ghaemiyeh.com
سرشناسه:مددی، سیدمحمود
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج اصول استاد سیدمحمود مددی96-95 /سیدمحمود مددی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج اصول
موضوع: مطلق و مقید(فصل اول / جهت اولی (اعتبارات الماهیة) / مراد از «اعتبار» و «ماهیت»)
خلاصه مباحث گذشته:
دیروز واردشدیم در بحث «مطلق و مقید» و واردشدیم در فصل اول و جهت اولی که «تعریف مطلق» بود. امروز وارد جهت ثانیه میشویم.
الجهة الثانیة: اعتبارات الماهیة
مقدمهای است برای تعیین موضوعله در الفاظ اجناس؛ مثلاً موضوعله الفاظ شجر و قلم چیست؟ ابتداءً مقدمهای را بحث کنیم تا برسیم به تعیین موضوعله در اسماء اجناس.
توضیح چند اصطلاح
اعتبار
مراد از «اعتبار»، لحاظ و تصور است؛ اعتبارات ماهیت، یعنی انحائی که ما میتوانیم یک ماهیت را در ذهنمان تصور یا لحاظ کنیم. پس مراد از «اعتبار» انحاء لحاظ و انحاء تصور ماهیت است.
ماهیت
کلمة «ماهیت» به چهار معنا اطلاق میشود، معنای اول و دوم، در حکمت رایج است. معنای سوم و چهارم، در لسان اصولیین به کار برده میشود.
معنای اول: ما یقال فی جواب ما هو
معنای اول، معنایی است که در «حکمت» رایج است، و رایجترین معنا برای کلمة ماهیت، همین معنای اول است و کثیراً ما در السنة علمای دیگر هم به همین معنی به کار برده میشود. معنای اول عبارت است از: «ما یقال فی جواب ما هو».
حکما این را متوجه شدهاند که در هر موجودی، دو حیثیت کاملاً متمایز هست؛ یک حیثیت، «هستی» و «وجود» است که بین همة موجودات مشترک است. و یک حیثیت هم ذات و حقیقتی است که در این ذات، پارهای با هم مشترکند و پارهای مختلفند، به این ذات «ماهیت» میگویند. مثلاً «زید» ذات و حقیقتی دارد که درخت آن حقیقت را ندارد. گاهی هم دو موجود، یک حقیقت دارند مثل زید و عمرو که هر دو در ذات «انسانیت» با هم مشترکند. به این ذات و حقیقت، «ماهیت» میگویند.
در تعریف ماهیت، از عنوان مشیر استفاده کردهاند؛ ماهیت و حقیقت ماهیت، و جنس و فصل آن را نگفتهاند.
پس هر موجودی، برای خودش یک وجودی دارد و یک ماهیتی. و این، تحلیل ذهنی ماست، نه این که انضمامی در خارج باشد.
بعد فلاسفه متوجه شدند مفاهیمی که در ذهن داریم، به دو دسته تقسیم میشود: پارهای از این مفاهیم، از ذات و ماهیت انتزاع شده، و پارهای از این مفاهیم، از ذات و ماهیت انتزاع نشده. اسم مفاهیمی که از ماهیت انتزاع میشود را گذاشتند: «مفاهیم ماهوی»؛ مثل مفهوم انسان، حجر، شجر، فرس، حمار، علم (که کیف نفسانی است) و امثال ذلک. و اسم مفاهیمی که از ماهیت انتزاع نمیشود را گذاشتند: «مفاهیم غیرماهوی»؛ مثل وجود و عدم، جوهر، عرض، موجود، معلول، و امثال ذلک.
پس در معنای اول، «ماهیت» عبارت است از ذات و حقیقت یک شیء. و مفهومی هم که از این ماهیت انتزاع میشود، مفهوم حقیقی است. و مفهومی هم که از این ماهیت انتزاع نشود، مفهوم غیرماهوی یا اعتباری است؛ یعنی بالاعتبار و بتأملٍ من الذهن ساخته شدهاست.
بعدها در لسان متأخرین به مفاهیم ماهوی گفتند: «مفاهیم حقیقی»؛ یعنی مفاهیم که از یک حقیقت خارجی انتزاع شدهاند. و به مفاهیم دیگری که از یک حقیقت خارجی انتزاع نشدهاند مثل «موجود»، گفتند: «مفاهیم غیرحقیقی».
معنای دوم: ما به الشیء هو هو
معنای دوم هم معنایی است که در لسان حکما به کار برده میشود.
فلاسفه به اشیائی برخوردکردهاند که در عین تحقق خارجی، فاقد ماهیت است؛ مثل خود «وجود»، یا مثل حقتعالی؛ که موجودی است که ذهناً به «وجود» و «ذات» تحلیل نمیشود، بلکه یک وجود بحت است، مِن دون هیچ ذاتی. لذا یک معنای وسیعی برای «ماهیت» درست کردهاند که شامل این دسته از موجودات هم بشود. این معنای دوم، افراد معنای اول را هم دربرمیگیرد؛ چون ذات هم ما به الشیء هو هو است.
در این اصطلاحات، فرقی بین اصالتالوجود و اصالتالماهیت هم نیست.
این معنا، بعد از معنای اول، در حکمت کثیراً مّا به کار برده میشود.
معنای سوم: ماهیت به معنای عام
معنای سوم و چهارم، در لسان اصولیین به کار رفتهاست. نه این که اصولیین ماهیت به معنای اول و دوم را به کار نمیبرند، معنای اول و دوم را هم به کار میبرند، اما اصولیین ماهیت را به یک معنایی به کار میبرند که در حکمت نبوده، و آن «ماهیت به معنای عام» است.
معنا و اقسام آن
برای این که این معنای سوم را توضیح بدهم، باید مقدمتاً اشاره کنم به معنای «معنا» و «مفهوم».
ما در مباحث گذشته عرض کردیم تمامیِ الفاظی که دارای وضع هستند، یا اسم هستند یا علامت هستند. «اسم است» یعنی نام قرارگرفته برای اشیاء، مثل انسان و کتاب و زید و ضرب و غیر ذلک، اینها الفاظی هستند که اسم هستند برای شیئی از اشیاء. در مقابل، الفاظی داریم که اسم برای شیئی نیستند، مثل مِن، إلی، هو، انت، هذا، الذی، و امثال اینها، اینها علامت هستند.
الفاظی که اسم هستند، مسمّی دارند. به این مسمی، اصطلاحاً «معنا» میگوییم. مثلاً لفظ «انسان» اسم است برای شیئی، به آن شیء، مسمی یا معنای انسان میگوییم. این که «آن مسمی چیست؟» را در بحثهای بعدی میرسیم.
معنا، از دو قسم خارج نیست: خاص و عام. به جای این که وارد تعریف بشوم، در ضمن مثال توضیح میدهیم؛ قم، زید، هیمالایا، اسمی است که معنایش خاص است. و انسان و شجر و حجر، اسمی است که معنایش عام است.
تا اینجا، با معنا و اقسام آن آشنا شدیم.
مفهوم
مفهوم، ربطی به معنا ندارد. بلکه به «صورت معنا در ذهن» مفهوم میگویند. ما یک «صورت» داریم، یک «تصویر» داریم؛ وقتی شما تصویر زید را به ذهنتان میآورید، این تصویر و عکس قیافه و هیکل زید، معنای زید نیست. اما معنای مفهوم زید، مثلاً فرزند عمرو و برادر خالد است، معنای زید است.
مباحثه: معنا، همان مسمی است، ربطی به ذهن ما ندارد. ممکن است ما معنای اسمی را ندانیم و صورتی از آن معنا در ذهنمان نیاید، اما آن اسم معنا دارد.
پس تارتاً از شیئ (که دارای تصویر است) تصویرش را به ذهنمان میآوریم، به این تصویر، مفهوم نمیگویند. گاهی یک صورت به ذهنمان میآوریم؛ یعنی صورت معنای آن مفهوم.
مفهوم همیشه نسبت داده میشود به یک «لفظ». لفظ «مورچه» مفهوم است. «این مورچهای که فعلاً روی میز در حال حرکت است»، مفهوم لفظ «این مورچه» است، نه مفهوم «مورچه».
مفهوم انسان، همة مصادیق انسان، افرادش هستند.
فرق صورت و تصویر
در پرانتز فرق بین «صورت» و «تصویر» را اشاره کنم. حکما معتقدند که مُدرک صورت قوة عاقله است، و مدرک تصویر قوة متخیله است. وقتی تصویر یک شیء را به ذهن میآوریم، مُدرک این تصویر، قوة متخیله است، این تصویر، در قوة متخیله است. اما صورت، عبارت است از مدرک قوة عاقله. پس فرق بین «صورت» و «تصویر»، این است که صورتی که در قوة متخیله میآید، تصویر است، و صورتی که در قوة عاقله میآید، «صورت» است؛ چون قوة عاقله نمیتواند جزئیات را درک کند. لذا علم را تعریف کردهاند به: «حصول صورة الشیء عند العقل». ولی ما این مطالب (صور معقوله) را قبول نکردیم، قبلاً هم توضیح دادهام.
«فرزند کسی بودن»، صورت است؛ ممکن است شما تا به حال زید را اصلاً ندیده باشید ولی پدرش را بشناسید، وقتی زید را تصورمیکنید، ممکن است هیچ تصویر و عکسی هم به ذهنتان نیاید. وقتی شما سرایندة فلان قصیده را تصورمیکنید، در لفظ «سراینده» تصویری به ذهنتان نمیآید. و نیز در «ضارب زید»؛ ممکن است شما اصلاً آن ضارب را ندیده باشید، ولی این معنا را تصورمیکنید.
خلاصه
معنا: الفاظی که به مسمای آن الفاظ، معنا میگوییم. و بر دو قسم است: خاص مثل زید، و عام مثل چوب.
به صورت معنا در ذهن، مفهوم آن لفظ میگویند.
ماهیت در این معنا، همان «معنای عام» است
در کلام اصولیین «ماهیت» کثیراً مّا به کار برده میشود به معنای «معنای عام»؛ مثلاً میگویند: «ماهیت صلات»، در حالی که نه به معنای اول درست است و نه به معنای دوم درست است. مهم نیست آن معنای عام، معنایی باشد که ماهیت به معنای اولی باشد یا نباشد. مثلاً بیت و میز و صندلی و خانه و دار و صلات و صوم و حج، الفاظی هستند که معانی عامّی دارند.
«طبیعی» هم که میگویند مثل «طبیعی صلات»، به همین معناست.
«مشترک معنوی»، در جایی به کار برده میشود که معنا عام باشد.
معنای چهارم: به معنای معنا
معنای چهارم که در اصول کلمة «ماهیت» هم به کار رفته، خود «معنا» است، چه عام باشد و چه خاص باشد. مثلاً بحث شده که: «موضوعله در اعلام، وجود است یا ماهیت است؟»؛ یعنی «زید» آیا اسم «وجود زید» است؟ یا اسم «ماهیت زید» است؟ یا اسم «مجموع وجود و ماهیت زید» است؟
خلاصة معانی اربعة معنا
پس «ماهیت» تارتاً به معنای «ما یقال فی جواب ما هو»، تارتاً به معنای «ما به الشیء هو هو» است، ثالثةً به معنای «معنای عام» است، و رابعتاً به معنای مطلق «معنا» است؛ اعم از این که آن معنا، عام باشد یا خاص باشد.
مراد از «ماهیت» در این بحث
در این بحثِ «موضوعله اسماء اجناس» مراد اصولیین معنای سوم بودهاست؛ چون اسم جنس اولاً اسم است و علامت نیست بلکه مسمی دارد، ثانیاً عام است. چون اصولیین از بحث «اسم جنس» به این مناسبت وارد اعتبارات ماهیت شدهاند، پس مرادشان معنای عام» یعنی همان معنای سوم از معنا بودهاست.
لکن مباحثی را که مطرح میکنند، خصوصیت و معنای سوم دخالتی در آن ندارد، بلکه مباحثشان مربوط میشود به ماهیت به معنای چهارم؛ «معنا» ولو خاص باشد مثل «زید»، به چند نحو میتوانیم تصورش کنیم؟
پس با توجه به منشأ بحث که از موضوعله اسم جنس به این بحث رسیدهاند، معنای سوم مرادشان بودهاست. و با توجه به بحثهایی که مطرح کردهاند که عامبودن معنا در آن خصوصیتی ندارد، از این جهت ممکن است بگوییم: مرادشان معنای چهارم است؛ که یک معنا را به چند نحو میتوان در ذهن حاضر کرد؛ یعنی اگر بخواهیم از یک معنا مفهومگیری کنیم، چند گونه میتوانیم معنا را تصورکنیم؟
پس اعتبارات ماهیت، یعنی انحاء تصور و لحاظ یک معنا، چه «معنای عام» که اصولین بیشتر مد نظرشان بوده، یا به طور کلی «معنا» ولو عام نباشد.
حالا که با این مقدمه آشنا شدیم، وارد اصل بحث میشویم؛ یک ماهیت را اگر بخواهیم صورتش را به ذهن بیاوریم، .
إنشاءالله فردا واردمیشوم در انحاء تصور ما از یک معنا؛ وقتی یک معنا را میخواهیم تصورکنیم، چند جور میتوانیم آن معنا را تصورکنیم؟ این بحث، هم برای مباحث اصول مفید است هم برای مباحث حکمت.
موضوع: بحث پنجم: مطلق و مقید (فصل اول / جهت ثانیه / انحاء لحاظ ماهیت)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم: ماهیت» در السنة علما به چهار معنا اطلاق میشود، و مراد ما «معنا» است اعم از این که خاص باشد یا عم؛ یعنی اگر بخواهیم معنایی را تصورکنیم، انحاء تصور و لحاظ آن معنا، به چند نحو است؟
انحاء لحاظ ماهیت
ما اگر بخواهیم ماهیتی را در ذهن تصورکنیم، از سه حال خارج نیست:
اول: خود ماهیت را تصورکنیم بدون این که وصفی را برای آن ماهیت درنظربگیریم.
دوم و سوم: اگر وصفی برای ماهیت در نظربگیریم، آن وصف، یا وجودی است یا عدمی.
تطبیق در یک مثال
ماهیت و معنای «انسان» را در نظر بگیرید؛ وقتی من میخواهم انسان را تصورکنم، سه جور میتوانم تصورکنم:
قسم اول: لابشرط قسمی
فقط معنای «حیوان ناطق» را به ذهن بیاورم و در مرحلة «تصور» فقط همین ذات را تصورکنم بدون هیچ قید و وصفی.
قسم دوم: بشرط شیء
این انسان را تصورکنم با یک وصفی که به آن ضمیمه کردهام؛ مثل «الانسان العالم».
ما در مرتبة تخیل، ذهن ما این قدرت را دارد که تصاویری که میبیند را میتواند هر طور که دوست دارد، دستکاری کند. مثلاً شما میتوانید تصویر زید که عینک ندارد و عمامهاش سیاه است را به ذهن بیاورید در حالی که عمامهاش سفید است و عینک هم دارد. ذهن ما، همین کار را در ناحیة مفهوم و صورت معنا هم میتواند انجام دهد؛ مثال اضافهکردن عینک به تصویر زید در ذهن، مثال اضافهکردن «علم» است به «صورت انسان» در ذهن. پس ذهن میتواند معنای انسان را تصورکند، و یک قیدی را هم کنار او قراردهد. در این صورت، صورت «الانسان» در ذهن هست، به علاوة «العالم».
قسم سوم: بشرطلا
قسم سوم، این است که ماهیت «انسان» را با لحاظ یک وصف عدمی درنظربگیریم. این قسم، همان قسم دوم است، بر اساس نکتهای که در حکمت بوده، قسم سومی شمرده شده. اگر در اصول میخواستیم این تقسیمبندی را انجام بدهیم، فقط دو قسمش میکردیم.
خلاصة سه قسم
پس یا معنا و ماهیت را بدون وصف و قید تصور میکنیم، یا تصورش میکنیم با وصفی که در ذهن برای آن معنای متصوَّر آوردهایم، و این وصف، یا وجودی است یا عدمی. اگر وجودی باشد، قسم دوم است، و اگر عدمی باشد، قسم سوم است. این تقسیم، عقلی و ثنائی است. این سه قسم، انحاء تصور ما از ماهیت است. قسم اول، ماهیت لابشرط قسمی است. قسم دوم، ماهیت بشرط شیء است. و قسم سوم، ماهیت بشرطلا است. پس بنابراین ما یک ماهیت را سه جور میتوانیم تصورکنیم.
چند نکته
1- لازم نیست معنای متصوَّر مصداق داشته باشد
لازم نیست که آنچه تصورمیکنید، معقول باشد؛ میتوانید تصورکنید «الانسان غیر المخلوق»، حتی میتوانید تصورکنید «الانسان الخالق للبارئ تعالی»، یا «الانسان الذی لیس بانسان»، یا «المثلث المربع»(1) با این که این مفهوم در خارج مصداق ندارد؛ این لفظ را میتوانیم تصورکنیم، ولی تصویر نمیتوانیم بکنیم، الفاظ به تصویر نیاز ندارد.
2- وصف ماهیت در این بحث، باید خارج از ذات باشد
1) (1) - همه میدانیم که «مثلث مربع» محال است. اما برای این که محمولِ «محال» را بر آن حمل کنیم، باید موضوع را تصورکنیم. پس در همین قضیه، ابتدا «مثلث مربع» را تصورمیکنیم سپس این حمل را انجام میدهیم. پس تصورش محال نیست، اگرچه تصویرسازیاش حتی در ذهن محال است. مقرر.
این وصف باید خارج از ذات باشد؛ «الانسان الناطق»، صرفاً لفظ است، نه این که بشرطشیء باشد.
3- این سه عنوان، ذهنی است(1)
این سه عنوان، لابشرط، بشرط شیء و بشرط لا، سه مفهوم ذهنی(2) است، نه این که ناظر به سه معنا یا سه ماهیت باشد. ماهیت لابشرط در خارج نداریم، بلکه فقط ذهنی است؛ یعنی ما بإزاء اینها فقط مفاهیم ذهنی داریم؛ چون بحث، در تصور و لحاظ است.
اصلاً در خارج هیچ ماهیت شخصی نداریم.
4- معقول اول و ثانی
یک بحثی آمده تحت عنوان معقول اول و ثانی، و برای معقول ثانی دو اصطلاح درست کردهاند: منطقی و فلسفی.
در حکمت
این اصطلاح، در حکمت خیلی پیچیده شده که: «مراد از این معقول اول و ثانی، دقیقاً چیست؟!»؛ تا جایی که مرحوم آقای صدر گفته: «معقول ثانی منطقی خطاست، و معقول ثانی فلسفی نامعقول است.»!(3) اشکال آقای صدر همین بوده که اشتباه است که بگوییم: «نوع» از مفاهیم دیگر انتزاع شده.
یکی از کسانی که نسبتاً بهتر از بقیه توضیح و تشریح کرده، مرحوم لاهیجی است در «شوارقالالهام».
1) (2) - استاد این نکته را به عنوان اولین نکته فرمودند، و نکتة اول و دوم را در خلال درس و پاسخ به سؤالات فرمودند.
2) (3) - «ذهنی» قید توضیحی است؛ چون هر مفهومی ذهنی است.
3) (4) - بارها گفتهام که متکلمین خیلی سعی میکردهاند که کلمات حکما را نفی کنند ولی عموماً موفق نمیشدهاند. منتقدین جدید خواستهاند به یک نحو دیگری نقدکنند؛ گفتهاند: «این حرفها که شما میزنید، بیمعناست.»، این، یک نقدی است که راحت نمیشود جوابش داد. اشکال آقای صدر به معقول ثانی فلسفی هم از همین قبیل است.
در اصول
اما اصولیین متأخر یک اصطلاحی درست کردهاند برای معقول اول و ثانی که خیلی اصطلاح خوبی است؛ گفتهاند: هر مفهومی که در ذهن ما میآید، اگر ناظر به مفهوم باشد (یعنی مصداقش مفهوم باشد)، معقول ثانی است، و اگر اینطور نباشد، معقول اول است. چرا به مفهوم میگویند: «معقول»؟ چون در نظر اینها مفهوم عبارت است از «صورة الشیء عند العقل».
این، یک اصطلاح بسیار خوب و بهجا و کارگشایی است، در کلمات آقای صدر هم زیاد به کار برده شده. در تعابیر اصولیین بوده، ولی کسی که خیلی خوب منقحش کرده، مرحوم آقای صدر است. مثلاً «نوع» معقول ثانی منطقی است، و معقول اولی اصولی است. «عدم» در اصول، معقول اول است؛ چون ناظر به یک مفهوم دیگر نیست. خیلی کاربرد خوبی در علوم دارد؛ خیلی بهتر از آن معقول ثانی فلسفی و منطقی است.
معقول ثانی اصولی، مثل کلی، جزئی، خود مفهوم، اینها ناظر به مفاهیم است.
این سه مفهوم، معقول اول اصولی است
این سه تصوری که ما از ماهیت داریم، هر سه معقول اول هستند، البته نسبت به آن چهار مفهومْ معقول اولی هستند؛ چرا که میشود یک معقول ثانی را به نحو لابشرط قسم لحاظ کنیم (مثل «کلّیِ تصورشده) و درنتیجه معقول ثانی اصولی باشد.(1)
قسم چهارم: لابشرط مقسمی
چهار مفهوم جدید
ذهن ما یک قدم دیگری برمیدارد و به خود این سه مفهوم نظرمیکند تا مفهومی درست کند که این سه مفهوم، مصداق آن مفهوم باشد. اینجاست که ذهن ما چهار مفهوم دیگر هم درست میکند؛ از هر یک از آن سه مفهوم، یک مفهوم دیگر انتزاع میکند، آنگاه مفهوم چهارمی درست میکند که هر سه مفهومی که از سه قسم لحاظ ماهیت انتزاع کرده، مصادق این مفهوم چهارم است. این چهار مفهوم، معقول ثانی اصولی است؛ چون از مفاهیم دیگر گرفته شده و مصداقش مفهوم است. این چهار مفهوم، عبارتند از:
1) (5) - این مطلب (که نسبت به آن چهار مفهوم، اولی است.) را استاد خارج از کلاس (در پاسخ به «کلیِ تصورشده) فرمودند.
مفهوم اول: المفهوم الخالی عن القید
از صورت «الانسان» میخواهیم مفهومی درست کنیم که مصداقش فقط «مفهوم انسان لابشرط» باشد: «مفهوم الانسان الخالی عن القید»، در حالی که «الخالی» وصف مفهوم است، نه وصف «الانسان». این مفهوم، از مفهوم «الانسان» (ماهیت لابشرط) انتزاع شدهاست و لذا معقول ثانی اصولی است.
مفهوم دوم: المفهوم المقید بالشرط الوجودی
میخواهیم از «ماهیت بشرط شیء» یک مفهومی بگیریم که مصداقش فقط همین مفهوم باشد: «مفهوم الانسان المقید بالعالم» که «المقید» وصف «مفهوم» است، نه وصف «الانسان».
مفهوم سوم: المفهوم المقید بالشرط العدمی
میخواهیم از «ماهیت بشرط لا» یک مفهومی بگیریم که مصداقش فقط همین مفهوم (ماهیت بشرط لا) باشد: «مفهوم الانسان المقید بغیر العالم» در حالی که «المقید» وصف مفهوم است. مصداق این مفهوم، فقط «ماهیت بشرطلا» است.
مفهوم چهارم: جامع سه مفهوم قبلی
مفهوم چهارم، «مفهوم الانسان» است؛ مصداق این مفهوم، فقط در ذهن است و سه مصداق دارد: مفهوم الانسان، مفهوم الانسان العالم، و مفهوم الانسان الغیر العالم. مصداق «مفهوم الانسان» من و شما نیستیم، بلکه همان ماهیت لابشرط و بشرطشیء و بشرطلا است.
قسم چهارم، لابشرط مقسمی است
پس ما چهار مفهوم پیداکردیم که معقول ثانی اصولی هستند؛ چون ناظر به سه مفهوم است. سه مفهوم اول، هر کدام را از یکی از مفاهیم قبلی انتزاع کردیم، و مفهوم چهارم را از این سه مفهوم انتزاع کردیم. از این چهار مفهوم، مفهوم اول و دوم و سوم اسم ندارد، اسم چهارمی، لابشرط مقسمی است.
برای این که قسم اول با قسم چهارم اشتباه نشود، اسم قسم اول را گذاشتهایم ماهیت لابشرط قسمی.
قسم چهارمی که آقای خوئی گفته
ما گفتیم: یک مفهوم را فقط سه جور میتوان تصورکرد. آقای خوئی، از کسانی است که قائل است یک معنا را چهار جور میتوانیم تصورکنیم. فردا انشاءالله وارد کلام آقای خوئی میشویم: محاضرات:ج4،ص510 به بعد، محاضرات چهارجلدی که در موسوعة آقای خوئی چاپ شده.
موضوع: مطلق و مقید (اعتبارات ماهیت / قسم چهارم مرحوم آقای خوئی و کلی طبیعی)
خلاصه مباحث گذشته:
جلسة گذشته بحثمان در انحاء لحاظ و تصور یک ماهیت بود؛ گفتیم: یک ماهیت یا معنا را به سه نحو میتوانیم تصورکنیم: یکی این که خود آن ماهیت را تصورکنیم بدون هیچ وصفی (ماهیت لابشرط قسمی)، یکی این که تصورکنیم با یک وصفی، و آن وصف یا وجودی است (ماهیت بشرطشیء) و یا عدمی است (ماهیت بشرطلا).
بعد گفتیم از این سه مفهوم میتوانیم چهار مفهوم دیگر را بگیریم که معقول ثانی اصولی هستند، که اولی مصداقش فقط ماهیت لابشرط است، مصداق دومی فقط ماهیت بشرطشیء است، و مصداق سومی فقط ماهیت بشرطلا است، و چهارمی هر سه مفهوم در تعقل اول، مصداقش است.
سه امر باقیمانده
بعد از اتمام این بحث، بقِیَ سه امر. امر اول این است که آیا ما در تعقل اول قسم رابعی داریم یا نه؟ امر دوم این است که «کلی طبیعی» بر کدامیک از این اقسام منطبق میشود؟ و امر سوم این است که ماهیت مهمله یکی از این اقسام هفتگانه است؟ یا قسم مستقلی است؟
امر اول: قسم چهارم
در تعقل اول (که از اشیاء خارجی سه قسم مفهوم انتزاع میکنیم: لابشرط، بشرطشیء، و بشرطلا.)، آیا قسم دیگری هم داریم یا نه؟
توضیح مدعای مرحوم آقای خوئی
مرحوم آقای خوئی فرمودهاند که در تعقل اول، چهار مفهوم داریم، سه تا همان قبلی است: لابشرط، بشرط شیء و بشرطلا، مرحوم آقای خوئی اسم قسم اول را تغییرداده و گفته اسمش «ماهیت مهمله» است؛ وقتی نظر به ذات و ذاتیات میکنیم، اسمش ماهیت مهمله است.
ایشان قسم چهارمی اضافه کرده؛ گاهی که ما ماهیت را لحاظ میکنیم، «عدم تقید به وجود» یا «عدم تقید به عدم» هم را هم لحاظ میکنیم. در قسم اول یعنی ماهیت مهمله، «عدم تقید» را لحاظ نمیکردیم، «لحاظ» را فقط متوجه ذات و ذاتیات میکردیم. در قسم چهارم، هم ذات را لحاظ میکنیم و هم عدم تقیدش را لحاظ میکنیم؛ مثلاً نه مقید است به «وجود علم» و نه مقید است به «عدم علم». پس وقتی که ذات را لحاظ میکنید و تقید به «وجود» و «عدم» را لحاظ میکنید، این تقید را اگر لحاظ نکردید، میشود «ماهیت مهمله». و اگر لحاظ نکردید، میشود «ماهیت لابشرط قسمی».
این، فرمایش مرحوم آقای خوئی است.
گویا فرمایش محقق اصفهانی هم همین باشد(1) ، و گویا فرمایش آقای خوئی هم همان فرمایش استادشان است(2) .
نقد مدعای ایشان
به هیچ وجه با این فرمایش آقای خوئی موافق نیستیم؛ معتقدیم که در تعقل اول، فقط سه جور میتوانیم ماهیت را اعتبار و لحاظ کنیم.
ایشان فرمودهاند که این «عدم تقید» اگر لحاظ نشود «ماهیت مهمله» است، و اگر لحاظ بشود «ماهیت لابشرط قسمی» است. از ایشان سؤال میکنیم: این «عدم تقید به امر وجودی یا عدمی» را به چه نحوی میخواهند لحاظ کنند؟
عدم تقیّد اگر به نحو تصوری لحاظ بشود
اگر به نحو تصوری لحاظ کنند، اینطور میشود که «الانسان الخالی عن التقید بوجود شیء و عدمه». اگر مراد ایشان این باشد، میشود معقول ثانی؛ چون در خارج «تقید» نداریم، «تقیّد» فقط در مرحلة «تعقّل» صورت میگیرد؛ چرا که «تقیید» فعل ذهن است. پس این مفهوم مقید، ناظر به مفهوم (لابشرط قسمی) است و لذا «معقول ثانی» است. درحالیکه الآن بحث ما در اعتبارات و تصورات ماهیت است که معقول اول است (نه معقول ثانی)، و لذا خارج از محل بحث است. پس اگر مراد ایشان لحاظ به نحو «تصوری» باشد، ماهیتی که لحاظ کردهایم، «الانسان الخالی عن التقید بوجود شیء و عدمه» است که معقول ثانی است و خارج از محل بحث است.
عدم تقیّد اگر به نحو تصدیقی لحاظ بشود
اما اگر مرادتان از «لحاظ» تصدیق باشد به این معنا که انسان را ابتدا تصورمیکنیم سپس این تصدیق برای ما پیدامیشود که: «این انسان متصوَّر، از تقید خالی است.»، در این صورت، ما چه چنین تصدیقی داشته باشیم و چه نداشته باشیم، اثری برای ما ندارد؛ چون بحث ما در «تصور ماهیت» است؛ آن تصدیق، کالحجر به جنب الانسان است؛ ما داریم راجع به انقسامات خود «تصور» بحث میکنیم، چه تصدیقی درکنارش باشد و چه نباشد. این تقسیم، مثل این است که انسان را تقسیم کنیم به «انسانی که کنارش حجر است» و «انسانی که کنارش حجر نیست»؛ این تقسیم، دربارة خود «انسان» نیست، مربوط به مکان انسان است.
پس در تعقل اول، ما نمیتوانیم مفهوم چهارمی داشته باشیم، و فقط سه مفهوم میتوانیم از یک شیء داشته باشیم: لابشرط قسمی، بشرطشیء، یا بشرطلا. و این تقسیم هم ثنائی است: شیئی که تصورمیکنیم، یا با وصف است یا بدون وصف، و اگر با وصف است، یا با وصف وجودی است یا با وصف عدمی است.
امر دوم: کلی طبیعی
امر دوم این است که در کلام حکما و مناطقه عنوان «کلی طبیعی» زیاد به کار برده میشود، سؤال شده که: «کلی طبیعی، کدامیک از این سه قسم، یا کدامیک از این هفت قسم است؟». ما معتقدیم مراد از «کلی طبیعی» که در حکمت هم زیاد به کار برده شده، اولاً از این اقسام خارج نیست، و ثانیاً مرادشان هم دقیقاً همان ماهیت لابشرط است.
سابقاً این را توضیح دادم که ما وقتی برای شیء اسم میگذاریم، به آن موضوعله یا مسمی میگوییم: «معنا». و گفتیم که معنا بر دو قسم است: یا خاص است یا عام است، خاص مثل معنای لفظ زید، و عام مثل معنای لفظ حجر. و گفتیم به صورت معنی در ذهن میگوییم: «مفهوم». مفهوم، در منطق تقسیم میشود به کلی و جزئی. آن صورت معنا اگر صورت معنای خاص باشد، مفهوم جزئی است، و اگر صورت معنای عام باشد مفهوم کلی است. پس تا اینجا روشن شد که کلی طبیعی، چون «کلی» است، ناظر به مفاهیم است، نه این که ناظر به معانی یا خارج از ذهن باشد.
«طبیعی» در اصطلاح یعنی «ماهیت». وقتی میگویند: «الصورة الطبیعیة»، یعنی «الصورة النوعیة». مقصود از ماهیت هم همان معنای اولش است یعنی «ما یقال فی جواب ما هو». پس «کلی طبیعی» چون همان «ماهیت» است، مفهومی است که ذات طبیعت را نشان میدهد و بر همة افراد طبیعی هم صدق کند. پس منحصر میشود به ماهیت لابشرط؛ چون از آن سه قسم، تنها ماهیت لابشرط است که هم مفهوم است و هم کلی است و هم بر جمیع افراد ماهیت منطبق است. پس مفهوم الانسان، الشجر، و امثال ذلک، کلی طبیعی است. پس «کلی طبیعی» مساوق با «ماهیت لابشرط» است.
مفهوم «الانسان» در ذهن، هم مصداق ماهیت لابشرط است، و هم مصداق کلی طبیعی است. پس «ماهیت لابشرط» و «کلی طبیعی» یک چیز است؛ یعنی هر مصداق ماهیت لابشرط، مصداق کلی طبیعی هم هست، و بالعکس.
خود کلی طبیعی، مثل کلی، معقول ثانی اصولی است. اما مصداقش معقول اول است.
اشکال: «کلی طبیعی» یک معقول ثانی اصولی است، چطور میتواند منطبق بشود بر «لابشرط قسمی»؟
پاسخ: «ماهیت لابشرط قسمی» هم یک معقول ثانی اصولی است؛ مصادیق هر دو، مفاهیم هستند که معقول اولی هستند.
سؤال: چرا ماهیت لابشرط مقسمی را نگوییم کلی طبیعی است؟
پاسخ استاد: خود «مفهوم الانسان» از افراد کلی طبیعی نیست؛ به جهت این که «مفهوم الانسان» ناظر به ماهیت انسانی نیست، ولی مفهوم «انسان» کلی طبیعی است چون ناظر به طبیعت و ماهیت انسان است.
سؤال: آیا «انسان عالم» هم کلی طبیعی است؟
پاسخ: خیر.
اشکال: ولی «انسان عالم» نسبت به «عدالت» لابشرط قسمی است. این سه قسم، قیاسی است، به خلاف کلی طبیعی. چطور ممکن است یک مفهوم قیاسی منطبق بشود بر یک مفهوم غیرقیاسی؟
پاسخ: «انسان عالم» به نحو «تصدیقی» نسبت به «عدالت» لابشرط قسمی است؛ یعنی تصدیق کردهایم که انسان عالم، مشروط به عدالت نیست. این سه قسم لحاظ ماهیت، به نحو «تصوری» است و درنتیجه قیاسی نیست؛ یک ماهیت و معنا، همین که قید بخورد، لابشرط قسمی نیست، پس «انسان عالم» لابشرط قسمی نیست کما این که کلی طبیعی هم نیست.
در پاسخ به یک اشکال: این که «آیا کلی طبیعی در خارج وجود دارد یا نه؟» یک بحث دیگری است؛ که آیا در عالم خارج هم «طبیعت الانسان» وجود دارد یا در خارج فقط مصدایقش موجود است؟ به عبارت دیگر میخواهیم ببینیم: آیا «طبیعت انسان» یک طبیعتی است که فقط در ذهن موجود میشود؟ یا در خارج هم موجود میشود؟
امر سوم: ماهیت مهمله
«ماهیت مهمله» متأخرین ما را خیلی به خودش مشغول کرده که «بالاخره ماهیت مهمله چیست؟!». در مجموع اقوال در مسأله سه قول است؛ قول اول از مرحوم آخوند است که همان لابشرط مقسمی است. قول دوم، قول مرحوم اصفهانی و مرحوم آقای خوئی است که: ماهیت مهمله، قسیم لابشرط قسمی است. و بالاخره قول سوم نظر مرحوم آقای صدر است که قائل است ماهیت مهمله چیزی جز لابشرط قسمی نیست. این نزاع، آیا در حد الفاظ و اصطلاحات است؟ یا واقعاً در حقیقت «ماهیت مهمله» با هم اختلاف دارند؟ إنشاءالله توضیح و تفسیرش جلسة آینده.
موضوع: مطلق و مقید (جهت ثانیه: اعتبارات ماهیت / ماهیت مهمله / و جهت ثالثه: اسم جنس)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در اعتباریات ماهیت بود، گفتیم که به سه نحو میتوان لحاظش کرد: لابشرط، بشرطشیء، و بشرطلا. بعد گفتیم از این سه قسم و از این سه مفهوم، میتوانیم چهار مفهوم دیگر را انتزاع کنیم که اسم قسم چهارم را «لابشرط مقسمی» گذاشتیم. بعد وارد اموری شدیم، امر سوم راجع به حقیقت «ماهیت مهمله» است؛ در لسان اصولیین کثیراًما از این اصطلاح استفاده میشود. «ماهیت مهمله» آیا یک قسم از همان اقسام هفتگانه است؟ یا خارج از آن اقسام است؟
گفتیم که به مرحوم آخوند نسبت داده شده که ماهیت مهمله همان ماهیت لابشرط مقسمی است. مرحوم اصفهانی و مرحوم آقای خوئی قائلند که ماهیت مهمله، قسیم لابشرط قسمی است و فرقش با لابشرط قسمی این است که در ماهیت مهمله «عدم تقید» لحاظ نشده در حالی که در لابشرط قسمی لحاظ شده. مرحوم آقای صدر قائل است که ماهیت مهمله همان ماهیت لابشرط است.
برگشت سه نظریه به حقیقت ماهیت لابشرط قسمی
امروز میخواهیم این سه نظر را بررسی کنیم. برگشت این سه نظریه، به یک نظریه است:
مرحوم آقای خوئی و مرحوم آقاضیاء میگویند که ماهیت لابشرط، ماهیتی است که در آن ماهیت، لحاظ کردهایم «عدم لحاظ هر قیدی» را، و ماهیت مهمله قسیم این قسم به عنوان یک قسم چهارمی است؛ که «عدم لحاظ» را هم لحاظ نکردهباشیم. آقای صدر میگوید: در ماهیت لابشرط هم «عدم لحاظ» را لحاظ نکردهایم. بنابراین از نظر آقای صدر «ماهیت لابشرط قسمی» برمیگردد به همان «ماهیت مهمله». پس مرحوم آقای صدر و مرحوم اصفهانی و آقای خوئی، هر سه بزرگوار میگویند: وقتی که ماهیت را بلاقید (حتی بدون قید «عدم لحاظ») لحاظ کردیم، ماهیت مهمله است. پس نزاع، از سه تا، تقلیل پیداکرد به دو تا.
عبارت مرحوم آخوند خالی، از اجمال و ابهام نیست؛ آقای صدر در «بحوث» به مرحوم آقای آخوند نسبت داده که: ماهیت مهمله، همان لابشرط مقسمی است. از ظاهر کفایه برمیآید که برداشت ایشان از ماهیت مهمله همان ماهیت لابشرط مقسمی است؛ که نظر بر ذات و ذاتیات است و «عدم تقیّد» لحاظ نمیشود. پس مرحوم آخوند هم میفرماید وقتی که ما ماهیت را بلاقید لحاظ کردیم، همان ماهیت بلاشرط یا مهمله است. پس مرحوم آخوند هم قبول دارد که ماهیت مهمله، همان ماهیت بلاشرط است. پس نزاع، از سه تا، تقلیل پیداکرد به یکی.
پس تمام این نظریات، به یک نظریه برگشت؛ تمام اینها قائلند که «ماهیت مهمله» عبارت است از ماهیتی که بما هی ملحوظ شده، و فقط ذات و ذاتیاتش لحاظ شده، و «عدم تقیّد»ش لحاظ نشدهاست.
پس درحقیقت، نزاع در ماهیت لابشرط قسمی است؛ یعنی همه قبول دارند که اگر ماهیت (یعنی ذات و ذاتیات) را لحاظ کنیم و حتی «عدم لحاظ خارج» را هم لحاظ نکنیم، اسمش «ماهیت مهمله» است، ما اسمش را میگذاریم «ماهیت لابشرط قسمی».
ولو این مطلب را از شهیدصدر اخذنکردهایم، ولی تابع ایشان هستیم.
اشکال: حمل غیرذاتی بر ماهیت مهمله
فقط یک «إن قلت» باقی میماند که اگر حلش کنیم، از این جهت فارغ میشویم. إن قلت که اگر ماهیت لابشرطقسمی همان ماهیت مهمله است، پس چگونه این همه محمولاتِ خارج از ذات را برای این ماهیات اثبات میکنیم و مثلاً میگوییم: «الانسان یمشی»؟! اگر یعنی فقط نظر به ذات انداختهایم، پس چطور میتوانیم محمولات مختلف را بر او حمل کنیم؟! پس معلوم میشود که در ماهیت مهمله «عدم تقیّد» لحاظ نشده و درنتیجه ماهیت مهمله، همان لابشرط قسمی نیست!
این «إن قلت»، از قِبل مرحوم آقای خوئی و تابعین ایشان است برای اثبات قسم چهارمی؛ اگر قسم چهارمی نداشته باشیم، نمیتوانیم بگوییم: «الانسان فانٍ».
پاسخ: موضوع، محکی است، نه مفهوم
یک جواب روشنی بدهیم و وارد تفصیلش نشویم؛ ما بارها گفتهایم که محمول دائماً مرتبط با محکی است، نه با مفهوم، و نه با معنا. ما مفاهیمی را به ذهنمان میآوریم، سپس از طریق آن مفاهیم، به شیء یا اشیائی اشاره میکنیم، بعد راجع به آن اشیاء حکم صادرمیکنیم و مثلاً میتوانیم بگوییم: «الانسان» و اشاره کنیم به «افراد انسان» و بگوییم: «فانٍ»، و میتوانیم بگوییم: «الانسان» و اشاره کنمی به «مفهوم انسان» و بگوییم: «نوعٌ».
اگر محکی نداشته باشد، ما اصلاً نمیتوانیم محمول برایش بیاوریم. مراد از «محکی» دقیقاً مشارٌإلیه است.
پس ما در «اعتبارات ماهیت»، سه قسم داریم که قسم اول، سه اسم دارد: کلی طبیعی، ماهیت مهمله، و ماهیت لابشرط قسمی. هر وقت میگویند: «ماهیت لابشرط»، منظور همین «لابشرط قسمی» است. این سه، سه عنوان است برای یک شیء؛ ماهیتی که بدون قید تصورش کنیم.
پس ما حصل بحث این شد که اعتبارات ماهیت سه تا بیشتر نیست: یا بلاقید لحاظش میکنیم که سه اسم دارد: کلی طبیعی، ماهیت مهمله، و ماهیت لابشرط قسمی. یا قید دارد، و این قید یا وجودی است یا عدمی، اگر وجودی باشد بشرطشیء است، و اگر عدمی باشد بشرطلا است.
هذا تمام الکلام در جهت ثانیه.
الجهة الثالثة: فی معنی اسماء الاجناس
مراد از اسم جنس
هر اسمی که معنایی دارد، معنایش یا عام (مثل حیوان و شجر) است یا خاص (مثل مکه و زید) است. مراد از «اسماء اجناس» در «اصول»، هر اسمی است که معنایش عام باشد.
محل نزاع
اعتبارات ماهیت را علما مطرح کردهاند برای یکی از الفاظ مطلق یعنی اسم جنس، برای تعیین موضوعله این اسماء؛ که موضوعله و مسمی در اسماء اجناس چیست؟ به عبارت دیگر: موضوعله اسماء اجناس آیا ماهیت مطلقه است؟ یا جامع بین ماهیت مطلقه و مقیده؟ کسی نگفته: «موضوعله اسم جنس، ماهیت مقیده(1) است.».
بعد بحث شده که: آن جامع چیست؟ آیا همان ماهیت مهمله است؟ آیا ماهیت لابشرط قسمی است؟ یا ماهیت لابشرط مقسمی است؟
ثمرة این بحث
ثمرة این بحث این است که «اسم جنس» اگر برای ماهیت مطلقه وضع شده باشد، اطلاق مدلول وضعی است. و اگر برای جامع وضع شدهباشد، اطلاق مدلول وضعی نیست، بلکه مستفاد از مقدمات حکمت است.
1) (1) - مرادشان از «ماهیت مقیده» ماهیت بشرط شیء و بشرطلا است.
تحقیق در مسأله
به طور عادی هم جوابهای مختلفی داده شده، به جای این که متعرض اقوال و نقد آنها بشود، کلام خودمان را عرض میکنم، در کلام ما، نقد کلام دیگران هم هست.
ما در تحقیق این مسأله، دو مطلب میگوییم که اصل مسأله و ثمرهاش در هر دو مطلب میآید.
مطلب اول: موضوعله اسماء اجناس
آیا اسماء اجناس برای «ماهیت مطلقه» وضع شده؟ یا برای جامع بین ماهیت مطلقه و ماهیت مقیده؟
اسماء اجناس، برای هیچکدام از این دو وضع نشده؛ نه برای ماهیت مطلقه وضع شده، و نه برای جامع وضع شده. ما در «اعتبارات ماهیت»، با سه «مفهوم» سر و کار داریم: ماهیت مهمله، کلی طبیعی، ماهیت لابشرط، بشرطشیء، بشرطلا، و ماهیت لابشرط مقسمی، همة اینها اسم هستند برای مفاهیم. درحالیکه در اسماء اجناس، برای هیچ مفهومی اسم وضع نشده؛ اصلاً هیچ مفهومی اسم ندارد. «مفهوم الانسان» اسم ندارد، مفهوم «مفهوم الانسان» اسم ندارد. موضوعله اسماء اجناس، خود ماهیات هستند، خود ذوات هستند؛ یعنی خود «ماهیت انسان» اسمش «الانسان» است نه «مفهوم الانسان». اما آن صورتی که از این ماهیت به ذهن ما میآید و یکی از اسماء را به خودش میگیرد، آن صورت، معنای «انسان» نیست مسمای «انسان» نیست، بلکه صورةالمعنی است.
إن قلت: اگر برای ماهیات وضع میشود، مگر در مرتبة «وضع» نباید معنی را تصورکنیم؟! تا تصورکنیم، صورت به ذهن میآید. تا صورت به ذهن بیاید، پس باید اسم برای «صورت» وضع بشود.
قلت: درست است که «وضع» بدون «تصور» ممکن نیست و باید صورت معنا به ذهن بیاید تا بتوانیم برایش اسم بگذاریم، ولکن این صورت، عنوان مشیر قرارمیگیرد برای همان معنی، و اسم را وضع میکنیم برای مشارٌإلیه به این صورت. مشارٌإلیه در کجاست؟ آیا در عالم عین است؟ آیا در عالم ذهن است؟ یا در عالم اعتبار است؟ یا در عالم وهم است؟ حقیقی، خودش دو قسم دارد: ذهن و عین. ما از کسانی هستیم که قائلیم «معنا» در عالم «وهم» است؛ یعنی آنچه که اسمش «انسان» است، در هیچ عالمی موجود نیست. آن که در عالم عین موجود است، فردالانسان است. فرق بین «فرد» و «ماهیت» را در مباحث گذشته گفتهام، در آینده هم إنشاءالله. و آنچه که از معنا در ذهن موجود است، صورت معناست.
پس «اسم جنس» وضع شده برای «معنا»، و معنا ماهیت مطلقه نیست، جامع نیست، خود ماهیت است. و خود ماهیت هم در عالم وهم موجود است؛ اسم آن ذات موهوم «انسان» است. این ذات موهوم هیچگاه پا به عرصة وجود نمیگذارد الا این که در عالم «عین» به فردش موجود بشود، و در عالم «ذهن» هم به صورتش موجود بشود.
این بحث، بحث خوبی است که بگوییم: در حین وضع، جناب واضع وقتی معنا و واقعیت را لحظا میکند و میخواهد اسم جعل کند، به چه نحو تصورمیکند؟ اگر به لحاظ حینالوضع باشد، میگوییم: به صورت کلی طبیعی یا مهمله یا لابشرط قسمی تصورمیکند و عنوان مشیر برای ماهیت قرارمیدهد و اسم آن ماهیت را «انسان» میگذارد.
دو احتمال در «جامع» هست که یک احتمالش «ماهیت مهمله» است.
حقیقت مسمای ما، وهمی است. تحقق فردش، کافی است تا ما برای امر موهوم اسم بگذاریم. چون ما اگر بخواهیم برای هر فرد از این عالم اسم بگذاریم (که مثلاً هر درختی اسم داشته باشد و هر مورچهای اسم داشته باشد)، اصلاً نمیتوانیم حرف بزنیم. مثلاً ما بینهایت (عرفی) ستاره داریم، یا مثلاً «عدد» اسم جنس است و بینهایت مصداق دارد. پس مسمی و معنا در اسماء اجناس، عبارت است از خود ماهیت، نه ماهیت مطلقه که یک مفهوم است، و نه جامع که یک مفهوم است. خود «ماهیت»، یک مفهوم نیست. «مفهوم» یک امر حقیقی است، در «ذهن» وجود دارد. ولی «ماهیت» حتی در عالم «اعتبار» هم وجود ندارد.
پس همة اسماء اجناس، مُسمَّیات و معانیشان امر موهوم است. آنچه حقیقت دارد، صور (در عالم ذهن) و افرادش (در عالم عین) است.
پس مطلب اول این شد که ماهیت، نه مطلقه و نه جامع، هیچکدامش موضوعله نیست، موضوعله، خود ماهیت است که موجودی است موهوم؛ نه در عالم عین موجود است و نه در عالم ذهن.
مطلب دوم: ثمره
اما مطلب دوم که خیلی مهم است؛ این ثمرهای که گفتهاند، درست است یا نه؟ این ثمره، در هر صورت نادرست است، إنشاءالله فردا.
موضوع: مطلق و مقید (ثمرة بحث از موضوعله اسم جنس / و جهت چهارم: تقابل بین اطلاق و تقیید)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث در جهت ثالثه بود؛ معنای اسم جنس. گفتیم بحث کردهاند که: آیا موضوعله ماهیت مطلقه است؟ یا جامع بین ماهیت مطلقه و ماهیت مقیده؟ دیروز عرض کردیم که برای تحقیق در مسأله دو مطلب را باید بگوییم؛ مطلب اول این بود که موضوعله، هیچیک از اینها نیست؛ نه ماهیت مطلقه است، و نه جامع بین ماهیت مطلقه و مقیده است. گفتیم: برای ذاتالماهیت وضع شده؛ در مرحلة «وضع» ماهیت را به ذهنمان میآوریم و ماهیت تصورشده را عنوان مشیر قرارمیدهیم برای خود ماهیت، و این الفاظ را وضع میکنیم برای خود آن ماهیت. و گفتیم که خود ماهیت، امر موهومی است؛ یعنی موضوعله ما، نه در خارج موجود است، و نه در عالم ذهن موجود است. آنچه موجود است، در خارجْ افراد است، و در ذهنْ صور است. خود معنا و مسمی و موضوعله، در خارج موجود نیست.
مطلب دوم، بحث امروز ماست. به عنوان ثمرة دو قول فرمودهاند: اگر بگوییم: «موضوعله ماهیت مطلقه است.»، اطلاقْ مدلول لفظی و وضعی است. اما اگر بگوییم: «موضوعله، جامع بین ماهیت مطلقه و مقیده است.»، اطلاقْ مدلول لفظ نیست.
مقدمه: در دلالت تصدیقیه، دالْ لفظ نیست
این فرمایش هم درست نیست. برای این که این مطلب را توضیح بدهم، باید یک مقدمهای عرض کنم که سابقاً هم گفتهبودم.
در بحث «دلالت» گفتیم که دلالت، دائماً متقوم به دو رکن است: دال، و مدلول. «دلالت» را تقسیم کردهاند به تصوریه و تصدیقیه. گفتیم: این تقسیم، برای دلالت، دائماً به لحاظ مدلول است؛ اگر مدلول ما «تصور» باشد، به این دلالت «تصوریه» میگویند. و اگر مدلول ما «تصدیق» باشد، به این دلالت «تصدیقیه» میگویند.
در دلالت تصوریه، ما دائماً از یک احساس یا تخیل، منتقل میشویم به یک تصور. دال ما درواقع یک احساس (صورت حسی) یا تخیلی است.
اما در دلالت تصدیقیه، هیچ وقت از یک احساس یا تخیل منتقل نمیشویم به یک تصدیق، بلکه دائماً از تصدیق به تصدیق منتقل میشویم. به عبارت دیگر: در دلالت تصدیقیه، دال حتماً باید تصدیق باشد؛ از تصدیقی به تصدیقی منتقل میشویم. حتی در «منطق» میخوانیم که از یک تصدیق نمیتوانیم به یک تصدیق دیگر منتقل بشویم، بلکه حداقل از دو تصدیق میتوانیم به تصدیق دیگری منتقل بشویم. این، در جای خودش گفته شده و درست است. پس در جایی که دلالت تصدیقیه داشته باشیم، دالّ لفظ نیست.
حتی وقتی که دودی را میبینید و برای شما تصدیقی پیدامیشود که در این خانه آتش است، از دو مقدمه به این نتیجه میرسید؛ یکی این که از خانة زید دود بلند است، و دیگر این که دود معلول آتش است، به این نتیجه میرسید که در خانة زید نار هست.
ما ابتداءً یک احساس داریم. دود را رؤیت میکنیم، بلافاصله دود را شناسایی میکنیم که: «این، دود است.»، یک تصدیق برای ما پیدامیشود که: «از خانة زید دود بلند است». یک قضیه هم در ذهن ما مرکوز است که دود معلول آتش است. این دو قضیه را که کنار هم میگذاریم، به این نتیجه میرسیم که در خانة زید آتش است.
سؤال: دلالت تصدیقی اول از کجا میآید؟
پاسخ استاد: اذهان ما آنچه را که احساس میکند، شناسایی میکند. اسم این تصدیق، دلالت نیست. انتقال و دلالت، این است که ذهن ما، از یک شیئی (که در ذهن است) به شیء دیگری (که آن هم در ذهن است) منتقل بشود. انتقال، یا بر اساس انعکاسات شرطی است، یا بر اساس عملیات ذهنی یعنی فکر ماست. شناسایی و علم، دائماً تصدیق است، بدون این که انتقالی (چه از طریق انعکاسات شرطی و چه از طریق عملیات ذهنی) صورت گرفته باشد.
اطلاق، دلالت تصدیقیه است
اطلاق، یکی از افراد ظهور است؛ ظهور اطلاقی. ظهور، دلالت ظنیه است. دلالت ظنیه، دائماً از افراد دلالت تصدیقیه است.(1) پس اطلاق، دلالت تصدیقیه است؛ وقتی میگوییم: «واجب، مطلق است.»، این تصدیق ما، یک مدلول تصدیقی است و امکان ندارد از شنیدن لفظ «اکرم» این تصدیق برای ما پیدابشود. پس ظهور اطلاقی، دائماً یک دلالت تصدیقیه است.
آن تصدیقاتی که باعث میشود بگوییم: «واجب مطلق است یا مقید»، در اصطلاح اصولی «مقدمات حکمت» است. در عددش اختلاف است که: آیا دو تاست یا سه تا؟ که إنشاءالله عنقریب به آن میرسیم. مقدمات حکمت، دو یا سه قضیة تصدیقیه است. وقتی میگوییم: «اکرام، مقید است.»، از مقدمات حکمت است که به این اطلاق میرسیم. مقدمات حکمت، دو یا سه تصدیقی است که منتهی میشود به یک تصدیق اطلاقی.
بنابراین اطلاق امکان ندارد که مدلول لفظی باشد؛ چرا که مدلول لفظی دائماً یک تصور است که ما از احساس یک لفظ یا تخیل یک لفظ، به آن تصور منتقل میشویم.
1) (1) - دلالت تصدیقیه، یا ظنّی است، یا جزمی است، یا قطعی است. به دلالت تصدیقیة ظنّیّه میگویند: «ظهور».
تفاوت اطلاق با عموم
اشکال: در عموم هم پس باید همین حرف را بزنیم که از لفظ منتقل نمیشویم به عموم و مدلول تصدیقی.
پاسخ استاد: ما یک عمومی داریم که تصوری است و مدلول لفظ «کلّ» است، و یک عمومی هم داریم در جایی که واجب عام است. این که «این واجب، عام است.» را از «کلّ» نمیتوانیم بفهمیم. تنها فرق مانحنفیه و مقدمات حکمت، این است که وقتی میگوییم: در مقام بیان است، یک معنای شمول دارد که هم در مطلق هست و هم در عام. یکی از این مقدمات را از لفظ «کلّ» میفهمیم، اما باز به تصدیق هم احتیاج داریم. فارق بین «عام» و «مطلق» این است که شمولیت را در مطلق از «عدم ذکر قید» استفاده میکنیم، نه از «ذکر لفظ بلاقید». ولی در «عموم» از ذکر «کل» استفاده کردهایم.
اشکال: میتوانیم همان بیان عام را اینجا هم جاری کنیم و بگوییم: همانطور که در «عام» از موضوعله لفظ عام به علاوة چند تصدیق به یک یک تصدیق میرسیم، در اینجا هم اگر اسم جنس وضع شده باشد برای ماهیت مطلقه، شمولیت را از مجموعة موضوعله و چند تصدیق میفهمیم.
پاسخ استاد: ماهیت مطلقه، مثل لفظ «کلّ» نیست. به علاوة این که اگر این توجیه را هم قبول کنیم، مثل عمومی میشود که خودش دو معنا دارد: معنای تصوری کل، و معنای تصدیقیِ این که واجب، عام است. این را از کل نمیفهمیم، کل هم نقش دارد، اما این را از «کلّ» نمیفهمیم. اما مطلق از این قسم دوم است؛ که اسم جنس ولو برای ماهیت مطلقه وضع شده باشد، ولی ما شمولیت را از مقدمات حکمت به دست میآوریم. اما در عموم هم قبول کردیم که ولو آن مقدمات حکمت را نیاز نداریم، ولی فیالجمله نیاز به یک سری مقدماتی داریم، که همان مقدمات حکمت نیست.
پاسخ حسین مهدوی: اولاً استاد از الفاظ عموم فقط «کل» را قبول کردند، پس فقط باید «کل» را بررسی کنیم. ثانیاً «کل» مدلول تصدیقی ندارد، «کل» علامت است برای «شمول»؛ «کل» به علاوة مدخولش باعث میشود تصور شمولیت مدخولش فهمیده بشود. و تصدیق به این که مثلاً «اکرام همة علما واجب است»، از تصدیقات دیگری مثل این که در مقام هزل نیست فهمیده میشود.
جمعبندی
این، تمام کلام در جهت ثالثه. پس اولاً در اسماء اجناس، «ماهیت مطلقه» یا «جامع بین ماهیت مطلقه و مقیده» موضوعله نیست؛ چون اینها داخل در مفهومات و معقولات هستند، درحالیکه موضوعله اصلاً مفهوم و معقول نیست. بلکه خود ماهیت موضوعله است، که در خارجْ افراد دارد و در ذهنْ صور دارد. و ثانیاً اطلاق، یک مدلول تصدیقی است که باید از مجموع تصدیقات به دستش بیاوریم و اطلاق را از هیچ لفظی نمیتوانیم بفهمیم، و درنتیجه این بحث که «موضوعله اسم جنس چیست؟» ثمره ندارد.
الجهة الرابعة: التقابل بین الاطلاق و التقیید
محل نزاع
اصولیین قبول کردهاند که نسبت بین اطلاق و تقیید «تقابل» است؛ یعنی لایجتمعان فی محل واحد من جهة واحدة: اگر دو شیئی هیچوقت در محل واحدی از جهت واحده جمع نشوند، متقابلان هستند. اطلاق و تقیید هم متقابلان هستند؛ چون امکان ندارد که در مورد واحدی، از جهت واحدی، هم اطلاق باشد و هم تقیید. یا اطلاق است یا تقیید، یا هیچ کدام، اما هر دو معاً نمیشود باشد.
«تقابل» که از اقسام تخالف است، به چهار قسم تقسیم میشود: تقابل به سلب و ایجاب یا همان تناقض، تقابل به عدم و ملکه (مثل عمی و بصر)، تقابل به تضاد (مثل سواد و بیاض)، و تقابل به تضایف (مثل فوقیت و تحتیت). علما قبول کردهاند که بین اطلاق و تقیید، تقابل است، إنما الکلام در این است که از کدامیک از انحاء چهارگانة تقابل است؟
اقوال در مسأله
قسم چهارم را کسی قائل نشده، اما هر سه قسم دیگر، قائل دارد. پس سه قول داریم:
قول اول: عدم و ملکه
یک قول این است که تقابل بین اطلاق و تقیید، تقابل به عدم و ملکه است، که قول میرزای نائینی است؛ اطلاقْ عدم است و تقییدْ ملکه است، هر عدم تقییدی اطلاق نیست، بلکه در جایی که مِن شأنه أنیقیَّد، اگر مقید نباشد، مطلق است؛ مثل عمی و بصر؛ به شیئی غیربینایی (مثل دیوار) نابینا نمیگوییم؛ به شیئی میگوییم نابینا که شأنیت بینایی را داشته باشد.
قول دوم: تناقض
قول دوم، اطلاق به سلب و ایجاب است که قول مرحوم آقای صدر است.
قول سوم: تضاد
قول سوم هم تقابل به تضاد است؛ که مرحوم آقای خوئی قائل است که تقابل بین اطلاق و تقیید، تقابل به تضاد است.
پس در مسأله سه قول است: سلب و ایجاب قول آقای صدر، عدم و ملکه قول میرزا، و تضاد هم قول آقای خوئی.
مصالحة شهیدصدر
بعد مرحوم آقای صدر اشکالی دارد بر مرحوم میرزا؛ که بحث ما، در اطلاق و تقیید ثبوتی است، نه اطلاق و تقیید اثباتی. در اطلاق و تقیید اثباتی است که عدم و ملاکه داریم، اما در اطلاق و تقیید ثبوتی، یا سلب و ایجاب است یا تضاد. پس آقای صدر فرمایش میرزای نائینی را برده به باب «اثبات» و گفته که: «در آن باب سخن میرزا (عدم و ملکه) تمام است، و در باب «ثبوت» هم سخنی نگفته که با دیگران منافات داشته باشد.».
و بعد ایشان پذیرفته که مرحوم آقای خوئی قولش صحیح است بنا بر مبنای خودش؛ که «در لابشرط قسمی، آیا «عدم تقیید» لحاظ میشود یا نمیشود؟». طبق مبنای آقای خوئی، با ایشان هم در این مسأله نزاع نداریم، بلکه نزاعمان در مبنای ایشان است.
بنابراین کأنه ایشان خواسته بگوید که همه معتقدند: «تقابل بین اطلاق و تقیید، سلب و ایجاب است.» اگر مبنای ما را قبول داشته باشند یا بر این مبنا تسلّم کنند.
با این فرمایش ایشان موافق نیستیم. به جای این که وار اشکال بشویم، وارد مختار خودمان میشویم، مشخص میشود چرا.
تحقیق در مسأله
ما باید در نظر بگیریم که چه اموری به «اطلاق» و «تقیید» متصف میشوند؟ و در اموری که متصف میشوند، بررسی کنیم که تقابل اطلاق با تقیید چطور است؟
ما سه امر داریم که متصف به اطلاق و تقیید میشود، این سه را باید جدا جدا درنظربگیریم: یکی عنوان مأخوذ در خطاب، واجب و متعلق طلب، و ملحوظ حین الخطاب. این سه امر، به اطلاق و تقیید، متصف میشود.
مرحلة اول: عنوان مأخوذ در خطاب
مراد من، عنوان متعلقی است که در خطاب اخذشده؛ مثلاً در «أکرم العالم یوم الجمعه» بنا بر این که «یوم الجمعه» قید «اکرام» باشد، یعنی قید ماده باشد نه قید هیئت. در اینجا نسبت بین اطلاق و تقیید چیست؟ این خطاب ما، تارتاً خطاب تبلیغ است، و تارتاً خطاب تشریع است. از خطاب تبلیغ شروع کنیم.
خطاب تبلیغ
قدم اول: تناقض نیست چون طرف سومی هم داریم
در «خطاب تبلیغ» این اکرام میتواند مطلق باشد و میتواند مقید باشد و میتواند مجمل باشد. پس در خطاب «تبلیغ» تقابل بین اطلاق و تقیید، تقابل بین سلب و ایجاب نیست؛ چون طرف سومی هم داریم: اجمال. پس دو احتمال میماند: عدم و ملکه، و تضاد.
قدم دوم: بستگی به تعریف اطلاق دارد
این که «آیا عدم و ملکه است یا تضاد؟»، دائرمدار تعریف ما از «اطلاق» است؛ در تعریف اطلاقی که در عنوان خطاب به کار میرود، دو تعریف داریم: عدم ذکر قید، ذکر اللفظ بلاقید. اگر گفتیم: «عدم ذکر قید»، میشود عدم و ملکه. اگر گفتیم: «ذکر اللفظ بلاقید»، میشود تضاد؛ چون متضادین، دو امر وجودی هستند.
تعریف، اشاره به یک واقعیتی نیست؛ تعریف، دست ماست و ما از این طریق میخواهیم واقعیت را تعریف کنیم. ولکن اگر بخواهیم یکی از این دو تعریف را ترجیح بدهیم، «ذکر اللفظ بلاقید» را ترجیح میدهیم؛ چون ما یک اطلاق دیگری داریم که آن اطلاق دیگر را گرفتهایم «عدم ذکر قید»؛ و آن، عبارت است از اطلاق مقامی. و بحث ما هم الآن در اطلاق لفظی است. لذا مختار ما در تعریف اطلاق لفظی در اینجا «ذکر اللفظ بلاقید» است که نتیجهاش «تضاد» میشود؛ اگر لفظ را ذکرکنیم بلاقیدٍ اطلاق است، و الا تقیید است.
ولکن این ضد، فلسفی نیست، اصولی است؛ ولو ثالث هم داریم که اجمال است که لفظ بلاقید ذکرشده، اما اطلاق نیست. اطلاق، یک امر وجودی است و عبارت است از: «ذکراللفظ بلاقیدٍ، در حالی که متکلم فی مقام البیان باشد.»؛ این قید را اضافه کردیم تا «اجمال» را خارج کردهباشیم؛ در این صورت، اطلاق، یک امر وجودی است و تقابلش با تقیید، تضاد است.
خطاب تشریع
در خطاب تشریع مولا با گفتنِ «أکرم العالم» جعل وجوب میکند.
تقریر استاد
من فقط موکول میکنم به بحث دیگری که: «خطاب در خطابات تشریعیه، آیا اجمال برمیدارد یا برنمیدارد؟»؛ اگر برنمیدارد، ضدینی است که لیس لهما ثالث، اگر برمیدارد ضدینی است که لهما ثالث.
وقتی که خطاب تشریعی هم اجمال برمیدارد و لذا اطلاق و تقیید «ضدینی که لهما ثالثٌ» شد، به مسألة قبلی برمیگردد؛ اگر اطلاق را «عدم ذکر قید» (که یک امر عدمی است) معناکردیم، میشود عدم و ملکه. و اگر اطلاق را «ذکر اللفظ بلاقیدٍ» (که یک امر وجودی است) معناکردیم، میشود تضاد. چون ما قائل هستیم که خطاب تشریعی هم اجمال برمیدارد و اطلاق را «ذکر اللفظ بلاقیدٍ» تعریف کردیم، پس تقابل بین اطلاق و تقیید در خطاب تشریع، تقابل بین ضدین است.
تقریر حسین مهدوی
الف) اگر اجمال در مقام ثبوت ممکن باشد،
اگر اطلاق را امر وجودی تعریف کنیم، ضدین لهما ثالث میشود.
و اگر اطلاق را امر عدمی تعریف کنیم، عدم و ملکه میشود. و تناقض نمیشود؛ چون حالت سومی هم داریم.
ب) اگر اجمال در مقام ثبوت ممکن نباشد،
اگر اطلاق را امر وجودی تعریف کنیم، ضدین لیس لهما ثالث میشود. تناقض نیست؛ چون هر دو وجودی هستند.
اگر اطلاق را امر عدمی تعریف کنیم، تناقض میشود. «ضدین لیس لهما ثالث» نیست؛ چون دو امر وجودی نیستند.
استاد چون اطلاق را امر وجودی گرفتند، پس در هر صورت تضاد است، چه اجمال ممکن باشد و چه اجمال ممکن نباشد.
جمعبندی
پس طبق تعریف «ذکر اللفظ بلاقیدٍ» از اطلاق، چه در خطاب تبلیغ، و چه در خطاب تشریع، تقابل بین اطلاق و تقیید، تضاد است.
موضوع: مطلق و مقید (جهت رابعه: تقابل مطلق و مقید / و فصل ثانی: مقدمات حکمت)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در تقابل بین اطلاق و تقیید بود، گفتیم: اصل تقابل مفروغعنه است؛ یعنی لایجتمعان فی محل واحد من جهة واحدة. إنما الکلام در این است که: «کدامیک از انحاء تقابل است؟». مجموعاً سه نظر بود: مرحوم میرزا میگفت: عدم و ملکه، مرحوم آقای صدر میگفت: سلب و ایجاب، و مرحوم آقای خوئی میگفت: تضاد.
گفتیم که باید ببینیم: «ما چه اموری را متصف میکنیم به مطلق و مقید؟»، ابتدا باید عنوانی که در خطاب میآید را بررسی کنیم که «اکرام» در «أکرم العالم» مطلق است، یا «اکرام» در «أکرم العالم یوم الجمعه» که «یوم الجمعه» قید مادة «أکرم» باشد مقید است. گفتیم: نحوة تقابل بین اطلاق و تقیید در امر اول، مربوط به تعریف اطلاق میشود؛ اگر «عدم ذکر قید» معناکنیم، عدم و ملکه است. و اگر «ذکر لفظ بلاقیدٍ» معناکنیم، تضاد است.
مرحلة دوم: واجب و مطلوب
رسیدیم به مرحلة دوم که مرحلة واجب و مطلوب است. این واجب و مطلوب را ابتداءً توضیح بدهم. ما قائلیم حقیقت «تکلیف» چیزی جز طلب انشائی (در ایجاب) یا ردع انشائی (در تحریم) نیست. و «طلب انشائی» فعلی است از افعال ما. لکن حکما فعل ما را تقسیم میکنند به افعال جوارحی و جوانحی. طلب انشائی، فعلی است ذو جنبتین؛ هم فعلی است جوارحی، و هم فعلی است جوانحی. هر دو با هم است؛ اگر یکی از این دو نباشد، طلب انشائی نیست.
طلب، عبارت بود از «سعی نحو المقصود». حقیقت ایجاب و تحریم، همین طلب و ردع است. ممکن نیست ما طلب انشائی داشته باشیم اما مطلوب به طلب انشائی نداشته باشیم، نمیشود طلب باشد مطلوبی نباشد. به این مطلوب انشائی میگوییم: «واجب» و به این واجب میگوییم: «مطلوب». لذا اگر مولا گفت: «أکرم العالم»، میگوییم: «این فعل مولا، طلب است. مطلوبش اکرام است.». این اکرام، یا مطلق است یا مقید است. در اینجا میخواهیم ببینیم که رابطة بین مطلق و مقید چیست؟
فرق این مرحله با مرحلة قبلی این است که در مرحلة قبلی رابطة خود خطابها را بررسی میکردیم. خطاب (یا همان عنوان مأخوذ در خطاب)، یک جزء از انشاء است. خطاب، مُبرِز است، جزئی از انشاء است و در خطاب تبلیغ هم میآید. اما انشاء، خطاب تبلیغ ندارد؛ یعنی اگر امام هم بفرماید: «أکرم العالم»، میگوییم: «اکرام در کلام امام، مطلق است.»، اما امام مطلوب انشائی ندارد؛ چون امام مولا نیست.
در مرحلة دوم ما قائل به «تضاد» هستیم؛ اگر حصه تحت طلب رفته، میگوییم: «مقید». و اگر طبیعی تحت طلب رفته، به این طبیعی میگوییم: «مطلق»، البته قیود دیگری هم لازم داریم؛ چون میشود طبیعی تحت طلب برود و مطلق نباشد مثل موارد اهمال و اجمال. پس بنابراین در مانحنفیه به لحاظ مطلوب به طلب انشائی و واجب، تقابل بین مطلق و مقید، تقابل بالتضاد است؛ چون طلب بدون مطلوب محال است، پس اگر «طبیعی» تحت طلب رفتهباشد مطلق است، و اگر «حصه» تحت طلب رفته باشد مقید است. پس چه در اطلاق و چه در تقیید دائماً دو امر وجودی داریم و لذا تقابلشان از نوع «تضاد» است.
مرحلة سوم: عالم لحاظ
هم مولا در مقام «انشاء» و هم امام در مقام «تبلیغ»، باید آن واجب و آن مطلوب را لحاظ کنند؛ تا لحاظی نباشد، مولا نمیتواند انشاء کند و امام نمیتواند ابلاغ کند. در مرحلة لحاظ متکلم (که جامع بین مولا و مبلغ است)، فارغ بین مطلق و مقید، در چیست؟ آیا فرقش سلب و ایجابی است و عدم و وجودی؟ یا دو امر وجودی است؟
ما از کسانی هستیم که قائلیم در مرحلة «لحاظ» هم دو امر وجودی است؛ متکلم اگر «طبیعی» را لحاظ کند مطلق است، و اگر «حصه» را لحاظ کند، مقید است. چون در ذهن دو لحاظ ایجاد میشود، پس هر دو (اطلاق و تقیید) امر وجودی هستند و درنتیجه تقابلشان از نوع «تضاد» است.
جمعبندی سه مرحله
پس غیر از مرحلة اول که تفصیل دادیم (که اگر مطلق را «ذکر اللفظ بلاقیدٍ» تعریف کنیم، تضادّی هستیم.)، در مرحلة دوم و سوم تضادی هستیم؛ قائلیم که بین اطلاق و تقیید، و بین مطلق و مقید، تقابل بالتضاد است. و چون در مرحلة «خطاب» هم مبنای ما در تعریف اطلاق «ذکر اللفظ بلاقیدٍ» شد، پس ما کلاً قائل به «تضاد» هستیم.
دو نکتة مهم
در اینجا دو تا نکته خیلی مهم است که باید به آن توجه کرد.
نکتة اول: اطلاق به لحاظ عالم ثبوت و اثبات
نکتة اول این است که در لسان علما رایج شده: «اطلاق به لحاظ ثبوت و اطلاق به لحاظ اثبات»، اما توضیح ندادهاند که: «مرادشان دقیقاً چیست؟»، ما سه مرحله کردیم: خطاب، انشاء، و لحاظ. «ثبوت» کدامیک از این سه مرحله است؟ و «اثبات» کدامیک از این سه مرحله است؟
مرادشان از «اثبات» مرحلة «خطاب» است
مرادشان از مرحلة «اثبات» همان مرحلة لفظ و خطاب است، این را ما از آنها قبول کردیم.
مرادشان از «ثبوت» مرحلة «لحاظ» است
و مرادشان از مرحلة «ثبوت»، همان مرحلة سوم یعنی «لحاظ» است؛ چون کلماتشان ناظر به عالم «لحاظ» است؛ مثلاً مرحوم آقای خوئی گفتهاند: «متکلم، عدم تقیّد را لحاظ میکند.»، این حرف ناظر به عالم لحاظ است. مرحوم آقای صدر اشکال کرده که: «عدم تقید را لحاظ نمیکنیم»، معلوم میشود آقای صدر هم ناظر به مقام «ثبوت» است.
در این حد که یک اصطلاح قراربدهیم، مشکلی نیست. اما باید مرحلة وسط (انشاء و طلب) را مرحلة «ثبوت» قراردهیم و بگوییم: «در مرحلة انشاء، فارغ بین مطلق و مقید چیست؟»، نه در مرحلة «لحاظ»؛ چون «لحاظ» اصلاً مهم نیست. و مرحلة «خطاب» هم فقط به جهت این که کاشف از این مرحله است، مهم است. آن که برای ما مهم است، مرحلة «انشاء» و «طلب» است؛ تمام تلاش ما این است که از از مرحلة لفظ و خطاب، برسیم به مرحلة انشاء تا بدانیم مولا از ما چه خواستهاست.
مطلوب مولا به طلب انشائی، سه احتمال دارد: یکی این که طبیعی باشد به نحو اطلاق، یکی این که حصه باشد به نحو تقیید، و یکی هم این که طبیعی باشد به نحو اجمال. در «اجمال» و «اهمال» به «قدر متیقَّن» باید اخذکنیم، یعنی نتیجهاش با «تقیید» یکی است.
پس این اختلاف را داریم که اگر بخواهیم مرحلة «ثبوت» را تعیین کنیم، ما مرحلة انشاء و طلب را میگذاریم: «ثبوت».
کما این که در مرحلة «اثبات» با آنها موافقیم که همان مرحلة «لفظ» است.
انشاء و طلب، فعل من است؛ نمیشود من طلبی داشه باشم بدون این که مطلوبی داشته باشم. لکن آنچه در مرحلة طلب گفته میشود، عنوان است. لکن عنوان بما هو عنوانٌ مراد نیست، بلکه یک معنایی در آن ملحوظ است که آن معنای ملحوظ، یا طبیعی است یا حصه است. به خلاف این که در «لحاظ» همیشه ابتداءً لحاظ میکنیم بعد انشاء یا تبلیغ میکنیم.
نکتة دوم: تضاد ما با تضاد آقای خوئی متفاوت است
مطلب دوم این است که ما تضادی شدیم، اما این تضاد ما ربطی به تضاد آقای خوئی ندارد؛ مرحوم آقای خوئی (چون میگفت که چون ما باید «عدم تقید» را لحاظ کنیم) تقابل را به عالم «لحاظ» بردهبود، ولی ما تقابل را به عالم «انشاء و طلب» بردیم. پس در مرحلة «لحاظ» ولو «عدم تقید» را لحاظ کنیم، اما در مرحلة انشاء و طلب، باز «طبیعی» تحت طلب میرود نه «لحاظ». لذا چه مسلک ما مسلک آقای خوئی باشد که در «اطلاق» قبل از انشاء «عدم تقید» لحاظ بشود، چه مسلک آقای صدر باشد که در اطلاق لحاظ عدم تقید لازم نباشد، آن چه برای ما مهم است، مرحلة طلب و انشاء است، نه مرحلة «لحاظ» که سابق بر این دو مرحله است.
و در مرحلة «طلب انشائی» دو حالت بیشتر نیست: یا طبیعی تحت طلب میرود، یا حصه تحت طلب میرود. اگر طبیعی تحت طلب رفت، یا به نحو اطلاق است، یا به نحو عدمالاطلاق است که توضیحش میآید. پس در مطلق دائماً طبیعی است که تحت طلب میرود.
پس آنچه که مهم است، مقام وسط یعنی مرحلة طلب و انشاء است. و در این مرحله، تقابل بین اطلاق و تقیید، بالتضاد است. و مرحلة «لفظ» هم برای ما مهم است؛ چون ما در شریعت اصلاً با خطاب تشریع سر و کار نداریم، بلکه از کلام معصوم است که میخواهیم آنچه که تشریع شده را کشف کنیم.
اگر بخواهیم خیلی روشن بگوییم، مرحلة «اثبات» کلام معصوم است. و مرحلة «ثبوت» تشریع و طلب مولاست، تقابلش هم تقابل بالتضاد است؛ چون آنچه که مهم است، ثبوت است. پس آن تضادی آقای خوئی میگوید، مراد ما نیست؛؛ دو تا اشکال هم به آقای خوئی داریم؛ یکی این که آقای خوئی رفته در مرحلة «لحاظ» ولی ما رفتیم روی مرحلة «انشاء»، دوم این که آقای خوئی قائل است که «عدم تقید» لحاظ میشود، ما قائلیم که هیچوقت «عدم تقید» لحاظ نمیشود. پس با این که مبناءً با آقای صدر موافقیم، ولی «سلب و ایجاب»ی هم نیستیم.
پس تقابل بین اطلاق و تقیید، تقابل بالتضاد است. در مطلق دائماً طبیعی رفته تحت طلب، و در مقید دائماً حصه رفته تحت طلب.
این که «تقابل از چه قسمی است؟»، ثمرهای ندارد. فقط یک تفسیر و تحلیل است.
تقریر حسین مهدوی: آقای خوئی اطلاق را «لحاظ عدم تقید» (امر وجودی) میدانست، و شهیدصدر (که حقیقت تکلیف را حب و بغض میدانست) اطلاق را «عدم لحاظ قید» میدانست، ولی به نظر استاد (که حقیقت تکلیف را انشاء و طلب میداند) ما هر یک از این دو مبنا را که قبول کنیم، در هر صورت «تضادی» هستیم؛ چون عالم ثبوت را مرحلة طلب انشائی گرفتهایم و طلب هم بدون مطلوب ممکن نیست، پس آن حرف شهیدصدر را نمیتوانیم بزنیم و بگوییم: «اطلاق، عدم طلب قید است.»، بلکه اطلاق «طلب عدم قید» است و لذا هر دو (اطلاق و تقیید) امر وجودی شده و تقابلشان «تضاد» است.
هذا تمام الکلام فی الفصل الأول.
الفصل الثانی: فی مقدمات الحکمت
تعریف مقدمات حکمت
گفتیم که اطلاق، یک ظهور است. و گفتیم که ظهور، یک دلالت تصدیقیه است. و گفتیم که دال ما چندین تصدیق است. آن تصدیقاتی که ما را به این نتیجه رسانده که بگوییم: «این کلام، مطلق است.»، در لسان علما به «مقدمات حکمت» مشهور شدهاست.
مراد از مطلق
در یک کلام عادی مثل «أکرم العالم»، هیئت «اکرم» را داریم، مادة «أکرم» را داریم، و متعلَّقالمتعل را داریم که «عالم» است. علما در این عبارت سه اطلاق معرفی کردهاند: یکی اطلاق در هیئت، یکی اطلاق در ماده یا متعلَّق، و یکی هم اطلاق در موضوع، که موضوع عبارت است از «عالم».
در مقابلِ اطلاق در موضوع، اشتراط داریم. در مقابل اطلاق در هیئت، اشتراط داریم. و در مقابل اطلاق ماده یا متعلق، تقیید داریم. حرفهایی که راجع به اطلاق میگوییم، راجع به هر سه اطلاق میآید ولو در هر سه تقیید به کار برده نمیشود. اگر میگوییم: در اطلاق نیاز به مقدمات حکمت داریم، فرقی نمیکند که اطلاق در مقابل تقیید باشد یا اطلاق در مقابل اشتراط باشد.
فقها در این بحث، از امثلهای استفاده کردهاند که «اطلاقِ در مقابل تقیید» نیست. لذا بحث مهمی نیست؛ چون بحث «مقدمات حکمت» مختص به «اطلاق مقابل تقیید» نیست؛ هم اطلاقِ در مقابل تقیید را دربرمیگیرد و هم اطلاق در مقابل اشتراط را. لذا گاهی مثالهایی برای سهولت گفته میشود که اطلاقْ در مقابل اشتراط است؛ مثلا میگویند: «اکرام در «أکرم العالم» مطلق است»، در حالی که اگر هم قید داشت، باز هم واجب مطلق بود؛ چون به لحاظ «اکرام» قید نداشت.
پس این اطلاقی که ما میگوییم، هم اعم است از اطلاق قیدی، و هم از اطلاق شرطی. و آن اطلاق شرطی هم، هم اعم است از اطلاقِ در هیئت، و اطلاق در موضوع.
مرور مقدمات حکمت
این اطلاق را از سه مقدمه استفاده میکنند، یا بنا بر اصطلاح مرحوم آخوند سه مقدمه لازم است. بعضی گفتهاند: دو مقدمه کافی است، بعد بحثش میآید. این سه مقدمه را به ترتیب «کفایه» عرض کنیم بعد وارد هر کدام بشویم.
مقدمة اول: مقام بیان
مقدمة اول: أنیکون المتکلم فی مقام البیان، لا فی مقام الاهمال أو الاجمال
مقدمة اول این است که متکلم در مقام بیان باشد، نه این که در مقام اهمال یا اجمال باشد. اهمال، عدم کون المتکلم فی مقام البیان است. و اجمال، کون المتکلم فی مقام عدم البیان است.
مقدمة دوم: عدم قرینة متصله
مقدمة دوم: أنلاتکون قرینة متصلة علی التقیید
باید «قرینة متصله بر تقیید» در کلام متکلم نباشد. لذا اگر گفت: «تجب الصلاة مع الوضو»، صلات اطلاق ندارد؛ چون قرینة متصله (مع الوضوء) در کلام هست.
مقدمة سوم: قدر متیقّن
مقدمة سوم: أنلایکون قدر متیقن فی مقام التخاطب
پس من اگر این سه تصدیق را پیداکردم که اولاً متکلم در مقام بیان است و ثانیاً در کلام خودش از قرینة متصله استفاده نکردهاست یا قرینهای بر تقیید نبود، و ثالثاً قدر متیقنی در مقام تخاطب وجود نداشته باشد، وقتی این سه تصدیق باشد، برای من این تصدیق پیدامیشود که: «واجب، مطلق است.».
ما در علم «معانی بیان» قرینة متصله نداشتیم، بعدها اصولیین با بیانها منفصلی برخوردکردند که اسمش را «قرینة منفصله» گذاشتند. قرینة متصله، مانع انعقاد ظهور است. قرینة منفصله، مانع بقاء ظهور است در حجیت. لذا «اتصال» درواقع قید توضیحی است. فقط میرزا در این مسأله مخالف است؛ بعد از میرزا هیچکسی قائل نشده که قرینة منفصله هم قرینه است. همین نشان میدهد که کسی این قول را جدی نگرفتهاست.
اگر این سه مقدمه جمع بشود، این تصدیق برای ما پیدامیشود که: «واجب، مطلق است.».
این مقدمات را به همین ترتیبی که گفتم، ابتداءً یکبهیک واردمیشوم، در توضیحش و در نقدش.
موضوع: مطلق و مقید (فصل ثانی: مقدمات حکمت / مقدمة اول: مقام بیان و طریق احراز آن)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در مقدمات حکمت بود، مرحوم آخوند فرمودند: سه تاست: اول این که در مقام بیان باشد، دوم این بود که قرینة متصله بر تقیید نباشد، و سوم این بود که قدر متیقنی هم در مقام تخاطب نباشد. اگر این سه مقدمه را ما احرازکردیم، ظهور اطلاقی برای ما شکل میگیرد؛ یعنی تصویر ظنی به اطلاق پیدامیشود. این سه مقدمه را به همین ترتیب بررسی میکنیم.
بررسی مقدمة اول: مقام بیان
ابتداءً مقام بیان را توضیح بدهم، و سپس توضیح بدهم که از کجا احرازکنیم متکلم در مقام
مراد از «مقام بیان»
ما سه اطلاق داریم: اطلاق در مفاد هیئئت، اطلاق در مفاد ماده، و اطلاق در مفاد موضوع. چون بحث ما در «اطلاق و تقیید» است نه اطلاق و اشتراط، بحث ما راجع به «ماده» است؛ یعنی متعلق تکلیف. مولا در متعلق تکلیف (واجب و مطلوب)، یا طبیعی را اراده کرده یا حصه را.
این که «در مقام بیان باشد»، یعنی مراد خودش از متعلق را میخواهد بیان کند؛ که مرادش آیا طبیعی است؟ یا حصة خاصی؟ متکلم در این مقام، دو راه دارد: تارتاً در مقام بیان هست و میخواهد معین کند که: «مرادش طبیعی است یا حصه؟»، و تارتاً میخواهد فقط بگوید یک طلبی دارد اما از این جهت که: «مرادش تعلق گرفته به طبیعی یا حصه؟» در مقام بیان نیست. پس مراد از «بیان»، بیان از جهت واجب و متعلق و تکلیف است. گاهی فقط میخواهد فیالجمله بگوید: طلبی و تکلیفی دارد اما نمیخواهد فعلاً تعیین کند که: «متعلق طلب و تکلیفش، طبیعی فعل است یا حصهای از فعلش است؟»، تحدید آن را موکول میکند به بعد. پس «مقام بیان»، یعنی بیانکردن متعلق و مطلوب.
اگر در مقام بیان بودن را احرازکردید، میشود مقدمة اول. پس اولین مقدمه برای ظهور اطلاقی، این است که ما احرازکنیم متکلم در مقام بیان و تبیین متعلق تکلیفش هست.
طریق احراز این مقدمه
ما این را از کجا بفهمیم؟ مثلاً مولا گفته: «أکرم العالم»، آیا در مقام بیان متعلق تکلیفش بوده؟ یا صرفاً میخواسته بگوید تکلیفی دارد اما تبیین متعلقش را به بعد موکول کرده؟ سه تا نظریه مطرح شده.
نظریة اول: اصل عقلایی
نظریة اول، از جماعتی از علمای ما بوده؛ گفتهاند: هیچ راهی نداریم برای احراز این که متکلم در مقام بیان است، الا این که یک اصل عقلائی است که اگر مولا کلامی را گفت و قرینهای هم بر اهمال یا اجمال نبود، عقلا آن کلام را بر مطلق حمل میکنند. این، یک اصل عملی اعقلایی است.
اشکال اول: چنین اصلی نداریم
این فرمایش را متأخرین اشکال کردهاند؛ دو اشکال اساسی کردهاند:
اشکال اول، این است که ما چنین اصلی را قبول نداریم و عقلا چنین اصلی دارند. ادعا در مقابل ادعا؛ آنها میگویند: یک تعبد عقلایی داریم، ما میگوییم: نداریم.
اشکال دوم: نمیشود از غیرظهور به ظهور برسیم
اشکال دوم، دلیل است. به قائلین به این نظریه میگوییم: مگر شما نمیگویید: «اطلاق ظهور است»، اگر این اصل عقلایی یک مقدمه باشد، چطور شما را به ظهور میرساند؟! ظهور، تابع مقدمات ظهوری است؛ باید شما از ظهوری به ظهوری برسید. ولی طبق مدعای شما که این مقدمه ظهور نیست بلکه فقط یک اصل عقلایی باشد، چگونه ممکن است از غیرظهور به ظهور برسید؟! پس شما تناقضگویی میکنید؛ از طرفی میگویید: «اطلاق، منوط بر این سه مقدمه است که یکی از این مقدمات هم ظهور نیست.»، و از طرف دیگر میگویید: «اطلاق شما را به این ظهور رساندهاست»، چطور ممکن است از غیرظهور به ظهور برسیم؟!
قیاس مرکب از دو قضیه است، اگر یکی از این دو قضیه ظنی باشد، نتیجه حتماً ظنی است.
نتیجة مباحثه: چرا سیرة عقلائیه حجت است؟ اگر از این باب است که باعث ظن میشود، امارة عقلائیه است. و اگر از این باب است که اگر حجت نباشد باعث اختلال میشود، اصل عملی عقلائیه است؛ یعنی عقلا (صرف نظر از کشف واقع) برای رفع حیرت این کار را میکنند. اگر از باب ظن باشد، نظریة دوم (حرف شهیدصدر) است. این نظریه میگوید: از باب اصل عملی عقلائیه است. و مرتبة اصل عملی عقلائیه ضعیفتر از ظهور است، و چون نتیجه تابع اخس مقدمات است، پس اگر در ظهور اطلاقی از این اصل عملی عقلائی استفاده کنیم، نتیجه نمیتواند ظهور (که ارزشمندتر از اصل عملی است) باشد.
نظریة دوم: ظهور حال متکلم
این بیان، از مرحوم آقای صدر است؛ ایشان قائل است که این مقدمه (که متکلم در مقام بیان است)، ظهور حال متکلم است؛ ظهور حال متکلم این است که در مقام بیان تمام مراد حالش است. لذا احراز ظنّی میکنیم. پس ما این مقدمه را از یک ظاهر حال احرازمیکنیم و لذا اشکال دوم بیان قبلی بر این بیان وارد نیست.
اشکال: ظهور حال متکلم، نسبت به اطلاق و تقیید مساوی است
به هیچ وجه با این فرمایش ایشان موافق نیستیم، یک نحوه مغالطهای در بیان ایشان است. ظاهر حال متکلم، این است که الفاظی که میآورد، وافی به غرض است، وگرنه سفاهت است.
امکان دارد متکلم دچار خطا یا غفلت بشود، اما هر متکلمی وقتی حرف میزند، قصد تفهیم مطلبی را دارد. اما این که «چی میخواهد تفهیم کند؟» را از الفاظ نمیشود فهمید. ممکن است قصدش فقط همین باشد که اکرام فیالجمله مطلوبش است، در این صورت چطور باید کلامش را بگوید؟! اگر بدون قید بگوید، چرا غرضش نقض میشود که بگوییم: «چون قید نیاورده، پس مرادش مطلق است، وگرنه کلامش وافی به غرضش نبوده.»؟! ممکن است غرضش این بوده که طبیعی مطلوبش است یا اکرام فیالجمله، در هر دو صورت میگوید: «أکرم العالم». وقتی که الفاظش وافی به غرضش (تفهیم وجوب اکرام فیالجمله) است، اگر بخواهد فیالجمله بگوید: «اکرام واجب است» و جزئیاتش را بعداً بگوید، چه اشکالی پیش میآید؟! پس این مقدار را میدانیم که این الفاظ وافی به غرضش است، ولو در جلسة بعدی بگوید: «و لیکن الاکرام بالضیافة».
مرام، یعنی ما قصَده بهذا الکلام.
ظهور حال هر فعلی، در این است که آن فعل، محصِّل غرض فاعل است؛ اگر میخواهم صندلی درست کنم، باید در ظاهر حالم کاری انجام دهم که صندلی بشود، نه میز. ظهور حال، بیش از این نیست که فعلی که انجام میدهم، ناقض غرضم نباشد. اگر غرض مولا حصه باشد اما کلامش را مطلق رهاکند و مخاطبش فیالجمله بفهمد اکرام واجب است، آیا غرضش نقض میشود؟! غرض مولا این است که در دو مجلس مرادش را به شما بفهماند، اگر کلامش در مجلس اول را مطلق رهاکند، آیا آن غرضش که در دو مجلس میخواسته مرادش را به ما بفهماند نقض شده؟! لذا از «ظهور حال» نمیتوانیم استفاده کنیم که در مقام بیان تمام غرضش است.
إنشاءالله وجه سوم برای شنبه.
موضوع: مطلق و مقید (مقدمات حکمت / ادامهی قرینهی اول، و قرینهی دوم)
فایل متن و صوت هم قابل دانلود است
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «مقدمات حکمت» بود، گفتیم: مقدمة اول این است که متکلم در مقام بیان است. از کجا بفهمیم که در مقام بیان است؟ گفتیم: سه بیان ذکرشده. بیان اول از مشهور است؛ که عقلا در باب «محاورات» یک اصل تعبدی دارند که هر گاه متکلم کلامی را بگوید و قرینهای نیاورد، بنا را بر این میگذارند که متکلم در مقام بیان است. دو اشکال بر این نظریه عرض کردیم.
نظریة دوم نظریة مرحوم آقای صدر بود؛ که وقتی متکلم تکلم به کلامی میکند، ظاهر حالش این است که میخواهد تمام مرامش را با همین کلام بیان کند، نه این که بعضالمرامش را بیان کند. اشکال کردیم که ظاهر حال متکلم این است که الفاظش باید وافی به غرضش باشد، اما این که در «تفهیمش چی قصدکرده؟ آیا تفهیم اجمالی قصدکرده؟ یا تفهیم اطلاقی قصدکرده؟» این از ظاهر حال فهمیده نمیشود. از ظاهر حال فقط همینقدر فهمیده میشود که متکلم الفاظی را به کار میبرد که تفهیم کند آنچه اراده کردهاست را.
نظریة سوم: قرائن از جمله غیرعرفیبودن اجمال
اما وجه سوم مختار خود ماست.
وقتی که گفتیم: «متکلم، در مقام بیان است.»، یعنی میفهمیم که در مقام «تحدید متعلق طلب» است. «در مقام اطلاق است»، یعنی متعلق طلب را قیدنزده. «در مقام اجمال است»، یعنی متعلق طلب را فیالجمله میرساند. شناساییِ این مطلب را از کجا به دست میآوریم؟
ما از کسانی هستیم که میگوییم: از ظاهر حال متکلم، چیزی نمیفهمیم، بلکه از مجموعهای از قرائن استفاده میکنیم که: «مولا در مقام بیانِ تمامالمتعلق هست یا نیست؟»، از قبیل لحن مولا، از قبیل مناسبت بین موضوع و حکم، نزدیکبودن و دوربودن زمان عمل، یا قرائن دیگر مثلاً کلماتی را میگوید که این کلمات ناخواسته قرینه میشود بر این که این مولا در مقام بیان نیست؛ مثلاً میگوید: «تصدق علی الفقیر ولو درهما»؛ میفهمیم که ناظر به کمیت تصدق است، و از جهت کیفیت، در مقام بیان نیست. پس آنچه که باعث میشود بفهمیم در مقام تحدید متعلقش است، مجموعهای از قرائن است که یکی از آن قرائن، غیرعرفیبودن اجمال است؛ در کثیری از موارد، اجمال غیرعرفی است، اما نه از باب اصل عملی که همان نظریة اول بود. همین عدم تعارف و رایجبودن اجمال، همین غلبه، موجب ظنّ ما میشود به این که متکلم در مقام بیان و در مقام «بیان و تحدید متعلق» یا «بیان و تحدید موضوع حکم خودش» است. این ظهور، ظهور تصدیقی است، نه ظهور لفظی. ما ظهوری هستیم، آنها (قائلین به نظریة اول) تعبدی بودند.
اشکال: این ظن، از چه بابی حجت است؟
پاسخ استاد: این ظن حجت نیست، باعث ظهور میشود. آن ظهور است که حجت است.
مباحثه: اگر «غیرعرفیبودن اجمال» ظهورسازی کرد که متکلم در مقام بیان است، در مقام بیان بودن و درنتیجه اطلاق اثبات میشود. اما اگر «غیرعرفیبودن اجمال» نتوانست ظهورسازی کند، کلام مجمل شده و در مقام بیان بودن اثبات نمیشود.
مقدمة دوم: عدم قرینة متصله
مقدمة دوم این است که قرینة متصلهای بر تقیید نباشد. کبرای این مقام جای بحث ندارد، إنما الکلام، در صغریات این کبراست که: «کجا قرینه است و کجا قرینه نیست؟». قرینة متصله را به سه دسته تقسیم کردهاند:
دستة اول: اتصاف
قرائنی که به نحو توصیف و اتصاف است مثل «تجب الصلاة متطهرا» یا «أکرم الفقیر العادل»، اینجا قرینه به نحو وصف است؛ «متطهرا» و «العادل» قرینه و مانع انعقاد اطلاق است.
بر این دستة اول، اشکال شده که اینجا اصلاً از قبیل تقیید نیست، بلکه مطلق است؛ چون در مثال «أکرم الفقیر العادل» موضوعْ عنوان «فقیر» نیست تا «العالم» قرینه باشد بر تقیید، بلکه موضوعِ وجوب اکرام «الفقیر العادل» است که مطلق است و قرینة متصلهای ندارد. مثل این است که اگر مولا به جای «أکرم العالم الفقیه» بگوید: «أکرم الفقیه»، اینجا تقیید نیست، موضوع «الفقیه» است. تفاوت «فقیر عادل» با «عالم فقیه» این است که فقیر عادل یک اسم خاصی ندارد. این را قبول کردیم که وقتی مفاهیم را ترکیب میکنیم، مفهوم ثالثی به دست میآوریم؛ «فقیر عادل» یک مفهومی دارد که غیر از «فقیر» و «عادل» است و این مفهوم ثالث است که موضوع خطاب قرارگرفته و یک مفهوم است اگرچه تحلیل به دو مفهوم میشود.
مرحوم آقای صدر قائل است که در «الفقیر العادل» فقط یک نسبت در کار است، نه این که دو مفهوم و یک نسبت باشد. ما هم این را قبول کردیم، لکن نه به آن بیان آقای صدر. ما این را حتی در قضیه هم قبول داریم که یک مفهوم بیشتر نداریم.
دستة دوم: ضمیمه
مثل «أکرم الفقیر إلا الفاسق» یا «أکرم الفقیر ولیکن الفقیر عادلا» یا «أکرم الفقیر و لاتکرم الفقیر الفاسق». گفته شده در اینجا ضمیمه مانع انعقاد اطلاق میشود در «الفقیر». این دستة دوم، ظاهراً محل اختلاف نیست.
دستة سوم: عام منوجه
دستة سوم این است که از یک عنوانی استفاده میکنیم که عام منوجه است؛ مثل «أکرم الفقیر و لاتکرم الفاسق». نسبت بین «فاسق» و «فقیر» عموم و خصوص منوجه است. بحث شده که: «آیا این قسم از قبیل وجود قرینه بر تقیید است یا نیست؟».
اقوال در مسأله
در مسأله سه قول است:
یکی قول مشهور است که جملة متأخر یعنی «لاتکرم الفاسق» قرینه است بر تقیید، لذا کلام «أکرم الفقیر» مطلق نیست.
بعضی گفتهاند: «الفقیر» مجمل است. در قول اول «الفقیر» مقید است به عدم فسق، در قول دوم مجمل است.
قول سوم، تفصیل بین عام مثل «کل فاسق» و مطلق مثل «الفاسق» است؛ در جایی که عنوان دوم مطلق باشد مثل «لاتکرم الفاسق» الفقیر مجمل است، در جایی که عام باشد مثل «لاتکرم کل فاسق» الفقیر مقید است.
وجه قول به اجمال
اجمالیها میگویند: دو تا عنوان داریم: الفقیر و الفاسق. چرا «فاسق» را قرینه بر «فقیر» میگیرید؟ «فقیر» را قرینه بر «فاسق» بگیرید و بگویید: «أکرم الفقیر» قرینه است بر این که مراد از «الفاسق» در جملة دوم «الفاسق غیر الفقیر» است؛ هر دو، صلاحیت برای تقییدِ دیگری را دارند، لذا مجمل است.
وجه قول به تفصیل
وجه تفصیل این است که اگر عنوان دوم عام باشد، نسبت به عنوان اول (که عام است) اظهر است و درنتیجه قرینه بر ظاهر (مطلق) است.
مختار: تأخیر قرینه
مختار ما این است که عنوان اول را به قرینة عنوان دوم مقید کنیم؛ چون غالباً قرینه را متأخر از ذوالقرینه میآورند، متعارف نیست که اگر قرینه بیاورند بعداً ذوالقرینه را. چون اگر اول قرینه را بیاوریم، آن لطافت کلام گرفته میشود. کلیت ندارد، متداول این است. و غلبه هم ظهورساز است؛ جایی که بخواهید بر خلاف غالب سخن بگویید، آنجا قرینه لازم است، نه این که طبق غالب صحبتکردن قرینه بخواهد. پس ما در هر دو مثال، تقییدی هستیم، نه تفصیلی یا اجمالی. اگر این تداول نبود، اجمال را نمیپذیرفتیم.
شاهدش هم این است که فقهای ما اینجا «تقیید» فهمیدهاند.
جمعبندی سه دسته
پس در دستة اول، اطلاقی شدیم. در دستة دوم و سوم، تقییدی شدیم. هذا تمام الکلام در مقدمة دوم.
در ذیل مقدمة دوم، تنبیه بر دو امر لازم است و به لحاظ کاربردی هم خیلی مهم است: در تنبیه اول متعرض میشویم که: «عدم قرینه را چطور احرازمیکنیم؟»، در مقدمة دوم متعرض قرائن ارتکازی میشویم.
موضوع: مقدمات حکمت (تنبیهات مقدمة دوم / امر اول: احراز عدم قرینه، و امر دوم: قرائن ارتکازیة شخصیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در مقدمات حکمت بود، مقدمة دوم عبارت بود از «عدم وجوب قرینة متصله بر تقیید»، گفتیم که کبرویاً بحث نیست، بحث صغروی است. از این بحث هم فارق شدیم. بحث امروز ما تنبیهاتی است ذیل مقدمة دوم، در این تنبیه اموری را ذکرمیکنیم.
تنبیهات مقدمة دوم
امر اول: احراز عدم قرینه
عدم وجود قرینه را چطور احرازکنیم؟
تارتاً احراز ما وجدانی است؛ مثل این که خودم از متکلم شنیدم که: «أکرم الفقیر».
اما جایی که کلام متکلم را راوی برای ما نقل میکند، در اینجا اگر احتمال دادم که در کلام امام قرینهای بر تقیید بوده، این احتمال را چطور دفع کنیم؟
مشهور قائلشدهاند که یک اصل عملی عقلائی داریم به نام «عدم قرینه».
اصل «عدم قرینه» اگر اصل عملی باشد، نتیجه تابع اخسّ مقدمات است و لذا اطلاقی که نتیجه گرفته میشود، ظهور نخواهدبود. لذا مرحوم آقای صدر فرموده: از باب شهادت سلبیه است؛ وقتی راوی به من میگوید: «أکرم الفقیر»، اگر در کلام امام قرینة متصلهای بوده و نقل نکرده، اگر عمداً نقل نکرده، معنایش این است که ثقه نیست. احتمال خطا و غفلت هم با اصل عقلایی «عدم غفلت» مندفع میشود. و اگر چنین اصلی نداشته باشیم که مثلاً در تمام بیعها و نکاحها و طلاقها احتمال خطا بدهیم، زندگی مختل میشود.
این فرمایش آقای صدر را ما هم قبول کردیم و گفتیم که راوی با سکوت خودش به ما خبرمیدهد که قرینة متصلهای بر تقیید نبودهاست. و این، از باب شهادت و اِخبار و حجیت قول ثقه است. شهادت سلبی، ظهورساز است، نه این که باعث حجیت ظهور میشود. و ظهور سکوتی هم حجت است؛ اگر آن شهادت سلبی نبود، ظهور در اطلاق از بین میرفت. پس ما اصل «عدم قرینه» را قبول داریم، اما نه از باب «اصل عملی»، بلکه از باب شهادت سلبی و ظهور سکوتی.
پس احتمال عمدیبودن عدم ذکر قرینه را شهادت سلبیِ ثقه دفع میکند، و احتمال خطا را اصل عقلاییِ عدم غفلت.
اصل عدم غفلت، یک اصل عقلایی است؛ غلبة افرادی، نسبت به گفتار و رفتار این شخص، یک ظهوری میدهد. اگر خودش ظهور بود، ظهور را از بین نمیبرد.
ظنّ حجت نیست، ظهور حجت است. ظهور، عبارت است از دلالت ظنیه. به هر تصدیق ظنیهای ظهور نمیگویند؛ مثلاً من اگر ظن داشته باشم به عدالت زید، ظهوری اینجا نیست. در ظهور باید «دلالت» باشد.
اگر احتمال معتنابه بدهیم که راوی اشتباه کرده و از ذکر قرینهای غفلت کرده، نمیتوانیم ظهورگیری کنیم.
امر دوم: قرائن ارتکازیة شخصیه
قرائن تقسیم میشود به قرائن لفظی و غیرلفظی. یک قسم از این قرائن غیرلفظی، قرائن لبّیّه است. و یک بخش از قرائن لبیه، قرائن ارتکازیه است؛ یعنی در ذهن سامع یک ارتکازی هست که یک انصرافی شکل میگیرد و خود لافظ از این انصراف مطلع است. مثلاً مولایی به خادمش میگوید: «برو گوشت بخر». لذا وقتی متکلم میگوید: «گوشت بخر»، قرینه هست لکن ارتکازی است. این مقدارش اشکالی نیست.
راوی ثقه ارتکاز شخصی را باید نقل کند
قرینة ارتکازیرا تقسیم کردهاند به شخصی، و به عرفی یا عام. گاهی این ارتکاز عرفی است کما این که در مثال «گوشت» اینچنین است؛ که منصرف به گوشت گوسفند است. در قرینة ارتکازی شخصی، این ارتکاز، مال این مخاطب است؛ با توجه به ارتباطی که با مولا داشته ذهنش به گوشت گوسفند منصرف شده.
اگر ارتکاز عرفی باشد، نیازی نیست راوی اشارهای به آن قرینه کند. ولی اگر ارتکازِ شخصی باشد، شخص راوی باید این ارتکاز را در نقلش متعرض بشود. فرض کنید «گوشت» فقط در ارتکاز راوی منصرف به «گوشت گوسفند» است و فقط راوی از شنیدن «گوشت» منتقل به «گوشت گوسفند» بشود ولی عرف چنین ارتکازی ندارد، وقتی امام به او بگوید: «گوشت بخور»، راوی وقتی میخواهد برای ما نقل کند که مثلاً به امام گفت فلان بیماری را دارد و امام فرمود: «گوشت بخور»، راوی اگر ثقه باشد، وقتی این فرمایش امام را نقل میکند، باید ارتکاز خودش و تفاوت آن با ارتکاز عرف را نقل کند.
احتمال ارتکاز عرفی در روایات
این که روشن شد، اینجا یک مسألهای پیدامیشود؛ که این روایاتی که به ما رسیده، به خاطر ثقهبودن روات، اگر راوی ارتکاز شخصی نقل نکرده، پس ارتکاز شخصی نداشته. اما اگر احتمال بدهیم که در آن زمان یک ارتکاز عرفی وجود داشته که در زمان ما نیست و آن ارتکاز را هم راوی نقل نکرده چون عرفی بوده، آیا میتوانیم اطلاقگیری کنیم؟
مثلاً شاید «نهی النبی عن اللعب بالنرد و الشطرنج» هم مثل همان قصة «گوشت» بوده و در ارتکاز عرف بوده: «قمار به نرد و شطرنج»، و چون ارتکاز عرفی بوده، راوی برای ما نگفتهاست. امام نفرموده چون در ارتکاز عرف بوده، راوی هم نگفته چون ارتکاز شخصی نبوده. اینجا آیا ظهور در اطلاق دارد؟
نتیجه: اجمال و اخذ به قدر متیقن
این احتمال، از مواردی است که دافع ندارد. و مرحوم آقای صدر هم قائل شده که هر جا احتمال بدهیم وجود قرینة ارتکازی عرفی در زمان و مکان حدیث، روایت مجمل میشود. وقتی که مجمل شد، اخذ به قدر متیقین میشود که همان «قمار» است.
اشکال: با این بیان، در مطلقهای زیادی دچار مشکل میشویم!
پاسخ استاد: خب بشویم، کاری نمیشود کرد؛ مثل خیلی از مرضهایی که در دنیا هست و درمانی ندارد.
فقها خیلی وقتها به آیات قرآن استدلال میکردهاند که بهتنهایی دلالت بر مدعا نداشته اما به قرینة روایات دلالت میکرده. تا این که اولین بار شیخ متفطن شد که در این موارد که آیهای خودش دلالت ندارد و روایتی در تفسیر آیه آمده، اینجا خود آیه دلیل نیست، بلکه آن روایت است.
این فرمایش مرحوم آقای صدر را قبول کردیم. هذا تمام الکلام در امر دوم.
امر سوم، نظریة میرزای نائینی است در باب قرائن منفصله.
موضوع: مقدمات حکمت (مقدمهی دوم: عدم قرینه / تنبیه سوم: قرائن منفصله)
خلاصه مباحث گذشته:
مقدمة دوم، عدم وجود قرینة متصله بر تقیید بود. گفتیم ذیل این مقدمه اموری را تنبیه میکنیم، امر اول و دوم را گفتیم، امر سوم بحث امروز ماست.
امر سوم: قرائن منفصله
مدعای مرحوم میرزا
برای تحقق مقدمة دوم از مقدمات حکمت، مشهور قائل بودهاند که کافی است قرینة متصله بر تقیید نباشد، مرحوم میرزا میفرمود که لازم است قرینهای بر تقیید نباشد، چه متصله و چه منفصله.
فارق بین قرینة منفصله با قرینة متصله
نقش قرینة منفصله چیست؟
مرحوم میرزا: مانع بقاء ظهور است
شاگرد ایشان در «محاضرات» فارق بین متصله و منفصله را توضیح داده؛ فرموده: قرینه اگر متصله باشد مثل «أکرم الفقیر و لاتکرم الفقیر الفاسق»، برای «الفقیر» اطلاقی منعقد نمیشود. اما اگر قرینة منفصل باشد، ظهور منعقدمیشود، اما بقاءً از بین میرود. مثلاً «أکرم الفقیر» ظهور اطلاقی دارد تا زمان وصول «لاتکرم الفقیر الفاسق»؛ مولا وقتی بعد از یک روز گفت: «لاتکرم الفقیر الفاسق»، «لاتکرم» هادم ظهور اطلاقی است. خود آقای خوئی تصریح کرده که مراد این نیست که مانع انعقاد ظهور است، هادم ظهور است.(1)
ص: 537 .
1) (1) - و أمّا مع وجودها، فان کانت متصلةً فهی مانعة عن أصل انعقاد الظهور، وإن کانت منفصلةً فالظهور وإن انعقد إلّاأ نّها تکشف عن أنّ الارادة الاستعمالیة لاتطابق الارادة الجدیة. محاضرات فی أصول الفقه (طبع موسسة احیاء آثار السید الخوئی )، ج4،
مشهور: مانع بقاء حجیت ظهور است
مشهور مخالفت کردهاند؛ گفتهاند: اگر مولا گفت: «أکرم الفقیر»، ظهور اطلاقی منعقدمیشود. اگر فردا گفت: «لاتکرم الفقیر الفاسق»، ظهور اطلاقی از بین نمیرود، بلکه آن ظهور اطلاقی حجت است تا این که قرینة منفصله واصل بشود؛ وقتی قرینة منفصله رسید، ظهور اطلاقی بقاءً از حجیت میافتد.
خلاصه
پس میرزا میگفت: قرینة منفصله، هادم خود ظهور است. ولی مشهور میگویند: قرینة منفصله، هادم حجیت ظهور است.
اشکال بر کلام میرزا
اشکالی که بر فرمایش مرحوم میرزا شده، یک اشکال نقضی است و یک اشکال حلی.
اشکال نقضی
اگر مولا گفت: «أکرم الفقیر» و یک هفته گذشت و احتمال میدهم که قرینة منفصل حادث شدهباشد ولی به من نرسیدهباشد، آیا در این صورت این ظهور باقی است یا باقی نیست؟ اگر بگوید: «باقی نیست»، یعنی در تمام روایاتی که عادتاً احتمال قرینة منفصله میدهیم، ظهوری وجود ندارد. واگر بگوید: «وصول قرینه است که هادم ظهور است، نه حدوث قرینه.»، این یک مدعای دیگری است. پس اشکال نقضی این است که جایی که احتمال وجود قرینه را میدهیم، اصلاً ظهوری نداریم، و این احتمال هم همیشه هست.
اشکال: اگر بگوید: «حدوث قرینه هادم ظهور است»، چرا احتمال حدوث، هادم ظهور میشود؟
پاسخ استاد: چون موضوع ظهور، عدم وجود قرینه است، و با وجود این احتمال، این موضوع احرازنمیشود.
اشکال حلی
مثلاً مولا روز شنبه گفت: «أکرم الفقیر»، روز دوشنبه گفت: «لاتکرم الفقیر الفاسق». اگر مراد مرحوم میرزا از این که «هادم ظهور است» این است که: «وقتی روز دوشنبه گفت: «لاتکرم الفقیر الفاسق»، اگر بعدش بگوید: «أکرم الفقیر»، چون کلام سابق دائماً به صورت قرینة متصله محسوب میشود، «أکرم الفقیر» ظهور اطلاقی ندارد.»، این حرفْ درست است. اما اگر مرادش این است که: «این کلام، در روز شنبه ظهور داشت، ولی روز دوشنبه این ظهوری که روز شنبه شکل گرفت را از دست میدهد.»، این ادعا وجهی ندارد؛ به جهت این که آن کلامی که در روز شنبه گفته، ظهورش تا ابد باقی میماند؛ چون ظهور و دلالت، از امور واقعی است؛ امور واقعی، هیچوقت زمان برنمیدارد. وقتی میگوییم: «بین این نار و این حرارت، تلازم است.»، این تلازم، ازلی و ابدی است. ظهور و دلالت، از امور واقعی است. تلفظ و تکلم، حقیقی است. طرفین دلالت، حقیقی است؛ دال و مدلول، حقیقی هستند، اما دلالت و ظهور، واقعی هستند.
امور حقیقی، اموری است که وجود دارند مثل من و شما و این دیوار. امور واقعی، وجود ندارند ولی متوقف بر ذهن من و شما هم نیست، مثل فوقیت و تحتیت، مثل تلازم بین علت و معلول.
موضوع: مطلق و مقید (فصل دوم: مقدمات حکمت / مقدمهی سوم: عدم وجود قدر متیقَّن در مقام تخاطب)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «مقدمات حکمت» بود، مقدمة اول (کون المتکلم فی مقام البیان) و دوم (عدم وجود قرینة متصله بر تقیید) را گفتیم. رسیدیم به مقدمة سوم.
مقدمة سوم: عدم وجود قدر متیقَّن در مقام تخاطب
مقدمة سوم را مرحوم آخوند فرمودهاند: عدم وجود قدر متیقَّن در مقام تخاطب.
توضیح قدر متیقن در مقام تخاطب
یک مطلق نسبت به حصهای از آن، سه صورت دارد:
1- عدم وجود قدر متیقن
صورت اول این است که وقتی حصص یک مطلق را نسبت به یک مقید میسنجیم، میبینیم که در بین این حصص، قدر متیقَّن نداریم؛ مثل این که شارع فرموده: «أکرم الفقیر»، یک حصه فقیر عرب داریم، و یک حصه هم فقیر عجم و غیرعرب داریم، در شمول حکم نسبت به این دو حصه قدر متیقنی نداریم؛ چون نزد شارع، هر دو طایفه یکسان است. لذا اینجا میگوییم: در بین حصص مطلق، قدر متیقنی نداریم.
2- قدر متیقن خارجی
صورت دوم این است که ما یک قدر متیقن خارجی داریم؛ مثل این که شارع فرمودهاست: «أکرم الفقیر» و دو حصه فقیر داریم: عادل، و فاسق. و خارجاً میدانیم که شارع مقدس، یا اکرام طبیعی فقیر را واجب کرده، یا فقط حصهای از فقیر که فقیر عادل است را واجب کرده، احتمال نمیدهیم که فقط اکرام فقیر فاسق را واجب کردهباشد. در هر دو صورت، اکرام فقیر عادل واجب است. این قدر متیقن، قدر متیقن خارجی است؛ یعنی قدر متیقن را از خارج از این خطاب و کلام میدانیم. قدر متیقن خارجی، بمنزلة الصریح است، ولی مانع اطلاق نمیشود.
3- قدر متیقن در مقام تخاطب
قسم سوم این است که یک قدر متیقنی هست که خارجی نیست، بلکه قدر متیقن مقام تخاطب است؛ یعنی کلام و عنوانی که در خطاب اخذشده، نسبت به این حصه صریح است. مثل این که شخصی از مولا سؤال میکند که: «آیا اکرام فقیر جوان واجب است؟»، امام در جواب میفرماید: «أکرم الفقیر»، این پاسخ امام، نسبت به فقیر جوان کالصریح است؛ چون راوی نسبت به «فقیر جوان» سؤال کرد.
نزاع مرحوم آخوند و مشهور
نسبت به «فقیر پیر» اگر گفتیم: «یکی از مقدمات این است که قدر متیقن در مقام تخاطب نداشته باشیم» کما علیه مرحوم آخوند، «أکرم الفقیر» در فقیر غیرجوان، مجمل است. پس قدر متیقَّن در مقام تخاطب، نزد آخوند، اگرچه موجب تقیید نیست، لکن مانع انعقاد اطلاق است. اما نزد مشهور که قدر متیقن در مقام تخاطب ضرری به اطلاق نمیزند، این کلام امام، نسبت به «فقیر پیر» مطلق است.
پس نزاع بین مشهور و آخوند این است که: اگر قدر متیقن تخاطبی داشتیم، عنوانِ در خطاب، در نظر مشهور موجب اجمال نیست و مطلق است، لکن نزد مرحوم آخوند مجمل است.
پس ما دو قدر متیقن داریم: قدر متیقن خارجی، که موجب اجمال نمیشود. و قدر متیقن تخاطبی، که به نظر مرحوم آخوند موجب اجمال میشود ولی به نظر مشهور موجب اجمال نمیشود.
اختلاف، استظهاری است
مشهور، با فرمایش مرحوم آخوند مخالفت کردهاند. این مخالفت، بر اساس استدلال نیست، بر اساس استظهار است؛ که مثلاً ما وقتی ارتکازات خودمان را نگاه میکنیم که امام در پاسخ به این که «حکم اکرام فقیر جوان چیست؟» فرمودند: «یجب اکرام الفقیر»، آیا اطلاق میفهمیم یا اجمال؟ مشهور گفتهاند: قدر متیقن در مقام تخاطب، مثل قدر متیقن خارجی است؛ باعث اجمال نمیشود.
مختار: بازگشت این مقدمه به مقدمة اول
ما در این مسأله، نه با مشهور موافقیم و نه با مرحوم آخوند موافقیم؛ برمیگردیم به مقدمة اول که آیا متکلم در مقام بیان موضوع تکلیف یا متعلق تکلیف هست یا نه؟ در مقدمة اول گفتیم که از مجموعهای از قرائن میفهمیم که متکلم در مقام بیان هست یا نه؛ مثل فاصلة زمانی بین زمان خطاب و عمل، یا تناسب حکم و موضوع. یکی از آن قرائنی هم که باعث میشود بفهمیم متکلم در مقام بیان نیست، قدر متیقن تخاطبی است. و هر چه که به عرف واگذارش کردیم، قابل تحدید نیست. ما حتی نمیتوانیم خودمان هم تعیین کنیم که: «از کجا فهمیدهایم متکلم در مقام بیان است یا نه؟»! لذا اینطور نیست که قدر متیقن در مقام تخاطب همیشه قرینه باشد بر این که متکلم در مقام بیان نیست.
اگر از امام کسی پرسید که: «آیا اکرام فقیر جوان واجب است؟»، به نظر من این «الفقیر» مطلق است با این که دربارة «فقیر جوان» سؤال شدهاست. اما کسی از امام میپرسد: «دستم خون آمده، آیا میتوانم نمازبخوانم؟»، اگر امام بفرماید: «الدم نجس»، این ظهور ندارد در این که حتی دم گوسفند یا دمی که در اثر اعجاز مثلاً از دل سنگی یا درختی به وجود میآید هم نجس است.
پس ما این مقدمة سوم را برگرداندیم به مقدمة اول که باید در مقام بیان باشد. و گفتیم که برای تشخیص در مقام بودن باید به مجموعة قرائن نگاه کنیم، و از جملة قرائن هم همین «قدر متیقن تخاطبی» است.
نتیجه: دو مقدمه را قبول داریم
پس در مقدمات حکمت، دو مقدهم را قبول داریم:
مقدمة اول این است که متکلم در مقام بیان باشد. اگر احرازنشود، مجمل است. از کجا احرازمیکنیم؟ از مجموعة قرائن زیادی که نمیتوانیم دقیقاً تحدیدش کنیم. و «قدر متیقن در مقام تخاطب» (که مرحوم آخوند به عنوان مقدمة سوم قرارش داد) نیز یکی از آن قرائن است، لکن اینطور نیست که این قرینه همیشه باعث بشود احرازکنیم متکلم در مقام بیان نیست.
و مقدمة دوم هم این است که قرینة متصلی در کلام نباشد.
اگر هر دو مقدمه احرازبشود، کلام، مطلق است، و الا مجمل است.
سؤال: خیلی از قرائن ممکن است در لحن باشد و به نوشتار درنیاید، آیا این باعث میشود که تمام روایات ما مجمل باشد؟
هذا تمام الکلام در مقدمات حکمت. إنشاءالله در جلسة آینده واردمیشویم در تنبیهات این فصل دوم.
موضوع: مطلق و مقید (مقدمات حکمت / تنبیه اول / نکتة اول و دوم: تفاوت مطلق با عام)
خلاصه مباحث گذشته:
مقدمات حکمت را گفتیم؛ مقدمة اول (کون المتکلم فی مقام البیان) را پذیرفتیم، مقدمة دوم (عدم وجود قرینة متصله) را هم پذیرفتیم، مقدمة سوم (عدم وجود قدر متیقن در مقام بیان) را به مقدمة اول برگرداندیم. ذیل این فصل، تنبیهاتی را باید عرض کنم.
تنبیهات
بحث امروز، تنبیهات فصل دوم است.
تنبیه اول: چند نکته
تنبیه اول، چند نکته است.
نکتة اول: نسبیبودن اطلاق و تقیید
گفتیم: اطلاق، عبارت است از: ذکرُ اللفظ بلا قیدٍ مع کون المتکلم فی مقام البیان. و اجمال، عبارت است از: ذکرُ اللفظ بلا قیدٍ مع عدم کون المتکلم فی مقام البیان. و تقیید، عبارت است از ذکر اللفظ مع القید.
«أکرم الفقیر» وقتی مطلق است که متکلم در مقام بیان وجوب اکرام همة حصص فقیر باشد، و اگر در مقام بیان نباشد، مجمل است. و اگر بگوید: «أکرم الفقیر العادل»، مقید است.
معنای «نسبیت» این است که سه عنوان مطلق و مقید و مجمل، میشود با هم جمع بشود؛ هیچ اشکالی ندارد که یک عنوان واحد در یک خطاب، هم مطلق باشد و هم مقید و هم مجمل، لکن از سه جهت مختلف، یعنی نسبت به سه قید مختلف. مثلاً «أکرم الفقیر العادل» نسبت به «عدالت» مقید است، نسبت به این که «مرد است یا زن؟»، مطلق است. و این فقیر ممکن است حصصی داشته باشد که دور از ذهن باشد، این کلام، نسبت به حصص نادره (مثل فقیر ششانگشتی) مجمل است. حتماً باید متکلم نسبت به حصص، یک التفات اجمالی داشته باشد تا کلامش مطلق باشد.
نکتة دوم: تفاوت عام و مطلق
مشهور: ارادة طبیعی یا افراد
این نکته، خیلی مهم است و کثیراً ما هم از آن غفلت میشود؛ مشهور شده که یکی از فوارق بین مطلق و عام، این است که: در عام «تمام الافراد» اراده شده و در مطلق «طبیعی» اراده شده. مثلاً در «أکرم الفقیر» طبیعی فقیر اراده شده، اما در «أکرم کل فقیر» تمام افراد فقیر اراده شده.
دقت بشود که در «أکرم کل فقیر» عام «کل فقیر» نیست، بلکه «فقیر» است. چه در «أکرم الفقیر» و چه در «أکرم کل فقیر»، عام و مطلق، هر دو «فقیر» است. عام و مطلق، یکی هستند، تنها فرقشان فقط در همین است که عام ادات عموم دارد ولی مطلق ادات عموم ندارد. بهدقت، «فقیر» در «الفقیر» مطلق است، نه خود «الفقیر»، لکن سهولة میگویند: «الفقیر مطلق است».
پس گفته شده که: فرق عام و مطلق این است که در مطلق «طبیعی» اراده شده و در عام «تمامالافراد» اراده شده.
اشکال: تحقیق متعلَّق اطلاق
این فرمایش، محل اشکال است؛ ما «اطلاق» را در سه مورد در خطاب به کار میبریم: در مفاد هیئت، در متعلَّق، و در موضوع. مثلاً در «أکرم الفقیر» مفاد هیئت، طلب و وجوب است، متعلق طلب و وجوب، «اکرام» است، موضوع، «الفقیر» است. تارتاً میگوییم: طلب و وجوبی که در «أکرم الفقیر» مفاد هیئت است، مطلق است. تارتاً ماده (مدخول هیئت) و متعلَّق یعنی «اکرام» مطلق است. و سوم این است که موضوع یعنی «فقیر» در «أکرم الفقیر» مطلق است. در این سه مورد، این اطلاق، در هر یک از این سه مورد، به یک معناست.
مقام اول: اطلاق در مفاد هیئت
وقتی میگوییم: «طلب، مطلق است.»، معنایش عدمالتعلیق و عدمالاشتراط است؛ یعنی این وجوب، معلق بر شیئی یا مشروط به شیئی نیست. اگر گفتیم: «أکرم الفقیر عند الزوال» درحالیکه «عندالزوال» قید «طلب» باشد نه قید «اکرام»، در این صورت، این طلب، مشروط است؛ معلق است بر زوال. «معلق»، عرفی است. اصطلاح دقیق اصولیاش، «مشروط» است. پس در «أکرم الفقیر عند الزوال درحالیکه «عندالزوال» قید «طلب» باشد، اینجا وجوب و طلب مشروط است؛ یعنی طلب، معلق است بر «زوال شمس». پس در اطلاقِ در مفاد هیئت، نه «طبیعی» اراده شده و نه «تمامالافراد» اراده شده، بلکه عدمالاشتراط در ناحیة «طلب» اراده شده.
فرق بین طلب مشروط و مطلق
فرق بین طلب مشروط و مطلق را قبلاً گفتهام، باز تکرارمیکنم؛ چون یکی از بحثهای پیچیدة طلب است. وقتی میگوییم: «طلب یا وجوب، نسبت به زوال شمس مشروط است یا مطلق است.»، منظورمان چیست؟
طلب انشائی و تکوینی
گفتیم: معنای طلب، «السعی نحو المقصود» است. طلب، بر دو قسم تقسیم میشود: انشائی و تکوینی. طلب تکوینی، خودم سمت مقصود میروم؛ مثلاً خودم سمت در میروم که در را ببندم، این راهرفتن به سمت در، طلب تکوینی است. اما در طلب انشائی، به کسی میگویم او انجام دهد. این فعل گفتاری من، طلب انشائی است.
تفاوت «طلب انشائی مطلق» با «طلب انشائی مشروط»
در طلب مطلق، آنِ تحقق انشاء، آنِ تحقق طلب است. یعنی این انشاء من که مثلاً بگویم: «صلّ»، هم طلب است هم انشاء الطلب است. اما اگر گفتم: «صلّ عند الزوال» و «عند الزوال» قید طلب من باشد، در این طلب مشروط، فعل انشائیِ من، آنِ تحققش، طلب هست اما متصف به «انشائی» نیست. کی متصف میشود به طلب؟ عندالزوال.
این را در سال گذشته توضیح دادم که گاهی یک فعلی در یک مقطعی محقق میشود، لکن در آینده متصف به وصفی میشود مثل ضربهای که فردا باعث قتل بشود. سابقاً مثال زدیم؛ اگر کسی تیری به زید زد و زید بعد از یک ماه مرد، زدن تیر، روز اصابت تیر، مصداق قتل نیست. اما بعد از یک ماه که زید در اثر آن تیر میمیرد، آن فعلِ یک ماه قبل، متصف میشود به «قتل». این، از مواردی است که تحقق ذات فعل، در یک زمان است، و اتصاف آن فعل به وصفی، در زمان دوم.
و یکی از مشخصات این اتصاف، این است که این اتصاف، چون از امور واقعی است، زمانبردار نیست. این اتصاف، بعد از تحققش زمان برنمیدارد؛ مثلاً اگر زید روز شنبه تیری به عمرو زد و روز پنجشنبه عمرو در اثر این تیر مرد، این خبر صادق است که «قتل زید عمروا»، اما برای این قتل نمیتوانیم زمان زمان ذکرکنیم؛ اگر بگوییم: «قتل زید عمروا یوم السبط»، دروغ است. و اگر بگوییم: «قتل زید عمروا یو مالخمیس» باز هم غلط و دروغ است. این فعل، از افعالی است که محقق شده، اما نمیتوانیم برای آن زمان ذکرکنیم.
لذا اگر بخواهیم زمان قتل را مشخص کنیم، نمیتوانیم؛ سه زمان داریم: زمان پرتاب تیر، زمان اصابة تیر، و زمان زهاق روح. بعد از زهاق روح، صادق است که بگوییم: «قتل زید عمروا»، اما نمیتوانیم زمان این قتل را مشخص کنیم. فقط ثانیة «موت» یا «ضرب» و «اصابه» را میتوانیم مشخص کنیم، اما زمان قتل را نمیتوانیم معین کنیم.
هر انشائی طلب انشائی نیست؛ مثلاً اگر به دیوار بگوییم: «برو»، انشاء است، اما طلب انشائی نیست؛ چون طلب، سعی نحو المقصود است، و شما با این حرفتان هیچ سعیای نحو المقصودتان نکردهاید. پس این که به دیوار بگویید: «برو»، واقعاً انشاءالطلب است، اما طلب انشائی نیست.
وقتی شارع میگوید: «صل عند الزوال»، قبل از این که زوال بشود، درست است که انشاءالطلبْ فعلی است، اما طلبی در کار نیست. همین که زوال میشود، طلب انشائی محقق میشود، به عبارت دیگر: عندالزوال، انشاء، متصف به «طلب» میشود. لذا قبل از زوال، کاذب است که بگویم: «وجب علیّ صلاة الظهر».
تا استطاعت پیدانکردهام، کاذب است که بگویم: «الحج واجبٌ علیّ». همین هم که استطاعت پیداکردم، حج بر من واجب میشود و لذا صادق است که بگویم: «الحج واجب علیّ».
انشاء طلب، به وزان ضرب است. طلب انشائی، به وزان قتل است؛ ذات فعل و انشاءالطلب در زمان شارع محقق شده، اما اتصاف آن فعل به فعلیت و طلب انشائی، در زمان تحقق شرطش است. در مانحنفیه هم پس از زوال میتوانم بگویم: «أوجب الشارع الصلاة»، لکن زمان ایجاب را نمیتوانم بگویم؛ نه میتوانم بگویم: «أوجب در زمان شارع»، و نه میتوانم بگویم: «أوجب الیوم».
اینها خیلی مهم است؛ تمام اشکالات شیخ و مرحوم آخوند و دیگران را یکجا حل میکند و همة آن کلمات را هم یکجا باطل میکند؛ اگر اینها را قبول کنید، آن معضلِ بین واجب «مشروط» و «معلق» و آن نزاع معروف بین مرحوم شیخ و آخوند یکجا حل میشود.
نتیجه
پس آیا در اطلاق در هیئت «طبیعی» اراده شده؟ نه. آیا تمامالافراد اراده شده؟ نه. بلکه مفاد اطلاق در هیئت، عدمالاشتراط و عدمالتعلیق است؛ اگر طلبْ مشروط نباشد اگر طلبْ معلق بر شرطی نباشد، این طلبْ «مطلق» است. پس معنای اطلاق در هیئت، نه طبیعی است و نه تمامالافراد، بلکه معنایش عدمالاشتراط و عدمالتعلیق است.
مقام دوم: متعلَّق
اگر متکلم گفت: «تجب علیک الصلاة»، در این خطاب، «الصلاة» مطلق است. مراد متکلم، از این صلات که متصف به اطلاق شده، چیست؟
در «متعلق» اعتقاد ما بر این است که متکلم «طبیعی» را اراده کردهاست؛ «تجب علیک الصلاة»، یعنی «تجب علیک ایجاد الصلاة»؛ متکلم، ایجاد این طبیعت در خارج را واجب کردهاست.
در مباحث الفاظ گفتیم: متکلم، با عناوین و اسمائی که در کلامش به کار میبرد، اشارة ذهنیه دارد به مُشارٌإلیه یا مَحکی. در تمام مثالهای «الانسان کلی»، «الانسان یموت»، «الانسان اسمٌ»، در تمام این جملات، عنوان «الانسان» یک مشارٌإلیه و محکی دارد که متکلم به آن اشاره میکند و با توجه به آن مشارٌإلیه است که محمول را میآورد. و گفتیم که: امکان ندارد کلامی بگوییم و مشارٌإلیه یا محکی نداشته باشد.
همة سؤال این است که وقتی مولا میگوید: «تجب علیک الصلاة» یا «أقم الصلاة»، مشارإلیه و محکی صلات چیست؟ ما معتقدیم که وقتی متعلَّقْ مطلق است، مشارٌإلیه و آنچه از این متعلقِ مطلق اراده شده، «طبیعی صلات» است؛ شارع ایجاد طبیعت در خارج را اراده کردهاست. «طبیعت» از امور وهمیه است؛ وقتی شارع این طبیعت را بخواهد، یعنی میخواهد که این طبیعت را ایجادکن. ایجاد طبیعت، همیشه مقارن میشود با وجود فرد در خارج.
مقام سوم: موضوع
در «أکرم الفقیر» میگوییم: «فقیر مطلق است»، مشارٌإلیه و محکیِ «الفقیر» چیست؟ اگر مقصود «طبیعی فقیر» است، یعنی شارع از من خواسته طبیعت را در خارج اکرام کنم! اصلاً «طبیعت» امر موهومی است، قابل اکرام نیست.
چون طبیعتْ موهوم است واکرامش ممکن نیست، پس مقصودش افراد فقیر است؛ مقصودش، یا تمام افراد است، یا بعضالافراد است. و بعضالافراد از دو حال خارج نیست: یا بعضالافراد معین است، یا بعضالافراد نامعین و مردد است. از این سه حال خارج نیست: تمامالافراد، بعضالافراد معین، بعضالافراد نامعین و مردد.
اگر یک فرد را از «بعضالافراد» خارج کنیم، پس از کنارگذاشتن «طبیعت»، تمام احتمالات در مشارٌإله فقیر، پنج تاست: تمامالافراد، بعضالافراد معین، فرد معین، بعضالافراد مردد، یا فرد مردد. در تمام این احتمالات، فقط یک احتمال میتواند درست باشد، و بنا به فهم عرف «تمامالافراد» است.
جمعبندی معنای اطلاق
لذا اطلاقِ در ناحیة هیئت، یعنی عدمالتعلیق. اطلاق در ناحیة متعلَّق، یعنی طبیعی. و اطلاق در ناحیة موضوع، یعنی تمامالأفراد.
مراد از «اطلاق» که روشن شد، إنشاءالله در جلسة آینده با «عام» مقایسهاش میکنیم.
موضوع: مطلق و مقید (مقدمات حکمت / تنبیه اول / ادامة نکتة دوم، و مقدمات نکتة سوم)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در تنبیهات فصل دوم بود. در تنبیه اول بنا شد نکاتی را ذکرکنیم، در نکتة دوم متعرض این کلام مشهور شدیم که یکی از فوارق بین مطلق و عام، این است که در مطلقْ «طبیعی» مراد است و در عام «تمامالأفراد» مراد است. گفتیم که ما در سه مورد اطلاق داریم: مفاد هیئت، متعلق تکلیف، و موضوع تکلیف. گفتیم: معنای اطلاق در مفاد هیئت این است که طلب، معلق و مشروط به شرطی نیست. و اما در متعلق، معنایش این است که متکلمْ «طبیعی» را اراده کرده، و در موضوع معنای اطلاق این است که متکلم «تمامالأفراد» را اراده کردهاست.
بحث امروز ما این است که «عام» را با «مطلق» در این سه مورد بسنجیم.
مقایسة مراد از مطلق و عام در هر یک از سه مقام
در مفاد هیئت: تفاوتی بین عام و مطلق نیست
در اصول، در مفاد هیئت، از اصطلاح «عموم» استفاده نمیکنند؛ یعنی یک دالّ لفظی به کار نمیبرند. اما میتوانیم عموم در مفاد هیئت را تصویرکنیم؛ مثلاً یک بار میگوییم: «إکرام الفقیر واجب»، اینجا وجوب و طلب، مطلق است. اما یک بار میگوییم: «إکرام الفقیر واجب مطلقاً»؛ یعنی واجب است بلاتعلیقٍ و بلاشرط، اینجا این عدم تعلیق و عدم اشتراط را از لفظ استفاده کردهایم.
مراد از هیئت، وجوب است، چه مستفاد از یک اسم باشد و چه مستفاد از حرف و هیئت فعل باشد. میتوانیم بگوییم: «أکرم الفقیر مطلقاً» ولی واضح نیست که «مطلقاً» قید چیست.
این شمول در وجوب که از لفظ فهمیده میشود، در اصطلاح اصولی، عام نیست. اگر هم چون این عدم اشتراط را از لفظ استفاده کردیم عام بنامیم، در معنا هیچ فرقی بین مطلق و عام نیست؛ مفاد مطلق و عادم، هر دو، عدم اشتراط و عدم تعلیق است.
در متعلق: حرف مشهور صحیح است
در مورد دوم مثل «تجب الصلاة»، صلات متعلق است، و مفاد اطلاق این است که متکلم از صلات طبیعی را اراده کرده. مثال متعلق عام، در «واجب» مثالش مثال رائجی نیست؛ مثالش در «متعلق حرمت» است؛ مثل این که بگوییم: «یحرم کل کذب، یحرم کل غیبة.». در همین مثال کذب، متعلق حرمت را یک بار به صورت مطلق به کار میبرم و میگویم: «یحرم الکذب»، یک بار به صورت عام به کار میبرم و میگویم: «یحرم کل کذب». حرف اصولیین، در اینجا درست است؛ در «یحرم الکذب» مراد متکلم از کذب، طبیعی کذب است. و مراد متکلم در «یحرم کل کذب» افراد کذب است. پس حرف اصولیین در اینجا درست است که متعلق اگر مطلق باشد طبیعی اراده شده و اگر عام باشد تمامالأفراد اراده شدهاست. پس در «متعلق حکم» میتوانیم بگوییم: متلکم اگر از عنوان مطلق استفاده کند پس «طبیعی» را اراده کردهاست، و اگر از عنوان عام استفاده کند پس «تمامالأفراد» را اراده کردهاست؛ چون ما معتقدیم که مشارٌإلیه در «الکذب» طبیعی است، و در «کل کذب» تمامالأفراد است. ادات عموم وقتی بر سر یک عنوانی داخل میشود، متکلم وقتی از این ادات استفاده میکند که محکی و مشارٌإلیهاش تمامالأفراد باشد. شما وقتی «کل» میگویید، ناظر به افراد هستید.
در موضوع
در مورد سوم یعنی موضوع، آن حرف را قبول نکردیم؛ در «موضوع» هیچ فرقی نمیکند عنوان ما مطلق باشد یا عام باشد؛ اگر گفت: «أکرم الفقیر»، مراد متکلم از فقیر، تمامالافراد است. و اگر گفت: «أکرم کل فقیر»، مراد تمامالأفراد است.
خلاصه
در سه موردِ مفاهد هیئت و متعلق و موضوع، فقط در مورد متعلق طلب قبول کردیم؛ که مراد متکلم از مطلق «طبیعی» است و مرادش از عام «تمامالافراد» است، ولی در مورد وجوب و موضوع قبول نکردیم.
ثمرة این نکته
این بحث، ثمرهای ندارد؛ در فهم تحلیلی ما از کلمات اثر دارد؛ فقط برای فهم کلام متکلم مفید است؛ که «مراد متکلم، طبیعی صلات است یا افراد صلات؟».
یک نکتة فرعی: طبیعت وجود ندارد
طبیعی، که همان ماهیت است، از امور وهمی است؛ امر موهوم است؛ هیچ جا وجود ندارد، نه در عالم واقع، نه در عالم عین، و نه در عالم ذهن. این که میگویند: «این ماهیت، موجود است به وجود فرد.»، مقصود این است که موجود است بالعرض، نه این که موجود است حقیقتاً. طبیعت، هیچ جا وجود ندارد، فقط وجود بالعرض دارد در خارج. مثل این که میگوییم: «این آب، شور است.»، شوریِ این آب، بالعرض است، نه این که اب حقیقتاً شور شدهباشد. در مانحنفیه هم طبیعت یک امر موهومی است، وجود بالعرض دارد.
فلاسفه قائل بودهاند که «ماهیت» در ذهن حقیقیتاً وجود دارد، و در خارج حقیقتاً وجود دارد. برای تقریب به زید، مثل عکس زید و زید است؛ رابطة بین عکس زید و خود زید، رابطة بین ماهیت است با صورت آن در ذهن ما.
در خارج، ذات متحد میشود با وجود. آن که واقعیت مال اوست، وجود است. ذات و ماهیت، به عرض وجود، موجود میشود. ماهیت، یک واقعیت اعتباری دارد، نه اعتباری اصولی، بلکه اعتباری فلسفی؛ که به عرض وجود، موجود است. فقط برای تقریب به ذهن، مثل شوری آب، و نمکِ حلشدة داخل آب است؛ وزان واقعیت به ماهیت و ذات، وزان شوری است به آبی که نمک در آن حل شده، بلکه از این هم بدتر است. و وزان واقعیت به وجود، وزان شوری است به نمکِ در آب؛ شوری، به عرضِ نمکِ موجود در آب، واقعاً وجود دارد.
نکتة سوم: اطلاق ثبوتی و اثباتی
نکتة سوم، اهمّ این نکات است.
دو مقدمه
قبل از این که وارد اصل بحث بشویم، دو مقدمه را باید توضیح بدهم:
نکتة سوم، خیلی نکتة مهمی است. در کلمات فقها خیلی رایج است که میگویند: اطلاق ثبوتی و اطلاق اثباتی. این اصطلاحات، کثیراً ما به کار برده میشود. مرادشان از اطلاق و تقیید ثبوتی چیست؟ و مرادشان از اطلاق و تقیید اثباتی چیست؟ این، خیلی پیچیدهتر از از آن چیزی است که ابتداءً به نظر میرسد.
قبل از این که وارد بحث بشود، دو مقدمه عرض کنم. مقدمة اول را شاید به لحاظ فنّی باید دوم بگویم، اما چون مختصرتر است، مقدمش میکنم.
مقدمة اول: توضیح خطاب تشریع و خطاب تبلیغ
خطاباتی که متضمن حکم است را تقسیم میکنیم به خطاب تشریع و خطاب تبلیغ.
خطاب تشریع
خطاب تشریع، خطابی است که به نفس همان خطاب، تکلیف یا طلب، یا به عبارت بهتر تشریع، محقق میشود. در موالی عرفیه مثل این است که مولایی به عبدش یگوید: «أکرم الفقیر»، همین که این حرف را زد، حکم شکل میگیرد. پس خطاب تشریع، دو مشخصة اصلی دارد: اولاً باید از مولا صادربشود، و ثانیاً این خطابی که از مولا صادرشده، قبل از آن، نباید حکمی باشد تا به نفس این خطاب، حکم محقق بشود.
خطاب تبلیغ
هرخطابی که بعد از تشریع، چه از مولا و چه از غیر مولا صادربشود و متضمن حکمی باشد، خطاب تبلیغ است. لذا اگر مولایی به عبدش گفت: «أکرم الفقیر» و فردا به خاطر یادآوری یا تأکید گفت: «أکرم الفقیر»، با این خطاب دوم، هیچ حکم و تشریعی پیدانمیشود و لذا خطاب تبلیغ است. خصوصاً که متکلم، غیر مولا باشد؛ مثلاً فردا پسر مولا به عبد بگوید: «أکرم الفقیر»، اینها خطاب تبلیغ است. مثل خطاباتی که ائمه فرمودهاند. تمام خطابات ائمه، خطابات تبلیغ است؛ چون ائمه شارع نیستند، هر کلای که میفرمایند، تبلیغ حکم تشریعشده است.
و این هم خیلی مهم است که ما در فقه اصلاً با خطاب تشریع سر و کار نداریم، دائماً با خطاب تبلیغ سر و کار داریم. تمام آنچه که فقها در فتاوایشان در رسالهها و جواب استفتائات مینویسند، تمام اینها خطابات تبلیغ است.
حلالُه حلال إلی یوم القیامة، و حرامه حرامٌ إلی یوم القیامة. پس ائمه شارع نیستند و حکم جدیدی تشریع نمیکنند. نظر رایج فقها این است که ائمه ولایت بر تشریع ندارند.
مقدمة دوم: مراحل تلفظ از تولید تا فهمیدهشدن
این مقدمه، مقدمة مهمی است. ما وقتی جملهای را میگوییم که مثلاً «زید عادل»، چه اتفاقی در عالم واقع میافتد؟ این، در بحث ثبوت و اثبات، خیلی مهم است.
مرحلة اول: تصور متکلم
نظریة رایج بین علمای اصول این است که در مرحلة اول، این قضیة «زید عادل» را تصورمیکنم؛ یعنی زید را تصور میکنم، «عادل» را هم تصورمیکنم، و بین این دو تصور من، «نسبت حملیه» یا به قول آقای صدر «نسبت تصادقیه» هم هست. کاری با «تصدیق» نداریم؛ چون برای این بحث ما مهم نیست به علاوة این که متکلمْ این الفاظ را بدون تصدیق هم میتواند تلفظ کند.
مرحلة دوم: تلفظ
مرحلة دوم این است که تلفظ میکنم به «زید عادل»؛ تلفظ، فعل من است؛ عرضی است متقوم به منِ متکلم.
مرحلة سوم: لفظ و کیف محسوس
مرحلة سوم این است که این لفظ، در عالم خارج، در اثر تلفظ من موجود میشود. تلفظ، مقولة فعل و أنیفعل است و متقوم به من است. اما لفظ، کیف محسوس است، متقوم به هواست؛ هوا حامل این کیف میشود. لذا اگر در خلأ بگویم: «زید عادلٌ»، لفظ ایجادنمیشود.
مرحلة چهارم: لفظ و کیف نفسانی
مرحلة چهارم این است که لفظ محسوس، توسط سامع و مخاطب شنیده میشود. اینجا کیف محسوس، تبدیل میشود به کیف مسموع، یعنی کیف نفسانی. موطنش نفس سامع است، موطنش قوة سامعة سامع است.
در پرانتز بگویم: مرادشان از «کیف مسموع» لفظ عارض بر هواست، نه لفظ عارض بر قوة سامعه. لفظ عارض بر قوة سامعه را کیف نفسانی میگویند. کیف محسوس یا کیف مسموع، آن لفظی است که در خارج وجود دارد، گاهی تسامحاً به لفظِ شنیدهشده که کیف نفسانی است، کیف مسموع میگویند، در حالی که کیف مسموع، لفظ بیرونی است.
مرحلة پنجم: تعقّل سامع
در مرحلة پنجم، همین که این کیف نفسانی حاصل میشود، نوبت میرسد به یک کیف نفسانی دیگر که عبارت است از تعقّل و تصور این قضیه برای سامع. در این مرحله، قضیة معقوله شکل میگیرد؛ در این مرحله، همان اتفاقِ مرحلة اول در ذهن لافظ، در ذهن سامع انجام میشود. مرحلة اول و پنجم، شبیه هم است، فقط موطنش دو تاست: اولی موطنش ذهن لافظ است، پنجمی موطنش ذهن سامع است.
مرحلة ششم: اذعان و تصدیق
و بالاخره مرحلة ششم این است که منِ سامع، در این مرحلة پنجم، این قضیة معقوله را یا اذعان میکنم یا نمیکنم.
این، تمام داستان تلفظ و مکالمة بین دو نفر بود.
بعد از این دو مقدمه انشاءالله واردمیشوم در مقام ثبوت و اثبات.
موضوع: مطلق و مقید (مقدمات حکمت / تنبیه اول / نکتهی سوم: اطلاق و تقیید اثباتی و ثبوتی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در این بود که در لسان علمای اصول، خیلی رایج است که میگویند: اطلاق ثبوتی و اطلاق اثباتی یا اطلاق در مقام ثبوت و اطلاق در مقام اثبات. گاهی یک اشارهای هم کردهاند، اما روشن سخن نگفتهاند که: «مرادشان از اطلاق ثبوتی دقیقاً چیست؟».
دیروز گفتیم که در یک تلفظ دائماً این مراحل را داریم: مرحلة اول تصور قضیه در ذهن لافظ است، مرحلة دوم تلفظ است، مرحلة سوم قضیة ملفوظه است که در خارج موجود میشود در اثر تلفظ لافظ، مرحلة چهارم قضیة مسموعه و قضیهای است که در قوة سامعة سامع تشکیل میشود، مرحلة پنجم قضیة معقوله در ذهن سامع است، اینها مراحل یک لفظ است که بزرگان و اَعلام به آن قائلند.
دلالت در کدام مرحله است؟
تا اینجا یک دالّی داشتهایم و یک مدلولی داریم، دالّ ما عبارت است از قضیة مسموعه که در ذهن سامع است. مدلول ما، عبارت است از قضیة معقوله که آن هم در ذهن سامع است. انتقال ذهنی ما از این قضیة مسموعه به این قضیة معقوله اسمش «دلالت» است. این دلالت، دلالت تصوری است؛ چون مدلول ما که قضیة مسموعه باشد، تصور است. تا اینجا هیچ سخنی از اطلاق در کار نیست؛ یک قضیة معقوله در ذهن لافظ منتهی به تلفظ میشود، بعد از این مرحله، مراحل بعدی بدون هیچ ارادهای به صورت قهری محقق میشود. دال ما قضیة مسموعه است، مدلول ما قضیة معقوله است.(1)
1) (1) - در جملة معترضه عرض کنم: وقتی که لافظ گفت: «زید عادلٌ»، ما در مجموع چهار قضیه داشتیم به اضافة یک فعل. اولین قضیة ما قضیهای بود که در ذهن لافظ پیداشد؛ چون نمیشود قضیه در ذهن لافظ پیدانشود و بگوید: «زید عادل». همین که لافظ گفت: «زید عادل»، بلافاصله بعد از تلفظ، قضیة ملفوظه پیدامیشود که موطنش عالم خارج است. بلافاصله بعد از این که این قضیه در خارج ایجادشد، قضیة مسموعه در قوة سامعة سامع به وجود میآید. و بلافاصله بعد از قضیة قضیة مسموعه، قضیة معقوله پیدامیشود که موطنش ذهن سامع است. دو تا قضیة معقوله در ابتدا (ذهن لافظ) و انتها (ذهن سامع) داریم، یک قضیة ملفوظه داریم که موطنش عالم خارج است، و دالّ ما در این چهار قضیه، فقط قضیة مسموعه است، و مدلول ما قضیة معقولة دوم است که موطنش ذهن سامع است.
اطلاق در مقام اثبات: اطلاق در مرحلة تصدیق سامع
تا اینجا اصلاً به اطلاق نرسیدهایم. علما معتقدند که بعد از همة این مراحل، یک تصدیقی برای سامع پیدامیشود به این که زید عادل است. اگر لافظ میگفت: «أکرم الفقیر»، تصدیقی برای سامع پیدامیشود که: «فقیر، در این کلام، مطلق است.»، به عبارت دیگر: سامع تصدیق میکند که جناب لافظ، در تلفظ به لفظ فقیر، «اطلاق» را اراده کردهبود، به عبارت دیگر: لافظ در تلفظ به «فقیر» مُطلِق (بالکسر) بود. اینجاست که یک تصدیقی برای من پیدامیشود که عنوان «فقیر» در قضیة ملفوظه مطلق است. پس اطلاق وقتی شکل میگیرد که این تصدیق برای سامع پیدامیشود که عنوان «فقیر» مطلق است.
فرآیند تشکیل اطلاق
این اطلاق چطور شکل میگیرد؟ این را قبلاً گفتهبودم؛ وقتی شیئی را از طریق یکی از حواس خمسه احساس میکنیم، بلافاصله ذهن ما شناسایی میکند. شناسایی، مجموعه تصدیقاتی است که برای ذهن ما نسبت به این احساس پیدامیشود. هر چه که بعد از این شناسایی پیدامیشود، مدلول است. دال ما، تصدیقات شناساییشدة ماست، و مدلول ما هم تصدیقاتی است که از این تصدیقاتِ شناساییشده پیدامیشود.
شما همین که دود را دیدید، بلافاصله ذهن شناسایی میکند که: «این، دود است. و دود، معلول نار است.»، بلافاصله منتقل میشوید به این که: «در این خانه، نار هست.». تصدیقش به این که «در این خانه نار هست»، مدلول است.
دقیقاً همین اتفاق در تصدیق به اطلاق اتفاق میافتد؛ همین که من این لفظ را احساس میکنم، بلافصله ذهنم شناساییاش میکند. بعد از این تصدیقاتی که حاصل شناسایی است، تصدیقات دیگر شکل میگیرد؛ که متکلم در مقام بیان و تحدید موضوع است، و متکلم قرینهای ذکرنکردهاست، بلافاصله این تصدیق در افق نفس من پیدامیشود که این لفظ مطلق است و شامل تمام حصص فقیر میشود. بنابراین اینجاست که دلالت تصدیقیه شکل میگیرد و میگوییم: اطلاق، ظهور است، اطلاق یک تصدیق ظنّی است.
علت توجهنداشتن انسان به این مراحل
ممکن است بگویید: «اگر ذهن ما این همه مراحل را طی میکند تا تصدیق به اطلاق کند، چرا متوجه این مراحل نیستیم؟!». این محاسبات و شناسایی، چنان سرعتی دارد که ذهن متوجهاش نمیشود. مثل این است که اگر یک آتشگردان را بچرخانند، دایره میبینید و حال این که دایرهای در خارج نیست. وقتی که زمان فشرده میشود، قوای ادراکی ما از کار میافتد؛ یعنی نمیتواند فواصل و کمیتهای کوچک را احساس کند، لذا دایره میبیند در حالی که دایرهای نیست. در احساسات و ادراکات هم همینطور است؛ در کسر کوچکی از ثانیه، تمام آن مقدمات پردازش میشود طوری که ذهن متوجه این پردازشهای ذهنیاش نمیشود.
این اطلاق، خطابردار نیست
تا اینجا در قضیة ملفوظه یک عنوان «فقیر» داریم که سامع تصدیق کرده به این که این عنوانِ در این کلام، مطلق است. در ذهن علمای ما، این تصدیق، با مطلقبودن دائماً مساوق است.
ما بسیاری از وقتها تصدیقی داریم که با عالم واقع مطابق نیست؛ شما یقین به عدالت زید دارید، اما درواقع زید افسق فسّاق روزگار است. یا ممکن است شما یقین به فسق زید داشته باشید در حالی که زید اعدال عدول است. واقع، تابع تصدیق ما نیست، و تصدیق ما هم تابع واقع نیست.
اما در ذهن فقها در باب «اطلاق» این همخوانی اتفاق افتادهاست؛ یعنی اگر عرف تصدیقِ به اطلاق میکردند، حتماً آن لفظ مطلق است. نمیشود تصدیق باشد ولی آن لفظ مطلق نباشد. لذا اگر بعداً خود لافظ تصریح هم بکند که: «لایجب اکرام الفقیر الفاسق»، آن اطلاق از بین نمیرود. تنها اتفاقی که میافتد، این است که اطلاق از کار نمیافتد، فقط بقاء حجت نیست.
اگر علما تفکیک میکردند بین آن «اطلاق لفظ» و بین این «تصدیق»، میتوانستیم بگوییم که این «تصدیق» مقام اثبات است، و «اطلاق لفظ» مقام ثبوت است.(1)
اما این را فقها همیشه مفروغٌعنه گرفتهاند. لکن مسلّم است که تصدیق ما ممکن است خطابکند، چطور میشود که این تصدیق خطابردار نباشد؟! سرّش این است که مراد از تصدیق، تصدیق اکثریت عرف است. این، دائر بین سلب و ایجاب است؛ اکثریت عرف، از این عنوان، یا اطلاق میفهمد یا نمیفمهد. وقتی فقیه میگوید: «مطلق است»، معنایش همین است که عرف از این عنوان اطلاق میفهمد.
بله؛ تصدیق به ظهور عرفی را سامع میکند و ممکن است مطابق با تصدیق عرف نباشد. ممکن است من در فهم عرف، دچار خطا بشوم. ولی دقت کنید که خطای من، ربطی به فهم عرف از این کلام ندارد. عرف هیچوقت دچار خطا نمیشود؛ چون ضابطة اطلاق همین است؛ که «مطلق» عبارت است از عنوانی که عرف از آن عنوان اطلاق بفهمد. «مجمل» عبارت است از عنوان که عرف از آن عنوان اطلاق نفهمد. اگر عرف اطلاق بفهمد، واقعاً مطلق است. اگر عرف اطلاق نفهمد، واقعاً مجمل است. ولی من و شما در فهم این عرف، ممکن است دچار خطا بشویم. این، واقعیتی است که در ذهن فقها و علمای ما هست. پس معیار یک اطلاق، حصول تصدیق است در اذهان عرف.
ولی فهم ما از اطلاق خطابردار است
من یکی از افراد عرف هستم، من اطلاق میفهمم، نتیجه میگیرم که: «چون من یک انسان متعارف هستم، پس عرف هم اطلاق میفهمد.». مثل این است که من اگر دستم را در آتش بکنم و بسوزم، نتیجه میگیرم که چون من یک انسان متعارف هستم، پس هر انسانی اگر دستش را در آتش کند، میسوزد.
1) (2) - چطور «اطلاق لفظ» مقام ثبوت است؟ توضیح حسین مهدوی: از تصدیقی که برای نفس ما (در مقام اثبات) ایجادشده، کشف میکنیم که آن لفظ، در واقع هم مطلق بودهاست.
من یک بار میگویم: «زید عادل است»، این ممکن است مطابق با واقع باشد و ممکن است مطابق با واقع نباشد. یک بار میگویم: اعتقادمن این است که زید عادل است؛ فسق و عدالت زید، در صدق این قضیة دوم هیچ تأثیری ندارد. در اینجا هم متعلق تصدیق من، تصدیق عرف است. تصدیق من در این که «آیا عرف چنین تصدیقی دارد یا نه؟» خطابردار است، اما تصدیق عرف، خطابردار نیست.
خلاصه
پس تا اینجا فهمیدیم که «مطلق در مقام اثبات» عبارت است از عنوانی که عرف از آن عبارت اطلاق بفهمد سواءٌ که متکلم قصدش اطلاق باشد یا نباشد. لذا وقتی میگوییم: «مقام اثبات»، یعنی مقام لفظ و دلالت. و در مانحنفیه تصدیق عرفی که در تعریف مطلق و مجمل اخذشده، خطابردار نیست؛ چون در هر قضیهای عرف از آن عنوان، یا مطلق میفهمد یا نمیفهمد. پس مراد علما از «مقام ثبوت» چیست؟
اطلاق در مقام ثبوت: اطلاق در نفس و شوق لافظ
در نزد علما مرادشان از «مقام ثبوت» آن چیزی است که در ذهن لافظ و متکلم است؛ مرادمان آن قضیة معقوله نیست، بلکه مرادمان امر دیگری است؛ چون با تکالیف سر و کار دارند، این امر را بردهاند به طلب انشائی.
میگفتند: هر مولایی که یک طلب انشائی دارد، در نفسش هم یک شوق نفسانی دارد. آن اشتیاق و ارادة نفسانی به چی تعلق گرفته؟ آیا به طبیعی فقیر تعلق گرفته؟ یا تعلق گرفته به اکرام حصهای از فقیر؟ ما تا حالا این بحث را اصلاً مطرح نکردیم چون مرتبط به مقام لفظ و دلالت نیست؛ در مرتبة طلب و اراده و اشتیاق است؛ اشتیاقش، یا تعلق گرفته به طبیعی فقیر، یا تعلق گرفته به حصهای از فقیر. اگر اولی باشد، میگویند: در مقام ثبوت هم مطللق است. اگر دومی باشد، میگویند: در مقام ثبوت مقید است.
مولای عرفی ممکن است به خاطر غفلت از آن حصه، آن مطلوب نفسانیاش مجمل هم باشد. اما مولایی که غفلت ندارد، مطلوب نفسانیاش، یا مطلق است یا مقید.
کدام اطلاق بر عهدة مکلف میآید؟
علما معتقد بودهاند آن چیزی که بر عهدة مکلف میآید، اطلاق اثباتی است مادامی که از حجیت نیفتد. اطلاق اثباتی خیلی ارزش دارد، به شرطی که اطلاق و تقیید ثبوتی کشف نشود؛ همین که اطلاق و تقیید ثبوتی را کشف کنیم، اطلاق اثباتی هیچ ارزشی ندارد. راه کشف اطلاق و تقیید ثبوتی، خطاب دیگری است یا عقل است.
خلاصه
چند مرحله طی کردیم؛ در مرحلة اول آنچه که در مقام «تلفظ» اتفاق میافتد را بازکردیم و گفتیم که در مقام تلفظ، این وقائع اتفاق میافتد: معقوله، تلفظ، ملفوظه، مسموعه، و معقوله.
در مرحلة دوم به مرحلة اطلاق اثباتی میرسیم؛ که عنوانی در قضیة ملفوظه است که برای عرف تصدیق پیدامیکند که مطلق است. تا اینجا اثبات است.
در مرحلة سوم به «اطلاق در مقام ثبوت» رسیدیم؛ ثبوت، نفس متکلم است؛ ارادة متکلم، یا به طبیعی تعلق گرفته یا به حصه.
این، چیزی بوده که در ذهن شریف علمای ما بودهاست. تأملی بفرمایید تا إنشاءالله فردا وارد نقد این کلمات بشویم.
موضوع: مطلق و مقید (مقدمات حکمت / تنبیه اول / نقد کلام مشهور در اطلاق و تقیید ثبوتی و اثباتی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در اطلاق ثبوتی و اطلاق اثباتی بود؛ که مراد از اطلاق در مقام ثبوت چیست؟ و مراد از اطلاق در مقام اثبات چیست؟ اطلاق اثباتی را توضیح دادم؛ مرادشان از «اطلاق اثباتی» هر عنوانی است که عرف از آن اطلاق میفهمد، اعم از این که آن عنوان، متعلَّق باشد یا حکم یا موضوع. و مرادشان از «اطلاق ثبوتی» مرحلة اراده و اشتیاق در مولا بودهاست؛ اراده، یا به طبیعی تعلق میگیرد یا به حصه، اگر به طبیعی تعلق بگیرد میگفتند: «ثبوتاً مطلق است»، اگر به حصه تعلق بگیرد میگفتند: «ثبوتاً مقید است».
امروز میخواهم واردبشوم در نقد این کلمات.
مناقشات وارد بر فرمایش مشهور
بر فرمایشات مشهور، تعلیقاتی داریم:
تعلیقة اول: انکار قضیة ملفوظه و معقوله
مشهور علمای ما، قضیه را تقسیم میکنند به ملفوظه، مسموعه، متخیله و معقوله. قضیة ملفوظه موطنش خارج است، قضیة مسموعه موطنش قوة سامعه و ذهن است، قضیة متخیَّله موطنش قوة متخیِّله و ذهن است، و قضیة معقوله موطنش قوة عاقله و ذهن است.
این بحث، ولو در حکمت مهم نیست، ولی در اصول خیلی مهم است. در حکمت و منطق، فقط ناظر به قضیة معقوله هستند. اما در اصول وقتی میگویند: «قضیه» سه قضیه مد نظر است: ملفوظه، مسموعه، و معقوله. متخیله برایشان مهم نیست.
ما از کسانی هستیم که این چهار قضیه را قبول نکردیم؛ تمام قضایا را تقلیل دادیم به دو تا: قضیة مسموعه و قضیة متخیَّله. قضیة ملفوظه که در خارج است را قبول نکردیم، و قضیة معقوله که در قوة عاقله است را قبول نکردیم. البته این تعلیقه، در این بحث اطلاق و تقیید، ثمرهای ندارد.
در سابق بهمناسبت بحثش را گفتهایم. اینجا چون اثری ندارد، به همین مقدار اکتفامیکنم. البته این بحث اگرچه ثمرة عملی ندارد، ولی جلوی بسیاری از مغالطات را میگیرد.
تعلیقة دوم: نقص تبیین اطلاق ثبوتی در مقام شوق مولا
اطلاق مقامی را واگذارکردهبودند به عنوانی که عرف آن را مطلق میبیند ولو این که در لوح واقع، متکلم در مقام بیان نبودهباشد. این تعریفی که برای اطلاق اثباتی گفتهاند، تعریف بسیار خوب و بجایی است؛ چون اطلاق، یکی از ظهورات است؛ برای اصولی، مهم «حجیت» یعنی منجِّزیت و معذِّریت است، و اطلاق به این معنا منجز و معذر است، و اصلاً مهم نیست که متکلم اراده کردهباشد یا نه. لذا از لحاظ اصولی تعریف خوبی کردهاند.
اما در اطلاق ثبوتی که گفتهاند تابع اراده است، کار خوبی نکردهاند؛ یعنی اگر مقام ثبوت را ببریم در اراده و کراهت، تبیین خوبی برای اطلاق ثبوتی نیست به خاطر دو نکته:
نکتة اول: عدم توجیه مطلقی که در جملة انشائیه واقع نشده
نکتة اول این است که مطلق، همیشه در جملة انشائیه و خطاب تشریع نیست؛ لفظ مطلق، گاهی در جملة خبریه است، یا حتی در جملة استفهامیه است و در این جملات، سخنی از اراده و کراهت نیست. وقتی کسی میگوید: «إن الانسان لفی خسر» آن اراده و کراهت معنی ندارد.
اشکال: اصول، مقدمة فقه است، و ما در فقه با احکام و تشریعات شارع سر و کار داریم، و نیازی نیست اطلاق را به نحوی تبیین کنیم که مطلقِ واقع در جملات خبریه و استفهامیه را هم دربربگیرد.
پاسخ استاد: اصولی، باید مباحث الفاظ را به نحو تبیین کند که حتی در غیر از احکام شرعی راهگشا باشد.
یا وقتی انشاء در خطاب تبلیغ است، متکلم اراده و کراهت ندارد مگر این که مرادشان اراده و کراهت مولا باشد. چطور میگوییم: «الانسان» در «الانسان یموت» مطلق است؟!
اشکال: الفاظی که اصولی دنبال میکند، بالاخره به یک شکلی به احکام مربوط میشود.
پاسخ استاد: در جملة «الخمر نجس» یا «الماء طاهر» که متضمن حکم وضعی است، معنی ندارد اراده و شوق به آن تعلق بگیرد، در حالی که اینها هم برای اصولی مهم است.
پس در آن جایی که خطاب، به جملة خبریه یا استفهامیه باشد، یا خطاب تبلیغ باشد یا جملة متضمن حکم وضعی باشد، این توجیه تمام نیست. پس به لحاظ ثبوتی خوب نیست دنبال اراده و کراهت مولا باشیم.
نکتة دوم: طلبهای نفسانی مولا مهم نیست
مولا یک طلب انشائی دارد، و یک طلب نفسانی دارد. مثل مرحوم صدر و آخوند و آقاضیاء به این عالم شوق خیلی اهمیت میدادهاند؛ حتی قائل بودهاند که حقیقت حکم، همین شوق مولاست.
ولی به نظر ما تکالیف، فقط دائرمدار طلب مولاست، عبد نسبت به طلب نفسانی مولا هیچ وظیفهای ندارد. آن که برای عبد بما هو عبد مهم است، چه در موالی عرفی، چه در شرع، فقط طلبهای انشائی مولاست؛ اگر مولا اشتیاق شدیدی داشته باشد به این که عبدش برود برایش آب بیاورد و از این شوقش هم خبربدهد اما به او امرنکند و آب را از او طلب نکند، وظیفهای به عهدة عبدش نمیآید و لذا اگر عبد آب نیاورد، عرف او را مستحق عقاب نمیداند. پس آن که بر عبد لازم است، طلب انشائی است، نه طلب نفسانی و اشتیاق نفسانی. اشکال ما این است که: چرا پای شوق مولا را وسط میکشند؟! برای عبد بما هو عبد، شوق مولا هیچ ارزشی ندارد.
پس خوب نبوده که در مقام ثبوت رفتهاند سراغ اراده و شوق. پس در موالی عرفیه باید اراده و شوق را کناربگذاریم، در حقتعالی هم مناسبتر است که کناربگذاریم؛ چون اراده و شوق و کراهت بر حقتعالی محال است. بنابراین نکتهای ندارد که مقام ثبوت را بکشیم به عالم اشتیاق مولا، باید باب شوق و اراده را کلاً ببندیم. یک جایی بابش را بازمیکنند به خاطر یک محذور ثبوتی، و آن باب «اجتماع امر و نهی» است.
میخواهند تفکیکی در مقام اثبات و ثبوت کنند که تقیید، به نسخ برنگردد.
نکتة سوم: عدم توجیه اطلاق در موضوع
نکتة دیگر هم این که علما از یک چیز دیگری هم غفلت کردهاند؛ و آن، این است که دو عنوان مطلق داریم: گاهی متعلق مطلق است، و گاهی موضوع. در «یجب اکرام الفقیر» فقیر موضوع است. اراده و کراهت، در «متعلَّق» خوب است، ولی «موضوع» هیچوقت متعلق اراده و کراهت قرارنمیگیرد. مگر این که بخواهیم توجیه کنیم و بگوییم: به عنوان متعلق المتعلق اراده به آن تعلق گرفته؛ وقتی مقید است، اراده تعلق گرفته به «اکرام فقیر عادل»، به عنوان این که متعلقالمتعلق است، و الا خودش مستقیماً متعلق اراده نیست.
تعلیقة سوم: مختار
ما یک انشاءالطلب داریم، یک طلب انشائی داریم. ما اطلاقِ در انشاء را میگوییم: «اطلاق اثباتی»، و اطلاق در طلب انشائی را میگوییم: «اطلاق ثبوتی». این مطلب، یک مقدار پیچ دارد، انشاءالله فردا توضیح میدهم.
موضوع: مطلق و مقید (مقدمات حکمت / تنبیه اول / نکتهی سوم / مختار در اطلاق اثباتی و ثبوتی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما، در اطلاق اثباتی و اطلاق ثبوتی بود. مشهور، اطلاق اثباتی را بردهبودند روی مقام لفظ و دلالت، و اطلاق ثبوتی را بردهبودند روی مقام اراده و اشتیاق. پس ممکن است در مقام خطاب، اطلاق باشد و لذا موضوع، طبیعی فقیر باشد، اما در مقام اراده و شوق، اطلاقی نباشد و موضوع حصهای از فقیر باشد مثلاً فقیر عادل.
ما قبول نکردیم، دیروز توضیح دادم که چرا نمیشود به این فرمایش ملتزم شد. ما مقام اثبات را برمیگردانیم به مقام «انشاءالطلب»، و مقام ثبوت را برمیگردانیم به مقام «طلب انشائی».
مختار(1)
توضیح چهار اصطلاح
برای توضیح مقصود خودم، باید چهار واژه را دوباره معناکنم. و بعد فارق بین «طلب انشائی» با «انشاءالطلب» را بگویم. هر وقت میگویم: «طلب»، مرادم طلب انشائی است، نه طلب نفسانی.
1- انشاء
در حقیقتِ «انشاء» دو نظریه هست: یکی ایجادالمعنی باللفظ، و دیگری اعتبار و ابراز. ما تابع مشهوریم؛ که انشاء «ایجاد المعنی باللفظ» است؛ یعنی یک معنایی را با لفظ در خارج ایجادکنیم.
2- انشاء الطلب
انشاء الطلب، ایجاد الطلب باللفظ است.
3- طلب
الطلب، هو السعی نحو المقصود.
4- طلب انشائی
طلب انشائی، یعنی الانشاء الذی یکون مصداقا للطلب.
فارغ بین انشاء الطلب و طلب انشائی
در یک مثال توضیح میدهم که انشاء الطلب، اعم از طلب انشائی است؛ آن «انشاءالطلب»هایی که سعی نحوالمقصود نیست، طلب نیست؛ مثلاً من اگر به یک دیوار بگویم: «صل»، انشاءالطلب هست، ولی طلب نیست. چون طلب سعی نحو المقصود است، در حالی که من با این حرفم هیچ سعیای برای رسیدن به مقصودم نکردهام. اما اگر به زید گفتم: «صل»، این فعل من، علاوه بر این که انشاءالطلب است، مصداق طلب انشائی هست.
اشکال: چطور ممکن است طلب را انشاء کنیم اما مصداق طلب نباشد؟!
پاسخ استاد: ما یک ذاتالطلب داریم، یک اتصاف ذات به طلبیت را داریم. چرا انشاءالطلب است؟ چون ذات طلبیت را ایجادکردهام، اما طلب نیست چون فاقد اتصاف به طلبیت است؛ چون سعی نحوالمقصود نیست. انشاءالطلب، یعنی ذاتُالطلب ایجادبشود و اتصافش بعد ایجادبشود. اگر به زید بگویم: «صل یوم الجمعة» انشاءالطلب است؛ چون قابلیت دارد که در روز جمعه متصف بشود به طلب، اما اتصافش به «طلب» روز جمعه است. لذا این انشاء من، وقتی آن را تلفظ میکنم، فقط انشاءالطلب است ولی طلب نیست، روز جمعه که متصف به طلبیت میشود مصداق طلب میشود. اگر زید روز پنجشنبه فوت کند، من انشاءالطلب کردهام چون قابلیت داشته که متصف به طلبیت بشود. در امر به دیوار هم امر من قابلیت دارد که متصف به طلبیت بشود، مشکل از دیوار است که شعور ندارد.
1) (1) - استاد نظر مختار خودشان را به عنوان «تعلیقة سوم» مطرح فرمودند. لکن حقیر این مناقشه را چون در حل مشکل دیدم نه در مناقشات وارد بر مشهور، لذا در عرض «مناقشات وارد بر فرمایش مشهور» آوردمش، نه در ذیل آن و تحت عنوان «تعلیقة سوم».
سؤال: آیا انشائی داریم که قابلیت طلبشدن نداشته باشد؟
پاسخ: بله؛ مثلاً بدون این که به کسی بگویم، بگویم: «صل». وقتی میدانم کسی از این حرف منبعث نمیشود، پس با این حرف درواقع قصد طلبکردن نداشتهام و لذا این حرفم مصداق سعی نحوالمقصود نبودهاست. این انشاء، در حد یک طلب وهمی است. اما دیوار این قابلیت را دارد که اگر شعور داشته باشد، این انشاء میتواند باعثش بشود. اگر هم چنین قابلیتی نداشته باشد، طلب موهوم است.
اشکال: پس شارع طلبی از زید که نمازنمیخواند ندارد؛ چون میداند که منبعث نمیشود.
پاسخ: این کلام، قابلیت باعثیت را دارد، دانستن من، این قابلیت را از بین نمیبرد. مثل این است که من میدانم این دانه قبل از این که سیب بشود، کرمی آن را میخورد، اما این علم من باعث نمیشود که این دانه قابلیت سیبشدن را نداشته باشد. آیا خود این، واقعاً طلب هست یا نیست؟ انشاءالطلب است، لکن مهم این است که ما اگر مقصودمان فقط امکان (به معنای احتمال) انبعاث باشد، اینجا امکان انبعاث هست. بستگی دارد به این که در سعی نحو المقصود مقصود را ببریم در جایی که «احتمال انبعاث» است، یا ببریم در جایی که «امکان انبعاث» است؛ در زید عاصی احتمال انبعاث نیست ولی امکان انبعاث هست. به نظر میرسد معنای عرفیاش «امکان انبعاث» باشد نه «احتمال انبعاث».
پس انشاء طلب، اعم است از خود طلب انشائی. لذا برای مثال اگر کسی به زید گفت: «روز جمعه نمازبخوان»، ما اینجا انشاءالطلب داریم، ولی این انشاء، طلب انشائی نیست، بلکه در روز جمعه متصف به طلب میشود.
اطلاق در مقام «اثبات» یا «انشاءالطلب»
ما یک اطلاقی در انشاءالطلب داریم، و یک اطلاقی هم در طلب انشائی داریم. اطلاق در انشاء، فقط دائرمدار ذکر و عدم ذکر قرینه است. اگر گفتید: «أکرم الفقیر»، در مرحلة «انشاء» موضوع شما عنوان و طبیعی «فقیر» است نه «فقیر عادل».
اطلاق در مقام «ثبوت» یا «طلب انشائی»
طلب انشائی، فقط دائرمدار انشاء و ابراز نیست، یکی از مقوّماتش «قصد» است؛ چون تلفظ مهم نیست، بلکه آنچه که به این عنوان قصدمیکنید مهم است. اگر در مقام «طلب» صلات مع الوضوء را قصدکردید ولی در مقام «انشاء» ابرازنکردید، موضوعش در انشاء فقط عنوان «صلات» است. اگر از فقیر فقط «فقیر عادل» را قصدکردید اما در مقام «انشاء» ابرازنکردید، موضوعش در مقام انشاء فقط عنوان «فقیر» است. اگر مولا در مقام انشاء گفت: «أکرم الفقیر» ولی قصدش فقیر عادل بود اما ابرازنکرد، موضوعش در مقام «انشاء» فقیر است اما مطلوبش در مقام «طلب انشائی» به «فقیر عادل» تعلق گرفته؛ چون «طلب» از عناوین قصدیه است. راهرفتن من به سمت در یا به سمت بخاری فرقی ندارد، اما این مشی من، طلب چیست؟ طلب «سدّ باب» است یا طلب «خاموشکردن بخاری» است؟ قصد من هر چیزی که باشد، این راهرفتن من، مصداق طلب همان چیز است. اگر کسی به درس میرود نه برای یادگرفتن، بلکه فقط برای این که از خنکی هوای مدرس استفاده کند، این شخص «طالب علم» نیست.
طریق کشف مقام اثبات و مقام ثبوت
ما از مقام «اثبات»، مقام «ثبوت» را کشف میکنیم، و این کشف، ممکن است درست باشد ممکن است غلط باشد. اگر خود مولا در جلسة بعدی گفت: «لاتکرم الفقیر الفاسق»، آن ظهوری که کاشف از ظهور بود، در سیرة عقلا تا الآن حجت بود، از الآن به بعد «حجیت» ندارد. در اینجا دو ظهور داریم: ظهور خطاب اول که میگفت: «مطلوب مولا، طبیعی صلات است نه صلات مع الوضوء»، ظهور خطاب دوم که میگوید: «مطلوب مولا، صلات مع الوضوء است.». در سیرة عقلا، به ظهور دوم اخذمیکنند و ظهور اول حجت نیست.
مثل این است که شخص غیرثقهای به شما بگوید که: «این آب، پاک است.»، و یک ثقهای بگوید: «این آب، نجس است.»، ما دو خبر داریم بر طهارت و نجاست این آب، و خبری که میگوید: «پاک است»، حجت نیست. و خبری که میگوید: «نجس است»، حجت است و من باید به همان اخذکنم. اینجا معارضهای بین این دو خبر نیست.
داستان ظهور این است؛ خطاب اول میگوید: «مطلوب به طلب انشائی مولا، طبیعی صلات است.»، و خطاب دوم میگوید: «مطلوب به طلب انشائی مولا، صلات مع الوضوء است.». به نفس خطاب اول، اطلاق شکل میگیرد، و به محض رسیدن خطاب دوم، حجیت اطلاق زائل شده و میگوییم: «طلب نفسانی مولا، حصه است.». این سیره از کجا ناشی میشود؟ یک رویهای بین عقلا هست که در ابتدا مطلق صحبت میکنند بعد قیدش را میگویند.
برای اطلاق در مقام اثبات، فقط کافی است قرینهای در مقام «انشاء» نباشد. اما اگر بخواهم از این اطلاق اثباتی کشف کنم اطلاق ثبوتی را، مقدمة اول هم لازم است که متکلم در مقام بیان است. پس برای اطلاق اثباتی، عدمالقرینه کافی است. اما برای اطلاق ثبوتی، مقدمة اول هم لازم است.
آنچه که در باب مولا و عبد برای ما مهم است، انشاءالطلب و مقام اثبات نیست، بلکه طلب انشائی و مقام ثبوت است. و ما برای کشف طلب انشائی مولا، هر دو مقدمه از مقدمات حکمت را نیاز داریم؛ مقدمة دوم (عدم وجود قرینه) را به کار میگیریم تا اطلاق اثباتی اثبات بشود. آنگاه مقدمة اول (که متکلم در مقام بیان بوده) به علاوة اطلاق اثباتی که معلول مقدمة دوم (عدم وجود قرینه) است، ما را به اطلاق ثبوتی میرساند که همان طلب انشائی است. اهمیت اطلاق اثباتی فقط به این خاطر است که کاشف از اطلاق ثبوتی است.
در کلام مشهور، بین انشاءالطلب و طلب انشائی تفکیک نشدهبود.
معقولیت تخصیص در مقام ثبوت
یک معضلهای که در سابق داشتیم حل میشود؛ ما در سابق میگفتیم: «اطلاق و تقییید در خطاب تشریع ممکن نیست؛ اگر به خطاب تشریع گفت: «صل» فردا به خطاب تشریع گفت: «لاتصل»، این نسخ است.». این بیانی که اخیراً به ذهنمان رسیده و عرض کردم که مقام ثبوت برمیگردد به مقام «طلب انشائی» است و مقام اثبات برمیگردد به مقام «انشاءالطلب» است، طبق این بیان، در خطابات تشریعی هم تخصیص و تقیید ممکن است، لازم نیست به نسخ برگردد. اگر مولا در خطاب تشریعی دیروز به من گفت: «صلّ» اگرچه قصدش صلات مع الوضوء بود، از مقام اثبات کشف میکنم که طلب انشائی مولا به طبیعی صلات تعلق گرفته. اگر امروز گفت: «ولتکن الصلات مع الوضوء»، چون این کلام مولا مبرز طلب انشائی است، کشف میکند که متعلَّق طلب انشائی حصهای از صلات است. و این ظهور، بر من حجت است و ظهور قبلی بر من حجت نیست، پس الآن کشف میکنم که طلب انشائی، از اول به «طبیعی» تعلق نگرفته بود، فقط اثباتاً دلیلی داشتم که ظهور داشت در این که طلب به طبیعی تعلق گرفته. این، تخصیص در مقام «ثبوت» است. البته نمیخواهم بگویم: «حتماً تخصیص است و نسخ نیست»، میخواهم معقولیت تخصیص در مقام ثبوت را تصویرکنم.
عام هم به مقدمات حکمت نیاز دارد
سؤال: در عام هم باید ببینیم: این دو مقدمه هست یا نه؟
پاسخ: به نظر ما، در عموم هم مقدمات حکمت لازم است. با این تفاوت که ظهور، چون تصدیق است، تشکیکبردار است، به خلاف تصور که تشکیکبردار نیست؛ بالای پنجاهدرصد تصدیق است، بین پنجاهدرصد تا صددردصد بینهایت درجه داریم. لکن ظهور عام، به مراتب اقوی است نسبت به ظهور مطلق؛ چون ظهور، تصدیق است. و تصدیق، مثل نور، مشکِّک و ذومراتب است.
انشاءالله یکشنبه 14محرم واردمیشویم در تنبیه ثانی.
موضوع: مطلق و مقید (مقدمات حکمت / تنبیه ثانی: منشأ اطلاق شمولی و بدلی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در مطلق و مقید بود، در فصل دوم (مقدمات حکمت) گفتیم: دو مقدمه را قبول داریم: مقدمة اول این است که متکلم در مقام بیان است، مقدمة دوم این است که قرینة متصله بر تقیید نباشد؛ چه قرینة لفظیه و چه قرینة لبیه و چه قرینة حالیه یا مقامیه. بعد واردشدیم در تنبیهات فصل دوم، در تنبیهات فصل دوم تنبیه اول را خواندیم که ذکر سه نکته بود. رسیدیم به تنبیه دوم، بحث امروز ما، تنبیه دوم است.
تنبیه ثانی: منشأ اطلاق شمولی و بدلی
تعریف اطلاق شمولی و بدلی
مطلق را تقسیم میکنند به مطلق شمولی، و مطلق بدلی. مراد از «مطلق شمولی» این است که حکم به عدد افراد مطلق منحل میشود؛ اگر مطلق ما صد فرد داشته باشد، صد حکم هم داریم. در «مطلق بدلی» حکم به عدد افراد منحل نمیشود؛ یک حکم بیشتر نداریم. اگر مولا گفت: «أکرم الفقیر»، این کلام مطلق است؛ اگر صد فقیر داشته باشیم، صد وجوب اکرام داریم. به این اطلاق اصطلاحاً «اطلاق شمولی» میگوییم. اطلاق شمولی، مثل «أکرم فقیرا»؛ این «فقیرا» مطلق است اما به اطلاق بدلی، یعنی اینطور نیست که صد وجوب داشته باشیم، یک وجوب اکرام بیشتر نداریم. در «اطلاق شمولی»، و در اطلاق بدلی» حکم به عدد افراد مطلق منحل نمیشود
اتصاف به شمولیت یا بدلیت، فقط در متعلق و موضوع است
ما در مباحث گذشته گفتیم: سه اطلاق داریم: اطلاق در حکم، اطلاق در متعلق، و اطلاق در موضوع. اطلاق در حکم، یعنی آن حکم ما که وجوب یا حرمت است، مشروط نباشد. اطلاق در متعلق، یعنی متعلق حکم وتکلیف، مقید نباشد. و اطلاق در موضوع، یعنی موضوع حکم یا تکلیف، مشروط نباشد، حکمش حکم واجبات مشروطه است نه واجبات مقیده.
اطلاق در ناحیة حکم، هیچوقت متصف به «شمولیت» یا «بدلیت» نمیشود. اما اطلاق در ناحیة «متعلق» متصف میشود به «شمولیت» و «بدلیت»؛ اطلاق در ناحیة متعلق، تارتاً شمولی است و تارتاً بدلی است؛ اطلاق شمولی در ناحیة متعلق، مثل «یحرم الکذب»؛ کذب، متعلق است و مطلق؛ یعنی به عدد افراد کذب، حرمت داریم. اطلاق بدلی در ناحیة متعلق، مثل «تجب الصلاة»؛ صلات، مطلق است، اما به عدد افراد صلات وجوب نداریم، یک وجوب بیشتر نداریم، اطلاق صلات، بدلی است.
اطلاق در موضوع تارتاً شمولی است مثل «أکرم الفقیر» یعنی به عدد افراد فقیر وجوب اکرام داریم. و تارتاً بدلی است مثل «أکرم فقیرا»؛ یک وجوب اکرام بیشتر نداریم.
محل نزاع
اینجا یک سؤال مهمی مطرح شده؛ با این که اطلاق را دائماً از مقدمات حکمت میفهمیم، چرا مقدمات حکمت در بعضی از مطلقات مثل «یحرم الکذب» اطلاق شمولی به ما میفهماند ولی در بعضی از مطلقات مثل «تجب الصلات» اطلاق بدلی را به ما میفهماند؟ چرا اطلاق «صلات» بدلی است و اطلاق «کذب» شمولی است؟ چرا اطلاق «فقیرا» بدلی است و اطلاق «الفقیر» شمولی است؟
مختار: مشارٌإلیه
جوابهای مختلفی به این سؤال دادهاند؛ اکتفامیکنم به جواب خودم، از روی جواب خودم (اگر پذیرفته بشود) وجه اشکال جوابهای دیگر هم مشخص میشود.
قبلاً گفتهایم: هر اسمی که در یک خطابی اخذبشود، دائماً یک مشارٌإلیه ذهنی در ذهن متکلم دارد؛ یعنی متکلم، با آن اسم، اشاره به شیئی میکند، اسم آن مشارٌإلیه را «محکی» گذاشتیم. محکی در «الانسان یموت» مصداق انسان است، اگر محکی این جمله «کلیٌّ» باشد یا «نوعٌ» یا «لفظٌ» یا «اسمٌ»، همة اینها مشارٌإلیه دارند. و این شمولیت و بدلیت، همه و همه ناشی از این مشارٌإلیه است و هیچ ربطی به مقدمات حکمت ندارد؛ آن چیزی که باعث میشود مطلق ما شمولی بشود یا بدلیت، مشارإلیه است.
تمامالافراد
هر جا مشارإلیه تمامالافراد باشد مثل «أکرم الفقیر»، اطلاقْ شمولی است. پس وقتی که محکی «تمامالأفراد» باشد، شمولیت، مستقیماً از محکی فهمیده میشود.
سؤال: اگر تمامالأفراد را از مشارإلیه فهمیدیم، چه نیازی به جریان مقدمات حکمت داریم؟! به تعبیر دیگر: مقدمات حکمت را قبل از این که این محکی را بفهمیم جاری میکنیم یا بعدش؟ اگر ابتدا مقدمات حکمت را جاری کنیم و اطلاق و شمولیت را بفهمیم، فهمیدن محکی چه جایگاهی دارد؟ و اگر ابتدا محکی و شمولیت را میفهمیم، پس جریان مقدمات حکمت چه جایگاهی دارد؟
پاسخ: «اطلاق» و «شمولیت» در عرض هم هستند؛ «اطلاق» از مقدمات حکمت فهمیده میشود و این قسمت اصلاً ناظر به این نیست که: «این مطلقبودن و قیدنداشتن، آیا به نحو «شمولیت است یا بدلیت»؟»، و «شمولیت» از محکی فهمیده میشود. «مقدمات حکمت» که سامع به کار میبرد، کاری ندارد به این که «مشارٌإلیه متکم چیست؟»، مشارإلیه را از خارج، از مناسبت حکم و موضوع استفاده میکنیم. فهمیدن، یک چیز است، در ذهن مخاطب امر دیگری است. مقدمات حکمت، به کمک «سامع» میآید نه به کمک «لافظ».
در «الکذب» دو احتمال هست: طبیعت و افراد. اگر اشاره به افراد باشد (کما این که ما هم همین را قبول داریم)، شمولیتش روشن است. اما اگر اشاره به طبیعت باشد، وجهاش را در «الصلات» میگویم.
فرد مردَّد
تارتاً مشارإلیه یک فرد مردد است مثل «أکرم فقیرا»؛ در اینجا «بدلیت» (که حکم منحل نمیشود و لذا اگر یک فقیر را اکرام کردم، اکرام فقیر دیگر واجب نیست.) را از کجا میفهمیم؟
مرحوم خوئی و شهیدصدر
مرحوم خوئی و صدر فرمودهاند: از قرینه استفاده میکنیم که در اینجا «تنوین» است؛ از تنوینِ «أکرم فقیراً» استفاده میکنیم که «یک فقیر» مراد است.
مختار: تقیید موضوع
این فرمایش را قبول نکردیم، این مقدار، کافی در بیان نیست؛ اگر موضوع مقید نشود، بعد از اکرام اولین فقیر، این تکلیف چرا از من ساقط بشود؟! تا صدمین فقیر را اکرام نکردهباشم، چرا خطاب «أکرم فقیرا» ساقط میشود؟! قبول داریم که وقتی محکی «فرد مردد» باشد، فهم عرفی «شمول بدلی» است و فقط اکرام یک فقیر واجب است، اما نکتهاش چیست؟ نکتهاش تقیید موضوع است. این قاعده، عقلی است که فعلیت هر حکمی، به فعلیت موضوعش است حدوثاً و بقاءً و رفعاً. اگر تکلیف از فعلیت ساقط بشود، حتماً موضوعش مرتفع شده. حتی در «أکرم فقیراً» اگر مولا به نحوی برساند که موضوع مقید نشدهاست، با اکرام اولین فقیر، تکلیف ساقط نمیشود. و حتی در «أکرم الفقیر» اگر مولا به نحوی به ما برساند که موضوع مقید است، با اکرام اولین فقیر تکلیف ساقط میشود.
اگر مکلف قید نخورد، چرا اطلاقش بدلی است؟! اگر وقتی زید را اکرام کردم، باز این خطاب متوجه من باشد، پس اطلاقش بدلی نیست. اگر وقتی زید را اکرام کردم این خطاب متوجه من نباشد، پس موضوع قید دارد.
اگر بعد از اکرام یک فقیر، اکرام فقیر دوم بر من واجب نباشد، به این خاطر است که من موضوع نیستم و آن خطاب، شامل حال من نمیشود. موضوع، لامحاله قید میخورد؛ موضوع، المکلف الذی لمیکرم فقیرا» است. این، یک دعب عرفی است.
پس این، یک دعب عرفی است؛ که اگر غرض مولا فقط اکرام یک فقیر باشد و درنتیجه موضوعش مقید باشد، به جای این که در کلامش موضوع را مقید کند، مقصود خودش را از این طریق که محکی را فرد مردد قرارمیدهد میرساند و لذا به جای این که بگوید: «أکرم الفقیر إن لمتُکرم فقیراً» یا بگوید: «یجب الاکرام علی من لمیکرم فقیراً»، میگوید: «أکرم فقیراً».
این، یک امر محاورهای است؛ که هر کجا صرفالوجود مطلوب باشد، باید در ناحیة موضوع قیدی بیاورند، به جای این که قید را در ناحیة موضوع بیاورند و بگویند: «یجب اکرام الفقیر علی من لمیکرم فقیرا»، میگویند: «أکرم فقیراً». از «أکرم فقیراً» میفهمیم اکرام بر کسی واجب است که فقیری را اکرام نکردهباشد.
طبیعت
اما در جایی که مشارإلیه طبیعت است مثل «تجب الصلات» که ایجاد طبیعی صلات در خارج را از ما خواستهاند، در این حالت مولا از دو حال خارج نیست؛ یا صرفالوجود(1) را خواسته یا تمامالافراد را.
اگر مطلوب صرفالوجود باشد
اگر مشارإلیه طبیعی باشد و صرفالوجود مطلوب مولا باشد، در اینجا موضوعْ قید میخورد و اطلاق «بدلی» است؛ «صلّ» از این قسم است؛ مقصود مولا از «صلّ»، «تجب الصلات علی من لمیصل» است.
1) (1) - در پرانتز عرض کنم «صرفالوجود» دو معنا دارد: وجود اول، و وجودٌما. مراد ما، معنای دوم است.
اگر مطلوب تمامالأفراد باشد
اگر مشارإلیه طبیعی باشد و تمامالأفراد مطلوب مولا باشد، در اینجا موضوعْ قید نمیخورد و اطلاق «شمولی» است؛ «لاتکذب» از این قسم است؛ مقصود مولا از «یحرم الکذب علی المکلف»، «یحرُم کلُّ کذب علی کلِّ مکلف» است.
اما از کجا میفهمیم که با این که محکی «طبیعت» است، مطلوب مولا تمامالأفراد است؟ در باب «اوامر» یک قرینة عرفیه داریم که: چون امکانش نیست همة افراد را ایجادکنیم، پس موضوع قیدخوردهاست. در «تجب الصلات» ممکن نیست تمام افراد صلات در تمام مکانها و زمانها را اتیان کنیم، لذا فهم عرفی این است که: «تجب الصلات علی المکلف الذی لمیأت بالصلات». اما در کذب که مشارإلیه و محکیاش طبیعی است اگر مولا تمامالاأفراد را خواسته باشد، محذوری ندارد و لذا موضوعِ این تکلیف قید ندارد. وقتی موضوع قید نداشت، دروغ اول را که بگوید، تکلیف باقی است. دروغ صدم را هم که بگوید، تکلیف همچنان باقی است.
