود؛ اگر ما ندانیم بیع بوده یا صلح بوده یا اجاره بوده یا مضاربه بوده، مضارعه بوده، چه عقدی از عقود معاملاتی بود, نمیتوانیم حمل بر صحت بکنیم، چون صحت و فساد هر کدام مشخص است، پس قبل از احراز عنوان آن عمل جایی برای «اصالة الصحه» نیست.
مطلب بعدی هم این بود که «اصالة الصحه»؛ نظیر قاعده تجاوز نیست که در اثنای عمل هم جاری باشد، بلکه این بعد از تمامیت عمل هست؛ نظیر قاعده فراغ هست؛ یعنی کاری را که این شخص انجام داد نمیدانیم صحیح انجام داد یا نه, آن وقت بر صحت حمل کنیم که«اصالة الصحه» باشد، این به قاعده فراغ نزدیک تر است تا قاعده تجاوز; بله، در اثنای عمل نسبت به اجزای گذشته اگر شک در صحت و فساد داریم، ممکن است بر اساس«اصالة الصحه», حمل بر صحت کنیم که از اینجا شبیه قاعده تجاوز خواهد بود؛ البته بنا بر اینکه قاعده تجاوز و قاعده فراغ، دو قاعده باشند.
ص: 1146
مطلب دیگر این است که چون طبق بعضی از عناصر گذشته باید عنوان عمل احراز شود, عمل گاهی برای خود شخص است؛ مثلاً این شخص دارد نماز میخواند، ما باید احراز کنیم نماز ظهر است یا عصر یا اگر برای خود معامله میکند، باید احراز کنیم که بیع است، اجاره است، صلح است، چه عقدی است. یک وقت عمل برای غیر است که نائب از غیر است، این شخص نائب از دیگری شد، برای حج یا عمره و مانند آن, ما وقتی میتوانیم«اصالة الصحه» را در مسئله نیابت جاری کنیم و بگوییم ذمّه «منوب عنه» فارغ شده است و دیگر او بدهکار حج و عمره نیست که عنوان نیابت را احراز کند. اگر ما نمیدانیم که این شخص قصد نیابت کرده یا نه، «اصالة الصحه» در فعل حج یا عمره او مشکل را حل نمیکند؛ بله این حج صحیح است، عمره صحیح است، حالا یا برای خود انجام داد یا برای شخص ثالث, برای مستنیب که مستأجر بود و او را اجیر قرار داد، برای او احراز نشده. پس اگر کسی مشغول انجام حج است، مشغول انجام عمره است، ما شک کردیم در صحت و فساد حج او یا عمره او, صرف«اصالة الصحه» مشکل این مستنیب را حل نمیکند, بلکه این باید عنوان نیابت از طرف خود را احراز کند؛ یعنی احراز کند که این شخص از طرف من قصد نیابت کرده است, آنگاه من اگر شک داریم که اعمال او صحیح است یا نه، «اصالة الصحه» در اعمال حج و عمره او جاری است وگرنه صرف اینکه «اصالة الصحه» درباره حج و عمره او جاری بشود، مشکل این مستنیب حل نخواهد شد, چون شاید او برای خود حج و عمره کرده, یک; یا برای شخص ثالث حج و عمره کرده, دو; در هیچ کدام از این موارد مسئله مستنیب حل نمیشود تا بگوییم ذمّه «منوب عنه» فارغ شده. در نماز قضا هم همین طور است؛ اگر نائب دارد نماز میخواند، صرف اجرای«اصالة الصحه» در نماز او, ثابت میکند که این نماز او صحیح است، حالا «علی ما نواه علیه»، اگر برای خود نیت کرده که نماز خود او است و «ادائاً یا قضائاً» صحیح است یا برای دیگری قضائاً دارد میخواند صحیح است؛ ولی ذمّه «منوب عنه» وقتی فارغ میشود، چون اشتغال یقینی برائت یقینی میطلبد فراغ یقینی میطلبد، این شخص تا احراز نکند که این نائب قصد نیابت از طرف او کرده است، این شخص مصلّی یا حاجّ یا مُعتمِر, قصد نیابت از طرف این شخص کرده است، «اصالة الصحه» مشکل او را حل نمیکند. پس درست است که «اصالة الصحة» در همه موارد جاری است، اما بعد از احراز عنوان اصل عمل؛ اصل عمل اگر حج و عمره است که یقیناً هست, کیفیت عمل هم نیابت از خود شخص هست, این هم باید احراز شود. پس هم باید احراز بشود که این دارد حج و عمره انجام میدهد، اعمال حج و عمره او صحیح است, یک و هم اینکه احراز کنید او قصد نیابت کرده است, دو.
ص: 1147
از این امور که گذشتیم میرسیم به اینکه آیا این«اصالة الصحه» اماره است یا اصل؟ اگر اماره بود نسبت به اصول دیگر یقیناً مقدّم است; اما اگر اصل بود چرا نسبت به بعضی از اصول مقدم باشد؟! این حرف را اولین کسی که در اصول مطرح کرده است خیلی دقیق بود و حرف عمیق علمی بود که بین اصل و اماره فرق گذاشتند. در طلیعه بحث های اصول این حرف ها نبود که اماره لوازم آن حجت است، اصول لوازم آن حجت نیست؛ آن محقّقی که اولین بار این مطلب را طرح کرده است تحقیق او جای ستودنی است. سرّ اینکه لوازم اماره حجت است، برای اینکه اماره از واقع خبر میدهد و در صدد کشف واقع است, اگر خبر واحد است و اگر برهان عقلی است و اگر اجماع است و اگر ظاهر آیه است, این از واقع خبر میدهد، چون از واقع خبر میدهد و کشف از واقع میکند، ـ یا کشف قطعی یا کشف طمأنینهآور یا وثوقآور و مانند آن ـ لوازم او, ملزومات او حجت میشود؛ اما اصل عملی به هیچ وجه کاری به واقع ندارد، بلکه میگوید حالا که دست شما از واقع کوتاه است نه راه علم دارید، نه راه علمی, نه یقین دارید نه طمأنینه و وثوق; حالا که دستتان از واقع «بالقول المطلق» کوتاه است، برای رفع حیرت «عند العمل» یکی از این اصول عملیه را در مواقع چهارگانه باید انجام بدهید. اصل عملی را برای همین گذاشتند؛ اصل عملی؛ یعنی اصلی که هیچ کاری ندارد فقط رفع حیرت میکند؛ یعنی مکلف که نمیداند چه کار بکند، اصل عملی میگوید حالا که دست تو از واقع کوتاه است، کار به واقع نداشته باش، برای رفع حیرت عمل این کار را بکن; یا برائت است یا استصحاب است یا تخییر است یا احتیاط و اشتغال. این اصول چهارگانه را که اصل عملی میگویند، برای اینکه وضع و قرارداد اینها برای رفع حیرت «عند العمل» است؛ لذا به هیچ وجه لوازم آن حجت نیست، برای اینکه از واقع که خبر نمیدهد. این انفکاک لازم از ملزوم نیست تا کسی بگوید این محال است, چون اصلاً از ملزوم خبر نداد یا از لازم خبر نداد تا شما بگویید چون از لازم خبر داد، پس ملزوم هم او را همراهی میکند.
ص: 1148
پرسش: ؟پاسخ: برای اینکه در حقیقت خود آن شیء از واقع بیرون است, چون اگر رفع حیرت «عند العمل» هست، این «عند العمل» خود آن شیء را دارد نشان میدهد, اگر لازم بیّن باشد که هیچ واسطهای نخواهد، این همان شیء است و بیگانه نیست؛ اما وقتی که لازم باشد و فاصله داشته باشد، این باید که از ملزوم پی به لازم ببریم؛ در حالی که از ملزوم خبر نداد یا از لازم پی به ملزوم ببریم در حالی که او که از لازم خبر نداد, او گفت حالا که دست تو از واقع کوتاه است و هیچ راهی برای واقع ندارید، برای رفع حیرت «عند العمل» این کار را انجام بدهید؛ لذا میشود اصل عملی. اصل عملی از آن جهت که به هیچ وجه کاری با واقع ندارد، کشف واقع نمیکند، متمّم کشف نیست ـ به اصطلاح این آقایان ـ فقط برای رفع حیرت «عند العمل» است، این کار را میکنند؛ لذا سخن از إجزا و عدم إجزا و امثال آن، آن طوری که در امارات مطرح است اینجا نیست؛ چون کاری به واقع ندارد که آیا «عند العمل» اماره است تا همه لوازم آن حجت باشد یا اصل عملی است که لوازم آن حجت نباشد.
مهم ترین پاسخ را دلیل این اصل میدهد؛ ما اگر خواستیم ببینیم این دلیل جزء اصول عملیه است یا جزء امارات باید دلیل اعتبار آن را نگاه کنیم؛ چون آن دلیل اعتبار این را کاشف از واقع میداند معتبر کرد یا رفع حیرت «عند العمل» معتبر کرد، به دلیل آن مراجعه کنیم. اگر دلیل آن؛ نظیر «کُلُ شَیءٍ لَکَ حَلالٌ» (1)[2]اینها هم روایت است, یک امارهای دلیل بر اصل است, نه اینکه اگر ی خبری داشتیم یا آیهای داشتیم، چون آیه اماره است، چون خبر واحد اماره است، پس معلوم میشود که اصل شیء هم اماره است; خیر، ممکن است با یک آیه با یک روایه اصل عملی تصویب شود؛ آنها که اصل برائت را با ما کُنّا مُعَذِّبینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً (2)[3]ثابت میکنند، یک اماره دلیل بر اصل است، خود آن ما کُنّا اماره است; ولی مفاد آن اصل است, با یک اماره این اصل حجت شده؛ ولی با اصل که اصل حجت نمیشود، چون در اصل حجیتِ اصل ما سخن داریم که آیا اصل را با اصل ثابت کرد، البته اگر اصلی به وسیله اماره حجت شده ما میتوانیم حجیت یک شیء را استصحاب بکنیم, اما اصل حجیت شیء باید به وسیله اماره باشد. حالا اگر امارهای «من الآیة أو الروایه» برای حجیت شیء قائم شده است, نمیشود گفت چون دلیل آن اماره است، پس خود این مدلول هم اماره است، این طور نیست؛ این ما کُنّا مُعَذِّبینَ آیه است، اماره است؛ ولی مفاد آن اصل عملی است، «کُلُ شَیءٍ لَکَ حَلالٌ» خودش اماره است، مفاد آن اصل عملی است, «اصالة الطهاره، اصالة الحل» و «اصالة البرائه»، «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُون» (3)[4]اینها این طور نیست, دلیل اماره است; ولی مدلول اصل است و ما باید دلیل آن را نگاه کنیم, نه اینکه اگر دلیل روایت بود، پس مدلول هم اماره است, خیر; لسان دلالت را باید بررسی کنیم که این دارد واقع را نشان میدهد یا دارد برای رفع حیرت «عند العمل» چاره را به ما نشان میدهد. «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُون» و همه اینها پیداست که میخواهد بفرماید مادامی که جاهلی، دسترسی به واقع نداری، این طور عمل کن؛ معلوم میشود پیام این روایت، مفاد این روایت، اصل است. ما کُنّا مُعَذِّبینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً که به معنای قیام حجت است؛ یعنی مادامی که دلیل نداری، برابر برائت عمل بکن؛ این معلوم است که کاری به واقع ندارد؛ یعنی مادامی که دست تو از واقع کوتاه است برابر برائت عمل کن, دلیل اماره است; ولی مدلول اصل است. ما باید ببینیم که دلیلی که دلالت میکند بر«اصالة الصحه» چیست؟ آن دلیل اگر مسئله بنای عقلا و امثال آن باشد، خود بنای عقلا و سیره و امثال آن اماره است، چون تعبد محض نیست، از یک واقع کشف میکنند؛ ولی مفاد این یک امر عملی است، یک اصل عملی است. آنها میگویند وقتی دسترسی به واقع نداری، بنا به صحت بگذار و اگر هم مسئله اختلال نظام و امثال آن را عنوان کردند و آن هم دلیل شد، خود این برهان اماره است؛ اما پیام و مفاد آن اصل است. این سؤال مطرح است که آیا «لدی العقلاء» هم یک امر تعبدی مطرح است، در حالی که بنای عقلا کاری به تعبد ندارد؟ پاسخ این است که درست است که بنای عقلا کاری به تعبد ندارد، برای اینکه این هم در حوزه و در قلمرو متعبّدان هست، هم در قلمرو ملحدان, هم آنهایی که خدا و قیامت و دین را قبول دارند چنین اصلی را دارند، هم آنهایی که ملحدند و میگویند که إِنْ هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا؛ (4)اما بنای عقلا هم بر این است که اگر دسترسی به واقع ندارید با یک راه حلّی, حیرت خود را برطرف کنید، قرعه از همین قبیل است، این شیر و خطی که میکنند از همین قبیل است، در بازی ها و غیر بازی ها برای رفع حیرت, شیر و خط میکنند دیگر اماره که نیست، برای اینکه حیرت «عند العمل» برطرف بشود، یک چیزی را قرار دادند.
ص: 1149
قرعه دو قسم بود که قبلاً هم گذشت, یک وقت قرعه «لکشف الواقع» است, یک وقت است قرعه «رفع الحیرة عند العمل» است. آن قرعهای که کشف واقع باشد یا کاشف است یا نه; ولی در صدد کشف باشد؛ مثل همان درهم ودعی که از امام(سلام الله علیه) سؤال کردند که دو نفر هر کدام یک درهم را پیش یک شخص ودیعه گذاشتند که بروند زیارت و برگردند، این حدیث درهم ودعی در روایات هست, (1)هر کدام یک درهم داشتند دادند به این شخص که نزد شما باشد تا ما برویم و برگردیم، «احد الدرهمین» بدون تفریط به سرقت رفت یا گم شد، اگر با تفریط باشد که این شخص ضامن است؛ حالا بر فرض تفریط کرده باشد ضامن است، کدام درهم را ضامن است؟ ضامن کدام یکی از دو نفر است؟ بالأخره چه تفریط کرده باشد، چه به سرقت رفته باشد، «احد الدرهمین» از دست رفت, حالا کدام درهم بود از بین رفت، درهم زید بود یا درهم عمرو بود, هیچ راهی نیست, نه خود آن امانت سپارنده میداند, نه این امین, هیچ کدام نمیدانند؛ اینجا گفتند جای قرعه است، چون اینجا یک واقعیت دارد؛ منتها مجهول است, بالأخره این دو تا درهم یکی مال زید بود، یکی مال عمرو ولو نشان ندارد، اما بالأخره مشخص بود که «فی الواقع» کدام مال زید است و کدام مال عمرو, اینجا چون واقع است، ممکن است قرعه برای رفع برای کشف واقع باشد. اما آنجایی که میخواهند هیئت امنای رئیسی تهیه کنند، در مواردی میخواهند کسی رئیس باشد، یکی نایب رئیس باشد، یکی معاون باشد، رأی گیری هم به جایی نرسیده, آنجا میگویند ما قرعه میزنیم. اینجا یک شخص معینی به عنوان رئیس که واقع نبود که تا ما بگوییم کیست. در کارهای شورای نگهبان هم همین طور است؛ برای اولین بار، چون بعد از سه سال سه نفر باید خارج بشوند و همچنین ادامه داشته باشد، در آن قانون اساسی هم آمده به قید قرعه خارج میشوند، چون آنجا واقعیتی که ندارد که چه کسی باید خارج بشود چه کسی باید بماند, یک امر عقلایی است. در فضاهایی که دیگران دارند برای رفع حیرت، گاهی با شیر و خط و امثال آن مشکل خود را حل میکنند؛ پس این کار؛ یعنی برای رفع حیرت، یک اصلی وضع کردند که در غرائز عقلا ریشه دارد, اما این اماره نیست.
ص: 1150
1) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص35.
پس اگر«اصالة الصحه» محصول کار عقلا بود، نباید گفت عقلا که کار تعبّدی ندارند، پس اماره است؛ خیر، کار تعبدی ندارند; اما اصل هم کار عبادی نیست، اصل هم کار تعبدی نیست, اصل «لرفع الحیرة عند العمل» است, شارع مقدس هم برای رفع حیرت «عند العمل» یک اصلی جعل کرد. بنابراین خیلی روشن نیست که«اصالة الصحه» جزء اماره است یا جزء اصول. اگر جزء اماره باشد لوازم آن حجت است; ولی بعید است, اگر جزء اصول باشد نوبت به بحث بعدی میرسد که آیا این از قبیل اصل محرز است؛ نظیر استصحاب یا نظیر اصل برائت و امثال برائت که اصل محرز نیست.
حالا که روز چهارشنبه است یک مقدار هم از بحثهایی که مربوط به مسائل مبتلا به اخلاقی ما را مطرح کنیم. ماه پُر برکت رجب ماه دعاست. خدا مرحوم سید ابن طاووس را غریق رحمت کند، او اصلاً عملاً شیفته دعا و اذکار و امثال آن بود، کتاب های فراوانی هم در همین زمینه نوشته شد, یکی از کتاب های پُر برکت مرحوم سید بن طاووس فلاح السائل است ـ این نکته را در پرانتز عنایت کنید؛ بعضی از عناوین است که این عناوین از خود مؤلّف بعید است که باشد از آن ناشر هست یا کاتب هست، این عنوان با محتوای آن حدیث و باب سازگار نیست ـ مرحوم سید در همین فلاح السائل یک عنوانی دارد و آن این است که یکی از شرایط استجابت دعا این است که این دعا کننده چه خصوصیتی داشته باشد, تارک امر به معروف و نهی از منکر نباشد و مانند آن و علیه کسی دعا نکند «و ان لا یکونَ مدعوٌّ له حبیباً», اما در فهرست دارد «مدعوٌّ له», در عنوان باب هم دارد «مدعوٌّ له»؛ ولی وقتی وارد باب میشوید، روایت را نگاه میکنید، میبینید «مدعوّ علیه» است, نه «مدعوّ له». دعای دوست، علیه دوست مستجاب نمیشود, نه دعای دوست به نفع دوست مستجاب نشود؛ دوستی مریض است، مشکل دارد، از یک طرف التماس دعا کرده، چرا مستجاب نمیشود؟! آنکه در باب هشت روایت هست این است که اهل بیت(علیهم السلام) فرمودند: خدای سبحان,, دعای حبیب «عَلی حبیبه» را مستجاب نمیکند, نه دعای حبیب «لحبیبه» را مستجاب نکند، دعای دوست برای دوست مستجاب است, اما دوستی برنجد از دوست دیگر و علیه او بخواهد دعا بکند مستجاب نیست. اینکه در روایت است دعای حبیب «علی حبیبه» است، آنکه در عنوان باب است متأسفانه «ان لا یکون المدعوّ له حبیباً»؛ در حالی که باید میگفت: «ان لا یکون المدعو علیه حبیباً»؛ آن هم که در فهرست هست باید این باشد که «مدعو علیه» نه «مدعو له». حالا این پرانتز بسته ـ متأسفانه اگر روزی این کتاب های دعا و اینها درسی بشود معلوم میشود که اینها هم کمتر از روایات دیگر نیست؛ منتها اینها متروک است، این بحث های دعا و اینها که میبینید مرحوم سید بن طاووس عمرخود را صرف این کردند, اینها هم کمتر از فقه و اصول نیست, نه صواب آن کمتر نیست, سواد آن هم کمتر نیست. یکی از روایات پُر برکتی که مرحوم ابن طاووس در فلاح السائل از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل میکند این است که «ألدّعاءُ سِلاحُ المََُؤمِنینَ»، یک؛ «عَمُودُ الدِّین»، دو؛ «نُورُ السّماواتِ وَ الارضِ»، (1)[7]سه؛ حالا این دعای چه کسی است؟ در چه شرایطی است؟ معلوم میشود دین ستون هایی دارد؛ اگر «الصّلاةِ عُمودُ الدّین»، (2)[8]«ألدّعاء» هم «عُمُودُ الدّین» است, آیا اینها ستون های مختلف دین هستند یا بازگشت همه اینها به یک ستون است؟ «العِبادةُ عَمودُ الدّین»، چون «الدّعاءُ مُخُّ العِبادَه». (3)[9]فرمود: «ألدّعاءِ سلاحُ المؤمن», مگر ما نمیخواهیم با دشمن درون، با نفس امارهای که «اماره بالسوء» است بجنگیم و «اماره بالحسن» را به جای «اماره بالسوء» بگذاریم؛ ما که نمیخواهیم او را از بین ببریم و کسی در درون نفس ما نباشد, این إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ یک تحول و انقلابی باید در درون ما پیدا بشود, این امیر را برداریم یک امیر دیگر به جای آن بگذاریم؛ یعنی إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ را برداریم و «ان العقل لامارة بالحسن» را بگذاریم، این «تاء»، «تاء» تأنیث نیست, چه اینکه آن «تاء» اول هم «تاء» تأنیث نبود, نه برای آن است که چون نفس، مؤنث است «امارة بالسوء» شده, این «تاء»، «تاء» مبالغه است؛ مثل علامه, این پُر امر است. إِنَّ النَّفْسَ َلأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ، «ان العقل لامارة بالحسن» این «تاء», «تاء» مبالغه است.
