ghaemiyeh.com
سرشناسه: جعفری، جواد، 1350 -
عنوان و نام پدیدآور: حدیث حضور (دلیلهای نقلی وجود امام دوازدهم؛ پاسخ به شبهات کاتب) / جواد جعفری.
مشخصات نشر: قم: آینده روشن، 1394.
مشخصات ظاهری: 484ص.
شابک: 210000ریال: 3- 55-5073- 600-978
وضعیت فهرستنویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع: محمد بن حسن(عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. امامت شیعه.
موضوع: احمد الکاتب، شبهات درباره مهدویت.
موضوع: الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حقیقه تاریخیه أم فرضیه فلسفیه.
موضوع: پاسخ به شبهات احمد الکاتب.
ردهبندی کنگره: 1394 2 ت 9 آ / 5 / 224BP
ردهبندی دیویی: 462/297
شماره کتابشناسی ملی: 2274499
بسم الله الرحمن الرحیم
یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
تقدیم به روح بلندپرواز امام راحل،
حضرت آیت اللّه العظمی امام روح اللّه موسوی خمینی رحمة الله
و تمام مدافعان حریم تشیع
مقدّمه17
بخش اول: کلیات21
فصل اول. معرفی نویسنده و کتاب23
الف) زندگینامه احمد الکاتب23
ب) کتاب الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حقیقه تاریخیه أم فرضیه فلسفیه24
فصل دوم: کژیهای نویسنده29
الف) تکرار شبهههای کهنه و نخنما شده بدون اشاره به پاسخهای دانشمندان شیعه29
ب) نیاوردن اسناد و دلیلهای معارض و مخالف30
ج) ادعاهای بیدلیل30
د) خلط مباحث برای اثبات نظر خود31
ه) نتیجهگیریهای غلط بر اثر ایجاد ملازمههای نادرست و مغالطه در مباحث31
و) تحریف روایات و نسبت ناروا به امامان علیهم السلام 32
ز) تحریف سخنان دانشمندان شیعه و دادن نسبت ناروا به آنان33
بخش دوم: آیات و احادیث مهدویت39
فصل اول. دلالت آیات و روایات مهدوی41
شبهۀ یکم. دلالت نداشتن آیات قرآن و احادیث مهدی و قائم بر شخص خاص41
متن کتاب41
خلاصۀ شبهه42
پاسخ ادعای اول42
پاسخ ادعای دوم55
شبهۀ دوم. دلالت نداشتن احادیث غیبت و غایب بر شخص خاص70
متن کتاب70
خلاصۀ شبهه70
پاسخ70
خلاصه فصل اول81
فصل دوم. چگونگی استدلال دانشمندان شیعه به احادیث مهدوی83
شبهۀ سوم. دلالت نداشتن روایات مهدویت و غیبت بر امری قبل از وقوع آن83
متن کتاب83
خلاصه شبهه84
پاسخ85
شبهۀ چهارم: دلالت نداشتن روایت مرگ و قتل بر وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 99
متن کتاب99
خلاصه شبهه99
پاسخ100
شبهۀ پنجم: همزماننبودناثباتوجود امامدوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف و اثباتمهدویت ایشان نزد متکلمان104
متن کتاب104
خلاصه شبهه105
پاسخ105
شبهۀ ششم: صحیح نبودن استدلال به روایات غیبت برای اثبات وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 111
متن کتاب111
خلاصه شبهه112
پاسخ112
شبهۀ هفتم: صحیح نبودن استدلال به روایات دو غیبت برای اثبات وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 118
متن کتاب118
خلاصه شبهه119
پاسخ119
شبهۀ هشتم: مقدم بودن بحث از وجود و امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف بر بحث از غیبت ایشان129
متن کتاب129
خلاصه شبهه130
پاسخ130
خلاصه فصل دوم131
نتیجه بخش دوم132
بخش سوم: اندیشۀ محدودیت تعداد امامان علیهم السلام 135
فصل اول. متکلّمان قرن سوم و اعتقاد به دوازده امام علیهم السلام 137
شبهۀ نهم: استدلال نکردن متکلّمان شیعه به احادیث دوازده امام علیهم السلام 137
متن کتاب137
خلاصۀ شبهه138
پاسخ138
کتابهای قرن سوم143
شبهۀ دهم: قرار داشتن نظریه امامت در برابر نظریۀ شورا153
متن کتاب153
خلاصۀ شبهه153
پاسخ153
فصل دوم. شیعیان قرن سوم و اعتقاد به دوازده امام علیهم السلام 157
شبهۀ یازدهم: معتقد نبودن نخستین شیعیان به خاتم بودن فرزند امام حسن عسکری علیه السلام 157
متن کتاب157
خلاصۀ شبهه157
پاسخ158
بخش چهارم: آگاهی از نام امام-ان علیهم السلام 163
فصل اول. آگاهی ائمه علیهم السلام از فهرست نام امامان165
شبهۀ دوازدهم: آگاه نبودن امامان علیهم السلام و شیعیان از فهرست نام امامان علیهم السلام 165
متن کتاب165
خلاصۀ شبهه166
پاسخ166
شبهۀ سیزدهم. روایات آگاه نبودن امامان از فهرست نامها178
متن کتاب178
خلاصۀ شبهه179
پاسخ179
شبهۀ چهاردهم: پرسشهای مطرح در دوران امامان علیهم السلام 184
متن کتاب184
خلاصۀ شبهه184
پاسخ185
فصل دوم. اشاره ائمه علیهم السلام به فهرست نام امامان علیهم السلام 187
شبهۀ پانزدهم. راهکار نشان دادن امامان علیهم السلام و اشاره نکردن به فهرست نام امامان علیهم السلام 187
متن کتاب187
خلاصۀ شبهه188
پاسخ188
فصل سوم. آگاهی شیعیان از فهرست نام امامان علیهم السلام 191
شبهۀ شانزدهم. پرسش مردم از وظیفۀ خود هنگام رحلت هر امام علیه السلام 191
متن کتاب191
خلاصۀ شبهه192
پاسخ192
شبهۀ هفدهم: ناآگاهی جناب زراره از امام بعدی193
متن کتاب193
خلاصۀ شبهه193
پاسخ194
بخش پنجم: بدا در امامت197
فصل اول. امامت سید محمد199
شبهۀ هجدهم: بدا در امامت سید محمد199
متن کتاب199
خلاصۀ شبهه199
پاسخ200
فصل دوم. امامت اسماعیل211
شبهۀ نوزدهم. بدا در امامت اسماعیل211
متن کتاب211
خلاصه شبهه211
پاسخ211
بخش ششم: اندیشمندان شیعه و فهرست نام امامان علیهم السلام 217
فصل اول. اشاره اندیشمندان قرن سوم به فهرست نام امامان علیهم السلام 219
شبهۀ بیستم. اشاره نکردن محدّثان و مورّخان قرن سوم به فهرست نام امامان علیهم السلام 219
متن کتاب219
خلاصۀ شبهه219
پاسخ219
فصل دوم. شیخ صدوق و تعداد امامان علیهم السلام 241
شبهۀ بیست و یکم. استقرار اعتقاد به دوازده امام در نیمۀ قرن چهارم و شک شیخ صدوق241
متن کتاب241
خلاصۀ شبهه241
پاسخ242
فصل سوم. اندیشمندان و روایات امامان پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 253
شبهۀ بیست و دوم. روایت کفعمی در مورد امامان پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 253
متن کتاب253
خلاصۀ شبهه253
پاسخ253
شبهۀ بیست و سوم. روایتشیخصدوق درمورد احتمال ادامهامامت پس از امامدوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 259
متن کتاب259
خلاصۀ شبهه260
پاسخ260
شبهۀ بیست و چهارم. روایت شیخ طوسی در مورد وجود مهدیها بعد از دوازده امام عجل الله تعالی فرجه الشریف 262
متن کتاب262
خلاصۀ شبهه262
پاسخ262
فصل چهارم. ثقه الاسلام کلینی و روایات سیزده امام269
شبهۀ بیست و پنجم. اختلاف در تعداد امامان علیهم السلام 269
متن کتاب269
خلاصۀ شبهه269
پاسخ270
شبهۀ بیست و ششم. کتاب هبة الله الکاتب290
متن کتاب290
خلاصۀ شبهه291
پاسخ291
بخش هفتم: کتاب سلیم و محدودیت شمار امامان علیهم السلام 299
فصل اول. کتاب سلیم و خاستگاه اندیشه دوازده امام علیهم السلام 301
شبهۀ بیست و هفتم. کتاب سلیم بن قیس؛ خاستگاه اعتقاد به انحصار شمار امامان علیهم السلام 301
متن کتاب301
خلاصۀ شبهه302
پاسخ302
فصل دوم. اعتماد اندیشوران به کتاب سلیم331
شبهۀ بیستوهشتم. اعتمادبزرگانشیعه در اعتقاد به دوازدهامام علیهم السلام به کتابسلیمبنقیس331
متن کتاب331
خلاصۀ شبهه331
پاسخ331
فصل سوم. شیعیان و کتاب سلیم335
شبهۀ بیست و نهم. مشکوک بودن کتاب سلیم بن قیس نزد شیعیان335
متن کتاب335
خلاصۀ شبهه335
پاسخ335
شبهۀ سیم. ابن غضائری و کتاب سلیم بن قیس342
متن کتاب342
خلاصه شبهه342
پاسخ343
فصل چهارم. شیخ مفید و کتاب سلیم351
شبهۀ سی و یکم. شیخ مفید و تضعیف کتاب سلیم351
متن کتاب351
خلاصۀ شبهه352
پاسخ352
بخش هشتم: شبهههای زیدیه359
شبهۀ سی و دوم. خردهگیریهای زیدیه بر احادیث دوازده امام علیهم السلام 359
متن کتاب359
خلاصۀ شبهه360
پاسخ361
شبهۀ سی و سوم. تواتر و قدمت احادیث دوازده امام علیهم السلام 373
متن کتاب373
خلاصۀ شبهه374
پاسخ374
بخش نهم: دلالت احادیث دوازده امام علیهم السلام بر وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 385
شبهۀ سی و چهارم. دلالت نداشتن احادیث دوازده امام علیهم السلام بر وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام 385
متن کتاب385
خلاصۀ شبهه386
پاسخ387
بخش دهم: امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف امام دوازدهم411
بخش یازدهم: نقش امام و وجود همیشگی حجت بر روی زمین417
فصل اول. فایده و نقش امام غایب419
شبهۀ سی و پنجم. بی ثمر بودن وجود امام غایب419
متن کتاب419
خلاصه شبهه420
یادآوری420
پاسخ فرض اول422
پاسخ فرض دوم435
فصل دوم. روایات امام زنده ظاهر447
شبهۀ سی و ششم. تعارض روایات امام رضا علیه السلام با وجود امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف 447
متن کتاب447
خلاصه شبهه447
پاسخ448
فصل سوم. دلالت احادیث لزوم وجود امام بر امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف 469
شبهۀ سی و هفتم. حدس و گمان بودن استدلال به احادیث لزوم وجود امام469
متن کتاب469
خلاصه شبهه470
پاسخ470
بخش دوازدهم: تصریح امام حسن عسکری علیه السلام به امامت فرزند خویش475
شبهۀ سی و هشتم. اشاره نکردن امام حسن عسکری علیه السلام به فرزند خویش475
متن کتاب475
خلاصه شبهه476
پاسخ476
سخن پایانی485
فهرست منابع489
از جمله مسائل مهم در موضوع مهدویت، ولادت و وجود امام عصر، حضرت حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف است. بسیاری از مسائل دیگر مانند غیبت و نقش امام عجل الله تعالی فرجه الشریف غایب، به اثبات ولادت و وجود آن حضرت بستگی دارد. دانشمندان شیعه برای اثبات این امر مهم، دلیلهای متعدی آوردهاند که به طور کلی این دلیلها را به سه گروه میتوان تقسیم کرد: کلامی، نقلی و تاریخی. دلیلهای نقلی شامل آیات قرآن و روایتهای رسیده از طریق شیعه و اهل تسنن است.
احمد الکاتب از نویسندگان عربزبان درصدد انکار ولادت و وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف است. از این رو در کتاب خویش در صحت دلیلهای نقلی و نیز در دلالت آنها بر مقصود شیعه تردید کرده است. این نوشتار ضمن نقل عین عبارتهای وی به نقد و پاسخگویی به آنها میپردازد.
شاید بتوان در بیان اهمیت موضوع به شرح همین نکته بسنده کرد که پایه و اساس تشیع و افتراق آن با اهل تسنن اعتقاد به وجود امام است. امامت از اصول مذهب امامیه بهشمار میرود و در حال حاضر امام دوازدهم حضرت حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف مصداق آن است. نظام مرجعیت و ولایت فقهای شیعه یعنی نظام اجتماعی و سیاسی شیعه بر پایۀ وجود امامی زنده پایهگذاری شده است و آنان نایبان امامی غایب اما موجود هستند. بنابراین اثبات وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف از پایهایترین مباحث اعتقادی شیعه است و در این موضوع نیز آیات و احادیثی که از طریق فریقین نقل شده از مهمترین دلیلهای بحث است. در نتیجه بحث از ادله نقلی برای اثبات وجود فعلی
ص:16
امام، اهمیت فراوان و جایگاهی خاص دارد.
آیات و احادیث مربوط به امام عصر در قدیمیترین کتابهای در دسترس امامیه آمده است، مانند کتاب سلیم بن قیس، اصل ابیسعید عصفری و مختصر إثبات الرجعه فضل بن شاذان. احادیث اثبات کننده وجود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در معتبرترین کتابهای شیعه مانند کتاب کافی آمده است. در طول دوران تألیف کتب شیعه همواره این احادیث نقل شدهاند.
پاسخ به اشکالات ایراد شده بر احادیث وجود امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز پیشینهای بیش از هزار ساله دارد. برای نمونه شیخ صدوق در کتاب کمالالدین به برخی از این اشکالها پاسخ داده است.
شبهات مطرح شده در کتاب احمدالکاتب به همت محققان پاسخهای متعددی دریافت کرده که البته اکثر آنها ناظر به قسمت اول کتاب وی یعنی اصل مقام امامت و امامت یازده امام پیشین علیهم السلام است، مانندکتاب التشیع المفتری علیه نوشتۀ خالد العطیه چاپ 1421 قمری که ابتدا به صورت سلسله مقالات در مجله المنهاج از شماره 15 (پاییز 1378) تا شماره 20 به چاپ رسیده بود، نیز کتاب الشهاب الثاقب للمحتج بکتاب الله نوشتۀ عالم سبیط النیلی و دیگر کتاب کوچکی با عنوان شبهات مهدوی دوران ما (پاسخ به شبهات احمد الکاتب) نوشتۀ سید طلال فخرالدین که به طور مستقیم ناظر به کتاب وی نیست.
احمد الکاتب در مقدمۀ کتابش که تجدید چاپ شده میآورد: برخی در
اصل امامت به من پاسخ دادهاند در حالی که اصل بحث من در وجود و امامت امام دوازدهم است.
البته برخی محققان نیز به قسمت مهدویت کتاب وی پاسخ دادهاند، مانند کتاب شبهات و ردود نوشتۀ سامی بدری و کتاب متاهات فی مدینة الضباب، (حوار مع احمد الکاتب حول الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف )، شبکة الهجر (محمد سند). همچنین کتاب دفاع
ص:17
عن التشیع نوشتۀ نذیر حسنی. اخیراً نیز هاشم العمیدی در مقالهای با عنوان «روایات الغیبه و الغائب» که در مجموعه مقالات مؤتمر الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و مستقبل العالم به چاپ رسید به نقد نوشته وی پرداخته است.
پاسخهای استاد سامی بدری مربوط به زمانی است که «کاتب» برای اولینبار سخنانش را در نشریهای چاپ کرده بود (1995 میلادی). از اینرو متن کتاب وی با مقالهاش تفاوت دارد و تغییراتی در آن داده است. پاسخهای استاد نیز بسیار موجز و مختصر است و چنانکه از نامههای کاتب برمیآید وی را قانع نکرده است. کتاب متاهات نیز حاصل مکاتبات اینترنتی است و طبیعی است که در آن فضا، مجال برای طرح عمیق و مفصل مطالب یافت نمیشود. کتاب دفاع عن التشیع و نیز به متن کامل کتاب وی نپرداخته و چون پاسخ تمام کتاب وی است پاسخها مختصر و گاه جای مناقشه دارد. مقاله «روایات الغیبه و الغائب» هم به بخشی از سخنان وی پرداخته است.
همین مختصرگوییها باعث شده احمد الکاتب گمان برد که پاسخ کاملی وجود ندارد و دانشمندان شیعه تنها میتوانند به برخی نکات اشاره کنند. لذا وی میگوید همه از پاسخ دادن به من طفره میروند و یا تنها به موجزگویی بسنده میکنند.
بر این اساس و نیز با توجه به تجدید چاپ کتاب وی ضروری به نظر رسید که قسمتی از کتاب وی به طور مفصل بررسی و پاسخ داده شود تا معلوم گردد ادعاهای وی کاملاً بیاساس و مخالف واقعیت مندرج در منابع و مدارک است.
این تحقیق در پی آن است که پاسخ دهد. آیات و احادیث مهدوی چگونه بر شخص خاص و معینی دلالت دارد؟ دانشمندان شیعه چگونه به روایات مهدوی استدلال کردهاند؟ متکلمان شیعه قبل از قرن چهارم چگونه به احادیث دوازده علیهم السلام امام استدلال کردهاند؟ به چه دلیل شیعیان از اول معتقد به ختم امامت با فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف بودند؟ چگونه ثابت میشود امامان علیهم السلام و شیعیان از فهرست نام
ص:18
امامان علیهم السلام خبر داشتند؟ چرا امامان علیهم السلام به فهرست نام ائمه علیهم السلام در پاسخ به شیعیان اشاره نمیکردند؟ چگونه شیعیان از فهرست نام امامان علیهم السلام مطلع بودند؟ احادیث بدا در امامت چگونه با معلوم بودن نام امامان علیهم السلام سازگاری دارد؟ محدثان و مورخان قرن سوم و قبل از آن چگونه به احادیث فهرست نام امامان علیهم السلام اشاره کردهاند؟ چرا شیخ صدوق در تعداد امامان علیهم السلام شک داشته است؟ احادیثی که میگوید بعد از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف امامانی میآیند چه معنایی دارد؟ احادیثی که موهن عدد سیزده برای تعداد امامان علیهم السلام است چگونه معنا میشود؟ رابطه کتاب سلیم بن قیس و احادیث دوازده امام علیهم السلام چگونه است؟ اندیشمندان شیعه تا چه میزان به کتاب سلیم اعتماد کرده اند؟ شیعیان تا چه میزان به کتاب سلیم اعتماد کرده اند؟ سخن شیخ مفید در مورد کتاب سلیم چیست؟ فرقه زیدیه چه شبهاتی را علیه شیعه مطرح کرده است؟ احادیث دوازده امام علیهم السلام چگونه بر وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت میکند؟ امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف چه سودی دارد؟ روایاتی که گویای شرط ظاهر بودن برای امام است، چگونه با امامت امام غایب سازگاری دارد؟ احادیث لزوم امام علیه السلام در هر زمان چگونه بر وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت میکند؟ امام حسن عسکری علیه السلام چگونه بر امامت و جانشینی فرزند خویش تصریح کرده است؟
امیدوارم تلاش حاضر رضایت حضرت حق و خشنودی امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را در پی آورد. همچنین در رفع شبهات قدمی مؤثر باشد و مورد توجه اندیشمندان و فرهیختگان آزاداندیش قرار گیرد و حقیر را از پیشنهاد و انتقاد خود محروم نفرمایند.
جواد جعفری
بهار 1394 شهر مقدس قم
اول رجب المبارک 1436
ص:19
این بخش به بیان کلیات بحث میپردازد و شامل دو فصل است. فصل اول به معرفی احمد الکاتب و کتابش اختصاص یافته است. فصل دوم انحرافهای نویسنده را به صورت موضوع بندی شده بیان میکند.
ص:20
ص:21
این فصل ابتدا به معرفی احمد الکاتب و سپس به معرفی کتابش الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حقیقة تاریخیة ام فرضیة فلسفیة میپردازد.
کاتب در سال 1953میلادی در شهر کربلا به دنیا آمد. احمد کاتب اسم مستعار اوست. اسم اصلی وی عبدالرسول لاری است. پدرش عبد الزهراء کاسب سادهای بود که مهر و تسبیح میفروخت. و مادرش شکریه دختر عباس الهرَّ است. خود، نام اجدادش را چنین گفته: عبد الأمیر بن حبیب بن جاسم بن مهدی بن أحمد بن عبدالله بن جاسم بن محمد بن شیخ عمران از آل مراد از آل الشیخ از بنی أسد.
وی در مدرسه آیتالله شیرازی نزد سید محمد شیرازی، سید کاظم قزوینی، شیخ غلام وفایی، شیخ جعفر هادی، سید محمدتقی مدرسی، سید جعفر رشتی و شیخ ضیاء زبیدی درس خوانده است.
احمد کاتب در سال 1370ق عراق را ترک کرد و به کویت رفت. در آنجا در تحریریه مجله صوت خلیج مشغول به کار شد. با پیروز انقلاب اسلامی در ایران، کاتب کویت را ترک گفت و به تهران آمد. در سازمان عمل اسلامی (یک سازمان شیعی عراقی است که تحت نظر آیت الله سید محمد شیرازی تأسیس شد) به ریاست سید محمدتقی مدرسی مشغول به کار شد و در بخش سیاسی رادیو عربی تهران نیز فعالیت میکرد. در سال 1986م به سودان منتقل شد و شروع به دعوت به تشیع امامیه کرد و نتایجی هم
ص:22
گرفت. در سال 1988م احمد کاتب به ایران آمد. وقتی رابطه ایران با سازمان عمل تیره شد وی ایران را به مقصد لندن ترک گفت و در همان جا پناهندگی سیاسی گرفت. وی هنوز هم در لندن اقامت دارد. و در برنامههای شبکههای ماهوارهای شرکت میکند.
کاتب در زمانی که شیعه بود با زنی شیعه از شهر حاروف در جنوب لبنان ازدواج کرد و دارای چند دختر شد.
تألیفات وی عبارتند از: 1. الامام الحسین علیه السلام کفاح فی سبیل العدل و الحریة. این اولین کتاب او است که در سال 1970م تألیف کرد. 2. الامام الصادق علیه السلام معلم الإنسان.
بهرغم دلسوزانی که دین و عقیده را گرفتار اوهام و خرافهها یافتهاند و با انگیزۀ زدودن آنها از چهرۀ دین دست به قلم شدهاند، همواره قلم به دستانی بودهاند که به دلیل کینه و عناد، به تخریب برخی از اندیشهها میپرداختهاند.
بیتردید، نوع انگیزه آن نویسندگان در چگونگی بررسی مطالب و تحلیل آنها، تأثیری اساسی و انکارناپذیر دارد. به همین دلیل، با مراجعه به نوشتهها انگیزۀ نویسنده را نیز میتوان تشخیص داد.
سویۀ نوشتههای دشمن اسلام یا دشمن مذهب اهلبیت علیهم السلام در نقد عقاید امامیه، از همان نخست روشن است. افرادی، مانند کسروی و قِفاری که هدفی غیر از تخریب
1) نک: علی کورانی عاملی، الموظف الدولی، آقای کورانی مینویسد خود کاتب این مشخصات را برایم نوشته است: کتب لی فی شبکة هجر: 16/12/1999.
ص:23
ندارند، اگر عقاید شیعه را غلط معنا کنند و یا دلایل و استدلالها را گزینشی و ناقص بیاورند و یا به آنها وارونه بنگرند، جای تعجب ندارد، ولی از کسی که معتقد و حتی مدافع مکتب است و یا دستکم خود را چنین شناسانده و ادّعا میکند دلسوز و آزاداندیش است و در صدد اصلاح و بیان حقیقت برآمده، انتظار میرود که در مرحلۀ نخست، همۀ دلیلها و استدلالها را ذکر کند و همۀ پاسخهای بزرگان مکتب را دربارۀ شبههها و اشکالها برشمرد و آنگاه در مرحلۀ دوم چون به آن مکتب اعتقاد دارد از آن دلیلها و پاسخها دفاع کند و در مرحلۀ سوم اگر دلیلی دفاع منطقی نپذیرفت، آزاداندیشی و اهل حقیقت بودن او را از تقلید کورکورانه به دور دارد و زبانش را به بیان حق و حقیقت بگشاید و بیان واقعیت را بر تعصّبات فرقهای ترجیح دهد.
احمد الکاتب کتاب تطوّر الفکر السیاسی الشیعی من الشوری إلی ولایة الفقیه را با ویرایش جدید (خلاصه کردن بخش اول و سوم کتاب) و عنوان: الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة در سال 2007 منتشر کرد. این کتاب دارای 244 صفحه و سه بخش است. بخش اول، نظریة الإمامة الإلهیة لأهل البیت (40 صفحه). بخش دوم، الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة (163 صفحه). بخش سوم، تطور فکر السیاسی الشیعی فی عصر الغیبه (35 صفحه). چنانکه از مقدمه کتاب جدید و حجم آن نیز معلوم است اصل سخن وی در بخش دوم است که به انکار وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف میپردازد. بخش دوم سه فصل دارد. فصل اول دلیلهای وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، فصل دوم مناقشه در نظریه امامیه، فصل سوم چگونگی شکلگیری نظریه مهدی امام دوازدهم. فصل دوم که ردّ دلیلهای وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است خود دارای شش گفتار است که سه گفتار آن اصلی مینماید. گفتار دوم که نقد دلیلهای کلامی است، گفتار سوم که نقد دلیلهای نقلی است، گفتار چهارم که نقد دلیلهای تاریخی است. در این پژوهش، گفتار سوم به تفصیل بررسی میشود تا روش احمد الکاتب که از این پس «نویسنده» نام میگیرد، در بحث و تحقیق و پیرو آن، انگیزۀ او از
ص:24
نوشتن این کتاب روشن شود.
به راستی نویسندۀ از کدام گروه است و چه انتظاری از او باید داشت؟ وی خود را در مقدّمه کتاب چنین معرّفی میکند:
من شیعه دوازده امامی متولّد شدم و از کودکی مبلّغ این مذهب بودم
و در حوزه علمیه بزرگ شدم و چند کتاب در مورد امامان نوشتم. بعد
متوجه خلأ کتابهای تاریخی در حوزه علمیه شدم و خدا را شکر کردم که در ایران هستم. (1)
جملات مقدمۀ کتاب نشان میدهد وی در پی شناخت حقیقت، با خواندن منابع تاریخی که به قول وی در حوزه متداول نبوده، به اشکالها و پرسشهایی برخورده و چون پاسخی برای آنها نیافته، به چاپ و انتشار آنها پرداخته تا علم را به پیش بَرَد و محقّقان و آزاداندیشان را به تحقیق و اندیشه وادارد. وانگهی کسی گمان نمیبرد که وی مانند بهایی یا وهّابی، مستندها و استدلالها را تحریف کرده و یا به غلط معنا کرده است؛ بخشهایی را نقل کند و بخش هایی را نادیده بگیرد تا اینگونه واقعیتها را وارونه بنمایاند.
برای نمونه، نویسنده در یازده صفحه (124 تا 135) از این کتاب 244 صفحهای، به نقد احادیث پرداخته است. با بررسی همین مقدار از کتاب، شواهد فراوانی بر این واقعیت تلخ میتوان یافت. وی قسمتی از این بخش را به صورت مقاله در نشریۀ شوری در سال 1416 قمری (1996م) چاپ کرده که چند ماه پس از نشر آن، استاد سید سامی بدری، مشکلات و اشتباهات وی را در ردّیه تذکر داده است، اما وی به جای نقد جواب ایشان یا بازنگری در نوشتههای خویش، همان مطالب را در قالب کتاب «تطوّر» در سال 1998میلادی چاپ کرده و در جواب ایشان نوشت:
میل ندارم قبل از چاپ کتابم در ردّی که بر ضدّ من منتشر کردهای، به بحثی
1) نک: تطوّر الفکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایة الفقیه، ص15، مقدمۀ کتاب.
ص:25
مفصل پا گذارم. (1)
آنچه وی در این بحث به آن پرداخته، از سر اشتباه یا غفلت نمیتواند باشد و کسی نمیتواند بگوید هر نویسندهای ممکن است دچار اشتباه شود؛ زیرا استاد سید سامی بدری پیشتر مواردی را برشمرده و به وی یاد آورده اما او با علم و عمد بدون اندک اشارهای به اشکالات، دوباره به نشر آنها پرداخته است.
به راستی هدف وی از آوردن این مطالب در نشریه، پیش از چاپ کتاب چه بوده است؟ آیا میخواسته درستی یافتههایش را بسنجد؟ اگر چنین بوده، چرا به نکتهسنجیهای استاد سید سامی بدری بیتوجهی کرده و به آنها پاسخ نگفته است؟ آیا روش آزاداندیشی و به دنبال حقیقت بودن چنین است؟ آیا اینگونه برخورد با مسائل علمی گویا نیست که نتیجۀ تحقیق وی از پیش روشن بوده و او به هر وسیله در پی اثبات همان نتیجه بوده و پایبندی به حقیقت و التزام به آنچه اسناد و مدارک گویای آن است، در تحقیق وی جایی ندارد؟
افزون بر این، نویسنده هرگز مذهب خود را بیان نمیکند. پیدا نیست که وی به چه مسلکی اعتقاد دارد؛ آیا شیعه است یا سنّی و یا التقاطی است و مذهب دیگری را پایه گذارده است؟ آیا وی که خود را منادی وحدت مسلمانان شناسانده، نباید صادقانه به وضوح اعلان نماید که به چه چیزی اعتقاد دارد و در کجای امت اسلامی جای دارد؟ اگر از امامیه است، چرا منابع و راویان امامیه را جعلی و دروغگو میخواند؟ (2)اگر بزرگانی چون مرحوم کلینی، شیخ صدوق، شیخ طوسی و بسیاری دیگر، جعل کنندگان حدیث یا راویان حدیثهای جعلیاند، پس وی عقاید خود را از کدام کتاب گرفته است؟ آیا درست است که محقّقی شیعه، درستی و نادرستی احادیث را با کتابهای
ص:26
تاریخی اهل تسنّن بسنجد؟ آیا منطقی است که انتظار داشته باشد کتابهای حدیثی شیعه با کتابهای تاریخی اهل تسنّن همخوانی داشته باشد؟ اگر از دیگر فرقههای شیعی یا از اهل تسنّن است، منظورش از به کار بردن واژه «امام» برای اهلبیت علیهم السلام چیست؟ اگر اعتقاد دارد این بزرگواران باید در شورا رأی میآوردند و مردم آنان را انتخاب نکردند، پس چرا به آنان امام میگوید؟ آنان را در چه زمینهای امام میداند؟ چرا به روشنی جایگاه خود را بیان نمیکند و پس از فهمیدن نادرستی پندارهایش، گاهی خود را در جایگاه اهل تسنّن قرار میدهد و گاهی زیدی یا فطحی و... میشود؟ آیا با تذبذب که نشان خدعه است، منادی وحدت میان امت اسلامی میتوان شد؟
ص:27
این فصل به برخی از نکات که نویسنده در این چند صفحه به آنها پرداخته، فهرستوار اشاره میکند. تفصیل و توضیح هر نکته در متن کتاب میآید:
الف) تکرار شبهههای کهنه و نخنما شده بدون اشاره به پاسخهای دانشمندان شیعه
سرگردانی مردم پس از شهادت هر امام علیه السلام (شیخ صدوق و بسیاری دیگر در اینباره توضیح دادهاند. . شبهۀ دوازدهم)؛
بدا در امامت (شیخ صدوق و بسیاری دیگر در اینباره توضیح دادهاند.
شبهۀ هجدهم)؛
(سید مرتضی شاگرد شیخ مفید و بسیاری دیگر در اینباره توضیح دادهاند. شبهۀ بیست و یکم)؛
سی و چهارم).
ص:28
اشارهای نکرده است؛ (شبهۀ نهم)
به روایاتی که امامان علیهم السلام چند امام پس از خود را شناساندهاند، اشاره نکرده است؛ (شبهۀ دوازدهم)
به روایتی صحیح از امام رضا علیه السلام که زراره امام بعدی را میشناخته اشاره نکرده است؛ (شبهۀ هفدهم)
به روایت رحلت زراره استناد میکند، اما هرگز به یاد نمیآورد که احمد بن هلال در سند آن واقع شده است که خود او را غالی ملعون خوانده است؛ (شبهۀ هفدهم)
روایت آمدن دوازده امام پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را آورده، اما به روایتی که بنابر آن، منظور از دوازده امام، امامان جدیدی نیستند، بلکه دوازده نفر از شیعیان هستند، نمیپردازد؛ (شبهۀ بیست و چهارم)
آمار احادیث دوازده امام علیهم السلام را در کتابهای مرحوم کلینی و شیخصدوق و خزاز میآورد، اما به آمار آنها در کتاب نعمانی که نظر وی را نقض میکند، هیچ اشارهای نکرده است؛ (شبهۀ بیست و هفتم)
در سندهای کتاب سلیم تنها به سندهایی که به دلیل وجود ابوسمینه و ابنهلال ضعیف هستند، اشاره میکند و هرگز از سندهای صحیح سخنی به میان نمیآورد؛ (شبهۀ بیست و نهم)
در کل بحث از دوازده امام هیچ اشارهای به روایات صحیحالسند دوازده امام علیهم السلام نمیکند و هیچ پاسخی به آنها نمیدهد. (شبهۀ نهم تا سی و چهارم)
میگوید کتاب سلیم در قرن چهارم نوشته شده، اما هیچ مدرکی نمیآورد تا آن را ثابت کند؛ (شبهۀ بیست و هفتم)
ادعا میکند احادیث دوازده امام را در گذر زمان جعل کردهاند، اما دریغ از یک سند برای این ادعا؛ (شبهۀ بیست و هفتم)
میگوید عموم شیعه در کتاب سلیم شک داشتهاند، اما دلیلی پیش نمیکشد تا
ص:29
این عمومیت را ثابت کند؛ (شبهۀ بیست و نهم)
شهرت روایات دوازده امام علیهم السلام را با اصل وجود احادیث دوازده امام علیهم السلام مخلوط کرده است و دلیلهایی که میآورد، در صورت درستی، شهرت را رد میکند، نه اصل وجود روایت را؛ (شبهۀ چهاردهم)
امتداد امامت تا قیامت را با آمدن پی در پی امامان علیهم السلام یکی پنداشته، در حالی که این دو بحث از هم جدایند؛ (شبهۀ یازدهم)
خلط امامت شأنی و امامت بالفعل و پیرو آن، برداشت نادرست از روایات «الامام کیف یعرف امامته» که به فعلیت یافتن امامت اشارت دارد و با روشن بودن امامت شأنی از ازل تفاوت دارد؛ (شبهۀ چهاردهم)
خلط روایات شمار امامان علیهم السلام با روایات نام و اوصاف امامان علیهم السلام که باعث شده حیرت مردم را دلیل بر نبود روایات بر شمار امامان علیهم السلام بپندارد، در حالی که این دو از هم جداست و شاید کسی تعداد را بداند، اما مشخصات را نداند. (شبهۀ دوازدهم)
خلط دلیل نقلی به دلیل عقلی برای تا نتیجه به قول وی حدسی شود. (شبهۀ سی و هفتم)
چون متکلّمان به احادیث دوازده امام علیهم السلام استناد نکردهاند، پس چنین احادیثی نبوده است؛ (شبهۀ نهم)
چون امامت تا قیامت امتداد دارد، پس باید پی در پی امام علیه السلام بیاید؛ (شبهۀ نهم)
چون شیعیان از فهرست نام امامان علیهم السلام آگاهی نداشتهاند، پس به انحصار شمار امامان علیهم السلام هم معتقد نبودهاند؛ (شبهۀ نهم)
چون امامان علیهم السلام راههایی برای تشخیص امام بعد بیان کردهاند، پس فهرست نام
ص:30
امامان علیهم السلام وجود نداشته است؛ (شبهۀ پانزدهم)
چون امامان علیهم السلام در پاسخ سؤال از امام یا امامان بعد، فهرست نام امامان علیهم السلام را رو نکردهاند، پس فهرستی نبوده است؛ (شبهۀ پانزدهم)
چون شیخ صدوق اتفاقات بعد از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را نمیداند، پس در تعداد امامان شک دارد. (شبهۀ بیست و یکم)
چون نویسندگان بعدی تعداد بیشتری از روایات را در باب دوازده امام آوردهاند، پس آنها را جعل کرده اند؛ (شبهۀ بیست و هفتم)
چون روایتی را راوی ضعیف نقل کرده، پس جعلی است؛ (شبهۀ بیست و نهم)
دربارۀ روایت رحلت جناب زراره میگوید: فرزندش برای خبر گرفتن از امام جدید رفته بود، با آنکه شیخ صدوق تصریح میکند در روایت خبر بدون قید آمده است و هرگز نیامده که او رفته بود تا خبر از امام بعد بگیرد؛ (شبهۀ هفدهم)
ادعا میکند که در تعدادی از روایات، امام هادی علیه السلام ابتدا به فرزندش سید محمد وصیت کرده بود، در حالی که شیخ صدوق تصریح میکند در هیچ روایتی چنین وصیت نیامده است؛ (شبهۀ هجدهم)
در روایت شفاعت زراره، عبارت «لجهله بالامام» وجود ندارد، بلکه چنانکه شیخ صدوق تصریح کرده، نشان علم زراره به امام بعد است. اما نویسنده این عبارت را افزوده است. (شبهۀ سی و دوم)
نسبت دادن احادیث امامان پیشین علیهم السلام به امام رضا علیه السلام برای اثبات ادعای خود؛ (شبهۀ سی و ششم)
ادعا میکند امام حسن عسکری علیه السلام هیچ اشارهای به امامت فرزندش نکرده است در حالی که روایات فراوانی از ایشان وجود دارد؛ (شبهۀ سی و هشتم)
ص:31
نسل امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف تحریف کرده است؛ (شبهۀ یازدهم)
مدعی شده مرحوم کلینی و نعمانی و شیخ صدوق در اعتقاد به دوازده امام علیهم السلام به کتاب سلیم اعتماد کردهاند، در حالی که این بزرگان کمتر از ده درصد روایات را از سلیم نقل کردهاند و بیش از نود در صد روایات را از غیر این کتاب نقل کردهاند؛ (شبهۀ بیست و هشتم)
انتقاد شیخ مفید از شیخ صدوق برای بحثی در باب تقیه است، اما نویسنده برای کتاب سلیم آورده است؛ (شبهۀ سی و یکم)
شیخ مفید برای استفاده از کتاب سلیم به عموم هشدار میدهد، اما نویسنده به شیخ مفید نسبت تضعیف میدهد؛ (شبهۀ سی و یکم)
شیخ صدوق روایت شفاعت زراره را برای اثبات علم او به امام بعدی آورده، اما نویسنده درست عکس آن را معنا کرده و مدعی شده شیخ صدوق چند بار از سخن خویش برگشته است؛ (شبهۀ سی و دوم)
شیخ صدوق در جواب زیدیه برای مرحوم زراره جواب مستقلی داده، اما نویسنده ادعا کرده او برای همه یک جواب داده است؛ (پاسخ شبهۀ سی و دوم)
میگوید شیخ صدوق اشکالات زیدیه را آورده و رد نکرده است، در حالی که ایشان یک به یک به تفصیل پاسخ داده است. (شبهۀ سی و دوم)
چنانکه پیداست، تنها در کمتر از پنج در صد این کتاب بیش از چهل مورد به صورت فهرستوار میتوان شمرد که همگی خلاف واقع و نادرست است و یا دور از شیوۀ تحقیق و شأن آزاداندیشی است و کسی که به علم و صداقت، حرمت مینهد و حقیقت را دنبال میکند، هرگز چنین نمینویسد.
با این حال، چگونه میتوان پذیرفت که نویسنده برای بیان حقیقت، کتاب نوشته است و آزاداندیشی او را واداشته تا نتیجۀ تحقیقش را بازتاباند؟ آیا میتوان پذیرفت وی با تحریف و دادن نسبتهای دروغ به امامان علیهم السلام و دانشمندان شیعه میکوشد میان
ص:32
امت اسلامی وحدت ایجاد کند؟
به راستی انگیزه و هدف نویسنده از نوشتن این کتاب چیست؟ مقدمۀ کتاب وی، نوع نگاهش را به مهدویت نشان میدهد. وی دربارۀ حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مینویسد:
اما ایمان به این امام مسئلهای زنده و بهروز است... و از این جهت تأثیری چندان در روابط داخلی و خارجی آنها دارد (1)... بنابراین مسئلۀ وجود
امام مهدی امام دوازدهم محمّد بن الحسن العسکری، مسئلۀ تاریخی یا مربوط به آینده محسوب نمیشود و جایگاهی زنده، به روز و فکری و سیاسی یافته است. (2)
او به یکی از تأثیرهای مهدویت چنین اشاره میکند:
و به نظر من بحران بین مرجعیت و دموکراسی تا زمانی که علّت این مشکل به صورت کامل معالجه نشود، ادامه خواهد داشت و آن نظریۀ نیابت عام از امام مهدی است که به فقها آن هالۀ مقدّس و مطلق را داده است؛ زیرا از این نظریه نمیتوان رها شد، مگر با بررسی و فهم جریان تولد امام دوازدهم. (3)
چنانکه پیداست، نویسنده مهدویت را عقیدهای مقدّس نمیداند؛ نگاهی که آموزههای دینی از آن خبر دادهاند. وی مهدویت را عاملی برای پیشبرد اسلام و مبارزه با استعمار نمیداند، بلکه آن را سدّی در برابر دموکراسی قلمداد میکند.
نویسنده خواهان دموکراسی غربی است؛ دموکراسی که همه چیز را نسبی و رأی
1) «و لکن الإیمان بهذا الإمام مسئلة حیویة معاصرة... و من ثم فإنّها تلعب دوراً کبیراً فی علاقاتهم الداخلیة و الخارجیة.» (الامام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیه؟، ص11)
2) «و من هنا فإن مسئلة وجود الإمام المهدی الثانیعشر محمّد بن الحسن العسکری لم تعدّ مسئلة غیبیّة تاریخیة أو مستقبلة و إنّما أضحت شأناً معاصراً حیویاً فکریاً سیاسیاً » (الامام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیه؟، ص14)
3) «و فی رأیی أن الأزمة بین المرجعیة و الدیموقراطیة ستستمرّ ما لم تتمّ معالجة جذر المشکلة و هی نظریة النیابة العامة عن الإمام المهدی التی تعطی للفقهاء تلک الهالة المقدسة و المطلقة حیث لا یمکن التخلص من هذه النظریة إلّا بدراسة قضیة ولادة الامام الثانی عشر.» (تطوّر الفکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایة الفقیه، ص10)
ص:33
اکثریت را جواز هر خلاف شرع و عقل میداند. بیگمان، وی در این راه مرجعیت دینی فقیهان شیعه را مانعی بزرگ میبیند؛ اینان که نایبان امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند. پس نخست خود را به ولایت فقیه معتقد میخواند، بعد در آن شک میکند و باعث میشود در مسئلۀ غیبت کبری تحقیق کند. تحقیق در غیبت کبری نیز در او تردید میآفریند. لذا در غیبت صغری بررسی میکند و در آن بحث هم به تردید برمیخورد و سرانجام اصل مسئلۀ وجود امام عجل الله تعالی فرجه الشریف را انکار میکند. (1)
وی در این وادی چنان کژ اندیشیده که بدیهیترین مسائل را خلط کرده و در هم آمیخته تا شاید دستکم کسانی را که در فضای ایران نمیزیند، بتواند به کژراهه کشاند. وی مینویسد:
چرا امروز شیعه شرایط امامت را رها کرده که عصمت و نصّ (آمدن نام او در فهرست امامان) و از نسل امام حسین علیه السلام بودن است و شرایط فرقۀ زیدیه را پذیرفته که فقاهت و عدالت و انتخابات است، چنان که امروز در جمهوری اسلامی ایران چنین است. (2)
آیا کسی در ایران اعتقاد دارد که ولی فقیه همان امام معصوم است که نویسنده ادعا کرده در ایران شروط امامت عوض شده است؟ چرا وی چنین ادعای باطلی میکند؟ مگر خود او نمیگوید که فقیهان نایبان عام امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند؟ (3)پس چرا نایب را با «منوبٌعنه» یکی میگیرد و میگوید شرایط امامت در ایران دگرگون شده است. این خلط و مغالطۀ آشکار برای چیست؟ استاد سید سامی بدری همین نکته را در تماسی تلفنی از وی پرسیده است که چرا این دو مفهوم را که به این اندازه روشن و بدیهی
1) تطوّر الفکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایة الفقیه، ص13 - 14.
2) «لماذا تخلی الشیعة الیوم عن شروط الإمامة من العصمة و النص و السلالة العلویة الحسنیة و قبلوا بشروط الزیدیة کالفقه و العدالة و قیام الإمامة علی الأنتخاب و الشوری کما هو حاصل الیوم فی ایران الجمهوریة الإسلامیة». (حوارات احمد الکاتب، ص32)
3) تطوّر الفکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایة الفقیه، ص13.
ص:34
هستند، با هم متفاوت نمیبیند؟ وی پاسخ میدهد: اگر این فرق را بپذیرم، هر سه کتابم از بنیان فرو میریزد! (1)
نویسنده کتاب خود را بر امری یکسره نادرست بنیان کرده است؛ زیرا وی در پی مبارزه با ولایت فقیه است.
آگاهان وظیفه دارند از چهرۀ کسانی که با تکرار سخنان پوسیدۀ گذشتگان در پی آلودن ذهن منتظران ظهور دولت اهلبیت علیهم السلام هستند، پرده بردارند و حقیقت این مدّعیان آزاداندیشی را نشان دهند؛ (2)
استاد سید سامی بدری خطاب به نویسنده نوشته است:
دوست دارم با صراحت به تو بگویم تلاشی که شخص من و برادران دیگر (خداوند بهترین پاداشها را به آنها بدهد) در کتابهایی که به زودی منتشر میشود، برای ردّ شبهههای تو به کار بردیم، برای عوض کردن تصورهای اشتباه تو در امامت اهلبیت علیهم السلام نیست؛ زیرا اگر هدف تو رسیدن به حقیقت بود، زمانی که در عمق کتابها و آثار فکری شیعه بودی، برای تو ممکن بود و از این جهت به این بحثها نیازی نیست. (3)
1) «و أذکر انّنی سئلتک فی إحدی المکالمات الهاتفیة بینی و بینک لما لا تقبل بالمنهج المذکور؟ قلت اذا قبلت به فان کتبی الثلاثة تنهار.» (سید سامی بدری، شبهات و ردود، ص525)
2) امام حسن عسکری علیه السلام از امام هادی علیه السلام: «لَوْ لَا مَنْ یَبْقَی بَعْدَ غَیْبَةِ قَائِمِنَا علیه السلام مِنَ الْعُلَمَاءِ الدَّاعِینَ إِلَیْهِ وَ الدَّالِّینَ عَلَیْهِ وَ الذَّابِّینَ عَنْ دِینِهِ بِحُجَجِ اللَّهِ وَ الْمُنْقِذِینَ لِضُعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ مِنْ شِبَاکِ إِبْلِیسَ وَ مَرَدَتِهِ وَ مِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ لَمَا بَقِیَ أَحَدٌ إِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِینِ اللَّهِ وَ لَکِنَّهُمُ الَّذِینَ یُمْسِکُونَ أَزِمَّةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّیعَةِ کَمَا یُمْسِکُ صَاحِبُ السَّفِینَةِ سُکَّانَهَا أُولَئِکَ هُمُ الْأَفْضَلُونَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل.» (بحارالأنوار، ج2، ص6)
3) «أحبّ أن أصارحک أنّ الجهد الذی بذلته شخصیاً للردّ علی شبهاتک و بذله أخوة آخرون فی کتابات ستظهر قریباً جزاهم الله تعالی علیها خیر الجزاء لیس من أجل ان تغیر تصوراتک الخاطئة عن إمامة أهل البیت علیهم السلام و ذلک لأنّک لو أردت أن تصل إلی الحقیقة فیها فقد کانت میسرة لک حین کنت تعیش فی عمق مصادر الشیعة و تراثهم الفکری و من ثَمّ لیست بحاجة إلی هذه الأبحاث.» (شبهات و ردود، ص526)
ص:35
این بخش دارای دو فصل است. فصل اول در مورد دلالت آیات قرآن و روایات عام بر وجود امام عصر حضرت حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف است. فصل دوم در مورد چگونگی استدلال دانشمندان شیعه به احادیث مهدوی است.
ص:36
ص:37
فصل اول عهده دار بیان دلالت آیات قرآن و احادیث مهدویت بر شخص خاص است. روشن کردن اینکه آیات قرآن با تفسیر اهلبیت علیهم السلام و احادیث دارای واژه «مهدی» یا «قائم» و «غیبت» یا «غایب» با تشکیل خانواده حدیثی بر فرد خاص یعنی فرزند امام حسن عسکری علیه السلام دلالت میکند. همچنین ثابت کردن اینکه احادیث مورد اشاره اخبار غیبی بوده و از امری را پیش از وقوع آن به طور دقیق خبر دادهاند.
لسنا بحاجة لمناقشة الإستدلال بالقرآن الکریم أو الأحادیث العامّة التی تتحدث عن المهدی أو القائم من دون تحدید هویة ذلک الشخص... فإن هدف دراستنا لیس نفی مبدأ خروج المهدی فی المستقبل من الأساس... و إنّما نهدف إلی القول إن شخصاً بإسم محمد بن الحسن العسکری لم یولد و لم یوجد بعد و بالتالی فان تلک الآیات أو الأحادیث العامة لا تثبت ولادة ذلک الإنسان أو وجوده بالرغم من إمکانیة المناقشة فی دلالة الآیات الکریمة علی الموضوع. (1)
1) ما درباره دلالت آیات قرآن و احادیثی که بطور عمومی از «مهدی» یا «قائم» سخن میگویند به بحث نیاز نداریم. احادیثی که هویت شخص مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف را معلوم نمیکند. زیرا هدف پژوهش ما نفی ریشه خروج مهدی در آینده از اساس نیست، بلکه هدف ما تنها این است که بگوییم شخصی به نام محمد بن الحسن العسکری متولد نشده است و هنوز وجود نیافته است. بنابراین آن آیات و احادیث عمومی ولادت آن انسان یا وجودش را ثابت نمیکند. علاوه که دلالت آیات بر موضوع هم قابل بحث و مناقشه است. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص124)
ص:38
نویسنده دو ادعا و یک نتیجه را در این قسمت مطرح میکند. ادعای اول: آیات قرآن کریم عام هستند و دلالت بر فرد خاصی ندارند هر چند در همان دلالت عام نیز جای بحث وجود دارد. ادعای دوم: احادیثی که در آنها واژه «مهدی» یا «قائم» آمده است، احادیثی عام هستند و هویت شخص «مهدی» یا «قائم» را مشخص نمیکند. نتیجه اینکه آیات قرآن و روایات «مهدی» و «قائم» ولادت و وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را نمیتواند ثابت نماید.
پاسخ را با نتیجه نویسنده آغاز میکنیم. درستی نتیجه ایشان مبتنی بر این است که آیات و روایات عام باشند. مفهوم این جمله آن است که اگر عام بودن آیات و روایات منتفی شود و معلوم گردد آیات و روایات فرد مشخصی را بیان کردهاند طبیعتاً آیات و روایات بر ولادت و وجود امام دوازده عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت خواهند داشت. بنابراین بحث را در همین جهت ادامه میدهیم یعنی اثبات دلالت آیات و روایات بر شخص معین و معلوم. روشن است که وقتی خاص بودن آیات و روایات ثابت شود به طور طبیعی دلالت آن بر ولادت و وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز ثابت شده و مورد پذیرش نویسنده نیز قرار خواهد گرفت.
بنابراین ابتدا مشخص بودن دلالت آیات بر فرد معین را بررسی میکنیم. نویسنده
در مبحث دوم کتاب (دلیل نقلی وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ) در مطلب اول (قرآن کریم) یازده آیه و روایات ذیل آن را به عنوان ادله قرآنی وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آورده که به قرار ذیل است:
قوله تعالی: «وَ قَضَیْنا إِلی بَنی إِسْرائیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبیراً * فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولی بَأْسٍ شَدیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولاً * ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِم» و قد روی
ص:39
الکلینی فی الکافی عن أبی عبد الله علیه السلام أنها نزلت فی القائم.
قوله تعالی: «فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمیعاً» و قد روی الکلینی عن أبی جعفر علیه السلام إن المخاطب بها أصحاب القائم.
قوله تعالی: «حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق» و قد روی الکلینی أیضا أنها تعنی خروج القائم من عند الله.
قوله تعالی: «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حین» روی الکلینی أن ذلک عند خروج القائم؛ و قوله تعالی: «وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِل» إذا قام القائم ذهبت دولة الباطل.
قوله تعالی: «فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا إِذا هُمْ مِنْها یَرْکُضُونَ * لا تَرْکُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلی ما أُتْرِفْتُمْ فیهِ وَ مَساکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُون» و قد روی الکلینی عن أبی جعفر علیه السلام انه قال: إذا قام القائم و بعث إلی بنی أمیة بالشام هربوا إلی الروم... فإذا نزل بحضرتهم أصحاب القائم طلبوا الأمان و الصلح فیقول أصحاب القائم: لا نفعل حتی تدفعوا إلینا مَن قِبَلَکم منّا فیدفعونهم إلیهم، فذلک قوله: «لا تَرْکُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلی ما أُتْرِفْتُمْ فیهِ» و یسألهم عن الکنوز و هو أعلم بها، فیقولون: «یا وَیْلَنا إِنَّا کُنَّا ظالِمینَ * فَما زالَتْ تِلْکَ دَعْواهُمْ حَتَّی جَعَلْناهُمْ حَصیداً خامِدین» بالسیف.
قوله تعالی: «حَتَّی إِذا رَأَوْا ما یُوعَدُون» و ذلک بظهور القائم، کما یقول علی بن إبراهیم القمّی فی تفسیره.
قوله تعالی: «یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوج» أی صیحة القائم من السماء.
قوله تعالی: «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُون» إن المقصود هو المهدی من ولد فاطمة.
قوله تعالی: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْض»
قوله تعالی: «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» و کل هذه الآیات تأول بالمهدی القائم. (1)
1) تطور فکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایت الفقیه، ص142.
ص:40
چنانکه ملاحظه میشود نویسنده به تفصیل وارد بحث از آیات مهدوی و
«مناقشه ممکن» مورد ادعای خود نشده است بنابراین ما نیز به گونه گسترده وارد
بحث تفسیر آیات مهدوی و مناقشات انجام شده نمیشویم و تنها به سه نکته
اشاره میکنیم.
نکته اول اینکه هیچ کس ادعا ندارد قرآن به صراحت به مهدی موعود و تعیین مصداق آن پرداخته است. بنابراین کسی نمیتواند اشکال کند که قرآن در این مورد صراحتاً چیزی نفرموده است؛ زیرا اساساً کسی چنین ادعایی هم ندارد؛ اما اگر کاتب توقع دارد تمام معارف دین با جزئیات آن در ظاهر آیات قرآن با صراحت آمده باشد و اگر به مطلبی تصریح نشده باشد قابل پذیرش نیست و در بحث حاضر باید آیهای در قرآن نام و مشخصات دقیق امام موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف را بیان کند، روشن است که چنین توقعی نابجاست و ناشی از آشنا نبودن با روش قرآن در بیان معارف است.
قرآن در بیان مطالب تنها اصول کلی را بیان میدارد و وارد جزئیات نمیشود. این امر برای کسی که تأملی در کلام الهی داشته باشد واضح خواهد بود. قرآن حتی در بیان عملی که توصیه فراوانی به آن کرده وارد جزئیات آن نمیشود. برای مثال قرآن نه جزئیات نماز را بیان کرده نه جزئیات زکات را توضیح داده است. بلکه خداوند خطاب به نبی اکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُون» (1)
و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم، تا برای مردم آنچه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح دهی، و امید که آنان بیندیشند.
طبق بیان این آیه، خداوند وظیفه تبیین قرآن را بر عهده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نهاده است. اهلسنت نیز به این مطلب معترفند. قرطبی از مفسران اهلسنت گوید:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیان کننده منظور خداوند است در هر آنچه خداوند در قرآن به
1) سوره نحل، آیه 44.
ص:41
اختصار و سر بسته بیان کرده است. (1)
در مقدمه تفسیرش نیز مینویسد: ثُمَّ جَعَلَ إِلَی رَسُولِهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ بَیَانَ مَا کَانَ مِنْهُ مُجْمَلًا، وَتَفْسِیرَ مَا کَانَ مِنْهُ مُشْکِلًا، وَتَحْقِیقَ مَا کَانَ مِنْهُ مُحْتَمَلًا، لِیَکُونَ لَهُ مَعَ تَبْلِیغِ الرِّسَالَةِ ظُهُورُ الِاخْتِصَاصِ بِهِ، وَمَنْزِلَةِ التَّفْوِیضِ إلیه.
ابنکثیر دیگر مفسر اهلسنت میآورد:
شرح بدهی برای آنها آنچه مجمل است و بیان کنی آنچه مشکل است. (2)
در مقابل نیز خداوند به مسلمانان امر فرمود:
«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقاب»؛ (3)
و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت، بازایستید و از خدا پروا بدارید که خدا سختکیفر است.
چنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وظیفه تبیین قرآن را دارد، طبق این آیه مسلمان نیز وظیفه پذیرش بیان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دارند و نمیتوانند صراحت نداشتن قرآن را بهانه کرده و بگویند قرآن در این باره دستوری ندارد. عقیده امامیه بر این است که وظیفه تبیین آیات الهی بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جانشینان معصوم ایشان علیهم السلام واگذار شده است. (4)بنابراین وقتی اهلبیت علیهم السلام در تبیین آیهای آن را بر مهدویت و دولت اهلبیت علیهم السلام تطبیق میکنند، بیان آنان هم سنگ بیان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود و نمیتوان گفت آیات دلالتی بر آن ندارند. البته نویسنده بعد از ذکر آیات به روایتهای ذیل آنها نیز اشاره کرده است. از اینروی ظاهراً وی نیز قبول دارد که آیات را باید با روایات بیانگر
1) تفسیر القرطبی، ج10، ص109: فَالرَّسُولُ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ مُبَیِّنٌ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مُرَادَهُ مِمَّا أَجْمَلَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ أَحْکَامِ الصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ، وَ غَیْرِ ذَلِکَ مِمَّا لَمْ یُفَصِّلْهُ.
2) تفسیر ابنکثیر ت سلامة، ج4، ص574: فَتُفَصِّلَ لَهُمْ مَا أُجْمِلَ، وَتُبَیِّنَ لَهُمْ مَا أُشْکِلَ.
3) سوره حشر، آیه 7.
4) محاضرات فی الإلهیات، ص 339: الفصل الرابع: أدلة وجوب النصّ فی الإمامة عند الشیعة الإمامیة.
ص:42
آن در نظر گرفت و شعار «حسبنا کتاب الله» سخنی انحرافی است. (1)
نکته دوم که نکته مهمی است اینکه چرا نویسنده با آنکه روایات را به عنوان تفسیر و تأویل قرآن قبول دارد و نقل کرده، به نقلی گزینشی و ناقص رو آورده است؟ آری،
وی برای آنکه مدعای خود مبنی بر عدم اشاره قرآن به شخص خاص را اثبات
کند تنها به روایات عام و کلی اشاره کرده است. روایاتی که در آنها نام مهدی برده نشده و شخص خاصی به عنوان قائم مورد اشاره قرار نگرفته است. آیا این نمیتواند نشان عدم صداقت ایشان در ادعا آزاد اندیشی باشد؟ در حالی که روایات متعددی از شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام وجود دارد که آیات قرآن را به شخص معلوم و فرد معینی تطبیق نمودهاند. آیا نباید نویسنده چنین روایاتی را نقل میکرد و پاسخ و تحلیل خود را برای این نوع از روایات بیان میکرد؟ برخی از این نوع روایات در ذیل بیان میشود.
1) صحیح البخاری، ج7، ص120: قَالَ النَّبِیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «هَلُمَّ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ» فَقَالَ عُمَرُ: إِنَّ النَّبِیَّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَدْ غَلَبَ عَلَیْهِ الوَجَعُ، وَعِنْدَکُمُ القُرْآنُ، حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّهِ.
2) سوره نور، آیه 55.
3) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص56: حَدَّثَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُطَّلِبِ الشَّیْبَانِیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ أَبُو مُزَاحِمٍ مُوسَی بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَی بْنِ خَاقَانَ الْمُقْرِئُ بِبَغْدَادَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الشَّافِعِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَمَّادِ بْنِ مَاهَانَ الدَّبَّاغُ أَبُو جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عِیسَی بْنُ إِبْرَاهِیمَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَارِثُ بْنُ نَبْهَانَ قَالَ حَدَّثَنَا عِیسَی بْنُ یَقْطَانَ [یَقْظَانَ] عَنْ أَبِی سَعِیدٍ عَنْ مَکْحُولٍ وَ عَنْ وَاثِلَةَ بْنِ الأشفع [الأَسْقَعِ] عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلَ جُنْدَبُ بْنُ جُنَادَةَ الْ مِنْ خَیْبَرَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ ... فَأَخْبِرْنِی بِالْأَوْصِیَاءِ بَعْدَکَ لِأَتَمَسَّکَ بِهِمْ فَقَالَ یَا جُنْدَبُ أَوْصِیَائِی مِنْ بَعْدِی بِعَدَدِ نُقْبَاءِ بَنِی إِسْرَائِیلَ... فَقَالَ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ وَ الْمَهْدِیُّ مِنْهُمْ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّةُ الْحُسَیْنِ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ عَلِیٌّ وَ یُلَقَّبُ بِزَیْنِ الْعَابِدِینَ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّةُ عَلِیٍّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ یُدْعَی بِالْبَاقِرِ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّةُ مُحَمَّدٍ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ جَعْفَرٌ یُدْعَی بِالصَّادِقِ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّةُ جَعْفَرٍ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ مُوسَی یُدْعَی بِالْکَاظِمِ ثُمَّ إِذَا انْتَهَتْ مُدَّةُ مُوسَی قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ عَلِیٌّ یُدْعَی بِالرِّضَا فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّةُ عَلِیٍّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ یُدْعَی بِالزَّکِیِّ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّةُ مُحَمَّدٍ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ عَلِیٌّ ابْنُهُ یُدْعَی بِالنَّقِیِّ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّةُ عَلِیٍّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ الْحَسَنُ ابْنُهُ یُدْعَی بِالْأَمِینِ ثُمَّ یَغِیبُ عَنْهُمْ إِمَامُهُمْ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الْحَسَنُ یَغِیبُ عَنْهُمْ قَالَ لَا وَ لَکِنِ ابْنُهُ الْحُجَّةُ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا اسْمُهُ قَالَ لَا یُسَمَّی حَتَّی یُظْهِرَهُ اللَّهُ قَالَ جُنْدَبٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَدْ وَجَدْنَا ذِکْرَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَ قَدْ بَشَّرَنَا مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ بِکَ وَ بِالْأَوْصِیَاءِ بَعْدَکَ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ ثُمَّ تَلَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً( فَقَالَ جُنْدَبٌ: یَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا خَوْفُهُمْ قَالَ یَا جُنْدَبُ فِی زَمَنِ کُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ سُلْطَانٌ یَعْتَرِیهِ وَ یُؤْذِیهِ فَإِذَا عَجَّلَ اللَّهُ خُرُوجَ قَائِمِنَا یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً ثُمَّ قَالَ علیه السلام طُوبَی لِلصَّابِرِینَ فِی غَیْبَتِهِ طُوبَی لِلْمُتَّقِینَ عَلَی مَحَجَّتِهِمْ أُولَئِکَ وَصَفَهُمْ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ وَ قَالَ: (الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ قَالَ أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(.
ص:43
1) سوره نساء، آیه 59.
2) کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص253، ح3: حَدَّثَنَا غَیْرُ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ الفرازی [الْفَزَارِیِ] قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ حَدَّثَنِی الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ عَنْ یُونُسَ بْنِ ظَبْیَانَ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیَّ یَقُولُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَرَفْنَا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَمَنْ أُولُو الْأَمْرِ الَّذِینَ قَرَنَ اللَّهُ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِکَ فَقَالَ صلی الله علیه و آله و سلم هُمْ خُلَفَائِی یَا جَابِرُ وَ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ بَعْدِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمَعْرُوفُ فِی التَّوْرَاةِ بِالْبَاقِرِ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِیتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ سَمِیِّی وَ کَنِیِّی حُجَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ بَقِیَّتُهُ فِی عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ذَاکَ الَّذِی یَفْتَحُ اللَّهُ تَعَالَی ذِکْرُهُ عَلَی یَدَیْهِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا ذَاکَ الَّذِی یَغِیبُ عَنْ شِیعَتِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ غَیْبَةً لَا یَثْبُتُ فِیهَا عَلَی الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ إِلَّا مَنِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ.
ص:44
اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً فَالْأَئِمَّةُ یَا جَابِرُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الْمَهْدِیُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِم.
امام باقر علیه السلام نیز در بیان این آیه به مهدی بودن فرزند امام حسن عسکری علیه السلام تصریح کرده است. (3)1) سوره توبه، آیه 36.
2) مائة منقبة من مناقب أمیر المؤمنین و الأئمة، ص71: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنِی زِیَادُ بْنُ مُنْذِرٍ قَالَ حَدَّثَنِی سَعِیدُ بْنُ طَرِیفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَقُولُ: مَعَاشِرَ النَّاسِ اعْلَمُوا... فَقَامَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیُّ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا عِدَّةُ الْأَئِمَّةِ فَقَالَ یَا جَابِرُ سَأَلْتَنِی رَحِمَکَ اللَّهُ عَنِ الْإِسْلَامِ بِأَجْمَعِهِ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ الشُّهُورِ وَ هِیَ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ الْعُیُونِ الَّتِی انْفَجَرَتْ لِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ علیه السلام حِینَ ضَرَبَ بِعَصَاهُ
الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً وَ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ نُقَبَاءِ بَنِی إِسْرَائِیلَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ
3) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص149: وَ رَوَی جَابِرٌ الْجُعْفِیُّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ تَأْوِیلِ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِیهِنَّ أَنْفُسَکُمْ قَالَ فَتَنَفَّسَ سَیِّدِی الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ یَا جَابِرُ أَمَّا السُّنَّةُ فَهِیَ جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ شُهُورُهَا اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فَهُوَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ إلَیَّ وَ إِلَی ابْنِی جَعْفَرٍ وَ ابْنِهِ مُوسَی وَ ابْنِهِ عَلِیٍّ وَ ابْنِهِ مُحَمَّدٍ وَ ابْنِهِ عَلِیٍّ وَ إِلَی ابْنِهِ الْحَسَنِ وَ إِلَی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْهَادِی الْمَهْدِیِ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً حُجَجُ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ أُمَنَاؤُهُ عَلَی وَحْیِهِ وَ عِلْمِه.
4) سوره اعراف، آیه 187.
5) کمال الدین، ج2، ص372، ح6: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِیِّ قَالَ سَمِعْتُ دِعْبِلَ بْنَ عَلِیٍّ الْخُزَاعِیَّ یَقُولُ أَنْشَدْتُ مَوْلَایَ الرِّضَا عَلِیَّ بْنَ مُوسَی علیهما السلام قَصِیدَتِی... بَکَی الرِّضَا علیه السلام بُکَاءً شَدِیداً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیَّ فَقَالَ لِی یَا خُزَاعِیُّ نَطَقَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَی لِسَانِکَ بِهَذَیْنِ الْبَیْتَیْنِ فَهَلْ تَدْرِی مَنْ هَذَا الْإِمَامُ وَ مَتَی یَقُومُ فَقُلْتُ لَا یَا مَوْلَایَ إِلَّا أَنِّی سَمِعْتُ بِخُرُوجِ إِمَامٍ مِنْکُمْ یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنَ الْفَسَادِ وَ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً فَقَالَ یَا دِعْبِلُ الْإِمَامُ بَعْدِی مُحَمَّدٌ ابْنِی وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ عَلِیٌّ وَ بَعْدَ عَلِیٍّ ابْنُهُ الْحَسَنُ وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ فِی غَیْبَتِهِ الْمُطَاعُ فِی ظُهُورِهِ لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ أَمَّا مَتَی فَإِخْبَارٌ عَنِ الْوَقْتِ فَقَدْ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله و سلم قِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَتَی یَخْرُجُ الْقَائِمُ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ؟ فَقَالَ صلی الله علیه و آله و سلم: مَثَلُهُ مَثَلُ السَّاعَةِ الَّتِی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِیکُمْ إِلَّا بَغْتَة.
ص:45
قوله تعالی: «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون». (1)در آیات متعددی به زنده شدن زمین بعد از مرگ اشاره شده است. امام حسین علیه السلام مصداق کسی که خداوند به واسطه او زمین را بعد از مرگش زنده خواهد کرد، امام قائم که نهمین فرزند او و آخرین فرد از دوازده مهدی اهلبیت علیهم السلام است معرفی میکند و میفرماید اولین آنان امیر مؤمنان علیه السلام است. (2)
قوله تعالی: «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ». (3)وقتی از امام رضا علیه السلام میپرسند قائم شما اهلبیت علیهم السلام کیست؟ امام، ایشان را چهارمین نسل خود معرفی کرده و این آیه را به ندایی که در زمان ظهور ایشان طنین انداز خواهد شد تطبیق کردهاند. همچنین آیه «إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» (4)را هم اشاره به روز
1) سوره حدید، آیه 17.
2) کمال الدین، ج1، ص317، ح3: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِیِّ قَالَ أَخْبَرَنَا وَکِیعُ بْنُ الْجَرَّاحِ عَنِ الرَّبِیعِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَلِیطٍ قَالَ قَالَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهما السلام مِنَّا اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً أَوَّلُهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِی وَ هُوَ الْإِمَامُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ یُحْیِی اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ یُظْهِرُ بِهِ دِیْنَ الْحَقِ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ لَهُ غَیْبَةٌ یَرْتَدُّ فِیهَا أَقْوَامٌ وَ یَثْبُتُ فِیهَا عَلَی الدِّینِ آخَرُونَ فَیُؤْذَوْنَ وَ یُقَالُ لَهُمْ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ أَمَا إِنَّ الصَّابِرَ فِی غَیْبَتِهِ عَلَی الْأَذَی وَ التَّکْذِیبِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِ بِالسَّیْفِ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم .
3) سوره شعراء، آیه 4.
4) سوره حجر، آیه 38؛ سوره ص، آیه 81.
ص:46
خروج قائم اهلبیت علیهم السلام دانستهاند. (1)
ایشان دارد. (3)
1) کمال الدین، ج2، ص371، ح5: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا علیه السلام: لَا دِینَ لِمَنْ لَا وَرَعَ لَهُ وَ لَا إِیمَانَ لِمَنْ لَا تَقِیَّةَ لَهُ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَعْمَلُکُمْ بِالتَّقِیَّةِ فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَی مَتَی قَالَ إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ وَ هُوَ یَوْمُ خُرُوجِ قَائِمِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَلَیْسَ مِنَّا فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ یُطَهِّرُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ مِنْ کُلِّ جَوْرٍ وَ یُقَدِّسُهَا مِنْ کُلِّ ظُلْمٍ وَ هُوَ الَّذِی یَشُکُّ النَّاسُ فِی وِلَادَتِهِ وَ هُوَ صَاحِبُ الْغَیْبَةِ قَبْلَ خُرُوجِهِ فَإِذَا خَرَجَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِهِ وَ وَضَعَ مِیزَانَ الْعَدْلِ بَیْنَ النَّاسِ فَلَا یَظْلِمُ أَحَدٌ أَحَداً وَ هُوَ الَّذِی تُطْوَی لَهُ الْأَرْضُ وَ لَا یَکُونُ لَهُ ظِلٌّ وَ هُوَ الَّذِی یُنَادِی مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ یَسْمَعُهُ جَمِیعُ أَهْلِ الْأَرْضِ بِالدُّعَاءِ إِلَیْهِ یَقُولُ أَلَا إِنَّ حُجَّةَ اللَّهِ قَدْ ظَهَرَ عِنْدَ بَیْتِ اللَّهِ فَاتَّبِعُوهُ فَإِنَّ الْحَقَّ مَعَهُ وَ فِیهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِمْ مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ.
2) سوره ملک، آیه 30.
3) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص120: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُطَّلِبِ الشَّیْبَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ حَفْصٍ الْخَثْعَمِیُّ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَمَّارٍ قَالَ: کُنْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فِی بَعْضِ غَزَوَاتِهِ وَ قَتَلَ عَلِیٌّ علیه السلام أَصْحَابَ الْأَلْوِیَةِ وَ فَرَّقَ جَمْعَهُمْ وَ قَتَلَ عَمْرَو بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْجُمَحِیَّ وَ قَتَلَ شَیْبَةَ بْنَ نَافِعٍ أَتَیْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَقُلْتُ لَهُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکَ إِنَّ عَلِیّاً قَدْ جَاهَدَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ فَقَالَ لِأَنَّهُ مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ وَارِثُ عِلْمِی وَ قَاضِی دَیْنِی وَ مُنْجِزُ وَعْدِی وَ الْخَلِیفَةُ بَعْدِی وَ لَوْلَاهُ لَمْ یُعْرَفِ الْمُؤْمِنُ الْمَحْضُ حَرْبُهُ حَرْبِی وَ حَرْبِی حَرْبُ اللَّهِ وَ سِلْمُهُ سِلْمِی وَ سِلْمِی سِلْمُ اللَّهِ أَلَا إِنَّهُ أَبُو سِبْطَیَّ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ صُلْبِهِ یُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَی الْأَئِمَّةَ الرَّاشِدِینَ وَ مِنْهُمْ مَهْدِیُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ فَقُلْتُ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذَا الْمَهْدِیُّ قَالَ یَا عَمَّارُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی عَهِدَ إِلَیَّ أَنَّهُ یُخْرِجُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ تِسْعَةً وَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِهِ یَغِیبُ عَنْهُمْ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ یَکُونُ لَهُ غَیْبَةٌ طَوِیلَةٌ یَرْجِعُ عَنْهَا قَوْمٌ وَ یَثْبُتُ عَلَیْهَا آخَرُونَ فَإِذَا کَانَ فِی آخِرِ الزَّمَانِ یَخْرُجُ فَیَمْلَأُ الدُّنْیَا قِسْطاً وَ عَدْلاً... .
ص:47
قوله تعالی: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولی بَأْسٍ شَدیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولاً» (1)پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بعد از معرفی فرزند امام حسن عسکری علیه السلام به عنوان مهدی و قائم به جناب سلمان میفرماید تو او را درک خواهی کرد و بعد این آیه را بیان میدارد یعنی با رجعت و زنده شدنی دوباره این سعادت یار تو خواهد بود. یعنی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این آیه را بر دوران رجعت که در زمان شخص خاص و معلومی (فرزند امام حسن عسکری علیه السلام ) اتفاق خواهد افتاد تطبیق کرده است. (2)
قوله تعالی: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدین» (3)پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در بیان این آیه تصریح کردهاند هفت نسل از امام باقر علیه السلام امام خواهد بود و هفتمین نسل امام باقر علیه السلام مهدی آنان خواهد بود که جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. (4)
1) سوره إسراء، آیه 5.
2) دلائل الإمامة، ص447، ح424/ 28: وَ عَنْهُ (أَبُو الْمُفَضَّل)، قَالَ: حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ الْمِنْقَرِیُ الْکُوفِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ زَیْدٍ الدَّهَّانُ، عَنْ مَکْحُولِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ رُسْتُمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ خَالِدٍ الْمَخْزُومِیِّ، عَنْ سُلَیْمَانَ الْأَعْمَشِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَلَفٍ الطَّاطَرِیِّ، عَنْ زَاذَانَ، عَنْ سَلْمَانَ _ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ _ قَالَ: قَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: إِنَّ اللَّهَ _ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی _ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً وَ لَا رَسُولًا إِلَّا جَعَلَ لَهُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً... ثُمَّ ابْنُهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الصَّامِتُ الْأَمِینُ لِسِرِّ اللَّهِ، ثُمَّ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْهَادِی الْمَهْدِیُّ النَّاطِقُ الْقَائِمُ بِحَقِ اللَّهِ. ثُمَّ قَالَ: یَا سَلْمَانُ، إِنَّکَ مُدْرِکُهُ، وَ مَنْ کَانَ مِثْلَکَ، وَ مَنْ تَوَلَّاهُ بِحَقِیقَةِ الْمَعْرِفَةِ. قَالَ سَلْمَانُ: فَشَکَرْتُ اللَّهَ کَثِیراً ثُمَّ قُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ إِنِّی مُؤَجَّلٌ إِلَی عَهْدِهِ؟. قَالَ: یَا سَلْمَانُ اقْرَأْ فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ کانَ وَعْداً مَفْعُولًا* ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً. قَالَ سَلْمَانُ: فَاشْتَدَّ بُکَائِی وَ شَوْقِی... .
3) سوره أنبیاء، آیه 73.
4) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص301: حَدَّثَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ شَاذَانَ بْنِ حُبَابٍ الْأَزْدِیُّ الْخَلَّالُ بِالْکُوفَةِ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْوَاحِدِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَیْنُ الْعَرَبِیُّ الصُّوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی یَحْیَی بْنُ یَعْلَی الْأَسْلَمِیُّ عَنْ عَمْرِو بْنِ مُوسَی الْوَجِیهِیِّ عَنْ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیُّ فَبَیْنَمَا هُوَ یُحَدِّثُهُ إِذْ خَرَجَ أَخِی مُحَمَّدٌ مِنْ بَعْضِ الْحُجَرِ فَأَشْخَصَ جَابِرٌ بِبَصَرِهِ نَحْوَهُ ثُمَّ قَامَ إِلَیْهِ... وَ یَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ لِی یَوْماً یَا جَابِرُ إِذَا أَدْرَکْتَ وَلَدِیَ الْبَاقِرَ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ فَإِنَّهُ سَمِیِّی وَ أَشْبَهُ النَّاسِ بِی عِلْمُهُ عِلْمِی وَ حُکْمُهُ حُکْمِی سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِهِ أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ وَ السَّابِعُ مَهْدِیُّهُمْ الَّذِی یَمْلَأُ الدُّنْیَا قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً ثُمَّ تَلَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ.
ص:48
1) سوره صافات، آیه 83.
2) الفضائل (ابنشاذان قمی)، ص158: وَ بِالْإِسْنَادِ یَرْفَعُهُ إِلَی عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم أَنَّهُ قَالَ: لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلَ کَشَفَ لَهُ عَنْ بَصَرِهِ فَنَظَرَ فِی جَانِبِ الْعَرْشِ نُوراً فَقَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی مَا هَذَا النُّورُ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ هَذَا مُحَمَّدٌ صَفِیِّی فَقَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی إِنِّی أَرَی بِجَانِبِهِ نُوراً آخَرَ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ هَذَا عَلِیٌّ نَاصِرُ دِینِی قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی إِنِّی أَرَی بِجَانِبِهِمَا نُوراً آخَرَ ثَالِثاً یَلِی النُّورَیْنِ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ هَذِهِ فَاطِمَةُ تَلِی أَبَاهَا وَ بَعْلَهَا فَطَمَتْ مُحِبِّیهَا مِنَ النَّارِ قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی إِنِّی أَرَی نُورَیْنِ یَلِیَانِ الْأَنْوَارَ الثَّلَاثَةَ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ هَذَانِ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ یَلِیَانِ أَبَاهُمَا أُمَّهُمَا وَ جَدَّهُمَا قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی إِنِّی أَرَی تِسْعَةَ أَنْوَارٍ قَدْ أَحْدَقُوا بِالْخَمْسَةِ الْأَنْوَارِ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ هَؤُلَاءِ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِهِمْ قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ بِمُنْ یُعْرَفُونَ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدٌ وَلَدُ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرٌ وَلَدُ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی وَلَدُ جَعْفَرٍ وَ عَلِیٌّ وَلَدُ مُوسَی وَ مُحَمَّدٌ وَلَدُ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ وَلَدُ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنُ وَلَدُ عَلِیٍّ وَ مُحَمَّدٌ وَلَدُ الْحَسَنِ الْقَائِمُ الْمَهْدِیُّ قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ أَرَی عِدَّةَ أَنْوَارٍ حَوْلَهُمْ لَا یُحْصِی عِدَّتَهُمْ إِلَّا أَنْتَ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ هَؤُلَاءِ شِیعَتُهُمْ وَ مُحِبُّوهُمْ قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی بِمَ یُعْرَفُ شِیعَتُهُمْ وَ مُحِبُّوهُمْ قَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ بِصَلَاةِ الْإِحْدَی وَ الْخَمْسِینَ وَ الْجَهْرِ بِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ الْقُنُوتِ قَبْلَ الرُّکُوعِ وَ سَجْدَتَیِ الشُّکْرِ وَ التَّخَتُّمِ بِالْیَمِینِ قَالَ إِبْرَاهِیمُ اجْعَلْنِی إِلَهِی مِنْ شِیعَتِهِمْ وَ مُحِبِّیهِمْ قَالَ قَدْ جَعَلْتُکَ مِنْهُمْ فَأَنْزَلَ تَعَالَی فِیهِ وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ صَدَقَ اللَّهُ تَعَالَی وَ رَسُولُهُ.
3) تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص485: مَا رَوَاهُ الشَّیْخُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ وَهْبَانَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ رَحِیمٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِی بَصِیرٍ یَحْیَی بْنَ الْقَاسِمِ قَالَ: سَأَلَ جَابِرُ بْنُ یَزِیدَ الْجُعْفِیُّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ علیه السلام عَنْ تَفْسِیرِ هَذِهِ الْآیَةِ وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ فَقَالَ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمَّا خَلَقَ إِبْرَاهِیمَ کَشَفَ لَهُ عَنْ بَصَرِهِ فَنَظَرَ فَرَأَی نُوراً إِلَی جَنْبِ الْعَرْشِ... وَ ابْنُهُ الْحَسَنُ وَ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ ابْنُهُ... قَالَ إِبْرَاهِیمُ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ شِیعَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ فَأَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَی فِی کِتَابِهِ فَقَالَ وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ.
ص:49
قوله تعالی: «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فی عَقِبِهِ». (1)امام باقر علیه السلام با استدلال به این آیه سخن کسانی را که گمان میکردند امامت در نسل هر دو امام یعنی امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام ادامه خواهد یافت رد کرده و آن را منحصر در نسل امام حسین علیه السلام مینماید و در ادامه نص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر نام امامان را گوشزد میکند که در معراج آن اسامی را مکتوب بر ساق عرش دیده بود. در نص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قائم کسی است که بعد از امام حسن عسکری علیه السلام خواهد بود. بنابراین قائم از نسل امام حسین علیه السلام و فرد مشخصی است. (2)
1) سوره زخرف، آیه 28.
2) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص246: وَ عَنْهُ (مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الشَّیْبَانِیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ) قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرِ [بْنِ] الْحَسَنِ الْعَلَوِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو نَصْرٍ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْمُنْعِمِ الصَّیْدَاوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ شِمْرٍ الْجُعْفِیُّ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ علیهما السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم إِنَّ قَوْماً یَقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی جَعَلَ الْإِمَامَةَ فِی عَقِبِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ قَالَ کَذَبُوا وَ اللَّهِ أَ وَ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ تَعَالَی ذِکْرُهُ یَقُولُ وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ فَهَلْ جَعَلَهَا إِلَّا فِی عَقِبِ الْحُسَیْنِ ثُمَّ قَالَ یَا جَابِرُ إِنَّ الْأَئِمَّةَ هُمُ الَّذِینَ نَصَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم بِالْإِمَامَةِ وَ هُمُ الْأَئِمَّةُ الَّذِینَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَی السَّمَاءِ وَجَدْتُ أَسَامِیَهُمْ مَکْتُوبَةً عَلَی سَاقِ الْعَرْشِ بِالنُّورِ اثْنَا عَشَرَ اسْماً مِنْهُمْ عَلِیٌّ وَ سِبْطَاهُ وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ جَعْفَرٌ وَ مُوسَی وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ فَهَذِهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهَارَةِ وَ اللَّهِ مَا یَدَّعِیهِ أَحَدٌ غَیْرُنَا إِلَّا حَشَرَهُ اللَّهُ تَعَالَی مَعَ إِبْلِیسَ وَ جُنُودِه... .
3) سوره یونس، آیه 24.
4) کمال الدین، ج2، ص465، ح22: حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام قَالَ وَجَدْتُ فِی کِتَابِ أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الطُّوَالُ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الطَّبَرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ قَالَ سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ سَمِعْتُ جَدِّی عَلِیَّ بْنَ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ یَقُولُ کُنْتُ نَائِماً فِی مَرْقَدِی إِذْ رَأَیْتُ فِی مَا یَرَی النَّائِمُ قَائِلًا یَقُولُ لِی حُجَّ فَإِنَّکَ تَلْقَی صَاحِبَ زَمَانِک... قَالَ فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ هُوَ جَالِس... فَلَمَّا أَنْ بَصُرْتُ بِهِ حَارَ عَقْلِی فِی نَعْتِهِ وَ صِفَتِهِ فَقَالَ لِی یَا ابْنَ مَهْزِیَار... فَعِنْدَهَا یَکُونُ بَوَارُ الْفِئَتَیْنِ وَ عَلَی اللَّهِ حَصَادُ الْبَاقِینَ ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ تَعَالَی (بسم الله الرحمن الرحیم أَتاها أَمْرُنا لَیْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ( فَقُلْتُ سَیِّدِی یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا الْأَمْرُ قَالَ نَحْنُ أَمْرُ اللَّهِ وَ جُنُودُهُ قُلْتُ سَیِّدِی یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ حَانَ الْوَقْتُ قَالَ (اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَر(.
ص:50
نکته سوم: همچنان که نمیتوان در تبیین منظور قرآن تنها یک آیه را در نظر گرفت، بلکه باید تمام آیات مرتبط را در کنار هم معنا کرد، در فهم منظور روایات نیز باید
چنین کرد. اگر روایاتی را که نویسنده در ذیل آیات قرآن به آنها اشاره کرده است
در نظر بگیریم. هر چند در روایت مورد اشاره ایشان قائم یا مهدی مشخص نشده است، اما باید توجه داشت که روایات نیز مانند آیات مفسر، مبیّن و مکمل معنای
هم هستند. بنابراین لازم نیست حتماً روایتی که در تبیین آیات الهی از معصومین علیهم السلام وارد شده است شخص مهدی و قائم را مشخص نماید، بلکه اگر روایتی از
معصوم آیهای از قرآن را بر قائم یا مهدی منطبق کرد، چنانکه نویسنده چنین روایاتی را نقل کرده است باید با مراجعه به روایات دیگر منظور از مهدی و قائم را در روایات مشخص کرد و با ضمیمه روایت به هم، مقصود قرآن را درک کرد. نمیتوان بدون مراجعه به روایات دیگر مدعی شد قرآن فرد خاصی را معرفی نمیکند و روایات
مفسر آیات نیز کلی هستند و مفهوم مشخصی ندارند. بنابراین حتی اگر روایاتی که در نکته دوم بیان شد وجود نداشت باز سخن نویسنده مبنی بر کلی بودن آیات قابل پذیرش نبود.
با توجه به سه نکته بیان شده روشن گردید آیات قرآن در موارد متعددی اشاره به جریان خاص و معلومی دارند و به عکس ادعای نویسنده عام و کلی نیستند.
ص:51
ادعای دوم ایشان این بود که احادیثی که در آنها واژه «مهدی» یا «قائم» آمده است، احادیثی عام هستند و هویت شخص «مهدی» یا «قائم» را مشخص نمیکند. در این قسمت نیز ابتدا کلام نویسنده را یاد آور میشویم. وی در مبحث دوم کتاب (دلیل نقلی وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ) در مطلب دوم (روایات) پنج گروه از روایات را نقل کرده است. گروه اول به تعبیر او (الروایات الواردة حول المهدی و القائم) است. وی برای این گروه تنها شش روایت را آورده که به قرار ذیل است.
و ذلک مثل: «المهدی یخرج فی آخر الزمان» و «ابشروا بالمهدی...» و «القائم لا یقوم حتی ینادی منادی السماء...» و «لا تذهب الدنیا حتی یلی هذه الأمة رجل من أهل بیتی یقال له المهدی» و «المهدی من ولد فاطمة» و «المهدی من ولد الحسین»... و هی روایات کثیرة یرویها الکلینی فی الکافی و النعمانی فی الغیبة و الصدوق فی إکمال الدین و الطوسی فی الغیبة و المفید فی الإرشاد، و هی و ان کانت عامة غیر محددة بشخص معین إلا أنّ کثیراً من المؤلّفین حول الإمام الثانی عشر یستخلصون منها دلیلاً علی وجوده و ولادته، و ذلک بعد إضافة روایات أخری عن الإمام الجواد و الإمام الهادی أن المهدی من أولادهما. (1)
چنانکه ملاحظه میشود در این قسمت نیز نویسنده مانند قسمت آیات قرآن، بسیار گزینشی عمل کرده و تنها به روایات عام اشاره کرده است. در قسمت روایات اشکال بر ایشان قویتر و روشنتر است؛ زیرا در آیات تصریح به اسم و شخصیت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نشده است، اما روایات فراوانی به صراحت نام و هویت «مهدی» و «قائم» را روشن کردهاند. بنابراین اشکال عام بودن روایات «مهدی» و «قائم» به هیچ روی جا ندارد و ادعایی بسیار دور از واقعیت و عجیب است. کسی که کمترین اطلاع را از مباحث علم اصول داشته باشد یا با مقدمات روش فهم حدیث آشنا باشد میداند که
1) تطور فکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایت الفقیه، ص142.
ص:52
برای فهم مقصود گوینده باید سخن مطلق و عام او را در کنار سخن مقید و خاص او قرار داد. اساساً قبل از جمع آوری کامل مطالب و ادله در یک موضوع نمیتوان در مورد آن اظهار نظر کرد. صدور حکم قبل از جمع قرائن امری باطل و دور از اعتبار است. بنابراین به صرف عام بودن عدهای از روایات نمیتوان ادعا کرد همه روایات عام است و به فرد خاصی اشاره ندارد. تعداد روایاتی که «مهدی» و «قائم» را مشخص کردهاند بسیار فراوان است و برای هیچ فرد محقق و منصفی جای تردید باقی نمیگذارد که اهلبیت علیهم السلام وعدهای کلی و مبهم ندادهاند، بلکه به فرد خاص و معلومی اشاره داشتهاند. برخی از این روایت در تفسیر و تطبیق آیات قرآن نقل شد. به برخی دیگر در ادامه اشاره میشود تا روشن گردد ادعای نویسنده مبنی بر عام بودن روایات «مهدی» و «قائم» بسیار دور از واقع و سخنی به غایت غیرمنصفانه است.
روایاتی که «مهدی» و «قائم» را چهاردهمین معصوم معرفی کرده است. مانند: حدیث مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام ؛ (1)
روایاتی که «مهدی» و «قائم» را دوازدهمین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی کرده
است. مانند:
_ حدیث لوح حضرت فاطمه علیها السلام ؛ (2)
در ص527، ح3 که با تفصیل بیشتری نقل شده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام ایشان را نیز میبرد: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِیفٍ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: قَالَ أَبِی لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ إِنَّ لِی إِلَیْکَ حَاجَةً فَمَتَی یَخِفُّ عَلَیْکَ أَنْ أَخْلُوَ بِکَ فَأَسْأَلَکَ عَنْهَا فَقَالَ لَهُ جَابِرٌ أَیَّ الْأَوْقَاتِ أَحْبَبْتَهُ فَخَلَا بِهِ فِی بَعْضِ الْأَیَّامِ فَقَالَ لَهُ یَا جَابِرُ أَخْبِرْنِی عَنِ اللَّوْحِ الَّذِی رَأَیْتَهُ فِی یَدِ أُمِّی فَاطِمَةَ علیها السلام بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ مَا أَخْبَرَتْکَ بِهِ أُمِّی أَنَّهُ فِی ذَلِکَ اللَّوْحِ مَکْتُوبٌ فَقَالَ جَابِرٌ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّی دَخَلْتُ عَلَی أُمِّکَ فَاطِمَةَ علیها السلام فِی حَیَاةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَهَنَّیْتُهَا بِوِلَادَةِ الْحُسَیْنِ وَ رَأَیْتُ فِی یَدَیْهَا لَوْحاً أَخْضَرَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ مِنْ زُمُرُّدٍ وَ رَأَیْتُ فِیهِ کِتَاباً أَبْیَضَ شِبْهَ لَوْنِ الشَّمْسِ فَقُلْتُ لَهَا بِأَبِی وَ أُمِّی یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مَا هَذَا اللَّوْحُ فَقَالَتْ هَذَا لَوْحٌ أَهْدَاهُ اللَّهُ إِلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله و سلم فِیهِ اسْمُ أَبِی وَ اسْمُ بَعْلِی وَ اسْمُ ابْنَیَّ وَ اسْمُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِی... فَقَالَ جَابِرٌ فَأَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّی هَکَذَا رَأَیْتُهُ فِی اللَّوْحِ مَکْتُوباً بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* هَذَا کِتَابٌ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ* لِمُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ... أُخْرِجُ مِنْهُ الدَّاعِیَ إِلَی سَبِیلِی وَ الْخَازِنَ لِعِلْمِیَ الْحَسَنَ وَ أُکْمِلُ ذَلِکَ بِابْنِهِ محمد رَحْمَةً لِلْعَالَمِین... .
1) کمال الدین، ج2، ص335، ح7: حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ الزَّیَّاتِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیهما السلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ أَرْبَعَةَ عَشَرَ نُوراً قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ فَهِیَ أَرْوَاحُنَا فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْأَرْبَعَةَ عَشَرَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الَّذِی یَقُومُ بَعْدَ غَیْبَتِهِ فَیَقْتُلُ الدَّجَّالَ وَ یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ کُلِّ جَوْرٍ وَ ظُلْمٍ.
2) کافی، ج1، ص532، ح15- 9: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی فَاطِمَةَ علیها السلام وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِهَا فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ عجل الله تعالی فرجه الشریف ... .
ص:53
_ حدیث وحی الهی به حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در معراج؛ (1)
_ حدیث نامهای نوشته شده بر ساق عرش؛ (2)
عَبْدِ اللَّهِ الْبُخَارِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ السَّلَامِ بْنُ صَالِحٍ الْهَرَوِیُّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: ... أَنَّهُ لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَی السَّمَاء... فَقُلْتُ یَا رَبِّ وَ مَنْ أَوْصِیَائِی فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ أَوْصِیَاءَکَ الْمَکْتُوبُونَ عَلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَنَظَرْتُ وَ أَنَا بَیْنَ یَدَیْ رَبِّی إِلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَرَأَیْتُ اثْنَیْ عَشَرَ نُوراً فِی کُلِّ نُورٍ سَطْرٌ أَخْضَرُ مَکْتُوبٌ عَلَیْهِ اسْمُ کُلِّ وَصِیٍّ مِنْ أَوْصِیَائِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمْ مَهْدِیُّ أُمَّتِی فَقُلْتُ یَا رَبِّ أَ هَؤُلَاءِ أَوْصِیَائِی مِنْ بَعْدِی فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ هَؤُلَاءِ أَوْلِیَائِی وَ أَحِبَّائِی وَ أَصْفِیَائِی وَ حُجَجِی بَعْدَکَ.
1) کمال الدین، ج1، ص252، ح2: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَابُنْدَاذَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هِلَالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَی السَّمَاءِ أَوْحَی إِلَیَّ رَبِّی جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنِّی اطَّلَعْتُ عَلَی الْأَرْضِ اطِّلَاعَةً فَاخْتَرْتُکَ مِنْهَا فَجَعَلْتُکَ نَبِیّاً وَ شَقَقْتُ لَکَ مِنِ اسْمِی اسْماً فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَ أَنْتَ مُحَمَّدٌ ثُمَّ اطَّلَعْتُ الثَّانِیَةَ فَاخْتَرْتُ مِنْهَا عَلِیّاً وَ جَعَلْتُهُ وَصِیَّکَ وَ خَلِیفَتَکَ وَ زَوْجَ ابْنَتِکَ وَ أَبَا ذُرِّیَّتِکَ وَ شَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنْ أَسْمَائِی فَأَنَا الْعَلِیُّ الْأَعْلَی وَ هُوَ عَلِیٌّ وَ خَلَقْتُ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ مِنْ نُورِکُمَا ثُمَّ عَرَضْتُ وَلَایَتَهُمْ عَلَی الْمَلَائِکَةِ فَمَنْ قَبِلَهَا کَانَ عِنْدِی مِنَ الْمُقَرَّبِینَ یَا مُحَمَّدُ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَنِی حَتَّی یَنْقَطِعَ وَ یَصِیرَ کَالشَّنِّ الْبَالِی ثُمَّ أَتَانِی جَاحِداً لِوَلَایَتِهِمْ فَمَا أَسْکَنْتُهُ جَنَّتِی وَ لَا أَظْلَلْتُهُ تَحْتَ عَرْشِی یَا مُحَمَّدُ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ قُلْتُ نَعَمْ یَا رَبِّ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ ارْفَعْ رَأْسَکَ فَرَفَعْتُ رَأْسِی وَ إِذَا أَنَا بِأَنْوَارِ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ محمد بْنِ الْحَسَنِ الْقَائِمِ فِی وَسْطِهِمْ کَأَنَّهُ کَوْکَبٌ دُرِّیٌّقُلْتُ یَا رَبِّ وَ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ هَؤُلَاءِ الْأَئِمَّةُ وَ هَذَا الْقَائِمُ الَّذِی یُحَلِّلُ حَلَالِی وَ یُحَرِّمُ حَرَامِی وَ بِهِ أَنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِی وَ هُوَ رَاحَةٌ لِأَوْلِیَائِی وَ هُوَ الَّذِی یَشْفِی قُلُوبَ شِیعَتِکَ مِنَ الظَّالِمِینَ وَ الْجَاحِدِینَ وَ الْکَافِرِینَ فَیُخْرِجُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّی طَرِیَّیْنِ فَیُحْرِقُهُمَا فَلَفِتْنَةُ النَّاسِ یَوْمَئِذٍ بِهِمَا أَشَدُّ مِنْ فِتْنَةِ الْعِجْلِ وَ السَّامِرِی.
2) کمال الدین، ج1، ص254، ح4: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ الْهَاشِمِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا فُرَاتُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ فُرَاتٍ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَحْمَدَ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو الْفَضْلِ الْعَبَّاسُ بْنُ
ص:54
_ حدیث امیر مؤمنان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (1)
_ سه حدیث عبد الله بن عباس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (2)
ح29: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَکْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْفَضْلُ بْنُ الصَّقْرِ الْعَبْدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِیَةَ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ عَبَایَةَ بْنِ رِبْعِیٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: أَنَا سَیِّدُ النَّبِیِّینَ وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ سَیِّدُ الْوَصِیِّینَ وَ إِنَّ أَوْصِیَائِی بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ عجل الله تعالی فرجه الشریف .
ح36: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْقُرَشِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو الرَّبِیعِ الزَّهْرَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَرِیرٌ عَنْ لَیْثِ بْنِ أَبِی سُلَیْمٍ عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَقُول... الْأَئِمَّةُ بَعْدِی الْهَادِی عَلِیٌّ وَ الْمُهْتَدِی الْحَسَنُ وَ النَّاصِرُ الْحُسَیْنُ وَ الْمَنْصُورُ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَ الشَّافِعُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ النَّفَّاعُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ الْأَمِینُ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ وَ الرِّضَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَی وَ الْفَعَّالُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ الْمُؤْتَمَنُ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ الْعَلَّامُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ وَ مَنْ یُصَلِّی خَلْفَهُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ علیه السلام الْقَائِمُ... .
1) کمال الدین، ج1، ص259، ح5: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْجَارُودِ الْعَبْدِیِّ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: خَرَجَ عَلَیْنَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ وَ یَدُهُ فِی یَدِ ابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام وَ هُوَ یَقُول... وَ لَقَدْ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ أَنَا عِنْدَهُ عَنِ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُ فَقَالَ لِلسَّائِلِ وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ إِنَّ عَدَدَهُمْ بِعَدَدِ الْبُرُوجِ وَ رَبِّ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ وَ الشُّهُورِ إِنَّ عَدَدَهُمْ کَعَدَدِ الشُّهُورِ فَقَالَ السَّائِلُ فَمَنْ هُمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَوَضَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَدَهُ عَلَی رَأْسِی فَقَالَ أَوَّلُهُمْ هَذَا وَ آخِرُهُمُ الْمَهْدِیُّ مَنْ وَالاهُمْ فَقَدْ وَالانِی وَ مَنْ عَادَاهُمْ فَقَدْ عَادَانِی وَ مَنْ أَحَبَّهُمْ فَقَدْ أَحَبَّنِی وَ مَنْ أَبْغَضَهُمْ فَقَدْ أَبْغَضَنِی وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ فَقَدْ أَنْکَرَنِی وَ مَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَنِی... .
2) کمال الدین، ج1، ص280، ح27: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنِ الْمُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: إِنَّ خُلَفَائِی وَ أَوْصِیَائِی وَ حُجَجَ اللَّهِ عَلَی الْخَلْقِ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ أَوَّلُهُمْ أَخِی وَ آخِرُهُمْ وَلَدِی قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ أَخُوکَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ قِیلَ فَمَنْ وَلَدُکَ قَالَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَمْلَؤُهَا قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ فِیهِ وَلَدِیَ الْمَهْدِیُّ فَیَنْزِلَ رُوحُ اللَّهِ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ فَیُصَلِّیَ خَلْفَهُ وَ تُشْرِقَ الْأَرْضُ بِنُورِهِ وَ یَبْلُغَ سُلْطَانُهُ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ.
ص:55
_ حدیث امام سجاد علیه السلام از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (1)
_ دو حدیث امام صادق علیه السلام از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (2)
ص259، ح4: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ عَنْ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ یَحْیَی بْنِ أَبِی الْقَاسِمِ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم الْأَئِمَّةُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ هُمْ خُلَفَائِی وَ أَوْصِیَائِی وَ أَوْلِیَائِی وَ حُجَجُ اللَّهِ عَلَی أُمَّتِی بَعْدِی الْمُقِرُّ بِهِمْ مُؤْمِنٌ وَ الْمُنْکِرُ لَهُمْ کَافِر.
_ حدیث امام جواد علیه السلام از امام حسین علیه السلام از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (3)
1) کمال الدین، ج1، ص282، ح35: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ الْأَزْدِیِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ ثَابِتِ بْنِ دِینَارٍ عَنْ سَیِّدِ الْعَابِدِینَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ سَیِّدِ الشُّهَدَاءِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ سَیِّدِ الْأَوْصِیَاءِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: الْأَئِمَّةُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ أَوَّلُهُمْ أَنْتَ یَا عَلِیُّ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الَّذِی یَفْتَحُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی یَدَیْهِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا.
2) کمال الدین، ج1، ص258، ح3: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم حَدَّثَنِی جَبْرَئِیلُ عَنْ رَبِّ الْعِزَّةِ جَلَّ جَلَالُه... فَقَامَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیُّ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنِ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ ثُمَّ سَیِّدُ الْعَابِدِینَ فِی زَمَانِهِ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ الْبَاقِرُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ فَإِذَا أَدْرَکْتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْکَاظِمُ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ الرِّضَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ التَّقِیُّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ النَّقِیُّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الزَّکِیُّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ ابْنُهُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ مَهْدِیُّ أُمَّتِی الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً هَؤُلَاءِ یَا جَابِرُ خُلَفَائِی وَ أَوْصِیَائِی وَ أَوْلَادِی وَ عِتْرَتِی مَنْ أَطَاعَهُمْ فَقَدْ أَطَاعَنِی وَ مَنْ عَصَاهُمْ فَقَدْ عَصَانِی وَ مَنْ أَنْکَرَهُمْ أَوْ أَنْکَرَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ أَنْکَرَنِی... .
3) کمال الدین، ج1، ص265، ح11: حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ ثَابِتٍ الدَّوَالِیبِیُّ بِمَدِینَةِ السَّلَامِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْفَضْلِ النَّحْوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَاصِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهم السلام قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عِنْدَهُ أُبَیُّ بْنُ کَعْبٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ... وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ رَکَّبَ فِی صُلْبِ الْحَسَنِ نُطْفَةً مُبَارَکَةً زَکِیَّةً طَیِّبَةً طَاهِرَةً مُطَهَّرَةً یَرْضَی بِهَا کُلُّ مُؤْمِنٍ مِمَّنْ أَخَذَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِیثَاقَهُ فِی الْوَلَایَةِ وَ یَکْفُرُ بِهَا کُلُّ جَاحِدٍ فَهُوَ إِمَامٌ تَقِیٌّ نَقِیٌّ بَارٌّ مَرْضِیٌّ هَادٍ مَهْدِیٌّ أَوَّلُ الْعَدْلِ وَ آخِرُهُ... یَجْمَعُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ مِنْ أَقَاصِی الْبِلَادِ عَلَی عَدَدِ أَهْلِ بَدْرٍ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلا.
ص:56
_ حدیث امام جواد علیه السلام از جریان امام حسن مجتبی علیه السلام و گواهی حضرت خضر علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث عبد الرحمن بن سلیط از امام حسین علیه السلام که در بخش آیات ذیل آیه «اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» اشاره شد. (2)
_ حدیث أصبغ بن نُباته از امیر مؤمنان علیه السلام ؛ (3)
کافی، ج1، ص338، ح7: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قَابُوسَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ السِّنْدِیِّ عَنْ أَبِی دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَالِکٍ الْجُهَنِیِّ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: أَتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَوَجَدْتُهُ... .
1) کمال الدین، ج1، ص313، ح1: حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ وَ أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ جَمِیعاً قَالُوا حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو هَاشِمٍ دَاوُدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیُّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام قَالَ: أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ وَ مَعَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِی... وَ أَشْهَدُ عَلَی رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ لَا یُکَنَّی وَ لَا یُسَمَّی حَتَّی یَظْهَرَ أَمْرُهُ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْرا... .
2) کمال الدین، ج1، ص317، ح3.
3) کمال الدین، ج1، ص288، ح1: حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ وَ أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِیِّ وَ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ جَمِیعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَالِکٍ الْجُهَنِیِّ وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ وَ سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الطَّیَالِسِیِّ عَنْ مُنْذِرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قَابُوسَ عَنِ النَّصْرِ بْنِ أَبِی السَّرِیِّ عَنْ أَبِی دَاوُدَ سُلَیْمَانَ بْنِ سُفْیَانَ الْمُسْتَرِقِّ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَالِکٍ الْجُهَنِیِّ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ النَّصْرِیِّ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: أَتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَوَجَدْتُهُ مُتَفَکِّراً یَنْکُتُ فِی الْأَرْضِ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا لِی أَرَاکَ مُتَفَکِّراً تَنْکُتُ فِی الْأَرْضِ أَ رَغِبْتَ فِیهَا فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا رَغِبْتُ فِیهَا وَ لَا فِی الدُّنْیَا یَوْماً قَطُّ وَ لَکِنْ فَکَّرْتُ فِی مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِی الْحَادِیَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی هُوَ الْمَهْدِیُّ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً تَکُونُ لَهُ حَیْرَةٌ وَ غَیْبَةٌ یَضِلُّ فِیهَا أَقْوَامٌ وَ یَهْتَدِی فِیهَا آخَرُون... .
ص:57
_ حدیث امام صادق علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام . (1)
است. مانند:
_ حدیث عبد الرحمن بن سمره از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (2)
جَوْراً وَ ظُلْماً.
_ حدیث سلمان فارسی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (3)
1) دلائل الإمامة، ص446، ح421/ 25: وَ حَدَّثَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْکُوفِیُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْفَارِسِیِّ، عَنْ یَحْیَی بْنِ مَیْمُونٍ الْخُرَاسَانِیِّ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ، عَنْ أَخِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ الزَّاهِرِیِّ، عَنْ سَیِّدِنَا الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ الْحُسَیْنِ، وَ عَنْ عَمِّهِ الْحَسَنِ، عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیهم السلام، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: قَالَ لِی: یَا عَلِیُّ، إِذَا تَمَّ مِنْ وُلْدِکَ أَحَدَ عَشَرَ إِمَاماً، فَالْحَادِی عَشَرَ مِنْهُمْ الْمَهْدِیُّ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی.
2) کمال الدین، ج1، ص256، ح1: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الصَّیْرَفِیِّ الْکُوفِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیَّبِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم:... یَا ابْنَ سَمُرَةَ إِذَا اخْتَلَفَتِ الْأَهْوَاءُ وَ تَفَرَّقَتِ الْآرَاءُ فَعَلَیْکَ بِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَإِنَّهُ إِمَامُ أُمَّتِی وَ خَلِیفَتِی عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدِی... یَا ابْنَ سَمُرَةَ إِنَّ عَلِیّاً مِنِّی رُوحُهُ مِنْ رُوحِی وَ طِینَتُهُ مِنْ طِینَتِی وَ هُوَ أَخِی وَ أَنَا أَخُوهُ وَ هُوَ زَوْجُ ابْنَتِی فَاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ وَ إِنَّ مِنْهُ إِمَامَیْ أُمَّتِی وَ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ وَ تِسْعَةً مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ تَاسِعُهُمْ قَائِمُ أُمَّتِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ
3) کمال الدین، ج1، ص262، ح9: حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ بْنُ یَزِیدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِیِّ رَضِیَ اللَّهِ عَنْهُ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله و سلم فَإِذَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ عَلَی فَخِذِهِ وَ هُوَ یُقَبِّلُ عَیْنَیْهِ وَ یَلْثِمُ فَاهُ وَ یَقُولُ أَنْتَ سَیِّدٌ ابْنُ سَیِّدٍ أَنْتَ إِمَامٌ ابْنُ إِمَامٍ أَخُو إِمَامٍ أَبُو أَئِمَّةٍ أَنْتَ حُجَّةُ اللَّهِ ابْنُ حُجَّتِهِ وَ أَبُو حُجَجٍ تِسْعٍ مِنْ صُلْبِکَ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ.
ص:58
_ حدیث عمار از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که در قسمت آیات در آیه «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتیکُمْ بِماءٍ مَعین» اشاره شد؛ (1)
_ حدیث زید بن ثابت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (2)
_ حدیث أبی أُمامَه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (3)
_ حدیث امام باقر علیه السلام از امام حسین علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (4)
_ حدیث امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (5)
1) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص120: التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِهِ... .
2) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص98: حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ الرَّازِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالَوَیْهِ قَالَ حَدَّثَنِی یَزِیدُ بْنُ سُلَیْمَانَ الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی شَرِیکٌ عَنِ الرُّکَیْنِ بْنِ الرَّبِیعِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ زَیْدِ بْنِ ثَابِتٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مَعَاشِرَ النَّاسِ... وَ إِنَّهُ لَیَخْرُجُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ علیه السلام أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ قَوَّامُونَ بِالْقِسْطِ وَ مِنَّا مَهْدِیُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ الَّذِی یُصَلِّی عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ خَلْفَهُ قُلْنَا مَنْ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هُوَ التَّاسِعُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْن... .
3) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص106: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ وَهْبَانَ بْنِ مُحَمَّدٍ الهمای الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَزَوْفَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْعَبَّاسِ عَنْ عَبَّادِ بْنِ یَعْقُوبَ قَالَ أَخْبَرَنِی مسمرُ بْنُ نُوَیْرَةَ عَنْ أَبِی بَکْرِ بْنِ عَیَّاشٍ عَنْ أَبِی سُلَیْمَانَ الضَّبِّیِّ عَنْ أَبِی أُمَامَةَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: لَا تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّی یَقُومَ قَائِمُ الْحَقِّ مِنَّا وَ ذَلِکَ حِینَ یَأْذَنُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فَمَنْ تَبِعَهُ نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ هَلَکَ فَاللَّهَ اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ ایتُوهُ وَ لَوْ عَلَی الثَّلْجِ فَإِنَّهُ خَلِیفَةُ اللَّهِ قُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ مَتَی یَقُومُ قَائِمُکُمْ قَالَ إِذَا صَارَتِ الدُّنْیَا هَرْجاً وَ مَرْجاً وَ هُوَ التَّاسِعُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ.
4) کمال الدین، ج1، ص269، ح12: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْقُرَشِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهم السلام قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ أَخِی عَلَی جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَأَجْلَسَنِی عَلَی فَخِذِهِ وَ أَجْلَسَ أَخِیَ الْحَسَنَ عَلَی فَخِذِهِ الْأُخْرَی ثُمَّ قَبَّلَنَا وَ قَالَ بِأَبِی أَنْتُمَا مِنْ إِمَامَیْنِ صَالِحَیْنِ اخْتَارَکُمَا اللَّهُ مِنِّی وَ مِنْ أَبِیکُمَا وَ أُمِّکُمَا وَ اخْتَارَ مِنْ صُلْبِکَ یَا حُسَیْنُ تِسْعَةَ أَئِمَّةٍ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ وَ کُلُّکُمْ فِی الْفَضْلِ وَ الْمَنْزِلَةِ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی سَوَاءٌ.
5) کمال الدین، ج1، ص281، ح32: حَدَّثَنَا غَیْرُ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالُوا حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ غَزْوَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ... تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ وَ هُوَ ظَاهِرُهُمْ وَ هُوَ بَاطِنُهُمْ.
ص:59
_ دو حدیث امام رضا علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (1)
کمال الدین، ج1، ص261، ح7: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم ... وَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ تِسْعَةُ أَئِمَّةٍ طَاعَتُهُمْ طَاعَتِی وَ مَعْصِیَتُهُمْ مَعْصِیَتِی تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ وَ مَهْدِیُّهُمْ.
_ حدیث امام حسن عسکری علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (2)
_ حدیث أصبغ بن نُباته از امیر مؤمنان علیه السلام ؛ (3)
_ حدیث امام رضا علیه السلام از امیر مؤمنان علیه السلام ؛ (4)
_ حدیث ابو سعید عقیصا از امام حسن مجتبی علیه السلام ؛ (5)
1) کمال الدین، ج1، ص260، ح6: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ... وَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ تِسْعَةُ أَئِمَّةٍ تَاسِعُهُمُ الْقَائِمُ مِنْ وُلْدِی... .
2) کمال الدین، ج1، ص261، ح8: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمَدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هِشَامٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ السَّائِحُ قَالَ سَمِعْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیَّ یَقُولُ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ علیهم السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم ... فَابْنِیَ الْحُسَیْنُ إِمَامُکُمْ بَعْدَهُ وَ خَلِیفَتِی عَلَیْکُمْ ثُمَّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ أَئِمَّتُکُمْ وَ خُلَفَائِی عَلَیْکُمْ تَاسِعُهُمْ قَائِمُ أُمَّتِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً... .
3) کمال الدین، ج1، ص259، ح5: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْجَارُودِ الْعَبْدِیِّ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: خَرَجَ عَلَیْنَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ وَ یَدُهُ فِی یَدِ ابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام وَ هُوَ یَقُول... وَ مِنْ بَعْدِ الْحُسَیْنِ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِهِ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ حُجَجُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ أُمَنَاؤُهُ عَلَی وَحْیِهِ وَ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِینَ وَ قَادَةُ الْمُؤْمِنِینَ وَ سَادَةُ الْمُتَّقِینَ تَاسِعُهُمُ الْقَائِمُ الَّذِی یَمْلَأُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْأَرْضَ نُوراً بَعْدَ ظُلْمَتِهَا وَ عَدْلًا بَعْدَ جَوْرِهَا وَ عِلْماً بَعْدَ جَهْلِهَا... .
4) کمال الدین، ج1، ص304، ح16: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام أَنَّهُ قَالَ: التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِکَ یَا حُسَیْنُ هُوَ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ الْمُظْهِرُ لِلدِّینِ وَ الْبَاسِطُ لِلْعَدْل.
5) کمال الدین، ج1، ص315، ح2: حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَبْرَئِیلُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ الْبَغْدَادِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّیْرَفِیُّ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ عَنْ أَبِیهِ سَدِیرِ بْنِ حُکَیْمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ عَقِیصَا قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام مُعَاوِیَةَ بْنَ أَبِی سُفْیَانُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَی بَیْعَتِهِ فَقَالَ علیه السلام ... أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ یَقَعُ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ لِطَاغِیَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِی یُصَلِّی رُوحُ اللَّهِ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ علیه السلام خَلْفَهُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُخْفِی وِلَادَتَهُ وَ یُغَیِّبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا یَکُونَ لِأَحَدٍ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ إِذَا خَرَجَ ذَلِکَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِی الْحُسَیْنِ ابْنِ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ یُطِیلُ اللَّهُ عُمُرَهُ فِی غَیْبَتِهِ ثُمَّ یُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِی صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِینَ سَنَةً ذَلِکَ لِیُعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
ص:60
_ حدیث امام صادق علیه السلام از امام حسین علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث ابو بصیر از امام صادق علیه السلام . (2)
_ حدیث جابر از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم که در بخش آیات در آیه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدین» اشاره شد؛ (3)
_ حدیث امام باقر علیه السلام از امام حسین علیه السلام ؛ (4)
جوراً و ظلماً.
1) کمال الدین، ج1، ص316، ح1: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَمْرٍو الْکَشِّیُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ شُجَاعٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهم السلام قَالَ قَالَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام فِی التَّاسِعِ مِنْ وُلْدِی سُنَّةٌ مِنْ یُوسُفَ وَ سُنَّةٌ مِنْ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ علیهما السلام وَ هُوَ قَائِمُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ یُصْلِحُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَمْرَهُ فِی لَیْلَةٍ وَاحِدَةٍ.
2) کمال الدین، ج2، ص350، ح45: حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ کُلْثُومٍ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الدَّقَّاقُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی قَتَادَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ غَزْوَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: یَکُونُ بَعْدَ الْحُسَیْنِ تِسْعَةُ أَئِمَّةٍ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ.
3) کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ص301: سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِهِ أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ وَ السَّابِعُ مَهْدِیُّهُمْ الَّذِی یَمْلَأُ الدُّنْیَا قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
4) مختصر اثبات الرجعة، ح7، به نقل از مجله تراثنا، ش 15، ص208: حدثنا الحسن بن محبوب، عن مالک بن عطیة، عن أبی حمزة ثابت بن أبی صفیة دینار، عن أبی جعفر علیه السلام قال: قال الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام لأصحابه قبل أن یقتل بلیلة واحدة:... فأبشروا بالجنة، فوالله إنما نمکث ما شاء الله تعالی بعد ما یجری علینا، ثم یخرجنا الله و إیاکم حین یظهر قائمنا فینتقم من الظالمین، و أنا و أنتم نشاهدهم و علیهم السلاسل و الأغلال و أنواع العذاب و النکال. فقیل له: من قائمکم یا ابن رسول الله؟ قال: السابع من ولد ابنی محمد بن علی الباقر و هو الحجة بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی ابنی، وهو الذی یغیب مدة طویلة ثم یظهر ویملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت
ص:61
_ حدیث ابو حمزه ثمالی از امام باقر علیه السلام ؛ (1)
ظُلْماً وَ جَوْرا.
است. مانند:
_ حدیث ابو بصیر از امام صادق علیه السلام ؛ (3)
1) الغیبة للنعمانی، ص86، ح17: أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ الرَّازِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْکُوفِیِّ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ یُوسُفَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ فُضَیْلٍ الرَّسَّانِ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ علیهما السلام ذَاتَ یَوْمٍ فَلَمَّا تَفَرَّقَ مَنْ کَانَ عِنْدَهُ قَالَ لِی یَا أَبَا حَمْزَةَ مِنَ الْمَحْتُومِ الَّذِی لَا تَبْدِیلَ لَهُ عِنْدَ اللَّهِ قِیَامُ قَائِمِنَا... السَّابِعُ مِنْ بَعْدِی بِأَبِی مَنْ یَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ
2) کمال الدین، ج2، ص342، ح23: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْدَانُ بْنُ سُلَیْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ حَیَّانٍ السَّرَّاجِ عَنِ السَّیِّدِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحِمْیَرِیِّ فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ یَقُولُ فِیهِ قُلْتُ لِلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَدْ رُوِیَ لَنَا أَخْبَارٌ عَنْ آبَائِکَ علیهم السلام فِی الْغَیْبَةِ وَ صِحَّةِ کَوْنِهَا فَأَخْبِرْنِی بِمَنْ تَقَعُ فَقَالَ علیه السلام إِنَّ الْغَیْبَةَ سَتَقَعُ بِالسَّادِسِ مِنْ وُلْدِی وَ هُوَ الثَّانِی عَشَرَ مِنَ الْأَئِمَّةِ الْهُدَاةِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم أَوَّلُهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ بَقِیَّةُ اللَّهِ فِی الْأَرْضِ وَ صَاحِبُ الزَّمَانِ وَ اللَّهِ لَوْ بَقِیَ فِی غَیْبَتِهِ مَا بَقِیَ نُوحٌ فِی قَوْمِهِ لَمْ یَخْرُجْ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّی یَظْهَرَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ
جَوْراً وَ ظُلْماً.
3) کمال الدین، ج2، ص345، ح31: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ سُنَنَ الْأَنْبِیَاءِ علیهم السلام بِمَا وَقَعَ بِهِمْ مِنَ الْغَیْبَاتِ حَادِثَةٌ فِی الْقَائِمِ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ قَالَ أَبُو بَصِیرٍ فَقُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ فَقَالَ یَا أَبَا بَصِیرٍ هُوَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ ابْنِی مُوسَی ذَلِکَ ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ یَغِیبُ غَیْبَةً یَرْتَابُ فِیهَا الْمُبْطِلُون... .
ص:62
_ حدیث صفوان بن مهران از امام صادق علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث عبد الله بن ابی یعفور از امام صادق علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث یونس بن عبد الرحمن از امام کاظم علیه السلام ؛ (3)
است. مانند:
_ حدیث حسین بن خالد از امام رضا علیه السلام ؛ (4)
1) کمال الدین، ج2، ص333، ح1: قَالَ الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ الْفَقِیهُ مُصَنِّفُ هَذَا الْکِتَابِ رَحِمَهُ اللَّهُ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنِ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: مَنْ أَقَرَّ بِجَمِیعِ الْأَئِمَّةِ وَ جَحَدَ الْمَهْدِیَّ کَانَ کَمَنْ أَقَرَّ بِجَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ وَ جَحَدَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله و سلم نُبُوَّتَهُ فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْمَهْدِیُّ مِنْ وُلْدِکَ قَالَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ یَغِیبُ عَنْکُمْ شَخْصُهُ وَ لَا یَحِلُّ لَکُمْ تَسْمِیَتُهُ.
2) کمال الدین، ج2، ص338، ح12: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الدَّقَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ الْآدَمِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ الْعَبْدِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقُ علیه السلام مَنْ أَقَرَّ بِالْأَئِمَّةِ مِنْ آبَائِی وَ وُلْدِی وَ جَحَدَ الْمَهْدِیَّ مِنْ وُلْدِی کَانَ کَمَنْ أَقَرَّ بِجَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ وَ جَحَدَ مُحَمَّداً صنُبُوَّتَهُ فَقُلْتُ یَا سَیِّدِی وَ مَنِ الْمَهْدِیُّ مِنْ وُلْدِکَ قَالَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ یَغِیبُ عَنْکُمْ شَخْصُهُ وَ لَا یَحِلُّ لَکُمْ تَسْمِیَتُهُ.
3) کمال الدین، ج2، ص361، ح5: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ صَالِحِ بْنِ السِّنْدِیِّ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَنْتَ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ فَقَالَ أَنَا الْقَائِمُ بِالْحَقِّ وَ لَکِنَّ الْقَائِمَ الَّذِی یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً هُوَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِی لَهُ غَیْبَةٌ یَطُولُ أَمَدُهَا خَوْفاً عَلَی نَفْسِه... .
4) کمال الدین، ج2، ص371، ح5: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا علیهما السلام ...فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَلَیْسَ مِنَّا فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ... .
ص:63
_ حدیث رَیّان بن صَلت از امام رضا علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث دِعبِل خُزاعی از امام رضا علیه السلام . (2)
است. مانند:
_ حدیث عبد العظیم حسنی از امام جواد علیه السلام ؛ (3)
_ حدیث صَقْر بن ابی دُلَف از امام جواد علیه السلام . (4)
1) کمال الدین، ج2، ص376، ح7: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الرَّیَّانِ بْنِ الصَّلْتِ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام أَنْتَ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ... إِنَّ الْقَائِمَ هُوَ الَّذِی إِذَا خَرَجَ کَانَ فِی سِنِّ الشُّیُوخِ وَ مَنْظَرِ الشُّبَّانِ... ذَاکَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی یُغَیِّبُهُ اللَّهُ فِی سِتْرِهِ مَا شَاءَ ثُمَّ یُظْهِرُهُ فَیَمْلَأُ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
2) کمال الدین، ج2، ص372، ح6: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِیِّ قَالَ سَمِعْتُ دِعْبِلَ بْنَ عَلِیٍّ الْخُزَاعِیَّ یَقُولُ أَنْشَدْتُ مَوْلَایَ الرِّضَا عَلِیَّ بْنَ مُوسَی علیهما السلام قَصِیدَتِیَ... فَلَمَّا انْتَهَیْتُ إِلَی قَوْلِی خُرُوجُ إِمَامٍ لَا مَحَالَةَ خَارِجٌ... بَکَی الرِّضَا علیه السلام بُکَاءً شَدِیداً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیَّ فَقَالَ لِی یَا خُزَاعِیُّ نَطَقَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَی لِسَانِکَ بِهَذَیْنِ الْبَیْتَیْنِ فَهَلْ تَدْرِی مَنْ هَذَا الْإِمَامُ وَ مَتَی یَقُومُ فَقُلْتُ لَا یَا مَوْلَایَ إِلَّا أَنِّی سَمِعْتُ بِخُرُوجِ إِمَامٍ مِنْکُمْ یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنَ الْفَسَادِ وَ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً فَقَالَ یَا دِعْبِلُ الْإِمَامُ بَعْدِی مُحَمَّدٌ ابْنِی وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ عَلِیٌّ وَ بَعْدَ عَلِیٍّ ابْنُهُ الْحَسَنُ وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ فِی غَیْبَتِهِ الْمُطَاعُ فِی ظُهُورِهِ لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً... .
3) کمال الدین، ج2، ص377، ح1: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَی الدَّقَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو تُرَابٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَی الرُّویَانِیُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَظِیمِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ زَیْدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ الْحَسَنِیُّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْقَائِمِ أَ هُوَ الْمَهْدِیُّ أَوْ غَیْرُهُ فَابْتَدَأَنِی فَقَالَ لِی یَا أَبَا الْقَاسِمِ إِنَّ الْقَائِمَ مِنَّا هُوَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَجِبُ أَنْ یُنْتَظَرَ فِی غَیْبَتِهِ وَ یُطَاعَ فِی ظُهُورِهِ وَ هُوَ الثَّالِثُ مِنْ وُلْدِی... .
4) کمال الدین، ج2، ص378، ح3: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ العبدوس [بْنِ عُبْدُوسٍ] الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْدَانُ بْنُ سُلَیْمَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الصَّقْرُ بْنُ أَبِی دُلَفَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ الرِّضَا علیهما السلام یَقُولُ إِنَّ الْإِمَامَ بَعْدِی ابْنِی عَلِیٌّ أَمْرُهُ أَمْرِی وَ قَوْلُهُ قَوْلِی وَ طَاعَتُهُ طَاعَتِی وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ أَمْرُهُ أَمْرُ أَبِیهِ وَ قَوْلُهُ قَوْلُ أَبِیهِ وَ طَاعَتُهُ طَاعَةُ أَبِیهِ ثُمَّ سَکَتَ فَقُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ بَعْدَ الْحَسَنِ فَبَکَی علیه السلام بُکَاءً شَدِیداً ثُمَّ قَالَ إِنَّ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ ابْنَهُ الْقَائِمَ بِالْحَقِّ الْمُنْتَظَرَ فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِمَ سُمِّیَ الْقَائِمَ قَالَ لِأَنَّهُ یَقُومُ بَعْدَ مَوْتِ ذِکْرِهِ وَ ارْتِدَادِ أَکْثَرِ الْقَائِلِینَ بِإِمَامَتِهِ... .
ص:64
_ حدیث صقر بن ابی دلف از امام هادی علیه السلام . (1)
بیش از چهل حدیث در این بخش بیان شد که به صورت مشخص «مهدی» و «قائم» را معرفی کرده است. این مقدار تنها روایاتی است که در کتب معتبر شیعه بیان شده است و غیر از روایاتی است که شخص امام حسن عسکری علیه السلام به ماموریت فرزند خویش برای تشکیل حکومت جهانی اشاره کرده است. (2)بنابراین هرگز نمی توان ادعا کرد روایات نقل شده عام و مبهم است و به هویت شخص «مهدی» و «قائم» اشاره نکرده است.
أما الروایات الواردة حول الغیبة و الغائب فهی أیضا لا تتحدث عن غائبٍ
1) کمال الدین، ج2؛ ص383، ح10: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ الْمَوْصِلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الصَّقْرُ بْنُ أَبِی دُلَفَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضَا علیه السلام یَقُولُ إِنَّ الْإِمَامَ بَعْدِی الْحَسَنُ ابْنِی وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْقَائِمُ الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
2) کمال الدین، ج2، ص384، ح1: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ سَعْدٍ الْأَشْعَرِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ... فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ وَ الْخَلِیفَةُ بَعْدَکَ فَنَهَضَ علیه السلام مُسْرِعاً فَدَخَلَ الْبَیْتَ ثُمَّ خَرَجَ وَ عَلَی عَاتِقِهِ غُلَامٌ کَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَیْلَةَ الْبَدْرِ مِنْ أَبْنَاءِ الثَّلَاثِ سِنِینَ فَقَالَ یَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ لَوْ لَا کَرَامَتُکَ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عَلَی حُجَجِهِ مَا عَرَضْتُ عَلَیْکَ ابْنِی هَذَا إِنَّهُ سَمِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ کَنِیُّهُ الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً... .
ص:65
بالتحدید... و لا تذکر اسم محمد بن الحسن العسکری و لا تشیر إلی غیبته بالخصوص... و بالتالی فانها لا یمکن إن تشکّل دلیلاً علی غیبة الحجة بن الحسن لأنه لم یولد بعد... و لم یغب... . (1)
نویسنده در این قسمت نیز مدعی است روایات نقل شده در موضوع غیبت از غایب شدن فرد مشخص و معینی حکایت نمیکند. بنابراین این نوع روایات نمیتواند دلیلی بر غیبت فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد.
در این قسمت نیز ابتدا کلام نویسنده را یادآور میشویم. چنانکه گفته شد، وی در مبحث دوم کتاب (دلیل نقلی وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ) در مطلب دوم (روایات) پنج گروه از روایات را نقل کرده است. گروه اول در قسمت قبل پاسخ داده شد. گروه دوم به تعبیر او (الروایات الواردة حول الغیبة و الغائب) است. وی برای این گروه نیز تنها هفت روایت را آورده که به قرار ذیل است.