به نظر ما در «کذب» مشارإلیه تمامالافراد است و لذا اطلاق شمولی مستقیماً فهمیده میشود. اگر کسی بگوید: «طبیعی است»، اطلاق شمولی را به این نحو حلش میکنیم.
هذا تمام الکلام در این که چرا بعضی اطلاقات شمولی اند و بعضی بدلی؟ نتیجه: به خاطر مشارإلیه.
عنوان تنبیه سوم را عرض کنم: فی حقیقة الانصراف
کثیراً مّا فقها در روایات و آیات، وقتی به یک عنوان مطلق (بلاقید) برخورد میکنند، میگویند: اطلاق ندارد به خاطر انصراف؛ مثلاً «أکرم العالم» از عالم یهودی انصراف دارد. یا مثلاً «أعتق رقبة» انصراف دارد به «رقبة مؤمنه». میخواهیم یک بحثی بکنیم دربارة اقسام انصراف، حقیقت انصراف، و منشأ انصراف. إنشاءالله فردا.
موضوع: مقدمات حکمت (تنبیه ثالث: انصراف / دو مقدمه و توضیح انصراف تصوری)
خلاصه مباحث گذشته:
دیروز از تنبیه ثانی فارغ شدیم، بحث امروز ما تنبیه سوم است.
التنبیه الثالث: فی حقیقت الانصراف
کثیراً مّا علمای ما عناوین مطلق را میگویند: انصراف دارد. حقیقت این انصراف چیست؟ منشأ این انصراف چیست؟ و اقسام این انصراف چیست؟
مقدمهی اول: دلالت لفظ بر معنا
ابتدا مقدمهای را ذکرکنم؛ که علمای اصول ما در باب «الفاظ» نظرشان دربارهی دلالت لفظ بر معنا چیست؟
نظریهی رایج بین علمای اصول این است که وقتی جملهای یا کلامی را به کار میبریم، آن جمله یا کلام، مجموعهای از الفاظ است که تمام این الفاظ، دارای وضع هستند؛ یعنی برای معنایی وضع شدهاند؛ مثلاً وقتی لافظ میگوید: «زید فی الدار»، این جمله مرکب از پنج لفظ است: لفظ زید، لفظ «فی»، لفظ «الـ»، لفظ «دار»، و لفظ هیئت «زید فی الدار»، این پنج لفظ هر کدام برای معنایی وضع شده. لکن در این الفاظ پنجگانه، در اصطلاح اصولی زید و دار اسم هستند، فی و الـ و هیئت، حرف یا ملحق به حرف هستند.
اشکال: هیئت درواقع لفظ نیست، کیفیت است.
اشکال: بله، ولی معنای لفظ را تعمیم دادهایم و به این کیفیت هم لفظ گفتهایم.
وقتی من و شما این لفظ «زید فی الدار» را شنیدیم، چه اتفاقی میافتد؟ ابتدا دربارهی الفاظ اسمی صحبت کنیم، و بعد دربارهی حروف.
دلالت اسماء
لفظ «زید» و لفظ «دار»، دارای معناست، تا این الفاظ را میشنویم، بلافاصله صورت معنای زید و صورت معنای دار، در ذهن سامع میآید. تا اینجا بین اصولیین اتفاق است.
یک اختلافی هست که بین مرحوم آقای خوئی و سایر اصولیهاست، ولی در این بحث هیچ اثری ندارد. آن اختلاف، در این است که این صورت معنایی که به ذهن میآید، منشأش چیست؟ اصولیها میگویند: به جهت وضع است، مرحوم آقای خوئی میگوید: به جهت انس ذهنی است.
سؤال: معنا چیست؟ آیا جزئی است یا کلی؟
پاسخ: معنا، همان موضوعله است؛ آن چیزی است که این لفظ برای آن وضع میشود. اگر بچهای که تازه متولد شده را تصورکنیم و برایم اسمی را وضع کنیم، معنای تصورشده جزئی است. اگر مثلاً برای دیوارهای عالم اسم بگذاریم، معنای تصورشده کلی است.
پس این، مورد اتفاق است که در الفاظ اسمی، صورت معنای الفاظ بلافاصله به ذهن سامع میآید. به این صورت اصطلاحاً «مفهوم» میگویند. پس موضوعله الفاظ معناست، و این معنا صورتی دارد که «مفهوم» است. و وقتی اسمی را میشنویم، صورت معنایش به ذهن میآید.
دلالت حروف
الفاظ حرفی در این مثال را وقتی ما میشنویم، چی به ذهن ما میاید؟ در مجموع سه نظریه داریم:
نظریهی مشهور: خود معنا به ذهن میآید
نظریهی اول که نظریهی مشهور و رایج است: خود معانی این الفاظ به ذهن میآید، نه صورت معنایش. این نظریه، نظریهی تمامی اصولیینی است که قائلند موضوعله حروف، خاص است؛ هر کسی که قائل است: «موضوعله حروف، خاص است.»، قائل است که وقتی حرفی را میشنویم، خود معنا به ذهن ما میِآید، نه صورت آن. و مشهور اصولیین قائلند که موضوعله حروف، خاص است.
نظریهی دوم: فردی از معنا به ذهن میآید
نظریهی دوم این است که معنا به ذهن نمیآید، صورت معنا هم به ذهن نمیآید، بلکه فردی از افراد معنا به ذهن میآید. این نظریه، نظریهی کسانی است که قائلند موضوعله عام است اما معنای اسمی و معنای حرفی، سنخاً و ذاتاً و حقیقتاً دو قسم است.
اشکال: پس چطور موضوعله عام میشود؟!
پاسخ: وقتی برای نسبت وضع میشود، فردی از نسبت به ذهن میآید. وزان زید و انسان، وزان فرد و معناست. وزان «فی» با موضوعله، وزان زید است با انسان.
نظریهی دوم، قائل معروفی ندارد، اما در بین علما ما بودهاند کسانی که قائلند: موضوعله دو تاست اما سنخاً
نظریهی مرحوم آخوند: صورت معنا به ذهن میآید
نظریهی سوم، نظریهی منحصر به فرد مرحوم آخوند است؛ ایشان قائل است که در باب حروف، صورت معنا به ذهن میآید. این نظریه، نظریهی کسانی است که اولاً معنای حرفی را عام بدانند و ثانیاً معنای حرفی و اسمی را از یک سنخ بدانند. همانطور که وقتی شما زید و دار را میشنوید صورت معنا به ذهنتان میآید، همانطور هم وقتی هم که کلمهی «فی» و «الـ» را میشنوید، صورت معنا به ذهنتان میآید.
خلاصهی نظر مشهور در دلالت اسماء و حروف
نظر مرحوم آخوند و نظر غیرمشهور را کنارمیگذاریم. پس هر لفظی که میشنوید، یا لفظ اسمی است یا لفظ حرفی. اگر لفظ اسمی باشد، صورت معنا به ذهن سامع میید. اگر لفظ حرفی باشد، خود معنا (معنای موضوعله) به ذهن سامع میآید. این، نظریهی رایج و پذیرفتهشده در علم اصول است. با توجه به این نظریهی رایج میخواهم «انصراف» را توضیح بدهم.
مقدمهی دوم: دلالت تصوری
« دلالت» را تقسیم میکنند به تصوری و تصدیقی. در دلالت تصدیقیه، مدلول ما، نه معناست و نه صورت معنا، بلکه یک تصدیق است. دلالت تصوری، آن جایی است که مدلول ما، یا معناست یا صورت معنا. در دلالت تصوری اسماء، مدلولْ صورت معناست. در دلالت تصوری حروف، مدلولْ خود معناست.
این بحثها، در بحث «انصراف» به درد میخورد.
انصراف تصوری
ما وقتی لفظ را میشنویم، گاهی به جای این که معنا یا صورت معنای موضوعله به ذهنمان بیاید، یا معنایی مشابه موضوعله و یا صورتی مشابه صورت معنای موضوعله به ذهن ما میآید. انصراف، مختص به اسماء، نیست، ولی چون مثالهایش در اسماء روشن است، مثالش را از اسماء میزنم.
اقسام انصراف
رابطهی بین معنای موضوعله و معنایی که صورتش به ذهن ما میآید، یا اخصیت است یا اعمیت است، تباین نیست.
انصراف به اخص
گاهی معنایی که به ذهنمان میآید و غیر موضوعله است، معنایی اخص از معنای موضوعله است؛ یعنی یک کلمه برای معنایی وضع شده ولی منصرف به معنای دومی میشود که معنای دوم اخص از معنای اول است. مثلاً موضوعلهِ کلمهی «حیوان» ذات جامع بین «ناطق» و «صامت» است. اما وقتی «حیوان» میشنویم، فقط ذات جامع افراد «صامت» به ذهنمان میآید. شاهدش هم این است که اگر به کسی بگویی: «حیوان»، بدش میآید. پس برای معنای اعم وضع شده، اما معنای اخص به ذهن ما میآید.
انصراف به اعم
گاهی معنایی که به ذهنمان میآید و غیر موضوعله است، معنایی اعم است؛ یعنی یک کلمه برای معنایی وضع شده ولی منصرف به معنای دومی میشود که معنای دوم اعم از معنای اول است. مثل کلمهی «علت»؛ که در اصطلاح یا لغت وضع شده برای شیئی که دخیل است در وجود شیء دیگری. اما الآن یک انصرافی دارد به معنای اعم؛ به نحوی که حتی شامل علت معدّه و تحلیلی هم میشود در حالی که این دو اصلاً در وجود دخیل نیستند. مثلاً میگوییم: «پدر علت وجود فرزند است» در حالی که پدر به هیچ وجه در وجود فرزند دخیل نیست. پس «علت» وضع شده برای شیء مؤثر فی الوجود بالجمله یا فیالجمله.
مثال علت تحلیلی: علت حاجت ممکن به فاعل، یا (طبق نظر متکلمین) حدوثش است، یا (طبق نظر فلاسفه) امکانش است یا (طبق نظر عرفا) فقرش است، در هر صورت، این علیت فقط یک تحلیل ذهنی است. معنایی که امروز از «علت» منصرف میشود، جامع بین معنای موضوعله و علت معده و تحلیلی است.
این انصراف، انصراف تصوری است.
یا مثلاً «ماشین» برای اعم وضع شده ولی معنای اخص (خودرو) به ذهن میآید.
یا مثلاً دکتر منصرف به طبیب است و حال این که ممکن است دکتر در الهیات یا فقه و اصول باشد.
سؤال: در انصراف آیا معنای موضوعله هم به ذهن میآید سپس منتقل به معنای منصرفإلیه میشویم؟ یا اصلاً معنای موضوعله به ذهن نمیآید؟
پاسخ: معنای موضوعله اصلاً به ذهن نمیآید.
سؤال: آیا ممکن نیست که معنای موضوعله هم به ذهن بیاید اما چون انتقال سریع است متوجه نشویم؟
پاسخ: همین که متوجه نمیشویم به ذهن میآید، کافی است برای این که بگوییم: انصراف به این معنا دارد.
دو نکتهی مهم
دربارهی «انصراف» دو نکته مهم است.
نکتهی اول: مراد از معنای لغوی و معنای عرفی
در «اصول»، هر وقت میگویند: «معنای لغوی»، مرادشان معنای موضوعله است. و هر وقت میگویند: «معنای عرفی»، مرادشان همین معنای منصرَفٌإلیه تصوری است. معنای عرفی، همان معنای منصرفٌالیهای است که نزد عرف به ذهن میآید. مراد از «عرف» هم عرف مکان و زمان صدور کلام است.
در آیات و روایات همیشه باید به معانی عرفیه نگاه کرد که در عرف زمان و مکان صدور، این کلام چه معنایی داشته است؟
نکتهی دوم: اشتراک و نقل
گاهی انصراف اشتداد پیدامیکند به مرحلهی «اشتراک» میرسد، و گاهی این اشتداد بیشتر میشود و به مرحلهی «نقل» میرسد. فرق بین این سه در چیست؟
در انصراف، فقط یک معنا موضوعله است و آن معنا هم به ذهن نمیآید. انصراف یک خصوصیتی دارد که اگر منظورمان معنای منصرفإلیه باشد، نیازی به قرینه ندارد.
اشتراک
در «اشتراک» لفظ دو موضوعله دارد؛ شاهدش «موتور» یا «ماشین» است. در باب «اشتراک» گاهی به یکی از دو معنای موضوعله انصراف دارد. اگر به هیچکدام انصراف نداشت، برای تعیین یک طرف، نیاز به قرینهی معیِّنه داریم. «اشتراک» از بحث ما خارج است؛ بحث ما، در انصرافهایی است که معنای منصرفإلیه به حد وضع نرسیده.
نقل
در «نقل» لفظ مثل انصراف فقط یک موضوعله دارد، با این تفاوت که معنای اول محجور شده و معنای منصرفإلیه موضوعله شدهاست. «نقل» در جایی است که معنای اول به نحوی محجور شده که اگر استعمال در معنای اول بشود، غلط است؛ شبیه آن جایی است که لفظ را در معنایی استعمال کردهاید که نه حقیقت است و نه مجاز، الا این که قرینه بر مجازیت باشد.
پس تا اینجا با انصراف تصوری آشنا شدیم، إنما الکلام، در منشأ این انصراف است؛ چطور میشود که یک لفظ به معنایی غیر از موضوعله انصراف پیدامیکند؟ چطور میشود که وقتی لفظی را میشنویم، معنایی غیر از معنای موضوعله به ذهنمان میآید؟ إنشاءالله فردا.
موضوع: مطلق و مقید (فصل دوم: مقدمات حکمت / ادامهی تنبیه سوم: انصراف تصوری و تصدیقی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «حقیقت انصراف» بود. گفتیم که دو قسم انصراف داریم: تصوری و تصدیقی. انصراف تصوری، این بود که وقتی لفظی را میشنویم، به جای این که معنا یا صورت معنا به ذهن بیاید، معنا یا صورت معنایی به ذهن میآید که موضوعله نیست. مثلاً ادعاشده که لفظ «حیوان» چنین انصرافی دارد؛ به جای این که طبیعت جامع بین «حیوان ناطق» و «حیوان صامت» به ذهن ما بیاید، فقط طبیعت «حیوان صامت» به ذهن میآید.
منشأ انصراف تصوری: کثرت استعمال
بحث امروز ما راجع به منشأ انصراف تصوری است؛ چطور میشود که وقتی یک لفظ را میشنویم، معنایی به ذهنمان میآید که غیر از معنای موضوعله لفظ است؟
گفته شده: یک عامل بیشتر ندارد؛ کثرت استعمال؛ اگر کثیراً در معنای دیگری استعمال شد، آن معنای دیگر به ذهن میآید.
سؤال: آیا غلبة وجود باعث کثرت استعمال نمیشود؟
پاسخ: غلبة وجود، هیچ ربطی به کثرت استعمال ندارد؛ مثلاً انسانهایی که قدشان بلندتر از یک متر است، غلبة وجود دارند، اما وقتی که لفظ «انسان» را میشنویم، اینطور نیست که فقط انسانهای بلندتر از یک متر به ذهنمان بیاید.
سؤال: شهیدصدر منشأ دیگری هم گفته؛ مناسبت مرکوزه در ذهن عرف. و مثال به «الماء یطهِّر» میزند که چون در ذهن عرف هست که «نجس، مطهِّر نیست.»، به جای مطلق «ماء» آبی که طاهر است به ذهنش میآید.
پاسخ: آن منشأ، منشأ انصراف تصدیقی است که خواهمگفت.
عنایت بشود که ما این فرمایش مشهور را قبول کردهایم، لکن برای «کثرت استعمال» معنایی قائلیم معنای دیگری غیر از آنچه مشهور گفتهاند.
فراموش نشود که تمام اینها مبتنی بر نظر مشهور است که وقتی لفظی میشنویم، صورتی به ذهن ما میآید. ولی ما از کسانی هستیم که قائل نیستیم صورتی به ذهن میآید. اما فعلاً با این مبنا دارم توضیح میدهم که «با شنیدن یک لفظ، صورت معنا به ذهن میآید.».
مشهور: کثرت استعمال مجازی
نظر مشهور این است که یک لفظ، یک معنای موضوعلهای دارد، و ما کثیراً مّا یک لفظ را با قرینه در معنای مجازی استعمال میکنیم. وقتی زیاد در معنای مجازی استعمال شد، انس ذهنی با معنای مجازی پیداشده و لذا در استعمالات بعدی، دیگر نیازی به قرینه نیست. پس یک لفظ باید در معنایی غیر از موضوعله به نحو تجوّز با قرینه کثیراً مّا به حدی استعمال بشود که انس ذهنی با معنای مجازی به حدی برسد که وقتی قرینه را ذکرنکنیم، باز هم معنای مجازی به ذهن بیاید. البته برای انصراف، نباید به حد وضع برسد؛ اگر به حد وضع برسد، بحث اشتراک یا نقل مطرح میشود.
مختار: کثرت ارادة بخشی از افراد معنا
ما کثرت استعمال را قبول کردیم، اما به یک معنای کاملاً متفاوت؛ به نظر ما لفظ دائماً در معنای خودش استعمال میشود، ولی کثیراً مّا بخشی از افراد معنا اراده میشود. مثلاً افراد حیوان دو دسته است: افراد صامت و افراد ناطق. اگر ما کثیراً مّا حیوان را در معنای خودش به کار ببریم ولکن محکی آن، فقط افراد صامت باشد، آرامآرام ذهن با این افراد انس میگیرد به نحوی که بعد از مدتی معنایی که به ذهن ما بیاید، عوض میشود؛ به جای این که معنای موضوعله به ذهن ما بیاید، فقط معنای افراد صامت به ذهن ما میآید.
تنظیر به مجاز
مشهور: استعمال در دو معنا
طبق نظر مشهور، کلمة «اسد» دو تا معنا دارد: یک معنای موضوعله دارد که همان «حیوان مفترس» است، یک معنای مجازی هم دارد که همان «انسان شجاع» است. وقتی شما میگویید: «رأیت أسدا فی المدرسة»، لفظ «اسد» در معنای مجازی استعمال شدهاست. شما برای این که استعمال در معنای مجازی کنید، نیاز به قرینه است که در این مثال «فی المدرسة» است.
مختار: تفاوت محکی با موضوعله
این را در «مجاز» هم گفتهایم؛ که لفظ «اسد» یک معنا بیشتر ندارد و آن همان «حیوان مفترس» است، و «اسد» دائماً به همین معنای «حیوان مفترس» به کار میرود. لکن همانطور که قبلاً هم گفتهایم، هر اسمی در جمله یک مشارٌإلیه و مَحکیّ دارد؛ وقتی میگویید: «رأیت اسدا فی الغابة»، مشارإلیه، فردی از «حیوان مفترس» است. و وقتی که میگویید: «رأیت اسدا فی المدرسة»، مشارٌإلیه و محکیّ شما فردی از افراد «رجل شجاع» است، نه این که «اسد» در جملة «رأیت اسداً فی المدرسة» به معنای «رجل شجاع» است. علاقة بین این دو مشارإلیه (حیوان مفترس و رجل شجاع) باعث میشود به جای این که حیوان مفترس به ذهن بیاید، رجل شجاع به ذهن بیاید. این را قبلاً هم توضیح دادهام که قطع نظر از این که با ارتکازات نمیسازد، این فرمایش قول اصلاً غیرمعقول است.
سؤال: این نظریة شما همان نظریة سکاکی است؟
پاسخ: نه، هیچ ربطی به آن ندارد.
بنابراین وقتی میگویم: «رأیت اسدا فی المدرسة»، «اسد» در معنای خودش یعنی «حیوان مفترس» استعمال شده، اما مشارٌإلیهاش فردی از افراد موضوعله نیست. این را اگر خیلی تکرارکنیم، وقتی «اسد» را میشنویم، یک معنای دیگری به ذهن ما میآید و آن همان «جامع بین افراد انسان شجاع» است.
عین همین واقعه در «انصراف» اتفاق میافتد؛ کلمة «حیوان» را دائماً در معنای خودش استعمال میکنیم، اما اگر مشارإلیه این لفظ در محاورات متداول مردم خصوص افراد صامت باشد، بعد از مدتی وقتی که میگوییم: «حیوان»، به جای این که صورت معنای موضوعله به ذهن بیاید، صورت معنای دیگری به ذهن میآید که همان جامع بین افراد مشارٌإلیه است.
جمعبندی
هذا تمام الکلام در انصراف تصوری. پس روشن شد انصراف تصوری، این است که به جای این که معنای موضوعله به ذهنمان بیاید، معنای دیگری به ذهنمان میآید. به آن معنای دیگر، معنای منصرفإلیه میگوییم. و منشأ انصراف تصوری هم فقط کثرت استعمال است.
انصراف تصدیقی
انصراف تصدیقی، خیلی مهم است، ولی از هم جدا نشدهاست. بعضی وقتها ما وقتی لفظی را میشنویم، همان معنای موضوعله به ذهن ما میآید، اما در مرتبة این که «متکلم، افراد این معنا را اراده کرده؟ یا بخشی از افراد این معنا را اراده کردهاست؟»، اینجاست که دچار یک انصراف تصدیقی میشویم. کثیراً مّا لفظ در معنای حقیقیاش استعمال میشود و معنای حقیقی هم به ذهن سامع منتقل میشود، ولی سامع میفهمد که بعضالافراد مراد متکلم است؛ مثلاً وقتی متکلم گفت: «أکرم الفقیر»، همان معنایی از فقیر به ذهن ما میآید که جامع بین همة افراد فقیر است. اما میدانیم که مراد متکلم، فقیر مؤمن است. یا مثلاً مولا گفته: «أکرم العالم» نگفته: «علماء الدین»، و معنای «عالم» به ذهن سامع میآید، ولی متوجه میشود که مقصود متکلم «علمای دین» بودهاست. مراد، انصراف تصوری نیست؛ اینطور نیست که: «تا مردم عالم را شنیدند، عالم دین به ذهنشان برسد.»، بلکه معنای «عالم» به ذهنشان میرسد، اما میفهمند که مقصود متکلم حصة خاصی بودهاست. به این انصرافها انصراف تصدیقی میگوییم.
در انصراف تصدیقی، چه معنای منصرفٌإلیه و چه معنای منصرفعنه، در هر صورت محکی فقط افراد است. فرقش با انصراف تصوری فقط در این است که در انصراف تصوری، تصور ما «جامع» است، اما محکی و مشارإلیه، خصوص افراد «عالم دین» یا «فقیر مؤمن» است.
موضوعله معنای فقیر، جامع بین همة افراد مؤمن و غیرمؤمن است، اما در مقام تصدیق، به جای این که ذهن ما به همة افراد فقیر منصرف بشود، به بعض افراد فقیر منصرف میشود.
انصرافها کثیراً مّا از این قبیل است و اسمش «انصراف تصدیقی» است. این، در روایات زیاد است؛ .
سؤال: آیا انصراف «حیوان» هم تصدیقی نیست؟
پاسخ: اگر انصراف تصدیقی باشد، چرا وقتی به کسی میگوییم: «حیوان»، ناراحت میشود؟! این نشان میدهد که خود آن تصور به مرحلة انصراف تصوری رسیدهاست و وقتی که لفظ «حیوان» را میشنود، فقط صورت «حیوان صامت» به ذهن سامع میآید.
منشأ انصراف تصدیقی
منشأ انصراف تصدیقی، دائماً قرائن است؛ مثل مناسبت حکم و موضوع، یا مناسبت حکم ومتکلم. لکن در اثر کثرت استعمال، نیازی به قرینه نیست.
تبدیل انصراف تصدیقی به انصراف تصوری
ابتدا لفظ در معنای مجازی کثیراً مّا با قرینه استعمال میشود، این کثرت استعمال باعث انصراف تصدیقی میشود طوری که وقتی لفظ شنیده میشود، اگرچه معنای موضوعله به ذهن میرسد لکن سامع به خاطر قرائن میفهمد که مراد متکلم معنای مجازی است. سپس وقتی انس ذهنی شدیدتر میشود، انصراف تصوری پدیدمیآید.
هذا تمام الکلام در حقیقت، و اقسام، و منشأ انصراف.
موضوع: مطلق و مقید (فصل دوم: مقدمات حکمت / تنبیه چهارم: اقسام اطلاق)
تنبیه چهارم: اقسام اطلاق
برای «اطلاق» سه قسم ذکرشده: اطلاق لفظی، اطلاق مقامی، و اطلاق عرفی. در بحث امروز میخواهیم این سه اطلاق را توضیح بدهیم.
اطلاق لفظی
اطلاق لفظی، جایی است که لفظ یا خطابْ متصف میشود به «اطلاق». در گذشته هم گفتیم که گاهی یک عنوان متصف به «اطلاق» میشود؛ مثلاً در خطاب «أکرم الفقیر» یا «أکرم فقیرا» میگوییم: فقیر مطلق است. و گاهی خود خطاب به جهت این که دارای عنوان مطلق است متصف به اطلاق شده و میگوییم: این خطاب یا این کلام، مطلق است. پس برای تعریف «اطلاق لفظی» باید عنوان مطلق را تعریف کنیم؛ ذکراللفظ بلاقید مع کون المتکلم فی مقام البیان. به چنین لفظی «مطلق» میگوییم.
اطلاق مقامی
اطلاق مقامی، عبارت است از ظهور یک سکوت. و نوعاً در سکوتی گفته میشود که مقارن با یک کلامی است. اگر متکلم مقارن با کلامش یک سکوتی داشه باشد که این سکوت، ظهور داشته باشد، به این ظهور، «اطلاق مقامی» میگویند، پس «اطلاق مقامی» عبارت است از ظهور سکوت مقارن با کلام. مثلاً مولا گفته: «أکرم زیدا» و نگفته: «أکرم عمرواً»، این نگفتن «أکرم عمروا» یک ظهوری در عدم وجوب اکرام عمرو دارد که به این ظهور «اطلاق مقامی» میگویند. اگر مولا در مقام بیان وجوب اکرام کسانی باشد که اکرامشان واجب است و اسمی از اکرام عمرو نیاورد، سکوتش نسبت به اکرام عمرو ظهور دارد در این که اکرام عمرو واجب نیست. پس نسبت به وجوب اکرام زید «اطلاق لفظی» داریم، و نسبت به عدم وجوب اکرام عمرو «اطلاق مقامی» داریم.
اطلاق لفظی، ظهور لفظ است. اطلاق مقامی، ظهور سکوت است.
اصل این اطلاق، مال جایی بوده که مقارن با کلامی بوده. بعداً این را تعمیم داده و گفتهاند: اطلاق مقامی شریعت(1) ؛ یعنی اگر مسألهای در عصر شریعت محل ابتلا بوده ولی چنین تکلیفی نیامده، پس با تمسک به اطلاق مقامی شریعت، چنین تکلیفی نفی میشود.
مراد از اطلاق مقامی خطاب، سکوتی است که مقارن با یک خطابی است. مثلاً در روایت صحیحهی حماد وقتی امام کیفیت نماز را بیان میکند، دربارهی برخی اجزاء نماز را انجام نمیدهد. بیشترین اطلاق مقامی، در همین روایت حماد است؛ که امام در مقام تعلیم نماز، امور کثیرهای را نفرمودهاند، مثلاً عدم ذکر استعاذه، اطلاق مقامی است. تمام قیودی که فقها میخواهند وجوبش را نفی کنند، به همین صحیحه تمسک میکنند به اطلاق مقامی.
1) (1) - عصر شریعت، مجموع عصر تشریع و عصر تبلیغ است. عصر تشریع، از زمان بعث است تا زمان رحلت، عصر تبلیغ، از زمان رحلت است تا زمان غیبت صغری. غیبت صغری، از حین ولادت اتفاق افتاده؛ بخشی از غیبت، در زمان حیات امام یازدهم بودهاست.
اطلاق عرفی
اطلاق عرفی، اصطلاح رائجی بین فقها نیست. مرحوم آقای صدر در کتاب فقهیاش لااقل در یکیدوجا این اصطلاح را به کار برده. و این اصطلاح، خوب است، نه اطلاق لفظی است و نه اطلاق مقامی. ابتداءً معناکنم، بعد فرقش را با سه عنوان مشابه عرض کنم.
اطلاق عرفی، این است که یک عنوانی در خطاب اخذشده که آن عنوان، بمفهومه شامل این فرد میشود اما عنوانی که در خطاب اخذشده خصوصیتی دارد که نمیتواند شامل این فرد بشود، لکن عرف هیچ فرقی بین این فرد با افراد دیگر نمیگذارد. مثلاً در عبارت «کان رجلٌ فی عهد رسول الله»، «رجل» بمفهومه شامل من و شما هم میشود، اما خصوصیت «فی عهد رسول الله» باعث میشود که من و شما مصداقش نباشیم.
مثال فقهی
مثال فقهیاش همان مثال «آب» است؛ اگر ما آبی را خودمان در آزمایشگاه از طریق ترکیب هیدروژن و اکسیژن تولیدکنیم، آیا این آب هم مطهِّر است؟ یکی از ادلهی «مطهِّریت آب» آیهی «و انزلنا من السماء ماءً طهوراً» است، بر فرض که این آیه دلالت بر «مطهریت آب» کند(1) ، آیا شامل این آب آزمایشگاهی هم میشود؟ آبی که در آیه آمده، بمفهومه این آب آزمایشگاهی را هم شامل میشود، ولی به خاطر خصوصیت «أنزلنا من السماء» این آب را شامل نمیشود. اما همین آب مصنوعی هم مطهِّر است؛ چون عرف، در مطهریت، فرقی بین این آب با آبهای دیگر نمیبیند. پس در مانحنفیه به اطلاق آیه تمسک میکنیم، اما این اطلاق، نه از یک لفظ فهمیده شده (چون نازلشدهی از سماء نیست) تا اطلاق لفظی باشد، و نه از سکوت فهمیده شده تا (اطلاق مقامی باشد)، بلکه عرف اینطور میفهمید که فرقی بین این دو مصداق نیست، لذا این آیه، به اطلاق عرفی شامل این آب میشود.
1) (2) - طبق مختار ما، این آیه دلالت بر «مطهِّریت آب» ندارد.
حجیت اطلاق عرفی
حجیت این اطلاق، به سیره ثابت است؛ در نگاه عرف، این عنوانْ شامل این فرد هم میشود، اگر این فرد غیرمشمول مراد مولا نباشد، مولا باید بیان کند.
این اطلاق، استظهار از لفظ نیست، ولی برداشت از خطاب است، مثل مدالیل لفظیهی عقلیه؛ وقتی کسی به ما میگوید: «زید خانه است»، میفهمیم که «مسجد نیست»، چون این را عقلاً فهمیدهایم، ظهور آن جمله نیست.
تفاوت اطلاق عرفی با سه عنوان مشابه
سه عنوان مشابه داریم که ممکن است با اطلاق عرفی خلط بشود:
الغاء خصوصیت
الغاء خصوصیت، این است که عنوانِ دارای خصوصیتی در خطاب اخذشده که عرف آن خصوصیت را لغومیکند؛ آن عنوان را کأنلمیکن تلقی میکند. مثلاً میگوییم: «وقتی گم شدی، إن رأیتَ رجلاً فاسأله»، «رجل» اگرچه به معنای «انسان مذکر» است و «زن» را شامل نمیشود، ولی عرف در این خطاب «مذکربودن» را الغاء میکند. وقتی خصوصیت را کأنلمیکن حساب کرد، شامل این فرد هم میشود؛ عنوان «رجل»، نه بمفهومه شامل «زن» میشود و نه باطلاقه. لکن بعد از این که عرف الغاء خصوصیت کرد، شامل زنان هم میشود. فرقش با اطلاق عرفی در این است که اینجا بمفهومه هم شامل نمیشود، به خلاف اطلاق عرفی که بمفهومه شامل میشد.
در مثال «الرجل العادل»، نظر مشهور این است که ما در اینجا دو تا مفهوم داریم، پس «الرجل» در این مثالْ بمفهومه شامل «زید فاسق» هم میشود. نظر مرحوم آقای صدر این است که در مثال «الرجل العادل» فقط یک مفهوم داریم، پس «زید فاسق» یکی از مصادیقش نیست. اما در «رأیت رجلاً» ولو من زید را دیدهام، اما این رجل بمفهومه شامل عمرو و بکر و خالد میشود، ولکن در این جمله نمیتواند شامل عمرو و بکر بشود؛ چون فقط زید را دیدهام. این، مسلک آقای صدر است، ما هم تابع ایشان شدیم به این معنا که تکمفهومی هستیم.
«أنزلنا من السماء ماءً طهوراً» از قبیل «رجلاً» در «رأیت رجلا» است، نه از قبیل « الرجل العادل». اگر آیه گفته بود: «الماء النازل من السماء طهورٌ»، به نظر آقای صدر، این که این آیه شامل آب آزمایشگاهی هم میشود، اطلاق عرفی نیست، بلکه الغاء خصوصیت است؛ چون مفهوم «الماءُ النازل من السماء» یک مفهوم است و شامل این آب مصنوعی نمیشود. ولی در نظر مشهور فرقی بین این دو نیست؛ چه آیه بگوید: «الماء النازل من السماء طهورٌ» و چه بگوید: «و أنزلنا من السماء ماء طهورا»، در هر دو صورت، اطلاق عرفی است؛ چون در نظر مشهور، «الماء النازل من السماء» یک مفهوم نیست، بلکه مرکب است از دو مفهوم: «ماء» یک مفهوم دارد و «النازل من السماء» هم یک مفهوم، و «الماء» بمفهومه شامل آب مصنوعی هم میشود.
الغاء خصوصیت، ظهور نیست. بعد از این که الغاء خصوصیت انجام شد، ظهور محقق میشود. لکن عنوان واقعی ظهور ندارد، بلکه عنوانی که عرف در نظر میگیرد ظهور دارد.
تنقیح مناط
تنقیح مناط این است که یک عنوانی در خطاب اخذشده که این عنوان، بمفهومه اصلاً شامل این فرد نمیشود، و عرف هم الغاء خصوصیت نمیکند، ولکن ما اطمینان(1) داریم که حکم آن فرد با افراد این عنوان یکی است. مثلاً «خمر» شرابِ متّخَذ از انگور است، «نبیذ» شراب متّخذ از خرماست، و «فقّاع» شراب متخذ از جو است، اگر شارع بگوید: «شربُ الخمر حرام» یا بگوید: «لاتشَرب الخمر»، اینجا عرف الغاء خصوصیت نمیکند به نحوی که «خمر» شامل «نبیذ» و «فقاع» هم بشود، اما احتمال نمیدهیم که شارع نبیذی که مسکر است را حرام نکردهباشد. این، الغاء خصوصیت نیست، فقیه در اثر تتبّع در روایات، به یک استذواقی میرسد که مطمئن است نکتهی حرمت خمر «اسکار» است و این نکته در «نبیذ» و «فقاع» هم هست.
1) (3) - در حجیت اطمینان دو قول داریم: مرحوم آقاضیاء قائل بودهاست که ذاتی است، ولی مشهور قائلند که جعلی است.
اولویت
اولویت، از افراد ظهور است. اگر مولا گفت: «لاتقل لهما افٍّ»، مدلول مطابقیِ این آیه حرمت تأفیف است. آیا «ضرب» هم حرام است؟ اینجا میگویند: این آیه بالملازمة العرفیة دلالت میکند بر حرمت ضرب، نه بالملازمة العقلیه. ملازمات عرفیه، داخل در ظهورات است. یعنی عرف، از نفس همین خطاب استظهارمیکند که تأفیف حرام است. این مدلول، مدلول التزامی عرفی است، نه مدلول التزامی عقلی. در نظر عرف ممکن نیست در مقام تعظیم و احترام مولا بگوید: «تأفیف حرام است» اما ضربش اشکال نداشته باشد.
پس سه اطلاق داریم: لفظی، مقامی، و عرفی. اولی و دومی، به ظهور برمیگردد. سومی به ظهور برنمیگردد. و خطاب، همانطور که در اطلاقات لفظیاش حجت است، در اطلاقات عرفیاش هم حجت است.
موضوع: مطلق و مقید (فصل دوم: مقدمات حکمت / تنبیه پنجم: الفاظ مطلق)
خلاصه مباحث گذشته:
در تنبیهات مقدمات حکمت، رسیدیم به تنبیه پنجم.
التنبیه الخامس: فی ألفاظ المطلق
در تنبیه امروز میخواهیم از لفظی که متصف به اطلاق میشود بحث کنیم. در همین مثال «أکرم الفقیر» یا «أکرم فقیرا»، فقیر مطلق است.
تقسیم دالّ لفظی به اسم و علامت
در مباحث گذشته گفتیم: اگر در مباحث «الفاظ» بخواهیم از دید اصولی بحث کنیم، باید الفاظ را به دو دسته تقسیم کنیم: الفاظی که اسم هستند و الفاظی که علامت هستند. هر لفظی، یا نام است برای شیئی از اشیاء مثل زید و رجل، یا نام برای شیئی از اشیاء نیست بلکه علامت است مثل حروف و ضمائر و اسماء اشاره و اسماء موصول و همچنین هیئات.
هیئت اصطلاحاً «ملحق به لفظ» است؛ چون دقیقاً حرف نیست. ما برای این که مقسممان را به نحوی جامع تعریف کنیم که علامت (که قسمی از آن مقسم است)، جامع بین «حرف» و «هیئت» باشد، به مقسممان میگوییم: «دالّ لفظی».
پس «لفظ» یا به تعبیر دقیقتر «دالّ لفظی»، یا اسم است یا علامت. دال لفظی علامت، گاهی لفظ است، گاهی خصوصتی در لفظ است مثل هیئت فعل یا هیئت جمله، یا در نزد مشهور(1) هیئت اسماء مشتقه و امثال ذلک.
علامت
علامت، متصف به اطلاق نمیشود؛ نمیگوییم: «هو» مطلق است، یا هیئت مطلق است. الا در در جایی که «علامت» با متعلَّق خودش، یک اسم را تشکیل میدهد مثل موصولات؛ میگوییم: «مَن» در «أکرم من فی البلد» مطلق است. پس دالّ علامتی هیچوقت متصف به اطلاق نمیشود مگر این که تبدیل به یک «اسم دستوری» بشود.(2) اما اگر تبدیل به یک اسم نشود، متصف به اطلاق نمیشود. اسم دستوری ما، «من» نیست، «من فی البلد» است.
سؤال: اطلاق وجوب در «أکرم الفقیر» را از هیئت فعل میفهیم درحالیکه هیئت علامت است!
پاسخ حسین مهدوی: محل بحث ما، اطلاقِ در مقابل تقیید است، نه اطلاقِ در مقابل اشتراط.
حسین مهدوی: سرّ این که «علامت، متصف به اطلاق نمیشود.»، این است که علامت، مسمّی ندارد، پس افرادی ندارد تا اطلاقی در آن معنا داشته باشد که مقصود تمام افرادش است.
اسم
اما الفاظی که اسم هستند و وضعشان بالتسمیه است، یا وضع شده برای معنای خاص، یا وضع شده برای معنای عام.
معنای خاص (عَلم)
اسمی که معنایش خاص باشد را در اصول «اسم معرفه» یا «عَلم» میگویند.
گفته شده این الفاظ هم متصف به اطلاق میشود
اسمائی که معانیاش خاص است مثل زید و مکه، گفته شده که این اسماء متصف به اطلاق میشود به لحاظ حالات و مقارناتش؛ مثلاً میگوید: «أکرم زیدا»، زید یک فرد بیشتر نیست، اما به لحاظ حالات و مقارناتش گفته میشود که مطلق است؛ مثلاً زید جالس داریم، زید قائم داریم، زیدِ در شهر قم داریم زید در غیر شهر قم داریم. وقتی که من زید جالس را اکرام کردم، آیا مأموربه را اتیان کردهام یا نه؟ اگر اتیان کردهام، پس زید اطلاق دارد به لحاظ حالاتش. پس زید متصف میشود به اطلاق به لحاظ حالاتش، اگرچه به لحاظ شخصش اطلاق معنا ندارد. به این اطلاق، اطلاق احوالی میگویند، در مقابل اطلاق افرادی که در قسم بعدی خواهدآمد.
مختار: برگشت به اطلاق مقامی
ما قبول نکردیم؛ گفتهایم: زید متصف به «اطلاق» نمیشود. حالات و مقارنات زید، از دو حال خارج نیست:
اگر قید زید نباشد
قیدی که در ظاهرِ جمله قید زید است، اگر حقیقتاً قید زید نباشد، یا قید تکلیف و حکم است، یا قید ماده و متعلق تکلیف است.
قیود تکلیف و حکم
قید احوالات زید گاهی برمیگردد به قیود تکلیف و حکم؛ یعنی قید زید، تکلیف را قیدمیزند، و اطلاق زید، به معنای اطلاق تکلیف است. مثلاً اگر گفت: «أکرم زیداً إن کان جالسا»، در این صورت قید تکلیف است. حال اگر مطلق گفت: «أکرم زیداً»، سؤال میشود: «اگر زید جالس بود، آیا تکلیف وجوب بر عهدة ما میآید؟»، به تعبیر دیگر: «آیا وجوب اکرام زید، مشروط است به جلوس زید؟»، پاسخ این سؤال را طبق اطلاق تکلیف و حکم میگوییم؛ چون تکلیفی که از هیئت «أکرم» فهمیده میشود مطلق است، پس اکرام زید جالس هم واجب است. چنین اطلاقی، از محل بحث ما (اطلاق اسم خاص) خارج است؛ چون این اطلاق، اصلاً اطلاقِ در مقابل تقیید نیست، بلکه اطلاقِ در مقابل اشتراط است.(1)
1) (3) - این پاراگراف، از مقرر است در توضیح مبنای استاد.
قیود ماده یا متعلق
قید احوالات زید، گاهی برمیگردد به قیود ماده و متعلق؛ یعنی قید زید، متعلق را قید میزند، و اطلاق زید به معنای اطلاق متعلق است. مثلاً اگر گفت: «أکرم زیداً یوم الجمعه»، این «یوم الجمعه» قید زید نیست، بلکه یا به اکرام برمیگردد که داخل در قسم بعدی (اسم جنس عام) میشود چون معنای اکرامْ عام است نه خاص (و درنتیجه خود مشهور هم قبول دارند که زید اطلاق ندارد)، یا به قید تکلیف و حکم برمیگردد که گفتیم. پس آنچه قید دارد (اکرام در مثال فوق)، خاص نیست، و آنچه خاص است و محل بحث ماست (یعنی زید در مثال فوق)، این قید، قید آن نیست.
اشکال: چرا زید مقید میشود اما رفع قیدش رفع قید زید نیست؟ آن قید را هم بگوییم: «رفع قید زید است و درنتیجه خود زید مطلق است».
پاسخ حسین مهدوی: «زید جالس» هم حقیقتاً تقیید نیست؛ چون تقیید مصطلح، آن جایی است که یک مفهومی افراد مختلفی داشته باشد و با تقیید، تعدادی از آن افراد را خارج کنیم. ولی زید، افرادی ندارد.
اگر قید زید باشد
اگر قید، قید خود زید باشد نه قید حالات زید، در این صورت اطلاقِ مقابل این تقیید، اطلاق لفظی نیست، بلکه اطلاق مقامی است. مطلق گفت: «أکرم زیداً»، ما اطلاق میفهمیم؛ که اکرام زید واجب است، چه قائم باشد و چه جالس. اما این اطلاق، اطلاق مقامی است، نه اطلاق لفظی؛ چون مثلاً «قیام»، از انقسامات «زید» نیست، بلکه از انقسامات «حالات زید» است. مولا در مقام بیان بود و برای حالتش قیدی ذکرنکرد، از سکوت مولا استفاده میکنیم که لافرق که زید قائم باشد یا جالس.
اشکال: این اطلاق، بیش از آن که به «سکوت مقارن با کلام» شبیه باشد تا اطلاق مقامی باشد، به «ذکر اللفظ بلاقیدٍ» (که اطلاق لفظی است) شبیه است!
پاسخ: حالات، از مسمی خارج است، لذا شما این اطلاق را از «ذکر اللفظ» نمیفهمید. مثل این است که برای شرط ورود در یک مدرسة فقهی بگویند: «شروط ما، پنج مورد است.»، و شرط «تلبّس» را نگویند، این اطلاقْ مقامی است؛ چون از هیچیک از مسمیها فهمیده نمیشود، بلکه سکوت مقارن با ذکر شروط فهمیدهاید. حالات زید هم شبیه همین است؛ ربطی به معنا و مسمی ندارد تا اطلاق لفظی باشد، بلکه از سکوت نسبت به حالات مختلف، مقارن با این کلام، فهمیده میشود.
پاسخ حسین مهدوی: وقتی میخواهیم برای همة انسانها اسمی وضع کنیم، جامع افرادش را در نظر میگیریم و برای آن معنای جامع اسم میگذاریم. ولی وقتی میخواهیم برای زید اسم وضع کنیم، آیا حالات مختلفش را در نظر میگیریم و لفظ «جامع» را برای جامع بین آن احوالات وضع میکنیم؟!
چرا میگوییم: «زید را، هم جالساً و هم قائماً واجب است اکرام کنی»؟ چون مولا متعرض حالاتش نشد، فقط متعرض فرد شد و گفت: «أکرم زیداً». از این اطلاق مقامی و سکوت، و عدم تعرضش به حالات زید، اطلاق میفهمیم. پس اطلاق مقامی است. اطلاق مقامی، یعنی این حالت، داخل در واجب ما نیست.
مرحوم آقای صدر میفرماید: در این مثال، متعلق تکلیف، اکرام است. ما میگوییم: متعلق تکلیف، اکرام زید است. جلوس میشود متعلقالمتعلق.
در بحث «تعبدی و توصلی» از این اطلاق مقامی استفاده کردیم؛ گفتیم: اگر مثل مرحوم آخوند گفتیم: «اعتبار قصد قربت در متعلق امر محال است»، سکوتش اطلاق مقامی است؛ همین که نگفت: «لله اتیان کن»، میفهمیم که «لله» در غرض دخیل نیست.
معنای عام (اسم جنس)
اما «اسم جنس» که معنایش عام است مثل شجر، رجل، اتصاف اینچنین الفاظی به اطلاق به چه نحو است؟
گفتیم: اسمی که معنایش خاص باشد را در اصول «معرفه» یا «عَلم» میگویند. اسمی که معنایش عام باشد را در اصول «اسم جنس» میگویند. پس «اسم جنس» در اصول، معنای فلسفیاش مراد نیست، در اصطلاح اصولی هر لفظی که معنایش عام باشد را «اسم جنس» گفتهاند.
اسم جنس دو قسم است: تارتاً به نحو نکره به کار برده میشود مثل «رجلاً»، و تارتاً به نحو معرفه به کار برده میشود مثل «الرجل» یا «کتاب زید». معرفه، یا به «الـ» است یا به اضافه.
اسم جنس نکره
اسم جنس نکره وقتی در جمله به کار میرود، یا علامت «وحدت» را با خودش دارد مثل «أکرم رجلاً»، یا علامت «تثنیه» را مثل «أکرم رجلین»، یا علامت «جمع» را مثل «أکرم رجالاً». هر سه حالت اسم جنس نکره (مفرد و تثنیه و جمه) متصف به اطلاق میشود.(1)
اما دو مطلب را باید توجه داشت:
مطلب اول: نقش محکی در اتصاف «اسم جنس نکره» به «اطلاق»
مطلب اول این است که ما قائلیم اسماء دائماً یک محکی و مشارإلیه داریم.
اگر محکی معین باشد
چه علامت وحدت، چه علامت تثنیه و چه علامت جمع، مشارإلیهاش اگر فرد یا افراد معینه باشد مثل «رأیت رجلاً» یا «رأیت رجلین» یا «رأیت رجالاً»، در این صورت متصف به اطلاق نمیشود؛ اینجا نمیگوییم: رجلاً یا رجلین یا رجال، مطلق است.
1) (4) - نگفتم: «اینها مطلق است»، گفتم: «متصف به اطلاق میشود»؛ چون وقتی متصف میشود که مقدمات حکمت تمام باشد؛ یعنی قرینهای نباشد و متکلم در مقام بیان باشد. منه رحمه الله.
اشکال: اگر معین است، چطور نکره است؟
پاسخ: معرفه به لحاظ سامع است، معین به لحاظ متکلم است.
اگر محکی مردّد باشد
اما اگر مشارإلیهاش فرد یا افراد مردَّد بود، میتواند متصف به اطلاق بشود؛ مثل «أکرم رجلاً» که مشارٌإلیهاش فرد مردد است، یا «أکرم رجلین» مشارإلیهاش فردین مرددین است، یا «أکرم رجالاً» که مشارألیهاش افراد مردده است.
اگر گفت: «أکرم رجلین» یا «أکرم رجالین»، اگر دو رجل را معاً اکرام کنم، مصداق مأموربه است. اما اگر ابتدا زید را اکرام کردم سپس عمرو را، اکرام عمرو در «أکرم رجلاً» مأموربه نیست، و در «أکرم رجلین» جزء دوم مأموربه است. اما اگر بعد از این اکرام این دو نفر، رجل سومی را اکرام کنم، اکرام او، نه مأموربه است و نه جزء مأموربه. در «أکرم رجالاً»، اگر سه نفر را با هم اکرام کنم سپس نفر چهارمی را اکرام کنم، اکرام سه نفر اول مصداق مأموربه است و اکرام نفر چهارم اکرام مأموربه نیست. و اگر سه نفر را جداگانه اکرام کنم، اکرام هر کدام جزئی از مأموربه است و اکرام نفر چهارم مأموربه نیست.
مطلب دوم: سرّ تفاوت نکره در سیاق نفی و اثبات
در این اسم جنس نکره، در علم اصول به یک مشکلی برخورد شده؛ که «رجلاً» در دو مثالِ «أکرم رجلاً» و «لاتکرم رجلاً» علیرغم آن که کاملاً مشابه است، چرا اطلاقِ در «أکرم رجلاً» استغراقی است اما اطلاقِ در «لاتکرم رجلاً» بدلی است؟ نکتة این که یکی شمولی است و دیگری بدلی، کجاست؟ به تعبیر دیگر در «لاتکرم رجلاً» به عدد افراد رجل حرمت داریم، ولی در «أکرم رجلاً» فقط یک حرمت داریم که با اکرام اولین رجل ساقط میشود.
فقط به فرمایش مرحوم آقای صدر متعرض میشویم، سپس نقد فرمایش ایشان، و درنهایت مختار خودمان را عرض میکنم. إنشاءالله فردا.
موضوع: مطلق و مقید (فصل دوم: مقدمات حکمت / تنبیه پنجم: الفاظ مطلق / اسم جنس نکره)
خلاصه مباحث گذشته:
در تنبیهات «مقدمات حکمت» تنبیه پنجم «فی الفاظ المطلق» بودیم. «علامت» را گفتیم، گفتیم: اسم، یا معنای خاص است یا معنای عام، معنای خاص را هم بحث کردیم. در معنای عام، اسم جنس نکره را گفتیم؛ که اگر محکی مردد باشد، قابلیت اطلاق دارد. ذیل اسم جنس نکره دو مطلب گفتیم، مطلب دوم این بود که وقتی میگوییم: «أکرم رجلاً» و «لاتکرم رجلاً». فرق این دو از کجا ناشی میشود که اولی بدلی است ودومی استغراقی؟ «بدلی است» یعنی یک وجوب بیشتر نداریم، «استغراقی است» یعنی به عدد افراد رجل حرمت داریم.
نظریة شهیدصدر: تنوین و قرینة خارجیه
مرحوم آقای صدر در کتاب دروس ج2 ص269 فرمودهاند: این که اطلاق در «رجلاً» بدلی است را از تنوین استفاده میکنیم؛ تنوین است که دلالت بر وحدت میکند. اما این که «رجلاً» اطلاقش در مثال دوم «استغراقی است» را از صیاغت خارجیه (یعنی قرینة خارجیه) استفاده میکنیم. و آن قرینه این است که مفسده در نواهی انحلالی است؛ اگر کذب مفسده دارد، افراد کذب مفسده دارد. اگر ربا مفسده دارد، هر فرد از ربا مفسده دارد. از این صیاغت خارجیه و قرینه است که استفاده میکنیم در آنجا اطلاق استغراقی است.
مختار: محکی
با این فرمایش ایشان موافق نیستیم؛ ما بدلیت و استغراقیت را دائماً مرتبط میکنیم با محکی و مشارٌإلیه یک عنوان؛ گاهی محکی و مشارإلیه یک عنوان، افراد است و گاهی فرد مردد. در «أکرم رجلاً» مشارإلیه فرد مردَّد است؛ اشاره به یک فرد مردد از رجال میکند.
صرف وحدت (که طبق نظریة مرحوم آقای صدر از تنوین فهمیده میشود) کافی نیست برای بدلیت؛ شاهدش «أکرم عالما» است که بر همة علما تطبیق میکند.
اما در «لاتکرم رجلا» اگر مشارإلیه رجلاً را بخواهیم افراد قراردهیم، با نحوة تعبیر «رجلاً» تناسب ندارد؛ وجدان عرفی و لغوی ما میگوید: «رجلاً» در «لاتکرم رجلاً» هم فرد مردد است. پس چطور انحلالی شدیم؟ چون ارتکاز عرفی ما این است که فرد مردد است، اما آن را وسیله و مرآتی قرار داده برای نگاه به جمیع افراد رجل. پس محکی در «لاتکرم رجلاً» فرد مردد است، ولی خود این «فرد مردد» موضوعیت ندارد؛ اگر فرد مردد موضوعیت داشت، یعنی فقط باید روی یک رجل این را پیاده میکردیم. پس فرد مردد موضوعیت ندارد، بلکه مرآت و محکی است برای تمام افراد. پس ما محکی در محکی داریم؛ محکی اول ما فرد مردد است، محکی دوم تمامالافراد است.
اشکال: مگر فرد مردد ممکن است مرآت برای تمام افراد بشود؟
پاسخ: فرد مردد، قابلیت انطباق بر جمیع افراد را دارد. شاهدش اینجاست که بگوییم: «یک نفر از این صد نفر عالم، انسان است.»؛ این جمله حتی اگر عرفی نباشد و اگر مفهومش را کار نداشته باشیم، منطوقش به لحاظ منطقی صحیح است. پس اینطور نیست که وحدتی که از تنوین میفهمیم، کافی باشد برای «بدلیت».
امکان ندارد مشارٌإلیه انحلال نداشته باشد ولی تکلیف متعدد باشد. همیشه حکم روی محکی میرود پس به تعدد محکی متعدد میشود.
پس اگر محکی فرد مردد یا افراد مردد (مثل «أکرم رجالاً») باشد، قابلیت اتصاف به اطلاق دارد.
هذا تمام الکلام در اسم جنس نکره.
اسم جنس معرفه
برای این که اسم جنسی را معرفه کنند، سه طریق داریم: ال، اضافه، توصیف.
معرفه به «الـ»
موضوعله «الـ»
در معرَّف به «الـ» بحث شده که: «این «الـ» برای چی وضع شده؟»، مختار ما این است که وضع شده برای اشاره. لکن این مشارٌإلیه «الـ»، تارتاً خود معناست، تارتاً فرد معین است، تارتاً افراد است، و تارتاً موارد دیگری است. لکن وضع «الـ» بالعلامیت است؛ به این معنی که با «الـ» و «مدخول»، معاً اشاره میکنیم.
ادعاشده که یک «الـ»ی هم داریم به نام «الـ تزیین» که فقط برای زیبایی در لفظ آورده میشود؛ مثلاً در «الحسن» نیازی به «الـ» نیست؛ چون «حسن» خودش معرفه است، پس این «الـ» برای تزیین است.
اگر واقعاً «الـ» برای «زینت» داشته باشیم، از محل بحث خارج است. اما بقیة معانی «الـ» را به معنای واحدِ اشاره برمیگردانیم؛ که مجموعة «الـ» و «مدخولش» به محکی اشاره میکند.
این که میگوییم: «یکی از ادات تعریف، «الـ» است.»، معنیاش این است که در اشاره یک نحوه تعیین افتادهاست. فرد معینی را اشاره نمیکنید، اما در اشاره یک نحوه تعیّن افتادهاست، لذا معرفه میشود.
تفاوت «اسم جنس» با «علم جنس»
در زبان عربی یک لغتی داریم که علم جنس است؛ یعنی اسم قرارش دادهاند برای جنس. چرا به آن میگویند: «علم»؟ چون معرفه است و اسم برای یک معنای معرفه قرارش دادهاند. چرا میگویند: «جنس»؟ چون معنای موضوعله، جنس است. لذا به آن میگویند: «علم جنس». مثلاً برای اسد «اسامه» علامت شده، برای عقرب «ام عَریَط» وضع شده. علم جنس اولاً بر فرد معین دلالت نمیکند بلکه بر جنس دلالت میکند ثانیاً عرب با اینها معاملة معرفه میکند.
فرق بین «اسم جنس» و «علم جنس» چیست؟ وجدان لغوی ما، بین این دو تا فرق میبیند؛ میتوانیم به یک اسدی اشاره کنیم و بگوییم: «هذا اسدٌ»، اما غلط است به یک حیوان مفترس اشاره کنیم و بگوییم: «هذا اسامة»، همین نشان میدهد که در معنا باید تفاوت داشته باشند و به همین خاطر است که کاربردش در محاوره و گفتگو متفاوت است. ما از کسانی هستیم که قائلاند: «علم جنس، وضع شده برای ذات و طبیعت»؛ یعنی اسامه مرادف میشود با «اسد»ی که به ذات و طبیعت اسد اشاره میکند نه به افرادش. این مختار ما هم دلیلی ندارد؛ بر اساس ارتکاز ماست.
معرَّف به اضافه و توصیف
مشهور: دو مفهوم داریم
در «رجل طویل» و «کتاب زید» آیا دو مفهوم در ذهن داریم؟ یا یک مفهوم در ذهن داریم؟ مشهور قائلند که در اضافه و توصیف، ما دائماً دو تا مفهوم داریم؛ دو معنا یا صورت معنا به ذهن میآید: صورت کتاب، و صورت زید، صورت رجل و صورت طویل.
شهیدصدر: یک مفهوم داریم
مرحوم آقای صدر قائل است که ما یک مفهوم بیشتر نداریم؛ یعنی مفهوم «کتاب زید» در ذهن سامع، یک مفهوم بیشتر نیست که این مفهوم، نه مفهوم زید است و نه مفهوم کتاب است، بلکه یک مفهوم ثالثی است.
نحوة معرفهشدن در اثر اضافه یا توصیف
اسم جنس نکره، در ادبیات وقتی معرفه میشود که به معرفه اضافه بشود. اما مناط معرفهشدن در علم «اصول»، تضییق در اثر اضافه و توصیف است، پس «کتاب رجل» هم در علم اصول معرفه است. لذا اگر توصیفی باشد که هیچ تضیقی ایجادنکند، از بحث خارج است؛ مثل «کتاب مؤلف» یا «رجل مذکر»، اینچنین توصیف یا اضافهای از محل بحث خارج است؛ چون هیچ تضیّقی یجادنشدهاست.
روی نظر مشهور، برای معرفهشدن اسم جنس در اثر اضافه یا توصیف، مفهوم «کتاب» عوض نمیشود، اما با توجه به این نسبت، مفهومی پیدامیکند که بر تمام افراد کتاب صدق نمیکند، بلکه بخشی از مصادیق کتاب است.
در اضافه، همیشه مضاف مضیَّق میشود؛ لذا در «کتاب رجل» هم فقط «کتاب» مضیق و درنتیجه معرفه میشود.
روی نظر مرحوم آقای صدر، مفهوم ثالثی پیدامیکنیم که مفهوم «کتاب» نیست، اما پارهای از مصادیق کتاب را پیدامیکند؛ یعنی مفهوم «کتاب زید» مصادیقش دائماً بخشی از مصادیق «کتاب» است.
ما هم موافق با مرحوم آقای صدر هستیم نه تابع ایشان؛ ما هم تکمفهومی هستیم، اما به یک بیان دیگری که خیلی فرق میکند.(1) ما هم قائل به یک مدلول واحد هستیم که به لحاظ «کتاب» اضیق است.
پس ما با اسم جنس معرف به «الـ» و معرف به «اضافه» یا «توصیف» آشنا شدیم. فردا إنشاءالله راجع به ااتصاف و عدم اتصافش به اطلاق صحبت میکنیم؛ که کجا متصف به اطلاق میشود و کجا متصف به اطلاق نمیشود؟
موضوع: مطلق و مقید (فصل سوم: تقیید / مقام اول: مقید متصل و بررسی چهار صورت)
1) (1) - حاجآقا حسین مهدوینهاد در توضیح تفاوت مبنای استاد با شهیدصدر: به نظر شهیدصدر، ذهن، این مفهوم را به سه چیز تحلیل میکند: دو تصور و یک نسبت ناقصه. پس این سه تصور، به تحلیل ذهن است، نه این که حقیقتاً سه چیز به ذهن بیاید. ولی بنا به نظر استادمددی «تصور» قابل تحلیل نیست.
خلاصه مباحث گذشته:
در تنبیهات «فصل دوم: مقدمات حکمت» بودیم، در تنبیه پنجم (الفاظ مطبق) اسم جنس نکره را گفتیم، و جلسة گذشته هم اسم جنس معرفه را گفتیم، یک تتمه و ذیل بحث باقی ماند؛ که اسم جنس معرفه، کی متصف میشود به اطلاق؟
اطلاق اسم جنس معرفه
ما از کسانی بودیم که برای هر اسمی در کلام، یک مشارإلیه و یک محکی قائل بودیم. اتصاف اسم جنس معرفه به اطلاق را هم بر همین اساس تبیین میکنیم:
اگر محکی فرد معین باشد
اگر مشارإلیه و محکی، فرد معین باشد، متصف به اطلاق نمیشود؛ مثل «أکرم الرجل» که با «رجل» اشاره میکنیم به یک فرد معین، در اینجا «الرجل» متصف به اطلاق نمیشود. و همینطور است «أکرم غلام زید» در صورتی که به فرد معین اشاره کردهباشیم.
اگر محکی طبیعت یا تمامالافراد باشد
اما اگر محکی، طبیعت یا تمامالأفراد باشد، میتواند متصف به اطلاق بشود. در «تجب الصلاة» مشارإلیه طبیعت صلات است، و در «أکرم الفقیر» مشارإلیه تمامالافراد است. مشهور بین این دو فرق نگذاشتهاند و مشارإلیه را در هر دو «طبیعت» گرفتهاند، ما در «الصلاة» مشارالیه را طبیعت قرارمیدهیم و در «أکرم الفقیر» مشارإلیه را افرادالفقیر قرارمیدهیم.
هذا تمام الکلام در تنبیه پنجم، و به این ترتیب فصل دوم در «مقدمات حکمت» تمام میشود.
الفصل الثالث: فی التقیید
تقیید، یعنی حملالمطلق علی المقید. اگر ظهور اطلاقی بقاءً از حجیت بیفتد، حملالمطلق علی المقید است. بحث ما در این فصل در این است که در کجا رفع ید از ظهور اطلاقی میکنیم و میگوییم: «ظهور مطلق، بقاءً حجت نیست.»؟ این فصل، فصل مهمی است.
مقید را تقسیم کردهاند به دو قسم: متصل، و منفصل. ما هم در دو مقام بحث میکنیم.
المقام الاول: فی المقید المتصل
آن مقداری که متعارف است، مقید متصل را به چهار صورت تقسیم کردهاند:
صورت اول: یک جمله
صورت اول این است که مطلق ما و قید ما در یک جمله آمده. این صورت اول، خودش دو مثال دارد:
مثال اول: توصیف
اگر مولا بگوید: «أکرم الفقیر العادل»، قید ما و مطلق ما، در یک جمله قرارگرفتهاست.
مثال دوم: استثناء
تارتاً به صورت استثناء در یک جمله ذکرمیشود: «أکرم الفقیر إلا الفاسق».
در این صورت، چه در مثال اول و چه در مثال دوم، هیچ نزاعی نیست که «الفقیر»، هیچ ظهوری در اطلاق برایش منعقد نمیشود؛ در این مثال فقط یک ظهور تقییدی داریم در وجوب اکرام فقیر غیرفاسق.
تنها اختلاف، در اینجاست که در مثال «أکرم الفقیر العادل» آیا (به خاطر تقیید) اطلاق نداریم؟ یا اصلاً اطلاقی منعقدنمیشود؟ این نزاع برمیگردد به این که «در «أکرم الفقیر العادل» یک مفهوم داریم یا دو مفهوم؟»؛ مشهور قائلند که دو مفهوم داریم که بینشان نسبت ناقصه وجود دارد. طبق این نظر اطلاق منعقد نمیشود. اما اگر گفتیم: «یک مفهوم داریم»، اصلاً مطلق نداریم، نه این که لفظ مطلق داریم ولی اطلاق برای آن منعقدنشده. به نظر ما در مثال «أکرم الفقیر الا الفاسق» اطلاق نداریم، در مثال «أکرم الفقیر العادل» مطلق نداریم.
اشکال: برای شکلگرفتن ظهور مگر نباید صبرکنیم تا کلام متکلم تمام بشود؟! پس حتی اگر قائل به دو مفهوم بشویم، ظهور اطلاقی نداریم؛ چون باید صبرکنیم تا کلام تمام بشود تا ظهور شکل بگیرد.
پاسخ: این ظهور که باید صبرکنیم تا کلام تمام بشود، ظهور تصدیقی است. این ظهور که ما میگوییم: «طبق مبنای مشهور لفظ مطلق داریم»، ظهور تصوری است. بعد که کلام تمام شد، به خاطر قید «الفاسق» ظهور تصدیقی اطلاقی منعقدنمیشود.
صورت دوم: قید در جملة دوم است
قید در جملة دوم آمده؛ وقتی که جملة دوم ناظر به جملة اول و برای تفسیر جملة اول است، اصطلاحاً میگوییم: در جملة دوم قید آمده. ولی اگر جملة دوم تفسیر جملة اول نباشد، اصطلاحاً میگوییم: در جملة دوم مقید آمده.
مثلاً فرموده: «أکرم الفقیر و لیکن الفقیر عادلاً». در اینجا هم اشکالی نیست که برای «الفقیر» در جملة اول اطلاقی منعقدنمیشود؛ به جهت این که اطلاق ظهور تصدیقی است، ظهور تصدیقی صبرمیکند تا خطاب تمام بشود. لذا وقتی که «أکرم الفقیر» گفت، جمله تمام شده، اما خطاب هنوز تمام نشدهاست. بعد که میگوید: «و لیکن الفقیر عادلا»، میفهمد که مراد از فقیر در جملة اول، خصوص افراد فقیر عادل است.
صورت سوم: مقید در جملة دوم است و اخص مطلق است
صورت سوم این است که ما دو جمله داریم: مطلق در جملة اول است، و مقید (نه قید) در جملة دوم است و اخص مطلق است. مثلاً گفته: «أکرم الفقیر، و لاتکرم الفقیر الفاسق.». صورت سوم، عین صورت دوم است؛ که مانع انعقاد اطلاق برای «الفقیر» در جملة اول میشود. در هر دو صورت، ظهور «الفقیر»، در اطلاق نیست، ظهورش در مقید است؛ یعنی ظهورش در افراد «فقیر عادل» است به قرینة این که در جملة دوم ذکرشدهاست.
صورت چهارم: مقید در جملة دوم است و اخص منوجه است
مقید در جملة دوم ذکرشده، اما مقید ما نسبت به مطلق، اخصمنوجه است نه اخص مطلق، مثل «اکرم الفقیر و لاتکرم الفاسق».
محل نزاع: بررسی وضعیت عنوان مطلق
گویا در مسأله اختلافی نباشد که «الفقیر» ظهور اطلاقی نداشته و اطلاق منعقدنمیشود، با این حال (که اختلافی نیست) این را در مدعای اول اثبات میکنیم. اختلاف، در این است که: آیا ظهور در مقید دارد و مجمل است؟ یا شقّ سوم است که نه مقید است و نه مجمل؟
مدعای اول: ظهور اطلاقی ندارد
دعوای اول این است که مطلق مثل «الفقیر» اصلاً ظهور اطلاقی ندارد. چرا؟ فرض کنید مولا میگوید: «أکرم الفقیر و لاتکرم الفاسق». «الفاسق»، یا ظهورش مطلق است یا مقید است.
اگر ظهور «الفاسق» مطلق باشد یعنی چه فقیر باشد و چه غنی باشد، در این صورت ظهور «الفقیر» هم نهایتش این است که مطلق است و با هم تعارض میکنند و لذا چون متصل است ظهورش در اطلاق منعقدنمیشود.
اگر «الفاسق» ظهور دارد در «فاسق فقیر»، در این صورت ظهور «الفقیر» نمیتواند در «مطلق» باشد.
پس این واضح است که «الفاسق» هر ظهوری داشته باشد، «الفقیر» ظهور اطلاقی ندارد که هم شامل فقیر عادل بشود و هم شامل فقیر فاسق بشود. این که مفروغعنه شد، پس کلمة فقیر ظهور اطلاقی ندارد.
مدعای دوم: ظاهر در تقیید است؟ یا مجمل است؟ یا شقّ ثالثی است؟
مدعای دوم این است که: حالا که ظهور اطلاقی ندارد، آیا ظهور دارد در تقیید؟ یا مجمل است؟ یا شقّ ثالثی است؟
مشهور: یا مجمل است یا ظاهر است در مقید
در حکمت، هر شیئی که تقسیم به سلب و ایجاب بشود (یا هست یا نیست)، حصرش عقلی است؛ مثلاً زید، یا عالم است یا عالم نیست. اصولیین از همین ضابطه استفاده کردهاند و گفتهاند: یک لفظ، یا ظهور دارد یا ندارد، اگر دارد ظاهر است، و اگر ندارد، مجمل است؛ چون حدوسطی نداریم.
بله؛ گاهی وقتها من بیاطلاع هستم؛ نمیدانم که: «در نزد عرف، آیا این عنوان ظهور دارد یا ندارد؟»، این شقّ سومی نیست؛ چون بالاخره عرفاً یا ظهور دارد یا ندارد.
مشهور گفتهاند: این که «آیا «الفقیر» ظهور تقییدی دارد یا مجمل است؟»، تابعی است از ظهور «الفاسق»؛ اگر «الفاسق» ظهوری داشته باشد در مطلق، «الفقیر» مجمل است. اگر ظهور داشته باشد در مقید، «الفقیر» هم ظهور در مقید دارد. پس اجمال یا ظهور «الفقیر»، منوط به ظهور «الفاسق» است؛ چون در متعارف محاورات عرفی، قرینه را بعد میآورند.
پس بنابراین وقتی میگوییم: «أکرم الفقیر و لاتکرم الفاسق»، اگر قرار بر قرینیت باشد، بعدی بر قبلی قرینه است.
مختار
ما دو تا حرف داریم:
مطلب اول: ممکن است مردد باشد
یک حرفمان این است که ما یک حالت سومی همداریم که نه ظهور است و نه اجمال، برای این که اسمش فرق داشته باشد، اسمش را گذاشتهایم: «تردید» یا «مردَّد».
در ضمن یک مثال توضیحش بدهم؛ در حکمت میگفتند: حالات نفسانی خودمان چون به علم حضوری به آنها میرسیم، هیچوقت تردید در آنها برای ما حاصل نمیشود. ممکن است من تردیدکنم در این که: «آیا زید احساس درد دارد یا نه؟»، اما نسبت به خودم هیچ شکی ندارم که یا احساس شادی دارم یا ندارم.
اصولیین اشکال کردهاند که ما در حالات نفسانی هم دچار تردید میشویم. مثلاً «شک» احتمال مساوی است و «ظن» احتمال راجح است؛ احتمال این که امروز باران ببارد، اگر در افق نفس من مساوی بود با این که باران نبارد، من نسبت به بارانباریدن شک دارم. اگر این احتمال مرجوح بود، وهم دارم. و اگر راجح بود، ظنّ دارم. اصولیین گفتند: ما خیلی وقتها یک چیزی را احتمال میدهیم ولی نمیدانیم: «احتمال، ما مساوی است یا راجح است؟»، یا حتی گاهی نمیدانیم: «راجح است یا مرج؟»؛ مثلاً میگوییم: «احتمال عدالت زید را میدهم، اما خودم نمیدانم این احتمال، راجح است یا مرجوح!».
عین این مطلب را ما در ظهور هم گفتهایم؛ عین همین حادثهای که در مثال بارانباریدن برای من ممکن است اتفاق بیفتد، برای عرف هم ممکن است در ظهورات اتفاق بیفتد؛ یعنی ممکن است خود عرف هم نداند که: «عنوان «الفقیر» ظهور در مطلق دارد یا ندارد؟».
البته حکم مردد با مجمل، یک چیز است.
مشهور میگفتند: لفظ مطلق، در نزد عرف، یا ظهور دارد یا مجمل است. مختار ما این است که حالت سومی هم هست: یا ظهور دارد یا مجمل است، یا مردد است؛ یعنی خود عرف هم نمیداند که: «ظهور در اطلاق دارد یا نه؟». در «مجمل» عدم ظهور معلوم است، در «ظاهر» ظهور معلوم است، اما در «مردَّد» ظهور یا عدم ظهورش واقعی است؛ برای خود عرف هم نامعین است.
این، مطلب اول.
موضوع: مطلق و مقید (فصل سوم: تقیید / مقام دوم: مقید منفصل / جهت اولی: موارد تنافی بین خطابین)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم که مورد اتفاق است که فقیر ظهور در مطلق ندارد، إنما الکلام در این است که مقید است یا مجمل. مطلب اول این بود که امر فقیر» دائر بین ظهور و اجمال نیست، بلکه دائر بین ظهور و اجمال و تردید است.
مطلب دوم: ظهور در مقید دارد
مطلب دوم بحث امروز ماست. ما از کسانی هستیم که قائلیم ظهور در مقید دارد؛ یعنی وقتی این دو جمله متعاقب گفته بشود، مخاطب و سامع، متوجه میشود که مراد متکلم از فقیر، افراد فقیر عادل است، نه این که اجمال یا تردید داشته باشد.
متکلم در جملهی اول از عنوان «فقیر» استفاده کرده و در جملهی دوم از عنوان «فاسق» استفاده کرده، نسبت بین این دو عنوان، عموم و خصوص منوجه است و باید تعارض باشد، لکن به این دلیل که روش عرف این است که ابتدا ذوالقرینه را میگویند سپس قرینه را، پس فاسق قرینه است بر فقیر. و همیشه قرینه بر ذوالقرینه مقدم است. و چون دو جمله به هم متصل است، ظهور هنوز شکل نگرفته، و لذا قرینهی «الفاسق» مانع انعقاد اطلاق در «الفقیر» میشود، نه این که ابتدا ظهور در مطلق داشته باشد آنگاه ظهورش بقاءً از حجیت ساقط بشود.
مقام دوم: مقید منفصل
مقدمه
تعریف مقید منفصل
مقید منفصل به این نحو است که خطاب مطلق از خطاب مقید جداست؛ یا به این نحو که در دو زمان یا مکان است، یا به این نحو است که خطاب اول تمام شده و سپس مقید گفته میشود؛ مثلاً گفته: «أکرم الفقیر»، بعد وارد بحث دیگری شده، سپس گفته: «لاتکرم الفقیر الفاسق»، این قرینه هم چون در خطاب دیگری است، اگرچه در مجلس واحدی باشد، مقید منفصل است.
بحثهای پیش رو
در خطاب مقید منفصل که دو خطاب جدا از هم داریم، مشهور بین اصولیین این است که تارتاً این دو خطاب با هم تنافی ندارند و تارتاً تنافی دارند. اگر تنافی داشته باشند، مطلق را حمل بر مقید میکنیم و قائل به تقیید میشویم. در این مقام، در سه جهت بحث میکنیم؛ اولاً متی یکون بین الخطابین تنافٍ؟ جهت دوم این است که معنای حمل المطلق علی المقید چیست؟ و سوم این که وجه تقیید جمعهای عرفی به جای سایر جمعها چیست؟
جهت اولی: موارد تنافی بین خطابین
جهت اولی این است که ببینیم: بین دو خطاب مطلق و مقید، کی تنافی هست و کی تنافی نیست؟ جهت اولی، صوری دارد:
صورت اول: نظارت و حکومت
صورت اول این است که خطاب مقید، ناظر به خطاب مطلق باشد یا به تعبیر دیگر مفسر خطاب مطلق باشد. مثلاً در خطاب اول آمده: «أکرم الفقیر» و در خطاب دوم آمده: «ولیکن الفقیر عادلا»، در این مثال، خطاب دوم، لسان تفسیر یا نظارت دارد.
در این صورت معلوم است که بین این دو خطاب تنافی هست؛ چون اولی مطلق است و دومی نفی اطلاق میکند. و بحثی نیست دراین که دومی بر اولی مقدم میشود. لکن در اصطلاح متأخرین به این تقیید، اصطلاحاً «حکومت» میگویند. خطاب دوم را دلیل حاکم میگویند، و به خطاب اول و دلیل اول دلیل محکوم گفته میشود و به رابطهی این دو دلیل «حکومت» میگویند؛ میگویند: دلیل دوم به «حکومت» بر دلیل اول مقدم میشود.
صورت دوم: متوافقین در ایجاب و سلب
صورت دوم این است که این دو خطاب مطلق و مقید، متوافقین هستند در ایجاب و سلب؛ یعنی دو خطاب، یا هر دو موجبهاند یا هر دو سالبهاند. در ذیل صورت دوم سه فرض داریم که باید جداگانه بررسی کنیم:
فرض اول: هر دو خطاب سالبه
فرض اول این است که هر دو سالبه باشد. این که هر دو سالبه باشند دو مثال دارد:
مثال اول: حصه
یک مثالش این است که در خطاب دوم، حصهای از عنوان مأخوذ در خطاب اول ذکرشدهباشد. مثلاً در خطاب اول آمده: «لاتکرم الفاسق» در خطاب دوم آمده: «لاتکرم الفاجر»، فاسق یعنی عاصی به مطلق معصیت، ولی فاجر یعنی عاصی به معصیت کبیره. فاجر، اخص مطلق از فاسق است. در این صورت، دو خطاب اصلاً تنافی با هم ندارند؛ به هر دو اخذمیکنیم و نه فاجر را اکرام میکنیم و نه فاسق را.
سؤال: در مثال حصه احتمال وحدت تکلیف نمیدهیم؟
پاسخ: اثری ندارد.
مثال دوم: مقید
در مثال دوم، در خطاب دوم، به جای حصه، مقید ذکرشده؛ مثل این که خطاب اول میگوید: «لاتکرم الفاسق» و خطاب دوم میگوید: «لاتکرم الفاسق الظالم». فرق بین مقید و حصه این است که در مقید، همان عنوان، با یک قیدی ذکرمیشود. بحث این مثال دوم، در فرض دوم میآید و حکمش همانجا معلوم میشود؛ که اگر از «مقید» نفی مفهوم کردیم، تنافیای نیست، و اگر مفهوم را ولو به نحو سالبهی جزئیه پذیرفتیم، با هم تنافی دارند.
فرض دوم: هر دو ایجابی و هر دو شمولی
هر دو خطاب ما ایجابی است و اطلاقش هم شمولی است نه بدلی. مثلاً خطاب اول میگوید: «أکرم الفقیر» و خطاب دوم میگوید: «اکرم الفقیر العادل». برای این که ببینیم: «آیا بین این دو خطاب، تنافی هست یا نه؟»، باید مقید را بررسی کنیم.
مبانی در مفهوم وصف
ما میدانیم که در «مقید» از «وصف» استفاده کردهایم، در این که وصف مفهوم دارد یا ندارد؟»، سه نظریه هست:
نظریهی مشهور این است که فاقد مفهوم است مطلقاً، و ما هم تابع همین نظریم.
نظریهی دوم این است که مفهوم دارد به نحو سالبهی کلیه؛ یعنی وقتی میگوید: «أکرم الفقیر العادل» یعنی «الفقیر الذی لمیکن عادلا لایجب اکرامه».
نظریهی سوم این است که مفهوم دارد به نحو سالبهی جزئیه، مرحوم آقای خوئی و مرحوم آقای صدر قائل به این نظریه هستند. «أکرم الفقیر العادل» مفهومش این است که: «موضوعُ وجوب الاکرام لایکون فقیراً»، اما نمیگوید: «اکرام فقیر غیرعادل واجب نیست.»، احتمال دارد اکرام فقیر پیر یا فقیر هاشمی هم واجب باشد.
بررسی تنافی طبق مبانی در مفهوم وصف
طبق مفهومنداشتن وصف، تنافی نیست
طبق نظریهی اول که وصف فاقد مفهوم است مطلقاً، تنافیای بین دو خطاب نیست؛ چون خطاب دوم نسبت به اکرام فقیر غیرعادل ساکت است. پس به هر دو خطاب اخذمیکنیم، یا به تعبیر دیگر: به اولی اخذمیکنیم؛ چون دومی (وجوب اکرام فقیر عادل) در اولی (وجوب اکرام مطلق فقیر) هست.
طبق مفهومداشتن وصف، تنافی هست
تنافی، طبق نظریهی دوم و سوم است؛ چون طبق نظریهی دوم در مفهوم وصف، خطاب دوم میگوید: «موضوع وجوب اکرام، «فقیر عادل» است.»، پس با خطاب اول که میگوید: «موضوع وجوب اکرام، مطلق فقیر است.» تنافی دارد.
طبق نظریهی سوم مفهوم وصف در خطاب دوم میگوید: «موضوع وجوب اکرام، فقیر نیست.»، پس با خطاب دوم که میگوید: «موضوع وجوب اکرام فقیر است.» تنافی دارد.
پس اگر از «مقید» نفی مفهوم کردیم، تنافیای نیست، و اگر مفهوم را ولو به نحو سالبهی جزئیه پذیرفتیم، با هم تنافی دارند.
فرض اول (که هر دو خطاب سالبه است) در مثال دوم (که در خطاب دوم مقید ذکرشده مثل «لاتکرم الفاسق الظالم»)، عین همین است؛ که اگر از «مقید» نفی مفهوم کردیم، تنافیای نیست، و اگر مفهوم را ولو به نحو سالبهی جزئیه پذیرفتیم، با هم تنافی دارند.
فرض سوم: هر دو ایجابی هستند و هر دو شمولی نیستند
فرض سوم این است که هر دو خطاب، در ایجاب موافقند، یا هر دو خطابْ بدلی است یا لااقل یکی بدلی است. مثل «اکرم فقیراً» و «أکرم فقیراً عادلاً»، مثل همان مثال معروف. در مانحنفیه آیا این دو خطاب با هم منافات دارند؟
اگر بدانیم که حکم واحد است
تارتاً میدانیم که حکم واحد است؛ یعنی مولا در مانحنفیه یک تشریع بیشتر نداشتهاست. خطاب اول میگوید: موضوع وجوب اکرام «فقیراً» است، خطاب دوم میگوید: موضوع وجوب اکرام «فقیراً عادلاً» است، پس با هم تنافی پیدامیکنند. این بحث که: «برای رفع تنافی، آیا تقیید کنیم یا نه؟»، بحث بعدی است.
اگر ندانیم که حکم واحد است
اما اگر نفهمیدیم یک تشریع بوده یا دو تشریع و درنتیجه احتمال دادیم دو تشریع بودهاست، در این صورت، به هر دو خطاب اخذمیکنیم و تنافیای نیست؛ خطاب اول میگوید: «أکرم فقیرا»، خطاب دوم میگوید: «أکرم فقیراً عادلاً» و ما احتمال میدهیم این خطاب دوم تکلیف دیگری باشد، در مرحلهی «امتثال» دو راه داریم: یکی این که اول «فقیر فاسق» را اکرام کنیم بعد «فقیر عادل» را، یک راه هم این است که از ابتدا یک «فقیر عادل» را اکرام کنیم که هم «أکرم فقیراً» را امتثال کردهباشیم و هم «أکرم فقیراً عادلاً» را.
سؤال: آیا طبق تداخل مسببات اینطور جمع کردید؟
پاسخ: یا «تداخل مسببات» مطلقاً اشکالی ندارد، یا اینجا از مواردی است که اگرچه «تداخل مسببات» اشکال داشته باشد، ولی در اینجا اشکال ندارد.
از کجا بفهمیم تشریع واحد است
إنما الکلام در این است که: از کجا بفهمیم: «تشریع واحد است یا متعدد؟»؟ گفته شده و ما هم پذیرفتهایم که از خود خطاب نمیتوانیم به هیچ وجه بفهمیم؛ وحدت حکم را باید به قرائن خارجیه بفهمیم؛ هر جا که فهمیدیم حکم واحد است، به هر دو خطاب اخذمیکنیم، و هر جا که نفهمیدیم حکم واحد است یا متعدد، طبق ظاهر هر دو خطاب باید بنا را بر دو حکم بگذاریم، الا این که عرف در دو حکم لغویت ببیند. پس به ظاهر هر دو خطاب اخذمیکنیم مگر این که از خارج بفهمیم شارع اینجا یک حکم بیشتر نداشتهاست.
صورت سوم: متخالفین در سلب و ایجاب
مطلق و مقید به نحو سلب و ایجاب باشد؛ مثلاً بگوید: «أکرم الفقیر» و بگوید: «لاتکرم الفقیر الفاسق» یا بگوید: «لاتکرم فقیراً فاسقاً».
مثال اول: لاتکرم الفقیر الفاسق
مثال اول با هم تنافی دارد؛ چون در زید که فرضاً فقیر فاسق است، «أکرم الفقیر الفاسق» میگوید: اکرام زید واجب است، ولی خطاب دوم میگوید: اکرام زید واجب نیست.
مثال دوم: لاتکرم فقیراً فاسقاً
اما در مثال دوم که گفته: «لاتکرم فقیرا فاسقا»،
اگر در «اجتماع امر و نهی» امتناعی باشیم
اگر در مسألهی «اجتماع امر و نهی» امتناعی بشویم، این دو خطاب با هم تنافی دارند؛ چون در موضع اجتماع مثل زید که فقیر فاسق است، شارع نمیتواند هم «وجوب اکرام زید» را داشته باشد و هم «عدم وجوب اکرام زید» را.
اگر در «اجتماع امر و نهی» جوازی باشیم
اگر جوازی شدیم، با هم تنافی ندارند؛ چون شارع دو جعل دارد: «أکرم فقیرا» و «لاتکرم فقیراً فاسقاً»؛ اکرام فقیر واجب است، و اکرام فقیر فاسق حرام است، و اگر کسی فقیر فاسق را اکرام کند، خطاب اول را امتثال کرده و خطاب دوم را معصیت کردهاست.
مختار: جواز الا در ادلهی لفظیه
مختار ما طبق آنچه در مسألهی «اجتماع امر و نهی» گفتیم، جواز بود الا این که امر و نهی لفظی باشد. پس به نظر ما بین «أکرم فقیراً» با «لاتکرم فقیراً فاسقاً» تنافی نیست، الا این که دو خطاب ما لفظی باشد؛ در این صورت چون عرف (امتناعی بوده و) تنافی میبیند، سراغ جمع عرفی میرویم که تقیید است و خطاب اول را به خطاب دوم قید میزند.
خلاصهی موارد تنافی در جهت اولی
پس تنافی، مال صورت سوم است اگر امتناعی بشویم یا اگر جوازی باشیم ولی دو خطاب لفظی باشد، و مال صورت دوم (متوافقین در ایجاب و سلب) در فرض دوم (هر دو ایجابی و هر دو شمولی) و سومش (هر دو ایجابی و لااقل یکی بدلی) است علی القول به مفهومداشتن وصف. مجموعاً میشود چهار مورد. هذا تمام الکلام در جهت اولی.
اگر رابطهشان عموم منوجه باشد، از بحث خارج است.
موضوع: مطلق و مقید (فصل سوم: تقیید / مقام دوم: مقید منفصل / معنای تقیید، و وجه تقدیم تقیید بر سایر جمعها)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث تقیید، مقید متصل را بحث کردیم. در مقید منفصل، جهت اول را بحث کردیم؛ که مطلق و مقید کجا تنافی دارد و کجا تنافی ندارند؟ جهت دوم، بحث امروز ماست. مطلق و مقید
جهت ثانیه: معنی التقیید
محل نزاع
معروف بین علمای ما این است که اگر یک مطلقی داشته باشیم و خطاب مقیدی هم داشته باشیم، مطلق را بر مقید حمل میکنیم. مثلاً اگر مولا گفت: «أکرم کل فقیر» سپس در خطاب منفصلی گفت: «لاتکرم زیداً»، «أکرم کل فقیر» را حمل میکنیم بر مقید، به این معنا که اکرام فقیر غیر زید واجب است. حقیقت حمل مطلق بر مقید یا به تعبیر دیگر حقیقت معنای تقیید چیست؟ میخواهم معنای حمل مطلق بر مقید را توضیح بدهم.
تفاوت ظهور تحلیلی با انحلالی
فرض بفرمایید عدد فقرا ده نفر است، خطاب اول که میگوید: «أکرم الفقیر»، ظهور دارد در وجوب اکرام زید، ظهور دارد در وجوب اکرام عمرو، و ظهور دارد در وجوب اکرامتکتک این ده نفر، میگوییم: ده ظهور دارد در وجوب اکرام تکتک این ده نفر. این ده ظهور را اگر گفتیم: «تحلیلی است»، معنایش این است که یک ظهور بیشتر نداریم، ذهن ما این یک ظهور را تحلیل میکند به ده ظهور. اما اگر انحلالی باشد، معنایش این است که یک ظاهر داریم اما ده تا ظهور داریم. پس اگر ظهور «انحلالی» باشد، ظاهر یکی است ظهور ده تاست. و اگر «تحلیلی» باشد، ظاهر و ظهور هر دو یکی است و فقط ذهن این یک ظهور را به ده ظهور تحلیل میکند. پس «ظاهر» یکی است، «ظهور» اگر «انحلالی» باشد ده تاست، و اگر «تحلیلی» باشد یکی است.
ظهور مطلق، تحلیلی است
به نظر ما ظهور تحلیلی است؛ یک ظهور بیشتر ندارد، و آن ظهور در وجوب اکرام فقیر است، ذهن ما این ظهور را به ده ظهور تحلیل میکند.
حجیت انحلالی است
وقتی میگوییم: «این ظهور حجت است»؛ یعنی منجِّز و معذِّر است. در مانحنفیه، حجیت این ظهور، نسبت به وجوب اکرام تکتک این ده نفر تنجیزی است. این ظهور، منجِّز این ده ظهور است. سؤال این است که: حجیت این ظهور، یا به تعبیر دیگر، منجِّزیت این ظهور، تحلیلی است یا انحلالی؟
حجیت ظهور اگر تحلیلی باشد، یعنی یک ظهور منجِّز داریم که ذهن ما به ده منجَّز تحلیلیش میکند. اگر انحلالی باشد، یعنی یک منجِّز داریم، ولی ده تا تنجیز داریم، و ده تا هم منجَّز داریم. در مانحنفیه یک منجِّز بیشتر نداریم: ظهور اکرم الفقیر در وجوب اکرام فقیر. اما ده تا تنجیز داریم، همین منجِّز واحد، وجوب اکرام زید را تنجیز کردهاست و وجوب اکرام عمرو را هم تنجیز کرده تا نفر دهم. ده تا منجَّز داریم: وجوب اکرام زید، وجوب اکرام عمرو، تا وجوب اکرام نفر دهم. اینجاست که میگویند: حجیت و منجِّزیت، انحلالی است؛ یعنی فقط یک منجِّز داریم، ولی ده تا حجت منجَّز داریم. پس ظهور و منجِّز، تحلیلی است اما منجزیت و حجیت و منجَّزهای ما انحلالی است.
مثال اول: دروغ و اهانت
سؤال: مگر میشود یک خطاب منجِّز داشته باشیم ولی یک منجَّز؟
پاسخ: نظیر آن جایی است که شخصی به سه نفر عادل اشاره کند و بگوید: «این سه نفر فاسقند»، این شخص یک دروغ گفته یا سه تا؟ این شخص، یک دروغ بیشتر نگفتهاست، اما این دروغش به سه دروغ تحلیل میشود. اما اگر گفت: «این سه نفر فاسقند»، سه تا اهانت است. این جمله، مصداق اهانت به زید است، مصداق اهانت به عمرو است، و مصداق اهانت به بکر است، اما مصداق اهانت به مجموع نیست؛ چون مجموع امر ذهنی ماست، موجودی نیست که به او اهانت بشود. پس این کلام، به لحاظ «اهانت» انحلالی است، به لحاظ «دروغ» تحلیلی است.
طلب نماز
اگر مولایی از عبید خودش طلب کرد که نمازبخواند، «نمازبخوان» یک انشاء است، اما طلبی است از زید طلبی است از عمرو طلبی است از بکر، تا آخر، اما طلب از مجموعه نیست. همین انشاء مصداق «الطلب من زید» است، و همین انشاء، مصداق «الطلب من عمرو» است تا آخر. این طلب، به لحاظ «انشاء الطلب» یکی است، ولی به لحاظ «طلب انشائی» منحل میشود به تعداد مطلوبمنه.
معنای حمل مطلق بر مقید
فرض بفرمایید بعد از فترهای همین مولایی که گفتهبود: «أکرم کل فقیر»، آمد گفت: «لاتکرم زیداً». خطاب اول ظهور داشت در وجوب اکرام زید، ولی ظهورش تحلیلی بود. ظهور تحلیلی را نمیشود برداشت؛ چون هر وقت بخواهند یک امر تحلیلی را بردارند، باید اصل را بردارند. امور تحلیلی، قابل برداشتن نیست الا این که اصل را بردارند.
ظهورش در وجوب اکرام افراد فقیر، منجِّز وجوب اکرام زید بود. از الآن که خطاب آمد، منجزیتش را از دست میدهد. منجِّز ما یکی بود، اما منجّزیت و منجَّزهای ما ده تا بود. ظهور بعد از این که محقق شد، آن ظهور تا ابد باقی میماند.
این، معنای تقدیم مقید بر مطلق است؛ یعنی این حجیتها انحلالی است، وقتی که مقید میآید، به مقدار آن مقید، از این حجیت رفع ید میکنیم و دیگر بقاءً حجت نیستند. پس حقیقت «تقیید» به این معنی است که به مقدار مقید، از حجیت مطلق بقاءً رفع ید میشود.
مهم وصول است نه صدور
البته از زمان وصول مقید است که حجت از حجیت میافتد، نه از زمان صدور مقید؛ صدور مقید، با وصول مقید فرق دارد؛ مثلاً امام فرموده: «لاتکرم زیداً»، این مقید اگر فردا به من برسد، حجیتش ولو فردا به من برسد، «اکرم الفقیر» از الآن به بعد حجت نیست. معصیت، مخالفت با تکلیف منجز است. تجری، مخالفت با حجت واصل است.
بلکه تمام معیار، فقط وصول است، اگرچه صدوری در کار نباشد. ورود اصلاً مهم نیست. اگر راوی گفت: «لاتکرم زیداً» ولی در نقلش اشتباه کردهبود و امام اکرام خالد را استثناء کردهبود، در این صورت هم همین که راوی گفت: امام فرمود: «لاتکرم زیداً»، ظهور در اکرام زید از حجیت میافتد، چه امام فرمودهباشد و چه نفرمودهباشد.
هذا تمام الکلام در جهت ثانی که معنای تقیید باشد.
جهت ثالثه: فی تقدیم التقیید علی غیره
در بحث «تعارض ادله» جمع عرفی که بحث میشود، انحائی دارد. گاهی یک خطاب مطلقی داریم و یک مطاب مقید. علما دائماً مطلق را بر مقید حمل میکنند که اسمش تقیید است. تقیید، یکی از افراد جمعهای عرفی است. اگرچه در این دو خطاب جمعهای دیگر هم ممکن است، اما تقییدمیکنند. اگر شارع فرمود: «أکرم الفقیر» بعد فرمود: «لایجب اکرام زید»، علما خطاب اول را حمل بر مقیدمیکنند. اینجا جمع عرفی دیگری هم ممکن است؛ که مثلاً مراد از «أکرم» وجوب نیست بلکه استحباب است.
چرا تقیید را بر جمعهای عرفی دیگر مقدم میکنند؟ وجوهی ذکرشده، به یک وجه اکتفامیکنم: این نحوه محاوره (تقیید) شایع است، این غلبه منشأ تقدیم یک جمع عرفی بر جمعهای عرفی دیگر میشود.
سؤال: آیا از دَیدَن شارع (که احکام را به تدریج میگوید و یک مطلق را یکباره با تمام قیودش نمیگوید) نمیفهمیم که باید حمل بر مقید کنیم؟
پاسخ: اگر دَیدن شارع را بپذیریم که بر تدریج در احکام است، قرینه است، ولی ما آن مبنا را خیلی قبول نکردیم.
هذا تمام الکلام فی هذا الفصل
فصل سوم تمام شد، بحث مطلق و مقید هم تمام شده. لکن چون مرحوم آخوند «مجمل و مبین» را از فصول مطلق و مقید قرارداده، ما هم به تبع ایشان به عنوان آخرین فصل مطق و مقید میآوریمش. شاید به خاطر شدت اختصار بوده که یک باب برایش بازنکرده. الفصل الرابع فی المجمل و المبین، إنشاءالله شنبه.
موضوع: مطلق و مقید (فصل چهارم: مجمل و مبیَّن / اجمال در مدلول تصوری و طریق رفع آن)
الفصل الرابع: فی المجمل و المبین
مجمل و مبین، در نزد علمای اصول، معنای اصطلاحی ندارد، مرادشان همان معنای لغوی و عرفی است. مجمل، یعنی مبهم و ناواضح. مبیَّن، مقابل مجمل است.
مباحث مجمل، مقدمه است برای رفع اجمال. اجمال تارتاً در مدلول تصوری است، و تارتاً در مدلول تصدیقی است. بنابراین در دو مقام بحث میکنیم. لکن قبل از این دو مقام، باید مقدمهای راجع به خود مدلول تصوری و تصدیقی عرض کنم.
مقدمه: مدلول تصوری و تصدیقی
بحث مدلول تصوری و تصدیقی را در اینجا به اجمال میگویم، مبحث «مدلول تصدیقی» یک بحث مبسوطی دارد، در بحث «ظهورات» مبسوطاً خواهمگفت. مدلول را تقسیم کردهاند به تصوری و تصدیقی، مدلول تصدیقی را تقسیم کردهاند به استعمالی و جدی.
مدلول تصوری
در مدلول تصوری، مطالبی که میگویم، مطالبی است که تماماً مشهور به آن قائلند. مشهور قائلند که تمام الفاظ و دوالّ لفظی ما، برای یک معنایی وضع شده که آن معنا، یا معنای اسمی است، یا معنای حرفی است. پس بنابراین در علم «اصول» دال لفظی دائماً منقسم میشود به دو قسم: یا دال اسمی است، یا دال حرفی است.
اصولیین معتقدند که در دالّ اسمی، ذهن ما دائماً اینچنین عمل میکند که هر گاه یک دال اسمی را میشنویم، بلافاصله صورت معنا و موضوعله به ذهن ما میآید. و هر وقت که یک دال حرفی را میشنویم، خود معنا یا فردی از معنا به ذهن ما میآید.
پس مدلول تصوری، طبق نظر مشهور، یکی از این سه تاست: یا صورت معناست در دال اسمی، یا خود معناست در دال حرفی، یا فردی از معناست در دال حرفی؛ چون در دال حرفی مشهور معتقدند: خود معنا به ذهن میآید، و بعضی از اعلام(1) معتقدند: فردی از معنا به ذهن میآید.
در یک مثال تطبیقش کنم: شما وقتی میگویید: «زید عادل»، در این کلام، چهار تا دال لفظی داریم: زید، مادهی کلمهی عادل، هیئت کلمهی عادل، و هیئت جملهی «زید عادل». مشهور، تنوین را جزء علائم میدانستهاند. دو دال اسمی هستند: زید و مادهی «عادل». دو دال هم حرفی هستند: هیئت «عادل» و هیئت جمله.
1) (1) - اگر اشتباه نکنم، مرحوم اصفهانی است.
مدلول تصدیقی
قبلاً توضیح دادم که یک لفظ نمیتواند مدلول تصدیقی داشته باشد، اما میتوانیم تصدیقاتی داشته باشیم که مربوط به ظاهر حال و فعل گفتاری و دیگر قرائن باشد. منظورمان از مدلول تصدیقی، همین تصدیقات است.
وقتی کلامی را میشنویم، سه دسته تصدیقات برای ما پیدامیشود:
دستهی اول: تصدیقاتی که هیچ ربطی به مضمون کلام ندارد؛ مثلاً متکلم، مرد است، جوان است، مریض است، و امثال ذلک.
دستهی دوم: تصدیقاتی که مرتبط با مضمون کلام است اما مربوط به شخص این مضمون نیست؛ مثلاً از حرفزدنش میفهمیم که آدم بیسواد یا بیادب است. این را از لحنش نفهمیدهایم، بلکه از مضمونش و از حرفهای زشتش فهمیدهایم.
دستهی سوم: تصدیقاتی که شخص مضمون در این تصدیقات اثرگذار است؛ یعنی این تصدیقات، از شخص این کلام فهمیده میشود.
در «منطق» به این سه دسته تصدیقات، مدلولات تصدیقیهی کلام گفته میشود. ولی در علم «اصول» مقصود از «مدلول تصدیقی» فقط قسم سوم است؛ تصدیقاتی که از شخص کلام فهمیده میشود.
مدلول استعمالی
مدلول تصدیقی، به دو قسم تقسیم میشود: استعمالی و جدی. در مدلول استعمالی و جدی، تعریف واحدی نداریم؛ یعنی تعاریف کثیرهای ذکر شده برای این دو مدلول. بحثش چون آنجا مفصلاً میآید، اینجا فقط مختار خودمان را میگویم.
مدلول استعمالی: هر لافظی و هر متکلمی وقتی تلفظ به لفظی میکند، چه آن دالْ لفظی اسمی باشد و چه حرفی باشد، الفاظی را که القامیکند، با توجه به معنا آن لفظ را میگوید، اینطور نیست که فقط سجع و قافیه را بسنجد. اولین مرحله از مدلول تصدیقی، این است که سامع میفهمد این متکلم و لافظ، این لفظ را با توجه به کدام معنا به کار بردهاست. تصدیق به این که متکلمْ این لفظ را به لحاظ کدام معنا به کار بردهاست را «مدلول استعمالی» یا «مدلول تصدیقی اول» یا «مدلول تصدیقی استعمالی» میگویند. لذا ما در مدلول استعمالی همیشه میگوییم: متکلم با توجه به معنا این لفظ را به کار بردهاست. بر خلاف «مدلول تصوری» که حتی اگر از دیوار هم صادربشود، مدلول تصدیقی دارد.
کسی که خواب است مدلول تصدیقی به معنای مصطلح اصولی ندارد.
مدلول جدی
تمام تصدیقاتی که برای ما پیدامیشود که اولاً مربوط به شخص این کلام است و ثانیاً مدلول استعمالی هم نیست، مدلول جدی است.
المقام الاول: الاجمال فی المدلول التصوری
یک لفظی که میشنویم، تارتاً مدلول تصوریاش مبیَّن است؛ یعنی خود صورت معنا به ذهن میآید. و تارتاً به این صورت نیست. پس اجمال در مدلول تصوری، به این معناست که لفظی که میشنویم، صورت معنای آن به ذهن ما نمیآید.
اقسام اجمال در مدلول تصوری
اجمال در مدلول تصوری، سه قسم است:
قسم اول: جهل بسیط
تارتاً اصلاً صورت معنایی از معنای موضوعٌله یا معنای عرفی به ذهن نمیآید مثل این که کسی به ما بگوید: «رأیت خالدا» و ما اصلاً نمیدانیم: «خالد کیست؟»!
قسم دوم: صورت مبهم
قسم دوم این است که صورت معنا به ذهن میآید، اما صورت مبهمی است؛ مثل «غنا». چه این ابهام، در نزد عرف باشد (چون ما ابهام در عرف را هم قبول کردهایم)، و چه فقط در نزد سامع باشد. پارهای از اصطلاحات علوم مثل «وحدت وجود» یک لفظ مصطلحی است، اما خود معنا فینفسه یک معنای مبهمی است. یا مثل «هرَج» یا «قلیل» یا «کثیر»؛ معنای عرفیاش مبهم است؛ قدر متیقَّنش را میفهمند، ولی حواشی مبهمی دارد که عرف هم نمیفهمد.
قسم سوم: چند صورت
قسم سوم این است که به جای یک صورت معنا یا یک معنا، چند صورت به ذهنمان میآید بدون این که این چند صورت، مدلول استعمالیاش معین باشد؛ مثل این که متکلم بگوید: «رأیت زیدا» و زید اسم است برای سه نفر و هر سه نفر هم به ذهن من میآید، اینجا مدلول تصدیقی استمعالیاش هم مجمل است.
اگر لفظی مدلول استعمالیاش معین باشد، اجمال تصوری ندارد.
مرجع برای رفع اجمال از این اقسام
وقتی با لفظی برخوردمیکنیم که اجمال تصوری دارد، برای رفع این اجمال باید چه کار کنیم؟
قسم اول: معنای عرفی یا لغوی
در قسم اول باید برویم سراغ عرف(1) ؛ اگر «عرف» با «لغت» یکسان است، باید سراغ معنای لغوی برویم تا معنای مثلاً «صعید» را بفهمیم.
قسم دوم: این اجمال، برطرفشدنی نیست
اگر ابهام نزد عرف باشد، نمیشود اجمالش را برطرف کرد.
قسم سوم: متکلم
در قسم سوم، مرجع، جناب متکلم است؛ باید به متکلم و قرائن موجود رجوع کنیم.
هذا تمام الکلام فی المقام الاول، إنشاءالله فردا واردمیشویم در مقام دوم.
موضوع: مجمل و مبین / اجمال در مدلول استعمالی و جدی/ و توضیح اصطلاحات مباحث حجج و امارات
خلاصه مباحث گذشته:
در جلسهی گذشته انحاء اجمال در مدلول تصوری را بحث کردیم، به مقام دوم رسیدیم.
المقام الثانی: الاجمال فی المدلول التصدیقی
در اجمال در مدلول تصدیقی، گفتیم که مدلول تصدیقی دو قسم است: استعمالی، و جدی.
مدلول استعمالی
مدلول استعمالی، تصدیق سامع است به این که متکلم، این الفاظ را به لحاظ این معانی استعمال کرده. گاهی این مدلول استعمالی برای ما مجمل است.
1) (2) - معنای عرفی، عبارت است از معنایی که منصرفإلیه است عند العرف. این معنای عرفی، ممکن است معنایی غیر از معنای موضوعله (معنای لغوی) باشد. اگر این معنای منصرفإلیه به حد وضع برسد، معنای عرفی لغوی است.
اگر از اجمال تصوری ناشی نشود
این مدلول استعمالی که مجمل است، تارتاً از اجمال در مدلول تصوری ناشی نشده؛ تارتاً فقط یک زید را میشناسم، وقتی «زید» را میشنوم، فقط ابنعمرو را تصورمیکنم، اما شک میکنم که: «آیا با توجه به معنایی که من میشناسم به کارش برد یا شخص دیگری در ذهنش بوده؟»، اینجا اجمال تصوری نداریم، اما اجمال استعمالی داریم.
اگر از اجمال تصوری ناشی بشود
گاهی اجمال استعمالی برای من ناشی میشود از اجمال تصوری؛ مثل این که جناب متکلم میگوید: «رأیت زیدا» و دو معنا به ذهن من میآید: ابنعمرو و ابنبکر، و این را هم نمیدانم که: «با توجه به معنای اول به کار برد یا با توجه به معنای دوم؟». اینجا اجمال استعمالی ریشه دارد در «اجمال در مدلول تصوری». بعدها انشاءالله در بحث «ظهور» میآید که مدلول استعمالی، نقش مهمی در مدلول جدی دارد.
رابطهی مدلول تصوری با مدلول استعمالی
تصور، دائرمدار انس است؛ لذا قهری است. ولی گاهی اجمال تصوری هست اما اجمال استعمالی نیست، به این معنای که در عین این که معنای لفظ روشن نیست، ولی مراد متکلم را میدانم. مثلاً کلمهای به لحاظ عرفی مجمل است ولکن خارجاً میدانم که این مجتهد «غنا» را در این معنی به کار میبرد. مجتهد بر اساس توهمی گمان کرده معنای غنا همین است، ولی من میدانم که اگرچه معنای غنا همین نیست، اما وقتی که این متکلم به این لفظ تلفظ کرد، به لحاظ این معنا به کار میبرد.
سؤال: وقتی که ذهن انس با چند معنا دارد، وجه اجمالش چیست؟
پاسخ: مراد ما از «اجمال تصوری» یک تصور متعین است؛ اگر سه صورت به ذهن آمده، اجمالش از این جهت است که یک صورت معین به ذهن نیامدهاست. به عبارت دیگر: این لفظ، یک مدلول تصوری دارد که یکی از این سه تاست، ولی هر سه به ذهن من آمدهاست.
پس رابطهشان عموم و خصوص منوجه است؛ اجمال گاهی در مدلول تصوری است ولی در مدلول استعمالی نیست (مثل همان مثال «غنا» که میدانم متکلم معتقد به فلان معناست.)، گاهی در مدلول استعمالی هست در مدلول تصوری نیست (مثل همان که فقط یک «زید» را میشناسم و لذا فقط یک تصور به ذهنم میآید اما احتمال میدهم متکلم زید دیگری را اراده کردهباشد.)، و گاهی در هر دو است (مثل همان که از لفظی که متکلم به کار برده معنایی به ذهنم نمیآید چون اصلاً معنای آن لفظ را نمیدانم.).
مرجع در هر یک از این دو قسم
مرجع، عین مدلول تصوری است؛ در مواردی مربوط به عرف میشود، در مواردی مربوط به متکلم میشود. عرف میگوید: میدانم که متکلم وقتی گفته: «قمار»، این معنا را با توجه به معنای عرفی استعمال کرده اما خود معنای عرفی نزد من نامعین است. اینجا مدلول استعمالی مجهول است اما به خود عرف برمیگردد. اما اگر متکلم گفته زید و من نمیدانم کدام زید است، باید به خود متکلم رجوع کنم. پس در مواردی که اجمال با مراجعه به عرف برطرف میشود، باید به عرف مراجعه کنم. و در مواردی که اجمال با مراجعه به عرف برطرف نمیشود، باید به متکلم مراجعه کنم.
مدلول جدی
خیلی وقتها در مدلول استعمالی یا تصوری گیر نیستیم، بلکه بیشتر در مدلول جدی گیر هستیم؛ که مثلاً اطلاق اراده شده یا مقید؟ عموم اراده شده یا حصه؟ اجمال در مرتبهی مدلول جدی، مثال زیاد دارد و مهمترین بحث در مباحث اصول، همین مدالیل جدی الفاظ است.
حقیقت و مجاز
یکی از مثالهای معروف اجمال در مدلول جدی، استعمال حقیقی و مجازی است.
مبانی حقیقت مجاز
در استعمال حقیقی و مجازی، سه نظریه هست:
نظریهی اول: اختلاف مجاز با حقیقت، در مدلول تصوری است. این نظریه را مرحوم آقای صدر پذیرفته، و البته از عجائب است!
نظریهی دوم: مشهور ولو تصریح نکردهاند، ولی میشود به آنها نسبت داد که اختلاف حقیقت و مجاز، در مدلول استعمالی است، ولو خیلی دقت نکردهبودند که ببینند: «فارغ این دو استعمال چیست؟».
نظریهی سوم: روی نظریهی سکّاکی، اختلافشان در مدلول جدی است.
مختار: مدلول جدی الا در باب اشتراک
روی مختار خودم هم اختلاف بین این دو، دائماً در مدلول جدی است؛ ما از کسانی هستیم که معتقدیم قرینه دائماً در مدلول جدی تصرف میکند. فقط یک مورد را قائلیم در مدلول استعمالی تصرف میکند؛ و آن، قرینهی در باب «اشتراک» است؛ اگر در باب «مشترک لفظی» قرینهای به کار برد، قرینه در مدلول استعمالی تصرف میکند. مثلاً متکلم میگوید: «رأیتُ زیداً فی المسجد» و به قرینهی «فی المسجد» میفهمیم ابنعمرو را اراده کرده؛ چون ابنبکر هیچوقت به مسجد نمیرود. در غیر از این مورد، در مدلول جدی تصرف میکند؛ مثلاً وقتی متکلم میگوید: «رأیتُ اسداً» و نمیدانم استعمالش مجازی است یا حقیقی، روی مختار ما اجمال در مدلول جدی است.
طرق رفع این اجمال
هر کجا که اجمال در مدلول جدی ناشی بشود از اجمال در مدلول استعمالی و مرجعیت در رفع اجمالِ آن مدلول استعمالی عرف باشد، مرجعیت در رفع اجمال مدلول جدی هم عرف است. اگر اجمال ما برنگردد به اجمال استعمالی، یا برگردد و مرجع متکلم باشد، در هر دو صورت، مرجعیت با خود متکلم است. پس هر کجا که مرجعیت در رفع اجمالْ عرف باشد، باید به عرف رجوع کنیم. در غیر این صورت، مرجعْ خود متکلم است.
هذا تمام الکلام فی المجمل و المبیّن، و بالتبع فی المطلق و المقید، و بالتبع فی مباحث الالفاظ.
المبحث السادس: فی الحجج و الأمارات
مقدمات
جایگاه و اهمیت این مبحث
در گذشته گفتیم که مرحوم آخوند، مباحث کتاب را هشت مبحث قرارداده، سه تا از این مباحث، حجت و اصل عملی است که معروف شده به «اصل عملیه». تا اینجا مباحث الفاظ کلاً تمام شد. إنشاءالله میخواهیم واردبشویم در مباحث حجج. و جدیترین مباحث علم اصول، از این به بعد است؛ چه به لحاظ نظری و دقت و پیچیدگی مباحث، و چه به لحاظ کاربردش در فقه.
توضیح اجمالی حجت و اماره
قبل از ورود به بحث، این عنوان بحث را اجمالاً(1) توضیح بدهم و بعد وارد بحث بشوم. «حجت» در اصطلاح اوصولی یعنی چی؟ «اماره» یعنی چه؟
حجت
«حجت» معانی مختلفی دارد؛ در علم «اصول»، «حجت»، یعنی «ما یکون منجِّزاً أو معذِّراً».
«منجِّز»، یعنی چی؟ در لسان اصولیین احکام شرعی را به دو دستهی وضعی و تکلیفی تقسیم میکنند، و احکام تکلیفی را به دوستهی لزومی و غیرلزومی تقسیم میکنند، و حکم تکلیفی لزومی را تقسیم میکنند به وجوب و حرمت. در تمام احکام شرعی، فقط همین دو حکم را داریم که متصف میشود به وصف «تنجز». غیرمنجَّز، یعنی معذَّر.
این مطالبی که در «وجوب» میگویم، بعینه در «حرمت» هم میآید. مکلف وقتی که با یک وجوبی مخالفت میکند، در این مخالفتش، اگر مستحق عقوبت باشد، آن وجوب بر او منجَّز است. اگر مستحق عقوبت نباشد، غیرمنجز است. مستحق عقوبت باشد، یعنی عقوبت خداوندی نسبت به او قبیح نیست. اگر عقوبتش قبیح باشد، استحقاق عقوبت ندارد.
1) (1) - این که عرض کردم: «اجمالاً»، به این خاطر است که بحث «حجت» عنقریب مفصلاً خواهدآمد.
مرادشان از قبح و عدم قبح، چیست؟ سه حسن و قبح داریم: عقلی، عقلائی، و عرفی. مراد، اولی یا دومی است. وقتی میگویم: «عقوبتش قبیح است»،ِ یعنی عقلاً یا عقلائاً قبیح است.
حکم عقلا به حسن و قبح، دائرمدار حفظ نظام اجتماعی است؛ لذا اگر آب بینیتان را در کلاس بیندازید، عقلائاً قبیح نیست، فقط عرفاً قبیح است.
حجت عقلی و شرعی
پس تنجیز و منجّزیت، از امور واقعی است. حجیت، یعنی منجزیت و معذریت، و منجزیت و معذریت هم از امور واقعی است. لکن این حجیت که از امور واقعی است، همانطور که قبلاً هم گفتهایم، امور واقعی دو دسته است: واقعیِ اعتباری، واقعیِ واقعی. واقعی واقعی، یعنی در طول اعتبار نیست مثل مالیت یک قطعه طلا. واقعی اعتباری، یعنی در طول اعتبار است مثل مالیت اسکناس.
منجزیت، دو تاست: واقعی واقعی، مثل منجزیت قطع. منجزیت واقعی اعتباری، مثل منجزیت خبر واحد. پس «حجت» دو قسم است: حجت شرعی و حجت عقلی؛ مرادشان از «حجت عقلی»، یعنی هر منجِّز یا معذِّری که منجزیتش واقعی واقعی است؛ یعنی در طول یک اعتبار و جعل نیست، مثل قطع. «حجت شرعی»، یعنی هر حجتی که حجیتش واقعی اعتباری است، مثل حجیت خبر واحد. پس حجت، یعنی منجِّز و معذِّر. حجیت دو قسم است: عقلی و شرعی. حجت عقلی، منجِّزیت و معذِّریتش واقعی واقعی است، اما حجیت شرعیه حجیت و تنجیز و تعذیرش واقعی اعتباری است در طول اعتبار است.
در اصطلاح اصولی به «حجت شرعی»، «اماره» میگویند. به حجت عقلی اماره نمیگویند. اماره یعنی حجت شرعی. پس تا اینجا روشن شد که «حجت» یعنی منجِّز و معذِّر، و «اماره» یعنی منجِّز و معذِّر شرعی.
سؤال: این تعریفها آیا مهم است؟
پاسخ: خیلی مهم است؛ اگر کسی قبح عقلی را منکر شد، تمام منجزیتها واقعی اعتباری است.
حجت بالمعنی الأعم و بالمعنی الأخص
پس اماره (که فقط «حجت شرعی» را میگویند)، اخص از حجت (اعم از عقلی و شرعی) است. لکن برای حجت که به معنای منجِّز و معذِّر است، یک اصطلاح دیگری هم هست که اماره آن اصطلاح را ندارد. و آن، عبارت است از شمول «اصل عملی». اصل عملی، عبارت است از یک حکم طریقی. اصل، یا منجز است یا معذر است. اما برای حجت، یک اصطلاح دیگری هم داریم؛ گاهی در قبال اصل عملی میگویند: «حجت». پس حجت به معنای منجز و معذر است، به معنای اعم شامل اصل هم میشود، و به معنای اخص شامل اصل نمیشود. در بحثهای ما چون قسیم اصول عملیه است، پس به معنای دوم است و شامل اصل عملی نمیشود؛ چون مبحث ششم راجع به حجج و امارات است، و مبحث هفتم راجع به اصول عملیه است. پس مراد ما از «حجت» معنای اخص است که شامل اصل عملی نمیشود.
پس حجت بالمعنی الأعم سه فرد را شامل میشود: حجت عقلی که اسم ندارد، حجت شرعی که اسمش «اماره» است، و اصل. و حجت بالمعنی الاخص فقط دو قسم را شامل میشود که عبارت است از حجت عقلی و اماره، شامل اصل عملی نمیشود. و در این مبحث، مقصودمان از حجج و امارات، بالمعنی الأخص است.
بحثهای پیش رو
مشهور نزد اصولیین در باب «حجج» این است که ما یک حجت عقلی داریم و مجموعهای از حجج شرعیه. حجت عقلی، قطع است. حجج شرعیه هم امارات است. به همان ترتیب کفایه، حججی که حجت است یا آنچه گفته شده حجت است را مطرح میکنیم. الا این که در لابهلای این مباحث، موردی مطرح میشود که حجت نیست؛ در جای خودش توضیح میدهم که «سیرهی عقلا»، نه اصل است نه اماره است نه حجت. البته به لحاظ علم اصول، استطرادی نیست، به لحاظ مباحث «حجج» استطرادی است؛ جزء مسائل علم اصول هست، ولی جزء مسائل «حجج» نیست.
یک مبحث دیگر اضافه میکنیم که «اطمینان» است؛ در «اطمینان» نزاع است که: آیا حجت عقلی است یا حجت شرعی است؟ مشهور بین علما این است که جزء حجج شرعیه است. بعضی گفتهاند: اگر از حجج عقلی باشد، ملحق به قطع میشود. اگر از حجج شرعیه باشد، ملحق به حجج شرعیه میشود مثل ظهور مثل خبر ثقه و امثال اینها.
اینها مباحثی است که به ترتیب کفایه، از «قطع» شروع میکنیم، به اضافهی این دو بحثی که در «کفایه» نیامده؛ سیرهی عقلا و اطمینان.
موضوع: حجج و امارات (قطع / جهت اولی: حجیت قطع / مقام اول: مراد از حجیت)
خلاصه مباحث گذشته:
دیروز مقدمهای عرض کردیم در تعریف حجت و اماره.
قطع
اولین حجتی که میخواهیم وارد بحثش بشویم، قطع است. در بحث «قطع» در جهاتی بحث میکنیم، و قبل از ورود به این جهات، عنوان قطع را توضیح میدهم.
توضیح عنوان قطع
قطع در اصطلاح اصولی عبارت است از تصدیق و اعتقاد جزمی، به نحوی که احتمال خطا را در آن نمیدهیم. در مقابل قطع، «احتمال» را داریم که با توجه به مراتبی که دارد، اسمهای مختلفی دارد: اگر احتمال مرجوح باشد «وهم» است، احتمالی که دو طرفش مساوی باشد «شک»، احتمال راجح «ظن» است. اطمینان، از افراد ظن است؛ ظن قریب به قطع را «اطمینان» گویند.
احتمال مقابل قطع
احتمالی که مقابل قطع است را اصطلاحاً «احتمال نفسانی» میگویند. «قطع» هیچگاه با «احتمال نفسانی بر خلاف» قابل جمع نیست.
مراد از «احتمال عقلی» امکان است. «احتمال نفسانی بر خلاف قطع» قابل جمع با «قطع» نیست، اما «قطع» با «احتمال عقلی بر خلاف» قابل جمع است. مثلاً من قطع دارم به عدالت زید؛ نفسیاً احتمال عدم عدالت را در زید نمیدهم، احتمال خطا در قطع خودم را هم نمیدهم. اما احتمال عقلی خلاف، با قطع جمع میشود؛ اگر بپرسند: امکان عدم عدالت زید هست؟ میگویم: بله، امکانش هست؛ یعنی اگر زید عادل نباشد، تناقضی لازم نمیآید، ولو من نفسیاً احتمال خطا در قطعم را نمیدهم.
فقط یک مورد است که نه «احتمال نفسانی بر خلاف» و نه «احتمال عقلی بر خلاف»، هیچکدام با «قطع» جمع نمیشود، و آن در جایی است که «قطع» به «استحاله» تعلق بگیرد؛ اگر کسی بگوید: «قطع دارم به استحالهی تناقض»، نمیتواند حتی احتمال عقلی و امکان خلافش را بدهد. فقط همین یک مورد استثناست که نمیتوانیم احتمال خلاف واقع را بدهیم. اگر کسی گفت: «من قطع دارم به استحالهی وجود شریکالباری»، اگر بپرسیم: «امکان دارد این قطعت خطا باشد؟»، میگوید: «امکان ندارد»؛ چون «امکان خطا» با «قطع به استحاله» جمع نمیشود.
تأثیر «مطابقت با واقع» و «منشأ» در قطع اصولی
در منطق دو نوع تصدیق داریم: جزمی و ظنی؛ تصدیق جزمی یعنی قطع، و تصدیق ظنی یعنی ظنّ.
قطع در اصطلاح اصولی، تصدیق و اعتقاد جزمی است؛ چه مطابق واقع باشد یا مخالف با واقع باشد، در اصول وقتی بحث از «قطع» میکنیم، اصلاً مرادمان قطع مطابق واقع نیست. مثلاً وقتی میگوییم: «قطع حجت است»، منظورمان مطلق قطع است؛ اگرچه مخالف با واقع باشد، و از هر منشأی که ناشی شدهباشد. پس نه منشأش مهم است، و نه مطابقت و عدم مطابقتش مهم است.
فرق بین قطع و علم
فرق بین کلمهی «قطع» و «علم» در چیست؟ «علم» دارای دو معناست:
عند الاصولیین
«علم» در معنای اصطلاحی عند الاصولیین مرادف با «قطع» است؛ در علم «اصول» هر گاه کلمهی «علم» را استعمال کنیم و قرینهای بر خلاف نباشد، مقصود همان «قطع» است.
عند العرف
اما «علم» یک معنای عرفی دارد که معنای عرفی علم با معنایی که از قطع گفتیم، اختلاف دارد؛ اختلافش به عموم و خصوص منوجه است.
شمول اطمینان
در معنای عرفی، «علم» شامل «اطمینان» هم میشود؛ یعنی در عرف، «اطمینان» از افراد «علم» است نه از افراد «ظنّ». در علم «اصول» از «اطمینان به عدالت زید» تعبیر به «علم» نمیکنیم، ولی در عرف اگر شخصی اطمینان به عدالت زید داشته باشد، از «علم» استفاده میکند.
شمول قطع خاطئ
قطع دو قسم است: قطع مصیب، و قطع خاطئ. در «اصول»، هم به قطع مصیب قطع میگوییم و هم به قطع خاطئ، ولی در معنای عرفی، به قطع خاطئ «علم» نمیگویند؛ به جاهل مرکب نمیگویند: «عالم است»، میگویند: «قاطع است». در عرف نمیگوییم: «عالم است به این که خدا نیست»، میگوییم: «قاطع است که خدا نیست».
خلاصه
پس «علم» در اصطلاح اصولی همان «قطع» است، و در معنای عرفی، دو فرق با «قطع» دارد: «اطمینان» را شامل میشود، و «قطع خاطئ» را شامل نمیشود، پس «علم» در معنای عرفی نسبت به «قطع» عموم و خصوص منوجه است.
منطقیون «یقین» دارند؛ «یقین» یک اصطلاح سومی است. «یقین» در کلمات اصولیین مرادف با «قطع» است نه با «علم». لکن آنچه در اصول رایج است، علم و قطع است که هر دو به معنای قطع است؛ یعنی تصدیق جزمی.
البحث عن القطع یقع فی جهات
جهت اول: حجیت قطع
در جهت اول، حجیت قطع را بحث میکنیم. و بحث از حجیت قطع، یقی فی مقامات:
المقام الاول: مراد از حجت و حجیت
تعریف حجت
مراد ما از حجت و حجیت چیست؟ حجیت را با توجه به همان معنای متعارف بین اهل علم به کار میبریم؛ گاهی برای حجت یا حجیت معانیای گفته شده که متداول نیست و به این معنا به کار برده نمیشود. ما معتقدیم همهی این تعاریف را میتوانیم تحت تعریف واحدی داخل کنیم، و بعد برای آن تعریف، اقسامی را ذکرکنیم. آن تعریف واحد عبارت است از: «ما یصح الاحتاجج به». این، یک معنای واحدی است که جامع جمیع افراد «حجت» است.
کلمهی «احتجاج» با کلمهی «حجت» همخانواده است؛ میخواهیم آن معنای مرکوز در ذهنمان را تشریح کنیم، لذا اشکال دور واردنمیشود.
یکی از اقسام «ما یصح الاحتجاج به» همان «معذِّریت و منجِّزیت»ی است که دیروز گفتیم.
اقسام حجت
به اعتبار مصحِّح (مَن کان عنده صحیحا) حجت تقسیم میشود به شش قسم: حجت منطقی، علمی، عقلی، عقلایی، عرفی، و بالاخره حجت شرعی. یعنی مصحِّح، یا منطق است یا علم است یا عقلاست یا عرف است یا شرع است.
1- حجت منطقی
حجت منطقی، یعنی «ما یصح عند العقل النظری الاحتجاجُ به». اسم این قسم اول را که حدوسط در عقل نظری هست، «منطقی» گفتیم، تا با حجت عقلی که منظورمان عقل عملی است اشتباه نشود.
در «منطق» فقط و فقط یک حجت داریم، و آن قیاس است؛ برای اثبات یک گزاره یا قضیه، فقط میتوانیم به قیاس احتجاج کنیم. «قیاس» (چه استثنائی و چه اقترانی) عبارت است از حجتی که مفید قطع و یقین است؛ یعنی محال است قیاس صحیح باشد ولی نتیجه خاطئ باشد.
قیاس کی صحیح است؟ به لحاظ «صورت»، صورتش باید به یکی از صورتهای چهارگانه برگردد. به لحاظ «ماده»، یا باید بدیهی باشد یا باید منتج از بدیهی باشد.
اما دو قیاس دیگر در منطق داریم: استقرا(1) ، و تمثیل. ولی این دو، حجت نیستند.
2- حجت علمی
«حجت علمی» حجتی است که در علوم، به آن احتجاج میشود، مثلاً در علوم تجربی «حجت» استقرا است؛ مثلاً در علم فیزیک میگویند: «هر فلزی در اثر حرارت، منبسط میشود.»، حجت این گزاره، استقراء است. یا مثلاً در علم ادب قول شعر شاعر جاهلی حجت است، یا از آیهی قرآن استفاده میکنند، ولی مثلاً به اشعار بعد از جاهلیت یا به روایت نمیتوان استدلال کرد؛ چون روایت هم ثابت نیست که کلام معصوم باشد، کلام نبوی هم مؤید است.
فرق «تجربه» با «استقراء» این است که تجربه، استقرایی است که خودمان ایجادمیکنیم مثلاً صد فلز را داغ میکنیم. اما استقرا یک جاهایی دارد که تجربه نیست؛ مثلاً نگاه میکنیم ببینیم: کلاغها چه رنگی هستند، کاری نمیکنیم. «تجربه» را وقتی به کار میبرند که ما خودمان آن کار را انجام دهیم، اما استقرا فقط مشاهده است.
اشکال: آیا حجتی که در «منطق» استفاده میشود (که همان حجت منطقی است)، حجت علمی است؟
پاسخ: منطق، به یک معنایی علم نیست، یک نحوه ضابطهای است که بر همه اِشراف دارد. فلسفه حجت مستقل ندارد؛ یعنی تمام ادلهای که در منطق یا فلسفه به کار گرفته میشود برای اثبات یا ابطال یک گزاره، دائماً قیاس است.
1) (1) - در پرانتز بگویم: مراد از استقرا، استقرای ناقص است؛ چون استقرای تام، از افراد قیاس است.
3- حجت عقلی
مراد از «حجت عقلی» عقل عملی است؛ یعنی ما بر اساس عقل عملی، احتجاج میکنیم. مراد از «عقل عملی»، بر اساس حسن و قبح عقلی است. برای مثال، میگوییم: «قطع حجت بر تکلیف است، و قطع حجت بر تکلیف نیست.»، این «حجت» عقلی است؛ دائماً به حسن و قبح برمیگردد؛ یعنی عقوبت بر مخالفت این تکلیف، قبیح نیست. وقتی میگویند: «ظن، حجت نیست.»، یعنی عقوبت بر مخالفت تکلیف ظنّی قبیح است. به اینها حجت عقلی میگوییم، عقل عملی. در اصول اسمش شده: «المنجِّز و المعذِّر».
4- حجت عقلائی
حجت عقلائی، آن امری است که عرف (همهی مردم) به آن احتجاج میکنند و منشأ صحت این احتجاج، فقط حفظ نظام اجتماعی است؛ مثلاً به خبر ثقه احتجاج میشود، به بینه احتجاج میشود به ظهور احتجاج میشود، و ریشهی صحت این احتجاج، حفظ نظام اجتماعی است؛ چون اگر نشود به خبر واحد احتجاج کرد، نظام اجتماعی به هم میریزد.
5- حجت عرفی
حجت عرفی، آن حجتی است که همه یا بخشی از مردم به آن احتجاج میکنند و ریشهاش حفظ نظام اجتماعی نیست. به کلمات مؤمنین و مقدسین احتجاج میکنند ودیگران هم میپذیرند. در عرف طلبهها وقتی نمیخواهیم استدلال کنیم، تعریف مرحوم آخوند را میآوریم؛ و همه هم میپذیرند. این، یک حجت عرفی است که بزرگانِ یک علم، قولشان حجیت پیدامیکند. نهایت اشکالی که به من میکنند، این است که بگویند: «حرف آخوند اشتباه است»، اما کسی به کلام من اشکال نمیکند. به اینها «حجت عرفی» میگویند.
6- حجت شرعی
حجت شرعی را چه بپذیریم وجود دارد و چه نپذیریم، تعریفش این است: آن حجتی که شارع بین خودش و بین عبد حجت قرارداده. مثالش در فقه: ظنّ در باب رکعات، یا ظنّ در باب قبله حجت است. گفته شده که در این دو باب، شارع ظنّ را حجت قرارداده. اگر به ظن عمل کردید و اشتباه بود، در روز قیامت به ظن احتجاج میکنید. اگر به ظنتان عمل نکردید و ظنتان درست بود، در روز قیامت خداوند بر شما احتجاج میکند.
پس ماحصل بحث این شد: الحجت ما یصح الاحتجاج به. و به اعتبار مصحِّح و من یصح عنده، حجت شش مصداق کاملاً متفاوت دارد: منطقی، علمی، عقلی، عقلائی، عرفی، و شرعی.
فردا ببینیم قطع کدامیک از این شش تاست؟
موضوع: قطع (حجیت قطع / مقام ثانی: اثبات حجیت قطع / «قطع» متصف به «حجیت» نمیشود)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم: در «قطع» در چند مقام بحث میکنیم، مقام اول «حجیت قطع» بود. گفتیم معنای عرفی «حجت»، «ما یصح الاحتجاج به» است. لکن حجت» به اعتبار «من یصح عنده» به شش قسم تقسیم میشود: منطقی، علمی، عقلی، عقلائی، عرفی، و شرعی.
معنای حجت در اقسام حجت
ادامهی بحث امروز. در معنای عرفی «حجت» گفتیم: «ما یصح الاحتجاج به». و «احتجاج» هم عبارت است از «اقامهی حجت بر امری». اگر در این شش مورد دقت شود، میبینیم که در این شش مورد، «حجت» به یک معنا به کار نرفته. در بعضی از این موارد، مراد از حجت «دلیل» است، و در بعضی موارد مراد از حجت «معذِّر و منجِّز» است، و در بعضی موارد حجت به هر دو معناست؛ یعنی هم «دلیل» است و هم «منجِّز و معذِّر» است.
تعریف منجِّز و معذِّر و تفاوت آن با «دلیل»
به هر دلیلی منجز نمیگوییم. منجِّز، عبارت از امری است که موجب تنجز تکلیف فعلی است. معذِّر، امری است که موجب تعذّر تکلیف فعلی است. پس در منجِّز و معذِّر» حتماً باید پای یک «تکلیف فعلی» در میان باشد تا بحث «منجِّز و معذّر معنی داشته باشد، اما «دلیل» اینطور نیست؛ دلیل بر حدوث عالم، یا دلیل بر وجود حقتعالی یا دلیل بر عصمت ائمه و انبیا، معنا ندارد که منجز و معذر باشد. پس هر دلیلی منجِّز و معذِّر نیست، ولی هر منجِّز و معذِّری دلیل است.
پس «احتجاج» که «اقامةُ الحجة» است، در بعضی موارد به معنای «اقامهی دلیل» است و در بعضی موارد به معنای «اقامهی منجِّز و معذِّر» است. در این شش مورد، کجا به معنای دلیل است؟
در این شش مورد، «حجت» در قسم اول و دوم به معنای «دلیل» است؛ در حجت منطقی اقامهی دلیل میکنیم، و در حجت علمی هم «حجت» یعنی «اقامهی دلیل». در حجت عقلی و عقلائی و شرعی، «احتجاج» به معنای «اقامهی منجِّز و معذِّر» است؛ در حجت شرعی، «احتجاج» به معنای «اقامةُ المنجِّز أو المعذِّر» است.
حجت عرفی، به معنای اعم است؛ «حجت عرفی» که «ما یصح الاحتجاج به» است، و «احتجاج» هم به معنای «اقامة الحجة» است. پس «حجت عرفی» به معنای «ما یصح اقامة الحجة به» است. منظور از «حجت» در تعریف «حجت عرفی» یعنی «ما یصح اقامة الحجة به» تارتاً به معنای «دلیل» است و تارتاً به معنای «منجِّز و معذِّر» است؛ چون در احتجاجات عرفی، گاهی از دلیل برای اثبات یا ابطال استفاده میکنند، و گاهی برای «تنجّز و تعذّر» استفاده میکنند.
هر دلیلی حجت است، ولی هر حجتی دلیل نیست. مثلاً ظهور یا خبر ثقه حجت است، ولی دلیل نیست. اگر هم «دلیل» بگویند، به معنای عرفیاش نیست، به معنای اصولیاش است. منجز و معذر، یا در طول اعتبار نیست، حجت عقلی است. یا در طول اعتبار نیست، حجت شرعی یا عرفی است.
خلاصه
نتیجهی بحث این شد که: حجت عبارت است از ما یصح الاحتجاج به. و مراد از احتجاج، اقامهی حجت است. در حجت منطقی و علمی، «حجت» به معنای «دلیل» است. در حجت عقلی، عقلائی و شرعی، «حجت» به معنای «منجِّز و معذِّر» است. و در «حجت عرفی» به هر دو معنا استعمال میشود. پس «حجت» در معنای اصطلاحی، یا «دلیل» است یا «منجِّز و معذِّر». دلیل، عبارت است قضیه یا قضایایی که در اثبات یا ابطال قضیهای از آن استفاده میشود. و «منجِّز و معذِّر» عبارت است از «ما یوجب تنجّز التکلیف الفعلی» یا «ما یوجب تعذّر التکلیف الفعلی».
قطع کدامیک از این اقسام است؟
وقتی از «حجیت قطع» بحث میکنیم، منظورمان «منجِّزیت و معذِّریت» است. حجت منطقی و علمی، به معنای «منجّزیت و معذّریت» به کار نمیرفت، پس مراد از «حجیت قطع» حجیت منطقی و علمی نیست. پس مراد کدامیک از چهار حجیت دیگر است؟ عقلی؟ عقلائی؟ شرعی؟ یا عرفی؟
در «اصول» مراد از حجیت قطع، منجِّزیت و معذِّریت عقلی است. و چون رایج (قریب به اتفاق) بین اصولیین قول به منجزیت و معذریت بودهاست، سه قسم دیگر یعنی عقلائی و عرفی و شرعی را بحث نکردهاند. لکن چون در بین متأخرین به صورت جدی در «حجیت قطع» قطع تشکیک شده، این بحث هم رایج شده که: «قطع» بر فرض که عقلاً حجت نباشد، آیا عقلائاً هم حجت است یا نه؟ شرعاً و عرفاً چطور؟ پس بحث ما در حجیت قطع، ابتداءً حجیت به معنای منجزیت و معذریت عقلی است. ما ابتدا بحث میکنیم که آیا عقلاً حجت است یا نه؟ سپس بحث میکنیم که: آیا عقلاً و عقلائاً و شرعاً هم حجت است یا نه؟ پس بحث ما، فعلاً در منجِّزیت و معذِّریت قطع است، بدون این که در طول هیچ اعتباری باشد.
هذا تمام الکلام فی المقام الأول.
المقام الثانی: فی اثبات حجیة القطع
در این مقام بحث میکنیم که: آیا «حجیت» برای قطع ثابت است؟ یا ثابت نیست؟ یا لااقل نمیشود اثباتش کرد؟
مراد از منجِّزیت و معذِّریت
ابتداءً منجزیت و معذریت را تفصیلاً توضیح بدهم.
تقسیمات حکم
علمای ما حکم شرعی را تقسیم کردهاند به احکام وضعیه (مثل طهارت و زوجیت) و احکام تکلیفیه، تکلیفیه تقسیم میشود به لزومیه (وجوب یا حرمت) و غیرلزومیه (ندب و کراهت). از طرف دیگر علما حکم را به جعل (حکم کلی) و مجعول (حکم جزئی یا فعلی) تقسیم کردهاند. مثلاً وجوب الصلاة علی المکلف، حکم کلی یا جعل است، یک حکم فعلی هم داریم؛ و آن وجوب فعلیِ صلات است بر زید. «حکم فعلی» با «حکم جزئی» مرادف است.
کدام احکام وصف تنجّز و تعذّر را قبول میکنند؟
منجِّز حکم را منجَّز میکند، و معذِّر حکم را معذَّر میکند. در این تقسیماتی که گفتیم، فقط دو حکم است که به منجِّزیت و معذِّریت متصف میشود: وجوب فعلی و حرمت فعلی. اگر این مایع نجس باشد، حرمت شرب این مایع بر من فعلی است. اگر الآن اذان ظهر گفته باشند، وجوب نمازظهر بر من فعلی است. اگر من مستطیع باشم و حج نرفتهباشم، وجوب حج بر من فعلی است. اگر الآن ماه رمضان باشد، وجوب روزهی امروز بر من فعلی است. غیبت زید نسبت به من حرمت فعلی دارد. پس از بین تمام این احکام، فقط دو حکم است که متصف به تنجز و تعذر میشود: وجوب فعلی، و حرمت فعلی. به جز وجوب و حرمت، هیچ حکم دیگری (چه وضعی و چه تکلیفی) وصف تنجّز و تعذّر را قبول نمیکند.
معنای تنجّز و تعذّر
معنای تنجّز و تعذّر چیست؟ اگر من یک حرمت فعلی داشته باشم و نسبت به آن وجوب یا حرمت قطع پیداکنم، قطع من این وجوب فعلی را منجَّز میکند این حرمت فعلی را منجَّز میکند؛ یعنی در مخالفتش استحقاق عقوبت است؛ یعنی عقوبت الهی به خاطر مخالفت این تکلیف فعلی قبیح نیست.
گفتم: «اگر من یک وجوب یا حرمت فعلی داشته باشم»، به این «اگر» دقت کنید؛ یعنی اگر تکلیفی نباشد، نه قطع من به تکلیفْ منجِّز است و نه قطع من به عدم تکلیفْ معذِّر است. در اصطلاح علم «اصول» منجِّز، در جایی است که من تکلیف فعلی (وجوب یا حرمت) داشته باشم و قطع من به وجود آن تکلیف تعلق بگیرد. معذِّر، در جایی است که من تکلیف فعلی (وجوب یا حرمت) داشته باشم، و قطع من به عدم آن وجوب یا حرمت تعلق بگیرد. مثلاً قطع دارم که این مایع پاک است پس قطع دارم به عدم حرمت شرب این مایع، ولی فی علم الله نجس است، حرمت شرب فعلی این مایع نسبت به من معذَّر است. پس دائماً باید تکلیف فعلی داشته باشیم، بعد اگر به وجود این تکلیف فعلی قاطع شدم، آن تکلیف فعلی در حق من منجَّز میشود، و اگر به عدم آن تکلیف فعلی قاطع شدم، آن تکلیف فعلی نسبت به من میشود معذَّر، یعنی در مخالفتش استحقاق عقوبت نیست، یعنی اگر خداوند در روز قیامت به خاطر شرب نجس من را عقاب کند، فعلش قبیح است. پس تنجز و تعذر همیشه وصف تکلیف فعلی است.
اگر فقیه قطع به تکلیف پیداکند، قطع فقیه، نه منجِّز است و نه معذِّر است. بعد توضیح میدهم.
خلاصه
پس «قطع حجت است»، یعنی منجز و معذر است؛ یعنی اگر کسی تکلیفی فعلی داشته باشد و برایش قطع به آن تکلیف پیدابشود، به برکت آن قطع، آن تکلیف فعلی در حقش منجَّز میشود. معنای معذَّریت تکلیف این است که اگر کسی تکلیف فعلی داشته باشد ولی برایش قطع به عدم تکلیف پیدابشود، آن تکلیف فعلی برای او منجَّز نیست؛ یعنی در مخالفتش استحقاق عقوبت نیست؛ یعنی اگر خداوند در روز قیامت عقابش کند قبیح است. این، مراد از منجِّزیت و معذِّریت قطع است.
هنوز قائل به اثبات حجیت قطع نشدهایم، فقط معنای حجیتش را توضیح دادهایم.
«قطع» متّصف به «معذِّریت» نمیشود
در همین مقام، هنوز به اثبات حجیت قطع نرسیدهایم، دو اشکال مطرح شده بر حجیت قطع؛ یک اشکال، از استادمان مرحوم آقای تبریزی است، یک اشکال هم از خودمان است، اول اشکال ایشان را مطرح میکنیم:
اشکال مرحوم آقای تبریزی: معذِّر، جهل است نه قطع
مرحوم آقای تبریزی قائل است که قطع منجز نیست، فقط معذِّر است. من وقتی تکلیف فعلی دارم، و قطع به آن دارم، قطعم منجِّز است. اما وقتی تکلیف فعلی دارم و قطع بر عدم تکلیف دارم، مشهور و مرحوم آقای تبریزی قائلند که این تکلیفْ معذَّر است، اما این معذَّریت از کجا آمده؟ معذِّر این تکلیف، در نظر مشهور «قطع به عدم تکلیف» است، اما در نظر ایشان «جهل به تکلیف» است، و «قطع» کالحجر فی جنب الانسان است؛ چون اگر نسبت به عدم این تکلیف فعلی قاطع نباشم بلکه غافل باشم، این تکلیف برای او معذِّر است و معذِّرش هم جهلش است. پس معلوم میشود آنچه معذِّر بوده، قطع نبوده، بلکه جهل است. البته جهل را باید به یک معنای اعمی درنظربگیریم که شامل «غفلت» هم بشود. پس مرحوم آقای تبریزی «حجیت قطع» را فقط به معنای «منجِّزیت قطع» قبول دارد و معذَّریت تکلیف را از ناحیهی «جهل به تکلیف» میداند نه از ناحیهی «قطع به عدم تکلیف».
اشکال استاد: معذِّریت معنا ندارد
ما به مشهور اشکالی داریم که اگر اشکال ما وارد باشد، اشکال استادمان ناتمام است؛ چون موضوعی برای اشکال ایشان باقی نمیماند.
نظر مشهور در جاهل مرکب: حرمت فعلی هست
یک مقدمه بگویم. در جاهل مرکب آیا من حرمت فعلی دارم یا ندارم؟
مشهور علما (از جمله آقای تبریزی) گفتهاند: من اصلاً حرمت فعلی ندارم؛ اگر کسی قطع پیداکند که این مایع پاک است، در عالم واقع، شرب این مایع برای این شخص حرام نیست و حرمت فعلیه ندارد.
ما گفتهایم: معذِّریت قطع، با این مبنا متهافت است؛ چون اینها در فرض «جهل مرکب»، از طرفی میگویند: «به خاطر جهل مرکب، تکلیفی وجود ندارد.»، و از طرف دیگر میگویند: «قطع به عدم تکلیف، معذِّر است.» در حالی که معذِّریت فرع وجود تکلیف است. بنابراین از طرفی به خاطر «جهل مرکب» میگویند: «تکلیفی نیست»، و از طرف دیگر به خاطر «قطع به عدم تکلیف» میگویند: «تکلیف هست ولی در مخالفت با آن معذور است.». روی مبنای قوم (که جاهل مرکب تکلیف ندارد) اگر قطع پیداکردم به عدم تکلیف، این قطع، رافع است نه معذِّر تکلیف موجود؛ در فرض «قطع به عدم تکلیف» اصلاً تکلیفی نیست تا مخالفتی باشد که بگویم: «در مخالفت این تکلیف امامالله معذورم.».
مرحوم آقای تبریزی به مشهور میگوید: درست است که در فرض «جهل مرکب» تکلیفْ معذَّر است، اما معذِّریت این تکلیف، به خاطر جهل است نه به خاطر قطع. ما به مرحوم آقای تبریزی میگوییم: درست است که در «فرض جهل مرکب» استحقاق عقوبتی نیست، اما این عدم استحقاق، به خاطر عدم تکلیف است نه به خاطر این که جهلْ معذِّر تکلیف موجود است. در فرض «جهل مرکب» قطع به عدم تکلیف، عذر برای مخالفت با تکلیف موجود نیست؛ چون تکلیفی نیست، جهل هم عذر نیست چون اصلاً تکلیفی نیست. پس در فرض «قطع به عدم تکلیف» اصلاً تکلیفی نیست تا مخالفت با آن معنی داشته باشد تا معذوریت در مخالفت با آن معنی داشته باشد، و لذا اینجا اصلاً معذِّریت معنا ندارد تا بخواهیم دنبال معذِّر بگردیم که: «قطع است یا جهل؟».
مختار در جاهل مرکب: تکلیف هست
بله، این فرمایش مرحوم آقای تبریزی، روی مبنای ما درست است؛ ما خلافاً للمشهور معتقدیم وقتی قطع دارم که حرام نیست، حرمتش در نزد من فعلی است ولی من معذورم. در این صورت آیا قطع ما معذِّر است یا جهل ما؟ اینجا فرمایش مرحوم استادمان را قبول داریم؛ که قطع معذِّر نیست، جهل معذِّر است. تکلیف فعلی ندارم، یعنی موضوع این تکلیف نیستم؛ اصلاً حرمت شرب خمر برای چنین مکلفی جعل نشدهاست.
نتیجه: مراد از «حجیت قطع» فقط «منجِّزیت» است
روی مسلک مشهور، قطع معذِّر نیست، اما جهل هم معذِّر نیست؛ چون تکلیفی نیست. بنا بر مختار خودمان تکلیف هست ولی معذِّرش خلافاً للمشهور وفاقاً للمرحوم «جهل» است نه «قطع». بنابراین بعد از این وقتی که میگوییم: «قطع حجت است»، یعنی منجِّز است. چون وقتی قطع به عدم تکلیف فعلی داریم، طبق مبنای مشهور اصلاً تکلیفی نیست تا معذَّریت برای چنین تکلیفی معنی داشته باشد، و طبق مختار ما تکلیف هست ولی معذِّرش «جهل» است نه «قطع». پس وصف «معذِّریت» علی کلا المبنیین (در وجود یا عدم تکلیف) وصف «قطع نیست، بنابراین از این به بعد هر وقت دربارهی حجیت قطع» صحبت میکنیم، منظورمان فقط «منجِّزیت قطع» است؛ چون «قطع» علی کلا المبنیین متصف به معذِّریت نمیشود.
موضوع: قطع (مقام ثانی: حجیت قطع / حجیت عقلیه / مقدمات بحث از حجیت عقلیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در حجیت قطع بود. ابتدا از «حجیت عقلیه»ی قطع بحث میکنیم. اگر ثابت نشد، «حجیت عقلائیه«ی قطع را بررسی میکنیم. اگر «حجیت عقلائیه» هم ثابت نشد، نوبت میرسد به «حجیت عرفیه». و «حجیت عرفیه» هم اگر ثابت نشد، نوبت میرسد به «حجیت شرعیه».
گفتیم: حجیت قطع، به معنای «منجِّزیت» است؛ به این معنا که اگر مکلفی تکلیف فعلی داشته باشد و قطع به آن تکلیف هم داشته باشد، آن تکلیف در حق او منجَّز میشود؛ یعنی در اثر مخالفت با چنین تکلیفی استحقاق عقوبت دارد، یعنی عقابش قبیح نیست. و اگر قطع پیداکند به عدم تکلیف، آن تکلیف فعلی معذَّر است، اما همانطور که در جلسهی قبل هم گفتیم، قطع نمیتواند معذِّر باشد. پس بحث ما فقط دربارهی اثبات «منجّزیت قطع» است. و بحث امروز ما در اثبات «منجِّزیت عقلیهی قطع» است.
حجیت عقلیه
مقدمات لازم برای بحث از «حجیت عقلیه»ی قطع
برای اثبات «حجیت عقلیه»ی قطع، باید سه مقدمه را قبول کنیم. اگر این سه مقدمه را قبول کردیم، جا دارد بحث کنیم که منجز است یا نه. از این سه مقدمه، یک مقدمهاش مربوط میشود به حکمت و کلام، و دو مقدمهی دیگر هم ارتباط دارد با حکمت و کلام. چون اصولیین متعرض دو مقدمه شدهاند، من هم همان دو مقدمه را متعرض میشوم.
مقدمهی اول این است که ما حسن و قبح عقلی را قبول کنیم، مقدمهی دوم این است که وجوب اطاعت خداوند عقلی باشد. اگر این دو مقدمه را قبول کردیم، بعد میتوانیم وارد این بحث بشویم که: «آیا قطع منجِّز است یا منجز نیست؟». آن مقدمهی سوم که به تبع اصولیین از آن بحث نمیکنیم و تماماً مربوط به «حکمت» است، این است که: آیا خداوند فاعل مختار است یا غیرمختار؟ این مسأله، در «حکمت» محل نزاع است، در فقه و اصول مختاربودن خداوند مسلّم است.
مقدمهی اول: حسن و قبح عقلی
ارتباط این دو مقدمه با بحث ما چیست؟ چرا اگر به این دو مقدمه معتقد نشویم، جایی برای بحث از «حجیت عقلیه»ی قطع باقی نمیماند؟
مقدمهی اول این است که ما معتقد بشویم به حسن و قبح عقلی. یکی از مباحثی که در «قطع» مطرح میشود، حسن و قبح عقلی است. حسن و قبح آیا دو امر واقعی است یا دو امر اعتباری است؟ همه قبول دارند که ما حسن و قبح اعتباری داریم، محل نزاع اینجاست که: آیا علاوه بر حسن و قبح اعتباری، حسن و قبح واقعی هم داریم؟ اگر گفتیم: «حسن و قبح واقعی هم داریم»، نتیجه این میشود که عقل میتواند ادراکش کند.
ارتباط مقدمهی اول با «حجیت عقلیه»ی قطع
برای بحث از «حجیت عقلیه»ی قطع چرا باید این مقدمه را قبول کنیم؟ چون معنای «تنجّز تکلیف» عبارت بود از: استحقاق عقوبت در مخالفت با تکلیف فعلی؛ به این معنی که اگر با تکلیف فعلی مقطوع مخالفت کند، عقابش قبیح نیست. اگر گفتیم: «حسن و قبح، امر واقعی است.»، فعل خداوندی متصف به حسن و قبح میشود و لذا جا دارد که بحث کنیم از این که: «عقاب چنین کسی آیا قبیح است یا قبیح نیست؟». اما اگر گفتیم: «حسن و قبح، فقط اعتباری است.»، فعل خداوند متصف به حسن و قبح عقلی نمیشود، بلکه فقط افعال انسانهاست که به حسن و قبح متصف میشود. در این صورت، معنی ندارد که عقاب چنین کسی عقلاً قبیح باشد. پس ما نیاز داریم که حسن و قبح عقلی را بپذیریم تا بتوانیم دربارهی «منجِّزیت قطع» بحث کنیم.
اشکال مرحوم اصفهانی: انکار ارتباط مقدمهی اول با «حجیت عقلیه»ی قطع
چون بحث «حسن و قبح» بعداً مفصلاً میآید، آنجا بحث میکنیم. حکما منکر حسن و قبح شدهاند، و مرحوم اصفهانی هم تبعاً للحکما منکر حسن م قبح شدهاند. پس مرحوم اصفهانی این مقدمه را انکارکردهاست ولی گفتهاست باز هم ممکن است که فعل الهی متصف به حسن و قبح بشود. ولی کسانی که بعد از ایشان آمدهاند، گفتهاند: «اگر حسن و قبح عقلی را منکر شدیم، افعال الهی متصف به حسن و قبح نمیشود.».
بیان مرحوم اصفهانی این است که: خداوند واحدٌ من العقلاست، بلکه رئیس العقلاست. پس افعال الهی هم داخل میشود در افعال عقلائیه که متصف میشود به حسن و قبح، پس افعال الهی هم متصف به حسن و قبح میشود.
فرمایش مرحوم اصفهانی را قبول نکردیم.
پاسخ اول به مرحوم اصفهانی: خداوند داخل در عقلا نیست
اشکال اول این است که: خداوند احدالعقلا نیست. «عقلا» یعنی مجموعهی انسانها که در اثر زندگی اجتماعی به یک خرد جمعی رسیدهاند، به اعتبار این خرد جمعی به آنها «عقلا» میگوییم. لذا این کلمه مفرد ندارد، بلکه حتی فرد هم ندارد، فقط اعضا دارد.
ما یک مجموعه داریم مثلاً مجموعه انسانهای داخل این اتاق، این مجموعه اعضا دارد ولی فرد ندارد، حتی همهی انسانهای داخل این اتاق هم فرد این مجموعه نیست. نسبت این مجموعه به افراد، نسبت کل است به اجزاء، نه نسبت کلی به جزئی. وزان مجموعه به اعضاء، نظام کل است به جزء، نه نظام کلی به فرد. عقلا هم یک مجموعه است که تکتک ما اعضای این مجموعه هستیم، لذا این مجموعه فرد ندارد. فقط عضو دارد، و خداوند از اعضای این مجموعه نیست؛ چون زندگی اجتماعی باعث شده به یک سری احکامی برسند، ولی خداوند عضوی از این زندگی اجتماعی نیست.
ما یک «فرد» داریم یک «مصداق» داریم. طبیعی انسان «فرد» دارد مثل زید، مفهوم انسان مصداق دارد مثل «زید». پس زید، به یک اعتبار طبیعی است و به یک اعتبار فرد است. زید معنایی دارد، آن معنا مفهوم دارد، آن مفهوم مصداق دارد، اما معنایش فرد ندارد. معنا خودش مصداق است، اینطور نیست که معنا یک فرد داشته باشد که آن فرد به یک اعتبار دومی مصداق بشود. وزان مجموعه، دائماً وزان اعلام شخصیه است؛ که معنای آن، فرد ندارد.
این مجموعه، مصداق است برای مجموعهی انسانهای داخل اتاق. پس این مجموعه مصداق دارد، اما فرد ندارد.
پس اشکال اول این است که خداوند اصلاً در این مجموعه داخل نیست.
پاسخ دوم: موضوع حسن و قبح عقلائی، شامل فعل خداوند نمیشود
اشکال دوم این است که بر فرض هم که خداوند داخل در این مجموعه باشد، موضوع حسن و قبح عقلائی، فعل اختیاری انسان است، پس فعل خداوندی از این مجموعه خارج است.
سؤال: چرا فقط شامل افعال اختیاری انسان میشود؟
پاسخ: چون ریشهاش فقط حفظ نظام اجتماعی است؛ حسن و قبح را اعتبارکردهاند برای پارهای از افعال تا نظام اجتماعیشان را سامان بدهند، و این مناطْ شامل افعال الهی نمیشود.
پاسخ سوم: موضوع حسن و قبح، فقط افعالِ این دنیاست
اشکال سوم این است که حتی موضوع حسن و قبح، فعل اختیاری انسان در دنیاست. و عقوبت، فعل اختیاری خداوند در عقبی است.
نتیجه: برای بحث از «حجیت عقلیه»ی قطع، تسلّم بر مقدمهی اول لازم است
پس ما باید مقدمهی اول را تسلّم کنیم تا ببینیم: «آیا قطع به تکلیف فعلی منجِّز است یا منجِّز نیست؟».
مختار: تسلّم بر حسن و قبح عقلی
اکثریت فقهای ما حسن و قبح را پذیرفتهاند، و ما هم این مقدمه را تسلّم میکنیم؛ چون بحث «حسن و قبح» بعداً مفصلاً میآید، آنجا بحث میکنیم.
مقدمهی دوم: وجوب عقلی اطاعت خداوند
مقدمهی دوم این است که: وجوب اطاعت خداوند باید عقلی باشد.
«وجوب» یعنی حُسن، واجب یعنی حسن. اگر یک فعلی حسن باشد و ترکش قبیح باشد، واجب عقلی است؛ مثل رد امانت.
«اطاعت خدا عقلاً واجب است»؛ یعنی بر انسان عقلاً واجب است که اوامر الهیه را امتثال کند. در بین علمای ما متکلمین «اطاعت خداوند» را عقلاً واجب میدانستهاند. فقهای ما هم اطاعت الهی را عموماً و نوعاً واجب عقلی میدانند. لکن در بین متأخرین در «وجوب عقلی»ش تشکیک شده که: «آیا وجوب اطاعت خداوند عقلی است یا غیرعقلی؟».
وجوه عقلیبودن وجوب اطاعت خداوند
مشهور فقها قائل شدهاند که: «عقلی است». کسانی که گفتهاند: «عقلی است»، دو وجه ذکرکردهاند.
وجه اول: شکر منعم
وجه اول را متکلمین گفتهاند؛ و آن وجه «شکر منعم» است؛ که بر منعَمٌعلیه شکر منعم عقلاً واجب است، و ترک شکر عقلاً قبیح است. و مرادشان نعمت «وجود» بودهاست؛ همین نعمت «وجود» باعث میشود اطاعت از خداوند واجب باشد.
لکن شک، به حسب «منعم» متفاوت است؛ شکر یک انسان، متناسب با او، تشکرکردن است. اما چنین تشکری دربارهی خداوند معنا ندارد، شکر از خداوند، به تناسب مقامش، عبارت است از اطاعت از دستورات خداوندی.
وجه دومی را مرحوم آقای صدر گفتهاست، إنشاءالله فردا متعرض میشوم.
موضوع: حجج و امارات (قطع / حجیت عقلیه / مقدمهی دوم: وجوب عقلی اطاعت خداوند / وجه دوم و نقد هر دو وجه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در اثبات حجیت قطع بود به معنای «منجّزیت»؛ یعنی اگر مکلفی تکلیف فعلی داشته باشد و قطع مکلف تعلق بگیرد به آن تکلیف فعلی، در اثر مخالفت با آن تکلیف فعلی مقطوع، آیا استحقاق عقوبت دارد یا ندارد؟ و گفتیم که در مرحلهی اول، مرادمان فقط «منجزیت عقلیه» است؛ به این معنا که اگر با تکلیف فعلی مقطوع مخالفت کرد، آیا عقلاً مستحق عقوبت است؟
گفتیم: اگر بخواهیم منجزیت عقلیهی قطع را اثبات کنیم، باید دو مقدمه را بپذیریم بعد وارد بحثش بشویم. مقدمهی اول عبارت بود از این که ما حسن و قبح عقلی را قبول کنیم؛ چون اگر حسن و قبح عقلی را انکارکردیم، فعل الهی، به حسن و قبح متصف نمیشود. این مقدمهی اول را باید مفروغٌعنه بگیریم، و الا در خیلی از مباحث «اصول» به مشکل برمیخوریم. و علمای ما هم حسن و قبح عقلی را قبول کردهاند. تنها کسی که حسن و قبح عقلی را نپذیرفته، مرحوم محقق اصفهانی بوده که قائل شده حسن و قبح، امور اعتباری است، نه واقعی.
اشکال: وقتی مسأله را بحث نکنیم، پس آن جایی که مسألهای متوقف بر آن بشود، فتوا نمیتوان داد!
پاسخ: ما در اصول مفروغعنه میگیریم، اما جایگزینش را معلوم میکنیم. ولی این بحث را موکول میکنیم به «حسن و قبح» که بعداً میآید.
مقدمهی دوم این است که ما باید قائل بشویم به وجوب عقلی اطاعت خداوند. در بین اصولیین متأخر برای وجوب اطاعت خداوند، یکی از دو وجوب را قائل شدهاند: یا عقلی، یا فطری. اگر قائل شدیم وجوب فطری دارد نه عقلی، منجزیت عقلی ناتمام میشود.
گفتیم: کسانی که قائل به وجوب عقلی شدهاند دو بیان دارند؛ متکلمین گفتهاند: حقتعالی منعم است، شکر منعم عقلاً واجب است، اطاعت خداوند شکر منعم است، پس اطاعت خداوند عقلاً واجب است.
وجه دوم: شکر خالق
بیان دوم از مرحوم آقای صدر است؛ بحوث ج4ص28 ایشان میفرماید: مولویت برای موالی به سه دسته تقسیم میشود: یک مولویت ذاتیه داریم، یک مولویت اعتباریه داریم. مولویت اعتباری هم دو دسته است: عقلائیه و شرعیه.
ایشان گفتند: ما مولایی داریم که حقالطاعهشان در طول جعل و اعتبار نیست، و آن «مولویت حقتعالی» است و اسمش را گذاشته ذاتیه یا حقیقه، منشأش خالقیت و مبدئیت حقتعالی است؛ چون مبدأ عالم است، این مولویت را دارد، چه منعم باشد و چه نباشد.(1)
1) (1) - ثم ان المولویة و حق الطاعة تکون علی ثلاثة أقسام:1- المولویة الذاتیّة الثابتة بلا جعل و اعتبار و الّذی هو امر واقعی علی حد واقعیات لوح الواقع، و هذه مخصوصة باللّه تعالی بحکم مالکیته لنا الثابتة بملاک خالقیته، و هذا مطلب ندرکه بقطع النّظر عن مسألة شکر المنعم الّذی حاول الحکماء أن یخرجوا بها مولویة اللَّه سبحانه و لزوم طاعته، فان ثبوت الحق بملاک المالکیة و الخالقیة شیء و ثبوته بملاک شکر المنعم شیء آخر. بل هذا حذوه حذو سیادة اللَّه التکوینیة، فکما ان إرادته التکوینیة نافذة فی الکون کذلک إرادته التشریعیة نافذة عقلا علی المخلوقین. و هذا النحو من المولویة کما أشرنا لا تکون إلا ذاتیة و یستحیل أن تکون جعلیة، لأن نفوذ الجعل فرع ثبوت المولویة فی المرتبة السابقة فلو لم تکن هناک مولویة ذاتیة لا تثبت الجعلیة أیضا لأن فاقد الشیء لا یعطیه.2- المولویة المجعولة من قبل المولی الحقیقی، کما فی المولویة المجعولة للنبی أو الولی، و هذه تتبع فی السعة و الضیق مقدار جعلها لا محالة.3- المولویة المجعولة من قبل العقلاء أنفسهم بالتوافق علی أنفسهم، کما فی الموالی و السلطات الاجتماعیة و هذه أیضا تتبع مقدار الجعل و الاتفاق العقلائی.ثم ان المولویة الأولی دائما یحقق القطعُ صغراها الوجدانیةً لأنّ ثبوت القطع لدی القاطع وجدانی و ثبوت مولویة المولی الحقیقی فی موارد القطع بدیهی أیضا.
یک مولویتی داریم که اعتباری است و در طول اعتبار است. فرق بین «اعتباری» و «در طول اعتبار» را قبلاً گفتهایم: امور واقعی، بر دو قسم است: واقعی واقعی (مثل ارزش طلا)، و واقعی اعتباری که در طول یک اعتبار است (مثل ارزش اسکناس).
مولویت قسم دوم (مولویت اعتباری)، یا واقعاً امر اعتباری است مثل ملکیت و زوجیت، یا واقعی اعتباری است مثل مالیت یک قطعه اسکناس؛ مثل مولویتهایی که در طول اعتبار عقلاست؛ مثلاً کسی را مدیر میکنند.
قسم دوم، مولویت شرعیه است؛ یعنی مولویتی که شارع اعتبارکردهاست، مثل مولویتی که خداوند عالم برای نبی اکرم و ائمه قرار دادهاست.
مهم این است که تفسیر ما از «مولویت» چیست؟ آیا از قبیل ملکیت است؟ یا از قبیل استحاله است؟ مولویت حقتعالی، مثل مالیت یک سکه است، نه مالیت یک اسکناس.
مولویت اعتباری، یا عقلایی است یا شرعی. مولویت انبیا و ائمه شرعی است؛ یعنی شارع اینها را «امام» اعتبارکردهاست، و بر مسلمین لازم است تبعیت کنند اما در طول اعتبار شارع مقدس است. اما مثلاً رئیس جمهور را شارع اعتبار نکردهاست.
پس اطاعت مولای حقیقی واجب است عقلاً، اما لا لکونه منعماً، بلکه به معیار مولویتش که ذاتی است و واقعی واقعی است، نه این که در طول اعتبار باشد.
امور واقعی را وجدان میکنیم؛ مثل استحالهی تناقض. اینطور نیست که استدلال برایش بیاورید.
نقد وجه دوم: نظر ایشان همان نظر متکلمین است
مرحوم آقای صدر گفته: اطاعت حقتعالی عقلاً واجب است لکونه خالقاً. این «خالقاً» عبارتاخرای «منعماً» است. پس نظر ایشان، نظر متکلمین است. بعداً دیدم که ما متفرد در این اشکال نیستیم و بعضی از مقررین درس ایشان هم همین اشکال را به ایشان کردهاند که «خالقیت» همان «منعمیت» است و مقصود متکلمین از «منعم» هم همان «خالق» بودهاست.(1)
1) (2) - لو کان المقصود من المالکیة الاختصاص و السلطنة الاعتباریة فهو واضح البطلان و ان کان المقصود السلطنة و القدرة التکوینیة فیلزم ان لا یکون له حق الطاعة فیما إذا کان خالقا و لم یکن قادرا و مسلطا علیه بقاء مع وضوح بقاء حقه، و ان کان المقصود نفس الخالقیة رجع إلی مقالة الحکماء فانهم لا بد و ان یریدوا بالمنعم الواهب لنعمة الوجود و الخلق للإنسان. بحوث:ج4، ص30.
نقد وجه اول
سه اشکال به این وجه وارد است:
اشکال اول: نعمت همان منعمعلیه است
اشکال اول، این است که اینها گفتند: مراد از نعمت، نعمت «وجود» است. ما در هر نعمتی سه عنصر داریم: نعمت، منعِم، و منعمعلیه. قبل از وجود، منی نیستیم. بعد از وجود هم ما خود نعمتیم. پس ما منعمعلیه نیستیم، بلکه خود نعمتیم. پس به جای این که بگویید: «بر منعمعلیه، شکر نعمت واجب است.»، باید بگویید: «شکر منعم، بر خود نعمت واجب است.». واقعیت من، به وجود من است، و این وجود نعمت است، منعمعلیهی در کار نیست.
نگویید: «ترکیب نعمت با منعمعلیه، اتحادی است.»، تحلیلی است، نه واقعی. در یک مثال این را پیاده میکنم؛ مثلاً زید هم مصداق «فقیه» است و هم مصداق «حکیم» است، در اینجا وجوداً بین «فقیه» و «حکیم» اتحاد برقرارشدهاست، یعنی در مصداقش ترکیب اتحادی است. عالم فقیه است. این ترکیب اتحادی، به تحلیل برنمیگردد؛ چون زید واقعاً دو حیثیت داد؛ هم معروض علم «فقه» است و لذا فقیه شدهاست، و هم معروض علم «حکمت» است و لذا حکیم شدهاست. اما زید وقتی هم مصداق «فقیه» است و هم مصداق «عالم» است، این مصداقیت، اتحادی نیست، تحلیلی است؛ چون زید از همان حیثی که مصداق فقیه است، از همان حیث هم مصداق عالم است؛ چون فقیه است عالم است، اینجا مثل «فقیه» و «حکیم» نیست؛ چون از همان حیثی که فقیه است، حکیم نیست. اینجا نعمت و منعمعلیه، وزانش وزان «فقیه» و «عالم» است، نه وزان «فقیه»» و «حکیم». پس دو چیز بیشتر نداریم: نعمت و منعِم، اصلاً منعمعلیهی در کار نیست. وقتی که نعمت را «وجود» گرفتند، فقط خدا هست و نعمت، منعمعلیهی در کار نیست. و شکر نعمت، بر منعمعلیه واجب است نه بر نعمت. لذا در اشکال اول، منعمعلیهی در کار نیست که بگوییم: «شکر منعم، واجب است.»، مگر بگوییم: «شکر منعم، بر نعمت واجب است.»!(1)
1) (3) - تقریب حاجآقا حسین مهدوی (از شاگردان استادمددی) : اگر دو حیث مختلف از یک چیزی دو حکم قابل جمع داشته باشند، اشکالی ندارد که هر دو حکم بر دو حیث اجتماع کنند. لکن اگر یک چیزی دو حیثی داشته باشد که حکم هر حیثی با حکم حیث دیگر قابل جمع نباشد، اینجا نمیشود هر دو حکم با هم اجتماع کنند. مانحنفیه از قبیل دوم است؛ زید دو حیث دارد: از یک حیث نعمت است و از حیث دیگر منعمعلیه است، حکم حیث نعمت این است که «شکر بر نعمت واجب نیست»، و حکم حیث منعمعلیه این است که: «شکر بر منعمعلیه واجب است»، چون این دو حکم متضاد هستند، پس نمیشود وقتی این دو حیث در یک نفر جمع شد، هر دو حکم را جمع کنیم یا یکی را بر دیگری ترجیح بدهیم.
اشکال دوم: بقاءمان نعمت است نه حدوثمان
ما یک بقاء داریم، یک حدوث داریم. آن که ما در وجدانمان هست، این است که بقاءمان نعمت است نه این که حدوثمان هم نعمت باشد؛ ما در حدوث نعمتی نمیبینیم. بله؛ وقتی که موجود شدیم، حب بقاء در ما هست و ارضای این حب، یک نعمتی است. اما وجدان نمیکنیم که حدوثمان هم نعمت است. قبل از وجود، حبّی در کار نیست تا حدوث نعمت باشد. و متکلم از کسانی است که فقط حدوث ما را مستند به حقتعالی میداند نه بقاء ما را. پس آن وجودی که نعمت است (یعنی بقاء ما)، به خداوند مستند نیست، و آن وجودی که به خداوند مستند است، نعمت نیست.
اشکال سوم: شکر منعم واجب نیست
از اشکال اول و دوم رفع ید میکنیم؛ فرض میکنیم «وجود» نعمت است حدوثاً و بقاءً، و ما هم منعمعلیه هستیم نه نعمت، هر دو اشکال را تسلّماً گذاشتیم کنار. ولی به وجدان خودمان که مراجعه میکنیم، چنین وجوبی در مقابل نعمتی که به ما داده شده را وجدان نمیکنیم؛ شکر منعم عقلاً حسن هست، ولی به این معنا که «اگر ترکش کنیم، منعم میتواند ما را عقاب کند.» چنین وجوبی را درک نمیکنیم.
اگر کسی به شما صدمیلیاردتومان پول هدیه بدهد بعد یک درخواست کوچکی کند شبیه این که یک لیوان آب بیاور، اگر ما امتثال نکنیم، آیا او حق دارد ما را مجازات کند؟
و للکلام تتمة، سهشنبه انشاءالله.
موضوع: حجج و امارات (قطع / دلیل عدم حجیت عقلیهی قطع)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در حجیت و منجّزیت عقلیِ قطع بود؛ به این معنا که مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع استحقاق عقوبت دارد عقلاً؛ یعنی عقوبتش عقلاً قبیح نیست.
گفتیم: حجیت عقلی، مبتنی است بر حسن و قبح عقلی. گفتیم: برای این که بحث از «حجیت عقلی قطع» جا داشته باشد، باید دو مقدمه را بپذیریم؛ یکی این که حسن و قبح عقلی داریم، و دوم این که وجوب اطاعت حقتعالی وجوب عقلی دارد؛ یعنی اطاعت خداوندی عقلاً واجب است و ترکش عقلاً قبیح است.
در مقدمهی اول، حسن و قبح عقلی را تسلّم کردیم و بحث مبسوطش را واگذارکردیم به مکان خودش. و در مقدمهی دوم عرض کردیم متکلمین قائل شدهبودند که اطاعت خداوندی عقلاً واجب است. حکما این وجوب عقلی را قبول نداشتند؛ چون حسن و قبح عقلی را قبول نداشتند. حسن و قبح عقلی را فقط به یک نفر از حکما مرحوم ملاهادی سبزواری نسبت داده، و من هم فکرنمیکنم این نسبت درست باشد. متکلمین میگفتند: اطاعت خداوند عقلاً واجب است از باب شکر منعم، و فقها هم این کلام متکلمین را قبول کردهبودند. و مرحوم آقای صدر گفتهبود: از باب مولویت ذاتیه واجب است. و در اشکال عرض کردم که فرمایش ایشان به «شکر منعم» برمیگردد، و در شکر منعم هم سه اشکال مطرح کردیم.
مختار: وجوب فطری
نتیجه این شد که ما هم مثل بعضی متأخرین قائل شدهایم به این که وجوب اطاعت خداوند متعال، وجوب فطری است نه وجوب عقلی؛ یعنی از باب فطرت و غریزهی انسان است. این که از آن به «وجوب» تعبیرمیکنیم، غریزی است.
سؤال: آیا عمل بر طبق آنچه فطرت واجب میداند واجب است و مخالفت با آن باعث عقوبت میشود؟
پاسخ: تعبیر به «وجوب» تعبیر تسامحی است. وجوب فطری و غریزی، یعنی طبعاً گریزان است. وجوب فطری، حقیقتاً وجوب نیست. پنج وجوب داریم: وجوب عقلی نظری، وجوب عملی، وجوب عقلائی، وجوب عرفی، و بالاخره وجوب شرعی. لکن به جای این که بگویند: «غریزی است»، گفتهاند: «فطری» است.
شاهدش هم این است که شما همین که چوب را بلندمیکنید چیزی را از لب دیوار بردارید، گربه فرارمیکند؛ چون احتمال مجازات را میدهد. این، همان دفع ضرر محتمل است. پس منظور ما از این «فطری» همان «غریزی» است، ولی تأدباً میگوییم: «فطری».
ارتباط این مقدمه با حجیت عقلیهی قطع
در حجیت عقلیهی قطع دائماً احتیاج داریم به این مقدمه که حسن و قبح، عقلی است. اگر گفتیم: «وجوب اطاعت خداوند، عقلی نیست، فطری است. از باب دفع خطر محتمل است، نه از باب شکر منعم کما علیه الفقها، و نه از باب حقالطاعه کما علیه الشهیدصدر.»، در این صورت اطاعت خدا عقلاً لازم نیست، پس مخالفت هم عقلاً قبیح نیست چون عبد نسبت به تکالیف عقلیاش کوتاهی نکرده، پس عقل حکم به استحقاق عقوبت نمیکند. پس اگر گفتیم: «اطاعت خداوند وجوب عقلی ندارد»، من در مقابل خداوند، به وظایف عقلیام عمل کردهام و با تکالیف عقلیام مخالفت نکردهام، پس عقلاً استحقاق عقوبت ندارم.
نتیجه: تسلّم بر هر دو مقدمه
پس مقدمهی اول را مفروغعنه قراردادیم، مقدمهی دوم را هم نپذیرفتیم. لکن مقدمهی دوم را تسلّم میکنیم و بحث را ادامه میدهیم.
اگر قائل به وجوب عقلی شکر منعم شم، حال باید ببینیم آیا قطع منجز است یا نه؟
دلیل عدم حجیت عقلیهی قطع: عدم کشف حکمت عقوبت الهی
برخی اصولیین اشکال کردهاند و گفتهاند که: «حتی اگر بگوییم: وجوب اطاعت عقلی است، باز هم قطع منجز نیست.»، توضیح این مطلب، یک مقدار دقیق است و ممکن است اشتباه برداشت بشود.
اگر گفتیم: «وجوب اطاعت خداوند، عقلی است.»، معنایش این است که این، در حد مقتضی است برای استحقاق عذاب الهی(1) ، نه در حد علت تامه. ما نمیتوانیم از «وجود مقتضی» به «وجود مقتضا» برسیم، مگر این که شرطْ موجود باشد و مانع هم مفقود باشد؛ مثلاً اگر گفتیم: «در این اتاق، نار هست.»، معنایش این نیست که: «چوبهای این اتاق، در حال سوختن است.»! در مانحنفیه هم وجوب عقلی اطاعت خداوند، در حد مقتضی عذاب است، و ما قدرت بر احراز شرط نداریم. دقت کنید که نمیگویم: «شرط نیست»، میگویم: «قدرت بر احراز شرط نداریم».
اگر شرط «حکمتداشتن عقاب» محقق بشود، علت تامه برای استحقاق عقوبت عاصی احرازمیشود. ولی چون قدرت بر احراز شرط نداریم، پس عقل استحقاق عقوبت را کشف نمیکند، پس نمیتوانیم بگوییم: «عقوبت عاصی عقلاً قبیح نیست، پس قطع حجیت عقلیه دارد.».(2)
1) (1) - استاد به جای «استحقاق عذاب الهی» فرمودند: «عذاب الهی»، و شرط را برای تبدیل مقتضی به علت تامه، حکمتداشتن عقاب معرفی فرمودند. لکن به نظر حقیر اگر این شرط احرازبشود، باز هم علت تامة عقاب نیست و ممکن است مشمول عفو الهی بشویم. لذا بهتر است مقتضا را «استحقاق عقوبت» بگیریم؛ به این معنا که اگر عقاب حکمت نداشته باشد، حتی استحقاق هم نمیآید. آنگاه اگر شرط حکمتداشتن عقاب محقق شود، استحقاق عقاب محقق میشود. این اصلاح، در بقیة متن هم انجام شدهاست. مقرر.
2) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
مثال دنیوی: اگر زید مولای خودش را که عقلاً واجبالاطاعت است عصیان کند، این عصیان، علت تامه برای استحقاق عقوبت نیست، مقتضی استحقاق عقوبت است؛ یعنی مولاش اگر بخواهد زید را عقوبت کند، باید این عقوبتش مصلحت داشته باشد تا استحقاق عقوبت داشته باشد و بتواند عقوبتش کند؛ اگر مصلحت نباشد، نمیتواند زید را عقوبت کند. اگر زید بعد از معصیت دیوانه بشود، آیا مولایش میتواند دیوانه را عقوبت کند به خاطر معصیتی که در زمان عقلش انجام داد؟! اگر مولا این بندهی دیوانه را عقوبت کند، عقوبتش قبیح است. یا مثلاً اگر زید اول معصیت کرد و قبل از عقوبت مُرد، مولا نمیتواند جسد عبدش را در صورت مخالفت آتش بزند یا دست و پایش را قطع کند؛ چون مجازات میت هیچ حکمت و فایدهای ندارد.
اشکال این است که ما نمیتوانیم حکمت و فایدهای که در عقاب الهی است را احرازکنیم. نه این که حکمت و مصلحتی نیست، حکمت عقاب الهی را نمیتوانیم احرازکنیم؛ چون فایدهی عقاب، یا به مولا برمیگردد یا به عبد، یا به غیر و ثالثی برمیگردد، و هیچکدام را هم نمیتوانیم تصورکنیم؛ به معذِّب برنمیگردد چون خداوند اجل از این است که ناراحت بشود، به معذَّب برنمیگردد چون دار آخرت دار تکلیف نیست، به غیر هم برنمیگردد چون عقوبت منحصرمیشود در ظلم به غیر.
اشکال: در حقالناسها سببش تشفّی مظلوم است و لذا حکمتش را لااقل در اینجا میتوانیم احرازکنیم.
پاسخ: تأثر و تألم و حالات روحی، سببش واقع نیست، بلکه اعتقاد و علم است؛ یعنی برای تشفی، صرف اعتقاد کافی است، لازم نیست واقعاً اتفاق بیفتد. پس اگر عذاب مخالف به خاطر تشفّی است، نیازی به عقاب مخالف نیست. اگر یک روزی برسد که به جای این که ظالم را مجازات کنند، در نفس مظلوم این اعتقاد را ایجادکنند که ظالم را دارند عذاب میکنند، همین کافی است برای تشفّی و لذا مجازات ظالم چنین حکمتی ندارد.
بنابراین در مانحنفیه چون نمیتوانیم فایده و حکمت عذاب را تصویرکنیم، پس نمیتوانیم قائل به استحقاق عقوبت بشویم و درنتیجه نمیتوانیم قائل به «منجزیت عقلی قطع» بشویم.
موضوع: حجج و امارات (قطع / پاسخ به اشکالات وارد بر دلیل عدم حجیت عقلیهی قطع)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم: معنای «منجزیت عقلی قطع» این است که بر اساس حسن و قبح عقلی، آیا در مخالفت تکلیف فعلی مقطوع عقلاً استحقاق عقوبت هست یا نه؟ گفتیم: مبتنی است بر دو مسأله که باید بپذیریم؛ مسألهی اول گفتیم: مفروغعنه است، مسألهی دوم وجوب اطاعت عقلی است؛ چون اگر عقلاً اطاعت خدا لازم نباشد، عقوبتش هم عقلاً قبیح نخواهدبود. پس باید بپذیریم وجوب اطاعت خداوند عقلی است. گفتیم: ما از کسانی هستیم که وجوب اطاعت خداوند را فطری میدانیم نه عقلی. طبق همین مبنای ما، حجیت عقلیهی قطع اثبات نمیشود، ولی تسلّم میکنیم که حجیت قطع، عقلی باشد و بحث را ادامه میدهیم.
بعضی از متأخرین اشکالی مطرح کردهاند؛ که نمیتوانیم حکم کنیم به این که «عقوبت الهی نسبت به مخالفت تکلیف فعلی، علی أیّ حال قبیح است.»؛ چون فایدهای بر این عقوبت مترتّب نیست، نه برای معذِّب، و نه برای معذَّب. پس «استحقاق عقوبت عقلاً» احرازنمیشود.
پاسخهایی که به این دلیل داده شده
از این اشکال جوابهایی دادهاند، به سه جواب اشاره میکنم:
جواب اول: نتیجهی طبیعی معصیت
اولین جوابی که داده شده، خود مستشکل داده؛ که وقتی عقوبت الهی بیفایده و بیحکمت شد، وقتی میبینیم از مسلّمات دین است که عدهای از کفار و فساق عقوبت میشوند، به این نتیجه میرسیم که این عقوبت و عذاب آخرت، نتیجهی طبیعیِ معصیت یا تجری در دنیاست. خداوند کسی را عذاب نمیکند، اگر ما معصیت کردیم، نتیجهی طبیعیِ رفتار ما در قیامت احتمال عقوبت هست. مثل این است که اگر دستتان را در آتش ببرید، میسوزید، آیا این سوختن عقوبت الهی است؟! تجسّم اعمال را هم بر همین تطبیق دادهاند.
اشکال اول: این جواب، دور از ارتکاز است
این جواب را قبول نکردهایم؛ اولاً خود این مسأله یک مقداری دور از ارتکاز است که بگوییم: «نتیجهی طبیعی معصیت است». مثلاً اگر کسی یک قطره شرب خمر کرد، نتیجهاش این مقدار از عذاب است به صورت قهری، بدون هیچ ارادهای در این وسط، این یک مقدار دور از ذهن است.
اشکال: آیا استبعاد شما به این خاطر است که میگویید: «در این صورت، عقوبت الهی، به صورت قهری و بدون هیچ ارادهای است.»؟ چرا میگویید: «بدون هیچ ارادهای»؟ همین «نتیجهی طبیعی عمل» هم به ارادهی الهی است؛ طبق توحید افعالی، هر فعلی فعل خداست.
پاسخ: در فقه نمیتوانیم از این مطالب استفاده کنیم.
اشکال دوم: این جواب، مشکل را حل نمیکند
بر فرض اگر هم این جوابْ دور از ذهن نباشد، باز هم نمیتواند «منجزیت عقلیهی قطع» را اثبات کند؛ این جواب، فقط همینقدر میگوید که اگر کسی گناه کند، نتیجهی عملیاش در آن عالم، جهنم است. در این صورت، بحث از تنجیز و منجِّزیت و حجیت از بین میرود؛ چون منجزیتی بر اساس حسن و قبح درست نمیشود؛ چون «حجیت عقلیه»، یعنی «منجِّزیت» بر اساس حسن و قبح عقلی. پس این جواب هم مفید نیست.
قول به «عدم حجیت عقلیه برای عقطع» گفت: «مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع، فقط مقتضی استحقاق عقوبت است، آن شرطی که متمم علت تامهی استحقاق عقوبت است، حکمتداشتن عقوبت است. و ما هم چون نمیتوانیم حکمتداشتن عقوبت الهی را احرازکنیم، پس نمیتوانیم حکم کنیم که علت تامه تمام است و استحقاق عقوبت محقق شدهاست.»، پس آن مشکلی که باعث شد نتوانیم حکم به استحقاق عقوبت کنیم، عدم کشف حکمت عقاب الهی بود. جوابهایی که داده میشود، مادامی که نتواند حکمت عقوبت الهی را عقلاً کشف کند، نمیتواند کافی باشد برای این که ما بتوانیم حکم کنیم به استحقاق عقوبت. و این جواب که «عقوبت، نتیجهی طبیعی عمل ماست.»، هیچ حکمتی برای عقوبت الهی معرفی نمیکند. پس باز هم مشکل ما حل نشده و ما نمیتوانیم عقلاً جزم به استحقاق عقوبت پیداکنیم.(1)
1) (1) - این پاراگراف، از مقرر است.
اشکال سوم: باید اثبات کنیم عذاب الهی بیفایده است
اشکال سوم این است که اصل این جواب، یک اشکال اساسی دارد؛ که ما نتوانستیم اثبات کنیم عذاب الهی بیفایده است، فقط گفتیم: فایدهاش را نمیفهمیم. وقتی باید به این جواب رو بیاوریم، که اثبات کنیم: «عذاب، بیفایده است؛ بیمصلحت و بیحکمت است.»، ولی ما چنین چیزی را اثبات نکردیم؛ گفتیم: «نه به معذِّب برمیگردد نه به معذَّب، و نه به غیر.»، امکان دارد به معذَّب یا به غیر برگردد به یک شکلی که ما تصویرش نکردهایم. پس این اشکال فقط میگوید: ما تصویری از مصلحت و حکمت بر عقوبت الهی نداریم، نه این که برهان و دلیل داریم که اگر خداوند تعذیب کند، تعذیبش لغو است. ما گفتیم: حکمت تعذیب را نمیفهمیم، نه این که برهان آوردیم که تعذیب حکمت ندارد. ما وقتی باید به این جواب روبیاوریم که برهان اقامه کنیم بر عدم حکمت در تعذیب الهی، نه این که الآن که گفتیم: «ما حکمت تعذیب را نمیفهمیم» هم همین جواب صادق باشد. پس بیان ایشان هم به درد اینجا نمیخورد.
جواب دوم: حکمت عقاب آخرت، اطاعت در دنیاست
دلیل قول به «عدم حجیت عقلیهی قطع» این بود که چون معصیت فقط مقتضی استحقاق عقوبت است و شرط آن (حکمت عقوبت الهی) را نمیدانیم، پس استحقاق عقوبت احرازنشده و درنتیجه قبح عقاب عاصی در اثر مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع، عقلاً ثابت نیست. پس اشکال این بود که شرط عقوبت الهی محرز نیست، به عبارت دیگر اشکال این بود که حکمت عقوبت الهی را نمیدانیم. پس اگر حکمت عقوبت الهی را کشف کنیم، جواب این اشکال داده میشود و حجیت عقلیهی قطع هم اثبات میشود.(1)
1) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
جواب دومی که داده شده، این است که بعضی گفتهاند: حکمت عذاب الهی، مربوط به این دنیاست؛ در این دنیا اطاعت میکنیم به خاطر عذاب آن عالم؛ ما وقتی میدانیم جزای شرب خمر و ترک صیام این است، اقدام به این تروک نمیکنیم. پس عقوبت الهی حکمت و مصلحت دارد، مصلحتش برای معذَّب است در این دنیا؛ باعث میشود اطاعت اوامر الهیه کنید.
اشکال: این حکمت، معلول علم به عقوبت است
جوابش از سابق مشخص شد؛ که این تأدیب، معلول عذاب نیست، معلول علم به عذاب الهی است؛ ما اگر در این دنیا علم به عذاب الهی هم داشته باشیم درحالیکه عذابی در کار نباشد، همین تأدیب هست. ما هیچوقت از شیر و مار نمیترسیم، ما از علم به اینها میترسیم. اگر جایی شیر باشد و ما ندانیم، اصلاً نمیترسیم. و اگر جایی مجسمهی شیر باشد و ما علم داشته باشیم که شیر است، پا به فرار میگذاریم.
علم به عدالت زید، معلول عدالت زید نیست.
جواب سوم: تعبد به وعدههای عذاب در قرآن
جواب سومی که دادهاند، این است که در قرآن مجید، مکرر در مکرر در مکرر، سخن از عذاب گفته شدهاست، مدلول مطابقی این آیات، وجود عذاب است در قیامت، مدلول التزامیاش وجود حکمت در عذاب است.
اشکال: معلوم نیست وعدههای خداوند به عذاب محقق بشود
این بیان هم تمام نیست؛ به جهت این که ما از آیات استفاده میکنیم که در عذاب قیامت حکمت است، اما خداوند آیا به این ایعادهایش عمل میکند و کفار را به جهنم میبرد؟!(1)
1) (3) - اشکال: مقتضی استحقاق عقوبت، معصیت بود، شرطش حکمت بود. مشکل این بود که در عقوبات الهی حکمتی احرازنکردهبودیم، درنتیجه نمیتوانستیم استحقاق عقوبت و سپس عدم قبح عقاب و حجیت عقلیهی قطع را نتیجه بگیریم. وقتی این جواب، حکمت را به واسطهی آیات قرآن اثبات میکند، مشکل حل میشود اگرچه این ایعادها محقق نشده و «استحقاق عقوبت»ها به عقوبت منجرنشود؛ چرا که مقتضی تمام بود، شرط هم تمام شده و درنتیجه استحقاق عقوبت اثبات میشود؛ پس عقاب عاصی عقلاً قبیح نبوده حجیت عقلی قطع اثبات میشود. مقرر استادمددی، از این اشکال به این نحو پاسخ دادند که: «استحقاق نمیتواند مقتضا باشد؛ چون استحقاق، در فعل اختیاری است.».
ما میگوییم: «إن کان زید حمارا کان ناهقا»، این قضیه صادق است اما زید حمار نیست. از این آیات استفاده میشود که خداوند متعال اگر در قیامت عذاب کند، بیحکمت نیست. اما آیا در قیامت هم عذاب میکند؟!
در جای خودش گفته شده که اگر کسی وعیدی داد، تخلف از وعید قبیح نیست. مثلاً به کسی میگوییم: «اگر غیبت کردی، دو نمره از شما کم میکنیم.»، بعد اگر کم نکنیم، قبیح نیست.
در باب «اخبارات» گفته شده که خبر کذب فینفسه قبیح نیست؛ خبر کذبی که مصلحت دارد قبیح نیست؛ مثلاً به بچه میگوییم: «اگر به کوچه بروی، گربه تو را میخورد.»، درحالیکه گربه از دست این بچه فرارمیکند! بچه هم دیگر به کوچه نمیرود، آیا این حرف ما قبیح است؟!
نتیجه: عدم حجیت عقلی قطع
نتیجه این شد که در «عقوبت» ما احتمالی هستیم و گفتیم: «همین که احتمال عقوبت باشد، دفع ضرر محتمل، واجب است به وجوب فطری.».
پس ما اولاً قائلیم که وجوب اطاعت خداوند فطری است، پس «حجیت و منجزیت قطع» بر اساس «حسن و قبح عقلی» تمام نیست. اگر هم بر وجوب عقلی اطاعت خداوند تسلّم کنیم، باز هم حجیت و منجّزیت قطع تمام نمیشود؛ چون حکمتداشتن عذاب الهی و درنتیجه استحقاق عقوبت را احرازنکردهایم، تنها چیزی که داریم، احتمال عقوبت است. و برای احتمال عقوبت هم هیچ دافعی نداریم. ما اگر قطع به استحقاق هم پیداکنیم، باز هم نسبت به «عقوبت» احتمالی هستیم؛ چون احتمال دارد توبه کنیم، احتمال دارد مشمول شفاعت ائمه بشویم، حتی احتمال دارد مشمول عفو خود خداوند واقع بشویم.(1) پس ما در هر صورت احتمال عقوبت میدهیم، و دفع عقوبت محتمل، وجوب فطری دارد.
1) (4) - در روایت هم داریم که وقتی همه شفاعت کردند، نوبت به شفاعت حقتعالی میرسد؛ چون بعضی هستند که پروندهشان آنقدر سیاه است که هیچکس رویش نمیشود شفاعتش کند.
موضوع: حجج و امارات (قطع / حجیت عقلائیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «حجیت قطع» بود؛ اگر برای مکلف قطع به تکلیف فعلی خودش حاصل بشود، این قطع آیا منجِّز آن تکلیف هست یا نیست؟ گفتیم: تارتاً سخن از حجیت و منجزیت عقلیه است، تارتاً عقلائی، عرفی، و شرعی. در مرحلهی اول، حجیت عقلیه مبتنی است بر حسن و قبح عقلی؛ یعنی اگر برای مکلفی قطع پیدابشود، آن تکلیف فعلی بر این مکلف، منجَّز است؛ یعنی مستحق عقوبت است در مخالفت، یعنی عقوبت الهی نسبت به عبدی بر مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع عقلاً قبیح نیست. گفتیم: باید دو مقدمه را بپذیریم: حسن و قبح عقلی، و وجوب عقلی اطاعت خداوند. مشهور بین علمای ما هر دو مقدمه را قبول کردهاند.
ما مقدمهی اول را موکول کردیم به بحث «حسن و قبح» و اینجا مفروغٌعنه قرارش دادیم.
در مقدمهی دوم گفتیم: اطاعت خداوند وجوب عقلی ندارد، بلکه وجوب فطری دارد، پس معنا ندارد که بحث کنیم: «آیا قطع، حجیت و منجِّزیت عقلی دارد یا نه؟»؛ وقتی فطرتاً بر ما واجب باشد، عقل حکم به استحقاق عقوبت بر مخالفت با تکلیف مقطوع نمیکند. علما از نکتهای غفلت کردهاند؛ ولو خودشان قائل به «وجوب عقلی» بودهاند، ولی دائماً گفتهاند: «وجوب اطاعت، یا عقلی است یا فطری است.»، ولی وقتی به بحث «حجیت قطع» رسیدهاند، «حجیت عقلی» را قبول کردهاند، درحالیکه این بحث، مبتنی است بر این که در بحث «اطاعت خداوند» قائل به «وجوب عقلی» شدهباشیم یا «وجوب فطری».