ص: 1151
جهاد برای آن است که این «اماره بالسوء» را بردارند، یک «اماره بالحسن» را سر جای آن بنشانند و این اسلحه میخواهد. در جنگ با بیرون ملاحظه فرمودید که سلاح، حدید است, آهن میخواهد; اما سلاح در جهاد اوسط ـ که بارها ملاحظه فرمودید ـ اینجا جای «آه» است, نه جای آهن که «سِلاحُهُ البُکَاء» (1)[10]در جهاد نفس؛ آه سلاح است نه آهن. اینجا هم حضرت فرمود: «ألدّعاءِ سلاحُ المؤمن»، اگر کسی بخواهد با هوس بجنگد، دعا اسلحه اوست.
و «عَمُودُ الدِّین»، این عمودی که برای دعا مطرح شده،آن عمودی که برای صلات مطرح شده، بازگشت همه اینها به این است که ما یک ستون بزرگ داریم که آن عبادت است, عبادت عمود دین است که گاهی به صورت نماز ظهور میکند، گاهی به صورت دعا ظهور میکند، گاهی به صورت دیگر. این عبادت که ستون دین است دو تا فایده دارد به نحو «مانعة الخلو» که اجتماع را شاید: یکی اینکه معبودمان را ببینیم; دوم اینکه اگر معبودمان را ندیدیم، دیدن او را ببینیم؛ یک وقت است آدم معبود خود را میبیند، یک وقت معبود خود را نمیبیند; ولی دیدن او را میبیند که او مراقب آدم میشود. همین مقام احسانی که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است فرمود: «اَلاِحسَانُ اَن تَعبُدَ اللهَ کَأَنکَ تَراهُ»، این اولی است که انسان به مقام مشاهده میرسد که گویا الله را میبیند؛ «فَاِن لم تَکُن تَراهُ فَاِنَّهُ یَراکَ», (2)[11]اگر ما او را نبینیم، میبینیم دیدن او را که او دارد ما را میبیند. آن وقت این مراقبتی که در کتاب ها مطرح است، مراقبت اخلاقی با مراقبت عرفانی، خیلی فرق میکند. مراقبت اخلاقی این است که آدم مواظب باشد خلاف نکند. مراقبت عرفانی این است که انسان بفهمد «الله» مراقب اوست، اگر کار در تلاش و کوشش و در سیر و سلوک در فضای این است که ما کار خوب بکنیم، کار بد نکنیم، به طرف بهشت برویم، به طرف جهنم نرویم، این فضا، فضای اخلاقی است; اما اگر از این سکو پرش کردیم، بالاتر آمدیم، با بهشت آفرین ارتباط پیدا کردیم،فقط او را دیدیم، کارهای او را دیدیم، این میشود عرفان. تا به آن مقام نرسیم در فضایل اخلاقی است، مرز اخلاق، اخلاق است؛ مرز عرفان، عرفان است ؛ «بین الاخلاق و العرفان بین الارض و السماء» است، تا مختصری فضای عرفانی مطرح میشود، آن وقت فضائل اخلاقی مطرح میشود. اخلاق در جهاد اوسط است و عرفان در جهاد اکبر است؛ اخلاق جنگ بین عقل و نفس است و عرفان جنگ بین عقل و قلب است؛ همه اینها در حد شیخ انصاری شدهاند، همه اینها اهل بهشت و منزه از خلاف گویی هستند, از این به بعد میخواهند بهشت آفرین را ببینند. افرادی که با کارهای خدا, حرف های خدا, اقوال خدا, تلاش و کوشش دارند، اینها همه حرف خدا را میزنند، اما همه خدا بین نخواهند بود. میبینید این قواعد کلیهای که ما داریم «کُلُّ شیءٍ لَکَ حَلالٌ حَتَّی تَعرِفَ اَنَّهُ حَرامٌ بِعِینِه», «کُلُّ شیءٍ نَظیفٌ حَتَّی تَعرِفَ اَنَّهُ قَذِر» (3)این «کل شیء, کل شیء, کل شیء» قضایای موجبه کلیه است که در فقه و اصول, انسان در همین فضاها برمیگردد, این حرف گفته شریعت است. از این محدوده شما به فضای علوم تجربی برسید یا علوم دیگر, آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» را مطرح کنید: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیِّ، (4)[13]این هم «کل شیء» هست؛ منتها در فضای علوم تجربی. یک قدر بالاتر میروید در فضای فلسفی حرکت میکنید و میگویید: اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ؛ (5)[14]یعنی «کل ما صدق علیه انه شیء فهو مخلوق الله, فعل الله»، این هم فضا، فضای فلسفی است. یک قدر ظریف تر کار هنر معقول نه هنر متخیل سینمایی، هنر معقول دارید که الَّذی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ، (6)[15]همه کلی است؛ اینها قضایای موجبه کلیه است، هر چه آفرید زیبا آفرید که «ما رأیت الا جمیلا»،در این فصل جا دارد, هر کاری که او بکند زیباست، هر چه آن خسرو کند شیرین بود, همه اینها موجبه کلیه است, همه اینها یا در آثار خداست یا در اقوال خداست یا در افعال خداست یا در اوصاف خداست, اما برتر از همه این است که فأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ؛ (7)[16]این هم یک قضیه کلیه است. یک فقیه, یک اصولی در «کُلُّ شَیءٍ طَاهِر» بحث میکند, یک عارف در فأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ بحث میکند, تمام بحث های او در همین فأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ است، آن هم یک موجبه کلیه است, به هر جا بنگرم، به دریا بنگرم، به صحرا بنگرم، این است؛ فأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ، یک موجبه کلیه است که عرفان در او سخن میگوید؛ «کل شیء طاهر»، «کل شیء حلال»، مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیِّ, «کل شیء مخلوق لله», «کل شیء احسنه الله»، (8)[17]یا حکیم بحث میکند یا هنرمند یا عاقل و معقول بحث میکند یا فقیه بحث میکند یا اصولی بحث میکند یا صاحبان علوم تجربی بحث میکنند، همه اینها قضایای کلیه است که در محور کار خداست. اما آنکه میگوید: به دریا بنگرم، به صحرا بنگرم، بر اساس أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ دارد زندگی میکند؛ فقط به ما گفتند اگر آن مرحله نصیبتان نشد فقط در نماز بگویید: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ، (9)[18]إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ، (10)خیلی فرق است کسی که عمر خود را در أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ صرف کرده, جداً هم برای او همین است، آن وقت اینکه مرحوم آقای قاضی و امثال قاضی هرگز دو جمله حرف نداشتند، بلکه سه جمله داشتند و کارشان سه جملهای بود، سه اصلی بود، این است; الآن اگر یک سبد میوهای برای یکی از ما بیاورند میگوییم این چیست؟ میگویند سبد میوه است؛ میگوییم چه کسی داد میگویند فلان باغدار یا فلان باغبان, این کار همه ماست. اما این بزرگوارها هرگز نمیگفتند که چه کسی داد, چه کسی داد معلوم است؛ آنها میگفتند این چیست؟ سبد میوه است، چه کسی آورد؟ چه کسی آورد؛ یعنی چه کسی آورد نه چه کسی داد؛ چون چه کسی داد معلوم است، چه کسی داد این است ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ، (11)[20]آن کسی که خود را ساخت، هرگز نمیگوید فلان شخص داد، بلکه میگوید فلان شخص آورد. اگر هم یک وقت یک سخنی از جایی برخیزد، اینها أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (12)[21]را میبینند؛ لذا در سختی ها صابرند؛ «از کماندار بیند اهل خرد» باعث آرامش اوست,
ص: 1152
گرچه تیر از کمان همی گذرد از کماندار بیند اهل خرد (1)
اینها تحمل میکنند و میدانند از جای دیگر است، به عنوان آزمون و آزمایش است نه از خود این شخص. خیلی فرق است بین ما که با «کل شیء لک حلال» داریم زندگی میکنیم با آنکه میگوید: أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ، تمام کارهای او هم همین است، أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ; آن وقت او غرق در توحید است, همه اینها را مجاری او میداند یا آزمون است یا پاداش آن در راه است یا مانند آن.
این ماه رجب برای همین کارهاست، این دعا که طبق این بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شد که «الدعاء سلاح المؤمن»، انسان وقتی مسلّح بود، دشمن را از پا در میآورد؛ وقتی دشمن را از پا درآورد برای خود یک زندگی درست میکند، یک خیمه درست میکند، این خیمه ستون میخواهد فرمود: «الدعاء سلاح المؤمن» .در بخش اول، «عمود الدین» و ستون دین است؛ در بخش دوم، «نُورُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ». شما اینجا باش و «نُورُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ» را ببین. اگر خیمهای ساختی که ستون آن دعا بود, آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» مشهود شماست که اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ، (2)[23]شما این نور را مگر نمیخواهید ببینی؟! باید رصدخانه داشته باشی, رصدخانهتان این است؛ کسانی که ستارههای آسمان را رصد میکردند، یک رصدخانه درست میکردند تا آن ستارهها را ببینند. طبق این بیان نورانی که سه ضلع دارد فرمود شما رصدخانه درست کن, در آن رصدخانه برو, نور را ببین. اگر بخواهی ستاره را ببینی, اگر بخواهی سیر شمس و قمر را رصد کنی بدون رصدخانه که نمیشود. این رصدخانه و این خیمه یک ستونی دارد و ستون آن هم دعاست, با این ستون وقتی خیمه درست کردی در این خیمه وقتی رصد بکنی «نور السماوات و الارض» را میبینی، آن وقت اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ آن وقت خود شما هم میشوید جزء رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ. (3)[24]در ماه مبارک رمضان همین طور است، در پایان ماه شعبان همین طور است، در پایان ماه رجب هم میشود این دعا را خواند، در پایان ماه مبارک رمضان و همچنین پایان ماه شعبان این را میگوییم: «اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی رمضان فاغفر لنا فی ما بقی منه»، (4)[25]در پایان ماه شعبان میگوییم «اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَکُنْ قَدْ غَفَرْتَ لَنَا فِی مَا مَضَی مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْه»، (5)[26]اینجا هم که بخش پایانی ماه پربرکت رجب است می؛گوییم: «اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من رجب فاغفر لنا فی ما بقی منه» به برکت محمد و آل محمد.
ص: 1153
موضوع: ربا
بعد از بیان حکم ربا که حرام است و تقسیم ربا به ربای بیعی و ربای قرضی, برای هر کدام از این دو قسم شرایطی است: اولین شرط در بیع ربوی و ربای بیعی این بود که اینها مکیل و موزون باشند، شرط دوم این بود که «متّحد الجنس» باشند. در صورتی که جنس متّحد باشند اضافه گرفتن، ربا و حرام است؛ ولی بین روایات باب سیزده (1)و روایات باب پانزده (2)از ابواب ربا یک تعارض بدئی به نظر میرسد، زیرا در روایات باب پانزده اتحاد جنس شرط تحقق رباست، وقتی ربا محقق میشود و این کار حرام است که عوض و معوّض هر دو از یک جنس باشند؛ ولی از روایات باب سیزده برمیآید که اگر این عوض و معوّض از یک جنس نباشند و مختلف باشند ربا نیست و تفاضل جایز است. پس حلیّت مشروط است به اختلاف جنسین و حرمت مشروط به اتحاد جنسین است.
نظر مرحوم صاحب جواهر, اول موافق با اصحاب بود, بعد یک مشکل فقهی پیدا کردند, بعد سرانجام نظر اصحاب را با «فتأمّل جیّداً» تأیید میکنند. آنچه که در صدر سخنان مرحوم صاحب جواهر هست این است که حرمت مشروط به اتحاد جنسین است, وقتی جنسین متّحد بودند تفاضل حرام است وگرنه اگر متحد نباشند حلال است و «عند الشک» همان طور که مرحوم آقا سید محمد کاظم تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص را جایز میدانند, خود مرحوم آقا سید محمد کاظم به صاحب جواهر اِسناد میدهند که در بعضی از موارد, مرحوم صاحب جواهر تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص را جایز میدانند. (3)بنابراین بر اساس مبنای خود صاحب جواهر (4)که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز باشد، اینجا اصل عموماتِ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، (5)[5]أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6)و تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (7)[7]مرجع اوّلی است, یک; اتحاد جنسین از آن خارج شد, دو; در فرض مشکوک که ما نمیدانیم این جنسان و این طلا و پلاتین مثلاً یک جنس است یا دو جنس، این فرد مشکوک که «مشکوک الاندراج» تحت خاص است تحت عموم عام خواهد بود. پس ما اگر اختلاف جنسین را احراز نکنیم و شک در اتحاد یا اختلاف داشته باشیم باز هم جایز است, تنها در صورتی جایز نیست که ما اتحاد جنسین را احراز کنیم. این نظر اوّلی ایشان بود که نظر اصحاب هم همین است, نظر مرحوم آقا سید محمد کاظم هم همین است تا آخر همین راه را رفتهاند.
ص: 1155
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص144، ط آل البیت.
2) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص151، ط آل البیت.
3) تکملة العروة الوثقی، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص 23 و 24.
4) جواهر الکلام، الشیخ محمدحسن النجفی الجواهری، ج23، ص 339 و 340.
5) بقره/سوره2، آیه275.
6) مائده/سوره5، آیه1.
7) نساء/سوره4، آیه29.
لکن آن استدلالی که مرحوم صاحب جواهر داشتند این بود که ایشان میفرمایند از روایات باب سیزده برمیآید که اختلاف جنسین در حلیّت شرط است؛ یعنی اگر ثمن و مبیع مکیل و موزون بودند، وقتی میشود افزون گرفت و تفاضل جایز است که ما اختلاف جنسین را احراز کنیم؛ اگر احراز کردیم که پلاتین و طلا دو جنساند تفاضل جایز است و اگر احراز نکردیم جایز نیست. ظاهر روایاتِ «إِذَا اختَلَفَ الشّیئَانِ فَلا بَأسَ بِهِ مثلینِ بِمِثلٍ» (1)[8]همین است و اگر شک کردیم و در مورد شک نمیدانیم که این ثمن و مثمن از یک جنساند یا از دو جنس, اگر از یک جنس باشند ربا و حرام است، اگر از دو جنس باشند ربا و حرام نیست و چون «مشکوک الاندراج» تحت این دو دلیل است به هیچ کدام نمیشود مراجعه کرد، چون شک در مصداق همان دلیل است؛ نه میتوانیم به دلیل حرمت مراجعه کنیم، چون اتحاد مشکوک است و نه میتوانیم به دلیل حلیّت مراجعه کنیم، چون اختلاف مشکوک است؛ اختلاف موضوع دلیل حلیّت است و اتحاد موضوع دلیل حرمت, این تمسک به دلیل در شبهه مصداقیه خود همان دلیل است؛ لذا جایز نیست. پس به هیچ کدام از این دو دلیل نمیشود تمسک کرد.
«اصالة الحل» و مانند آن هم نمیتواند مرجع باشد، برای اینکه «اصالة الحل», «کُلُّ شَیءٍ لَکَ حَلال» (2)[9]یا آن حدیث معروفِ «کُلُّ شَیءٍ فیهِ حَلالٌ وَ حَرامٌ فَهُوَ لَکَ الحَلال» (3)[10]، همه اینها در خصوص معاملات محکوم به استصحاباند, آن اصالت عدم نقل و انتقال بر همه اینها مقدّم است، آن استصحاب است. این مبیع قبلاً مال بایع بود، نمیدانیم به وسیله این بیع مشکوک منتقل شد یا نه؟ «فالآن کما کان»؛ این ثمن قبلاً مال مشتری بود، نمیدانیم با این بیع مشکوک به بایع منتقل شد یا نه؟ «فالآن کماکان». بنابراین آن اصل محکَّم؛ یعنی استصحاب عدم نقل بر«اصالة الحل» و مانند آن مقدّم خواهد بود، پس در مورد مشکوک، حکم حرمت است.
ص: 1156
بعد یک استدراکی میکنند که آن استدراک را ما عرض بکنیم که با «فتأمل» ختم میشود. نقدهای مهم مرحوم آقا سید محمد کاظم متوجه همین بخش فرمایش مرحوم صاحب جواهر است که در بحث قبل اشاره شد که هیچ کدام از نقدهای ایشان وارد نیست، برای اینکه یک وقت است که شما میگویید این «اذا اذا»هایی که در باب سیزده و پانزده است، برای بیان موضوع است و برای بیان شرط نیست، این هم در بعضی از فرمایشات مرحوم صاحب جواهر هست و این هم حق است که «اذا» به معنای «إن» نیست؛ یعنی این موضوع اگر محقق شد, نه اینکه شرط است، این حکم مترتب بر موضوع است، تفاضل مترتب بر اختلاف جنسین است, تساوی مترتب بر اتحاد جنسین است, در آنجا تساوی واجب است و در اینجا تفاضل جایز است؛ این «اذا اذا»که در باب سیزده و پانزده آمده که به معنای شرط نیست, به معنای تحقق موضوع است, وقتی به معنای تحقق موضوع شد هیچ کدام مشروط نیست.
مرحوم آقا سید محمد کاظم نقدی داشتند و گفتند که اگر این «اذا» برای شرط باشد ما دیگر احتیاجی به «اصالة الفساد» نداریم، به همین دلیل شرط مراجعه میکنیم، چون شرط حلیّت احراز اختلاف است, دیگر به «اصالة الفساد» چرا مراجعه کنیم!؟ این اشکال مرحوم آقا سید محمد کاظم وارد نبود، برای اینکه ما یک شرط که نداریم، دو تا شرط و دو تا مشروط داریم, منطوق هر کدام با مفهوم دیگری درگیرند. این روایات باب سیزده که میگوید اگر جنسها مختلف بودند تفاضل جایز است؛ یعنی اگر نبودند جایز نیست؛ آن روایات باب پانزده که میگوید اگر گفتید دو تا جنس؛ یعنی ثمن و مثمن متحد بودند تفاضل جایز نیست؛ یعنی اگر اتحاد را احراز نکردید تفاضل جایز است. پس مفهوم هر کدام با منطوق دیگری درگیر است, ما کجا میتوانیم به اصل تمسک کنیم که فرمودید به خود همین شرط تمسک کنیم؟! این شرط معارض دارد، اگر شرط معارض دارد ما دلیل حلیّت نخواهیم داشت!
ص: 1157
پرسش: اینکه دارد بیان موضوع میکند، باید موضوع احراز بشود!
پاسخ: نه، اگر موضوع احراز شود، خود صاحب جواهر در مورد مشکوک دارد که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز است همین است, اگر شرط باشد باید احراز بشود و اگر موضوع باشد به آن عام تمسک میکنیم؛ اگر شرط باشد جلوی تمسک به عام را میگیرد یا جلوی تمسک به مطلق را میگیرد؛ اما آن عمومات اوّلی هر چهار مورد را گرفته؛ یعنی فردی که اتحادش یقینی است, فردی که اتحادش مشکوک است, فردی که اختلافش یقینی است, فردی که اختلافش مشکوک است، مثل همان «اکرم العادل» علمایی داشتیم و «لا تکرم الفساق»، قبل از اینکه «لا تکرم الفساق» بیاید «اکرم العلماء» آن چهار فرد را شامل شد؛ اگر کسی عالم بود «مقطوع العداله» باشد مشمول اوست، «مشکوک العداله» باشد مشمول است, «مقطوع الفسق» باشد مشمول است, «مشکوک الفسق» باشد مشمول است, همه را «اکرم العلماء» میگیرد، پس چیزی از «اکرم العلماء» خارج میشود که ما دلیل داشته باشیم و فرد «مشکوک العدل و الفسق» ما دلیلی بر خروجش نداریم، «اکرم العلماء» که هر چهار فرد را گرفته است؛ در خصوص فاسق ما دلیل داریم، چون ظهور خاص مقدم بر ظهور عام است؛ اما در فرد مشکوک ما دلیل نداریم چرا خارج بشود؟
اینکه مرحوم آقا سید محمد کاظم میگوید: تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص، نه مصداقیه عام, تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز است, بعد در همین بخش هم میفرماید که در بعضی از موارد مرحوم صاحب جواهر هم خودش اشاره و تصریح دارند که تمسک به عام در شبهه مصداقیه خاص جایز است برای همین است، برای اینکه قبل از اینکه خاص وارد بشود، «اکرم العلماء» چهار فرد را گرفت، پس شما حجت دارید و تا حجت دیگری نداشته باشید که نمیتوانید از این حجت قبلی رفع ید کنید.
ص: 1158
نقد مرحوم آقا سید محمد کاظم نسبت به مرحوم صاحب جواهر از این جهت وارد نیست که اگر موضوع نباشد و شرط باشد ما باید احراز کنیم و اگر شرط نباشد فرد مشکوک به آن عموم اوّلی کافی است, عموم اوّلی همه را گرفته، مشکوک را هم گرفته است.
مرحوم صاحب جواهر دارد که این از قبیل «کُلُّ شَیءٍ فیهِ حَلالٌ وَ حَرامٌ فَهُوَ لَکَ الحَلال» نیست، بعد آخرها برمیگردند و میگویند که نظر اصحاب در فرد مشکوک حلیّت است, سیره هم این است، طریقه هم این است؛ نشانه آن این است که در مسئله ازدواج در خود روایات دارد که اگر شما نمیدانید که کسی ارتباط نَسَبی دارد با شما تا جزء محارم باشد یا اجنبیه است که هیچ مَحرَمیّتی در کار نباشد, بعضیها مَحرماند و بعضیها اجنبیاند: «کُلُّ شَیءٍ فیهِ حَلالٌ وَ حَرامٌ فَهُوَ لَکَ الحَلال». در روایت هم دارد که شما این طور باید احتیاط کنید «لعلها اختک» یا مثلاً «ابنتک» یا فلان و فلان (1). پس اساس کار این است و چون طریقه اصحاب این است یک و اصحاب هم از این نصوص فقط مشروط بودن حرمت را فهمیدند نه مشروط بودن حلیّت را دو؛ یعنی حرام مشروط است به احراز اتحاد جنسین, نه اینکه حلیّت و حلال مشروط باشد به اختلاف جنسین، بنابراین در فرد مشکوک میشود به عموم تمسک کرد و فتوا به حلیّت داد «فتأمل جیّدا».