و ذلک مثل: «المهدی من ولدی تکون له غیبة و حیرة» و «إن الثابتین علی القول بالمهدی فی زمان غیبته لأعزّ من الکبریت الأحمر» و «المهدی... له غیبة و حیرة تضل الخلق عن أدیانهم» و «للقائم منا غیبة أمدها طویل» و «لا بد لصاحب هذا الامر من عزلة أو غیبة» و «إن للقائم غیبة قبل ظهوره» و «إن لصاحب هذا الامر غیبتین إحداهما تطول حتی یقول بعضهم: مات، و بعضهم یقول: قتل، و بعضهم یقول: ذهب، فلا یبقی علی أمره من أصحابه إلا نفر یسیر». و قد اتخذ القائلون بوجود الإمام الثانی عشر محمد بن الحسن العسکری من تلک الأحادیث دلیلا علی
1) اما روایات نقل شده پیرامون غیبت و غایب نیز از فرد غایب مشخصی سخن نمیگوید... و نام محمد بن حسن عسکری را یادآور نمیشود... در نتیجه امکان ندارد دلیلی را بر غیبت حجت بن الحسن فراهم کند؛ زیرا او هنوز به دنیا نیامده و غایب نشده است. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص124)
ص:66
صحة نظریتهم. (1)
چنانکه ملاحظه میشود در این قسمت نیز نویسنده مانند قسمت قبل،
بسیار گزینشی عمل کرده و تنها به روایات عام اشاره کرده است. روایاتی که نویسنده
در این قسمت آورده است به تعبیر دکتر ثامر العمیدی حتی به اندازه یک صفحه
از کتابهایی نیست که در مورد غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نوشته شده، است. (2)منحصر کردن روایات غیبت تنها به هفت روایت و اشاره نکردن به انبوه روایاتی که دانشمندان شیعه در کتابهای خود آوردهاند، نشانگر تحریف حقیقت و فریب دادن خواننده است. تنها در کتاب کمال الدین که در دسترس نویسنده نیز بوده نزدیک به دویست حدیث در مورد غیبت ذکر شده است. نکته مهم این است که نمیتوان ادعا کرد وی به عنوان مثال به این روایات اشاره کرده است؛ زیرا وی تصریح میکند: «دلیل قائلان به وجود امام دوازدهم همین روایات است.» (3)در ادامه _ چنانکه در شبهۀ سوم اشاره خواهد شد _ وی تصریح میکند که شیخ صدوق و شیخ طوسی و حتی همه متکلمان شیعه به همین احادیث استناد و استدلال کردهاند؛ در حالی که این سخن خلاف واقع است. تنها شیخ صدوق بیش از بیست برابر مقدار یاد شده، احادیث اهلبیت علیهم السلام را نقل کرده و شیخ طوسی هرگز به احادیث مورد اشاره نویسنده استدلال نکرده است.
وی هفت روایت یادشده را نیز کامل نقل نکرده، بلکه با تقطیع تنها قسمتی از روایات را آورده است؛ در حالی که اگر کامل نقل میکرد در برخی از همین روایات قرینه خوبی وجود داشت. مانند حدیث چهارم «للقائم منا غیبة أمدها طویل» که در ادامه
ص:67
امام میفرماید: «فَلِذَلِکَ تَخْفَی وِلَادَتُهُ وَ یَغِیبُ شَخْصُهُ.» (1)خفای ولادت _ چنانکه در ادامه به تفصیل روایات آن بیان میشود _ نشانی است که هیچیک از مدعیان گذشته آن را نداشتهاند.
در این قسمت نیز به بیان روایاتی میپردازیم که هویت شخص غایب را تعیین کردهاند تا روشن شود بر خلاف ادعای نویسنده همه روایات غیبت کلی و مبهم نیستند. بسیاری از روایات به فرد مشخص و معینی اشاره کردهاند و اگر روایات به صورت علمی بررسی شود و در کنار هم قرار گیرد آشکار میشود که فرد غیبت کننده از اهلبیت علیهم السلام دقیقاً مشخص بوده است و امامان علیهم السلام به وضوح به ایشان اشاره کردهاند. برخی از این روایات به شرح زیر است:
روایاتی که «غایب» را چهاردهمین معصوم معرفی کرده است. مانند حدیث مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام . (2)
روایاتی که «غایب» را دوازدهمین وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی کرده است. مانند:
_ حدیث جابر بن عبد الله انصاری از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ؛ (3)
_ حدیث عبد الرحمن بن سلیط از امام حسین علیه السلام ؛ (4)
1) کمال الدین، ج1، ص303
2) کمال الدین، ج2، ص335، ح7: حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ الزَّیَّاتِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیهما السلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ أَرْبَعَةَ عَشَرَ نُوراً قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ فَهِیَ أَرْوَاحُنَا فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْأَرْبَعَةَ عَشَرَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الَّذِی یَقُومُ بَعْدَ غَیْبَتِهِ فَیَقْتُلُ الدَّجَّالَ وَ یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ کُلِّ جَوْرٍ وَ ظُلْمٍ.
3) کمال الدین، ج1، ص253، ح3: حدیث مفسر آیه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم( که در تبیین مصداق اولی الامر در بخش آیات اشاره شد. (... ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ سَمِیِّی وَ کَنِیِّی حُجَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ بَقِیَّتُهُ فِی عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ... ذَاکَ الَّذِی یَغِیبُ عَنْ شِیعَتِه...).
4) کمال الدین، ج1، ص317 ح3. در بخش آیات ذیل آیه (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها( اشاره شد.
ص:68
_ حدیث ابو خالد کابلی از امام سجاد علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام ؛ (2)
عنه _ قال: حدثنا أبان بن عثمان، قال: حدثنا محمد بن مسلم، قال: قال أبو جعفر علیه السلام: قال
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لعلی بن أبی طالب علیه السلام: «أنا أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم أنت یا علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم الحسن أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم الحسین أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم
علی بن الحسین أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم محمد بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم
جعفر بن محمد أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم موسی بن جعفر أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم علی بن موسی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم محمد بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم علی بن
محمد أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم الحسن بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم الحجة بن الحسن الذی تنتهی إلیه الخلافة والوصایة و یغیب مدة طویلة ثم یظهر و یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت جورا و ظلما.
_ حدیث محمد بن زیاد از امام کاظم علیه السلام . (3)
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی أَحْمَدَ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ الْأَزْدِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ سَیِّدِی مُوسَی
بْنَ جَعْفَرٍ علیهما السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً فَقَالَ علیه السلام النِّعْمَةُ الظَّاهِرَةُ الْإِمَامُ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنَةُ الْإِمَامُ الْغَائِبُ فَقُلْتُ لَهُ وَ یَکُونُ فِی الْأَئِمَّةِ مَنْ یَغِیبُ قَالَ نَعَمْ یَغِیبُ عَنْ أَبْصَارِ النَّاسِ شَخْصُهُ وَ لَا یَغِیبُ عَنْ قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ ذِکْرُهُ وَ هُوَ الثَّانِی عَشَرَ مِنَّا... ذَلِکَ ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ الَّذِی تَخْفَی عَلَی النَّاسِ وِلَادَتُهُ وَ لَا یَحِلُّ لَهُمْ تَسْمِیَتُهُ حَتَّی یُظْهِرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
1) کمال الدین، ج1، ص319، ح2: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِیُّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَی عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی صَفْوَانُ بْنُ یَحْیَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی زِیَادٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْکَابُلِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ زَیْنِ الْعَابِدِین علیه السلام ... فَقُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ثُمَّ یَکُونُ مَا ذَا قَالَ ثُمَّ تَمْتَدُّ الْغَیْبَةُ بِوَلِیِّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الثَّانِی عَشَرَ مِنْ أَوْصِیَاءِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَه... . و حدثنا بهذا الحدیث علی بن أحمد بن موسی و محمد بن أحمد الشیبانی «السنانی» و علی بن عبد الله الوراق عن محمد بن أبی عبد الله الکوفی عن سهل بن زیاد الأدمی عن عبد العظیم بن عبد الله الحسنی رضی الله عنه عن صفوان عن إبراهیم بن أبی زیاد عن أبی حمزة الثمالی عن أبی خالد الکابلی عن علی بن الحسین علیه السلام .
2) مختصر اثبات الرجعة، به نقل از مجله تراثنا، ش15، ص207، ح5: حدثنا فضالة بن أیوب _ رضی الله
3) کمال الدین، ج2، ص368، ح6: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا
ص:69
است. مانند حدیث اصبغ بن نباته از امیر مؤمنان علیه السلام . (1)
الکافی، ج1، ص338، ح7: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قَابُوسَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ السِّنْدِیِّ عَنْ أَبِی دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَالِکٍ الْجُهَنِیِّ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: أَتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَوَجَدْتُهُ... .
_ حدیث امام رضا علیه السلام از امیر مؤمنان علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث همدانی از امام حسین علیه السلام ؛ (3)
1) کمال الدین، ج1، ص288،ح1: حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ وَ أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِیِّ وَ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ جَمِیعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَالِکٍ الْجُهَنِیِّ وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ وَ سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الطَّیَالِسِیِّ عَنْ مُنْذِرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قَابُوسَ عَنِ النَّصْرِ بْنِ أَبِی السَّرِیِّ عَنْ أَبِی دَاوُدَ سُلَیْمَانَ بْنِ سُفْیَانَ الْمُسْتَرِقِّ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَالِکٍ الْجُهَنِیِّ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ النَّصْرِیِّ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: أَتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَوَجَدْتُهُ مُتَفَکِّراً یَنْکُتُ فِی الْأَرْضِ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا لِی أَرَاکَ مُتَفَکِّراً تَنْکُتُ فِی الْأَرْضِ أَ رَغِبْتَ فِیهَا فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا رَغِبْتُ فِیهَا وَ لَا فِی الدُّنْیَا یَوْماً قَطُّ وَ لَکِنْ فَکَّرْتُ فِی مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِی الْحَادِیَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی هُوَ الْمَهْدِیُّ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً تَکُونُ لَهُ حَیْرَةٌ وَ غَیْبَةٌ یَضِلُّ فِیهَا أَقْوَامٌ وَ یَهْتَدِی فِیهَا آخَرُون... .
2) کمال الدین، ج1، ص304، ح16: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام أَنَّهُ قَالَ: التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِکَ یَا حُسَیْنُ هُوَ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ الْمُظْهِرُ لِلدِّینِ وَ الْبَاسِطُ لِلْعَدْل.ِ قَالَ الْحُسَیْنُ فَقُلْتُ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ إِنَّ ذَلِکَ لَکَائِنٌ فَقَالَ علیه السلام إِی وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً صبِالنُّبُوَّةِ وَ اصْطَفَاهُ عَلَی جَمِیعِ الْبَرِیَّةِ وَ لَکِنْ بَعْدَ غَیْبَةٍ وَ حَیْرَةٍ فَلَا یَثْبُتُ فِیهَا عَلَی دِینِهِ إِلَّا الْمُخْلِصُونَ الْمُبَاشِرُونَ لِرَوْحِ الْیَقِینِ الَّذِینَ أَخَذَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِیثَاقَهُمْ بِوَلَایَتِنَا وَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ.
3) کمال الدین، ج1، ص317، ح2: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ الْمُعَاذِیُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِیُّ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُوسَی بْنِ الْفُرَاتِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا سُفْیَانُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الزُّبَیْرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیکٍ عَنْ رَجُلٍ مِنْ هَمْدَانَ قَالَ سَمِعْتُ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهما السلام یَقُولُ قَائِمُ هَذِهِ الْأُمَّةِ هُوَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِی وَ هُوَ صَاحِبُ الْغَیْبَةِ وَ هُوَ الَّذِی یُقْسَمُ مِیرَاثُهُ وَ هُوَ حَیٌّ.
ص:70
_ حدیث عبد الرحمن بن سلیط از امام حسین علیه السلام . (1)
روایاتی که «غایب» را در هفتمین نسل امام باقر علیه السلام معرفی کردهاند؛ مانند حدیث امام باقر علیه السلام از امام حسین علیه السلام . (2)
روایاتی که «غایب» را در ششمین نسل امام صادق علیه السلام معرفی کردهاند؛ مانند حدیث سید حمیری از امام صادق علیه السلام . (3)
جَوْراً وَ ظُلْماً.
_ حدیث ابو بصیر از امام صادق علیه السلام ؛ (4)
1) کمال الدین، ج1، ص317، ح3: در بخش آیات ذیل آیه (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها( اشاره شد.
2) مختصر اثبات الرجعة، ح7، به نقل از مجله تراثنا، ش15، ص208: حدثنا الحسن بن محبوب، عن مالک بن عطیة، عن أبی حمزة ثابت بن أبی صفیة دینار، عن أبی جعفر علیه السلام قال: قال الحسین بن علی بن أبیطالب علیهم السلام لأصحابه قبل أن یقتل بلیلة واحدة:... السابع من ولد ابنی محمد بن علی الباقر و هو الحجة بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی ابنی، و هو الذی یغیب مدة طویلة ثم یظهر و یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما.
3) کمال الدین، ج2، ص342، ح23: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْدَانُ بْنُ سُلَیْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ حَیَّانٍ السَّرَّاجِ عَنِ السَّیِّدِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحِمْیَرِیِّ فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ یَقُولُ فِیهِ قُلْتُ لِلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَدْ رُوِیَ لَنَا أَخْبَارٌ عَنْ آبَائِکَ علیهم السلام فِی الْغَیْبَةِ وَ صِحَّةِ کَوْنِهَا فَأَخْبِرْنِی بِمَنْ تَقَعُ فَقَالَ علیه السلام إِنَّ الْغَیْبَةَ سَتَقَعُ بِالسَّادِسِ مِنْ وُلْدِی وَ هُوَ الثَّانِی عَشَرَ مِنَ الْأَئِمَّةِ الْهُدَاةِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم أَوَّلُهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ بَقِیَّةُ اللَّهِ فِی الْأَرْضِ وَ صَاحِبُ الزَّمَانِ وَ اللَّهِ لَوْ بَقِیَ فِی غَیْبَتِهِ مَا بَقِیَ نُوحٌ فِی قَوْمِهِ لَمْ یَخْرُجْ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّی یَظْهَرَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ
4) کمال الدین، ج2، ص345، ح31: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ سُنَنَ الْأَنْبِیَاءِ علیهم السلام بِمَا وَقَعَ بِهِمْ مِنَ الْغَیْبَاتِ حَادِثَةٌ فِی الْقَائِمِ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ قَالَ أَبُو بَصِیرٍ فَقُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ فَقَالَ یَا أَبَا بَصِیرٍ هُوَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ ابْنِی مُوسَی ذَلِکَ ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ یَغِیبُ غَیْبَةً یَرْتَابُ فِیهَا الْمُبْطِلُون... .
ص:71
_ حدیث صفوان بن مهران از امام صادق علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث عبد الله بن ابی یعفور از امام صادق علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث علی بن جعفر از امام کاظم علیه السلام ؛ (3)
_ حدیث یونس بن عبد الرحمن از امام کاظم علیه السلام . (4)
_ حدیث حسین بن خالد از امام رضا علیه السلام ؛ (5)
1) کمال الدین، ج2، ص333، ح1: قَالَ الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ الْفَقِیهُ مُصَنِّفُ هَذَا الْکِتَابِ رَحِمَهُ اللَّهُ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنِ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام أَنَّهُ قَالَ: مَنْ أَقَرَّ بِجَمِیعِ الْأَئِمَّةِ وَ جَحَدَ الْمَهْدِیَّ کَانَ کَمَنْ أَقَرَّ بِجَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ وَ جَحَدَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله و سلم نُبُوَّتَهُ فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْمَهْدِیُّ مِنْ وُلْدِکَ قَالَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ یَغِیبُ عَنْکُمْ شَخْصُهُ وَ لَا یَحِلُّ لَکُمْ تَسْمِیَتُهُ.
2) کمال الدین، ج2، ص338، ح12: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الدَّقَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ الْآدَمِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ الْعَبْدِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقُ علیه السلام مَنْ أَقَرَّ بِالْأَئِمَّةِ مِنْ آبَائِی وَ وُلْدِی وَ جَحَدَ الْمَهْدِیَّ مِنْ وُلْدِی کَانَ کَمَنْ أَقَرَّ بِجَمِیعِ الْأَنْبِیَاءِ وَ جَحَدَ مُحَمَّداً صنُبُوَّتَهُ فَقُلْتُ یَا سَیِّدِی وَ مَنِ الْمَهْدِیُّ مِنْ وُلْدِکَ قَالَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ یَغِیبُ عَنْکُمْ شَخْصُهُ وَ لَا یَحِلُّ لَکُمْ تَسْمِیَتُهُ.
3) کافی، ج1، ص336، ح2: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عِیسَی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام قَالَ إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ فَاللَّهَ اللَّهَ فِی أَدْیَانِکُمْ لَا یُزِیلُکُمْ عَنْهَا أَحَدٌ یَا بُنَیَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ غَیْبَةٍ حَتَّی یَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ کَانَ یَقُولُ بِهِ إِنَّمَا هِیَ مِحْنَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَ بِهَا خَلْقَهُ.
4) کمال الدین، ج2، ص361، ح5: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ صَالِحِ بْنِ السِّنْدِیِّ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَنْتَ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ فَقَالَ أَنَا الْقَائِمُ بِالْحَقِّ وَ لَکِنَّ الْقَائِمَ الَّذِی یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً هُوَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِی لَهُ غَیْبَةٌ یَطُولُ أَمَدُهَا خَوْفاً عَلَی نَفْسِه... .
5) کمال الدین، ج2، ص371، ح5: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا علیهما السلام ...فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَلَیْسَ مِنَّا. فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ... وَ هُوَ صَاحِبُ الْغَیْبَةِ قَبْلَ خُرُوجِهِ فَإِذَا خَرَجَ أَشْرَقَتِ الْأَرْض... .
ص:72
_ حدیث ریان بن صلت از امام رضا علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث دعبل خزایی از امام رضا علیه السلام . (2)
_ دو حدیث عبد العظیم حسنی از امام جواد علیه السلام ؛ (3)
همچنین نک: کمال الدین، ج2، ص377، ح2.
_ حدیث صَقْر بن أبی دُلَف از امام جواد علیه السلام . (4)
1) کمال الدین، ج2، ص376، ح7: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الرَّیَّانِ بْنِ الصَّلْتِ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام أَنْتَ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ... إِنَّ الْقَائِمَ هُوَ الَّذِی إِذَا خَرَجَ کَانَ فِی سِنِّ الشُّیُوخِ وَ مَنْظَرِ الشُّبَّانِ... ذَاکَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی یُغَیِّبُهُ اللَّهُ فِی سِتْرِهِ مَا شَاءَ ثُمَّ یُظْهِرُهُ فَیَمْلَأُ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
2) کمال الدین، ج2، ص372، ح6: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِیِّ قَالَ سَمِعْتُ دِعْبِلَ بْنَ عَلِیٍّ الْخُزَاعِیَّ یَقُولُ أَنْشَدْتُ مَوْلَایَ الرِّضَا عَلِیَّ بْنَ مُوسَی علیهما السلام قَصِیدَتِیَ... فَلَمَّا انْتَهَیْتُ إِلَی قَوْلِی خُرُوجُ إِمَامٍ لَا مَحَالَةَ خَارِجٌ... بَکَی الرِّضَا علیه السلام بُکَاءً شَدِیداً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَیَّ فَقَالَ لِی یَا خُزَاعِیُّ نَطَقَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَی لِسَانِکَ بِهَذَیْنِ الْبَیْتَیْنِ فَهَلْ تَدْرِی مَنْ هَذَا الْإِمَامُ وَ مَتَی یَقُومُ فَقُلْتُ لَا یَا مَوْلَایَ إِلَّا أَنِّی سَمِعْتُ بِخُرُوجِ إِمَامٍ مِنْکُمْ یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنَ الْفَسَادِ وَ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً فَقَالَ یَا دِعْبِلُ الْإِمَامُ بَعْدِی مُحَمَّدٌ ابْنِی وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ عَلِیٌّ وَ بَعْدَ عَلِیٍّ ابْنُهُ الْحَسَنُ وَ بَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ فِی غَیْبَتِهِ الْمُطَاعُ فِی ظُهُورِهِ لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً... .
3) کمال الدین، ج2، ص377، ح1: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَی الدَّقَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو تُرَابٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَی الرُّویَانِیُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَظِیمِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ زَیْدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ الْحَسَنِیُّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْقَائِمِ أَ هُوَ الْمَهْدِیُّ أَوْ غَیْرُهُ فَابْتَدَأَنِی فَقَالَ لِی یَا أَبَا الْقَاسِمِ إِنَّ الْقَائِمَ مِنَّا هُوَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَجِبُ أَنْ یُنْتَظَرَ فِی غَیْبَتِهِ وَ یُطَاعَ فِی ظُهُورِهِ وَ هُوَ الثَّالِثُ مِنْ وُلْدِی... .
4) کمال الدین، ج2، ص378، ح3: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ العبدوس [بْنِ عُبْدُوسٍ] الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیْبَةَ النَّیْسَابُورِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْدَانُ بْنُ سُلَیْمَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الصَّقْرُ بْنُ أَبِی دُلَفَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ الرِّضَا علیهما السلام یَقُولُ إِنَّ الْإِمَامَ بَعْدِی ابْنِی عَلِیٌّ أَمْرُهُ أَمْرِی وَ قَوْلُهُ قَوْلِی وَ طَاعَتُهُ طَاعَتِی وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ أَمْرُهُ أَمْرُ أَبِیهِ وَ قَوْلُهُ قَوْلُ أَبِیهِ وَ طَاعَتُهُ طَاعَةُ أَبِیهِ ثُمَّ سَکَتَ فَقُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ بَعْدَ الْحَسَنِ فَبَکَی علیه السلام بُکَاءً شَدِیداً ثُمَّ قَالَ إِنَّ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ ابْنَهُ الْقَائِمَ بِالْحَقِّ الْمُنْتَظَرَ فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِمَ سُمِّیَ الْقَائِمَ قَالَ لِأَنَّهُ یَقُومُ بَعْدَ مَوْتِ ذِکْرِهِ وَ ارْتِدَادِ أَکْثَرِ الْقَائِلِینَ بِإِمَامَتِهِ فَقُلْتُ لَهُ وَ لِمَ سُمِّیَ الْمُنْتَظَرَ قَالَ لِأَنَّ لَهُ غَیْبَةً یَکْثُرُ أَیَّامُهَا وَ یَطُولُ أَمَدُهَا فَیَنْتَظِرُ خُرُوجَهُ الْمُخْلِصُونَ... .
ص:73
_ حدیث عبد العظیم حسنی از امام هادی علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث داود بن قاسم جعفری از امام هادی علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث محمد بن عبد الجبار از امام حسن عسکری علیه السلام ؛ (3)
1) کمال الدین، ج2، ص379، ح1: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَی الدَّقَّاقُ وَ عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو تُرَابٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَی الرُّویَانِیُ عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی عَلِیِّ بْنَ مُحَمَّدٍ علیهما السلام فَلَمَّا بَصُرَ بِی قَالَ لِی مَرْحَباً بِکَ یَا أَبَا الْقَاسِمِ... فَقَالَ علیه السلام وَ مِنْ بَعْدِی الْحَسَنُ ابْنِی فَکَیْفَ لِلنَّاسِ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ قَالَ فَقُلْتُ وَ کَیْفَ ذَاکَ یَا مَوْلَایَ قَالَ لِأَنَّهُ لَا یُرَی شَخْصُهُ وَ لَا یَحِلُّ ذِکْرُهُ بِاسْمِهِ حَتَّی یَخْرُجَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْما... .
2) کمال الدین، ج2، ص381، ح5: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْعَلَوِیُّ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ دَاوُدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ صَاحِبَ الْعَسْکَرِ علیه السلام یَقُولُ الْخَلَفُ مِنْ بَعْدِی ابْنِیَ الْحَسَنُ فَکَیْفَ لَکُمْ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِ الْخَلَفِ فَقُلْتُ وَ لِمَ جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاکَ فَقَالَ لِأَنَّکُمْ لَا تَرَوْنَ شَخْصَهُ وَ لَا یَحِلُّ لَکُمْ ذِکْرُهُ بِاسْمِهِ قُلْتُ فَکَیْفَ نَذْکُرُهُ قَالَ قُولُوا الْحُجَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم .
3) مختصر اثبات الرجعة، مجله تراثنا، شماره 15، ص211، ح9: حدثنا محمد بن عبد الجبار، قال: قلت لسیدی الحسن بن علی: یا ابن رسول الله _ جعلنی الله فداک _ أحب أن أعلم من الامام و حجة الله علی عباده من بعدک؟ قال علیه السلام: إن الامام و الحجة بعدی ابنی، سمی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و کنیه، الذی هو خاتم حجج الله و آخر خلفائه. قال: ممن هو یا ابن رسول الله؟ قال: من ابنة ابن قیصر ملک الروم، إلا أنه سیولد فیغیب عن الناس غیبة طویلة، ثم یظهر و یقتل الدجال، فیملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما... .
ص:74
_ حدیث إبراهیم بن محمد نیشابوری از امام حسن عسکری علیه السلام ؛ (1)
_ دو حدیث احمد بن اسحاق از امام حسن عسکری علیه السلام ؛ (2)
کمال الدین، ج2، ص408، ح7: حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ الْعَیَّاشِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ کُلْثُومٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَحْمَدَ الرَّازِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ سَعْدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍ الْعَسْکَرِیَّ علیهما السلام یَقُولُ الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِی لَمْ یُخْرِجْنِی مِنَ الدُّنْیَا حَتَّی أَرَانِی الْخَلَفَ مِنْ بَعْدِی أَشْبَهَ النَّاسِ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم خَلْقاً وَ خُلْقاً یَحْفَظُهُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِی غَیْبَتِهِ ثُمَّ یُظْهِرُهُ فَیَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
_ حدیث موسی بن جعفر بغدادی از امام حسن عسکری علیه السلام ؛ (3)
1) مختصر اثبات الرجعة، مجله تراثنا، ش15، ص212، ح12: حدثنا إبراهیم بن محمد بن فارس النیشابوری، قال: لما هم الوالی عمرو بن عوف بقتلی _ و هو رجل شدید النصب، و کان مولعا بقتل الشیعة فأخبرت بذلک و غلب علی خوف عظیم، فودعت أهلی و أحبائی، و توجهت إلی دار أبی محمد علیه السلام لاودعه و کنت أردت الهرب، فلما دخلت علیه رأیت غلاما جالسا فی جنبه وکان وجهه مضیئا کالقمر لیلة البدر، فتحیرت من نوره و ضیائه و کاد أن ینسنی ما کنت فیه. فقال: یا إبراهیم! لا تهرب فإن الله تبارک و تعالی سیکفیک شره. فازداد تحیری، فقلت لابی محمد علیه السلام: یا سیدی! جعلنی الله فداک من هو و قد أخبرنی بما کان فی ضمیری؟! فقال: هو ابنی و خلیفتی من بعدی، و هو الذی یغیب غیبة طویلة و یظهر بعد امتلاء الارض جورا و ظلما فیملاها عدلا و قسطا، فسألته عن أسمه، قال: هو سمی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و کنیه و لا یحل لاحد أن یسمیه باسمه أو یکنیه بکنیته إلی أن یظهر الله دولته و سلطنته، فاکتم یا إبراهیم ما رأیت و سمعت منا الیوم إلا عن أهله.
2) کمال الدین، ج2، ص384، ح1: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ سَعْدٍ الْأَشْعَرِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام:... فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ وَ الْخَلِیفَةُ بَعْدَکَ فَنَهَضَ علیه السلام مُسْرِعاً فَدَخَلَ الْبَیْتَ ثُمَّ خَرَجَ وَ عَلَی عَاتِقِهِ غُلَامٌ کَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَیْلَةَ الْبَدْرِ مِنْ أَبْنَاءِ الثَّلَاثِ سِنِینَ فَقَالَ یَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ لَوْ لَا کَرَامَتُکَ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عَلَی حُجَجِهِ مَا عَرَضْتُ عَلَیْکَ ابْنِی هَذَا إِنَّهُ سَمِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ کَنِیُّهُ الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً یَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ مَثَلُهُ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ مَثَلُ الْخَضِرِ علیه السلام وَ مَثَلُهُ مَثَلُ ذِی الْقَرْنَیْنِ وَ اللَّهِ لَیَغِیبَنَّ غَیْبَةً لَا یَنْجُو فِیهَا مِنَ الْهَلَکَةِ إِلَّا مَنْ ثَبَّتَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَ وَفَّقَهُ فِیهَا لِلدُّعَاءِ بِتَعْجِیلِ فَرَجِهِ... فَلَمَّا کَانَ مِنَ الْغَدِ عُدْتُ إِلَیْهِ فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَ سُرُورِی بِمَا مَنَنْتَ بِهِ عَلَیَّ فَمَا السُّنَّةُ الْجَارِیَةُ فِیهِ مِنَ الْخَضِرِ وَ ذِی الْقَرْنَیْنِ فَقَالَ طُولُ الْغَیْبَةِ یَا أَحْمَدُ قُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ إِنَّ غَیْبَتَهُ لَتَطُولُ قَالَ إِی وَ رَبِّی حَتَّی یَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ أَکْثَرُ الْقَائِلِینَ بِهِ... .
3) کمال الدین، ج2، ص409، ح8: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ جَعْفَرِ بْنِ وَهْبٍ الْبَغْدَادِیُّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ علیهما السلام یَقُولُ کَأَنِّی بِکُمْ وَ قَدِ اخْتَلَفْتُمْ بَعْدِی فِی الْخَلَفِ مِنِّی... أَمَا إِنَّ لِوَلَدِی غَیْبَةً یَرْتَابُ فِیهَا النَّاسُ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.
ص:75
_ حدیث عثمان بن سعید عمری از امام حسن عسکری علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث حسن بن محمد بزاز از امام حسن عسکری علیه السلام . (2)
سی روایت از شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام در این قسمت آورده شد که وضوح به شخصی که غایب خواهد شد اشاره دارد. باز یادآور میشود که این روایات تنها روایاتی است که در کتب معتبر شیعه آمده است. قطعاً آمار احادیث بیش از این است. باز خوانی این روایات نیز نشان میدهد همه روایات حاکی از «غیبت» و «غایب»، احادیثی مبهم و عام نیستند، بلکه تعداد فراوانی هم به صورت مشخص به فرد غایب شونده اشاره کردهاند. این روایات نیز نشان میدهد ادعای نویسنده به هیچ روی با واقعیت همخوانی ندارد.
نویسنده مدعی شده بود آیات قران فرد مشخصی را معرفی نکردهاند و از شخص خاصی نام نبردهاند، بلکه عام و مبهم هستند و بر هرکس قابل تطبیقند. بنابراین وجود
1) کمال الدین، ج2، ص409، ح9: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو عَلِیِّ بْنِ هَمَّامٍ قَالَ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ الْعَمْرِیَّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ سُئِلَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ أَنَا عِنْدَهُ... فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَکَ فَقَالَ ابْنِی مُحَمَّدٌ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدِی مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْهُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً أَمَا إِنَّ لَهُ غَیْبَةً یَحَارُ فِیهَا الْجَاهِلُونَ وَ یَهْلِکُ فِیهَا الْمُبْطِلُونَ وَ یَکْذِبُ فِیهَا الْوَقَّاتُونَ... .
2) کمال الدین، ج2، ص524، ح4: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ بَشَّارٍ الْقَزْوِینِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْفَرَجِ الْمُظَفَّرُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ الْبَرْمَکِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ صَالِحٍ الْبَزَّازُ قَالَ سَمِعْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیَّ علیهما السلام یَقُولُ إِنَّ ابْنِی هُوَ الْقَائِمُ مِنْ بَعْدِی وَ هُوَ الَّذِی یَجْرِی فِیهِ سُنَنُ الْأَنْبِیَاءِ علیهم السلام بِالتَّعْمِیرِ وَ الْغَیْبَةِ حَتَّی تَقْسُوَ الْقُلُوبُ لِطُولِ الْأَمَدِ فَلَا یَثْبُتَ عَلَی الْقَوْلِ بِهِ إِلَّا مَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی قَلْبِهِ الْإِیمَانَ وَ أَیَّدَهُ بِرُوحٍ مِنْه.
ص:76
فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف را ثابت نمیکند. در پاسخ بیان شد: با پذیرش اینکه اهلبیت علیهم السلام مفسر آیات قرآن هستند، به کمک روایات تفسیرگر آنها روشن میشود در موارد متعددی آیات قرآن اشاره به جریان خاص و معلومی دارند و به عکس ادعای نویسنده عام و کلی و مبهم نیستند.
در ادامه نویسنده مدعی بود روایاتی که از «مهدی» یا «قائم» سخن میگویند همچنین روایاتی که به «غیبت» و «غایب» اشاره دارند فرد مشخصی را معرفی نکردهاند و از شخص خاصی نام نبردهاند، بلکه عام و مبهم هستند و بر هرکس قابل تطبیقند. بنابراین وجود فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف را ثابت نمیکند. در پاسخ بیان شد: بیش از چهل حدیث به صورت مشخص «مهدی» و «قائم» را معرفی کرده است و سی روایت از شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام به وضوح به شخصی که «غایب» خواهد شد اشاره دارد و این مقدار تنها روایاتی است که در کتب معتبر شیعه بیان شده است. بنابراین هرگز نمی توان ادعا کرد آیات و روایات نقل شده عام و مبهم هستند و به شخص خاصی اشاره نکردهاند.
ص:77
در این فصل چگونگی استدلال دانشمندان شیعه مانند مرحوم نعمانی، شیخ صدوق و شیخ طوسی بر احادیث مهدوی بیان میشود. اشکالی که نویسنده بر این استدلالها مطرح کرده است، بیان میگردد تا روشن شود که اشکال وی در اثر درست درک نکردن منظور دانشمندان شیعه است و هرگز آنان به روایات مهدویت و غیبت برای اثبات وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف استدلال نکردهاند. استناد آنان به این روایات وجه دیگری دارد.
و هی لا تتحدث عن أمر قبل وقوعه حتی یکون ذلک إعجازاً و دلیلا علی صحة الغیبة، کما قال الشیخ الصدوق و لا توجد فی تلک الروایات أیّة دلالة علی ما ذهب إلیه المتکلمون، لأنها لم تتضمن الإخبار بالشیء قبل کونه، کما قال الشیخ الطوسی، و لم یحصل أیّ إخبار مسبق من جهة علام الغیب... و ذلک لأنّ تلک الروایات کانت موجودة من قبل و تتحدّث عن أشخاص آخرین کانوا موجودین فعلاً و ادعیت لهم المهدویة و غابوا فی الشعاب و الجبال و السجون، کمحمّد بن الحنفیة و محمد بن عبد الله بن الحسن (ذی النفس الزکیة) و الإمام موسی الکاظم علیه السلام ... و قد حدث فی ظلّ غیبتهم أن تفرّق شیعتهم و اختلفوا و احتاروا... و قد صنع اصحابهم تلک الروایات من وحی الواقع و لأهداف خاصة، و بالذات
ص:78
الشیعة الواقفیة الذین کانوا یؤمنون بقوّة بمهدویة الإمام الکاظم و لما اعتقله الرشید قالوا بغیبته، و لمّا توفّی الإمام رفضوا الاعتراف بوفاته و ادَّعوا هروبه من السجن و غیبته غیبة کبری لا یُری فیها، و اعتبروا مرحلة السجن غیبة صغری. و قد کانت الغیبة الکبری أطول من الغیبة الصغری، لأنّها امتدت و امتدّت بلا حدود و کان الواقفیة قد استعاروا أحادیث الغیبة ممن سبقهم من الحرکات المهدویة، و طبقوها علی الإمام الکاظم علیه السلام . (1)
نویسنده در این قسمت مدعی است بر خلاف ادعای دانشمندان شیعه مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی این روایات هیچ خبری از امری پیش از وقوع آن ندادهاند تا نوعی معجزه و دلیلی بر صحت غیبت باشد. این روایات از قبل وجود داشته و فرقههای مختلف شیعه بهخصوص واقفه از آن استفاده کردهاند.
1) روایات از امری پیش از وقوع آن خبر نمیدهد، تا یک نوع معجزه و دلیلی بر صحت غیبت باشد. چنانکه شیخ صدوق گفته است. و در آن روایات هیچ دلالتی بر آنچه متکلمان ادعا کردند وجود ندارد؛ زیرا در ضمن آن روایات خبر دادن از چیزی قبل از وقوعش وجود ندارد، چنانکه شیخ طوسی به آن قائل شده است و از طرف علام الغیب (خدا) هیچ خبر قبلیی به دست نیامده است... چون آن روایتها از قبل موجود بوده است و درباره اشخاص دیگری صحبت کرده است که حقیقتاً موجود بودند و مهدویت برای آنها ادعا شده است و در درهها و کوهها و زندانها غایب شدهاند، مانند محمد بن حنفیه و محمد بن عبد الله بن حسن (نفس زکیه) و امام موسی کاظم علیه السلام ... و در اثر غیبتشان در میان شیعیان آنان تفرقه ایجاد شد و دچار اختلاف و حیرت شدند... یاران آنها آن روایات را با الهام از واقع و برای اهدف خاصی ساختند، مخصوصا شیعیان واقفیه، آنها که بشدت ایمان به مهدویت امام موسی کاظم علیه السلام داشتند و وقتی هارون رشید وی را دستگیر کرد، قائل به غیبت او شدند و وقتی امام علیه السلام وفات یافت به مرگ او اعتراف نکردند و ادعا کردند از زندان فرار کرده است، و غیبتش «غیبت کبرا» است که در آن دیده نمیشود. دوران زندان را غیبت صغرا دانستند و غیبت کبرا از غیبت صغرا طولانیتر بود. چون غیبت کبرا ادامه یافت و ادامه یافت بدون اندازه و واقفیه احادیث غیبت را از حرکتهای مهدوی قبل از خود عاریه گرفتند و آنها را بر امام کاظم علیه السلام تطبیق کردند. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص124)
ص:79
پاسخ این قسمت با توضیحی که در قسمت پیشین گذشت به روشنی معلوم میشود. در قسمت قبل ملاحظه شد که نویسنده تنها روایات عام و کلی غیبت را نقل کرده بودند. روشن است که روایات کلی نمیتواند خبر از امری پیش از وقوع آن باشد؛ زیرا اساساً به وقوع امر خاصی اشاره نکرده تا وقوع آن را دلیلی بر صحت پیشگویی انجام شده بدانیم. علاوه همه میتوانند به روایات عام تمسک کنند، چنانکه باز خود نویسنده بیان میکند که فرقههای مختلف شیعه به ویژه واقفه از اخبار غیبت استفاده کردهاند. در پاسخ باید یادآور شد که روایات غیبت چنانکه در قسمت پیشین اشاره شد تنها روایات عام و کلی نیستند، بلکه به غیبت شخص معین یعنی فرزند امام یازدهم امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره دارند. سی روایات در قسمت قبل نقل شد که به شخص خاص بودن فرد غایب تصریح داشت. اشکال نویسنده ناشی از چشمپوشی وی از انبوه روایات خاص است. آیا اگر روایات از سالهای بسیار پیش خبر دادند که فرزند فلان شخص خاص غایب خواهد شد خبر از امری قبل وقوع آن نیست؟ بسیار روشن است که کسی نمیتواند حقانیت چنین خبری را انکار کند.
مرحوم شیخ صدوق دقیقاً همین نکته را از کتاب متکلم بزرگ شیعه ابنقبه نقل کرده است. ایشان مینویسد:
همیشه اخبار نص و تصریح هر امامی بر امام بعد نقل شده است تا آنکه نوبت به حسن بن علی علیهما السلام میرسد و هنگامیکه ایشان وفات کرد و نصّ و جانشین او ظاهر نگشت، به کتابهایی که گذشتگان ما پیش از وقوع غیبت روایت کردهاند رجوع نمودیم و دلیل روشن در امر جانشین امام حسن عسکری علیه السلام را در آن روایات یافتیم و اینکه او از مردم غایب میشود و شخصش نهان میگردد و اینکه شیعه در امر او اختلاف میورزند و مردم در کار او به حیرت میافتند و ما میدانیم که گذشتگان ما غیب نمیدانستهاند، بلکه ائمّه علیهم السلام بهواسطه خبر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امر غیبت را به آنها اعلام کردهاند. پس ازاین جهت و با این
ص:80
دلالت، هستی و وجود و غیبت امام نزد ما بهطور صحیح ثابت میگردد و اگر در اینجا دلیلی باشد که گفتار ما را نقض کند، زیدیه باید آن را اظهار کنند، خدا را شکر ما با حق عنادی نداریم. (1)
چنانکه ملاحظه میشود ابنقبه تصریح دارد که وقوع غیبت در فرزند امام عسکری علیه السلام در روایات گذشتگان نقل شده است _ چنانکه ما نیز به سی روایت اشاره کردیم _ نه یک غیبت کلی و عام و مبهم که قابل تطبیق بر هر کسی باشد و هر گروهی بتواند به آن تمسک کند. روشن است که چنین اخبار خاصی خبر از وقوع امری قبل از وقوع آن است. شیخ صدوق نیز در اول کتابش به این مطلب اشاره کرده است. (2)
اگر نویسنده به شیخ صدوق (در اصل به ابنقبه) اشکال میگیرد به این دلیل است
1) کمال الدین، ج1، ص113: ما زالت الأخبار ترد بنص واحد علی آخر حتی بلغ الحسن بن علی علیهما السلام فلما مات و لم یظهر النص و الخلف بعده رجعنا إلی الکتب التی کان أسلافنا رووها قبل الغیبة فوجدنا فیها ما یدل علی أمر الخلف من بعد الحسن علیه السلام و أنه یغیب عن الناس و یخفی شخصه و أن الشیعة تختلف و أن الناس یقعون فی حیرة من أمره فعلمنا أن أسلافنا لم یعلموا الغیب و أن الأئمة أعلموهم ذلک بخبر الرسول فصح عندنا من هذا الوجه بهذه الدلالة کونه و وجوده و غیبته فإن کان هاهنا حجة تدفع ما قلناه فلتظهرها الزیدیة فما بیننا و بین الحق معاندة و الشکر لله.
2) کمال الدین، ج1، ص19: أن الأئمة علیهم السلام قد أخبروا بغیبته عجل الله تعالی فرجه الشریف و وصفوا کونها لشیعتهم فیما نقل عنهم و استحفظ فی الصحف و دون فی الکتب المؤلفة من قبل أن تقع الغیبة بمائتی سنة أو أقل أو أکثر فلیس أحد من أتباع الأئمة علیهم السلام إلا و قد ذکر ذلک فی کثیر من کتبه و روایاته و دونه فی مصنفاته و هی الکتب التی تعرف بالأصول مدونة مستحفظة عند شیعة آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم من قبل الغیبة بما ذکرنا من السنین و قد أخرجت ما حضرنی من الأخبار المسندة فی الغیبة فی هذا الکتاب فی مواضعها فلا یخلو حال هؤلاء الأتباع المؤلفین للکتب أن یکونوا علموا الغیب بما وقع الآن من الغیبة فألفوا ذلک فی کتبهم و دونوه فی مصنفاتهم من قبل کونها و هذا محال عند أهل اللب و التحصیل أو أن یکونوا قد أسسوا فی کتبهم الکذب فاتفق الأمر لهم کما ذکروا و تحقق کما وضعوا من کذبهم علی بعد دیارهم و اختلاف آرائهم و تباین أقطارهم و محالهم و هذا أیضا محال کسبیل الوجه الأول فلم یبق فی ذلک إلا أنهم حفظوا عن أئمتهم المستحفظین للوصیة علیهم السلام عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من ذکر الغیبة و صفة کونها فی مقام بعد مقام إلی آخر المقامات ما دونوه فی کتبهم و ألفوه فی أصولهم و بذلک و شبهه فلج الحق (وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً(.
ص:81
که منظور ایشان را به درستی درک نکرده است. عدم درک صحیح استدلال را از نوع نقل وی میتوان فهمید. (1)وی گمان کرده شیخ صدوق میگوید یک گروه روایات از غیبت خبر دادهاند، حال که فرزند امام حسن عسکری علیه السلام دیده نمیشود. پس او همان کسی است که این روایات عام و مبهم غیبت بیان کردهاند. به اصطلاح فنی گمان کرده علمای شیعه تمسک به عام در شبهۀ مصداقیه کردهاند، غافل از آنکه دانشمندان شیعه به روایات و ادله خاص غیبت فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف تمسک کردهاند نه روایات عام و مبهم و کلی.
بنابراین روشن است که سالها پیش روایات فراوانی غیبت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را بیان کرده بودند و دقیقاً این امر چنانکه قبل از وقوعش پیشگویی و خبر داده شده بود واقع شد. درست واقع شدن این پیشگویی دلیل حقانیت شیعه است و شیخ صدوق (در واقع ابنقبه) نیز به این مطلب استدلال کرده است.
روایات علاوه بر بیان دقیق فردی که غایب خواهد شد، به برخی نشانههای دیگر نیز اشاره کردهاند که هر کدام میتواند سندی محکم و مدرکی انکارناپذیر بر حقانیت مذهب امامیه باشد و میتوان به این روایات استدلال و استناد کرد.
شیخ طوسی علاوه بر استدلال به روایاتی که به شخص خاص دلالت میکند (2)به روایتی طولانی از امام صادق علیه السلام اشاره میکند که ناظر به وقایع و نشانههای دیگر در دوران غیبت است. (3)مانند مخفی بودن ولادت ایشان. پنهان بودن ولادت علاوه بر روایت مورد اشاره شیخ طوسی در روایات متعدد دیگری نیز ذکر شده است. در ادامه به
1) تطور فکر السیاسی، ص143: و اعتبر محمد بن علی بن بابویه الصدوق نقل الشیعة لتلک الروایات التی تتحدث عن الغیبة قبل وقوعها دلیلا علی صحتها و قال: إن عدم ظهور النص و الخلف بعد الحسن العسکری و غیبة الإمام المهدی و اختفاء شخصه و اختلاف الشیعة و وقوع الحیرة من أمره، کما جاء فی الروایات الماضیة دلیل علی کون المهدی و وجوده و غیبته.
2) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص165 - 166.
3) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص167.
ص:82
بیان آن روایات و نشانههای دیگر یاد شده در روایات میپردازیم. همه این روایات مصداق خبر از امری قبل از وقوع آن است و اخباری دقیق و موردی است نه اخباری کلی و مبهم که قابل تطبیق بر افراد و وقایع متعدد باشد. بنابراین اشکال نویسنده بر شیخ طوسی نیز وارد نیست و ایشان بر روایات کلی و مبهمی که نویسنده آورده استدلال نکرده است.
_ حدیث عبد الله بن عطا از امام باقر علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث عباس بن عامر از امام باقر علیه السلام ؛ (3)
_ حدیث محمد بن زیاد از امام کاظم علیه السلام ؛ (4)
النَّاسِ وِلَادَتُهُ.
1) کمال الدین، ج1، ص325 ح2: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هَارُونَ الْفَامِیُ وَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ شَاذَوَیْهِ الْمُؤَدِّبُ وَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ وَ جَعْفَرُ بْنُ الْحُسَیْنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ الْقَصَبَانِیِّ وَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی جَدِّیَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ الْقَصَبَانِیِّ عَنْ مُوسَی بْنِ هِلَالٍ الضَّبِّیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَطَاءٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام إِنَّ شِیعَتَکَ بِالْعِرَاقِ کَثِیرُونَ فَوَ اللَّهِ مَا فِی أَهْلِ بَیْتِکَ مِثْلُکَ فَکَیْفَ لَا تَخْرُجُ فَقَالَ یَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَطَاءٍ قَدْ أَمْکَنْتَ الْحَشْوَ مِنْ أُذُنَیْکَ وَ اللَّهِ مَا أَنَا بِصَاحِبِکُمْ قُلْتُ فَمَنْ صَاحِبُنَا قَالَ انْظُرُوا مَنْ تَخْفَی عَلَی النَّاسِ وِلَادَتُهُ فَهُوَ صَاحِبُکُمْ.
2) کمال الدین، ج1، ص327، ح7: وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ الْعَلَاءِ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ عَلِیٍّ الْقَزْوِینِیُ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ الْحَنَّاطِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ الثَّقَفِیِّ الطَّحَّانِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ علیهما السلام وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْقَائِمِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم فَقَالَ لِی مُبْتَدِئاً یَا مُحَمَّدَ بْنَ مُسْلِمٍ إِنَّ فِی الْقَائِمِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم شَبَهاً مِنْ خَمْسَةٍ مِنَ الرُّسُلِ ... وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِنْ مُوسَی علیه السلام فَدَوَامُ خَوْفِهِ وَ طُولُ غَیْبَتِهِ وَ خَفَاءُ وِلَادَتِهِ... .
3) کمال الدین، ج2، ص360، ح2: حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُوسَی الْخَشَّابُ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ الْقَصَبَانِیِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ علیهما السلام یَقُولُ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ یَقُولُ النَّاسُ لَمْ یُولَدْ بَعْدُ.
4) کمال الدین، ج2، ص368، ح6: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی أَحْمَدَ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ الْأَزْدِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ سَیِّدِی مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ علیهما السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً فَقَالَ علیه السلام النِّعْمَةُ الظَّاهِرَةُ الْإِمَامُ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنَةُ الْإِمَامُ الْغَائِبُ فَقُلْتُ لَهُ وَ یَکُونُ فِی الْأَئِمَّةِ مَنْ یَغِیبُ قَالَ نَعَمْ یَغِیبُ عَنْ أَبْصَارِ النَّاسِ شَخْصُهُ وَ لَا یَغِیبُ عَنْ قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ ذِکْرُهُ وَ هُوَ الثَّانِی عَشَرَ مِنَّا... ذَلِکَ ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ الَّذِی تَخْفَی عَلَی
ص:83
_ حدیث ایوب بن نوح از امام رضا علیه السلام ؛ (1)
فِی نَسَبِهِ.
_ حدیث عبد العظیم حسنی از امام جواد علیه السلام ؛ (2)
_ دو حدیث زراره از امام صادق علیه السلام ؛ (3)
همچنین نک: کافی، ج1، ص337، ح5 و ص342، ح29؛ کمال الدین، ج2، ص346، ح33.
1) کمال الدین، ج2، ص370، ح1: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام إِنَّا لَنَرْجُو أَنْ تَکُونَ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ وَ أَنْ یَرُدَّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْکَ مِنْ غَیْرِ سَیْفٍ فَقَدْ بُویِعَ لَکَ وَ ضُرِبَتِ الدَّرَاهِمُ بِاسْمِکَ فَقَالَ مَا مِنَّا أَحَدٌ اخْتَلَفَتْ إِلَیْهِ الْکُتُبُ وَ سُئِلَ عَنِ الْمَسَائِلِ وَ أَشَارَتْ إِلَیْهِ الْأَصَابِعُ وَ حُمِلَتْ إِلَیْهِ الْأَمْوَالُ إِلَّا اغْتِیلَ أَوْ مَاتَ عَلَی فِرَاشِهِ حَتَّی یَبْعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِهَذَا الْأَمْرِ رَجُلًا خَفِیَّ الْمَوْلِدِ وَ الْمَنْشَإِ غَیْرَ خَفِیٍّ
2) کمال الدین، ج2، ص377، ح2: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الشَّیْبَانِیُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ الْآدَمِیِّ عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی علیهما السلام إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ تَکُونَ الْقَائِمَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً فَقَالَ علیه السلام یَا أَبَا الْقَاسِمِ مَا مِنَّا إِلَّا وَ هُوَ قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هَادٍ إِلَی دِینِ اللَّهِ وَ لَکِنَّ الْقَائِمَ الَّذِی یُطَهِّرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْأَرْضَ مِنْ أَهْلِ الْکُفْرِ وَ الْجُحُودِ وَ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا وَ قِسْطاً هُوَ الَّذِی تَخْفَی عَلَی النَّاسِ وِلَادَتُهُ وَ یَغِیبُ عَنْهُمْ شَخْصُه... .
3) کمال الدین، ج2، ص342، ح24: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی الْکِلَابِیِّ عَنْ خَالِدِ بْنِ نَجِیحٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْیَنَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ لِلْقَائِمِ غَیْبَةً قَبْلَ أَنْ یَقُومَ قُلْتُ لَهُ وَ لِمَ قَالَ یَخَافُ وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی بَطْنِهِ ثُمَّ قَالَ یَا زُرَارَةُ وَ هُوَ الْمُنْتَظَرُ وَ هُوَ الَّذِی یَشُکُّ النَّاسُ فِی وِلَادَتِهِ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ هُوَ حَمْلٌ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ هُوَ غَائِبٌ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ مَا وُلِدَ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ وُلِدَ قَبْلَ وَفَاةِ أَبِیهِ بِسَنَتَیْنِ غَیْرَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یُحِبُّ أَنْ یَمْتَحِنَ الشِّیعَةَ فَعِنْدَ ذَلِکَ یَرْتَابُ الْمُبْطِلُون.
ص:84
_ حدیث حسین بن خالد از امام رضا علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث عبد السلام هروی از امام رضا علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث اسحاق بن محمد از امام هادی علیه السلام ؛ (3)
همچنین کمال الدین، ج2، ص382، ح7.
مرحوم نعمانی در این مورد مینویسد:
ای گروه شیعه _ کسانی که خدای تعالی به ایشان قوّه تمییز و ژرفنگری کامل و اندیشیدن به سخنان امامان علیهم السلام عطا فرموده _ آیا در این احادیث بیان آشکار و نور تابناک وجود ندارد؟ آیا کسی از امامان گذشته علیهم السلام یافت میشود که ولادت او مورد شکّ و تردید واقع گردد و در وجود و عدمش اختلاف پیش آید. (4)
_ حدیث ابو خالد کابلی از امام سجاد علیه السلام ؛ (5)
1) کمال الدین، ج2، ص371، ح5: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا علیهما السلام ... فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبْلَ خُرُوجِ قَائِمِنَا فَلَیْسَ مِنَّا فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ یُطَهِّرُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ مِنْ کُلِّ جَوْرٍ وَ یُقَدِّسُهَا مِنْ کُلِّ ظُلْمٍ وَ هُوَ الَّذِی یَشُکُّ النَّاسُ فِی وِلَادَتِهِ... .
2) کمال الدین، ج1، ص51: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِیِّ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام قَالَ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ بَشِیراً لَیَغِیبَنَّ الْقَائِمُ مِنْ وُلْدِی بِعَهْدٍ مَعْهُودٍ إِلَیْهِ مِنِّی حَتَّی یَقُولَ أَکْثَرُ النَّاسِ مَا لِلهِ فِی آلِ مُحَمَّدٍ حَاجَةٌ وَ یَشُکُّ آخَرُونَ فِی وِلَادَتِهِ فَمَنْ أَدْرَکَ زَمَانَهُ فَلْیَتَمَسَّکْ بِدِینِهِ وَ لَا یَجْعَلْ لِلشَّیْطَانِ إِلَیْهِ سَبِیلًا بِشَکِّهِ فَیُزِیلَهُ عَنْ مِلَّتِی وَ یُخْرِجَهُ مِنْ دِینِی... .
3) کمال الدین، ج2، ص381، ح6: حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُوسَی الْخَشَّابُ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَیُّوبَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی علیهم السلام یَقُولُ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ یَقُولُ النَّاسُ لَمْ یُولَدْ بَعْد.
4) الغیبة للنعمانی، ص183.
5) کمال الدین، ج1، ص319، ح2: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِیُّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَی عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی صَفْوَانُ بْنُ یَحْیَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی زِیَادٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْکَابُلِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ زَیْنِ الْعَابِدِینَ... فَقُلْتُ لَهُ یَا سَیِّدِی فَکَیْفَ صَارَ اسْمُهُ الصَّادِقَ وَ کُلُّکُمْ صَادِقُونَ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ علیهما السلام أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ إِذَا وُلِدَ ابْنِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام فَسَمُّوهُ الصَّادِقَ فَإِنَّ لِلْخَامِسِ مِنْ وُلْدِهِ وَلَداً اسْمُهُ جَعْفَرٌ یَدَّعِی الْإِمَامَةَ اجْتِرَاءً عَلَی اللَّهِ وَ کَذِباً عَلَیْهِ فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ جَعْفَرٌ الْکَذَّابُ الْمُفْتَرِی عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمُدَّعِی لِمَا لَیْسَ لَهُ بِأَهْلٍ الْمُخَالِفُ عَلَی أَبِیهِ وَ الْحَاسِدُ لِأَخِیهِ ذَلِکَ الَّذِی یَرُومُ کَشْفَ سَتْرِ اللَّهِ عِنْدَ غَیْبَةِ وَلِیِّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَ بَکَی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیهما السلام بُکَاءً شَدِیداً ثُمَّ قَالَ کَأَنِّی بِجَعْفَرٍ الْکَذَّابِ وَ قَدْ حَمَلَ طَاغِیَةَ زَمَانِهِ عَلَی تَفْتِیشِ أَمْرِ وَلِیِّ اللَّهِ وَ الْمُغَیَّبِ فِی حِفْظِ اللَّهِ وَ التَّوْکِیلِ بِحَرَمِ أَبِیهِ جَهْلًا مِنْهُ بِوِلَادَتِهِ وَ حِرْصاً مِنْهُ عَلَی قَتْلِهِ إِنْ ظَفِرَ بِهِ وَ طَمَعاً فِی مِیرَاثِهِ حَتَّی یَأْخُذَهُ بِغَیْرِ حَقِّهِ قَالَ أَبُو خَالِدٍ فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ إِنَّ ذَلِکَ لَکَائِنٌ فَقَالَ إِی وَ رَبِّی إِنَّ ذَلِکَ لَمَکْتُوبٌ عِنْدَنَا فِی الصَّحِیفَةِ الَّتِی فِیهَا ذِکْرُ الْمِحَنِ الَّتِی تَجْرِی عَلَیْنَا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ... .
ص:85
_ حدیث فاطمه از امام هادی علیه السلام . (1)
شیخ صدوق نیز به احادیثی که از جریان جعفر کذاب خبر داده استدلال کرده و حقانیت امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را ثابت نموده است. (2)
1) کمال الدین، ج1، ص321: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْفُرَاتِ قَالَ أَخْبَرَنَا صَالِحُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أُمِّهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدِ بْنِ الْهَیْثَمِ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ سَیَابَةَ قَالَتْ کُنْتُ فِی دَارِ أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَسْکَرِیِّ علیهما السلام فِی الْوَقْتِ الَّذِی وُلِدَ فِیهِ جَعْفَرٌ فَرَأَیْتُ أَهْلَ الدَّارِ قَدْ سُرُّوا بِهِ فَصِرْتُ إِلَی أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام فَلَمْ أَرَهُ مَسْرُوراً بِذَلِکَ فَقُلْتُ لَهُ یَا سَیِّدِی مَا لِی أَرَاکَ غَیْرَ مَسْرُورٍ بِهَذَا الْمَوْلُودِ فَقَالَ علیه السلام یَهُونُ عَلَیْکَ أَمْرُهُ فَإِنَّهُ سَیُضِلُّ خَلْقاً کَثِیرا.
2) کمال الدین، ج1، ص320: کل ذلک دلالة له علیه السلام أیضا لأنه لا دلالة علی الإمامة أعظم من الإخبار بما یکون قبل أن یکون کما کان مثل ذلک دلالة لعیسی ابن مریم علیهما السلام علی نبوته إذ أنبأ الناس بما یأکلون و ما یدخرون فی بیوتهم و کما کَانَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم حِینَ قَالَ أَبُو سُفْیَانَ فِی نَفْسِهِ مَنْ فَعَلَ مِثْلَ مَا فَعَلْتُ جِئْتُ فَدَفَعْتُ یَدِی فِی یَدِهِ أَلَّا کُنْتُ أَجْمَعُ عَلَیْهِ الْجُمُوعَ مِنَ الْأَحَابِیشِ وَ کِنَانَةَ فَکُنْتُ أَلْقَاهُ بِهِمْ فَلَعَلِّی کُنْتُ أَدْفَعُهُ. فَنَادَاهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم مِنْ خَیْمَتِهِ فَقَالَ: إِذًا کَانَ اللَّهُ یُجْزِیکَ یَا أَبَا سُفْیَانَ. و ذلک دلالة له علیه السلام کدلالة عیسی ابن مریم علیهما السلام و کل من أخبر من الأئمة علیهم السلام بمثل ذلک فهی دلالة تدل الناس علی أنه إمام مفترض الطاعة من الله تبارک و تعالی.
ص:86
صادق علیه السلام . (1)
و ح3: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَابُنْدَاذَ قَالَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ هِلَالٍ قَالَ حَدَّثَنِی أُمَیَّةُ بْنُ عَلِیٍّ الْقَیْسِیُّ عَنْ أَبِی الْهَیْثَمِ التَّمِیمِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِذَا تَوَالَتْ ثَلَاثَةُ أَسْمَاءٍ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ کَانَ رَابِعُهُمْ قَائِمُهُمْ.
_ حدیث حارث اعور از امیر مؤمنان علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث ابوسعید عقیصا از امام حسن مجتبی علیه السلام ؛ (3)
_ حدیث یزید کناسی از امام باقر علیه السلام ؛ (4)
_ حدیث جابر جعفی از امام باقر علیه السلام ؛ (5)
1) کمال الدین، ج2، ص333، ح2: حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الزَّیْتُونِیِّ وَ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی قَتَادَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنْ أُمَیَّةَ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِی الْهَیْثَمِ بْنِ أَبِی حَبَّةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِذَا اجْتَمَعَتْ ثَلَاثَةُ أَسْمَاءٍ مُتَوَالِیَةً مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ فَالرَّابِعُ الْقَائِمُ.
2) الغیبة للنعمانی، النص، ص229، ح11: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ جُمْهُورٍ جَمِیعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ الْوَلِیدِ الْهَمْدَانِیِّ عَنِ الْحَارِثِ الْأَعْوَرِ الْهَمْدَانِیِّ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِأَبِی ابْنُ خِیَرَةِ الْإِمَاءِ یَعْنِی الْقَائِمَ مِنْ وُلْدِهِ علیه السلام ... .
3) کمال الدین، ج1، ص315، ح2: حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَبْرَئِیلُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ الْبَغْدَادِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّیْرَفِیُّ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ عَنْ أَبِیهِ سَدِیرِ بْنِ حُکَیْمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ عَقِیصَا قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام مُعَاوِیَةَ بْنَ أَبِی سُفْیَانَ دَخَلَ عَلَیْهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَی بَیْعَتِهِ فَقَالَ علیه السلام:... أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ یَقَعُ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ لِطَاغِیَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِی یُصَلِّی رُوحُ اللَّهِ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ علیه السلام خَلْفَهُ... ذَلِکَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِی الْحُسَیْنِ ابْنِ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ... .
4) الغیبة للنعمانی، النص، ص228، ح8: أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ ابْنُ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُفَضَّلِ بْنِ قَیْسِ بْنِ رُمَّانَةَ الْأَشْعَرِیُّ وَ سَعْدَانُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ سَعِیدٍ وَ أَحْمَدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَوَانِیُّ قَالُوا جَمِیعاً حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ الزَّرَّادُ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ یَزِیدَ الْکُنَاسِیِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ الْبَاقِرَ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ صَاحِبَ هَذَا الْأَمْرِ فِیهِ شَبَهٌ مِنْ یُوسُفَ ابْنُ أَمَةٍ سَوْدَاءَ... .
5) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، النص، ص470: سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ سَأَلَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَقَالَ... فَأَخْبِرْنِی عَنْ صِفَتِهِ؟ قَالَ علیه السلام ... بِأَبِی ابْنُ خِیَرَةِ الْإِمَاء.
ص:87
_ حدیث ابوبصیر از امام صادق علیه السلام ؛ (1)
_ حدیث محمد بن زیاد از امام موسی کاظم علیه السلام ؛ (2)
_ حدیث حسین بن خالد از امام رضا علیه السلام ؛ (3)
_ حدیث یزید بن ابی حازم از امام صادق علیه السلام، (4)در این حدیث امام به اسیر بودن
1) کمال الدین، ج2، ص345، ح31: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ سُنَنَ الْأَنْبِیَاءِ علیهم السلام بِمَا وَقَعَ بِهِمْ مِنَ الْغَیْبَاتِ حَادِثَةٌ فِی الْقَائِمِ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ قَالَ أَبُو بَصِیرٍ فَقُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ فَقَالَ یَا أَبَا بَصِیرٍ هُوَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ ابْنِی مُوسَی ذَلِکَ ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ یَغِیبُ غَیْبَةً یَرْتَابُ فِیهَا الْمُبْطِلُون.
2) کمال الدین، ج2، ص368، ح6: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی أَحْمَدَ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ الْأَزْدِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ سَیِّدِی مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ علیهما السلام ... فَقُلْتُ لَهُ وَ یَکُونُ فِی الْأَئِمَّةِ مَنْ یَغِیبُ؟ قَالَ: نَعَمْ یَغِیبُ عَنْ أَبْصَارِ النَّاسِ شَخْصُهُ وَ لَا یَغِیبُ عَنْ قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ ذِکْرُهُ وَ هُوَ الثَّانِی عَشَرَ مِنَّا... ذَلِکَ ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ الَّذِی تَخْفَی عَلَی النَّاسِ وِلَادَتُهُ... .
3) کمال الدین؛ ج2؛ ص371، ح5: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا علیه السلام ... فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِاللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْکُمْ أَهْلَالْبَیْتِ قَالَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی ابْنُ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ... .
4) الغیبة للنعمانی، ص229، ح12: أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ التَّیْمُلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ وَ أَحْمَدُ ابْنَا الْحَسَنِ عَنْ أَبِیهِمَا عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ یَزِیدَ بْنِ أَبِی حَازِمٍ قَالَ: خَرَجْتُ مِنَ الْکُوفَةِ فَلَمَّا قَدِمْتُ الْمَدِینَةَ دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ فَسَأَلَنِی هَلْ صَاحَبَکَ أَحَدٌ فَقُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ أَ کُنْتُمْ تَتَکَلَّمُونَ قُلْتُ نَعَمْ صَحِبَنِی رَجُلٌ مِنَ الْمُغِیرِیَّةِ قَالَ فَمَا کَانَ یَقُولُ قُلْتُ کَانَ یَزْعُمُ أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ هُوَ الْقَائِمُ وَ الدَّلِیلُ عَلَی ذَلِکَ أَنَّ اسْمَهُ اسْمُ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله و سلم وَ اسْمَ أَبِیهِ اسْمُ أَبِی النَّبِیِّ فَقُلْتُ لَهُ فِی الْجَوَابِ إِنْ کُنْتَ تَأْخُذُ بِالْأَسْمَاءِ فَهُوَ ذَا فِی وُلْدِ الْحُسَیْنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِیٍّ فَقَالَ لِی إِنَّ هَذَا ابْنُ أَمَةٍ یَعْنِی مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِیٍّ وَ هَذَا ابْنُ مَهِیرَةٍ یَعْنِی مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَمَا رَدَدْتَ عَلَیْهِ فَقُلْتُ مَا کَانَ عِنْدِی شَیْءٌ أَرُدُّ عَلَیْهِ فَقَالَ أَ وَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّهُ ابْنُ سَبِیَّةٍ یَعْنِی الْقَائِمَ علیه السلام .
ص:88
مادر امام زمان علیه السلام اشاره میکنند که از پیشگوییهای بسیار دقیق و
خاص است.
مرحوم نعمانی در باب سیزدهم کتاب غیبتش که صفات امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف را بیان میدارد اولین عنوان را فرزند بانویی اسیر شده و کنیز قرار داده است و آن را یک صفت شاخص امام در نظر گرفته است. (1)
_ حدیث یحیی بن سالم از امام باقر علیه السلام ؛ (2)
_ سه حدیث ابو جارود از امام باقر علیه السلام . (3)
و الغیبة للنعمانی، ص323، ح3: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْقُرَشِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام لَا یَکُونُ هَذَا الْأَمْرُ إِلَّا فِی... أَحْدَثِنَا سِنّاً.
چنانکه به نوشتۀ مرحوم نعمانی برای هیچ فردی در این سن چنین ادعایی نشده است. (4)این مسئله نشان میدهد پیشگویی چنین وصفی، خبر دادن از یک صفت کلی نیست که وجودش در اکثر افراد ممکن باشد و خبر دادن از آن معجزه و کرامت محسوب نشود و دلیل حقانیت نباشد، بلکه ویژگی بسیار نادری است که تنها کسانی که از عالم غیبت خبر دارند میتوانند از آن خبر دهند. بهخصوص که اهلبیت علیهم السلام فرمودهاند: قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف کمسنترین ما خواهد بود. با این عبارت راه هر نوع توجیه بعدی
1) الغیبة للنعمانی، ص228: کونه علیه السلام ابن سبیة ابن خیرة الإماء.
2) الغیبة للنعمانی، ص184، ح35: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا یَحْیَی بْنُ سَالِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ أَصْغَرُنَا سِنّاً.
3) الغیبة للنعمانی، ص322، ح1: أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَی قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام أَنَّهُ سَمِعَهُ یَقُولُ الْأَمْرُ فِی أَصْغَرِنَا سِنّاً... و أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ الرَّازِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الصَّیْرَفِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام مِثْلَهُ.
4) الغیبة للنعمانی، ص184.
ص:89
بسته شده است. اگر تنها به کمسن بودن اشاره میشد ممکن بود گفته شود کمسن بودن نسبی است و مثلاً سن بیست یا سی سالگی نیز برای امام سن کمی است. اما وقتی گفته شد کمسنترین ما امامان علیهم السلام، دقیقاً به صورت کمّی اشاره شده است و قابل توجیه نیست. روشن است که از چنین ویژگی دقیقی قبل از وقوع آن تنها امام معصوم علیه السلام میتواند خبر دهد. واقع شدن این امر خود بهترین دلیل بر حقانیت مذهب امامیه است.
_ حدیث یحیی بن سالم از امام باقر علیه السلام ؛ (1)
_ سه حدیث ابو جارود از امام باقر علیه السلام ؛ (2)
و الغیبة للنعمانی، ص323، ح3: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْقُرَشِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام لَا یَکُونُ هَذَا الْأَمْرُ إِلَّا فِی أَخْمَلِنَا ذِکْراً... .
_ حدیث اسحاق بن صباح از امام رضا علیه السلام . (3)
مرحوم نعمانی بیان زیبایی در مورد این دو نشانه اخیر دارد. ایشان مینویسد:
ای گروه شیعه _ خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد _ بنگرید به آنچه از صادقان علیهم السلام در باره سنّ قائم علیه السلام رسیده و گفته ایشان که به هنگام رسیدن امر امامت به آن حضرت کمسالترین امامان و جوانترین آنان است و اینکه به
1) الغیبة للنعمانی، النص، ص184، ح35: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا یَحْیَی بْنُ سَالِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ... أَخْمَلُنَا شَخْصاً... .
2) الغیبة للنعمانی، ص322، ح1: أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَی قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام أَنَّهُ سَمِعَهُ یَقُولُ... وَ أَخْمَلِنَا ذِکْراً و أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ الرَّازِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الصَّیْرَفِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ علیه السلام مِثْلَهُ.
3) الغیبة للنعمانی، ص323، ح4: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَابُنْدَاذَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هِلَالٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ صَبَّاحٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ هَذَا سَیُفْضِی إِلَی مَنْ یَکُونُ لَهُ الْخَمْلُ.
ص:90
هیچ یک از امامان پیش از او امر امامت در سنّی همانند او داده نشده است. و نیز بنگرید به فرمایش آنان: «و گمنامترین ما» که با گمنامی آن حضرت به غایب بودن شخص او و پنهان بودن او از نظرها اشاره میکنند، و وقتی روایات بطور متّصل و متواتر در مورد این گونه چیزها پیش از پیدایش آنها آمده، و وقوع این حوادث را پیش از بوجود آمدن آنها خبر داده، و سپس آشکارا عینیت و وجود یافته است، لازم میگردد که شکّها از کسی که خداوند دلش را گشوده و نور بخشیده و هدایتش فرموده و دیده او را روشنی عطا کرده برطرف گردد. (1)
نکته قابل دقت: توجه به این مسئله مهم است که خبر دادن قبل از وقوع از ابتدا مورد نظر دانشمندان شیعه بوده است. نباید گمان کرد شیخ صدوق یا شیخ طوسی صد تا دویست سال بعد از غیبت به این نکته پی برده و استدلال کردهاند. شاهد این مطلب بیانی است که مرحوم کلینی از استاد خود محمد بن یحیی نقل میکند. وقتی ثقةالاسلام کلینی حدیثی را نقل میکند که در آن حضرت خضر علیه السلام نام دوازده امام را میبرد و بر امامتشان گواهی میدهد و در مورد امام دوازدهم میگوید: «وَ أَشْهَدُ عَلَی رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ لَا یُکَنَّی وَ لَا یُسَمَّی حَتَّی یَظْهَرَ أَمْرُهُ فَیَمْلَأَهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْرا» _ که در بخش احادیث «مهدی» و «قائم» به آن اشاره شد _ سند دومی برای این حدیث نقل میکند و میگوید: همچنین این حدیث را محمد بن یحیی از محمد بن حسن صفار از احمد بن ابی عبد الله از ابو هاشم برایم نقل کرده است. در ادامه مینویسد: محمد بن یحیی گوید: به محمد بن حسن گفتم: دوست داشتم این حدیث از غیر طریق احمد بن ابیعبدالله به ما میرسید. محمد بن حسن در پاسخ گفت: وی این حدیث را بیست سال قبل از «حیرت» برایم نقل کرده است. (2)
اینکه منظور محمد بن یحیی چه بوده و چرا محمد بن حسن چنین پاسخ داده در
ص:91
کلام محدث نوری به خوبی بیان شده است.
وی مینویسد:
منظور از «حیرت» در لسان روایات ایام غیبت است و شروع آن از زمان شهادت امام حسن عسکری علیه السلام است. منظور محمد بن یحیی این بوده که دوست داشتم راوی این حدیث از کسانی میبود که دوران غیبت را درک نکردهاند تا خبر دادن وی از چیزی پیش از وقوع آن، خالی از هر توهم و شکی میبود و دلالتش بر مقصود و ظهور معجزه تمامتر میشد. احمد ابی عبد الله از کسانی است که دوران غیبت را درک کرده است و سالها بعد از امام حسن عسکری علیه السلام زندگی کرده است. (1)
محمد بن یحیی دوست داشته این حدیث را کسی گفته باشد که قبل از امام حسن عسکری علیه السلام از دنیا رفته باشد تا شبهۀ امثال نویسنده مطرح نشود که این احادیث بعدها در دوران غیبت در اثر ندیدن امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف ساخته شده است. به همین دلیل محمد بن حسن نیز پاسخ میدهد من این حدیث را بیست سال قبل از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام و به امامت رسیدن امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف از وی شنیدهام.
با این بیان روشن میشود سالهای بسیار طولانی قبل از امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف امامان علیهم السلام ویژگی امامت ایشان را که همراه با گمنامی و غیبت است پیشگویی کردهاند و به گونه دقیق نیز برای ایشان این امر واقع شده است. امری مشخص برای فردی معین نه ویژگی عمومی و قابل تطبیق بر هر فرد.
شیخ طوسی نیز چنانکه نویسنده خود در ذیل روایات غیبت و غایب آورده
1) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، الخاتمة، ج4، ص43: أن المراد من الحیرة فی ألسنة الرواة أیام الغیبة، و مبدؤها سنة وفاة العسکری علیه السلام فالظاهر أن غرض محمّد بن یحیی من قوله: وددت. الی آخره، أنّ راوی هذا الخبر یکون من الذین لم یدرکوا أیام الحیرة، لیکون إخباره بما لم یقع قبل وقوعه خالصا عن التوهم و الریبة. و أتمّ فی الدلالة علی المقصود و ظهور الإعجاز... فأحبّ محمّد بن یحیی أن یکون الراوی منهم، لا من مثل أحمد الذی أدرک أیام الحیرة، فإنه عاش بعد وفاة العسکری علیه السلام .
ص:92
است. (1)به همین نکته استدلال کرده است و میگوید:
محل استدلال به این اخبار قسمتی است که خبر از چیزی پیش از وقوعش دارد بعد همان گونه واقع شده است و این دلیل صحت راهی است که ما رفتهایم که همان امامت فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ زیرا دانستن آنچه اتفاق خواهد افتاد امکان ندارد مگر از طرف خداوند علام الغیوب.
پس اگر نبود مگر تنها یک روایت که مضمون آن با واقعیت مطابق بود
کفایت میکرد. (2)
درباره قسمت پایانی سخن نویسنده _ یعنی تشبیه به واقفه و فرض دو غیبت در اندیشه واقفه _ در شبهۀ هفتم سخن خواهیم گفت تا میزان صدق ایشان در این تشبیه آشکار شود.
و إذا توقّفنا عند الروایة التی یذکرها النعمانی حول الغیبة، و التی یقول عنها: «لو لم یکن یروی فی الغیبة إلا هذا الحدیث لکان فیها کفایة لمن تأملها» لوجدنا أنها تتحدث عن الوفاة و القتل و الذهاب لإمام موجود و معروف سابقاً... بینما یحتاج هو (أی النعمانی) أن یثبت وجود الإمام محمد بن الحسن العسکری أولاً حتی یستطیع أن ینسب إلیه تلک الأفعال لاحقاً. (3)
1) تطور فکر السیاسی، ص143.
2) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص173.
3) و وقتی نزد روایتی که نعمانی درباره غیبت نقل میکند توقف میکنیم همان روایتی که در مورد آن میگوید: «اگر در غیبت جز این حدیث، روایت نمیشد باز برای کسی که در آن تأمل میکرد کافی بود». ملاحظه میکنیم که روایت از مرگ و قتل و رفتن برای امامی که قبلاً موجود و شناخته شده بود صحبت میکند، در صورتی که او (یعنی نعمانی) نیاز داد نخست وجود امام محمد بن الحسن عسکری را ثابت کند تا بعد بتواند آن کارها را به او نسبت دهد. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص125)
ص:93
نویسنده ادعا میکند در روایت مورد استناد نعمانی سخن از مرگ و رفتن امام است. مرگ یا رفتن نیز متفرع بر وجود است. پس این نوع از روایات نمیتواند وجود امام را ثابت کند ابتدا باید وجود امام ثابت شود سپس رفتن و مرگ و کشته شدن به ایشان استناد داده شود.
مرحوم نعمانی روایت ذیل را در کتاب خویش نقل کرده است.
وَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ حَازِمٍ مِنْ کِتَابِهِ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَیْسُ بْنُ هِشَامٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ الْمُسْتَنِیرِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَیْبَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا تَطُولُ حَتَّی یَقُولَ بَعْضُهُمْ مَاتَ وَ بَعْضُهُمْ یَقُولُ قُتِلَ وَ بَعْضُهُمْ یَقُولُ ذَهَبَ فَلَا یَبْقَی عَلَی أَمْرِهِ مِنْ أَصْحَابِهِ إِلَّا نَفَرٌ یَسِیرٌ لَا یَطَّلِعُ عَلَی مَوْضِعِهِ أَحَدٌ مِنْ وَلِیٍّ وَ لَا غَیْرِهِ إِلَّا الْمَوْلَی الَّذِی یَلِی أَمْرَهُ. (1)
ایشان بعد از نقل این حدیث مینویسد: «اگر در مورد غیبت حدیثی جز همین یک حدیث روایت نمیشد، برای کسی که در آن میاندیشید کافی بود.» (2)
اشکال نویسنده به استدلال مرحوم نعمانی ناشی از آن است که معنای این حدیث را درست درک نکرده است. اگر معنای روایت معلوم شود، روشن میشود که استدلال نعمانی بسیار دقیق و منطبق بر واقعیت است و اشکالی بر ایشان وارد نیست. برای فهم
1) الغیبة للنعمانی، ص171، ح5: همانا صاحب این امر دارای دو غیبت است یکی از آن دو چندان به درازا میکشد که پارهای از مردم میگویند: مرد و بعضی میگویند: کشته شد و عدّهای از ایشان میگویند: رفت و از اصحابش جز افراد اندکی کسی بر امر او باقی نمیماند. هیچ کس از دوست و غیر دوست از جایگاهش آگاهی نمییابد، مگر همان خدمتگزاری که به کارهای او میرسد.
2) الغیبة للنعمانی، ص171، ح5: و لو لم یکن یروی فی الغیبة إلا هذا الحدیث لکان فیه کفایة لمن تأمله.
ص:94
معنای این حدیث به برخی از روایات مشابه باید دقت شود؛ زیرا روایات نیز مانند آیات قرآن (1)برخی برخی دیگر را توضیح میدهند.
در روایتی مرحوم کلینی چنین نقل میکند:
علی بن جعفر از برادرش موسی بن جعفر علیهما السلام نقل کند که فرمود:
هر گاه پنجمین فرزند هفتمین ناپدید شود، خدا را، خدا را، نسبت به
دینتان مواظب باشید، مبادا کسی شما را از دینتان جدا کند، پسر جان ناچار صاحب الامر غیبتی کند که معتقدان به امامت هم از آن برگردند، همانا امر غیبت یک آزمایشی است از جانب خدای عز و جل که خلقش را به وسیله آن بیازماید... . (2)
چنانکه ملاحظه میشود در این حدیث سخن از برگشتن معتقدان است. کسانی که اعتقاد به وجود و غیبت امام دارند از آزمایش الهی سربلند بیرون نمیآیند و اعتقاد خود را از دست میدهند. دلیل از دست دادن این اعتقاد را شیخ صدوق چنین نقل کرده است:
ثابت ثمالیّ از امام سجّاد علیه السلام روایت کند که فرمود:... برای قائم ما دو غیبت است که یکی از دیگری طولانیتر است... و امّا غیبت دیگر طولانی میشود تا جایی که بیشتر معتقدین به آن امام از این امر باز گردند و بر آن ثابت نمانند، مگر کسی که یقینش قوی و معرفتش درست باشد و در دلش حرجی از آنچه حکم میکنیم نبوده و تسلیم ما اهلبیت باشد. (3)
1) نهج البلاغة (صبحی صالح)، خطبه 133، ص192: کِتَابُ اللَّهِ تُبْصِرُونَ بِهِ وَ تَنْطِقُونَ بِهِ وَ تَسْمَعُونَ بِهِ وَ یَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَ یَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلَی بَعْض.
2) الکافی، ج1، ص336، ح2: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عِیسَی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام قَالَ: إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِعِ فَاللَّهَ اللَّهَ فِی أَدْیَانِکُمْ- لَا یُزِیلُکُمْ عَنْهَا أَحَدٌ یَا بُنَیَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ غَیْبَةٍ حَتَّی یَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْ کَانَ یَقُولُ بِهِ إِنَّمَا هِیَ مِحْنَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَ بِهَا خَلْقَه... .
3) کمال الدین، ج1، ص323، ح8: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ الْکُلَیْنِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ الْعَلَاءِ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ عَلِیٍّ الْقَزْوِینِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ الْحَنَّاطِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ ثَابِتٍ الثُّمَالِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام أَنَّهُ قَالَ:... أَنَّ لِلْقَائِمِ مِنَّا غَیْبَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا أَطْوَلُ مِنَ الْأُخْرَی... وَ أَمَّا الْأُخْرَی فَیَطُولُ أَمَدُهَا حَتَّی یَرْجِعَ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ أَکْثَرُ مَنْ یَقُولُ بِهِ فَلَا یَثْبُتُ عَلَیْهِ إِلَّا مَنْ قَوِیَ یَقِینُهُ وَ صَحَّتْ مَعْرِفَتُهُ وَ لَمْ یَجِدْ فِی نَفْسِهِ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْنَا وَ سَلَّمَ لَنَا أَهْلَ الْبَیْت.
ص:95
امام سجاد علیه السلام میفرماید: طولانی شدن غیبت موجب میشود اکثر معتقدان به امام از اعتقاد خود برگردند. بنابراین یکی از اتفاقات دوران غیبت که امام پیشگویی آن را کردهاند، برگشتن گروهی از شیعیان از اعتقاد خویش است. با توجه به این دو روایت معنای روایت مورد استناد مرحوم نعمانی نیز معلوم میشود.
همانا صاحب این امر دارای دو غیبت است یکی از آن دو چندان به درازا میکشد که پارهای از مردم میگویند: مرد و بعضی میگویند: کشته شد و عدّهای از ایشان میگویند: رفت و از اصحابش جز افراد اندکی کسی بر امر او باقی نمیماند.
آری، ایشان نیز مطلبی را که مرحوم کلینی پیش از ایشان و شیخ صدوق بعد از ایشان نقل کردهاند بیان میکند. یعنی خروج گروهی از شیعیان معتقد به وجود و غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از این اعتقاد صحیح خویش. رویدادی که اهلبیت علیهم السلام پیشبینی کردهاند و دقیقاً به همان صورت نیز اتفاق افتاده است. شیخ صدوق در مقدمه کتاب کمال الدین مینویسد:
انگیزه من در تألیف این کتاب آن بود که چون آرزویم در زیارت علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام برآورده شد به نیشابور برگشتم و در آنجا اقامت گزیدم، دیدم بیشتر شیعیانی که به نزد من آمد و شد میکردند در امر غیبت حیرانند و در باره امام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف شبهه دارند و از راه راست منحرف گشته و به رأی و قیاس
روی آوردهاند. (1)
1) کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص2: إن الذی دعانی إلی تألیف کتابی هذا أنی لما قضیت وطری من زیارة علی بن موسی الرضا علیه السلام رجعت إلی نیسابور و أقمت بها فوجدت أکثر المختلفین إلیّ من الشیعة قد حیرتهم الغیبة و دخلت علیهم فی أمر القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف الشبهة و عدلوا عن طریق التسلیم إلی الآراء و المقاییس.
ص:96
مرحوم نعمانی نیز در مقدمه کتاب خویش میآورد:
گروههایی را میبینیم که به مذهب شیعه منسوب... دچار تفرقه و چند دستگی در مذهب شدهاند... و جز اندکی بقیّه آنان در مورد امام زمان خود و ولیّ امر و حجّت پروردگارشان به شکّ افتاده و دو دل شدهاند... به سبب گرفتاریی که به واسطه غیبت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ایجاد شده... و پیوسته این دو دلی و شکّ در دل آنها اثر گذاشته و میگذارد... تا آنجا که آنها را به وادی گمراهی و سرگردانی و کوردلی و انحراف میکشاند، و باقی نماند از آنها جز جماعت اندکی که بر دین خدا ثابت قدمند... من تصمیم گرفتم که قربة الی اللَّه روایاتی را که از پیشوایان دینی رسیده است... درباره این غیبت نقل کنم... . (1)
پس حدیث امام صادق علیه السلام که نعمانی نقل میکند پیشگویی امام در مورد شیعیان دوران غیبت است؛ یعنی کسانی که معتقد به وجود و غیبت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام هستند. اما به دلیل طولانی شدن غیبت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف گروهی معتقد به مردن یا کشته شدن امام میشوند و اعتقاد خود را از دست میدهند. همین پیشبینی امام علیه السلام دقیقاً در دوران ایشان اتفاق افتاده است بنابراین نعمانی میگوید: اگر همین یک روایت در مورد غیبت نقل شده بود برای کسی که اهل اندیشه بود کفایت میکرد؛ زیرا به همان شکلی که امام علیه السلام فرموده واقع شده است. چنانکه در موارد پیشین
گفته شد خبر دادن از امری قبل از وقوع آن نشان حقانیت مذهب شیعه و عقیده مهدویت است.
1) الغیبة للنعمانی، ص20: فإنا رأینا طوائف من العصابة المنسوبة إلی التشیع... قد تفرقت کلمها و تشعبت مذاهبها... و شکوا جمیعا إلا القلیل فی إمام زمانهم و ولی أمرهم و حجة ربهم... للمحنة الواقعة بهذه الغیبة... فلم یزل الشک و الارتیاب قادحین فی قلوبهم... حتی أداهم ذلک إلی التیه و الحیرة و العمی و الضلالة و لم یبق منهم إلا القلیل النزر الذین ثبتوا علی دین الله... فقصدت القربة إلی الله عز و جل بذکر ما جاء عن الأئمة الصادقین الطاهرین... فی هذه الغیبة... .
ص:97
نویسنده بی هیچ دلیل و قرینهای ادعا میکند نعمانی با این روایت درصدد اثبات وجود امام است و بعد اشکال میکند که مردن و رفتن فرع وجود است و باید اول وجود ثابت شود. در حالی که هرگز سخن از اثبات وجود امام نیست. باب دهم کتاب نعمانی که این حدیث و کلام نعمانی در آن واقع است در موضوع غیبت و وقایع دوران غیبت است و یکی از وقایع هم خروج اکثر افراد از مذهب است امری که دقیقاً اتفاق افتاده و نشانگر حقانیت مذهب شیعه و صحت روایات شیعه است. بنابراین اشکال نویسنده به هیچ روی بر مرحوم نعمانی وارد نیست و ایشان استدلال و بیان درستی دارند و نویسنده در اثر درک نکردن صحیح کلام وی بر ایشان خرده گرفته است.
لقد کان المتکلّمون فی البدایة فی القرن الثالث الهجری یحاولون إثبات صحة فرضیة وجود الإمام الثانی عشر ابن الحسن و لم یکونوا یتحدثون عن المهدی و المهدویة إذ إنّهم کانوا بحاجة إلی إثبات وجود العرش قبل إثبات النقش... و لکن الأزمة التی وقعوا فیها بعد القول بوجود ابن الحسن و هی عدم ظهور الإمام للقیام بمهمات الإمامة دفعتهم إلی البحث و التنقیب فی تراث الفرق الشیعیة القدیمة کالکیسانیة و الواقفیة و التفتیش عن مخرج للأزمة و الحیرة و وجدوا فی أحادیث المهدویة القدیمة أفضل حل للخروج من أزمة عدم الظهور و دلیلاً جدیداً علی إثبات فرضیة وجود ابن الحسن فی نفس الوقت. و من هنا فقد تطوّرت الفرضیة التی کانت مهتمّة بإثبات وجود الإمام الثانی عشر إلی الحدیث عن مهدویته وأصبح الحدیث یدور حول وجود الإمام المهدی الحجة ابن الحسن العسکری و ذلک انطلاقا من حالة الفراغ و الغیبة و عدم المشاهدة و الاستنتاج منها أنّ الشخص المفترض أنّه الإمام و الذی لا یُشاهد هو المهدی صاحب الغیبة و ان سبب عدم
ص:98
مشاهدته هو الغیبة! (1)
نویسنده در این قسمت ادعا کرده دانشمندان شیعه در ابتدای امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف سخنی از مهدویت وی نمیزدند و تنها وجود او را ثابت میکردند. بعدها برای توجیه دیده نشدن امام دنبال راه حلی گشتند. آنها در کتابهای قدیمی، مهدویت و غیبت را بهترین راه حل یافتند و در سالهای بعد نسبت مهدویت و غیبت به او دادند.
نویسنده برای این فرضیه خود هیچ دلیل و قرینهای نیاورده است. ایشان از کجا پی برده است که متکلمان در اول کار تنها به اثبات وجود میپرداختند و سخنی از غیبت و مهدویت در میان نبود و متکلمان بعدها نسبت مهدویت و غیبت را به امام دوازده عجل الله تعالی فرجه الشریف دادند؟ آیا وی نباید چند نفر از متکلمانی را که به اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام پرداختهاند و به مهدویت و غیبت ایشان اشاره نکردهاند ذکر
1) در قرن سوم هجری، متکلمان ابتدا سعی داشتند صحت فرضیه وجود امام دوازدهم فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را ثابت کنند، آنها از مهدی و مهدویت سخنی به میان نمیآوردند؛ زیرا آنها به اثبات عرش (سقف) قبل از اثبات نقش (تصویر) نیاز داشتند... اما بحرانی که در آن واقع شدند بعد از قائل شدن به وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام و آن بحران عدم قیام امام به وظایف امامت بود، متکلمان را وادار ساخت تا در آثار برجای مانده از فرقههای قدیمی شیعه مانند کیسانیه و واقفیه جستوجو و دقت کنند و راهی برای خروج از بحران و حیرت پیدا کنند، آنها در احادیث قدیمی مهدویت بهترین راه حل را برای خروج از بحران آشکار نبودن امام یافتند و همزمان دلیل تازهای برای اثبات فرضیه وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام پیدا کردند. از اینجا فرضیهای که وجه همتش اثبات وجود امام دوازدهم بود به صحبت از مهدویت او تبدیل شد. سخن چرخید و دور وجود امام مهدی الحجة بن الحسن العسکری گردید. و این برای رهایی از حالت خلأ و غیبت و ندیدن بود، و نتیجه این شد که شخص فرض شده به عنوان امام که دیده نمیشود همان مهدی صاحب غیبت است، و علت دیده نشدن او نیز همان غیبت است. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص125)
ص:99
میکرد؟ روشن است که این قسمت صرف ادعاست و ارائه نکردن دلیل از طرف نویسنده برای نپذیرفتن این ادعا کفایت میکند. اما برای آنکه معلوم شود این فرضیه تنها توهم و خیال نویسنده است و هرگز با واقعیت همخوانی ندارد. به کتابهای بر جای مانده از آن دوران مراجعه میکنیم.
اولین متکلم شیعه که کتاب او برجای مانده است سعد بن عبدالله أشعری قمی است. وی امام حسن عسکری علیه السلام را ملاقات کرده و در سال 299 یا 301 قمری از دنیا رفته است. کتاب المقالات و الفرق نوشتۀ ایشان است. وی در این کتاب بعد از بیان امامت فرزند امام عسکری علیه السلام مینویسد:
او در حال حاضر مستور، ترسان و در پرده است و مأمور به این کار است تا آنکه خداوند اجازه دهد به ایشان و امرش را آشکار کند. (1)
وی در چند سطر بعد مینویسد:
خداوند ایشان را مستور کرده و از مردم غایب کرده است. پس بر مرد و زن مؤمنی جایز نیست آنچه را خداوند پوشانده درخواست نمایند و از نام و جایش جستوجو نمایند و از کار و محلش پرسش کند تا اینکه امر شوند به آن؛ زیرا ایشان غایب ترسان و مستور به پرده الهی است. (2)
عبارتهای نقل شده به روشنی به غیبت امام تصریح دارد و نشان میدهد در همان ابتدا غبیت ایشان بیان شده است. در ادامه میآورد:
احادیث صحیح فراوانی نقل شده که بنابر آنها ولادت قائم بر مردم پنهان میشود، یادش فراموش میشود، نامش شناخته نمیشود و محلش معلوم
1) و انّه فی هذه الحالة مستتر خائف مغمود مأمور بذلک، حتّی یأذن اللّه عزّ و جلّ له فیظهر و یعلن أمره.(المقالات و الفرق، ص103)
2) فستره اللّه علیهم و غیّبه عنهم، قال اللّه عزّ و جلّ لرسوله: و لا تقف ما لیس لک به علم فلیس یجوز لمؤمن و لا مؤمنة طلب ما ستره اللّه، و لا البحث عن اسمه و موضعه، و لا السؤال عن أمره و مکانه، حتّی یؤمروا بذلک، إذ هو علیه السلام غائب خائف مغمود مستور بستر اللّه. (المقالات و الفرق، ص104)
ص:100
نمیشود تا ظهور کند و قبل از قیامش به ایشان اقتدا میکنند. با توجه
به آنچه یادآور شدیم و توصیف کردیم چارهای جز مخفی و مستور بودن
ایشان نیست. (1)
این جملات نیز نشان میدهد ایشان فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را قائم یعنی مهدی معرفی میکند. پس صحابه امام حسن عسکری علیه السلام غایب و قائم بودن ایشان را در همان ابتدا بیان کرده است.
دومین فرد ابومحمد حسن بن موسی نوبختی متکلم دیگر شیعه (2)و نویسنده کتاب فرق الشیعه است. وی پس از بیان عقیدۀ گروههای مختلف شیعه دربارۀ جریان امامت بعد از امام حسن عسکری علیه السلام میآورد:
هیچیک از سخنان این فرقهها صحیح نیست. پس ما امامت فرد در گذشته را قبول داریم و اینکه امامتش تا زمان وفاتش بود و معترفیم که جانشینی از نسلش دارد که به جای او قائم است و جانشین او، امام بعد از اوست. تا اینکه ظهور کند و امر خویش را آشکار نماید... (3)
این عبارت نشان میدهد نوبختی غیبت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را بیان داشته؛ زیرا میگوید ایشان عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور خواهد کرد. وی در ادامه به بیان روایات خالی نبودن زمین از حجّت میپردازد و اینکه حجت گاهی ظاهر است و گاهی مخفی است و هنگام مخفی بودن روایات صحیحی وجود دارد که مردم اجازه بردن نام ایشان یا
1) «و قد رُویت الأخبار الکثیرة الصحیحة ان القائم تخفی علی الناس ولادته و یخمل ذکره و لایعرف اسمه و لا یعلم مکانه، حتی یظهر و یؤم به قبل قیامه. و لا بد مع هذا الّذی ذکرناه و وصفنا استتاره و خفاءه من ان یعلم امره.» (المقالات و الفرق، ص105)
2) وی متولّد اواسط قرن سوم و خواهرزادة ابوسهل نوبختی (اسماعیل بن علی) است. ذهبی گوید تاریخ وفات وی دقیقاً مشخص نیست، اما میان سالهای 301 تا 310 است. (تاریخ الإسلام، ج23، ص308).
3) «و لایجوز شیءٌ من مقالات هذه الفرق کلّها فنحن مستسلمون بالماضی و إمامته مقرّون بوفاته معترفون بأنّ له خلفاً قائماً من صلبه و أنّ خلفه هو الامام من بعده حتی یظهر و یعلن امره...» (فرق الشیعة، ص109)
ص:101
پرسیدن جای ایشان را ندارند. (1)
(فرق الشیعة، ص110)
سپس مینویسد:و اخبار زیادی نقل شده که ولادت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف بر مردم مخفی میشود و یادش به میان نمیآید و شناخته نمیشود الا اینکه ایشان قیام نمیکند، مگر ظاهر شود و شناخته شود که ایشان امام فرزند امام و وصی فرزند وصی است، اقتدا شده به ایشان قبل از اینکه قیام کند. (2)
نوبختی در این عبارت به روشنی اشاره میکند که روایات بسیاری به غایب بودن قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف پرداختهاند، یعنی مرحوم نوبختی غیبت و قائم آلمحمد صلی الله علیه و آله و سلم (مهدی) بودن فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را در همان دوران اولیه بیان داشته است.
سومین متکلم، دایی ابو محمد نوبختی یعنی ابو سهل نوبختی (3)است که از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام است. وی دوران امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را نیز درک کرده است. وی در همان دوران ابتدائی به غیبت امام اشاره کرده است. به گزارش شیخ صدوق وی در آخر کتاب التنبیه خود مینویسد:
وقتی به نقل شیعه، نص و تصریح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر امامت علی علیه السلام درست است،
1) «کما ظهر و علن أمر من مضی قبله من آبائه، و یأذن اللّه فی ذلک إذا لأمر للّه یفعل ما یشاء و یأمر بما یرید من ظهوره و خفائه کما قال أمیر المؤمنین علیه السلام: اللهم انک لا تخلی الأرض من حجة لک علی خلقک ظاهرا معروفا او خائفا مغمودا کیلا تبطل حجتک و بیناتک و بذلک أمرنا و به جاءت الأخبار الصحیحة عن الأئمة الماضین لأنه لیس للعباد أن یبحثوا عن امور اللّه و یقضوا بلا علم لهم و یطلبوا آثار ما ستر عنهم و لا یجوز ذکر اسمه و لا السؤال عن مکانه حتی یؤمر بذلک إذ هو علیه السلام مغمود خائف مستور بستر اللّه تعالی و لیس علینا البحث عن أمره بل البحث عن ذلک و طلبه محرم لا یحل و لا یجوز لأن فی اظهار ما ستر عنا و کشفه إباحة دمه و دمائنا و فی ستر ذلک و السکوت عنه حقنهما و صیانتهما.»
2) «و قد رُویت أخبار کثیرة أنّ القائم تخفی علی الناس ولادته و یخمل ذکره و لایعرف، الا أنّه لایقوم حتی یظهر و یعرف أنّه امام بن امام و وصی بن وصی یؤتم به قبل أن یقوم.» (فرق الشیعة، ص111)
3) اسماعیل بن علیّ بن اسحاق بن أبی سهل بن نوبخت. ذهبی وی را از وفاتیافتگان سال 311 بیان کرده و مینویسد: تُوُفّی فی شوّال عَنْ أربع و سبعین سنة. (تاریخ الإسلام، ج23، ص409)
ص:102
به همان دلیل نقلِ نص علی علیه السلام بر امامت حسن علیه السلام و از حسن علیه السلام بر امامت حسین علیه السلام و همین طور نص هر امامی بر امامت امام پس از خود درست است تا امام حسن عسکری علیه السلام و سپس بر امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف که امام بعد از اوست؛ زیرا اصحاب پدرش امام حسن عسکری علیه السلام همه مورد وثوقند و بر امامت او گواهی دادهاند و غایب شد؛ زیرا سلطان وقت آشکارا در پی او بود و دو سال بر منازل و حرم او مأمور گمارد. (1)
در ادامه مینویسد: وجود امام با نقل اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام ثابت شده است و غیبت ایشان نیز با اخبار مشهوری که در غیبت امام وجود دارد. (2)در پایان به قائم (مهدی) بودن ایشان اشاره میکند و میگوید:
پس تصدیق به این اخبار موجب اعتقاد به امامت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام میشود چنانکه شرح دادیم و او همچنان که در اخبار آمده است غیبت خواهد کرد، و اخبار آن مشهور و متواتر است، و شیعه متوقّع آن غیبت است و به آن امیدوار است؛ زیرا رجاء واثق دارد که قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف پس از آن قیام خواهد کرد و عدل و داد را ظاهر خواهد ساخت. از رحمت واسعه حق درخواست توفیق و صبر جمیل مینمائیم. (3)
جمیلا برحمته.
متکلم چهارم دوران اولیه شیعه، أبو جعفر محمد بن عبد الرحمن بن قبة الرازی
1) کمال الدین، ج1، ص89: و إذا صح بنقل الشیعة النص من النبی صلی الله علیه و آله و سلم علی علی علیه السلام صح بمثل ذلک نقلها النص من علی علی الحسن و من الحسن علی الحسین ثم علی إمام إمام إلی الحسن بن علی ثم علی الغائب الإمام بعده عجل الله تعالی فرجه الشریف لأن رجال أبیه الحسن علیه السلام الثقات کلهم قد شهدوا له بالإمامة و غاب عجل الله تعالی فرجه الشریف لأن السلطان طلبه طلبا ظاهرا و وکل بمنازله و حرمه سنتین.
2) کمال الدین، ج1، ص93: فصح لنا ثبات عین الإمام بما ذکرت من الدلیل و بما وصفت عن أصحاب الحسن علیه السلام و رجاله و نقلهم خبره و صحة غیبته بالأخبار المشهورة فی غیبة الإمام عجل الله تعالی فرجه الشریف .
3) کمال الدین، ج1، ص94: فالتصدیق بالأخبار یوجب اعتقاد إمامة ابن الحسن علیه السلام علی ما شرحت و أنه قد غاب کما جاءت الأخبار فی الغیبة فإنها جاءت مشهورة متواترة و کانت الشیعة تتوقعها و تترجاها کما ترجون بعد هذا من قیام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف بالحق و إظهار العدل و نسأل الله عز و جل توفیقا و صبرا
ص:103
است. (1)به گزارش شیخ صدوق وی در کتاب نقض کتاب الإشهاد، که رد سخنان فردی زیدی مذهب است، چنین مینویسد:
امّا این سخن او که میگوید: ایشان ادّعا کردند که امام حسن عسکری علیه السلام فرزندی دارد. [در پاسخ گوییم] این قوم مدّعی این مطلب نشدند مگر پس از اینکه پیشینیانشان احوال او را برای آنها نقل کردند و غیبتش را و وضعیت امرش را و اختلاف مردم درباره او را وقتی اتفاق افتد آنچه اتفاق میافتد. و این کتابهای ایشان است هر که میخواهد بدانها بنگرد میتواند نگاه کند. (2)
اینها چهار تن از متکلمان شیعه هستند که در اوایل دوران غیبت حضور داشتند و برخی حتی از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام بودند. کسانی که کتابشان یا متنی از کتابشان باقی مانده است. همه این افراد بدون استثنا قائم و غایب بودن فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را به عنوان امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف در کنار اثبات وجود ایشان اعلان و بیان کردهاند. حال مشخص نیست نویسنده به استناد کدام کتاب و سندی ادعا میکند متکلمان در ابتدا سخنی از مهدویت و غیبت نمیزدند.
و إذا کان یصحّ الاستدلال بتلک الروایات علی مهدویة الأئمة السابقین المعروفین الذین غابوا فی السجون أو الشعاب أو فی سائر أنحاء الأرض، فإنّه لا یمکن الاستدلال بها علی صحة فرضیة وجود ابن الحسن... و ذلک لأنّ وجوده کان موضع
ص:104
شکّ و اختلاف بین أصحاب الإمام الحسن العسکریّ، و أنّ عملیة الاستدلال بها علی مهدویة ابن الحسن بحاجة أوّلاً إلی الاستدلال علی وجوده و إثبات ذلک قبل الحدیث عن إمامته و مهدویته و غیبته و ما إلی ذلک.
و إن الاستدلال بالغیبة علی الوجود، بدون إثبات ذلک من قبل، یشبه عملیة الاستدلال علی وجود ماء فی إناء، بالقول: إنّ الماء لا رائحة له و لا لون... و نحن لا نشمّ رائحة و لا نری لوناً فی هذا الإناء... إذاً فإن فیه ماء! إذ کان ذلک لا یجوز إلاّ بعد إثبات وجود شیء سائل فی الإناء ثم القول: إنّ هذا السائل لیس له لون و لا رائحة... فإذاً هو ماء، فإنّ عملیة إثبات وجود ابن الحسن کذلک تحتاج أوّلاً إلی إثبات وجوده و إمامته و مهدویته... ثم إثبات غیبته، لا أن یتمّ عکس الاستدلال، فیُتّخذ من المجهول و العدم و الغیبة دلیلاً علی إثبات الوجود و الإمامة و المهدویة لشخص لا یزال موضع بحث و نقاش! إذاً فلا یمکن فی الحقیقة الاستدلال بأحادیث الغیبة العامة و الغامضة و الضعیفة علی إثبات وجود الإمام محمّد بن الحسن العسکریّ. (1)
1) اگر استدلال به آن روایات بر مهدویت امامان پیشین که اشخاص معروفی بودند صحیح میبود، آنهایی که در زندانها یا دره ها یا جاهای دیگر زمین غایب شدند، استدلال به آن روایات بر صحت فرضیه وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام امکان ندارد. چون وجودش میان اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام مورد شک اختلاف بود. و استدلال کردن به آن احادیث بر مهدویت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام ابتدا نیازمند استدلال بر وجودش است و پیش از سخن گفتن از امامت و مهدویت و غیبت ایشان و مواردی از این قبیل، وجودش باید اثبات شود. و استدلال به غیبت برای وجود بدون اثبات آن از پیش شبیه استدلال کردن بر وجود آبی در ظرفی است. اینگونه که گفته شود: آب رنگ و بو ندارد... و ما بویی استشمام نمیکنیم و رنگی در این ظرف نمیبینیم... پس نتیجه میگیریم در ظرف آب هست. وقتی چنین استدلالی صحیح نیست، مگر بعد از اثبات وجود چیزی مایع در ظرف. سپس گفتن اینکه این مایع رنگ و بو ندارد... پس آب است. بنابراین اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام نیز چنین است؛ نخست نیازمند اثبات وجود و امامت و مهدویت ایشان است، سپس اثبات غیبت ایشان، نه اینکه عکس این استدلال صحیح باشد از مجهول و عدم و غیبت دلیلی ساخته شود بر اثبات وجود و امامت و مهدویت شخصی که همیشه موضع بحث و اشکال است. بنابراین در حقیقت استدلال به احادیث غیبت که عام و مبهم و ضعیف هستند بر اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام ممکن نیست. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص126)
ص:105
اصل ادعای نویسنده در این قسمت این است که برای اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام نمیتوان به احادیث غیبت استدلال کرد. برای اثبات این ادعا چند ادعای دیگر نیز مطرح کرده است. اختلافی بودن وجود فرزند میان اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام، عام و مبهم و ضعیف بودن روایات غیبت و تشبیه استدلال دانشمندان شیعه به استدلال آب درون ظرف.
نویسنده در پی برداشت اشتباهی که از کلام و استدلال دانشمندان شیعه دارد، مدام یک مطلب را به عنوان اشکال تکرار میکند. وی مدعی است آنها برای اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف به روایات غیبت استناد کردهاند، در حالی که به صورت مفصل کلام علمای شیعه بیان شد و معلوم گردید آنان هرگز به روایات غیبت برای اثبات وجود امام استناد نکردهاند.
اگر کتاب غیبت نعمانی را که اولین کتاب مستقل در مهدویت است در نظر بگیریم. مرحوم نعمانی بعد از برخی مباحث مقدماتی روایات لزوم اتصال وصایت (1)را نقل میکند بعد روایات دوازده امام را از شیعه (2)و سنی (3)نقل میکند بعد روایات خالی نبودن زمین از حجت (4)را بیان میکند و در باب دهم کتاب (5)به بحث غیبت میرسد. یعنی ابتدا روایاتی را که از زاویههای متعدد وجود امام علیه السلام در هر زمان را ثابت میکند، نقل کرده و لزوم وجود امام را ثابت میکند. سپس برای حضور نداشتن و دیده نشدن
ص:106
امامی که وجودش ضروری و ثابت شده است به روایات غیبت استناد میکند. پس استناد به روایات غیبت برای اثبات وجود نیست برای اثبات دیده نشدن امام است.
کتاب کمال الدین شیخ صدوق نیز چنین است ایشان بعد از مقدمهای طولانی که شبهات را پاسخ میدهد، اشارهای به غیبتهای پیامبران (پیشینه غیبت در امتهای گذشته) (1)دارد. اولین بحث کتابش «باب العلة التی من أجلها یحتاج إلی الإمام» (2)است. بعد «باب اتصال الوصیة من لدن آدم علیه السلام و أن الأرض لا تخلو من حجة لله عز و جل علی خلقه إلی یوم القیامة» (3)یعنی ایشان نیز ابتدا روایاتی را که ضرورت وجود امام علیه السلام در روی زمین را ثابت میکند، نقل کرده است. روایاتی که بیان میدارد امام واسطه فیض الهی و امنیت بخش اهل زمین است و اگر لحظهای نباشد زمین اهلش را فرو میبرد و ... سپس باب بعدی بیان روایات غیبت امام (4)است. روشن است که پیش از بیان روایات غیبت وجود امام ثابت شده است و روایات غیبت تنها به برای بیان دلیل دیده نشدن امام بیان میشود نه اثبات وجود ایشان.
وقتی به کتاب غیبت شیخ طوسی میرسیم ایشان در همان ابتدای کتاب این مطلب را به صراحت بیان میکند و مینویسد:
بدان که برای ما در بحث از غیبت دو راه وجود دارد. راه اول این است که بگوییم: وقتی وجوب امامت در هر زمان ثابت شد و اینکه مردم با آنکه معصوم نیستند جایز نیست که در هیچ زمانی سرپرستی نداشته باشند و اینکه از شرایط سرپرست این است که عصمتش قطعی باشد. پس این سرپرست یا ظاهر و معلوم است یا غایب و در پرده است. وقتی دانستیم هر کس که برای او امامت ظاهری ادعا شده عصمتش قطعی نیست، بلکه ظاهر
ص:107
اعمال و حالاتش با عصمت منافات دارد میفهمیم که آن کسی که عصمتش قطعی است، غایب و در پرده است. (1)
غائب مستور.
چنانکه ملاحظه میشود ایشان نیز ابتدا وجوب امامت و لزوم وجود امام را ثابت و مفروغ عنه میگیرد و بعد به سراغ غیبت میرود. اساساً جایگاه بحث از غیبت بعد از اثبات وجود و امامت است و چنانکه مرور شد دانشمندان بزرگ شیعه نیز کتابهایشان را به همین صورت مرتب کردهاند.
بنابراین ادعایی که نویسنده مدام تکرار کرده «فان تلک الآیات أو الأحادیث العامة
لا تثبت ولادة ذلک الانسان أو وجوده»، «لا یمکن الاستدلال بها علی صحة فرضیة وجود ابن الحسن»، «فلا یمکن فی الحقیقة الاستدلال بأحادیث الغیبة العامة و الغامضة و الضعیفة علی إثبات وجود الإمام محمّد بن الحسن العسکریّ» و اشکال خود را بر آن بنا نهاده از اساس دروغ و غیر واقعی است و هرگز اندیشمندان شیعه چنین استدلالی نکردهاند.
البته چنانکه در پیش بیان شد به برخی روایات غیبت که خبر از واقعهای قبل از وقوع آن دادهاند استناد شده است، اما نه برای اثبات وجود امام، بلکه برای اثبات حقانیت مذهب شیعه و نشان دادن اینکه بیان امامان علیهم السلام دقیقاً رخ داده است. این نوع روایات نیز پیشگوییهای دقیقی هستند نه کلی و مبهم.
از این بیان پاسخ تشبیهی که نویسنده به آب درون ظرف کرده است روشن میشود. نویسنده خود معترف است که «چنین استدلالی صحیح نیست، مگر بعد از اثبات
1) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص3: اعلم أن لنا فی الکلام فی غیبة صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف طریقین. أحدهما أن نقول إذا ثبت وجوب الإمامة فی کل حال و أن الخلق مع کونهم غیر معصومین لا یجوز أن یخلو من رئیس فی وقت من الأوقات و إن من شرط الرئیس أن یکون مقطوعا علی عصمته فلا یخلو ذلک الرئیس من أن یکون ظاهرا معلوما أو غائبا مستورا فإذا علمنا أن کل من یدعی له الإمامة ظاهرا لیس بمقطوع علی عصمته بل ظاهر أفعالهم و أحوالهم ینافی العصمة علمنا أن من یقطع علی عصمته
ص:108
وجود چیزی مایع در ظرف سپس گفتن اینکه این مایع رنگ و بو ندارد... پس
آب است.» (1)
یعنی ایشان نیز این را میپذیرد که اگر وجود مایعی ثابت شد سپس میتوان به دیده نشدن آن استدلال کرد. دقیقاً دانشمندان شیعه نیز چنین کردهاند؛ یعنی ابتدا با استناد به احادیث دوازده امام، (2)خالی نبودن زمین از حجت، (3)نقش امام در عالم، (4)و... وجود امام در روی زمین را ثابت کردهاند، سپس برای بیان آنکه اگر هست چرا دیده نمیشود به روایات غیبت استناد نمودهاند. اگر با مثال نویسنده مطلب را بیان کنیم چنین میشود: اگر ثابت کردیم ظرف حاضر به دلیل نوع مادهاش اگر آب درون آن نباشد متلاشی میشود یا چون در مقابل وزش شدید باد است اگر آب درونش نباشد واژگون میشود؛ یا ظرف آبی وسط سفره هست، ثابت میکنیم اگر خالی باشد بودن آن حکیمانه نخواهد بود. آنگاه سؤال میشود که چرا درونش چیزی دیده نمیشود؟ میگوییم: چون آب رنگ و بو ندارد. در بحث امامت نیز روایت میگوید: اگر امام نباشد زمین در هم میشکند و امنیت نخواهد داشت. حال که زمین آرام و امن است، پس امام بر روی زمین است. حال که هست چرا دیده نمیشود؟ چون روایات غیبت میگوید: امام آخر دیده نخواهد شد. بنابراین اگر نویسنده در کتابها و بیانات دانشمندان شیعه دقت بیشتری مینمود، هرگز چنین اشکال دور از واقعیتی را
مطرح نمیکرد.
نویسنده دو ادعای دیگر نیز در این قسمت آورده است؛ یکی ادعای عام و مبهم و
1) ذلک لا یجوز إلّا بعد إثبات وجود شیء سائل فی الإناء ثم القول: إنّ هذا السائل لیس له لون و لا رائحة... فإذاً هو ماء.
2) الغیبة للنعمانی، ص57: «ما روی فی أن الأئمة اثنا عشر إماما و أنهم من الله و باختیاره.» و ص116، باب 6، الحدیث المروی عن طرق العامة.
3) الغیبة للنعمانی، ص136: روی فی أن الله لا یخلی أرضه بغیر حجة.
4) کمال الدین، ج1، ص 201: باب العلة التی من أجلها یحتاج إلی الإمام علیه السلام .
ص:109
ضعیف بودن روایات غیبت که در فصل اول پاسخ شبهۀ دوم، روایات مفصل بیان شد و روشن گردید که روایات غیبت به فرد مشخص یعنی فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره دارد و این ادعای نویسنده با واقعیت هیچ مطابقتی ندارد. ادعای دوم نویسنده این است که وجود فرزند برای امام حسن عسکری علیه السلام میان یاران ایشان اختلافی بود. این ادعای وی نیز سندی را همراه ندارد و صرف ادعاست. البته مانند سایر ادعاهای ایشان از واقعیت نیز به دور است. حقیقت این است که در میان یاران امام حسن عسکری علیه السلام کسی منکر این امر نبود. شاهد این مطلب گزارش سعد بن عبدالله اشعری از یاران بزرگ امام عسکری علیه السلام است. ایشان مینویسد: فرزند داشتن امام میان ما اجماعی بود. (1)یکی از دلیلهای این عدم اختلاف آن است که امام حسن عسکری علیه السلام چند روز قبل از شهادتشان فرزند بزرگوارشان را به جمع زیادی از یاران خود نشان دادند. (2)و به برخی از اصحاب نیز با نامه خبر دادند. (3)
کمال الدین، ج2، ص433: 16: حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مِهْرَانَ الْآبِیُّ الْأَزْدِیُّ الْعَرُوضِیُ بِمَرْوَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ إِسْحَاقَ الْقُمِّیُ قَالَ: لَمَّا وُلِدَ الْخَلَفُ الصَّالِحُ عجل الله تعالی فرجه الشریف وَرَدَ عَنْ مَوْلَانَا أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام إِلَی جَدِّی أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ کِتَابٌ فَإِذَا فِیهِ مَکْتُوبٌ بِخَطِّ یَدِهِ علیه السلام الَّذِی کَانَ تَرِدُ بِهِ التَّوْقِیعَاتُ عَلَیْهِ وَ فِیهِ وُلِدَ لَنَا مَوْلُودٌ فَلْیَکُنْ عِنْدَکَ مَسْتُوراً وَ عَنْ جَمِیعِ النَّاسِ مَکْتُوماً فَإِنَّا لَمْ نُظْهِرْ عَلَیْهِ إِلَّا الْأَقْرَبَ لِقَرَابَتِهِ وَ الْوَلِیَّ لِوَلَایَتِهِ أَحْبَبْنَا إِعْلَامَکَ لِیَسُرَّکَ اللَّهُ لَهُ مِثْلَ مَا سَرَّنَا بِهِ وَ السَّلَامُ.
علاوه بر اینها امام عسکری علیه السلام در هر1) المقالات و الفرق، ص106: و لا یکون ان یموت امام الا ولد له لصلبه و له ولد و ولد، فهذه سبیل الامامة و هذا المنهاج الواضح، و الغرض الواجب اللازم الّذی لم یزل علیه الاجماع من الشیعة الامامیة المهتدیة رحمة اللّه علیها، و علی ذلک کان اجماعنا الی یوم مضی الحسن بن علی رضوان اللّه علیه.
2) کمال الدین، ج2، ص435، ح2: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ الْفَزَارِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی مُعَاوِیَةُ بْنُ حُکَیْمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ الْعَمْرِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالُوا عَرَضَ عَلَیْنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ نَحْنُ فِی مَنْزِلِهِ وَ کُنَّا أَرْبَعِینَ رَجُلًا فَقَالَ هَذَا إِمَامُکُمْ مِنْ بَعْدِی وَ خَلِیفَتِی عَلَیْکُمْ أَطِیعُوهُ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا مِنْ بَعْدِی فِی أَدْیَانِکُمْ فَتَهْلِکُوا أَمَا إِنَّکُمْ لَا تَرَوْنَهُ بَعْدَ یَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ فَمَا مَضَتْ إِلَّا أَیَّامٌ قَلَائِلُ حَتَّی مَضَی أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام .
3) الکافی، ج1، ص328، ح1: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ بِلَالٍ قَالَ: خَرَجَ إِلَیَّ مِنْ أَبِی مُحَمَّدٍ قَبْلَ مُضِیِّهِ بِسَنَتَیْنِ یُخْبِرُنِی بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ ثُمَّ خَرَجَ إِلَیَّ مِنْ قَبْلِ مُضِیِّهِ بِثَلَاثَةِ أَیَّامٍ یُخْبِرُنِی بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ.
ص:110
فرصتی فرزند خویش را به صورت فردی نیز به اصحاب خود معرفی و نشان میدادند. (1)
الکافی؛ ج1، ص328، ح3: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْکُوفِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمَکْفُوفِ عَنْ عَمْرٍو الْأَهْوَازِیِّ قَالَ: أَرَانِی أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام ابْنَهُ وَ قَالَ هَذَا صَاحِبُکُمْ مِنْ بَعْدِی.
البته بودند کسانی که امام عسکری علیه السلام به دلیل قابل اطمینان نبودن آن افراد آنها را در جریان ولادت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار نداده بود. برخی از این افراد از نزدیکان امام بودند، مانند جعفر کذاب برادر امام. بنابراین ادعای اختلاف میان یاران امام در مورد فرزند امام حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف ادعایی خلاف واقع است؛ مگر منظور نویسنده از یاران افراد معاند و نامحرم باشد.و قد حاول بعض المنظّرین لموضوع الغیبة أن یستشهدوا بحدیث الغیبتین الصغری و الکبری لیثبتوا صحّة نظریة وجود ابن الحسن و لکنّ حکایة الغیبتین نفسها لم تثبت فی التاریخ، و لا یوجد علیها دلیل سوی موضوع النیابة الخاصة
1) کمال الدین، ج2، ص436، ح5: حَدَّثَنَا أَبُو طَالِبٍ الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ الْعَیَّاشِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا آدَمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَلْخِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ هَارُونَ الدَّقَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ الْأَشْتَرِ قَالَ حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ بْنُ مَنْقُوشٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَی دُکَّانٍ فِی الدَّارِ وَ عَنْ یَمِینِهِ بَیْتٌ وَ عَلَیْهِ سَتْرٌ مُسْبَلٌ فَقُلْتُ لَهُ یَا سَیِّدِی مَنْ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ ارْفَعِ السِّتْرَ فَرَفَعْتُهُ فَخَرَجَ إِلَیْنَا غُلَامٌ خُمَاسِیٌّ لَهُ عَشْرٌ أَوْ ثَمَانٌ أَوْ نَحْوُ ذَلِکَ وَاضِحُ الْجَبِینِ أَبْیَضُ الْوَجْهِ دُرِّیُّ الْمُقْلَتَیْنِ شَثْنُ الْکَفَّیْنِ مَعْطُوفُ الرُّکْبَتَیْنِ فِی خَدِّهِ الْأَیْمَنِ خَالٌ وَ فِی رَأْسِهِ ذُؤَابَةٌ فَجَلَسَ عَلَی فَخِذِ أَبِی مُحَمَّدٍ علیه السلام ثُمَّ قَالَ لِی هَذَا هُوَ صَاحِبُکُمْ ثُمَّ وَثَبَ فَقَالَ لَهُ یَا بُنَیَّ ادْخُلْ إِلَی الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ فَدَخَلَ الْبَیْتَ وَ أَنَا أَنْظُرُ إِلَیْهِ ثُمَّ قَالَ لِی یَا یَعْقُوبُ انْظُرْ إِلَی مَنْ فِی الْبَیْتِ فَدَخَلْتُ فَمَا رَأَیْتُ أَحَداً.
ص:111
التی ادعاها بعضُ الأشخاص، و هی لم تثبت لهم فی ذلک الزمان، و کان الشیعة القائلون بوجود ابن الحسن یختلفون فیما بینهم حول صحة ادعاء هذا الشخص او ذاک بالنیابة الخاصة الّتی کان قد ادّعاها حوالی عشرین شخصاً أکثرهم من الغلاة. و من هنا فإنّ الحدّ الفاصل بین الغیبتین، الصغری والکبری، کان حدّاً وهمیاً لم یثبت فی التاریخ. و یلاحظ ان الاستشهاد بالغیبتین قد ابتدأه النعمانی فی منتصف القرن الرابع الهجری، بعد انتهاء عهد النوّاب الخاصین و لم یشر الیه من سبقه من المؤلفین حول الغیبة الذین اکتفوا بالإشارة الی الغیبة الواحدة. (1)
نویسنده سه مطلب را در این قسمت ادعا کرده است. نخست استشهاد به روایات دو غیبت برای اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام . دوم ثابت نشدن تاریخی دو غیبت. سوم نعمانی آغازگر استدلال به دو غیبت است و کسی قبل از نعمانی به دو غیبت اشاره نکرده است.
ادعای نخست نویسنده یعنی استشهاد به احادیث دو غیبت برای اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام همانند ادعای وی مبنی بر تمسک به احایث غیبت برای
1) بعضی از نظریهپردازانِ موضوع غیبت، سعی کردهاند برای اثبات صحت نظریه وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام به حدیث دو غیبت صغرا و کبرا استشهاد کنند، اما جریان خود دو غیبت از نظر تاریخی ثابت نشده است و دلیلی غیر از موضوع نیابت خاص برای آن یافت نمیشود. نیابت خاصی که بعضی اشخاص آن را ادعا کردند، در حالی که در آن زمان برایشان ثابت نشد و شیعیان قائل به وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام درباره صحت ادعای این شخص یا آن شخص مبنی بر نیابت خاص با هم اختلاف داشتند؛ نیابتی که حدود بیست نفر آن را ادعا کرده بودند، اکثر آنها هم از غلات (تندروها) بودند. بنابراین جدا کننده بین دو غیبت صغرا و غیبت کبرا جدا کنندهای وهمی بود، در تاریخ ثابت نشد. همچنین ملاحظه میشود که نعمانی استشهاد به دو غیبت را در نیمه قرن چهارم هجری آغاز کرد، بعد از پایان زمان نواب خاص و پیش از وی نویسندگان در مورد غیبت، اشارهای به آن نکردند. آنها به اشاره به یک غیبت اکتفا کردند. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص126)
ص:112
اثبات وجود امام عجل الله تعالی فرجه الشریف، ادعایی بی دلیل و دور از واقعیت است کسی از دانشمندان شیعه برای اثبات وجود امام به احادیث دو غیبت استناد نکرده است. این یک اشتباه اساسی است که نویسنده مرتکب آن شده است و در این قسمت نیز تکرار میکند. حتی مرحوم نعمانی که به ادعای نویسنده به این روایات استناد کرده است هرگز چنین استدلالی ندارد. ایشان در یکی از فصلهای باب دهم (باب غیبت) کتابشان، روایات دو غیبت را آوردهاند، اما هرگز سخن از اثبات وجود امام نیست. مرحوم نعمانی دو بیان در ذیل روایات دو غیبت دارد که بیان اول ایشان در شبهۀ چهارم گذشت و معلوم شد هیچ ربطی به اثبات وجود ندارد. بیان دوم ایشان نیز چنین است:
این احادیث که در آنها ذکر شده برای قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دو غیبت است، احادیثی است که بحمد الله نزد ما صحیح هستند و خداوند سخن امامان علیهم السلام را روشن کرد و برهان و دلیل راستی آنان را در این سخن آشکار کرد. (1)
چنانکه ملاحظه میشود این بیان نیز چون بیان پیشین مرحوم نعمانی ناظر به واقع شدن پیشگویی امامان علیهم السلام است. یعنی همانگونه که امامان علیهم السلام از دو غیبت خبر داده بودند، دو غیبت نیز واقع شد و خداوند حقانیت و صداقت آنان علیهم السلام را روشن و آشکار کرد. پس استناد ایشان به روایات غیبت برای اثبات صحت اخبار امامان علیهم السلام پیش از وقوع آنهاست نه اثبات وجود امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف .
ادعای دوم نویسنده این بود که از نظر تاریخی دو غیبت ثابت شدن نیست؛ زیرا جدایی میان غیبت صغرا و کبرا به نیابت خاص است و نیابت خاص نیز میان شیعیان اختلافی بوده و مدعیان زیادی داشته است. پس این جدایی دو غیبت از هم، یک جدایی وهمی است.
در پاسخ باید متذکر شد که سخن از نیابت خاص و اینکه آیا شیعیان در مورد نواب
1) الغیبة للنعمانی، ص173: هذه الأحادیث التی یذکر فیها أن للقائم عجل الله تعالی فرجه الشریف غیبتین أحادیث قد صحت عندنا بحمد الله و أوضح الله قول الأئمة علیهم السلام و أظهر برهان صدقهم فیها... .
ص:113
اختلاف داشتند یا خیر؟ بحثی تاریخی است و مستقیم به بحث نقلی و حدیثی مربوط نمیشود. بنابراین بحث تفصیلی آن به محل خود واگذار میشود. اما یادآور میشود طبق تحقیق انجام گرفته (1)هرگز مدعیان نیابت به تعداد زیاد مورد ادعای نویسنده (حدود بیست نفر) نبودهاند. علاوه این تعداد اندک نیز همه دارای موقعیت اجتماعی مناسب برای چنین ادعایی نبودهاند و حتی برخی از آنان بعد از این ادعا مورد استهزا قرار گرفتهاند. بنابراین برخلاف ادعای نویسنده که میخواهد دوران غیبت صغرا را دورانی غبارآلود و پر از مدعیان نیابت به تصویر بکشد، باید توجه داشت که امر نیابت و وکالت امام میان شیعیان از حساسیت خاصی برخوردار بوده است. هر کس نمیتوانست چنین ادعایی کند. هر چند به دلیل خفقان بسیار شدید آن دوران و لزوم حفظ جان امام، نواب تقیه و پنهانکاری میکردند و آشکارا ظاهر نمیشدند و همین امر فضا را برای عرض اندام مدعیان دروغین نیابت فراهم میکرد و ممکن بود برخی از شیعیان ساده و بیاطلاع در ابتدا فریب بخوردند، اما مدعیان دروغین به سرعت رسوا میشدند. علاوه در مقاله یاد شده آمده است که در دوران نایب اول تنها دو نفر (باقطانی و ابراهیم بن اسحاق احمری) ادعای نیابت کردند که ظاهراً آن دو نیز از ادعای نیابت خود برگشتند؛ زیرا شیخ طوسی نه تنها هنگام معرفی منحرفان از آنها نام نمیبرد، بلکه باقطانی را از کسانی که در بالین محمد بن عثمان (نایب دوم) حاضر بودند نام میبرد. در دوران نایب دوم که حدود پنجاه سال بود تنها چهار نفر (هلالی، بلالی، محمد بن نصیر نمیری و حلاج) مدعی نیابت شدند و در دوران نایب سوم تنها شلمغانی بود که مدعی شد و اینکه ابوبکر بغدادی و ابودلف مجنون نیز این مقام را ادعا کرده باشند بسیار بعید است؛ زیرا چنانکه شیخ طوسی نقل میکند (2)آنان رفتار
ص:114
بسیار غیر متعارفی داشتهاند و بعید است که شیعهای ادعای آنها را بپذیرد. در دوران نایب چهارم نیز گزارشی از مدعی نیابت وجود ندارد.