پس ما قائل به حجیت عقلی قطع نیستیم؛ لااقل از این باب که وجوب اطاعت خداوند را فطری میدانیم، نه عقلی.
حجیت عقلائیه
حجیت عقلائیه، یعنی قطع بر اساس حسن و قبح عقلائیه حجیت داشته باشد. اگر قطع به تکلیفی فعلی تعلق گرفت، عقلائاً آیا منجِّز است؟ یا منجِّز نیست؟ «عقلائاً منجِّز است»، یعنی عقوبت این عبد عند العقلا قبیح نیست.
چند نکتهی مقدماتی
قبل از این که وارد بحث از «حجیت عقلائیهی قطع» بشوم، چند نکته را باید مقدمتاً توضیح بدهم.
1- حسن و قبح عقلائی
ابتدا باید به مقصودمان از حسن و قبح عقلائی اشاره کنم. حیوانات به سه صورت زندگی میکنند: انفرادی، جمعی، اجتماعی. اکثر حیوانات انفرادی زندگی میکنند، برخی جمعی زندگی میکنند؛ یعنی کنار هم زندگی میکنند اما با همدیگر تعاملی ندارند؛ هر کس دنبال خورد و خوراک خودش است، کسی در زندگی دیگری فضولی نمیکند، مثل زندگی گوزنها کار هم. زندگی اجتماعی، یعنی علاوه بر این که در کنار هم زندگی میکنند، با یکدیگر تعامل هم دارند.
چون انسانها دنبال لذت هستند و حفظ نظام اجتماعیشان به این لذتبردنشان کمک میکند، برای حفظ زندگی اجتماعیشان و برای این که بیشتری استفاده را ببرند و کمترین ضرر را ببینند، قواعدی اعتبارمیکنند و افراد را بر اساس آن تربیت میکنند؛ که مثلاً صدق حسن است و کذب قبیح است. اینها امور اعتباری است، وگرنه به حسب عالم واقع، هیچ فرقی بین راستگفتن و دروغگفتن نیست. اگر صدقْ مخلّ به نظام اجتماعی بود، عقلا برای صدق «قبح» را جعل میکردند.
حسن و قبح عقلائی، دقیقاً مثل ملکیت و زوجیت است؛ «زوجیت» علقهای است بین زن و مرد، «ملکیت» علقهای است بین انسان و اموالش، در «واقع» هیچ علقهای در کار نیست. حسن صدق، مثل علقهی بین زید و عبایش است؛ همانطور که در عالم «واقع» بین زید و عبایش هیچ خصوصیتی نیست، همانطور هم بین صدق و حسن هیچ خصوصیتی نیست. حتی مجاورت من با این میز، امر «واقعی» است، ملکیت و حسن و قبح عقلائی، حتی مثل این مجاورت هم نیست، بلکه فقط یک امر کاملاً اعتباری است برای پیشبرد نظام اجتماعی.
سؤال: اگر کسی در یک جزیرهای بزرگ بشود، آیا حسن و قبح عقلائی را درک نمیکند؟
پاسخ: نه. حسن و قبح عقلائی، یک امری است کاملاً اعتباری، و نکتهی این اعتبار هم فقط یک چیز است: جلوگیری از اخلال نظام اجتماعی.
برای نظام عقلائی، رابطهی مولویت هم هست.
حسن و قبح عقلائی، اعتباری است به خلاف عقلی که واقعی است.
2- حجیت و منجزیت عقلائی
حسن و قبح اعتباری است، اما منجِّزیت و حجیت، دائماً امر واقعی است، لکن امر واقعی بر دو قسم میشود: واقعی واقعی، و واقعی اعتباری. حجیت و منجِّزیت عقلی قطع، واقعی واقعی است، مثل مالیت یک قطعه طلاست. اما حجیت و منجزیت عقلائی قطع، واقعی اعتباری است؛ یعنی در طول اعتبار عقلاست. و بحث ما در «حجیت عقلائی قطع»، مبتنی بر حسن و قبح عقلائی است، نه این که مبتنی باشد بر منجزیت و معذریت عقلائیه.
3- معنای حجیت عقلائی قطع
«قطع، عند العقلا منجِّز است.»، یعنی اگر قطع تعلق گرفت به تکلیف فعلی، عقوبت مولا نسبت به این عبد را عُقلا قبیح میدانند. اگر گفتیم: «عقلا عقوبت این عبد را قبیح نمیدانند»، معنایش عدم حجیت عندالعقلاست. در معذریت هم همینطور است؛ اگر عبدی با تکلیف فعلیای که قطع به عدمش دارد مخالفت کرد، عقلا عقوبتش را قبیح میدانند.
4- قطع و ظنّ نوعی و شخصی
قبل از این که وارد بحث بشویم، دو اصطلاح را اجمالاً توضیح بدهم، بعداً مفصلاً بررسی میکنیم. ظنّ و قطع را تقسیم کردهاند شخصی و نوعی. این «شخصی و نوعی»، خودش دو اصطلاح دارد، فعلاً محل بحث ما این معناست که: اگر قطع یا ظنّی برای زید پیدابشود، این قطع، یا نوعی است یا شخصی. قطع شخصی، یعنی قطع از سببی پیداشده که این سبب، در نزد اکثر افراد، افادهی قطع نمیکند؛ مثلاً شخصی که به مجرد شنیدن یک خبر برایش قطع پیدامیشود، این قطعش شخصی است؛ چون نوع افراد اینطور هستند که با شنیدن خبر واحد، به قطع نمیرسند. ظنّ شخصی هم به همین معناست.
در مقابل، قطع و ظنّ نوعی را داریم. قطعی که از سببی حاصل شده باشد که آن سبب در اکثر افراد افادهی قطع میکند، قطع نوعی است؛ مثل این که خبری را از پنج نفر بشنویم؛ در اثر شنیدن این خبر از پنج نفر، نوعاً قطع به مضمون خبر ایجادمیشود.
اگر من معتقد به عصمت کسی باشم ولی دیگران نباشد، قطعی که حاصل از شنیدن کلام آن شخص دارم، قطع نوعی است؛ چون اگر دیگران هم این اعتقاد من را نسبت به این فرد داشتند، آنها هم به قطع میرسیدند.
بررسی حجیت عقلائیهی قطع
ما در دو مقام بحث میکنیم: مقام اول در دایرهی خود انسانهاست(1) ، و مقام دوم در رابطه با خداوند عالم.
مقام اول: در دایرهی انسانها
معذِّریت
ابتدا معذِّریت عقلائی را بررسی کنیم:
اگر ما به عدم تکلیف فعلی قطع پیداکردیم و مخالفت کردیم، آیا عند العقلاء معذور هستم یا نیستم؟ مثلاً یک دانشآموزی قطع دارد که مدرسه تعطیل است و درنتیجه مدرسه نمیرود، بعد که به او اعتراض کنند: «چرا مدرسه نرفتی؟»، این قولش که: «قطع داشتم مدرسه تعطیل است»، نزد عقلا مسموع نیست، الا این که از سببی برایش حاصل شدهباشد که عقلا به خاطر آن «سبب» معذورش بدانند که در این صورت هم «معذِّر»، آن «سبب» است نه «قطع به عدم تکلیف». مثلاً اگر آن دانشآموز از ناظم شنیده باشد که تعطیل است، مدیر مدرسه اگر او را معذور میداند، به خاطر آن سبب است، نه به خاطر قطعش به تعطیلبودن مدرسه.
1) (1) - نه فقط «مولا و برده»، مثل مدیر مدرسه، یا رئیس، یا وزیر، یا معلم نسبت به شاگرد، یا پدر یا مادر خانواده.
شاهد بر این، قوانین حکومتهاست؛ که مثلاً عبور از چراغقرمز ممنوع است، قاچاق مواد مخدر ممنوع است، دزدی ممنوع است، اینطور نیست که از اجرای این احکام عقلائی، کسانی که قطع به عدم این قوانین داشته باشند، استثناء شدهباشند و مثلاً گفتهباشند: «کشیدن هروئین ممنوع است مگر برای کسانی که نمیدانند.». پس در احکام عقلائیه، بین جاهل و عالم، فرقی نیست. و فرقی هم نیست که جاهل به این قوانین، جهلش بسیط باشد یا مرکب، یا غافل باشد. پس قطع عندالعقلاء معذِّر نیست.
موضوع: حجج و امارات (قطع / حجیت عقلائیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در حجیت عقلائیهی قطع بود؛ یعنی بر اساس حسن و قبح عقلائی؛ یعنی اگر قطع به تکلیف فعلی تعلق گرفت، آن تکلیف فعلی منجز میشود؛ یعنی عقوبت عبد بر مخالفت با این تکلیف، عقلائاً قبیح نیست. در مقام اول، در دایرهی انسانها صحبت کردیم. در مورد اول یعنی معذریت گفتیم که عند العقلاء، قطع معذِّر نیست؛ اگر کسی واجبی از واجبات عقلائیه را ترک کرد، اگر ادعای قطع به عدم تکلیف کند، قطعش را به عنوان عذر نمیپذیرند. کاری با سببالقطع ندارم؛ ممکن است به خاطر سبب قطع او را معذور بدانند.
مورد دوم: عقوبت نیازی به منجِّزیت ندارد
بحث امروز ما مورد دوم یعنی «منجزیت عقلائی قطع در روابط انسانها» است. اگر کسی قطع داشت که استعمال مواد مخدر ممنوع است، قطعش اینجا منجِّز است و عقلا عقوبت چنین کسی توسط مأمور اجرای حکم را قبیح نمیدانند. ما هم قبول داریم که تکلیف بر چنین شخصی منجَّز است. ولی حرف ما این است که منجِّزش قطع نیست؛ چون احتمال هم کافی بود برای استحقاق عقوبت. در سیرهی عقلا، هر تکلیف عقلائی، بر هر شخصی منجَّز است مگر این که معذِّری داشته باشد. پس در سیرهی عقلا، برای عقوبت، منجِّز نیاز نیست، برای عدم عقوبت معذِّر نیاز است.
اگر مدرسه بگوید: «چرا غیبت کردی؟» و من بگویم: «ناظم به من گفت»، من را مجازات نمیکنند؛ چون قول ناظم برای من حجت است. یا مثلاً اگر قاضی بگوید: «کشیدن شیشه ممنوع است» و او هم بکشد، معذور است. عُقلا بعضی جهلها را عذر میدانند؛ مثل قوانینی که تازه تصویب شده و به همه نرسیدهاست. پس دائماً باید دنبال معذِّر باشیم، وگرنه تکلیفْ منجَّز است دائماً؛ ولو قطع به عدم تکلیف داشته باشیم.
مقام دوم: در روابط انسان با خدا
در روابط انسان با خدا، دو نوع رفتار داریم: یکی رفتار انسانها در مقابل خداوند در این دنیا (که همان اطاعت و معصیت است)، و دیگری رفتار خداوند در مقابل اطاعت و عصیان انسانها (که همان عقاب و جزاء در آخرت است).
نسبت به رفتار انسان در مقابل خداوند
آیا عند العقلاء اطاعت خداوند واجب است؟ عقلا نسبت به اطاعت خداوند، چیزی برای گفتن ندارند؛ چون اطاعت و معصیت خداوند، در زندگی اجتماعی اثری ندارد. ممکن است پارهای از افعال را شارع حرام کند مثل سرقت، سرقت دو حرمت دارد: عقلائی و شرعی. اما اموری که مربوط به اجتماع نیست، عقلا دربارهی آن ساکتند. لذا نسبت به اطاعت خداوند هم ساکتند؛ نه میگویند: «اطاعت حسن است» و نه میگویند: اطاعت قبیح است»؛ چون اطاعت خداوند ارتباطی با نظام اجتماعی ندارد.
نسبت به رفتار خداوند در مقابل انسانها
فعل خداوند در قیامت، همان عقوبت و جزاء است. این فعل هم ربطی به زندگی اجتماعی ندارد.
نتیجه: عدم حجیت عقلائیهی قطع در مقام دوم
بنابراین، چه نسبت به رفتار انسان در مقابل خداوند که اسمش اطاعت و معصیت است، و چه رفتار در مقابل فعل خداوند در آخرت که همان تعذیب و است، عقلا بما هم عقلا هیچ قضاوتی ندارند؛ بنابراین در تکالیف عقلائیه این قطع حجیت ندارد، فضلاً نسبت به رفتار انسان در مقابل خداوند و رفتار خداوند دربارهی انسان. پس حجیت عقلائیه برای قطع در دایرهی تکالیف شرعیه به هیچ وجه نیست.
نتیجه: قطع حجیت عقلائیهی ندارد مطلقاً
وقتی که در دایرهی روابط انسانها «قطع» معذِّر نیست و منجِّزیت هم ربطی به «قطع» ندارد، و وقتی که عقلا در دایرهی روابطشان با خداوند هیچ قضاوتی ندارند، پس «قطع» حجیت عقلائیه ندارد مطلقاً؛ چه در دایرهی انسانها و چه در دایرهی روابط انسان با خداوند. پس قطع، در دایرهی عقلا منجِّز و معذِّر نیست، فضلا از این که در دایرهی خداوند حجت باشد.
ولی سبب قطع نوعی معذِّر است
قطع را بر دو قسم کردیم: شخصی و نوعی. ما از کسانی هستیم که عند العقلا سبب قطع نوعی را حجت میدانیم؛ پس «قطع بر خلاف» حجت نیست الا این که سبب قطعم باعث قطع نوعی بشود. عقلا سبب قطع نوعی را حجت میدانند؛ مثلاً من اگر از خبر پنج نفر به قطع رسیدم و این قطع هم نوعی است (یعنی اگر این مجموعه نزد دیگران هم فراهم میشد، آنها هم به قطع میرسیدند.)، در این صورت عند العقلاء معذورم. اینجا هم خود «قطع نوعی» معذِّر نیست، بلکه سببش معذِّر است. پس حجیت عقلائیهی قطع تمام نیست.
عمل طبق قطع
نکتهی خیلی مهم؛ حال که «قطع» چه در روابط انسانها و چه در روابط انسان با خداوند «حجیت عقلائیه» ندارد و در مقام «احتجاج» نمیتوان به آن تمسک کرد، پس عُقلا آیا طبق آن عمل نمیکنند؟
عقلا دائماً بر طبق «قطع» عمل میکنند؛ شما اگر قطع داشته باشید که کلاس تعطیل است به کلاس نمیآیید، اگر قطع داشته باشید که تجارتی مضر است، از آن اجتناب میکنید، اگر قطع داشته باشید که فلان خوراکی برای شما مضر است از خوردن آن اجتناب میکنید. در امور مهم حتی طبق ظن عمل میکنیم و از کارهایی که ظنّ خطر در آن هست پرهیزمیکنیم. در امور اهم، حتی طبق احتمال هم عمل میکنیم؛ اگر کسی احتمال پنجدرصد بدهد که در این ظرف سم است، از آن نمیخورد. ما دائماً بر اساس قطع و اطمینان و حتی در بعضی موارد بر اساس ظن و احتمال عمل میکنیم، انما الکلام در حجیت است؛ عند العقلا آیا قطع حجت است یا حجت نیست؟ پس مقام «عمل» با مقام «احتجاج» فرق میکند؛ عقلا بر اساس قطع و اطمینان عمل میکنند، ولی بر اساس قطع احتجاج نمیکنند.
موضوع: حجج و امارات (قطع / حجیت عرفیه)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم که قطع، حجت عقلی و حجت عقلائی نیست؛ چه تعلق بگیرد به تکلیف فعلی، و چه تعلق بگیرد به عدم تکلیف فعلی، نه منجِّز است و نه معذِّر. رسیدیم به حجت عرفیه.
حجیت عرفیه
مراد از حسن و قبح عرفی
مراد از حجیت عرفیه، حجیت بر اساس حسن و قبح عرفی است، نه بر اساس حسن و قبح عقلی یا عقلائی. بر اساس حسن و قبح عرفی، آیا قطع حجت است یا حجت نیست؟ اگر حجت باشد، یعنی مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع عرفاً قبیح است؛ یعنی عرفاً استحقاق عقوبت دارد؛ یعنی اگر مولا عقابش کند، عقابش عرفاً قبیح نیست.
این بحث «حسن و قبح» بعداً خواهدآمد، اجمالاً عرض کنم: حسن و قبح، یا عقلی است، یا عفلائی است، و یا عرفی است.
فارق «حسن و قبح عقلی» با «حسن و قبح عقلائی و عرفی»
فرق حسن و قبح عقلی با حسن و قبح عرفی این است که حسن و قبح عقلی، از امور واقعی است اما حسن و قبح عرفی، از امور اعتباری است؛ مثل ملکیت، مثل زوجیت، مثل سلطنت. آن که واقعی اعتباری بود، منجزیت بود. اعتبار، یعنی یک نحوه توافق و تبانی است.
فارق «حسن و قبح عرفی» با «حسن و قبح عقلائی»
حسن و قبح عقلائی هم اعتباری است. پس تا اینجا حسن و قبح عرفی، مثل حسن و قبح عقلائی، فرقش با حسن و قبح عقلی، در این است که اعتباری است. فارق بین حسن و قبح عرفی با حسن و قبح عقلائی در چیست؟ حسن و قبح عرفی با حسن و قبح عقلائی سه فرق دارند:
فرق اول: حفظ نظام
حسن و قبح عقلائی، دائماً منشأش حفظ نظام است؛ آن حسن و قبح هایی که به خاطر حفظ نظام اعتبار شدهاست، حسن و قبح عقلائی است. اما اگر منشأی غیر از حفظ نظام داشته باشد، حسن و قبح عرفی است.
فرق دوم: شمولیت نسبت به مکان و زمانهای مختلف
از فوارق مهم، این است که چون منشأ حسن و قبح عقلائی «حفظ نظام» است، حسن و قبح عقلائی، زمان و مکان و دیانت را هیچوقت قبول نمیکند؛ یعنی هیچوقت نمیگوییم: در این زمان یا در گذشته، نزد متشرعین یا غیره، بلکه مربوط به حفظ نظام اجتماعی است، کاری به زمان و مکان و خصوصیات ندارد.
مثلاً اگر گفتیم: «بردهداری در این زمان قبیح است»، به این خاطر است که موضوع عوض شدهاست؛ الآن مخلّ نظام اجتماعی است، ذر گذشته مخلّ نبوده بلکه کمک میکرده به نظام اجتماعی. پس در «بردهداری» سیرهی عقلا عوض نشده، موضوع عوض شده.
سؤال: بردهداری چرا الآن باعث اختلال نظام اجتماعی میشود؟
پاسخ: چون تبعاتی دارد که با زندگی شهری امروز در تضاد است و در امنیت اجتماعی ایجاد خلل میکند.
در آینده اگر طوری بشود که دروغگفتن مخلّ به نظام اجتماعی نباشد(1) ، قبیح نخواهدبود. پس حسن و قبح عقلائی اگر زمان و مکان برمیدارد، به جهت تبدل موضوع است.
پس حسن و قبح عقلائی، با تغییر زمان و مکان، تغییرنمیکند الا این که موضوعش (اختلال نظام) تغییرکند. اما حسن و قبح عرفی، با تبدل زمان و مکان ممکن است تغییرکند بدون این که موضوعش تغییرکند. برای مثال در عرف مسلمین شرب خمر قبیح است، اما در اکثر عرفها شرب خمر قبیح نیست. در اکثر عرفها ازدواج با محارم قبیح است، اما در بعضی عرفها قبیح نیست. در بعضی عرفها بیحجابی قبیح است، و عرفهایی هست که بیحجابی در آن عرفها قبیح نیست. آن حسن و قبحهایی که ارتباطی با عقلا بما هم عقلا ندارد و ربطی به حفظ نظام اجتماعی ندارد، حسن و قبح عرفی است.
1) (1) - مثلاً اگر هر کسی دستگاهی داشته باشد که دروغها را تشخیص بدهد طوری که دروغ بیفایده بشود، در این صورت کسی دروغ نمیگوید و دروغگفتن هم چون مخلّ نظام اجتماعی نیست قبحی ندارد.
البته گاهی وقتها حسن و قبح عرفی، مستتبع حسن و قبح عقلائی است؛ مثلاً اگر در جامعهای شرب خمر قبیح باشد به نحوی که رفتاری هنجارشکن تلقّی بشود، چون رفتار هنجارشکن مخلّ نظام اجتماعی بوده و قبح عقلائی دارد، پس شرب خمر هم قبح عقلائی دارد.
سؤال: آن تکالیف شرعیای که مخالفت با آنها باعث هنجارشکنی شده و درنتیجه به حکم عقلا قبیح است، قاعدتاً باید حجیت عقلائیه داشته باشد. پس انکار حجیت عقلائیه، شمولیت ندارد.
نتیجهی مباحثه: محذوری که باعث میشود قطع به تکالیف شرعی حجیت عقلائیه نداشته باشد، دو محذور بود: یک محذور این بود که عقلا دربارهی تکالیف شرعیه و در ارتباط با خداوند متعال اظهار نظر نمیکنند؛ چون باعث اختلال نظام نمیشود. محذور دیگر این بود که عقلا هیچ قطعی را معذِّر و منجِّز نمیدانند؛ بلکه هر تکلیفی را منجَّز میدانند الا این که سببی که باعث قطع بر خلاف آن شده را معذِّر بدانند. در مانحنفیه (معصیتهای هنجارشکن) محذور اول نیست، ولی به خاطر محذور دوم، قطع به این تکالیف هم حجیت عقلائیه ندارد.
فرق سوم: شمولیت نسبت به روابط انسان با خدا
فرق سوم که فرق مهمی است، این است که حسن و قبح عقلائی، فقط و فقط دایرهاش فعل اختیاری انسان است در قبال سایر انسانها، اما دایرهی حسن و قبح عرفی اعم است و حتی شامل رفتار انسان در قبال خداوند و رفتار خداوند در قبال انسان هم میشود؛ مثلاً در نزد مسلمین معصیت خداوند رفتار قبیحی است، و حال این که به لحاظ عقلائی اصلاً متصف به حسن و قبح نمیشود. عذاب الهی نسبت به اطفال، نزد همه قبیح است؛ اگر خداوند عالم اطفال را به جهنم ببرد، عرفاً نزد همه قبیح است؛ حتی آنهایی که به خدا اعتقاد ندارند؛ آنها هم معتقدند که اگر خدایی باشد و در قیامت اطفال را به جهنم ببرد، این فعلش قبیح است. البته اگر حسن و قبح عقلی را بپذیرید، قبیح عقلی است. اگر حسن و قبح عقلی را ردکردیم، این حسن و قبح، عرفی است. یا مثلاً تعذیب حیوان، عرفاً قبیح است.
کسانی که حسن و قبح عقلی را منکرند، تمام آنچه که راجع به خداوند گفته میشود، عرفی است؛ منکرین «حسن و قبح عقلی»، رفتار خداوند را بر اساس حسن و قبح عرفی پذیرفتهاند؛ بر اساس «حسن و قبح عقلی» نپذیرفتهاند چون معتقد نیستند، و نه بر اساس «حسن و قبح عقلائی» چون موضوعاً خارج است و باعث «اختلال نظام» نمیشود.
منشأ حسن و قبح عرفی
منشأ حسن و قبح عرفی چیست؟ یک بخشش مربوط به اعتقادات و عادات و سنن و تعلیم و تربیت است، بخشی هم مربوط به شبیهسازی است؛ مثلاً اگر بچهای را کسی بسوزاند، قبیح است، قبحش عقلائی است، این را تسرّی میدهند به فعل اختیاری خداوند، درحالیکه غافلاند از این که: «این حسن و قبح، یک حسن و قبحی است برای حفظ نظام اجتماعی و درنتیجه موضوعاً از تحت این حسن و قبح خارج است.»، اما عرف این تفطّنها را ندارد.
این حسن و قبح عرفی، پارهای از مشکلات ما در بحث دین را حل میکند، لذا ما خیلی به آن اعتقاد داریم و در مباحث علمی ما در آینده هم خیلی مهم است.
مراد از حجیت عرفیه
اگر «قطع» حجت عرفی باشد، یعنی اگر قطع به تکلیف فعلی پیداکردم و مخالفت کردم، آیا عرفاً مستحق عقوبتم یا نه؟ اگر بگوییم: «عقابم از طرف مولا را عرف قبیح میبیند.»، این قطع عرفاً منجِّز است.
بررسی حجیت عرفیه
آیا قطع عرفاً حجت است یا حجت نیست؟
در رابطهی انسان با انسان
معذِّر نیست
ما معتقدیم که قطع در نزد عرف اصلاً معذِّر نیست؛ یعنی اگر کسی با تکلیف فعلیای که قطع به عدمش دارد مخالفت کرد، قطعش معذِّر نیست، الا این که اگر قطعش نوعی باشد، عرفاً سببش معذِّر است. پس در رابطهی انسان با انسان، قطع معذر نیست.
منجِّز نیست
در رابطهی انسان با انسان، قطع منجِّز هم نیست؛ یعنی اگر کسی با تکلیف فعلی مقطوعش مخالف کند، اگرچه مستحق عقوبت است، اما نه از این جهت که قاطع است، بلکه عرف هم مثل عقلا هر تکلیفی را منجَّز میدانند مگر این که معذِّری داشته باشد. حتی اگر جاهل مرکب یا غافل باشد ولی در غفلتش عذری نداشته باشد، آن تکلیف بر او منجَّز است. إنشاءالله در اصول عملیه خواهیم گفت که نسبت به جاهل مرکب مقصر و غافل مقصر، قائلیم که تکلیفش فعلی و منجَّز است و بر نفس مخالفت تکلیف عقوبت میشود. عرف هم همینطور است؛ اگر با تکلیف مقطوع مخالفت کردید مستحق عقوبتید نه لأجل قطع، بل لأجل عدم معذِّر. لذا شاکّ و جاهل مرکب و غافل، مستحق عقوبت است.
اگر احتمال میدهد پدرش گفته: «نان بخرد» و فرض هم این باشد که اطاعت پدر جایز باشد، اگر برائت شرعیه رسیده و مولا خودش ترخیص داده، آن ترخیص عذرش است. اگر ترخیص ندادهاند، بر او واجب است که احتیاط کند و برود نان بخرد، و اگر نخرد و درواقع باید میخریده، مستحق عقوبت است. اگر تحقیق میکرد و به نتیجه نمیرسید، معذور بود. در تکالیف شرعیه هم همین را میگوییم؛ هر تکلیفی بر ما منجَّز است اگرچه حتی یکمیلیاردم احتمال بدهیم، الا این که مرخِّصی داشته باشیم.
تذکر: همهی اینها قطع نظر از برائت شرعیه است.
در رابطهی انسان با خداوند
در دایرهی انسان و خداوند، معتقدیم عرف همان را میگوید که در دایرهی انسانها با انسانها میگوید؛ یعنی قطع به عدم تکلیف، معذِّر نیست. و قطع به تکلیف، منجِّز نیست. نفس احتمال، منجِّز است. عرف هیچ فرقی نمیگذارد بین مولای حقیقی که خدوند است با مولای عرفی؛ همانطور که در مولای عرفی قطع نه معذر است نه منجز، همانطور هم در پیشگاه خداوندی میگوید که «قطع» نه معذِّر است و نه منجِّز.
نتیجه: عدم حجیت عرفیهی قطع
نتیجه این میشود که «قطع» عرفاً حجت نیست، نه در رابطهی انسانها با یکدیگر، و نه در رابطهی انسانها با خداوند و یا خداوند با انسان.
جمعبندی: انکار حجیت عقلیه و عقلائیه و عرفیه
سه حسن و قبح داریم: عقلی، عقلائی، عرفی. سه حجیت هم داریم: بر اساس حسن و قبح عقلی، عقلائی و عرفی. «حجیت عقلیه» را نپذیرفتیم چون قائلیم که وجوب اطاعت خداوند عقلی است نه فطری. «حجیت عقلائی» را نپذیرفتیم؛ چون گفتیم: رفتار خداوند در برابر انسانها و رفتار انسانها در برابر خداوند، چون تأثیری در «اختلال نظام» ندارد، اصلاً از دایرهی حسن و قبح عقلائی بیرون است. و در حسن و قبح عرفی هم حجیت را نپذیرفتیم. پس بنابراین حجیت قطع را عقلاً و عقلائاً و عرفاً نپذیرفتیم. باقی میماند حجیت شرعیه؛ حجیت شرعیه، مبتنی بر هیچ حسن و قبحی نیست، توضیح «حجت شرعیه» و این که: «قطع آیا شرعاً حجت است یا حجت نیست؟» إنشاءالله بعد از تعطیلات، سیزدهم آذرماه.
موضوع: حجج و امارات (قطع / حجیت شرعیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در بحث حجج و امارات بود، ابتدا بحث «قطع» مطرح کردیم. در بحث «قطع» گفتیم که در جهاتی بحث میکنیم؛ جهت اول، در حجیت قطع بود. در بحث از «حجیت قطع» عرض کردیم که در مقاماتی بحث میکنیم؛ مقام اول، معنای حجیت بود؛ گفتیم که «حجیت» یک معنای عرفی دارد که در لسان علمای ما هم به همین معنا به کار برده میشود؛ ما یُحتجّ به، ما یصح الاحتجاج به. لکن در اصول به دنبال تنجیز و تعذیر هستیم، و حجیت در اصول دقیقاً به همین معنای منجزیت و معذریت است. قطع اگر حجت باشد، یعنی منجِّز و معذِّر است.
گفتیم: تنجیز و تعذیر، دو امر واقعی است نه اعتباری.
اگر مثلاً قطعی که منجز است تعلق بگیرد به تکلیف فعلی، آن تکلیف فعلی میشود «منجَّز»، و اگر تعلق بگیرد به عدم تکلیف فعلی، آن تکلیف معذَّر است. تکلیف فعلیای که عقوبت بر مخالفتش قبیح نیست، معذَّر است. تکلیف فعلی ای که عقوبت بر مخالفتش قبیح است، منجَّز است. پس اگر قطع حجت باشد، یعنی اگر تعلق بگیرد به تکلیف فعلی، آن تکلیف منجَّز میشود؛ یعنی عقوبت بر آن قیبح نیست.
بعد واردشدیم در مقام دوم؛ اثبات حجیت قطع. در تعریف تنجیز و تعذیر، از حسن و قبح صحبت کردیم. و چون سه حسن و قبح داریم، پس سه حجیت هم داریم: عقلی، عقلائی، عرفی.
فارق بین حسن و قبح عقلی با دو حسن و قبح دیگر در چیست؟ حسن و قبح عقلی اگر قائل به آن بشویم، واقعی است. ولی عقلائی و عرفی، اعتباری است. فارق بین حسن و قبح عقلائی و عرفی در چیست؟ هر حسن و قبحی که بر اساس حفظ نظام اجتماعی باشد، عقلائی است. و هر حسن و قبحی که بر اساس حفظ نظام اجتماعی نباشد، عرفی است.
سؤال شد که: حجیت قطع نسبت به تکلیف آیا عقلی است یا عقلائی است یا عرفی است؟ «عقلی است» یعنی عقوبت خداوند بر مخالفت تکلیف مقطوع عقلاً قبیح نیست، «حجیت عقلائی» یعنی عقوبت خداوند بر مخالفت تکلیف مقطوع عقلائاً قبیح نیست، «عرفی است» یعنی عقوبت بر مخالفت تکلیف مقطوع عرفاً قبیح نیست.
بعد وارد این سه حجیت شدیم و گفتیم که قطع عقلاً حجت نیست؛ چون حجیتش موقوف بر دو مقدمه است؛ یکی این که حسن و قبح عقلی را قبول کنیم و دیگر این که قبول کنیم که اطاعت خداوند به حکم عقل واجب است. حسن و قبح عقلی را تسلّم کردیم، ولی گفتیم: اطاعت خداوند عقلاً واجب نیست.
عقلائاً هم جت نیست به سه دلیل: اولاً در سیرهی عقلا قطع حجت نیست. ثانیاً حتی اگر عند العقلاء هم حجت باشد، در دایرهی افعال انسان است؛ چون موضوع حسن و قبح عقلائی، فقط فعل انسان است. و ثالثاً حتی اگر شامل فعل خداوندی بشود، مربوط به حفظ نظام این دنیاست و مربوط به آخرت نمیشود، در حالی که در اصول، بحث آخرت است.
حجیت عرفیه را هم قبول نکردیم؛ چون گفتیم: قطع در نزد عرف اصلاً بما هو قطع حجت نیست؛ هیچوقت به قطع احتجاج نمیکنند؛ چه در مقام تنجیز، و چه در مقام تعذیر.
فقط یک حجیت دیگر باقی ماند، و آن، حجیت شرعیه است که بحث امروز ماست.
حجیت شرعیه
معنای حجیت شرعیه
ابتداءً حجیت شرعیه را توضیح بدهم؛ گفتیم که سه حسن و قبح بیشتر نداریم: عقلی و عقلائی و عرفی، پس این حجیت از کجا آمدهاست؟! مراد از «حجت شرعی» این است که «قطع» را شارع اماره قراردادهاست بر تکلیف؛ چه امارهی تنجیزی، و چه امارهی تعذیری. هر مولایی اختیار دارد که جعل اعتبار کند و مثلاً بگوید: «اگر فلانی گفت، قول او در نزد من معتبر است.». در این صورت، حجیتش از باب احدالامارات اثبات میشود.
اشکال: قطع از امارات نیست.
پاسخ: اگر مشهور به قطع «اماره» نمیگویند، به همین خاطر است که حجیتش را جعلی نمیدانند. اگر گفتیم: «شرعی است»، قطع هم امارهای از امارات است.
اگر حجیت شرعیه داشته باشد، حسن و قبح عقوبت الهی، عرفی است؛ چون بر خلاف اعتبار خود عقوبت کردن، نه قبح عقلی دارد که عقل مستقلاً حکم به قبح ان کند، و نه باعث اختلال نظام میشود که عقلا حکم به قبح آن کنند. بلکه هر مولایی اگر حجتی جعل کرد، بعد از جعل حجیت اگر بر مخالفت تکلیفی که بر آن اماره جعل کرده عقوبت کند، عرفاً قبیح است.
عدم حجیت شرعی قطع
پس بحث ما این است که آیا شارع قطع را به عنوان یک حجت اعتبارکرده یا نکرده؟
شارع میتوانست جعل کند، اما دلیلی نداریم بر این که شارع برای «قطع» حجیت جعل کرده باشد.
تنها دلیل جعلبودن حجیت قطع
تنها دلیلی که گفتهاند، آیهی «لاتقفُ ما لیس لک به علم: پیروی نکن از چیزی که به آن علمی نداری»(1) است. تقریب استدلال به این آیه، به این نحو است که آیه از اتّباع غیر علم نهی کردهاست، پس طبق این آیه اتّباع غیر علم حرام است. متفاهم عرفی از حرمت اتّباع غیر علم، وجوب اتّباع علم است. مثلاً اگر دو راه باشد، وقتی بگویند: «از این راه نرو»، یعنی از آن راه برو. وقتی بگویند: «از غیرفقیه تقلید نکن»، فهم عرفی این است که: «از فقیه تقلیدبکن». معنای عرفی علم، جامع است بین قطع و اطمینان. پس، از این آیه فهمیده میشود که «علم» حجت است. و علم عرفاً دو شقّ است: قطع و اطمینان. پس، از این آیه استفاده میشود لزوم اتّباع از قطع و یقین، پس در نزد شارع، علم و قطع حجت است؛ هم منجِّز است و هم معذِّر است. این، آیهای است که میشود به آن استدلال کرد برای حجیت شرعیهی قطع.
پاسخ: ارشاد به اثر تکوینی علم
ما گفتهایم این آیه دلالتی بر حجیت نمیکند. ما انسانها دائماً بر اساس قطع یا بر اساس علم عمل میکنیم، این اثر تکوینیِ علم است؛ وقتی قطع دارم که این مایع سمّ است، شربش نمیکنم، مهم نیست که این مایع سمّ باشد یا نباشد. این که «تحرک ما، بر اساس علم ماست.»، اثر تکوینی علم است.
1) (1) - اسراء:36.
وقتی به مردم نگاه میکنیم، میبینیم همهی مردم به علمشان عمل میکنند، اما عدهای از انسانها به ظنونشان هم عمل میکنند، بلکه به احتمالات هم عمل میکنند؛ مثلاً وقتی احتمال میدهند که سرقتی که رخ داده کار زید است، اعلام میکنند که: «سرقت، کار زید است.»!
البته افراد خردمند، از باب احتیاط، به ظن و احتمال ترتیب اثر میدهند، این، از باب حجیت ظن و احتمال نیست، بلکه از باب احتیاط است. اما افراد بیخرد، همانگونه که به علمشان عمل میکنند، به ظن و احتمال هم عمل میکنند؛ همین که ظن برایشان پیداشد که فلانکار خوب است، میگویند: «آن کار، خوب است.».
امری که در این آیهی شریفه است، اشاره به همان روش خردمندانه است؛ میگوید: از ظنّ و گمان پیروی نکنید. میگوید: خردمند باشید؛ بر اساس ظن و توهم زندگی نکنید، بر اساس علم زندگی کنید. پس این آیه کاملاً ناظر به اثر تکوینی علم است، نه این که ناظر به اعتبار حجیت برای علم باشد.
اگر هم نگوییم که این آیه ظهور در این معنا دارد، احتمال این معنا هم آیه را از دست مستدلّ خارج میکند؛ چون او میخواست استظهارکند و لذا باید این احتمال را دفع کند.
در این آیهی شریفه احتمال دیگری هم هست، ولی همین احتمال کافی است که نتوان برای حجیت شرعیهی علم و قطع به آن استدلال کرد.
پس امر در این آیه، ارشاد به اثر تکوینی علم است؛ که آن اثر تکوینیای که علم دارد را فقط بر علم مترتّب کنید و بر غیر علم مترتّب نکنید، در حالی که ما دنبال اثر تنجیزی و تعذیری علم هستیم، پس این آیه دلالت بر اعتبار یقین و قطع نمیکند.
پس «قطع» جنبهی تنجیزی و تعذیری ندارد؛ نه منجِّز تکلیف است و نه معذِّر تکلیف است. لذا ما از کسانی هستیم که قائلیم که قطع بما هو قطع حجت نیست. این «بما هو قطعٌ» را بعد إنشاءالله در تنبیهات توضیح بیشتری خواهم داد؛ تکلیف مقطوع، حجت است و مخالفت با آن عقوبت دارد، اما نه به خاطر حجیت قطع.
موضوع: حجج و امارات (قطع / تنبیهات / تنبیه اول: معضل حجتنبودن قطع)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «حجیت قطع» بود؛ اگر قطع تعلق بگیرد به یک تکلیف فعلی، آیا این قطع منجِّز است. نتیجهی بحثهای سابق این شد که قائل شدیم قطع بما هو قطعٌ، نه منجِّز است و نه معذِّر است. امروز میخواهیم واردبشویم در تنبیهات قطع.
تنبیهات
تنبیه اول: معضل حجتنبودن قطع
اشکال: حجیت هیچ چیزی قابل اثبات نیست
اشکالی مطرح شده؛ که اگر قطع حجت نباشد، حجیت هیچ شیئی قابل اثبات نیست؛ مثلاً یکی از حججی که در اصول مطرح میشود، «ظهور» است؛ سؤال میشود: آیا نسبت به حجیت ظهور قطع دارید یا ندارید؟ اگر قطع دارید و این قطع حجت نباشد، پس حجیت ظهور، ثابتشده نیست. روی هر حجتی که انگشت بگذارید، این اشکال مطرح است. اگر قطع به حجیت خبر ثقه دارید و قطع حجت نیست، پس حجیت خبر ثقه ثابت نیست. قطع به حجیت خبر واحد درحالیکه قطع حجت نباشد، شبیه این است که یک شخص ضعیفی بگوید: «خبر ثقه حجت است». اگر بگوییم: «قطع دارم که اطمینان حجت باشد» و قطع حجت نباشد، چطور میتوانیم حجیت اطمینان را اثبات کنیم؟! لذا حجیت قطع، بحث مهمی است. اگر حجیت قطع را زیر سؤال بردیم، حجیت هیچ چیزی قابل اثبات نیست. این، عمده اشکالی بوده که در اذهان علمای ما بودهاست. اگر قطع حجت نباشد، چطور میتوانیم حجیت امور دیگر را اثبات کنیم؟! این، اشکالی است که باید جواب داده بشود.
پاسخ: اثر تکوینی قطع
این اشکال، وارد نیست؛ بحث ما، حجیت قطع است. اما قطع یک اثر تکوینی دارد که محل نزاع نیست؛ آن اثر تکوینی، این است که ما انسانها دائماً بر طبق قطع عمل میکنیم. وقتی قطع دارم که مایعی سمّ است، شربش نمیکنم، چه در خارج سمّ باشد و چه نباشد. وقتی برای ما قطع حاصل بشود، نفس ما به دنبال این قطع عمل میکند. خداوند نفس ما را اینطور آفریده؛ خداوند میتوانست انسانها را طوری بیافریند که وقتی قطع پیدامیکردند، به عکسش عمل کنند.
منظورمان از «اثر تکوینی» این نیست که سلب اختیار بشود، امکان دارد انسانی هم پیدابشود که طبق قطعش عمل نکند. اگر در مقام ترتیب اثر دادن باشم، به تکالیف مقطوع عمل میکنم.
این که «قطع دارم که خبر واحد حجت است»، به این معنی است که قطع دارم خداوند روز قیامت من را طبق قطعم مؤاخذه میکند، به این قطعم ترتیب اثر میدهم.
اشکال: اگر این قطع را پیداکرد و عمل نکرد، چرا آن دنیا عقاب بشود؟
پاسخ: اگر خبر واحد حجت باشد، و خبر واحد گفته نماز واجب است و این شخص نمازنخواند، روز قیامت عقلاً یا عقلائاً یا عرفاً مستحق عقوبت است.
پس ما که حجیت قطع را قبول نداریم، با هیچ مشکلی مواجه نمیشویم؛ «قطع حجت نیست» یعنی نمیتوانیم به آن احتجاج کنیم، اما طبق آن عمل میکنیم. و شارع هم میتواند ما را بر مخالفت با قطعمان عقاب کند، اما نه به خاطر حجیت قطع.(1)
1) (1) - همانطور که استاد قبلاً هم فرمودهاند، هر تکلیفی منجَّز است الا این که از سببی برایمان قطع بر خلاف حاصل بشود و احتمال تکلیف منتفی بشود که آن سبب نوعاً معذِّر باشد. مقرر.
قطع دارم که ظهور حجت است، اما خود این قطع من حجت نیست و هیچ محذوری هم پیدانمیشود؛ حجیت قطع، یک بحث است، عملکردن ما به قطع، بحث دیگری است. در این که ما بر طبق قطع عمل میکنیم، بحثی نیست، اما نمیتوانیم به قطع احتجاج کنیم و اگر گفتند: «چرا فلانکار را نکردی؟»، بگوییم: «قطع داشتم».
مرحوم شیخ دیده که اگر ما حجیت قطع را زیر سؤال ببریم، حجیت هیچ چیزی اثبات نمیشود.
پس چرا به قطع عمل کنیم؟
اشکال: اگر قطع حجت نیست و در مقام «احتجاج» نمیتوان به آن احتجاج نمود، پس چرا باید به این قطع عمل کنم؟
پاسخ: از باب دفع ضرر محتمل؛ قطع من به حجیت ظهور، یعنی اگر با آن مخالفت کنم، عقوبتم قبیح نیست. و این، ربطی به حجیت قطع ندارد؛ از باب دفع ضرر محتمل باید به ظواهر ترتیب اثر بدهم، چه قطع حجت باشد و چه نباشد. اگر مخالفت کردم با تکلیفی که قام علیه الظهور، و قطع دارم نسبت به حجیت ظهور عند العقلا، عقوبت مولا نسبت به من آیا نزد عقلا قبیح است یا قبیح نیست؟ و این، ربطی به حجیت قطع بما هو قطعٌ ندارد. آنچه مهم است و باعث تنجّز تکلیف میشود، احتمال عقوبت است، نه قطع به آن؛ نفس «احتمال» منجِّز است. قطع هم منجز است، اما نه از باب قطع، بلکه از باب احتمال. تمام کلام در این است که: «استحقاق عقوبت» آیا با قول به «عدم حجیت قطع» تنافی دارد یا ندارد؟ وقتی از طرفی قطع حجت نباشد ولی از طرف دیگر قطع داشته باشم به حجیت ظواهر عند العقلا، به خاطر احتمال عقوبت در مخالفت با ظواهر، استحقاق عقوبت دارم، نه به خاطر قطع.
اگر گفتیم: «ظهور واصل، حجت است.»، معنایش این است که «وصول ظهور» حجت است؟! در مانحنفیه هم اگر گفتیم: «ظهوری که مقطوعالحجیت است، حجت است.»، معنایش این نیست که قطع حجت است.
ما قائلیم که تکلیف مقطوع منجَّز است، اما نه از باب قطع به استحقاق عقوبت، بلکه از باب احتمال استحقاق عقوبت. ما مجرد احتمال را منجِّز میدانیم.
اشکال آنها این است که در اصل این نظریه تناقض است. ما میخواهیم بگوییم: «اینطور نیست»، فقط میخواهیم این تناقض را برداریم، در تنبیهات بعدی میگوییم که مجرد احتمال، منجِّز است، ولی منجِّز لولایی است؛ یعنی به نحو اقتضاست؛ اگر معذِّری آمد، اتّباعش لازم نیست. در مانحنفیه فقط همینقدر نیاز داریم که این تناقض را حل کنیم؛ که اگر نفی حجیت از «قطع» کردیم، لازمهاش عدم اثبات حجیت برای هیچ شیئی نیست؛ چون مجرد «احتمال» منجِّز است. قطع داریم که مجرد احتمال، منجِّز است، و این قطعم هم حجت نیست، ولی اثر تکوینیِ این قطع این است که طبق آن قطع عمل میکنم. اگر طبق قطعم عمل نکنم استحقاق عقوبت دارم، اما نه از باب «حجیت قطع»، بلکه از این باب که هر تکلیفی به مجرد احتمال منجَّز است. پس منجِّز، احتمال است، نه قطع.(1)
1) (2) - توضیح مقرر: حجتنبودن قطع، به این معنی نیست که به قطعهایم ترتیب اثر نمیدهم؛ من قطع دارم الآن روز است، و حجیت دربارهی این قطع معنی ندارد. من قطع دارم: «احتمال تکلیف، منجِّز است.» و حجیت دربارهی این قطع معنی ندارد، اما حجتنبودن این قطع، به این معنی نیست که «پس ترتیب اثر به آن نمیدهم»، و نیز حجتنبودن این قطع، تلازمی با حجتنبودن مقطوع (احتمال تکلیف) ندارد؛ در عین این که این قطع حجت نیست، احتمال تکلیف منجِّز است. درواقع آنچه منجِّز تکلیف است، احتمال تکلیف است، از یک درصد تا صددرصد. «احتمال» از صفر که بالاتر برود، حجت است، پس قطع هم حجت است، اما نه بما هو قطعٌ، بل بما هو احتمالٌ، اگرچه احتمال صددرصد.
پس این نظریه این اشکال را ندارد؛ میتوانیم بگوییم: «قطع حجت نیست» ولی امور دیگر را حجت بدانیم.
اشکال تسلسل در حجیت قطع و پاسخ به آن
بعضی نقض واردکردهاند به این که اگر قائل به حیجت قطع بشویم باز هم به مشکل برمیخوریم؛ قطع دارم که قطع حجت است. از این قطع دوم سؤال میشود که: آیا حجت است یا حجت نیست. اگر بگوید که قطع دارم که آن قطع هم حجت است، سؤال از این قطع میکنیم، به تسلسل میانجامد.
جواب داده شده که این، یک تسلسلی نیست که محال باشد؛ تسلسل را بعضی مطلقاً محال میدانند مثل متکلمین، بعضی فقط در سلسلهی علل محال میدانند مثل حکما، بعضی هم قائلند که دلیلی بر استحالهی تسلسل نداریم. آنهایی که تسلسل را محال میدانند که عمدهشان حکما باشند، این نوع تسلسل را محال نمیدانند. پس این نقض و اشکال، دربارهی خود «قطع» واردنمیشود.
موضوع: حجج و امارات (قطع / تنبیهات / تنبیه دوم)
خلاصه مباحث گذشته:
وارد در تبیهات قطع شدیم، تنبیه اول را متعرض شدیم، امروز وارد در تنبیه ثانی میشویم.
تنبیه دوم:
تنبیه دوم، تنبیه بسیار مهمی است در روشنشدن معذِّریت و منجِّزیت قطع. مرحوم آخوند تکلیف را به چهار مرحله تقسیم میکرد، مرحوم میرزای نائینی قائل بود که حکم فقط دو قسم دارد. نظریهی مرحوم میرزا بعد از ایشان خیلی جا افتاد و دیگران هم این نظریه را پذیرفتند و نظریهی رائجی شد.
حکم کلی و جزئی
مرحوم میرزا فرمود که: هر حکمی، یا کلی است یا جزئی است. طهارة الماء، کلی است. طهارة هذا الماء، جزئی است. وجوب الحج، کلی است، وجوب الحج علی زید. مرحوم میرزا اسم حکم کلی را «جعل» گذاشت و اسم حکم جزئی را «مجعول» گذاشت. البته این دو اسم خصوصاً جعل، اسم مناسبی نیست، ولی لعلّ اسم مناسبتری پیدانکردهاند. مرحوم میرزا برای مجعول، اسم دیگری هم گذاشت به نام «حکم فعلی». پس منظور میرزا از حکم فعلی، همان حکم جزئی و مجعول است.
سؤال: یعنی آیا نمیشود حکم کلی فعلی بشود؟
پاسخ: حکم کلی فعلی، مثل کوسه و ریشپهن است.
جعل، عقیب الانشاء پیدامیشود. بعداً اسم انشاء را مرحوم آقای صدر «عملیةالانشاء» گذاشت تا با جعلی که به معنای حکم کلی است متفاوت باشد. ما اسم «عملیةالانشاء» را «تشریع» گذاشتهایم.
مجعول وقتی محقق میشود که موضوع در خارج فعلی بشود. در همین مثال «حج» وقتی که برای اولین بار خداوند فرمود: «و لله علی الناس حج البیت من استطاع إلیه سبیلا»، تشریع بود و یک حکم کلی پیداشد که عبارت بود از «وجوب الحج علی المکلف المستطیع». مجعول وقتی محقق میشود که مکلفی در خارج مستطیع بشود؛ همین که زید مکلف و مستطیع شد، وجوب حج در نزد او فعلی میشود.(1)
در مسلک میرزا، هم جعل و هم مجعول، هر دو امر اعتباری. در مسلک مرحوم آقای صدر، جعل و حکم کلی اعتباری است و مجعول وهمی است. در مختار ما، هر دو واقعی هستند.
فقط مجعول منجَّز میشود
در نظر این آقایان، تنها مجعول است که متصف به تنجّز و عدم تنجز میشود. تشریع یا جعل، متصف به تنجز یا عدم تنجز نمیشود. وجوب نماز ظهر امروز، نسبت به ما الآن فعلی نیست، عند الزوال فعلی میشود. این وجوب میتواند نسبت به من منجز باشد و نسبت به زید غیرمنجز باشد.
«منجز باشد»، یعنی در مخالفت با آن، استحقاق عقوبت داریم. «منجز نیست»، یعنی در مخالفت با آن استحقاق عقوبت نداریم. مراد از «استحقاق»، استحقاق عقلی است؛ یعنی عدم قبح عقلی عقوبت.
1) (1) - در پرانتز بگویم: مرحوم آقای خوئی میگوید: موضوع، مکلف مستطیع است. ما میگوییم: موضوع، «المکلف الذی استطاع» است. این که میگویم: «موضوع، مکلف مستطیع است.»، طبق نظر مشهور است.
تنجّز یک تکلیف به چیست؟
خوب دقت کنید، این، بحث خیلی مهمی است؛ فعلیت تکلیف، متقوّم به فعلیت موضوع است در عالم خارج. و موضوع هم به دست شارع است که: «چه چیزی را موضوع قراربدهد؟»، سؤال این است که: تنجّز یک تکلیف به چیست؟ تنجز، غیر از فعلیت است؛ تکلیف فعلی، دو قسم است: منجَّز و غیرمنجّز. منجِّز یک تکلیف چیست؟ چه چیزی یک تکلیف فعلی را وارد فاز تنجّز میکند؟
تا زماننا هذا، دو نظریه مطرح شدهاست:
مشهور: منجِّز فقط قطع است
نظریهی رائج و مشهور بین علمای ما این است که منجِّز یک تکلیف، فقط از ناحیهی «قطع» است؛ تا قطعی در بین نباشد، تکلیفی به مرحلهی تنجّز نمیرسد.
متعلّق قطع
قطع، بدون مقطوع نمیشود. قطع ما به چی باید تعلق بگیرد تا تکلیف من فعلی بشود؟ گفتهاند: به یکی از سه امر اگر تعلق گرفت، تکلیف من منجز میشود:
امر اول: تکلیف فعلی و مجعول
امر اولی که اگر قطع به آن تعلق بگیرد تکلیف فعلی منجَّز میشود، خود تکلیف فعلی و مجعول است؛ مثلاً زید قطع پیداکند که حج بر او واجب است. این قطع، باعث تنجّز این تکلیف میشود؛ یعنی اگر حج نرود، در روز قیامت، عقلاً مستحق عقوبت است؛ یعنی عقوبت خداوند در حق او قبیح نیست. و این استحقاق عقوبت و قبیحنبودن عقابش را همان قطعش باعث شد.
امر دوم: قطع به حجت بر تکلیف فعلی
امر دومی که باعث میشود تکلیف فعلی منجَّز بشود، قطع به حجیت طریق است. مثلاً قطع ندارد، ولی شخص ثقهای به او گفتهاست که مستطیع است و او هم قطع دارد که خبر ثقه بر او حجت است. درست است که «وجوب حج» به خاطر «خبر ثقه» اثبات شد، ولی این حجیت حقیقتاً از ناحیهی قطع به حجیت خبر واحد بر وجوب حج است. مثل این است که آب شور است، اما شوریاش مال نمکی است که در آب است. در این صورت، زید به خاطر ترک حج، عقلاً مستحق عقوبت است، ولی این استحقاق عقوبت، از ناحیهی قطعی که به حجیت این خبر داشت.
امر سوم: قطع اجمالی
امر سوم این است که همان قطعی که در امر اول و دوم گفتیم را به قطع اجمالی تبدیل کنیم؛ اجمالاً قطع دارد که یک تکالیف فعلی متوجه او هست؛ میداند که: «یا حج بر او واجب است یا صوم یا صلات»، همین قطع اجمالی به تکلیف فعلی، همان کار قطع تفصیلی به وجوب را میکند و وجوب حج که فعلی است را به حد تنجّز میرساند. این که «آیا به نحو اقتضاست یا به نحو علّی است؟» بحثهای بعدی است.
خلاصه
پس منجِّز فقط قطع است که یا باید تعلق بگیرد به تکلیف فعلی، یا باید تعلق بگیرد به حجت، یا به نحو قطع اجمالی به یکی از این دو تعلق بگیرد.
حجیت همهی حجج، از قبیل شوربودن آب است. حجیت قطع، از قبیل شوربودن نمک است. تا به قطع منتهی نشود، هیچ تنجزی نمیآید. این، نظریهی رایج بودهاست.
شهیدصدر: احتمال تفصیلی
مرحوم آقای صدر با این نظر مخالفت کرد و گفت: «قطع، منجِّز نیست.»؛ به تعبیر دقیقتر: در تنجز، نیازی به قطع نیست. ایشان فرمود: همین که احتمال تکلیف فعلی را بدهیم، نفس این «احتمال» منجِّز است، البته احتمال تفصیلی، نه احتمال اجمالی. همین که احتمال بدهیم فلان عمل بر ما واجب است ولو به اضعف احتمالات مثل یک در میلیارد، آن عمل بر ما واجب است و دراثر مخالفتش اگر واقعاً واجب بودهاست استحقاق عقوبت داریم. در نزد شارع مقدس «اطمینان» را جعل کرده. یعنی همین که تکلیف فعلی در عالم واقع باشد و در افق نفس ما هم احتمال نفسانی نسبت به آن پیداشد و آن تکلیف فعلی را احتمال دادیم، آن تکلیف فعلی بلافاصله منجَّز میشود. پس آقای صدر معتقد شد که در باب «تنجز تکلیف فعلی» نیازی به قطع نداریم؛ همین که احتمال تفصیلی دادیم، تکلیف فعلی در حق ما منجَّز میشود. پس ما در تنجز یک تکلیف، اصلاً نیازی به قطع نداریم.
مختار: تعمیم نظریهی شهیدصدر
ما فرمایش آقای صدر را تماماً قبول کردیم، لکن دو تعمیم در فرمایش ایشان دادهایم:
تعمیم اول: کفایت احتمال اجمالی
اولین تعمیم، این است که احتمال اجمالی هم کافی است.(1) فرض کنید وجوب حج بر من فعلی است چون مستطیعم ولی نمیدانم، همین که احتمال بدهم در شریعت نسبت به من تکالیف فعلی هست، به مجرد احتمال، وجوب حج نسبت به من منجَّز میشود، لازم نیست خصوص وجوب حج را احتمال بدهم. پس باید همهی احتمالها را اتیان کنم الا این که مؤمِّن داشته باشم.
آقای صدر قائل است که شخصی که از وجوب حج غافل است، تکلیف وجوب حج نسبت به او فعلی غیرمنجَّز است. ما قائلیم که حتی این شخص هم وجوب حج در نزدش فعلی است. روز قیامت، غافل را به جهنم میبرند به خاطر این که رفع غفلت نکردهاست؛ همین که میدانست در شریعت تکالیفی داریم، باید میرفت رفع غفلت میکرد. اگر نکند، مستحق عقوبت است. آقای صدر مکرر گفتهاست که شخص غافل و حتی مقصر، مستحق عقوبت است، ولی شخص مقصر بر تقصیرش عقوبت میشود نه بر تکلیف. مرحوم آقای صدر میگویند: بر ترک حج عقوبت نمیشود چون وجوب حج در حقش فعلی نیست، بلکه بر تقصیر در کسب علم عقوبت میشود. ولی ما میگوییم: بر خود آن تکلیف عقوبت میشود؛ چون در حقش منجَّز است به خاطر همان احتمال اجمالی.
1) (2) - احتمال تفصیلی این بود که در مورد یک تکلیف خاص احتمال تکلیف بدهم؛ مثلاً یک خبر ضعیف در حرمت شرب تتن به من میرسد، به خاطر همین خبر ضعیف، احتمال حرمت شرب تتن میدهم. در احتمال اجمالی، احتمال تکلیف، متوجه یک تکلیف خاصی نیست؛ مثلاً احتمال میدهم از میان سهچهار فعل، یکی از آن افعال بر من واجب شدهاست، و همچنین است احتمال این که شارع تکالیفی به عهدهی من گذاشتهاست که ممکن است از طریق روایات صحیح به ما نرسیدهباشد. مقرر.
تعمیم دوم: دایرهی عقلا
ایشان در تکالیف عقلائیه تابع نظر مشهور شده و گفتهاند: «منجِّز تکالیف عقلائیه، قطع است، نه احتمال.»، ما در دایرهی تکالیف عقلائیه هم گفتهایم که نفس احتمال منجِّز است؛ همین که احتمال بدهم عقلائاً این عمل واجب است، نفس این احتمال، آن تکلیف فعلی را بر من منجَّز میکند؛ یعنی عقلائاً مستحق عقوبتم بر مخالفت با این تکلیف.
ایشان اسم مسلک خودشان را گذاشتهاند: «حقالطاعه»، ما اسم این مختار خودمان را گذاشتهایم: «احتیاط عقلی».
تذکر: احتمال احدالتکلیفین منجِّز است
این که میگوییم: «احتمال، منجِّز است.»، احتمال احدالتکلیفین منجز است: وجوب یا حرمت. اما اگر احتمال کِلَیهما را دادیم، این احتمال منجز نیست. این احتمال که: «شاید واجب باشد و شاید هم حرام»، کَـ«لااحتمال» است.
بحث تنبیه دوم ادامه دارد، إنشاءالله ادامهاش فردا.
موضوع: حجج و امارات (قطع / مقام ثانی / ادامهی تنبیه دوم: حجیت تکلیف)
خلاصه مباحث گذشته:
در تنبیه دوم گفتیم مشهور و رایج بین علمای امروز، تکلیف را به فعلی و غیرفعلی تقسیم میکنند. تقسیم فعلی گفیم: دائرمدار موضوع است در خارج؛ هر گاه موضوع در خارج محقق بشود، تکلیفْ فعلی میشود. «وجوبُ الحج» در مدرسهی میرزا اسمش «جعل» است، و «وجوب الحج علی زید» در مدرسهی میرزا اسمش «مجعول» است. «وجوب الحج علی زید» تکلیف فعلی است و متصف به تنجز میشود؛ یعنی در مخالفتش استحقاق عقوبت است؛ یعنی عقوبت شارع بر آن قبیح نیست.
گفتیم: در نظر مشهور علمای ما، تکلیف فعلی وقتی منجز میشود که به آن قطع تعلق بگیرد؛ یا قطع تفصیلی به خود آن تکلیف، یا قطع اجمالی به آن تکلیف، یا این که قطع به حجتی بر آن تکلیف فعلی قائم بشود که نسبت به حجیت آن حجت قطع داشته باشیم، چه یک واسطه بخورد، چه چند واسطه بخورد.
در قبال مشهور، مرحوم آقای صدر قائل بوده که برای تنجّز یک تکلیف فعلی، نفس «احتمال» کافی است؛ همین که احتمال یک تکلیف فعلی را دادیم، به مجرد این احتمال، این تکلیف، منجز میشود؛ یعنی در مخالفتش استحقاق عقوبت است؛ یعنی عقاب شارع بر مخالفتش قبیح نیست.
اشکال: بازگشت نظریهی «حجیت احتمال» به نظریهی «حجیت قطع»
بحث امروز این است که «قطع» بما هو احتمالٌ حجت است. لکن قبل از این بحث، یک «إن قلت»ی مطرح میشود؛ که نظریهی مرحوم آقای صدر (حجیت احتمال) هم به نظریهی مشهور (حجیت قطع) برمیگردد؛ از آقای صدر سؤال میکنیم: شما که میگویید: «احتمال تکلیف فعلی، منجِّز است.»، آیا شما به همین قطع دارید یا نه؟ اگر قطع دارید که «احتمال تکلیف» هم منجِّز است، پس منجِّزیت «احتمال» هم باز به «قطع» برگشت. پس بنابراین در نظر ایشان هم آن که منجِّز بالذات و نهایی است، قطع است.
پاسخ: احتمال تکلیف، بدون «قطع» هم منجِّز است
از این «إن قلت» جواب میدهیم که اگر کسی احتمال تکلیف فعلی بدهد و آن شخص قاطع به منجِّزیت احتمال نباشد (فقط باید قاطع به عدم تکلیف نباشد)، میگوییم: این احتمالش منجِّز است؛ یعنی این شخص در مخالفتش استحقاق عقوبت دارد. یعنی لازم نیست به «قطع» برگردد؛ اگر شخصی احتمال تکلیف فعلی بدهد، لازم نیست قطع داشته باشد به این که «احتمال تکلیف فعلی، منجِّز است.»، حتی اگر قطع نداشته باشد به این که: «احتمال تکلیف، منجِّز است.»، باز هم تکلیف فعلی در حقش منجِّز است. پس با این که به قطع منتهی نشد، ولی تکلیف در حقش فعلی است و مستحق عقوبت است.
نتیجه: پذیرش نظریهی شهیدصدر و تعمیم آن
پس اگر اولاً ما حسن و قبح عقلی را بپذیریم و ثانیاً وجوب اطاعت خداوند را هم عقلاً بپذیریم، اگر این دو مبنا را بپذیریم کما این که آقای صدر هر دو را پذیرفتهاست، این فرمایش آقای صدر را قبول داریم که: «احتمال تکلیف، منجِّز است.»؛ یعنی در مخالفت با تکلیف محتمل، استحقاق عقوبت هست؛ یعنی عقوبت چنین شخصی قبیح نیست.
ما نه تنها این کلام ایشان را پذیرفتیم، بلکه در دایرهی عقلا هم پذیرفتیم. بنابراین ما هم از کسانی هستیم که قائلیم احتمال تکلیف منجز است. پس تکلیف مقطوع، منجَّز است، اما نه از آن حیث که مقطوع است، بلکه از آن حیث که محتمل است، قطع کالحجر فی جنب الانسان است.
پرسش و پاسخها
پس «احتمال» منجِّز است، الا این که یک معذِّری داشته باشیم. و آن معذِّر هم باید شرعیه باشد در دایرهی شریعت، و باید عقلائی باشد در دایرهی تکالیف عقلائیه، و باید عرفیه باشد در دایرهی تکالیف عرفیه. در دایرهی تکالیف عقلائیه، استحقاق عقوبت است عقلائاً. در دایرهی تکالیف عرفیه، استحقاق عقوبت است عرفاً.
1- تأثیر عقلیبودن وجوب اطاعت
سؤال: مقدمهی دوم چه تأثیری در این بحث دارد؟
پاسخ: اگر اطاعت خداوند وجوب عقلی نداشته باشد، استحقاق عقوبت عقلاً، در کار نیست.
2- وجوب اطاعت و استحقاق عقوبت
اشکال: پس طبق مبنای شما که وجوب اطاعت فطری است، «احتمال» منجِّز نیست!
پاسخ: فقط از باب دفع ضرر محتمل است. اگر داخل آن اتاقی که آتش است نرفتم، از آتش فرارکردم. اما اینطور نیست که اگر آن آتش من را بسوزاند، در این سوزاندن استحقاقی هست. در مانحنفیه هم وقتی وجوب اطاعت خداوند فطری باشد و از باب دفع ضرر محتمل او را اطاعت کنم، لازمهاش استحقاق عقوبت نیست.
3- تلازم انکار «حسن و قبح عقلی» با انکار «وجوب عقلی اطاعت»
بارها گفتهام؛ پارهای از متأخرین وجوب اطاعت عقلی را با فطری جابجا کردهاند. اما اگر جابجاکنند، به هم میخورد و بحث از «تنجز» و «استحقاق» بیمعنا و بلکه قبیح است. فقهایی مثل مرحوم آقای حکیم حسن و قبح عقلی را قبول کردهاند اما وجوب اطاعت را فطری میدانند. شما اگر حسن و قبح عقلی را قبول دارید، معصیت خداوند اگرچه (به خاطر فطریبودن وجوب اطاعت) استحقاق عقوبت نمیآورد ولی (به خاطر حسن و قبح عقلی) عقوبت الهی بر مخالفت تکالیفش قبیح است. پس اگر گفتید: «وجوب اطاعت خداوند، فطری است.»، نه تنها از اشکالات آزاد نمیشوید، بلکه زمین میخورید. اگر حسن و قبح عقلی را منکر بشوید، خوب است؛ با مشکلی مواجه نمیشوید؛ به خاطر «فطریبودن وجوب اطاعت» معتقدمیشوید به «عدم استحقاق»، ولی به خاطر انکار «حسن و قبح عقلی» قبح عقاب لازم نمیآید. اما اگر حسن و قبح عقلی را نپذیرید، عقوبت الهی قبیح میشود!
پس ما چون این دو مقدمه (که مشهور بین علما و پذیرفتهشده است) را در علم اصول تسلّم کردهایم، درنتیجه فرمایش آقای صدر را قبول میکنیم؛ که نفس احتمال، منجِّز تکلیف است. و تکلیف مقطوع هم منجَّز است، اما نه از این حیث که مقطوع است، بلکه از این حیث که محتمل است.
4- عدم لزوم بحث طبق مبنای مختار
سؤال: چرا این بحث را فقط تسلّمی پیش میبرید و طبق مبنای خودتان (در وجوب اطاعت و حسن و قبح عقلی) بحث را مطرح نمیکنید؟
پاسخ: بحث ما «اصول» است، فیزیک و شیمی نیست. فیزیک و شیمی، برای کاربرد است؛ یعنی شما نمیتوانید فیزیک و شیمی را فقط بر اساس پیشفرضهایی بناکنید. اما در دایرهی تکالیف شرعی، هر دو نظام جوابگوست؛ ما میخواهیم به قطع و یقین برسیم که در روز قیامت، مستحق عقوبت نباشیم. هم نظام «حسن و قبح»ی پاسخگوی این نیاز است، و هم نظامی که بر اساس انکارش است.
سؤال: انکارش چطور جواب میدهد؟
پاسخ: ما میخواهیم به این نتیجه برسیم که این انسان در روز قیامت مستحق عقوبت نیست. اگر انسانی که نمازبخواند و روزه بگیرد و زکات بدهد و حج برود و واجبات را اتیان کند و محرمات را ترک کند، به این اطمینان میرسیم که این شخص در روز قیامت مؤاخذه و عقوبتی نخواهدشد.
اشکال: این اطمینان در یک سیستم فکری ارزش معرفتی ندارد.
پاسخ: بارها گفتهام؛ ما در علم «اصول» بحث معرفتی نداریم؛ برای ما مهم نیست که: «نمازجمعه واجب است یا ظهر؟»، آنچه برای ما مهم است، این است که در روز قیامت عقاب نشویم، و ثواب و پاداش اعمالمان را به ما بدهند.
5- توجیه عقوبت الهی در فرض انکار حسن و قبح عقلی
سؤال: اگر شما انکار حسن و قبح کردید و اطاعت خداوند را فطری و از باب دفع ضرر محتمل واجب دانستید، عقاب خداوند چه توجیهی دارد؟
پاسخ: خداوند رفتار ظالمانه به ظلم عرفی نمیکند و قبائح عرفی را مرتکب نمیشود. و این، ربطی به عقل ندارد. این که «در عالم واقع خدا چه کار میکند؟»، بحث دیگری است. ما هیچوقت نمیتوانیم به یک قطعی برسیم که امکان خطا را از یک قطع بگیریم؛ فقط در یک جاست که میتوانیم احتمال خطا را از قطع بگیریم؛ و آن، در جایی است که قطع ما به یک استحاله تعلق بگیرد. بنابراین ما به لحاظ روانی بحث میکنیم؛ و آن، اطمینانی است که برای ما پیدامیشود.
6- آیا نتیجهی منجِّزیت احتمال، حجیت مطلق ظنون است؟
پس تنبیه دوم این شد که ما قبول داریم که: «احتمال، منجِّز است.»، اگر قطع هم منجز است، از باب احتمال است، نه از باب قطع.
اشکال: پس مطلق ظنون حجت میشود!
پاسخ: حجت، غیر از منجِّز است.
7- منشأ احتمال تکلیف
سؤال: این که میگویید: «احتمال، منجِّز است.»، اگرچه آن احتمال تکلیف حتی با مثل قیاس محقق شدهباشد؟
پاسخ: منشأش مهم نیست، مهم احتمال است، الا این که معذِّر برائت اثبات بشود؛ به اندازهی دایرهی برائت، احتمالات را کنارمیگذاریم.
هذا تمام الکلام در تنبیه دوم.
موضوع: قطع (مقام ثانی / تنبیه سوم: اثر قطع / و مقام سوم: حجیت ذاتیهی قطع)
خلاصه مباحث گذشته:
در مبحث گذشته عرض کردیم که «قطع» حجت به معنای منجِّز و معذِّر نیست، بعد وارد در تنبیهات شدیم.
خلاصهی تنبیه دوم: منجِّزیت قطع از باب احتمال
در تنبیه دوم عرض کردیم که اگر حسن و قبح عقلی را بپذیریم و وجوب عقلی اطاعت حقتعالی را بپذیریم، معتقد میشویم که احتمال، منجِّز تکلیف است؛ یعنی اگر احتمال تعلق بگیرد به یک تکلیف فعلی، آن تکلیف فعلی بر ما منجَّز میشود. و چون در علم اصول بر همین دو مقدمه مشی میکنیم، ما هم میگوییم: احتمال، منجِّز است و حجیت قطع را از باب «احتمال» میپذیریم؛ چون قطع عبارت است از احتمال صددرصد. پس احتمال، منجِّز است؛ چه یکدرصد باشد که اصطلاحاً وهم است و چه صددرصد باشد که اصطلاحاً قطع است. پس ما «احتمال» را با تسلّم آن دو مقدمه منجز میدانیم. این، خلاصهی بحث گذشته.
تنبیه سوم: اثر قطع
درست است که ما گفتیم: «قطع، حجت نیست و فقط احتمال است که منجِّز است.»، ولی اینطور نیست که قطع لااثر باشد، یک اثری دارد؛ و آن، این است که جلوی حجج را میگیرد. یعنی اگر قطع به تکلیف فعلی داشته باشیم و امارهای بر خلاف آن قائم بشود، آن اماره حجت نیست. اگر ثقهای گفت: «این مایع پاک است درحالیکه من قطع به نجاست این مایع دارم، خبر آن ثقه برای من حجت نیست. به عبارت دیگر: بر شخص قاطع، اماره منجِّز یا معذِّر نیست. پس اگرچه قطع حجت نیست، ولی میتواند جلوی حجیت امارات را بگیرد.
پس برای امارات، بر غیرقاطع جعل حجیت شده. بر قاطع جعل حجیت نشدهاست. عقلا برای غیرقاطع جعل حجیت برای امارات میکنند، اما برای «قاطع» جعل حجیت برای امارات نمیکنند.
این که در سیرهی عقلا هیچگاه بر خلاف «قطع» اماره جعل نمیکنند، نکتهاش آن اثر تکوینی است؛ چون عقلا دائماً طبق قطعشان عمل میکنند، در سیرهی عقلا هیچگاه امارهای بر خلاف آن جعل نمیکنند. بنابراین اگر امارهای بر خلاف قطعمان دیدیم، به خاطر همین سیرهی عقلا (که بر خلاف قطع» اماره جعل نکرده و به آن احتجاج نمیکنند) آن اماره حجت نیست. پس خبر واحد وقتی منجِّز است که شخص بر خلافش قاطع نباشد. حتی اگر شارع برخلاف قطعمان امارهای جعل کردهباشد، آن اماره هم حجت نیست. بذاته مشکلی ندارد که شارع بر خلاف این سیره مشی کند، مشکل ثبوتی ندارد، فقط مشکل اثباتی دارد.
تنبیه چهارم: معذِّریت قطع
گفتیم: با تسلّم بر حسن و قبح عقلی، منجِّزیت قطع را هم از باب منجزیت احتمال پذیرفتیم. اما آیا قطع معذِّر است یا نیست؟ یعنی اگر قطع به عدم تکلیف فعلی داشته باشم، آیا این قطع معذِّر است یا معذِّر نیست؟
ما قائلیم که قطع اصلاً معذِّر نیست. در مباحث آینده میگویم، الآن اشاره میکنم. قطع به دو قسم تقسیم میشود: تارتاً منشأش معذِّر است و تارتاً منشأش معذِّر نیست.
مثال برای قطعی که منشأش معذِّر نیست
مثلاً مایعی که نمیدانم پاک است یا نجس است، اگر پاک باشد حرمت فعلی دارد، و اگر پاک نباشد حرمت فعلی ندارد. فرض کنید درواقع نجس است، استخاره میکنم که: «پاک است است یا نه؟»، جواب استخاره این میشود که پاک است و من هم چون خیلی معتقد به استخاره هستم، به واسطهی همین استخاره قطع پیدامیکنم که این مایع پاک است و درنتیجه قطع پیدامیکنم به عدم حرمت فعلی شرب این مایع. این قطع، معذِّر نیست، منشأش هم معذِّر نیست. پس من مستحق عقوبتم بر مخالفت تکلیف فعلی مقطوعالعدم.
مثال برای قطعی که منشأش معذِّر است
اما اگر نسبت به این مایع پنج آدم ثقه خبر دادند که پاک است و برای من هم قطع پیداشد که این مایع پاک است و درنتیجه قطع پیداشد بر جواز شرب این مایع، ولی درواقع حرمت فعلی داشت، در این صورت، من در شرب این مایع معذورم، ولی معذِّر من قطع نیست، بلکه خبر پنج ثقه است.
نتیجه: آنچه معذِّر است، سبب قطع نوعی بر خلاف است
پس ما که حسن و قبح عقلی را تسلّم کردیم، این که حجیت احتمال، و منجمله قطع را هم پذیرفتیم، فقط در دایرهی منجِّزیت است. اما در دایرهی «معذِّریت» معنا ندارد که احتمال معذر باشد، قطع هم معذِّر نیست. بنابراین ما منجِّزیت قطع را از باب منجِّزیت احتمال قبول کردیم، اما معذِّریت قطع را به هیچ وجه قبول نداریم. آنچه معذِّر است، سبب القطع است. پس احتمال منجمله قطع منجِّز است، ولی قطع معذِّر نیست. آنچه معذِّر است، سبب قطع بر خلاف است، آن هم نه هر سببی، بلکه سبب متعارف؛ یعنی سببی که در اکثر افراد، افادهی قطع میکند، به عبارت دیگر همان قطع نوعی.
اشکال: آن جایی که قطع بر خلاف نوعی نیست، احتمال تکیلف نیست، پس چطور تکلیف منجَّز است؟!
پاسخ: احتمال اجمالی که بالاخره تکالیفی به عهدهمان هست کافی است برای تنجز این تکلیفی که احتمال تفصیلی به آن نداریم.
خلاصهی مقام دوم: حجیت قطع از باب احتمال
نتیجه این شد که حجیت قطع را از باب «منجِّزیت احتمال» پذیرفتیم؛ هر احتمالی که به تکلیف فعلی تعلق بگیرد، منجِّز تکلیف است. ولی قطعِ بر خلاف، معذِّر نیست. معذِّر، سببی است که به طور متعارف باعث قطع بر خلاف میشود.
هذا تمام الکلام در مقام دوم، در مقام سوم بحثمان در حجیت قطع است.
المقام الثالث: فی ذاتیة حجیة القطع
مشهور علمای ما حجیت قطع را پذیرفتهاند و قطع را منجِّز و معذِّر میدانند. ما معذریت را قبول نکردیم، منجزیت را هم از باب احتمال قبول کردیم. بر فرض پذیرش حجیت قطع، این سؤال مطرح میشود که: حجیت قطع، آیا ذاتی است یا غیرذاتی؟
معنای ذاتیبودن حجیت قطع
معانی ذاتی
ذاتی، سه تا معنا دارد: دو معنا از منطق است، یک معنا را هم اصولیها اضافه کردهاند.
1- ذاتی باب ایساغوجی
معنای اول، ذاتی باب «ایساغوجی» یا «کلیات خمس» است. ذاتی این باب، سه تاست: جنس، فصل، نوع. این سه را ذاتی باب ایساغوجی یا کلیات خمس میگویند. حیوانیت انسان ذاتی است چون جنس است، ناطقیت ذاتی انسان است چون فصل است، انسانیت زید ذاتی است چون نوع است.
2- ذاتی باب برهان
معنای دوم، ذاتی باب برهان است؛ یعنی لوازم ذات و ماهیت یک شیء، در قبال لوازم وجود یک شیء. گفتهاند: هر موجودی که ذاتی دارد و وجودی، لوازمی مربوط به ذاتش است، و لوازمی مربوط به وجودش است. به لوازم ذات یا همان ماهیت، گفتهاند ذاتی باب برهان.
مثلاً زوجیت برای «اربعه»، لازم ماهیت اربعه است. لذا این ماهیت اگر به وجود عینی موجود بشود زوجیت را دارد، همین ماهیت اربعه اگر موجود بشود به وجود ذهنی، باز هم زوجیت را دارد؛ چون لازم ذات است، نه لازم وجود عینی.
لازمهی وجود، مثل وحدت؛ من و شما وحدت داریم، این لازمهی وجود است نه لازمهی ماهیت. درخت هم وحدت دارد، پس این ویژگی، مربوط به ذات و ماهیت انسان نیست.
3- ذاتی اصولی
قسم سوم که اصولیها اضافه کردهاند، لازم ماهیت موجود در خارج است. فرقش با قسم دوم این است که: قسم دوم، لازم ماهیت است، نه لازم ماهیت موجود در خارج. لذا قسم دوم اگر در ذهن هم موجود بشود، این لازم ماهیت را دارد. اما در لازم ماهیت موجود در خارج و عین، فقط وقتی این لازمه را دارد که در خارج موجود بشود، میتوانیم اسمش را بگذاریم: «ذاتی اصولی». مثل حرارت نسبت به نار؛ نار، از اجسام است، حرارت، لازم ماهیتِ موجود در خارج است. اگر همین نار در خارج موجود بشود، داغ است، اما آتشِ در ذهن داغ نیست. یا مثلاً برودت برای آب: برودت، لازم ذاتی آب در خارج است. اما اگر آب را تصورکنید، متصور شما برودت ندارد.
اشکال: در فلسفه، لوازم ماهیت موجود در خارج (مثل داغبودن آتش) را لوازم وجود میدانند.
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: در ذاتی باب برهان، مقصود ما از لوازم وجود، لوازم مطلق وجود است؛ که در هر موجودی اگر موجود بشود آن لوازم هست. لکن ذاتی اصولی، لوازم وجودهای خاص است؛ مثلاً داغبودن آتش، لازم هر وجودی نیست، به خلاف وحدت که لازمهی هر وجودی است.
مشهور: مراد، معنای سوم است
در علم «اصول» وقتی که میگویند: «حجیت برای قطع، ذاتی است.»، به همین معنای سوم مراد است؛ «حجیت قطع ذاتی است»، یعنی قطع موجود در عالم خارج، اقتضای منجزیت و معذریت را دارد، نه این که احتیاج به جعل یا اعتبار داشته باشد.
پس مقصود از «حجیت قطع ذاتی است» معنای سوم است، آنهایی که حجیت قطع را ذاتی میدانند، از چه نوعی میدانند؟ بین این حرارت و برودت، یک تفاوتی هست که به همین خاطر از دو مثال استفاده کردیم. فرق حرارت با برودت این است که: آتش را اگر در فریزر هم بگذارید، داغ است. ولی آب را اگر کنار نار بگذارید، داغ میشود. حجیت قطع، آیا نظیر حرارت است که لاینفکّ است یا نظیر برودت است که ینفکّ است؟
خود این اقسام ثلاثه، و قسم ثالثش محل اشکال است، ولی چون مهم نیست و به درد بحث ما نمیخورد، واردش نمیشویم. لذا تسلّمی این سه قسم را قبول کردیم، و این که «حجیت قطع، از قسم سوم است.» را هم تسلّمی قبول کردیم. فقط همین مقدار مهم است که حجیت قطع، جعلی نیست.
مختار: اعتباری نیست
روی مسلک ما که حجیت قطع که همان حجّیّت و منجِّزیّت احتمال است، میتوانیم بگوییم: منجزیت احتمال، ذاتی است، و یکی از افراد احتمال، قطع است. ما که به آن سه قسم اشکال داریم، م؟
ما که در این سه قسم اشکال داریم، مختار خودمان دربارهی معنای ذاتیبودن حجیت قطع چیست؟ طبق مختار ما، ذاتیبودنِ حجیت و منجِّزیت قطع، به این معناست که واقعی واقعی است؛ یعنی در طول جعل و اعتبار نیست. امور واقعی را به واقعیِ واقعی تقسیم کردیم مثل مالیت یک قطعه طلا، و واقعیِ اعتباری مثل مالیت یک قطعه اسکناس. حجیت قطع، واقعیِ واقعی و از قبیل مالیت طلاست، برخلاف حجیت امارات که مثل مالیتِ یک قطعه اسکناس، واقعیِ اعتباری و در طول جعل است.
موضوع: قطع (جهت اول: حجیت قطع / مقام چهارم: امکان ردع از عمل به قطع)
خلاصه مباحث گذشته:
در حجیت قطع، در مقام اول، مراد از حجیت قطع را گفتیم. در مقام دوم، مختار ما این شد که قطع، بما هو قطع حجت نیست، بلکه بما هو احتمالٌ حجت است. در مقام سوم، مراد از حجیت قطع را گفتیم. بحث امروز، مقام رابع است: فی امکان الردع عن العمل بالقطع.
المقام الرابع: فی امکان الردع عن العمل بالقطع
بر فرض این که حجیت قطع را پذیرفته باشیم، آیا مولا میتواند از عمل به این قطع ردع کند و بگوید: «در مواردی که قطع به تکلیف فعلی پیدامیکنید، لازم نیست به آن قطع عمل کنید.»؟
محل نزاع طبق مبنای مشهور و مختار
علمای اصول در بحث «قطع» به این ترتیب پیش آمدهاند که: ابتدا گفتهاند: قطع، حجت است و منجِّز. بعد بحث کردهاند که: حجیت قطع، ذاتی است، جعلی و اعتباری نیست. بعد در مرحلهی سوم این بحث را مطرح کردهاند که: آیا شارع میتواند از این حجیت ذاتی جلوگیری کند و این حجیت را الغاکند یا ممکن نیست؟ حجیت تنجیزی است و قابل برداشت نیست؟ یا حجیت تعلیقی است و میتواند حجیت را از آن گرفت؟(1)
ما هم که حجیت قطع را از باب «احتمال» پذیرفتیم، برای ما هم این سؤال پیدامیشود که: آیا میشود منجِّزیت قطع از باب منجزیت احتمال را از آن گرفت به این نحو که شارع (در مخالفت با احتمالهای صددرصد) ترخیص بدهد؟ آیا شارع میتواند اذن بدهد به ما در مخالفت با تکلیف مقطوع؟
اقوال
مشهور اصولیین قائل شدهاند که ردع محال است؛ امکان ندارد شارع ترخیص بدهد به مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع. لکن این علمای ما دو دسته شدهاند:
آن علمایی که قطع را حجت دانستهاند، همهشان به جز یک نفر گفتهاند: استحالهاش ثبوتی است؛ یعنی ثبوتاً مستلزم محال است.
1) (1) - حجیت تعلیقی، یعنی حجیت قطع معلَّق است بر عدم ردع شارع؛ یعنی آن قطعهایی حجت است که شارع از عمل به آن ردع نکرده باشد. و حجیت تنجیزی، یعنی حجیت قطع معلق نیست بر عدم ردع شارع.
یک نفر از اینها قائل شده که این محذور، اثباتی است نه ثبوتی؛ یعنی این ترخیص، محذور ثبوتی ندارد، اما قابل ایصال إلی المکلف نیست. قائل این قول، مرحوم آقای صدر است. اگر مولا چنین ترخیصی بدهد، قدرت بر این که این ترخیص را به مکلف برساند ندارد. شبیه همان است که گفتهاند: نمیشود تکلیف را به غافل رساند.
ادلهی قول به استحالهی ثبوتی
واردمیشویم به ادلهی قائلین به استحاله، ابتدا ادلهی قائلین به استحالهی ثبوتی را میگوییم. سه دلیل، مربوط به ثبوت است، و یک دلیل هم مربوط به اثبات است.
دلیل اول: بدیهی است
دلیل اول این است که گفته شده: این قضیه، بدیهی است؛ چون حجیت قطع، ذاتی است، و ذاتی لاینفکّ است. اگر ردع ممکن باشد، معلوم میشود که ذاتی نیست.
مناقشه: ذاتی به معنای سوم
این بیان اول، درست نیست؛ چون ذاتی سه معنا داشت. ذاتیِ به معنای اول و به معنای دوم قابل انفکاک نیست. ولی ذاتیِ به معنای سوم (لازمهی ماهیتِ موجود در خارج)، اگر به نحو علت باشد انفکاکناپذیر است، اما اگر به نحو مقتضی باشد انفکاکپذیر است. مثلاً ذات نار، علت است برای حرارت، لذا هر ناری داغ است. اما ذات آب اقتضاء برودت را به نحو مقتضی دارد، اما معنایش این نیست که گرما را نمیپذیرد. بعد از این که اثبات بشود: «حجیت قطع، ذاتی است.»، ممکن است وزان قطع نسبت به منجزیت و حجیت، به وزان ماء باشد نسبت به برودت، نه این که به وزان نار باشد نسبت به حرارت.
دلیل دوم: مستلزم اعتقاد به تضاد است
دلیل دوم، دلیلی است از مرحوم آقای خوئی. مصباح الاصول:ج2ص16، از همین مصباحی که جزء مجموعهی ایشان چاچ شده.(1) ایشان گفته: در مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع اگر شارع ترخیص بدهد، در یک حالت، مستلزم اعتقاد به تضاد است، و در یک حالت دیگر، هم مستلزم تضاد است هم مستلزم اعتقاد به تضاد، و هر دو هم محال است. مثلاً من قطع دارم به وجوب صوم شهر رمضان بر خودم، اگر مولا بر من ترخیص بدهد در ترک صیام، وقتی که قطع من مصیب به واقع باشد، لازم میآید که صوم رمضان، هم واجب باشد و هم مباح، درحالیکه احکام و تکالیف مثل وجوب و اباحه متضایفند. و اگر قطع من مصیب به واقع نباشد، اگر به من ترخیص بدهد، اعتقاد به تضاد لازم میآید؛ یعنی هم باید معتقد باشم به این که واجب است، و هم باید معتقد باشم به این که مباح است. اعتقاد به تضاد برای کسی که قائل به استحالهی تضاد است، محال است؛ چون لازم میآید هم قائل باشد به این که «صوم شهر رمضان واجب است» و هم قائل باشد به این که «صوم شهر رمضان واجب نیست». اعتقاد به تضاد هم از صغریات تضاد است.
1) (2) - مع أنّه یلزم منه اجتماع الضدّین اعتقاداً مطلقاً و مطلقاً فی صورة الاصابة، إذ مع القطع بوجوب شیء لو منع الشارع عن العمل بالقطع و رخّص فی ترکه، فلو کان القطع مطابقاً للواقع لزم اجتماع الوجوب و الاباحة واقعاً و اعتقاداً، و لو کان القطع مخالفاً للواقع لزم اجتماعهما اعتقاداً، و الاعتقاد بالمحال لا یکون أقل من المحال فی عدم إمکان الالتزام به. مصباح الأصول (طبع موسسة إحیاء آثار السید الخوئی )، ج1، ص: 16.
مناقشه: ترخیص ظاهری
این فرمایش ایشان تمام نیست.
قبل از نقد فرمایش ایشان، یک مقدمهای را عرض کنم: یک ترخیص واقعی داریم، و یک ترخیص ظاهری.
مقدمه: ترخیص ظاهری و واقعی
ترخیص واقعی، ترخیص در فعل است
ترخیص واقعی، ترخیص در فعل است؛ مثل این که خداوند ترخیص بدهد در شرب ماء یا اکل خبز، ترخیص بدهد در ترک صوم. لازمهی ترخیص در فعل، عدم وجوب آن تکلیف است.
ترخیص ظاهری، ترخیص در مخالفت است
معنای ترخیص ظاهری، این است که مولا ترخیص بدهد در مخالفت یک تکلیف، چه آن تکلیف احتمالی باشد و چه قطعی. این ترخیص، نسبت به عدم وجوب آن ساکت است. مثل این که خداوند صوم را بر من واجب میکند و ترخیص در ترک صوم نمیدهد، اما یک ترخیص طولی میدهد؛ میگوید: به تو اذن میدهم که با آن تکلیف فعلی مخالفت کند، چه احتمالی باشد و چه قطعی باشد، در حالی که تکلیف از فعلیت هم ساقط نمیشود.
در ترخیص واقعی (یعنی اذن در ترک فعل)، «ترخیص» با «طلب فعل» جمع نمیشود. در ترخیص ظاهری (یعنی اذن در مخالفت)، «ترخیص» با «طلب فعل» و «فعلیت تکلیف» جمع میشود. در اذن در مخالفت، طلبْ ممکن است فعلی باشد. در اذن در ترک، طلبْ فعلی نیست.
تمام نکتهی امکان جمع بین حکم ظاهری و واقعی، همین است؛ دیگران که قبول کردند، تمام نکتهاش در یک کلمه است؛ که یک طلب فعلی دارد و یک اذن در مخالفت، نه اذن در ترک آن شیء.
آقای صدر هم قبول کرده.
نمیشود هم طالب باشید و هم نباشید. کسی که اذن در ترک میدهد، به حمل شایع طالب نیست. اما وقتی که طلب میکنید ولی اذن در مخالفت میدهید، نه تنها منافات با طلب ندارد، بلکه مؤکِّد طلب است. اذن در مخالفت، یعنی اگرچه از تو روزهی شهر رمضان را طلب کردهام، اما تو میتوانی این دستور من را نادیده بگیری.
مثالش در موالی عرفیه، مثل این است که یک وقتی شما میخواهید پایتان را درازکنید، یک وقتی مولا به شما میگوید: «اجازه میدهم»، اگر اجازه داد، این دیگر هتک نیست؛ چون ترخیصْ واقعی است؛ اذن در درازکردن پا داده، پس خود این فعل مباح است. ولی یک وقت شما به مولا میگویید: «اجازه میدهی یک سیلی به صورتت بزنم؟»، این عمل، با اذن مولا، از هتک خارج نمیشود، اما بعد از اذن مولا، مولا حق عقوبتش را ندارد. در این صورت دوم، این اجازهی مولا، اذن در انجام نیست تا نتیجه گرفته بشود که: «پس هتک نیست»، بلکه اذن در مخالفت با این هتک است.
در مانحنفیه هم، در صورت اذن در مخالفت با قطع، چه ترخیص واقعی باشد و چه ترخیص ظاهری، مولا نمیتواند عقاب کند. ولی لمّ عقابنکردن این دو فرض با هم فرق میکند؛ در عدم عقاب در ترخیص واقعی، چون تکلیفی نیست عقابی نیست، ولی در عدم عقاب در ترخیص ظاهری، عدم عقاب به خاطر عدم تکلیف نیست، بلکه صرفاً به خاطر ترخیص شارع است.(1)
سؤال: آیا کسی وجود دارد که از عمل به قطع ردع کند؟!
پاسخ: علمای اخباری گفتهاند: شارع مقدس گفته: قطع از طریق مقدمات عقلی، در نزد شارع حجت نیست. این میشود ردع از عمل به قطع.
بحث در ترخیص ظاهری است
با این مقدمه میرویم سراغ کلام آقای خوئی. بحث ما، در ترخیص ظاهری است؛ یعنی من قطع دارم که روزهی شهر رمضان بر من واجب است و این قطعم هم مصیب است، و شارع هم به من ترخیص در مخالفت با این تکلیف نداده، نه به عنوان اذن در ترک صوم، بلکه به عنوان اذن در مخالفت با تکلیف فعلی.
1) (3) - این پاراگراف، از حاجآقا حسین مهدوی است.
در محل نزاع، این ترخیص در فرمایش آقای خوئی، اذن و ترخیص در ترک نیست، اذن در مخالفت است. لذا اگر اتیان کند، واجب را اتیان پس میرویم سراغ فرمایش آقای خوئی. از من صوم شهر رمضان را خواسته و اذن در ترک صوم را نداده؛ ، اما این اجازه را هم به تو میدهم که با آن طلب من خالفت کند. این که «اثر اذن در مخالفت چیست؟» را بعد خواهم گفت. اگر ترخیصْ ظاهری باشد و فقط اذن در مخالفت داد باشد نه اذن در ترک، تکلیف، فعلی است، ولکن به مرحلهی تنجّز نمیرسد.
بنابراین این وجه هم تمام نیست.
دلیل سوم: عقلاً قبیح است
دلیل سوم، دلیلی است که در کلمات مرحوم آقای خوئی و مرحوم میرزا آمدهاست؛ گفتهاند: این ترخیص در مخالفت، محال است؛ چون عقلاً قبیح است. چون قطع ما به تکلیف فعلی اگر مصیب است، خداوند ترخیص در معصیت دادهاست. و اگر مصیب نیست، ترخیص در تجری دادهاست. و معصیت و تجری، هر دو عقلاً قبیح هستند، و ترخیص در قبیح هم قبیح است. و صدور قبیح از خداوند هم محال است.
مناقشه: پس از ترخیص، قبیح نیست
معصیت، عبارت است از مخالفت با تکلیف فعلی منجَز. تجری، عبارت است از مخالفت با حجت. اگر مولا خودش ترخیص در مخالفت با قطع بدهد، نه معصیت لازم میآید نه تجری؛ من قطع پیداکردم بر مثلاً وجوب صوم شهر رمضان، اگر مولا خودش گفت: «علیرغم آن که وجوبْ سر جای خودش باقی است، ولی من به تو اذن میدهم که با این تکلیف فعلی مخالفت کنی.»، اگر مولا این را گفت، مخالفت با این تکلیف فعلی منجَّز، دیگر قبیح نخواهدبود؛ چه از باب معصیت، و چه از باب تجری؛ چرا معصیت نیست؟ چون با اذن شارع در مخالفت، تکلیف از منجِّزیت ساقط میشود؛ چون وجوبش وجوب فعلیای است که لمیقم علیه حجت. و نمیتوانیم بگوییم: «تجرّی است»؛ چون ثابت نکردهایم که: «ذاتیبودن حجیت قطع، اقتضائی نبوده و قابل انفکاک است.».(1)
1) (4) - اگر بخواهیم از طریق «تجرّیبودن» اثبات کنیم که: «حجیت قطع، ذاتیِ اقتضائی نیست، و درنتیجه لاینفکّ است.»، دور میشود؛ چون برای اثبات اقتضائینبودن به تجرّی استنادکردهایم، و برای اثبات تجرّیبودن به اقتضائینبودن استنادکردهایم. مقرر.
نتیجه: عدم اثابت استحالهی ثبوتی
این، سه دلیل عمدهای بود که آوردهاند برای این که ترخیص در مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع محال است. آقای صدر هم میگوید: این سه دلیل غلط است.
دلیل قول به استحالهی اثباتی
آقای صدر میگوید: محذور اثباتی دارد؛ نمیشود چنین ترخیصی را به عبد رساند. پس دلیل چهارم، دلیل مرحوم آقای صدر است؛ که قائل است محذورش فقط اثباتی است. دلیل ایشان و نقد دلیل ایشان إنشاءالله برای فردا.
موضوع: قطع (امکان ردع از عمل به قطع / و مقام پنجم: اختصاص حجیت قطع به قاطع)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در این بود که آیا مولا میتواند ردع از عمل به قطع کند؟ یعنی اگر حجیت قطع را بپذیریم، آیا مولا میتواند حجیت قطع را الغاء کند به نحوی که قطع حجت نباشد؟
گفتیم: مجموعهی علمای ما قائلند که مولا نمیتواند حجیت قطع را الغاکند، و محذور آن، یا ثبوتی است یا اثباتی است. مشهور علمای ما که محذور را ثبوتی میدانند، به بیانهایی استدلال کردهاند، ما به سه دلیل متعرض شدیم و نپذیرفتیم.
به دلیل چهارم رسیدیم که بر محذور اثباتی استدلال شده.
دلیل قول به استحالهی اثباتی: عدم امکان ایصال تکلیف به مکلف
این دلیل، از مرحوم آقای صدر است بحوث:ج4ص34.(1) مرحوم آقای صدر قائل است که ثبوتاً شارع اگر ترخیص بدهد در مخالف تکلیف مقطوع، هیچ محذور ثبوتی ندارد، فقط یک محذور اثباتی دارد؛ که این ترخیص را هیچوقت نمیتواند به مکلف برساند.
1) (1) - و الحاصل: جعل الخطاب الظاهری فی مورد القطع لایعقل، لا نفسیا لاستلزامه التضاد، و لا طریقیا لأن القاطع یری نفسه مستثنی عن الخطاب روحا و ملاکا و إن کان مشمولا له صورة، و کل خطاب یکون شموله للمکلف من باب ضیق الخناق و بحسب الصورة فقط لایکون منجزا أو معذرا. (تقریرات آقای هاشمی شاهرودی).
فرضِ بیشتربودن ملاکات ترخیصی نسبت به ملاکات لزومی
در بحث جمع بین حکم ظاهری و واقعی، نظریهی ایشان مفصلاً خواهدآمد. مجملاً و مختصراً نظریهی ایشان این است که تزاحم را در سه مرحله داریم: ملاک، امتثال، و حفظ الملاک. مرحلهی حفظالملاک این است که شارع مقدس ملاکهای لزومی و ترخیصی، هر دو را نمیتواند با هم حفظ کند؛ یا باید ملاک لزومی را فدای ملاک ترخیصی کند یا بالعکس. در مانحنفیه شارع مقدس به تکالیف مقطوعه نگاه میکند، میبیند در این تکالیف، دو دسته ملاکات وجود دارد: یکی، جایی که قطع به واقع اصابت کرده و مولا ملاک لزومی دارد، و یکی هم جایی که اصابت نکرده و ملاک ترخیصی دارد. شارع مقدس، به تکالیف مقطوعه تا روز قیامت نگاه میکند؛ میبیند دستهای از قطعها به واقع اصابت کرده و ملاک لزومی دارد، و دستهای از قطعها به واقع اصابت نکرده و ملاک ترخیصی دارد. بعد میبیند این ملاک ترخیصی، مثلاً به جهت کمیت که خیلی بیشتر از ملاک لزومی است، برایش مهمتر است. شارع در اینجا برای این که آن ملاکات ترخیصیِ خودش را حفظ کند، باید ملاکهای لزومی را فداکند، اذن میدهد در مخالفت با تکلیف لزومی مقطوع و میگوید: «شما میتوانید با تکالیف مقطوع مخالفت کنید.»، در این صورت، آن ملاکات ترخیصی برایش حفظ میشود. تا اینجا هیچ مشکلی نیست.
ترخیص، قابل ایصال نیست
مشکل، اینجاست که این ترخیص قابل ایصال به مکلف نیست؛ هر کسی که قطع دارد که مثلاً حج بر او وجوب فعلی دارد، یقین دارد که قطعش مصیب به واقع است. و من میدانم که شارع مقدس، این ترخیص را به این دلیل داده که کسانی که قطعشان خلاف واقع است، آن ملاکات حفظ بشود. پس این خطاب (أیها القاطع) اگرچه لفظاً و عنواناً شامل من میشود، ولی لبّاً و روحاً شامل من نیست؛ چون معتقدم که قطع من به واقع اصابت کردهاست. و همهی قاطعین هم مثل من هستند؛ هر کسی که قطع به وجوب فعلی دارد، خودش را روحاً و لبّاً از این خطاب خارج میبیند و این خطاب را مختص قطعهای غیرمصیب میداند؛ میگوید: «این خطاب را شارع برای کسانی قرارداده که قطعهایشان غیرمصیب بوده، نه برای من.». پس مولا نمیتواند ترخیص خودش را به عبید و عبادش برساند و بگوید: «أیها القاطع! لا بأس بمخالفة القطع».
سؤال: این، عدم ایصال است؟ یا واصل شده ولی من خودم را از مصادیقش نمیبینم؟
پاسخ: نظیر غافل و ناسی است؛ وقتی میگوید: «أیها الناسی»، اگر شخص ناسی نیست، این خطاب به دردش نمیخورد. و اگر هم ناسی است، متوجه این خطاب نیست. همین که خودش را روحاً و لبّاً مشمول این خطاب نمیبیند، این خطاب در این مورد به او ایصال نشدهاست.
پس آقای صدر میگوید: مولا میتواند ترخیص بدهد، ولی قابل ایصال به مکلف نیست؛ چون مکلف قاطع هیچوقت خودش را مشمول این خطاب نمیبیند.
اشکال: قابل ایصال است
ما با این فرمایش مرحوم آقای صدر موافق نیستیم؛ کاملاً قابل ایصال است. هر قاطعی، قاطع است که قطعش مصیب به واقع است؛ من اگر قطع دارم الآن روز است، قطع دارم که این قطعم مصیب به واقع است. اما قاطع میداند که شارع مقدس، برای حفظ ملاکات ترخیصیهاش راهی ندارد جز این که ترخیص در مخالفت بدهد، هم به قطع مصیب و هم به قطع غیرمصیب، و لذا حتی برای کسی که قطعش مصیب به واقع است، شارع ترخیص دادهاست. پس من حتی اگر قطع به وجوب حج داشته باشم و قطع خودم را هم مصیب به واقع بدانم، اما در عین حال میدانم مولا برای حفظ اغراض ترخیصی خودش، به قطع من جواز مخالفت داده.
وقتی که من قطع دارم که قطعم مصیب به واقع است، این را هم میدانم که تمام خاطئین هم مثل من هستند؛ آنها هم قطع دارند که قطعشان مصیب به واقع است. پس مولا نسبت به جمیع، ترخیص در مخالفت داده و درنتیجه هفتاددرصد از ملاکات ترخیصیهاش حفظ میشود و سیدرصد از ملاکات لزومیهاش از بین میرود و فرض هم این است که آن ملاکات ترخیصیهاش مهمتر از ملاکات لزومیهاش است. پس مولا میتواند به ما بگوید: «قطعهایت حجت نیست»، و این ترخیص هم قابل وصول به ماست.
مؤید بر این مطلب، وجدان عرفی خودمان است؛ زید که مولاست، به عبدش عمرو میگوید: «تو باید به این تکالیف من عمل کنی، اما من به تو اجازه میدهم با آن تکالیفی که قطع به آنها پیداکردی، مخالفت کنی.»، فرض کنیم این مولا آدم نادانی است، مولای دانا و نادان، در لزوم اطاعتش هیچ فرقی نمیکند؛ مولا باید اطاعت بشود. فرض کنید این مولا نادان است، یا حکیم است ولی دیده که اگر اینطور به او ترخیص بدهد او دچار وسواس نمیشود، یا دیده که این قطّاع است و سریع به قطع میرسد و خیلی وقتها هم اشتباه میکند. اگر مولا چنین ترخیصی به او بدهد، آیا محذوری لازم میآید؟! آیا آسمان به زمین میآید؟! آیا عمرو خودش را مشمول این خطاب نمیبیند؟!
سؤال: اگر مولا چنین ترخیصی بدهد، در اعتقاد من آیا طلب واقعی را برداشته؟
پاسخ: خیر؛ واقعاً حج بر من واجب است؛و مولا ترخیص در ترک حج به من نداده که ترخیص واقعی بشود، بکله فقط ترخیص در مخالفت با وجوب حج به من دادهاست.
من میدانم چون همه خودشان را مصیب میدانند، مصیبین هم باید مأذون باشند تا مولا به غرضش (در ترخیص با مخالفت با قطع) برسد. پس اگرچه من خودم را مصیب میدانم، ولی خودم را مشمول خطاب ترخیصیِ مولا میدانم.
لذا اگر محذور ثبوتی ندارد کما این که آقای صدر هم قبول دارد، محذور اثباتی هم ندارد. پس ردع از عمل به تکلیف مقطوع، ممکن است. و این، ردع ظاهری است، یعنی ترخیص در مخالفت. مولا میتواند ترخیص بدهد و بگوید: «میتوانید با تکالیفی که قطع به آنها تعلق گرفته، مخالفت کنید.».
نتیجه: امکان ردع از عمل به قطع (حجیت قطع، معلَّق است)
پس قطع، منجِّز تعلیقی است؛ حجیت قطع، معلَّق است بر این که از ناحیهی مولا مأذون در مخالفت نباشد. پس ما از کسانی هستیم که قائلیم ردع از عمل به قطع، نه ثبوتاً و نه اثباتاً هیچ محذوری ندارد. از این مبنا هم در بحث «علم اجمالی» إنشاءالله استفاده میکنیم.
پس با این که حجیت قطع ذاتی است، ولی ردع از عمل به قطع، و الغاء حجیت قطع، ممکن است و هیچ محذور ثبوتی یا اثباتی ندارد که شارع مقدس بگوید: «در باب تکلیف فعلی، لازم نیست به قطعت عمل کنی». پارهای از فروعات در اصول عملیه میآید که از این قاعدهی «امکان ردع از عمل به قطع» آن جاها استفاده میکنیم.
«نهی از عمل به قطع»، به معنی حرمت عمل به آن نیست، به معنی ترخیص در مخالفت با تکلیف مقطوع است.
المقام الخامس: فی اختصاص حجیة القطع بالقاطع
قطع، یا از باب قطع حجت است یا از باب احتمال حجت است.
اثر قطع
مشهور: حجت است
در نظر مشهور وقتی برای زید قطعی پیدامیشود، یا این قطعش متعلق به تکلیف فعلی است، پس بر او منجِّز و حجت است. یا متعلق به تکلیف فعلی نیست اما مرتبط با تکلیف فعلی است؛ مثلاً نسبت به وجوب حج قطع ندارد، اما ثقهای به زید میگوید: «حج بر تو واجب است»، اما خود زید قطع به وجوب حج ندارد. در نظر مشهور این خبر ثقه حجت است؛ چون قطع دارد به حجیت این خبر نسبت به خودش. در نظر علمای ما، وزان خبر ثقه به قطع، وزان آب است به نمک؛ یعنی حجیتش به عرض حجیت قطع است. و حجیت بالذات، مال قطع است به این که خبر ثقه حجت است.
در نظر علمای ما، ما اینجا دو چیز داریم: قطع به حجیت این خبر بر خودش، و قطع به این که این خبر تعلق گرفته به تکلیف فعلی. حجیت خبر در نزد علمای ما نظیر شوربودن آب بالعرض است؛ به عرض قطع است. و حجیت و منزجیت قطع، نظیر شوربودن نمکْ بالذات است.
مختار: مانع جریان اصول عملیه است
ما چون حجیت قطع را از باب «احتمال» میدانیم، اگر قطع به وجوب حج پیداکرد، منجزش قطعش است. اما اگر خبر ثقهای قائم شد بر «وجوب حج بر من» و من قطع پیداکردم که: «این خبر ثقه، بر من حجت است.»، در این صورت آنچه حجت است، احتمال وجوب حج است. اینجا (که قطع به خود تکلیف تعلق نگرفته) نقش قطع فقط یک نقش بازدارنده است؛ باعث میشود که جلوی اصول را نسبت به من بگیرد.
قطع فقط نزد قاطع اثر دارد
این که گفتیم: «حجت است»، چه بما هو قطعٌ و چه بما هو احتمالٌ، فقط نسبت به قاطع حجت است. زیاد مغالطه میشود. قطع زید، فقط بر یک نفر در این عالم حجت است.
در رجال میگویند: وقتی که مرحوم کلینی صدها روایت از سهلبنزیاد در کافی نقل کرده، قطع پیدامیکنیم که جناب کلینی، یا قاطع به وثاقت سهلبنزیاد بوده یا اطمینان داشته. اگر این بیان فینفسه درست باشد، قطع جناب کلینی به چه درد من میخورد؟!
اگر ثقهای بگوید: «این آب پاک است»، قولش برای من حجت است. اما اگر ثقهای بگوید: «من قطع دارم که این آب پاک است، اما نمیگویم که پاک است، فقط از قطع خودم خبرمیدهم.»، ما نمیتوانیم به قولش اخذکنیم. یا مثلاً مجتهدی میگوید: «فتوانمیدهم، اما اعتقاد و قطع من این است که این عمل، واجب است.»، این اعتقادش برای ما حجت نیست. در باب «حجیت»، فتوا حجت است، نه اعتقاد فقیه. فقیه اگر فتوا را استنباط کرد، اشکالی ندارد؛ غیرمجتهد میتواند از او تبعیت کند. اما اگر رأی را استنباط کند، اعتباری ندارد.
قطع، چه طبق مشهور و چه طبق مختار، فقط نزد «قاطع» مانع جریان اصول عملیه است بما هو قطعٌ. و قطع، طبق نظر مشهور، فقط نزد قاطع حجت است بما هو قطعٌ، و طبق مختار فقط نزد قاطع حجت است بما هو احتمالٌ.
موضوع: قطع (مقام ششم از جهت اول: دو معنای دیگر برای حجیت قطع / و جهت دوم: تجرّی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در حجیت قطع بود، گفتیم: در مقاماتی بحث میکنیم، به آخرین مقام (ششم) رسیدیم:
المقام السادس: معنَیان آخَران لحجیة القطع
ما گفتیم: حجیت قطع، به معنای منجِّزیت است، بعضی گفتهبودند: به معنای منجزیت و معذریت است. دو معنای دیگر هم گفته شده:
معنای اول: کاشفیت
حجیت به معنای «کاشفیت»؛ گفتهاند: این که «قطع حجت است»، به این معناست که کشف از واقع میکند و این کشف، ذاتی قطع است؛ درواقع قطع، عین کاشفیت و ارائه و طریقیت است. و مراد از حجیت، کاشفیت است.
مناقشه: سه معنا برای معنای اول
این فرمایش، درست نیست؛ کاشفیت، به یکی از سه معنا میتواند باشد:
1- ارائهی واقع واقعاً
مراد از کاشفیت، ارائهی واقع باشد واقعاً؛ یعنی واقع را برای ما معلوم و منکشف میکند.
مناقشه: این معنا واضحالبطلان است
اگر این معنا مراد باشد، واضحالبطلان است؛ چون کثیری از قطعها بلکه اکثر قطعها جهل مرکب است، چطور واقع را نشان میدهد؟! همهی غیرمسلمانها قطع دارند به این که نبی اکرم پیامبر نیست، و همهی مسلمانها قطع دارند به این که نبی اکرم پیامبر خاتم است. پس اینطور نیست که هر قطعی واقع را نشان بدهد. اکثر قطعها یا لااقل کثیری از قطعها جهل مرکب است.
سؤال: واقعنمایی آیا به معنای مطابقت با واقع است؟
پاسخ: ما گفتیم: اگر این معنا مراد باشد.
2- ارائهی واقع اعتقاداً
معنای دومی که بعضی گفتهاند، ارائهی واقع است اعتقاداً، نه واقعاً؛ یعنی در اعتقاد قاطع، دائماً واقع را نشان میدهد.
مناقشه: این معنا بیفایده است
به این معنا درست است؛ یعنی همهی قطعها در اعتقاد قاطع، واقع را نشا نمیدهد و مطابق واقع است. اما این قطع چه ارزشی دارد؟! «قطع»ی که به این معنا «کاشف» است، نه ارزش معرفتی دارد، نه ارزش تنجیزی دارد؛ چون همانطور که بحثش گذشت، آنچه حقیقتاً منجِّز است، «احتمال» است، نه «قطع». پس اگر معنای دوم باشد، فاقد ارزش است، یا این بحث برمیگردد به بحث «منجزیت قطع».
3- حکایت
معنای سومی که برای «کاشفیت قطع» گفتهاند، «حکایت» است، نه «ارائه». یعنی هر قطعی، چون تصدیق است، از وراء خودش حکایت دارد؛ یعنی ناظر به عالم خارج است، اعم از این که این حکایتش مطابق باشد یا مطابق نباشد. پس اصلاً جهت کاشفیت ندارد، بلکه فقط جهت حکایت دارد.
مناقشه: ظن هم همینطور است
اگر این معنا مراد باشد، احتمال و ظنّ هم همینطور است؛ وقتی ظن دارم یا احتمال میدهم که الآن روز باشد، باز هم همینطور است، الا این که در قطع «جزم» داریم ولی در ظن و شک «جزم» نداریم. اگر این معنا مراد باشد و قطع و ظن و احتمال، هر سه، حجیت به این معنا را داشته باشد، صرف حکایت از خارج، نمیتواند مناط حجیت باشد. پس باز هم باید «حجیت» برگردد به «منجِّزیت».
خلاصه: درستنبودن معنای کاشفیت
پس این که میگویند: «حجیت قطع، به این معناست که کاشفیت دارد.»، از یکی از این سه حالت خارج نیست: یا واقع را ارائه میکند واقعاً، یا واقع را ارئه میکند اعتقاداً، یا حکایت میکند از وراء خودش. به هر یک از این سه معنا که باشد، درست نیست؛ در دو معنای اول غلط است، و در معنای سوم بیفایده است.
معنای دوم: وجوب متابعت عقلاً
معنای دوم، از کلمات آخوند هم استفاده میشود. معنای دومی که برای حجیت گفتهاند، عبارت است از وجوب متابعت عقلاً؛ وقتی میگوییم: «قطع، حجت است.»، یعنی عقلاً واجب است که از قطع تبعیت کنیم. البته واضح است که مقصود، آن مواردی است که متابعت معنی دارد؛ اگر قطع دارم که این دیوار هست، در این قطع هیچ تبعیتی نیست. اما آن جایی که قطع دارم به این که «فلان عمل بر من واجب است»، اینجا عقل میگوید: «بر تو واجب است که از قطع خودت تبعیت کنی»؛ پس حجیت، یعنی وجوب عقلیِ متابعت از قطع.
وجوب، پنج معنا دارد: وجوب عقل نظری، وجوب عقل عملی، وجوب عقلائی، وجوب عرفی، وجوب شرعی. مراد ایشان از وجوب متابعت، دومی است؛ یعنی وجوب عقل عملی؛ یعنی انجامش حسن است و مخالفتش قبیح است. ظاهر کلام مرحوم آخوند هم همین است؛ لااقل یک جا فرموده به معنای وجوب متابعت عقلی است. پس «قطع، حجت است.»، یعنی یجب العمل بالقطع.
مناقشه: قبح عقوبت، منوط به وجوب عقلی متابعت نیست
اگر هم قائل بشویم که متابعت از عقل واجب است، نمیشود به معنای «حجیت» مد نظر فقیه باشد.
ما دو چیز داریم: فعل عبد، و فعل خداوند. آنچه مربوط به فعل عبد است، اطاعت و معصیت است؛ که: اطاعت از خدا آیا عقلاً واجب است یا واجب نیست؟ آنچه مربوط به فعل خداوند است، این است که: آیا عقوبت خداوند نسبت به عاصی آیا قبیح است یا قبیح نیست؟ آن که برای اصولی و فقیه مهم است، دومی است، اولی اصلاً مهم نیست.
سؤال: چرا بحث اول مهم نیست؟
پاسخ: چون بحث ما کلامی نیست، بحث ما اصولی است؛ فقیه دنبال اعتقادات نیست، دنبال حجت است که چوب نخورد. در «اصول» اگر از «وجوب اطاعت خداوند» بحث میکنیم، فقط به عنوان مقدمهای است برای ورود به بحث دوم که: «آقا عقوبت خداوند نسبت به عاصی قبیح است یا قبیح نیست؟».
دربارهی دومی، قبلاً هم گفتیم که هیچ ملازمهای نیست بین «لزوم اطاعت خداوندی» با «عدم قبح عقوبت الهی»؛ یعنی اینطور نیست که: «هر جا اطاعت خداوند عقلاً بر عبد واجب شد، عقوبت خداوند بر مخالفت با آن عمل عقلاً قبیح است.»؛ چون امکان دارد عقوبت الهی لغو باشد؛ اگر لغو باشد، اطاعت عبد واجب است اما عقوبت الهی قبیح است.
پس تمام بحثی که باید بکنیم، همین است که: «آیا عقوبت خداوندی نسبت به عبدی که مخالفت کرده، آیا قبیح است یا قبیح نیست؟ اگر قبیح است، جا قبیح است؟». آنچه مهم است، این دومی است؛ اگر عقوبت الهی قبیح نباشد، اینجاست که میگوییم: «قطع، حجت است؛ یعنی منجِّز است، یعنی مخالفتش باعث استحقاق عقاب میشود؛ یعنی عقوبتش قبیح نیست.».
پس ماحصل بحث این شد که بحث در «حجیت قطع»، یعنی بحث در «منجِّزیت قطع»؛ اگر قطعی به تکلیف تعلق بگیرد، آیا آن تکلیف منجَّز میشود یا نمیشود؟
ما حسن و قبح عقلی را تسلّم کردیم، وجوب اطاعت خداوند را هم تسلّم کردیم، با این حال میگوییم: در فرض مخالفت با قطع، عقوبت الهی قبیح نیست، ولی نه از باب ملازمهی بین «وجوب عقلی متابعت» با «قبح عقوبت الهی». مثل این است که هم صدق حسن است و هم ردّ امانت حسن است، این نه از باب ملازمهای بین این دو است.
پس اگر «حجیت قطع» به معنای «وجوب متابعت عقلی» باشد، مفید فایدهای نیست؛ چون نمیتوان از طریق حجیت قطع و اثبات وجوب متابعت عقلی، قبح عقوبت الهی و درنتیجه در امان بودن از عقوبت را اثبات کرد.
جمعبندی مقام ششم
پس معنای اول، یا مفید نیست یا غلط است. و معنای دوم، مفید فایدهای نیست. هذا تمام الکلام در مقام ششم، و به این ترتیب بحث جهت اول که «حجیت قطع» بود تمام شد.
جمعبندی جهت اول
جمعبندی کنم: ما قطع را حجت میدانیم یعنی منجز میدانیم از باب احتمال، نه از باب قطع. و این منجزیت هم ذاتی است به معنای سوم (ذاتی اصولی)؛ یعنی مقتضای ذات موجود. و این ذاتی هم به نحو اقتضائی است نه علّی؛ شارع مقدس میتواند الغاء حجیت کند از قطع، و بعد از الغاء حجیت، قطع حجت نیست. پس قطع را از باب «احتمال» منجِّز میدانیم، منجِّزیتش را هم ذاتی اصولی از نوع اقتضائی میدانیم، قابل زوال هم میدانیم.
الجهة الثانیة: التجری
تعریف تجرّی
وقتی ما قطع به تکلیف فعلی پیدامیکنیم و با آن مخالفت میکنیم، این عمل ما، یا معصیت است یا تجری؛ وقتی معصیت است که قطعم مصیب به واقع باشد، وقتی تجری است که قطعم مخالف با واقع باشد. پس مخالفت با تکلیف مقطوع، اگر قطعم مصیب باشد معصیت است، و اگر قطعم خاطئ باشد، تجرّی است. اگر بخواهیم یک تعریفی از «تجرّی» ارائه بدهیم که شامل موارد غیر قطع هم بشود، باید بگوییم: مخالفت با تکلیف فعلی منجز را «معصیت» گویند، و مخالفت با حجت (چه قطع، چه اماره، و چه اصل عملی) در فرضی که مخالفت با تکلیف فعلی منجز نشده باشد را «تجرّی» گویند. پس ولو بحث ما در قطع است، ولی «تجرّی» اعم است از بحث قطع.
بحثهای پیش رو
در «تجرّی» از سه جهت بحث میکنیم: آیا تجری عقلاً قبیح اسست یا قبیح نیست؟ آیا تجری شرعاً حرام است یا حرام نیست؟ آیا متجرّی در روز قیامت عقلاً مستحق عقوبت است یا نیست؟ بعضی از این بحثها اصولی نیست، ولی مباحثی که در خلال این بحثها مطرح میشود، بسیار سیّال است.
المقام الأول: فی قبح التجری
اقوال در مسأله
اقوال در مسأله، فقط سه قول است:
قول اول این است که فعل تجری اصلاً قبیح نیست. قائلش دو نفر از بزرگان هستند: شیخ و مرحوم آخوند.
قول دوم قول جماعتی است و لعلّ قول مشهور باشد مثل مرحوم آقای خوئی و مرحوم آقای صدر؛ اینها قائلند که فعل تجرّی قبیح است. من وقتی که قطع دارم به این که «این مایع، خمر است.»، شرب همین شرب ماء، قبیح است.
قول سوم، تفصیلی است از مرحوم میرزای نائینی؛ میرای نائینی فرموده: ما دو قبح داریم: قبح فعلی و قبح فاعلی. این فعل، قبح فاعلی دارد اما قبح فعلی ندارد.
قبل از این که وارد در این اقوال بشوم، باید مقدمهای را ذکرکنم که این مقدمه در این اقوال به درد میخورد، إنشاءالله برای فردا.
موضوع: قطع (تجری / مقام اول: قبح تجری / مقدمه و قول اول: عدم قبح / وجه اول)
خلاصه مباحث گذشته:
دیروز واردشدیم در جهت دوم از مباحث «قطع»؛ عرض کردیم که در «تجری» در سه مقام بحث میشود: مقام اول: هل یکون التجری قبیحاً؟ مقام دوم: هل یکون حراماً شرعاً؟ مقام سوم: هل یکون المتجری مستحقاً للعقوبة عقلاً؟
واردشدیم در مقام اول: قبح تجری. گفتیم: اقوال در مسأله، سه قول است: یک قول این است که تجرّی مطلقاً قبیح نیست، که قول مرحوم شیخ و مرحوم آخوند بود. قول دوم این است که مطلقاً قبیح است، که گفتیم: قول جماعتی است مِنهم مرحوم آقای خوئی و شهیدصدر. قول سوم هم قول مرحوم نائینی است؛ که تجری قبح فاعلی دارد اما قبح فعلی ندارد.
مرادمان از «تجرّی» شرب آبی است که قطع دارد خمر است. درست است که متجرّیبه است، ولی تجرّی هم میگویند.
مقدمه: فعل اختیاری
قبل از ورود به این اقوال، مقدمهای را عرض کنم:
تقسیمات فاعل در حکمت
در حکمت و فلسفه، برای «فاعل» تقسیماتی ذکرشده؛ یکی از تقسیماتی که ذکرشده، مختار و غیرمختار است. و فاعل غیرمختار را تقسیم کردهاند به فاعل مضطر و فاعل موجَب. و گفته شده: انسان، در افعال خودش، تارتاً فاعل مختار است، تارتاً فاعل مضطر است، تارتاً فاعل موجب است. این، تقسیمی است که در «حکمت» بوده، و بحث خوبی هم هست؛ یعنی متناسب با حکمت است، و اصولیها هم از این تقسیم استفاده کردهاند.
تقسیمات فاعل در اصول
لکن مرحوم آخوند در بحث فاعل و افعال انسان، متفطّن نکتهای شده (یا خودش متفطّن شده یا از مرحوم شیخ اخذکرده)؛ که باید تقسیم دیگری ذکرکنیم که کاملاً متناسب با مباحث اصولی است. این تقسیمی که توضیح میدهم، مستفاد از فرمایش مرحوم آخوند در «کفایه» است. ایشان این تقسیم را اصطلاحسازی نکرده، ولی این مطلب را دارد.
افعال انسان تقسیم میشود به دو قسم: یا ارادی است یا غیرارادی. و افعال ارادی انسان تقسیم میشود به اختیاری و غیراختیاری. پس افعال انسان، از این سه قسم خارج نیست: غیرارادی، ارادی اختیاری، ارادی غیراختیاری.
فعل غیرارادی
مراد از فعل غیرارادی، هر فعل غیرمسبوق به اراده است؛ فعل غیرارادی، مثل حرکت ید مرتعش. در حکمت، به این قسم فاعل، «فاعل موجَب» میگویند. همهی افعال اعضا و جوارح حتی مثل ضربان قلب، یا فعل نفس است یا فعل قوهای از قوای بدن است؛ فاعل اگر بدن است (طبق حکمت مشّاء)، فاعل موجب، قوه است. اگر نفس است (طبق حکمت متعالیه)، فاعل موجب، نفس است.
سؤال: چه فرقی است که کسی بیاید دستم را تکان بدهد؟
پاسخ: آنجا که کسی دستم را تکان بدهد، فاعل، کسی است که دست من را تکان میدهد.
فعل ارادی اختیاری
فعل ارادی اختیاری، عبارت است از فعلی که مسبوق به اراده است، و فاعلْ قصد آن فعل را داشته؛ مثل این که زید تیری را به سمت حیوانی پرتاب میکند تا او را شکارکند. وقتی تیر به حیوان میخورد و حیوان را میکشد، فاعلش زید است. چون این فعلش مسبوق به اراده است پس فاعل ارادی است، و چون قصدش را داشته پس فاعل ارادی غیراختیاری است.
فعل ارادی غیراختیاری
فعل ارادی اختیاری، عبارت است از فعلی که مسبوق به اراده است، و فاعلْ قصد آن فعل را نداشته؛ مثل این که زید در نشانهگیری خطاکند و به جای این که به حیوان اصابت کند، به عمرو اصابت کند. این قتل، چون به ارادهی زید بوده پس ارادی است، اما چون زید قصد قتل عمرو را نداشته، پس ارادی غیراختیاری است. پس قتل عمرو، فعل ارادی غیراختیاری است.
فعل غیرارادی، تقسیم میشود به اضطراری و ایجابی. اگر فاعل حرکتْ نفس است، نفسْ فاعل بالاضطرار است. اگر فاعل حرکت، قوهی محرکهی در ید است که تحت تأثیر نفس است، فاعل حرکت دست، فاعل موجب است.
خلاصه و جعل اصطلاح
مرحوم آخوند میگوید: هر فعلی از افعال انسان، یا غیرارادی است مثل حرکت ید مرتعش، یا ارادی اختیاری است مثل قتل حیوان، و یا ارادی غیراختیاری است مثل قتل عمرو اگر زید را نشانه گرفته باشد. ما برای این که خلاصه بشود، بعد از این میگوییم: فعل، یا غیرارادی است، یا ارادی است، یا اختیاری است. مراد ما از «ارادی» ارادی غیراختیاری است که فاعل قصد آن فعل را نداشتهاست، و مراد ما از «اختیاری» ارادی اختیاری است که فاعل قصد آن فعل را داشتهاست.
کدام قسم متصف به حسن و قبح میشود؟
حالا این سؤال مطرح میشود که: کدام قسمش متصف به حسن و قبح میشود؟ از این سه قسم، دو قسم محل اختلاف نیست، و یک قسم محل اختلاف است.
آن دو قسمی که محل اختلاف نیست، فعل غیرارادی و فعل اختیاری است؛ فعل «غیرارادی» قطعاً نه متّصف به حسن میشود نه متّصف به قبح میشود، و فعل «اختیاری» قطعاً متصف به حسن و قبح میشود.
اما یک قسم محل تأمل است؛ و آن، فعل ارادی است؛ یعنی فعل ارادی غیراختیاری. قتل عمرو در حالی که قصد قتل زید را داشته، آیا مثل حرکت ید مرتعش است که لایتصف بالحسن و قبح؟ یا مثل قتل حیوان است که یمکن أنیتّصف بالحسن و القبح؟
مرحوم آخوند، از کسانی که میگوید: افعال ارادی غیراختیاری لایتّصف بالحسن و القبح. قتل غیرعمد، نه حسن است و نه قبیح است. درست است که قتل عمرو، فعل پرتابکنندهی تیر است، اما این فعل، اگرچه ارادی است اما چون غیراختیاری است (چون قصد قتل عمرو را نداشته)، پس نه حسن است و نه قبیح است.
این، مقدمهای بود که از کلام مرحوم آخوند استفاده کردیم و به آن هم ملتزم شدیم؛ این فرمایش مرحوم آخوند، فرمایش بسیار خوبی است.
حالا که این مقدمه روشن شد، وارد اصل بحث میشویم.
قول اول: عدم قبح
قول اول، مختار مرحوم شیخ و آخوند است؛ مرحوم شیخ و آخوند قائل شدهاند که این فعل، اصلاً قبیح نیست. مرحوم آخوند در کفایه:ص260 دو وجه برای آن ذکرکرده:
وجه اول: تجری، فعل ارادی است
تجری، فعل ارادی است، نه غیرارادی. و گفتیم که: فعل ارادی متصف به حسن و قبح نمیشود. چرا ارادی است؟ قاطعی که قطع دارد این مایع خمر است، قصد معصیت داشته، و تجری محقق میشود. آنچه قصدکردهبود معصیت بود، آنچه خارجاً محقق شد، معصیت بود، پس تجری، فعل ارادی اوست نه فعل اختیاری؛ چون به هیچ وجه قصد تجری نداشت. پس ما قصده لمیقع، و ما یقع لمیقصده. این تجری که شرب مایع است، اگرچه فعل ارادی است چون مسبوق به اراده است، اما چون غیراختیاری است و شرب خمر را قصدنکردهبوده، پس قبیح نیست؛ چون فعل غیراختیاری لایتّصف بالحسن و القبح.
سؤال: اگر قصد کشتن پیغمبری را داشته باشد و شخص دیگری خودش را جلوی پیغمبر بیندازد، آیا قتل آن شخص قبیح نیست؟
پاسخ: اگر قصد کشتن زید را داشته باشد و تیر به عمرو بخورد، قتل عمرو متصف به قبح نمیشود.
اشکال: هیچکس قصد تجری ندارد.
پاسخ: احسنت؛ تجری، یک خصوصیتی است که محال است عن قصدٍ واقع بشود.
این، فرمایش مرحوم آخوند است؛ که تجری فعل ارادی است که متصف به حسن و قبح نمیشود. آن فعلی که متصف به حسن و قبح میشود، فعل اختیاری است.(1)
1) (1) - هذا مع أن الفعل المتجرأ به أو المنقاد به بما هو مقطوع الحرمة أو الوجوب لایکون اختیاریا فإن القاطع لایقصده إلا بما قطع أنه علیه من عنوانه الواقعی الاستقلالی لا بعنوانه الطارئ الآلی. بل لایکون غالبا بهذا العنوان مما یلتفت إلیه، فکیف یکون من جهات الحسن أو القبح عقلا و من مناطات الوجوب أو الحرمة شرعا و لایکاد یکون صفة موجبة لذلک إلا إذا کانت اختیاریة. کفایة الأصول (طبع آلالبیت)، ص:260.
مناقشه: کبرای مرحوم آخوند قابل تطبیق در مانحنفیه نیست
بعد از مرحوم آخوند، همه بر ایشان اشکال گرفتهاند. و اشکالشان یا از این باب بوده که فرمایش مرحوم آخوند را درست متوجه نشدهاند، یا درست نتوانستهاند دقت کنند. بهترین اشکالات را آقای صدر کردهاست، اما باز گویا لبّ کلام مرحوم آخوند برای ایشان هم روشن نبودهاست، یا تفکیک روشنی بین فعل «ارادی» و «اختیاری» نکردهاند؛ فکرمیکردهاند «فعل اختیاری» به معنای «فعل ارادی» است، یا فکرمیکردهاند «فعل اختیاری» نظیر فعل «اضطراری» است، با این که قسیم فعل ارادی غیراختیاری است. اگر بر اشکالاتی که به مرحوم آخوند کردهاند مراجعه کنید، میبینید که فرمایش مرحوم آخوند برایشان خوب روشن نبودهاست. بنابراین آن اشکالات را متعرض نمیشوم.
فرمایش مرحوم آخوند را در آن مقدمه قبول کردم، اما در اینجا یک مغالطهای به کار رفته. کبرای مرحوم آخوند قبول است، اما یک خصوصیتی هست که در مانحنفیه تطبیق نمیشود.
مثال اول: فکرمیکردم زید است کشتمش فهمیدم عمرو است
برای این که توضیح بدهم: «این مغالطه کجا صورت گرفته؟»، از یک مثال استفاه کنم بعد در مانحنفیه تطبیقش بدهم. اگر تیری را به سمت زید محقونالدم پرتاب کردم و این تیر به زید اصابت کرد و زید را کشت، قتل زید چون فعل اختیاری من است متصف به حسن و قبح میشود. اما این که «قتل زید، قبیح است.»، آیا به این خاطر است که «قتل زید است»؟ یا به این خاطر است که «قتل انسان بریء است»؟ معلوم است که اگر قبیح است، به این خاطر است که قتل انسان بریء و محقونالدم است، و زیدبودن خصوصیتی ندارد.
اگر من فکرکردم آن کسی که آنجا ایستاده زید محقونالدم است و تیری به او زدم و او را کشتم و بعد مشخص شد که عمرو بوده که محقونالدم هم بوده، این قتل، قبیح است؛ چون «قتل انسان بریء» را قصدکردهبودم و همین هم محقق شد ولو این که معتقد بودم مصداق آن انسان بریء زید است. اگر قتل عمرو به عنوان «قتل عمرو» قبیح بود، چون قتل عمرو فعل ارادی است نه اختیاری، پس این قتل متّصف به حسن و قبح نمیشد. اما چون به عنوان «قتل انسان بریء» قبیح بود و همین هم قصد کردم و همین هم در خارج محقق شد، پس این فعل من اختیاری بوده و قبیح است.
مثال دوم: تیر را به سمت زید پرتاب کردم ولی به عمرو خورد
بله؛ اگر زید که انسان بریء است آنجا ایستاده باشد و من به قصد کشتنش تیری به سمت او پرتاب کنم و این تیر به عمرو بخورد که بریء است، این قتل قبیح نیست؛ چون اگرچه عمرو انسان بریء است، اما من قصد قتل این انسان بریء را نداشتهام. درست است که اقدام بر قتل قبیح است، ولی قتل عمرو قبیح نیست؛ چون درست است که قتل عمرو قتل انسان بریء است، اما من قصد قتل این انسان بریء (که عمرو بود) را نداشتهام، بلکه قصد قتل آن انسان بریء (که زید بود) را داشتهام.
مانحنفیه از قبیح مثال اول است
در مانحنفیه به طرف زید تیرمیزنم و تیر خطامیرود و به عمرو میخورد درحالیکه هر دو انسان بریء هستند، این دومی (قتل عمرو) قبیح نیست. سؤال این است: مانحنفیه (که قصد معصیت کردم ولی تجرّی از کار درآمد)، آیا از قبیل مثال اول است (که فکرمیکردم زید است بعد فهمیدم عمرو است)؟ یا از قبیل مثال دوم است (که تیر را به سمت زید پرتاب کردم اما به عمرو خورد)؟ مانحنفیه، از قبیل مثال اول است.
چرا معصیت خداوندی قبیح است؟ چون هتک مولاست. کسانی که قائل به قبح تجرّی شدهاند، چرا تجرّی را قبیح دانستهاند؟ چون هتک مولاست. پس من قصد هتک مولا را کردم اگرچه فکرکردم هتک معصیتی است، اما بعد فهمیدم که هتک من هتک تجرّی بودهاست. مثل همان مثل اول است که قصد کشتن انسان بریء را کردم درحالیکه فکرمیکردم عملم مصداق قتل زید است، و کشتن انسان بریء هم محقق شد اگرچه مصداق قتل عمرو بود.
نکتهی مغالطه اینجاست؛ من قصد معصیت کردم، اما معصیت بما هی معصیت از قبائح نیست، بلکه بما هی هتک مولا قبیح است؛ آنچه قبیح است، هتک مولاست. اگر هم معصیت قبیح است چون «هتک» است قبیح است، و من هم همین قصد را کردم، اگرچه «هتک»ی که قصد کردهبودم (یعنی هتک معصیتی)، در ضمن هتک دیگری (هتک تجری) محقق شد.
پس آخوند میگوید: هتک است، ولی غیراختیاری است. ما به مرحوم آخوند میگوییم: از آن حیث که اختیاری است، متّصف به حسن و قبح نمیشود. از آن حیث که متّصف میشود، فعل اختیاری است.
و للکلام تتمة.
شاید نیاز به قول به تفصیل باشد(1)
تفاوت مثال اول و دوم در این است که در مثال اول، یک مصداق از معصیت جلوی من هست (به تعبیر دیگر: «ماقُصد» با «ماوقع» اتحاد مصداقی دارند الا این که یک اعتقاد خطا در تطبیق داشته.) و من فکرمیکنم مصداق (الف) است ولی درواقع مصداق (ب) است، ولی در مثال دوم دو مصداق از معصیت مقابلم هست (به تعبیر دیگر: «ماقصد» با «ماوقع» اتحاد مصداقی نداشته؛ شخص سمت راستی را قصدکرده ولی تیر به شخص سمت چپی خورده) و من به قصد ارتکاب مصداق (الف) مرتکب مصداق (ب) میشوم. استادمددی میگویند: عمل من، در مثال اول که با یک مصداق مواجهام قبیح است، اما در مثال دوم که با دو مصداق مواجهام قبیح نیست.
1) (2) - این قسمت، از مقرر است.
در مثال «خمر» اگر یک لیوان خمر جلوی من باشد و من مثلاً فکرکنم خمرِ متخذ از انگور است و بعد که معاذالله خوردم متوجه بشوم خمرِ متخذ از خرماست، مثل مثال اول است و این شرب قبیح است. و اگر دو لیوان خمر جلوی من باشد که یکی متخذ از انگور باشد و دیگری متخذ از خرما، اگر من به قصد شرب خمر متخذ از انگور، خمر متخذ از خرما را شرب کنم، مثل مثال دوم است و این فعلم قبیح نیست.
در «تجرّی» اگر فقط یک لیوان مایع جلوی من باشد و من فکرکنم خمر است و بعد از شرب بفهمم آب بوده، چون فقط با یک مصداق مواجهام، از قبیل مثال اول است و این شرب قبیح است. و اگر دو لیوان مایع جلوی من باشد که یکی خمر باشد و دیگری آب، و من آن که آب است را به گمان این که خمر است شرب کنم، چون با دو مصداق مواجهام، از قبیل مثال دوم است و قبیح نیست.
موضوع: قطع (تجری / قبح تجری / قول اول: عدم قبح / مرور وجه اول ، و وجه دوم / و قول دوم: قبح)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در قبح تجری بود، قول اول، قول مرحوم شیخ و مرحوم آخوند بود که قائل بودند قبیح نیست. دیروز هم اشاره کردیم که مرادمان از «تجرّی» آن عملی است که به آن گفته میشود عمل متجریبه(1) ، که همان شرب مایع است.
1) (1) - بر وزن «اسم مفعول»ی؛ به فتح راء.
مرور وجه اول
مرحوم شیخ و آخوند فرمودند: تجرّی قبیح نیست، به دو وجه استدلال شده، وجه اول را دیروز از مرحوم آخوند نقل کردیم؛ ماحصل فرمایش مرحوم آخوند این شد که: تجرّی، فعل ارادی است نه اختیاری (چون متجرِّی هیچوقت قصد تجرّی نداشت)، و فعل ارادی غیراختیاری لایتصف بالحسن و القبح.
جواب دادیم که درست است که خود تجرّی فعل اختیاری او نیست، لکن تجری بما هو تجری قبیح نیست، بلکه بما هو هتکٌ للمولی قبیح است؛ قصد داشت با همین شرب مایع معصیت کند، پس به همین شرب هتک کرد، ولی نه در ضمن معصیت، بلکه در ضمن تجری. و مثال زدیم که اگر تیری را به سمت شخصی که معتقدیم زید است و محقونالدم است پرتاب کنیم ولی معلوم بشود که آن شخص عمرو بوده، در مانحنفیه من قصد قتل یک انسان بریء را کردهام اگرچه در ضمن قتل عمرو محقق شدهباشد. در ضمن قصد زید، قصد قتل انسان بریء را هم داشت. و قتل انسان بریء محقق شد اما در ضمن قتل یک انسان بریء دیگری. قتل عمرو قبیح است و حال این که ما قبول داریم فعل اختیاری قبیح است. البته این مثال، تجرّی نیست.
سخن ما این است که در مانحنفیه وقتی شخص قطع دارد که این مایع خمر است و با قصد معصیت شرب میکند و میخواهد به «شرب خمر» هتک مولا محقق بشود، هتک هم محقق میشود اما در ضمن فرد دیگری. مرحوم آخوند هتکبودن را منکر نیست، میخواهد این هتکبودن را از اختیاریبودن خارج کند. بنابراین این شرب مایع مقطوعالخمریه، هتک است و این هتک، فعل اختیاری مکلف است و قبیح است؛ چون فرض کردهایم که هتک از افعال قبیح است در صورتی که عن اختیارٍ صادربشود.
قصد معصیت، حاوی قصد هتک مولاست عند العرف.
جمعبندی
نتیجهی بحث را جمعبندی کنیم: ما فرمایش مرحوم آخوند را قبول داریم که: «تجرّی، اختیاری نیست.»، ولی قبیح هم نیست؛ اگر تجرّی قبیح است، از آن حیث قبیح است که هتک است، معصیت بما هی معصیت قبیح نیست، بلکه از آن حیث که هتک مولاست قبیح است. پس اگرچه تجرّی اختیاری نیست، اما چون هتک مولاست و هتکش اختیاری بود، پس این فعلش قبیح است؛ اگرچه فکرمیکرد این هتک در ضمن «معصیت» محقق میشود ولی بعد معلوم شد که در ضمن «تجرّی» محق شدهاست.
مرحوم آخوند میگوید: «تجری، ارادی است.»، غفلت ایشان، از این جهت است که «تجری» خودش از عناوین مقبِّحه نیست، عنوان مقبِّحهی ما «هتک مولا» است، و از حیث این عنوان مقبِّحه اختیاری است.
عنوان کلی قبیح نیست؛ کذب قبیح نیست، غیبت قبیح نیست. حسن و قبح، دائماً حسن و قبح مصداقی است، مصداق کذب قبیح است. آن که قبیح است به حمل شایع، دائماً مصداق این عناوین قبیح است. قتل الانسان قبیح نیست، قتل مصداق انسان قبیح است.
مرحوم آخوند تجری را هتک میدانستهاند، اما هتک غیراختیاری؛ اگر اصلاً هتک نمیدانستهاند، میگفتند که هتک نیست. اما وقتی که بحث را میبرند روی «اختیارینبودن»، معلوم میشود که هتک میداندش.
اشکال: آیا قصد قتل و هتک مولا را فراهمکردن قبیح نیست؟
پاسخ: خود قصدکردن ظاهراً متّصف به حسن و قبح نمیشود.
سؤال: آیا اقدام به هتک قبیح نیست؟
پاسخ: «اقدام» یک بحث دیگری است؛ چون اقدام، عبارتاست از فراهمکردن مقدمات برای رسیدن به ذیالمقدمه. بعضی قبائح، نزد عقلا حتی فراهمکردن مقدماتش هم قبیح است مثل قتل مولا. ولی بعضی قبائح فراهمکردن مقدماتش قبیح نیست مثلاً رفته برای دزدی طناب خریده.
اینها تکرار بحثهای دیروز بود. هذا تمام الکلام در وجه اول. بحث امروز، وجه دومِ عدم قبح تجری است.
وجه دوم: وجدان
وجه دوم از مرحوم آخوند است در کفایه؛ ایشان به وجدان تمسک کرده در ضمن یک مثال؛ گفته: یک عبدی را درنظربگیرید، میبیند که عدوّ مولا در حال غرقشدن است، وظیفهی عقلی این عبد در قبال این حادثه این است که او را انقاذنکند؛ چون انقاذ عدو مولا قبیح است، حفظ جان عدو مولا قبیح است. ولی این عبد به خاطر این که عدوّ مولاست رفت انقاذکرد؛ اگر صدیق مولا بود انقاذش نمیکرد. بعد از انقاذ متوجه شد که ولد مولا بوده! آیا این انقاذ محبوب مولاست یا نیست؟ آیا مولا از این انقاذ خوشحال میشود یا نه؟ مولا با این که خبر دارد که عبد به قصد انقاذ عدوش ولدش را نجات داده، ولی این انقاذ برایش محبوب است، پس قبح ندارد وگرنه محبوب مولا نمیشد. پس، از این محبوبیت کشف میشود که این عمل نباید قبیح باشد. و این انقاذ هم مصداق تجری است.
این هم وجهی است که مرحوم آخوند در کفایه به عنوان منبّه وجدانی فرموده تا قبیحنبودن تجرّی را نشان بدهد.(1)
1) (2) - ضرورة أن القطع بالحسن أو القبح لایکون من الوجوه و الاعتبارات التی بها یکون الحسن و القبح عقلا، و لا ملاکا للمحبوبیة و المبغوضیة شرعا؛ ضرورة عدم تغیر الفعل عما هو علیه من المبغوضیة و المحبوبیة للمولی بسبب قطع العبد بکونه محبوبا أو مبغوضا له؛ فقتل ابن المولی لایکاد یخرج عن کونه مبغوضا له و لو اعتقد العبد بأنه عدوه، و کذا قتل عدوه مع القطع بأنه ابنه لایخرج عن کونه محبوبا أبدا. .کفایة الأصول (طبع آلالبیت)، ص:260
مناقشه: خلط بین «محبوبیت» و «حسن»
این فرمایش مرحوم آخوند درست نیست؛ خلط شده بین «محبوبیت» و «حسن». محبوبیت یک عمل، تارتاً ناشی میشود از حسن یک عمل، و تارتاً ناشی میشود از مصالح و منافعی که در آن عمل است ولو آن رفتار بسیار قبیح هم باشد.
مثلاً سرقت نزد سارق محبوب است با این که خودش هم میداند کار قبیحی است، اما چون باعث منفعتش میشود محبوبش است. اگر ظالمی به مظلومی ظلم کند و بعد ظالم دومی بیاید به ظالم اول ظلم کند، ظلم ظالم دوم محبوب مظلوم است با این که خودش هم میداند که ظلم قبیح است. چرا؟ چون در ظلم دوم، منفعت تشفّی هست.
در فرمایش مرحوم آخوند هم آن کار محبوب مولاست، حتی مولا ممکن است بگوید: «در تمام عمرت کاری به این خوبی (از جهت نفعی که برایش داشته) انجام ندادهای»، اما نتیجه نمیدهد که: «آن عمل، حسن است.». بسیاری از افعال قبیح، محبوب ماست بر اساس مصلحت و مفسدهای که در آن کار قبیح وجود دارد. ظاهراً خلطی شده بین محبوبیت یک عمل، و حسن یک عمل، و حال آن که آنچه مد نظر ماست، حسن و قبح عمل است نه محبوبیت. پس این مثال، منبِّه هم نیست؛ چون خلط شده بین محبوبیت با حسن.
نتیجه: عدم اثبات عدم قبح
پس بنابراین این دو وجهی که مرحوم آخوند دارد برای این که اثبات کند تجری و فعل متجریبه قبیح است، ناتمام است. پس قول اول که تجری قبیح است، اثبات نشد.
قول دوم: قبح
قول دوم این است که تجری قبیح است، یا عمل متجریبه قبیح است. مشهور بین متأخرین این قول دوم را پذیرفتهاند. دو جه برای آن ذکرمیکنیم:
وجه اول: حقالطاعه
وجه اول، از مرحوم آقای صدر است در بحوث:ج4ص36. مرحوم آقای صدر سعی کردهاند این مطلب را مدلَّل کنند و اثبات کنند که تجری قبیح است. ایشان فرمودهاند: قبح تجری، منوط به حقالطاعه است؛ هر جا که حقالطاعه ثابت باشد مخالفت قبیح است، و هر جا که حقالطاعه ثابت نشد مخالفت قبیح نیست. دربارهی حقتعالی باید ببینیم: «دایرهی حقالطاعه کجاست؟».(1)
احتمالات در تعیین دایرهی حقالطاعه
بدواً سه احتمال هست: احتمال اول این است که حقالطاعه فقط در دایرهی تکالیف واقعیه باشد، اعم از این که آن تکلیف، به ما واصل بشود یا نشود.(2) احتمال دوم این است که دایرهی حقالطاعه فقط تکالیف واصله باشد؛ یعنی معیار، دو چیز است: وجود تکلیف، و وصول آن.(3) احتمال سوم این است که دایرهی حقالطاعه فقط و فقط وصول تکلیف است، وجود یا عدمش هیچ نقشی ندارد؛ همین که تکلیفی واصل بشود ولو وجود نداشته باشد، دایرهی حقالطاعه شامل آنجا میشود؛ مثل این که خبرواحدی بگوید: «نماز جمعه واجب» است ولی در واقع چنین نباشد.(4)
1) (3) - و الّذی ینبغی أن یقال: انه بعد أن عرفنا ان حکم العقل یرجع بحسب تحلیلنا إلی حق المولی علی العبد، فلا بد من الفحص عن دائرة هذه المولویة و حق الطاعة و هل یشمل ذلک موارد التجری أم لا، و من هنا نطرح ثلاثة تصورات. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 36.
2) (4) - أن یکون موضوع هذا الحق تکالیف المولی الواقعیة. و بناء علی هذا الاحتمال یلزم أن یکون حق الطاعة للمولی غیر ثابت فی موارد التجری...
3) (5) - أن یکون موضوعه مرکبا من التکلیف بوجوده الواقعی و من إحرازه بمنجز عقلی أو شرعی...، و بناء علیه یثبت عدم الحق فی موارد التجری لتمامیة موضوعه.
4) (6) - أن یکون موضوعه إحراز التکلیف بمنجز شرعی أو عقلی سواء کان هناک تکلیف فی الواقع أم لا، فالاحراز المذکور، هو تمام الموضوع. و بناء علیه تکون موارد التجری أیضا مما فیه للمولی حق الطاعة.
ترجیح احتمال سوم: مهم فقط وصول است
واضح است که احتمال اول درست نیست؛ چون در صورت قطع به عدم تکلیف، خداوند حقالطاعه ندارد. اگر دو مقدمه را درنظربگیریم، احتمال سوم متعین میشود و درنتیجه در تعیین دایرهی حقالطاعه آنچه مهم است «احراز» است.
مقدمهی اول: سود و زیان الهی در اثر طاعت و عصیان
مقدمهی اول این است که: اگر همهی انسانهای روی زمین خدا را اطاعت کنند، خداوند از این اطاعتها به اندازهی سر سوزنی منتفع نمیشود. و اگر همهی انسانها در همهی مکانها و زمانها عاصی بشوند و با هر آنچه فرموده مخالفت کنند، خداوند به اندازهی سر سوزنی خوشحال نمیشود. پس اگر مصلحت در اطاعت هست مال مطیع است، و اگر مفسدهای در عصیان هست مال عاصی است.
مقدمهی دوم: حقالطاعه واقعی است
مقدمهی دوم این است که حقالطاعهی خداوند آیا واقعی است یا اعتباری؟ معلوم است که حقالطاعهی خداوند اعتباری نیست که کسی (خودش یا دیگری) برای خودش اعتبارکردهباشد.
نتیجه: فقط وصول مهم است
نتیجهی این دو مقدمه این میشود که دایرهی حقالطاعهی خداوند فقط و فقط در دایرهی «وصول» است؛ به خاطر مقتضای ادب عبودیت مقابل خداوند. رعایت ادب عبودیت، به رعایت در دایرهی احراز و وصول است؛ ما فقط وقتی عبد مؤدَّبی هستیم که واصلات را اطاعت کنیم اعم از این که آن واصلات در واقع هم باشد یا نباشد. پس دایرهی وجود تکلیف، فقط و فقط وصول است.
شمول دایرهی حقالطاعه نسبت به تجرّی
و در تجری، وصول هست، ولی تکلیف نیست. پس موضوع دایرهی حقالطاعه (که فقط و فقط «وصول» است) محقق شد. و ادب عبودیت هم حسن است و ترک آن قبیح است. این ماحاصل فرمایش مرحوم آقای صدر است، این فرمایش ایشان را قبول نکردیم، إنشاءالله جلسهی آینده وارد نقدش میشوم.
موضوع: قطع (تجری / مقام اول: قبح تجری / قول دوم: قبح / وجه اول: حقالطاعه / مناقشات)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «تجری» بود، مقام اول این بود که تجری یا همان فعل متجریبه آیا قبیح است یا قبیح نیست؟ قول اول، قول مرحوم شیخ و مرحوم آخوند بود که فرمودند: قبیح نیست، دو وجه برای این قول ذکرکردیم و هر دو را نقدکردیم. رسیدیم به قول دوم که لعل قول مشهور است؛ فرمودند: قبیح است. وجه اول، از مرحوم آقای صدر بود، محصل کلامش این بود که برای کشف قبح یا عدم قبح تجری، باید برویم سراغ حقالطاعهی مولا ببینیم: «دایره ش کجاست؟»، دایرهاش در وصول تکلیف است، دایرهاش وجود تکلیف و یا مجموع «وصول و وجود» نیست، خداوند در دایرهی «وصول» حقالطاعه دارد، بنابراین تجری چون وصول در آن هست، قبیح است.
نقد کلام مرحوم آقای صدر بحث امروز ماست.
اشکال اول: قبح تجری، موقوف بر حقالطاعه نیست
فرمودند: قبح تجری یا متجریبه، موقوف است بر حقالطاعه. به نظر ما، قبح تجری، موقوف بر حقالطاعه نیست؛ حقالطاعه و قبح تجری، یا متلازم اند یا حقالطاعه موقوف بر قبح است. این که «چگونه متلازمند یا حقالطاعه موقوف بر قبح است؟» توضیحش در اشکال دوم میآید.
اشکال: آیا منظورشان توقف اثباتی نیست؟
پاسخ: نه، بحث مرحوم آقای صدر در «ثبوت» است.
اشکال دوم: حقالطاعهی واقعی
اشکال دوم این است که ایشان از کسانی است که قائل است حقالطاعه بر دو قسم است: واقعی، و اعتباری. و ایشان قائل است که در همهی مولاها حقالطاعه اعتباری است الا حقتعالی که حقالطاعهاش واقعی است.
احتمال اول: واقعی مستقل مثل حسن و قبح
احتمال اول، واقعی مستقل است؛ برای تقریب به ذهن میتوانیم بگوییم: مثل حسن و قبح است؛ در وجود حسن و قبح اعتباری (مثل حسن و قبح عقلائی و عرفی)، هیچ اختلافی نیست. ولی یک حسن و قبح هم داریم که حسن و قبح عقلی و واقعی است. در قسم اول، فقها و حکما هیچ نزاعی ندارند؛ هر دو دسته قبول دارند که حسن و قبح عقلائی و عرفی داریم. اختلافشان فقط در حسن و قبح واقعی (عقلی) است. پس نزد فقیه دو حسن و قبح داریم: اعتباری که همان عقلائی و عرفی است، و واقعی که همان عقلی است.
آقای صدر در حقالطاعه فرموده: یک حقالطاعهی اعتباری داریم و یک حقالطاعهای واقعی، پدر و پیامبر و امام و همه و همه، حقالطاعهشان اعتباری است، فقط یک مولاست که حقالطاعهاش واقعی است و آن خداوند است.
اولاً چنین حقالطاعهای درک نمیکنیم
اگر مراد ایشان از «حقالطاعهی واقعی» همان است که در «حسن و قبح» گفته میشود، ما حقالطاعهای به عنوان امر واقعی درک نمیکنیم.
ثانیاً با قبح تجری متلازم است
اگر مرادشان این معنا باشد، با قبح تجری متلازمند، دو روی یک سکه اند؛ قبح حقالطاعه یک امر واقعی است، قبح تجری هم یک امر واقعی است، نه این که یکی بر دیگری متفرع بشود. امور واقعی، طولیت برنمیدارد که یکی در طول دیگری باشد.
سؤال: آیا شما این جمله را قبول ندارید که: «در صورتی عقاب قبیح است که مولا این حق را نداشته باشد.»؟
پاسخ: این طرفش هم هست: «در صورتی مولا این حق را دارد که عقاب قبیح باشد.»؛ چون متلازمند.
سؤال: این که «خداوند حقالطاعه دارد» یا «عقاب قبیح است» آیا عبارتٌاخرای یک چیز است؟
پاسخ: نه؛ دو چیز است.
پس اولاً ما این را نمیفهیم. اگر هم بفهمیم، متوقف نیستند، متلازمند؛ هم نسبت به قح واقعیت دارد، هم نسبت به خدوند حقالطاعه دارد.
احتمال دوم: واقعی انتزاعی
مرحوم آقای صدر هیچ جا در کلماتش «حقالطاعهی واقعی» را توضیح نداده که: «مرادش چیست؟»، یک احتمال دومی در کلامش هست؛ این که فرموده: «حقالطاعه، بر دو قسم است.»، یکی حقالطاعهی اعتباری است مثل حقالطاعهی همهی موالی، و یکی هم حقالطاعهی واقعی و مرادش از واقعی، انتزاعی باشد؛ به این معنی که «حقالطاعه» را از «قبح معصیت خداوند» انتزاع میکنیم. آنچه مسلّم است، این است که حقالطاعهی اعتباری در حق خداوند بیمعناست، ولی ایشان چون حسن و قبح عقلی را قبول دارد، و چون این را هم قبول دارد که معصیت خداوندی عقلاً قبیح است، ممکن است مرادش از «حقالطاعهی اعتباری» در حق خداوند این باشد که ذهن ما از «قبح واقعی معصیت خداوند» حقالطاعه را انتزاع میکند.
حقالطاعه موقوف بر قبح تجری است
اگر مراد ایشان از واقعیبودنِ حقالطاعه، «انتزاعیبودن» باشد، نه این که «اعتباری» باشد، درست است؛ ما هم قبول کردیم که معصیت خداوندی قبیح است و از آن «حقالطاعه» انتزاع میشود. اما واضح است که قبح تجرّی موقوف بر حقالطاعه نیست، بلکه چون حقالطاعه از قبح معصیت انتزاع شده، پس این حقالطاعه است که موقوف است بر قبح تجری.
ما میگوییم: اگر احتمال تعلق بگیرد به تکلیف فعلی، اگر احتمال تعلق گرفت به تکلیف فعلی موجود، مخالفت با این احتمال معصیت است. اگر احتمال تعلق گرفت به تکلیف فعلی موهوم، مخالت با این احتمال عقلاً قبیح است و اسمش هم تجری است. چون قبیح است، حقالطاعه را از آن انتزاع میکنیم.
خلاصه
پس اگر مراد ایشان از «واقعی» واقعی مستقل نظیر واقعیت حسن و قبح باشد، گفتیم این را قبول نداریم. اگر مراد ایشان فقط «انتزاع» باشد که در طول قبح معصیت و قبح تجری عقلاً ذهنمان انتزاعش میکند، این را قبول کردیم، ولی در این صورت، در مرحلهی «انتزاع» حقالطاعه است که موقوف بر قبح معصیت و معصیت است.(1)
اشکال سوم: هتک عرفی است
اشکال سوم این است که قطع نظر از اشکال اول، «هتک» یک امر عرفی است؛ یعنی آن مرجعی که باید بگوید: «هتک است»، عرف است. در نظر عرف» هیچ فرقی بین «مولای اعتباری» و «مولای حقیقی» نیست. ما با آقای صدر موافقیم که غیر از خداوند حتی پیامبر و ائمه، همهی موالی، موالی اعتباری هستند، ولی در نظر «عرف» بین حاکم و مدیر و پدر، با مولای حقیقی که خداوند باشد، فرقی نیست. فرض کنید «اطاعت از مدیر» عقلائاً بر من واجب باشد، وقتی که معصیت مدیر عقلاً قبیح باشد، در طول امور اعتباری ممکن است امور واقعی پیدابشود که به آن «واقعی اعتباری» میگوییم. اگر کسی مدیر شد، معصیتش عقلاً قبیح است. اگر منجِّز بر دستور مدیر پیداشد و شخصی آمد و گفت که مدیر به شما اینجور گفتهاست و من تمرّدکردم، این رفتار من قبیح است و هیچ فرقی با خداوند عالم نمیکند؛ همانطور که معصیت موالی عرفیه عقلاً قبیح است، معصیت خداوند هم عقلاً قبیح است، تجرّیِ هر دو شان هم قبیح است، هیچ فرقی بین این موالی عرفیه با مولای حقیقی حسَب اصطلاح ایشان نیست.
1) (1) - استاد سه اشکال به شهیدصدر میفرمایند، با توجه به اشکال دوم ظاهراً جایی برای اشکال اول نمیماند؛ چون اشکال اول، در دل اشکال دوم هست؛ در اشکال دوم به مرحوم شهیدصدر میگوییم: اگر احتمال اول مرادت باشد، دو اشکال داریم (که وجدان نمیکنیم و متلازمند)، و اگر احتمال دوم مرادت باشد، یک اشکال داریم (که توقف به عکس است). مقرر.
آقای صدر قبح تجری را برده روی خصوصیت «حق ذاتی»، درحالیکه اگر تجری چون هتک مولاست در دایرهی حقالطاعه قبیح است، و فرقی بین مولای واقعی و موالی عرفیه نیست؛ عرف، هر دو (تجرّی مقابل مولای حقیقی و مولای عرفی) را هتک میداند. پس این که ایشان رفتهاند دنبال حقالطاعهی ذاتی، این تطویل مسیر است؛ در «موالی عرفیه» ارتکاز ما فرق میگذارد بین «معصیت» و «تجرّی»، اما در «مولای حقیقی» فرق نمیگذارد بین «معصیت» و «تجرّی».
پس این مسیری که ایشان پیموده، تطویل مسیر است؛ چرا که اثبات میکند که در مولای حقیقی، چه در معصیت و چه تجرّی، چون هتک دایرهی حقالطاعه میشود، پس هم معصیت قبیح است و هم تجرّی. لکن در هتک دایرهی حقالطاعه از طریق معصیت و تجرّی، فرقی بین مولای حقیقی و اعتباری نیست که ایشان از طریق تفصیل بین این دو مولا مسیر اثبات مدعایشان را پیمودهاند؛ میتوانستند از ابتدا بگویند: چه معصیت و چه تجرّی، هتک دایرهی حقالطاعه است، چه در مولای حقیقی و چه در مولای اعتباری.(1)
موضوع: قطع (تجرّی / مقام اول: قبح / قول دوم: قبح / وجه دوم / و شروع قول سوم)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت در این بود که: «آیا فعل متجریبه (تجری) عقلاً قبیح است یا نه؟»، مرحوم شیخ و آخوند: قبیح نیست، و دو وجه از آخوند گفتیم، و قبول نکردیم. قول دوم این بود که تجری قبیح است، گفتیم که دو وجه ذکرمیکنیم، وجه اول از صدر بود و قبول نکردیم. اما وجه دوم بحث امروز است.
1) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
وجه دوم: وجدان
وجه دوم، تمسک به وجدان است؛ دو مقدمه را اگر وجداناً بپذیریم، قبح اثبات میشود. این دو مقدمه را نمیشود اثبات کنیم، فقط میتوانیم به وجدانمان رجوع کنیم.
مقدمهی اول: تجرّی هتک مولاست
فرض این است که ما مائی را شرب میکنیم و قطع داریم که این شرب ما معصیت خداوند است، و قطع داریم که معصیت خداوندی هتک مولاست و قیبح است، سؤال این است که: این فعل آیا هتک خداوندی هست یا نیست؟ ما معتقدیم که شرب آبِ مقطوعالخمریه عرفاً هتک مولاست.
مقدمهی دوم: تجرّی فعل اختیاری است
یادآوری میکنم: فعل به سه قسم تقسیم میشود: یا ارادی است یا غیرارادی. غیرارادی، مثل حرکت ید مرتعش. ارادی، عبارت است از فعلی که مسبوق به ارادی است. و ارادی، تقسیم میشود به اختیاری و غیراختیاری. غیراختیاری، آن جایی است که عنوان را قصدنکرده و التفات هم به آن ندارد؛ مثل کسی که سنگ را به شیشهی خانهی مردم زد، به سر زید خورد، شکستن سر زید، فعل ارادی فاعل است، اما فعل اختیاریاش نیست؛ چون نه قصد داشت نه التفات داشت؛ سنگ را به طرف شیشه پرتاب کرد، ولی به سر زید خورد. اما یک وقت سنگ را به طرف زید پرتاب میکند و به او هم میخورد و سرش میشکند، در این مثال، شکستن سر زید، فعل ارادی اختیاری است. بعد برای این که خلاصه بشود، جعل اصطلاح کردیم؛ وقتی میگویم: «ارادی»، یعنی «ارادی غیراختیاری». وقتی میگویم: «اختیاری»، یعنی «ارادی اختیاری».
اگر در مقدمهی اول قبول کردیم که هتک خداوندی است، مقدمهی دوم مطرح میشود؛ که این فعل آیا فعل ارادی این شخص است یا فعل اختیاری این شخص است؟ به وجدان ما این شرب ماء مقطوعالخمریه، هتک اختیاری است؛ چون واقعاً قصد هتک داشت، ولی فکرمیکرد که این هتک، از قبیل هتک بالمعصیت است نه از قبیل هتک بالتجری. مثل این است که سنگ را به سر این انسانی که فکرمیکند زید است میخواهد بزند و درست هم به سر او میزند، ولی بعد متوجه میشود که زید نبوده، واقعاً قصد شکستن سرِ همین انسان را داشت، ولی فکرمیکرد این شخص زید بوده. آنچه که موضوع قبح است، قصد قتل انسان بریء است، او هم همین قصد را داشت و همین را هم محقق کرد. (الا این که یک اعتقاد اشتباه داشت که فکرمیکرد این شخص «زید» است، این اعتقاد اشتباهش تأثیری ندارد.) در مانحنفیه هم قصد هتک مولا را به شرب همین مایع داشته، و همین را هم شرب کرد و هتک را محقق کرد، الا این که یک اعتقاد اشتباه داشته که فکرمیکرده این هتک، معصیت است، ولی بعد متوجه شده که تجری است. و این اشتباه در اعتقاد تأثیری در مانحنفیه ندارد.
مصبّ اشکال آخوند در این است؛ که این هتک، هتک غیراختیاری است. و تمام کلام ما این است که این فعل، تجرّی غیراختیاری است؛ چون خودش نمیداند که دارد تجری میکند، ولی هتک اختیاری است.
در مناقشهی کلام مرحوم آخوند دو مثال زدیم؛ یک بار به طرف زید تیر پرتاب میکنم ولی به عمرو میخورد، در اینجا گفتیم: «قتل این انسان بریء، قتلی غیراختیاری است و قبیح نیست.»، اما یک بار به طرف شخصی که مطمئنم زید است تیرپرتاب میکنم و به هدف هم میزنم و او را میکشم، اما بعد متوجه میشوم که او زید نبوده، عمرو بوده! در این مثال دوم، قتل این انسان بریء، اختیاری است. قتل عمرو، در مثال اول، قتل انسان بریء غیراختیاری است و قبیح نیست، ولی در مثال دوم قتل انسان بریء اختیاری است و قبیح است. تمام حرف ما این است که فعل متجریبه و تجری، از وزان مثال دوم است نه از وزان مثال اول.
در پارهای از افعال حتماً باید قصد هتک داشته باشد تا هتک محقق بشود، و پارهای از افعال اینطور نیست. اگر در خلوت به زید فحش بدهد، هتک زید نشدهاست. اما پارهای از افعال حتی در خلوت هم هتک است؛ مثلاً اگر در خلوت قرآن را زیر پایش بگذارد برود چیزی بردارد، هتک قرآن است. مثال خداوند، از طریق مثال قرآن است؛ بدون قصد هتک هم هتک محقق میشود.
در مقدمهی اول گفتیم: آیا این شرب مصداق هتک هست یا نیست؟ در مانحنفیه شرب ماء کردم ولی معتقد بودم که خمر است و هتک مولاست. من به وجدان خودم که مراجعه میکنم، معتقدم که هتک است.
میرویم سراغ مقدمهی دوم: این هتک، اختیاری است یا غیراختیاری؟
یا در مقدمهی اول خدشه کنید، یا در مقدمهی دوم؛ اگر قبول کردید یا تسلّم کردید که هتک است و اختیاری است، قبحش ثابت میشود؛ چون هتک اختیاری مولا عقلاً قبیح است.
هذا تمام الکلام در قول دوم.
نتیجه: اثبات قبح تجرّی
پس ما از کسانی هستیم که قبح عقلی تجری را قبول داریم، ولی نه از باب حقالطاعه، بلکه از باب وجدان.
قول سوم: تفصیل بین قبح فعلی و فاعلی
قول سوم، قول مرحوم میرزای نائینی است. ظاهر این قول خیلی غلطانداز است. میرزا قائل بود که افعال قبیحه بر دو قسمند: یک دسته قبح فعلی دارد، و یک دسته قبح فاعلی دارد. مراد ایشان از قبح فاعلی، نه یعنی فاعلْ قبیح است. فعلهای قبیح بر دو قسم است: قبح فعلی و قبح فاعلی.
تمام اهتمام مرحوم میرزا کلام شیخ بود؛ میگفت این که شیخ میگفته «تجرّی قبیح نیست»، درست میگفته؛ مرادش این بوده که قبح فعلی ندارد. و این که شیخ گفت: «استحقاق عقوبت ندارد»، اینجا هم حق با شیخ است؛ چون استحقاق عقوبت، دائرمدار قبح فعلی است نه قبح فاعلی.(1)
1) (1) - تقریب حاجآقا حسین مهدوی: مرحوم نائینی از طرفی قائل شده به این که: «تجرّی، قبح دارد.»، از طرف دیگر شیخ قائل بوده که: «تجرّی قبح دارد.». به خاطر اهتمام زیادی که به کلام مرحوم شیخ داشته، خواسته تهافت بین این دو قول را برطرف کند، گفته: مقصود ما قبح فاعلی است، و مقصود شیخ قبح فعلی است. پس مرحوم میرزا گفت که: «تجرّی، قبح دارد ولی استحقاق عقوبت ندارد.»، به او اشکال میشود که: «چطور قبح ندارد ولی استحقاق عقوبت دارد؟!»، جواب میدهد: چون آنچه باعث استحقاق عقوبت میشود، قبح فعلی است نه قبح فاعلی.
بعد از میرزا اختلاف شده که «قبح فعلی و فاعلی در کلام میرزا یعنی چه؟»؛ کسانی مثل مرحوم آقای صدر معتقد شدند که کلام میرزا مجمل است. بعد مرحوم آقای صدر ادعاکرده که نه تنها مجمل است، بلکه متعارض است؛ یکی از شاگردان ایشان در فوائد یک جور فهمیدهاست، مرحوم آقای خوئی در «اجود» جور دیگری فهمیدهاست. یک احتمال هم هست که مرحوم میرزا دو جور گفته باشد. بنابراین بعد از میرزا شروع کردند به تفسیر کلام مرحوم میرزا. و همانطور که میدانید، کلام مجمل وقتی تفسیر بشود، فقط احتمالات است. ما وارد این احتمالات متعدده نمیشویم. این احتمالات متعدده را آقای صدر متعرض شده. إنشاءالله فردا اقرب احتمالات را متعرض میشوم، نقد کلام آقای صدر را به میرزا، و نقد کلام میرزا را هم متعرض میشوم.
موضوع: حجج و امارات (قطع / تجرّی / مقام اول: قبح تجری / قول سوم: تفصیل میرزا)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در قبح تجرّی بود، قول سوم قول مرحوم میرزا بود؛ قبح فعلی ندارد اما قبح فاعلی دارد. بحث شده که مراد میرزا چیست؟ اختلاف بین دو تقریر ایشان یعنی «اجود» و «فوائد» کم نیست، ولی بهترین احتمال، به «فوائد» خیلی نزدیک است؛ ج3:ص41، فوائد در این احتمال خیلی روشنتر است. این احتمالی که در کلام میرزاست بحث امروز ماست.
تقریب ادعای میرزا طبق تفسیر فوائد: بما هو، و بما هو مضافٌ
مراد از حسن و قبح فعلی و فاعلی
مرحوم کاظمنی در «فوائد الاصول» ج3:ص41 مراد مرحوم میرزا را به این نحو توضیح داده که: تارتاً فعلی را بما هو درنظرمیگیریم و مثلاً میگوییم: «عدل بما هو، حسن است.»، اینجا حسن فعلی مراد است. اما اگر این فعل را بما هو مضافٌ إلی فاعلٍ درنظربگیریم و بخواهیم متّصفش کنیم به حسن و قبح، گاهی وقتها این حسن و قبحش عوض میشود. مثلاً «غصب بما هو» قبیحٌ، ولی صدور این فعل از کسی که برای انقاذ غریق باید از ملک دیگری عبورکند، قبیح نیست. پس غصب، بما هو صادرٌ عن المضطر، قبیح نیست. رد امانت حسن است، خیانت در امانت حسن است، اگر شخص امین مضطر به اکل طعام یا شرب ماء بشود به نحوی که اگر نخورد تلف بشود، این کارش خیانت در امانت است، اما قبیح نیست. پس خیانت در امانت، اگرچه قبیح است، ولی اگر از چنین شخصی صادربشود، قبیح نیست. ایشان میفرماید که «حسن و قبح فعلی»، یعنی حسن و قبحی که برای فعل بما هو هست. و «حسن قبح فاعلی»، یعنی حسن و قبحی که برای فعل بما هو مضافٌ إلی فاعلٍ کذا هست؛ از این حیث که از این فاعل صادرشده درنظرش بگیریم و به حسن و قبح متصفش کنیم. این فعل، قبح فعلی ندارد، ولی قبح فاعلی دارد. ظاهر کلام فوائد هم به همین تفسیر نزدیک است؛ تقریباً میتوان این تفسیر را از فوائد استظهارکرد.
مثالهای زیادی زدهاند؛ مثلاً ورزشکردن یک روحانی با عبا و عمامه در ملأ عام، حسن فعلی دارد ولی قبح فاعلی دارد.
اضافهی به فاعل، عنوانساز برای فعل نیست
مرحوم میرزا متوجه اشکالی شده؛ که هر حَسنی ممکن است عنوان ثانوی بر آن طاری شود و قبیح بشود؛ مثلاً کذب اگر نافع باشد حسن است. این، حسن و قبح فاعلی نیست، به خاطر عنوان ثانوی است.
مرحوم میرزا خودش جواب داده و فرموده: اضافهی به فاعل، از آن حیث که به فاعل اضافه شده، هیچگاه برای فعل عنوان نمیسازد؛ لذا اگر حسن و قبحی پیداکند، اسمش را میگذاریم «حسن و قبح فاعلی» در مقابل «حسن و قبح فعلی».
کذب بما هو کذبٌ قبیح است، «نافع» عنوان ثانوی است؛ الکذب بما هو نافع، حسن است با این عنوان ثانوی. پس «نافع» عنوان درست میکند، ولی صدور کذب از زید عنوان درست نمیکند. «الصار من زید» مثل «النافع» نیست. البته گاهی وقتها حُسنش را از حیث اضافه میگیرد، ولی «اضافه به فاعل» باعث حسن و قبح فعلی نمیشود، بلکه باعث حسن و قبح فاعلی میشود؛ «خیانت در امانت»، بما هو، قبیح است، اما همین «خیانت» إذا صدر من المضطر، بما این که صادر از مضطر است، قبیح نیست بالقبح الفاعلی؛ «الصادر من المضطر» عنوان محسِّنهی فعل نیست؛ باعث حسن فعلی نمیشود، فقط باعث حسن فاعلی میشود.
خلاصه این که «الصادر من الفاعل» تأثیری در مصلحت و مفسده نداشته و درنتیجه عنوانساز برای حسن و قبح فعلی نیست، بلکه فقط عنوانساز برای حسن و قبح فاعلی است؛ عملی که قبیح نیست، «اضافه به فاعل» از جمله «الصادر من القاطع بالحرمه»، تأثیری در مصلحت و مفسدهی آن فعل نداشته و درنتیجه باعث قبح فعلیِ آن عمل نمیشود، ولی باعث قبح فاعلیِ آن عمل میشود.(1)
1) (1) - این پاراگراف، از مقرر است.
احتمال زیاد دادهاند که مراد میرزا این بوده و اجود درست تقریرنکرده. خبث سریرت مراد نیست؛ ممکن است یک عبدی همیشه در قلبش آرزوی مرگ مولایش را داشته باشد، اما اینطور نیست که هر کاری این عبد کرد قبح فاعلی داشته باشد.
تطبیق بر تجرّی
پس اگر فعلی را بما هو بسنجیم، حسن و قبح فعلی است. و اگر بما هو صادرٌ من الفاعل بسنجیم، قبحش فاعلی است. شرب الماء بما هو، قبیح نیست. ولی شرب الماء بما هو صادرٌ عن القاطع بخمریته، قبیح است ولی قبحش فاعلی است، نه فعلی. خود فعل، قبح فاعلی دارد، نه این که فاعل سوء سریره دارد. یعنی خود این فعل شرب الماء، از آن حیث که از قاطع به خمریت صادرشده، قبیح است.(1)
ص: 41 و42.
1) (2) - الجهة الثانیة (من الجهات الاربع التی لابد أن یستند إلیها القائل باستحقاق المتجری للعقاب) : دعوی أنّ صفة تعلق العلم بشیء تکون من الصفات و العناوین الطاریة علی ذلک الشیء المغیّرة لجهة حسنه و قبحه، فیکون القطع بخمریة ماء موجبا لحدوث مفسدة فی شربه تقتضی قبحه.و الإنصاف: انّه لیس کذلک، فانّ إحراز الشیء لایکون مغیّرا لما علیه ذلک الشیء من المصلحة و المفسدة. و لیس من قبیل الضرر و النّفع العارض علی الصدق و الکذب المغیّر لجهة حسنه و قبحه، لوضوح أنّ العلم بخمریة ماء و تعلق الإحراز به لایوجب انقلاب الماء عما هو علیه و صیرورته قبیحا، فدعوی أنّ الفعل المتجرّی به یکون قبیحا و یستتبعه الحکم الشرعی بقاعدة الملازمة، واضحة الفساد. نعم: لا بأس بدعوی القبح الفاعلی بأن یکون صدور هذا الفعل عن مثل هذا الفاعل قبیحا و إن لم یکن الفعل قبیحا. و لا ملازمة بین القبح الفاعلی و القبح الفعلی، إذ ربّما یکون الفعل قبیحا و لکن صدوره عن الفاعل حسن- کما فی صورة الانقیاد- و ربّما ینعکس الأمر- کما فی صورة التجری- ... ج3،
مرحوم میرزا اسم رهزنی استفاده کرده؛ چون انسان منتقل به سوء سریره و خبث ذاتی میشود، درحالیکه هیچ ربطی به سوء سریره و خبث ذاتی ندارد. شاید اگر مثلاً «قبح صدوری» یا «قبح اضافی» میگفت، بهتر بود. یا مثلاً میگفت: فینفسه، و بالاضافه هم خوب بود.
ایشان گفته: «الصادر من القاطع بالحرمه» از عناوین مقبِّحه نیست. ولی مثلاً «شرب الماء المضرّ» از عناوین مقبِّحه است. لذا گفته این قبحش قبح فاعلی است.
سؤال: مرحوم میرزا خودش به «سوء سریره» اشاره میکند.
پاسخ: ناشی از سوء سریره را اشاره میکند، ولی مرادش اینجا این نیست.
سؤال: چرا «الصادر من المضطر» از عناوین مقبِّحه نیست؟
پاسخ: معلوم است که از عناوین مقبِّحه نیست؛ ضارّ و نافع از عناوین مقبحه است.
استحقاق عقوبت
بعد مرحوم میرزا گفته: چرا شاربالماء در مثال متجری مستحق عقوبت نیست؟ گفته: استحقاق عقوبت، دائماً دائرمدار قبح فعلی است نه فاعلی؛ یعنی باید از فاعل، قبیح فعلی صادربشود تا مستحق عقوبت بشود، اگر قبیح فاعلی صادربشود مستحق عقوبت نیست.
اشکالات شهیدصدر بر نظریهی مرحوم میرزا
بر فرمایش مرحوم میرزا صدر دو اشکال گرفته: بحوث:ج4،ص39.
اولاً حسن و قبح فعلی نداریم
اشکال اولی که گرفتهاند، این است که ما چیزی به نام حسن و قبح فعلی به این اصطلاح نداریم؛ حسن و قبح همیشه فاعلی است، افعال بما هو صادرٌ عن الفاعل متّصف به حسن و قبح میشود. شاهدش هم تعریف حسن و قبح است: «ما یمدح علیه فاعلیه» و «ما یُذَمُّ علیه فاعله»؛ این حیثیت صدور و اضافه همیشه مدنظر است. حسن و قبح را وقتی درنظرمیگیرند که اضافه به فاعل شدهباشد.(1)
1) (3) - لا معنی لهذا التقسیم منهجیا، لأن القبیح و الحسن لایضافان إلی الأفعال فی أنفسها بل بلحاظ صدورها من الفاعل، و کأن هذا التفصیل خلط بین باب المصلحة و المفسدة و باب الحسن و القبح فان المصلحة و المفسدة موضوعهما الفعل فی نفسه و اما الحسن و القبح فلیس موضوعه إلا الفعل بما هو مضاف إلی فاعله، لأن القبح و الحسن عبارة عما یذم علیه الفاعل و یمدح و هذا لا یکون إلا بعد إضافة الفعل إلی الفاعل لا الفعل فی نفسه کما هو واضح. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 39.
ثانیاً استحقاق عقوبت مختص قبح فعلی نیست
اشکال دوم این است که وجدان ما حکم میکند که اگر هم قبح فعلی داشته باشیم، ملاک برای استحقاق عقوبت، اعم از قبح فعلی و فاعلی است؛ وجهی برای تخصیص «استحقاق عقوبت» به «قبح فعلی» نداریم؛ اگر «خیانت در امانت» از مضطر صادربشود و درنتیجه قبح فعلی داشته باشد و قبح فاعلی نداشته باشد، آیا مستحق عقوبت است؟!(1)
اشکالات استاد مختص به شهیدصدر
اشکال اشکال دوم: ملاک استحقاق عقوبت فقط قبح فاعلی است
اشکال دوم آقای صدر را قبول کردیم که قبح فاعلی میتواند موجب استحقاق عقوبت بشود. ولی ایشان میفرماید: همانطور که قبح فعلی میتواند موجب استحقاق عقوبت بشود، قبح فاعلی هم میتواند موجب استحقاق عقوبت بشود. ما میگوییم: ملاک استحقاق عقوبت، فقط و فقط، قبح فاعلی است نه فعلی.
اشکال اشکال اول: تعریف، شاهد نیست
اما اشکال اول آقای صدر و خود کلام میرزا را قبول نکردیم. مرحوم آقای صدر گفت که ما اصلاً حسن و قبح فعلی نداریم، و شاهدش هم در تعریف است. تعریف نشان میدهد که اضافهی فعل به فاعل همیشه هست، اما این که «آیا حسن و قبح هم از آن حیثِ «اضافه» است یا از حیث دیگری است؟» از تعریف به دست نمیآید. تعریف همیشه عنوان مشیر است؛ اشاره میکند که قبیح اگر از فاعلش صادربشود قبیح است. اما این که «در حسن و قبحش هم آیا این حیثیت مدنظر است یا نه؟» از این تعریف به دست نمیآید. پس این دلیلی که آوردهاند، درست نیست.
1) (4) - و ثانیا- لو سلمنا التفصیل ... لمیعرف وجه حینئذ لتخصیص استحقاق العقاب بخصوص صدور القبیح فی نفسه و بقطع النّظر عن الفاعل. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 39.
مدعایش هم در اشکال اول درست نیست؛ ما فقط یک حسن و قبح قبول کردیم، و آن، حسن و قبح فعلی است، إنشاءالله فردا.
موضوع: قطع (تجرّی / مقام اول: قبح تجرّی / نقد تفصیل میرزا / و مقام دوم: حرمت شرعی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در فرمایش مرحوم میرزا بود؛ مرحوم میرزا فرمودند که تجری (یعنی فعل متجرّیبه) قبح فعلی ندارد ولی قبح فاعلی دارد، و ملاک «استحقاق عقوبت» قبح فعلی است. در قبح فعلی گفتیم ظاهر مراد میرزا این است که اگر فعلی بما هو قبیح باشد، قبحش قبح فعلی است، اما اگر بما هو صادرٌ عن الفاعل قبیح باشد، قبح فاعلی و قبح اضافی است. شربالماء بما هو، قبیح نیست، اما شربالماء بما هو صادر عن القاطع بالخمریه قبح فاعلی دارد. و حیثیت اضافهی به فاعل، از عناوین محسِّنه یا مقبِّحه نیست. این، ماحصل فرمایش مرحوم میرزا طبق تفسیر «فوائد» بود.
اشکال مشترک استاد بر مرحوم میرزا و شهیدصدر: فقط حسن و قبح فعلی داریم
دیروز کلام مرحوم میرزا را نقل کردیم؛ ایشان فرمودند: افعال، هم حسن فعلی دارند و هم حسن فاعلی. نقد مرحوم آقای صدر بر مرحوم میرزا را هم نقل کردیم؛ که فقط حسن و قبح فاعلی داریم، حسن و قبح فعلی نداریم. ما با فرمایش این دو بزرگوار موافق نیستیم؛ حسن و قبح دائماً مربوط به فعل است؛ «بما هو صادر عن فلان»، نه باعث حسن میشود و نه باعث قبح میشود. البته باید اختیاری هم باشد.
میرزا چرا فرمودند که: «حسن و قبح فاعلی داریم»؟ فرمودند: چون «بما هو صادر عن فلان» از عناوین محسِّنه و مقبِّحه نیست؛ غصب، قبیح است، اما اگر از مضطر صادربشود، قبیح نیست.(1)
این فرمایش میرزا، فینفسه قابل تعقّل نیست؛ که فعل حسنی عنوانی بگیرد که مقبِّح نباشد اما حُسنش را از دست بدهد! چطور ممکن است فعل قبیح عنوان ثانوی بگیرد که محسِّن نباشد اما قبحش را از دست بدهد!
مغالطهی مرحوم میرزا کجاست؟ عنوان «بما هو صادر عن المضطر» معلوم است که از عناوین محسِّنه نیست، اما ملازم است با عنوان «الغصب الذی تترتّب علیه مصلحة أهم» که این عنوان، از عناوین محسِّنه است؛ معلوم است که چنین غصبی قبیح نیست. خیانت صادر از مضطر، ملازم است با «الخیانة ذات مصلحة أهم». پس اگرچه حیثیت صدور عنوان، محسِّن یا مقبِّح نیست، ولی ملازم با عنوانی است که آن عنوان، محسِّن یا مقبِّح است. غصب، دو حصه دارد: غصبی که لاتترتب علیه مصلحة أهم، چنین غصبی قبیح است، و غصبی که تترتب علیه مصلحة أهم، چنین غصبی حسن است.
1) (1) - البته اگر استاد میخواستند دقیقاً طبق تفسیر دیروزشان از کلام مرحوم میرزا نظریهی ایشان را توضیح بدهند، باید به این نحو میفرمودند: «میرزا چرا فرمودند که: «حسن و قبح فاعلی داریم»؟ فرمودند: چون «بما هو صادر عن فلان» از عناوین محسِّنه و مقبِّحهی فعل نیست؛ غصب، قبیح است، چه از مضطر صادربشود چه از غیرمضطر. اما اگر از مضطر صادربشود، قبح فاعلی ندارد، اگرچه همچنان قبح فعلی دارد.». شاید اگر به این نحو بگوییم، کلام مرحوم میرزا قابل تعقل باشد؛ این که مرحوم میرزا فرموده: «حیثیت صدور، مقبِّح نیست.»، منظورش «مقبِّح حسن فعلی» است، نه این که مقصودش اعم بوده که «نه مقبِّح حسن فعلی است و نه مقبِّح حسن فاعلی است»، ولی فعل قبیح میشود به قبح فاعلی. مقرر.
اشکال: این عنوان دوم، مربوط به فعل است یا فاعل؟
پاسخ: مربوط به فعل است؛ حیثیت اضافه به فاعل در آن مد نظر نیست.
سؤال: معنونش چیست؟
پاسخ: خود فعل است؛ مثل خود غصب و خیانت. الکذب بما هو کذب قبیح است، اما بما هو کذب نافع حسن است.
پس ما فقط حسن و قبح فعلی را قبول داریم، و حسن و قبح فعلی هم دائرمدار عنوان خود فعل است پس از سنجش عناوین اولیه و ثانویه. «خیانت در امانت» از عناوین مقبحه است، اما «خیانتی که مصلحت اهم داشته باشد» از عناوین مقبِّحه نیست. «صدق» از عناوین محسِّن است، اما «صدق ضارّ» از عناوین محسِّنه نیست. در کسر و انکسار عناوین اولیه و ثانویه، اگر یکی مغلوب شد وصف غالب را به خودش میگیرد، اگر هیچکدام مغلوب نشدند نه حسن است و نه قبیح.
نتیجه: قبح تجری
نتیجه این شد که در این سه قول (عدم قبح، قبح، و تفصیل مرحوم میرزا)، ما قول دوم را پذیرفتیم؛ قائل شدیم که تجری که مرادمان فعل متجریبه است، قبیح است به قبح عقلی، که همان قبح فعلی در کلام مرحوم میرزا بود. خود شربالماء قبیح است، و وجه قبحش هم عنوان هتک است؛ همین شرب ماء، مصداق هتک ولاست و قبیح است به قبح عقلی. هذا تمام الکلام در مقام اول.
المقام الثانی: فی حرمهی التجری
فعل متجرّیبه آیا شرعاً حرام است یا حرام نیست؟ یعنی من که شرب ماء میکنم و قطع دارم که این شرب، معصیت خداوندی است، این شرب آیا معصیت است؟ یا حرمت شرعی ندارد؟
مشهور فقها این است که حرمت شرعی ندارد. اما به جماعتی از فقها نسبت داده شده که قائل بودهاند به حرمت شرعی فعل؛ یعنی همین شربالماء حرام است مثل شرب الخمر.
ادلهی حرمت
اهم ادله را متعرض میشویم:
دلیل اول: دلالت ادلهی اولیهی حرمت شرعی محرَّمات
ادعاشده که از ادلهی اولیه حرمت شرعی تجری را استفاده میکنیم؛ از دلیل «لاتشرب الخمر» استفاده میکنیم «حرمت شرب مائی که مقطوعالخمریه است» را.
تقریب استدلال
برای استفادهی این ادعا از این ادله، باید توجه به دو نکته بشود:
مقدمهی اول: نسبت بین خمر و مقطوعالخمریه، منوجه است
نسبت بین خمر و مقطوعالخمریه عموم و خصوص منوجه است: مایعی داریم که هم خمر است و هم معلومالخمریه، مایعی داریم که فقط خمر است اما مکلَّف قطع به خمریتش ندارد، و مایعی داریم که مکلفْ قاطع به خمریتش است درحالکه خمر نیست. پس نسبت بین خمر و معلومالخمریه عمومی و خصوص منوجه است.
مقدمهی دوم: قدرت، شرط تکلیف است
نکتهی دوم این است که در بین فقها رایج است بلکه تقریباً کالاتفاق است؛ که شرط در تکلیف، مقدوریت متعلَّق تکلیف است. تکلیف، یا وجوب است یا حرمت. وجوب، به فعل مقدور تعلق میگیرد؛ یعنی مکلف قدرت بر اتیانش را داشته باشد. حرمت، تعلق میگیرد به فعل مقدور؛ یعنی مکلف قدرت بر ترکش را باید داشته باشد. این نظریهی رایج است در این که «قدرت، شرط فعلیت تکلیف است.». پس واجب باید دائماً مقدورالفعل باشد، و حرام باید دائماً مقدورالترک باشد.
مقدمهی سوم: فقط ترک شرب مقطوعالخمریه مقدور مکلف است
دلیل ما گفت: «لاتشرب الخمر»، نسبت بین «شرب خمر» و «شرب معلومالخمریه» عموم و خصوص منوجه است. و شرط تکلیف مقدوریت است، و ما فقط بر ترک «شرب معلومالخمریه» قدرت داریم، بر ترک «شرب خمر واقعی» قدرت نداریم؛ چون رفتار انسانها همیشه بر اساس علمشان است. پس روایت میگوید: «لاتشرب الخمر»، آن قرینهی عقلی میگوید: «نهی و حرمت تعلق گرفته به معلومالخمریه».
نتیجه: فقط شرب مقطوعالخمریه حرام است
طبق مقدمهی دوم و سوم، شرب خمر واقعی که معلومالخمریه نیست، مشمول ادله نبوده و حرام نیست. و اگر شارع بگوید: «موضوع حکم، مرکب است از علم به خمریت و خمربودن واقعی.»، باز هم ترک چنین موضوعاتی مقدور مکلف نیست؛ چون هر کسی فقط طبق علم خودش میتواند عمل کند. پس شارع، از طرفی نمیتواند بگوید: «موضوع حکم، خمر واقعی است.»، و از طرف دیگر هم نمیتواند بگوید: «موضوع حکم، مرکب است از خمریت واقعی و علم به خمریت.»، پس ناگزیر، قسمت مشترک بین دو عنوان «خمر» و «معلومالخمریت» را طبق مقدمهی اول خارج کرده و موضوع فقط ادله فقط «معلومالخمریت» است.(1)
پس بر اساس نکتهی اول که توضیحی بود و مبنای دوم، تمام ادله اینطور معنا میشود. پس نه تنها معلومالخمریه شربش حرام است، بلکه اصلاً شرب خمر حرام نیست. آنچه در شریعت حرام است، شرب معلومالخمریه است.
اشکال: آن حدّی هم که میزنند، به خاطر شرب ماء نیست؟
پاسخ: معلومالخمریه دو حصه دارد: حصهای که درواقع خمر است و حصهای که در واقع خمر نیست، اشکال ندارد که هر دو حصه حرام باشد ولی حدْ مال یک حصه باشد.
پاسخ: طرق احراز تکلیف
قبل از این که مغالطهی این دلیل را بگویم، باید مقدمهای عرض کنم.
مقدمه: طرق احراز تکلیف
فقها فرمودهاند: تکلیف فعلی را مکلف یا محرِز است یا غیرمحرز. احراز را تقسیم میکنند به سه قسم: بالوجدان (قطع)، بالاماره، و بالاصل (اصل محرز تکلیف، فقط استصحاب و احتیاط است.). «اطمینان» مشهور قائلند داخل در اماره است، آقاضیاء قائل است که داخل میشود در «قطع» است.
1) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
استدلال: تمسک به ظاهر ادله محذوری ندارد
در مانحنفیه، هر تکلیف فعلیای، یا محرَز است یا غیرمحرز است. در مثال خمر، یا حرمت فعلی خمر را محرِزیم یا محرز نیستیم. اگر محرَز است، پس نسبت به این شخص، حرمت شرب خمر محذوری ندارد چون مقدورش است. اما اگر خمری داریم که احراز خمریت نکرده نه بالوجدان نه بالاماره و نه بالاصل، در اینجا مشهور قائلند که اگر احتمال خمریت داد، حرمت فعلی دارد اما غیرمنجز است. اگر احتمال خمریت نداد، اصلاً حرمت فعلی ندارد.
سؤال: احتمال حرمت دادن چه تأثیری دارد؟
پاسخ: کسی که احتمال حرمت فعلی نمیدهد، تکلیف در حقش فعلی نیست.
لذا شارع مقدس شرب خود «خمر» را (نه مقطوعالخمریه را) بر من حرام میکند، و هیچ محذوری لازم نمیآید؛ چون خمریت آن مایع، یا محرَز است یا غیرمحرز، اگر محرز است قدرت بر ترک دارم. اگر غیرمحرز است، یا احتمال تکلیف هست یا احتمالش نیست، اگر احتمال باشد، حرمت فعلیهی غیرمنجَّزه دارد(1) و باز قدرت بر ترک دارم. اگر هم احتمال خمریت نمیدهم، مشهور قائلند که اصلاً حرمتی نیست؛ چون فقها قائلند کسی که احتمال تکلیف فعلی را نمیدهد، اصلاً تکلیفی در حقش جعل نشدهاست.