سرانجام این فرمایش را البته مرحوم آقا سید محمد کاظم میپذیرند, لکن راههایی را که طی کردند آن راهها را مورد نقد قرار میدهند که بخشی از نقدهای وسیع مرحوم آقا سید محمد کاظم قبلاً اشاره شد که وارد نیست.
ص: 1159
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج8، ص198.
حالا مسئله بعدی این است که وارد نقد و نسیه میشوند؛ اگر مبیع و ثمن از یک جنس بود تفاضل جایز نیست؛ چه معامله نقد باشد چه معامله نسیه، برای اینکه این رباست و ربا چه نقد باشد چه نسیه، محرَّم است؛ اما اگر جنسها مختلف باشند، مکیل و موزون هستند ولی مختلفاند، تفاضل جایز است در صورتی که نقد باشد، چه اینکه تساوی هم جایز است؛ هم تساوی جایز است هم تفاضل جایز است؛ ولی تساوی و نسیه باشد محلّ اشکال است؛ اگر هر دو نسیه باشند که بیع کالی به کالی است و جایز نیست؛ یکی نقد باشد و دیگری نسیه، این جایز نیست، برای اینکه بازگشت این تساوی به تفاضل است، چون «لِلاَجَل قسطٌ من الثمن»، اینکه میگویند: «لِلاَجَل قسطٌ من الثمن» معنایش این نیست که بخشی از ثمن برای این زمان است، بلکه نسیه بودن و زماندار بودن، رغبت را یک، قیمت را دو، تفاوت میدهد سه؛ اگر کالا و بهای او یک جنس بود و مساوی بودند؛ منتها یکی نقد بود و دیگری نسیه, این شبهه رباست، برای اینکه بازگشت آن در حقیقت به تفاضل است و جایز نیست و راه حل هم ندارد. پس اگر جنسها مختلف بود نقد و نسیه هر دو جایز است، با تفاضل باشد یا بیتفاضل؛ اگر جنسها مختلف بود، نقداً بفروشند، نسیتاً بفروشند، با تساوی بفروشند یا با تفاضل بفروشند، مثل معاملات دیگر حلال است؛ اما اگر جنسها متحد بودند، با تفاضل حرام است، چون رباست؛ یکی نقد باشد و دیگری نسیه چون بازگشت آن به تفاضل است رباست, هر دو باید نقد باشد.
ص: 1160
گذشته از این، در خصوص صرف و سلم یک مشکل دیگری هست و آن مشکل دیگر این است که اگر این مکیل و موزون, طلا و نقره و مانند آن بودند، در نسیه بودنِ آن نه تنها شبهه رباست بلکه چون نقدیناند و در صَرف و خرید و فروش نقدین، تقابض شرط است، نسیه در آنجا راه ندارد. (1)بنابراین در مسئله نقدین اگر یکی نقد باشد دیگری نسیه؛ یعنی کالا نسیه باشد و ثمن نقد، دو تا مشکل هست: یکی شبهه رباست و یکی عدم قبض نقدین است, در بیع صَرف هر دو باید «فی المجلس» قبض بشود و اگر قبض نشد از آن جهت که قبض نشد معامله باطل است, گذشته از اینکه چون نسیه است در نسیه بودن یک تفاضلی هم در کار است.
بنابراین نتیجه این بخش از بحث این است که اگر جنسها متساوی بود, این هم نقدش جایز است و هم تساوی معتبر است و تفاضل جایز نیست چه اینکه نسیه هم جایز نیست. این نسیه جایز نبودن را نمیتوان با بخشی از اضافه که از این طرف داده بشود ترمیم کرد، خود همین معامله میشود ربا؛ شما این ربا را با راه دیگر بخواهید جبران بکنید این حرام است و از راه دیگر جبران نمیشود, از همان اول باید معاملهتان نقد باشد, اگر هر دو نسیه باشد که کالی به کالی است؛ لذا «عند اتحاد الجنسین» فقط نقد و تساوی جایز است؛ یعنی گندم به گندم، برنج به برنج، طلا به طلا و نقره به نقره، این باید نقد باشد یک و تساوی باشد دو; آنجا که دست باز است مسئله اختلاف جنسین است.
ص: 1161
1) تکملة العروة الوثقی، السیدمحمدکاظم الطباطبائی الیزدی، ج1، ص24.
این فشاری که روایات روی مسئله ربا میآورند، این برای اینکه جلوی یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا (1)[13]را بگیرند، آن وقت آن فشارهایی که در این روایات هست که از هر راهی دارند دیوارچینی میکنند، برای اینکه دیگر نگذارند بانکهای ربوی که نه تنها اقتصاد مقاومتی را تأیید نمیکنند بلکه کمرشکن است و «فاقرة الظهر» است، این سامان بپذیرد. میبینید که در تمام این روایات، مرزبندی کردند و احتیاط میکنند، قبلاً هم ملاحظه فرمودید این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) به کمیل که فرمود: «اَخُوکَ دِینِکَ فَاحتَط لِدِینِکَ» (2)[14]همین است، به کمیل فرمود: ای کمیل! تو یک بردار داری و آن دین توست, احتیاط کن! احتیاط کن یعنی چه؟ «خذ الحائطة لدینک» همان طور که آیات «یفسر بعضها بعضا» است روایات هم همین طور است.
یک بیان لطیفی مرحوم صاحب جواهر در جواهر دارد که به وسیله فرمایشات بعضی از ائمه، فرمایشات امام دیگر را تفسیر میکنند. میفرماید این چهارده حجت، این ائمه معصومین، این چهارده متکلم، مثل یک متکلماند, این یک و کلام یک متکلم هم «یفسر بعضه بعضا», این دو; این دو تا حرف از لطایف فرمایش ایشان در جواهر است؛ میفرماید همه این معصومین به منزله شخص واحدند, یک; کلام شخص واحد را باید در کنار هم گذاشت و از آن استفاده کرد, دو; اینجا هم که فرمودند «فاحتط لدینک»، این «فاحتط» احتیاط بکن را که وجود مبارک حضرت امیر به کمیل فرمود و سایر دوستان تفسیر کردند، احتیاط بکن یعنی چه؟ فرمود: «خذ الحائطة لدینک»، «حائط»؛ یعنی دیوار؛ اگر کسی زحمت کشید و یک جایی را آباد کرد، چند تا درخت داشت یا مزرعهای درست کرد، باغی درست کرد، بوستانی درست کرد، این دیوار میخواهد یا نمیخواهد!؟ فرمود این دین تو آن باغ توست که باید میوه بدهد، دور آن را دیوار بکش که هر کس نیاید هر چه بخواهد بگیرد ببرد. اگر یک باغبانی زحمت کشیده، درختی غرس کرده، میوهای را به بار آورده, اگر دیوار ندارد هر کس میخواهد میبرد. روایات باب 13 و روایات باب 15 همه این راهها را دارد میبندند؛ یعنی دیوارچینی میکند، وگرنه آن یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا میآید و اگر یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا بیاید، «اَللّهُم اَغنِنَا بِحَلالِکَ عَن حَرامِک» (3)[15]که مستجاب نمیشود. خدا مرحوم ابن طاووس را غریق رحمت کند, حیف که این کتابها درسی نیست! حیف که این کتابها رایج نیست! ایشان در فلاح السائل متخصص در فنّ دعاست, این روایات ادعیه را جمع کرده است, کدام دعا مستجاب است!؟ در ماه مبارک رجب چرا بعضی از دعاها مستجاب نیست!؟ مانع استجاب دعا چیست؟ اگر امر به معروف نباشد، نهی از منکر نباشد، غذاها آلوده باشد، کذا و کذا، این دعاها مستجاب نیست.
ص: 1162
فرمود: «خذ الحائطة لدینک»، شما هر چه این روایات باب سیزده و پانزده را بررسی میکنید میبینید که همه اینها در صدد دیوارچینی است تا ربا راه پیدا نکند؛ تازه این بخشی از روایات باب بیع ربوی است, اگر شما وارد ربای قرضی بشوید, آن هم دیوارچینی شدیدتر و قویتر و محکمتری دارد، چون قرض رایجتر است. فرمود این کار را نکنید، آدم اسرار عالم را که نمیداند! در همان بیاناتی که ائمه(علیهم السلام) فرمودند: دورترین چیزی که عقل انسان به او نمیرسد دین خداست, شما این ستارهها را خیلی ممکن است در کهکشانها دور باشد؛ ولی بالأخره راه کشف دارد؛ اما دین خدا ماورای این امور است و امری غیبی است، چه راهی برای اسرار دین الهی ما داریم!؟ فرمود: «انَّ دینَ اللهِ لا یُصَابُ بِالعُقُول» (1)[16]؛ کمترین چیزی که عقل انسان به آن میرسد همین است, آن وقت آن یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا هم هست.
به هر تقدیر گفتند نسیه در صورت اتحاد جنسین جایز نیست ولو تفاضل هم نباشد، برای اینکه درست است که مدت، جزئی از ثمن نیست؛ لذا خیار آن خیار تبعض صفقه نیست؛ نظیر وصف, عند فقدان وصف، شخص خیار تخلف وصف دارد، نه خیار تبعض صفقه, زیرا جزئی از ثمن در مقابل وصف نیست. خانهای که وصف شده به اینکه بَرِ خیابان باشد، خانهای که رو به قبله باشد، خانهای که رو به آفتاب باشد، اینها اوصاف این مسکن است نه اجزای این مسکن بخشی از ثمن در برابر این امور نیست تا خیار، خیار تبعض صفقه باشد, اینها باعث زیادی رغبت و زیادی قیمتاند, نه جزئی از ثمن در برابر اینها باشد؛ اجل و مدت هم همین طور است، مدت باعث زیادی رغبت و زیادی قیمت است «لدی الناس», نه اینکه بخشی از ثمن در برابر آن باشد؛ اما با این وجود فرمودند این رباست با اینکه جزئی از ثمن در برابر اجل و مدت نیست. بنابراین این احکام تا این مسئله 16 مرحوم آقا سید محمد کاظم در همین قسمتها تمام میشود. (2)
ص: 1163
موضوع: ربا
مسائل و فروعی که مرحوم آقا سید محمد کاظم و سایر فقها، بعد از مرحوم صاحب جواهر تنظیم کردهاند، این است، اکنون که روشن شد، ربا تکلیفاً، محرّم و وضعاً، معامله ربوی و همچنین قرض ربوی باطل است و شرط حرمت و بطلان ربا در بیع، اتحّاد جنسین است, دو تا فرع را اینجا کنار هم ذکر میکنند: یکی اینکه اگر جنسها متحد بود، حکم چیست؟ و اگر جنسها مختلف بود، حکم چیست؟ میفرمایند: اگر جنسها متحد بود؛ یعنی مبیع و ثمن از یک جنس بود، هر دو گندم بود، هر دو برنج بود و مانند آن خرید و فروش اینها به صورت تساوی که ثمن و مثمن متساوی هم باشند, یکی زائد بر دیگری نباشد, جایز است نقداً و سه فرع را ذکر میکنند که جایز نیست. پس در صورت اتحاد جنسین و تساوی آنها و معامله نقدی, جایز است; اما در صورت اتحاد جنسین و تساوی جنسین, نسیه جایز نیست, همان شبهه ربا در آن بار است, با اینکه متساوی هستند؛ یعنی ده کیلو گندم با ده کیلو گندم دیگر است; منتها یکی نقد است یکی نسیه; چه اینکه در صورت اتحاد جنسین و تفاضل احدهما بر دیگری این هم دو صورت دارد و هر دو باطل است و حرام: یکی نقد و یکی نسیه.
ص: 1164
پس احکام این صور چهارگانه روشن شد، صورت اولی آن است که اتحاد جنسین، تساوی جنسین و نقد، این جایز است, اما اتحاد جنسین و تساوی جنسین, لکن نسیه، گفتند جایز نیست. اتحاد جنسین، تفاضل جنسین، احدهما بر دیگری نقداً جایز نیست. فرع چهارم همین اتحّاد جنسین، تفاضل احدهما بر دیگری، نسیه جایز نیست. آنجا که تفاضل هست، روشن است صورت سوم و چهارم, سرّ حرمت آن تکلیفاً و بطلان آن وضعاً روشن است، چون رباست, اما آنجایی که تفاضل نیست، تساوی هست؛ ولی یکی نقد است، دیگری نسیه، چون شائبه، ربا هست گفتند حرام است و باطل. (1)در اینجا مرحوم شیخ طوسی در خلاف فتوا به کراهت داد، (2)چون آن بزرگوار فتوا به کراهت داد، مرحوم محقق در متن شرایع در حکم به حرمت، تعبیر به اظهر دارد، گاهی صریحاً فتوا میدهند که این کار جایز نیست، گاهی میگویند «علی الاقوی» جایز نیست, گاهی میگویند «علی الاظهر» جایز نیست, گاهی میگویند «علی الاحوط» جایز نیست. (3)سرّ اختلاف این تعبیرهای چندگانه اختلاف استنباطها و استظهارها از ادله است. گفتند سرّ اینکه محقق در متن شرایع فرمود «علی الاظهر» جایز نیست, برای اینکه شیخ طوسی در خلاف گفت، کراهت دارد. بزرگواران بعدی میفرمایند که این تعبیر مرحوم شیخ طوسی در خلاف، چون بر خلاف اجماع است، ادعای اجماع شده; مستحضر هستید که ادعای اجماع تعبدی در معاملات بسیار کم است, خود حکم این را هم استنباط کردند، استدلال و استظهار آنها این است که این شائبهِ ربا در آن هست, معلوم میشود یک اجماعی هم باشد «محتمل المدرک» است یا «مظنون المدرک»، پس این اجماع تعبدی مصطلح نمیتواند باشد؛ ولی در برابر این اتفاق قطعی, فرمایش مرحوم شیخ طوسی در خلاف را گفتند این «شاذٌ», یا نه، گاهی تعبیرهای فتوایی برخی از فقها، شبیه تعبیرهای روایی است, در روایت عنوان کراهت دارند, اینها هم حمل بر کراهت کردند با اینکه منظور از کراهت در بعضی از نصوص حرمت است. پس در هر صورت، مخالفت مرحوم شیخ طوسی در خلاف ضارّ نیست، حکم صورت چهارم هم، حرمت است؛ یعنی «عند اتحاد الجنسین و تساوی الجنسین» اگر یکی نقد باشد دیگری نسیه, این معامله حرام است و باطل. اما «عند اختلاف الجنسین», اختلاف جنسین فروعی دارد که بعضی از آن فروع روشن است و مورد اتفاق, بعضی از آن فروع خیلی روشن نیست و مورد اتفاق نیست. آن فروعی که روشن است و مورد اتفاق است, برای آن است که یا مشمول خطوط کلیّ و ادله روشن باب رباست یا برای اینکه اصلاً معارضی در کار نیست. اما آن فروعی که خیلی روشن نیست و مورد اختلاف است, برای اینکه روایات مسئله دو گونه است, بعضی تجویز کردند, بعضی تحریم کردند.
ص: 1165
بیان فرع دوم این است که حالا اگر ما اختلاف جنسین را احراز کردیم، میدانیم که این دو جنس است، یکی گندم است یکی برنج است, اینها «مع التساوی» جایز است که «ما لا ریب فیه», «مع التفاضل» نقداً جایز است، این هم حرفی در آن نیست, برای اینکه اختلاف جنسین دیگر جا برای ربا نیست. نسیه بودن آن در بعضی از موارد اشکال دارد نه برای اینکه رباست, بلکه برای آن است که صرف است و در معامله صرف، قبض شرط است. بنابراین نباید مسئله تفاضل را با نسیه کنار هم گره زد, «عند اختلاف الجنسین», اگر تفاضل بود، یقیناً جایز است نقداً و اگر تفاضل بود یقیناً، جایز است نسیتاً به حسب ظاهر, تا به آن خلاف برسیم. اینکه میگویند نسیه جایز است، کاری به آن معامله صرف ندارد، چون ذَهب و فضّه, مکیل و موزون است با وزن فروخته میشود, اگر جنسین متفاوت بود, یکی طلا بود یکی نقره, تفاضل جایز است, اما اینکه میگوییم نسیه جایز نیست نه برای اینکه شبهه ربا در آن هست بلکه برای آن است که در معامله صرف، قبض «فی المجلس» شرط است. بنابراین اینکه در تعبیرهای مرحوم آقا سید محمد کاظم این را کنار تفاضل ذکر کردند, باید در فرع بندی، نظم بهتری پیدا میکرد باید گفته میشد، اگر آن مکیل و موزون اینها جزء نقدین بودند، چه با تساوی چه با تفاضل, فقط در صورت نقد، جایز است همین, نسیه جایز نیست, نه برای اینکه مسئله ربا در کار است، چون هیچ ارتباطی به مسئله ربا ندارد به دلیل اینکه تفاضل جایز است. اگر مشکلی هست، برای آن است که اینها جزء نقدین هستند و در بیع صرف، قبضِ طرفین در مجلس شرط است، بنابراین نباید مسئله تفاضل یا تساوی، گره بخورد. اگر ثمن و مثمن جزء نقدین؛ یعنی طلا و نقره و مانند آن بودند، خرید و فروش فقط نقد جایز است؛ خواه با تساوی خواه با تفاضل.
ص: 1166
پرسش: ؟پاسخ: آن معامله صرف نیست، معامله نقد نیست، این طلا را خریده است با پول, نه طلا را با طلا, آن رأساً از باب بیع صرف، بیرون است, این مقدار طلا خرید، چک داد, «احد الطرفین» پول است که نقد نیست، طلا و نقره نیست، چون چک پول و مانند آن, نه مکیل است نه موزون, جزء معدودهاست, یک طرف معدود است یک طرف موزون, این اصلاً از سنخ ربا نیست، اما اگر هر دو مکیل و موزون بود؛ یعنی طلا بود و نقره بود و مانند آن, این الّا و لابد باید نقد باشد. پس مسئله نقدین که قبض در مجلس شرط است، این اصلاً ارتباط به مسئله ربا ندارد «عند اختلاف الجنسین» تساوی جایز است, یک; تفاضل جایز است, دو؛ ولی در هر دو صورت باید نقد باشد و نسیه جایز نیست چه تفاضل چه تساوی. بنابراین مسئله عدم جواز نسیه در نقدین را نباید به مسئله ربا گره زد, باید به مسئله لزوم قبض نقدین در مجلس بیع مرتبط دانست.
پرسش: ؟پاسخ: پول که معدود است جزء معدودهاست و ربا در او نیست؛ ولی نقدین مکیل و موزون هستند، چون مکیل و موزون هستند، در باب صرف الّا و لابد طرفین باید در مجلس عقد قبض شوند. «عند اختلاف الجنسین» این دو جهت را کاملاً از هم جدا کرد: یک جهت که محور بحث رباست, یک جهت اینکه محور بحث لزوم قبض نقدین در مجلس است، چون معامله, معامله صرفی است کاملاً اینها را باید از هم جدا کرد. «عند اختلاف الجنسین» تساوی جایز است که «بین الرشد» است، تفاضل جایز است چه نقد و چه نسیه, حالا در نسیه یک حرفی است که بعد خواهد آمد اگر یکی از دو طرف، نقد بود، طرف دیگر کالایی بود؛ نظیر طلا بود یا نقره بود با گندم و جو، چون این بیع صرف نیست، قبض هم لازم نیست, البته اگر دو طرف نسیه باشد که بیع کالی به کالی است «احد الطرفین» که کالا؛ یعنی گندم و جو و مانند آن, طرف دیگر، خواه نقد باشد، خواه «احد النقدین» طلا و نقره باشد، خواه پول رایج باشد، خواه چیز دیگر, این با تساوی جایز است با تفاضل جایز است با نقد جایز است با نسیه جایز است. اگر پول نقد بود و کالا نسیه میشود سلم, اگر کالا نقد بود، پول تأخیر داشت میشود نسیه, هم سلم جایز است هم نسیه, مشکلی ندارد. اما اگر هر دو طرف کالا بودند، یکی گندم بود یکی برنج، پس در صورت اختلاف جنسین که مقام ثانی بحث است, چند فرع دارد، بخشی از این فروع مربوط به صرف است که قبض لازم است، بخش دیگر آن مربوط به ربا بودن است، حیث ربا بودن از حیث قرض باید کاملاً جدا شود. مقام اول که اتحاد جنسین بود، چهار تا فرع داشت، چهار تا مسئله داشت، گذشت. مقام ثانی که اختلاف جنسین است، هم فروعی دارد که این از دو جهت باید محور بحث قرار بگیرد این دو جهت را نباید به هم گره زد. در جریان بیع نقدین, قبض شرط است، نسیه جایز نیست، سلم جایز نیست؛ یعنی مبیع تأخیر بیفتد، میشود سلم, جایز نیست، ثمن تأخیر بیفتد، میشود نسیه, جایز نیست, در خصوص بیع صرف، قبض در مجلس لازم است، نباید این جهت را با جهت ربا گره زد. حالا در جهت ربا که محور اصلی بحث است، اگر جنسین مختلف بود با تساوی جایز است با تفاضل نقداً جایز است, اگر «احد الطرفین» پول بود، طرف دیگر کالا بود که همه اقسام آن جایز است; نقد, نسیه و سلم جایز است, اما اگر ثمن و مثمن هر دو کالا بودند, مکیل و موزون بودند، اختلاف جنس داشتند, تفاضل آنها در صورت نقد جایز است اما تفاضل آنها در حال نسیه، جایز است یا نه؟ میفرمایند که به دو دلیل جایز است: یکی عمومات اولیه که مرجع نهایی است, یکی هم نصوص خاصّه است که دارد شما این را میتوانید مطلقا بفروشید چه نقد چه نسیه. برخی از قدما(رضوان الله علیهم) فتوا به منع دادند، تنها شیخ طوسی نبود, مثل مقام اول که ما بگوییم این «شاذ» است، محمول بر کراهت است و به همین تعبیرهای مرحوم شیخ طوسی، محقق در متن شرایع تعبیر به اظهر کند که نشانه آن است که مسئله خیلی شفاف نیست.