این گزارش نشان میدهد در طول هفتاد سال دوره غیبت صغرا به صورت میانگین در هر ده سال یک نفر چنین ادعایی کرده است. روشن است که یک نفر در ده سال نمیتواند فضا را مبهم و غبارآلود کند، بهویژه که آنها هم نتوانستند برای خود جایگاهی میان مردم کسب کنند و شیخ طوسی انزجار همگانی شیعه از تکتک آنها را گزارش کرده است. (1)علاوه با ادامه نیابت، مدعیان سیر نزولی داشته و فروکش کردهاند و در دوره نایب چهارم اصلاً مدعی نیابتی نبوده است. اگر قرار بود وکالت امر دروغین و پولآوری باشد باید کمکم به تعداد آنها افزوده میشد، در حالی که واقعیت خلاف این است. بنابراین دوران غیبت صغرا دوران مبهم و تاریکی نبوده که مدعیان فراوانی داشته باشد و نیابت افراد امری اختلافی و مشکوک باشد. چنانکه در ابتدا نیز بیان شد به لحاظ تاریخی بودن بحث وارد تفصیل آن نمیشویم، اما این نکته را یادآور میشویم که بر خلاف ادعای نویسنده که فاصله غیبت صغرا و کبرا را امر وهمی میخواند، پایان غیبت صغرا نزد شیعه بسیار روشن بوده است. شیخ طوسی در اینباره
1) شیخ طوسی درباره مدعیان دروغین نیابت چنین نقل میکند. درباره شریعی مینویسد: «فَلَعَنَتْهُ الشِّیعَةُ وَ تَبَرَّأَتْ مِنْه» (الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص397). وی درباره ابنهلال نوشته است: «فَلَعَنُوهُ [الشِّیعَةُ الْجَمَاعَة] وَ تَبَرَّءُوا مِنْه» (الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص399). درباره ابنبلال مینویسد: «تبرأت الجماعة منه و لعنوه» (الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص400). درباره حلاج نیز چنین آورده است: «وَ صَیَّرَهُ أَبُو سَهْلٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ أُحْدُوثَةً وَ ضُحْکَةً وَ یَطْنِزُ بِهِ عِنْدَ کُلِّ أَحَدٍ وَ شَهَّرَ أَمْرَهُ عِنْدَ الصَّغِیرِ وَ الْکَبِیرِ وَ کَانَ هَذَا الْفِعْلُ سَبَباً لِکَشْفِ أَمْرِهِ وَ تَنْفِیرِ الْجَمَاعَةِ عَنْه» (الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص402). او درباره شلمغانی مینویسد: « فَاجْتَمَعَتْ [الطَّائِفَةُ]عَلَی لَعْنِهِ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْه» (الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص411). نظر شیخ طوسی درباره ابودلف چنین است: «وَ مَا عَرَفْنَاهُ قَطُّ إِذَا حَضَرَ فِی مَشْهَدٍ إِلَّا اسْتُخِفَّ بِهِ وَ لَا عَرَفَتْهُ الشِّیعَةُ إِلَّا مُدَّةً یَسِیرَةً وَ الْجَمَاعَةُ تَتَبَرَّأُ مِنْهُ وَ مِمَّنْ یُومِئُ إِلَیْهِ وَ یُنَمِّسُ بِهِ» (الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص412). درباره ابوبکر بغدادی نیز مینویسد: «و أمر أبی بکر البغدادی فی قلة العلم و المروءة أشهر» (الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص413). این جملات بهروشنی نشانگر فقدان موقعیت مطلوب برای مدعیان بابیت در میان شیعیان است.
ص:115
از ابنقولویه چنین نقل میکند:
نزد ما هر کس پس از سمری رحمة الله (نایب چهارم) ادعای امر [نیابت] کند کافر، فاسد، گمراه و گمراه کننده است. (1)
از بیان ایشان روشن میشود که با رحلت مرحوم محمد بن علی سمری همه شیعه (عندنا) میدانستند که باب نیابت خاصه بسته شد و از آن پس نیابت کسی را نپذیرفتند. غیبت صغرا با رحلت نایب چهارم در نیمه شعبان سال 329ق به پایان رسیده (2)و پس از آن غیبت کبرا شروع شده است. چنانکه ملاحظه میشود حتی روز اتمام غیبت صغرا و آغاز غیبت کبرا نیز مشخص است و هرگز امر وهمی و مبهمی نیست. امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف طی توقیع شریف به نایب چهارم، انتهای دوره نیابت و آغاز غیبت نوع دوم را دقیق و صریح اعلام فرمودند:
ابو محمّد حسن بن احمد مکتّب گوید: در سالی که شیخ علیّ بن محمّد سمری _ قدّس اللَّه روحه _ در بغداد درگذشت، چند روز قبل از وفاتش
در محضرش بودم و توقیعی را برای مردم خارج ساخت که رونوشت آن
چنین است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ای علیّ بن محمّد سمریّ! خداوند اجر برادرانت را در عزای تو عظیم گرداند که تو ظرف شش روز آینده خواهی مرد، پس خود را برای مرگ مهیّا کن و به احدی وصیّت مکن که پس از وفات تو قائم مقام تو شود که دومین غیبت واقع گردیده است و ظهوری نیست مگر پس از اذن خدای عزّ و جلّ و آن بعد از مدّتی طولانی و قساوت دلها و پر شدن زمین از ستم واقع خواهد شد و به زودی کسانی نزد شیعیان من آیند و ادّعای مشاهده کنند
1) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص412: أَخْبَرَنِی الشَّیْخُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ بِلَالٍ الْمُهَلَّبِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْقَاسِمِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَیْهِ یَقُولُ... عِنْدَنَا أَنَّ کُلَّ مَنِ ادَّعَی الْأَمْرَ بَعْدَ السَّمُرِیِّ رَحِمَهُ اللَّهُ فَهُوَ کَافِرٌ مُنَمِّسٌ ضَالٌّ مُضِلٌّ وَ بِاللَّهِ التَّوْفِیق.
2) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص394.
ص:116
بدانید هر که پیش از خروج سفیانیّ و صیحه آسمانی ادّعای مشاهده کند دروغگو و بهتان زننده است. و لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العلیّ العظیم.
میگوید: از این توقیع استنساخ کردیم و از نزد او بیرون آمدیم و چون روز ششم فرارسید بازگشتیم و او در حال احتضار بود به او گفتند: وصیّ شما از پس شما کیست؟ گفت: برای خدا امری است که خود او رساننده آن است و درگذشت و این آخرین کلامی بود که از او شنیده شد. (1)
ادعای سوم و آخر نویسنده در این قسمت این است که مرحوم نعمانی آغازگر استدلال به دو غیبت بوده است و کسی قبل از نعمانی به دو غیبت اشاره نکرده است. در کلام نویسنده نوعی پریشانگویی وجود دارد. ابتدا میگوید: «ان الاستشهاد بالغیبتین قد ابتدأه النعمانی.» در ادامه میگوید:« لم یشر الیه من سبقه من المؤلفین حول الغیبة الذین اکتفوا بالإشارة الی الغیبة الواحدة.» مشخص نیست اشکالش به عدم استناد است یا عدم اشاره. به عبارت دیگر، معلوم نیست میگوید چرا به روایات دو غیبت استناد و استدلال نکردهاند، یا میگوید چرا روایات دو غیبت را نقل نکردهاند؟ بنا به هر کدام از دو احتمال باشد اشکال وی وارد نیست و پاسخ دارد.
اگر ادعای نویسنده این است که چرا دانشمندان پیش از مرحوم نعمانی به احادیث دو غیبت استشهاد نکردهاند، یعنی به این احادیث استناد و احتجاج نکردهاند،
1) کمال الدین، ج2، ص516، ح44: حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ الْمُکَتِّبُ قَالَ: کُنْتُ بِمَدِینَةِ السَّلَامِ فِی السَّنَةِ الَّتِی تُوُفِّیَ فِیهَا الشَّیْخُ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ السَّمُرِیُّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فَحَضَرْتُهُ قَبْلَ وَفَاتِهِ بِأَیَّامٍ فَأَخْرَجَ إِلَی النَّاسِ تَوْقِیعاً نُسْخَتُهُ _ بسم الله الرحمن الرحیم _ یَا عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدٍ السَّمُرِیَّ أَعْظَمَ اللَّهُ أَجْرَ إِخْوَانِکَ فِیکَ فَإِنَّکَ مَیِّتٌ مَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ سِتَّةِ أَیَّامٍ فَاجْمَعْ أَمْرَکَ وَ لَا تُوصِ إِلَی أَحَدٍ یَقُومُ مَقَامَکَ بَعْدَ وَفَاتِکَ فَقَدْ وَقَعَتِ الْغَیْبَةُ الثَّانِیَةُ فَلَا ظُهُورَ إِلَّا بَعْدَ إِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ذَلِکَ بَعْدَ طُولِ الْأَمَدِ وَ قَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ امْتِلَاءِ الْأَرْضِ جَوْراً وَ سَیَأْتِی شِیعَتِی مَنْ یَدَّعِی الْمُشَاهَدَةَ أَلَا فَمَنِ ادَّعَی الْمُشَاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْیَانِیِّ وَ الصَّیْحَةِ فَهُوَ کَاذِبٌ مُفْتَرٍ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ. قَالَ فَنَسَخْنَا هَذَا التَّوْقِیعَ وَ خَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ فَلَمَّا کَانَ الْیَوْمُ السَّادِسُ عُدْنَا إِلَیْهِ وَ هُوَ یَجُودُ بِنَفْسِهِ فَقِیلَ لَهُ مَنْ وَصِیُّکَ مِنْ بَعْدِکَ فَقَالَ لِلهِ أَمْرٌ هُوَ بَالِغُهُ وَ مَضَی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ فَهَذَا آخِرُ کَلَامٍ سُمِعَ مِنْهُ.
ص:117
پاسخش روشن است؛ زیرا در دوران بزرگانی مانند ابوسهل نوبختی، حسن بن موسی نوبختی، ثقةالاسلام کلینی و علی بن بابویه (صدوق اول) هنوز غیبت دوم واقع نشده بود و آنان غیبت کبرا را درک نکرده بودند. بدیهی است پیش از اتفاق افتادن امری نمیتوان به آن استشهاد کرد و یک پیشگویی را دلیل صداقت و حقانیت قلمداد نمود. بنابراین در دوران این بزرگان امکان چنین استشهادی وجود نداشته است.
اگر ادعای نویسنده این است که دانشمندان پیش از نعمانی هرگز به احادیث دو غیبت اشاره نکردهاند. این ادعا اشتباه و خلاف واقع است و از عدم مراجعه دقیق به کتابهای پیشین ناشی شده است؛ زیرا پیش از مرحوم نعمانی، بزرگان متعددی از شیعه به دو غیبت اشاره کردهاند که در ادامه به بیان برخی از آنها میپردازیم.
درستی غیبتش را به واسطه اخبار مشهورهای که در باب غیبت امام علیه السّلام وارد شده و اینکه او دو غیبت دارد و یکی از آن دو دشوارتر از دیگری است به اثبات میرسانیم. (2)
1) ذهبی وی را از وفات یافتگان سال 311 بیان کرده و مینویسد: تُوُفّی فی شوّال عَنْ أربع و سبعین سنة. (تاریخ الإسلام، ج23، ص409)
2) کمال الدین، ج1، ص93: و صحة غیبته بالأخبار المشهورة فی غیبة الإمام عجل الله تعالی فرجه الشریف و أن له غیبتین إحداهما أشد من الأخری.
3) ذهبی گوید تاریخ وفات وی دقیقاً مشخص نیست؛ اما بین سالهای 301 تا 310 رخ داده است. (تاریخ الإسلام، ج23، 308)
ص:118
غیبت است.» (1)در بیان عقیده گروه ششم نیز مینویسد:
یقین کردند که او (جانشین امام حسن عسکری علیه السلام ) پوشیده است دیده نمیشود از جعفر و دشمنان دیگرش میترسد و این یکی از غیبتهای اوست و او امام غایب است.» (2)
از بیان نوبختی معلوم میشود بر خلاف ادعای نویسنده که گمان میکند دو غیبت از اختراعات امامیه است، اعتقاد به دو غیبت امر مشهوری بوده است و گروههای مختلفی در همان ابتدای به امامت رسیدن امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به آن عقیده داشتهاند.
روایت اول. امام صادق علیه السلام فرمود: برای قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دو غیبت است. در یکی
از آن دو غیبت، در موسمهای حج حاضر شود، و مردم را ببیند ولی مردم
او را نبینند. (3)
روایت دوم. امام صادق علیه السلام فرمود: برای قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دو غیبت است. یکی کوتاه و دیگری دراز، در غیبت اول جز شیعیان مخصوص از جای آن حضرت خبر ندارند، و در غیبت دیگر جز دوستان مخصوصش از جای او خبر ندارند. (4)
روایت سوم. مفضل بن عمر گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود: برای
1) فرق الشیعة، ص97: فافترق اصحابه بعده اربع عشرة فرقة منها قالت:... و الروایة قائمة أن للقائم غیبتین.
2) فرق الشیعة، ص103: و زعموا أنه مستور لا یری خائف من جعفر و غیره من اعدائه و أنها احدی غیباته و أنه هو الامام القائم.
3) الکافی، ج1، ص339، ح12: الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْأَنْبَارِیِّ عَنْ یَحْیَی بْنِ الْمُثَنَّی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُکَیْرٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: لِلْقَائِمِ غَیْبَتَانِ یَشْهَدُ فِی إِحْدَاهُمَا الْمَوَاسِمَ یَرَی النَّاسَ وَ لَا یَرَوْنَهُ.
4) الکافی، ج1، ص340، ح19: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لِلْقَائِمِ غَیْبَتَانِ إِحْدَاهُمَا قَصِیرَةٌ وَ الْأُخْرَی طَوِیلَةٌ الْغَیْبَةُ الْأُولَی لَا یَعْلَمُ بِمَکَانِهِ فِیهَا إِلَّا خَاصَّةُ شِیعَتِهِ وَ الْأُخْرَی لَا یَعْلَمُ بِمَکَانِهِ فِیهَا إِلَّا خَاصَّةُ مَوَالِیهِ.
ص:119
صاحب این امر دو غیبت است، در نخستین آنها بسوی خانوادهاش بر میگردد. و در دیگری گفته میشود: هلاک شد. در کدام وادی رفت؟ عرض کردم: اگر چنین شد ما چه کنیم؟ فرمود: هر گاه مدعیی آن (امامت) را ادعا کرد. از او مسائلی را بپرسید که مثل امام پاسخ آنها را میدهد. (1)
چنانکه ملاحظه میشود بر خلاف ادعای نویسنده که مدعی شده بود قبل از مرحوم نعمانی کسی به دو غیبت اشاره نکرده است و تنها به یک غیبت اکتفا کردهاند، استاد نعمانی مرحوم کلینی پیش از ایشان در کتاب معتبر خود روایات متعددی با مضمون دو غیبت نقل کرده است.
علاوه که ادعای اشاره نکردن پیشینیان به دو غیبت، با ادعای چند سطر پیش نویسنده نیز در تضاد آشکار است. چنانکه گذشت وی در شبهۀ سوم مدعی شده بود که واقفه مدت زندانی شدن امام موسی کاظم علیه السلام را غیبت صغرا نامیدند و بعد از شهادتش مدعی غیبت کبرای امام شدند. در ادامه ادعا کرده بود که واقفه این احادیث را از گذشتگان گرفته و بر امام کاظم علیه السلام تطبیق کرده بودند. (2)یعنی نویسنده از طرفی مدعی است احادیث دو غیبت حتی پیش از دوران امام کاظم علیه السلام نیز وجود داشته است و از طرف دیگر ادعا میکند قبل از نعمانی کسی به دو غیبت اشاره نکرده است! این تضاد و تعارض آشکار از آن روی است که تنها وجه همت وی رد عقیده امامیه است و در این راه از هیچ وسیلهای حتی تحریف تاریخ نیز رویگردان نیست؛ زیرا در
1) الکافی، ج1، ص340، ح20: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی وَ أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْکُوفِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ کَثِیرٍ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَیْبَتَانِ إِحْدَاهُمَا یَرْجِعُ مِنْهَا إِلَی أَهْلِهِ وَ الْأُخْرَی یُقَالُ هَلَکَ فِی أَیِّ وَادٍ سَلَکَ قُلْتُ کَیْفَ نَصْنَعُ إِذَا کَانَ کَذَلِکَ قَالَ إِذَا ادَّعَاهَا مُدَّعٍ فَاسْأَلُوهُ عَنْ أَشْیَاءَ یُجِیبُ فِیهَا مِثْلَهُ.
2) و ادَّعوا هروبه من السجن و غیبته غیبة کبری لا یُری فیها، و اعتبروا مرحلة السجن غیبة صغری. و قد کانت الغیبة الکبری أطول من الغیبة الصغری، لأنّها امتدت و امتدّت بلا حدود و کان الواقفیة قد استعاروا أحادیث الغیبة ممن سبقهم من الحرکات المهدویة، و طبقوها علی الإمام الکاظم علیه السلام .
ص:120
هیچ کتاب و گزارش تاریخی نیامده است که واقفه دو غیبت را بر زندان و بعد از زندان امام کاظم تطبیق علیه السلام نموده باشند. این سخن صرفاً ادعای بیپایه و اساس نویسنده است که میخواهد از هر راهی برای رد کردن این عقیده استفاده کند. وی برای این ادعای خود در مورد واقفه مانند بسیاری از ادعاهایش هیچ سندی ارائه نمیکند. معلوم است که چنین سخنی دروغ محض است و هرگز واقفه چنین استدلالی به دو غیبت نکردهاند. یک دلیل خلاف واقع بودن این ادعا، نقل شیخ طوسی است. شیخ طوسی در کتاب غیبت خویش برای آنکه پاسخ شبهات واقفه را بیان کند، متن روایات واقفه را و استدلالی که به این روایات کردهاند در کتاب خویش نقل میکند. ایشان چهل حدیث را از کتاب نصرة الواقفه آورده است. (1)
دو حدیث از این چهل حدیث به دو غیبت اشاره دارد. (2)
الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص61: قَالَ وَ رَوَی إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُسْتَنِیرِ عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَیْبَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا أَطْوَلُ مِنَ الْأُخْرَی حَتَّی یُقَالَ مَاتَ وَ بَعْضٌ یَقُولُ قُتِلَ فَلَا یَبْقَی عَلَی أَمْرِهِ إِلَّا نَفَرٌ یَسِیرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ لَا یَطَّلِعُ أَحَدٌ عَلَی مَوْضِعِهِ وَ أَمْرِهِ وَ لَا غَیْرِهِ إِلَّا الْمَوْلَی الَّذِی یَلِی أَمْرَهُ.
هرگز واقفه در ذیل این احادیث سخنی را که نویسنده مدعی آن است نگفتهاند، بلکه این شیخ طوسی است که در ذیل حدیث دوم مینویسد:این خبر صریح است در آنچه ما در مورد صاحبمان اعتقاد داریم؛ زیرا
برای او دو غیبت است. در اولی اخبار و نامهنگاریهایش معلوم بود و
دوم طولانیتر است و اخبار در آن قطع میشود و کسی از ایشان اطلاع نمییابد،
1) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص43: و نحن نذکر جملا مما رووه و نبین القول فیها فمن ذلک أخبار ذکرها أبو محمد علی بن أحمد العلوی الموسوی فی کتابه فی نصرة الواقفة. (ص43 -63 الغیبة شیخ طوسی، تعداد 40 حدیث، روایت 25 - 65).
2) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص57: قَالَ وَ رَوَی بَعْضُ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْبَزَّازِ قَالَ حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مِنْهَالٍ الْقَمَّاطُ عَنْ حَدِیدٍ السَّابَاطِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ لِأَبِی الْحَسَنِ علیه السلام غَیْبَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا تَقِلُّ وَ الْأُخْرَی تَطُولُ حَتَّی یَجِیئَکُمْ مَنْ یَزْعُمُ أَنَّهُ مَاتَ وَ صَلَّی عَلَیْهِ وَ دَفَنَهُ وَ نَفَضَ تُرَابَ الْقَبْرِ مِنْ یَدِهِ فَهُوَ فِی ذَلِکَ کَاذِبٌ لَیْسَ یَمُوتُ وَصِیٌّ حَتَّی یُقِیمَ وَصِیّاً وَ لَا یَلِی الْوَصِیَّ إِلَّا الْوَصِیُّ فَإِنْ وَلِیَهُ غَیْرُ وَصِیٍّ عَمِیَ.
ص:121
مگر کسی که از افراد خصوصی ایشان باشد. درحالی که امام کاظم علیه السلام چنین نبود. (1)
روشن است که اگر واقفه دو غیبت را بر دوران زندان و شهادت امام کاظم علیه السلام تطبیق کرده بودند، شیخ طوسی در مقام پاسخگویی برمیآمد و نمیگفت امام کاظم علیه السلام حالت دوگانهای نداشته است؛ ولی از آنجا که چنین ادعایی نکردهاند شیخ طوسی فرموده است این روایت عقیده امامیه را اثبات میکند نه سخن واقفه را.
و قد اعترف السّید المرتضی علم الهدی و الشیخ الطوسیّ لدی الحدیث عن أسباب الغیبة، بأن من الضروریّ أولاً بحث موضوع الوجود و الإمامة لإبن الحسن العسکریّ قبل الحدیث عن الغیبة و أسبابها و قالا: «أنّ من شکّ فی إمامة ابن الحسن یجب أن یکون الکلام معه فی نصّ إمامته، و التشاغل بالدلالة علیها، و لا یجوز مع الشکّ فیها أن نتکلّم فی سبب الغیبة، لأنّ الکلام فی الفرع لا یسوّغ إلاّ بعد إحکام الأصول». (2)
1) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص61: فهذا الخبر صریح فیما نذهب إلیه فی صاحبنا لأن له غیبتین. الأولی کان یعرف فیها أخباره و مکاتباته. و الثانیة أطول انقطع ذلک فیها و لیس یطلع علیه أحد إلا من یختصه و لیس کذلک لأبی الحسن موسی علیه السلام .
2) سید مرتضی علم الهدی و شیخ طوسی در بحث از علل غیبت اعتراف کردهاند که بحث از موضوع وجود و امامت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام پیش از بحث غیبت و علل آن لازم است. آنان گفتهاند: «اگر کسی در امامت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام شک کند، میبایست بحث با او در نص امامت ایشان باشد و به صحت در دلیلهای آن مشغول شد، و با وجود شک در آن، جایز نیست درباره علت غیبت سخن بگوییم؛ زیرا بحث در فرع جایز نیست مگر بعد از محکم کردن اصول. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص127)
ص:122
نویسنده در این قسمت میگوید سید مرتضی و شیخ طوسی قبول دارند که پیش از بحث از غیبت، باید از وجود و امامت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام بحث کرد و ابتدا نمیتوان از غیبت ایشان بحث نمود.
چنانکه بارها تکرار شد نویسنده در پی اشتباه پایهای که مرتکب شده است تمام این اشکالها را بنا میکند. وی گمان کرده است دانشمندان شیعه برای اثبات وجود یا امامت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام به روایات غیبت استناد کردهاند. در حالی که این سخن گمانی باطل و مطلبی خلاف واقع است. در پاسخ شبهۀ ششم سه کتاب اصلی غیبت یعنی کتاب غیبت نعمانی، کتاب کمال الدین شیخ صدوق و کتاب غیبت شیخ طوسی به طور مفصل بررسی و روشن گردید هرگز بزرگان شیعه بحث را با غیبت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف شروع نکردهاند، بلکه ابتدا وجود و امامت ایشان را با روایات اتصال وصایت، دوازده امام، خالی نبودن زمین از حجت، نقش امام در عالم تکوین و آفرینش و دهها روایت دیگر ثابت کردهاند، سپس به بحث از غیبت ایشان پرداختهاند. بنابراین اعتراف و قبول داشتن بحث از وجود و امامت پیش از بحث از غیبت کمکی به نویسنده نمیکند؛ زیرا نویسندگان شیعه در مقام عمل نیز همین روش را پیش گرفتهاند و تضاد و تناقضی در میان نیست تا نویسنده از آن طرفی ببندد.
برای آنکه مطلب بیشتر روشن شود کتاب کافی را نیز بررسی میکنیم. مرحوم کلینی در بحث از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف همانند بحث از امامان پیشین علیهم السلام عمل کرده است. اولین قسمت «بَابُ الْإِشَارَةِ وَ النَّصِّ إِلَی صَاحِبِ الدَّار» (1)است. ایشان با آوردن شش حدیث ابتدا وجود و امامت ایشان را با روایت ثابت میکند. در این باب (اثبات نقلی
1) الکافی، ج1، ص328.
ص:123
وجود و امامت) هرگز سخنی از غیبت نرفته است. قسمت دوم «بَابٌ فِی تَسْمِیَةِ مَنْ رَآهُ» (1)است. مرحوم کلینی در قسمت پانزده گزارش تاریخی از کسانی که امام را دیدهاند بیان میکند. یعنی اثبات تاریخی وجود و امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف . در این قسمت نیز هیچ سخنی از غیبت نیست. مرحوم کلینی بعد از این دو باب که اثبات حدیثی و تاریخی وجود و امامت پایان میپذیرد وارد بحث غیبت میشود؛ ابتدا بابی در ممنوع بودن بردن نام امام (2)و سپس بابی در فضیلت غیبت (3)دارد. آنگاه وارد اصل بحث غیبت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف میشود و قسمتی با عنوان «بَابٌ فِی الْغَیْبَة» (4)ترتیب میدهد و سی و یک حدیث را نقل میکند.
چنانکه ملاحظه میشود هرگز مرحوم کلینی برای اثبات وجود یا امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف به روایات غیبت استناد و استدلالی نکرده است. بنابراین سخنی که نویسنده از سید مرتضی و شیخ طوسی نقل کرده است، کلام حقی است. اما سودی به حال نویسنده ندارد و فرضیه او را ثابت نمیکند، بلکه دلیل دیگری بر حقانیت روش دانشمندان شیعه است؛ زیرا معاند و مخاف هم قبول دارد که باید آغاز و انجام بحث همان گونه باشد که دانشمندان مذهب اهلبیت علیهم السلام طی کردهاند.
در این فصل، نویسنده به استدلال دانشمندان شیعه خرده گرفته بود و مدعی بود بر خلاف استدلال دانشمندان شیعه مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی، روایات غیبت عام و مبهمند و هیچ خبری از امری پیش از وقوع آن ندادهاند تا معجزه و دلیلی بر صحت غیبت باشد. در پاسخ بیان شد: همه روایات غیبت عام نیستند، بلکه انبوه
ص:124
روایات خاص وجود دارد که از سالهای بسیار پیش خبر دادهاند که فلان شخص خاص که فرزند فلان شخص معلوم است غایب خواهد شد. روشن است که چنین اخباری خبر از امری پیش وقوع آن است و کسی نمیتواند حقانیت چنین خبری را انکار کند.
در ادامه، اشکال نویسنده بر مرحوم نعمانی بیان شد و معلوم گردید حدیث امام صادق علیه السلام که نعمانی نقل میکند پیشگویی امام در مورد شیعیان دوران غیبت است و دقیقاً اتفاق افتاده است و اشکال وی در اثر نفهمیدن معنای حدیث بوده است.
بعد نویسنده ادعا کرد دانشمندان شیعه در ابتدای امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف سخنی از مهدویت وی نمیزدند و تنها وجود او را ثابت میکردند که با آوردن کلمات دانشمندان روشن شد این ادعا نیز غلط و خلاف واقع است.
ادعای بعدی نویسنده این بود که برای اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام نمیتوان به احادیث غیبت یا دو غیبت استدلال کرد و ابتدا باید وجود و امامت ثابت شود. در پاسخ گذشت که هیچ کدام از دانشمندان شیعه به روایات غیبت برای اثبات وجود و امامت ایشان استناد نکردهاند و این اشکال نیز نسبتی ناروا به دانشمندان مذهب اهلبیت علیهم السلام است.
در فصل اول این بخش معلوم شد بر خلاف ادعای نویسنده آیات قران عام و مبهم نیستند؛ زیرا با پذیرش اینکه اهلبیت علیهم السلام مفسر قرآن هستند، به کمک روایات روشن میشود آیات قرآن اشاره به شخص خاصی دارند. همچنین روشن شد روایاتی که از «مهدی» یا «قائم» سخن میگویند و روایاتی که به «غیبت» و «غایب» اشاره دارند، فرد مشخصی را معرفی میکنند و عام و مبهم نیستند و بر هرکس نمیتوان تطبیق کرد. در فصل دوم نیز معلوم شد اشکال نویسنده به استدلال دانشمندان شیعه وارد نیست و
ص:125
انبوه روایات خاص از وقوع امری معلوم و مشخص خبر دادهاند بنابراین معجزه و دلیلی بر صحت غیبت هستند و کسی نمیتواند حقانیت چنین اخباری را انکار کند. همچنین اشکال نویسنده بر مرحوم نعمانی درست نبود؛ زیرا پیشگویی امام صادق علیه السلام در مورد شیعیان دوران غیبت است و اشکال وی در اثر نفهمیدن معنای حدیث بوده است. با آوردن کلمات دانشمندان شیعه روشن شد آنان از ابتدای امامت امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف از مهدویت وی سخن گفتهاند و ادعای نویسنده غلط و خلاف واقع است. همچنین معلوم شد دانشمندان شیعه برای اثبات وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام هرگز به احادیث غیبت یا دو غیبت استدلال نکردهاند و ابتدا با روایات دیگری وجود و امامت ایشان را ثابت کردهاند و اشکال نویسنده نسبتی ناروا و خلاف واقع به دانشمندان مذهب اهلبیت علیهم السلام است.
ص:126
ص:127
این بخش دارای دو فصل است. فصل اول در مورد استناد متکلمان شیعه قبل از قرن چهارم برای اثبات وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف به احادیث دوازده امام بحث میکند و در ادامه به دیدگاه امامیه درباره ادامه امامت میپردازد فصل دوم نیز در مورد عقیده شیعیان قرن سوم در باره امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف گفتوگو میکند.
ص:128
ص:129
در این فصل بررسی میشود که آیا متکلمان شیعه برای اثبات وجود امام عجل الله تعالی فرجه الشریف دوازدهم به احادیث دوازده امام استناد و استدلال کردهاند یا خیر؟ و بر فرض استدلال نکردن آنان، این امر میتواند دلیل بر وجود نداشتن این احادیث باشد؟ در ادامه نیز متن کتابهای مورد اشاره نویسنده یعنی کتابهای الإمامة و التبصرة، فرق الشیعة و المقالات و الفرق بررسی میشود. ادامه شبهه، بیان میدارد که آیا شیعیان قبل از قرن چهارم به عدد محدودی در تعداد امامان علیهم السلام اعتقاد داشتندهاند؟
دلیل الاثنی عشریة و هذا دلیل متأخر... بدأ المتکلّمون یستخدمونه بعد أکثر من نصف قرن من الحیرة، أی فی القرن الرابع الهجری و لم یکن له أثر فی القرن الثالث عند الشیعة الإمامیة، حیث لم یشر إلیه الشیخ علی بن بابویه الصدوق فی کتابه الإمامة و التبصرة من الحیرة کما لم یشر إلیه النوبختی فی کتابه فرق الشیعة و لا سعد بن عبدالله الأشعری القمی فی المقالات و الفرق. (1)
1) دلیل بر دوازده امام: این دلیلی تازه است که متکلّمان آن را بیش از نیمقرن پس از حیرت یعنی در قرن چهارم هجری به کار بردهاند و اثری از آن در قرن سوم نزد شیعه امامیه نیست؛ زیرا شیخ علی بن بابویه صدوق در کتابش الامامة و التبصرة به آن اشاره نکرده، همانگونه که نوبختی در کتابش فرق الشیعه و سعد بن عبدالله اشعری قمی در کتابش المقالات و الفرق به آن اشاره نکردهاند. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص127)
ص:130
نویسنده مدعی شده متکلّمان شیعه، در قرن چهارم استدلال به احادیث دوازده امام علیهم السلام را آغاز کردهاند و در قرن سوم، نزد شیعیان اثری از آن نیست. وی برای اثبات ادعای خود سه کتاب نام میبرد و نتیجه میگیرد که اعتقاد به انحصار امامان در دوازده امام علیهم السلام، نیمقرن پس از شهادت امام یازدهم علیه السلام میان شیعه به وجود آمده است.
نویسنده، این قسمت را با مغالطه آغاز میکند. وی میگوید متکلّمان، از قرن چهارم، استدلال به احادیث دوازده امام را آغاز کردهاند. پس پیش از آن زمان، چنین عقیدهای (انحصار عدد امامان) در میان شیعیان نبوده است و در ادامه، نتیجه میگیرد که چنین احادیثی هم نبوده است. (1)چند نکته در اینباره گفتنی است:
وی برای اثبات ادعای خود، سه کتاب نام میبرد که اوّلی هرگز کتابی کلامی نیست، دومی و سومی نیز یک کتاب است که آنها را به دو نفر نسبت دادهاند و اگر دو کتاب باشند، محتوایی یگانه دارند و آن هم به شمارش فرقه های شیعه میپردازند، نه بیان اعتقادات امامیه و دلایل آنها. در نتیجه، نویسنده هیچ کتابی کلامی در بیان عقاید امامیه نیاورده است و ادعایش دلیل درستی ندارد _ در ادامه، توضیحی بیشتر دربارۀ کتابها، خواهد آمد.
بر فرض پذیرش این سه کتاب، این سخن (استدلال نکردن متکلّمان قرن سوم) در صورتی پذیرفتنی است که اکثر آثار آن دوران هماکنون نیز موجود باشد و پس از
1) زیرا نویسنده در ادامه میگوید: «و اذا کانت روایات القائمة المسبقة باسماء الأئمة الإثنی عشر صحیحة و موجودة من قبل، فلماذا لم یعرفها الشیعة الإمامیة الذین اختلفوا و احتاروا بعد وفاة الإمام الحسن العسکری علیه السلام، و لم یشر إلیها المحدّثون أو المورّخون الإمامیة فی القرن الثالث الهجری.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص129)
ص:131
بررسی آنها اینگونه قضاوت شود، ولی اکنون که آن آثار در دست نیست، این ادعا چگونه صورت میپذیرد. تنها مرحوم نجاشی در کتاب رجال که مخصوص مؤلفان شیعه است، از 1269 نفر نام برده که بعضی از آنان چندین کتاب داشتهاند و طریق خود را به حدود850 کتاب بیان میکند. با توجه به این آمار که تنها ویژۀ یک کتاب رجال است، باید از نویسنده پرسید که به چه تعداد از این کتابها دسترس داشته و آنها را بررسی کرده و چنین مطلب را در آنها نیافته که ادعا میکند این استدلال در نسلهای پیشین نبوده است؟ آیا از محتوای سه کتاب به محتوای بیش از هزار کتاب میتوان پی برد؟
استاد سامی بدری آورده است:
ابراهیم بن نوبخت (درگذشته 320 قمری) به عقیدۀ امامت دوازده امام علیهم السلام در کتاب خود یاقوت الکلام اشاره نموده است. این کتاب قدیمیترین کتاب کلامی شیعه و مؤلفش از بزرگان قرن سوم هجری است که معاصر جناب علی بن بابویه بوده است. شیعیان این کتاب را پذیرفتهاند و نسل به نسل آن را انتقال دادهاند تا به دست علاّمه حلی رسیده و ایشان نیز کتاب را شرح نموده و نامش را انوار الملکوت فی شرح الیاقوت نهاده است. عبارت نویسنده یاقوت الکلام و شرح علاّمه حلی در پی میآید: ابراهیم بن نوبخت مینویسد: «سخن در امامت یازده تن بعد از ایشان (حضرت علی علیه السلام ): بنابر نقل متواتر اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
ص:132
امامت آنان را تعیین (نص) کرده و آنان را نام برده است و هر امامی با نقل تعیینی (نص)، امام بعد را نیز مشخص کرده و کتابهای پیامبران گذشته بر امامت آنان دلالت میکند. بهخصوص، روایت مسروق که به آن اعتراف و اذعان دارند. علاّمه در شرح این سخن چنین نوشته است: اما امامت دیگر امامان علیهم السلام بعد از حضرت علی علیه السلام به چند دلیل آشکار میشود: اول احادیث متواتر از پیامبر بر تعیین آنان و منصوب کردن آنان به امامت؛ زیرا شیعه به تواتر نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امام حسین علیه السلام فرمود: این پسر من امام فرزند امام برادر امام و پدر نُه امام است که نهمین آنان قائمشان است. و اخبار متواتر دیگر، دوم آنچه از شیعه به تواتر نقل شده مبنی بر تعیین (نص) هر امامی توسط امام سابق، سوم نام آنان و تصریح به امامتشان که در کتابهای پیامبران سابق موجود است، مانند تورات و انجیل، چهارم روایات مشهور اهل تسنّن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تعیین آنان علیهم السلام ؛ به دلیل خبر مسروق از عبدالله بن مسعود که گفت: پیامبر ما از ما پیمان گرفت که بعد از ایشان دوازده تن جانشین شوند، به تعداد نقبای (سرشناسان) بنیاسرائیل و همچنین آنچه از غیر او نقل شده است. (مانند جابر بن سمرة و حذیفة بن أسید و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر و أبیجحیفة). (1)
1) لقد أشار إلی العقیدة الاثنی عشریة أیضا إبراهیم بن نوبخت (متوفی 320ق) فی کتابه (یاقوت الکلام) و هو أقدم کتاب کلامی عند الشیعة و مؤلّفه من أعلام القرن الثالث الهجری و هو معاصر لعلی بن بابویه و قد تلقاه الشیعة عنه بالقبول جیلاً بعد جیل حتی وصل إلی العلامة الحلی فأفرد کتاباً فی شرحه سمّاه أنوار الملکوت فی شرح الیاقوت و إلی القارئ الکریم نص کلام صاحب یاقوت الکلام و شرح العلامة الحلّی له. قال إبراهیم بن نوبخت: القول فی إمامة الأحد عشر بعده (أی بعد علی علیه السلام ) نقل أصحابنا متواتراً النص علیهم بأسمائهم من الرسول صلی الله علیه و آله و سلم یدلّ علی إمامتهم و کذلک نقل النص من إمامٍ علی إمامٍ و کتب الأنبیاء سالفاً یدلّ علیهم و خصوصاً خبر مسروق یعترفون به [و خصومنا فی خبر مسروق معترفون بهم] و قال العلامة الحلّی فی شرح هذا الکلام: أما إمامة باقی الأئمة علیهم السلام فهی ظاهرة بعد إمامة علی علیه السلام و ذلک من وجوه: أحدها: النص المتواتر عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم علی تعیینهم و نصبهم أئمة، فقد نقل الشیعة بالتواتر أن النبی صلی الله علیه و آله و سلم قال: للحسین علیه السلام هذا ابنی إمام ابن إمام أخو إمام أبو أئمة تسعة، تاسعهم قائمهم و غیر ذلک من الأخبار المتواترة. الثانی: ما نقل من النص علی إمامٍ من إمامٍ یسبقه بالتواتر من الشیعة. الثالث: أن أسامیهم و النصّ علی إمامتهم موجودة فی کتب الأنبیاء السالفة کالتوراة و الإنجیل. الرابع: أنّ أخبار الخصوم مشهورة فی النص علیهم من النبی صلی الله علیه و آله و سلم لخبر مسروق عن عبدالله بن مسعود أنه قال... عهد إلینا نبینا صلی الله علیه و آله و سلم أن یکون بعده اثنا عشر خلیفة عدد نقباء بنی إسرائیل و کذا ما نقل عن غیره (کجابر بن سمرة و حذیفة بن أسید و عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و أبیجحیفة) (شبهات و ردود، ج1، ص23)
ص:133
استدلال ابراهیم نوبختی به خبر مسروق، استدلال به احادیث دوازده امام را نشان میدهد.
ابوسهل إسماعیل بن علی نوبختی (1)(از اصحاب امام حسن عسکری علیه السلام که هنگام وفات امام در محضرشان بود و امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت کرده) (2)استاد متکلّمان امامیه در دوران حیرت، در آخر کتاب التنبیه همین استدلال را آورده است. شیخ صدوق سخن
1) «ذکر ابن الندیم أن أباسهل إسماعیل بن علی النوبختی کان یری أنّ الإمام هو محمد بن الحسن ثم مات فی الغیبة و استمرّت فی ولده إلی یوم القیامة و ذکر أن رأیه هذا لم یسبقه إلیه أحد غیر أن المحقق التستری یبرئ ساحة أبیسهل من ذلک الرأی لعدم اعتبار ابن الندیم فی ما ینفرد به و یؤید قول التستری عدم ذکر الشیخ الصدوق ذلک عن أبیسهل مع العلم انه کان معاصراً لابن الندیم و کان معنیاً بردّ الشبهات حول الغیبة و کذلک الحال فی الشیخ المفید مع أنه کان معنیا بأمثالها.» (شبهات و ردود، ج1، ص28)
2) نک: الغیبة للطوسی، ص272، ح237.
ص:134
وی را چنین میآورد:
و چه بسا وقتی دلیل، دشمنان ما را به پذیرش این مسئله وادارد که ناچار باید امامی منصوص... به نص امام قبل باشد. بگوید: آن امام کیست نام ببرید؟ و ما را به آن هدایت کنید. پس به آنها میگوییم: هنگامی که نص از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر حضرت علی علیه السلام به نقل شیعه صحیح باشد، به همان دلیل نقل نص از امام علی علیه السلام بر امام حسن علیه السلام صحیح خواهد بود و از امام حسن بر امام حسین علیهما السلام سپس همینطور نقل هر امامی بر امامت پس از خود درست است تا امام حسن عسکری علیه السلام سپس بر امام غایب پس از آن حضرت؛ زیرا رجال طرفدار پدرش امام حسن عسکری علیه السلام همه مورد وثوق بودهاند و گواهی دادهاند که او امام است و غایب شده است؛ زیرا که سلطان وقت آشکارا در طلب او بوده و دو سال مأمور بر منازل و حرم او گمارده است. (1)
1) «و ربّما قال خصومنا _ إذا عضهم الحجاج و لزمتهم الحجة فی أنه لابدّ من إمام منصوصٌ علیه... بنصّ الأول علیه _ فمن هو هذا الامام سمّوه لنا و دلّونا علیه؟ فیقال لهم:... إذا صحّ بنقل الشیعة النص من النبی صلی الله علیه و آله و سلم علی علی علیه السلام صح بمثل ذلک نقلها النص من علیٍّ علی الحسن و من الحسن علی الحسین ثم علی إمام [بعد] إمام إلی الحسن بن علی، ثم علی الغائب الامام بعده علیهم السلام لأنّ رجال أبیه الحسن علیه السلام الثقات کلّهم، قد شهدوا له بالإمامة و غاب عجل الله تعالی فرجه الشریف لأن السلطان طلبه طلباً ظاهراً و وکل بمنازله و حرمه سنتین.» ( کمال الدین، ج1، ص89)
ص:135
است. بیگمان، ملاک تشخیص وجود روایات، کتابهای روایی است و نه استدلال متکلّمان.
گفتنی است که نویسنده کتابهایی از قرن سوم نام میبرد و مدّعی میشود در این کتابها خبری از انحصار نیست. 1. کتاب الإمامة و التبصرة من الحیرة نوشتۀ علی بن بابویه قمی (پدر شیخ صدوق).
چند نکته دربارۀ ادعاهای نویسنده در مورد این کتاب گفتنی است:
یکم. نویسنده در بخش نخست کتاب تطوّر دربارۀ علی بن بابویه مینویسد:
ابنبابویه احادیث بداء در امامت را به تقیه تفسیر کرده؛ چون آنها را جمعشدنی با اعتقاد به وجود فهرست نام امامان علیهم السلام نمیدیده است. (1)
اگر در زمان وی اعتقاد به چنین فهرست نبوده، چرا نویسنده دلیل حمل اخبار بدا را به تقیه، اعتقاد به وجود این فهرست بیان کرده است؟ اگر این اعتقاد در زمان وی موجود بوده، چرا نویسنده ادعا میکند که در زمان علی بن بابویه این اعتقاد نبوده و در قرن بعد پیدا شده است؟ این تناقضگویی از کجا سرچشمه گرفته است؟
دوم. شیخ علی بن بابویه و ثقةالاسلام کلینی هر دو در سال 329 قمری رحلت کردهاند. ثقةالاسلام کلینی در کتاب شریف کافی احادیث دوازده امام را در باب «ما جاء فی الاثنی عشر و النص علیهم علیهم السلام » (2)آورده است. نویسنده ادعا کرده مؤلفان قرن سوم این احادیث را نیاوردهاند و برای اثبات ادعای خود از کتاب شیخ علی بن بابویه نام میبرد. حال باید پرسید نویسنده قرنها را چگونه محاسبه میکند که شیخ علی بن بابویه از نویسندگان قرن سوم به شمار میرود، اما ثقةالاسلام کلینی از نویسندگان آن
ص:136
قرن به شمار نمیآید؟ آیا این بدان دلیل نیست که وی موارد نقض را نادیده میگیرد؟
سوم. نویسنده دربارۀ متکلّمان و استدلال نکردن آنان به احادیث دوازده امام ادعایی مطرح میکند، اما هنگام شاهد آوردن از مرحوم علی بن بابویه نام میبرد، در حالی که ایشان محدّث است و نه متکلّم و نباید از ایشان انتظار داشته باشد که در کتابش استدلال کلامی آورد. گویا نویسنده میان متکلّم و محدّث تفاوتی نمیگذارد! اگر
بنابر باور وی، محدّثان شیعه هم این احادیث را نقل نکردهاند، باز ادعای وی خلاف واقع است _ در ادامه، نام محدّثانی خواهد آمد که پیش از قرن چهارم این احادیث را نقل کردهاند.
چهارم. انگیزۀ تألیف کتاب الإمامة و التبصرة من الحیرة چنانکه نویسندۀ آن تصریح کرده، راهنمایی کسانی است که در مسئله امامت، دچار سرگردانی شدهاند و همانگونه که مقدّمه بیان میکند و بارها بر آن تأکید دارد، پاسخگویی و راهنمایی به نسب و عدد امامان علیهم السلام و محصور و تغییرناپذیر بودن عدد، بنابر روایات است. برای مثال، ایشان میفرماید:
پس جمع کردم اخباری که سرگردانی را از بین میبرد و نعمت را عظمت میبخشد و از تعداد (ائمه علیهم السلام ) خبر میدهد و همدم میشود برای تنهایی که از طولانی شدن مدت حاصل شده است. (1)
اگر مرحوم علی بن بابویه به معیّن و محدود بودن امامان علیهم السلام معتقد نبوده، خبر دادن از عدد چه معنایی دارد؟ منظور وی از اخباری که از عدد خبر دادهاند، چه احادیثی است؟ حدیث لوح و صحیفه که از آنها نام میبرد، چه روایاتی هستند؟
البته مؤلف کتاب الامامة و التبصرة، نام و دلایل امامت امامان علیهم السلام را تنها تا امام رضا علیه السلام آورده و کتاب را نتوانسته به پایان رساند؛ بنابراین، جا ندارد کسی بگوید وی
1) «فجمعت أخباراً تکشف الحیرة و تجسم النعمة و تنبئ عن العدد و تؤنس من وحشة طول الأمد.» (الإمامة و التبصرة، ص9)
ص:137
احادیث دوازده امام را نیاورده است؛ زیرا محدّثان در اثبات امام دوازدهم به احادیث دوازده امام تمسّک میکنند و این احادیث را مقدّمهای در اوّل بحث امامت نمیآورند تا کسی بگوید جای آن اوّل کتاب بوده و اگر این احادیث وجود داشته، باید آنها را در اوّل کتاب میآوردند. برای نمونه، سه تن از علمای بزرگ شیعه که مانند علی بن حسین (پدر شیخ صدوق) کتاب خود را به ترتیب امامان علیهم السلام ترتیب دادهاند، احادیث دوازده امام را در باب امام دوازده یا بعد از آن آوردهاند. ثقةالاسلام کلینی در کافی احادیث دوازده امام را پس از باب «مولد الصاحب عجل الله تعالی فرجه الشریف » و در باب «ما جاء فی الاثنی عشر و النص علیهم علیهم السلام » میآورد، (1)شیخ مفید در ارشاد احادیث دوازده امام را در باب امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف تحت عنوان «باب ما جاء من النص علی إمامة صاحب الزمان، الثانی عشر من الأئمة علیهم السلام فی مجمل و مفصل علی البیان» (2)آورده و نویسندۀ دلائل الامامة نیز آنها را در باب «معرفة وجوب القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و أنّه لابدّ أن یکون» (3)در بابی ویژه برای امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف گرد آورده است.
بخشهایی از مقدّمۀ علی بن بابویه بر کتابش در پی میآید:
کلام اهلبیت علیهم السلام باطل نمیشود و دلیل آنها سست نمیگردد و تعدادشان عوض نمیشود و نسل آنها قطع نمیشود تا خداوند زمین و هر چه در آن است به ارث برد که او بهترین ارثبرندگان است. (4)
پس جمع کردم اخباری که سرگردانی را از بین میبرد و نعمت را عظمت میبخشد و از تعداد (ائمه علیهم السلام ) خبر میدهد و مونس میشود برای تنهایی که از طولانی شدن مدت حاصل شده است. (5)
ص:138
اگر تعداد امامان علیهم السلام بیان نشده بود، روایات فراوانی نقل نمیشد که بنابر آنها خداوند از پیامبران علیهم السلام و انسانهای صالح امّتهای گذشته برای امامان علیهم السلام پیمان گرفته است، مانند روایت امام صادق علیه السلام که وقتی فرمود کشتی حضرت نوح علیه السلام به سبب امامان علیهم السلام بر کوه جودی استقرار یافت. از امام علیه السلام پرسیدند: آیا نوح تعداد امامان علیهم السلام را میدانست؟ امام فرمودند: بله و حضرت آدم علیه السلام نیز میدانست. (1)چگونه ممکن است عددی که آدم ابوالبشر و کسانی که داخل در عترت ایشان هستند و پیامبران از نسل او علاوه بر آنها تعداد کمی از فرزندان و ذریهاش آن را میداند، عوض شود؟ کدام تأویل و توجیه را بر حدیث لوح میتوان پذیرفت؟ (2)و حدیث صحیفه مهر شده؟ (3)و خبر نقل شده از جابر در مورد صحیفه فاطمه علیها السلام ؟ (4)
1) «و مثله ما ورد عن مَنْصُورِ بْن حَازِمٍ قَالَ لِلصَّادِقِ علیه السلام: أَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَعْرِفُ الْأَئِمَّةَ علیهم السلام ؟ فَقَالَ: نَعَمْ وَ نُوح.» (بحارالأنوار، ج38، ص45)
2) «حدیث اللوح حدیث طویل، مضمونه أن جابر عبداللّه الأنصاری عاد الزهراء فاطمة علیها السلام فرأی فی یدها لوحا فیه: أن الباری أهداه إلی النبی صلی الله علیه و آله و سلم و قد سجل فیه أسماء الرسول و الزهراء و الأئمة الاثنی عشر من بعده.» (الکافی، ج1، ص527، ح3، رواه المؤلف بسنده و قد نقل الصدوق نصّه الکامل بروایة أبیه فی الباب 28 من کمال الدین، ص308، ح1)
3) «عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِی الْقَاسِمِ الْهَاشِمِیِّ، عَنْ عُبَیْدِ بْنِ قَیْسٍ الْأَنْصَارِیِّ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ سَمَاعَةَ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ سَمَاعَةَ: عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام، قَالَ: نَزَلَ جَبْرَئِیلُ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله و سلم بِصَحِیفَةٍ مِنَ السَّمَاءِ، لَمْ یُنْزِلِ اللَّهُ کِتَاباً مِثْلَهَا قَطُّ قَبْلَهُ وَ لَا بَعْدَهُ، فِیهِ خَوَاتِیمُ مِنْ ذَهَبٍ فَقَالَ لَهُ: یَا مُحَمَّدُ، هَذِهِ وَصِیَّتُکَ إِلَی النَّجِیبِ مِنْ أَهْلِکَ، قَالَ لَهُ: یَا جَبْرَئِیلُ، مَنِ النَّجِیبُ مِنْ أَهْلِی؟ قَالَ: عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ علیه السلام، مُرْهُ إِذَا تُوُفِّیتَ: أَنْ یَفُکَّ خَاتَماً ثُمَّ یَعْمَلَ بِمَا فِیهِ. فَلَمَّا قُبِضَ النَّبِیُّ علیه السلام، فَکَّ عَلِیٌّ خَاتَماً ثُمَّ عَمِلَ بِمَا فِیهِ مَا تَعَدَّاهُ ثُمَّ دَفَعَهَا إِلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَفَکَّ خَاتَماً وَ عَمِلَ بِمَا فِیهِ مَا تَعَدَّاهُ ثُمَّ دَفَعَهَا إِلَی الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام، فَفَکَّ خَاتَماً، فَوَجَدَ فِیهِ: اخْرُجْ بِقَوْمٍ إِلَی الشَّهَادَةِ لَهُمْ مَعَکَ، وَ اشْرِ نَفْسَکَ لِلهِ، فَعَمِلَ بِمَا فِیهَا مَا تَعَدَّاهُ ثُمَّ دَفَعَهَا إِلَی رَجُلٍ بَعْدَهُ، فَفَکَّ خَاتَماً، فَوَجَدَ فِیهِ: أَطْرِقْ، وَ اصْمُتْ وَ الْزَمْ مَنْزِلَکَ، وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ ثُمَّ دَفَعَهَا إِلَی رَجُلٍ بَعْدَهُ، فَفَکَّ خَاتَماً، فَوَجَدَ فِیهِ: أَنْ حَدِّثِ النَّاسَ وَ أَفْتِهِمْ، وَ انْشُرْ عِلْمَ آبَائِکَ، فَفَعَلَ بِمَا فِیهِ مَا تَعَدَّاهُ. ثُمَّ دَفَعَهَا إِلَی رَجُلٍ بَعْدَهُ، فَفَکَّ خَاتَماً، فَوَجَدَ فِیهِ: أَنْ حَدِّثِ النَّاسَ وَ أَفْتِهِمْ، وَ صَدِّقْ أَبَاکَ وَ لَا تَخَافَنَّ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ، فَإِنَّکَ فِی حِرْزٍ مِنَ اللَّهِ وَ ضَمَانٍ. وَ هُوَ یَدْفَعُهَا إِلَی رَجُلٍ مِنْ بَعْدِهِ. وَ یَدْفَعُهَا مَنْ بَعْدَهُ إِلَی مَنْ بَعْدَهُ، إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة.» (الإمامة و التبصرة، ص38، ح20)
4) «لو کان أمرهم مهملاً عن العدد و غفلاً، لما وردت الأخبار الوافرة بأخذ الله میثاقهم علی الأنبیاء و سالف الصالحین من الأمة و یدّلک علی ذلک قول أبی عبدالله علیه السلام حین سئل عن نوح علیه السلام لمّا ذکر، استوت سفینته علی الجودی بهم: هل عرف نوح عددهم؟ فقال: نعم و آدم علیه السلام و کیف یختلف عدد، یعرفه أبوالبشر و من درج من عترته و الأنبیاء من عقبه، علی شرذمة من ذریته و بقیة یسیرة من ولده؟ و أیّ تأویل یدخل علی حدیث اللوح و حدیث الصحیفة المختومة؟ و الخبر الوارد عن جابر فی صحیفة فاطمة علیها السلام ؟»
ص:139
و فرمایش امام تو را بر این مطلب راهنمایی میکند: نسل هفتم از نسل پنجم مالک میشود تا زمین را از عدل پر کند، همانگونه که از ظلم پر شد (1)(2)
پس اینک چگونه حجت بر حضرت آدم علیه السلام است که نامهای آنها را حفظ کرده؟ و سخن چیست در مورد حضرت نوح علیه السلام که تعداد آنها را میدانست؟ و چگونه ثابت میشود که خداوند از تمام امتها بر امامان علیهم السلام عهد گرفته است و حال آنکه امر آنان علیهم السلام را نسخ میکند؟ و در نامهای آنان برای خدا بدا حاصل میشود؟ و با چه دلیلی حدیث لوح رد میشود؟ و روایات سایهها و احادیث نقل شده که خداوند آنان علیهم السلام را قبل از امت آفرید؟ و روش خداوند چنین نیست که عهدی برای ولیای از اولیای خود از قومی بگیرد و بعد در آن برایش بدا حاصل شود، در حالی که تعداد زیادی از آن قوم از دنیا رفتهاند... و امامت تغییر نمیکند. نسل قطع نمیشود و تعداد زیاد و کم نمیگردد. (3)
چنانکه پیداست، مرحوم علی بن بابویه به انحصار عدد امامان معتقد بوده و حدیث «یملک السابع من ولد الخامس»، را نیز شاهد آورده که بر عدد دوازده دلالت
1) «قال الصادق علیه السلام فی المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف: الخامس من ولد السابع. رواه المؤلف بسنده و عنه ابنه فی کمال الدین، ص338، ح12. و عن الکاظم قوله: إذا فقد الخامس من ولد السابع. رواه الکلینی فی الکافی، ج1، ص336. و النعمانی فی الغیبة، ص78، و المؤلف بسنده کما فی کمال الدین، ص359.»
2) «و یدلّک علی هذا قوله: یملک السابع من ولد الخامس، حتی یملأها عدلا کما ملئت جورا.»
3) «فکیف الحجة الآن فی آدم علیه السلام أنه حفظ أسماءهم؟ و ما القول فی أمر نوح علیه السلام أنه علم عددهم؟ و کیف یثبت أن الله عزّوجلّ أخذ علی الأمة کلها عهدهم و هو ینسخ أمرهم و یبدو له فی أسمائهم؟ و بأیّ دلیل یدفع أمر اللوح؟ فأخبار الأظلة، و الآثار الواردة أن الله خلقهم قبل الأمم، و ما کان الله لیأخذ مولی من أولیائه علی قوم، ثم یبدو له فی ذلک و قد قبض إلیه منهم العدد الکثیر... و الإمامة لا تغیر و النسب لا ینقطع و العدد لا یزید و لا ینقص.»
ص:140
میکند. اگر نویسنده این حدیث را جزء احادیث دوازده امام بداند، معلوم میشود این احادیث در آن زمان بوده است و حرف وی نقض میگردد. اگر نویسنده این حدیث را جزء احادیث دوازده امام نداند، باز سخن ما ثابت میشود که بنابر آن، دلیل بر حصر امامان تنها احادیث دوازده امام نیست و اگر متکلّمان به احادیث دوازده امام استدلال نکرده باشند، به این معنا نیست که به محصور بودن امامان هم اعتقاد نداشتهاند و ثابت میشود دلیل نویسنده از مدّعایش اعم است.
نویسنده ادّعا میکند که وی به احادیث دوازده امام استدلال نکرده است. نکاتی در اینباره درپی میآید:
یکم. این کتابی استدلالی برای اثبات عقیدۀ شیعه نیست. نوبختی در این کتاب در پی شمارش گروههای مختلف شیعه بوده و بنابراین، از نوبختی نمیتوان انتظار داشت که به احادیث دوازده امام استدلال کرده باشد.
دوم. البته نمیتوان گفت که وی به انحصار عدد امامان اعتقاد نداشته است. بررسی عبارتهای کتاب نشان میدهد که نظر ایشان محصور و محدود بودن
شمار امامان علیهم السلام و ختم آنان به فرزند امام حسن عسکری علیه السلام بوده است؛ زیرا وی پس از بیان عقیدۀ گروههای مختلف شیعه دربارۀ جریان امامت بعد از امام حسن عسکری علیه السلام میآورد:
و هیچیک از این سخنان این فرقهها صحیح نیست. پس ما امامت در گذشته را قبول داریم و اینکه امانتش تا زمان وفاتش بود و معترفیم که جانشینی از نسلش دارد که به جای او قائم است و جانشین او، امام بعد از اوست. تا اینکه ظهور کند و امر خویش را آشکار نماید... (2)
ص:141
بنابراین عبارت، نوبختی به غیبت فرزند امام حسن عسکری علیه السلام اعتقاد داشته؛ زیرا میگوید ایشان عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور خواهد کرد. وی پس از بیان روایات خالی نبودن زمین از حجّت مینویسد:
و اخبار زیادی نقل شده که ولادت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف بر مردم مخفی میشود و یادش به میان نمیآید و شناخته نمیشود مگر اینکه ایشان قیام نمیکند، مگر ظاهر شود و شناخته شود که ایشان امام فرزند امام و وصی فرزند وصی است، اقتدا شده به ایشان قبل از اینکه قیام کند. (1)
سپس اشاره میکند که روایات بسیاری به غایب بودن قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف پرداختهاند، یعنی مرحوم نوبختی به غیبت و قائم آلمحمد صلی الله علیه و آله و سلم بودن فرزند امام حسن عسکری علیه السلام اعتقاد داشته است.
از طرفی با توجه به احادیث فراوانی که قائم را آخرین امام شناساندهاند، (2)
«مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی فَاطِمَةَ علیها السلام وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِهَا فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِم عجل الله تعالی فرجه الشریف .» (الکافی، ج1، ص532، ح9)
«حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ الزَّیَّاتِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیهما السلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ أَرْبَعَةَ عَشَرَ نُوراً قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ فَهِیَ أَرْوَاحُنَا فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْأَرْبَعَةَ عَشَرَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الَّذِی یَقُومُ بَعْدَ غَیْبَتِهِ فَیَقْتُلُ الدَّجَّالَ وَ یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ کُلِّ جَوْرٍ وَ ظُلْمٍ.» ( کمال الدین، ج2، ص335، ح7)
معلوم میشود نوبختی فرزند امام عسکری علیه السلام را خاتم امامان میدانسته است. در جامعه نیز1) «و قد رُویت أخبار کثیرة أنّ القائم تخفی علی الناس ولادته و یخمل ذکره و لایعرف، الا أنّه لایقوم حتی یظهر و یعرف أنّه امام بن امام و وصی بن وصی یؤتم به قبل أن یقوم.» (فرق الشیعة، ص118)
2) «عباد رفعه إلی أبی جعفر علیه السلام قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من ولدی أحد عشر نقیباً نجیباً محدّثون مفهّمون آخرهم القائم بالحق عجل الله تعالی فرجه الشریف یملأها عدلاً کما ملئت جوراً. (الأصول الستة عشر، ص15)
ص:142
این گونه بوده است، یعنی هر گروه که به قائم بودن یکی از امامان یا شخص دیگری معتقد شده، امامان علیهم السلام بعد را نپذیرفته و منتظر قیام او مانده است.پس وی نیز با این جملات اعتقاد خود به ختم و انحصار عدد امامان را بیان کرده است. بنابراین، نتیجهای که نویسنده گرفته، باطل است؛ زیرا اگر علی بن بابویه به احادیث دوازده امام اشاره نکرده، از آنرو نبوده که نویسنده میگوید: چون استدلال نکرده، پس به حصر هم معتقد نبوده است. از سویی، بهرغم این نتیجهگیری باطل باید گفت که احادیث دوازده امام تنها دلیل بر انحصار به شمار نمیرود.
نویسنده ادعا میکند که سعد بن عبدالله أشعری در این کتاب به احادیث دوازده امام استدلال نکرده است. نکاتی در اینباره در پی میآید:
یکم. با احتمال نزدیک به یقین، میتوان گفت که این کتاب همان کتاب فرق الشیعه نوبختی است و دو کتاب بودن آنها بسیار بعید مینماید و مشابهت بسیار نزدیک متن دو کتاب بهترین گواه بر این ادعاست. (1)
دوم. در صورت متعدّد بودن کتاب نیز جواب همان جواب پیش خواهد بود؛ زیرا عبارتهای کتاب قمی نیز همانند کتاب نوبختی است و نشان میدهد ایشان نیز در صدد شمارش فرقه ها بوده، نه استدلال بر عقاید شیعه و دیگر آنکه فرزند امام عسکری علیه السلام را قائم آلمحمد صلی الله علیه و آله و سلم میدانسته و هرگز در این کتاب نشانهای بر متعدّد بودن امامان بعد از امام عسکری علیه السلام وجود ندارد. ایشان دربارۀ فرزند امام عسکری علیه السلام آورده است:
و کیف بالغریب الوحید الشرید الطرید المطلوب الموتور بأبیه و جدّه. (2)
که بنا به حدیث امیرمؤمنان و امام باقر علیهما السلام به مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره دارد:
ص:143
حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ وَ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَزَوَّرِ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَقُولُ: صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ الشَّریدُ الطَّرِیدُ الْفَرِیدُ الْوَحِید. (1)
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ مِیثَمٍ، عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَی، عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَی بْنِ حُصَیْنٍ الثَّعْلَبِیِّ، عَنْ أَبِیهِ، قَالَ: لَقِیتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ علیهما السلام فِی حَجٍّ أَوْ عُمْرَةٍ. فَقُلْتُ لَهُ: کَبِرَتْ سِنِّی وَ دَقَّ عَظْمِی فَلَسْتُ أَدْرِی یُقْضَی لِی لِقَاؤُکَ أَمْ لَا فَاعْهَدْ إِلَیَّ عَهْداً وَ أَخْبِرْنِی مَتَی الْفَرَجُ. فَقَالَ: إِنَّ الشَّرِیدَ الطَّرِیدَ الْفَرِیدَ الْوَحِیدَ الْمُفْرِدَ مِنْ أَهْلِهِ الْمَوْتُورَ بِوَالِدِهِ الْمُکَنَّی بِعَمِّهِ، هُوَ صَاحِبُ الرَّایَاتِ وَ اسْمُهُ اسْمُ نَبِیٍّ. فَقُلْتُ: أَعِدْ عَلَیَّ، فَدَعَا بِکِتَابٍ أَدِیمٍ أَوْ صَحِیفَةٍ فَکَتَبَ لِی فِیهَا. (2)
در کتاب اشعری نیز آمده:
احادیث صحیح فراوانی نقل شده که بنابر آنها ولادت قائم بر مردم پنهان میشود، یادش فراموش میشود، نامش شناخته نمیشود و محلش معلوم نمیشود تا ظهور کند و قبل از قیامش به ایشان اقتدا میکنند. (3)
1) «اصبغ بن نباته گوید: از امیرمؤمنان علیه السلام شنیدم که میفرمود: صاحب این امر شرید (آواره) و طرید (رانده) و فرید (تک) و وحید (تنها) است.» ( کمال الدین، ص303، ح13)
2) عبد الأعلی بن حصین التغلبی (کوفی) از پدرش روایت کرده که گفت: «در سفر حجّ یا عمرهای خدمت امام باقر علیه السلام رسیدم و به آن حضرت عرض کردم: سنّ من زیاد شده و استخوانم فرسوده گشته است و نمیدانم دیگر ملاقات شما نصیب من خواهد شد یا نه، پس وصیّتی به من بفرمایید و مرا خبر دهید که فرج کی خواهد بود؟ فرمود: همانا آن آواره رانده شده یکّه و تنها و جدا از خانواده، که خون پدرش خواسته و ستانده نشده است و کنیه عموی خویش را دارد، او صاحب پرچمهاست و نامش نام پیامبری است، عرض کردم: دوباره برایم بگویید، پس آن حضرت پوستی چرمین و یا صفحهای درخواست نمود و در آن برایم نوشت.» (الغیبة للنعمانی، ص183، ح22)
3) «و قد رُویت الأخبار الکثیرة الصحیحة ان القائم تخفی علی الناس ولادته و یخمل ذکره و لایعرف اسمه و لا یعلم مکانه، حتی یظهر و یؤم به قبل قیامه.» ( المقالات و الفرق، ص105.)
ص:144
این عبارت نشان میدهد که ایشان نیز فرزند امام حسن عسکری علیه السلام را قائم یعنی آخرین امام میداند و لذا به انحصار امامان علیهم السلام اعتقاد دارد. (1)
و ذلک لان النظریة الاثنی عشریة طرأت علی الأمامیة فی القرن الرابع، بعد أن کانت النظریة الأمامیة ممتدة إلی آخر الزمان بلا حدود و لا حصر فی عدد معین، کما هو الحال عند الاسماعیلیین و الزیدیة... لأنها کانت موازیة لنظریة الشوری و بدیلاً عنها... فما دام فی الأرض مسلمون و یحتاجون إلی دولة و إمام و کان محرماً علیهم اللجوء إلی الشوری و الانتخاب، کما تقول النظریة الإمامیة کان لابد أن یعین الله لهم إماماً معصوماً منصوصاً علیه... فلماذا إذا یحصر عدد الأئمة فی اثنی عشر واحداً فقط؟ (2)
بنابر دیگر عقیده و مغالطۀ نویسنده، امامت نخست در نظریۀ امامیه مانند زیدیه و
1) استاد سید سامی بدری نیز میگوید: «إنّ مؤلفی کتاب الفرق و کتاب المقالات علی فرض تعّددهما کانا بصدد جمع الأقاویل فی الفرق و ما ینسب إلیها و لم یکونا بصدد المناقشة و الاستدلال و من هنا لا ینبغی عدّ الکتابین مرآة تعکس الفکر الإستدلالی عند الفرق المذکورة و بالتالی فعدم ورود حدیث الاثنی عشر فیهما لا یعنی شیئاً فی قبال وروده فی کتاب یاقوت الکلام و کتاب الإمامة و التبصرة المعاصرین لهما المعدین للاستدلال علی العقیدة الاثنی عشریة.» (شبهات و ردود، ج1، ص28)
2) زیرا نظریۀ دوازده امام در قرن چهارم بر شیعه عارض شده است، بعد از آنکه نظریۀ امامت تا آخرالزمان بدون حد و حصر در عدد معین ادامه داشت، همانگونه که اینک در نزد اسماعیلیه و زیدیه چنین است؛ زیرا این نظریۀ در موازات نظریۀ شوری و بدل آن بود... پس مادامی که مسلمانان در زمین هستند و محتاج دولت و امام هستند و بر آنها شورا و انتخابات حرام است (همانگونه که نظریۀ امامیه گویای آن است) ناچار باید خداوند برایشان امامی معصوم و منصوص (نام برده شده) تعیین نماید... پس چرا باید عدد ائمه تنها در دوازده منحصر گردد.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص127)
ص:145
اسماعیلیه بدون عدد معیّن و محدودی تا آخر زمان بوده است؛ چون نظریه امامت در برابر نظریۀ شورا (عقیده اهلسنت) و به جای آن است.
وی در اینباره هیچ مدرکی نمیآورد تا نامحدود بودن تعداد امامان را ثابت کند و تنها به قیاس روی میآورد؛ چون نظریه شورا عدد محدودی ندارد، پس نظریۀ امامیه نیز در برابر آن، نباید عدد محدودی داشته باشد، در حالی که این دو نظریه در برابر هم هستند. روشن است که قاعدۀ اوّلیه در تقابل دو نظریه، مغایرت آن دو را بیان میکند، مگر اینکه دلیلی تشابه را در جایی ثابت کند. لذا چگونه از تقابل یک نظریه با نظریه دیگر اصول و قواعد نظریه مقابل را میتوان کشف کرد؟ آیا میتوان گفت دموکراسی چون مقابل پادشاهی است، پس قوانین آنها باید مشابه هم باشد؟ پس در مقابل هم بودن دو نظریه، اگر دلیل مغایرت دو نظریه نباشد، هرگز دلیل تشابه دو نظریه نمیتواند باشد. این گونه سخن راندن، مغالطه است، نه استدلال علمی و اقامۀ دلیل.
امامیه از نخست به امتداد امامت تا آخر زمان معتقد بوده است، یعنی به عقیدۀ امامیه زمین هرگز از حجت خالی نمیشود. اکنون نیز این نظریه پابرجاست. ناگفته نماند که امتداد امامت تا آخر زمان با آمدن پی در پی امامان تا آخر زمان هیچ ملازمهای ندارد. البته شاید مردم عادی بپندارند چنین ملازمهای وجود دارد و امامان زیادی خواهند آمد، اما اثبات آن دلیل میخواهد. به هر حال، دیدگاه مردم را هرگز به پای نظریه یک مکتب و مذهب نمیتوان نوشت. به دلیل آگاهی کم مردم حتی خرافات زیادی به نام مطالب دینی در بین آنان گسترده است. آیا همۀ آنها را نظریات آن مذهب میتوان شمرد و بعد به آن مذهب تاخت و محکوم نمود یا ادّعا کرد که مکتب دگرگون شده است؟
حتی ممکن است عقیدهای بین دانشمندان یک مذهب، وجود داشته باشد که با گذشت زمان و دقت بیشتر آنان در مدارک و دلایل، نادرست بودن آن عقیده روشن
ص:146
شوند و آن را اصلاح نمایند. آیا میتوان ادعا کرد چون این نظریه بعدها به وجود آمده یا اصلاح شده، پس جعلی است؟ اگر چنین باشد باید باب تحقیق و بررسی را بست و معتقد شد حق همان بوده که اوّلیها گفتهاند و بعدها هر نظریهای پرداختهاند، باطل بوده است. مراجعه به دلایل نظریه، روش درست در این موارد است. اگر دلیل استناد شده، ضعیف یا جعلی باشد، معلوم میشود که نظر ضعیف یا دروغ بوده و اگر قوی و متقن باشد، معلوم میشود که گذشتگان نادرست رفتهاند. نو بودن نظریه، دلیل جعلی بودن آن نیست. البته در این بحث، تغییری صورت نپذیرفته و این ادعا واقعیت ندارد که اثری از عدد دوازده در کتابهای قبل نیست. بر فرض تنزّل نیز اگر دانشمندان از عدم حصر به انحصار عدول کرده باشند، دلیل بر جعلی و دروغ بودن آن نمیشود و چنین ملازمهای وجود ندارد و برای فهمیدن درستی و نادرستی آن باید به دلایل آن مراجعه کرد.
بسیار واضح است عدم وجدان، دلیل عدم وجود نیست. وقتی کسی بر مطلبی دلیل نمییابد، باید دربارۀ آن سکوت کند و نهایتش بگوید این مطلب برای من ثابت نشده است. اما چگونه بدون اقامۀ دلیلی بر خلاف آن، آن را میتواند نفی کند؟ وی هنگامی ادعای اعتقاد نداشتن به انحصار را میتواند طرح کند که دلیلی بر متعدّد بودن امامان بدون محدودیت پیش نهد و ایشان هرگز چنین دلیلی نیاورده است.
ص:147
در این فصل بررسی میشود که آیا شیعیان قبل از قرن چهارم اعتقادی به خاتم امامان علیهم السلام بودن امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف داشتندهاند؟
من هنا لم یکن الإمامیون یقولون بالعدد المحدود فی الأئمة و لم یکن _ حتی الذین قالوا بوجود الإمام محمد بن الحسن العسکری _ یعتقدون فی البدایة أنّه خاتم الأئمة و هذا هو النوبختی فی کتابه فرق الشیعة یقول: إن الإمامة ستستمّر فی أعقاب الإمام الثانی عشر إلی یوم القیامة. (1)
نویسنده ادعا میکند امامیه نخست امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را خاتم امامان نمیدانسته و برای اثبات نظر خود میگوید: نوبختی به استمرار امامت در فرزندان امام دوازدهم معتقد بوده است.
1) «و به همین دلیل، امامیه به عدد مشخصی در تعداد امامان قائل نبود و حتی کسانی که قائل به وجود امام محمد بن حسن عسکری بودند، در ابتدا معتقد نبودند که وی خاتم امامان است. نوبختی در فرق الشیعه میگوید: امامت در فرزندان امام دوازدهم تا قیامت ادامه مییابد.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص127)
ص:148
نویسنده برای آنکه دلیلی بتواند بجوید، متن کتاب نوبختی را تحریف کرده و آورده است: «إن الإمامة ستستمر فی أعقاب الإمام الثانی عشر إلی یوم القیامة.» (1)در حالی که این مطلب کذب و افتراست و نوبختی هرگز سخنی از فرزندان یا نسل امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف به میان نیاورده، بلکه نوشته است:
و لا ینقطع من عقب الحسن بن علی علیهما السلام ما اتصلت امور الله عزّوجلّ و لا ترجع إلی الإخوة و لا یجوز ذلک و أنّ الاشارة و الوصیة لا تصحان من الامام و لا من غیره إلا بشهود، أقل ذلک شاهدان فما فوقهما، فهذا سبیل الإمامة و المنهاج الواضح اللاحب الذی لم تزل الشیعة الإمامیة الصحیحة التشیّع علیه. (2)
بنابراین، نخست امام یازدهم علیه السلام را یادآور شده، نه امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را و دوم آنکه «اعقاب» نگفته که بر تعدّد دلالت نماید، بلکه «عقب» و مفرد آورده که اگر در فرد واحد ظهور نداشته باشد، تعدّد را هم نمیرساند.
استاد سامی بدری نیز میگوید:
و اگر فرض شود سخن صاحب نشریه (احمد کاتب) صحیح است و برای نوبختی صاحب کتاب فرق الشیعه چنین نظری بوده است که وی به دروغ به او نسبت داده، از او معلوم میشد و دانشمندان شیعه مانند شیخ صدوق و شیخ مفید بر او ردّیه مینوشتند که هر دو به عصر نوبختی نزدیک بودند و به شبهههای بر شیعه دوازده امامی توجه داشتند. بهویژه شیخ مفید که در کتاب عیون و محاسن فرقهای را یاد کرده است که معتقدند امام بعد از امام حسن
1) «همانا امامت در فرزندان امام دوازدهم تا قیامت استمرار خواهد داشت.»
2) «و امامت از نسل حسن بن علی علیها السلام تا زمانی که امور الهی وصل است، قطع نمیشود و به برادر برنمیگردد و این جایز نیست و اشاره و تعیین از امام و غیر امام صحیح نیست، مگر با شاهد که کمترین آن دو شاهد و بیش از آن است. پس این راه امامیه است؛ راه روشن و وسیعی که همیشه شیعه امامیه صحیح بر آن راه بوده است.» (فرق الشیعه، ص118)
ص:149
عسکری علیه السلام فرزندش محمد است، اما از دنیا رفته و در آخرالزمان زنده خواهد شد و با شمشیر قیام میکند. (1)
بنابراین، وی برای ادعای خود مبنی بر ادامه پی در پی امامان هیچ مستندی در نمیافکند و تنها میگوید چون نظریۀ امامت در مقابل نظریۀ شوراست و شورا پی در پی رهبر انتخاب میکند، پس امام نیز باید پی در پی باشد. چنین قیاس کردن و نتیجه گرفتن، هیچ ارزش علمی ندارد و به مغالطه میماند نه دلیل.
هر چند نویسنده به این نکته نپرداخته، اما ممکن است گفته شود از عبارت «و لاینقطع من عقب الحسن بن علی علیهما السلام ما اتصلت امور الله عزّوجلّ» فهمیده میشود که وی معتقد به آمدن پی در پی امامان تا قیامت بوده است و امام دوازدهم را خاتم ائمه علیهم السلام نمیدانسته است.
این اشکال از دانستن ملازمه میان تداوم امامت با پی در پی آمدن امامان برمیخیزد که پیشتر گذشت چنین ملازمهای وجود ندارد. این جمله تداوم امامت را بیان میکند، نه پی در پی آمدن امامان را و در صدد جوابگویی به کسانی است که گمان میکردند در شرایطی خاص امامت از فرزند امام به برادر یا عمو یا پسرعموی ایشان منتقل میشود، یعنی گروههایی که به امامت جعفر یا سید محمد و دیگران اعتقاد یافتند. نوبختی میگوید غیر از فرزند امام، هرگز شخص دیگری امام نمیشود و تا ابد این حکم جاری و دگرگونناپذیر است، چنانکه شیخ مفید در بیان عقیدۀ امامیه میگوید:
1) «و لو فرض صحة قول صاحب النشرة أن یکون للنوبختی صاحب کتاب فرق الشیعة مثل ذلک الرأی الذی افتراه علیه لعرف عنه و سجل علیه من قبل علماء الشیعة کالشیخ الصدوق و الشیخ المفید و هما قریبان من عصر النوبختی و کلاهما کان قد تصدّی للشبهات التی أثیرت علی العقیدة بالاثنی عشر إماماً و بخاصة أنّ الشیخ المفید قد ذکر فی کتابه العیون و المحاسن (ص321) الفرقة التی تقول بأن الإمام بعد الحسن العسکری هو ابنه محمد و لکنه قد مات و سیحیی فی آخرالزمان و یقوم بالسیف.» (شبهات و ردود، ج1، ص28)
ص:150
امامیه معتقد است امامت بعد از امام حسین علیه السلام تنها در فرزندان از صلب ایشان ادامه مییابد نه اینکه در فرزندان برادرش امام حسن علیه السلام یا برادران دیگرش و پسر عموهایش و سایر مردم باشد و امامت صلاحیت ندارد مگر برای فرزندان امام حسین علیه السلام و غیر ایشان استحقاق امامت را ندارد و از آنها به دیگری که غیر ایشان باشد تا روز قیامت منتقل نمیشود. (1)
شیخ صدوق نیز روایتی نقل میکند که به این جمله اشارت دارد:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام: الْحَسَنُ أَفْضَلُ أَمِ الْحُسَیْنُ؟ فَقَالَ: الْحَسَنُ أَفْضَلُ مِنَ الْحُسَیْنِ. قَالَ: قُلْتُ: فَکَیْفَ صَارَتِ الْإِمَامَةُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَیْنِ فِی عَقِبِهِ دُونَ وُلْدِ الْحَسَنِ؟ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَحَبَّ أَنْ یَجْعَلَ سُنَّةَ مُوسَی وَ هَارُونَ جَارِیَةً فِی الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ علیهما السلام . أَلَا تَرَی أَنَّهُمَا کَانَا شَرِیکَیْنِ فِی النُّبُوَّةِ کَمَا کَانَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ شَرِیکَیْنِ فِی الْإِمَامَةِ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ النُّبُوَّةَ فِی وُلْدِ هَارُونَ وَ لَمْ یَجْعَلْهَا فِی وُلْدِ مُوسَی وَ إِنْ کَانَ مُوسَی أَفْضَلَ مِنْ هَارُونَ! قُلْتُ: فَهَلْ یَکُونُ إِمَامَانِ فِی وَقْتٍ وَاحِدٍ؟ قَالَ لَا، إِلَّا أَنْ یَکُونَ أَحَدُهُمَا صَامِتاً مَأْمُوماً لِصَاحِبِهِ وَ الْآخَرُ نَاطِقاً إِمَاماً لِصَاحِبِهِ. فَأَمَّا أَنْ یَکُونَا إِمَامَیْنِ نَاطِقَیْنِ فِی وَقْتٍ وَاحِدٍ فَلَا. قُلْتُ: فَهَلْ تَکُونُ الْإِمَامَةُ فِی أَخَوَیْنِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ علیهما السلام ؟ قَالَ: لَا، إِنَّمَا هِیَ جَارِیَةٌ فِی عَقِبِ الْحُسَیْنِ علیه السلام کَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ» ثُمَّ هِیَ جَارِیَةٌ فِی الْأَعْقَابِ وَ أَعْقَابِ الْأَعْقَابِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَة. (2)
ص416، ح9)
1) «فقالت الإمامیة أن الإمامة بعد الحسین علیه السلام فی ولده لصلبه خاصة دون ولد أخیه الحسن علیه السلام و غیره من إخوته و بنیعمه و سایر الناس و أنها لا تصلح إلّا لوُلد الحسین علیه السلام و لا یستحقّها غیرهم علیهم السلام و لا تخرج عنهم إلی غیرهم ممن عداهم حتی تقوم الساعة.» (المسائل الجارودیة، ص28)
2) «هشام بن سالم گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: حسن افضل است یا حسین؟ فرمود: حسن از حسین افضل است. گوید گفتم: پس چگونه است که امامت پس از حسین در فرزندان وی است و نه در فرزندان حسن؟ فرمود: خدای تعالی خواسته است که روش موسی و هارون را در حسن و حسین علیهما السلام جاری سازد. مگر نمیبینی که آن دو در نبوّت شریک بودند، هم چنانکه حسن و حسین در امامت شریک بودند و خدای تعالی نبوّت را در فرزندان هارون قرار داد، نه در فرزندان موسی، گرچه موسی افضل از هارون بود. گفتم: آیا ممکن است در یک زمان دو امام باشند؟ فرمود: خیر، مگر آنکه یکی از آن دو خاموش باشد و از دیگری پیروی نماید و دیگری ناطق و پیشوای وی باشد، امّا در یک زمان دو امام ناطق نخواهد بود. گفتم: آیا میشود پس از حسن و حسین علیهما السلام دو برادر امام باشند؟ فرمود: خیر و امامت در عقب حسین علیه السلام جاری است، هم چنانکه خدای تعالی فرموده است: (وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ(، بعد از آن نیز در فرزندان و فرزندان فرزندان او تا روز قیامت جاری است.» ( کمال الدین، ج2،
ص:151
چنانکه پیداست، این تعبیرات نمیتواند نشان اعتقاد به ادامه پی در پی امامان باشد وگرنه باید گفت شیخ صدوق و شیخ مفید نیز چنین اعتقادی داشتهاند و این بیگمان صحیح نیست.
ص:152
ص:153
این بخش دارای سه فصل است در فصل اول به این موضوع پرداخته میشود که آیا روایاتی که بزرگان شیعه نقل کردهاند، اشارهای دارد که امامان، از فهرست نام امامان علیهم السلام آگاهی نداشتند؟ در ادامه شبهه نیز روایاتی که بنابر آنها، امام کمی پیش از رحلت میداند که به چه کسی وصیت کند، بررسی میشود. باز در ادامه شبهه بررسی میشود که آیا چون نام امامان معلوم نبوده، دستهای از پرسشها در زمان امامان علیهم السلام مطرح میشده است؟ در فصل دوم نیز بررسی میشود که آیا حدیثی وجود دارد که وجود فهرستی از نام امامان علیهم السلام را رد نماید؟ در فصل سوم بررسی میشود که آیا هویت امامان بعد مجهول بوده است و به همین دلیل، شیعیان همواره میپرسیدهاند که بعد از رحلت یک امام چه باید کرد؟ در ادامه شبهه نیز این ادّعا نویسنده بررسی میشود که بنابر روایتی جناب زراره از شاگردان بزرگ إمام باقر و امام صادق علیهما السلام پس از امام صادق علیه السلام فرزند خود را به مدینه فرستاد تا از امام جدید آگاهی بیابد.
ص:154
ص:155
در این فصل به این موضوع پرداخته میشود که آیا روایاتی که بزرگان شیعه نقل کردهاند، اشارهای دارد که امامان، از فهرست نام امامان علیهم السلام آگاهی نداشتند. حتی امام بودن خود را پیش از امامت نمیدانستهاند و امام پس از خود را نیز نزدیک وفات خود میشناختهاند؟ در ادامه شبهه نیز روایاتی که بنابر آنها، امام کمی پیش از رحلت میداند که به چه کسی وصیت کند، بررسی میشود. باز در ادامه شبهه بررسی میشود که آیا چون نام امامان معلوم نبوده، دستهای از پرسشها در زمان امامان علیهم السلام مطرح میشده است.
تشیر روایات کثیرة یذکرها الصفار فی بصائر الدرجات و الکلینی فی الکافی و الحمیری فی قرب الاسناد و العیاشی فی تفسیره و المفید فی الإرشاد و الحرّ العاملی فی إثبات الهداة و غیرهم إلی أن الأئمة أنفسهم لم یکونوا یعرفون بحکایة القائمة المسبقة المعدَّة منذ زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عدم معرفتهم بإمامتهم أو بإمامة الإمام اللاحق من بعدهم إلا قرب وفاتهم فضلاً عن الشیعة أو الإمامیة أنفسهم الذین کانوا یقعون فی حیرة و اختلاف بعد وفاة کل إمام و کانوا یتوسّلون بکلّ إمام أن یعیّن اللاحق بعده و یسمیه بوضوح لکی لا یموتوا و هم لا یعرفون الإمام الجدید. (1)
1) «بنابر روایات بسیاری که صفّار در کتاب بصائر الدرجات و کلینی در کتاب کافی و حمیری در کتاب قرب الاسناد و عیاشی در تفسیر و مفید در کتاب ارشاد و حرّ عاملی در کتاب اثبات الهداة و دیگران نقل میکنند، خود ائمه علیهم السلام از جریان فهرستی که پیشتر از زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله آماده شده، اطلاعی نداشتهاند و امامت خود را یا امامت امام بعد از خود را نمیدانستهاند، مگر نزدیک وفاتشان تا چه رسد به خود شیعیان یا امامیه که بعد از وفات هر امامی دچار سر در گمی و اختلاف میگشتهاند و به هر امامی متوسل میشدهاند تا امام بعد از خود را تعیین نماید و به وضوح نام او را بگوید تا آنان در حالی که امام جدید را نمیشناسند از دنیا نروند.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص127)
ص:156
نویسنده مدعی است بسیاری از روایات که بزرگان شیعه مانند مرحوم
صفار، ثقةالاسلام کلینی، مرحوم حمیری، مرحوم عیاشی، شیخ مفید، شیخ
حرّ عاملی و دیگران نقل کردهاند، اشاره دارد که امامان، از فهرست نام امامان علیهم السلام آگاهی نداشتند. حتی امام بودن خود را پیش از امامت نمیدانستهاند و امام پس از خود را نیز نزدیک وفات خود میشناختهاند، تا چه رسد به شیعیان که پس از شهادت هر امام، دچار اختلاف و سر در گمی میشدند و برای شناخت امام پسین به امامان علیهم السلام دست مییازیدهاند.
نخست آنکه نویسنده برای اثبات ادعای خود مغالطهای کرده که نباید از نظر دور ماند. ایشان ادّعا کرده که عقیده به محصور بودن امامان در دوازده، پیش از قرن چهارم نبوده، اما برای اثبات ادّعای خود میگوید: امامان و شیعیان، نام همۀ امامان و حتی نام امام پسین را نمیدانستهاند، در حالی که این دلیل، ادّعای ایشان را ثابت نمیکند؛ زیرا ممکن است کسی تعداد را بداند، اما از مشخصات تکتک آنان آگاهی نداشته باشد. بنابراین، اگر نام همۀ امامان علیهم السلام را نیز نمیدانستهاند و حتی به نام امام پسین نیز آگاهی نمیداشتهاند، دلیل نمیشود که بگوییم پس هرگز نمیدانستهاند امامان علیهم السلام دوازده نفر هستند. چگونه میان ندانستن نامها و ندانستن تعداد، به ملازمه میتوان معتقد شد؟
ص:157
دوم آنکه اصل این ادّعا نیز درست نیست؛ زیرا همۀ بزرگانی که ایشان نام میبرد، در کتابهای خود احادیثی آوردهاند که نام دوازده امام علیهم السلام در آنها آمده است؛ احادیثی که آگاه بودن امامان علیهم السلام به نام امامان علیهم السلام پسین را بیان میکنند. چگونه ممکن است کسی که این روایتها را از امامان علیهم السلام نقل میکند، معتقد باشد امامان علیهم السلام نام امامان علیهم السلام پسین را نمیدانستهاند و یا آنکه روایاتی نقل کند که وهم به این معنا را درافکند. پس با وجود روایات بسیار که خلاف ادّعای ایشان را ثابت میکند، یا باید برای این روایات پاسخی یافت و یا آنکه باید روایاتی را که ایشان شاهد میآورد، دوباره بررسی کرد تا معنای درست آنها روشن گردد.
احادیثی در زیر میآیند که با ادّعای نویسنده تعارض دارند:
یکم. حدیث خضر: در زمان امیرمؤمنان علیه السلام حضرت خضر علیه السلام نام یک یک امامان را شمرده است. مرحوم کلینی این حدیث را در کافی (1)از طریق احمد بن محمد بن خالد برقی (مؤلف محاسن) آورده است و نام تک تک امامان علیهم السلام در آن به نقل از امام جواد علیه السلام آمده است. در حدیث دوم نیز همین حدیث را از محمد بن حسن صفار (مؤلف بصائر الدرجات) نقل میکند و صفار میگوید: من این حدیث را بیست سال قبل از حیرت (شهادت امام حسن عسکری علیه السلام ) یعنی در سال 240 قمری از برقی شنیدم. این حدیث نشاندهندۀ اعتقاد صفّار به این روایت و نقل آن برای محمد بن یحیی عطار (استاد کلینی) است. احمد بن محمد بن خالد برقی نیز در کتاب محاسن این حدیث را آورده است. البته چون بابی که به این حدیث پرداخته، دربارۀ امامت نیست، پایان روایت را که حضرت خضر علیه السلام امامان را میشمارد، خلاصه کرده است. بخش های دیگر کتاب نیز ناپدید شده است. ممکن است این روایت در باب امامت آن کتاب به
1) الکافی، ج1، ص525، ح1.
ص:158
طور کامل آمده باشد، ولی روشن است که آن را برای بزرگانی چون کلینی به گونۀ کامل نقل کرده است.
دوم. حدیث لوح: جابر در زمان حضرت فاطمه علیها السلام نام دوازده امام علیهم السلام را در لوحی میبیند که نزد حضرت بوده است. مرحوم کلینی در کافی (1)این حدیث را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است. شیخ مفید مفصّل آن را در کتاب اختصاص (2)و خلاصه آن را در ارشاد (3)آورده است. شیخ حرّ عاملی هم آن را در وسائل الشیعه (4)نوشته است.
سوم. حدیث شرکا: امیرمؤمنان علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: شریکان من چه کسانی هستند؟ پیامبر نام یک یک امامان علیهم السلام را برد. عیّاشی در دو جای تفسیر خود (5)این حدیث را نقل کرده است.
نویسنده ادّعا کرده که امامان علیهم السلام از امام بودن خود تا پیش از رسیدن به امامت، آگاهی نداشتهاند و امام پس از خود را نیز تا کمی پیش از وفات نمیشناختهاند. این سخن نیز با بسیاری از روایات که همین بزرگان نقل کردهاند، در تناقض است، بنابراین، برداشت درستی از روایات نمیتواند باشد:
یکم. روایاتی وجود دارد که بنابر آنها هر امام پیش، امام پس از خود و آنگاه امامان پس از آن امام را نام برد:
__ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا امام باقر علیه السلام را نام میبرد. (6)
ص:159
__ امیرمؤمنان علیه السلام نام امامان تا امام باقر علیه السلام را نام میبرد. (1)
امر فرموده است که آنها را به پسرت محمد بن علی علیهما السلام بسپاری و از جانب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و من به او
سلام برسانی.
__ امیرمؤمنان علیه السلام تا امام سجاد علیه السلام را نام میبرد. (2)
__ امام صادق علیه السلام در دوران نوزادی امام کاظم علیه السلام از امامت ایشان خبر داده و معجزه نقل شده نیز امامت ایشان را ثابت میکند. (3)
__ امام صادق علیه السلام هنگام پنج سالگی امام کاظم علیه السلام از امامت ایشان خبر
داده است. (4)
1) الکافی، ج1، ص297، ح1 از سلیم و ح5 از جابر. متن هر دو حدیث به یک جریان اشاره دارد. سلیم بن قیس گوید: زمانی که امیرمؤمنان علیه السلام به پسرش حسن علیه السلام وصیت می فرمود، حاضر بودم، علی علیه السلام حسین علیه السلام و محمد (بن حنفیه) و سایر فرزنداش را با رؤسای شیعه و اهلبیتش گواه گرفت، سپس کتاب و سلاح امامت را به او تحویل داد و فرمود: ای پسر عزیزم! رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا امر فرمود که به تو وصیت کنم و کتب و سلاحم را به تو سپارم، چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله به من وصیت فرمود و کتب و سلاحش را به من سپرد و باز مرا امر کرد که به تو امر کنم، چون مرگت فرا رسد، آنها را به برادرت حسین علیه السلام بسپاری، سپس به پسرش حسین علیه السلام رو کرد و فرمود: و رسول خدا به تو امر فرموده که آنها را به این پسرت بسپاری، سپس دست علی بن حسین علیهما السلام را گرفت و به فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به تو
2) کتاب سلیم بن قیس، ص352؛ بصائر الدرجات، ص392، ح16.
3) الکافی، ج1، ص310، ح11 با سند صحیح: یعقوب سراج گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم، آن حضرت بالای سر ابیالحسن موسی که در گهواره بود، ایستاده و مدتی با او راز میگفت، من نشستم تا فارغ شد. نزدیکش رفتم، به من فرمود: نزد مولایت برو و سلام کن، من نزدیک رفتم و سلام کردم، او با زبانی شیوا به من جواب سلام گفت. سپس به من فرمود: برو و نام دخترت را که دیروز گذاشتی تغییر ده؛ زیرا خدا آن اسم را مبغوض دارد، یعقوب گوید، برای من دختری متولد شده بود که نامش را حمیراء گذاشته بودم، امام صادق علیه السلام فرمود: به دستور او رفتار کن تا هدایت شوی. پس من اسمش را تغییر دادم.
4) الکافی، ج1، ص309، ح6 با سند صحیح: صفوان جمال گوید: منصور بن حازم به امام صادق علیه السلام عرض کرد: پدر و مادرم به قربانت مرگ در هر صبح و شام به سراغ جانها می آید، اگر چنین شد، امام کیست؟ حضرت صادق علیه السلام فرمود: اگر چنین شد، این است امام شما و با دست به شانۀ ابوالحسن علیه السلام که فکر میکنم شانۀ راست بود و او در آن وقت پنج ساله بود [قدش پنج وجب بود] و عبدالله بن جعفر (أفطح امام طایفه فطحیه) با ما در آن مجلس نشسته بود
ص:160
__ امام صادق علیه السلام در دوران کودکی امام کاظم علیه السلام از امامت ایشان خبر داده است. (1)
__ امام صادق علیه السلام با خبر دادن از امامت امام کاظم علیه السلام خبر از امامت امام رضا علیه السلام داده، در حالی که ایشان چند سالی بیشتر نداشته است. امام کاظم علیه السلام نیز با خبر دادن از امامت امام رضا علیه السلام از امامت امام جواد علیه السلام پیش از ولادت ایشان خبر داده است. (2)
1) الکافی، ج1، ص311، ح15: «صفوان جمال گوید: از امام صادق علیه السلام در باره صاحب امر امامت پرسیدم، فرمود: صاحب این امر بازی و بیهودهگری نمیکند. آنگاه ابوالحسن موسی که کودک بود و بزغالهای مکی همراه داشت و به او میگفت «پروردگارت را سجده کن» آمد. امام صادق علیه السلام او را در آغوش کشید و فرمود: پدر و مادرم فدای کسی که بازی و بیهودهگری نمیکند.» حدیثهای 1و 2 و 4 و 8 و 16 هممعنای آن است.
2) الکافی، ج1، ص313، ح14: «یزید بن سلیط زیدی (که کنیهاش ابوعماره است) گوید: در بین راهی که به عمره میرفتیم، به موسی بن جعفر علیهما السلام برخوردم و عرض کردم: قربانت گردم، این مکان را که ما در آن هستیم به یاد می آورید؟ فرمود: آری، تو هم یادت میآید؟ عرض کردم: آری، من و پدرم شما را در اینجا ملاقات کردیم و امام صادق علیه السلام و برادران شما هم بودند. پدرم به امام صادق علیه السلام عرض کرد: پدر و مادرم به قربانت، شما همه امامان پاک هستید، ولی کسی از مرگ بر کنار نمیماند. به من مطلبی بفرمایید که به بعد از خود بازگو کنم تا گمراه نشود. فرمود: آری، ای اباعبدالله! (کنیه پدر زید است) اینان پسران من هستند و این سرور آنان است و به شما اشاره کرد. اوست که حکم (قضاوت یا حکمت) و فهم و سخاوت و شناسایی احتیاجات و اختلافات مردم را در امر دین و دنیاشان میداند و اخلاق و پاسخ دادنش نیکوست و او دری از درهای خدای عزّوجل است و امتیاز دیگری دارد که از همۀ اینها بهتر است. پدرم عرض کرد: آن چیست؟ پدر و مادرم به قربانت. حضرت فرمود: خدای عزّوجل فریادرس و پناه و علم و نور و فضیلت و حکمت این امت را از صلب او بیرون آورد (یعنی امام هشتم علیه السلام ). او بهترین مولود و بهترین کودک (زمان خود) است. خدای عزّوجل به وسیله او از خونریزی جلوگیری کند و میان مردم آشتی دهد و پراکنده را گرد آورد و رخنه را اصلاح کند (بدعت و ضلالت را از میان ببرد)، برهنه را بپوشاند و گرسنه را سیر کند و هراسان را ایمن سازد. خدا به برکت او باران فرستد و بر بندگان ترّحم کند، او (در جوانی و پیری) بهترین پیران و بهترین جوانان است، گفتارش حکمت و خاموشیاش علم است. برای مردم آنچه را در آن اختلاف دارند، بیان میکند و پیش از بلوغش بر فامیلش سروری کند. پدرم عرض کرد: پدر و مادرم به قربانت او متولد شده است؟ فرمود: آری، چند سال هم بر او گذشته است. یزید گوید: در آن هنگام شخصی وارد شد که با بودن او نمیتوانستیم سخنی گوییم. یزید گوید به موسی بن جعفر علیهما السلام عرض کردم: مانند خبری که پدرت علیه السلام به من فرمود، شما هم بفرمایید! امام فرمود آری! پدرم در زمانی بود که مانند این زمان نبود (یعنی در این زمان باید تقیه کرد) به حضرت عرض کردم: هر که به این جواب قناعت کند، لعنت خدا بر او باشد. حضرت به شدت خندید، سپس فرمود: ای ابوعماره به تو خبر میدهم. من از منزلم بیرون رفتم و به فلان پسرم وصیت کردم و در ظاهر پسران دیگرم را هم با او شریک کردم، ولی در باطن تنها به او وصیت کردم،... سپس موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: ای یزید! این مطالب نزد تو امانت باشد، جز به آدم عاقل یا بنده خدایی که او را راستگو تشخیص دادهای، مگو... یزید گوید: سپس موسی بن جعفر علیهما السلام به من فرمود: مرا امسال میگیرند و امر امامت با پسرم علی است که همنام دو علی (از امامان گذشته) است: علی اول علی بن ابیطالب و علی دوم علی بن الحسین علیهم السلام است. فهم و خویشتنداری و نصرت و دوستی و دین و محنت علی اوّل و محنت و شکیبایی بر ناملایمات علی دوم به او عطا شده است و تا چهار سال بعد از مرگ هارون آزادی سخن گفتن ندارد. سپس به من فرمود: ای یزید! چون به اینجا گذرت افتاد و او را ملاقات کردی که ملاقات هم خواهی کرد، به او مژده بده که خدا پسری به او خواهد داد، امین، مورد اعتماد و مبارک و او به تو خبر دهد که مرا در اینجا ملاقات کردهای. آن هنگام تو به او خبر ده که آن کنیزک، مادر آن پسر، کنیزی است از خاندان ماریه کنیز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مادر ابراهیم و اگر توانستی سلام مرا به آن کنیز هم برسانی، برسان. یزید گوید: بعد از وفات موسی بن جعفر علیهما السلام، علی علیه السلام را ملاقات کردم حضرت آغاز کرد و فرمود: ای یزید! برای رفتن به عمره چه نظر داری؟ عرض کردم: پدر و مادرم به قربانت، اختیار با شماست من خرجی ندارم. فرمود: سبحان الله! ما تا متعهّد خرجت نشویم، تکلیف نمیکنیم. پس به راه افتادیم تا به آن مکان رسیدیم. حضرت آغاز به سخن کرد و فرمود: در اینجا بارها همسایگان و عموهایت را ملاقات کردهای (یزید از فرزندان زید بن علی بوده است. از اینرو، با امام ششم و هفتم علیهما السلام پسر عمو بوده و پسر عمو در حکم عموست) عرض کردم: آری! سپس داستان را برای او شرح دادم. به من فرمود: اما آن کنیز هنوز نیامده. آمد سلام آن حضرت را به او میرسانم [میرسانی] سپس به مکه رفتیم و در همان سال آن کنیز را خریداری فرمود و مدّتی نگذشت که حامله گشت و آن پسر را به دنیا آورد.»
ص:161
__ امام کاظم علیه السلام از امامت امام رضا علیه السلام و پس از ایشان از امامت امام جواد علیه السلام پیش از تولّد ایشان خبر داده است: (1)
1) الکافی، ج1، ص319، ح16: «محمد بن سنان گوید: یک سال پیش از آنکه موسی بن جعفر علیهما السلام به عراق آید، خدمتش رسیدم. پسرش علی برابرش نشسته بود، حضرت به من نگریست و فرمود: ای محمد!... هر که در حق این پسرم ستم کند و امامتش را پس از من انکار نماید (مثل گروه واقفیه)، مانند کسی است که در حق علی بن ابیطالب علیه السلام ستم کرده و امامت او را پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انکار نموده است، عرض کردم: به خدا اگر خدا به من عمری دهد، حق او را تسلیمش کنم و به امامتش اقرار ورزم. فرمود: راست گفتی، ای محمد! خدا به تو عمر میدهد و تو هم حق او را تسلیمش میکنی و به امامت او و آنکه بعد از اوست، اقرار میکنی. عرض کردم، بعد از او کیست؟ فرمود: پسرش محمد. عرض کردم: نسبت به او هم راضی و تسلیمم.»
ص:162
__ امام رضا علیه السلام پیش از تولّد امام جواد علیه السلام از امامت ایشان خبر داده است: (1)
__ امام رضا علیه السلام در سه سالگی امام جواد علیه السلام از امامت ایشان خبر داده است: (2)
دوم. روایاتی وجود دارد که بنابر آنها امامت عهدی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که به یکایک امامان علیهم السلام رسیده و نشان میدهد امامت افراد برگزیده از نخست معلوم بوده و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را به امامان علیهم السلام ابلاغ فرموده است. (3)
سوم. روایاتی وجود دارد که بیان میکند امام از نطفۀ امام بعد، پیش از مجامعت آگاهی داشته، دوم آنکه مادر امام در دوران حمل امام، حالتی ویژه احساس میکرده و سوم آنکه امام هنگام تولد، ذکر خداوند میگفته است. (4)
«سلیمان از حضرت صادق علیه السلام نقل کرد که فرمود: نطفۀ امام از بهشت است. وقتی از مادر متولد میشود، دست بر زمین میگذارد و سر به آسمان بلند میکند. عرض کردم فدایت شوم: چرا چنین میکند؟ فرمود: زیرا منادی از آسمان از درون عرش از افق اعلی ندا میدهد: ای فلانی پسر فلانی پایدار باش؛ زیرا تو برگزیدۀ من از میان مخلوقاتم هستی و گنجینۀ دانشم. رحمت خود را برای تو و کسی که ولایت تو را پذیرفته باشد، لازم گردانم و بهشت را بخشیدم و در جوار خود در آوردم. سپس به عزت و جلالم سوگند! هر که با تو دشمنی کند با عذاب سختم او را بسوزانم، اگر چه در دنیا از رزق واسعم به آنها توسعه دهم. امام فرمود: و چون صدای منادی پایان یابد، امام جوابش را میدهد و میگوید: (خدا و فرشتگان و دانشمندان گواهی دهند که شایسته پرستشی جز او نیست، به عدالت قیام کرده، معبودی جز خدای توانای حکیم نیست) و چون چنین گفت، خدای علم اوّل و علم آخر را به او عطا میکند و مستحق افزایش روح در شب قدر میگردد.» محمد بن حسن صفّار، بصائر الدرجات، ص243، ح13. «ابوبصیر گفت: سالی که موسی بن جعفر علیهما السلام متولد شد، در خدمت امام صادق علیه السلام به حج مشرف شدیم. وارد ابواء که شدیم، امام برای ما صبحانهای آورد... پس فرمود: در آن شبی که نطفۀ جدم (زینالعابدین علیه السلام ) بسته شد، شخصی (فرشتهای) نزد پدر جدم آمد، در حالی که ایشان خوابیده بود و به او جامی داد که در آن شربتی بود رقیقتر از آب و سفیدتر از شیر و نرمتر از کره و شیرینتر از عسل و خنکتر از برف و به او آشامانید و دستور نزدیکی داد. او شادمان برخاست و نزدیکی کرد و نطفۀ جدم بسته شد و چون شبی که نطفۀ پدرم بسته شد، فرا رسید، شخصی نزد جدم آمد و آن را به جدم آشامانید، چنانکه به پدر جدم آشامانید و به وی دستور نزدیکی داد. جدم شادمان برخاست و نزدیکی کرد و نطفۀ پدرم بسته شد و چون شبی که نطفۀ من بسته شد، فرا رسید، شخصی نزد پدرم آمد و به او آشامانید و دستورش داد چنانکه به آنها دستور داد، پدرم شادمان برخاست و نزدیکی کرد و نطفه من بسته شد و چون شبی که نطفه این پسرم بسته شد، فرا رسید، شخصی نزد من آمد، همانگونه که نزد جدّ پدرم و جدّم و پدرم آمد و به من نوشانید همانطور که به آنها نوشانیده بود و مرا امر کرد همانگونه که آنها را دستور داده بود. پس من شادمان به اسم خدا برخاستم، به دلیل آنچه خدا به من بخشید و نزدیکی کردم و نطفۀ پسرم، بسته شد. همانا نطفۀ امام از نوشیدنی است که به تو خبر دادم و چون آن نطفه چهل شب در رحم بماند خداوند برای او ستونی از نور در شکم مادرش قرار میدهد و تا چشمش کار میکند از آن نگاه میکند. پس هنگامی که چهار ماهش در شکم مادر تمام شد، فرشتهای که نامش حیوان است به نزدش میآید و بر بازوی راستش مینویسد: «و کلمۀ پروردگارت با راستی و عدالت پایان یافت، کلمات خدا را دگرگون کنندهای نیست و او شنوا و داناست» و چون از شکم مادرش فرود آید، دستهایش را بر زمین گذارد و سرش را به آسمان بلند کند، پس وقتی دست به زمین گذاشت، ندا دهندهای از درون عرش از جانب پروردگار عزّت از افق اعلی او را به نام خود و نام پدرش صدا زند و بگوید: ای فلانی! ثابت باش خدا ثابتت بدارد پس برای عظمت آنچه آفریدت. تو برگزیده از میان خلق منی...» (بصائر الدرجات، ص460 و462، ح4)
«ابوبصیر گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: امام نطفۀ امام را که از آن امام بعدی خواهد بود میشناسد.» (بصائر الدرجات، ص497، ح13)
«اسحاق بن جعفر گوید: شنیدم پدرم (امام صادق علیه السلام ) میفرمود: هنگامی که مادران امامان علیهم السلام ایشان را باردار میشوند، سستی مانند بیهوشی ایشان را فرا میگیرد که اگر در روز باشد، یک روز و اگر در شب باشد، یک شب در آن حال به سر میبرند، سپس در خواب میبینند که مردی او را به پسری دانا و بردبار مژده میدهد، او از آن مژده مسرور میگردد و از خواب بیدار میشود و از طرف راستش از جانب خانه صدایی میشنود که میگوید: به خیر آبستن شدی و به سوی خیر بگرایی و خیر آوری! مژده باد تو را به پسری بردبار و دانا و در تن خود احساس سبکی کند و پس از آن از پهلوها و شکمش ناراحتی نبیند و چون ماه نهم شود، در خانه صدای بلند حرکتی به گوشش رسد و چون شب زاییدنش فرا رسد، در خانه نوری برایش ظاهر شود که جز او و پدرش آن را نبینند و چون او را بزاید نشسته باشد (نه آنکه با سر فرود آید) و برایش گشایش شود تا چهار زانو بیرون آید و پس از اینکه روی زمین قرار گیرد، بچرخد تا قبله به هر طرف باشد، صورتش از آن انحراف نداشته باشد، سپس سه بار عطسه کند و با انگشت به حمد خدا اشاره کند (چنانکه مستحب است پس از عطسه انگشت را سر بینی گذارند و حمد خدا گویند) و ناف بریده و ختنه شده باشد و دندانهای رباعیاش از بالا و پایین و دو دندان نیش و دو دندان ضاحکهاش برآمده باشد و در مقابلش نوری مانند شمش طلا بدرخشد و تا یک شبانهروز از دو دستش نوری طلایی ساطع شود و پیغمبران علیهم السلام هم در زمان تولد چنینند و همانا اوصیا علیهم السلام از بستگان پیغمبرانند.» (الکافی، ج1، ص387 و 388، ح5)
1) الکافی، ج1، ص321، ح7: «ابنقیامای واسطی گوید: خدمت علی بن موسی علیهما السلام رسیدم و عرض کردم: ممکن است (در یک زمان) دو امام وجود داشته باشد؟ فرمود: نه، مگر اینکه یکی از آنها ساکت باشد (مانند امام حسین علیه السلام که در زمان حیات امام حسن علیه السلام ساکت نشسته بود). عرض کردم: اینک شما امام ساکتی همراه ندارید (تا جانشین و امام بعد از شما باشد) و در آن زمان هنوز ابوجعفر علیه السلام برای او متولّد نشده بود. حضرت به من فرمود: به خدا سوگند که خدا از من فرزندی به وجود میآورد که به وسیله او حق و اهل حق را ثابت میکند و باطل و اهل باطل را از میان میبرد. پس بعد از یک سال ابوجعفر علیه السلام متولد شد و ابنقیاما (راوی این حدیث) واقفی مذهب بود.»
2) الکافی، ج1، ص321، ح10: «صفوان بن یحیی گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: پیش از آنکه خدا ابوجعفر علیه السلام را به شما ببخشد (درباره جانشینتان) از شما میپرسیدیم و شما میفرمودید: خدا به من پسری عنایت میکند. اکنون او را به شما عنایت کرد و چشم ما را روشن کرد. اگر خدای ناخواسته برای شما پیشآمدی کند به که بگرویم؟ حضرت با دست اشاره به ابوجعفر علیه السلام فرمود که در برابرش ایستاده بود. عرض کردم: قربانت این پسری سه ساله است! فرمود: چه مانعی دارد؟ عیسی علیه السلام سه ساله بود که به حجّت قیام کرد.»
3) الکافی، ج1، ص279، ح4: «عمرو بن مصعب گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود: شما گمان میکنید هر کس از ما امامان که وصیت میکند، به هر کس میخواهد وصیت میکند؟ نه به خدا، چنین نیست، بلکه امر وصیت عهد و فرمانی است از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مردی پس از مردی تا به خودش (امام ششم) رسید.» روایت «جائنی بخبره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم » نیز همین مطلب را میرساند. (الکافی، ج1، ص313، ح14)
4) المحاسن، ج2، ص314، ح32: «ابوبصیر گفت: سالی که موسی بن جعفر علیهما السلام متولد شد، در خدمت امام صادق علیه السلام به حج مشرف شدیم. وارد ابواء که شدیم، امام برای ما صبحانهای آورد. رسم ایشان هم این بود که هر گاه غذایی برای یارانش میآورد، فراوان و پاکیزه بود. مشغول غذا خوردن بودیم که فرستادۀ حمیده (همسر امام صادق علیه السلام ) آمد و گفت: حمیده میگوید من خود را از دست دادهام و درد زاییدن در خود احساس میکنم و شما به من دستور دادهاید که نسبت به این پسرت پیش از شما اقدامی نکنم. حضرت صادق علیه السلام برخاست و با فرستاده رفت. چون برگشت، اصحابش عرض کردند: خدایت مسرور کند و ما را قربانت نماید، با حمیده چه کردی؟ فرمود: خدا سلامتش داشت و به من پسری عطا فرمود که در میان مخلوقش از همه بهتر است و حمیده از آن مولود به من مطلبی گفت که گمان کرد من آن را نمیدانم، در صورتی که من به آن داناترم. عرض کردم: حمیده دربارۀ آن مولود به شما چه خبری داد؟ فرمود: گفت چون از شکمش فرود آمد، دستها به زمین نهاد و سر به آسمان بلند کرد. من به او خبر دادم که این عمل نشانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و نشانۀ وصی بعد از اوست. عرض کردم: این چگونه نشانهای است برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و وصی بعد از او؟ فرمود: ای ابومحمد! چون شبی که نطفۀ پسرم بسته شد، فرا رسید، شخصی نزد من آمد. پس به من نوشانید همانطور که به آنها (پدر و جدم) نیز داده بود و مرا به چیزی امر کرد که آنها را مأمور کرده بود، پس من به اسم خدا برخاستم و از آنچه خدایم به من میبخشد، شادمان بودم و نزدیکی کردم و نطفۀ پسرم، همین مولود بسته شد. پس متوجهش باشید که او به خدا پس از من صاحب شماست. همانا نطفۀ امام از نوشیدنی است که به تو خبر دادم و چون آن نطفه چهار ماه در زهدان جانشین باشد و روح در آن ایجاد شود، خدای تبارک و تعالی فرشتهای که نامش حیوان است، برانگیزد تا بر بازوی راستش نویسد: «کلمۀ پروردگارت با راستی و عدالت پایان یافت، کلمات خدا را دگرگون کنندهای نیست و او شنوا و داناست» و چون از شکم مادرش فرود آید، دستهایش را بر زمین گذارد و سرش را به آسمان بلند کند، پس وقتی دست به زمین گذاشت، ندا دهندهای از درون عرش، از جانب پروردگار عزّت از افق اعلی او را به نام خود و نام پدرش صدا زند و بگوید: ای فلانی پسر فلانی ثابت باش تا ابد برای عظمت خلقتت. تو برگزیده از میان خلق منی و محل رازم و صندوق علمم و امین وحی من و خلیفهام روی زمین هستی، و رحمتم را واجب کردم برای هر که ولایت تو را بپذیرد و بهشتم را بخشیدم و در جوار خود در آورم، سپس به عزّت و جلالم سوگند! هر که با تو دشمنی کند با عذاب سختم او را بسوزانم، اگر چه در دنیا از رزق واسعم به آنها توسعه دهم. امام فرمود: و چون صدای منادی پایان یابد، امام در حالی که دست به زمین و سر به سوی آسمان دارد، جوابش را میدهد و میگوید: «خدا و فرشتگان و دانشمندان گواهی دهند که شایسته پرستشی جز او نیست، به عدالت قیام کرده، معبودی جز خدای توانای حکیم نیست.» و چون چنین گفت، خدای علم اول و علم آخر را به او عطا میکند و مستحق ملاقات روح در شب قدر میگردد. عرض کردم: روح همان جبرئیل نیست؟ فرمود: نه، روح از جبرئیل بزرگتر است، جبرئیل از جنس فرشتگان است و روح مخلوقی بزرگتر از فرشتگان است. مگر نه این است که خدای تبارک و تعالی فرمود: (فرشتگان و روح فرود آیند؟)» و در الکافی، ج1، ص385 و 387، ح1.
ص:163
ص:164
ص:165
سه گروه یاد شده از روایات که در قدیمیترین و معتبرترین کتابهای حدیثی آمده، به روشنی نشان میدهد امام پیش از تولّدش معلوم است و با وجود این روایات، چگونه میتوان ادعا کرد امام قبل، خبری از امام بعد نداشته و کمی قبل از مرگ آگاه میشود، یا نخست کس دیگری را برای امامت به مردم معرّفی میکند، بعد فرد دیگری
را میگوید.
اما دربارۀ شیعیان که ادعا میکند پس از شهادت هر امام، دچار اختلاف و سر در گمی میشدند و برای شناخت امام بعد به امامان علیهم السلام متوسّل میشدند، باید اشاره کرد که زیدیه این اشکال را بیش از هزار سال پیش مطرح کردهاند و شیخ صدوق در کتاب کمال الدین به آن پاسخ داده است. انصاف این بود که نویسنده به آن اشاره میکرد و اگر
ص:166
اشکالی به آن پاسخ به نظرش میرسید، مطرح مینمود. اما نویسنده مانند بسیاری از موارد دیگر بدون اشاره به پاسخ ایشان، تنها شبهه را مطرح میکند که هر خوانندهای را به مغرضانه بودن نوشتۀ وی هدایت میکند. و چنین برداشت میشود که او به دنبال یافتن پاسخ نیست.
شیخ صدوق، ابتدا جواب نقضی داده و میفرماید:
در پاسخ به ایشان باید گفت که شما اعتقاد دارید رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را جانشین و امامی برای پس از خود گردانید و تصریح به وی فرمود و شخص وی را به مردم نشان داد و مسئلۀ او را روشن کرده و گسترانیده، پس چرا اکثر امّت از وی روی گردانیدند و دوری گزیدند تا کار به جایی رسید که آن حضرت از مدینه به ینبع (بقیع) رفت و بر او گذشت آنچه بود؟
بعد جواب حلّی را میفرماید:
گاهی مردم از حقّ هر چند واضح است و از بیان هر چند مشروح است، اعراض میکنند، چنانکه از توحید روی بر تافتهاند و به الحاد روی آوردهاند. (1)
پس میتوان گفت: به دلیل وجود خطرآفرینی دشمنان و لزوم تقیه و مراقبت، بسیار طبیعی است که امامان علیهم السلام فهرست امامان علیهم السلام را در اختیار همه قرار ندهند. کسی هم ادعا نکرده که چنین فهرست شهرۀ آفاق بوده است. حقیقت این است که چنین فهرست بوده است و امامان علیهم السلام نیز عدهای را آگاه کردهاند.
برای مثال، نصر بن قاموس به امام کاظم علیه السلام عرض میکند: من از پدر شما، امام بعد را پرسیدم و همین باعث شد پس از رحلت امام صادق علیه السلام قوم من به امامت شما معتقد شدند، اما مردم دچار حیرت شدند:
1) فقلنا لهم: إنّکم تقولون: إنّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم استخلف علیاً علیه السلام و جعله الامام بعده و نصّ علیه و أشار إلیه و بین أمره و شهره، فما بال أکثر الأمة ذهبت عنه و تباعدت منه حتی خرج من المدینة إلی ینبع (البقیع) و جری علیه ما جری. فان الناس قد یذهبون عن الحق و إن کان واضحاً و عن البیان و إن کان مشروحاً کما ذهبوا عن التوحید إلی التلحید. ( کمال الدین، ج1، ص68 - 69؛ نک: کمال الدین، ج1، ص75)
ص:167
نصر بن قابوس میگوید: به موسی بن جعفر علیه السلام عرض کردم: من از پدر شما پرسیدم که جانشین شما کیست؟ پدرت به من فرمود که شمایید جانشین او. چون امام صادق علیه السلام وفات کرد، مردم به راست و چپ گراییدند، ولی من و اصحابم به شما معتقد شدیم. اکنون بفرمایید کدام یک از پسران شما جانشین شماست؟ فرمود: فلان پسرم. (1)
بنابراین، اگر مردم دچار حیرت میشدند، به این دلیل نبود که امام بعد معلوم نبوده و یا در آخرین لحظه معلوم میشده، بلکه یا به این دلیل بوده که مردم نمیپرسیدند و یا امامان به دلیل وجود خطرها، نمیتوانستند به همه بگویند.
از سویی، گروهی به دلیل اغراض دنیوی مانند مال و مقام، با آنکه حقیقت را میدانستند، خلاف آن را تبلیغ میکردند و مردم را دچار حیرت و سر در گمی میکردند، مانند کسانی که فرقۀ واقفه (2)یا اسماعیلیه را پدید آوردند. در واقع، دلیل دیگر حیرت مردم وجود افراد بیتقوا و فریبکار بود، نه اینکه دلیل واضح و روشنی نباشد.
حیث یروی الصفار فی بصائر الدرجات باب «ان الأئمة یعلمون إلی من یوصون قبل وفاتهم ممّا یعلمهم الله»، حدیثاً عن الإمام الصادق علیه السلام یقول فیه: ما مات عالم
1) «أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ سَعِیدِ بْنِ أَبِی الْجَهْمِ عَنِ النَّصْرِ بْنِ قَابُوسَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی إِبْرَاهِیمَ علیه السلام إِنِّی سَأَلْتُ أَبَاکَ علیه السلام مَنِ الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِکَ فَأَخْبَرَنِی أَنَّکَ أَنْتَ هُوَ فَلَمَّا تُوُفِّیَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام ذَهَبَ النَّاسُ یَمِیناً وَ شِمَالًا وَ قُلْتُ فِیکَ أَنَا وَ أَصْحَابِی فَأَخْبِرْنِی مَنِ الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِکَ مِنْ وُلْدِکَ فَقَالَ ابْنِی فُلَان» (الکافی، ج1، ص313، ح12)
2) «فَرَوَی مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: مَاتَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ لَیْسَ مِنْ قُوَّامِهِ أَحَدٌ إِلَّا وَ عِنْدَهُ الْمَالُ الْکَثِیرُ وَ کَانَ ذَلِکَ سَبَبَ وَقْفِهِمْ وَ جَحْدِهِمْ مَوْتَهُ طَمَعاً فِی الْأَمْوَالِ کَانَ عِنْدَ زِیَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِیِّ سَبْعُونَ أَلْفَ دِینَارٍ وَ عِنْدَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ دِینَار.» (الغیبة للطوسی، ص64.)
ص:168
حتی یعلمه الله إلی من یوصی. کما یرویه الکلینی فی الکافی و یروی أیضاً عنه علیه السلام قوله: لا یموت الإمام حتی یعلم من بعده فیوصی إلیه. و هو ما یدلّ علی عدم معرفة الأئمة من قبل بأسماء خلفائهم، أو بوجود قائمة مسبقة بهم و قد ذهب الصفار و الصدوق و الکلینی أبعد من ذلک فرووا عن أبی عبدالله علیه السلام أنه قال: إن الإمام اللاحق یعرف إمامته و ینتهی إلیه الأمر فی آخر دقیقة من حیاة الأول. (1)
نویسنده در ادامه ادّعا میکند روایاتی که بنابر آنها، امام پیش از رحلت میداند که به چه کسی وصیت کند، دلالت دارد که امام پیش از زمان وفاتش از امام بعدی خبر ندارد. از اینرو، بزرگانی مانند مرحوم صفّار و شیخ صدوق و ثقۀالاسلام کلینی معتقد بودهاند که امام بعد، در آخرین دقیقۀ زندگی امام قبل میفهمیده که امام است.
بنابر روایات فراوانی که گذشت، یکایک امامان علیهم السلام نام همۀ امامان علیهم السلام را میدانستهاند و آن را بنابر روایات فراوانی برای شیعیان بیان کردهاند. از اینرو، این احتمال و استفاده از روایات را که امامان علیهم السلام نام امام بعد را تا کمی پیش از رحلت خود نمیدانستهاند، نمیتوان پذیرفت؛ زیرا در تعارض با بسیاری از روایاتی است که خود این بزرگان نقل کردهاند.
1) چنانکه صفّار در کتاب بصائر الدرجات باب «ائمه از آنچه خداوند به آنان میآموزد، میفهمند قبل از وفاتشان به چه کسی وصیت کنند» از امام صادق علیه السلام حدیثی نقل میکند که در آن میفرماید: «هیچ عالمی از دار دنیا نرفت، مگر خداوند او را آگاه کرد که به چه کسی وصیت کند.» همانگونه کلینی این حدیث را در کافی نقل کرده است و همچنین از امام صادق علیه السلام روایت میکند: «امام نمیمیرد مگر اینکه آگاه شود چه کسی بعد از او امام است، پس به او وصیت میکند.» این نشان میدهد که امامان علیهم السلام نام جانشینان خود را از پیش نمیدانستهاند، یا از فهرستی که پیش از آنان وجود داشته، خبری نداشتهاند. صفّار و صدوق و کلینی به بالاتر از این هم معتقد بودهاند و از ابوعبدالله علیه السلام نقل کردهاند که فرمود: «امام بعدی در آخرین لحظه زندگی امام قبلی میفهمد امام شده و امر امامت به او رسیده است.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص127)
ص:169
حال باید دید منظور از اینروایات چیست. بدین دلیل، به روایاتی میپردازیم که همراه این روایات در یک باب نقل شده و گویای معنای این روایات است.
برای مثال، در همان باب که نویسنده در کتاب شریف بصائر الدرجات حدیث چهارم بدان اشاره کرده، آمده است:
عبدالرحمن خزاز از حضرت صادق علیه السلام نقل کرد که فرمود: اسماعیل پسر ابراهیم فرزند کوچکی داشت که او را دوست میداشت و مایل بود او جانشینش شود. اما خداوند از آن جلوگیری کرد و به او وحی نمود که جانشین تو فلان شخص است. هنگام مرگ اسماعیل که رسید و وصی او آمد، اسماعیل گفت: پسرم وقتی مرگ تو هم فرا رسید، همین کار بکن که من کردم. به همین جهت، هیچ امامی نخواهد مرد مگر اینکه خداوند به او خبر میدهد به چه کسی وصیت نماید. (1)
چنانکه پیداست، موضوع روایت در مورد اختیار داشتن وصیت کننده برای تعیین جانشین است و امام صادق علیه السلام میفرماید وصیت کننده چنین اختیاری ندارد و میفرماید: «فمن أجل ذلک لیس یموت إمام إلاّ أخبره الله إلی من یوصی» یعنی به همین دلیل که اختیار ندارد پیش از مرگش به او ابلاغ میشود که به چه کسی وصیت کند. پس سخن از اختیار در تعیین جانشین است، نه اینکه نام امامان پس از خود را میدانند یا نه. صفّار دو صفحه پیش از این باب، بابی با عنوان «باب فی الأئمة علیهم السلام أنّهم یعلمون العهد من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی الوصیة إلی الذین من بعده» (2)را گشوده است.
1) «حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَنْصُورٍ عَنْ کُلْثُومٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْخَزَّازِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ کَانَ لِإِسْمَاعِیلَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ ابْنٌ صَغِیرٌ یُحِبُّهُ وَ کَانَ هَوَی إِسْمَاعِیلَ فِیهِ فَأَبَی اللَّهُ ذَلِکَ فَقَالَ یَا إِسْمَاعِیلُ هُوَ فُلَانٌ فَلَمَّا قَضَی اللَّهُ الْمَوْتَ عَلَی إِسْمَاعِیلَ فَجَاءَ وَصِیُّهُ وَ قَالَ یَا بُنَیَّ إِذَا حَضَرَ الْمَوْتُ فَافْعَلْ کَمَا فَعَلْتُ فَمِنْ أَجْلِ ذَلِکَ لَیْسَ یَمُوتُ إِمَامٌ إِلَّا أَخْبَرَهُ اللَّهُ إِلَی مَنْ یُوصِی.» (بصائر الدرجات، ص493)
2) «بابی درباره امامان علیهم السلام، که آنان عهد امامت را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میآموزند تا به چه کسی بعد از خود وصیت کنند.» (بصائر الدرجات، ص470)
ص:170
در آن باب، حدیث نهم را چنین آورده:
صفوان بن یحیی گوید: از امام علیه السلام پرسیدم: امام وقتی کسی را به جانشینی خود تعیین میکند و امر امامت را به او میسپارد، هر کس را بخواهد میتواند تعیین کند، یا دارای چه خصوصیتی است؟ فرمود: نه کسی را تعیین میکند که خدا دستور داده. عرض کردم از جدّ شما چنین نقل شده که فرمود: خیال میکنید تعیین امام به اختیار ماست و به هر کس بخواهیم واگذار میکنیم؟ نه به خدا! این عهد و قراردادی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که نفر به نفر نامشان گفته شده است. فرمود: آنچه من نیز به تو گفتم، همین بود. (1)
چنانکه پیداست، برخی از یاران امامان علیهم السلام، دربارۀ عمل کردن امامان علیهم السلام به صلاحدید خویش برای تعیین جانشین پرسش داشتهاند. امام در پاسخ به ایشان فرمودهاند: «رجل فرجل مسمی» یعنی نام همه مشخص است و آن نامها از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است، یعنی در اینباره اختیاری ندارند. پس نمیتوان گفت امامان نام ائمه علیهم السلام بعد را نمیدانستهاند.