ولی ما شقّ دوم و سوم را یککاسه میکنیم؛ به تبع مرحوم آقای صدر میگوییم: اگر خمریت را احرازنکرد، حرمت فعلیهی غیرمنجَّزه دارد، چه احتمال بدهد و چه احتمال ندهد، اما استحقاق عقوبتی در آن نیست.
چه احتمال بدهد و چه ندهد، حرمت فعلیهی غیرمنجزه دارد، البته تأثیری ندارد این بیان، در تمام احکام شریعت به آن ملتزمند.
1) (3) - این که «حرمت منجِّزه» دارد، طبق مبنای مشهور است؛ که فقط قطع را منجِّز تکلیف میدانند. حاجآقا حسین مهدوی.
ظاهر ادله، حرمت خمر واقعی است. آنچه باعث شدهبود مستدلین، از این ظاهر عدول کنند، محذور «عدم قدرت» بود. ما ثابت کردیم که میشود موضوع تکلیف، «خمر» باشد و محذوری هم نداشته باشد؛ اگر موضوع را احرازکرد، قدرت بر تکلیف دارد. و اگر موضوع را احرازنکرد ولی احتمال میداد و مؤمِّنی هم نداشت، باز هم قدرت بر تکلیف دارد. و اگر تکلیف را احرازنکرد و هیچ احتمالی هم نداد یا احتمال داد ولی مؤمِّن داشت، تکلیف منجَّزی نیست تا قدرت بر آن نیاز باشد. پس تمسک به ظاهر دلیل، محذورِ تکلیف به غیرمقدور را نداشته و موضوع حکم، طبق همان ظواهر ادله، «خمر» است نه معلومالخمریه.(1)
هذا تمام الکلام در دلیل اول، إنشاءالله جلسهی بعد، دلیل دوم و سوم را عرض میکنم.
موضوع: قطع (تجرّی / مقام دوم:حرمت شرعی / دلیل دوم:ملازمه /صیاغت اول:حسن وقبح عقلی)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث ما در «تجرّی» بود، به مقام دوم رسیدیم؛ حرمت شرعی تجری، یعنی فعل متجریبه. دلیل اول، ادلهی اولیه بود، که توضیح و نقدش را گفتیم. دلیل دوم که بحث امروز ماست، قاعدهی «ملازمه» است.
دلیل دوم: ملازمه بین حکم عقل و شرع
فرض این است که در مقام اول، قبح عقلی تجری را قبول کردهایم؛ وگرنه، جایی برای این قاعده نمیماند.
دو صیاغت برای این قاعده
قاعدهی ملازمه را به دو صیاغت در مانحنفیه تطبیق کردهاند: عقلی و عقلائی. بعضی حسن و قبح عقلی را قبول دارند کالمشهور، بعضی قبول ندارند و حسن و قبح عقلائی را قبول دارند کالمحقق الاصفهانی. این قاعده، طبق هر دو مبنا بیان شده:
1) (4) - این پاراگراف، از مقرر است.
کسانی که حسن و قبح عقلی را قبول کردهاند، گفتهاند: «تجری، عقلاً قبیح است. و کلُّ ما یکون قبیحاً عقلاً، فهو حرام شرعاً، فالتجری حرامٌ شرعاً.».
کسانی که مثل محقق اصفهانی بودهاند، این قاعده را در حسن و قبح عقلائی قبول کردهاند و گفتهاند: «تجری، عقلائاً قبیح است. و کلُّ ما یکون قبیحاً عقلائاً، فهو حرامٌ شرعاً، فالتجری حرامٌ شرعاً.». و این قاعدهی ملازمه، بین اصولیین به این صیاغت معروف شده که: «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع».
کسانی که قائل به حسن و قبح عقلی بودهاند، گفتهاند: حَسن عند العقل، یا واجب است یا مستحب، قبیح عند العقل، یا حرام است یا مکروه. کسانی که قائل به حسن و قبح عقلائی بودهاند گفتهاند: عند العقلاء، حسن داریم قبیح داریم، و هر کدام هم دو قسم میشود؛ واجب و مستحب عقلائی داریم، و حرام و مکروه عقلائی داریم. به همین وزان، واجب و مستحب شرعی داریم، و حرام و مکروه شرعی هم داریم.
در دو مرحله باید بحث کنیم: اولاً دربارهی قاعدهی ملازمه به صیاغت اولش. مرحلهی دوم وارد بحث قاعدهی ملازمه میشویم به صیاغت دومش. چون دلیل این دو صیاغت با هم فرق میکند، لذا باید جداگانه در این دو صیاغت بحث کنیم.
تقریب استدلال طبق صیاغت عقلی
استدلال اینها دو مقدمه دارد:
مقدمهی اول: التجری قبیح عقلاً،
مقدمهی دوم: کلّ ما یکون قبیحاً عقلاً فهو حرامٌ شرعاً.
نتیجه: فالتجری قبیحٌ شرعاً.
مناقشه در ملازمهی عقلیه
در این استدلال، مقدمهی اول را در مقام اول پذیرفتهایم. تمام اشکال، در مقدمهی دوم است؛ کبری نادرست است. به عبارت خیلی روشنتر: ما قاعدهی ملازمه را منکریم. در قدمای اصولیین، این قاعده را عموماً قبول داشتهاند. ولی در بین متأخرین، مشهور معمولاً این قاعده را نپذیرفتهاند.
استدلال بر صحت کبری
کسانی که این قاعده را قبول داشتند، دلیلشان چی بود؟ کسانی که قائل به ملازمه بودهاند، به کدام دلیل پذیرفتهبودند؟ استدلال قائلین به این قاعده، دو مقدمه دارد:
مقدمهی اول: اگر یک فعلی حسن است یا قبیح است، اتفاقی و بدون نکته و ملاک نیست؛ اگر فعلی حسن شده، مصلحت داشته. اگر خیانت در امانت قبیح است، به خاطر مفسدهای است که در آن است. پس حسن و قبح افعال، تابع مصلحت و مفسده است.
مقدمهی دوم: امر و نهی شارع هم اتفاقی نیست؛ امر و نهی الهی هم تابع مصلحت و مفسده است. در مفسدهی مهمه تحریم کرده و در غیرمهمه نهیاش تنزیهی است. در مصلحت مهمه، امر و طلبش وجوبی است، در مصلحت غیرمهم، امرش غیرلزومی است.
طبق مقدمهی اول اگر عقل تشخیص داد که فعلی حسن است، پس در آن مصلحت هست. و طبق مقدمهی دوم اگر فعلی مصلحت داشته باشد، پس شارع هم به آن امرکردهاست. نتیجهی این دو مقدمه این میشود که: «کل ما حکم به العقل لمصلحة، حکم به الشرع لتلک المصلحة.». و این که تعبیر به «استلزام» نکردهاند بلکه تعبیر به «ملازمه» کردهاند، به این خاطر است که دوطرفی است؛ این هم صادق است که: «کل ما حکم به الشرع، حکم به العقل.».
مناقشه در تبعیت امرونهی شارع از مصلحت و مفسده
این استدلال، مقدمهی اولش درست است که اگر یک فعلی حسن است، به خاطر مصلحتی است که در آن فعل هست. مقدمهی دوم نادرست است. مقدمهی دوم این بود که امرونهی شارع، تابع مصالح و مفاسد در فعل است. دلیل مقدمهی دوم چیست؟ دلیلشان این است که شارع حکیم، به فعلی که مصلحت ملزمه ندارد امر وجوبی نمیکند.
ولی به نظر ما مقتضای حکمت الهی این نیست که مأموربه باید مصلحت داشته باشد، مقتضای حکمت الهی این است که تشریعش باید مصلحت داشته باشد، نه این که لزوماً در متعلَّق فعل مصلحت باشد. پس خودش تشریع و ایجابالفعل باید مصلحت داشته باشد. گاهی وقتها در خود «ایجاب» مصلحت هست، ولو ممکن است در خود واجب هیچ مصلحتی نباشد. ممکن است یک عملی مصلحت خیلی مهمی داشته باشد اما اگر شارع ایجابش کند، در ایجابش مفسده باشد و لذا شارع ایجابش نکند. بچه سیگار میکشد اما پدرش میبیند اگر او را از سیگارکشیدن ردع کند، مفسدهی بزگتری از سیگارکشیدن دامنگیرش میشود؛ مثلاً پنهانی سیگارمیکشد. اینطور نیست که بین «ترک سیگار علنی» و «کشیدن سیگار مخفی» ملازمه باشد، این پسر اینطور است. یا مثلاً میبیند که اگر بچه را به نمازخواندن امرکند، مفسده هست مثلاً میبیند که اگر بچه را به نمازصبح امرکند، کلاً از نماز بیزار میشود. پس اگرچه خداوند امرکرده به نمازصبح، ولی ممکن است خود نمازصبح هیچ مصلحتی نداشته باشد، بلکه فقط ایجابش مصلحت داشته باشد.
امکان دارد عملی مفسدهی لزومیه داشته باشد ولی ایجابش مصلحت لزومیه داشته باشد. سیگارکشیدن مفسد دارد، ولی ممکن پدری فرزندش را به سیگارکشیدن امرکند تا از سیگارکشیدن مخفیانه (که باعث بشود خیلی بیشتر سیگار بکشد) یا از رفتن به سمت مواد مخذر پرهیزکند.
سؤال: آیا اوامر امتحانیه هم مثالی است برای همین بحث؟
پاسخ: آن، از بحث خارج است؛ بحث ما، فقط در طلب
سؤال: اگر کسی ادعاکند که طبق این قاعده، بین ایجاب عقل با ایجاب شارع تلازم هست، آیا این جوابهای شما میآید؟
پاسخ: قاعدهی تلازم، ناظر به اینجا نیست، ناظر به حسن و قبح خود اعمال است.
نتیجه: تشریع (ایجاب و تحریم)، تابع مصلحت و مفسدهی واجب و حرام نیست، بلکه فقط تابع حکمت الهی است. و مقتضای حکمت، این است که تشریع واجب ذامصلحت باشد، نه این که خود فعل مصلحت داشته باشد.
قاعدهی ملازمه، از زمان آخوند به بعد، تقریباً همه ردّش کردهاند و گفتهاند: قاعدهای نادرست و بیپایه و اساس است؛ چه بسا شئی مصلحت لزومیه دارد ولی خداوند ببیند چون همان حسنش کافی است، ایجابش نکند، و چه بسا یک شیئی مفسدهی لزومیه دارد ولی خداوند ببیند چون همان قبح عقلی کافی است، تحریمش نکند. لذا بعضی فقها احتمال دادهاند که بعضی رفتارها که انسان چون طبق طبع خودش انجام نمیدهد، نسبت به اینها شارع تحریمی ندارد؛ مثل اکل بعضی اشیاء، لذا شریعت هم اصلاً داعی ندارد که اکل این اشیاء را تحریم کند؛ چون اگر هم تحریم کند، هیچ اثری بر آن مترتّب نیست؛ چون اگر فرضاً انسانی هم پیدابشود که بخواهد آن اشیاء را اکل کند، چنین شخصی آنقدر بیمبالات است که تحریم الهی برای او اثرگذار نیست.
جلسهی آینده صیغهی دوم را إنشاءالله بحث میکنیم: «کلُّ ما حکم به العقلاء».
موضوع: قطع (تجری / مقام ثانی: حرمت / دلیل دوم بر حرمت / صیاغت دوم: ملازمهی عقلائیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در مقام دوم بود؛ که آیا فعل متجریبه که از آن تعبیر به «تجری» میکنیم، آیا حرام است یا حرام نیست؟ دلیل اول بر حرمت (ادلهی اولیه) را نپذیرفتیم. دلیل دوم (ملازمه بین حکم عقل و شرع) را گفتیم به دو صیاغت است، صیاغت اول ملازمه بین حکم عقل با حکم شارع بود که دیروز گفتیم و نپذیرفتیم، صیاغت دوم ملازمه بین حکم عقلا با حکم شارع است که بحث امروز ماست.
تقریب استدلال طبق صیاغت عقلائی
مرحوم اصفهانی فرموده: «التجری قبیحٌ عقلائاً، و کلُّ قبیحٍ عقلائاً حرامٌ شرعاً، فالتجری حرامٌ شرعاً.»، اگر صغری و کبری تمام باشد، نتیجه این میشود که حرمت شرعیِ تجرّی ثابت میشود.
مناقشه در صغری: تجرّی عقلائاً قبیح نیست
میخواهیم ببینیم: «آیا قاعدهی ملازمهی «کل ما حکم به العقلاء، حکم به الشرع.» تمام است یا تمام نیست. در صیاغت اول، صغری را پذیرفتیم، ولی کبری را نپذیرفتیم. در این صیاغت ثانیه، نه صغری را قبول کردیم و نه کبری را.
وجدان ما میگوید که: «قبیح نیست»؛ اگر کسی از چراغ سبز ردبشود به اعتقاد این که این چراغ، قرمز است.»، آیا عقلائاً قبیح است و مستحق مجازات است؟! فرض کنید حداکثر مجاز سرعت صدکیلومتر است، شخصی با سرعت 60کیلومتربرساعت میرود ولی چون کیلومترشمار ماشینش خراب است و 120کیلومتربرساعت را نشان میدهد فکرمیکند دارد با 120کیلومتر میرود، آیا مستحق جریمه است؟! فعل متجریبه عقلائاً قبیح نیست. اگر کسی میخواست برای دزدی به خانهی همسایه برود ولی اشتباهاً از خانهی خودش دزدی کرد آیا عُقلا او را ملامت میکنند و کارش را قبیح میدانند؟
سؤال: آیا این مثالهای شما هتک قانون نیست؟
پاسخ: معلوم است که هتک نیست. معیار حسن و قبح عقلائی، حفظ نظام است؛ معلوم است کسی که از چراغ سبز عبورمیکند، باعث اختلال نظام نشدهاست. عُقلا کاری به «هتک» ندارند، فقط «حفظ نظام اجتماعی» برایشان مهم است؛ هتک بما هو، عند العقلاء قبیح نیست، اگر باعث اختلال نظام بشود قبیح است.
پارهای از کارها مقدماتش هم قبیح است؛ اگر کسی برای قتل اسلحه بخرد، همین کار قبیح است.
اشکال: اگر کسی بگوید: «میخواهم بروم دزدی» ولی اشتباهاً از خانهی همسایهاش دزدی کند، آیا او را مستحق عقاب نمیدانند؟
پاسخ: اظهار قانونشکنی، خودش نزد عقلا قبیح است؛ باعث جرئت بر این قانونشکنیها شده و همین باعث اختلال نظام میشود.
اگر خود تجرّی یک عنوانی پیداکند که به خاطر آن عنوان هتک باشد، از باب آن عنوان قبیح است؛ مثلاً اگر شخصی ظرف آبی را به گمان این که جام شراب است ببرد در مسجد و با تظاهر به شرابخوردن بخورد، خود این کار هتک است و درنتیجه از بحث «تجرّی» خارج است. بحث بر سر تجرّی به عنوان اوّلی است. در این مثال، بما هو تجرّی قبیح نیست، بما هو معصیت قبیح است. اگر آن آبی که معتقد است خمر است را در روز ماه رمضان شرب کند، از باب حرمت افطار در ماه رمضان قبیح است.
اشکال: اگر کسی فقط یک بار به کسی اهانت کند و باعث اختلال نظام نشود، آیا عقلائاً قبیح نیست؟
پاسخ: «اختلال نظام» را معناکردم؛ مراد ما «بالفعل» نیست، معنای اختلال نظام این است که اگر این فعل ممنوع نباشد، منجر به اختلال نظام میشود.
پس این صغری که فعل متجریبه عقلائاً قبیح است را قبول نکردیم.
مناقشه در کبری
اول بیان مرحوم اصفهانی را توضیح بدهیم بعد وارد نقدش بشویم.
تقریب بیان مرحوم اصفهانی
مرحوم اصفهانی فرموده: اگر ما قبول کردیم که عقلا حکم دارند به حسن یک فعلی، معنایش این است که عقلا بما هم عقلا، حکم به حسن این عمل میکنند. آیا شارع هم از عقلا هست یا نه؟! شارع، احد العقلاست، بلکه سیدالعقلاست، پس شارع هم باید همین حکم را داشته باشد؛ وگرنه خلف فرض است که عقلا چنین حکمی دارند. مثل این است که بگوییم: «تمام کسانی که در این اتاق هستند سنشان بالای بیست سال است» ولی عمر زید زیر بیست سال باشد، معلوم میشود که آن جمله که «سنّ همه بالای بیست سال است»، غلط است. ایشان فرموده: شارع احد العقلاست، بلکه سیدالعقلاست، پس لامحاله او هم چنین حکمی به حسن و قبح دارد.
نقد کلام ایشان یک مقدار طول میکشد؛ بر کبری دو اشکال داریم: ما اولاً قبول نداریم که شارع احدالعقلاست، و ثانیاً اگر هم احدالعقلاء باشد باز هم چنین حکمی ندارد.
مناقشهی اول: شارع از عقلا نیست
ابتداءً کلام اول ایشان را نقدکنیم که: «شارع، احدالعقلاست.». تصویر و تصور ایشان از «عقلاء» نادرست بوده.
خِرد فردی و جمعی
ما دو خرد داریم: خرد فردی، و خرد جمعی. به تعبیر دیگر: عقل فردی و عقل جمعی.
خرد فردی، عبارت است از آن قوهای که خداوند عالم به انسان داده و به حیوان نداده، و فارق بین انسان و سایر حیوانات فقط در همین قوهی عاقله است. کار این قوه، این است که مُدرک کلیات است. این که «آیا این فرمایشات درست است یا درست نیست؟» در این بحث ما مهم نیست. به این قوه «خرد» یا «عقل» میگوییم. درست است که در طول زمان تقویت شده و میشود، اما انسان از ابتدا این قوه را داشتهاست.
در علم جدید معتقدند که انسان سه مرحله را پشت سر گذاشتهاست؛ در یک زمانی به صورت انفرادی زندگی میکردهاست (مثل گربهها که نه زندگی جمعی دارند و نه زندگی اجتماعی)، در مرحلهای به صورت جمعی زندگی میکردهاست (مثل گوزن و گورهخر و آهو)، در مرحلهی اخیر به صورت اجتماعی زندگی میکند (مثل زنبور و مورچه و موریانه)؛ یعنی در زندگی با یکدیگر تعاون دارند. قوهی عاقله و خرد فردی (مدرک کلیات) را انسان از ابتدا داشتهاست.
خرد جمعی، دو فرق اساسی با خرد فردی دارد:
اولاً قوهای نیست که از ابتدا در همهی انسانها باشد، بلکه معلول زندگی اجتماعی بشر است. پس خرد جمعی، نتیجهی زندگی اجتماعی ما انسانهاست؛ آن انسانهایی که زندگی جمعی داشتهاند، خرد جمعی نداشتهاند. لذا بهتر است که اسمش را «خرد اجتماعی» بگذاریم.
سؤال: آیا خود زندگی اجتماعی معلول خرد جمعی نیست؟
پاسخ: نه؛ معلول خرد فردی است؛ یعنی اگر خرد فردی نبود و اگر زندگی اجتماعی نبود، این خرد جمعی پیدانمیشد.
فرق دوم که فرق بسیار مهمی است، این است که خرد فردی، متقوّم به تکتک افراد انسان است؛ یعنی من خرد فردی دارم، شما خرد فردی دارید، هر کسی خرد فردی دارد، الا انسانهای دیوانه که خرد فردیشان خیلی ضعیف است. همهی انسانها از بدو تولدشان خرد فردی دارند. خرد جمعی، متقوم به فرد نیست، بلکه متقوم به جمع است؛ مجموعهای از سیرهها و ارتکازات و مفاهیم، معلول این خرد مجموعی است. اگر انسان خرد جمعی نداشت، این مفاهیم ساخته نمیشد؛ مثل بیع و ملکیت، و خوب و بد. حسن و قبح هم از همین قبیل است؛ مفاهیمی است که ساختهشدهی این خرد جمعی است. معلول یک زندگی متعاملانه در طول هزاران سال است.
این نکته خیلی مهم که خود زبان، معلول خرد جمعی انسان است؛ یعنی اگر ما زندگی اجتماعی نداشتیم، چیزی به نام «زبان» شکل نمیگرفت.
این که «چرا شارع از عقلا نیست؟» را إنشاءالله جلسهی آینده توضیح میدهم.
موضوع: قطع (تجرّی / مقام ثانی: حرمت / دلیل دوم: ملازمهی عقلی / نقد صیاغت عقلائیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در حرمت شرعی تجرّی (متجریبه) بود، گفتیم: جماعتی فرمودهاند: حرمت شرعی دارد و به وجوهی استدلال کردهاند، دلیل اول ادلهی اولیه بود، دلیل دوم قاعدهی ملازمه بود؛ قاعدهی ملازمه دو صیاغت داشت، در صیاغت دوم گفتیم: «التجری قبیحٌ عقلائا، و کلُّ قبیحٍ حرامٌ شرعاً، فالتجری حرامٌ شرعاً.».
در صغری اشکال کردیم، رسیدیم به کبری. گفتیم: مستند کبری قاعدهی ملازمه است؛ که «کلُّ ما حکَم به العقلاء، حکم به الشرع.». گفتیم: بر این قاعدهی ملازمه به صیاغت دوم، دو اشکال داریم: اشکال اول این بود که برای اثبات این قاعده گفتهبودند که: «شارع احدالعقلاست»، پس «عند العقلاء قبیح است» به این معنی است که عند الشارع هم قبیح است. در اشکال اول گفتیم: شارع احدالعقلاء نیست.
دو ویژگی در خرد جمعی
در توضیحش گفتیم: یک خرد فردی داریم که متقوّم به افراد است؛ عمرو و زید و بکر، هر کدام این قوهی عاقله را دارند، اگرچه در جامعه زندگی نکنند. و یک خرد جمعی داریم که مرتبط است با مجموعهی انسانهایی که دو خصوصیت را دارند.
گفتیم: خرد جمعی، متقوّم به فرد نیست، بلکه متقوّم به مجموعهای از انسانهاست با دو ویژگی: یکی این که خرد فردی دارند، و دیگر این که زندگی اجتماعی دارند. لذا انسانهای اولیه که با هم تعامل اجتماعی نداشتهاند، خرد جمعی هم نداشتهاند.
حقیقت خرد فردی و جمعی
ما این خرد جمعی را از آثارش به دست میآوریم؛ آثارش همین ارتکازات و مفاهیم اعتباری و ارزشها و معاملات و قراردادهاست. هیچگاه دو مورچه با هم معامله و ازدواج و عقد قرارداد ندارند.
گفتیم: هر امری، یا حقیقی است یا واقعی است، یا اعتباری است یا وهمی است.
خرد فردی، امر حقیقی است؛ عبارت است از همان قوهای که موجود است و متقوم است به نفس. البته تقوّمش به نفس، یا عرض است در نزد مشائین، یا جوهر است در نزد حکمت متعالیه.
خرد جمعی، از امور موهومه است، ولی به خاطر آثارش (ارزشها، مفاهیم اعتباری، قراردادها و معاملات) درنظرش گرفتهایم.
انسانها، عضو عقلا هستند نه مصداق آن
برای این که روشنتر بشود، دو تا مثال بزنم:
مفهوم انسان، یک مفهوم کلی است که من و شما و زید و عمرو مصداقش هستیم. مفهوم «الناس» مصداقش زید و عمرو نیست؛ چون نمیشود «ناس» را بر زید و عمرو حمل کرد. معادل فارسیاش یعنی «مردم» هم همینطور است؛ اسم است برای یک مجموعه که تکتک اعضای مجموعه مصداقش نیستند، بلکه عضوش هستند. نسبت ما به «ناس» نسبت «عضو» است به «مجموعه»، نه این که نسبت «مصداق» باشد به «مفهوم»؛ پس من فردی از ناس نیستم، عضوی از این مجموعه هستم. به خلاف «انسان» که من مصداقش هستم، نه این که عضوی از آن باشم. وزان عقلا، وزان ناس است نه وزان انسان؛ یعنی عقلا(1) ، اسم است برای یک مجموعه که تکتک انسانها عضو هستند نه مصداق. عقلاء، یک اصطلاح است برای این مجموعه، ولی علماء اصطلاح نشده برای یک مجموعه.
شارع عضو عقلا نیست
گویا مرحوم اصفهانی فکرمیکرده: «عقلا جمع عاقل است»؛ یعنی یکی از افراد عاقل است، درحالیکه وزان عقلا، وزان ناس است؛ اسم مجموعه است، عضو دارد، ولی مصداق ندارد.
برگردیم به کلام مرحوم اصفهانی؛ خداوند این عالم آیا عضوی از اعضای عقلاست؟ خیر؛ اعضای این مجموعه هر کدام دو ویژگی دارند: یکی این که عاقل هستند، و دیگر این که زندگی اجتماعی دارند. اگر بتوانیم فرض کنیم خداوند ویژگی اول را دارد و مصداق مفهوم «عاقل» است، قطعاً ویژگی دوم را نداشته و مصداق کسی که زندگی اجتماعی دارد نیست؛ خداوند، تک و تنهاست: «وحده لا شریک له»، معصوم فرمود: «کان الله و لمیکن معه شیء»، به این جمله بعداً اضافه شد: «و الآن کما کان»: تک و تنهاست. پس مجموعهی عقلا دو ویژگی دارد که لااقل یکی از آن دو ویژگی در خداوند نیست؛ و آن زندگی اجتماعی است.
1) (1) - استاد به جای «عقلا» فرمودند: «حسن و قبح عقلائی»، واضح است که مقصود استاد همین بوده که در متن آمده. مقرر.
اشکال: اگر کسی عالم به اعتبارات عقلا باشد، آیا همین کافی نیست که از مجموعهی عقلا به حساب بیاید؟
پاسخ: اگر کسی عاقل و عالم باشد ولی با عقلا زندگی نکند، از عقلا به حساب نمیآید.
خیلی فرق است بین «عرف عام» و«عرف خاص» و «عقلا»، در بحث سیره متعرضش میشوم.
سؤال: آیا پیغمبر احدالعقلا نیست؟
پاسخ: شارع به معنای پیغمبر، از عقلاست. ولی در لسان فقها وقتی میگویند: «شارع»، یعنی حقتعالی؛ تعابیری شبیه سیّدالعقلا کاملاً مشخص است که دربارهی حقتعالی است.
اشکال: آیا این قاعدهی «ملازمه» به این معنا نیست که: «شارع با تصمیمات عقلا (چون تصمیمات درستی است و برای حفظ نظام است) مخالفت نمیکند.»؟
پاسخ: ما فعلاً داریم به مقدمهی اول اشکال میکنیم. این که «اگر شارع هم از عقلا باشد، آیا تأییدمیکند یا نه؟» را در مناقشهی مقدمهی دوم بررسی میکنیم.
اشکال دوم: حرمت، حکم شارع بما هو شارع است
سلّمنا که شارع مقدس احدالعقلاست، باز هم قاعدهی ملازمه اثبات نمیشود. تعبیر را عوض کنیم که روشنتر بشود: «کلُّ قبیحٍ عقلائاً، حرامٌ شرعاً»؛ چون عند الشارع حرام نباشد، خلف فرض لازم میآید که «شارع هم یکی از عقلاست، و این فعل عندالعقلا قبیح است.».
اشکال دوم این است که یک مغالطهای صورت گرفته؛ درست است که «کلُّ شیءٍ حرامٌ عند العقلاء، حرامٌ عند الشارع.»، اما نه بما هو شارعٌ، بلکه بما هو من العقلاء. ولی وقتی ما صحبت از «حرمت» میکنیم، مقصودمان «حرمت شرعی» است؛ یعنی بما هو شارعٌ باید حرام باشد. درست است که: «اگر شارع هم عضوی از عقلا و احدالعقلا باشد، وقتی چیزی عندالعقلاء حرام باشد، عندالشارع هم حرام است.»، اما نه شارع بما هو شارعٌ، بلکه بما هو من العقلاء. درحالیکه بحث ما در «حرمت شرعی» است؛ یعنی حکم شارع بما هو شارعٌ، نه حکم شارع بما هو من العقلاء.
حرمت شرعی، دائرمدار تشریع است، و تشریع دائرمدار حکمت و مصلحت است. مثلاً «خیانت در امانت» عندالعقلاء قبیح است، عندالشارع هم بما هو من العقلاء قبیح است، اما شارع مقدس آیا بما هو شارعٌ آیا از «خیانت در امانت» ردع کرده؟ ملازمهای نیست؛ ممکن است ردع نکردهباشد؛ چون همان حرمت عقلائیه و تحریم عقلائیه کافی است برای تأمین غرض شارع. یا ممکن است کافی نباشد، ولی اگر هم ردع کند، اثر زائدی بر آن مترتّب نمیشود و درنتیجه تشریعش خلاف حکمت است.
اگر در ادلهی «حرمت غصب» اشکال کردند، همین دلیل حرمت عقلائیاش کافی است. لکن ما به عالم واقع نظر داریم، نه به عالم ادله. مثلاً معروف است که دلیل لفظی بر وجوب «انقاذ نفس محترمه» نداریم؛ یک بچهای دارد غرق میشود آیا واجب است او را نجات بدهیم؟ فقها گفتهاند: واجب است، اما گفتهاند: دلیلی هم بر وجوبش نداریم؛ آیهای یا روایتی در این باره نداریم.(1) امکان دارد وجوبش فقط عقلی باشد و وجوب شرعی نداشته باشد؛ همان مقدار که انسانهایی به خاطر عمل به مقتضای طبیعت و فطرتشان به دنبال نجات جان انسانها میروند، کافی باشد و نیازی نباشد شارع وجوب مستقلی برایش جعل کند. آن انسانی که به ندای طبعش گوش ندهد، غالباً به ندای شارع هم گوش نمیدهد.
سؤال: آیا نمیتوانیم یک اصل درست کنیم که: «اصل بر این است که حکم شارع هم طبق حکم عقلا باشد.»؟
پاسخ: دلیل این اصل، همین ملازمه است که اثبات نشد.
1) (2) - بعضی گفتهاند: دلیلش «استذواق» است؛ هر جا دلیلی نداریم، میگویند: از ذوق شارع به دست میآید. ذوق شارع را هم نه میشود اثبات کرد و نه میشود ردکرد!.
اخلال به نظام اجتماعی را بعداً بحث خواهمکرد؛ فقها معتقدند اختلال به نظام اجتماعی در دایرهی مسلمانها حرام است.
نتیجه: عدم تمامیت دلیل دوم
پس قاعدهی «ملازمه»، نه به صیاغت اول (کلُّ ما حکم به العقل حکم به الشرع)، و نه به صیاغت دوم (کلُّ ما حکم به العقلاء حکم به الشرع)، دلیلش باطل است و اثبات نشد.
هذا تمام الکلام در دلیل دوم که قاعدهی «ملازمه» بود، إنشاءالله فردا واردمیشویم در دلیل سوم که روایات و اخبار است.
موضوع: قطع (تجری/ مقام ثانی:حرمت/ دلیل سوم: روایات/ وقول دوم: استحالهی حرمت تجری)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در حرمت تجرّی و عمل متجرّیبه بود؛ که آیا شرب خمر حرام است یا نه؟ دلیل اول و دوم را قبول نکردیم. رسیدیم به دلیل سوم.
دلیل سوم: روایات
در دلیل سوم، از روایاتی استفاده کردهاند برای اثبات حرمت تجرّی. سه روایت را بررسی میکنیم:
روایت اول: عبدالسلام بن سالم طبری
سند این روایت معتبر است.
متن روایت
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا تَقُولُ فِی حَدِیثٍ رُوِیَ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ إِذَا خَرَجَ الْقَائِمُ ع قَتَلَ ذَرَارِیَّ قَتَلَةِ الْحُسَیْنِ ع بِفِعَالِ آبَائِهِمْ فَقَالَ ع هُوَ کَذَلِکَ فَقُلْتُ وَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری مَا مَعْنَاهُ قَالَ صَدَقَ اللَّهُ فِی جَمِیعِ أَقْوَالِهِ وَ لَکِنْ ذَرَارِیُّ قَتَلَةِ الْحُسَیْنِ ع یَرْضَوْنَ بِأَفْعَالِ آبَائِهِمْ وَ یَفْتَخِرُونَ بِهَا وَ مَنْ رَضِیَ شَیْئاً کَانَ کَمَنْ أَتَاهُ وَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِیَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ فِی الْمَغْرِبِ لَکَانَ الرَّاضِی عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَرِیکَ الْقَاتِلِ وَ إِنَّمَا یَقْتُلُهُمُ الْقَائِمُ ع إِذَا خَرَجَ لِرِضَاهُمْ بِفِعْلِ آبَائِهِمْ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ بِأَیِّ شَیْءٍ یَبْدَأُ الْقَائِمُ ع مِنْکُمْ إِذَا قَامَ قَالَ یَبْدَأُ بِبَنِی شَیْبَةَ فَیُقَاطِعُ أَیْدِیَهُمْ لِأَنَّهُمْ سُرَّاقُ بَیْتِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.(1)
1) (1) - عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص: 273.
این روایت را از «وسائل» نقل کردم: ج16، ص138، ح4.
تقریب استدلال
این روایت میگوید که اگر کسی راضی به فعل دیگری باشد، استحقاق عقوبت دارد. رضایت، یک امر درونی و باطنی است؛ اگر ما بر شرب خمر راضی باشیم، استحقاق عقوبت داریم. اگر کسی خودش مایعی را شرب کند که قطع دارد خمر است، به طریق اولی مستحق عقوبت است. پس فعل متجرّیبه شرعاً حرام است.
مناقشهی اول: این روایت، در خصوص قتل است
جواب داده شده به این که مورد این روایت «قتل» است و احتمال دارد که در خصوص قتل اینطور باشد که اگر راضی بشود مستحق است. اما این روایت، دربارهی سایر معاصی نیست و نمیتوانیم از این روایت الغاء خصوصیت کنیم و تعمیم بدهیم به رضای به غیبت و سایر گناهان.
پاسخ: مطلق است
این مناقشه ظاهراً درست نیست؛ چون ظاهر روایت مطلق است و «قتل» هم از باب مثال ذکرشدهاست.
مناقشهی دوم: خلاف مسلّمات فقهی است
عمده اشکال این روایت، این است که یک مطلبی را گفته که خلاف مسلّمات فقه است؛ که راضی به قتل، کشته میشود! درنتیجه علمش را به اهلش واگذارمیکنیم. احتمالش را هم نمیدهیم که یکی از موارد جواز قتل، رضایت به قتل باشد.
روایت دوم: هاشم
روایت بعدی، روایت هاشم است:
متن روایت
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ یُونُسَ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ النَّارِ فِی النَّارِ لِأَنَّ نِیَّاتِهِمْ کَانَتْ فِی الدُّنْیَا أَنْ لَوْ خُلِّدُوا فِیهَا أَنْ یَعْصُوا اللَّهَ أَبَداً وَ إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فِی الْجَنَّةِ لِأَنَّ نِیَّاتِهِمْ کَانَتْ فِی الدُّنْیَا أَنْ لَوْ بَقُوا فِیهَا أَنْ یُطِیعُوا اللَّهَ أَبَداً فَبِالنِّیَّاتِ خُلِّدَ هَؤُلَاءِ وَ هَؤُلَاءِ ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ تَعَالَی- قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ قَالَ عَلَی نِیَّتِهِ.(1)
1) (2) - الکافی (ط - الإسلامیة)، ج2، ص: 85.
مجازات باید متناسب با معصیت باشد، چرا بی نهایت عذاب بکشند؟ امام میفرمایند: نیّتشان این بوده که اگر در دنیا حیات ابدی داشته باشند، تا ابد مشغول به این گناهان باشند.
این روایت هم در «وسائل» است: ج1، ص50، ح4.
تقریب استدلال
اگر کسی نیّت گناه را داشته باشد، مستحق عقوبت الهی است. و اهل نار هم که مخلّد در عذاب هستند، نیتشان همین بوده و هر قدر هم که در دنیا بمانند، معصیت میکنند. امام میفرماید: به خاطر همین نیّت، مخلَّد فی النار هستند؛ چون معصیتشان دائمی نبوده، اما نیّتشان نیّت دائمی بودهاست.
اگر نیت استحقاقآور باشد، در نظر عرف، تجری به طریق اولی استحقاق میآورد؛ چون علاوه بر نیّت، کاری که مطمئن بوده معصیت است را هم کردهاست.
مناقشهی سندی
سند این روایت، ضعیف است؛ ابوهاشم از مجاهیل است.
مناقشهی دلالی
لکن ظاهر آیه هم چنین دلالتی ندارد.
اولاً مصادره به مطلوب است
ظاهر این روایت این است که عقاب معصیت، بر نیّت معصیت است، و ثواب طاعت، بر نیّت طاعت است؛ به عبارت دیگر مربوط به «سریره» است؛ کسانی که سریرهی حسنه دارند، جنّت ابدی دارند، و کسانی هم که سوء سریره دارند، جهنم و عذاب ابدی دارند. پس طبق این روایت، موضوع عقاب، دو چیز است: «معصیت» و «نیّت معصیت». جزءالموضوع محقق است و متجرّی نیّت معصیت داشتهاست، اما جزء دیگرش که «تجرّی هم معصیت است» نتیجهی استدلال است و استفاده از آن در مقدمات استدلال، مصادره به مطلوب است.(1)
1) (3) - از این پاراگراف، استاد تنها نیمهی اول آن را فرمودند، تقریب بقیهی استدلال و انتخاب تیتر متناسب با آن، از مقرر است.
ثانیاً معارض به آیهی دیگری است
علاوه بر این که آیهای هم داریم که میگوید: «اینها به خاطر اعمال و رفتارشان مخلَّد در عذاب هستند.». إنشاءالله در مباحث «تعارض» خواهیم گفت که اگر روایتی خلاف ظاهر آیه باشد، حتی اگر سندش معتبر باشد حجت نیست، چه برسد به این روایت که سندش هم معتبر نبود.
روایت سوم: زیدبنعلی
متن روایت
أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْجَوْزَاءِ الْمُنَبِّهُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ عُمَرَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا الْتَقَی الْمُسْلِمَانِ بِسَیْفَیْهِمَا عَلَی غَیْرِ سُنَّةٍ فَالْقَاتِلُ وَ الْمَقْتُولُ فِی النَّارِ فَقِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا الْقَاتِلُ فَمَا بَالُ الْمَقْتُولِ قَالَ لِأَنَّهُ أَرَادَ قَتْلَهُ.
«علی سنّةٍ» یعنی جایی که شرعاً جایز است کسی را بکشد؛ مثلاً اگر کسی به دیگری حمله کند، حق دارد که در دفاع از خودش او را بکشد، این قتل، علی سنّةٍ است.
این روایت، در «وسائل» است:ج15،ص148 ح1
تقریب دلالت
گفتهاند: وقتی ارادهی قتل، استحقاق عقوبت دارد، به طریق اولی اقدام بر قتل هم مستحق عقوبت است. مثلاً زید را از دور میبیند تیری پرتاب میکند تا او را بکشد، وقتی نزدیک میشود، میبیند زید نبوده، مجسّمهای بوده. این شخص هم ارادهی قتل داشته و طبق این روایت، به طریق اولی باید فی النار باشد.
مناقشهی سندی
سند این روایت، ضعیف است.
مناقشهی دلالی: اقدام بر قتل
فهم عرفی از این روایت که میفرماید: «إذا التقی المسْلمان بسیفهما»، این است که منظور از «ارادهی قتل» این نیست که: «وقتی کسی که در خانهاش نشسته اراده کرد کسی را بکشد، این اراده هم قتل است.»، بلکه مقصود اقدام بر قتل است. و متجرّی گمان میکرده اقدام بر قتل کرده، ولی فیالواقع اقدام بر قتل نکرده و درنتیجه مشمول این روایت نیست.
نتیجه: عدم تمامیت روایات بر حرمت تجرّی
بنابراین از روایات نمیتوانیم بفهمیم که تجرّی حرام است.
نتیجه: عدم اثبات حرمت تجرّی
با توجه به این که هر سه دسته دلیل بر قول به «حرمت» ابطال شد، پس حرمت تجرّی اثبات نشد.(1)
قول به استحالهی حرمت تجرّی
بعضی گفته ند: نه تنها متجرّیبه حرام نیست، بلکه محال است که حرام شارع بتواند تحریمش کند.
دلیل: حرمت تجرّی قابل وصول نیست
چون اگر شارع تجرّی را تحریم کند، صغری قابل وصول به مکلف نیست؛ چون اگر آیه یا روایتی بر حرمت تجرّی بیاید، مکلف هیچوقت خودش را مخاطب این تکلیف نمیبیند؛ چون همیشه فعلش را معصیت میبیند؛ اگر بفهمد که معصیت نیست، تجرّی نیست. و چون صغری قابل وصول نیست، پس جعلش لغو است، بنابراین جعل «حرمت» بر «تجرّی» از شارع حکیم محال است.
مناقشه
این فرمایش، درست نیست؛ زیرا
اولاً تجرّی در موارد اصل و اماره قابل وصول است
اولاً تجرّی منحصر به موارد «قطع» نیست، شامل اماره و اصل هم میشود؛ اگر ما خمریت مایعی را به اماره یا به استصحاب احرازکردیم، اگر این مایع را شرب کنم و فیالواقع آب باشد، این فعلم تجرّی است. اگر مولا برای تجرّی حرمت جعل کند، در اینجا به من واصل میشود و من خودم را مخاطب آن تکلیف میبینم؛ اگر اماره یا اصل مصیب باشد و این مایع فیالواقع خمر باشد، اگر تجرّی در شریعت حرام باشد، من قطع به حرمتش پیدامیکنم؛ یقین پیدامیکنم که شرب این مایع، بر من حرمت فعلی دارد؛ اگر خمر باشد از باب «شرب خمر» حرام است، و اگر خمر نباشد از باب «تجرّی» حرام است. لکن نمیدانم: «این فعلی را که خارجاً انجام میدهم، آیا از باب «شرب خمر» حرام است یا از باب «تجرّی»؟».
1) (4) - این پاراگراف، از مقرر است.
ثانیاً جعل حرمت تجرّی لغو نیست
ثانیاً شارع میتواند در موارد «قطع» هم «تجرّی» را حرام کند. وقتی صغری، قابل وصول نیست، جعل چون «لغو» است محال است. ما میتوانیم فرض کنیم که وصول ممکن نباشد اما لغو هم نباشد؛ ما قبول داریم که وصول چنین تکلیفی محال است، ولی جعل چنین تکلیفی لغو نیست.
امکان تکلیف غافل
در بحث «غافل» بحث شده که: «آیا تکلیف غافل ممکن است یا محال است؟».
مشهور: محال است مطلقاً
مشهور فقهای ما قائلاند که تکلیف، نسبت به غافل محال است.
شهیدصدر: ممکن است اگر خصوص غافل را خطاب نکند
بعضی مثل مرحوم آقای صدر فرمودهاند: تکلیف برای غافل را به دو نحو میتوانیم جعل کنیم؛ یک نحو این است که تکلیفی را منحصراً برای «غافل» جعل کنیم و مثلاً بگوییم: «یجب علی الغافل أنیفعل کذا»، این صورت لغو است؛ چون هیچگاه این تکلیف به غافل نمیرسد.
اما نحو دیگر این است که شارع بگوید: «یجب علی المکلف أنیفعل کذا» و این مکلَّفْ اعم باشد از غافل و غیرغافل؛ یعنی برای جامع بین غافل و غیرغافل جعل کردهاست. این تکلیف، لغویت ندارد؛ یکی از فایدههایش این است که وقتی احکام به صورت «عمومی» جعل میشود، غفلت را تقلیل میدهد؛ هر چه قانون عمومیتر باشد، غفلت را بیشتر کم میکند.
مؤید این تفصیل هم این است که احکام عقلائیه شامل غافل هم میشود؛ عبور از چراغ قرمز آیا شامل غافل میشود یا نه؟!
مختار: ممکن است مطلقاً
ما قائل هستیم که شارع میتواند تکلیف را حتی در خصوص «غافل» هم جعل کند و مثلاً بگوید: «أیها الغافل، إفعل کذا.»؛ فایدهی چنین تکلیفی این است که مکلفین، بیشتر حواسشان را جمع میکنند که غفلت نکنند.(1)
1) (5) -این پاراگراف، از مقرر است.
تطبیق بر تجرّی
به همین نحو شارع میتواند تجرّی به قتل را فقط به خصوص این مکلَّف متجرّی حرام کند؛ یعنی تجری بالاماره حرام نباشد، تجری بالاصل حرام نباشد، فقط تجری بالقطع حرام باشد. فقها قائلاند که این هم شبیه همان جعل حرمت بر خصوص غافل میماند. ما از کسانی هستیم که قائلیم این هم اشکالی ندارد؛ چون اگر در شریعت داشته باشیم که: «التجری فی القطع حرام»، این هم لغو نیست؛ چون وقتی من قطع پیدامیکنم که این مایع خمر است، اگرچه «احتمال نفسی» نسبت به مائیت این مایع را نمیدهم، ولی به لحاظ «امکان عقلی»، چنین احتمالی را میدهم. پس در صورتی که قطع من مخالف با واقع باشد عمل من تجرّی است، و در صورتی که قطع من موافق واقع باشد عمل من معصیت است، لذا میگویم: «چه قطع من موافق باشد و چه مخالف باشد، عمل من معصیت است.». و این، اوقع در نفس است نسبت به این که در یک احتمال عقلی، عمل من تجرّی و غیرمحرّم باشد، و در احتمال دیگر، معصیت باشد و عملْ محرَّم باشد.
اصولیین رفتهاند روی «احتمال نفسی» لذا گفتهاند محال است، ما رفتهایم روی احتمال عقلی و لذا گفتیم ممکن است، بعد به یک احتمال سوم هم رسیدیم به نام «احتمال واقعی» که یک بیان پیچیدهای دارد. احتمال واقعی را إنشاءالله به یک مناسبتی توضیح میدهم.
نتیجه: عدم حرمت تجرّی
پس از نقد ادلهی هر دو قول (لزوم حرمت، و عدم امکان حرمت)، نتیجه این میشود که حرمت تجرّی ممکن است ولی ثابت نشد. پس ما قائل به عدم حرمت تجرّی هستیم.(1)
1) (6) - این پاراگراف، از مقرر است.
موضوع:قطع - جهت ثانیه: تجرّی/ مقام ثالث: استحقاق عقوبت/ وجهت ثالثه: اقسام قطع
خلاصه مباحث گذشته:
در مقام اول قائل به قبح عقلی شدیم، در مقام دوم قائل به عدم حرمت شدیم. مقام سوم، بحث امروز ماست.
المقام الثالث: فی استحقاق المتجرّی للعقوبت
محل نزاع و منشأ استحقاق عقوبت
آیا متجری مستحق عقوبت هست یا نیست؟ آیا عقوبتش عقلاً قبیح است یا قبیح نیست؟ اگر عقوبتش قبیح نباشد یعنی استحقاق عقوبت دارد، و اگر عقوبتش قبیح باشد یعنی استحقاق عقوبت ندارد.
واضح است اگر کسی در مقام ثانی قائل به حرمت شرعی برای تجرّی شده باشد، قائل است که تجرّی معصیت است و متجرّی استحقاق عقوبت دارد. اما کسانی که گفته بودند: «تجرّی حرام نیست»، نمیتوانند از قبح تجرّی در مقام اول، استحقاق عقوبت در مقام ثالث را نتیجه بگیرند، و همچنین نمیتوانند از عدم قبح تجرّی در مقام اول عدم استحقاق عقوبت در مقام ثالث را نتیجه بگیرند. لذا بعضی در آنجا «قبح»ی شدند ولی اینجا «عدم استحقاق»ی شدند، و بالعکس: بعضی آنجا «عدم قبح»ی شدند ولی اینجا «استحقاق»ی شدند.
ملاک استحقاق عقوبت عاصی، هتک مولاست
این مسأله را با توجه به مختار خودمان بیان میکنیم: ما قائل هستیم که متجرّی عقلاً مستحق عقوبت است؛ یعنی عقوبتش عقلاً قبیح نیست. برای این که وجهش را توضیح بدهیم، باید برگردیم به تحلیل استحقاق عقوبت بر معصیت.
اختلافی نیست در این که شخص عاصی مستحق عقوبت است؛ یعنی عقوبت عاصی در قیامت قبیح نیست. معصیت چه خصوصیتی دارد که عاصی را مستحق عقوبت کرده و گفتهایم که: «عقوبت شخص عاصی قبیح نیست»؟
در موالی عرفیه، ملاک استحقاق عقوبت عاصی این است که معصیت مولا، هم هتک مولاست و هم باعث متضررشدن و ناراحتشدن مولا میشود. ولی خداوند همانطور که قبلاً هم گفتهایم، ذرّهای متضرّر یا منتفع یا ناراحت نمیشود؛ معصیت عباد، اثری در خداوند ندارد. پس چرا قبیح است؟ معصیت خداوند فقط به خاطر یک نکته باعث استحقاق عقوبت است؛ و آن، هتک حرمت مولاست. یعنی عقوبت هتاک در نظر عقل قبیح نیست.
هتک، باعث استحقاق عقوبت میشود، ولی حرام نیست؛ اگر هتک هم از عناوین محرِّمه باشد، پس کسی که معصیت کرده و مثلاً شرب خمر کرده، دو حرام مرتکب شده: شرب خمر، و هتک. و اگر هتک حرام باشد، پس همین هتکِ در ضمن شرب خمر هم حرام است و یک هتکی در ضمنش هست، هکذا یتسلسل.
تجرّی هم هتک است
تجری هتک هست یا نیست؟ اگر بگویید: «تجری هتک نیست»، پس اختلاف ما در مقام اول است. اگر قبول کنید یا تسلّم کنید که: «هتک است»، پس چون هتاک مستحق عقوبت است، متجرّی هم مستحق عقوبت است. لذا ما که در مقام اول قائل به هتکبودن تجرّی شدیم، چون ملاک استحقاق عقوبت «هتک» است، پس در مقام ثالث قائل شدهایم که متجرّی مستحق عقوبت است.
بنابراین اگر کسی مرجعش گفت: «حلق لحیه بنا بر احتیاط واجب جایز نیست» یعنی فتوا نداد، اگر بدون رجوع به مرجع دیگری حلق لحیه کند و فیعلمالله هم حلق لحیه جایز باشد، مستحق عقوبت است به خاطر تجرّی و هتک.
نمیداند: «ظهر جمعه آیا نمازظهر واجب است یا نمازجمعه؟»، چون راحتتر این است که به نمازجمعه نرود، نمازظهر میخواند. حتی اگر فیعلمالله هم همینطور باشد، این شخص در روز قیامت مستحق عقوبت است ولو مخالفت با تکلیف واقعی نکردهاست.
شک کرده: «قبله کدام طرف است؟»، به یک طرف نمازخواند، اگر درست هم نمازخوانده باشد و واقعاً رو به قبله بوده، چون متجرّی است، پس مستحق عقوبت است.
در همهی مواردی که مردم احتیاط نمیکنند، همینطور است.
اشکال: فرق است بین این موارد با موارد دیگر؛ در موارد دیگر مکلف قطع به هتک دارد؛ چون قطع دارد که دارد معصیت میکند، به خلاف اینجا.
پاسخ حسین مهدوی: استاد در جلسهی گذشته گفتند که فرقی بین مخالفت با قطع» و «مخالفت با اماره یا اصل» نیست؛ هر دو از باب «مخالفت با حجت» تجرّی است.
هذا تمام الکلام فی المقام الثالث، و بهذا ینتهی الکلام فی الجهة الثانیة.
واردمیشویم در جهت سوم.
جهت ثالثه: فی أقسام القطع
تقسیم اول: طریقی و موضوعی
اولین تقسیمی که برای قطع گفتهاند، طریقی و موضوعی است.
مقدمه
منشأ این تقسیم
علمای اصول یک بحثی را مطرح کردهاند که: «آیا اماره و اصل میتواند قائممقام قطع بشود یا نه؟» برای ورود به این بحث، قطع را تقسیم کردهاند به طریقی و موضوعی. بعد این بحث را مطرح کردهاند که: «اماره جایگزین کدام قسم میتواند بشود؟».
جعل و مجعول
قبل از این که وارد بحث «اقسام» بشوم، یک مقدمهای را عرض کنم؛ علما گفتهاند: یک تکلیف یا حکم کلی داریم، و یک تکلیف یا حکم جزئی داریم. اسم حکم کلی را گذاشتهاند: «جعل»، و اسم حکم یا تکلیف جزئی را گذاشتهاند: «مجعول» یا «حکم فعلی». وجوب الحج علی المکلف، حکم کلی یا جعل است. وجوب الحج علی زید، حکم جزئی یا مجعول یا تکلیف فعلی است.
تنجّز یک تکلیف، منوط به دو قطع است
مفروغعنه است که قطع، حجت و منجِّز است؛ یعنی اگر قطع تعلق گرفت به تکلیف جزئی و مجعول، آن تکلیف فعلی به برکت این قطع منجَّز میشود. اما اگر قطع تعلق بگیرد به جعل، منجز نیست. قطع باید به تکلیف جزئی و مجعول تعلق بگیرد تا منجِّز باشد.
قطع به تکلیف فعلی و مجعول، دائماً متولد از دو قطع است؛ قطع به جعل، و قطع به موضوع. فقط از همین دو قطع است که قطع سوم متولدمیشود. من اگر قطع پیداکنم به وجوب حج بر مستطیع و ثانیاً قطع پیداکنم که من مستطیع هستم، بلافاصله وجوب حج بر من فعلی میشود.
تعریف قطع طریقی و موضوعی
قطع طریقی
قطع طریقی، یعنی قطعی که شارع آن را در موضوع حکمش اخذنکردهاست. یعنی هر جا شارع قطع را در موضوع مجعول اخذنکردهباشد، قطع یک مکلف نسبت به آن مجعول، طریقی است. مثلاً شارع حج را بر مکلف مستطیع واجب کردهاست؛ پس وجوب حج بر کسی فعلی میشود که مکلف باشد و مستطیع باشد. مکلف، یعنی عاقل بالغ قادر ملتفت. اما این مکلف آیا باید قطع به چیز دیگری هم داشته باشد؟ نه. اگر برای زید قطع پیدابشود که حج بر او واجب شده، این قطعش قطع طریقی است؛ یعنی در فعلیت این تکلیف، هیچ نقشی ندارد.
قطع موضوعی
در مقابل، «قطع موضوعی» یعنی شارع قطع به یک امری را در موضوع یک تکلیف فعلی یا حکم فعلی اخذکردهاست، به نحوی که اگر قطعش زائل بشود، تکلیف از فعلیت خارج میشود؛ مثلاً شارع بگوید: «إذا قطعتَ بحیاة ولدک فیجب علیک التصدّق». زید قطع دارد که ولدش زنده است و قطع پیدامیکند که صدقه بر او واجب است، پس دو تا قطع دارد. قطعش به وجوب تصدّق، قطع طریقی است. اما قطعش به حیات ولد، موضوعی است؛ چون همین که قطعش از بین برود، وجوب تصدق از بین میرود؛ چون شارع آن را در موضوع تکلیف جزئی اخذ و اعتبارکردهاست.
با این توجه، اکثر قطعهای ما طریقی است؛ مثلاً من قطع دارم به وجوب نمازظهر بر خودم. در شریعت، مواردی را داریم که شارع قطع را موضوع قراردادهاست؛ برای مثال گفته شده: افتاء بر کسی جایز است که قاطع به حکم الهی است، قضاء بر قاضی وقتی جایز است که قاطع باشد. مواردی هست که «قطع» موضوع حکم شرعی قرارگرفتهاست.
خلاصه
اگر قطع در فعلیشدن تکلیف نقش داشته باشد، قطع موضوعی است. و اگر در فعلیشدن تکلیف نقشی نداشته باشد، قطع طریقی است.
در اینجا بمناسبتْ فقها واردشدهاند در قطع طریقی و قطع موضوعی. خود این تقسیم، هنوز ناتمام است، ادامهی بحث برای شنبه إنشاءالله.
مقسم قطع طریقی و موضوعی(1)
این که قطع را تقسیم میکنیم به طریقی و موضوعی، فقط یا دربارهی قطع به جعل و حکم کلی است، یا دربارهی قطع به موضوع مجعول است. سایر قطعها را تقسیم نمیکنیم به طریقی و موضوعی. پس قطع در غیر تکالیف (مثلاً قطع دارم که الآن روز است)، معنی ندارد که به طریقی و موضوعی تقسیم بشود. و همچنین قطع در تکالیف نیز اگر قطع به جعل یا موضوع مجعول نباشد، تقسیم به طریقی و موضوعی نمیشود؛ مثلاً اگر قطع به وجوب نمازظهر دخیل در موضوع نمازعصر نباشد، معنی ندارد بگوییم: «قطع به وجوب نمازظهر، در تکلیف وجوب نمازعصر آیا قطع طریقی است یا موضوعی؟».
شاید هم بتوان گفت: مقسم، فقط قطع به موضوع مجعول است. آن جایی هم که قطع به جعل را در موضوع مجعول قراردادهایم، درواقع قطع به موضوع مجعول را تقسیم به طریقی و موضوعی کردهایم.
1) (1) - مطالب ذیل این عنوان را استاد نفرمودند، حاصل مباحثهی خودمان در خارج از کلاس است. مقرر.
موضوع: قطع (اقسام قطع / طریقی و موضوعی / اقسام قطع موضوعی و قیام اماره و اصل)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم که قطع را تقسیم کردهاند به موضوعی و طریقی. قطع طریقی، عبارت است از آن قطعی که در موضوع حکم شرعی اخذنشده؛ مثل این که من قطع دارم به این که این دیوار زردرنگ است. این قطع، طریقی است؛ یعنی در موضوع حکم شرعی اخذنشدهاست. موضوع حکم، آن چیزی است که فعلیت حکم، منوط به فعلیت آن است.
در مقابل، قطع موضوعی عبارت است از: قطعی که شارع در موضوع حکم شرع اخذکرده. مثلاً اگر فرموده باشد: «إذا قطعت بحیاة الولد فتصدق»: قطع من به حیات ولد، موضوعی است؛ چون در موضوع حکم (وجوب تصدّق) اخذشدهاست.
هر قطعی، یا موضوعی است یا طریقی
هر قطعی، یا موضوعی است یا طریقی، علی سبیل منع الخلوّ؛ به این معنا که از هر دو خالی نیست، اما اشکالی ندارد که یک قطعی هر دو باشد. اما اگر قطعی، هم موضوعی بود و هم طریقی، طریقیتش به لحاظ یک حکم است و موضوعیتش به لحاظ حکم دیگر. مثلاً اگر مولا گفت: «إذا قطعت بحرمة شیء، فتصدّق.»، من اگر قطع به حرمت شرب این مایع پیداکردم، این قطع من، نسبت به حرمت شرب، طریقی و منجِّز است، و نسبت به «وجوب تصدق» موضوعی و غیرمنجِّز است.
پس قطع، تارتاً فقط موضوعی است، تارتاً فقط طریقی است، و تارتاً هم موضوعی است به لحاظ یک حکم، و هم طریقی است به لحاظ حکم دیگر.
این مقدمه، برای ورود به جهت سوم (اقسام قطع) بود. در این جهت، در مقاماتی بحث میکنیم.
المقام الأول: فی أقسام القطع الموضوعی
تقسیم اول: موضوعی و طریقی
مرحوم شیخ فرموده بودند که قطع موضوعی، بر دو قسم است: قطع موضوعی صفتی، و قطع موضوعی طریقی.
بنابراین اگر شارع قطع را در موضوع حکم شرعی قرارداد، از چه حیثی موضوع قراردادهاست؟ وقتی مولا قطع را موضوح حکم شرعی قرارمیدهد، تارتاً چون کیف نفسانی است موضوع قرارش میدهد، و تارتاً چون طریق و کاشف از واقع است موضوع قرارش میدهد. شارع اگر قطع را از آن جهت که کیف نفسانی است موضوع حکم شرعی قراردهد، قطع موضوعی صفتی است، و اگر از آن جهت که طریق و کاشف از واقع است موضوع قرارش دهد، قطع موضوعی طریقی است.
تقسیم دوم: تمامالموضوع و جزءالموضوع
مرحوم آخوند تقسیم دومی را به این تقسیم اضافه کرده و نتیجهاش این میشود که اقسام قطع موضوعی، به جای دو تا، چهار تا میشود. شیخ فرمود: قطع موضوعی، دو قسم است: قطع موضوعی صفتی و قطع موضوعی طریقی. مرحوم آخوند تقسیم دومی وارد کرد و فرمود: هر یک از این دو قسم، خودش دو قسم میشود:
قسم اول این است که تمام موضوع فقط «قطع» است و «واقع» هیچ دخالتی در موضوع ندارد؛ مثلاً فرموده: «إذا قطعتَ بحیاة الولد، فتصدّق.»؛ تمامالموضوع برای وجوب تصدق، قطع به حیات ولد است، چه ولد زنده باشد، و چه سالهای سال از مرگش گذشته باشد.
قسم دوم این است که قطع، جزءالموضوع است، و جزء دیگر موضوع، متعلَّق قطع است. مثلاً مولا گفت: «إذا قطعتَ بحیاة الولد، فیجب علیک التصدق»؛ موضوع وجوب تصدق، صرف قطع به حیات نیست؛ مرکب از دو جزء است: حیاتالولد، و قطع به این حیات. لذا اگر بچه حیات داشته باشد ولی من قطع نداشته باشم، تصدّق واجب نیست. اگر من قطع داشته باشم ولی ولد حیات نداشته باشد، باز هم تصدّق واجب نیست. هر دو معاً باید باشد تا تصدّق بر من واجب بشود.
پس در قسم دوم، قطع موضوعیت دارد اما جزءالموضوع است. به خلاف قسم اول، که قطع به نحو تمامالموضوع موضوعیت دارد.
پس مجموع اقسام چهار قسم میشود: قطع موضوعی صفتی به نحو تمامالموضوع، قطع موضوعی صفتی به نحو جزءالموضوع، قطع موضوعی طریقی به نحو تمامالموضوع، و قطع موضوعی طریقی به نحو جزءالموضوع. و مراد از جزءالموضوع، متعلَّق قطع است.
مراد از صفتیت و طریقیت
تا اینجا با اقسام قطع موضوعی آشنا شدیم، این نکته باقی میماند که «صفتیت» و «طریقیت» در کلمات مرحوم شیخ و مرحوم آخوند دقیقاً به چه معناست.
مقدمه: تمام مخلوقات کثرت واقعی دارند
قبل از توضیح این دو اصطلاح، یک مقدمه را باید توضیح بدهم. در موجودات، جهات و حیثیات متکثّر و متعددی هست.
حتی حکما قائلند که در ابسط موجودات که حقتعالی باشد، حیثیات عدیده هست؛ لذا برای خداوند میتوانید صفات مختلفی مثل خالق و رحمان و رحیم بیاورید. اگر در خداوند این جهات کثیره نباشد، پس چطور میتوانید این صفات را به او نسبت دهید؟! اما این جهات کثیره در حقتعالی «اعتباری» است(1) ، ولی در سایر موجودات «واقعی» است. البته لازم نیست که در سایر موجودات، جهت اعتباری نباشد، اما جهت واقعی را همهی موجودات دارند. جهات کثیرهی واجبتعالی فقط واقعی است، اما جهات کثیرهی موجودات دیگر، یا واقعی است یا اعتباری. در زید، علم که عرض است غیر از قدرت است که عرض است، وقتی این دو موجود متحدبشود، زید این دو جهت را پیدامیکند، لذا به این دو جهت، جهات کثیرهی واقعی میگوییم.(2)
1) (1) - «اعتباری» در فلسفه سه اصطلاح دارد؛ اینجا منظورمان این است که ساختة ذهن ماست، ربطی به «اعتباری» در علم «اصول» ندارد.
2) (2) - در پرانتز بگویم که ما با این فرمایش حکما موافق نیستیم و تمام جهات کثرت در خداوند را واقعی میدانیم، الا این که فرق «جهات کثرت» در خداوند با سایر موجودات، در این است که جهات کثرت، تارتاً واقعی است، و تارتاً منشأش حقیقی است؛ یعنی ما تارتاً جهات کثیرهای را از یک شیء داریم بدون این که موجودات کثیرهای داشته باشیم، اما تارتاً جهات کثیره برمیگردد به موجودات کثیره. مثلاً خداوند عالم است و قادر است، جهت علم خداوند باعث شده که متّصف بشود به «عالم» و جهت قدرت خداوند باعث شده که متّصف بشود به «قادر»، آیا ما در خداوند موجودات دیگری داریم؟ یعنی آیا موجودی با موجود دیگری اتّحاد در وجود پیداکرده که خداوند قادر و عالم شده؟ نه؛ در فلسفه قدرت خدا عین علم خداست، و علم خدا عین قدرت خداست. اما کثرت در زید (نسبت به علم و قدرت) واقعی است، ولی منشأش موجودات کثیره است؛ ما در اینجا سه موجود داریم که باعث این کثرت شده: زید و علم و قدرت. اما در خداوند اینچنین نیست؛ در خداوند، اتحاد در وجود را نداریم، اما این دو جهت که «عالم است» و «قادر است» امر واقعی است؛ هیچ ارتباطی به ذهن ما ندارد؛ ولو در این دنیا هیچ ذهنی هم نباشد، خداوند دو جهت علم و قدرت را دارد، ولو در خارج دو موجود نداریم.
پس همهی موجودات، کثرت واقعی دارند. لکن پارهای از این جهات واقعی، در تمام موجودات به جز حقتعالی برمیگردد به امور حقیقی؛ یعنی ما موجودات کثیره و عدیده داریم.
فرق بین جهت صفتیت و کاشفیت
حالا که این مقدمه روشن شد، برگردیم به مثال «قطع»؛ قطع هم یکی از موجودات این عالم است؛ قطع، یک عرضی است که متقوّم به نفس ماست.
یکی از جهات کثیرهی قطع، این است که به نفس ما طمأنینه و آرامش میدهد و ما را از گرفتگیِ شک خارج میکند. یکی دیگر از جهات قطع، کاشفیت است. فرق بین آینه و دیوار این است که دیوار چیزی به ما نشان نمیدهد، ولی آینه تصاویر اشیاء را به ما نشان میدهد. وزان قطع، وزان آینه است، نه وزان دیوار. پس یکی از جهات قطع، صفتیت است که بر نفس عارض میشود و باعث طمأنینه میشود، و یکی هم جهت ارائه و کاشفیت است.
دو احتمال در مراد از کاشفیت
کاشفیتی که اینجا میگویند، به یکی از دو معنا میتواند باشد:
1- نشاندادن واقع
اگر مرادشان از «کاشفیت قطع» این است که واقع را نشان میدهد، یعنی قابلیت نشاندادن واقع را دارد؛ چون قطع بر دو قسم است: قطع مصیب و قطع غیرمصیب. این تعریف نمیخواهد بگوید: «قطع غیرمصیب، حقیقتاً قطع نیست.»، پس مرادشان از نشاندادن، قابلیت نشاندادن است. پس «کاشفیت قطع» به این معناست که قطع قابلیت دارد واقع را نشان بدهد.
2- حکایت و مرآتیت
احتمال دیگری که در مرادشان است، حکایت و مرآتیت است؛ قطع دائماً مرآت است، الا این که تصویر آینه تارتاً منطبق بر صاحب تصویر است و اگر کسی قدش دو متر است آینه هم همین را نشان میدهد، و تارتاً منطبق بر صاحب تصویر نیست و تصویر را بزرگتر یا کوچکتر میکند. قطع دقیقاً همین حالت را دارد؛ گاهی منطبق بر واقع است، و گاهی منطبق بر واقع نیست.
مراد معنای دوم است
ما هر وقت میگوییم: «کاشفیت»، مرادمان این معنای دوم است؛ مرآتیت و حکایت، چه منطبق بر خارج باشد و چه نباشد.
پس چهار قسم قطع موضوعی داریم
پس معنای «قطع موضوعی صفتی» این است که اگر شارع مقدس قطع را موضوع حکمش قراربدهد، به این خاطر بوده که قطع چنین صفتی دارد که ایجاد طمأنینه و آرامش میکرده؛ اگر این صفت را نداشت، اصلاً قطع را موضوع قرارنمیداد. ولی گاهی شارع مقدس «قطع» را به خاطر ویژگی «مرآتیت» موضوع حکمش قرارداده و آن جهت «صفتیت» اصلاً برایش مهم نیست؛ مثلاً فرموده: «إذا قطعت بحکمٍ فیجوز لک الإفتاء»، اینجا حیثیت «صفتیت» قطع اصلاً مهم نیست، مهم همان صفت «مرآتیت» است.
پس قطع موضوعی، این اقسام چهارگانه را به خودش میگیرد؛ یا به نحو صفتیت برای شارع مهم است یا به نحو طریقیت، و هر یک از این دو، یا به نحو تمامالموضوع است یا به نحو جزءالموضوع.(1)
المقام الثانی: فی قیام الإمارة و الأصل مقام القطع الموضوعی
مراد از «اماره» آن چیزی است که شارع آن را حجت قرارداده. مراد از «اصل» همان اصل عملی است که در فرض عدم وجود قطع و اماره به آن رجوع میکنیم، چه اصل عقلی و چه شرعی، چه معذِّر و چه منجِّز.
سؤال محل نزاع
قطع طریقی، حجت است و منجِّز. در مواردی که قطع نداریم ولی اماره (مثل خبر ثقه) یا اصل (مثل برائت) داریم، در این موارد آیا اماره یا اصل نقش آن قطع را بازی میکند یا نه؟
1) (3) - در بعضی حواشی به مرحوم آخوند اشکال شده که چهار قسم ممکن نیست، شاید این قرمایش استاد در پاسخ به آن اشکال است. مقرر.
در قطع طریقی
در قطع طریقی هیچ نزاعی نیست که اماره و اصل قائممقام قطع میشود؛ یعنی همانطور که قطع حجت است، اماره و اصل هم نسبت به آن تکلیف فعلی حجت است.
شبههی برائت عقلیه
إنما الکلام و تمام الکلام، در شبههای است که اینجا مطرح شده. و این شبهه، مبتنی بر تناقضی است که در کلمات علما پیداشده. از طرفی مشهور علمای اصول معتقد به «قبح عقاب بلابیان» شدهاند؛ یعنی خداوند اگر من را در مخالفت با تکلیف غیرمعلوم عقاب کند، قبیح است. از طرف دیگر قائلند که اماره و اصول قائممقام قطع طریقی میشود؛ یعنی اگر امارهای بر تکلیف قائم شد و مثلاً خبرثقه گفت: «این مایع نجس است.» ولی من شربش کردم و درواقع نجس بود، این اماره قائممقام قطع میشود و عقوبت من قبیح نیست. آن قاعده که «عقوبت بر تکلیف غیرمعلوم، قبیح است.» با این که «اگر خبر ثقه قائم بشود، قبیح نیست.» با هم نمیسازد؛ عقوبت بر تکلیف غیرمعلوم، یا قبیح است یا قبیح نیست؛ اگر قبیح نیست، پس برائت عقلیه را قبول نداریم. اگر قبیح است، پس چطور میگویند: «مخالفت تکلیف غیرمعلومی که اماره یا اصل بر آن قائم شده قبیح نیست.»؟! پس یا باید برائت عقلی را قبول کنیم و دست از قائممقامیت اماره و اصل به جای قطع طریقی برداریم، یا قائممقامیت اماره و اصل را قبول کنیم و دست از برائت عقلیه برداریم. این تهافت را چطور حل میکنیم؟
موضوع: قطع (جهت ثالثه: اقسام قطع / قیام اماره و اصل مقام قطع طریقی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در اقسام قطع بود؛ گفتیم: قطع، یا طریقی است و در موضوع حکم شرعی اخذنشده، یا موضوعی است و در موضوع حکم شرعی اخذشده. گفتیم که این مبحث را باید در مقاماتی بحث کنیم، از مقام اول که در «اقسام قطع موضوعی» بود فارغ شدیم، در مقام دوم گفتیم: «آیا اماره و اصل جایگزین قطع میشود؟». گفتیم که: خلافی نیست در این که اماره و اصل، جایگزین قطع طریقی میشود، چه آن اماره یا اصل، منجِّز باشد و چه معذِّر.
بعد به یک اشکالی اشاره کردیم؛ اماره و اصلی داریم که منجِّز است مثلاً استصحاب میگوید: «این آب نجس است»، اگر من این آب را شرب کردم و درواقع نجس بود، مستحق عقوبت هستم؛ حرمت فعلی این شرب را خبرثقه یا استصحاب بر من منجَّز کرد. اشکال این است که مشهور بین علما کالاتفاق، قاعدهی «قبح عقاب بلابیان» را قبول دارند؛ مفاد این قاعده این است که اگر خداوند عالم، من را بر تکلیف فعلی عقوبت کند درصورتی که نسبت به تکلیف فعلی بیان و علم نباشد، مؤاخذه و عقوبت الهی قبیح است. من آبی را شرب کردم که خبرثقه یا استصحاب میگفت: «نجس است»، من به حرمت شرب این مایع علم نداشتم، فقط خبرثقه یا استصحاب داشتم. پس، از طرفی عقاب بلاعلم قبیح است، از طرفی میگویند: «این اماره و استصحاب منجِّز است و عقابت قبیح نیست»، چگونه میتوان بین این دو جمع کرد؟ این، اشکالی بوده که از زمان شیخ مطرح بوده و سعی کردهاند به آن جواب بدهند، به چهار جواب در مسأله اشاره میکنم بعد وارد تحقیق در مسأله بشویم.
جواب اول: مسلک جعل
جواب اول از مرحوم آخوند است، از مرحوم آقای صدر نقل میکنم. اما قطع نظر از نقل آقای صدر، این جوابها از این بزرگان معروف است، آدرس را برای این میدهم که بتوانید مراجعه کنید.
مرحوم آخوند فرموده: اگر ما بودیم و قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» همین را میگفتیم، ولکن شارع مقدس برای اماره و اصل «حجیت» جعل کردهاست. پس درست است که ما در مورد اماره و استصحاب بیان نداریم، اما منجِّز جعلی داریم، به جعل خود شارع. بعد از این که شارع اماره و اصل را حجت کرد، اینها واقعاً منجِّز هستند.(1)
ص: 263 مقرر.
سؤال: آیا قاعدهی عقلی تخصیص خورده؟
پاسخ: قاعدهی عقلی تخصیص نخوردهاست؛ منجزیتی که نداشته را شارع برایش جعل کردهاست.
دیگران اشکال کردهاند که «منجِّزیت» امر واقعی است و قابل جعل نیست، مثل ملکیت و زوجیت و طهارت و ریاست نیست که قابل جعل باشد.
1) (1) - البته مرحوم آخوند در جانشینی اماره و اصل به جای «قطع طریقی» اشارهای به این مسلک نمیکنند، بلکه در جانشینی به جای «قطع موضوعی صفتی» این مبنا را اتخاذکردهاند: «لا ریب فی قیام الطرق و الأمارات المعتبرة بدلیل حجیتها و اعتبارها مقام هذا القسم کما لا ریب فی عدم قیامها بمجرد ذلک الدلیل مقام ما أخذ فی الموضوع علی نحو الصفتیة من تلک الأقسام بل لا بد من دلیل آخر علی التنزیل فإن قضیة الحجیة و الاعتبار ترتیب ما للقطع بما هو حجة من الآثار لا له بما هو صفة و موضوع ضرورة أنه کذلک یکون کسائر الموضوعات و الصفات.» کفایة الأصول (طبع آل البیت)،
این اشکال بر مرحوم آخوند وارد نیست؛ برخی امور واقعی، در طول جعل است؛ مثل مالیت یک قطعه اسکناس.
جواب دوم: مسلک تنزیل
جواب دوم از مرحوم شیخ است؛ مسلک ایشان، مسلک تنزیل است، نه مسلک جعل. مسلک تنزیل این است که اگر ثقهای گفت که: «شرب این مایع بر تو حرام است.»، مؤدّای این اماره حرمت شرب این مایع است؛ شارع گفته: «المؤدّی بمنزلة الواقع» و مؤدّای اماره را نازلمنزلهی واقع جعل کردهاست و ما علم به واقع تنزیلی داریم و. پس کلام شیخ، کلام دقیقی است؛ مؤدای اماره، تنزیل واقع شدهاست. بعد از این که ثقه گفت: «شرب این آب حرام است» و شارع مؤدایش را به منزلهی واقع قرارداد، من نسبت به حکم واقعی علم ندارم، اما نسبت به واقع تنزیلی علم دارم؛ او میگوید: «عقابِ بلاعلمٍ قبیح است»، من اگرچه به واقع واقعی علم ندارم، ولی به واقع تنزیلی علم وجدانی دارم. و قاعدهی «قبح عقاب بلابیان» گفته: «عقاب بلاعلم قبیح است»، فرقی نمیکند که علمتان به تکلیف واقعی باشد یا به تکلیف تنزیلی باشد.(1)
جواب سوم: مسلک اعتبار
جواب سوم، از مدرسهی مرحوم میرزا (یعنی میرزا و شاگردان ایشان) است. مسلک شیخ جعل بود، مسلک آخوند تنزیل بود، مسلک میرزا اعتبار است؛ شارع اماره و اصل را اعتبار میکند به عنوان علم، و شارع گفته: «تو علم داری»؛ با خودت تعبداً به مثابهی کسی برخوردکن که علم دارد، پس مشمول قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» که میگوید: «عقاب بلا علم» قبیح است نمیشوی. کأنه یک نحوه حکومت قائل شده.(2)
1) (2) - و أخری یبین المدعی بلسان الورود و ان موضوع القاعدة هو البیان الأعم من الظاهری أو الواقعی. و إن شئت قلت: الأعم من العلم الوجدانی و التعبدی فیجعل العلمیة للأمارة یتحقق فرد من هذا الجامع حقیقة. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 75و76.
2) (3) - فقد یجاب علی الشبهة بجواب مبتن علی تصورات مدرسة المحقق النائینی (قده) و ذلک بأن یقال: ان البیان المأخوذ عدمه موضوعا فی قاعدة قبح العقاب بلا بیان قد تم و وجد بقیام الأمارة لأن دلیل الحجیة قد جعل الأمارة علما و بیانا. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 74.
سؤال: چه فرقی با «جعل» دارد؟
پاسخ: فرقش با جعل: جعل، امر تکوینی است. اعتبار، صرفاً یک اعتبار است.
إنشاءالله در «جمع بین حکم ظاهری با واقعی» هم این مباحث تکرارمیشود.
اشکالی مشترک بر این سه جواب
یک اشکال مشترک بر این سه وجه هست؛ که شما با جعل یا تنزیل یا اعتبار، نمیتوانید واقع را عوض کنید؛ فرض این است که قاعدهی عقلی میگوید: «اگر شما به تکلیف واقعی علم نداشته باشید، قبیح است که خداوند شما را به جهنم ببرد.»، اگر من به حرمت تنزیلی علم دارم ولی به حرمت واقعی علم ندارم، جناب شیخ! من به حرمت واقعی علم ندارم پس همچنان مشمول آن قاعده هستم! جناب آخوند! شما که میگویید: «جعل منجِّزیت میکندم، من تا علم به حرمت فعلی نداشته باشم، عقابم قبیح است. جناب میرزا! مگر «اعتبار» واقع را عوض میکند؟! شیئی که علت نیست، آیا علت میشود؟! کسی که خدا نیست اگر خودش را اعتبارکند که خداست، خدا میشود؟! این قاعده میگوید: «عقاب بر تکلیف فعلیای که مکلف به آن علم ندارد، قبیح است.»، و منظور «علم به واقع» است، و شما این را توجیه نکردید! بنابراین این اجوبه، به درد کار ما نمیخورد، باید سراغ جواب دیگری برویم.(1)
1) (4) - شهیدصدر هم این اشکال مشترک را فرموده: «علی أی حال سواء قرر المدعی به أو بالبیان المتقدم یرد علیه بأن هذا لیس علاجا لروح الإشکال و انما یتناول السطح الظاهری و الصیاغی للمسألة لیس إلا، فان کون المجعول فی باب الأمارة الطریقیة و العلمیة أولا مجرد تعابیر صیاغیة لفظیة لا یغیر جوهر الحکم الظاهری المجعول شیئا، و لا یمکن أن یکون مجرد هذا التعبیر و الاعتبار سببا لارتفاع المناقضة مع الحکم العقلی بقبح العقاب بلا بیان بل لا بد من التفتیش عن نکتة ثبوتیة فی نفس الحکم الظاهری المجعول لرفع التناقض حتی لو لم یکن الجعل بلسان جعل الطریقیة و العلمیة، کما هو کذلک فی موارد الأصول العملیة الشرعیة غیر التنزیلیة کأصالة الاشتغال الشرعیة مثلا فانه لا إشکال عند أحد فی انه علی تقدیر جعله فی مورد تکون مقدمة علی البراءة العقلیة أیضا.». بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 75.
حاجآقا حسین مهدوی: یک طرف تعارض معنای منجزیت اماره و اصل بود، و طرف دیگرش قاعدهی قبح عقاب بلا بیان بود. شما با این سه جواب، در دلیل حجیت اماره و اصل دستکاری کردید و گفتید که مثلاً مقصود از «علم» علم تعبدی است، ولی باید قاعده را هم دستکاری کنید و بگویید: منظور از «بیان» اعم از «علم وجدانی» و «علم تعبدی» است.
جواب چهارم: تصرّف در معنای «بیان»
جواب چهارم، از مرحوم آقاضیاء و مرحوم آقای صدر است، لکن با دو بیان متفاوت. جواب آقاضیاء: مباحث: ج1ص350، صدر بحوث ج4ص75 این اقوالی که نقل کردم، در آنجا آمده. این دو بزرگوار در این قاعده تصرف کردهاند؛ «قبح عقاب بلابیان» را توضیحی دادهاند که این اشکال برطرف بشود. و یک بیانی ارائه دادهاند که طبق آن بیان، این قاعده، دیگر قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» نیست، قاعدهی دیگری است. و این را مختار خودشان قراردادهاند در جمع بین حکم واقعی و ظاهری. دقت بفرمایید؛ جواب اینها را در جمع بین حکم واقعی و ظاهری مطرح میکنیم.(1)
1) (5) - فالصحیح فی العلاج أن یقال: انه لو تنزلنا عن إنکار قاعدة قبح العقاب بلا بیان و سلمنا بها فلا بد و أن لا نسلم بها علی إطلاقها بل فی قسم مخصوص من الأحکام و هو الحکم المشکوک الّذی لا یعلم بأنه علی تقدیر ثبوته فالمولی لا یرضی بتفویته حتی من الشاک لمزید اهتمامه به کما فی مورد احتمال هلاک المولی نفسه مثلا، و اما الحکم الشرعی المشکوک الّذی یعلم فی مورده بأنه علی تقدیر ثبوته فالمولی لا یرضی بتفویته فالعقل لا یحکم بقبح العقاب بل یحکم بالعقاب علی تقدیر التفویت، کما یشهد بذلک مراجعة حکم العقلاء فی مورد المثال المذکور، و دلیل الحکم الظاهری المنجز یکون بحسب الحقیقة دالا علی ان التکلیف فی مورده من هذا القسم فیرتفع موضوع القاعدة العقلیة لا محالة. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 75.
حاجآقا حسین مهدوی: سه جواب اول میخواستند دلیل حجیت اماره و اصل را دستکاری کنند تا مطابق با قاعدهی «قبح عقاب بلاعلم» بشود، شهیدصدر و آقاضیاء باهوشتر بودند و گفتند: اینطوری اشکال را جواب ندادهایم؛ چون باز هم باید در جانب آن قاعده تصرف کنیم و بگوییم: «منظور از بیان، اعم از علم وجدانی و تعبدی است. پس درنهایت ناچاریم که این قاعده را دستکاری کنیم، و اگر این قاعده را دستکاری کنیم و بگوییم: «مقصود، اعم از بیان واقعی و ظاهری است.»، دیگر نیازی نیست در دلیل حجیت امارات و اصول دستکاری کنیم.
اشکال به جواب چهارم: اشکال را جواب ندادهاند
با جواب این دو بزرگوار موافق نیستم، ولی اگر فرض کنیم که این جواب درست باشد، این، دفع اشکال نیست، تسلیم به اشکال است؛ پاککردن صورتمسأله است. پس این جواب هم تمام نیست؛ چون اشکال را جواب ندادهاند؛ اشکال این بود که قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» به معنی «قبح عقاب بلاعلم» است. شما اگر این بیان را عوض کردید و مثلاً گفتید: «مراد از بیان، حجت است.» یا گفتید: «مراد از بیان، منجِّز است.»، این معنایش این است که شما اشکال را دربارهی قاعدهی «قبح عقاب بلابیان» به معنای «قبح عقاب بلاعلم» قبول کردهاید؛ چون اشکال، با این پیشفرض است که «بیان» به معنای «علم» باشد. اشکال، این است که مشهور، هم قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» به معنای «قبح عقاب بلاع» را قبول دارد و هم «منجزیت اماره و اصل و مستحقیت عقاب» را قبول دارد. اینها چطور با هم جمع میشود؟!
جواب پنجم: تصرّف در متعلَّق علم
جواب پنجم از خود ماست. ما گفتهایم: این «بیان» به معنای «علم» است و هیچ محذوری هم پیدانمیشود.
ما قبول کردیم که «بیان» به معنای «علم» است. اشکال، در نکتهی دیگری است؛ اشکال، در این است که شما متعلَّق «علم» را «تکلیف فعلی» گرفتید، درحالیکه در عبارت این قاعده اصلاً «تکلیف فعلی» نیامدهاست. در قاعدهی «عقوبت بلاعلمٍ قبیح است» متعلَّق علم ذکرنشده، متعلق علم، احدالامرین است؛ علم به تکلیف فعلی، یا علم به حجیت چیزی که بر تکلیف فعلی قائم شده.
در ذهنیت اصولی، تا پای «علم» در میان نیاید، هیچ راهی برای رفع قبح از عقوبت نداریم. استحقاق عقوبت، دائماً بر مخالفت تکلیف فعلی است، و برای استحقاق عقوبت بر تکلیف فعلی، حتماً باید یک قطعی در میان باشد. این قطع، به یکی از انحاء است:
1- علم به تکلیف فعلی
یک نحوهاش این است که این قطع یا علم تعلق بگیرد به تکلیف فعلی مثل این که قطع دارم به این که این مایع خمر است و شربش حرام است.
2- علم به حجیت حجیت آنچه تکلیف فعلی را ثابت کرده
نحوهی دوم این است که اگرچه علم به تکلیف فعلی ندارم، ولکن نسبت به تکلیف فعلی امری دارم که قطع به حجیت آن امر دارم؛ مثلاً ثقهای به من میگوید: «حج بر تو واجب است». اینجا اگرچه نسبت به وجوب حج قطع ندارم، ولی قطع دارم که این خبر بر من حجت است. پس نسبت به «وجوب حج بر خودم» اگرچه فقط خبرثقه را دارم، ولی قطع دارم که خبر ثقه در حق من حجت است، پس خداوند اگر من را عقوبت کند، عقوبتِ معالعلم است.
3- علم به حجیت آنچه حجیت تکلیف فعلی را ثابت کرده
نحوهی سوم، یک واسطهی دیگری میخورد؛ نه به تکلیف فعلی قطع دارم، نه به حجیت آنچه تکلیف فعلی را ثابت کرده، بلکه به قطع دارم به حجیت آن چیزی که حجیت تکلیف فعلی را در حق من ثابت کرده. مثلاً شک میکنم در حرمت شرب این مایع بر خودم، و استصحاب میگوید حرمت باقی است. من به حجیت استصحاب قطع ندارم؛ چون استصحاب، ظاهر یک دلیل است، و ظهور، دلیل ظنّی است. نسبت به استصحاب، خبر زراره را دارم، و یقین دارم که این خبر بر من حجت است.
امکان دارد کسی بگوید: «آیا شما قطع به وثاقت زراره دارید؟»، میگویم: نه.(1) پس حجیت خبر زراره، غیرقطعی است.
یک مرحله عقبتر میروم؛ نجاشی توثیقش کردهاست و قطع دارم که قول نجاشی حجت است. اگر قطع ندارید، بالاخره شما باید به یک قطعی برسید.
آنها میگفتند: «بیان را به معنی حجّت بگیریم»، ولی ما گفتیم: متعلَّق «بیان» در لسان قدما ذکرنشده، در ذهنشان این بوده که: «عقاب بلاعلمٍ قبیح است»، و ما هم همین را گفتیم؛ «بیان» به معنای «علم» و «قطع» است، اما متعلَّق این قطع، تکلیف فعلی نیست، بلکه اعم است از تکلیف فعلی و حجت بر تکلیف فعلی، چه به یک واسطه، و چه به ده واسطه.
اینها که گفتیم، بنا بر مسلک مشهور است که قائل به «حجیت ذاتی قطع» هستند؛ همانطور که میگوییم: «شوریِ نمک بالذات است و شوریِ همه چیز به عرض شوری نمک است»، مشهور هم دربارهی «حجیت» میگویند: «حجیت قطع بالذات است و حجیت همه چیز به عرض حجیت قطع است.».(2)
1) (6) - به عنوان مثال گفتم، نمیخواهم بگویم: «وثاقت زراره قطعی نیست».
2) (7) - مبنای استاد این است که قطع بما هو احتمالٌ حجت است. طبق این مبنا، صِرف علم به منجِّزیت «احتمال»، کافی است برای این که علمی که مصحِّح عقوبت است محقق شده باشد و دیگر نیازی به واسطه نیست. بلکه شاید بتوانیم بگوییم: طبق این مبنا، استاد اصلاً قاعدهی «قبح عقاب بلاعلم» را قبول ندارند؛ طبق مبنای استاد، این قاعده باید به «قبح عقاب بلا احتمال» تغییریابد، کما علیه شهیدصدر. مقرر.
به مناسبت این قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» میخواهم معنای «علم» را توضیح بدهم؛ که در اصطلاح اصولیین «علم» به چه معنایی است؟ خود «علم» در لسان اصولیین چهار معنا دارد که إنشاءالله فردا این چهار معنا را توضیح میدهم بعد واردمیشوم در مقام سوم.
موضوع: قطع (اقسام قطع / معانی علم / و جمعبندی حجیت طبق مشهور و مختار)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در جهت ثالثه (اقسام قطع)، تقسیم اول، تقسیم به «طریقی و موضوعی بود، ذیل این تقسیم، مقام اول اقسام قطع موضوعی بود، مقام دوم این بود که اماره و اصل آیا قائممقام قطع میشود؟ گفتیم: ابتدا شکّی نیست که جانشین قطع طریقی میشود، الا این که باید این اشکال را حل کرد که اگر استصحاب منجز است، پس چرا عقلاً عقاب بلا بیان قبیح است؟ توجیهاتی ذکرشد.
گفتیم: مراد از بیان «علم» است اما نه علمی که متعلِّق به تکلیف فعلی باشد، بلکه اعم است از علمی که به تکلیف فعلی تعلق بگیرد یا علمی که تعلق بگیرد به امری که آن امر قائم شده به تکلیف فعلی و علم به حجیتش داریم.
معانی علم
به مناسب «بیان» که گفتیم: «علم» است، یک ذیلی را عرض میکنم؛ که «علم» در اصطلاح علم «اصول» به چه معنایی است؟ علم در مصطلح علمای اصول، در چهار معنا به کار برده شده:
1- قطع مطلقاً
علم را بعضاً به معنای «قطع» به کار میبرند؛ یعنی تصدیق جزمی، اعم از این که آن تصدیق جزمی، مطابق واقع باشد یا مطابق واقع نباشد. مثلاً یکی از مباحث «علم اصول» مسألهی «علم اجمالی» است؛ «علم» در «علم اجمالی» به معنای «قطع» است، علم اجمالی، یعنی قطع اجمالی. فقط مرحوم آخوند بعضی جاها «قطع اجمالی» را به کار میبرد، ولی به طور رایج از عبارت «علم جمالی» استفاده میکنند.
2- قطع مصیب
معنای دوم قطع مطابق با واقع و مصیب واقع است. مثلاً در همین مانحنفیه وقتی میگویند: «عقاب بلا علم» قبیح است، مرادشان «قطع مطابق با واقع» است؛ یعنی هر جا که کسی قطع مصیبی داشته باشد و مخالفت کند عقوبتش قبیح نیست، و الا قبیح است.
3- اعم از قطع و اطمینان مطلقاً
گاهی مرادشان از «علم»، اعتقاد جامع بین قطع و اطمینان است؛ چه مصیب باشد و چه خاطئ. علم در حدیث «رفع مالایعلمون» را به مناسبت قرینهی داخلی به این معنی گرفتهاند و گفتهاند: «اماره» در فرض «علم» حجت نیست؛ یکی از خصوصیات اماره، این است که بر «عالم به خلاف» حجت نیست، اما بر «عالم به وفاق» محل اشکال است.
4- اعم از قطع و اطمینان مصیب
معنای چهارم، اعتقاد جامع بین قطع و اطمینان که مصیب واقع باشد. عدهای قائلند که این معنای چهارم، معنای عرفی «علم» هم هست، ما هم از همین دسته هستیم. مثالش: در اصول بحث میشود که: «آیا علم شرط فعلیت تکلیف است یا نه؟»، مشهورگفتهاند: شرطِ فعلیت تکلیف نیست، ولی شرط فعلیت حجیت است.
5- حجت (استعمال مجازی)
بعضی معنای پنجمی هم ذکرکردهاند و گفتهاند که علم به معنای «حجت» است؛ یعنی منجِّز و معذِّر. ما هم قبول داریم که بعضی وقتها علما «علم» را به معنای «حجت» به کار میبند، اما این، استعمالِ معنای مجازی است.
معنای «علم» در قاعدهی برائت عقلیه
پس چهار معنا برای «علم» داریم، و «علم»ی که در قاعدهی «برائت عقلیه» به کار برده میشود، معنای دوم است.
معنای قطع
معنای قطع» هم مشخص شد: اعتقاد جزمی، چه مطابق واقع باشد و چه نباشد.
تتمّهای در مقصود از حجیت
تتمّهای را بیان کنم که مفید است؛ یک جمعبندی کنم از کل بحث معذِّریت و منجِّزیت. در نزد مشهور مقصود از معذر و منجز چیست؟ عمدهی این مطالب، تکراری است، همه را قبلاً گفتهام، اما این مطالب را یکجا نگفتهام؛ مختار ما چیست؟ و چه فرقی با مختار آقای صدر دارد؟ مختار ما به مختار آقای صدر نزدیک است، ولی با مشهور خیلی اختلاف دارد.
مقصود از حجیّت
هر وقت میگویم: «حجت»، یعنی منجِّز و معذِّر. به تکلیف جزئی، تکلیف فعلی میگوییم. منجِّز، آن امری است که اگر به تکلیف فعلی تعلق بگیرد، تکلیفْ منجَّز میشود؛ تکلیفی که مخالفتکنندهاش عقلاً استحقاق عقوبت دارد؛ یعنی عقوبت چنین شخصی عقلاً قبیح نیست. و معذِّر، عبارت است از امری که اگر تعلق بگیرد به تکلیف فعلی، آن تکلیفْ معذَّر میشود؛ یعنی مخالفتکنندهاش عقلاً استحقاق عقوبت ندارد، یعنی عقوبت مخالف با این تکلیف قبیح است.
مشهور
فقط یک منجِّز بالذات داریم
مشهور قائلند که ما فقط یک منجِّز واحد داریم، یک منجِّز بالذات داریم که همان «قطع» است؛ قطعی که تعلق بگیرد به تکلیف فعلی. اسم این قطع «علم» است؛ چون اگر به تکلیف فعلی تعلق بگیرد، مصیب است، پس اسمش «علم» است، علم به معنای دوم.
فقط یک معذِّر بالذات داریم
در مقابل این منجِّز، معذِّر فقط یک چیز است؛ و آن، «جهل» است. جهل، یعنی عدم قطع به تکلیف، حتی اطمینان به تکلیف هم جزء جهل است. البته بعد میگوییم که منجزیت قطع تنجیزی است، ولی معذریت جهل تعلیقی است.
تنجیزی یا تعذیری
مشهور معتقدند که منجِّزیت قطع، تنجیزی است جزمی است حتمی است؛ یعنی اگر یک قطعی تعلق بگیرد به یک تکلیف فعلی، آن تکلیف فعلی، منجَّز میشود. و هیچکس حتی خداوند هم نمیتواند آن تکلیف را غیرمنجز کند؛ چون ذاتی است.
جهل معذِّر است، لکن معذریتش در نزد مشهور تعلیقی است؛ شارع میتواند با جعل منجِّزیت، معذِّریت جهل را در خیلی جاها سلب کند؛ مثلاً بگوید: «جاهلی که استصحاب تکلیف دارد، جهلش عذر نیست.».
پس مشهور گفتهاند: قطع منجِّز است، اما منجِّزیتش علّی و تنجیزی است؛ قابل زوال نیست، خدا هم نمیتواند منجِّزیت قطع را سلب کند. اما معذِّریت جهل، اقتضائی است نه علّی، تعلیقی است نه تنجیزی؛ معلَّق است بر این که در مورد جاهل جعل منجِّز نکرده باشد و خبر ثقه و استصحاب و شهرت و اطمینان را حجت قرارنداده باشد.
منجِّزیت واقعی است
اینجا باید یک سؤالی را جواب بدهیم؛ منجزیت، آیا از صفات واقعی است یا از صفات اعتباری است یا از صفات وهمی است؟ منجِّزیت، از صفات واقعی است؛ مثل علیت و استحاله و تلازم است. سؤال این است که اگر صفت واقعی است، چیزی که این صفت واقعی را ندارد مثل خبرثقه یا استصحاب یا شهرت یا قول اهل خبره، اگر یک امری این صفت را ندارد، چطور مولا میتواند این صفت واقعی را به آن بدهد؟
مثلاً آتش با حرارت تلازم دارد اما آب با حرارت تلازم ندارد، ما نمیتوانیم این تلازم را به آب و حرارت بدهیم. صفات واقعی، دست ما نیست که به چیزی بدهیم یا سلب کنیم. اگر دست ما نیست، پس چطور این منجزیت را به خبرثقه میدهند؟
جوابش خیلی روشن است: ما دو دسته صفات واقعی داریم: یک دسته صفات واقعی داریم که با جعل و اعتبار درست نمیشود ولی یک دسته صفات واقعی داریم که با جعل و اعتبار درست میشود. مثلاً «تلازم» که از صفات واقعی است، با اعتبار و با جعل درست نمیشود؛ شما نمیتوانید این چوب و سنگ را به عنوان «نار» اعتبارکنید و یک تلازم واقعی بین اینها با «حرارت» برقراربشود. اما یک صفات واقعی داریم که در طول جعل و اعتبار، آن صفات واقعی را پیدامیکنند.
مثالی که همیشه از آن استفاده کردهایم، «مالیت» است. مالیت، یک چیزی است که مردم حاضرند در مقابل چیزی معاوضه کنند. مثلاً مگس یا مورچه یا سوسک، مالیت ندارد؛ یعنی مردم حاضر نیستند مورچه را با بخشی از اموالشان معاوضه کنند، لذا میگوییم: سوسک یا مورچه فاقد مالیت است. میتوانیم با اعتبار، شیئی که مالیت ندارد را مالیت ببخشیم؛ مثلاً یک قطعه اسکناس مالیت ندارد، اما همین که دولت آن را به عنوان اسکناس و پول اعتبار کند، واقعاً مالیت پیدامیکند؛ همانطور که حاضر بودند گوسفند را بدهند و یک چیزی از شما بگیرند، همانطور هم حاضرند گوسفند را بدهند و چند اسکناس از شما بگیرند. «مالیت» چیزی جز اقدام به معاوضه نیست.
البته اگر من اسکناسی چاپ کنم، کسی حاضر نیست با آن معاوضه کند. پس اعتبار هر کسی کافی نیست، دولت باید اعتبار کند. و اعتبار هر چیزی از طرف دولت هم کافی نیست؛ دولت ولو برای سوسک مالیت جعل کند، سوسک مالیت پیدانمیکند. پس مالیت، امر واقعی است، و با اعتبار من له الاعتبار تحقق مییابد.
منجزیت آیا از قبیل تلازم و استحاله است؟ یا مثل مالیت یک قطعه اسکناس است؟ ما گفتیم: اگر با تکلیف قطعی خداوند مخالفت کنم، استحقاق عقوبت دارم. اگر خود مولا که خداوند است، بگوید: «خبر ثقه نزد من معتبر است»، بعد از این اعتبار اگر من با تکلیفی که خبر ثقه بر آن قائم شده مخالفت کردم، در نظر عقل، من واقعاً مستحق عقوبتم. به این عمل شارع میگوییم: «اعتبار». هر کسی غیر از مولا بگوید، فایده ندارد. اما اگر خداوند فرمود، عقلاً مستحق عقوبتم؛ چون عقوبت من از ناحیهی خداوند قبیح نیست؛ چون خود خداوند فرمود: «به خبر ثقه عمل کن». منجزیت قطع، واقعی واقعی است. اما منجزیت خبر ثقه یا استصحاب، واقعی اعتباری است؛ در طول اعتبار است، مثل مالیت یک قطع هاسکناس است؛ با جعل و اعتبار منجِّز میشود.
تتمهی کلام مشهور إنشاءالله فردا، بعد واردبشوم در کلام مختار خودمان.
موضوع: قطع (اقسام قطع/ قیام اماره واصل مقام قطع طریقی/ تتمهای درمقصود ازحجیت)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «اقسام قطع» بود، تقسیم اولی که مطرح کردیم، طریقی و موضوعی بود. ذیل این تقسیم، در مقام دوم قیام اماره و اصل مقام قطع را بررسی میکنیم. گفتیم: لا اشکال که اماره و اصل، جانشین قطع طریقی میشوند، ولی شبههای مطرح شد که: «منجزیت چگونه با قاعدهی برائت عقلیه جمع میشود؟»، آن شبهه را جواب دادیم.
در تتمه وارد شدم در این که منجِّز و معذِّر را توضیح بدهم. گفتم: ابتدا نظر مشهور را میگویم، و سپس مختار خودمان و اختلافاتی که با مرحم آقای صدر داریم.
جلسهی گذشته گفتیم که: یک منجِّز بالذات داریم: قطعی که به تکلیف فعلی تعلق بگیرد. منجَّز، یعنی تکلیفی که عقوبت مخالف با آن، لیس بقبیح. جهل یعنی عدم القطع، معذِّر است.
و گفتیم که منجِّزیت قطع، تنجیزی و علّی است و خداوند هم نمیتواند آن را بردارد، اما معذِّریت جهل تعلیقی و اقتضائی است؛ معلَّق است بر این که خود مولا جعل منجِّز نکرده باشد. اگر منجِّزی جعل کند، آن منجِّز، جعلی است؛ در طول اعتبار و جعل است، واقعی اعتباری است.
مجموعاً پنج منجِّز داریم
ادامهی بحث این است که مشهور، مجموع منجِّزهایی که به آن قائلند، پنج تاست که یک منجِّز، ذاتی است یعنی در طول جعل و اعتبار نیست، و منجزیتش هم قابل سلب نیست. چهار منجز دیگر، اعتباری است؛ یعنی در طول جعل است. به آن منجز ذاتی که قابل انفکاک نیست، «حجت عقلی» یا «منجِّز عقلی» میگویند. و به آن چهار تا، «حجت شرعی» یا «منجِّز شرعی» میگویند؛ چون این منجِّزها حتی اگر عقلائی باشد، شارع باید امضایش کند. آن چهار منجِّز شرعی عبارتند از اطمینان، اماره، استصحاب، و احتیاط عقلی.
1- اطمینان
دربارهی «اطمینان» دو سؤال را باید پاسخ دهیم:
علت جداکردن اطمینان از اماره
سؤال اول این است که چرا «منجِّزیت اطمینان» را از «اماره» جداکردیم؟ علتش این است که بعضی قائلند که منجزیت «اطمینان» مثل «قطع» ذاتی است، ولی بعضی قائلند که جعلی است و مثل «ظهورات» میماند.
سؤال: چرا حجیت اطمینان شرعی است؟
سؤال دوم که خیلی سؤال مهمی است، این است که ممکن است به ما اشکال بشود که: اگر حجیت و منجزیت اطمینان، ذاتی است، پس چرا میگویید: «فقط یک حجت عقلی داریم.»؟! باید بگویید: منجِّز عقلی دوتاست: یکی قطع است، و دیگری هم اطمینان است طبق مبنای کسی که میگوید: «حجیت و منجزیت اطمینان، ذاتی است.».
پاسخ: چون حجیتش قابل انفکاک است
حتی اگر بگوییم: «حجیت و منجزیت اطمینان، ذاتی است.»، باز هم منجِّز شرعی است و منجز عقلی نمیشود؛ چون حجت عقلی دو شرط دارد: اولاً حجیت و منجِّزیتش ذاتی باشد، و ثانیاً به نحو تنجیزی و علّی باشد؛ یعنی قابل انفکاک نباشد. ولی کسانی که قائلند: «حجیت اطمینان، ذاتی است.»، شرط دوم را قائل نیستند؛ قائلند که حجیتش به نحو اقتضائی است نه به نحو تنجیزی و علّی؛ معلَّق است بر عدم جعل معذِّر از طرف مولا. نتیجه تابع اخسّ مقدمات است و درنتیجه باز هم شرعی است. پس حتی کسانی که حجیت اطمینان را ذاتی میدانند، باز هم حجیت اطمینان را شرعی میدانند نه عقلی. حجت عقلی، فقط قطع است.
پس گمان نشود که آقاضیاء که معتقد است به این که: «حجیت اطمینان، ذاتی است.»، پس معتقد است که: «حجیت اطمینان عقلی است». پس اطمینان اگرچه اماره نیست، ولی حجت شرعی است؛ معلَّق است بر این که مولا معذِّری جعل نکرده باشد. امثال آقاضیاء معتقدند که شارع دربارهی «قطع» نمیتواند ترخیص بدهد، ولی دربارهی «اطمینان» میتواند؛ اگر قطع داریم که این مایع خمر است، شارع نمیتواند به ما جواز شرب بدهد. ولی اگر 99درصد احتمال میدهیم که خمر باشد و یکدرصد هم احتمال میدهیم که خمر نباشد، شارع میتواند به ما ترخیص بدهد.
ما در عین این که حجیّت اطمینان را ذاتی میدانیم، قائلیم که اماره نیست، اما در عین حال حجت عقلی نیست؛ چون میتواند مولا ترخیص در مخالفت را بدهد. همهی اینها طبق پذیرش مبنای قوم (حجیت ذاتی قطع) است.
2- اماره
حجیت اماره، جعلی و اعتباری است؛ چه امارهی اصولی که در استنباط احکام الهی به ما کمک کند مثل خبرثقه یا ظهور، و چه در امارهی فقهی مثل امارهی «سوق» یا امارهی «ید».
3- استصحاب
استصحاب، یک اصل شرعی است که در پارهای موارد منجِّز است، و در پارهای موارد معذِّر است.
4- احتیاط عقلی
احتیاط عقلی چطور حجت شرعی است؟ داستان «احتیاط عقلی» دقیقاً عین داستان «اطمینان» است؛ یعنی منجزیتش ذاتی است، اما اقتضائی است؛ در مورد «احتیاط عقلی» شارع میتواند جعل «ترخیص» کند. چرا حجت شرعی است؟ سرّش این است که حجیت و منجزیتش مثل «قطع» نیست، مثل «اطمینان» است؛ اگرچه ذاتی است اما تعلیقی است؛ معلَّق است بر عدم ترخیص و عدم جعل معذِّر از ناحیهی مولا، لذا به آن میگوییم: «حجت شرعی».
موارد احتیاط عقلی
مورد احتیاط عقلی فقط دو مورد است:
مورد اول: شبهات حکمیهی قبل الفحص
مورد اول، جایی که شک ما در تکلیف فعلی به نحو شبههی حکمیهی قبل الفحص باشد. مثلاً الآن میخواهم سیگار بکشم، شک دارم حرام است یا نه، این شبهه حکمیه است. اگر شخصْ مجتهد باشد باید در ادله فحص کند، و اگر عامی باشد باید در نظر مرجعش فحص کند. وقتی هنوز فحص نکرده، اگر شارع مقدس به او ترخیص نداده و امثال «رُفع ما لایعلمون» شامل این مورد نمیشود(1) ، وظیفهی عقلیاش «احتیاط» است. این احتیاط عقلی در «شبههی حکمیه» در لسان فقها اسمش قاعدهی «احتیاط» است.
1) (1) - گفته شده «رفع ما لایعلمون» شبهات حکمیة قبل الفحص را نمیگیرد، ما هم از همین دستهایم. یک عده هم فرمودهاند که شبهات حکمیة قبل الفحص را هم میگیرد، ولکن حدیث رفع تخصیص خورده به اخبار «هلاتعلّمت».
مورد دوم: شبهات موضوعیه
مورد دوم، جایی است که ما شک در تکلیف فعلی داریم به نحو شبههی موضوعیه. این هم فقط یک مورد دارد؛ جایی که شک داریم در بقاء تکلیف فعلی؛ مثل این که شک دارم: «نمازظهر خواندهام یا نه؟»، اینجا نمیدانم: «آن تکلیف فعلی، باقی است یا نه؟»، در اینجا (که شک در بقاء تکلیف فعلی است) شارع در بعضی موارد ترخیص داده. این مثالی که زدیم، از مواردی است که شارع ترخیص نداده، احتیاط عقلی منجِّز آن تکیلف فعلی میشود؛ یعنی اگر الآن نمازظهر را نخوانم و قبلاً هم نخوانده باشم، بر ترک نمازظهر عقوبت میشوم. به این احتیاط عقلی در «شبههی موضوعیه» قاعدهی «اشتغال» میگویند.
اما اگر شک دارم که: «نمازم را با وضو خواندم یا بی وضو؟»، اینجا اگرچه احتیاط عقلی میگوید: «باید احتیاط کنی؛ چون شک داری در بقاء تکلیف فعلی منجَّز.»، ولی چون شارع با قاعدهی «فراغ» به من ترخیص داده، در این مورد، احتیاط در حق من حجت نیست؛ چون حجیت احتیاط عقلی، تعلیقی و اقتضائی است و شارع میتواند ترخیص بدهد. همین که شارع ترخیص داد، حکم عقل به احتیاط برداشته میشود؛ چون گفتیم که منجزیتش معلق است بر این که ترخیصی از طرف شارع نرسیده باشد. پس قاعدهی «فراغ» وارد بر این قاعدهی عقلی میشود؛ موضوعش را برمیدارد.
جمعبندی
نتیجهی بحث این شد که نزد مشهور فقط یک منجِّز بالذات داریم که همان «قطع» است، ومنجِّزیت «قطع» نسبت به تکلیف فعلی تعلیقبردار نیست؛ شارع هم نمیتواند ترخیص بدهد.
و جهل یعنی عدم القطع، عذر است، و معذِّریتش هم ذاتی است، ولکن به نحو اقتضاء و تعلیق؛ مشروط و معلَّق است بر عدم جعل منجِّز از طرف مولا.
و در موارد جهل، یک منجِّز عقلی داریم که همان «قطع» است، و چهار منجِّز جعلی داریم: اطمینان، اماره، استصحاب، و احتیاط عقلی. پس مجموع حجج در باب شریعت، از این پنج حجت خارج نیست: قطع، اطمینان، اماره، استصحاب، و احتیاط عقلی.
عمل به خبرثقه، اخذ به مدلول التزامی خبر است
در یک مثال توضیح بدهم؛ فرض کنید خبر زراره داریم بر این که شرب عصیر عنبی حرام است، و من الآن قطع دارم به که: «این مایع، عصیر عنبی است.»، در این مثال، من به حرمت شرب این مایع قطع ندارم؛ چون به خبر زراره ثابت شده. پس قطع دارم که این مایع خمر است ولی قطع ندارم که شربش حرام است. منجِّز این حرمت، کدامیک از آن پنج تاست؟
منجِّز حرمت شرب این مایع، اماره است؛ خبر زراره، یک مدلول مطابقی دارد که «شرب عصیر عنبی، حرام است.»، مدلول التزامیاش این است که: «شرب این مایع، حرام است.». و خبر، هم مدالیل مطابقیاش حجت است و هم مدالیل التزامیاش حجت است. پس منجِّز حرمت شرب این مایع، مدلول التزامی خبر زراره است، پس منجِّزش اماره است.
در تمام مواردی که به یک خبر عمل میکنیم، درواقع به مدلول التزامی آن خبر اخذمیکنیم نه به مدلول مطابقی؛ چون مدلول مطابقی، ناظر به «جعل» است، و جعل تنجّز نمیپذیرد. آن چیزی که تنجّز میپذیرد، تکلیف فعلی و مجعول است.
این، توضیح مسلک مشهور.
جعل منجِّز در حق جاهل مرکب و غافل
مشهور قائلند که در «جاهل مرکب» و «غافل» خداوند نمیتواند جعل منجِّز کند. پس عذر من جهل است، لکن معلَّق است بر عدم جعل منجِّز. ولی جعل منجِّز در حق «جاهل مرکب» و «غافل» محال است؛ چون قابل وصول نیست، لغو است. استحالهاش وقوعی است، نه ذاتی؛ یعنی خداوند قدرت بر چنین جعلی دارد، ولی هیچوقت نمیتواند تکلیفش را به «جاهل مرکب» و «غافل» برساند. پس معذِّریت جهل در مورد «جاهل مرکب» و «غافل» معلَّق است بر چیزی که آن معلَّقٌعلیه محال است. آقای صدر منجِّزیت «قطع» را تعلیقی میداند ولکن معلَّقٌعلیهاش را محال میداند، ما قائلیم که تعلیقی است و معلَّقٌعلیهاش را ممکن میدانیم.
این مسلک مشهور بود، البته اینجا جایش خیلی مناسب نبود، باید اول «اصول عملیه» میگفتیم. شاید چون هم بحث مهمی است و هم فاصله زیاد میشود، اول «اصول عملیه» این بحث را تکرارکنم.
مختار
ابتداءً مختار خودم را توضیح بدهم، بعد دو فارق با آقای صدر را بگویم.
تنها منجِّز «احتمال» است
ما معتقدیم که یک منجِّز بیشتر نداریم و آن «احتمال» است؛ همین که «احتمال» تعلق بگیرد به یک تکلیف فعلی، آن تکلیف فعلی منجَّز میشود. مرادمان از احتمال، معنای عامّ «احتمال» است که تمام مراتب احتمال از جمله صددرصد (قطع) را شامل میشود. و مرادمان «احتمال نفسانی» است نه «امکان عقلی».
منجِّزیت تمام مراتب احتمال، تعلیقی است
ما احتمال تکلیف را منجِّز میدانیم، اما منجِّزیت احتمال را در همهی مراتبش (حتی صددرصد یا همان قطع) اقتضائی و تعلیقی میدانیم؛ یعنی معلَّق است بر عدم جعل ترخیص یا عدم جعل معذِّر از طرف مولا. پس هر احتمالی (حتی قطع) منجِّز است مگر این که شارع در مورد آن احتمال، جعل معذِّر کرده باشد و در مخالفت با تکلیفِ محتمل ترخیص داده باشد.
فرقی بین احتمال اجمالی و تفصیلی نیست
ضمناً گفتهایم: هیچ فرقی نیست بین احتمال تفصیلی و احتمال اجمالی؛ یعنی همین که انسان یک لحظه در طول عمرش احتمال بدهد تکالیف فعلیهای دارد، تمام تکالیف فعلیهاش منجَّز میشود. احتمال تفصیلی، احتمال در خصوص یک تکلیف خاص است؛ مثلاً احتمال میدهم حج بر من واجب باشد. اما احتمال اجمالی، احتمال یک تکلیف خاصی نیست، بلکه احتمال به نحو اجمالی است؛ احتمال میدهم تکالیف فعلیهای داشته باشم. نفس همین احتمال اجمالی منجِّز است، الا این که تعلیقی و اقتضائی است، نه تنجیزی و علّی.
جاهل
«جهل» در اصطلاح ما «عدمالاحتمال» است، در اصطلاح مشهور «عدمالقطع» بود. ما معتقدیم که جهل به معنای عدمالاحتمال، عذر فیالجمله است.
علت معذوریت جاهل
البته این تعبیر که میگویم: «جهل، عذر است.»، تسامحی است؛ ما از کسانی هستیم که قائلیم اصلاً «معذِّر» نداریم؛ جاهل اگر معذور است، نه به این خاطر است که «جاهل است»، بلکه به این خاطر است که منجِّز ندارد. فعلیت یک تکلیف، دائماً دائردار فعلیت موضوعش در خارج است. تنجّز تکلیف دائماً دائرمدار وجود احتمال است. اگر یک تکلیفی فعلی بشود و طرف احتمال نباشد، منجَّز نیست، نه به خاطر «جهل»، بلکه به جهت «عدمالمنجِّز». لذا وقتی میگوییم: «جهل، عذر است.»، تسامح است. ما «فعلیت تکلیف» را دائماً به «فعلیت موضوع» میدانیم، و «تنجّز تکلیف فعلی» را دائماً به «وجود منجِّز» میدانیم. لذا وقتی که در مقام «جهل» یعنی «عدمالاحتمال» میگوییم: «معذور است»، یعنی «منجِّز نیست»، نه یعنی «معذِّر هست».
موارد جهل
فقها برای «جهل» سه مورد ذکرکردهاند: جاهل مرکب و غافل و ناسی.
ولی به نظر ما «جهل» یعنی «عدمالاحتمال»، دو مورد بیشتر ندارد: غافل و جاهل مرکب. «ناسی» دائماً یا به «جاهل مرکب» برمیگردد یا به «غافل».
مراد از «جهل» عدم احتمال مطلقاً است
و مراد ما از «جهل» عدم احتمال تفصیلی نیست، هر دو احتمال (اجمالی و تفصیلی) مراد ماست. پس اگر تکلیف فعلی باشد ولی هم طرف احتمال اجمالی من و هم طرف احتمال تفصیلی من از اطراف احتمال اجمالی من بیرون باشد، من در آنجا معذورم.
این هم مختار ما بود در مقابل مشهور. إنشاءالله فردا واردمیشوم در دو نکتهی فارق بین مختار خودمان با مختار آقای صدر؛ آقای صدر هم منجِّزیت «احتمال» را قبول کردهاست و تعلیقی میداند و معذِّریت جهل را قبول کردهاست. با این حال، دو فرق اساسی با ایشان داریم.
موضوع: قطع (اقسام قطع/ قیام اماره واصل مقام قطع طریقی/ تتمهای درمقصود ازحجیت)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم که طبق نظر مشهور «قطع» تنها منجِّز ذاتی است، و منجِّزیتش هم به نحوی تنجیزی است نه تعلیقی. «جهل» عذر است لکن معذِّریتش تعلیقی و اقتضائی است؛ معلق است بر عدم جعل منجِّز از ناحیهی مولا.
بعد وارد مختار خودمان شدم و گفتم که یک منجِّز بیشتر نداریم؛ و آن احتمالی است که به تکلیف فعلی تعلق بگیرد، چه اجمالی چه تفصیلی. لکن منجزیت «احتمال» در نزد ما تعلیقی است اقتضائی است؛ معلق است بر عدم ترخیص مولا در مخالفت. در مقابلش معذِّر نزد ما «جهل» (یعنی عدمالاحتمال) است تسامحاً؛ اگر ما معذوریم، درواقع عذر ما، لعدم المنجِّز است، نه لوجود الجهل؛ چون فعلیت تکلیف، به فعلیت موضوع است، و تنجزش به تنجز احتمال است در خارج.
ولکن منجزیت احتمال، در همهی مراتب، حتی در مرتبهی قطع، تعلیقی است؛ مولا میتواند برای شخص قاطع ترخیص در مخالفت با تکلیف فعلی مقطوعش بدهد و هیچ مشکل ثبوتی یا اثباتیای ندارد، قبلاً این بحث را مطرح کردیم، بعداً در اصول عملیه هم مفصلاً باز مطرح میشود.
ادامهی بحث، ذکر نظریهی مرحوم آقای صدر است.
نظریهی مرحوم شهیدصدر و اختلاف مختار با وی
مرحوم آقای صدر هم قائل است که منجِّز، «احتمال تکلیف» است، و آن چه معذِّر است، «جهل» به معنی عدمالاحتمال است. لکن در دو مورد با ایشان اختلاف داریم؛ مورد اول، در منجزیت احتمال است:
فارق اول: تفصیل منجِّزیت احتمال بین موالی مختلف
ایشان در منجزیت احتمال، تفصیلی شدهاست؛ مرحوم آقای صدر، مولا را تقسیم میکند به مولای حقیقی و مولای اعتباری. مولا، یعنی کسی که حقالطاعه دارد. مولای حقیقی، کسی است که مولویتش در طول جعل و اعتبار نیست. در مقابل، در مولای حقیقی، حقالطاعه در طول جعل است. فقط یک مولای حقیقی داریم و آن، شارع مقدس است.
مولویت غیرذاتیه، سه دسته است: شرعیه، عقلائیه، و عرفیه. مولویت شرعیه، مولویتی است که جاعل، خداوند متعال است. و آن، مولویت انبیا و ائمه است. در دستهی دوم که مولویت عقلائیه است، جاعل، عقلاست، مثل مولویت حاکم و قاضی. مولویت عرفی، مثل مولویت پدر و مادر بر فرزند.
ایشان در مولای حقیقی معتقد است که منجِّز عبارت است از احتمال.
سؤال: آیا مولویت عقلائیه برگرفته از مولویت عرفیه نیست؟
پاسخ: مولویت عقلائیه، بر اساس حفظ نظام است. پدر و مادر چه فرقی با همسایه میکند؟! فقط این بچه را به وجود آوردهاند، اگر به جای این که مولویت را به پدر و مادر دادهاند، به عمو یا برادر بزرگتر یا معلم میدادند، آیا اختلال نظام میشود؟!
مرحوم صدر میفرمایند: در مولای حقیقی، مجرد «احتمال» منجِّز است. اما در موالی غیرحقیقی، نظر مشهور را قبول کرده که «قطع» منجِّز است. ما با این فرمایش ایشان موافق نیستیم؛ معتقدیم که در تمام موالی «احتمال» منجز است، و قطع هم اگر منجز است از باب «احتمال» منجز است.
اختلاف ما با آقای صدر صغروی است؛ ایشان میگوید: مولویت اینها، مربوط به جعل است و در دایرهی تکالیف مقطوعه جعل شده. ما این مقدار را قبول داریم که مربوط به جعل است، ولی ما معتقدیم که در دائرهی تکالیف محتمله جعل شدهاست. این، یک نزاع صغروی است.
آقای صدر در ذهنش بوده که «برائت» یک قاعدهی عقلائیه است و این را به شریعت تعمیم دادهاست. ولی ما برائت عقلائیه را اصلاً قائل نیستیم.
سؤال: چرا قطع را گفتهاند منجِّز است؟
پاسخ: فکرمیکردهاند: شبیه «استحالهی تناقض» است؛ اگر انکارشود، تمام نظام فکری به هم میریزد. دربارهی «قطع» هم فکرمیکردهاند اگر منجزیتش را قبول نکنند، منجزیت هیچ چیزی اثبات نمیشود.
سؤال: آیا این اختلاف شما با مشهور و یا با آقای صدر ثمرهی عملی هم دارد؟
پاسخ: ثمرهی عملی ندارد؛ چون در مقام «تفسیر» هستیم از آنچه اتفاق افتادهاست. وقتی شما نظام کیهانی را تفسیرمیکنید، اگر اشتباه تفسیرکردید، اینطور نیست که نظام کیهانی طبق تفسیر شما عمل کند. در نظریهی مشهور به معضلاتی برخوردمیکنیم که نمیتوانیم جواب بدهیم. ولی طبق نظریهی ما میتوانیم آن معضلات علمی در پاسخ به آنچه اتفاق افتاده را پاسخ بدهیم.(1)
فارق دوم: اطلاق تنجّز تکلیف جاهل نسبت به قصور و تقصیر
فارق دومی که ما با مرحوم داریم، تفصیل در تنجّز تکلیف است بین جاهل مرکب و غافل، با جاهل بسیط.
مرحوم آقای صدر قائل است که «جهل» یعنی عدمالاحتمال عذر است. مبنای ایشان این است که: سه دسته جاهل داریم: جاهل بسیط، جاهل مرکب و غافل.(2)
1) (1) - البته یک جاهایی هم ثمرهی عملی دارد؛ مثلاً تفصیل بین احتمال اجمالی و تفصیلی باعث میشود که استاد جاهل مقصر را.
2) (2) - یک اشتباهی در اصول شده ک ه«ناسی» را هم اضافه کردهاند در حالی که خارج از این سه نیست. اما در فقه به درد میخورد؛ چون ناسی حکمی دارد که غیرناسی ندارد؛ مثلاً مرحوم میرزا معتقد بوده حدیث «لاتعاد» فقط مختص ناسی است. اما در اصول، «ناسی» امکان ندارد خارج از این سه قسم باشد.
مشهور تماماً معتقدند که احکام و تکالیف شرعیه، بین «جاهل بسیط» و «عالم» مشترک است، ولی «جاهل مرکب» و «غافل»، اصلاً تکلیف ندارند. مرحوم آقای صدر قائل است که جاهل مرکب و غافل، تکلیف فعلی دارند ولی منجَّز نیست. زید نسبت به وجوب حج خودش تکلیف فعلی ارد؛ حج بر او واجب است، اما منجز نیست.
اصل بحث این است که: مرحوم آقای صدر قائل است که جهل (یعنی عدمالاحتمال)، مطلقاً عذر است؛ یعنی هر جاهل مرکبی نسبت به تکیلف فعلی، و هر جاهل غافلی نسبت به تکلیف فعلی معذور است؛ اگر کسی قطع داشته باشد که حج در حقش فعلی نیست، معذور است، و فرقی هم نمیکند که منشأ جهلش قصور باشد یا تقصیر باشد. پس جاهل معذور است مطلقاً، لکن جاهل مقصر عقاب میشود بر «تقصیر»ش، نه بر مخالفت تکلیف فعلی؛ چون تکلیف فعلی در حق او منجَّز نیست.
ما اطلاق ایشان را قبول نکردیم؛ به نظر ما «جاهل مرکب» و «جاهل غافل» اگر مقصِّر باشد تکلیف فعلی بر او منجَّز است و به خاطر مخالفت با «تکلیف فعلی منجَّز» عقوبت میشود نه به خاطر «تقصیر». درحالیکه مرحوم آقای صدر قائل بود که اگر قاصر باشد، فعلی و غیرمنجَّز است و لذا اصلاً عقوبت نمیشود؛ چون با تکلیف فعلی غیرمنجز مخالفت کردهاست.
اشکال اول: جاهل مقصر هم احتمال تکلیف نمیدهد
اگر کسی به من اشکال کند که: «چطور تکلیف فعلی بر جاهل مقصّر منجَّز است در حالی که شما میگفتید: «فقط «احتمال» منجِّز است.»، و این جاهل اصلاً احتمال تکلیف نمیدهد، پس تنجز تکلیف از کدام ناحیه آمدهاست؟!
پاسخ: احتمال اجمالی میداده
پاسخ ما این است که تنجّز تکلیف، از ناحیهی «احتمال اجمالی» آمدهاست؛ همین که انسان در بُرههای از زندگیاش (از سنّ تمییز به بعد) احتمال بدهد تکلیفی دارد، نفس این احتمال، تمام تکالیف فعلیه را تا آخر عمرش در حق او منجَّز میکند.(1)
اشکال دوم: «احتمال اجمالی» چرا تکلیف جاهل قاصر را منجَّز نمیکند؟
اگر این احتمال اجمالی تکلیف را منجَّز میکند، پس بر جاهل قاصر هم باید منجَّز باشد.
پاسخ: به خاطر ترخیص شارع
فرقش فقط یک کلمه است؛ گفتیم: «تنجیز احتمال، اقتضائی است.»؛ دربارهی «جاهل قاصر» خود شارع ترخیص داده. إنشاءالله در ادلهی «برائت» توضیح میدهم که شارع در «جاهل بسیط»ی که قاصر است و در «جاهل غافل و مرکب»ی که قاصر باشد ترخیص دادهاست. لذا خلافاً لمرحوم آقای صدر تفصیل دادیم و گفتیم همان احتمال اجمالی تکالیف فعلیه را در حق او منجَّز کردهاست.
به عبارت اخصر: شارع در «جاهل قاصر» به هر سه قسم جهل ترخیص دادهاست؛ هم به جاهل مرکب، هم به جاهل بسیط، و هم به جاهل غافل. این که «از ادلهی لفظیه چطور استفاده میکنیم؟» را در «برائت شرعیه» إنشاءالله توضیح میدهیم.
پس تمام حرف ما این است که تنجز از ناحیهی احتمال اجمالی آمدهاست، و در جاهل قاصر شارع ترخیص دادهاست، به خلاف جاهل مقصر.
1) (3) - میتوان این فارق استاد با شهیدصدر (که شهیدصدر احتمال اجمالی را کافی نمیدانست بر خلاف نظر استاد) را به عنوان فارق سوم قرارداد. مقرر.
موضوع: قطع (تقسیم به طریقی وموضوعی/مقام ثالث: قیام اماره مقام قطع موضوعی طریقی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در اقسام قطع بود، در تقسیم دوم (موضوعی یا طریقی) از مقام ثانی (که اماره قائم مقام قطع طریقی میشود به علاوهی تتمّهای در تنجیز و تعذیر) فارغ شدیم، امروز واردمیشویم در مقام سوم.
المقام الثالث: فی قیام الأماره مقام القطع الموضوعی الطریقی
قطع موضوعی، آن قطعی است که شارع در موضوع احکام خودش اخذکرده. و قطع موضوعی طریقی، قطعی است که شارع چون قطع جهت کاشفیت داشته در موضوع حکمش اخذش کرده، نه به خاطر صفت اطمینان مثلاً. در این صورت آیا امارات قائممقام چنین قطع موضوعی میشوند یا خیر؟ این مبحث را در ضمن مسائلی طرح میکنم، و قبل از ورود در مسائل، مقدمهای را ذکرمیکنم به همراه مثالی از قطع موضوعی طریقی، و توضیح بدهم که معنای قائممقامی قطع چیست.
مقدمه
توضیح «قطع طریقی موضوعی» در ضمن مثال استصحاب
قیام اماره مقام قطع موضوعی طریقی، مثال فقهیاش که بسیار معروف است، استصحاب است. استصحاب، تعبدی است از ناحیهی شارع، به بقاء امری؛ در موضوع استصحاب، شارع مقدس «یقین» و «شک» را اخذکرده؛ فرموده: «اگر یقین داشتی به وجود شیئی و شک در بقاءش داشتی، تو را متعبدمیکنم به بقاءش.». موضوعش یقین به وجود و شک در بقاء است.
مثال: الآن یقین دارم که زید در روز شنبه عادل بود، اما روز یکشنبه در عدالت زید شاکّ هستم؛ چون احتمال میدهم بین شنبه تا یکشنبه جناب زید مرتکب فسقی شدهباشد. پس من الآن یقین دارم به عدالت زید در روز شنبه و همین الآن هم شک دارم به بقاء آن عدالت تا روز یکشنبه. شارع تعبدکرده به بقاء آن عدالت تا روز یکشنبه؛ به عبارت دیگر: متعبدکرده به بقاء عدالت در روز یکشنبه. پس استصحاب، یک حکم شرعی است که یقین و شک را در موضوعش اخذکرده. و یقین را هم به نحو موضوعی طریقی در موضوعش اخذکرده، چرا؟ به مناسب حکم و موضوع، اگر یقین را اخذکرده، به جهت طریقیت و کاشفیتش است.
إنشاءالله در استصحاب خواهدآمد که «یقین» موضوعیت دارد. پارهای بزرگان مثل مرحوم آقای صدر قائل شدهاند که: «یقین» موضوعیت ندارد؛ ایشان فرموده: درست است که در لسان دلیل آمده، اما اینطور نیست که هر چه در لسان دلیل آمده جزء موضوع باشد. موضوع استصحاب، وجود سابق و شک لاحق است. ولی ما از کسانی هستیم که خلافاً لمرحوم آقای صدر قائلند به این که یقین در استصحاب موضوعیت دارد.(1)
توضیح جانشینی
ما در اصول از این بحث میکنیم که: آیا اماره قائممقام چنین یقینی میشود یا نه؟ مثلاً من الآن به عدالت زید در روز شنبه یقین ندارم، اما ثقهای به من میگوید که جناب زید در روز شنبه عادل بود، اما این ثقه نسبت به روز یکشنبه ساکت است. پس عدالت زید در روز شنبه را یقین ندارم، فقط اماره بر آن دارم. اگر بگوییم: «جانشین میشود»، معنایش این است که بتوانیم «عدالت زید»ی که روز شنبه اثبات شده را تا روز یکشنبه استصحاب کنیم. اگر گفتیم: «جانشین نمیشود»، نمیتوانیم «عدالت زید»ی که روز شنبه با خبرثقه اثبات شده را در روز یکشنبه استصحاب کنیم. مراد مشهور این است.
1) (1) - ما در مجموع سه مبنا داریم: یک مبنا این است که موضوع استصحاب «یقین» است، یک مبنا این است که موضوع استصحاب «حجت» است، یک مبنا هم مبنای شهید صدر است که مقصود «وجود» است. آقای صدر «یقین» را از باب محاورهی عرفی گرفتهاست؛ فرموده: عرف «طریقیت» میفهمد؛ که «وجود متیقَّن» موضوع است و خود «یقین» خصوصیتی ندارد. اما مشهور قائلند که شارع مقدس «یقین به حالت سابقه» را موضوع استصحاب قراردادهاست.
محل نزاع در این مقام
در مباحث آینده بحث کبرویاش واضح است که اماره میتواند قائممقام قطع موضوعی بشود، إنما الکلام و تمام الکلام، این است که: «آیا از ادلهی امارات استفاده میشود یا نه؟»؛ وقتی به ادلهی حجیت خبرثقه و ظهورات رجوع میکنیم، آیا از این ادله میفهمیم که اماره هم جای قطع مینشیند یا نه؟ پس اصل «جانشینی» مفروغعنه است. در این مقدمه میخواهم معنای این «مفروغعنه»بودن را توضیح بدهم.
توضیح حکومت
قبل از این که این مطلب را توضیح بدهم نکتهای را دربارهی «حکومت» ذکرکنم؛ اگر دو دلیل لفظی داشته باشیم که ابتداء تنافی داشته باشد، جمع عرفی، به این است که در احدالدلیلین یا در هر دو تصرف میکنیم و سپس به هر دو یا یکی اخذمیکنیم. یکی از آن جمعهای عرفی، «حکومت» است؛ در حکومت، دو دلیل لفظی داریم که یک دلیل لفظی، با دلیل دیگر تنافی دارد. برای رفع تنافی، احدالادلیلی را حاکم قرارمیدهند و دیگری را محکوم قرارمیدهند و تقدیم دلیل حاکم بر محکوم را «حکومت» مینامند. مثلاً مولا میفرماید: «أکرم کل عالم» بعد میفرماید: «الفاسق لیس بعالم»؛ در اینجا دلیل اول دلیل محکوم است، دلیل دوم حاکم است، چرا حاکم است؟ چون به واسطهی این دلیل، در دلیل اول تصرف میکند و ظهورش در وجوب اکرام عالم فاسق را از حجیت میاندازد.
حکومت را ابتداءً تقسیم کردهاند به این که: یا در عقدالوضع تصرف میکند یا در عقدالحمل. و تصرف در عقدالوضع به دو قسم است: بالتضییق و بالتوسعه.
در مثالِ «أکرم کل عالم» و «الفاسق لیس بعالم»؛ حاکم تصرف کرده در محکوم، به این صورت که محکوم را ضیقش کردهاست؛ محکوم ابتدا ظهور داشت در وجوب اکرام هر عالمی اگرچه فاسق باشد، ولی دلیل محکوم دایرهی «مطلق عالم» را ضیق میکند به «عالم عادل».
در حکومت بالتوسعه مثل «أکرم کل عالم» و «العادل عالم»؛ خطاب محکوم فقط شامل «عالم» میشود و شامل انسان «عادل جاهل» نمیشود، ولی بعد از این حکومت بالتوسعه میگوییم: اکرام «جاهل عادل» هم واجب است.
مثال فقهی: در روایت داریم که: «لا صلاة إلا بطهور» در روایت دیگری داریم: «الطواف بالبیت صلاة»؛ خطاب دوم حکومت بالتوسعه دارد؛ دایرهی «صلات» را به «طواف» هم توسعه داده و لذا استفاده میکنیم که در طواف هم طهارت معتبر است.
انکار حکومت بالتوسعه
دلیل استصحاب گفته: «لاتنقض الیقین بالشک»، دلیل حجیت خبرثقه گفته: یقین. دلیل دوم میخواهد حکومت کند بر دلیل اول به نحو توسعه. ما از کسانی هستیم که حکومت بالتوسعه را منکریم. جمع عرفی همیشه یک تصرف اثباتی است. از همین نکته میخواهیم استفاده کنیم و بگوییم که: حکومت بالتوسعه اصلاً جمع عرفی نیست.
توضیح تصرف ثبوتی و اثباتی
فرض کنید مولا امروز میگوید: «أکرم کل فقیر»، فردا میگوید: «لاتکرم زیداً». اگر دیروز که گفت: «أکرم کل فقیر» نظرش این بود که زید هم باید اکرام بشود ولی امروز که زید را دید به او سلام نکرد به عبدش میگوید: «لاتکرم زیدا»، این تصرفْ «ثبوتی» است، اصطلاح رایجش «نسخ» است؛ اکرام زید واقعاً واجب بود، اما رأی مولا عوض شد. اما وقتی گفته: «أکرم کل فقیر» از اول نمیخواست اکرام زید را واجب کند لکن تصمیمش این بود که در خطاب جداگانهای زید را بگوید لذا بعداً گفت: «لاتکرم زیداً»، به این تصرف «تصرف اثباتی» میگوییم، اصطلاح رایجش «تخصیص» است.
جمع عرفی، مال موارد عدیدهای است؛ علمای ما موارد جمع عرفی را چهار مورد قراردادهاند. بحث من راجع به «حکومت» است. تصرّف همیشه باید اثباتی باشد؛ جمع عرفی، بین دو خطاب لفظی است؛ یعنی کشف از مقصود مولا میکند، نه این که واقع عوض میشود.
در خطاب تشریع
حکومت بالتضییق
در حکومت بالتضییق که مولا ابتدا فرموده: «أکرم کل عالم» و سپس فرموده: الفاسق لیس بعالم»، این تخصیص است، اما به لسان حکومتی؛ مثل این است که بگوید: «لاتکرم العالم الفاسق». در «تضییق»، عرفی است که مثلاً بگوید: «هر طلبهای را اکرام کن» بعد بگوید: «کسی که سیگار میکشد طلبه نیست»، لذا ما حکومت بالتضییق را قبول داریم، اگرچه لسانش «تخصیص» است.
حکومت بالتوسعه
در حکومت بالتوسعه که مولا ابتدا فرموده: «أکرم کل عالم» و سپس فرموده: «کلُّ عادل عالم، ولو جاهل باشد»، در این صورت خطاب دوم آیا کشف میکند که عالمی که دیروز گفت، جامع بین «عالم» و «جاهل عادل» است؟ وقتی شما خطاب تشریعیِ «أکرم کل عالم» را میشنوید، آیا فقهیاً احتمال میدهید: «موضوع، اعم از «عالم» است.»؟! این که موضوعِ مد نظر مولا «عالم و جاهل عادل» باشد ولی از این موضوع تعبیر به «عالم» کند و سپس مقصودش از «عالم» را در خطاب دیگری بیان کند که اعم از «عالم» و «جاهل عادل» است، عرفی نیست. لذا ما قائلیم حکومت بالتوسعه، از افراد جمع عرفی نیست، درواقع جعل جدیدی کرده و از مبرز جدیدی استفاده کرده، مبرز تنزیلی؛ چون در «انشاء» ابراز لازم است، ولی صیغهی ابراز به دست شارع است. مولا میخواهد بگوید: «همانطور که عالم را واجب است اکرام کنی، جاهل عادل را هم واجب است اکرام کنی». در مثال «لا صلاة إلا بطهور» و «الطواف بالبیت صلاة»، به این صیاغت دوم که طواف را نازلمنزلهی صلات کرده، «تنزیل» میگوییم که از این طریق، اشتراط طواف به طهارت را جعل کردهاست.
در خطاب تبلیغ
اگر این دو خطاب «خطاب تبلیغی» باشد، خطاب اول ارشاد به وجوب «اکرام عالم» است در شریعت، خطاب دومش هم ارشاد دارد به وجوب «اکرام عادل» در شریعت. در خطاب تبلیغ، در مثال «لا صلاة إلا بطهور» و «الطواف بالبیت صلاة» عرف هر خطاب را نشاندهندهی یک جعل میبیند و درنتیجه از این دو خطاب تبلیغ، دو جعل میفهمد، نه این که یک جعل بفهمد که جعل دوم دامنهی جعل اول را توسعه میدهد.
نتیجه: انکار حکومت بالتوسعه
نتیجه این میشود که حکومت بالتوسعه را نه در خطاب تشریع و نه در خطاب تبلیغ قبول نکردیم.
در «استصحاب» نمیتوانیم «جانشینی» را از ادلهی حجیت اماره استنباط کنیم
گفتیم که اولاً ادلهی حجیت اماره باید حکومت بالتوسعه در دلیل حجیت استصحاب ایجادکنند، ثانیاً این حکومت بالتوسعه از افراد جمع عرفی نیست، بلکه جعل جدیدی است. نتیجه این میشود که خود دلیل حجیت اماره دلالت نمیکند بر جانشینی اماره مقام قطع موضوعی طریقی. بلکه برای قیام اماره مقام استصحاب، نیاز به جعل دومی داریم که بگوید: «نه فقط اگر یقین سابق داشتی، بلکه حتی اگر خبرثقه به حالت سابقه داشتی آن را هم استصحاب کن.».
اگر از ادلهی حجیت استصحاب بفهمیم که یقینی که در استصحاب اخذشده «حجت» است، خروج از محل نزاع است؛ خود ادلهی حجیت استصحاب دلالت بر جانشینی اماره مقام یقین میکند. مشهور «حجت» نفهمیدهاند، بلکه مشهور اینطور فهمیدهاند که موضوع استصحاب «یقین» است. پس نه دلیل حجیت استصحاب دلالت میکند بر جانشینی اماره قیام یقین(1) ، و نه دلیل حجیت امارات.
1) (2) - البته اینجا «جانشینی» سالبه به انتفاء موضوع است؛ جانشینی، آن جایی است که موضوع «یقین» باشد و شامل اماره نشود، آنگاه اماره را جانشین یقین هم بدانیم. اما اگر از اول موضوع استصحاب را شامل اماره دانستیم، اماره از افراد موضوع استصحاب است، نه این که جانشین موضوع استصحاب میشود.
موضوع: قطع (تقسیم به طریقی و موضوعی / مقام ثالث: قیام اماره مقام قطع موضوعی طریقی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در این بود که: آیا اماره قائممقام قطع طریقی موضوعی میشود یا نمیشود؟ مقدمهای را ذکرکردیم، در مقدمه دو امر را گفتیم، امر اول مثال قطع طریقی موضوعی بود؛ که گفتیم طبق مشهور و مختار (خلافاً لمرحوم آقای صدر) «یقین» در استصحاب «موضوعی طریقی» است. در امر دوم مسألهی حکومت بالتوسعه را توضیح دادم و گفتم که مشهور گفتند: جمع عرفی است، و گفتیم که: ما حکومت بالتوسعه را انکارکردهایم؛ در «حکومت بالتوسعه» فقط از صیاغت «حکومت» استفاده میشود، ولی حقیقتش تشریع و جعل دومی است.
امروز میخواهیم واردبشویم در این که آیا اماره قائممقام قطع موضوعی طریقی میشود یا خیر؟ تا آخر این مقام هر وقت میگوییم «قطع موضوعی»، منظورمان «موضوعی طریقی» است. این مسأله حیثیات مختلفی دارد و مباحث مفیدی ضمن این مسائل مطرح میشود. این بحث را در ضمن مسائلی طرح میکنم تا بحث کاملاً از هم جدا شده باشد.
مسألهی اول: جانشینی عند العقلاء
عندالعقلاء واضح است که امارات قائممقام قطع طریقی میشود، بلکه اصلاً اماره وقتی اماره است که جانشین قطع طریقی بشود. آیا عند العقلاء قائممقام قطع موضوعی میشود یا نه؟ این سؤال را دو جور میتوانیم معناکنیم:
معنای اول: سیرهی عقلا در قطع موضوعی
نزد عقلا امارات همانطور که جایگزین قطع طریقی میشود آیا همانطور هم جایگزین قطع موضوعی میشود؟
اگر مراد این باشد، اولاً این سؤال نادرست است؛ چون عُقلا قطع موضوعی ندارند؛ ما حکمی را بین عقلا ندیدیم که موضوعش «قطع» باشد. پس اولاً عقلا قطع موضوعی ندارند؛ تمام قطعهای عقلا طریقی است.
و ثانیاً اگر عُقلا قطع موضوعی داشته باشند و بخواهند اماره را جایگزین قطع موضوعی کنند، از همان اول، یک جعل واحد جعل میکنند که موضوعش «حجت» است و به این نحو، موضوع را جامع بین قطع و اماره قرارمیدهند.
پس اولاً در بین عقلا قطع موضوعی نداریم. و ثانیاً اگر هم قطع موضوعی داشته باشیم، موضوعش را «قطع» قرارنمیدهند تا نیاز به جعل دومی باشد، بلکه از اول موضوعش را جامع بین «قطع» و «اماره» مثلاً «حجت» قرارمیدهند.
معنای دوم: اگر مولای عقلائیه قطعی را موضوعی جعل کند
اگر یکی از موالی عقلائیه حکمی داشته باشد و در موضوع حکمش «قطع» را اخذکند، آیا عقلا امارات عقلائیه را در حکم مولا جایگزین این قطع میکنند یا نه؟ مثلاً یکی از موالی عقلائیه قاضی است؛ اگر قاضی حکمی داشت و موضوع حکمش را «قطع» قرارداد و گفت: «هر وقت قطع داشتی، این کار را بکن.»، آیا در این صورت عندالعقلاء امارات جایگزین قطع میشود یا نه؟
جواب این است که جایگزین نمیشود؛ به جهت این که آن حکم، از ناحیهی مولاست. و ما گفتیم که در «حکومت» نیاز به جعل دوم داریم، عُقلا نمیتوانند در دایرهی مولویت مولا جعل کنند. عقلا احکام خودشان را دارند، حکمی را بر موالی تحمیل نمیکنند.
سؤال: چرا تنقیح مناط نمیکنند؟
پاسخ: چون فرض این است که جناب مولا موضوع حکمش را «قطع» قرارداده، و برای شمول امارات نیاز به جعل دومی از ناحیهی خود مولاست.
پس آن سؤال را باید تفکیک کرد به این دو سؤال و این دو جواب را هم داد. پس این که «امارات آیا عند العقلاء جانشین قطع موضوعی میشود یا نه؟» به دو سؤال برمیگردد، و به هر دو صیاغتش جواب دادیم.
سؤال: فرق دو معنا را لطفاً بشتر توضیح دهید.
پاسخ: در سؤال اول: آیا عقلا قطع موضوعی دارند و امارات جانشین قطع موضوعی میشود؟ سؤال دوم این است که: اگر یکی از موالی عقلائیه قطع را موضوع حکم خودش قرارداد، آیا آن شخصی که باید اطاعت کند، آیا میتواند اماره را جایگزین قطعش کند؟
مسألهی دوم: استفاده از امضای شارع
اگر ما در ادلهی شرعیه دلیلی داشته باشیم بر این که یکی از امارات عقلائیه را امضاکردهباشد، معلوم است که از دلیل امضا استفاده میکنیم که این اماره قائممقام قطع طریقی میشود. آیا از دلیل امضا این را هم میتوان استفاده کرد که آن امارهی امضاشده، در دایرهی «شرع» قائممقام قطع موضوعی هم میشود؟ یا نمیتوانیم چنین چیزی را استفاده کنیم؟
ما از کسانی هستیم که میگوییم: قائممقامیت اماره مقام قطع موضوعی را از دلیل امضا نمیتوان استفاده کرد.
توضیح دلیل امضاء
ابتداءً دلیل «امضا» را توضیح بدهم که: «مراد علما از دلیل «امضا» چیست؟». دلیل امضا را تقسیم میکنند به دلیل لفظی و لبّی.
دلیل امضاء لبّی
دلیل لبّی، این است که یک امارهی عقلائیه داشته باشیم و شارع در مقابل آن سکوت کند، به این سکوت شارع «دلیل امضا» میگوییم؛ چون عدم ردع شارع، ظهور دارد در امضاء و قبول این امارهی عقلائیه. مثالش «ظهور» است. ظهور، نزد عقلا حجت است؛ چه ظهور لفظ، چه ظهور فعل، چه ظهور حال، و چه ظهور سکوت، هر ظهوری نزد عقلا حجت است. شارع مقدس و ائمه، در قبال این حجیت سکوت کردهاند؛ یعنی هیچ ردعی از عمل به ظهور نکردهاند. از این سکوت شارع استفاده میکنیم که شارع، ظهور را هم در دایرهی احکام شرعی به عنوان «حجت» قبول کردهاست. از همین سکوت استفاده کردهایم که ظهور نزد شارع هم حجت است.
سؤال: «دلیل امضاء» آیا به این معنی است که سکوت کرده؟ یا خودش هم از آن ظهورات استفاده کردهاست؟
پاسخ: اگر خودش هم استفاده کرده باشد، لبّی است.
دلیل امضاء لفظی
مرادشان از دلیل لفظی این است که یک اماره را در عقلا داشته باشیم و شارع هم در خطابی بر حجیت آن اماره بیانی بیاورد. مثلاً خبرواحد بین عقلا حجت است، شارع مقدس هم در باب «خبرواحد» آیهی نبأ را گفته (اگر از آیهی نبأ حجیت خبرواحد استفاده بشود). در سیرهی عقلا خبر واحد حجت است، و شارع هم آیهی نبأ را فرستاده، پس این آیه، دلیل امضاء است؛ چون امری را حجت کرده که قبل از این که شارع حجتش کند، آن امر نزد عقلا حجت بودهاست.
برگردیم به بحث خودمان: آیا ما از دلیل امضای یک اماره میتوانیم استفاده کنیم که: آن اماره جایگزین قطع موضوعی میشود؟ آیا شارع نسبت به من تعبد استصحابی دارد یا ندارد؟ اگر گفتیم: «دارد»، دلیلمان همان دلیل «امضاء» است. دلیل امضاء اثبات میکند امارهی خبر واحد جانشین قطع طریقی میشود، آیا از همان دلیل میتوان استفاده کرده که جانشین قطع موضوعی هم میشود؟
توضیح عدم جانشینی
به نظر ما نمیشود. ابتدا دلیل لبّی را بررسی میکنیم سپس دلیل لفظی را:
در دلیل لبّی
دلیل لبّی «سکوت» بود، سکوت، لسان ندارد؛ نهایتظهورش قدر متیقَّنش است؛ که شارع مقدس اماره را حجت قرارداده به لحاظ «قطع طریقی». این دلیل، نسبت به «قطع موضوعی» ساکت است.
در اینجا سؤال میشود: چرا قطع طریقی قدر متیقَّن است ولی قطع موضوعی خارج از قدر متیقن است؟ چون بحث ما در «قطع موضوعی طریقی» است، و اماره چیزی است که جایگزین قطع طریقی میشود. اگر جایگزین قطع طریقی نشود، قطعاً جایگزین قطع موضوعی هم نمیشود. لذا در ادلهی سکوت، نهایتچیزی که میتوان استفاده کرد، این است که شارع جعل حجیت کرده برای ظهور. اما اینطور نیست که برای «ظهور» هم حکمی مثل استصحاب جعل کردهاست. فقط به قدر متیقنش اخذمیشود که عبارت است از طریقیت و منجِّزیت و حجیتش.
در دلیل لفظی
دلیل لفظی ما، آیهی نبأ بود. این دو مثال، خصوصیت ویژهای ندارد؛ فقط میخواهم در ضمن این دو مثال تطبیقش بدهم. از مفهوم آیهی نبأ استفاده کردیم که خبر واحد جایگزین قطع طریقی میشود، آیا میتوان استفاده کرد که جایگزین قطعع موضوعی هم میشود؟
به نظر ما نمیشود استفاده کرد. اگر یک خطابی وارد بشود درحالیکه ارتکازی وجود داشته باشد، آن ارتکاز، دائماً مانع انعقاد اطلاق این خطاب میشود. در باب «خبرواحد» آن امر مرکوز فقط حیثیت اماریت و طریقیت و کاشفیتش است، اما حیثیت موضوعیت را ندارد؛ چون در بین عقلا اصلاً قطع موضوع نداریم. وقتی دلیل لفظی میآید، حتی اگر در مقام بیان باشد، به خاطر این ارتکاز، اطلاقی برای دلیل لفظی منعقد نمیشود.
تقریب حاجآقا حسین مهدوی: شارع نگفته: «اماره جانشین قطع میشود» تا به اطلاقش اخذکنیم. شارع فقط گفته: «اماره حجت است». در ارتکاز عقلاست که هر چیزی که حجت است، فقط جانشین قطع طریقی میشود؛ چون اصلاً قطع موضوعی نداشتهاند تا بیش از این را بفهمند. اینجا که شارع میگوید: «خبر ثقه حجت است»، ارتکاز عقلا این است که فقط جانشین قطع طریقی میشود. آیا از اطلاق کلام شارع که فرموده: «خبر واحد حجت است» میتوانیم استفاده کنیم که: «پس جانشین قطع موضوعی هم میشود»؟ به خاطر همان ارتکاز، به این اطلاق نمیتوانیم تمسک کنیم.
نتیجه
پس ما از هیچ دلیل امضائی، چه لبی و چه لفظی، نمیتوانیم استفاده کنیم قیام اماره را مقام قطع موضوعی.
مسألهی سوم: با یک جعل اماره را جایگزین دو قطع کند
آیا مولا میتواند به یک تشریع و به یک جعل واحد، هم جعل کند طریقیت را برای اماره (مثل خبر یا ظهور) تا جای قطع طریقی بنشیند؟ و هم جعل کند موضوعیت را تا جای قطع موضوعی بنشیند؟
اصولیین دو دسته شدهاند: دستهای مثل مرحوم آخوند گفتهاند: محال است، دستهای گفتهاند: ممکن است. و هر کدام استدلالی کردهاند و بر استدلال رقیب خدشه کردهاند. به جای این که وارد اقوال بشوم، این مسأله را بازمیکنم که: آیا به تشریع واحد مولا میتواند یک تشریع واحد داشته باشد که اثر این تشریع واحد این باشد که: «اماره، هم جای قطع طریقی را بگیرد و هم جای قطع موضوعی را.»؟ یا عقلاً محال است.
مقدمه: طریق جعل جانشینی اماره
مقدمهای را عرض کنم دربارهی این که: مولا اگر بخواهد یک اماره جای قطع موضوعی بنشیند باید چه کار کند؟
قبلاً این را توضیح دادهام که حجیت و منجِّزیت، امر واقعی است نه اعتباری. و گفتیم که: حجیت قطع، واقعی واقعی است؛ یعنی نیازی به جعل نیست. و حجیت سایر حجج، واقعی اعتباری است؛ یعنی ذاتی نیست، یعنی در طول اعتبار و جعل واقعیت پیدامیکند، دقیقاً به وزان مالیت است. اگر قطع به تکلیف داشته باشیم، استحقاق عقوبت نیاز به جعل ندارد؛ چون حجیت قطع، واقعی واقعی است. اما در باب خبر، منجزیت و حجیتش ذاتی نیست؛ یعنی اگر خبر تعلق به تکلیف فعلی، من استحقاق عقوبت نسبت به آن مخالفت ندارم الا این که مولا حجیت و منجزیت را برای خبر جعل کند.
در مقام جانشینی قطع طریقی
گفتیم که اماره اصلاً آن چیزی است که جانشین قطع طریقی میشود، پس برای این که شارع امارهای را جانشین قطع طریقی کند، کافی است که آن طریق را اماره و حجت قراربدهد.
و در مقام «جعل حجیت»، هیچ فرقی نمیکند که از صیاغت «انشاء» استفاده کند و بگوید: «اعمل بالخبر» یا از صیاغت دیگری استفاده کند؛ همین که این را بگوید، خبر منجِّز میشود. فرقی نمیکند به نحو «انشاء» بگوید، یا به نحو «اِخبار» بگوید: «جعلتُ الخبر حجةً»، یا از صیاغت «تنزیل» استفاده کند و بگوید: «الخبرُ قطعٌ»، یا از صیاغتی در «مؤدی» استفاده کند و بگوید: «مؤدَّی الخبر مؤدّی القطع»، یا از صیغهی «اعتبار» استفاده کند و بگوید: «اعتبرتُ الخبر قطعاً»، یا از صیغهی «خبر» استفاده کند و بگوید: «إنّی اعتمد علی الخبر»، یا از «خبر از آینده» استفاده کند و بگوید: «إنّی اُحاسب عبیدی علی اساس الخبر». پس در باب «جعل حجیت برای خبر» اصلاً صیاغت مهم نیست. معنای قیام اماره مقام الخبر همین است که جعل حجیت کند به هر صیغهای ولو به صیغهی اِخبار.
در مقام جانشینی قطع موضوعی
اما دربارهی «قیام اماره مقام قطع موضوعی» مولا فقط یک کار میتواند بکند، و آن، این است که حکمی که برای «قطع» جعل کرده، برای «خبر» هم جعل کند. اول گفتهبود: «لاتنقض الیقین بالشک»، حالا میخواهد کاری کند که همان تعبّد استصحابی، در مورد قیام خبر هم داشته باشد. فقط یک کار باید بکند؛ تعبدبکند به بقاء آن شیئی که قام علیه الخبر و مثلاً بگوید: «لاتنقض الخبر بالشک». صیاغت تعبیریاش فرقی نمیکند که بگوید: «لاتنقض الخبر بالشک» یا بگوید: «الخبر یقین»، در هر صورت، آن تعبد استصحابی را همانطور که جعل کرد برای مورد «یقین»، همانطور هم باید جعل کند برای مورد «خبر». صیاغت مهم نیست، بالاخره باید جعل حکم مماثل کند برای اماره.
معنای تشریع
حالا که این مقدمه روشن شد، برمیگردیم به سؤال: آیا مولا میتواند با جعل واحد، جعلی کند که اماره، هم جای قطع طریقی بنشیند و هم جای قطع موضوعی بنشیند؟
تمام گیر، در کلمهی «تشریع» است؛ مراد از «تشریع» چیست؟ دو احتمال در «تشریع» هست:
احتمال اول: ابراز
احتمال اول این است که مراد از «تشریع» ابراز واحد است. یعنی آیا ممکن است که با یک ابراز هر دو جعل را انجام داد؟ یا ممکن نیست؟ معلوم است که ممکن است؛ چون ما میتوانیم انشائات و جعول عدیده را به یک ابراز داشته باشیم؛ مثلاً شخصی به زید میگوید: «من این کتاب را به این مبلغ به تو فروختم، این خانه را به این مبلغ اجاره کردم، این خانم را به عقد تو درآوردم به این مهر، این مال را با تو مصالحه کردم، این عبد را از طرف تو عتق کردم، این مال را از طرف تو وصیت کردم، آن مال را از طرف تو و قف کردم، این مال را از طرف تو رهن دادم.» و زید در آخر فقط بگوید: «قبلتُ الجمیع»، تمام عقدها محقق میشود. این، یک انشاء نیست، یک ابراز است. فرق است بین یک «انشاء» و یک «ابراز». این «قبلتُ الجمیع»ی که زید میگوید، یک ابراز است که هم ابراز قبول بیع است هم ابراز قبول اجاره است هم ابراز قبول سایر عقود است. یک انشاء است، اما همه را به یک ابراز انشاءکرده. انشاء، متعدد است، اما ابراز واحد است.
اگر معنای «تشریع» این باشد، در مانحنفیه میتوانیم دو جعل داشته باشیم با یک ابراز؛ مثلاً مولا میتواند بگوید: «الخبر قطعٌ» و هم جعل حجیت کند و هم جعل استصحاب میکنم در مورد خبر، با یک ابراز، دو جعل کرد. دو جعل است با یک مُبرز.
احتمال دوم: جعل و انشاء
احتمال دوم این است که مراد از «تشریع» خود «جعل» و «انشاء» است، نه مبرز و ابراز. در این صورت، معلوم است که محال است که به یک جعل، هم حجیت جعل بشود و هم استصحاب برای این خبر جعل بشود. «استصحاب» یک حکم است، و «حجیت» حکم دیگری است، محال است که به یک جعل، هم حجیت جعل بشود و هم استصحاب جعل بشود؛ چون دو انشاء کاملاً متباین است.
نتیجه
پس اگر مراد از تشریع «ابراز» باشد ممکن است، و اگر مراد از تشریع «جعل» باشد، محال است. آنهایی که میگفتهاند: «ممکن است»، نظر به «ابراز» داشتهاند. و آنهایی که میگفتهاند: «محال است»، نظر به «جعل» داشتهاند. و للکلام تتمّةٌ.
موضوع: قطع(جهت ثانیه:اقسام قطع/مقام ثالث:قیام اماره مقام قطع موضوعی طریقی وصفتی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در این بود که: «آیا اماره قائممقام قطع موضوعی طریقی میشود یا خیر؟»، گفتیم: ضمن مسائلی باید بحث کنیم، رسیدیم به مسألهی سوم؛ که آیا مولایی میتواند با یک تشریع و یا یک جعل کاری کند که اماره هم قائممقام قطع طریقی بشود و منجز باشد و هم قائممقام قطع موضوعی بشود (یعنی آن حکمی که اماره دارد این اصل هم پیداکند)؟ آیا ممکن است یا خیر؟ در مقام جواب توضیح دادم که مراد ما از «تشریع» چیست؛ اگر جعل و انشاء باشد، محال است. اگر مراد «ابراز» باشد ممکن است. این بحث را در جلسهی گذشته گفتیم. ادامهی این بحث، بحث امروز ماست.
گفتیم: «برای این که اماره جایگزین قطع طریقی بشود، کافی است که شارع حجیت را برای آن اعتبارکند.»، اما برای این که اماره جایگزین قطع موضوعی بشود، احتیاج داریم به یک جعل دومی که در تعبد استصحابی، خبر را در موضوعش اخذکند. و این دو جانشینی، با یک انشاء قابل جعل نیست؛ چون تشریع و حکم، متقوم به انشاء است، و هر انشائی متقوم به قصد و ابراز است.
مولا در مقام «تشریع» میتواند چندین قصد داشته باشد و با یک ابراز، ابرازکند. ولی وقتی که ابرازکرد، به عدد قصود، انشاء داریم. پس ابراز، جزئی از انشاء است، اما تمامالانشاء نیست. ما در مقام «انشاء» میتوانیم چندین انشاء را به یک ابراز انجام دهیم؛ مثلاً به این صورت که بگوید: «این کتاب را به تو فروختم به این مبلغ، خانهات را اجاره کردم به این مبلغ، این مال را مصالحه کردم، و این زن را هم به نکاح تو درآوردم.»، بعد اگر او بگوید: «قبلت الجمیع»، با همین ابراز قبول، تمام آن عقود را انشاء کردهاست.
پس اگر مراد سائل از «تشریع» خود جعل باشد، اماره را قائممقام قطع کردن در قطع موضوعی، در یک تشریع ممکن نیست؛ چون حقیقت جعل غیر از حقیقت استصحاب است. ولی اگر مراد سائل از «تشریع» ابراز باشد، اماره را قائممقام قطع موضوعی کردن، در یک تشریع ممکن است؛ چون میشود انشائات متعدده را به ابراز واحد ابرازکرد.
ضابطه در وحدت و تعدد جعل
بهمناسبت، واردمیشویم در ضابطهی وحدت و تعدد جعل. در بین متأخرین سه مرحله برای حکم قائل هستند: انشاء و تشریع، جعل که همان حکم کلی است، و مجعول که حکم جزئی است. مثلاً وقتی که اذان ظهر را میگویند، هر کس یک تکلیف جزئی دارد؛ بر زید واجب است، بر عمرو واجب است، و بر هر کسی واجب است. معیار در وحدت و تعدد «تشریع»، هیچوقت «مجعول» نیست؛ چون وحدت و تعدد مجعول، از ناحیهی موضوع است. معیار در وحدت و تعدد تشریع، «جعل» نیست؛ چون وحدت و کثرت جعل دائماً تابع وحدت و کثرت تشریع است، نه بالعکس. پس ضابطه برای این که یک تشریعی متعدد باشد چیست؟
صوری هست که باعث میشود که تشریع متعدد بشود، که اجمالاً به این حالات اشاره میکنم:
مورد اول: تعدد انشاء
مورد اول وقتی است که ما دو انشاء داشته باشیم؛ مثلاً فقیر دو دسته است: فاسق و عادل. اگر مولا بگوید: «اکرم الفقیر الفاسق» بعد بگوید: «اکرم الفقیر العادل»، اکرام تکتک فقرا بر ما واجب است. مولا در مقام «تشریع» میتوانست یک انشاء به کار ببرد و بگوید: «اکرم الفقیر»، اما از دو انشاء استفاده کرد، در اینجا دو وجوب داریم، دو تشریع داریم، دو جعل داریم: وجوب اکرام فقیر فاسق، و وجوب اکرام فقیر عادل. درحالیکه میتوانست جایگزین کند و با یک تشریع انجام بدهد. اگر چه میتوانست این دو تشریع را به یک تشریع بگوید، ولی کافی است که حکمتی در دو تشریع باشد که در یک تشریع نباشد.
مورد دوم: تعدد متعلق حکم
گاهی «انشاء» یکی است ولی «متعلَّق حکم» دو تاست؛ مثلاً میگوید: «علیکم بالصلاة و الصیام»؛ اینجا اگرچه یک انشاء است، ولی دو تشریع هست؛ یک طلب نسبت به صیام است، و یک طلب هم نسبت به صلات است. یا جامعی نیست، یا اگر هم جامعی بوده، مد نظر مولا نبودهاست.
مورد سوم: تعدد موضوع عنواناً
یکی دیگر از مواردی که باعث میشود تشریع دو تا بشود، جایی است که موضوع عنواناً دو تا باشد. گاهی موضوع مصداقاً دو تاست اما عنواناً یکی است مثل «یجب علی المکلف الحج»؛ در اینجا مکلف مصداقاً کثیر است، ولی «تشریع» متعدد نمیشود، «مجعول» متعدد میشود. اما گاهی ولو انشاءً و متعلقاً واحد است، ولی عنواناً متعدد میشود؛ مثلاً به جای این که بگوید: «یجب علی زید الصیام، و یجب علی عمرو الصیام»، این دو تکلیف را در یک انشاء جمع میکند و میگوید: «یجب علی زید و عمرو الصیام».
مانحنفیه از قبیل تعدد متعلق است
مانحنفیه (که مولا میخواهد با یک تشریع، اماره را هم جایگزین قطع طریقی کند و هم جایگزین قطع موضوعی طریقی کند)، از قبیل تعدد متعلق است؛ در قیام اماره مقام «قطع طریقی»، متعلق حکم و جعل، «حجیت» است. و در قیام اماره مقام «قطع مأخوذ در موضوع استصحاب»، متعلق «استصحاب» است؛ یعنی همانطور که «یقین» موضوع استصحاب است، «اماره» هم موضوع استصحاب باشد؛ یعنی شارع باید بگوید: «این اماره، حجت است، و این اماره، موضوع استصحاب هم هست.» تا همانطور که «یقین» موضوع استصحاب است، «خبر» هم موضوع استصحاب بشود.
متعلق حکم را در حکم تکلیفی «متعلق» میگویند، و در حکم وضعی متعلق حکم را «موضوع» میگویند. مثلاً اگر شارع بگوید: «الخمر و الدم، نجس»، میشود دو تشریع.
این بحثها بحثهای ثبوتی بود؛ یعنی قطع نظر از واقعیت بود!
در خطابات تبلیغی
اما در احکام شرعی، با خطابات تشریعی روبهرو نیستیم؛ ما در خطابات شرعی دائماً با خطابات تبلیغی روبهرو هستیم؛ چرا که با کلام معصومین روبهرو هستیم، و کلمات معصومین اِخبار است از تشریعات الهی. و واضح است که امام با یک خبر میتواند از چند جعل ما را مطلع کند؛ به جای این که بگوید: «هم حجیت برای خبر جعل شده و هم استصحاب برای خبر جعل شده»، میتواند بگوید: «الخبر قطع». ما میفهمیم که خبر همان نقش قطع را بازی میکند.
لکن این که «این را در روایات داریم یا نه؟»، بحث فقهی میشود. در «استصحاب» بحث میکنیم که: آیا امارات جایگزین یقین استصحابی میشود یا نه؟
خلاصه
پس ما قائلیم که تشریع حجیت و حکمی برای اماره که جایگزین قطع موضوعی طریقی بشود، ممکن نیست. اما در روایات ممکن است که امام علیهالسلام همین کار را انجام بدهد.
هذا تمام الکلام در مسألهی سوم.
مسألهی رابعه: جایگزینی یقین استصحابی
در مسألهی ثالثه گفتیم که ممکن است اماره جانشین یقین استصحابی بشود. پس از اثبات این امکان، در مسألهی رابعه سؤال این است که: آیا آنچه امکانش را اثبات کردیم، واقع هم شدهاست یا نه؟
آیا امارات جایگزین یقین استصحابی میشود یا نه؟ بحثش مربوط به استصحاب است. اجمالاً اینجا اشاره کنم، تفصیلش آنجا. مشهور علما قائلند که جایگزین میشود؛ من اگر یقین دارم که زید در روز شنبه عادل بود و شک در عدالتش در روز یکشنه دارم، استصحاب میکنم. و همینطور هم اگر ثقهای میگوید: «روز شنبه عادل بود» و در عدالتش در روز یکشنبه شک میکنم، استصحاب میکنم بقاء عدالتش را. مشهور علما که گفتهاند: «جایگزین میشود»، سه بیان دارند:
بیان اول در موضوع استصحاب: حجت
بیان اول این است که مراد از «یقین» در روایت «لاتنقض الیقین بالشک» حجت است؛ هم شامل «یقین» میشود هم شامل خبر ثقه میشود و هم شامل سایر امارات. چرا میگویند: «یقین،حجت است»؟ الغاء خصوصیت میکنند؛ میگویند: «چون از باب حجت است، ذکرشده؛ مقصود امام این بوده که: «لاتنقض الحجة بالشک»؛ اگر «یقین» اخذشده، چون اظهر مصادیق حجت است.
بیان دوم: وجود سابق
بیان دوم این است که «یقین» هیچ مدخلیتی ندارد و مراد «حجت» نیست، بلکه مراد «وجود سابق» است. در محاورات عرفی رایج است؛ مثلاً اگر مولا گفت: «اگرفهمیدی که زید آمده، برو به دیدنش.»، عرف موضوع وجوب زیارت را «آمدن» میفهمد نه این که موضوع «بفهمد آمده» است. عرف این «فهمیدن» را حذف میکند و اینطور میفهمد که: «اگر زید بیاید، زیارتش بر من واجب است.». اینجا هم از همین قبیل است.
بیان سوم: یقین
بیان سوم (که ظاهراً مشهور است) این است که «یقین» در روایت به همان معنای «یقین» است، و عرفاً هم ساقط نیست. موضوع استصحابی که از این روایات فهمیده میشود، همان یقین وشک است. ولکن چون شارع امارات را به عنوان «یقین» اعتبارکردهاست، در طول این اعتبار، خبر هم جایگزین یقین استصحابی میشود.
مختار: اماره جایگزین یقین استصحابی نمیشود
معنای سوم برای حدیث را قبول کردیم، اما این استدلال را هم قبول نکردهایم؛ گفتهایم از دلیل اعتبار، بیش از این استفاده نمیشود که: «اماره حجت است»، اما ما هیچ دلیلی نداریم که شارع مقدس در باب «اماره» تعبد استصحابی داشته باشد. لذا در مواردی که حالت سابقه به اماره ثابت بشود نه به یقین، ما قائل به عدم جریان استصحاب شدهایم. البته گفتهایم: مراد از «یقین» جامع بین «یقین» و «استصحاب» است. و عرف هم این تسامح را دارد که از «اطمینان» به «یقین» تعبیرکند. پس ما قائلیم که اماره جایگزین یقین استصحابی نمیشود.
مسألهی پنجم: افتاء
اما یک جای دیگری هم «علم» اخذشده، و آن بحث «افتاء» است؛ افتاء بلا علم، ولو مطابق با واقع باشد، حرام است. در آنجا گفتهایم: به قرینه، مراد از علم «حجت» است؛ حجتی که جامع بین «اماره» و «یقین» است. چون موضوع «قول بلاعلم» را «حجت» گرفتهایم.
مسألهی چهارم که تمام شد، واردمیشویم در مقام رابع:
المقام الرابع: قیام الاماره مقام القطع الموضوعی الصفتی
آیا میتواند شارع به یک «تشریع» اماره را جایگزین «قطع موضوعی صفتی» کند؟ از بیانات گذشته روشن شد که ثبوتاً هیچ محذوری ندارد؛ کافی است شارع آن حکمی را که برای قطع موضوعی صفتی قرارداده، همان حکم را در اماره هم قراربدهد. اما واضح است که از دلیل «حجیت» به هیچ وجه نمیشود استفاده کرد.
اما ما در شریعت «قطع موضوعی صفتی» هم آیا داریم یا نه؟ بعضی فرمودهاند که در «جواز شهادت» قطع موضوعی صفتی اخذشده؛ شاهد باید نسبت به آن چیزی که شهادت میدهد، قاطع باشد، و به جای قطع نمیشود چیز دیگری بنشیند. اگر این مطلب (که موضوع در شهادت قطع موضوعی صفتی است) درست باشد (ما قبول نکردیم)، این جایگزینی اشکالی ندارد؛ مثلاً اگر میخواهد بگوید: «فلانی شرب خمر کرده»، باید رؤیت کردهباشد، حتی «قطع» هم کافی نیست؛ پس اگر از بوی خمر به قطع رسید که زید شرب خمر کرده یا اگر صد نفر نزد او شهادت دادند که زید شرب خمر کرد، نمیتواند نزد قاضی شهادت بدهد که زید شرب خمر کرده.
هذا تمام الکلام
الجهة الرابعة: فی اخذ العلم بالحکم فی موضوعه.
چهارچوب بحث را بگویم دربارهاش فکرکنید؛ آیا شارع میتواند علم به حکمی را در موضوع همان حکم اخذکند؟ یا محال است؟ به این مناسبت یک مقدمهای را شروع کردهاند؛ که اگر علم به حکمی اخذبشود در موضوع حکمی، گفتهاند: از چهار حالت خارج نیست: یا این دو حکم، متخالف هستند، یا متضاد هستند، یا متماثل هستند، یا متحد هستند. تمام این چهار صورت، مقدمه است برای قسم چهارم، لذا فقط همان قسم چهارم در عنوان بحث مطرح شد.
شنبه إنشاءالله وارد این جهت میشویم.
موضوع: قطع (جهت چهارم: اخذ علم به حکم در موضوع حکم / مقدمه و صورت اول و دوم)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «قطع» به جهت چهارم رسیدیم؛ آیا شارع میتواند قطع به حکمی را در موضوع همان حکم اخذکند یا محال است؟
مقدمه: تحریر محل نزاع
برای این که این بحث روشن بشود، یک مقدمهای را دربارهی «قطع» و «حکم» ذکرکنم، بعد وارد اصل بحث بشویم.
امر اول: مراد از قطع
مقطوع بالذات و بالعرض
امر اول راجع به «قطع» است؛ قطع، اعتقاد جزمی است، یک حالت ذهنی و روانی است. در هر قطعی، حتماً یک «مقطوع» داریم؛ نمیتوانیم بگوییم: قطع داریم ولی مقطوع نداریم. مقطوع دائماً بر دو قسم است: مقطوع بالذات، و مقطوع بالعرض. مقطوع بالذات، در افق ذهن و نفس ماست. مقطوع بالذات، آیا مفهوم است یا غیرمفهوم؟ رابطهاش با قطع اتحاد است یا تباین؟ اینها به درد اصولی نمیخورد و لذا بررسی نمیکنیم، مگر این که یک مناسبتی پیدابشود. پس مقطوع بالذات، همان متعلَّق قطع، در افق نفس و ذهن ماست. موطن «مقطوع بالذات» با موطن «قطع»، یکی است؛ که همان ذهن ماست.
وجود واقعی یا وهمی
مقطوع بالعرض، همان عدالت زید است. «عدالت زید» که مقطوع بالعرض است، از دو حال خارج نیست: وجود واقعی دارد، یا وجود وهمی دارد. وقتی قطع داریم به عدالت زید، جناب زید، یا عادل است یا نیست. اگر عادل باشد، عدالت زید، واقعی است. و اگر فاسق باشد، عدالت زید وهمی است. پس موطن مقطوع بالعرض، یا عالم واقع است یا عالم وهم است.
انحاء اخذ قطع در موضوع حکم
شارع مقدس میتواند «قطع» را که یک پدیدهی تکوینی است، در موضوع حکم خودش اخذکند. این «قطع» را که در موضوع خودش اخذمیکند، تارتاً نظر به «مقطوع» نمیکند؛ میگوید: «إذا قطعتَ بشیءٍ فتصدّق» و اصلاً برایش مهم نیست که مقطوع چی باشد؛ نه مقطوع بالذات برایش مهم است و نه مقطوع بالعرض.
تارتاً مقطوع بالذات را درنظرمیگیرد و میگوید: «إذا قطعت بحیاة الولد فتصدّق»؛ اصلاً مقطوع بالعرض را درنظرنمیگیرد، خود مقطوع بالذات برایش مهم است.
گاهی مقطوع بالعرض را هم درنظرمیگیرد؛ یعنی مقطوع بالعرض باید واقعی باشد، مثلاً میگوید: «إذا علِمتَ بحیاة الولد فتصدّق»، این «علم» یعنی «قطع مصیب به واقع». در این صورت اگر بعد از این که این قطع در افق نفس ما پیداشد صدقه ندادیم و بعداً هم فهمیدیم که قطعمان مصیب نبوده، فقط تجرّی کردهایم؛ چون موضوع حکم شارع محقق نبودهاست.
مقطوع مأخوذ در موضوع، حکم شرعی است
گاهی وقتها مقطوع بالذات یا بالعرض که مد نظر شارع است، ممکن است یک حکم شرعی باشد؛ مثلاً میگوید: «إذا قطعتَ بوجوب الصلاة علیک، فتصدّق.». گاهی مقطوع بالعرض را مد نظر میگیرد و مثلاً میفرماید: «إذا علمتَ بوجوب الصلاة علیک، فتصدّق.».
بحث ما، در جایی است که مولا «قطع به حکم شرعی» را در موضوع حکمش اخذکرده، لکن نظر به مقطوع بالعرض دارد؛ یعنی ناظر به جایی است که قطع ما مصیب است. از «قطع مصیب» تعبیرمیکنیم به «علم»، لذا عنوان این جهت را هم «علم» عرض کردیم. پس مقطوع بالعرض باید در عالم واقع موجود باشد؛ اگر فقط در عالم وهم باشد، آن قطع، موضوع حکم نیست.
حکم اول و حکم دوم
در مانحنفیه، این قطع یک متعلَّقی دارد که حکم شرعی است. مراد ما از «حکم شرعی» مقطوع بالعرض است، این حکم را «حکم اول» میگوییم. یک حکم دومی هم داریم که «قطع» به عنوان موضوع آن حکم اخذشده، این «حکم دوم» است. مثلاً مولا میفرماید: «إذا قطعتَ بوجوب الصلاة علیک فتصدّق.»، دو وجوب داریم: یکی وجوب صلات که حکم اول ماست و همان مقطوع و معلوم بالعرض است، یکی هم وجوب تصدق داریم که حکم دوم ماست و در موضوع حکم دوم «قطع» اخذشده اما در موضوع حکم اول «قطع» اخذنشدهاست؛ شارع «صلات» را بر مطلق «مکلف» واجب کرده، نه بر «مکلف قاطع». این قطع است که در این جهت میخواهیم وارد بحث از آن بشویم.
در پرانتز بگوم؛ همانطور که قبلاً هم گفتهام، این بحثها، بحثهای کاربردی نیست. ولی اصولیین دقتهایی در آن کردهاند که خیلی از جاها جلوی مغالطات ذهن ما را میگیرد. به همین خاطر است که این مقدمات را دارم توضیح میدهم.
امر دوم: حکم
جعل و مجعول
«حکم» در لسان اصولیین، اسم است برای دو چیز: حکم کلی، و حکم جزئی. در مدرسهی میرزا، اسم حکم کلی را «جعل» گذاشتند و اسم حکم جزئی را «مجعول» گذاشتند، «حکم فعلی» هم به آن میگویند. مثلاً وجوب الحج علی المکلف المستطیع، حکم کلی یا جعل است. از این حکم کلی، تارتاً به صورت مفهومی تعبیرمیکنند و گاهی هم به صورت یک قضیه. «وجوب الحج علی زید» یا به تعبیر دیگر «الحج واجب علی زید»، حکم جزئی است.
مرادمان فقط مجعول است
این که گفتیم: «قطع به حکم در موضوع حکم اخذبشود»، در هر دو «حکم» مرادمان فقط «حکم جزئی» و «مجعول» است. چرا دومی مراد ماست؟ به دو جهت: یکی این که تمام آن اشکالات عقلی وقتی پیدامیشود که علم به «مجعول» را در موضوع قراربدهیم، علم به «جعل» مشکلی ندارد. جهت دومش این است که ما وقتی مشکل را در «مجعول» حل کنیم، حل مشکل در «جعل» خیلی راحت است.
لکن این را دقت کنید که آن اصولیینی که تعمیم دادهاند و هم قطع به «مجعول» را بحث کردهاند و هم قطع به «جعل» را، مثل مرحوم آقای صدر و مرحوم آقای خوئی، مرادشان در حکم اول است یعنی متعلَّق القطع. مراد از «حکم» در حکم دوم فقط «مجعول» است.
ما برای این که بحثمان روشن باشد، حکم اول را هم «مجعول» قرارمیدهیم؛ چون تمام آن نکات مشکله، در جایی است که هر دو حکم «مجعول» باشد؛ اگر آن مشکل را توانستیم حل کنیم، در «جعل» مشکلی نداریم. در اثناء هم اشاره خواهیم کرد که «علم به جعل» هیچ مشکلی ندارد که اخذ در موضوع حکم بشود.
حکم ظاهری و واقعی
در «اصول» حکم به دو قسم تقسیم میشود: حکم واقعی و حکم ظاهری، در «حکم اول» و «حکم دوم» آیا مراد حکم واقعی است؟ یا اعم از حکم واقعی و حکم ظاهری است؟
در حکم اول که مقطوع بالعرض است، مراد «حکم واقعی» است. اما مراد از «حکم» در حکم دوم، اعم از حکم واقعی و حکم ظاهری است. ولکن چون حکم ظاهری مشکلش کم است و بعداً هم یک بحث مستقل در جمع بین احکام ظاهری با احکام واقعی دارد، لذا مرادمان از حکم دوم هم دقیقاً همان حکم واقعی است. پس مراد ما از «حکم اول» مجعول است و حکم واقعی، و مراد ما از «حکم دوم» مجعول و حکم واقعی است.
خلاصه
پس طبق مقدمهی اول، بحث ما در جایی است که اولاً قطع به حکم شرعی تعلق گرفته باشد، و ثانیاً مصیب باشد، و طبق مقدمهی دوم، بحث ما در جایی است که اولاً هر دو حکم مجعول باشد، و ثانیاً هر دو هم واقعی باشد.
این، مقدمه بود.
بررسی این جهت در چهار صورت
علما ما فرمودهاند: اگر علم به حکمی در موضوع حکمی اخذبشود، از چهار صورت خارج نیست: صورت اول این است که حکم دوم، نسبت به حکم اول، یا متخالف است، یا متضاد است، یا متماثل است، متحد است. تمام بحث ما و آن اشکالاتی که مطرح شده، در صورت چهارم است، آن سه صورت را هم تتمیماً مطرح کردهاند.
ما هر چهار صورت را یکبهیک با مثالهایش بحث میکنیم:
صورت اول: تخالف
«متخالف است»، یعنی دو تا تکلیف جدا از هم است؛ هیچ ارتباطی بین دو حکم نیست؛ نه تضاد، نه تماثل، و نه اتحاد. مثلاً مولا بفرماید: «إذا قطعتَ بوجوب الصوم علیک، فتصدّق.».
صورت اول روشن است که هیچ اشکالی ندارد.
صورت دوم: تضاد
«تضاد» بین حکم اول و دوم وقتی اتفاق میافتد که یکی ترخیصی باشد و دیگری الزامی، یا هر دو الزامی متضاد باشند.
مثال برای ترخیصی و الزامی: «إذا قطعتَ بوجوب الصلاة علیک، فأنت مرخَّص فی ترکها.». این ترخیص، ترخیص واقعی است.
مثال برای هر دو الزامی: «إذا قطعتَ بوجوب الصلاة علیک، فهی محرمةٌ علیک.». اگر علم پیداکردی که نماز بر تو واجب است، آن نماز بر تو حرام است.
آیا شارع میتواند چنین دو جعلی داشته باشد یا محال است؟
وجه استحاله در کلام شهیدصدر: همان وجه استحالهی ردع از عمل به قطع
در بین علمای ما کسی نیست که قائل به امکان جعل دوم شدهباشد، إنما الکلام، در وجه استحاله است.
مرحوم آقای صدر در کتاب بحوث: ج4،ص99 یک استدلالی کردهاند برای استحالهی جعل دوم؛ فرمودهاند: ردع از کاشفیت و طریقیت و حجیت قطع، یا ثبوتاً یا اثباتاً محال است. در اینجا هم شارع با حکم دومش از حجیت قطع نسبت به متعلَّق خودش ردع کردهاند، پس به همان بیان قبلی، اینجا هم محال است.(1)
نقد: مانحنفیه از قبیل ردع از عمل به قطع نیست
با بیان مرحوم آقای صدر موافق نیستیم؛ در مانحنفیه «قطع» را در تکلیف اول از حجیت نینداختهایم تا مصداق «ردع از عمل به قطع» بشود؛ یعنی پیشفرض ما این است که با تکلیف دوم کاری نکردهایم که منجِّزیت قطع را نسبت به وجوب صلات از بین ببریم. اگر قطع اول از منجِّزیت بیفتد، خروج از بحث است.
1) (1) - فهذا مستحیل لأنه یعنی جعل حکم رادع عن طریقیة القطع و کاشفیته و قد تقدم انه لا یعقل لا علی أن یکون حکما ظاهریا لعدم معقولیة ملاکه فی مورد القطع و لا واقعیا للزوم التضاد و نقض الغرض علی ما تقدم شرحه فیما سبق مفصلا.
وجه مختار
ما قائل به استحاله شدیم، ولی به بیانی که بین صورت «ترخیص» با صورت «الزام» فرق هست:
تضاد الزام با ترخیص: ترخیص در معصیت
صورت «ترخیص» شارع نماز را واجب کردهاست بر مکلف و ترخیص داده در ترک نماز نسبت به مکلف قاطع. چرا این ترخیص محال است؟ چون وقتی صلات واجب منجَّز است، اگر ترخیص بدهد در ترک صلات، این ترخیص، ترخیص در معصیت است. ترخیص معصیت، عقلاً قبیح است. و صدور قبیح از خداوند، عقلاً محال است.
تضاد دو الزامی: تکلیف عاجز
مثلاً شارع بگوید: «بر هر مکلفی نماز واجب است، و بر مکلف قاطع به وجوب نماز، نماز حرام است.». در این صورت، قدرت بر امتثال هر دو تکلیف را ندارد؛ چون اگر بخواهد وجوب را امتثال کند باید نماز را اتیان کند، و اگر بخواهد حرمت را امتثال کند باید نماز را ترک کند. و تکلیف عاجز عقلاً قبیح است، و صدور قبیح از خداوند عالم محال است.
صورت سوم و چهارم، إنشاءالله برای جلسهی آینده.
موضوع: قطع (جهت رابعه: اخذ علم به حکم در موضوع حکم / صورت سوم و چهارم)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در جهت رابعه بود: اخذ علم به یک حکم در موضوع حکم. عرض کردیم چهار صورت دارد: صورت اول این بود که حکم اول و حکم دوم متخالف باشند، گفتیم: اشکالی ندارد. صورت دوم این بود که حکم اول و حکم دوم متضاد باشند، گفتیم: جعل حکم دوم عقلاً ممکن نیست.
صورت سوم: متماثل
توضیح محل نزاع
صورت سوم این است که حکم اول با حکم دوم متماثل باشد؛ مثلاً مولایی به عبدش بگوید: «إذا قطعتَ بوجوب الصلاة علیک فالصلاة واجبة علیک»: اگر علم پیداکردی که نماز بر تو واجب است، پس نماز بر تو واجب است. مولا اینجا دو وجوب و تکلیف دارد؛ تکلیف اول، وجوب صلات است که موضوعش «المکلف» است، و تکلیف دوم وجوب صلاتی است که موضوعش مکلف قاطع به وجوب صلات است. موضوع دوم نسبت به موضوع اول، اخص مطلق است. بنابراین اگر مکلف قاطع نباشد، یک وجوب دارد. اگر قاطع باشد، دو تا وجوب دارد و متعلق این دو وجوب هم فقط صلات است. اینجا میگوییم: حکم دوم متماثل حکم اول است و شخص قاطع، دو تا وجوب فعلی و دو تا طلب فعلی دارد که متعلق هر دو وجوب، صلات است. بر شخص غیرقاطع یک وجوب صلات هست، و بر شخص قاطع، دو وجوب صلات هست. جعل چنین تکلیفی آیا ممکن است یا محال است؟
دلیل بر استحاله: امتناع اجتماع مثلین
جماعتی فرمودهاند: این صورت هم محال است؛ چون باعث اجتماع مثلین میشود: دو وجوب صلات بر شخص واحد. مثل این است که این جسم، دو بیاض داشته باشد.
مناقشهی اول: اجتماع مثلین، در امور اعتباری ممکن است
بعضی جواب فرمودهاند که: استحالهی اجتماع مثلین، در امور واقعی و تکوینی است. اما این تکالیف، امور اعتباری است. و در باب «اعتباریات» اجتماع مثلین و اجتماع اضداد اشکالی ندارد؛ مثلاً اشکالی ندارد که برای این کتاب، دو تا ملکیت اعتبار بشود؛ هم برای زید اعتبار ملکیت بشود بتمامه، و هم برای عمرو اعتبار ملکیت بشود بتمامه. و گفته شده که تکلیف از امور اعتباری است، پس در اجتماع مثلین محذوری نیست.
اشکال: تکلیف، اعتباری نیست
این جواب درست نیست؛ چون تکلیف و مجعول، طلب انشائی است، و طلب از امور واقعی است نه از امور اعتباری. پس این مناقشه که «تکلیف، از امور اعتباری است، پس اجتماع مثلین محذوری در آن نیست.»، آن دلیل را ردنمیکند.
مناقشهی دوم: اجتماع مثلین لازم نمیآید
حالا که تکلیف از امور اعتباری است، آیا با مماثل خود جمع میشود یا نه؟ در مانحنفیه اصلاً «اجتماع مثلین»ی نیست؛ مولا دو طلب انشائی دارد که طلب اولش متوجه مکلف است و طلب دومش متوجه مکلف قاطع است. در مکلف قاطع، علاوه بر طلب اول، طلب دومی هم از او شدهاست. از مکلف قاطع، مولا دو طلب دارد: یکی طلب صلات به اعتبار این که مکلف است، و طلب صلات به اعتبار این که مکلف قاطع است. اشکال ندارد که یک عمل به دو اعتبار واجب باشد؛ مثل این است که نمازصبح، هم مصداق نمازصبح باشد و هم مصداق وفاء به نذر. البته در این مثال، دو عنوان مربوط به «مطلوب» است، گاهی مربوط به «مطلوبٌمنه» است؛ مثلاً اگر در یک «جعل» نمازصبح بر همه واجب بشود، و در جعل دیگری بر مردان واجب بشود، بر زید، دو نمازصبح واجب است؛ بما هو مکلفٌ تجب علیه فعلاً، و بما هو رجلٌ تجب علیه فعلاً.
فایدهی طلب دوم در اینجا این است که اگر نمازصبح بخواند، هر دو طلب امتثال میشود، و اگر نمازنخواند، هر دو طلب معصیت میشود و استحقاق دو عقوبت دارد، پس طلب دوم لغو نیست.
سؤال: شما قیود وجوب را به موضوع برمیگردانید. «إذا قطعتَ بوجوب الصلاة» هم قید وجوب است، چرا این قید را به مطلوبمنه برنمیگردانید؟
پاسخ: اول میگفتیم: قید حکم نامعقول است، بعداً برگشتیم؛ گفتیم: معقول است؛ لازم نیست قیود حکم به قیود موضوع برگردد. ما قیود حکم را به قیود موضوع برنمیگردانیم، این را توضیح دادهام.
صورت چهارم: اتحاد
صورت چهارم، جایی است که قطع به یک حکم، در موضوع همان حکم اخذشدهاست.
توضیح محل نزاع و تفاوت با صور قبل
فرق بین صورت چهارم و سه صورت قبل، در این است که در سه صورت قبل دائماً با دو حکم سروکارداشتیم، ولی اینجا با یک حکم سر و کار داریم؛ مولا میگوید: «إذا قطعت بوجوب الصلاة علیک، فالصلاة علیک واجبة.» به نحوی که فقط یک نماز واجب است. اگر دو نماز بشود، صورت سوم است. پس مکلفی که قطع و علم ندارد، نماز اصلاً بر او واجب نیست. وجوب نماز وقتی فعلی میشود که علم پیداکنیم به وجوب نماز بر خودمان. اخذ علم به حکم در موضوع همان حکم آیا ممکن است یا خیر؟
اقوال و مختار
مخالفی را نمیشناسیم؛ تا آن جایی که اطلاع داریم، آنهایی که نظراتشان به ما رسیده، گفتهاند: این که علم به حکم را در موضوع همان حکم اخذکنیم، محال است.
مرحوم آقای صدر راه حل پیدانکرده، بَدیلی پیداکرده که ربطی به این مسأله ندارد؛ فرموده: علم به جعل را در موضوع مجعول اخذکنیم، اشکالی نداد. این (که علم به جعل را در موضوع مجعول اخذکنیم) محل نزاع نیست.
ما از کسانی هستیم که قائل شدیم هیچ محذور عقلی در آن نیست؛ میشود علم به مجعول در موضوع خود مجعول اخذبشود. اینجا باید ادلهی قائلین به استحاله را ذکرکنیم و نقدکنیم و توضیح بدهم که: «چرا ممکن است؟».
ادلهی قائلین به استحاله
عمده ادلهی قائلین به استحاله سه دلیل است.
دلیل اول: دور
گفتهاند: مستلزم دور است، و دور چون محال است، پس اخذ علم هم محال است.(1) چطور مستلزم دور است؟ علم به حکم، در موضوع خودش اخذشده، فعلیت هر حکمی موقوف بر فعلیت موضوعش در خارج است. در مثال «وجوب الصلاة علی زید»، فعلیت «وجوب الصلاة علی زید فی الخارج» متوقف است بر وجود قطع زید به این وجوب، و قطع زید به این وجوب هم متوقف است بر وجوب صلات؛ اگر وجوب نباشد، علم به وجوب معنا ندارد. پس فعلیت حکم متوقف است بر فعلیت موضوعش در خارج (که از جملهی اجزاء این موضوع «مکلف قاطع» است)، و فعلیت موضوعش در خارج متوقف است بر فعلیت حکم؛ چون تا حکمی نباشد، علم به آن معنی ندارد. پس فعلیت حکم متوقف است بر فعلیت موضوع، و فعلیت موضوع متوقف است بر فعلیت حکم، و این دور صریح است. این، وجه اولی است که برای استحاله گفته شده.
مناقشهی شهیدصدر: «قطع» موقوف بر «مقطوع بالعرض» نیست
مرحوم آقای صدر در بحوث: ج4 ص99 این دلیل را نپذیرفته(2) ؛ ایشان یک طرف را قبول کرده؛ که فعلیت وجوب صلات، موقوف است بر قطع زید به وجوب. «قطع بدون مقطوع بالذات» محال است، اما «قطع بدون مقطوع بالعرض» محال نیست؛ من قطع پیدامیکنم به عدالت زید درحالیکه زید افسق فساق روزگار است، هیچ استحالهای هم ندارد. در «قطع» دائماً به مقطوع بالذات نیاز داریم، نه مقطوع بالعرض. پس مرحوم آقای صدر گفته: فعلیت حکم، موقوف بر «قطع» است، اما هیچ قطعی بر مقطوع بالعرض موقوف نیست، بلکه فقط بر مقطوع بالذات موقوف است. و مقطوع بالذات، غیر از وجوب فعلی است؛ بلکه عبارت از صورت آن وجود خارجی است در ذهن. پس اینجا یک مغالطهای شده بین مقطوع بالذات و مقطوع بالعرض؛ «مقطوع بالعرض» (یعنی «وجوب نماز»ی که موضوعش «مکلف قاطع» است) موقوف بر «قطع» است، ولی «قطع» موقوف بر «مقطوع بالعرض» نیست، فقط موقوف بر مقطوع بالذات است.(3)
1) (1) - در پرانتز بگویم: استحالهی ذاتی، خودش محال است، استحالهی وقوعی مستلزم محال است. در مانحنفیه، خودش محال نیست، بلکه مستلزم دور (محال) است، پس محال وقوعی است.