ص: 1167
در مقام ثانی آنجا که اختلاف جنسین هست, حالا تفاضل هست یا نسیه میخواهد باشد، این جایز است یا نه؟ میفرمایند عمومات اولیه که تجویز میکند, یک; نصوص خاصه هم تجویز میکند, دو; اینکه برخی از قدما(رضوان الله علیهم) فتوا به منع دادند، آنها هم به استناد بعضی از نصوص، فتوا دادند. عمومات که با آنها نیست، میماند بعضی از نصوص خاصّه که ما باید آن نصوص خاصه را ارزیابی کنیم، راه جمع بین آن نصوص خاصّه که به زعم آنها دلالت بر منع میکند با نصوص خاصّهای که به گمان ما، دلالت بر جواز دارد, اینها را جمعبندی میکنیم یکی را بر دیگری ترجیح بدهیم, نشد به عموم فوق مراجعه کنیم دست ما از عموم فوق هم کوتاه بود; آن وقت البته مرجع «اصالة الفساد» است، این بزرگوارها که میگویند فرمایش برخی از قدما، در این زمینهای که گفتند صحیح نیست، حرام است و باطل است به استناد نصوصی است که در آن «لا یصلح» آمده در آن کراهت آمده, آیا «لا یصلح» و همچنین کراهت ظهور در حرمت دارد یا قابل حمل است بر مسئله کراهت مصطلح؟ البته «لا یصلح» همچنین «لا ینبغی» همچنین «یکره» در قرآن و در روایات، غیر از اصطلاح فقهی است, اما ظهور قوی در حرمت داشته باشد که معارض با دلیل جواز باشد، این هم کار آسانی نیست. اما اینکه «لا ینبغی» در فقه و همچنین کراهت در فقه، این حکم غیر الزامی است، این روشن است اما چنین نیست که در آیات و روایات «لا ینبغی» به معنای همان امر مکروه باشد یا امر؛ مثلاً غیر الزامی باشد، چه در تکوین، چه در تشریع، گاهی «لا ینبغی» در کتاب و سنت به معنای منع قطعی آمده، اگر دارد که لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ (1)[4]این «لا ینبغی» «لا ینبغی» اینکه نکند؛ یعنی حتماً نمیکند حتماً شدنی نیست, لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی این به معنای رجحان و نظیر استحباب و «شاید» در آن نیست این «باید» است و اگر در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بعد از شمارش بسیاری از سیئات کبیر از شرک و قتل و مانند آن میفرماید کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (2)[5]این نشان میدهد کراهت در قرآن کریم به معنای کراهت فقهی مصطلح نیست; «نعم» ممکن است به وسیله قرائنی «لا یصلح» و همچنین «یکره» حمل بر کراهت اصطلاحی شود.
ص: 1168
روایاتی که به آن استدلال میشود، طرفین به آن استدلال کردند، در باب سیزده و در باب شانزده از ابواب ربا هست؛ یعنی وسائل جلد 18 صفحه 144 که باب سیزده است و صفحه 152 که باب شانزده است در این دو باب دو طایفه از نصوص است که این دو گروه از فقهی(رضوان الله علیهم) به این دو طایفه استدلال کردند. روایت اول باب سیزدهم که مرحوم شیخ طوسی (1)به اسناد خود از «حُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ وَ فَضَالَةَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ فِی حَدِیثٍ» نقل کرد، این حدیث مبسوط است، مرحوم صاحب وسائل را تقطیع کرده، اینکه فرمود« تقدم و یأتی» این نشانه آن است که بعضی از قطعات این حدیث را قبلاً بیان فرمود، بعضی را هم بعداً میخوانیم فرمود: «إِذَا اخْتَلَفَ الشَّیْئَانِ فَلَا بَأْسَ بِهِ مِثْلَیْنِ بِمِثْلٍ یَداً بِیَدٍ», فرمود «عند اختلاف الجنسین» تساوی لازم نیست, تفاضل جایز است، اما نقد باشد «یداً بید», نسیه منع شده، این همان است که اجماع بر منع آن هست و مرحوم شیخ طوسی که فتوا به کراهت داد، فرمود این مکروه است، اینها حمل کردند گفتند یا «شاذ» است یا منظور آن از کراهت، همان کراهت «روایی» است نه کراهت «فقهی». این روایتی که مرحوم شیخ طوسی نقل کرد، مرحوم کلینی (2)هم این را نقل کرد. روایت دوم که باز مرحوم شیخ طوسی (3)«عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنِ الْحَلَبِیِّ وَ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِیِّ وَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ» که از اینها به صحیحه یاد میکند برای اینکه بسیاری از بزرگان روایی در این صحیحه در این روایت هستند «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا کَانَ مِنْ طَعَامٍ مُخْتَلِفٍ أَوْ مَتَاعٍ أَوْ شَیْءٍ مِنَ الْأَشْیَاءِ- یَتَفَاضَلُ فَلَا بَأْسَ بِبَیْعِهِ مِثْلَیْنِ بِمِثْلٍ یَداً بِیَدٍ»؛ یعنی نقد «فَأَمَّا نَظِرَةً فَلَا یَصْلُحُ», این قویتر از روایت اولی است، در روایت اولی فقط به مفهوم بسنده شد، چون در مقام تحدید است مفهوم دارد اینکه میفرماید نقداً جایز هست، این روشن است که نسیه جایز نیست، در اینجا گذشته از اینکه میفرماید «یداً بید» مسئله نسیه را هم بازگو میکند «فَأَمَّا نَظِرَةً فَلَا یَصْلُحُ», «نظره»؛ یعنی مهلت دادن منتظر بودن؛ یعنی نسیه, که دارد وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ; (4)[9]یعنی مهلت دادن، اگر مهلتی باشد, یا مثمن مهلت داشته باشد که سلم شود یا ثمن مهلت داشته باشد که نسیه شود، این جایز نیست «فَلَا یَصْلُحُ» تعبیر «لا یصلح», حالا ببینیم، حرمت است یا کراهت، این روایت دوم را که مرحوم شیخ طوسی نقل کرد مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (5)و مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (6)هم این را نقل کردند، همین روایت را در جای دیگر مرحوم شیخ طوسی از مرحوم کلینی نقل کرده. (7)مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم استبصار دارد هم تهذیب دارد, هم در سایر کتابهای فقهی به روایاتی هم استدلال کردند, گرچه به تعبیر مرحوم فیض, استبصار شیخ طوسی «بضعةٌ من التهذیب» مرحوم سید که در وافی این کتب اربعه را جمع کرده. استبصار مستحضر هستید، نسبت به تهذیب مرحوم شیخ طوسی، فاصله فراوانی دارد. تعبیر مرحوم فیض در وافی از استبصار شیخ طوسی، این است که استبصار ایشان «بضعة من التهذیب» (8)در واقع تهذیب، کتاب عظیمی است, اما مقنعه مرحوم شیخ مفید، چون شیخ مفید فاصله آن با برخی از فقها زیاد است، ایشان مقنعه نوشتند، مقنعه قبلاً این طور بود، بزرگان یک دوره کلامی اول مینوشتند، فقه اکبر، بعد وارد مسائل فقهی میشدند، شما در آغاز تهذیب مرحوم شیخ طوسی که ملاحظه میکنید، میبینید مرحوم شیخ طوسی میگوید که شیخ مفید(رضوان الله علیه) این مقنعه را که نوشته, بخش اول آن مربوط به اصول دین است و بخش دوم، مربوط به فروع دین, این بخش اول که مربوط به اصول دین است؛ یعنی اصول مقنعه نه فروع مقنعه, این اصول مقنعه، معارف بلندی داردـ که برای من مقدور نیست که این را شرح کنم ـ با اینکه از متکلمان به نام اسلام و شیعه است این را در آغاز تهذیب دارد، چون میفرماید بخش اصول مقنعه حل آن برای من دشوار است تفسیر و شرح آن برای من دشوار است؛ لذا من به فقه میپردازم. (9)این تهذیب بخش فرعی و فقهی مقنعه است و بخش اصلی آن هنوز کسی شرح نکرده، ظاهراً یا به دست ما نرسید. به هر تقدیر تهذیب ایشان از امّهات کتب امامیه است، استبصار ایشان به قدرت تهذیب نیست; لذا مرحوم فیض در وافی دارد که استبصار شیخ طوسی «بضعةٌ من التهذیب».
ص: 1169
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص95.
2) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص189، ط اسلامی.
3) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص93.
4) بقره/سوره2، آیه280.
5) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص279.
6) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص191، ط اسلامی.
7) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص93.
9) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج1، ص4.
اینکه شیخ طوسی در مقام اول چه فرمایشی فرمودند, اصحاب بر چه حمل کردند؟! مطلب دیگر است. غرض این است که در این مقام ثانی، گروهی از قدما این را جایز ندانستند؛ یعنی نسیه را جایز ندانستند، نه نسیه، نه سلم، اگر «یداً بید» نباشد، اگر مبیع به تأخیر بیفتد، سلم میشود, اگر ثمن تأخیر بیفتد، نسیه میشود, میفرماید غیر از «یداً بید» این «لا یصلح»; حالا ببینیم این «لا یصلح» حمل بر حرمت میشود یا کراهت.
روایت سوم این باب این است که «اَلکَیلُ یَجرِی مَجرَی وَاحِداً قَالَ وَ یُکرَهُ قَفِیزُ» (1)[15]اینجا دیگر «یداً بید» و مانند آن ندارد. روایت چهارم این باب که باز مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نقل کرده است «فی حدیثٍ قَالَ و سُئِلَ عَن الزِّیتِ بِالسَّمنِ اثنَینِ بِوَاحِدٍ قَالَ یَداً بِیَدٍ لا بَأسَ بِهِ», عرض کرد ما «زیت» را با روغن میخواهیم معامله کنیم، دو به یک، دو کیلو از آن بدهیم، یک کیلو از این، میشود یا نمیشود؟ فرمود نقد آن «یداً بید» میشود، یکی تأخیر بیفتد، میشود سلم، در صورتی که مبیع است یا ثمن تأخیر بیفتد، نسیه میشود, مفهوم آن این است که جایز نیست, فرمود «یداً بید» جایز است. اگر ما دلیلی پیدا کردیم که اینها اشاره به مصداق رایج است، مفهوم ندارد, یا اگر مفهوم داشت حمل بر کراهت کنیم این عیب ندارد. این بزرگان فقهی ما در صدد دو تا راه حل هستند: یکی اینکه این روایات مانعه را حمل بر کراهت کنند، یکی اینکه طبق نصوص علاجیه، چون «احدی الطائفتین» مطابق با فتوای عامه است آن را حمل بر تقیه کنند، یا حمل بر کراهت یا حمل بر تقیه، وگرنه «عند اختلاف الجنسین» تفاضل جایز است, خواه نقد باشد، خواه نسیه باشد، خواه سلم و در خصوص نقدین؛ یعنی طلا و نقره که قبض شرط است, مسئله لزوم که نسیه جایز نیست، سلم جایز نیست، نه برای اینکه ربا در کار است, برای اینکه خصوصیت بیع نقدین آن است که باید در مجلس قبض شود او را نباید به مسئله ربا گره زد. در روایت پنج این باب, سماعه میگوید « سَأَلْتُهُ عَنِ الطَّعَامِ وَ التَّمْرِ وَ الزَّبِیبِ- فَقَالَ لَا یَصْلُحُ شَیْءٌ مِنْهُ اثْنَانِ بِوَاحِدٍ إِلَّا أَنْ یَصْرِفَهُ نَوْعاً إِلَی نَوْعٍ آخَرَ فَإِذَا صَرَفْتَهُ فَلَا بَأْسَ اثْنَیْنِ بِوَاحِدٍ وَ أَکْثَر» (2)[16] این اصلاً اطلاق دارد، میفرماید که اگر همجنس باشد، بخواهید این روغن را به همین جنس این روغن، بفروشید، این جایز نیست که تفاضل بگیرید, اما اگر دو جنس باشد، دو نوع روغن باشد، دو نوع خاروبار باشد, بله تفاضل جایز است, دیگر ندارد که «یداً بید» یا مثلاً نسیه جایز نیست و مانند آن.
ص: 1170
در روایت ششم این باب که باز این را مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) به اسناد او از عبداللهبنسنان نقل کرد، میگوید «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ أَسْلَفَ رَجُلًا زَیْتاً- عَلَی أَنْ یَأْخُذَ مِنْهُ سَمْناً قَالَ لَا یَصْلُحُ» (1)[17] به بیع سلف و سلم، روغنی را فروخت یک روغن دیگری را میخواهد بگیرد، میفرماید «لا یصلح» اختلاف جنسین است با اینکه اختلاف جنسین است، چون یکی نقد است دیگری نسیه, حالا یا ثمن، نقد است، مثمن، نسیه و بالعکس, میفرماید «لا یصلح».
پرسش:؟پاسخ: آن دو نوع روغن است اصلاً, آن گندم است اختلاف صنفی دارند, این دو نوع روغن است، روغن گوسفند با روغن زیتون, خیلی فرق دارد, اینها یک نوع نیست. اگر روغن گاو یا گوسفند را با روغن زیتون کسی بخواهد معامله کند که دیگر اینها اتّحاد جنس ندارند. این روایت ششم را مرحوم کلینی هم نقل کرد (2)روایت هفتم این باب را که باز مرحوم شیخ طوسی «عن ابن أبی عمیر عن حماد عن الحلبی عن أبی عبد الله(علیه السلام)» نقل کرد «عَن الزِّیتِ بِالسَّمنِ اثنَینِ بِوَاحِدٍ», دو کیلو روغن زیتون، یک کیلو روغن گاوی یا گوسفندی, «قَالَ یَداً بِیَدٍ لا بَأسَ بِهِ» (3)[19]اگر هر دو نقد است، عیب ندارد, اما یک مبیع، نقد باشد، ثمن نباشد، میشود نسیه، ثمن نقد باشد، مبیع نقد نباشد، میشود سلم، آن جایز نیست, بنابراین آن مفهوم داشته باشد، مفهوم آن هم عدم جواز باشد. روایت دیگری هم مرحوم شیخ طوسی نقل کرد. (4)روایت هشتم این باب سخن از «یداً بید» و مانند آن ندارد. روایت نهم این باب، عن أبی عبدالله(علیه السلام) «قَالَ المُختَلَفُ مِثلانِ بِمِثلٍ یَدَاً بِیَدٍ لا بَأسَ» (5)[21]آنجا که جنسها مختلف هستند، اگر هر دو نقد باشند، عیب ندارد, اگر مثمن نقد نباشد؛ یعنی سلم, ثمن نقد نباشد؛ یعنی نسیه, «فیه بأسٌ». روایات باب سیزده غیر از اینها هم هست، ولی روایات دیگری در باب شانزده (6)و مانند آن هست که جمع میکند، میگوید که این «لایصلح» به معنای حرمت نیست, «یکره» هم به معنای حرمت نیست و عمومات اولیه هم این را تجویز میکند.
ص: 1171
1) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص147، ط آل البیت.
2) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص189، ط اسلامی.
3) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص147، ط آل البیت.
4) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص97.
5) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص147، ط آل البیت.
6) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص 152 و 154، ط آل البیت.
موضوع: ربا
در روایات باب پنج (1)[1]یک سلسله فروع، که مورد ابتلای اصحاب یا مسلمانهای آن عصر بود و بعد هم فقهای بعدی(رضوان الله علیهم) از آن فروع، مطالب دیگری را استخراج و مطرح کردند و در اثنای طرح فروع باب پنج، سخن از «اصالة الصحه» به میان آمده و چند مطلب درباره «اصالة الصحه» طرح شد و ناقص ماند.
این جلسه را اختصاص میدهیم به تتمیم این قاعده «اصالة الصحه» تا اگر فرصتی شد، ـ انشاءالله ـ درباره فروع بعدی بحث شود، «اصالة الصحه»ای که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در تبیین فروع باب پنج به آن استشهاد کردند، (2)آن چند عنصر محوری داشت و دارد، عنصر محوری اول او این بود که مدرک «اصالة الصحه» چیست؟ روشن شد که بعضی از اصولیین به اجماع و برخیها هم به بنای عقلا و امضای صاحب شریعت تمسک کردند. مستحضر هستید که اجماع تعبّدی در یک امری که بنای عقلا و سیره عقلا بر آن است، در معرض دید شارع است و شارع هم با همان روش، زندگی میکند، این بسیار بعید است, همان بنای عقلا و سیره عقلا با امضای صاحب شریعت, دلیل حجیت «اصالة الصحه» است.
ص: 1173
مطلب دوم این بود که این صحّتی که اصل بر آن است، صحت «عند الفاعل» است یا «عند الحامل» ما اگر شک کردیم که فلان کاری که فلان شخص انجام میدهد صحیح است یا نه؟ حمل میکنیم بر صحیح نزد خود او یا صحیح نزد خود ما، این هم، چون بازگشت آن به یک امر، مشترک هست آن امر مشترک، معیار است بر صحیح واقعی; منتها در تشخیص صحیح واقعی، ممکن است که این دو نظر یکی مخالف دیگری باشد، گاهی هم ممکن است، یکی موافق دیگری باشد, پس معیار حمل بر صحت واقعی است, نه صحت «عند الحامل» یا صحت «عند الفاعل» حامل و فاعل، ممکن است یک نظر یا دو نظر داشته باشند؛ ولی اصل مطلب آن صحت واقعی است.
عنصر محوری سوم، این بود که باید عنوان این عمل، احراز شود، اگر معاملهای آنها انجام میدهند، نمیدانیم بیع است، اجاره است، صلح است، مضاربه است، حمل بر صحت میکنیم؛ یعنی چه بگوییم، اجمالاً دارد یک کار صحیح انجام میدهند، اینکه اجمالاً آثاری ندارد که وقتی میتوانیم برابر «اصالة الصحه» این کار آنها را حمل بر صحیح کنیم و آثار آن را بار کنیم که عنوان آن احراز شود و بدانیم دارند، بیع یا اجاره یا عقد دیگر میکنند.
عنصر محوری چهارم، این بود که باید آن بعد از عمل باشد، در اثنای عمل، اجرای «اصالة الصحه» آسان نیست, البته به همین مناسبت، قاعده «فراغ» و قاعده «تجاوز» که چه فرق جوهری اینها دارند؟ اینها دو تا قاعده هستند یا یک قاعده؟ مسائلی مطرح شد، اجمال آن این است که اگر ما بخواهیم کل این فعل را حمل بر صحت کنیم بر بیع واقعی؛ مثلاً این متوقف بر آن است که اینها از عمل فارغ شده باشند، اگر بخواهیم بگوییم نسبت به اجزای گذشته؛ مثلاً ایجاب که جزئی از اجزای عقد است، این صحیح واقع شده اجرای «اصالة الصحه» مانعی ندارد که در اثنای عمل نسبت به صحت اجزای گذشته ما «اصالة الصحه» جاری کنیم.
ص: 1174
عنصر محوری پنجم، آن است که یک وقت است که ما در خود عمل شک داریم یک وقت در جزء عمل شک داریم، یک وقت در شرط عمل شک داریم. اگر شک در صحت به استناد شک در جزء باشد یا شرط باشد، آیا در همه موارد این «اصالة الصحه» جاری هست یا نه؟ ظاهر این است که در همه موارد جاری است؛ مثلاً در عقد که سه فصل رسمی دارد: یک فصل مربوط به عقد است، یک فصل مربوط به عاقد است، یک فصل مربوط به معقود علیه. در فصل عقد، گفتند ایجاب دارد، قبول دارد، ترتیب دارد، موالات دارد، انشا باید باشد و مانند آن، که شرایط صحت عقد است. ما اگر در این معامله به لحاظ عقد شک کردیم که این عقد صحیح است یا نه؟ «اصالة الصحه» جاری است, به لحاظ عاقد که آیا او سفیه بود یا مجنون بود یا به حجر دیگر محجور بود یا نه، عاقل بود, شرایط عاقد را داشت یا نه و همچنین مالک بود یا مَلِک بود، مأذون بود, میشود «اصالة الصحه» جاری کرد. در «معقود علیه» که آیا آن حلال بود، حرام بود، پاک بود، آلوده بود، «معقود علیه» شرایط صحت را داشت یا نه؟ «اصالة الصحه» جاری است. پس اگر شک در صحت بیع به لحاظ شک در عقد یا عاقد یا «معقود علیه» باشد، در همه موارد جاری است، چه در بیع، چه در اجاره، چه در موارد دیگر.