مرحوم کلینی از امام کاظم علیه السلام این نکته را چنین بیان میدارد:
یزید بن سلیط زیدی گوید: در بین راهی که به عمره میرفتیم، به موسی بن جعفر علیهما السلام برخوردم... فرمود: ... اگر کار دست من میبود، امامت را به پسرم قاسم میدادم؛ به دلیل محبتی که او دارم و نسبت به او مهربانم، ولی اختیار آن با خدای عزّوجل است، هر کجا بخواهد قرار میدهد و خبر آن را
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من رساند. سپس او و معاصرانش را به من نشان داد. و
او نیز تا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و جدّم علی علیه السلام خبر آن را نرسانده باشند، به کسی از ما
1) «حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ سُلَیْمَانَ عَنْ سَعْدِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْإِمَامِ إِذَا أَوْصَی [إِلَی] الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ شَیْئاً فَیُفَوِّضُ إِلَیْهِ یَجْعَلُهُ حَیْثُ شَاءَ أَوْ کَیْفَ هُوَ قَالَ إِنَّمَا یَقْضِی بِأَمْرِ اللَّهِ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّهُ حُکِیَ عَنْ جَدِّکَ أَنَّهُ قَالَ أَ تَرَوْنَ هَذَا الْأَمْرَ نَجْعَلُهُ حَیْثُ نَشَاءُ لَا وَ اللَّهِ مَا هُوَ إِلَّا عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ رَجُلٌ فَرَجُلٌ مُسَمًّی قَالَ الَّذِی قُلْتُ له [لَکَ] هُوَ هَذَا.» (بصائر الدرجات، ص472، ح9)
ص:171
وصیت نمیکند. (1)
بنابراین روایت، منظور از اینکه خبر میدهند به چه کسی وصیت کند، مسئلۀ اختیار در تعیین است و نه آگاهی داشتن یا نداشتن از نام امام بعدی. با توجه به این روایات که ماجرا را نقل کردهاند، معنای روایات مطلق نیز معلوم میشود که یکی از آنها را نویسنده آورده است: «لا یموت الإمام حتی یعلم من یکون بعده فیوصی إلیه.» پس بر خلاف ادعای ایشان، این روایات بدان معنا نیست که امامان علیهم السلام نام امام
بعد را نمیدانستهاند، بلکه به این معناست که امامان علیهم السلام حقّ انتخاب جانشین برای خود نداشتهاند و پیش از رحلتشان، به ایشان ابلاغ میشده که به چه کسی وصیت کنند. افزون بر این، این روایات به معنای تأکید بر علم ائمه علیهم السلام نیز میتواند باشد و ضرورتی ندارد که منظور از آنها، آخرین لحظۀ عمر امام باشد، مانند احادیثی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
و سوگند به خدایی که مرا به حقّ به پیامبری برانگیخت، اگر از عمر دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد خداوند آن روز را به قدری طولانی کند که فرزندم مهدی در آن روز ظهور کند. (2)
چنین روایات بدان معنا نیست که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در آخرین روز دنیا قیام خواهد کرد، بلکه بر قطعیت ظهور تأکید دارند. ائمه علیهم السلام نیز نفرمودهاند که در آخرین لحظه به
1) «أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِی الْحَکَمِ الْأَرْمَنِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَنْ یَزِیدَ بْنِ سَلِیطٍ الزَّیْدِیِّ قَالَ أَبُو الْحَکَمِ وَ أَخْبَرَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ الْجَرْمِیُّ عَنْ یَزِیدَ بْنِ سَلِیطٍ قَالَ لَقِیتُ أَبَا إِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ نَحْنُ نُرِیدُ الْعُمْرَةَ فِی بَعْضِ الطَّرِیقِ... قَالَ... وَ لَوْ کَانَ الْأَمْرُ إِلَیَّ لَجَعَلْتُهُ فِی الْقَاسِمِ ابْنِی لِحُبِّی إِیَّاهُ وَ رَأْفَتِی عَلَیْهِ وَ لَکِنْ ذَلِکَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَجْعَلُهُ حَیْثُ یَشَاءُ وَ لَقَدْ جَاءَنِی بِخَبَرِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ثُمَّ أَرَانِیهِ وَ أَرَانِی مَنْ یَکُونُ مَعَهُ وَ کَذَلِکَ لَا یُوصَی إِلَی أَحَدٍ مِنَّا حَتَّی یَأْتِیَ بِخَبَرِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ جَدِّی عَلِیٌّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْه.» (الکافی، ج1، ص313، ح14)
2) «وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ فِیهِ وَلَدِیَ الْمَهْدِیُّ عجل الله تعالی فرجه الشریف » ( کمال الدین، ج1، ص280)
ص:172
آنها خبر میدهند، بلکه فرمودهاند از دنیا نمیروند مگر از وصی خود آگاه شوند و این بیان، بر تأکید دلالت میکند و با آگاهی امامان علیهم السلام از نام وصیشان سالها پیش از رحلت ناسازگار نیست.
اما نویسنده در بخش دوم روایات، که بنابر درونمایۀ آنها، امام بعدی امامت خود را در آخرین لحظۀ زندگی امام پیشین میفهمیده، دو مسئله را با هم درآمیخته است: یکی امام بالقوه بودن و دیگری امام بالفعل شدن. نخستین آن دو (خبر دادن از امامت امام دیگر) سالها پیشتر انجام میگرفته و بنابر روایات پیش آمده، از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام آنان برای همۀ امامان علیهم السلام معلوم بوده و از بدو تولد امامت خویش را میدانستهاند. اما دومی (بر عهده گرفتن امامت و امام شدن) مورد اشاره این روایات است، یعنی راوی پرسیده که شما چه وقت میفهمید امام شدهاید و این مسئولیت به شما منتقل شده، آیا اگر امام پیش در مسافتی بسیار دور از شما باشد، باید کسی خبر رحلت امام قبل را به شما بدهد تا بفهمید امام شدهاید، یا به محض رحلت ایشان از امام شدن خود آگاه میشوید، امام در جواب فرموده است که در لحظۀ آخر عمر امام پیش، یعنی به محض رحلت ایشان، ما از امام بودن خویش آگاه میشویم. پس هرگز از امام دربارۀ آگاهی بالقوه ایشان به امامتشان در آینده نپرسیدهاند. برای اثبات این نکته، سه روایت
در پی میآید:
1) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ صَفْوَانَ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام: أَخْبِرْنِی عَنِ الْإِمَامِ مَتَی یَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ حِینَ یَبْلُغُهُ أَنَّ صَاحِبَهُ قَدْ مَضَی أَوْ حِینَ یَمْضِی مِثْلَ أَبِی الْحَسَنِ قُبِضَ بِبَغْدَادَ وَ أَنْتَ هَاهُنَا؟ قَالَ: یَعْلَمُ ذَلِکَ حِینَ یَمْضِی صَاحِبُهُ. قُلْتُ: بِأَیِّ شَیْءٍ؟ قَالَ یُلْهِمُهُ اللَّه» (الکافی، ج1، ص381، ح4)
ص:173
امام صادق علیه السلام میفرمود: امام بعدی از علم امام قبلی در آخرین دقیقۀ زندگی او آگاه میشود. (1)
به امام صادق علیه السلام عرض کردم: امام چه زمانی امامت خود را میداند و امر امامت به او رسیده است؟ فرمود: در آخرین لحظه از زندگی امام قبل. (2)
چنانکه پیداست، سخن از انتقال علم و انجامیدن امر به ایشان است و اینها قرینه بر فعلیت یافتن امامت است، نه تنها آگاهی از اینکه امام خواهند شد.
در نتیجه، این بخش از روایات نیز بر ناآگاهی امامان از نام جانشینان خود
دلالت نمیکند.
و نتیجة لذلک فقد طرحت عدّة أسئلة فی حیاة أهل البیت و هی: کیف یعرف الإمام إمامته إذا مات أبوه بعیداً عنه فی مدینة أخری؟ و کیف یعرف أنه إمام إذا کان قد أوصی إلی جماعة أو لم یوص أبداً؟ و کیف یعرف الناس أنّه أصبح إماماً؟ خاصة إذا تنازع الإخوة الإمامة و ادّعی کلّ واحد منهم الوصیة کما حدث لعدد من الأئمة فی التاریخ؟ (3)
1) «حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ علی بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَکَمِ بْنِ مِسْکِینٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَةَ وَ جَمَاعَةٍ مَعَهُ قَالُوا سَمِعْنَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ: یَعْرِفُ الْإِمَامُ الَّذِی بَعْدَهُ عِلْمَ مَنْ کَانَ قَبْلَهُ فِی آخِرِ دَقِیقَةٍ تَبْقَی مِنْ رُوحِه» (بصائر الدرجات، ص497، ح1)
2) «حَدَّثَنا یعقوب بْنُ یَزِیدَ عَنِ علی بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: قُلْتُ: الْإِمَامُ مَتَی یَعْرِفُ إِمَامَتَهُ وَ یَنْتَهِی الْأَمْرُ إِلَیْهِ؟ قَالَ: فِی آخِرِ دَقِیقَةٍ مِنْ حَیَاةِ الْأَوَّل» (بصائر الدرجات، ص498، ح3)
3) «در نتیجۀ معلوم نبودن نام امامان علیهم السلام، چند سؤال در زمان زندگی اهلبیت علیهم السلام مطرح شد که از این قرار است: امام چگونه امامتش را میفهمید، وقتی پدرش دور از او در شهری دیگر از دنیا میرفت؟ و وقتی پدرش به جماعتی وصیت میکرد، چگونه میفهمید او امام است؟ یا وقتی اصلاً وصیت نمیکرد؟ و مردم چگونه میفهمند که او امام شده است؟ به خصوص وقتی که برادران برای امامت با هم اختلاف پیدا میکردند و هر کدام ادعای وصی بودن میکردند؟ همانگونه که این اتفاق برای شماری از امامان علیهم السلام در طول تاریخ رخ داده است.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص128)
ص:174
نویسنده در ادامه نتیجه میگیرد که چون نام امامان معلوم نبوده، دستهای از پرسشها در زمان امامان علیهم السلام مطرح میشده است؛ امام وقتی پدرش دور از او رحلت میکرده، چگونه امامت خود را میفهمیده است؟ اگر پدر او به گروهی وصیت میکرده چگونه میفهمیده از آن جمع او امام است و یا وقتی امام به هیچ کس وصیت نمیکرده است؟ چگونه مردم میفهمیدهاند او امام شده است؟ بهویژه وقتی برادران در امام بودن با هم اختلاف پیدا میکردهاند و هر یک ادعای جانشینی میکردهاند؟
نویسنده به پنج پرسش در دو دسته اشاره میکند که سه پرسش نخست دربارۀ امام و دو پرسش دیگر دربارۀ مردم است. پرسش نخست، چنانکه گذشت، دربارۀ زمان فعلیت یافتن امامت است و به آگاهی یا ناآگاهی از نام امامان علیهم السلام ربطی ندارد. به عبارت دیگر، همۀ روایاتی که مرحوم صفّار (1)و مرحوم کلینی (2)نقل کردهاند، سخن از «متی یعرف امامته» دارند، نه «کیف یعرف امامته»، یعنی پرسش از زمان انتقال امامت است (فعلیت یافتن امامت) و از غرضورزی نویسنده است که برای اثبات ادعای واهی خود، روایتها را از «متی» به «کیف» تغییر داده و پرسش دوم و سوم را نیز به امام نسبت داده است. هرگز این دو پرسش برای امام مطرح نبوده، بلکه مسئلهای برای مردم بوده است. (3)
1) «باب الوقت الذی یعرف الامام الأخیر ما عند الأول.» (بصائر الدرجات، ص477)
2) «بَابُ وَقْتِ مَا یَعْلَمُ الْإِمَامُ جَمِیعَ عِلْمِ الْإِمَامِ الَّذِی کَانَ قَبْلَه.» (الکافی، ج1، ص274)
3) «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنَا حَمَّادٌ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَی قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْلِ الْعَامَّةِ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ مَنْ مَاتَ وَ لَیْسَ لَهُ إِمَامٌ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً فَقَالَ الْحَقُّ وَ اللَّهِ قُلْتُ فَإِنَّ إِمَاماً هَلَکَ وَ رَجُلٌ بِخُرَاسَانَ لَا یَعْلَمُ مَنْ وَصِیُّهُ لَمْ یَسَعْهُ ذَلِکَ قَالَ لَا یَسَعُهُ إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا هَلَکَ وَقَعَتْ حُجَّةُ وَصِیِّهِ عَلَی مَنْ هُوَ مَعَهُ فِی الْبَلَدِ وَ حَقُّ النَّفْرِ عَلَی مَنْ لَیْسَ بِحَضْرَتِهِ إِذَا بَلَغَهُمْ... قُلْتُ فَبَلَغَ الْبَلَدَ بَعْضُهُمْ فَوَجَدَکَ مُغْلَقاً عَلَیْکَ بَابُکَ وَ مُرْخًی عَلَیْکَ سِتْرُکَ لَا تَدْعُوهُمْ إِلَی نَفْسِکَ وَ لَا یَکُونُ مَنْ یَدُلُّهُمْ عَلَیْکَ فَبِمَا یَعْرِفُونَ ذَلِکَ قَالَ بِکِتَابِ اللَّهِ الْمُنْزَلِ... قُلْتُ فَإِنْ أَشْرَکَ فِی الْوَصِیَّةِ قَالَ تَسْأَلُونَهُ فَإِنَّهُ سَیُبَیِّنُ لَکُمْ.» (الکافی، ج1، ص378، ح2)
ص:175
اما دربارۀ پرسشهای مردم، چنانکه گذشت، فهرست نام امامان علیهم السلام از معارف مشهور شیعه نبوده که همه از آن آگاهی داشته باشند و چنان تبلیغی با خطرهایی روبهرو بوده است، دوم آنکه تنها ذکر نام، مشکل را حل نمیکرده؛ زیرا امکان جعل نام همیشه وجود داشته است. بنابراین، شیعیان روش فهمیدن امامت امام بعد را از امامان علیهم السلام میپرسیدهاند و امامان نیز به فراخور حال مخاطب روشهایی را بیان میکردهاند، مانند پرسیدن پرسشهای علمی، دیدن معجزه، خبر گرفتن از وصی و موارد دیگر. بسیار سادهلوحانه است که گمان شود در جواب همۀ این پرسشگران باید امامان علیهم السلام تنها به ذکر نام امامان علیهم السلام بسنده میکردهاند و اگر روش دیگری را بیان مینمودهاند، نامعلوم بودن نام امامان علیهم السلام را نشان میداد. پس وجود این پرسشها نیز دلیل بر نبود فهرست نام امامان علیهم السلام نمیتواند باشد.
ص:176
ص:177
در این فصل بررسی میشود که آیا حدیثی وجود دارد که وجود فهرستی از نام امامان علیهم السلام را رد نماید؟
روی الکلینی حدیثاً عن أحد العلویین و هو عیسی بن عبدالله بن محمد بن عمر بن علیّ بن أبیطالب، قال: قلت له (أبیعبدالله علیه السلام ) إن کان کون و لا أرانی الله ذلک فبمن أئتم؟ قال: فأومأ إلی ابنه موسی علیه السلام قلت: فإن حدث بموسی حدث فبمن أئتم؟ قال: بولده، قلت: فإن حدث بولده حدث و ترک أخاً کبیراً و ابناً صغیراً فبمن أئتم؟ قال: بولده، ثم قال: هکذا أبداً، قلت: فإن لم أعرفه و لا أعرف موضعه؟ قال: تقول: اللهم إنی أتولی من بقی من حججک من ولد الامام الماضی، فإن ذلک یجزیک إن شاء الله.
و هذا الحدیث یدّل علی عدم وجود قائمة مسبقة بأسماء الأئمة من قبل و عدم معرفة علویّ امامیّ مثل عیسی بن عبدالله بها، و إمکانیة وقوعه فی الحیرة و الجهل، و لو کانت القائمة موجودة من قبل لأشار الامام الصادق علیه السلام إلیها. (1)
1) کلینی از یکی از علویان به نام عیسی بن عبدالله بن محمد بن عمر بن علیّ بن أبیطالب روایتی نقل میکند. گفت: به ابوعبدالله علیه السلام عرض کردم: اگر اتفاقی بیفتد، خدا آن روز را به من نشان ندهد، به چه کسی اقتدا کنم؟ گفت: پس اشاره کرد به پسرش موسی علیه السلام گفتم: اگر برای موسی علیه السلام اتفاقی بیفتد، به چه کسی اقتدا کنم؟ فرمود: به فرزندش. گفتم: اگر برای فرزندش اتفاقی بیفتد و برادر بزرگی داشته باشد و پسر کوچکی به چه کسی اقتدا کنم؟ فرمود: به فرزندش. سپس افزود: همیشه این چنین است. گفتم: اگر او را نشناسم و جایش را ندانم؟ فرمود: میگویی: بار الها من ولایت کسی را میپذیرم که بازمانده از فرزندان امام سابق و حجت توست. پس همان تو را کفایت میکند، ان شاء الله. این حدیث به روشنی نشان میدهد که فهرست نام امامان از پیش وجود نداشته و حتی شخصی علوی امامی مانند عیسی بن عبدالله از آن فهرست خبر نداشته و این امکان وجود داشته که به سر در گمی و ندانستن دچار شود و اگر فهرست نام امامان، پیشتر وجود میداشت، حتماً امام صادق علیه السلام به آن اشاره میکرد.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص128)
ص:178
نویسنده در ادامه روایتی نقل میکند که بنابر آن امام صادق علیه السلام نام امام بعد از خود را بردهاند و دربارۀ امامان بعد از وی، بدون بردن نام، میفرماید: امام بعد، فرزند امام قبل است. راوی میپرسد: اگر او را نشناختم و جایش را ندانستم چه کنم؟ امام میفرماید: بگو خدایا من ولایت حجّت تو را میپذیرم که فرزند امام قبل است. همین برای تو بس است. نویسنده از این روایت نتیجه میگیرد که فهرستی از نام امامان علیهم السلام وجود نداشته است وگرنه امام صادق علیه السلام از چنان فردی علوی دریغ نمیفرمود؛ زیرا امکان داشت وی در حیرت و جهل گرفتار آید.
در مورد نتیجهگیری ایشان از این روایت چند نکته گفتنی است:
نخست آنکه عیسی بن عبدالله در کتابهای رجال هیچ توصیفی ندارد.
بنابراین، معلوم نیست نویسنده چگونه فهمیده که وی موقعیتی ویژه داشته و مدّعی شده چرا امام برای چنین شخصی از فهرست خبر نداده است. شاید در نظر نویسنده تنها علوی بودن، موقعیتی خاص به شمار میرود که باید همۀ مطالب را به وی میگفتهاند. اگر چنین پنداشته، باید گفت تعدادی از دشمنان اهلبیت علیهم السلام از علویان و پسرعموهای ایشان بوده اند. بنابراین، تنها علوی بودن دلیل نمیشود همۀ حقایق را به وی بیان کنند.
ص:179
دوم آنکه چگونه احادیثی را که در آنها فهرست نام امامان علیهم السلام بیان شده، میتوان نادیده گرفت و نگفتن فهرست را در این حدیث، دلیل نبودن فهرست میتوان دانست؟ در حالی که بیان نکردن یک مطلب چندین دلیل میتواند داشته باشد که یکی از آنها اجازه نداشتن برای گفتن آن است:
فیض بن مختار گفت: به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم: فدایت شوم... و اگر از آنچه میترسیم اتفاق افتاد و از خدا میخواهیم در این مورد به ما عافیت بخشد، به چه کسی مراجعه کنیم؟ حضرت صادق علیه السلام جوابی نداد. زانوی مبارکش را بوسیدم و عرض کردم: به موی سفیدم رحم بفرمایید! مسئله آتش جهنّم است. به خدا سوگند! اگر میدانستم قبل از شما میمیرم، باکی نداشتم، ولی میترسم پس از شما بمانم. فرمود: همین جا بمان! سپس به طرف پردهای در خانه حرکت نمود و آن را بالا زد و داخل شد. کمی ماند و بعد مرا صدا زد: ای فیض وارد شو! وارد شدم دیدم در محل نمازش است، نماز را خواند و روی از قبله برگرداند. در مقابلش نشستم. در این هنگام، حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام که کودکی بود، وارد شد.... فرمود: این امام توست که از من پرسیدی. اکنون برخیز و به حقّش اقرار کن! برخاستم و دست و سرش را بوسیدم و برایش دعا کردم. حضرت صادق علیه السلام فرمود: در مرتبه اوّل برای گفتن به تو به من اجازه داده نشده بود. عرض کردم: فدایت شوم اجازه میدهید از شما این خبر را نقل کنم؟ فرمود: آری! به اهلبیتت و بچههایت و رفیقهایت. (1)
أَبُو الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام وَ هُوَ یَوْمَئِذٍ غُلَامٌ ... فَقَالَ: هُوَ صَاحِبُکَ الَّذِی سَأَلْتَ عَنْهُ. قُمْ فَأَقِرَّ لَهُ بِحَقِّهِ. فَقُمْتُ حَتَّی قَبَّلْتُ یَدَهُ وَ رَأْسَهُ وَ دَعَوْتُ اللَّهَ لَهُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَمَا إِنَّهُ لَمْ یُؤْذَنْ لِی فِی الْمَرَّةِ الْأُولَی مِنْکَ. فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ أُخْبِرُ بِهِ عَنْکَ؟ قَالَ: نَعَمْ أَهْلَکَ وَ وُلْدَکَ وَ رُفَقَاءَکَ.» (الغیبة للنعمانی، ص342، ح2)
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا حُمَیْدُ بْنُ زِیَادٍ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِیثَمِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نَجِیحٍ الْمِسْمَعِیُّ عَنِ الْفَیْضِ بْنِ الْمُخْتَارِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام جُعِلْتُ فِدَاک... فَإِنْ کَانَ مَا نَخَافُ وَ إِنَّا نَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ ذَلِکَ الْعَافِیَةَ فَإِلَی مَنْ؟ فَأَمْسَکَ عَنِّی. فَقَبَّلْتُ رُکْبَتَهُ وَ قُلْتُ: ارْحَمْ شَیْبَتِی فَإِنَّمَا هِیَ النَّارُ إِنِّی وَ اللَّهِ لَوْ طَمِعْتُ أَنْ أَمُوتَ قَبْلَکَ مَا بَالَیْتُ وَ لَکِنِّی أَخَافُ أَنْ أَبْقَی بَعْدَکَ. فَقَالَ لِی: مَکَانَکَ. ثُمَّ قَامَ إِلَی سِتْرٍ فِی الْبَیْتِ فَرَفَعَهُ وَ دَخَلَ فَمَکَثَ قَلِیلًا ثُمَّ صَاحَ بِی: یَا فَیْضُ ادْخُلْ. فَدَخَلْتُ فَإِذَا هُوَ بِمَسْجِدِهِ قَدْ صَلَّی وَ انْحَرَفَ عَنِ الْقِبْلَةِ فَجَلَسْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَدَخَلَ عَلَیْهِ
ص:180
سوم. نمیتوان پرسید که چرا وقتی راوی میپرسد: «اگر او را نشناسم و جایش را ندانم چه کنم؟» امام نامها را بیان نمیکند؛ زیرا راوی نپرسیده است: «پس اگر اسم او را ندانم و نه اسماهایشان را؟» تا بپرسند چرا امام نام همۀ امامان را نگفته تا راوی دچار این مشکل نشود و در حیرت نیفتد، بلکه نشناختن با علم به اسم هم ممکن است، یعنی امکان دارد انسان نام فردی را بداند، اما او را نشناسد و نداند کجاست. راوی نیز میپرسد که اگر من ندانم صاحب این اسم کیست و کجا باید دنبال او بگردم چه کنم؟ امام نیز پاسخ میدهد همین که بگویی خدایا من ولایت حجّت تو را میپذیرم که فرزند امام قبل است، برایت بس است. پس نام در این مرحله، مشکل راوی را حل نمیکند و اگر امام همۀ نامها را هم بیان میکرد، باز این پرسش جا داشت. بنابراین، اگر امام نام امامان علیهم السلام را بیان نکرده، بدان دلیل نیست که فهرست در میان نبوده، بلکه از آنروی بوده که پرسش راوی از چیز دیگری است.
ص:181
در این فصل بررسی میشود که آیا هویت امامان بعد مجهول بوده است و به همین دلیل، شیعیان همواره میپرسیدهاند که بعد از رحلت یک امام چه باید کرد؟ در ادامه شبهه نیز این ادّعا نویسنده بررسی میشود که بنابر روایتی جناب زراره از شاگردان بزرگ إمام باقر و امام صادق علیهما السلام پس از امام صادق علیه السلام فرزند خود را به مدینه فرستاد تا از امام جدید آگاهی بیابد.
و بسبب غموض هویة الائمة اللاحقین لجماهیر الشیعة و الإمامیة فقد کانوا یسئلون الائمة دائماً عن الموقف الواجب اتخاذه عند وفاة أحد الأئمة. ینقل الکلینی و ابن بابویه و العیاشی حدیثاً عن یعقوب بن شعیب عن أبیعبدالله علیه السلام قال: إذا حدث علی الامام حدث، کیف یصنع الناس؟ قال: أین قول الله عزّوجل: «فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم إذا رجعوا إلیهم لعلهم یحذرون»؟ قال: هم فی عذر ما داموا فی الطلب و هؤلاء الذین ینتظرونهم فی عذر، حتی یرجع إلیهم أصحابهم. (1)
1) «و به دلیل مبهم بودن هویت امامان بعدی برای شیعه و امامیه، همیشه از امامان علیهم السلام میپرسیدهاند که وقتی یکی از امامان علیهم السلام وفات کند چه باید بکنند؟ کلینی و ابنبابویه و عیاشی حدیثی از یعقوب بن شعیب از أبوعبدالله علیه السلام نقل کردهاند که گفت: اگر اتفاقی برای امام افتاد، مردم چه وظیفهای دارند؟ فرمود: کجاست سخن خداوند که فرمود: «پس چرا از هر فرقهای از آنان، دستهای کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی پیدا کنند و قوم خود را بیم دهند وقتی به سوی آنان بازگشتند. باشد که آنان بترسند!» فرمود: آنان در حال جستوجو معذورند و منتظرانشان معذورند تا یارانشان به سوی آنان بازگردند.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص129)
ص:182
در این بخش، نویسنده روایتی مطرح میکند که بنابر آن، راوی از امام میپرسد اگر حادثهای برای امامی پیش آید (امام از دنیا برود)، مردم چه باید کنند؟ و امام با استناد به آیۀ قرآن میفرماید: گروهی برای تحقیق از امام بعدی میروند و آنان در دوران تحقیق معذورند و از این روایت نتیجه میگیرد که هویت امامان بعد مجهول بوده است و به همین دلیل، شیعیان همواره میپرسیدهاند که بعد از رحلت یک امام چه باید کرد.
چنانکه بارها گذشت، روایات فهرست نام امامان علیهم السلام در میان همۀ شیعیان شهرت نداشته است. از اینرو، نمیتوان پرسید چرا این پرسشها مطرح بوده، بلکه چنین احادیث از نخست وجود داشته و تنها گروهی از شیعیان از آن آگاه بودهاند.
دیگر آنکه چنانکه در پاسخ شبهۀ پیش گذشت این پرسش با دانستن نام امامان علیهم السلام ناسازگار نیست؛ زیرا دانستن تنها یک نام برای شناختن امام بس نیست. بنابراین، امام میفرماید که پس از رحلت هر امام باید گروهی برای تحقیق حرکت کنند تا برای مثال بدانند امام موسی علیه السلام که قرار بوده پس از امام صادق علیه السلام به امامت برسد، چه کسی است، کجا به سر میبرد و چگونه ویژگیهایی دارد. پس از وظیفۀ مردم هنگام رحلت هر امام پرسیدهاند، نه از نام هر امام تا گفته شود اگر امامان علیهم السلام نامها را گفته بودند، این پرسش پیش نمیآمده است. همچنین به گونۀ کلّی میپرسیدهاند که «إذا حدث علی الامام حدث» نه اینکه جزئی بپرسند «إن حدث لک حدث» و پاسخ نیز به گونۀ کلّی باید گفته میشده است که پس از رحلت هر امام، مردم باید دربارۀ امام بعدی تحقیق کنند و خود این تحقیق برای شیعیان برکات فراوانی داشته است، مانند پی بردن به مقام علمی و معنوی امام و استوار شدن ایمان آنان بر اثر دیدن این مقامات،
ص:183
مجال نیافتن افراد فرصتطلب برای جعل و سوءاستفاده از این نامها و موارد بسیار دیگر. بنابراین، دانستن نام با تحقیق ناسازگار نیست و حتی مرحلۀ بعد از آن به شمار میرود و بر نبودن فهرست نیز دلالتی ندارد.
و هناک روایة أخری مشابهة عن زرارة بن أعین الذی ابتلی بهذه المشکلة و مات بُعَید وفاة الأمام الصادق علیه السلام و لم یکن یعرف الأمام الجدید فوضع القرآن علی صدره و قال: اللهم اشهد أنی أثبت مَن یقول بإمامته هذا الکتاب. و قد کان زرارة من أعظم تلامیذ الإمامین الباقر و الصادق علیهما السلام و لکنّه لم یعرف خلیفة الإمام الصادق علیه السلام فأرسل ابنه عبید الله إلی المدینة لکی یستطلع له الإمام الجدید. فمات قبل أن یعود إلیه ابنه، من دون أن یعرف من هو الإمام. (1)
نویسنده ادّعا میکند که بنابر روایتی جناب زراره از شاگردان بزرگ إمام باقر و امام صادق علیهما السلام پس از امام صادق علیه السلام فرزند خود را به مدینه فرستاد تا از امام جدید آگاهی بیابد. با وجود این، وی پیش از آمدن فرزندش بی آنکه امام بعدی را بشناسد، از دنیا رفته، در حالی که قرآن بر سینه خویش قرار داده و گفته است: «خدایا من قائل به امامت کسی هستم که این کتاب امامت او را ثابت میکند.»
1) «روایت مشابه دیگری در این مورد از زرارة بن اعین هست که وی نیز دچار همین مشکل بوده و کمی پس از وفات امام صادق علیه السلام از دنیا رفته، در حالی که امام جدید را نمیشناخته است. پس قرآن را روی سینهاش گذاشت و گفت: خدایا شاهد باش همانا من ثابت میکنم کسی را که این قرآن امامتش را میگوید. زراره از بزرگترین شاگردان امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام بود، اما جانشین امام صادق علیه السلام را نمیشناخت. وی فرزندش عبیدالله را به مدینه فرستاد تا از امام جدید برایش آگاهی بیاورد، اما پیش از برگشتن فرزندش از دار دنیا رفت، بدون اینکه بشناسد امام کیست.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص129)
ص:184
زیدیه نیز این خردهگیری را هزار سال پیش مطرح کردهاند و شیخ صدوق در کتاب کمال الدین پاسخ آن را داده است و مانند بسیاری از موارد دیگر نویسنده بدون اشاره به پاسخ ایشان، تنها شبهه در افکنده است.
دیگر آنکه نویسنده برای آنکه ادّعای خود را ثابت کند، عبارت حدیث را تحریف کرده است. متن حدیثی که نویسنده به آن نشانی داده، چنین است:
حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ لَمَّا بَعَثَ زُرَارَةُ عُبَیْداً ابْنَهُ إِلَی الْمَدِینَةِ لِیَسْأَلَ عَنِ الْخَبَرِ بَعْدَ مُضِیِّ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَلَمَّا اشْتَدَّ بِهِ الْأَمْرُ أَخَذَ الْمُصْحَفَ وَ قَالَ مَنْ أَثْبَتَ إِمَامَتَهُ هَذَا الْمُصْحَفُ
فَهُوَ إِمَامِی. (1)
چنانکه پیداست، بنابر متن روایت، زراره فرزندش را فرستاده بود تا بداند در مدینه چه خبر است و این بدین معنا نیست که دربارۀ امام بعدی بپرسد. پس آوردن «لکی یستطلع له الإمام الجدید» تحریف آشکار روایت است، چنانکه شیخ صدوق تصریح کرده است:
و در خبری که زیدیّه بدان احتجاج میکنند، نیامده که زراره امامت موسی
بن جعفر علیهما السلام را نمیدانست و تنها در آن آمده پسرش عبید را فرستاد تا کسب خبر کند. (2)
در هر حال، انگیزۀ پسر زراره در پی رفتن به مدینه چه بوده است؟
1) «محمّد بن عبدالله بن زراره از قول پدرش گفت: وقتی زراره پس از درگذشت امام صادق علیه السلام پسرش عبید را به مدینه فرستاد تا کسب خبر کند و چون کار بر او سخت شد، مصحف را گرفت و گفت: کسی که این مصحف امامت او را اثبات کند امام من است.» ( کمال الدین، ج1، ص75)
2) «و الخبر الذی احتّجت به الزیدیة لیس فیه أنّ زرارة لم یعرف إمامة موسی بن جعفر علیهما السلام و إنما فیه أنّه بعث ابنه عبیداً لیسئل عن الخبر.» (کمال الدین، ج1، ص75)
ص:185
در اینباره، شیخ صدوق به روشنی میفرماید:
حتماً زراره جریان موسی بن جعفر علیهما السلام و امامتش را میدانسته است و فقط پسرش عبید را فرستاد تا از آن حضرت بیاموزد که اجازه دارد آنچه از امامت ایشان میداند، اظهار کند و یا باید در کتمان امامت او به تقیه رفتار نماید. این سخن با دانش زراره بن اعین و شناختش مناسبتر است. (1)
آنگاه برای اثبات کلام خویش روایتی با سند صحیح نقل میفرماید:
احمد بن زیاد (2)از علی بن ابراهیم (3)از محمد بن عیسی (4)از ابراهیم بن محمّد همدانی (5)نقل کرده که گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ! از حال زراره به من خبر ده، آیا حقّ پدرت علیه السلام را میشناخت؟ و او فرمود: آری! عرض کردم: پس چرا پسرش عبید را فرستاد تا باخبر شود که امام جعفر صادق علیه السلام چه کسی را وصی خود قرار داده است؟ فرمود: زراره جریان پدرم و تعیین پدرم را دربارۀ او میدانست و فقط پسرش را فرستاد تا از پدرم بپرسد که آیا برای او جایز است تقیّه را برای اظهار امر امامتش و نصّ پدرش بر او کنار بگذارد؟ و چون پسرش دیر کرد و از او خواستند تا عقیدهاش را دربارۀ پدرم علیه السلام بگوید و او دوست نداشت بیدستور امام در این مورد سخنی بگوید، لذا قرآن را برداشت و گفت: بار خدایا امام من از فرزندان جعفر بن محمّد علیهما السلام
1) «إن زرارة قد کان علم بأمر موسی بن جعفر علیهما السلام و بإمامته و إنما بعث ابنه عبیداً لیتعرف من موسی بن جعفر علیهما السلام هل یجوز له إظهار ما یعلم من إمامته أو یستعمل التقیة فی کتمانه وهذا أشبه بفضل زرارة بن أعین و ألیق بمعرفته.» (کمال الدین، ج1، ص75)
2) «أحمد بن زیاد بن جعفر الهمذانی بالذال المعجمة کان رجلاً ثقة دیناً فاضلاً رضی الله عنه.» (الخلاصة للحلی، ص19 راوی37)
3) «علی بن إبراهیم بن هاشم ابوالحسن القمی، ثقة فی الحدیث، ثبت، معتمد، صحیح المذهب.» (رجال النجاشی، ص260، راوی680)
4) «محمد بن عیسی بن عبید بن یقطین بن موسی مولی أسد بن خزیمة أبوجعفر جلیل فی (من) أصحابنا ثقة عین کثیر الروایة حسن التصانیف.» (رجال النجاشی، ص344، راوی896)
5) «إبراهیم بن محمد وکیل الناحیة.» (رجال النجاشی، ص344، راوی928)
ص:186
کسی است که این قرآن امامت او را اثبات کرده است. (1)
راوی که از وکیلان امام رضا علیه السلام بوده، از ایشان شبهۀ زیدیه را پرسیده و میتوان فهمید که در همان زمان زیدیه این مطلب را شایع کرده بودند و امام با ردّ صریح این مطلب، حقیقت را بیان میفرمایند و معلوم میشود زراره فرزند خویش را فرستاد تا ببیند اجازه هست امام بعد را بیان کند یا به دلیلهایی مانند خفقان، نام امام، هنوز باید مخفی بماند و چون خبری نیامد بدون بیان آنچه میدانست، رحلت کرد.
در نتیجه، این روایت بر مدّعای نویسنده هیچ دلالتی ندارد، بلکه قرینۀ مستندی در دست است که بر خلاف آن دلالت میکند.
1) «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا علیه السلام یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَخْبِرْنِی عَنْ زُرَارَةَ هَلْ کَانَ یَعْرِفُ حَقَّ أَبِیکَ علیه السلام فَقَالَ نَعَمْ فَقُلْتُ لَهُ فَلِمَ بَعَثَ ابْنَهُ عُبَیْداً لِیَتَعَرَّفَ الْخَبَرَ إِلَی مَنْ أَوْصَی الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیهما السلام فَقَالَ إِنَّ زُرَارَةَ کَانَ یَعْرِفُ أَمْرَ أَبِی علیه السلام وَ نَصَّ أَبِیهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّمَا بَعَثَ ابْنَهُ لِیَتَعَرَّفَ مِنْ أَبِی علیه السلام هَلْ یَجُوزُ لَهُ أَنْ یَرْفَعَ التَّقِیَّةَ فِی إِظْهَارِ أَمْرِهِ وَ نَصِّ أَبِیهِ عَلَیْهِ وَ أَنَّهُ لَمَّا أَبْطَأَ عَنْهُ ابْنُهُ طُولِبَ بِإِظْهَارِ قَوْلِهِ فِی أَبِی علیه السلام فَلَمْ یُحِبَّ أَنْ یُقْدِمَ عَلَی ذَلِکَ دُونَ أَمْرِهِ فَرَفَعَ الْمُصْحَفَ وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ إِمَامِی مَنْ أَثْبَتَ هَذَا الْمُصْحَفُ إِمَامَتَهُ مِنْ وُلْدِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام » ( کمال الدین، ج1، ص75)
ص:187
این بخش دارای دوفصل است که به بحث در مورد بدا و تغییر در مسیر امامت میپردازد. در فصل اول بررسی میشود که آیا امام هادی علیه السلام نخست امامت را به فرزندش سید محمد وصیت کرد و وقتی ایشان در زمان حیات پدر از دنیا رفت، امام هادی علیه السلام امامت را به امام حسن عسکری علیه السلام وصیت کرد؟ در فصل دوم نیز این موضوع بررسی میشود که آیا ابتدا امام صادق علیه السلام امامت را به فرزندش اسماعیل وصیت کرد و سپس در امامت وی بدا و تغییر حاصل شد و امام موسی کاظم علیه السلام
امام شد؟
ص:188
ص:189
وتقول روایات عدیدة یذکرها الکلینی فی الکافی و المفید فی الإرشاد و الطوسی فی الغیبة، أنّ الإمام الهادی أوصی فی البدایة إلی ابنه السید محمد و لکنّه توفّی فی حیاة أبیه، فأوصی للإمام الحسن علیه السلام و قال له: لقد بدا لله فی محمّد کما بدا فی إسماعیل... یا بنیّ أحدث لله شکرا فقد أحدث فیک أمراً أو نعمة. (1)
نویسنده ادّعا کرده که در کتاب شریف کافی و ارشاد و غیبت طوسی چندین
روایت وجود دارد که بنابر آنها امام هادی علیه السلام نخست به فرزندش سید محمد
وصیت کرده، اما وقتی ایشان در زمان حیات پدر از دنیا رفت، امام هادی علیه السلام به امام حسن علیه السلام وصیت کرد و به ایشان فرمود: برای خداوند در مورد محمد بدا حاصل شد، همانگونه که برای اسماعیل بدا حاصل شد... ای پسرم خدا را شکر کن برایت امر یا نعمتی ایجاد کرد.
1) «چندین روایت که کلینی در کافی و مفید در ارشاد و طوسی در غیبت ذکر میکنند، میگوید: امام هادی علیه السلام در ابتدا به فرزندش سید محمد وصیت کرد، اما وی در دوران پدرش از دنیا رفت، بعد به امام حسن علیه السلام وصیت کرد و به ایشان فرمود: برای خداوند در محمد بدا حاصل شد، همانگونه که در اسماعیل بدا حاصل شد... ای فرزندم! خدا را شکر کن؛ زیرا که جریان یا نعمتی را برای تو ایجاد کرد.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص129)
ص:190
چنانکه گذشت، مسئلۀ بدا در امامت از بحثهای بسیار قدیمی است و چنانکه خواهد آمد، دانشمندان شیعه مانند شیخ صدوق (درگذشته381) و شیخ مفید (درگذشته413) به بررسی آن پرداختهاند و اشکالات را پاسخ دادهاند. اما مانند موارد پیشین، نویسنده به آنها هیچ اشارهای نکرده است و چنان وانمود کرده که نکتۀ جدیدی یافته است.
شناختن امام هر عصر، پس از رحلت امام پیشین، از دغدغههای مهم شیعیان بوده است. امامان علیهم السلام برای راهنمایی آنان، نشانههایی بیان کردهاند. فرزند ارشد امام قبل بودن از این نشانهها به شمار میرود. روایات زیر به این نکته اشارت دارند:
ابن ابینصر گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: وقتی امام از دنیا برود، امام
پس از وی با چه چیز شناخته میشود؟ فرمود: امام نشانهایی دارد که
از جمله آنها این است که بزرگترین فرزند پدرش باشد و دارای فضیلت و وصیت است. (1)
احمد بن عمر گوید: از حضرت رضا علیه السلام دربارۀ نشان امامت صاحب این امر پرسیدم. فرمود: نشان امامت، بزرگی سن و فضیلت و وصیت است. (2)
امام صادق علیه السلام فرمود: امر امامت در فرزند بزرگ است تا وقتی که در وی
عیبی نباشد. (3)
1) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی نَصْرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام: إِذَا مَاتَ الْإِمَامُ بِمَ یُعْرَفُ الَّذِی بَعْدَهُ؟ فَقَالَ: لِلْإِمَامِ عَلَامَاتٌ مِنْهَا أَنْ یَکُونَ أَکْبَرَ وُلْدِ أَبِیهِ وَ یَکُونَ فِیهِ الْفَضْلُ وَ الْوَصِیَّة» (الکافی، ج1، ص284، «باب الأمور التی توجب حجة الإمام علیه السلام » ح1)
2) «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الدَّلَالَةِ عَلَی صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ. فَقَالَ: الدَّلَالَةُ عَلَیْهِ الْکِبَرُ وَ الْفَضْلُ وَ الْوَصِیَّة» (الکافی، ج1، ص285، ح5)
3) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی یَحْیَی الْوَاسِطِیِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْأَمْرَ فِی الْکَبِیرِ مَا لَمْ تَکُنْ فِیهِ عَاهَة.» (الکافی، ج1، ص285، ح6)
ص:191
همین نشان باعث شد مردم پس از رحلت امام صادق علیه السلام به سراغ عبدالله فرزند بزرگ ایشان بروند:
هشام بن سالم گوید: پس از وفات امام صادق علیه السلام من و صاحب الطاق (محمد بن نعمان که در طاق محامل کوفه صرّافی داشته و به مؤمن الطاق نیز معروف است) در مدینه بودیم و مردم گرد عبدالله بن جعفر (عبدالله افطح) را گرفته بودند و او را صاحبالامر بعد از پدرش میدانستند. من با صاحب الطاق نزد او رفتیم و مردم در کنارش بودند. آمدن مردم به این جهت بود که از امام صادق علیه السلام نقل کردهاند که آن حضرت فرمود: امر امامت در پسر بزرگتر است تا وقتی که عیبی در او نباشد. (1)
امام هادی علیه السلام نیز همین ملاک را فرموده است:
علی بن مهزیار گوید: به حضرت ابوالحسن علیه السلام عرض کردم: اگر پیشآمدی کند و به خدا پناه برم، مرجع کیست؟ فرمود: عهد امامت من به پسر بزرگترم متعلّق است. (2)
و از آنجا که ابوجعفر محمّد فرزند بزرگ امام هادی علیه السلام بود، بعضی از شیعیان
گمان میکردند پس از پدرش وی امام میگردد. لذا پس از رحلت سید محمّد دچار تشویش شدند.
شاهویه بن عبدالله گوید: امام هادی علیه السلام به من نوشت: تو میخواستی بعد از وفات ابوجعفر دربارۀ جانشین امام بپرسی و از آن جهت در اضطراب بودی؛ غم
1) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ أَبِی یَحْیَی الْوَاسِطِیِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: کُنَّا بِالْمَدِینَةِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَی عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ أَنَّهُ صَاحِبُ الْأَمْرِ بَعْدَ أَبِیهِ فَدَخَلْنَا عَلَیْهِ أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ عِنْدَهُ وَ ذَلِکَ أَنَّهُمْ رَوَوْا عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ إِنَّ الْأَمْرَ فِی الْکَبِیرِ مَا لَمْ تَکُنْ بِهِ عَاهَة...» (الکافی، ج1، ص351، ح7)
2) «عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْقَلَانِسِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ علیه السلام: إِنْ کَانَ کَوْنٌ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ فَإِلَی مَنْ قَالَ عَهْدِی إِلَی الْأَکْبَرِ مِنْ وَلَدَی» (الکافی، ج1، ص326، ح6)
ص:192
مخور! زیرا خدای عزّوجل «هیچ مردمی را پس از آنکه هدایتشان کرده گمراه نکند تا چیزهایی را که باید از آن بپرهیزند، برایشان بیان کند». صاحب شما بعد از من پسرم ابومحمد است. هر چه احتیاج دارید، نزد اوست. خدا آنچه را خواهد، مقدّم میدارد و آنچه را خواهد، به تأخیر میاندازد «هر آیهای را که نسخ کنیم یا به تأخیر اندازیم (به دست فراموشی بسپاریم) بهتر از آن یا مانند آن را میآوریم» آنچه برای صاحب خرد بیدار مطلب را روشن کند و کافی باشد، نوشتم. (1)
شیخ طوسی در الغیبة، ص200، این حدیث را چنین نقل کرده است: «سَعْدٌ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْکُلَیْنِیِّ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّخَعِیِ عَنْ شَاهَوَیْهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَلَّابِ قَالَ: کُنْتُ رُوِّیتُ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ علیه السلام فِی أَبِی جَعْفَرٍ ابْنِهِ رِوَایَاتٍ تَدُلُّ عَلَیْهِ فَلَمَّا مَضَی أَبُو جَعْفَرٍ قَلِقْتُ لِذَلِکَ وَ بَقِیتُ مُتَحَیِّراً لَا أَتَقَدَّمُ وَ لَا أَتَأَخَّرُ وَ خِفْتُ أَنْ أَکْتُبَ إِلَیْهِ فِی ذَلِکَ فَلَا أَدْرِی مَا یَکُونُ فَکَتَبْتُ إِلَیْهِ أَسْأَلُهُ الدُّعَاءَ وَ أَنْ یُفَرِّجَ اللَّهُ تَعَالَی عَنَّا فِی أَسْبَابٍ مِنْ قِبَلِ السُّلْطَانِ کُنَّا نَغْتَمُّ بِهَا فِی غِلْمَانِنَا فَرَجَعَ الْجَوَابُ بِالدُّعَاءِ وَ رَدِّ الْغِلْمَانِ عَلَیْنَا وَ کَتَبَ فِی آخِرِ الْکِتَابِ أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ عَنِ الْخَلَفِ بَعْدَ مُضِیِّ أَبِی جَعْفَرٍ وَ قَلِقْتَ لِذَلِکَ فَلَا تَغْتَمَّ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِلُ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّی یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ صَاحِبُکُمْ بَعْدِی أَبُو مُحَمَّدٍ ابْنِی وَ عِنْدَهُ مَا تَحْتَاجُونَ إِلَیْهِ یُقَدِّمُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ وَ یُؤَخِّرُ مَا یَشَاءُ ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها قَدْ کَتَبْتُ بِمَا فِیهِ بَیَانٌ وَ قِنَاعٌ لِذِی عَقْلٍ یَقْظَان.»
عبارتهای این نقل موهم نصب سید محمد به امامت است. اما معلوم است که روایاتی که وی میگوید «تدلّ علیه» همان روایات کلّی فرزند بزرگ است، نه تعیین مصداق و نص بر سید محمد. لذا مرحوم کلینی، دقیقترین نویسندۀ شیعه، در کافی، معتبرترین کتاب امامیه، این عبارتها را در این حدیث و حدیث بعد نیاورده است. بنابر قاعدۀ کتابشناسی نقل کافی برتری دارد و در نقل کافی عبارتی که موهم نصب سید محمد باشد، وجود ندارد و نشان میدهد هرگز امام چنین کاری را نکرده است.
پس از رحلت سید محمّد این گمان رفع شد و حکم الهی برای همه روشن گردید.
ابوهاشم جعفری گوید: پس از درگذشت ابوجعفر، پسر امام هادی علیه السلام، خدمت
1) «عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ شَاهَوَیْهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَلَّابِ قَالَ کَتَبَ إِلَیَّ أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام فِی کِتَابٍ: أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ عَنِ الْخَلَفِ بَعْدَ أَبِی جَعْفَرٍ وَ قَلِقْتَ لِذَلِکَ فَلَا تَغْتَمَّ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ(لَا یُضِلُّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّی یُبَیِّنَ لَهُمْ ما یَتَّقُونَ( وَ صَاحِبُکَ بَعْدِی أَبُو مُحَمَّدٍ ابْنِی وَ عِنْدَهُ مَا تَحْتَاجُونَ إِلَیْهِ یُقَدِّمُ مَا یَشَاءُ اللَّهُ وَ یُؤَخِّرُ مَا یَشَاءُ اللَّهُ (ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها( قَدْ کَتَبْتُ بِمَا فِیهِ بَیَانٌ وَ قِنَاعٌ لِذِی عَقْلٍ یَقْظَان» (الکافی، ج1، ص328، ح12)
ص:193
آن حضرت بودم و با خود فکر میکردم و میخواستم به زبان آورم که جریان ابوجعفر و ابومحمد علیه السلام (پسران امام هادی علیه السلام ) در این زمان مانند جریان ابوالحسن موسی علیه السلام و اسماعیل پسران جعفر بن محمد علیها السلام است؛ زیرا بعد از ابوجعفر، امامت ابومحمد علیه السلام انتظار میرفت (چنانکه بعد از وفات اسماعیل هم موسی بن جعفر علیها السلام امام شد) ولی پیش از آنکه من چیزی به زبان آورم، امام هادی علیه السلام رو به من کرد و فرمود: آری، ای اباهاشم! خدا را دربارۀ ابومحمد علیه السلام بعد از ابوجعفر بدا حاصل شد دربارۀ امری که برای او شناخته نبود، چنانکه برای او بدا حاصل شد دربارۀ موسی علیه السلام پس از وفات اسماعیل که سبب روشن شدن حال او شد. و این مطلب چنان است که در خاطر تو گذشت، اگر چه اهل باطل بدشان آید، پسرم ابومحمد پس از من جانشین من است، علم هر چیز که به آن احتیاج میشود، در نزد اوست و ابزار امامت
همراه اوست. (1)
شیخ طوسی در الغیبة، ص82، این حدیث را چنین نقل کرده است: «فَرَوَی سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَشْعَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو هَاشِمٍ دَاوُدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیُّ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ علیه السلام وَقْتَ وَفَاةِ ابْنِهِ أَبِی جَعْفَرٍ وَ قَدْ کَانَ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ دَلَّ عَلَیْهِ وَ إِنِّی لَأُفَکِّرُ فِی نَفْسِی وَ أَقُولُ هَذِهِ قِصَّةُ أَبِی إِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ قِصَّةُ إِسْمَاعِیلَ فَأَقْبَلَ عَلَیَّ أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام وَ قَالَ نَعَمْ یَا أَبَا هَاشِمٍ بَدَا لِلهِ فِی أَبِی جَعْفَرٍ وَ صَیَّرَ مَکَانَهُ أَبَا مُحَمَّدٍ کَمَا بَدَا لَهُ فِی إِسْمَاعِیلَ بَعْدَ مَا دَلَّ عَلَیْهِ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَ نَصَبَهُ وَ هُوَ کَمَا حَدَّثَتْکَ نَفْسُکَ وَ إِنْ کَرِهَ الْمُبْطِلُونَ أَبُو مُحَمَّدٍ ابْنِی الْخَلَفُ مِنْ بَعْدِی عِنْدَهُ مَا تَحْتَاجُونَهُ إِلَیْهِ وَ مَعَهُ آلَةُ الْإِمَامَةِ وَ الْحَمْدُ لِله.» اما این عبارتها چنانکه در حدیث قبل اشاره شد، در کتاب کافی نیامده است.
بنابراین، تنها از روی قواعد کلّی به چنین نتیجهای رسیده بودند و بدایی که در
1) «عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِیِّ قَالَ کُنْتُ عِنْدَ أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام بَعْدَ مَا مَضَی ابْنُهُ أَبُو جَعْفَرٍ وَ إِنِّی لَأُفَکِّرُ فِی نَفْسِی أُرِیدُ أَنْ أَقُولَ کَأَنَّهُمَا أَعْنِی أَبَا جَعْفَرٍ وَ أَبَا مُحَمَّدٍ فِی هَذَا الْوَقْتِ کَأَبِی الْحَسَنِ مُوسَی وَ إِسْمَاعِیلَ ابْنَیْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام وَ إِنَّ قِصَّتَهُمَا کَقِصَّتِهِمَا إِذْ کَانَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْمُرْجَی بَعْدَ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فَأَقْبَلَ عَلَیَّ أَبُو الْحَسَنِ قَبْلَ أَنْ أَنْطِقَ فَقَالَ نَعَمْ یَا أَبَا هَاشِمٍ بَدَا لِلهِ فِی أَبِی مُحَمَّدٍ بَعْدَ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام مَا لَمْ یَکُنْ یُعْرَفُ لَهُ کَمَا بَدَا لَهُ فِی مُوسَی بَعْدَ مُضِیِّ إِسْمَاعِیلَ مَا کَشَفَ بِهِ عَنْ حَالِهِ وَ هُوَ کَمَا حَدَّثَتْکَ نَفْسُکَ وَ إِنْ کَرِهَ الْمُبْطِلُونَ وَ أَبُو مُحَمَّدٍ ابْنِی الْخَلَفُ مِنْ بَعْدِی عِنْدَهُ عِلْمُ مَا یُحْتَاجُ إِلَیْهِ وَ مَعَهُ آلَةُ الْإِمَامَة.» (الکافی، ج1،ص 327، ح10)
ص:194
روایت آمده، به معنای تغییر حکم الهی در امامت نیست، بلکه روشن شدن حکم خدا برای آنان و همۀ شیعیان است.
شیخ طوسی در اینباره مینویسد:
آنچه از کلام امام علیه السلام در خبر سابق آمده که فرمود: بدا حاصل شد برای خداوند در محمد همانگونه که بدا حاصل شد برای او در اسماعیل، معنایش این است که روشن شد از خداوند و از امر الهی در مورد برادرش حسن علیه السلام آنچه شک و تردید را در امامت وی از بین برد؛ زیرا گروهی از شیعه گمان میکردند که امر امامت به محمد میرسد از این جهت که او فرزند بزرگ بود، همانگونه که گروهی گمان میکردند امر امامت به اسماعیل پسر امام جعفر علیه السلام میرسد نه به امام موسی علیه السلام و زمانی که محمد از دنیا رفت، امر الهی در مورد وی روشن شد و معلوم گردید که خداوند او را به امامت منصوب نکرده بود، همانگونه که در اسماعیل مشابه همین جریان روشن شد. معنای جمله امام این نیست که خداوند او را تعیین کرده بود، سپس با تعیین دیگری برایش بدا حاصل شد؛ زیرا چنین چیزی بر خداوند تعالی که عالم به عاقبت کار است جایز نیست. (1)
پس هیچ روایتی وجود ندارد که به امامت سید محمد دلالت کند، بلکه روایات صریح بر خلاف آن وجود دارد:
علی بن عمر نوفلی گوید: در حیاط منزل امام هادی علیه السلام خدمتش بودم
که پسرش محمد از نزد ما گذشت. به حضرت عرض کردم: قربانت گردم،
بعد از شما این صاحب ماست؟ فرمود: نه صاحب شما بعد از من
1) «ما تضمن الخبر المتقدّم من قوله: بدا لله فی محمّد کما بدا له فی إسماعیل معناه: ظهر من الله و أمره فی أخیه الحسن ما زال الریب و الشک فی إمامته، فإنّ جماعة من الشیعة کانوا یظنّون أن الامر فی محمد من حیث کان الأکبر، کما کان یظن جماعة أن الامر فی إسماعیل بن جعفر دون موسی علیه السلام فلما مات محمد ظهر من أمر الله فیه و أنّه لمینصبه إماماً، کما ظهر فی إسماعیل مثل ذلک لا أنّه کان نصّ علیه ثم بدا له فی النص علی غیره، فإنّ ذلک لا یجوز علی الله تعالی العالم بالعواقب.» (الغیبة للطوسی، ص201)
ص:195
حسن است. (1)
با نگاه به مطالب بیانشده، معلوم میشود ادعای نویسنده مبنی بر وصیت ابتدایی امام هادی علیه السلام به سید محمد و تغییر آن به امام حسن علیه السلام کذب محض است و هیچ روایتی در اینباره به جز روایاتی کلّی (فرزند بزرگ امام قبل) وجود ندارد و معنای بدا، آشکار شدن اشتباه بودن گمان مردم است.
پس هرگز حاصل شدن این بدا، ادعای ایشان را که امام پیشین نام امام بعد را نمیدانسته، ثابت نمیکند. دربارۀ این بدا در ادامه نیز توضیح خواهد آمد.
نکتهای دیگر که نویسنده بدان اشاره میکند، عبارت «یا بنی أحدث لله شکراً فقد أحدث فیک أمراً» است:
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی وَ غَیْرُهُ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ جَمَاعَةٍ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ مِنْهُمُ الْحَسَنُ بْنُ الْحَسَنِ الْأَفْطَسُ أَنَّهُمْ حَضَرُوا یَوْمَ تُوُفِّیَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ بَابَ أَبِی الْحَسَنِ یُعَزُّونَهُ وَ قَدْ بُسِطَ لَهُ فِی صَحْنِ دَارِهِ وَ النَّاسُ جُلُوسٌ حَوْلَهُ فَقَالُوا قَدَّرْنَا أَنْ یَکُونَ حَوْلَهُ مِنْ آلِ أَبِی طَالِبٍ وَ بَنِی هَاشِمٍ وَ قُرَیْشٍ مِائَةٌ وَ خَمْسُونَ رَجُلًا سِوَی مَوَالِیهِ وَ سَائِرِ النَّاسِ إِذْ نَظَرَ إِلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ قَدْ جَاءَ مَشْقُوقَ الْجَیْبِ حَتَّی قَامَ عَنْ یَمِینِهِ وَ نَحْنُ لَا نَعْرِفُهُ فَنَظَرَ إِلَیْهِ أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام بَعْدَ سَاعَةٍ فَقَالَ یَا بُنَیَّ أَحْدِثْ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شُکْراً فَقَدْ أَحْدَثَ فِیکَ أَمْراً فَبَکَی الْفَتَی وَ حَمِدَ اللَّهَ وَ اسْتَرْجَعَ وَ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ تَمَامَ نِعَمِهِ لَنَا فِیکَ وَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» فَسَأَلْنَا عَنْهُ فَقِیلَ هَذَا الْحَسَنُ ابْنُهُ وَ قَدَّرْنَا لَهُ فِی ذَلِکَ الْوَقْتِ عِشْرِینَ سَنَةً أَوْ أَرْجَحَ فَیَوْمَئِذٍ عَرَفْنَاهُ وَ عَلِمْنَا أَنَّهُ قَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ بِالْإِمَامَةِ وَ أَقَامَهُ مَقَامَه. (2)
1) «عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْکُوفِیِّ عَنْ بَشَّارِ بْنِ أَحْمَدَ الْبَصْرِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عُمَرَ النَّوْفَلِیِّ قَالَ کُنْتُ مَعَ أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام فِی صَحْنِ دَارِهِ فَمَرَّ بِنَا مُحَمَّدٌ ابْنُهُ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ هَذَا صَاحِبُنَا بَعْدَکَ فَقَالَ لَا صَاحِبُکُمْ بَعْدِیَ الْحَسَن.» (الکافی، ج1،ص 325، ح2)
2) «سعد بن عبدالله از جماعتی از بنیهاشم که یکی از آنها حسن بن حسن افطس است، روایت میکند که گویند: روز وفات محمد بن علی بن محمد (پسر بزرگ امام هادی علیه السلام ) در منزل حضرت ابوالحسن (امام هادی علیه السلام ) بودند و او را تعزیت میگفتند، حضرت به پسرش حسن بن علی علیها السلام نگاه کرد که با گریبان چاکزده آمد و در سمت راستش ایستاد و ما او را در آن وقت نمیشناختیم. زیراندازی در حیاط منزل برای حضرت گسترده و مردم گردش نشسته بودند، غیر از خادمان و مردم عادی، حدود صد و پنجاه تن از خاندان ابوطالب و بنیهاشم و قریش کنارش بودند. بعد از مدتی امام هادی علیه السلام دوباره به او نگاه کرد و فرمود: پسر جان! خدای عزّوجل را شکر کن که دربارۀ تو امری پدید آورد. جوان گریست و خدا را شکر کرد و (إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ( گفت و فرمود: «ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است و من از خدا برایمان تمامیت نعمتش را در شما میخواهم و (إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ(. ما پرسیدیم او کیست؟ گفته شد او حسن پسر امام هادی علیها السلام است. و او در آن وقت به نظر ما بیست سال یا اندکی زیادتر داشت، در آن روز ما او را شناختیم و فهمیدیم که امام هادی علیه السلام به امامت و جانشینی او اشاره فرمود.» (الکافی، ج1، ص326، ح8)
ص:196
نویسنده چنین میخواهد القا کند که منظور از «فقد أحدث فیک امرا»، واقع شدن امامت در ایشان به دلیل رحلت برادر است. حال باید دید منظور از «فقد احدث فیک امرا» چیست؟ و نویسنده در این ادعا چه اندازه راست میگوید.
مولی محمد صالح مازندرانی در شرح أصول کافی آورده است:
سخن امام که فرمود: خداوند برای تو امری پدید آورد (فقد أحدث فیک أمراً)، از این جهت است که خداوند محمد را از دنیا برد، در حالی که شیعه گمان میکرد او بعد از پدرش امام است. پس امامت را در تو آشکار کرد و آن را به تو اختصاص داد و اختلاف را از میان شیعیان برطرف کرد و این نعمت بزرگ شکر را واجب میکند. (1)
محمدباقر بهبودی در تعلیقه بر بحار میآورد:
صحیحتر این است که گفته شود خداوند برای تو «امری» را پدید آورد، یعنی لطفی و نعمتی را پدید آورد؛ زیرا معروف بین شیعیان ما به دلیل تصریح امام باقر علیه السلام این است که امامت به فرزند بزرگ میرسد و اگر ابوجعفر برادر بزرگ تو از دنیا نمیرفت، حتماً شیعه در مورد تو دچار اختلاف میشد، همانگونه که
1) « قوله (فقد أحدث فیک أمراً) حیث أمات محمداً و قد ظن الشیعة أنه امام بعد أبیه فأظهر الإمامة فیک و خصّها بک و رفع الاختلاف بینهم و هذه نعمة عظیمة توجب الشکر.» (شرح أصول الکافی، ج6، ص219)
ص:197
بعد از ابوعبدالله صادق علیه السلام دچار اختلاف شدند. اما قرار دادن امامت به اراده و خواست خداوند عزیز و جلیل است و عهد و میثاق هر کدام از آنها علیهم السلام در عالم ذر گرفته شده است. برای امام گذشته در مورد امام آینده اختیاری نیست. و مراد از بدا چیزی است که به مانند همین سخن برمیگردد. (1)
آیةالله شیخ لطف الله صافی نیز دربارۀ «یا بنی أحدث لله شکراً فقد أحدث فیک
أمراً» میفرماید:
این جمله ظهوری در این معنا ندارد که سید محمد فرزند امام هادی علیه السلام به امامت تعیین شده بود و قبل از مرگش برای خداوند بدا حاصل شد و او را از دنیا برد یا بعد از مرگش برای خداوند بدا حاصل شد و برادرش ابومحمد علیه السلام را به جای او قرار داد، همانگونه که دلالتی ندارد بر اینکه ابومحمد علیه السلام قبل از رحلت برادرش ابوجعفر به امامت تعیین نشده بود و وقتی برادرش از دنیا رفت خداوند او را جانشین پدرش قرار داد و به امامت مردم منصوب کرد. این احتمال از روایت بر نمیآید، افزون بر اینکه روایات صحیح و صریح، این احتمال را رد میکند. علاوه که ابومحمد علیه السلام از طرف خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اجداد طاهرش علیهم السلام قبل از ولادتش و ولادت برادرش محمد به امامت تعیین شده بود. (2)
1) «الأصح أن یقال: أحدث فیک أمراً: أی لطفاً و نعمة، و ذلک لأنّ المعروف بین شیعتنا بنص الباقر علیه السلام أن الإمامة فی الولد الأکبر و لو لم یمض أبوجعفر أخوک الأکبر، لاختلف فیک الشیعة کما اختلفوا بعد أبیعبدالله الصادق علیه السلام واما جعل الإمامة فهو بإرادة الله عزّوجل وقد أخذ میثاق کلّ واحد منهم علیهم السلام فی الذر، لیس للامام الماضی فیه صنع والمراد بالبداء هو ما یرجع إلی نحو ما قلنا.» (بحارالأنوار، ج50، پاورقی ص241)
2) «فلا ظهور له علی أن محمد بن علی علیه السلام کان منصوصاً علیه بالإمامة فبدا لله فیه قبل موته فأماته أو بدا لله فیه بعد موته فأقام مقامه أخاه أبا محمد علیه السلام کما أنه لا دلالة له علی أن مولانا أبامحمد لم یکن منصوصاً علیه قبل موت أخیه أبیجعفر فلمّا توفی أخوه جعله الله تعالی خلیفة لأبیه ونصبه إماماً للناس بعده فهذا الاحتمال لا یستظهر من الخبر. مضافاً إلی أنه یرده الأحادیث الصحیحة الصریحة علی أن أبامحمد کان منصوصاً علیه بالإمامة من الله تعالی و من النبی صلی الله علیه و آله و سلم و من أجداده الطاهرین قبل ولادته و ولادة أخیه محمد.» (مجموعة الرسائل، ج2، ص118)
ص:198
و دربارۀ «الامر» در «فقد أحدث فیک أمراً» میآورد:
مراد از احداث امر، روشن کردن امامت مولای ما ابومحمد علیه السلام است برای کسی که گمان میکرد برادرش ابوجعفر جانشین پدرش است و معنای این جمله این نیست که خداوند برای روشن کردن این مسئله او را از دنیا برد، بلکه منظور این است که باطل شدن این گمان بر وفات ایشان مترتب بود و احداث امر به خداوند نسبت داده شد؛ چون سبب آنکه رحلت سید محمد بود، به خداوند مستند است. (1)
با نگاه به متن حدیث و کلام این بزرگان معلوم میشود امام حسن عسکری علیه السلام بر اثر رحلت برادر گریبان چاک کردند و بسیار ناراحت شدند. پدر ایشان برای آرامش دل ایشان فرمودند: ای پسرم! تو باید خدا را شکر کنی؛ زیرا هرچند مرگ برادر بسیار سخت و دردناک است، مرگ ایشان باعث شد شیعیان در زمان تو دچار حیرت یا گمراهی نشوند و این برای تو نعمت بزرگی است؛ زیرا تمام هدف و همّت امام در هر عصری هدایت مردم و جلوگیری از گمراه شدن آنان است. پس نعمتی که برای امام ایجاد شده، هدایت یافتن مردم و نبود اختلاف میان آنان در امامت پس از امام هادی علیه السلام است، نه اصل امام شدن امام حسن علیه السلام ؛ زیرا این مطلب از ازل معلوم و لایتغیر بوده است.
از این بیان معلوم میشود که منظور از روایت زیر نیز همین است:
عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی بْنِ دَرْیَابَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام بَعْدَ مُضِیِّ أَبِی جَعْفَرٍ فَعَزَّیْتُهُ عَنْهُ وَ أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام جَالِسٌ فَبَکَی أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام فَأَقْبَلَ عَلَیْهِ أَبُو الْحَسَنِ علیه السلام فَقَالَ لَهُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی قَدْ جَعَلَ فِیکَ خَلَفاً مِنْهُ فَاحْمَدِ اللَّه. (2)
1) «المراد من إحداث الأمر إظهار إمامة مولانا أبیمحمد صلی الله علیه و آله و سلم لمن یظن أخاه أباجعفر خلیفة لأبیه و لیس معنی ذلک أن الله تعالی توفاه لإظهار هذا الامر بل المراد أن بطلان هذا الظن کان أمراً یترتب علی موته فأسند إحداثه إلی الله تعالی لإسناد سببه و هو موته إلیه.» (مجموعة الرسائل، ج2، ص118)
2) «محمد بن یحیی گوید: بعد از وفات ابوجعفر محمد، خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم و او را تسلیت گفتم. ابومحمد علیه السلام (امام حسن عسکری علیه السلام ) نشسته بود و میگریست. امام هادی علیه السلام رو به ایشان کرد و فرمود: خدای تبارک و تعالی را حمد کن که برای تو عوضی از او قرار داد.» (الکافی، ج1، ص327، ح9)
ص:199
یعنی آنکه خداوند در عوض از دنیا بردن برادرت، چیزی برای تو قرار داد و آن رفع فتنه از شیعیان بود، پس سپاس خدای را به جای آور!
ص:200
ص:201
در این فصل این موضوع بررسی میشود که آیا ابتدا امام صادق علیه السلام امامت را به فرزندش اسماعیل وصیت کرد و سپس در امامت وی بدا و تغییر حاصل شد و امام موسی کاظم علیه السلام امام شد؟
کما بدا فی إسماعیل... (1)
نویسنده ادعا دارد در امامت اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام نیز بدا حاصل شده است و بعد از آن برادرش امام موسی کاظم علیه السلام امام گردیده است.
به گونۀ مختصر مطالبی دربارۀ جناب اسماعیل در پی میآید:
1) الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص129.
ص:202
چنانکه در مقدّمه کتاب خود ادّعا کرده، به دنبال حقیقت و جواب بوده، باید این پاسخها را نقل میکرد و اگر آنها را قبول نداشت، آنها را نقد میکرد. اما وی بیشتر به تدلیس و مشوّش کردن افکار مردم پرداخته تا پیگیری حقیقت.
ادعای برگزیده شدن اسماعیل به امامت، به دلیل نیاز دارد. شیخ صدوق (1)و سید مرتضی (2)تصریح کردهاند که هیچ روایتی حتی ضعیف و نادر نیز وجود ندارد که بر نصب اسماعیل به امامت دلالت کند. بنابراین، دلیلی نیست که با توجه آن بتوان گفت اسماعیل امام بوده و در امامتش بدا پیش آمده است.
افزون بر آنکه بر امامت اسماعیل دلیلی وجود ندارد، بر امام نبودن ایشان دلیلهایی هست که در پی میآید:
یکم. روایاتی که آشکارا امام بودن وی را رد میکند. (3)
«أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ بْنِ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ حَازِمٍ مِنْ کِتَابِهِ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَیْسُ بْنُ هِشَامٍ عَنْ دُرُسْتَ بْنِ أَبِی مَنْصُورٍ عَنِ الْوَلِیدِ بْنِ صَبِیحٍ قَالَ: کَانَ بَیْنِی وَ بَیْنَ رَجُلٍ یُقَالُ لَهُ عَبْدُ الْجَلِیلِ کَلَامٌ فِی قِدَمٍ فَقَالَ لِی إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَوْصَی إِلَی إِسْمَاعِیلَ قَالَ فَقُلْتُ ذَلِکَ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِنَّ عَبْدَ الْجَلِیلِ حَدَّثَنِی بِأَنَّکَ أَوْصَیْتَ إِلَی إِسْمَاعِیلَ فِی حَیَاتِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ بِثَلَاثِ سِنِینَ فَقَالَ یَا وَلِیدُ لَا وَ اللَّهِ فَإِنْ کُنْتُ فَعَلْتُ فَإِلَی فُلَانٍ یَعْنِی أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام وَ سَمَّاهُ.» (الغیبة للنعمانی، ص326، ح3)
1) «فقلنا لهم: بم قلتم: إن جعفر بن محمد علیهما السلام نص علی إسماعیل بالأمة؟ و ما ذلک الخبر؟ و من رواه؟ و من تلقاه بالقبول؟ فلم یجدوا إلی ذلک سبیلاً، و إنما هذه حکایة ولّدها قوم قالوا بامامة إسماعیل، لیس لها أصل.» ( کمال الدین، ص69 - 74)
2) «و أما ما ادّعوه من تسلیم الجماعة لهم حصول النص علیه فإنهم ادعوا فی ذلک باطلا و توهموا فاسداً من قبل أنه لیس أحد من أصحابنا یعترف بأنّ أباعبدالله علیه السلام نصّ علی ابنه إسماعیل و لا روی راوٍ ذلک فی شاذّ من الأخبار و لا فی معروف منها و إنما کان الناس فی حیوة إسماعیل یظنون أن أباعبدالله علیه السلام ینّص علیه لأنه أکبر أولاده، وبما کانوا یرونه من تعظیمه فلمّا مات إسماعیل رحمه الله زالت ظنونهم و علموا أن الإمامة فی غیره.» (الفصول المختارة، ص308 - 309)
3) «حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ ابْنُ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْمُحَمَّدِیُّ مِنْ کِتَابِهِ فِی رَجَبٍ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ سِتِّینَ وَ مِائَتَیْنِ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ قَالَ حَدَّثَنَا صَفْوَانُ بْنُ یَحْیَی عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ الصَّیْرَفِیِّ قَالَ: وَصَفَ إِسْمَاعِیلُ بْنُ عَمَّارٍ أَخِی لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام دِینَهُ وَ اعْتِقَادَهُ فَقَالَ إِنِّی أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّکُمْ وَ وَصَفَهُمْ یَعْنِی الْأَئِمَّةَ وَاحِداً وَاحِداً حَتَّی انْتَهَی إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام ثُمَّ قَالَ وَ إِسْمَاعِیلُ مِنْ بَعْدِکَ قَالَ أَمَّا إِسْمَاعِیلُ فَلَا.» (الغیبة للنعمانی، ص432، ح1)
ص:203
دوم. روایاتی که نافرمانی و ناهمگونی با پدر را بیان میکند؛ (1)
سوم. روایاتی که تمثل شیطان را به شکل وی بیان میکند، در حالی که شیطان به شکل امام نمیتواند ظاهر شود. (2)
چهارم. روایاتی که درخواست امام صادق علیه السلام از خداوند برای امامت اسماعیل و قبول نشدن آن را میرساند. (3)البته اگر توجیه پذیرفتنی نباشد، پذیرش مضمون این روایات با مبانی امامیه ممکن نیست؛ زیرا هرگز امام تغییر مسیر امامت را از خداوند درخواست نمیکند؛ زیرا چنانکه خواهد آمد، امام صادق علیه السلام فرمودهاند که بدا در امامت ممکن نیست. لذا امکان دارد راوی دو نکته را با هم درآمیخته و نقل کرده باشد: یکی اینکه امام از خداوند زنده ماندن اسماعیل را درخواست کرده و خواسته تا او در
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ إِسْمَاعِیلَ فَقَالَ عَاصٍ لَا یُشْبِهُنِی وَ لَا یُشْبِهُ أَحَداً مِنْ آبَائِی.» و «حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ وَ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: ذَکَرْتُ إِسْمَاعِیلَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا یُشْبِهُنِی وَ لَا یُشْبِهُ أَحَداً مِنْ آبَائِی.» ( کمال الدین، ص70)
2) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنِ الْوَلِیدِ بْنِ صَبِیحٍ قَالَ: جَاءَنِی رَجُلٌ فَقَالَ لِی تَعَالَ حَتَّی أُرِیَکَ ابْنَ الرَّجُلِ قَالَ فَذَهَبْتُ مَعَهُ قَالَ فَجَاءَ بِی إِلَی قَوْمٍ یَشْرَبُونَ فِیهِمْ إِسْمَاعِیلُ بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ فَخَرَجْتُ مَغْمُوماً فَجِئْتُ إِلَی الْحَجَرِ فَإِذَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ جَعْفَرٍ مُتَعَلِّقٌ بِالْبَیْتِ یَبْکِی قَدْ بَلَّ أَسْتَارَ الْکَعْبَةِ بِدُمُوعِهِ قَالَ فَخَرَجْتُ أَشْتَدُّ فَإِذَا إِسْمَاعِیلُ جَالِسٌ مَعَ الْقَوْمِ فَرَجَعْتُ فَإِذَا هُوَ آخِذٌ بِأَسْتَارِ الْکَعْبَةِ قَدْ بَلَّهَا بِدُمُوعِهِ قَالَ فَذَکَرْتُ ذَلِکَ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ لَقَدِ ابْتُلِیَ ابْنِی بِشَیْطَانٍ یَتَمَثَّلُ فِی صُورَتِهِ.» (کمال الدین، ص70)
3) «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ وَ طَلَبْتُ وَ قَضَیْتُ إِلَیْهِ أَنْ یَجْعَلَ هَذَا الْأَمْرَ إِلَی إِسْمَاعِیلَ فَأَبَی اللَّهُ إِلَّا أَنْ یَجْعَلَهُ لِأَبِی الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام .» (بصائر الدرجات، ص472، ح11) البته این حدیث به دلیل ناشناخته بودن پدر علی بن حکم از نظر سندی هم ضعیف است.
ص:204
زمان حیات امام صادق علیه السلام از دنیا نرود و بعد از وی نیز باشد و خداوند این خواسته را اجابت نکرده است (1)و دیگر آنکه سخن از امامت بوده و امام صادق علیه السلام فرموده: خواست قلبی من، به امامت رسیدن اسماعیل بوده، ولی هر چه خداوند امر کرده و پیامبر عهد فرموده، همان میشود که البته امامان علیهم السلام نیز به آن راضی و خشنودند. راوی این دو مطلب را با هم در آمیخته و چنین نقل کرده که من از خدا خواستم بعد از من اسماعیل امام شود و خداوند نپذیرفت.
پنجم. روایاتی که بنابر آنها از امام صادق علیه السلام خواستهاند اسماعیل را به وصایت برگزیند و ایشان فرمودهاند که اینگونه کارها در دست ایشان نیست. (2)
ششم. روایاتی که بنابر آنها امام صادق علیه السلام از امامت امام موسی کاظم علیه السلام در
گهواره و در پنج سالگی خبر داده است که نشان میدهد از نخست قرار نبوده اسماعیل امام شود. (3)
هفتم. روایاتی که نام تکتک امامان علیهم السلام را نقل میکند، مانند حدیث لوح و
حدیث خضر علیه السلام .
هشتم. روایاتی که بنابر آنها بدا در امامت غیرممکن است و با تغییر امامت از
1) «زَیْدٌ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام، قَالَ: إِنَّ شَیْطَاناً قَدْ وَلَعَ بِابْنِی إِسْمَاعِیلَ یُتَصَوَّرُ فِی صُورَتِهِ لِیَفْتِنَ بِهِ النَّاسَ وَ أَنَّهُ لَا یُتَصَوَّرُ فِی صُورَةِ نَبِیٍّ وَ لَا وَصِیِّ نَبِیٍّ فَمَنْ قَالَ لَکَ مِنَ النَّاسِ: إِنَّ إِسْمَاعِیلَ ابْنِی حَیٌّ لَمْ یَمُتْ، فَإِنَّمَا ذَلِکَ الشَّیْطَانُ تَمَثَّلَ لَهُ فِی صُورَةِ إِسْمَاعِیلَ، مَا زِلْتُ أَبْتَهِلُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی إِسْمَاعِیلَ ابْنِی أَنْ یُحْیِیَهُ لِی وَ یَکُونَ الْقَیِّمَ مِنْ بَعْدِی، فَأَبَی رَبِّی ذَلِکَ، وَ أَنَّ هَذَا شَیْءٌ لَیْسَ إِلَی الرَّجُلِ مِنَّا یَضَعُهُ حَیْثُ یَشَاءُ، وَ إِنَّمَا ذَلِکَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَعْهَدُهُ إِلَی مَنْ یَشَاءُ فَشَاءَ اللَّهُ أَنْ یَکُونَ مُوسَی ابْنِی وَ أَبَی أَنْ یَکُونَ إِسْمَاعِیلَ، وَ لَوْ جَهَدَ الشَّیْطَانُ أَنْ یَتَمَثَّلَ بِابْنِی مُوسَی مَا قَدَرَ عَلَی ذَلِکَ أَبَداً، وَ الْحَمْدُ لِلهِ..» (الأصول الستة عشر، ص197، ح 168)
2) «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبَانٍ قَالَ: ذَکَرَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام الْأَوْصِیَاءَ وَ ذَکَرْتُ إِسْمَاعِیلَ وَ قَالَ لَا وَ اللَّهِ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَا ذَاکَ إِلَیْنَا مَا هُوَ إِلَّا إِلَی اللَّهِ یُنَزِّلُ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ.» (بصائر الدرجات، ص471، ح4)
3) الکافی، ج1، ص310.
ص:205
اسماعیل به امام موسی کاظم علیه السلام ناسازگاری دارد. (1)
با نگاه به موارد ذکر شده، بدا در امامت اسماعیل نمیتواند باشد.
حال باید دید در روایتی که بنابر آن دربارۀ امامت اسماعیل بدا حاصل شد،
منظور از بدا چیست؟ بزرگان شیعه با استفاده از روایات و دلایل موجود، مواردی برای بدا بیان کردهاند:
یکم. منظور اسماعیل فرزند حضرت ابراهیم علیه السلام است که خداوند دستور به ذبح ایشان داد و بعد بدا حاصل شد و گوسفندی قربانی شد. (شیخ صدوق در توحید ص336، ح11) البته ایشان این حدیث را غریب میشمارد.
دوم. قرار بوده اسماعیل کشته شود و بر اثر دعای امام صادق علیه السلام بدا حاصل شد و به مرگ طبیعی از دنیا رفت.(شیخ مفید در مسائلعکبریّه، ص 100)
سوم. برای تقیه صادر شده. (پدر شیخ صدوق در الامامة و التبصرة، ص15)
چهارم. چون فرزند بزرگتر بود، مردم گمان میکردند خدا وی را به امامت انتخاب میکند، ولی با رحلت وی حکم خدا روشن شد. (روایت امام صادق علیه السلام، شیخ صدوق در توحید (2)، سید مرتضی در الفصول المختاره (3)و شیخ طوسی در الغیبه (4))
1) «أنهم علیهم السلام قالوا: مهما بدا لله فی شئ فلا یبدو له فی نقل نبی عن نبوته و لا إمام عن إمامته.» (الفصول المختارة، ص309)
2) «و من ذلک قول الصادق علیه السلام: ما بدا لله بداء کما بدا له فی إسماعیل ابنی، یقول: ما ظهر لله أمر کما ظهر له فی إسماعیل ابنی إذ اخترمه قبلی لیعلم بذلک أنه لیس بإمام بعدی.» (توحید الصدوق، ص336، ح10) البته شیخ صدوق در مورد حدیث 10 و 11 میفرماید: عندی نظر.
3) «إنما کان الناس فی حیوة إسماعیل یظنون أن أباعبدالله علیه السلام ینصّ علیه لأنه أکبر أولاده، وبما کانوا یرونه من تعظیمه فلما مات إسماعیل رحمه الله زالت ظنونهم وعلموا أن الإمامة فی غیره.» (الفصول المختارة، ص309)
4) «فإن الناس کانوا یظنون فی إسماعیل بن جعفر أنه الامام بعد أبیه، فلما مات علموا بطلان ذلک و تحققوا إمامة موسی علیه السلام و هکذا کانوا یظنون إمامة محمد بن علی بعد أبیه فلما مات فی حیوة أبیه علموا بطلان ما ظنوه.» (الغیبة للطوسی، ص83)
ص:206
پنجم. زنده ماندن اسماعیل مشروط به این بود که مردم گمان نکنند ایشان امام است. لذا بدا در زنده ماندن ایشان حاصل شد؛ چون شیعیان چنین گمانی یافته بودند. (آیةالله صافی گلپایگانی در مجموعة الرسائل، ج2، ص115.)
از مطالب بیانشده، معلوم میشود بدا در اسماعیل نیز مانند سید محمّد بوده است و بر تغییر امامت دلالتی ندارد.
ص:207
این بخش دارای چهار فصل است. در فصل اول به این مطلب پرداخته میشود که اگر روایتهای فهرست نام دوازده امام علیهم السلام صحیح و موجود بود، چرا شیعیان از آن آگاه نبودند و محدّثان و مورّخان امامیه به آن اشاره نکردهاند؟ در فصل دوم اعتقاد به دوازده امام در نزد امامیه قبل از نیمه قرن چهارم بررسی میشود و اینکه آیا شیخ صدوق در محصور بودن عدد ائمه علیهم السلام در دوازده نفر، شک داشته است؟ در فصل سوم به بررسی برخی روایات پرداخته میشود که بزرگان شیعه در کتابهای خویش آوردهاند و به امامان بعد از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره دارد. در فصل چهارم نیز روایات مرحوم کلینی در کتاب کافی بررسی میشود تا روشن گردد آیا این احادیث دلالتی بر سیزده امام دارد؟ و در ادامه این فصل مطالبی دربارۀ هبةالله کاتب و کتابش بیان میشود.
ص:208
ص:209
در این فصل بیان میشود که روایتهای فهرست نام دوازده امام علیهم السلام صحیح است و هر چند همه شیعیان از آن آگاه نبودند ولی محدّثان و مورّخان امامیه در قرن سوم به آن اشاره کردهاند؟
و اذا کانت روایات القائمة المسبقة بأسماء الأئمة الإثنی عشر صحیحة و موجودة من قبل، فلماذا لم یعرفها الشیعة الإمامیة الذین اختلفوا و احتاروا بعد وفاة
الإمام الحسن العسکری، و لم یشر إلیها المحدّثون أو المورّخون الإمامیة فی القرن الثالث الهجری؟ (1)
نویسنده میگوید اگر روایتهای فهرست نام دوازده امام صحیح و موجود بود، چرا شیعیان از آن آگاه نبودند و پس از وفات امام حسن عسکری علیه السلام دچار اختلاف و سرگردانی شدند و محدّثان و مورّخان امامیه در قرن سوم به آن اشاره نکردهاند؟
نویسنده به دو مطلب اشاره میکند: یکی اختلاف مردم و دیگری نقل نکردن
1) «اگر روایتهای فهرست نام دوازده امام علیهم السلام، صحیح و موجود بود، چرا شیعیانی که بعد از وفات امام حسن عسکری علیه السلام دچار اختلاف و سر در گمی شدند، از آن خبر نداشتند و محدّثان و مورّخان امامیه در قرن سوم هجری به آن اشارهای نکردند؟»( الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص129)
ص:210
مؤلّفان شیعه.
در مورد مطلب اوّل چون اشکال تکراری است، پاسخ هم تکرار میشود. پیشتر گذشت که زیدیه این خردهگیری را بیش از هزار سال پیش مطرح کردهاند و شیخ صدوق در کتاب کمال الدین پاسخ آن را داده است، اما نویسنده مانند بسیاری از موارد دیگر بدون اشاره به پاسخ ایشان، تنها شبهه را مطرح میکند. شیخ صدوق، ابتدا جواب نقضی داده، میفرماید:
در پاسخ به ایشان میگوییم: شما اعتقاد دارید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را جانشین خود ساخته و بعد از خود امام گردانیده و به وی تصریح فرموده و شخص وی را به مردم نموده و امر او را بیان و پخش کرده، پس چرا اکثر امّت از وی روی گردانیده و دوری گزیدند تا کار به جایی رسید که آن حضرت از مدینه به ینبع رفت و بر او گذشت آنچه گذشت؟ (1)
آنگاه در جواب حلّی میفرماید:
زیرا گاهی مردم از حقّ هر چند واضح است و از بیان هر چند مشروح
است، اعراض میکنند، چنانکه از توحید روی بر تابیدند و به سوی الحاد روی کردند. (2)
از اینرو، به دلیل وجود خطر دشمنان و لزوم تقیه و مراقبت، بسیار طبیعی بوده که امامان علیهم السلام فهرست نام امامان علیهم السلام را در اختیار همه قرار ندادهاند. از سویی، کسی ادعا نکرده که چنین فهرست شهرۀ آفاق بوده است. در حقیقت، چنین فهرست نزد امامان علیهم السلام بوده و برخی را نیز از آن آگاه کردهاند.
1) «فقلنا لهم: إنّکم تقولون: إنّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم استخلف علیاً علیه السلام و جعله الامام بعده و نص علیه و أشار إلیه و بین أمره و شهره، فما بال أکثر الاُمة ذهبت عنه و تباعدت منه حتی خرج من المدینة إلی ینبع (البقیع) و جری علیه ما جری.» ( کمال الدین، ص68 ؛ کمال الدین، ص75)
2) «فإنّ الناس قد یذهبون عن الحق و إن کان واضحاً و عن البیان و إن کان مشروحاً کما ذهبوا عن التوحید إلی التلحید» (کمال الدین، ص75)
ص:211
افزون بر این، به دلیل اغراض دنیوی مانند مال و مقام، با آنکه برخی حقیقت را میدانستهاند، خلاف آن را تبلیغ میکردهاند و مردم را دچار حیرت و سر در گمی میکردهاند، مانند کسانی که فرقۀ واقفه (1)یا اسماعیلیه را پدید آوردند. در واقع، دلیل دیگر حیرت مردم وجود افراد بیتقوا و فریبکار بوده، نه نبود دلیل واضح و روشن.
دربارۀ مطلب دیگر که مورّخان و محدّثان قرن سوم، چنین روایتی نیاوردهاند، پیشتر گذشت که بیشتر نوشتههای آن دوران اینک در دست نیست. (2)
محمد بن الفرج الرخجی: روی عن أبی الحسن موسی علیه السلام . له کتاب مسائل. (رجال النجاشی، ص371، ش1014)
مجلسی اول میگوید: مروی است از محمد بن فرج ثقه عدل و ظاهرا از کتاب او برداشته باشد، بنابر آن که خود در اول کتاب ذکر کرده است. (لوامع صاحبقرانی، ج4، ص155)
بنابراین، ادعای ایشان مستند علمی ندارد. افزون بر این، آنچه برجای مانده، خلاف ادعای ایشان را ثابت میکند و محدّثان امامیه این روایتها را آوردهاند که متن برخی از این کتابها در پی میآید و در ابتدا از اینکه متن فراوانی از روایات پشت سر هم نقل میشود پوزش1) «فَرَوَی مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: مَاتَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ لَیْسَ مِنْ قُوَّامِهِ أَحَدٌ إِلَّا وَ عِنْدَهُ الْمَالُ الْکَثِیرُ وَ کَانَ ذَلِکَ سَبَبَ وَقْفِهِمْ وَ جَحْدِهِمْ مَوْتَهُ طَمَعاً فِی الْأَمْوَالِ کَانَ عِنْدَ زِیَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِیِّ سَبْعُونَ أَلْفَ دِینَارٍ وَ عِنْدَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ دِینَارٍ.» (الغیبة للطوسی، ص64)
2) به طور مثال کتاب مسائل محمد بن فرج رخجی از اصحاب بزرگ امام کاظم، امام رضا، امام جواد و امام هادی علیهم السلام اینک در دست نیست اما از روایات موجود در کتب اربعه میتوان دریافت که در کتاب وی نام تمام امامان ذکر شده بود و در تعقیب نماز خوانده میشد. محمد بن فرج از امام جواد علیه السلام نقل مینماید: إِذَا انْصَرَفْتَ مِنْ صَلَاةٍ مَکْتُوبَةٍ فَقُلْ رَضِیتُ بِاللَّهِ رَبّاً وَ بِالْإِسْلَامِ دِیناً وَ بِالْقُرْآنِ کِتَاباً وَ بِمُحَمَّدٍ نَبِیّاً وَ بِعَلِیٍّ وَلِیّاً وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ أَئِمَّةً اللَّهُمَّ وَلِیَّکَ الْحُجَّةَ فَاحْفَظْهُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِهِ وَ مِنْ تَحْتِهِ وَ امْدُدْ لَهُ فِی عُمُرِهِ وَ اجْعَلْهُ الْقَائِمَ بِأَمْرِکَ الْمُنْتَصِرَ لِدِینِکَ وَ أَرِهِ مَا یُحِبُّ وَ تَقَرُّ بِهِ عَیْنُهُ فِی نَفْسِهِ وَ فِی ذُرِّیَّتِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ وَ فِی شِیعَتِهِ وَ فِی عَدُوِّهِ وَ أَرِهِمْ مِنْهُ مَا یَحْذَرُونَ وَ أَرِهِ فِیهِمْ مَا یُحِبُّ وَ تَقَرُّ بِهِ عَیْنُهُ وَ اشْفِ بِهِ صُدُورَنَا وَ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ. (من لا یحضره الفقیه، ج1، ص327 ح960)
ص:212
میطلبم؛ زیرا برای اثبات وجود چنین احادیثی در کتابهای متقدم چارهای جز ذکر عین متن آنها به نظر نرسید:
عَبَّادٌ، عَنْ عَمْرٍو، عَنْ أَبِی حَمْزَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلَامُ یَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِیّاً وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ، فَأَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً فِی ضِیَاءِ نُورِهِ یَعْبُدُونَهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ؛ یُسَبِّحُونَ اللَّهَ وَ یُقَدِّسُونَهُ، وَ هُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ. (2)
عَبَّادٌ رَفَعَهُ إِلَی أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: مِنْ وُلْدِی أَحَدَ عَشَرَ نَقِیباً نُجَبَاءُ مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُونَ، آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ، یَمْلَأُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً. (3)
1) بعضی گمان کردهاند که عباد از اهل تسنّن است. برای روشن شدن اشتباه بودن این پندار، کلام مرحوم آقای خوئی در پی میآید: «أقول:... إن الشیخ ذکر أنه عامی، إلّا أن جمعاً من العامة قالوا: إنه کان رافضیاً وصرّح بعضهم بأنه کان صدوقاً، ولا یبعد أنه کان یتقی، فیظهر أنه من العامة، ولعلّ الشیخ لم یطلع علی باطنه! فقال: إنّه عامی. قال المحدّث النوری فی خاتمة المستدرک، الفائدة الثانیة، فی شرح حال الکتب ومؤلفیها: «وأما کتاب أبیسعید عباد العصفری وهو بعینه عباد بن یعقوب الرواجنی، ففیه تسعة عشر حدیثاً، کلّها نقیة، دالّة علی تشیّعه، بل تعصبّه فیه، کالنص علی الأئمة الاثنی عشر «إلی آخر ما ذکره.» (معجم رجال الحدیث، ج10، ص237)
2) «ابوحمزه گوید: شنیدم علی بن الحسین علیهما السلام میفرمود: همانا خدا محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی و یازده فرزند او علیهم السلام را از نور عظمت خود آفرید و سپس ایشان را به صورت أشباح (کالبد و سیاهی که از دور نمایان است) در پرتو نور خود به پاداشت، او را عبادت میکردند. پیش از آفرینش مخلوق، خدا را تسبیح و تقدیس مینمودند ایشان ائمه علیهم السلام از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند.»
3) امام باقر علیه السلام میفرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «از فرزندان من یازده نفرند که نقیب (شناسنده و سرپرست)، نجیب (اصیل و خوشگوهر)، محدّث و مفهّم هستند. آخرین آنان قائم به حق است که زمین را از عدالت پر میکند، چنانکه از ستم پر شده است.»
ص:213
عَبَّادٌ، عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ، عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ: نُجُومٌ فِی السَّمَاءِ أَمَانٌ لِأَهْلِ السَّمَاءِ، فَإِذَا ذَهَبَ نُجُومُ السَّمَاءِ أَتَی أَهْلَ السَّمَاءِ مَا یَکْرَهُونَ، وَ نُجُومٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مِنْ وُلْدِی أَحَدَ عَشَرَ نَجْماً أَمَانٌ فِی الْأَرْضِ لِأَهْلِ الْأَرْضِ أَنْ تَمِیدَ بِأَهْلِهَا، فَإِذَا ذَهَبَتْ نُجُومُ أَهْلِ بَیْتِی مِنَ الْأَرْضِ أَتَی أَهْلَ الْأَرْضِ مَا یَکْرَهُونَ. (1)
عَبَّادٌ، عَنْ عَمْرٍو، عَنْ أَبِی الْجَارُودِ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلَامُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: إِنِّی وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ زِرُّ الْأَرْضِ أَعْنِی أَوْتَادَهَا [وَ] جِبَالَهَا، وَ قَدْ وَتَّدَ اللَّهُ الْأَرْضَ أَنْ تَسِیخَ بِأَهْلِهَا، فَإِذَا ذَهَبَ الْأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی سَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا وَ لَمْ یُنْظَرُوا. (2)
مرحوم صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام (ج1، باب 35، ما کتب الرضا علیه السلام للمأمون فی محض الاسلام و شرائع الدین) پس از آنکه روایت مفصلی را _ که در آن مأمون از حضرت امام رضا علیه السلام درخواست میکند که برایش محض اسلام را بنویسند و امام علیه السلام نیز پاسخ میدهند _ به دو طریق مختلف که از لحاظ متنی نیز مقداری با یکدیگر اختلاف دارند، نقل میکند، آنگاه میگوید: و حدیث عبدالواحد بن محمّد بن عبدوس _ رضی الله عنه _ عندی اصح و لا قوة الا بالله» و در سند روایت عبدالواحد نیز «علی بن محمّد بن قتیبه» وجود دارد. بنابراین با توجه به این کلام مرحوم صدوق و با توجه به اینکه صدوق رحمة الله اصالة العدالهای نیست و در امر توثیق افراد نیز همانند استاد خودش ابن ولید بسیار سختگیر است، میتوانیم «علی بن محمّد بن قتیبه» را مورد اعتماد بدانیم.( کتاب النکاح زنجانی، ج8، ص2554)
همچنین در پاورقی آمده است: به نظر استاد _ مد ظله _ «ابن قتیبة» ثقه و مورد اعتماد است به دو دلیل: 1. راوی کتاب او «احمد بن ادریس» است و در غیبة طوسی در اسناد بسیاری از «ابن قتیبه» روایت میکند. احمد بن ادریس از اجلاء ثقات میباشد و اکثار روایت اجلاء از شخص دلیل وثاقت او میباشد؛ 2. شیخ صدوق در اول فقیه فرموده است که فقط روایاتی را میآورد که آنها را حجت بین خود و خدای خود میداند و حکم به صحت آنها میکند و از ابنقتیبه روایات چندی در فقیه آورده است. (کتاب النکاح زنجانی، ج15، ص5075، پاورقی)
پس کتاب اثبات الرجعة فضل بن شاذان با سند صحیح در دست شیخ طوسی بوده است. شیخ حرّ در خاتمه کتاب وسائل نیز طریقهای خود به شهید ثانی و بعد طریقهای شهید ثانی به شیخ طوسی را نقل کرده است. (نک: وسائل الشیعة، ج30، ص167، الفائدة الخامسة [مشیخة المؤلف الحر العاملی])
بنابراین کتاب اثبات الرجعة با سند صحیح در اختیار شیخ حرّ قرار داشته است. کتاب مختصر اثبات الرجعة حاضر نیز از روی نسخه شیخ حرّ که با اصل کتاب اثبات الرجعة مقابله شده به چاپ رسیده است. برای اطلاع بیشتر، نک: مقاله نگارنده با نام «آیا در کتب شیعه روایات صحیح السند تاریخی مبنی بر ولادت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود دارد؟»، در مجموعه مقالات پاسخ به پرسشهای کلامی، تاریخی و فقهی، نشر مشعر، 1393.
مجلۀ تراثنا، مؤسسة آل البیت،1) امام باقر از پدرانش علیهم السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل میفرماید که فرمود: «ستارگانی در آسمان موجب امنیت اهل آسمان هستند و وقتی ستارگان آسمان از بین بروند آنچه اهل آسمان آن را نمیپسندند به سراغ آنها میآید و ستارگانی از اهلبیت من از فرزندانم، یازده ستاره موجب امنیت اهل زمین در زمین هستند از اینکه زمین به اهلش میل کند (مضطرب شود).»
2) امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین نقل میفرماید: «من و یازده تن از فرزندانم و تو ای علی بند و قفل زمین هستیم، یعنی میخها و کوههای زمین. و فرمود: خدا زمین را میخ کوبیده تا اهلش را فرو نبرد، چون یازده فرزندم از دنیا برود، زمین اهلش را فرو برد و مهلت داده نشوند.»
3) سند کتاب مختصر اثبات الرجعة: محقق این کتاب، سید باسم موسوی کتاب را از روی نسخهای که در کتابخانه امام رضا علیه السلام (رقم 7442) موجود است آورده و مینویسد این نسخه را ابن زین العابدین محمد بن حسین أرموی در سال 1350 قمری از روی نسخه صاحب وسائل الشیعه شیخ محمد بن حسن حر عاملی (درگذشتۀ 1104) نوشته است که خط خود شیخ حرّ بر روی آن بوده است و شیخ حر خود نوشته است که با اصل کتاب اثبات الرجعة مقابله شده است. (مجلۀ تراثنا، ش15، ص195) به گفته شیخ آقا بزرگ تهرانی: نسخهای از این کتاب در سال 1085 نوشته شده که در اختیار شیخ حرّ عاملی قرار داشته و آقا بزرگ آن را در دست شیخ محمد سماوی دیده است. (الذریعةإلیتصانیفالشیعة، ج20، ص202، ش2574)
مرحوم نجاشی در کتاب رجال و شیخ طوسی در کتاب فهرست در شرح حال فضل بن شاذان، کتاب اثبات الرجعة را در میان کتابهای وی نام بردهاند و طریق خود را به آن بیان کردهاند. یکی از طریقهای شیخ طوسی به کتاب فضل: «أبو عبد الله المفید رحمة الله عن محمد بن علی بن الحسین بن بابویه عن محمد بن الحسن عن أحمد بن إدریس عن علی بن محمد بن قتیبة عنه» صحیح است. هر چند آیتالله خویی علی بن محمد بن قتیبه را توثیق نکرده است، اما بنا به دلیلهایی که آیتالله شبیری زنجانی در بحث نکاح بیان کردند، ثقه بودن وی ثابت است.
ص:215
ج15، ص201، حدیث اول:
حدّثنا محمد بن إسماعیل بن بزیع رضی الله عنه، قال: حدّثنا حماد بن عیسی، قال: حدّثنا إبراهیم بن عمر الیمانی، قال: حدّثنا أبان بن أبی عیاش، قال: حدّثنا سلیم بن قیس الهلالی، قال: قلت لأمیرالمؤمنین علیه السلام: إنّی سمعت سلمان و المقداد و أبیذر شیئاً من تفسیر القرآن و الأحادیث عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم غیر ما فی أیدی الناس... فقال علی علیه السلام: قد سئلت فافهم الجواب،... فقلت له ذات یوم: بأبی أنت و أمی یا رسول الله إنّک منذ دعوت لی الله بما دعوت لم أنس شیئاً و لم یفتنی شئ ممّا علّمتنی و کلّ ما علّمتنی کتبته، أتتخوف علی النسیان؟ فقال: یا أخی، لست أتخوف علیک النسیان و لا الجهل و إنّی أحبّ أن أدعو لک و قد أخبرنی الله تعالی أنّه قد أخلفنی فیک و فی شرکائک الذین قرن الله طاعتهم بطاعته و طاعتی قلت: من هم یا رسول الله؟ قال: الذین هم الأوصیاء من بعدی، قلت: سمهم لی یا رسول الله؟ قال: أنت یا علی أوّلهم، ثم ابنی هذا و وضع یده علی رأس الحسن ثم ابنی هذا و وضع یده علی رأس الحسین ثم سمیک علی ابنه زین العابدین، و سیولد فی زمانک یا أخی فأقرئه منی السلام، ثم أبنه محمد الباقر، باقر علمی و خازن وحی الله تعالی، ثم ابنه جعفر الصادق، ثم ابنه موسی الکاظم، ثم ابنه علی الرضا، ثم ابنه محمد التقی، ثم ابنه علی النقی، ثم ابنه الحسن الزکی، ثم ابنه الحجة القائم، خاتم أوصیائی و خلفائی، و المنتقم من أعدائی، الذی یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً وجوراً. ثم قال أمیرالمؤمنین علیه السلام: و الله إنّی لأعرف جمیع من یبایعه بین الرکن و المقام و أعرف أسماء أنصاره و أعرف قبائلهم. (1)
1) سلیم بن قیس هلالی گفت: به امیرمؤمنان علیه السلام عرض کردم: من از سلمان و مقداد و ابوذر چیزهایی از تفسیر قرآن و احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم غیر آنچه در دست مردم است.... حضرت علی علیه السلام فرمود: پرسیدی پس جواب آن را دقّت کن و یاد گیر...! روزی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم: پدر و مادرم به قربانت، ای رسول خدا! از آن زمانی که از خدا برایم خواستی آنچه را خواستی، چیزی را فراموش نکردهام و چیزی از آنچه به من تعلیم فرمودهای، از من فوت نشده است و هر چه به من یاد دادی، نوشتهام. آیا از فراموش کردن بر من بیمناکی؟ فرمود: برادرم! از فراموشی و ندانستن بر تو بیمناک نیستم و دوست دارم برایت دعا کنم و خداوند به من خبر داده که جانشین مرا در تو و شریکانت قرار داده؛ کسانی که خداوند اطاعت آنها را به اطاعت خویش و اطاعت من نزدیک کرده است. عرض کردم: ایشان کیانند ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ؟ فرمود: کسانی که اوصیای من بعد از من هستند. عرض کردم: ای رسول خدا! نامشان را برای من بیان فرما! فرمود: تو یا علی اوّل آنها هستی، سپس این فرزندم و دست مبارکش را بر سر حسن نهاد، سپس این فرزندم و دست بر سر حسین نهاد، سپس همنامت علی فرزند او زینالعابدین است و در زمان تو ای برادرم به دنیا خواهد آمد، پس سلام مرا به او برسان! سپس فرزندش محمد باقر شکافندۀ علم من و گنجینۀ وحی خداوند تعالی، سپس فرزندش جعفر صادق سپس فرزندش موسی کاظم، سپس فرزندش علی رضا، سپس فرزندش محمد تقی، سپس فرزندش علی نقی، سپس فرزندش حجت قائم خاتم اوصیا و جانشینان من و منتقم از دشمنان من؛ کسی که زمین را از قسط و عدل پر میکند، همانگونه که از ظلم و ستم پر شده است. سپس امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! من میشناسم آنان که میان رکن و مقام با او بیعت کنند و نام یارانش را میدانم و قبیلههای ایشان را میشناسم.
ص:216
6 . مختصر إثبات الرجعة، مجلۀ تراثنا، ج15، ص206، حدیث دوم:
حدّثنا محمد بن أبیعمیر، عن حماد بن عیسی، عن أبیشعبة الحلبی، (1)عن أبیعبدالله، عن أبیه محمد بن علی، عن أبیه علی بن الحسین، عن عمّه الحسن بن علی بن أبیطالب علیهم السلام، قال: سئلت جدّی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عن الأئمة بعده، فقال صلی الله علیه و آله و سلم: الأئمة بعدی عدد نقباء بنیإسرائیل اثنا عشر أعطاهم الله علمی و فهمی، و أنت منهم یا حسن، فقلت: یا رسول الله، فمتی یخرج قائمنا أهلالبیت؟ قال: یا حسن، مثله مثل الساعة، أخفی الله علمها علی أهل السماوات و الأرض، لاتأتی إلا بغتة. (2)
1) راوی از حلبی چنانکه شیخ حرّ نیز متذکر شده، حماد بن عثمان است نه حماد بن عیسی همچنین منظور از حلبی نیز عبید الله بن علی است.
2) امام حسن علیه السلام فرمود: «از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارۀ امامان پس از او پرسیدم. فرمود: امامان بعد از من به تعداد نقیبان بنیاسرائیل دوازده نفرند. خدا علم و فهم مرا به آنان عطا فرموده و تو ای حسن! از ایشان هستی. عرض کردم: ای رسول خدا! چه زمانی قائم ما اهلبیت خروج میکند؟ فرمود: ای حسن! حکایت او حکایت قیامت است. خداوند علم آن را بر اهل آسمانها و زمین مخفی کرده است و نیاید مگر ناگهانی.»
ص:217
حدّثنا صفوان بن یحیی، قال: حدّثنا أبو أیوب إبراهیم بن زیاد الخزاز، قال: حدّثنا أبوحمزة الثمالی، عن أبی خالد الکابلی، قال: دخلت علی مولای علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب علیهم السلام فرأیت فی یده صحیفة کان ینظر إلیها و یبکی بکاءاً شدیداً، قلت: فداک أبی و أمی یا ابن رسول الله، ما هذه الصحیفة؟ قال: هذه نسخة اللوح الذی أهداه الله تعالی إلی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، کان فیه اسم الله تعالی و رسوله و أمیر المؤمنین و عمی الحسن بن علی و أبی علیهم السلام و اسمی و اسم ابنی محمد الباقر و ابنه جعفر الصادق و ابنه موسی الکاظم و ابنه علی الرضا علیهم السلام و ابنه محمد التقی و ابنه علی النقی و ابنه الحسن الزکی و ابنه الحجة القائم بأمر الله، المنتقم من أعداء الله، الذی یغیب غیبة طویلة ثم یظهر فیملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً. (1)
حدّثنا فضالة بن أیوب رضی الله عنه، قال: حدّثنا أبان بن عثمان، قال: حدّثنا محمد بن مسلم، قال: قال أبوجعفر علیه السلام: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لعلی بن أبیطالب علیه السلام: أنا أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم أنت یا علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم الحسن أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم الحسین أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم علی بن الحسین أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم محمد بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم جعفر بن محمد أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم موسی بن جعفر أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم علی بن موسی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم محمد بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم علی بن محمد أولی بالمؤمنین من
1) ابوخالد کابلی گوید: محضر مولایم امام سجاد علیه السلام رسیدم و نوشتهای در دست ایشان دیدم که به آن مینگریست و به شدت میگریست. عرض کردم: پدر و مادرم به قربانت ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این نوشته چیست؟ فرمود: این نسخه لوحی است که خداوند به رسول صلی الله علیه و آله و سلم خدا هدیه کرد. در آن نام خداوند و پیامبرش آمده و امیرمؤمنان و عمویم حسن بن علی و پدرم علیهم السلام و اسمم و اسم پسرم محمد باقر و پسرش جعفر صادق و پسرش موسی کاظم و پسرش علی رضا و پسرش محمد تقی و پسرش علی نقی و پسرش حسن زکی و پسرش حجت قائم به امر خدا، منتقم از دشمنان خدا؛ کسی که غیبت طولانی میکند، سپس ظهور میکند و زمین را از قسط و عدل پر میکند، همانگونه که از ظلم و ستم پر شده است.
ص:218
أنفسهم، ثم الحسن بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثم الحجة بن الحسن الذی تنتهی إلیه الخلافة و الوصایة و یغیب مدة طویلة ثم یظهر و یملأ الأرض عدلاً و قسطاً کما ملئت جوراً و ظلماً. (1)
حدّثنا محمد بن أبی عمیر رضی الله عنه، عن غیاث بن إبراهیم، عن أبیعبدالله علیه السلام، قال: سئل أمیرالمؤمنین علیه السلام عن معنی قول رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی، من العترة؟ فقال علیه السلام: أنا و الحسن و الحسین و الأئمة التسعة من ولد الحسین، تاسعهم مهدیهم، لا یفارقون کتاب الله عزّوجل و لا یفارقهم حتی یردوا علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حوضه. (2)
حدّثنا الحسن بن محبوب، عن مالک بن عطیة، عن أبیحمزة ثابت بن أبیصفیة دینار، عن أبیجعفر علیه السلام قال: قال الحسین بن علی بن أبیطالب علیهما السلام لأصحابه قبل
1) امام باقر علیه السلام فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: من نسبت به مؤمنان از خود آنان اولی هستم، سپس تو یا علی نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس حسن نسبت به مؤمنان از خودشان أولی است، سپس حسین نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس علی بن حسین نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس محمد بن علی نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس جعفر بن محمد نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس موسی بن جعفر نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس علی بن موسی نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس محمد بن علی نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس علی بن محمد نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس حسن بن علی نسبت به مؤمنان از خودشان اولی است، سپس حجت بن حسن عجل الله تعالی فرجه الشریف کسی که جانشینی و وصیت با او پایان مییابد و مدّتی طولانی غایب میشود، سپس ظهور میکند و زمین را از عدل و داد پر میکند، همانگونه که از ظلم و ستم پر شده است.
2) از امیرمؤمنان علیه السلام پرسیدند: از معنای سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرماید: من بعد از خود دو چیز سنگین میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم، عترت کیست؟ فرمود: من و حسن و حسین و امامان نهگانه از فرزندان حسین که نهمین آنها مهدی ایشان است، از کتاب خدای عزّوجل جدا نشوند و کتاب از آنها جدا نشود تا در کنار حوض بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد شوند.
ص:219
أن یقتل بلیلة واحدة: إنّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: یا بُنیّ إنّک ستساق إلی العراق، تنزل فی أرض یقال لها: عموراً و کربلاً، و إنّک تستشهد بها و تستشهد معک جماعة و قد قرب ما عهد إلی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، و إنّی راحل إلیه غداً، فمن أحب منکم الانصراف فلینصرف فی هذه اللیلة فإنّی قد أذنت له و هو منّی فی حل و أکّد فیما قاله تأکیداً بلیغاً فلم یرضوا و قالوا: و الله ما نفارقک أبداً حتی نرد موردک. فلّما رأی ذلک قال: فأبشروا بالجنة، فوالله إنما نمکث ما شاء الله تعالی بعد ما یجری علینا، ثم یخرجنا الله و إیاکم حین یظهر قائمنا عجل الله تعالی فرجه الشریف فینتقم من الظالمین و أنا و أنتم نشاهدهم و علیهم السلاسل و الأغلال و أنواع العذاب و النکال. فقیل له: من قائمکم یا ابن رسول الله؟ قال: السابع من ولد ابنی محمد بن علی الباقر و هو الحجة بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی ابنی و هو الذی یغیب مدة طویلة ثم یظهر و یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً. (1)
حدّثنا صفوان بن یحیی رضی الله عنه، قال: حدّثنا إبراهیم بن زیاد، عن أبی حمزة
1) امام باقر علیه السلام فرمود: امام حسین علیه السلام یک شب قبل از شهادتش به یارانش فرمود: همانا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای پسرم تو به عراق روانه خواهی شد، در سرزمینی به نام عمور و کربلا فرود میآیی و در آن به شهادت خواهی رسید و گروهی با تو به شهادت خواهند رسید و آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با من عهد کرد، قطعاً نزدیک شد و من فردا به سوی او سفر میکنم. پس هر کس از شما که دوست دارد برگردد، پس امشب برگردد. من به او اجازه دادم و او را حلال کردم و این مطلب را فراوان تأکید کرد. پس یاران راضی نشدند و گفتند: به خدا سوگند از تو جدا نمیشویم تا به جایی که میروی برویم. وقتی امام چنین دید، فرمود: بهشت بر شما بشارت باد! پس به خدا سوگند بعد از آنچه بر سر ما میآید، تنها هر قدر خدای تعالی بخواهد درنگ میکنیم. سپس خداوند ما و شما را در زمان ظهور قائم ما خارج میکند، بعد از ظالمان انتقام میگیرد و من و شما آنها را میبینیم، در حالی که در غل و زنجیر و انواع عذاب و شکنجه هستند. به ایشان گفته شد: ای پسر پیامبر قائم شما کیست؟ فرمود: نسل هفتم از فرزندم محمد باقر پسر علی و او حجت پسر حسن پسر علی پسر محمد پسر علی پسر موسی پسر جعفر پسر محمد پسر علی پسرم است و او کسی است که مدتی طولانی غیبت میکند، سپس ظهور میکند و زمین را از عدل و داد پر میکند، همانگونه که از ظلم و ستم پر شد.
ص:220
الثمالی، عن أبیخالد الکابلی، قال: دخلت علی سیدی علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام، فقلت: یا ابن رسول الله، أخبرنی بالذین فرض الله طاعتهم و مودتهم و أوجب علی عباده الاقتداء بهم بعد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم . فقال: یا کابلی، إن أولی الأمر الذین جعلهم الله عزّوجلّ أئمة الناس و أوجب علیهم طاعتهم: أمیرالمؤمنین علی بن أبیطالب علیه السلام ثم الحسن عمی، ثم الحسین أبی، ثم انتهی الأمر إلینا، و سکت. فقلت له: یا سیدی، روی لنا عن أمیرالمؤمنین علیه السلام أن الأرض لا تخلوا من حجة لله تعالی علی عباده، فمن الحجة و الإمام بعدک؟ قال: ابنی محمد و اسمه فی صحف الأولین: باقر، یبقر العلم بقراً و هو الحجة و الإمام بعدی، و من بعد محمد ابنه جعفر و اسمه عند أهل السماء: الصادق. قلت: یا سیدی، فکیف صار اسمه (الصادق) و کلّکم صادقون؟ قال: حدّثنی (أبی) عن أبیه، عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، قال: إذا ولد ابنی جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب فسمّوه الصادق، فإن الخامس من ولده الذی اسمه جعفر یدعی الإمامة اجتراءاً علی الله جلّ جلاله و کذباً علیه، فهو عند الله (جعفر الکذاب)، المفتری علی الله تعالی و المدّعی ما لیس له بأهل، المخالف لأبیه و الحاسد لأخیه و ذلک الذی یروم کشف ستر الله عز وجل عند غیبة ولی الله عجل الله تعالی فرجه الشریف . ثم بکی علی بن الحسین علیه السلام بکاءاً شدیداً ثمّ قال: کأنّی بجعفر الکذّاب و قد حمل طاغیة زمانه علی تفتیش أمر ولی الله و المغیب فی حفظ الله و التوکیل بحرم أبیه، جهلاً منه برتبته و حرصاً علی قتله إن ظفر به و طمعاً فی میراث أخیه، حتی یأخذه بغیر حق. (1)
1) ابوخالد کابلی گوید: به حضور آقایم علی بن الحسین زینالعابدین علیهما السلام شرفیاب شدم و گفتم: یا ابن رسول اللَّه! کسانی که خدای تعالی اطاعت و دوستیشان را واجب ساخته و اقتدای به آنان را پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم واجب گردانیده، چه کسانی هستند؟ فرمود: ای کابلی! اولیالامری که خدای تعالی آنان را امامان مردم قرار داده و اطاعتشان را بر آنها واجب ساخته، عبارتند از: امیرمؤمنان علیّ بن ابیطالب علیه السلام، سپس حسن عمویم، سپس حسین پدرم، سپس امر به ما میانجامد و بعد سخنی نفرمود. گفتم ای سرورم! از امیرمؤمنان علی علیه السلام برای ما روایت شده که زمین از حجّت خدای تعالی بر بندگانش خالی نمیماند. پس حجّت و امام پس از شما کیست؟ فرمود: فرزندم محمّد و نام او در کتابهای آسمانی گذشته باقر است، علم را موشکافانه میشکافد و او حجّت و امام پس از من است و پس از محمّد فرزندش جعفر است و اسم او نزد اهل آسمان صادق است. گفتم: ای سرورم! چرا نام او صادق شد، در حالی که همۀ شما صادق هستید؟ فرمود: پدرم از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت فرموده است: آنگاه که فرزندم جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّ بن ابیطالب متولّد شد، نامش را صادق بگذارید؛ زیرا پنجمین از سلالۀ او که نامش جعفر است، از خدای جلّجلاله نمیترسد و بر او دروغ میبندد و ادّعای امامت میکند و او نزد خدا جعفر کذّاب و بهتانگوی بر خدای تعالی است و مدّعی مقامی است که اهل آن نیست و مخالف پدر خویش و حسود بر برادر خود است. او کسی است که میخواهد در هنگام غیبت ولی خدا پوشش الهی را بردارد. سپس علیّ بن حسین علیها السلام به شدت گریست. سپس فرمود: گویا جعفر کذّاب را میبینم که طاغوت زمانش را وادار میکند تا در امر ولی اللَّه و غایب در حفظ الهی و موکّل بر حرم پدرش تفتیش کند؛ به دلیل جهلی که بر مقام او دارد و حرصی که بر قتل او دارد، اگر به او دست یابد و طمعی که به میراث برادرش دارد تا آن را به ناحق غصب کند.
ص:221
عَنْهُ (أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِی) عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ الْجَعْفَرِیِّ رَفَعَ الْحَدِیثَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام دَخَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام الْمَسْجِدَ وَ مَعَهُ الْحَسَنُ علیه السلام فَدَخَلَ رَجُلٌ فَسَلَّمَ عَلَیْهِ فَرَدَّ عَلَیْهِ شَبِیهاً بِسَلَامِهِ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ جِئْتُ أَسْأَلُکَ فَقَالَ سَلْ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرَّجُلِ إِذَا نَامَ أَیْنَ تَکُونُ رُوحُهُ وَ عَنِ الْمَوْلُودِ الَّذِی یُشْبِهُ أَبَاهُ کَیْفَ یَکُونُ وَ عَنِ الذِّکْرِ وَ النِّسْیَانِ کَیْفَ یَکُونَانِ قَالَ فَنَظَرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِلَی الْحَسَنِ علیه السلام فَقَالَ أَجِبْهُ فَقَالَ الْحَسَنُ علیه السلام:... أَمَّا الذِّکْرُ وَ النِّسْیَانُ فَإِنَّ الْقَلْبَ فِی حُقٍّ وَ الْحُقُّ مُطَبَّقٌ عَلَیْهِ فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یَذْکُرَ الْقَلْبُ سَقَطَ الطَّبَقُ فَذَکَرَ فَقَالَ الرَّجُلُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَبَاکَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَصِیُّ مُحَمَّدٍ حَقّاً حَقّاً وَ لَمْ أَزَلْ أَقُولُهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ الْحُسَیْنَ وَصِیُّکَ حَتَّی أَتَی عَلَی آخِرِهِمْ فَقَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَمَنْ کَانَ الرَّجُلُ قَالَ الْخَضِرُ علیه السلام . (1)
1) امام صادق علیه السلام (در اصل امام محمد تقی علیه السلام ) فرمود: امیرمؤمنان علیه السلام همراه حسن بن علی علیهما السلام داخل مسجد شد. آنگاه مردی وارد شد و به امیرمؤمنان علیه السلام سلام کرد. حضرت مانند سلامش، جوابش را فرمود. آنگاه عرض کرد: ای امیرمؤمنان! آمدهام از شما سؤالی بپرسم. امیرمؤمنان علیه السلام به او فرمود: بپرس! او گفت: به من بگو وقتی انسان میخوابد، روحش کجا میرود؟ و چگونه میشود که بچه شبیه پدرش میشود و فراموشی و یاد آوردن چگونه اتفاق میافتد؟ امیرمؤمنان علیه السلام به امام حسن علیه السلام نگاه کرد و فرمود: جوابش را بگو! امام حسن علیه السلام فرمود:... و اما یادآوری و فراموشی به این دلیل است که قلب در حقی است و آن حق پوشیده است، پس وقتی که خداوند اراده کند که قلب به یاد آورد، آن پوشش را برمیدارد، بعد به یاد میآورد. پس آن مرد گفت: گواهی میدهم که شایستۀ پرستشی جز خدا نیست و تنهاست و شریکی ندارد و گواهی می دهم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و رسول اوست و گواهی میدهم که پدر تو امیرمؤمنان علیه السلام وصی محمد است به حق، به حق و همواره آن را میگویم و گواهی میدهم که تو وصی او هستی. یکایک امامان را تا آخرینشان نام برد. پس گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم آن مرد که بود؟ فرمود: خضر علیه السلام بود.
ص:222
هر چند عددی در این عبارت نیامده، عبارت «حتی أتی علی آخرهم» نشان میدهد تعداد محدود و محصور بوده است و در غیر این صورت، «آخر» معنا ندارد. از اینرو، نمیتوان ادّعا کرد که شیعه در ابتدا شمار امامان علیهم السلام را محدود نمیدانسته و بنابر مدارک، شمار امامان روشن بوده است.
افزون بر این، بسیاری از بزرگان شیعه حدیث یادشده را با سندهای گوناگون از احمد بن محمد بن خالد برقی شنیده و نقل کردهاند، نه آنکه از کتابش دیده باشند تا گفته شود این عبارت در کتاب او نیست و نام یکایک امامان علیهم السلام در همۀ آنها آمده است و نشان میدهد برقی نام همۀ امامان علیهم السلام را میدانسته است و برای محدّثان نقل مینموده و اگر در اینجا عبارت «حتی أتی علی آخرهم» آورده، به این معنا نیست که تعداد و نام آنان را نمیدانسته، بلکه برای اختصار بوده؛ زیرا باب دربارۀ علت پدیدههای مختلف است، نه اعتقادات و امامت. از اینرو، ممکن است ایشان در باب ویژۀ امامت، این روایت را به گونۀ کامل آورده باشد؛ زیرا بخش گستردهای از کتاب محاسن از بین رفته است.
برخی از نویسندگان بزرگ شیعه که این حدیث را از ایشان نقل کردهاند، از این شمارند: ثقةالاسلام کلینی در کافی (ج1، ص525، ح1)، کاتب نعمانی در کتاب الغیبه (ص66، ح2، باب4)، شیخ صدوق در کمال الدین (ص313، ح1، باب امام حسن
ص:223
مجتبی) و علل الشرایع (ج1، ص96، ح6) و عیون اخبار الرضا علیه السلام (ج2، ص67، ح35).
همچنین شیخ طوسی در الغیبه از طریق ثقةالاسلام کلینی و طبری در دلائل الإمامه از طریق شیخ صدوق این روایت را با ذکر نام همۀ امامان علیهم السلام آوردهاند.
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبَّاسِ بْنِ حَرِیشٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ عَنْ سُورَةِ «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ». فَقَالَ: وَیْلَکَ سَأَلْتَ عَنْ عَظِیمٍ إِیَّاکَ وَ السُّؤَالَ عَنْ مِثْلِ هَذَا. فَقَامَ الرَّجُلُ قَالَ فَأَتَیْتُهُ یَوْماً فَأَقْبَلْتُ عَلَیْهِ فَسَأَلْتُهُ فَقَالَ إِنَّا أَنْزَلْناهُ نُورٌ عِنْدَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْصِیَاءِ لَا یُرِیدُونَ حَاجَةً مِنَ السَّمَاءِ وَ لَا مِنَ الْأَرْضِ إِلَّا ذَکَرُوهَا لِذَلِکَ النُّورِ فَأَتَاهُمْ بِهَا فَإِنَّ مِمَّا ذَکَرَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام مِنَ الْحَوَائِجِ أَنَّهُ قَالَ لِأَبِی بَکْرٍ یَوْماً «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» فَاشْهَدْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مَاتَ شَهِیداً فَإِیَّاکَ أَنْ تَقُولَ إِنَّهُ مَیِّتٌ وَ اللَّهِ لَیَأْتِیَنَّکَ فَاتَّقِ اللَّهَ إِذَا جَاءَکَ الشَّیْطَانُ غَیْرَ مُتَمَثِّلٍ بِهِ فَعَجِبَ بِهِ أَبُو بَکْرٍ أَوْ فَقَالَ إِنْ جَاءَنِی وَ اللَّهِ أَطَعْتُهُ وَ خَرَجْتُ مِمَّا أَنَا فِیهِ قَالَ فَذَکَرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ لِذَلِکَ النُّورِ فَعَرَجَ إِلَی أَرْوَاحَ النَّبِیِّینَ فَإِذَا مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله و سلم قَدْ أُلْبِسَ وَجْهَهُ ذَلِکَ النُّورُ وَ أَتَی وَ هُوَ یَقُولُ: یَا أَبَا بَکْرٍ آمِنْ بِعَلِیٍّ علیه السلام وَ بِأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ علیهم السلام إِنَّهُمْ مِثْلِی إِلَّا النُّبُوَّةَ وَ تُبْ إِلَی اللَّهِ بِرَدِّ مَا فِی یَدَیْکَ إِلَیْهِمْ فَإِنَّهُ لَا حَقَّ لَکَ فِیه. (1)
1) حسن بن عباس از حضرت جواد علیه السلام نقل میکند، فرمود: شخصی از خویشاوندان امام صادق علیه السلام از آن جناب دربارۀ سوره (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ( پرسید. فرمود: سؤال بزرگی کردی، از چنین سؤالهایی بپرهیز! آن مرد برخاست [و رفت]. یکروز من خدمت ایشان رسیدم و رو به ایشان کردم و پرسیدم: فرمود: (إِنَّا أَنْزَلْناهُ( نوری است در نزد انبیا و اوصیا که هر نیازی از آسمان یا زمین داشته باشند به آن نور میگویند و آن برآورده میکند. از جمله مطالبی که امیرمؤمنان به این نور مراجعه کرد، آن بود که روزی به ابوبکر فرمود: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ(؛ «گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدهاند، مردهاند؛ آنان زندهاند در نزد پروردگارشان.» من گواهی میدهم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شهید از دنیا رفته است. مبادا بگویی مرده است! به خدا قسم او را برای تو حاضر میکنم! از خدا بترس وقتی شیطان پیش تو آید بی اینکه به شکل خود درآید. ابوبکر از این سخن تعجب کرد و یا گفت اگر پیامبر را بیاوری، به خدا قسم از او اطاعت میکنم و دست از خلافت برمیدارم. امام صادق علیه السلام فرمود: امیرمؤمنان به آن نور فرمود. او به جانب ارواح پیامبران علیهم السلام عروج کرد، ناگاه حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که صورتش غرق در آن نور بود، حاضر شد و در حالی که میآمد، میفرمود: ای ابوبکر! به علی و یازده فرزندش ایمان بیاور! آنان مانند من هستند به جز در نبوت و توبه کن و برگرد به سوی خدا با برگرداندن آنچه در اختیار گرفتهای به آنان؛ زیرا قطعاً تو را حقی در آن مقام نیست.
ص:224
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ وَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ رباطة [رِبَاطٍ] عَنْ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ الِاثْنَا عَشَرَ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ کُلُّهُمْ مُحَدَّثٌ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ وُلْدِ عَلِیٍّ علیه السلام فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عَلِیٌّ علیه السلام هُمَا الْوَالِدَان. (1)
بنابراین روایت که مرحوم کلینی نیز در کافی (2)آورده، منظور از «محدث» امامان علیهم السلام هستند و عدد دوازده که برای محدّثان نقل شده، گویای شمار امامان است. دلیل دیگر، روایتی است که نویسندۀ بصائر پس از این روایت میآورد (3)که نشان دهندۀ محدّث بودن جانشینان امیرمؤمنان علیه السلام است.
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَجَّالِ وَ غَیْرِهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: أَرْسَلَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام إِلَی زُرَارَةَ أَعْلِمِ الْحَکَمَ بْنَ عُیَیْنَةَ أَنَّ أَوْصِیَاءَ عَلِیٍّ علیه السلام مُحَدَّثُونَ.
البته در نقل کافی (4)به جای نام امیرمؤمنان علیه السلام نام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است. مرحوم کلینی (5)روایت دیگری از مرحوم صفار آورده که گویای همین حقیقت است:
1) زراره گوید از امام باقر علیه السلام شنیدم میفرمود: دوازده امام از خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم همه محدّث هستند، از فرزندان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و فرزندان علی علیه السلام پس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام هر دو پدر هستند.
2) الکافی، ج1، ص531، ح7 و 14.
3) بصائر الدرجات، ص320، ح7.
4) الکافی، ج1، ص270، ح1.
5) الکافی، ج1، ص271، ح3.
ص:225
أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السلام یَقُولُ الْأَئِمَّةُ عُلَمَاءُ صَادِقُونَ مُفَهَّمُونَ مُحَدَّثُونَ.
حَدَّثَنَا أَبُو طَالِبٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی قَالَ: کُنْتُ أَنَا وَ أَبُو بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عِمْرَانَ مَوْلَی أَبِی جَعْفَرٍ بِمَنْزِلِهِ مَکَّةَ قَالَ فَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عِمْرَانَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ یَقُولُ نَحْنُ اثْنَا عَشَرَ مُحَدَّثاً قَالَ لَهُ أَبُو بَصِیرٍ وَ اللَّهِ لَسَمِعْتَ مِنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ فَحَلَّفَهُ مَرَّةً وَ اثْنَتَیْنِ أَنَّهُ سَمِعْتُ قَالَ فَقَالَ أَبُو بَصِیرٍ کَذَا سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ. (1)
حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ حَسَّانَ عَنْ مُوسَی بْنِ بَکْرٍ عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی اثْنَا عَشَرَ مُحَدَّثاً فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ زَیْدٍ کَانَ أَخَا عَلِیٍّ لِأُمِّهِ سُبْحَانَ اللَّهِ کَانَ مُحَدَّثاً کَالْمُنْکِرِ لِذَلِکَ فَأَقْبَلَ عَلَیْهِ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ إِنَّ ابْنَ أُمِّکَ بَعْدُ وَ قَدْ کَانَ یَعْرِفُ ذَلِکَ قَالَ فَلَمَّا قَالَ ذَلِکَ سَکَتَ الرَّجُلُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ هِیَ الَّتِی هَلَکَ فِیهَا أَبُو الْخَطَّابِ لَمْ یَدْرِ تَأْوِیلَ الْمُحَدَّثِ وَ النَّبِی صلی الله علیه و آله و سلم . (2)
حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِیِّ قَالَ أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ یَسَارٍ حَدَّثَنِی
1) محمد بن عمران گوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم، میفرمود: ما دوازده نفر محدّث هستیم. ابوبصیر به او گفت: به خداوند سوگند من هم از آن جناب شنیدم، گفت: یکی و دو بار او را قسم داد که شنیدی. گفت: پس ابوبصیر گفت: همچنین شنیدم حضرت باقر علیه السلام میفرمود.