2) (2) - ان الحکم الّذی أخذ فی موضوعه العلم به، و إن کان موقوفا علی العلم، و لکن العلم به غیر موقوف علی الحکم، بل یتوقف بحسب بنائه و وجوده التکوینی علی المعلوم بالذات فان ما یقوِّم العلم هو المعلوم بالذات القائم فی نفس العالم لا المعلوم بالعرض الموجود فی الخارج ببرهان تخلفه عنه فی موارد خطأ القطع و عدم اصابته للواقع. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 102و103.
3) (3) - البته این بیان شهیدصدر، مشکل دور را فقط آن جایی حل میکند که قطع مصیب نباشد؛ چرا که در قطع مصیب، قطع متوقف بر مقطوع بالعرض است؛ ابتدا مقطوع بالعرض محقق شده، بعد مکلف به آن قطع پیداکردهاست. پس شهیدصدر باید قائل به تفصیل بشود؛ آن جایی که قطع مکلف حاصل از مقطوع بالعرض است، اشکال دور وارد است و درنتیجه مولا نمیتواند چنین جعلی انجام بدهد و قطع او را در موضوع حکم اخذکند. حاجآقا حسین مهدوی.
اشکال به این مناقشه: «علم» موقوف بر «معلوم بالعرض» است
این فرمایش، فرمایش عجیبی است از ایشان؛ درست است که «قطع، موقوف بر مقطوع بالذات است ولی موقوف بر مقطوع بالعرض نیست.»، اما «علم» موقوف بر دو چیز است: هم معلوم بالذات و هم معلوم بالعرض، و ابتدای این جهت هم گفتیم که: بحث ما، در «علم» است، نه در «قطع». علم چون «قطع مطابق واقع» است، به خلاف «قطع»، هم نیاز به معلوم بالذات دارد و هم نیاز به معلوم بالعرض دارد؛ محال است علم محقق بشود بدون معلوم بالعرض.
بنابراین اشکال «دور» را این مناقشهی مرحوم آقای صدر نمیتواند حل کند، پس اشکال «دور» را باید به یک جواب دیگری حل کرد.
مناقشهی مختار به دور: دور فقط بین علت و معلول محال است
ماحصل اشکال «دور» این بود که: فعلیت تکلیف، موقوف بر علم است، و علم هم موقوف بر فعلیت تکلیف و وجود تکلیف فعلی است. جواب این اشکال چیست؟
در فلسفه هم گفته شده که «دور» فقط در یک جا محال است؛ و آن، بین «علت» و «معلول» است. این که (الف) مبدأ وجود (ب) باشد و (ب) هم مبدأ وجود (الف) باشد، چنین دوری محال است. هر دور دیگری که درنظربگیرید، استحالهای در آن نیست. حتی در علل علمی هم دور محال نیست. و این، در فلسفه هم پذیرفته شدهاست.(1)
1) (4) - البته در «نهایة الحکمة» مرحلة هشتم فصل پنجم مرحوم علامه «دور» را به «توقف وجودی» تعریف کرده نه «توقف علت و معلول بر یکدیگر»: «اما الدور فهو توقف وجود الشیء علی ما یتوقف وجوده علیه».
در مانحنفیه، «فعلیت حکم» موقوف بر «علم» است، و «علم» هم موقوف بر «فعلیت حکم» است، این را قبول کردیم؛ یعنی اگر دور هم باشد، محال نیست؛ چون محذور «دور» در آن نیست؛ چون معنای این دور، این نیست که: «حکم، مبدأ وجود این علم است.»، و همچنین معنای این دور، این نیست که: «علم من، مبدأ وجود آن حکم است در عالم خارج.»! اما بعداً توضیح خواهم داد که دور هم نیست.
دلیل دوم: لغویت
دلیل دومی که به آن تمسک کردهاند، «لغویت» است؛ شارع فقط یک طلب دارد که موضوعش «مکلف قاطع به وجوب صلات» است. سؤال میشود که: «آیا این وجوب دوم اثر دارد یا ندارد؟»، اگر اثر دارد، چرا مولا جعلش میکند؟! اگر اثر ندارد، . فرض این است که بدون قطع به تکلیف، جعلی ندارد. چرا مولا در قاطع به تکلیف، جعل میکند؟ فرض این است که مکلفْ خودش قطع دارد به تکلیف، اگر همین قطعش محرِّک و باعث است، نیازی به جعل تکلیف بر قاطع ندارد. اگر همان قطعش محرک و باعث نیست، پس اگر هم بر این مکلف قاطع تکلیفی جعل کند، باز هم اثری ندارد. و هدف از تشریع، بعث است. پس اگر قطع مکلف به تکلیفْ او را بعث به امتثال کند، جعل تکلیف بر قاطع لغو است چون بعثْ حاصل است، و اگر قطع مکلف به تکلیفْ او را بعث به امتثال نمیکند، باز هم جعل تکلیف بر قاطع لغو است چون بعث به امتثال نمیشود. پس جعل تکلیف برای این مکلف قاطع به تکلیف، مثل جعل تکلیف برای غافل و ناسی است.
مناقشه: لغو نیست
جعل چنین تکلیفی در حق قاطع لغو نیست؛ چون
وجه اول: جعل تکلیف به همین خطاب
اولاً گاهی نفس همین تکلیف که بگوید: «الصلاة واجبة علی القاطع بوجوب الصلاة علیه»، ممکن است باعث قطع او به تکلیف بشود؛ یعنی مکلف الآن قاطع به تکلیف نیست و درنتیجه مشمول این خطاب نیست، اما با دیدن این خطاب، این توهم برای او پیدامیشود که: «این خطاب، شامل او هم میشود.»، همین که دچار این توهم میشود، تکلیف برای او فعلی میشود؛ چون قطع برای او حاصل میشود.(1) پس خروج از لغویت ممکن است.
سؤال: وقتی که قاطع به تکلیف نیست و درنتیجه موضوع این حکم نیست، چطور برایش توهم میشود که قاطع است و مشمول موضوع این حکم است؟!
پاسخ: عرض کردیم که در اذهان عرف، این عنایت نیست؛ وقتی این خطاب به اذهان عرف عرضه بشود، با یک توهم ضعیفی مبنی بر این که «او هم مشمول این خطاب است»، برایش قطع پیدامیشود به این که مشمول این خطاب است.
وجه دوم: فرق بین تجرّی و معصیت
اگر شارع تکلیف «وجوب نماز» را در حق «قاطع به وجوب نماز» جعل نکند، ترک نماز، از قاطع، «تجرّی» است. و اگر جعل کند، ترک نماز، از قاطع، «معصیت» است. و معقول است که مولا فرق بگذارد بین «معصیت» و «تجرّی»؛ یا فقط معصیت استحقاق عقوبت دارد و تجری استحقاق عقوبت ندارد، یا لااقل استحقاق عقوبت در معصیت اشدّ است. پس مولا میتواند غرضی داشته باشد در این که این مخالفت مکلف را «معصیت» قراربدهد یا «تجرّی».
1) (5) - یک مثال عرفی: فرض کنید در رسالهی عملیه نوشته شده: «هر پسری که به پانزده سال برسد، اگر بداند که نماز به او واجب است، نماز بر او واجب میشود.»، آن نوجوان پانزدهسالهای که این را میخواند، میگوید: «ای داد بیداد! اگر این را نخواندهبودم، نماز بر من واجب نبود. اما حالا دیگه چارهای نیست؛ نماز بر من واجب شد.». مقرر.
پس اخذ علم به حکم در موضوع حکم، لغو نیست.
دلیل سوم
عمده، دلیل سوم است که مرحوم آقای صدر اقامه کردهاست، کأن ایشان به این ادله راضی شده و سعی کرده دلیلی درست کند برای استحالهی اخذ علم به حکم در موضوع خود حکم. إنشاءالله دلیل و نقد آن، فردا.
موضوع: قطع (جهت رابعه: اخذ علم در موضوع حکم / نقد دلیل سوم بر استحاله)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در جهت چهام بود صورت چهارم؛ آیا مولا میتواند علم به مجعول و حکم فعلی را در موضوع همان حکم اخذکند و مثلاً بفرماید: «إذا علمت بوجوب شیء فهو علیک واجب» به نحوی که اگر علم باشد فقط یک تکلیف واجب باشد، و اگر علم نباشد واجبی هم نباشد؟ علمای ما قائل به استحاله شدهاند، به وجوهی استدلال کردهاند که عمدهی این وجوه، سه دلیل است. دلیل اول و دوم را دیروز متعرض شدم و نپذیرفتیم.
دلیل سوم: دور در مرتبهی وصول
عمده، دلیل سوم است که مرحوم آقای صدر اقامه کردهاست، در کتاب بحوث:ج4،ص103. کأنّ ایشان به این ادله راضی نشده و سعی کرده دلیلی درست کند برای استحالهی اخذ علم به حکم در موضوع خود حکم.
تقریب استدلال
ادعای ایشان این است که اگر علم به حکم در خود حکم اخذبشود، مستلزم محال است؛ آن محال، عبارت است از دور در مرتبهی وصول، نه در مرتبهی فعلیت. و چون دور محال است، پس اخذ علم هم محال است. به عبارت دیگر: اگر تکلیفی در مرتبهی «وصول» مبتلا به دور بشود، هیچگاه به فعلیت نمیرسد. و هر تشریعی که به فعلیت نرسد، محال است. این، مخلَّص کلام مرحوم آقای صدر است.
تصویر دور در مرتبهی وصول
اما چطور باعث دور در وصول میشود؟ گفته: وصول تکلیف، موقوف است بر وصول موضوع؛ شما به شرطی میتوانید قطع پیداکنید به یک تکلیف فعلی، که قطع پیداکنید به تحقق موضوع در خارج؛ اگر قطع پیداکردید که: «این مایع، خمر است.»، قطع پیدامیکنید که: «شرب این مایع، نجس است.».
مقدمهی اول: قطع به حکم، متوقف است بر قطع به موضوع
اگر تکلیف فعلی بخواهد به شما واصل بشود، باید به موضوعش قطع پیداکنید.
مقدمهی دوم: «قطع به حکم» جزئی از موضوع است
و جزئی از موضوع حرمت شرب این مایع، «قطع به حرمت» است؛ چون فرض کردهایم شارع موضوع حکمش را «قطع» قراردادهاست. پس اگر میخواهم به حرمت فعلی شرب این مایع قطع پیداکنم، باید قطع به حرمت پیداکنم.
مقدمهی سوم: قطع به قطع، قطع است
خود قطع در افق نفس، از صفات وجدانی و نفسانی است؛ علم ما به این صفات، به وجود این صفات است. پس قطع به قطع، خود قطع است؛ یعنی برای علم به صفات وجدانی لازم نیست علم دیگری پیداکنیم، بلکه نفس همان صفات نفسانی علم ماست.
نتیجه: قطع به حکم، متوقف است بر قطع به حکم
قطع به حرمت فعلیهی این مایع، موقوف است بر قطع به موضوع. و جزئی از موضوع، قطع است. پس قطع به موضوع، یعنی قطع به قطع. و چون قطع به قطع مساوق با خودقطع است، پس قطع من به حرمت قعلیه، موقوف است بر قطع به حرمت فعلیه.
طبق مقدمهی اول، حکم به شرطی در حق من فعلی میشود که قطع به موضوعش پیداکنم. و طبق مقدمهی دوم (که «قطع به حکم» جزئی از موضوع است)، حکم به شرطی در حق من فعلی میشود که قطع به موضوع و از جمله قطع به «قطع به حکم» پیداکنم. و طبق مقدمهی سوم (که قطع به «قطع به شیئی» قطع به آن شیء است)، قطع به حکم به شرطی در حق من فعلی میشود که قطع به حکم پیداکنم.(1)
1) (1) - این پاراگراف و تفکیک مقدمات از یکدیگر، از مقرر است.
توقف شیء بر خودش همان مناط دور است
و این، حقیقت «دور» را دارد؛ در دور، دو طرف را میخواهیم. ولی اینجا یک طرف داریم. چرا دور محال است؟ چون برگشت دور به توقف شیء بر خودش است. اینجا هم مناط استحالهی دور میآید.
جعل تکلیف دوری و غیرقابل فعلیت، لغو و محال است
بنابراین چنین تکلیفی، در خارج قابل فعلیت نیست. و هر تکلیفی که، جعلش لغو است. و چون لغو بر مولا محال است، پس چنین جعلی هم عقلاً محال است.
اشکالات
این، بیانی است که مرحوم آقای صدر خیلی زحمت کشیده که این دلیل را درست کرده. وقتی یک بیانی پیچیده میشود، معلوم میشود مشکلی دارد. شاید بشود گفت: اضعف ادلهی بر استحاله، همین دلیل ایشان است؛ یعنی دلیلی است بسیار پراشکال، فعلاً فقط متعرض چهار اشکالش میشوم.
اشکال اول: نقض مقدمهی اول
این که فرمودند: وصول حرمت فعلیه، موقوف بر وصول موضوع است، درست نیست؛ ممکن است بدون وصول موضوع تکلیف به ما واصل بشود. مثلاً انسان معصومی به من میگوید: «شرب این مایع، بر من حرام است.»، من قطع پیدامیکنم بر حرمت شرب فعلی این مایع. موضوع این حرمت چیست؟ آیا نجس است؟ غصبی است؟ مسکر است؟ مضرّ است؟ موضوع حکم را اصلاً نمیدانم.
اشکال: موضوعش «هذا المائع» است.
پاسخ: «هذا المائع» که نمیتواند موضوع باشد. آیا شما احتمال میدهید که شارع یک تکلیف جزئی دربارهی شخص شما جعل کرده و امام دارد از آن خبرمیدهد؟!
اشکال: علم اجمالی دارم که یکی از همینهاست.
پاسخ: علم اجمالی ندارم؛ ممکن است قطع داشته باشم که سمّ نیست.
تطبیق بر مقام: من قطع دارم به حرمت شرب این مایع بر خودم، و فرض کردهایم که قطع جزء موضوع است. فعلیت تکلیف، به فعلیت موضوعش است. موضوعش که «قطع» است در افق نفس من حاصل شده، پس حرمت در حق من فعلی میشود بدون این که قطع به موضوع داشته باشم که «قطع» هم جزئی از موضوع است.
فیالجمله قبول کردیم که وصول حکم موقوف بر وصول موضوع نیست، احتیاجی نیست که به موضوعش ملتفت باشم.
پس این که فرمودند: «وصول حکم فعلی، موقوف بر وصول موضوع است.»،
پس ممکن است علم به فعلیت پیدابشود بدون علم به موضوع.
اشکال دوم: نقض اول به مقدمهی سوم (تفاوت متعلَّق دو قطع)
ایشان فرموند که: قطع به قطع، در افق نفس، عین قطع است. مثلاً اگر من قطع دارم به عدالت زید، قطع به قطع به عدالت زید، عین قطع است. شما قطع دارید که الآن روز است، و قطع دارید به این که قطع دارید الآن روز است، این دو، دو قطع است با دو متعلَّق.
این تفاوت معلَّقها در «شک» واضحتر است؛ من شک دارم به عدالت زید، و قطع دارم به شک به عدالت زید.
پس این که فرمودند: «قطع به قطع، عین القطع است.»، درست نیست؛ چون این دو، دو قطع کاملاً متمایز است با دو متعلَّق. اگر اشکال فقط همین باشد، محذور این صورت، توقف شیء بر نفسه نیست، بلکه واقعاً دور است.
اشکال سوم: نقض دوم به مقدمهی سوم (بحث ما در علم حصولی است)
یک اشارهای میکنم، نمیخواهم خیلی وارد بحثش بشوم. ایشان فرمودند: همهی صفات وجدانی (که عارض بر نفس ما میشود) مثل غضب و اراده، معلوم است بحضوره نه بصورته؛ یعنی علم ما به صفات وجدانی، علم حضوری است، نه علم حصولی. این فرمایش ایشان دو تا جای تعلیق دارد:
اولاً بحث ما در علم حصولی است
یک تعلیقهاش که به بحث ما مربوط میشود، این است که این که «معلوم است»، نه به معنای علمی است که از انقسامات «علم» و «قطع» است. این که اینجا میگوییم: «معلوم است»، آن «قطع»ی که در موضوع است، علم حصولی است. درحالیکه قطع به قطع علم حضوری است.
یک مغالطهی کوچکی شده؛ علم داریم به قطع به حرمت شرب، این علم، حضوری است نه حصولی. نباید این علم را از انقسامات قطع بگذاریم. ما علم حصولی را به مصیب و غیرمصیب تقسیم میکنیم، نباید از اقسام این علم حصولی، علم حضوری را ذکرکنیم. پس نمیتوانید بگویید: «قطع به قطع، قطع است.»؛ چون «قطع به قطع» علم حضوری است.
ثانیاً ادراک ما نسبت به قطعمان به علم حصولی است
آن نکتهای که گفتم به آن اشاره میکنم، این است که ما از کسانی هستیم که قائلیم ادراک ما نسبت به صفاتِ وجدانمان، به علم حصولی است؛ احساس گرسنگی در ما حاضر است، اما اگر میخواهیم به آن آگاه بشویم، آگاهی ما به معلوم حضوری ما، از طریق صورت ذهنی و علم حصولی است. ممکن است این دیوار علم حصولی نداشته باشد ولی علم حضوری داشته باشد. علم حضوری، به اصطلاح امروز، وقتی مانیتور و رؤیت میشود که تبدیل و ترجمان بشود به یک علم حصولی. این، یک بحث فلسفی است؛ اشاره کردم که بگویم: اصل این مبنا را قبول نکردیم. ولی اگر مبنا را تسلّم کنیم، آن اشکال قبلی بر ایشان وارد است؛ که مغالطه شده بین معلوم و مقطوع. آگاهی و شعور، فقط مختص به «علم حصولی» است.
اشکال چهارم: اشکال به استدلال و نتیجهگیری از مقدمات
اشکال چهارم این است که ایشان از این استدلال صراحتاً نتیجه گرفته که: «پس هیچگاه این تکلیف به فعلیت نمیرسد.». اگر از همهی اشکالات هم صرف نظر کنیم، نتیجهی استدلال ایشان این است که این حرمت، هیچوقت به تنجّز نمیرسد؛ چون «وصول» در «تنجّز» دخالت دارد نه در «فعلیت».
لذا به نظر من، اضعف وجوه، همین وجهی است که مرحوم آقای صدر فرمودهاست.
دلیل بر امکان
ادلهای که ذکرکردهاند، بیش از این سه تاست، ولی عمدهی ادله، همین سه دلیل بود. بارها گفتهام که ابطال دلیل، ابطال مدعا را به دنبال ندارد. پس برای اثبات مدعا که اخذش ممکن است، باید استدلال کنیم، إنشاءالله فردا واردمیشویم در استدلال و اثبات امکان، و بلکه مواردی که در فقه واقع شدهاست.
موضوع: قطع (جهت رابعه: اخذ علم در موضوع حکم / تصویر امکان)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت در این بود که: آیا علم به حکم (یعنی مجعول) را میشود در موضوع همان حکم اخذکرد یا عقلاً محال است؟ مشهور بین علمای ما این است که عقلاً محال است، به ادلة عدیدهای هم استدلال کردهاند، به سه دلیل عمده متعرض شدیم و گفتیم که این ادله نزد ما تمام نیست.
ما از کسانی هستیم که قائیلم هیچ محذوری ندارد و ممکن است؛ امروز میخواهم این امکان اخذ را توضیح بدهم.
مقدمه
برای ورود به بحث باید مقدمهای را بحث کنم راجع به قطع و علم.
نکتة اول: تعریف مجدد قطع و علم
قطع و علم، بر اساس تعریف پذیرفتهشده، عبارت است از اعتقاد جزمی و صددرصد. به متعلَّق قطع در افق نفس «مقطوع بالذات» میگویند، و به متعلق قطع در عالم خارج «مقطوع بالعرض» میگویند، به عدالت زید در عالم خارج «مقطوع بالعرض» میگویند. بود و نبود مقطوع بالعرض، تأثیری در قطع من ندارد؛ مقطوع بالعرض، مقوِّم قطع من نیست. آن چیزی که مقوِّم قطع من است، مقطوع بالذات است؛ قطع، به متعلَّق نیاز دارد، قطع بدون مقطوع بالذات محال است.
«علم» حصهای از «قطع» است؛ بر اساس تعریف، به حصهای از «قطع» که مقطوع بالعرض در خارج موجود است، علم میگوییم. پس در «علم» علاوه بر این که مقطوع بالذات لازم است، مقطوع بالعرض هم لازم است؛ چون «علم» عبارت است از «قطع مطابق با واقع». پس در «علم» مقطوع بالذات عقلاً لازم است (چون قطع بدون متعلق محال است)، و مقطوع بالعرض بر اساس تعریف لازم است.
نکتة دوم: نسبت زمانی بین «قطع» با «مقطوع بالعرض»
در اینجا یک سؤال مهمی مطرح میشود؛ در «علم» وجود «مقطوع بالعرض» را ضروری دانستیم، مقطوع بالعرض آیا حدوثش قبل از وجود قطع لازم است؟ یا همین که «در آنِ حدوث قطع موجود باشد» کافی است و لازم نیست در آنِ قبلی هم بودهباشد؟
«قطع» از حوادث است؛ یعنی موجود مسبوق به عدم است، چون ما که قاطعیم از حوادثیم. پس قطع ازلی نداریم. وجود مقطوع بالعرض به سه نحو ممکن است: تارتاً قبل از حدوث قطع، تارتاً همزمان است، و ثالثةً بعد از قطع.
قبل از حدوث قطع
وقتی قطع داریم به وجود باریتعالی، این قطع «علم» است؛ در اینجا مقطوع بالعرض قبل از قطع موجود است.
همزمان با حدوث قطع
اما اگر قطع پیداکنم به عدالت زید درحالیکه آنِ حدوث قطع به عدالت زید، همان آنِ حدوث عدالت زید باشد، بر اساس تعریف علم، این قطع اسمش علم است.
بعد از حدوث قطع
صورت سوم، مثل این است که من الآن قطع پیداکردم به عدالت زید در حالی که زید فاسق است، یک ساعت بعد زید توبه میکند و عادل میشود، این قطع من در یک ساعت اول متصف به «علم» نبود فقط «قطع» بود، بعد از توبة زید، هم قطع بود و هم علم.
نتیجه: امکان همزمانی علم و معلوم بالعرض
پس در «قطع» مقطوع بالعرض لازم است که در آنِ حدوث قطع موجود باشد؛ اعم از این که همزمان ایجادبشوند و یا حتی مقطوع بالعرض بعد از قطع حاصل بشود.
و چون «علم» قطعی است که متعلقش موجود باشد، پس «علم» اعم است از این که آن متعلق، در آنِ اتصاف قطع به علم ایجادشدهباشد یا قبلاً ایجاد شده باشد.
اولاً اخذ قطع در موضوع ممکن است
فرض کنید مولایی فقط همین دو تکلیف را به عبدش بگوید که: «إذا قطعت بوجوب شیء علیک، فهو واجب. و إذا قطعت بحرمة شیء علیک، فهو حرامٌ.»، «علیک» را اضافه کردم تا اشاره به فعلیت تکلیف داشته باشد. در این اخذ قطع آیا شما محذوری میبینید؟! واضح است که محذوری در این دو تکلیف نیست؛ چون میشود قطع باشد ولی مقطوع بالعرض نباشد. وقتی که این محذوری نداشته باشد، پس آنِ حدوث قطع شما، آنِ فعلیت تکلیف است؛ چون در علم اصول مفروغٌعنه است که فعلیت هر تکلیفی به فعلیت موضوعش است؛ یعنی آنِ حدوث موضوع، آنِ فعلیت تکلیف است. در یک آن، هم قطع حادث میشود، و هم وجوب و حرمت فعلی میشود.
اگر مولا چنین تکلیفی در حق من جعل کند که: «إذا قطعت بحرمة شیء علیک، فهو حرام»، و اگر تکلیف دیگری جعل نکند، اما من به اشتباه قطع پیداکنم که شرب این مایع بر من حرام است، همین که قطع پیداکردم که شرب این مایع بر من حرام است، آنِ حدوث قطع من به حرمت شرب این مایع، آنِ فعلیت این حرمت است. همان آنِ حدوث قطع، آن فعلیت تکیلف است.
ثانیاً این قطع همیشه علم است
این قطع من آیا از افراد علم هست یا نیست؟ این قطع من، در همان آنِ حدوثش به صورت «علم» حادث شد؛ چون با آنِ حدوث مقطوع بالعرض یکی است. نه تنها این قطع، از افراد علم است، بلکه محال است «علم» نباشد؛ یعنی اگر مولا چنین تکلیفی تشریع کند که موضوعش «قطع» است، محال است که این موضوع ما، در فردی غیر از «علم» حادث بشود. پس اگر قطعی را در خطابش اخذکرد، یقیناً از افراد علم است؛ چون آنِ حدوث قطع، دائماً آنِ حدوث تکلیف فعلی است. پس اگر قطع را اخذکند، محال است که آن قطع محقق بشود و علم نباشد.
ثالثاً پس علم را هم میتواند در موضوع حکم اخذکند
اگر شارع بخواهد علم را در موضوع تکلیف فعلی اخذکند، کافی است که در خطابش «قطع» را اخذکند. و اگر قطع را اخذکند، درست است که بگوییم: «علم اخذشده»؛ چون هر قطعی که حادث بشود، به صورت «علم» حادث میشود. پس اگر شارع مقدس بگوید: «إذا قطعتَ بحرمة شیء علیک فهو حرام»، هم میتوانیم بگوییم: «قطع اخذشده»، هم میتوانیم بگوییم: «علم اخذشده». اگر گفت: «إذا علمت بحرمة شیئ علیک، فهو حرام علیک»، یعنی اگر قطعی در افق نفست پیدابشود که مطابق خارجی داشته باشد، بر تو حرام است، و چنین چیزی هم ممکن است؛ چون اگر قطعی در افق نفس حاصل بشود، علم است. پس اگر شارع بگوید: «إذا قطعت بحرمة شیء فهو حرام علیک»، این درواقع اخذ علم است در موضوع؛ چون هر مصداقی که برای این قطع حادث بشود مصداق علم است.
اگر بگوید: «إذا علمت»، مخاطب دچار سردرگمی میشود.
پاسخ: بحث ما ثبوتی است، اشکال شما لفظی است. مولا وقتی میخواهد «علم» را در موضوعش اخذکند، میتواند برای این که عبدش به قول شما سردرگم نشود بگوید: «إذا قطعتَ بحرمة شیء فهو حرام علیک.».
إنشاءالله در جلسة آینده توضیح میدهم که اصلاً دور نیست.
موضوع: قطع (جهت رابعه: اخذ علم درموضوع / تصویر عدم دور و حل عویصههای اصولی و فقهی)
خلاصه مباحث گذشته:
عرض کردیم که هیچ محذوری نداریم در این که علم به حکم در موضوع همان حکم اخذبشود. و توضیح دادیم که تمام نکته در این است که: باید در آنِ حدوث علم، معلوم بالعرض هم موجود باشد، و همین که علم یا قطع را در موضوع اخذکنیم، آنِ حدوث قطع، آنِ فعلیت تکلیف است. پس مولا میتواند بگوید: «إذا علمت بوجوب علیک فهو واجب علیک» و هیچ محذوری هم نداشته و آنِ حدوث قطع، تکلیف بر او فعلی میشود و هر قطعی که محقق میشود، مصداق علم است؛ چون گفتیم که شرط نیست که معلوم بالعرض قبل از علم باشد، بلکه کافی است که در آنِ حدوث علم، معلومْ موجود باشد. در مانحنفیه هم همین که قطع برایش پیدامیشود که مثلاً شرب این مایع بر او حرام است، آنِ حدوث قطع، آنِ حدوث حرمت فعلی است. وقتی که تکلیف در حقش فعلی باشد، این قطعش به تکلیف، علم است. این، توضیحی بود که دیروز دادم.
تصویر اخذی که دور نیست
گفتیم که آن دوری که میگویند محال نیست، فقط دور علّی است، در غیر علت و معلول محال نیست. و الا (اگر دور در غیر از علت و معلول هم محال باشد)، محال است کسی قطع پیداکند؛ علما گفتهاند: «وجود قطع، موقوف بر وجود مقطوع بالذات است، و وجود مقطوع بالذات موقوف بر وجود مقطع است.»، اگر این دور باشد و محال باشد، پس محال است کسی قطع پیداکند.
پس اگر اخذ علم در موضوع حکم دور باشد، هیچ محذوری ندارد. اما یک راهی داریم برای این که علم را به نحوی در موضوع حکم اخذکنیم که دور لازم نیاید؛ به این نحو که شارع به جای این که در مرحلهی انشاء عنوان «علم» را اخذکند، عنوان «قطع» را اخذکند. در اینجا اگرچه آنچه برای شارع مهم است، واقعِ «علم» است، ولی درواقع «قطع» را اخذکردهاست، دور معی هم لازم نمیآید؛ چون وجود مقطوع بالعرض موقوف بر وجود قطع است، ولی وجود قطع موقوف بر وجود مقطوع بالعرض نیست، بلکه فقط موقوف بر مقطوع بالذات است، و لذا دوری نیست.
نگویید: «این، علم نیست، قطع است.»؛ چون چنین قطعی حتماً در ضمن «علم» محقق میشود. پس برای این که دور لازم نیاید، شارع میتواند به جای عنوان «علم» در خطاب انشاء از عنوان «قطع» استفاده کند. پس اگرچه در خطاب انشاءش از لفظ «قطع» استفاده کرد، ولی هر قطعی که حادث بشود «علم» است. پس اگرچه غرضش به «تقیید به علم» تعلق گرفتهاست، لکن با تقیید خطاب انشائی به «قطع» همان غرض برآورده میشود. پس هیچ فرقی ندارد؛ شارع، هم میتواند در خطابش «قطع» را اخذکند و هم میتواند «علم» را اخذکند، اما اگر میخواهد دور لازم نیاید، میتواند «قطع» را اخذکند.
بنابراین اخذ علم به یک حکم در موضوع آن حکم هیچ محذوری ندارد.
حل دو عویصه در اصول و فقه
مشهور علما که قائل به استحالهی اخذ علم در موضوع شدهاند، سعی کردهاند دو عویصه را پاسخ دهند؛ چون این عویصه، مبتنی است بر نظریهی مشهور که استحالهی اخذ علم در موضوع حکم است.
عویصهی اصول: تکلیف غافل
شرایط تکلیف
عویصهای که در علم «اصول» است، توجیه تکلیف غافل است. مشهور بین فقهای ما این است که شرایط عامهی تکلیف چهارتاست: بلوغ، عقل، قدرت، و التفات. پس التفات شرط فعلیت تکلیف است، شرب خمر در حق غافل حرمت فعلی ندارد.
افراد قلیلی قائلند که شرایط عامه سه تاست: بلوغ، عقل، و قدرت، التفات شرط تنجز است نه شرط فعلیت. خود ما تابع این دستهی قلیل هستیم.
تقریب عویصه
روی نظر رایج و مشهور در علم «اصول» که یکی از شرایط تکلیف «التفات» است، اگر اخذ علم محال باشد، اخذ التفات هم محال است؛ چون تحقق التفات به تکلیف، موقوف بر وجود تکلیف فعلی است، و تکلیف فعلی موقوف بر التفات است؛ عین «علم» میشود. روی نظر مشهور، به تهافت برمیخوریم؛ از طرفی میگویند: اخذ علم محال است، از طرف دیگر میگویند: اخذ التفات محال نیست. البته این بحث، در احکام تکلیفی است، نه وضعی.
تلاش بزرگان برای حل این عویصه
این عویصه را چطور باید حل کرد؟ مرحوم آقای صدر متعرض این عویصه نشده؛ شاید چون «التفات» را شرط فعلیت تکلیف نمیداند.
اما مرحوم استاد ما آقای تبریزی این عویصه مدتی ذهنش را مشغول کردهبود، و از رأیاش هم دست برنداشت و تا آخر معتقد بود که «التفات» شرط فعلیت تکلیف است، و تا آخر معتقد بود که اخذ علم به حکم در موضوع همان حکم محال است، و یک مدتی هم ذهن ایشان مشغول بود، یادم نیست ایشان این عویصه را حل کرد، و یادم نیست که اگر حل کرد، حلش چی بود. یک حل نادرستی در ذهنم هست که یادم نیست از ایشان شنیدم یا غیر ایشان.
مرحوم آقای تبریزی التفاتش به این مسألهی اصولی از کانال دیگری بود؛ ایشان فرمودند که: «ناسی و غافل، تکلیف فعلی ندارد.»، از اینجا منتقل شدند به این عویصه که: «غافل چطور تکلیفش فعلی میشود؟!».
حل از طریق قول به امکان اخذ علم در موضوع
اگر گفتیم: «اخذ علم در موضوع تکلیف، محال نیست.»، همان بیان در عدم استحالهی اخذ التفات در موضوع حکم هم میآید. اما اگر کسی بگوید: «اخذ علم در موضوع محال است»، در التفات هم باید همین را قائل بشود. پس کسانی که قائلند «التفات» شرط فعلیت تکلیف است، این معضله را باید حل کنند.
عویصههای فقه
فروعی در فقه داریم که مختص به عالمین است؛ یا «علم» اخذشده یا «عدم علم».
مسألهی اول: بر مسافری قصر واجب است که عالم به وجوب قصر است؛ اگر عالم نباشد، جامع بین قصر و تمام بر او واجب است. پس موضوع وجوب قصر، علم به وجوب قصر است.
مسألهی دوم: مسافری که عالم به وجوب افطار نیست، صوم بر او واجب است. پس موضوع وجوب صوم، عدم علم به وجوب افطار است.
مسألهی سوم: در نمازصبح جهر در قرائت بر کسی واجب است که عالم به وجوب جهر است؛ اگر عالم نباشد، جهر بر او واجب نیست، تخییر عقلی دارد که اخفاتاً بخواند یا جهراً. اگر جاهل اخفاتاً بخواند، واقعاً درست است، نه این که به حدیث «لاتعاد» درست باشد. پس موضوع وجوب جهر، علم به وجوب جهر است. سؤال شده که: چطور «جهر» بر «عالم به وجوب جهر» واجب است؟ این عویصه مطرح بوده.
جواب شهیدصدر: اخذ علم به جعل در موضوع
مرحوم آقای صدر از این عویصه جواب دادهاند به این که در این فروع فقهیه، علم به جعل اخذشده، نه علم به مجعول؛ یعنی همین که انسان عالم بشود به این که در نمازصبح جهر بر مردان واجب است، تکلیف فعلی پیدامیکند به وجوب جهر بر خودش. آن که محل بحث است و اخذش در موضوع محال است، علم به مجعول (یعنی حکم جزئی) است، نه علم به جعل و حکم کلی؛ اشکالی ندارد که علم به حکم کلی را اخذنکند.
جواب ایشان مشکل را حل نمیکند
خارجاً(1) از شاگردان ایشان شنیدم که به این حلشان خیلی منبسط بودهاند. مرحوم آقای صدر، از بس دقت کردهبود و انبساط خاطر پیداکردهبود، غفلت کردهبود که پاسخش بر تمام مصادیق مانحنفیه منطبق نمیشود و عویصهی فقهی را نمیتواند در تمام صور حل کند.
جواب ایشان، مشکل را حل نمیکند؛ چون اگر علم به جعل داشته باشم اما التفات به مجعول نداشته باشم، وجوب در حق من نمیآید؛ من الآن در حال نمازصبح هستم و میدانم که: «بر رجال در نمازصبح واجب است»، ولی غفلت کردم از این که: «دارم نمازصبح میخوانم»، یا فکرمیکنم: «این نمازی که دارم میخوانم، نمازظهر است.»؛ چون فقط در افتتاح قصد اعتبار لازم است. در این صورتها این نماز واقعاً درست است با این که عالم به جعل است.
اشکال: صحت نماز، به خاطر حدیث «لاتعاد» است
إن قلت: صدر میتواند در دفاع از خودش بگوید: این که فقها گفتهاند: «صحیح است»، به خاطر حدیث «لاتعاد» است نه این که وظیفهاش جامع بین جهر و اخفات است.
1) (1) - ظاهراً منظور استاد، خارج از متن بحوث است.
پاسخ: مثال روزه
قلنا: مثال را عوض میکنیم؛ مسافر میداند که: «وظیفهی مسافر، قصر است.»، اما غافل است از این که «مسافر است» و چهاررکعتی میخواند، اینجا حدیث «لاتعاد» نمیآید. من باید بدانم که وظیفهی من قصر است؛ باید علم به مجعول داشته باشم تا وظیفهام قصر یا اتمام باشد. پس در این عویصههای فقهی، علم به مجعول اخذشده، نه علم به جعل.
نتیجه: حل این عویصهها به اخذ علم به مجعول است در موضوع حکم
پس بنابراین حل این دو عویصه، فقط به این است که بگوییم: «اخذ علم در موضوع، ممکن است.»؛ هم عویصهی اصولی حل میشود، و هم عویصهی فقهی در این مسألهها حل میشود و هیچ محذوری هم لازم نمیآید.
إنشاءالله جلسهی آینده وجوب موافقت التزامیه را توضیح میدهم.
موضوع: قطع (جهت خامسه: موافقت التزامیه / و جهت سادسه: حجیت دلیل عقل)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «قطع»، از بحث «جهت رابعه» یعنی «اخذ حکم در موضوع» فارغ شدیم، بحث امروز ما جهت خامسه است:
الجههی الخامسهی فی وجوب الموافقهی الالتزامیهی
وقتی که اطاعت مولا و خداوند عقلاً واجب است، موافقت عملیه با تکالیف شرعیه عقلاً واجب است، آیا موافقت التزامیه با تکلیف شرعیه هم عقلاً واجب است؟
توضیح موافقت التزامیه
افعال ما انسانها دو گونه است: جوارحی مثل حرکت دست و پا، جوانحی مثل تخیّل و تفکّر.
گفتهاند: موافقت التزامیه، این است که ما عقدالقلب پیداکنیم نسبت به تکلیف، و نسبت به این خاضع و خاشع باشیم، رضایت داشته باشیم، انقیاد داشته باشیم. مثلاً موافقت عملیه این است که نمازبخوانیم، و موافقت التزامیه این است که نمازخواندن را واجب بدانم. من اگر قلباً در مقام استنکار بربیایم، با این تکلیف موافقت التزامیه نکردهام، اگرچه در مقام عمل نماز را میخوانم؛ چون موافقت التزامیه، انقیاد و عقدالقلب است، و این موافقت هم اختیاری و ارادی است.
سؤال: آیا همان ایمان است؟
پاسخ: «ایمان» را در «اعتقادات» میآورند؛ مثل ایمان به توحید یا معاد.
مناقشه: ما چنین چیزی را وجدان نمیکنیم
این موافقت قلبیه و انقیاد نفسانی، هیچکدام را ما نمیفهمیم. ما یک چیز بیشتر در افق نفسمان نیافتیم؛ و آن، همان اعتقاد و تصدیق است.
سؤال: آیا ایمان چیزی غیر از تصدیق است؟!
پاسخ: علم را تقسیم میکنند به تصور و تصدیق، ما نمیتوانیم به جز «تصدیق» چیز دیگری به نام «ایمان» در درون خودمان بیابیم!(1)
سؤال: آیا مراد از موافقت التزامیه رضایت نفسانی نیست؟
پاسخ: خیر؛ مراد از موافقت التزامیه راضیبودن نیست، به علاوهی این که رضایت اختیاری نیست.
سؤال: تصدیق آیا تشکیکی نیست؟
پاسخ: اعتقاد ظنی و جزمی، تصدیق است. مشهور گفتهاند: اعتقاد جزمی، مقول به تشکیک نیست.
سؤال: موافقت التزامیه آیا تصمیم نیست؟
پاسخ: اولاً تصمیم بر عمل، اختیاری نیست. ثانیاً ظاهراً مرادشان «تصمیم» نیست. کلمهی مبهمی به کار بردهاند: خضوع نفسی، خضوع قلبی.
سؤال: «و لایجدوا فی انفسهم حرجاً مما قضیتَ» نشان میدهد که «راضیبودن» هم اختیاری است.
پاسخ: در اشکالات تصوری، هیچوقت به آیات قرآن استنادنکنید.(2)
1) (1) - مؤید این فرمایش استاد (که غیر از تصدیق چیزی نیست)، برخی روایات است که «ایمان» را تفسیرمیکنند به «اقرارٌ باللسان، اعتقاد بالجنان، و عمل بالأرکان.»، و ابلیس هم این مجموعه را نداشته و لذا اگرچه اعتقاد جازم به خدا داشته ولی به تعبیر قرآن «کان من الکافرین». حاجآقا حسین مهدوی.
2) (2) - شاید هم بتوان گفت: مقدمات رضایت اختیاری است؛ اگر به آنچه مأمور بودهاند عمل میکردهاند، ایمانشان در حدی میشد که از قضاوت پیغمبر راضی میبودند. مقرر.
نتیجه: عدم تصور موافقت التزامیه
پس ما تصوری از این موافقت التزامیهای که آقایان میگویند، تصوری نداریم.
وجوب موافقت التزامیه
این بحث را مطرح کردهاند که: همانطور که امتثال تکالیف الهی واجب است، آیا موافقت التزامیه هم واجب است؟ اصل بحث، عقلی است. ولی هر دو بحث را انجام میدهیم؛ هم وجوب عقلیاش را بحث میکنیم و هم وجوب شرعیاش را؛ که همانطور که نمازخواندن واجب است، آیا موافقت التزامیهاش هم واجب است؟
وجوب شرعی
واجبات شرعی، یعنی مطلوبات شارع. ما وقتی که به ادلهی شرعی مثل «اقیموا الصلاة» مراجعه میکنیم، میفهمیم که صلات (که فعل جوارحی است) مطلوب شارع است. از آیهی «لله علی الناس حج البیت» استفاده میشود که فعل جوارحی «حج» مطلوب شارع است.
اشکال: نیت، از واجبات نماز است، آیا همین دلالت نمیکند بر وجوب موافقت التزامیه؟
پاسخ: خیر، نیت، از اجزای نماز است و ربطی به موافقت التزامیه ندارد؛ نیت در نماز، به این معنی است که ریاءً نباشد. بعضی هم نیت را اصلاً «شرط» گرفتهاند.
پس، از ادله بیش از این استفاده نمیشود که افعال جوارحی واجب است؛ نماز و روزه و حج و زکات واجب است. از این ادله استفاده نمیشود که فعل جوانحیِ «موافقت التزامیه» هم واجب است.
وجوب عقلی
آنچه عقل ما حکم به وجوبش میکند، اطاعت خداوند است؛ هر چه امرکرده، باید اطاعت کنیم. خداوند در باب «نماز» به «صلات» امرکرده، اطاعتش به اتیان صلات است، نه به موافقت التزامیه. بنابراین موافقت التزامیه، وجوب عقلی هم ندارد.
ثمره
ثمرهی این بحث «وجوب موافقت المتزامیه» در اصول چیست؟
تصویر ثمره در جریان دو اصل
گاهی دو اصل هر دو جاری میشود چون باعث عدم موافقت عملیه نمیشود، اما وجوب موافقت التزامیه منشأ میشود برای تعارض اصول و عدم جریان دو اصل.
مثال: دو تا اناء دارم، یقین سابق به نجاست هر دو دارم، و یقین دارم که الآن یکی از این دو اناء پاک است. اناء یمین استصحاب نجاست دارد، اناء یسار هم استصحاب نجاست دارد. در مانحنفیه آیا این دو استصحاب جاری میشود یا به خاطر آن علم اجمالی تعارض میکنند و تساقط میکنند؟ در اینجا این دو استصحاب جاری میشود؛ چون اگر چه قطع دارم که یکی از آنها پاک است، اما با جریان این دو استصحاب، مخالفت عملیه لازم نمیآید. اگر موافقت التزامیه واجب باشد، این دو استصحاب تعارض میکنند و تساقط میکنند؛ چون من باید معتقد بشوم به طهارت احدهما در واقع، درحالیکه این که این دو استصحاب تعبدمیکند به نجاست هر دو اناء.
مناقشه: التزام به واقع و عمل مطابق حکم ظاهری
این ثمره درست نیست؛ چون ملتزم میشویم به طهارت واقعی یکی از دو اناء، و نجاست ظاهری هر دو اناء. حتی اگر استصحاب اماره باشد، باز هم مؤدایش حکم ظاهری است. به جای «استصحاب» میتوان «اماره» گذاشت؛ مثلاً زید میگوید: «اناء یمین نجس است»، عمرو میگوید: «اناء یسار نجس است» به نحوی که مدلول التزامی نداشته باشد، در اینجا فیالواقع ملتزم میشوم به طهارت احدهما، در عین حال حجت دارم بر نجاست هر دو اناء.
خلاصهی این جهت
پس نه موضوع را تصورکردیم، نه وجوبش را پذیرفتیم، و نه ثمره را پذیرفتیم.
جهت سادسه: حجیت دلیل عقلی
مرحوم آخوند متعرض این جهت نشده، مرحوم آقای صدر این بحث را در همینجا اضافه کرده؛ یعنی بعد از «وجوب موافقت التزامیه» واردشده در حجیت دلیل عقلی و معارضهکردن با کلمات اخباریین در مقابل اصولیین. ضمناً مطالبی که به علمای اخباری نسبت میدهیم، به نقل از مرحوم آقای صدر است.
توضیح مدعای اخباریین
علمای اخباری معتقد بودند که اگر از مقدمات عقلی به قطع رسیدیم، آن قطع حجت نیست؛ نه منجِّز است و نه معذِّر است. درحالیکه اصولیون در علم «اصول» کثیراً مّا از استدلالهای عقلی استفاده میکنند؛ مثل بحث مقدمهی واجب، مثل بحث اجتماع امر و نهی، ترتّب، ضد، تعارض ادله، و یا حتی حجیت خبر واحد، و سپس در فقه با همین کبراها استدلال میکنند. علمای اخباری با این شیوه مخالفند و میگویند: باید برویم سراغ کتاب و سنت؛ حتی اگر حکم مورد نظر در هیچ آیه و روایتی نبود، باز هم نباید سراغ دلیل عقل برویم؛ چرا که حکم این موارد هم در روایات گفته شده؛ که در شبهات تحریمیه باید احتیاط کنیم، در شبهات وجوبیه برائت باید جاری کنیم، چه احتیاجی داریم به این استدلالهای عقلی؟!
تنها جایی که دلیل عقلی حجت است
لکن علمای اخباری متوجه بودند که دلیل عقلی را در دو جا باید بپذیرند؛ یکی در مرحلهی قبل از اثبات شریعت، در اثبات خدا و پیغمبر، و یکی هم در مرحلهی بعد از شریعت در اثبات «وجوب اطاعت». این دو مورد را قبول کردهاند، اما در عرض کتاب و سنت بودنش را قبول نکردهاند.
مرحوم فیض یک کتابی دارد با عنوان «الاصول الاصیلة» که در این کتاب تمام موارد اختلاف بین خودشان با اصولیین را ذکرکردهاست؛ گفتهاست در سی مسأله با علمای اصول اختلاف دارند، و از اخباریین هم دفاع کردهاست. این کتاب، کتاب بسیار خوبی است. مرحوم فیض، مرد ملّایی است. من این کتاب را دارم، ولی حوصله نداشتم مراجعه کنم. لذا همهی نسبتهایی هم که میدهم، از مرحوم آقای صدر است.
کتاب «تهافت الفلاسفة»ی غزالی دربارهی موارد اختلاف بین متکلمین و فلاسفه هم شبیه همین کتاب است؛ به صورت مسألهمسأله، فوارق بین فیلسوفان و متکلمان را ذکرکردهاست.
إنشاءالله میخواهیم واردبشویم در نقل و نقد کلمات علمای اخباری. در دو مقام بحث میکنیم: مقام اول «کاشفیت دلیل عقلی» است، مقام دوم «حجیت دلیل عقلی» است. این دو مقام را جداگانه بحث میکنیم؛ بحث اول بحث معرفتی است، بحث دوم بحث کاملاً اصولی است.
موضوع: قطع (جهت سادسه: حجیت دلیل عقلی / مدرکات عقل نظری / کاشفیت دلیل عقلی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در جهت ششم بود که حجیت دلیل عقلی باشد. محل نزاع، این است که اگر قطع از یک دلیل و استدلال عقلی به دست بیاید، آیا حجت است؟ یا چنین قطعی معتبر نیست؟
به علمای اخباری نسبت داده شده که هر قطعی از غیر از کتاب و سنت حاصل بشود، حجت نبوده و نمیتوانیم بر اساس آن فتوابدهیم.
در مقام «پاسخ» به اخباریین، در دو جهت میخواهیم بحث کنیم؛ ابتدا در مدرکات عقلی نظری، سپس در مدرکات عقل عملی.
جهت اولی: مدرکات عقل نظری
در مدرکات عقل نظری، در دو مقام بحث میکنیم: مقام اول، بحث کاشفیت دلیل عقلی است. مقام دوم، بحث حجیت قطع حاصل از دلیل عقلی است؛ آیا این قطع، منجِّز و معذِّر است یا نیست؟
المقام الأول: فی کاشفیة الدلیل العقلی
به علمای اخباری نسبت داده شده که ادلة عقلیه قاصر است از این که برای انسان افادة قطع و علم کند.
استدلال اخباریها
یکی از استدلالهای متکلمین این است که در علوم عقلی مثل فلسفه و کلام، حتی یک مسأله پیدانخواهیم کرد که حکما یا متکلمین (اعم از مسلمان و کافر) در آن مسأله اتفاق نظر داشته باشند(1) ! درحالیکه همهشان هم قائلند به این که با دلیل عقلی و استدلال پیش رفتهاند!! حتی در یک نظریه (مثل وجود خدا) هم اتفاق نظر ندارند. این، چه عقلی است که بعد از دوهزار سال حتی در یک مسأله هم اتفاق ندارند؟! درحالیکه همة اینها هم غولهای بشری هستند در زمینة عقل و فکر، همة اینها از نوابغ بودهاند. وقتی به این اختلافات بین نوابغ علوم عقلیه نگاه میکنیم، ما از این استدلالها به قطع نمیرسیم، پس به ادلة عقلیه اعتباری نیست و از این ادله آبی گرم نمیشود، امیدی به این پوستین کهنه و فرسوده نبندید که حرارتی برای شما ایجادنمیکند.
وقتی این علوم عقلی در مسائل این عالم به درد نخورد، آیا میشود برای تشخیص مسائل عالم غیب (مثل وجوب و حرمت) از آن استفاده کرد؟! پس باید برویم سراغ کتاب و سنت.
اشکال: ریاضی
خود اخباریها اشکال کردهاند و جواب دادهاند؛ که «ریاضی» هم از علوم عقلی است، ولی چرا در ریاضی تقریباً اختلاف نداریم؟! مثلاً همه قبول دارند که مجموع زوایای مثلث 180 درجه است، هیچکس نمیگوید: «179درجه است».
جواب اخباریها: قریب به حسّ است
مرحوم امین استرآبادی جواب دادهاست به این که مقدمات ریاضی، حسّی یا قریب به حس است؛ از واضحات است. به خلاف ادلة عقلیهای که در اصول میآورند.
1) (1) - نگویید که: علما اتفاق نظر داشتهاند در امثال «استحالة تناقض»؛ این قضیه، از مسائل فلسفی یا کلامی نیست.
جوابهای اصولیین
علمای اصول در پاسخ به این استدلال، جوابهایی فرمودهاند، من چهار تا را میگویم، که سه تا نقضی و یکی حلی است.
جواب اول: اثبات باریتعالی
اگر این ادلة عقلی را کناربگذاریم، چطوری اثبات باریتعالی کنیم؟ چطوری نبوت را اثبات کنیم؟! اگر اینها بیاعتبار باشد، در همه جا بیاعتبار است. شما شاخهای را اره میکند که بر همان سوارید، کشتیای را سوراخ میکنید که خودتان در آن سوارید.
اشکال: دیروز خودتان فرمودید که اخباریها حجیت عقل را در دو مورد پذیرفتهاند؛ از جمله همین اثبات خدا و پیغمبر!
پاسخ: بله، ولی این دلیلشان آنجا را هم خراب میکند. استدلالشان اعم از مدعایشان است؛ مدعایشان این است که عقل در علوم نقلی و کشف احکام حجت نیست، استدلالشان این است که عقل در آن مسائلی که خیلی اشتباه میکند حجت نیست، از جملة آن مسائل اثبات باریتعالی است، پس عقل در اثبات باریتعالی هم ناتوان است و بیش از مدعایشان اثبات شد!
مناقشة شهیدصدر: اثبات این مطالب، از واضحات است
مرحوم آقای صدر در بحوث:ج4ص126 گفته این جواب درست نیست(1) ؛ چون در اصول اعتقادات، اینها از واضحات و بدیهیات هستند، کالحسیات هستند و مثل آن ادلهای نیست که فلاسفه یا متکلمین در اثبات دعاوی خودشان یا ابطال دعاوی رقیب به کار بردهاست.
توضیح فرمایش شهیدصدر: مرحوم آقای صدر متوجه شدهبود که این ادلهای که متکلمین در اعتقادات به کار میبرند به لحاظ استدلالی و فنّی مشکل دارد، لذا ایشان سراغ یک بیان و اشکال دیگری رفتند؛ رفتند سراغ «اثبات استقرایی» که مبتنی بر حساب «احتمالات» است. حساب احتمالات، مثل اصول و مبادی ریاضیات است. و مبادی و اصول اعتقادات از «توحید» گرفته تا «معاد» را میتوان بر اساس حساب احتمالات اثبات کرد، نه لزوماً بر اساس آن قیاسی که متکلم یا فیلسوف استفاده میکند. بنابراین اصول اعتقادات هم شبیه «ریاضیات» مبتنی میشود بر مقدماتی که از تجربیات بوده و کالحسیات است. درنتیجه اگرچه عقل را حجت نمیدانیم، اما در اثبات اصول عقاید چون استدلالهایمان کالحسیات است، پس عقل در این محدوده حجت است.
1) (2) - انه إذا تعطل الدلیل العقلی لإیجاد الیقین حتی الأصولی منه و انحصر مصدره بالدلیل الشرعی فکیف و بما ذا نثبت أصل وجود الشارع و الشرع؟ و ما ذا یقال عن الأدلة العقلیة التی نثبت بها أصول الدین؟ بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 126.
اشکال به مناقشة شهیدصدر: اختلافات فراوان حتی در اصول
این فرمایش مرحوم آقای صدر را نمیتوانیم قبول کنیم؛ چون ادلّ دلیلش همین اختلافات کلامی است؛ اگر اینها مثل ریاضی است، پس چرا در مسائل کلامی (از توحید گرفته تا نبوت) این همه اختلاف هست؟! هیچ نبوتی نیست الا این که مخالفینش در اکثریتند! مثلاً دیانت مسیحیت را درنظربگیرید که ادعامیشود پیروانش در زمان ما در اکثریت هستند؛ کسانی که نبوت حضرت عیسی را قبول ندارند که پیامبر دین حاضر است و پیروان آن دین سعادتمند میشوند، عددشان بیش از آنهاست! با وجود این همه اختلافات، چطور این ادله قریب به حس هستند؟!
اشکال: قائلان به توحید، در اکثریتند.
پاسخ: تفسیرشان از «توحید» مختلف است؛ چه شباهتی هست بین توحیدی که شیخ انصاری قبول دارد با توحیدی که ابنعربی قبول دارد؟! فقط اشتراک اسمی دارند! توحید شیخ انصاری با توحید ابنعربی هیچ اشتراکی ندارند مگر در «اسم». چه شباهتی است بین معادی که فقها قبول دارند با معادی که حکمای مشّاء قبول دارند؟ سر سوزنی به هم شباهت ندارند، فقط اسم هر دو معاد است. به علاوة این که چرا فقط مسلمین را درنظرمیگیرید؟ مگر غیرمسلمانها عالم و متکلم نیستند؟! من در مقام قضاوت بین این عقیدهها نیستم، فقط میخواهم اختلاف را نشان بدهم. با وجود این اختلافات، چطور این مطالب مثل ریاضی است؟!
پس این جواب آقای صدر به نظر ما تمام نیست؛ یعنی این نقض بر اخباری وارد است؛ که اگر این اشکال تمام باشد، مشترکالورود است.
جواب دوم: اختلافات فقها
به قول شما میرویم سراغ آیات و اخبار، مگر اکثر استدلال فقها به آیات و روایات نیست؟! مگر اختلاف بین فقها کمتر از حکماست؟! فقط در یک سری کلیات با هم اتفاق نظر دارند؛ که مثلاً نماز و روزه واجب است. اینها هم با هم اختلاف دارند؛ اگر «اختلاف» دلیل عدم حصول علم و قطع و دلیل بر عدم اعتبار است، پس ادلة فقها هم معتبر نیست.
مناقشة شهیدصدر: استدلالهای فقهی کالحسیات است
مرحوم آقای صدر این مناقشه را هم تمام ندانستهاند؛ فرمودهاند: در استدلالهای فقهی، دائماً به «ظهورات» مراجعه میکنیم و حجیت سند، و آنچه مربوط به ظهورات و سند و جمع دلالی میشود، کالحسیات است و نمیشود اینها را به ادلة عقلیة حکما مقایسه کرد.(1)
اشکال به این مناقشه: اختلافات فراوان در مسائل فقهی
ما این فرمایش مرحوم آقای صدر را قبول نکردیم و قائلیم که این دو محدوده (فقه و اصول عقاید) کاملاً قابل مقیاسه است؛ خصوصاً که این اخلافات فقهی، رو به تکاثر است. همین عروه را با تعلیقاتش ملاحظه بفرمایید. عروه سه جلد است، با تعلیقات 15 جلد است، پس دوازده جلد تعلیقه بر متن است؛ یعنی چهاربرابر متن. عروه حدود صد سال است که تعلیقه میخورد، اگر صد سال دیگر بگذرد، احتمالاً حجم این تعلیقهها دوبرابر بشود. اگر ظهورات کالحسیات است، پس چرا این همه اختلاف فتوا دارند؟!
لذا ما این نقض دوم بر علمای اخباری را قبول کردیم. پس اگر اختلافات در نتیجة استدلالها در فلسفه و کلام دلیل بشود بر این که استدلالهای عقلی بیاعتبار باشد و تکویناً برای ما قطع حاصل نشود، پس استدلالهای نقلی هم بیاعتبار است.
موضوع: قطع (حجیت دلیل عقلی / مقام اول: کاشفیت دلیل عقلی / جوابهای اصولیین)
خلاصه مباحث گذشته:
1) (3) - النقض بالاستدلالات التی یمارسها حتی المحدث نفسه فی الفقه، فان جملة منها أیضا اعتماد علی أدلة و براهین یکثر فیها الخطأ کالاستدلالات العقلیة الأخری.
عرض کردیم که علمای اخباری در این استدلالات عقلی اشکال کردهاند که فقیه در استنباط نمیتواند از استدلالهای عقلی استفاده کند؛ به عبارت دیگر: ما در بحث «قطع» گفتیم: قطع حجت است، اخباری گفته: «قطع حاصل از دلیل عقلی حجت نیست.». گفتیم: در دو مقام بحث میکنیم: کاشفیت دلیل عقلی، و اعتبار آن. در مقام «کاشفیت» گفتیم: علمای اخباری گفتهاند: وقتی به اختلافات نگاه میکنیم، برای ما از این استدلالها قطع حاصل نمیشود. گفتیم: در دو مورد بحث کنیم: مدرکات عقل نظری و عملی. در مدرکات عقل نظری، دو جواب نقضی را عرض کردیم و این دو جواب را پذیرفتیم. جواب سوم بحث امروز ماست.
جواب سوم: استدلال عقلی در اثبات عدم حصول استدلال عقلی
جواب سوم، از مرحوم آقای صدر است: در کتاب بحوث: ج4ص127.(1) ایشان فرموده: استدلال اخباری این بوده که: «علم به وقوع خطا، در هر معرفتی، مانع از حصول قطع است.»، سؤال میکنیم: خود این مقدمهای که از آن استفاده کردید، از مقدمات نظری است، پس چطور به آن استدلال میکنید؟! خود اخباری برای اثبات عدم اعتبار استدلال عقلی، استدلال عقلی کرده؛ از مقدمات عقل نظری استفاده کرده. پس مرحوم آقای صدر میفرمایند: به همین استدلالشان نقض میکنیم استدلالشان را.
مناقشه: کالحسیات است
این را دقت کنید که اگر اخباری بگوید: «این مقدمه در نزد من از مجرّبات یا از اموری است که قریب به حس است، شبیه مسائل ریاضی است.»، نمیتوانیم این ادعا و استدلال را ابطال کنیم و درنتیجه نمیتوانیم جواب مرحوم آقای صدر را بپذیریم.
1) (1) - ان المقصود لو کان دعوی قضیة کلیة هی «ان العلم بوقوع الخطأ، مانع عن حصول الیقین فی کل معرفة عقلیة نظریة.»، فهذه القضیة بنفسها لا بد و أن تستند اما إلی قضیة ریاضیة فیرجع إلی التقریب السابق أو إلی قضیة عقلیة فتکون بنفسها محکومة بحکم القضایا العقلیة الأخری.
اشکال: همین که ما در این استدلال با آنها اختلاف داریم، نشان میدهد که قریب به حس نیست.
پاسخ: معیار مقدمات قریب به حس، این نیست که اختلاف در آن نیست، ولی اختلاف در آن خیلی اندک است.
جواب چهارم: قطع برای ما حاصل میشود
این مطلب شما (که به خاطر کثرت خطاها، قطع برای انسان حاصل نمیشود.) واضحالبطلان است؛ چون در این علوم، برای ما این همه قطع پیدامیشود.
اشکال: ممکن است اخباریها در دفاع از خودشان بگویند: «شما که قطع پیدامیکنید، به این خاطر است که به این استدلال ما توجه ندارید؛ اگر توجه داشته باشید، قطعی برای شما حاصل نمیشود.».
پاسخ: بعید است که همه غفلت کنند. و بعید است که حتی پس از التفات، قطع حاصل نشود.
استدلال اخباریها را در بخش «کاشفیت» به دو نحو میشود تقریب کرد:
تقریب اول: دلیل عقلی فاقد اعتبار منطقی است
تقریب اول این است که این کثرت اختلاف و خطا، کاری میکند که در نظر عقل، این ادله فاقد اعتبار منطقی میشوند؛ یعنی یقین ضمانتدار نیستند و درنتیجه نمیتوانیم به آنها اعتمادکنیم.
مناقشه: فطعهای حاصلشده غیرمعتبر است
اگر استدلالشان این باشد، این جواب درست نیست؛ چون این جواب میگوید: «برای ما قطع پیدامیشود»، درحالیکه کلام اخباری این بوده که با وجود این همه خطا، در نظر عقل، ادلة عقلیه، اعتبار منطقی ندارد اگرچه قطع ایجادکند.
تقریب دوم: دلیل عقلی تکویناً مفید قطع نیست
تقریب دوم این است که مرادشان این باشد که با وجود علم به این کثرت خطا، به صورت تکوینی قطع پیدانمیشود. و جواب چهارم هم میگوید: ما خودمان تجربه کردهایم که برای ما قطع پیدامیشود.
مناقشه: قطعِ حاصلشده، از ادله نیست
در این صورت، در نگاه اولیه این جواب درست است. ولی اخباری میتواند جواب بدهد که درست است که در مسائل کلامی و فلسفی به قطع میرسیم، ولکن این قطع، حاصل از ادله نیست، از دلیل عقلی حاصل نمیشود؛ بلکه مثل این است که شما اصالتالوجود و ماهیت را نگاه میکنید و یکی نظریه را انتخاب میکنید، بعد که به ادله نگاه میکنید، ادلة اصالتالوجودیها را خالی از اشکال میبینید. نوعاً اینطور است که قطع ما از دلیل حاصل نمیشود. قطع، یک حالت روانی است که ما باید شرایطش را داشته باشیم تا برایمان حاصل بشود. وجود واجب و توحید، از همة ادلة آن واضحتر است، چطور ممکن است آن ادله بتواند مدعایی که از خودشان واضحتر است را اثبات جزمی کند؟!
اشکال: آیا قیاس منطقی باعث جزم نمیشود؟
پاسخ: قیاس اصلاً چیزی به ما نمیدهد؛ شما همة نتیجه را در مقدمات دارید، لذا گفتهاند: حداکثر کار قیاس، اجمال و تفصیل است؛ آنچه اجمالاً تصویرمیکنیم را قیاس برای ما تفصیلاً تصویرمیکند. نهایتش «التفات» است؛ که امری که میدانستهاید را با این قیاس، التفات به آن پیدا کردهاید.
اشکال: پس مجهولات چطور برای انسان معلوم میشود؟
پاسخ: آقای صدر معتقد است که ما علممان کلاً بر اساس حساب «احتمالات» است، توضیحی میخواهد که شاید در بحث «ظهور» بگویم. ایشان کلاً برای «قیاس» ارزشی قائل نیست! یک نظر هم این است که بگوییم: یک نحوه مقدماتی در ذهن ما ایجادمیشود که اختیاری ما نیست و بعد از تصور این مقدمات است که نتیجه را تصدیق میکنیم؛ یعنی قطعهای ما نتیجة مجموعهای از عوامل است، نه این که محصول استدلال و مقدماتی باشد. لذا بعضی گفتهاند که در مسائل عقلی، دائماً تصور مسائل باعث تصدیق ماست، و تمام دلایل نقششان فقط همین است که تصور ما را تصحیح کند.
نتیجه: فقط جواب اول و دوم درست است
به نظر میرسد بر علمای اخباری، همان جواب نقضی اول و دوم وارد است که با این شیوه وجود خدا را هم نمیشود اثبات کرد، و اگر وجود اختلافات دلیل بر بیاعتبار بودن است، پس استدلالهای نقلی هم بیاعتبار است.
اشکال: این دو جواب فقط نقضی است. جواب نقضی، که جواب نشد. چون مدعای ما را اثبات نمیکند.
پاسخ: جواب نقضی کافی است برای این که دلیل را از اعتبار بیندازد.(1)
مورد دوم: مدرکات عقل عملی
عقل عملی، دو اصطلاح دارد: یک اصطلاحی در فلسفه و حکمت دارد، و یک اصطلاحی در اصول. ما طبق اصطلاح اصول بحث میکنیم، فلاسفه حسن و قبح عقلی را قبول ندارند.
ما یک قوهای داریم به نام قوة عاقله که از قوای درّاکه است نه از قوای فعّاله و محرّکه. به لحاظ مُدرَکش دو اسم برایش گذاشتهاند: به لحاظ درک حسن و قبح اسمش را «عقل عملی» گذاشتهاند، مدرکات عقل عملی، یعنی حسن و قبح؛ «الکذب قبیحٌ» را قوة عاقله یا همان عقل عملی درک میکند.. گاهی استحالة تناقض و تلازم بین علت و معلول را هم درک میکند، به لحاظ این مدرک اسمش را «عقل نظری» گذاشتهاند.
1) (2) - مدعای ما هم اثبات نشد؛ پس با این بحثها، نه اخباریها میتوانند بگویند: «دلیل عقلی قطعآور نیست»، و نه ما میتوانیم بگوییم: «دلیل عقلی قطعآور است». مقرر پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: ما فعلاً ادلة اثبات عدم امکان حصول قطع از مقدمات عقلیه را از دست اخباریها گرفتیم. پس به قول بوعلی: «فضَعه فی بقعة الامکان»: ممکن است به چنین قطعی برسیم، پس جا دارد که در مقام دوم از حجیت چنین قطعی بحث کنیم.
عقل عملی گاهی بر «مدرِک» اطلاق میشود و گاهی بر مدرَک؛ مثلاً به خود «حسن و قبح» میگویند: «عقل عملی».
در بحث «عقل عملی و مدرکات عقل عملی» در دو مرحله بحث میکنیم: مرحلة اول، در اعتبار ادراکات عقل عملی است، مرحلة دوم در قاعدة «ملازمه» است.
مرحلة اول: اعتبار ادراکات عقل عملی
به علمای اخباری نسبت داده شده که آنچه از حسن و قبح درک میکنیم، فاقد ارزش است.
استدلال اخباریها: کثرت اختلاف
دلیلش کثرت اختلاف است؛ مثلاً ارتباط زن و مرد اجنبی در عرف ما ناپسند است، ولی در بعضی عرفها هیچ اشکالی ندارد. این کثرت اختلافات در مدرکات عقل عملی، نشان میدهد که ادراکات ما منطقیاً معتبر و قابل اعتماد نیست. حتی به بعضی اخباریها نسبت داده شده که اصلاً منکر حسن و قبح شدهاند و گفتهاند: امر اعتباری است و هیچ واقعیتی ندارد. لذا اخباریها دو دسته شدهاند:
دستهای که قائلند حسن و قبح عقلی داریم، ولی نباید بر ادراک خودمان اعتمادکنیم؛ چون این کثرت اختلاف، ما را به فهم خودمان بدگمان کردهاست.
و دستهای از اخباریها تا آنجا رفتهاند که گفتهاند: این اختلافات نشان میدهد که حسن و قبح، فقط یک امر اعتباری است و هیچ واقعیتی ندارد.
بر فرمایش اخباریها جواب نقضی و حلی دادهاند.
جواب نقضی: وجوب اطاعت
اطاعت خداوند واجب است یا واجب نیست؟ اگر بگویید: «واجب نیست»، بحثی نیست. اگر بگویید: «واجب است»، واضح است که وجوب شرعی ندارد (وگرنه تسلسل لازم میآید)، وجوب عقلی دارد. در این صورت (که واجب است به وجوب عقلی)، شما چطور به این فهمتان اعتمادمیکنید؟! پس چارهای ندارید که به ادراکات عقلی عملی اعتمادکنید؛ و الا، نمیتوانید وجوب اطاعت خداوند را اثبات کنید.
مناقشه: درک وجوب اطاعت، محرِّک اطاعت نیست
جواب دادهاند که اگر اطاعت خداوند واجب باشد، این وجوب عقلی اصلاً به درد نمیخورد؛ چون وجوب عقلی هیچ نقشی در تحریک ما برای اطاعت خداوند ندارد. محرک ما برای اطاعت خداوند، احتمال عقوبت است.
اگر اطاعت خداوند عقلاً واجب نباشد، اینطور نیست که سر از نافرمانی دربیاوریم؛ به خاطر احتمال عقوبت، لازم است اطاعت کنیم اگرچه عقلاً واجب نباشد. مؤمنین به خاطر احتمال عقوبتی که در عصیان است خداوند را اطاعت میکنند. شاهدش هم این است که اگر خداوند بگوید: «زکات واجب است و من دوست دارم که زکات بدهید و کسی که زکات ندهد را دوست ندارم، اما عقوبتش نمیکنم.»، هیچکس زکات نمیدهد. در همین قوانین راهنمایی و رانندگی اگر مجازاتها را بردارند، کسی مراعاتش نمیکند.
اشکال: این حرفتان (که احتمال عقوبت محرِّک است) دربارة اشخاصی مثل حضرت امیر درست نیست.
پاسخ: این مقدار از پاسخ کافی است، ولو افراد نادری خلاف آن باشند.
عمده جواب، جواب حلی است که به علمای اخباری دادهاند.
موضوع: قطع (حجیت دلیل عقلی / مقام اول: کاشفیت / اعتبار مدرکات عقل عملی / و ملازمه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در دلیل عقلی بود، در مقام اول یعنی «کاشفیت دلیل عقلی» بحث میکردیم. اخباریها استدلال کردهبودند که از کثرت اختلافات میفهمیم که دلیل عقلی کاشف از واقع نیست. در مقام جوابهای اصولیین به اخباریها گفتیم: در دو مورد بحث میکنیم، از بحث از مدرکات عقل نظری فارغ شدیم، رسیدیم به مدرکات عقل عملی. بنا شد در دو مرحله بحث کنیم: مرحلهی اول اعتبار مدرکات عقل عملی بود. در مرحلهی اول گفتیم که اخباریها فرمودهاند: با توجه به اختلافی که در حسن و قبح هستد، ادراکات ما در حسن و قبح اعتباری ندارد. یک جواب نقضی داده شد که قبول نکردیم، رسیدیم به جواب حلّی، که بحث امروز ماست.
جواب حلّی اول: اختلاف صغروی است
جواب حلی این است که این اختلافی که ما میبینیم، مربوط به کبری نیست، بلکه صغروی است؛ همهی انسانها معترفند به این که: «عدل، حسن است.»، لکن در صغریاتِ عدل و ظلم است که با هم اختلاف دارند. اگر در یک عرفی شرب خمر قبیح است، آن را مصداق ظلم میبینند. و اگر در عرفی قبیح نیست، به این خاطر است که آن را مصداق ظلم نمیبیند. وقتی که نزاع کبروی نباشد، پس دلیل نمیشود بر عدم اعتبار این ادراکات ما نسبت به حسن و قبح.
سؤال: آیا اولْ ظلم را میبینند بعد حکم به قبح میکنند؟ یا اولْ قبح را میبینند پس میفهمند که مصداق ظلم است؟
پاسخ: بله؛ اول درک میکنند که مصداق ظلم است و بعد تقبیح میکنند.
مناقشهی شهیدصدر به این جواب حلی: عدل و ظلم عنوان مشیرند
مرحوم آقای صدر این جواب حلّی را نپذیرفته: ج4ص137.(1) مرحوم آقای صدر قائلند که این دو قضیهی «الظلم قبیح، و العدل حسن.» دو قضیهی تجمیعی است؛ یعنی «ظلم» عنوان مشیر است به تمام آن افعالی که عقلاً قبیح است، نه این که «عدل» واقعاً حسن باشد. «قضایای تجمیعیه» اصطلاحاً یعنی عنوان موضوع، عنوان مشیر است. مثلاً میگوییم: «من فی الغرفة هاشمی»؛ هیچ رابطهای بین سیادت و غرفه نیست، ولی اتفاقاً اینطور شدهاست.
1) (1) - و هذا الجواب صوری یتضح وجه المناقشة فیه مما تقدم فی بعض البحوث السابقة حیث أوضحنا هنالک ان قضیتی قبح الظلم أو حسن العدل لیستا هما المدرکین العقلین العملیین الأولیین لأنهما قضیتان بشرط المحمول، إذ الظلم و العدوان هو الخروج عن الحد و لیس المراد به الحد التکوینی إذ لا خروج عنه بل الحد الّذی یضبطه العقل و یحدده بنفسه بأنه ینبغی أو لا ینبغی أن یتعداه الإنسان و هو عبارة أخری عن القبیح بل هذه القضیة ان کانت مفیدة فهی تفید کإشارة إلی مدرکات العقل العملی اختصارا و إجمالا لا أکثر، فعنوان الظلم أخذ مشیرا و معرفا إلی واقع ما لا ینبغی فعله فی نظر العقل من الکذب و الخیانة و مخالفة الوعد و غیر ذلک، و کذلک عنوان العدل یکون مشیرا إلی واقع ما ینبغی فی نظر العقل فعله من الإحسان و الشکر و الصدق و المروءة إذا فقضیتا حسن العدل و قبح الظلم تکونان فی طول القضایا العقلیة العملیة لا انهما الأساس لها کما أفید. و علی هذا الأساس لا یکون الاختلاف فی عنوان الظلم و العدل إلا اختلافا فی نفس الحکم العقلی العملی لا فی صغراه. بحوث فی علم الأصول، ج4، ص: 137و138.
پس آن که واقعاً حسن است خود صدق است، نه چون مصداق عدالت است. آن که واقعاً حسن است، خود ردّ امانت است، نه چون مصداق عدالت است. لکن با یک عنوان مشیر، اشاره میکنیم به تمام افعال حسن.
اشکال به مناقشهی شهیدصدر: عنوان مشیر نیستند
جواب آقای صدر را قبول نکردیم؛ ما این قضایا را از قضایای حقیقیه میدانیم، نه از قضایای تجمیعیه. إنشاءالله در بحث «حسن و قبح» توضیحش میدهم.
مناقشهی استاد به جواب حلی: اشکال صغروی کافی است در عدم حجیت عقل
این جواب حلی درست نیست، کلام اخباریها هم درست نیست؛ دو اشکال عرض میکنم، یکیاش مربوط به جواب حلی است و یکیاش هم مربوط به کلمات اخباریهاست.
وقتی که نزاع در صغری باشد، باز هم اعتبارات عقل عملی قابل اعتماد نیست. صغری همیشه از کبری مهمتر است؛ کبرای کلی به چه درد میخورد؟! در عمل، مصادیق عدل و ظلم برای ما مفید است، و با این کثرت اختلاف، نمیتوانیم بر تشخیص مصادیق عدل و ظلم توسط عقل عملی اعتمادکنیم.
جواب حلّی دوم
مقدمه: اقسام حسن و قبح
برای توضیح اشکالی که بر علمای اخباری وارد است، باید ابتدا اقسام حسن و قبح را مرورکنیم؛ ما سه حسن و قبح داریم: عقلی، عقلایی، و عرفی.
قسم اول، حسن و قبح عقلی است. حسن و قبح عقلی، عبارت است از دو امر واقعی، مثل تلازم بین نار و حرارت، یا امتناع. به این دو امر واقعی، حسن و قبح عقلی یا ذاتی یا واقعی میگوییم. تمام نزاع، در این است که آیا چنین «حسن و قبح»ی داریم یا نه؟ آیا «حسن و قبح»ی که امر واقعی است، داریم یا نه؟ فقها به این حسن و قبح معتقدند، و حکما و فلاسفه منکرند.
قسم دوم، حسن و قبح عقلایی است. حسن و قبح عقلایی، دو امر اعتباری است که اعتبارشده برای تمام افعال اختیاری که در حفظ نظام یا اخلال به نظام اجتماعی نقش دارد. فلاسفه معتقدند حسن و قبح عقلی، همین حسن و قبح عقلایی است.
قسم سوم، حسن و قبح عرفی است. حسن و قبح عرفی، اولاً مثل حسن و قبح عقلایی، امر اعتباری است، نه واقعی. و ثانیاً ریشه در حفظ نظام اجتماعی ندارد، بلکه تابع آداب و سنن و ادیان است؛ مثل قبح نکاح با محارم یا عدم آن، مثل قبح شرب خمر یا عدم آن، به اینها حسن و قبح عرفی میگوییم؛ در عرف مسلمین «شرب خمر» قبیح است و ریشهی دینی دارد، ولی در عرف مسیحیت اصلاً از افعال قبیحه نیست، مثل شرب دوغ است. در عرف مجوس، ازدواج با محارم مثل خاله کاملاً شبیه ازدواج با دخترخاله است، ریشهاش امور اجتماعی یا دینی است.
مثالهای اخباریها حسن و قبح عرفی است
مثالهایی که اخباریها زدهاند، حسن و قبح عرفی است، نه عقلی، و نه حتی عقلایی. حسن و قبح عرفی، مثل خوشمزه و بدمزه میماند؛ یک امر نسبی است، بر اساس ذوقهای مختلف است؛ در یک ذوقی آبگوشت خوشمزه است، در ذوق دیگری بدمزه است. تمام مثالهایشان از حسن و قبح عرفی است. پس این کلام اخباریها اشکال بر ادراکات عقل عملی نیست.
سرقت قبح عقلی دارد، خیانت در امانت قبح عقلی دارد، از این مثالها نزدهاند. در یک عرفی بیحجابی خیلی قبیح است اما در عرف دیگر همان لباس نامناسب لباس مناسب است. حتی زنا هم قبح عقلی ندارد، (قبح عقلایی هم ندارد)، از این مثالها زدهاند.
او میخواهد از کثرت اختلافات برسد به بیاعتباربودن ادراکات عقلی، پس باید کثرت اختلافات را در ادراکات عقلی نشان بدهد؛ اگر اخباری توانست نشان بدهد که در حسن و قبح عقلی هم کثرت اختلاف داریم، میتواند مدعایش را اثبات کند که به مدرکات عقل عملی نمیتوانیم اعتمادکنیم، ولی چنین کاری نکرده و کثرت اختلاف در حسن و قبح عقلی را نشان ندادهاست.
نتیجه: اعتبار مدرکات عقل عملی
پس اگرچه جواب نقضی به اخباریها تمام نبود، ولی با توجه به جواب حلی از استدلال اخباریها، اگر حسن و قبح عقلی داشته باشیم، عقل میتواند آنها را درک کند.
مرحلهی دوم: تحقیق قاعدهی ملازمه
گفتیم در پاسخ به اخباریها در دو مورد بحث میکنیم، از مورد اول یعنی «مدرکات عقل نظری» فارغ شدیم. در مورد دوم یعنی «مدرکات عقل عملی» گفتیم که در دو مرحله به آنها پاسخ میدهیم؛ از مرحلهی اول یعنی «اعتبار ادراکات عقل عملی» فارغ شدیم و در مناقشه به استدلال اخباریها، جواب نقضی و جواب حلّی مرحوم آقای صدر را نپذیرفتیم، ولی خودمان یک جواب حلّی به آنها دادیم و درنتیجه مدعای آنها در مرحلهی اول اثبات نشد. حالا میخواهیم به مرحلهی دوم یعنی قاعدهی «ملازمه» بپردازیم.(1)
قاعدهی ملازمه، قاعدهای است که یک طرفش حسن و قبح شرعی است، و طرف دیگرش تارتاً حسن و قبح عقلی است، و تارتاً حسن و قبح عقلایی. در صیاغت اول گفته میشود: «کلُّ ما حکم به العقل، حکم به الشرع.»، و در صیاغت دوم گفته میشود: «کلُّ ما حکم به العقلاء، حکم به الشارع.». این قاعده را در هر دو ملازمه باید بررسی کنیم.
1) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
صیاغت اول: عقلی
حسن و قبح عقل عملی، چهار تاست: وجوب و حرمت و استحباب و کراهت. یعنی اگر یک عملی عقلاً واجب بود، شرعاً هم واجب است. و اگر یک عملی عقلاً حرام بود، شرعاً هم حرام است.
سؤال: استحباب و کراهت عقلی هم داریم؟
پاسخ: بله، مثل احسان به دیگران، و پرحرفی.
در مانحنفیه گفتهاند: «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع». برای این قاعدهی ملازمه وجوهی را گفتهاند، یک وجه را قبلاً گفتهام، یک وجه را هم الآن اشاره کنم.
استدلال: ترخیص در قبیح، قبیح است
استدلالشان را در یک مثال پیاده میکنم، در بقیهی امثله هم همینطور است؛ رد امانت عقلاً واجب است، موقف شارع در «رد امانت» چیست؟ اگر شرعاً واجب باشد، ثبت المطلوب. اگر واجب نباشد، یعنی شارع مقدس ترخیص داده در «عدم ردع امانت»، پس ترخیص در قبیح داده، و ترخیص در قبیح هم قبیح است، و صدور قبیح از خداوند محال است.
مناقشه: شاید شارع حکمی نداشته باشد
این استدلال، یک مغالطهی کوچک دارد: گفت: همین که «واجب نکرده» به این معنی است که ترخیص دادهاست. ولی «واجب نکرده» دو فرد دارد: ترخیص و عدم ترخیص؛ یعنی ممکن است هیچ حکمی نداشته باشد؛ نه واجب کرده و نه ترخیص داده تا محذور ترخیص در قبیح لازم بیاید.
اشکال: یعنی شارع ترخیص ظاهری داده؟
پاسخ: نه؛ ترخیص ظاهری را با حکم خودش هم میتواند بدهد؛ چون مختص به «شکّ» است. بحثش بعداً میآید، بحث ما الآن در «ترخیص ظاهری» است.
چرا شارع واجب نکرده و ترخیص هم نداده؟ چون دیده همین وجوب عقلی محصِّل غرض خودش هم هست؛ غرض مولا بدون جعل هم تأمین میشود؛ درصد قابل توجهی از مردم، به تبع همین وجوب عقلی رد امانت میکنند و لذا نظام اجتماعی مختل نمیشود.
نتیجه: عدم اثبات ملازمه
شارع در همهی موارد، میتواند حکمی داشته باشد، و میتواند حکمی هم نکند. پس در مانحنفیه ملازمه ثابت نیست.
سؤال: اگر امرکند به رد امانت، ارشادی است؟
پاسخ: مولوی میشود.
صیاغت دوم و ملازمه بین حکم عقل و شرع إنشاءالله فردا.
موضوع: قطع (جهت ششم: حجیت دلیل عقلی / ادامه مقام اول: کاشفیت /وشروع مقام دوم: حجیت)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در دلیل عقلی بود، در مقام اول یعنی «کاشفیت دلیل عقلی» بحث میکردیم. اخباریها استدلال کردهبودند که از کثرت اختلافات میفهمیم که دلیل عقلی کاشف از واقع نیست. در مقام جوابهای اصولیین به اخباریها گفتیم: در دو مورد بحث میکنیم: مدرکات عقل نظری، و مدرکات عقل عملی. در مدرکات عقل عملی، از مرحلهی اول «اعتبار مدرکات عقل عملی» فارغ شدیم؛ نتیجه این شد که اگر حسن و قبح عقلی داشته باشیم، عقل میتواند آن را درک کند. در مرحلهی دوم قاعدهی «ملازمه» را در صیاغت عقلی بررسی کردیم؛ نتیجه این شد که بین حسن و قبح عقلی با حسن و قبح شرعی ملازمهای نیست. رسیدیم به صیاغت عقلائیه: آیا بین حسن و قبح عُقلایی با حسن و قبح شرعی ملازمه هست یا ملازمه نیست؟ بحث امروز ماست.
صیاغت دوم: عقلایی
صیاغت دوم را کسی قائل است که منکر حسن و قبح عقلی است و تنها قائل است به حسن و قبح عقلایی، لذا شاید این صیاغت ابتدا از طرف محقق اصفهانی مطرح شد؛ چون خودش منکر حسن و قبح عقلی بود.
در صیاغت قبلی، چهار حکم عقلی بیشتر نداشتیم: وجوب، استحباب، حرمت، و کراهت.(1) اما در صیاغت عقلایی، حسن و قبح، منحصر در این چهار تا نیست: علاوه بر وجوب و استحباب و حرمت و کراهت، ملکیت و ولایت و سلطنت و صحت و بطلان هم داریم. لذا این صیاغت اگر اثبات بشود، یک صیاغت بسیار وسیعی است و منحصر در آن چهار حکم تکلیفی نیست؛ مثلاً اگر عقلا برای مؤلف حق قائل بودند، آیا شارع هم برای ان شخص قائل است؟ اگر قائل به قاعدهی «ملازمه» در صیاغت دوم بشویم، هر جا که عقلا حکم به ملکیت کردند، شارع هم حکم به ملکیت میکند. لذا قاعدهی ملازمه به صیاغت دوم اگر اثبات بشود، قاعدهی وسیعی است؛ تمام این امور عقلایی، شرعی میشود الا این که خود شارع ردع کند.
دلیل: شارع احد العقلاست
دلیل این قاعده به این صیاغت را قبلاً اشاره کردیم؛ که شارع احدالعقلاست، پس اگر گفتیم: «عند العقلا واجب است»، یعنی عند الشارع هم واجب است. لذا گفته شده که این صیاغت، تسامحی است؛ «ملازمه» نیست، باید بگوییم: «تضمنی»؛ حکم شارع، در ضمن حکم عقلاست؛ پس قاعده این است که: «کلُّ ما حکم به العقلاء، حکم به الشارع ضمناً»؛ چون شارع هم یکی از آنهاست. این، بیانی است که گفته شده برای ملازمهی بین حکم عقلا با حکم شارع.
مناقشهی اول نسبت به خداوند: خداوند عاقل نیست
1) (1) - حَسن لزومی (یعنی حسنی که ترکش قبیح است)، واجب است. حسن غیرلزومی (یعنی حسنی که ترکش قبیح نیست)، مستحب است. قبیحی که ترکش حَسن لزومی است، حرام است. و قبیحی که ترکش حسن لزومی نیست، مکروه است.
این بیان را قبلاً نقدکردیم؛ تکرارش میکنم و یک اضافهای هم داریم. این که فرمودهاند: «شارع احد العقلاست»، مرادشان از شارع اگر خداوند متعال باشد، شارع، نه احدالعقلاست و در مجموعهی عقلا عضویت دارد، بلکه مصداق عاقل هم نیست.
چون عقلا مجموعهای از انسانهایی است که در اثر زندگی اجتماعی، به یک خرد جمعی رسیدهاند، درحالیکه خداوند چنین تجربهای نداشته که در اثر زندگی اجتماعی به یک خرد جمعی برسد. این مجموعه، فقط یک فرد و مصداق دارد، اعضایش انسانها هستند و خداوند عضو این مجموعه نیست، پس خداوند در مجموعهی عقلا جای نمیگیرد.
اما اگر عقلا را به مجموعهی «عاقلین» تفسیرکنیم کما این که محقق اصفهانی اینطور گمان میکرده، و مایز بین انسانها و حیوانات همین خرد وقوهی عاقلهی اوست، باز هم خداوند از افراد عاقل و مصداق عاقلین نیست.
اشکال: اگر عقلا را به «مجموعهی عاقلین» تفسیرکنیم، آیا به صیاغت قبل برنمیگردد؟
پاسخ: نه؛ میگفته: اعتباری است از ناحیهی افراد عاقل. به همان قوهی خرد فردی، این امور اعتباری را ساختهایم.
البته محقق اصفهانی آنقدر توجه داشته که خداوند قوهی عاقله ندارد، مرادش این بوده که خداوند بوجوده ادراکات عقلی را دارد، و عقلا به قوهی عاقلهشان.
چرا خداوند از افراد عاقل نیست؟ چون قوهی عاقله، مدرک امور عقلی است؛ که این امور، یا تصور است یا تصدیق. کار قوهی عاقله این است که دائماً به علم حصولی تصور یا تصدیق را ادراک میکند. مرحوم اصفهانی تابع مسلک ملاصدراست؛ که علم حصولی، نسبت به حقتعالی محال است؛ پس خداوند ادراکات عقلی (که به علم حصولی است) را ندارد.
اشکال: چه اشکالی دارد که بگوییم: «خداونأ، همان ادراکات را به علم حضوری دارد.»؟
پاسخ: کسی نمیتواند به ادراک حضوری به ادراکات عقلی برسد. علم حضوری دو دسته از امور را فرانمیگیرد؛ امورواقعی و اعتباری. علم حضوری، فقط علوم حقیقی را پوشش میدهد.
مناقشهی اول نسبت به نبی اکرم
و اگر مراد ایشان از «شارع» نبی اکرم باشد، درست است؛ هم احدالعقلاست و هم از افراد عاقلین است.
پس به صیاغت دوم، مناقشهی اول (که شارع از عقلا نیست) فقط به بخشی از استدلال قائلین به «ملازمه» (نسبت به خداوند) واردمیشود. پس مدعای قائلین به «ملازمه» مبنی بر ملازمهی بین حکم عقلا با شارع، تا اینجا اینطور نیست که مطلقاً رد شدهباشد.
مناقشهی دوم: «شارع بما هو عاقلٌ» محل بحث ما نیست
اما اشکال دوم، روی هر دو مبنا بارمیشود؛ چه بگوییم: «شارع خداوند است»، چه بگوییم: «شارع پیامبر است».
اشکال دوم، این است که محل بحث ما نیست که شارع بما هو احدٌ من العقلا چنین حکمی میکند؛ آنچه برای ما مهم است، «بما هو شارع» است؛ شارع ممکن است بما هو شارعٌ چنین حکمی نکند؛ چون ممکن است همان حکم عقلایی برایش کافی باشد. مثلاً عقلا میگویند: «سرقت، حرام است.»، شارع هم بما هو عاقل میگوید: ، اما میبیند که همین حکم عقلایی کافی است و لذا تشریع و جعل نمیکند و درنتیجه ممکن است که سرقت حرمت شرعی نداشته باشد.
سؤال: آیا سکوت شارع به عنوان امضاء کافی نیست تا حکم شرعی هم اثبات بشود؟
پاسخ: باید مولویت اعمال کند. در صرف امضاء، اعمال مولویت نیست.
اشکال: همین سکوت شارع نشان میدهد که مخالف این بناء عقلا نیست.
پاسخ: درست است؛ مخالف نیست. اما آیا تشریع هم کرده؟! بما هو شارعٌ تحریم هم کرده؟!
نتیجه: عدم اثبات قاعدهی ملازمه
پس این قاعدهی ملازمه، چه به صیاغت اول و چه به صیاغت دوم درست نیست.
نتیجه: کاشفیت دلیل عقلی
پس حجت عقلی، هم از جهت نظری، و هم از جهت عملی (اگر حسن و قبح عقلی داشته باشیم)، ممکن است ما را به قطع برساند.
هذا تمام الکلام در مقام اول در کاشفیت دلیل عقل. مقام اول دو مورد داشت، مورد دوم دو مرحله داشت.
المقام الثانی: فی حجیة الدلیل العقلی
محل نزاع
مراد از این این مقام، این است که اگر ما به ادلهی عقلیه رجوع کردیم و به یک قطعی رسیدیم که حکمالله این است، آیا این قطع حجت است یا حجت نیست؟ به تعبیر روشنتر: اگر به یک تکلیف فعلی وجوداً یا عدماً قطع پیداکردیم اما این قطع را از استدلالات عقلی به دست آوردیم، آیا این قطع من به وجود تکلیف فعلی یا عدم آن آیا حجت است یا حجت نیست؟
مرحوم شیخ فرمودهاست: این که علمای اخباری گفتهاند: «این قطع حجت نیست و اعتباری به آن نیست» را دو بیان میشود تقریرکرد:
بیان اول: نهی تکلیفی
شارع مقدس، مسلمین را نهی تکلیفی کرده که: «در استنباطات احکام الهی، اصلاً ورود به ادلهی عقلیه شرعاً حرام است.»؛ همانطور که کذب و غیبت و شرب خمر، از محرَّمات الهی است، همانطور هم خواندن و غورکردن و شنیدن استدلال عقلی در استناط احکام شرعی حرام است. همانطور که تفکر در ذات خدا طبق بعضی اقوال حرام است و هر کسی متوجه شد که دارد در ذات خدا فکرمیکند باید از این فکر انصراف پیداکند، همینطور هم از تفکر در ادله باید اجتناب کنیم.
اگر این نهی تکلیفی را مخالفت کردیم و در استنباطات احکام شرعی تعقل کردیم، اخباریها طبق این بیان میگویند: «مضطرّ هستیم که به این قطع عمل کنیم.»، اما اگر در اثر عمل به این مقطوع در مخالفت با واقع افتادیم، واقع بر ما منجَّز است؛ چون اضطرار، به سوء اختیار بودهاست. پس اینجا اگرچه مضطرّیم که به قطع عمل کنیم، لکن عند عدم الاصابه معذور نیستیم. وجوب نمازجمعه بر من منجَّز است معذِّریت قطع از کار افتادهاست.
پس بر ما حرام است ورود در ادلهی عقلیه برای اثبات احکام شرعیه. اما اگر رفتیم و به قطع رسیدیم، مضطریم که به آن قطع عملکنیم، اما اگر مخالفت با واقع کردیم، واقع بر ما منجز است و مؤاخذه میشویم.
بیان دوم: عدم حجیت قطع حاصل از دلیل عقلی
اصلاً شارع مقدس ردع کرده از عمل به ادلهی عقلیه؛ یعنی مثلاً شما ادلهی عقلیه را فحص میکنید، به این نتیجه میرسید که شرب عصیر عنبی حرام است، ولی شارع ردع کرده و درنتیجه این قطع من منجِّز نیست؛ یعنی به من ترخیص داده در مخالفت با این قطع. و اگر قطع پیداکردم به عدم وجوب، شارع از عمل به این قطع ردع کرده؛ یعنی فرموده: «باید احتیاط کنی»؛ چون قطعی برای من حاصل شده که حاصل استدلالهای عقلی بودهاست.
اشکال: ردع از عمل به «قطع به عدم تکلیف» به معنای ایجاب احتیاط نیست.
پاسخ: معنای این که قطع را از حجیت بیندازد، قطع نظر از ادلهی دیگر، معنایش ایجاب احتیاط است؛ چون اگر میخواستی به قطعت عمل کنی، چه کار میکردی؟ حالا شارع میگوید: آن کار را نکن.
این دو بیان را به اخباریها نسبت دادهاند؛ ظاهرش این است که بیان اخباریها روشن نبوده و درنتیجه هر دو بیان محتمل است.
بحثهای پیش رو
یک بحث ثبوتی میکنیم، یک بحث اثباتی:
بحث ثبوتی این است که: آیا شارع میتواند ردع از عمل به قطع کند؟ آیا شارع میتواند معذِّریت و منجِّزیت قطع را بگیرد؟ یا حتی خداوند عالم هم نمیتواند منجزِّیت و معذِّریت را از قطع بگیرد کما این که خداوند نمیتواند زوجیت را از عدد اربعه بگیرد؟ آیا حجیت قطع مثل زوجیت اربعه است؟ یا قابل انفکاک است؟
بحث دوم، بحث اثباتی است؛ اگر گفتیم: «ثبوتاً معقول است»، باید رجوع کنیم به کتاب وسنت؛ آیا در آیات قرآن و روایات ما ردعی رسیده یا نرسیده؟
بحث ثبوتی: امکان ردع از عمل به قطع
بحث ثبوتی را قبلاً انجام دادهایم:
کلام قائلین به استحاله
کسانی که قائل به استحاله شدند: ماحصل حرفشان این بود که: حجیت قطع، ذاتی است، پس قابل انفکاک نیست.
ما با کلام قوم موافق نبودیم؛ چون گفتیم: «ذاتی، نه ذاتی منطق است.»، بلکه معنای ذاتی این است که این حجیت، مقتضای ذات است؛ در طول جعل و اعتبار نیست، به خلاف حجیت ظهور و خبرثقه که در طول جعل و اعتبار است. این ذاتی، به اصطلاح علم اصول است، نه به اصطلاح فلسفه و منطق.
مناقشه: اقتضاء قطع مر حجیت را، به نحو اقتضائی است، نه علّی
این که «حجیت قطع، ذاتی است.»، به این معناست که در طول جعل نیست. به تعبیر دیگر: حجیت ذاتی قطع، به این معناست که قطع، خودبهخود و بدون جعل شارع، مقتضی حجیت است. این اقتضاء، آیا به نحو اقتضاست یا به نحو علیت است؟ اقتضاء قطع، اقتضائی است یا علّی است؟ اینها برهان ندارد، وجدانی است. ما گفتیم: «اقتضائیتش به نحو اقتضاست، نه به نحو علّی.»؛ یعنی قطع منجِّز است معلَّقاً بر عدم ترخیص مولا، و قطع معذِّر است معلَّقاً بر عدم ایجاب احتیاط از طرف مولا.
نتیجه: امکان ردع و اثبات کلام اخباریها
پس در بحث «ثبوتی» به نفع اخباریها کنار رفتیم؛ ثبوتاً هیچ اشکالی ندارد که شارع مقدس، قطع ما را از منجِّزیت ساقط کند به جعل ترخیص، و از معذِّریت ساقط کند به ایجاب احتیاط. پس تا اینجا (در مرحلهی ثبوت) حق با اخباریهاست. هذا تمام الکلام فی مرحلة الثبوت، إنما الکلام در مرحلهی اثبات است؛ این ادلهای که آوردهاند که «شارع ردع کرده از عمل به قطع» آیا تمام است یا تمام نیست؟ إنشاءالله جلسهی آینده.
موضوع: قطع (جهت سادسه: حجیت دلیل عقلی / مقام ثانی: حجیت دلیل عقلی / بحث اثباتی)
خلاصه مباحث گذشته:
در جهت سادسه به مقام ثانی رسیدیم: حجیت دلیل عقلی. در بحث ثبوتی گفتیم: حجیت قطع، اگرچه ذاتی است، ولی چون این ذاتی به معنای غیرقابل انفکاک نیست بلکه به معنای جعلینبودن است، لذا ردع و اسقاط حجیت از قطع امر معقولی است؛ چون حجیت قطع، اقتضائی است. رسیدیم به بحث اثباتی.
بحث اثباتی: آیات و روایات ناهیه از دلیل عقلی
بحث اثباتی، متفرع بر بحث ثبوتی نیست؛ در بحث ثبوتی اگر قائل بشویم که ردع از عمل به قطع ممکن است، بحث اثباتی ما این است که: آیا آیات یا روایاتی داریم که قطع را از حجیت ساقط کردهباشد؟ و اگر در بحث ثبوتی قائل بشویم که ردع از عمل به قطع ممکن نیست، بحث اثباتی ما این است که: آیا آیات یا روایاتی داریم که شارع ما را از خوض در ادلهی عقلیه ردع کند؟
وجوه ناهیه از دلیل عقلی
به وجوهی استدلال شده برای ورود نهی از خوض در دلیل عقلی و حجیت آن. بعضی از این وجوه در کلمات اخباریین آمده، و بعضی را هم اصولیین تتمیماً لکلام اخباریین اضافه کردهاند، و عمده چهار وجه است:
وجه اول: حرمت حکم به غیر ما انزل الله
آیاتی داریم که از حکم به غیر ما انزل الله نهی کردهاست؛ مثل «و من لمیحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون»، یا «من لمیحکم بما انزل الله، فاولئک هم الظالمون»، و «من لمیحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون»، پس در یک آیه کافر شمرده شده، در آیهی دیگر ظالم و در آیهی دیگر فاسق. هر سه آیه، در سورهی «مائده» آیات44تا47 آمدهاست.
این حکم، یا جامع بین افتاء و قضاء است، یا خصوص قضا مراد است. اگر خصوص قضا باشد، میشود تنقیح مناط کرد نسبت به مقام افتاء. پس، از آیه، یا مباشرتاً یا به تنقیح مناط، استفاده میشود که افتاء به غیر ما انزل الله حرام است و چنین کسی کافر و ظالم و فاسق است.
سؤال: چرا تنقیح مناط است؟
پاسخ: قضا، حکم است. افتاء اخبار است. قاضی حکم میکند که این مال، مال زید است، ربطی به حکم شرعی ندارد. افتاء، اخبار از حکمالله کلی است.
«ما انزل الله» احکام شرعی است که خدا فرستادهاست، فقط در دو جا فرستادهاست؛ قرآن و در کلمات معصومین. پس اگر به یک استدلال عقلی رسیدیم که فلانعمل واجب است یا حرام است و بر اساس آن استدلال فتوا دادیم، حکم به غیر ما انزل الله است.
اشکال: آیه گفته: «حکم به غیر ما انزل الله حرام است»، دلالت این آیه فقط به این اندازه است که اگر خداوند حکمی نازل کردهباشد، نباید بر خلاف آن حکم کنیم. ولی این ایه دلالت ندارد بر این که اگر حکمی نازل نکرده باشد هم حرام است حکم کنیم.
پاسخ: این، فهم عرفی است؛ از این که «هر جا شارع حکمی کرد، حرام است به غیر آن حکم کنید»، عرفاً برداشت میشود که: «اگر حکمی بکند به غیر ما انزل الله، حرام است، ولو شارع حکمی نکردهباشد.». و فهم عرفی این نیست که فتوادادن به «ما انزل الله» واجب است؛ اگر بگوییم: به معنای حرمت «عدم حکم طبق ما انزل الله» است، پس فتوادادن واجب است، لذا ما میگوییم: به معنای حرمت «حکم به غیر ما انزل الله» است.
این، وجه اولی است که ذکرفرمودهاند. پس اگر فقیه فتوایی بدهد مستند به دلیل عقلی، این حکمی است به غیر ما انزل الله.
مناقشه: این آیه ناظر به طریق الی «ما انزل الله» نیست
وجه اول درست نیست؛ چون «ما انزل الله»، یعنی احکام الهی؛ یک طریقش کتاب است، یک طریقش سنت است. این آیه فقط همین مقدار میگوید که وقتی حکمالله را فهمیدید، حرام است بر خلاف آن حکم و افتاء کنید، و اصلاً ناظر به طریقش نیست؛ در مقام بیان نیست که طریق رسیدن به «ما انزل الله» چیست؛ کما این که «آیا ظواهر حجت است یا نیست؟» از این آیه به دست نمیآید. شما در مرتبهی قبل باید طریقیت دلیل عقلی را ردکنید تا عمل طبق قطع عقلی حکم به غیر ما انزل الله باشد.
پس این وجه اول تمام نیست.
وجه دوم: حرمت قول بلا علم
طایفهای روایات داریم که گفته قول بلا علم یا بلا هدیً یا بلاحجةٍ حرام است، چه افتاء باشد چه غیر افتاء. این طایفه روایات منشأ این فتوا شد که فقها بفرمایند: در اسلام دو حرام لسانی داریم که به هم نزدیک هستند: کذب و قول بلاعلم. «کذب»، یعنی خبری بدهیم که خلاف واقع باشد و بدانیم که خلاف واقع است؛ مثلاً این که بگوییم: «زیدٌ عادل» وقتی کذب است که زید فی علمالله فاسق باشد و ما هم علم داشته باشیم که فاسق است. «قول بلا علم»، یعنی حرفی بزنم که ندانم مطابق واقع است اگرچه مطابق واقع باشد؛ مثلاً من میگویم: «زیدٌ عادل» درحالیکه علم ندارم به این که عادل است، این حرف هم قول بلا علم بوده و حرام است، اگرچه اتفاقاً نه تنها عادل بوده بلکه اعدل عدول است. پس قول بلا علمٍ و قول بلا حجةٍ حرام است اگرچه مطابق واقع باشد.
گفتهاند: وقتی بر اساس یک دلیل عقلی استدلال میکنیم بر یک حکم شرعی، این افتاء و حکمکردن، قول بلا حجة و قول بلا علم است.
مناقشه: این آیه ناظر به حجج نیست
این وجه، وجه عجیب و غریبی است؛ به جهت این که آنچه در روایات از آن نهی شده، «قول بلا علمٍ» است. و «قول بلاعلم» را فقها تفسیرکردهاند به «قول بلا حجة». اما این روایات ناظر به این نیست که «حجت چی هست؟»؛ این که «آیا قطع حاصل از دلیل عقلی حجت است یا حجت نیست؟»، این را این روایات نمیگوید.
وجه سوم: حرمت استقلال از ائمه
وجه سومی که به آن استدلال شده، این است که گفتهاند: ما روایات عدیدهای داریم که از «استقلال از ائمه» نهی کردهاست و گفتهاند که حتماً باید به ائمه رجوع کنیم. و استدلال عقلی هم استقلال از ائمه است.
این وجه سوم، بیشتر همان احتمال اول شیخ را نزدیک میکند؛ که ائمه و روایات و شریعت، ما را از ورود در استدلالات عقلیه و غور در آن نهی کردهاند.
مناقشه: ما در دلیل عقلی هم به ائمه رجوع میکنیم
ما در استدلالهای عقلی هم به ائمه رجوع میکنیم؛ چون وقتی به دلیل عقلی عمل میکنیم که به روایات مراجعه کنیم و ردعی و منعی از عمل به حکم عقل نداشته باشیم، و این هم عدم استقلال از ائمه است؛ چون ما هم میگوییم که اگر ائمه ما را نهی کردهبودند از ورود در ادلهی عقلی، به همان نهی ائمه اخذمیکردیم، اما ائمه هیچوقت ما را از استدلال عقلی و یا از عمل مطابق آن نهی نکردهاند.
اشکال: ولی امر به دلیل عقلی هم نکردهاند.
پاسخ: لازم نیست امرکنند، ما از سکوت ائمه استفاده میکنیم که با این شیوه موافق هستند. خیلی از مطالب را از سکوت ائمه استفاده میکنیم.
وجه چهارم: حرمت عمل به رأی
وجه چهارم که عمدهترین وجه است؛ روایات زیادی داریم که به رأی و نظر خودمان عمل نکنیم، چه این رأی، رأی قطعی باشد و از ادلهی قطعیه از جمله دلیل عقلی به دست آمدهباشد و چه رأی ظنّی باشد، فرمودهاند که احکام الهی را فقط از ما اخذکنید.
مناقشهی اول: مراد، اتبّاع از دلیل ظنّی بوده
از این روایات، دو جواب فرمودهاند؛ عمده جواب، جواب دوم است.
جماعتی ادعاکردهاند که اگر به این روایات رجوع بشود، انسان یقین پیدامیکند که مراد ائمه از نهی از «اتّباع رأی» آن روشی بوده که در عصر ائمه متعارف شدهبوده که به ادلهی ظنّیّه امثال قیاس و استحسان تمسک میکردهاند. این جواب، نیاز به یک کار میدانی دارد؛ القول علی عهدة القائل، واقعاً نمیدانیم قبول کنیم یا نه؛ نیاز به یک کار تتبّعی دارد که ببنیم: «این روایات آیا ناظر به ادلهی ظنیه بوده یا اینطور نبوده؟».
موضوع: قطع (حجیت دلیل عقلی/ بحث اثباتی/ ادامه مناقشات وجه چهارم: حرمت عمل به رأی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در روایاتی بود که به آنها استدلال شدهبود که قطع حاصل از دلیل عقلی در نزد شارع اعتباری ندارد، به وجه چهارم رسیدیم؛ روایاتی که ما را از عمل به رأی نهی میکند و اطلاق دارد؛ چه رأی ما از دلیل عقلی حاصل بشود و چه از دلیل ظنّی. مناقشهی اول را گفتیم، و گفتیم که تأیید این مناقشه نیاز به تتبّع دارد.
مناقشهی دوم: چارهای نداریم
فرض کنیم روایاتی که اخباریها به آنها استدلال کردهاند، اطلاق دارد و «رأی» دلیل عقلی را هم شامل میشود، اما ناچاریم این روایات را قیدبزنیم و ادلهی عقلیای که منجر به قطع میشود را از تحت این روایات خارج کنیم؛ چون فقها یعنی علمای اصول در مواردی که رو آوردهاند به استدلالات عقلی مثل بحث «مقدمهی واجب» و «ضد» و «ترتّب» و «اجتماع امر و نهی»، هیچ چارهای جز این نیست؛ راه، منحصر در همین دلیل عقلی است، نه این که راه دیگری هست و اخباریها آن راه را طی میکنند.
در یک مثال پیاده کنم: اگر شارع بفرماید: «أکرم فقیرا» بعد بفرماید: «لاتکرم الفساق»، این از مباحثی است که از صغریات بحث «اجتماع امر و نهی» میشود. اگر ما فقیر فاسق را اکرام کردیم، آیا امر به اکرام فقیر از من ساقط میشود یا نمیشود؟ اخباری نمیتواند بگوید: «این سؤال را نپرس»، بالاخره جواب این سؤال چیست؟
نهایتش میتواند فتوا ندهد و نگوید: «واجب نیست»، اما بالاخره در مقام «عمل» چه باید کرد؟ میتواند بگوید: «احتیاط کن»؛ یعنی یک فقیر دیگر را اکرام کن. از اخباری سؤال میکنیم: این که شما میگویید: «احتیاط کن»، به عنوان وظیفه است یا توصیه است؟ اگر وظیفهی عقلی است، وقتی باید احتیاط کنم که اطلاقی برخلافش نداشته باشم، اگر «أکرم فقیراً» این اکرام من را میگیرد و درنتیجه من امتثالش کردهام، چرا احتیاط واجب است؟! آن وقتی وظیفهی ما احتیاط است که دلیل لفظی نداشته باشیم، و دلیل لفظی در صورتی نداریم که امتناعی شدهباشیم، اگر امکانی و جوازی بشویم، اطلاق دلیل لفظی داریم و درنتیجه جای احتیاط نیست؛ در بحث «اجتماع امر و نهی» جواز اجتماع، اطلاقساز است، امتناع اجتماع، مانع انعقاد اطلاق است.
اشکال: اخباری میگوید: همین «أکرم فقیراً» اکرام زید فاسق را گرفته و شما نباید به احتیاط تمسک کنید.
پاسخ: این، همان بحث عقلی است؛ که به شرطی میتوانیم به اطلاق تمسک کنیم که ما عقلاً امکان اجتماع را اثبات کردهباشیم. نمیشود به این اطلاق تمسک کنیم الا این که قبلش در یک بحث عقلی امکان اجتماع را اثبات کردهباشیم. اگر گفتیم: «اجتماع امر و نهی محال است»، اطلاق ممکن نیست؛ شما چطور میخواهید تمسک به اطلاق کنید؟! پس برای تمسک به این اطلاق، اخباری باید امکان اجتماع را اثبات کند و ادلهی قائلین به امتناع را ابطال کند. پس حتی اخباری هم اگر بخواهد فتوابدهد، باید ادلهی عقلیه را بررسی کند. مثل همان است که اگر کسی بخواهد فلسفه را نقدکند، باید فلسفه بخواند.
اشکال: اگر اخباری خودش استظهارکند که ادلهی «احتیاط شرعی» مانحنفیه را شامل میشود، پس نیاز به بحث عقلی ندارد.
پاسخ: اولاً اخباریها قائلند که ادلهی «احتیاط شرعی» فقط شامل شبهات تحریمیه میشود و شامل «شبهات وجوبیه» که مانحنفیه از این قبیل است نمیشود. ثانیاً اگر هم بگوید: «احتیاط شرعی اینجا را شامل میشود»، به او میگوییم: استظهاری که شما از ادله بر احتیاط کردی را ما نکردیم، ما چه کنیم؟! از اخباری سؤال میکنیم: اگر کسی از ادله «احتیاط» را استظهارنکرد، چه کار کند؟!
مسائلی که مترتّب بر این بحثهای عقلی است، اصلاً بدیل ندارد؛ فقط منحصر است در همین راهی که اصولیها طی کردهاند. در تمام مباحث عقلی علم اصول، هیچ راه دیگری نبوده که به این راه رو آوردهاند. مثلاً طرف دارد غرق میشود ما هم در حال نمازخواندن هستیم، آیا این نماز درست است یا باطل است؟ هیچ راهی جز دلیل عقلی در بحث «ترتّب» یا «ضد» نداریم. و همین که «راه دیگری نبوده»، قرینهی عقلیه میشود بر لزوم تقیید این اطلاقات.
اشکال: آیا «قف عند الشبهه» اینجا را نمیگیرد؟
پاسخ: نمیگیرد، آنها هم این را در شبهات حکمیه فقط قائل هستند.
تقریب حاجآقا حسین مهدوینهاد
اخباری، یا باید به دلیل لفظی تمسک کند، یا نکند:
در صورت اول (تمسک به دلیل لفظی)، یا اطلاق دلیل لفظی مانحنفیه را شامل شده و اکرام فقیر عادل همچنان واجب است (که این قول، متوقف است بر بحث عقلی و اثبات امکان اجتماع امر و نهی.)، یا شامل نشده و واجب نیست (که این قول، متوقف است بر بحث عقلی و اثبات عدم جواز اجتماع).
و در صورت دوم (عدم تمسک به دلیل لفظی)، هر یک از اصول عملیه مشکلی دارد:
احتیاط عقلی و قاعدهی اشتغال: محذورش این است که باید احراز بشود که اطلاق دلیل لفظی شامل مانحنفیه نمیشود، و این هم متوقف است بر بحث عقلی و اثبات امکان اجتماع. این محذور، در تمام اصول عملیه میآید.
احتیاط شرعی: دلیلی بر احتیاط شرعی نداریم.
برائت: اینجا مجرای برائت نیست؛ چون قطع به وجود تکلیف داریم، نه این که شک در اصل تکلیف داشته باشیم.
استصحاب: همان محذور عدم اثبات عدم شمول اطلاق دلیل لفظی، و درنتیجه نیاز به بحث عقلی و اثبات امکان.
مناقشهی سوم: تعارض با اخبار اتّباع علم
به علاوهی این که این روایات، معارض است به آیات و روایاتی که ما را تشویق به اتّباع علم و عمل به علم کرده، و اگر کسی به علم عمل کرد ذمهاش بریء میشود، این روایات اطلاق دارد؛ هم شامل میشود علمی را که از ادلهی نقلیه گرفته شده باشد و هم شامل میشود علمی را که از ادلهی عقلیه گرفته شده باشد.
اگر نهی از «عمل به رأی» هم اطلاق داشته باشد، نسبت بین این دو طایفه، عموم و خصوص منوجه است؛ مادهی اجتماع آن علمی است که از ادلهی عقلیه حاصل بشود؛ اخبار رادعه ردع میکند، اخبار باعثه ما را بعث میکند بر عمل به این علم. تعارض میکند؛ طایفهی اول ردع میکند، دوم حثّ بر عمل به علم میکند. تعارض و درنتیجه تساقط میکنند. پس دلیلی از شارع بر نهی از «عمل به رأی» نداریم. پس بنابراین اخبار نهی از «عمل به رأی» بر فرضی هم که اطلاق داشته باشد، با این اخبار علم تعارض میکند. بنابراین اخباری که ما را ردع کردهباشد از عمل به علم، نداریم.
اشکال: ادعای اخباری این است که اخبار علم اینجا را شامل نمیشود؛ روایاتی نظیر این که: «به شرق بروید، به غرب بروید، علم نزد ماست.» نشان میدهد که امور دیگر نزد اهل بیت اصلاً «علم» نبودهاست.
پاسخ: اگر این روایت سند هم داشته باشد، معنایش این است که آن علمی که ارزش دارد، این است.
نتیجه: حجیت دلیل عقلی
بنابراین اگر از راه دلیل عقلی به علم رسیدیم، این علم در حق ما منجِّز و معذِّر است.
هذا تمام الکلام در بحث حجیت دلیل عقلی.
تذییل
مرحوم صاحب کفایه وقتی وارد جهت ششم شده، از قطع قطاع شروع کرده؛ آیا قطع قطّاع حجت است یا حجت نیست؟ و در ذیل این بحث، بحث از حجیت ادلهی عقلیه کرده. ما برعکسش کردیم؛ در ذیل حجیت ادلهی عقلیه میخواهیم از قطع قطاع بحث کنیم.
محل نزاع
قطاع، کسی است که کثیراً از اسبابی برایش قطع حاصل میشود که متعارف نیست؛ یعنی در نزد اکثریت مفید قطع نیست، مثلاً هر کسی هر چیزی که به او بگوید، به قطع میرسد. به هین مناسبت میخواهیم وارد یک بحث عامتری بشویم: ما «قطع» را به دو قسم شخصی و نوعی تقسیم کرهایم؛
قطع شخصی، قطعی است که از سببی حاصل شده که آن سبب در اکثر افراد مفید قطع نیست؛ مثل خبر واحد و استخاره.
قطع نوعی، قطعی است که از سببی حاصل شده که اکثر افراد از آن سبب به قطع میرسند؛ مثل خبر متواتر، یا قطع به صانع از طریق برهان نظم.
سؤال این است که منجِّزیت قطع آیا در هر دو قسم میآید یا فقط در قطع نوعی میآید؟ جوابش إنشاءالله فردا.
موضوع: قطع (جهت سادسه: حجیت دلیل عقلی / تذییل: حجیت قطع شخصی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «قطع قطاع» بود، قطع را تقسیم کردیم به قطع شخصی و نوعی؛ «قطع شخصی» از سبب شخصی حاصل میشود؛ یعنی از سببی است که اگر نزد دیگران حاصل بشود، نوعاً مفید قطع نیست، مثل این که کسی از خبرثقه به قطع برسد. «قطع نوعی» سببی دارد که برای اکثر افراد باعث قطع میشود.
قطع قطاع تارتاً شخصی است و تارتاً نوعی است. حجیت قطع نوعی، مفروغعنه است. اگر علما تعبیر به «قطع قطاع» کردهاند، مرادشان قطع شخصی قطاع است. پس «قطاعیت» تأثیری ندارد، ضابطهای که برای ما مهم است، «شخصیبودن قطع» است. پس محل بحث این است که: آیا قطع شخصی حجت است یا حجت نیست؟
مختار
ابتدا مختار خودمان را که روشنتر است بگویم، بعد مشهور را.
ملاک منجِّزیت قطع شخصی، «احتمال» است
روی مسلک ما واضح است که قطع شخصی منجِّز است؛ چون ما مجرد «احتمال» ولو اضعف احتمالات باشد را هم منجِّز میدانیم، چه برسد احتمال صددرصد ولو شخصی.
اشکال: وسواسی؟
پاسخ: شارع از منجزیت قطع وسوسای ردع کرده الا این که از یک سبب نوعی برایش حاصل بشود.
ملاک معذِّریت قطع شخصی، سببش است
به لحاظ «معذِّریت» که مثلاً با استخاره به قطع رسید که شرب این مایع حرام نیست، آیا این شخص در مخالفت با این تکلیف معذور هست یا معذور نیست؟
اگر از سببی برایش قطع به عدم تکلیف ثابت شد که آن سببْ معذِّر است، این شخصِ قاطع، معذور است به خاطر آن سبب؛ مثلاً ثقهای به او گفت و قطع برایش حاصل شد، در این صورت خبر ثقه معذِّرش است نه قطعش.
و اگر از سببی به قطع رسید که آن سبب معذِّر نیست، پس معذور نیست.
بنابراین عمده، آن سببی است که باعث قطعش به عدم تکلیف شده؛ اگر آن سبب معذِّر است، این شخص هم معذور است، و الا فلا. وقتی معذور نبود، پس باید احتیاط کند و مطابق قطعش عمل نکند.
جمعبندی مختار
بنابراین قطع شخصی به تکلیف، چون مصداق احتمال است، منجِّز است. و قطع شخصی به عدم تکلیف، معذِّر نیست و درنتیجه چنین شخصی هم معذور نیست الا این که سبب قطعش معذِّر باشد.
اشکال: پس طبق مختار شما، فرقی بین قطع شخصی و نوعی نیست؛ قطع بما هو قطع منجِّز نیست چه نوعی چه شخصی، بلکه احتمال منجِّز است. و قطع بما هو قطع معذِّر نیست، الا این که سببش معذِّر باشد.
پاسخ: بله، الا این که سبب قطع نوعی دائماً معذِّر است.
پس روی مختار ما، در «منجِّزیت» فرقی بین قطع شخصی و نوعی نیست؛ در هر دو، مجرد «احتمال» منجِّز است. و در «معذِّریت» هم فرقی بین قطع نوعی و شخصی نیست؛ در هر دو، معذِّر، سبب است، الا این که در قطع نوعی سبب دائماً معذِّر است ولی در قطع شخصی سبب وقتی معذِّر است که نوعاً باعث قطع بشود.
مشهور
هر قطعی منجِّز است چون حجیتش ذاتی است
مشهور قائلند که هر قطعی منجِّز است، چه نوعی باشد و چه شخصی. دلیل مشهور، این است که حجیت و منجزیت قطع ذاتی است، و ذاتی محال است که از حصهای یا از فردی منفکّ بشود.
مناقشه: این استدلال، تنبیهی است و ما وجدان نمیکنیم
این استدلال، نادرست است؛ چون از آنها میپرسیم: شما که میگویید: «منجزیت قطع، ذاتی است.»، منجزیت قطع نوعی؟ یا منجزیت مطلق قطع؟ اگر بگویید: «منجِّزیت قطع نوعی، ذاتی است.»، پس چطور تعمیم دادید به قطع شخصی؟! اگر بگویید: «منجِّزیت مطلق قطع، ذاتی است.»، این که دلیل نیست، همان مدعای شماست؛ شما ادعاکردهاید: حجیت مطلق قطع، ذاتی است. پس برای «حجیت قطع شخصی» دلیلی نیاوردهاید.
سؤال: دلیل مشهور بر ذاتیبودن منجزیت قطع چی بود؟
پاسخ: وجدان.
اشکال: پس پاسخ آنها به اشکال شما این است که همانطور که در قطع نوعی وجدان کردند که حجیتش ذاتی است، همانطور هم در قطع شخصی وجدان میکنند که منجزیتش ذاتی است. پس استدلالشان تنبیهی است.
پاسخ: این که استدلالشان تنبیهی است، به معنای پذیرش اشکال است؛ که برهان اقامه نکردهاند. به علاوهی این که ذاتیبودن حدوسط نیست؛ نمیتوان از «ذاتیبودن» به «حجیت قطع شخصی» رسید، بلکه باید از همان دلیل استفاده کنند.
هر قطعی معذِّر است
اما در «معذِّریت قطع» هم مشهور باید بگویند: «وجدان ما میگوید که قطع معذِّر است و فرقی بین نوعی و شخصی نیست.»، اما کسی که مثل استاد ما میگوید: «معذِّر، جهل است.»، باید بگوید: فرقی بین قاطع مرکب به قطع نوعی با جاهل مرکب به قطع شخصی نیست؛ در هر دو «جهل» معذِّر است.
مناقشه: یک تالیفاسد وجدانی
طبق نظر مشهور، اگر کسی استخاره کرد که یک گناه صغیره کند و خوب آمد و به قطع رسید که آن کار جایز است و انجامش داد درحالیکه در واقع حرام بود، این شخص بر آن گناه صغیره عقاب نمیشود، بلکه بر تقصیر در تعلّم عقاب میشود. و نیز اگر شخصی استخاره کرد که یک امام یا پیامبری را بکشد و استخاره خوب آمد و او هم به قطع رسید و این کار را کرد، این فرد هم مثل فرد قبلی که مرتکب صغیره شدهبود، در گناهش معذور است، و تنها بر همان تقصیر در تعلم احکام الهی عقاب میشوند! پس حتی اگر شمر هم به قطع رسیدهبود که باید سر امامحسین را میبرید، تنها بر همان تقصیر در تعلم احکام و شناخت شرایط زمانه عقاب میشود.
ولی طبق مختار، تکلیف نسبت به این اشخاص فعلی است و بر همان گناهی که مرتکب شدهاند عقاب میشوند.
جمعبندی نظر مشهور
ماحصل بحث این شد که: در نظر مشهور، قطع، چه منجِّز چه معذر، فرقی بین قطع شخصی و نوعی نیست؛ در همهی اقسا مقطع، حجیت قطع ذاتی و غیر قابل انفکاک است.
هذا تمام الکلام در جهت سادسه که دلیل عقلی بود.
جهت سابعه: فی القطع الاجمالی
این بحث، بحثی مفید و مشکل است.
مقدمه
مراد از علم، همان قطع است
مراد اصولیین از «علم» در این بحث، دقیقاً همان «قطع» است. ما هم طبق اصطلاح اصولیین همین «علم» را به کار میبریم، ولی مرادمان همان «قطع» است اعم از این که مصیب به واقع و درنتیجه» «علم» باشد، یا این که «علم» نباشد.
مراد از تفصیلی و اجمالی
در علم تفصیلی، مثلاً میدانم که شرب این مایع، حرام است.
اما در علم اجمالی، علم دارم که یکی از این دو مایع حرام است و نمیدانم که دقیقاً کدامشان است. علم اجمالی را جایی به کار میبرند که به تکلیف فعلی بخورد مثل همین حرمت شرب احدالانائین. اما اگر به عدم حرمت احدالانائین علم دارم، در اصطلاح «اصول» به این علم «علم اجمالی» نمیگویند.
تفاوت مباحث «علم اجمالی» در «قطع» و «اصول عملیه»
از علم اجمالی در دو موضع بحث شده: در قطع، و در اصول عملیه. چرا دو جا بحث کردهاند؟ آیا مباحثش تکراری است؟ این دو بحث، تکراری نیست:
در مبحث «قطع» از منجِّزیت «علم اجمالی» بحث کردهاند، سپس بحث کردهاند که: آیا منجِّز است در مخالفت قطعیه و احتمالیه؟ یا فقط در مخالفت قطعی منجِّز است؟ آیا این منجِّزیت به نحو اقتضائی است یا به نحو علّی است؟ یا در یک مرحله اقتضائی است و در مرحلهی دیگر علّی است؟ اینها، بحثهایی است که در مباحث «قطع» میآید.
ولی در «اصول عملیه» بحث دیگری میشود؛ یکی از مختارات در مبحث «علم اجمالی» در «قطع»، منجزیت اقتضائیه است نه «علیه»؛ بر اساس این مبنا آنجا این بحث میشود که: آیا ادلهی اصول عملیه مثل برائت شرعیه طرفین علم اجمالی را میگیرد یا نمیگیرد؟
پس تکراری در کار نیست؛ در بحث «قطع» از «منجِّزیت علم اجمالی» بحث میکنیم، و در «اصول عملیه» بحث میکنیم از «جریان اصول عملیه در اطراف».
ادامهی مقدمه إنشاءالله جلسهی بعد.
موضوع: قطع (جهت سابعه: علم اجمالی / مقام اول: مخالفت قطعیه)
خلاصه مباحث گذشته:
وارد در جهت هفتم قطع اجمالی شدیم، در مقدمه دیروز یک نکته ذکرکردم؛ که چرا اصولیین از قطع اجمالی و علم اجمالی در دو موضع بحث کردند؟ در همین مقدمه نکتهی دیگری را هم میخواهم ذکرکنم:
انحاء مخالفت
مخالفت در قطع تفصیلی
در قطع تفصیلی دائماً یک مخالفت داریم و آن، مخالفت قطعیه است. وقتی که این اناء را شرب کردم، با تکلیف معلوم بالتفصیل مخالفت کردهام.
مخالفت در قطع اجمالی
اما در قطع اجمالی دائماً با دو نحوه مخالفت سر و کار داریم: یک مخالفت قطعیه، و یک مخالفت اجمالیه. مثلاً من قطع دارم به حرمت احدالانائین، فرض کنید فی علمالله اناء یسار شربش حرام است و من نمیدانم، من در مقابل این قطع اجمالی، یکی از چهار موقف را میتوانم داشته باشم:
صورت اول: مخالفت قطعیه
صورت اول، این است که هر دو اناء را شرب کنم، در این صورت، شرب اناء یسار مخالفت با تکلیف فعلی است؛ چون حرمت اناء یسار، فعلی است؛ فعلیت دائرمدار تحقق موضوع در خارج است. این مخالفت، برای من قطعی است؛ چون وقتی که هر دو اناء را شرب میکنم، یقین دارم که با حرام فعلی مخالفت کردهام، اما نمیدانم با شرب کدام اناء مخالفت کردهام، لذا مخالفت قطعیه کردهام با علم اجمالی.
صورت دوم: موافقت قطعیه
صورت دوم این است که از شرب هر دو اناء اجتناب میکنم. در این صورت، با حرمت فعلیه، موافقت کردهام و به این موافقت هم قطع دارم. به این صورت «موافقت قطعیه» میگوییم.
صورت سوم: موافقت احتمالیه به علاوهی احتمال مخالفت
اناء یمین را شرب میکنم و شرب اناء یسار را ترک میکنم درحالیکه فیعلمالله اناء یسار نجس است. در اینجا با تکلیف فعلی موافقت کردهام، اما موافقتم احتمالیه است؛ یعنی خودم علم ندارم به موافقت، فقط احتمال موافقت میدهم. اسم این صورت «موافقت احتمالیه» است.
اما یک سؤال هست؛ که این عمل، علاوه بر این که موافقت احتمالیه است، آیا مخالفت احتمالیه هم هست؟ نه؛ این عمل من، مخالفت احتمالیه نیست؛ چون مخالفت نکردهام، فقط موافقت کردهام؛ موافقتم احتمالی است، اما احتمال مخالفت هم میدهم.
در «احتمال» نفس مکلف را درنظرمیگیریم، و در موافقت یا مخالفت، واقع را. پس این صورت سوم، موافقت احتمالی است، به اضافهی احتمال مخالفت، نه مخالفت احتمالیه.
صورت چهارم: مخالفت احتمالیه به علاوهی احتمال موافقت
در صورت چهارم، فقط اناء یسار را شرب میکنم، درحالیکه شرب اناء یسار حرمت فعلی داشت. در این صورت من با تکلیف فعلی مخالفت کردهام، اما چون خودم علم به این مخالفت ندارم، پس مخالفت احتمالیه کردهام.
خلاصهی صور اربعه
پس یا هر دو را شرب میکنم و درنتیجه مخالفت قطعیه میکنم، یا از هر دو اجتناب میکنم و درنتیجه موافقت قطعیه میکنم، یا با تکلیف فعلی موافقت کردهام و احتمال مخالفت را هم میدهم، و صورت چهارم هم این است که با تکلیف فعلی مخالفت کردهام و احتمال موافقت میدهم.
مخالفت قطعیه: با تکلیف فعلی مخالفت کرده ولی خودش نمیداند، فقط احتمال میدهد مخالفت کردهباشد.
موافقت قطعیه: با تکلیف فعلی موافقت کرده ولی خودش نمیداند، فقط احتمال میدهد موافقت کردهباشد.
محل نزاع
ما که میگفتیم: «قطع یا علم، منجِّز است.»، به این معنی است که اگر مخالفتی صورت بگیرد، تکلیف مخالفتشده بر شخص منجَّز است و استحقاق عقوبت دارد. ما که در بحث «علم اجمالی» از «منجِّزیت» بحث میکنیم، چند سؤال را باید جواب بدهیم:
سؤال اول: در صورت اول که مکلف با علم اجمالی مخالفت قطعیه کردهاست، آیا عقلاً مستحق عقوبت هست یا نیست؟
سؤال دوم: در صورت چهارم که تکلیف فعلی را به نحو مخالفت احتمالیه مخالفت کرد، آن قطع اجمالی، نسبت به این تکلیف فعلیِ مخالفتشده آیا منجِّز هست یا منجِّز نیست؟ آیا استحقاق عقوبت دارد یا ندارد؟
اما صورت دوم و سوم از محل بحث خارج است؛ چون اصلاً مخالفتی صورت نگرفتهاست. اگر بخواهیم این دو صورت را بحث کنیم، باید در «تجرّی» بحث کنیم.
پس من اگر بخواهم با تکلیف معلوم بالاجمال مخالفت کنم، به دو نحو میتوانم مخالفت کنم، یا به نحو مخالفت قطعیه که صورت اول است، و یا به نحو مخالفت احتمالیه که صورت چهارم است. پس فقط صورت اول و چهارم محل بحث ماست. پس باید در دو مقام بحث کنیم: در مخالفت قطعیه، و مخالفت احتمالیه. هذا تمام الکلام فی المقدمه.
مقام اول: مخالفت قطعیه
نزاع اول: استحقاق عقوبت
اگر مکلف با معلوم بالاجمال مخالفت قطعیه کرد، آیا آن تکلیف فعلی نسبت به این مخالفت منجِّز است؟ یعنی آیا استحقاق عقوبت دارد؟ ظاهراً مورد اتفاق است که مستحق عقوبت است؛ چون ما فقط دو مسلک داشیم:
مسلک منجِّزیت احتمال
طبق مسلک منجِّزیت احتمال (که مختار ما هم بود)، کسی که میگوید: «احتمال اجمالی، منجِّز است.»، به طریق اولی میگوید: «قطع اجمالی هم منجِّز است.». لذا ما که «احتمال» را منجِّز میدانیم، دائماً دومنجِّزی هستیم؛ وقتی من علم اجمالی دارم احدالانائین نجس است و فرض کردیم فی علمالله اناء یسار نجس است، من نسبت به حرمت فعلی اناء یسار، دو تا منجِّز دارم: یکی احتمالی تفصیلی، و یکی هم علم اجمالی به حرمت احدهما. پس ما در «علم اجمالی» دائماً دومنجِّزی هستیم: احتمال تفصیلی، و علم و قطع اجمالی.(1) شبیه آن جایی است که دو خبرثقه خبر از نجاست این اناء بدهد؛ در اینجا مجموع این دو، معاً منجِّز حرمت است؛ یعنی اینطور نیست که تکتکشان منجِّز باشد، اجزاء یک منجِّز هستند.
1) (1) شاهد بر این که این دو (احتمال و قطع) دو منجِّز هستند، این است که دو متعلَّق دارند؛ متعلَّق احتمال، «هذا الاناء» است. متعلَّق قطع، «أحدهما» است.
سؤال: این مجموع دو منجِّز آیا انحلالی است یا تحلیلی؟
پاسخ: وقتی میگوییم: «مجموعاً منجِّز است»، پس تحلیلی است.
پس «قطع» روی مختار ما روشن است که منجِّز است.
مسلک منجِّزیت قطع
ظاهراً مشهور هم اتفاق دارند که قطع اجمالی هم منجِّز است.
نزاع دوم: اقتضائی یا علّی؟
پس در مقام اول» دربارهی چی باید بحث کنیم؟ باید در این باره بحث کنیم که: منجِّزیت قطع اجمالی، به لحاظ مخالفت قطعیه، آیا اقتضائی است یا علّی است؟ «اقتضائی است»، یعنی معلَّق است بر این که شارع در دو طرف ترخیص ندهد؛ اگر شارع در طرفین ترخیص داد، آن تکلیف فعلی بر من منجَّز نیست. اگر گفتیم: «منجِّزیت، علّی است.»، معنایش این است که وقتی من قطع اجمالی دارم به حرمت احدهما، شارع نمیتواند در هر دو طرف ترخیص بدهد.
پس منجِّزیت قطع اجمالی به لحاظ «مخالفت قطعی»، ممّا لا خلاف فیه. إنما الکلام و تمام الکلام، در این است که منجِّزیت قطع اجمالی آیا اقتضائی است یا علّی؟ به تعبیر آقای صدر: تعلیقی است یا تنجیزی است؟ اگر گفتیم: «منجِّزیتش اقتضائی است»، معنایش این است که شارع میتواند در هر دو طرف به من ترخیص بدهد. و اگر گفتیم: «منجِّزیتش علّی است»، یعنی شارع نمیتواند در هر دو طرفش ترخیص بدهد.
علم تفصیلی
برای این که این سؤال را جواب بدهیم، ابتدا برویم قطع تفصیلی را بررسی کنیم؛ در منجِّزیت علم تفصیلی و قطع تفصیلی، مجموعاً سه تا مسلک داشتیم:
مشهور: علّی است به خاطر محذور ثبوتی
مشهور قائل شدند که منجِّیت علم تفصیلی، علّی است؛ یعنی شارع ثبوتاً نمیتواند ترخیص بدهد در مخالفت تکلیف معلوم بالتفصیل. وقتی که من قطع تفصیلی دارم در حرمت شرب این مایع، ثبوتاً محال است شارع ترخیص در شرب بدهد.
شهیدصدر: علّی است به خاطر محذور اثباتی
مرحوم آقای صدر، در مقابل مشهور، قائل بود به «منع اثباتی»؛ مرحوم آقای صدر ثبوتاً اقتضائی شد و قائل شد که هیچ منعی نیست که شارع ترخیص بدهد در مخالفت با تکلیف معلوم بالتفصیل. لکن قائل به منع اثباتی بود؛ میگفت: اگر مولا ترخیص بدهد، هیچوقت نمیتواند این ترخیص خودش را به مکلف برساند. پس به خاطر مانع عدم امکان وصول چنین ترخیصی محال است، و الا مقتضی هست. پس منجِّزیت علم اجمالی را ایشان اقتضائی میدانست نه علّی، تعلیقی میدانست نه تنجیزی. لذا اسم مسلک آقای صدر را «منع اثباتی» گذاشتیم، در قبال مشهور که اسمش را «منع ثبوتی» گذاشتیم.
مختار: اقتضائی است
در منجِّزیت علم تفصیلی ما گفتیم: منجِّزیتش اقتضائی است، نه علّی. در مرحلهی ایصال و اثبات هم هیچ منعی ندارد؛ مولا میتواند ترخیص را جعل کند و تکلیفش را به قاطع هم ایصال کند. پس ما ثبوتاً مثل آقای صدر اقتضائی هستیم، ولی آن منع اثباتی را قبول نداریم؛ گفتیم: ثبوتاً و اثباتاً هیچ مشکلی ندارد.
علم اجمالی
علم اجمالی آیا منجِّزیت دارد به لحاظ مخالفت قطعیه؟ این مقدار، مورد اتفاق است. آیا منجِّزیتش اقتضائی است یا علّی؟ در «قطع اجمالی»، مسلک آقای صدر در «علم تفصیلی» حذف میشود؛ یعنی آقای صدر که در «علم تفصیلی» ثبوتاً امکانی شد و اثباتاً امتناعی شد، در «علم اجمالی» اثباتاً هم امکانی است پس فقط دو مسلک داریم: قائلین به «منع» معتقدند که مولا و شارع ثبوتاً نمیتواند در هر دو طرف ترخیص بدهد، در مقابلْ قائلین به «امکان» معتقدند که شارع ثبوتاً و اثباتاً میتواند در هر دو طرف ترخیص بدهد. مشهور گفتهاند: «علّی است و ترخیص ممکن نیست»، در معاریف فقط مرحوم آخوند و مرحوم آقای صدر اقتضائی است.
ادلهی قائلین به عدم امکان ترخیص و علّیبودن منجِّزیت قطع
کسانی که منع کردهبودند، مشکلشان چی بوده؟ به چه وجهی استدلال کردهاند که گفتهاند: «شارع نمیتواند در طرفین ترخیص بدهد.»؟ عمده دلیل مشهور، دو دلیل است؛ یک دلیل از مرحوم آقاضیاء، و یک دلیل هم از مرحوم میرزای نائینی.
دلیل اول: تمامالموضوعِ وجوب اطاعت، علم است
کلام مرحوم آقاضیاء را از بحوث نقل میکنم: ج4،ص154(1) . مرحوم آقاضیاء گفته: فرق «علم تفصیلی» با «علم اجمالی»، در این است که در «علم اجمالی» درست است که نمیدانم حرمت به کدام طرف تعلق گرفتهاست، ولی یقین به تکلیف فعلی داریم. مرحوم آقاضیاء گفته: این علم و جهل به متعلق تکلیف، کالحجر فی جنب الانسان است؛ در نظر عقل، آن که تمام موضوع است، علم به تکلیف فعلی است. این که «این تکلیف فعلی، به کدام طرف تعلق گرفته؟»، هیچ اثری ندارد. در نظر عقل هیچ فرقی نمیکند که: «این وجوب، به نمازظهر تعلق گرفته باشد یا به نمازجمعه؟». آیا حکم عقل این است که: «اگر واجبی که به عهدهات است نمازجمعه واجب بود، لازم است امتثالش کنی.»؟ یا حکم عقل این است که: «هر واجبی را باید امتثال کنی.»؟
1) (2) و اما المحقق العراقی (قده) فقد أفاد فی المقام بأنا لا نتعقل الفرق بین العلم الإجمالی و التفصیلیّ فی المنجزیة لأن الإجمال انما هو فی خصوصیات لا دخل لها فیما یدخل فی موضوع حکم العقل بوجوب الامتثال، لأن ما هو موضوع لذلک انما هو الأمر أو النهی الصادران من المولی و اما خصوصیة کونه متعلقا بصلاة الجمعة أو الظهر فلا دخل لها فی المنجزیة و إلا کان وجوب صلاة الجمعة مثلا منجزا لکونه وجوبا لصلاة الجمعة بالخصوص و هو واضح البطلان و علیه فالمنجز هو أصل الإلزام و هو معلوم تفصیلا و لا إجمال فیه.
ماحصل فرمایش مرحوم آقاضیاء این است که: «لا فرق بین القطع الاجمالی و التفصیلی»؛ اگر در قطع تفصیلی قائل شدید که منجِّزیتش علّی است، در قطع اجمالی هم حتماً باید بگویید که منجِّزیتش علّی است نه اقتضائی. به خلاف مرحوم آخوند که در علم تفصیلی «علّی» شدهبود ولی در علم اجمالی «اقتضائی شدهبود.
مختار: فرقی بین علم اجمالی و علم تفصیلی نیست
این وجه اول به نظر ما تمام تمام است؛ ما هم معتقدیم که هیچ فرقی بین «علم اجمالی» و «علم تفصیلی» نیست؛ نسبت به «مخالفت قطعیه» اگر کسی در علم تفصیلی علّی شد اینجا هم باید علّی بشود، و اگر در آنجا اقتضائی شد اینجا هم باید اقتضائی بشود. یعنی ما هم فرقی بین «علم اجمالی» و «علم تفصیلی» قائل نیستیم. لکن ما اگر در علم اجمالی اقتضائی هستیم، به این خاطر است که در علم تفصیلی هم اقتضائی هستیم.
هذا تمام الکلام در وجه اول از مرحوم آقاضیاء، إنشاءالله وجه دوم از مرحوم میرزا برای فردا.
موضوع: قطع (علم اجمالی/مقام اول: مخالفت قطعیه/ وشروع مقام ثانی:مخالفت احتمالیه)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «قطع» به جهت هفتم رسیدیم: علم اجمالی. گفتیم در دو مقام بحث میکنیم؛ مقام اول بحث از «مخالفت قطعیه» بود، گفتیم که در این مقام، «منجِّزیت علم اجمالی» اتفاقی است. انما الکلام و تمام الکلام، در این است که: آیا این منجِّزیت به نحو علّی است و درنتیجه شارع هم نمیتواند ترخیص در این مخالفت بدهد؟ یا به نحو اقتضائی است که ترخیص در ترک ممکن است؟
گفتیم: عمده دلیل قائلین به علّیبودن و عدم امکان ترخیص، دو دلیل است. دلیل اول، از مرحو م آقاضیاء بود که جلسهی قبل گفتیم؛ که تمامالموضوعِ وجوب اطاعت از نگاه عقل، علم به تکلیف فعلی است، اگرچه تفصیلاً نداند که تکلیف به کدام طرف تعلق گرفتهاست. و در مقام ارزیابی این دلیل گفتیم که: ما هم قبول داریم که فرقی بین علم تفصیلی و اجمالی نیست؛ اگر کسی در علم تفصیلی قائل به علّیبود شد، در عل اجمالی هم باید قائل به علّیبودنِ قطع برای منجزیت و درنتیجه عدم امکان ترخیص از طرف شارع بشود. لکن ما که در علم اجمالی قائل به اقتضائیبودن شدیم، به این خاطر است که در علم تفصیلی هم قائل به اقتضائیبودن شدیم و گفتیم که ردع از قطع ثبوتاً و اثباتاً امکان دارد. دلیل دوم از مرحوم میرزای نائینی، بحث امروز ماست:
دلیل دوم: ترخیص در معصیت قبیح است
این وجه را هم از مرحوم آقای صدر: بحوث:ج4،ص152.(1)
ملخَّص استدلال مرحوم میرزا این است که: مخالفت قطعیه، معصیت خداوند است. ترخیص در مخالفت قطعیه، ترخیص در معصیت است. معصیت، قبیح است عقلاً، ترخیص در معصیت هم قبیح است عقلاً. چون صدور قبیح از خداوند محال است، پس ترخیص در مخالفت قطعیه هم محال است. نتیجهاش علّیبودن منجِّزیت قطع اجمالی به لحاظ مخالفت قطعیه است.
مناقشه: ترخیص در مخالفت، قبیح نیست
1) (1) - ذهبت مدرسهی المحقق النائینی (قده) إلی علیهی العلم الإجمالی لحرمهی المخالفهی القطعیهی و امتناع جعل الترخیص الشرعی الظاهری فی تمام أطرافه لأن فی المخالفهی القطعیهی عصیانا قطعیا للمولی و هو قبیح فیکون الترخیص فیه قبیحا ممتنعا علی الشارع.
در کلمات مرحوم میرزا و مدرسهی میرزا، بین دو مطلب تفکیک روشنی نبوده: مخالفت تکلیف، و معصیت تکلیف:
ما یک تکلیف فعلی داریم که فعلیتش به فعلیت موضوعش در خارج است. تکلیف فعلی، تقسیم میشود به دو قسم: تکلیف فعلی منجَّز، و تکلیف فعلی غیرمنجز. تکلیف فعلی منجَّز، تکلیفی است که در مخالفتش استحقاق عقوبت هست. تکلیف فعلی غیرمنجَّز، تکلیفی است که در مخالفتش استحقاق عقوبت نیست. مثلاً اگر این مایع فیالواقع نجس است، وقتی که استصحاب نجاست دارم حرمت فعلی بر من منجَّز است، و وقتی که استصحاب عدم نجاست دارم حرمت شربش بر من فعلی است ولی غیرمنجَّز. پس حرمت فعلی، تارتاً منجز است و تارتاً غیرمنجز.
مخالفت، یعنی تکلیف فعلی را مخالفت کنیم. معصیت، این است که با تکلیف منجَّز مخالفت کنیم. پس مخالفت، اعم از معصیت است.
آن که عقلاً قبیح است، معصیت است. اما مخالفتی که معصیت نباشد، عقلاً قبیح نیست؛ وقتی نمیدانم نجس است و قاعدهی طهارت یا استصحاب طهارت را دارم، اگر فی علمالله نجس باشد و من شربش کنم، این فعل من حرام است ولی هیچ قبحی ندارد. شارع «شرب مایع نجس» را تحریم کرده، نه «شرب مایع معلومالنجاسه» را.
در مانحنفیه من یقین دارم که احدالانائین نجس است و شربش حرام است، شارع ترخیص در مخالفت تکلیف فعلی در طرفین دادهاست. اگر قائل به اقتضاء شدیم، این ترخیص شارع، آیا ترخیص در مخالفت است یا ترخیص در معصیت است؟ اگر اقتضائی شدیم و گفتیم: «منجِّزیت قطع، معلَّق بر عدم ترخیص است.»، شارع میتواند در هر دو اناء به من ترخیص بدهد، و این هم ترخیص در معصیت نیست، ترخیص در مخالفت است. پس این دلیل مرحوم میرزا، اشکال بر ما نیست؛ باید خارج از این بحث ببینیم: «آیا منجزیت علم اجمالی، منجزیتی علّی است یا اقتضائی؟». ما داریم به دلیل اشکال میکنیم؛ که استدلال شما طبق مبنای ما درست نیست.
ما فرمایش مرحوم آقاضیاء را قبول داریم که فرقی بین علم اجمالی و تفصیلی نیست؛ لذا همهی کسانی که منجِّیت علم تفصیلی را علّی میدانند، باید منجِّزیت علم اجمالی را هم به نحو علّی بدانند. پس اشکال فقط به مرحوم آخوند وارد است. اگر آخوند را کناربگذاریم، همه یکدست هستند؛ یعنی همهی کسانی که گفتهاند: «منجزیت علم تفصیلی علّی است، منجزیت علم اجمالی را هم علّی گرفتهاند.»، و کسانی که گفتهاند: «منجِّزیت علم تفصیلی اقتضائی است، منجزیت علم اجمالی را هم اقتضائی دانستهاند.»، پس اشکال فقط به یک نفر است.
اشکال: پس استدلال میرزا طبق مبنای خودش که «علّی است»، تمام است؛ چون معصیت است و ترخیص در آن قبیح است.
پاسخ: پس این استدلال نمیشود دلیل باشد بر علّیبودن؛ چون شما اگر علّی باشید، ترخیص در مخالفت قطعیه، ترخیص در معصیت است، و اگر اقتضائی باشید، ترخیص در مخالفت قطعیه «مخالفت» است.
اشکال: اگر مرحوم میرزا بگوید: «دلیل ما بر علّیبودن علم اجمالی، وجدان است. این استدلال، برای اثبات حرمت مخالفت قطعیه است.»، این مناقشهی شما بر ایشان وارد نیست.
پاسخ: پس دلیل نیست، تطبیق است.
مختار: وجدان
برای پاسخ به این سؤال که: «منجِّزیت علم اجمالی، علّی است یا اقتضائی؟»، هیچ برهانی نمیتوان اقامه کرد، فقط وجدان ماست. وجدان ما این است که مولا دستش بسته نیست؛ میتواند ترخیص در این مخالفت بدهد. و اگر ترخیص در مخالفت داد، استحقاق عقوبتی در میان نیست.
بنابراین عقلاً ممکن است خطابی از شارع، طرفین علم اجمالی را دربربگیرد. در اصول عملیه باید بحث کنیم: «چرا ادلهی برائت مثل حدیث رفع یا قاعدهی طهارت، طرفین علم اجمالی را نمیگیرد؟»؛ دیگران میگویند: «محذور عقلی دارد»، ما که محذور ثبوتی برایش قائل نیستیم، آنجا باید وجه عدم شمول را توضیح بدهیم.
المقام الثانی: مخالفت احتمالیه
محل نزاع
مقام ثانی، مخالفت احتمالیه است؛ علم اجمالی دارم احدالانائین نجس است، من فقط یک اناء را شرب میکنم؛ آن انائی که درواقع نجس است ولی من قطع به نجاستش ندارم. پس مخالفت کردهام چون با تکلیف فعلی مخالفت کردهام، اما احتمالیه است چون قطع به مخالفت برای من پیدانشد. میخواهیم ببینیم: «چنین مکلفی آیا استحقاق عقوبت دارد یا ندارد؟».
اگر مستحق عقوبت است، عقلاً منجِّز است. اگر مستحق عقوبت نیست، یعنی قطع اجمالی به لحاظ مخالفت احتمالی منجِّز نیست. این بحث، مهمتر از بحث قبلی (منجِّزیت علم اجمالی به لحاظ مخالفت قطعیه) است؛ که آیا علم اجمالی به لحاظ مخالفت احتمالی منجِّز است یا منجز نیست؟
در دو مرحله باید بحث کنیم: مرحلهی اول، اصل منجِّزیت است، و مرحلهی دوم این است که: این منجزیت آیا اقتضائی است یا علّی؟ تعلیقی است یا تنجیزی؟ پس ما همان دو مرحلهی مقام اول را اینجا هم داریم.
مرحلهی اول: منجِّزیت
قطع اجمالی آیا منجِّز تکلیف است در ظرف مخالفت احتمالی؟ یا منجِّز نیست؟
اقوال
در مانحنفیه، ما سه مسلک داریم:
مسلک اول: منجِّزیت مستقیم
مسلک اول این است که قطع اجمالی، منجِّز تکلیف فعلی هست حتی در مرحلهی مخالفت احتمالیه. چنین شخصی عقلاً مستحق عقوبت است، مثل مرحوم آخوند، یا مرحوم میرزای نائینی در فوائد الاصول، یا مرحوم آقاضیاء عراقی. ما هم تابع همین مسلکیم؛ که منجِّزیت علم اجمالی را بلاواسطه قبول کردیم.
مسلک دوم: منجزیتِ باواسطه
مسلک دوم این است که علم اجمالی، به خودیِ خود منجِّز نیست، ولی موجب و منشأ تعارض اصول مؤمِّنه میشود در اطراف. بعد از تعارض و تساقط، تکلیف فعلی منجَّز میشود به برکت تساقط اصول. پس علم اجمالی اگرچه خودش مستقیماً منجِّز نیست، ولی هنرش این است که اصول مؤمِّنه در طرفین علم اجمالی را به تعارض و تساقط میکشاند، آن تکلیف فعلی، به برکت این تساقط، منجَّز میشود. مرحوم میرزا در اجود، و مدرسهی مرحوم میرزا قائل به این مسلک هستند. پس علم اجمالی مستقیما منجِّز نیست، معالواسطه منجِّز است؛ به واسطهی تعارض و تساقط اصول مؤمِّنه در اطراف عل اجمالی.
مسلک سوم: تفصیل بین شبهات حکمیه و موضوعیه
وقتی علم اجمالی دارم که: «یا نمازظهر واجب است یا نمازجمعه»، این شبهه، شبههی حکمیه است. وقتی علم اجمالی دارم که: «یا این اناء نجس است یا آن اناء»، این شبههی موضوعیه است.
مسلک سوم، تفصیل بین شبهات حکمیه و موضوعیه است. علم اجمالی، به لحاظ مخالفت احتمالی، در «شبهات حکمیه» منجِّز نیست ولی در «شبهات موضوعیه» منجِّز است. اگر شک دارم: «نمازظهر واجب است یا نمازجمعه؟»، این شبهه حکمیه است؛ اگر نمازظهر خواندم و فی علمالله نمازجمعه واجب بود، استحقاق عقوبت ندارم. اما اگر شک دارم: «اناء یمین نجس است یا اناء یسار؟» و اناء یسار را شرب کردم و همان هم نجس بود، این حرمت بر من منجَّز است و من در قیامت مستحق عقوبتم.
منشأ اختلاف در اقوال: حقیقت علم اجمالی
منشأ این اختلاف چیست؟ گفتهاند: اختلاف این سه مسلک، فقط در حقیقت علم اجمالی است؛ «علم اجمالی» چه حقیقتی دارد؟ و فرقش با «علم تفصیلی» در چیست؟ در حقیقت علم اجمالی، سه نظریه داریم: آخوند، میرزا، و آقاضیاء عراقی. که إنشاءالله در جلسهی آینده وارد تفصیلش میشویم.
موضوع: قطع (علم اجمالی/ مخالفت احتمالیه/ منجِّزیت/حقیقت علم اجمالی/دلیل قول اول)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در منجزیت «قطع اجمالی» بود، به مقام دوم رسیدیم: آیا به لحاظ «مخالفت احتمالیه» منجِّز است یا نه؟ آیا من بر این مخالفت استحقاق عقوبت دارم یا ندارم؟ اگر دارم، منجِّز است. اگر ندارم، منجِّز نیست. گفتیم: مسالک در این باب سه مسلک است. به این مسالک اشاره کردم، در آینده بیشتر توضیح میدهم. گفتیم که این سه مسلک مرتبط است به تفسیر و حقیقت علم اجمالی. بحث امروز ما «حقیقت علم اجمالی» است. وقتی حقیقت علم اجمالی را گفتیم، برمیگردیم به آن سه مسلک در منجزیت قطع اجمالی.
متعلَّق علم اجمالی
این، در اذهان همه هست که در یک نکته فرقی بین علم اجمالی و تفصیلی نیست؛ و آن «اذعان جزمی» است. شکی نیست که در علم اجمالی هم مثل علم تفصیلی، یک جزم و تصدیق داریم؛ مثلاً جزم داریم به نجاست احدالانائین. تمام اختلاف علما، در تشخیص متعلَّق علم اجمالی است، در عین این که در متعلق علم تفصیلی اتفاق دارند که یک فرد معین است. سه نظریه مطرح شدهاست: فرد مردد، جامع، و متعیّن فیالواقع ولی نامعیّن عندنا.
نظریهی اول: فرد مردد
نظریهی اول این است که احدالانائین، یک فرد مردد است؛ یعنی یک فرد نامتعیِّن فیالواقع.
این نظریه، از مرحوم آخوند است؛ مرحوم آخوند یک نظریهی منحصر به فرد در «علم اجمالی» دارد. این نظریه را در بحث قطع و علم اجمالی نفرموده، در بحث اوامر در بحث «واجب تخییری» فرموده. در حاشیه از یک مثال «علم اجمالی» استفاده کرده؛ از آن مثال فهمیدهاند که نظریهی آخوند «فرد مردد» است. البته یک شکی داریم که شاید نتوان از آن مطلب آخوند این نظریه را برداشت کرد، ولی مستند کسانی که این نظریه را به مرحوم آخوند نسبت دادهاند، حاشیهی ایشان بر کفایه است: ص141 چاپ آلالبیت.(1)
مناقشهی مشهور: مفهوم یا مصداق؟
1) (1) مرحوم آخوند وقتی در بحث واجب تخییری» پس از بررسیِ این که «واجب تخییری چیست؟» میفرمایند: «فلا وجه فی مثله للقول بکون الواجب هو احدهما، لا بعینه مصداقاً و لا مفهوماً.»، ذیل «احدهما» میفرمایند: «فإنّه و إن کان ممّا یصح أنیتعلق به بعض الصفات الحقیقیهی ذات الاضافهی کالعلم، فضلاً عن الصفات لااعتباریهی المحضهی کالوجوب و الحرمهی و غیرهما...».
از مرحوم آخوند سؤال کردهاند: مراد از «فرد مردد» آیا مفهوم فرد مردد است یا مصداق فرد مردد؟
مفهوم فرد مردد، غیر از مفهوم احدالانائین است
اگر مراد شما مفهوم فرد مردد است، وقتی علم اجمالی دارم به نجاست احدالانائین، متعلَّق علم اجمالی، «مفهوم نجاست احدالانائین» است، نه «مفهوم الفرد المردد» یا «مفهوم نجاست الفرد المردد»! ما به «نجاست فرد مردد» علم نداریم، ما علم داریم به «نجاست احدالانائین»، و مفهوم «احدالانائین» غیر از مفهوم «الفرد المردد» است.
فرد مردد، مصداق ندارد
پس مراد شما «مصداق فرد مردد» است، درحالیکه مفهوم «فرد مردد» فاقد مصداق است. مفاهیم، دو دسته است: مفهوم بیمصداق، و مفهوم با مصداق. مثلاً اجتماع نقیضین، شریکالباری، و مثلث چهارضلعی، مفاهیم بدون مصداق هستند؛ نه در ذهن مصداق دارند، و نه در خارج.(1)
اشکال: شما سال گذشته گفتید که: «فرد مردد، مصداق دارد.»!
پاسخ: گفتم: «عرفاً مصداق دارد»؛ یعنی عرفی برایش واقعیت میبیند.
این که «فرد مردد، مصداق ندارد.» را به وجدانمان درک میکنیم، ولی برهان هم برایش داریم؛ اگر در تعرفش دقت کنید، میبیند که مثل مثلث چهارضلعی است. هر وقت که «ماهیت» با «وجود» متحد بشود، به آن «ماهیتِ متحدشده با وجود» میگوییم: «فرد ماهیت». این، تعریف فرد است.(2)
1) (2) این مفاهیمِ بیمصداق، ذهنی منطقیها را خیلی به خود مشغول کردهبود؛ این مفاهیم اگر مفهومش محال است، پس چطور در قضیه آوردهایم؟! اگر مصداقش محال است، اصلاً مصداق ندارد؛ پس چرا بگوییم: «مصداقش محال است»؟!.
2) (3) یک تعریفی هم «شخص» دارد که إنشاءالله در «استصحاب» میگویم، ولی اینجا اجمالاً تفاوتشان را بگویم؛ هر ماهیتی که با «وجود» متحد میشود، از آن حیث که با «وجود» متحدشده به آن «فرد ماهیت» میگویند، و از آن حیث که متحد با «این وجود» است به آن «شخص ماهیت» میگویند. پس «شخص» و «فرد» دائماً یک شیء است، اما به دو اعتبار.
«وجود» عین تعیّن است عین تشخّص است، ولی «تردّد» عین عدم تعیّن است عین عدم تشخّص است. لذا وقتی میگوییم: «فرد مردد»، یعنی متعیّنِ نامتعیّن! یعنی متشخّصِ نامشخص! پس محال است «فرد» باشد ولی «مردد» باشد؛ در درون خودش تناقض دارد؛ عین مثلث چهارضلعی است.(1)
پس «فرد» عبارت است از «ماهیتِ متحد با وجود عینی»، و «وجود» عین تعیّن و تشخص است. پس «فرد مردد»، یعنی در عین این که متعین است نامتعین است، در عین این که متشخص است نامتشخص است.
اشکال: آیا با همین استدلال فرد نامعیّن هم تناقض بوده و درنتیجه مصداق ندارد؟
پاسخ: فرد نامعین، تعیّن واقعی دارد، ما نمیدانیم. پس «فرد نامعین» تناقض نیست.
خلاصهی مناقشه
پس اشکال بر مرحوم آخوند این است که اگر مرادتان «مفهوم» است، متعلَّق علم اجمالی نیست! و اگر مرادتان «مصداق» است، چنین مصداقی وجود ندارد!
اشکال در مناقشه
ما این اشکال را از مرحوم آخوند قبول نکردیم؛ اگرچه مراد مرحوم آخوند ابهام دارد، ولی به نظر ما به این مقدار میشود از مرحوم آخوند دفاع کرد.
مراد مرحوم آخوند
اولاً مراد مرحوم آخوند «مصداق فرد مردد» است و ثانیاً مراد مرحوم آخوند از متعلَّق علم اجمالی «معلوم بالعرض» است نه معلوم بالذات، درحالیکه مستشکل گمان کردهبود مراد مرحوم آخوند «مصداق فرد مردد در معلوم بالذات» است.
1) (4) فلاسفه «وجود» را به دو قسم تقسیم کردهاند: ذهنی و عینی. تعریف فلاسفه برای «فرد» این است که: «ماهیتِ متحد با وجود عینی»، در قبال «وجود ذهنی». ولی ما در تعریف خودمان قید «عینی» را حذف کردیم، چرا «وجود» را اخذکردیم و قید «عینیت» را حذف کردیم؟ به خاطر این که ما «وجود ذهنی» را منکریم. به لحاظ اخلاقی بهتر است که همین تعریف رایج را بگوییم.
در «معلوم بالذات» متعلَّق علم و قطع، دائماً «مفهوم» است؛ یعنی علم و قطع دائماً به یک «مفهوم» تعلق میگیرد. اما در مانحنفیه مرادمان مقطوع بالعرض و معلوم بالعرض است. وقتی که علم تفصیلی داریم به نجاست هذا الاناء، معلوم بالعرضِ ما «نجاست هذا» است. اما وقتی که علم اجمالی داریم به نجاست احد الانائین، معلوم بالعرض ما «احدی النجاستین» یا «احدالفردین» است. و احدیالنجاستین و احدالانائین، فرد مردد است.
اشکال: معلوم بالذات در کلام مرحوم آخوند چیست؟
پاسخ: معلوم بالذات، «مفهوم نجاست احدالانائین» است، اما معلوم بالعرض «احدیالنجاستین» یا «احدالفردین» است؛ هر کدام که بگوییم، درست است.
دفع مناقشهی مشهور
در اینجا نگویید که: «اشکال، وارد است؛ متعلَّق علم را چه معلوم بالذات بگیریم و چه معلوم بالعرض بگیریم، مفهوم فرد مردد، مصداق ندارد، نه در عالم ذهن و نه در عالم عین.»؛ این اشکال، درست نیست؛ چون وجود معلوم بالعرض، لازم نیست؛ آن که وجودش ضرورت دارد، معلوم بالذات است.
اشکال شما این است که: «فرد مردد، مصداق ندارد.»، پاسخ ما این است که در معلوم بالعرض لازم نیست مصداق وجود داشته باشد. مثلاً شما الآن یقین دارید به عدالت زید، و این یقین شما هم متعلَّق دارد، اما این معلوم بالعرض ممکن است در خارج وجود نداشته باشد.
اشکال(1) : در قطع ممکن است مقطوع بالذات وجود نداشته باشد. اما وقتی که «علم» را به «قطع مصیب» معناکردیم، معنی ندارد که «علم» معلوم بالعرض نداشته باشد!
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: بحث ما در «علم اجمالی» همانطور که در ابتدای آن گفتیم، اعم از علم و قطع است.
1) (5) این اشکال، در مباحثه مطرح شد.
پاسخ مقرر: در آن علمهایی که معلوم بالذات از مفاهیمی است که مصداق دارد، نمیشود علم داشته باشیم ولی معلومْ مصداقی در خارج نداشته باشد. ولی در آن علمهایی که معلوم بالذات از مفاهیمی است که مصداق ندارد، صادقبودن چنین قطعها و تحقق چنین علمهایی منوط به وجود معلوم بالعرض در خارج نیست.(1)
مثلاً آیا محال است برای کسی یقین به وجود شریکالباری حاصل بشود درحالیکه مقطوع بالعرض اصلاً وجود خارجی ندارد و ممکن هم نیست که موجود بشود؟! یا مثلاً ممکن است برای کسی یقین حاصل بشود به امکان اجتماع نقیضین. بر همین اساس است که ما میتوانیم علم پیداکنیم به امر مردد، درحالیکه واقعیت ندارد.
بلکه حتی میشود مفهومی که معلوم بالذات ماست، مصداق نداشته باشد ولی معلوم بالعرض در خارج وجود داشته باشد(2) ؛ از بین زید و عمرو شما یقین دارید که احدهما انسان است؛ این قضیه صادق است که: «احدهما انسانٌ»، معلوم بالعرض شما کدامشان است؟ و یقین هم داریم که معلوم بالعرض در خارج وجود ندارد، این «احدهما» مصداق ندارد. این علم من هم جهل نیست، این قطع من علم است، ولی معلوم بالعرضم مصداق ندارد. قضیهی «اجتماع النقیضین محالٌ» آیا صادق است یا صادق نیست؟ آیا مصداق دارد؟!
چند مثال برای روشنتر شدن فرد مردد
یا مثلاً من به شما میگویم: «رأیتُ رجلاً صباح الیوم»، مصداقش متعیّن اما نامعین است؛ نزد شما نامعین است؛ شما نمیدانید زید بوده یا عمرو. در «أکرم رجلاً» مصداق «رجلاً» کیست؟ آیا معین نامتعین است؟ یا اصلاً فی علمالله هم نامعین است؟! این، همان فرد مردد است. این رجلی که از شما خواستهاند اکرامش کنید، آیا در خارج وجود دارد؟ یا اصلاً مصداق ندارد. اگر کسی به شما بگوید: «یکی از این پنج کیسه برنج را به شما فروختم»، آیا این معامله صحیح است یا صحیح نیست؟ صحیح است، ولی مشتری مالک چه چیزی میشود؟ اینجا مشتری مالک یک کیسهی نامتعین است، ولی این کیسه در خارج مصداقی ندارد؛ ما در خارج شش کیسه نداریم. فرد مردد واقعیت ندارد، ولی عرف برایش واقعیت میبیند.
نتیجه: مناقشهی مشهور صحیح نیست
لذا این اشکالی که مشهور بر مرحوم آخوند گرفتهاند وارد نیست، اما فرمایش آخوند هم تمام نیست. فرمایش مرحوم آخوند را إنشاءالله در نظریهی سوم و نقد آن بررسی میکنیم و آنجا توضیح میدهم که: «چرا نظریهی مرحوم آخوند تمام نیست؟».
موضوع: قطع (علم اجمالی/مخالفت احتمالیه/ منجِّزیت/حقیقت علم اجمالی/نظریه دوم وسوم)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «علم اجمالی» از مقام اول (مخالفت قطعیه) فارغ شدیم، در مقام دوم (مخالفت احتمالیه) در مرحلهی اول برای پاسخ به این که: «آیا علم اجمالی منجِّز است یا نه؟» وارد حقیقت علم اجمالی شدیم. در «حقیقت علم اجمالی» گفتیم: سه قول مطرح است، قول اول «فرد مردد» بود که منحصر به مرحوم آخوند بود، مناقشهی مشهور مبنی بر مصداقنداشتن فرد مردد، و اشکال خودمان بر این مناقشه را گفتیم؛ که لازم نیست معلوم بالعرض در خارج موجود باشد. و عرض کردیم که البته این قول دوم هم صحیح نیست و وجه صحیحنبودنش را در قول سوم عرض میکنیم. بحث امروز ما، نظریهی دوم است.
نظریهی دوم: جامع
نظریهی دوم در حقیقت مشهورترین و معروفترین نظریه است؛ قائلین عدیدهای دارد مثل مرحوم اصفهانی، مرحوم میرزای نائینی، مرحوم آقای خوئی، و مرحوم آقای صدر، همهی این معاریف، تابع این نظریهی دوم هستند. اینها فرمودهاند: متعلَّق علم اجمالی، عنوان و مفهوم «جامع» است، به خلاف علم تفصیلی که متعلق علم، «فرد» است. مرحوم اصفهانی که یکی از این قائلین بوده، یک برهانی اقامه کرده بر این نظریهی دوم، و این برهان هم از صاحبان این نظریه پذیرفته شده.
تقریب استدلال این نظریه
مرحوم اصفهانی گفته: متعلق علم اجمالی، از چهار صورت خارج نیست: یا متعلق ندارد یا دارد. اگر دارد، متعلَّقش، یا فرد است یا جامع. اگر فرد است، یا مردد است یا معین. پس چهار صورت شد: متعلق ندارد، متعلق دارد و فرد معین است، متعلق دارد و فرد مردد است، متعلق دارد و جامع است، شق پنجمی نمیشود تصورکرد. سه شق اول قطعاً باطل است، پس نتیجه میشود شق چهارم.
اما چرا سه قسم اول باطل است؟ این که «متعلق ندارد» خلف فرض است؛ چون علم، ذات اضافه است. فرد معین نیست؛ چون علم اجمالی است، نه علم تفصیلی. فرد مردد نیست؛ چون مفروغغنه است که فرد مردد وجود ندارد. پس سه شقّش باطل شد، نتیجه این میشود که متعلق علم اجمالی دائماً «جامع» است. با این استدلال، قائلین به این نظریه هم خیلی خوشحال شدهاند و پذیرفتهاند؛ چون کسی اشکال نکردهاست.
مناقشه: متعلق، فرد معین است
این برهان ایشان نادرست است؛ ما از این چهار صورت، فرد معین را اختیارمیکنیم.
مقدمه: توضیح اقسام جزئی
مفهوم، عبارت است از صورت عقلی اشیاء در ذهن ما. مفهوم، از این دو صورت خارج نیست: مفهوم، دائماً یا کلی است یا جزئی. اختلاف شده که «فرق بین کلی و جزئی چیست؟»، این خیلی پیچیده است، ما خودمان یک مختاری داریم، این را بعد توضیح میدهم. الآن فقط از مثال استفاده میکنم؛ کلی مثل واجبالوجود یا کتاب، جزئی مثل زید یا هذا الرجل.
تقسیم دیگری در مفهوم جزئی داریم که در منطق به آن توجه نشده؛ مفهوم «جزئی» بر دو قسم است: تارتاً مصداقش برای ما معلوم است و تارتاً مصداقش برای ما نامعلوم است. مفهوم زید که جزئی است، تارتاً مصداقش برای ما معلوم است و میدانم که مصداقش فلانی است. تارتاً ممکن است کسی بگوید: «رأیتُ زیداً» و من هم میدانم که یک مصداق بیشتر ندارد، اما آن زید را نمیشناسم؛ هزاران هزار انسان را احتمال میدهم مصداق زید باشد، پس مصداق نزد من نامعلوم است، ولی باز هم زید جزئی است. یعنی من اگر زید را نشناسم، باعث نمیشود که کلی بشود. پس مفهوم جزئی، ممکن است مصداقش را بشناسم و ممکن است مصداقش را نشناسم، این خیلی مهم است؛ که جهل به مصداق یک مفهوم جزئی، آن مفهوم را از جزئیت خارج نمیکند.
مثال دیگری بزنم: اگر انسانی را از دور میبینم و میگویم: «ذاک الرجل»، این مفهوم، کلی است اما در عین حال مصداقش را نمیشناسم. پس مفهومی که مصداقش را نمیشناسم، ممکن است کلی باشد و ممکن است جزئی باشد.
سؤال: این که «مصداق نداشته باشد» آیا شقّ دیگری نیست؟
پاسخ: اگر مصداق نداشته باشد، دائماً کلی است.
پس گاهی وقتها مصداق، معلوم است و گاهی نامعلوم است، تعبیرمیکنیم به معین و نامعین.
متعلق علم اجمالی، مفهوم جزئی با مصداق نامعلوم است
برمیگردیم سراغ جناب آقای اصفهانی. متعلَّق علم دائماً یک مفهوم است، آن مفهوم کلی است یا جزئی؟ جزئی است. آن جزئی، بر دو قسم است: یا مصداقش را میدانم یا نمیدانم، اگر مصداقش را دانستم علم تفصیلی است، و اگر مصداقش را نمیدانستم علم اجمالی است. پس آن مفهومی که متعلَّق علم ماست، دائماً فرد است یعنی جزئی است.
متعلَّق علم دائماً یک «مفهوم» است، و مفهوم یا کلی است یا جزئی. و جزئی بر دو قسم است: یا مصداقش برای ما معلوم است یا معلوم نیست. متعلَّق علم تفصیلی، یک مفهوم جزئی است که مصداقش بر من معلوم است، اما متعلَّق علم اجمالی یک مفهوم جزئی است که مصداقش بر من نامعلوم است. اما نامعلومبودنش جامع درست نمیکند؛ جزئیای که مصداقش نامعلوم باشد، کلی نمیشود. اگر علم دارم به نجاست «هذا الاناء»، مصداقش جزئیای است که برای من معلوم است. اگر علم دارم به نجاست «احدهما»، احدهما مصداقش جزئیای است که برای من نامعلوم است. به همین سادگی.
پس این برهان ناتمام است. بعد که وارد نظریهی سوم بشویم، آنجا توضیح میدهم که شاید این نظریهی دوم، اضعف نظریات باشد.
نظریهی سوم: متعیّن نامعین
آقاضیاء در رد نظریهی سابق فرموده: جامع، حیثیت مشترکهی بین افراد است. وقتی علم اجمالی داریم، آیا یک فرد نجس است یا یک حیثیت مشترکه بین افراد نجس است؟!
اشکال: عنوان، فانی در معنون است؛ پس لازم نمیآید که حیثیت مشترکه نجس باشد.
پاسخ: معنون جامع، حیثیت مشترکه است نه فرد.
مرحوم آقاضیاء فرموده: متعلَّق علم اجمالی، مثل علم تفصیلی، فرد است و واقع، الا این که علم اجمالی شفاف نیست؛ نمیدانیم اناء یمین است یا یسار. پس متعلقها در علم اجمالی و تفصیلی یکسان است، علمها متفاوت است. شبیه شیشهی کدری است که نمیتوانیم بفهمیم: «شخصی که پشت شیشه است، زید است یا عمرو؟»؛ وقتی شیشه شفاف نیست، اینطور نیست که ما دو نفر را ببینیم، باز هم یک نفر است، اما نمیدانیم کدامشان است.
سؤال: آیا تصرفی در ناحیهی اذعان شده؟
پاسخ: ایشان قائل است که علم اجمالی، در عین این که احتمال صددرصد و تصدیق جازم است، شفاف نیست و کدورتی در خودش دارد.
آقاضیاء درست متوجه شدهبود که شفاف نیست، ولی این کدریت و عدم شفافیت را فکرمیکرد ویژگی علم است.
مناقشهی نقضی: اگر هر دو طرف نجس باشد
مرحوم میرزا و مرحوم آقای صدر اشکال کردهاند، میرزا اشکال نقضی کرده، مرحوم صدر اشکال حلّی کرده؛ یعنی آن معضلهای که در ذهن ایشان بوده را جواب داده و حل کرده.
من اگر علم اجمالی دارم به نجاست احدالثوبین به بول، و فی علمالله هر دو هم به بول نجس شده، شما که میگویی: «معلوم بالاجمال فرد است»، کدامیک از این دو ثوب است؟!
اشکال به مناقشه
این نقض وارد نیست؛ اولاً مثال ایشان دقیق نیست، ثانیاً صحیح هم نیست. إنشاءالله بعد که وارد تحقیق در مسأله شدم، توضیح میدهم.
موضوع: قطع (علم اجمالی/مقام دوم:مخالفت احتمالیه/مرحله اول:منجِّزیت/حقیقت علم اجمالی)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «علم اجمالی» از مقام اول (مخالفت قطعیه) فارغ شدیم، در مقام دوم (مخالفت احتمالیه) در مرحلهی اول برای پاسخ به این که: «آیا علم اجمالی منجِّز است یا نه؟» وارد حقیقت علم اجمالی شدیم. گفتیم: در «حقیقت علم اجمالی» سه نظریه مطرح است: فرد مردد، جامع، و فرد نامعین. در اشکال بر نظریهی سوم (فرد نامعین) مناقشهی نقضی مرحوم میرزا (وقتی که هر دو اناء نجس باشد) را گفتیم و جوابش را موکول کردیم به آینده، رسیدیم به مناقشهی حلّیِ مرحوم آقای صدر.
مناقشهی حلّی: جامع، خصوصیت فرد را ندارد و نجس نیست
آقای صدر در کتاب بحوث:ج4ص158 فرموده.
مرحوم آقاضیاء فرموده: اگر متعلق علم اجمالی «جامع» باشد، باید حیثیت مشترکه این خصوصیت نجاست یا حرمت را داشته باشد، و حال این که در علم اجمالی فرد است که نجس است و حرام است، نه آن حیثیت مشترک بین اطراف. و فرموده بود که جامع چطور میتواند از فرد حکایت کند؟! جامع فقط از جامع میتواند حکایت کند.
سؤال: آیا جامع هیچوقت مصداق خارجی ندارد؟
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: مصداق دارد، ولی از فرد با خصوصیت حکایت نمیکند، بلکه از همان حیثیت مشترک حکایت میکند.
اشکال شهیدصدر: جامع عرضی میتواند از خصوصیت فرد حکایت کند
مرحوم آقای صدر فرمودند: دو نوع جامع داریم: ذاتی و عرضی. جامع ذاتی، (حیثیت مشترکی است که ماهیت را بیان میکند) مثل انسان و شجر و فرس. جامع عرضی، حیثیت مشترکی است که ماهیت را بیان نمیکند) مثل عالم و ابیض.
جامع ذاتی، هیچوقت نمیتواند از خصوصیت فرد حکایت کند، بلکه فقط از حیثیت مشترک که ذات و ماهیت است حکایت میکند؛ مثلاً زید و عمرو و بکر، یک ذات دارند؛ همهشان ماهیت انسان را دارند، و مفهوم «الانسان» جامع است و حکایت از همان ذات مشترک است، از زید و عمرو و بکر حکایت نمیکند، از همان جامع حکایت میکند.
اما در جامع عرضی، میتوانیم جامعی درست کنیم که در عین این که جامع است، از خصوصیات فردیه هم حکایت کند؛ مثل مفهوم «فردالانسان»؛ چون زید و عمرو و بکر و همهی افراد انسان مصداق این مفهوم «فرد الانسان» هستند. این فردالانسان، از خصوصیات هم حکایت میکند؛ پس مفهوم «فرد الانسان» از زید بخصوصیته حکایت میکند و از عمرو هم بخصوصیته حکایت میکند. پس در جوامع انتزاع میتوانیم مفاهیمی داشته باشیم که از خصوصیات هم حکات کند.
(جامعهای عرضیای که از خصوصیات فردیه حکایت میکند، عبارت است از فرد، شخص، خاص، و در مانحنفیه «احدهما» هم از همین قبیل است.)
بعد آقای صدر فرموده: ما در علم اجمالی چنین جامعی داریم؛ همان «احدهما». پس «جامع» هم میتواند از خصوصیت حکایت کند. مفهوم «فرد الانسان» جامع بین همهی افراد انسان است، و در عین حال خصوصیات افراد را هم دارد. متعلق علم اجمالی، جامع ذاتی نیست، جامع انتزاعی و عرضی است و بنابراین خصوصیات افراد را هم دارد.
اشکال نقضی به مناقشهی شهیدصدر
با این فرمایش مرحوم آقای صدر موافق نیستم؛ با این که ایشان میفرماید: «أحدهما، مثل «فرد الانسان» است.»، موافق نیستیم؛ «احدهما» جزئی است، ولی «فرد الانسان» کلی است. توضیحش خواهدآمد.
جواب سادهی حلّی به مناقشهی شهیدصدر
اما این که «مفهوم انتزاعی داریم که حکایت از افراد میکند و خصوصیات افراد را هم دارد.»، درست نیست؛ مفهوم باید ناظر به یک حیثیت مشترکی باشد، معنی ندارد که از خصوصیات فردیه حکایت کند؛ اگر مفهومی است که همه مصداقش هستند، پس فقط ناظر به حیثیت مشترک است.
جواب فنّی حلّی به مناقشهی شهیدصدر
این که گفتیم، یک جواب سادهای به شهیدصدر بود، یک جواب فنّی هم به ایشان میخواهم بدهم؛ چه چیزی در ذهن مرحوم آقای صدر بوده که فرموده: «یک نوع مفهوم جامعی داریم که از خصوصیات افراد حکایت میکند؟ اشکال آقای صدر کجا بوده؟ اینجا باید یک توضیحی بدهم؛ چون خیلی جاها مغالطه میشود.
در منطق میگویند: هر مفهومی نسبت به مصداقش، یا ذاتی است یا عرضی. مثلاً انسان نسبت به مصداقش که زید است، یا ذاتی است یا عرضی. «عالم» نسبت به مصداقش مثل زید، عرضی است، و «انسان» نسبت به مصداقش مثل زید، ذاتی است.
یکی از مفاهیم محل بحث، «وجود» است؛ وجود، مصادیق زیادی دارد. «وجود» آیا مفهومی است که نسبت به مصادیقش ذاتی است یا عرضی؟ در فلسفهی مشّاء متوجه شدهاند که مفهوم «وجود»، نسبت به مصداقش عرضی است، ذاتی نیست. مراد فلاسفه از «وجود عام»، آن امر عرَضی است خارج از ذات «وجود» که مفهوم «وجود» نشاندهندهی آن است.
«فرد» گفتیم: عبارت است از ماهیتِ متحد با «وجود». وجودی که ماهیت اگر با آن متحد بشود، فرد میشود، چه وجودی است؟ وجود مفهومی که عرض است آیا وجود مصداقی است که حقیقت است؟ یعنی مراد از «وجود» آیا حقیقت وجود است؟ یا مصداق وجود است؟ تفرّد آیا از حقیقت وجود حاصل میشود؟ یا از مصداق وجود؟ آن که مراد اینهاست، حقیقیت وجود است؛ تفرّد، حاصل اتحاد ماهیت با «حقیقت وجود» است، نه «مصداق وجود»؛ چون مفهوم «وجود» نسبت به مصادیقش ذاتی نیست، عرضی است.
بیان آقای صدر نشان میدهد که ایشان فکرکردهاند: «مفهوم «الوجود» نسبت به مصادیقش ذاتی است.»؛ کأنّ در ذهن آقای صدر این بوده که: «حمل فرد بر مصادیقش، ذاتی است.»، درحالیکه عرضی است؛ لذا وقتی که میگوییم: «فرد الانسان»، تفرّد از ناحیهی «حقیقت وجود» میآید. اما وقتی که مفهوم «فردالانسان» را در نظر میگیریم، از «حقیقت وجود» میرویم سراغ «مفهوم الوجود». و مفهوم «الوجود» که در «فرد الانسان» اشراب شده، یک مفهوم عرضی است؛ حیثیت مشترکهی خارج از ذات، و مشترک بین همهی انسانهاست. پس «تفرّد» از ناحیهی «حقیقت وجود» میآید، اما وقتی «مفهوم فرد الانسان» را در ذهن تصورمیکنیم، در این تفرّد، ناظر به «حقیقت وجود» نیستیم، بلکه ناظر به «مفهوم وجود» هستیم که در تمام حقایق وجود، امر عرضی است. و به همان اعتبار است که این مفهوم کلی را درست میکنیم و میشود: «فردالانسان».
حقیقت هر شیئی با مفهوم آن شیء فرق میکند، ولی بحث در این است که: «این مفهوم، ذاتی است یا عرضی؟». مثلاً مفهوم «الانسان» نسبت به مصادیقش ذاتی است، مفهوم «الموجود» نسبت به مصادیقش عرضی است؛ یکی از مصادیقش «وجود زید» است؛ در فلسفه اثبات کردهاند که عرضی است نه ذاتی. و این خیلی مهم است که تفرّد هر فرد، به حقیقتالوجود است، نه به آن امر عرضی که مفهوم از آن داریم. این مفهوم کلی را با توجه به «مفهوم وجود» درست میکنیم، نه با توجه به «حقیقت وجود»؛ با توجه به «حقیقت وجود» نمیتوانیم مفهوم «فرد الانسان» را درست کنیم.
اما وقتی که مفهوم «فرد الانسان» را درست میکنیم، از آن حقیقت رفع ید میکنیم و نظر به آن مفهوم عام و عرَضیِ عام که مفهوم «وجود» است.
سؤال: یعنی آیا یک وجود ذاتی داریم و یک وجود عرضی داریم و در هر کدام یکی از این دو را در نظر میگیریم؟
پاسخ: این تعبیر که «دو وجود داریم» دقیق نیست؛ ما یک «وجود» بیشتر نداریم، لکن آن «وجود»ی که در خارج داریم، مصداق مفهوم «الوجود» است، و مفهوم «الوجود» نسبت به مصداقش عرضی است نه ذاتی.
هر مفهومی نسبت به مصادیقش باید از خصوصیتی حکایت کند که آن خصوصیت در همه مشترک باشد، چه آن خصوصیت ذاتی باشد و چه عرضی باشد.
وجود حقتعالی و هر وجودی، مصداق مفهوم «الوجود» است، لکن بحث در این است که: «رابطهی بین آن مفهوم با مصادیقش آیا رابطهی ذاتی است یا عرضی؟»، در فلسهی «مشّاء گفتهاند: این رابطه، یک رابطهی عرضی است. در حکمت متعالیه گفتند: این رابطه، ذاتی است. اینطور نیست که آقای صدر هم به آن رابطهی ذاتی در حکمت متعالیه نگاه کرده؛ چون تحلیل حکمت متعالیه در باب «مفهوم» تحلیل فلسفی است و در مفهومسازی به درد ما نمیخورد.
پس «تفرّد» را با توجه به مفهوم «فرد الانسان» درست کردهایم و این مفهوم، مفهوم عام و عرَضی است؛ خارج از ذات حقیقت وجود است. پس این که مرحوم آقای صدر فرمودند: «فردُ الانسان، حاکی از خصوصیت است.»، امکان ندارد؛ چون خصوصیت، از حقیقتالوجود میآید، نه از مفهومالوجود و وجود عرضی که مفهوم از آن انتزاع شده. و از حقیقتالوجود نمیشود مفهوم «فرد الانسان» درست کنیم، مفهوم «فرد الانسان» همیشه از آن امر عرضی درست میشود. یک مثال واضح مثل این است که بخواهید از «زید» بما هو زیدٌ، یک مفهوم جامع درست کنید! پس اشکال صدر تمام نیست.
اشکال: اگر تشخّص مساوق با وجود است، پس آن وجود عامی که اشاره کردید، روی هواست!
پاسخ: روی هوا باشد، بهتر از این است که روی زمین باشد؛ این که «روی هواست» اشکال نیست. به علاوهی این که روی هوا هم نیست؛ میگفتند: همهی حقایق وجود، یک خصوصیت خارج از ذات مشترک دارند، و آن عبارت است از تقابلش با عدم. و به همین اعتبار است که ما مفهومی را از تمام مصادیق وجود به لحاظ حیثیت مشترک خارج از ذات انتزاع میکنیم؛ مثل عالم که از هر موجودی که معروض وصف «علم» شدهباشد انتزاعش میکنیم.
تقریب حاجآقاحسین مهدوی
منشأ اشتباه شهیدصدر ناشی از یک بحث منطقی است؛ شهیدصدر گمان کرده آن وجودی که باعث «تفرّد» میشود «مفهوم وجود» است، در حالی که آن وجودی که باعث «تفرّد» میشود، حقیقت وجود است. اما ربط این نکته به بحث ما چیست؟
استدلال شهیدصدر برای این که: «یک مفهوم میتواند از خصوصیات فرد حکایت کند.»، این بود که: «در تعریف مفهوم «فرد» گفتهاند: «ماهیت متحد با وجود». و وجود، عین تشخص است، پس مفهوم «فرد» حکایت از همهی خصوصیات حکایت میکند. پس «فرد الانسان» از تمام خصوصیات زید و تمام افراد دیگر دارد حکایت میکند.».
ما میگوییم: آن وجودی که در تعریفْ اخذ شده «مفهوم وجود» است، و آن «وجود»ی که باعث «تفرّد» میشود «حقیقت وجود» است. پس نمیتوانیم از تعریف فرد به «ماهیت متحد با وجود» نتیجه بگیریم که مفهوم «فرد» از خصوصیات هر فرد حکایت میکند.
اشکالات مختار بر آقاضیاء
پس اشکال حلّی مرحوم آقای صدر تمام نیست، اما برویم سراغ کلام آقاضیاء. کلام آقاضیاء دو تا اشکال دارد:
اشکال اول: جامعِ افراد نیست
اشکال اولش این است که کلام ایشان، در علم اجمالی وافی نیست؛ یعنی تمام افراد علم اجمالی را پوشش نمیدهد، إنشاءالله خواهمگفت.
اشکال دوم: متعلَّق علم کدر است نه خود علم
اشکال دوم تفسیر ایشان است از علم اجمالی که آن را «علم کدر» میداند؛ فرقی بین علم تفصیلی و علم اجمالی نیست؛ مشکل، در متعلَّق و مقطوع ماست.
قضاوت بین این سه نظریه
بنابراین در مجموع اگر بخواهیم این سه نظریه را با هم مقایسه کنیم، بهترین نظریه، نظریهی آقاضیاء (فرد متعیّن نامعیّن عندنا) است؛ اگر حکّ و اصلاح بشود، تمام میشود. و اگر بخواهیم در مقابل این بهتری نظریه، ضعیفترین نظریه را هم انتخاب کنیم، نظریهی «جامع» است. نظریهی «فرد مردد» هم در حد وسط است. برای پاسخ به «منجِّزیت علم اجمالی» نسبت به «مخالفت احتمالیه، وارد بحث «حقیقت علم اجمالی» شدیم.
تحقیق در مسأله
برای ورود در مختار، ابتدا یک مقدمهای را باید بگویم. بسیاری از این مطالب را هم قبلاً گفتهام.
مقدمه: توضیح سه عنوان
در این مقدمه میخواهم دربارهی سه عنوان مفهوم، محکی، و مقطوع.
مفهوم: صورت معنا در ذهن
پارهای الفاظ «اسم» هستند؛ یعنی نام برای شیء هستند. هر اسمی یک موضوعٌله و معنا دارد. این معنا، یا عام است مثل شجر و حجر و انسان، یا خاص است مثل معنای لفظ زید. صورت این معنا را در ذهن «مفهوم» میگوییم. «معنا» عبارت است از آن ذاتی که موضوعله اسماء است.
سؤال: آیا معنا امر خارجی است یا ذهنی؟
پاسخ: نه خارجی است نه ذهنی؛ آیا شما «انسان» را برای حیوان ناطقِ متصوَّر وضع میکنید؟! پس حاکی از خارج است، ولی خارج هم نیست. «خارجی نیست» یعنی نمیتوانیم به آن اشارهی خارجی بکنیم و بگوییم: «این، معنای انسان است.».
سؤال: مگر میشود نه خارجی باشد نه ذهنی؟!
پاسخ: معنا، در معانی عام، امر موهومی است، و در معانی خاص دائماً امر موجودی است. امر موهوم، متکی به ذهن نیست؛ خصوصیت معنا و مسمّی، در الفاظی که معنایشان عام است، اینطور است که مسمّی اصلاً لایمکن أنیوجَد، نه در عالم ذهن، نه در عالم عین.
سؤال: چه رابطهای بین «معنا» با «وجود» هست؟
پاسخ: هیچ رابطهای نیست؛ معنا اگر با «وجود» متحد بشود، میشود «فرد الماهیت».
سؤال: آیا معنا و مفهوم دو چیزند؟
پاسخ: از زمین تا آسمان با هم فرق دارند؛ مثل «زید» و «تصویر زید در آینه» است؛ فقط یک تشابه ظاهری با هم دارند، و الا هیچ ربطی به هم ندارند. اگر بخواهیم تشبیه کنیم، زید خارجی مثل معناست، آن تصویرِ در آینه مفهوم است.
پس هر اسمی، یا معنایش عام است مثل «انسان» یا خاص است مثل «زید». صورت معنا در ذهن، همان مفهوم است. آن معنا، یا خاص است یا عام است. اگر صورت معنای خاص در ذهن آمد، آن صورت، مفهوم جزئی است، و اگر صورت معنای عام در ذهن آمد، آن صورت، مفهوم کلی است. و هر مفهومی، یا جزئی است یا کلی. و مفاهیم جزئی دائماً مصداق دارند، و بیش از یک مصداق هم ندارند؛ هیچگاه مفهوم جزئی بدون مصداق نمیشود، و هیچگاه مفهوم جزئی با چند مصداق نداریم. اما کلی ممکن است مصادیق متعددی داشته باشد، ممکن است یک مصداق داشته باشد و محال باشد مصداق دیگری داشته باشد، و ممکن است اصلاً مصداقی نداشته باشد و یا حتی محال باشد که مصداق داشته باشد.
دو نکته راجع به مفهوم باید بگویم که در مباحث آیندهمان خیلی به درد میخورد، این دو نکته إنشاءالله برای جلسهی آینده.
موضوع: قطع (علم اجمالی/مخالفت احتمالیه/ منجِّزیت/حقیقت علم اجمالی/تحقیق درمسأله)
خلاصه مباحث گذشته:
در جلسات گذشته سه نظریه در حقیقت علم اجمالی گفتیم و نقد هر نظریه را هم گفتیم. در مقام قضاوت بین آن سه نظریه گفتیم که بهترین نظریه، نظریهی مرحوم آقاضیاء یعنی «فرد متعیّن نامعیّن» است و ضعیفترین نظریه «جامع» است و نظریهی متوسط «فرد مردد» است. سپس وارد «تحقیق در مسأله» شدیم، گفتیم که برای تحقیق در مسأله ابتدا باید سه عنوانِ مفهوم، محکی، و مقطوع را توضیح بدهم. گفتیم: مفهوم، صورت معنا در ذهن است. دو نکته ذیل توضیح «مفهوم» باقی ماند که بحث امروز ماست، این دو نکته را بگوییم و دو عنوان دیگر را هم عرض کنم.
مفهوم: صورت معنا در ذهن
ما گفتیم: «مفهوم» تارتاً جزئی است و تارتاً کلی است، و از این دو حال هم خارج نیست. نکتهی اول این است که یک سری الفاظی داریم که با توجه به موقعیتش در جمله، مفهومش دائر بین جزئی و کلی است؛ یعنی یک سری الفاظ، در جملهای کلی است و در جملهی دیگر جزئی است. مثلاً اگر بگوییم: «هذا الانسان رجل مؤمن»، مفهومش جزئی است. اما همین «هذا الانسان» در جملهی «الانسان اشرف المخلوقات، و هذا الانسان قدیکون اضلّ من الانعام.»، کلی است.