عنصر محوری ششم، این است که ما یک وقت «اصالة الصحه» درباره کار خود آن شخص، انجام میدهیم که بعد میخواهیم، آثار صحت را بر او بار کنیم, یک وقت است، نه کاری را به او ارجاع دادیم، میخواهیم از طرف ما انجام بدهد؛ مثلاً کسی حج انجام میدهد، عمره انجام میدهد، ما شک داریم در صحت و فساد او, این «اصالة الصحه»؛ معنای آن این است که این حج را با شرایط و اجزاء انجام میدهد, اما ما او را نایب قرار دادیم، نمیدانیم که این حج نیابی او صحیح است یا نه؟ باید احراز کنیم که او قصد نیابت کرده، اگر حج «اصالة الصحه» در جریان اصل صحت حج او جاری شود و مسئله استنابه، احراز نشود، ذمّه مستنیب، تبرئه نمیشود «اصالة الصحه» به حال او سودمند نیست، شما حالا ثابت کردی که حج او یا عمره او صحیح است، اما ذمّه خود مستنیب، از کجا تبرئه میشود، باید عنوان نیابت را احراز کند. مستنیب اگر عنوان نیابت را احراز کرد، «اصالة الصحه»؛ معنای آن این است که حج نیابی را صحیح انجام داد وگرنه اجرای «اصالة الصحه» در حج، در عمره مشکل نیابت مستنیب را حل نمیکند، اینکه گفته شد، باید عنوان احراز شود، عنوانی که به درد این مجری «اصالة الصحه» بخورد، باید احراز شود وگرنه متن عمل او بله, حج صحیحی انجام داده، عمره صحیح انجام داده, اما برای چه کسی انجام داده، این برای مستنیب، کافی نیست، پس مستنیب اگر بخواهد اطمینان پیدا کند که؛ یعنی فراغت ذمه خود را تحصیل کند، نمیداند که این حجی که نایب، انجام داد صحیح است یا نه؟ باید عنوان نیابت را احراز کند؛ یعنی بگوید من میدانم که او قصد نیابت کرده، نمیدانم این اعمال را درست انجام داده یا نه؟ اینجا «اصالة الصحه» کافی است.
ص: 1175
پرسش: اگر شک در نیابت او داشته باشیم«اصالة الصحه» جاری نیست؟
پاسخ: یک وقت است که او میگوید بله، مدعی است قول او اماره است، مسلمان است, حالا یا بالأخره ظاهر حال مسلم، این است که دروغ نمیگوید, اما نمیدانیم که قصد نیابت کرده یا یاد او رفته, آدم عاقل و بالغ و عادلی است؛ ولی نمیدانیم قصد نیابت کرده یا یاد او رفته, اینجا «اصالة الصحه» مشکل را حل نمیکند، ما باید احراز کنیم که او قصد نیابت کرده، اگر خود او گفته قصد نیابت کردم، کافی است, دیگران شاهد بودند که او دارد، زمزمه میکند که قصد نیابت کند، کافی است، اما ما شک داریم که آیا قصد نیابت کرده یا قصد نیابت نکرده، این با «اصالة الصحه» مشکل حل نمیشود.
عنصر محوری دیگر، این است که این «اصالة الصحه» اماره است یا اصل است؟ مستحضر هستید که در شریعت، چیز جدیدی به عنوان اماره و اصل نیامده، همه این ادلهای که هست چه اماره چه اصول ـ حالا در اصول یک مقدار تأمل هست ـ امارات و اصول همه آنها در بنای عقلا سابقه دارند, ادلهای که در شرع معتبر است، حجت شرعی است, قطع است که قطع و یقین در بازار عقلا، رواج دارد و حجت عقلانی است و عقلا به عقل اعتماد دارند, طمأنینه و وثوق است که «لدی العقلاء» حجت است، شرع هم اینچنین است، خبری که گزارشگرهای او همه عادل هستند، مورد وثوق است, یک; خبری که گزارشگرهای او عادل نیستند؛ ولی همه آنها موثّق هستند، این دو، خبری که به سببی از اسباب «موثوق الصدور» است, حالا ولو احراز نشده که تک تک این گزارشگرها عادل هستند یا تک تک گزارشگرها موثق هستند؛ ولی طبق علل و شواهدی «موثوق الصدور» بودن این خبر نزد عقلا ثابت شده است؛ لذا مهمترین دلیل حجیت خبر واحد, همان بنای عقلا و امضای شرع است، مستحضر هستید که غالب محققین در اصول این دو تا آیه را «تجهیزاً للاذهان» ذکر میکنند و همه آنها ردّ میکنند، آیه «نبأ» (1)[3]دلیل حجیت خبر واحد نیست آیه «نفر» (2)[4]دلیل حجیت خبر واحد نیست, بنابراین چیزی در فضای شریعت باشد که ابتکاری باشد و مسبوق به عقلا نباشد در این حجج یاد شده نیست. اگر مسئله شهرت است اگر مسئله اجماع هست، جامعه هم وقتی به این اتفاق یا شیاع در کار است به آن بها میدهد, اگر چیزی که همه عقلا حرف آن را میزنند به آن بها میدهد، پس یک چیزی که در فضای شریعت به عنوان حجّت, تعبدی باشد نیست، بینه اگر هست، عقلا به شهادت شاهد، اکتفا میکنند, سوگند هم هست, در بنای عقلا، مسئله سوگند، مطرح است, حالا حتی آنهایی که مشرک هستند به چیزی مستمع به آنها هر چه میخواهد باشد، آنها که ملحد هستند به پرچم خودشان قسم میخورند، اینها که ملحد هستند به کشور خودشان قسم میخورند که امر اعتباری محض است, به خدایی معتقد نیست تا قسم بخورد؛ ولی اصل سوگند، نزد عقلا معتبر است, حالا یا به خاک کشور خود قسم بخورد، یا به تاج و تخت قسم بخورد یا به پرچم قسم بخورد, همین عناوین اوهامی و خیالی, بتپرست یک طور دیگر قسم سوگند یاد میکند, البته موحّدان قسمهای آنها مشخص است. غرض این است که چیزی در فضای شریعت باشد که نوآوری شریعت باشد و مسبوق نباشد در فضای عقلا نیست.
ص: 1176
پرسش: ؟پاسخ: خصوصیات آن اشاره شد که کم و زیاد هست؛ نظیر بعضی از مسائل دیگری که شارع مقدس کم و زیاد کرده, حالا سوگندها هم ممکن است که در مواردی نزد عقلا اگر مهم باشد؛ مثلاً باید در محضر یک عده باشد که همه آنها بفهمند, تحدید کردن, کم کردن، زیاد کردن، اینها امر نوآوری نیست، نوآوری آن است که چیزی به عنوان حجّت باشد، شارع مقدس ابتکاراً بگوید فلان چیز حجت است، چنین چیزی نیست, در امارات که نیست, در اصول، امر عقلایی برای تعبّد راه ندارد که عقلا متعبّد به یک امری شوند, این نیست; لکن اصول عملیه درست است، تعبدی است، اما تنها اساس او تعبد نیست، قسمت مهم کاربرد اصول عملیه، رفع حیرت «عند العمل» است. اگر امارهای بر یک مطلب اقامه شد، آن راهگشاست, اما اگر عقلا امارهای و طریقی و حجتی نداشتند، متحیر بودند، برای رفع حیرت چه میکنند, همین طور دست روی دست هم میگذارند؟ یا ولو به قرعه هم که شد، مشکل خود آنها را حل میکنند، قرعه، هیچ کاشفیتی ندارد. یا میگویند در تعیین هیأت امنا آن کسی که سن او بزرگتر است رئیس سنّی، فراهم میکنند که این هم معیار نیست, بعضی از موارد میدانند که بالأخره این رئیس سنّی، فاقد مدیریت است؛ ولی برای اینکه مشکل آنها فعلاً حلّ شود یک رئیس سنّی تعیین میکنند. راههای اینچنینی که صبغه کاشفیت ندارد, متمم کشف در آن نیست؛ ولی برای رفع حیرت «عند العمل» است دارند، قرعه از مصادیقی است که نزد عقلا رایج بود. پس اینچنین نیست که عقلا، چون تعبّد ندارند، اصل نداشته باشند, اصل عملی درست است که امر تعبدی است، صبغه کاشفیت ندارد؛ ولی در بازار عقلا هم اینگونه از اصول رونق دارد که برای رفع تحیّر، کارهایی انجام میدهند، قرعه از همین قبیل است، نمیشود گفت مگر بنای عقلا یک اصل غیر امارهای دارند، بله، دارند. بنابراین این بحث راه دارد که مسئله «اصالة الصحه» آیا اماره است یا نه؟
ص: 1177
اگر دلیل «اصالة الصحه» اجماع باشد، برخی از بزرگان اصول گفتند که سخنی ناصواب است, قدر متیقن آن همین اجماع دلیل لبّی است, قدر متیقن آن این است که آثار شرعیه بار است، لوازم عقلیه بار نیست. اما اگر بنای عقلا دلیل آن بود سیره عقلا دلیل آن بود که شارع مقدس امضا کرده است «کما هو الظاهر», ممکن است صبغه اماریت داشته باشد; لکن احراز نشده که نزد عقلا این به عنوان کاشف بودن است، ظاهر حال مسلم یا ظاهر حال عاقل, صبغه کشف داشتن است, یا نه برای رفع حیرت «عند العمل» است البته؛ نظیر «اصالة الطهاره, اصالة الحل» که اصل محض باشد که برای رفع حیرت باشد، نیست به عنوان اصل محرز هست؛ نظیر قرعه نیست، چون قرعه قبلاً ملاحظه فرمودید که در دو مورد جای قرعه است: یکی در آن جریان درهم بدئی که واقعی دارد منتها مشکوک است, یکی اینکه میخواهی کسی را به عنوان عضو یا به عنوان رئیس انتخاب کنند، هیچ واقعیتی هم ندارد پنج نفر هستند، یکی میخواهد رئیس شود و سنّ اینها فرض کنید مساوی هم است که کسی بزرگتر از دیگری نیست, اینجا میگویند، قرعه میزنیم به نام هر کس افتاد او رئیس باشد, واقعیتی ندارد که قرعه کاشف آن باشد, این فقط برای رفع حیرت «عند العمل» است. در بحثهای شریعت ما هم همین طور است، اینکه بخواهند بگویند حتماً قرعه «لکشف واقع» است اینچنین نیست, البته در بعضی از موارد جهت کشف واقع است؛ ولی در موارد دیگر برای رفع حیرت «عند العمل» است.
ص: 1178
سرّ اینکه میگویند اصل عملی لوازم عقلی آن حجت نیست, البته اول کسی که این حرف را زده است، خیلی خردمندانه سخن گفت. راز آن این است که اماره از واقع خبر میدهد, یک; وقتی از واقع خبر داد لوازم و ملزومات و ملازمات, همه حجت میشود، این دو؛ لذا اگر چیزی با اماره ثابت شد، مثل روایت که اماره است، همه لوازم شرعی و عقلی او نقلی و عقلی او حجت است. اما اگر برای رفع حیرت «عند العمل» باشد به چه مناسبت شما لوازم عقلی او را بر او بار میکنید؟ اینکه از واقع خبر نمیدهد. اگر انفکاک ملزوم از لازم محال است «کما هو الحق» در صورتی که شما ملزوم را ثابت کنید اینکه ملزوم را ثابت نمیکند, این میگوید که «عند الشک» برای رفع حیرت این کار را بکن همین! بعد هم اگر معلوم شد خلاف است دست خود را بشوی! اینکه نمیگوید که این طاهر است تا شما بگویید با آن میشود نماز خواند، با آن میشود کارهای «مشروط الطهاره» را انجام داد. اصل عملی به هیچ وجه کاری به واقع ندارد، چون کاری به واقع ندارد و برای رفع حیرت «عند العمل» است؛ لذا لوازم و ملزومات و ملازمات آن حجت نیست, هر اثر شرعی که دارد، بار است, اما لازم عقلی آن حجت نیست, بر خلاف اماره, اماره میگوید که این شیء واقعاً این است، وقتی واقع برای شما ثابت شد، لوازم عقلی آن هم همراه آن هست؛ لذا امارات لوازم حجت است، اصول، لوازم آن حجت نیست، این «اصالة الصحه», «لدی العقلاء» درست است که ثابت نشده که این؛ نظیر خبر «موثوق الصدور» است، واقع را نشان میدهد؛ ولی برای رفع حیرت «عند العمل» است؛ نظیر اصل محرز؛ نظیر استصحاب؛ نظیر «اصالة الطهاره» و «اصالة البرائه» نیست که تعبّد محض یا مثلاً رفع حیرت محض باشد، بلکه به عنوان اصل محرز است.
ص: 1179
حالا که به عنوان اصل، محرز شد آخرین عنصر از عناصر هفتگانه مربوط به قاعده «اصالة الصحه» این است که رابطه این «اصالة الصحه» با اصول دیگر چیست؟ «اصالة الصحه»، چون تقریباً به منزله اصل محرز است، نسبت به «اصالة الطهاره» و «اصالة النجاسه» و «اصالة الحل» و مانند آن بر آنها مقدم است, اما نسبت به استصحاب مقدم است یا نه؟ اگر این اماره باشد که حاکم بر استصحاب است، برای اینکه واقع را نشان میدهد. در استصحاب، ما شک در واقع داریم اینکه اماره است میگوید شک ندارید واقع همین است. اما بنا بر اینکه خود این هم اصل محرز باشد، باز هم بر استصحاب مقدم است چرا؟ برای اینکه استصحاب دو تا رکن دارد: «یقین سابق» و «شک لاحق» ما با اجرای «اصالة الصحه» تعبداً شک نداریم، وقتی شک نداشتیم یا در مرحله احراز یا در مرحله تعبد، شارع مقدس، امضا کرده است وقتی شک نداریم جا برای استصحاب نیست. استصحاب به دو رکن متکی است یکی، «یقین سابق», دیگری«شک لاحق», ما اگر با حمل فعل مسلم بر صحت گفتیم، این صحیح است شک نداریم، پس جا برای استصحاب نیست، «هذا اولاً» و «ثانیاً» اگر «اصالة الصحه» با استصحاب، وقتی معارض هستند، استصحاب مقدم باشد بر «اصالة الصحه», آن وقت جا برای «اصالة الصحه» نمیماند که بر خلاف ما «اصالة الصحه» را بر استصحاب مقدم بدانیم، برای استصحاب موارد فراوانی هست. بیان مطلب این است که ما در معاملات شک میکنیم که این صحیح است یا نه؟ اصل فساد است، اصل در معاملات، برابر استصحاب موضوعی، فساد است چرا؟برای اینکه اگر ما شک کردیم این معامله صحیح است یا نه؟ یقین داریم که قبلاً این مبیع مال فروشنده بود، این ثمن مال خریدار, الآن هم، همین را استصحاب میکنیم, معنای آن این است که این معامله واقع نشده، در همه موارد اصل در معاملات میگویند فساد است. معنای اینکه اصل در معامله فساد است، این است که قبل از اینکه این طرفین گفتگو کنند مبیع مال فروشنده بود، ثمن مال خریدار, ما شک میکنیم که با این گفتگو این نقل و انتقال صورت پذیرفت یا نه, «الآن کما کان»، پس اصل حاکم در معاملات همان «اصالة الفساد» است. اگر ما «اصالة الصحه» نداشته باشیم و «اصالة الصحه» بر استصحاب حاکم نباشد، آن وقت جا برای «اصالة الصحه» نمیماند، بر خلاف اینکه میگوییم «اصالة الصحه» مقدم بر استصحاب است, بر استصحاب موارد فراوانی باقی است، کسی یقین داشت قبلاً این فرش پاک بود، الآن «کما کان» آن فرش قبلاً آلوده بود «الآن کما کان», این ملک, ملک فلانشخص بود «الآن کما کان», استصحاب موارد فراوان و مصادیق فراوانی دارد; اما اگر در هنگام تعارض «اصالة الصحه» و استصحاب, استصحاب مقدم بر «اصالة الصحه» باشد، جا برای «اصالة الصحه» دیگر نمیماند. اینها عناصر هفتگانهای است که در قاعده «اصالة الصحه» مطرح است و به طور اجمال طرح شده, برای اینکه در فروعات باب پنج از ابواب ربا، مسائلی بود که مرحوم آقا سید محمد کاظم در طرح آنها از «اصالة الصحه» استفاده کرده است که در چند جا فرمایش مرحوم سید، نقد شده و «اصالة الصحه» نتوانست مشکل ایشان را حل کند, به همین مناسبت برای اینکه این قاعده به طور اجمال در ذهن شریف باشد و اثنای آن طرح نشده باشد این را جمعبندی کردیم.
ص: 1180
روز چهارشنبه هست، چند جملهای هم مربوط به مسائلی که محل ابتلای همه ماست مطرح کنیم، روز 27 رجب که روز مبعث بود، لابد ملاحظه فرمودید، شب 27 رجب و روز 27 رجب دعاهای نورانی قوی و لطیفی داشت. در شب 27 رجب دعای نورانی این بود که خدایا! من تو را سوگند میدهم به تجلّیِ اعظمی که کردی؛ یعنی کل عالَم مجلای الهی است, خلقت اصولاً تجلّی است و در خطبه نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هم هست که «اَلحَمدُ لِلَّهِ المُتَجَلِّی لخَلقِهِ بخَلقِه»، (1)[5]پس عالم تجلّی حق است. درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برابر دعای شب 27 رجب دارد که خدایا! تو را سوگند میدهیم به تجلّی اعظم. (2)عظمت تجلّی در همان عظمت مجلای اوست که از طرف ذات اقدس الهی ظهور کرده, در نهجالبلاغه شریف، درباره قرآن کریم، هم سخن از تجلّی آمده که فرمود خدای سبحان که متکلم این کلام است و مؤلف این کتاب است «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ» (3)[7]خدای سبحان در کتاب خود برای مردم تجلّی کرده، بدون اینکه اینها ببینند, این دعای شب بیست و هفتم بود که لابد خواندید.
روز بیست و هفتم، مشکلی که همه ما داشتیم و داریم آن دعای روز بیست و هفتم آن مشکل را حل میکند. مشکل این است که مسافر، رهتوشهای میخواهد، اما غالباً مسافرها خیال میکنند وقتی میخواهند به اعتاب مقدسه بروند، مشهد بروند، رهتوشه آنها این است که اینها را تا به مشهد برساند یا تا به کربلا و عتبات دیگر برساند, آنجا زیارت میروند، قسمت مهم رهتوشه این است که آنجا رفتیم چه کار کنیم؟ این در ذهن خیلی از ماها نیست، اگر کسی بخواهد مشهد مشرّف شود، برای زیارت ثامن الحجج(سلام الله علیه) رهتوشهای تهیه میکند که او را تا مشهد برساند، بعد هم یک مسافرخانه، یک جایی آنجا زندگی میکند، اینکه زاد و راحله مشهد نشد، این با شهرهای دیگر چه فرق میکند، انسان یک زاد میخواهد که او را تا به مقصد برساند, یک زاد، مهمتر میخواهد که وقتی به مقصد رسید, چگونه با مقصود، گفتگو کند. الآن کسی که میخواهد به مشهد برود، یک کارتن غذا برای او حداکثر بس است, یک کامیون غذا برای چه ببرد؟! اگر این کامیون غذا را برد آنجا ممکن است بین مستحقین توزیع کند، ثواب بیشتری ببرد, اما این رهتوشه زیارت نیست, این اصلاً نمیداند با حضرت چطور گفتگو کند. آن انفاقهایی که میکند، ثواب بیشتری دارد, بسیاری از ماها خیال میکنیم، کار با تقوا حل میشود, تقوا ما را تا بهشت میرساند بله، ـ انشاءالله ـ میرساند, اما از آن به بعد چه؟ تقوای ما خیلی کامل بود، خیلی کامل بود! ممکن است به جای دو بوستان، چهار بوستان وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ (4)[8]اینها ممکن است بیشتر بدهند غُرَفً مَبنِیَّةٌ (5)[9]بیشتر بدهند, اما با مقصود ما چگونه گفتگو کنیم، آن در این کارهای ما نیست, مگر تقوا آن قدرت را دارد که انسان را با مقصود آشنا کند، تقوا؛ یعنی گناه نکردن, واجب و مستحب را انجام دادن, مکروه را انجام ندادن, انسان را تا بهشت میرساند جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ (6)[10]که مقصد است, اما در بهشت چه کنیم با چه کسی سخن بگوییم چه کسی با ما سخن بگوید؟ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ؛ (7)[11]یعنی چه این از تقوا برنمیآید, از فعل برنمیآید, این از نیت برمیآید.