2) حمران از ابوجعفر علیه السلام نقل کرد که فرمود: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: دوازده نفر از خانواده من محدّث هستند. عبدالله بن زید که برادر مادری علی (امام سجاد علیه السلام ) بود، عرض کرد: سبحان الله محدّث هستند؛ مانند کسی که منکر این مطلب باشد. حضرت ابوجعفر علیه السلام به او روی گرداند و فرمود: به خدا قسم! بدان که پسر مادرت هنوز [دارای این مقام است] و این مطلب را میدانست. گفت: وقتی این سخن را فرمود آن مرد ساکت شد. ابوجعفر علیه السلام فرمود: این همان مطلبی بود که ابو الخطاب را به هلاکت رسانید؛ چون حقیقت و باطن محدّث و پیامبر را نفهمید.
ص:226
عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ الْحَضْرَمِیُّ عَنْ سُلَیْمٍ الشَّامِیِّ أَنَّهُ سَمِعَ عَلِیّاً علیه السلام یَقُولُ إِنِّی وَ أَوْصِیَائِی مِنْ وُلْدِی مَهْدِیُّونَ کُلُّنَا مُحَدَّثُونَ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ هُمْ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ علیهما السلام ثُمَّ ابْنِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیهما السلام قَالَ وَ عَلِیٌّ یَوْمَئِذٍ رَضِیعٌ ثُمَّ ثَمَانِیَةٌ مِنْ بَعْدِهِ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ وَ هُمُ الَّذِینَ أَقْسَمَ اللَّهُ بِهِمْ فَقَالَ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ أَمَّا الْوَالِدُ فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ ما وَلَدَ یَعْنِی هَؤُلَاءِ الْأَوْصِیَاء علیهم السلام . (1)
وَ عَنْهُ (الحسن بن احمد) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُثَنَّی عَنْ أَبِیهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ «کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» قَالَ:... ثُمَّ قَالَ هَذِهِ مَلَکُوتُ الْأَرْضِ وَ لَمْ یَرَهَا إِبْرَاهِیمُ وَ إِنَّمَا رَأَی مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ هِیَ اثْنَا عَشَرَ عَالَماً کُلُّ عَالَمٍ کَهَیْئَةِ مَا رَأَیْتَ کُلَّمَا مَضَی مِنَّا إِمَامٌ سَکَنَ أَحَدٌ هَذِهِ الْعَوَالِمَ حَتَّی یَکُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمَ فِی عَالَمِنَا الَّذِی
نَحْنُ سَاکِنُوهُ. (2)
دنیا برود، در یکی از این عالمها ساکن میشود تا برسد به آخرینشان که قائم است در عالم ما که ساکن آن هستیم.
موارد یادشده، همه درباره کتاب نویسندگانی است که پیش از قرن چهارم رحلت کردهاند. چنانکه پیداست، در جاهای گوناگون این کتابها به این حقیقت اشاره شده است. بنابراین، برخلاف ادعای ایشان که مینویسد: در قرن سوم اثری از اعتقاد به
1) سلیم بن قیس شامی از علی علیه السلام شنید که میفرمود: من و جانشینان من از فرزندانم همه مهدی و محدّث هستیم. گفتم: ای امیرمؤمنان آنان که هستند؟ فرمود: حسن و حسین، سپس پسرم علی بن حسین. گفت: و در آن موقع علی شیرخواره بود، سپس هشت نفر بعد از او، یکی پس از دیگری و آنانند که خدا به ایشان قسم یاد کرد و فرمود: (وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ(. والد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و فرزندان همین اوصیایند علیهم السلام .
2) جابر گفت از حضرت باقر علیه السلام دربارۀ معنای آیۀ (وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ( پرسیدم. فرمود:... اینها ملکوت زمین است و ابراهیم آنها را ندید. او تنها ملکوت آسمانها را که دوازده عالم بود، مشاهده کرد. هر عالمی شبیه همان عالمی بود که دیدی هر یک از ما امامها که از
ص:227
دوازده امام در میان شیعیان نبوده، کتابهای برجای مانده که در صد کمی از تألیفات شیعه در آن دوران است، به روشنی خلاف این سخن را ثابت میکنند.
آیا نویسنده این همه حدیث را ندیده و کسی این احادیث را به وی نشان نداده تا به اشتباه بودن ادعای خویش پی ببرد؟ نویسنده در گفتوگویی اینترنتی در سایت «www.hajr.com» که در کتاب متاهات فی مدینة الضباب نیز چاپ شده، چنین ادعا کرده است:
من احادیث دوازده امام را جستوجو کردم و بویی از آن در آثار سه قرن اوّل شیعه نیافتم. کتابهای پیشین شیعه آن را ذکر نکردهاند و شیخ محدّث ابوجعفر محمد بن حسن بن فروخ صفّار قمی درگذشتۀ سال 290 قمری در کتابش بصائر الدرجات فی فضائل آلمحمد صلی الله علیه و آله و سلم هیچگونه حدیثی نیاورده که به دوازده امام اشاره کند. در حالی که این کتاب از قدیمیترین کتابهای شیعه امامیه به شمار میرود، بلکه معتقد است که امامان، امام بعد را نمیشناختند، مگر کمی قبل از وفاتشان و این اندیشه در قرن چهارم هجری بروز یافته... (1)
گفتوگوکننده احادیث دوازده امام را از کتاب بصائرالدرجات برای نویسنده میگشاید، ولی وی باز چنین پا میفشرد:
من اشکالی در عقاید شیعه در کتاب بصائر الدرجات صفّار ندارم و تنها میگویم چنانکه من کتاب را خواندم، او موضوع دوازده را یعنی امامان دوازده نفر هستند، ذکر نکرده است؛ زیرا هنوز این عقیده به وجود نیامده بود. دو روایت برایم نقل کردی و به آن کتاب نسبت دادی و بعضی صفحهها را یادآور شدی،
1) «لقد بحثت أحادیث الإثنی عشریة فلم أجد لها رائحة فی تراث الشیعی خلال القرون الثلاثة الأولی و لم یذکرها الکتاب الشیعة السابقون و لم یذکر الشیخ المحدّث ابوجعفر محمد بن الحسن بن فروخ الصفار القمی المتوفی سنة 290 هجریة فی کتابه (بصائرالدرجات فی فضائل آلمحمد علیهم السلام ) و هو من اقدم الکتب الشیعة الإمامیة، أیّ حدیث یشیر إلی الإثنی عشریة بل قال أن الأئمة لم یکونوا یعرفون لمن الأمر بعدهم إلا قبل وفاتهم بقلیل، و قد برزت الفکرة فی القرن الرابع الهجری ...» (متاهات فی مدینة الضباب، ج1، ص35)
ص:228
بعد به کتاب مراجعه کردم و به هیچگونه حدیثی که از موضوع دوازده سخن بگوید، اطلاع نیافتم... (1)
گفتوگوکننده دوباره و با تفصیل بیشتری محل احادیث را در کتاب بصائر بیان میکند، ولی وی به جای مراجعه دقیقتر، چنین سر به ناسزا میگذارد:
برخی احادیث را از کتاب بصائر الدرجات نقل کردی و شماره صفحههایی را
ذکر نمودی، در حالی که نقل تو دقیق نبود. امیدوارم دوباره نگاه کنی و
شمارۀ دقیق را به من بدهی و یا اعتراف کنی که احادیث را از حافظه نقل کردهای و مسائل برایت مخلوط شده است. من در آینده عذر تو را قبول خواهم کرد. درست است، انسان در حالت انفعال و به دنبال استدلال گشتن هر چیزی را به هم میآمیزد و مسائل برایش مخلوط میشود و اگر باتقوا نباشد، روایتهایی را جعل میکند و به خداوند و پیامبران و امامان و افراد صالح نسبت میدهد... (2)
سرانجام پس از چندین بار نشانی دادن، نویسنده به وجود احادیث اعتراف میکند، اما به جای پذیرش اشتباه خود و پوزشخواهی از بدگویی خویش، از حقیقتی روشن میگریزد و چنین بهانه میتراشد:
اینک به کتاب مراجعه کردم و حدیثی را یافتم که ذکر کرده بودی. آن در ضمن
1) «انا لم أناقش عقاید الشیعة فی کتاب بصائرالدرجات للصفار و إنما قلت حسب قرائتی للکتاب أنّه لم یذکر موضوع الإثنی عشریة أی أنّ الأئمة اثنا عشر لأنها لم تکن قد نشأت بعدُ و رویتَ لی روایتین نسبتهما إلی الکتاب و ذکرت بعض الصفحات فراجعت الکتاب و لم اعثر علی أیّ حدیث یتحدث عن موضوع الإثنی عشریة.» (متاهات فی مدینة الضباب، ج1، ص107)
2) «لقد نقلت بعض الأحادیث عن کتاب بصائر الدرجات و ذکرت ارقاماً للصفحات و لمیکن نقلک دقیقاً، فأرجو أن تعید النظر و تعطینی الرقم الدقیق أو تعترف بأنّک نقلت الاحادیث من الذاکرة و اختلطت علیک الأمور و سوف أقبل إعتذارک. صحیح أن الإنسان فی حالات الإنفعال و محاولة الاستدلال بأیّ شیء قد یرتبک و تختلط علیه الأمور و اذا لمیکن تقیاً فإنه یختلق الروایات و ینسبها إلی الله و الأنبیاء و الأئمة و الصالحین.» (متاهات فی مدینة الضباب، ج1، ص125)
ص:229
احادیث غلوآمیز بود که سخن از تحریف قرآن میزنند... و برخی از این احادیث مرسل است و برخی از غلات و افراد ضعیف نقل شده است... و لکن بحث موضوع دوازده امام تنها بر این کتاب یا آن کتاب متکی نیست و احتمال دارد در اواخر قرن سوم شروع شده باشد. (1)
این چگونه صداقتی در بحث و چگونه در پی حقیقت بودن است که وی در
مقدّمۀ کتاب خویش بارها بر آن تأکید کرده است؟ وی نخست میگوید من بحث
و مناقشهای در عقاید موجود در کتاب بصائر ندارم، اما وقتی احادیث یافت
میشود، میگوید برای بحث کردن به این کتاب و آن کتاب اعتمادی ندارد. نویسنده نخست میگوید این کتاب از قدیمیترین کتابهای امامیه است، ولی وقتی حدیث در آن یافت میشود، مدعی میگردد این کتاب در اواخر قرن سوم نوشته شده است. وی نخست میگوید هیچ حدیثی که به دوازده امام اشاره کند، در آن کتاب
وجود ندارد و هرگونه نشانی را دروغ میخواند و ادعا میکند در زمان مرحوم صفّار،
هرگز چنین عقیده و فکری نبوده است، اما وقتی احادیث را به او نشان میدهند، بهانه میآورد که سند این احادیث ضعیف است و یا در حدیثی است که به تحریف قرآن اشاره دارد، در حالی که احادیثی با سند صحیح در میان آنها وجود دارد، مانند حدیث شانزدهم (حدیث چهاردهم را نیز میتوان تصحیح کرد) که به تحریف قرآن
هم اشارهای ندارد. اما بر فرض، اگر احادیث ضعیف و حاکی از تحریف قرآن هم
باشد، وجود چنین عقیدهای در آن دوران را نشان میدهد و ادعای ایشان را باطل میکند و وی به ضعیف بودن احادیث برای ردّ وجود این عقیده در آن دوران نمیتواند استناد کند.
1) «و قد راجعت الکتاب الآن و وجدت الحدیث الذی ذکرته و هو ضمن احادیث مغالیة تتحدّث عن تحریف القرآن الکریم... و بعض هذه الأحادیث مرسل و بعضها مروی عن الغلاة و الضعفاء... و لکن بحث موضوع الإثنی عشریة لا یعتمد فقط علی هذا الکتاب أو ذاک و قد یکون بدأ فی أواخر القرن الثالث.» (متاهات فی مدینة الضباب، ج1، ص130)
ص:230
سرانجام وقتی میفهمد صاحب بصائر احادیث دوازده امام را نقل کرده است، به جای فروتنی در مقابل حق و اعتراف به اشتباه خود، مرحوم صفار را متهم به نظریه پردازی میکند و القابی را که پیشتر برای ایشان آورده بود و از استاد حدیث و راوی بودن ایشان حکایت میکرد، «الشیخ المحدّث»، نادیده میگیرد و میگوید:
محمد بن حسن صفّار قمی صاحب بصائر الدرجات که معاصر فترت و حیرت بود و یکی از سردمداران نظریۀ مهدویت دوازده امامی بود ... (1)
چگونه میتوان پذیرفت چنین شخصی در پی حقیقت بوده است و کسی را نیافته که به پرسشهایش پاسخ دهد؟
1) «و کان محمد بن الحسن الصفار القمی صاحب بصائر الدرجات الذی کان معاصراً لفترة الحیرة و کان أحد أقطاب النظریة المهدویة الإثنی عشریة ...» (متاهات فی مدینة الضباب، ج2، ص86)
ص:231
در این فصل اعتقاد به دوازده امام در نزد امامیه قبل از نیمه قرن چهارم بررسی میشود و اینکه آیا شیخ صدوق در محصور بودن عدد ائمه علیهم السلام در دوازده نفر، شک داشته است؟
إنّ نظریة الاثنی عشریة لم تکن مستقرة فی العقل الإمامی حتی منتصف القرن الرابع الهجری حیث أدّی الشیخ محمد بن علی الصدوق شکّه بتحدید الأئمة فی اثنی عشر إماماً فقط، و قال: لسنا مستعبدین فی ذلک إلاّ بالإقرار باثنی عشر إماماً و اعتقاد کون ما یذکره الثانی عشر بعده. (1)
نویسنده ادّعا میکند اعتقاد به دوازده امام تا نیمه قرن چهارم در نزد امامیه ثابت نشده بود و برای اثبات ادعای خود، مدّعی شده است شیخ صدوق در محصور بودن عدد ائمه علیهم السلام در دوازده نفر، شک داشته است.
1) «نظریۀ دوازده امام تا نیمۀ قرن چهارم در ذهن امامیه استقرار نیافته بود زیرا شیخ محمد بن علی صدوق شک خود را نسبت به محصور بودن امامان تنها در دوازده امام رسانده و گفت: ما تعبدی در آن نداریم مگر اقرار به دوازده امام و اعتقاد به آنچه که او درباره پس از آن فرماید.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص130)
ص:232
ادعای ثابت نبودن اعتقاد به دوازده امام تا نیمۀ قرن چهارم سخنی باطل است؛ زیرا بزرگانی مانند پدر شیخ صدوق که پیش از نیمۀ قرن چهارم از دنیا رفتهاند، با قاطعیت این مطلب را بیان کردهاند. جملات ایشان پیشتر آمده است. اینک بخش هایی از مقدمۀ الامامة و التبصرة دوباره در پی میآید:
کلام اهلبیت علیهم السلام باطل نمیشود و دلیل آنها سست نمیگردد و تعدادشان عوض نمیشود و نسل آنها قطع نمیشود تا خداوند زمین و هر چه در آن است به ارث برد که او بهترین ارثبرندگان است. (1)
پس جمع کردم اخباری که سرگردانی را از بین میبرد و نعمت را عظمت میبخشد و از تعداد (ائمه علیهم السلام ) خبر میدهد و مونس میشود برای تنهایی که از طولانی شدن مدت حاصل شده است.
اگر تعداد امامان علیهم السلام بیان نشده بود، روایات فراوانی نقل نمیشد که بنابر آنها خداوند از پیامبران علیهم السلام و انسانهای صالح امّتهای گذشته برای امامان علیهم السلام پیمان گرفته است، مانند روایت امام صادق علیه السلام که وقتی فرمود کشتی حضرت نوح علیه السلام به سبب امامان علیهم السلام بر کوه جودی استقرار یافت. از امام علیه السلام پرسیدند: آیا نوح تعداد امامان علیهم السلام را میدانست؟ امام فرمودند: بله و حضرت آدم علیه السلام نیز میدانست. چگونه ممکن است عددی که آدم ابوالبشر و کسانی که داخل در عترت ایشان هستند و پیامبران از نسل او علاوه بر آنها تعداد کمی از فرزندان و ذریهاش آن را میداند، عوض شود؟ کدام تأویل و توجیه را بر حدیث لوح میتوان پذیرفت؟ و حدیث صحیفه مهر شده؟ و خبر نقل شده از جابر در مورد صحیفه فاطمه علیها السلام ؟
مرحوم شیخ کلینی نیز که در همان سال (329 قمری) از دنیا رفته است، در اینباره عنوان باب کتاب شریف کافی را «دوازده نفر بودن امامان» گذارده و در نخستین حدیث
1) متن عربی پیشتر آورده شد.
ص:233
نام همۀ امامان را آورده است. (1)
والنص علیهم)
پس با وجود چنین تصریحهایی هرگز نمیتوان ادعا کرد چنین عقیدهای در آن دوران ثابت نبوده است. افزون بر این، احادیث فراوانی از محدّثان قرن سوم شیعه وجود دارد که بر این عقیده دلالت میکنند. گفتنی است که همۀ کتابهای نویسندگان پیشین شیعه در دست نیست تا به آنها اشاره شود و نباید از در دست نبودن آنها به نبودن چنین عقیدهای استدلال کرد.
ادعای دوم نویسنده یعنی شک داشتن شیخ صدوق، سخنی بسیار شگفتآور و
1) «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ دَاوُدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی علیه السلام قَالَ: أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ مَعَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ هُوَ مُتَّکِئٌ عَلَی یَدِ سَلْمَانَ فَدَخَلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ فَجَلَسَ إِذْ أَقْبَلَ رَجُلٌ حَسَنُ الْهَیْئَةِ وَ اللِّبَاسِ فَسَلَّمَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ فَرَدَّ علیه السلام فَجَلَسَ ثُمَّ قَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَسْأَلُکَ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِلَ إِنْ أَخْبَرْتَنِی بِهِنَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْقَوْمَ رَکِبُوا مِنْ أَمْرِکَ مَا قُضِیَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْ لَیْسُوا بِمَأْمُونِینَ فِی دُنْیَاهُمْ وَ آخِرَتِهِمْ وَ إِنْ تَکُنِ الْأُخْرَی عَلِمْتُ أَنَّکَ وَ هُمْ شَرَعٌ سَوَاءٌ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام سَلْنِی عَمَّا بَدَا لَکَ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرَّجُلِ إِذَا نَامَ أَیْنَ تَذْهَبُ رُوحُهُ وَ عَنِ الرَّجُلِ کَیْفَ یَذْکُرُ وَ یَنْسَی وَ عَنِ الرَّجُلِ کَیْفَ یُشْبِهُ وَلَدُهُ الْأَعْمَامَ وَ الْأَخْوَالَ فَالْتَفَتَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِلَی الْحَسَنِ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَجِبْهُ قَالَ فَأَجَابَهُ الْحَسَنُ علیه السلام فَقَالَ الرَّجُلُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِذَلِکَ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ أَشَارَ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّهُ وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ أَشَارَ إِلَی الْحَسَنِ علیه السلام وَ أَشْهَدُ أَنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ وَصِیُّ أَخِیهِ وَ الْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ بَعْدَهُ وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ الْحُسَیْنِ بَعْدَهُ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ أَشْهَدُ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُوسَی أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ أَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی وَ أَشْهَدُ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ أَشْهَدُ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ بِأَنَّهُ الْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَی رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ لَا یُکَنَّی وَ لَا یُسَمَّی حَتَّی یَظْهَرَ أَمْرُهُ فَیَمْلَأَهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ ثُمَّ قَامَ فَمَضَی فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ اتْبَعْهُ فَانْظُرْ أَیْنَ یَقْصِدُ فَخَرَجَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام فَقَالَ مَا کَانَ إِلَّا أَنْ وَضَعَ رِجْلَهُ خَارِجاً مِنَ الْمَسْجِدِ فَمَا دَرَیْتُ أَیْنَ أَخَذَ مِنْ أَرْضِ اللَّهِ فَرَجَعْتُ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَأَعْلَمْتُهُ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَ تَعْرِفُهُ قُلْتُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ أَعْلَمُ قَالَ هُوَ الْخَضِر علیه السلام .» (الکافی، ج1، ص525، ح1، باب ما جاء فی الاثنی عشر
ص:234
بهتانی آشکار بر شیخ صدوق است؛ زیرا وی در مقام پاسخگویی به فرقۀ زیدیه است که حصر تعداد امامان علیهم السلام را قبول ندارند و ایشان با قاطعیت تمام میفرماید:
همانا امامان علیهم السلام دوازده نفرند و دوازدهمین ایشان کسی است که زمین را پر از عدل و داد خواهد ساخت. (1)
آنگاه برای استحکام بیشتر میگوید که تعیین عدد، سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و آن را باید پذیرفت؛ زیرا نپذیرفتن آن مانند نپذیرفتن جریان غدیر خم است.
کمی پیشتر نیز آورده است:
ما همه اختلافات امت اسلامی را دانستیم و احوال همه فرقهها را بررسی کردیم. پس ما را راهنمایی کرد به اینکه حق با معتقدان به دوازده امام است، نه با فرقههای دیگر و از اینجا پی بردیم که امروز امام بر حق همان دوازدهمین آنان است و او همان است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از وی خبر داده و تعیینش نموده و در این کتاب به زودی اخباری از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در شمارش امامان علیهم السلام و اینکه دوازده نفر هستند و تعیین قائم دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل میشود. (2)
شیخ صدوق میگوید در این کتاب روایاتی نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از دوازده نفر امامان علیهم السلام خبر داده است. افزون بر این، ایشان امامیه را معتقدان به دوازده نفر نام میبرد، یعنی در دوران ایشان این نام، نامی برای این مذهب شناختهشده بوده است. حال چگونه ممکن است با وجود این شهرت در میان مسلمانان، وجود چنین عقیدهای را در آن دوران انکار کرد و یا آنکه به فردی مانند شیخ صدوق که از بزرگان این مذهب بوده، نسبت تردید در این اصل دهند.
1) إن عدد الأئمة علیهم السلام اثنا عشر و الثانی عشر هو الذی یملأ الأرض قسطا و عدلا.
2) «و قد علمنا عامة اختلاف الأمة و سبرنا أحوال الفرق، فدلّنا أنّ الحق مع القائلین بالأئمة الاثنی عشر علیهم السلام دون من سواهم من فرق الأمة و دلّنا ذلک علی أنّ الامام الیوم هو الثانی عشر منهم و أنّه الذی أخبر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به و نص علیه و سنورد فی هذا الکتاب ما روی عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی عدد الأئمة علیه السلام و أنّهم اثنا عشر و النص علی القائم الثانی عشر.» ( کمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص66)
ص:235
شیخ صدوق در کتاب اعتقادات میفرماید:
و اعتقاد ما آن است که حجّتهای خداوند بر خلق بعد از پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله و سلم دوازده امامند: اول ایشان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام است، سپس امام حسن سپس امام حسین سپس علی بن الحسین، سپس محمّد بن علی سپس جعفر بن محمد سپس موسی بن جعفر سپس علی بن موسی سپس محمد بن علی سپس علی بن محمّد سپس حسن بن علی سپس محمد بن الحسن حجت قائم صاحب زمان و خلیفه خداوند در زمینش است. درود خداوند بر همه آنان باد. و در مورد آنها معتقدیم که ... حجت الهی در زمین خدا و خلیفه او در میان بندگانش در این زمان ما، قائم منتظر محمّد بن الحسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام است و او همان است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از جانب حق تعالی به اسم و نسب شریفش خبر داده است. ... و معتقدیم که شدنی نیست که قائم غیر از آن حضرت باشد، اگر چه در غیبت خود باقی بماند، هر چه باقی ماند و اگر باقی بماند در غیبت خود به قدر تمام عمر دنیا، قائمی غیر از او نخواهد بود؛ زیرا پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام به اسم و نسبش بر آن حضرت راهنمایی نمودهاند و او را تعیین نموده و به او بشارت دادهاند و من این فصل را از کتاب هدایه بیرون آوردهام. (1)
1) «و اعتقادنا أنّ حجج الله تعالی علی خلقه بعد نبیّه محمد صلی الله علیه و آله و سلم الأئمة الاثنا عشر: أولهم أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب، ثم الحسن، ثم الحسین، ثم علی بن الحسین، ثم محمد بن علی، ثم جعفر بن محمد، ثم موسی بن جعفر، ثم علی بن موسی، ثم محمد بن علی، ثم علی بن محمد، ثم الحسن بن علی، ثم محمد بن الحسن الحجة القائم صاحب الزمان خلیفة الله فی أرضه، صلوات الله علیهم أجمعین. و اعتقادنا فیهم:... أنّ حجة الله فی أرضه و خلیفته علی عباده فی زماننا هذا، هو القائم المنتظر محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب و أنّه هو الذی أخبر به النبی صلی الله علیه و آله و سلم عن الله عز وجل باسمه و نسبه.... و نعتقد أنه لا یجوز أن یکون القائم غیره، بقی فی غیبته ما بقی، و لو بقی فی غیبته عمر الدنیا لم یکن القائم غیره، لأنّ النبی صلی الله علیه و آله و سلم و الأئمة علیهم السلام دلّوا علیه باسمه و نسبه و به عجل الله تعالی فرجه الشریف نصوا و به بشروا علیهم السلام و قد أخرجت هذا الفصل من کتاب الهدایة» (الاعتقادات فی دین الإمامیة، ص93)
ص:236
آیا این کلمات میتواند سخن کسی باشد که در شمار امامان علیهم السلام شک دارد؟ شیخ صدوق در اعتقادات امامیه چنین با قاطعیت حکم میکند و میفرماید من در کتاب هدایه هم این مطلب را آوردهام.
افزون بر این، ایشان روایات فراوانی میآورد که گویای حقیقت حصر امامان در دوازده تن است، مانند حدیث لوح، (1)
الفرازی [الْفَزَارِیِ] قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ حَدَّثَنِی
الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ عَنْ یُونُسَ بْنِ ظَبْیَانَ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیَّ یَقُولُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی
الْأَمْرِ مِنْکُمْ قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَرَفْنَا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَمَنْ أُولُو الْأَمْرِ الَّذِینَ قَرَنَ اللَّهُ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِکَ فَقَالَ صلی الله علیه و آله و سلم هُمْ خُلَفَائِی یَا جَابِرُ وَ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ بَعْدِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ
ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمَعْرُوفُ فِی التَّوْرَاةِ بِالْبَاقِرِ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِیتَهُ
فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ
عَلِیٍّ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ سَمِیِّی وَ کَنِیِّی حُجَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ بَقِیَّتُهُ فِی
عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ذَاکَ الَّذِی یَفْتَحُ اللَّهُ تَعَالَی ذِکْرُهُ عَلَی یَدَیْهِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا
ذَاکَ الَّذِی یَغِیبُ عَنْ شِیعَتِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ غَیْبَةً لَا یَثْبُتُ فِیهَا عَلَی الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ إِلَّا مَنِ امْتَحَنَ
اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ قَالَ جَابِرٌ فَقُلْتُ لَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَهَلْ یَقَعُ لِشِیعَتِهِ الِانْتِفَاعُ بِهِ فِی غَیْبَتِهِ فَقَالَ صلی الله علیه و آله و سلم إِی وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّةِ إِنَّهُمْ یَسْتَضِیئُونَ بِنُورِهِ وَ یَنْتَفِعُونَ بِوَلَایَتِهِ فِی غَیْبَتِهِ کَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ تَجَلَّلَهَا سَحَابٌ یَا جَابِرُ هَذَا مِنْ مَکْنُونِ سِرِّ اللَّهِ وَ مَخْزُونِ عِلْمِهِ فَاکْتُمْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِه.» ( کمال الدین، ج1، ص253، ح3)
حدیث معراج (2)که به آخرین بودن قائم تصریح دارد،1) «حَدَّثَنَا غَیْرُ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ
2) «حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ الْآدَمِیُّ الرَّازِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ آدَمَ الشَّیْبَانِیُ عَنْ أَبِیهِ آدَمَ بْنِ أَبِی إِیَاسٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُبَارَکُ بْنُ فَضَالَةَ عَنْ وَهْبِ بْنِ مُنَبِّهٍ رَفَعَهُ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَی رَبِّی جَلَّ جَلَالُهُ... فَإِذَا مُنَادِیاً یُنَادِی ارْفَعْ یَا مُحَمَّدُ رَأْسَکَ وَ سَلْنِی أُعْطِکَ فَقُلْتُ إِلَهِی اجْمَعْ أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی عَلَی وَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ لِیَرِدُوا جَمِیعاً عَلَی حَوْضِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَأَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَیَّ یَا مُحَمَّدُ إِنِّی قَدْ قَضَیْتُ فِی عِبَادِی قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَهُمْ وَ قَضَائِی مَاضٍ فِیهِمْ... وَ أَعْطَیْتُکَ أَنْ أُخْرِجَ مِنْ صُلْبِهِ أَحَدَ عَشَرَ مَهْدِیّاً کُلُّهُمْ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ مِنَ الْبِکْرِ الْبَتُولِ وَ آخِرُ رَجُلٍ مِنْهُمْ یُصَلِّی خَلْفَهُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ مِنْهُمْ ظُلْماً وَ جَوْراً ... ( کمال الدین، ج1، ص250، ح1)
ص:237
حدیث ساق عرش، (1)حدیث آفرینش (2)که به محدود و معیّن بودن تعداد امامان از ازل دلالت دارد و اینکه امکان ندارد زیاده براین تعداد، افرادی دیگر نیز امام شوند.
حال به چه ملاکی سخن کسی را که چنین احادیثی نقل میکند، سست و همراه با تردید میتوان قلمداد کرد، در حالی که هرگز در این احادیث سخن از امامی جز دوازده نفر نیامده است؟ اگر قرار بود امام دیگری باشد، باید نام برده میشد؛ زیرا این احادیث در مقام بیان حقیقت عالم آفرینش و شمارش اوصیای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
آیا میتوان پنداشت پدر شیخ صدوق که مهمترین استاد شیخ صدوق است و یک سوم احادیثی که شیخ صدوق در کتابهایش آورده، از ایشان نقل کرده است، با قاطعیت به دوازده امام معتقد باشد و با صراحت کامل بفرماید: «و عددهم لا یختلف» و شیخ صدوق که بعد از وی آمده و شاگرد ایشان است، در شمار امامان شک داشته باشد؟ یا آنکه مرحوم کلینی بابی تحت عنوان دوازده امام بگشاید و برای شیخ صدوق
1) «حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ الْهَاشِمِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا فُرَاتُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ فُرَاتٍ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَحْمَدَ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو الْفَضْلِ الْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْبُخَارِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ السَّلَامِ بْنُ صَالِحٍ الْهَرَوِیُّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا علیهما السلام عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ... فَقُلْتُ یَا رَبِّ وَ مَنْ أَوْصِیَائِی فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ أَوْصِیَاءَکَ الْمَکْتُوبُونَ عَلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَنَظَرْتُ وَ أَنَا بَیْنَ یَدَیْ رَبِّی إِلَی سَاقِ الْعَرْشِ فَرَأَیْتُ اثْنَیْ عَشَرَ نُوراً فِی کُلِّ نُورٍ سَطْرٌ أَخْضَرُ مَکْتُوبٌ عَلَیْهِ اسْمُ کُلِّ وَصِیٍّ مِنْ أَوْصِیَائِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ آخِرُهُمْ مَهْدِیُّ أُمَّتِی فَقُلْتُ یَا رَبِّ أَ هَؤُلَاءِ أَوْصِیَائِی مِنْ بَعْدِی فَنُودِیتُ یَا مُحَمَّدُ هَؤُلَاءِ أَوْلِیَائِی وَ أَحِبَّائِی وَ أَصْفِیَائِی وَ حُجَجِی بَعْدَکَ عَلَی بَرِیَّتِی وَ هُمْ أَوْصِیَاؤُکَ وَ خُلَفَاؤُکَ وَ خَیْرُ خَلْقِی بَعْدَکَ.» (کمال الدین، ج1، ص254، ح4)
2) «حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ الزَّیَّاتِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ علیهما السلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ أَرْبَعَةَ عَشَرَ نُوراً قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ فَهِیَ أَرْوَاحُنَا فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْأَرْبَعَةَ عَشَرَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الَّذِی یَقُومُ بَعْدَ غَیْبَتِهِ فَیَقْتُلُ الدَّجَّالَ وَ یُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ کُلِّ جَوْرٍ وَ ظُلْمٍ.» (کمال الدین، ج2، ص335، ح7)
ص:238
این مطلب مشکوک باشد؟ مگر اینکه بگوید عقیده به دوازده امام سیر قهقرایی داشته و این درست عکس ادعای ایشان است.
برای روشن شدن این نکته، کلام مرحوم شیخ صدوق در پی میآید:
زیدیه میگویند: امکان ندارد که انبیا بگویند ائمه دوازده نفرند؛ زیرا حجّت
در این امّت تا روز قیامت باقی است و یازده امام از دوازده امام پس از
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درگذشتهاند و امامیه گمان کردهاند که زمین خالی از
حجّت نمیشود.
پس به ایشان میگوییم: امامان دوازده نفرند و دوازدهمین ایشان کسی است که زمین را پر از عدل و داد خواهد ساخت و پس از او نیز همان خواهد بود که او فرماید. یا پس از او امامی خواهد بود و یا آنکه قیامت بر پا خواهد شد. ما تعبدّی در آن نداریم، مگر اقرار به دوازده امام و اعتقاد به آنچه او درباره پس از آن فرماید... و به زیدیه گفته میشود: آیا رسول خدا که فرموده است امامان علیهم السلام دوازده نفرند، تکذیب میشود؟ پس اگر بگویند رسول خدا این کلام را نفرموده است، به آنها گفته میشود: اگر روا باشد که شما این خبر را با وجود شهرت و استفاضه و پذیرفتن همه طبقات امامیّه، دفع کنید، پس چگونه
انکار میکنید کسی را که میگوید رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کلام «من کنت مولاه» را نفرموده است. (1)
چنانکه پیداست، شیخ صدوق تصریح دارد که شیعیان به دوازده امام تعبّد دارند.
1) «قالت الزیدیة لا یجوز أن یکون من قول الأنبیاء: إن الأئمة اثنا عشر لأنّ الحجة باقیة علی هذه الأمة إلی یوم القیامة والاثنا عشر بعد محمد صلی الله علیه و آله قد مضی منهم أحد عشر و قد زعمت الامامیة أنّ الأرض لا تخلو من حجة. فیقال لهم: إن عدد الأئمة علیهم السلام اثنا عشر و الثانی عشر هو الذی یملأ الأرض قسطا و عدلا، ثم یکون بعده ما یذکره من کون إمام بعده أو قیام القیامة و لسنا مستعبدین فی ذلک إلا بالاقرار باثنی عشر إماما و اعتقاد کون ما یذکره الثانی عشر علیه السلام بعده.... و یقال للزیدیة: أفیکذب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی قوله إن الأئمة اثنا عشر. فان قالوا: إن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لم یقل هذا القول، قیل لهم: إن جاز لکم دفع هذا الخبر مع شهرته و استفاضته و تلقی طبقات الامامیة إیاه بالقبول فما أنکرتم ممن یقول: إن قول رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من کنت مولاه لیس من قول الرسول صلی الله علیه و آله و سلم .» (کمال الدین، ج1، ص77)
ص:239
اما آنچه شیخ صدوق در آن تردید دارد و دربارهاش مینویسد: هر آنچه
امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف بفرماید آن خواهد شد، اتفاقاتی است که پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف پیش خواهد آمد و این مطلب به تردید در محصور بودن امامان علیهم السلام در دوازده تن هیچ ربطی ندارد.
ملازمهای که نویسنده بین این دو برقرار کرده باطل است؛ زیرا دیگر بزرگان شیعه نیز که پس از ایشان آمدهاند و به اعتراف نویسنده، یقین به حصر دوازده امام علیهم السلام دارند، در این مسئله تردید کردهاند. برای مثال، شیخ مفید (درگذشته 413 قمری) دربارۀ اتفاقات پس از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چنین ابراز داشته است:
و پس از دولت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف برای هیچ کس دولتی نخواهد بود جز آنچه در روایات آمده که اگر خدا بخواهد فرزندان آن حضرت پس از او سلطنت کنند و به طور قطع در اینباره روایتی نرسیده است و در بیشتر روایات است که مهدی این امت از دنیا نرود، مگر چهل روز پیش از قیامت... و خدا داناتر است به آنچه خواهد شد. (1)
گفتنی است که این خردهگیری نویسنده نیز بسان دیگر خردهگیریهای وی، تازه نیست و شاگرد شیخ مفید، هزار سال پیش به آن پاسخ داده و تصریح کرده که تردید در اتفاقات پس از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به معنای تردید در شمار امامان علیهم السلام نیست. از سید مرتضی (درگذشته 436 قمری) پرسیدند:
در زمان بعد از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف یا امام واجبالطاعه خواهد بود یا نه. اگر بگوییم: امامی بعد از ایشان وجود دارد، از اعتقاد به دوازده نفر بودن امامان خارج میشویم و اگر به وجود امامی بعد از ایشان قائل نباشیم، اصلی را که
1) «وَ لَیْسَ بَعْدَ دَوْلَةِ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف لِأَحَدٍ دَوْلَةٌ إِلَّا مَا جَاءَتْ بِهِ الرِّوَایَةُ مِنْ قِیَامِ وُلْدِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ذَلِکَ وَ لَمْ تَرِدْ بِهِ عَلَی الْقَطْعِ وَ الثَّبَاتِ وَ أَکْثَرُ الرِّوَایَاتِ أَنَّهُ لَنْ یَمْضِیَ مَهْدِیُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ عجل الله تعالی فرجه الشریف إِلَّا قَبْلَ الْقِیَامَةِ بِأَرْبَعِینَ یَوْماً یَکُونُ فِیهَا الْهَرْجُ وَ عَلَامَاتُ خُرُوجِ الْأَمْوَاتِ وَ قِیَامُ السَّاعَةِ لِلْحِسَابِ وَ الْجَزَاءِ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یَکُون.» (الإرشاد، ج2، ص387)
ص:240
ستون مذهب است، زمین زدهایم و آن زشتی خالی بودن زمان از امام است. (1)
ایشان در پاسخ میفرماید:
ما یقین نداریم که از دنیا رفتن صاحبالزمان محمد بن حسن عجل الله تعالی فرجه الشریف همزمان با پایان دوران تکلیف باشد، بلکه ممکن است عالم زمان زیادی بعد از ایشان باقی بماند و ممکن نیست بعد از ایشان زمان خالی از امامان باشد و ممکن است بعد از ایشان گروهی از امامان وجود داشته باشند که برای حفظ دین و مصالح اهل دین قیام نمایند و این مسئله به راهی که ما در طریق امامت رفتهایم، ضرر نمیرساند؛ زیرا آنچه ما بدان مکلّف و متعبّد شدهایم، این است که امامت این دوازده تن را بدانیم و با بیانی قانعکننده بیان کنیم؛ زیرا محل اختلاف و مورد نیاز همین جا است و این عقیده ما را از نامیده شدن به دوازده امامی خارج نمیکند؛ زیرا این اسم نزد ما بر کسی اطلاق میشود که امامت دوازده امام را ثابت میکند و تنها ما ثابت کردیم و در این مذهب کسی موافق ما نیست. پس تنها ما این اسم را داریم، نه غیر ما. (2)
هذا القول عن التسمی بالاثنی عشریة، لأن هذا الاسم عندنا یطلق علی من یثبت إمامة اثنی عشر إماماً. و قد أثبتنا نحن و لا موافق لنا فی هذا المذهب، فانفردنا نحن بهذا الاسم دون غیرنا.» (رسائل المرتضی، ج3، ص145)
چنانکه پیداست، به عقیدۀ سید مرتضی حتی اگر به امامان پس از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف معتقد شویم، باز هم شیعیان را باید دوازده امامی خواند.
با نگاه به نکات یاد شده، روشن میشود اگر شیخ صدوق میفرماید که یا قیامت
1) «فلا یخلو الزمان بعده عجل الله تعالی فرجه الشریف من أن یکون فیه إمام مفترض الطاعة، أو لیس یکون. فإن قلنا: بوجود إمام بعده خرجنا من القول بالاثنی عشریة، و إن لم نقل بوجود إمام بعده، أبطلنا الأصل الذی هو عماد المذهب و هو قبح خلوّ الزمان من الإمام.»
2) «إنا لا نقطع علی مصادفة خروج صاحب الزمان محمد بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف زوال التکلیف، بل یجوز أن یبقی العالم بعده زماناً کثیراً و لا یجوز خلوّ الزمان بعده من الأئمة و یجوز أن یکون بعده عدة أئمة یقومون بحفظ الدین و مصالح أهله و لیس یضرّنا ذلک فیما سلکناه من طرق الإمامة، لأنّ الذی کلّفنا إیّاه و تعبّدنا منه أن نعلم إمامة هؤلاء الاثنی عشر علیهم السلام، و نبیّنه بیاناً شافیاً، إذ هو موضع الخلاف و الحاجة و لا یخرجنا
ص:241
میشود و یا امامی پس از ایشان میآید، به معنای تردید داشتن در شمار امامان علیهم السلام نیست؛ زیرا آمدن امامان علیهم السلام با رجعت آنان نیز سازگاری دارد و میان این دو ملازمهای وجود ندارد؛ زیرا روایات فراوانی دربارۀ شمار امامان علیهم السلام، وجود دارد که به روشنی عدد را بیان کردهاند و جای تردیدی نگذاردهاند. اما دربارۀ وقایع پس از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف روایات اندکی یافت میشود و به روشنی بیان نشده است. بنابراین، علما نیز آنها را همراه با تردید بیان کردهاند و حتی چنانکه شیخ صدوق فرموده، میتوان گفت امامان بنا به مصالحی در پی بیان آن نبودهاند و بیان آن را به عهدۀ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نهادهاند. (1)
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَی قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ فَهْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ عُمَرَ عَنْ عُمَرَ بْنِ مُوسَی الْوَجِیهِیِ عَنِ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ: قُلْتُ لِعَلِیٍّ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنِی بِمَا یَکُونُ مِنَ الْأَحْدَاثِ بَعْدَ قَائِمِکُمْ قَالَ یَا ابْنَ الْحَارِثِ ذَلِکَ شَیْءٌ ذِکْرُهُ مَوْکُولٌ إِلَیْهِ وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم عَهِدَ إِلَیَّ أَنْ لَا أُخْبِرَ بِهِ إِلَّا الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ علیهما السلام .» ( کمال الدین وتمام النعمة، ج1، ص77)
ص:242
ص:243
در این فصل به بررسی برخی روایات پرداخته میشود که بزرگان شیعه در کتابهای خویش آوردهاند و به امامان بعد از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره دارد.
و نقل الکفعمی فی المصباح عن الامام الرضا علیه السلام الدعا التالی حول صاحب الزمان: اللهم صلّ علی ولاة عهده و الائمة من بعده. (1)
نویسنده برای آنکه ثابت کند اعتقاد به دوازده امام تا نیمۀ قرن چهارم نبوده است، دعایی از مرحوم کفعمی نقل میکند که به امامان بعد از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره دارد.
چون مرحوم کفعمی درگذشتۀ 905 قمری است، از نویسنده باید پرسید که چگونه با این کتاب به شش قرن پیش تر استدلال میکند و میگوید چون در کتاب قرن دهم این مطلب آمده، پس در قرن چهارم چنین بوده است؟
دیگر آنکه اگر وجود دعا یا حدیثی در کتابی به تنهایی، بدون در نظر گرفتن مطالب دیگر اعتقاد مؤلّفی را نشان میدهد، چرا به نیمۀ قرن چهارم بسنده کرده و مدعی
1) «کفعمی در مصباح دعا زیر را دربارۀ صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف از امام رضا علیه السلام نقل میکند: بار الها بر والیان عهدش و امامان بعد از ایشان درود فرست.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص130)
ص:244
نمیشود که نه تنها تا نیمۀ قرن چهارم که تا قرن دهم نیز نظریۀ دوازده امام علیهم السلام ثابت نشده است؟ حتی بالاتر از این را نیز میتواند ادعا کند و بگوید چون بسیار از علمای معاصر شیعه مانند شیخ عزیز الله عطاردی در مسند الرضا، ابراهیم کاشانی در الصحیفة الهادیه، محمد ریشهری در اهل البیت علیهم السلام فی الکتاب و السنه، جواد قیومی در صحیفة الرضا علیه السلام و باقر شریف قرشی در حیاة الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف این دعا را آوردهاند، پس هماکنون نیز عقیده حصر عدد امامان علیهم السلام در میان شیعیان جا نیفتاده و هنوز هم مشکوک است. به راستی میتواند چنین ادعایی نماید؟
روشن است که اگر صدها دلیل صریح بر مسئلهای در کتابی وجود داشته باشد و در کنار آن مطلبی نیز برخلاف آن وهم آفریند، از همۀ آن دلایل و تصریحات نمیتوان چشم پوشید و به همان یک مطلب برای کشف حقیقت، دست آویخت. نقل گزینشی مطالب، تنها باعث سوء ظن به ناقل آن میشود و ممکن است چنین به نظر آید که وی غرض ورزیده است.
از اینرو، این عبارت از دعا دلیلی بر ادّعای نویسنده نمیتواند باشد. با وجود این، برای روشن شدن معنای این عبارت، توضیحی در پی میآید:
مرحوم کفعمی در جنة الأمان الواقیة و جنة الإیمان الباقیة مشهور به مصباح این دعا را مرسل نقل کرده است:
رَوَی یُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ کَانَ یَأْمُرُ بِالدُّعَاءِ لِصَاحِبِ الْأَمْرِ علیه السلام بِهَذَا الدُّعَاءِ اللَّهُمَّ ادْفَعْ عَنْ وَلِیِّکَ وَ خَلِیفَتِکَ وَ حُجَّتِکَ عَلَی خَلْقِکَ... وَ اجْعَلْنَا مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَ تُعِزُّ بِهِ نَصْرَ وَلِیِّکَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِنَا غَیْرَنَا فَإِنَّ اسْتِبْدَالَکَ بِنَا غَیْرَنَا عَلَیْکَ یَسِیرٌ وَ هُوَ عَلَیْنَا کَثِیرٌ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی وُلَاةِ عَهْدِهِ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ وَ بَلِّغْهُمْ آمَالَهُمْ وَ زِدْ فِی آجَالِهِمْ وَ أَعِزَّ نَصْرَهُمْ وَ تَمِّمْ لَهُمْ مَا أَسْنَدْتَ [مَا استندت] إِلَیْهِمْ مِنْ أَمْرِکَ لَهُمْ وَ ثَبِّتْ دَعَائِمَهُمْ وَ اجْعَلْنَا لَهُمْ أَعْوَاناً وَ عَلَی دِینِکَ أَنْصَاراً فَإِنَّهُمْ مَعَادِنُ کَلِمَاتِکَ وَ خُزَّانُ عِلْمِکَ وَ أَرْکَانُ تَوْحِیدِکَ وَ دَعَائِمُ دِینِکَ وَ وُلَاةُ أَمْرِکَ وَ خَالِصَتُکَ مِنْ عِبَادِکَ وَ صَفْوَتُکَ مِنْ خَلْقِکَ وَ أَوْلِیَاؤُکَ وَ سَلَائِلُ أَوْلِیَائِکَ وَ صَفْوَةُ
ص:245
أَوْلَادِ نَبِیِّکَ وَ السَّلَامُ عَلَیْهِمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ. (1)
اما سید بن طاووس که زمانی پیشتر از ایشان بوده، همین دعا را با دو سند نقل
کرده است:
زِدْ فِی آجَالِهِمْ... (2)
در سند دوم، جملهای که نویسنده آن را شاهد آورده (و الأئمة من بعده) وجود ندارد.
ص:246
پس جملهای که نویسنده آن را دلیل آورده، یک احتمال است. یعنی نقل، چنین یا چنان است و روشن است که برای اثبات یک مطلب یک طرف احتمال را نمیتوان دلیل قرار داد، بلکه باید گفت: «اذا جاء الإحتمال بطل الإستدلال.»
سید بن طاووس به عنوان کارشناس خبره دعا، به دلیل همین فقره، سند و دعای دوم را برتر میداند؛ زیرا مینویسد:
این روایت شامل چیزی است که روایت اول شامل آن نبود پس اگر میخواهی از اهل سعادت باشی این دعا را بخوان و طرف خداوند را نگه دار و در برابر او مؤدب باش. همان گونه که قبلا اشاره کردیم. (1)
با این وجود، بر فرض پذیرش سند و احتمال اول، میتوان گفت: نخست آنکه این دعا ویژۀ امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف صادر نشده است تا اشکال شود که منظور از امامان بعد از وی چه کسانی هستند، بلکه این دعا مانند زیارت جامعه برای همۀ امامان است و در امامان پیشین چنین گونه دعاکردنی هیچ اشکالی نداشته است. بنابراین، اگر «و الأئمة من بعده» آمده به اعتبار امامان سابق است، (2)چنانکه صاحب مختصر بصائر الدرجات (حسن بن سلیمان حلّی هم عصر مرحوم کفعمی) به این مطلب تصریح کرده است:
بدان با این دعا هر امام در زمان خودش خوانده میشده و مولای ما صاحب الامر و الزمان فرزند امام حسن عسکری یکی از آنهاست. (3)
1) «فهذه الروایة قد اشتملت علی ما لم تشتمل علیه الروایة الأولی من الروایة فادع بها إن شئت أن تکون من أهل السعود و احفظ فیها جانب الملک المعبود و تأدب بین یدیه کما کنا قدمناه و أشرنا إلیه.» (جمال الأسبوع، ص314)
2) «ملاحظة: الظاهر أن هذا الدعاء و بعض الأدعیة الأخری المروی أنها لصاحب الامر یقصد بها الامام المفترض الطاعة فی کل عصر، فهی أیضاً تشمل امام عصرنا صاحب الامر المهدی أرواحنا فداه.» (معجم أحادیث الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج4، ص174)
3) «اعلم أن هذا الدعاء یدعی به لکلّ امام فی زمانه و مولانا صاحب الامر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ابن الحسن علیه السلام أحدهم.» (مختصر بصائر الدرجات، ص190)
ص:247
روشن است که خواندن این دعا به نیّت امام دوازدهم از باب تغلیب و تابع اکثر بودن است و بنابراین، محذوری ندارد.
دوم آنکه اگر بر تغلیب حمل نگردد، امامان پس از ایشان را در امام دوازدهم با رجعت میتوان تصوّر کرد. نکتۀ مهمی که نویسنده به سادگی و بدون یادکرد هیچ دلیلی از کنار آن میگذرد، ادعای جدید بودن امامان پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف است. به همین دلیل، نتیجه میگیرد تعداد امامان منحصر در دوازده تن نیست، در حالی که رجعت از مشهورترین عقاید شیعه است. (1)
«قال الصادق علیه السلام: أحسنت یا مفضل فمن أین قلت برجعتنا؟ و مقصرة شیعتنا تقول: معنی الرجعة أن یرد الله إلینا ملک الدنیا و أن یجعله للمهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف . ویحهم متی سلبنا الملک حتی یرد علینا.» (بحارالأنوار، ج53، ص25)
با اعتقاد به بازگشت امامان علیهم السلام به دنیا دیگر نمیتوان «و الأئمة من بعده» را بر امامان جدید حمل نمود و برای آن ادعا باید دلیل آورد.حسن بن سلیمان حلّی در میان روایاتی که به رجعت دلالت میکند، به این دعا اشاره کرده است:
شیخ ابوجعفر محمد بن حسن طوسی در مصباح المتهجد از یونس بن عبدالرحمن نقل کرده که امام رضا علیه السلام به دعا برای صاحب امر، امر میکرد: اللهم ادفع... بدان با این دعا هر امام در زمان خودش خوانده میشده و مولای ما صاحب الامر و الزمان فرزند امام حسن عسکری علیه السلام یکی از آنان است. پس در این صورت (اعتقاد به رجعت) دعای اللهم و صلّ علی ولاة عهده و الأئمة من بعده بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف صدق میکند وگرنه این دعا بر همه امامان علیهم السلام عمومیت نخواهد داشت. این دعا نیز افزوده میشود به آنچه در ابتدا از امامان علیهم السلام از احادیث صحیح و صریح در این معنا (رجعت امامان علیهم السلام ) نقل کردیم و اصل و شاهدی برای این معنا (رجعت) میشود. (2)
1) «قال الصادق علیه السلام: لیس منا من لم یؤمن برجعتنا.» (الهدایة، ص266)
2) «روی الشیخ أبوجعفر محمد بن الحسن الطوسی فی مصباح المتهجد عن یونس بن عبد الرحمن أن الرضا علیه السلام کان یأمر بالدعاء لصاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف اللهم ادفع عن ولیک وخلیفتک وحجّتک ثم ساق الدعاء فقال اللهم وصلّ علی ولاة عهده و الأئمة من بعده و بلّغهم آمالهم... اعلم أن هذا الدعاء یدعی به لکل امام فی زمانه و مولانا صاحب الامر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ابن الحسن علیه السلام أحدهم فحینئذ (با اعتقاد به رجعت ائمه علیهم السلام ) یصدق علیه هذا الدعاء اللهم وصل علی ولاة عهده و الأئمة من بعده إلی آخره و الا لم یکن هذا الدعاء عاماً لهم أجمع و یکون هذا النص مضافاً إلی ما رویناه أولاً عنهم علیهم السلام من الأحادیث الصحیحة الصریحة فی هذا المعنی (رجعت ائمه علیهم السلام ) و اصلاً له و شاهداً بمعناه.» (مختصر بصائر الدرجات، ص190)
ص:248
سوم آنکه کلمۀ «بعد» در این عبارت به معنای ترتیبی میتواند باشد و نه زمانی، یعنی سلام بر امام زمان حاضر عجل الله تعالی فرجه الشریف و بعد از او سلام بر امامان دیگر علیهم السلام (چه قبلیها و چه بعدیها). «عهد» در این معنا به معنای عهد امامت (1)و منظور از «ولاة عهده» نیز امامان علیهم السلام میتواند باشد، یعنی کسانی که سرپرستان عهد امامتند. (2)بنابراین، «بعد» زمانی نیست تا گفته شود بعد از امام دوازدهم باز هم امام دیگری خواهد آمد.
چهارم آنکه سخن سید بن طاووس را بگوییم. ایشان میآورد:
شاید منظور از این صلوات، درود فرستادن بر امام جماعتهایی است که امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف آنها را در دوران حکومت خود برای نماز خواندن در شهرها منصوب میکند و والیانی برای حکومت در آن دوران هستند. صلوات بر آنها بعد از صلوات بر امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ زیرا فرمود (ولاة عهده) و ولی عهدها در زمان حیات شخص میشوند. پس منظور چنین است: خدایا بعد از درود بر او بر ولی عهدهایش و امامانش درود فرست. (3)
1) «الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عَیْثَمِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْإِمَامَةَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْهُودٌ لِرِجَالٍ مُسَمَّیْن.» (الکافی، ج1، ص278، ح3)
2) لذا در صلوات ضراب اصفهانی که در ادامه به آن میپردازیم چنین آمده است: وَ صَلِّ عَلَی وَلِیِّکَ وَ وُلَاةِ عَهْدِک. (مصباح المتهجد ص409)
3) «و لعل المراد بذلک أن الصلاة علی الأئمة الذین یرتبهم فی أیامه للصلاة بالعباد فی البلاد و الأئمة فی الأحکام فی تلک الأیام و أن الصلاة علیهم تکون بعد ذکر الصلاة علیه عجل الله تعالی فرجه الشریف بدلیل قوله ولاة عهده لأن ولاة العهود یکونون فی الحیاة فکان المراد اللهم صل بعد الصلاة علیه علی ولاة عهده و الأئمة من بعده.» (جمال الأسبوع، ص310)
ص:249
افزون بر این، اگر کسی این چهار معنا را نپذیرد و این جمله را به معنای آمدن امامان جدید پندارد، باید به صدها روایت بنگرد که بر حصر عدد امامان در دوازده دلالت دارد. (1)حال اگر یک یا چند دلیل خلاف آن وهم آفرینند و تفسیری درست برنتابند، در مقام تعارض، ساقط خواهد شد و از حجّیت خواهد افتاد و در برابر دلیلهای قطعی نمیتواند بماند. از اینرو، این عبارت از دعا دلیلی پسندیده به شمار نمیآید.
و روی الصدوق عدّة روایات حول احتمال إمتداد الإمامة بعد الإمام الثانی عشر عجل الله تعالی فرجه الشریف و عدم الاقتصار علیه و کان منها روایة عن الإمام امیرالمؤمنین علیه السلام حول غموض الأمر بعد القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و أنّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قد عهد إلیه أن لا یخبر أحداً بذلک إلاّ الحسن و الحسین علیهما السلام و أنّه قال: لا تسئلونی عمّا یکون بعد هذا، فقد عهد إلیّ حبیبی أن لا أخبر به غیر عترتی. (2)
نویسنده ادعا میکند شیخ صدوق روایاتی را دربارۀ احتمال ادامه داشتن امامت پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف، نقل کرده است. وی از این راه میخواهد ثابت کند عقیده به دوازده امام در قرن چهارم ثابت نبوده است.
1) پیشتر به برخی از این احادیث اشاره شده، مانند: حدیث لوح، حدیث معراج، حدیث اظله و...
2) «و شیخ صدوق چندین روایت دربارۀ احتمال امتداد امامت بعد از امام دوازدهم و محصور نبودن در دوازده نقل کرده است. از آن جمله روایتی از امیرمؤمنان علیه السلام دربارۀ مبهم بودن امر بعد از قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف است و حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم با ایشان عهد کرد که به کسی خبر ندهد، بهجز امام حسن و امام حسین علیهما السلام و امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: از من دربارۀ اتفاقهای بعد از این نپرسید؟ زیرا حبیبم از من پیمان گرفت که بهجز اهلبیتم به کسی خبر ندهم.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص130)
ص:250
این ادعای نویسنده نیز تدلیسی بیش نیست؛ زیرا چنانکه گذشت شیخ صدوق اعتقاد قطعی به محصور بودن تعداد امامان داشته و در جای جای کتاب کمال الدین به آن تأکید کرده است، بلکه چنانکه بیان شد، ایشان از وقایع پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف اظهار ناآگاهی میکند و میگوید ما نمیدانیم چه خواهد شد و این احادیث را نیز برای اثبات روشن نبودن وقایع پس از ظهور می آورد، نه اینکه آمدن امامان جدید را احتمال دهد. گفتنی است که نباید امتداد امامت را با آمدن امامان پی در پی و جدید ملازم دانست؛ زیرا این سخن به معنای نادیده گرفتن مسئلۀ مهم رجعت است.
عبدالله بن حارث گوید: به حضرت علی علیه السلام گفتم: ای امیرمؤمنان! از رخدادهای پس از امام قائمتان عجل الله تعالی فرجه الشریف مرا آگاه گردان. فرمود: ای پسر حارث! این چیزی است که ذکر آن به خود او سپرده شده و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من سفارش کرده که آن را جز به حسن و حسین علیهما السلام نگویم. (1)
نزال بن سبره از امیرمؤمنان علیه السلام حدیثی نقل کرده است که در آن از دجّال یاد فرموده و در پایان آن آمده است: از من از آنچه پس از آن واقع خواهد شد، پرسش نکنید؛ زیرا حبیبم به من سفارش کرده که آن را به غیر عترتم نگویم. نزال بن سبره گوید: به صعصعة بن صوحان گفتم: مقصود امیرمؤمنان از این سخن چه بود؟ صعصعه گفت: ای پسر سبره! آن کس که عیسی بن مریم پشت سر او نماز میخواند، دوازدهمین فرد از عترت است، نهمین فرزند حسین بن علی علیهما السلام و او خورشیدی است که از مغرب زمین طلوع فرماید، نزد رکن و مقام ظاهر شود و زمین را پاک سازد و میزان را به عدل برقرار کند. پس
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَی قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ فَهْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ عُمَرَ عَنْ عُمَرَ بْنِ مُوسَی الْوَجِیهِیِّ عَنِ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ قُلْتُ لِعَلِیٍّ علیه السلام یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنِی بِمَا یَکُونُ مِنَ الْأَحْدَاثِ بَعْدَ قَائِمِکُمْ؟ قَالَ: یَا ابْنَ الْحَارِثِ ذَلِکَ شَیْءٌ ذِکْرُهُ مَوْکُولٌ إِلَیْهِ وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم عَهِدَ إِلَیَّ أَنْ لَا أُخْبِرَ بِهِ إِلَّا الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْن علیهما السلام .» ( کمال الدین، ص77)
ص:251
کسی به کسی ستم نکند و امیرمؤمنان علیه السلام فرمود که حبیبش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او سفارش کرده که اخبار پس از آن را جز به عترتش امامان علیهم السلام نگوید. (1)
ابْنُ مَرْیَمَ خَلْفَهُ هُوَ الثَّانِی عَشَرَ مِنَ الْعِتْرَةِ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ هُوَ الشَّمْسُ الطَّالِعَةُ
مِنْ مَغْرِبِهَا یَظْهَرُ عِنْدَ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ فَیُطَهِّرُ الْأَرْضَ وَ یَضَعُ الْمِیزَانَ بِالْقِسْطِ فَلَا یَظْلِمُ أَحَدٌ أَحَداً فَأَخْبَرَ
أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام أَنَّ حَبِیبَهُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم عَهِدَ إِلَیْهِ أَنْ لَا یُخْبِرَ بِمَا یَکُونُ بَعْدَ ذَلِکَ غَیْرَ عِتْرَتِهِ
الْأَئِمَّة علیهم السلام .» (کمال الدین، ص77)
چنانکه گذشت، سخن در وقایع و پیشآمدهای پس از امام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف است و یاد کرد از دجّال نیز بر همین امر قرینه است. از آن سوی، هیچ قرینهای وجود ندارد که سخن از امامت یا امتداد و انقطاع آن باشد. پس تفسیر چنین از این روایات، ناروا و انتسابی غیرواقعی است؛ زیرا بزرگانی مانند شیخ مفید و سید مرتضی نیز که نویسنده اعتقاد به دوازده امامی بودن آنها دارد، از وقایع پس از امام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف اظهار ناآگاهی کردهاند.
و روی الطوسی فی الغیبة أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال لعلیّ «یا علیّ إنه سیکون بعدی اثنا عشر اماماً و من بعدهم اثنا عشر مهدیاً فأنت یا علی أول الإثنی عشر الإمام... ثم یکون من بعده اثنا عشر مهدیا». (2)
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَی الْجَلُودِیُّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُعَاذٍ عَنْ قَیْسِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ یُونُسَ بْنِ أَرْقَمَ عَنْ أَبِی سِنَانٍ الشَّیْبَانِیِّ عَنِ الضَّحَاکِ بْنِ مُزَاحِمٍ عَنِ النَّزَّالِ بْنِ سَبْرَةَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فِی حَدِیثٍ یَذْکُرُ فِیهِ أَمْرَ الدَّجَّالِ وَ یَقُولُ فِی آخِرِهِ لَا تَسْأَلُونِّی عَمَّا یَکُونُ بَعْدَ هَذَا فَإِنَّهُ عَهِدَ إِلَیَّ حَبِیبِی علیه السلام أَنْ لَا أُخْبِرَ بِهِ غَیْرَ عِتْرَتِی قَالَ النَّزَّالُ بْنُ سَبْرَةَ فَقُلْتُ لِصَعْصَعَةَ بْنِ صُوحَانَ: مَا عَنَی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِهَذَا الْقَوْلِ فَقَالَ صَعْصَعَةُ: یَا ابْنَ سَبْرَةَ إِنَّ الَّذِی یُصَلِّی عِیسَی
2) «شیخ طوسی در کتاب الغیبة روایت کرده که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امیرمؤمنان علیه السلام گفت: یا علی بعد از من دوازده امام خواهد آمد و بعد از آن دوازده مهدی. یا علی! تو اوّلین دوازده امام هستی... بعد از آن دوازده مهدی خواهد آمد.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص130)
ص:252
نویسنده برای اثبات ثابت نبودن عقیده به دوازده امام تا نیمه قرن چهارم، به روایت شیخ طوسی استناد کرده است.
نخست آنکه نویسنده بسان کتاب مرحوم کفعمی، با کتاب شیخ طوسی نیز که درگذشتۀ نیمه دوم قرن پنجم بوده، به نکتهای دربارۀ قرن چهارم استدلال میکند. آیا اگر در این کتاب روایتی آمده باشد، ثابت میکند صد سال پیش، فلان عقیده پابرجا نبوده است؟ چگونه است که این روایت به تردید شیخ طوسی در دوازده امام دلالت ندارد، ولی به صد سال پیش دلالت میکند؟ اگر به تردید شیخ طوسی نیز دلالت دارد، پس باید بگوید این شک در قرون بعد نیز ادامه داشته است و حال آنکه این سخن را نمیتوان پی گرفت؛ زیرا در دوازده امامی بودن اساتید شیخ طوسی مانند سید مرتضی و شیخ مفید تردیدی نبوده، چه رسد به خود شیخ طوسی.
دیگر آنکه گذشته از این خردهگیری، باید گفت در روایتی که ایشان نقل
کرده، به وضوح میان امام و مهدی فرق گذارده شده و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
پس از دوازده امام، دوازده مهدی میآید، یعنی این دو باهم فرق دارند. جای بسی تعجب است که نویسنده به این مسئله هیچ توجهی نکرده و چنین وانمود کرده که آنها نیز ادامۀ همین امامان هستند و نتیجه گرفته پس شمار امامان علیهم السلام بیش از دوازده نفر است.
برای آنکه مطلب روشنتر شود، روایتی در پی میآید که شیخ صدوق آن را نقل کرده و گویای همین فرق است؛ روایتی که ماهیت مهدیهای بعدی را روشن میکند:
ابوبصیر گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: ای فرزند رسول خدا! من از پدر شما شنیدم که فرمود: پس از قائم دوازده امام خواهد بود. امام صادق علیه السلام فرمود: دوازده مهدی فرموده است، نه دوازده امام. آنها قومی از شیعیان ما هستند که
ص:253
مردم را به ولایت و شناخت حقّ ما میخوانند (1)
حدیث در کمال الدین چاپ شده (ج2، ص358، ح56) چنین است: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِیُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی سَمِعْتُ مِنْ أَبِیکَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ یَکُونُ بَعْدَ الْقَائِمِ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً فَقَالَ إِنَّمَا قَالَ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً وَ لَمْ یَقُلْ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ لَکِنَّهُمْ قَوْمٌ مِنْ شِیعَتِنَا یَدْعُونَ النَّاسَ إِلَی مُوَالاتِنَا وَ مَعْرِفَةِ حَقِّنَا.» روشن است که نسخه مختصر بصائر الدرجات دقیقتر است و باید سائل اماماً گفته باشد نه مهدیاً.
چنانکه پیداست امام صادق علیه السلام تصریح میفرماید که آنها امام نیستند، بلکه شیعیانی هستند که مردم را به سوی امامان فرامیخوانند.
سید بهاءالدین نیلی نیز از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
همانا از ما اهلبیت بعد از قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، دوازده مهدی از فرزندان امام حسین علیه السلام خواهد بود. (2)
شیخ طوسی نیز این روایت را آورده است: مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ أَنَّهُ قَالَ: یَا أَبَا حَمْزَةَ إِنَّ مِنَّا بَعْدَ الْقَائِمِ أَحَدَ عَشَرَ مَهْدِیّاً مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْن علیه السلام .» (الغیبة ص478)
در این روایت نیز سخن از مهدی است و به امام جدیدی اشاره نشده است.
متن کامل روایتی هم که نویسنده به آن اشاره کرده، چنین است:
حسن بن علی از پدرش روایت میکند که حضرت صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش علیهم السلام روایت کرده که امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در شب رحلتش به من فرمود: ای ابوالحسن! صحیفه و دواتی بیاور! سپس پیغمبر
1) «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیْهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَی الدَّقَّاقِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیِّ عَنْ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِیِّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ یَزِیدَ النَّوْفَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قُلْتُ لِلصَّادِقِ علیه السلام یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ سَمِعْتُ مِنْ أَبِیکَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ یَکُونُ بَعْدَ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً. فَقَالَ: قَدْ قَالَ: اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً وَ لَمْ یَقُلْ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ لَکِنَّهُمْ قَوْمٌ مِنْ شِیعَتِنَا یَدْعُونَ النَّاسَ إِلَی مُوَالاتِنَا وَ مَعْرِفَةِ حَقِّنَا.» (مختصر بصائر الدرجات، ص211)
2) «إِنَّ مِنَّا بَعْدَ الْقَائِمِ عجل الله تعالی فرجه الشریف إثنا عَشَرَ مَهْدِیّاً مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْن علیه السلام .» (منتخب الأنوار المضیئة، ص354)
ص:254
وصیت خود را املا فرمود تا به اینجا رسید و فرمود: یا علی! بعد از من دوازده امام و بعد از آنها دوازده مهدی خواهد بود. یا علی! تو نخستین آن دوازده امامی. خدای تعالی تو را در آسمانش علی مرتضی و امیرمؤمنان و صدیق اکبر و فاروق اعظم و مأمون و مهدی نامیده و این نامها برای غیر تو شایسته نیست. ای علی تو وصی من بر زنده و مرده خاندانم هستی و نیز وصی بر زنانم هستی، هر یک را که تو به همسری من باقی گذاری، فردای قیامت مرا دیدار کند و هر یک را تو طلاق دادی، من از وی بیزارم و مرا نخواهد دید و من نیز او را در صحرای محشر نخواهم دید و تو پس از من خلیفه و جانشین من بر امتم هستی. هر گاه مرگت فرارسد، (خلافت را) به فرزندم حسن واگذار کن که او برّ وصول است (برّ به معنی نیکوکار، و وصول، به معنی بسیار پیوندکننده بین خویشان است). چون او وفاتش رسید، باید آن را به فرزندم حسین شهید زکی مقتول بسپارد. چون هنگام شهادت حسین رسید، باید به فرزندش سیدالعابدین ذوالثّفنات (ثفنه به معنای پینهای است که سر زانو میبندد و آن حضرت را به واسطه پینۀ زیادی که از کثرت سجده در اعضای سجدهاش میبست، ذوالثّفنات میگفتند) علی بسپارد. چون هنگام وفات او رسد، باید به فرزندش محمد باقر بسپارد و چون مرگ او رسد، باید به فرزندش جعفر صادق واگذار کند و چون مرگ او فرا رسد، به فرزندش موسی کاظم باید بسپارد و چون وفات او فرا رسد، به فرزندش علی رضا باید بسپارد؛ و چون مرگ او فرا رسد، به فرزندش محمد ثقه تقی باید واگذارد و چون هنگام وفات او شود، به فرزندش علی ناصح باید بسپارد و چون مرگ او در رسد، به فرزندش حسن فاضل باید واگذارد و چون وفات او برسد، باید به فرزندش محمد مستحفظ (نگهبان آیین) از آل محمد علیهم السلام بسپارد. پس این دوازده امام است و پس از آن دوازده مهدی میآید. چون مرگش در رسد، به فرزندش که اول مقرّبان (مهدیان) (1)است و سه نام دارد بسپارد، نامی چون نام من احمد و نامی چون
1) مختصر بصائر الدرجات، ص40.
ص:255
نام پدرم عبدالله و نام سوم مهدی است و او نخستین ایمانآورندگان است. (1)
بنابر روایت پیش، مهدیانی که پس از حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهند آمد، از نسل امام حسین علیه السلام خواهند بود. بنابر این روایت نیز آنان از فرزندان امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند. همچنین معنای عبارت «و الأئمة من ولده» در صلوات ضراب اصفهانی، روشن میشود؛ منظور از ائمه همان مهدیان بعد از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند و سخن از امام جدیدی نیست:
عَنْهُ (أحمد بن علی الرازی) عَنْ أَبِی الْحُسَیْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَسَدِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ الْأَشْعَرِیُّ الْقُمِّیُّ قَالَ حَدَّثَنِی یَعْقُوبُ بْنُ یُوسُفَ الضَّرَّابُ
1) «أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ سُفْیَانَ الْبَزَوْفَرِیِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سِنَانٍ الْمَوْصِلِیِّ الْعَدْلِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْخَلِیلِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ أَحْمَدَ الْمِصْرِیِ عَنْ عَمِّهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ الْبَاقِرِ عَنْ أَبِیهِ ذِی الثَّفِنَاتِ سَیِّدِ الْعَابِدِینَ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ الزَّکِیِّ الشَّهِیدِ عَنْ أَبِیهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فِی اللَّیْلَةِ الَّتِی کَانَتْ فِیهَا وَفَاتُهُ لِعَلِیٍّ علیه السلام یَا أَبَا الْحَسَنِ أَحْضِرْ صَحِیفَةً وَ دَوَاةً فَأَمْلَأَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَصِیَّتَهُ حَتَّی انْتَهَی إِلَی هَذَا الْمَوْضِعِ فَقَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّهُ سَیَکُونُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ مِنْ بَعْدِهِمْ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً فَأَنْتَ یَا عَلِیُّ أَوَّلُ الِاثْنَیْ عَشَرَ إِمَاماً سَمَّاکَ اللَّهُ تَعَالَی فِی سَمَائِهِ عَلِیّاً الْمُرْتَضَی وَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الصِّدِّیقَ الْأَکْبَرَ وَ الْفَارُوقَ الْأَعْظَمَ وَ الْمَأْمُونَ وَ الْمَهْدِیَّ فَلَا تَصِحُّ هَذِهِ الْأَسْمَاءُ لِأَحَدٍ غَیْرِکَ یَا عَلِیُّ أَنْتَ وَصِیِّی عَلَی أَهْلِ بَیْتِی حَیِّهِمْ وَ مَیِّتِهِمْ وَ عَلَی نِسَائِی فَمَنْ ثَبَّتَّهَا لَقِیَتْنِی غَداً وَ مَنْ طَلَّقْتَهَا فَأَنَا بَرِیءٌ مِنْهَا لَمْ تَرَنِی وَ لَمْ أَرَهَا فِی عَرْصَةِ الْقِیَامَةِ وَ أَنْتَ خَلِیفَتِی عَلَی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی فَإِذَا حَضَرَتْکَ الْوَفَاةُ فَسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِیَ الْحَسَنِ الْبَرِّ الْوَصُولِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِیَ الْحُسَیْنِ الشَّهِیدِ الزَّکِیِّ الْمَقْتُولِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ سَیِّدِ الْعَابِدِینَ ذِی الثَّفِنَاتِ عَلِیٍّ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُوسَی الْکَاظِمِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ عَلِیٍّ الرِّضَا فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الثِّقَةِ التَّقِیِّ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ عَلِیٍّ النَّاصِحِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ الْحَسَنِ الْفَاضِلِ فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْمُسْتَحْفَظِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم فَذَلِکَ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً ثُمَّ یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِیّاً (فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ) فَلْیُسَلِّمْهَا إِلَی ابْنِهِ أَوَّلِ الْمُقَرَّبِینَ لَهُ ثَلَاثَةُ أَسَامِیَ اسْمٌ کَاسْمِی وَ اسْمِ أَبِی وَ هُوَ عَبْدُ اللَّهِ وَ أَحْمَدُ وَ الِاسْمُ الثَّالِثُ الْمَهْدِیُّ هُوَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِین.» (الغیبة للطوسی، ص150)
ص:256
الْغَسَّانِیُّ فِی مُنْصَرَفِهِ مِنْ أَصْفَهَانَ قَالَ حَجَجْتُ فِی سَنَةِ إِحْدَی وَ ثَمَانِینَ وَ مِائَتَیْن... نُسْخَةُ الدَّفْتَرِ الَّذِی خَرَج: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ وَ خَاتَمِ النَّبِیِّین ... اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَی وَ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَی وَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ وَ الْحَسَنِ الرِّضَا وَ الْحُسَیْنِ الْمُصْطَفَی وَ جَمِیعِ الْأَوْصِیَاءِ وَ مَصَابِیحِ الدُّجَی وَ أَعْلَامِ الْهُدَی وَ مَنَارِ التُّقَی وَ الْعُرْوَةِ الْوُثْقَی وَ الْحَبْلِ الْمَتِینِ وَ الصِّرَاطِ الْمُسْتَقِیمِ وَ صَلِّ عَلَی وَلِیِّکَ وَ وُلَاةِ عَهْدِهِ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ وَ مُدَّ فِی أَعْمَارِهِمْ وَ زِدْ فِی آجَالِهِمْ وَ بَلِّغْهُمْ أَقْصَی آمَالِهِمْ دِیناً وَ دُنْیَا وَ آخِرَةً إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ. (1)
البته سید بن طاووس احتمال میدهد منظور از ائمه، فرزندان امام در دوران حیات (غیبت) امام باشند، یعنی پیشوایان بزرگی که در نواحی مختلف وجود دارند و به ارشاد و رهبری مردم مشغولند. (2)
در نتیجه، روایتی در جوامع روایی، وجود ندارد که به آمدن امام جدیدی پس از دوازده امام علیهم السلام اشاره کند. بنابراین، احتمال امتداد امامت با امام جدید که نویسنده ادّعا کرده، هیچ سندی ندارد و سخنی گزاف است.
ص:257
در این فصل روایات مرحوم کلینی در کتاب کافی بررسی میشود تا روشن گردد آیا این احادیث دلالتی بر سیزده امام دارد؟ و در ادامه این فصل مطالبی دربارۀ هبةالله کاتب و کتابش بیان میشود.
و عندما نشئت فکرة تحدید عدد الأئمة علیهم السلام، بعد القول بوجود و غیبة محمد بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف کاد الشیعة الإمامیة یختلفون فیما بینهم حول تحدید عددهم باثنی عشر أو ثلاثة عشر، إذ برزت فی ذلک الوقت روایات تقول، بأنّ عدد الأئمة ثلاثة عشر و قد نقلها الکلینی فی الکافی. (1)
نویسنده ادّعا کرده که وقتی اندیشه محدود کردن شمار امامان علیهم السلام پدید آمد، نزدیک بود میان امامیه درباره محدود کردن شمار امامان به دوازده یا سیزده، اختلاف افتد؛ زیرا در آن دوران روایتهایی نمایان شده بود که از سیزده امام سخن میگفت و این روایتها را مرحوم کلینی در کافی نقل کرده است.
1) «پس از قائل شدن به وجود و غیبت محمد بن حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف زمانی که نظریۀ محدود کردن شمار امامان علیهم السلام به وجود آمد، نزدیک بود شیعیان دربارۀ محدود کردن شمار امامان به دوازده یا سیزده امام، به اختلاف بیفتند؛ زیرا در آن برهه روایاتی به این مضمون ظاهر شدند که عدد امامان سیزده تن است و این روایتها را کلینی در کتاب کافی نقل کرده است.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص130)
ص:258
نخست آنکه نام و متن کتابهایی که پیش از قرن چهارم و قبل از زمان مرحوم کلینی نوشته شده، در پاسخ شبهۀ بیست و یکم آمد و ثابت شد که اعتقاد به دوازده امام علیهم السلام و احادیث آن، اصیل و ریشه دارند و نسبت دادن پیدایی آن به دوران مرحوم کلینی، خلاف واقع و ادعایی کذب است. روشنترین دلیل، برخی از احادیث کتاب ابوسعید عصفری (درگذشتۀ 250 قمری) است که نویسنده به آنها اشاره دارد؛ (1)کسی که صد سال پیش از زمانی که نویسنده ادّعا کرده، از دنیا رفته است. حال چگونه میتوان ادّعا کرد، این احادیث در دوران مرحوم کلینی مطرح شده است؟
دوم آنکه نسبت دادن حدیثی با موضوع سیزده امام به مرحوم کلینی، تهمتی بزرگ بر ایشان است؛ زیرا عنوان باب این احادیث «ما جاء فی الإثنی عشر و النص علیهم علیهم السلام » است، یعنی ایشان آشکارا امامان علیهم السلام را دوازده نفر خوانده و معنا ندارد که در این باب حدیثی نقل گردد که در تناقض با عنوانش باشد و خلاف آنچه را برساند که در پی اثبات آن است. لذا روایات این باب، به روشنی دلالت دارند که روایات دوازده امام صریح است و به روشنی، عدد دوازده بیان شده است، اما روایاتی که ادّعا میشود بر سیزده امام دلالت دارد، هیچ کدام به عدد سیزده تصریح ندارد، بلکه همگی چند وجه دارند: یا نقل های دیگری دارند و تنها بعضی از نقلها، آن هم اگر معانی دیگر را نپذیریم، لازمهاش وجود سیزده امام خواهد بود. _ این موارد در ادامه بیان خواهد شد تا خوانندۀ با انصاف بنگرد که آیا مانند نویسنده چنین با قاطعیت میتوان ادّعا کرد مرحوم کلینی روایات سیزده امام را نقل کرده است یا خیر.
سوم آنکه روایات معصومان علیهم السلام نیز مانند آیات قرآن انواعی دارد. امیرمؤمنان علیه السلام دربارۀ اختلاف روایات میفرماید:
إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ کَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَامّاً وَ
1) الأصول الستة عشر، ص15.
ص:259
خَاصّاً وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهَما. (1)
از اینرو، احادیث چون آیات انواعی دارند و باید در کنار هم قرار گیرند و معنای صحیح آنها به کمک هم و با در نظر گرفتن همه روشن شود. با توجه به این نکته، اگر مضمون یک روایت در روایتی دیگر با توضیح و تفصیل آمده باشد، باید در معنا کردن روایت مختصر و مجمل به آن روایت مفصل مراجعه کرد و یک روایت را منقطع از روایات دیگر نمیتوان در نظر گرفت و دربارۀ آن قضاوت کرد. دربارۀ این بحث نیز روایتهای دیگری وجود دارد که همان ماجرا را با تفصیل بیان کرده است و باید به آنها نگریست. افزون بر این، روایات با آیات قرآن تفاوتی اساسی دارند؛ نامعتبر بودن همۀ روایتها. روایتهایی وجود دارد که ضعیف و ناپذیرفتنی هستند و آنها را در کنار روایات صحیح نمیتوان گذارد و مقایسه کرد، یعنی همان مغالطهای که نویسنده بارها تکرار کرده است. نویسنده خود برای استدلال، به هر روایتی استناد میکند و به ضعف و درستی آن هیچ اهمیتی نمی دهد، اما در مقابل روایاتی را که برخلاف نظر وی است، به راحتی با طرح سند رد میکند، در حالی که محقّق باید شیوهای ثابت برگیرد.
برای بررسی بیشتر، احادیث کتاب کافی نقل و بررسی میشود: بیست حدیث در باب «ما جاء فی الإثنی عشر و النص علیهم علیهم السلام » (2)وجود دارد که ده حدیث (3)به عدد دوازده تصریح کردهاند و نام دوازده امام در سه حدیث (4)از آنها آمده است. چهار حدیث (5)نیز بر دوازده عدد دلالت دارند. شش حدیث (6)موهم عدد سیزده است. یک
1) «همانا در دست مردم [روایات] حق و باطل و راست و دروغ و نسخ کننده و نسخ شده و عام و خاص و محکم و متشابه و از بر شده و خیال شده وجود دارد.» (الکافی، ج1، ص62، ح1)
2) الأصول الستة عشر، ص525.
3) حدیث 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 10 و 16 و 19 و20.
4) حدیث 1 و 2 و 3.
5) حدیث 11و 12 و 13 و 15.
6) حدیث 7 و 8 و 9 و 14 و 17 و 18.
ص:260
حدیث از این شش حدیث تکراری است (حدیث چهاردهم تکرار حدیث هفتم است) و در واقع، پنج حدیث محسوب میشود. دو حدیث نیز هممضمون با احادیث گویای عدد دوازده است (حدیث نهم هممضمون حدیث سوم و حدیث هشتم هممضمون حدیث پنجم است). در نتیجه، سه حدیث (7 و 17 و 18) با مضمون غیرتکراری موهم عدد سیزده است. البته هر شش حدیث بررسی خواهد شد:
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی فَاطِمَةَ علیها السلام وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِهَا فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ عجل الله تعالی فرجه الشریف ثَلَاثَةٌ مِنْهُمْ مُحَمَّدٌ وَ ثَلَاثَةٌ مِنْهُمْ عَلِی. (1)
چون «من ولدها» در این روایت آمده، ممکن است گفته شود دوازده امام علیهم السلام از فرزندان حضرت فاطمه علیها السلام هستند و با حضرت علی علیه السلام که همسر ایشان است، سیزده امام میشود. چنانکه پیداست، به عدد سیزده تصریحی نشده است و این نتیجه تنها از عبارت «من ولدها» گرفته میشود. این نتیجه هم، در صورتی درست است که هیچ احتمال دیگری در کار نباشد، در حالی که احتمال دارد:
یکم. منظور تغلیب (2)باشد، یعنی از دوازده وصی چون یازده نفر آنان از اولاد هستند، در عرف مردم درست است که گفته شود همه از اولاد ایشان هستند.
دوم. چون عبارت «لوح فیه أسماء الأوصیاء من ولدها» حصر را بیان نمی کند، نمیتوان گفت نام دیگری غیر از «ولدها» در آن نبوده است. همچنین در عبارت «فعددت اثنی عشر» ضمیر (مانند فعددتها) یا قرینۀ دیگری (مانند الف لام عهد ذکری
ص:261
«فعددت الاوصیاء») وجود ندارد که شمارش را ناگزیر در همان «الأوصیاء من ولدها» حصر نماید. پس احتمال دارد منظور از «فعددت»، شمارش همۀ نامها در لوح باشد، نه فقط شمارش تنها فرزندان؛ زیرا چنانکه گذشت، در حدیث دلیلی نیست که همۀ نامها بر آن اساس ویژۀ فرزندان حضرت فاطمه علیها السلام باشد، یعنی آنکه جابر نمیگوید لوحی در برابر حضرت فاطمه علیها السلام بود که نام فرزندان وصیاش بر آن نوشته شده بود و من آن نامها را دوازدهتا شمردم، بلکه میگوید من دوازده نام شمردم. این جمله با اینکه
نام دیگری غیر از فرزندان نیز در آن لوح باشد، سازگاری دارد. با وجود این، چون جابر
این روایت را برای امام باقر علیه السلام نقل کرده، تأکیدش بر فرزندان حضرت فاطمه علیها السلام
است، نه همۀ امامان؛ زیرا امامت حضرت علی علیه السلام در زمان ایشان جای هیچ تردیدی نداشته است.
احتمال دیگر تصحیف و زیاد شدن عبارت «من ولدها» است که همان دلیل مدعیان سیزده امام است؛ زیرا شیخ صدوق این روایت را با همین سند در کتاب کمال الدین که از کتابهای معتبر شیعه به شمار میرود، بدون این عبارت نقل کردهاست:
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی فَاطِمَةَ علیها السلام وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ مَکْتُوبٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ ثَلَاثَةٌ مِنْهُمْ مُحَمَّدٌ وَ أَرْبَعَةٌ مِنْهُمْ عَلِی علیهم السلام . (1)
با وجود این احتمالات و بهخصوص دو نوع نقل متفاوت از این حدیث، دیگر وجود عقیدهای به این مهمی(سیزده امام) را با این روایت که نسخه بدل است، نمیتوان ثابت کرد.
این احتمالات در صورتی پذیرفته است که در اینباره، تنها این حدیث باشد و یا این
1) کمال الدین، ص311، ح3.
ص:262
حدیث به تنهایی در نظر آید، در حالی که احادیث دیگری در این موضوع وجود دارد و از نظر حدیثشناسی، چنانکه پیشتر گذشت، نباید احادیث مشابه را از نظر دور داشت. اگر این نویسنده پیش از نتیجهگیری نادرست اندکی میاندیشید، در همین باب همین حدیث را مییافت که مرحوم کلینی آن را با متن مفصل و سند صحیح آورده است، آن تفصیل، راه را بر هر گونه تفسیر نادرست بسته است.
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِیفٍ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَبِی لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ إِنَّ لِی إِلَیْکَ حَاجَةً فَمَتَی یَخِفُّ عَلَیْکَ أَنْ أَخْلُوَ بِکَ فَأَسْأَلَکَ عَنْهَا فَقَالَ لَهُ جَابِرٌ أَیَّ الْأَوْقَاتِ أَحْبَبْتَهُ فَخَلَا بِهِ فِی بَعْضِ الْأَیَّامِ فَقَالَ لَهُ یَا جَابِرُ أَخْبِرْنِی عَنِ اللَّوْحِ الَّذِی رَأَیْتَهُ فِی یَدِ أُمِّی فَاطِمَةَ علیها السلام بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَا أَخْبَرَتْکَ بِهِ أُمِّی أَنَّهُ فِی ذَلِکَ اللَّوْحِ مَکْتُوبٌ فَقَالَ جَابِرٌ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّی دَخَلْتُ عَلَی أُمِّکَ فَاطِمَةَ فِی حَیَاةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَهَنَّیْتُهَا بِوِلَادَةِ الْحُسَیْنِ وَ رَأَیْتُ فِی یَدَیْهَا لَوْحاً أَخْضَرَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ مِنْ زُمُرُّدٍ وَ رَأَیْتُ فِیهِ کِتَاباً أَبْیَضَ شِبْهَ لَوْنِ الشَّمْسِ فَقُلْتُ لَهَا بِأَبِی وَ أُمِّی یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مَا هَذَا اللَّوْحُ فَقَالَتْ هَذَا لَوْحٌ أَهْدَاهُ اللَّهُ إِلَی رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله و سلم فِیهِ اسْمُ أَبِی وَ اسْمُ بَعْلِی وَ اسْمُ ابْنَیَّ وَ اسْمُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِی وَ أَعْطَانِیهِ أَبِی لِیُبَشِّرَنِی بِذَلِکَ قَالَ جَابِرٌ فَأَعْطَتْنِیهِ أُمُّکَ فَاطِمَةُ علیها السلام فَقَرَأْتُهُ وَ اسْتَنْسَخْتُهُ فَقَالَ لَهُ أَبِی فَهَلْ لَکَ یَا جَابِرُ أَنْ تَعْرِضَهُ عَلَیَّ قَالَ نَعَمْ فَمَشَی مَعَهُ أَبِی إِلَی مَنْزِلِ جَابِرٍ فَأَخْرَجَ صَحِیفَةً مِنْ رَقٍّ فَقَالَ یَا جَابِرُ انْظُرْ فِی کِتَابِکَ لِأَقْرَأَ أَنَا عَلَیْکَ فَنَظَرَ جَابِرٌ فِی نُسْخَةٍ فَقَرَأَهُ أَبِی فَمَا خَالَفَ حَرْفٌ حَرْفاً فَقَالَ جَابِرٌ فَأَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّی هَکَذَا رَأَیْتُهُ فِی اللَّوْحِ مَکْتُوباً بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* هَذَا کِتَابٌ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ*- لِمُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ نُورِهِ وَ سَفِیرِهِ وَ حِجَابِهِ وَ دَلِیلِهِ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ مِنْ عِنْدِ رَبِّ الْعَالَمِینَ عَظِّمْ یَا مُحَمَّدُ أَسْمَائِی وَ اشْکُرْ نَعْمَائِی وَ لَا تَجْحَدْ آلَائِی إِنِّی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا قَاصِمُ الْجَبَّارِینَ وَ مُدِیلُ الْمَظْلُومِینَ وَ دَیَّانُ الدِّینِ إِنِّی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَمَنْ رَجَا غَیْرَ فَضْلِی أَوْ خَافَ غَیْرَ عَدْلِی عَذَّبْتُهُ عَذاباً
ص:263
لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ فَإِیَّایَ فَاعْبُدْ وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّلْ إِنِّی لَمْ أَبْعَثْ نَبِیّاً فَأُکْمِلَتْ أَیَّامُهُ وَ انْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلَّا جَعَلْتُ لَهُ وَصِیّاً وَ إِنِّی فَضَّلْتُکَ عَلَی الْأَنْبِیَاءِ وَ فَضَّلْتُ وَصِیَّکَ عَلَی الْأَوْصِیَاءِ وَ أَکْرَمْتُکَ بِشِبْلَیْکَ وَ سِبْطَیْکَ حَسَنٍ وَ حُسَیْنٍ فَجَعَلْتُ حَسَناً مَعْدِنَ عِلْمِی بَعْدَ انْقِضَاءِ مُدَّةِ أَبِیهِ وَ جَعَلْتُ حُسَیْناً خَازِنَ وَحْیِی وَ أَکْرَمْتُهُ بِالشَّهَادَةِ وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعَادَةِ فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَ أَرْفَعُ الشُّهَدَاءِ دَرَجَةً جَعَلْتُ کَلِمَتِیَ التَّامَّةَ مَعَهُ وَ حُجَّتِیَ الْبَالِغَةَ عِنْدَهُ بِعِتْرَتِهِ أُثِیبُ وَ أُعَاقِبُ أَوَّلُهُمْ عَلِیٌّ سَیِّدُ الْعَابِدِینَ وَ زَیْنُ أَوْلِیَائِیَ الْمَاضِینَ وَ ابْنُهُ شِبْهُ جَدِّهِ الْمَحْمُودِ مُحَمَّدٌ الْبَاقِرُ عِلْمِی وَ الْمَعْدِنُ لِحِکْمَتِی سَیَهْلِکُ الْمُرْتَابُونَ فِی جَعْفَرٍ الرَّادُّ عَلَیْهِ کَالرَّادِّ عَلَیَّ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأُکْرِمَنَّ مَثْوَی جَعْفَرٍ وَ لَأَسُرَّنَّهُ فِی أَشْیَاعِهِ وَ أَنْصَارِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ أُتِیحَتْ بَعْدَهُ مُوسَی فِتْنَةٌ عَمْیَاءُ حِنْدِسٌ- لِأَنَّ خَیْطَ فَرْضِی لَا یَنْقَطِعُ وَ حُجَّتِی لَا تَخْفَی وَ أَنَّ أَوْلِیَائِی یُسْقَوْنَ بِالْکَأْسِ الْأَوْفَی مَنْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ جَحَدَ نِعْمَتِی وَ مَنْ غَیَّرَ آیَةً مِنْ کِتَابِی فَقَدِ افْتَرَی عَلَیَّ وَیْلٌ لِلْمُفْتَرِینَ الْجَاحِدِینَ عِنْدَ انْقِضَاءِ مُدَّةِ مُوسَی عَبْدِی وَ حَبِیبِی وَ خِیَرَتِی فِی عَلِیٍّ وَلِیِّی وَ نَاصِرِی وَ مَنْ أَضَعُ عَلَیْهِ أَعْبَاءَ النُّبُوَّةِ وَ أَمْتَحِنُهُ بِالاضْطِلَاعِ بِهَا یَقْتُلُهُ عِفْرِیتٌ مُسْتَکْبِرٌ یُدْفَنُ فِی الْمَدِینَةِ الَّتِی بَنَاهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ إِلَی جَنْبِ شَرِّ خَلْقِی حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَسُرَّنَّهُ بِمُحَمَّدٍ ابْنِهِ وَ خَلِیفَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثِ عِلْمِهِ فَهُوَ مَعْدِنُ عِلْمِی وَ مَوْضِعُ سِرِّی وَ حُجَّتِی عَلَی خَلْقِی لَا یُؤْمِنُ عَبْدٌ بِهِ إِلَّا جَعَلْتُ الْجَنَّةَ مَثْوَاهُ وَ شَفَّعْتُهُ فِی سَبْعِینَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ کُلُّهُمْ قَدِ اسْتَوْجَبُوا النَّارَ وَ أَخْتِمُ بِالسَّعَادَةِ لِابْنِهِ عَلِیٍّ وَلِیِّی وَ نَاصِرِی وَ الشَّاهِدِ فِی خَلْقِی وَ أَمِینِی عَلَی وَحْیِی أُخْرِجُ مِنْهُ الدَّاعِیَ إِلَی سَبِیلِی وَ الْخَازِنَ لِعِلْمِیَ الْحَسَنَ وَ أُکْمِلُ ذَلِکَ بِابْنِهِ محمد رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ عَلَیْهِ کَمَالُ مُوسَی وَ بَهَاءُ عِیسَی وَ صَبْرُ أَیُّوبَ فَیُذَلُّ أَوْلِیَائِی فِی زَمَانِهِ وَ تُتَهَادَی رُءُوسُهُمْ کَمَا تُتَهَادَی رُءُوسُ التُّرْکِ وَ الدَّیْلَمِ فَیُقْتَلُونَ وَ یُحْرَقُونَ وَ یَکُونُونَ خَائِفِینَ مَرْعُوبِینَ وَجِلِینَ تُصْبَغُ الْأَرْضُ بِدِمَائِهِمْ وَ یَفْشُو الْوَیْلُ وَ الرَّنَّةُ فِی نِسَائِهِمْ أُولَئِکَ أَوْلِیَائِی حَقّاً بِهِمْ أَدْفَعُ کُلَّ فِتْنَةٍ عَمْیَاءَ حِنْدِسٍ وَ بِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلَازِلَ وَ أَدْفَعُ الْآصَارَ وَ الْأَغْلَالَ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ: قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سَالِمٍ قَالَ أَبُو بَصِیرٍ لَوْ لَمْ تَسْمَعْ فِی دَهْرِکَ إِلَّا هَذَا
ص:264
الْحَدِیثَ لَکَفَاکَ فَصُنْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِه. (1)
1) «امام صادق علیه السلام فرماید: پدرم به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: من با تو کاری دارم، چه وقت برایت آسانتر است که تو را تنها ببینم و از تو سؤال کنم؟ جابر گفت: هر وقت شما بخواهی. پس روزی با او در خلوت نشست و به او فرمود: دربارۀ لوحی که آن را در دست مادرم فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دیدهای آنچه مادرم به تو فرمود که در آن لوح نوشته بود، به من خبر ده. جابر گفت: خدا را گواه میگیرم که من در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خدمت مادرت فاطمه علیها السلام رفتم و او را به ولادت حسین علیه السلام تبریک گفتم و در دستش لوح سبزی دیدم. گمان کردم از زمرّد است و نوشتهای سفید در آن دیدم، همانند رنگ خورشید (درخشان). به او عرض کردم: دختر پیغمبر! پدر و مادرم قربانت، این لوح چیست؟ فرمود: لوحی است که خدا آن را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هدیه فرمود. اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصیا از فرزندانم در آن است و پدرم آن را به من مژدگانی عطا فرمود. جابر گفت: سپس مادرت فاطمه علیها السلام آن را به من داد. من آن را خواندم و رونویسی کردم. پدرم به او گفت: ای جابر! آن را بر من نشان میدهی؟ عرض کرد: آری! آنگاه پدرم همراه جابر به منزل او رفت. جابر نوشتهای از پوست بیرون آورد. پدرم فرمود: ای جابر! تو در نوشتهات نگاه کن تا من برایت بخوانم، جابر در نسخه خود نگریست و پدرم آن را قرائت کرد، حتی حرفی با حرفی اختلاف نداشت. بعد جابر گفت: خدا را گواه میگیرم که اینگونه در آن لوح نوشته دیدم: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ این نامه از جانب خداوند عزیز حکیم است برای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیغمبر او و نور و سفیر و دربان (واسطه میان خالق و مخلوق) و دلیل او، آن را روحالامین (جبرئیل) از نزد پروردگار جهان فرود آورد. ای محمد اسمهای مرا بزرگ شمار و نعمتهای مرا سپاسگزار و الطاف مرا انکار مدار. همانا منم خدایی که جز من شایان پرستشی نیست، منم شکنندۀ جباران و دولت رساننده به مظلومان و جزا دهندۀ روز رستاخیز، همانا منم خدایی که جز من شایان پرستشی نیست، هر که جز فضل مرا امیدوار باشد و از غیر عدالت من بترسد، او را عذابی کنم که هیچ یک از جهانیان را نکرده باشم. پس تنها مرا پرستش کن و تنها بر من توکّل نما. من هیچ پیغمبری را مبعوث نساختم و دورانش را کامل کردم و مدتش تمام گردید، جز اینکه برای او وصی و جانشینی مقرّر کردم و من تو را بر پیغمبران برتری دادم و وصی تو را بر اوصیای دیگر و تو را به دو شیرزاده و دو نوهات حسن و حسین علیهما السلام گرامی داشتم و حسن را بعد از سپری شدن روزگار پدرش کانون علم خود قرار دادم و حسین را خزانهدار وحی خود ساختم و او را با شهادت گرامی داشتم و پایان کارش را به سعادت رسانیدم، او برترین شهداست و مقامش از همه آنها عالیتر است. کلمۀ تامه خود را همراه او و حجت رسای خود را نزد او قرار دادم، به سبب عترت او پاداش و کیفر میدهم. نخستین آنها سرور عابدان و زینت اولیای گذشته من است و پسر او شبیه جدّ محمود (پسندیده) خود، محمد است. او شکافندۀ علم من و کانون حکمت من است و شکّ کنندگان در جعفر هلاک خواهند شد. هر که او را نپذیرد، مرا نپذیرفته، سخن و وعدۀ پابرجای من است که مقام جعفر را گرامی دارم و او را به پیروان و یاران و دوستانش مسرور سازم. پس از او برای موسی فتنۀ کور بسیار تاریکی مقدّر شده است؛ زیرا رشتۀ وجوب اطاعت من قطع نگردد و حجت من پنهان نشود و همانا اولیای من با جامی سرشار سیراب شوند و هر کس یکی از آنها را انکار کند، نعمت مرا انکار کرده و آنکه یک آیه از کتاب مرا تغییر دهد، بر من دروغ بسته است. وای بر دروغبندان منکر! هنگام پایان یافتن دوران بنده و دوست و برگزیدهام موسی، نسبت به علی دوست و یاور من و کسی که بارهای سنگین نبوت را به دوش او گذارم و با به دوش کشیدن آنها امتحانش کنم. او را مردی پلید و گردنکش میکشد و در شهری که بندۀ صالح [ذوالقرنین] آن را ساخته است، پهلوی بدترین مخلوقم [هارون] به خاک سپرده میشود. فرمان و وعدۀ من ثابت شده که او را به پسرش و جانشینش بعد وی و وارث علمش محمد شادمان سازم. او کانون علم من و محل راز من و حجت من بر خلقم است. هیچ بنده ای به او ایمان نمیآورد، مگر بهشت را جایگاهش سازم و شفاعت او را نسبت به هفتاد تن از خاندانش که همگی سزاوار دوزخ باشند، بپذیرم و عاقبت کار پسرش علی را به سعادت رسانم که دوست و یاور من و گواه در میان مخلوق من و امین وحی من است. دعوت کننده به راهم و خزانهدار علمم حسن را از او به وجود آورم و این رشته را به وجود پسر او «م ح م د» کامل کنم که رحمت برای جهانیان است، او کمال موسی و زیبایی عیسی و صبر ایوب دارد. در زمان [غیبت] او دوستانم خوار گردند و [ستمگران] سرهای آنها را برای یکدیگر هدیه فرستند، چنانکه سرهای ترک و دیلم [کفار] را به هدیه فرستند، کشته و سوزانده شوند و آنها ترسان و بیمناک و هراسان باشند، زمین از خونشان رنگین گردد و ناله و واویلا در میان زنانشان بلند شود. آنان دوستان حقیقی من هستند. به وسیلۀ آنان هر آشوب کور تاریک را بزدایم و به برکت آنان زلزلهها را بردارم و بارهای سنگین و زنجیرها را برانم، درودها و رحمت پروردگارشان بر آنها باد و تنها ایشانند هدایتشدگان. عبدالرحمان بن سالم گوید: ابوبصیر گفت: اگر در دوران عمرت جز این حدیث نشنیده باشی، تو را کفایت کند، پس آن را از نااهلش پنهان دار.» (الکافی، ج1، ص527، ح3)
ص:265
چنانکه پیداست، این حدیث نام یکایک اوصیا را آورده و جای هیچ تردید برای افراد جویای حقیقت نگذاشته است. اگر قرار بود فرد سیزدهمی نیز در کار باشد، نام او نیز ذکر میگردید و یا به آن اشارهای میشد.
پس چنین برداشتها اگر نگوییم از سر غرضورزی و سعی در مشکوک و مبهم نمایاندن امر قطعی و روشن است، بیگمان حاصل جمود بر متن است که از ناآگاهی علمی سرچشمه میگیرد.
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ وَ مُحَمَّدِ
ص:266
بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِی یَحْیَی الْمَدَائِنِیِّ عَنْ أَبِی هَارُونَ الْعَبْدِیِّ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ قَالَ کُنْتُ حَاضِراً لَمَّا هَلَکَ أَبُو بَکْرٍ وَ اسْتَخْلَفَ عُمَرَ أَقْبَلَ یَهُودِیٌّ مِنْ عُظَمَاءِ یَهُودِ یَثْرِبَ وَ تَزْعُمُ یَهُودُ الْمَدِینَةِ أَنَّهُ أَعْلَمُ أَهْلِ زَمَانِهِ حَتَّی رُفِعَ إِلَی عُمَرَ فَقَالَ لَهُ یَا عُمَرُ إِنِّی جِئْتُکَ أُرِیدُ الْإِسْلَامَ فَإِنْ أَخْبَرْتَنِی عَمَّا أَسْأَلُکَ عَنْهُ فَأَنْتَ أَعْلَمُ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ بِالْکِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ جَمِیعِ مَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَ عَنْهُ قَالَ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ إِنِّی لَسْتُ هُنَاکَ لَکِنِّی أُرْشِدُکَ إِلَی مَنْ هُوَ أَعْلَمُ أُمَّتِنَا- بِالْکِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ جَمِیعِ مَا قَدْ تَسْأَلُ عَنْهُ وَ هُوَ ذَاکَ فَأَوْمَأَ إِلَی عَلِیٍّ علیه السلام فَقَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ یَا عُمَرُ إِنْ کَانَ هَذَا کَمَا تَقُولُ فَمَا لَکَ وَ لِبَیْعَةِ النَّاسِ وَ إِنَّمَا ذَاکَ أَعْلَمُکُمْ فَزَبَرَهُ عُمَرُ ثُمَّ إِنَّ الْیَهُودِیَّ قَامَ إِلَی عَلِیٍّ علیه السلام فَقَالَ لَهُ أَنْتَ کَمَا ذَکَرَ عُمَرُ فَقَالَ وَ مَا قَالَ عُمَرُ فَأَخْبَرَهُ قَالَ فَإِنْ کُنْتَ کَمَا قَالَ سَأَلْتُکَ عَنْ أَشْیَاءَ أُرِیدُ أَنْ أَعْلَمَ هَلْ یَعْلَمُهُ أَحَدٌ مِنْکُمْ فَأَعْلَمَ أَنَّکُمْ فِی دَعْوَاکُمْ خَیْرُ الْأُمَمِ وَ أَعْلَمُهَا صَادِقِینَ وَ مَعَ ذَلِکَ أَدْخُلُ فِی دِینِکُمُ الْإِسْلَامِ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام نَعَمْ أَنَا کَمَا ذَکَرَ لَکَ عُمَرُ سَلْ عَمَّا بَدَا لَکَ أُخْبِرْکَ بِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنْ ثَلَاثٍ وَ ثَلَاثٍ وَ وَاحِدَةٍ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام یَا یَهُودِیُ وَ لِمَ لَمْ تَقُلْ أَخْبِرْنِی عَنْ سَبْعٍ فَقَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ إِنَّکَ إِنْ أَخْبَرْتَنِی بِالثَّلَاثِ سَأَلْتُکَ عَنِ الْبَقِیَّةِ وَ إِلَّا کَفَفْتُ فَإِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنِی فِی هَذِهِ السَّبْعِ فَأَنْتَ أَعْلَمُ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ أَفْضَلُهُمْ وَ أَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ فَقَالَ لَهُ سَلْ عَمَّا بَدَا لَکَ یَا یَهُودِیُّ قَالَ أَخْبِرْنِی عَنْ أَوَّلِ حَجَرٍ وُضِعَ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ وَ أَوَّلِ شَجَرَةٍ غُرِسَتْ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ وَ أَوَّلِ عَیْنٍ نَبَعَتْ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ فَأَخْبَرَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام ثُمَّ قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ أَخْبِرْنِی عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ کَمْ لَهَا مِنْ إِمَامٍ هُدًی وَ أَخْبِرْنِی عَنْ نَبِیِّکُمْ مُحَمَّدٍ أَیْنَ مَنْزِلُهُ فِی الْجَنَّةِ وَ أَخْبِرْنِی مَنْ مَعَهُ فِی الْجَنَّةِ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِنَّ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ اثْنَیْ عَشَرَ إِمَاماً هُدًی مِنْ ذُرِّیَّةِ نَبِیِّهَا وَ هُمْ مِنِّی وَ أَمَّا مَنْزِلُ نَبِیِّنَا فِی الْجَنَّةِ فَفِی أَفْضَلِهَا وَ أَشْرَفِهَا جَنَّةِ عَدْنٍ وَ أَمَّا مَنْ مَعَهُ فِی مَنْزِلِهِ فِیهَا فَهَؤُلَاءِ الِاثْنَا عَشَرَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ وَ أُمُّهُمْ وَ جَدَّتُهُمْ وَ أُمُّ أُمِّهِمْ وَ ذَرَارِیُّهُمْ لَا یَشْرَکُهُمْ فِیهَا أَحَد. (1)
1) «ابوسعید خدری گوید: زمانی که ابوبکر مرد و عمر جانشین او شد، من حاضر بودم. مردی از بزرگان یهود مدینه آمد و یهودیان مدینه معتقد بودند که دانشمندترین مردم زمان خود است تا نزدیک عمر رسید. گفت: ای عمر! من نزد تو آمدهام و میخواهم مسلمان شوم. اگر هر چه پرسیدم جواب گفتی، تو دانشمندترین اصحاب محمد صلی الله علیه و آله و سلم به قرآن و سنّت و آنچه میخواهم از تو بپرسم، هستی. عمر به او گفت: من چنین نیستم، ولی تو را به کسی که دانشمندترین امت ماست به قرآن و سنّت و آنچه از او بپرسی، راهنمایی میکنم و او این مرد است. آنگاه به علی علیه السلام اشاره کرد. یهودی به عمر گفت: اگر چنین است که میگویی، چه حقی برای تو بود که از مردم بیعت بگیری؟ در صورتی که او تنها دانشمندترین شماست؟ عمر به او درشتی کرد. یهودی به جانب علی علیه السلام برخاست و گفت: تو چنانی که عمر گفت؟ فرمود: عمر چه گفت؟ یهودی خبر کرد و گفت: اگر تو چنانی که او گوید: من مطالبی از تو میپرسم تا بدانم اگر کسی از شما آنها را بداند، شما که ادعا میکنید، بهترین و داناترین امتها هستید، راست میگویید و علاوه بر آن خودم هم به دین شما وارد شوم که اسلام است. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: بله من چنانم که عمر به تو گفت، هر چه خواهی بپرس! اگر خدا بخواهد به تو جواب میگویم. یهودی گفت: سه مسئله و سه مسئله و یک مسئله را به من خبر ده! علی علیه السلام فرمود: ای یهودی! چرا نگفتی هفت مسئله را به من خبر ده؟ یهودی به ایشان عرض کرد: برای اینکه اگر سه مسئله را جواب گفتی، دیگر بار هم میپرسم و گرنه خودداری میکنم و اگر هفت مسئله را جواب گفتی، پس تو دانشمندترین و برترین مردم بر زمینی و بر مردم از خودشان اولی هستی. علی علیه السلام فرمود: ای یهودی! هر چه خواهی بپرس. یهودی عرض کرد: به من خبر ده از نخستین سنگی که روی زمین نهاده شد و نخستین درختی که در زمین کاشته شد و نخستین چشمهای که روی زمین جوشید. امیرمؤمنان علیه السلام به او پاسخ داد. یهودی به ایشان عرض کرد: به من بگو این امت چند امام هدایتگر دارد و پیغمبر شما محمد صلی الله علیه و آله و سلم منزلش در کجای بهشت است و به من بگو همراهان او در بهشت چه کسانی هستند؟ امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: این امت دوازده امام هادی از نسل پیغمبرش دارد و آنها از نژاد من هستند و اما منزل پیغمبر ما در بهترین و شریفترین مقام بهشت به نام جنّت عدن است و اما همراهان او در آن منزل، همین دوازده تن از نسل او هستند با مادرشان و جدّه آنها و مادر مادر آنها [خدیجه علیها السلام ] و اولاد ایشان، کسی دیگر با ایشان در آن منزل شریک نیست.» (الکافی، ج1، ص531، ح8)
ص:267
مانند روایت پیشین در این روایت نیز به عدد سیزده تصریحی نشده است و تنها از عبارت «من ذریة نبیها و هم منّی» ممکن است این گونه استفاده شود.
با وجود این، تفاوت اساسی این روایت با روایت پیشین حصر این روایت در دوازده امام است؛ زیرا یهودی پرسیده است: «أخبرنی عن هذه الأمة کم لها من إمام هدی؟» یعنی آنکه تعداد امامان را میپرسد و امام علیه السلام در پاسخ میفرماید: «إن لهذه الأمة اثنیعشر إمام هدی؛ این امت تنها دوازده امام دارد.» حال اگر کسی از «من ذریة نبیها و
ص:268
هم منّی» چنین نتیجه بگیرد که این دوازده نفر همه از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام هستند، یا باید بگوید حضرت علی علیه السلام جزء امامان نیست تا پاسخ امام که «اثنیعشر إمام هدی» است درست باشد و یا باید بگوید جواب امام درست نیست و باید «ثلاثة عشر إمام هدی» میفرمود؛ بسیار روشن است که هیچ کدام از این گفتهها پذیرفتنی نیست. افزون بر این، در پاسخ به پرسش دیگر یهودی از همراهان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بهشت، حضرت علی علیه السلام میفرماید: «و أما من معه فی منزله فیها فهؤلاء الاثناعشر من ذریته و أمّهم و جدّتهم و أمّ أمّهم و ذراریهم، لا یشرکهم فیها أحد.» با نگاه به این جمله، خود حضرت علی علیه السلام نباید همراه آنان در بهشت باشد؛ زیرا تنها این افراد را ذکر کرده و بعد میفرماید: «هیچ کس دیگری در این مقام، شریک آنان نیست.» روشن است که بنابر ظاهر عبارت، حضرت علی علیه السلام در آن شمار وجود ندارد؛ نکتهای که پذیرفتنی نیست. بنابراین، هیچ راهی جز تصّرف در معنای ظاهری روایت امکان ندارد، مثل اینکه مانند روایت پیش بر اغلب (1)حمل گردد، یعنی چون یازده امام از دوازده امام از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام هستند، باید گفت همۀ امامان از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام هستند.
دیگر آنکه عبارت استدلال شده برای سیزده امام، در روایت أبوالطفیل که مرحوم کلینی در همین باب و ماجرا، نقل کرده، نیامده و این نکته نشان میدهد که شاید آن عبارت در کلام امام هرگز نبوده است. این احتمال استدلال به سیزده امام را سست میکند و آن را در اندازۀ استدلالی به نسخه بدل فرو میکاهد:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ حَنَانِ بْنِ السَّرَّاجِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سُلَیْمَانَ الْکِسَائِیِّ عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ قَالَ شَهِدْتُ جِنَازَةَ أَبِی بَکْرٍ یَوْمَ مَاتَ وَ شَهِدْتُ عُمَرَ حِینَ بُویِعَ وَ عَلِیٌّ علیه السلام جَالِسٌ نَاحِیَةً
فَأَقْبَلَ غُلَامٌ یَهُودِیٌّ جَمِیلُ الْوَجْهِ بَهِیٌّ عَلَیْهِ ثِیَابُ حِسَانٌ وَ هُوَ مِنْ وُلْدِ هَارُونَ
1) نک: مرآة العقول، ج6، ص227.
ص:269
حَتَّی قَامَ عَلَی رَأْسِ عُمَرَ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْتَ أَعْلَمُ هَذِهِ الْأُمَّةِ بِکِتَابِهِمْ
وَ أَمْرِ نَبِیِّهِمْ قَالَ فَطَأْطَأَ عُمَرُ رَأْسَهُ فَقَالَ إِیَّاکَ أَعْنِی وَ أَعَادَ عَلَیْهِ الْقَوْلَ فَقَالَ
لَهُ عُمَرُ لِمَ ذَاکَ قَالَ إِنِّی جِئْتُکَ مُرْتَاداً لِنَفْسِی شَاکّاً فِی دِینِی فَقَالَ دُونَکَ هَذَا الشَّابَّ قَالَ وَ مَنْ هَذَا الشَّابُّ قَالَ هَذَا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ابْنُ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ
هَذَا أَبُو الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ابْنَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ هَذَا زَوْجُ فَاطِمَةَ بِنْتِ
رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَأَقْبَلَ الْیَهُودِیُّ عَلَی عَلِیٍّ علیه السلام فَقَالَ أَ کَذَاکَ أَنْتَ قَالَ نَعَمْ قَالَ
إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَکَ عَنْ ثَلَاثٍ وَ ثَلَاثٍ وَ وَاحِدَةٍ قَالَ فَتَبَسَّمَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام
مِنْ غَیْرِ تَبَسُّمٍ وَ قَالَ یَا هَارُونِیُّ مَا مَنَعَکَ أَنْ تَقُولَ سَبْعاً قَالَ أَسْأَلُکَ عَنْ ثَلَاثٍ
فَإِنْ أَجَبْتَنِی سَأَلْتُ عَمَّا بَعْدَهُنَّ وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْهُنَّ عَلِمْتُ أَنَّهُ لَیْسَ فِیکُمْ عَالِمٌ
قَالَ عَلِیٌّ علیه السلام فَإِنِّی أَسْأَلُکَ بِالْإِلَهِ الَّذِی تَعْبُدُهُ لَئِنْ أَنَا أَجَبْتُکَ فِی کُلِّ مَا تُرِیدُ
لَتَدَعَنَّ دِینَکَ وَ لَتَدْخُلَنَّ فِی دِینِی قَالَ مَا جِئْتُ إِلَّا لِذَاکَ قَالَ فَسَلْ قَالَ أَخْبِرْنِی
عَنْ أَوَّلِ قَطْرَةِ دَمٍ قَطَرَتْ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ أَیُّ قَطْرَةٍ هِیَ وَ أَوَّلِ عَیْنٍ فَاضَتْ
عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ أَیُّ عَیْنٍ هِیَ وَ أَوَّلِ شَیْءٍ اهْتَزَّ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ أَیُّ شَیْءٍ
هُوَ فَأَجَابَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَقَالَ لَهُ أَخْبِرْنِی عَنِ الثَّلَاثِ الْأُخَرِ أَخْبِرْنِی عَنْ
مُحَمَّدٍ کَمْ لَهُ مِنْ إِمَامِ عَدْلٍ وَ فِی أَیِّ جَنَّةٍ یَکُونُ وَ مَنْ سَاکَنَهُ مَعَهُ فِی جَنَّتِهِ فَقَالَ
یَا هَارُونِیُّ إِنَّ لِمُحَمَّدٍ اثْنَیْ عَشَرَ إِمَامَ عَدْلٍ لَا یَضُرُّهُمْ خِذْلَانُ مَنْ خَذَلَهُمْ
وَ لَا یَسْتَوْحِشُونَ بِخِلَافِ مَنْ خَالَفَهُمْ وَ إِنَّهُمْ فِی الدِّینِ أَرْسَبُ مِنَ الْجِبَالِ
الرَّوَاسِی فِی الْأَرْضِ وَ مَسْکَنُ مُحَمَّدٍ فِی جَنَّتِهِ مَعَهُ أُولَئِکَ الِاثْنَیْ عَشَرَ الْإِمَامَ
الْعَدْلَ فَقَالَ صَدَقْتَ وَ اللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّی لَأَجِدُهَا فِی کُتُبِ أَبِی هَارُونَ
کَتَبَهُ بِیَدِهِ وَ أَمْلَاهُ مُوسَی عَمِّی علیه السلام قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنِ الْوَاحِدَةِ أَخْبِرْنِی عَنْ
وَصِیِّ مُحَمَّدٍ کَمْ یَعِیشُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هَلْ یَمُوتُ أَوْ یُقْتَلُ قَالَ یَا هَارُونِیُّ یَعِیشُ
بَعْدَهُ ثَلَاثِینَ سَنَةً لَا یَزِیدُ یَوْماً وَ لَا یَنْقُصُ یَوْماً ثُمَّ یُضْرَبُ ضَرْبَةً هَاهُنَا یَعْنِی
عَلَی قَرْنِهِ فَتُخْضَبُ هَذِهِ مِنْ هَذَا قَالَ فَصَاحَ الْهَارُونِیُّ وَ قَطَعَ کُسْتِیجَهُ- وَ هُوَ یَقُولُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّکَ وَصِیُّهُ یَنْبَغِی أَنْ تَفُوقَ وَ لَا تُفَاقَ وَ أَنْ تُعَظَّمَ وَ لَا تُسْتَضْعَفَ قَالَ ثُمَّ مَضَی بِهِ
ص:270
عَلِیٌّ علیه السلام إِلَی مَنْزِلِهِ فَعَلَّمَهُ مَعَالِمَ الدِّین. (1)
1) «ابوالطفیل گوید: روزی که ابوبکر مرد، من سر جنازهاش حاضر بودم و زمانی که با عمر بیعت میشد، حضور داشتم، در حالی که علی علیه السلام گوشهای نشسته بود. جوانی یهودی، خوشصورت، زیبا، نیکو لباس که از اولاد هارون (وصی موسی علیه السلام ) بود، وارد شد و بالای سر عمر ایستاد و گفت: ای امیرمؤمنان! تویی دانشمندترین این امت به کتابشان و امر پیغمبرشان؟ عمر سرش را پایین انداخت. یهودی گفت: با تو هستم و سخنش را تکرار کرد. عمر به او گفت: چرا این سؤال را میکنی؟ گفت: نزد تو آمدهام تا برای خود راهی بجویم، در حالی که در دینم به شک افتادهام. عمر گفت: دامن این جوان را بگیر! یهودی گفت: این جوان کیست؟ عمر گفت: او علی بن ابیطالب، پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. او پدر حسن و حسین دو فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. او شوهر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. یهودی متوجه علی علیه السلام شد و گفت: تو چنین هستی؟ فرمود: آری! یهودی گفت: من میخواهم از تو سه مسئله و سه مسئله و یک مسئله بپرسم. راوی گوید: علی علیه السلام لبخندی زد، اما نه واقعی و فرمود: چرا نگفتی هفت مسئله؟ یهودی گفت: برای اینکه سه مسئله میپرسم، اگر جوابم گفتی، دنبالۀ آنها را میپرسم و اگر جواب آنها را ندانستی، میفهمم که در میان شما دانشمندی نیست. علی علیه السلام فرمود: من از تو میپرسم به حق خدایی که میپرستی، اگر هر چه خواهی جوابت گویم، دینت را رها میکنی و به دین من میگرایی؟ یهودی گفت: جز برای این نیامدهام. علی علیه السلام فرمود: پس بپرس. یهودی گفت: به من بگو نخستین قطره خونی که بر روی زمین چکید، چه خونی بود؟ و نخستین چشمهای که بر روی زمین جاری گشت، کدام چشمه بود؟ و اولین چیزی که در روی زمین به جنبش آمده چه بود؟ امیرمؤمنان علیه السلام جوابش فرمود: یهودی گفت: سه مسئله دیگر را بگو: به من از محمد خبر ده، چند امام عادل دارد؟ و او در کدام بهشت است؟ و چه اشخاصی همراه او در آن بهشت سکونت دارند؟ علی علیه السلام فرمود: ای هارونی! محمد دوازده امام عادل دارد که هر که ایشان را واگذارد و رها کند، به آنها زیانی نرسد و مخالفت مخالفان آنها را به وحشت نیندازد و آنها در دین از کوههای پابرجای در زمین استوارترند و محل سکونت محمد در بهشت خود اوست و همراهیان او همین دوازده امام عادل هستند. یهودی گفت: راست گفتی، به خدایی که جز او شایان پرستشی نیست، من اینها را در کتابهای پدرم هارون یافتهام که با دست خود نوشته و عمویم موسی علیه السلام املا کرده است. یهودی گفت: آن یک مسئله را بگو! به من بگو جانشین محمد چند سال پس از او زندگی میکند و آیا خودش میمیرد، یا او را میکشند؟ علی علیه السلام فرمود: ای هارونی او بعد از پیغمبر سیسال زندگی میکند، بدون یک روز کم و زیاد. سپس ضربتی به اینجا یعنی تارکش زده میشود و این ریش از خون این تارک رنگین می شود. راوی گوید: هارونی فریاد کشید و کُستیج (بندی ضخیم که روی لباس و زیر زنار بسته میشود) خود را برید و میگفت: گواهی میدهم که شایستۀ پرستشی جز الله نیست، تنهاست و شریکی ندارد و گواهی میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست و تو، وصی او هستی، شایسته است برتری تو نه برتری یافته بر تو و بزرگی تو، نه ضعیف نگه داشتنت. راوی گوید: سپس علی علیه السلام او را به منزل خود برد و علوم دین را به او آموخت.» (الکافی، ج1، ص529، ح5)
ص:271
این روایات، امامان علیهم السلام را فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام خواندهاند و یک امام را از دیگران جدا نشمردهاند؛ زیرا شیعیان میدانستهاند که حضرت علی علیه السلام امام است و فرزند پیامبر هم نیست. بنابراین، جدا کردن و توضیح آن در جوامع روایی شیعه، توضیح واضحات میشده که بر فرد حکیم قبیح است. اگر فردی به چنین عبارات تمسّک جوید، نه از باب اندیشیدن او در روایات، بلکه از باب «فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِه» (1)«اما کسانی که در دلهایشان انحراف است برای فتنهجویی و طلب تأویل آن [به دلخواه خود] از متشابه آن پیروی میکنند» است.
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخَشَّابِ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ الِاثْنَا عَشَرَ الْإِمَامَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم کُلُّهُمْ مُحَدَّثٌ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ مِنْ وُلْدِ عَلِیٍّ علیه السلام وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عَلِیٌّ علیه السلام هُمَا الْوَالِدَانِ. (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و از فرزندان علی علیه السلام هستند، و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام دو پدرند.» (الکافی، ج1، ص531، ح7)
أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ الِاثْنَا عَشَرَ الْإِمَامَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ کُلُّهُمْ مُحَدَّثٌ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ وُلْدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عَلِیٌّ علیه السلام هُمَا الْوَالِدَان. (3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و فرزندان علی بن ابیطالب علیه السلام هستند. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام دو پدرند.» (الکافی، ج1، ص533، ح14)
ص:272
این دو روایت که مرحوم کلینی در باب «باب ما جاء فی الإثنی عشر و النص علیهم علیهم السلام » آورده، به دلیل یگانگی راویان اوّلیه، یک روایت به شمار میروند. در این روایت نیز چون من «ولد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و ولد علی بن أبی طالب علیه السلام » آمده، شاید گفته شود بر سیزده امام دلالت دارد.
با توجه به بحثهای گذشته، باید گفت که چنین تعبیرها از باب اکثریت امامان است (1)
و هذا الحکم باعتبار الأکثر و القرینة علم المخاطب به. (شرح اصول کافی، ج7، ص370)
و اگر حضرت علی علیه السلام جدا نشده، به دلیل روشن بودن مطلب و اشتباه نشدن آن است.دیگر آنکه این روایت دو گونه از مرحوم کلینی نقل شده است. از اینرو، به یقین نمیتوان گفت عبارت کافی همان نوشتۀ مرحوم کلینی باشد؛ همانی که امام علیه السلام فرموده است. شیخ صدوق در دو کتاب عیون و خصال همین روایت را از مرحوم کلینی چنین آورده است:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْیَنَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ نَحْنُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ کُلُّهُمْ مُحَدَّثُونَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام مِنْهُم. (2)
ص60، ح24)
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْیَنَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام کُلُّهُمْ مُحَدَّثُونَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام مِنْهُم. (3)
طبیعی مینماید که کلمۀ «بعد» در استنساخ «ولد» نوشته شود و ناسخان برای درست شدن جمله، بر آن «من» افزوده باشند. (4)در نتیجه چنان خوانده شود.
شیخ مفید نیز میآورد:
أَخْبَرَنِی أَبُو الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ أَبِی عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی
1) من ولد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أی أکثرهم. (مرآة العقول، ج6، ص223)
2) «از زرارة بن اعین شنیدم امام باقر علیه السلام میفرمود: ما دوازده امام از آل محمد هستیم. همگی محدّث هستند بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی بن ابیطالب از آنهاست.» (عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج2،
3) «از زرارة بن اعین شنیدم امام باقر علیه السلام میفرمود: دوازده امام علیهم السلام از آل محمد همگی محدّث هستند بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی بن ابیطالب از آنان است.» (الخصال، ص480، ح49)
4) چنانکه مصحّحان غیبت طوسی چنین کردهاند. (نک: الغیبة للطوسی، ص151، ح112)
ص:273
الْخَشَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ الِاثْنَا عَشَرَ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ کُلُّهُمْ مُحَدَّثٌ عَلِیُّ بُنِ أَبِی طَالِبٍ وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ عَلِیٌّ علیه السلام هُمَا الْوَالِدَان. (1)
از این نقلهای متفاوت معلوم میشود که ناسخان حدیث دچار اشتباه در نقل شدهاند و بنابر تحقیق و یادآوری علمای شیعه، اگر نویسنده در پی کشف حقیقت بوده، دستکم به گفتار آنان اشارهای باید میکرده است، (2)نه اینکه چنان وانمود کند که انگار برای نخستین بار به حقیقتی در دین و روایات رسیده است و بر خود لازم دیده آنها را بیان کند. افزون بر این، راویان معصوم نیستند و بر خلاف اهل تسنّن که بررسی برخی از کتابهای رواییشان را جایز نمیدانند، دربارۀ همۀ کتابها حتی کتاب
ص:274
شریف کافی نکتهسنجی سزاوار است. (1)
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْعُصْفُورِیِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم إِنِّی وَ اثْنَیْ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ زِرُّ الْأَرْضِ یَعْنِی أَوْتَادَهَا وَ جِبَالَهَا بِنَا أَوْتَدَ اللَّهُ الْأَرْضَ أَنْ تَسِیخَ بِأَهْلِهَا فَإِذَا ذَهَبَ الِاثْنَا عَشَرَ مِنْ وُلْدِی سَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا وَ لَمْ یُنْظَرُوا. (2)
دربارۀ این حدیث نیز چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: دوازده فرزندم و تو یا علی، ممکن است بگویند بر سیزده امام دلالت دارد، در حالی که این حدیث به امام بودن آنان نپرداخته، بلکه وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خود را نیز میگنجاند و میفرماید: من و دوازده فرزندم و تو یا علی، قرینهای است که منظور از آن امامت نیست و گرنه باید به چهارده امام اشاره میفرمود. از اینرو، روایت تنها به امان بودن برای اهل زمین اشارت دارد و میتوان گفت منظور، چهارده معصوم بوده است و حضرت فاطمه علیها السلام نیز در شمار آنان است و روایت در تعارض با احادیث دوازده امام نیست.
مرحوم کلینی این حدیث را از ابوسعید عصفری نقل میکند. عبارت در کتاب عصفری چنین است:
عباد عن عمرو عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم
إِنِّی وَ أحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ زِرُّ الْأَرْضِ یَعْنِی أَوْتَادَهَا وَ جِبَالَهَا وَ
قالَ: وَتَّدَ اللَّهُ الْأَرْضَ أَنْ تَسِیخَ بِأَهْلِهَا فَإِذَا ذَهَبَ الأحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی سَاخَتِ
1) نک: معالم المدرستین، ج3، ص261 - 266.