نکتهی دوم در باب مفاهیم، نکتهای است که قبلاً هم عرض کردهام؛ که مفهوم جزئی دائماً یک مصداق دارد و حتماً هم باید موجود باشد ولو در زمان گذشته. گاهی وقتها مصداق این مفهوم جزئی برای ما معیَّن است و تارتاً نامعین است، این نامعینبودن، مفهوم را برای ما کلی نمیکند. اگر من شنیدم: «رأیتُ زیدا» و زید را نمیشناسم، ممکن است احتمال بدهم اسم هزارانهزار انسان باشد، مفهومش اگرچه جزئی است، ولی مصداقش نزد من نامعلوم است.
پس خلاصه این که «مفهوم» صورت معنا در ذهن است، یک عنوان ممکن است در جملهای کلی باشد و در جملهی دیگری جزئی باشد، و در مفاهیم جزئی، مفاهیمی داریم که مصداقش برای ما معین نیست؛ این نامعینبودن، مفهوم را برای ما کلی نمیکند.
محکی: مشارٌإلیه ذهنی
«محکی» یک اصطلاحی است که تا به حال چند بار توضیح دادهام، و بارها گفتهایم که نقشش بهمراتب مهمتر از مفهوم و معنا و مصداق است.
هر لفظی اینطور است که خارج از این سه قسم نمیتواند باشد: اسم، علامت، و مرکب. مرادم از مرکب، مفردات است، نه مرکب تام و ناقص.
اسم، لفظ برای یک شیء است؛ مثل شجر و بقر.
سؤال: موضوعله اسم نکره چیست؟
پاسخ: اسم موضوعله دارد، اسم نکره موضوعله ندارد. نکره، مربوط به حالتش در جمله است.
علامت، لفظی است که نام شیئی نیست، فقط علامت است. تمامیِ حروف، از این قبیل هستند؛ اسمِ شیئی «إلی» نیست، این الفاظ علامت هستند.
لفظ مرکب، لفظی است که مرکب از اسم و علامت است، مثل «ذهب». در «ذهبتُ» خود لفظ مرکب است، ولی خود «ذهب» مادهای دارد که اسم است و با صورت که علامت است ترکیب شده. این لفظ مرکب را شاید در پارهای فرهنگها نداشته باشیم؛ مثلاً در زبان فارسی لفظ «است» علامت است، ولی در عربی به شکل یک هیئت و علامت روی ماده نشستهاست؛ میگوییم: «زیدٌ عالمٌ». شاید لغتی باشد که اصلاً لفظ مرکب نداشته باشند، اما زبانِ بدون اسم و علامت ممکن نیست.
در ادبیات هم خوب تقسیم کردهاند: اسم و فعل و حرف. اما چون حیثیت اعراب و بناء برایشان مهم بوده، پارهای از علائم را اسم حساب کردهاند مثل اسماء اشاره و اسماء موصول.
هر جملهای که اسم در آن به کار برده بشود، آن اسم حتماً یک مشارٌإلیه ذهنی دارد، به آن مشارإلیه ذهنی «محکی» میگوییم. سه مثال را بررسی میکنیم: «الانسان نوعٌ من الحیوان»، «الانسان کلیٌّ»، و «الانسان یموت». موضوع، در هر سه جمله «الانسان» است. در این سه جمله، مفهوم «الانسان» یک معنا بیشتر ندارد، ولی موضوع سه قضیه متفاوت است؛ مشارإلیه و محکی «الانسان»، در «الانسان نوع» طبیعت انسان است، در «الانسان کلی» مفهوم انسان است، و در «الانسان یموت» افراد انسان است. در این سه مثال میبینید که محکی انسان، متفاوت است. مشارٌإلیه «انساناً»، در «رأیت انساناً» فرد معیَّن است، و در «أکرم انساناً» فرد مردَّد است.
اشکال: چطور فرد مردد قابل اکرام است؟! هر کدام را که اکرام کند، فرد معین است!
پاسخ: یکی از خصوصیات فرد مردد این است که قابلیت انطباق بر همهی افراد را دارد؛ در مرحلهی «انشاء» طلب به فرد مردد تعلق میگیرد، در مرحلهی «امتثال» بر همهی افراد تطبیق میشود.
در «رأیت انساناً» اگر راست بگوید، محکیاش فرد معیّن است. اگر دروغ بگوید، محکیاش فرد مردد است؛ قابلیت تطبیق بر همهی افراد انسان را دارد.
سؤال: ظهور کلام در چیست؟ در ظهور کلام؟ یا در ارادهی متکلم؟
پاسخ: نه مراد است نه ظهور، فرض این است که یک اشارهی ذهنیه دارد. مشارإلیهاش فرد مردد است.
سؤال: اشارهی ذهنیهای که لحاظ کرده؟ یا مشارٌإلیهای که ما میفهمیم؟
پاسخ: مشارٌإلیهای که لحاظ کرده؛ میخواهیم ببینیم: در موقع تلفظ به چه معنایی اشارهی ذهنیه دارد.
مقطوع
امر سومی که میخواهیم در این مقدمه توضیح دهیم، «مقطوع» است. گفتیم: قطع، عبارت است از تصدیق جزمی و اذعان صددرصدی، یکی از صفات نفسانی است. و مراد از مقطوع، متعلق قطع است در افق نفس. دقت بشود که قطع، از صفاتی است که بدون متعلَّق نمیشود؛ همانطور که حبّ بدون «محبوب» نمیشود. تصدیق و قطع هم بدون متعلق نمیشود؛ نمیشود ما قطعی داشته باشیم و متعلق نداشته باشد؛ چون ذات اضافه است.
سؤال این است که متعلق تصدیق جزمی چیست؟ دو نظریه داریم: اصولی و منطقی.
نظریهی مناطقه
منطقیها قائل بودند که متعلَّق قطع، دائماً یک «نسبت» است. نسبت، چیست؟ فلاسفه معتقد بودند ما سه قضیهی طولیه داریم: محسوسه یا ملفوظه، مسموعه، و سپس معقوله. قضیهی معقوله، مرکب از سه جزء است: تصور موضوع، تصور محمول، و برقرارکردن نسبت بین این دو، به مجموعهی این سه جزء «قضیهی معقوله» میگوییم. «قطع» به نسبت بین این دو تصور تعلق میگیرد؛ متعلق قطع، نفس همین نسبت است. این را منطقیون گفتهاند؛ لذا تفتازانی در تعریف «علم» میگوید: «اذعانٌ بالنسبة»؛ مرادش نسبت بین موضوع و محمول در قضیهی معقوله است، نه در قضیهی مسموعه یا ملفوظه.
در مناقشهی این نظریه، ما در دو مبنا با مناطقه اختلاف داریم؛ اولاً ما قضیهی «معقوله» را قبول نداریم، ثانیاً اگر هم قضیهی معقوله را قبول میکردیم، نسبت حملیه را قبول نکردیم؛ یعنی نسبت حملیه را منکریم.
نظریهی علمای اصول و نقد آن إنشاءالله برای جلسهی بعد.
موضوع: قطع (علم اجمالی/مخالفت احتمالیه/ منجِّزیت/حقیقت علم اجمالی/تحقیق در مسأله)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «حقیقت علم اجمالی» سه نظریه مطرح کردیم و نقد هر کدام را هم گفتیم، سپس برای تحقیق در مسأله وارد در یک مقدمه شامل سه امر شدیم: امر اول، تعریف مفهوم در ذهن بود که گفتیم: «صورت معنا در ذهن» است. امر دوم تعریف «محکی» بود که گفتیم: «مشارٌإلیهِ ذهنیِ اسم» است. امر سوم «مقطوع» بود که گفتیم قطع «تصدیق جزمی» است و لزوماً ذات اضافه است و نیاز به متعلَّق دارد.
سپس وارد این بحث شدیم که: «متعلَّق این قطع در افق نفس چیست؟». گفتیم: دو نظریه در «متعلَّق قطع» مطرح است: نظر منطقیون، و نظر اصولیون. مناطقه میگویند: متعلق این قطع، نسبت حملیه در قضیهی معقوله است. و در نقد این نظریه گفتیم که ما، نه قضیهی معقوله را قبول داریم و نه نسبت حملیه را. اگر هم نسبت حملیه را قبول کنیم، متعلق قطع نیست. چون بحثی است که خارج از علم اصول است و چندان مفید نیست، در اینجا وارد بحثش نشدیم.
نظریهی اصولیون، بحث امروز ماست.
علمای اصول گفتهاند: قطع دائماً به یک «مفهوم» تعلق میگیرد؛ وقتی که به «عدالت زید» قطع دارید، مقطوع بالذات شما، مفهوم عدالت زید است. وقتی که قطع دارید به وجود باریتعالی، متعلق قطع، وجود باریتعالی نیست، مفهوم باریتعالی است. موطن مفهوم، افق ذهن است. بعد وارد این بحث شدهاند که: «ترکیب بین این مفهوم و آن قطع، آیا اتحای است یا انضمامی؟». «اتحادی است»، یعنی موجود به یک وجودند؛ این، نظریهی مرحوم اصفهانی است، «انضمامی است»، یعنی موجود به دو وجودند کما علیه البعض.
مناقشه: خلط بین مفهوم و مصداق
این فرمایش اصولیین نادرست است. قبل از نقدش نکتهای را عرض کنم: ما در «الفاظ»، «مفهوم» داریم و «مصداق» داریم؛ مثلاً لفظ «انسان» یک مفهوم دارد و یک مصداق دارد؛ مصداقش زید است، مفهومش در اذهان است. لفظ «قطع» دقیقاً مثل بقیهی الفاظ است؛ «قطع» هم یک مصداق دارد که همان تصدیقات جزمیه در افق نفس است، مفهومش اعتقاد جزمی است.
خلط بین مفهوم و مصداق شده؛ اصولیین میگویند: «در عدالت زید، متعلَّق قطع، «مفهوم عدالت» است.»، درحالیکه بحث ما در متعلَّق «مصداق قطع» است، و ممکن نیست «مصداق قطع» به «مفهوم عدالت زید» تعلق بگیرد؛ چون (مفهوم و معنای «عدالت زید» مشکوک و مقطوع نیست، به علاوهی این که) «عدالت زید» مرکب ناقص است، درحالیکه مقطوع «مرکب تامّه» است یک «قضیه» است. آن که مظنون و مقطوع واقع میشود، دائماً یک قضیه است. پس در «القطع بالعدالة»، «مفهوم قطع» را استفاده کردهایم نه «مصداق قطع» را، مصداق قطع، خود آن تصدیق جزمی است. و تصدیق جزمی، مقطوعش دائماً یک قضیه است؛ «مفهوم» نمیتواند مقطوع باشد.
البته این فرمایش اصولیین را در این حد قبول میکنیم که وقتی میخواهیم از یک تصدیقی گزارش بدهیم، از آن مفهومگیری میکنیم، این مقدار اشکال ندارد بگوییم: «قطع به عدالت زید». پس اگرچه «مصداق قطع» به «مفهوم عدالت زید» تعلق نگرفتهاست، اما وقتی میخواهیم از آن مصداق مفهومسازی کنیم، میگوییم: «القطع بعدالة زید». این، یک مفهومی است که از مصداق مضاف به متعلَّقِ خودش (که دائماً یک «قضیه» است) انتزاع کردهایم. اما باید دقت داشته باشیم که متعلَّق قطع هیچوقت نمیشود «مفهوم» باشد.
مختار: متعلق قطع، قضیه است
بنابراین، نه فرمایش اصولیین قابل قبول است و نه فرمایش مناطقه. ما معتقدیم متعلَّق قطع، دائماً یک قضیه است. سؤال فقط این است که این قضیه موطنش کجاست؟ موطنش قوهی متخیِّله است. ما قائلیم که متعلَّق تصدیق و اعتقاد جزمی ما، قضیهی متخیَّله است. مثلاً «زیدٌ عادلٌ» را تارتاً در قوهی مسموعهی خودمان داریم، و تارتاً در قوهی متخیِّلهی خودمان داریم؛ همین که در نفسْ «تصدیق» پیدامیشود، این تصدیق دائماً مقارن است با وجود یک قضیهی متخیَّله در قوهی متخیِّلهی ما.
پس مقطوع بالذات و متعلَّق تصدیق، نه نسبت است (کما علیه المناطقه)، نه مفهوم است (کما علیه الاصولیون)، بلکه دقیقاً همین قضیهی متخیَّله است. از این تصدیقی که تعلق گرفته به قضیهی متخیَّله، وقتی مفهومگیری کنیم، میگوییم: «القطع بعدالة».
و آن تصدیق جزمی مصداق قطع است و متعلقش یک قضیه است.
مختار در حقیقت علم اجمالی
از مقدمه (مفهوم و محکی و مقطوع) فارغ شدیم، فرق بین «علم تفصیلی» و «علم اجمالی» در چیست؟ از این به بعد در قطعهایی که به کار میبرم، از مفاهیم استفاده میکنم برای بازگوکردن تصدیقاتی که در افق نفس شکل میگیرد. من برای این که فرق بین این دو علم را نشان بدهم، از مثال استفاده میکنم که روشن باشد:
در «علم تفصیلی» وقتی من قطع دارم به «نجاست هذا»، در این مفهومِ ساختهشده از تصدیق واقعی، «هذا» یک مفهوم جزئی است که در اینجا مصداقش و محکیاش یکی است، و متعیِّن و معیَّن است؛ یعنی اشاره میکنم به این اناء، درحالیکه هم متعیِّن است خارجاً و هم معیَّن است ذهناً.
اما در «علم اجمالی» قطع دارم به «نجاست احدهما»، تنها فرقش با علم اجمالی این است که «هذا» با «احدهما» جابهجا شده؛ به عبارت دیگر: موضوع قضیهی متیقَّنهی من «هذا» بود، در قضیهی متیقَّنهی به یقین اجمالی، موضوعش «أحدهما» است. موضوع متعلَّق قطع، «احدهما»ست، نه «نجاست»؛ چون از «نجاسة احدهما» مفهومگیری شده. موضوع قضیهی متیقَّنه و مقطوعه، در علم اجمالی «نجاست» نیست، بلکه «أحدهما» است؛ متعلَّق قطع و قضیهی مقطوعه، در علم تفصیلی «هذا نجسٌ» بود، و قضیهی مقطوعه در علم اجمالی «احدهما نجسٌ» بود.
این «أحدهما» دو صورت دارد:
صورت اول: اشاره به فرد متعیِّن
صورت اول این است که من «احدهما» را که میگویم، به یک فرد متعیِّن اشاره میکنم؛ مثلاً خونی ریخت، و من خودم به چشم خودم دیدم که آن قطره داخل کدام اناء افتاد، اما الآن نمیدانم: «آن اناءی که دیدم قطرهی خون در آن افتاد، آیا اناء یمین است یا اناء یسار است؟»، وقتی میگویم: «أحدهما»، اشاره میکنم به یک فرد متعیِّن نامعیَّن؛ متعیِّن است یعنی یک فرد متشخّص است، نامعیَّن است یعنی ذهناً برای من نامعلوم است؛ نمیدانم آن انائی که خون در آن افتاد، یمین است یا یسار.
پاسخ به نقض مرحوم میرزا
حتی اگر یک قطره خون هم در اناء دیگر افتاده و من ندیدهام، باز هم «أحدهما» اشاره به یک فرد متعیِّن است؛ اشاره است به همان انائی که من دیدم خون در آن افتاد، ولو قطرهی دیگری از خون هم به اناء دوم افتاد و من ندیدم. پس وقتی یقین دارم به نجاست احدهما، محکیِ احدهما، یک فرد متعِّن است؛ دقیقاً مثل محکیِ «هذا» است. پس معلوم میشود آن اشکال نقضی مرحوم میرزا که هر دو طرف نجس شده، نقض نیست؛ چون باز هم متعلق علم من متعیِّن است؛ همان انائی است که من دیدم در آن افتاده.
بحثی در حاشیه
از دید من، مقطوع من این است که «احدهما نجسٌ» و محکیاش فردی است متعین نامعین؛ یعنی خارجاً متشخص است اما در ذهن من نامعلوم است. در مانحنفیه بحث در این است که مفهوم «أحدهما» نه محکی آن، مفهوم «هذا» جزئی بود و محکیاش فرد متعیّن است. «أحدهما» هم محکیاش فرد متعین است. مفهومش آیا جزئی است یا کلی؟ یعنی «أحدهما» با توجه به آن که در آن ضمیر استفاده کردیم، آیا از قبیل مفهوم جزئی است؟ یا از قبیل مفهوم کلیای است که محکی واحد است؟
تارتاً من میگویم: «رأیتُ ذاک الرجل» درحالیکه قیافهی آن رجل مشخص نبود، لفظ «ذاک الرجل» مفهوماً جزئی است، محکیاً فرد متعین است. تارتاً میگویم: «رأیتُ رجلاً الیوم»، در اینجا مفهوم «رجلاً» کلی است، اما محکی فرد متعین است؛ یعنی محکی «رجلاً» با محکی «زیداً» دقیقاً یکی است.
سؤال این است که: این «أحدهما» آیا مثل «ذاک الرجل» است؟ یا مثل «رجلاً» است؟ اگر مثل «رجلاً» باشد مفهوم کلی است، اگر مثل «ذاک الرجل» باشد مفهوم جزئی است. مشهور قائلند که مفهوم «أحدهما» از قبیل «رجلاً» است؛ مفهوماً کلی است محکیاً متعیِّن است، ما معتقدیم که وزان «أحدهما» دقیقاً وزان «ذاک الرجل»ی است که قیافهاش را نمیبینم و نمیشناسمش؛ یعنی مفهوماً جزئی است اگرچه محکیاً متعیِّن است.
البته این نزاع اصلاً مهم نیست؛ چون تمام نکته در مباحث قطع و تنجیز و تنجّز، محکی است؛ چون محکی است که تنجّز پیدامیکند. پس ولو ما قائلیم که «أحدهما» از قبیل «ذاک الرجل» است، ولی چون بحث ما در «تنجیز» و «تنجّز» است و تنجّز دائماً مربوط به «محکی» میشود نه مربوط به «مفهوم»، پس این نزاع با قوم را کنارمیگذاریم.
هذا تمام الکلام در صورت اول. صورت دوم، چون صورت پیچیده و پرفرضی است، واردش نمیشوم؛ إنشاءالله سهشنبهی هفتهی آینده.
موضوع: قطع (علم اجمالی/مخالفت احتمالیه/ منجِّزیت/حقیقت علم اجمالی/تحقیق در مسأله)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم: قطع تفصیلی، منجِّز است، وارد شدیم در این که آیا قطع اجمالی هم منجِّز است؟ گفتیم: در دو مقام باید بحث بشود؛ مقام اول «مخالفت قطعی» بود، گفتیم: در این ناحیه منجزیتش محل اشکال نیست. رسیدیم به مقام دوم که «مخالفت احتمالیه» باشد؛ آیا قطع اجمالی در مقام «مخالفت احتمالیه» منجِّز تکلیف هست یا نیست؟ گفتیم که نظریه و مسالک در «منجِّزیت قطع اجمالی» در مقام دوم سه مسلک است، و گفتیم که این سه مسلک ریشه دارد در حقیقت علم اجمالی، لذا واردشدیم در حقیقت علم اجمالی.
گفتیم: تمام بحث در «حقیقت علم اجمالی»، روی متعلَّقش است. و گفتیم که در «متعلَّق علم اجمالی» سه نظریه مطرح است: مرحوم آخوند قائل به «فرد مردد» است، مشهور قائل به «جامع» است، آقاضیاء قائل است که «واقع»ی است که ما نمیدانیم؛ یعنی فرد متعیِّن فی الواقع نامعیَّن عندنا. این انظار را نقل و نقد کردیم. بعد وارد شدیم در تحقیق در مسأله. ابتدا مقدمهای را ذکرکردیم و سه عنوان را توضیح دادیم: مفهوم، محکی، و مقطوع. بعد که از این سه فارغ شدیم، واردشدم در «حقیقت در علم اجمالی»؛ گفتم: سه صورت دارد:
تارتاً به یک فرد متعین اشارهی ذهنی داریم اگرچه در ذهن ما نامعین است؛ مثلاً به چشم خودم دیدم که قطرهای دم در اناء افتاد اما نمیدانم: «اناء یمین بود یا یسار»؛ با عنوان «احدالانائین» اشاره میکنم به اناء متعین در خارج که دیدم قطرهای دم در آن افتاد اما الآن نمیتوانم مشخصش کنم که اناء یمین است یا یسار؟ اینجا بود که گفتیم: محکی ما فردی متعین و متشخص و خارجی است که در ذهن من نامعین است، حتی اگر بگوییم: کلی است.
صورت دوم: اشاره به فرد نامعین
با «احدهما» به یک فرد متعین و متشخص اشارهی ذهنی ندارم؛ مثلاً شخص معصومی به ما خبر داد که این دو اناء معاً طاهر نیست؛ یعنی یا یکی نجس است یا هر دو نجس است. برای من علم اجمالی پیدامیشود که: «یقیناً احدالانائین نجس است»، و با این «احدالانائین» به یک اناء مشخصی اشاره نمیکنم. این صورت دوم دو فرض دارد:
فرض اول: فقط یکی نجس است
فی علمالله، یکی پاک است و دیگری نجس است مثلاً یمین پاک است. اگر فقط یکی نجس باشد، وقتی که علم پیدامیکنم به نجاست احدالانائین، محکی آن، فرد متعین است، اناء یسار است.
فرض دوم: هر دو نجس است
هر دو اناء نجس است. همین که معصوم فرمود، برای من علم اجمالی پیدامیشود به نجاست احدالانائین، محکیِ این «احدالانائین» فرد مردد است.
در صورت دوم، چون علم به واقع نداریم، اشارهی ذهنیهی خاصی نداریم؛ چه در فرض اول و چه در فرض دوم، خود ما هم نمیدانیم: «محکی ما فرد معین است یا فرد مردد؟». مشارٌإلیه دارم، اشاره دارم، ولی خودم هم نمیدانم: «مشارٌإلیه کلامم چیست؟».
سؤال: چطور ممکن است محکی کلام خودمان را ندانیم؟
پاسخ: چون فرض مسأله برای خودم روشن نیست؛ اگر هردو نجس باشد دارم اشاره میکنم به فرد مردد، اگر یکی نجس باشد دارم اشاره میکنم به فرد متعین.
توضیحی راجع به «فرد» و «فرد مردد»
در همینجا یک توضیحی راجع به «فرد» و «فرد مردد» بدهم:
در «فرد» انطباق و تطبیق و فردیت، قهری است؛ دست ما نیست؛ مثلاً «الرجل» افرادی در خارج دارد که بر تکتک افرادش منطبق میشود و این انطباق و تطبیق، دست ما نیست. اما در «فرد مردد» خودش بر هیچ فردی منطبق نیست، لکن این قابلیت را دارد که ما تطبیقش بدهیم؛ مثلاً متکلم اگر گفت: «الرجل»، زید مصداقی است برای «الرجل». اگر گفت: «أکرم رجلاً» آیا این «رجلاً» زید فردش است؟ اگر فردش بود اکرامش واجب بود. اکرام یک فرد لا علی التعیین واجب است، آن فرد لا علی التعیین، نه زید است نه عمرو است نه هیچکس دیگر، اما من میتوانم بر این افراد منطبقش بکنم؛ همین که زید را اکرام کردم، میشود امتثال «أکرم رجلاً». پس لفظ «رجلاً» بر هیچ فردی منطبق نیست، ولی من میتوانم بر هر فردی تطبیقش بدهم.
این، فرق بین «فرد مردد» با «فرد» است؛ که «فرد» بر یک مصداق منطبق است، ولی «فرد مردد» منطبق بر شخص خاصی نیست، اما قابلیت تطبیق بر هر فردی را دارد. لذا اگر گفت: «یک کیسه را به تو میفروشم به دههزار تومان»، مبیع، هیچکدام از این ده کیسه نیست، اما جناب بائع میتواند مبیع را بر یک کیسه تطبیق بدهد. وقتی تطبیق داد، همین کیسه را فروختهاست. اصلاً «واقع»ی ندارد؛ حتی خود خدا هم نمیداند؛ چون واقعاً بر هیچ فردی منطبق نیست، نه این که منطبق است و ما نمیدانیم. از خصوصیات فرد مردد این است که تطبیقاتش ارادی است، قهری نیست.
نتیجه: فرد مردد یا نامعیَّن
اگر بخواهیم بین این سه صورت فاکتورگیری کنیم، میگوییم: محکی در متعلق علم اجمالی، یا فرد متعین نامعین است (در صورت اول و فرض اولِ صورت دوم)، یا فرد مردد است (در فرض دومِ صورت دوم).
نتیجه در حقیقت علم اجمالی
برگردیم به حقیقت علم اجمالی. در علم تفصیلی، محکی ما، فرد متعین و معیَّن است؛ علم دارم به «نجاست هذا». اما در علم اجمالی، از دو حال خارج نیست: محکی، یا متعیِّن نامعیَّن است، یا اصلاً فرد مردد است که همان صورت سوم (فرض دومِ صورت دوم) بود. تمام بحث ما در «علم اجمالی» و «قطع اجمالی» به همین برمیگردد؛ که این علمی که متعلَّقش فرد متعیِّن نامعیَّن یا فرد مردَّد است، آیا میتواند منجز تکلیف فعلی باشد؟ آیا قطع یا علم میتواند منجز تکلیف فعلی باشد در جایی که متعلق علم فرد مردد است؟ تمام بحث در این است که آیا علم اجمالی میتواند منجز تکلیف فعلی باشد درحالیکه متعلَّق آن تکلیف فعلی متعین نامعین است؟ این، تمام بحثهای ماست در تنجیز علم اجمالی به لحاظ «مخالفت احتمالی».
حالا که اختلاف ما با مشهور روشن شد، پس ما حرف آقاضیاء را فیالجمله پذیرفتیم؛ در صورت اول و صورت دوم (فرض اولِ صورت دوم) مثل آقاضیاء گفتیم که متعلَّق علم یعنی محکی، عبارت است از واقع و فرد متعیِّن نامعیَّن. اما در صورت سوم (فرض دومِ صورت دوم) مثل آخوند شدیم؛ که متعلق علم اجمالی «فرد مردد» است. اما برای «جامع» هیچ جایی نداریم. مختار ما به آقاضیاء نزدیکتر است؛ چون هم در دو صورت با ایشان موافقیم، و هم اکثر موارد علم اجمالی از همان صورت اول است. هذا تمام الکلام در حقیقت علم اجمالی.
بررسی منجِّزیت
برمیگردیم به اصل مطلب: آیا علم اجمالی منجِّز تکلیف فعلی هست در مرلحهی مخالفت احتمالی یا منجِّز نیست؟
سازگاری مسلک مشهور با مسلک آقاضیاء
مسلک اول این بود که منجِّز است اما منجزیتش اقتضائی است نه علّی. این، نظریهی رایج و مشهور است. معنای اقتضائیبودن این است که شارع مقدس میتواند در بعضالاطراف ترخیص در مخالفت بدهد.
این مسلک در تنجّز علم اجمالی نسبت به مخالفت احتمالیه که میگوید: «منجِّز است به نحو الاقتضاء»، از میان نظریههای مطرح در «حقیقت علم اجمالی» با نظریهی آقاضیاء سازگار است؛ چون طبق این نظریه، علم اجمالی تعلق میگیرد به واقع و فرد متعین. چون معلوم بالاجمال «فرد متعیِّن» است، لذا منجِّزش میشود. چرا به نحو الاقتضاء است؟ چون نامعین است؛ همین نامعینی باعث میشود که اقتضائی بشود نه علّی. بنابراین از این حیث که متعلَّق علم اجمالی «فرد متعیّن» است پس علم اجمالی متعیّن است، و از این حیث که متعلَّق علم اجمالی «نامعیَّن» است پس منجِّزیتش به نحو اقتضائی است نه علّی؛ یعنی شارع میتواند از حیث نامعینبودنش ترخیص در مخالفت بدهد. ما هم همین نظر را قبول کردیم.
در صورت اول و دوم (فرد متعیِّن نامعیَّن) وجداناً منجِّز است
در صورت اول و دوم که متعلَّق علم اجمالی «فرد متعیّن نامعیَّن» بود، آیا علم اجمالی منجِّز است؟ در این که «آیا منجِّز است یا منجز نیست؟ و اگر منجِّز است، آیا به نحو اقتضائی است یا علّی؟»، هیچ برهانی نداریم، فقط وجدان ماست؛ در نظر عقل آیا چنین شخصی عقلاً مستحق عقوبت است یا نه؟
وجدان ما میگوید: کسی که با علم اجمالی مخالفت احتمالیه کند، مستحق عقوبت است.
سؤال: آیا این وجدان شما طبق همان مختار شماست که: «احتمال مخالفت، مصحِّح عقوبت است.»؟
پاسخ: «احتمال مخالفت» طبق مختار، مسلّماً منجِّز است. إنما الکلام در این است که: آیا این علم هم منجِّز است یا منجِّز نیست؟
در صورت سوم (فرد مردَّد) هم وجداناً منجِّز است
فرد مردد هم هیچ خصوصیتی ندارد، فقط تطبیقش به دست ماست. اگر من در مقام مخالفت با «علم اجمالی»ی که به «فرد مردد» تعلق گرفته، نجس واقعی را شرب کردم، در این صورت سؤال این است که (از ناحیهای که منشأ استحقاق عقوبت همان علمی باشد که به فرد مردد تعلق گرفته) آیا عقلاً استحقاق عقوبت هست یا نیست؟ ما معتقدیم که از ناحیهی آن علمی که به فرد مردد تعلق گرفته و قابلیت تطبیقش هم به دست من است، عقلاً قبول دارم که استحقاق عقوبت هست؛ اگر احدالانائین را شرب کنم، مخالفت با تکلیفی کردهام که آن تکلیف معلوم بود به نحو «فرد مردد».
علّیبودن یا اقتضائیبودن منجِّزیت
این منجزیت، علّی است یا اقتضائی؟ طبق مختار ما در «علم تفصیلی»، واضح است؛ وقتی در علم تفصیلی اقتضائی بودیم، به طریق اولی در علم اجمالی هم اقتضائی هستیم.
در آن چیزی که به علم تفصیلی یقین دارم نجس است، شارع در مخالفت تکلیف فعلی مقطوع به قطع تفصیلی، ترخیص بدهد، به طریق اولی در تکلیف فعلی مقطوع به قطع اجمالی میتواند ترخیص بدهد.
اما اگر کسی در «علم تفصیلی» علّی شد کما علیه المشهور، در «علم اجمالی» آیا علّی است یا اقتضائی؟ آیا شارع میتواند بگوید: «لا بأس بشرب أحدهما»؟ یعنی این ترخیص آیا عقلاً قبیح است یا عقلاً قبیح نیست؟ این هم وجدانی است، هیچ برهانی نداریم.
وجدان ما اینطور میگوید که اگر در علم تفصیلی علّی بودیم، در «علم اجمالی» تفصیل میدادیم؛ در فرد متعین نامعین (صورت اول و دوم) علّی میشدیم چون متعلق علم اجمالی متعیِّن است و در فرد مردد (صورت سوم) اقتضائی میشدیم.(1) این هم بر اساس وجدان ماست، نه بر اساس برهان.
مسلک اول را ما قبول کردیم؛ گفتیم: «علم اجمالی، منجِّز است به نحو الاقتضاء.»، یک اشکالی آقای صدر کرده، إنشاءالله در جلسهی بعد.
موضوع: قطع (علم اجمالی/ مخالفت احتمالیه/ مسلک اول: منجِّزیت)
خلاصه مباحث گذشته:
در جهت سابعه (علم اجمالی) در مقام دوم (مخالفت احتمالیه) حقیقت علم اجمالی را جلسهی گذشته گفتیم؛ که متعلَّق علم اجمالی، در دو صورت فرد متعیِّن نامعیَّن و در یک صورت فرد مردَّد است.
سپس گفتیم: برای اثبات این که: «علم اجمالی آیا منجِّز مخالفت احتمالیه هست یا نه؟»، برهان نداریم، عمده وجدان ماست. و گفتیم که وجدان ما این است که منجِّز است.
1) (1) - البته استاد فرمودند: «در علم تفصیلی اگر علّی بودیم، در فرد متعیِّن یعنی صورت اول علّی میشدیم، ولی در صورت دوم و سوم اقتضائی میشدیم.». شاید سبق لسان بوده.
این منجِّزیت، آیا به نحو علّی است و درنتیجه شارع هم نمیتواند ترخیص در مخالفت با بعض اطراف بدهد؟ یا اقتضائی است و شارع میتواند در بعض اطراف ترخیص در مخالفت بدهد؟ گفتیم: برای پاسخ به این سؤال هم برهانی نداریم، عمده همان وجدان ماست.
طبق مختار ما که منجِّزیت علم تفصیلی را اقتضائی میدانستیم و میگفتیم: شارع میتواند از عمل به قطع تفصیلی ردع کند، به طریق اولی منجِّزیت علم اجمالی را هم اقتضائی میدانیم و شارع میتواند در بعض اطراف ترخیص در مخالفت بدهد.
ولی اگر در علم تفصیلی علّی میشدیم، در اینجا (علم اجمالی) تفصیل میدادیم؛ در صورت اول و دوم که فرد متعیِّن است قائل به علّیبودن منجِّزیت علم اجمالی میشدیم، و در صورت سوم که فرد مردد است قائل به اقتضائیبودن میشدیم.
گفتیم که به این مسلک «اقتضاء» مرحوم آقای صدر یک اشکالی کرده، که بحث امروز ماست.
در «منجِّزیت علم اجمالی» سه مسلک را گفتیم: منجِّزیت مستقیم، منجِّزیت با واسطهی تعارض و تساقط اصول مؤمِّنه در طرفین، و تفصیل بین شبهات حکمیه و موضوعیه. و گفتیم که: مسلک اول این بود که منجّیزیت علم اجمالی، اقتضائی است. این مسلک اول، مختار مرحوم آخوند است و ما هم تابع این مسلک شدیم. چرا منجِّز است؟ چون محکی، فرد متعین یا فرد مرددی است که قابل تطبیق بر هر دو است. اگر فرد متعین باشد یا فرد مرددِ قابل تطبیق بر هر دو، چنین تکلیفی عقلاً منجَّز است. اما چرا اقتضائی شدیم؟ چون منجزیت قطع و علم را حتی در قطع تفصیلی اقتضائی میدانستیم؛ گفتیم: چون این، در دایرهی حق مولاست؛ مولا میتواند به من ترخیص بدهد که با تکلیفش مخالفت کنم.
سؤال: ترخیص در مخالفت با قطع تفصیلی آیا فقط قابل تحقق است یا در شریعت مثال هم دارد؟
پاسخ: در شریعت، ترخیص در مخالفت با تکلیف فعلی را شارع در مواردی داده؛ مثلاً اگر وسواسی قطع پیداکرد که الآن این شیء نجس است، شارع به او ترخیص داده و گفته که میتوانی: «با این تکلیف فعلی مقطوع، مخالفت کنی.». و اگر هم قطعش مصیب باشد، واقعاً حرام فعلی را مرتکب شده، اما حرام فعلیای را مرتکب شده که بر او منجَّز نیست. پس در فقه موارد نادری را داریم که شارع ترخیص داده در مخالفت با تکلیف فعلی مقطوع.
سؤال: مشهور که قائل به منجزیت علّی هستند، چطور جواب میدهند؟
پاسخ: احتمالاً یقین وسواسی را قطع موضوعی میدانند.
پس ما هم تابع مسلک اول شدیم و گفتیم که منجزیتش اقتضائی است نه علّی.
مناقشهی شهیدصدر به مسلک اول (منجزیت)
بحث امروز ما، اشکال مرحوم آقای صدر است بر مسلک اول. ایشان فرمودهاست: این مسلک، در صورتی درست است که بگوییم: «متعلَّق علم اجمالی، فرد است نه جامع.»؛ چون تکلیف، به مقداری منجَّز میشود که علم به آن تعلق بگیرد. اگر تکلیف به «جامع» تعلق گرفته باشد، به شرطی مستحق عقوبت هستم که با جامع مخالفت کردهباشم. و تنها به شرطی با جامع مخالفت کردهام که مخالفت قطعیه کردهباشم و هر دو طرف را مرتکب شدهباشم. اما اگر یکی را شرب کردم و دقیقاً همان هم نجس بود و دیگری را ترک کردم، در این صورت از جامع و «أحدهما» اجتناب کردهام. این علم اجمالی، فقط در حد خودش منجِّز است؛ که تعلق گرفته به جامع. بنابراین اگر متعلَّق علم اجمالی «جامع» باشد کما این که منِ شهیدصدر به آن قائل هستم، علم اجمالی نسبت به «مخالفت احتمالیه» منجِّز نخواهدبود. لذا مسلک اول (منجِّزیت) را قبول نکردهاند.
بر مسلک مرحوم آقای صدر دو اشکال وارد است؛ یک اشکال مبنایی و بنایی.
اشکال مبناییِ مناقشهی شهیدصدر: مفهوم «أحدهما» کلی است
ما وقتی میگوییم: «ذلک الرجل» و نمیدانیم: «آن رجل کیست؟»، اختلافی نیست که مفهوم «ذاک الرجل» جزئی است. صحبت در این است که: وقتی علم اجمالی دارم به «احدهما»، در صورت اول (که اشارهی ذهنیه به فرد متعین دارم) و صورت دوم (که اشارهی ذهنیه دارم به صورت دوم اما خودم نمیدانم)، آیا واقعاً مفهوم «أحدهما» مثل «ذاک الرجل» جزئی است؟ یا یک مفهوم کلی مثل «رجلاً» در «أکرم رجلاً» است؟ ما قائلیم که: «مفهوم «أحدهما» در صورت اول و دوم، جزئی است.»، وقتی این مفهوم جزئی باشد، متعلَّق علم اجمالی «جامع» نخواهدبود. هیچ برهانی هم نداریم، حاکم فقط وجدان ماست.
تمام سؤال این است که: «احدهما» وزان «ذاک الرجل» است تا جزئی بشود اگرچه نمیدانم مصداقش کیست؟ یا وزان «رجلاً» است تا کلی بشود؟ آقای صدر قائل است که کلی است، ما قائلیم که جزئی است.
سؤال: این وجدان آیا واقع ندارد؟
پاسخ: بعضی وجدانها واقع دارد و بعضی وجدانها واقع ندارد.
«رجلاً»، هم در «رأیتُ رجلاً» و هم در «أکرم رجلاً» مفهوم کلی است، فرقشان در این است که محکی در «رأیتُ رجلا» فرد معین است ولی در «أکرم رجلاً» فرد مردد است.
اشکال بنایی
اولاً علم «محکی» را بر ما منجَّز میکند
سلّمنا که مفهوم «أحدهما» کلی است. در باب تنجیز علم یا قطع، معیار، مفهوم است یا محکی؟ به عبارت دیگر: علم آیا «مفهوم» را بر ما منجَّز میکند یا «محکی» را؟ به نظر ما اینها چون متعلق علم را «جامع» میگرفتهاند، گمان میکردهاند که علم آن جامع و کلی را بر ما منجز میکند. درحالیکه آن که مهم است، محکی است؛ علم، «محکی» را بر ما منجَّز میکند.
ثانیاً اگر محکی فرد متعین یا فرد مردد باشد، جامع منجَّز نیست
اگر متعلق علم «محکی» است، وقتی من علم دارم به «نجاست أحدهما»، سؤال این است که محکی احدهما چیست؟ محکی «أحدهما» اگر فرد متعین است کما این که در صورت اول و دوم چنین است، تکلیف منجَّز است. اگر فرد مردد است کما این که صورت سوم چنین است، پس هر دو فرد بر ما منجَّز میشود؛ چون فرد مردد قابلیت انطباق بر هر دو فرد را دارد، و در نزد عقل همین «قابلیت تطبیق» کافی است برای تنجّز آن تکلیف فعلی که فردد مردد بر آن قابل تطبیق است. پس متعلق علم «محکی» است، باید برویم سراغ «محکی»؛ محکی اگر «جامع» باشد، قبول داریم که جامع منجَّز است. اما محکی اگر فرد متعین یا فرد مردد باشد، خود آن تکلیف فعلی منجَّز میشود نه جامع.
مثال دیگر: وقتی یک کیسه از ده کیسه را به زید میفروشم، هر ده کیسه ملک خودم است، اما نمیتوانم هر ده کلیسه را بخورم؟ باید یکی را به زید بدهم.
نتیجه: دو منجِّز برای علم اجمالی داریم
پس مسلک ما همان مسلک اول است؛ که علم اجمالی، حتی در مرحلهی «مخالفت احتمالی» منجِّز است نسبت به تکلیف فعلی.
بنابراین روی مختارِ ما وقتی که علم اجمالی داریم به نجاست احدهما و درواقع اناء یسار نجس است، تکلیف فعلی در اناء یسار منجَّز به دو منجِّز است: «علم اجمالی» (یا به تعبیر دیگر «احتمال اجمالی»)، و «احتمال تفصیلی»؛ چون من احتمال نجاست این مایع را میدهم، کما این که احتمال نجاست دیگر را هم میدهم. و شرب اناء یمین، تجرّی است.
هذا تمام الکلام در مسلک اول.
مسلک دوم: منجِّزیتِ باواسطه
باقی میماند دو مسلک، به مسلک مرحوم میرزا اشاره کنم، نقدش برای جلسهی آینده. مدرسهی میرزا قائلند که علم اجمالی، منجِّز تکلیف در «مخالفت احتمالی» نیست؛ یعنی اگر اناء یسار را شرب کردم و همان هم نجس بود، این علم اجمالی، تکلیف فعلی را منجَّز نکردهاست. تکلیف، منجَّز هست، ولی منجِّزش علم نیست.
این جلسه اجمالاً بگویم؛ اینها گفتند: مخالفت، دو قسم است: مخالفت قطعی، و احتمالی. علم اجمالی به لحاظ «مخالفت قطعیه» منجِّز تکلیف هست، و این منجزیتش هم علّی است و حتی شارع هم نمیتواند در هر دو طرف ترخیص بدهد. حالا که شارع نمیتواند در دو طرف ترخیص بدهد، اصول مؤمِّنه در دو طرف تعارض میکند؛ چون ترخیص در مخالفت قطعیه عقلاً محال است؛ چون علم منجِّز مخالفت قطعیه است به نحو علّی.
وقتی این اصول تعارض میکند، در اناء یسار فقط احتمال تکلیف فعلی میدهم، آیا مؤمِّنی از ناحیهی شارع دارم؟ خیر؛ چون به خاطر تعارض ساقط شدهاست. پس به خاطر احتمال تکلیف فعلی و عدم مؤمِّن، تکلیف منجَّز میشود؛ عقل میگوید: دفع ضرر محتمل واجب است. این، ماحصل کلام مدرسهی مرحوم میرزا.
کلام مدرسهی میرزا را نمیشود خوب تقریب کرد؛ چون در درون خودش تناقض دارد.
موضوع: قطع (علم اجمالی / مخالفت احتمالیه/ مسلک دوم و مناقشات آن)
خلاصه مباحث گذشته:
در منجِّزیت علم اجمالی نسبت به مخالفت احتمالیه، مسلک اول (منجزیت) که مختار ما هم بود را توضیح دادیم، مسلک دوم بحث امروز ماست.
مرحوم میرزا قائل است که خود علم اجمالی منجِّز نیست، بلکه در اثر تعارض و تساقط اصول عملیه، تکلیف فعلی منجَّز میشود. آن تعارض و تساقط است که منتهی میشود به تنجز تکلیف فعلی. این، مختار مدرسهی مرحوم میرزای نائینی است. پس خود علم اجمالی منجِّز نیست.
مسلک دوم: منجِّزیتِ باواسطه
توضیح مسلک دوم
مرحوم میرزا در این بحثش دو دعوا دارد: دعوای اولش این است که علم اجمالی، منجِّز نیست، دعوای دومش این است که آن چیزی که باعث میشود تکلیف فعلی منجَّز بشود، تساقط و تعارض اصول عملیه در اطراف است. این دو دعوا را باید جداگانه بررسی کنیم.
مدعای اول: علم منجِّز نیست
فرض کنید من علم دارم به «نجاست احدالانائین»، و فی علمالله اناء یسار نجس است. پس علم من، به «نجاست احدهما» تعلق گرفته، نه به نجاست اناء یسار. «احدهما» یک عنوان جامعی است بین اناء یمین و اناء یسار، با این «جامع» نمیتوانم مخالفت کنم (به این که هر دو اناء را شرب کنم)؛ چون جامع برای من معلوم است؛ یعنی تکلیف در حد «مخالفت قطعیه» منجَّز است. پس اگر فقط اناء یسار را شرب کنم، مستحق عقوبت نیستم؛ چون با جامع مخالفت نکردهام. پس علم چون منجِّز نیست؛ فقط در مقدار «جامع» تکلیف را بر من منجَّز کردهاست. پس برای این که شرب «جامع» و «أحدهما» را ترک کنم، کافی است که شرب یکی را ترک کنم.
مدعای دوم: تنجّز تکلیف به برکت تعارض و تساقط اصول
دعوای دوم مرحوم میرزا این است که: تکلیف فعلی در اناء یسار به برکت «تساقط» و «تعارض» منجز میشود؛ علم اجمالی دارم به نجاست احدالانائین، قاعدهی طهارت در هر دو طرف جاری نمیشود؛ چون ترخیص در مخالفت قطعیه است، و ترخیص در مخالفت قطعیه عقلاً ممکن نیست؛ چون در مدرسهی میرزا ترخیص در معصیت است. وقتی اصول جاری نشد، احتمال میدهم که شرب اناء یسار بر من حرام باشد، مؤمِّن و معذِّری هم ندارم، پس از باب «دفع ضرر محتمل» عقلاً بر من واجب است که احتیاط کنم. پس در ارتکاب فقط یک طرف، احتمال حرمت میدهم و معذِّری هم ندارم (چون قاعدهی «طهارت» تعارض و تساقط کرد)، پس دفع ضرر محتمل عقلاً واجب است.
این، ماحصل فرمایش مرحوم میرزای نائینی در این مسأله بود. علم، در تنجیز این تکلیف، نقشی بازی نکرد، فقط منشأ تساقط اصل مؤمِّن شد.
مناقشه در این مسلک
با هیچیک از دو دعوای ایشان موافق نیستیم.
دعوای اول
فرمودند علم اجمالی به «جامع» تعلق گرفته و جامع را منجَّز کرده.
مناقشهی اول: در اغلب موارد، متعلَّق علم اجمالی «جامع» نیست
اولاً مفهوم «جامع» کلی است، درحالیکه در اغلب موارد، علم اجمالی به «مفهوم جزئی» تعلق میگیرد؛ یعنی وقتی علم دارم به نجاست احدهما، مفهوم احدهما جزئی است؛ مثل مفهوم «ذاک الرجل» است، نه مثل مفهوم «رجلاً» در «رأیتُ رجلاً». البته در بعضی موارد که متعلق علم اجمالی «فرد مردد» است، متعلق علم اجمالی «جامع» است و این مناقشهی ما آنجا نمیآید.
اشکال: شما جامع را نپذیرفتید و قائل شدید به این که متعلَّق علم اجمالی، یا فرد نامعین است یا فرد مردد است.
پاسخ: هر کلیای جامع است.
مناقشهی دوم: معیار «محکی» است
ثانیاً معیار هیچوقت «مفهوم» نیست، معیار «محکی» است، و «محکی» در علم اجمالی دائماً یا فرد مردد است یا فرد متعین است، و هر کدام که باشد، «فرد متعین» را منجَّز میکند نه «جامع» را.
توضیح این که:
اگر محکی ما «فرد متعیِّن» باشد یعنی من با این «مفهوم کلی» اشارهی ذهنیه دارم به یک فرد متعین، روشن است که تکلیف بر ما منجَّز میشود. آن که تنجّزپذیر است، مفهوم نیست؛ «تنجّز» وصف «واقع» و «محکی» است که اناء یسار است.
متعلَّق علم اجمالی آن جایی «فرد مردد» بود که هر دو طرف نجس است و ضمناً اشارهی ذهنی به فرد متعین هم ندارم. فرد مردد، یک خصوصیتی دارد که قابل تطبیق بر همهی اطراف هست. این قابلیت تطبیق، در نظر عقل، تنجزآور است. این، امر برهانی نیست، وجدان ماست؛ وقتی قابل تطبیق بر هر دو اناء یسار و یمین هست، این قابلیت تطبیق موجب میشود که تکلیف در هر دو طرف منجَّز بشود. این، در صورتی است که محکی ما «فرد مردد» باشد.
دعوای دوم
دعوای دوم این بود که این علم اجمالی، اصل مؤمِّن را در طرفین به تعارض میکشاند. پس احتمال تکلیف میدهیم، اصل مؤمِّن هم نداریم، پس تکلیف منجَّز است. بر این بیان، دو اشکال وارد است که درواقع این دو اشکال، دو روی یک سکه است:
مناقشهی اول: طبق مبنای شما منجِّزی برای تکلیف نداریم
اشکال اول این است که این فرمایش شما که میگویید: «احتمال تکلیف میدهیم و مؤمِّن شرعی هم نداریم»، با مبنای شما که قائل به «برائت عقلیه» هستید، سازگار نیست؛ چون در نظر اینها تنها منجِّز «علم» است، «احتمال» منجِّز نیست. این دعوا، با مبنای کسانی میسازد که منکر برائت عقلیه هستند، نه مدرسهی میرزا که قاعدهی «برائت عقلیه» و قاعدهی «قبح عقاب بلابیان و بلاعلم» را قبول دارند.
اشکال: آیا با وجوب دفع ضرر محتمل، برائت عقلیه جاری میشود؟
پاسخ: طبق قائلین به «برائت عقلیه» ازجمله مدرسهی میرزا، «برائت عقلیه» وارد است بر «وجوب دفع ضرر محتمل». جور درنمیآید؛ من اگر علم به تکلیف نداشته باشم، آن تکلیف منجز نمیشود.
مناقشهی دوم: برائت عقلیه جاری است
اشکال دوم که درواقع روی دوم سکه است، این است که شما «برائت شرعیه» را به تعارض و تساقط کشاندید، ولی «برائت عقلیه» مشکلی ندارد و میتوانیم به آن تمسک کنیم.
«تعارض» فقط مربوط به مقام «اثبات» است؛ دو دلیل یا یک دلیل به لحاظ دو فرد تعارض میکنند. برائت شرعیه (یعنی دلیل) یک مقام ثبوت دارد، یک مقام اثبات دارد. در برائت عقلیه مقام اثبات نداریم، فقط مقام ثبوت است. من علم به «تکلیف در جامع» دارم، اما نسبت به خصوص این فرد علم ندارم، برائت عقلیه را از خصوص این فرد جاری میکنم، و برائت عقلیه را از خصوص فرد دیگر هم جاری میکنم؛ پس اگر این فرد را بخصوصه مرتکب بشوم (یعنی دیگری را ترک کنم)، عقوبت ندارم. به عبارت دیگر، در زائد بر «جامع» علم به تکلیف ندارم، برائت عقلیه را جاری میکنم. پس احتمال تکلیف را به قاعدهی برائت عقلیه دفع میکنم به این نحو که برائت را در خصوص یک اناء جاری میکنم. لذا ما قائل هستیم که هر کسی که قائل به «برائت عقلیه» است و قائل است که علم اجمالی تکلیف را منجَّز میکند در حد جامع، برائت عقلیه را در خصوص جمیع اطراف دارد، فقط نباید به حد مخالفت قطعیه برسد؛ یعنی کافی است فقط یک طرف را مرتکب نشود؛ اگر ده اناء دارد و نُه اناء را مرتکب بشود و یک اناء را ترک کند، در همهی آن نه طرف برائت عقلیه جاری میشود.
برائت شرعیه را به تعارض انداختهاند، اشکال بر مدرسهی میرزا این است که: از برائت عقلیه چرا استفاده نمیکنید؟! لذا ما قائل شدیم که اگر کسی به برائت علیه قائل بشود اولاً، و قائل باشد که علم اجمالی به جامع تعلق گرفته ثانیاً، باید قائل باشد که مخالفت احتمالیه محذوری ندارد. ما اگر قائلیم که علم اجمالی منجز است، به این خاطر است که قائلیم به جامع تعلق نمیگیرد، به فرد مردد یا متعین است، لذا قائل شدیم که علم اجمالی تکلیف فعلی را نسبت به مخالفت احتمالیه هم منجَّز میکند.
این اشکال، روی مسلک آقاضیاء و آخوند (یعنی فرد مردد) نمیآید؛ همهی کسانی که قائلند علم اجمالی به جامع تعلق میگیرد و برائت عقلیه را منکرند، باید قائل باشند که موافقت احتمالیه کافی است؛ کافی است یکی را اجتناب کند، مابقی را میتواند مرتکب بشود.
اشکال: برائت شرعیه چرا اینطور نباشد که در خصوص یک طرف جاری بشود؟
پاسخ: برائت شرعیه انحلالی است؛ جامع ندارد، نسبت به فعل است، مقام «اثبات» است.
اشکال: پس ارتکاب شبههی محصوره اشکالی ندارد.
پاسخ: لذا مثل مرحوم آقای صدر در شبهات حکمیه قائل است که: علم اجمالی منجِّز نیست. در شبههی موضوعیه اشکال دیگری داشته.
سؤال: مرادتان از این که میفرمایید: «برائت عقلیه، فقط در مقام ثبوت است.»، چیست؟
پاسخ: در مقام «ثبوت» تعارضی نیست؛ برای شارع حکیم در مقام جعلش تعارض به وجود نمیآید. اما در مقام «اثبات» که با «دلیل» مواجهیم، ممکن است دو دلیل با هم تعارض کنند. در دلیل عقلی، مقام اثبات و دلیل نیست که تعارض معنی بدهد.
لذا کسانی مثل مدرسهی میرزا باید بگویند: مخالفت احتمالیه، محذوری ندارد؛ چون تکلیف به خاطر جریان برائت شرعیه، منجِّز نیست. پس نمیشود مسلک میرزا را حتی با قطع نظر از اشکال مبنایی پذیرفت. مرحوم آقای صدر هم از اول با این مسلک مخالف بودهاست.
سؤال: ارتکاب یک طرف، آیا ترجیح بلامرجِّح نیست؟
پاسخ: عقل فقط میگوید: «با جامع مخالفت نکن»، من هم هر کاری که بکنم، با جامع مخالفت نکردهام.
تقریب حاجآقا حسین مهدوی
برای این که «اشکال و جواب»ها لازم نیاید، باید به سه نکته توجه کنیم:
نکتهی اول: تعارض وقتی رخ میدهد که بین دو دلیل باشد، یا بین دو فرد یک دلیل.
نکتهی دوم: ادلهی شرعی فقط افراد حقیقی را دربرمیگیرد، نه افراد انتزاعی را.
نکتهی سوم: برائت عقلیه، ناظر به ثبوت است و دلیل اثباتی ندارد.
از کنار هم قراردادن اینها به این نتیجه میرسیم که ادلهی برائت شرعیه، در اطراف تساقط میکنند، اما برائت عقلیه در اطراف شامل میشود. برائت شرعیه شامل فرد زائد بر جامع نمیشود. برائت عقلیه، در زائد بر جامع جاری میشود؛ زائد بر جامع، این فرد بخصوصه است. به عبارت دیگر: از یک فرد بخصوصه برائت عقلیه جاری میشود، اما طبق نکتهی دوم از یک فرد بخصوصه برائت شرعیه جاری نمیشود؛ چون «این فرد بلا ضمّ فرد دیگر (یعنی یکی را مرتکب بشوم و دیگری را ترک کنم)» یک فرد انتزاعی است.
مسلک سوم: تفصیل بین شبهات حکمیه و موضوعیه
مسلک اول این بود که علم اجمالی، نسبت به «مخالفت احتمالیه» منجِّز است. مسلک دوم این بود که: منجِّز نیست، تنجّز از ناحیهی غیر علم است. مسلک سوم، مسلک مرحوم آقای صدر است.
تقریب مسلک سوم
مرحوم آقای صدر قائل است که علم اجمالی در شبهات حکمیه لایکون منجِّزاً، و همین علم یکون منجّیزا در موارد مخالفت احتمالیه در شبهات موضوعیه. پس مرحوم آقای صدر دو ادعا دارد: ادعای عدم تنجیز در شبهات حکمیه، و ادعای تنجیز در شبهات موضوعیه.
دعوای اول: عدم تنجّز در شبهات حکمیه
ابتداءً دعوای ایشان را رسیدگی کنیم. مثال: علم اجمالی داریم در روز جمعه، یا نمازجمعه بر ما واجب است، یا نمازظهر بر ما واجب است. شما از یک راه سهفرسخی به سفر رفتهاید و از یک راه پنجفرسخی برگشتهاید، نمازشما در این سفر شکسته است یا تمام است؟ اختلافی است. شما علم اجمالی دارید که وظیفهی شما در این سفر، یا شکسته است یا تمام.
مرحوم صدر فرموده: در شبهات حکمیه، علم اجمالی منجِّز نیست؛ یعنی تکلیف فعلی در حد مخالفت احتمالی منجز نیست. لذا در مثال «نمازجمعه» یک نمازبخوانیم (ظهر یا جمعه)، کافی است. اگر درواقع اشتباه کردهباشید، مستحق عقوبت نیستید؛ چون علم اجمالی نمیتواند این تکلیف را منجَّز کند.
این بحثمان فقط در «علم» است، نه این که آقای صدر قائل است که میتوانیم به این نماز اکتفاکنیم؛ چون آقای صدر «احتمال» را منجِّز میداند؛ اگر این «علم» نتواند تکلیف را منجَّز کند، آن «احتمال» منجَّزش میکند، این از محل بحث ما خارج است، الآن محل بحث ما فقط همین «علم» است.
این علم چرا منجَّز نیست؟ چون علم به «جامع» تعلق میگیرد، و تکلیف فقط به مقداری منجز میشود که تحت «علم» برود. در مانحنفیه علم دارم به وجوب احدالصلاتین، باید «جامع» را مراعات کنم؛ یعنی نباید هر دو نماز را ترک کنم. اگر فی علمالله نماز جمعه واجب باشد، من به وجوبش علم ندارم، جامع را باید مراعا کنم؛ یعنی بایدی یک از دو نماز را بخوانم. وقتی که من نمازظهر میخوانم، درست است که با تکلیف فعلی مخالفت کردهام، ولی با تکلیف فعلی غیرمعلوم مخالفت کردهام؛ معلوم من «جامع» است و من هم با جامع مخالفت نکردهام. با آن تکلیفی که علم داشتهام مخالفت نکردهام؛ علم داشتهام به وجوب احدهما، و با آن مخالفت نکردهام؛ چون یک طرف را اتیان کردهام. درنتیجه علم اجمالی، در شبهات حکمیه، در جایی که «جامع» را مخالفت نمیکنم، منجِّز نیست.
إنشاءالله در جلسهی بعد بریم سراغ دعوای دوم ایشان، و بعد واردبشویم در نقد هر دو دعوا.
موضوع: قطع (علم اجمالی/ مخالفت احتمالیه/ مسلک سوم و مناقشات آن)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت در این بود که: آیا علم اجمالی نسبت به مخالفت احتمالیه منجِّز است یا منجز نیست؟ گفتیم: در پاسخ به این سؤال سه مسلک داریم؛ مسلک اول، نظریهی مرحوم آخوند و آقاضیاء بود، ما هم از آن تبعیت کردیم؛ که علم اجمالی منجِّز است مطلقاً. مسلک دوم عدم تنجیز است مطلقاً، که مسلک مدرسهی میرزاست؛ اینها قائلند که علم اجمالی، منجِّز تکلیف فعلی در موارد مخالفت احتمالی نیست. البته تکلیفْ منجَّز است، ولی نه به علم، بلکه به تعارض اصول و سپس احتیاط عقلی. مسلک سوم مسلک مرحوم آقای صدر است؛ فرمودهاست که علم اجمالی در شبهات حکمیه منجِّز نیست اما در شبهات موضوعیه منجِّز است، پس ایشان دو دعوا دارد. دعوای اولش (عدم منجِّزیت در شبهات حکمیه) را دیروز توضیح دادیم و گفتیم که علم اجمالی منجِّز تکلیف نیست؛ چون دائرمدار علم است نه واقع؛ در مثال نمازجمعه و نمازظهر، واقعْ وجوب نمازجمعه است ولی واصلْ وجوب احداهماست، نه وجوب نمازجمعه. من هم «احداهما» را اتیان کردهام و نمازظهر خواندهام و وجوب نمازجمعه را مخالفت کردهام، اما چون به من واصل نشدهبوده، مستحق عقوبت نیستم. پس علم اجمالی منجِّز نیست، اگرچه وجوب نمازجمعه منجَّز است به «احتمال».
دعوای دوم: عدم منجِّزیت در شبهات حکمیه
دعوای دوم ایشان منجِّزیت علم اجمالی در شبهات موضوعیه بود. مثلاً شارع فرموده: «أکرم العالم» و ما دو نفر داریم: زید و عمرو، و میدانم: «یکی از این دو، عالم است و دیگری جاهل است.»، اما نمیدانم: «کدامشان عالم نیست؟»، پس علم اجمالی دارم که یا اکرام زید بر من واجب است یا اکرام عمرو بر من واجب است. در اینجا مرحوم صدر فرموده که باید احتیاط کنم و هر دو را اکرام کنم؛ به خاطر قاعدهی «اشتغال»؛ وقتی که میدانم: «اکرام عالم، بر من واجب است.»، معنایش این است که بر من واجب است اکرام ذاتی که آن ذات باید عالم باشد. اگر فقط یک نفرشان را اکرام کنم، اطمینان به فراغ ذمه ندارم، پس باید هر دو را اکرام کنم.
اشکال: چرا همین حرف که اطمینان به فراغت ذمه ندارم، در شبهات حکمیه جاری نمیشود؟
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: در شبهات موضوعیه شهیدصدر تکلیف را مرکب کرده؛ که باید ذاتی را اکرام کنیم که عالم باشد، اثرش این میشود که وقتی یک نفر را اکرام کنیم، یقین به اکرام ذاتی داریم، ولی نمیدانیم که: «آیا عالم بوده یا نه؟». ولی این حرف در شبهات حکمیه جاری نمیشود؛ چون متعلَّق تکلیف در آن جا «احدیالصلاتین» است و یک نماز را هم که بخوانم، یقین دارم احدیالصلاتین را اتیان کردهام. پس در شبهات موضوعیه، تکلیف مرکب از دو جزء است، و به هر دو جزئش هم علم دارم: علم دارم که باید ذاتی که عالم باشد را اکرام کنم. ولی در شبهات حکمیه، حتی اگر تکلیف را مرکب کنیم، علم به هر دو جزئش نداریم؛ نمیدانم: «آیا صلاتی واجب است که وصف ظهربودن را دارد؟ یا صلاتی واجب است که وصف جمعهبودن را دارد؟». پس در شبهات موضوعیه فقط علم دارم که جزء اولِ تکلیف را اتیان کردهام، و چون علم ندارم که جزء دومش را هم اتیان کردهام، بنابراین باید فرد دیگر را هم اکرام کنم. ولی در شبهات حکمیه فقط به یک جزء تکلیف علم دارم و به جزء دومش که: «آیا ظهر است یا جمعه؟» علم ندارم؛ بنابراین در شبهات حکمیه وقتی فقط یک فرد را اتیان کنم، آن مقداری از تکلیف که به آن یقین دارم (صلاتبودن) را اتیان کردهام، و آن مقداری از تکلیف را که یقین به اتیانش ندارم، یقین به تکلیفبودنش ندارم، لذا قاعدهی فراغ جاری نمیشود.
مناقشه
ابتدا دعوای ایشان در شبههی حکمیه را بررسی کنیم:
دعوای اول: شبههی حکمیه
در شبههی حکمیه فرمودند: «میدانم: یا نمازجمعه بر من واجب است یا نمازظهر» و چون فقط به مقدار «جامع» علم دارم، بنابراین اگر فقط در حد «جامع» امتثال کنم کافی است، ولو با واقع مخالفت کردهباشم.
فرمایش مرحوم آقای صدر را در شبهات حکمیه قبول داریم؛ یعنی اشکال بنایی بر ایشان نداریم. اشکالمان فقط اشکال مبنایی است؛ که «احدهما» در صورت اول و دوم، مفهوم کلی و «جامع» نیست، بلکه مفهوم جزئی است مثل «ذاک الرجل» است. و در صورت سوم هم حتی اگر قبول کنیم که مفهوممان کلی است، معیار، «محکی» است، نه «مفهوم». و محکی دائماً یا «فرد متعین» است یا «فرد مردد» است، و فرد متعین منجَّز است و در فرد مردد هم هر دو فردش منجز است. این، یک اشکال مبنایی است. اما با قطع نظر از مبنا با ایشان موافقیم؛ که اولاً اگر علم اجمالی به «جامع» تعلق بگیرد، و ثانیاً معیار در تنجّز «جامع» باشد نه «محکی»، علم منجِّز نیست.
دعوای دوم: شبهات موضوعیه
بیان ایشان یک مقدار ابهام دارد؛ شبههی موضوعیه را به دو نحو میتوانیم فرض کنیم:
احتمال اول: تکلیفْ انحلالی است
تارتاً فرض میکنیم تکلیف داریم به اکرام هر عالمی، تکلیفْ انحلالی است. گفته: «أکرم العالم»، و میدانم که: «یا زید عالم است یا عمرو» است. پس علم اجمالی داریم به وجوب اکرام احدهما، ولی فقط جامع برای من معلوم است، و فقط یک نفر را باید اکرام کنم.
اولاً معیار در «علم اجمالی» دائماً «تکلیف فعلی» است؛ این که «من علم دارم به اکرام ذاتی که آن ذات باید عالم باشد.»، این اصلاً در علم اجمالی به درد نمیخورد؛ علم اجمالی دائماً باید به تکلیف فعلی تعلق بگیرد. پس وقتی که شارع بر من اکرامی که انحلالی است را واجب کردهاست و من علم اجمالی دارم به وجوب اکرام احدهما، در مرحلهی «امتثال» فقط «جامع» را باید اتیان کنم؛ یعنی یا زید را اکرام کنم یا عمرو را اکرام کنم. پس اگر مقصود آقای صدر این صورت است، معلوم ست که علم اجمالیِ من نسبت به مجعول و تکلیف فعلی، علم به وجوب احدهما است. این، اولاً.
تقریر حاجآقا حسین مهدوی: آن که موصوف به تنجّز میشود، تکلیف فعلی و جزئی و مجعول است. این که یک تکلیف کلی معلوم درست کنیم، مشکل ما را حل نمیکند و باعث نمیشود که جزئی منجَّز بشود. پس اصلاً منجِّزی نیست که برویم سراغ قاعدهی «اشتغال». پس آن که به آن علم داریم، تکلیف کلی است. و آن که منجَّز میشود و قاعدهی «اشتغال» دربارهی آن جاری میشود، تکلیف جزئی است. مثل این است که علم داریم به این که اکرام عالم واجب است و در عالمبودن زید و عمرو شک دارم و میدانم که یکیشان عالم است، آیا اکرام زید بر من واجب است؟ نه، آیا اکرام عمرو بر من واجب است؟ نه؛ فقط آن تکلیف کلی بر من منجَّز است.
و ثانیاً اگر هم این بیان ایشان درست باشد که علم به وجوب اکرام ذاتی دارم که آن ذات باید عالم باشد و قاعدهی «اشتغال» هم میگوید: «باید احتیاط کنی»، این منجِّزیت، «منجِّزیت علم اجمالی» نیست، منجِّزیت قاعدهی «اشتغال» است. درحالیکه تمام بحث ما در «منجزیت علم اجمالی» است.
این، در صورتی است که مراد آقای صدر «أکرم العالم» باشد. ولی خیلی بعید است که آقای صدر این حرف را زده باشند.
احتمال دوم: تکلیفْ بدلی است
احتمال دوم، بسیار قوی است؛ به احتمال بسیار زیاد، مراد آقای صدر همین احتمال دوم بودهاست؛ که مرادشان «أکرم العالم» نیست، بلکه «أکرم عالماً» است. اگر شارع فرموده: «أکرم عالماً» و میدانم یکی از دو نفر زید و عمرو عالم است و دیگری جاهل است. در مقام «امتثال» آیا میتوانم فقط به اکرام زید یا فقط به اکرام عمرو اکتفاکنم؟
معلوم است که نمیتوانم اکتفاکنم؛ باید هر دو را اکرام کنم، اما این از بحث «علم اجمالی» بیرون است؛ چون علم اجمالی ندارم که: «یا اکرام زید واجب است یا اکرام عمرو واجب است»؛ چون همانطور که قبلاً هم گفتیم، «أکرم عالماً» نه زید مصداقش است نه عمرو مصداقش است، «عالماً» اشاره به «فرد مردد» است، لکن در مقام «امتثال» میتوانیم فرد مردد را بر هر کدام تطبیق بدهیم. اینطور نیست که علم اجمالی داشته باشم به این که یا تکلیف فعلی دارم به اکرام زید، یا تکلیف فعلی دارم به اکرام عمرو. فقط میدانم: «اکرام احدهما واجب است»، وقتی که زید را اکرام کردم، امتثال را احرازنکردهام، باید عمرو را هم اکرام کنم. این، قاعدهی «اشتغال» است.
تقریر حاجآقا حسین مهدوی: اشکال استاد این است که اینجا اصلاً از موارد این که «علم اجمالی تکلیف را منجَّز میکند» نیست؛ چون اصلاً علم اجمالی نداریم به «وجوب اکرام زید یا عمرو»، در احتمالی قبلی چون تکلیف انحلالی بود چنین علمی داشتیم، ولی در این احتمال، اکرام هیچ عالمی بخصوصه واجب نیست، بلکه فقط اکرام عالم واجب شدهاست. سرّش هم همان است که تطبیق فرد مردد به دست ماست. در تکلیفهای انحلالی، من علم دارم که شارع اکرام هر عالمی را واجب کردهاست و روی هر عالمی که دست بگذارم، میتوانم بگویم: «شارع اکرامش را واجب کرده»، ولی در تکلیفهای بدلی شارع اکرام هیچکدامشان را واجب نکردهاست؛ حتی اگر بدانم که زید عالم است، نمیتوانم بگویم: طبق «أکرم عالماً» اکرام زید واجب است. این، تفاوت بین تکلیف انحلالی و تکلیف بدلی است. اما تأثیر این تفاوت در مانحنفیه چیست؟ در احتمال اول چون تکلیف انحلالی بود، میتوانستیم بگوییم: «شارع اکرام احدهما را واجب کردهاست»، پس در آن صورت، بحث ما از موارد علم اجمالی به تکلیف فعلی بود؛ علم اجمالی داشتیم به وجوب اکرام احدهما. ولی در احتمال دوم نمیتوانم روی افرادِ حتی عالم به علم تفصیلی دست بگذارم و بگویم که شارع اکرامش را واجب کردهاست، بنابراین در مانحنفیه نمیتوانم دست روی زید یا عمرو بگذارم و بگویم که شارع اکرام احدهما را واجب کردهاست، پس در احتمال دوم علم اجمالی به «وجوب اکرام احدهما» ندارم. پس طبق احتمال دوم، این مورد اصلاً از موارد علم اجمالی به تکلیف فعلی نیست.
مباحثه: به علاوهی این که اگر این مورد هم از موارد علم اجمالی باشد، آنچه منجِّز تکلیف بوده، قاعدهی «اشتغال» است، نه علم اجمالی.
پس این تفصیل صحیح نیست
لذا این فرمایش مرحوم آقای صدر خیلی عجیب است؛ اگر منظورش مثال اول (اکرم العالم) است، روی مختار ایشان که متعلق علم اجمالی «جامع» است، اگر یک نفر را اکرام کنم، کافی است. اگر مرادش مثال دوم (اکرم عالما) است، وجوب اکرام هر دو اصلاً از باب «علم اجمالی» نیست؛ چون انحلال پیدانمیکند به این که یا اکرام این واجب است یا اکرام او واجب است.
مثلاً شما میخواهید ظهر نمازبخوانید، میدانید قبله، یا در طرف مشرق است، یا در طرف مغرب است. باید دو تا نماز بخوانید، ولی این از باب «علم اجمالی» نیست؛ نمیتوانید بگویید: «من علم اجمالی دارم که: یا نماز به طرف مشرق بر من واجب است، یا نماز به طرف مغرب بر من واجب است.»، مشرق و مغرب اصلاً در نماز موضوعیت ندارد، آن که بر من واجب است، یک «نماز ظهر به طرف قبله» است. وقتی به طرف مشرق نمازبخوانم، «نمازِ به سمت قبله» را احرازنمیکنم، لذا باید به سمت مغرب هم نمازبخوانم.
لذا این فرمایش آقای صدر در شبهات موضوعیه را ما هیچ نفهمیدیم! اصلاً قابل توجیه نیست؛ در تقریر درس ایشان احتمالاً خلطی بین این دو مثال شده. یک مطلبی بوده که ما نفهمیدهایم، یا یک خلطی بوده بین دو مثال «أکرم العالم» و «أکرم عالما».
بنابراین هیچ فرقی بین شبهات حکمیه و موضوعیه نیست.
تفاوت شبهات حکمیه با شبهات موضوعیه
بهمناسبت مطلبی بگویم؛ تفسیر شبهات حکمیه و موضوعیه که در اذهان فقهای ما مرتکز بوده، درست نیست. در ذهن فقهای ما این بوده که در شبهات حکمیه «حکم کلی» مشکوک است، و در شبهات موضوعیه «جم جزئی» مشکوک است. حکم کلی، مثل نجاست و طهارت خرگوش، حدید، یا کتابی. در شبهات موضوعیه، شک ما دائماً در حکم جزئی است؛ مثلاً این لباس پاک است یا نجس است؟
این امر مرکوز که ظاهراً در ذهن آقای صدر هم بوده، اصلاً درست نیست. تا حدی که به این بحث مربوط میشود اشاره کنم، مفصلش را إنشاءالله در «اصول عملیه» بحث میکنیم.
چه در شبهات حکمیه و چه در شبهات موضوعیه، مشکوک دائماً حکم جزئی است؛ مثلاً درست است که نمیدانم: «خرگوش پاک است یا نجس است؟»، ولی شبههی حکمیه که در آنجا اصل عملی دارم، درواقع آن جایی است که نمیدانم: «این خرگوش پاک است یا نجس است؟». در اصول عملیه خواهیم گفت؛ که اگر شک کنیم در یک حکم کلی، شخص شاکّ، هیچ اصلی از اصول عملیه ندارد.
اشکال: در مقام «افتاء» اثر دارد.
پاسخ: در اصولی عملیه خواهیم گفت که حتی در مقام «افتاء» هم هیچ اثری ندارد.
شک ما در تکلیف جزئی، تارتاً ناشی میشود از شک در تکلیف کلی، و تارتاً ناشی میشود از شک در امور خارجی. چه در شبهات حکمیه و چه در شبهات موضوعیه، مشکوک دائماً حکم جزئی و مجعول است؛ شک در تکلیف جزئی، اگر از شک در حکم کلی ناشی بشود به آن «شبههی حکمیه» میگوییم، و اگر از شک در امور خارجی ناشی بشود به آن «شبههی موضوعیه» میگوییم.
اشکال: اگر کسی در روز چهارشنبه شک کند که: «آیا پسفردا نمازجمعه بر او واجب است یا نه؟»، آیا این شک، شک در حکم کلی نیست؟
پاسخ: چنین شخصی، هیچ اصلی از اصول عملیه ندارد.
سؤال: پس فقیه چطور فتوامیدهد؟
پاسخ: فقیه اصول عملیه را میشناسد و درواقع به مقلدش میگوید که در فلانوقت فلان اصل را باید تطبیق بدهد. مثل این است که بگوید: «درمان سرماخوردگی، به خوردن آسپرین است.». فقیه مستند به دلیل اصل، فتوامیدهد که در چنین موردی عامی برائت دارد. پس فقیه، به مستند «اصل» فتوا نمیدهد، بلکه به مستند «دلیل اصل» فتوا میدهد که مکلف در این موارد میتواند اصل جاری کند.
بنابراین این که آقای صدر تفصیل داده به شبههی حکمیه و موضوعیه، بر اساس همین امر مرکوز بوده. ولی ما در شبههی حکمیهای که مشکوک در آن «حکم کلی» باشد، هیچ اصل عملیای نداریم، نه در مقام عمل، نه در مقام افتاء.
هذا تمام الکلام در مرحلهی اول، ما قائل به مسلک اول شدیم: منجِّزیت مطلقاً. یقع الکلام بعد ذلک فی المرحلة الثانیة: این منجِّزیت، چه مطلقاً بنا بر قول اول، و چه فیالجمله بنا بر قول سوم، تنجیزی و علّی است؟ یا اقتضائی و تعلیقی است؟ إنشاءالله بحث جلسهی فردا.
موضوع: قطع (جهت سابعه: علم اجمالی / مقام ثانی: مخالفت احتمالیه / مرحلهی دوم)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در این بود که: آیا علم اجمالی در موارد مخالفت احتمالیه منجِّز تکلیف است یا نیست؟ مختار ما همان قول اول شد که منجِّز است نسبت به تکلیف فعلی.
مرحلهی دوم: اقتضائیت و علّیت
بحث دوم و مرحلهی دوم که بحث امروز ماست، این است که این منجزیت قطع اجمالی در موارد مخالفت احتمالیه، آیا به نحو «اقتضاء» است یا به نحو «علیت» است؟ اگر به نحو الاقتضاء باشد، مولا میتواند در مخالفت احتمالیه ترخیص بدهد. اگر به نحو علیت باشد، مولا نمیتواند در مخالفت احتمالیه ترخیص بدهد. ترخیص در بعض اطراف، سه صورت دارد که هر سه صورت مراد است:
علم اجمالی دارم که: «یا اناء یمین یمین نجس است یا اناء یسار» و فی علمالله اناء یسار نجس است، قائلین به ترخیص میگویند: به یکی از سه نحو میتواند ترخیص بدهد:
لابأس بشرب أحدهما (بعض لامعین)
لابأس بشر اناء الیمین (همان انائی که فیالواقع طاهر است)
لابأس بشرب اناء الیسار.
کسانی که میگویند: «میتواند ترخیص بدهد»، هر سه صورت مرادشان است.
این منجِّزیت علم اجمالی در موارد مخالفت احتمالیه آیا اقتضائی است یا علّی است؟ علمای ما دو دسته شدند: مشهور قائل شدند که اقتضائی است؛ یعنی شارع میتواند در بعض الاطراف ترخیص بدهد. مرحوم آقاضیاء از کسانی است که فرمودهاست: علّی است؛ همانطور که نمیتواند در جمیعالاطراف ترخیص بدهد، در بعضالاطراف هم نمیتواند ترخیص بدهد. پس ما با دو مسلک روبهرو هستیم: اقتضائی، و علّی.
دلیل اقتضاء
قائلین به اقتضاء میگویند: علم دارد به جامع، و معلوم است که علم در مقدار متعلَّق خودش، منجِّزیتش علّی است؛ شارع مقدس نمیتواند بگوید: «تو میتوانی هر دو را مرتکب بشوی»؛ چون شارع نمیتواند به مقدار علم ترخیص بدهد. اما وقتی که ترخیص میدهد به شرب احدهما، مکلف در این مقدار، علم ندارد. آن مقداری که به آن علم دارد، نجاست احدهماست، و مولا هم به این مقدار نمیتواند به او ترخیص بدهد و بگوید: «میتوانی هر دو را شرب کنی». و آن مقداری که مولا به او ترخیص میدهد (که یکی را مرتکب بشود و دیگری را ترک کند)، علم به مخالفت در آن مقدار ندارد. لذا شارع حتی میتواند به او بگوید: «اناء یسار (که درواقع نجس است) را شرب کن»؛ چون مکلَّف، علم به حرمت شرب آن ندارد، شرب آن اشکالی ندارد.
دلیل علّیت
در مسلک آقاضیاء آن متعلَّق علم، «احد متعین» است. اگر شارع بگوید: «لا بأس بشرب الیسار»، این احتمال هست که شرب یسار، شربی باشد که حرمتش بر من منجَّز شدهباشد؛ چون فرض کردیم فرد متعین بر من منجز میشود. مولا نمیتواند ترخیص بدهد در محتملالمعصیت. در نظر عقل، نه تنها معصیت و ترخیص در معصیت قبیح است، بلکه حتی ترخیص در محتملالمعصیت قبیح است. پس اگر مولا به من بگوید: «لا بأس بشرب الیمین»، چون احتمالش نزد من هست که حرمتش نزد من منجَّز شدهباشد، ترخیص در محتملالمعصیت است و لذا قبیح است.
اشکال: اگر ترخیص در محتملالمعصیت قبیح است، پس برائت شرعی هم ممکن نیست!
پاسخ: برائت، ترخیص در محتملالمخالفت است؛ یعنی تکلیف هنوز منجَّز نشده. ولی در مانحنفیه فرض شده که تکلیفْ فعلی شده و علم اجمالی فرد متعین را منجز کردهاست، هم به لحاظ مخالفت قطعی، و هم به لحاظ مخالفت احتمالی. پس ارتکابش معصیت است و اگر ترخیص در شرب احدهما بدهد، ترخیص در محتملالمعصیت است که عقلاً قبیح است. به خلاف برائت که ترخیص در محتملالمخالفت است.
پس مرحوم آقاضیاء قائل شده که منجِّزیت علم اجمالی، در موارد مخالفت احتمالی، علّی است. و مشهور علمای ما قائل شدهاند که این منجزیت، اقتضائی است، لذا در «احتیاط» مبسوطاً مطرح میشود؛ که اصل مؤمن طبق آقاضیاء در بعضالاطراف جاری نیست مگر به یک بیان دیگری که إنشاءالله توضیحش در مباحث احتیاط و علم اجمالی خواهدآمد.
نزاع بین این دو قول، لفظی است
ما معتقدیم که این نزاع، یک نزاع لفظی است؛ هم مشهور قبول دارد که: «منجِّزیت علم اجمالی، علّی است.» و هم آقاضیاء، اختلافشان در مسألهی دیگری است. و الا، در منجِّزیت علم اجمالی، هر دو گروه، هم مشهور و هم آقاضیاء علّی هستند. نزاعشان فقط در این است که: «علم اجمالی، به چی تعلق گرفته؟»؛ آقاضیاء فرمود: تکلیف، به «فرد متعیِّن» تعلق گرفته و لذا تکلیف را در «فرد متعین» به نحو علّی منجَّز میکند و درنتیجه شارع نمیتواند در بعضالاطراف ترخیص بدهد. لکن مشهور میگویند: علم اجمالی به «جامع» تعلق گرفته و لذا تکلیف را فقط در «جامع» به نحو علّی منجز میکند و درنتیجه شارع نمیتواند در جامع ترخیص بدهد، اما اگر در بعضالاطراف ترخیص داد، ترخیص در غیر از معلوم بالاجمال است.
پس «منجِّزیت» طبق هر دو مسلک (مشهور و آقاضیاء) «علّی» است و این درست نیست که بگوییم: «مشهور، اقتضائی است، و آقاضیاء علّی است.»، اختلاف فقط در «متعلَّق علم اجمالی» است؛ بنا بر مسلک آقاضیاء (که متعلَّق علم اجمالی «فرد متعین» است) منجِّزیت علم اجمالی در متعلَّقش علّی بوده و درنتیجه ترخیص در بعضالاطراف (چون ترخیص در معلوم بالاجمال است) ممکن نیست. اما طبق مسلک مشهور (که متعلَّق علم اجمالی «جامع» است)، منجِّزیت علم اجمالی در متعلَّقش علّی بوده و درنتیجه ترخیص در بعضالاطراف (چون ترخیص در معلوم بالاجمال نیست) ممکن است. پس نزاع اینها نزاع کبروی نیست؛ یعنی در منجزیت علم اجمالی به نحو علّی در متعلَّقش اتفاق دارند، اختلاف، در این است که: «متعلق علم اجمالی چیست؟»؛ مشهور میگویند: چون متعلَّق علم اجمالی «جامع» است، ترخیص در بعضالاطراف چون مخالفت با معلوم بالاجمال نیست ممکن است، آقاضیاء میگوید: چون متعلَّق علم اجمالی «فرد متعین» است، ترخیص در بعضالاطراف چون مخالفت با معلوم بالاجمال است ممکن نیست.
اگر مشهور مثل آقاضیاء میگفت: «متعلَّق علم اجمالی «فرد متعین» است»، اینجا هم میگفت: «ترخیص در بعضالاطراف ممکن نیست». اگر آقاضیاء هم مثل مشهور میگفت: «متعلَّق علم اجمالی «جامع» است»، اینجا هم میگفت: «ترخیص در بعضالاطراف لابأس به.»، پس همه علّی هستند.
پس همه علّی هستند، اختلاف، فقط در متعلَّق علم اجمالی است.
مختار
طبق اقتضائیبودن علم تفصیلی
اگر در ذهن شریفتان باشد، منجِّزیت علم تفصیلی را اقتضائی میدانستیم، مرحوم آقای صدر هم اقتضائی میدانست. فرقش فقط در این بود که آقای صدر یک محذور اثباتی قائل بود که آن محذور در علم اجمالی نیست. لذا در علم اجمالی حتی طبق مختار مرحوم آقای صدر هم هیچ محذوری ندارد که شارع در جمیعالاطراف ترخیص بدهد. اما این که «ترخیص داده یا نداده؟»، بحث دیگری است.
پس منجِّزیت علم اجمالی مثل علم اجمالی اقتضائی است.
طبق علّیبودن علم تفصیلی
اما لو فرضنا که در علم تفصیلی علّی شدیم، وقتی که به علم اجمالی میرسیدیم، چه میگفتیم؟ اولاً یک مخالفت با مشهور داریم؛ که در علم اجمالی هیچوقت به «متعلَّق» نگاه نمیکردیم، بلکه دائماً به «محکی» نگاه میکردیم. و چون ما در محکیِ علم اجمالی قائلیم که یا «فرد متعین» است یا «فرد مردد» است، نسبت به این دو فرد باز هم علّی میشدیم و با نتیجهی حرف آقاضیاء یکی میشد؛ که شارع نمیتواند ترخیص در بعضالاطراف بدهد، الا این که علم اجمالی را یک بار دوربزنیم، إنشاءالله در «علم اجمالی» آن نظریهی دورزدن را عرض میکنم.
هذا تمام الکلام در جهت هفتم، إنشاءالله جلسهی آینده واردمیشویم در جهت هشتم: فی الامتثال الاجمالی.
موضوع: قطع (جهت هفتم: کفایت امتثال اجمالی/ محل نزاع/ و وجه اول و دوم برعدم کفایت)
الجههی الثامنة: فی الامتثال الاجمالی
تعریف امتثال اجمالی
«امتثال اجمالی» را به صورت موجز میتوانیم به این نحو تعریف کنیم که: گاهی عملی را انجام میدهیم و میدانیم که این عمل مصداق مأموربه و واجب است، و گاهی عملی را دو بار انجام میدهیم یا دو عمل انجام میدهیم و نمیدانیم: «کدامیک از این دو عمل، مصداق مأموربه است؟»، به اولی امتثال تفصیلی میگوییم، و به دومی که نمیدانیم: «کدام عمل مصداق مأموربه است؟»، امتثال اجمالی میگوییم.
امتثال اجمالی تارتاً در موارد علم اجمالی است؛ مثلاً در روز جمعه میدانم: «یا ظهر واجب است یا جمعه.»، میتوانم امتثال تفصیلی کنم؛ یعنی رجوع کنم به مرجع تقلید و هر چه او گفت انجام بدهم. صورت دوم این است که به جای رجوع به مرجع تقلید امتثال اجمالی کنم؛ یک نماز جمعه بخوانم و یک نمازظهر. به این دومی «امتثال اجمالی» میگوییم.
و گاهی همراه با علم اجمالی نیست، مثلاً میخواهم نمازظهر بخوانم، درحالیکه دو لباس دارم که یکی پاک است و دیگری نجس است. در اینجا فقط یک تکلیف دارم؛ میدانم مکلفم به نمازظهر، امتثال تفصیلی این است که با یک لباس سومی که میدانم پاک است نمازبخوانم، یا یکی از این دو لباس را تطهیر کنم و با همان نمازبخوانم. امتثال اجمالی هم ممکن است؛ با هر دو لباس نمازبخوانم. پس امتثال اجمالی، هم با علم اجمالی جمع میشود و هم با علم تفصیلی.
اشکال: این هم تفصیلی است.
پاسخ: وقتی «تفصیلی» است که بدانم با کدام عمل امتثال کردهام.
سؤال: چرا مثال دوم همراه با علم اجمالی نیست؟
پاسخ: چون نمازظهر به حسَب لباس، انحلالی نیست؛ فقط یک تکلیف فعلی است.
اشکال: ولی بالاخره در همین مثال دوم هم علم اجمالی داریم؛ که یکی از دو لباس نجس است.
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: استاد همین را گفت؛ نماز نسبت به لباسها انحلالی نیست؛ اینطور نیست که: «یا نمازِ در این لباس بر من واجب است، یا نمازِ در آن لباس.»، به خلاف شرب انائین که حرمت شرب نسبت به این دو ظرف انحلالی است؛ یا شرب این اناء بر من حرام است، یا شرب آن اناء.
محل نزاع
بحث در این جهت این است که: آیا مکلف میتواند به امتثال اجمالی اکتفاکند و سراغ امتثال تفصیلی نرود؟ یا این که مکلف باید تکلیف را به نحو تفصیلی امتثال کند؟ پس سؤال این است که: آیا امتثال اجمالی کافی و مُجزی است یا نه؟
مواردی که خارج از محل نزاع است
سه مورد محل اتفاق است که امتثال اجمالی کافی است:
1- واجبات توصلی
مورد اول، واجبات توصلی است؛ مثلاً کسی نذرکرده که یک پولی را هدیه بدهد و الآن یادش نیست که نذرکرده: «آن پول را به زید هدیه بدهد یا به عمرو هدیه بدهد؟»، ولی میداند که در دفترش یادداشت کرده و اگر مراجعه به دفترش کند میتواند امتثال تفصیلی انجام دهد، ولی چون وفاء به نذر واجب توصلی است، این مورد، محل اتفاق است که میتواند به دفترش مراجعه نکند و به هر دو هدیه بدهد.
2- عدم قدرت
مورد دوم آن جایی است که واجب ما تعبدی است ولکن ما قدرت بر امتثال تفصیلی نداریم؛ مثلاً رفتهایم در مکانی که نمیدانیم: «در آن مکان آیا وظیفهمان قصر است یا تمام؟»، ولی دسترسی به هیچ مجتهدی ندارم که سؤال کنم، و اگر هم خودم مجتهدم دسترسی به منابع ندارم. در این صورت هیچ نزاعی نیست که امتثال اجمالی کافی است؛ کافی است که دو نماز بخوانم؛ یک نماز شکسته و یک نماز تمام. یا مثلاً میدانم: «قبله، یا به سمت راست است یا به سمت چپ.»، ولی دسترسی به کسی ندارم که قبله را از او سؤال کنم، در این صورت هم هیچ نزاعی نیست در این که امتثال اجمالی کافی است؛ به هر دو جهت باید نمازبخوانم.
3- بدون تکرار
مورد سوم، جایی است که امتثال اجمالی مستلزم تکرار عمل نیست؛ مثلاً عامی یا مجتهد(1) نمیداند که: «در تسبیحات اربعه آیا یک تسبیح بر او واجب است یا سه تسبیح؟»؛ در اینجا اگر بخواهد احتیاط کند، لازم نیست دو نمازظهر بخواند، کافی است یک نمازظهری بخواند که تسبیحات اربعه را در آن نماز سه بار بگوید؛ اگر سه تسبیح واجب بوده تکلیف واقعی را اتیان کرده، و اگر یک تسبیح واجب بوده دومی و سومی مستحب بوده. چرا به این نماز «امتثال اجمالی» میگوییم؟ چون خودش نمیداند که: «آیا با تسبیح اول امتثال شده یا با تسبیح سوم؟» اما میداند که در هر صورت امتثال کرده.
1) (1) - ما قائلیم که مجتهد هم میتواند در مقام «عمل» (نه در مقام «افتاء») تقلیدکند، حتی اگر اعلم باشد؛ میتواند رسالهها را نگاه کند و عملی انجام دهد که بداند امتثال کرده.
مواردی که داخل در محل نزاع است
إنما الکلام، در خارج از این سه مورد است؛ یعنی در جایی است که واجب اولاً عبادی است، ثانیاً امتثال تفصیلی ممکن باشد، و ثالثاً امتثال اجمالی، به تکرار عمل باشد، محل نزاع این است که: آیا در چنین جایی میتوانیم به امتثال اجمالی اکتفاکنیم یا نمیتوانیم؟
مثلاً در ظهر جمعه نمیداند: «آیا ظهر واجب است یا جمعه؟» و میتواند به مجتهد رجوع کند تا وظیفهاش را تعیین کند، در اینجا بعضی مثل مرحوم میرزای نائینی فرمودهاند: «نمیتواند امتثال اجمالی کند و هم ظهر بخواند و هم جمعه، باید تقلیدکند تا وظیفهاش را بداند.»، لکن مشهور فرمودهاند مخیر است بین امتثال اجمالی و امتثال تفصیلی.
یا مثلاً دو لباس دارد و یکی از آن دو پاک است، مشهور قائلند که امتثال اجمالی کافی است؛ کافی است دو نماز بخواند، ولی مرحوم میرزا میفرماید: امتثال اجمالی کافی نیست.
یا مثلاً در آن مثالی که نمیداند: «وظیفهاش قصر است یا تمام؟»، مشهور گفتهاند: «امتثال اجمالی کافی است»، مرحوم میرزا فرموده باید وظیفهاش را سؤال کند و امتثال تفصیلی انجام دهد.
ادلهی قائلین به عدم کفایت امتثال اجمالی
در مقامِ این که «امتثال اجمالی کافی است» در ادلهی قائلین به این که «امتثال تفصیلی لازم است» خدشه کردهاند، و در ضمن همین خدشهها وجه اکتفا به امتثال اجمالی روشن شدهاست.
قائلین به کافیبودن امتثال اجمالی، در محل نزاع (که ما متمکّن از امتثال تفصیلی هستیم، و واجب هم عبادی است، و امتثال اجمالی مستلزم تکرار است)، به وجوهی استدلال کردهاند. بعضی ادله را هم بعد از مرحوم میرزا قائلین به کفایت امتثال اجمالی اضافه کردهاند؛ کما این که متعارَف است که وقتی میخواهیم قولی را نقدکنیم، نه تنها ادلهی قائل را ردمیکنیم، سعی میکنیم حتیالامکان خودمان هم دلیلی اضافه کنیم.
وجه اول: امتثال به داعی «امر» مقدم است بر امتثال به داعی «احتمال امر»
مقدمهی اول: در «امتثال اجمالی» ما دائماً منبعث میشویم از «احتمال امر»؛ در مثال علم اجمالی بین قصر و اتمام، داعیِ من نماز دورکعتی «احتمال امر به نماز دورکعتی» است، و داعی من بر نماز چهاررکعتی «احتمال امر به نماز چهاررکعتی» است. اما اگر رفتم تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که فاصلهام تا وطن مثلاً پانزده کیلومتر است، داعی من بر این امتثال تفصیلی، خود «امر» است، نه «احتمال وجود امر».
مقدمهی دوم: در نظر عقل، امتثالی که داعی بر آن خود «امر» باشد، مقدم است بر امتثالی که داعی بر آن «احتمال امر» باشد. به عبارت دیگر: آن امتثال اجمالی را عقل امتثال نمیبیند.
مناقشه در مقدمهی دوم: امتثال به داعی احتمال امر هم امتثال است
به این بیان، دو مناقشه وارد است؛ اولاً چرا عقل میگوید: «امتثال اجمالی، امتثال نیست.»؟ ما این را نفهمیدیم! به نظر ما، در نظر عقل هیچ فرقی نمیکند؛ چه منشأ امتثال ما «امر» باشد، و چه «احتمال امر» باشد، عقل هر دو را امتثال و مقرِّب عبد میبیند.
مناقشه در مقدمهی اول: داعی هیچوقت «وجود امر» نیست
اشکال دوم این است که این حرف که: «داعی ما، امر است.» از اساسش درست نیست؛ اینها گفتهبودند: «در جایی که علم پیدامیکنیم، خود «امر» داعی میشود. اما جایی که علم نداریم، «احتمال امر» داعی میشود.»، درحالیکه در افق نفس انسان، امور خارجی به هیچ وجه دخالت ندارند.
مثلاً وقتی که ما از عقرب میترسیم، به اندازهی نوک سوزنی از عقرب خارجی نمیترسیم، بلکه از عقرب ذهنی میترسیم؛ من اگر اعتقاد داشته باشم در این اتاق عقرب است، پا به فرارمیگذارم، ولو هیچ عقربی هم در این اتاق نباشد. و اگر صد تا عقرب هم در این مدرسه باشد و من اعتقاد به وجود عقرب در این مدرسه نداشته باشم، اصلاً فرارنمیکنم.
ما کی از گرگ فرارمیکنیم؟ وقتی که اعتقاد داشته باشیم که در معرض حملهی گرگ هستیم. اما اگر پشت سرمان گرگی باشد و ما ندانیم، اصلاً نمیترسیم.
ما هیچوقت از عالم خارج تأثیر نمیپذیریم؛ همهی مناشئ لذت و خوف و الم ما، داخل نفس ماست. تأثیر خارج فقط در حد «علت معدّه» است؛ یعنی وجود خارجی گرگ، باعث میشود که من معتقد به وجود گرگ بشوم. اما من از گرگ خارجی نمیترسم؛ لذا اگر گری را ببینم و فکرکنم گوسفند است، اصلاً نمیترسم. پس عالم واقع، هیچ اثری در نفس ما نمیگذارد، تمام اثر، مال اعتقادات و ذهنیت ماست.
در مانحنفیه هم امر الهی هیچوقت باعث نمیشود ما نمازبخوانیم، بلکه اعتقاد یا ظن و احتمال وجود امر است که داعی ماست. وجود امر امر الهی به نماز داعی من بر امتثال امر نیست، احتمال امر یا قطع به وجود امر است که باعث میشود نمازبخوانیم. لذا اگر ما اعتقاد به امر الهی به نمازصبح داشته باشیم، نمازصبح میخوانیم ولو درواقع خداوند فرضاً امری به نمازصبح نکردهباشد. و اگر اعتقاد نداشته باشیم که خداوند امر به نمازصبح کرده، نمازصبح نمیخوانیم ولو درواقع خداوند امر فرمودهباشد.
اشکال: در این مثال، اینطور نیست که فقط احتمال امر داشته باشیم، بلکه قطع به وجوب نماز چهاررکعتی داریم، احتمال تأثیر یک خصوصیتی میدهیم.
پاسخ: آن «اصل امر» فایدهای ندارد، مهم این عملی است که انجام میدهیم.
سؤال: امتثال تفصیلی حتی مقدم هم نیست؟
پاسخ استاد: نه، مقدم نیست.
پاسخ مقرر: مدعای مستدل این بود که اولویت امتثال تفصیلی، به نحو «تعیینی» است، و درنتیجه امتثال اجمالی باطل است. ممکن است شما ادراک کنید که اولویت دارد ولی غیر تعیینی، اینچنین اولویتی مدعای مستدل را اثبات نمیکند.
وجه دوم: اجماع
وجه دوم این است که ادعای اجماع شده که علمای امامیه اتفاق دارند بر این که عمل مکلف بلاتقلیدٍ و لا اجتهادٍ باطل است مگر در جایی که تقلید و اجتهاد ممکن نباشد. و در مانحنفیه فرض این است که من متمکن هستم.
مناقشه: عدم اجماع قدما
اشکال این وجه، این است که در مبحث اجماع میآید که: اجماعی که میشود به آن تمسک کرد، اجماع بین قدمای امامیه است، و این مسألهی امتثال اجمالی در قبال امتثال تفصیلی، در کلمات قدما اصلاً مطرح نبودهاست. قائل به این اجماع هم این اجماع را در زمان شیخ انصاری ادعاکردهاست. لذا دعوای اجماع ناتمام است.
موضوع: قطع (جهت هفتم: امتثال اجمالی / وجه دوم و سوم بر عدم کفایت / و دو تنبیه)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت در این بود که اگر امتثال تفصیلی ممکن باشد و واجبْ عبادی باشد و امتثال اجمالی مستلزم تکرار باشد، آیا امتثال اجمالی کفایت از امتثال تفصیلی میکند یا نمیکند؟
مثلاً میدانیم که قبله، یا به سمت راست است یا به سمت چپ، و قبلهنما هم داریم، اما از آن استفاده نمیکنیم و دو نماز میخوانیم، یکی به سمت مشرق و یکی هم به سمت مغرب، به این امتثال «امتثال اجمالی» میگویند؛ چون نمیدانم به کدام نماز تکلیفم را امتثال کردهام. آیا همین امتثال اجمالی کافی است؟ یا لازم است از قبلهنما استفاده کنم و قبله را پیداکنم و یک نماز به سمت قبله بخوانم تا امتثال تفصیلی کردهباشم؟ مشهور فرمودهاند: به همان امتثال اجمالی میتواند اکتفاکند، مرحوم میرزا فرموده: نمیتواند اکتفاکند.
گفتیم اگر وجوه قائلین به عدم کفایت امتثال اجمالی را بگوییم، در ضمن نقد آن وجوه، ادلهی قائلین به کفایت امتثال اجمالی روشن میشود. دو وجه را گفتیم، وجه سوم بحث امروز ماست.
وجه سوم: تقیید به «امتثال تفصیلی» ممکن نیست
وجه سوم، عمدهترین وجوه است.
تقریب استدلال
وجه سوم به طور خلاصه این است که عدم کفایت امتثال اجمالی، علیالقاعده است؛ چون اطلاقْ شاملش نمیشود و مرجعْ قاعدهی «اشتغال» است. پس این استدلال دو مرحله دارد: عدم شمول اطلاق، و عدم جریان برائت.(1)
مرحلهی اول: عدم شمول اطلاق
اگر قبله به سمت مشرق باشد و ما دو نماز بخوانیم یکی به سمت مشرق و دیگری به سمت مغرب، من نمیدانم که «نمازِ به سمت مشرق»م امتثال است. «اقم الصلوة» وقتی مجزی است که به اطلاقه شامل این صلات بشود. «اقم الصلوة» وقتی اطلاق دارد که قید «امتثال تفصیلی» در متعلَّق امر اخذنشدهباشد؛ یعنی مولا نفرمودهباشد: «أقم الصلوة بالامتثال التفصیلی»، و محال است که مولا این قید را در متعلق اخذکند؛ در اصول گفتهشده که: «اخذ قیود ثانوی در متعلق، محل است». قیود ثانوی، قیودی است که در طول امر و طلب پیدامیشود. لذا جماعتی مثل مرحوم آخوند قائلند که محال است این قیود در متعلق امر اخذبشود. وقتی که تقیید محال باشد، اطلاق هم محال است؛ همانطور که خطاب تقیید ندارد، اطلاق هم ندارد.
پس چرا اطلاق شامل امتثال اجمالی نمیشود؟ چون تقیید به «امتثال تفصیلی» از قیود ثانوی است و درنتیجه چنین تقییدی محال است، پس اطلاق هم محال است، پس تمسک به اطلاق صحیح نیست.(2)
مرحلهی دوم: عدم جریان برائت
پس باید برویم سراغ اصل عملی؛ اصل عملی، این است که نمیدانم: «آن نمازی که واجب است اداکنم، آیا باید به امتثال اجمالی اتیانش کنم؟ یا اعم از امتثال اجمالی و تفصیلی؟»، برائت فقط در قیود شرعیه جاری میشود نه در قیود عقلیه. وقتی که برائت جاری نشد، مرجع قاعدهی اشتغال و اصالتالاحتیاط است. احتیاط، به امتثال تفصیلی است.
پاسخ: برائت، ترخیص شارع است، ناظر به تکالیف خودش است، قیود عقلی دست شارع نیست.
مناقشات
این وجه، مبنیً و بناءً اشکالاتی دارد، به وجوهی اشاره میکنیم.
مناقشهی اول: اخذ قیود ثانوی در واجب، ممکن است
در واجبات تعبدی در بحث «قصد امتثال امر» مفصلاً توضیح دادیم که ما از کسانی هستیم که اخذ قیود ثانوی در متعلق طلب را ممکن میدانیم، خلافاً لمرحوم آخوند و مرحوم آقای صدر. پس اشکال مبنایی این است که اخذ قیود ثانوی، در متعلَّق امر و طلب ممکن است و ما میتوانیم به اطلاق تمسک کنیم و نتیجه بگیریم واجبْ مقید به قیود ثانوی نیست و در مانحنفیه بگوییم: امتثال تفصیلی لازم نیست.
مناقشهی دوم: اخذ قیود ثانوی در خطاب، کافی است
اگر از اشکال مبنایی صرف نظر کنیم و قبول کنیم که: «شارع نمیتواند قیود ثانوی را در متعلَّق امر و طلب اخذکند.»، اشکالی ندارد که قیود ثانوی را در متعلق خطاب اخذکند؛ مثلاً بگوید: «صلّ بقصد الامتثال»، در این صورت اگر این را میگفت، از قیود مأموربه نبود، اما میفهمیدیم که اگر بخواهیم امتثال کنیم، باید به قصد امتثال باشد تا غرض مولا حاصل بشود. اسم این اطلاق، اطلاق لفظی نیست، اطلاق مقامی است. از ابده بدیهیات است که مولا میتواند بگوید: «صل بقصد الامتثال»، و همه هم میفهمند یعنی چه؛ یعنی اگر بدون قصد امتثال بخوانند، امتثال نکردهاند. اگر گفتیم: «اخذ قیود ثانویه در متعلق طلب، ممکن است.»، این قیدی که در خطاب اخذکرده، قید واجب و مأموربه است. اگر گفتیم: محال است، این قید، قید مطلوب نیست، ولی میفهمیم که ملاکی که اینجا هست، با قصد امتثال حاصل میشود؛ یعنی واجب بلاقید است، اما آن ملاک در ضمن این حصه حاصل میشود. پس همین که مولا نفرمود: «به قصد امتثال»، پس امتثال بدون این قید هم حاصل میشود.
تعبیر حاجآقا حسین مهدوی: تقیید مأموربه اگر محال باشد، تقیید غرض شارع محال نیست.
مناقشهی سوم: برائت شرعیه در قیود عقلی هم جاری میشود
برائت شرعیه را در قیود عقلی جاری میدانیم؛ فرض کنیم که شارع نمیتواند در متعلقش اخذکند و بگوید: «اقیموا الصلاة بقصد الامتثال»، اما میتواند به یک جملهی خبریه بگوید: «ملاک من در نماز و غرض من، لایحصل الا در این حصه.»، اما این را نگفته، پس چنین قیدی لازم نیست. پس به برائت شرعیه هم میتوانیم تمسک کنیم.
مناقشهی چهارم: برائت عقلیه
و بر فرض که برائت شرعیه هم جاری نشود، برائت عقلیه، هم در قیود عقلی جاری میشود و هم در قیود شرعی جاری میشود. من نمیدانم اگر بدون قصد امتثال بخوانم امتثال کردهام یا نه، عقل میگوید: «چنین قیدی را وقتی مولا نگفته، پس حتماً نمیخواسته.».
اشکال: شما برائت عقلیه را قبول ندارید.
پاسخ: این اشکال، طبق نظر مشهور علمای ماست که برائت عقلیه را قبول دارند.
وجه چهارم: لعب به امر مولا
آخرین وجه این است که امتثال اجمالی، لعب به امر مولاست؛ وقتی مکلف میتواند مثل بچهی آدم یک نمازِ درست و حسابی بخواند، این که برود دو نماز بخواند، لعب و استهزاء به مولاست، و بنا بر مشهور علما که امتناعی هستند، این نماز امر ندارد. و مثل ما که اجتماعی هستیم، در عبادات، ما هم امتناعی هستیم.
مناقشهی اول: نقض به توصلیات
اشکال این وجه، این است که اولاً به توصلیات نقض میشود؛ اگر از باب «اجتماع امر و نهی» ممتنع است که امر مولا با این امتثالی که لعب به مولاست جمع بشود، در توصلیات هم باید باطل باشد؛ چون مشهور علمای ما حتی در توصلیات هم امتناعی هستند. و حال آن که توصلیات مورد اتفاق است که از محل نزاع کفایت امتثال اجمالی خارج است.
پس اگر مناط بطلان امتثال اجمالی در تعبدیات «لعب به امر مولا» است، این مناط در توصلیات هم جاری میشود درحالیکه توصلیات از محل نزاع خارج است و همه قبول دارند که در توصلیات «امتثال اجمالی» کافی است. پس استدلال، اعم از مدعاست؛ جایی را که خودتان هم قبول ندارید، شامل میشود.(1)
مناقشهی دوم: در بسیاری موارد لعب نیست
در بسیاری از موارد، داعی عقلایی داریم بر امتثال اجمالی؛ مثلاً اگر بخواهد یک لباس را بشوید و خشک کند، وقت زیادی میگیرد. یا در کشور دوری است، اگر بخواهد زنگ بزند به دفتر مرجعش، هزینهی زیادی برای تلفن باید بدهد، لذا داعی عقلایی دارد و به جای هزینهی زیاد دو نماز میخواند. پس در بعضی موارد داعی عقلایی دارد و اینطور نیست که همیشه لعب به امر مولا باشد. بلکه نوعاً داعی عقلایی هم دارد؛ مثلاً اگر اگر از قبله بپرسد، فضیلت اول وقت را از دست میدهد. پس استدلال، اخص از مدعاست.
نتیجه: کفایت امتثال اجمالی
پس هیچ فرقی بین امتثال اجمالی و امتثال تفصیلی نیست.
تنبیهان
در انتها بقی التنبیهُ علی امرین:
امر اول: امتثال تفصیلی تعبّدی
توضیح امتثال تعبّدی
امتثال تفصیلی دو فرد دارد: امتثال وجدانی، و امتثال تعبدی. امتثال وجدانی این است که من علم پیداکنم که مصداق مأموربه است، امتثال تعبدی این است که علم ندارم که مأتیبه مأموربه است اما اماره دارم. مثلاً سه تا لباس دارم و در دو تا از آن سه لباس، علم اجمالی دارم که یکی از آن دو نجس است و لباس سوم را ثقهای گفته که پاک است، اگر با آن دو لباسی که علم اجمالی دارم به این که یکی از آنها واقعاً پاک است دو نماز بخوانم، نمازِ در لباسِ واقعاً طاهر را در ضمن دو نماز اتیان کرده و درنتیجه امتثال اجمالی کردهام. و اگر با آن لباسی که اماره بر طهارتش قائم شده نمازبخوانم، امتثال تفصیلی تعبّدی کردهام.
1) (3) - این پاراگراف، از مقرر است.
محل نزاع: آیا امتثال تفصیلی تعبّدی هم مقدم است؟
اگر قائل شدیم به این که «امتثال تفصیلی، بر امتثال اجمالی مقدم است.»، آیا حتی امتثال تفصیلی تعبدی هم مقدم است بر امتثال وجدانی اجمالی؟ یا امتثال وجدانی بر امتثال تفصیلی تعبّدی مقدم است؟ آنهایی که میگویند: «امتثال تفصیلی مقدم است»، آیا حتی این صورت (که امتثال تفصیلی «تعبّدی» است) را هم میگویند: «مقدم است»؟(1)
پاسخ: بستگی دارد به وجوه اقامهشده
پاسخ به این سؤال، مربوط میشود به وجوهی که به آن استدلال کردهاند:
وجه اول: مقدمبودنِ انبعاث از امر
وجه اول این بود که: «انبعاث از امر، مقدم است بر انبعاث از احتمال امر.». طبق این وجه، اینجا میرزا نمیگوید که: «امتثال تفصیلی مقدم است»؛ چون انبعاث تفصیلیِ ما هم منبعث از «احتمال امر» است؛ چون ممکن است ثقه اشتباه کردهباشد.
وجه دوم: اجماع
وجه دوم این بود که اجماع داریم بر این که عمل تارک طریق «اجتهاد یا تقلید» باطل است. طبق این وجه باید امتثال تعبّدی را مقدم کنیم؛ چون مجتهد و مقلد نوعاً بر اساس امتثال تعبدی عمل میکنند نه بر اساس امتثال وجدانی. پس معقد اجماع (که امتثال تفصیلی لازم است) شامل امتثال تفصیلی تعبدی هم میشود.
1) (4) - یک مثال دیگر این است که من دو لباس دارم که یک لباس واقعاً پاک است اما نمیدانم کدامشان است، و بر طهارت یک لباس هم اماره دارم و میدانم اماره بر طهارت کدام لباس قائم شده؛ ممکن است آن لباسی که درواقع پاک است، همان لباسی باشد که اماره بر طهارتش قائم شده، و ممکن آن لباس نباشد. اگر به اماره عمل کنم و در آن لباسی که اماره بر طهارتش قائم شده نمازبخوانم، امتثال تفصیلی تعبّدی کردهام. اگر در هر دو لباس نمازبخوانم، امتثال اجمالی وجدانی کردهام؛ یعنی یقین دارم با لباسی که طهارت واقعی داشته نمازخواندهام. مقرر.
وجه سوم: عدم امکان تقیید به امتثال تفصیلی(1)
وجه سوم این بود که ممکن است غرض شارع در غیر از امتثال تفصیلی برآورده نشود و به اطلاق هم نمیتوان تمسک کرد. پس در تعبّدی هم احتمال میدهیم که امتثال تفصیلی قید باشد، ولی احتمال نمیدهیم که امتثال تفصیلی وجدانی قید باشد؛ چون خود شارع ما را متعبد به این امارات کردهاست.
وجه چهارم: لعب به امر مولا
وجه چهارم این بود که وقتی متمکّن از امتثال تفصیلی در یک نماز هستیم، امتثال وجدانی اجمالی یعنی دو نماز خواندن، لعب به امر مولاست. و چون شارع خودش اماره را بر ما حجت کرده، پس رهاکردن امتثال تفصیلیای که شارع خودش امضاکرده و امتثال وجدانی اجمالی انجامدادن لعب به حجت قراردادن اماره و درواقع لعب به مولاست. پس اگر با وجود تمکّن از امتثال تفصیلی وجدانی، امتثال اجمالی وجدانی لعب به مولا باشد، با وجود امتثال تفصیلی تعبّدی هم امتثال اجمالی وجدانی لعب به مولاست؛ چون شارع خودش اماره را تأییدکردهاست.
نتیجه: وجه دوم و چهارم اینجا هم میآید
پس این که: «آیا امتثال تفصیلی تعبدی مقدم است بر امتثال اجمالی وجدانی؟»، تابع وجوهی است که گفته شده؛ وجه دوم و چهارم، در این صورت هم میآید و درنتیجه امتثال تفصیلی ولو تعبّدی، طبق این دو وجه مقدم است. بنابراین کسی که مستندش برای قول به «عدم کفایت امتثال اجمالی» وجه دوم یا چهارم است، در این صورت هم امتثال تفصیلی تعبّدی را مقدم میکند بر امتثال اجمالی وجدانی. و کسی که مستندش وجه اول یا سوم باشد، امتثال اجمالی وجدانی را مقدم میکند.
1) (5) - استاد فقط وجه اول و دوم را تطبیق دادند. تطبیق وجه سوم و چهارم و نتیجهگیری، از مقرر است.
امر دوم: رابطهی امتثال تفصیلی وجدانی با امتثال تفصیلی تعبّدی
تا اینجا بحث کردیم که: امتثال اجمالی آیا در عرض امتثال تفصیلی است؟ یا بینشان طولیت هست و امتثال اجمالی فقط در جایی کافی است که از امتثال تفصیلی متمکّن نباشیم؟ گفتیم: طولیتی نیست و میتوانیم در عین تمکن از امتثال تفصیلی، امتثال اجمالی انجام دهیم.
توضیح محل نزاع
حالا یک سؤال مشابهی داریم؛ که اگر دو تا امتثال تفصیلی داریم که یکی وجدانی است و دیگری تعبّدی است، آیا امتثال وجدانی بر امتثال تعبّدی مقدم است؟ مثلاً من دو لباس دارم که یکی واقعاً پاک است و من هم علم به طهارتش دارم، و بر طهارت لباس دیگر اماره (خبرثقه یا استصحاب یا قاعدهی طهارت) قائم شده. در اینجا امتثال تفصیلی وجدانی، بر امتثال اجمالی تعبّدی مقدم است و من وظیفه دارم که با لباسی که علم به طهارتش دارم نمازبخوانم؟ یا در عرض هم هستند و میتوانم با لباسی نمازبخوانم که بر طهارتش اماره قائم شده؟ البته این بحث، خروج از محل نزاع است، لکن بهمناسبت این بحث را هم مطرح کردهاند، لذا این بحث را در تنبیهات آوردم.
پاسخ: در عرض هم هستند
ما قائلیم که امتثال تفصیلی وجدانی مقدم بر امتثال تفصیلی تعبّدی نیست، مشهور هم قائل است، حتی خود میرزا هم قائل است که میتواند با لباسی نمازبخواند که استصحاباً طاهر است، اگرچه لباسی دارد که یقیناً پاک است؛ آن را در رودخانه شسته و روی شاخهی درخت آویزان کرده و هیچ شبههای در طهارتش نیست.
چرا در عرض هم است؟ چون معنای حجیت همین است؛ اگر بگوییم: «نمیتواند با آن لباس نمازبخواند»، معنایش این است که امارهاش اماره نیست، قاعده در اینجا جاری نیست. پیشفرض ما این است که ادلهی امارات مثل استصحاب و قاعدهی طهارت اطلاق دارد؛ حتی این شخصی که متمکّن از امتثال تفصیلی هم هست را هم شامل میشود. این، مقتضای ادلهی اعتبار استصحاب یا قاعدهی طهارت یا حجیت اماره است.
مواردی که استحباباً در طول هم هستند
سؤال: حتی استحباب هم ندارد؟
پاسخ: دلیلی بر استحباب نداریم.
البته «طهارت لباس» با «طهارت آب وضوء» فرق دارد؛ این لباسی که اماره بر آن قائم شده اگر فی علمالله نجس باشد، نمازش واقعاً صحیح است. اما آبی که اماره بر طهارتش قائم شده و میخواهد با آن وضوبگیرد اگر فی علمالله نجس باشد، نمازش واقعاً باطل است و قضا بر او واجب است، چه بفهمد و چه نفهمد. وقتی که بعداً بفهمد، وجوب قضا بر او منجَّز میشود.
بنابراین چون نمازخواندن در لباس نجسی که اماره بر طهارتش قائم شده واقعاً صحیح است و بعداً که بفهمد اماره اشتباه بوده اعاده و قضا واجب یا مستحب نیست، در «طهارت لباس» حتی مستحب هم نیست که با لباسی نمازبخواند که به طهارتش علم وجدانی دارد. اما چون وضوگرفتن با آب نجسی که اماره بر طهارتش قائم شده واقعاً باطل است و درنتیجه بعداً که بفهمد اماره اشتباه بوده اعاده یا قضا واجب است، در «طهارت آب» مستحب است که با آبی وضوبگیرد و نمازبخواند که به طهارتش علم وجدانی دارد.(1)
پس در آن جایی که امتثال تفصیلی تعبدی واقعاً صحیح است اگرچه اماره به خطا رفتهباشد، احتیاط و امتثال تفصیلی وجدانی حتی مستحب هم نیست. ولی در آن جایی که امتثال تفصیلی تعبدی اگر اماره به خطا رفته باشد واقعاً باطل باشد، احتیاط و امتثال تفصیلی وجدانی، چون به درک واقع نزدیکتر است، مستحب است.
هذا تمام الکلام فی الجهة الثامنة.
إنشاءالله از شنبه واردمیشویم در آخرین جهت که مهمترین جهت است؛ چون گفتیم که تنجیز قطع مبتنی است بر حسن و قبح. سعی میکنیم خیلی مفصل واردش نشویم، اما تا جایی که متناسب باشد، بحث حسن و قبح را انجام میدهیم.
1) (6) - این پاراگراف و پاراگراف بعدی، از مقرر است.
موضوع: جهت تاسعه: حسن و قبح (مقدمه / امر اول: تعریف و اقسام حسن و قبح)
الجههی التاسعة: فی الحسن و القبح
در این جهت، در مقاماتی بحث میکنیم، ولی قبل از آن، ابتداءً مقدمهای را ذکرمیکنم.
مقدمه
در این مقدمه چند امر را توضیح میدهم:
امر اول: تعریف حسن و قبح و اقسامهما
برای حسن و قبح، تعاریف عدیدهای ذکرکردهاند، به صورت فهرستوار به این تعاریف اشاره میکنم: تعریف اول: کمال و نقص، دوم: مصلحت و مفسده، سوم: لذت معنویه و اشمئزاز نفسی، چهار: کون الشیء ملائماً للطبع او منافراً له، پنج: کون الشیء بحیث ینبغی فعلُه أو لاینبغی، شش: کون الشیء بحیث یستحق فاعلُه المدحَ او الذمّ، و بالاخره در تعریف هفتم بعضی فرمودهاند: مفهومان بدیهیان، و مفاهیم بدیهی قابل تعریف نیست؛ یعنی نمیتوانیم برای آن، حدّی یا رسمی را ذکرکنیم.
سؤال: طبق تعریف هفتم، آیا تعاریف دیگر شرحالاسم است؟
پاسخ: نه. شرحالاسم، همان حدّ است. در حقیقتِ شرحاللفظ اختلاف شده؛ هر جا آخوند گفته: «شرحالاسم»، به اصطلاح منطقیها شرحاللفظ است.
سؤال: این تعاریف، معنای لغوی است یا عرفی؟
پاسخ: تفاسیر حسن و قبح است، این که «معنای لغوی است یا عرفی؟» را بعد اشاره میکنم.
اگر تعریف هفتم را که درواقع فرار از تعریف است کناربگذاریم، شش تعریف داریم.
تعریف حدّی و رسمی در اصول
در نقد تعریف هفتم بگویم: مفهوم بدیهی، بعضیشان تعریف حدّی قبول نمیکند، اما تعریف رسمی قبول میکند. در «اصول» مقصود از «حد» در «تعریف» اجزای مقوِّم است، ولو به حسب فلسفی، جنس و فصل نباشد؛ مثلاً تعریف «الأبیض» به «جسمٌ له البیاض»، تعریف حدّی است؛ اگر بیاض را از آن بگیرید، دیگر ابیض نیست، اگرچه این تعریف در منطق حدّی نیست.
تعریف غیرحدّی در «اصول»، تعریف به اجزای انحصاری قابل انفکاک است؛ در این تعریف اگرچه دائماً از اجزائی استفاده میکنیم که عرضی است و خارج از ذات است، لکن چون معرَّف خاصیتی دارد که در غیر او نیست، این تعریف هم صحیح است؛ مثل این است که آخوند را تعریف کنیم به «صاحب کفایه»؛ اگر کفایه را ننوشته بود، باز هم آخوند بود.
ترجیح تعریف پنجم و ششم
تعریف اول تا چهارم را باید کناربگذاریم: کمال و نقص، مصلحت و مفسده، لذت و اشمئزاز، ملائمت و منافرت. چرا این چهار تعریف را باید کناربگذاریم؟ چون تمام بحث ما در حسن و قبح، این است که: آیا حسن و قبح از امور واقعی است یا از امور اعتباری است؟ و آن چهار تای اول جای بحث ندارد که: امر واقعی است.
اشکال: ابتدا باید تعریف کنیم، سپس ببینیم: «آیا واقعی است یا غیرواقعی؟».
پاسخ: در آن چهار تعریف اختلاف نیست که امر واقعی است، پس آن محل نزاعی که علما روی آن معنا بحث میکردهاند، این معنا نیست.
معنای پنجم و ششم خوب است و مشکلی ندارد: کون الشیء بحیث ینبغی فعلُه او لاینبغی، و کون الشیء بحیث یمدح فاعله أو یذمّ. حسن و قبح در فارسی تارتاً به «خوبی و بدی» تعبیرمیشود، و تارتاً به «زیبایی و زشتی» تعبیرمیشود. «آب» ترجمهی «ماء» است، نه تعریف ماء. در ترجمه، فقط مرادف آن کلمه را میگوییم.
ما معتقدیم که کلمهی حسن و قبح و مشتقات آن، معنای عرفیای دارد که ارتکازی است و در نزد همه به یک معنای واحد است؛ ما دائماً با هم صحبت میکنیم و به معنای واحد به کارش میبریم.
مثلاً از چند نفر بپرسیم: «گرسنگی چیست؟»، یک نفر میگوید: «مثل این است که سوزن توی شکم آدم فروکنند»، یک نفر میگوید: «مثل این است که چاقو توی شکم آدم فروکنند»، یک نفر میگوید: «مثل این است که در شکم آدم رخت میشویند»، یک نفر میگوید: «مثل این است که یک قابلمه در شکم آدم میجوشد»، یک نفر میگوید: «مثل این است که برف توی آن ریختهاند»! اینطور نیست که این ده نفر، ده احساس دارند، همه یک احساس دارند، ولی تعبیرهایشان مختلف است.
اشکال: آیا این حرف شما برگشت به همان تعریف هفتم (که تعریف ندارد) نیست؟
پاسخ: آنها میگفتند: «تعریف ندارد»، ما میگوییم: «یک معنای ارتکازی دارد که در همهی الفاظ هست»، اگر دنبال تعریف باشیم، کار سختتر میشود. اگر بخواهیم تعریفی ارائه کنیم، «الحسَن، ما ینبغی فعلُه» تعریف خوبی است.
اقسام حسن و قبح
عقلی، عقلائی، عرفی، و شرعی.
عقلی
مراد از حسن و قبح عقلی، دو امر واقعی است که عقل ما آن را ادراک میکند. إنشاءالله بعداً در موصوف به این حسن و قبح خواهیم گفت که موصوف به این حسن و قبح، هم فعل انسان است هم فعل خداوند.
عقلائی
حسن و قبح عقلائی، دو امر اعتباری است که یعتبرهما العقلاء بما هم عقلاء، حفظاً لنظام المجتمع. درنتیجه در قیامت افعال انسان متصف به حسن و قبح عقلائی نمیشود؛ چون جامعهای نیست، مثلاً اگر در قیامت کسی یک کشیده به گوش بغلدستیاش زد یا حتی او را خورد، قبح عقلائی ندارد.
عرفی
حسن و قبح عرفی، دو امر اعتباری است که معتبِرش عرف است؛ به خاطر حفظ نظام اجتماعی نیست، تابعی است از عرفها و فرهنگها، مثلاً شرب خمر یا بدحجابی نزد عقلا قبحی ندارد، ولی نزد مسلمین قبح دارد.
شرعی
حسن و قبح شرعی، دو امر اعتباری است که شارع اعتبارکرده. گفته شده که در بعضی ادله از این حسن و قبح استفاده شده؛ که مثلاً قبیح است برای مؤمن. اگر استظهارکنیم که دارد همان حسن و قبح عرفی را بیان میکند، شرعی نیست. حسن شرعی، مثل این که نماز یا روزه، حسن شرعی دارد.
پس کلاً اقسام حسن و قبح، این چهارتاست: یا عقلی است، یا عقلائی، یا عرفی، یا شرعی.
اشکال: در بحث «حجیت قطع» شما گفتید: حجیت شرعی نداریم!
پاسخ: در بحث «حجیت» حسن و قبح شرعی نداریم؛ چون معنی ندارد که اگر با تکلیف شارع مخالفت کنیم شارع برای عمل خودش (عقاب) اعتبار قبح کردهباشد. ولی در این بحث حسن و قبح شرعی معنی دارد؛ که مثلاً بگوییم: نماز در طول امر شارع حسن شرعی پیداکردهاست.
هذا تمام الکلام فی الأمر الأول.
جلسهی بعد إنشاءالله واردمیشویم در «الموصوف بالحسن و القبح».
موضوع: جهت تاسعه: حسن و قبح (مقدمه / امر دوم: موصوف به حسن و قبح)
خلاصه مباحث گذشته:
در جهت هشتم، گفتیم ابتدا باید اموری را در یک مقدمه توضیح بدهیم. در امر اول گفتیم که اشکالی ندارد «حسَن» را تعریف کنیم به «ما ینبغی فعلُه» یا «ما یمدح علیه فاعلُه». در اقسام حسن و قبح هم صحبت کردیم: عقلی، عقلائی، عرفی، و شرعی، که این سه قسم اعتباری هستند؛ معتبِر، یا عقلاست، یا عرف، یا شارع.
الامر الثانی: الموصوف بالحسن و القبح
ذوات خارج از محل نزاع است
آن چیزی که متصف به حسن و قبح میشود، چیست؟ ما تارتاً ذوات را متصف به حسن میکنیم: «وجه زید حسن»، یا «این گل زیباست»، این معنا، از بحث ما کلاً خارج است؛ «حسن و قبح»ی که وصف ذوات است، یا به یک معنای دیگری است، یا اگر به همین معنا باشد استعمالش مجازی است.
افعال محل بحث ماست
بحث ما، در حسن و قبحی است که افعال به آنها متصف میشود. میخواهیم ببینیم: «چه فعلی به حسن و قبح متصف میشود؟ و چه فعلی نمیشود؟». ابتدا انقسامات فعل را بگویم، بعد ببینیم.
دو تقسیم در افعال
تقسیم فعل به ارادی و غیرارادی
فعل را تقسیم میکنند به ارادی و غیرارادی: فعل ارادی فعلی است که مسبوق به اراده است، این سبق، زمانی نیست، رتبی است؛ چون فعل با اراده در یک زمان محقق میشود. فعل غیرارادی، مثل تمامی افعالی که از اشیاء غیرذیاراده صادرمیشود، یا مثل افعال غیرارادی ما مثل حرکت قلب؛ فاعل این حرکت، فاعل بالاراده نیست. مثال معروفش، ید مرتعش است؛ که حرکتش علتی دارد، اما علتش مُرید نیست. فعل ارادی، مثل راهرفتن، تکلّم، و افعال دیگر.
تقسیم فعل ارادی به اختیاری و غیراختیاری
فعل ارادی، تقسیم میشود به اختیاری و غیراختیاری. فعل ارادی اختیاری، فعلی است که فاعل آن را قصد کردهاست؛ مثلاً شما سنگی را برمیدارید و قصدتان این است که آن را به درخت بزنید و پرتابش میکنید و درست هم به درخت میخورد. این فعل، هم مسبوق به اراده است، و هم مسبوق به قصد است. اما یک بار سنگ را قصد دارید به درخت بزنید ولی به سر زید میخورد. این فعل، فعل ارادی من است؛ میتوانستم سنگ را پرتاب نکنم. اما غیراختیاری است؛ قصد نداشتم به سر زید بخورد. پس فعل ارادی غیراختیاری، فعلی است که فاعل آن را قصدنکردهاست.
اشکال: به دقت فلسفی خوردن سنگ به درخت هم فعل ما نیست، فعل ما فقط پرتاب سنگ است.
پاسخ: این فعل، به معنای أنیفعل نیست؛ «پرتاب سنگ و برخوردش با درخت» به معنای عرفی فعل من است.
پس نوع سه فعل داریم: غیرارادی، ارادی اختیاری، و ارادی غیراختیاری.
محل نزاع
کدامیک از این اقسام متصف به حسن و قبح میشود؟
مشهور: فقط ارادی اختیاری داخل در محل نزاع است
مشهور بین علمای ما این است که فقط فعل ارادی اختیاری متصف به حسن و قبح میشود. لذا اگر من به قصد زدن سنگ به درخت سنگ را به سر زید بزنم و زید را بکشم، کشتن زید، متصف به حسن و قبح نمیشود.
اگر حاکم را عرف قراربدهیم، در برخی موارد حکم به قبح میکنند.
اگر احتمال بدهد، به حسب درجهی احتمال، به همین مقدار التفات فعل اختیاری میشود و متصف به حسن و قحب.
مختار: یک قسم دیگر هم داخل است
ما علاوه بر این که نظر مشهور را قبول داریم که فعل «ارادی اختیاری» داخل در محل نزاع است، یک مورد اضافه کردهایم: یک قسم از ارادی غیراختیاری هم متصف به حسن و قبح میشود.
تقسیم «فعل غیراختیاری» به «خطای خارجی» و «خطای ذهنی»
فعل ارادی، گاهی به خطا میرود، و گاهی به خطا نمیرود. اگر به خطا نرود، اختیاری است و همانطور که مشهور گفتند، داخل در محل نزاع است و متصف به حسن و قبح میشود.
فعل ارادی اگر خطا در آن رخ بدهد، غیراختیاری است. در فعل ارادی غیراختیاری، تارتاً خطا در خارج است؛ مثلاً من تیری را به طرف زید که در سمت راست ایستادهبود شلیک کردم اما تیر به عمرو که در سمت چپ ایستادهبود خورد. این فعل، متصف به حسن و قبح نمیشود.
و تارتاً خطا در ذهن است؛ مثلاً من تیری را به طرف شخصی که در سمت راست ایستاده شلیک کردم و تیر هم به همان شخصِ سمت راستی خورد و درنتیجه خطا در خارج نبود، اما آن شخص سمت راستی عمرو بود و درنتیجه خطا در ذهن من بوده.
تقسیم «خطای ذهنی» به «مشترک» و «مختلف»
خطای ذهنی هم دو دسته است: دو فعلِ قصدشده و رخدادهشده، گاهی در حسن و قبح مشترکند و گاهی متفاوتند.
مثال برای حالتی که هر دو فعل در حسن و قبح مشترکند: شخص سمت راستی را قصد کرده به این گمان که زید است درحالیکه زید محقونالدم بوده، و تیر هم به همان شخص سمت راستی خورده (و درنتیجه خطا در خارج نبوده)، ولی شخص سمت راستی عمرو بوده (و درنتیجه خطا در ذهن بوده) درحالیکه عمرو هم محقونالدم بوده، پس دو فعل قصدشده و رخدادهشده در حسن و قبح مشترکند.
مثال برای حالتی که دو فعل در حسن و قبح مختلفند: همان مثال قبلی با این تفاوت که عمرو مهدورالدم بوده، یا بالعکس.
فعل غیراختیاری با خطای ذهنی و مشترک هم داخل در محل نزاع است
آن جایی که خطا ذهنی است و اختلاف در حسن و قبح دارند نیز مثل خطای خارجی خارج از محل نزاع است و متصف به حسن و قبح نمیشود؛ چون ملاکی که در فعلِ قصدشده هست، در فعل رخدادهشده نیست.
ولی آن جایی که خطا ذهنی است و در حسن و قبح اشتراک دارند، داخل در محل نزاع است و متصف به حسن و قبح میشوند؛ چون زید قتلش بما هو زیدٌ قبیح نیست، بلکه بما هو محقونالدم قبیح است. همان ملاک هم در عمرو (که تیر به او خورده) هست، پس اشتباه در قصد نیست؛ یعنی قتل شخص محقونالدم را قصدکرده، و آن شخص سمت راستی را قصد کرده، و همان شخص را هم کشته. فقط یک خطای ذهنی داشته که فکرمیکرده: «زید است» ولی عمرو بوده. و این مقدار از خطا، تأثیری در اتصاف به حسن و قبح ندارد.
پس در فعل ارادی غیراختیاری اگر خطا در ذهن باشد نه در خارج، و در مورد خطا، حسن و قبحِ هر دو یکی باشد، در این صورت فعل غیراختیاری هم متصف به حسن و قبح میشود و درنتیجه داخل در محل نزاع است.
هذا تمام الکلام فی الأمر الثانی.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن و قبح / مقدمه / امر سوم انقسامات شیء)
خلاصه مباحث گذشته:
در جهت تاسعه (حسن و قبح) گفتیم که ابتدا در مقدمه اموری را عرض میکنیم؛ در امر اول تعریف و اقسام حسن و قبح را گفتیم، در امر دوم موصوف به حسن و قبح را گفتیم، رسیدیم به امر سوم که بحث امروز ماست.
الامر الثالث: انقسامات الشیء
در اصول گفته شده: هر امری را که در نظر بگیرید، از چهار قسم خارج نیست: حقیقی، واقعی، اعتباری، و وهمی. هر مفهومی را که در نظر بگیرید، مصداق آن مفهوم، یا در عالم حقیقت است، یا در عالم واقع است، یا در عالم اعتبار است، یا در عالم وهم است. مرحوم آقای صدر بیش از دیگر اصولیین روی این چهار قسم سخن گفته و تطبیقاتش را ذکرکردهاست.
امر واقعی
امر واقعی، امری است که وجود ندارد، ولی واقعیت دارد؛ یعنی متقوّم به اذهان افراد ذیشعور نیست. مثالهای بسیار زیادی هم دارد؛ مثل استحالهی تناقض، تلازم بین علت و معلول، عدم شریکالباری. وجود باریتعالی هم امری واقعی است؛ مثل انسان نیست که وجود به آن اضافه شدهباشد، وجود ندارد، شیءٌ له الوجود نیست، خودش وجود است.(1) متقوّم به اذهان نیست، و هیچ وعائی هم ندارد. همهی مفاهیم انتزاعی مثل فوقیت از این قسم است. این خیلی نکتهی خوبی بوده که امثال مرحوم آقای صدر علاوه بر عالم وجود، عالم واقع را هم اضافه کردهاند.
1) (1) - البته این طبق نظر فلاسفه است که واجبتعالی را ماهیتدار نمیدانند، به نظر ما هیچ محذوری ندارد که واجبتعالی هم «شیءٌ له الوجود» باشد.
اشکال: بالاخره باید وعائی داشته باشد.
پاسخ: وعاء همیشه به اعتبار وجود است؛ برای خود «وجود» وعائی نیست.
اعراض نیاز به محل دارد؛ لذا در فلسفه این بحث مطرح بوده که اعراض، آیا واقعی است یا حقیقی؟ مثلاً فعل یا کمیت آیا وجود دارند یا واقعیت؟ خوب است که با این نگاه، پارهای امور را در فلسفه بازنگری کنیم؛ که اینها آیا وجود دارد؟ یا واقعیت دارد؟ زید در خارج وجود دارد، آیا عدالت زید هم وجود دارد و امر حقیقی است؟ یا امر واقعی است؟ نسبتی که بین من و این میز است، آیا وجود دارد؟ یا واقعیت دارد؟
به لحاظ منطقی غلط است بگوییم: «الوجود موجود»، این عبارت به لحاظ فلسفی درست است؛ به معنای عرفیِ این جمله کاری ندارم، مراد فلاسفه این است که وجود، امر تحققداری است، امر واقعیتداری است. به لحاظ منطقی این قضیهی «الوجود وجود» کاذب است؛ مثل این است که بگوییم: «العلم عالمٌ». زید عالمٌ، یعنی زید شیءٌ له العلم. اما «العلم عالم» یعنی «العلم شیءٌ له العلم»؟ نه. «وجود» هم همینطور است؛ اینطور نیست که: «الوجود شیءٌ له الوجود».
قسم دوم: امر حقیقی
امر حقیقی، امری است که وجود دارد؛ هر چیزی که «شیءٌ له الوجود» باشد، امر حقیقی است، مثل انسان، مثل زید. تصور و تصدیق و صور خیالی هم از امور حقیقی است؛ چون «شیء له الوجود» هستند. اما مثلاً سیمرغ امر حقیقی نیست؛ چون «شیءٌ له الوجود» نیست.
اشکال: چرا سیمرغ هم به وجود ذهنیاش «شیءٌ له الوجود» نباشد؟
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: مفهوم سیمرغ ذهنی است و امر حقیقی است چون شیءٌ له الوجود است، اما مصداقش وهمی است.
وقتی میگوییم: «الانسان یموت» این «انسان» در عالم وجود موجود است. اما وقتی میگوییم: «الانسان نوعٌ»، این ماهیت در عالم واقعی است؛ یعنی این گزاره، نه ناظر به عالم ذهن است و نه ناظر به عالم عین است.
موهومبودن وجود شریکالباری، امر واقعی است؛ یعنی خود موهومات هم در عالم واقع هستند؛ یعنی موهومیتش امر ذهنی نیست، امر واقعی است.
کثیراً مّا در «اصول» میگویند: «فلان شیء از امور واقعی است» درحالیکه یک معنای دومی مرادشان است؛ جامع بین واقعی و حقیقی؛ یعنی میخواهند بگویند: امر موهوم یا اعتباری نیست.
قسم سوم: امر اعتباری
امر اعتباری، امری است که واقعیت ندارد، وجود هم ندارد (شیءٌ له الوجود باشد)، فقط اعتبار شده؛ دقیقاً مثل ملکیتی که بین من و این عبا هست؛ بین من و این عبار که هر دو وجود داریم، علقهای وجود دارد که از آن به «ملکیت» تعبیرمیکند. این علقه، بین شما و عبای من نیست. این علق که اسمش «ملکیت» است، از امور اعتباری است. علقهی «زوجیت» هم همینطور است؛ اینطور نیست که در عالم «وجود» اتفاقی افتادهباشد و چیزی به وجود آمدهباشد.
امر اعتباری، متقوّم به اذهان اعتبارکنندگان است، نه این که وعائش هم «ذهن» باشد. «امر واقعی» در خارج هست، ذهن درکش میکن، ولی «امر اعتباری» را ذهن میسازد، نه این که فقط درکش کند.
قسم چهارم: امر موهوم
امر موهوم، هر امری است که واقعیت ندارد، وجود و حقیقت هم ندارد، اعتباری هم نیست؛ مثل وجود شریکالباری، امکان اجتماع نقیضین، عدم تلازم بین علت و معلول، امر عدم جن، عدم شیطان. عدم امر حقیقی، امر موهوم است؛ چهار ضلع داشتن مثلث، امر وهمی است. این وهم، مقابل ظنّ نیست؛ یعنی غیرواقعی.
مفهوم امور اعتباری، اعتباری نیست؛ مفهوم «ملکیت» از امور حقیقی است. حتی مفهوم «عدم» و مفهوم «عدم باریتعالی» هم از امور حقیقی است.
آیا این چهار قسم حصر عقلی دارد؟
پاسخ: خیر؛ به استقراء است.
هذا تمام الکلام فی الامر الثالث، إنشاءالله فردا وارد میشویم در امر رابع.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن و قبح / مقدمه / امر رابع و خامس)
خلاصه مباحث گذشته:
از مقدمات حسن و قبح، سه امر را گفتیم، امر رابع بحث امروز ماست.
الامر الرابع: فی تحریر محل النزاع
در این امر میخواهیم بررسی کنیم: این نزاعی که در مسألهی «حسن و قبح» بین علماست، در کجاست؟
این که: «فیالجمله حسن و قبح اعتباری داریم.»، محل اختلاف نیست؛ در بسیاری امور، یک عمل در یک عرفی حسن است و در عرف دیگری قبیح است. اختلافی که بین علمای ماست، این است که: «علاوه بر حسن و قبح اعتباری، آیا حسن و قبح عقلی هم داریم یا نداریم؟»؛ کسانی که قائلند حسن و قبح واقعی داریم، اسم این حسن و قبح واقعی را حسن و قبح عقلی گذاشتهاند. کسانی که قائلند دائماً اعتباری است، اسمش را حسن و قبح عقلائی گذاشتهاند. به عبارت دیگر حسن و قبح عدل و ظلم، آیا امر واقعی است یا اعتباری؟ کسانی که قائلند حسن و قبح عدل و ظلم واقعی است، میگویند که حسن و قبح عدل و ظلم، عقلی است؛ یعنی خودش واقعیتی دارد که عقل ما این واقعیت را درک میکند. کسانی که قائلند حسن و قبح عدل و ظلم اعتباری است، میگویند: حسن و قبحش عقلائی است؛ یعنی بر اساس توافق و تبانی بین عقلاست، وگرنه نه عدل حُسنی دارد و نه ظلم قبحی ارد. پس تمام نزاع در این است که: آیا حسن و قبح واقعی داریم یا نداریم؟ به عبارت دیگر: حسن و قبح عدل و ظلم، اعتباری است یا واقعی؟ اگر گفتیم: «واقعی است»، یعنی عقلی است. و اگر گفتیم: «اعتباری است»، یعنی عقلائی است.
پس در حسن و قبح «عرفی» اختلافی نیست، اختلاف در این است که: برگشت حسن و قبح عرفی به چیست؟ آیا برگشتش به دو امر واقعی است که میشود عقلی؟ یا برگشتش به دو امر اعتباری است که میشود عقلائی؟ حسن و قبح عدل و ظلم، آیا واقعی است یا اعتباری؟ اگر گفتیم: «واقعی است»، پس حسن و قبح عقلی را قبول داریم. اگرگفتیم: «اعتباری است»، پس حسن و قبح عرفی را برمیگردانیم به حسن و قبح عقلائی.
الامر الخامس: فی ثمرة البحث
برای این بحث، ثمراتی گفته شده:
ثمرهی اول: مطلق و نسبی بودن حسن و قبح
گفته شده ثمرهی این بحث این است که اگر قائل به حسن و قبح عقلی شدیم، حسن و قبح، مطلق است نه نسبی. ولی اگر قائل به حسن و قبح عقلائی بشویم، حسن و قبح، نسبی است، یعنی ارزشها و اخلاق امور نسبی است؛ تابع شرایط و مکان است؛ عملی ممکن است در مکانی حسن باشد و همان عمل در مکان دیگری قبیح باشد، ممکن است سرقت در یک زمانی قبیح باشد اما در زمان دیگری قبیح نباشد.
مناقشه: حسن و قبح عقلائی هم مطلق است
ما این فرق اول (بین حسن و قبح عقلی و عقلائی) را قبول نکردیم؛ حسن و قبح شرعی را اگر کناربگذاریم چون محل بحث ما نیست، سه حسن و قبح داریم: عرفی، عقلی، و عقلائی. حسن و قبح عرفی، نسبی است؛ در یک عرفی، ازدواج با مادر خود قبیح است، اما در عرف دیگری ممکن است ازدواج با محارم اصلاً قبیح نباشد. اما حسن و قبح عقلائی و عقلی، هیچکدام نسبی نیستند؛ حسن و قبح عقلی و عقلائی اگر تغییرمیکند، دائماً به خاطر تبدّل موضوع است. و تغییرِ با تبدّل موضوع، نشانهی نسبیت نیست.
به عنوان مثال اگر سرقت قبیح است، به این خاطر است که منجر به اختلال نظام میشود؛ اگر در جامعهای سرقت باعث اختلال نظام نشود(1) ، در این جامعه سرقت قبیح نیست.
اگر در آینده وسیلهای درست کنند که وقتی کسی دروغ بگوید متوجه بشویم، در این جامعه دروغگفتن باعث اختلال نظام نمیشود، در چنین جامعهای دروغگفتن قبح عقلائی ندارد.
پس چه حسن و قبح عقلی و چه حسن و قبح عقلائی، مطلق است. فقط حسن و قبح عرفی است که نسبی است.
ثمرهی دوم: اتّصاف افعال الهی به حسن و قبح
اگر قائل به حسن و قبح عقلی بشویم، فعل خداوند متّصف به حسن و قبح میشود. اما اگر قائل به حسن و قبح قلی نشویم، فعل خداوند متّصف به حسن و قبح نمیشود؛ چون موضوع حسن و قبح عقلائی، فعل انسان است. در این صورت فقط افعال انسانهاست که متصف به حسن و قبح میشود و نمیتوانیم بگوییم: «تعذیب اطفال قبیح است» یا «به جهنم بردن عابد قبیح است» یا «عاصی را عقوبت کردن قبیح نیست».
مختار: پذیرش این ثمره با دو تعلیقه
ما این ثمره را فیالجمله قبول کردیم، و ثمرهی خیلی خوب و خیلی مهمی است. لکن دو تعلیقه هم داریم:
تعلیقهی اول: این ثمره مبتنی است بر این که خداوند فاعل بالاراده باشد
تعلیقهی اول این است که ما خداوند را فاعل بالاراده بدانیم کما این که فقها و متکلمین ما خداوند را فاعل بالاراده میدانند. اما اگر مثل حکما گفتیم: «خداوند فاعل بالاراده نیست»، افعال خداوند هم متصف به حسن و قبح نمیشود. این نکته مهم نیست؛ چون فقهای ما خداوند را فاعل بالاراده میدانند، ولو در نزد حکما خداوند فاعل بالاراده نیست.
1) (1) - مثلاً جامعه طوری شده که امکان سرقت آنقدر کم شده که اگر احیاناً کسی هم متمکّن از سرقت بشود، اختلال نظام لازم نمیآید.
تعلیقهی دوم: افعال خداوند متّصف به حسن و قبح عرفی میشود
تعلیقهی دوم این است که فعل خداوند متصف به حسن و قبح عقلائی نمیشود، اما متصف به حسن و قبح عرفی میشود؛ مثلاً اگر از عرف سؤال کنیم: «تعذیب اطفال آیا قبیح نیست؟»، فکرنمیکنم کسی پیدابشود که نگوید: «این فعل خداوندی، خیلی قبیح است.»، حتی آن کسی که به خدا معتقد نیست اگر این سؤال را از او بپرسیم که: «اگر خدایی باشد و چنین کاری کند، آیا کارش قبیح است؟»، او هم میگوید: قبیح است.
اشکال: این که همه میگویند، به این خاطر است که عقلی است، نه عرفی.
پاسخ: این ثمره فرضی است؛ اگر فرضاً حسن و قبح عقلی را منکر بشویم، این ثمره پیش میآید.
اشکال: اگر خداوند کاری کند که نظام به هم بریزد، آیا عقلا حکم به قبحش نمیکنند؟
پاسخ: در قیامت، نظامی نیست.
اشکال: اگر خداوند در همین دنیا کاری کند که نظام عالم به هم بریزد، عقلا حکم به قبحش میکنند.
پاسخ: این حسن و قبح عرفی است؛ نکتهاش عرفی است نه عقلائی؛ عرف عام است. افعال خداوند متصف به حسن و قبح عقلائی نمیشود؛ چون عضوی از نظام انسانها نیست.
موضوع: قطع (جهت تاسعه / امرششم ازمقدمه / ومقام اول: دلیل اول بر حسن وقبح عقلی)
خلاصه مباحث گذشته:
در مقدمهی بحث حسن و قبح عقلی، پنج امر را گفتیم، به امر ششم رسیدیم:
الامر السادس: الاقوال فی المسألهی
ابتداءً دو قول داریم: قول اول، انکار حسن و قبح عقلی، یا به تعبیر دیگر انکار واقعیت حسن و قبح است، و قول دوم قبول حسن و قبح عقلی است. و قائلین به حسن و قبح عقلی، سه مسلک دارند. پس در مسألهی حسن و قبح عقلی، مجموعاً چهار قول داریم. این چهار قول را بالتفصیل ذکرمیکنیم.
قول اول: انکار حسن و قبح عقلی
قول اول قول کسانی است که حسن و قبح عقلی را منکرند؛ حسن و قبح عقلی نداریم، و آنچه داریم، اعتباری است؛ یا شرعی است یا عرفی است یا عقلائی است.
حکمای ما کافّةً قائل به اعتباریت حسن و قبح هستند، الا یک نفر؛ به مرحوم ملاهادی سبزواری نسبت دادهاند که قائل به حسن و قبح عقلی بودهاست. و در بین علما و فقهای ما هم مرحوم اصفهانی از حکما تبعیت کرده و منکر حسن و قبح عقلی شدهاست.
منشأ انتساب این قول به حکما
بعضی تشکیک کردهاند که: «آیا واقعاً حکما حسن و قبح عقلی را منکر بودهاند یا نه؟»؛ چون حکما گاهی بهمناسبت اشارهای کردهاند به این که: حسن و قبح «مما تطابقت علیه آراء العقلاء» است، ولی بحث روشنی نداشتهاند.
وجه اول: داخل در تقسیم موجودات نیست
دلیل بر این که حکما منکر حسن و قبح عقلی بودهاند، این است که حکما واقعیت را مساوق با «وجود» میدانسستهاند و تنها امر واقعی را «موجود» میدانستهاند و بقیه را امر موهوم میدانستهاند. همین حکما وقتی که خواستهاند موجودات دایرهی هستی را تقسیم کنند، یک تقسیمی انجام دادهاند که هیچ موجودی از آن تقسیم خارج نشود؛ گفتهاند: موجود، یا واجب است یا ممکن، ممکن یا جوهر است یا عرض، جوهر پنج قسم است عرض نُه مقوله است، مجموع موجودات هستی، از این انقسامات بیرون نیست. حسن و قبح، اگر امر واقعی باشد، باید از این تقسیم خارج نباشد. تنها قسمی که ممکن است ما بتوانیم حسن و قبح را در آن قراربدهیم، کیف است. کیف را هم به چهار قسم تقسیم کردهاند؛ گفتهاند: کیف، یا استعدادی است، یا محسوس است، یا نفسانی است، یا مربوط به کمیات است. و واضح است که حسن و قبح، هیچیک از این چهار قسم نیست.
سؤال: تقسیمبندی حکما استقرائی نبوده؟
پاسخ: استقرائی بوده، ولی وقتی در این اقسام نیاوردهاند، پس چنین واقعیتی را قبول نداشتهاند. در حکمت، هر امری که موجود نباشد، موهوم است. پس آنچه که فلاسفه در بحث «مقولات» گفتهاند، نشان میدهد که قائل به حسن و قبح عقلی نبودهاند.
وجه دوم: برای تأدیب است
مضافاً بر این که در بعضی مباحث این را هم گفتهاند که: اینها آرائی است که برای تأدیب افراد قراردادهشدهاست؛ یعنی مفاهیمی ساختگی است برای تأدیب.
نتیجه: حکما قائل به قول اول هستند
پس حکما تماماً قائل بودهاند به عدم حسن و قبح عقلی، مگر آن چیزی که به مرحوم ملاهادی سبزواری نسبت دادهشدهاست، من تتبّع نکردهام، ولی بعید میدانم (که این نسبت هم درست باشد).
قول دوم: پذیرش حسن و قبح
قول دوم، قول کسانی است که قائل به حسن و قبح عقلی شدهاند؛ صرفاً اینطور نیست که هر حسن و قبح اعتباری باشد. قائلین به قول دوم سه مسلک دارند:
مسلک اول: اشاعره (در طول امرونهی شارع)
مسلک اول مسلک اشاعره است؛ اشاعره معتقد بودهاند به حسن و قبح عقلی. لکن قائل بودهاند که حسن و قبح عقلی، در طول امر و نهی شارع شکل میگیرد.
قبلاً گفتیم: «واقعی» دو قسم است: واقعی واقعی، و واقعی اعتباری (که در طول «اعتبار» واقعیت دارد، مثل مالیت یک قطعه اسکناس.). حسن و قبح، در نزد اشاعره، واقعی اعتباری است؛ یعنی در طول امر و نهی شارع است، مثل مالیت اسکناس است؛ صدق، فینفسه حسن نیست، ولی در طول امر الهی، واقعاً حسن است. پس واقعی اعتباری است، ولی اعتبارش از ناحیهی شارع است. هر فعلی، فینفسه نه حسن است و نه قبیح، اگر شاعر از فعلی نهی کند، آن فعل واقعاً قبیح است. و اگر شارع به فعلی امرکند، آن فعل واقعاً حسن است. پس اشاعره واقعیبودن حسن و قبح را قبول داشتهاند، لکن در طول امر و نهی شارع.
«وجوب»، حسن و قبح طبق این نظریه شبیه «وجوب» است؛ وجوب، امر واقعی و از مفاهیم انتزاعی است. صلات وقتی این وصف وجوب را دارد که شارع امرکند؛ اگر شارع امرکند، واقعاً واجب است. اما اگر امرنکند، واقعاً واجب نیست.
تفسیر دیگری از نظریهی اشاعره
نظریهی اشاعره تفسیر دیگری دارد که مرحوم آقای صدر این تفسیر دوم را قبول کردهاست؛ طبق این تفسیر، اشاعره با حکما همنظر هستند، با این تفاوت که حکما میگویند: از امور اعتباری است به اعتبار عقلا، و اشاعره میگویند: از امور اعتباری است به اعتبار شارع. پس در این که اعتباری است و واقعی نیست با هم اتفاق دارند، اختلاف در معتبِرش است؛ حکما میگویند: معتبرش عقلاست، و اشاعره میگویند: معتبرش شارع است.
مناقشه در این تفسیر
در بحث «کلام» گفتهایم: اصلاً احتمال این را نمیدهیم که اشاعره چنین حرفی زدهباشند. میتوانید مراجعه کنید به کتاب «شرح المقاصد» ج4 ص283. این کتاب، مال تفتازانی است که از بزرگان اشاعره است، و کتابش از بهترین کتابهای کلامی اهل سنت است.
این نظریه، چه نظریهی اشاعره باشد و چه نباشد، به عنوان یک «احتمال» مطرح است.
مسلک دوم: اخباریها (ادراک حسن و قبح توسط عقل قابل اعتماد نیست)
مسلک دوم مسلک علمای اخباری است؛ اخباریها حسن و قبح را قبول داشتهاند ومعتقد بودهاند که در طول امر و نهی شارع هم نیست؛ افعال فینفسه میتواند حسن باشد و میتواند قبیح باشد. خیانت در امانت، چه شارع امرکند و چه نکند، قبیح است. در این نکته با اشاعره اختلاف داشتهاند. ولی در مقام اثبات میگفتند: ما در ادراکات خودمان به حسن و قبح افعال نمیتوانیم اعتمادکنیم؛ چون حسن و قبح، از امور بسیار پیچیده است. برای تشخیص حسن و قبح، باید به شارع مراجعه کنیم. امر و نهی شارع، «حسن و قبح»ساز نیست، لکن کاشف از حسن و قبح افعال است؛ برای تشخیص مصداق حسن و قبیح، به شارع مراجعه میکنیم. مثلاً قبح شرب خمر را نمیتوانیم بفهمیم، از نهی شارع میفهمیم که قبیح است.
سؤال: تعبیر عقلی برایش دقیق است؟
پاسخ: مراد ما از عقلی، واقعی است، عقل فقط مدرک است.
مسلک سوم: معتزله و عدلیه و فقها (اعتماد به مدرکات عقل)
مسلک سوم مسلکی است که معتزله، عدلیه، و فقهای ما این مسلک را اختیار کردهاند؛ که حسن و قبح عقلی است و در طول امر و نهی شارع نیست، و به درک خودمان میتوانیم اعتمادکنیم، مثل همهی امور عقلی. البته امکان دارد خطاکنیم و مثلاً بگوییم: «شرب خمر قبیح نیست» بعد بفهمیم که اشتباه کردهایم و شارع ما را راهنمایی کرده که: «شرب خمر، قبیح است.».
نتیجه: در مجموع چهار قول داریم
پس مجموع اقوال شد چهار قول، یک قول، منکر حسن و قبح عقلی است، و سه قول قائل به حسن و قبح عقلی است.
اینها اموری بود که میخواستم در مقدمه توضیح بدهم، تا واردبشویم در بحث حسن و قبح.
گفتیم که تمام مباحث «حسن و قبح» را در چندین مقام طرح میکنیم:
المقام الأول: ادلهی القول بالحسن و القبح العقلی
در این مقام، متعرض میشویم به ادلهی قائلین به حسن و قبح عقلی. به ادلهای متعرض شدهاند و میشود ادلهای اصطیاداً برای این قول جمع کرد، ما به اهمّ ادله و اهمّ اشکالات هر کدام میپردازیم.
دلیل اول: اثبات نبوت خاصه
دلیل اولی که آوردهاند، این است که اگر حسن و قبح عقلی را منکر بشویم، نبوت هیچ نبیای منطقیاً قابل اثبات نیست؛ به این بیان که تمام متکلمین، در اثبات نبی خودشان از همین حسن و قبح عقلی استفاده کردهاند. اگر حسن و قبح عقلی را انکارکنیم، پس هیچ «حسن و قبح عقلی»ی قابل اثبات نیست.
هر نبیای اگر در دعوی خودش صادق است فثبت المطلوب. اگر کاذب است، قدرت اعجازش را خداوند به او داده. اعطای قدرت به کاذب برای تضلیل دیگران، عقلاً قبیح است. و صدور قبیح از خداوند محال است، پس کاذببودن یک نبی، محال است. همهی نبوتها را از همین طریق اثبات میکنند. اگر حسن و قبح را قبول نکنیم، نمیتوانیم هیچ نبوتی را اثبات کنیم.
اشکال: کذب اگرچه متصف به حسن و قبح عقلی نمیشود، ولی متصف به حسن و قبح عرفی میشود.
پاسخ: حسن و قبح عرفی فایدهای ندارد؛ چون دلیل نداریم بر این که قبح عرفی از خدا صادرنمیشود.
مناقشهی اول: از طریق حساب احتمالات
مرحوم آقای صدر جوابهایی به این دلیل داده، از جوابهایی که ایشان داده، من متعرض یک جواب میشوم.
ما میتوانیم نبوت نبی اسلام را بر اساس حساب «احتمالات» اثبات کنیم، و نبوت سایر انبیا را از طریق قرآن اثبات میکنیم. در ابتدای کتاب «الفتاوی الواضحه» نبوت را از طریق حساب «احتمالات» اثبات کردهاست.
اشکال بر این مناقشه: اثبات شما منطقی نیست
ما اگر بر فرمایش ایشان تسلّم کنیم که میشود نبوت نبی اسلام را با حساب «احتمالات» اثبات کرد، باز هم استدلال ایشان به درد ما نمیخورد؛ چون بحث ما در اثبات منطقی است. درحالیکه اثبات نبوت از طریق حساب «احتمالات»، اثبات علمی است.
اثبات منطقی، دو اصطلاح دارد: اثبات مبتنی بر قیاس، و اثبات مبتنی بر برهان. برهان، صنفی از قیاس است، نه این که قسیم قیاس باشد. در مانحنفیه وقتی میگوییم: «اثبات منطقی»، منظورمان اثبات مبتنی بر برهان است.
اما اثبات علمی، اثبات مبتنی بر استقراست؛ که اثبات خود استقرا مبتنی بر حساب «احتمالات» است. به این اثبات، «علمی» میگویند؛ چون در تمام علوم مثل فیزیک و شیمی، از این اثبات استفاده میشود.
اگر استدلال ایشان را بپذیریم و نبوت نبی اسلام را بر اساس حساب «احتمالات» اثبات کردیم، این اثبات، اثبات علمی است. درحالیکه آنچه مهم است، اثبات منطقی است؛ یعنی اثبات مبتنی بر برهان. و این مناقشهی شما، اثبات منطقی نیست. چون اثبات اگر مبتنی بر منطق نباشد، معنایش این است که عدم نبوت نبی اکرم ممکن است. اما اگر بر اساس اثبات منطقی باشد، محال است که نبی اکرم نبی نباشد. در اثبات منطقی ضرورت نبوت نبی اکرام اثبات میشود، ولی در اثبات علمی فقط یک اعتقاد و باور به وجود میآید.
اشکال بعدی، اشکال خودمان است که إنشاءالله فردا متعرضش میشوم.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن و قبح عقلی / مقام اول: ادلهی قول به حسن و قبح عقلی)
خلاصه مباحث گذشته:
در ادلهی قول به حسن و قبح عقلی، دلیل اول را دیروز گفتیم؛ که اگر منکر حسن و قبح عقلی بشویم، نبوت هیچ نبیای قابل اثبات نیست. مرحوم آقای صدر فرمودند که نبوت نبی اسلام بر اساس حساب «احتمالات» ممکن است. جواب این بود که این استدلال شما بر اساس حساب «احتمالات» منطقی و برهانی نیست، علمی و استقرائی است. استدلال ایشان بر اساس حساب «احتمالات» را در یک جایی إنشاءالله توضیح خواهمداد.
مناقشهی دوم: بدون اثبات منطقی هم اعتقاد به نبوت ممکن است
این دلیل، اشکالات مختلفی دارد، به یک اشکال اکتفامیکنم؛ اگر این ملازمه را قبول کنیم که با انکار حسن و قبح عقلی نمیتوان نبوت هیچ نبیای را اثبات منطقی کرد، مشکلی برای اعتقاد به نبوت خاصه پیش نمیآید؛ چون اگر اثبات منطقی نبوت ممکن نشد، از عدم امکان اثبات نمیتوان عدم امکان ثبوت را نتیجه گرفت. پس اگر اثبات منطقی ممکن نباشد، اعتقاد به نبوت باز هم ممکن است. مگر صدها میلیون مسلمان و مسیحی که معتقد به نبوت نبیشان هستند، از طریق برهان منطقی به یقین رسیدهاند؟!
بنابراین این برهانی که برای اثبات نبوت خاصه گذشت، هیچ قداستی هم ندارد؛ ما اگر نتوانیم اثبات منطقی کنیم، هیچ محذوری پیدانمیشود؛ نه به اصل «ثبوت» لطمهای میزند، و نه به «اعتقاد» مردم؛ میتوانند با دلیل علمی اعتقاد پیداکنند. لذا نباید به عنوان یک «محذور» بگوییم: اثبات منطقی ممکن نیست.
فلاسفه معتقدند علوم حقیقی فقط ریاضیات و طبیعیات و الهیات است؛ چون فقط در این سه علم است که برهان اقامه میشود. اگر ریاضیات را کناربگذاریم، طبیعیات تقریباً تمامش ابطال شده امروز. در الهیات اولاً کثرت اختلاف را ببینید. کمتر مسألهی فلسفی هست که در آن اختلاف نباشد. در زمان ما، اکثر ادلهی فیلسوفان مورد نقد واقع شده. من در ذهنم نیست مسألهی فلسفیای که در آن اختلاف نباشد؛ آنچه به عنوان مسألهی فلسفی باشد، نه آنچه که به عنوان اصل موضوعی از آن استفاده میکنند. مرحوم آقای صدر که رفت سراغ حساب «احتمالات» به همین دلیل بود که این ادله را ناتمام میدید.
اشکال: اگر مخاطبین انبیا استدلال منطقی نمیکردهاند، پس چرا به انبیا ایمان میآوردهاند؟!
پاسخ: اثر تکوینی معجزه است؛ شما هم اگر کرامت داشته باشی، به شما هم ایمان میآورند؛ کما این که در هندوستان سایبابا (که اخیراً فوت کرده) کارهای خارقالعاده میکرد و میلیونها پیرو هم داشت.
گفتیم: برهان نداریم، ولی منظورمان این نیست که دلیلی نمیخواهد؛ ممکن است به قول آقای صدر استدلال علمی داشته باشد، ممکن است واضح باشد.
فلسفهی حکمت متعالیه، تقریباً چیزی از فلسفهی مشّاء باقی نگذاشت؛ کما این که فیلسوفان چیزی از کلام متکلمین باقی نگذاشتهاند. بین فلسفهی مشّاء و کلام و حکمت متعالیه، هیچ ربطی نمیبینید. ملاصدرا راجع به شیخ گفته: «مشکل شیخ این بوده که از «وجود» تصور درستی نداشته.»؛ موضوع فلسفه همین «وجود» است!
دلیل دوم: وجوب اطاعت خداوند
اگر کسی حسن و قبح عقلی را قبول نکند، چرا باید خداوند متعال را اطاعت کند؟ چون اگر قائل شدیم به حسن و قبح عقلائی و عرفی، واضح است که اطاعت خداوند، وجوب عقلائی و عرفی ندارد.
مناقشه: لزوم اطاعت، ناشی از احتمال عقوبت است
در این دلیل، یک مغالطهای صورت گرفته؛ گفتهاند: اگر حسن و قبح عقلی را منکر بشویم، اطاعت خدا واجب نیست؛ یعنی مهم نیست؛ یعنی میتوانیم اطاعت نکنیم.». درحالیکه «واجب نیست»، به این معنی است که «وجوب عقلی ندارد»، نه این که به این معنی است که ما مختاریم اطاعت کنیم و نکنیم.
«لزوم اطاعت»، ناشی میشود از «احتمال عقوبت». لذا اگر پیامبر بفرماید: «خداوند خیلی دوست دارد شما نمازبخوانید، اما در قیامت همهی شما به بهشت میروید و عقوبتی در کار نیست.»، خیلیها بینماز میشوند. اگر خداوند میگفت: «اگر کسی نمازنخواند، دوستش ندارم، ولی عقوبتی هم در کار نیست.»، خیلیها اطاعات را ترک میکردند. پس اصلاً ذرهای معنی ندارد که حسن و قبح فعل، انگیزه برای انجام یا ترک فعل بشود. بلکه تنها انگیزهی ما، اطمینان به عدم عقوبت است. دفع ضرر محتمل، عقلی نیست، فطری است.
سؤال: بدون حسن و قبح، مولویت مولا باقی است؟
پاسخ: بله؛ امثال آقای صدر میگویند: مولویت، امر واقعی است؛ یعنی هیچ ارتباطی با حسن و قبح ندارد.
سؤال: اطاعت خداوند بدون حسن و قبح چگونه اثبات میشود؟
پاسخ: به خاطر احتمال؛ احتمال میدهد این نبی راست بگوید.
اشکال: اگر حسن و قبح را قائل نشویم، ممکن است همهی انبیا را به جهنم ببرد.
پاسخ: اگر مرادتان این است که عقلاً قبیح نیست پس این کار امکان عقلی دارد، بله؛ چنین امکانی هست. اما احتمال نفسانی نمیدهیم.
دلیل سوم: لغویت شرائع
گفتهاند: اگر حسن و قبح عقلی را انکارکنید، پس همهی شرائع لغو است؛ چون افعال فینفسه نه حسنی دارند و نه قبحی؛ روزهگرفتن با شرب خمر هیچ فرقی ندارند. همهی افعال در حسن و قبح یکسانند؛ چون ما اصلاً فعل قبیحی در عالم نداریم، ما اصلاً فعل حسنی در عال نداریم، پس شرائع به چی امرکنند و از چی نهی کنند؟!
مناقشه: مصلحت، در «ایجاب» است نه در «واجب»
این دلیل هم ناتمام است؛ چون عدلیه قائل نیستند که حسن و قبح تابع مصلحت و مفسدهای است که در متعلَّق امر و نهی قراردارد، متأخرین قائل شدهاند که امر و نهی، تابع مصلحت و مفسدهی تشریع است؛ خداوند آن جایی حکم به وجوب میکند که در «ایجاب» مصلحت باشد نه در «واجب». بر اساس مصلحت است که خداوند نمازخواندن را واجب کردهاست، ولی بر اساس مصلحتی که در واجبکردن نماز است، نه بر اساس مصلحتی که در نماز است.
سؤال: چرا احکام الهی باید بر اساس مصلحت باشد؟
پاسخ: مقتضای حکمت الهی است.
این شیوه هم عقلایی است؛ مثلاً یک بچهای خیلی لجباز است و هر چه بگوییم، بر خلافش عمل میکند. اگر به او بگوییم: «روزی ده سیگار بکش»، لب به سیگار نمیزند، اینجا مصلحت، در ایجاب سیگارکشیدن است، اگرچه سیگارکشیدن مفسده دارد.
دلیل چهارم: اتفاق بین مجتمعهای مختلف
دلیل چهارمی که آوردهاند، این است که مجتمعات عقلا متفرّق است؛ خصوصاً در قدیم که فاصلهی زیادی بین مجتمعها داشتهاند. چطور ممکن است حسن و قبح صرفاً عقلائی باشد و واقعیتی نداشته باشد ولی همهی جوامع در حسن و قبح برخی افعال مثل حسن صدق اتفاق کردهباشند؟! از این اتفاق فهمیده میشود که یک امر واقعی است که همه ادراکش کردهاند.
مناقشه: حفظ نظام
کسانی که حسن و قبح را عقلائی میدانند، حسن و قبح بر اساس «حفظ نظام» عقلائی میدانند. و این جهت حفظ و اخلال، در نظامهای مختلف، یکسان است؛ در همهی جوامع، خیانت در امانت باعث اختلال نظام میشود.
تتمهی کلام، إنشاءالله فردا.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح عقلی/ ادامهی ادلهی قائلین وادلهی منکرین وجمعبندی)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «حسن و قبح عقلی» در مقام اول ادلهی قائلین به حسن و قبح عقلی را بررسی میکردیم، چهار دلیل را بحث کردیم.
دلیل پنجم: وفای خداوند به وعدههایش
بعضی گفتهاند: اگر حسن و قبح عقلی را منکر بشویم، دلیلی نداریم که خداوند به وعدههایی که در قرآن داده وفاخواهدکرد؛ چون دلیل ما بر وفای خداوند به وعدههایش این است که: خلف وعده قبیح است عقلاً، صدور قبیح از خداوند محال است، پس خداوند خلف وعده نمیکند. درنتیجه اگر حسن و قبح عقلی را منکر بشویم، ثابت نمیشود که خداوند به وعدههایش عمل میکند.
مناقشهی اول: از طریق «حسن و قبح» نمیتوان «وفای به عهد» را اثبات کرد
بر دلیل پنجم دو اشکال شده:
اشکال اول این است که ما حتی اگر حسن و قبح عقلی را هم قبول کنیم، از طریق حسن و قبح عقلی نمیتوانیم اثبات کنیم که خداوند به وعدههای خودش وفاخواهدکرد؛ چون هر «خلف وعده»ای قبیح نیست؛ مواردی داریم که خلف وعده نه تنها قبیح نیست، بلکه حسن است؛ مثلاً بچهای مریض شده و داروهایش را نمیخورد؛ میگوید: «من داروهایم را نمیخورم مگر این که برایم موتور بخرید»، ما هم قبول میکنیم درحالیکه اصلاً پول خریدن موتور را نداریم، یا خریدن موتور برای این بچه خطرناک است. در این مثال، وعده را باید میدادیم؛ وگرنه، داروهایش را نمیخورد و ممکن بود بمیرد. در این مثال، خلف وعده، نه تنها قبیح نیست، بلکه حسن است.
فرض کنیم هیچ راهی برای تأدیب انسانها نیست الا این که دو تا وعده به آنها داده بشود؛ وعدهی بهشت، و وعدهی جهنم. بنابراین در اینجا خلف وعده امر قبیحی نیست. همین که امکان داشته باشد تنها راه تأدیب انسانها همین باشد که خداوند وعده بدهد، کافی است برای این که خداوند از همین طریق «وعدهدادن» انسانها را تأدیب کند درحالیکه هیچ بهشت و جهنمی هم در کار نباشد.
اشکال: خداوند قدرت دارد و به ضرر ما هم نیست
إن قلت: این که «عملنکردن به وعده، قبیح نیست.»، در جایی است که شخص وعدهدهنده قدرت بر وفای به عهدش نداشتهباشد، یا اگر قدرت دارد بر ضرر ماست. ولی خداوند قدرتش نامحدود است، و بهشت هم به ضرر ما نیست. پس با وجود اجتماع این دو شرط، عملنکردن خداوند به وعدههایش قبیح است.
پاسخ: خداوند قدرت ندارد چون محال است
فرض قدرتداشتن را در جواب دوم خواهم گفت إنشاءالله. لازم نیست راه دور برویم؛ میتوانیم بگوییم: خداوند قدرت ندارد؛ کما این که حکما معتقد بودهاند قیامت به این شکلی که فقها و متکلمین قائل بودهاند و ظاهر آیات و نصوص هم همین است، عقلاً محال است و درنتیجه خداوند بر آن قدرت ندارد. و در این محالبودن، هر دو طائفهی مشّاء و حکمت متعالیه اتفاق داشتهاند. متکلمین منکر نفس بودهاند، فلاسفه معتقد بودند اگر کسی نفس را انکارکرد، قیامت اعادهی معدوم است که محال است. فقها هم به خاطر عمل به ظواهر آیات و روایات، معتقد به اعادهی همین جسم مادی هستند، و حکمت متعالیه هم معاد جسمانی را محال میداند.
اشکال: در جمع بین «ظواهر آیات و روایات» با «نظریهی حکما» اینطور بگوییم که خداوند به معادی وعده داده که با جسم مثالی است، و بر عمل به چنین وعدهای هم قدرت دارد و به ضرر ما هم نیست. پس باید به چنین وعدههایی عمل کند و بهشتِ با جسم مثالی را برای ما محقق کند.
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: این که ظواهر را حمل بر چنین وعدهای کنیم، یک احتمال است، احتمال دیگر هم این است که مقصود از وعدهای که داده، همان ظواهر و بهشت جسمانی است، و بر عمل به چنین وعدهای هم قدرت ندارد، درنتیجه عملنکردن به این وعده قبیح نیست. همین امکان، کافی است برای این که عملکردن خداوند به وعدههایی که در قرآن داده ضروری نباشد.
مناقشهی دوم: وفای به وعده از طریق «حکمت» هم ممکن است
مناقشهی دوم این است که ما اصلاً احتیاجی نداریم از طریق حسن و قبح استفاده کنیم که به وعدههایش عمل میکند، از طریق «حکمت» هم میتوانیم اثبات کنیم؛ میگوییم: اگر اولاً بر وفای به وعدههایش قدرت داشته باشد، و به نفع عباد باشد، اگر خلف وعده کند، خلفش مخالف حکمت الهی است. پس بدون این که پای حسن و قبح را وسط بکشیم، میتوانیم وفای خداوند به تمامی وعدههایش را اثبات کنیم.
اشکال: همین حکیمانه عملکردن، حَسن هست یا نیست؟
پاسخ: حکیمانه عملکردن، اگر حسن و قبح عقلی را انکارکردیم، نه حسن است نه قبیح.
سؤال: چرا خلف وعده خلاف حکمت است؟
پاسخ: در وفای به عهد مصلحت است؛ حکیم هیچ کاری را بر خلاف مصلحت نمیکند.
سؤال: چرا مصلحت دارد؟
پاسخ: چون کمال است.
سؤال: چرا کمال است؟ همان اشکال را اینجا هم بگویید؛ که وعده به بهشت مصلحت دارد و کمال است، ولی به بهشت بردن ممکن است مصلحتی نداشته باشد و درنتیجه کمال نباشد.
پاسخ: اگر بخواهید همینطور ادامه بدهید، سؤال ادامه پیدامیکند!
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: اگر خداوند قدرت بر بهشتی که وعده داده (بر این اساس که وعده به بهشت جسمانی داده) نداشته باشد، فقط مناقشهی قبلی وارد است که عملنکردن به چنین وعدهای قبیح نیست. پس فرض ما در این مناقشهی دوم این است که خداوند بر این وعدهای که داده قدرت دارد، مقدمهی دیگری که باید قبول کنیم، این است که بردن مردم به بهشت مصلحت دارد و به نفع مردم است، نتیجهی این دو مقدمه (قدرت داشتن خداوند و مصلحتداشتن این عمل) این است که مقتضای حکمت این است که به این وعده عمل کند. پس بحث روی مصلحتداشتن وعدهدادن نیست، بلکه بحث ما روی مصلحتداشتن محققکردن وعدههای خداوند است؛ تحقق این وعدهها، از طرفی مقدور خداوند است و از طرف دیگر هم مصلحت دارد.
دلیل ششم: وجدان
شاید روشنترین دلیل، همین دلیل ششم باشد؛ میگویند: ما حسن و قبح عقلی را وجدان میکنیم؛ همانطور که وجدان میکنیم واقعیت اشیای خارجی مثل کوه و درخت را در خارج از خودمان احساس میکنیم، همانطور هم قبح این که مثلاً یک بچهای را بکشیم احساس میکنیم.
مناقشه: ممکن است به خاطر تأدیب یا ژن باشد
بر این دلیل، یک اشکال وارد است؛ و آن، این است که ممکن است تمام این وجدانهای ما وجدان مؤدب باشد؛ تحت تأثیر دو تأدیب ژنتیکی و محیطی چنین قضاوتی دارد. إنما الکلام در این است که آیا این وجدانها وجدان مؤدب است؟ یا قبل از تأدیب هم چنین وجدانهایی داشتهایم؟ به یک فرد سیراب اگر بگوییم: «تصور کن تشنهی تشنه باشی، آیا الآن احساسی به آب داری؟»، میگوید: «نه».
اشکال: ولی ما اگر تصورکنیم تشنهی تشنه هستیم، اگرچه الآن احساس نیاز به آب نداریم، ولی تقدیراً چنین احساسی داریم؛ یعنی در خودمان اینطور وجدان میکنیم که اگر تشنهی تشنه باشیم، احساس نیاز به آب داریم.
پاسخ: این فقط تصور است، وجدان تشنهبودن نیست. مثال را برعکس کنید؛ اگر به یک فرد تشنه بگوییم: «تصور کن سیراب سیراب هستی، آیا الآن احساس تمایل به آب داری؟»، میگوید: «نه؛ هیچ احساسی ندارم».
ادله بیش از اینها بود، به این شش دلیل تمسک کردیم، و هیچکدام هم تمام نبود.
المقام الثانی: ادلهی منکرین حسن و قبح عقلی
منکرین هم ادلهی متعددی اقامه کردهاند، به سه دلیل اکتفامیکنیم:
دلیل اول: اتصاف امور عدمی به حسن و قبح
دلیل اولی که بر «انکار» آوردهاند، این است که امور عدمی را هم به حسن و قبح متصف میکنیم؛ مثلاً میگوییم: «عدمُ الانتقام حسنٌ» یا «عدمُ رد الامانة قبیحٌ»، حسن و قبح اگر امر واقعی بود، امور عدمی متصف به آن نمیشد.
این فرمایش مناقشاتی دارد:
مناقشهی اول: برگشت امور عدمی به وجودی
مناقشهی اول این است که ما میتوانیم این امور عدمی را به امور وجودی برگردانیم؛ «عدم الانتقام» همان «عفو» است، یا «عدم الوفاء» همان «خیانت» است، از این امور وجودی (عفو و خیانت)، با عنوان ملازم عدمی تعبیرمیکنیم.
مناقشهی دوم: ممکن است حسن و قبح عرفی باشد
اشکال دوم این است که قائلین به حسن و قبح عقلی، حسن و قبح اعتباری و عرفی را منکر نیستند؛ این «حسن و قبح»ی که امور عدمی به آن متصف میشود، ممکن است حسن و قبح عرفی باشد.
مناقشهی سوم: امر عدمی به امر واقعی متصّف میشود
اشکال سوم این است که کسانی که حسن و قبح را واقعی میدانند، وجودی نمیدانند، واقعی میدانند. امور واقعی، این ویژگی را دارند که هم امور وجودی متصف به آن میشود و هم امور عدمی. مثلاً ما میگویید: «العدم یناقض الوجود»؛ «مناقضه» را به «عدم» نسبت میدهیم؛ چون مناقضه امر واقعی است، نه امر وجودی.
دلیل دوم: تشکیکیبودن حسن و قبح
گفتهاند: حسن و قبح، تشکیکی است؛ مثلاً قتل اقبح از دروغگفتن است. بلکه خیلی کم پیش میآید که دو حسن و قبح، مساوی باشد. امر تشکیکی، یا در امر وجودی است مثل نور، یا در امر اعتباری است مثلاً میگویند: «به فلانی احترام بیشتری گذاشت»، یا «فلان حق بیشتری دارد؛ مثلاً حق پدر و مادر، بیشتر از حق خواهر و برادر است.». حسن و قبح، از امور وجودی نیست بالاتفاق، پس فقط میتواند اعتباری باشد. پس اولاً حسن و قبح تشکیکی است، و ثانیاً تشکیک فقط در امور وجودی و اعتباری است، و ثالثاً مفروغٌعنه است که حسن و قبح امر وجودی نیست، پس حسن و قبح اعتباری است.
مناقشه: نقض به «وجود»
جوابش نقض به «وجود» است؛ «وجود» هم تشکیکبردار است درحالیکه امر واقعی است؛ طبق حکمت متعالیه «وجود»، هم تشکیک منطقی را قبول میکند و هم تشکیک فلسفی را.(1) و آن که الآن محل بحث ماست در حسن و قبح عقلی، تشکیک منطقی است که هم مشائین قبول دارند و هم حکمت متعالیه.
دلیل سوم: خروج حسن و قبح از امور واقعی
منکرین حسن و قبح علی، دلیل سومشان این است که امور واقعی منحصر در سه امر است: وجود، عدم، شؤون وجود و عدم؛ مثل تلازم، علیت، استحاله، معلولیت. حسن و قبح، نه وجود است نه عدم است و نه از شؤون وجود و عدم، پس نمیتواند امر واقعی باشد.
مناقشه: این حصر استقرائی است
اشکال این دلیل، این است که این حصر، استقرائی است، نه عقلی. پس برهان نیست.
امور وجودی، یا وجود است یا از شؤون وجود، چرا استقرائی است؟
جمعبندی مقام اول و مقام دوم: وجدان
ما هیچ دلیلی برای اثبات حسن و قبح عقلی نداریم، هیچ دلیلی هم بر ابطال حسن و قبح عقلی نداریم، پس نه میتوانیم اثبات کنیم، و نه میتوانیم ابطالش کنیم. تنها یک راه دارد؛ این که انسان کلاهش را قاضی کند و خودش را راضی کند؛ یا معتقد میشویم که واقعی است، یا واقعیتی ندارید، یا توقف میکنیم و میگوییم: «نمیدانم حسن و قبح عقلی هست یا نیست».
باقی میماند دو مقام: مقام سوم نقد کلام اشاعره است، و مقام چهارم نقد کلام اخباریین است.
1) (1) - این که «مابهالامتیاز به مابهالاشتراک برمیگردد»، تشکیک منطقی است. تشکیک فلسفی را در یک فرصت دیگری باید توضیح بدهم.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح عقلی/ مقام سوم: نقد کلام اشاعره)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «حسن و قبح عقلی» در مقام اول شش دلیل از قائلین به حسن و قبح عقلی آوردیم و در تمام آن ادله خدشه کردیم، در مقام دوم سه دلیل از منکرین حسن و قبح عقلی آوردیم و در تمام آن ادله خدشه کردیم، نتیجه این شد که برهانی برای اثبات عقلیبودن یا عقلینبودن حسن و قبح نداریم، و تنها راه، مراجعه به وجدان خودمان است.
اثبات و ابطال منطقی، بر اساس ملازمات عقلیه است. و اثبات و ابطال علمی، بر اساس تجربه است. و در هردو، پای «وجود» در بین است، درنتیجه حسن و قبح عقلی که واقعی است، نه اثبات و ابطال منطقی میپذیرد و نه اثبات و ابطال علمی. پس اصلاً جای بحث ندارد و باید احاله به «وجدان» بدهیم.
مقام سوم، نقد کلام اشاعره، بحث امروز ماست.
مقام سوم: نقد کلام اشاعره
احتمالات مختلف در مقصود اشاعره
کلام اشاعره، خالی از تشویش نیست؛ مشخص نیست: «چه ادعایی دارند؟»، لذا باید احتمالات مختلف را بررسیی کنیم. مجموع احتمالاتی که در کلام اشاعره میشود داد، چهار احتمال است:
احتمال اول: راهی برای درک حسن و قبح نداریم
احتمال اول این است که حسن و قبح عقلی را قبول داشتند، ولکن معتقد بودند که ما راهی برای درک حسن و قبح افعال نداریم و باید به شریعت رجوع کنیم. طبق این احتمال، کلام اشاعره را همانطوری معناکردیم که اخباریها به آن قائل بودهاند.
احتمال دوم: حسن و قبح، اعتباری است
احتمال دوم این است که حسن و قبح، دو امر اعتباری است که معتبِرش «شارع» است. این احتمال را مرحوم آقای صدر دادهاست؛ آقای صدر کلام اشاعره را بر این معنا حمل کردهاند.
احتمال سوم: حسن و قبح، واقعیِ اعتباری است
احتمال سوم این است که حسن و قبح، دو امر واقعی است ولی در طول امر و نهی شارع؛ یعنی شارع مقدس اگر به فعلی امرکند، آن فعل واقعاً حسن میشود درحالیکه قبل از امر شارع حسن نبود، و شارع اگر از فعلی نهیکند، آن فعل واقعاً قبیح میشود درحالیکه قبل از نهی شارع قبحی نداشت. اگر شارع به نماز امرنمیکرد، نماز حسنی نداشت.
مؤید کلام ما بر این احتمال، کلام مرحوم تفتازاتی است ج4 ص283 : «قلنا: الامر و النهی عندنا مِن موجبات الحسن و قبح، بمعنی أن الفعل امَر به فحسُن، و نهی عنه فقبُح، و عندهم (معتزله و عدلیه) مِن مقتضَیاته بمعنی أنه حسُن فأمَر به أو قبُح فنهی عنه؛ فالأمر و النهی إذا وردا کشفنا عن حسنٍ و قبح سابقین حاصلین للفعل لذاته أو لجهاته.»: فرق ما با دیگران این است که ما قائلیم: «موجب و سبب حسن و قبح، امر و نهی است.»، دیگران (عدلیه و معتزله) میگویند: امر و نهی، مقتضای حسن و قبح است؛ فعل، حسن است فیأمر به الشارع، فعل قبیح است فینهی عنه الشارع.» به عبارت دیگر: ما میگوییم: حسن و قبح، در طول امر و نهی ایجادمیشود، دیگران میگویند: امر و نهی، در طول حسن و قبح ایجادمیشود.
احتمال چهارم: حسن یعنی مأموربه و قبح یعنی منهیٌّعنه
احتمال چهارم این است که حُسن یعنی کون الفعل مأموراً به، و قبح یعنی کون الفعل منهیّاً عنه. این احتمال، از کلام فاضل قوشچی استفاده میشود؛ قوشچی از بزرگان اشاعره است و «شرح تجرید»ش خیلی معروف است(1) ، آنجا عبارتی دارد که حسن را به همین معنای چهارم گرفتهاست: «نجعل الحُسنَ کون الفعل متعلَّق الامر و المدح، و القبحَ کونَه متعلَّق النهی و الذم». شرح قوشچی ص339 از چاپ سنگی.
نقد احتمالات
نقد احتمال اول: احاله به نقد کلام اخباریها
احتمال اول این بود که گفتند: راه درک حسن و قبح، منحصر به شرع است. طبق این احتمال، اشاعره همنظر با اخباریین هستند، نقد این احتمال را میگذاریم آن جایی که کلمات اخباریین را نقدمیکنیم.
نقد احتمال دوم: به انکار حسن و قبح برمیگردد
برگشت این قول، به قول منکرین حسن و قبح عقلی است که همان قول حکماست و نظر مستقلی نیست؛ منکرین حسن و قبح عقلی، قائل بودهاند که هر «حسن و قبح»ی اعتباری است، چه اعتبار عقلائی داشته باشد یا اعتبار عرفی داشته باشد، یا اعتبار شرعی داشته باشد. یعنی منکرین حسن و قبح، منکر حسن و قبح شرعی نبودهاند. پس طبق این احتمال، با قطع نظر از این که منشأ این اعتبار کیست، اشاعره جزء منکرین حسن و قبح هستند و همان نقدی که به ادلهی منکرین گفتیم اینجا هم میآید.
1) (1) - در شرح تجریدِ مرحوم خواجه، دو شرح معروف است؛ یکی شرح مرحوم علامه یعنی «کشف المراد» خیلی معروف است، و شرح دومی که خیلی معروف است شرح همین قوشچی است، که در قدیم به عنوان کتاب کلامی خوانده میشد ولو این که سنّی هم بودهاست و تمام کلمات خواجه را نقدکردهاست.
اشکال: چه اشکالی است؟!
نقد احتمال سوم: وجدان
احتمال سوم، احتمالی است که خود ما دادیم؛ که در طول امر و نهی شارع است. خود علمای اشاعره ادلهای را برای این مختار خودشان ذکرکردهاند؛ این ادله، هم در کتاب «شرحالمقاصد» هست و هم در کتاب «قوشچی» است، ادلهای نیست که قابل توجه باشد.
برای نقد این احتمال، فقط وجدان خود ما کافی است:
اگر شارع امر به صوم کند، بعد از امر شارع، صوم آیا بما هو صومٌ حسن است؟ این، خلاف وجدان و ارتکازات ماست که به مجرد امر شارع، واقع عوض شده و صوم بما هو صوم حسن بشود!
اگر مرادشان این است که بعد از امر شارع صوم بما هو مأموربه حسن است، این همان حرف قائلین به حسن و قبح عقلی است؛ چون برگشتش به حسن عبادت است و قبح معصیت است.
اشکال: فرقشان در این است که حسن طاعت را اشاعره شرعی میدانند.
پاسخ: اشاعره وجوب طاعت را نمیگویند که شرعی است.
اشکال: تصریح دارند به این که حسن اطاعت شرعی است.
پاسخ: کلام را نقل میکنیم به آن امری که اطاعت را حسن کرده، آیا وجوب اطاعت آن امر هم شرعی است؟!
اشکال: این، اشکال دیگری است.
پاسخ: ما احتمال نمیدهیم آنها چنین حرفی زدهباشند که حسن وجوب طاعت هم شرعی است.
نقد احتمال چهارم: خروج از محل نزاع
اگر کسی احتمال چهارم را اختیارکرد، پس حسن و قبح، امر واقعی است، اما از محل بحث خارج است؛ چون حسن و قبح، یک معنای عرفی و ارتکازی دارد که ما با توجه به آن معنای عرفی وارد این بحث شدهایم و راجع به آن داریم بحث میکنیم. این معنایی که جناب قوشچی گفته، معلوم است که معنای ارتکازی حسن و قبح نیست. پس اگر هم واقعاً مراد ایشان این باشد، مناقشهای در اصطلاح نداریم، الا این که این معنا، معنای محل نزاع ما نیست.
خلاصهی مقام سوم
پس ماحصل بحث این شد که این کلمات جناب اشاعره، یکی از احتمالاتش به قول اخباریها برمیگردد، یکی از احتمالاتش برمیگردد به قول منکرین حسن و قبح، یکی از احتمالاتش بر خلاف وجدان است (اگر بعد از امر شارع «صوم بما هو صومٌ» حسن باشد) یا به قول قائلین به حسن و قبح برمیگردد (اگر بعد از امر شارع «صوم بما هو مأموربه» حسن باشد)، و یکی از احتمالاتش هم خارج از معنای عرفی حسن و قبح است. هذا تمام الکلام در نقد کلام اشاعره.
إنشاءالله جلسهی آینده واردمیشویم در مقام رابع: نقد کلام اخباریین.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح عقلی/ مقام چهارم: نقد کلام اخباریین)
خلاصه مباحث گذشته:
در جهت تاسعه بحث «حسن و قبح عقلی» سه مقام را بحث کردیم، به مقام چهارم رسیدیم: نقد کلام اخباریین.
گفتیم: حکما منکر حسن و قبح عقلی بودهاند، ادله و نقدشان را متعرض شدیم. قول دوم پذیرش حسن و قبح بود که اینها سه دسته شدند: فقها و متکلمین قائلند حسن و قبح عقلی، مجزا از شریعت است و به درک خودمان هم میتوانیم اعتمادکنیم. دستهی دوم اشاعره بودند که قائل بودند واقعی اعتباری است؛ در طول امر و نهی شارع است، این را هم در جلسهی قبل نقدکردیم. دستهی سوم علمای اخباری هستند که قائل به حسن و قبح عقلی شدند که قائل هستند در طول امر و نهی شارع نیست، ولی برای تشخیصش باید مراجعه به شرع کنیم. امروز میخواهیم در نقد کلام علمای اخباری واردبشویم.
المقام الرابع: فی نقد کلام الاخباریین
در این که «حسن و قبح واقعیت دارد» و ما حسن و قبح عقلی داریم و مجزا از شرع است، با فقها موافقند. ولکن گفتهاند: در حسن و قبح افعال، باید به شریعت رجوع کنیم؛ از هر عملی که نهی شده کشف میکنیم واقعاً قبیح است. یعنی شرع، برای ما «کاشف» است، نه «موجِب».
دلیل کثرت اختلافات
استدلالشان اختلافات مردم در تشخیص حسن و قبح بوده؛ فعلی در مکانی یا زمانی حسن است، و همان فعل، در مکان یا زمان دیگر قبیح است. از کثرت اختلاف بین اعراف، به این نتیجه میرسیم که نباید به ادراک خودمان و به فهم خودمان اعتمادکنیم. این کثرت اختلاف نشان میدهد که ادارکات ما قابل اعتماد نیست. مثلاً در بین مجوس، نکاح با محارم قبحی ندارد، اما در سایر اعراف نکاح با محارم فعل بسیار قبیحی است، در عرف مسلمین شاید از اقبح افعال باشد. یا مثلاً تعدد زوجه در پارهای از اعراف قبیح است، اما در پارهای از اعراف دیگر هیچ قبحی ندارد. پس باید دائماً به سراغ شریعت برویم.
مناقشات
بر کلام علمای اخباری نقضاً و حلاً اشکالاتی شده.
اشکال نقضی: وجوب اطاعت
نقض شده به این که: اگر نمیتوانیم به ادارکات عقلی اعتمادکنیم، پس وجوب اطاعت خداوند که فقط عقلی است را چطور اثبات کنیم؟! امر شرعی به اطاعت خداوند ممکن نیست، نهی شرعی از معصیت خداوند ممکن نیست. در وجوب اطاعت و حرمت معصیت، چرا به حکم عقلتان اعتمادمیکنید؟! شاید عقل اشتباه فهمیده باشد.
اشکال: از اطیعوا الله استفاده میکنیم.
پاسخ: «اطیعوا الله» چرا واجب است اطاعت بشود؟!
اشکال: مولوی نیست، ولی ارشادمیکند به این که درست فهمیدهایم.
پاسخ: اشاره خواهم کرد.
پاسخ شهیدصدر در دفاع از اخباریها: کثرت امر شارع به اطاعتش
مرحوم آقای صدر از طرف علمای اخباری این نقض را جواب داده؛ از بس شارع به اطاعت خودش امرکرده و از معصیت خودش نهی کرده، ولو این امر و نهی مولوی نیست، ولکن قطع پیداکردهایم که این ادراک عقلیمان درست است. شارع کثیراً مّا درجاتی را برای مطیعین و درکاتی برای عاصین برشمرده، از این مطالب قطع پیداکردهایم به این که این فهم عقلیمان درست است.
اشکال: شاید این اوامر الهی ارشادی باشد.
پاسخ: این اوامر شارع، ارشاد است به همان حکم عقل ما به وجوب ااطعت، ولی آنقدر از این اوامر ارشادی کرده که قطع پیداکردهایم استثناءً در این مورد عقلمان درست درک کردهاست.