ص: 1181
این دعای نورانی امام کاظم(سلام الله علیه) که در روز 27 رجب وقتی عازم زندان بغداد بودند این دعای نورانی را خواندند, سال بعد روز 25 رجب جنازه مطهر او را از زندان درآوردند. این از آن دعاهای بسیار پر برکت مأثور از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) است حضرت را وقتی میبردند به زندان بغداد، روز 27 رجب سال قبل( از شهادت), عرض کرد خدایا! «عَلِمْتُ انَ افْضَلَ زادِ الرَّاحِلِ الَیْکَ عَزْمُ إِرادَةٍ یَخْتارُکَ بِها» (1)[12]خدایا! من نمیخواهم تا در بهشت بیایم، این جای دیگر است, حالا که بهشت آمدم، میخواهم با تو گفتگو کنم. بهترین رهتوشه، آن مسافری که به مقصد رسیده است، او را به مقصود آشنا کند، آن اراده انتخاب «الله» است نه «خوفاً من النار نه شوقاً الی الجنه»; «عَلِمْتُ انَ افْضَلَ زادِ الرَّاحِلِ الَیْکَ» کسی که به طرف تو رحلت میکند، سفر میکند، «عَزْمُ إِرادَةٍ یَخْتارُکَ بِها» نه «خُوفاً مِن النّار» یا «شُوقاً الی الجنه» (2)[13]این هم «حُبَاً لَه» (3)[14]است، «شُکراً له» (4)[15]است. همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: من خدا را شوقاً و خوفاً عبادت نمیکنم «بَل وَجَدتُکَ اَهلاً لِلعِبَادَةِ فَعَبَدتُکَ» (5)[16]یا؛ مثلاً «حُبَاً لَهُ» و مانند آن, اینجا امام کاظم(سلام الله علیه) عرض میکند: خدایا! من شما را میخواهم. من شما را میخواهم؛ یعنی مقصود را فهمیدم, نه مقصد را تشخیص دادم. آنچه که در اوایل دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در دعای ابوحمزه ثمالی هست در همین بخش از آنها، در همین دعای روز 27 رجب هست که «وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ وَ أَنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْآمَالُ دُونَک» (6)[17]این دعای نورانی امام سجاد است، در اول دعای ابوحمزه ثمالی که در سحرهای ماه مبارک رمضان خوانده میشود؛ یعنی پروردگارا! کسی که قصد رحلت و سفر به سوی تو دارد، مسافت طولانی نیست، برای اینکه از طرفی فرمود فَانّی قَریبٌ أُجیبُ (7)[18]از طرفی فرمود: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ (8)[19]از این طرف فرمود: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ (9)[20]از این طرف فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ (10)[21]این چهار مرحله قرب را فرمود این دیگر از تو به ما نزدیکتر، هیچ موجودی نیست, از خدا به ما نزدیکتر هیچ نیست, «أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْکَ قَرِیبُ الْمَسَافَةِ» این در آغاز دعای ابوحمزه ثمالی است خدایا! تو محجوب نیستی، تنها چیزی که نمیگذارد ما تو را ببینیم عمل بد ماست «أَنَّکَ لَا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ إِلَّا أَنْ تَحْجُبَهُمُ الْآمَالُ دُونَک». مشابه این جملهها در دعای نورانی امام کاظم(سلام الله علیه) با یک تفاوت که در روز 27 رجب بود، حضرت قرائت کردند, عرض میکند: خدایا! هیچ حجابی بین ما و شما نیست، مگر عمل بد و ما عزم و اراده، تو را میخواهیم, اگر با عزم و اراده تو را میخواهیم، آن حضرت به مقصد رسیده است,یک; مقصود را هم زیارت کرده است این دو، اینکه هیچ حجابی هم در کار نیست. بنابراین، این مشکل ما که این تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَیرَ الزَّادِ التَّقوَی (11)[22]ما اگر توانستیم این تقوا را توسعه دهیم، تلطیف کنیم، آن تقوایی که ما را به مقصود آشنا کند، به او برسیم آن وقت تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَیرَ الزَّادِ التَّقوَی, تقوا را دو قسم میکند: یک تقوایی است که ما را تا مقصد میرساند، یک تقوایی است که ما را بعد از وصول به مقصد به مقصود آشنا میکند و اگر نتوانستیم از تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَیرَ الزَّادِ التَّقوَی این دو مطلب و مرحله را استفاده کنیم، این دعای نورانی امام کاظم خیلی راهگشاست «عَلِمْتُ انَ افْضَلَ زادِ الرَّاحِلِ الَیْکَ عَزْمُ إِرادَةٍ یَخْتارُکَ بِها», صلوات خدا بر وجود مبارک امام کاظم و خاندان طیّب و طاهر او.
ص: 1182
1) المزار، محمدبن المشهدی، ج1، ص197.
2) علل الشرائع، الشیخ الصدوق، ج1، ص57.
3) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج2، ص84، ط اسلامی.
4) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج6، ص387، ط آل البیت.
5) بحار الانوار، العلامه المجلسی، ج67، ص186.
7) بقره/سوره2، آیه186.
8) واقعه/سوره56، آیه85.
9) ق/سوره50، آیه16.
11) بقره/سوره2، آیه197.
موضوع: ربا
مسئله هفدهم از مسائلی که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در همان جلد ششم عروه مطرح فرمودند این است که چون در ربای بیعی شرط است که کالا و ثمن، مکیل و موزون و یک جنس باشند اگر مکیل و موزون نبودند معدود یا ممسوح بودند در آنها ربا نیست یا اگر مکیل و موزون بودند؛ ولی از یک جنس نبودند در آنها ربا نیست, دو فرع را در کنار هم ذکر کردند: یکی اینکه ما شک در اختلاف و اتحاد جنس داشته باشیم یکی اینکه بعد از احراز اتحاد جنس شک در تساوی و تفاضل داشته باشیم در فرع قبلی که شک در اتحاد جنس و اختلاف جنس داشته باشیم, فلزی از معدن استخراج شده معلوم نیست که این طلاست یا طلا نیست, در صورتی که بدانیم که طلاست که «عند التفاضل» حکم ربا در اینهاست و اگر بدانیم که طلا نیست که حکم ربا ندارد اگر شک داشته باشیم که اینها یک جنس است یا دو جنس فرمودند تفاضل جایز است و ربا در اینها نیست اما اگر ما احراز کردیم که این دو شیء از یک جنساند؛ ولی وزنشان را نمیدانیم که مساویاند یا تفاضل دارند در اینجا میفرمایند که بیع جایز است چون اتحاد جنس معلوم نیست, اما به تعبیر ایشان اینجا چون اتحاد جنس معلوم است حتماً ما باید شرطش را احراز کنیم و آن تماثل است, البته تساوی تعبیر بهتری بود, لکن در روایت دارد «مثلاً بمثلٍ» (1)[1]در برابر تفاضل تساوی مطرح است نه تماثل؛ ولی چون در روایات دارد که اگر جنس ها یکی بود «مثلاً بمثلٍ» باید باشد؛ لذا ایشان هم تعبیر به تماثل کردند. (2)
ص: 1183
پس اگر ما احراز کردیم که این دو شیء این دو فلز از یک جنساند؛ ولی وزن اینها برای ما روشن نیست در اینجا الا و لابد باید که تساوی را احراز کنیم چرا؟ چون وقتی اتحاد جنس احراز شد, شرط فروش اتحاد جنسین, احراز تساوی است این شرط است که فرمود اگر جنسان یکی بود «مثلاً بمثلٍ» باید باشد, پس ما این تماثل را که شرط است باید احراز کنیم, نظیر آن مسئله قبل نیست که اگر ما شک کردیم که اینها متّحدالجنساند یا مختلف الجنس تفاضل جایز باشد, بلکه وقتی احراز کردیم که اینها متحدالجنساند الا و لابد باید تماثل را احراز کنیم چون ربا هم در بیع راه دارد هم در صلح و مضاربه و مضارعه و سایر عقودی که کالاها جابه جا میشوند نه عمل و کالا؛ لذا در بعضی از مواردی که ثمن مجهول است یا مثمن مجهول است و احتمال ضرر به معامله میدهیم که غرر باشد خطر باشد و مانند آن, در مصالحه بخش ضعیفی از این خطرها و جهالتها مغتفر است گفتند شما وقتی نمیدانید که این وزنش چقدر است نمیتوانید بفروشید و وارد باب بیع بشوید میتوانید مصالحه کنید؛ ولی چون ربا در همه عقود حرام است اختصاصی به باب بیع ندارد, اینجا اگر این دو فلز جنس آنها معلوم است؛ ولی وزنشان معلوم نیست نمیشود مصالحه کرد مصالحه هم جایز نیست.
حالا چند مثال را خود مرحوم آقا سید محمد کاظم ذکر میکنند. میفرمایند که اگر کسی مقداری گندم به دیگری بدهکار بود آن دیگری هم مقداری گندم به این بدهکار بود که جنس یکی است یا دیگری جو به این بدهکار بود که جو و گندم در باب ربا یکی است, وزنشان مشخص نیست بخواهند اینها را به هم بفروشند چون بیع است معلوم نیست که مقدارشان چقدر است؛ ولی میخواهند مصالحه کنند برای اینکه مقداری از جهل در عقد صلح مغتفر است. میفرمایند, چون شما اتحاد وزن و تماثل را احراز نکردید نمیتوانید آنچه در ذمه شماست و چقدرش معلوم نیست بفروشید به چیزی که در ذمه طرف شماست که آن هم قدرش معلوم نیست ولو بخواهید از ذمّه به ذمّه منتقل کنید ولو به عنوان بیع نباشد به عنوان صلح باشد حتماً باید مقدارش مشخص باشد. نمونه دیگری که مرحوم آقا سید محمد کاظم ذکر میکنند میگویند در مسئله خرمنکوبی ها سابق این طور بود این صُبره این خرمن این مقدار از گندم با آن مقدار از گندم برای دو نفر است اینها میخواهند با هم معامله کنند, وزن اینها هم مشخص نیست کیل اینها هم مشخص نیست, تخمیناً چیزی را میدانند که پرهیز از غرر جامع شده باشد؛ ولی وزن دقیق آنها روشن نیست, اینجا هم میفرمایند که بیع جایز نیست, مصالحه جایز نیست و مانند آن. مثال بعدی هم که ذکر میکنند این است که اگر یک من آرد که از دو جنس است؛ یعنی هم گندم هست هم ذرت یا هم گندم هست هم نخود این آرد از دو جنس تشکیل شده بخواهیم به خود نخود تنها بفروشید یا گندم تنها بفروشید وزنشان مشخص نباشد جایز نیست. همه این فروع را ذکر میکنند میفرمایند این یک مسئله مورد اتفاق است, کسی هم اختلاف نکرده اجماع هم بر آن هست که باید وقتی جنس متحد شد شما هم باید تماثل را احراز بکنید چون در صورتی که اگر جنس متحد شد خرید و فروش جایز نیست الا «مثلاً بمثلٍ» پس شرط معامله متحدالجنس احراز تماثل است. این خیلی هم بحث نداشت و مخالفی هم در مسئله نبود از این مسئله هفده به آسانی ایشان میگذرند.
ص: 1184
عمده مسئله هجده است مسئله هجده بین قدما و متأخرین یک درگیری نفسگیری است و آن مسئله هجده این است که جو و گندم گرچه در زکات و مانند آن دو جنساند؛ ولی در بیع یک جنس محسوب میشوند گندم را شما بخواهید با جو، جو را بخواهید با گندم معامله کنید الا و لابد باید مساوی باشند, نمیشود گفت قیمت گندم بیشتر است قیمت جو کمتر است ما دو برابر میگیریم یا کمتر میگیریم, این اصل مسئله بود. برخیها ادعای شهرت کردند برخیها ادعای اجماع کردند. در قبال این قول، مرحوم ابن ادریس هست (1)ابن جنید هست, ابن عقیل هست (2)بعضی از مرحوم سید مرتضی اسناد داده شد به ابن بابویه اسناد داده شد که اینها قائل هستند جایز است چون اینها اسم، شکل، وزن، مقدار و خصوصیاتشان فرق میکند دو نوع از انواع غلات هستند, گرچه جامع همه اینها طعام است یا حبوب است؛ ولی اینها چون اسم و صفت و شکل و مزه و طعمشان فرق میکند, بنابراین ربا در اینها نیست؛ یعنی اتحاد جنس نیست, این دو نظر هست که این قدما؛ یعنی ابن جنید و ابن ابی عقیل و ابن ادریس و منسوب به سید مرتضی و ابن بابویه و پدر ابن بابویه و اینها فرمودند که ربا در اینها نیست, اینها دو جنس هستند؛ ولی معروف بین اصحاب این است که اینها یک جنس و ربا هستند. همین تضارب آرا باعث شد که مرحوم محقق در متن شرایع تعبیر به «اظهر» دارند در جلد دوم شرایع, صفحه 44 آنجا تعبیر مرحوم محقق این است که حنطه و شعیر, جو و گندم چون هر دو طعام هستند در اینها ربا راه دارد: «علی الاظهر», چرا «علی الاظهر» راه دارد؟ برای اینکه اصل آنها یکی است. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) نقدی دارد که همان نقد در عروه مرحوم آقا سید محمد کاظم آمده, (3)مرحوم صاحب جواهر دارد که اینکه ما میگوییم جو و گندم کالای ربوی هستند و نمیشود اینها را با کم و زیاد فروخت, نه برای آن است که چون هر دو زیر مجموعه طعاماند که صاحب شرایع فرمود برای این نیست, بلکه برای نصوص خاصه فراوانی است که در باب هست پس این علی الاظهری که مرحوم محقق در شرایع دارد که نشان میدهد خلافی در مسئله هست که فرمود «علی الاظهر», نه به صورت قطعی فتوا بدهد, این یک و دلیلی که آورده فرمود «لأنهما طعام واحد» برای اینکه همه آنها در یک اسم مشترک به نام طعام سهیماند از آن جهت نیست, دو; نه آن تعبیر «علی الاظهر» رواست نه این تعلیل; تعلیلشان این است که اینها هر دو طعاماند, تعبیرشان این است که «علی الاظهر»; مرحوم صاحب جواهر با هر دو درگیر است میفرماید جای «علی الاظهر» نیست (4)مسئلهای است روایات معتبر هست اجماع در مسئله هست و مخالفت بعضی از قدیمین یا قدما زیانبار نیست و مخالفت برخی از علمای میانی هم زیانبار نیست زیرا قبل از آنها اجماع منعقد بود بعد از آنها اجماع منعقد است اگر علامه هم در تحریر (5)قدری کم لطفی کرده این ضرر ندارد قبل از علامه اجماع منعقد بود بعد از علامه اجماع منعقد است بنابراین نه جا برای تعبیر «علی الاظهر» هست نه تعلیل ایشان. خیلی ها جزء مجموعه طعاماند مگر جامع مشترک داشتن معیار بود ما که جنس منطقی را بحث نکردیم جنس عرفی را بحث کردیم جنس عرفی؛ یعنی این اینها یک نوعاند به اصطلاح و الا همه آنها در تحت عنوان طعام مندرجاند اینکه کافی نیست برنج هم در تحت طعام مندرج است چطور درباره برنج و گندم این حرف را نزدند درباره خصوص گندم و جو این حرف را زدند این برای نصوص خاصهای است. تعبیر مرحوم سید وفاقاً با خیلی از بزرگان آمدند این روایت را دستهبندی کردند گفتند صحاح در آن هست صحیحه در آن هست موثقه در آن هست معتبره در آن هست هر نوع روایتی شما بخواهید در آن هست, پس ما از لحاظ روایت غنی و قوی هستیم. مخالفت برخی ها هم اثر ندارد عبارت ابن ادریس را ایشان ذکر میکند مرحوم صاحب جواهر ذکر میکند مرحوم سید هم در عروه ذکر میکند اینکه شما فرمودید اسم, شکل, اندازه و مزه و طعم اینها فرق میکند این اثر ندارد, ما هستیم و نصوص خاصه, این نصوص خاصه دارد اینها یک جنساند ربویاند نمیشود اضافه گرفت.
ص: 1185
الآن ما دو تا کار باید بکنیم: یکی اینکه قبل از مرحوم صاحب جواهر زمینه بود مرحوم صاحب جواهر که به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) فرمود این سخنگوی مشهور است (1)تعبیر مشهور تعبیر تام نیست ما نمیتوانیم بگوییم مشهور چنین میگویند, باید بگوییم این مطلب مشهور است, یا باید بگوییم جمهور چنین میگویند یا باید بگوییم این مطلب مشهور است وگرنه مشهور چنین گفتند که درست نیست. ایشان میفرماید ایشان لسان مشهور است سخنگوی مشهور است ما اگر بخواهیم بفهمیم که معروف بین فقها چیست به جواهر مراجعه میکنیم این هست اگر مطلبی را خواستیم بفهمیم که در بین فقها چه مطلب رواج دارد شهرت بر چیست حالا ممکن است چهار تا فقیه چهار تا نظر را داشته باشند اما معروف بین فقها چیست مرحوم صاحب جواهر سخنگوی این مطلب است. مرحوم صاحب جواهر از ایشان به بعد و همچنین معاصران ایشان کاری کردند که از ابن جنید و ابن عقیل یک صبغه علمی نمانده است, یک چهره علمی نمانده است. الآن شما در مکاسب یا غیر مکاسب وقتی میبینید که میگویند ابن جنید چنین حرفی زده, نه استاد او را با چهره علمی میبیند نه شاگرد، از ابن جنید و ابن عقیل به عنوان چهرههای علمی در حوزهها شناخته شده نیست; اما ابن ادریس وقتی از اینها یاد میکند با عظمت و جلال و شکوه یاد میکند میگوید: ابن جنید که «من کبار فقهائنا» است درباره ابن عقیل میگوید: «من کبار مصنفی اصحابنا» است (2)اینها آمدند این حرف را زدند ابن جنید در کتاب احمدی این طور تحقیق کرده است, هزار سال قبل اینها خیلی محترم بودند. همین ابن ادریس میگوید که شیخ ما استاد ما شیخ طوسی آمده گفته که گندم و جو یک جنساند وگرنه ابن جنید که «من کبار فقهائنا» است طور دیگر فرموده ابن عقیل که «من کبار مصنفی اصحابنا» است طور دیگری فرموده اینها استوانههای دیناند. بعد فرمود همین چند نفر گفتند و باقی فتوا دادند که اینها چون اسم، شکل، طعم، مقدار و کیفیتشان دوتاست اینها دو جنساند. میماند چند تا روایت این اخبار هم خبر واحد است و خبر واحد هم که خود علم نیست. به استثنای آن بخش هایی که ایشان درباره بزرگانی، مثل ابن جنید و ابن عقیل و اینها داشتند که فرمایشات ایشان درباره روایات میماند. ایشان متأسفانه به خبر واحد عمل نمیکند, اما حالا با اینکه به خبر واحد عمل نمیکند میبینید فقهاش پویا و زنده است این از کجا گرفته به کدام خبر واحد عمل نمیکند اگر به خبر واحد عمل نمیکند پس این همه فتواها که مطابق با اصحاب است از کجا آمده. این نحوهای در خبر واحد تحقیق میکند که زمینه طمأنینه را فراهم کند. به هر تقدیر آن حرفی که از قدما نقل کردند, این فرمایشی که درباره خبر واحد دادند این جای نقد هست.
ص: 1186
حالا ما دو تا کار میخواهد بکنیم این روایات را اول بخوانیم که حواسمان جمع باشد, بعد برسیم به برخوردی که بین خود فقها; یعنی بین اصولیین با اخباریین, اخباریین با اصولیین هست. اصولیین واقعاً حرمت علم را حرمت عالم را تا آنجا که ممکن بود حفظ کردند. اما در بعضی از این اخباری ها, حالا مرحوم صاحب حدائق تعبیر «یوجب الخروج من الدین»، مثل تعبیر پول خُورد در دست اوست, درباره علامه بزرگ تر پایینتر قبل بعد میگوید این طور که شما فتوا میدهید این «یوجب الخروج من الدین» این گونه تعبیر شما با چه کسی سازگار است. حالا اینجا هم نسبت به مرحوم ابن ادریس تعبیر تندی دارد که بالأخره حوصله صاحب جواهر سرآمده است که الآن آن عبارت را میخوانیم خود مرحوم صاحب جواهر در بخشی از جواهر دارد که ما در ملکه اجتهاد ایشان تردید داریم اینکه نمیشود این گونه با صرف خبر به فقه توجه کرد, خیلی این صاحب جواهر سنگین است خیلی این صاحب جواهر عظیم است. الآن شما ببینید یک فقیه بخواهد که یک دو سه جلد کتابی در حد جواهر بنویسد این تمام عمرش را صرف بکند بعید است موفق بشود, با یک قلم سرب ریخته, مکه هم نرفته گفت مکه من, حج من, عمره من, همین فقه من است, حشر او با همه انبیا و اولیا باشد! این قلم سرب است این طور نیست که مثلاً اصول را در فقه حواسش جمع بود پیاده کرده خیلی قوی است و از نظر اطلاع نسبت به اقوال قدما, متأخرین همان طور که فرمودند زبان مشهور است سخنگوی معروف است همین است. از نظر ادب, در بخشی از تعبیرات تندی که مرحوم صاحب حدائق دارد ایشان دارد که اگر نبود آیه پایانی سوره «نحل» این قلم میتوانست جواب تو را بدهد, این قلم، قلم عاجزی نیست. آیه پایانی سوره «نحل» این است که وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرینَ اگر کسی نسبت به شما بد کرد خواستید عقاب کنید کیفر بدهید عادلانه میتوانید این کار را بکنید فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ اما در ذیلش دارد: وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرینَ (1)[10]فرمود اگر نبود ذیل آیهای که در پایان سوره «نحل» است این قلم میتوانست جواب شما را بدهد تند تند میگویید: «یوجب الخروج من الدین», «یوجب الخروج من الدین» چیست. خدا مرحوم باقر وحید بهبهانی را غریق رحمت کند که این بساط را جمع کرد. وقتی فقیهی مرجعی بگوید «یوجب الخروج من الدین» مقلد او سلاح تکفیری و تسلیحی میشود, شما چه توقعی دارید؟ وقتی او فتوا میدهد: «یوجب الخروج من الدین», مقلد او هم دست به اسلحه میبرد. ما این مشکل را داشتیم و به لطف الهی به وسیله این بزرگان حل شد, ما اول همین مشکل را داشتیم این سلفی ها را هم ما داشتیم این تکفیری ها را هم ما داشتیم. اینکه میگویند عالمان دین وارثان انبیا هستند, این صاحب جواهر, اینها چه حقی دارند اگر شما تند تند همین طور بگویید: «یوجب الخروج», آن هم یا باسوادتر از شماست یا مثل شماست, این طور نیست که «ان هذه القلوب اوعیه» (2)[11]اینکه نظری ندارد که ـ خدای ناکرده ـ عمداً خلاف کند حالا معلوم نیست که شما فهمیدید درست باشد شما بگو نظر من این است آن آقا نظرش این است این نظر درست نیست. مرحوم صاحب جواهر اینجا دارد که «اساء الادب معه»؛ (3)[12]یعنی صاحب حدائق نسبت به ابن ادریس اینجا اسائه ادب کرده, حالا آن روایت را میخوانیم.