2) «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من و دوازده تن از فرزندانم و تو ای علی! بند و قفل زمین هستیم، یعنی میخها و کوههای زمین. خدا به سبب ما زمین را میخکوب کرده تا اهلش را فرو نبرد؛ چون دوازده فرزندم از دنیا بروند، زمین اهلش را فرو برد و مهلت داده نشوند.» (الکافی، ج1، ص534، ح17)
ص:275
الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا وَ لَمْ یُنْظَرُوا. (1)
عبارت «أحد عشر» در اصل کتاب آمده است و اگر ناسخان کافی، آن را «اثنیعشر» نقل کردهاند، شاید به دلیل انس ذهنشان به دوازده امام بوده و به ذهنشان نیامده که حضرت علی علیه السلام جداگانه ذکر شده است و باید یازده نوشته شود. البته شاید نام مبارک علی علیه السلام در «اثنیعشر»، عطف خاص بر عام بوده و عبارت تازهای نباشد که تعداد امامان را از دوازده تن بالاتر ببرد. (2)
پس این روایت، در صدد شمارش امامان نیست، بلکه بیان امانها بر روی زمین است و دیگر آنکه با نقلهای گوناگون آمده است. بنابراین، مانند روایات پیشین، متن این روایت معلوم نیست، که به همین صورت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده باشد و از اینرو، استدلال به آن سست خواهد بود.
وانگهی اگر روایت به امامت میپردازد و نسخه بدل هم ندارد، هم چنانکه شمردن نام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به دلیل آشکار بودن خروج ایشان از این فهرست اشکالی ندارد (و گرنه چهارده امام میشود)، ذکر حضرت علی علیه السلام نیز از باب عطف خاص بر عام خواهد بود. از اینرو، شمار آنان از دوازده فرا نمیرود و از باب تغلیب، «اثنیعشر من ولدی» ایشان را نیز دربر میگیرد. افزون بر این، میتوان گفت با نگاه به تربیت یافتن حضرت علی علیه السلام در دامان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اطلاق فرزند (ولد) بر ایشان نیز صحیح است.
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ رَفَعَهُ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: مِنْ وُلْدِیَ اثْنَا عَشَرَ نَقِیباً نُجَبَاءُ مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ یَمْلَأُهَا عَدْلًا کَمَا
1) «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من و یازده تن از فرزندانم و تو ای علی، بند و قفل زمین هستیم، منظورم میخها و کوههای زمین است و فرمود: خدا زمین را میخکوب کرد تا اهلش را فرو نبرد. پس هنگامی که یازده فرزندم از دنیا بروند، زمین اهلش را فرو برد و مهلت داده نشوند.» ( أصول ستة عشر، ص16)
2) مرآة العقول، ج6، ص232.
ص:276
مُلِئَتْ جَوْرا. (1)
آخرین آنان قائم به حق است. آن را از عدالت پر میکند چنانکه از ستم پر شده است.» (الکافی، ج1، ص534، ح18)
شاید دربارۀ این حدیث نیز بگویند چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودهاند دوازده نفر از
فرزندان من، پس با حضرت علی علیه السلام سیزده نفر میشود. بنابراین، بر سیزده امام
دلالت میکند.
در اینباره باید گفت که این حدیث نیز مانند حدیث پیشین در منبع اصلی آنکه مرحوم کلینی از آن نقل کرده چنین آمده است:
عباد رفعه إلی أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: مِنْ وُلْدِیَ أَحَدَ عَشَرَ نَقِیباً نَجِیباً (نُقَباء، نُجَباء) مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ یَمْلَأُهَا (الأَرضَ) عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْرا. (2)
یعنی «أحد عشر» است، نه «اثنا عشر». بنابراین، در این روایت اشکالی نیست و با عقیده به دوازده امام موافق است.
از سویی، اگر «اثنا عشر» هم باشد، اشکالی به شمار نمیرود؛ زیرا ممکن است از باب غلبه باشد. نمونهای از کاربرد این غلبه در حدیث زیر میآید:
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْعُصْفُورِیِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ علیهما السلام یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِیّاً وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَأَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً فِی ضِیَاءِ نُورِهِ یَعْبُدُونَهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ یُسَبِّحُونَ اللَّهَ وَ یُقَدِّسُونَهُ وَ هُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ
1) «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: از فرزندان من دوازده نفر نقیب (سرشناس و سرپرست) و نجیب (اصیل و خوشگوهر) و محدّث (مرتبط با غیب و فرشتگان) و مفهَّم (معارف به او تفهیم شده) هستند.
2) «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: از فرزندان من یازده نفر نقیب (سرشناس و سرپرست) و نجیب (اصیل و خوشگوهر) و محدّث (مرتبط با غیب و فرشتگان) و مفهَّم (معارف به او تفهیم شده) هستند. آخرین آنان قائم به حق است. آن (زمین) را از عدالت پر میکند، چنانکه از ستم پر شده است. ( أصول ستة عشر، ص15)
ص:277
رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم . (1)
چنانکه پیداست، حدیث، نخست حضرت علی علیه السلام را از فرزندانش جدا کرده
و معلوم است که به این نکته توجه بوده است. با این حال، در پایان روایت میفرماید: «و هم الأئمة من ولد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم .» پس از باب تغلیب چنین اطلاقی را
میتوان پذیرفت.
این روایت نیز چون نسخه بدل دارد و بر دوازده امام حمل میشود، به معنای سیزده امام نمیتواند باشد و مدّعای آنان را ثابت کند.
در نتیجه، هیچ روایتی در کتاب شریف کافی وجود ندارد که بر سیزده امام دلالت نماید، هر چند در نگاه نخست ممکن است بعضی از روایات وهم به این معنا را درافکند. پس این ادعای نویسنده نیز مانند ادعاهای دیگرش باطل است و هرگز مرحوم کلینی حدیثی نقل نکرده که بر سیزده امام دلالت کند.
و وُجدت فی الکتاب الذی ظهر فی تلک الفترة و نُسب إلی سلیم بن قیس الهلالی، حیث تقول إحدی الروایات، انّ النبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قال لأمیرالمؤمنین علیه السلام: أنت و إثنا عشر من ولدک أئمة الحق و هذا ما دفع هبة الله بن أحمد بن محمد الکاتب، حفید أبیجعفر محمد بن عثمان العمریّ، الذی کان یتعاطی الکلام، لأن یؤلّف کتاباً فی الإمامة، یقول فیه، أنّ الأئمة ثلاثة عشر، و یضیف إلی القائمة المعروفة زید بن علیّ کما یقول النجاشی فی رجاله. (2)
1) «ابوحمزه گوید: شنیدم علی بن الحسین علیهما السلام میفرمود: همانا خدا محمد و علی و یازده فرزند او را از نور عظمت خویش آفرید و سپس ایشان را به صورت اشباح (کالبد و سیاهی که از دور نمایان است) در پرتو نور خود بهپا داشت، پیش از آفرینش مخلوق او را عبادت میکردند. خدا را تسبیح و تقدیس مینمودند و فقط آنان امامان از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند.» (الکافی، ج1، ص530، ح6)
2) «و در کتابی که در آن فترت آشکار شد و به سلیم بن قیس هلالی نسبت دادهاند، روایتی یافت شده که میگوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: تو و دوازده تن از فرزندانت امامان حق هستید و این روایت چیزی بود که هبةالله بن احمد بن محمد کاتب، نوۀ ابوجعفر محمد بن عثمان عمری را که دستی در علم کلام میبرد، واداشت تا کتابی در امامت بنویسد. در آن کتاب میگوید: امامان سیزده نفر هستند و زید بن علی را به فهرست معروف میافزاید، چنانکه نجاشی در کتاب رجال خود میگوید.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص130)
ص:278
نویسنده ادّعا کرده که کتاب سلیم در دوران مرحوم کلینی ظهور یافته و وجود حدیثی در آن، باعث شده تا هبة الله کاتب، کتابی در امامت بنویسد و با افزودن زید بن علی به فهرست امامان، باور به سیزده امام را بگستراند.
بررسی کتاب سلیم و تاریخ پیدایی آن در ادامه خواهد آمد. اکنون مطالبی دربارۀ هبةالله کاتب و کتابش در پی میآید:
نویسنده، کلام مرحوم نجاشی را در مورد هبة الله به گونهای نقل کرده که هدف خویش را تأمین نماید و از امانت در نقل خارج شده است. متن کتاب نجاشی برای داوری خوانندگان در پی میآید:
هبةالله بن أحمد بن محمد الکاتب، أبونصر، المعروف بابن برنیة، کان یذکر أن امه أم کلثوم بنت أبیجعفر محمد بن عثمان العمری. سمع حدیثاً کثیراً، و کان یتعاطی الکلام و یحضر مجلس أبیالحسین بن الشبیه (1)العلوی، الزیدی المذهب، فعمل له کتاباً و ذکر أنّ الأئمة ثلاثة عشر مع زید بن علی بن الحسین و احتجّ بحدیث فی کتاب سلیم بن قیس الهلالی: إنّ الأئمة اثنا عشر من ولد أمیرالمؤمنین. له کتاب فی الإمامة، و کتاب فی أخبار أبیعمرو و أبیجعفر العمریین و رأیت أباالعباس بن نوح قد عول علیه فی الحکایة فی کتابه أخبار الوکلاء و کان هذا الرجل کثیر الزیارات و
1) «قوله ابن الشبیه... إلی آخره، بیت معروف من العلویین و سمّوا بذلک لأنّ جدهم کان یشبه النبی صلی الله علیه و آله و سلم بصورته.» (تعلیقة علی منهج المقال، ص358)
ص:279
آخر زیارة حضرها معنا یوم الغدیر سنة أربع مائة بمشهد أمیرالمؤمنین علیه السلام . (1)
چنانکه پیداست، مرحوم نجاشی علت نوشته شدن کتابی را که در آن نام سیزده امام آمده، حضور پیاپی هبةالله در مجلس فردی زیدی مذهب میداند و معتقد است که وی این کتاب را برای خوشداشت او نوشته است. و نام امام آن زیدی (زید بن علی) را در ردیف نامهای امامان علیهم السلام آورده است. بنابراین، بر خلاف ادعای نویسنده، نجاشی معتقد نیست که این روایت به نوشته شدن آن کتاب انجامیده، بلکه معتقد است آن کتاب به ترویج این حدیث انجامیده است. نجاشی این مطلب را برای بیپروایی هبةالله یاد کرده و معلوم شود وی فردی ثقه و اعتمادپذیر نبوده و به همین دلیل، هرگز چیزی از او نقل نمیکند و از اعتماد ابن نوح به وی تعجب میکند.
بزرگان رجال شیعه مانند علامه بحر العلوم، محدّث نوری، مرحوم کلباسی و دیگران به این نکته توجه دادهاند و آوردهاند:
از این مرد با آنکه از طبقۀ متقدّم است و ابننوح به او اعتماد کرده، نام و یادی در سند اصلها و کتابها نیافتم و این نیست مگر به دلیل ضعف او به دلیل مرتکب شدنش به نوشتن آن کتاب و بنابراین، از اعتماد ابننوح بر او تعجب میشود و از همۀ این مطالب، نهایت پرهیز نجاشی و دوریاش از ضعیفان و متهمان استفاده میشود. (2)
1) «هبة الله بن احمد بن محمد کاتب، ابونصر، معروف به ابنبرنیه، میگفت مادرش أم کلثوم دختر ابوجعفر محمد بن عثمان عمری است. حدیث زیادی شنیده و دستی در کلام داشته و در جلسۀ ابوالحسین بن شبیه علوی که مذهب زیدی داشته، شرکت میکرده، بعد کتابی برای او ساخته و گفته امامان سیزده تن هستند با زید بن علی بن حسین و حدیثی از کتاب سلیم بن قیس هلالی دلیل آورده که امامان دوازده نفر از فرزندان امیرمؤمنان علیه السلام هستند. کتابی در امامت دارد و کتابی در اخبار ابوعمر و ابوجعفر عمری است و دیدم ابوالعباس بن نوح در نقل حکایت در کتاب اخبار وکلا به او اعتماد کرده است. و این مرد بارها به زیارت میرفته و آخرین زیارتی که با ما شرکت داشت، روز غدیر سال چهارصد در حرم امیرمؤمنان علیه السلام بود.» (رجال نجاشی، ص440، ش1185)
2) «و لم أجد لهذا الرجل ذکراً فی طرق الأصول و الکتب، مع تقدّم طبقته و تعویل أبیالعباس ابن نوح علیه و لیس إلّا لضعفه بما ارتکبه من تصنیف الکتاب المذکور و لذا تعجب من تعویل ابن نوح علیه و یستفاد من ذلک کلّه غایة احتراز النجاشی رحمة الله و تجنبه عن الضعفاء و المتهمین.» (فوائد رجالیة، ج2، ص96؛ سماء المقال فی علم الرجال، ج2، ص202؛ خاتمة مستدرک الوسائل، ج3، ص162 با کمی اختلاف)
ص:280
عبارت «کان یتعاطی الکلام» نکتۀ دیگر در سخن مرحوم نجاشی است. درباره «تعاطی» در لسان العرب آمده است:
لغت عطا» معاطاة...، مَثَل زده میشود برای کسی که علمی را ادّعا میکند، اما توان آن را ندارد... و تعاطی یعنی دست بردن به آنچه حق و اجازه دست زدن به آن را ندارد. گفته میشود: فلانی به ظلم بر تو دست زد... "فلانٌ یَعْطُو فی الحَمْضِ؛ دست زد به آنچه سهمی در آن نداشت." (1)
هبةالله توانایی و صلاحیت نداشته که در علم کلام دست داشته باشد، اما به ستم و تجاوز از حد این کار را می کرد. در قرآن نیز اقدام عاقر ناقۀ صالح پیامبر علیه السلام که تجاوز و ظلم بود، با «تعاطی» یاد شده است: «فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطی فَعَقَرَ»؛ «پس رفیقشان را صدا کردند و [او] شمشیر کشید و [شتر را] پی کرد». (2)
وحید بهبهانی میگوید:
ظاهر این است که [هبة الله بن] أحمد بر این حدیث اعتماد نکرده است، بلکه آن را وسیلهای برای جلب توجه و مهر آن علوی قرار داده است. (3)
علامه شوشتری نیز میگوید:
ظاهر این است که این مرد، شیعۀ امامیه بیپروایی است. خواسته با وارد کردن زید در میان امامان علیهم السلام دل ابنشبیه زیدی را به دست آورد، نه اینکه او زیدی
1) «المُعَاطاة... یضرب مثلًا لمن ینتحل عِلماً لا یقومُ به... و التَّعاطی: تناول ما لا یحقُّ و لا یجوزُ تَناوله، یقال: تعاطی فلانٌ ظلمک... فلانٌ یَعطو فی الحمض: یضربُ یده فیما لیس له» (لسان العرب، ج15، ص69)
2) سورۀ قمر، آیۀ29.
3) .«و الظاهر عدم اعتماد [هبة الله بن] أحمد علیه بل جعله وسیلة إلی استعطاف قلب العلوی.» (تعلیقة علی منهج المقال، ص191)
ص:281
مذهب باشد. چگونه میتواند زیدی باشد در حالی که زیدیها به امامت امام سجاد علیه السلام و امامان بعد از ایشان قائل نیستند؛ زیرا آنها خروج با شمشیر را از شرایط امامت میدانند. (1)
مرحوم شوشتری این احتمال را که هبۀالله فردی بیتقوا نبوده، بلکه با زیدیه گفتوگو کرده و مذهب آنان را درست یافته و از اینرو، به مذهب آنان درآمده و کتابی در آن مورد نوشته است (چنانکه نویسنده ادّعا کرده)، نمیپذیرد و معتقد است که وی زیدی نشده تا از روی عقیده چنین کتابی بنویسد؛ زیرا زیدیه سیزده امامی نیستند و به امامت امام سجاد علیه السلام و امامان بعد از ایشان اعتقادی ندارند. پس وی این کار را تنها برای خوشآیند آن زیدی انجام داده که در مجلسش شرکت میکرده است. البته قراین دیگری نیز میتوان آورد که بنابر آنها هبةالله این کار را از سر تحقیق و عقیده انجام نداده است: یکی این که اگر کسی در پی حقیقت باشد، ممکن نیست دهها روایت صریح از کتاب سلیم یا دیگر کتابها را دربارۀ دوازده امام که به نام امامان اشاره کردهاند، رها کند و به روایتی دست آویزد که لازمۀ آن (نه تصریح آن) سیزده امام است و به سیزده امام معتقد شود؛ اعتقادی که هیچ طرفداری ندارد و هیچ فرقهای گزارش نشده چنان عقیدهای داشته باشد.
قرینۀ بعدی، گنجاندن زید در فهرست نام امامان علیهم السلام بوده است. اگر سیزده امامی بودن را بپذیریم، از کجا فهمیده میشود که آن امام زید بوده است؟ آیا نام زید نیز مانند دوازده امام که نام آنها در روایات آمده، در روایتی به عنوان امام ذکر شده است؟ چرا هیچ روایتی دربارۀ امامت زید بیان نشده است. با توجه به این قراین معلوم میشود که هبةالله در پی کشف حقیقت نبوده، بلکه میخواسته سخنی بگوید که جایی برای
1) «ثم الظاهر أن الرجل إمامی غیر ورع، أراد استمالة جانب ابن شیبة الزیدی بدرج زید فی الأئمة علیهم السلام لا أنه زیدی و کیف یکون زیدیاً؟ و الزیدی لایری إمامة السجاد و من بعده علیهم السلام لأنهم یشترطون فی الإمامة الخروج بالسیف.» (قاموس الرجال، ج10، ص499)
ص:282
خود نزد آن زیدی باز کند و البته از اینروی، بسیار مانند خود نویسنده است. هبةالله کاتب میدانست که اگر نامی به فهرست بیفزاید، جایگاهی مییابد و از اینرو، سیزده امامی شد؛ احمد الکاتب هم دانست اگر یک نام از فهرست بکاهد، اربابان انگلیسیاش را خشنود میکند و به ارج و قربی نزد آنان میرسد و از اینرو، یازده امامی شد. گویا برای هیچ کدام از ایندو کاتب مهم نیست که دلیلهای موجود در کتابها چنین چیزی را تأیید کند یا خیر؛ مهم ابراز ارادت و محبت به دنیاداران است که چنان حاصل میگردد.
پس علت نوشتن کتاب، مجالست با زیدی بوده است، اما نویسنده با فریبکاری نه تنها به این علت و حتی حضور هبةالله در مجلس زیدی هیچ اشارهای نمیکند، بلکه علت را عوض میکند و مینویسد: روایتی در کتاب سلیم باعث شد وی کتابی در امامت بنویسد و هرگز نمیگوید این کتاب را برای چه کسی نوشته است.
به راستی چه انگیزهای باعث شده که وی کلام مرحوم نجاشی را تحریف کند و علت تألیف کتاب را از مجالست با زیدیه به وجود روایتی در کتاب سلیم تغییر دهد؟
افزون براین، وجود چنین حدیث در کتاب سلیم از اساس جای تردید دارد، مرحوم تفرشی مینویسد:
در کتاب سلیم بن قیس نیامده که امامان از فرزندان امیرمؤمنان علیه السلام دوازده نفر هستند، بلکه در آن آمده امامان از فرزندان اسماعیل سیزده نفر هستند و آن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است با دوازده امام علیهم السلام و انگار بر نجاشی و دیگران این مسئله مشتبه شده است. (1)
النبی و الأئمة الاثنیعشر علیهم السلام فی کتب عیسی علیه السلام ... فذکر فی الکتاب ثلاثة عشر رجلاً (هم النبی و الأئمة الاثنیعشر) من ولد إسماعیل بن إبراهیم خلیل الله، هم خیر من خلق الله و أحب من خلق الله إلی الله. و إنّ الله ولی من والاهم و عدو من عاداهم. من أطاعهم اهتدی ومن عصاهم ضلّ. طاعتهم لله طاعة و معصیتهم لله معصیة.» (کتاب سلیم بن قیس، ص252)
1) «لیس فی کتاب سلیم بن قیس الهلالی أن الأئمة علیهم السلام أثنا عشر من ولد أمیر المؤمنین علیه السلام بل فیه: أن الأئمة علیهم السلام ثلاثة عشر من ولد إسماعیل و هم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مع الأئمة الاثنا عشر علیهم السلام، فکأنه اشتبه علی النجاشی أو غیره.» (نقد الرجال، ج5، ص45)
ص:283
بنابراین، احتمال دارد هبةالله روایتی را تحریف کرده و برای خوشآیند آن زیدی به این شکل در آورده باشد. (1)
بعضی از آنچه در این موضوع در کتاب سلیم آمده چنین است:
فَأَبُوکِ خَیْرُ أَنْبِیَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ بَعْلُکِ خَیْرُ الْأَوْصِیَاءِ وَ الْوُزَرَاءِ وَ أَنْتِ أَوَّلُ مَنْ یَلْحَقُنِی مِنْ أَهْلِی ثُمَّ اطَّلَعَ إِلَی الْأَرْضِ اطِّلَاعَةً ثَالِثَةً فَاخْتَارَکِ وَ أَحَدَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِکِ وَ وُلْدِ أَخِی بَعْلِکِ مِنْک. (2)
پس دلیل تألیف کتاب، روایت سلیم نیست. دیگر آنکه چنین روایتی در کتاب سلیم
1) «و امّا ما ذکره النجاشی فی ترجمة هبةالله بن احمد الکاتب من أنه یحضر مجلس أبیالحسین بن شیبة العلوی، الزیدی المذهب، فعمل له کتاباً و ذکر أن الأئمة ثلاثة عشر مع زید بن علی بن الحسین و احتجّ بحدیث سلیم بن قیس الهلالی: إن الأئمة اثناعشر من ولد أمیرالمؤمنین علیه السلام الخ، فلا شهادة فیه علی کون کتاب سلیم بن قیس مشتملاً علی ما نسبه الیه هبة الله و لعلّ فی کتاب سلیم الأئمة ثلاثة عشر من ولد اسماعیل فأبدل هبة الله اسماعیل بأمیرالمؤمنین علیه السلام و نسب الکلمه المصحفة الی کتاب سلیم بن قیس فیکون ذلک علامة وضع کتاب أبی الحسین بن شیبه الذی عمله هبة الله لا کتاب سلیم بن قیس.» (تنقیح المقال، ج2، ص53)
2) «پدرت بهترین انبیا و پیامبران است و شوهرت بهترین وصیها و وزیرهاست و تو نخستین کسی هستی که از خاندانم به من میپیوندی. سپس برای بار سوم به زمین توجه نمود و تو را و یازده مرد از فرزندان تو را و فرزندان برادرم، (شوهرت) از تو را برگزید.» ( کتاب سلیم بن قیس، ص132)
3) «علی بن ابیطالب علیه السلام سرپرست همۀ مؤمنان بعد از اوست. سپس یازده امام از فرزندان نخستین دوازده نفر است. دو نفرشان همنام دو فرزند هارون، شبر و شبیر هستند و نه نفر از فرزندان کوچکترین آن دو است و او حسین است. یکی بعد از دیگری. آخرین آنها کسی است که عیسی بن مریم علیهما السلام پشت سر او نماز میخواند.» (کتاب سلیم بن قیس، ص253)
ص:284
وجود ندارد.
در نتیجه، بهرغم ادعای نخست ایشان (کاد الشیعة الإمامیة یختلفون فیما بینهم حول تحدید عددهم باثنی عشر أو ثلاثة عشر) اختلافی در بین نبوده و این تهمتی آشکار به جامعه شیعی است. در ادامه، کلام مسعودی مورّخ خواهد آمد که آن نیز دلیل بر صدق گفتار ماست. وی تنها نام یک نفر میآورد که آن هم نه از روی دلیل که برای هدف دیگری چنین عقیدهای را ابراز کرده است. افزون بر این، اگر به سیزده امام هم معتقد باشد، با وجود یکی دو نفر مخالف، گفته نمیشود که در مذهب اختلاف وجود داشته است. مگر برای حقانیت مذهب هیچ منحرفی نباید یافت؟ اگر ملاک اختلافی بودن یکی دو نفر باشد، در مورد کدام مذهب ادعای اتفاق نظر میتوان کرد؟ به راستی چرا نویسنده انتظار دارد این سخنان را دلیل و حجت بپذیرند؟
ادعای دوم نویسنده (إذ برزت فی ذلک الوقت روایات تقول، بأنّ عدد الأئمة ثلاثة عشر) نیز باطل است؛ زیرا چنین روایت وجود ندارد و هیچ روایتی عدد سیزده را بیان نکرده است. البته لازمۀ ظاهر بعضی روایات سیزده امام بوده است. اما با توجه به قراین موجود در خود روایات چنین ظاهری را نمیتوان پی گرفت و ناگزیر باید معنا میشد، مانند بسیاری موارد دیگر که ظاهر روایات در آنها پذیرفتنی نیست و اصرار بر ظاهر، جمود بر لفظ و ناآگاهی از معارف اسلامی و حدیثی را مینماید.
ص:285
این بخش دارای چهار فصل است. در فصل اول به کلام مسعودی درباره حصر شمار امامان در دوازده و استناد آن به کتاب سلیم پرداخته میشود و اینکه آیا این کتاب در قرن چهارم پیدا شده و پیدایی این کتاب موجب شکلگیری فرقه دوازده امامی شده است؟ در فصل دوم بیان میشود آیا مرحوم کلینی، نعمانی و شیخ صدوق دربارۀ اعتقاد به دوازده امام به کتاب سلیم بن قیس اعتماد کردهاند؟ در فصل سوم این مطلب روشن میشود که آیا شیعیان در صحت کتاب سلیم بن قیس شک داشتهاند؟ در فصل چهارم نیز بررسی میشود که آیا شیخ مفید کتاب سلیم را تضعیف کرده و به شیخ صدوق خرده گرفته است که چرا این کتاب را نقل کرده است؟
ص:286
ص:287
در این فصل به کلام مسعودی درباره حصر شمار امامان در دوازده و استناد آن به کتاب سلیم پرداخته میشود و اینکه آیا این کتاب در قرن چهارم پیدا شده و پیدایی این کتاب موجب شکلگیری فرقه دوازده امامی شده است؟
و قد ذکر الموّرخ الشیعی المسعودی (توفی سنة 345ق) فی التنبیه و الإشراف: إن أصل القول فی حصر عدد الأئمة باثنی عشر ما ذکره سلیم بن قیس الهلالی فی کتابه. و کان کتاب سلیم قد ظهر فی بدایة القرن الرابع الهجری و تضمّن قائمة بأسماء الأئمة الإثنی عشر التی یقول عنها: إنها معروفة منذ عهد رسول الله و أنه هو الذی قد أعلنها من قبل. و أدی ظهور هذا الکتاب إلی تکوّن الفرقة الإثنی عشریة فی القرن الرابع الهجریّ ثم بدأ الرواة یختلقون الروایات شیئاً فشیئاً. و لم یذکر الکلینی فی الکافی سوی سبع عشرة روایة ثم جاء الصدوق بعده بخمسین عاماً لیزیدها إلی بضع و ثلاثین روایة ثم یأتی تلمیذه الخزاز لیجعلها مائتی روایة. (1)
1) «مسعودی، تاریخنگار شیعی درگذشتۀ سال 345 قمری، در کتاب التنبیه و الإشراف میگوید: خاستگاه عقیده به انحصار عدد امامان علیهم السلام در دوازده، چیزی است که سلیم بن قیس در کتابش نقل کرده است و کتاب سلیم بن قیس الهلالی در اول قرن چهارم هجری پیدا شده و دارای فهرستی از نامهای دوازده امام است که دربارۀ آن میگوید: این فهرست از زمان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم معروف بوده و این همان فهرستی است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم پیشتر آشکار کرده و ظهور این کتاب موجب پیدایی فرقۀ اثناعشری در قرن چهارم هجری شد. بعد راویان کمکم شروع به ساختن روایات کردند. کلینی در کتاب کافی بیش از هفده روایت نقل نکرده است. صدوق پنجاه سال بعد آمد تا روایتها را به سی و اندی افزایش دهد. سپس شاگردش خزاز آمد تا روایتها را به دویست روایت برساند.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص131)
ص:288
نویسنده با آوردن کلام مسعودی درباره حصر شمار امامان در دوازده که آن را به کتاب سلیم مستند دانسته، ادّعا کرده این کتاب در قرن چهارم پیدا شده و پیدایی این کتاب موجب شکلگیری فرقۀ دوازده امامی شده و راویان پس از آن، حدیث جعل کردند و با گذشت زمان، تعداد روایات دوازده امام افزون گردید.
و قطعیه به امامت دوازده امام از آنها (کسانی که میگویند اول ایمانآورنده به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از مردان حضرت علی علیه السلام است) کسانی هستند که اساسشان در حصر عدد امامان علیهم السلام چیزی است که سلیم بن قیس هلالی در کتابش نقل کرده است که ابان بن ابیعیاش آن را از او نقل کرده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام فرمود: تو و دوازده تن از فرزندانت امامان حق هستید. این خبر را غیر از سلیم بن قیس نقل نکرده است و امامی که منتظر ظهورش هستند در این زمان ما که کتابمان به آن تاریخ زده شده، محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب علیهم السلام است.... آنان را قطعیه مینامند؛ چون قطع دارند امام موسی کاظم علیه السلام وفات کرده است و در او توقف نکردند. (1)
1) «و القطعیة بالإمامة الاثنا عشریة منهم الذین أصلهم فی حصر العدد ما ذکره سلیم بن قیس الهلالی فی کتابه، الذی رواه عنه أبان بن أبیعیاش أن النبی صلی الله علیه و آله و سلم قال لأمیرالمؤمنین علی بن أبیطالب علیه السلام: أنت و اثناعشر من ولدک أئمة الحق. و لم یرو هذا الخبر غیر سلیم بن قیس و أن إمامهم المنتظر ظهوره فی وقتنا هذا المؤرخ به کتابنا: محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب رضوان الله علیهم أجمعین... إنما سموا القطیعة لقطعهم علی وفاة موسی بن جعفر علیهما السلام و ترکهم الوقوف علیه.» (تنبیه و اشراف، ص198)
ص:289
پیش از پرداختن به معنای کلام مسعودی، چنانکه گذشت، به نکتهای در کلام وی باید اشاره کرد که ادعای پیشین نویسنده را رد میکند. نویسنده مدعی بود در زمان مرحوم کلینی عدد امامان اختلافی بوده و گروهی به دوازده و گروهی به سیزده اعتقاد داشتهاند، در حالی که مسعودی، هم عصر مرحوم کلینی، روایت موهم سیزده امام
را نقل کرده و هرگز آن را به سیزده امام تفسیر نکرده است و در شمارش نام امامان
همان دوازده نفر را اسم برده و این روایت را علّت اعتقاد به دوازده امام میداند، نه
سیزده امام و اگر اختلافی در میان بود، ناگزیر آن را یاد میآورد؛ زیرا وی در مقام
شمارش فرقههای مختلف شیعه بوده است _ این نکته نیز واهی بودن ادعای پیشین نویسنده را مینماید.
دربارۀ کلام مسعودی نیز باید گفت که منظور از «اصل» در عبارت «أصلهم فی حصر العدد ما ذکره سلیم بن قیس الهلالی فی کتابه» روشن نیست. احتمال نخست این است که «اصل» را به معنای اصطلاحی آن بینگارند، یعنی کتابها و رسالههایی که اصحاب امامان علیهم السلام در آن روایاتی را مینوشتند که میشنیدند، مانند کتاب سلیم بن قیس (درگذشتۀ 76 قمری) که قدیمیترین و با سابقهترین کتاب برجای مانده از اصحاب امامان علیهم السلام است که به دوازده امام تصریح دارد. اگر منظور این باشد، مطلبی صحیح و موافق کلمات علمای شیعه است (1)
دوم. «أصل سلیم بن قیس الهلالی أبیصادق العامری الکوفی التابعی.» (الذریعة، ج2، ص152، ش590)
و ثابت میکند خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این حقیقت را برای نخستین بار بیان فرموده است. در نتیجه، حقانیت مذهب امامیه1) یکم. کتاب سلیم بن قیس الهلالی أصل من أکبر کتب الأصول التی رواها أهل العلم و من حملة حدیث أهل البیت علیهم السلام و أقدمها، لأن جمیع ما اشتمل علیه هذا الأصل إنّما هو عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و أمیرالمؤمنین علیه السلام و المقداد و سلمانالفارسی و أبیذر و من جری مجراهم ممّن شهد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و أمیرالمؤمنین علیه السلام و سمع منهما و هو من الأصول التی ترجع الشیعة إلیها و یعول علیها.» (الغیبة للنعمانی، ص101)
ص:290
ثابت میشود. البته چنانکه گذشت، سلیم روایات فراوانی را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امام علی علیه السلام بر حصر عدد امامان در کتابش نقل کرده و معلوم است که منظور مسعودی از «ما ذکره سلیم» یک روایت نیست، بلکه درونمایۀ روایتهای آن کتاب را به صورت یک جمله نقل کرده است.
احتمال دوم این است که «اصل» را به معنای ریشۀ این عقیده بینگارند، یعنی منبع و سرچشمۀ حصر عدد امامان در دوازده، تنها روایت سلیم است و دیگران این مطلب را از وی گرفتهاند و اسناد همه روایات در نهایت به او ختم میشود و هیچ کس دیگر این روایات را بهگونۀ مستقیم از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا امیرمؤمنان علیه السلام روایت نکرده است. اگر منظور این باشد، سخنی ناپذیرفتنی است؛ زیرا چنانکه گذشت، احادیث دوازده امام به روایات سلیم (از صحابه امیرمؤمنان علیه السلام ) منحصر نیست و از طریق راویان فراوانی نقل شده است. برخی از راویان، این احادیث را از امامان علیهم السلام نقل کردهاند و برخی دیگر، حتی از نگاه تاریخی بر سلیم و از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش هستند و از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرمؤمنان علیه السلام نقل کردهاند. هر چند نزد شیعه، روایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا امام علی علیه السلام هیچ فرقی با امامان علیهم السلام دیگر ندارد، برای آنکه معلوم شود از نظر تاریخی نیز سلیم تنها راوی روایات دوازده امام نبوده و احادیث تنها از وی نقل نشده، در ذیل نام برخی از راویان خواهد آمد که بر سلیم پیشترند:
1) وی از کسانی است که هنگام عرضۀ کتاب سلیم به امام چهارم علیه السلام در آنجا حضور داشته است.
کتاب سلیم بن قیس الهلالی رحمة الله علیه الذی رواه عنه أبان ابن أبیعیاش و قرأه جمیعه علی سیدنا علی بن الحسین علیهما السلام بحضور جماعة أعیان من الصحابة منهم أبوالطفیل فأقره علیه زینالعابدین علیه السلام و قال علیه السلام: هذه أحادیثنا صحیحة.» (مختصر بصائر الدرجات، ص40)
ص:291
فرمود: ای هارونی! محمد دوازده امام عادل دارد که هر که ایشان را واگذارد و رها کند، به آنها زیانی نرسد و مخالفت مخالفان آنها را به وحشت نیندازد و آنها در دین از کوههای پابرجای در زمین، استوارترند. (1)
أبوسعید خدری گوید: زمانی که ابوبکر مرد و عمر جانشین او شد، من حاضر بودم. مردی از بزرگان یهود مدینه آمد، و یهودیان مدینه معتقد بودند که دانشمندترین مردم زمان خود است،... یهودی به ایشان عرض کرد: به من بگو این امت چند امام هدایتگر دارد؟... امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: این امت دوازده امام هادی دارد . (2)
عبدالله بن عمر گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شبی که خداوند مرا به آسمانها برد به من وحی فرمود:... ای محمد میخواهی ایشان را ببینی؟ عرض کردم: آری! فرمود: پیش رو! جلو رفتم، آن گاه علی بن ابیطالب و حسن و حسین و علی بن حسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی و حجت قائم مانند ستاره درخشانی در میان آنها بود. عرض کردم: پروردگار من اینان کیستند فرمود: ایشان امامانند. (3)
1) «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ حَنَانِ بْنِ السَّرَّاجِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سُلَیْمَانَ الْکِسَائِیِّ عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ قَالَ شَهِدْتُ جِنَازَةَ أَبِی بَکْرٍ یَوْمَ مَاتَ وَ شَهِدْتُ عُمَرَ حِینَ بُویِعَ وَ عَلِیٌّ علیه السلام جَالِسٌ نَاحِیَةً فَأَقْبَلَ غُلَامٌ یَهُودِی... فَأَجَابَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَقَالَ لَهُ أَخْبِرْنِی عَنِ الثَّلَاثِ الْأُخَرِ أَخْبِرْنِی عَنْ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم کَمْ لَهُ مِنْ إِمَامِ عَدْل؟... فَقَالَ یَا هَارُونِیُّ إِنَّ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم اثْنَیْ عَشَرَ إِمَامَ عَدْلٍ لَا یَضُرُّهُمْ خِذْلَانُ مَنْ خَذَلَهُمْ وَ لَا یَسْتَوْحِشُونَ بِخِلَافِ مَنْ خَالَفَهُمْ وَ إِنَّهُمْ فِی الدِّینِ أَرْسَبُ مِنَ الْجِبَالِ الرَّوَاسِی فِی الْأَرْض.» (الکافی، ج1، ص529، ح5)
2) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِی یَحْیَی الْمَدَائِنِیِّ عَنْ أَبِی هَارُونَ الْعَبْدِیِّ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ قَالَ کُنْتُ حَاضِراً لَمَّا هَلَکَ أَبُو بَکْرٍ وَ اسْتَخْلَفَ عُمَرَ أَقْبَلَ یَهُودِیٌّ مِنْ عُظَمَاءِ یَهُودِ یَثْرِبَ وَ تَزْعُمُ یَهُودُ الْمَدِینَةِ أَنَّهُ أَعْلَمُ أَهْلِ زَمَانِه... ثُمَّ قَالَ لَهُ الْیَهُودِیُّ أَخْبِرْنِی عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ کَمْ لَهَا مِنْ إِمَامٍ هُدًی؟... فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِنَّ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ اثْنَیْ عَشَرَ إِمَاماً هُدًی.» (الکافی، ج1، ص531، ح8)
3) «حَدَّثَنَا أَبُو الْحَارِثِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ سَهْلٍ الطَّبَرَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّی الْبَغْدَادِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ الرَّقِّیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عِیسَی بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الدَّسْتُوَائِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ علیها السلام عَنْ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِیهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحَی إِلَیَّ لَیْلَةَ أُسْرِیَ بِی... یَا مُحَمَّدُ أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ فَقُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ تَقَدَّمْ أَمَامَکَ فَتَقَدَّمْتُ أَمَامِی فَإِذَا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ وَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ وَ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ کَأَنَّهُ الْکَوْکَبُ الدُّرِّیُّ فِی وَسْطِهِمْ فَقُلْتُ یَا رَبِّ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ هَؤُلَاءِ الْأَئِمَّة.» (الغیبة للنعمانی، ص94، ح24)
ص:292
عمر بن أبی سلمه فرزند همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و عامر بن واثله نقل کردهاند که «وقتی ابوبکر مرد، ما در نماز بر جنازهاش حاضر بودیم. زمانی که کنار عمر نشسته بودیم و با او بیعت میکردند، جوانی یهودی از یهود مدینه که پدرش عالم یهود در مدینه به شمار میرفت و مردم میپنداشتند که او از فرزندان هارون است، نزد عمر آمد... پس علی علیه السلام فرمود: ای یهودی این امت دوازده پیشوای راهنما دارد، همه آنان راهنما و راه یافتهاند، خوار داشتن کسی که آنان را خوار دارد، زیانی به آنان نمیرساند. (1)
إبنعباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرد که فرمود: وقتی نزد پروردگارم به معراج برده شدم.... ناگاه ندا دهندهای ندا سر داد: ای محمّد! سر بردار و درخواست کن تا به تو عطا کنم. گفتم: خدای من! امّتم را پس از من بر ولایت علیّ بن ابیطالب گردآور تا همگی در روز قیامت در حوض کوثر بر من وارد شوند. خدای تعالی بر من وحی فرمود: ای محمّد! من پیش از آنکه بندگانم را بیافرینم، در میانشان حکم کردم... و این فضیلت را برای او قرار دادم و به تو
1) «أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ ابْنُ عُقْدَةَ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُفَضَّلِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ قَیْسِ بْنِ رُمَّانَةَ الْأَشْعَرِیُّ مِنْ کِتَابِهِ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ مِهْزَمٍ قَالَ حَدَّثَنَا خَاقَانُ بْنُ سُلَیْمَانَ الْخَزَّازُ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی یَحْیَی الْمَدَنِیِّ عَنْ أَبِی هَارُونَ الْعَبْدِیِّ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِی سَلَمَةَ رَبِیبِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: وَ عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَةَ قَالَ قَالا شَهِدْنَا الصَّلَاةَ عَلَی أَبِی بَکْرٍ حِینَ مَاتَ فَبَیْنَمَا نَحْنُ قُعُودٌ حَوْلَ عُمَرَ وَ قَدْ بُویِعَ إِذْ جَاءَهُ فَتًی یَهُودِیٌّ مِنْ یَهُودِ الْمَدِینَةِ کَانَ أَبُوهُ عَالِمَ الْیَهُودِ بِالْمَدِینَةِ یَزْعُمُونَ أَنَّهُ مَنْ وُلْدِ هَارُون... فَقَالَ عَلِیٌّ علیه السلام یَا یَهُودِیُّ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً مَهْدِیّاً کُلُّهُمْ هَادٍ مَهْدِیٌّ لَا یَضُرُّهُمْ خِذْلَانُ مَنْ خَذَلَهُم.» (الغیبة للنعمانی، ص97، ح29)
ص:293
عطا کردم که از صلب او یازده مهدی خارج سازم که همۀ آنها از ذریه تو از بکر بتول خواهد بود و آخرین ایشان کسی است که عیسی بن مریم پشت سر او نماز میخواند. (1)
بن علی. او کسی است که خدای تعالی مشرق و مغرب زمین را به دست
او بگشاید. (2)
1) «حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ الْآدَمِیُّ الرَّازِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ آدَمَ الشَّیْبَانِیُّ عَنْ أَبِیهِ آدَمَ بْنِ أَبِی إِیَاسٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُبَارَکُ بْنُ فَضَالَةَ عَنْ وَهْبِ بْنِ مُنَبِّهٍ رَفَعَهُ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَی رَبِّی جَلَّ جَلَالُه... فَإِذَا مُنَادِیاً یُنَادِی ارْفَعْ یَا مُحَمَّدُ رَأْسَکَ وَ سَلْنِی أُعْطِکَ فَقُلْتُ إِلَهِی اجْمَعْ أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی عَلَی وَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ لِیَرِدُوا جَمِیعاً عَلَی حَوْضِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَأَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَیَّ یَا مُحَمَّدُ إِنِّی قَدْ قَضَیْتُ فِی عِبَادِی قَبْلَ أَنْ أَخْلُقَهُم... وَ قَدْ جَعَلْتُ لَهُ هَذِهِ الْفَضِیلَةَ وَ أَعْطَیْتُکَ أَنْ أُخْرِجَ مِنْ صُلْبِهِ أَحَدَ عَشَرَ مَهْدِیّاً کُلُّهُمْ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ مِنَ الْبِکْرِ الْبَتُولِ وَ آخِرُ رَجُلٍ مِنْهُمْ یُصَلِّی خَلْفَهُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ.» ( کمال الدین، ج1، ص250، ح1)
2) «حَدَّثَنَا غَیْرُ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ الفرازی [الْفَزَارِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ حَدَّثَنِی الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ عَنْ یُونُسَ بْنِ ظَبْیَانَ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیَّ یَقُولُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ( قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَرَفْنَا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَمَنْ أُولُو الْأَمْرِ الَّذِینَ قَرَنَ اللَّهُ طَاعَتَهُمْ بِطَاعَتِکَ فَقَالَ علیه السلام هُمْ خُلَفَائِی یَا جَابِرُ وَ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ بَعْدِی أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمَعْرُوفُ فِی التَّوْرَاةِ بِالْبَاقِرِ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِیتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ سَمِیِّی وَ کَنِیِّی حُجَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ بَقِیَّتُهُ فِی عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ذَاکَ الَّذِی یَفْتَحُ اللَّهُ تَعَالَی ذِکْرُهُ عَلَی یَدَیْهِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا.» ( کمال الدین، ج1، ص253، ح3)
ص:294
خدا مجادله و ستیز میکنند، با زبان هفتاد پیامبر لعنت شدهاند.... عبدالرّحمن بن سمره گوید: گفتم: ای رسول خدا! راه نجات را به من
بنما! فرمود: ای پسر سمره! هر گاه هوای نفسها مختلف شد و آراء و عقاید متفرّق گردید، بر تو باد که همراه علی بن أبیطالب باشی؛ زیرا او امام امّت من و بعد از من جانشین من بر ایشان است.... و از اوست دو امام امّتم و دو
آقای جوانان بهشت حسن و حسین و نه تن از فرزندان حسین، نهمین آنان قائم امّت من است. زمین را پر از عدل و داد مینماید، همچنانکه پر از ظلم و جور شد. (1)
گفتنی است که چون مسعودی موّرخ است، سخن وی در تاریخ و قدمت کتاب معتبر میتواند باشد، اما سخن وی در علم حدیث و وجود احادیث دربارۀ یک موضوع و نقلکنندگان آن و طریقهای رسیدن آن، پذیرفتنی نیست. افزون براین، محقّقان ایشان
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الصَّیْرَفِیِّ الْکُوفِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیَّبِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لُعِنَ الْمُجَادِلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ عَلَی لِسَانِ سَبْعِینَ نَبِیّا... قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سَمُرَةَ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَرْشِدْنِی إِلَی النَّجَاةِ فَقَالَ یَا ابْنَ سَمُرَةَ إِذَا اخْتَلَفَتِ الْأَهْوَاءُ وَ تَفَرَّقَتِ الْآرَاءُ فَعَلَیْکَ بِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَإِنَّهُ إِمَامُ أُمَّتِی وَ خَلِیفَتِی عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدِی... وَ إِنَّ مِنْهُ إِمَامَیْ أُمَّتِی وَ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ وَ تِسْعَةً مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ تَاسِعُهُمْ قَائِمُ أُمَّتِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْما.» (کمال الدین، ج1، ص256، ح 1)
ص:295
را شیعه نمیدانند (1)
همچنین عبدالله الصاوی در مقدمۀ اخبار الزمان مسعودی، وی را معتزلی شافعی معرّفی کرده است. علامه شوشتری نیز در قاموس الرجال ج7 ص434 عامی بودن او را ترجیح میدهد.
که خود دلیل دوچندانی بر ناآگاهی وی از کموکیف اسناد و احادیث این مذهب است. نویسنده باید به این نکته اشاره میکرد و وی را شیعه نمیپنداشت. اگر کسی شیعه بودن وی را نیز بپذیرد، معنای اعم آن را در نظر گرفته که به معنای دوست داشتن و محبت به اهلبیت علیهم السلام است، نه به معنای خاص آنکه اعتقاد به دوازده امام است. اما لقب شیعه دادن به ایشان در این زمان موهم دوازده امامی بودن ایشان است و این به دور از محقّقانه سخن گفتن است.پس سخن مسعودی که متکلّم، محدّث و حتی معتقد به مذهب امامیه نیست، اساس استدلال نمیتواند باشد.
در ادامه، نویسنده ادّعا کرده که کتاب سلیم در اوّل قرن چهارم قمری پیدا شده است. این سخن، مغالطهای فریبکارانه مینماید؛ زیرا بزرگان شیعه مانند مرحوم کلینی، نعمانی و شیخ صدوق در اثبات حصر دوازده امام، بیواسطه و مستقیم به کتاب سلیم استناد نکردهاند، بلکه روایات سلیم را هر راوی به نقل از استاد خود شنیده و آن را برای شاگرد خود نقل کرده است.
نویسنده با عبارت «قد ظهر» کلامی دوپهلو درافکنده است؛ منظورش از ظهور، نوشته شدن و به وجود آمدن کتاب سلیم است و یا پیدا شدن نسخهای از آنچه پیشتر نوشته شده است.
نویسنده بیآنکه دلیل و مدرکی برای ادعای خویش آورد، ادّعا کرده که کتاب سلیم در قرن چهارم پیدا شده است. آیا ضروری نیست نویسنده، منبع سخن خویش را بیان کند تا کلامی مستدل و مستند آورده باشد؟
به هر حال، اگر منظور وی از ظهور کتاب در قرن چهارم این باشد که چنین شخص
1) سید محمدجواد شبیری زنجانی بحثی دقیق در مورد مذهب مسعودی دارد و نتیجه میگیرد وی قطعاً سنّی بوده است. (نک: مجله انتظار، ش4، ص219)
ص:296
و روایات و کتابش قبل از این تاریخ وجود نداشته، بیگمان ادّعایی باطل کرده است؛ زیرا نویسندگانی که پیش از قرن چهارم میزیستهاند از سلیم نقل روایت کردهاند و این نقلها وجود این شخص و روایاتش را در آن زمانها نشان میدهد که به بعضی از آنها اشاره میشود:
أخبرنا عبد الرزاق عن معمر (بن راشد بصری ازدی متوفی152) عن أبان عن سلیم بن قیس الحنظلی (1)قال: خطب عمر فقال... (2)
حدّثنا محمد بن إسماعیل بن بزیع رضی الله عنه قال: حدّثنا حماد بن عیسی قال: حدّثنا إبراهیم بن عمر الیمانی قال: حدّثنا أبان بن أبی عیاش قال: حدثنا سلیم بن قیس الهلالی قال: قلت لأمیرالمؤمنین علیه السلام:... (از احادیثی که نام دوازده امام در آن آمده است) (3)
حدّثنا محمد بن الحسین عن محمد بن أسلم عن ابن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس قال قال أمیر المؤمنین علیه السلام ... (4)
1) حبیب الرحمن اعظمی (تحقیقکننده المصنف): «عندی هو سلیم بن قیس العامری، ذکره ابن أبیحاتم مرة منسوباً إلی أبیه، و أخری غیر منسوب، و ذکره البخاری أیضاً غیر منسوب إلی أبیه و نسبه عامریاً.» البته با این طریق روایات متعددی را مرحوم نعمانی نقل میکند و شکی باقی نمیماند که این طریق وی به کتاب سلیم است.
2) المصنف، ج11، ص360، ح20743.
3) مجلۀ تراثنا، ش 15، ص201، ح1.
4) بصائر الدرجات، ص47، ح6.
ص:297
حدّثنا محمد بن الحسین عن محمد بن أسلم عن ابن أذینة عن أبان عن سلیم بن قیس عن أمیر المؤمنین علیه السلام ... (1)
عبدالله بن زاهر الکوفی عن محمد بن أبیعمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس الهلالی: «أن معاویة لما ورد المدینة حاجّاً...» (2)
حدّثنا أبو أحمد قال: حدّثنا عبید قال: حدّثنا محمد بن عمر بن أبی مسلم قال: حدّثنا عبد القدوس بن إبراهیم بن مرداس قال: أخبرنا محمد بن عبد الرحمان بن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس الهلالی: عن سلمان قال: لما ثقل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم دخلنا علیه... (4)
عثمان بن عیسی عن عمر بن أذینة عن سلیمان (5)بن قیس قال: سمعت أمیرالمؤمنین علیه السلام یقول: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: ان الله حرّم الجنّة علی کلّ فحّاش... (6)
نویسندگان شیعه، به روایات سلیم سند دارند و با واسطه از وی نقل روایت کردهاند، (7)یعنی اساتید آنان روایات سلیم را از اساتید خود نقل کردهاند. حال اگر این
1) بصائر الدرجات، ص218، ح3.
2) أخبار الدولة العباسیة، ص45.
3) «قال ابن أبیالرجال فی مطلع البدور: کان محمد بن سلیمان علیه السلام خرج مع علی بن زید الزیدی (علی بن زید بن الحسین بن عیسی بن زید بن الإمام زینالعابدین علیه السلام ثار فی وجوه الطغاة فی أیام المهتدی العباسی سنة 255).» (مناقب الإمام أمیرالمؤمنین علیه السلام، ج1، ص13)
4) مناقب الإمام أمیر المؤمنین علیه السلام، ج2، ص171، ح650.
5) از سند معلوم است که سلیمان تصحیف سلیم است.
6) کتاب الزهد، ص7، ح12.
7) این سندها و طریقها در ادامه بیان میشود.
ص:298
احادیث در قرن چهارم نوشته شده باشد، این نقلها و سندها چه معنایی میتواند داشته باشد؟ این سندها نشان میدهد این روایات در دوران پیشین موجود بوده و از طریق اساتید و راویان به آنها رسیده است.
بیان مسعودی (درگذشتۀ 345 قمری) نیز ادعای نویسنده را رد میکند؛ زیرا اگر کتاب سلیم در قرن چهارم به وجود آمده، در کنار کتاب کافی قرار میگرفت و از کتاب محاسن، بصائر الدرجات و... متأخّر میشد. از اینرو، نادرست است که مسعودی اهل تاریخ، اصل در دوازده امام را کتاب سلیم بداند و کتابهای پیشین را که به این مطلب پرداختهاند، نادیده بگیرد.
بنا به گفتۀ مرحوم نعمانی نیز همۀ شیعیان آن را از کتابهای قدیمی میداند: «و در میان تمام شیعیان از کسانی که حاملان علمند و آن را از امامان نقل کردهاند، اختلافی نیست که کتاب سلیم بن قیس هلالی از بزرگترین و قدیمیترین کتابهای اصول (دست اوّل) است.» (1)
ابن ندیم بغدادی (درگذشتۀ 438 قمری) صاحب الفهرست نیز که از اهل تسنّن است، سخن نویسنده را رد میکند. وی میگوید: « نخستین کتابی که برای شیعه آشکار شد، کتاب سلیم بن قیس هلالی است.» (2)اگر این کتاب در قرن چهارم نوشته شده باشد، چگونه ممکن است کتابشناسی مانند ایشان، با آگاهی از کتابهای قدیمیتر، (3)چنین قضاوت نماید؟
1) «و لیس بین جمیع الشیعة ممّن حمل العلم و رواه عن الأئمة علیهم السلام خلاف فی أن کتاب سلیم بن قیس الهلالی أصل من أکبر کتب الأصول... و أقدمها.» (الغیبة للنعمانی، ص101)
2) «أول کتاب ظهر للشیعة، کتاب سلیم بن قیس الهلالی.» (فهرست ابنندیم، ص275)
3) برای نمونه، ایشان کتاب محاسن برقی را ذکر کرده است: «أبوعبدالله محمد بن خالد البرقی القمی، من أصحاب الرضا علیه السلام . و من بعده، و صحب ابنه أباجعفر. و قیل کان یکنی أباالحسن. و له من الکتب، کتاب العویص، کتاب التبصرة، کتاب المحاسن، کتاب الرجال. فیه ذکر من روی عن أمیرالمؤمنین علیه السلام . ... قرئت بخط أبی علی بن همام قال: کتاب المحاسن للبرقی یحتوی علی نیف و سبعین کتاباً، و یقال علی ثمانین کتاباً. و کانت هذه الکتب عند أبی علی بن همام... ابنه أحمد بن أبیعبدالله محمد بن خالد البرقی. و له من الکتب: کتاب الاحتجاج، کتاب السفر، کتاب البلدان أکبر من کتاب أبیه.» (فهرست ابنندیم، ص275)
ص:299
مرحوم نجاشی (درگذشتۀ 450 قمری) در اول کتاب رجال، میآورد: «من از گذشتگان صالحمان که در نگارش تقدّم داشتند، یاد میکنم و آن نامها اندک است.» (1)و نفر چهارم از سلیم نام میبرد. (2)این مسئله اعتقاد ایشان به قدیمی بودن کتاب سلیم را نشان میدهد و دلیل دیگری بر ردّ ادعای نویسنده است.
قاضی بدر الدین سبکی (درگذشتۀ 769 قمری) نیز در محاسن الوسائل فی معرفة الأوائل گفته است: «به یقین نخستین کتابی که برای شیعه نوشته شده کتاب سلیم بن قیس هلالی است.» (3)
خیرالدین الزرکلی (درگذشتۀ 1410 قمری) از کتابشناسان اهل تسنّن پا را فراتر نهاده و سلیم را نه تنها در میان شیعیان که در جهان اسلام از نخستین نویسندگان بیان کرده است: «سلیم بن قیس هلالی از اولین نویسندگان اسلام است.» (4)حال چگونه ممکن است که ایشان برای نویسندۀ کتابی در قرن چهارم، چنین ادّعا کند؟
با توجه به این دلایل، منظور از «ظهور» به وجود آمدن کتاب یا روایات سلیم در قرن چهارم نخواهد بود.
با وجود این، اگر نویسنده ادّعا کند که نسخهای از کتاب سلیم در قرن چهارم پیدا شده، یعنی آنکه این کتاب به قرن اوّل تعلّق داشته و در آن زمان موجود بوده و بعد مفقود شده و در قرن چهارم دوباره پیدا شده، این ادّعا بدون هرگونه سند و مدرکی چیزی ثابت نمیکند؛ زیرا هیچیک از منابع کتاب شناسی، به گم یا پیدا شدن این
ص:300
کتاب اشارهای نکردهاند.
وانگهی این نکته بر فرض درستی در این بحث تأثیری ندارد؛ زیرا مرحوم کلینی، مرحوم نعمانی، شیخ صدوق یا دیگران نیز باید از این کتاب مستقیم نقل میکردند. در حالی که نویسندگان بزرگ شیعه از طریق مشایخ و اساتید خود روایات سلیم را نقل کردهاند و پیدا شدن این کتاب در قرن چهارم یا موجود بودن آن در همۀ زمانها، تأثیری در نقل آنها نداشته است و آنان آنچه را از اساتید خود شنیدهاند، نقل کردهاند و با آن کتاب، قدیمی باشد یا جدید، کاری نداشتهاند.
برخی از طریقهای رسیدن احادیث سلیم به نویسندگان شیعه چنین است:
حدّثنا محمد بن إسماعیل بن بزیع رضی الله عنه، قال: حدّثنا حماد بن عیسی، قال: حدّثنا إبراهیم بن عمر الیمانی، قال: حدّثنا أبان بن أبی عیاش، قال: حدّثنا سلیم بن قیس الهلالی... (1)
حدّثنا محمد بن الحسین عن محمد بن أسلم عن ابن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس... (2)
حدّثنا أحمد بن محمد عن الحسین بن سعید عن حمّاد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر الیمانی عن سلیم بن قیس الهلالی... (3)
علی بن إبراهیم عن أبیه عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر الیمانی عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس...
ص:301
محمد بن یحیی عن أحمد بن محمد عن ابن أبی عمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس...
و علی بن محمد عن أحمد بن هلال عن ابن أبی عمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس... (1)
مرحوم کلینی):
محمد بن عبدالله بن مهران، عن حماد بن عیسی، عن ابن أذینة، عن أبان بن أبیعیاش: عن سلیم بن قیس الهلالی. (2)
حدّثنی أحمد بن الحسن، حدّثنا علی بن محمد بن مروان، حدّثنا أحمد بن نصر بن الربیع عن محمد بن مروان عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس العامری... (3)
حدّثنی جعفر بن محمد بن هشام عن عبادة بن زیاد عن أبی معمر سعید بن خیثم عن محمد بن خالد الضبی و عبدالله بن شریک العامری عن سلیم بن قیس... (4)
حدّثنی علی بن محمد الزهری، حدّثنی القاسم بن إسماعیل الأنباری، حدّثنی حفص بن عاصم و نصر بن مزاحم و عبدالله بن المغیرة عن محمد بن مروان السدی، حدّثنی أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس... (5)
أخبرنا محمد بن یعقوب قال: حدّثنا علی بن إبراهیم بن هاشم عن أبیه
عن ابن أبیعمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن
ص:302
قیس الهلالی... (1)
حدّثنا أبی رضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبدالله قال: حدّثنا یعقوب بن یزید عن حماد بن عیسی عن عبدالله بن مسکان عن أبان بن تغلب عن سلیم ابن قیس الهلالی... (2)
حدّثنا أبیرضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبدالله عن أحمد بن محمد بن عیسی عن محمد بن أبیعمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم ابن قیس الهلالی... (3)
حدّثنا أبیرضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبدالله عن أحمد بن محمد بن عیسی عن أبیه عن حماد بن عیسی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (4)
حدّثنا أبی و محمد بن الحسن رضی الله عنهما قالا: حدّثنا سعد بن عبدالله قال: حدّثنا یعقوب بن یزید عن حماد بن عیسی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (5)
حدّثنا أبی و محمد بن الحسن رضی الله عنهما قالا: حدّثنا سعد بن عبدالله و عبدالله بن جعفر الحمیری جمیعاً عن محمد بن عیسی و یعقوب بن یزید و إبراهیم ابن هاشم جمیعاً عن حماد بن عیسی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (6)
حدّثنا أبیرضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن یحیی العطار عن أحمد ابن محمد بن
ص:303
عیسی عن أبیه عن حماد بن عیسی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس الهلالی. (1)
حدّثنا أبیرضی الله عنه قال: حدّثنا علی بن إبراهیم بن هاشم عن أبیه عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر الیمانی و عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی. (2)
حدّثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن الحسن الصفار عن یعقوب بن یزید عن حماد بن عیسی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن إبراهیم بن عمر الیمانی عن سلیم بن قیس الهلالی. (3)
حدّثنا محمد بن الحسن بن الولید رضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن الحسن الصفار عن یعقوب بن یزید و إبراهیم بن هاشم جمیعاً عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر الیمانی عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی. (4)
حدّثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن الحسن الصفار عن أحمد بن محمد بن عیسی عن الحسین بن سعید عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر الیمانی عن سلیم بن قیس الهلالی. (5)
حدّثنا محمد بن علی ماجیلویه رضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن یحیی العطار عن محمد بن أحمد عن أحمد بن محمد عن العباس بن معروف عن علی بن مهزیار عن حکم بن بهلول عن إسماعیل بن همام عن عمر بن أذینة عن أبان ابن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی. (6)
حدّثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن الحسن الصفار عن أحمد بن أبی عبدالله عن محمد بن علی (ابو سمینه) عن محمد بن
ص:304
أسلم عن الحسن بن محمد الهاشمی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (1)
حدّثنا محمد بن موسی بن المتوکل رضی الله عنه قال: حدّثنا علی بن الحسین السعد آبادی عن أحمد بن أبیعبدالله عن أبیه عن حماد بن عیسی عن ابن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس... (2)
حدّثنا محمد بن علی رضی الله عنه قال حدّثنی أبی رحمه الله قال: حدّثنا سعید بن عبدالله قال حدّثنا یعقوب بن یزید عن حماد بن عثمان بن عیسی عن عبدالله بن مسکان عن أبان ابن خلف عن سلیم بن قیس الهلالی... (3)
حدّثنا الشیخ أبو الحسن محمد بن أحمد بن شاذان القمی رضی الله عنه قال حدّثنا أبو محمد الحسن بن عبدالله العلوی الطبری قال حدّثنا أحمد بن عبدالله قال حدثنی أحمد بن محمد عن أبیه قال حدّثنی حماد بن عیسی قال حدّثنی عمر بن أذینة قال حدّثنی أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (4)
علی بن الحسن بن فضال (5)عن محمد بن إسماعیل الزعفرانی عن حماد بن عیسی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (6)
1) معانی الأخبار، ص394، ح45.
2) علل الشرائع، ج1، ص123، ح1.
3) کفایة الأثر، ص45.
4) الإستنصار، ص9.
5) «و ما ذکرته فی هذا الکتاب عن علی بن الحسن بن فضال فقد أخبرنی به أحمد بن عبدون المعروف بابن الحاشر سماعاً و إجازة عن علی بن محمد بن الزبیر عن علی بن الحسن بن فضال.» (تهذیب الأحکام، ج10، ص55)
6) تهذیب الأحکام، ج4، ص126، ح3 (362).
ص:305
عنه (حسین بن سعید) (1)عن حماد بن عیسی عن عمر بن أذینة عن ابان عن سلیم بن قیس الهلالی... (2)
عنه (حسین بن سعید) عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر عن ابان رفعه إلی سلیم بن قیس الهلالی... (3)
أخبرنا جماعة عن أبی المفضل حدثنی عبد الرزاق بن سلیمان بن غالب الأزدی حدثنا الفضل بن المفضل بن قیس بن رمانة الأشعری حدثنا حماد بن عیسی الغریق حدثنی عمر بن أذینة عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس... (4)
أخبرنا جماعة عن عدة من أصحابنا عن محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن أحمد بن محمد عن ابن أبیعمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس... (5)
أخبرنا ابن أبیجید عن محمد بن الحسن بن الولید عن محمد بن أبیالقاسم البرقی عن محمد بن علی أبیسمینة الکوفی عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (6)
این طریقها نشان میدهد ظهور احادیث سلیم، در قرن چهارم نبوده است و حتی اگر ظهور کتاب در قرن چهارم هم باشد، به احادیثی که بزرگان شیعه نقل کردهاند، ربطی ندارد.
در ادامه، نویسنده پیدایی این کتاب را موجب شکلگیری مذهب دوازده امامی در
1) «و ما ذکرته فی هذا الکتاب عن الحسین بن سعید فقد أخبرنی به الشیخ أبوعبدالله محمد بن محمد بن النعمان و الحسین بن عبیدالله و أحمد بن عبدون کلّهم عن أحمد بن محمد بن الحسن بن الولید عن أخیه محمد بن الحسن بن الولید و أخبرنی به أیضاً أبوالحسین بن أبیجید القمی عن محمد بن الحسن بن الولید عن الحسین بن الحسن بن ابان.» (تهذیب الأحکام، ج10، ص63)
2) تهذیب الأحکام، ج6، ص328، ح 27 (906).
3) تهذیب الأحکام، ج9، ص176، ح14 (714).
4) الامالی للطوسی، ص622، ح19 (1283).
5) الغیبة، ص137.
6) الغیبة، ص193، ح155.
ص:306
قرن چهارم یاد کرده، اما در اینباره نیز هیچ دلیل و مدرکی نمیآورد.
هر چند وی برای ادّعای خود دلیل نیاورده و بیمدرک بودن آن برای نپذیرفتنش
بس است، برای باطل بودن این سخن، دلیلی در پی میآید: نخست آنکه با
گزارش احادیث، ثابت میشود که اندکی از احادیث دوازده امام، مستند به کتاب یا روایات سلیم هستند و نمیتوان ادّعا کرد کتاب سلیم باعث ایجاد عقیده دوازده امام شده است.
دوم آنکه بر فرض این عقیده از احادیث سلیم هم گرفته شده باشد، سخن ایشان باطل است؛ زیرا طریقها و راویان متعدّدی ذکر شدهاند که نشان میدهد این احادیث در قرن چهارم پیدا نشده است و این روایات پیش از این زمان نیز تا زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، میان راویان رواج داشته است. بزرگان شیعه روایات سلیم را از اساتید خود نقل کردهاند و مستقیم به کتاب مراجعه نکرده اند تا این احتمال جا داشته باشد که پیدا شدن این کتاب باعث به وجود آمدن مذهب دوازده امامی شده است.
سوم آنکه در پاسخ شبهۀ نهم، به متن کتابهایی اشاره شد که قبل از قرن چهارم نوشته شدهاند. بنابر آنها، برخلاف ادعای نویسنده، احادیث دوازده امام در آن کتابها موجود بوده و پیشینهای فراتر از قرن چهارم داشته و اکثر آنها هم از غیر طریق سلیم نقل شده است، مانند اصل ابوسعید عصفری (درگذشتۀ 250 قمری)، مختصر اثبات الرجعه، فضل بن شاذان نیشابوری (درگذشتۀ 260 قمری)، محاسن احمد بن محمد بن خالد برقی (درگذشتۀ 274 قمری) بصائر الدرجات محمد بن حسن صفار (درگذشتۀ 290 قمری) و چنانکه گذشت، اکثر کتابهای قرون اوّلیه برجای نمانده تا به خود آنها استشهاد شود، اما کتابهای بعدی که از آنها نقل میکنند، نشان میدهد این احادیث در کتابهای صحابۀ بزرگی چون محمد بن ابیعمیر (درگذشتۀ 217 قمری) (1)
1) «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُمَرَ الْیَمَانِیِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ الطَّیَّارِ یَقُولُ کُنَّا عِنْدَ مُعَاوِیَةَ أَنَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ علیهما السلام وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ وَ عُمَرُ ابْنُ أُمِّ سَلَمَةَ وَ أُسَامَةُ بْنُ زَیْدٍ فَجَرَی بَیْنِی وَ بَیْنَ مُعَاوِیَةَ کَلَامٌ فَقُلْتُ لِمُعَاوِیَةَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَقُولُ أَنَا أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ أَخِی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَإِذَا اسْتُشْهِدَ عَلِیٌّ فَالْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ ابْنِیَ الْحُسَیْنُ مِنْ بَعْدِهِ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَإِذَا اسْتُشْهِدَ فَابْنُهُ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا عَلِیُ ثُمَّ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا حُسَیْنُ ثُمَّ یُکَمِّلُهُ اثْنَیْ عَشَرَ إِمَاماً تِسْعَةً مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ علیه السلام .» (الکافی، ج1، ص529، ح4)
ص:307
و حسن بن محبوب (درگذشتۀ 224 قمری) (1)وجود داشته است.
بنابر ادّعای نویسنده، راویان پس از آن، در اینباره روایتهایی ساختهاند، وی برای این ادّعا نیز دلیلی نمیآورد.
وی می نویسد: چون سالها بعد نویسندگان، احادیث بیشتری را در این موضوع آوردهاند، پس این احادیث جعلی و دروغ است، در حالی که نویسندگان پیشین، هرگز در مقام جمع همۀ روایات نبودهاند و هرگز ادّعا نکردهاند همۀ احادیث این موضوع را گرد آوردهاند، بلکه برعکس بزرگانی مانند مرحوم کلینی و شیخ صدوق هدف خود را از نوشتن کتاب، راهنمایی مردم و پاسخگویی به پرسشهای موجود در جامعه بیان کردهاند. نه جمعآوری احادیث و نوشتن کتابهای مفصل حدیثی و موسوعهنگاری.
مرحوم کلینی در مقدمه کتاب کافی علّت تألیف کتاب خود را چنین نقل میکند:
یادآور شدی که مسائلی بر تو مشکل شده و حقیقت آن را به دلیل اختلاف روایتها نمیدانی و میدانی که اختلاف روایتها در آن به دلیل اختلاف علتها و سببهای آن است. و در محل خود فردی که به علمش اعتماد و با او گفت وگو کنی و استفاده ببری، نمییابی و گفتی دوست داری کتابی کافی داشته باشی که از تمام فنون علم دین در آن جمع باشد. مقداری که دانشآموز
1) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی فَاطِمَةَ علیها السلام وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِهَا فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ عجل الله تعالی فرجه الشریف ثَلَاثَةٌ مِنْهُمْ مُحَمَّدٌ وَ ثَلَاثَةٌ مِنْهُمْ عَلِی.» (لکافی، ج1، ص532، ح9)
ص:308
به آن بسنده کند و رهجو به آن مراجعه کند و کسی که علم دین و عمل به آن را میخواهد از آن بگیرد، بنابر احادیث صحیح از امامان علیهم السلام و سنّتهای پابرجا که عمل بر پایۀ آن است و با آن واجب الهی و روش پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم ادا شود... و خدا را شکر که نوشتن آنچه را خواسته بودی، میسّر ساخت. امیدوارم چنان باشد که در نظر داشتی. اگر در آن کاستی باشد، نیّت ما کمکاری در هدیه کردن نصیحت (خیرخواهی) نبوده است؛ زیرا خیرخواهی برای برادران و اهل مذهبمان واجب است. علاوه امید داریم که با هر کسی که از آن استفاده میکند و به مضمون آن عمل میکند، در زمان ما و در زمان باقیمانده تا پایان دنیا، شریک باشیم... و کمی کتاب الحجه را توسعه دادیم، اگر چه به مقداری که حقش بود، کامل نکردیم؛ زیرا ما زشت دانستیم که از تمام بهره آن کم بگذاریم و امیدوارم خداوند انجام نیتی را که سابق گفتیم آسان گرداند. اگر اجل به تأخیر افتد، کتابی گستردهتر و کاملتر از این مینویسیم، تمام حقش را ادا میکنیم. اگر خدای تعالی بخواهد. (1)
شیخ صدوق نیز در مقدّمۀ کمال الدین و تمام النعمة آورده است:
آنچه باعث شد من این کتاب را تألیف کنم، این است که... دیدم غیبت، بسیاری از شیعیان را که نزد من رفتوآمد میکردند، دچار حیرت کرده است و
1) «و ذکرتَ أنّ أموراً قد أشکلت علیک، لا تعرف حقائقها لاختلاف الروایة فیها و أنک تعلم أن اختلاف الروایة فیها لاختلاف عللها و أسبابها و أنک لا تجد بحضرتک من تذاکره و تفاوضه ممن تثق بعلمه فیها و قلتَ: إنک تحب أن یکون عندک کتاب کاف یجمع فیه من جمیع فنون علم الدین، ما یکتفی به المتعلم و یرجع إلیه المسترشد و یأخذ منه من یرید علم الدین و العمل به، بالآثار الصحیحة عن الصادقین علیهم السلام و السنن القائمة التی علیها العمل و بها یؤدی فرض الله عزّوجلّ و سنة نبیه صلی الله علیه و آله و سلم ... و قد یسر الله و له الحمد تألیف ما سئلتَ، و أرجو أن یکون بحیث توخیتَ، فمهما کان فیه من تقصیر فلم تقصر نیتنا فی إهداء النصیحة، إذ کانت واجبة لإخواننا و أهل ملتنا، مع ما رجونا أن نکون مشارکین لکل من اقتبس منه، و عمل بما فیه دهرنا هذا، و فی غابره إلی انقضاء الدنیا... و وسعنا قلیلاً کتاب الحجة و إن لم نکمله علی استحقاقه، لأنا کرهنا أن نبخس حظوظه کلها. و أرجو أن یسهل الله عزّ و جلّ إمضاء ما قدمنا من النیة، إن تأخر الأجل صنفنا کتاباً أوسع و أکمل منه، نوفیه حقوقه کلها إن شاء الله تعالی.» (الکافی، ج1، ص8)
ص:309
آنان در امر امام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دچار شبهه شدهاند و به جای تسلیم بودن، به دیدگاهها و مقایسه ها روی آوردهاند. پس تلاشم را صرف هدایت آنان به حق و برگرداندن آنها به راه درست کردم، به وسیلۀ اخباری که در اینباره از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام رسیده بود. تا اینکه در قم پیری اهل فضل و علم و شرف از بخارا به ما وارد شد... و از من خواست که در این موضوع کتابی تألیف کنم. من خواهش او را پذیرفتم و به او وعده دادم که چون خدا برگشتن مرا به وطن و قرارگاهم شهر ری فراهم سازد، آنچه خواسته اوست، جمعآوری کنم. پس در شبی که دربارۀ خانواده و فرزندان و برادران و نعمتی که در شهر ری باز گزاردم، اندیشه میکردم، به ناگاه خواب به من غلبه کرد، در خواب دیدم... مولایمان قائم صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بر در خانه کعبه ایستاده است... سپس به من فرمود:... به تو دستور میدهم اکنون کتابی دربارۀ غیبت بنویسی و غیبت پیغمبران علیهم السلام را در آن درج کنی، سپس آن حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف رفت و من از خواب هراسان برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گریه و درد دل کردن و شکایت نمودن گذراندم و وقتی صبح شد، آغاز به تألیف این کتاب نمودم، برای امتثال امر ولی خدا عجل الله تعالی فرجه الشریف و حجّت او. (1)
چنانکه پیداست، عبارتهای هر دو کتاب بیان میکند که برای ارشاد و عمل
1) «إن الذی دعانی إلی تألیف کتابی هذا... فوجدت أکثر المختلفین إلیّ من الشیعة قد حیّرتهم الغیبة، و دخلت علیهم فی أمر القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف الشبهة، و عدلوا عن طریق التسلیم إلی الآراء و المقائیس، فجعلت أبذل مجهودی فی إرشادهم إلی الحق و ردهم إلی الصواب بالأخبار الواردة فی ذلک عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم و الأئمة علیهم السلام، حتی ورد إلینا من بخارا شیخ من أهل الفضل و العلم و النباهة ببلد قم... و سئلنی أن أصنّف له فی هذا المعنی کتاباً، فأجبته إلی ملتمسه و وعدته جمع ما ابتغی إذا سهل الله لی العود إلی مستقری و وطنی بالری. فبینا أنا ذات لیلة أفکر فیما خلفت ورائی من أهل و ولد و إخوان و نعمة إذ غلبنی النوم فرأیت... مولانا القائم صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف واقفاً بباب الکعبة... ثمّ قال لی:... آمرک أن تصنف و لکن صنّف الآن کتاباً فی الغیبة و اذکر فیه غیبات الأنبیاء علیهم السلام . ثم مضی عجل الله تعالی فرجه الشریف فانتبهت فزعاً إلی الدعاء و البکاء و البثّ و الشکوی إلی وقت طلوع الفجر، فلما أصبحت ابتدئت فی تألیف هذا الکتاب ممتثلاً لأمر ولی الله و حجته.» ( کمال الدین، ص2)
ص:310
نوشته شدهاند و نویسندگان آن در پی جمعآوری همۀ احادیث نبودهاند، بلکه مرحوم کلینی تصریح کرده احادیث این کتاب کامل نیست و اگر اجل مهلت دهد، کتاب جامعتری مینگاشت.
در کتابهای اهل تسنّن نیز چنین است. بخاری (درگذشتۀ 256 قمری) میگوید:
من از میان ششصد هزار حدیث این احادیث صحیح را نقل کردم... و بیشتر احادیث صحیح را رها کردم. اسماعیلی گوید: زیرا اگر او تمام احادیث صحیح را نقل میکرد، در یک باب حدیث گروهی از صحابه جمع میشد و سند هر یک از آنها وقتی صحیح بود، یاد میشد. در نتیجه، کتابی بسیار بزرگ میگشت و گوید... و احادیث صحیح را رها کردم تا طولانی نشود. (1)
لو أخرج کل صحیح عنده لجمع فی الباب الواحد حدیث جماعة من الصحابة و لذکر طریق کل
واحد منهم إذا صحت فیصیر کتاباً کبیراً جداً و قال... و ترکت من الصحیح حتی لا یطول.» (مقدمة فتح الباری، ص5)
شاگرد وی، مسلم (درگذشتۀ 261 قمری) صاحب دومین کتاب معتبر اهل تسنّن
نیز چنین گفته است: «هر حدیثی که نزد من صحیح بود، در اینجا (صحیح مسلم)
قرار ندادم.» (2)
محمد بن عبدالله حاکم نیشابوری (درگذشتۀ 405 قمری) آورده است:
محمد بن إسماعیل جعفی و مسلم بن حجاج قشیری در اخبار صحیح دو کتاب پاکیزه نوشتهاند که نام آن دو در عالم منتشر شده در حالی که حکم نکردهاند، حتی یکی از آنها که حدیث صحیحی غیر از آنچه ما نقل کردهایم، وجود ندارد... و من از خداوند کمک میخواهم برای نقل احادیثی که راویان آنها ثقه هستند و به امثال آنها هر دو شیخ یا یکی از آنها احتجاج کردهاند و این شرط صحیح است نزد تمام فقهای اسلامی افزودن در سند و
ص:311
متن از افراد مورد اعتماد (ثقه) پذیرفته است. (1)
تعداد روایات صحیح بخاری حدود هفت هزار و مسلم سه هزار روایت است و حاکم نیشابوری علاوه بر روایتهای آنها نزدیک نه هزار حدیث جمعآوری و در پایان هر حدیث عبارتی اینگونه آورده است: «این حدیث بنابر شرط دو شیخ (بخاری و مسلم) صحیح است، در حالی که این دو آن را نقل نکردهاند.» (2)یا آنکه آورده: «این حدیث صحیح است و به هیچ وجه برای آن مشکلی سراغ نداریم، در حالی که این دو نقلش نکردهاند.» (3)
نور الدین علی بن أبی بکر هیثمی (درگذشتۀ 807 قمری) به همین دلیل پس از نقل کلمات بخاری و مسلم میگوید:
اما آن دو (بخاری و مسلم) تمام احادیث صحیح را جمع نکردند و به آن هم ملتزم نبودند... و این نقلها اعتراف روشن آن دو است به اینکه تمام احادیث صحیح را در کتابهایشان نیاوردهاند. پس برای کسی که عزم و ارادهای در وی تحقق یافته، فرصت زیاد و میدان عمل گسترده است. (4)
وی مجمع الزوائد را در ده جلد نوشته است و هیچ کس تا به حال مدعی
نشده که روایات کتاب مستدرک یا زوائد چون بعد افزوده و نوشته شده، پس
1) «أبوعبدالله محمد بن إسماعیل الجعفی و أبوالحسین مسلم بن الحجاج القشیری صنفاً فی صحیح الاخبار کتابین مهذبین انتشر ذکرهما فی الأقطار و لم یحکما و لا واحد منهما انّه لم یصح من الحدیث غیر ما أخرجه... و انا استعین الله علی اخراج أحادیث رواتها ثقات قد احتج بمثلها الشیخان أو أحدهما و هذا شرط الصحیح عند کافة فقهاء أهل الاسلام أنّ الزیادة فی الأسانید و المتون من الثقات مقبولة.» (المستدرک علی الصحیحین، ج1، ص2)
2) «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین و لم یخرجاه.»
3) «هذا حدیث صحیح لا نعرف له علة بوجه من الوجوه و لم یخرجاه.»
4) « لکنّهما لم یستوعبا الصحیح بما جمعاه و لا التزما لذلک... و هذه النقول اعتراف صریح منهما بأنهما لم یذکرا فی کتابیهما کل الصحیح. فالمجال إذاً واسع و المیدان فسیح أمام من تتحقق فیه العزیمة.» (بغیة الباحث عن زوائد مسند الحارث، ص8)
ص:312
جعلی است. (1)
بنابراین، طبیعی است که با گذشت زمان بر تعداد حدیثها افزوده شده باشد
و این افزایش را به معنای جعل حدیث نمیتوان دانست. نمیتوان گفت چرا
این احادیث در کتاب مرحوم خزاز وجود دارد، اما در کتاب کافی یا کمال الدین نیست. اگر چنین استدلالی صحیح باشد، باید همۀ جوامع حدیثی شیعه و سنّی که بعدها
به کوشش دانشمندان هر قوم نوشته شده، جعلی و دروغ باشد؛ زیرا بسیاری از
این احادیث در کتابهای قدیمیتر که حجم کمتری دارند، وجود ندارد. با وجود
این، کسی چنین استدلال را نمیپذیرد و اینگونه سخن راندن، هوچیگری است تا مباحثۀ علمی.
نویسنده در این موضوع به دور از شیوه و شأن تحقیق و انصاف در سخن، گونهای وانمود کرده که گویی با گذشت پنجاه سال آمار این احادیث از هفده به سی و چند حدیث رسیده است و بعد به یکباره دویست حدیث گردیده است. لذا پس از مرحوم کلینی، شیخ صدوق را نام میبرد و میگوید: کلینی در کتاب کافی بیش از هفده روایت نقل نکرده است. پنجاه سال بعد، صدوق روایتها را به سی و اندی افزایش داده است. اما به مرحوم نعمانی که شاگرد مرحوم کلینی و پیشتر از شیخ صدوق است، هیچ اشارهای نکرده، در حالی که وی بیش از شصت حدیث از شیعه و اهل تسنّن (2)در موضوع دوازده امام آورده و چنین یاد آورده است: «و روایات در این مسئله از طریق اهل تسنّن فراوان است که دلالت میکنند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده را یادآور شده است و آنها
1) البته طبیعی است که برخی از محدثان در صحت بعضی از احادیث آنها سخن داشته باشند اما هرگز نویسندگان آنها را به جعل متهم نکردهاند. برای مثال ذهبی میگوید: حدود صد روایت از کتاب مستدرک حاکم قابل قبول نیست. اما در عین حال وی را فردی قابل اطمینان (ثقه) و بسیار بزرگوار و بی همتا در دوران خود میداند. (نک: سیر أعلام النبلاء، ج17، ص162 - 177، ش100: شرح حال حاکم نیشابوری.)
2) الغیبة للنعمانی، ص65 -110 و ص117- 125.
ص:313
جانشینان او صلی الله علیه و آله و سلم هستند». (1)
چنانکه پیداست، مرحوم نعمانی با آنکه همعصر مرحوم کلینی بوده، بیش از شصت حدیث آورده و به اعتقاد وی، احادیث فراوان دیگری نیز وجود داشته است. پس باید گفت مرحوم شیخ صدوق پس از پنجاه سال، بنابر گزارش نویسنده از آمار احادیث شیخ، نهتنها چیزی نیفزوده و احادیث را دو برابر نکرده، بلکه تنها نصف احادیث مرحوم نعمانی را آورده است. حال با توجه به این نکته، آیا بسان نویسنده میتوان گفت راویان اندکاندک روایت ساختهاند؟ آیا این انصاف در داوری و حقیقتطلبی است؟ چرا وی به کتاب معروف و معتبر نعمانی هیچ اشارهای نکرده است؟ مگر از سیر تاریخی احادیث دوازده امام بحث نمیکند؟
نویسنده برای آنکه مرحوم خزاز قمی صاحب کتاب کفایة الاثر را متهم کند که روایتها را به دویست عدد رسانده و اینگونه سیر تاریخی برای افزایش احادیث بسازد، آمار ناصحیحی از میزان احادیث شیخ صدوق گزارش میدهد، یعنی مدعی میشود شیخ صدوق، سی و چند روایت نقل کرده است، در حالی که وی در کتاب خصال
در باب «الخلفاء و الائمة بعد النبی صلی الله علیه و آله و سلم اثنیعشر علیهم السلام »، 45 حدیث آورده و در
کتاب کمال الدین تنها در باب 24، «باب ما روی عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم » 37 روایت آورده
است که یازده روایت این دو باب مشترک است. پس ازخارج کردن تکراریها، 71 حدیث باقی میماند، یعنی تنها با در نظر گرفتن همین دو باب و نیفزودن بابهای دیگر کتاب کمال الدین و دیگر آثار شیخ صدوق، میزان احادیث شیخ صدوق دو برابر مقداری خواهد بود که نویسنده ادّعا کرده است. افزون بر این، احادیثی وجود دارد که شیخ به مناسبتهای دیگر نقل کرده و در کمال الدین تصریح میکند: «برخی از طریقهای این حدیث را در این کتاب و برخی دیگر را در کتاب نص بر دوازده امام علیهم السلام
1) «و الروایات فی هذا المعنی من طرق العامة کثیرة تدلّ علی أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یذکر الاثنی عشر و أنهم خلفاؤه.» (الغیبة للنعمانی، ص125)
ص:314
نقل کردم.» (1)
متأسفانه این کتاب در دست نیست تا احادیث آن به شمار آید، اما ایشان نیز مانند مرحوم نعمانی خاطرنشان میکند:
روایات در این باب بسیار است و مرجع و محلّ مطمئن، ناقلان حدیث هستند و باید به آنها رجوع کنیم و محدّثان اهل سنّت نیز به طور مستفیض آن را از عبدالله بن مسعود روایت کردهاند... و باز محدّثان اهل سنّت به طور مستفیض و ظاهر از جابر بن سمره نقل کردهاند. (2)
بنابراین، مرحوم خزاز چون در پی نوشتن کتابی مستقل با عنوان دوازده امام بوده، سعی نموده همۀ احادیثی را که به وی رسیده و به آنها دسترسی داشته، گرد آورد و سند هر روایتی را که در کتاب خویش آورده، نقل کند. این سندها به روشنی نشان میدهد این احادیث را از اساتید خود نقل کرده است و آنان، چنانکه گذشت، چون در پی نوشتن کتابی مستقل نبودهاند، همه را ثبت نکردهاند. پس نمیتوان گفت خزاز چیزی جعل کرده و احادیث را به دویست حدیث رسانده، بلکه آنچه را از اساتید خود شنیده آورده است. در زمان ما نیز آیةالله صافی گلپایگانی تحقیقی سترگ انجام داده و در موضوع دوازده امام احادیث بیشتری را از منابع شیعه و اهل تسنن در کتاب منتخب الاثر برشمرده است. آیا میتوان گفت شیعه و سنی دست به دست هم دادهاند و به جعل حدیث پرداختهاند و همین باعث شده آمار احادیث به این اندازه برسد؟
بهرغم ادعای نویسنده که کتاب سلیم را اساس اعتقاد به دوازده امام، یاد میکند، مرحوم خزاز تنها یک روایت از سلیم در کتاب کفایةالاثر آورده است و نویسنده باید
1) «و قد أخرجت بعض طرق هذا الحدیث فی هذا الکتاب و بعضها فی کتاب النص علی الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام .» ( کمال الدین، ص67)
2) «إن الاخبار فی هذا الباب کثیرة و المفزع و الملجأ إلی نقلة الحدیث و قد نقل مخالفونا من أصحاب الحدیث نقلاً مستفیضاً من حدیث عبدالله ابن مسعود... و نقلاً ظاهراً مستفیضاً من حدیث جابر بن سمرة.» (کمال الدین، ص68)
ص:315
پاسخ دهد که چگونه خاستگاهی است که از دویست حدیث تنها یک حدیث در آن به چشم میخورد.
از اینرو، باید گفت که اساس دوازده امام کتاب سلیم نیست و درصد بسیار کمی از احادیث از آن کتاب آمده است، هیچ دلیلی وجود ندارد که کتاب سلیم در قرن چهارم یافت شده باشد، کتاب سلیم باعث تشکیل مذهب دوازده امام نشده؛ زیرا بسیار کم به آن استناد شده است، روایات از ابتدای صدور از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام بین راویان رواج داشته و کسی آنها را بعدها جعل نکرده یا نیفزوده و در پایان آنکه سخنان نویسنده ادّعایی بیش نیست و از هر گونه مدرک و مستندی دور است.
ص:316
ص:317
پاسخ دهد که چگونه خاستگاهی است که از دویست حدیث تنها یک حدیث در آن به چشم میخورد.
در این فصل بیان میشود آیا مرحوم کلینی، نعمانی و شیخ صدوق دربارۀ اعتقاد به دوازده امام به کتاب سلیم بن قیس اعتماد کردهاند؟
و کان اعتماد الکلینی و النعمانی و الصدوق فی قولهم بالنظریة الاثنی عشریة علی کتاب سلیم الذی وصفه النعمانی بأنّه من الأصول التی یرجع إلیها الشیعة و یعوّلون علیها. (1)
نویسنده ادّعا کرده مرحوم کلینی، نعمانی و شیخ صدوق دربارۀ اعتقاد به دوازده امام به کتاب سلیم بن قیس اعتماد کردهاند.
هیچکدام از بزرگانی که نویسنده از آنان نام برده، بهگونۀ مستقیم از کتاب سلیم نقل نکردهاند. از اینرو، اعتماد آنان به این کتاب، دستآویزی شایسته برای نویسنده به
1) «و اعتماد کلینی و نعمانی و صدوق در قائل شدن به اندیشۀ دوازده امام به کتاب سلیم بن قیس بود. کتابی که نعمانی آن را از اصولی وصف میکند که شیعه به آن مراجعه میکند و بر آن اعتماد میکنند.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص131)
ص:318
شمار نمیرود تا بدان وسیله بهانهای جوید و از اعتبار کتاب در نزد آن بزرگان، چنان سخن گوید. وانگهی اگر این کتاب ضعیف هم باشد، در آن روایات تأثیری نخواهد گذاشت؛ زیرا آن بزرگان روایات سلیم را با طریق و سند خود نقل کردهاند و اعتبار آن روایتها تنها با سند آنها اثبات شده است. از اینرو، بررسی قوت و ضعف کتاب سلیم مغالطهای بیش نمینماید.
ادّعای نویسنده چنان مینماید که مرحوم کلینی، نعمانی و شیخ صدوق برای اعتقاد به دوازده امام تنها به کتاب سلیم بسنده کردهاند، در حالی که اسناد و مدارک خلاف آن را ثابت میکند. مرحوم کلینی در کتاب کافی در باب «ما جاء فی الاثنی عشر و النص علیهم» (1)از بیست حدیث تنها یک حدیث (حدیث چهارم) را از سلیم نقل کرده است. یعنی پنج درصد روایات این باب را به روایات سلیم اختصاص داده است. مرحوم نعمانی نیز در باب چهارم «ما روی فی أن الأئمة علیهم السلام اثناعشر إماماً و أنهم من الله و باختیاره» و فصل «فیما روی أن الأئمة اثناعشر علیهم السلام من طریق العامة» (2)و باب ششم «الحدیث المروی عن طرق العامة» (3)در میان بیش از شصت حدیث تنها شش حدیث (هشتم، تا دوازدهم و حدیث 27) را از سلیم نقل کرده، یعنی کمتر از ده درصد روایات این باب و شیخ صدوق نیز در کتاب خصال چنانکه گذشت، در بخش «الخلفاء و الأئمة علیهم السلام بعد النبی صلی الله علیه و آله و سلم اثناعشر» (4)و کتاب کمال الدین باب 24 «ما روی عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی النص علی القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و أنّه الثانیعشر من الأئمة علیهم السلام » (5)از مجموع 71 حدیث تنها پنج حدیث (نهم، دهم، پانزدهم و احادیث 25 و 37) (6)را از سلیم آورده،
ص:319
یعنی کمتر از ده درصد آن روایتها و روایات سلیم در سراسر کتاب کمال الدین به عدد انگشتان دست هم نمیرسد. البته آنچه گذشت، تنها گزارشی از آمار احادیث بخشی از دو کتاب شیخ صدوق است وگرنه احادیث وی در این موضوع بیش از 71 شمار است و درصد روایات سلیم از این کمتر است.
ص:320
ص:321
در این فصل این مطلب روشن میشود که آیا شیعیان در صحت کتاب سلیم بن قیس شک داشتهاند؟
و لکن عامة الشیعة فی ذلک الزمان کانوا یشکون فی وضع و اختلاق کتاب سلیم و ذلک لروایته عن طریق محمّد بن علی الصیرفیّ أبوسمینة الکذّاب المشهور و احمد بن هلال العبرتائی الغالی الملعون. (1)
نویسنده ادّعا کرده عموم شیعیان درباره این کتاب شک داشتهاند؛ زیرا کتاب از طریق أبوسمینه دروغپرداز و احمد بن هلال اهل غلو روایت شده است.
نویسنده بیدلیل ادّعا کرده، کتاب سلیم نزد عموم شیعیان مشکوک بوده است. او منظور خود را از عموم شیعیان بیان نکرده است.
1) «و اما عموم شیعیان در آن زمان دربارۀ ساختگی و جعلی بودن کتاب سلیم شک و تردید داشتهاند؛ زیرا این کتاب از طریق محمد بن علی صیرفی ابوسمینه، دروغگوی مشهور و از طریق احمد بن هلال عبرتایی، غلو کنندۀ ملعون نقل شده بود.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص131)
ص:322
پیش از بررسی این ادّعا، گفتنی است بنابر گزارش آمار احادیث، پرداختن به کتاب سلیم یک مرحله دیگر نیز از پرداختن به اصل بحث (احادیث دوازده امام) فاصله میگیرد؛ زیرا چنانکه گذشت، مرحوم کلینی، نعمانی و شیخ صدوق احادیث سلیم را تنها از کتاب سلیم نقل نکردهاند تا بحث از اعتبار کتاب وی، در اصل بحث تأثیر بگذارد، بنابراین، ضعفی که نویسنده در پی اثبات آن است، در صورتی مفید مینمود که پیشتر دو چیز اثبات میشد: یکی نقل بزرگان از کتاب سلیم و دوم نقش اصلی احادیث سلیم و حال آنکه هیچ کدام ثابت نشد.
نویسنده ادّعا کرده که کتاب سلیم در آن زمان نزد عموم شیعیان مشکوک بوده و البته در اینباره استقرایی گزارش نداده تا دلیل صدق مدّعای وی باشد. برای آنکه فردی شهرت نظریهای را در زمانی خاص بتواند ثابت یا نفی کند، باید نظر همۀ عالمان را بررسی کند و فهرست موافقان و مخالفان آن زمان را گرد آورد تا اکثریت روشن شود، وی باید نام کسانی را برشمرد که کتاب سلیم در آن زمان را قبول نداشتهاند تا آنگاه پی ببرد که برای نمونه، عموم شیعیان دربارۀ کتاب سلیم شک داشتهاند یا خیر. اگر نویسنده چنین میکرد، خلاف نظرش ثابت میشد؛ زیرا مرحوم نعمانی که در آن عصر میزیسته، چنین گواهی میدهد:
و در میان همۀ شیعیان از کسانی که بار دانش به دوش دارند و آن را از امامان علیهم السلام نقل کردهاند، اختلافی در این نیست که کتاب سلیم بن قیس هلالی اصلی (نوشتهای که روایتهای بیواسطه از امامان علیهم السلام در آن میآید) از بزرگترین کتابهای اصل است که اهل علم آن را از ناقلان حدیث اهلبیت علیهم السلام روایت کردهاند و قدیمیترین آنهاست. (1)
این گواهی بر خلاف ادعای نویسنده نشان میدهد که در آن زمان عموم شیعیان
1) «و لیس بین جمیع الشیعة ممّن حمل العلم و رواه عن الأئمة علیهم السلام خلاف فی أن کتاب سلیم بن قیس الهلالی أصل من أکبر کتب الأصول التی رواها أهل العلم من حملة حدیث أهل البیت علیهم السلام و أقدمها.» (الغیبة للنعانی، ص103)
ص:323
هیچ شکی در درستی کتاب سلیم نداشتهاند و با نگاه به آنکه مرحوم کشی، نجاشی و شیخ طوسی تصریح کردهاند که سلیم کتاب دارد و طریق خود را به آن بیان نمودهاند، روشن میشود که ادعای نویسنده برای زمان شیخ مفید نیز خلاف واقع است و عموم شیعیان در آن زمان نیز کتاب سلیم را جعلی نمیدانستند.
به هر حال، نویسنده نام افراد را نمیبرد، بلکه چنین دلیل میآورد که چون دو راوی ضعیف این کتاب را نقل کردهاند، پس عموم شیعیان به آن شک داشتهاند.
افزون بر این، دلیل نویسنده نیز غیرواقعی و نادرست است، اما پیش از پرداختن به دلیل وی، دربارۀ تدلیس و مغالطۀ نویسنده باید گفت که وی میان احادیث سلیم و کتاب سلیم تفاوتی ندانسته، در حالی که این دو، یکی نیست؛ زیرا سلیم کتابی داشته و جز آن روایاتی را نیز نقل کرده است. مرحوم آیةالله خویی در اینباره مینویسد:
این ادّعا که آنچه در کتاب کافی است از کتاب سلیم نقل شده، ادعایی بیدلیل و مایه گذاشتن از غیب است، بلکه ظاهر این است که سلیم غیر از کتابش حدیثهایی دارد و شاهد این مطلب آن است که پیشتر از ابنشهرآشوب نقل کردیم که او (سلیم) دارنده حدیثهاست و کتابی دارد. همچنین گواهی میدهد بر این مطلب که نعمانی بعد از نقل تعدادی روایت از کتاب سلیم روایتی را از محمد بن یعقوب با سندش از سلیم نقل میکند، در حالی که روایات پیشتر گذشت. و از این نقل روشن میشود که روایت محمد بن یعقوب، در کتاب سلیم وجود نداشته است. (1)
افزون بر این، شیخ طوسی با آنکه طریق خود را به کتاب سلیم در الفهرست یاد کرده، در هر جا از تألیفاتش که حدیثی از سلیم نقل کرده، طریقی دیگری آورده و با سندی
1) «دعوی أن ما فی الکافی روایة عن کتاب سلیم أیضاً دعوی بلابینة و تخرص علی الغیب، بل الظاهر أن لسلیم أحادیث من غیر کتابه و الشاهد علی ذلک: ما قدمناه عن ابن شهرآشوب من: أنه صاحب الأحادیث، له کتاب و یشهد له أیضاً: أنّ النعمانی بعد ما روی عدة روایات عن کتاب سلیم، روی روایة عن محمد بن یعقوب باسناده عن سلیم و قد تقدّمت الروایات و یظهر من ذلک: أن روایة محمد بن یعقوب لم تکن موجودة فی کتاب سلیم.» (معجم رجال الحدیث، ج9، ص236)
ص:324
جداگانه نقل کرده که پیشتر آن طریقها ذکر شده بنابراین، احادیث از غیر طریق کتاب رسیده است. شیخ صدوق نیز چنانکه گذشت، طریقهای فراوانی به حدیث سلیم، دارد اما هرگز از طریق به کتاب وی نامی نبرده است.
به هر حال، این تفصیل پذیرفته باشد یا خیر، سخن نویسنده درست نیست؛ زیرا:
یکم. محمد بن عمر بن عبد العزیز کشّی (معاصر عیاشی درگذشتۀ 320 قمری):
حدّثنی محمد بن الحسن البراثی قال: حدّثنا الحسن بن علی بن کیسان عن إسحاق بن إبراهیم بن عمر الیمانی عن ابن أذینة عن أبان بن أبی عیاش قال: هذا نسخة کتاب سلیم بن قیس العامری ثم الهلالی.
محمد بن الحسن البراثی حدّثنا الحسن بن علی بن کیسان عن إسحاق بن إبراهیم عن ابن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (1)
دوم. محمد بن ابراهیم نعمانی (درگذشتۀ حدود 360 قمری):
أحمد بن محمد بن سعید بن عقدة و محمد بن همام بن سهیل و عبد العزیز و عبد الواحد ابنا عبدالله بن یونس الموصلی عن رجالهم عن عبد الرزاق ابن همام عن معمر بن راشد عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس...
هارون بن محمد قال: حدّثنی أحمد بن عبید الله بن جعفر بن المعلی الهمدانی قال: حدّثنی أبوالحسن عمرو بن جامع بن عمرو بن حرب الکندی قال: حدّثنا عبدالله بن المبارک شیخ لنا کوفی ثقة قال: حدّثنا عبدالرزاق بن همام شیخنا عن معمر عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی... (2)
سوم. احمد بن علی بن احمد نجاشی (درگذشتۀ 450 قمری):
حدّثنا محمد بن الحسن بن الولید قال: حدّثنا محمد بن أبیالقاسم ماجیلویه عن
ص:325
محمد بن علی الصیرفی عن حماد بن عیسی و عثمان بن عیسی قال حماد بن عیسی: و حدّثنا إبراهیم بن عمر الیمانی عن سلیم بن قیس بالکتاب... (1)
چهارم. محمد بن حسن، شیخ طوسی (درگذشتۀ 460 قمری):
أخبرنا به ابن أبیجید عن محمد بن الحسن بن الولید عن محمد بن أبیالقاسم الملقب بماجیلویه عن محمد بن علی الصیرفی عن حماد بن عیسی و عثمان بن عیسی عن أبان بن أبیعیاش عنه...
و رواه حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر الیمانی عنه... (2)
این چهار نفر هفت طریق به کتاب سلیم یاد کردهاند که احمد بن هلال در هیچ کدام از آنها وجود ندارد. از اینرو، ادّعای نویسنده که احمد بن هلال این کتاب را نقل کرده، خلاف واقع و نادرست است. صیرفی نیز تنها در سه طریق از هفت طریق وجود دارد، یعنی در کمتر از نصف طریقها. افزون بر این، وی در طریق متقدّمان (قرن چهارم) که در این بحث میگنجند، واقع نشده، بلکه در طریق راویان قرن پنجم است.
گفتنی است شیخ طوسی نیز تنها یک حدیث از سلیم دربارۀ دوازده امام آورده که در آن یک حدیث هم صیرفی واقع نشده است، یعنی این حدیث را از طریقی که به کتاب سلیم دارد نقل نکرده، بلکه از دو طریق دیگر آورده است:
یکم. أخبرنا به جماعة، عن أبیالمفضل الشیبانی عنه (محمد بن عبدالله بن جعفر الحمیری) عن أبیه عن محمد بن الحسین عن محمد بن أبیعمیر [عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس]
دوم. أخبرنا أیضاً جماعة، عن عدة من أصحابنا، عن محمد بن یعقوب عن محمد بن یحیی عن أحمد بن محمد عن ابن أبیعمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش از سلیم بن قیس گوید: شنیدم عبدالله بن جعفر طیار میگفت: من و
ص:326
حسن و حسین علیهما السلام و عبدالله بن عباس و عمر بن امّ سلمه و اسامة بن زید، نزد معاویه بودیم. میان من و معاویه سخن درگرفت. من به معاویه گفتم: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میفرمود: من بر مؤمنان از خود آنان برتر هستم، سپس برادرم علی بن ابیطالب علیه السلام بر مؤمنان از خودشان برتر است و چون علی علیه السلام شهید شود، حسن بر مؤمنان از خودشان برتر است. آنگاه که حسن برود، پس حسین بر مؤمنان از خودشان برتر است و چون او شهید شود، بعد پسرش علی بن حسین نسبت به مؤمنان از خودشان برتر است، ای علی! (بن ابیطالب علیه السلام ) تو او را خواهی دید. سپس پسرش محمد بن علی، بر مؤمنان از خودشان برتر است. ای علی! سپس دوازده امام آن کامل را میکند. نه امام از فرزندان حسین است. عبدالله بن جعفر گفت: من از حسن و حسین و عبدالله بن عباس و عمر بن ام سلمه و اسامة بن زید (که در نزد معاویه حاضر بودند) گواهی خواستم، بعد آنها نزد معاویه به سخن من گواهی دادند. سلیم بن قیس گوید: و من هم این حدیث را از سلمان و ابوذر و مقداد شنیدم و گفتند: آنها این حدیث را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدند. (1)
ناگفته نماند که دو نفر (کشی و نجاشی) از چهار مؤلفی که به کتاب سلیم طریق دارند، هرگز کتابی حدیثی ندارند و چیزی نقل نکردهاند. شیخ طوسی هم که با این طریق هرگز روایت دوازده امام را از سلیم نقل نکرده و مرحوم نعمانی هم در طریقش نه
1) «قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ الطَّیَّارَ یَقُولُ کُنَّا عِنْدَ مُعَاوِیَةَ أَنَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ علیهما السلام وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ وَ عُمَرُ بْنُ أُمِّ سَلَمَةَ وَ أُسَامَةُ بْنُ زَیْدٍ فَجَرَی بَیْنِی وَ بَیْنَ مُعَاوِیَةَ کَلَامٌ فَقُلْتُ لِمُعَاوِیَةَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: یَقُولُ أَنَا أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ أَخِی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَإِذَا اسْتُشْهِدَ عَلِیٌّ فَالْحَسَنُ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَإِذَا مَضَی الْحَسَنُ فَالْحُسَیْنُ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَإِذَا اسْتُشْهِدَ فَابْنُهُ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ سَتُدْرِکُهُ یَا عَلِیُّ ثُمَّ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَا عَلِیُّ ثُمَّ یُکْمِلُهُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ.قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ اسْتَشْهَدْتُ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ وَ عُمَرَ ابْنَ أُمِّ سَلَمَةَ وَ أُسَامَةَ بْنَ زَیْدٍ فَشَهِدُوا لِی عِنْدَ مُعَاوِیَةَ.قَالَ سُلَیْمُ بْنُ قَیْسٍ وَ قَدْ سَمِعْتُ ذَلِکَ مِنْ سَلْمَانَ وَ أَبِی ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادِ.وَ ذَکَرُوا أَنَّهُمْ سَمِعُوا ذَلِکَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم .» (الغیبة للطوسی، ص137)
ص:327
صیرفی هست و نه عبرتائی. پس در انتقال احادیث دوازده امام از کتاب سلیم، نام صیرفی و عبرتائی به چشم نمیخورد و به میان آوردن نام آن دو در بحث دوازده امام بیگانه از موضوع و به دور از انصاف است.
یکم. علی بن إبراهیم عن أبیه عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر الیمانی عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس...
دوم. محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن ابن أبی عمیر، عن عمر بن أذینة...
سوم. علی بن محمد عن أحمد بن هلال عن ابن أبیعمیر عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس... (1)
احمد بن هلال تنها در یکی از این طریقها وجود دارد، اما چون هر سه سند برای یک روایت به چشم میخورد، پس روایت دو سند صحیح دیگر دارد و وجود احمد بن هلال به اعتبار آن آسیبی نمیرساند.
شیخ صدوق دوم از آنان است که سیزده طریق دارد و ابوسمینه تنها در سند یک حدیث آن به چشم میخورد (2)
عن أحمد بن أبیعبدالله عن محمد بن علی (ابوسمینه) عن محمد بن أسلم عن الحسن بن
محمد الهاشمی عن عمر بن أذینة عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی.» (معانی الأخبار، ص394، ح45)
که آن هم حدیث دوازده امام نیست.ص:328
شیخ طوسی سومین از آنان است که شش طریق دارد و ابوسمینه تنها در سند یک حدیث آن به چشم میخورد (1)که آن هم حدیث دوازده امام نیست.
در نتیجه، روایتی از کتاب سلیم در موضوع دوازده امام وجود ندارد که در طریق آن تنها محمد بن علی صیرفی یا احمد بن هلال عبرتائی واقع شده باشد. (2)
حدیث نبود.
بنابراین، نویسنده که نام این دو نفر را آورده تا احادیث دوازده امام را تضعیف نماید، راه باطلی رفته است؛ چه معتقد شویم که سلیم تنها کتاب داشته و چه معتقد شویم غیر از کتاب، احادیث هم داشته است.و قد قال ابن الغضائریّ: کان أصحابنا یقولون: أن سلیماً لا یُعرف و لا ذکر له... و الکتاب موضوع لا مریة فیه و علی ذلک علامات تدلّ علی ما ذکرنا. (3)
نویسنده برای تضعیف کتاب سلیم، سخن ابنغضائری را نقل نموده که معتقد به جعلی بودن کتاب سلیم است.
نویسنده در نقل سخن ابنغضائری امانت را رعایت نکرده است؛ زیرا ابن غضائری
1) «أخبرنا ابن أبیجید عن محمد بن الحسن بن الولید عن محمد بن أبیالقاسم البرقی عن محمد بن علی أبیسمینة الکوفی عن حماد بن عیسی عن إبراهیم بن عمر عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی.» (الغیبة، ص193، ح155)
2) در حدیث چهارم کافی سندی که احمد بن هلال عبرتایی در آن واقع شده بود تنها سند این
3) «ابنغضائری گفت: اصحاب ما میگفتند که سلیم بن قیس شناخته شده نیست و ذکری از او به میان نیامده است.... و کتاب بیتردید جعلی است و بر آن نشانههایی هست که بر آنچه ما گفتیم دلالت میکند.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص131)
ص:
ص:329
پس از نقل سخن اصحاب، آن را رد کرده، اما نویسنده ردّ وی را حذف کرده و به خواننده چنین میباوراند که ابنغضائری نیز با این نظر موافق بوده است. همچنین نویسنده با تحریف سخنان ابنغضائری چنین وانمود کرده که جعلی بودن کتاب سلیم عقیده اصحاب (امامیه) است در حالی که این نظر شخصی ابنغضائری است. متن خلاصة الاقوال که نویسنده، کلام ابنغضائری را از آن نقل کرده، در پی میآید:
ابن غضائری گوید: سلیم بن قیس هلالی عامری از امام صادق علیه السلام (امیرمؤمنان علیه السلام ) و حسن و حسین و علی بن حسین علیهم السلام نقل کرد و این کتاب مشهور، به او نسبت داده میشود و اصحاب ما میگویند: سلیم شناخته شده نیست و در هیچ خبری ذکر نشده است، در حالی که من ذکر او را در جاهایی غیر از جهت کتابش و غیر روایت ابان بن ابیعیاش از او، یافتم و ابنعقده در رجال امیرمؤمنان علیه السلام برای او احادیثی را از امیرمؤمنان علیه السلام ذکر کرده است و کتاب بدون شک جعلی است و در آن نشانههایی وجود دارد که بر آنچه گفتیم دلالت میکند. از آن نشانها آن چیزی است که نقل کرده که محمد بن ابیبکر، پدرش را هنگام مرگ موعظه کرد و اینکه امامان سیزده نفر هستند و غیر آن از آن نشانهاست. و اسناد این کتاب مختلف میشود؛ یکبار به روایت عمر بن اذینه از ابراهیم بن عمر صنعانی از ابان بن ابیعیاش از سلیم است و یکبار از عمر از ابان بدون واسطه است. (1)
چنانکه پیداست، ابنغضائری نظر اصحاب را که گمان میکردهاند سلیم شناخته
1) «و قال ابن الغضائری: سلیم بن قیس الهلالی العامری، روی عن أبیعبدالله و الحسن و الحسین و علی بن الحسین علیهم السلام و ینسب إلیه هذا الکتاب المشهور و کان أصحابنا یقولون: أن سلیماً لا یعرف و لا ذکر فی خبر و قد وجدت ذکره فی مواضع من غیر جهة کتابه و لا من روایة أبان بن أبیعیاش عنه، و قد ذکر له ابن عقدة فی رجال أمیرالمؤمنین علیه السلام أحادیث عنه و الکتاب موضوع لا مریة فیه و علی ذلک علامات تدّل علی ما ذکرنا: منها ما ذکر أنّ محمد بن أبیبکر وعظ أباه عند الموت و منها أنّ الأئمة ثلاثة عشر و غیر ذلک. و أسانید هذا الکتاب تختلف تارة بروایة عمر بن أذینة، عن إبراهیم بن عمر الصنعانی، عن أبان بن أبیعیاش، عن سلیم و تارة یروی عن عمر عن أبان بلاواسطة.» (خلاصة الأقوال، ص162)
ص:330
شده نیست، نقل و رد کرده است.
با وجود این، ابنغضائری این کتاب را جعلی دانسته که در اینباره توجه به چند نکته ضرورت دارد:
یکم. انتساب این کتاب رجال به ابنغضائری ثابت نیست و همین باعث سست شدن این دلیل میشود. یعنی نویسنده نباید برای ردّ کتاب سلیم به کتابی تمسک کند که خود، بسیار سست، بلکه غیرثابت است. (نظر آقای خویی و آقا بزرگ تهرانی (1)
آقا بزرگ نیز در اینباره معتقد است: «رجال ابن الغضائری... انّنا لم نجد منه اثراً قبل عصر السید احمد بن طاوس المتوفی 673 فان السید فی أواسط القرن السابع وجد هذا الکتاب منسوباً إلی ابن الغضائری من غیر سماع أو روایة أو إجازة من أحد من مشایخه فادخل مقالاته فی کتاب رجاله الموسوم بحل الاشکال فی تراجم الرجال... ثم إن تلمیذی السید و هما العلامة الحلی و ابن داود تبعا اسنادهما فی ادراج ما نقله الأستاذ فی کتابه «حلّ الاشکال» فی کتابیهما الخلاصة و الرجال... و قد ذکرنا فی الذریعة (ج4، ص290) أن نسبة کتاب الضعفاء هذا إلی ابن الغضائری المشهور الذی هو من شیوخ الطائفة و من مشایخ الشیخ النجاشی اجحاف فی حقّه عظیم و هو أجل من أن یقتحم فی هتک أساطین الدین حتی لا یفلت من جرحه أحد من هؤلاء المشاهیر بالتقوی و العفاف و الصلاح، فالظاهر أن المؤلف لهذا الکتاب کان من المعاندین لکبراء الشیعة و کان یرید الوقیعة فیهم بکل حیلة و وجه، فألف هذا الکتاب و أدرج فیه بعض مقالات ابن الغضائری تمویها لیقبل عنه جمیع ما أراد اثباته من الوقایع و القبایح و الله أعلم.» (الذریعة، ج10، ص88، ش164)
)دوم. اگر انتساب کتاب به وی پذیرفته باشد، پذیرش تضعیفات وی، ناپذیرفتنی و بر خلاف سیرۀ دانشمندان شیعه است، (2)یعنی تضعیفات وی چون اجتهادی و نه
1) مرحوم آیتالله خویی در اینباره میفرماید: «و أما الکتاب المنسوب إلی ابن الغضائری فهو لم یثبت، و لم یتعرّض له العلامة فی إجازاته و ذکر طرقه إلی الکتب بل إن وجود هذا الکتاب فی زمان النجاشی و الشیخ أیضاً مشکوک فیه، فإن النجاشی لم یتعرض له... و المتحصل من ذلک: أن الکتاب المنسوب إلی ابن الغضائری لم یثبت بل جزم بعضهم بأنه موضوع، وضعه بعض المخالفین و نسبه إلی ابن الغضائری... و العمدة: هو قصور المقتضی و عدم ثبوت هذا الکتاب فی نفسه.» (معجم رجال الحدیث، ج1، ص95)
2) «جرت سیرة الأصحاب علی عدم الاعتناء بتضعیفات کتاب الضعفاء علی فرض معلومیة مؤلّفه، فضلاً علی أنه مجهول المؤلف، فکیف یسکن إلی جرحه.» (الذریعة، ج10، ص89)
ص:331
نقلی و حسی اعتباری ندارد. پس برای ردّ کتاب سلیم به تضعیف ابنغضائری نمیتوان استناد کرد. (نظر آقای سید محسن امین (1)) افزون بر این، شیخ حرّ عاملی احتمال داده ابنغضائری نسخۀ دیگری را تضعیف کرده باشد، نه این نسخه را. (2)مرحوم تفرشی نیز کلام ابنغضائری را بر اشتباه وی حمل کرده است. (3)
سوم. تضعیفات وی در صورتی پذیرفته است که معارض نداشته باشد، (4)اما در حالی ابنغضائری کتاب سلیم را جعلی میخواند که مرحوم نجاشی (5)و شیخ طوسی (6)در تعلّق آن به سلیم هیچ تردیدی نکردهاند و هرگز با گواهی این دو بزرگوار سخن او را نمیتوان پذیرفت و نظر آنان (7)و همۀ رجالیان را نمیتوان نادیده گرفت.
شاید اگر ابنغضائری سندی تاریخی یا مدرکی منقول بر جعلی بودن کتاب سلیم میآورد، نقل وی را به منزلۀ نقلی رجالی میشد پذیرفت (همانگونه که گفتههای وی آمد)، اما وی اینگونه دلیلی نیاورده است، بلکه متن کتاب را بررسی و اجتهاد کرده
1) «و ابن الغضائری حاله معلوم فی أنه یضعف بکل شئ و لم یسلم منه أحد، فلا یعتمد علی تضعیفه.» (أعیان الشیعة، ج2، ص103)
2) «و الذی وصل إلینا من نسخه لیس فیه شئ فاسد و لا شئ ممّا استدل به علی الوضع، و لعل الموضوع الفاسد غیره، و لذلک لم یشتهر و لم یصل إلینا.» (وسائل الشیعة، ج30، ص386)
3) «فکأن ما نقل ابن الغضائری محمول علی الاشتباه (منه).» (نقد الرجال، ج2، ص356، پاورقی)
4) آقا بزرگ طهرانی: «قد أومأ إلی ذلک السید بن طاوس فی تأسیسه القاعدة الکلیة فی الجرح و التعدیل بأنّ الجرح لو کان معارضاً یسقط بالمعارضة و لو لم یکن له معارض فالسکون و الاطمینان به مرجوح، بخلاف المدح الغیر المعارض فان السکون إلیه راجح. و لکون هذه القاعدة مرتکزة فی الأذهان جرت سیرة الأصحاب علی عدم الاعتناء بتضعیفات کتاب الضعفاء علی فرض معلومیة مؤلفه، فضلا علی أنه مجهول المؤلف، فکیف یسکن إلی جرحه.» ( الذریعة، ج10، ص89)
5) «سلیم بن قیس الهلالی له کتاب.» (رجال النجاشی، ص8)
6) «سلیم بن قیس الهلالی، یکنی أبا صادق له کتاب.» (الفهرست، ص143، ش11)
7) آیةالله سید موسی شبیری زنجانی درباره رجال نجاشی معتقد است: «أهم الأصول الرجالیة للشیعة الإمامیة و أعمها فائدة و قد عکف علیه کلّ من تأخر عنه و استضاء بنوره و هو العمدة فی الجرح و التعدیل و فی معرفة کتب أصحابنا الأقدمین.» (رجال النجاشی، ص2، مقدمه)
ص:332
است و بیگمان، اجتهاد وی برای ما حجت نیست، بهویژه وقتی دلایل خود را آورده است و این دلایل برای اثبات جعلی بودن کتاب ناپذیرفتنی است. بنابراین، چگونه جعلی بودن کتاب سلیم را از وی میتوان پذیرفت. مرحوم خوئی هر سه دلیل ابنغضائری را بر جعلی بودن کتاب سلیم بن قیس نقل و رد نموده است:
یکم. در مورد دلیل اول ابنغضائری مینویسد:
این ادّعا که کتاب سلیم امامان را سیزده نفر شمرده ناپذیرفتنی است؛ اولاً اینکه این مطلب ثابت نشده و سند این مطلب سخن ابنغضائری است و بارها گذشت که برای اثبات صحت نسبت کتاب به ابنغضائری راهی وجود ندارد. چگونه ممکن است در حالی که صاحب وسائل در شرح حال سلیم بن قیس آورده است: در نسخهای از این کتاب که به دست ما رسیده، چیز فاسدی وجود ندارد و نه چیزی که برای جعلی بودن کتاب به آن استدلال شده است و شاید کتاب جعلی فاسد، غیر این کتاب باشد و به همین دلیل، هم شهرت نیافته است و به ما نرسیده است. (پایان سخن صاحب وسائل) و میرزا در رجال کبیر گفته: نسخهای از این کتاب به دست من رسیده است و در آن آمده عبدالله بن عمر پدر خود را هنگام مرگ موعظه کرد و امامان با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سیزده نفر هستند. در حالی که این چیزها اقتضای جعلی بودن کتاب را ندارد. (پایان سخن میرزا) و فاضل تفرشی در حاشیه نقد الرجال گفته: بعضی از فضلا گفتهاند: در نسخهای از این کتاب که به دست من رسیده، دیدم عبدالله بن عمر پدر خود را هنگام مرگ موعظه کرد و امامان از فرزندان اسماعیل سیزده نفر هستند و آنها پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دوازده امام علیهم السلام هستند و در هیچیک از این دو مورد مشکلی نیست. (پایان سخن بعضی از فضلا) و من در میان تمام نسخههای این کتاب که به دست من رسیده است، نیافتم مگر مطابق آنچه این فاضل نقل کرده است و در چهرۀ احادیث این کتاب از ابتدا تا پایانش راستی نمایان است. پس آنچه ابنغضائری نقل کرده، حمل بر اشتباه میشود.(پایان سخن فاضل تفرشی) میگویم: و نقل نعمانی در کتاب الغیبه بر
ص:333
صحت گفتار صاحب وسائل و فاضل تفرشی و استرآبادی دلالت میکند. وی با سند خود از کتاب سلیم بن قیس حدیث طولانیای را روایت کرده است... (1)
ایشان متن روایتها را میآورد. (2)آنگاه میافزاید:
1) «اشتماله (کتاب سلیم) علی أن الأئمة ثلاثة عشر. و یرد هذا الوجه أولاً أنه لم یثبت ذلک و السند فی ذلک ما ذکره ابن الغضائری و قد تقدّم غیر مرة: أنه لا طریق إلی إثبات صحة نسبة الکتاب المنسوب إلی ابن الغضائری، کیف؟ و قد ذکر صاحب الوسائل فی ترجمة سلیم بن قیس: و الذی وصل إلینا من نسخة الکتاب لیس فیه شئ فاسد و لا شئ مما استدّل به علی الوضع، و لعل الموضوع الفاسد غیره و لذلک لم یشتهر و لم یصل إلینا (إنتهی). و قال المیرزا فی رجاله الکبیر (منهج المقال): أن ما وصل إلی من نسخة هذا الکتاب، المذکور فیه أن عبدالله بن عمر وعظ أباه عند الموت و أن الأئمة علیهم السلام ثلاثة عشر مع النبی صلی الله علیه و آله و سلم، و شئ من ذلک لا یقتضی الوضع (إنتهی). و قال الفاضل التفریشی فی هامش النقد: (قال بعض الأفاضل: رأیت فیما وصل إلی من نسخة هذا الکتاب أن عبدالله بن عمر وعظ أباه عند موته، و أن الأئمة علیهم السلام ثلاثة عشر من ولد إسماعیل، و هم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مع الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام و لا محذور فی أحد هذین (إنتهی). و انی لم أجد فی جمیع ما وصل إلی من نسخ هذا الکتاب إلّا کما نقل هذا الفاضل، و الصدق مبین فی وجه أحادیث هذا الکتاب من أوله إلی آخره، فکان ما نقل ابن الغضائری محمول علی الاشتباه). (إنتهی کلام الفاضل التفریشی). أقول: و مما یدلّ علی صحة ما ذکره صاحب الوسائل و الفاضلان التفریشی و الاسترابادی: أن النعمانی روی فی کتاب الغیبة بإسناده عن سلیم بن قیس فی کتابه حدیثاً طویلاً...» (معجم رجال الحدیث، ج9، ص230)
2) «و فیه فقال علی علیه السلام: ألستم تعلمون أنّ الله عزّ و جلّ أنزل فی سورة الحج: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ* وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هذَا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ( فقام سلمان رضی الله عنه عند نزولها فقال یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: من هؤلاء الذین أنت شهید علیهم و هم شهداء علی الناس الذین اجتباهم الله و لم یجعل علیهم فی الدین من حرج ملة أبیهم إبراهیم؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: عنی الله بذلک ثلاثة عشر إنساناً: أنا و أخی علیاً و أحد عشر من ولده (الحدیث). و روی أیضاً بإسناده عنه قال: لما أقبلنا من صفین مع أمیرالمؤمنین علیه السلام نزل قریباً من دیر نصرانی إذ خرج علینا شیخ من الدیر جمیل الوجه حسن الهیئة و السمت، معه کتاب حتی أتی أمیرالمؤمنین علیه السلام فسلم علیه... (إلی أن قال): و فی ذلک الکتاب ثلاثة عشر رجلاً من ولد إسماعیل بن إبراهیم خلیل الله من خیر خلق الله... (إلی أن قال) رسول الله اسمه محمد صلی الله علیه و آله و سلم و أحب من خلق الله إلی الله بعده علی ابن عمه لأمه و أبیه ثم أحد عشر رجلاً من ولد محمد و ولده أولهم یسمی باسم ابنی هارون شبراً و شبیراً و تسعة من ولد أصغرهما واحد بعد واحد، آخرهم الذی یصلی عیسی خلفه. و روی أیضاً بإسناده عنه حدیثاً طویلاً و فیه: أن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سمی لعلی، قال علی علیه السلام: قد سئلت فافهم الجواب (إلی أن قال): قلت یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و من شرکائی؟ قال صلی الله علیه و آله و سلم: الذین قرنهم الله بنفسه و بی فقال: (یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ( (الآیة) (إلی أن قال): قلت یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سمهم لی، فقال: ابنی هذا، و وضع یده علی رأس الحسن علیه السلام، ثم ابنی هذا و وضع یده علی رأس الحسین علیه السلام، ثم ابن له علی اسمک یا علی علیه السلام ثم ابن له محمد بن علی علیهما السلام ثم أقبل علی الحسین علیه السلام و قال سیولد محمد بن علی علیهما السلام فی حیاتک فأقرأه منی السلام ثم تکمله اثنی عشر إماما (الحدیث). و روی باسناده عنه أیضا أن علیاً علیه السلام قال لطلحة فی حدیث طویل عند تفاخر المهاجرین و الأنصار: یا طلحة أ لیس قد شهد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم حین دعا بالکتف لیکتب فیها ما لا تضل الأمة بعده و لا تختلف؟ (إلی أن قال): و سمی من یکون من أئمة الهدی علیهم السلام الذین أمر المؤمنین بطاعتهم إلی یوم القیامة فسمانی أولهم ثم ابنی هذا حسن ثم ابنی هذا حسین ثم تسعة من ولد ابنی هذا حسین (الحدیث) و روی بإسناده عنه أیضاً حدیثاً طویلاً فیه، قال علی بن أبیطالب علیه السلام: إن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: فما بال أقوام یعیرونی بقرابتی و قد سمعونی أقول فیهم ما أقول من تفضیل الله تعالی إیاهم (إلی أن قال): نظر الله إلی أهل الأرض نظرة فاختارنی منهم، ثم نظر نظرة فاختار علیا أخی و زیری و وارثی و وصیی و خلیفتی فی أمتی و ولی کل مؤمن بعدی (إلی أن قال) ثم إن الله نظر نظرة ثالثة فاختار من أهل بیتی بعدی و هم خیار أمتی أحد عشر إماما بعد أخی واحداً بعد واحد (الحدیث). و روی محمد بن یعقوب بسندین صحیحین و بسند آخر عن أبان بن أبیعیاش، عن سلیم بن قیس الهلالی، قال سمعت عبد الله بن جعفر الطیار یقول: کنّا عند معاویة أنا و الحسن و الحسین علیهما السلام و عبد الله بن عباس و عمر ابن أم سلمة فجری بینی و بین معاویة کلام فقلت لمعاویة: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: أنا أولی بالمؤمنین من أنفسهم ثم أخی علی بن أبیطالب علیه السلام أولی بالمؤمنین من أنفسهم فإذا استشهد علی فالحسن بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم ثم ابنی الحسین من بعده أولی بالمؤمنین من أنفسهم فإذا استشهد فابنه علی بن الحسین أولی بالمؤمنین من أنفسهم و ستدرکه یا علی ثم ابنه محمد بن علی أولی بالمؤمنین من أنفسهم ثم تکملة اثنیعشر إماماً تسعة من ولد الحسین (إلی أن قال) قال سلیم: و قد سمعت ذلک من سلمان و أبیذر و المقداد و ذکروا أنهم سمعوا ذلک من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم (الکافی: الجزء 1، کتاب الحجة4، باب ما جاء فی الاثنی عشر و النص علیهم علیهم السلام، 126، الحدیث 4). و رواه النعمانی فی کتاب الغیبة عن محمد بن یعقوب نحوه. و رواه الصدوق فی الخصال، فی أبواب الاثنی عشر، الحدیث 41، بسندین صحیحین عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم بن قیس الهلالی نحوه. و روی أیضاً فیه الحدیث 38، عن أبیه رضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبدالله بن أبیخلف قال: حدّثنی یعقوب بن یزید عن حماد بن عیسی بن عبدالله بن مسکان عن أبان بن تغلب عن سلیم بن قیس الهلالی عن سلمان الفارسی قال: دخلت علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم و إذا الحسین علی فخذیه و هو یقبل عینیه و یلثم فاه و هو یقول: أنت سید ابن سید، أنت إمام بن إمام أبو الأئمة، أنت حجة بن حجة، أبو حجج تسعة من صلبک تاسعهم قائمهم.
ص:334
ص:335
با آنچه آوردیم، روشن میشود آنچه ابنغضائری به کتاب سلیم بن قیس
نسبت داده (روایت امامان سیزده نفر هستند)، صحیح نیست. در
نتیجه، نسخهای که به دست او رسیده، مشتمل بر آن حدیث بوده است. شیخ مفید هم گواهی داده که نسخه، مخلوط شده و در آن دست برده
شده است. (1)
دوم. مرحوم آقای خوئی دربارۀ دلیل دیگر ابنغضائری میفرماید:
و اما موعظه محمد بن ابیبکر پدرش را هنگام مرگ، اگر صحیح باشد،
اگر چه به طور عادی امکان ندارد، اما به گونۀ کرامت و خرق عادت ممکن است و بنابراین، اصلاً وجهی ندارد که ادعا شود کتاب سلیم ساختگی است و دوم شامل بودن کتابی بر امر باطلی در یک یا دو مورد بر ساختگی بودن
آن دلالت نمیکند. چگونه میتواند چنین باشد در حالی که در اکثر کتابها حتی کتاب کافی که متینترین و متقنترین کتاب حدیث است، از آنها
یافت میشود. (2)
سوم. دربارۀ دلیل آخر ابنغضائری میفرماید:
و در هر صورت، آنچه ابنغضائری از اختلاف سند این کتاب ذکر کرده، صحیح نیست، پس یکبار روایت میکند از عمر بن اذینه از ابراهیم بن عمر صنعانی از ابان بن ابیعیاش از سلیم و یکبار نقل میکند از عمر از ابان بدون واسطه، و صحیح نیست؛ زیرا عمر بن اذینه هرگز در طریق ذکر نشده است و
1) «و بما ذکرناه یظهر أنّ ما نسبه ابن الغضائری إلی کتاب سلیم بن قیس من روایة أنّ الأئمة ثلاثة عشر لا صحة له، غایة الأمر أن النسخة التی وصلت إلیه کانت مشتملة علی ذلک، و قد شهد الشیخ المفید أن فی النسخة تخلیطاً و تدلیساً.» (معجم رجال الحدیث، ج9، ص230)
2) «و أما وعظ محمد بن أبیبکر أباه عند موته فلو صح فهو و إن لم یمکن عادة إلّا أنه یمکن أن یکون علی نحو الکرامة و خرق العادة. و علی ذلک فلا وجه لدعوی وضع کتاب سلیم بن قیس أصلاً و ثانیاً: إن اشتمال کتاب علی أمر باطل فی مورد أو موردین لا یدلّ علی وضعه، کیف و یوجد ذلک فی أکثر الکتب حتی کتاب الکافی الذی هو أمتن کتب الحدیث و أتقنها.» (معجم رجال الحدیث، ج9، ص234)
ص:336
ابراهیم بن عمر بدون واسطه از سلیم روایت کرده است. (1)
در نتیجه، سخن ابنغضائری، از آنجا که اجتهادی است، حجّیت و اعتبار ندارد. افزون بر اینکه دلیلهایش نیز ناپذیرفتنی است.