اگر خداوند از اطاعت خودش نهی میکرد، به درک خودمان اعتمادنمیکردیم. بلکه حتی اگر نهی هم نمیکرد ولی سکوت میکرد، باز هم نمیتوانستیم به درک خودمان اعتمادکنیم. این را مرحوم آقای صدر در بحوث:ج4ص135 فرمودهاست.(1)
1) (1) - و هذا النقض جوابه واضح. اما إذا کان التشکیک فی العقل العملی إثباتیا کما هو لدی المحدثین فلا مکان استکشاف إصابة العقل فی خصوص هذا الحکم من الأدلة الشرعیة الواردة بهذا الصدد و ما أکثرها کتابا و سنة.و اما إذا کان التشکیک ثبوتیا فلأنه یقال بعدم الحاجة من أول الأمر إلی إثبات قبح المعصیة فی مقام تحریک العبد نحو الطاعة إذ یکفی فرض وجود العقاب لذلک و قد ثبت وجوده بالأدلة القطعیة و التعرض له کاف لمنع العبد عن المعصیة کما ان حصول الثواب کان لتحریکه نحو الطاعة.
اشکال به پاسخ شهیدصدر
با این فرمایش آقای صدر موافق نیستیم؛ از ایشان سؤال میکنیم: این که میگویید: «بعد از رجوع به این آیات و روایات، برای ما قطع پیدامیشود.»، مراد شما یک حالت روانی است؟ یا اثبات منطقی است؟
حالت روانی حجیت ندارد
اگر مراد شما فقط یک حالت روانی باشد، این اثبات منطقی نیست و اخباریها خودشان گفتهاند: به قطع و علممان نمیتوانیم اعتمادکنیم!
فرض کردهایم که این قطع، یک امر شخصی است که برای اینها پیداشده، به چه درد من و شما میخورد؟! اخباری جواب من و شما را چی میدهد؟! اگر قاطع شدهباشد، نمیتواند برای من هم وجوب اطاعت را اثبات کند. ما به اخباری اشکال میکنیم که: این قطع شما به حسن اطاعت چه ارزشی دارد؟! نهایتش این است که میگوید: «به اخبار و آیات مراجعه کردم، برایم قطع پیداشد که این قطعم درست است.». چه فرقی است بین قطع من به «حسن اطاعت خداوند» با قطع من به این که «این قطعم مصیب به واقع است»؟!
اشکال: او میگوید: اگر شما هم به آیات و روایات مراجعه کنید، چنین قطعی برای شما پیدامیشود.
پاسخ: این حرف، مثل این است که بگویید: «اگر چهل روز زیارت عاشورا بخوانید، برای شما هم قطع پیدامیشود»! این دیگر بحث علمی نیست.
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی به این اشکالات: اخباریها میگویند: «ادراک حسن و قبح افعال ممکن نیست الا این که شارع به آن امر مولوی کند.»، و چون امر مولوی به اطاعت ممکن نیست، پس امر شارع به اطاعت، ارشادی است و طبق همان حرف اخباریها که حُسن از امر مولوی فهمیده میشود، فلذا از این امر ارشادی شارع حسن فهمیده نمیشود.
اشکال: اخباریها هم میتوانند جواب بدهند که این قطعشان از مقدمات قریب به حس است.
پاسخ: از مقدمات قریب به حس نیست.
اثبات منطقی متوقف بر قبول درک قبح کذب است
اما اگر مراد این است که با وجود این همه آیات و این همه روایات، منطقیاً مثل برهان اثبات میشود که: «اطاعت خداوند، عقلاً واجب است.»، اگر مرادشان این باشد، این برهان، متوقف است بر این که در رتبهی سابق قبح کذب را بر خداوند بپذیرید تا بتوانید از کثرت آیات و روایات استفاده کنید که اطاعت خداوند عقلاً واجب است.
اشکال: آیا مثل تواتر، آن کثرت جلوی کذب را نمیگیرد؟
پاسخ: آن کثرتِ در تواتر، کثرت نقل است بعد از پذیرش قبح کذب و احتمال کم در خطای هر فرد. این کثرتِ در این آیات و روایات، کثرت قول است؛ کثرت قول، بدون پذیرش قبح کذب، صحت قول را اثبات نمیکند.
اشکال: اگر آنها بگویند: «این قطع ما، از مقدمات قریب به حس است.»، چه جوابی میتوانیم به آنها بدهیم؟
پاسخ: اگر این را بگویند، ما هم نمیتوانیم ردش کنیم، اما جواب آقای صدر نمیشود.
اشکال: آنچه باعث میشد نتوانیم به درکمان اعتمادکنیم، وجود مانع بود؛ که فهم اعراف مختلف است. در مانحنفیه آن مانع نیست و لذا آن حرفشان کامل است.
پاسخ: آنها نگفتهبودند: «هر جا که اتفاق آراء باشد قابل اعتماد است»، آنها گفتهبودند: «در امور حسّی، اتفاق آراء هیچ نقشی ندارد، فقط امور حسی یا قریب به حس است که قابل اعتماد است.»، ما «حس» را میتوانیم ابطال کنیم، اما «قریب به حس» را نمیتوانیم ابطال کنیم.
نتیجه: این نقض وارد است
پس این نقض به اینها وارد است؛ که اگر اعتماد به مدرکات عقل عملی نداشته باشیم، پس در وجوب اطاعت چطور اعتمادمیکنید؟!
مناقشهی حلی اول: اختلاف فقط در صغریات است
این اختلافی که بین مردم است، در تطبیقات و صغریات است. اما در کبریات اختلافی نیست؛ همه قبول دارند که ظلم قبیح است و عدل حسن است. اختلافشان فقط در صغریاتش است؛ مثلاً نکاح با محارم آیا مصداق عدل است یا مصداق ظلم؟
پاسخ اول: ممکن است این دو، عنوان مشیر باشند
این جواب، تمام نیست؛ اولاً این که «عدل حسن است، و ظلم قبیح است، و ما بقی مصداق این دو هستند.» محل اشکال است و ما هم بعد مطرحش میکنیم؛ کسانی هستند که قائلند: «عدل، عنوان مشیر است.»؛ به همهی افعال حسن، یک عنوان مشیر به نام «عدل» دادهایم.
پاسخ دوم: مهم صغریات است
ثانیاً اگر هم قبول کنیم که: «عدل حسن است»، به چه درد ما میخورد؟! آنچه به درد ما میخورد، صغریاتش است. ما دنبال صغریات هستیم، و اخباری هم قائل است که در «تشخیص صغریات» نمیتوانیم به عقلمان اعتمادکنیم.
مناقشهی حلی دوم: مثالها حسن و قبح عرفی است
جواب حلی دوم، جوابی است که خود ما دادهایم؛ که تمام امثلهای که برای نشاندادن اختلاف مدرکات عقل عملی میگویند مثل نکاح با محارم، حسن و قبح عرفی است، درحالیکه تمام بحث ما، در حسن و قبح عقلی یا عقلائی است. اخباریها غفلت کردهاند از این که ما چه حسن و قبح عقلی را بپذیریم و چه نپذیریم، در کنارش حسن و قبح عرفی را داریم که هم اعتباری است و هم نسبی است؛ از زمانی به زمانی، و از مکانی به مکان دیگر تغییرمیکند.
اشکال: قبح کذب آیا عرفی است؟
پاسخ: این که «کذب قبیح است»، محل کلام است؛ به نظر ما، کذب، نه قبح عقلی دارد و نه قبح عقلائی دارد، فقط «کذب ضارّ» است که قبح عقلی دارد اگر حسن و قبح عقلی را قبول کنیم، و اگر انکارکنیم حسن و قبح عقلائی دارد.
نتیجه: امکان ادراک حسن و قبح عقلی
بنابراین این استدلال و فرمایش علمای اخباری صحیح نیست؛ اگر ما حسن و قبح عقلی را بپذیریم، مثل همهی امور عقلی دیگر است، مثل تلازم بین علت و معلول است، مثل استحالهی تناقض است، اگر در مدرکات عقل نظری میتوانیم به حکم عقل اعتمادکنیم، اینجا هم در مدرکات عقل نظری میتوانیم به حکم عقل اعتمادکنیم. اگر آنجا نمیتوانیم اعتمادکنیم، اینجا هم نمیتوانیم.
مقام بعدی، در عدل و ظلم است؛ از سه زاویه میتوانیم به بحث «عدل و ظلم» نگاه کنیم؛ هم بحثهای عقلی و کلامی دارد، هم بحثهای اصولی دارد، و هم بحثهای فقهی دارد. و از طرفی هم در استنباطات فقیه خیلی مؤثر است، لذا مقام پنجم، وسیعترین بحث ما راجع به عدل و ظلم است.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل و ظلم / امر اول: تعریف عدل وظلم)
خلاصه مباحث گذشته:
از جهت تاسعه یعنی «حسن و قبح عقلی» چهار مقام را بحث کردیم، امروز میخواهیم واردبشویم در مقام پنجم که مبسوطترین بحث در این جهت است.
المقام الخامس: فی العدل و الظلم
در بحث عدل و ظلم، ضمن اموری بحث میکنیم:
الأمر الأول فی تعریف العدل و الظلم
برای عدل و ظلم، دو تعریف معروف است:
تعریف اول: وضع الشیء فی موضعه
تعریف اول این است که: «العدل وضع الشیء فی محله، و الظلم وضع الشیء فی غیرمحله.»، گاهی به جای «محل» از «موضع» استفاده کردهاند. این تعریف، در بین متکلمین رایج بودهاست.
طبق این تعریف اگر انسان رفتار متناسب انجام دهد، عدل است. و اگر رفتارش نامتناسب باشد، ظلم است. اگر به یک شخص عالمی احترام گذاشتید، عدل است، اگر به یک انسان عالمی بیاحترامی کردید رفتار شما ظلم است؛ چون نامتناسب است و فی غیر محله است. اگر در یک مهمانی لباس فاخر بپوشید عدل است، اگر لباس فاخر را در منزل پوشیدید ظلم است. انسان نسبت به خودش متناسب است که اعتدال را رعایت کند، ولی نسبت به مهمانش متناسب است که از غذای فاخر استفاده کند.
وجه تعریف: توجیه افعال الهی
چرا این تعریف را گفتهاند؟ بحث «عدل و ظلم» را به این جهت مطرح کردهاند که: «آیا خداوند متعال در افعال خودش عادل است؟ یا میتواند ظالم هم باشد؟ فعل الهی آیا همیشه عدل است؟ یا میشود ظلم هم باشد؟ یا ظلم بر خداوند متعال محال است؟»، چون بحث فعل خداوند بوده، از عدل و ظلم تعریفی ارائه دادهاند متناسب با افعال الهی که مد نظر متکلم است.
بعد خواهیم گفت که این تعریف، با معنای عرفی عدل و ظلم، ناسازگار است.
تعریف دوم: اعطاء الحق
تعریف دومی که برای عدل و ظلم گفته شده، این است که: «العدلُ، اعطاءُ الحق لمن له الحق. و الظلمُ، سلبُ الحق عمن له الحق.». این، تعریفی بوده که بین فقها رایج بوده، خصوصاً فقیهان متأخر مثل مرحوم اصفهانی این تعریف را ارائه فرمودهاند.
وجه تعریف: توجیه افعال انسانها و معنای عرفی
چرا فقها از این تعریف استفاده کردهاند؟ چون فقها به رفتار الهی هیچ نظری نداشتهاند، تمام نظرشان به افعال انسانها بودهاست؛ آنچه برایشان مهم بوده، فقط همین بوده که: «افعال انسانها چه موقع متّصف به عدل و چه موقع متّصف به ظلم میشود؟».
جهت دومی هم که جهت مهمی بوده، این است که این معنایی که برای عدل و ظلم گفتهاند، معنای عرفی عدل و ظلم است. و در آیات و روایات، هر جا که عنوان عدل یا مشتقاتش، و ظلم یا مشتقاتش استعمال شدهباشد، حمل بر معنای عرفیاش میکنیم، نه بر معنای اصطلاحیای که متکلم تعریف کردهاست.
پس اینطور نیست که هر رفتاری، یا عدل است یا ظلم است. بلکه اکثر کارهای ما، نه عدل است و نه ظلم است؛ مثل راهرفتن و حرفزدن.
معنای دیگری از عدل: استقامت در دین
فقها در کتب فقهی «عدل» را تعریف کردهاند به «الاستقامة فی الدین»، بعضی تعریف کردهاند به «الاستقامة فی جادّة الشرع». این تعریف آیا تعریف سومی است؟ یا به همان تعریف دوم برمیگردد؟ این عدلی که فقها تعریف کردهاند، به این عدل محل بحث ما هیچ ربطی ندارد؛ مشترک لفظی است.
توضیح «فسق» و نسبت آن با «ظلم»
برای توضیح این معنا از «عدل» ابتدا باید دو واژهی «فسق» و «ظلم» را توضیح بدهم: «فسق»، عبارت است از ارتکاب معصیت یا تجری. معنای عرفی «ظلم» را عرض کردم: «سلب الحق عمن له الحق». نسبت بین این دو عنوان، عموم و خصوص منوجه است:
تارتاً عملی فسق هست اما ظلم نیست؛ مثل شرب خمر. حتی اگر «ظلم به خود» باشد، «ظلم» به معنای عرفیاش نیست، به یک معنای دیگری است. به کسی که شاربالخمر است، عرفاً «ظالم» نمیگویند. یا مثل کسی که به نامحرم نگاه میکند.
گاهی شخص ظالم است اما فاسق نیست؛ مثل این که فقیهی فتوابدهد که ظلم به غیرمسلمان(1) جایز است و مثلاً میتوانید اموالشان را بدزدید. طبق این فتوا کسی که به غیرمسلمان ظلم میکند، ظالم هست، ولی فاسق نیست. یا مثلاً بعضی از فقها فتوادادهاند که بهتان به مخالف جایز است؛ طبق این فتوا میتوانیم به کسی که شاربالخمر نیست بگوییم: «شاربالخمر است»، یا به کسی که زانی نیست، بگوییم: «زانی است».
پس نسبت بین «ظلم» و «فسق» عموم و خصوص منوجه است.
محل نزاع، «عدل» در مقابل «ظل» است
ما یک «عدل» در قبال «ظلم» داریم، و یک «عدل» در قبال «فسق» داریم، نسبت بین این دو «عدل» هم عموم و خصوص منوجه است. ما در بحث خودمان، از «عدل»ی که مقابل «ظلم» است بحث میکنیم، نه از «عدل»ی که مقابل «فسق» است.
پس این معنا خارج از محل نزاع است
«عدل»ی که به «الاستقامة فی الدین» تعریف کردهاند، عدلِ در مقابل «فسق» است، نه عدلِ در مقابل «ظلم».
در تمام فقه هر جا سخن از «عدالت» است، مراد همان عدلی است که در قبال «فسق» است، نه «عدلی که در قبال «ظلم» است؛ مثلاً وقتی میگویند: «شاهد باید عادل باشد»، یعنی «باید فاسق نباشد» نه این که «باید ظالم نباشد». «قاضی یا امام جماعت باید عادل باشد» نیز به همین معناست. «عدال» که در مفتی و مرجع تقلید، یا مُخبر یا خبره شرط شده نیز به همین معناست.
اشکال: اگر آن «عدل»ی که در فقه با آن سر و کار دارند، عدلی است که در قبال «فسق» است، چرا به تعریف «عدل»ی که در قبال «ظلم» است پرداختهاند؟ به عبارت دیگر: در اصول چرا از تعریف فقها استفاده میکنیم؟!
1) (1) - غیرمسلمان، یک عنوان جامع است برای کافر (اهل کتاب) و ملحد و مشرک، و حتی شاکّ.
پاسخ: وقتی که از «حرمت ظلم» بحث میکردهاند، بهمناسبت «عدل»ی که مقابل «ظلم» بوده را هم تعریف کردهاند. به علاوهی این که «فقها» در قبال «متکلمین» هستند، نه در قبال «اصولیین»؛ عنوان «فقها» شامل «اصولیین» هم میشود، «عدل» و «ظلم» را بیشتر اصولیین به کار بردهاند. «فقیه» که میگوییم، در قبال «اصولی» نیست، «فقیه» مقابل «حکیم» و «متکلم» است.
قضاوت بین این تعاریف و مبنای مباحث آینده
از این دو تعریف کدامیک را اختیارکنیم؟ آیا از «عدل و ظلم» به معنایی که متکلم تعریف کرده بحث کنیم؟ یا از «عدل و ظلم» به معنایی که فقیه تعریف کرده بحث کنیم؟
درست است که میتوانیم تعریف اول را محل بحث قراردهیم، اما تعریف اول کاملاً با صبغهی کلامی است. ولی تعریف دوم با اغراض فقهی (که رفتار و کردار انسانهاست) مناسبتر است، مضافاً بر این که معنای عرفی «عدل و ظلم» هم همین است. پس ما همین تعریف فقها را مبنای بحثمان قرارمیدهیم.
بنابراین «عدل» عبارت است از: «اعطاء الحق لذی الحق»، و «ظلم» عبارت است از: «سلب الحق عن ذی الحق». و إنشاءالله با همین تعریف وارد این بحث خواهیمشد که اگر میگوییم: «رفتار خدا عادلانه است»، اینجا ظلم به چه معناست؟ مگر کسی نسبت به خداند ذیحق است که خداوند حقش را سلب کند؟! این مباحث را با همین تعریف خواهیمداشت.
تعریف ارکان تعریف مختار
وقتی که مبنای ما تعریف دوم شد، پس باید وارد بشویم در تعریف دوم؛ این تعریف سه رکن دارد: حق، اعطاء، و «سلب». از عنوان «حق» شروع میکنیم.
حق: نحوهای از اولویت یا سلطنت
حق چیست که اعطائش حق است و سلبش ظلم است؟ طبیعی است که ما در اینجا با «حق» به معنای لغوی، و به معنایی که در اصطلاح «حکمت» آمده کاری نداریم. این حقی که ما به کار میبریم، حقی است که فقها زیاد از آن استفاده میکنند و یکی از معانی عرفیه هم همین حق است. میتوانیم بگوییم: حق، نحوهای از اولویت یا سلطنت یک شخص است.
در باب حقیقت این «حق» درمجموع دو نظریه داریم:
نظریهی اول: اعتباری است
نظریهی اول که لعل نظریهی مشهور باشد، این است که «حق» صددرصد یک امر اعتباری است؛ اولویت و سلطنت و ملکیت، همگی اعتباری است. فقها این بحث را در فرق بین «حق» و «حکم» گفتهاند.(1) نظریهی ظاهراً مشهور بین علمای ما همین است که حق از امور اعتباری است. مثل حق الولایه، مثل حقالتألیف.
قول دوم را فقط اشاره میکنم؛ قول دوم، نظریهی مرحوم آقای صدر است؛ که قائل است دو قسم حق داریم، بعداً وارد این قول دوم خواهیمشد.
إنشاءالله فردا واردمیشوم در اقسام «حق» که اعتباری است. این در مباحث بعدی خیلی به درد ما میخورد.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل و ظلم / امر اول: تعریف عدل وظلم)
خلاصه مباحث گذشته:
دیروز وارد شدیم در مقام پنجم: عدل و ظلم. در مقام پنجم ابتدا واردشدیم در امر اول: تعریف عدل و ظلم. در تعریف عدل و ظلم دو تعریف را گفتیم، و از آن دو تعریف، تعریف فقها را اختیارکردیم: العدل هو اعطاء الحق لذی الحق، و الظلم هو سلب الحق عن ذی الحق.
پس از اختیار این تعریف، گفتیم باید ارکان آن را تعریف کنیم: حق، اعطاء، و سلب. در تعریف «حق» گفتیم: نحوهای از اولویت یا سلطنت است.
1) (2) - بعد از این که پذیرفتهاند: «حق و حکم، امر اعتباری است.»، این مسأله را طرح کردهاند که: «فرق بین حق و حکم چیست؟»، این سؤال خارج از محل بحث ماست.
در حقیقت «حق» گفتیم: دو قول هست: قول اول که قول مشهور فقهاست، این است که حق از امور کاملاً اعتباری است، قول دوم نظریهی مرحوم آقای صدر است که قائل است دو قسم حق داریم.
«حق» طبق نظریهی اول که فقط «اعتباری» است، گفتیم اقسامی دارد. اقسام «حق» طبق نظریهی «اعتباری»بودن آن، بحث امروز ماست.
اقسام حق طبق نظریهی اول
حق را به اعتبار منشأ یا مبدأ و معتبر به سه قسم تقسیم کردهاند: عقلائیه، عرفیه، و شرعیه. سؤالی که به خاطر پاسخ به آن سؤال میخواهیم اقسام حق را بررسی کنیم، این است که: آن «حق»ی که در ترعیف آمده که اعطاءش عدل است و سلبش ظلم است، کدام حق است؟ عقلائی است؟ یا عرفی است؟ یا شرعی است؟ یا هر کدام از اینها که باشد؟ ابتدا این سه حق را توضیح بدهیم بعد برگردیم به «حق»ی که در تعریف اخذکردهایم.
قسم اول: حق عقلائی
حق عقلائی، حقی است که بر اساس حفظ نظام اجتماعی اعتبار شدهاست.
تقسیم حق عقلائی به اصلی و تبعی
حق عقلائی را به دو قسم تقسیم کردهایم: حق اصلی، و حق تبعی. حق اصلی، عبارت است از حقوقی که برای انسان بما هو انسان اعتبارشده با قطع نظر از قومیت و ملیت و زبان و ... ، این حقوق، حقوق اساسی انسان است. از دو مثال استفاده کنم: هر انسانی حق حیات دارد و حق حریت دارد (یعنی مملوک نباشد).
اشکال: حق مملوکیت انسان چگونه باعث اختلال نظام میشود؟
پاسخ: چون ذهنیتی پیداشده که اگر این مملوکیت باشد، به نظامهای اجتماعی اختلال واردمیآید؛ یعنی اگر مملوکیت رواج پیداکند، دیگر نمیتوانیم نظام بینالملل داشته باشیم؛ چون هر جا که بروید، احتمال دارد شما را تملّک کنند.
اشکال: این حق ممکن است از عدم مملوکیت انتزاع شدهباشد.
پاسخ: مهم نیست منشأ انتزاع داشته باشد.
اشکال: در این صورت که انتزاع شدهباشد، واقعی میشود، نه اعتباری.
پاسخ: ما با منشأش کار داریم؛ اگر انتزاعی باشد، منشأش اعتباری است. میتوانیم منشأش را به عنوان مثال بگوییم.
در مقابل، ما قائل هستیم که یک سری حقوق تبعی داریم؛ یعنی یک عرفی این حق را برای اعضائیش قائل شده و اعراف دیگر هم آن حق را محترم شمردهاند؛ مثلاً در یک عرفی زن دوم گرفتن جایز است، عقلا هم این عرف را محترم شمردهاند و با زن دومِ کسی ازدواج نمیکنند اگرچه ازدواج با زن دوم را در عرف خودشان باطل بدانند. اینها حقوق عقلائی تبعی است؛ یعنی به تبع پارهای از عرفهاست.
اشکال: عقلائی که چنین عرفی ندارند، این که با زن دومِ عرفی که ازدواج مجدد را به رسمیت میشناسد ازدواج نمیکنند، آیا به این خاطر است که آن عرف را محترم میشمارند؟ یا به خاطر جهات دیگری است مثل مسائل عاطفی؟ اگر در یک عرفی ازدواجی را باطل بدانند، آیا آن را محترم نمیشمارند؟
پاسخ: نه؛ مثلاً اگر کسی با خواهر خودش ازدواج کنند، دیگران بدون اجرای صیغهی طلاق ممکن است با او ازدواج کنند؟
تقسیم حقوق اصلی به قابل سلب و غیرقابل سلب:
بعضی از این حقوق اصلی، به هیچ وجه قابل سلب نیست، حتی به عنوان مجازات. اگر در یک عرفی مجازاتِ یک کاری «مملوکیت» باشد و مثلاً بگویند: «قاتل باید مملوک اولیای مقتول بشود»، عقلا این را قبول نمیکنند. اما اگر حق حیات را به خاطر «مجازات» سلب کردند، عقلا این را تقبیح نمیکنند.
اشکال: مملوکیت حق عرفی است. وقتی بالاترین حق که حق حیات باشد قابل سلب است، به طریق اولی تمام حقوق دیگر هم قابل سلب است.
پاسخ: روایت نیست که اولویت برقرارباشد. مملوکیت حق عقلائی است.
قسم دوم: حق عرفی
مراد ما از «حق عرفی» حقی است که عرفی از اعراف برای آن اشخاص قائلند؛ مثل همان که در پارهای اعراف مرد این حق را دارد که همسر دوم اختیارکند یا همسرش را طلاق دهد یا با محارمش ازدواج کند.
تقسیم حقوق عرفی به محترم و غیرمحترم:
این حق عرفی، به دو قسم تقسیم میشود: برخی حقوق عرفی نزد اعراف دیگر محترم است و برخی حقوق عرفی نزد اعراف دیگر محترم نیست. برای مثال اگر مردی زوجهی دوم اختیارکند، این حق نزد سایر اعراف محترم است؛ یعنی بقیهی عرفها این حق را محترم میدانند. اما اگر قائل باشیم که مسلمان میتواند در اموال غیرمسلمان تصرف کند، این حق را اعراف دیگر محترم نمیشناسند و اگر مالی را مسلمانی از غیرمسلمانی برداشته باشد و الآن هر دوی آنها به آن مال دسترسی داشته باشند، اعراف دیگر این مال را از مالی که غیر مسلمان است میخرند.
قسم سوم: حق شرعی
حق شرعی، حقی است که فقها قائلند شارع مقدس برای مردم قائل است.
حق شرعی را تقسیم کردهاند به تأسیسی و امضائی:
تأسیسی: مثل حق فسخ در خیار مجلس؛ شارع مقدس، برای مردم حق فسخ قرارداده؛ شما اگر با یک بودایی معامله کردی و او فیالمجلس معامله را فسخ کرد، شارع مقدس بر تو لازم کرده که این حق را حتی نسبت به آن بودایی هم محترم بشماری. یا مثل خیار حیوان، یا مثلاً در «وصیت» شارع مقدس حق افراد را نسبت به بیش از یک سوم، بعد از موت سلب کردهاست. اینها حق تأسیس است. بعضی گفتهاند: حقالمارّه هم از حقوق شرعی تأسیسی است.
امضائی : بعضی از حقوق «امضائی» است؛ چه حق یک عرف بوده یا این که عقلائی بوده و امضاکرده؛ مثلاً حقالقصاص عقلائی است و شارع امضاکرده، گفته شده که قصاص، حق عقلائی نیست، یک حقی است که در شبه جزیرهی عربستان بوده و شارع هم آن را امضاکردهاست.
در مقابل بعضی حقها عقلائی بوده و شارع امضاکرده؛ مثل حق التحجیر؛ اگر کسی دور مکانی دیوار بکشد، نسبت به آن مکان عقلائاً حق پیدامیکند، و شارع هم این حق را امضاکردهاست و درنتیجه این حق، حق شرعی است.
حق شرعی، خیلی مهم است؛ چون فقها دائماً دنبال حق شرعی هستند.
تداخل حقوق
منافات ندارد که یک حقی، هم عقلائی باشد و هم عرفی و هم شرعی.
امکان دارد یک حقی عرفی و شرعی باشد ولی عقلائی نباشد؛ مثل ازدواج مجدد در عرف مسلمین.
پارهای از حقوق، شرعی هست ولی عرفی نیست؛ و آن، حقوقی است که شارع جعل کرده اما عرف مسلمین نپذیرفته؛ مثلاً فقیهی قائل است که شارع این حق را برای مسلمان جعل کرده که در اموال کافر تصرف کند.
مثال روشنتر: اندکی از فقهای ما قائلند که مسلمان حق دارد حتی در این زمان مالک غیرمسلمان بشود. این حق تملیک، در نزد این فقیه یک حق شرعی است، اما اصلاً عقلائی نیست.
پس ما سه حق داریم: عقلائی، عرفی، و شرعی. و اینها مانعةالجمع نیست.
نتیجه: حق مأخوذ در تعریف، عقلائی است
سؤال این است: حقی که در تعریف اخذشده، کدامیک از این سه حق است؟ به عبارت روشنتر: «حق»ی که در معنای عرفیِ عدل و ظلم اخذشده، کدام حق است؟
آن «حق»ی که در تعریف عدل و ظلم اخذشده، «حق عقلائی» است؛ مثل حقالتألیف. پس هر جا حق عرفی یا شرعی ثابت بشود ولی عقلائی نباشد، سلب آن حق ظلم نیست، و ادای آن حق عدل نیست.
شاهدش حق تصرف در اموال غیرمسلمانان است؛ اگر مسلمانی مال غیرمسلمانی را اخذکند، عرفاً ظالم است. و اگر آن غیرمسلمان جلوی غصب مالش توسط یک مسلمان را گرفت، به او ظالم نمیگوییم. یا بعضی فقها فتوادادهاند که مسلمان میتواند غیرمسلمان را بکشد، اگر آن غیرمسلمان مانع کشتهشدن خودش بشود، آیا ظالم است؟!
چند سؤال و جواب(1)
شاید حق مأخوذ در تعریف «عدل» عرفی باشد نه عقلائی؛ حق عقلائی غیرعرفی اگر سلب شود آیا ظلم است؟ فرض کنیم در جزیرهای پدر حق دارد که مانع ازدواج پسرش بشود، اگر پسری بدون رضایت پدرش ازدواج کند، اهل آنجا او را ظالم میدانند.
این که پسر بدون اذن پدر ازدواج کند، عقلائی است.
این که پدر مانع ازدواج پسر بشود، غیرعقلائی است.
در این شهر:
این که پسر بدون ازدن پدر ازدواج کند، غیرعرفی است.
این که پدر مانع ازدواج پسر بشود، عرفی است.
نتیجة ترکیب این دو حق در این شهر:
این که پسر بدون اذن پدر ازدواج کند، حق عقلائی غیرعرفی است.
این که پدر مانع ازدواج پسر بشود، عقلائی غیرعرفی است.
این که پسر بدون اذن پدر ازدواج کند، ظلم است. پس ملاک ظلم عرفی بودن است.
این که پدر مانع ازدواج پسر بشود، ظلم نیست. پس ملاک ظلم، عرفی بودن است.
1) (1) - این سؤال و جواب ها، در تاریخ 26/12/95 در منزل استاد انجام شده، فایل صوتی این جلسه موجود است.
پاسخ استاد: این حق، در آن جامعه عقلائی است؛ اگر مراعات نکردنش عمومی شود، نزاعات آنقدر بالامیگیرد که باعث اختلال نظام میشود.
مثال استاد برای عرفی غیرعقلائی: غصب اموال غیرمسلمان اگر در یک جامعهای عرفی بشود.
اشکال: اگر این حق عرفی بشود، وقتی یک مسلمانی مانع تملک مال غیرمسلمانی توسط مسلمان دیگری بشود، این را ظلم میدانند درحالیکه یک حق عقلائی را سلب نکردهاست! پس ملاک در تعریف ظلم، «حق عرفی» است، نه «حق عقلائی».
پاسخ: اگر این کارش ظلم است، به این دلیل است که هر دو نسبت به این کار مساوی هستند؛ مسلمانی که میخواسته مال غیرمسلمان را بگیرد با مسلمانی که مانع او شده، هر دو نسبت به آن مال مساوی بودهاند، به همین خاطر عقلا کارش را ظلم میدانند.
اشکال: فرض کنید زید بخواهد شخص محقونالدمی را بکشد و عمرو مانعش بشود، آیا چون این دو نفر نسبت به کشتن آن شخص مساوی هستند، یعنی عمرو که مانع زید شده، ظالم است؟!
پاسخ: مثال را اینطور بزنید: شخص مهدور الدمی را زید میخواهد بکشد و عمرو مانعش میشود، اینجا عمرو چون با زید مساوی است، با این ممانعتش ظلم کردهاست.
سؤال: برای آن که بتوانیم قضاوت کنیم که ملاک حق مأخوذ در تعریف «عدل و ظلم» چیست، باید حقهایی را بررسی کنیم که فقط عرفی یا فقط عقلائی باشد. مثال حقِ فقط عرفی چیست؟ آیا انگشت توی دماغ کردن حق عرفی است؟ طرف سلطنت دارد بر انگشتش و دماغش، آیا صرف این سلطنت (و این که کسی نباید جلویش را بگیرد) کافی است برای این که حق باشد؟ یا چون اثر وضعی ندارد (مثل ازدواج مجدد) حق عرفی نیست؟ مناط چیست؟ سلطنت و این که کسی نباید جلویش را بگیرد؟ یا آثار وضعی؟
پاسخ: مثال حقِ فقط عرفی: کتکزدن زن یا فرزند اگر در یک قبیلهای عرفی باشد. حق، همان سلطنت بر مورد حق است، و اثرش این است که دیگران باید این حق را رعایت کنند.
سؤال: آیا جریمه به عنوان اثر وضعی کافی است؟ یا اثر وضعی فقط صحت و بطلان است؟ یا یکی از آثار وضعی این است که دیگران باید رعایتش کنند (مثل حق حیات)؟
پاسخ: خیر، جریمه عقوبت است، اثر وضعی حق نیست.
سؤال: مثال برای حقِ فقط عقلائی؟ پشت چراغ قرمز؟
پاسخ: مثل آزادی مذهب. خیلی از عرفها این حق را برای کسی قائل نیستند. پشت چراغ قرمز ایستادن، اثر حق کسی که پشت چراغ سبز ایستاده نیست؛ چون حتی اگر کسی هم پشت چراغ سبز نباشد، باید پشت چراغ قرمز بایستیم. لزوم ایستادن پشت چراغ قرمز اصلاً حق نیست، تکلیف است.
سؤال: وجه محترمشمردن سایر اعراف چیست؟ آیا ممکن است این وجه فقط عرفی باشد؟ یا این که همیشه وجهش اختلال نظام است؟
پاسخ: ملاک، این است که با حقوق بشر تنافی نداشته باشد و تعارضی با حقوق عرفی خودشان نداشته باشد.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل و ظلم / امر اول: تعریف عدل وظلم)
خلاصه مباحث گذشته:
در جهت نهم بحث «حسن و قبح عقلی» چهار مقام را بررسی کردیم، به مقام پنجم رسیدیم: عدل و ظلم. در این بحث گفتیم: در ضمن اموری بحث میکنیم؛ امر اول تعریف عدل و ظلم بود. گفتیم: عدل، اعطاء الحق لذی الحق است، و ظلم، سلب الحق عمن له الحق است. پس از اختیار این تعریف، وارد در توضیح سه رکن حق و اعطاء و سلب شدیم. دیروز گفتیم که حق سه قسم دارد: عقلائی، عرفی، و شرعی. و گفتیم که در حقیقت «حق» دو نظریه هست: یکی این که فقط اعتباری است، و دیگر این که بعضی حقوق اعتباری است و بعضی حقوق واقعی است. در نظریهی اول گفتیم که: «حق» مأخوذ در تعریف عدل و ظلم، حق عقلائی است؛ یعنی معنای عرفی عدل، اعطای حق عقلائی است به ذیالحق، و معنای عرفی ظلم، سلب حق عقلائی است از ذیالحق.
اگر در یک عرفی کتکزدن زن توسط شوهرش عرفی باشد، اگر یک زنی از دست شوهرش فرارکند، آیا عرفاً ظالم است؟! پس معلوم است ملاک صدق «ظلم» حق عرفی نیست.
امروز میخواهیم نظریهی دوم در حقیقت «حق»، و سپس دو رکن «اعطاء» و «سلب» را بررسی کنیم.
نظریهی دوم: اعتباری و واقعی
قول دوم نظریهی مرحوم آقای صدر است؛ که قائل است «حق» مأخوذ در مفهوم و تعریف عدل و ظلم، دو قسم است: واقعی و اعتباری. و حق واقعی فقط «حقالطاعه»ی خداوند است نسبت به همهی مردم؛ اگر خداوند طلبی کرد، انسانها باید اطاعت کنند، و اگر این حق را رعایت نکنند، ظلم کردهاند. یکی از مصادیق ظلم، معصیت است؛ یعنی شخص حق طاعت الهی را رعایت نکردهاست.
شاید این که در ذهن شریف آقای صدر بوده، یا باید بگوید: حقالطاعه اعتباری است، که بیمزه است. یا باید بگوید: «حقالطاعه ندارد»، که این هم حرف سنگینی است! لذا قائل شدهاست که حقالطاعه واقعی است، و تمام موارد دیگر از حق، اعتباری است.
اشکال: پس چرا به خدا «مظلوم» نمیگوییم؟!
پاسخ: این شاید یک اشکالی باشد بر فرمایش مرحوم آقای صدر؛ اینجا حقی دیده نمیشود به معنایی که در «عدل و ظلم» اخذشده. لذا حتی اگر چنین «حق واقعی»ی برای خداوند ثابت بشود، در تعریف عدل و ظلم نیست.
مناقشهی اول: چنین حقی را درک نمیکنیم
ما با این فرمایش ایشان موافق نیستیم؛ حقالطاعه را به عنوان یک حق واقعی درک نمیکنیم؛ آنچه که درک میکنیم، حداکثر حسن و قبح عقلی است؛ که معصیت خداوند عقلاً قبیح است، و اطاعت خداوند عقلاً حسن است.
مناقشهی دوم: برای اثبات برائت عقلی نیازی به «حقالطاعه» نداریم
اصلاً نیازی به حقالطاعه نبود؛ ایشان «حقالطاعه» را مطرح کرده تا «برائت عقلی» را نفی کند. اگر به جای «حقالطاعه» از «حسن و قبح» استفاده میکرد، کاملاً وافی به غرضش بود.
دایرهی مولویت الهی کجاست؟ آیا فقط مخالفت تکالیف معلومه قبیح است؟ یا مخالفت تکالیف معلومه و مظنونه قبیح است؟ یا حتی مخالفت تکالیف موهومه هم قبیح است؟ میتوانست بگوید: مخالفت با تکالیف الهی، سه مرحله دارد: مقطوع، مظنون و موهوم. عقل ما و وجدان ما درمییابد که مخالفت با تکلیف الهی، مطلقاً در هر سه مرحله قبیح است، پس «برائت عقلیه» نفی میشود، نیازی نیست.
تقریر حاجآقا حسین مهدوی: شهیدصدر در ارتکاز خودش اینطور درک میکرده که عقلاً نمیتوان در مواردی که بیانی از شارع به ما نرسیده برائت جاری کرد. ولی این ارتکاز و فهم شهیدصدر، خلاف مشهور است که معتقد به قاعدهی «قبح عقاب بلابیان» هستند. شهیدصدر برای این که این ارتکاز خودش را مدلَّل کند، متوسل به واقعبودن حقالطاعه شد؛ دید که اگر قائل نشویم به این که: «حقالطاعه، واقعی است.» و قائل بشویم به این که: «حقالطاعه، مثل حق سایر موالی، اعتباری است.»، در موارد عدم بیان، مثل قاعدهی عقلائیهی رایج بین موالی باید قائل به قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» بشویم، درحالیکه این قاعده به نظر شهیدصدر عقلاً درست نیست. لذا برای آن که برائت عقلی جاری نشود، گفت که: «حقالطاعه، واقعی است.» و درنتیجه قاعدهی «قبح عقاب بلابیان» که در موالی عرفیه و حقوق اعتباریه جاری میشود، میان بندگان با خداوند جاری نمیشود. درحالیکه برای عدم جریان «برائت عقلیه» نیازی به این مسیر و استفاده از «حقالطاعه» نیست؛ کافی است از «حسن و قبح» استفاده کنیم و بگوییم: «مخالفت با تکالیف الهی، در هر سه مرحله قبیح است.».
مناقشهی سوم: در تعریف عدل «حق واقعی» اخذنشدهاست
حتی اگر حقالطاعه واقعی باشد، آنچه در تعریف ظلم و عدل اخذشده، حق اعتباری است نه واقعی؛ شاهدش این است که اگر کسی حق خدا را ضایع کند، کسی نمیگوید: «ظالم به خداست». پس در معنای عرفی ظلم، سلب «حق واقعی» اخذنشده، و فقط سلب «حق اعتباری» ظلم است.
خلاصه
بنابراین این فرمایش آقای صدر مبنی بر واقعیبودن حقالطاعه را نه وجدان میکنیم، نه (برای رد برائت عقلی) نیازی به آن داریم، و نه در فرض واقعیبودن حقالطاعه، در تعریف «عدل و ظلم» چنین حقی اخذشدهاست.
اعطاء و سلب: مراعاتکردن و نکردن
گفتیم: در تعریف «حسن و قبح» سه رکن داریم که هر سه رکن را باید تعریف کنیم؛ رکن اول مفهوم «حق» بود که تعریفش و اقسامش گذشت. رکن دوم و سوم، اعطاء و سلب است.
اعطاء و سلب، کلمهی رهزنی است؛ مراد، مراعاتکردن و نکردن است؛ یعنی مانع از استیفایش بشویم یا نشویم. مثلاً در صف نانوایی، حق تقدم با نفر جلویی است، ظلم این است که من به خاطر مثلاً آشنایی با نانوا نگذارم او از حق تقدم خودش استفاده کند، عدل این است که بگذارم او حق خودش را استیفاکند و زودتر نان بگیرد، اگرچه او از حق خودش استفاده نکند؛ مثلاً اگر خودش به شما احترام گذاشت و شما را جلوتر از خودش راه انداخت، شما ظالم نیستید.
نتیجه در تعریف حسن و قبح
پس از تحلیل ارکان تعریف «عدل و ظلم»، میتوانیم بگوییم: عدل عبارت است از مراعاتکردن حق عقلائی، و ظلم عبارت است از مراعاتنکردن و مانع استیفای حق عقلائی شدن.
هذا تمام الکلام فی الأمر الأول، إنشاءالله بعد از تعطیلات چهاردهم فروردین واردمیشویم در توضیح مفهوم عدل و ظلم.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل و ظلم / امر دوم: مفهوم عدل وظلم)
خلاصه مباحث گذشته:
در مباحث حجج و امارات، اولین حجتی که وارد آن شدیم، قطع بود. به جهت نهم رسیدیم: حسن و قبح عقلی. در حسن و قبح عقلی چهار مقام را بررسی کردیم، به مقام پنجم رسیدیم: عدل و ظلم.
در مقام پنجم گفتیم که در اموری بحث میکنیم، امر اول تعریف عدل و ظلم بود. مختار ما در معنای عرفی «عدل» شد: «اعطاء الحق لمن له الحق»، و معنای عرفی «ظلم» شد: «سلب الحق عمّن له الحق».
و گفتیم که سه حق داریم: عقلائی، عرفی، و شرعی. در معنای عرفی عدل و ظلم که «حق» اخذشده، مراد «حق عقلائی» است، نه حق عرفی یا حق شرعی. پس در معنای عرفی عدل و ظلم، «حق عقلائی» اخذشده.
هذا تمام الکلام، در خلاصهی گذشته. در بحث امروز واردمیشویم در امر ثانی از همان مقام پنجم.
الأمر الثانی: فی مفهوم العدل و الظلم
ما گاهی از یک شیئی بحث میکنیم، و گاهی بعد از این که آن شیء را معین کردیم، از مفهومش بحث میکنیم. مثلاً گاهی از «انسان» بحث میکنیم که: «حقیقت انسان چیست؟»؛ میگوییم: حساس است، جوهر است، نامی است. اما گاهی از این که مفهومش را معین کردیم، از خود مفهومش بحث میکنیم؛ مثلاً اگر گفتیم: «مفهوم انسان، حیوان ناطق است.»، از خود این مفهوم بحث میکنیم که: مفهوم انسان، کلی است یا جزئی؟ اگر کلی است، متواطی است یا مشکِّک؟ مفهوم انسان، نسبت به مصادیقش ذاتی است یا عرضی؟ رابطهی «مفهوم انسان» با «مفهوم بشر» کدامیک از نِسب اربعه است؟ از مفاهیم حقیقی است یا اعتباری؟ این مباحث، مربوط به «مفهوم انسان» است بعد از این که «مفهوم انسان» را معین کردیم.
عین این بحث را دربارهی «عدل و ظلم» داریم؛ گفتیم: حقیقت عدل و معنای عرفی عدل «اعطاء الحق» است و معنای عرفی ظلم «سلب الحق» است. در این امر، میخواهیم ضمن سه نکته دربارهی «مفهوم عدل و ظلم» صبحت کنیم.
نکتهی اول: رابطه با حَسن و قبیح
نکتهی اول این است که: رابطهی «عدل و ظلم» با «حَسن و قبیح» چیست؟ آیا حَسن و عدل رابطهشان تساوی است یا خیر؟ ظلم و قبیح آیا رابطهشان تساوی است یا خیر؟
دو مفهوم گاهی با هم متساوی هستند؛ مثلاً گفته شده که مفهوم «انسان» با مفهوم «بشر» واحد است؛ یعنی این دو عنوان، فقط یک مفهوم دارد. اما دو مفهوم گاهی مفهوماً مختلفند ولی مصداقاً یکی هستند؛ مثل انسان و ناطق؛ به لحاظ مصداقی متساوی هستند ولی مفهوماً یکی نیستند. همین بحث دقیقاً در «حَسن» و «عدل»، و در «ظلم» و «قبیح» هم آمده؛ «عدل» با «حَسن»، و «ظلم» با «قبیح» آیا مفهوماً متساوی هستند یا خیر؟ آیا مصداقاً متسای هستند یا خیر؟
مفهوماً مغایرند
مفهوم عدل و ظلم واضح است که غیر از مفهوم حسن و قبیح است به دو جهت: اولاً ارتکاز ما چنین حکمی دارد، و ثانیاً به این دلیل که تساوی مصداقی هم ندارند که توضیح میدهیم.
مصداقاً عدل و ظلم اعم مطلق هستند
اما رابطهی «عدل و ظلم» با «حسن و قبیح» در ناحیهی مصداق.
بعضی از بزرگان ما قائلند که در ناحیهی «مصداق» متساوی هستند؛ هر ظلمی قبیح است و هر قبیحی ظلم است. ما معتقدیم که نسبتشان عموم و خصوص مطلق است؛ هر عدلی حسن است هر ظلمی قبیح است، اما عکسش درست نیست؛ حَسنی داریم که عدل نیست و قبیحی داریم که ظلم نیست؛ احسان به دیگری، ایثار و جود، حسن است، اما هیچکدام عدل نیست؛ چون در احسان و ایثار و جود، طرف حقی ندارد تا «اعطاء الحق» صدق کند. از طرف دیگر «دروغ» قبیح است اما ظلم نیست(1) ؛ مثلاً کسی از خودش بهدروغ تعریف میکند و میگوید: «من نمازشبم ترک نمیشود»، این دروغ، ظلم به سامع نیست؛ خواسته کم نیاورد، گفته: «هر روز روزه میگیرم».
1) (1) - البته بعضی دروغها مصداق ظلم هست.
نکتهی دوم: عناوین اولیه
آیا عدل و ظلم از عناوین اولیه است یا از عناوین ثانویه است؟ عناوین اولیه، مثل اکل و شرب و مشی و تکلم و تفکر، اینها اسم است برای فعل خاصی. ولی الفاظی داریم که اسم برای فعل خاصی نیست، اما بر افعال کثیره و مختلفه صدق میکند، مثل غصب؛ «غصب» اسم یک فعل خاصی نیست، امکان دارد مشی یا اکل یا شرب، مصداق «غصب» باشد. عدل و ظلم هم از عناوین ثانویه است؛ یعنی «عدل» اسم یک فعل معینی نیست؛ گاهی ایستادن عدل است، گاهی نشستن عدل است.
نکتهی سوم: عناوین ذاتیه
نکتهی سوم که اهمّ نکات است، این است که آیا عنوان عدل و ظلم آیا از عناوین ذاتیه است؟ یا از عناوین التفاتیه یا قصدیه؟
توضیح عناوین ذاتیه، التفاتیه و قصدیه
عناوین را به سه دسته تقسیم میکنند: ذاتیه، التفاتیه، و قصدیه.
عنوان ذاتی، عنوانی است که بر فعل صدق میکند ولو طرف نسبت به آن فعل بلاشعور باشد؛ اگر شخصی در خواب حرف بزند، اسم این فعل «تکلم» است ولو این که خودش هم شاعر به این فعل نیست، یا مثل راهرفتن در خواب؛ اسم این راهرفتن «مشی» است ولو خودش شاعر نیست.
قسم دوم عناوین التفاتیه است؛ عناوین التفاتیه وقتی بر فعل صدق میکند که فاعل به عنوان این فعل التفات داشته باشد؛ مثلاً «هتک» از عناوین التفاتیه است؛ درازکردن پا جلوی عالم وقتی هتک است که درنظر داشته باشم که: «پادرازکردن جلوی عالم، هتک است.». حتی اگر قصد «هتک» نداشته باشد و مثلاً فقط به خاطر این که پایش خواب رفته درازش کرده، همین که التفات دارد هتک است، کافی است برای این که هتک باشد.
اشکال: اینها اعتبارات است، چطور معنی دارد که: «در عالم واقع، هتک باشد.»؟!
پاسخ: هتک، امر واقعی در طول اعتبار است؛ مثل ملکیت است.
قسم سوم، عناوین قصدیه است؛ در عناوین قصدیه، باید داعی فاعل هم همین «قصد» باشد. در عناوین قصدیه، مجرد «التفات» کافی نیست، شخص باید «قصد» هم داشته باشد؛ مثل «احترام». اگر کسی به قصد احترام زید بایستد، این عملش احترام به زید است. اما اگر کسی بدون قصد احترام زید بایستد، ولو این که التفات دارد که دیگران برداشت میکنند که من دارم به زید احترام میگذارم، این ایستادن مصداق احترام به زید نیست، و دیگران هم تنها توهم احترام به زید را پیداکردهاند.
عدل و ظلم، در نگاه اولیه هیچیک از این سه عنوان نیست
سؤال این است که: عدل و ظلم، از کدامیک از این سه قسم است؟ ذاتی؟ یا التفاتی؟ یا قصدی؟ در عدل و ظلم، با یک مشکلی برخوردکردهاند که: در نگاه اولیه، هیچکدام از این سه نیست!
واضح است که عنوان ذاتی نیست؛ اگر شما یک عبای دزدی را بخرید، مصداق ظلم به مالک اصلی عبا نیست، با این که حق مالک را از او سلب کردهاید! لذا فقها میگویند: تصرف این شخص حرام است، الا این که مؤاخذه نمیشود.
و معلوم است که از عناوین التفاتیه هم نیست؛ در همان مثال «عبا» اگر من بدانم که ملک غیر است اما اصلاً غافل از عنوان «ظلم» هستم؛ تصرف در این ملک مسروقه، ظلم است با این که التفات به ظلم هم ندارم.
و از عناوین قصدیه هم نیست؛ مثلاً میدانم که این آب، ملک شخص دیگری است و میدانم که بدون اذن او شربکردن ظلم است ولی وقتی که داعی من ظلم نیست بلکه تنها رفع عطش است، این عمل من ظلم است با این که قصد ظلم هم نداشتهام.
پس عدل و ظلم، نه از عناوین ذاتی است، نه از عناوین التفاتی است، و نه از عناوین قصدی است!
تحقیق عدل و ظلم
عدل و ظلم، از عناوین ذاتی هستند، نه از عناوین التفاتی یا قصدی. پس چرا مثال اول (که عبای مسروقه را خریدهایم) را گفتیم: «ظلم نیست»؟ یک نکتهای در «عدل و ظلم» هست که باعث شده عدل و ظلم صدق نکند:
در سابق «فعل» را تقسیم کردیم به ارادی و غیرارادی، و ارادی را تقسیم کردیم به اختیاری و غیراختیاری. موصوف به عدل و ظلم، فقط یک قسم است و آن «فعل ارادی اختیاری» است، و در این مثال، تصرف در این عبا، چون فعل ارادی غیراختیاری است موصوف به «ظلم» نمیشود، نه این که موصوف به «عدل و ظلم» میشود ولی هیچکدام از این دو نیست. پس کدام اعطاء حق عدل است؟ اعطائی که اختیاری باشد. و کدام سلب حق ظلم است؟ آن «سلب حق»ی که اختیاری باشد. در «اختیار» قصد هست.
هذا تمام الکلام فی الأمر الثانی، إنشاءالله فردا واردمیشویم در امر ثالث.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل وظلم/ امرسوم: قاعدهبودن حسن عدل)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در عدل و ظلم بود، امر اول در تعریف عدل و ظلم بود، امر دوم در مفهوم عدل و ظلم بود، امر سوم بحث اموز ماست.
الامر الثالث: قاعدهی حسن عدل و قبح ظلم
ما دو قاعده داریم که مورد اتفاق است: العدل حسنٌ، و الظلم قبیح. این دو قضیه، مورد اتفاق است؛ هم معتقدین به حسن و قبح عقلی این دو قاعده را قبول دارند، و هم منکرین حسن و قبح عقلی این دو قاعده را قبول دارند. الا این که معتقدین به حسن و قبح عقلی میگویند: «العدل حَسنٌ عقلاً، و الظلم قبیحٌ عقلاً»، و منکرین حسن و قبح عقلی میگویند: «العدل حَسنٌ عُقلائاً، و الظلم قبیحٌ عقلائاً.». این قاعده آنقدر مورد اتفاق است که اگر بخواهند قضیهی عامی نام ببرند که لایخصَّص، معمولاً به این قضیه استنادمیکنند.
بحث ما این است که: «دو قضیه چیست؟»؛ اولاً این دو قضیه آیا دو قاعده است؟ یا فقط دو قضیه است؟ و اگر قاعده نیست، آیا قضیهی تجمیعیه است؟ یا قضیهی به شرط محمول است؟
مشهور بین علما ما این است که فقط قضیه نیست، دو قاعده است. مرحوم آقای صدر از کسانی است که قائل است این دو قضیه، قاعده نیست، بلکه فقط دو قضیه است.
ما در ابتدای دورهی قبل قائل بودیم که این دو قضیه، تجمیعیه است. در انتهای همان دوره عدول کردیم و تابع مشهور شدیم و گفتیم: قاعده است.
شروط قاعدهبودن یک قضیه
قبل از ورود به این بحث، فرق قاعده را با قضیه، و ضابطهی قاعدهبودن یک قضیه را توضیح بدهم. قاعده، قضیهای است که سه شرط داشته باشد:
اولاً کلی باشد، بنابراین «زیدٌ عادل» قاعده نیست.
ثانیاً کلیتش بر اساس یک نکتهی واحد ثبوتی است؛ یعنی یک نکتهی واحدی منشأ این کلیت و عمومیت شدهباشد. گاهی یک قضیهی کلی داریم ولی به حیثیتهای مختلف است؛ مثلاً میگوییم: «کلُّ من فی دار مجتهد»، ولی اجتهاد این افراد، به خاطر نکتهی واحد نیست؛ اتفاقاً این بیست نفر مجتهد با هم در این اتاق جمع شدهاند.
ثالثاً آن نکتهی واحد ثبوتی، در مفهوم موضوع اخذشدهباشد؛ مثلاً «کل انسان یموت» قاعده نیست؛ چون یک نکتهی واحد ثبوتی بین «موت» و «انسان» نیست؛ یعنی در «انسانیت» خصوصیتی اخذنشده که ملازم با «موت» باشد. اگر هم نکتهای در «انسان» باشد که در همهی انسانها باشد و آن نکته باعث «موت» شده، ربطی به انسانیت (که موضوع قرارش دادهایم و موت را به آن نسبت دادهایم) ندارد؛ اگر انسانی فناناپذیر را فرض کنید، این یک فرض خودمتناقض نیست، برعکس مثلث چهارضلعی.(1)
1) (1) - استاد تصریح کردند که قاعده «دو» شرط دارد: کلی باشد، و نکتهی واحدهی ثبوتی داشته باشد. این شرط سوم را ما از خلال توضیحات استاد نسبت به «الانسان یموت» استخراج کردیم؛ که اگرچه علت موت همهی انسانها یک نکتهی واحده باشد، لکن چون آن نکتهی واحده در مفهوم «انسان» نیامدهاست پس قضیه است نه قاعده. مقرر.
یک قضیهای که ناظر به عالم تشریع است، وقتی «قاعده» میشود که: یا تشریعش واحد باشد (و درنتیجه به تبع آن، نکتهی ثبوتی واحدی داشته باشد.)، و یا تشریعات متعدد نکتهی ثبوتی واحدی داشته باشد.
مثلاً قاعدهی فراغ، یا قاعدهی تجاوز، اگر چه در ابواب مختلفی مثل نماز و روزه و حج جاری میشود، ولی دو قاعدهی شرعی است؛ چون به جعل واحد جعل شدهاست، نه این که یک قاعدهی فراغ در نماز جعل شدهباشد یک قاعدهی فراغ در حج، و یک قاعدهی فراغ هم در روزه. بلکه یک قاعده، به یک نکتهی واحد ثبوتی، در تمام این ابواب تشریع شدهاست؛ که مثلاً هر فعلی را که تمام کردی، اگر شک در صحت آن فعل کردی، بنا را بر صحتش بگذار.
گاهی تشریعْ متعدد است اما نکتهی ثبوتیِ تمام تشریعاتْ واحد است، مثلاً در قاعدهی لاضرر و لاحرج؛ یک تشریع واحد نداریم؛ به عدد موارد و افعالی که این دو قاعده در آن موارد جاری میشود، برای این دو قاعده تشریع داریم. اما یک نکتهی ثبوتی واحد (که مثلاً شارع حکم ضرری جعل نمیکند)، باعث تمام این تشریعات شده.
تحقیق «العدلُ حسن» و «الظلم قبیحٌ»
«العدل حسن» آیا از قبیل «لاضرر» است و یک قاعده است؟ یا از قبیل «کل من فی الدار مجتهد» است و فقط یک قضیه است؟ سه احتمال در پاسخ به این سؤال هست:
احتمال اول: قاعده (مختار)
مشهور گفتهاند: یک قاعده است؛ یعنی قضیهی کلیه است بر اساس نکتهی واحده. آن نکتهای که باعث حسنبودن «عدل» شده، خود عدل یعنی «اعطاء الحق» است؛ اگر عدل حسن است، به این خاطر است که: اعطاء الحق بما هو، حسن است؛ یعنی تمام حُسن عدل، به خود عدل است. و تمام حسن و قبح افعال، به این خاطر است که مصداق عدل و ظلم است؛ اگر «خیانت در امانت» قبیح است، نه به این جهت که «خیانت است» قبیح است، بلکه جهت این که «ظلم است» قبیح است.
با قسمت دوم این فرمایش موافق نیستیم، در «احتمال دوم» توضیح خواهمداد. اما قسمت اول را قبول کردیم؛ که این دو قضیه، دو قاعده است؛ مثل «لاضرر» و «لاتعاد» است، نه مثل «الانسان یموت». این احتمال که این دو، قاعده هستند، هم موافق با ارتکازات ماست، هم موافق با نقدی است که بر احتمال دوم و سوم واردمیکنیم.
احتمال دوم: قضیهی تجمیعیه
احتمال دوم این است که این دو قضیه، قاعده نیستند، بلکه قضیهی تجمیعیه هستند. گویا خود مرحوم آقای صدر هم در یک فترهای قائل بوده که از قضایای تجمیعیه بودهاست.
قضیهی تجمیعه، قضیهای است که در موضوع، عنوانی را میآوریم برای اشارهکردن به افرادی که حکم روی آن افراد رفته، ولی خود آن عنوان، دخیل در حکم و محمول نیست؛ مثل «کلُّ من فی الدار مجتهدٌ»؛ «من فی الدار» بودن هیچ رابطهای با «اجتهاد» ندارد؛ اینطور نیست که یک خانهای باشد که وقتی اشخاص وارد آن میشوند مجتهد بیرون بیایند، این عنوانِ «کل من فی الدار» یک عنوان مشیر است که جمیع مقصودمان را دربربگیرد. یا مثل «کل انسان فان»؛ بین «انسانیت» و «فناپذیری» هیچ رابطهای نیست.
«حسن و قبح عدل و ظلم، تجمیعیه است.»، به این معنی است که «عدل» عنوان مشیر است به تمام افعالی که متصف میشود به «حُسن»، و «ظلم» یک عنوان مشیر است به تمام افعالی که متصف میشود به «قبح»؛ «عدل» عنوان مشیر به صدق و رد امانت است، و «ظلم» عنوان مشیر به کذب و خیانت است. درواقع عنوان مشیر در مانحنفیه به این معنی است که «عدل» را تعریف کنیم: «کلُّ فعلٍ یتصف بالحسن» و «ظلم» را تعریف کنیم: «کل فعل یتصف بالقبح». پس قبح خیانت، به خاطر ظلمبودن نیست، به خاطر خود خیانت است، بر خلاف احتمال قبلی که قبح خیانت به خاطر ظلمبودن بود.
مناقشه: مساوینبودن عدل و حَسن
این فرمایش درست نیست. چون اموری هستند که متصف به عدل و ظلم میشوند ولی متصف به حسن و قبح نمیشوند؛ مثل «احسان» که حسن است ولی عدل نیست، و مثل «دروغ» که قبیح است ولی اینطور نیست که ضرورتاً ظلم باشد.
احتمال سوم: قضیهی به شرط محمول
احتمال سوم را مرحوم آقای صدر فرمودهاند؛ در بحوث:ج4،ص137.(1) حسن و قبح را در تجری فرمودهاند، اما این بحث را در جای دیگری فرمودهاند. میفرمایند: «ظلم» عبارت است از «تجاوز از حد»، و «قبح» هم چیزی جز همین «تجاوز از حد» نیست، گاهی از این «تجاوز از حد و عدم تجاوز»، به «ماینبغی و ما لاینبغی» تعبیرمیشود؛ «ماینبغی» اشاره است به «عدم تجاوز از حد»، و «مالاینبغی» اشاره است به «تجاوز از حد». پس «العدل حسنُ» قضیهی به شرط محمول است؛ یعنی هر فعلی که در آن فعل تجاوز از حد نباشد، تجاوز از حد نیست؛ مثل این است که بگوییم: «هر مجتهدی که عادل است، عادل است.».
این را مرحوم آقای صدر فرمودهاند، البته در آخر یک تنزلی دارند و میفرمایند: «اگر کسی این را قبول نکرد، میگوییم: از قضایای تجمیعیه است.»، پس قاعدهبودن را در هر صورت منکر است.
1) (2) - هذه القضیة، ان کانت مفیدة، فهی تفید کإشارهی إلی مدرکات العقل العملی اختصارا و إجمالا لا أکثر، فعنوان الظلم اُخذ مشیرا و معرفا إلی واقع ما لاینبغی فعله فی نظر العقل من الکذب و الخیانهی و مخالفهی الوعد و غیر ذلک، و کذلک عنوان العدل یکون مشیرا إلی واقع ما ینبغی فی نظر العقل فعله من الإحسان و الشکر و الصدق و المروءة.
اخیراً مراجعه نکردهام؛ در ذهنم هست که در اوایل علم «اصول»، به «قواعد فقهیه» یک نقضی به «تعریف علم اصول» شده؛ آنجا وقتی ایشان میخواهند «قاعدهی فقهیه» را توضیح بدهند، میگویند: بعضی از قواعد، فقط اسمشان «قاعده» است ولی درواقع قاعده نیستند بلکه قضیهی تجمیعیه هستند، و مثال به «عدل و ظلم» میزنند. اگر این مطلبی که در ذهنم است درست باشد، نشان میدهد که ایشان در ابتدا قائل بودهاند که قضیهی تجمیعیه است، نه به شرط محمول. ولی در اینجا قائل شدهاند که این دو قضیه، به شرط محمول است.
مناقشهی اول: قضیهی تحلیلی
بر فرمایش مرحوم آقای صدر، دو اشکال داریم. اشکال اول، این است که اگر فرمایش ایشان را قبول کنیم که ظلم تجاوز از حد است و قبیح هم همان «مالاینبغی» است و اشاره به تجاوز از حد دارد، در این صورت ایشان باید میگفت: «این قضیه، تحلیلی است.»، نه «به شرط محمول». قضایا تقسیم میشود به قضیهی تألیفی، تحلیلی و به شرط محمول. این اشکال، فقط در حد تعابیر و اصطلاح است.
در قضیهی تحلیلی، محمول در تعریف موضوع یا در تعریف جزئی از اجزاء موضوع اخذشدهاست؛ مثلاً میگوییم: «الانسان جسم» یا «الانسان حیوان»، این یک قضیهی تحلیلی است؛ چون تعریف انسان «حیوان ناطق» است. لذا این قضیه، هیچ معلومات جدیدی به ما نمیدهد.
قضیهی تألیفی، قضیهای است که محمول ما، در تعریف موضوع یا جزئی از آن، چه با واسطه و چه بیواسطه اخذنشدهاست؛ مثل «الانسان ممکن الوجود»؛ «ممکنالوجود» در تعریف «انسان» اخذنشدهاست. حملهای شایع نوعاً اینطور است؛ مثلاً میگوییم: الانسان یموت، یا الانسان اشرف المخلوقات؛ موت و اشرفیت، در تعریف انسان اخذنشدهاست.
در قضیهی به شرط محمول، محمول را در موضوع اخذمیکنیم؛ مثلاً میگوییم: «الانسان الفانی فان».
سؤال: «الانسان بشر» کدامیک از این سه قسم است؟
پاسخ: قضیهی تحلیلی است؛ چون تعریف انسان با تعریف بشر یکی است؛ نیازی نیست خود عنوان بشر در تعریف انسان باشد، کافی است که مفهوم بشر در مفهوم انسان باشد، مفهوم هر دو هم «حیوان ناطق» است.
پس اشکال اول این است که در مانحنفیه، اگر بپذیریم که قبیح به تجاوز از حد برمیگردد، این قضیه اصطلاحاً یک قضیهی تحلیلی است، نه قضیهی به شرط محمول.
مناقشهی دوم: این قضیه تألیفیه است
اشکال دوم این است که این قضیه، نه تحلیلی است نه به شرط محمول است؛ چون معنای عرفیِ عدل «اعطاء الحق» است و معنای عرفیِ ظلم «سلب الحق» است، ولی در مفهوم حَسن «اعطاء الحق» نیامده و مفهوم قبیح «ما یستحق فاعله الذمّ» است و «سلب الحق» در آن نیامده، لذا ما قائلیم که قضیهی «العدل حسن» و «الظلم قبیح» اگر قاعده نباشد و فقط قضیه باشد، دو قضیهی تألیفیه است.
هذا تمام الکلام فی الأمر الثالث، إنشاءالله فردا واردمیشویم در قاعدهی «نفی ظلم».
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل و ظلم / امر چهارم: قاعدهی نفی ظلم)
خلاصه مباحث گذشته:
تا اینجا در سه امر بحث کردیم، بحث امروز ما در امر چهارم است: قاعدهی نفی ظلم.
الامر الرابع: قاعدهی نفی ظلم
آیات نافیهی ظلم
ما آیات کثیرهای را داریم که از خداوند عالم نفی ظلم شده؛ بعضی به صورت مطلق است، و بعضی به این نحو است که به مردم ظلم نمیکند، و بعضی به این نحو است که خداوند در قیامت به کسی ظلم نمیکند.
إن الله لایظلم مثقال ذرة (نساء:40)
خداوند به اندازهی ذرهای ظلم نمیکند. وقتی که آفتاب میتابد، ذرات معلقی در نور آفتاب دیده میشود. این ذرات را میتوانیم ببینیم، اما به خاطر غایت سبکیاش هیچوقت وزنش را احساس نمیکنیم. این ذرات حتی اگر روی ترازوهای دقیقی که طلا را وزن میکنند بنشینند، باز هم چیزی احساس نمیشود. و «مثقال» از «ثقل» میآید و به معنای «وزن» است نه به معنای «حجم». این آیه نمیخواهد بگوید: «به اندازهی حجم این ذرات (که بهسختی احساس میشود) ظلم نمیکند.»، بلکه میخواهد بگوید: خداوند حتی به اندازهی وزن این ذرات که اصلاً احساس نمیشود هم ظلم نمیکند.
إن الله لایظلم الناس شیئا (یونس:44)
لایظلم ربُّک أحداً (کهف:49)
و ما الله یرید ظلماً للعالَمین (آلعمران:108)
مراد از عالَمین، یا همهی عوالم است، یا انسانهای ساکن عالم. نه تنها خداوند ظلم نمیکند، بلکه حتی ارادهی ظلم هم در او پیدانمیشود.
و ما الله یرید ظلماً للعباد (غافر:31)
أن الله لیس بظلّام للعَبید (آلعمران:182)
خداوند نسبت به بندگانش صاحب ظلم نیست ظالم نیست.
و ما أنا بظلّامٍ للعَبید (ق:29)
آیات دیگری هم داریم که از خداوند ظلم را از خودش نفی کردهاست.
معنای ظلم نفیشده
معنای این ظلمی که خداوند از خودش نفی کرده چیست؟ گفتیم که معنای ظلم «سلب الحق» است؛ یعنی هیچ حقی از حقوق مردم را سلب نمیکند. مگر مردم حقی دارند نسبت به خداوند عالم؟! اگر اسناد ظلم به این معنا به خداوند متعال درست نباشد، پس باید معنای دیگری برای «ظلم خداوند» پیداکنیم.
ما معتقدیم که معنای «ظلم» در این آیات هم همان معنای عرفی خودش است. حق عقلائی را گفتیم: دو قسم است: یک قسم را عقلا بما هم عقلا اعتبارمیکنند، یک قسم هم حقوقی است که عرف اعتبارمیکند ولکن عقلا موقفی برخلاف این حق عقلائی نمیگیرند، مثل تعدد زوجات. عرف همانگونه که برای خداوند نسبت به انسان حقی را قائل است، برای انسان هم نسبت به خداوند حقی را قائل است؛ مثلاً یکی از حقوق عرفی انسان در مقابل خداوند این است که وسائل معیشت مردم در این دنیا باشد و امثال ذلک که بعد مثالهایش را بیشتر خواهیمگفت. پس عرف به ذهن عرفیاش برای انسان در مقابل خداوند حق قائل است؛ که مثلاً خداوند بیجهت کسی را عذاب نکند، یا تکالیف غیرمقدور برای کسی ایجادنکند. این حقوق اگرچه عقلائی نیست، ولی عقلا هم علیه این حقوق، موقفی ندارند. پس این حقوق هم عقلائی است و سلبش ظلم است؛ چون حق مأخوذ در تعریف ظلم، حق عقلائی است. پس کلمهی «ظلم» که در قرآن استفاده شده و از خداوند عالم سلب شده را بر همان معنای عرفی حمل میکنیم.
این بحث، دربارهی معنای ظلم بود.
حقیقت ظلم نفیشده
حقیقت این ظلمی که خداوند از خودش نفی کرده چیست؟
مقامات الهی: تکوین و تشریع و تحکیم
خداوند عالم سه مقام و موقعیت دارد: تکوین، تشریع، و تحکیم. مقام تکوین، همان مقام ایجاد است، هم مربوط به عالم دنیاست و هم مربوط به عالم آخرت است. مقام دوم، مقام تشریع است؛ احکامی را تشریع و جعل میکند. این مقام فقط مربوط به عالم دنیاست. مقام سوم، مقام تحکیم است؛ یعنی مقام حکمکردن و جزادادن است؛ خداوند در روز قیامت، به جزای هر عملی میرسد: «و من یعمل مثقال ذرهی خیرا، یره. و من یعمل مثقال ذرهی شرّاً، یره.».
نفی ظلم، شامل هر سه مقام میشود
وقتی که میگوییم: «خداوند ظلم نمیکند»، در کدامیک از این سه مقام ظلم نمیکند؟ ما میگوییم که شامل هر سه مقام میشود، البته اگر برای تکوین هم بتوانیم ظلم پیداکنیم. از این سه مقام، ما فقط مقام «تشریع» را بحث میکنیم، آن دو مقام دیگر مربوط به علم «کلام» است. بنابراین از اطلاق این آیاتی که خواندیم، استفاده میشود که خداوند در هیچیک از این مقامات ظلم نمیکند.
معنای ظلم در مقام تشریع
در مقام «تشریع» تصور دارد که خداوند تشریعات ظالمانهای قراردهد؛ مثلاً خداوند قانون بگذارد که هر کسی مرتکب قتل شد، پدرش را بکشند. پس تصور تشریع ظالمانه از ناحیهی خداوند امر معقولی است. این آیات شریفه میفرماید: خداوند تشریع ظالمانه ندارد.
در پرانتز و در جملهی معترضه بگویم که ظالمانهبودن یک مجازات، امر نسبی است؛ یعنی ممکن است مجازاتی در مقطعی ظالمانه باشد و در مقطع دیگری ظالمانه نباشد. اگر جریمهی ردشدن از چراغ قرمز پنجاههزارتومان باشد، این به نظر ما یک قانون ظالمانه نیست. اما اگر چهل سال قبل همین قانون را قرارمیدادند که پنجاههزارتومان جریمه بشود، یک قانون ظالمانهای بود؛ چون پنجاههزارتومانِ امروز ارزشِ پنجاههزارتومان چهل سال قبل را ندارد. یا در کشوری که درآمد مردم خیلی زیاد است، ممکن است جریمهای به این مبلغ ظلم نباشد، اما در کشوری که درآمد مردمش یکصدم این مردم است این جریمه ظالمانه است. مؤید این مطلب، این است که مجازات نوعاً شناور است؛ مثلاً بین شش ماه تا ده سال. سرّش این است که مجازات، به حسب شخص خاطئ متفاوت است؛ یک خاطئی برای این جرم باید سه ماه زندان برود، ولی خاطئ دیگری برای همان جرم باید ده سال زندان برود.
اشکال: شما میگویید: «ظلم به این معنا که کسی خطایی کند و مجازاتش بر دیگری واردبشود، از خدا نفی شدهاست.»، پس چطور بعضی اقوام همهشان عذاب شدند درحالیکه بعضیشان اهل گناه بودند؟!
پاسخ: اگر این کار ظلم باشد، منافاتی با عرض من ندارد؛ چون عرض من این است که ظلم در حق خداوند معنادار است. بلکه اشکال شما مؤید ماست؛ شما چون چنین کاری را ظلم میدانید، این اشکال را واردمیکنید. شما اشکال دیگری را واردمیکنید؛ که چرا عذابی بر قومی واردمیشود در حالی که همهشان آن گناه را نکردهاند؟! شما پس عرض من را قبول کردید؛ که معنی دارد تشریع ظالمانه باشد. بحث ما فقط همینقدر است که تشریع ظالمانه دربارهی خداوند معنادار است، فعلاً نمیخواهیم بگوییم: «چنین ظلمی خداوند کردهاست».
در قیامت هم ظلم برای خداوند قابل تصور است؛ کسی که شرب خمر نکرده، عقوبت شاربالخمر را بر او جاری کنند.
و للکلام تتمةٌ.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل و ظلم / امر چهارم: قاعدهی نفی ظلم)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در «عدل و ظلم» بود، به امر رابع قاعدهی «نفی ظلم» رسیدیم.
در این قاعده سه مقدمه را ذکرکردیم:
مقدمهی اول: از آیات استفاده میشود که خداوند به کسی ظلم نمیکند.
مقدمهی دوم: در تشریع الهی، «ظلم» معنادار است؛ یعنی میشود تشریعی باشد که متّصف به «ظلم» بشود، مثل این که خداوند به خیانت در امانت امرکند.
مقدمهی سوم: ظلم در تشریع، یک امر نسبی است؛ یک تشریعی، ممکن است در مقطعی ظلم نباشد و در مقطع دیگری ظلم باشد.
حالا میخواهیم از این مقدمات نتیجه بگیریم، که بحث امروز ماست.
نتیجه: عدم وجوب احکام ظالمانه
در اسلام، یک مقطع «تشریع» داریم که در نزد فقها فقط از زمان بعثت تا رحلت نبی اکرم است. این مقطع تشریع، به لحاظ زمانی 23 سال بوده، و به لحاظ مکانی همین شبهجزیرهای بوده که پیامبر در آنجا بودهاند.
ما معتقد هستیم که تشریعات در عصر تشریع، هیچکدامش ظالمانه نبوده. اما اگر فرض کردیم یکی از آن تشریعات در مقطع دیگری ظلم باشد، از این آیات استفاده میشود که این تشریع، مال آن مقطع نیست؛ نظیر قاعدهی «نفی ضرر» و قاعدهی «نفی حرج»؛ اگر تکالیفی مثل روزه یا طهارت با آب برای شخصی ضرری یا حرجی باشد، این تشریع (وجوب روزه و طهارت مائیه) شامل آن شخص نمیشود.
آیا در فقه مثال داریم؟ شاید بشود گفت: یکی از مثالهایش «دیه بر عاقله» است؛ همانطور که میدانید، اگر کسی جنایت خطأی یا قتل خطأی انجام بدهد، دیه را باید اقرباء پدری بپردازند. و فرقی هم ندارد که جانی غنی باشد یا فقیر، البته در این اختلاف شده که: «اگر عاقله فقیر باشد، آیا باز هم دیه بر عاقله واجب است یا خیر؟». این حکم قبل از اسلام در جزیرةالعرب بوده، اسلام فقط امضائش کرده. این حکم، در جوامع قبیلگی خیلی جوابگوست؛ جلوی نزاعات را میگیرد. ولی در جوامع غیرقبیلگی امکان دارد ظالمانه باشد. البته این عرض من، به صورت احتمال است، نه به صورت فتوای جزمی.
اشکال: وقتی که طبق مبنای شما حسن و قبح عقلی اثبات نشد، و وقتی که حسن و قبح عقلائی دربارهی خدا معنا ندارد، چه دلیلی داریم که خداوند به این وعدههایش عمل میکند و به کسی ظلم نمیکند؟
پاسخ: فرضْ این است که خداوند در تمام این کلماتش صادق است؛ یا به بیانی که متکلمین اثبات میکنند (که خدا میتواند به وعدههایش عمل کند و این عملکردن به نفع عباد است، پس حتماً عمل میکند.)، یا به بیانی که بعضی اصولیین مثل شهیدصدر اثبات میکنند (که از مجموعهی این آیات به قطع میرسیم که خداوند به این وعدهها عمل خواهدکرد).
تشخیص ظالمانهبودن یک حکم
به عهدهی فقیه است
در اینجا باید به یک نکتهای توجه کرد؛ که در «لاضرر» و «لاحرج» تشخیص ضرر و حرج دائماً به دست مکلف است. اما قاعدهی «نفی ظلم» را اگر به آن معتقد بشویم، تشخیصش به دست فقهاست، نه به دست مکلف؛ یعنی فقیهان باید تشخیص بدهند که: «جعل دیه نسبت به این مقطع زمانی آیا ظالمانه است یا ظالمانه نیست؟».
حاجآقا حسین مهدوی: مانحنفیه شبیه تشخیص مقدار هشت فرسخ است؛ در برگرداندن هشت به فرسخ به کیلومتر، چرا فقها این که «یک کاروان در یک روز چند کیلومتر طی میکند؟» را به مکلف واگذارنمیکنند؟! چون یک مطلب پیچیده است و نیاز به تخصص فقهی دارد. به علاوهی این که عرف در همین تشخیص ظلم هم خیلی وقتها اشتباه میکند؛ مثلاً اگر کسی مضطر است به فروش یک فرش پانصدهزارتومانی و حاضر است پنجاههزار تومان بفروشدش، اگر کسی این فرش را از او خرید، عرف او را ظالم میداند، درحالیکه هیچ سلبالحقی انجام ندادهاست.
شاید فتوای چند فقیه لازم باشد
در موراد عظیمه، عرف قول یک خبره را حجت نمیداند؛ مثلاً در مواردی که احتمال ریسکش بالاست (و مثلاً میخواهیم عملی کنیم که به احتمال هفتاددرصد موفق نخواهدبود)، اگر به قول یک دکتر اعتمادکنیم، ما را سرزنش میکنند. یا مثلاً در یک تصمیمگیری نظامی، صرف مشورت با یک خبره کافی نیست، بلکه با یک گروه مشورت میکنند. لذا در موارد عدیدهای قول اهل خبره حجت نیست. و بعید نیست که مانحنفیه هم از همین موارد باشد که باید چند فقیه بگویند و معارض هم نداشته باشند؛ اگر چند فقیه بگویند که در این مقطع این حکم نمیتواند عادلانه باشد، اطمینان برای ما حاصل میشود و میتوانیم این حکم را کناربگذاریم.
اشکال: خبرویت فقهی چه مدخلیتی دارد؟ چرا باید فقها تشخیصش دهند؟ چرا جامعهشناسان تشخیص ندهند؟
پاسخ: جامعهشناسان مصلحت و منفعت را تشخیص میدهند.
اشکال: حقوقدانها باید تشخیص بدهند.
پاسخ: باید کسی باشد که اسلام را بشناسد.
اشکال: اگر ظلم را عرفی تعریف کردیم، هر کسی میتواند آن را بفهمد.
پاسخ: ارتکازات عرفی را خبره باید تشخیص دهد؛ ارتکازیترین عرفیات را از عرف اگر بپرسید، پرت و پلا جواب میدهند؛ مثلاً اگر بگویید: «آب چیست؟»، میگویند: «همین که گاو و گوسفند میخورند.»، اگر بپرسید: «نان چیست؟»، میگویند: «همین که نانواها میفروشند.». میخواهم بگویم در مانحنفیه ارتکاز عرف را خود عرف، و حتی یک فقیه نمیتواند تشخیص بدهد.
پس شاید بشود با این بیان بگوییم دیه بر عاقله (که یک تشریع امضائی هم بوده) امروزه ظالمانه است و شارع در شرایط ما چنین تشریعی ندارد.
الأمر الخامس: فی قاعدة حرمة الظلم
در قاعدهی «نفی ظلم» ناظر به فعل خداوند بودیم، در قاعدهی «حرمت ظلم» ناظر به فعل انسانها هستیم.
حرمت ظلم و آیات دالّ بر آن
چرا به آن «قاعده» گفتیم؟ چون بر بسیاری از محرمات شریعت هم «ظلم» صدق میکند مثل سرقت، تهمت، خیانت در امانت، اغتصاب، غصب، لذا از حرمت ظلم تعبیرکردیم به «قاعدهی حرمت ظلم».
شکی نیست که ظلم فیالجمله حرام است، و لعل که از ضروریات مذهب یا حتی دین است که ظلم فیالجمله(1) از محرمات است مثل حرمت زنا و شرب خمر که از ضروریات دین است. مضافاً بر این که آیات و روایات عدیدهای هم داریم که دلالت میکند بر حرمت ظلم؛ مثل
1) (1) - این قید، به این خاطر است که در مواردی ظلم عرفی در شریعت هست؛ مثل همین که وقتی بر کفار مسلط شدند، میتوانند اموالشان را غصب کنند و به عنوان غنیمت بین خودشان قسمت کنند.
قل إنما حرَّم ربّی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغی بغیر الحق. (اعراف:33)
در خود «تعدی» ظلم هست، «تعدی به غیر حق» مثل انسان ناطق» است.
ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی. (نحل:90)
إنما السبیل علی الذین یظلمون الناس و یَبغون فی الأرض بغیر الحق، اولئک لهم عذاب إلیم. (شوری:42)
مراد از سبیل «مؤاخذه» است.
إن الذین یأکلون اموال الیتامی ظلماً، إنما یأکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا. (نساء:10)
آیات دیگری هم داریم. از این آیات بهوضوح روشن میشود که یکی از محرّمات شرعی، ظلم به مردم است.
و للکلام تتمة، إنشاءالله فردا.
موضوع: قطع (جهت تاسعه: حسن وقبح / مقام پنجم: عدل و ظلم / امر پنجم: قاعدهی حرمت ظلم)
خلاصه مباحث گذشته:
در بحث «عدل وظلم» به قاعدهی «حرمت ظلم» رسیدیم که سخن از ظلم انسان به انسان است. گفتیم: در بین فقهای ما این مفروغٌعنه بوده که در شریعت مقدسه، ظلم، یکی از معاصی کبیره است. گفتیم که: هم از آیات و هم از روایات میتوانیم حرمت ظلم را استفاده کنیم. به چهار آیه استدلال کردیم، آیات دیگری هم هست که میتوانیم به آنها استنادکنیم، ولی همان مقدار کافی است؛ چون بحث ما در اثبات حرمت ظلم نیست، بلکه در تحدید متعلَّق حرمت است؛ که آن ظلمی که در شریعت حرام است، کدام ظلم است؟
محل نزاع
بحث ما در اثبات حرمت ظلم نیست، بلکه در تحدید متعلَّق حرمت است؛ که آن ظلمی که در شریعت حرام است، کدام ظلم است؟ فقهای ما بهمناسبت، اشاره به «حرمت ظلم» کردهاند، اما تا آنجا که من مراجعه کردهام، هیچگاه در مقام تحدید ظلم برنیامدهاند؛ که این ظلمی که در شریعت از معاصی کبیره است، حدودش چیست؟ در بحث از گناهان، مثلاً قمار و سحر و اسراف و تبذیر را مبسوطاً بحث کردهاند و معنا و مصادیق و استثنائاتش را مفصلاً تبیین کردهاند، اما گناه «ظلم» را بحث نکردهاند. اگر ما کتاب حدائق و جواهر و مکاسب مرحوم شیخ را در نظر بگیریم، این سه نفر در این کتاب، راجع به تحدید ظلم، یک کلمه هم نفرمودهاند. لذا اگر بخواهیم نسبت بدهیم به فقها که: «این ظلم محرَّم در ارتکازشان چه بوده؟»، باید از لوازم و مدالیل التزامی بعضی از کلماتشان این استفاده را بکنیم.
نظر فقها: ظلم محرَّم، سلب حق شرعی است
در فقه، عناوین محرَّمهای هست که فقها ذکردکردهاند و از اصناف ظلم است. اما در همهی این عناوینی که از اصناف ظلم است، علما یک قیدی مثل مؤمن یا مسلم را اضافه کردهاند که میشود نظر اینها را فهمید. مؤمن، یعنی شیعهی دوازده امامی. مسلم، اگر در مقابل مؤمن بیاید، یعنی مسلمان غیرشیعه. و اگر در مقابل مؤمن نباشد، اعم از شیعهی اثناعشری و غیر آن است. این تحدیدها بیخود نیست، هر جا میگویند: «این ظلم، به مؤمن حرام است.»، یعنی به غیرمؤمن حرام نیست.
مثلاً گفتهاند: قتل مسلم حرام است، یا غیبت مؤمن حرام است، سبّ مؤمن حرام است، اهانت به مؤمن حرام است، هجاء مؤمن حرام است، اخافهی المؤمن حرام است. هجر و قهرکردن مسلم حرام است، غشّ با مسلمان حرام است، تصرف در مال مسلمان بدون رضایتش حرام است، اضرار به مسلم حرام است. اینها در کلمات فقها هر کدام یک چنین قیدی دارد. از این قیود میتوان فهمید که ارتکاز اینها در باب «ظلم محرَّم» چیست؟ کدام ظلم است که در شریعت حرام است؟
گفتیم: معنای عرفی ظلم «سلب الحق» است. با توجه به این کلمات، معلوم میشود که ظلم محرَّم نزد فقها، عبارت است از سلب الحق الشرعی. پس اگر شارع چنین حقی را قرارنداد، چنین ظلمی حرام نیست.
این که «ظلم حرام است» در کلام شارع مطلق است، اما فقها معنای عرفی ظلم را از آن گرفتهاند و یک معنای شرعی به آن دادهاند؛ پس معنای ظلم عبارت است از «سلب حق شرعی». مثلاً «حقالتألیف» چون یک حق شرعی نیست، پس سلبش هم ظلم محرم نیست، (کما علیه السید السیستانی).
نسبت بین «ظلم شرعی» با «ظلم عرفی»
نسبت بین ظلم به معنای عرفی با «ظلم شرعی» عموم و خصوص منوجه است؛
ظلم عرفی غیرشرعی
یعنی ما ظلمی داریم که از مصادیق ظلم عرفی هست ولی در شریعت مقدس حرام نیست؛ مثل اضرار به غیر مسلمان.
یکی دیگر از ظلمهای عرفی که شرعاً ظلم نیست، تملک اموال غیرمسلمانان است. حق تملیک اموال کفّار(1) را عقلا قبول ندارند، عرف عام هم قبول ندارد، و به احتمال بسیار قوی حتی عرف مسلمین هم چنین حقی را برای مسلمان قائل نیستند، اما در نزد این فقیهان ولو هیچیک از این سه قبول ندارند، این حق ثابت است و اگر کسی این حق را سلب کند، ظالم است و مرتکب حرام شدهاست.
بعضی ظلمهای عرفی که در شریعت ظلم نیست، اشمئزازآور است؛ مثلاً بعضی فقها فتوا دادهاند که شما اگر یک زن غیرمسلمان دیدید، میتوانید او را به خانهی خودتان ببرید و تملیکش کنید!
1) (1) - فقها که به غیرمسلمان «کافر» میگویند، به لحاظ احکام اجتماعی به چهار دسته تقسیمش میکنند: ذمّی، مُستأمِن، مُعاهَد، و حربی. حربی، کافری نیست که در حال جنگیدن با مسلمان است، بلکه کافری است که هیچکدام از آن سه نیست. در عصر حاضر فقط کافر حربی داریم. در نظر فقها حق تصرف و حتی تملک اموال غیرمسلمانان را شارع مقدس برای مسلمین چنین حقی را قراردادهاست. مرتد هم کافر حربی است و اموال قبل از ارتدادش جزء ماترکش است و خود مرتد حق تصرف در آن اموال را ندارد، و اموالی که بعد از ارتدادش به دست بیاورد، به ارث نمیرسد و مثل اموال بقیهی کفار است.
ظلم شرعی غیرعرفی
بعضی ظلمها حرام شرعی است ولی به معنای عرفی ظلم نیست؛ مثلاً شخصی که میخواهد از میوهی یک باغی استفاده کند، اگر صاحب باغ جلویش را بگیرد، در نزد فقها این کار باغبان ظلم است. پارهای از فقها قائلند که حقالماره یک حق شرعی تأسیسی است، نه امضائی؛ عقلا چنین حق قائل نبودهاند.
سؤال: آیا سلب هر حق شرعی ظلم است؟
پاسخ: بله؛ طبق نظر فقها، ظلم، یعنی سلب حق شرعی.
مجمع ظلم شرعی و عرفی
اضرار به مسلمان هم مادهی اجتماع است؛ هم ظلم عرفی است و هم ظلم شرعی محرم. این را فقهای ما فرمودهاند، ولی وارد جزئیاتش نشدهاند؛ شاید چون در ذهنشان بوده که یک مشکلاتی لازم میآید اگر دائرمدار حق شرعی کنیم.
حقوق شرعیه، یا تأسیسیه است مثل حقالفسخ در خیار حیوان و خیار مجلس، یا این که امضائی است مثل حقالتحجیر؛ یعنی نزد عقلا این حق ثابت است و شارع هم این حق را امضاکردهاست.
پس اولاً ظلمی که در شریعت مقدسه حرام است، سلب حق شرعی است و به لحاظ موردی نسبت بین «حق شرعی» و حق عقلائی» عموم و خصوص منوجه است.
مختار: ظلم محرَّم، همان سلب حق عقلائی است
ما عرض کردیم که «ظلم» در معنای عرفی عبارت است از سلب حق عقلائی است به آن معنایی که قبلاً توضیح دادیم؛ که حق عقلائی دو قسم میشد؛ حقی که عقلا اعتبارکردهاند، و حقی که عرف اعتبارمیکند و عقلا در قبال آن موضعی ندارند.
این مباحث، مربوط به فقه میشود، مربوط به اصول نیست.
ما از کسانی هستیم که با توجه به آیاتی که خواندیم، قائلیم «ظلم» به همان معنای عرفیاش حرام است؛ چون هر عنوانی که در خطاب اخذمیشود، حمل بر معنای عرفیاش میشود. لذا ما با تمسک به همین آیات معتقدیم هر ظلم عرفیای (که سلب حق عقلائی است) شرعاً حرام است.
ظلم محرَّم، تخصیصبردار نیست
به نظر ما «ظلم» از اموری نیست که تخصیصبردار باشد؛ نمیتوانیم بگوییم: «شارع ظلم را حرام کرده، مگر ظلم به مخالف یا کافر را.»، این را نمیشود گفت: «تخصیص خورده». آنچه که فقیهان فرمودهاند و برخی ظلمهای عرفی را ظلم محرَّم ندانستهاند، فقهیاً مورد نقضش را قبول نکردیم، بحثش مربوط به فقه میشود.
حرمت ظلم ادلهی دیگری هم داشت که چون ممکن بود محل مناقشه قراربگیرد نگفتیم؛ مثل «و لاتَرکَنوا إلی الذین ظلموا فتمسَّکم النار». رکون یعنی میل، یعنی گرایش قلبی. وجه امکان مناقشه این است که «ظلموا» را دو جور معنی کردهاند؛ بعضی به همین معنای عرفی معنی کردهاند، و بعضی به معنای کفر و شرک معنی کردهاند. چون محتمل دو معناست، لذا این آیه را نخواندیم. طبق این آیه، خود رضای باطنی به ظلم، از محرَّمات شرعی است.
اشکال: حقالماره را ظلم نمیدانید؟
پاسخ: تأسیسی است. امکان دارد این حق در عصر ما ثابت نباشد. امکان دارد حق عرفی باشد.
حق فسخ، عقلائی از قسم دوم است؛ حقی عرفی است که عقلا در مقابل آن سکوت کردهاند.
ماحصل کلام ما این است که یکی از محرمات در شریعت، ظلم به معنای عرفی کلمه است؛ ظلم به هر انسانی حرام است، اگرچه غیرمسلمان باشد. هذا تمام الکلام.
اگر حکمی ظالمانه باشد
و اگر یک ظلم عرفی هم پیداشد که از ظواهر ادله استظهارکردیم که شارع آن را جایز دانستهاست، مشهور فقها میگویند: «چون ظلم محرَّم عبارت است از سلب حق شرعی، پس چنین «سلب حق»ی ظلم نیست.»، ولی طبق مختار (که ظلم محرَّم عبارت است از همان ظلم عرفی که «سلب حق عقلائی» است) و طبق بحثی که در امر چهارم داشتیم، قاعدهی «نفی ظلم» حاکم است؛ بر فرض اگر دلیلی داشته باشیم بر جواز تملیک اموال غیرمسلمانان، ادلهی «نفی ظلم» مقدم میشود و میگوییم: امروزه مسلمانان چنین حقی ندارند. البته همانطور که در جلسهی گذشته گفتیم، باید چند فقیه اجماع کنند و مخالفی هم نداشته باشند.
به نظر ما «ظلم» یک عنوانی است که آبی از تخصیص است. پس غیبت غیرمؤمن و بلکه غیرمسلمان هم اگر مصداق ظلم عرفی باشد، نه از این باب که مصداق غیبت است، ولی از این باب که مصداق «ظلم» است، حرام است.
هذا تمام الکلام فی العدل و الظلم.
در خلال مباحث، به «حساب احتمالات» که کلام مرحوم آقای صدر است اشاره کردم. اگر موافق باشید، یک جهت دهم را هم به این مباحث اضافه میکنم و مختصراً جهت دهم را دربارهی «معرفت» توضیح میدهم.
موضوع: قطع (جهت عاشره: معرفت بشری / مقدمه: علت طرح این بحث دراصول، وتنقیح محل نزاع)
الجههی العاشرة: فی المعرفة البشریة
مقدمه
نکتهی اول: دلیل طرح این بحث در علم اصول
چرا آقای صدر بحث «شناخت» را در «اصول» مطرح فرمود؟
استدلال اخباریها: کثرت خطا
اخباریها میگفتند: هیچوقت نباید در شناخت احکام الهی از استدلالات عقلی استفاده کنیم؛ چه مستقیماً و چه غیرمستقیم. مستقیم، مثل این که استدلال عقلی بیاوریم بر وجوب مقدمهی واجب. غیرمستقیم، مثل این که در استنباط احکام الهی، از دلیل عقلی استفاده کنیم. لذا اگر علمای اخباری با علم اصول مخالفت میکردهاند، از این جهت بود که شما غیرمستقیم از یک استدلال عقلی استفاده کردهاید برای استنباط حکم شرعی و الهی. و قائل بودند که در استنباط فقط باید از کتاب و سنت استفاده کنیم.
سه علم در حوزه داریم که از استدلال عقلی استفاده میکند: فلسفه و حکمت، کلام، و علم اصول. در این سه علم الی ما شاء الله اختلاف و نزاع هست! تقریباً و شاید هم تحقیقاً، هیچ مسألهای در این سه علم نیست الا این که اختلافی است! و کثیراً ما، اختلاف در حدی است که تمام احتمالات ممکنه، قائل پیداکرده! مثلاً در بحث «اصالتالوجود»، هم اصالتالوجود قائل دارد، هم اصالتالماهیت قائل دارد، هم اصالت الوجود و الماهیت قائل دارد، و هم این که هیچکدام اصالت ندارد. همهی محتملات قائل داشته، و همه هم استدلال میکردهاند! اگر علمای این علوم دست از استدلال برمیداشتند و فقط ادعامیکردند، شاید نزاع و اختلاف به این مقدار نمیرسید! چرا که دلیل بعضی اقوال و تفصیلات، برخی استدلالهاست.
علمای اخباری در پاسخ به این که: «چرا نباید از استدلال عقلی استفاده کنیم؟» شاهدی را ذکرمیکردند که خیلی به آن باور داشتند؛ و آن، کثرت خطا در این علوم بود.
توجیه علمای اصول
در مقابل، علمای اصول میخواستند این اختلاف و نزاع را توجیه کنند. علمای اصول همیشه مطالب خودشان را حق میدانستهاند و مطالب طرف مقابل را اشتباه میدانستند و نقدمیکردند. میگفتند: علت اشتباه طرف مقابل این است که قواعد منطقی را درست رعایت نکردهاند؛ اگر قواعد منطق را رعایت میکردند، به این اشتباه نمیافتادند و مثل ما به همین نتیجه میرسیدند.
قضاوت شهیدصدر و پذیرش عدم اعتماد به معرفت عقلی
مرحوم آقای صدر در این نزاع بین اخباری و اصولی، رفت در کفّهی اخباریها ایستاد؛ گفت: ما از شما علمای اصول سؤال میکنیم: این قواعد و کبریات منطق و تطبیقش بر صغریات، بدیهی است یا غیربدیهی؟ اگر بگویید: «بدیهی است»، خود شما قبول دارید که در بدیهیات خطا راه ندارد، پس چرا این همه اختلاف شده؟! اگر بگویید: «بعضی بدیهی است و بعضی نظری»، سؤال میکنیم: آن قسمی که نظری است، چه قاعدهای داریم برای این که ببینیم: «در آن بخش نظری خطا شده یا نشده؟»؟! پس ما قاعدهای نداریم برای این که بیبنیم: «آیا این تطبیق، درست است یا درست نیست؟».
اشکال: ممکن است بدیهی باشد ولی التفات نباشد.
پاسخ: بعد از این که قول طرف مقابل را شنیدهاند، باید ملتفت میشدند. اگر باب غفلت را در بدیهیات بازکنید.
به اینجا که رسید، گفت: حرف منطقیها و فیلسوفان مسلمان اشتباه است؛ اساس این اندیشه در باب معرفت و شناخت بشری (که ضابطهی مطابقت یقین با واقع، مراعات قواعد منطقی است) خطاست.
نکتهی دوم: مراد از معرفت و شناخت
ابتدا باید ببینیم: منطقیها و حکما چه گفتهاند؟ سپس باید نظریهی مرحوم آقای صدر را بررسی کنیم. ولی قبل از ورود به این دو مقام، ابتدا «معرفت بشری» و «شناخت» را توضیح بدهم. این دو (معرفت و شناخت) را مترادف به کار میبریم.
اقسام ادراکات
در «حکمت» که منطقیین هم پذیرفتهاند، اگر عنوان «ادراک» را درنظربگیریم که مفهوم روشنی است، ادراکات انسان، بر اساس استقرا خارج از پنج صورت نیست: ادراک حسّی، ادراک تخیلی (که گاهی اشتباهاً به آن ادراک خیالی گفته میشود)، ادراک وهمی، ادراک عقلی، و ادراک حضوری. ادراکی که بشر دارد، از این پنج قسم خارج نیست. آن موردی که محل اختلاف است، مورد سوم (ادراک وهمی) است؛ آیا ادراک وهمی داریم؟ بعضی قائل بودهاند و بعضی منکر، ما از قائلین تبعت کردهایم.
فقط ادراک عقلی محل نزاع است
در این پنج ادراک فقط «ادراک عقلی» محل بحث ماست؛ مثلاً این که «الآن روز است» ادراک نیست، بلکه روزبودن را فقط داریم حس میکنیم.
ادراکات قوهی عاقله
حکما برای انسان قوهای را قائل هستند که اسمش هست: «عاقله»، تمام فارغ بین انسان و حیوانات همین قوه است. این قوه ادراکاتی دارد، به ادراک این قوه «ادراک عقلی» میگوییم.
تصور و تصدیق
و تمام ادراکات قوهی عاقله را به دو قسم تقسیم میکنند: تصور و تصدیق. پس ادراک عقلی، منحصر به این دو قسم است.
تصور: صورة الشیءعند العقل، یا حصول صورة الشیء عند العقل. تصور ما از وجود و عدم و عدد، از مدرکات قوهی عاقله است.
تصدیق: اذعان به نسبت.
برای فهم مراد از نسبت، باید اجزای قضیه را توضیح دهیم؛ در باب «قضایا» سه نوع قضیه داریم: محسوسه، مسموعه، و معقوله. قضیهی معقوله، سه جزء دارد: تصور موضوع، و تصور محمول، و نسبت بین این دو تصور. اذعان، احتیاج به متعلَّق دارد؛ اذعان اگر به نسبت بین «تصور موضوع» و «تصور محمول» در قضیهی معقوله تعلق بگیرد، این اذعان «تصدیق» است.
مراد از معرفت
«معرفت» در نزد حکما و مناطقه، عبارت است از تصور و تصدیق. اما در معرفتشناسی یا در فلسفهی جدید وقتی که سخن از «معرفت» هست، مراد فقط تصدیق است و هیچ کاری با «تصور» ندارند.
در قضیهی معقوله سه جزء داریم که یک جزءش متعلق تصدیق است. در معرفتشناسی جدید، متداول شده که از «معرفت» تعبیر به «قضیه» میکنند. مراد از «قضیه»، آن قضیهای است که نسبت در آن، متعلَّق تصدیق است. قضیهی معقوله، میتواند مقارن با تصدیق باشد و میتواند مقارن با تصدیق نباشد. در بحث معرفتشناسی، مراد از «قضیه»، قضیهای است که مقارن با تصدیق است، و خود «قضیه» مراد نیست.
این «تصدیق» است که به دو قسم ظنّی و قطعی تقسیم میشود. در بحث معرفتشناسی، هر دو قسمش محل بحث ماست.
ما معتقدیم که متعلق تصدیق در قضیه، «نسبت» نیست، بلکه خود «قضیه» است. پس وقتی سخن از تصدیق میکنیم، مرادمان قضیهای است که متعلق تصدیق قرارگرفتهاست، چه آن تصدیقْ ظنّی باشد یا زمی باشد، آن قضیه ایجابی باشد یا سلبی باشد، کلی باشد یا جزئی باشد. پس معرفت و شناخت، عبارت است از قضیهای که به آن تصدیقی تعلق گرفته؛ چه حمله و شرطیه، چه کلیه و چه جزئیه. مراد ما از «شناخت» بالدقت، همان «تصدیق» است، لکن چون متداول در معرفتشناسی سخن از قضیه است، مراد دقیقاً قضیهای است که متعلَّق تصدیق واقع شدهاست.
مناطقه چون متعلق تصدیق را «نسبت» گرفتهاند، در قضیهی سالبه به مشکل برخوردهاند. ما چون متعلق اذعان را خود قضیه میدانیم، مشکلی نداریم.
پس در منطق، هم تصور و هم تصدیق، هر دو محل بحث است، ولی در معرفتشناسی فقط قضایایی که متعلق تصدیق است محل بحث است. لذا ما میرویم سراغ تصدیقات.
مقام اول: تبیین نظریهی حکما و مناطقه
تصدیقات بدیهیه
هر تصدیقی که برای ما پیدامیشود، یا متولد از تصدیقات دیگر نیست، یا متولد از تصدیقات دیگر هست. به تصدیقات متولده میگویند: «تصدیقات مکتسبه»، به تصدیقات غیرمتولده میگویند: «تصدیقات بدیهیه». پس قضایا، یا بدیهی است یا مُکتسَب است.
منطقیین معتقدند که در تصدیقات غیرمتولده، خطا راه ندارد؛ نه این که «بدیهیات، خطاناپذیر است و وقوع خطا در آن محال است.» کما این که آقای صدر اینطور تصورکرده، نه؛ خطاپذیر هست اما به عنوان اصل موضوعی پذیرفتهاند که اگر عواملی خارج از ذهن دخالت نداشتهباشد، ذهن ما در این تصدیقات بدیهیه یا اولیه دچار خطا نمیشود.
اقسام بدیهیات
به حسب استقرا، این تصدیقهایی که در افق نفس پیدامیشود و متولد از تصدیقات دیگری نیست، یکی از این شش تصدیق است: اولیات (مثل «الکل، اعظم من الجزء.» یا «اجتماع النقیضین محال»)، فطریات (مثل «الاربعهی زوج»)، مشاهدات (مثل این که «خورشید نورانی است»)، تجربیات (مثل «آتش مُحرِق است»، یا «سم کشنده است».)، متواترات (مثل «کعبه در شهر مکه است»)، و حدسیات (مثل این که «نور ماه، مستفاد از خورشید است.»). این شش دسته، قضایای بدیهی است که از عصمت برخوردار است و خطا در آنها راه ندارد.
قبل از این که وارد در قضایای مکتسبه یا نظری بشویم و ببینیم خطا چطور اتفاق میافتد، میخواهیم واردبشویم در نقد آقای صدر بر همین بخش از کلام علمای منطق، إنشاءالله شنبه. آقای صدر در همین بخش با مناطقه مخالفت کرده، اگرچه تمام اختلاف مهم ایشان در دستهی دوم است و آن نظریهی «حساب احتمالات» را در مقابل منطق ارسطویی در قضایای مکتسبه یا نظری مطرح کردهاست.
موضوع: قطع (جهت عاشره: معرفت بشری / مقدمه با چینشی دوباره)
خلاصه مباحث گذشته:
در جلسهی گذشته واردشدیم در جهت دهم (نظریهی معرفت). خواستیم انظار منطقیین و نظریهی آقای صدر و اختلاف بین این دو نظریه را تبیین کنیم. مقدمهای را عرض کردم؛ خلاصهای از آن را عرض میکنم با یک مقدار بسط و اضافاتی که در جلسهی قبل گفته نشد.
مقدمه با چینشی دوباره
گفتیم: مراد از معرفت یا شناخت، در نزد منطقیین عبارت است از «علم»، و در معرفتشناسی عبارت است از تصدیق یا قضیه.
تعریفات
تصور و تصدیق
«علم» در نزد منطقیها عبارت است از صورة الشیء عند العقل، به تعبیر دیگر، علم عبارت است از: ادراک عقلی ما از اشیاء. هیچوقت به ادراک حسی یا خیالی علم نمیگویند. این ادراک عقلی یا علم، به دو قسم تقسیم میشود: تصور، و تصدیق. در تعریف «تصور» نوعاً از همان تعریف علم استفاده میشود: صورة الشیء عند العقل. اما در تصدیق، گاهی از تعریف دیگری هم استفاده میشود و میگویند: «هو الاذعان بالنسبة».
خروج تصور از محل نزاع
بحث تصور هم اگرچه بحث مهمی است و همانطور که از تصدیقات بحث میکنیم باید از تصورات هم بحث کنیم، ولکن چون این نظریه و اختلاف بین مرحوم آقای صدر و منطقیین، در پارهای از تصدیقات است، لذا ما تصور را از ابتدای بحث کنارمیگذاریم و تا آخر بحث فقط دربارهی «تصدیق» بحث میکنیم.
مراد از نسبت
گفتیم: اعتقاد یا اذعان به نسبت را تصدیق میگویند. مراد از نسبت، نسبتی است که در قضیهی معقوله موجود است. در نزد منطقیها اذعان به نسبت، هم به قضیهی متخیله تعلق میگیرد و هم به قضیهی معقوله.
مراد از قضیه
مراد ما از قضیه، آن قضیهای است که در قول آقایان نسبتش متعلَّق اذعان است. و در مختار ما، خود قضیه است که متعلق اذعان است، نه نسبت موجود در قضیه. پس بعد از این، وقتی میگوییم تصدیق، یعنی اذعان. وقتی میگوییم: «قضیه»، مرادمان قضیهای است که تعلَّقَ بها التصدیق؛ یا به خود آن قضیه تعلق گرفته (طبق مختار ما)، یا به نسبت آن قضیه تعلق گرفته (طبق مشهور).
مراد از معرفت
تا اینجا معلوم شد که در مباحث معرفت و شناخت، مراد ما از «معرفت»، آن تصدیقی است که در ذهن ما پیدامیشود، یا قضیهای است که آن قضیه متعلَّق یک تصدیق است. اگر به «قضیه» معرفت میگوییم، تسامحی است، مراد اصلی از معرفت، تصدیقِ در قضیه است.
تقسیمات
بدیهی و نظری
منطقیها تصدیق یا قضیه را تقسیم به دو قسم بدیهی و نظری کردهاند. مراد از «قضیهی بدیهی» قضیهای است که متعلَّق تصدیق بدیهی است، و مراد از «قضیهی نظری» قضیهای که متعلق تصدیق نظری است. پس این تقسیم، درواقع مال تصدیق است. به تعبیر دیگر: تقسیم قضیه به نظری و بدیهی، بالتبع یا ثانوی است؛ به تبع تقسیم تصدیق به بدیهی و نظری است.
تصدیق بدیهی یک اسم دیگری هم دارد: تصدیق اولی. تصدیق ضروری، زیرمجموعهی تصدیق بدیهی و اولی است، نه هماسم آن دو. در منطق، تصدیق بدیهی، هر تصدیقی است که در افق نفس پیدابشود بدون این که متولد از تصدیقات دیگری باشد.
تصدیق نظری، تصدیقی است که متولد از تصدیقهای دیگر است؛ یعنی متولد از دو تصدیق دیگر است. قضیهی نظری، قضیهای که متولد از دو قضیهی دیگر است، درواقع تصدیق متولدمیشود نه قضیه.
جملهی معترضه: در منطق هیچوقت یک تصدیق از یک تصدیق متولد نمیشود؛ یک تصدیق دائماً از دو تصدیق متولدمیشود.
سؤال: انتاج بدیهی یک قیاس آیا خلاف استدلال است؟
پاسخ: بله؛ چنین نتیجهای نظری است.
اشکال: در «عکس نقیض»، یک قضیهی نظری فقط از یک قضیه متولدمیشود.
پاسخ: در عکس نقیض، مقدمهی «استحالهی اجتماع نقیضین» مطوی است.
اشکال: در قطع عن تقلیدٍ، قطع من متولد از اعتماد من به مثلاً پدرم است. پس قضایای عن تقلیدٍ همگی باید نظری باشند.
پاسخ: تولد از اعتماد به یک شخص، مهم نیست؛ مهم این است که از قضیهی دیگری متولد نشده باشد.
یقینی و غیریقینی
منطقیها تقسیم دیگری هم ارائه کردهاند: قینی و غیریقینی. این تقسیم برای هر دو قسم بدیهی و نظری است؛ بدیهی هم میتواند غیریقینی باشد.
تصدیق یقینی
در منطق «یقین» به چه معناست؟ این را بعداً مفصلاً توضیح میدهیم، اجمالاً «یقین» اعتقادی است با سه ویژگی: اعتقاد جزمی مطابق با واقع و ثابت.
شرط اول: جزمی. قید «جزمی»، ظن را خارج میکند. ظن، اعتقادی است که «احتمال خلاف»ش را ولو بسیار ضعیف بدهیم؛ مثلاً اگر اعتقاد داریم که زید عادل است ولی یک در هزار هم احتمال میدهیم که عادل نباشد، اعتقاد شما به عدالت زید، یقین نیست، ظنّی است.
شرط دوم: مطابق واقع. اگر اعتقاد جزمی دارید به این که «زید عادل است» ولی درواقع زید فاسق است، اسم این اعتقاد در منطق «جهل مرکب» است نه «یقین». پس قید «مطابق واقع» جهل مرکب را خارج میکند.
شرط سوم: ثابت؛ یعنی باید لایتزلزل باشد، باید قابل زوال نباشد. با قید «ثابت»، اعتقاد جزمی ای که مقلدین دارند را خارج میکنند. مثلاً کسی حسن ظن زیادی به پدرش دارد طوری که هر چه او گوید برایش قطع و اعتقاد جزمی حاصل میشود. اعتقاد جزمی به رسالت نبی اکرم عن تقلید اگر باشد، یقین نیست، قطع است. درواقع این قید به این معنی است که واقع را اگر عن تقلیدٍ ببینی، این اعتقاد ثابت و لایتزلزل نیست.
سؤال: اعتقادِ عن تقلیدٍ، تزلزلش کجاست؟
پاسخ: این احتمال هست که اگر خودش برود تحقیق کند اعتقادش عوض بشود.
بعضی گفتهاند: «ثابتبودن، شرط فقط یقینیات جزئیه است.»، ولی این درست نیست.
تصدیق غیریقینی
در نزد منطقیها هر تصدیقی چه نظری و چه بدیهی، این دو قسم را دارد؛ یا یقینی است یا غیریقینی، به غیر یقینی «ظنّی» میگویند. «غیریقینی» دقیقتر از «ظنّی» است؛ چون شامل قطعی هم میشود؛ آن جایی که قطع داریم و قطعمان مخالف واقع است، یا قطع داریم و قطعمان عن تقلیدٍ است.
مقام اول: قضایای بدیهیه
ما برای این که بحثمان را منطقیاً مرتب کنیم، در دو مقام بحث میکنیم: قضایای بدیهیه (که متعلَّق تصدیق بدیهی است، و قضایای نظریه (که متعلَّق تصدیق نظری است).
اقسام بدیهیات
در منطق ارسطویی
طبق آن مقدمه، بدیهی به دو قسم یقینی و غیریقینی تقسیم میشود. در منطق ارسطویی، بر اساس استقرا، قضایای یقینی بدیهی خارج از این شش قسم نیست: اولیات، فطریات مشاهدات، حدسیات، مجربات، و متواترات.
اولیات، قضایایی است که کافی است شما موضوع و محمولش را تصورکنید (و به نسبتش توجه پیداکنید) تا تصدیق برایتان پیدابشود، مثل اجتماع النقیضین محال، یا مثل الکل اعظم من الجزء.
فطریات، قضایایی است که قیاسش در خودش افتاده. فطریات آیا همان اولیات است یا به اولیات برنمیگردد؟ مشهور قائلند که به اولیات برنمیگردد؛ مثل «الأربعة زوج».
مشاهدات، قضایایی که آنها را احساس میکنیم؛ چه به حس ظاهری و چه به حس باطنی. اگر به حس ظاهری احساس کنیم، میگوییم: «این آتش است»، به این قضیه محسوسات میگوییم. اگر به حس باطنی ادراک بشود، وجدانیات است؛ مثل این که «من الآن گرسنه هستم». پس مشاهدات تقسیم میشود به حسیات و وجدانیات.
مجرَّبات، اموری است که ما احساس نمیکنیم، تجربه کردهایم. مثلاً «السُّموقنیا مُسهِّل».
در حدسیات، از یک حدس استفاده کردهایم؛ مثل این که میگوییم: «نور القمر مستفیض من الشمس»
متواترات مثل «الکعبة فی مکة».
تمام این قضایا، ویژگی «یقین» را دارد: اعتقاد جزمی است، مطابق واقع است، و ثابت است و لایتغیر.
شهیدصدر
مرحوم آقای صدر در یقینیات قائل شده که از این شش دسته فقط دو تای اول (اولیات و فطریات) بدیهی است و غیرمتولد است، و مابقی جزء نظریات است؛ یعنی متولد از قضایای دیگر است، نه این که یقینی نیست.
مرحوم آقای صدر چرا دو تای اول را قبول کرده و بقیه را قبول نکرده؟ إنشاءالله فردا واردمیشویم در توضیح کلام مرحوم آقای صدر، و نقد کلام ایشان.
موضوع: قطع (جهت عاشره: معرفت بشری / طریق مناطقه برای رسیدن به قضایای نظریه)
خلاصه مباحث گذشته:
تصدیقات ما، یا یقینی است یا غیریقینی. و یقینیات تقسیم میشود به بدیهیات و نظریات. گفتیم که بدیهیات طبق نظر رایج منطقیین شش تاست. مرحوم آقای صدر بر این نظریه اشکال کرده و فرمودهاند در این قضایای ششگانه فقط دو دسته یقینی بدیهی است: اولیات، و فطریات. فطریات، قضایایی است که قیاساتُها معها. اما آن چهارتای دیگر (مشاهدات و مجربات و حدسیات و متواترات) قضایای نظری است که طبق حساب احتمالات به این گزارهها یقین پیدامیکنیم.
تعلیقهی اول: بدیهیات طبق تعریف مناطقه شش تاست
اگر قائل بشویم که بدیهیات دو تاست یا شش تا، مهم نیست و اثری در بحث ندارد؛ چون آقای صدر قائل است که آن چهار تا از یقینیات است، اما از یقینیات بدیهیه نیست بلکه از یقینیات نظریه است. اگر نقدی بر ایشان واردمیکنیم، فقط به این خاطر است که میخواهیم بگوییم: موافق نیستیم. وگرنه در بحث «معرفتشناسی» اثری ندارد.
چهار دسته قضایای مشاهدات و مجربات و حدسیات و متواترات را مناطقه گفتهاند: «بدیهی است؛ چون متولد از قضایای دیگر نیست.»، شهیدصدر فرموده: «بدیهی نیست؛ چون متولد از حساب احتمالات است.». فرمایش مرحوم آقای صدر، نافی فرمایش مناطقه نیست؛ چون «حساب احتمالات» قضیه نیست. پس اگر فرمایش شهیدصدر درست باشد و این چهار دسته متولد از حساب احتمالات باشد، چون حساب احتمالات قضیه نیست، بنابراین باز هم این چهار دسته متولد از قضایای دیگر نبوده و درنتیجه بدیهی هستند.(1)
تعلیقهی دوم: فطریات، یا به اولیات برمیگردد یا به نظریات
این تعلیقه، هم بر منطقیها وارد است هم بر صدر؛ چون مرحوم آقای صدر کلام منطقیها را قبول کرده.
1) (1) - عبارات این پاراگراف، از مقرر است. بیان استاد به این صورت بود: «آقای صدر فرمودهاند که به این چهار تا، از حساب احتمالات میرسیم، و قضایای اولیه نیست. فرمایش مرحوم آقای صدر با منطقیها منافاتی ندارد؛ چون در نظر منطقیها، «بدیهی»، قضیهای بوده که متولد از قضیهی دیگر نیست، تصدیقی بوده که متولد از تصدیق دیگر نیست. مرحوم آقای صدر قائل است که آن چهار تا تصدیقاتی است که متولد از حساب احتمالات است. حساب احتمالات، تصدیق و قضیه نیست، لذا با فرمایش منطقیها منافاتی ندارد؛ خود آنها هم تصریح کردهاند که در مجربات دائماً به «تجربه» نیاز داریم، اما تجربه قضیه نیست؛ یک عملیهای است که باید بارها تکراربشود تا به نتیجه برسیم. بنابراین آن چهار قسم محل اختلاف، بر اساس تعریف منطقیها بدیهی است؛ چون متولد از تصدیقات نیست. توالد ذاتی است که إنشاءالله بعداً توضیحش خواهدآمد. پس کلام صدر منافاتی با منطقیها ندارد.».
منطقیها قائلاند که فطریات، غیر از اولیات است. اولیات مثل «اجتماع النقیضین محالٌ»، فطریات مثل «الاربعة زوج». مرحوم آقای صدر فرموده: این حرف منطقیها درست است که فطریات به اولیات برنمیگردد و قسیم اولیات است.
ما قائلیم که فطریات، یا به اولیات برمیگردد یا به نظریات؛ وقتی میگویید: «الاربعة زوج»، مراد شما از معنای «زوج»، یا این است که «عددٌ ینقسم إلی متساویین»، در این صورت از اولیات است؛ یعنی تصور موضوع و محمول کافی است تا ما تصدیق پیداکنیم. و اگر معنای دیگری مراد باشد و معنای ارتکازی غیر از این باشد، زوجیت نتیجهی یک استدلال است: که «الاربعة ینقسم إلی متساویین، و ما ینقسم إلی متساویین، زوج.»، اگر اینطور باشد، نظری است؛ چرا که «الاربعة زوج» نتیجهی یک قیاس است.(1)
سؤال: مراد مشهور از «قیاساتُها معا» چیست؟
پاسخ: یعنی قیاسش در آن مندمج شده؛ کأنّ احتیاج به قیاس نیست. ولی اندماج قیاس، باعث نمیشود که بدیهی بشود.
مقام دوم: قضایای نظریه
در منطق معتقد هستند که تمام تصدیقات ما، یا متولد از تصدیقات دیگر است یا متولد از تصدیقات دیگر نیست. اگر متولد باشد نظری است، و اگر متولد نباشد بدیهی است.
طریق علم پیداکردن به قضایای نظریه در منطق
اقسام استدلال
در منطق گفته شده: اگر قضیهای متولد از قضیهی دیگر باشد، بر اساس استقرا، از سه حجت خالی نیست؛ یا از قیاس رسیدهایم، یا از استقرا رسیدهایم، یا از تمثیل رسیدهایم.
1) (2) - شاید بتوانیم بگوییم: مفهوم «زوج»، یا در مفهوم «الأربعة» وجود دارد، یا در مفهوم «الأربعة» وجود ندارد. در صورت اول جزء اولیات است، و در صورت دوم جزء نظریات است. مقرر.
استقرا، مثل این که از مجموعه قضایای جزئی، به یک تصدیق یا قضیهی کلی برسیم؛ مثلاً طلبههای این مدرسه صد نفر هستند، ما با نود نفر از این طلبهها صحبت کردیم و از همهی اینها پرسیدیم که: «آیا زبان عربی بلد هستید و میتوانید متون عربی را بخوانید؟»، همه گفتند: «بله». از مجموعهی این نود قضیه (که زید عربی بلد است، عمرو عربی بلد است، و...)، برای من این قضیه متولد میشود که: «همهی صدنفر طلاب این مدرسه، زبان عربی را بلد هستند.». اگر از هر صد نفر پرسیدم، داخل در قیاس است نه استقرا.
تمثیل، مثل این که بگوییم: «زید دزد است؛ چون عمرو دزد است و تمام کارهای زید هم مثل کارهای عمرو است؛ عمرو نصف شب بیرون میرود، در جیبش سیچهل کلید است، همیشه هم عینک میزند، همهی این خصوصیات را زید هم دارد، پس زید هم دزد است.
چه در استقرا و چه در تمثیل، آن قضایایی که از آنها استفاده کردیم، حتی اگر تمام آن قضایا هم یقینی باشد، نتیجه یقینی نخواهدبود. این دو استدلال، در منطق فاقد اعتبار است.
قیاس، یک استدلالی است که در آن صغری و کبری و نتیجه هست. اشکال قیاس، در منطق چهار تاست که شکل دوم تا چهارم دائماً قابل برگشت به شکل اول است. و منتِجبودن شکل اول، بدیهی است. مثلاً زید (اصغر) انسان (حدوسط) است، هر انسانی (حدوسط) فناپذیر (اکبر) است. نتیجه: زید فناپذیر است. منتجبودن این شکل، یقینی بدیهی است.
سؤال: قیاس شرطی را بررسی نمیکنید؟
پاسخ: قیاس شرطی برمیگردد به شکل اول.
فقط برهان یقینی است
پس استدلال باید شکل اول باشد. ولی این شکل اول بودن کافی نیست، باید خود صغری و کبری یقینی باشد. و صغری و کبری وقتی بدیهی است که یکی از آن بدیهیات ششگانه باشد، یا نتیجهی قیاسی باشد که صغری و کبریا آن قیاس از آن بدیهیات ستّه باشد. اسم چنین قیاسی، برهان است. تنها استدلالی که مفید یقین است، برهان است.
بنابراین علم یقینی، علمی است که یا از بدیهیات ستّه است، یا از نظریاتی است که نتیجهی برهان است. برهان هم قیاسی است که صغری و کبرایش یقینی است و شکلش هم یا شکل اول است یا به شکل اول برمیگردد. پس قضایای یقینی، هفت تاست: شش بدیهی، و یک یقینیِ متولد از بدیهیات از طریق قیاس.
در اصطلاح مناطقه، تصدیق ظنّی، تصدیق مقابل یقینی است؛ هر تصدیقی که یقینی نباشد ولو قطعی باشد.
این، تمام کلام در منطق ارسطویی.
اشکالات بر این طریق
این کلام مناطقه دو اشکال شده:
اشکال مشهور: برهان افادهی علم نمیکند
مناقطه گفتند: «یقینی نظری، فقط نتیجهی برهان است.». اشکال این است که قیاس، حقیقتاً افادهی علم نمیکند؛ چون دائماً نتیجه در شکم کبری موجود است، شما فقط به تفصیل بیانش میکنید، وگرنه علمی در من ایجادنمیشود. مثلاً میگوییم: زید انسان است، هر انسانی فناپذیر است، پس زید فناپذیر است. کبری این است که هر انسانی فناپذیر است. وقتی شما یقین دارید هر انسانی فناپذیر است، در رتبهی قبل از این قضیه، آیا یقین ندارید که زید هم فناپذیر است؟! اگر چنین یقینی در رتبهی سابق نداشته باشید، نمیتوانید به کبری یقین داشته باشید. آن وقتی میتوانیم به کبری یقین داشته باشیم که در مرتبهی سابق، به صغری هم یقین داشته باشیم. پس نتیجهی شما، از کبری به دست نیامده، بلکه کبری از نتیجه به دست آمده و درنتیجه این برهان افادهی علم برای ما نمیکند. پس برهان درواقع از قبیل «تنبیه» است، نه از قبیل استدلال و اضافهکرن علم؛ از طریق همان علم اجمالیای که در مقدمات داشتهایم، ما را نسبت به نتیجه تنبّه میدهد. این شبههای بوده که مشهور، از قدیم بر منطق ارسطویی واردکردهاند، مرحوم آقای صدر هم قبول کرده، ما هم قبول کردهایم.
اشکال: اگر کبری از طریق دیگری برای ما اثبات شدهباشد، علم به کبری متقدم بر نتیجه است. مثلاً شارع فرموده: «هر خمری حرام است»، ما وقتی با «این خمر» مواجه میشویم، استدلال میکنیم و نتیجه میگیریم که این خمر هم حرام است.
پاسخ: وقتی شارع در قرآن فرموده: «انسان فناپذیر است»، مدلول تضمنی این فرمایش شارع این است که زید فناپذیر است، نه این که به «زید فناپذیر است» از طریق استدلال رسیدهاید و این استدلال برای شما افادهی علم کردهاست، بلکه این علم را همان فرمودهی شارع به نحو تضمنی به شما دادهاست.
اشکال: تصدیق جدید، علم جدید هست یا نه؟
پاسخ: مقصود از «علم جدید» در بحث معرفتشناسی، آن علمی است که بعد از التفات هم به آن علم نداشته باشید، ولی بعد از استدلال به آن علم پیداکنید.
اشکال: بالاخره این کیف نفسانی را نداشتم ولی الآن دارم. این کیف نفسانی چیست؟
پاسخ: علم است، ولی به همان معنای عامی که «تصور» هم علم است. ولی مقصود ما از علم، قضیه است؛ و مرادمان هم آن قضیهای است که به مجرد التفات به آن، تصدیقش نمیکنیم. برهان، چنین چیزی به ما اضافه نمیکند. اگر آنچه به صرف «التفات» به ما اضافه میشود هم علم باشد، پس هر بار که شما توجه پیدامیکنید که: «دو دو تا چهار تاست»، باید یک علم جدید در شما ایجادشدهباشد!
اشکال دوم: حساب احتمالات
مناطقه گفتهبودند: از این سه راه برای رسیدن به قضایای نظریه (استقرا و تمثیل و قیاس)، فقط «قیاس» مفید یقین است. مرحوم آقای صدر فرموده: علم بشر بر اساس قیاس نیست، بلکه بر اساس استقراست، و استقرا هم مبتنی است بر حساب احتمالات. درواقع دائماً حساب احتمالات است که علم جدیدی در ما ایجادمیکند. بنابراین مناطقه گفتند: قیاس مفید یقین است، و استقرا فقط مفید ظنّ است. مرحوم آقای صدر اشکال اول را پذیرفت که «قیاس» مفید یقین نیست، اشکال دیگری کرد مبنی بر این که «استقرا» مفید یقین است. إنشاءالله فردا واردمیشویم در نظریهی مرحوم آقای صدر.
موضوع: قطع (جهت عاشره: معرفت بشری/ طریق شهیدصدر برای رسیدن به نظریات/ احتمالات)
خلاصه مباحث گذشته:
در جلسهی گذشته گفتیم که مناطقه قضایا را تقسیم کردهاند به بدیهی و نظری، و قضایای نظری را تعریف کردهاند به قضایایی که متولد از قضایای دیگر است. و راه رسیدن به قضایای نظری را سه راه دانستهاند: استقرا و تمثیل و برهان، و از میان این سه راه فقط برهان را مفید یقین دانستهاند؛ برهان، استدلالی است که هم مقدماتش یقینی باشد و هم شکل و صورت آن. این، نحوهی رسیدن به معرفت بشری است؛ معرفتهای یقینی. پس هفت یقینی خواهیم داشت؛ شش بدیهی، و نتیجهی برهان.
به این نظریه، یک اشکالی مشهور گرفتهبودند که برهان علم جدیدی برای ما ایجادنمیکند، بلکه از طریق همان علم اجمالیای که در مقدمات داشتهایم، ما را نسبت به نتیجه تنبّه میدهد. این اشکال را مرحوم آقای صدر هم پذیرفت، ما هم پذیرفتیم.
یک اشکال دیگری هم به مناطقه کردند مبنی بر این که «حساب احتمالات» یا همان «استقرا»، اینطور نیست که فقط مفید ظنّ باشد، بلکه مفید یقین است. امروز میخواهیم این نظریهی مرحوم آقای صدر را توضیح بدهیم.
طریق علم پیداکردن به قضایای نظریه از نگاه شهیدصدر
بیان منطقیها مرحوم آقای صدر را خیلی نگران کردهبود؛ دیدهبود اگر این حرفها درست باشد، اینها بر شاخهای نشستهاند که از بیخ و بن بریده شده! لذا دنبال راه دیگری رفت؛ آیا راهی هست که به قضایای یقینی برسیم در عین حال از این سه مورد(1) یا هفت مورد(2) نباشد؟
سؤال: شهیدصدر آیا نتیجهبخشبودن برهان را قبول ندارد؟
پاسخ: نتیجهی برهان را قبول دارد، ولی میگوید: نهایت چیزی که به ما میدهد، تفصیل و اجمال است.
سؤال: شهیدصدر آن چهار مورد دیگر (مشاهدات، مجربات، متواترات و حدسیات) را آیا یقینی نمیدانست؟ یا فقط بدیهی نمیدانست اما یقینی میدانست؟
پاسخ: آن چهار تای دیگر را نظری میدانست، و آن چهار تا نتیجهی برهان هم نیست.
اشکال: با توجه به اشکال مشهور، در برهان هم نباید یقینی به دست بیاوریم.
پاسخ: کبرای برهان را اگر از استقرا به دست آوردیم، قبل از برهان، به نتیجه علم پیداکردهایم تا بتوانیم کبرای نتیجهی استقرا را نتیجه بگیریم. اگر از قول معصوم به دست آوردیم، نتیجه مدلول تضمّنی کبراست. لذا میگوید: برهان ارزش زیادی ندارد که روی آن خیلی سرمایهگذاری کنیم؛ چون نتیجه همیشه در دل کبری هست.
اشکال: بالاخره این همه براهین فیلسوفان آیا حاصل استدلالها نیست؟!
پاسخ: براهین فیلسوفان، یا تحلیلی بوده و در تعریف اخذشده، یا یقینی نبوده.
اشکال: ریاضیات و هندسه چطور؟
پاسخ: هندسه هم چند اصل موضوعه دارد که اگر آنها زیر سؤال برود، همهی استدلالها خدشهدار میشود.
توضیح نظریهی حساب احتمالات
کلمات آقای صدر را در ضمن امور و نکاتی به ترتیب بحث میکنم:
احتمال از صفر تا صد
ابتدا توضیحی بدهم راجع به نظریهی «احتمال» یا «حساب احتمالات» که شالودهی بسیار مهمی است در ذهن مرحوم آقای صدر. احتمال، یکی از شاخههای ریاضی است که راجع به تحلیل پدیدههای تصادفی است نه قطعی؛ وقوع هر پدیدهای در آینده را وقتی در نظر بگیریم، از سه حال خارج نیست؛ یا احتمال وقوعش صفر است، یا یک (یا صد) است، یا بین صفر و یک (صد) است.
مثال مهرههای سفید و سیاه
فرض کنید مهرههایی دارید که بعضی از آنها سفید است و بعضی از آنها سیاه، اگر تمام مهرههای سفید را داخل یک کسیه قراردهید و بخواهید یک مهره را دربیاورید، این که مهرهای که از این کسیه درمیآورید احتمال این که رنگش سیاه باشد، صفر است. این مهرهای که سفید باشد، صد است؛ یعنی مهرهای که درمیآورید، به احتمال صددرصد سفید است.
اگر تمام مهرههای سیاه را روی مهرههای سفید ریختیم، احتمال این که مهرهای که درمیآوریم سیاه باشد، نه صفر است و نه صد. این پدیده که رنگ سفید بیرون بیاید یا رنگ سیاه، تصادف است. منظور از تصادف، معنای فلسفیاش نیست، یعنی پدیدهای که نسبت به آن علم نداریم. احتمال، در پدیدههای تصادفی است؛ پدیدههایی که قبل از وقوعش نمیتوانیم پیشبینی قطعی داشته باشیم.
احتمال، مقول به تشکیک است؛ گاهی احتمال یکدرصدی داریم، گاهی احتمال 99درصدی. حالا ما میخواهیم این احتمال را ارزیابی کنیم؛ این احتمال، تابع تعداد مهرههای داخل کیسه است:
اگر تعداد مهرههای سفید و سیاه مساوی باشد، احتمال این که مهرهای که درمیآورم سفید باشد پنجاه درصد است.
اگر تعداد مهرهها را عوض کنیم مثلاً ده سفید و سی سیاه، وقتی دستم را داخل کیسه میکنم، دو احتمال مساوی نیست؛ مهرهای که از کیسه درمیآورم، یکچهارم یا 25درصد احتمال دارد سفید باشد، و سهچهارم یا 75درصد احتمال دارد سیاه باشد.
هر قدر هم که یک طرف بیشتر باشد، احتمال طرف مقابل به صفر نمیرسد. اگر داخل این کیسه یک میلیارد مهرهی سیاه انداختهایم و یک مهرهی سفید، باز احتمال میدهید سفید باشد.
یک مثال دیگری بزنم که هیچ اشکالی در آن نباشد؛ فرض کنید داخل این کیسه یک میلیارد مهره است و روی هر کدام عددی متفاوت از عدد دیگر مهرهها نوشتهایم؛ از عدد یک تا یک میلیارد. وقتی میخواهیم یک مهره را به طور تصادفی دربیاوریم، احتمال این که روی این مهره 9 نوشته شده باشد، یکمیلیاردم است، اما هیچوقت به صفر نمیرسد؛ چون اگر احتمالش صفر باشد، هیچ فرقی بین این عدد با سایر اعداد نیست و احتمال بیرون آمدن اعداد دیگر هم صفر میشود، نتیجهاش این میشود که اگر مهرهای درآوردیم، روی آن مهره هیچ عددی نوشته نشدهاست!
مثال سکه
مثال رایجش، یک سکه است؛ اگر یک سکه را به هوا بیندازید، احتمال این که روی زمین نیاید صفر است، و احتمال این که بیاید صد است. اما شیر یا خط را نمیتوانیم پیشبینی کنیم. احتمال این که خط بیاید، پنجاه درصد است.
اگر دو بار بیندازیم، صور ممکنه چهار تاست؛ هر دو خط باشد، هر دو شیر باشد، اولی خط باشد و دومی شیر، اولی شیر باشد و دومی خط. در این صورت احتمال این که هر دو خط باشد، یکچهارم است.
اگر سه بار بیندازیم، صور ممکنه هشت تاست؛ یعنی بعد از آن دو بار که چهار صورت دارد، یک بار دیگر هم اگر بیندازیم، در این یک بار ممکن است خط باشد و ممکن است شیر باشد. بار سوم که میاندازیم، اگر خط باشد همهی آن چهار صورت (در دو بار اول) به قوت خود باقی است، و اگر شیر باشد باز هم آن چهار صورت باقی است، مجموع این دو میشود هشت صورت. پس اگر سکه را سه بار بیندازیم، دو به توان سه صورت وجود دارد. پس احتمال این که هر سه صورت شیر باشد، یکهشتم است.
اگر چهار بار بیندازیم، دو به توان چهار صورت ممکن است.
در ارزشیابی یک احتمال، همیشه صور ممکنه را درنظرمیگیرند، صورت مطلوبه را هم درنظرمیگیرند، کسر حاصل از این دو، احتمال وقوع این پدیده است. مثلاً وقتی که سکه را پنج بار متعاقباً بیندازیم، احتمال این که هر پنج صورت خط بیاید، احتمالش یک به 32 است؛ 32 همان 2 به توان 5 است. اما این که هر پنج بار خط نیاید، ارزش احتمالیاش 31 به 32 است. و کلاً اساس احتمالات بر این اساس است که صورت مطلوبه را صورت کسر قرارمیدهند و صور ممکنه را مخرج کسر.
بیمه
در بیمه، یک بیمهگذار داریم و یک بیمهشونده. بیمهگذار خیریه راه نینداخته که بخواهد بعد از پیری عصای شما بشود یا حین مریضی پرستار شما بشود، بیمه تجارت پرسودی است.
بیمه را بر اساس حساب احتمالات محاسبه میکنند؛ مثلاً در بیمهی ماشین، به کسی که یک سال تصادف نکردهباشد، یک مقدار تخفیف میدهند؛ چون طبق حساب احتمالات، رانندگی این شخص کمخطرتر است و احتمال این که این شخص تصادف کند کمتر است. به همین دلیل به کسی که دو سال تصادف نکردهباشد، تخفیف بیشتری میدهند.(1)
اگر سکه را به جای پنج بار، هزار بار بیندازید، اختلاف خط و شیر خیلی کم است؛ پانصد بار شیر میآید پانصد بار خط میآید. در بیمه هم چون تعداد بیمهشوندگان زیاد است، احتمال خطا پایین میآید.
موضوع: قطع (جهت عاشره: معرفت بشری / طریق شهیدصدر برای رسیدن به قضایای نظریه / احتمالات)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در نظریهی مرحوم آقای صدر در باب معرفت و شناخت بشری بود؛ که چگونه از مجموعهای از قضایا به قضایای جدیدی میرسیم؟ گفتیم: نظریهی ایشان را در ضمن اموری توضیح میدهیم. امر اول توضیح حساب احتمالات بود. امر دوم بحث امروز ماست.
1) (3) - این پاراگراف، از مقرر است. استاد به جای این پاراگراف فرمودند: «بیمه را بر اساس حساب احتمالات محاسبه میکنند؛ مثلاً وقتی شما میخواهید خودتان را بیمهی عمر کنید، سابقهی بیماریهای خودتان و خانوادهتان را بررسی میکنند و متناسب با آن شما را طوری بیمه میکنند که ضررنکنند.».
امر دوم: اقسام منطق
در امر دوم میخواهیم انواع و اقسام «منطق» را توضیح بدهیم. مرحوم آقای صدر قائل است که منطقهایی که ما داریم، بر سه قسم است: منطق عقلی، منطق تجربی، و منطق ذاتی. قبل از این که این سه قسم، ابتدا خود «منطق» را توضیح بدهیم.
منطق
راه اول برای رفع جهل: حس و تجربه
وقتی که یک سؤالی برای ما پیدامیشود، برای رفع جهلمان به طور عموم دو راه داریم: راه اول این است که به حس یا تجربه رومیآوریم؛ مثلاً اگر میخواهیم ببینیم: «آیا در اتاق مجاور کسی هست یا نه؟»، میرویم درِ اتاق را بازمیکنیم و داخلش را نگاه میکنیم، در این صورت، از طریق «حس» رفع جهل کردهاییم. یا مثلاً برای این که بدانیم: «چند اتاق در این مدرسه هست؟»، میرویم تکتک اتاقها را میشماریم. یا برای این که بببینیم: «آیا همهی چراغهای مدرسه کارمیکند؟ یا بعضی سوختهاست؟» میرویم تکتک چراغها را بررسی میکنیم.
راه دوم برای رفع جهل: فکر
اما بسیاری از وقتها مجهول به هیچ وجه قابل حس و تجربه نیست؛ مثلاً آیا عالَم متناهی است یا نامتناهی؟ عالَم، قدیم است یا حادث؟ اگر عالم حادث است، آیا مبدأ و موجِبی هم دارد؟ اگر گفتیم: قدیم است، آیا صانع هم دارد یا ندارد؟ یا مثلاً آیا انسان نفس مجرد دارد یا ندارد؟ بعد از مرگ آیا معدوم میشویم یا باقی هستیم؟ اینها را نمیشود حس یا تجربه کرد.
به جای حس و تجربه، در ذهنمان دادههایی که داریم را دائماً کنار هم میگذاریم شاید جواب بعضی از این سؤالها را به دست بیاوریم. به این کار اصطلاحاً «فکر» میگوییم.
فرض کنید ما صدهزار آتش را تست کردیم دیدیم همهی این آتشها داغ است. سؤال میشود: آیا همهی آتشها داغ است حتی آتشهایی که هزاران سال قبل بوده و آتشهایی که هزاران سال بعد خواهدآمد؟ آیا راهی برای تجربهی داغبودن این آتشها داریم؟! اینجا شروع میکنیم به فکرکردن؛ با توجه به معلومات قبلی آیا میتوانیم نتیجه بگیریم همهی آتشها داغ است.
پس فکر، عبارت است از کند و کاو ذهنی ما، در دایرهای از مجهولات، برای رسیدن به گزارههایی جدید. ما خیلی وقتها این فکر را به کار میاندازیم و به نتایجی هم میرسیم.
منطق قواعد فکرکردن است
وقتی که خود این فکر را مورد ملاحظه قرارمیدهیم، به یک مطلب عجیبی برخوردمیکنیم؛ که خود این فکر هم کثیراً مّا دچار خطا و لغزش میشود. بسیار پیش آمده که فکرمان را به کار گرفتهایم و به نتیجهای رسیدهایم، و بعد فهمیدهایم که آن نتیجه اشتباه بودهاست. وقتی هم که به علوم عقلی مثل فلسفه و کلام نگاه میکنیم، میبینیم که اشتباهات فراوانی شدهاست. از طرف دیگر فقط یک نظریه درست است؛ مثلاً اگر پانزده قول در مسألهای وجود دارد، فقط یک نظریه درست است، و چهارده نظریهی دیگر غلط است.
به خاطر پرهیز از این خطاها، همین انسانهای متفکر به این فکرافتادهاند که قواعدی را به دست بیاورند تا بتوانند جلوی لغزش ذهن را در فکرکردن بگیرند. به مجموعهی آن قواعد «منطق» میگویند. پس «منطق» مجموعهای از گزارههاست که فقط ناظر به «فکر» است و لغزشهای فکری را نشان میدهد. و از همه جالبتر که خود این قواعد هم با فکرکردن به دست آمدهاست؛ اینها فکرکردهاند که فکری پیداکنند که مسلّماً اشتباه نبودهاست.
ما با سه منطق سر و کار داریم: عقلی، تجربی، و ذاتی.
منطق عقلی یا ارسطویی
منطق عقلی، منطق ارسطویی است؛ این منطق قائل است که: «تنها روشی که خالی از اشکال است و هیچوقت دچار اشتباه نمیشود، برهان است. اما هر قضیهای که متولد از غیربرهان بشود، ممکن است صادق باشد و ممکن است نباشد.»؛ فقط از یک دستگاه است که بچههای سالم به دنیا میآید، و اسم آن دستگاه «برهان» است. لذا هر علمی که متولد از این دستگاه است، نمیتوان به آن اعتمادکرد.
برهان، صورتش قیاس است، و مادهاش یقینیات است. قبلاً گفتهایم که یقینیات، هفت مورد است: شش بدیهی وهفت نظری.
منطق تجربی
منطق تجربی، منطقی است که استدلالش دائماً بر اساس استقراء است؛ مثلاً بالاستقرا گفتهاند: هر آبی دردمای 100درجه به جوش میآید، یا بالاستقرا گفتهاند: فلزات در اثر حرارمت منبسط میشوند. این استدلالها برای منطقی علیل است. ولی علیلبودن این استدلالها، برای علمای علوم تجربی مهم نیست؛ چون علمای تجربی دنبال کشف و فهم واقع نیستند؛ دنبال این هستند که الاغشان از پل ردبشود، بتوانند ماشینی سواربشوند و گازبدهند، بتوانند هواپیمایی درست کنند که پروازکند، یک زیردریایی درست کنند که اعماق دریا را سیرکند، بتوانند رفاه ایجاد کنند، و امثال این موارد. همهی اینها نتیجهی علوم تجربی است، اگر یک جا هم مثلاً در کرات دیگری آبی پیدابشود که در 160درجه بجوشد، اصلاً مهم نیست. ما هم هر چه ابزار در زندگیمان داریم، نتیجهی همین علوم تجربی است که مبتنی بر استقراء است.
اشکال: در علوم تجربی، مشکل خیلی بزرگتر است.
پاسخ: تا الآن اینطور نبوده و با همین فرمولهای فیزیک و شیمی همهی مشکلاتشان را حل کردهاند؛ هیچ الاغی از پل نیفتادهاست! پارچه میبافیم لباس میدوزیم از وسایل گرمایشی و سرمایشی استفاده میکنیم، همةاینها از برکت همین علوم تجربی است. تا به حال اتفاق نیفتاده که وقتی به یک جسمی نیرویی واردکنند، به جای این که رو به جلو برود، عقبعقب برود! یا با آتشی برخوردنکردهاند که سرما تولیدکند.
پس منطق تجربی، استدلالش فقط استقراء است. و بر اساس همین استقراء، همهی علوم تجربی پیش رفته و کار را جلوبردهاست.
منطق ذاتی
فعلاً مختصر بگویم، بعداً مفصلاً توضیح میدهم.
منطق ذاتی، مبتنی است بر حساب احتمالات. درست است که حساب احتمالات، ریشهی استقراست، اما ریشهی علوم تجربی دیگری هم هست. بنابراین منطق ذاتی، منطقی است که از روش و نظریهی «احتمالات» استفاده میکند و مبتنی بر حساب «احتمالات» است و بر اساس حساب احتمالات به نتایج بسیاری میرسیم.
رجحان منطق ذاتی
فایدهی منطق ذاتی بر آن دو منطق چیست؟
رجحان بر منطق عقلی
وسعت پاسخگویی
رجحان منطق ذاتی بر منطق عقلی این است که منطق عقلی، اکثر معارف بشری را نمیتواند جواب بدهد؛ چون برهان آنقدر جوابگوی نیازهای ما نیست؛ مثلاً بر این که «آب در صددرجه به جوش میآید» چطور میتوانیم برهان اقامه کنیم؟!
علم جدید
به علاوهی این که گفتیم: اساس مشکل قیاس، این است که به ما علم جدیدی نمیدهد، بلکه تنها مجمل را مفصَّل و مبیَّن میکند؛ چون نتیجه دائماً در کبری مندمج است و کبری دائماً متضمّن نتیجه است.
اما منطق ذاتی این مشکلات را ندارد؛ موارد بسیاری را جوابگوست، و بحث اجمال و تفصیل نیست؛ بلکه ما معارف خودمان و علوم خودمان را بر این پایه است که تولیدمیکنیم، نه این که فقط مجملات را مفصل کنیم.
رجحان بر منطق تجربی
وسعت
منطق تجربی، بسیاری از جهات نمیتواند پاسخگو باشد؛ مثلاً آیا جهان صانعی دارد یا ندارد؟ اینها را منطق تجربی نمیتواند جواب بدهد؛ چون قابل تجربهکردن نیست. معاد آیا ممکن است یا محال است؟ متکلمین قائل به امکان معاد (اعادهی معدوم) بودهاند فیلوسفان میگویند: محال است. در اینجا نمیتوانیم از منطق تجربی استفاده کنیم، اما میتوانیم از تجربهی منطق ذاتی استفاده کنیم و مثلاً قائل به «امکان معاد» بشویم. منطق ذاتی، تمام موارد منطق تجربی را جواب میدهد. مثلاً این که «فلز در اثر حرارت منبسط میشود» را هم منطق تجربی جواب میدهد و هم منطق ذاتی. منطق ذاتی، ریشهی منطق تجربی است؛ چون منطق تجربی دائماً بر اساس استقراء است، و پشتوانهی استقراء دائماً منطق ذاتی است.
به لحاظ «مورد» منطق ذاتی اعم از دو منطق عقلی و تجربی است؛ منطق عقل میگوید: «وجود مبدأ تعالی را با منطق عقلی اثبات میکنم»، منطق ذاتی میگوید: «وجود مبدأ تعالی را با منطق ذاتی اثبات میکنم»، اما منطق تجربی میگوید: «من دستم کوتاه است از وجود مبدأ». یا مثلاً این که «فلز در اثر حرارت منبسط میشود» را منطق ذاتی و تجربی میتوانند اثبات کنند، اما منطق عقلی نمیتواند. تمام مواردی که منطق عقلی و تجربی جوابگوست، منطق ذاتی هم جوابگوست.
یقین
امتیاز دیگری که منطق ذاتی دارد، این است که آقای صدر قائل است که نتایج منطق ذاتی یقینی است، درحالیکه نتایج منطق تجربی یقینی نیست.
تعمیم منطق ذاتی
مرحوم آقای صدر منطق ذاتی را تعمیم داده به همهی علوم تجربی و عقلی؛ مثلاً ایشان قائل است که منطق ذاتی «توحید» را اثبات میکند، اما تردید دارد که ادلهی عقلی چنین توانی داشتهباشد. یا مثلاً قائل است که اثبات رسالت یا امامت، با منطق ذاتی ممکن است اما با منطق عقلی ممکن نیست. این که «ممکن نیست» را خود فیلسوفان هم معتقدند؛ فیلسوفان معتقدند که «توحید» را با منطق عقلی و بر اساس برهان اثبات میکنیم، اما رسالت و امامت و امثال ذلک، برهانبردار نیست؛ میتوانیم اثباتشان کنیم، ولی اثبات غیربرهانی. مرحوم آقای صدر قائل است که هر سه، یعنی توحید و رسالت و امامت را با منطق ذاتی میتوان اثبات کرد. منطق تجربی هم نسبت به این سه مسأله ساکت است؛ یعنی هیچ موضع سلب و ایجابی ندارد.
هذا تمام الکلام در امر دوم.
موضوع: قطع (جهت دهم: معرفت بشری / نظریهی شهیدصدر در معرفت / امر سوم: اقسام یقین)
خلاصه مباحث گذشته:
در توضیح نظریهی مرحوم آقای صدر، دو امر را توضیح دادیم: احتمالات، و اقسام منطق. بحث امروز ما در امر سوم است.
امر سوم: اقسام یقین
ایشان «یقین» را تقسیم کرده به سه قسم: منطقی، موضوعی، و ذاتی.
تعریف یقین
مراد ما از «یقین»، تصدیق جزمی مطابق با واقع یا همان قطع مطابق با واقع است، ولو از راه تقلید باشد.
یقین منطقی
یقین منطقی، عبارت است از یقینی که دائماً مقارن و مصاحب باشد با قطع به استحالهی خطای این یقین؛ مثلاً یقین دارید به این که: «الکل، اعظم من الجزء.»، و در کنار این یقین هم قطع دارید که: «محال است این قضیه صادق نباشد»، اسم یقین اول ما (به «الکل اعظم من الجزء») یقین منطقی است.
سؤال: آیا نمیشود به حجیت یقین منطقی داشته باشیم؟
پاسخ: اگر کسی قطع به حجیت قطع داشته باشد اولاً، و قطعش مطابق با واقع باشد ثانیاً، و قطع هم داشته باشد که محال است قطع حجت نباشد ثالثاً ، قطع اول، یقین منطقی است.
سؤال: آیا امکان دارد قطع نداشتهباشیم به کذب نقیض مقطوع؟
پاسخ: اکثر قطعهای ما همینطور است؛ مثلاً شما قطع دارید که زید عادل است. آیا محال است که زید عادل نباشد؟ اگر قطع من اشتباه باشد، آیا محذور عقلی لازم میآید؟!
سؤال: امکان در مقابل استحاله است؟
پاسخ: بله.
سؤال: این که «امکان خلاف» با «یقین» جمع میشود را علمای اصول هم قبول دارند؟
پاسخ: در علم «اصول» کاری به یقین ندارند، با «قطع» کار دارند؛ معنای «حجیت قطع» این است که اگر به تکلیف فعلی تعلق بگیرد، منجِّز است. ولی در علم منطق قبول دارند.
یقین موضوعی
یقین موضوعی، یقینی است که که مقارن با «قطع به استحالهی خطایش» نیست، ولکن این یقین به لحاظ عینی و خارجی مبرِّر دارد. در اصطلاح فارسی میگوییم: «یقین موجَّه»، آقای صدر اسمش را گذاشته: «یقین موضوعی».
فرض کنید بخواهیم سکه را یک بار بالا بیندازیم، یک کسی از خط خوشش نمیآید چون میبازد، به همین خاطر برایش قطع حاصل میشود که خط نمیآید، و اتفاقاً همین هم اتفاق میافتد و درنتیجه قطعش یقین بود. اما این یقین، یقین ناموجَّه است؛ یعنی هیچ مبرِّری نداشت؛ یقین صرفاً به این دلیل برایش ایجادشدهبود که از خط خوشش نمیآمد.
اگر به کسی بگویند: میخواهیم این سکه را ده بار به هوا پرتاب کنیم، و او بگوید: «یقین دارم هر ده بار خط نمیآید.» و اتفاقاً همین هم اتفاق بیفتد، این یقین، یقین موجَّه است؛ شاهد و مؤید هم دارد. مرحوم آقای صدر، اسم این یقین را «موضوعی» گذاشته.
سؤال: یعنی آیا یان شخص میگوید: «ممکن نیست یک سکه ده بار پشت سر هم خط بیاید»؟!
پاسخ: اگر بگوید: «ممکن نیست»، میشود یقین منطقی.
سؤال: اگر یکهزارم احتمال خطا بدهیم، آیا قطع است یا اطمینان؟
پاسخ: اطمینان.
سؤال: در این مثال هم یکهزارم احتمال دارد که این سکه هر ده بار خط بیاید، پس نباید برای طرف قطع حاصل بشود، بلکه باید برایش اطمینان حاصل بشود.
پاسخ: اگر چنین احتمالی بدهد، یقین ندارد. فرض ما این است که برای این شخص یقین حاصل میشود و هیچ احتمال خلافی نمیدهد.
وجه تسمیه: ما در فارسی کلمهی «عینی» را به کار میبریم برای این که «خارجی» بودن و «حقیقی» بودن را برسانیم. در عربی «موضوعی» را به کار میبرند؛ شرایط موضوعی، یعنی شرایط عینی و واقعی. یقین موضوعی، یعنی یقینی که شواهد و مؤیدات عینی دارد؛ شواهد عینی، نفی میکند توالی ده بار خط آمدن را.
مرحوم آقای صدر «یقین ذاتی» را سه جور به کار بردهاست؛ چون اصطلاحاتی بوده که خودش جعل کرده و کثرت کاربرد نداشته تا استعمالاتش دقیق بشود. گاهی به معنای اعم گرفته طوری که شامل هر سه قسم یقین بشود، گاهی به نحو جامع بین «موضوعی» و «ذاتی» بشود، گاهی هم به عنوان قسیم موضوعی به کار بردهاست.
یقین ذاتی
یقین ذاتی، عبارت است از یقین ناموجَّه؛ چون امکان خطا هست، یقین منطقی نیست. و چون شاهد و توجیه ندارد، موضوعی نیست. هر یقینی که منطقی و موضوعی نباشد، ذاتی است.
اکثر یقینهای افراد، از نوع یقینهای ذاتی است؛ مثلاً بر اساس اعتقادی که به مادربزرگش دارد، هر چه او بگوید، برایش یقین حاصل میشود. البته اگر اعتقادش به شخصی موجَّه باشد، یقینش به حرفهای او هم موجه خواهدبود.
وجه تسمیه: یعنی خصوصیتی در ذات خودش است، غیر از این خصوصیت، هیچ وجه دیگری و شواهد عینیای ندارد.
سؤال: این تقسیم یقین به موضوعی و ذاتی، آیا همان تقسیم قطع نوعی و شخصی نیست؟
پاسخ: قطع نوعی قطع موضوعی هست؛ چون مبرِّر و مؤید دارد، ولی اینطور نیست که هر قطع موضوعی قطع نوعی باشد.
اشکالی بر این تعاریف
یکی از اشکالات تعریف آقای صدر این است که مرز این یقینها روشن نیست؛ یک سکه را چند بار باید بیندازیم تا یقین به این که «هر دفعه خط نمیآید» موضوعی بشود؟!
اشکال: در متواترات هم این اشکال میآید.
پاسخ: در متواترات هم تعداد نگفتهاند، اما تحدیدش کردهاند به این که باید به یقین برسیم.
سؤال: یعنی باید به حد «یقین منطقی» برسد تا متواترات صدق کند؟
پاسخ: بله؛ همهی بدیهیات همینطور است؛ باید یقین به حدی برسد که اشتباهبودنش محال باشد.
خلاصه
یقین منطقی، مقارن با قطع به استحالهی خلاف متیقَّن است. اگر مقارن با این قطع به استحاله نیست، اگر مبرِّرات و مؤیدات و شواهد عینی دارد موضوعی است، و اگر چنین شواهدی ندارد ذاتی است.
این تقسیم، در مباحث آینده دائماً به کمک ایشان میآید.
امر چهارم: توالد ذاتی و موضوعی
این، امری بوده که برای صدر خیلی مهم بوده؛ شاید مهمترین امری که ذهنش را مشغول کرده بوده همین امر چهارم بوده.
علوم اولیه و ثانویه
مرحوم آقای صدر قائل است که تمام علوم ما دو دسته است: اولیه و ثانویه. «علوم اولیه» متولد از معرفتهای دیگر نیست، ولی «علوم ثانویه» متولد از معارف دیگر است. مثلاً من که اعتقاد دارم به این که الآن روز است، این که «الآن روز است» را از معرفتهای دیگری به دست نیاوردهاست؛ بلکه دارم احساسش میکنم. اما میگویم: «روشنایی فضا، از خورشید است.»، این را از معرفتهای دیگری به دست آوردهام؛ چون خورشیدی نمیبینم، پس این معرفتم تابع معرفتهای دیگر است. «توالد» یعنی زایش و پیدایش یک معرفت از معرفت دیگری.
ایشان گفته: هر توالدی، یا موضوعی است، یا ذاتی است.
سؤال: چه فرقی با نظری و بدیهی دارد؟
پاسخ: فرقش فقط در این است که در اصطلاح منطق، بدیهی را به غیرمتولدی که قطعی و جزمی باشد میگفتند، لذا طبق آن اصطلاح ظنّ غیرمتولد «نظری» نیست. ولی در اصطلاح ایشان، اعم از ظنّی و قطعی است.
در پرانتز عرض کنم که «اولی» دو اصطلاح دارد: طبق یک اصطلاح، مساوق با بدیهی. طبق اصطلاح دیگر، یک قسم از بدیهی است که قسیم فطریات است.
پیدایش یک معرفت، از معرفت دیگر، یا موضوعی است یا ذاتی.
سؤال: معرفتِ پدیدآمده از معرفت دیگر آیا نمیشود منطقی باشد؟
پاسخ: بعداً معلوم میشود.
تصدیق و اذعان
باید یک مقدمهای بگوییم تا توالد موضوعی و ذاتی روشن بشود:
تصدیق، یک حالت نفسانی و ذهنی است که اسمش را «اذعان» میگذاریم. تصدیق، اذعانی است که در افق نفس پیدامیشود و از 51درصد شروع میشود تا صددرصد.
تصدیق، مثل حبّ و بغض است؛ یعنی بدون «متعلَّق» در افق نفس پیدانمیشود؛ محال است که در افق نفس من بدون متعلق ایجادبشود.
متعلَّق تصدیق و اذعان، در لسان منطقیها «نسبت» است، طبق مختار ما «قضیه» است، در کلمات مرحوم آقای صدر هم «قضیه» است، ولی نمیدانم: «این تعبیر ایشان، آیا با التفات بوده؟ یا تسامحاً از «نسبت» به «قضیه» تعبیرکردهاست؟». پس در هر اذعانی دائماً دو چیز را داریم: تصدیق و متعلَّق تصدیق که یک قضیه است؛ وقتی یقین دارید به عدالت زید، یقین، اذعان در نفس شماست و متعلَّقش «زید عادل» است.
تعریف توالد موضوعی و ذاتی
حالا که روشن شد: «در هر تصدیقی دو چیز داریم: خود تصدیق، و متعلقش که یک قضیه است.»، ایشان میفرماید: در باب «تصدیقات» وقتی که علم جدید میخواهد متولدبشود، اگر قضیه از قضیه متولد بشود، اسمش «توالد موضوعی» است، اگر تصدیق از تصدیق میخواهد متولد بشود، اسمش «توالد ذاتی» است.
معرفت جدید، یعنی تصدیق جدید. معرفت متولد، یعنی معرفتی که از چندین معرفت دیگر به دست آمدهاست. مرکز ولادت گاهی مربوط به قضیه است، و گاهی مربوط به تصدیق است. توالد موضوعی علم، یعنی توالد قضیه از قضیه. توالد ذاتی علم، یعنی تصدیقی از تصدیقاتی متولد بشود.
سؤال: آیا این ذاتی و موضوعی، همان تعریفی را دارد که در امر سوم دربارهی یقین ذاتی و موضوعی گفتید؟
پاسخ: نه؛ ذاتی نظر دارد به «منطق ذاتی»، و موضوعی نظر دارد به «یقین موضوعی».
چگونه میشود که قضیه را از شکم قضیه درمیآوریم؟ و در کجا تصدیق را از شکم تصدیق بیرون میکشیم؟ إنشاءالله تطبیق و توضیح و تتمیمش برای جلسهی آینده.
موضوع: قطع (جهت دهم: معرفت بشری / نظریهی شهیدصدر در معرفت / امر چهارم: توالد ذاتی و موضوعی)
خلاصه مباحث گذشته:
در توضیح فرمایش صدر دربارهی توضیح معرفت و شناخت بودیم. گفتیم اموری را ذکرمیکنیم بعد وارد کلام مرحوم آقای صدر میشویم. امر اول حساب احتمالات بود، امر دوم اقسام منطق بود، امر سوم دربارهی اقسام یقین بود، رسیدیم به امر چهارم که اگر علمی از علمی متولد بشود و به دست بیاید، از دو قسم خارج نیست: موضوعی و ذاتی.
مرحوم آقای صدر از انتاج یک معرفت از معرفت دیگر، تعبیر به «توالد علم» میکند و بعد میفرماید که توالد علمی از علمی، یا به نحو موضوعی است یا به نحو ذاتی است.
در هر تصدیقی دائماً یک قضیهای داریم که متعلق تصدیق است؛ تصدیق بدون قضیه ممکن نیست، ولی قضیه بدون تصدیق ممکن است؛ مثلاً «دو دو تا هفت تا» قضیهای است که مورد تصدیق نیست. در توالد ذاتی، تصدیق از تصدیق متولد میشود. در توالد موضوعی، قضیه از قضیه متولدمیشود.
رسیدیم به توضیح توالد موضوعی و توالد ذاتی، توضیحش مربوط به بحث امروز ماست.
توضیح توالد موضوعی
در توالد موضوعی، قضیهی متولِّده، با آن قضیهی متولَّدٌمنه رابطهی تناقضی و استحالهای دارد؛ یعنی اگر قضیهی امّ صادق باشد، قضیهی متولد و ولد هم حتماً صادق است؛ به نحوی که اگر صادق نباشد، قطعاً تناقض است. مثلاً قضیهی «هر انسانی فناپذیر است» را درنظربگیرید؛ قضیهی متولد از این کبری، این است که «زید فناپذیر است». اگر گفتیم: «کبری صادق است»، قضیهی متولده هم صادق است؛ چون اگر صادق نباشد، تناقض لازم میآید؛ چون اگر فرض کنیم زید فناناپذیر باشد، این قضیه صادق است که «بعضُ الانسان لیس بفانٍ» که مراد ما از این «بعض» زید است. این دو قضیه متناقض هستند؛ موجبهی کلیه با سالبهی جزئیه متناقض هستند. پس در توالد موضوعی، قضیهی متولده اگر کاذب باشد، تناقض لازم میآید. درحالیکه در هر منطقی این پیشفرض را داریم که: «اجتماع نقیضین، محال است.».
در «توالد موضوعی» کافی است که گزارهها را به رایانه بدهیم، قضیهی متولده را به ما میدهد. اما تصدیق که یک حالت نفسانی و ذهنی است را رایانه نمیتواند انجام بدهد. تصدیق کار عقل است، از دیوار و یا حتی از حیوانات هم ساخته نیست؛ صور عقلی حتی در حیوانها هم نیست، چه برسد به رایانه. پس در توالد موضوعی اگر کبرَیات را به رایانه بدهیم، بلافاصله نتیجه را خود رایانه اعلام میکند که: «زید فناپذیر است»؛ چون این تولد بر اساس روابطی بین این قضایاست.
توضیح توالد ذاتی
این توالد فقط کار انسان است
در توالد ذاتی ولو ما استحالهی تناقض را بپذیریم، یک رایانه هیچوقت نمیتواند آن نتیجه را به دست بدهد؛ چون «تصدیق» فقط کار قوهی عاقله است، و به جز انسان هیچ موجودی این قوه را ندارد.
مثال سکه
اگر یک سکه را یک بار بالا پرتاب کنیم، پنجاه درصد احتمال دارد خط بیاید. دو بار پرتاب کنند، 25درصد. اگر سه بار پرتاب کنیم، 5/12درصد. اگر چهارمرتبه پرتاب کنیم، 25/6. اگر ده بار بیندازیم، یک به روی دو به توان ده (1024حالت). اگر صدبار سکه را به هوا بیندازیم، طبق حساب احتمالات، احتمال این که در هر صد مرتبه خط بیاید، یک به روی دو به توان صد است. هر چه تعداد دفعات پرتاب سکه بیشتر بشود، طبق حساب احتمالات، هیچوقت صفر نمیشود. ولی ما یقین داریم که هر صد بار متوالیاً خط نمیآید. اگر صد بار انداختیم و اتفاقاً خط آمد، هیچ تناقضی لازم نمیآید. به عبارت دیگر: از او سؤال میکنیم: «تناقضی لازم میآید؟»، میگوید: «نه، ولی یقین دارم که هر صد بار خط نخواهدآمد». این یقین شما از کجا به دست آمده؟
تولد یقین از ظنّ
مرحوم آقای صدر قائل است که در توالد ذاتی و تولد تصدیقی از تصدیق دیگر، این تصدیق جزمی، از یک تصدیق ظنّی متولد شد بدون این که قضیهای دخالت کند. آن تصدیق ظنّی این بود که احتمال این که صد بار متوالی خط بیاید، به لحاظ ریاضی صفر نیست، بلکه کسر کوچکی است، احتمال این که متوالیاً خط نباشد، یک ظنّ بسیار قویای است؛ چون ظن در منطق، در مقابل یقین است. و یک احتمال بسیار ضعیف این است که صد بار متوالی خط بیاید. مرحوم آقای صدر قائل است که ذهن ما اینطور است که تصدیق وقتی قوی میشود، یک تحول کمّی (کوچکشدن احتمال) باعث میشود ظنّ ما در یک انقلاب کیفی تبدیل بشود به یقین؛ یعنی این ظنّ مان دائماً قوی میشود تا این که ظن ما تبدیل به «یقین» میشود. چرا اینگونه عمل میکند؟ چون اینگونه آفریده شده. و همهی قوای ذهنی ما هم همینطور است؛ مثلاً زید دارد در نقطهی مقابل شما راه میود، وقتی دور میشود آنقدر کوچک میشود که ناگهان محومیشود. در صدا هم همین اتفاق میافتد؛ اگر یک صدایی از ما دوربشود، کمکم به حدی میرسد که دیگر آن را نمیشنویم. بوی عطر هم همینطور است. تصدیق هم عین قوهی باصره و سامعهی ماست.
تفاوت بین افراد
در نظر مرحوم آقای صدر، آن تحول کمّیای که باعث انقلاب ذاتی میشود، بین افراد متفاوت است؛ کسی ممکن است با پنج بار یقین کند که متوالیاً خط نمیآید و یک آدمی که شکاک است حتی در پانصدر بار هم احتمال بدهد که متوالیاً خط بیاید. علت این یقین، حساب احتمالات نیست، بلکه یک حالت ذاتی و درونی است. این که «آن حالت کوچک در ذهن ما نیست بشود» در اذهان مختلف، متفاوت است. در یک تاس که شش وجه دارد، اگر از افراد متعارف بپرسید: «احتمال میدهی اگر ده بار این تاس را بیندازیم، هر ده بارش شش بیاید؟»، افراد عادی میگویند: «نه، احتمالش را نمیدهیم».
تغییرات نفسانی به جای تغییرات کمّی
اشکال: این تغییرات، لازم نیست کمّی باشد تا به تغییر کیفی تبدیل بشود؛ مثلاً ما یقین داریم که وقتی یک سکه را بیندازیم، عمودی نمیایستد، با این که احتمال عقلیاش هست.
پاسخ: بله؛ لازم نیست تغییر فقط کمّی باشد، امور نفسانی هم نقش کمیت را ایفامیکند.
اهمیت توالد ذاتی
او این خیلی برای مرحوم آقای صدر مهم بوده؛ معتقد است که در منطق ارسطویی فکرشان دائماً این بوده که زایش معرفت ما از معرفت دیگری دائماً به نحو «موضوعی» است یعنی گزاره از گزاره متولدمیشود، و حال این که بیشترین معارف بشری از قبیل ذاتی است؛ تصدیقی از تصدیقی متولدمیشود، بدون این که مبتنی بر استحالهی تناقض باشد.
امر پنجم: علم حسّی و علم مبتنی بر علم حسی
مراد از علم حسی و علم متولد از علم حسی چیست؟
علم حسی
گفتیم: علم، تصدیق است، و متعلق تصدیق، قضیه است. فرض کنید دستتان را روی شعلهی آتش میگیرید و احساس گرما میکنید، این تصدیق برای شما پیدامیشود که: «این آتش، گرم است.». این علم، حسی است؛ چون محتوا و مضمون قضیه را احساس کردهایم. یا مثلاً اعتقاد داریم الآن روز است؛ این علم، حسی است چون روشنبودن روز را دیدهاید. «این زید است» و «این دیوار است» و امثال اینها، همه علم حسی ماست؛ چون محتوا و مضمون این قضیه را حس کردهایم.
علمِ مبتنی بر حس
اما علمهای بسیاری داریم که حسی نیست ولی مبتنی بر علم حسی است:
قضایای جزئی
مثلاً شما آتشی را از دور میبینید، و علم دارید که: «آن آتشی که حسش نمیکنید، داغ است.»، این علم حسی نیست چون شما داغی آن آتش را هیچوقت احساس نکردهاید. شما یقین را از کجا به دست آوردهاید؟ یقین دارید که: «اگر این آب را بنوشید، عطشتان برطرف میشود.» درحالیکه این علم، حسی نیست؛ چون هنوز آب را نخوردهاید.
اشکال: آبهای قبلی را حس کردهایم.
پاسخ: این آب را حس نکردهاید.
قضایای کلی
یا علم به قضایای کلی مثل «اگر روی آتش آب بریزیم، خاموش میشود.»، یا «اگر فلز را حرارت بدهید، ذوب میشود.» یا «اگر کاغذ را در آتش بیندازید، میسوزد.»، علم کلی معنا ندارد حسی باشد؛ این علم، از تجربه و احساسات گذشتهی من آمدهاست، میگوییم: «علم مبتنی بر علم حسی» یا «علم مبتنی بر تجربه».
من یقین دارم که: «این آتش، گرم است.»، این یقین من از کجا متولدشدهاست؟ من یقین دارم که: «هر آبی را که حرارت بدهید، بخار میشود.»، از این دست یقینها که متعلقش حسی نیست، بسیار زیاد داریم. این یقینها که متعلقش را حس نکردهایم و اصطلاحاً «یقینِ مبتنی بر علم حسی یا تجربه» است، چگونه در افق نفس ما پیدامیشود؟
یک جواب، از منطق عقلی است، یک جواب از منطق تجربی است، و یک جواب هم از منطق ذاتی است که مرحوم آقای صدر قائل است. إنشاءالله در جلسهی آینده پاسخ این سؤال را طبق این سه منطق توضیح میدهیم.
موضوع: قطع (جهت دهم: معرفت بشری / نظریهی شهیدصدر / امر پنجم: طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق عقلی)
خلاصه مباحث گذشته:
در امر اول حساب احتمالات را توضیح دادیم، در امر دوم اقسام منطق، در امر سوم اقسام یقین، و در امر چهارم توالد موضوعی و ذاتی را توضیح دادیم، به امر پنجم رسیدیم؛ گفتیم: علومی داریم که حاصل از حس و تجربه است، و علومی (جزئی یا کلی) داریم که مبتنی بر حس و تجربه است اما خودش از حس و تجربه به دست نیامدهاست؛ مثل یقینی که به داغبودن آتشی داریم که از دور میبینیمش درحالیکه داغیِ آن آتش را حس نکردهایم، یا مثل یقین داریم به این که: «فلزات در اثر حرارت ذوب میشوند» درحالیکه همهی فلزات قابل حس و تجربه نیست.
این علومی که مبتنی بر حس و تجربه است، از کجا ناشی میشود؟ سه منطق، هر کدام یک جواب به این سؤال دادهاند.
منطق عقلی: قیاس
دو قضیه مثال زدیم: آن آتش داغ است، و همهی فلزات بر اثر حرارت ذوب میشوند. این دو علم را چگونه به دست آوردهایم؟ در منطق عقلی قائلند که این دو علم، بر اساس یک قیاس به دست آمدهاست.
در قضایای جزئی
در مثال اول یک قیاسی داریم به این شکل: آن جسم آتش است، و همهی آتشها داغ است، پس آن آتش داغ است. صغرای این قیاس که «آن نار است» یک علم حسی است، کبرای این قیاس که «هر ناری حارّ است» در منطق عقلی و ارسطوئی نتیجهی یک قیاس دیگر است که خواهیمگفت. مهم این است که آن یقینی که در صغری و کبری داریم، اگر هر دو ذاتی باشد، نتیجه هم ذاتی خواهدبود. اگر یکی یا هر دو موضوعی باشد، نتیجه هم موضوعی خواهدبود.
در قضایای کلی
در مثال دوم هم یک قیاس داریم: هر فلزی نقطهی ذوب دارد؛ اینطور نیست که تا بینهایت درجه به یک فلز اگر گرما واردکنیم، جامد بماند؛ هر فلزی وقتی دمایش بالا برود، بالاخره در یک نقطهای شروع به ذوبشدن میکند. این قضیه را از کجا به دست آوردهایم؟ این قضیه را هم از یک قیاس به دست آوردهایم.
کبرای لازم در هر استقراء
در مثال دوم یک قیاسی داریم که در آن قیاس، کبرایی داریم که ما را به این نتیجه رساندهاست، و آن کبری این است که «الاتفاقی، لایکون دائمیاً و لا غالبیاً»؛ قضیهی اتفاقی نمیتواند دائمی و یا حتی غالبی باشد. این کبری، تنها دلیل در استقرائات ماست.
توضیح رابطهی لزومی و اتفاقی
اتفاقی، در مقابل لزومی است. بین دو پدیده گاهی رابطهی لزومی است؛ یعنی یکی از دو پدیده، نسبت به همدیگر، یا علت است یا معلول، یا این که این دو پدیده رابطهی معلولی با شیء سومی دارند.
رابطهی «اتفاقی» این است که هیچکدام از اقسام لزومیه نباشد؛ یعنی این دو پدیده، نه علت و معلول هستند، و نه هر دو معلول علت ثالثی هستند.
مثلاً شما به مدرسه که میآیید، میبینید هر وقت که زید وارد مدرسه میشود زنگ مدرسه به صدا درمیآید، اگر رابطهی بین این دو پدیده لزومی باشد، پی میبرید که یک رابطهی علّی بین این دو برقرار است؛ یا زنگخوردن علت ورود زید است، یا ورود زید علت زنگخوردن است، یا هر دو معلول علت مشترکی هستند. در مقابل، رابطهی «اتفاقیه» است؛ که هیچ رابطهی لزومیهای بین این دو نیست. در اتفاقیه حتی اگر هزار بار هم اتفاق بیفتد، رابطه «اتفاقیه» است.
فرض کنید صد فلز را در شرایط مختلف وقتی حرارت دادیم، دیدیم آن فلز ذوب شد. در اینجا سؤال میشود: «بین حرارت و بین ذوبشدن آیا رابطهی لزومی است یا رابطهی اتفاقی؟ فرض کنید دمای ذوب فلز آهن، در نقطهی 1535 درجهی سانتیگراد است، سؤال این است که «رسیدن به درجهی 1535» با «ذوبشدن آهن» آیا دو پدیدهی اتفاقی است یا دو پدیدهی لزومی است؟ اگر لزومی باشد، یعنی یک رابطهی علّی بین این دو پدیده هست؛ یا یکی معلول دیگری است، یا هر دو معلول علت دیگری هستند. این تقارن اگر اتفاقی باشد، نمیتوانم بگویم: «هر آهنی در درجهی 1535 ذوب میشود»، اما اگر رابطهی بین این دو پدیده لزومی باشد، میتوانم بگویم: «هر آهنی در درجهی 1535درجه ذوب میشود.». تمام کلام این است که: رابطهی این دو پدیدهی متقارنِ «وصول به درجهی 1535» و «ذوبشدن آهن» آیا رابطهی اتفاقیه است یا رابطهی لزومیه است؟ فرض کنید هزار بار در شرایط مختلف این آزمایش را تکرارکردهایم، چه نتیجهای میگیرید؟
تغییر شرایط محتملالتأثیر: سرّ تعمیم تجربههای مختلف
در اینجا میگوییم: منطق ارسطویی قائل است که اگر این هزار بار را صغری قراربدهیم و بگوییم: «هزار فلز در درجه حرارت 1535 ذوب شد»، میتوانیم به این نتیجه برسیم که: «هر آهنی در درجهی 1535 ذوب میشود»؛ به خاطر این کبری که: «الاتفاقی، لایکون غالبیا، و لا دائمیاً.»: رابطهی اتفاقی ممکن نیست غالبی (در اکثر موارد) یا دائمی (در همهی موارد) باشد.
ما فقط هزار بار تجربه کردهایم، در مقابل ما بینهایت تجربه است، اما چرا از این هزار بار نتیجه گرفتیم دائمی است؟ سرّش این است که تمام احتمالاتی که ممکن است باعث اختلاف بشود را در نظر گرفتهایم؛ مثلاً اگر احتمال میدهیم این درجه حرارت مربوط به روزبودن یا گرمبودن هوا یا رطوبت هوا یا ارتفاع از سطح دریا یا معدنی که آهن از آن استخراج شده یا شرایط دیگر باشد، این آزمایش را در تمام این شرایط تکرارمیکنیم و در تمام این شرایط میبینیم که آهن در درجهی 1535 ذوب شد، در اینجا احتمال نفسانی نمیدهیم که بین این دو پدیده (ذوبشدن آهن و رسیدن به دمای1535درجه) رابطهی لزومیه نباشد. وقتی احتمال نفسانی نزد ما صفر شد، خلافش ممکن نیست.
سؤال: اگر امکان عقلی بدهیم که برهان ما منتج نباشد، آیا یقین منطقی حاصل میشود؟
پاسخ: بله؛ امکان عقلی مانع یقین منطقی نیست.
اشکال: اگر مثلاً زید هر روز که عقربهی ساعت مدرسه به هفت رسید وارد مدرسه بشود، آیا واقعاً از تکرار این پدیده شما برداشت میکنید که لزومیه است؟!
پاسخ: برای کشف لزومیهبودن رابطه، تمام عواملی که احتمال تأثیر برای آنها میدهیم را بررسی میکنیم و در شرایط مختلف آزمایش میکنیم؛ مثلاً در هوای گرم و سرد و بارانی و برفی باید این واقعه تکراربشود، یا مثلاً احتمال میدهیم: «این تقارن به خاطر نظم زید باشد نه یک رابطهی لزومیه.»، برای دفع این احتمال، یک بار در را روی زید قفل میکنیم ببینیم: «آیا باز هم وقتی عقربهی ساعت مدرسه به هفت رسید، آیا باز هم زید وارد مدرسه میشود؟». یا مثلاً باطری ساعت را درمیآوریم ببینیم: «آیا فردا چون عقربه به ساعت هفت نمیرسد، زید هم به مدرسه نمیآید؟».
بنابراین تمام علوم ما که غیرحسّی و غیرتجربی است، مستنتج از یک قیاسی است که این قیاس برمیگردد به قیاس دومی که کبرایش فقط یک قضیه است: «الاتفاقی لایکون غالبیا و لا دائمیاً».
اشکالات شهیدصدر
مرحوم آقای صدر بر این روش، 9 یا 10 اشکال گرفته که این قیاس درست نیست و به کبرای «الاتفاقی لایکون غالبیاً و لا دائمیاً» اشکال گرفتهاست. إنشاءالله جلسهی آینده یک نقد را بر این نظریه واردمیکنیم و بعد واردمیشویم در منطق تجربی.
موضوع: قطع (جهت دهم: معرفت بشری / نظریهی شهیدصدر / امر پنجم: طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق تجربی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در این بود که علومی داریم که حسّی و مبتنی بر حسّ است مثل این که علم داریم به این که «هوا گرم است»، و علومی داریم که مبتنی بر علوم حسّی است؛ مثل این که «هر کاغذی در مجاورت آتش میسوزد» درحالیکه اکثر کاغذها و اکثر آتشها را حس و تجربه نکردهام. یا به یک آتشی در دوردست اشاره میکنم و میگویم: «آن آتش، گرم است.». این علوم جزئی یا کلی، از حسّ اخذنشده، بلکه از علوم حسّی اخذشدهاست. این علوم مبتنی بر علوم حسی، از کجا ناشی میشود؟ گفتیم که سه منطق عقلی، تجربی، و ذاتی، هر کدام یک جواب به این سؤال دادهاند.
منطق ارسطویی یا همان منطق صوری جواب دادهاند که این علم ما ناشی از یک قیاس است؛ که کبرای آن قیاس این است که: «الاتفاق لایکون اکثریاً و لا دائمیاً».
اشکال شهیدصدر
مرحوم آقای صدر این نظریه را ردکردهاست؛ براهین بسیار عدیدهای را بر این نظریهی منطق صوری اقامه کردهاست. به نظر میرسد میخواسته طولش بدهد؛ به جهت این که نیاز به این همه براهین بر ابطال این نظریه نیست؛ میرویم سراغ همین قضیهی «الاتفاق لایکون دائمیاً و لاغالبیا»، مرحوم آقای صدر قائل شده که علمای منطق، هیچوقت وارد ماهیت و حقیقت این گزاره نشدهاند؛ یعنی نه گفتهاند: «از بدیهیات است»، و نه گفتهاند: «از نظریات است»، فقط به عنوان یک اصل مسلّم طرحش کردهاند.
نیازی به آن همه براهین نیست؛ جواب خیلی ساده به این منطق، این است که این قضیهی «الاتفاقی لایکون دائمیاً و لا غالبیاً» هم مثل قضیهی «کلُّ نارٍ حارٌّ» است، هیچ فرقی نمیکند؛ کوری عصاکش کور دگر بوَد. بلکه حتی قضیهی «هر آتشی داغ است» برای ما روشنتر است و موارد آزمایشش هم بیشتر است، و مطمئن هستیم: «همهی انسانهایی هم که آتش را آزمایش کردهاند، آن را داغ یافتهاند.»؛ اگر سرد بوده، حتماً جزء عجایب یا کرامات خودشان یا شیخشان نقل میکردهاند؛ که «شیخ ما آتشی داشت که سرد بود!». بنابراین این قضیه نمیتواند بار قضایای دیگر را به دوش بکشد؛ نهایت زوری که داشته باشد، بار خودش را به دوش بکشد. لذا برای ابطال جواب منطق عقلی نیاز به براهین زیادی نیست، همین اشکال کافی است.
این اشکال را هم آقای صدر به این واضحی نگفتهاست؛ بیشتر سراغ براهینی برای ابطال این نظریه رفتهاست، اینها صَرف وقت بلاطائل است. این قضیه، در بهترین حالتش مثل سایر قضایای علوم طبیعی است؛ وگرنه، خودش اضعف مأمومین است. اثبات قضایای علوم دیگر از طریق این قضیه، مثل این است که عدالت کسی را به قول یک شخص مجهولالعداله(1) بخواهیم اثبات کنیم!
سؤال: آیا این قضیه از اصول موضوعه نیست؟
پاسخ: اصول موضوعه در فلسفه فقط سه قضیه است: استحالهی تناقض، قانون اول علیت (حدوث شیء بلا علت، محال است.)، و اصل واقعیتداشتن؛ که ما در این عالم واقعیتی داریم، ولو آن واقعیت فقط خود من باشم.
منطق تجربی
گفتیم که منطق تجربی، منطقی است که استدلال در آن مبتنی بر قیاس نیست، مبتنی بر استقراء است. مثلاً اگر میگوییم: «همهی آبها در اثرحرارت داغ میشود.»، بر اساس قیاس نیست، میگوییم: صد بار آزمایش کردیم، دیدیم گرم میشود. از عالمان منطق تجربی سؤال میکنیم که این نتایج کلی یا جزئی که مبتنی بر علوم حسی است را چگونه میتوانیم توجیه کنیم؟ از کجا این یقین برای من تولیدمیشود که: «آن آتش گرم است»؟ از کجا میگوییم: «هر کاغذی در مجاورت نار میسوزد»؟ شاید نار مهربان و لطیف و رحیمی است که کاغذها را نمیسوزاند، یا شاید کاغذهایی باشند که تسلیم قهر و غضب نار نمیشوند و وقتی که در مجاورت نار قرارمیگیرند خم به ابرو نمیآورند، از کجا میگوییم که: «هر کاغذی در مجاورت نار میسوزد؟».
1) (1) - استاد به جای «مجهولالعداله» گفتند: «فاسق»؛ ولی ظاهراً «مجهولالعداله» مناسبتر باشد؛ چون مثل این قضیه حجیتش اثبات نشدهاست، برعکس فاسق که عدم حجیتش اثبات شدهاست. مقرر.
طرح این مسأله در علوم تجربی و تنها پاسخ
علمای تجربی، نه تنها این سؤال را جواب ندادهاند، بلکه اصلاً آن را مطرح هم نکردهاند! به جهت این که دنبال فلسفه نبودهاند، دنبال واقعیتها بودهاند، کابردی نگاه میکردهاند؛ دنبال این بودهاند که با همین قضایا الاغشان از پل بگذرد، و تا حالا هم نشده که بیفتد، با همین قواعد همیشه صحیح و سالم ردشدهاست. لذا این اشکال، اشکالی نبوده که منطق تجربی پاسخگو به آن باشد.
یکی از عالمان منطق تجربی (به نام دیوید هیوم) که اتفاقاً فیلسوف هم هست، همان ذهنیت فلسفیاش باعث شده که دنبال این سؤال و جواب آن برود. این جواب، تنها جوابی است که در سه قرن قبل از عالمان تجربی به ما رسیدهاست، و مرحوم آقای صدر همان جواب را مبنای جواب منطق تجربی قراردادهاست.
پاسخ هیوم: ذهن ما شرطی شدهاست
خلاصهی جواب هیوم
هیوم یک توضیح بسیار عجیبی داده؛ گفته: این یقین ما در باب «استقراء»، چه جزئی و چه کلی، اصلاً ریشهی معرفتشناسی ندارد، فقط ریشهی روانشناسی دارد؛ ذهن ما شرطی شده و نتیجهی استقراء، یکی از واقعیتهای این عالَم نیست، بلکه عکسالعمل طبیعیِ ذهنیِ ماست؛ یک پدیدهی معرفتشناسی نیست، یک پدیدهی روانشناسی است.
درواقع هیوم اصل «علیت» را به عنوان یک واقعیت در این عالَم انکارکرد و گفت تصدیق به تلازم بین علت و معلول، تنها حاصل شرطیشدن ذهن ماست به خاطر تجربة تقارنهای متعدد بین علت و معلول، نه این که به خاطر یک تلازم واقعی بین علت و معلول است.(1)
توضیح شرطیشدن ذهن
1) (2) - این پاراگراف، از مقرر است.
کلام ایشان را در ضمن یک مثال توضیح بدهم: فرض کنید که هر وقت شما به زید برخوردمیکنید، اگر هوا تاریک نباشد و چشمهای شما هم باز باشد، تصویر زید در ذهن شما منقوش میشود. بین زید و بین ذهن ما هیچ رابطهای نیست، فقط تصویری در ذهنمان پیدامیشود که ادراکش میکنیم. و این هم دائمی است؛ اگر جلوی زید قراربگیرم، جلوی دیوار قراربگیرم، شتر یا کوه یا ساختمان، هر چیزی که در جلوی ما قراربگیرد، ما اینطور آفریده شدهایم که تصویر آن شیء در ذهنمان منتقش میشود. این، یک نظام طبیعی در این عالَم است؛ یک خصوصیت فیزیکی است برای چشم و مغز ما انسانها؛ که هر جسمی که در مقابل چشم ما انسانها قراربگیرد و آن جسم دارای رنگ باشد، تصویر و نقش آن جسم، در ذهن ما منقوش میشود.
اگر همزمان، هم زید در مقابل من قرار گرفت و هم کلمهی زید به گوش من رسید، و اگر این اتفاق سهچهار بار تکراربشود، همین که کلمهی «زید» را میشنوم، تصویر زید هم به ذهن من میآید. اصطلاحاً میگوییم: ذهن ما شرطی شدهاست. رؤیت زید، منبِّه طبیعی است. شنیدن اسم زید اصطلاحاً منبِّه شرطی است. تصویر زید عند الرؤیه، انعکاس طبیعی است. و انتقاش تصویر زید عند سماع لفظ زید، انعکاس شرطی است. آن تقارن اگر چند بار اتفاق بیفتد و هر باری که لفظ زید را میشنوم تصویری از زید به ذهن بیاید، اصطلاحاً ذهن من شرطی میشود؛ یعنی آن منبّیه اگر غیرطبیعی هم پیدابشود، این منبِّه غیرطبیعی، نقش همان منبه طبیعی را بازی میکند، همان «تداعیمعانی» است. اینها منبِّهاتِ شرطیشده است.
مثلاً همین که «لواشک» را میشنویم، بزاق دهانمان ترشّح میکند؛ اسم «لواشک» همان کار خود لواشک را میکند. اگر کسی در عمرش لواشک نخورده باشد و فقط دیده باشد، اینطور نیست که به مجرد شنیدن اسم لواشک بزاق دهانش ترشح بشود؛ چون اسم لواشک نسبت به او شرطی نشدهاست. اما اگر یک بار بخورد، شرطی میشود و بار دوم که بشنود، بزاقش ترشح میکند، به این میگویند: «تداعی معانی».
ما ذهنمان مثلاً نسبت به «یزید» شرطی شدهاست؛ لذا اگر کسی به ما بگوید: «جناب یزید»، یکی میزنیم توی گوشش! با این که توهینی به ما نکرده! چرا؟ چون ذهن ما نسبت به این لفظ، شرطی شدهاست. اما یک شخصی را فرض کنید که نسبت به یزید علاقمند است، اگر این شخص را به این نام صدابزنید، شما را تعظیم هم میکند؛ مثل این است که به یک طلبه بگویید: «علامهی حلی» یا «جناب شیخ انصاری» یا «جناب شیخ طوسی»؛ چرا از شنیدن این القاب خوشحال میشویم؟ چون ذهن ما شرطی شدهاست.
اذهان مردم همینطور است؛ اگر با چهار تا طلبه برخوردکنند که آدم خوبی باشند، میگویند: «همهی طلبهها آدمهای خوبی هستند». بسیاری از حرفهای عامهی مردم همینجور است؛ مثلاً به یک شهری رفته دوسه نفر از او پذیرایی کرده، میگوید: «مردم آن شهر، مهماننواز هستند.». ذهن همهی ما انسانها همینطور آفریده شدهاست.
تطبیق شرطیشدن ذهن در علوم طبیعی
مولوی داستانی دارد که یک طوطیای ظرف روغن را شکست، بقال آنقدر به سر طوطی زد که طوطی کچل شد و از حرفزدن افتاد، یک روز یک مشتری کچل برای آن بقال آمد، آن طوطی به حرف آمد و گفت: «تو هم ظرف روغن شکستهای؟»؛ چون خودش ظرف روغن شکسته بود و کچل شدهبود، برایش تداعی شد که او هم ظرف روغن شکستهاست. در نظر هیوم، تمام علوم هم مثل همین حرف طوطی است؛ از باب «تداعی معانی» است؛ وقتی که ده آتش را تجربه کردیم و دیدیم داغ است، وقتی که آتش را تصورکنیم، بلافاصله این تصدیق در نفس ما پیدامیشود که: «همهی آتشها داغ است».
اگر در معاملات مختلفی ده نفر سر شما کلاه گذاشتهاند و مثلاً همهشان کفش سفید پوشیده بودهاند، همین که یک نفر را با کفش سفید ببینید، برای شما این تصدیق پیدامیشود که این شخص هم کلاهبردار است. تصدیق به این که «همهی آتشها گرم است» را هم هیوم مثل همین قضیه که «هر کسی که کفش سفید پوشیده، کلاهبردار است.» میدانستهاست؛ ذهن من نسبت به این تصدیقها شرطی شدهاست؛ اگر میگویم: «هر آتشی گرم است»، به این دلیل است که هر آتشی را دیدهام، گرم بودهاست، نه به این دلیل است که گرمبودن» خاصیت واقعی آتش است.
ایشان قائل بوده که تمام علوم مبتنی بر استقراء، فقط یک حالت روانی و انعکاس شرطی است در ذهن ما، نه این که خبر از روابطی واقعی در عالَم بدهد؛ مثلاً آتشی را دیدم، بعد مجاورت آتش با کاغذ را هم دیدم، این تصویر در ذهن من پیداشد که: «این کاغذ با این آتش مجاور است». بعد میبینم که کاغذ سوخت، این تصویر برای من یدامیشود که کاغذِ مجاور با آتش سوخت. چند بار که این اتفاق تکرار بشود، مجاورت کاغذ با آتش را همین که فرض میکنم، برای من این تصدیق پیدامیشود که: «آن کاغذ مجاور میسوزد»، نه این که سوزاندن، خاصیت هر آتشی باشد. این تصدیق هم عین تصور، شرطی شدهاست. تصدیق هم عین دیگر حالات ذهنیِ من است.
موضوع: قطع (معرفت بشری / امر پنجم: طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق ذاتی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در این بود که مجموعهای از علوم را داریم که مبتنی بر علوم حسی است؛ مثلاً اگر آتشی را از دور ببینیم، به صورت یقینی میگوییم: «آن آتش داغ است»، یا به صورت یقینی میگوییم: «هر کاغذی را که در آتش بیندازید، میسوزد.». سؤال میشود این علم مبتنی بر استقراء چگونه در ذهن ما ایجادمیشود؟ جواب منطق ارسطویی را نقل و نقدکردیم. پاسخ یکی از علمای علوم تجربی را هم گفتیم؛ که تصدیق به این گونه قضایا، نتیجهی شرطیشدن ذهن ماست؛ یعنی فقط یک منشأ روانکاوی دارد؛ وقتی برای کسی مجموعهای از تصدیقهای جزئی پیدابشود، ذهن شرطی شدهاست؛ وقتی که حالات دیگر را فرض میکند، برایش تصدیق پیدامیشود.
شهیدصدر این نظریه را نقدنمیکند
مرحوم آقای صدر با این نظریه موافق نیست. لکن مرحوم آقای صدر دربارهی معرفتشناسی سه مرحله را در عمر خودش گذرانده و در هر مرحله از جوابی که در مرحلهی سابق داده دست برمیدارد، و در مرحلهی اخیر یک جواب خیلی بسیط و گذرایی را در مرحلهی اخیر میدهد که این نظریهی اخیر ایشان قابل نقض است؛ چون در همهی تصدیقاتمان نمیتوانیم از این روش استفاده کنیم. مرحوم آقای صدر جواب خیلی سریعی میدهد؛ کأنّ میخواهد بگوید: «جواب منطق تجربی، کامل نیست.»، لذا وارد اشکال بر این نظریه نمیشود.
زوایای نگاه به نظریهی منطق تجربی
این نظریهی منطق تجربی را از سه زاویه میتوانیم نگاه کنیم:
بحث اول: فلسفی
در بحث «فلسفی» گفته شده که هیوم اصل «علیت» را مورد تشکیک قرارداده و گفته: امر ذهنی ماست، نه امر خارجی.