ص: 1187
غرض این است که ما باید حواسمان جمع باشد همین که چیزی برای ما روشن شد فوراً بگوییم فلان شخص دین ندارد, ما به عنوان یک عالم دینی که این حرف را زدیم آنکه مقلّد ماست دست به اسلحه میبرد همین خطری که تکفیری ها دارند آنها هم قربة الی الله میروند این کار را میکنند. این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) همین است فرمود که هزارها نفر آمدند جمع شدند «کُلٌ یَتَقَرَّبُ اِلَی اللهِ بِدَمِ اَبی الحُسَین» (1)[13]همه آنها قربة الی الله آمدند, به بعضی ها یکی دو کیلو جو دادند که به اسبهای خود بدهند به کسی جایزه نمیدادند, جایزه برای سران ستم بود و همه اینها هم از کوفه و اطراف کوفه آمدند اینها که از شام نیامدند. در ظرف یک هفته؛ یعنی روز دوم وجود مبارک سید الشهداء وارد کربلا شد روز سوم عمر سعد ملعون, بعد تا روز دهم سی هزار نفر این سی هزار نفر از همان کوفه و اطراف کوفه آمدند دیگر اینها قربة الی الله آمدند. شریحی یا غیر شریحی وقتی بگوید «یوجب الخروج من الدین», دیگری دست به اسلحه میبرد, حالا معلوم میشود مرحوم آقای وحید بهبهانی و اینگونه از بزرگان متفکران اصولی چه رنج ها بردند. حالا قبل از اینکه حالا چون این مطلب به میان آمد شاید به روایات نرسیم؛ ولی اول نظم طبیعی این بود که ما روایات را بخوانیم؛ ولی حالا چون در اثنای این بحث آماده شدید ما این روایات را هم از فرمایشات صاحب جواهر را بخوانیم. مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در جلد بیست و سوم جواهر صفحه 344 این مطلب را مطرح میکنند میفرمایند: «و الحنطة و الشعیر جنسٌ واحد» در حکم ربا علی الاظهر», این «علی الاظهر» متن شرایع است, بعد خود مرحوم صاحب جواهر میفرماید که «لا لتناول اسم الطعام» این «تناول اسم الطعام» متن است و برای شرایع است. ایشان میگوید که برای این نیست که همهشان زیر مجموعه طعاماند, بلکه نصوص خاصه است آن وقت این نصوص خاصه را ایشان نقل میکنند که ـ انشاءالله ـ میخوانیم. بعد از این میفرماید: «و من القلیل بعد ذلک کله» اختیار ابن ادریس عدم را که ابن ادریس فرمود اینها دو جنساند یک جنس نیستند و گفته که «و اقرب منه دعواه انه لا خلاف», پس یک حرف بعید دارد یک حرف ابعد, حرف بعید این است که اینها دو جنساند, با اینکه روایات دارد یک جنساند, حرف ابعد او این است که میگوید خلافی بین اصحاب نیست که اینها دو جنساند, نه تنها بین اصحاب بین عامه و خاصه خلافی نیست که اینها دو جنساند, اهل لغت و اهل لسان هم میگویند دو جنساند, البته اهل لغت و اهل لسان میگویند دو جنساند اما ما در احکام فقهی تابع روایات هستیم. بعد دارد که «لم یذهب الی الاتحاد غیر شیخنا ابی جعفر و المفید و من قلّده فی مقالته و تبعه فی تصنیفه و الا و جلّ اصحابنا المتقدمین و رؤساء مشایخنا المصنفین الماضین لم یتعرض لذلک بل افتوا بانه اذا اختلف الجنس فلا بأس ببیع الواحد بالاثنین، مثل شیخنا ابن بابویه و سید المرتضی و علیبنبابویه و غیرهم بل ابو علیبنجنید من کبار فقهاء اصحابنا ذکر المسئلة و حققها و اوضعها فی کتابه الاحمدی و قال لا بأس بالتفاضل بین الحنطة و الشعیر لأنهما جنسان مختلفان» ابن ادریس از ابن جنید به این عنوان که «من کبار فقهائنا» است یاد کرده, بعد فرموده و کذلک ابن ابی عقیل «من کبار مصنفی اصحابنا»; الآن از صاحب جواهر به بعد, شما تا حرف ابن جنید و ابن ابی عقیل را میشنوید میبینید به عنوان اینکه سکّه قبولی ندارد صبغه قبولی ندارد چه بین گوینده چه بین شنونده مطرح است فرمودند اینها میگویند: «اذا اختلفا الجنسان فلا بأس ببیع الواحد باکثر منه و قد قیل لا یجوز بیع الحنطة و الشعیر الا مثلاً بمثل لانهما من جنس واحد و بذلک جاءت بعض الاخبار؛ ولی والقول و العمل علی الاول»؛ یعنی اینها دو جنساند و ربا در اینها نیست «و اطنب فی المقال و کان فی ما قال ان اخبار الآحاد لا تجد علماً و لا عملاً و استدل ایضاً بقوله(علیه السلام)» که «اذا اختلف الجنسان فبیعوا کیف شئتم» (2)[14]این عصاره فرمایش صاحب جواهر; بعد هم سخن خود ابن ادریس این است که اینها جنس و طعمشان فرق میکند. مرحوم صاحب جواهر میفرماید: «و مع ذلک, فیه اولاً انه مبنیٌ علی اصل فاسد کما حرر فی الاصول» خبر واحد حجت است شما چون مبنایتان یک اصل فاسدی است به این اخبار عمل نمیکنید این مطلب اول «بل اساء الادب معه فی الحدائق هنا» صاحب حدائق نسبت به ایشان جداً درگیر شد و اسائه ادب کرد «فقال؛ یعنی صاحب حدائق در رد ابن ادریس این حرف را زد «فقال الواجب علیه مع رده هذه الاخبار و نحوها من اخبار الشریعه هو الخروج من هذا الدین الی دین آخر» این تعبیر صاحب حدائق نسبت به ابن ادریس است, ابن ادریس که بعد از مرحوم شیخ طوسی این گونه کرده.
ص: 1188
غرض این است که اگر مرحوم آقا باقر بهبهانی نبود اگر آن مبارزات و مناظرات قوی این اصولیین نبودند این فکر رایج بود ما هم تکفیری و سلفی و اینها زیاد داشتیم. وقتی مرجعی فقیهی بگوید این از دین خارج شد مقلد او دست به اسلحه میبرد. آنچه الآن متأسفانه دامنگیر برخی از اهل سنت شد همین است زمینهای هست البته استکبار دارد سوء استفاده میکند و همین کار را میکنند گاهی یک کار مکروه حرفی که آدم نباید ولو فی نفسه این حرف، مثلاً صبغه قابل قبول داشته باشد «فی الجمله» نباید هر جا بگوید نباید بنویسد اینکه میگویند آدم بلیغ باید باشد مقتضای حال حرف بزند همین است.
ما قرآن را میبوسیم و در ماها رسم نیست کسی نهجالبلاغه را ببوسد, اما سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبایی این کتاب را که نهجالبلاغه بود این را مثل قرآن بوسید, از بس این کتاب شیرین است. وجود مبارک حضرت امیر فرمود: من فرمانروای کل سخن هستم, نه؛ یعنی خوب حرف میزنم «إنَّا أُمَراءُ الکَلامِ وَ فِینَا تَنَشَّبَت عُرُوُقهُ وَ عَلینَا تَهدَّلَت», (1)[15]نه ما خوب حرف میزنیم خوب سخنرانی میکنیم نه خیر! ما امین سخن هستیم سخن اسیر ماست 25 سال باید ساکت باشیم چشم! اینجا باید حد باشد. امیر بیان؛ یعنی بفهمد چه وقت حرف بزند چطور حرف بزند, کجا وارد بشود کجا خارج بشود, نه امیر بیان؛ یعنی فصیح. فرمود ما فرمانروایان سخن هستیم, 25 سال باید ساکت باشیم ساکت هستیم ,چون سخن مأمور ماست, معنایش این است. این است که میبینید آقای طباطبایی این کتاب را مثل قرآن میبوسد, مگر آدم هر حرفی را هر جا میزند هر حرفی را در هر موقع میزند این حرف ولو درست; اما دشمن دارد سوء استفاده میکند, چرا این حرف را زدی «نحن امراء البیان و امراء السکوت», این در صوت العدالة هست که «الساکت عن الحق شیطانٌ اخرس» (2)[16]این بیان از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است فرمود آنجا که باید بگویی, اگر نگفتی شیطان دهان بستهای، معلوم میشود امیر بیان نیستی. آدم آنجا که باید حرف بزند آن گونه ای که باید حرف بزند ورود و خروجش باید آن طور باشد این نتواند بگوید این امیر بیان نیست منظور امیر بیان خطبه غراء خواندن نیست, «نحن امراء البیان» ما خاندان این گونه هستیم. حضرت صدیقه زهرا هم این طور است امام سجاد هم همین طور است امام تقی و نقی هم این طورند, نفرمود: «أنا امیر البیان» همه این چهارده نفر همین طورند. وجود مبارک امام حسن باید چند سال ساکت باشد چشم! امام این طور است «إنَّا أُمَراءُ الکَلامِ وَ فِینَا تَنَشَّبَت عُرُوُقهُ وَ عَلینَا تَهدَّلَت» ما این طوریم. درخت سخن از ما ریشه گرفته, شاخههایش هم به ما میدهد میوههایش را هم به ما میدهد روی دوش ما انداخته, آدم هر حرفی را میزند هر طور میگوید این طور تعبیر کردن درست است که شما بگویید ابن ادریس باید از این دین خارج بشود. دیگران هم همین حرف را زدند خیلی از فقها هم همین حرف را زدند, واقعاً اگر کار مرحوم باقر وحید و امثال وحید نبود, ما هم گرفتار همین وضع میشدیم برای ما هم تکفیری و سلفی بود، مثل آنها آن وقت چه میشد برای اسلام چه پیش میآمد. خدا امام را غریق رحمت کند! در روایات ما هم هست که شما پشت سر اینها نماز بخوانید، مثل اینکه پشت سر پیغمبر نماز خواندید, مگر خدا به ما نگفت نماز بخوانید همان خدا گفت با هم نجنگید. این روایات از خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود کسی پشت سر اینها نماز بخواند، مثل اینکه پشت سر پیغمبر نماز خوانده, (3)این میشود اتحاد, اتحاد را که با شعار با سخنرانی با همایش به دست نمیآورند آدم مواظب گفتارش باشد مواظب رفتارش باشد. ادب و احترام یک امر بین المللی دین است, ما بارها به این دوستان عرض کردیم ما اگر «جامعة المصطفی» داریم, «جامعة المصطفی» باید داشته باشیم, نه «جامعة المصطفا»یی که یک چند تا طلبه در آن هستند. «المصطفی»؛ یعنی «المصطفی»؛ یعنی کَافَّةً لِلنَّاسِ؛ (4)[18]یعنی رَحَمةً لِلعَالَمِینَ; (5)[19]نظیر ذِکرَی لِلبَشَر, (6)[20]«جامعة المصطفی»؛ یعنی جامعه جهانی برای جهان حرف داشته باشیم برای منطقه حرف داشته باشیم برای کشورمان حرف داشته باشیم. ادب یکی از وظایف بین المللی اسلام است نه ما این «جامعة المصطفی» که یک مدرسه خاص است یک چهار تا طلبه دارد «جامعة المصطفی»؛ یعنی «انا ارسلناک کافة للناس» میشود «جامعة المصطفی», نَذیراً لِلْبَشَرِ (7)[21]میشود «جامعة المصطفی», «نذیرا للعالمین» میشود, «جامعة المصطفی», «یا ایها الناس» میشود «جامعة المصطفی», ذِکْری لِلْبَشَرِ میشود, «جامعة المصطفی», رحمة للعالمین میشود, «جامعة المصطفی». «ما جامعة المصطفا»یی هستیم؛ یعنی جهانی هستیم, ادب را حفظ میکنیم البته همان «جامعة المصطفا»ی جهانی به ما گفت که اگر کسی بخواهد در مرز ما دخالت بکند جزایش گلوله است, اما ما به هیچ کسی حمله نمیکنیم.
ص: 1189
غرض این است که باید خیلی آدم مواظب این تعبیرات باشد, با اینکه مرحوم صاحب جواهر از نظر فتوا مخالف حرف ابن ادریس است و مبنا را قبول ندارد بنا را قبول ندارد, فرمود مبنایش را ما در اصول باطل کردیم بنایش را در فقه باطل میکنیم, این یک راه فقهی است, راه عالمانه است, آنچه در اصول گفته ما باطل کردیم آنچه در فقه گفته باطل میکنیم, اما او فقیه است ما هم یک فقیه هستیم, هرگز این دعوا نمیآورد این دیگر سلفی و تکفیری درست نمیکند, اما فرمود این اسائه ادب است, شما چرا این طور حرف میزنید «یوجب الخروج من الدین»؛ یعنی چه؟ غرض این است که همه ما از ذات اقدس الهی بخواهیم که بتوانیم بالأخره این دین که امانت الهی است محصول تلاش و کوشش امام و شهداست ـ انشاءالله ـ سالم به دست صاحب اصلیاش بسپاریم.
موضوع: ربا
در مسئله هجده از مسائلی که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در مبحث ربا در همین جلد ششم کتاب شریف عروه مطرح کردند، چون مستحضرید که اولین مبحث در همین جلد ششم عروه مبحث رباست و نظم بحث هم سیر بحث هم تا مسئله هجدهم رسید (1)مسئله هجدهم این بود که جو و گندم گرچه در مسئله زکات یا سایر ابواب فقهی اینها دو عنوان هستند و دو نوع حساب میشوند؛ ولی در باب ربا یک جنس هستند، چون در باب ربا یک جنس هستند اگر خواستند گندم و جو را با هم معامله کنند حتماً باید تساوی رعایت بشود تفاضل باعث رباست و حرام است. (2)سخنانی که مرحوم ابن ادریس ذکر کردند از خودشان و از ابن جنید و از ابن عقیل و از بعضی از فقها مطرح شد و نقدی بر آن وارد شد. در جلد دوم صفحه 254 تا 56 این مسائل را مبسوطاً دارد که حرف شیخ مفید، شیخ طوسی چیست حرف ما چیست و حرف ابن جنید و ابن عقیل و سایر فقها چیست، از علمای عامه و خاصه. مبسوطاً از ابن جنید و ابن عقیل به عنوان کبار اصحاب ما و «کبار فقهائنا المحققین» یاد میکند و مانند آن.
ص: 1191
مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) بعد از طرح این مسئله که غالب آن مطابق با مرحوم صاحب جواهر است و در این جهت اختلاف فتوا نیست، بلکه نحوه استدلال، نحوه ورود و خروج ایشان همان مطابق با جلد 23 جواهر است (1)این است که گرچه روایات ما دارد در صورت اتحاد جنس تساوی شرط است و تفاضل حرام و در صورت اختلاف جنس تفاضل جایز است؛ لکن طبق برخی از روایات جو و گندم یک جنساند، چون جو و گندم یک جنساند اگر خواستند با هم معامله بشوند تساوی شرط است و تفاضل باعث رباست. ما در اینجا چند طایفه روایت داریم که نحوه جمعبندی اینها برابر با اصولی باشد که در کتاب شریف و فن شریف اصول ذکر شده. یک سلسله روایات داریم که در صورت اتحاد جنس، تساوی شرط است. یک سلسله روایات داریم که در صورت اختلاف جنس، تفاضل جایز است بعضی از روایات باب هشت هم که مقداری خوانده شد یک مقدار هم باید بخوانیم این است که جو و گندم تفاضلشان جایز نیست ما این سه طایفه روایات را باید جمعبندی کنیم یک اشاره کوتاهی نسبت به قانون جمع بین متعارض ها داشته باشیم تا ببینیم که چگونه ما این سه طایفه را باید جمع بکنیم. مستحضرید این را در فن شریف اصول ملاحظه فرمودید که اگر دو روایت متباین بود عام و خاص نبودند مطلق و مقید نبودند در جمع دلالی اگر یکی ظاهر بود یکی نص، آن نص مقدم است و اگر جمع دلالی نداشتیم نوبت به عرضه بر کتاب و قول عامه میشود که اگر مخالف کتاب بود حجت نیست اگر موافق با عامه بود و احراز شد که تقیةً صادر شد حجت نیست و نصوص علاجیه است، این درباره روایاتی که متبایناند و جمع دلالی ندارند. اما آنها که عام و خاصاند جمع دلالی آنها روشن است که خاص مقدم بر عام است یا مطلق و مقیدند مقید مقدم بر مطلق است جمع اینها روشن است. بعضی از روایاتاند که در عین حال که مطلق و مقید نیستند یا بر فرض مطلق و مقید باشند آن مطلق مقدم است یا آن عام مقدم است یا اصلاً نسبت عام و خاص و مطلق و مقید بودن سنجیده نمیشود و این دو رشته جداگانهای است که بعدها پیدا شده یکی به نام حکومت یکی به نام ورود. اگر ما دو تا طایفه یا دو روایت متعارض داشتیم که یکی ناظر به دیگری بود به منزله مفسر بود به منزله شارح بود دارد او را تشریح میکند او را تبیین میکند اینجا جای نسبت سنجی نیست تا ببینیم کدام عام است دیگری خاص، کدام مطلق است دیگری مقید، کدام ظاهر است دیگری نص، کدام ظاهر است دیگری اظهر، هیچ کدام از این راه هایی که ما قبلاً میرفتیم جای تطرّق نیست اینجا حتماً آن شارع، آن مفسر و آن مبیّن مقدم است این را حکومت میگویند؛ وقتی روایت دوم دارد روایت اول را شرح میدهد معلوم است مقدم است، ظاهر و اظهر و عام و خاص و اینها اصلاً مطرح نیست. اگر روایت دوم دارد روایت را شرح میدهد حالا لازم نیست که «أعنی» یا «اُفَسِّرُ» در آن باشد؛ ولی معلوم است دارد همان را شرح میدهد وقتی همان را دارد شرح میدهد بر آن مقدم است حالا خواه توسعه بدهد خواه تضییق. پس اگر روایت دوم نسبت به روایت اول نظر دارد، دارد او را شرح میدهد بر او مقدم است نه به نحو تخصیص نه به نحو تقیید بل به نحو حکومت. گاهی ممکن است این مساوی آن باشد عام و خاص نباشند؛ ولی این حاکم بر اوست اگر ما از این قبیل داشتیم نظیر همین در باب ربا هست که به خواست خدا خواهد آمد ادله فراوانی داریم که ربا حرام است بعد یک روایت هم از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که بین ما و کافر حربی ربایی نیست، این معلوم است که این دارد بحث روایت را شرح میدهد یا «لا رِبَاء بَینَ الوَالِدِ وَ الوَلَد» این «لا رِبَاءَ بَینَ المُسلِمِ وَ الحَربِی» یا «لا رِبَاء بَینَ الوَالِدِ وَ الوَلَد» دارد (2)ادله ربا را شرح میدهد شرح آن هم به تضییق است؛ یعنی اینجا جای ربا نیست؛ یعنی حکم ربا برداشته شد ما دیگر نمیتوانیم بگوییم که ما دو طایفه از ادله داریم یک دلیل میگوید که ربا حرام است یک دلیل میگوید که ربا بین مسلمان و حربی یا بین پدر و پسر جایز است این با او نسبت سنجی نمیشود این دارد او را شرح میکند شرح میدهد. پس روایت دوم که به منزله شارح روایت اول است بر او مقدم است اصلاً نسبت عموم و خاص و خصوص و اطلاق و تقیید و نص و ظاهر و نص و اظهر هیچ کدام از اینها هم سنجیده نمیشود این حاکم بر آن مقدم است.
ص: 1192
گاهی توسعه هست مثل «اَلطَّوَافُ بِالبَیتِ صَلاةٌ» (1)[5]ما از آن طرف داریم که «لا صَلاةَ اِلا بِطَهُورٍ» (2)[6]از این طرف اشتراط صلات به طهارت را این حدیث که میفرماید: «اَلطَّوَافُ بِالبَیتِ صَلاةٌ» دارد توسعه میدهد آن «لا صَلاةَ اِلا بِطَهُورٍ»؛ یعنی «الصلاة مشروطةٌ بالطهاره» این «اَلطَّوَافُ بِالبَیتِ صَلاةٌ»؛ یعنی صلات وسیع است صلاتی است که حمد و سوره دارد مثلاً دو رکعت است یا سه رکعت است یا چهار رکعت است صلاتی است که هفت دور دارد این اشواط سبعه به منزله رکعات این صلات هستند «اَلطَّوَافُ بِالبَیتِ صَلاةٌ» طواف به منزله نماز است اگر طواف به منزله نماز است نماز هم بدون طهارت نمیشود پس طواف بدون طهارت نمیشود، این «اَلطَّوَافُ بِالبَیتِ صَلاةٌ» حاکم بر «لا صَلاةَ اِلا بِطَهُورٍ» هست به نحو شرح، مقدم بر اوست به نحو حکومت، به نحو توسعه موضوع.