1) «و کیف کان فلا یصحّ ما ذکره ابن الغضائری من اختلاف سند هذا الکتاب، فتارة یروی عن عمر بن أذینة عن إبراهیم بن عمر الصنعانی عن أبان بن أبیعیاش عن سلیم و تارة یروی عن عمر عن أبان بلا واسطة و ذلک فإن عمر بن أذینة غیر مذکور فی الطریق أصلاً و إبراهیم بن عمر روی عن سلیم بلاواسطة.» (معجم رجال الحدیث، ج9، ص235)
ص:337
در این فصل بررسی میشود که آیا شیخ مفید کتاب سلیم را تضعیف کرده و به شیخ صدوق خرده گرفته است که چرا این کتاب را نقل کرده است؟
و قد ضعّف الشیخ المفید کتاب سلیم و قال إنه غیر موثوق به و لا یجوز العمل علی أکثره و قد حصل فیه تخلیط و تدلیس، فینبغی للمتدیّن أن یتجنّب العمل بکلّ ما فیه و لایعوّل علی جملته و التقلید لروایته و لیفزع إلی العلماء فیما تضمّنه من الأحادیث لیوقفوه علی الصحیح منها و الفاسد و انتقد المفید الصدوق علی نقله الکتاب و اعتماده علیه و عزا ذلک إلی منهج الصدوق الإخباری و قال عنه: إنه علی مذهب اصحاب الحدیث فی العمل علی ظواهر الألفاظ و العدول عن طریق الاعتبار و هذا رأی یضرّ صاحبه فی دینه و یمنعه المقام علیه عن الاستبصار. (1)
تمام آنچه در آن است دوری کند و به همۀ آن اعتماد نکند و از پذیرفتن روایت آن دوری کند و
برای احادیثی که در آن است به عالمان رجوع کند تا او را بر حدیثهای صحیح و فاسد آن، آگاه سازند. و شیخ مفید از شیخ صدوق به دلیل نقل کتاب و اعتمادش بر آن انتقاد کرده و آن را به روش
شیخ صدوق که اخباری است نسبت داده و دربارۀ آن گفته که او در عمل به ظاهر واژهها و رویگردانی
از راه اندیشه و محاسبه بر روش اصحاب حدیث است و این رویّهای است که به صاحب آن در
دینش ضرر میرساند و در آن (روش) ماندن، مانع تیزبینی و دوراندیشی او میشود.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص131)
1) «شیخ مفید کتاب سلیم را ضعیف شمرده و کتاب را اعتمادناپذیر خوانده و عمل به اکثر آن را ناجایز شمرده و به آن چیزهایی افزوده و در آن دست برده شده است. پس بر دیندار سزاوار است از عمل به
ص:338
شیخ مفید این کتاب را تضعیف کرده و به شیخ صدوق خرده گرفته است که چرا این کتاب را نقل کرده است.
نویسنده همچنان تحریف کرده و کلام شیخ مفید را ناقص نقل کرده است؛ و آنجای که شیخ مفید، شیخ صدوق را تأیید مینماید، نیاورده است.
متن کتاب شیخ مفید چنین است:
و أما ما تعلق به أبوجعفر رحمه الله من حدیث سلیم الذی رجع فیه إلی الکتاب المضاف إلیه بروایة أبان بن أبی عیاش، فالمعنی فیه صحیح، غیر أن هذا الکتاب غیر موثوق به و لا یجوز العمل علی أکثره، وقد حصل فیه تخلیط و تدلیس، فینبغی للمتدین أن یجتنب العمل بکلّ ما فیه، و لا یعول علی جملته و التقلید لرواته و لیفزع إلی العلماء فیما تضمنه من الأحادیث لیوقفوه علی الصحیح منها و الفاسد، و الله الموفق للصواب. (1)
چنانکه پیداست، شیخ مفید مانند ابنغضائری در پی اثبات جعلی بودن کتاب نیست، بلکه بر خلاف تعبیر نویسنده تضعیف هم نکرده است؛ زیرا تضعیف در علم رجال و کتابشناسی معنایی ویژه دارد. با ضعیف خواندن شخص، همۀ روایاتی که
1) «و اما آنچه ابوجعفر، خدا رحمتش کند، به آن تمسّک کرده است از حدیث سلیم که در آن رجوع کرده به کتاب منسوب به او به روایت ابان ابیعیاش، مطلب آن صحیح است، مگر اینکه این کتاب اعتمادناپذیر است و عمل به اکثر آن جایز نیست و به آن چیزهایی افزوده شده و در آن دست برده شده است. پس بر دیندار سزاوار است از عمل به تمام آنچه در آن است، دوری کند و به همۀ آن اعتماد نکند و از پذیرفتن روایت آن دوری کند و برای احادیثی که در آن است، به عالمان رجوع کند تا او را بر حدیثهای صحیح و فاسد آن آگاه سازند. و خداوند برای یافتن صحیح، توفیق عطا میکند.» (تصحیح اعتقادات الإمامیة، ص149)
ص:339
وی در سند آن وجود دارد، ضعیف میشوند. کتابی را ضعیف خواندن یعنی نامعتبر خواندن همۀ آن کتاب؛ چون از راه اعتمادکردنی به ما نرسیده است و از هیچ قسمت آن نمیتوان استفاده کرد. وانگهی مرحوم شیخ مفید در مقام بیان این مطلب (تضعیف اصطلاحی) نیست. لذا تعبیر نویسنده (و قد ضعّف) گمراهکننده است؛ زیرا تضعیف و توثیق معنا و مفهومی خاص، به گونۀ اصطلاحی و گاه عرفی و عمومی صورت میپذیرد، با نگاه به دستور شیخ مفید برای رجوع به علما روشن میشود که مخاطب وی، مردم عادی هستند، نه عالمان. به همین دلیل، عبارت «أن هذا الکتاب غیر موثوق به» به معنای تضعیف اصطلاحی دانشمندان رجال و کتابشناسی نمیتواند باشد، بلکه شیخ مفید به معنای عرفی آن اشاره کرده و به مردم آگاهی میدهد که در این کتاب دست برده شده است و بعضی مطالب را درهم آمیختهاند و برخی را افزوده و کاستهاند. به همین دلیل، افراد دیندار یعنی مؤمنانی که اهل مطالعه کتابهای حدیثی هستند، نباید به همۀ آن اعتماد کنند و برای آگاه شدن از احادیث صحیح و غیرصحیح آن باید به نزد عالمان بروند.
شیخ مفید خود آشکار میگوید: «لیوقفوه علی الصحیح منها و الفاسد»، یعنی این کتاب دارای احادیث صحیح است. چگونه کتابی که به اصطلاح رجالی ضعیف است، روایت صحیح دارد؟ پس این عبارت نویسنده (و قد ضعّف الشیخ المفید کتاب سلیم) خلاف واقع است و هرگز شیخ مفید در پی تضعیف رجالی نیست، بلکه به مردم عادی هشدار میدهد در مراجعه به کتاب بیندیشند و از آگاهان کمک بگیرند. شاید دربارۀ بسیاری از کتابها به افراد جامعه چنین سفارشی شود، بلکه کمتر کتابی وجود دارد که تمام مطالب آن برای عموم اعتمادکردنی باشد. (1)آیا این به
1) پیشتر، از مرحوم آیتالله خویی نقل شد که وجود اخبار فاسد نشان جعلی بودن کتاب نیست: أن اشتمال کتاب علی أمر باطل فی مورد أو موردین لا یدل علی وضعه، کیف و یوجد ذلک فی أکثر الکتب حتی کتاب الکافی الذی هو أمتن کتب الحدیث و أتقنها (معجم رجال الحدیث، ج9، ص234)
ص:340
معنای ضعیف بودن اکثر کتابهاست؟ روشن است که توثیق رجالی و اطمینان بخشی عرفی یکی نیست.
پس شیخ مفید با صراحت استفاده از آن را برای دانشمندان جایز دانسته و خود نیز در کتاب الکافیه به کتاب سلیم استناد کرده است:
سلیم از محمد فرزند ابوبکر نقل میکند که گفت: زمانی که هنگام مرگ ابوبکر فرارسید، ناله و نفرین میکرد و آرزوی مرگ و نابودی مینمود و عمر نزد او حاضر بود. بعد به ما گفت: این مسئلۀ پدرتان را پنهان دارید؛ زیرا او هذیان میگوید و شما فامیلی هستید که هذیانگویی هنگام درد و بیماری در شما شایع است. عایشه گفت: راست گفتی. عمر بیرون رفت بعد ابوبکر مرد. (1)
بنابراین، شیخ مفید همۀ کتاب را نامعتبر ندانسته است. وی تنها به مردم
عادی هشدار داده است، نه آنکه در پی بحث علمی از اعتبار و ضعف کتاب سخن گفته باشد.
بنابراین، نویسنده معنای خاص و اصطلاحی واژههای «توثیق» و «تضعیف» را با معنای عرفی و عمومی آن درهم آمیخته و در نتیجه، کلام شیخ را نادرست فهمیده و تفسیر کرده است.
آیةالله خویی نیز کلام شیخ مفید را چنین تفسیر میکند و میفرماید: شیخ مفید گواهی داده که نسخه، درهم آمیخته و در آن دست برده شده است. (2)
نویسنده در ادامه افزوده که شیخ مفید بر شیخ صدوق به دلیل نقل کتاب و اعتمادش بر آن انتقاد کرده، روش وی را به اخباریان نسبت داده و به شیخ هشدار داده
1) «الکافیة فی إبطال توبة الخاطئة: عن سلیم عن محمد بن أبیبکر قال: لمّا حضر أبابکر أمره، جعل یدعو بالویل و الثبور و کان عمر عنده فقال لنا: اکتموا هذا الامر علی أبیکم، فإنه یهذی و أنتم قوم معروفون لکم عند الوجع الهذیان. فقالت عائشة: صدقت، فخرج عمر فقبض أبوبکر.» (بحارالأنوار، ج30، ص142، ح11، اصل کتاب شیخ مفید در دست نیست و علامه مجلسی از کتاب ایشان نقل کرده است.)
2) و قد شهد الشیخ المفید أن فی النسخة تخلیطاً و تدلیساً. (معجم رجال الحدیث، ج9، ص230)
ص:341
که عمل به ظاهر واژهها و رویگردانی از اندیشیدن، مانع رسیدن به حقیقت میشود.
این تحریف و تهمتی بزرگ است. نویسنده برای پیشبرد فرضیۀ خویش به دیگران نسبتهای دروغ روا میدارد. شیخ مفید هرگز انتقادی بر شیخ صدوق دربارۀ نقل کتاب سلیم نکرده است. کلماتی را که نویسنده از شیخ مفید نقل کرده است، دربارۀ نقل کتاب سلیم نیست، بلکه برای باب تقیه است. شیوۀ تحقیق و تألیف چنین نیست که سخن بخشی را به بخش دیگر نسبت دهند تا مقصود خویش را به دست آورند.
متن کلام شیخ مفید در باب تقیه چنین است:
و لو وضع (شیخ صدوق) القول فی التقیة موضعه و قَیَّدَ مِن لفظه فیه ما أطلقه لسلم من المناقضة و تبین للمسترشدین حقیقة الأمر فیها و لم یرتج علیهم بابها و یشکل بما ورد فیها معناها، لکنه علی مذهب أصحاب الحدیث فی العمل علی ظواهر الألفاظ و العدول عن طریق الاعتبار و هذا رأی یضّر صاحبه فی دینه و یمنعه المقام علیه عن الاستبصار. (1)
ادعا و معنایی که نویسنده گزارش میدهد، از اساس با کلام شیخ مفید مغایرت دارد؛ زیرا شیخ مفید معتقد است که این کتاب احادیث صحیحی دارد و علما از آن میتوانند استفاده کنند، چنانکه خود نیز از آن بهره برده است. حال چگونه بر شیخ صدوق به دلیل این کار انتقاد کرده است؟ افزون بر آنکه شیخ مفید مطلب نقل شده را تأیید کرده و میگوید: «فالمعنی فیه صحیح.» آیا ممکن است شیخ مفید نقل کتابی را تخطئه کند که احادیث صحیح دارد؟ پس انتقادی که نویسنده به شیخ مفید
1) «و اگر شیخ صدوق سخن در تقیه را در جای خود قرار میداد و واژهاش را که مطلق نهاده است قید میزد، هر آینه از نقض کردن سالم میماند و برای جویندگان رشد حقیقت مسئله در تقیه روشن میشد و باب تقیه بر آنان نامفهوم و پوشیده نمیماند و به دلیل آنچه در باب تقیه آورد، معنای تقیه مشکل میشود. اما ایشان در عمل به ظاهر لفظها و برگشت از راه اندیشه و محاسبه، بر مذهب اصحاب حدیث است و این رویّهای است که به صاحب آن در دینش ضرر میرساند و ماندن در آن (روش)، مانع تیزبینی و دوراندیشی او میشود.» (تصحیح اعتقادات الإمامیة، ص138)
ص:342
نسبت داده، کذب محض است و هرگز شیخ مفید این کلمات را دربارۀ نقل کتاب سلیم نفرموده است.
در نتیجه، نویسنده یا اعتقاد دارد که هر کس احادیث دوازده امام را از سلیم نقل کرده، از کتابش نقل کرده و در این صورت، باید بگوید بیش از سی طریق، بیشتر صحیح، به کتاب سلیم وجود دارد که بنابراین، کتاب را جعلی یا ضعیف نمیتواند بخواند و یا چنین اعتقاد دارد که این احادیث از کتاب او نیست که در این صورت، جعلی یا ضعیف بودن کتاب در احادیث مؤثر نخواهد بود. پس او برای تضعیف احادیث راهی ندارد. اگر بخواهد احادیث را از کتاب بداند، نه تنها احادیث تضعیف نمیشود، بلکه کتاب نیز اعتبار مییابد. اگر بر فرض از این بنبست نیز به درآید، با اثبات ضعف احادیث سلیم کمتر از ده درصد حدیثهای دوازده امام تضعیف میشود و بیش از نود درصد آن پابرجا میماند و نباید گمان کرد با تضعیف کتاب سلیم به احادیث دوازده امام آسیبی میرسد؛ زیرا تأثیر سلیم در این احادیث ناچیز است.
علّامه امینی دربارۀ کتاب سلیم چنین معتقد است:
کتاب سلیم از اصلهای (کتابهای) مشهور و متداول در زمانهای پیشین بوده است. محدّثان شیعه و سنّی و موّرخان بدان اعتماد میکردند. ابنندیم در کتاب فهرست گوید: هنگامی که مرگ سلیم فرارسید، به ابان (ابیعیاش) گفت: تو بر گردن من حقی داری در حالی که هنگام مرگ من فرارسیده است، ای برادرزاده من در حقیقت جریان پیامبر چنین و چنان شد و کتابی به او داد و آن کتاب مشهور سلیم بن قیس هلالی است. تا اینکه گوید: و نخستین کتابی که برای شیعه آشکار شد، کتاب سلیم بود. و متن کتاب التنبیه و الاشراف مسعودی چنین است: و از قطعیه (طایفهای که قطع دارند) به امامت دوازده امام کسانی هستند که اساسشان در انحصار عدد یاد شده آن چیزی است که سلیم بن قیس هلالی در کتابش ذکر کرده است و سبکی در کتاب محاسن الرسائل فی معرفة الأوائل گفته: به تحقیق نخستین کتابی که برای شیعه نوشته شده، کتاب سلیم است. و (به حسب قواعد عربی) «لام» در سخن ابنندیم و
ص:343
سبکی برای برای منفعت است. پس معنای آن این است که در حقیقت آنها به آن کتاب استدلال میکردند و با جدالکننده، نزاع مینمودند تا او را با محتوای کتاب قانع کنند و این به دلیل اطمینان به امانتداری سلیم در نقل است، نه صرف اینکه شیعه با مطالب آن قانع میشود و این مطلب از کلام مسعودی استفاده میشود، از آن جهت که استدلال امامیه را در انحصار عدد، به محتوای کتاب سلیم مستند کرده است و زیرا صرف قانع شدن در زمانهایی که بحث و استدلال در نهایت اوج خود بود، فایدهای نداشت و به همین دلیل، به آن کتاب استناد میشد و بزرگان متعدّدی از اهل تسنن از آن کتاب نقل کردهاند. از آن جمله است حاکم حسکانی در شواهد التنزیل لقواعد التفضیل و امام حموینی در فرائد السمطین و سید ابنشهاب همدانی در مودة القربی و قندوزی حنفی در ینابیع المودة و غیر آنها و در مورد کتاب سخنانی نورانی است که در کتابی جداگانه آوردهایم و این اجمال را ذکر کردیم تا بدانی که شیعه و سنی در اعتماد بر این کتاب متفق و متحدند و همین امر باعث نقل از آن کتاب در این کتابمان شد. (1)
1) «کتاب سلیم من الأصول المشهورة المتداولة فی العصور القدیمة المعتمد علیها عند محدّثی الفریقین و حملة التاریخ. قال ابن الندیم فی الفهرست (ص 307): (إن سلیماً) لما حضرته الوفاة قال لأبان: إن لک علی حقا و قد حضرتنی الوفاة یا بن أخی إنه کان من أمر رسول الله کیت و کیت و أعطاه کتاباً و هو کتاب سلیم بن قیس الهلالی المشهور. إلی أن قال: و أوّل کتاب ظهر للشیعة کتاب سلیم. و فی التنبیه و الاشراف للمسعودی (ص 198) ما نصّه: و القطعیة بالإمامة الاثناعشریة منهم الذین أصلهم فی حصر العدد ما ذکره سلیم بن قیس الهلالی فی کتابه. و قال السبکی فی محاسن الرسائل فی معرفة الأوائل. إن أوّل کتاب صنّف للشیعة هو کتاب سلیم. و اللام فی کلام ابن الندیم و السبکی للمنفعة فمفادها أنهم کانوا یحتجون به فیخصمون المجادل لاقتناعه بما فیه ثقة بأمانة سلیم فی النقل لا محض أن الشیعة تقتنع بما فیه و هو الذی یعطیه کلام المسعودی حیث أسند احتجاج الإمامیة الاثنی عشریة فی حصر العدد بما فیه، و فإن الاقتناع بمجرده غیر مجد فی عصور قام الحجاج فیها علی أشدها و لذلک أسند إلیه و روی عنه غیر واحد من أعلام العامة منهم الحاکم الحسکانی فی شواهد التنزیل لقواعد التفضیل و الإمام الحموینی فی فرائد السمطین و السید ابن شهاب الهمدانی فی مودة القربی و القندوزی الحنفی فی ینابیع المودة و غیرهم و حول الکتاب کلمات دریة أفردناها فی رسالة و إنما ذکرنا هذا الاجمال لتعلم أن التعویل علی الکتاب مما تسالم علیه الفریقان و هو الذی حدانا إلی النقل عنه فی کتابنا هذا.» (الغدیر، ج1، پاورقی ص195)
ص:344
ص:345
در این بخش شبهههای فرقه زیدیه بر احادیث دوازده امام و پاسخهایی که مرحوم شیخ صدوق به آنها داده است بررسی میشود و در ادامه روشن میشود آیا احادیث دوازده امام دارای تواتر و قدمت است یا در دوران حیرت جعل شده است؟
و من هنا فقد اعترض الزیدیة علی الامامیة و قالوا: «إن الروایة التی دلّت علی أن الأئمة اثنا عشر قول أحدثه الإمامیة قریباً و ولدوا فیه أحادیث کاذبة». و استشهدوا علی ذلک بتفرق الشیعة بعد وفاة کلّ إمام إلی عدة فرق و عدم معرفتهم للإمام بعد الإمام و حدوث البداء فی اسماعیل و محمد بن علی و جلوس عبدالله الأفطح للإمامة و اقبال الشیعة إلیه و حیرتهم بعد امتحانه و عدم معرفتهم الکاظم علیه السلام حتی دعاهم إلی نفسه و موت الفقیه زرارة بن أعین دون معرفته بالإمام.
و قد نقل الصدوق اتهاماتهم للامامیة بإحداث النظریة الإثنی عشریة فی وقت متأخر و لم ینف و لم یردّ علیها و إنما برّر ذلک بالقول: «إن الإمامیة لم یقولوا إن جمیع الشیعة بما فیهم زرارة کانوا یعرفون الأئمة الإثنی عشر علیهم السلام » ثم انتبه الصدوق إلی منزلة زرارة و عدم إمکانیة جهله بأی حدیث من هذا القبیل و هو أعظم تلامذة
ص:346
الإمامین الباقر و الصادق علیهما السلام فتراجع عن کلامه و قال باحتمال علم زرارة بالحدیث و اختفائه للتقیة ثم عاد فتراجع عن هذا الاحتمال و قال «إن الکاظم علیه السلام قد استوهبه من ربّه لجهله بالإمام لأنّ الشاک فیه علی غیر دین الله». (1)
نویسنده سخن زیدیه را نقل میکند که گفتهاند امامیه احادیث دوازده امام را به تازگی ساختهاند و بعد شواهد این ادّعا را از آنها نقل میکند:
پراکنده شدن شیعیان بعد از هر امام و نشناختن امام بعدی؛
حاصل شدن بدا درباره اسماعیل و سید محمد؛
ادعای امامت عبدالله افطح و روی آوردن شیعیان به او؛
رحلت زراره بدون شناختن امام بعدی.
در ادامه نویسنده میافزاید شیخ صدوق این اتهامها را نقل کرده، ولی جواب
نداده است و تنها به توجیه آنها پرداخته و چند بار هم حرف خود را درباره زراره
1) «از اینرو، زیدیه از امامیه اشکال گرفتند و گفتند: «روایتی که دلالت کرد بر اینکه امامان دوازده تن هستند، سخنی است که امامیه در این اواخر درست کرده و حدیثهای دروغی در این زمینه ساخت.» و این موارد را شاهد آوردند: متفرّق شدن شیعه بعد از وفات هر امام به چند فرقه و نشناختن امام بعدی و رخ دادن بداء در اسماعیل و محمد بن علی و نشستن عبدالله افطح بر مسند امامت و رو آوردن شیعه به سمت او و سرگردانی آنان بعد از امتحان او و نشناختن امام کاظم علیه السلام تا اینکه حضرت آنها را به سمت خویش خواند و مرگ زرارة بن اعین فقیه بدون اینکه امام را بشناسد. شیخ صدوق اتهامهای آنان را به امامیه به دلیل ساختن نظریه اثناعشریه در دوران متأخر نقل کرده است و این اتهامها را نفی نکرده و به آنها جواب نداده و تنها آن را توجیه کرده، با این سخن که امامیه نگفتند که همۀ شیعیان با آنکه افرادی مانند زراره میان آنان است، امامان را میشناختند. بعد شیخ صدوق متوجه جایگاه زراره شد و اینکه امکان ندارد او حدیثی از این دست را نداند، در حالی که او بزرگترین شاگرد امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام است. پس از حرفش برگشت و به این احتمال معتقد شد که زراره حدیث را میدانسته و به دلیل تقیه مخفی کرده است. بعد از این احتمال هم برگشت و گفت: امام کاظم علیه السلام از پروردگارش خواست زراره را به دلیل نشناختن امام، بر او ببخشد. چون کسی که در امام شک داشته باشد بر غیر دین خداست.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص132)
ص:347
عوض کرده است.
نویسنده در این بخش نیز به درستی نقل نکرده و برای درست نمایاندن ادعای خود، عبارتهای شیخ صدوق را تحریف کرده است. وی چهار سخن از زیدیه میآورد، اما به جوابهایی که شیخ صدوق برای هر سخن جداگانه بیان کرده، هیچ اشارهای نکرده و سپس ادّعا کرده که شیخ صدوق این اتهامها را پاسخ نداده است، در حالی که شیخ برای هر کدام، پاسخی مستقل و کامل داده و همۀ اتهامها را نفی کرده است. شیخ صدوق حتی اشکالهایی که آنها طرح نکردهاند، اما ممکن است به ذهن کسی برسد با عبارت «فإن قال قائل؛ اگر کسی چنان بگوید.» طرح و پاسخ داده است. نیمی از مقدمۀ طولانی کتاب کمالالدین (60 صفحه از 120 صفحه) به پاسخ اشکالهای زیدیه میپردازد و خود شیخ صدوق آورده است:
و ما این فصلها را در آغاز این کتابمان آوردیم، تنها به این دلیل که اینها نهایت چیزی است که زیدیه به آن چسبیدهاند و پاسخی است که به آنها داده شده، در حالی که زیدیه از همه فرقهها به ما امامیه سختگیرترند. (1)
نهتنها نویسنده به پاسخهای شیخ صدوق اشارهای نکرده، بلکه پا را فراتر نهاده و برای تخریب پاسخها، پاسخ یک اشکال را برای اشکال دیگر آورده و به پندار خویش خواسته با این جابهجایی، ادعای پاسخ ندادن شیخ را به اثبات برساند و میزان صداقت خود را در بیان حقیقت نشان دهد.
شیخ صدوق در کتاب کمالالدین اشکالی را که نویسنده بر آن پایه ادّعا کرده شیخ آن را پاسخ نداده، چنین پاسخ داده است:
بعضی از زیدیه گفتهاند: روایتی که بر دوازده بودن امامان دلالت دارد، سخن
1) «و إنما ذکرنا هذه الفصول فی أوّل کتابنا هذا لأنها غایة ما یتعلّق بها الزیدیة و ما ردّ علیهم و هی أشدّ الفرق علینا.» ( کمال الدین، ص126)
ص:348
تازهای است که امامیه درآوردهاند و احادیث دروغی دربارۀ آن تولید کردهاند.
پس در جواب میگوییم (و موفقیت از خدا است): اخبار در این باب بسیار است و مرجع و پناه، ناقلان حدیث هستند و مخالفان ما از راویان حدیث به طور مستفیض از عبدالله بن مسعود نقل کردهاند، آنچه را احمد نقل کرده است برای ما از محمد از اسحاق از یحیی از هشام از مجالد از مسروق که گفت: هنگامی که ما پیش عبدالله بن مسعود نشسته بودیم و قرآنهای خود را با او مقابله میکردیم، جوان نورسی به او گفت: آیا پیامبر شما صلی الله علیه و آله و سلم به شما گوشزد کرد که چند خلیفه بعد از او هست؟ گفت: تو تازه جوانی و این سؤالی است که هیچ کس از من پیش از تو سؤال نکرد. آری پیامبر ما صلی الله علیه و آله و سلم به ما سپرد که پس از وی دوازده خلیفه باشد، به عدد نقیبان بنیاسرائیل. و من بعضی از سندهای این حدیث را در این کتاب و بعضی دیگر را در کتاب النص علی الأئمة الأثنی عشر علیهم السلام نوشته ام. و مخالفان ما از راویان حدیث به طور روشن و مستفیض از حدیث جابر بن سمره نقل کردهاند آنچه را نقل کرد برای ما احمد از ابوبکر از اسحاق از ولید از محمد از پدرش از پدرش از ابنسیرین از جابر بن سمره سوایی که گفت: ما نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودیم، فرمود: دوازده کس بر این امت والی شوند. گوید: مردم فریاد کردند و دیگر نشنیدم چه فرمود به پدرم که نزدیکتر از من به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود. گفتم: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه گفت؟ گفت: فرمود: همه از قریشند و همۀ آنان بینظیرند. من طرق این حدیث را نیز درآوردهام و بعضی روایت کردهاند دوازده امیر و بعضی روایت کردهاند دوازده خلیفه. (1)بنابراین اخباری که در دست امامیه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارۀ امامان علیهم السلام دوازدگانه آمده، صحیح هستند. (2)
1) شیخ طوسی این استدلال را نیز آورده است: «ومتی رأینا الفرقة المخالفة لهذه الفرقة قد نقلت مثل نقلها و لم تتعرض للطعن علی نقله و لم تنکر متضمن الخبر دل ذلک علی أن الله تعالی قد تولی نقله و سخرهم لروایته، و ذلک دلیل علی صحّة ما تضمنه الخبر.» (الغیبة للطوسی، ص157)
2) «قال بعض الزیدیة: إنّ الروایة التی دلّت علی أن الأئمة اثناعشر، قول أحدثه الامامیة قریباً و ولدوا فیه أحادیث کاذبة. فنقول و بالله التوفیق: إن الاخبار فی هذا الباب کثیرة و المفزع و الملجأ إلی نقلة الحدیث و قد نقل مخالفونا من أصحاب الحدیث نقلاً مستفیضاً من حدیث عبدالله ابن مسعود ما حدثنا به أحمد بن الحسن القطان المعروف بأبی علی بن عبد ربه الرازی و هو شیخ کبیر لأصحاب الحدیث قال: حدثنا أبویزید محمد بن یحیی بن خلف بن یزید المروزی بالری فی شهر ربیع الأول سنة اثنین و ثلاث مائة عن إسحاق بن إبراهیم الحنظلی فی سنة ثمان وثلاثین ومائتین المعروف بإسحاق بن راهویه عن یحیی بن یحیی عن هشام عن مجالد عن الشعبی عن مسروق قال: بینا نحن عند عبدالله بن مسعود نعرض مصاحفنا علیه إذ قال له فتی شاب: هل عهد إلیکم نبیکم صلی الله علیه و آله و سلم کم یکون من بعده خلیفة؟ قال: إنک لحدث السن و إن هذا شئ ما سئلنی عنه أحد من قبلک، نعم عهد إلینا نبینا صلی الله علیه و آله و سلم أنه یکون من بعده اثنا عشر خلیفة بعدد نقباء بنی إسرائیل. و قد أخرجت بعض طرق هذا الحدیث فی هذا الکتاب و بعضها فی کتاب النص علی الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام بالإمامة. و نقل مخالفونا من أصحاب الحدیث نقلاً ظاهراً مستفیضاً من حدیث جابر بن سمرة ما حدّثنا به أحمد بن محمد بن إسحاق الدینوری، و کان من أصحاب الحدیث قال: حدّثنی أبوبکر بن أبیداود عن إسحاق بن إبراهیم ابن شاذان عن الولید بن هشام عن محمد بن ذکوان قال: حدّثنی أبی عن أبیه عن ابن سیرین عن جابر بن سمرة السوائی قال: کنّا عند النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: یلی هذه الأمة اثنا عشر قال: فصرخ الناس فلم أسمع ما قال: فقلت لأبی و کان أقرب إلی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم منّی: ما قال: رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ؟ فقال: قال: کلّهم من قریش و کلّهم لا یری مثله. و قد أخرجت طرق هذا الحدیث أیضاً و بعضهم روی اثنا عشر أمیراً و بعضهم روی إثنا عشر خلیفة. فدلّ ذلک علی أن الاخبار التی فی ید الامامیة عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم و الأئمة علیهم السلام بذکر الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام أخبار صحیحة.» ( کمال الدین، ص67)
ص:349
چنانکه پیداست، شیخ صدوق اشکال زیدیه را پاسخ داده و با شاهد
آوردن احادیث دوازده امام از اهل تسنّن ثابت کرده که این احادیث ساختۀ امامیه نمیتواند باشد.
چنانکه گذشت، شیخ صدوق دربارۀ شواهد هم به تفصیل سخن گفته و یکایک آنها را رد کرده است:
زیدیه گفتهاند: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نام دوازده امام را به امت اعلام کرده بود،
چرا از آن رو گردانیدند و به راست و چپ رفتند و این گمراهی بزرگ را
مرتکب شدند؟
در پاسخ به ایشان میگوییم: شما اعتقاد دارید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را
ص:350
جانشین خود ساخته و بعد از خود امام گردانیده و تصریح به وی فرموده و شخص وی را به مردم نشان داده و مسئلۀ او را روشن و پخش کرده است. پس چرا اکثر امّت از وی روی گردانیدند و دوری گزیدند تا کار به جایی رسید که آن حضرت از مدینه به ینبع رفت و بر او گذشت آنچه گذشت؟ اگر بگویید رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را خلیفه خود نکرد، چرا در کتابهای خود آن را نوشتهاید و به زبان خود گفتهاید؛ زیرا گاهی مردم از حقّ هر چند واضح است و از بیان هر چند مشروح است، روی برمیگردانند، چنانکه از توحید روی بر تافتند و به الحاد روی آوردند. و از قول خدای عزّوجل: «چیزی مانند او نیست» به تشبیه عدول کردند. (1)
چنانکه در پاسخ شبهۀ سوم گذشت، اگر مردم دچار حیرت میشدند، به این دلیل نبود که امام بعد معلوم نبوده و یا در آخرین لحظه معلوم میشده، بلکه به این دلیل بوده که (نخست) مردم نمیپرسیدهاند و یا امامان علیهم السلام به دلیل وجود خطرها، نمیتوانستهاند به همه بگویند، (دوم) گروهی به دلیل اغراض دنیوی مانند مال و مقام، با آنکه حقیقت را میدانستهاند خلاف آن را تبلیغ میکردهاند و مردم را دچار حیرت و سر در گمی میکردهاند، مانند کسانی که فرقۀ واقفه (2)یا اسماعیلیه را پدید آوردند. در
1) «قالت الزیدیة: فإن کان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم قد عرف أمته أسماء الأئمة الاثنی عشر فلم ذهبوا عنه یمیناً و شمالاً و خبطوا هذا الخبط العظیم؟ فقلنا لهم: إنّکم تقولون: إنّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم استخلف علیاً علیه السلام و جعله الامام بعده و نصّ علیه و أشار إلیه و بیّن أمره و شهره، فما بال أکثر الأمة ذهبت عنه و تباعدت منه حتی خرج من المدینة إلی ینبع و جری علیه ما جری، فان قلتم: إن علیاً علیه السلام لم یستخلفه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فلم أودعتم کتبکم ذلک و تکلّمتم علیه. فان الناس قد یذهبون عن الحق وإن کان واضحاً و عن البیان و إن کان مشروحاً کما ذهبوا عن التوحید إلی التلحید، و من قوله عزّ و جلّ: (لیس کمثله شئ( إلی التشبیه.» ( کمال الدین، ص69)
2) «فَرَوَی مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: مَاتَ أَبُو إِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ لَیْسَ مِنْ قُوَّامِهِ أَحَدٌ إِلَّا وَ عِنْدَهُ الْمَالُ الْکَثِیرُ وَ کَانَ ذَلِکَ سَبَبَ وَقْفِهِمْ وَ جَحْدِهِمْ مَوْتَهُ طَمَعاً فِی الْأَمْوَالِ کَانَ عِنْدَ زِیَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِیِّ سَبْعُونَ أَلْفَ دِینَارٍ وَ عِنْدَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ دِینَارٍ.» (الغیبة للطوسی، ص64)
ص:351
واقع، دلیل دیگر حیرت مردم وجود افراد بیتقوا و فریبکار بوده، نه نبود دلیل واضح و روشن.
زیدیه گفته از جمله اموری که ادعای امامیه را باطل میسازد، این است که ایشان معتقدند جعفر بن محمّد علیهما السلام بر امامت اسماعیل تصریح فرموده و وقتی زنده بوده، به امامت وی اشاره کرده است. آنگاه که اسماعیل هنگام حیات امام فوت کرد، امام فرمود: در چیزی برای خداوند بدا حاصل نشد، آنگونه که درباره فرزندم اسماعیل برایش بدا حاصل شد. پس اگر خبر دوازده امام صحیح بود، دستکم بایستی امام جعفر بن محمّد علیهما السلام و اصحاب ویژهاش آن را میدانستند تا مرتکب این خطای بزرگ نشوند.
در جواب ایشان میگوییم: از کجا میگویید که امام جعفر بن محمّد علیهما السلام بر امامت اسماعیل تصریح کرده و خبر آن کدام است؟ و چه کسی آن را نقل کرده و چه کسی آن را خبری پذیرفته پنداشته است؟ راهی برای اثبات آن ندارند و این سخن تنها کسانی است که به امامت اسماعیل معتقدند و ریشهای ندارد؛ زیرا خبر دوازده امام را خاصّ و عامّ از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه اطهار علیهم السلام روایت کردهاند و من آنچه در این باب از آنان نقل شده در این کتاب نوشتهام. امّا فرموده امام که در چیزی برای خداوند بدا حاصل نشد، آنگونه که درباره فرزندم اسماعیل برایش بدا حاصل شد، امام در این کلام میفرماید: مسئلهای برای خداوند ظاهر نشد، چنانکه درباره فرزندم اسماعیل ظاهر شد؛ زیرا در دوران زندگی من او را گرفت تا معلوم شود او پس از من امام نیست و به عقیده ما کسی که گمان کند امروز برای خدا چیزی آشکار میشود که دیروز آن را نمیدانسته کافر است و بیزاری از او واجب است، چنانکه از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده است. ابوبصیر و سماعه از امام صادق علیه السلام نقل کردهاند که فرمود: هر کس گمان کند که امروز چیزی بر خداوند آشکار میشود که دیروز آن را نمیدانسته، پس بایستی از او بیزار باشید. و اما بدایی که قائل بودن به
ص:352
آن، به امامیه نسبت داده میشود، عبارت از آشکار شدن امر خدای تعالی است. عرب میگوید: «بدا لی شخص» یعنی شخصی بر من آشکار شد، نه روشن شد به گونه پشیمانی. خدا بسیار بلندمرتبهتر از آن است. و چگونه ممکن است امام صادق علیه السلام بر امامت اسماعیل تصریح کند، در حالی که درباره او فرموده است: او نافرمان است و همانندی به من و هیچیک از پدرانم ندارد. حسن بن راشد گفته از امام صادق علیه السلام درباره اسماعیل پرسیدم. فرمود: نافرمان است و همانندی به من و هیچیک از پدرانم ندارد. عبید بن زراره گفته از اسماعیل نزد پدرش امام صادق علیه السلام یاد کردم و آن حضرت فرمود: به خدا سوگند او همانندی به من ندارد و شبیه هیچ یک از پدرانم نیست. ولید بن صبیح گفته: مردی به نزد من آمد و گفت: بیا تا فرزند آن مرد بزرگ را به تو نشان بدهم. همراه او رفتم و مرا به نزد گروهی میگسار برد و اسماعیل بن جعفر در میان آنها بود. آن مرد گفت: اندوهناک از آنجا خارج شدم و به سمت حجرالاسود رفتم و ناگهان اسماعیل بن جعفر را دیدم که به خانه خدا چسبیده بود و گریه میکرد و پردههای کعبه با اشک او تر شده بود. بیرون آمدم و دویدم و ناگاه اسماعیل را دیدم که با آن گروه نشسته بود. بعد بازگشتم و او را دیدم که پردۀ خانه خدا را گرفته و آن را به اشک دیده خود تر کرده است. گفت: این مطلب را به امام صادق علیه السلام عرض کردم. فرمود: پسرم گرفتار شیطانی شده که به صورت او درمیآید. در حالی که بنابر روایت، شیطان به صورت نبیّ و وصیّ پیامبری درنمیآید. پس چگونه ممکن است به امامت او تصریح نماید با درست بودن این سخن از امام درباره وی؟ (1)
1) اعتراض آخر للزیدیة: قالت الزیدیة: و ممّا تکذب به دعوی الامامیة أنهم زعموا أنّ جعفر بن محمد علیهما السلام نصّ لهم علی إسماعیل و أشار إلیه فی حیاته، ثم إن إسماعیل مات فی حیاته فقال: ما بدا لله فی شئ کما بدا له فی إسماعیل ابنی فإن کان الخبر الاثناعشر صحیحاً فکان لا أقل من أن یعرفه جعفر بن محمد علیهما السلام و یعرف خواص شیعته لئلّا یغلط هو و هم هذا الغلط العظیم. فقلنا لهم: بم قلتم: إن جعفر بن محمد علیهما السلام نصّ علی إسماعیل بالأمامة؟ و ما ذلک الخبر؟ و من رواه؟ و من تلقاه بالقبول؟ فلم یجدوا إلی ذلک سبیلاً، و إنّما هذه حکایة ولدها قوم قالوا بامامة إسماعیل، لیس لها أصل لان الخبر بذکر الأئمة الاثنا عشر علیهم السلام قد رواه الخاص و العام، عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم و الأئمة علیهم السلام و قد أخرجت ما روی عنهم فی ذلک فی هذا الکتاب. فأما قوله: ما بدا لله فی شئ کما بدا له فی إسماعیل ابنی فإنه یقول: ما ظهر لله أمر کما ظهر له فی إسماعیل ابنی إذا اخترمه فی حیاتی لیعلم بذلک أنه لیس بامام بعدی. و عندنا من زعم أن الله عزّ و جلّ یبدو له الیوم فی شئ لم یعلمه أمس فهو کافر و البرائة منه واجبة، کما روی عن الصادق علیه السلام . حدّثنا أبی رضی الله عنه عن محمد بن یحیی العطار عن محمد بن أحمد بن یحیی بن عمران الأشعری قال: حدّثنا أبوعبدالله الرازی عن الحسن بن الحسین اللؤلؤی عن محمد بن سنان عن عمّار عن أبیبصیر و سماعة عن أبیعبدالله الصادق علیه السلام قال: من زعم أن الله یبدو له فی شئ الیوم لم یعلمه أمس فابرؤوا منه. و إنما البداء الذی ینسب إلی الامامیة القول به هو ظهور أمره. یقول العرب بدا لی شخص أی ظهر لی، لا بدا ندامة، تعالی الله عن ذلک علواً کبیراً. و کیف ینصً الصادق علیه السلام علی إسماعیل بالإمامة مع قوله فیه: إنه عاص لا یشبهنی و لا یشبه أحداً من آبائی. حدّثنا محمد بن موسی بن المتوکل رضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن یحیی العطار عن محمد بن أحمد بن یحیی بن عمران الأشعری عن یعقوب بن یزید عن محمد ابن أبیعمیر عن الحسن بن راشد قال: سئلت أباعبدالله علیه السلام عن إسماعیل فقال: عاص، لا یشبهنی و لا یشبه أحداً من آبائی. حدّثنا الحسن بن أحمد بن إدریس رضی الله عنه قال: حدّثنا أبی عن محمد ابن أحمد عن یعقوب بن یزید و البرقی عن أحمد بن محمد بن أبی نصر عن حماد عن عبید بن زرارة قال: ذکرت إسماعیل عند أبیعبدالله علیه السلام فقال: و الله لا یشبهنی و لا یشبه أحداً من آبائی. حدّثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه قال: حدّثنا سعد بن عبدالله عن محمد بن عبد الجبار، عن ابن أبینجران، عن الحسین بن المختار، عن الولید بن صبیح قال: جائنی رجل فقال لی: تعال حتی أریک ابن الرجل قال: فذهبت معه قال: فجاء بی إلی قوم یشربون فیهم إسماعیل بن جعفر، قال: فخرجت مغموماً فجئت إلی الحجر فإذا إسماعیل بن جعفر متعلق بالبیت یبکی قد بلّ أستار الکعبة بدموعه قال: فخرجت أشتدً فإذا إسماعیل جالس مع القوم، فرجعت فإذا هو آخذ بأستار الکعبة قد بلّها بدموعه، قال: فذکرت ذلک لأبیعبدالله علیه السلام فقال: لقد ابتلی ابنی بشیطان یتمثّل فی صورته. و قد روی أن الشیطان لا یتمثل فی صورة نبی و لا فی صورة وصی نبی، فکیف یجوز أن ینصّ علیه بالإمامة مع صحّة هذا القول منه فیه» ( کمال الدین، ص69)
ص:353
تفصیل دربارۀ این مسئله، در پاسخ به شبهۀ هجدهم گذشت.
زیدیه گفته: اگر خبر دوازده امام صحیح بود، مردم پس از امام صادق علیه السلام در امامت به شک نمیافتادند تا جایی که گروهی از شیعه به عبدالله و گروهی به اسماعیل معتقد شدند و گروهی هم سرگردان شدند. حتی برخی از شیعه عبدالله بن صادق علیه السلام را آزمود و وقتی آنچه میخواست نزد او نیافتند، بیرون
ص:354
آمد، در حالی که میگفت به کجا رو کنم؟ آیا به مرجئه یا قدریّه یا حروریّه؟ و این در هنگامی بود که موسی بن جعفر علیهما السلام سخن او را شنید و به او فرمود: نه به مرجئه و نه به قدریّه و نه به حروریّه، بلکه به سوی من رو کن! پس بنگرید که خبر دوازده امام به چند جهت باطل میشود: یکی نشستن عبدالله در مسند امامت، دوم رویآوردن شیعه به او، سوم سرگردانی شیعه هنگام امتحان او، چهارم آنکه ایشان نمیدانستند امامشان موسی بن جعفر علیهما السلام است، تا آنکه آنها را به جانب خود فراخواند و در میان این مدّت، فقیه آنان، زرارة بن اعین درگذشت، در حالی که قرآن روی سینهاش بود و میگفت: خدایا! من کسی را امام میدانم که این قرآن امامتش را اثبات کند.
و ما در جواب به آنها میگوییم: اینها همه سخنان دروغ و آراسته شده است؛ زیرا ما ادعا نکردیم که همه شیعیان در آن عصر دوازده امام علیهم السلام را به نام میشناختهاند. و تنها میگوییم: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر داده است که امامان پس از ایشان دوازده امامند که جانشینانش هستند. و دانشمندان شیعه این حدیث را با نام امامان روایت کردهاند و انکار نمیکنیم که در میان شیعه یک نفر یا دو نفر و یا بیشتر باشند که این حدیث را نشنیده باشند. امّا زرارة بن اعین پیش از برگشتن کسی که او را فرستاده بود تا خبر آورد، وفات کرده و تعیین امام موسی بن جعفر علیهما السلام به امامت را به گونهای که عذری نداشته باشد، نشنیده بود. پس قرآن را روی سینه خود گذاشته و گفته: خدایا من به امامت کسی معتقدم که این قرآن امامتش را ثابت میکند و آیا فقیه دیندار هنگام اختلاف جز آن میکند که زراره کرد؟ علاوه که گفته شده: زراره جریان امام موسی بن جعفر علیهما السلام و امامت او را میدانسته است و فقط
ص:355
پسرش عبید را فرستاد تا از امام موسی بن جعفر علیهما السلام کسب وظیفه کند که آیا جایز است امامت او را اظهار نماید، یا آنکه با کتمان امامت او، تقیّه نماید. و این سخن به فضل زرارة بن اعین نزدیک تر و به شناخت او سزاوارتر است. ابراهیم بن محمّد همدانی گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، از حال زراره به من خبر ده! آیا حقّ پدرت امام کاظم علیه السلام را میشناخت؟ و او فرمود: آری! گفتم پس چرا پسرش عبید را فرستاد تا خبر بیاورد که امام جعفر صادق علیه السلام چه کسی را وصیّ خود قرار داده است؟ فرمود: زراره جریان پدرم را میدانست و اینکه پدرش او را تعیین نموده و تنها پسرش را فرستاد تا از پدرم کسب اطلاع کند که آیا برای او جایز است تقیّه را در اظهار امر امامت او و تعیین او توسط پدرش کنار بگذارد؟ و چون پسرش دیر کرد، از او خواسته شد تا عقیدهاش را درباره پدرم روشن کند و او دوست نداشت بی دستور امام به آن اقدام نماید. پس قرآن را برداشت و گفت: بار خدایا امام من کسی از فرزندان جعفر بن محمّد علیهما السلام است که این قرآن امامت او را اثبات کند. و در خبری که زیدیّه به آن استدلال کردهاند، نیامده است که زراره امامت موسی بن جعفر علیهما السلام را نمیدانسته، تنها در آن آمده که پسرش عبید را فرستاد تا کسب خبر کند. محمّد بن عبدالله بن زراره از پدرش نقل میکند که گفت: وقتی زراره پس از درگذشت امام صادق علیه السلام پسرش عبید را به مدینه فرستاد تا کسب خبر کند و کار بر او سخت شد، مصحف را گرفت و گفت: کسی که این مصحف امامت او را اثبات میکند، امام من است. و این خبر ایجاب نمیکند که او نمیشناخته است. علاوه که راوی این خبر احمد بن هلال است و او نزد اساتید ما جرح (تضعیف) شده است. سعد بن عبدالله میگفت: ندیدیم و نشنیدیم مدعی تشیّعی از تشیّع به نصب (دشمنی اهلبیت علیهم السلام ) برگردد، مگر احمد بن هلال و میگفتند: عمل به روایتی که تنها احمد بن هلال آن را روایت کرده باشد، جایز نیست. و میدانیم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام شفاعت کسی را نمیکنند مگر آنکه خداوند دین او را پسندیده باشد و کسی که در امام شک دارد، بر غیر دین خداست، در حالی که امام موسی بن جعفر علیهما السلام فرموده است که روز قیامت از پروردگارش خواهد خواست که زراره را بر او ببخشد. درست بن ابیمنصور واسطی از ابوالحسن موسی بن جعفر علیهما السلام روایت کرده که وقتی نزد او از زرارة بن اعین یاد شد، فرمود: به خدا سوگند روز قیامت از پروردگارم خواهم خواست او را بر من ببخشد. بعد او را بر من میبخشد. خدا رحمتت کند! زرارة بن اعین دشمن ما را برای خدا دشمن میدانست و دوست ما را برای خدا دوست
ص:356
میداشت. فضل بن عبدالملک از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: محبوبترین مردم نزد من در میان مردگان و زندهها چهار تن هستند: برید عجلی، زرارة بن اعین، محمّد بن مسلم و احول. آری ایشان در حیات و ممات محبوبترین مردم نزد من هستند. و بر امام صادق علیه السلام روا نیست که بفرماید زراره محبوبترین خلایق در نزد اوست، در حالی که او به امامت موسی بن جعفر علیهما السلام معرفت ندارد. (1)
1) «قالت الزیدیة: لو کان خبر الأئمة الاثنی عشر صحیحاً لما کان الناس یشکون بعد الصادق جعفر بن محمد علیهما السلام فی الإمامة حتی یقول طائفة من الشیعة بعبدالله و طائفة بإسماعیل و طائفة تتحیر حتی أن الشیعة منهم من امتحن عبدالله بن الصادق علیه السلام فلمّا لم یجد عنده ما أراد خرج و هو یقول: إلی أین؟ إلی المرجئة أم إلی القدریة؟ أم إلی الحروریة و إن موسی بن جعفر علیهما السلام سمعه یقول هذا فقال له: لا إلی المرجئة و لا إلی القدریة و لا إلی الحروریة و لکن إلیّ. فانظروا من کم وجه یبطل خبر الاثنی عشر أحدها جلوس عبدالله للإمامة و الثانی إقبال الشیعة إلیه و الثالث حیرتهم عند امتحانه و الرابع أنهم لم یعرفوا أن إمامهم موسی بن جعفر علیهما السلام حتی دعاهم موسی إلی نفسه و فی هذه المدة مات فقیههم زرارة بن أعین و هو یقول و المصحف علی صدره: اللهم إنی أئتم بمن أثبت إمامته هذا المصحف. فقلنا لهم: إنّ هذا کلّه غرور من القول و زخرف، و ذلک أنا لم ندع أن جمیع الشیعة عرف فی ذلک العصر الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام بأسمائهم، و إنما قلنا: إن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أخبر أن الأئمة بعده الاثنا عشر، الذین هم خلفاؤه و أن علماء الشیعة قد رووا هذا الحدیث بأسمائهم و لا ینکر أن یکون فیهم واحد أو اثنان أو أکثر لم یسمعوا بالحدیث، فأما زرارة بن أعین فإنه مات قبل انصراف من کان وفده لیعرف الخبر و لم یکن سمع بالنص علی موسی بن جعفر علیهما السلام من حیث قطع الخبر عذره. فوضع المصحف الذی هو القرآن علی صدره، و قال: اللّهم إنی أئتم بمن یثبت هذا المصحف إمامته. و هل یفعل الفقیه المتدیّن عند اختلاف الامر علیه إلّا ما فعله زرارة؟ علی أنه قد قیل: إنّ زرارة قد کان علم بأمر موسی بن جعفر علیهما السلام و بإمامته و إنما بعث ابنه عبیداً لیتعرف من موسی بن جعفر علیهما السلام هل یجوز له إظهار ما یعلم من إمامته أو یستعمل التقیة فی کتمانه. و هذا أشبه بفضل زرارة بن أعین و ألیق بمعرفته. حدّثنا أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی رضی الله عنه قال: حدّثنا علی ابن إبراهیم بن هاشم قال: حدّثنی محمد بن عیسی بن عبید عن إبراهیم بن محمد الهمدانی رضی الله عنه قال: قلت للرضا علیه السلام: یا ابن رسول الله أخبرنی عن زرارة هل کان یعرف حق أبیک علیه السلام ؟ فقال: نعم. فقلت له: فلم بعث ابنه عبیداً لیتعرف الخبر إلی من أوصی الصادق جعفر بن محمد علیهما السلام ؟ فقال: إن زرارة کان یعرف أمر أبی علیه السلام و نصّ أبیه علیه و إنما بعث ابنه لیتعرف من أبی علیه السلام هل یجوز له أن یرفع التقیة فی إظهار أمره و نص أبیه علیه و أنه لما أبطأ عنه ابنه طولب باظهار قوله فی أبی علیه السلام فلم یحب أن یقدم علی ذلک دون أمره فرفع المصحف و قال: اللهم إن إمامی من أثبت هذا المصحف إمامته من ولد جعفر بن محمد علیهما السلام . و الخبر الذی احتجت به الزیدیة لیس فیه أن زرارة لم یعرف إمامة موسی بن جعفر علیهما السلام و إنما فیه أنه بعث ابنه عبیدا لیسئل عن الخبر. حدّثنا أبی رحمه الله قال: حدّثنا محمد بن یحیی العطار عن محمد بن أحمد بن یحیی بن عمران الأشعری عن أحمد بن هلال عن محمد بن عبدالله بن زرارة عن أبیه قال: لما بعث زرارة عبیداً ابنه إلی المدینة لیسئل عن الخبر بعد مضی أبی عبدالله علیه السلام فلما اشتد به الامر أخذ المصحف و قال: من أثبت إمامته هذا المصحف فهو إمامی. و هذا الخبر لا یوجب أنه لم یعرف، علی أن راوی هذا الخبر أحمد بن هلال و هو مجروح عند مشایخنا رضی الله عنهم. حدّثنا شیخنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه قال: سمعت سعد بن عبدالله یقول: ما رأینا و لا سمعنا بمتشیّع رجع عن التشیّع إلی النصب إلّا أحمد بن هلال و کانوا یقولون: إنّ ما تفرّد بروایته أحمد بن هلال فلا یجوز استعماله. و قد علمنا أنّ النبی صلی الله علیه و آله و سلم و الأئمة علیهم السلام لا یشفعون إلّا لمن ارتضی الله دینه. و الشاک فی الامام علی غیر دین الله و قد ذکر موسی بن جعفر علیهما السلام أنه سیستوهبه من ربه یوم القیامة. حدّثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه قال: حدّثنا محمد بن الحسن الصفار عن محمد بن أبی الصهبان عن منصور بن العباس عن مروک بن عبید عن درست ابن أبیمنصور الواسطی عن أبیالحسن موسی بن جعفر علیهما السلام قال: ذکر بین یدیه زرارة بن أعین فقال: و الله إنی سأستوهبه من ربی یوم القیامة فیهبه لی. ویحک إن زرارة بن أعین أبغض عدونا فی الله و أحب ولینا فی الله. حدّثنا أبی و محمد بن الحسن رضی الله عنهما قالا: حدّثنا أحمد بن إدریس و محمد بن یحیی العطار جمیعاً عن محمد بن أحمد عن یعقوب بن یزید عن ابن أبیعمیر عن أبیالعباس الفضل بن عبد الملک عن أبی عبدالله علیه السلام أنه قال: أربعة أحب الناس إلیّ أحیاءً و أمواتاً: برید العجلی و زرارة بن أعین و محمد بن مسلم و الأحول أحب الناس إلیّ أحیاءً و أمواتاً. فالصادق علیه السلام لا یجوز أن یقول لزرارة: إنّه من أحبّ الناس إلیه و هو لا یعرف إمامة موسی بن جعفر علیهما السلام .» ( کمال الدین، ص74)
ص:357
تفصیل در اینباره در پاسخ به شبهۀ پنجم گذشت.
چنانکه پیداست، بر خلاف ادعای نویسنده که گفته بود شیخ صدوق اتهام را نفی نکرده و به آن جواب نداده، شیخ صدوق به همه اشکالها، مستقل و مستدل پاسخ داده و کتابی در احادیث دوازده امام علیهم السلام نوشته است و دیگر آنکه با توجه به پاسخ اشکال چهارم، نویسنده کلام شیخ صدوق را تحریف کرده و گاه عکس آن را به او نسبت داده است:
یکم. تحریف: نویسنده عبارت «بما فیهم زراره» را افزوده تا وانمود کند شیخ صدوق نخست گفته زراره امام بعد را نمیشناخته و بعد متوجه شده (ثم انتبه) که دربارۀ او
ص:358
نمیتواند چنین احتمال دهد و از حرف خود برگشته است. این تحریف سخن شیخ است. عبارت بالا به روشنی نشان میدهد که شیخ افراد را دو قسمت کرده و حکم هر کدام را جداگانه بیان کرده است: قسم اوّل شیعیان عادی که متحیّر ماندند و یا به عبدالله افطح و امثال او رو کردند. شیخ دربارۀ آنان میفرماید که ما نمیگوییم احادیث دوازده امام را همۀ آنان میدانستهاند و بنابراین، طبیعی است که چنین اتفاقی بیفتد. شیخ قسم دوم را علمای شیعه و راویان حدیث میداند و دربارۀ آنها میفرماید که آنان احادیث دوازده امام را شنیده و نقل کردهاند، ولی ممکن است که چند نفری از آنان هم این حدیث را نشنیده باشند. آنگاه پس از بیان این دو قسم میفرماید: «فأما زرارة بن أعین...» واژه «فأما» تصریح دارد که شیخ، زراره را در آن دو قسم داخل نکرده است و دربارۀ او پاسخی دیگر دارد. پس «ثم انتبه... فتراجع عن کلامه» خلاف واقع است و شیخ صدوق هرگز از کلام خود برنگشته است. شیخ صدوق دربارۀ زراره دو احتمال بیان کرده و احتمال دوم را پذیرفته است، هر چند هر دو احتمال مشترکند: زراره اعلان نام امام بعد را صلاح نمیدانسته، یا به اجتهاد خود (احتمال اوّل) و یا به فرمان امام (احتمال دوم). در هر صورت، از حرف خویش برنگشته است.
دوم. عکس کردن: نویسنده عبارت «لجهله بالإمام» را به کلام شیخ صدوق
افزوده و عکس منظور وی را به او نسبت داده است. شیخ صدوق میفرماید
که از شفاعت کردن امام کاظم علیه السلام معلوم میشود زراره امامش را میشناخته؛ زیرا
کسی که در امامش شک داشته باشد، از دین الهی خارج است و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام کسی را که از دین الهی خارج باشد، شفاعت نمیکنند. نویسنده بر عکس این مسئله ادّعا کرده که امام کاظم علیه السلام او را شفاعت میکند؛ برای آنکه امامش را نمیشناخته است.
ص:359
و هذا ما یناقض دعوی الخزاز فی کفایة الأثر و الطوسی فی الغیبة بتواتر أحادیث الإثنی عشریة عن طریق الشیعة و یثبت أن لا اساس لها من الصحة فی الأجیال الأولی و خاصة فی عهود الأئمة من آل البیت حیث لم یکن یوجد لها أیّ أثر خاصة و أن الطوسی لم یذکر الکتب الشیعة القدیمة التی زعم أنها تتحدّث عن الإثنی عشریة. و قد تهرّب الخزاز من مناقشة تهمة الوضع المتأخر و حاول أن ینفی تهمة الوضع من قبل الصحابة و التابعین و أهلالبیت فی حین أن التهمة لم تکن موجّهة إلی الصحابة و أهل البیت و إنما إلی بعض الرواة المتأخرین الذین اختلقوا کتاب سلیم فی عصر الحیرة من أمثال أبیسمینة و العبرتائی و علیّ بن ابراهیم القمّیّ. (1)
نویسنده میگوید احادیث دوازده امام در قرون متأخر ساخته شده و این امر موجب میشود تواتری که مرحوم خزاز و شیخ طوسی ادّعا کردهاند، نقض شود و ثابت میشود این احادیث در نسلهای گذشته بهویژه دوران امامان علیهم السلام درستی نداشته، شیخ طوسی نیز از کتابهای قدیمی نامی نبرده و مرحوم خزاز هم جعل را از اصحاب و امامان علیهم السلام نفی کرده، ولی آن را از محدّثان متأخر نفی نکرده، در حالی که جعل متوجه آنان است؛ کسانی مانند أبوسمینه، عبرتائی و علیّ بن ابراهیم قمی که در دوران حیرت
1) «این، ادعای خزاز را در کتاب کفایة الأثر و طوسی را در کتاب الغیبة مبنی بر تواتر احادیث دوازده امام از طریق شیعه نقض میکند و ثابت میکند که این احادیث در نسلهای اول هیچ خاستگاه درستی ندارد، بهویژه در زمان ائمه اهلبیت علیهم السلام ؛ زیرا هیچ اثر خاصی از آن یافت نمیشود و طوسی هیچ کتاب قدیمی شیعه را یاد نکرده که به گمان او از دوازده امام سخن میگوید. و خزاز از بحث کردن دربارۀ اتهام جعل که متوجه متأخّران است، فرار کرده و کوشش نموده تهمت جعل را از صحابه و تابعان و اهلبیت علیهم السلام دور سازد، در حالی که اتهام به اصحاب و اهلبیت علیهم السلام متوجه نیست و تنها متوجه بعضی از راویان متأخر است که در عصر حیرت کتاب سلیم را ساختهاند، مانند: ابوسمینه و عبرتائی و علی بن ابراهیم قمی.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص132)
ص:360
کتاب سلیم را به وجود آوردند.
مطالب این بخش چنانکه نویسنده خود نیز گفته، «و هذا ما یناقض» بر قسمتهای پیش استوار است. سخنان قبلی وی نیز در جای خود باطل شد.
نویسنده برای ردّ متواتر بودن احادیث دوازده امام به چند ترفند دست میزند:
یکم. کتاب سلیم را تضعیف میکند که در پاسخ گذشت، راویان ما بیش از سی طریق به روایات سلیم دارند و ضعیف بودن دو یا سه طریق به ابوسمینه یا عبرتائی، به قوت احادیث سلیم ضرری نمیرساند و بر فرض تنزّل، به فرض ضعیف خواندن احادیث سلیم، چون آن احادیث کمتر از ده درصد روایات دوازده امام را تشکیل میدهد، ضعف آنها به تواتر احادیث دوازده امام ضرری نمیرساند؛ زیرا ضعف برخی از خبرها در یک خبر متواتر، تواتر را بر هم نمیزند، (1)
دوم. «أن احتمال الکذب فی کلّ خبر بخصوصه غیر قادح فی التواتر الاجمالی، لأن احتمال الصدق و الکذب فی کلّ خبر بخصوصه لا ینافی العلم الاجمالی بصدور بعضها و إلّا لکان مانعاً عن التواتر المعنوی و اللفظی أیضاً، إذ کل خبر فی نفسه محتمل للصدق و الکذب.» (مصباح الأصول، تقریر بحث آیتالله خویی، ج2، ص193)
پس تواتر از این راه شکسته نمیشود.دوم. نویسنده سخن مخالفان را دلیل آورده که به فرمودۀ شیخ صدوق بدترین دشمنان شیعه (أشد الفرق علینا) هستند. وی با استناد به سخن آنان که این احادیث بعدها ساخته شدهاند، شواهدی برشمرده و نتیجه گرفته که تواتری وجود ندارد، در حالی که قول آنان به دلیل دشمن بودن با تشیّع حجّت نیست. شواهد آنان نیز که اگر احادیثی بود چنین و چنان نمیشد، صرف استبعاد است و دلیل علمی محسوب نمیشود. افزون بر اینکه همۀ آنها هم پاسخ داده شد. نویسنده برای ردّ کردن تواتر باید
1) یکم. «کان مبنی علمائنا علی تکثیر النقل لیحصل التواتر و لم ینظروا فی الأسناد کثیراً، و لا یضر کون أسناد بعضها ضعیفاً أو مجهولاً فإن ذلک غیر قادح فی التواتر.» (میرزا ابوالحسن شعرانی، پاورقی شرح أصول الکافی، مولی محمد صالح مازندرانی، ج7، ص347)
ص:361
احادیث را نقل و بررسی میکرد و از طریق راویان ثابت مینمود که تواتری در کار نیست، نه اینکه سخن مخالفان سرسخت امامیه را دلیل آورد. بنابراین، ادعای وی با دلیلی که آورده، اثباتپذیر نیست.
سوم. نویسنده تواتر را به نسلهای بعد نسبت داده تا قول به تواتر را جدید جلوه دهد و به کلام مرحوم نعمانی هیچ اشارهای نکرده، در حالی که ایشان به تواتر این احادیث تصریح دارد. ایشان میفرماید:
اکنون شما ای جماعت شیعه _ خدایتان مورد رحمت قرار دهد _ نیک بیندیشید بدانچه کتاب خدای عزّوجل گفته و آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و از امیرمؤمنان علیه السلام و از امامان علیهم السلام یکی از پس دیگری در مورد امامان دوازدهگانه و برتری آنان و تعداد آنان از طریق رجال شیعه نقل شده که همه مورد اعتماد امامان علیهم السلام بودهاند و به پیوستگی آن (به معصومان علیهم السلام ) و با تواتر رسیدن آن به ما بنگرید که اندیشیدن عمیق به آن (اخبار) دلها را از ابتلا به نابینایی، روشنایی میبخشد و شکّ و دودلی را دور میسازد و تردید و ناباوری را برطرف میکند از کسی که خدای تعالی برای او نکویی خواسته و او را به پیمودن راه حق موفّق ساخته و خود نیز برای ورود ابلیس به درونش با گوش کردن به مزخرفات بیهودهگویان و یاوهسرایان و فتنه فریبخوردگان راهی قرار نداده است. (1)
نویسنده ادّعا کرده که با همین دو دلیل ثابت میشود این احادیث در نسلهای سابق و بهویژه دوران امامان علیهم السلام نبوده است؛ زیرا اثری از آن یافت نمیشود. این سخن چنانکه در اول این نوشتار آمد، در صورتی پذیرفتنی است که هماکنون اکثر آثار آن
1) «فتأملوا یا معشر الشیعة رحمکم الله ما نطق به کتاب الله عزّ و جلّ و ما جاء عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عن أمیرالمؤمنین علیه السلام و الأئمة علیهم السلام واحد بعد واحد فی ذکر الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام و فضلهم و عدّتهم من طرق رجال الشیعة الموثقین عند الأئمة، فانظروا إلی اتصال ذلک و وروده متواتراً، فإن تأمل ذلک یجلو القلوب من العمی و ینفی الشک و یزیل الارتیاب عمن أراد الله به الخیر و وفقه لسلوک طریق الحق و لم یجعل لإبلیس علی نفسه سبیلاً بالإصغاء إلی زخارف المموهین و فتنة المفتونین.» ( کتاب الغیبه، ص101)
ص:362
دوران در دست باشد تا آن کتابها بررسی و آنگاه قضاوت شود. تنها مرحوم نجاشی در کتاب رجال خود که ویژۀ مصنّفان شیعه است، 1269 نفر را نام برده که بعضی از آنها چندین کتاب دارند و طریق خود را به حدود 850 کتاب بیان کردهاند. با توجه به این آمار که تنها گزارش یک کتاب است، باید دید که نویسنده به چه تعداد از این کتابها دسترس داشته و آنها را بررسی کرده و احادیث دوازده امام را در آنها نیافته است! آیا میتوان با تضعیف تنها یک کتاب (کتاب سلیم) یا تمسک به سخنان سست دشمنان یک مذهب، چنین ادّعا کرد؟
از آنسوی، با نگاه به روایات، روشن میشود که آنها در زمانهای سابق موجود بودهاند؛ زیرا هر مؤلف طریق و سند خود را به آن حدیثها بیان کرده و در آن طریقها نیز هر راوی نام اساتید خود را که این روایات را از آنها شنیده آورده است. هر استاد نسبت به شاگردش، نسل قبل محسوب میشده تا زمان اصحاب امامان علیهم السلام که در آن زمان این احادیث بوده است و آنها را از خود امامان علیهم السلام نقل کردهاند. پس در این مورد نیز ایشان دلیلی پذیرفتنی نیاورده است.
بنا به گفتۀ نویسنده، شیخ طوسی نام کتابهای قدیمی را نیاورده است؛ کتابهایی که به این احادیث پرداختهاند. که شیخ طوسی میفرماید:
پس این قسمتی از روایتها بود که آوردیم و اگر شروع میکردیم به آوردن آنچه از شیعه در این مورد وجود دارد، کتاب طولانی میشد. تنها مقداری از نقل گروههای مختلف را آوردیم تا درستی آنچه گفتیم، ثابت گردد. کسی که میخواهد به آنها آگاه شود، باید به کتابهایی که در این مورد نوشته شده مراجعه نماید؛ زیرا او چیزهای فراوانی بر طبق آنچه ما گفتیم، مییابد. (1)
1) «فهذا طرف من الأخبار قد أوردناها و لو شرعنا فی إیراد ما من جهة الخاصة فی هذا المعنی لطال به الکتاب و إنما أوردنا ما أوردنا منها لیصح ما قلناه من نقل الطائفتین المختلفتین و من أراد الوقوف علی ذلک فعلیه بالکتب المصنفة فی ذلک فإنه یجد من ذلک شیئا کثیرا حسب ما قلناه.» (الغیبة للطوسی، ص156)
ص:363
اگر شیخ طوسی نام کتابها را نیاورده، به دلیل مشهور بودن آنها بوده و وی به ذکر آنها نیازی ندیده است. کتابهایی مانند کافی مرحوم کلینی، الغیبة مرحوم نعمانی، خصال و کمال الدین شیخ صدوق و کفایة الأثر مرحوم خزاز مشهورتر از آن هستند که به بردن نامشان نیازی باشد. گفتنی است در زمان شیخ طوسی کتابهایی که احادیث دوازده امام را آوردهاند، بسیار معروف بودهاند و به ذکر نام آنها نیازی نبوده است افزون بر این، ایشان در پی بیان روایات بوده، نه کتابها و برای اثبات منظورش نیز همان مقدار از روایات بس بوده است. اما اگر منظور نویسنده از کتابهای قدیمی، کتابهای پیش از قرن چهارم است، بهرغم نابه جا بودن چنین توقّع، نام مؤلف چند کتاب را در سلسله سندها میتوانست ببیند که برخی از آنها در پی میآید:
یکم. محمد بن ابیعمیر از اصحاب امام کاظم علیه السلام و امام رضا علیه السلام و امام جواد علیه السلام (درگذشتۀ 217 قمری): شیخ طوسی در فهرست، طریقهای گوناگونی را به همۀ کتابهای وی آورده است. (1)این روایت را با طریق خود از مرحوم کلینی نقل میکند. از آنرو که طریق علی بن إبراهیم بن هاشم عن أبیه عن ابن أبیعمیر در کافی 2291 بار تکرار شده، نشان میدهد مرحوم کلینی از کتاب ابن ابیعمیر نقل کرده است. بنابراین حدیث زیر در کتاب ابن ابیعمیر بوده است:
وَ أَخْبَرَنِی جَمَاعَةٌ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ عُمَیْرٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ غَزْوَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی
1) «أخبرنا بجمیع کتبه وروایاته جماعة، عن ابن بابویه، عن أبیه ومحمد ابن الحسن، عن سعد والحمیری، عن إبراهیم بن هاشم، عنه. وأخبرنا بها ابن أبیجید، عن ابن الولید، عن الصفار، عن یعقوب بن یزید ومحمد بن الحسین وأیوب بن نوح وإبراهیم بن هاشم ومحمد بن عیسی بن عبید، عنه. ورواها ابن بابویه، عن أبیه وحمزة بن محمد العلوی ومحمد بن علی ماجیلویه، عن علی بن إبراهیم، عن أبیه، عنه. وأخبرنا بالنوادر خاصة جماعة، عن أبیالمفضل، عن حمید، عن عبید الله بن أحمد بن نهیک، عنه. وأخبرنا بها أیضا جماعة، عن أبیالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه، عن أبیالقاسم جعفر بن محمد الموسوی، عن ابن نهیک، عنه.» (ص219، ش617)
ص:364
جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: یَکُونُ تِسْعَةُ أَئِمَّةٍ بَعْدَ الْحُسَیْنِ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُم. (1)
پس این احادیث هم در نسلهای گذشته و هم در دوران امامان علیهم السلام و هم در کتابهای پیشین وجود داشته است.
دوم. ابوسعید عصفری، عباد بن یعقوب رواجنی (درگذشتۀ 250 قمری): شیخ طوسی در فهرست طریقهای مختلف خود را به کتابهای وی آورده است. (2)روایتی که شیخ طوسی نقل کرده، در نسخهای که در دست است، وجود دارد (3)و نشان میدهد که این احادیث در کتابهای گذشته نیز بوده است:
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ (أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ الشَّیْبَانِیِّ) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْعُصْفُرِیِ (4)عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ (5)عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ إِنِّی وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی وَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ زِرُّ الْأَرْضِ أَعْنِی أَوْتَادَهَا وَ جِبَالَهَا بِنَا أَوْتَدَ اللَّهُ الْأَرْضَ أَنْ تَسِیخَ بِأَهْلِهَا فَإِذَا ذَهَبَ الِاثْنَا عَشَرَ مِنْ وُلْدِی سَاخَتِ الْأَرْضُ
1) «ابوبصیر از امام باقر علیه السلام: نُه امام بعد از امام حسین علیه السلام خواهند بود که نهمین آنها قائم آنان است.» (الغیبة للطوسی، ص140)
2) «عباد بن یعقوب الرواجنی، عامی المذهب. له کتاب اخبار المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، وکتاب المعرفة فی معرفة الصحابة، أخبرنا بهما أحمد بن عبدون، عن أبیبکر الدوری، عن أبیالفرج الأصفهانی علی بن الحسین الکاتب، وقال: حدّثنا علی بن عباس المقانعی، قال: حدّثنا عباد بن یعقوب، عن مشیخته. (الفهرست، ص192، ش540) «عباد العصفری، یکنی أبا سعید. له کتاب، أخبرنا به جماعة عن التلعکبری، عن ابن همام، عن محمد بن خاقان النهدی، عن محمد بن علی، یکنی أبا سمینة، عنه.» (الفهرست، ص192، ش540)
3) متن و ترجمه این روایت در پاسخ به شبهۀ بیستم حدیث چهارم گذشت. (الأصول الستة عشر، أصل أبیسعید عباد العصفری، ص16)
4) من الکافی، و هو عباد بن یعقوب الأسدی الرواجنی أبو سعید الکوفیّ الشیعیّ، روی عن عمرو ابن أبی المقدام، توفّی سنة 250(تهذیب الکمال).
5) قال النجاشیّ: عمرو بن أبی المقدام: ثابت بن هرمز الحدّاد مولی بنی عجل، و عدّه الشیخ فی رجاله من أصحاب الصادق و الباقر علیهما السلام قائلا: ... مولاهم، کوفی، تابعی.
ص:365
بِأَهْلِهَا وَ لَمْ یُنْظَرُوا. (1)
سوم. أحمد بن محمد بن خالد برقی (درگذشتۀ 274 قمری): شیخ طوسی در فهرست طریقهای مختلفی را به تمام کتابهای وی آورده است. (2)این روایت نیز در محاسن فعلی وجود دارد. (3)البته مؤلف پایان آن روایت را خلاصه کرده است:
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ (أَخْبَرَنِی جَمَاعَةٌ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ دَاوُدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی علیه السلام قَالَ: أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ مَعَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ هُوَ مُتَّکِئٌ عَلَی یَدِ سَلْمَانَ فَدَخَلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِذْ أَقْبَلَ رَجُلٌ حَسَنُ الْهَیْئَةِ وَ اللِّبَاسِ فَسَلَّمَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَرَدَّ ع فَجَلَسَ ثُمَّ قَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَسْأَلُکَ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِل... (4)
1) «امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من و یازده تن از فرزندانم و تو ای علی بند و قفل زمین هستیم _ یعنی میخها و کوههای زمین _ به سبب ما خدا زمین را میخ کوبیده تا اهلش را فرو نبرد، چون دوازدهمین فرزندم از دنیا برود، زمین اهلش را فرو برد و مهلت داده نشوند.» (الغیبة للطوسی، ص138)
2) «وصنف کتباً کثیرة، منها المحاسن وغیرها، وقد زید فی المحاسن ونقص، فمما وقع إلی منها: کتاب الابلاغ... کتاب التأویل. وزاد محمد بن جعفر بن بطة علی ذلک: کتاب طبقات الرجال، کتاب الأوائل، کتاب الطب، کتاب التبیان، کتاب الجمل، کتاب ما خاطب الله به خلقه، کتاب جداول الحکمة، کتاب الاشکال والقرائن، کتاب الریاضة، کتاب ذکر الکعبة، کتاب التهانی، کتاب التعازی. أخبرنا بهذه الکتب کلّها وبجمیع روایاته عدة من أصحابنا، منهم الشیخ أبوعبدالله محمد بن محمد بن النعمان المفید و أبوعبدالله الحسین ابن عبیدالله وأحمد بن عبدون وغیرهم، عن أحمد بن محمد بن سلیمان الزراری، قال: حدّثنا مؤدبی: علی بن الحسین السعد آبادی أبو الحسن القمی، قال: حدّثنا أحمد بن أبیعبدالله وأخبرنا هؤلاء الثلاثة، عن الحسن بن حمزة العلوی الطبری، قال: حدّثنا أحمد بن عبدالله ابن بنت البرقی، قال: حدّثنا جدی أحمد بن محمد. وأخبرنا هؤلاء الّا الشیخ أباعبدالله وغیرهم، عن أبیالمفضل الشیبانی، عن محمد بن جعفر بن بطة، عن أحمد بن أبیعبدالله بجمیع کتبه وروایاته. وأخبرنا بها ابن أبیجید، عن محمد بن الحسن بن الولید، عن سعد بن عبدالله، عن أحمد بن أبیعبدالله بجمیع کتبه وروایاته.» (الفهرست للطوسی، ص62)
3) متن و ترجمه در پاسخ به شبهۀ بیستم حدیث دوازدهم گذشت. (المحاسن، ج2، ص332)
4) متن و ترجمه پیشتر در پاسخ به شبهۀ بیستم حدیث دهم گذشت. (الغیبة للطوسی، ص154)
ص:366
چهارم. سلیم بن قیس هلالی (درگذشتۀ 76 قمری): شیخ طوسی در فهرست طریقهایی گوناگون را به کتاب وی آورده است. (1)اما این حدیث را با آن طریقها نمیآورد و از طریق معتبری نقل میکند؛ چون معلوم نیست که از کتاب سلیم نقل شده یا از احادیث وی لذا این مورد در پی میآید:
رَوَی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ فِیمَا أَخْبَرَنَا بِهِ جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ الشَّیْبَانِیِّ عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ وَ أَخْبَرَنَا أَیْضاً جَمَاعَةٌ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ الطَّیَّارَ یَقُولُ کُنَّا عِنْدَ مُعَاوِیَةَ أَنَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ علیهما السلام ... (2)
از موارد یاد شده، میتوان دریافت که احادیث دوازده امام در کتابهای قدیمی شیعه (پیش از قرن چهارم) نیز بوده است.
بنا به ادّعای نویسنده مرحوم خزاز از بحث در جعل احادیث در دوران متأخر گریخته، در حالی که جعل را به راویان متأخر نسبت دادهاند؛ کسانی که کتاب سلیم را ایجاد کردهاند، مانند ابوسمینه و عبرتائی و علی بن ابراهیم قمی.
در اینباره باید گفت مرحوم خزاز به بحث از راویان متأخر نیازی نداشته؛ زیرا فراوانی راویان متأخر چنان است و راویان ثقه در میان آنان چنان وجود دارند و طریقها چنان مختلف است که ضعیف بودن تعدادی از آنها به قوت احادیث دیگر ضرری نمیزند. برای نمونه، باید دید همین دو نفری که نویسنده نام برده و ادّعا کرده کتاب سلیم را ساختهاند، یعنی ابوسمینه و عبرتائی تا چه میزان در سند این کتاب تأثیرگذار بودهاند.
1) «له کتاب، أخبرنا به ابن أبیجید، عن محمد بن الحسن بن الولید، عن محمد بن أبی القاسم الملقب بماجیلویه، عن محمد بن علی الصیرفی عن حماد بن عیسی وعثمان بن عیسی، عن أبان بن أبیعیاش، عنه. ورواه حماد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر الیمانی عنه.» (الفهرست للطوسی، ص143)
2) متن و ترجمه در شبهۀ بیست و نهم گذشت. (الغیبة للطوسی، ص137)
ص:367
پیشتر گذشت که عبرتائی در هیچ طریقی به کتاب سلیم واقع نشده است و در احادیث هم تنها در طریق یک حدیث آمده که غیر از این طریق، دو طریق دیگر را مرحوم کلینی به آن حدیث بیان کرده و عبرتائی در آن تأثیری ندارد. ابوسمینه نیز با آنکه در برخی طرق کتاب سلیم واقع شده، در سند هیچ حدیثی از احادیث دوازده امام که از سلیم نقل شده، واقع نشده است. پس این دو نفر در احادیث نقل شده از کتاب سلیم دربارۀ دوازده امام تأثیری ندارند. افزون بر این، مرحوم خزاز در همۀ کتابش تنها یک حدیث از سلیم نقل کرده که در سند آن نه ابوسمینه وجود دارد و نه عبرتائی. (1)اگر نویسنده به روایتهای کتاب کفایة الأثر توجهی میکرد، هرگز به مرحوم خزاز ناروا نسبت نمیداد و مطلبی را که بطلان آن آشکار است، ادّعا نمیکرد. در غیر کتاب کفایة الأثر نیز کتاب و احادیث سلیم حتی ده درصد نیز در احادیث دوازده امام علیهم السلام مؤثر نیستند.
پس نویسنده که نام این دو فرد را عَلَم کرده و ادّعا کرده ایندو کتاب سلیم را ساختهاند، تنها اذهان خوانندگان را انحراف کشانده است. در واقع، آنان در کتاب سلیم تأثیری نداشتهاند؛ زیرا چنانکه گذشت، راویان بیش از سی طریق به روایات سلیم دارند که تنها در دو یا سه طریق از آنها ابوسمینه یا عبرتائی واقع شده است. بنابراین، نهتنها این دو نفر آن کتاب را نساختهاند، بلکه در این مورد چون تنها نیستند، معلوم میشود جعل و دسیسهای نیز انجام ندادهاند و واقعیت را نقل کردهاند؛ زیرا جاعل بودن راوی به این معنا نیست که تمام روایات و سخنانش دروغ است، بلکه تنها در چیزی نمیتوان به او اعتماد کرد که تنها روایتکننده باشد.
اما نام بردن از محدّث بزرگ شیعه، علی بن ابراهیم قمی، در کنار این دو نفر و نسبت
1) «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعِیدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ بْنُ یَزِیدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ خَلَفٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِیِّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ إِذَا الْحُسَیْنُ عَلَی فَخِذِهِ وَ هُوَ یُقَبِّلُ جَبِینَهُ وَ یَلْثِمُ فَاهُ وَ یَقُولُ أَنْتَ سَیِّدٌ ابْنُ السَّیِّدِ أَنْتَ إِمَامٌ ابْنُ إِمَامٍ أَبُو الْأَئِمَّةِ أَنْتَ حُجَّةٌ ابْنُ حُجَّةٍ أَبُو حُجَجٍ تِسْعَةٍ مِنْ صُلْبِکَ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ.» ( کفایة الأثر، ص45)
ص:368
وضع و جعل به وی، جای بسی تعجب و تأسف دارد! هیچیک از کتابهای رجال علی بن ابراهیم قمی را تضعیف نکردهاند، بلکه او را در حدّ بالای وثاقت و اطمینان شناساندهاند. نویسنده به چه مستندی وی را جاعل مینامد؟ برای این ادعای بزرگ خود چه مدرکی دارد؟ مرحوم نجاشی دربارۀ علی بن ابراهیم قمی میگوید:
علی بن إبراهیم بن هاشم أبوالحسن القمی، ثقة فی الحدیث، ثبت، معتمد، صحیح المذهب. (1)
علّامه حلّی (2)و ابنداوود (3)نیز همین عبارتها را آوردهاند. ابنغضائری که همه را تضعیف میکند، در مورد وی تضعیفی ندارد. ابنندیم بغدادی از اهل تسنّن نیز دربارۀ او میگوید: «علی بن إبراهیم بن هاشم من العلماء الفقهاء.» (4)مرحوم کلینی در کافی بیش از 5600 روایت از او نقل کرده، یعنی حدود یک سوم احادیث کافی از وی است. شیخ طوسی تنها در تهذیب و استبصار بیش از 2500 حدیث از وی نقل کرده که بسیاری از آنها از طریق شیخ مفید است و نشان میدهد بزرگان شیعه به وی اعتماد داشتهاند. بنابراین، در وثاقت علی بن ابراهیم هیچ ابهام و اختلافی وجود ندارد.
ص:369
در این بخش چگونگی دلالت احادیث دوازده امام علیهم السلام بر وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام بررسی میگردد. همچنین احادیث اهل تسنن در موضوع دوازده امام علیهم السلام و چگونگی استدلال علمی به این احادیث روشن میگردد.
این الدلالة؟ إن معظم الأحادیث التی تتحدث عن حصر الأئمة علیهم السلام فی إثنی عشر و کذلک جمیع الأحادیث الواردة عن طریق السنّة لا تذکر أسماء الأئمة علیهم السلام أو الخلفاء أو الأمراء بالتفصیل... و إن الأحادیث السنّیة بالذات لا تحصرهم علیهم السلام فی إثنی عشر و إنّما تشیر إلی وقوع الهرج بعد الثانی عشر من الخلفاء کما فی روایة الطوسی عن جابر بن سمرة أو تتحدث عن النصر للدین أو لأهل الدین حتّی مضی إثنی عشر خلیفة.
و لو أخذنا بنظریة الشیعة الإمامیة الفطحیة الذین لا یشترطون الوراثة العمودیة فی الإمامة، لأصبح الإمام الحسن العسکریّ علیه السلام هو الإمام الثانی عشر بعد الإقرار بإمامة عبدالله الأفطح بن الصادق علیه السلام أو الاعتراف بإمامة زید بن علیّ علیه السلام الذی اعترف به قسم من الإمامیة.
ص:370
إذاً... فإنّ الإستدلال بأحادیث الإثنی عشریة العامّة و الغامضة و الضعیفة دون وجود دلیل علمیّ علی ولادة محمّد بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف، هو نوع من الإفتراض و الظنّ و التخمین و لیس استدلالاً علمیاً قاطعاً. (1)
نویسنده در این بخش پنج ادّعا کرده. اول. بیشتر روایات شیعه که به حصر امامان در عدد دوازده اشاره دارند، و تمام روایات اهلسنت، نام امامان علیهم السلام را به تفصیل بیان نکردهاند. دوم. روایات اهل تسنّن هرگز حصر را بیان نمیکنند و تنها به وقوع هرجومرج پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره کردهاند و اگر نام عبدالله افطح یا زید در فهرست نام امامان علیهم السلام بگنجد، امام حسن عسکری علیه السلام امام دوازدهم میشود. سوم. احادیث دوازده امام علیهم السلام مبهم، مشکل و ضعیف هستند. چهارم. چگونه این احادیث بر وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت میکند؟ پنجم. استدلال به احادیث دوازده امام علیهم السلام برای اثبات وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف، نوعی فرض و احتمال است نه استدلال علمی.
از پنج ادعای نویسنده سه ادعای اول حالت مقدمهای دارد و دو ادعای آخر اصل
1) «دلالت کجاست؟ اکثر حدیثهایی که از انحصار امامان علیهم السلام در دوازده تن سخن میگوید و همچنین همۀ احادیثی که از طریق اهل سنّت رسیده، نامهای امامان علیهم السلام یا خلفا یا امیران را به تفصیل ذکر نمیکند... و حدیثهای سنّی به خودی خود امامان علیهم السلام را در دوازده تن محصور نمیسازد و تنها اشاره میکند که بعد از شخص دوازدهم از خلفا، هرجومرج واقع میشود، همانگونه که در روایت شیخ طوسی از جابر بن سمره آمده است یا از یاری برای دین و اهل دین سخن میگوید تا اینکه دوازده خلیفه بروند. اگر نظر شیعیان امامی فطحی را در نظر بگیریم که وراثت عمودی در امامت را شرط نمیدانند، امام حسن عسکری علیه السلام امام دوازدهم میشود، بعد از قبول امامت عبدالله افطح فرزند امام صادق علیه السلام یا اعتراف به امامت زید فرزند امام سجاد علیه السلام که گروهی از امامیه به آن اعتراف کردهاند. بنابراین، استدلال به احادیث عام و مبهم و ضعیف دوازده امام (اثنیعشریة) بدون وجود دلیل علمی بر ولادت امام محمد بن حسن عسکری علیهما السلام نوعی فرض و گمان و تخمین است و استدلال علمی قطعی نیست.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص133.)
ص:371
سخن وی در این شبهه است. پاسخ هر ادعا جداگانه بیان میشود.
ادعای اول. بنابر اعتقاد نویسنده، بیشتر روایات که از حصر تعداد امامان علیهم السلام در دوازدهتن سخن گفتهاند، نام امامان علیهم السلام را ذکر نکردهاند. اگر بپذیریم بیشتر روایات، همۀ نامها را بیان نکرده اند، آیا نویسنده شمارش نام همۀ امامان علیهم السلام را در اندکی از روایتها هم نمیپذیرد؟ آیا چون این اخبار کمتر هستند، از حجّیت فرو میافتند و التزام به آنها لازم نیست؟ در حالی که راویان ثقه این اخبار را نقل کردهاند، چنانکه نمونهای از آنها را از کتاب کافی برشمردیم.
گفتنی است بنابر روایات، ردّ کردن اخبار ثقات، به منزلۀ رد کردن شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (1)و در حدّ کفر (2)است، از اینرو، چگونه پذیرش آنها را به چیز دیگری میتوان مشروط کرد یا استدلال به آنها را غیر علمی دانست؟ شیخ حرّ عاملی دربارۀ علمآور بودن این احادیث میفرماید:
به تواتر از امامان علیهم السلام دستور مراجعه به افراد مورد اطمینان در روایات و احکام شرعی صادر شده که برخی از آنان از دوازده امامیها هم نیستند. برخی از این روایات نشان میدهد با امکان پرسش از امام نیز این کار جایز است و با وجود این امکان، به روایت یک فرد قابل اطمینان جایز است عمل کرد و این احادیث دلالت میکند بر اینکه خبر ثقه از جمله خبرهای قرینهدار و مفید علم است، به دلیل تواتر احادیث بر جایز نبودن عمل به گمان بهویژه در امامت
1) «عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ یَحْیَی بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَ رَأَیْتَ الرَّادَّ عَلَیَّ هَذَا الْأَمْرَ کَالرَّادِّ عَلَیْکُمْ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَنْ رَدَّ عَلَیْکَ هَذَا الْأَمْرَ فَهُوَ کَالرَّادِّ عَلَی رَسُولِ اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم .» (المحاسن، ج1، ص185، ح194؛ وسائل الشیعة، ج1، ص38)
2) «حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ یُونُسَ عَنْ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَ رَأَیْتَ مَنْ لَمْ یُقِرَّ بِمَا یأتکم [یَأْتِیکُمْ] فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ کَمَا ذُکِرَ وَ لَمْ یَجْحَدْهُ قَالَ أَمَّا إِذَا قَامَتْ عَلَیْهِ الْحُجَّةُ من [مِمَّنْ] یَثِقُ بِهِ فِی عِلْمِنَا فَلَمْ یَثِقْ بِهِ فَهُوَ کَافِرٌ وَ أَمَّا مَنْ لَا یَسْمَعُ ذَلِکَ فَهُوَ فِی عُذْرٍ حَتَّی یَسْمَعَ ثُمَّ قَالَ علیه السلام (یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِین(.» (بصائر الدرجات، ص244، ح 15؛ وسائل الشیعة، ج1، ص37، ح 19 (58))
ص:372
و بهویژه با ممکن بودن علم و تواتر احادیث بر جایز بودن عمل به روایت ثقه و به احادیث کتابهای اعتمادشدنی. پس اگر این دو (خبر ثقه و اخبار کتابهای اعتمادشدنی) از جمله علم محسوب نمیشدند، تناقض پیش میآمد. روشن است که معنای ثقه یعنی کسی که از روی عادت از دروغ گفتن او در امان باشیم و وجدان شاهد است که علم حاصل میشود و در اکثر افراد آن احتمال نقیض وجود ندارد. علاوه بر این، در هر حدیث از احادیث کتابهای اعتمادشدنی، قراین بسیاری وجود دارد. احادیث متواتر نیز بیش از حد شمارش است، همانگونه که بررسی با شناخت قراین به آن گواهی میدهد و همانگونه که شیخ مفید و شیخ طوسی و سید مرتضی و دیگران به آن تصریح کردهاند و ما تحقیق در این موضوع را در آخر کتاب وسایل الشیعه و در کتاب فوائد الطوسیه آوردهایم و گروهی از قراین و دلیلها را یاد آور شدهایم. (1)
باز بنابر گفتۀ نویسنده هیچیک از روایات اهل تسنّن نام امامان علیهم السلام را نبردهاند.
این ادّعای وی نیز خلاف واقع است و در روایات آنان نیز نامها آمده که به بعضی
اشاره میشود:
یکم. ابواسحاق إبراهیم بن سعد الدین محمد جوینی (حموینی/ حموئی/
1) «و قد تواتر أیضاً الأمر من الأئمة علیهم السلام بالرجوع إلی جماعة مخصوصین من الثقات فی الروایات و فی الأحکام الشرعیة و بعضهم لم یکن من الاثنی عشریة و فی بعض تلک الروایات دلالة علی جواز ذلک مع التمکن من سؤال الإمام و أنه یجوز مع ذلک، العمل بروایة ثقة واحد و فی هذه الأحادیث دلالة علی أن خبر الثقة، من أفراد الخبر المحفوف بالقرینة و أنه مفید للعلم، لتواتر الأحادیث بعدم جواز العمل بالظن و خصوصاً فی الإمامة و سیما مع التمکن من العلم و تواترها بجواز العمل بروایة الثقة و بأحادیث الکتب المعتمدة فلو لم یکن القسمان من أفراد العلم لزم التناقض و معلوم أن معنی الثقة، الذی یؤمن منه الکذب عادة و الوجدان شاهد بحصول العلم و عدم احتمال النقیض فی أکثر أفراده علی أن القرائن سوی ذلک فی کل حدیث من أحادیث الکتب المعتمدة کثیرة جدا، و الأحادیث المتواترة أیضاً أکثر من أن تحصی کما یشهد به التتبع مع معرفة القرائن و کما صرح به المفید و الشیخ و المرتضی و غیرهم و قد حقفنا المقام فی آخر الکتاب المذکور (وسائل) و فی الفوائد الطوسیة، و ذکرنا جملة من القرائن و الأدلة.» (الفصول المهمة فی أصول الأئمة علیهم السلام، ج1، ص593)
ص:373
ابنحمویه) شافعی خراسانی (درگذشته 722 قمری):
یهودی که مغثل نام داشت، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و عرض کرد: پرسشی دارم از چیزی که مدتی است در دلم گنگ مانده و قلبم را آشفته کرده است. اگر پاسخ آن را بفرمایید به دست شما مسلمان میشوم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای ابوعماره بپرس! عرض کرد:... از جانشین خود به من خبر بده او چه کسی است؟ زیرا هیچ پیامبری نیست مگر جانشینی دارد و پیامبر ما موسی بن عمران علیه السلام به یوشع بن نون وصیت کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جانشین من علی بن ابیطالب است و بعد از ایشان نوههای من حسن و حسین که به دنبال وی نه امام از فرزندان حسین میآیند. عرض کرد: ای پیامبر آنها را برایم نام ببر! فرمود: وقتی حسین درگذشت فرزندش علی، وقتی علی درگذشت فرزندش محمد، وقتی محمد درگذشت فرزندش جعفر، وقتی جعفر درگذشت فرزندش موسی، وقتی موسی درگذشت فرزندش علی، وقتی علی درگذشت فرزندش محمد، وقتی محمد درگذشت فرزندش علی، وقتی علی درگذشت فرزندش حسن، وقتی حسن درگذشت فرزندش حجت محمد مهدی. اینان دوازده نفرند. گفت:... گواهی میدهم خدایی غیر الله نیست و به راستی تو فرستاده خداوند هستی و گواهی میدهم آنان جانشینان بعد از تو هستند و من در کتابهای پیامبران گذشته یافتم و در آنچه موسی بن عمران با ما عهد کرده بود که وقتی آخرالزمان شد پیامبری قیام میکند که به او احمد و محمد صلی الله علیه و آله و سلم گفته میشود و او خاتم پیامبران علیهم السلام است. بعد او پیامبری نیست. جانشینانش بعد او دوازده نفر هستند... به تعداد اسباط. (1)
1) «عن مجاهد عن ابن عباس رضی الله عنهما قال: (قدم یهودی یقال له مغثل فقال: یا محمد أسئلک عن أشیاء تلجج فی صدری منذ حین فإن أجبتنی عنها أسلمت علی یدیک. قال: سل یا أباعمارة! فقال:... فأخبرنی عن وصیک من هو؟ فما من نبی إلّا و له وصی و أن نبینا موسی بن عمران أوصی یوشع بن نون. فقال: إن وصیی علی بن أبیطالب و بعده سبطای الحسن و الحسین تتلوه تسعة أئمة من صلب الحسین قال: یا محمد فسمهم لی. فقال: إذا مضی الحسین فابنه علی، فإذا مضی علی فابنه محمد، فإذا مضی محمد فابنه جعفر، فإذا مضی جعفر فابنه موسی، فإذا مضی موسی فابنه علی، فإذا مضی علی فابنه محمد، فإذا مضی محمد فابنه علی فإذا مضی علی فابنه الحسن، فإذا مضی الحسن فابنه الحجة محمد المهدی. فهؤلاء الاثنا عشر. قال:... أشهد أن لا إله إلا الله و أنک رسول الله و أشهد أنهم الأوصیاء بعدک و لقد وجدت فی کتب الأنبیاء المتقدمة و فیما عهد إلینا موسی بن عمران أنه إذا کان آخر الزمان یخرج نبی یقال له: أحمد و محمد، هو خاتم الأنبیاء، لا نبی بعده، فیکون أوصیاؤه بعده اثنی عشر... عدد الأسباط.» (فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین و الأئمة من ذریتهم علیهم السلام )
ص:374
دوم. سید جمالالدین عطاءالله بن غیاثالدین فضلالله حسینی شیرازی دشتکی هروی (درگذشتۀ 926 قمری):
از جابر بن یزید الجعفی مروی است که گفت: شنیدم از جابر بن عبدالله الأنصاری رضی الله عنه که میگفت چون ایزد متعال نازل گردانید بر پیغمبر خود صلی الله علیه و آله و سلم این آیه «یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: میشناسیم ما خدا و رسول او را پس کیستند أصحاب أمر که خدای تعالی اطاعت ایشان را قرین ساخته است به طاعت تو؟ پس گفت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:
هم خلفائی من بعدی أولهم علی بن أبی طالب ثم الحسن ثم الحسین ثم علی بن الحسین ثم محمد بن علی المعروف فی التوراة بالباقر و ستدرکه یا جابر، فإذا لقیته فاقرأه منّی السلام ثم الصادق جعفر بن محمد ثم موسی بن جعفر ثم علی بن موسی ثم محمد بن علی ثم علی بن محمد ثم الحسن بن علی ثم حجة الله فی أرضه و بقیته فی عباده، محمد بن الحسن بن علی ذلک الذی یفتح الله عزّ و جلّ علی یدیه مشارق الأرض و مغاربها و ذلک الذی یغیب عن شیعته و أولیائه. (1)
1) «آنان جانشینان من بعد از من هستند. نخستین آنها علی بن أبیطالب است، سپس حسن سپس حسین سپس علی بن حسین سپس محمد بن علی که در تورات به باقر معروف است و ای جابر تو او را درک خواهی کرد، پس هنگامی که او را ملاقات کردی، از من به او سلام برسان. سپس صادق جعفر بن محمد سپس موسی بن جعفر سپس علی بن موسی سپس محمد بن علی سپس علی بن محمد سپس حسن بن علی سپس حجت خدا در زمین و ذخیرۀ او در میان بندگانش، امام محمد بن حسن بن علی؛ همان کسی که خداوند عزّوجل به دست او شرق و غرب زمین را آزاد میکند و همان کسی که از شیعیانش و دوستانش غایب میشود.» (روضة الأحباب فی سیرة النبی صلی الله علیه و آله و سلم و الآل علیهم السلام و الأصحاب، به نقل از الإمام الثانی عشر عجل الله تعالی فرجه الشریف، ص97)
ص:375
ادعای دوم. روایات اهل تسنّن هرگز حصر را بیان نمیکنند و تنها به وقوع هرج و مرج پس از امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف اشاره کردهاند و اگر نام عبدالله افطح یا زید در فهرست نام امامان علیهم السلام بگنجد، امام حسن عسکری علیه السلام امام دوازدهم میشود.
دلالت احادیث دوازده امام علیهم السلام به انحصار تعداد خلفای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در دو بخش میتواند اثبات گردد: یکی دلالت عقل و دیگری دلالت لفظ.
دلالت عقلی: آیا لازم نیست برای حدیث دوازده خلیفه که تا این اندازه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مؤلّفان بزرگ اهل تسنّن بدان تأکید کردهاند، معنایی پذیرفتنی باشد؟ آیا معناهای گوناگون از آن حدیث، با تواتر آن سازگاری دارد؟ آیا میتوان گفت منظور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انحصار و پشت سر هم بودن امامان علیهم السلام نبوده است؟ اگر منظور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این بوده که تا قیامت جانشینان فراوانی خواهند آمد و در میان آنان دوازده جانشین از قریش خواهند بود، این جمله برای مسلمانان چه سودی میآورده تا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این همه بر آن تأکید کند؟ اگر چنان نباشد، چگونه خطری داشته که گروهی هنگام گفتن آن سروصدا میکردهاند و اجازه نمیدادهاند پیام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به گوش مسلمانان برسد. (1)پس باید این روایتها به گونهای معنا شود که با تمام این قراین سازگار باشد. افزون براین، در برخی از روایتهای اهل تسنّن، تنها به عدد اشاره شده (2)و اگر افادۀ حصر در آنها انکار شود، عدد لغو و بیهوده و روایت از معنا تهی خواهد بود. بنابراین، اگر کسی به انصاف قضاوت کند، درمییابد که حصر و توالی لازمۀ جداییناپذیر از این روایات است.
1) شیخ صدوق در کتاب خصال از جابر بن سمره چنین نقل میکند که پیامبر فرمود من دوازده جانشین خواهم داشت: «ثُمَّ تَکَلَّمَ فَخَفِیَ عَلَیَّ مَا قَال» (ج2، ص469) «قَالَ کَلِمَةً لَمْ أَسْمَعْهَا» (ص470) «فَصَرَخَ النَّاسُ فَلَمْ أَسْمَعْ مَا قَال» (ص473) «ثُمَّ تَکَلَّمَ بِکَلِمَةٍ أَصَمَّنِیهَا النَّاس» (ص472) «وَ قَالَ کَلِمَةً أَصَمَّنِیهَا النَّاس» (ص470) و فی صحیح مسلم «صمنیها» قال النووی فی شرح الصحیح «أی أصمونی عنها فلم أسمعها لکثرة کلامهم و لغطهم» و قال الآبی فی اکمال الاکمال مثله. (پاورقی ص470)
2) «حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ المُثَنَّی، حَدَّثَنَا غُنْدَرٌ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ عَبْدِ المَلِکِ، سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، یَقُولُ: «یَکُونُ اثْنَا عَشَرَ أَمِیرًا»، فَقَالَ کَلِمَةً لَمْ أَسْمَعْهَا، فَقَالَ أَبِی: إِنَّهُ قَالَ: «کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش» (صحیح البخاری، ج9، ص81، ح7222)
ص:376
دلالت لفظی: (1)با نگاه به احادیث اهل سنّت و در کنار هم نهادن آنها، میتوان حصر را دریافت:
یکم. همیشه از مردم دو نفر هم باقی بماند، این امر (خلافه) در قریش (2)
خواهد بود. (3)
دوم. جابر بن سمره گوید: همراه پدرم به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدیم. شنیدم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرمود: این امر از بین نمیرود تا دوازده جانشین در میانشان بیایند و بروند. جابر گوید: بعد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کلامی فرمودند که بر من پوشیده شد. گوید: به پدرم گفتم: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه فرمود؟ گفت فرمود: همۀ آنان از قریش هستند. (4)
سوم. ابنسعد گوید به وسیلۀ خدمتکارم نافع، نامهای به جابر بن سمره نوشتم: چیزی که از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شنیدهای برایم بازگو! گوید در جواب نوشت: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شامگاه جمعه که اسلمی سنگسار شد، میفرمود: این دین پیوسته برپا خواهد بود تا قیامت بهپا خیزد یا بر شما دوازده تن خلیفه گردد که همگی از قریش هستند. (5)
1) این بخش با استفاده از کتاب الإمام الثانیعشر عجل الله تعالی فرجه الشریف، (ص91-100) نوشتۀ سید محمد سعید موسوی از نوادگان علامه میر حامد حسین صاحب عبقات الانوار تنظیم شده است.
2) «لَا یزَال هَذَا الْأَمر فِی قُرَیْش أَی الْخلَافَة مَا بَقِی فِی النَّاس اثْنَان أَی إِن هَذَا الحکم مُسْتَمر إِلَی آخر الدُّنْیَا» (الدیباج علی مسلم، ج4، ص439)
3) «وحَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ یُونُسَ، حَدَّثَنَا عَاصِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زَیْدٍ، عَنْ أَبِیهِ، قَالَ: قَالَ عَبْدُ اللهِ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «لَا یَزَالُ هَذَا الْأَمْرُ فِی قُرَیْشٍ مَا بَقِیَ مِنَ النَّاسِ اثْنَانِ» (صحیح مسلم، ج3، ص1452، ح1820)
4) «حَدَّثَنَا قُتَیْبَةُ بْنُ سَعِیدٍ، حَدَّثَنَا جَرِیرٌ، عَنْ حُصَیْنٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَقُولُ: ح وحَدَّثَنَا رِفَاعَةُ بْنُ الْهَیْثَمِ الْوَاسِطِیُّ، وَاللَّفْظُ لَهُ، حَدَّثَنَا خَالِدٌ یَعْنِی ابْنَ عَبْدِ اللهِ الطَّحَّانَ، عَنْ حُصَیْنٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ، قَالَ: دَخَلْتُ مَعَ أَبِی عَلَی النَّبِیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ: «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَا یَنْقَضِی حَتَّی یَمْضِیَ فِیهِمِ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَةً»، قَالَ: ثُمَّ تَکَلَّمَ بِکَلَامٍ خَفِیَ عَلَیَّ، قَالَ: فَقُلْتُ لِأَبِی: مَا قَالَ؟ قَالَ: «کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش» (صحیح مسلم، ج3، ص1452، ح1821)
5) «حَدَّثَنَا قُتَیْبَةُ بْنُ سَعِیدٍ، وَأَبُو بَکْرِ بْنُ أَبِی شَیْبَةَ، قَالَا: حَدَّثَنَا حَاتِمٌ وَهُوَ ابْنُ إِسْمَاعِیلَ، عَنِ الْمُهَاجِرِ بْنِ مِسْمَارٍ، عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ، قَالَ: کَتَبْتُ إِلَی جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ مَعَ غُلَامِی نَافِعٍ، أَنْ أَخْبِرْنِی بِشَیْءٍ سَمِعْتَهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، قَالَ: فَکَتَبَ إِلَیَّ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَوْمَ جُمُعَةٍ عَشِیَّةَ رُجِمَ الْأَسْلَمِیُّ یَقُولُ: «لَا یَزَالُ الدِّینُ قَائِمًا حَتَّی تَقُومَ السَّاعَةُ، أَوْ یَکُونَ عَلَیْکُمُ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَةً، کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش» (صحیح مسلم، ج3، ص1453، ح1822)
ص:377
حدیث اول نشان میدهد خلافت تا ابد در قریش منحصر است. حدیث دوم نشان میدهد تعداد آنان دوازده نفر است و بیشتر نمیشود؛ زیرا سخن از انقضا و پایان خلافت است. حدیث سوم نیز با لفظ «حتی تقوم الساعة» تأکید میکند که تا قیامت همین دوازده نفر خواهند بود.
چهارم. مسروق گوید: ما نزد عبدالله بن مسعود نشسته بودیم و او به ما قرآن میآموخت که مردی گفت: آیا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدید که چند جانشینان بر این امت حکومت خواهند کرد؟ گفت: از وقتی که من به عراق آمدهام، هیچ کس پیش از تو از من این سؤال را نپرسیده است. بعد گفت: آری! به راستی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدیم و آن حضرت فرمود: دوازده تن به شمار نقیبان بنیاسرائیل. (1)
بنابراین حدیث، از تعداد جانشینان پرسیدهاند، یعنی عددی برای تحدید و معیّن کردن. بنابراین، نمیتوان ادّعا کرد عدد مفهومی ندارد. (2)روشن است که عدد بر حصر
1) «حَدَّثَنَا حَسَنُ بْنُ مُوسَی، حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ زَیْدٍ، عَنِ الْمُجَالِدِ، عَنِ الشَّعْبِیِّ، عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ: کُنَّا جُلُوسًا عِنْدَ عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، وَهُوَ یُقْرِئُنَا الْقُرْآنَ، فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: یَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ، هَلْ سَأَلْتُمْ رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، کَمْ تَمْلِکُ هَذِهِ الْأُمَّةُ مِنْ خَلِیفَةٍ؟ فَقَالَ عَبْدُ اللهِ: مَا سَأَلَنِی عَنْهَا أَحَدٌ مُنْذُ قَدِمْتُ الْعِرَاقَ قَبْلَکَ، ثُمَّ قَالَ: نَعَمْ، وَلَقَدْ سَأَلْنَا رَسُولَ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ: " اثْنَا عَشَرَ، کَعِدَّةِ نُقَبَاءِ بَنِی إِسْرَائِیلَ "» (مسند احمد، ج6، ص321، ح3781؛ مستدرک علی الصحیحین، ج4، ص501)
2) «و أما العدد فحاصل الکلام فیه أن التحدید (قد یکون) بالإضافة إلی جانب الأقل کما إذا قال بع لی الدار الفلانی بألف و لک کذا و کذا فحینئذٍ یدل مفهوماً علی عدم جواز الاقتصار علی الأقل و ان جاز بیعه بأکثر (و قد یکون) بالإضافة إلی جانب الأکثر کما إذا قال اشتر لی الدار الفلانی بألف و لک کذا و کذا فحینئذٍ یدلّ مفهوماً علی عدم جواز التعدی عن الألف و إن جاز شرائه بأقل (و قد یکون) بالإضافة إلی کلا الطرفین جمیعاً فحینئذ یدلّ مفهوماً علی عدم جواز الاقتصار علی الأقل و لا التعدی إلی الأکثر کما فی تحدید الأطباء غالباً فإنها فی الأغلب یکون کذلک سیما فی الأدویة المسمومة فقوله عشر قطرات أو خمسة مثاقیل یکون للتحدید من کلا الجانبین جمیعاً فلا الأقل ینفع و لا الأکثر یخلو عن الضرر (ثم انّه) إن علم أن التحدید یکون بالإضافة إلی الأقل أو الأکثر أو إلی کلا الطرفین جمیعاً فهو بمعنی أنه یجوز التعدی إلی الأکثر فی الأول و الاقتصار علی الأقل فی الثانی و لا یجوز شیء منهما فی الثالث (و ان لم یعلم) ذلک فالظاهر أنه یجب الاحتیاط لأنه یعلم إجمالاً بالتحدید فی الجملة فاما لا یجوز التعدی إلی الأکثر و أما لا یجوز الاقتصار علی الأقل و أما لا یجوز کلاهما جمیعاً فلا یمکنه التخلف عن المنطوق و هو العدد الخاص الذی نطق به المولی.... أنه مهما علم أن التحدید هو بالإضافة إلی الأقل فعدم جواز الاقتصار علی الأقل یکون بمفهوم العدد لا بمنطوقه و هکذا إذا علم أن التحدید هو بالإضافة إلی الأکثر فعدم جواز التعدی إلی الأکثر یکون بمفهوم العدد لا بمنطوقه و هکذا إذا علم أن التحدید هو بالإضافة إلی کلا الطرفین جمیعاً فعدم جواز التخلف عن العدد المخصوص إلی الأقل أو الأکثر یکون بالمفهوم لا بالمنطوق.» (عنایة الأصول فی شرح کفایة الأصول، ج2، ص229)
ص:378
دلالت میکند. حال اگر دلالت عدد بر انحصار از آن فهمیده نشود، چه معنایی پذیرفتنی خواهد داشت؟
سید محمد سعید موسوی از نوادگان آیة الله العظمی سید حامد حسین صاحب عبقات الانوار دربارۀ این حدیث مینویسد:
این حدیث شریف بر آنچه ما معتقدیم راهنمایی میکند؛ زیرا عدد جانشینان را در دوازده محصور میکند، همانگونه که همانند کردن آنها به نقبای بنیاسرائیل نشان میدهد جانشینی تنها با تعیین ممکن است نه با زور و پیروزی؛ زیرا نقبای بنیاسرائیل تعیین شده بودند، به دلیل آیه «در حقیقت، خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده سرکرده برانگیختیم.» علاوه که پرسش یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها از جانشینان تعیین شده ایشان بود، نه از کسانی که مردم آنها را حاکم میکنند یا بر مردم غلبه پیدا میکنند؛ زیرا پرسش از آن برای صحابه مهم نبود، چون حاکمیت حکام و غلبه پادشاهان معمولاً بر دین مبتنی نیست؛ زیرا حاکمان تعیین نشده، تعداد محدودی نیستند تا درباره آنان پرسیده شود، بلکه معمولاً مانند این افراد در هر زمانی یافت میشوند. همانگونه که بیشتر چنین است، بلکه معقول نیست که
ص:379
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یاران و امت خود را بدون امامی معیّن و منصوب رها نماید تا از غیرمعیّن یا اعم از آن پرسش نمایند. پس ثابت میشود مراد از دوازده «الاثنی عشر»، امامان ما هستند که ما به امامتشان اعتقاد داریم. و آنها کسانی هستند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تعیینشان کرده است و هماکنون امام هستند. و حق رهبری عالی بر امت را دارند و در حال حاضر نافذ نبودن کلام آنان ضرری به امامتشان نمیزند؛ زیرا معنای امامت آنان این است که آنان حق تصرف دارند، هر چند مردم مانع این حق شدهاند. مانند پیامبران ناکام علیهم السلام ؛ زیرا آنان ولی امر (صاحب دستور) هستند، اگر چه دست تصرفشان کوتاه شده است. (1)
بنابراین، ادعای نویسنده خلاف واقع است و روایات اهل تسنّن نیز بر حصر دلالت دارد و کلمۀ هرج را نیز محدّثان بزرگ اهل تسنّن به قیامت تفسیر کردهاند که باز مفید حصر است. (2)امیرمؤمنان علیه السلام در اینباره میفرماید:
همانا امامان از قریشند که درخت آن را در خاندان هاشم کشتهاند، دیگران درخور آن نیستند و امامت غیر ایشان شایسته نیست. (3)
1) «هذا الحدیث الشریف یدل علی ما نذهب إلیه، لأنه یحصر عدد الخلفاء فی اثنی عشر، کما أن تمثیلهم بنقباء بنی إسرائیل یفید أن الخلافة لا تکون إلا بالنص، لا بالقهر والغلبة، لأن نقباء بنی إسرائیل کانوا منصوصین لقوله تعالی: (وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً( علی أن سؤال الصحابة للنبی صلی الله علیه و آله و سلم إنّما هو عن خلفائه بالنص، لا بتأمیر الناس أو بالتغلب، إذ لا یهمّ الصحابة السؤال عن ذلک، لأنّ ملک الملوک و تغلب السلاطین، لا یبتنی عادة علی الدین، لأن السلاطین بلا نص لا ینحصرون بعدد فیسئل عنهم، بل جرت العادة أن مثل هؤلاء یوجدون فی کل زمان، کما هو الأغلب بل لا یعقل أن النبی صلی الله علیه و آله و سلم یترک الصحابة و أهل ملته بلا إمام منصوب منصوص منه، حتی یسئلوا عن غیر المنصوص أو الأعم منه فثبت أن المراد من الاثنی عشر، أئمتنا الذین نحن نقول بإمامتهم، وهم الذین قد نص علیهم الرسول صلی الله علیه و آله و سلم فهم الأئمة بالفعل، و لهم الزعامة الکبری علی الأمة. ولا یضر بإمامتهم فعلاً عدم نفوذ کلمتهم لأنّ معنی إمامتهم أنهم یملکون التصرف و إن حجزهم الناس کالأنبیاء المقهورین إذ هم ولاة الأمر، وإن حسمت أیدی التصرف منهم.» (الإمام الثانی عشر عجل الله تعالی فرجه الشریف، ص92)
2) «فَالْمُرَادُ بِقَوْلِهِ ثُمَّ یَکُونُ الْهَرْجُ أَیِ الْفِتَنُ الْمُؤْذِنَةُ بِقِیَامِ السَّاعَةِ مِنْ خُرُوجِ الدَّجَّالِ ثُمَّ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ إِلَی ان تَنْقَضِی الدُّنْیَا انْتهی کَلَام بن الْجَوْزِیِّ مُلَخَّصًا بِزِیَادَاتٍ یَسِیرَةٍ.» (فتح الباری، ج13، ص213)
3) «إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَیْشٍ غُرِسُوا فِی هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَی سِوَاهُمْ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَیْرِهِم.» (نهجالبلاغة، خطبه 144، ص210.)
ص:380
همچنین، نویسنده آنچه را تحت عنوان «و لو أخذنا بنظریة...» (1)
دوازدهم میشود.
آورده، نمیتوان پی گرفت؛ زیرا آنان که به امامت عبدالله افطح معتقد شدند، پس از رحلتش دریافتند که در تشخیص امام اشتباه کردهاند و هنگامی که به امامت امام موسی کاظم علیه السلام برگشتند، دیگر عبدالله را امام نمیدانستند، مگر تعداد اندکی از آنان. (2)بنابراین، نمیتوان گفت که فطحیه، هم به امامت عبدالله افطح و هم به امامت امام موسی کاظم علیه السلام اعتقاد داشتهاند. دربارۀ امامت زید نیز چنین است. کسانی که زید را امام میدانستهاند، به امامت امام سجاد و امام باقر علیهما السلام و امامان بعد اعتقادی نداشتهاند. (3)علی بن أبیطالب ت 40 هجری؛
الحسن بن علی ت 50 هجری؛
الحسین بن علی ت 61 هجری؛
الحسن بن الحسن ت 80 هجری؛
زید بن علی ت 122 هجری؛
یحیی بن زید ت 126 هجری؛
محمد النفس الزکیة ت 145 هجری؛
إبراهیم بن عبدالله ت 145 هجری؛
إبراهیم بن الحسن المثنی ت 145 هجری؛
یحیی بن عبدالله بن الحسن المثنی ت 175 هجری؛
إدریس بن عبدالله بن الحسن المثنی ت 175 هجری؛
محمد بن طباطبا ت 199 هجری؛
محمد بن سلیمان بن داود بن الحسن المثنی ت 200 هجری؛
إدریس بن إدریس ت 214 هجری؛ و استمرت الإمامة بعد هؤلاء و لا تزال وفق الشروط
التالیة: 1. النسب الحسنی أو الحسینی؛ 2. الدعوة؛ 3. الثورة. و لمعرفة بقیة أئمتهم حتی سقوط دولة آلحمید الدین فی الیمن سنة 1962 م یرجع إلی کتاب الزیدیة للدکتور احمد محمود صبحی ص587 تحت عنوان سلسلة أئمة الزیدیة. (خلاصة علم الکلام، ص314)
1) و اگر نام عبدالله افطح یا زید در فهرست نام امامان علیهم السلام بگنجد، امام حسن عسکری علیه السلام امام
2) الفطحیة: هم القائلون بامامة عبدالله بن جعفر بن محمد، وسمّوا بذلک: لأنه قیل إنه کان أفطح الرأس، وقال بعضهم: کان أفطح الرجلین، وقال بعضهم: انّهم نسبوا إلی رئیس من أهل الکوفة یقال له: عبدالله بن فطیح. والذین قالوا بإمامته عامة مشایخ العصابة وفقهاؤها مالوا إلی هذه المقالة، فدخلت علیهم الشبهة لما روی عنهم علیه السلام أنّهم قالوا: الإمامة فی الأکبر من ولد الامام إذا مضی، ثم منهم من رجع عن القول بإمامته لما امتحنه بمسائل من الحلال والحرام لم یکن عنده فیها جواب، ولما ظهر منه من الأشیاء التی لا ینبغی أن یظهر من الامام. ثم إن عبدالله مات بعد أبیه بسبعین یوماً، فرجع الباقون إلّا شذاذاً منهم عن القول بإمامته إلی القول بامامة أبی الحسن موسی علیه السلام ورجعوا إلی الخبر الذی روی: أن الإمامة لا تکون فی الأخوین بعد الحسن والحسین علیه السلام، وبقی شذاذ منهم علی القول بإمامته، وبعد أن مات قال بامامة أبی الحسن موسی علیه السلام .» (اختیار معرفة الرجال، ج2، ص524)
3) و قال الخواجا نصیرالدین الطوسی فی کتاب قواعد العقائد: قال الزیدیة بإمامة علی و الحسن و الحسین، و لم یقولوا بإمامة زین العابدین، لأنه لم یقم بالسیف و قالوا بإمامة ولده زید، لأنه ثار علی الباطل.» (الشیعة فی المیزان، ص35) أئمة الزیدیة: و ذهب الزیدیة إلی أن الإمامة فی علی و الحسنین من بعده، ثم فی أهل البیت من بعدهما لقوله صلی الله علیه و آله و سلم: الأئمة فی قریش فی هذا البطن من هاشم و لاجماع أهل البیت علی ذلک. و تسلسلت الإمامة عندهم کالتالی:
ص:381
بنابراین، گروهی را نمیتوان یافت که هم به امامت زید و هم به امامت امام سجاد و امام باقر علیهما السلام اعتقاد داشته باشند. پس «لو» که نویسنده به کار برده، هرگز لباس واقعیت نمیپوشد و این احتمال نویسنده جز به هدف گمراه کردن خواننده نبوده است؛ زیرا چنانکه در کلام بزرگان خواهد آمد، امت اسلامی دو گروه بیشتر نیستند: یا به عدد (12) معتقد بودهاند و یا عدد را در خلفای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معتبر نمیدانستهاند. گروه سومی که به عدد معتقد باشد، اما غیر امامان علیهم السلام را امام بداند، وجود ندارد. روشن است
که احتمالهای نویسنده بیرون از اجماع امت اسلامی است و تأسیس فرقۀ جدید به شمار میرود و از اینرو، آنها را نمیتوان پی گرفت. نویسنده خود در ابتدای بحث اعتراف کرده که زیدیه عدد را معتبر ندانستهاند، حال برای درست کردن عدد به نظر زیدیه روی میآورد.
ادعای سوم. احادیث دوازده امام علیهم السلام عام، مشکل و ضعیف هستند. دربارۀ این ادعای چند نکته گفتنی است:
یکم. نویسنده عام بودن احادیث دوازده امام علیهم السلام را مانع استدلال علمی برمیشمرد،
ص:382
غافل از اینکه اکثر بزرگان شیعه مانند شیخ طوسی و دیگران که نام آنان در ادامه ذکر میشود، همه به عموم حدیث دوازده امام علیهم السلام استدلال کردهاند و از همان قدر متیّقن که عدد دوازده است، وجود حضرت حجۀ بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف را ثابت نمودهاند. هرگز کسی چنین استدلالی را غیر علمی نخوانده است، بلکه شیخ طوسی تصریح کرده که مخالفان هم این نوع استدلال را علمی میدانند و تنها از دلیل درستی این اخبار و گونۀ دلالت آنها میپرسند. (1)پس عام بودن روایات، استدلال را از علمی بودن خارج نمیکند.
دوم. نویسنده مشکل بودن احادیث دوازده امام علیهم السلام را مانع استدلال علمی برمیشمرد، حال آنکه هیچگونه ابهامی در الفاظ و دلالت این احادیث وجود ندارد. این احادیث نه الفاظ غریبی دارد که معنای لغوی آنها معلوم نباشد و نه در دلالت با هم تعارض و تناقضی دارند که جمع آنها مشکل گردد و معنای اراده شده، فهمیدنی نباشد. البته چون اهل تسنّن راه دیگری رفتهاند و نص را منکر شدهاند، این احادیث را خلاف رفتار خود یافتهاند و آن را مشکل و نامفهوم دانستهاند. (2)اما کسی که «کانَ لَهُ
1) الغیبة للطوسی، ص156. «و هذه مسألة علمیة...»
2) صالح الوردانی: «عجز فقهاء أهل السنة عن تحدید الأئمة الاثناعشر الذین أشارت إلیهم هذه الروایات و إن کان أکثرهم قد أجمعوا علی الخلفاء الأربعة: أبو بکر و عمر و عثمان و علی إلّا أنهم اختلفوا فی الثمانیة الباقین. یقول صدر الدین الحنفی: الاثناعشر هم الخلفاء الأربعة و معاویة و ابنه یزید و عبد الملک بن مروان و أولاده الأربعة و بینهم عمر بن عبد العزیز ثم أخذ الأمر بالانحلال (شرح العقیدة الطحاویة). و یقول السیوطی: الاثنی عشر هم: الخلفاء الأربعة و الحسن و معاویة و ابن الزبیر و عمر بن عبد العزیز و هؤلاء ثمانیة. و یحتمل أن یضم إلیهم المهتدی العباسی لأنه فیهم کعمر بن عبد العزیز فی بنی أمیة. و کذلک الظاهر لما أوتیه من العدل، و بقی الاثنان المنتظران أحدهما المهدی لأنه من آل البیت. (تاریخ الخلفاء المقدمة). و قال ابن الجوزی: قد أطلت البحث فی معنی الحدیث و تطلبت مظانه و سئلت عنه فلم أقع علی المقصود منه. ( کشف المشکل) و نفس هذا الکلام قاله القاضی عیاض و ابن حجر العسقلانی و غیرهما (فتح الباری، ج13، ص181) و یظهر لنا أن هذا التفسیر لحدیث الاثنی عشر إنما هو تفسیر سیاسی أخضع النص للحاکم و حصره فی دائرتهم. و لا یعقل أن یبشر الرسول صلی الله علیه و آله و سلم بمعاویة و یزید و حکام بنی أمیة و بنی العباس الذین أفسدوا فی الأرض و شوهوا الإسلام و استباحوا الدماء و الأموال و یربط بهم عزة الإسلام. انظر لنا السیف و السیاسة؛ دفاع عن الرسول صلی الله علیه و آله و سلم ؛ موسوعة آل البیت علیهم السلام ؛ (المناظرات بین فقهاء السنة و فقهاء الشیعة، پاورقی ص59)
ص:383
قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهید»، این احادیث را روشن و صاف مییابد و همه را در راستای هم میبیند. به همین دلیل، هیچ اختلافی در دلالت آنها بین دانشمندان شیعه نیست. اگر سخن نویسنده صحیح باشد، باید در معناهای گزارش شده، اختلافات فراوانی دیده شود و حال آنکه چنین نیست.
سوم. نویسنده احادیث دوازده امام علیهم السلام را ضعیف میخواند. اگر منظور از ضعیف، ضعف در دلالت باشد، بیان شد که این روایات دلالت آشکاری دارند و اگر اهل سنّت دچار مشکل شدهاند، به این دلیل است که راه باطلی را در جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگزیدهاند. اما اگر منظور ضعف سند این روایات باشد، این سخن به دور از هر دلیلی است. به فرمودۀ استاد سید سامی بدری ای کاش نویسنده دستکم یک نفر را نام میبرد که این احادیث را تضعیف کرده باشد. ولی از کجا چنین کسی را میتواند بیابد؟ حتی اهل تسنّن نیز که در معنا کردن آن مشکل دارند، هرگز این احادیث را ضعیف ندانستهاند. چگونه ممکن است روایتی را که در بسیاری از کتابهای حدیثی آنها از جمله مسند احمد و پنج کتاب از صحاح سته، بهویژه صحیح بخاری و مسلم آمده، ضعیف بدانند. برای مثال، محدّث معاصر اهل تسنّن، ابنعبدالرحیم مبارکفوری (درگذشتۀ 1353 قمری) شارح جامع الصحیح ترمذی (درگذشتۀ 279 قمری) در شرح حدیث «یکون من بعدی اثناعشر أمیرا» (1)که در این کتاب آمده، نخست نظر خود ترمذی را آورده که «هذا حدیث حسن صحیح» بعد در شرح آن میآورد: «و أخرجه الشیخان (بخاری و مسلم) و أبوداود و غیرهم.» بعد میگوید: «روی مسلم فی صحیحه حدیث جابر بن سمرة هذا من عدة طرق... عن أبیه... صدوق من السادسة عن أبیبکر
1) «حَدَّثَنَا أَبُو کُرَیْبٍ مُحَمَّدُ بْنُ العَلَاءِ قَالَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ عُبَیْدٍ الطَّنَافِسِیُّ، عَنْ سِمَاکِ بْنِ حَرْبٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «یَکُونُ مِنْ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ أَمِیرًا»، قَالَ: ثُمَّ تَکَلَّمَ بِشَیْءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ فَسَأَلْتُ الَّذِی یَلِینِی، فَقَالَ: قَالَ: «کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش» (سنن الترمذی، ج4، ص501، ح2223)
ص:384
بن أبی موسی... ثقة من الثالثة» بعد میافزاید: «أما حدیث ابن مسعود فأخرجه أحمد و البزار بسند حسن أنه سئل کم یملک هذه الأمة من خلیفة فقال سئلنا عنها رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فقال اثناعشر کعدة نقباء بنی إسرائیل.» و پیش از اینان از ابنحجر نقل میکند که قاضی عیاض حدیث ابوداوود (1)را صحیح دانسته است. (2)
علی بن ابیبکر هیثمی (درگذشتۀ 807 قمری) نیز حدیث طبرانی را صحیح
خوانده است. (3)
چنانکه پیداست، محدّثان اهل تسنّن این احادیث را صحیح میدانند. همچنین این احادیث را متواتر میخوانند و گفتنی است که در احادیث متواتر سخن از ضعف سند جایی ندارد.