در پرانتز بگویم: اصل علیت دو معنا دارد:
معنای اول اصل علیت
یک معنایش این است که: «حدوثُ شیئٍ بلا علةٍ، محال است.»، این نظریه در فلسفه جزء بدیهیات است و اثبات هم نشدهاست، و گفته شده: اثباتپذیر هم نیست؛ یعنی به هیچ وجه نمیتوانیم این اصل مهم را اثبات کنیم، لذا به عنوان یک اصل مسلّم پذیرفته شدهاست.
اشکال: علامه در بدایه اثبات کردهاست.
پاسخ: آن که علامه اثبات کرده، معنای دوم برای اصل علیت است.
این اصل را متکلمین و اصولیین هم قبول داشتهاند. لکن مرحوم آقای صدر خواسته بیان کند که این اصل، اثباتپذیر است بر اساس منطق ذاتی، اگرچه بر اساس منطق عقلی یا تجربی اثباتپذیر نیست. و در بین فیلسوفان متأخرِ مغربزمین هم اصل این مسأله زیر سؤال رفته.
معنای دوم اصل علیت
اصل دومی که در علیت گفته میشود، عبارت است از: «الشیء ما لمیجب، لمیوجَد.»؛ هر شیئی، در آنِ حدوث، واجبالوجود است، لکن واجبالوجود بالغیر است. پس همهی موجودات، واجبالوجودند، یا واجبالوجود بالذات، یا واجبالوجود بالغیر. این اصل دوم، مورد قبول تمامی فیلسوفان ماست، و این اصل هم اصل بسیار مهمی است، لذا بسیار سعی کردهاند مبرهن و مدلَّلش کنند.
ولی با این اصل دوم، همهی متکلمین و اصولیین مخالف هستند؛ قائلند که اصل «علیت» با «اختیار» قابل جمع نیست. و اتفاق دارند بر این که دلیل و برهانی که فیلسوفان اقامه کردهاند، باطل است. لکن نقدش فقط از طرف فیلسوفان بودهاست.
سؤال: آیا این اصل را فقط در بحث اراده انکارکردهاند یا در تمام موارد؟
پاسخ: وقتی میگوییم: «اصل را قبول نکردهاند»، یعنی عمومیتش را قبول نکردهاند.
مراد از اصل علیت معنای اول است
در این مباحث، مقصود از اصل «علیت» معنای اول است. در بحث «جبر و اختیار» مقصود از اصل «علیت» معنای دوم است، در غیر از آن مباحث مقصود معنای اول است مگر این که قرینهای باشد.
هیوم قائل شده که اصل «علیت» فقط نکتهی ذهنی دارد، نه خارجی.
بحث دوم: روانشناسی و مبدأ تصدیق
بحث دوم، روانشناسی بحثِ است، و آقای صدر هم از این جهت به کلام این فیلسوف مغربزمین نگاه کردهاست؛ در ذهن ما چطور تصدیق پیدامیشود؟ در ذهن فیلسوفان مسلمان هم این مسأله بوده که در بحث نحوهی تولد تصدیقی از تصدیقی دیگر، بعد از این که مسألهی «منطقی» را حل کردند، در مسألهی «فلسفی» سخت گرفتارشدند؛ مثلاً وقتی تصدیق به این که «هر انسانی فناپذیر است» را کنار «زید انسان است» قرارمیدهیم، یک تصدیق سومی از این دو تصدیق متولدمیشود که: «زید فناپذیراست»، درست است که از صغری و کبری نتیجه گرفتهاید، اما این مقدار، جواب فلسفه را نمیدهد؛ فلسفه میگوید: «فاعل و مبدأ این تصدیق سوم چیست؟»؛ چه مبدأی این تصدیق را در ذهن من اینجادکرد که: «زید فناپذیر است»؟ واضح است که معنا ندارد: «تصدیق اول و دوم مجموعاً علت فاعلی و مبدأ وجود تصدیق سوم باشند.». اینجاست که ما میتوانیم از نظریات روانشناسی استفاده کنیم.
فیلسوفان گفتند: مبدأ و فاعل این تصدیق، عقل فعال است؛ عقل فعال است که این تصدیق را ایجادکردهاست. و تصدیق به صغری و کبری، نقش علت معدّه را دارند؛ نظیر نقشی که پدر و مادر در تولد فرزند دارند؛ زید را پدر و مادرش ایجادنکردند، بلکه اینها فقط علت معدّه هستند تا زید را عقل فعال ایجادکند. وزان صغری و کبری نسبت به نتیجه، دقیقاً وزان پدر و مادر است نسبت به ولد و زید.
آقای صدر هم بیشتر به همین زاویهی روانشناسی نظر داشته و گفته که سخن فیلسوفان عمومیت نداشتهاست.
بحث سوم: معرفتشناسی
آقای صدر از زاویهی معرفتشناسی (که ارزش معرفتهای مبتنی بر استقراء چقدر است؟) وارد بحثش نشدهاست. در کلام آقای صدر که واردبشویم، این نوع تصدیقاتِ مبتنی بر استقراء را مورد بحث قرارمیدهیم.
منطق ذاتی
اما سومین جوابی که به طریق کسب علم مبتنی بر حس داده شده، منطق ذاتی است.
اشکالات منطق عقلی
قبل از این که «منطق ذاتی» را توضیح بدهم، ابتدا بگویم: «منطق عقلی چه اشکالی داشت؟» که مرحوم آقای صدر به سراغ منطق ذاتی رفت؟ اساساً از کلمات آقای صدر سه اشکال اساسی بر این منطق استفاده میشود:
اشکال اول: علم جدیدی تولیدنمیکند
یکی این که این منطق، از آن امامزادههایی نیست که کرامتی از او بجوشد؛ نهایت حدش همین است که اجمال را تبدیل به تفصیل میکند، نه این که علم جدیدی به علوم ما اضافه کند.
اشکال دوم: کثرت اختلافات
اشکال دومی که مرحوم آقای صدر داشته، این بوده که اگر این مطلبی که منطق عقلی ادعامیکند درست باشد، چرا در طول این چندهزار سال هیچ مریضی را درمان نکردهاست و هیچ سُقمی را برطرف نکردهاست و هیچوقت باعث رفع اختلاف نشدهاست؟! در دو علم عقلی کلام و فلسفه چرا هیچ فایدهای نداشته؛ نزاعی که بعد از دوهزار سال حل شدهباشد نداریم. نه تنها اختلافات کم نشده در طول به تعبیر خود ایشان دوهزار سال، بلکه برعکس: هر چه پیش رفته، اختلافات بیشتر هم شدهاست! این، چه دارویی است که تا به حال هیچکس را درمان نکردهاست؟! منطقی که دوهزار سال ناتوان بودهاست، چه ارزشی دارد؟! و طرفداران این منطق هم همیشه بزرگان بودهاند؛ امثال مرحوم خواجه و شیخ بودهاند. پس مشکل جای دیگری است.
اشکال: اشکال استدلالها فقط در صورت قیاس نبودهاست.
پاسخ: تمام اشکالات مادی، به صورت برمیگردد؛ آن ماده، یا بدیهی است یا نظری است. اگر نظری است، سراغ قیاس قبلی میرویم؛ قیاس قبلی هم یا موادش بدیهی است یا به بدیهی ختم میشود. در هر صورت به جایی میرسیم که مواد همه بدیهی هستند و درنتیجه مشکل به صورت برمیگردد.
اشکال سوم: نادرستبودن ادله
ایشان یک استقراء دیگری هم کردهبود؛ که وقتی به ادلهی متکلمین و فلاسفه نگاه کرده، با ذهنیت خودش دیده که غالب ادلهی متکلمین نادرست است، و ادلهی فلاسفه هم دست کم از ادلهی متکلمین ندارد و ادلهشان سست است؛ یعنی با ذهنیت ایشان مغالطه داشت. ایشان هم نتیجه گرفتند: اگر دلیل برمیداشت، این همه استدلال نمیکردهاند. لذا اینها باعث شده که ایشان سخت از این منطق صرف نظر کند؛ به قول معروف: عطایش را به لقایش بخشید.
تطوّر نگاه معرفتشناسی شهیدصدر
مرحلهی اول: منطق عقلی
مرحوم آقای صدر در اوائل زندگیاش تابع منطق عقلی بود و سخت مدافع این منطق بود، و بر همین اساس هم آن کتاب معروف خودش «فلسفتُنا» را نوشت.
مرحلهی دوم: قریحه
بعداً ایشان از این منطق عقلی عدول کرد، یک نظریهای را پیداکرد و اسمش را گذاشت: «قریحه».
بعد متوجه شد که این نظریهی «قریحه» نظریهی بسیار سستی است؛ یعنی اگر این نظریه را بپذیریم، سنگ روی سنگ بند نمیشود؛ تقریباً باب معرفت منسدّ میشود و هر چه بخواهیم، میتوانیم بگوییم! لذا درنهایت رفت سراغ منطق «ذاتی» یا همان حساب «احتمالات». فترهی بین «فلسفتنا» تا «اُسس» که نظریهی منطق ذاتی را در آن مطرح کرده، ده سال طول کشیدهاست.
درحالیکه مرحوم آقای صدر به این سؤال فکرمیکرد که: «مشکل علم کلام و علوم عقلی را چگونه باید حل کرد؟»، متفطن این نکته شد که اکثر تصدیقاتِ(1) علما، شخصی است؛ یعنی مربوط به ساختار ذهنی و محیطیِ آنهاست.
مثلاً اگر از زید سؤال کنیم: «آنچه ما میبینیم، آیا واقعیت دارد یا نه؟»؛ میگوید: «بله؛ یعنی هیچ ارتباطی با ذهن من ندارد.»، اگر برای این شخص دوهزار سال برهان اقامه کنیم که: «اینها واقعیت ندارد»، قبول نمیکند؛ چون ساختار ذهنش اینطور است. کما این که فیلسوفان یونان برهان اقامه میکردهاند بر استحالهی واقعیتداشتن خارج از ذهن؛ معروفترینش برهان «زِنون» بود که بیش از دوهزار سال اذهان را به خودش مشغول کرد، تا این که اخیراً در شاخهای از ریاضیات، پاسخ اشکالش دادهشد. با این حال، شما هر چه برهان برای زید (که معتقد به واقعیتداشتن عالم خارج است) بیاورید، امکان ندارد ذرهای ایمانش سست بشود.
حالا این مثال را برعکس کنید؛ کسی هست که در واقعیتداشتن عالَم شک دارد، هزار برهان هم اگر برای او اقامه کنید، حتی تصدیق ضعیفی در او ایجادنمیشود مبنی بر واقعیتداشتن عالم! مرحوم آقای صدر، در این مرحله قائل شد که این شخص را نمیشود کاری کرد؛ خداوند به هر کسی ذهنیتی دادهاست. اسم این «ذهنیت» را گذاشت: «قریحه»، مثل سلیقه و ذائقه و چشایی است که هر کسی از طعمی بدش میآید؛ شما هر چه از خوشمزگیِ آن غذا بگویید، باز هم در نظر او بدمزه است؛ چون ذائقهی او اینطوری آفریده شده که وقتی مثلاً شکر بخورد بدش میآید.
1) (1) - در هر گزارهای، یک تصدیق داریم و یک قضیه. قضیه، متعلَّق تصدیق است.
مرحوم آقای صدر نظریهی «قریحه» را پیش گرفت و گفت: اعتقادات و باورهای مردم، بر اساس قریحه است و هیچ کاری هم نمیشود کرد. و درنتیجه گفت: در باب علوم عقلی، استدلالکردن، هیچ فایدهای ندارد؛ کسی که معتقد به یک اعتقاد دینی است، به خاطر شرایطی و ذهنیتهایی بودهاست که این ذهنیت برایش پیداشده.
اشکال: درست است که نمیشود استدلال کرد، ولی اگر همان استدلال و یا حتی مدعا را زیاد برای طرف تکرارکنیم، قبول میکند. پس اینطور نیست که اصلاً نشود کاری کرد.
پاسخ: این زیادگفتن، اِعمال در قریحه است، نه اعمال در ذهن.
سؤال: این نظریهی «قریحه» را شهیدصدر در کدام کتابش توضیح دادهاست؟
پاسخ: کتابی در این باره نیست. در آن فترهی ده ساله، در یک ایام تعطیلات این نظریه را برای شاگردانش توضیح دادهاست، جزوهی یکی از آن شاگردان موجود است.
مرحلهی سوم: منطق ذاتی
بعداً این نظریهی «قریحه» را رهاکرد؛ دید از این نظریه حرف خیلی عجیب و غریبی درمیآید! چون سنگ روی سنگ بند نمیشود؛ صدق و کذب هیچ اعتقادی، قابل اثبات نیست! ذهن ما را خداوند اینطوری آفریدهاست، یا در این شرایط، ذهن ما اینطوری عمل میکند.
اشکال: درواقع «خداوند ذهنیِ ما» ذهنمان را اینطوری آفریدهاست!
پاسخ: بله؛ فرض این مسأله این است که این ذهن، خدا را قبول کردهاست.
لذا مرحوم آقای صدر رفت دنبال نظریهی حساب احتمالات و منطق ذاتی.
موضوع: قطع (معرفت بشری / امر پنجم: طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق ذاتی)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در علمی بود که حاصل از استقراء یا حاصل از علم حسّی و تجربیِ ماست؛ مثلاً میگوییم: «هر آتشی داغ است». جواب منطق ارسطویی و منطق تجربی را گفتیم.
توضیح نظریهی منطق ذاتی
مرحوم آقای صدر با پاسخِ دو نظریهی منطق عقلی و تجربی برای طریق کسب علوم مبتنی بر علوم حسی موافق نبود، لذا ایشان به دنبال کشف این مطلب که: «علوم استقرائیِ ما و یقینهایی که مبتنی بر حس و مشاهده و تجربه نیست، چگونه در ما به وجود میآید؟»، به سراغ منطق ذاتی رفت؛ ایشان متوجه شد که یقینهای ما در استقراء، بر اساس حساب احتمالات است.
اهمیت این نظریه
ایشان اگرچه ابتدا در پاسخ به طرق کسب علومِ مبتنی بر علم حسی این نظریه را طرح کرد، ولی بعداً این نظریه را تعمیم داد و گفت: نظریهی «حساب احتمالات»، نه تنها در علوم تجربی مفید یقین است، بلکه در علوم غیرتجربی مثل علوم عقلی هم مفید یقین است. منطق ذاتی، تنها میتواند اموری را اثبات کند که استقراء آنها را اثبات میکند، بلکه حتی بسیاری از گزارههایی که هیچ راهی برای استقراء به آن نداریم، میتوانیم از مبنای استقراء که «حساب احتمالات» است استفاده کنیم؛ مثلاً آیا این عالم مبدأی دارد یا ندارد؟ آیا حدوث شیء بلا علهی ممکن است یا محال است؟ آیا نبی اکرم پیامبر خدا هست یا نیست؟ و امثال ذلک. با استقراء و تجربه نمیتوانیم «رسالت» را اثبات کنیم، لذا ایشان سراغ «حساب احتمالات» رفت. آقای صدر دید که بر اساس «حساب احتمالات» میتوانیم در این مسائلی که استقراء در آنها راه ندارد به یقین برسیم.
یقین حاصل از منطق ذاتی
مرحوم آقای صدر متوجه بود که یقینِ حاصل از حساب احتمالات، یقین منطقی (که مقارن است با قطع به استحالهی خلافش) نیست، ولی یقین ذاتی (که مبرِّر ندارد) هم نیست، بلکه یقین موضوعی است؛ یعنی یقین موجَّه است؛ به لحاظ عینی و خارجی مبرِّر دارد. بنابراین اگر بر اساس حساب احتمالات میگوییم: «همهی فلزها ذوب میشوند»، این یقینی است کاملاً موجَّه و موضوعی. البته این یقین، یقین منطقی نیست؛ یعنی عقلاً محال نیست که در عالَم، فلزی باشد که در اثر حرارت به نقطهی ذوب نرسد.
گام اول: طریق موجَّهکردن یقینِ حاصل از حساب احتمالات
مرحوم آقای صدر برای این که یقینِ حاصل از «حسابات احتمالات» یقین موجه بشود دو گام برمیدارد؛ گام اول این است که حساب احتمالات هیچگاه به صفر نمیرسد. ایشان گام دوم را در تفسیر این یقین برداشت. پس دو گام برمیدارد؛ موجهکردن یقین، و تولد یقین از حساب احتمالات.
حساب احتمالات را قبلاً هم توضیح دادهام، مختصراً مرورمیکنیم. در «حساب احتمالات» گفتیم: صورت مطلوب را نسبت به صور محتمله میسنجیم. مثلاً سکهای را اگر به هوا پرتاب میکنیم، صور ممکنه دو تاست، و صور مطلوبه هم یکی است، پس احتمال این که خط بیاید، پنجاهدرصد است. اگر سکه را بخواهیم دو بار به هوا پرتاب کنیم، احتمال این که در هر دو مرحله متعاقباً خط بیاید، یکچهارم یا 25درصد است. یا اگر تاس را یک بار به هوا پرتاب کنیم، احتمال این که شش بیاید، یکششم است. و اگر دو بار متعاقباً پرتاب کنیم، احتمال این که هر دو بار شش بیاید، یکسیوششم است.
یکسیوششم آیا فقط حکایت از یک حالت ذهنی است؟ یا ناظر به واقع هم هست؟ در عالم واقع، اگر هر دو شش است، احتمالش یک است، و اگر هر دو شش نیست، احتمالش صفر است، اگرچه ما نمیدانیم. لذا این سؤال مطرح است که: حساب احتمالات، آیا فقط ناظر به ذهن است؟ یا ناظر به عالم واقع هم هست؟ اگر فقط ناظر به ذهن باشد، هیچ ارزش معرفتی ندارد. و اگر فقط ناظر به عالم واقع است، «احتمال» معنی ندارد؛ چون یا در هر دو بار شش هست و درنتیجه احتمالش یک است، یا در هر دو بار شش نیست و درنتیجه احتمالش صفر است.
سؤال: چطور واقع، احتمالبردار نیست؟!
پاسخ: عالم واقع، دائماً بین وجود و عدم است.
جواب این است که این احتمالات، همانطور که ناظر به ذهن ماست، کاملاً ناظر به عالم واقع هم هست؛ یعنی کاملاً ناظر به یک امر واقعی است.
مثلاً اگر یک بار تاس بیندازیم، احتمال عدد شش، یکششم است. معنای این احتمال، این است که اگر این عمل را در خارج در کمیت زیادی تکرارکنیم، نسبت عدد شش به جمیع حالات، تقریباً یکششم است.
اگر ششصد بار تاس را پشت سر هم بیندازیم، تقریباً یکصد بار شش درمیآید، و پانصد بارش شش نمیآید.
اگر یک سکه را هزار بار بیندازیم، تعداد دفعاتی که خط میآید تقریباً برابر با تعداد دفعاتی است که خط نمیآید.
اگر دو بارِ متعاقب تاس را بیندازیم یا دو تاس را با هم بیندازیم، احتمال این که هر دو شش بیاید، یک به سیوشش است. این احتمال، ناظر به واقع است؛ یعنی اگر دفعات زیادی بیندازیم تقریباً یکسیوششمِ آن دفعات، هر دو شش میشود؛ مثلاً اگر 720 بار دو تاس را بیندازیم، تقریباً بیست بار هر دو شش خواهدبود.
یا مثلاً وقتی میگویند: «این دارو به احتمال 75% جواب میدهد»، به این معنی نیست که: «%75 از بیماریِ کسی که بخورد خوب میشود.»، بلکه به این معنی است که %75 از بیمارانی که این دارو را بخورند خوب میشوند؛ یعنی در تعداد بالا، تعداد کسانی که با این دارو خوب شدهاند، نزدیک به این احتمال ماست؛ یعنی مثلاً اگر این دارو را روی هزار نفر بیمار مشابه آزمایش کنیم، حدود 750 نفر از آنها خوب میشوند.
بنابراین در جملهی «حساب احتمالات، ناظر به واقع است.»، مرادمان این نیست که در دفعات پایین همیشه همینطور است و مثلاً در شش بار تاس انداختن حتماً شش خواهیم داشت، بلکه مرادمان این است که این عمل و پدیده اگر در کمیت زیادی تکراربشود، نسبتش همین است که در حساب احتمالات میگوییم. اگر تاس را دفعات زیادی بیندازیم، تقریباً یکششم موارد شش میآید.
سؤال: یعنی آیا «واقع» را در معنای دیگری به کار بردهاید؟!
پاسخ: خیر؛ «واقع» مشترک لفظی نیست؛ این که میگوییم: «ناظر به واقع هم هست» به این معنی است که اگر تعداد دفعات زیادی تاس را بینداید، جوابی که به دست میآید، تقریباً مساوی همین کسر است.
پس گام اول این است که حساب احتمالات، فقط ناظر به ذهن ما نیست، بلکه ناظر به واقع هم هست. گام اول را دیگران هم قبول داشتهاند. مهم، گام دوم است؛ آقای صدر یک گام دومی هم برداشت که دیگران برنداشته بودند.
گام دوم: تبدیل ظنّ به یقین
این احتمالات دائماً کم و زیاد میشود، اما هیچگاه به صفر نمیرسد. مثلاً اگر دو بار تاس را بیندازیم، احتمال این که هر دو بار شش بیاید، یک به سیوشش است. اگر صد بار تاس را بیندازیم، احتمال این که در هر صد بار شش بیاید، یک به روی شش به توان صد است. این احتمال صفر نیست، ولی من و شما یقین داریم که هر صد بار شش نمیآید، این یقین چطور برای ما حاصل میشود؟
در گام دوم آقای صدر فرموده: این، خصوصیت ذهن ماست که وقتی ظنّ قوی میشود، ناگهان تبدیل به یقین میشود. و حساب احتمالات اینگونه است که بر اساس یک توالد ذاتی، «ظن» تبدیل به «یقین» میشود. قبلاً این مثالها را زدهام؛ که از یک کوه دور میشویم، آنقدر کوچک میشود که دیگر نمیبینیم. یا مثلاً اتمها و ذرات بنیادین را تا به حال هیچکس ندیده، بلکه حتی با هیچ چشم مسلحی هم دیده نشدهاست؛ چون آنقدر کوچک است که هر چه هم توسط میکروسکوپها بزرگ بشود باز هم قابل رؤیت نیست. همانطور که چشم ما اشیاء کوچک را نمیبیند، ذهن ما هم اینطور است که احتمالات کوچک را نمیبیند. احتمال وقتی خیلی کوچک بشود، یک تبدیل کیفی رخ میدهد و «ظن» تبدیل به «یقین» میشود؛ احتمال خلاف، به لحاظ ریاضی صفر نیست، ولی نزد ما صفر است.
بعد از توضیح این مقدمات، آقای صدر وارد اصل مطلب میشود در توضیح حساب احتمالات که مبنای استقراء ماست و ایشان میخواهد مبنا قرارش بدهد برای تمامیِ علوم و یقینها. اصل مطلب ایشان و نقد مطلب ایشان، إنشاءالله برای فردا.
موضوع: قطع (معرفت بشری / امر پنجم: طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق ذاتی)
مرور مختصر منطق ذاتی
ماحصل کلام مرحوم آقای صدر این شد که علومی که مبتنی بر استقراء است(1) ، بر اساس حساب احتمالات است، نه بر اساس استقراء؛ به این معنا که وقتی احتمالی تقویت شد، تبدیل به یقین میشود. مثلاً من اولین آتشی را که تجربه کردم و احساس حرارت کردم، فرض کنید پنجاه درصد احتمال دادم که: «این حرارت، مربوط به یک عامل خارجی ناشناخته است که اتفاقاً مجاور با نار شدهاست.». آتش دوم را که تجربه میکنم، احتمال این که حرارت از خود نار باشد تقویت میشود، آتش سوم و چهارم و پنجم را هم تجربه میکنم، و هر بار احتمال این که «منشأ حرارت، نار باشد.» تقویت میشود، این روند ادامه پیدامیکند تا آن انقلاب اتفاق میافتد؛ احتمال این که «منشأ این حرارت، نار است.»، تبدیل میشود به یقین. آقای صدر این منطق را برای تمام استقراءها قائل است.
1) (1) - به تعبیر دیگر: مبتنی بر علم حسّی است.
دو نتیجهی منطق ذاتی
مرحوم آقای صدر، از این مطلب دو نتیجه میگیرد که بحث امروز ماست:
نتیجهی اول: همهی کارهای ما مسبوق به استقراء است
همهی انسانها بدون استثناء به تعمیمهای استقرائی یقین دارند. مثلاً هر انسانی که تشنه میشود، آب میخورد. این فعل او، نتیجهی یک تعمیم استقرائی است؛ که آب، رافع عطش است. هیچکس وقتی تشنهاش میشود، شروع به دویدن یا حرفزدن نمیکند، بلکه آب میخورد. در اینجا این انسان به عدد این کارها یقین دارد: یقین دارد آب رافع عطش است، یقین دارد دویدن رافع عطش نیست، یقین دارد حرفزدن رافع عطش نیست. چرا هر روز برای درس به سمت حرم میآیید؟ چون به تجربه یافتهایم که مکان یک ساختمان از جمله مدرسهی خان ثابت است. جایی که میخواهید بروید، دستتان را جلوی تاکسی (ماشینی با این رنگ خاص) نگه میدارید. وقتی از خانه بیرون میآییم لباس میپوشیم چون یقین داریم کار زشتی است که بدون لباس بیرون بیاییم، اینها همه تعمیمهای استقرائی است. وقتی که نمازمیخوانیم، به سمت قبله نماز میخوانیم؛ چون یقین داریم مکانها عوض نمیشود. همهی انسانها انبانی هستند از یقینهای حاصل از استقراء. لذا مرحوم آقای صدر قائل شده که: تمام کارهای ما مسبوق به استقراء است.
نتیجهی دوم: یقینهای بر اساس استقراء، بر اساس فکر نیست
نتیجهی دومی که مرحوم آقای صدر گرفت، این بود که تمام این یقینهای مبتنی بر استقراء، اینطور است که بر اساس فکر نیست، بلکه ناخواسته است. یک وقت کسی معمایی یا مسألهی ریاضی یا فلسفی یا اصولی را از ما میپرسد، ما راجع به آن فکرمیکنیم و جوابش را پیدامیکنیم. آن یقینِ بعد از فکر، نتیجهی فکر ماست. اما این یقینهایی که مردم دارند، اینطور نیست که حاصل فکر باشد، بلکه قهری است. مثلاً یقین داریم هر انسانی که درون آتش برود میمیرد، یا یقین داریم هر انسانی از بلندی پرت بشود میمیرد، یا یقین داریم که چاقو شکم انسان را پاره میکند و لذا به شکم کسی چاقو نمیزنیم. تمام اینها یقینهای ماست که در اثر فکر پیدانمیشود.
اشکال: با استقراء هم پیدانشده.
پاسخ: ناخواسته پیداشده. مرحوم آقای صدر قائل است که یک روند کاملاً طبیعی در انسان هست بر اساس حساب احتمالات؛ وقتی که یک بار تجربه کنید، نهایتاً دو احتمال مساوی در ذهن شما به وجود میآید، بار دوم که تجربهی مشابه انجام میدهید، آن احتمال تقویت میشود. در مرحلهی سوم یا چهارم، احتمالِ تقویتشده تبدیل به «یقین» میشود و احتمالِ تضعیفشده تبدیل به صفر میشود.
یک تجربهی کلی هم داریم؛ که هر وقتی چیزی را تجربه کردهایم، تجربههای بعدی مشابه همان بودهاست؛ لذا مثلاً فقط یک بار نوشابه خوردهایم، اما یقین پیدامیکنیم که: «نوشابه، رافع عطش است.»؛ چون همیشه در زندگیمان تجربه کردهایم که وقتی چیزی را تجربه کردیم و نتیجهای به دست آوردیم، بارهای دوم و سوم هم همان نتیجه را به دست میآوریم. لذا یک تجربهی دیگری هم به کمک ما میآید؛ مثلاً ما اگر یک آدم بددهنی ببینیم، با او رفاقت نمیکنیم؛ چون یک تجربهی دیگری به کمک ما میآید؛ که اخلاق آدمها بهسادگی تغییرنمیکند. اگر با یک غیرمسلمان برخوردکنیم، یک سال بعد هم با او رفاقت نمیکنیم؛ چون تجربه کردهایم که انسانها بر دیانت خودشان باقی میمانند. شما هیچوقت چاقو به گردن کسی نمیکشید؛ یقین دارید که اگر بزنید، میمیرد.
اشکال: این حاصل یک استدلال است؛ که چاقو برّنده است، و شیء برنده رگ گردن را میبرد و انسان در اثر بریدن رگ گردنش میمیرد.
پاسخ: همین جملهی اول که «چاقو برنده است» به کدام دلیل ثابت شده؟ جز «استقراء» چیزی نیست.
اشکال: این، خاصیت فلز آهن است.
پاسخ: همین جمله را از کجا به دست آوردهاید؟ هر چه بگویید، از استقراء است.
سؤال: فرق تجربه با استقراء چیست؟
پاسخ: «تجربه» به لحاظ یک مورد میگوییم، «استقراء» به لحاظ موارد متعدد میگوییم.
اشکال: فقط انسان آب نمیخورد، پلنگ هم آب میخورد، آیا این که «پلنگ هم به خاطر رفع عطش به سراغ آب میرود» نتیجهی یقینش در اثر استقراست؟
پاسخ: اگر بر اساس علم کارمیکنند، نتیجهی استقراء است. اگر بر اساس غریزه است، متفرع بر یقین نیست.
سؤال: منافاتی هم ندارد که اولین باری که آب خورده با غریزه بوده، بقیهی موارد و تعمیمش با تجربه باشد.
پاسخ: بله.
خلاصهی این دو نتیجه
بنابراین مرحوم آقای صدر این دو قضیه را قبول دارد که: اولاً تمام ما انسانها از یقینهای مبتنی بر استقراء پر هستیم، و ثانیاً تمام این یقینها اینطور است که نتیجهی فکر و استقراء نیست، بلکه بر اساس حساب احتمالات است؛ تجربههای مختلف هر کدام یک طرف را تقویت میکند تا به جایی میرسد که احتمال تبدیل به «یقین» میشود و احتمال وهمی تبدیل به صفر میشود.
نتیجهی استقراء علم نیست (علوم بشر سه مرحله دارد)
علومی که شهیدصدر قائل است
بنابراین مرحوم آقای صدر قائل است که علوم بشر سه مرحله دارد:
بدیهیات: که با مشاهده به دست نمیآید. در نظر ایشان فقط دو تاست: اولیات و فطریات. اینها مقدم بر هر تجربه و استقراء و هر حسّی است.
ایشان قائل است که با کمک این قضایای یقینی بر اساس منطق ارسطویی میتوانیم استدلال کنیم و برسیم به یک نتیجهی یقینی. ایشان قائل است که علم حساب و هندسه، از این قبیل است؛ یعنی شما در علم ریاضی، با گزارههای بدیهی شروع میکنید و استنتاج میکنید. لذا گزارههای ریاضی تماماً از این قبیل است؛ در نظر ایشان اجمال و تفصیل است، قسمی از تحلیل است؛ نه این معنی که صغری و کبری تحلیلی باشد، بلکه به این معنی که کبری و نتیجه، تحلیلی است؛ یعنی همیشه نتیجه در شکم کبری قرارگرفتهاست.
نتیجهی استقراء، توالد تصدیق از تصدیق است
بعد از این که این دو تا علم را قبول میکند، میگوید: بعد از این، باب منطق صوری (ارسطویی) بسته میشود؛ این دو دسته را که کناربگذاریم، دیگر قضیه از قضیه متولد نمیشود. بلکه باب توالد ذاتی باز میشود که تصدیق از تصدیق متولد میشود؛ از تصدیقات ظنی، تصدیقات یقینی متولدمیشود؛ چون ذهن ما اینطور ساخته شده که وقتی که تصدیقی قوی بشود را نمیتواند احتمال مخالفش را هم ببیند. این، دستگاهی است که ایشان درست کرده و معتقد است که تمام آنچه که ما در علوم تجربی مثل فیزیک و شیمی کمک میگیریم، همین توالد ذاتی علم است. و حتی آنچه که در علوم عقلی توالد ذاتی علم است. و معتقد است که این پایهی توالد ذاتی یا حساب احتمالات، ریشهی اساسی علوم عقلی (مثل فلسفه و کلام) و تجربی ما را شکل میدهد.
این، ماحصل فرمایش مرحوم آقای صدر.
مناقشات
موقعیت بحثهای شهیدصدر در علوم حوزوی
در علوم تجربی:
از نظریات ایشان استقبال نشد؛ چون در علوم حوزوی، خیلی دنبال این سخنان نبودند که: «این مطالب ایشان آیا تمام است یا ناتمام است؟»، لذا کلام ایشان را بررسی نکردند. مثل این است که یک عالمی نظریهای را در باب طب بگوید؛ چون اگر فرضاً هم نظریهاش درست باشد، مربوط به عالم طبابت است. این فرمایشات مرحوم آقای صدر (دربارهی طریق کسب یقین در علوم تجربی) اگر هم تمام باشد، مربوط به حوزهی معرفتشناسی است؛ اینطور نیست که بتوانیم بحثهای حوزههای دینی خرجش کنیم.
در علوم عقلی:
اما یک بخشش مربوط به علوم حوزوی است؛ ایشان معتقد بود که ما میتوانیم در زمینهی کلام و عقاید، و حتی در زمینهی فلسفه، برای جواب به پارهای از مسائل کلامی و فلسفی، از این منطق استفاده کنیم. لکن کسانی که در این زمینه کارمیکردهاند، دریافتهاند که این روش ایشان عقیم است و در کلام و حکمت این روش ایشان جواب نمیدهد:
مثلاً متکلم قائل به «ضرورت حدوث عالم» است و فیلسوف قائل به «امکان قِدم عالم» است، بر اساس منطق ذاتی نمیتوانیم این مسأله را حل کنیم.
یا مثلاً آیا «معاد جسمانی» ممکن است یا محال؟ معلوم است که با این روش نمیتوانیم امکان یا استحالهاش را اثبات کنیم.
در بحث «اختیار» آیا انسان مختار است یا مضطر؟ این مسأله، مربوط به حوزههای مختلفی از علوم دینی است؛ ذهن متکلم و فقیه و فیلسوف و اصولی را به نحوی به خودش مشغول کردهاست. معلوم است که در امثال این قضایا، روش ایشان به هیچ وجه جوابگو نیست.
سؤال: خود ایشان هم در این مباحث از روش منطق ذاتی استفاده نکردهاست
پاسخ: خود ایشان هم در بحث «اختیار» از این روش استفاده نکردهاست؛ چون مختاربودن قابل تجربه نیست.
اشکال: شهیدصدر خودش متوجه بوده که این مسائل با این منطق قابل حل نیست، به چه نکتهای تعمیمش دادند؟
پاسخ: بعداً عرض میکنم.
پس مباحث ایشان، در حوزه مورد استقبال قرارنگرفت. اما کسانی که در زمینهی معرفتشناسی کارکردهاند، تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچکدامشان فرمایشات صدر را قبول نکردهاند.
سؤال: آیا متعرض اشکالات ایشان شدهاند و نپذیرفتهاند؟
پاسخ: بله.
إنشاءالله فردا وارد نقد کلام ایشان بشویم و مطلب ایشان را تمام کنیم.
موضوع: قطع (معرفت بشری / طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق ذاتی / نقد اول)
خلاصه مباحث گذشته:
مرحوم آقای صدر فرمودند: هر یقینی که مستند به علم حسّی یا تجربی است، درواقع مبتنی بر حساب احتمالات است؛ یعنی وقتی در اثر مشاهده یا تجربه و استقراء برای ما ظنّ پیدامیشود، در اثر تجربههای بعدی این ظن تقویت میشود تا جایی که تبدیل به یقین میشود. اینطور نیست که ظن هر قدر که زیاد بشود، ذهن ما بتواند حفظش کند، بلکه به یک جایی میرسد که الظن یصیر یقیناً.
در استدلالهایمان، از گزارهای استفاده میکنیم که طرف قبول دارد، یا هر دو طرف قبول داریم. نتیجهی استدلال، یقین منطقی نمیشود. اما یقین منطقی نسبی است؛ یعنی بر فرض صدق این مقدمات، این نتیجه یقیناً ثابت است.
مرحوم صدر به تحدیدی که کردند، اشکال کرد؛ گفتند: «همهی قضایا، یا باید بدیهی باشند یا منتج از بدیهی باشند.»، ایشان اشکال کرد که اولاً همهی این اقسام بدیهی نیست و ثانیاً اگر به این اکتفاکنیم، علم جدیدی تولیدنمیشود. ما در اکثر علوم تولیدیمان از حساب احتمالات استفاده میکنیم. اما این، به معنی تعطیلکردن منطق عقلی نیست؛ اگر قضیهای را طرف بپذیرد، میتوانیم به آن استدلال کنیم. معتقد نیست که ما همهی مباحث را به حساب احتمالات برمیگردانیم؛ مثلاً حدوث یا قِدم عالم را نمیشود از طریق منطق ذاتی اثبات کرد.
مرحوم آقای صدر قائل نیست که همهی نتایج را از طریق «حساب احتمالات» به دست میآوریم؛ در بعضی موارد از قیاس استفاده میکنیم؛ مثل حدوث یا قِدم عالم؛ اگر گفتیم: «خداوند عالم، فاعل مختار است.»، قدم عالم را نمیتوانیم اثبات کنیم، اما اگر گفتیم: «خداوند فاعل بالاراده و مختار نیست»، قدم عالم اثبات میشود. ولی معتقد است که «توحید» را میتوان با «منطق ذاتی» اثبات کرد، بعد إنشاءالله اشاره میکنم.
اگر بخواهیم وارد نقد نظریهی ایشان بشویم، سه نقد اساسی روی کلام ایشان هست:
نقد اول: تفسیر ایشان معرفتشناسی نیست
ایشان به جهت ذهنیت اصولیای که داشته، مسألهی قطع و یقین برایش خیلی مهم بوده، و لذا دنبال توجیه یقینهایی بوده که مبتنی بر استقراء و مشاهده است. لذا تفسیر ایشان یک تفسیر معرفتشناسی نیست، بلکه یک تفسیر روانشناسی است؛ میگوید: «ذهن ما اینگونه عمل میکند». فرض کنیم این درست باشد، به درد بحث معرفتشناسی نمیخورد. آنچه به درد بحث معرفتشناسی میخورد، این است که: «آیا این اعتقادات، صحیح است یا نه؟ آیا ضابطهای داریم که مطابقت اعتقاداتمان با واقع را تشخیص بدهیم؟». و لذا در معرفتشناسی دنبال قطع و یقین نمیروند، دنبال قضایا میروند؛ مهم نیست شما معتقد به اجتماع نقیضین باشید یا نه، بلکه به سراغ خود این قضیه میروند که: آیا «اجتماع نقیضین محال است» صادق است یا کاذب؟
و میدانیم که هیچ قضیهای بر اساس حساب «احتمالات» متولدنمیشود. آنچه متولدمیشود، دائماً تصدیقات است.
مختار: عدم امکان ارائهی ضابطهی مطابقت با واقع
تمام بحث معرفتشناسی این است که: آیا ما میتوانیم ضابطهای را ارائه بدهیم که بر اساس آن ضابطه، بفهمیم که: «آیا این گزاره صادق است یا کاذب است؟»، جوابش فقط یک کلمه است: خیر؛ ما تا به حال نتوانستهایم چنین ضابطهای پیداکنیم، و هیچوقت هم نخواهیمتوانست ضابطهای پیداکنیم که بر اساس آن ضابطه صدق و کذب گزارهها را به دست بیاوریم.
اشکال: این خودش تصدیق نیست؟
پاسخ: تصدیق هست، ولی فقط بازگوکردن یک ذهنیت است. هر کسی در معرفتشناسی میگوید: «ذهنیت من این است». آیا اصلاً گزارهای داریم که بتوانیم صدق یا کذبش را به دست بیاوریم؟! فرض کنید بخواهیم صدق و کذب گرمبودن آتش را آزمایش کنیم؛ نهایت چیزی که میتوانم بگویم، این است که: «احساس گرما میکنم». احساس گرمای من اثبات نمیکند که: «آتش، گرم است.». کما این که در علم فیزیک، از مسلّمات است که ما چیزی به نام حرارت و برودت نداریم؛ آتش عین یخ است، یخ هم عین آتش است، فقط ما وقتی دستمان را روی یخ میگذاریم احساس سرما میکنیم، و وقتی که دستمان را روی آتش میگیریم، احساس حرارت میکنیم.
اشکال: ولی بالاخره آتش دست من را میسوزاند، درحالیکه یخ نمیسوزاند! پس تفاوت فقط در احساس ما نیست.
پاسخ: درست است که آتش دست ما را میسوزاند، اما آیا این خاصیت آتش به خاطر گرماست؟! این را احساس نمیکنیم.
یا مثلاً در فیزیک میگویند: تمامی اشیاء فاقد رنگ است؛ رنگ اشیاء، حاصل بازتاب یک رنگ خاص است، نه این که آن سطح این رنگ را دارد؛ «یک شیء آبی است» به این معنی است که سطحش طوری است که فقط طول موج نور آبی را منعکس میکند، پس حقیقتاً رنگ، از آنِ نوری است که بازتاب میشود.
یا مثلاً فیزیک میگوید: هیچ صوتی نداریم، خارج از ذهن ما سکوت مطلق است؛ در خارج، فقط لرزیدن لایههای هوا را داریم، صوت فقط در ذهن ماست.
اینها از مسلّمات فیزیک است، اینها را در حد تأیید میگویم.
شاید دیدن روز هم مثل دیدن رنگها باشد؛ یعنی شاید در خارج، روز نداشته باشیم، بلکه روزبودن فقط احساس ما باشد. یا مثلاً همهی اشیاء بیطعم هستند؛ نه شکر شیرین است و نه نمک شور است، الا این که وقتی شکر در مجاورت غدد زبانی قرارمیگیرد، ما احساس شیرینی میکنیم؛ ساختار شکر اینطور است که در مجاورت غدد زبانی ما، ایجاد احساس شیرینی میکند.
بو هم همینطور است. اینها همه تأیید است.
اشکال: اینطوری کیفیت محسوس زیر سؤال میرود.
پاسخ: فیزیک جدید قائل است که کیف محسوس نداریم.
در معرفتشناسی پذیرفتهاند که که ضابطهای نداریم برای مطابقت تصدیقاتمان با واقع نداریم.
اشکال: این شبهات از حدود پنجاهشصت سال قبل وارد کشورمان شد، از همان موقع برخی علمای ما امثال علامه طباطبائی، شهیدمطهری و آیتالله مصباح به این مباحث ورودکردند و پاسخهایی به این شبهات دادند. لذا نمیتوانیم بگوییم: این شبههی شما را در معرفتشناسی پذیرفتهاند.
پاسخ: علمای ما، عالم علم معرفتشناسی محسوب نیستند.
اشکال: بالاخره این آقایان در فلسفه و منطق صاحبنظر بودهاند، و به این بحثهای معرفتشناسی هم ورودکردهاند و بعضاً کتابهایی در این زمینه نوشتهاند. علمای ما باید چه کار کنند که عالم معرفتشناسی به حساب بیایند؟!
پاسخ: امثال آقای صدر که در مسائل فلسفی واردشدهاند و مثلاً قانون دوم علیت را انکارکردهاند، هیچکس به عنوان فیلسوف نمیشناسد. علمای ما هم به عنوان عالم علم معرفتشناسی شناخته نمیشوند.
اشکال: این اشکال شما در علم حضوری نمیآید؛ چون خود واقعیت نزد ماست.
پاسخ: علم حضوری، از اشتباهات بسیار بزرگ است؛ هیچوقت علم حضوری نمیتواند مبنای علم حصولی بشود؛ درست است که قضایای وجدانی که میگویند تفسیر علم حضوری است مثل «من هستم» خیلی واضح است که مطابق واقع است، ولی واضحتر از بدیهیات نیست؛ همانطور که در بدیهیات نمیتوانیم ملاکی برای مطابقت با واقع بدهیم، در قضایای وجدانی هم نمیتوانیم ملاکی برای مطابقت با واقعی که به علم حضوری ادراکش میکنیم بدهیم.
پس اعتقاد ما این است که هیچ ضابطهای نداریم و هیچضابطهای هم نخواهیمیافت که گزارهای را تشخیص بدهیم که مطابق واقع است؛ هر ضابطهای که معرفی کنید، سؤال را دربارهی همان ضابطه میبریم.
اشکال: آیا خود این اعتقاد شما مطابق واقع است؟
پاسخ: گفتم: «اعتقاد ما این است»؛ روی «اعتقاد» دقت کنید؛ ما چنین اعتقادی داریم. اما برای مطابقت همین اعتقاد با واقع هم ضابطهای نداریم.
شما قطع دارید که استحالهی تناقض صادق است، ما هم معتقدیم، اما چرا همین قضیه مطابق واقع است؟!
اشکال: بالاخره واقعی وجود دارد.
پاسخ: مراد شما از «واقع» چیست؟ اگر مرادتان واقعی جدا از ذهن است، این را نمیتوان سنجید.
اشکال: پس چطور بحث کنیم؟
پاسخ: کافی است که پیشفرضمان این باشد که واقعی هست، و البته دلیلی هم برای بطلان این پیشفرض نداریم.
سؤال: این فرمایشات شما چه فرقی با سوفسطائی دارد؟
پاسخ: سوفسطائی، به لحاظ ذهن و به لحاظ عالم واقع است. این نظریه، هیچکدام نیست؛ ممکن است شخصی مالامال از یقین باشد، ولی ضابطهای برای تستش ندارد.
اشکال: سوفسطائیها منکر یقین نبودهاند.
پاسخ: سوفسطائی دو معنا دارد: تشکیک در عالم واقع، و تشکیک در علوم خودمان. اعتقاد ما هیچکدام از اینها نیست.
اشکال: آیا نمیتوان ضابطه را بدیهیات گذاشت؟
پاسخ: اگر همهی مردم هم معتقد به استحالهی تناقض باشند، چه دلیلی داریم که این اعتقاد مطابق واقع است؟ اگر شما ضابطه را بدیهیات گذاشتید، سؤال میکنیم: ضابطهی این ضابطه چیست؟ وقتی خود ضابطهی شما بیضابطه باشد، چطور بقیهی ضوابط ضابطهدار خواهدبود؟!
اشکال: پس چرا سر اعتقادات با هم بحث میکنیم؟
پاسخ: نگفتیم: اعتقاد وجود ندارد یا مطابق واقع نیست. ما وظایف دینی و عقلی را انکارنکردیم. صحبت این بود که: «ضابطهای نیست برای سنجش مطابقت با واقع». این که ضابطه نیست، نتیجه نمیدهد که حقانیت ندارد یا ما اعتقاد نداشته باشیم.
اشکال: پس نباید دنبال بهدستآوردن قطع باشیم!
پاسخ: ما، هم قطع داریم، هم قطع داریم که این قطعمان مطابق واقع است. و اگر کسی شک داشتهباشد که قطعهایش مطابق واقع باشد، شبههی حدزدن دارد.
آیا تفسیر روانشناسی شهیدصدر مطابق واقع است؟
در ذیل همین نقد اول این مطلب را هم عرض کنم که مرحوم آقای صدر گفت: وقتی که ظن قوی میشود، تبدیل به یقین میشود. آیا این تفسیر ایشان درست است یا درست نیست؟ یعنی آیا وقتی ظن چاق و چله میشود، تبدیل به یقین میشود؟!(1) بد نیست به شعری از مولوی استنادکنم؛ میگوید: شخص مستی به شخص کوری داشت مشت میزد، در همان زمان صدای شتر هم به گوش میرسید. آن اعمی چون چشم نداشت، معتقد شدهبود که شتر دارد به او لگدمیزند.
مشت بر اعمی زند یک ترک مست کور پندارد لگد اشتر زدهاست
1) (1) - این مطلب را میتوان به عنوان نقد دومی هم درنظرگرفت؛ که ممکن است عامل دیگری دخیل باشد که آن عامل ظن را تبدیل به یقین کند.
زان که آن دم بانگ اشتر میشنید کور را گوش است آینه، نه دید
شاید ما انسانها هم اگر ادراک دیگری داشتیم، به نحو دیگری برداشت میکردیم. داستان ما انسانها، لااقل احتمالاً، داستان همین شتر است و مست و اعمی.
اشکال: آن کور شاید مشکلات دیگری هم داشت که فرق بین مشت انسان با سم شتر را تشخیص نمیداد!
پاسخ: شاید ما هم مثل آن کور مشکلات دیگری داشته باشیم.
لذا فرمایش ایشان، با تمام آن زحمات، اگر هم درست باشد، حل معرفتشناسی نبود. یک کار روانشناسی کرده، ارزش معرفتشناسی ندارد.
موضوع: قطع (معرفت بشری / طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق ذاتی / نقد اول)
خلاصه مباحث گذشته:
نقد اول ما این بود که تمام زحماتی که ایشان کشیده، یک بحث روانشناختی است، نه بحث معرفتشناسی؛ به لحاظ روانی توانسته توضیح بدهد که: «در ما انسانها چگونه بر اساس حس یا تجربه یا گزارههای ظنّی به یقین میرسیم؟»؛ ایشان اینطور توضیح دادند که ظنّ انسان وقتی چاق و چله میشود، تبدیل به یقین میشود، و وهم وقتی که ضعیف میشود منعدم میشود. این بحث، معرفتشناسی نیست، بلکه فقط روانشناسی است.
در همان نقد اول هم گفتیم که حتی این زحمات روانشناسی ایشان هم معتبر نیست؛ شاید به قول مولوی داستان ما داستان آن کور باشد؛ وقتی که مستی به او مشت میزند، فکرمیکند شتر به او لگدمیزند. ممکن است تمام قضاوتهای ما از جمله همین قضاوت آقای صدر بر اساس همین ظاهربینی باشد؛ مثلاً آتشی میبینیم که رویش آب است و میجوشد، یا آبی را مینوشیم و از ما رفع عطش میشود، فکرمیکنیم گرمای آب جوش از آتش است یا رفع عطش از آب است، ممکن است همة این اعتقادات ما، مثل همان اعمی باشد. ممکن است بین حرارت آب و آتش هیچ رابطهای نباشد و بین نوشیدن آب و رفع عطش هیچ رابطة علّی در کار نباشد و صرفاً تصادفی باشد.
مروری بر عدم امکان ضابطهمندبودن مطابقت اعتقاداتمان با واقع
و همانطور که جلسة قبل گفتیم، نه تنها برای مطابقت قطعهایمان با واقع ضابطهای نداریم، بلکه نمیتوانیم ضابطه بدهیم؛ چون هر ضابطهای که بدهیم، از مطابقت همان ضابطه سؤال میکنیم. منکر این نیستیم که قطعهایمان مطابق واقع است، اما ضابطهای برای آن نداریم. نه فقط در علم حصولی، بلکه حتی در علم حضوری هم ضابطهای نداریم که ببینیم: «آیا علممان مطابق واقع است یا نه؟»، و همانطور که گفتیم، اعتقاد ما این است که این ضابطه هیچوقت به دست نخواهدآمد.
اشکال: در بدیهیات، قطع به عدم امکان صدق خلافش داریم.
پاسخ: خود «عدم امکان» متعلَّق یک قطع است که نمیتوانیم برای مطابقت آن ضابطهای ارائه کنیم.
سؤال: اصل این که «واقعی وجود دارد» را از کجا فهمیدهایم؟
پاسخ: اعتقاد داریم. واقع به دو معناست؛ اعتقاد داریم که خودمان وجود داریم، و این اعتقاد هم مثل همة معتقدات دیگرمان مطابق واقع است، لکن همین اعتقاد را هم مثل اعتقادات دیگر نمیتوانیم آزمایش کنیم. و احتمال نفسانی نمیدهم که این اعتقادم (که خودم وجود دارم) اشتباه باشد، ولی امکان عقلی دارد که اشتباه باشد.
اشکال: یعنی ممکن است واقعی جز اعتقاد نداشته باشیم؟
پاسخ: همین که «صَرف نظر از اعتقاد ما، یک واقعی هست» ضابطهای برایش نداریم.
اشکال: یعنی ممکن است اصلاً واقعی نباشد؟
پاسخ: اگر مرادتان احتمال است، چنین احتمالی نمیدهیم. اگر مرادتان امکان عقلی است، بله؛ چنین امکانی هست؛ ممکن است فقط یک اعتقاد باشد، و هیچ معتقِدی نباشد.
اشکال: یعنی به نظر شما امکان عقلی دارد که شما نباشید؟!(1)
1) (1) - این اشکال و اشکال بعدی و پاسخ به آن دو، در خارج از کلاس مطرح شد.
پاسخ: احتمال نفسی نمیدهم، ولی امکان عقلی دارد.
اشکال: بالاخره باید یک متیقِّنی باشد.
پاسخ: این هم اعتقاد شماست، ضابطهای برای سنجش صدق این اعتقاد نداریم.
مؤید اول بر ضابطهمندنبودن اعتقاداتمان
کلمات حکما را در تأیید این مطلب اضافه میکنم. وقتی سنگی را در وسط آتش قرارمیدهید، گرمای آن سنگ هیچ ربطی به آتش ندارد؛ آتش نه تنها علت تامة حرارت نیست، بلکه حتی علت ناقصه هم نیست. علت سرخی کف دست، حنا نیست، رابطة اینها اتفاقی است؛ یعنی علّی نیست؛ نه تنها علت تامه نیست، بلکه علت ناقصه هم نیست. سرخی کف دست بعد از استعمال حنا، ممکن است مثل این باشد که به کسی بگویید: «هر وقت به من سلام کردی، هزار تومان میدهم.»، اما هیچ رابطة علیتی بین این دو (سلامکردن و هزارتومان دادن) نیست. بلکه سنن الهی اینطور است که مفیض این حرارت (عقل فعّال) سنگ را گرم میکند، نه خود آتش. حکمای ما، چه در حکمت متعالیه، و چه در حکمت مشاء، قائل بودند که محال است سنگ مجاور آتش حرارتش ناشی از نار باشد، و محال است که مبدأ قرمزی، حنایی باشد که کف دست قرارمیدهیم، بلکه مبدأ اینها عقل فعّال است.
اشکال: ولی علت معدّه است؛ اینطور نیست که هیچ علیتی نداشته باشد.
پاسخ: علت معدّه، اسمش «علت» است، ولی حقیقتاً علت نیست. علت ناقصه منحصر به چهار علت است: فاعلی و غائی و مادی و صوری. در اصطلاح فلسفی، علت معده، حتی جزءالعله نیست.
اینها مؤید است؛ یعنی نظر جمعی از فیلسوفان ماست. پس این که داغشدن آبِ روی آتش را از آتش میدانیم، در فلسفه این رابطه کاملاً اتفاقی است؛ نه به معنای تصادفی، بلکه به معنای عدم علیت. پس فیلسوفان ما هم میگفتند: آنچه را که ما میبینیم، واقعیت ندارد؛ هیچ آتشی سوزاننده نیست و هیچ آبی رافع عطش نیست، بلکه مبدأ و مفیض و علت، چیزی است که ما هیچوقت آن را درک نکردهایم و احتمالاً نمیتوانیم درک کنیم.
مؤیدی از قرآن
مؤید دیگر که بنا به وجهی مؤید است: «و مارمیتَ إذ رمیت، ولکن الله رمی». برداشتهای از این آیه مختلف است. این مطلبی که عرض میکنم، بنا بر یک برداشت است؛ بنا بر ظاهر آیه وقتی تیر را تو پرتاب میکنی، تو پرتاب نمیکنی، خدا پرتاب میکند. واضح است که در این آیه رمی خصوصیت ندارد؛ فهم عرفی این است که تمام افعال اینطور است؛ وقتی هم که شما راه میروی، اینطور نیست که خودت راه نمیروی، وقتی حرف میزنی اینطور نیست که خودت حرف میزنی. و فهم عرفی فرقی بین فعل انسان با سایر افعال نمیگذارد؛ فهم عرفی این است که همة افعال اینطور است. این هم مؤیدی است بر این که این فهم ما از جهان خارج صحیح نیست و اگر به درک صحیحی برسیم، فاعلیت خدای متعای را میبینیم.
اشکال: پس سلسله علل بیخود است.
پاسخ: اولاً اگر اینها بیخود بشود، اشکالی ندارد؛ فلسفه است، آیة قرآن نیست که بترسیم اشتباه بشود.
اشکال: بالاخره باید صدر و ذیل کلامشان با هم جمع بشود.
این آیه طبق برداشت حکمت متعالیه مؤید است. برداشتهای دیگری هم هست؛ از جمله مرحوم آقای تبریزی میفرمودند: به معنای اعطای قدرت است.
تفسیری که عرض کردم، مطابق حکمت متعالیه هم هست؛ در حکمت متعالیه فاعلی جز واجبتعالی را قبول ندارند. ما همان کورباطنان هستیم، ما فقط ظاهر این دنیا را دیدهایم؛ مثلاً دیدیم سنگی به زمین افتاد، فوراً توصیفش کردیم به این که زمین جاذبه دارد. ولی شاید اگر چشم باطنبین داشتیم، میدیدیم که ملائکه سنگها را به سمت زمین هل میدهند. این مثال است، فرضی است؛ بعد نگویید: «فلانی گفته: سنگها را ملائکه به سمت زمین هل میدهند». ممکن است همانطور که انسان اعمی نمیتواند رنگ را تخیل کند، ما هم نتوانیم علت جذب سنگ به زمین را تشخیص بدهیم.
اشکال: این آیه، خبر از قضیة خارجیه میدهد؛ شأن نزول این آیه این است که پیامبر مشتی خاک به سمت کفار پرتاب کرد، در روایت داریم که از آن مشت خاک، در چشم همة کفار رفت. خداوند این که یک مشت خاک در چشم تمام افراد سپاه برود را به خودش نسبت میدهد.
پاسخ: ما صرف نظر از روایات میخواهیم این آیه را تفسیرکنیم.
خلاصهی نقد اول
پس اولاً تفسیرش روانشناسی است، و ثانیاً همین تفسیر روانشناسی هم محکم نیست؛ شاید جهتی داشته که ما نفهمیدهایم و آیندگان بفهمند. ایشان تفسیرمیکرد که ذهن ما را خداوند طوری ساخته که ظنون قوی را نمیتواند تحمل کند. شاید ناپدیدشدن احتمالات کوچک، به خاطر ساختار ذهن ما نباشد، علت دیگری داشتهباشد.
دقتی در تعریف یقین منطقی
گفتهاند که: «یقین منطقی، یقینی است که مقارن با عدم امکان کذب است.»، ما اینجا دو تا حرف داریم:
اولاً ثابت نیست که در بین منطقیها چنین یقینی مرادشان بودهاست؛ چون کسانی مثل مرحوم ملاعبدالله در حاشیه این قید را در تعریف «یقین» نیاوردهاند، فقط گفته: «باید مطابق با واقعب باشد». البته بسیاری از منطقیها منجمله در شرح شمسیه این قید را آوردهاند، اما ملاعبدالله که دقت فوقالعادهای داشته، این قید را در حاشیه ذکرنکرده، و تفتازانی در متن هم نیاورده. این قید، فقط در شرح شمسیه آمده.
مطلب دوم این است که اگر هم بر فرض منطقیها این قید را بزنند، به نظر ما اشتباه است؛ این قید را باید لغوکنیم؛ لذا ما تعریف یقین را فقط «قطع مطابق با واقع» میدانیم. لذا آقای صدر هم که «یقین» را به کار میبرد، دقیقاً به معنای «قطع مطابق با واقع» به کار میبرد، و بعد این «قطع مطابق با واقع» را تقسیم میکند به ذاتی و موضوعی و منطقی.
نقد دوم: آنچه در معرفتشناسی مهم است، «گزاره» است نه «یقین»
نقد دومی که بر کلام ایشان رد است، همان نقدی است که از قدیم بر منطق و فلسفه وارد است؛ که دنبال یقین (یعنی قطع مطابق با واقع) رفتهاند، به خلاف اصولیین که چون دنبال حجت بودهاند، هیچوقت دنبال یقین نرفتهاند، بلکه به دنبال قطع رفتهاند. اصولیین میگفتند: «اگر قطع به تکلیف فعلی تعلق گرفت، یصیر منجّزاً»، اما آیا ضابطهای داریم که ببینیم: «آیا به تکلیف فعلی تعلق گرفته یا نه؟»، اصولیین اصلاً دنبال پاسخ به این سؤال نبودهاند.
در علوم، نه باید دنبال قطع باشیم، نه ظن، و نه یقین. فقط باید دنبال گزارهها باشیم. و در علم اصول باید دنبال قطع و احتمال باشیم؛ چون آن که اثر دارد، خود قطع است؛ اصلاً مهم نیست که قطع مطابق باشد یا نباشد. پس یکی از اشکالات وارد بر ایشان این است که نباید سراغ «یقین» میرفت؛ اگر میخواست بحث معرفتشناسی بکند، فقط باید دنبال «گزاره» میرفت؛ گزارههای حاصل از حس یا تجربه. ایشان تحت القائات اصولی خودش بوده (که قطع در اصول، یک امر مقدس و مهمی است.) به جای «گزاره» به سراغ «قطع» رفته.
نقد سوم: منطق ذاتی مشکل استدلالهای کلامی را حل نکرد
دغدغهی شهیدصدر در تدوین نظریة منطق ذاتی
آقای صدر دلش برای علوم تجربی نسوختهبود، بیشترین نگرانی ایشان، برای مباحث اعتقادی بود؛ به نظر میرسد که این دغدغة ذهنی را داشته که: «این گزارههای کلامی را چطور اثبات کنیم؟!». در علوم تجربی مشکلی نداریم؛ مهم این است که این علوم جواب داده و این همه تجهیزات به برکت همین علوم تجربی ساخته شده و داریم از آنها استفاده میکنیم، اگرچه بیاعتبار باشد و مطابقتش با واقع قابل اثبات نباشد؛ کما این که هیئت بطلمیوسی که زمین را مرکز عالم میدانست، اشتباه بود ولی نتایجش در پیشبینی خسوف و کسوف تماماً درست بود. اما گزارههای کلامی را چه کار کنیم؟ همین دغدغه باعث شده که آقای صدر برود سراغ منطق ذاتی.
ایشان صراحتاً میگوید: گرهی که دوهزار سال ذهن بشر نتوانست بازکند را بازکرد. ما در نقد سوم میخواهیم ببینیم: «آیا ایشان این گره را باز کرد؟ یا نه تنها آن گره را بازنکرد، بلکه گره دیگری را هم اضافه کرد؟! به صورت خیلی اجمالی میخواهم وارد این نقد بشوم که ایشان در هین هدفش موفق نبودهاست.
إنشاءالله این بحث را که تمام کنیم، وارد در مبحث «ظنّ» میشویم.
موضوع: قطع (معرفت بشری / طرق کسب علم مبتنی بر حسّ / پاسخ منطق ذاتی / نقد سوم)
خلاصه مباحث گذشته:
گفتیم: مرحوم آقای صدر گفتند که منطق عقلی کافی نیست، و باید سراغ منطق ذاتی برویم.
گفتیم: منطق ذاتی، سه اشکال دارد: اولاً معرفتشناسانه نیست، بلکه روانشناسانه است. ثانیاً آقای صدر رفته سراغ یقین، نه قطع. یقین، عبارت بود از: «قطع مطابق واقع»؛ این قید باعث میشود که هیچوقت به نتیجه نرسند که: «کدام قطع مطابق واقع است؟ و کدام قطع مطابق نیست؟». نقد سوم بحث امروز ماست.
قبلاً اشاره کردهبودم که انگیزة مرحوم آقای صدر از ورودش به این مباحث، گویا انگیزههای دینی بوده؛ نظر ایشان این بوده که مباحثی که فیلسوفان و متکلمین ما در دفاع از دین میگویند را شاید نتوانیم با منطق ارسطویی اثبات کنیم، لذا ایشان دنبال این بود که روش و منطق دیگری را جایگزین کند، و درنهایت به منطق ذاتی یا حساب احتمالات رسید.
مرحوم آقای صدر، یک همنوایی داشته با کسانی که این ادله را به دیدة تردید نگریستهاند یا باطل میدانستهاند؛ معروف است که آقای صدر هیچکدام از ادلة فیلسوفان را قبول نداشته. اگر انسان این ادله را قبول نداشتهباشد، بین زمین و آسمان معلق میماند؛ مثل این است که از هواپیمایی پریده باشد و در همان هوا بماند!
تقریر برهان نظم در منطق ذاتی
در کتاب «الفتاوی الواضحة» یک مقدمهای دارد دربارة امور اعتقادی؛ سعی کرده از این منطق در پارهای از مباحث کلامی و فلسفی این روش را جایگزین برهان قراربدهد. این که «ایشان چقدر موفق بوده؟» با خودتان. فقط به یک مثال اکتفامیکنم و بحث را تمام میکنم.
در بحث «اثبات واجب» در حکمت از «برهان نظم» استفاده نشده؛ چون به نظر حکما، این برهان عقیم است. این که «مشکلش چیست؟» مربوط به حکمت است، و ما در این بحث با اشکالاتش کاری نداریم. اما نزد متکلمین بسیار سلیم است؛ یکی از عمدهترین استدلالهایشان برهان نظم است. مرحوم آقای صدر خواسته این برهان را دوباره زنده کند و از حالت کلامی بیرون بیاورد و دوباره به فلسفه ببردش.
کتاب «کفایه» را درنظربگیرید: در مؤلف «کفایه» دو احتمال وجود دارد: یک احتمال این است که مؤلف، معانی این الفاظ را نمیدانسته، اما این الفاظ را کنار هم چیده و از باب «حسن اتفاق» کتاب «کفایه» نوشته شدهاست. احتمال دوم این است که مؤلف، معانی تکتک این کلمات و جملات را میدانستهاست. اگر ما این دو احتمال را در نظر بگیریم، احتمال اول بسیار ضعیف است؛ آنقدر ضعیف است که برای هیچ ذهنی قابل رؤیت نیست؛ آیا کسی هست که چنین یقینی نداشته باشد؟! آیا شما احتمال میدهید که انسانی باشد که برایش این تردید و شک پیدابشود که: «شاید مؤلف این کتاب، معانی این الفاظ را نمیدانستهاست.». به جای کتاب «کفایه» کتاب «جواهر» را درنظربگیرید؛ باز هم ذهن یقین پیدامیکند که نویسندة این کتاب، معانی را میفهمیدهاست. اکنون به جای کتاب «کفایه» تمام کتاب آفرینش را بگذارید. به طریق اولی نظم کتاب آفرینش نمیتواند بدون ناظم باشد.
اشکال: چطور ثابت میشود که: «ناظمش خداست»؟
پاسخ: در صدد اثبات خدا نیستیم، از طریق این برهان فقط میخواهیم «وجود ناظم» را اثبات کنیم.
نقد منطق ذاتی در استنتاج از برهان نظم دربارهی کتاب کفایه
اشکالاتی فیلسوفان گرفتهاند که بر این بیان هم وارد است، ما فعلاً با آن اشکالات کاری نداریم. یک اشکال دیگری هست که حتی بر خود حساب احتمالات وارد است؛ اگر گفتیم که: «جناب مؤلف کفایه بینهایت کتاب تدوین کردهاست و این کفایهای که امروز در دست ماست، یکی از بینهایتهاست، و ما امروز به آن بینهایت کتابها دسترسی نداریم.»، اگر این پیشفرض را گذاشتیم، منطق ذاتی این احتمال را اثبات نمیکند که: «این کتاب را یک مؤلف شاعر نوشتهاست.»؛ چون در صورت نوشتن بینهایت کتاب، ذهن نمیتواند از احتمال درست از آب درآمدن یکی از آن بینهایت کتاب صرف نظر کند.
اشکال: حساب احتمالات، فقط بر اساس کمیت نیست، بر اساس کیفیت هم هست. با دیدن فقط همین یک کتاب به یقین میرسیم که مؤلفش شاعر (باشعور) بودهاست.
پاسخ: ذهن شما از بس که با عدد متناهی انس دارد، شما بینهایت را فرض نکردهاید؛ به یک انسان طبیعی نگاه میکنید که در عمرش حداکثر هزار کتاب میتواند بنویسد.
نقد منطق ذاتی در استنتاج از برهان نظم دربارهی کل عالم
ممکن است کسی بگوید: «نظم موجود، یک نسخه از عالَمهای ممکن است؛ بینهایت عالمْ ممکن است وجود داشته باشد، و ما فقط با یک جهان از بینهایت جهان ارتباط داریم. این یک جهان، منظم است؛ شبیه همان یک کتابی که منظم است بدون این که مؤلفش شاعر باشد.»، کسی که به چنین احتمالی توجه داشته باشد، نمیتواند از احتمال تصادفیبودن یک عالم از میان بینهایت عالم صرف نظر کند و به یقین به تصادفینبودن این یک عالم برسد.
مرحوم آقای صدر میخواسته مشکل این ادله را با حساب احتمالات حل کند. ما با این مثال خواستیم بگوییم: نتوانست مشکل را حل کند.
سؤال: شما چند بار وعده دادید که بیان شهیدصدر در اثبات «توحید» از طریق منطق ذاتی را توضیح میدهید.
پاسخ: بعد بحث را ادامه میدهد و توحید و رسالت را هم از همین روش اثبات میکند. اولین قدمشان را از همین برهان نظم شروع کردهاند. وقتی اولین قدمش مخدوش شد، قدمهای بعدی مهم نیست.
نقد منطق ذاتی: در فرض توجه به آزمایشهای بینهایت، یقین حاصل نمیشود(1)
شخصی را تصورکنید که عربی بلد نیست، حروف عربی را به او میدهیم و از او میخواهیم که با استفاده از آن حروف، یک کلمة پنجحرفی بنویسد. فرض کنید احتمال این که این شخص، یک کلمة معنادار بنویسد یکهزارم است. اگر تعداد دفعاتی که این آزمایش را انجام میدهیم برابر با مخرج این کسر باشد، احتمال این که این شخص در هزار بار بتواند یک کلمة معنادار بنویسد، یک یا صددرصد است.
بار دیگر به این شخص حروف عربی را میدهیم و از او میخواهیم یک کلمه بسازد. فرض کنید این بار هم احتمال این که یک کلمة معناردار تشکیل بدهد یکهزارم است. و فرض کنید احتمال این که این کلمه با کلمة قبلی مربوط باشد و این دو کلمه روی هم بتوانند معنایی را برسانند یکهزارم باشد. در این صورت احتمال این که این شخص بتواند دو کلمة معنادار مربوط به هم بنویسد، یک به روی هزار به توان سه است، یعنی یکمیلیاردم. اکنون فرض کنید این آزمایش را به تعداد مخرج این کسر تکرارکنیم؛ احتمال این که این فرد در یک میلیارد بار بتواند دو کلمة معنارِ مربوط به هم بنویسد، یک یا صددرصد خواهدبود.
1) (1) - این قسمت، از مقرر است.
همین مثال را اگر ادامه دهیم، احتمال ریاضیِ این که یک جملة معنادار نوشته شود، و حتی احتمالِ ریاضیِ این که یک کتاب نوشته بشود، هیچگاه صفر نخواهدشد. اگر صورت کسر احتمال را برابر با مخرج آن که در حساب احتمالات به آن دست پیدامیکنیم قراردهیم، احتمال نوشتهشدن یک جملة معنادار و حتی یک کتاب، یک یا صددرصد خواهدبود.
خلاصه این که اگر صورت کسرِ احتمال را برابر با مخرج کسر قراردهیم و یا عددی نزدیک به آن، ذهن نمیتواند از چنین احتمالی صرف نظر کند. و چون مناط منطق ذاتی، صرف نظر کردن ذهن از احتمال خلاف بود، درنتیجه با توجه به چنین نکتهای هیچگاه برای ذهن یقین حاصل نمیشود.
ظنّ
بحث ما طبق ترتیب «کفایه» است؛ مرحوم آخوند قبل از این که وارد «امارات» بشود، دو بحث قطع و ظنّ را طرح کرده. لذا ما بعد از اتمام بحث «قطع» وارد میشویم در بحث «ظنّ». که این، ورودی است در مباحث امارات.
البته تفاوتی بین این دو بحث هست؛ که قطع، از مباحث اصول خاج است، اما ظن داخل در مباحث اصولی است.
ترتیب بحث نسبت به کفایه و بحوث
مرحوم آقای صدر قبل از این که وارد بحث «امارات» بشود، بحث «سیرة عقلا» را اضافه کردهاست؛ چون پشتوانه و مُثبِت اصلی ما در این امارات، «سیره» است. بعد از بحث طرح سیره واردشده در اماراتی که صاحب کفایه فرموده مثل حجیت ظهور یا فتوی یا اجماع یا خبر واحد و امثال اینها. ما هم ترتیبمان مثل «کفایه» است، لکن آن بحث سیره را ما هم اضافه میکنیم؛ یعنی بحث سیرة عقلا و سیرة متشرعه و عرف را هم اضافه میکنیم. یکی از امارات «اطمینان» است که در کفایه آمده ولی مرحوم آقای صدر نیاورده، ما بحث «اطمینان» را هم اضافه میکنیم. درواقع بر مباحث «کفایه» دو بحث را اضافه میکنیم؛ سیره (که شامل سه بخش است)، و اطمینان و حجیت آن. إنشاءالله فردا واردمیشویم در بحث «ظنّ».
موضوع: حجج و امارات (ظنّ / جهت اولی: حجیت ذاتیهی ظنّ)
مراد از ظنّ
مراد از «ظنّ» احتمال راجح است. در قبال احتمال راجح، یک احتمال مرجوح داریم که همان وهم است، یک احتمال مساوی داریم که همان شک است، و یک احتمال جزمی داریم که همان یقین است. پس این ظن شامل «اطمینان» هم میشود؛ اطمینان، ظن قریب به قطع است. گاهی ظن در معنایی به کار میرود که شامل اطمینان نمیشود، لکن مراد علما «ظنّ»ی که در مباحث «حجج و امارات بررسی میکنند، معنای جامع است؛ همهی مراتب احتمال غیرجزمی حتی «اطمینان» را هم شامل میشود.
مباحثِ پیش رو
در این مباحث، در سه جهت بحث میکنیم: جهت اول این است که: آیا ظن دارای حجیت ذاتیه است یا نیست؟ بحث دوم این است که: اگر گفتیم: «ظن، فاقد حجیت ذاتی است.»، آیا میشود حجیت را برای ظنّ جعل کرد یا ممکن نیست؟ و بالاخره در جهت سوم این بحث را مطرح میکنیم که اگر در جعل حجیت برای ظن یا هر شیء دیگری شک کردیم، مقتضای اصل آیا حجیت است یا عدم حجیت؟
جهت اولی: حجیت ذاتیهی ظن
آیا ظن هم مثل قطع حجیت ذاتیه دارد؟ قبل از ورود به این بحث، به مقدمهای اشاره کنم: مراد ما از «حجیت ظن» چیست؟
محل نزاع (معنای منجِّزیت ظنّ)
گفتیم: در علم اصول، حجیت دو معنا دارد: منجِّزیت و معذِّریت. معنای منجزیت، این است که اگر حجتی به تکلیف فعلی تعلق گرفت، آن تکلیف فعلی منجَّز میشود؛ یعنی در مخالفتش استحقاق عقوبت هست؛ یعنی عقوبت عاصیِ این تکلیف قبیح نیست. و مراد از معذریت این است که اگر تکلیف فعلی داشته باشیم و حجتی بر عدم آن تعلق بگیرد، آن تکلیف فعلی معذَّر است؛ یعنی در مخالفتش استحقاق عقوبت نیست؛ یعنی عقوبت عاصیِ این تکلیف قبیح نیست.
اما وقتی که علما وارد بحث از «حجیت ظنّ» شدهاند، مرادشان منجِّزیت بودهاست؛ یعنی اگر تکلیف فعلی داشته باشیم و ظنّی برای ما نسبت به آن تکلیف فعلی تعلق گرفت، ظنّ آیا ذاتاً موجب تنجز تکلیف میشود یا نه؟ مثلاً الآن شرب این مایع بر من حرمت فعلی دارد، و حرمت فعلی متوقف بر علم و جهل نیست، اگر قطع به حرمت فعلی داشته باشم، قطع من منجّیز حرمت فعلی است. اگر نسبت به این حرمت فعلی ظنّ داشته باشم، بحث ما این است که: آیا این ظن منجِّز است یا منجِّز نیست؟ اما اگر احتمال حرمت فعلی را بدهم ولی ظن به عدم حرمت فعلی داشته باشم، نزد علمای ما مفروغٌعنه است که: «این ظنّ، معذِّر نیست.». این که «چرا در ارتکاز اینها مفروغٌعنه بوده؟» خیلی مهم نیست. پس بحث ما در «حجیت ظنّ»، در «منجِّزیت ظنّ» است نه در «معذِّریت ظنّ». به عبارت دیگر: بحث از حجیت ظن به «تکلیف» است، نه این که بحث از حجیت ظن به «عدم تکلیف» است.
مؤیدش این است که در باب «قطع» وقتی که شخصی قطع به عدم تکلیف ندارد، علمای ما معتقدند که عذری ندارد؛ پس در بحث «عدم تکلیف» تمام کلام را روی «جهل» نبردهاند، روی «قطع» بردهاند؛ که قطع به تکلیفْ منجِّز است و قطع به عدم تکلیفْ معذِّر است. علاوه بر این دو حالت (قطع به تکلیف و قطع به عدم تکلیف) یک حد وسطی هم داریم؛ حد وسط، این است که نه قطع به وجود تکلیف داریم و نه قطع به عدم تکلیف داریم، در مبحث «قطع» این حالت وسط مد نظر نبود، فقط خود «قطع» مد نظر بودهاست. این حالت وسط، درواقع همان منجِّزیت ظنّ است. اما وقتی که ظن به عدم تکلیف داریم، در ذهن اینها مفروغعنه بوده که: «جهل، معذِّر است؛ همین که قطع نداریم کافی است برای عذر.». پس تمام آنچه که در نظر آقایان بودهاست، «قطع» بوده؛ که مقابل قطع هر چه باشد، منجّیز نیست؛ چون در نظر آقایان، فقط یک منجِّز ذاتی داریم که همان «قطع» است؛ همین که قطع نداشته باشیم، اصلاً منجِّزی نداریم. لذا فقط همین بحث را مطرح کردهاند که: «ظنّ آیا ویژگی قطع (یعنی منجِّزیت) را دارد یا ندارد؟». لذا در بین متأخرین مثل مرحوم آقای تبریزی معتقدند که در قطع به عدم تکلیف، خود قطع معذِّر نیست، معذِّر ما فقط «جهل» است. لذا در بحث «حجیت قطع» فقط و فقط منجِّزیت قطع مد نظرشان بودهاست. آیا ظنّ هم مثل قطع منجِّز است یا منجِّز نیست؟
سؤال: چرا بعضی معذِّریتش را هم مثل مرحوم آخوند بحث کردهاند؟
پاسخ: کسی قائل به معذِّریتش نشدهاست، مگر این که از باب «جهل» گرفتهاند. معذریتش را از باب «جهل» گرفتهاند؛ از باب این که «فقط قطع منجِّز است»، قائل به برائت عقلیه شدهاند حتی در موارد ظن به تکلیف، فضلاً از ظنّ به عدم تکلیف.
پس بحث ما در «حجیت ظنّ» منحصر است در این که: «آیا ذاتاً منجِّز هست یا نه؟»؛ یعنی اگر یک تکلیف فعلی داشته باشیم و دربارهی آن تکلیف احتمال راجح بدهیم، آیا آن تکلیف فعلی به برکت تعلق ظنّ به او منجَّز میشود یا نه؟
طبق معنای اولِ ذاتیت: در مقابل اعتباری و جعلی
برای این که «ببینیم: آیا حجیت ظن ذاتی است یا نه؟»، باید ببینیم: «مراد از ذاتیت چیست؟»؛ در مراد از «ذاتیت» دو احتمال هست:
احتمال اول این است که مراد از ذاتی، در مقابل اعتباری و جعلی است؛ یعنی نیاز به جعل و اعتبار نداشته باشد. طبق این احتمال آیا حجیت ظن، ذاتیه است یا ذاتیه نیست؟
گفتیم: مراد از حجیت منجزیت است. قبلاً گفتیم که سه نوع حجیت داریم: حجیت عقلیه، حجیت شرعیه، حجیت عقلائیه، و حجیت عرفیه. حجیتی که اینجا مد نظر ماست، فقط حجیت عقلیه است؛ یعنی عاصی عقلاً استحقاق عقوبت دارد. پس طبق این احتمال، مراد از ذاتی، جعلی است؛ یعنی مقتضای ذاتش باشد؛ بینیاز از جعل و اعتبار باشد. و مراد از منجِّزیت هم منجزیت عقلیه است؛ یعنی مخالفتکننده با چنین تکلیفی عقلاً مستحق عقوبت است، یعنی عقوبت مخالف عقلاً قبیح نیست.
در حجیت ذاتیهی ظن سه نظر مطرح شده:
نظریهی اول: ذاتی نیست
مشهور بین علمای ما این است که ظنّ ذاتاً منجِّز نیست؛ یعنی آن ظنّی منجِّز است که منجِّزیتش جعل شدهباشد. حجیت قطع در نزد مشهور مثل مالیت طلاست که بینیاز از جعل است، و حجیت ظن در نزد مشهور مثل مالیت یک قطعه اسکناس است که در طول اعتبار است.
پس مشهور معتقدند که ظن عقلاً منجِّز نیست؛ یعنی اگر خداوند عالم کسی را بر مخالفت با تکلیف مظنون عقاب کند، عقوبت خداوند قبیح است. مثلاً من ظنّ به حرمت شرب این مایع دارم و فی علمالله هم حرام است، اگر خداوند من را بر مخالفت با این تکلیف مظنونه عقوبت کند، فعل خداوند قبیح است. این نظریهی مشهور است.
نظریهی دوم: ذاتی است
در بین علمای ما فقط مرحوم آقای صدر است که قائل است در رابطهی با خداوند عالم، هیچ فرقی بین وهم و شک و ظن و قطع نیست؛ یعنی همین که احتمالی به یک تکلیف شرعی تعلق بگیرد، تکلیفْ منجَّز است؛ یعنی شخص مخالفتکننده مستحق عقوبت است، یعنی عقوبت مخالفتکننده قبیح نیست. غیر از مرحوم آقای صدر که قائل به ذاتیت شده، مشهور بین علمای ما این است که حجیت ظنّ ذاتی نیست.
نظریهی سوم: حجیت ظنّ اطمینانی ذاتی است
مرحوم آقای صدر در دروس و حلقات بدون این که قائل را ذکرکند، گفته: گفتهاند که: «منجِّزیت اطمینان، ذاتی است.»؛ یعنی منجِّزیت ظنّ اطمینانی ذاتی است، ولی منجزیت ظن غیراطمینانی ذاتی نیست.
مختار: تأیید شهیدصدر با دو اختلاف
ما با قول آقای صدر موافقیم، با دو اختلافی که داریم:
اختلاف اول: ذاتیبودن در مولای عقلائیه و موالی عرفیه
ایشان قائل است که منجزیت ذاتی ظنّ، منحصر است در تکالیف مولای حقیقی، اما در موالی عرفیه و عقلائیه، این حجیت و منجِّزیت، ذاتی نیست، بلکه جعلی است. پس بین مولای حقیقی که حقتعالی است و مولای عقلائی و عرفی فرق میگذارد؛ حجیت ظن را در مولای حقیقی ذاتی میداند، و در موالی عرفیه جعلی میداند.
ما قائل هستیم به ذاتیبودن منجِّزیت ظن و احتمال و شک هستیم، هم در هر سه مولای حقیقی (و احکام شرعی)، هم در مولای عقلائی، و هم در موالی عرفیه. چون همانطور که آقای صدر برائت عقلیه را در دائرهی خداوندی منکر است، ما برائت عقلیه را در دایرهی عقلائیه و عرفیه هم منکریم، آقای صدر برائت عقلائیه و عرفیه را قبول دارد. پس آقای صدر برائت عقلیه را فقط در مولای حقیقی منکر است، ما برائت عقلیه را در هر سه مولای حقیقی و عقلائی و عرفی قائل هستیم.
اختلاف دوم: احتیاط عقلی به جای حقالطاعه
فارق دوم با آقای صدر این است که آقای صدر قائل است که منجِّزیت وهم و شک و ظن و قطع، در هر چهار مرتبه از باب «حقالطاعه» است، ما قائلیم که از باب «احتیاط عقلی» است؛ یعنی منشأ اطاعت، دفع ضرر محتمل است. به فرق بین این دو قبلاً اشاره شده، و در اوایل اصول عملیه مجدداً مبحث «حقالطاعه» و «احتیاط عقلی» مطرح میشود. نکتهی استحقاق عقوبت، در نظر ما حسن و قبح عقلی است، و در نظر آقای صدر حقالطاعه است.
خلاصه
پس طبق معنای اول برای «ذاتیت» که در مقابل «جعل و اعتبار» بود، سه قول داریم: مشهور قائلند به عدم منجِّزیت ذاتی ظنّ، مرحوم آقای صدر قائل است به منجِّزیت «احتمال در دایرهی احکام شرعی» از جمله ظنّ، و یک قائلی هم قائل شده که: منجزیت اطمینان، ذاتی است، و منجزیت غیر اطمینان، جعلی است. و در نظر ما ظنّ منجِّز است مطلقاً؛ چه در مولای حقیقی، چه در مولای عقلائی، و چه در موالی عرفیه. و منجِّزیتش هم از باب «احتیاط عقلی» است، نه از باب «حقالطاعه».
طبق معنای دوم: عدم امکان ردع
احتمال دوم این است که مراد از «ذاتیت» این است که حجیت و منجزیتش نیاز به جعل ندارد و امکان ردع از آن هم نیست؛ یعنی الغای حجیتش غیرممکن باشد. پس معنای دوم متقوّم به دو امر است: یکی این که منجزیتش ذاتی است، و دیگر این که الغای منجِّزیتش هم مکن نباشد، به خلاف احتمال اول که اعم بود از این که الغای حجیتش ممکن است یا نه؟». طبق این معنا که حجیت ظنّ اعتباری نباشد و الغای آن هم ممکن نباشد، آیا حجیت ظن ذاتی است یا غیرذاتی؟
مرور الغای حجیت قطع
برگردیم به قطع، بعد دوباره به ظنّ نگاه کنیم؛ در «قطع» دو نظر داشتیم: مشهور میگفتند: «الغای منجِّزیت از قطع، ثبوتاً محال است.»، و آقای صدر میگفت: «ثبوتاً ممکن است، اثباتاً محال است؛ یعنی اگر مولا حجیت قطع را الغاکند، هیچوقت نمیتواند این الغای خودش را به مکلف و عبد برساند.». نظر ما غیر از این دو نظر بود؛ ما میگفتیم: «الغای حجیت و منجزیت قطع، ثبوتاً و اثباتاً ممکن است.».
تطبیق بر ظنّ
مختار
در ظنّ، طبق مختار ما واضح است؛ وقتی که در قطع» گفتیم: «الغای منجزیت ممکن است»، در ظنّ به طریق اولی ممکن است.
مشهور
مشهور هم قائل هستند که الغای حجیت ذاتی ظن به معنای دوم ممکن است.
شهیدصدر
آقای صدر در «قطع» قائل به حجیت ذاتی قطع به معنای دوم شدهبود، ولی در حجیت ذاتی ظنّ به معنای دوم غیرذاتی است؛ یعنی معتقد است که الغای حجیت از ظنّ ثبوتاً و اثباتاً ممکن است، ولو از قطع ممکن نیست؛ چون مولا اثباتاً میتواند حجیت یک ظن را الغاکند، به خلاف قطع که نمیتواند.
ثمرهی معنای دوم، در نظریهی آقای صدر پیداشد؛ در نظر آقای صدر، حجیت ظن به معنای اول ذاتی است، اما به معنای دوم غیرذاتی است؛ هیچ محذوری در الغای حجیت ظن نیست.
خلاصه
پس در حجیت ذاتی ظن به معنای دوم، همه قائل به عدم ذاتیت هستند.
جمعبندی
جمعبندی بحث این شد که حجیت ظن به معنای اول ودوم در نزد مشهور، غیرذاتی است. و در نظر آقای صدر به معنای اول ذاتی است و به معنای دوم غیرذاتی است. و در مختار ما، به معنای اول ذاتی است و به معنای دوم غیرذاتی است، کما این که ما در قطع هم گفتیم که الغای منجِّزیت و حجیت، ثبوتاً و اثباتاً ممکن است.
هذا تمام الکلام در حجیت ذاتیهی ظنّ.
فردا جهت ثانیه را مطرح میکنیم که مباحث «جمع بین حکم واقع و ظاهری» در جهت دوم مطرح میشود.
موضوع: ظنّ (امکان تعبد به ظنّ / مقام اول: معارضه با قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان»)
خلاصه مباحث گذشته:
در جلسهی قبل عرض کردم که مشهور بین علمای اصولیین، این است که ظنّ مثل قطع نیست که حجت ذاتی باشد، اگر هم حجیتی داشته باشد، نیاز به جعل و اعتبار دارد. این، بحث در جهت اول بود که تمام شد. بحث امروز ما در جهت دوم است.
جهت ثانیه: فی امکان جعل الحجیهی للظن
محل نزاع و طریق پاسخ
گاهی از عنوان بحث تعبیرمیشود به: «فی امکان التعبد بالظن»؛ آیا عقلاً ممکن است که شارع مقدس برای ظن حجیت جعل کند؟ اعم از این که برای خود ظن جعل حجیت کند یا برای سبب آن مثل خبر واحد.
در جعل حجیت برای ظن، دو اشکال مطرح شده: این دو اشکال اگر برطرف بشود و جواب داده بشود، معلوم میشود که جعل حجیت برای ظن ممکن است. اشکال اول این است که اگر شارع مقدس جعل حجیت برای ظن بکند، لازمهاش تخصیص قاعدهی «برائت عقلیه» است، درحالیکه قواعد عقلی تخصیص برنمیدارد. اشکال دوم این است که اگر شارع مقدس جعل حجیت برای ظن بکند و ما را در عمل به ظن تعبدکند، معارضه میشود بین حکم واقعی و ظاهری؛ چون ما قائل به «تصویب» نیستیم؛ میگوییم: «احکام واقعیهای داریم که جاهل و عالم در آن احکام، مشترک هستند.». اگر این دو اشکال برطرف بشود، معایش این است که جعل حجیت برای ظن امری ممکن و معقول است. پس در دو مقام بحث میکنیم؛ مقام اول راجع به اشکال اول، و مقام دوم راجع به اشکال دوم.
سؤال: در این عبارت که «تعبد به ظن آیا ممکن است یا محال؟»، آیا مقصود محال ذاتی است یا وقوعی؟
پاسخ: همهی محالهای وقوعی، به محالهای ذاتی برمیگردد، پس امکان در مقابل استحاله است.
مقام اول: معارضه با قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان»
توضیح قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان»
علما قائل شدهاند که «عقاب بلا بیان، قبیح است. و مراد از بیان، «علم» است.»؛ یعنی اگر خداوند عبد را بر مخالفت تکلیف فعلی غیرمقطوع عقوبت کند، عقوبتش عقلاً قبیح است. فرض کنید شرب این مایع بر من حرام است، اگر به این حرمت علم و قطع داشته باشم، اگر با این تکلیف مخالفت کنم، عقوبت من عقلا قبیح نیست. اما اگر قطع نداشته باشم، سواء ظن داشته باشم یا وهم داشته باشم، قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» میگوید: «اگر خداوند عالم، عبدش را بر این تکلیف عقوبت کند، قبیح است.».
این اشکال، طبق مبنای کسانی است که قاعدهی قبح عقاب بلا بیان را قبول کردهاند کما علیه المشهور. ما اصل این قاعده را قبول نداریم؛ مرحوم آقای صدر به جای این قاعده «حقالطاعه» را گذاشته و ما قاعدهی «احتیاط عقلی» را گذاشتهایم. این بحث، با این پیشفرض است که این قاعده را قبول داشته باشیم.
توضیح معارضهی این قاعده با «تعبد به ظن»
طبق این قاعده اگر شارع بگوید: «ظن حجت است»، وقتی که من ظن به این تکلیف دارم، آیا عقوبت خداوند قبیح است یا قبیح نیست؟ اگر قبیح است، پس شارع نمیتواند ظنّی که حجت نیست را حجت کند. اگر شارع بتواند جعل حجیت کند، پس قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» تخصیص خورده، درحالیکه قواعد عقلیه قابل تخصیص نیست؛ چون در قواعد عقلیه، عقل موضوع را تحدیدمیکند. باب انشائات و تشریع نیست ک تخصیص بزند. عقل میگوید: «این معمول در این قاعده است».
مشهور بین متأخرین، از اشکال اول دو جواب دادهاند.
جواب اول: عقاب، بر تکلیف واقعی نیست
عقوبت الهی، بر مخالفت تکلیف واقعی نیست، بر مخالفت تکلیف ظاهری است. مثلاً ثقهای آمد گفت: «این مایع نجس است» و من شرب کردم و شربش در واقع هم نجس بود، این جواب قائل است که من را بر شرب نجس عقوبت نمیکنند چون علم نداشتهام، اما من را به خاطر مخالفتکردن با خبر ثقه عقوبت میکنند. اگر ثقهای هم به زید گفت که این مایع نجس است و زید این مایع را شرب کرد و درواقع نجس نبود، زید را عقوبت میکنند به خاطر شرب نجس، من را عقوبت میکنند به خاطر مخالفت با اماره و خبر ثقه.
اشکال: پس عقوبت همهی گناهانی که با اماره اثبات میشود یکسان است؛ عقوبت بر مخالفت با اماره است!
پاسخ: بله؛ اگر اماره قائم بشود بر حرمت شرب خمر و اماره قائم بشود بر حرمت شرب نجس، چه شرب خمر کنیم و چه شرب نجس، بر شرب خمر یا شرب نجس عقوبت نمیشویم، بر مخالفت با حکم ظاهری عقوبت میشویم.
مناقشه: وجوب تبعیت از اماره وجوب طریقی است
این جواب را مشهور قبول نکردهاند؛ چون وجوب تبعیت از اماره، وجوب طریقی است، در وجوب طریقی استحقاق عقوبت نداریم. وجوب طریقی، یعنی مولا تبعیت از اماره را بر ما واجب کرده لأجل تنجّز نسبت به واقع، یا لأجل تعذّر نسبت به واقع.
جواب دوم: تنزیل اماره به منزلهی علم
جواب دوم، از مدرسهی مرحوم میرزای نائینی است؛ مرحوم میرزا جواب داده و شاگردان ایشان هم قبول کردهاند.
در مانحنفیه، عقوبت مع البیان است نه بلا بیان؛ چون اگر شارع ظن حاصل از خبر واحد را «علم» اعتبارکند، وقتی خبر میگوید: «حرام است»، پس من نسبت به حرمت فعلی عالم هستم.
مناقشه: مراد از علم در این قاعده علم وجدانی است
این بیان هم درست نیست؛ چون ولو شارع اعتبارکردهباشد، ولی خبر «علم» نمیشود. قاعده به ما میگوید: «عقوبت بر مخالفت تکلیف غیرمعلوم، عقلاً بیح است.»، مراد از معلوم در این قاعده، معلوم به علم وجدانی است، و حتی در فرض اعتبار شارع ظن را علماً، با این اعتبار شارع، ظن من تبدیل به علم نمیشود.
پس این دو جوابی که از مشهور گفته شده، درست نیست.
جواب سوم: (تصرف در متعلق علم)
اگر قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» را بپذیریم و بخواهیم امکانی بشویم، هیچ راهی نداریم، جز این که در قاعده تصرف کنیم؛ وقتی میگوییم: «عقوبت بلا علم قبیح است»، مرادمان از «علم»، اعم از «علم به تکلیف» یا «علم به امری که قائم بر تکلیف شده» است، یعنی باید حجیت آن قائمشده برای ما محرز شدهباشد. پس قاعده میگوید: «عقوبت، بلاعلم قبیح است مطلقاً؛ چه علم تعلق بگیرد به خود تکلیف، و چه تعلق بگیرد به حجیت امری که بر تکلیف فعلی قائم شده.». در این صورت، این اشکال اول دفع میشود. پس اگر هم بخواهیم قاعدهی «قبح عقاب بلا بیان» را قبول کنیم، به این معنا قبول میکنیم.
سؤال: یعنی در متعلَّق علم تصرف کردیم؟
پاسخ: بله.
اشکال: این فرمایش شما، ادعا در مقابل ادعا نیست؟
پاسخ: در بحث «برائت عقلیه» میآید که این بحث برهانبردار نیست، ما هستیم و وجدانمان.
مقام دوم: جمع بین حکم واقعی و حکم ظاهری
این مقام ثانی، در مقام جواب از اشکال دوم است. این، همان بحث معروف جمع بین حکم واقعی و حکم ظاهری است. اول به اشکال برسیم بعد به اجوبه برسیم.
تفصیل اشکال
گفته شده که معارضه است بین حکم واقعی و ظاهری؛ یعنی اگر شارع جعل حجیت کند برای ظن، لازمهاش تعارض بین حکم واقعی و حکم ظاهری است.
متأخرین متوجه شدهاند این معارضهی بین دو حکم، یک اشکال نیست؛ در شکمش سه اشکال است. پس اشکال معارضه، به سه اشکال برمیگردد.
اشکال اول: اجتماع ضدین یا مثلین
گفتهاند که لازمهی جعل حجیت برای ظن، یا لازمهی تعبد به عمل به ظن، اجتماع ضدین یا اجتماع مثلین است. مثلاً من نمیدانم: «شرب این مایع، حرام است یا حلال است؟»، اگر اماره و مثلاً خبر ثقه به من بگوید: «این مایع نجس نیست»، این مایع اگر در عالم واقع نجس باشد، لازم میآید که شرب این مایع دو حکم متضاد داشته باشد: حرمت واقعیه و اباحهی ظاهریه. و درواقع اگر نجس نباشد، لازم میآید که شرب این مایع دو حکم مثلین داشته باشد: اباحهی واقعیه و اباحهی ظاهری. پس لازمهی جعل تعبد برای ظن و حجیت برای ظن، اجتماع مثلین است اگر اماره مطابق واقع باشد، یا اجتماع ضدین است اگر اماره مخالف واقع باشد.
سؤال: آیا این اشکال طبق نظر مشهور است که اباحه را به عنوان حکم قبول دارند؟
پاسخ: بله؛ اگر گفتیم: «اباحهی واقعیه نداریم»، اجتماع مثلین لازم نمیآید.
این مثالی که زدم، شبههی تحریمیه بود. شبههی وجوبیه هم شبیه همین است: نمیدانیم: «غسل جمعه واجب است یا مستحب؟»، اگر اماره و خبر ثقه بیاید بگوید: «واجب نیست»، اگر درواقع غسل جمعه واجب باشد، لازمهاش اجتماع ضدین است: اباحهی ظاهریه و وجوب واقعی با همدیگر ضدین هستند. و اگر اماره و خبر ثقه بگوید: «ترخیص بدهد و درواقع مستحب باشد، باز هم اجتماع ضدین لازم میآید؛ چون لازم میآید که این فعل، هم مباح باشد و هم مستحب.
پس اشکال اول این است که لازمهی جعل حجیت برای ظن، اجتماع مثلین یا اجتماع ضدین است.
اشکال: کسی که علم به تکلیف ندارد، تکلیف واقعی در حق او فعلی نبوده و درنتیجه اجتماعی لازم نمیآید.
پاسخ: اگر تکلیف واقعی در حق او فعلی نباشد، لازم میآید که جاهل و عالم دو حکم متفاوت داشته باشند.
اشکال دوم: نقض غرض
اشکال دوم این است که: لازمهی جعل حجیت برای ظن، نقض غرض است. و نقض غرض، عقلاً محال است. فرض کنید که این مایع درواقع نجس است و خبر ثقه بگوید: «این مایع نجس نیست»، اگر شارع بگوید: «خبر واحد حجت است»، نقض غرض لازم میآید؛ چون وقتی که شارع شرب این مایع را بر من تحریم کرده، یک غرضی داشته، بعد که به واسطهی جعل حجیت این خبر واحد به من ترخیص در شرب میدهد، ناقض آن غرضی است که در تحریم داشته. و شخص ملتفت ممکن نیست ناقض غرض داشته باشد؛ اگر شما به طرف مشرق میروید برای این که آب به دست بیاورید، امکان ندارد غرض شما وصول به ماء باشد در عین حال به سمت مشرق بروید درحالیکه علم دارید که آب در طرف مشرق نیست. یا واقعاً غرضش وصول نیست، یا نمیداند که آب در مشرق نیست. این تناقض، یا برمیگردد به این که غرض، غرض نیست، یا برمیگردد به این که ناقض، ناقض نیست.
سؤال: نمیشود دو غرض داشته باشد؟
پاسخ: خروج از بحث است و با تأمین همان غرضی که تأمین میشود، نقض غرض لازم نمیآید.
اشکال سوم: القای در مفسده و تفویت مصلحت
اصلاً جعل حجیت برای ظن عقلاً قبیح است؛ چون ایجاب و تحریم شارع، دائرمدار مصلحت و مفسده است؛ چیزی را واجب میکند که ذامصلحت باشد و چیزی را تحریم میکند که ذامفسده باشد. مشهور بین امامیه این است که تمام تکالیف، دائرمدار مصلحت و مفسده در متعلَّقات وجوب و حرمت هستند.
اگر کاری در واقع حرام باشد، مفسدهی لزومیه دارد. اگر من این حرمت را ندانم و شارع امارهی قائم بر عدم حرمت را در حق من حجت کند، باعث القای در مفسده میشود. مثلاً اگر آبی در واقع نجس باشد و ثقهای بگوید: «پاک است»، اگر شارع این اماره را بر من حجت کند، باعث القای در مفسدهی شرب نجس میشود، و القای در مفسده هم عقلاً قبیح است.
و اگر کاری در واقع واجب باشد، مصلحت لزومیه دارد. اگر من این وجوب را ندانم و شارع امارهی قائم بر عدم وجوب را در حق من حجت کند، باعث تفویت مصلحت میشود. مثلاً من نمیدانم: «غسل جمعه واجب است یا مستحب است؟»، اگر در واقع واجب باشد و شارع بگوید: «خبر ثقه حجت است»، با این جعل حجیت برای خبر ثقه، مصلحتِ در غسل جمعه را بر من تفویت کردهاست.
مراحل پاسخ
این سه اشکال را باید جداجدا بررسی کنیم. لکن اشکال اول ودوم را با هم بررسی میکنیم و اشکال سوم را جداگانه؛ چون اشکال اول و دوم (که اجتماع مثلین یا ضدین یا نقض غرض لازم میآید) ناظر به عقل نظری است. و اشکال سوم (که تفویت مصلحت لازم میآید) ناظر به عقل عملی است. لذا ما هم این دو اشکال را در دو مرحله پاسخ میدهیم.
موضوع: ظنّ (امکان تعبد به ظنّ / جمع بین حکم واقعی با حکم ظاهری / تفصیل اشکال)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در امکان تعبد به ظنّ» بود؛ عرض کردیم که در این تعبد به ظن دو اشکال هست؛ از اشکال اول فارغ شدیم، اشکال دوم معارضهی بین حکم واقعی و ظاهری بود، و گفتیم: معارضهی بین حکم واقعی و ظاهری، به سه اشکال برمیگردد که دو اشکالش مربوط به عقل نظری است، و یک اشکالش مربوط به عقل عملی است. گفتیم: دو جواب باید بدهیم؛ یک جواب از ناحیهی عقلی نظری باید بدهیم به آن اشکال اول و دوم، و یک جواب هم از ناحیهی عقل عملی باید بدهیم به اشکال سوم.
مرحلهی اول: جواب اشکال اول و دوم از ناحیهی عقل نظری
در مرحلهی اول میخواهیم به اشکالی که آن اشکال از ناحیهی عقل نظری لازم آمدهبود (که اجتماع مثلین و نقض غرض بود) پاسخ دهیم. از این اشکال، به وجوهی پاسخ دادهشدهاست:
وجه اول: حکم تکلیفی و وضعی
در حکم واقعی، تکلیف وجوب یا حرمت داریم. اما در حکم ظاهری هیچ تکلیفی نیست، فقط احکام وضعی است؛ مثل حجیت و منجِّزیت و طریقیت و علمیت و کاشفیت و امثال اینها. منافاتی ندارد شارع برای «شرب نجس» حرمت فعلی را جعل کند و برای «خبر ثقه» که قائم بر طهارت این اناء و حرمت شرب مایع نجس شده، حجیت و طریقیت و علمیت را جعل کند. هیچکدام از آن محذورهای جمع بین مثلین و ضدین هم لازم نمیآید. این، جوابی است که جماعتی فرمودهاند و مشکل «تعارض بین حکم ظاهری و واقعی» را حل کردهاند.
مناقشه: به لحاظ ملاکات و مبادی اشکال باقی است
مشهور بین متأخرین از جمله آقای صدر، این جواب را قبول نکردهاند. ایشان در کتاب «مباحث» ج2ص30 فرموده که در اینجا، هم اجتماع ضدین لازم میآید و هم نقض غرض لازم میآید.
به لحاظ اجتماع مثلین و اجتماع ضدین
حکم، یک امر اعتباری است، لذا اجتماع ضدین، در وجوب و اباحه، یا وجوب و حرمت، به لحاظ خود حکم نیست، بلکه به لحاظ ملاکات و مبادی است. ملاکات، یعنی مصلحت و مفسده. مبادی، یعنی اراده و کراهت در نفس مولا.
به لحاظ ملاکات (مصلحت و مفسده)
فرض کنید این مایع فی علم الله نجس است و شربش حرمت فعلی دارد، ثقهای میگوید: «پاک است». مولا جعل حرمت کرده برای شرب این مایع، و جعل حجیت کرده برای این خبر ثقهای که بر طهارت این مایع قائم شده. در مانحنفیه وقتی که جعل حجیت میکند، این حجیت، به معنای «معذِّریت» است؛ یعنی این خبر ثقه نسبت به من معذِّر است. من اگر این را شرب کردم، از طرفی مفسده دارد چون حرمت فعلی دارد، از طرف دیگر جعل معذِّریت برای امارهی قائمشده بر طهارت، معنایش این است که: «شرب این مایع، مفسدهای ندارد.»؛ اگر واقعاً مفسده داشت، آن را حجت قرار نمیداد.
به لحاظ مبادی (اراده و کراهت مولا)
وقتی که شرب مایعی در واقع نجس باشد، پس مولا نسبت به شرب آن، کراهت دارد. و وقتی که جعل حجیت و منجزیت برای خبر ثقه میکند، معلوم میشود که نسبت به شرب این مایع کراهت ندارد؛ اگر کاره بود، این خبر را حجت قرارنمیداد. پس درواقع آن تضادّی که هست، به لحاظ ملاک و به لحاظ اراده و کراهت است که در اینجا هم هست و فرقی نکرد.
به لحاظ نقض غرض
از طرفی تحریم شرب این مایع، نشان میدهد غرضی داشته، از طرف دیگر با جعل حجیت برای امارهی قائمشده بر طهارت، غرض خودش را از تحریم نقض کرد.
نتیجه
پس این که بگوییم: «حکم واقعی، تکلیفی است. و حکم ظاهری، وضعی است.»، اثری ندارد.
اشکال در مبانی این مناقشه
اگر مبانی این مناقشهی آقای صدر را بپذیریم، جواب خوبی است. ولی این جواب، مبانیای دارد که ما نپذیرفتهایم؛ مثلاً گفته شده که: «احکام واقعی در تکالیف، تابع مصلحت و مفسده در متعلَّق هستند؛ مثلاً در تکلیف وجوبی مولا اراده دارد، و در تکلیف تحریمی مولا کراهت دارد.»، ما اینا را قبول نکردیم. یا مثلاً در باب احکام ظاهری گفتهاند که: «مجعول، حجیت و طریقیت و منجِّزیت است.»، ما اینها را قبول نکردیم. اگر اینها را قبول کنیم، این جواب، جواب خوبی است. در آخر بحث، در جمع بین حکم واقع و ظاهری، مختار خودمان را عرض میکنم.
وجه دوم: تفاوت مصبّ ملاک در احکام ظاهری و واقعی
وجه دوم، وجهی است که عدهای فرمودهاند: هیچ محذوری در جمع بین حکم واقعی و ظاهری نیست؛ چون مبادی حکم در ظاهری و واقعی، دو تاست. مثلاً ما یک حرمت داریم و یک وجوب، حرمت به فعلی تعلق میگیرد که آن فعل، ذات مفسده باشد. و وجوب به فعلی تعلق میگیرد که آن فعل ذات مصلحت است. در احکام ظاهری مثل برائت و احتیاط، در ناحیهی «متعلَّق» ملاک نیست، در نفس «جعل» ملاک است، ملاک در خود «جعل» است؛ یعنی وقتی که شارع برائت و ترخیص را جعل میکند، خود «جعل ترخیص» ملاک دارد، نه این که «مرخَّصٌفیه ملاک دارد». وقتی شارع احتیاط را واجب میکند، خود «جعل احتیاط» ملاک دارد، نه آن عملی که محتاطٌفیه است. پس مصبّ ملاک دو تاست و درنتیجه تعارض برداشته میشود؛ احکام واقعیِ وجوب و حرمت، ناشی میشود از مصلحت در متعلَّق، ولی احکام ظاهریِ برائت و وجوب احتیاط، ناشی میشود از مصلحتی که در نفس این جعل هست.
مثلاً ثقه گفت: «پاک است» ولی فی علم الله نجس است، شارع نسبت به شرب این مایع «حرمت» جعل کرده؛ چون در شربش مفسده است. و حجیت خبر قائم بر طهارت این مایع را هم جعل کردهاست، اما نه به این خاطر که «در شرب آن مفسده نیست»، بلکه به این خاطر که «جعل حجیت» ملاک دارد. پس شرب این مایع بر من حرام است چون در «شرب نجس» مفسده هست، و خبر قائم بر طهارت آن هم حجت است چون در «جعل حجیت» ملاک هست.
سؤال: آیا از باب تزاحم است؟
پاسخ: تزاحمی نیست، دو چیز است؛ تحریم کرده به خاطر مفسدهی شرب، و جعل حجیت کرده به خاطر مصلحت جعل حجیت.
و من را ترخیص میدهد لمصلحةٍ در نفس ترخیص.
مناقشهی اول: این که «مصلحت در نفس جعل باشد» نامعقول است
مرحوم آقای صدر، یکی از کسانی است که با این وجه مخالفت کرده، ولی جوابی داده که منحصر به خودشان بوده؛ دیگران جوابهای دیگری دادهاند.
جواب آقای صدر این بوده که اصلاً «مصلحت در جعل» نامعقول است؛ چون دائماً مصلحت یا مفسده را باید در متعلَّق در نظر بگیریم، ولو مصلحت در طول جعل باشد؛ مثلاً مصلحتداشتن «روزه» به دو نحو قابل تصور است: ممکن است روزه از ابتدا (قبل از جعل) مصلحت داشته باشد و شارع به آن امرمیکند، و ممکن است روزه ابتدا مصلحت نداشته باشد اما بعد از امر شارع مصلحتدار بشود. اما اگر مصلحت فقط در «جعل» باشد و شارع لمصلحةٍ فی الجعل امر به «روزه» کند، در این صورت شارع حقالطاعه ندارد؛ در نظر عقل، اطاعت چنین امری لازم نیست. بنابراین آقای صدر معتقد است که اصل این کلام (که مصلحت در نفس جعل باشد)، نامعقول است؛ چون عقل میگوید: اگر مصلحت در نفس جعل باشد، هیچ مصلحتی در متعلَّق نیست ولو در طول امر، و درنتیجه در نظر عقل چنین امری وجوب اطاعت ندارد. لذا ایشان فرمودهاند: این که «مصلحت، در نفس جعل است.» نامعقول است؛ برای «مصلحت» باید برویم سراغ متعلَّق، ولو در طول امر.
این مطلب، در بحوث:ج4ص194 است: «و امّا جعل الحکم لمصلحة فی نفس الجعل الّذی هو فعل المولی مع خلو المتعلق عن کل مصلحة حتی فی طول الجعل، فمثل هذا الحکم لایکون موضوعاً لحق الطاعة عقلاً؛ لأنَّ تمام الغرض منه تحقَّق بنفس جعله الّذی هو فعل المولی من دون حاجة إلی امتثال أصلًا. مع انه لایدفع شبهة نقض الغرض.».
اشکال اول: این تحلیل در «معذِّریت» تمام نیست
این فرمایش ایشان اگر هم تمام باشد (که خواهیم گفت تمام نیست)، در معذِّریت درست نیست؛ مثلاً عملی را شارع به خاطر مفسده تحریم کرده اما ترخیص هم داده. ترخیص، حقالطاعه ندارد؛ حقالطاعه فقط در تکلیف (یعنی وجوب و حرمت) است. ایشان فرمود: «اگر مصلحت فقط در نفس جعل باشد، تالیفاسدش این است که حقالطاعه محقق نمیشود.»، این تالیفاسد در جایی که مجعول «ترخیص» باشد، سالبه به انتفاء موضوع است؛ در ترخیص اصلاً حقالطاعهای نیست که در اثر مصلحتنداشتن متعلَّقْ محقق نشود. به تعبیر دیگر: وجوبِ بدون حقالطاعه بیمعنی است، ولی ترخیص بدون حقالطاعه بیمعنی نیست و هیچ محذوری ندارد.
اشکال دوم: مصلحت در جعل معنادار است
اشکال دوم، اشکال اصلی ماست؛ که مصلحت در جعل معنا هم دارد. کأنّ ذهن آقای صدر فقط سراغ تشریع و عملیةالجعل رفته، و حال آن که مراد ما از مصلحت در «جعل»، مصلحت در «مجعول»(1) است؛ مجعول، ملزَمبودن مکلف است، ممکن است ملزمبودن مکلف مصلحت داشته باشد، ولو مکلفٌبه هیچ مصلحتی نداشته باشد. و این وجه در «ترخیص» هم جاری است؛ خود مرخَّصبودن من ملاک دارد ولو فعل مرخَّصٌفیه هیچ ملاکی نداشته باشد.(2)
1) (1) - مجعول، عبارت است از الزامی جزئی؛ مثل وجوب صوم شهر رمضان بر زید. جعل، عبارت است از الزام کلی؛ مثل وجوب صوم شهر رمضان. به ملزَمبودن هم مجعول میگویند.
2) (2) - بعضی بزرگان مثل آیتالله شبیری زنجانی یکی از مثالهای جایی که مصلحت لزومیه دارد ولی واجب نیست را «مسواکزدن» دانستهاند؛ به خاطر فرمایش پیامبر: «لَوْ لَا أَنْ أَشُقَّ عَلَی أُمَّتِی لَأَمَرْتُهُمْ بِالسِّوَاکِ مَعَ کُلِّ صَلَاةٍ.»؛ در این مثالِ جعل ترخیص برای مسواکزدن، مسواکنزدن مصلحت ندارد، بلکه مجعول (ملزمنبودن مکلف به مسواکزدن) مصلحت دارد. مقرر.
پس این که آقای صدر فرمودند: «مصلحت و ملاک، در جعل بیمعناست.»، تمام نیست؛ مصلحتداشتن جعل، یعنی ملزمبودن من به حمل شایع، مرخصبودن من به حمل شایع. باز هم حقالطاعه اینجا را میگیرد.
مناقشهی دوم: نقض غرض باقی است
اما این وجه دوم هم درست نیست؛ چون همان اشکالاتی که در وجه اول گفتیم، اینجا هم لازم میآید؛ تحریمش کرده چون مفسده داشته، و ترخیصش هم مصلحت داشته، پس نقض غرض لازم میآید؛ چون من اگر ترک کنم، به خاطر «ترخیص» استحقاق عقوبت ندارم، پس غرض شارع از ایجاب نقض میشود.
سؤال: آیا اجتماع ضدین هم لازم میآید؟
پاسخ: به لحاظ نفس مولا لازم میآید، اما به لحاظ خود «حکم» لازم نمیآید.
وجه سوم: مراتب حکم
وجه سوم، وجهی است از مرحوم آخوند. تا آنجا که من میدانم، مرحوم آخوند این وجه را هیچجا مبسوطاً بیان نکرده، علمای بعدی جستهگریخته، و لعلّ سینه به سینه مراد مرحوم آخوند را به ما رسانندهاند. اما این تفاسیر و مبانی خودش را هیچوقت خودش توضیح ندادهاست. مبانی مرحوم آخوند اینجا خیلی مهم است؛ مدرسهی میرزا این وجهی که مرحوم آخوند برای حل تعارض بین حکم واقعی و ظاهری ارائه کرده طبق مبانی خودشان مناقشه کردهاند، ما اگر میخواهیم به این وجه مناقشه کنیم، باید با مبانی خودشان اشکال کنیم؛ ما اگر بر اساس مبانی خودمان به دیگران اشکال کنیم، درواقع اشکال نکردهایم. اگر با حفظ مبنا اشکال کردیم، میشود اشکال بنایی. اگر مبنا را قبول نداشته باشیم، فقط باید بگوییم: «مبنا را قبول نداریم».
آدرس این مطلب، در کفایه صفحة277 است. از قدیم معروف بوده که مرحوم آخوند، برای حکم چهار مرحله قائل است: اقتضاء، انشاء، فعلیت، و تنجّز. مراد از مراتب حکم، مراتب تکلیف است، و مراد از تکلیف وجوب و حرمت است. پس به تعبیر دیگر: هر تکلیف لزومی، حتماً این چهار مرحله را دارد: اقتضاء، انشاء فعلیت، و تنجّز.
مرحوم آخوند با کمک همین چهار مرحلهکردن، جمع کرده بین حکم ظاهری و حکم واقعی. این را فردا سعی میکنم مبسوطاً توضیح بدهم.
موضوع: ظنّ (امکان تعبد به ظنّ / جمع بین حکم واقعی و ظاهری / جواب اشکال اول ودوم)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در حل معارضهای بود که بین حکم ظاهری و واقعی است، اشکال اول و دوم، معارضه از منظر عقل نظری بود؛ اجتماع مثلین یا اجتماع ضدین، یا نقض غرض. در پاسخ به این دو اشکال، وجه اول و دوم را خواندیم، رسیدیم به وجه سوم.
مرحوم صاحب کفایه با مراتبی که برای حکم درست کردهاست، تعارض بین حکم واقعی و ظاهری را اینطور حل کرد که این دو حکم در دو مرتبه قرارداد.
مراتب تکلیف
فرمودهاست: هر تکلیفی چهار مرتبه دارد: اقتضاء، انشاء، فعلیت، و تنجّز.
اقتضاء: وجود مقتضی در فعل خارجاً
مرتبهی اقتضاء، همان وجود مقتضی برای تکلیف است. مثلاً در «شرب خمر» مفسده است، این مفسده مقتضی است برای این که شارع جعل حرمت کند برای شرب خمر. یا مثلاً در «صیام» مصلحت هست، این مصلحت مقتضی است برای این که شارع جعل وجوب کند برای صیام. پس مرحلهی «اقتضاء»، یعنی وجود مقتضی (مصلحت و مفسده) در فعل خارجاً.
انشاء: ایجاد المعنی باللفظ
در مرتبهی «انشاء»، بر اساس مقتضی، مولا انشاء میکند؛ امرمیکند به صیام، نهی میکند از شرب خمر. در انشاء هم مرحوم آخوند قائل است که حقیقتش ایجاد المعنی باللفظ است. در فعل مصلحتدار، طلب را انشاء میکند، در فعل مفسدهدار، یا طلب (اگر حقیقت نهی «طلب ترک» باشد) را انشاء میکند یا ردع و زجر را (اگر حقیقت نهی ردع و زجر باشد).
فعلیت
مرحلهی سوم «فعلیت» است؛ در این مرحله، اشتیاق و کراهت، در نفس مولا منقدح (روشن) میشود. ایشان این اراده و کراهت منقدحه در نفس مولا را «تکلیف فعلی» نامگذاری کردهاست.
مثلاً صوم ماه رمضان مصلحت دارد؛ یعنی مقتضی طلب و ایجاب، در خارج هست و مرحلهی اول وجوب صوم محقق است. در مرحلهی دوم شارع میگوید: «مَن شَهِد منکم الشهر فلیصمه»، این مرتبهی انشاء است؛ یعنی صیام ماه رمضان را طلب و انشاء کرده. تا اینجا دو مرحله محقق شدهاست. الآن اگر این خطاب شامل زید بشود، مرحلهی سوم هم محقق میشود؛ الآن که مثلاً ماه رجب است، آیا مولا الآن اشتیاق دارد که زید ماه رمضان روزه بگیرد؟ شیخ میگفت: الآن مولا اشتیاق دارد به روزهی ماه رمضان. مرحوم آخوند و مشهور گفتهاند: مولا الآن اشتیاقی به روزهی ماه رمضان ندارد. در ابتدای ماه رمضان، مرحوم آخوند و دیگران قائل هستند که مولا به محض رؤیت هلال، مولا اشتیاق دارد که زید فردا روزه بگیرد. این وجوب صوم فردا، شب اول ماه رمضان فعلی میشود و همین الآن وجوب روزهی ماه رمضان فعلی میشود، در طول ماه رجب و شعبان اقتضائی بود. ایشان قائل است که همهی تکالیف اینجور هستند.
اما این اشتیاق اینطور نیست که الآن حاصل شدهباشد (تا تغییر در ذات خداوند لازم بیاید)، بلکه آنچه الآن حاصل شدهاست، متعلَّق اشتیاق است، نه خود اشتیاق. مثلاً میگویم: «من اشتیاق دارم هر کسی که وارد مدرسه میشود، به او سلام کنم.»، این شوق الآن هست، ولی مشتاقٌإلیه نیست. در نزد آخوند فعلیت حکم به فعلیت طلب نفسانی است، و در مدرسهی میرزا به فعلیت طلب انشائی است. پس قبل از دخول ماه رمضان، وجوب صوم ماه رمضان بر زید فقط انشائی بود، اما همین که ماه رمضان داخل شد، همین الآن مولا اشتیاق دارد که زید فردا روزه بگیرد.
سؤال: اشتیاق از اول بوده؟
پاسخ: بله؛ مثل این است که بین دیوار و نور حائلی قرار دارد، وقتی حائل را برمیدارید، نور بر دیوار میتابد. نور قدیم است، حائل از میان رفته. همین که این آیه نازل میشود، در نفس نبی اکرم اشتیاق به صوم شهر رمضان منقدح میشود، لکن این اشتیاقش نسبت به زید وقتی فعلی میشود که زید به دنیا بیاید و به سن تکلیف برسد و شهر رمضان هم برسد، اگرچه صدهزار سال بعد از نبی اکرم باشد.
سؤال: چه نیازی هست که این اشتیاق در نفس پیامبر باشد؟
پاسخ: چون ایشان قائل است که حقیقت تکلیف، به اراده و کراهت است. و چون خداوند در معرض اراده و کراهت نیست، پس ایشان سراغ نبی و امام رفته. ما نمیدانیم: «چرا ایشان سراغ «امام» هم رفته؟»، ولی میتوانیم احتمال بدهیم که علتش این بوده که اگر ما قائل بشویم که: «انسان واجد نفس است»، با مردن از بین نمیرود. اگر گفتیم: «انسان فاقد نفس است»، با مردن از بین میرود. پس باید یک جایگزین درست کنیم؛ جایگزینش «امام» است. یکی از خصوصیات «امام» این است که تا برپاشدن قیامت هست؛ درست است که امام هم میمیرد، ولی آخرین امام وقتی از دنیا میرود که بعدش کسی نیست. شاید این نکته در ذهن مرحوم آخوند بوده که باعث شده نفس «ولی» را هم دنبال کند، درحالی که نفس «نبی» برای این اشتیاق کافی بوده، خصوصاً با این نظریهی حکما که «نفس، ابدی است.»؛ طبق این نظریه «موت» فقط یک انفصالی است بین نفس و بدن، و نفس تا ابد باقی است. البته ایشان با تردید ذکرکرده؛ یا به این دلیل که در ذهن خودش روشن نبوده که: «نفس، موجود مجرد است.»، یا خواسته یک حرفی بزند که عمومی باشد؛ متکلمین مثل مرحوم مجلسی وجود نفس را منکر بودهاند، بلکه مرحوم مجلسی یک مطلب تندی هم به قائلین به وجود نفس گفتهاست.
بنابراین وقتی میگوییم: «تکلیف، فعلی است.»، یعنی اراده و اشتیاقی بر طبق آن موجود است، یا در نفس نبی، یا در نفس ولی. بنابراین فعلیت تکلیف یک فرد، به این است که این اراده نسبت به این فرد موجود باشد.
تنجّز
مرحلهی تنجِّز، مرحلهای است که عقل حکم میکند که: «اطاعت لازم است»، عقل حکم میکند: «در مخالفت با این تکلیف، استحقاق عقوبت داری.». پس مرتبهی تنجز، مرتبهی استحقاق عقاب و لزوم طاعت است.
حل اشکال تعارض با توجه به مراتب تکلیف
این مراتب، در طول هم هستند؛ تا مرحلهی اول نباشد، به مرحلهی دوم نمیرسیم. تا مرحلهی دوم نباشد، به مرحلهی سوم نمیرسیم. و تا مرحلهی سوم نباشد، به مرحلهی چهارم نمیرسیم.
دو نفر زید و عمرو را فرض کنید. وقتی ماه رمضان تمام میشود، عمرو خودش هلال ماه شوال را رؤیت کرد، وقتی که رؤیت کرد، حرمت صوم فردا، از انشاء به فعلیت و تنجز میرسد و درنتیجه صوم فردا حرام است. زید خودش رؤیت نکرد، بلکه ثقهای به او گفت: «ماه رؤیت نشده» و فی علمالله فردا اول ماه شوال است. حرمت روزهی فردا نسبت به زید، در نظر مروحوم آخوند، اقتضائی هست، انشائی هست، ولی فعلی نیست؛ یعنی در نفس مولا هیچ اشتیاقی نسبت به ترک صوم فردا نسبت به زید نیست؛ چون جناب زید نسبت به فردا، یا استصحاب بقاء ماه رمضان را دارد، یا ثقهای به او گفته که فردا ماه رمضان است. در نظر مرحوم آخوند، «حرمت صوم فردا»، نسبت به عمرو (که خودش هلال ماه شوال را رؤیت کرده) همهی مراتب را طی کردهاست و به فعلیت و تنجّز رسیدهاست، اما نسبت به زید که استصحاب یا خبر ثقه به او گفت: «فردا آخر ماه رمضان است»، حرمت روزهی فردا انشائی هست ولی فعلی نیست؛ یعنی در نفس نبی یا امام، نسبت به «صوم فردا»ی زید، هیچ کراهتی نیست. پس معارضه برداشته شد و اجتماع مثلین یا ضدین لازم نمیآید.
در نظر مرحوم آخوند هیچوقت اینطور نمیشود که «فعلیت» باشد ولی «تنجّز» نباشد. البته در نظر مرحوم آخوند، در مواردی که برائت عقلیه داریم ولی برائت شرعیه نداریم، فعلیت هست اما تنجّز نیست.
اشکال: طبق این معنایی که گفتید، درنهایت تنجز پیدانمیکند.
پاسخ: بله؛ در نظر آخوند حرمت روزهی اول شوال، بر زید، فقط انشائی است.
مناقشهی اول: مرحوم آخوند تسلیم اشکال شد
آقای صدر یک کلمه جواب داده که: این، جواب اشکال نیست، این تسلیم اشکال شدن است! پس شما هم قبول دارید که در احکام فعلی، عالم و جاهل مشترک نیستند! درحالیکه اصل این اشکال، مبتنی بود بر این که: «عالم و جاهل، در احکام، با یکدیگر مشترک هستند. و اختلافشان فقط و فقط در تنجّز و عدم تنجّز است.».
این مناقشهی مرحوم آقای صدر درست است؛ مرحوم آخوند با این جواب، درواقع قبول کرده که بین عالم و جاهل اشتراک در احکام نیست؛ تکلیف بر عالم فعلیت دارد، ولی بر جاهل فقط انشائی است و فعلیت ندارد. آن تکلیفی که مد نظر علما بوده، تکلیف فعلی بودهاست؛ طبق نظر علما ما، تنها تفاوت عالم و جاهل، در تنجّز و عدم تنجّز است. پس ایشان درواقع اشکال را حل نکردند، بلکه تسلیم اشکال شدند.
اصل اشکال، تعارض بود، تعارض را حل کرد.
پاسخ: اصل اشکال، تعارض در مرتبهی فعلیت بود.
مناقشهی دوم: فعلیت تکلیف
پس ما با اشکال آقای صدر موافقیم، مضافاً بر این که ایشان در کلامشان از مطالبی استفاده کرده که موافق نیستیم. برای این که مفصل نشود. در آینده فقط بحثمان را راجع به حکم فعلی میگوییم؛ که فعلیت یک حکم را چگونه باید تعریف کنیم؛ در باب «فعلیت حکم» تعریف میرزا را قبول کردیم و گفتهایم: این اصطلاحی که مرحوم آخوند درست کرده، در حد اصطلاح اشکالی ندارد، اما اصلاً مفید فایده نیست، «فعلیت حکم» به همانی است که مدرسهی میرزا میگوید. این را إنشاءالله در مباحث آینده متعرض میشویم.
هذا تمام الکلام در وجه ثالث که نظریهی مرحوم آخوند بود، إنشاءالله در جلسهی آینده واردمیشویم در وجه رابع که وجهی است که از شیخ به ما رسیدهاست.
موضوع: ظنّ (امکان تعبد به ظنّ / جمع بین حکم واقعی و ظاهری / جواب اشکال اول و دوم)
خلاصه مباحث گذشته:
بحث ما در جمع بین حکم ظاهری و حکم واقعی بود؛ این معضلهی نقض غرض یا اجتماع مثلین یا ضدین را چطور جمع کنیم؟ عملی که فیالواقع حرام است را اگر شارع ترخیص بدهد، اجتماع حرمت و ترخیص است و نقض غرض است، چطور این معضل را حل کنیم؟ سه وجه را خواندیم، رسیدیم به وجه چهارم.
وجه چهارم: اختلاف مرتبه
به شیخ نسبت دادهاند که فرموده: احکام مختلف، متضادّین هستند، اما اجتماع ضدین در جایی محال است که ضدین در یک رتبه و در یک مرتبه باشند، ولی اینجا در دو رتبه هستند. مثلاً من الآن نمیدانم: «شرب این مایع بر من حرام است یا نه؟»، فرض کنید فیالواقع نجس است و شربش بر من حرمت فعلیه دارد، از طرف دیگر چون نسبت به حرمت فعلیه شاک هستم، اباحهی ظاهریه هم دارد. شرب این مایع، هم بر من حرام است به حرمت واقعیه، و هم بر من مباح است به اباحهی ظاهریه. شیخ میگوید: درست است که هم حرام است و هم مباح است، اما این دو حکم متضاد، در دو مرتبه است؛ متعلق حرمت، شرب این مایع است، متعلق ترخیص و اباحه، شرب این مایع نیست، بلکه شارع شرب مشکوکالحرمه را بر من مباح کرده. پس موضوع اباحه، رتبتاً متأخر است از موضوع حرمت، به دو مرتبه؛ متعلَّق حرمت «شرب هذا» است، متعلَّق اباحه «الشک بهذه الحرمه» است، پس اباحه به لحاظ متعلق، در دو مرتبه از این حرمت متأخر است.(1)
1) (1) - توضیح حاجآقا حسین مهدوی دربارة این که «چطور در دو مرتبه است؟»: یعنی باید حرمتی باشد اولاً، و من هم در این حرمت شک داشته باشم ثانیاٌ، تا موضوع اباحه محقق بشود.
سؤال: این، شبههی موضوعیه است، آیا در شبههی حکمیه هم همینطور است؟
پاسخ: هیچ فرقی بین شبههی حکمیه و موضوعیه نیست؛ دائماً باید شک در تکلیف فعلی داشته باشیم تا اصل داشته باشیم، لکن شک در تکلیف فعلی، گاهی منشأش گاهی منشأش امور خارجیه است.
اشکال: گاهی ممکن است با اماره به قطع برسیم و درنتیجه موضوع اباحه «مشکوک الحرمه» نباشد، بلکه «مقطوعٌ عدمُ حرمته» موضوع باشد.
پاسخ: اگر به قطع رسیدیم، حرمت واقعیه واقعاً برداشته میشود و درنتیجه اصلاً تکلیفی نیست.
مناقشهی اول: تقدم و تأخر در امور تکوینی است
دو تا جواب ساده: تقدم و تأخر، مال امور تکوینی است، نه اباحه و حرمت. در این که «اباحه و حرمت، کدامیک از امور اربعه است؟»، سه نظر هست: مدرسهی میرزا قائل است که از امور اعتباری است، مسلک آقای صدر قائل است که از امور وهمی است، مختار ما این است که از امور واقعی است. پس کسی قائل نیست که: «اباحه و حرمت، از امور حقیقی است.»، درحالیکه اختلاف مرتبه، مربوط به امور حقیقی است؛ یعنی اموری که وجود و هستی دارند.
مناقشهی دوم: اجتماع ضدین در زمان واحد محال است
جواب دوم به این وجه، این است که حتی اگر امکان اختلاف مرتبه در اباحه و حرمت را هم بپذیریم، اجتماع ضدین در مانحنفیه اشکالی ندارد؛ چون آن «اجتماع ضدین»ی که محال است، «اجتماع ضدین»ی است که در زمان واحد باشد، نه در مرتبهی واحد؛ حتی اگر دو ضدی داشته باشیم که اختلاف مرتبه داشته باشند، اجتماعشان در زمان واحد محال است. مسألهی اجتماع نقیضین و اجتماع ضدین، اجتماع به لحاظ زمان است؛ یعنی در یک «زمان» ممکن نیست ضدین با همدیگر جمع بشوند و مثلاً یک جسم هم معروض بیاض بشود و هم معروض سواد بشود، ولو یکیشان موضوع دیگری باشد.
وجه پنجم:
وجه پنجم، از مرحوم آقای صدر است؛ بحوث:ج4،ص102. و معتقد بوده که این وجه، تنها وجهی است که میتوان با آن، جمع بین حکم ظاهری و واقعی را حل کرد.
مقدماتی برای این وجه
ایشان سه مقدمه ذکرکردهاند:
مقدمهی اول: نقش اهمیت غرض در تعیین محرِّکیت
گاهی ما یک غرضی در یک فعلی داریم، چه تکوینی و چه تشریعی. مراد از «غرض تکوینی»، آن غرضی است که محرِّک میشود من کاری کنم. و مراد از «غرض تشریعی»، آن غرضی است که محرِّک میشود که من امر و نهی کنم.
گاهی این غرض، مورد اشتباه واقع میشود. وقتی که مورد این غرض اشتباه میشود، اهمیت آن غرض برای ما به لحاظ محرِّکیتش.
مثلاً من غرضی در اکرام زید دارم و میخواهم به زید پولی بدهم. گاهی مورد این غرض اشتباه نیست؛ زید را میشناسم و به او پول میدهم تا غرض تکوینیام تأمین شود، یا به خادمم امرمیکنم به او پول بدهد تا غرض تشریعیام تأمین بشود. اما اگر مورد غرض اشتباه بشود مثلاً اگر دو برادر دوقلو شبیه هم باشند و من بخواهم به زید پولی بدهم اما ندانم: «کدامشان زید است؟»، اگر اکرام زید برای من مهم باشد، هر دو را اکرام میکنم.
گاهی من غرض اکرام زید را دارم، ولی زید بین صد نفر مشتبه شدهاست. اگر اکرام زید برایم خیلی خیلی مهم باشد، هر صد نفر را اکرام میکنم تا در ضمن اکرام این صد نفر زید اکرام بشود. اما اگر اکرام زید این قدر برایم مهم نیست، هیچکدامشان را اکرام نمیکنم.
پس مقدمهی اول این است که اگر مورد غرض در اغراض تکوینی یا تشریعی مجهول یا مشکوک بود، آن غرض خیلی مهم است؛ گاهی غرض در حدی از اهمیت نیست که حتی دو نفر را اکرام کند، و گاهی غرض آنقدر مهم است که حاضر است صد نفر را اکرام کند تا در ضمن اکرام آنها بالاخره زید هم اکرام بشود. نقل است که مرحوم شهیدثانی احیای شب قدر آنقدر برایش اهمیت داشته که یک سال کامل هر شب را احیامیگیرد تا این که بالاخره شب قدر را درک کردهباشد. این، مربوط است به اهمیتی که شب قدر در نگاه ما دارد.
پس مقدمهی اول این شد که اگر مورد غرض مشکوک واقع شد، اهمیت آن غرض است که ما را وادارمیکند در چه دایرهای آن را امتثال کنیم؛ یعنی در فرض مشکوکیت مورد غرض، اهمیت غرض، دایرهی محرِّکیت غرض را اوسع میکند. غرض شهیدثانی، احیای یک شب بوده، ولی اهمیتش باعث شد 354شب را احیاکند تا آن یک شب احیابشود. اگر اینجا صدهزار لیوان آب باشد و فقط یکی از آنها سمّی باشد، غرض شما از حفظ حیاتتان آنقدر مهم است که این غرض محرِّک میشود که شما از شرب هر صدهزار لیوان پرهیزکنید.
مقدمهی دوم: اقسام تزاحم
مقدمهی دوم این است که ایشان قائل است که ما در باب احکام و تکالیف سه نوع تزاحم داریم: تزاحم ملاکی، تزاحم امتثالی، و تزاحم حفظی.
تزاحم ملاکی: اجتماع مصلحت و مفسده در یک فعل
تزاحم ملاکی، در آن جایی است که یک فعلی، هم ملاک محبوبیت و مصلحت در آن هست، و هم ملاک مبغوضیت و مفسده در آن هست. مثلاً شخصی اگر یک قرصی را بخورد، برای «بیماری قند»ش خیلی مفید است، اما برای «بیماری فشار خون»ش ضرر دارد. پس خوردن این قرص، برای یک بیماریاش مصلحت دارد و برای بیماری دیگرش مفسده دارد.
و همچنین در باب «مولا»، عبدش میخواهد یک فعلی انجام دهد که در این فعل، از یک حیث برای مولا محبوب است و از حیث دیگر برای مولا مبغوض است. مثلاً بچه مریض شده و باید جراحی بشود؛ از آن حیث که «بچه اذیت میشود» برای پدر مبغوض است، و از آن حیث که «بچه خوب میشود» برای پدر محبوب است. اینها تزاحم ملاکی است؛ که در یک فعل دو ملاک هست.
در اینجا موالی کسر و انکسار میکنند ببییند: «در مجموع کدامیک از دو ملاک اهمّ است؟»، همان را انجام میدهند یا به آن امرمیکنند.
تزاحم امتثالی
تزاحم امتثالی، در باب تکالیف این است که دو موضوعْ کاملاً جدا از همدیگر است، و هر دو موضوع هم ملاک دارد، اما عبد در مقام «امتثال» قدرت بر استیفاء هر دو ملاک و هر دو فعل را ندارد، همان مثال معروفش «نماز» است؛ در ضیق وقت نماز ملاک دارد، انقاذ غریق هم ملاک دارد، ولی عبد اگر برود سراغ نماز، قدرت بر انقاذ ندارد، و اگر برود سراغ انقاذ، قدرت بر صلات ندارد. پس اولاً بر خلاف تزاحم ملاکی که یک موضوع بود، تزاحم امتثالی دو موضوع است. ثانیاً هر دو ملاک را دارد ولکن عبد در مقام «امتثال» قدرت بر امتثال هر دو را ندارد. به این تزاحم، «تزاحم امتثالی» میگویند.
تزاحم حفظی
گاهی ملاکاتی که در احکام و تکالیف هست، بر عبد یا بر مولا مشتبه میشود؛ مثلاً اکرام زید مصلحت دارد و محبوب مولاست، اکرام عمرو مفسده دارد و مبغوض مولاست، و دو فرد هستند که معلوم نیست: «کدامیک زید است و کدامیک عمرو است؟»؛ یا خود مولا نمیداند، یا این که این تزاحم فقط برای عبد است. در تزاحم حفظی، مولا نمیتواند هر دو ملاکش را حفظ کند. پس این تزاحم، از قبیل تزاحم ملاکی نیست چون در تزاحم ملاکی یک موضوع بود ولی اینجا دو موضوع است، تزاحم امتثالی نیست چون عبد میتواند هم زید را اکرام کند و هم عمرو را ترک اکرام کند اما مولا نمیتواند ملاکهایش را حفظ کند. در اینجا مولا فقط یک راه دارد: یا بگوید: «هر دو راه اکرام کن»، یا بگوید: «هیچکدام را اکرام نکن». اگر بگوید: «هر دو را اکرام کن»، ملاک وجوبی حفظ میشود. اگر بگوید: «هر دو را اکرام نکن»، ملاک حرمت حفظ میشود.
مثال دیگری میزنیم که خیلی راحتتر باشد؛ عبد به مولایش میگوید: «اگر به شخصی برخوردکردم که نمیدانستم: «زید است یا عمرو است؟»، اکرامش بکنم یا نکنم؟». اگر ملاک وجوبی برایش مهمتر از ملاک حرمت باشد، میگوید: «اکرامش کن». اگر ملاک حرمت برایش مهمتر از ملاک وجوبی باشد، میگوید: «اکرامش نکن».
سؤال: مولا میتواند فحص را بر او واجب کند و هر دو ملاک را حفظ کند.
پاسخ: بله؛ این «اکرم کن» یا «اکرام نکن» یا «اذن در ترک» را میتواند قبل از فحص بدهد و میتواند بعد از فحص بدهد.
إنشاءالله مقدمهی سوم و نتیجهگیری برای فردا.
موضوع: ظنّ (امکان تعبد به ظنّ / جمع بین حکم واقعی و ظاهری / جواب اشکال اول و دوم)
خلاصه مباحث گذشته:
در جمع رسیدیم به وجه پنجم، مرحوم صدر سه مقدمه فرمودند. مقدمهی اول: گاهی غرض اشتباه میشود ولی محرکیت غرض در حدی است که ما احتیاط میکنیم، مقدمهی دوم: تزاحم بر سه قسم است: ملاکی و امتثالی و حفظی.
خلاصهی اقسام تزاحم
تزاحم ملاکی: یک فعل، دارای دو ملاک است؛ مثل خوردن قرصی که هم فایده دارد و هم ضرر.
تزاحم امتثالی: دو فعل، دو ملاک دارد، ولکن مکلف قدرت بر استیفای هر دو ملاک را ندارد؛ مثل تزاحم نماز با انقاذ غریق.
تزاحم حفظی: دو ملاک با هم اشتباه میشود؛ نمیدانم: «مولا در این فعل آیا غرض لزومی دارد یا غرض ترخیصی؟»؛ مثلاً میدانم شارع گفته: «وضو با آب واجب است»، و میدانم که شارع گفته: «وضو با گلاب حرام است»، نمیدانم: «این مایع آب است یا گلاب؟»، پس نمیدانم که: «غرض مولا، آیا در «وضو به این آب» است یا در ترک وضو به این آب؟».
هذا تمام الکلام در مقدمهی اول و دوم، مقدمهی سوم بحث امروز ماست.
مقدمهی سوم: اباحهی لااقتضائی و اقتضائی
ایشان فرموده: اباحه و ترخیص، بر دو قسم است: لااقتضائی و اقتضائی. اباحهی لااقتضائی، به فعلی تعلق میگیرد که نه ملاک وجوب در آن هست نه ملاک حرمت. به این اباحه «لااقتضائی» میگوییم؛ یعنی اگر شارع ترخیص داده، به این خاطر بوده که اقتضای وجوب یا حرمت در آن نبودهاست. اباحهی اقتضائی یا ترخیص اقتضائی، به فعلی تعلق میگیرد که ملاک وجوب را ندارد و ملاک حرمت را هم ندارد، اما ترخیص از ناحیهی مولا ملاک دارد؛ یعنی ملاک در این است که مکلف مطلقالعنان باشد.
بعد مرحوم آقای صدر میفرماید: اگر ملاک لزومی با این ملاک اباحهی اقتضائی اشتباه شد، در اینجا ما میتوانیم تزاحم ملاکی را فرض کنیم، و تزاحم حفظی را هم میتوانیم فرض کنیم؛ چون شارع غرضی در لزوم دارد، و غرضی در مطلقالعنانبودن دارد. ولی تزاحم امتثالی در آن فرض نمیشود؛ به جهت این که ترخیص و اباحه اصلاً امتثال ندارد.
پس ماحصل مقدمهی سوم این شد که اباحه بر دو قسم است: لااقتضائی و اقتضائی. در اباحهی اقتضائی میتوانیم تزاحم ملاکی و حفظی را فرض کنیم، ولی تزاحم امتثالی در آن فرض نمیشود؛ چون اباحه طلبی و امتثالی ندارد.
نتیجهگیری
مولا در عالم تشریع، در باب احکام واقعی، پارهای از اعمال را بر مکلفین واجب کردهاست مثل نماز و روزه، و پارهای از اعمال را بر مکلفین حرام کردهاست مثل غیبت و شرب خمر، و پارهای از اعمال را بر مکلفین مباح کردهاست؛ یا به اباحهی اقتضائی، یا به اباحهی لااقتضائی. شارع مقدس درنظرمیگیرد که مواردی پیش خواهدآمد که برای عبد دچار شبهه و شک میشود که: «آیا این عمل واجب است یا مباح است؟» یا «آیا این عمل حرام است یا مباحث است؟». در این موارد، مولا برای عبد چه وظیفهای را تعیین میکند؟
شارع موارد اشتباه عِباد را درنظرمیگیرد؛ اعم از شک در حدوث تکلیف (مقرون به علم اجمالی یا غیرمقرون به علم اجمالی)، یا شک در بقاء تکلیف، یا شک در امتثال تکلیف، تمام این موارد اشتباه را درنظرمیگیرد. در آن جاهایی که غرض لزومیاش با غرض ترخیصی و اباحهی اقتضائیاش تزاحم میکند، بررسی میکند: «در مجموع آیا اغراض لزومی برایش مهمتر است؟ یا اغراض ترخیصی برایش مهمتر است؟»؛ مثلاً میبیند در هزار مورد شک، چهارصد بار غرض لزومی مهمتر است، و ششصد بار غرض ترخیصی مهمتر است، مولا نگاه میکند که: «آیا این چهارصد غرض لزومی برایش مهمتر است؟ یا ششصد غرض ترخیصی؟». اگر غرض لزومی برایش مهمتر باشد، وجوب احتیاط را جعل میکند. اگر غرض ترخیصی برایش مهمتر باشد، در شبهات بدویه ترخیص جعل میکند. این، داستان جمع بین حکم واقعی و ظاهری بود.
حالا در یک مثال پیاده میکنیم؛ فرض کنید که ما شک کردیم: «این مایع، نجس است یا پاک است؟»، شارع در شبهات بدویه ترخیص جعل کرده و فی علمالله این مایع نجس است و شربش حرام است. شرب این مایع برای شارع ملاک دارد، اما شارع خصوص این واقعه را نگاه نکرده، بلکه به مجموع شبهات نگاه کرده ودیده که درمجموع غرض ترخیصی برایش مهمتر است، اگرچه در بعضی موارد غرض لزومی فوت میشود. درست است که در اینجا غرض لزومیاش را فداکردهاست، اما فدای غرض ترخیصیای کردهاست که در مجموع اهمّ است.
در این صورت، نه اجتماع ضدین یا اجتماع مثلین لازم میآید؛ چون هم به خاطر حفظ مصلحت اهمّ ترخیص دادهاست. نقض غرض هم لازم نمیآید؛ چون با این ترخیص، در مجموع، غرض اهمّ را حفظ کردهاست. مثل این است که به یک مجرمی که میخواهد کسی را بکشد پولی بدهیم تا جان کسی حفظ بشود؛ اینجا هم این ترخیص را میدهد تا آن هفتاد غرض ترخیصی حفظ بشود. دنیا، دنیای داد و ستد است؛ سی تا اغراض لزومیاش را فدای آن هفتاد غرض ترخیصی میکند، مثل این است که پای کسی را قطع کنیم تا جانش حفظ بشود.
سؤال: از آن سه مقدمه در کجای این نتیجهگیری استفاده کردیم؟
پاسخ حاجآقا حسین مهدوی: از مقدمهی اول در اینجا استفاده کردیم که اگرچه غرض مولا، فقط یا به اباحه است یا به ملاک لزومی، ولی چطور ممکن است بیش از دایرهی غرض تأثیرگذار باشد؟ مثلاً در هفتاد مورد از صد مورد غرض لزومی مهمتر است، چطور آن سی مورد واجب بشود؟ به خاطر توسعهی دایرهی غرض لزومی. از مقدمهی دوم اینجا استفاده کردیم که شارع از تزاحم حفظی استفاده کردهاست. از مقدمهی سوم هم در اینجا استفاده کردیم که بعضی اقسام اباحه هم ملاک دارد و درنتیجه ممکن است که اباحه با لزوم تزاحم کند.
مناقشه: مشکل حل نشد
در فرمایش مرحوم آقای صدر، در موارد عدیدهای با ایشان اختلاف داریم، فقط یک نکتهاش را عرض میکنم؛ حتی اگر تمام فرمایشات ایشان را تسلّم کنیم، ایشان نتوانست مشکل جمع بین حکم واقعی و ظاهری را حل کند.
قدم اول: «ترخیص» با «طلب واقعی» قابل جمع نیست
«طلب فعلی» با «ترخیص» جمع نمیشود؛ چون «طلب» عبارت است از «سعی نحو المقصود»؛ وقتی اذن در مخالفت با مطلوب بدهد، پس حقیقتاً سعی نحو المطلوب نکردهاست. سعی نحو المقصود، باید به حمل شایع سعی باشد.
مثلاً فرض کنید شما میدانید که: «آب در طرف مشرق است، و در طرف مغرب نیست.»، اگر در این صورت شما به سمت مغرب حرکت کنید، این حرکت شما، مصداق «طلب» نیست؛ چون میدانید که در طرف مغرب آبی نیست ولو فی علم الله در طرف مغرب آب باشد. و اگر در عین این که میدانید در طرف مغرب آبی نیست به عبدتان بگویید که برای طلب آب به مغرب برود، این طلب شما، حقیقتاً مصداق سعی تشریعی نحو الماء نیست.
در مانحنفیه وقتی که در «شرب این مایع» شارع ترخیص داده، طلبش نسبت به ترک شرب، سعی نحو المقصود نیست؛ چون اگر مقصودش از «طلب»، ترک شرب است توسط مکلف شاکّ، این مقصود با «ترخیص» جمع نمیشود؛ همین که شارع اذن میدهد، یعنی غرضش ترک شرب نیست، وگرنه اذن در شرب نمیداد. بنابراین این نهی، طلب به حمل شایع نیست. لذا نمیشود طلب شارع حقیقتاً طلب باشد ولی اذن در ترک بدهد.
قدم دوم: وقتی طلب نباشد، تکلیف بین عالم و جاهل مشترک نیست
اگر به خاطر «ترخیص» طلب فعلی ندارد، پس نسبت به جاهل، حکمی ندارد، پس تکلیف عالم و جاهل مشترک نیست؛ چون مولا نسبت به عالم طلب دارد ولی نسبت به جاهل طلب فعلی ندارد، فقط طلب تقدیری دارد. خود آقای صدر هم قائل بوده که فعلیت تکلیف، دائرمدار طلب مولاست؛ اگر شرب سرکه مفسده داشته باشد اما مولا ترک شرب سرکه را طلب نکند، ما نسبت به شرب سرکه تکلیفی نداریم. مبغوضیت و محبوبیت، تکلیفآور نیست. بنابراین این کلام ایشان نتوانست مشکل جمع بین حکم واقعی و ترخیص ظاهری را درست کند.
بنابراین تمام کلام با آقای صدر، یک کلمه است. و عجیب اینجاست که مرحوم آقای صدر همه چیز گفته الا این که این کلمهی «طلب» را نگفتهاست؛ گفته: این عمل مفسده دارد و مبغوض مولاست، اما یک کلمه نگفته که: «ترک این عمل آیا مطلوب به طلب انشائی هست یا نیست؟»!
سؤال: آیا مشکل «الغای در مفسده» را حل میکند یا نه؟
پاسخ: بله؛ آن مشکل را حل میکند، ولی مشکلش این است که این طلب مولا، آیا حقیقتاً طلب هست یا حقیقتاً طلب نیست؟!
بنابراین آقای صدر اگرچه مسألهی حبّ و بغض را حل کرد، ولی نتوانست این را حل کند که: «در شخص جاهل آیا طلب هست یا نیست؟». پس این فرمایش مرحوم آقای صدر، مشکل را حل نکرد.
یک وجه باقی میماند که مختار خود ماست، اگر این وجه درست باشد، اگر قبول کنیم، تنها وجه ممکن است که میشود تصورش کرد. ما گفتهایم: جمع بین حکم ظاهری و واقعی ممکن است در عین این که مولا حقیقتاً طلب هم دارد.
موضوع: ظنّ (امکان تعبد به ظنّ / جمع بین حکم واقعی و ظاهری / جواب اشکال اول و دوم)
خلاصه مباحث گذشته:
صحبت ما در جمع بین حکم واقعی و ظاهری بود که این تضاد یا نقض غرض را چگونه حل کنیم؟ وجه پنجم، از مرحوم آقای صدر بود. آن وجه را ذکرکردیم و خود ما آن وجه را قبول نکردیم. وجه ششم که مختار خود ما هم هست، بحث امروز ماست.
وجه ششم: ترخیص در مخالفت
برای توضیح مختار خودمان سه تا مقدمه را عرض کنم، بعد نتیجهگیری کنم.
مقدمهی اول: حقیقت تکلیف واقعی
حقیقت تکلیف واقعی چیست؟ حقیقت تکلیف را بشناسیم تا ببینیم: «آیا با حکم ظاهری قابل جمع است یا قابل جمع نیست؟».
حقیقت تکلیف، طلب انشائی است
حکم یا تکلیف، سه تا معنا دارد: تشریع (عملیةالجعل)، جعل (حکم کلی)، و مجعول (تکلیف فعلی یا جزئی). مراد ما از تکلیف واقعی، همان مجعول است؛ یعنی همان طلب فعلی یا تکلیف جزئی، مثل «وجوب حج بر زید».
سؤال: چرا مراد از تکلیف، «جعل» نباشد؟
پاسخ: چون اثری ندارد؛ تمام اثر احکام، مربوط به همین تکلیف فعلی است.
من الآن نسبت به نمازظهر هیچ تکلیفی ندارم، اما همین که اذان ظهر میشود، تکلیف فعلی پیدامیکنم نسبت به اذان ظهر. حقیقت این تکلیف فعلی چیست؟ حقیقت تکلیف فعلی، طلب انشائی است؛ در «واجبات» طلب مولا به اتیان یک فعل تعلق گرفته، و در محرمات» طلب مولا به ترک یک فعل تعلق گرفتهاست.
طلب، سعی نحو المقصود است
طلب، سعی نحو المقصود است. من وقتی که راه میروم تا به آب برسم، این مشی من، طلبالماء است. وقتی هم که به فرزندم دستورمیدهم که: «برو آب بیاور»، این دستوردادن هم طلب است. اولی که مشی است، طلب تکوینی است، و گفتن و دستوردادن اصطلاحاً طلب تشریعی است.
حبّ و بغض هیچ نقشی ندارد
حبّ و بغض طالب، در اینجا چه نقشی دارد؟ در باب «طلب انشائی» حبّ و بغض، هیچ نقشی ندارد؛ یعنی در باب مولا و عبد، حبّ و بغض مولا تکلیفآور نیست، اصلاً در دایرهی حقالطاعه نیست؛ مولا اگر طلب کرد، ما باید اطاعت کنیم، ولو این که مولایی باشد که حبّ و بغض دربارهی او معنی نداشته باشد، کما این که حکما ادعافرمودهاند: «حب و بغض، در حقتعالی فاقد معناست.». خداوند عالم، نه ذرهای حب به کسی دارد، و نه ذرهای بغض به کسی دارد. آنچه گردنگیر عبد میشود، طلب انشائی مولاست.
منشأ طرح حبّ و بغض در علم اصول
و به نظر من، آن حبّ و بغضی که علمای اصول مطرح کردهاند، به خاطر همین جمع بین حکم ظاهری و واقعی بودهاست؛ گفتهاند: در شخص جاهل، ولو طلب نیست، ولی حبّ و بغض هست. یعنی اگر میتوانستند این را حل کنند، هیچوقت سراغ حبّ و بغض نمیرفتند.
اشکال: آیات و روایات، پُر است از حبّ خداوند نسبت به بندگان.
پاسخ: آیات و روایات، عرفی سخن میگوید؛ مقصود از حب و بغض دربارهی خداوند، آثار حبّ و بغض مثل نعمت و عذاب است، نه خود حبّ و بغض. «إن الله علی العرش استوی» هم دلالت میکند که خداوند بدن و تخت دارد، و «خلق سبع سموات فی ستهی أیام» هم دلالت میکند که خلق خداوند در طول زمان بوده درحالیکه خلق خداوند «کنفیکون»ی است.(1)
1) (1) - البته شاید ظاهر کلمات فلاسفه دلالت بر وجود حبّ دربارهی خداوند داشته باشد: آیتالله مصباح در جلد دوم از «آموزش فلسفه» صفحة422 فرمودهاند: «اراده بمعنای خواستن و دوست داشتن، در نفوس حیوانی و انسانی از قبیل کیفیات نفسانی است ولی معنای تجرید شده آن که حاکی از شؤون وجود مجرّدات است قابل نسبت دادن به مجرّدات تام و به خدای متعال نیز می باشد و چنانکه قبلا اشاره کردیم میتوان «حبّ» را یکی از صفات ذاتیه الهی دانست که بالاصاله به خود ذات و بالتبع به آثار ذات از جهت خیریّت و کمال آنها تعلّق میگیرد.»، وقتی این مطلب را برای استادمددی خواندیم، گفتند: «معلوم میشود صفات ذاتیه را نفهمیدهاست.»! سپس یک متن عربی برای ایشان خواندیم: «حب الله تعالی لمخلوقاته حقیقی و لیس بمجاز فالمحبة فی حق الخلق یصحبها نقص و شین، و أما فی حق الخالق فهی مقدسة عن القصورات و النقائص و الکدورات الإمکانیة.»، سپس نویسنده آیات و روایاتی دال بر حبّ خداوند آورده و در ادامه فرمودهبود: «و أما البرهان العقلی علی وجودها للحق تعالی فلما مرت الإشارة إلیه سابقا أن ...»، وقتی این متن را برای استاد خواندیم، استاد گفت که این متن هم اشتباه است، پرسید: «از کیست؟»، گفتیم: از ابنسیناست در کتاب «المبدأ و المعاد»، گفتند: «منظورش از حبّ به مخلوقات، فقط همین است که منشأ وجود مخلوقات است. اگر منظور آیتالله مصباح هم همین بوده، مطلب ایشان هم درست است.». مقرر.
خلاصه
پس حبّ و بغض را باید کناربگذاریم. تکلیف فعلی، یعنی طلب انشائی. و طلب انشائی، یا به فعل تعلق میگیرد یا به ترک. اگر به «فعل» تعلق گرفت اسمش «وجوب» است، و اگر به «ترک» تعلق گرفت اسمش «حرمت» است. و حب و بغض، هیچ نقشی در تکلیف ندارد.
الآن خداوند از من طلب انشائی برای خواندن نمازظهر ندارد، اما همین که اذان ظهر میشود، خداوند نسبت به تکتک مکلفین طلب فعلی دارد نسبت به نمازظهر.
مقدمهی دوم: موارد وجود حکم ظاهری
فقهای ما، در چه مواردی پای حکم ظاهری را وسط میکشند؟
1- حکم تکلیفی
احکام الهی بر دو قسم است: احکام وضعیه مثل نجاست و زوجیت، و احکام تکلیفی یعنی وجوب و حرمت. در احکام وضعی، حکم ظاهری نداریم؛ حتماً باید پای یک حکم تکلیفی در میان باشد تا حکم ظاهری معنا داشته باشد. مثلاً آبی ریخته شده و بیّنه قائم میشود بر این که: «آن آبِ ریختهشده، نجس بود.»، این بیّنه برای من حجت نیست؛ چون نجاست و طهارت آن، برای من حکم تکلیفی نمیآورد؛ چون آبی نیست که با آن وضو بگیرم. یا مثلاً ما اگر شک کردیم که: «داییناسور آیا پاک است یا نجس است؟»، قاعدهی طهارت نمیگوید: «پاک است»، اما راجع به موش و خرگوش قاعدهی «طهارت» میگوید: «پاک است».
2- تکلیف فعلی
نکتهی دوم این است که حتماً باید پای یک تکلیف فعلی در میان باشد تا حکم ظاهری معنی داشته باشد؛ مثلاً ما شک کردیم که: «آیا خرگوش پاک است یا نجس است؟»، قاعدهی طهارت نمیگوید: «خرگوش پاک است»، اگر یک خرگوشی در میان باشد، قاعدهی طهارت میگوید: «این خرگوش، پاک است.». اگر سی تا خرگوش داشته باشیم، سی قاعدهی طهارت داریم.
اشکال: در شبههی حکمیه چطور؟
پاسخ: حتی در شبههی حکمیه، قاعدهی «طهارت» نمیگوید: «خرگوش پاک است»، بلکه راجع به افراد خرگوش جاری میشود. و به عدد هر فردی هم یک قاعدهی طهارت داریم، نه این که قاعدهی طهارت یک بار جاری بشود و یک حکم کلی را اثبات کند و تکتک خرگوشها چون مصداق آن حکم کلی هستند، طهارتشان اثبات بشود.
یکی از شرایط فعلیت تکلیف، این است که در معرض ابتلا باشد؛ مثلاً من نسبت به خرگوشهای آفریقا قاعدهی «طهارت» ندارم.
چه در شبههی حکمیه و چه در شبههی موضوعیه، شک دائماً در «تکلیف فعلی» است، الا این که منشأ شک متفاوت است؛ تارتاً منشأ شک «فقدان نص» است، و تارتاً منشأ شک من «اشتباه خارجی» است.
اگر من بخواهم در «شرب تتن» برائت جاری کنم، در همان «سیگاری که میکشم» جاری میشود؛ برای هر پُکی که میزنم، یک برائت شرعیه دارم؛ چون انحلالی است؛ اگر سیگارکشیدن در لوح واقع حرام باشد، کسی اگر برای کشیدن یک نخ سیگار بیست پک بزند، بیست حرام مرتکب شده. مثل شرب خمر است؛ هر جرعهای یک حرام است. لذا تکتک پکهایی که میزنم، احتیاج به برائت دارد، با این که این شبهه، شبههی حکمیه است.
3- عدم قطع به وجود یا عدم تکلیف
وقتی پای تکلیف فعلی در میان باشد، مکلف از سه حالت خارج نیست: یا قطع به وجود تکلیف فعلی بر خودش دارد، یا قطع دارد به عدم تکلیف فعلی بر خودش، یا این که به هیچکدام از این دو طرف قطع ندارد. حکم ظاهری، فقط مال همین مورد سوم است؛ من اگر قطع دارم که شرب این مایع بر من حلال است و فی علم الله نجس است، حکم ظاهری ندارم. و همچنین اگر قطع دارم که شرب این مایع بر من نجس است و فی علم الله هم نجس است، حکم ظاهری ندارم. شخص قاطع، حکم ظاهری ندارد؛ چه قطعش مطابق واقع باشد و چه مطابق واقع نباشد، چه قطعش به وجود تکلیف فعلی تعلق بگیرد، و چه قطعش به عدم تکلیف فعلی تعلق بگیرد. البته اگر قطعش مصیب باشد تکلیفش واقعی است، و اگر قطعش خطا باشد، تکلیفش توهّمی است.
خلاصه
بنابراین حکم ظاهری در موردی است که اولاً حکم تکلیفی باشد نه وضعی، ثانیاً تکلیف فعلی باشد نه کلی، و ثالثاً قطع به وجود یا عدم تکلیف نداشته باشیم.
مقدمهی سوم: حقیقت حکم ظاهری
خوب دقت کنید؛ مختار ما این است که هر وقت احتمال تکلیف فعلی را دادیم، آن احتمالْ منجِّز است؛ چه این احتمالْ وهمی باشد، چه شکّی باشد، چه ظنّی باشد، چه اطمینانی باشد، و چه قطعی باشد. من اگر یکهزارم احتمال نجاست این آب را بدهم و در واقع نجس باشد، حرمت شرب این مایع در حق من منجَّز است؛ با این که اطمینان دارم به عدم نجاستش. ولی منجِّزیت احتمال، دائماً معلَّق است بر عدم ترخیص مولا در مخالفت تکلیف احتمالی.
حقیقت حکم ظاهری را در بحث «اصول عملیه» مبسوطاً میگویم، اینجا فقط مختار خودمان را میگویم؛ در نزد ما، در تمام اصول، فقط یک حکم ظاهری داریم؛ چه در باب امارات، و چه در باب اصول عملیه، چه به لسان برائت باشد، چه به لسان خبر واحد باشد، چه استصحاب باشد، چه قاعدهی فراغ باشد. پس در تمام امارات و اصول، فقط یک حکم ظاهری داریم از سنخ حکم تکلیفی؛ آن یک حکم، عبارت است از «ترخیص در مخالفت تکلیف احتمالی».
تمام امارات و تمام اصول عملیه، در اصطلاح فقها، یا منجِّز است (مثل این که ثقهای بگوید: «این آب نجس است»)، یا مؤمِّن است (مثل این که قاعدهی طهارت بگوید: «این آب طاهر است»).
منجِّز
در اماره یا اصلی که منجِّز است مثل خبر ثقه بر نجاست آب، مشهور میگویند: «شارع، برای این اماره یا اصل، وجوب احتیاط جعل کردهاست.»، ولی طبق مختار ما اینطور نیست که شارع وجوب احتیاط جعل کردهباشد، بلکه به منجِّزیت همان احتمال اکتفاکرده و ترخیص در مخالفت با آن احتمال ندادهاست. وجوب احتیاط، در نظر ما، یک امر واقعی انتزاعی است که از عدم ترخیص مولا انتزاع شدهاست.
پس اگر خبرثقه یا استصحاب گفت: «این آب نجس است»، درواقع اینطور نیست که شارع حجیت یا وجوب احتیاط جعل کردهباشد، بلکه در چنین موردی «ترخیص در مخالفت» جعل ندادهاست، ما از این تعبیرمیکنیم به «وجوب احتیاط»؛ پس احتیاط، یک امر واقعی انتزاعی است که از عدمالترخیص انتزاع میشود. مشهور میگویند: شارع برای خبر ثقه حجیت جعل کردهاست، ما «وجوب احتیاط» را امر واقعی انتزاعی میدانیم.
معذِّر
اما اگر اصل ما مؤمِّن باشد مثلاً قاعدهی طهارت بگوید: «این آب پاک است» درحالیکه من احتمال نجاستش را هم میدهم، در اینجا شارع به من ترخیص داده در مخالفتکردن با تکلیف احتمالی.
نتیجهگیری
فرض کنید این آب فی علم الله نجس است، اما بیّنهای میگوید: «پاک است»، و من احتمال نجاست این آب را هم میدهم، اما بنا بر «اشتراک احکام بین عالم و جاهل»، خداوند عالم نسبت به من طلب انشائی دارد؛ حقیقتاً از من طلب کرده که شرب این مایع را ترک کنم، یا به عبارت دیگر من را از شرب این مایع ردع کردهاست. پس شارع، هم شما که میدانید این مایع نجس است را ردع از شرب این مایع کردهاست، و هم من که نمیدانم این مایع نجس است و بلکه اماره بر جواز شربش دارم.
اجتماع مثلین یا ضدّین
دربارهی «حکم ظاهری» شارع نسبت به شرب این مایع من را ترخیص ندادهاست، بلکه طلب کرده ترک شرب این مایع را. اما نسبت به مخالفت با طلب و تکلیف احتمالی، مخالفت را جایز کردهاست. پس ترخیص در مخالفت با تکلیف فعلی به من داده، نه ترخیص در شرب مایع. پس اینطور نیست که نسبت به شرب این مایع، هم ردع کردهباشد و هم ترخیص دادهباشد تا محذور اجتماع ضدین یا نقض غرض لازم بیاید، بلکه به من ترخیص در مخالفت با تکلیف فعلی محتمل دادهاست. ترخیص در مخالفت، نه تنها مضادّ با طلب نیست، بلکه مؤیِّد طلب هم هست؛ باید طلبی باشد تا ترخیص در مخالفت معنا پیدابکند. اذن در مخالفت، اذن در شرب نیست.
اثر این اذن در مخالفت چیست؟ اثرش این است که شرب من بدون اذن در مخالفت، قبیح بود، اما الآن که اذن داده قبیح نیست و درنتیجه در مخالفت با این تکلیف استحقاق عقوبت نیست. مثل این است که کسی به شما اذن بدهد که پایتان را جلوی او درازکنید؛ همین که این اذن را بدهد، پادرازکردن شما، مصداق اهانت نیست. این اذن او، به معنای این نیست که او اذن به اهانتکردن دادهاست؛ اذن به پادرازکردن، موضوع اهانت و معصیت را برمیدارد.
پس تا اینجا هیچ مشکلی نیست؛ طلب فعلی هست، ردع فعلی هست، ترخیص در مخالفت هم هست، و اجتماع مثلین یا اجتماع نقیضین لازم نمیآید.
اشکال: شما آیا دلیل اثباتی هم دارید؟
پاسخ: قبلاً هم گفتیم که: برای جمع بین حکم واقعی و حکم ظاهری، هیچ تفسیر دیگری به ذهن ما نمیرسد.
نقض غرض
چرا شارع از من طلب ترک شرب کرده؟ به خاطر مفسدهای که در شرب بوده. اما چرا ترخیص در مخالفت دادهاست؟ چون ترخیص در مخالفت هم مصلحت دارد. شارع، هم طلب ترک شرب میکند تا کسانی که حجت بر نجاست مایع دارند به مفسدهی شرب نجس مبتلا نشوند، و هم ترخیص در مخالفت داده تا کسانی که حجتی بر نجاست مایع ندارند مصلحت ترخیص در مخالفت را استیفاکنند، لذا نقض غرض لازم نمیآید. شارع مقدس نمیتواند کاری کند که همهی مکلفین از مفسدهی شرب نجس در امان بمانند مگر این که همهی مکلفین را عالم کند که این خروج از شارعبودنش است.
اشکال: درست است که بعد از ترخیص در مخالفت، معصیت نیست، ولی بالاخره آن مفسدهی شرب شامل حال ما میشود یا نه؟
پاسخ: این، اشکال از ناحیهی عقل عملی است که در مرحلهی دوم پاسخش را میدهیم.
اشکال: درست است که شارع به خاطر ترجیح مصلحت مطلقالعنان بودن مکلفین، ترخیص در مخالفت داد، ولی نتوانست من را از مفسدهی حرام نجات دهد. و همین نکته بود که شیخ را به مصلحت سلوکیه کشاندهبود.
پاسخ: این اشکال (مفسدهی حرمت) را در مرحلهی دوم پاسخ میدهیم.
خلاصه
ترخیص مولا تابعی است از مصلحت در خود ترخیص، و تحریم مولا تابعی است از مفسده در متعلَّق حرمت. لذا نه اجتماع مثلین یا ضدین در موضوع واحد لازم میآید، و نه نقض غرض لازم میآید؛ مکلفین، یا از مفسدهی متعلَّق حرمت در امان میمانند، یا مصلحت متعلق ترخیص (که خود ترخیص است) را استیفامیکنند و درنتیجه شارع نسبت به همهی مکلفین به غرضش میرسد.
این، وجه جمعی است که مختار ماست در جمع بین حکم واقعی و حکم ظاهری. إنشاءالله فردا واردمیشویم در جواب اشکال از ناحیهی عقل عملی؛ تفویت مصلحت، و الغای در مفسده.
موضوع: ظنّ (امکان تعبّد به ظنّ/ جمع حکم واقعی و ظاهری/ جواب اشکال ازناحیهی عقل عملی)
خلاصه مباحث گذشته:
در جمع بین حکم واقعی و ظاهری، و حل آن تضاد و حل آن تناقض، گفتیم که یک اشکال از ناحیهی عقل نظری است، و یک اشکال از ناحیهی عقل عملی است. اشکال از ناحیهی عقل نظری که اجتماع ضدین و نقض غرض بود را جواب دادیم، رسیدیم به اشکال از ناحیهی عقل عملی که الغاء در مفسده و تفویت مصلحت است؛ اگر ندانم شرب این مایع حرام و شارع به من ترخیص در شربش بدهد و در واقع حرام باشد، شارع با این ترخیصش من را در مفسده انداختهاست. و اگر ندانم فلان نماز واجب است و شارع به من ترخیص در ترکش بدهد ولی در واقع واجب باشد، شارع با این ترخیصش مصلحت آن نماز را بر من تفویت کردهاست. حالا میخواهیم این تفویت مصلحت و الغاء در مفسده را جواب بدهیم. پس بحث امروز، جواب اشکال از ناحیهی عقل عملی است.
مرحلهی دوم: جواب اشکال از ناحیهی عقل عملی
مسالک اربعه
بعضی از مسائل باید مطرح بشود ولو تقریباً جزء منسوخات باشد؛ چون این مطالبی که به عنوان مقدمه میگویم، ظاهراً در عصر ما قائلی ندارد. در باب «امارات» دو مسلک داریم: طریقیت و سببیت. ابتداءً این جواب را میخواهیم بسنجیم بر اساس این دو مسلک. مسلک سببیت، سه مسلک است: مسلک اشعری، مسلک معتزلی، و مسلک امامی. اشکال را در ضمن بررسی این مسلکها جواب میدهیم. پس ما این چهار تا مسلک را در باب امارات داریم: اشعری، معتزلی، امامی، و طریقیت.
سببیت اشاعره
مسلک سببیت که به اشاعره نسبت داده شده، دو تقریب دارد:
تقریب اول: قبل از قیام اماره هیچ حکمی نیست
در عالم واقع، هیچ حکم و تکلیفی نیست، بلکه احکام و تکالیف الهی، دائماً بر اساس قیام اماره به وجود میآید. مثلاً شارع مقدس، نماز جمعه را بر کسی واجب کرده که خبر ثقه بر وجوب نمازجمعه نزد او قائم شده باشد، قبل از قیام این اماره، نمازجمعه در حق چنین شخصی هیچ حکمی ندارد. و اگر نزد کسی امارهای قائم بشود بر حرمت نمازجمعه، به محض قیام این اماره نزد آن شخص، حکم نمازجمعه در حق آن شخص هم حرمت میشود.
تقریب دوم: قبل از قیام اماره، حکمِ مطابق اماره جعل شده
تقریب دوم این است که این احکام، برای کسی جعل شده که در حق او اماره قائم بشود.
فرقش با تقریب اول این است که طبق تقریب اول، واقع خالی از حکم است، احکام تابع قیام اماره است، همین که اماره در حق او قائم بشود، حکم هم در حق او جعل میشود. در تقریب دوم گفته شده که واقع خالی از حکم نیست؛ حکم از اول وضع شده، اما برای کسی که اماره در نزد او قائم بشود. طبق تقریب اول، نمازجمعه قبل از قیام اماره نزد زید، هیچ حکمی برای زید ندارد. طبق تقریب دوم نمازجمعه از اول حکم دارد و وجوب از اول جعل شدهاست؛ حکمش مطابق امارهای است که بعداً نزد شخص قائم میشود، اما این حکم منجَّز نیست تا این که اماره قائم بشود.
به بیان دیگر: در تقریب اول، حکم مقید به قیام است؛ یعنی وجوب برای مکلفینی جعل شده که برای آنها اماره بر وجوب قائم شده. و در تقریب دوم، حکم تابع قیام است.
مکلفین، نسبت به قیام اماره بر وجوب نمازجمعه سه دسته هستند: اماره قائم شده بر وجوب، اماره قائم شده بر عدم وجوب، امارهای قائم نشده. طبق تقریب اول، وجوب فقط در حق دستهی اول جعل شدهاست. طبق تقریب دوم، وجوب در حق دستهی اول جعل شده و در حق دستهی سوم به شرطی جعل شده که بعداً اماره بر وجوب نزدشان قائم بشود.
دفع اشکال طبق مسلک سببیت
بنا بر «سببیت» من وقتی که نمیدانم: «این آب، نجس است یا پاک است؟» و خبر ثقه قائم شده بر این که: «پاک است»، من قبل از قیام اماره اصلاً نسبت به شرب این مایع حرمت فعلی ندارم، پس اصلاً مفسدهای نیست تا ترخیص شارع باعث الغاء در مفسده بشود.
مناقشه: دلیلی بر اثبات این مسلک نداریم
این نظر اشاعره را باید به نحو مفصلتری بعداً واردش بشویم؛ جماعتی فرمودهاند: تقریب اول محال است اما تقریب دوم را بعضیها گفتهاند اشکال دارد و بعضی گفتهاند اشکالی ندارد. ما ثبوتاً هر دو تقریب را بدون اشکال میدانیم، ولکن ادعایی است که نه تنها دلیلی بر آن نداریم، بلکه خلاف ظاهر ادله است؛ ظاهر «أیها الناس کتب علیکم الصیام» خطاب به همه است؛ یعنی این تکلیف فعلی در حق همه هست ولو در حق کسانی که اماره بر وجوب در حقشان قائم نشدهباشد، یا «لله علی الناس حج البیت». لذا اگرچه این دو تقریب، ممکن است، ولی ظاهر نصوص و روایات ما، بر خلاف آن است.
سببیت معتزله
تقریب این مسلک
معتزله گفتهاند: احکام، در حق کسانی جعل شده که اماره بر خلاف در نزدشان قائم نشدهباشد. مکلفین نسبت به قیام اماره مثلاً نسبت به وجوب نمازجمعه سه دسته هستند: مکلفینی که اماره بر وجوب در حقشان قائم شده، مکلفینی که اماره بر عدم وجوب در حقشان قائم شده، و مکلفینی که نه اماره بر وجوب نزدشان قائم شده و نه اماره بر عدم وجوب نزدشان قائم شده. پس فرق بین معتزله با تقریب دوم اشعری، در همین حالت سوم است؛ کسی که نه اماره بر وجوب در نزدش قائم شده و نه اماره بر عدم وجوب، این شخص نزد اشعری تکلیف نداشت ولی نزد معتزلی تکلیف دارد.
پاسخ اشکال طبق این مسلک
پاسخ اشکال طبق این مسلک، این است که وقتی اماره بر خلاف نزد کسی قائم شدهباشد، اصلاً تکلیفی در حق این شخص نیست تا تفویت مصلحت یا الغای در مفسده لازم بیاید.
مناقشه: دلیلی بر اثبات این مسلک نداریم
همان اشکال اشاعره، بر این مسلک هم وارد است؛ نه تنها دلیلی ندارد، بلکه خلاف نصوص و ظواهر دینی است.
سببیت امامیه
از سببیت امامیه، بیشتر تعبیر به «سببیت» شده. مرحوم میرزای نائینی اسمش را گذاشته: «مصلحت سلوکیه»، و شیخ هم این مسلک را قبول کرده.
تقریب این مسلک
طبق این مسلک، احکام الهی تابع مصلحت و مفسده در متعلَّق است؛ مثلاً اگر خداوند شرب نجس را حرام کرده، به خاطر مفسدهای است که در شرب نجس هست. اگر اماره یا اصلی بر عدم نجاست قائم شد مثل استصحاب طهارت یا شهادت ثقه، در اینجا مفسدهی شرب نجس باقی است. اما اگر من به این خبر (اماره) عمل کنم، سلوک من بر وفق اماره، خودش دارای مصلحت است. پس وقتی که این مایع نجس را شرب میکنم، اگرچه در یک مفسده الغامیشوم، ولی بر اثر سلوک من بر طبق اماره یا اصل، یک مصلحت سلوکی به دست میآورم که آن مصلحت سلوکی این مفسده را جبران میکند.
دقت کنید که به مقدار فوت جبران میکند؛ مثلاً در اول وقت ثقهای گفت: این آب پاک است، من هم با آن آب وضوگرفتم و نمازخواندم، وسط وقت فهمیدم آن آب نجس است و باید نمازم را اعاده کنم. اینجا مصلحت و فضیلت اول وقت را از دست دادهام، سلوک اماره این مصلحت فوتشده را جبران میکند. اگر بعد از وقت فهمیدم آن آب نجس بوده، سلوک اماره مصلحت ادای در وقت را جبران میکند. اگر تا آخر عمرم نفهمیدم آن آب نجس بوده، تمام آن مصلحتی که در فضیلت اول وقت و در ادا و در قضا بود، آن مصلحت سلوکیه، آن مصلحتهای فوتشده را جبران میکند.
پاسخ اشکال طبق این مسلک
طبق این مسلک، اگرچه مصلحت واقعی فوت میشود و یا الغای در مفسده میشود، ولی چون توسط سلوک اماره جبران میشود، پس محذور عقلی ندارد؛ چون آن «تفویت مصلحت»ی قبیح است که جبران نشود، و نیز آن «الغای در مفسده»ای قبیح است که جبران نشود، ولی در مانحنفیه که سلوک اماره جبران میکند، پس ترخیص در مخالفت با واقع قبیح نیست.
مناقشهی ثبوتی
این مصلحت سلوکیه آیا ثبوتاً درست است یا نادرست است؟
آقای خوئی: منافات با اشتراک تکلیف دارد
مرحوم آقای خوئی فرموده: این مصلحت سلوکیه، قاعدهی اشتراک بین عالم و جاهل را از بین میبرد. مثلاً شارع مقدس در روز جمعه نمازجمعه را واجب کرده، خبر ثقه گفته: نمازظهر واجب است. طبق این مسلک، هم نمازجمعه مصلحت دارد و هم نمازظهر مصلحت دارد، الا این که مصلحت نمازجمعه، در خود متعلق وجوب (نمازجمعه) است، ولی مصلحت نمازظهر، در سلوک امارهی قائم بر وجوب نمازظهر است، نه در خود نمازظهر. پس درواقع واجب ما واجب تخییری میشود؛ چون دو عِدل دارد. لذا این شخص اگر نمازجمعه بخواند، مصلحت نمازجمعه را به دست میآورد. اگر به خبرثقه عمل کند و نمازظهر بخواند، باز هم مصلحت را به دست آوردهاست. پس طبق این مسلک، تکلیف مشترک بین عالم و جاهل نیست؛ کسی که علم به وجوب نمازجمعه دارد وظیفهاش واجب تعیینی است، و کسی که جاهل به وجوب نمازجمعه است وظیفهاش واجب تخییری است.
پاسخ استاد: منافاتی ندارد
ظاهرش این است که با اشتراک منافاتی ندارد؛ ما یک واجب بیشتر نداریم و آن نمازجمعه است. نمازظهر بما هی صلات ظهر، هیچ مصلحتی ندارد، تمام مصلحت در نمازجمعه است. لکن بر این عمل، یک عنوانی منطبق است که این عنوان، موجب یک مصلحتی هست که این مصلحت، عِدل مصلحت نمازجمعه نیست. یعنی من درواقع مصلحتی را از دست دادهام، اما مصلحتی را هم به دست آوردهام که ارزش و اهمیتش کمتر از آن نیست.
مثلاً شما یک عبایی دارید و به زید میفروشید. ممکن است کسی بگوید: «چرا عبایت را به دیگری دادی؟!»، من میگویم: «اگرچه عبایم را به زید دادم، ولی درعوض کلاه زید را برداشتهام؛ چهاربرابر از او پول گرفتهام.». پس درواقع این یک نحوه از تدارک است، نه این که واقعاً مصلحت دارد. نماز بما هی صلات، هیچ مصلحتی ندارد. اما سلوک اماره مصلحتی دارد که آن مصلحت ازدستداده ارزشش کمتر از آن نیست.
مناقشهی اثباتی
این مصلحت سوکی شیخ، دلیلی ندارد، فقط یک فرضیه و نظریه است. اگر ما هیچ تفسیری نتوانیم ارائه بدهیم، فعلاً همین را قبول میکنیم. نه این که شیخ ادلهای برای اثباتش دارد. ما اگر نتوانیم هیچ توجیهی ذکرکنیم، این توجیه را قبول میکنیم.
طریقیت
هذا بنا بر مسالک سببیت، اما بنا بر مسلک طریقیت.
مسلک طریقیت
مسلک طریقیت، مسلکی است که هر سه مسلک سببیت را نفی میکند. طبق این مسلک، امارات فقط یک طریق است؛ امارات، نه مصلحتی را ایجادمیکنند و نه اثری در عالم واقع و فعلیت تکلیف میگذارد.
بیان اول در پاسخ به اشکال عقل عملی
اینها جوابی دادهاند؛ گفتهاند: اگرچه شرب نجس مفسده دارد، ولی از طرف دیگر مطلقالعنان بودن مکلف هم مصلحت دارد. پس شارع اگر مکلف را ترخیص میدهد، به جهت مصلحتی است که در مطلقالعنان بودن مکلف است. وقتی که در این ترخیصدادن مصلحت باشد، قبیح نیست. درست است که در مانحنفیه به خاطر شرب نجس دچار مفسده شدم، اما در مرخَّصبودن من مصلحتی هست که شارع به خاطر آن مصلحت به من ترخیص داده و به خاطر همان مصلحت، این ترخیص شارع قبیح نیست.
مناقشه: برگشت به مصلحت سلوکیه
مرحوم آقای صدر فرموده: این، همان مصلحت سلوکیه است، فقط الفاظش عوض شدهاست. و حق هم با ایشان است؛ این همان مصلحت سلوکیه میشود، طریقیت نیست.
انکار تبعیت
لذا نسبت به پاسخ به اشکالِ «تفویت مصلحت» یا «الغای در مفسده»، این جوابها جوابگو نیست؛ نه نظریهی سببیت، و نه نظریهی طریقیت.
توضیح مبنا
لذا بعضی اصل حرف را منکر شدهاند و گفتهاند: امر و نهی، تابع مصالح و مفاسد نیست؛ لازم نیست متعلق امر و نهی مصلحت و مفسده داشته باشد، کافی است ایجاب یا تحریم مصلحت داشته باشد ولو در واجب مصلحتی نباشد، کافی است در تحریم مصلحت باشد ولو در حرام مفسدهای نباشد.
پاسخ به اشکال طبق این مبنا
وقتی در حرام مفسده نباشد، ترخیص شارع باعث الغای در حرام نمیشود. و وقتی که در واجب مصلحت نباشد، ترخیص شارع در ترک باعث تفویت مصلحت نمیشود.
مناقشه: تسلیم اشکال شدهاید
این جواب، بر فرض درستبودن مبنایش، قبول اشکال است؛ معنایش این است که اگر قائل به مصلحت و مفسده در متعلق احکام شدیم، هیچ راهی برای دفع اشکال عقل عملی (که قبح الغای در مفسده و قبح تفویت مصلحت است) نداریم. ما باید بتوانیم اشکال را حل کنیم بدون این که به هیچ محذوری برسیم با حفظ طریقیت.
بیان دوم در پاسخ به اشکال عقل عملی
ما گفتهایم با حفظ آن مبنا که: «امر، تابعی است از مصلحت در متعلَّق، و نهی، تابعی است از مفسده در متعلق.»، و با حفظ «طریقیت محضه» بدون این که به مصلحت سلوکیه برگردد، ممکن است. در موارد اشتباه (یعنی مغایرت اماره با واقع)، کافی است که ایجاب احتیاط یا عدم ترخیص، از ناحیهی مولا مفسده داشته باشد؛ همین که ایجاب احتیاط (بنا بر مشهور) یا عدم ترخیص (طبق مختار) مفسده داشته باشد، در این صورت «ترخیص» قبیح نیست، و طریقیت محضه هم حفظ شده بدون این که برگردد به «مصلحت سلوکیه». در این صورت اگرچه در این «ترخیص» هیچ مصلحتی نیست، اما برای دفع آن مفسدهای است که در ایجاب احتیاط یا عدم ترخیص است.
اگر خداوند متعال در موارد اشتباه ترخیص کند و برائت بگذارد، درست است که در این ترخیصْ هیچ مصلحتی نیست، اما برای دفع آن مفسدهای است که در ایجاب احتیاط یا عدم ترخیص است. در عین حال این ترخیص عقلاً قبیح نیست؛ چون در عدم ترخیص مفسده هست.
سؤال: دلیلتان چیست؟
پاسخ: این، یک فرضیه است؛ ما فقط عدم قبح را تصویرکردیم با حفظ طریقیت.
نتیجه: امکان تعبّد به ظنّ
هذا تمام الکلام در جهت ثانیه، یعنی امکان تعبد به ظن. پس تعبد به ظن، امری است ممکن و معقول؛ نه اجتماع ضدین یا مثلین لازم میآید، نه نقض غرض لازم میآید، و نه تفویت مصلحت یا الغای در مفسده.
فردا جهت ثالثه را تمام میکنیم: مقتضای اصل عملی عند الشک فی الحجیة.
موضوع: حجج و امارات (ظنّ / جهت ثالثه: مقتضای اصل عند الشک فی الحجیه)
خلاصه مباحث گذشته:
از جهت دوم که «امکان تعبد و عمل به ظنّ» بودفارغ شدیم، بحث امروز، در جهت سوم است.
جهت ثالثه: مقتضی الاصل عند الشک فی الحجیة
مقصود از عنوان
ابتدا این جمله را معناکنم؛ چون به نظر میرسد که در این جمله تناقض هست؛ چون ممکن است اینطور به نظر برسد که در عین این که «شک» داریم، «قطع» هم داریم، شک و قطع چطور با هم جمع میشود؟! مراد از «شک در حجیت»، شک در «جعل حجیت» است. و مراد از «قطع به عدم حجیت»، قطع به «حجیت فعلیه» است؛ یعنی قطع پیدامیکنم که منجِّز و معذِّر نیست. پس مشکوک، غیر از مقطوع است؛ مشکوک، جعل است، و مقطوع عدم حجیت فعلیه است.
اما برویم سراغ اصل. وجوهی ذکرشده، به سه وجه اشاره میکنم: اصل لفظی، اصل عملی، نه اصل لفظی و نه اصل عملی.
محل نزاع
اگر ما شک کردیم که: «آیا فلان شیء نزد شارع حجت هست یا حجت نیست؟»، چه آن شیء اماره باشد مثل «خبر ثقه در موضوعات»، یا اصل عملی باشد مثل قاعدهی «مقتضی و مانع».
نزد علمای اصول، مسلّم بوده که متقضای اصل، عدم حجیت است؛ حتی اینطور تعبیرکردهاند که: «الشک فی الحجیة مساوقٌ للقطع بعدم الحجیة»، در اصل این قاعده شکی نیست، بحثی که هست، فقط همین است که: «این اصل، چه اصلی است؟»؛ آیا اصل عقلی است؟ یا اصل شرعی است؟ یا اصل عقلایی است؟ یا هیچکدام از این اصول مراد نیست؟
ابتداءً یک مثالی بزنم بعد در هر سه وجه از آن استفاه کنم. بین علمای ما اختلاف است که: «آیا خبر ثقه در موضوعات آیا حجت است یا حجت نیست؟»، خبر ثقه در باب احکام حجت است، اما در موضوعات چطور؟ اگر ثقهای گفت: «این مایع پاک است»، آیا قولش حجت است؟ علمای ما سه دسته شدهاند: دستهای لعل مشهور گفتهاند: قولش در باب موضوعات حجت نیست، دستهای گفتهاند: حجت است، و دستهای هم در این مسأله توقف کردهاند.
وجه اول: اصل لفظی اصالتالاطلاق
در همین مثال، خبر ثقهای گفت: این آب، نجس است. اگر شک داشته باشیم که: «خبر ثقه در موضوعات، آیا حجت است یا حجت نیست؟»، اینها میگویند: «مقتضای اصل، عدم حجیت است. و این اصل لفظی، «اطلاق» است.»؛ در آیهی شریفه داریم که: «إن الظن لایغنی من الحق شیئا»، و از این آیه استفاده میکنیم که: «ظنّ، حجت نیست.». این آیه میگوید: «خبر ثقه در موضوعات، چون فقط مفید ظن است، حجت نیست.»، شک داریم که: «آیا عند الشارع هم حجت است یا حجت نیست؟»، اگر عند الشارع حجت باشد، این آیه قید خوردهاست. و اگر حجت نباشد، قید نخوردهاست. در اینجا وظیفهی ما رجوع به اصل لفظی یعنی اصالتالاطلاق است؛ به اطلاق این آیه اخذمیکنیم و میگوییم: «خبرثقه در موضوعات حجت نیست». پس مراد از اصل، اصل لفظی است. مراد از اصل لفظی، اطلاق یا عموم است.
مناقشه: ظن یعنی اعتقاد بدون حجت
این استدلال، مبتنی است بر این که «ظنّ» در این ایه به معنای «اعتقاد راجح» باشد. ولی این اصطلاح، یک اصطلاح منطقی است؛ گفته شده: معنای عرفی «ظنّ» عبارت است از اعتقاد بدون حجت، بدون حجت عرفیه یا عقلائیه، چه آن اعتقاد ظنی باشد و چه جزمی باشد. و خبر ثقه در موضوعات، عند العرف و العقلاء حجت است، پس اعتقاد حاصل از این خبر، ظنّ نیست تا مشمول این آیه بشود. پس این که: «مراد از این اصل، اصل لفظی باشد.» تمام نیست.
وجه دوم: استصحاب عدم جعل حجیت
بعضی فرمودهاند، مراد، اصل عملی استصحاب است؛ من نمیدانم: «شارع آیا برای خبر واحد حجیت جعل کرده یا نه؟»، استصحابِ عدم جعل میکنم. مثل سایر «استصحاب جعل»ها؛ نمیدانم: «آیا شارع شرب تتن را حرام کرد یا نکرد؟»، استصحاب میگوید: «حرام نکرده».
سؤال: آیا این استصحاب، استصحال عدم ازلی است؟
پاسخ: خیر؛ استصحاب عدم ازلی، در فرض سالبه به انتفاء موضوع است. این استصحاب، سالبه به انتفاء محمول است؛ آنِ بعد از بعثت، این حجیت جعل نشدهبود، نمیدانیم: «در طول این 23سال آیا شارع مقدس حجیت «خبر واحد در موضوعات» را جعل کرده یا نه؟»، استصحاب میگوید: جعل نکردهاست.
سؤال: آیا این استصحاب مثبت نیست؟
پاسخ: خیر؛ إنشاءالله در بحث «استصحاب» میآید، غیر از مرحوم میرزای نائینی، بقیه قبول کردهاند.
مناقشه: استصحاب، قطع ایجادنمیکند
آیا این استصحاب درست است یا نه؟ مراد آقایان قطعاً این اصل نبوده؛ چون گفتهاند: «الشک فی الحجیة، مساوقٌ مع القطع بعدم الحجیة.»؛ من اگر قطع به «عدم حجیت» دارم، استصحاب ندارم. بنابراین مرادشان این اصل نیست.
وجه سوم: علیالقاعده
مرحوم آقای صدر گفته: مراد از اصل، «علیالقاعده» است؛ یعنی بود و نبودِ این مشکوکالحجیه تأثیری ندارد. ثقهای گفت: «این مایع نجس است»، ما شک داریم: «آیا خبر واحد در موضوعات حجت است یا حجت نیست؟»، باید به استصحاب رجوع کنم؛ چون ادلهی استصحاب شامل من میشود. ثقهای گفته: «این مایع نجس است» درحالیکه حالت سابقهاش طهارت است، دلیل استصحاب (که مادامی که قطع پیدانکنم، باید بنا را بر حالت سابقه بگذارم.) شامل حال من میشود. «عدم حجیت این اماره، علیالقاعده است.»، یعنی بودش، مثل نبودش است؛ اگر این خبر ثقه نبود، وظیفهی من استصحاب بود، الآن هم که این خبر ثقه هست، وظیفهی من باز هم استصحاب است. اگر بر طهارت این آب بیّنه اقامه شده باشد سپس ثقهای بیاید بگوید: «نجس است»، وقتی که شک دارم، این مشکوکالحجیة کالمعدوم محسوب میشود. پس وقتی که میگویند: «شک در حجیت، مساوق قطع به عدم حجیت است»، به این معنی است که با وجود این مشکوکالحجیه، وظیفهی ما هیچ فرقی نمیکند؛ یعنی به همان اماره یا اصلی که در آن مورد است و اگر این مشکوکالحجیه نبود عمل میکردیم، الآن هم به همان باید عمل کنیم، نه به این امری که مشکوکالحجیت است. پس علیالقاعده است؛ به این معنا که به اماره یا اصلی که در آن مورد داریم رجوع میکنیم و این مشکوک، کأنلمیکن است؛ چون دلیل اماره یا اصل، شامل حال من میشود.
این فرمایش مرحوم آقای صدر، فرمایش خوبی است.
هذا تمام الکلام فی الجهة الثالثة.
عنوان بحث «ظنّ» تمام شد، بعد از این مقدمات، مشهور وارد شدهاند در «ظهورات»، ولی مرحوم آقای صدر بحث «سیره» را مقدم داشته؛ به جهت این که مستند حجیت این امارات، سیره است. ما هم بحث «سیره» را إنشاءالله بعد از تعطیلات شروع میکنیم. ولی بعد از بحث «سیره» و قبل از این که وارد در بحث حجیت اماراتی که نوعاً اصولیین مطرحش کردهاند بشویم، حجیت اطمینان را بحث میکنیم. إنشاءالله یکشنبه، دوازدهم شهریورماه، همین مکان.