پرسش: ببخشید! مثال قبلی شما ورود بود یا حکومت؟
پاسخ: حکومت بود، تعبداً برداشته شده؛ یعنی حکمش نیست وگرنه رباست واقعاً، ورود را شرح خواهیم داد یا در فضای تعبد نیست یا در فضای تکوین، حالا ورود را شرح میدهیم تا معلوم بشود که فرق جوهری ورود و حکومت چیست. بنابراین این «لا ربا» این رباست واقعاً؛ یعنی حکم ربا در این نیست جمیع اموری که مربوط به رباست اینجا هست؛ اتحاد جنسین هست مکیل و موزون هست تفاضل هست «لا ربا»؛ یعنی چه؛ یعنی تعبداً حکمش برداشته شد به منزله تخصیص است اگر اینچنین شد توسعه پیدا میکند؛ نظیر «اَلطَّوَافُ بِالبَیتِ صَلاةٌ» آن چنان شد تضییق پیدا میکند میشود «لا رِبَاءَ بَینَ المُسلِمِ وَ الحَربِی» یا «لا رِبَاء بَینَ الوَالِدِ وَ الوَلَد» این حکومت می شود. گاهی دلیل دوم اینچنین نیست که دلیل اول را فقط تضییق و توسعه کند موضوع را برمیدارد حالا موضوع یا تکویناً برداشته میشود یا در فضای شریعت برداشته میشود. موضوع تکویناً برداشته بشود مثل اینکه ما اگر شک داشتیم برابر «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» (3)[7]عمل میکنیم یا شک در اشتغال باعث احتیاط است بنا میکنیم یا عند الشک بین دو امر، تخییر قائل هستیم شک داریم اما وقتی علم وجدانی پیدا کردیم یقین پیدا کردیم این شک تکویناً رخت بربست ما شکی نداریم لازم نیست که شارع بگوید شما اثر شک را بار نکن ما شکی نداریم یقین وارد بر اوست تکویناً، این بیّن الرشد است، اما آنجایی که محور بحث فقهی است، چون آنجا که یقین پیدا بشود دیگر بحثی ندارد آنجا که محور بحث فقهی است که ورود نام دارد این است که این تکویناً هست؛ ولی در فضای شریعت این موضوع کلاً برداشته شد مثل اینکه در «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» میگوید وقتی شما شک دارید دستتان به امارات نمیرسد این اصل عملی است بگو «کل شیء طاهر» (4)[8]یا «کل شیء حلال» (5)[9]است؛ اما وقتی که یک روایت معتبری یک صحیحه زراره داریم این صحیحه زراره که حجت شرعی است دیگر برای ما علم میآورد اما در فضای شریعت با بودن اماره جا برای اصل نیست ما میگوییم «کل شیء طاهر» یا «کل شیء حلال» اما وقتی دلیل پیدا کردیم که این آلوده است یا بیّنه قائم شده است به اینکه این آلوده است این دیگر جا برای «کل شیء طاهر» نیست اما بیّنه آن شک درونی را تکویناً برنمیدارد ما همچنان شاک هستیم تکویناً؛ منتها یک طمأنینه عقلایی بعد پیدا شده یک حجت شرعی پیدا شده این حجت شرعی این شک را برمیدارد در فضای شریعت، نه اینکه در فضای تکوین بردارد، چون همچنان ما شاکّ هستیم. پس اگر یقین بیاید که ریشه آن شک را برمیدارد این ورود تکوینی دارد که بیّن الرشد است و بحث نیست اما اگر اماره بیاید این شک را در فضای شریعت و احتجاج برمیدارد این اماره که صححیه زراره است وارد بر «رُفِعَ مَا لا یَعلَمُونَ» است برای اینکه موضوع او را برداشت پس حل تعارض در متباینان یک گونه است در عرضه بر برابر نصوص علاجیه بر کتاب الهی یک گونه است عام و خاص یک گونه است مطلق و مقید یک گونه است و حکومت یک گونه است حکومت گاهی به توسعه است گاهی به تضییق در مقامِ ما، سه طایفه نصوص است که این طایفه ثالثه حاکم است بر طایفه اولی «بنحوٍ»، بر طایفه ثانیه «بنحوٍ آخر»؛ یک دلیل بر دو دلیل حکومت دارد به دو نحو.
ص: 1193
بیان ذلک این است که ما در مسئله مکیل و موزون این حکم را داشتیم که در مکیل و موزون در صورت اتحاد جنس، ربا حرام است، مکیل و موزون در صورت اختلاف جنس ربا نیست. پس آن طایفهای که میگوید در صورت اتحاد جنس تساوی شرط است؛ یعنی کالا و بها باید مساوی باشند کم و زیاد نباشد این طایفه هم میگوید که وقتی جنس ها مختلف شدند کالا و بها میتوانند مساوی باشند میتوانند اختلاف داشته باشند. پس آن دو طایفه میگوید در صورت اتحاد جنس، تفاضل حرام است این طایفه دوم میگفت که در صورت اختلاف جنس، تفاضل جایز است. این طایفه ثالثه این روایاتی که میفرماید جو و گندم یک جنساند اینها حاکماند بر طایفه اولی به توسعه موضوع و حاکماند بر طایفه ثالثه به تضییق موضوع.
بیان ذلک این است که طایفه اولی میفرماید وقتی که کالا و بها، ثمن و مثمن یک جنس بود ربا حرام است در او ربا راه دارد تفاضل حرام است این طایفه سوم که میگوید جو و گندم یک جنساند؛ یعنی شما که در آن طایفه اولی که دارید در صورت اتحاد جنس ربا راه پیدا میکند این اتحاد جنس را توسعه بدهید جو و گندم با اینکه «متحد الجنس» نیستند بگو «متحد الجنس»اند این موضوع، توسعه پیدا کرده. طایفه ثانیه که میگوید «عند اختلاف الجنس» تفاضل جایز است جو و گندم با اینکه «مختلف الجنس»اند منِ طایفه ثالثه این جو و گندم را از زیر مجموعه شما خارج میکنم میبرم زیر مجموعه طایفه اولی، اینکه طایفه اولی توسعه پیدا کرد همزمان طایفه ثانیه تضییق شد؛ یعنی جو و گندمی که زیر مجموعه طایفه ثانیه بود اختلاف جنس بود و تفاضل جایز بود این از زیر مجموعه طایفه ثانیه درآمد وارد طایفه اولی شد پس این طایفه ثالثه دو تا کار کرد هم طایفه اولی را توسعه داد هم طایفه ثالثه را تضییق کرد با اینکه به حسب ظاهر جو و گندم دو جنساند حکم طایفه اولی که رباست در آنها جاری است حکم طایفه ثانیه که عدم رباست در آنجا جاری نیست این راه فنی جمع این سه طایفه است این راه فنی، وقتی که اصولی وارد میشدند دیگر نیازی به آن رنج های فراوانی که مرحوم صاحب جواهر تحمل کرده، بعد بسیاری از آن فرمایشات هم بدون کم و زیاد در عروه مرحوم آقا سید محمد کاظم آمده این، چون راه فنی طی نشده و مقداری پیچیده به نظر میرسد، این اصلاً اصول را گذاشتند برای همین دیگر؛ اصول را گذاشتند برای اینکه انسان اصولی فکر میکند اصولی حرف بزند اصولی کتاب بنویسد، آن وقت شما این لوحهایی که دارید این لوحها وقتی شما دُرّی، چیزی بالای این لوح بگذارید خودش میغلطد تا پایین میآید آن کسی که درس میگوید آن کسی که کتاب مینویسد آن کسی که سخنرانی میکند هم باید یک دُرّ دستش باشد هم یک لوح؛ مطلب را لوحی بیان کند نظم آن هم مثل دُرّ باشد که از بالا تا پایین برود در ذهن شاگرد، از آن به بعد بین شاگرد و خدا خود شاگرد مسئول است خوب بنویسد خوب بحث کند خوب تقریر کند این امانت الهی را خوب به جان بسپارد که بتواند تدریس کند آنکه در درسی مینشیند بعد مدرس در نمیآید این مسئول الهی است برای اینکه این همه زحمت را کشیدند این امانت را به دست ما دادند ما که نیامدیم در بحث های خارج مسئله یاد بگیریم، اگر کسی وارد کلاس درس شد بعد مُدرّس نشد عندالله مسئول است برای اینکه این امانت ها را آنها تحویل ما دادند ما هم باید تحویل دیگری بدهیم اینها امانت الهی است اینها رایگان به دست نیامده با زندان رفتن ائمه(علیهم السلام) به دنیا آمده این طور نیست این احکام الهی همین طور به آسانی آمده باشد.
ص: 1194
وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) وقتی بعضی از اصحابش را میدید میفرمود: «اَشکُو اِلَی اللهِ وَحدَتی وَ تَقَلقُلِی» وجود مبارک یعقوب میگفت: اَشکُو بَثِّی وَ حُزنِی اِلَی اللهِ (1)[10]وجود مبارک امام صادق میفرمود من از مدرسه نداشتن شکایت میکنم آن از فراق یوسف شکوه داشت این از فراق شاگردان شکایت دارد. «أَشْکُو إِلَی اللَّهِ وَحْدَتِی وَ تَقَلْقُلِی مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ حَتَّی تَقْدِمُوا وَ أَرَاکُمْ وَ أُسَرَّ بِکُمْ فَلَیْتَ هَذِهِ الطَّاغِیَةَ أَذِنَ لِی فَاتَّخَذْتُ قَصْراً فَسَکَنْتُهُ وَ أَسْکَنْتُکُمْ مَعِی»؛ (2)[11] ای کاش این طاغیه، این دولت طاغی اجازه می داد ما مدرسهای میساختیم خودم میآمدم آنجا میماندم شما را هم جمع میکردم این احکام را هم میگفتم. اگر میگویند وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) چهار هزار یا کمتر و بیشتر شاگرد داشت نه یعنی حوزهای داشت که صد نفر پنجاه نفر پای منبرش بودند یک نفر دو نفر در طی این مدت ها مثلاً پنج شش نفر گاهی این طور بود. به هر تقدیر اگر آن آقایان با نظم، مطلب را بگویند آن شنونده هم موظف است. آن مطلب مثل تابلو باید باشد، نظم هم مثل درّ باشد که وقتی بالا گذاشتند تا پایین خودش بغلطد بیاید، آن وقت این سهولت دارد این حفظ، نظم، تنظیم، تدریس و بحث آن سهولت دارد. پس این طایفه ثالثه این کار را میکند بخشی از این طایفه ثالثه خوانده شد حالا بخش های دیگر هم این روایت باب را ملاحظه بفرمایید که این دوتا کار میکند؛ یعنی این طایفه ثالثه دوتا کار میکند هم روایات اتحاد جنس را توسعه میدهند هم روایات اختلاف جنس را تضییق میکنند.
ص: 1195
روایت در کتاب شریف وسائل, جلد هجدهم, باب هشت از ابواب ربا, صفحه 137, شروع میشود روایت دومی که خوانده بودیم این بود که به امام صادق عرض شد که «أَ یجُوزُ قَفِیزٌ مِن حِنطَة بِقَفِیزینِ مِن شَعیرٍ» حضرت فرمود: «لا یجُوزُ إِلا مِثلاً بِمِثلٍ»، چون «شعیر»؛ یعنی جو جنس آن از جنس حنطه است. حالا این تعبدی است که ذات اقدس الهی به وسیله ائمه(علیهم السلام) به ما فرمود حالا یا اصل آن این بود و دوباره نظیر میوههایی که پیوندی شد یا جهات دیگر جو اصل آن گندم بود و از آنجا درآمد یا نه یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) است که اصل اینها یکی بود؛ ولی بالأخره ماییم و حکم فقهی.
روایت سوم این باب این است که منصوربنحازم از أبی بصیر و دیگران از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل شد که «اَلحِنطَةُ وَ الشَّعیرُ رَأسَاً بِرَأسٍ لا یُزَادُ وَاحِدٌ مِنهُما عَلَی الآخَرِ» هیچ کدام بر دیگری نباید اضافه بشود این روایت را مرحوم شیخ نقل کرده (1)مرحوم صدوق نقل کرده (2)همان طور که کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده (3)این دو بزرگوار هم نقل کردند. روایت چهارم این باب هم که باز از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است دارد «لا یُبَاعُ مَختومَانِ مِن شَعِیرٍ بِمَختُومٍ مِن حِنطَةِ» این دو واحد وزنی را بدهی یک واحد وزنی از گندم بگیرید این جایز نیست «سُئِلَ عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الْحِنْطَةَ فَلَا یَجِدُ صَاحِبُهَا إِلَّا شَعِیراً أَیَصْلُحُ لَهُ أَنْ یَأْخُذَ اثْنَیْنِ بِوَاحِدٍ»؛ کسی از دیگری گندم خواست او نداشت بدهد حالا میشود یک برابر گندم را به عنوان دو برابر جو که قیمتش قیمت جو ارزان تر است و قیمت گندم بیشتر است بدهد یا نه، وجود مبارک حضرت فرمود که: «قَالَ لَا إِنَّمَا أَصْلُهُمَا وَاحِدٌ وَ کَانَ عَلِیٌّ علیه السلام یَعُدُّ الشَّعِیرَ بِالْحِنْطَةِ» (4)[15] این هم با این میشمرد اینها از یک جنساند حالا یک جنساند در فضای ما تعبدی است؛ یعنی همان نظیر «الطَّوَافُ بِالبَیتِ صَلاةٌ» میشود «وَ لا یَصلَحُ الشَّعِیرُ بِالحِنطَةِ اِلا وَاحِدٌ بِوَاحِدٍ» (5)[16]این روایت پنجم است که همین را که مرحوم کلینی نقل کرد (6)باز مرحوم شیخ نقل کرد. (7)در روایت ششم این باب که مرحوم کلینی (8)از سماعه نقل کرد: «قال سألته عن الحنطةِ وَ الشّعیر فقال إذا کانا سَوَاءً فلا بأس»؛ یعنی اگر تفاضل باشد رباست «سألته عن الحنطة و الدقیق فقال(علیه السلام) إذا کانا سواء فلا بأس»؛ (9)[20]حالا ما گندم دادیم با آرد گندم، میفرمایند این یک جنس است اما گندم و جو، اینها یک جنس بودنش تعبد است. مرحوم شیخ هم این را از عثمانبنعیسی نقل کرد (10)مثل همین است. روایت هفتم این باب هم که باز مرحوم کلینی نقل کرده است (11)از حماد عن الحلبی عن أبی عبدالله(علیه السلام) «فی حدیث قال لا یصلح الحنطة و الشعیر إلا واحدا بواحد»؛ تفاضل جایز نیست «الکیل یجری مجری واحدا» (12)[23]این را مرحوم کلینی نقل کرد مرحوم شیخ هم نقل کرد (13)باز در روایت «لا تَبِع الحِنطَةَ بِالشّعیرِ إِلا یَدَاً بِیَدٍ» نسیه هم باشد، چون در نسیه خود اجل و مدت باعث افزایش قیمت است این میشود ربا «وَ لا تَبِع قَفِیزَاً مِن حِنطَةٍ بِقَفِیزَینِ مِن شَعِیرٍ»؛ (14)[25]دو پیمانه جو بدهی یک پیمانه گندم بگیری این جایز نیست. این هشت روایت غالبشان در همین زمینه است این که مرحوم صاحب جواهر دارد که ما روایت صحاح داریم موثق داریم همین مضمون را مرحوم آقا سید محمد کاظم دارد ما روایات صحاح داریم ما روایت موثق داریم حالا شما به خبر واحد عمل نمیکنید به اینگونه از اخبار هم که حتماً عمل میکنید چه نگرانی دارید. اینکه مرحوم ابن ادریس دارد که عمل به خبر واحد جایز نیست (15)باید مقداری روی آن بحث بشود برای اینکه بسیاری از فتاوای ایشان با فتاوای اصحاب یکی است ما با کدام خبر شما با کدام خبر؟ روایات برای شما متواتر است که این طور فتوا میدهید یا نه؟ آن خبرهایی که مورد وثوق شما باشد به آن عمل میکنید اگر خوب بررسی بشود معلوم میشود که فاصله خیلی زیاد نیست؛ لذا در بسیاری از موارد، احکام آنها یکی است.
ص: 1196
1) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص95.
2) من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، ج3، ص281.
3) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص187، ط اسلامی.
4) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص139، ط آل البیت.
5) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص139، ط آل البیت.
6) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص189، ط اسلامی.
7) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص95.
8) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص188، ط اسلامی.
9) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص139، ط آل البیت.
10) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص95.
11) الاصول من الکافی، الشیخ الکلینی، ج5، ص189، ط اسلامی.
12) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص140، ط آل البیت.
13) تهذیب الاحکام، الشیخ الطوسی، ج7، ص95.
14) وسائل الشیعه، الشیخ الحرالعاملی، ج18، ص140، ط آل البیت.
15) السرائر، ابن ادریس الحلی، ج1، ص82.
فتحصل که إنّ هاهنا روایات و طواف ثلاث؛ یک طایفه دارد «عند اتحاد الجنس» تفاضل جایز نیست. (1)یک طایفه دارد «عند اختلاف الجنس» تفاضل جایز است. (2)طایفه ثالثه میگوید حنطه و شعیر؛ جو و گندم یک جنساند (3)این طایفه ثالثه نسبت به طایفه اولی حاکم است به توسعه موضوع و نسبت به طایفه ثانیه حاکم است به تضییق موضوع، بنابراین جو و گندم چه خودشان چه آردشان، چه یکی خودشان دیگری آرد دیگری در هیچ کدام از موارد تفاضل جایز نیست. اگر خدای سبحان توفیق داد برای سال بعد.
اما این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه مشخص فرمود با دعای هر روز یک «مناجات شعبانیه» این هماهنگ است. این مطالب بلندی که در این ادعیه هست ما نباید بگوییم به ما چه؟ باید بگوییم به ما چی؛ یعنی ما هم میتوانیم آن کار را بکنیم, برای اینکه دستور دادند. حالا آنها در عرشاند ما در فرش، اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مأمور شد وَ قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً (4)[30]ما هم همین را میگوییم باید هم بگوییم منتها آن علم کجا علم ما کجا؟ ما علوم حصولی مفهومی با اصل و امثال ذلک چهار تا مفهوم گیرمان بیاید او علم شهودی «اوحی الی ربه ما اوحی» است که اصلاً به بیان درنمیآید اما این وَ قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً تاب آن را دارد عرش تاب آن را دارد عرش تا فرش همه را شامل می شود. ما میگوییم رَبِّ زِدْنی عِلْماً در حالی که ذات اقدس الهی به رسولش فرمود: وَ قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً آن علم کجا علم ما کجا؟ این «مناجات شعبانیه» را ما میخوانیم؛ یعنی باید بخوانیم؛ منتها حالا آن اوج و عرشش برای آنهاست فرش اش برای ما. اینکه در این دعای نورانی آمده است که خدایا! قلبم «بعزّ قدس» تو معلق بشود»: «حَتّی تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ الی مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِیرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ». (5)[31]
ص: 1197
در بیانات نورانی حضرت امیر در همان وصایای به کمیل هست که یا کمیل!آنجا دارد که «إِن هَذِهِ القُلُوبَ أَوعِیةٌ فَخَیرهَا أَوعَاهَا» دارد مردان الهی که عالماند ارواحشان در ابدانشان هست ابدانشان در دنیاست «وَ أَروَاحها مُعَلَّقَةٌ بِالمحَلِّ الأَعلَی» (1)[32]این را فقط درباره ائمه(علیهم السلام) فرمودند؛ یعنی فرمودند ما چهارده نفر این گونه هستیم این را چرا برای کمیل دارد میگوید اینکه جزء مسائل امامت و اینها نیست این معلوم میشود که عمار یاسرها، اویس قرن ها، ابوذرها، سلمان ها، مقدادها اینها را هم میگیرد. فرمود: ابدانشان در عالم طبیعت است و ارواح اینها «مُعَلَّقَةٌ بِالمحَلِّ الأَعلَی» این شدنی است حالا گاهی یک لحظه است گاهی دو لحظه هست، چون بالأخره آدم وقتی بخواهد که چیزی که بالاست بگیرد باید چیزی بگذارد زیر پایش تا دستش برسد، آن علوم نافع که دم دست نیست، تا آدم نرود بالا هم که گیرش نمیآید. فرمود قدری بالاتر بروید تعال! تعال! همین است ؛ یعنی بالا بیا دیگر تَعَالَوا إِلَی کَلِمَةٍ (2)[33]«تعال»؛ یعنی بالا بیایید! فرمود ابدانشان در عالم طبیعت است و ارواح اینها هم «مُعَلَّقَةٌ بِالمحَلِّ الأَعلَی بِإِذنِ الله». بنابراین این نشان میدهد که این مناجات پربرکت شعبانیه بهره همه خواهد بود البته «کلٌ بحسبه» که امیدواریم خدای سبحان همه علاقمندان مخصوصاً شما را از مضامین بلند این مناجات نورانی متنعم بفرماید.