این بحث برای شیعیان روشنتر است؛ زیرا علاوه بر متواتر بودن احادیث، تنها در کتاب شریف کافی از بیست حدیث «باب ما جاء فی الاثنیعشر و النص علیهم علیهم السلام » ده حدیث صحیح السند وجود دارد. (4)
1) «حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ عُثْمَانَ، حَدَّثَنَا مَرْوَانُ بْنُ مُعَاوِیَةَ، عَنْ إِسْمَاعِیلَ یَعْنِی ابْنَ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یَقُولُ: «لَا یَزَالُ هَذَا الدِّینُ قَائِمًا حَتَّی یَکُونَ عَلَیْکُمُ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَةً، کُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَیْهِ الْأُمَّةُ»، فَسَمِعْتُ کَلَامًا مِنَ النَّبِیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ لَمْ أَفْهَمْهُ، قُلْتُ لِأَبِی: مَا یَقُولُ؟ قَالَ: «کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش» (سنن أبیداود، ج4، ص106، ح4279)
2) تحفة الأحوذی، ج6، ص391.
3) وَ عَنْ أَبِی جُحَیْفَةَ قَالَ: کُنْتُ مَعَ عَمِّی عِنْدَ النَّبِیِّ _ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ _ وَ هُوَ یَخْطُبُ فَقَالَ: «لَا یَزَالُ أَمْرُ أُمَّتِی صَالِحًا حَتَّی یَمْضِیَ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَةً» وَ خَفَضَ بِهَا صَوْتَهُ، فَقُلْتُ لِعَمِّی وَ کَانَ أَمَامِی: مَا قَالَ یَا عَمُّ؟ قَالَ: «کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْش». رَوَاهُ الطَّبَرَانِیُّ فِی الْأَوْسَطِ وَ الْکَبِیرِ، وَ الْبَزَّارُ، وَ رِجَالُ الطَّبَرَانِیِّ رِجَالُ الصَّحِیحِ. (مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج5، ص190، ح8968)
4) «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِیِّ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ دَاوُدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی علیه السلام .» ( الکافی، ج1، ص525، ح1) «وَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ مِثْلَهُ سَوَاء...» (الکافی، ج1، ص525، ح2) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِیفٍ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّه علیه السلام ...» (الکافی، ج1، ص525، ح3) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخَشَّابِ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَر علیه السلام ....»(الکافی، ج1، ص525، ح7) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّه علیه السلام ...» (الکافی، ج1، ص525، ح8) «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَر علیه السلام ...» (الکافی، ج1، ص525، ح10) «أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَر علیه السلام ...» (الکافی، ج1، ص525، ح14) «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ غَزْوَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَر علیه السلام ...» (الکافی، ج1، ص525، ح15) «الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَر علیه السلام ...» (الکافی، ج1، ص525، ح16) «مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی وَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِی طَالِبٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: کُنْتُ أَنَا وَ أَبُو بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عِمْرَانَ مَوْلَی أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فِی مَنْزِلِهِ بِمَکَّةَ فَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عِمْرَانَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُول... فَقَالَ أَبُو بَصِیرٍ لَکِنِّی سَمِعْتُهُ مِنْ أَبِی جَعْفَر علیه السلام ...» (الکافی، ج1، ص525، ح20)
ص:385
پس شیعه و سنّی به صحّت این روایات معتقدند و ادعای ضعف سند به هیچ روی با واقع سازگاری ندارد و میتوان گفت به همین دلیل، نویسنده نام هیچ محدّثی را که به ضعف معتقد باشد، دلیل سخن خود نتوانسته بیاورد.
ادعای چهارم. چگونه احادیث دوازده امام علیهم السلام بر وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف
دلالت میکند؟
این پرسش نویسنده را نیز پیشتر شیخ طوسی مطرح کرده و پاسخ داده است. به
هر حال، دلالت احادیث دوازده امام علیهم السلام بر وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را به دو گونه میتوان بیان کرد:
یکم. پیوند دادن دلالت همۀ روایات به هم. گروهی از روایات تنها عدد خلفا را گفتهاند، گروهی به نخستین و آخرین آنها اشاره کردهاند، گروهی چند نفر از آنها را نام بردهاند و گروهی از روایات نیز تمام این جانشینان را نام بردهاند. با در کنار هم قرار دادن همۀ روایات و پیوند دادن دلالت همۀ آنها میتوان فهمید که اکنون، زمان آخرین وصی است و او زنده و غایب به سر میبرد؛ زیرا در بسیاری از احادیث بیان شده که امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف قائمی است که غیبت خواهد کرد و او فرزند امام حسن عسکری علیه السلام
ص:386
است، (1)یعنی همۀ امامان علیهم السلام از تولّد و پا به عرصه وجود گذاشتن چنین فرزندی خبر دادهاند. بنابراین، وجود ایشان عجل الله تعالی فرجه الشریف ثابت میشود. مرحوم نعمانی از این راه استفاده کرده است. (2)شیخ مفید نیز به آن اشارت دارد. (3)
دوم. اخذ به قدر متیقّن از دلالت روایات است. بنابر همۀ روایات شیعه و اهل تسنّن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده جانشین دارد. شیخ طوسی میفرماید:
به ما میگویند: دلیل بیاورید بر اینکه معنای این روایتها همان کسی است که شما به امامت ایشان قائل هستید؛ زیرا اخباری که شما از مخالفانتان نقل کردهاید و بیشتر روایاتی که از شیعه نقل کردهاید، با فرض پذیرش آنها، دلیلی در آنها بر درستی عقیده شما نیست؛ زیرا آنها تنها شامل تعداد خلفاست، نه چیز دیگری. پس از کجا معلوم که مراد از آن روایات، امامان شماست نه کسانی غیر آنها؟ (4)
1) «بیان این حقیقت در احادیث به صورت هایی گوناگون آمده است، مانند فرزند امام یازدهم، نسل دوم امام دهم، نسل سوم امام نهم،... نسل نهم امام سوم، نسل دهم امام اول و نسل یازدهم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که همگی آشکارا به یک فرد مشخص تصریح کردهاند.» (نک: کمال الدین، باب 23 تا 38)
2) «فتأملوا یا معشر الشیعة رحمکم الله ما نطق به کتاب الله عزّوجل، و ما جاء عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عن أمیرالمؤمنین علیه السلام و الأئمة علیهم السلام واحد بعد واحد فی ذکر الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام و فضلهم و عدّتهم من طرق رجال الشیعة الموثقین عند الأئمة. فانظروا إلی اتصال ذلک و وروده متواتراً، فإنّ تأمّل ذلک یجلو القلوب من العمی و ینفی الشک و یزیل الارتیاب... و قوله إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ تِسْعَةٌ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ ظَاهِرُهُمْ بَاطِنُهُمْ وَ هُوَ أَفْضَلُهُمْ و فی ذلک قطع لکل عذر و زوال لکل شبهة و دفع لدعوی کل مبطل و زخرف کل مبتدع و ضلالة کل مموه و دلیل واضح علی صحة أمر هذه العدة من الأئمة.» (الغیبة للنعمانی، ص103)
3) «وَ قَدْ سَبَقَ النَّصُّ عَلَیْهِ (الحجة بن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ) فِی مِلَّةِ الْإِسْلَامِ مِنْ نَبِیِّ الْهُدَی صلی الله علیه و آله و سلم ثُمَّ مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ نَصَّ عَلَیْهِ الْأَئِمَّةُ علیهم السلام وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ إِلَی أَبِیهِ الْحَسَنِ علیه السلام وَ نَصَّ أَبُوهُ عَلَیْهِ عِنْدَ ثِقَاتِهِ وَ خَاصَّةِ شِیعَتِهِ.» (الارشاد، ج2، ص340)
4) «دلّوا علی أنّ المعنی بها مَن تذهبون إلی إمامته. فإن الاخبار التی رویتموها عن مخالفیکم و أکثر ما رویتموها من جهة الخاصة إذا سلمت فلیس فیها صحة ما تذهبون إلیه لأنها تتضمن العدد فحسب و لا تتضمن غیر ذلک. فمن أین لکم أن أئمتکم هم المرادون بها دون غیرهم؟» (الغیبة للطوسی، ص156)
ص:387
پاسخ میآورد:
و اما دلیل بر اینکه مراد از این اخبار و معنای آنها امامان ماست، این است که وقتی با این روایات ثابت شد که امامت در دوازده امام محصور است و آنها زیاد و کم نمیشوند، عقیدۀ ما ثابت میشود؛ زیرا در امت اسلامی دو عقیده وجود دارد: عقیدهای که عددی را که گفتیم معتبر میداند. چنین کسی میگوید: منظور از روایات کسی است که او به امامت آنها قائل است و کسی که مخالف امامت آنهاست، این عدد را معتبر نمیداند. پس با معتبر دانستن عدد، قائل شدن به اینکه مراد غیر این امامان هستند، خروج از اجماع و اتفاق نظر امت اسلامی است و آنچه به چنین چیزی انجامد، عقیده به باطل بودن آن لازم است. (1)
این پاسخ در اصطلاح، با استفاده از برهان سبر و تقسیم برآمده است، یعنی حقیقتی که از حکم عقل یا آیات و روایات استفاده شده و قطعی گردیده، در میان مذاهب و فرقهها کندوکاو و بررسی میشود تا معلوم گردد این حقیقت نزد کدام یک از آنها موجود است. از این راه معلوم میشود حق با کدام فرقه و مذهب است. به این بررسی و نتیجهگیری برهان سبر و تقسیم میگویند. وقتی از روایات متواتر فریقین، یقین برآمد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها دوازده خلیفه دارد، در بررسی و کندوکاو در مذاهب مختلف اسلامی انحصار خلفای دوازدهگانه را تنها در نزد مذهب امامیه مییابیم. از اینرو، روشن میشود که حق با این مذهب است و دیگر مذاهب گمراهند. در مرحله بعد، روشن میشود که بنابر اعتقاد این تنها مذهب حق، یازده نفر از آنان آمده و از دنیا
1) «و أما الدلیل علی أن المراد بالاخبار و المعنی بها أئمتنا علیهم السلام فهو أنه إذا ثبت بهذه الاخبار أن الإمامة محصورة فی الاثنی عشر إماماً، و أنهم لا یزیدون و لا ینقصون، ثبت ما ذهبنا إلیه، لان الأمة بین قائلین: قائل یعتبر العدد الذی ذکرناه فهو یقول: إن المراد بها من یذهب إلی إمامته و من خالف فی إمامتهم لا یعتبر هذا العدد، فالقول مع اعتبار العدد أن المراد غیرهم خروج عن الاجماع و ما أدی إلی ذلک وجب القول بفساده.» (الغیبة للطوسی، ص157)
ص:388
رفتهاند و مصداق دوازدهمین خلیفه، فرزند امام حسن عسکری علیه السلام یعنی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف اکنون زنده و غایب است. در نتیجه، عقیدۀ درست همین است و وجود حضرت حجۀ بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف ثابت میشود.
علمای شیعه این استدلال را در طول قرنها انجام دادهاند:
یکم. شیخ صدوق (درگذشتۀ 381 قمری):
ما همۀ اختلافات امتهای اسلامی را دانستیم و احوال همه فرقهها را بررسی کردیم و نتیجه این شد که حق با معتقدان به دوازده امام است، نه با فرقههای دیگر امت اسلامی و از اینجا پی بردیم که امروز امام همان دوازدهمین آنان است و همان است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از وی خبر داده و تعیینش نموده و آنچه را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده در مورد تعداد امامان علیهم السلام و اینکه دوازده تن هستند و تعیین امام قائم دوازدهم و اخبار غیبت او پیش از ظهور و قیامش با شمشیر در این کتاب به زودی نقل مینماییم ان شاء الله تعالی. (1)
دوم. أحمد بن عیاش جوهری (درگذشتۀ 401 قمری):
پس هنگامی که این عدد تعیین شده، در حاکمان بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یافت نشد. نه در بنیامیه؛ زیرا تعداد خلفای بنیامیه بیش از دوازده تن است و نه در حاکمان بعد از بنیامیه، آنان نیز بیش از این تعداد هستند و هیچ گروهی از گروههای امت اسلامی غیر از امامیه این عدد را برای پیشوایان خود ادعا نکرد، بیان میکند که امامان امامیه منظور روایات هستند. (2)
1) «و قد علمنا عامة اختلاف الأمة و سبرنا أحوال الفرق، فدلنا أنّ الحق مع القائلین بالأئمة الاثنی عشر علیهم السلام دون من سواهم من فرق الأمة، و دلّنا ذلک علی أنّ الامام الیوم هو الثانی عشر منهم و أنه الذی أخبر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به و نص علیه و سنورد فی هذا الکتاب ما روی عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم فی عدد الأئمة علیهم السلام و أنهم اثناعشر و النص علی القائم الثانی عشر عجل الله تعالی فرجه الشریف و الاخبار بغیبته قبل ظهوره و قیامه بالسیف إن شاء الله تعالی.» ( کمال الدین، ص66)
2) «فإذا کانت هذه العدة المنصوصة علیها لم توجد فی القائمین بعد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و لا فی بنیأمیة، لان عدة خلفاء بنی أمیة تزید علی الاثنی عشر، و لا فی الأئمة من بعدهم الّا زایدة علیهم، و لم تدع فرقة من فرق الأمة هذه العدة فی أئمتها غیر الإمامة دل ذلک علی أن أئمتهم المعنیون بها.» (مقتضب الأثر، ص5)
ص:389
سوم. أبوالصلاح حلبی (درگذشتۀ 447 قمری):
از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرمؤمنان علیه السلام بر تعداد امامان علیهم السلام و اینکه دوازده تن هستند، تصریح شده است و بر اهل دقت شکی باقی نمیماند که در تصریح به این عدد مخصوص تصریحی بر امامت حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف است، همانگونه که به امامت پدرانش از امام حسن عسکری تا امام علی علیهم السلام تصریح است؛ زیرا هیچ کس به این عدد معتقد نیست و امامت را در آن منحصر نکرده؛ یا به کمتر معتقدند و یا به بیشتر، مگر این عدد به امام علی علیهم السلام و حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف و امامان میان این دو بزرگوار اختصاص یابد. (1)
چهارم. شیخ طوسی (درگذشتۀ 460 قمری):
اهل تسنّن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایات فراوانی نقل کردهاند که ما در کتابهای خود المفصح و غیره آوردهایم، دربارۀ اینکه امامان بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده تن هستند. هنگامی که تعداد ثابت شد، امت اسلامی دو گروه میشود: گروهی که به عدد دوازده معتقد هستند که یقین دارند آنان همین امامانند و گروهی که به امامت آنان معتقد نیستند امامت را در عدد مخصوصی منحصر نمیدانند. پس وقتی که عدد به سبب روایت آنها ثابت شد، به همین صورت افراد و اشخاص آن عدد نیز ثابت میشود. (2)
1) «النص من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و أمیرالمؤمنین علیه السلام علی عدد الأئمة و أنهم اثنا عشر، و لا شبهة علی متأمّل، فی أن النص علی هذا العدد المخصوص، نص علی إمامة الحجة عجل الله تعالی فرجه الشریف، کما هو نص علی إمامة آبائه من الحسن بن علی بن محمد بن علی الرضا، إلی علی بن أبیطالب علیهم السلام، إذ لا أحد قال بهذا العدد المخصوص و قصر الإمامة علیه دون ما نقص منه و زاد علیه إلا خصّ به أمیرالمؤمنین علیه السلام و الحجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف و من بینهما من الأئمة علیهم السلام .» (تقریب المعارف، ص416)
2) «فقد روی المخالف عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم أخباراً کثیرة ذکرناها فی المفصح و غیره من کتبنا أن الأئمة بعده صلی الله علیه و آله و سلم اثنا عشر. فإذا ثبت العدد فالأمة بین قائلین: قائل یقول بالاثنی عشر فهو یقطع علی أنهم هؤلاء بأعیانهم، و من لم یقل بإمامتهم لم یقصرها علی عدد مخصوص. فإذا ثبت العدد بما رووه ثبت الأعیان بهذا الاعتبار.» (الاقتصاد، ص235)
ص:390
پنجم. امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی (درگذشتۀ 548 قمری):
آنچه از روایات تعیینکننده آوردیم، بر امامت ایشان (امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ) دلالت مینماید و آنها سه گونهاند، یکم تعیین تعداد امامان دوازدگانه، گونه دوم روایاتی که نام امامان را برده است و گروهی از روایات به وسیله ذکر عدد بر امامت ایشان دلالت مینماید؛ زیرا معتقدی به این عدد در امت اسلامی وجود ندارد، مگر اینکه به امامت ایشان (امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ) معتقد باشد و هر چه با حق تطابق دارد، حق است. (1)
ششم. محقق حلّی (درگذشتۀ 676 قمری):
احادیث مورد اتفاق امامیه و مخالفانشان را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل مینماییم بر پایۀ اینکه امامان بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده جانشین هستند. سپس میگوییم: هر کس به این عدد معتقد است، به امامت شخص اینان معتقد است و معتقد بودن به این عدد نقل شده و اینکه امامت در غیر این اشخاص است، خارج شدن از اجماع امت اسلامیاست. (2)
هفتم. علامۀ حلّی (درگذشتۀ 726 قمری):
و این اخبار بر امامت دوازده امام از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دلالت مینماید و معتقدی به انحصار در معصومان وجود ندارد، مگر امامیه و روایات در این موضوع بیش از حد شمارش است. (3)
1) «یدلّ علی إثبات إمامته ما أثبتناها من أخبار النصوص و هی ثلاثة أوجه أحدها النص علی عدد الأئمة الاثنی عشر و قد جائت تسمیته فی بعض تلک الأخبار و دلّ البعض علی إمامته بما فیه من ذکر العدد من قبل أنه لا قائل بهذا العدد فی الأمة إلّا من قال بإمامته و کلّ ما طابق الحق فهو حق.» (اعلامالوری، ص443)
2) «ننقل عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم من الأحادیث المتفق علیها عند الإمامیة و خصومهم أن الأئمة بعد النبی صلی الله علیه و آله و سلم اثنا عشر خلیفة، ثم نقول: کلّ من قال بذلک قال بإمامة هؤلاء علی التعیین. و القول بالمنقول مع أن الإمامة فی غیرهم خروج عن الإجماع.» (المسلک فی أصول الدین، ص272)
3) «و قد دلت هذه الأخبار علی إمامة اثنیعشر إماماً علیهم السلام من ذریة محمد صلی الله علیه و آله و سلم، و لا قائل بالحصر إلّا الإمامیة فی المعصومین علیهم السلام، و الأخبار فی ذلک أکثر من أن تحصی.» (نهج الحق و کشف الصدق، ص231)
ص:391
هشتم. سید بهاءالدین نجفی (درگذشتۀ 803 قمری):
اگر گفته شود امام قائم محمد بن حسن عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود ندارد و امامت او واجب نیست، نتیجهاش خرق اجماع میشود. اما چون نتیجه باطل است، جمله قبل نیز چنین است. توضیح ملازمه میان دو جمله اینکه اجماع میان همه مسلمانان این است که همه مردم دو گروه هستند: گروهی به امامت دوازده امام معتقد هستند و گروهی به آن معتقد نیستند. اما معتقدان به امامت آنان در وجود و امامت او عجل الله تعالی فرجه الشریف شکی ندارند. و این روشن است. اما کسانی که به امامت آنان معتقد نیستند، بحث با آنان در امامت و وجود او عجل الله تعالی فرجه الشریف نیست، بلکه بحث در امامت پدران اوست؛ زیرا هر کس به امامت آنان معتقد است، به امامت و وجود او هم اعتقاد دارد. و هر کس به امامت آنان معتقد نیست، به امامت و وجود او هم اعتقاد ندارد. پس اگر کسی به امامت آنان معتقد شود و امامت و وجود او را منکر شود، عقیده سومی خواهد داشت که اجماع را از
بین میبرد. (1)
نهم. علی بن یونس عاملی (درگذشتۀ 877 قمری):
هر کس که به این عدد معتقد باشد، آن دوازده نفر را از فرزندان امام حسین میداند، نه فرد دیگری. (2)
1) «لو قیل بعدم وجود القائم محمد بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف و عدم وجوب إمامته لزم خرق الإجماع، لکن التالی باطل، فالمقدم مثله. بیان الشرطیة: إن الإجماع واقع بین کافة المسلمین أن الناس طُرّاً علی قسمین: قسم قائل بإمامة الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام، و قسم غیر قائل بذلک. أما القائلون بإمامتهم فلا شک عندهم فی وجوده و إمامته و هو ظاهر. و أما غیر القائلین بإمامتهم فالبحث معهم لیس فی إمامته و وجوده، بل فی إمامة أجداده، فإن کل من قال بإمامتهم، قال بإمامته و وجوده، و کل من لم یقل بإمامتهم علیهم السلام لم یقل بإمامته و لا بوجوده، فلو قال أحد بإمامتهم و أنکر إمامته و وجوده، لکان قولاً ثالثاً خارقاً للإجماع.» (منتخب الأنوار المضیئة، ص9)
2) «کلّ من قال بوجوب هذا العدد، قال: بأنهم المشهورون من ولد الحسین علیه السلام دون کل أحد.» (الصراط المستقیم، ج2، ص101)
ص:392
ادعای پنجم. استدلال به احادیث دوازده امام علیهم السلام برای اثبات وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف، بدون دلیلی بر ولادت حضرت حجۀ بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف نوعی فرض و گمان است نه استدلال علمی.
این ادعای نویسنده نیز، سخنی خلاف واقع است. احادیث دوازده امام علیهم السلام تنها برای اثبات امامت حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه الشریف نیست تا گفته شود امامت فرع بر اصل وجود ایشان است و باید اوّل وجود ایشان ثابت شود، بلکه احادیث دوازده امام علیهم السلام از دلایل اثبات وجود امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به شمار میرود؛ زیرا چنانکه گذشت، به دو گونه به این احادیث استدلال شده است: یکی به عموم این احادیث (انحصار خلفا در دوازده) که نشان میدهد عقیدۀ مذهب امامیه حقّ است و اعتقاد این مذهب تولّد یافتن و وجود امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است. گونۀ دوم، استدلال به متن احادیث است.
بنابراین، استدلال به این احادیث را پیش از اثبات ولادت، نمیتوان استدلال غیر علمی دانست. در واقع، مشروط کردن یک دلیل مستقل بر دلایل دیگر، کاری علمی نیست و از شأن محقّق دور است که چنین نتیجهها بگیرد. اگر نویسنده در درونمایۀ احادیث دوازده امام علیهم السلام و سخنان دانشمندانی که به آن استدلال کردهاند، (1)
«لو قیل بعدم وجود القائم محمد بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف و عدم وجوب إمامته لزم خرق الإجماع، لکن التالی باطل، فالمقدم مثله. بیان الشرطیة: إن الإجماع واقع بین کافة المسلمین أن الناس طُرّاً علی قسمین: قسم قائل بإمامة الأئمة الاثنی عشر علیهم السلام، و قسم غیر قائل بذلک. أما القائلون بإمامتهم فلا شک عندهم فی وجوده و إمامته، و هو ظاهر.» (منتخب الأنوار المضیئة، ص9)
میاندیشید، هرگز چنین ادعا نمیکرد.در نتیجه احادیث دوازده امام از نظر سند نزد شیعه و سنّی صحیح هستند و وجود آنها در منابع اصیل اهل تسنّن، روشنترین دلیل بر جعل نشدن آنها به دست شیعیان
1) «أن الأئمة علیهم السلام بعد النبی صلی الله علیه و آله و سلم إثناعشر لا یزیدون و لا ینقصون، و إذا ثبت ذلک فکل من قال بذلک قطع علی الأئمة الاثنی عشر الذین نذهب إلی إمامتهم علیهم السلام، و علی وجود ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف و صحة غیبته.» (الغیبة للطوسی، ص127)
ص:393
است. ردّ کردن این احادیث به منزلۀ ردّ رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و خروج از دین مبین اسلام است. این احادیث از نظر دلالت نیز به دو گونه بر تولّد و وجود حضرت حجۀ بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف دلالت دارند. این دلالت علمی و مستقل است و به چیز دیگری مشروط نیست. بنابراین، استدلال به احادیث دوازده امام علیهم السلام علمی و صحیح است و آنها را نمیتوان ردّ یا بر چیز دیگری متوّقف کرد.
ص:394
ص:395
این بخش به بیان گروه چهارم روایاتی که نویسنده در دلیلهای روایی وجود امام عصر حضرت حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف آورده است اختصاص دارد. بخش حاضر نسبت به بخشهای دیگر دارای حجم کمتری است؛ زیرا نویسنده به نقد این گروه نپرداخته است؛ از اینرو پاسخی نیز نمیطلبد. این گروه از روایات را میشد در انتهای بخش نهم مورد اشاره قرار داد؛ اما به لحاظ اهمیت ویژه مطلب بیان شده در گروه چهارم سزاوار است در بخشی مستقل به آن پرداخته شود تا از منظر فرهیختگان و پژوهشگران مورد غفلت قرار نگیرد.
نویسنده کتاب الامام المهدی حقیقه تاریخیه ام فرضیه فلسفیه عنوان فصل اول بخش دوم کتاب خود را «دلیلهای وجود امام مهدی، محمد بن حسن عسکری علیهما السلام » قرار داده است. مبحث دوم این فصل «دلیل نقلی وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام » است. وی در قسمت اول این مبحث به بیان آیات و در قسمت دوم آن به نقل روایات پرداخته است. فصل دوم بخش دوم نیز به «نقد دلیلهای وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف » اختصاص یافته است. مبحث سوم این فصل نقد دلیلهای نقلی است. چنانکه گذشت نویسنده وارد بحث از آیات نمیشود و تنها به مناقشه در روایات میپردازد. وی در فصل اول به بیان پنج گروه از روایات پرداخته است اما در فصل دوم تنها چهار گروه را مورد نقد و بررسی قرار داده است. گروه اول به تعبیر وی «الروایات الواردة حول المهدی و
ص:396
القائم» بود که در شبهۀ اول مطرح شد. گروه دوم «الروایات الواردة حول الغیبة و الغائب» بود که در شبهۀ دوم بیان شد. گروه سوم «الروایات الواردة حول الاثنی عشر إماماً» بود که در شبهۀ نهم بدان پرداخته شد. گروه پنجم نیز «حتمیة وجود الحجة فی الأرض» است که در بخش بعدی مورد بحث قرار میگیرد. نکته مهم آن است که گروه چهارم روایات که نویسنده آن را با عنوان «المهدی الإمام الثانی عشر» آورده است هرگز در قسمت
نقد دلیلهای نقلی، مورد بحث و بررسی قرار نگرفته است و نویسنده هیچ نقدی
بر آن ندارد.
وی در بیان گروه چهارم چنین مینویسد:
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف امام دوازدهم: علاوه بر روایات یاد شده، بیش از هفتاد روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت علیهم السلام در میراث شیعی یافت میشود که به صراحت از مهدی و قائم سخن میگوید. او امام دوازدهم یا نهمین فرد از فرزندان امام حسین علیه السلام است، بعضی از روایات با نام واضح و کامل از او یاد کردهاند و بعضی دیگر به اشاره به لقب و کنیه اکتفا کردهاند، از جمله این روایتها موردی است که شیخ صدوق در کمال الدین آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ذکر کرده است: خلفا و اوصیای من و حجتهای خداوند بر خلق بعد از من دوازده تن هستند اول آنها برادرم و آخر آنها فرزندم مهدی است... . و باز از ایشان صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است: خداوند... از علی حسن و حسین را برگزید و از حسین اوصیای از فرزندانش را برگزید... نهمین آنها قائمشان است. و از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است: من درباره مولودی که از نسلم خواهد بود فکر کردم یازدهمین از فرزندانم او مهدی است. و از امام حسین علیه السلام نقل کرده است: نهمین از فرزندانم... قائم ما اهلبیت است، خداوند تبارک و تعالی کارش را در یک شب اصلاح میکند. و از امام صادق علیه السلام نقل کرده است: غیبت در ششم از فرزندانم واقع خواهد شد و او دوازدهمین از امامان هدایتگر بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است. اول آنها امیر المؤمنین علیه السلام و آخر آنها بقیه الله در زمین و صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. و از امام رضا علیه السلام نقل کرده است: قائم...
ص:397
چهارمین از فرزندانم است. و باز از امام رضا علیه السلام نقل کرده است: امام بعد از من محمد فرزندم است، و بعد او فرزندش علی، و بعد از علی فرزندش حسن، بعد از حسن فرزندش حجت قائم منتظر. و از امام هادی علیه السلام نقل کرده است: امام بعد از من پسرم حسن است، بعد از حسن فرزندش قائم است. و از امام صادق علیه السلام از جابر بن عبد الله انصاری نقل کرده است: او بر فاطمه زهرا علیها السلام وارد شد در زمانی که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم زنده بود تا ولادت امام حسین علیه السلام را به ایشان تهنیت بگوید، بعد در دست ایشان لوحی سبز دید و در آن نوشتهای شبیه نور آفتاب دید. درباره آن پرسید. فرمود علیها السلام: این لوح، خداوند آن را به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هدیه کرده است، در آن نام پدرم و شوهرم و دو فرزندم و نامهای اوصیای از فرزندانم هست، پدرم آن را به من دادند تا با آن خوشحالم کند... و در آن لوح نامهای یکیک ائمه دوازدهگانه بود... و آخرین آنها (م ح م د) است که خداوند ایشان را رحمة للعالمین برمیانگیزد. (1)
1) المهدی الإمام الثانی عشر: و إضافة إلی ذلک توجد فی التراث الشیعی أکثر من سبعین روایة عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و أهل البیت علیهم السلام تتحدّث عن المهدی و القائم بصراحة أنه الإمام الثانی عشر أو التاسع من ولد الحسین و بعضها یذکره بالاسم الصریح الکامل و بعضها یکتفی بالإشارة إلیه بالکنیة و اللقب و من تلک الروایات ما ذکره الصدوق فی إکمال الدین عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «إن خلفائی و أوصیائی و حجج الله علی الخلق بعدی اثنا عشر أوّلهم أخی و آخرهم ولدی المهدیّ» و ما عنه أیضاً «إن الله عزّ و جلّ اختار... من علیّ الحسن و الحسین، و اختار من الحسین الأوصیاء من ولده... تاسعهم قائمهم» و ما عن أمیر المؤمنین علیه السلام: «إنی فکّرت فی مولود یکون من ظهری الحادی عشر من ولدی هو المهدی» و ما عن الحسین بن علیّ علیهما السلام: «التاسع من ولدی... هو قائمنا أهل البیت یصلح الله تبارک و تعالی أمره فی لیلة واحدة». و ما عن أبی عبد الله علیه السلام: «إن الغیبة ستقع بالسادس من ولدی، و هو الثانی عشر من الأئمة الهداة بعد رسول الله، أوّلهم أمیر المؤمنین وآخرهم بقیّة الله فی الأرض و صاحب الزمان». و ما عن الإمام الرضا علیه السلام: «إن القائم هو... الرابع من ولدی». و ما عنه أیضا: «الإمام بعدی محمد ابنی، و بعده ابنه علی، و بعد علی ابنه الحسن، و بعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر». و ما عن الإمام الهادی علیه السلام: «إن الإمام بعدی الحسن ابنی و بعد الحسن ابنه القائم». و ما عن أبی عبد الله عن جابر بن عبد الله الأنصاری أنه دخل علی فاطمة الزهراء فی حیاة رسول الله لیهنّئها بولادة الحسین، فرأی فی یدها لوحاً أخضر، و رأی فیه کتاباً شبه نور الشمس، فسألها عن ذلک فقالت له: هذا اللوح أهداه الله إلی رسول الله، فیه اسم أبی و اسم بَعْلی و اسم ابنَیّ و أسماء الأوصیاء من ولدی، فأعطانیه أبی لیسرّنی بذلک... و کان فیه أسماء الأئمّة الإثنی عشر واحدا واحدا... و أن الأخیر منهم (م ح م د ) یبعثه الله رحمة للعالمین. تطور الفکر السیاسی الشیعی، ص145.
ص:398
چنانکه ملاحظه میشود این گروه مهمترین روایات در میان پنج گروه یاد شده را دربر دارد؛ زیرا مصداق و مورد چهار گروه دیگر را معین کرده و آنها را از ابهام و کلیت خارج نموده است. به عبارت دیگر گروه چهارم پاسخ اشکال نویسنده را داده است؛ زیرا وی مدعی بود روایات مهدی و قائم و غایب کلی و عام و مبهماند و اشارهای به هویت فرد ندارند. بنابراین نمیتوانند وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را ثابت کنند. (1)حال که گروه چهارم روایات، به هویت فرد اشاره دارد و مصداق مشخص میکند یا به تعبیر نویسنده نام صریح و کامل شخص مهدی و قائم و غایب را بیان میکند انتظار میرفت کانون بحث وی و محل اصلی نقدش همین روایات باشد؛ زیرا این گروه بنیان اشکال وی را ویران مینماید و تمام بافتههای او را پنبه میکند. بنابراین باید بیشترین تلاش را برای رد این گروه به کار میگرفت. اما در کمال تعجب و ناباوری شاهدیم که نویسنده اصلاً این گروه را مورد بحث و مناقشه قرار نمیدهد و با سکوت از کنار آن میگذرد. از پنج گروه روایات، چهار گروه را یک به یک نقد میکند اما هرگز به گروه چهارم که مرکز ثقل بحث است نمیپردازد. معلوم نیست نویسنده به چه توجیهی از گروه سوم به سراغ گروه پنجم رفته است. به هر صورت چنانکه در پاسخ شبهات پیشین گذشت، روایاتی که مصداق و هویت مهدی، قائم و غایب را مشخص کردهاند مفسر، مخصص و مقیِّد روایات مبهم، عام و کلی هستند. این روایات نشان میدهد شخص قائم و غایب به اعتراف و نقل خود نویسنده از دوران پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مشخص بوده است و اهلبیت علیهم السلام به فرد معینی اشاره کردهاند و با این کار راه را بر هر سوء استفادهای
1) الروایات الواردة حول الغیبة و الغائب فهی أیضا لا تتحدث عن غائبٍ بالتحدید... و لا تذکر اسم محمد بن الحسن العسکری و لا تشیر إلی غیبته بالخصوص و بالتالی فانها لا یمکن إن تشکّل دلیلاً علی غیبة الحجة بن الحسن (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص124)
ص:399
بستهاند. همچنین اشتباه و دروغ بودن ادعای افراد دیگر را در طول تاریخ به اثبات رساندهاند. اگر نویسنده واقعاً حرفی برای گفتن داشت باید در گروه چهارم روایات بیان میکرد. روشن است که وی در مهمترین قسمت استدلال، چیزی برای ابراز ندارد و این بهترین و روشنترین دلیل برای حقانیت مذهب اهلبیت علیهم السلام و باطل بودن ادعاهای واهی نویسنده است.
ص:400
ص:401
آخرین گروه روایاتی که مورد نقد نویسنده واقع شده گروه پنجم روایات است. در این بخش به بررسی ادعاهای وی در مورد این گروه از روایات پرداخته میشود. بخش حاضر دارای سه فصل است. فصل اول با ارائه تعریفی از مفهوم «امام» به نقش ایشان در جامعه و عالم آفرینش میپردازد. فصل دوم به تبیین معنای روایات لزوم وجود امام «زنده» و «ظاهر» در هر زمان اختصاص دارد. فصل سوم نیز چگونگی استدلال به روایات لزوم وجود حجت در روی زمین را بیان میکند تا نتیجه آن صرف حدس و گمان نباشد.
ص:402
ص:403
در این فصل ابتدا معنای «امام» بیان میشود تا هدف خداوند از قراردادن
امام علیه السلام تبیین گردد سپس نقش و کارکرد امام علیه السلام در نزد شیعیان به کمک آیات و روایات تبیین میشود.
(لا بد من أمام حی ظاهر یُعرَف!)
أمّا الدلیل النقلیّ الأخیر، القائل بضرورة وجود الإمام فی کل عصر، و عدم جواز خلو الأرض من حجة، فهو دلیل ینقض نفسه بنفسه؛ إذ ما معنی الإمام و الحجة؟ و ما الفائدة منهما؟ أ لیس لهدایة الناس و ادارة المجتمع و تنفیذ الأحکام الشرعیة؟ فکیف یمکن للإمام الغائب، علی فرض وجوده، أن یقوم بکل ذلک؟ و إذا کان الإمام الغائب ]لا[ (1)یقوم بمهمّة الإمامیة و الحجّیة، فلماذا شعر الفقهاء بالحاجة إلی الإمام و الحجّة فی عصر الغیبة؟ و إذا کان الهدف من وجوده هو إدارة الکون کما یقول بعض الغلاة، فان الله سبحانه و تعالی لدیه ملائکة کثیرون یقومون بذلک. (2)
1) در متن کتاب ظاهراً افتادگی وجود دارد زیرا بدون واژه «لا» عبارت معنای درستی نخواهد داشت.
2) «(ضرورت وجود امام زنده، آشکار، شناخته شده) اما آخرین دلیل نقلی که به ضرورت وجود امام در هر زمان و عدم امکان خالی بودن زمین از حجت خدا دلالت میکند، دلیلی است که خود، موجب بطلان خویش است. زیرا معنای امام و حجت چیست؟ و چه سودی از آنها حاصل میشود؟ آیا برای هدایت مردم و مدیریت جامعه و اجرای احکام شرعی نیست؟ حال چگونه برای امام غایب _ بر فرض وجودش _ امکان دارد تمام این کارها را انجام دهد؟ و اگر امام غایب کارهای مهم امامت و حجیت را عهدهدار نمیشود پس چرا فقها در عصر غیبت احساس نیاز به امام میکنند؟ و اگر هدف از وجود امام، اداره عالم آفرینش است چنان که برخی غالیان میگویند، نزد خداوند متعال، فرشتگان فراوانی وجود دارد که این کار را انجام میدهند.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص133)
ص:404
نویسنده برای رد ضرورت وجود امام علیه السلام در هر زمان، دو فرض را مطرح میکند. فرض اول بر معنای امام و حجت استوار است. امام یعنی کسی که عهده دار هدایت مردم و مدیریت جامعه است، بعد میپرسد امام در حال غیبت چگونه میتواند چنین کاری را انجام دهد؟ فرض دوم بر نقش تکوینی امام استوار است. هدف از خلقت امام عهدهداری اداره عالم آفرینش است، این فرض را مردود میداند به دلیل اینکه خداوند فرشتگان فراوانی برای این کار دارد.
وی در بیان گروه پنجم روایات که آخرین گروه است مینویسد:
ضرورت وجود حجت در زمین: روایتهای دیگری وجود دارد که بر ضرورت وجود حجت بر روی زمین و جایز نبودن خالی شدن زمین از امام تأکید میکند؛ مانند آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در کتابهای اهلسنت روایت میشود: «کسی که بدون امام بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است و کسی که دست از اطاعت بکشد روز قیامت در حالی میآید که هیچ حجت و دلیلی ندارد.» و آنچه از امام صادق علیه السلام است: «کسی که بمیرد در حالی که امامش را نمیشناسد به مرگ جاهلیت مرده است» که سلیم بن قیس در کتابش و صدوق در کمال الدین و کلینی در کافی و نعمانی در الغیبه و مفید در اختصاص و رسائل آن را نقل میکنند. و حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام: «هرگز زمین از شخصی که حق را می شناسد خالی نمیماند پس هرگاه مردم به حق اضافه میکنند میگوید: اضافه کردند و هرگاه از حق کم میکنند میگوید: کم کردند، و هنگامی که حق را آوردند آنها را تصدیق میکند و اگر این چنین نبود
ص:405
حق از باطل شناخته نمیشد» که برقی در محاسن و صدوق در علل الشرایع و مفید در اختصاص این روایت را نقل میکنند. همچنین آنچه از امام صادق علیه السلام نقل میشود: «خداوند عزّ و جلّ بالاتر و بزرگتر از آن است که زمین را بدون امام رها کند) که صفار در بصائر الدرجات و کلینی در کافی و صدوق در کمال الدین نقل میکنند؛ و آنچه باز از ایشان علیه السلام نقل میشود که فرمود: «خداوند عزّ و جلّ از زمانی که حضرت آدم علیه السلام را قبض روح کرد هرگز زمین را بدون امام رها نکرد، به وسیله امام به خداوند عزّ و جلّ هدایت مییابند، و او حجت بر بندگان است، هر کس او را رها کند گمراه میشود و هر کس با او همراه شود نجات مییابد. حقی است بر عهدی خداوند عزّ و جلّ.» و آنچه باز از امام صادق علیه السلام نقل میشود: «اگر زمین چشم برهمزدنی از حجت خالی شود، اهلش را فرومیبرد.» که صفار در بصائر الدرجات و کلینی در کافی و نعمانی در الغیبه و صدوق در علل الشرایع و کمال الدین نقل میکنند. (1)
1) «حتمیة وجود الحجة فی الأرض: و هناک أحادیث أخری تؤکّد علی ضرورة وجود الحجة فی الأرض و عدم جواز خلوها من الإمام، مثل ما یروی عن رسول الله فی کتب السنة: (من مات بغیر أمام مات میتة جاهلیة و من نزع یداً من طاعة جاء یوم القیامة لا حجة له) و ما عن الإمام الصادق: (من مات و هو لا یعرف إمامه مات میتة جاهلیة) الذی یرویه سلیم بن قیس فی کتابه و الصدوق فی إکمال الدین (ص413) و الکلینی فی الکافی (ج 1، ص376) و النعمانی فی الغیبة (ص 129) و المفید فی الاختصاص (ص 268 ) و الرسائل (ص 384). و الحدیث الآخر الذی یرویه عن الإمام الصادق علیه السلام: «لن تخلو الأرض من رجل یعرف الحقّ، فإذا زاد الناس فیه قال: زادوا و إذا نقصوا قال: قد نقصوا، و إذا جاؤا به صدقهم، و لو لم یکن ذلک کذلک لم یعرف الحق من الباطل» کل من البرقی فی المحاسن (ص235) و الصدوق فی علل الشرائع (ج1، ص200) و المفید فی الاختصاص (ص 289). و ما یروی أیضا عن الإمام الصادق علیه السلام من «إن الله جلّ و عزّ، أجلّ و أعظم من أن یترک الأرض بغیر إمام» و الذی یرویه کلٌّ من الصفار فی بصائر الدرجات (ص485) و الکلینی فی الکافی (ج1، ص178) و الصدوق فی إکمال الدین (ص229). و ما یروی عنه أیضاً، من أنه قال: «ما ترک الله عزّ و جلّ الأرض بغیر إمام قطّ منذ قبض آدم علیه السلام یهتدی به إلی الله عزّ و جلّ، و هو الحجة علی العباد، من ترکه ضلّ و من لزمه نجا حقّاً علی الله عزّ و جلّ». و ما یروی أیضاً عن الإمام الصادق علیه السلام من أنه «لو خلت الأرض طرفة عین من حجة لساخت بأهلها» و الذی یرویه الصّفار فی بصائر الدرجات (ص481) و الکلینی فی الکافی (ج1، ص179) و النعمانی فی الغیبة (ص139) و الصدوق فی علل الشرائع (ص 197) و إکمال الدین (ص 201).» (تطور فکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایه الفقیه، ص146)
ص:406
چنانکه ملاحظه میشود نویسنده به حجم فراوانی از روایات اشاره کرده است.
وی اینک برای رد این روایات دو فرض را مطرح میکند که در ادامه پاسخ آنها
بیان میشود.
یکی از مسائل اختلافی و پر چالش میان شیعه و اهلسنت مسئله امامت است. حتی میتوان ادعا کرد فارق اصلی میان دو گروه بحث امامت است. تعریف و برداشت اهلسنت از «امام» با تعریفی که شیعه در مذهب اهلبیت علیهم السلام از مفهوم «امام» ارائه میکند تفاوت اساسی دارد. نویسنده در فرض اول برای رد نظر شیعه در امر امامت به تعریف اهلسنت از امامت تمسک جسته است. این امری بسیار عجیب و غیرمنطقی است! برای نقد و رد یک مطلب به جای در نظر گرفتن تعریف و تلقی همان گروه، تعریف و تلقی گروه مقابل ملاک قرار گیرد! طبیعی است که با تعریف اهلسنت از امامت این پرسشها یا اشکالها در مورد امام غایب مطرح گردد. اما نکته اساسی آن است که برای رد عقیده یک مذهب باید بر مبنای همان مذهب مشی نمود، وگرنه روشن است که هر عقیدهای در مقایسه با ملاک طرف مقابل مردود و غیرمنطقی
خواهد بود.
برای آنکه میزان تفاوت شیعه و اهلسنت در برداشت از امامت آشکار گردد، تعریف هر طایفه از واژه «امام» در ادامه بیان میشود. اهل تسنن امامت را تنها یک منصب اجتماعی، سیاسی و رهبری ظاهری دنیوی میدانند.
ماوردی میگودید:
امامت برای جانشینی از نبوت در نگهبانی از دین و اداره دنیا قرار داده
شده است. (1)
الدینیة، ص15).
احمد جاد، محقق این کتاب در پاورقی آورده: و الإمامة و الخلافة مصطلحان مترادفان، و إن کان مصطلح الخلاقة أسبق، و مصطلح الإمامة أکثر ما یتردَّد عند الشیعة، و الإمامیة منهم خاصة، لکنَّ المعنی یکاد یکون واحدًا، و هو: رئاسة عامَّة فی أمر الدین و الدنیا، کما قال التفتازانی، أو: هی خلافة الرسول _ صلی الله علیه وسلم _ فی إقامة الدِّین و حفظ حوزة الملَّة، یجب اتباعه علی کافَّة الأمة، کما قال عضد الدین الإیجی فی شرح المواقف.
1) الْإِمَامَةُ مَوْضُوعَةٌ لِخِلَافَةِ النُّبُوَّةِ فِی حِرَاسَةِ الدِّینِ وَ سِیَاسَةِ الدُّنْیَا. ( الأحکام السلطانیة والولایات
ص:407
جوینی میگوید:
امامت ریاستی کامل و سرپرستی عامی است در امور مهم دین و دنیا که خاص و عام را در بر میگیرد. وظیفهاش حفظ حوزه اسلام و رعایت حال مردم و برپا داشتن دعوت با دلیل و شمشیر و جلوگیری از ظلم و ستم و گرفتن حق مظلوم از ظالم و گرفتن حق از منع کنندگان و برگشت دادن آن به مستحق آنهاست. (1)
سفارینی هم تعریف امام را به صورت نظم آورده:
امت اسلامی هیچگاه از امام بینیاز نیست. از اسلام در برابر منکران دفاع میکند. به جنگ و اجرای حدود و انجام کارهای نیک و ترک کارهای زشت اهتمام میورزد؛ همچنین به کمک کردن به مظلوم و منع کفر و جمعآوری وجوه مالی و مصرف آن در راههای شرعی. (2)
نویسندگان معاصر اهل تسنن نیز که نظم را شرح کردهاند، همین معنا را تأیید مینمایند. عاصمی نجدی (3)و محمد عثیمین (4)از این دست افراد هستند.
چنانکه از بیان نویسندگان متقدم و متأخر اهل تسنن روشن میشود آنان امام را
1) غیاث الأمم فی التیاث الظلم، ص22.
2) و لا غنی لأمة الإسلام * فی کل عصر کان من إمام؛ یذب عنها کل ذی جحود * و یعتنی بالغزو و الحدود؛ و فعل معروف و ترک نکر * و نصر مظلوم و قمع کفر؛ و أخذ مال الفیء و الخراج * و نحوه و الصرف فی منهاج. (العقیدة السفارینیة، ص93)
3) حاشیة الدرة المضیة فی عقد الفرقة المرضیة، ص133.
4) شرح العقیدة السفارینیة، ج1، ص664.
ص:408
شخصی می دانند که جامعه را اداره میکند؛ یعنی امامت تنها منصبی حکومتی است. امام کسی است که فقط باید احکام اسلامی را میان مردم اجرا کند.
اما دیدگاه اندیشمندان شیعه با اهل تسنن متفاوت است (1)و خود اهل تسنن (2)نیز بدان اعتراف دارند.
آیتالله مصباح یزدی تصریح میکند:
اختلاف شیعه و سنی در مسائل امامت، به تباین تصویر آنها از حقیقت امامت بر میگردد و نه صرفاً اختلاف شیعه و سنّی در مصداق. (3)
میتوان گفت دلیل اختلاف اساسی متکلمان شیعه و سنّی در حقیقت و تعریف امامت، دو چیز است: یکم. کلامی بودن مسئله امامت نزد شیعه و فقهی و فرعی بودن آن نزد اهلسنت؛ دوم. وجوب نصب امام بر عهده خدا بودن نزد شیعه و بر عهده امّت و مکلفان بودن نزد اهلسنّت. این اختلاف نظر، حاکی از وجود دو تصویر متخالف از امامت است. (4)
1) مروری بر گزارش تاریخی از تعریفهای امامت، نشان میدهد که در ظاهر، تفاوت چندانی بین متکلمان شیعه و سنّی در خصوص تعریف امامت وجود ندارد؛ یعنی بر حسب ظاهر عبارات، نمیتوان گفت از امامت، دو تصویر متمایز و متخالف (تصویر شیعی و تصویر سنّی) وجود دارد. برخی از سادهانگاران، بر حسب یکسانی لفظ، گمان کردهاند که حقیقتاً شیعه و سنی در تصور امامت و چیستی آن، اختلاف عقیده ندارند و اختلاف آنها فقط به مصداق بر میگردد؛ یعنی به این که امام کیست، و نه امامت چیست (من هو مورد اختلاف است، نه ما هو) در حالی که تفاوت دیدگاه اهل تشیع و تسنن در تصور امامت، نه تنها تفاوت بین و آشکاری است، بلکه اساس اختلاف این دو گروه در همه مسائل امامت (نحوه وجوب، نحوه نصب، عصمت و ویژگیهای امام...) است. مرحوم عبد الرزاق لاهیجی، متکلم متصلب شیعی در قرن یازدهم که دقت او در تحلیل تاریخی مسائل کلامی، کم نظیر است، تشابه ظاهری تعاریف شیعه و سنی از امامت را معمایی تلقّی کردهاند که باید حل شود؛ زیرا در باطن این تشابه، تخالف بیّن و غیر قابل جمعی وجود دارد. (امامتپژوهی، ص52)
2) أصول مذهب الشیعة، ج2، ص654.
3) راهنماشناسی، ص396- 411.
4) برای توضیح این دو مورد نک: امامتپژوهی، ص54.
ص:409
شهید مطهری میفرماید:
اگر مسئله امامت در همین حد میبود (یعنی سخن فقط در رهبری سیاسی مسلمین بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود) انصافاً ما هم که شیعه هستیم، امامت را جزء فروع دین قرار میدادیم نه اصول دین، میگفتیم این یک مسئله فرعی است مثل نماز. اما شیعه که قائل به امامت است... در این حد واقف نیست... (1)ما هرگز نباید چنین اشتباهی را مرتکب شویم که تا مسئله امامت در شیعه مطرح شد بگوییم یعنی مسئله حکومت، که در نتیجه مسئله به شکل خیلی سادهای باشد... و این، اشتباه بسیار بزرگی است که احیاناً قدما (بعضی از متکلّمین) هم گاهی چنین اشتباهی را مرتکب میشدند. امروز این اشتباه خیلی تکرار میشود، تا میگویند امامت، متوجه مسئله حکومت میشوند در حالی که مسئله حکومت از فروع و یکی از شاخههای خیلی کوچک مسئله امامت است و این دو را نباید با یکدیگر مخلوط کرد. (2)
و در ادامه تصریح میکند:
در مسئله امامت بیشتر جنبه دینی آن مطرح است. اصلاً بین مسئله امامت و مسئله حکومت به یک اعتبار نوعی عموم و خصوص من وجه است. امامت یک مسئله است و حکومت که از شئون امامت است، مسئله دیگری است. در زمان غیبت، ما درباره حکومت صحبت میکنیم، ولی درباره امامت صحبت نمیکنیم. نباید امامت را مساوی با حکومت دانست. (3)
ایشان دو بعد دیگر از ابعاد امامت در شیعه را بیان مینماید:
[شیعه] دو مسئله دیگر میگوید که اصلاً اهل تسنن به این دو مسئله در مورد احدی قائل نیستند، نه اینکه قائل هستند و از علی علیه السلام نفی میکنند. یکی
ص:410
مسئله امامت به معنی مرجعیّت دینی است. (1)
ایشان مرجعیت دینی را چنین توضیح میدهد:
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مبلّغ وحی بود. مردم وقتی میخواستند از متن اسلام بپرسند، از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میپرسیدند. آنچه را که در قرآن نبود از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سؤال میکردند. مسئله این است که آیا هر چه اسلام میخواسته از احکام و دستورات و معارف بیان کند، همان است که در قرآن آمده و خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هم به عموم مردم گفته است، یا نه، آنچه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم برای عموم مردم گفت قهراً زمان اجازه نمیداد که تمام دستورات اسلام باشد، علی علیه السلام وصی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تمام کمّ و کیف اسلام را... به علی علیه السلام گفت و او را به عنوان یک عالم فوق العاده تعلیم یافته... معرفی کرد و گفت أیها الناس! بعد از من در مسائل دینی هر چه میخواهید سؤال کنید، از وصی من و اوصیای من بپرسید. در واقع در اینجا امامت، نوعی کارشناسی اسلام میشود... اهل تسنن برای هیچ کس چنین مقامی قائل نیستند. پس آنها
در اینگونه امامت، اصلاً قائل به وجود امام نیستند، قائل به امامت نیستند
نه اینکه قائل به امامت هستند و میگویند علی علیه السلام امام نیست و أبوبکر
چنین است. (2)
ایشان بُعد سوم و مهم امامت را در شیعه چنین معرفی میکند:
امامت، درجه و مرتبه سومی دارد که اوج مفهوم امامت است و کتابهای شیعه پر است از این مطلب... این مسئله، مسئله «انسان کامل» و به تعبیر دیگر حجّت زمان است... از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر یعنی دلهاست، بدین معنا که او یک روح کلی است محیط بر همه روحها... ما در اغلب زیارتها که میخوانیم، به چنین ولایت و امامت اقرار و اعتراف
ص:411
میکنیم، یعنی معتقدیم امام دارای چنین روح کلی است. ما در زیارت میگوییم (این را همه ما همیشه میخوانیم و جزء اصول تشیع است): «أشهد انّک تشهد مقامی و تسمع کلامی و تردّ سلامی» (تازه ما برای مردهاش میگوییم. البته از نظر ما مرده و زنده او فرقی ندارند، چنین نیست که زندهاش اینطور نبوده و فقط مردهاش اینطور است). من گواهی میدهم که تو الآن وجود مرا در اینجا حس و ادراک میکنی، من اعتراف میکنم که تو سخنی را که من الآن میگویم: «السّلام علیک یا علیّ بن موسی الرّضا» میشنوی... جواب میدهی. اینها را هیچ کس برای هیچ مقامی قائل نیست. اهل تسنن فقط برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قائل هستند و برای غیر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم برای احدی در دنیا چنین علوّ روحی و احاطه روحی قائل نیستند. ولی این مطلب جزء اصول مذهب ما شیعیان است و همیشه هم آن را میگوییم. بنابراین، مسئله امامت سه درجه پیدا میکند و اگر اینها را از یکدیگر تفکیک نکنیم، در استدلالهایی که در این مورد هست دچار اشکال میشویم. (1)
آیتالله سید محمد باقر حکیم نیز در کتاب الإمامة و أهل البیت علیهم السلام النظریة و الإستدلال، مفهوم امام در مکتب اهلبیت علیهم السلام را با استفاده از آیات قرآن به تفصیل بیان
داشته است. (2)
1) مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج4، ص848.
2) و لعل أفضل نص یمکن أن نتعرف من خلاله علی مفهوم الإمامة هو الآیة الکریمة التی تحدثت عن جعل الإمامة لإبراهیم علیه السلام، ... حیث یمکن أن نفهم من هذا النص عدة أبعاد لمفهوم الإمامة: الأول: أنّ الإمامة هی هدایة الناس إلی اللّه تعالی من خلال تقدمهم فی المسیرة الربانیة عملیا. ... الثانی: أنّ الإمامة عهد إلهی إلی عباده الصالحین... و هذا یعنی بلوغ درجة العصمة العالیة التی تؤهله لهذه الهدایة... الرابع: أنّ الإمامة هی مرتبة عالیة أعلی من درجة النبوة التی کان علیها إبراهیم علیه السلام عند مخاطبته بهذا الجعل الإلهی... الخامس: أنّ هذه الإمامة هی إمامة عالمیة و للناس جمیعا، و لیست خاصة بالقوم و الجماعة أو المنطقة و الإقلیم، بل هی للناس...یمکن أن نلخص أبعاد الإمامة فی نظر أهل البیت علیهم السلام، بحیث تمثل نظریة الإمامة فی مدرسة أهل البیت: الأول: بُعد الاصطفاء و الاجتباء و الاختیار من قبل اللّه تعالی للإمام، کما هو الحال فی النبوة أیضا... الثانی: الاستمرار و الامتداد لمهمات الرسالة الإلهیة، عند ما لا یتسع زمان الرسول صاحب الشریعة للوفاء بالقیام بمهماته کاملة... الثالث: الامتیاز بالعلم و الأخلاق و الصفات الروحیة المکتسبة... الرابع: الولایة و الحکم و الإدارة لشئون الناس،... الخامس: وجوب الحب و الولاء و المودة الخاصة و التقدیس و التعظیم للإمام ... السادس: أنّ الإمامة و الإمام یمثل التکامل الإنسانی فی مسیرة البشریة، و الهدف الذی خلق اللّه الإنسان علی الأرض من أجل تحقیقه و الدرجة العلیا فی المصیر الأخروی.
ص:412
آیت الله شیخ جعفر سبحانی در تعریف امام میآورد:
امام انسان ملکوتی کامل و ایدآلی است که در راس هرم هدایت قرار دارد و محوری است که دست امت را میگیرد و به کمال و ترقی در عرصههای فردی و اجتماعی میرساند. (1)
علامه شعرانی نیز در معنای امام میفرماید:
امام تنها برای حکومت و نظم آبادیها و دفع فتنهها نیست. بلکه به دلیل علم الهی و رابطه با خداوند علاوه بر آن وظیفهاش توضیح احکام دین و بیان راه رسیدن به قرب الهی است. رئیس مدینه فاضلهای است که حکَما گفتهاند و حکومت قسمتی از وظایف و حقوق ایشان است. اگر امام مترادف امیر بود و وظیفهاش تنها نظم دنیا و امنیت شهرها بود چنانکه گروهی گمان کردهاند، سزاوارتر بود امامت از مسائل دینی محسوب نشود نه از اصول و نه از فروع آن. چنانکه بحث از روش بنایی خانه و ساخت در و پخت غذا و مقدار نمک آن و مدت ماندن دیگ روی آتش تا محتویات آن پخته شود و آنچه کشاورز و تاجر به آن نیاز دارد از تعداد اجیر و خادم بحث از مسائل دینی حساب نمیشود و در این موارد اختیار به مردم واگذار شده است و همچنین نظم دنیا و انتخاب بهترین راه و راحتترین و صلاحترین آن در حکومت به آنها واگذار شده است. اما حفظ دین و توضیح مسائل مشکل آن و روشن کردن اجمال آن و تطبیق اعمال مردم بر احکام آن و تفسیر و اجرای حدود بر طبق آنچه خداوند
1) الإنسان الملکوتی الکامل و المثالی، الذی یقع فی قمة هرم الهداة، و هو المحور الذی یأخذ بید الأُمّة إلی الکمال و الرقی فی المجالات الفردیة و الاجتماعیة. (الفکر الخالد فی بیان العقائد، ج1، ص: 368)
ص:413
فرموده امری اضافه بر حکومت است و شرایط خاصی دارد. بحث اهلسنت از امام بحثی دینی است با این حال آنها از امام قصد نمیکنند مگر آنچه را از امیری از امیرها قصد میشود، فاسد باشد یا عادل یا ظالم و این خبط و انحراف از راه است. (1)
آیتالله سید محمد تهرانی میآورد:
امام آن است که به واسطه وصول به مقام یقین و کشف ملکوت، هیمنه بر عالم امر پیدا نماید، و باطن افعال بر او مشهود گردد، و بتواند با سیطره بر باطن، قلوب را به مقاصد و غایات رهبری کند. (2)
تعریفهای گفته شده روشن میکند که فلسفه وجود امام در نگاه شیعه تنها برای حکومت و اداره ظاهری جامعه نیست تا در صورت عدم امکان آن از وجود امام بینیاز شویم، بلکه وجود امام دست کم برای دو امر کلی و مهم لازم است.
علامه طباطبایی مینویسد:
1) شرح أصول الکافی، ج5، ص: 283، پاورقی: انه لیس لمجرد الامارة و نظم البلاد و دفع الفتن. بل یزید علیه بزیادة العلم القدسی و الرابطة مع اللّه تعالی و وظیفته توضیح احکام الدین و بیان منهاج الوصول الی قرب رب العالمین و هو رئیس المدینة الفاضلة التی بیّنها الحکماء و انما الامارة جزء من وظائفه و حق من حقوقه و لو کان الامام مرادفا للامیر و کان وظیفته نظم الدنیا و أمن البلاد فقط کما توهمه جماعة لکان حریّا بأن لا تعد الامامة من المسائل الدینیة لا من اصولها و لا من فروعها کما أنه لیس البحث عن طریق بناء البیت و صنعة الباب و طبخ الطعام و مقدار الملح فیه و مدة کون القدر علی النار حتی ینضج ما فیها و ما یحتاج إلیه الفلاح و التاجر من عدد الاکریاء و الخدم و امثال ذلک من مسائل الدینو الناس مفوض إلیهم الامر فیها و کان نظم الدنیا و اختیار أحسن الطریق و أسهلها و اصلحها فی الحکومة أیضا مفوضا إلیهم و لکنها لحفظ الدین و شرح معضله و تبین مجمله و تطبیق أعمال الناس علی أحکامه و تفسیر شرائعه و اجراء حدوده علی ما بینه اللّه تعالی زائدا علی الامارة و مشروطة بشرائط خاصة بها فبحث أهل السنة عنها بحثا دینیا مع انهم لا یریدون من الامام الا ما یراد من أمیر من الامراء فاسقا کان أو عادلا أو ظالما خبط و تعسف عن الطریق.
2) امامشناسی، ج1، ص145.
ص:414
چنانکه از راه عنایت خدایی، لازم است اشخاصی پیدا شوند که وظایف انسانی را از راه وحی درک نموده به مردم تعلیم کنند، همچنان لازم است که این وظایف انسانی آسمانی برای همیشه در جهان انسانی محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرضه و تعلیم شود یعنی پیوسته اشخاصی وجود داشته باشند که دین خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم به مصرف برسد. کسی که متصدی حفظ و نگهداری دین آسمانی است و از جانب خدا به این سمت اختصاص یافته (امام) نامیده می شود. (1)
سپس میآورد:
لزوم ندارد پیوسته پیغمبری در میان بشر وجود داشته باشد، ولی وجود امام که نگهدارنده دین آسمانی است، پیوسته در میان بشر لازم است و هرگز جامعه بشری از وجود امام خالی نمیشود، بشناسند یا نشناسند و خدای متعال در کتاب خود می فرماید: «فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا
علامه طباطبایی در این باره نیز مینویسد:
امام چنانکه نسبت به ظاهر اعمال مردم، پیشوا و راهنماست، همچنان در باطن نیز سمت پیشوایی و رهبری دارد و اوست قافلهسالار کاروان انسانیت که از راه باطن به سوی خدا سیر میکند... انسان در باطن این حیات ظاهری، حیات دیگری باطنی (حیات معنوی) دارد که از اعمال وی سرچشمه میگیرد و رشد میکند و خوشبختی و بدبختی وی در زندگی آن سرا، بستگی کامل به آن دارد. (4)
ص:415
در پاورقی نیز میآورد:
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ» (1)و «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا» (2)از اینگونه آیات استفاده میشود که امام، علاوه بر ارشاد و هدایت ظاهری، دارای یک نوع هدایت و جذبه معنوی است که از سنخ عالم امر و تجرد میباشد. و به وسیله حقیقت و نورانیت و باطن ذاتش، در قلوب شایسته مردم تأثیر و تصرف مینماید و آنها را به سوی مرتبه کمال و غایت ایجاد، جذب میکند. (3)
شاگرد ایشان حضرت آیت الله جوادی آملی این گونه توضیح می دهد:
هر چیزی قلب و ملکوتی دارد که از آن با عنوان «امر الله» یاد میشود؛ پس مراد از اینکه هدایت ائمه صالح علیهم السلام مصاحب امر خدا است یا جامه امر الهی را در بر کرده و جامعه را به امر خدا هدایت میکنند؛ «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» این است که آنان در عالم طبیعت مظهر مقلبالقلوب گشته و هر چیز را بر اساس ملکوت آن و با تصرف در قلب آن هدایت میکنند. امام علیه السلام همانگونه که مقامی ملکی برای تأمین امور دنیایی مردم دارد مقامی ملکوتی نیز دارد که با «کُنْ فَیَکُون» و پیوند با روحها، دلهای مردم را هدایت میکند و اگر چنین شأنی برای پیامبری ثابت شود از جنبه امامت اوست نه از جنبه رسالت وی. بر اساس تحلیل فوق، امامت فراتر از شئون ظاهری و دنیایی است و به معنای حاکمیت و ارشاد و سایر شئون نبوت نیست. (4)
این نقش امام علیه السلام که حاصل تصرف تکوینی ایشان است، نقشی است که امام علیه السلام
1) ما آنها را امامهایی قرار دادیم که به وسیله امر ما مردم را هدایت کنند و انجام کارهای نیک را به آنها وحی کردیم. (سوره انبیاء، آیه 73)
2) ما بعضی از آنها را امامانی قرار دادیم تا مردم را به وسیله امر ما هدایت کنند؛ زیرا آنان صبر کردند. (سوره سجده، آیه 24)
3) شیعه در اسلام، پاورقی ص197.
4) تفسیر تسنیم، جلد 6، ص464.
ص:416
به عنوان هادی و راهنمای مردم انجام میدهد. مهمترین عنصر در عنوان امامت، راهنما بودن ایشان است. (1)امام علیه السلام رهبر مردم در راه تقرب به درگاه الهی است.
این راهنمایی به دو صورت انجام میپذیرد. صورت اول حضور ظاهری امام علیه السلام
در میان مردم و بیان احکام اسلام است. این نوع از هدایت، هدایت تشریعی و
ظاهری نام دارد. امام علیه السلام با بیان دستورات اسلام «ارائة الطریق» میکند یعنی
راه رستگاری را به انسانها نشان میدهد. صورت دوم احاطه و تسلط روحی امام علیه السلام بر قلبهاست. امام علیه السلام از قلب و اعمال همه با خبر است. (2)هر کس واقعاً قصد نزدیک شدن به محضر الهی را داشته باشد امام هدایت قلب او را در دست گرفته و بدون آنکه خود شخص احساس کند او را به سمت خداوند هدایت میکند. این نوع از هدایت، هدایت باطنی و تکوینی نام دارد و «ایصال الی المطلوب» است. (3)یعنی تنها نشان دادن راه نیست، بلکه رساندن به مقصد است. روشن است که ایفای این نقش اساسی نیازی به حضور ظاهری امام ندارد و ایشان در غیبت و پس پرده نیز این امر مهم را به انجام میرسانند.
بنابراین دستکم امام دو نقش مهم دارد که لزوم وجود امام در هر زمان را ثابت میکند، بدون آنکه نیازی به حضور ظاهری امام باشد. علاوه بر این دو امر، ما معتقدیم هر چند امام در پشت پرده غیبت است اما غیبت مانع از فعالیت ایشان در
1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص272: و الذی نجده فی کلامه تعالی: أنه کلما تعرض لمعنی الإمامة تعرض معها للهدایة تعرض التفسیر... فوصفها بالهدایة وصف تعریف.
2) المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص273: کل ما یتعلق به أمر الهدایة _ و هو القلوب و الأعمال _ فالإمام باطنه و حقیقته، و وجهه الأمری حاضر عنده غیر غائب عنه، و من المعلوم أن القلوب و الأعمال کسائر الأشیاء فی کونها ذات وجهین، فالإمام یحضر عنده و یلحق به أعمال العباد، خیرها و شرها، و هو المهیمن علی السبیلین جمیعا، سبیل السعادة و سبیل الشقاوة.
3) المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص272: فالإمام هاد یهدی بأمر ملکوتی یصاحبه، فالإمامة بحسب الباطن نحو ولایة للناس فی أعمالهم، و هدایتها إیصالها إیاهم إلی المطلوب بأمر الله دون مجرد إراءة الطریق الذی هو شأن النبی و الرسول و کل مؤمن یهدی إلی الله سبحانه بالنصح و الموعظة الحسنة.
ص:417
جامعه نمیشود. امام غایبانه در جامعه کار میکند و به اصلاح امور میپردازد. چنانکه امیرمؤمنان علیه السلام به این حقیقت تصریح کرده است.
آگاه باشید کسی که از ما (اهلبیت علیهم السلام ) آن فتنهها را دریابد، در تاریکی
آن فسادها با چراغی روشن (با نور امامت و ولایت) سیر میکند و بر رویّه
نیکان رفتار مینماید، تا در آن گرفتاریها بندی را بگشاید (گرفتاری را نجات دهد) و اسیری را آزاد کند، و جمعیّتی را پراکنده سازد و پراکندهای را گرد
آورد، پنهان از مردم که اثر و نشانه او را جوینده نمیبیند هر چند در پی او
نظر افکند. (1)
همچنین اگر امر مهم و لازمی پیش آید که متوقف بر حضور ظاهری امام باشد، ایشان ظاهر گردیده و راهنمایی و هدایت لازم را بیان میدارد. چنانکه موارد متعددی در مدت طولانی غیبت رخ داده است و کتابهای شیعه آنها را با سندهای معتبر نقل کردهاند. یکی از این جریانهای معتبر حکایت انار کشور بحرین است که علامه مجلسی (2)آن را نقل میکند. جریان دیگر مسئله تحریم تنباکو است که آیت الله شیخ مرتضی حائری (3)فرزند آیتالله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم نقل کرده است و... .
به طور خلاصه در دیدگاه شیعه قسمت کوچکی از نقش امام اداره ظاهری جامعه
و اجرای احکام شرعیه است. بنابراین در صورت تعطیل شدن آن در دوران غیبت
به ضرورت وجود امام آسیبی نخواهد رسید. مهمترین نقش امام هدایت مردم است
1) نهج البلاغه، خطبه150، ص208: أَلَا وَ إِنَّ مَنْ أَدْرَکَهَا مِنَّا یَسْرِی فِیهَا بِسِرَاجٍ مُنِیرٍ وَ یَحْذُو فِیهَا عَلَی مِثَالِ الصَّالِحِینَ لِیَحُلَّ فِیهَا رِبْقاً وَ یُعْتِقَ فِیهَا رِقّاً وَ یَصْدَعَ شَعْباً وَ یَشْعَبَ صَدْعاً فِی سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لَا یُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَه.
2) بحار الانوار، ج52، ص178: و منها ما أخبرنی به بعض الأفاضل الکرام و الثقات الأعلام قال أخبرنی بعض من أثق به یرویه عمن یثق به و یطریه أنه قال لما کان بلدة البحرین تحت ولایة الأفرنج.
3) سرّ دلبران، ص102.
ص:418
که با هدایت باطنی و تسلط بر قلبها صورت میگیرد و غیبت تأثیری در
آن ندارد. افزون بر این، به بیان امیر مؤمنان علیه السلام امام در امور اجتماعی وارد میشود
و مسائل مهم را حل مینماید، بدون آنکه شناخته شود. در موارد استثنایی نیز
اگر ضرورت مهمی اقتضا کند امام آشکار شده و خود را معرفی نموده و مسئله را
رفع مینماید.
از این بیان پاسخ فرض اول روشن میشود. فرض اول بر معنای امام و فایده امامت استوار بود. ثابت شد معنای امام تنها عهده داری هدایت ظاهری مردم و مدیریت ظاهری جامعه نیست، تا این پرسش پیش آید که امام در حال غیبت چگونه میتواند چنین کاری را انجام دهد؟ روشن شد که غیبت در نقش اصلی امام هیچ تأثیری ندارد و امام در دوران غیبت نیز به شدت در حال تلاش و فعالیت است و این پرسش جا ندارد که چرا فقها در عصر غیبت نسبت به وجود امام عجل الله تعالی فرجه الشریف احساس نیاز میکنند؟ البته احساس نیاز به امام در عصر غیبت دلیلهای دیگری نیز دارد که همگی از جایگاه امام در جهان هستی نشأت میگیرد و در پاسخ فرض دوم به برخی دیگر از این نقشهای امام اشاره خواهد شد.
نویسنده فرض دوم را بر نقش تکوینی امام استوار کرده است. مینویسد اگر هدف از خلقت امام عهدهداری اداره عالم آفرینش است، این فرض مردود است؛ زیرا خداوند فرشتگان فراوانی برای این کار دارد.
بر صاحبان اندیشه مخفی نیست که این استدلال تا چه اندازه سست
و بی پایه است. نویسنده هیچ مستندی برای رد این فرض ندارد و تنها فراوان
بودن فرشتگان را بهانه میکند. به راستی میتوان ادعا کرد چون فرشتهها زیادند نیازی به امام نیست.
حقیقت این است که خداوند هرگز برای هیچ کاری نیاز به هیچ موجودی ندارد.
ص:419
خداوند به هر چه بگوید باش، میشود. «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون» (1)در قرآن به کارگزاری فرشتگان برای خداوند تصریح شده است. (2)خداوند مأمورانی
دارد که مشیتها و خواستهای الهی را جامه عمل میپوشانند؛ اما قبول وجود مأموران الهی در عالم هستی هرگز به معنای نسبت دادن عجز و ناتوانی به خداوند نیست. یعنی نباید گمان کرد خداوند کاری را به تنهایی نمیتواند انجام دهد و فرشتهای را به کمک میگیرد.
حال باید اندیشید که چرا خداوندی که میتواند همه کارها را بیواسطه و به تنهایی به انجام برساند و قطعا در انجام هیچ کاری به هیچ موجودی کوچکترین نیازی ندارد و هر زمان که اراده کند میتواند تمام اسباب را حذف کند و مستقیم اقدام نماید، واسطههایی را در عالم قرار داده است؟ پاسخ آن است که نظام احسنی که خداوند برای اداره امور عالم مقدر کرده است (3)اقتضا میکند که کارها با واسطه انجام گیرد و هر امری سبب خاص خود را داشته باشد. (4)این نوع اداره عالم، که به تقدیر و برنامهریزی خود خداوند تنظیم شده است (5)زیباترین نوع ممکن برای اداره عالم است. به عبارت دیگر خداوند خود چنین تقدیری را روا داشته است که امور از مجاری و اسباب خود جریان یابد. علامه طباطبایی در تفسیر آیه «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْر» (6)مینویسد: «اتفاقات
1) سوره یس، آیه 82.
2) سوره نازعات، آیه 1 - 5: (وَ النَّازِعَاتِ غَرْقًا * وَ النَّاشِطَاتِ نَشْطًا * وَ السَّابِحَاتِ سَبْحًا * فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا * فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا(؛ سوره مرسلات، آیه 2 - 5: (فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا * وَ النَّاشِرَاتِ نَشْرًا * فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا * فَالْمُلْقِیَاتِ ذِکْرًا(؛ سوره صافات، آیه 2 - 3: (فَالزَّاجِرَاتِ زَجْرًا * فَالتَّالِیَاتِ ذِکْرًا(.
3) المیزان فی تفسیر القرآن، ج8، ص152: «خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ» و هذا هو إیجاد الذوات «ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ» و هو إیجاد النظام الأحسن بینها.
4) الکافی، ج1، ص183حدیث 7: عَنْ رِبْعِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْءٍ سَبَبا.
5) سوره انعام، آیه 96؛ سوره یس، آیه 38؛ سوره فصلت، آیه 12: (ذلِکَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیم(.
6) سوره أعراف، آیه 54.
ص:420
جزئی به علل و اسباب جزئی ختم میشود و آن اسباب هم به سببهای دیگر که کلی هستند میرسند تا همه اسباب به خداوند منتهی میشود. البته یک تفاوت میان خداوند و سایر اسباب وجود دارد و آن اینکه خداوند با هر چیز و محیط بر هر شیء است.» (1)منظور آن است که علاوه بر اینکه عالم خلقت عالم اسباب و مسببات است، این اسباب در یک سطح و در عرض هم نیستند، بلکه برخی اسباب کلی بوده و بر اسباب دیگر قاهرند.
پرسش بعدی این است که جایگاه هر علت و سببی را چگونه میتوان فهمید؟ بعد از خداوند تبارک و تعالی که علت العلل است کدام مخلوق الهی قرار دارد که علل و اسباب به واسطه او به خداوند منتهی میشوند؟ برای درک این مهم باید به کلام خداوند و مفسران کلامش که معصومین علیهم السلام هستند مراجعه کرد. آیات قرآن و روایات اهلبیت علیهم السلام ترتیب اسباب را به روشنی بیان کردهاند. در سورههای نازعات، مرسلات و صافات به نقش فرشتگان در عالم خلقت اشاره شده است. اما این فرشتگان، بیواسطه از خداوند دستور نمیگیرند. اهلبیت علیهم السلام در تفسیر آیه «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْر» (2)فرمودهاند: شب قدر در هر سالی وجود دارد و در آن شب امور آن سال نازل میشود و این شب سرپرستان و صاحب اختیارانی دارد که همان دوازده امام علیهم السلام هستند. آنها یکی پس از دیگری میآیند و با فرشتگان در ارتباطند. (3)شب قدر فرشتگان دور آنها میگردند. (4)یعنی دائر مدار وجود مقدس آنها
1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج8، ص149.
2) سوره قدر، آیه 4.
3) الکافی، ج1، ص532، ح11: عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی (الجواد) علیه السلام أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ لِابْنِ عَبَّاسٍ إِنَّ لَیْلَةَ الْقَدْرِ فِی کُلِّ سَنَةٍ وَ إِنَّهُ یَنْزِلُ فِی تِلْکَ اللَّیْلَةِ أَمْرُ السَّنَةِ وَ لِذَلِکَ الْأَمْرِ وُلَاةٌ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ مَنْ هُمْ قَالَ أَنَا وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ صُلْبِی أَئِمَّةٌ مُحَدَّثُونَ.
4) بصائر الدرجات، ج1، ص221، ح5: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ یَحْیَی بْنِ أَبِی عِمْرَانَ الْهَمْدَانِیِّ عَنْ یُونُسَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی الْمُهَاجِرِ عَنْ أَبِی الْهُذَیْلِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ: یَا أَبَا الْهُذَیْلِ إِنَّا لَا یَخْفَی عَلَیْنَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ یَطُوفُونَ بِنَا فِیهَا.
ص:421
هستند و از ایشان کسب تکلیف میکنند. همچنان که قرآن با صراحت فرشتگان را واسطه الهی در تدبر امور دنیا معرفی میکند. (1)احادیث هم که عِدل قرآن هستند و ما مأمور به پذیرش آنها هستیم (2)امامان علیهم السلام را اولین دریافت کنندگان فرامین و تقدیرات الهی بیان میکند.
محمد بن حمران از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمودند:
وقتی شب نوزدهم ماه مبارک رمضان میشود اجلها نوشته و روزیها تقسیم و برگه حجاج صادر میشود و خداوند بر خلقش اطلاع مییابد بعد مؤمنی نمیماند مگر بخشیده میشود غیر از شرابخوار. وقتی شب بیست و سوم فرامیرسد که در آن هر امر حکیمی جدا میشود، خداوند امضا و ابلاغ میکند. راوی میگوید: عرض کردم: فدایتان گردم! به چه کسی ابلاغ میکند؟ امام فرمود: به صاحب شما و اگر چنین نبود معلوم نمیشد در آن سال چه میشود. (3)
در حدیث دیگری نیز امام صادق علیه السلام در پاسخ ابن بکیر که پرسید آنچه در شب قدر نوشته میشود به چه کسی میرسد، فرمود: به کسی که میبینی. (4)امام علیه السلام در پاسخ
1) سوره نازعات، آیه 5: (فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا(.
2) سوره حشر، آیه 7: (وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوه(.
3) بصائر الدرجات، ج1، ص222، ح11: حَدَّثَنَا سَلَمَةُ بْنُ الْخَطَّابِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ:... إِذَا کَانَتْ لَیْلَةُ تِسْعَ عَشْرَةَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ یُکْتَبُ فِیهَا الْآجَالُ وَ یُقَسَّمُ فِیهَا الْأَرْزَاقُ وَ یُخْرَجُ صِکَاکُ الْحَاجِّ وَ یَطَّلِعُ اللَّهُ عَلَی خَلْقِهِ فَلَا یَبْقَی مُؤْمِنٌ إِلَّا غُفِرَ لَهُ إِلَّا شَارِبَ مُسْکِرٍ فَإِذَا کَانَتْ لَیْلَةُ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِینَ فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ أَمْضَاهُ ثُمَّ أَنْهَاهُ قَالَ قُلْتُ إِلَی مَنْ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَقَالَ إِلَی صَاحِبِکُمْ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَمْ یُعْلَمْ مَا یَکُونُ فِی تِلْکَ السَّنَةِ.
4) بصائر الدرجات، ج1، ص220، ح1: حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ بْنُ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ بُکَیْرٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ لَیْلَةَ الْقَدْرِ یُکْتَبُ مَا یَکُونُ مِنْهَا فِی السَّنَةِ إِلَی مِثْلِهَا مِنْ خَیْرٍ أَوْ شَرٍّ أَوْ مَوْتٍ أَوْ حَیَاةٍ أَوْ مَطَرٍ وَ یُکْتَبُ فِیهَا وَفْدُ الْحَاجِّ ثُمَّ یُفْضَی ذَلِکَ إِلَی أَهْلِ الْأَرْضِ فَقُلْتُ إِلَی مَنْ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ فَقَالَ إِلَی مَنْ تَرَی.
ص:422
حرث بن مغیره نیز چنین بیانی دارند. (1)
دقت در این احادیث روشن میکند فرشتگانی که تدبیر عالم میکنند از
امامان علیهم السلام دستور میگیرند؛ زیرا خداوند مشیت خویش را به آنان علیهم السلام ابلاغ
میکند. امام صادق علیه السلام در زیارت نامه حضرت ابا عبد الله الحسین علیه السلام خطاب به ایشان فرمود:
خواست پروردگار در تقدیر امورش بر شما نازل میشود و از خانه شما صدور مییابد و هر آنچه از احکام بندگان که توضیح و تفصیل یافته و صادر میشود (از خانه شما صدور مییابد). (2)
واژه «خلیفه» نیز که خداوند در قرآن در مورد انسان بکار برده و به فرشتگان برای سجده به او دستور داده است گویای این حقیقت است که فرصتی دیگر میطلبد.
این حقیقت (فرمانبرداری فرشتگان از امامان علیهم السلام ) در روایات دیگر به گونهای روشنتر بیان شده است. مرحوم شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
زمانی که خداوند امری را اراده کند آن را به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عرضه میکند بعد به امیر المؤمنین علیه السلام و سایر امامان علیهم السلام یکی پس از دیگری تا به صاحب زمان علیه السلام (امام هر وقت) برسد. سپس به دنیا خارج میشود و زمانی که فرشتگان بخواهند علمی را به محضر الهی برسانند به صاحب زمان علیه السلام عرضه میشود سپس بر یکی پس از دیگری خارج میشود تا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرضه شود سپس به خداوند عرضه میشود. پس آنچه از خداوند نازل میشود به دستان
1) بصائر الدرجات، ج1، ص221، ح4: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ عَنْ یُونُسَ عَنِ الْحَرْثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ الْبَصْرِیِّ وَ عَنْ عَمْرٍو عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ هِشَامٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَی فِی کِتَابِهِ فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ قَالَ تِلْکَ لَیْلَةُ الْقَدْرِ یُکْتَبُ فِیهَا وَفْدُ الْحَاجِّ وَ مَا یَکُونُ فِیهَا مِنْ طَاعَةٍ أَوْ مَعْصِیَةٍ أَوْ مَوْتٍ أَوْ حَیَاةٍ وَ یُحْدِثُ اللَّهُ فِی اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ مَا یَشَاءُ ثُمَّ یُلْقِیهِ إِلَی صَاحِبِ الْأَرْضِ قَالَ الْحَرْثُ بْنُ الْمُغِیرَةِ الْبَصْرِیُّ قُلْتُ وَ مَنْ صَاحِبُ الْأَرْضِ قَالَ صَاحِبُکُمْ.
2) الکافی، ج4، ص575، ح2: عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: إِرَادَةُ الرَّبِ فِی مَقَادِیرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إِلَیْکُمْ وَ تَصْدُرُ مِنْ بُیُوتِکُمْ وَ الصَّادِرُ عَمَّا فَصَلَ مِنْ أَحْکَامِ الْعِبَادِ.
ص:423
ائمه علیهم السلام است و آنچه به سوی خداوند بالا برده میشود به دستان آنهاست. و چشم به هم زدنی از خداوند بینیاز نیستند. (1)
مرحوم کلینی نیز روایتی نقل کرده که اشاره به اولین واسطه بودن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
دارد. «امام باقر علیه السلام فرمود:... محمد صلی الله علیه و آله و سلم پردهدار خدای تبارک و تعالی است.» (2)
مرحوم ملاصدرا در شرح واژه «پردهدار» به واسطه بودن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میان خداوند واجب الوجود و عالم ممکنات تصریح میکند. (3)یعنی تمام دستورها و همچنین خیرات و فیوضات ابتدا به ایشان صلی الله علیه و آله و سلم ابلاغ و افاضه میشود و به واسطه ایشان صلی الله علیه و آله و سلم به سایر موجودات میرسد.
آیت الله جوادی آملی در این باره مینویسد:
فرشتگان نمیتوانند... اولین مخاطب به خطاب «کُنْ» باشند. اولین مخاطبِ خطاب کُنْ، انسان کامل و دومین مخاطب فرشتگان هستند. فرشتگان شاگرد انسان کاملند، چه از نظر ترتیب وجودی و نظام علّی و معلولی که اهل حکمت میفهمند و چه از نظر ترتیب اسماء، صفات و تجلیات گوناگون که عارفان میبینند. انسان کامل مجلای اتمّ و اولین مجلای خدای سبحان و
1) الغیبة للطوسی، ص387: أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِذَا أَرَادَ اللَّهُ أَمْراً عَرَضَهُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ثُمَّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ سَائِرِ الْأَئِمَّةِ علیهم السلام وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ إِلَی أَنْ یَنْتَهِیَ إِلَی صَاحِبِ الزَّمَانِ علیه السلام ثُمَّ یَخْرُجُ إِلَی الدُّنْیَا وَ إِذَا أَرَادَ الْمَلَائِکَةُ أَنْ یَرْفَعُوا إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَمَلًا عُرِضَ عَلَی صَاحِبِ الزَّمَانِ علیه السلام ثُمَّ یَخْرُجُ عَلَی وَاحِدٍ بَعْدَ وَاحِدٍ إِلَی أَنْ یُعْرَضَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم ثُمَّ یُعْرَضُ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَا نَزَلَ مِنَ اللَّهِ فَعَلَی أَیْدِیهِمْ علیهم السلام وَ مَا عُرِجَ إِلَی اللَّهِ فَعَلَی أَیْدِیهِمْ علیهم السلام وَ مَا اسْتَغْنَوْا عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ طَرْفَةَ عَیْن.
2) الکافی، ج1، ص145، ح10: بُرَیْدٍ الْعِجْلِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ: بِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا وُحِّدَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله و سلم حِجَابُ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی.
3) شرح أصول الکافی، ج4، ص174: معنی حجاب الله هو ما ذکرناه من کون الشیء متوسطا فی رتبة الوجود بین الخالق و الخلائق، فهو البرزخ الحاجز و الحد الفاصل بین الوجوب و الامکان، لانه فان عن ذاته واصل الی غایة وجوده و به یصل فیض الرحمة و الخیر و الوجود الی ما سوی الله. و قد مر معنی ما سوی الله و هو ما یدخل العدم و الغیریة فی وجوده.
ص:424
فرشته دومین مجلاست؛ نور السموات والأرض، اول بر آیینه انسان کامل میتابد و سپس بر آیینه هستیِ فرشتگان. (1)
در بیانی دیگر میفرماید:
جامعیت انسان کامل، نه تنها در این است که به حقایق جهان و اسامی نهانی آنها آگاه است، بلکه به اسمای حقیقی مدبرات آنها، یعنی فرشتگان نیز احاطه وجودی دارد. (2)
با این توضیح مشخص میشود اساساً فرشتگان تحت تدبیر امام علیه السلام هستند و به اصطلاح فلسفی امام در عرض فرشتگان نیست تا با وجود آنان نیازی به امام نباشد، بلکه امام علیه السلام در طول فرشتگان است و آنها به هر تعداد که باشند هرگز توانایی انجام کار امام علیه السلام را ندارند و مرتبه وجودی آنها بعد از امام معصوم علیه السلام است.
بنابراین به اذن و فرمان الهی این امام علیه السلام است که مدبر عالم کون و جهان آفرینش است و فرشتگان کارگزاران امام علیه السلام در عالمند. به همین دلیل در برخی روایات امامان علیهم السلام اداره عالم را مستقیم به خود نسبت دادهاند. مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند:
خدا ما را... خزانهداران در آسمان و زمینش قرار داد و به واسطه ما درختان بارور گردیدند و میوهها رسیدند و نهرها جاری شدند و به واسطه ما باران از آسمان میبارد و گیاه از زمین میروید. (3)
در این روایت امام علیه السلام بعد از بیان کلی، به برخی موارد که برای ما قابل درک است اشاره میفرماید. فیلسوف متأله مرحوم ملا صدرا در شرح این حدیث بر خلاف ادعای
1) سیره پیامبران در قرآن، ج6، ص173.
2) سرچشمه اندیشه ج1، ص212.
3) سرچشمه اندیشه ج1، ص144، ح5: مَرْوَانَ بْنِ صَبَّاحٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِنَّ اللَّهَ ... جَعَلَنَا ... خُزَّانَهُ فِی سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ بِنَا أَثْمَرَتِ الْأَشْجَارُ وَ أَیْنَعَتِ الثِّمَارُ وَ جَرَتِ الْأَنْهَارُ وَ بِنَا یَنْزِلُ غَیْثُ السَّمَاءِ وَ یَنْبُتُ عُشْبُ الْأَرْضِ.
ص:425
نویسنده که میگوید این سخنان ادعاهای برخی از غالیان است مینویسد:
تمام آنچه که امام علیه السلام در این حدیث و غیر این حدیث فرموده است در
مقام آنان علیهم السلام بدون هیچ چاپلوسی و مبالغهای حق و راست است و کل
آن در حق ایشان علیهم السلام بدون هیچ چربزبانی و مجازگویی، جدی است. حاشا که آنان علیهم السلام بدون یقین، سخنی شاعرانه یا خطابی بگویند. بحمد الله به عنایت الهی ما آنها را چنین شناختهایم نه به صرف تقلید و شنیدن و نقل و اجماع یا تعصب مذهبی و انس به گروهی، بلکه به نور بصیرت و برهان و کشف آشکار. (1)
من غیر اطراء او مبالغة و هو جد کله فی حقهم من غیر مداهنة و تجوز، حاشاهم عن التکلم بکلام شعری او خطابی مجرد عن الیقین. و نحن بحمد الله و عنایته عرفناهم کذلک لا بمجرد التقلید و السماع و النّقل و الاجماع او تعصبا لمذهب دون مذهب او الفا لطائفة دون اخری، بل بنور البصیرة و البرهان و الکشف العیان.
شیخ صدوق نیز روایتی از امام سجاد علیه السلام نقل کرده است که به واسطه بودن ائمه علیهم السلام تصریح دارد. امام سجاد علیه السلام فرمود:
ما امام مسلمانانیم... و ماییم کسانی که خداوند به واسطه ما آسمان را از افتادن بر زمین نگه میدارد مگر به اجازه او و به واسطه ما زمین را نگه میدارد از اینکه اهلش را بلرزاند و به واسطه ما باران را فرو میفرستد و رحمت الهی انتشار مییابد و برکات زمین خارج میشود. (2)
مرحوم کلینی و شیخ صدوق روایات متعددی را در این موضوع نقل کردهاند که بیان تمام آنها خارج از حوصله این نوشتار است. (3)این روایات به روشنی نقش امام عجل الله تعالی فرجه الشریف را در
1) شرح أصول الکافی، ج4، ص159: فجمیع ما ذکره علیه السلام فی هذا الحدیث و غیره حق و صدق فی شأنهم
2) کمال الدین، ج1، ص207، ح22: عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام قَالَ نَحْنُ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِین... وَ نَحْنُ الَّذِینَ بِنَا یُمْسِکُ اللَّهُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ بِنَا یُمْسِکُ الْأَرْضَ أَنْ تَمِیدَ بِأَهْلِهَا وَ بِنَا یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ تُنْشَرُ الرَّحْمَةُ وَ تُخْرَجُ بَرَکَاتُ الْأَرْض.
3) کمال الدین، ج1، ص205، ح20: عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ: ... نَحْنُ الَّذِینَ بِنَا یُنْزِلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الرَّحْمَةَ وَ بِنَا یُسْقَوْنَ الْغَیْث. و در ح21 نیز از پیامبر خطاب به امیر المؤمنین نقل میفرماید که: الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِکَ بِهِمْ تُسْقَی أُمَّتِی الْغَیْث... وَ بِهِمْ تَنْزِلُ الرَّحْمَةُ مِنَ السَّمَاء. و ص: 202، ح6: عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی مَحْمُودٍ قَالَ قَالَ الرِّضَا علیه السلام: نَحْنُ حُجَجُ اللَّهِ فِی خَلْقِه... بِنَا یُمْسِکُ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ بِنَا یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَنْشُرُ الرَّحْمَة.
ص:426
عالم هستی به عنوان مدیر عالم و واسطه فیض الهی میان خداوند و ما سوی الله نشان میدهند. امام عجل الله تعالی فرجه الشریف صاحب خزانهای است که تمام نعمتهای الهی در آسمان و زمین در آن جای دارد و هرگاه رحمت الهی شامل موجودی گردد این رحمت با مدیریت امام به وی میرسد. چنانکه بیان شد برخی از نعمتها مانند باران، گیاهان،
میوهها و جریان رودخانهها در روایات مورد تصریح قرار گرفته است. آیتالله جوادی آملی مینویسد:
در صورتی که انسان کامل، واسطه خطاب خدا با فرشتهها باشد، نسبت به دیگر آفریدههای خدا، یقیناً وساطت خواهد داشت؛ زیرا شایستگی جن و باد و باران و زمین و آسمان از فرشتگان به مراتب، کمتر است. (1)
چنانکه در روایت شیخ طوسی گذشت راه رسیدن چیزی به خداوند نیز پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام هستند. یعنی همچنانکه معصوم علیه السلام واسطه میان خداوند و ما سوی الله است، ارتباط ما سوی الله را نیز با خداوند برقرار میکند. برخی از واژهها در روایات بیانگر این حقیقت است. روایت مرحوم کلینی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را «حجاب الله» معرفی کرد به این مطلب دلالت دارد؛ زیرا چیزی هم که بخواهد به محضر خدا برسد باید از طریق حاجب و پردهدار الهی وارد شود. واژههایی مانند «وجه الله»، «باب الله» یا «سبیل الله» نیز گویای این حقیقتند. در روایتی که شیخ صدوق نقل میکند به این مهم اشاره شده است. امام باقر علیه السلام فرمود:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: شریکان تو امامان از نسل تو هستند. کسانی که... به واسطه آنها دعایشان به هدف اجابت میرسد. (2)
1) صورت و سیرت انسان در قرآن، ص336.
2) کمال الدین، ج1، ص206، ح21: حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُمَرَ الْیَمَانِیِّ عَنْ أَبِی [عبداللّه] الطُّفَیْلِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام اکْتُبْ مَا أُمْلِی عَلَیْکَ قَالَ یَا نَبِیَّ اللَّهِ أَ تَخَافُ عَلَیَّ النِّسْیَانَ فَقَالَ لَسْتُ أَخَافُ عَلَیْکَ النِّسْیَانَ وَ قَدْ دَعَوْتُ اللَّهَ لَکَ أَنْ یُحَفِّظَکَ وَ لَا یُنْسِیَکَ وَ لَکِنِ اکْتُبْ لِشُرَکَائِکَ قَالَ قُلْتُ وَ مَنْ شُرَکَائِی یَا نَبِیَّ اللَّهِ قَالَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِکَ بِهِمْ تُسْقَی أُمَّتِی الْغَیْثَ وَ بِهِمْ یُسْتَجَابُ دُعَاؤُهُم.
ص:427
طبق این نقل دعای مردم نیز به واسطه ائمه علیهم السلام به محضر الهی و به هدف اجابت میرسید. در حدیثی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز این حقیقت بیان شده است که «بِنَا یُسْتَجَابُ الدُّعَاءُ». (1)
این نوع روایات که تعداد آنها فراوان است، نقش امام علیه السلام را به عنوان مدیر عالم هستی و واسطه میان خدا و غیر خدا بیان میکند. تمام رحمت و موهبت الهی در اختیار امام علیه السلام قرار میگیرد و امام علیه السلام به میزان لیاقت هر موجودی از نعمتهای الهی در اختیار او میگذارد. میزان بارندگی، میزان آب رودخانهها، میزان رویش گیاهان، میزان ثمردهی درختان و اموری از این دست به تصریح روایات در اختیار امامان علیهم السلام است. در نتیجه فرشتگانِ موکل این امور زیر دستان امام علیه السلام محسوب میشوند.
تأکید میشود که این سخن هرگز به معنای استقلال ائمه علیهم السلام و قدرتی در عرض قدرت الهی نیست؛ بلکه قلب آنان محل مشیت الهی است (2)و ائمه علیهم السلام تنها مجریان اراده الهی هستند و هر چه خداوند اراده کند انجام میدهند و از خود کوچکترین قدرتی ندارند. ائمه علیهم السلام کارگزاران خداوند و فرشتگان کارگزاران ائمه علیهم السلام هستند. این چینش و نظام نیز به تقدیر الهی صورت گرفته که همان نظام احسن است.
1) تفسیر فرات الکوفی، ص258، ح353: فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ عُبَیْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْأَفْطَسُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَوَّاءَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَنْظَلِیُّ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ زَیْدِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ] عَنْ أَبِی ذَرٍّ الْغِفَارِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ [رَحْمَةُ اللَّهُ عَلَیْهِ]... سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: یَقُول... بِنَا یُسْتَجَابُ الدُّعَاءُ.
2) الغیبة، کتاب الغیبة للحجة، ص247: امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف: قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ شِئْنَا وَ اللَّهُ یَقُولُ وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ.
ص:428
افزون بر دانستن این حقیقت ثابت در عالم هستی، از ما شیعیان نیز خواستهاند تا در محضر ائمه علیهم السلام به این حقایق شهادت و گواهی دهیم. امام صادق علیه السلام به یونس بن ظبیان فرمود هر گاه به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شدی چنین بگو:
به واسطه شما زمین درختانش را میرویاند و به واسطه شما درختان میوه میدهند و به واسطه شما آسمان قطرات باران و روزیش را فرو میفرستد و خداوند به واسطه شما غم و غصه را میزداید و خداوند به واسطه شما باران را نازل میکند... . (1)
شاید بهترین گواهی به مقامات ائمه علیهم السلام در زیارت جامعه کبیره تجلی یافته است. بر ماست که علاوه بر اعتقاد به چنین مقامی برای امام عجل الله تعالی فرجه الشریف آن را در موقعیتهای مختلف نیز گواهی و شهادت دهیم.
خلاصه سخن در پاسخ فرض دوم این است که امام اداره عالم آفرینش را بر عهده دارد و این نه تنها سخن برخی غالیان نیست؛ بلکه ریشه در آیات قرآن دارد و متن صریح روایات فراوانی است که معصومین علیهم السلام فرمودهاند و بزرگان شیعه مانند مرحوم کلینی، شیخ صدوق و شیخ طوسی آنها را نقل کردهاند و بزرگان دیگری مانند ملاصدار و آیتالله جوادی آملی آن را شرح و برهانی کردهاند. پس هرگز نمیتوان چنین معارفی را به گروهی غالی نسبت داد و با این ترفند به سادگی از کنار آن گذشت. علاوه به بهانه وجود فرشتگان نمیتوان مدیریت عالم را بینیاز از امام قلمداد کرد؛ زیرا افزون بر اینکه فرشتگان به لحاظ محدودیت وجودی، توان ارتباط مستقیم با خداوند را ندارند
1) الکافی، ج4، ص575، ح2: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یَحْیَی عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ ثُوَیْرٍ قَالَ: کُنْتُ أَنَا وَ یُونُسُ بْنُ ظَبْیَانَ وَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَ أَبُو سَلَمَةَ السَّرَّاجُ جُلُوساً عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَ کَانَ الْمُتَکَلِّمُ مِنَّا یُونُسَ وَ کَانَ أَکْبَرَنَا سِنّا... فَقَالَ لَه... جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَزُورَهُ (اباعبدالله علیه السلام ) فَکَیْفَ أَقُول؟ قَالََ:... إِذَا أَتَیْتَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام ... تَقُولُ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ ابْنَ حُجَّتِه... وَ بِکُمْ تُنْبِتُ الْأَرْضُ أَشْجَارَهَا وَ بِکُمْ تُخْرِجُ الْأَشْجَارُ أَثْمَارَهَا وَ بِکُمْ تُنْزِلُ السَّمَاءُ قَطْرَهَا وَ رِزْقَهَا وَ بِکُمْ یَکْشِفُ اللَّهُ الْکَرْبَ وَ بِکُمْ یُنَزِّلُ اللَّهُ الْغَیْث...
ص:429
این سخن نویسنده خلاف نظام احسنی است که خداوند و معصومین علیهم السلام بیان کردهاند. بنابراین امام در مدیریت عالم نقش بیبدیلی دارد و غیبت و حضور امام نیز در این نقش هیچ تأثیری ندارد. در پاسخ فرض اول نیز بیان گردید که امام علاوه بر اداره علم در امر هدایت مردم نیز نقش اساسی ایفا میکند و هرگز نمیتوان وجود امام را هرچند غایب باشد در هدایت و سعادت مردم بیتأثیر یا کمثمر دانست.
ص:430
ص:431
و قد ردّ الإمام علی بن موسی الرضا علیه السلام علی الواقفیة الذین قالوا بغیبة أبیه الإمام الکاظم علیه السلام بأنه لا بدّ من إمام حیّ ظاهر یعرفه الناس و یرجعون إلیه! و قال: ان الحجة لا تقوم لله علی خلقه إلا بإمام حیّ یُعرف و من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیة إمام حیّ یعرفه. و قد قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من مات و لیس له أمام یسمع له و یطیع مات میتة جاهلیة و قال الإمام الرضا علیه السلام لأحد الواقفیة: من مات و لیس علیه إمام حیّ ظاهر مات میتة جاهلیة. فسأله مستوضحاً و مرکّزاً علی کلمة إمام حیّ فأکّد له مرة أخری أمام حیّ. (1)
نویسنده مدعی ست امام رضا علیه السلام برای رد سخن فرقه واقفه سه حدیث را بیان
1) امام رضا علیه السلام ادعای واقفیه را که قائل به غیبت پدرش امام کاظم علیه السلام بودند چنین رد کرد که حتماً باید امام زنده آشکاری باشد که مردم او را میشناسند و به او مراجعه میکنند. و فرمود: حجت خدا بر مردم اقامه نمی شود مگر به امام زنده شناخته شده. و کسی بدون امام بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است. امام زندهای که او را بشناسد؛ و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کسی بمیرد در حالی که برای او امامی نیست که به او گوش فرا دهد و اطاعت نماید به مرگ جاهلیت مرده است. امام رضا علیه السلام به یکی از واقفیه فرمود: «هر کس بمیرد در حالی که بر او امام زنده آشکار نیست به مرگ جاهلیت مرده است.» از ایشان علیه السلام برای روشن شدن و تمرکز بر کلمه امام زنده پرسید. پس بار دیگر تاکید کرد: «امام زنده» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص134)
ص:432
فرموده است که نتیجه این سه حدیث آن است که امام علیه السلام باید زنده و ظاهر باشد. همچنین مردم او را بشناسند و بتوانند به او مراجعه نمایند.
برای روشن شدن میزان صداقت و قوت استدلال نویسنده سه حدیث یاد شده را بررسی میکنیم.
حدیث اول. نویسنده مدعی شده امام رضا علیه السلام این حدیث را در رد واقفه که اعتقاد به غیبت پدر بزرگوارش داشتهاند بیان فرموده است؛ درحالیکه این سخن خلاف واقع و از مصادیق تدلیس و فریب دادن خواننده است؛ زیرا هیچ قرینهای در روایت یادشده به رد واقفه و ادعای غیبت آنان دلالت نمیکند. روایت چنین است:
أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَبَّادِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ سَعْدِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْحُجَّةَ لَا تَقُومُ لِلَّهِ عَلَی خَلْقِهِ إِلَّا بِإِمَامٍ حَتَّی یُعْرَفَ. (1)
امام رضا علیه السلام فرمودند: حجت خداوند بر مردم اقامه نمیشود مگر با امامی تا شناخته شود.
چنانکه ملاحظه میشود این حدیث نه تنها در رد واقفه نیست، بلکه هیچ ربطی به صفات و شروط امام ندارد. امام رضا علیه السلام میفرماید باید امامی وجود داشته باشد تا خداوند شناخته شود و از این راه حجت بر مردم تمام شود تا در عمل نکردن به وظیفه دلیلی نداشته باشند. به عبارت دیگر مردم بدون وجود امام از شناخت خداوند معذورند. روشن است که روایت به شکل حاضر از بحث صفات و ویژگیهای امام علیه السلام به کلی بیگانه است.
در حاشیه کتاب کافی آمده است که این حدیث نسخه دیگری دارد که به جای «حَتی» واژه «حَیّ» آمده است. البته ضعف استدلال به نسخه بدل بر اهل فن پوشیده
1) الکافی، ج1، ص177، بَابُ أَنَّ الْحُجَّةَ لَا تَقُومُ لِلهِ عَلَی خَلْقِهِ إِلَّا بِإِمَامٍ، ح3.
ص:433
نیست؛ زیرا تنها یک احتمال خواهد بود و نمیتواند دلیل قابل استنادی قلمداد شود. به ویژه هنگامی که به دلیل سازگار نبودن با کلمه بعدی (یعرف) احتمال مرجوحی نیز هست. دلیل این ادعا آن است که «حتی یعرف» چنانکه گذشت معنای روان و روشنی دارد. اما معنای «حیّ یعرف» تکلف بار و دور از فصاحت اهلبیت علیهم السلام است. اما با چشمپوشی از این نکته اگر بپذیریم نسخه «حیّ» صحیح است، باز هم سخن و استدلال نویسنده درست نخواهد بود و حدیث امام رضا علیه السلام نمیتواند رد واقفه باشد؛ زیرا این حدیث شرط امام را زنده بودن بیان کرده است و این شرط به اعتقاد واقفه در امام کاظم علیه السلام موجود بوده است. واقفه اعتقاد به زنده بودن و غیبت امام کاظم علیه السلام داشتند نه وفات ایشان.
لزوم وجود امامی زنده در روی زمین یکی از اعتقادات مسلم و روشن شیعه است. این عقیده در مقابل اهل تسنن مطرح است که معتقدند کتاب خداوند کافی است (1)و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به فرد دیگری نیاز نیست؛ بنابراین این مطب هیچ تعارضی با غیبت امام علیه السلام ندارد؛ زیرا امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز امامی زنده روی زمین است. بنابراین منافاتی با عقیده واقفه نیز ندارد. اساساً چنانکه اشاره شد امامان علیهم السلام این مطلب را در پاسخ و رد عقیده اهل تسنن فرمودهاند نه در پاسخ واقفه، لذا بسیار پیشتر از پیدایش این فرقه بیان کردهاند. نویسنده با انتساب این قول به رد واقفه در حقیقت با خلط مبحث درصدد اثبات ادعای باطل خویش است. برای اثبات قدمت این روایات از همان آدرسی که خود نویسنده اشاره کرده است روایات نقل میشود.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام: إِنَّ الْحُجَّةَ لَا تَقُومُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی خَلْقِهِ إِلَّا بِإِمَامٍ حَیٍّ یَعْرِفُونَهُ؛ (2)
امام باقر علیه السلام فرمودند: حجت برای خداوند بر مردم استوار نمیشود مگر با امام
ص:434
زندهای که او را میشناسند.
إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْحُجَّةَ لَا تَقُومُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی خَلْقِهِ إِلَّا بِإِمَامٍ حَتَّی «حَیٍّ» یُعْرَف؛ (1)
امام صادق علیه السلام فرمودند: حجت برای خداوند بر مردم استوار نمیشود، مگر به امام زندهای شناخته میشود.
عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْحُجَّةَ لَا تَقُومُ لِلَّهِ عَلَی خَلْقِهِ إِلَّا بِإِمَامٍ حَتَّی
«حَیٍّ» یُعْرَفَ؛ (2)
امام کاظم علیه السلام فرمودند: حجت برای خداوند بر مردم استوار نمیشود مگر به امام زندهای شناخته میشود.
چنانکه ملاحظه میشود این مطلب را قبل از امام رضا علیه السلام سه امام پیشین علیهم السلام بیان کردهاند. چگونه میتوان ادعا کرد این سخن در رد واقفه گفته شده است در حالی که واقفه بعد از شهادت امام کاظم علیه السلام به وجود آمده است؟
احتمال دیگری که وجود دارد این است که نویسنده به واژه «یُعرف» استناد نماید و مدعی شود امام باید شناخته شده باشد و غیبت مانع شناخته شدن امام عجل الله تعالی فرجه الشریف است، پس امام غایب امام ناشناس است و شرط «یعرف» را ندارد. پاسخ این ادعا این است که اولاً چنانکه پیشتر اشاره شد عبارت بهتر و برتر «حتی یعرف» است؛ زیرا معنای روشن و روانی دارد. حال یا فعل معلوم از باب تفعیل است «حَتَّی یُعَّرِفَ» یعنی حجت بر مردم تمام نمیشود مگر با امامی تا (دین را) بشناساند؛ (3)یا فعل مجهول از همان باب است «حَتَّی یُعَّرَفَ» یعنی حجت بر مردم تمام نمیشود مگر با امامی تا [به واسطه او
1) الکافی، ج1، ص177، ح2.
2) الکافی، ج1، ص177، ح1.
3) مانند حدیث الکافی، ج1، ص178، ح3: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ رَبِیعِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُسْلِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَیْمَانَ الْعَامِرِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: مَا زَالَتِ الْأَرْضُ إِلَّا وَ لِلهِ فِیهَا الْحُجَّةُ یُعَرِّفُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ یَدْعُو النَّاسَ إِلَی سَبِیلِ اللَّهِ.
ص:435
دین] شناسانده شود؛ یا فعل مجهول از باب ثلاثی است «حَتَّی یُعْرَفَ» یعنی حجت بر مردم تمام نمیشود مگر با امامی تا (به واسطه او دین) شناخته شود. (1)اما اگر عبارت «حَیٌّ یعرف» باشد معنای جمله تکلّف دارد البته هر سه احتمال «یعرف» در این صورت نیز وجود دارد؛ اما ضمیر به امام بر میگردد و معنا چنین میشود: حجت بر مردم تمام نمیشود مگر به امامی زنده [خدا او را] میشناساند؛ یا به امامی زنده [به واسطه خدا او] شناسانده میشود؛ یا به امامی زنده [به واسطه خدا او] شناخته میشود. (2)ثانیاً اگر احتمال مرجوح را انتخاب کنیم و از تکلف معنایی بگذریم باز هم این استناد و استدلال نویسنده باطل است؛ زیرا مقصود از شناساندن و شناخته شدن امام، شناخت قیافه و شکل و شمایل ظاهری امام نیست. به عبارت دیگر منظور این نیست که اگر امام را در جایی دید قیافه امام برای او آشنا باشد و امام را بشناسد؛ زیرا چنین شناختی حتی در دوران حضور امامان علیهم السلام نیز برای بسیاری از شیعیان وجود نداشت. به طور مثال شیعیانی که در زمان امام صادق علیه السلام در طوس یا اهواز و کوفه زندگی میکردند و هرگز امام علیه السلام را ندیده بودند، قیافه امام را نمیشناختند و اگر در محلی امام علیه السلام را ملاقات میکرند نمیتوانستند ایشان را بشناسند. آیا میتوان ادعا کرد این شیعیان امام زمانشان را نمیشناختند؟ روشن است که چنین برداشتی از روایات معرفت امام، هرگز صحیح نیست و امامان علیهم السلام چنین معنایی را قصد نکردهاند. لازمه این برداشت آن است که مردم مکلف باشند در هر جایی که هستند بروند به محضر امام و از نزدیک چهره ایشان را ببینند و به خاطر بسپارند؛ در حالی که مسلم است چنین وظیفهای نداشتهاند و هیچیک از دانشمندان شیعه چنین تکلیفی را از روایات
1) مانند حدیث الکافی، ج1، ص178، ح5: عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا علیهما السلام قَالَ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ لَمْ یَدَعِ الْأَرْضَ بِغَیْرِ عَالِمٍ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَمْ یُعْرَفِ الْحَقُّ مِنَ الْبَاطِلِ.
2) نک: مرآة العقول، ج2، ص293.
ص:436
معرفت امام برداشت نکرده اند. بنابراین منظور از شناخته شدن امام علیه السلام این است که نام و نسب و مقام و منزلت ایشان معلوم گردد و این مقدار نیز با غیبت منافات ندارد و شناخت این موارد در امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز ممکن است. بنابراین این عبارت نمیتواند منافاتی با غیبت داشته باشد و در ردّ غیبت امام صادر شده باشد.
حدیث دوم. تدلیس و فریب نویسنده در حدیث دوم به مراتب بیش از حدیث اول است. اولاً ادعا میکند این حدیث از امام رضا علیه السلام و در ردّ واقفه است در حالی که حدیث از امام رضا علیه السلام نیست، بلکه فرموده پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم علیه السلام است؛ بنابراین هرگز نمیتواند در ردّ واقفه هم باشد؛ زیرا واقفه بعد از شهادت امام کاظم علیه السلام ایجاد شده است. ثانیاً این حدیث را به کتاب کافی آدرس داده است تا با تدلیسی دیگر چنین وانمود کند که در معتبرترین کتاب حدیثی شیعه نقل شده است. در حالی که این حدیث در کتاب اختصاص نقل شده است و حدیث چنین است:
عَنْ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَنْ مَاتَ بِغَیْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً إِمَامٍ حَیٍّ یَعْرِفُهُ فَقُلْتُ لَمْ أَسْمَعْ أَبَاکَ یَذْکُرُ هَذَا یَعْنِی إِمَاماً حَیّاً فَقَالَ قَدْ وَ اللَّهِ قَالَ ذَاکَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مَنْ مَاتَ وَ لَیْسَ لَهُ إِمَامٌ یَسْمَعُ لَهُ وَ یُطِیعُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً؛ (1)
عمر بن یزید گوید شنیدم امام کاظم علیه السلام میفرمود: کسی بدون امامی بمیرد
به مرگ جاهلیت مرده است امامی زنده که او را بشناسد. گفتم: نشنیدم پدرتان این را متذکر شود یعنی امامی زنده! فرمود: به خدا سوگند آن را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود. فرمود و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کسی که بمیرد در حالی که برای او امامی نیست که به او گوش فرامیدهد و اطاعت مینماید، به مرگ جاهلیت مرده است.
این حدیث نیز گذشته از ضعف منبع که در ادامه از آن بحث میشود، تاکید بر زنده
1) الاختصاص، ص268.
ص:437
بودن امام علیه السلام دارد و منافاتی با غیبت امام علیه السلام ندارد؛ زیرا چنانکه در پیش نیز گفته
شد قائلان به غیبت به زنده بودن امام علیه السلام معتقدند و تاکید بر زنده بودن اندیشه غیبت را ردّ نمیکند.
احتمال دارد نویسنده از عبارت «یَسْمَعُ لَهُ وَ یُطِیعُ» چنین برداشت نماید که امام باید در دسترس و قابل مراجعه باشد و این معنا با غیبت منافات دارد و امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف حائز این شرط نیست؛ اما این برداشت صحیح نیست؛ زیرا امام کاظم علیه السلام برای اثبات و تاکید بر زنده بودن امام علیه السلام به این روایت نبوی استشهاد کرده است؛ بنابراین معنای سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این است که امام علیه السلام باید به گونهای باشد که بتوان به سخن او گوش فراداد. روشن است که اگر امامی از دنیا رفته باشد، دیگر امکان شنیدن سخن وی وجود ندارد. اما امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف چنین نیست؛ زیرا امام زنده است و قدرت سخن گفتن دارد و بسیاری از افراد در طول دوران غیبت امام عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیده و سخن ایشان را شنیدهاند. (1)به تعبیر زیبای شیخ طوسی، کسی جز به حال خود آگاه نیست (2)یعنی نمیداند که دیگران امام عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیده و سخن وی را شنیدهاند یا نه. بنا به دلایلی که باید در جای مناسبی بحث شود ارتباط عمومی و آشکار با امام وجود ندارد؛ اما قطع ارتباط بسیار متفاوت با رحلت و از دنیا رفتن است. اگر قطع ارتباط موجب از بین رفتن شرط امامت باشد باید ملتزم شد در زمانی هم که امام علیه السلام در زندان است و ارتباط عمومی با ایشان قطع است شرط امامت را از دست میدهد و باید امام دیگری منصوب شود در حالی که هرگز کسی این مطلب را ادعا نکرده است و از کسی هم نمیپذیرد. به ویژه وقتی انسانها با نوع رفتار خود مانعی ایجاد کنند که امکان شنیدن سخن امام را به صورت عمومی از بین ببرند هرگز نمیتوانند مدعی شوند امام شرط امامت را از دست داده است؛ زیرا در این مورد مردم مقصرند و خواجه نصیر الدین طوسی زیبا فرمود که «و
ص:438
غیبته منّا». (1)ما مقصریم که زمینه را برای بهره بردن از امام فراهم نکردهایم وگرنه امام عجل الله تعالی فرجه الشریف فاقد شرط امامت نیست. این مسئله جنبه دیگری نیز دارد و آن اینکه تبعیت از ولی فقیه و مجتهد جامع الشرایط، در حقیقت گوش فرا دادن به سخن امام غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف و اطاعت کردن از ایشان است. اگر مردم در جریانهای مختلف به دستور ولی فقیه عمل میکنند بدین دلیل است که امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف فرموده است در حوادثی که واقع میشود به فقها که همان راویان حدیثند مراجعه نمایید. (2)به عبارت دیگر مردم در دوران غیبت با تبعیت از ولی فقیه به «یَسْمَعُ لَهُ وَ یُطِیعُ» جامه عمل میپوشانند و اکنون امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را مورد اطاعت قرار دادهاند؛ بنابراین این شرط در مورد امام عجل الله تعالی فرجه الشریف محقق است.
حدیث سوم. در این حدیث نیز مانند حدیث دوم نویسنده از جاده صداقت خارج شده است. ادعا میکند این حدیث در کتاب کافی یعنی معتبرترین کتاب شیعه آمده است در حالی که حدیث را مرحوم کلینی در کتاب خود نیاورده؛ بلکه در کتابی ضعیف به نام اختصاص نقل شده است. باز ادعا کرده این حدیث را امام رضا علیه السلام به یکی از واقفه فرموده است در حالی که روایت از امام صادق علیه السلام است؛ یعنی سالها پیش از به وجود آمدن فرقه واقفه توسط پدر بزرگ امام رضا علیه السلام بیان شده است. حدیث چنین است:
عَنْ أَبِی الْجَارُودِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ: مَنْ مَاتَ وَ لَیْسَ عَلَیْهِ إِمَامٌ حَیٌ ظَاهِرٌ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً قَالَ قُلْتُ إِمَامٌ حَیٌّ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ إِمَامٌ حَیّ؛ (3)
1) تجرید الاعتقاد، ص221.
2) کمال الدین، ج2، ص483، ح4: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ الْکُلَیْنِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ یَعْقُوبَ قَالَ: سَأَلْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ الْعَمْرِیَّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ أَنْ یُوصِلَ لِی کِتَاباً قَدْ سَأَلْتُ فِیهِ عَنْ مَسَائِلَ أَشْکَلَتْ عَلَیَّ فَوَرَدَتْ فِی التَّوْقِیعِ بِخَطِّ مَوْلَانَا صَاحِبِ الزَّمَان عجل الله تعالی فرجه الشریف ... وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ.
3) الإختصاص، ص269.
ص:439
ابوجارود گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: کسی که بمیرد در حالی که امامی زنده و ظاهر بر او نیست به مرگ جاهلیت مرده است. ابوجارود گوید عرض کردم: امامی زنده فدایتان شوم؟ فرمود: امامی زنده.
گذشته از سخنان ناصوابی که نویسنده برای فریب افکار در این قسمت بیان
داشته است، باید یادآور شد که تاکید این حدیث نیز مانند حدیث پیشین بر زنده بودن امام است و باز چنانکه در پیش اشاره شد، غیبت امام با زنده بودن ایشان منافاتی ندارد، بلکه معنای غیبت این است که امامی زنده به طور ناشناس میان مردم زندگی کند؛ بنابراین اصرار نویسنده به تاکید امام بر زنده بودن، تأثیری ندارد؛ زیرا قول به غیبت را رد نمیکند.
ممکن است نویسنده به واژه «ظاهر» در حدیث امام صادق علیه السلام استناد نماید و ادعا کند یکی از شرایط امام آشکار بودن است؛ بنابراین امام نمیتواند غایب باشد. به عبارت دیگر کسی که غایب است، شرایط امامت را ندارد. در پاسخ باید گفت اولاً چنانکه اشاره شد این حدیث تنها در کتاب اختصاص آمده است. هر چند برخی گفتهاند کتاب اختصاص نوشته شیخ مفید است یا به عبارت دقیقتر گزیده ایشان از کتاب مؤلفی دیگر است؛ (1)اما با تحقیق مفصلی که محقق عالم و نویسنده مدقق جناب آقای سید محمد جواد شبیری زنجانی انجام دادهاند و در دو مقاله (2)مستقل به چاپ رسیده است؛ معلوم گردیده این کتاب نوشته شیخ مفید نیست و نویسنده شخصی ناشناس است وی مینویسد:
سرانجام با اطمینان بدین نتیجه میرسیم که این کتاب تألیف شیخ مفید
1) الذریعة، ج1، ص358، ش1888: کتاب الاختصاص: للشیخ أبی علی أحمد بن الحسین بن أحمد بن عمران المعاصر للشیخ الصدوق أبی جعفر محمد بن علی بن بابویه المتوفی سنة 381 و قد استخرج منه الشیخ المفید کتابه المعروف بالاختصاص.
2) مجموعه مقالات کنگره شیخ مفید، ش92: مقاله «شیخ مفید و کتاب اختصاص» و نیز مقاله «بررسی اسناد کتاب اختصاص».
ص:440
نیست و... مؤلّف کتاب ناشناخته است و وثاقت و عدم وثاقتش نامعلوم. (1)
روایت مورد اشاره نویسنده علاوه بر ضعف منبع از ضعف سند نیز رنج میبرد؛ زیرا صاحب کتاب اختصاص سند خود را به راوی حدیث یعنی ابوجارود بیان نکرده است و روایت مرسل است؛ بنابراین حدیث هم ضعف سندی دارد هم منبع آن معتبر نیست؛ لذا این حدیث اعتبار لازم را ندارد تا در مورد آن گفتوگو شود.
نکته مهمتر این است که پایهگذار این ادعا، فرقه زیدیه است و شیخ صدوق پاسخ زیدیه را از ابن قبه (متکلم شیعه درگذشتۀ پیش از سال 329ق) در کتاب کمال الدین ثبت کرده است؛ اما نویسنده بودن هیچ اشارهای به پاسخ نقل شده، مانند بسیاری از موارد دیگر تنها شبهه و سخن مخالف را آورده است. این نوع عمل کرد نشان میدهد نویسنده بیشتر به دنبال فریب خواننده است تا کشف حقیقت. شیخ صدوق مینویسد: ابو جعفر محمد بن عبد الرحمن بن قبه رازی در رد کتاب الإشهاد ابو زید علوی گفته است:
ابو زید از ما نقل میکند که ما به واقفه میگفتیم امام حتماً باید آشکار و موجود باشد. در حالی که این نقل کسی است که سخن مخالفش را نمیداند. اعتقاد امامیّه همواره چنین بوده است که امام یا ظاهر و عیان است و یا غایب و مستور و اخبارشان در این باب مشهورتر و آشکارتر از آن است که مخفی باشد و قرار دادن اصول نادرست و نسبت دادن آن به خصم، کاری نیست که کسی از انجام آن ناتوان باشد ولی برای دیندار و صاحب فضل و دانش زشت است. و اگر در این مورد جز خبر کمیل بن زیاد نبود همان کفایت میکرد. (2)
1) مجموعه مقالات کنگره شیخ مفید، ش92: مقاله «بررسی اسناد کتاب اختصاص»، ص264.
2) کمال الدین، ج1، ص94: و قال أبو جعفر محمد بن عبد الرحمن بن قبة الرازی فی نقض کتاب الإشهاد لأبی زید العلوی قال صاحب الکتاب... ص114: ثم حکی (ابو زید العلوی) عنا أنا کنا نقول للواقفة إن الإمام لا یکون إلا ظاهرا موجودا و هذه حکایة من لا یعرف أقاویل خصمه و ما زالت الإمامیة تعتقد أن الإمام لا یکون إلا ظاهرا مکشوفا أو باطنا مغمورا و أخبارهم فی ذلک أشهر و أظهر من أن تخفی و وضع الأصول الفاسدة للخصوم أمر لا یعجز عنه أحد و لکنه قبیح بذی الدین و الفضل و العلم و لو لم یکن فی هذا المعنی إلا خبر کمیل بن زیاد لکفی.
ص:441
چنانکه ملاحظه میشود این زیدیه بودند که ادعا میکردند شیعه میگوید امام باید ظاهر باشد؛ بنابراین ادعای نویسنده که مینویسد: «امام رضا علیه السلام ادعای واقفیه را که قائل به غیبت پدرش امام کاظم علیه السلام بودند چنین رد کرد که حتماً باید امام زنده ظاهری باشد.» همان افترای زیدیه است که وی تکرار میکند. هرگز شیعه چنین عقیدهای نداشته است؛ بلکه به عکس شیخ صدوق در کتاب اعتقادات تصریح میکند: «ما معتقدیم زمین از حجت خدا بر مردم خالی نمیشود، یا ظاهر و مشهور است یا ترسان و پنهان» (1)روایات متعددی نیز دلیل این اعتقاد شیعه در مورد حجت الهی است که در ادامه بیان میشود.
امام علی علیه السلام فرمود:
اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُه؛ (2)
آری ای خدای من! زمین از قیامکننده به حجّت الهی خالی نمیماند.
او یا ظاهر و مشهور است و یا ترسان و مستور تا حجّتهای الهی و بیّنات او باطل نشود.
بزرگان و نویسندگان شیعه این حدیث را از قدیم در کتابهای خود نقل کردهاند. ابراهیم بن محمد ثقفی (283ق) (3)، صفار (290ق) (4)علی بن ابراهیم قمی ( قرن 3ق) (5)،
ص:442
صدوق اول علی بن حسین (329ق) (1)، نعمانی (360ق) (2)، شیخ صدوق (381ق) (3)، شیخ مفید (413ق) (4)، سید رضی (406ق) (5)، حلوانی (قرن 5ق) (6)، شیخ طوسی (460ق) (7)، علامه حلی (726ق) (8)، دانشمندان متأخر نیز به نقل از پیشینیان این حدیث را در کتابهای خود آوردهاند که نقل نام همه آنها به درازا میکشد.
امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ» (9)فرمود:
الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ الْإِمَامُ الصَّامِتُ وَ الْقَصْرُ الْمَشِیدُ الْإِمَامُ النَّاطِقُ؛ (10)
«بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ» امام ساکت و «قَصْرٍ مَشِیدٍ» امام ناطق است.
همچنین امام صادق علیه السلام فرمود:
وَ اللَّهِ عِبَادَتُکُمْ فِی السِّرِّ مَعَ إِمَامِکُمُ الْمُسْتَتِرِ فِی دَوْلَةِ الْبَاطِلِ وَ تَخَوُّفُکُمْ مِنْ عَدُوِّکُمْ فِی دَوْلَةِ الْبَاطِلِ وَ حَالِ الْهُدْنَةِ أَفْضَلُ مِمَّنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ذِکْرُهُ فِی ظُهُورِ الْحَقِّ مَعَ إِمَامِ الْحَقِّ الظَّاهِرِ فِی دَوْلَةِ الْحَقِّ؛ (11)
به خدا سوگند عبادت شما در پنهانی با امام پنهانتان در دولت باطل و ترس شما از دشمنتان در دولت باطل و در حال صلح برتر است از کسی که خدای _ عز و جل ذکره _ را عبادت میکند در ظهور حق با امام حق آشکار در
1) الإمامة و التبصرة من الحیرة، ص26، ح4.
2) الغیبة للنعمانی، ص136.
3) کمال الدین، ج1، ص291، ح2؛ الخصال، ج1، ص186، ح257؛ علل الشرائع، ج1، ص195، ح2.
4) الارشاد، ج1، ص227.
5) نهج البلاغة، خطبه 147، ص497؛ خصائص الأئمة علیهم السلام، ص106.
6) نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص57.
7) الامالی للطوسی، ص20.
8) کشف الیقین فی فضائل أمیر المؤمنین علیه السلام، ص74.
9) سوره حج، آیه 45.
10) کمال الدین، ج2، ص417، ح10.
11) الکافی، ج1، ص333، ح2.
ص:443
دولت حق.
این بیان امام صادق علیه السلام نیز از دو گونه بودن حجت خبر میدهد. امام کاظم علیه السلام هم در تفسیر آیه «وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً» (1)فرمود:
النِّعْمَةُ الظَّاهِرَةُ الْإِمَامُ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنَةُ الْإِمَامُ الْغَائِبُ فَقُلْتُ لَهُ وَ یَکُونُ فِی الْأَئِمَّةِ مَنْ یَغِیبُ قَالَ نَعَمْ یَغِیبُ عَنْ أَبْصَارِ النَّاسِ شَخْصُهُ وَ لَا یَغِیبُ عَنْ قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ ذِکْرُهُ وَ هُوَ الثَّانِی عَشَرَ مِنَّا. (2)
نعمت ظاهره امام ظاهر است و نعمت باطنه امام غایب است. به ایشان گفتم: آیا در میان امامان کسی خواهد بود که غایب میشود؟ فرمود: آری شخص او از دیدگان مردم غایب میشود امّا یاد او از قلوب مؤمنین غایب نمیشود و او دوازدهمین ما امامان است.
امام رضا علیه السلام فرمود:
وَ لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ مِنَّا ظَاهِرٍ أَوْ خَافٍ وَ لَوْ خَلَتْ یَوْماً بِغَیْرِ حُجَّةٍ لَمَاجَتْ بِأَهْلِهَا کَمَا یَمُوجُ الْبَحْرُ بِأَهْلِه (3)
و زمین از قائمی از ما خالی نمیشود یا آشکار است و یا ترسان و اگر زمین یک روز از حجّت خالی شود زمین با ساکنانش مضطرب گردد همچنان که دریا با اهلش مواج میشود.
امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمود:
کَیْفَ یَتَسَاقَطُونَ فِی الْفِتْنَةِ وَ یَتَرَدَّدُونَ فِی الْحَیْرَةِ وَ یَأْخُذُونَ یَمِیناً وَ شِمَالًا، فَارَقُوا دِینَهُمْ أَمِ ارْتابُوا أَمْ عَانَدُوا الْحَقَّ أَمْ جَهِلُوا مَا جَاءَتْ بِهِ الرِّوَایَاتُ الصَّادِقَةُ وَ الْأَخْبَارُ الصَّحِیحَةُ أَوْ عَلِمُوا ذَلِکَ فَتَنَاسَوْا مَا یَعْلَمُونَ إِنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً
ص:444
وَ إِمَّا مَغْمُورا؛ (1)
چگونه در فتنه میافتادند و در وادی سرگردانی گام میزنند و به چپ و راست میروند از دینشان جدا شدند یا شکّ کردند یا با حقّ عناد و دشمنی کردند یا آنچه را روایات صادقه و اخبار صحیحه آوردهاند ندانستند یا دانستند و خود را به فراموشی زدند؟ آیا نمیدانند که زمین هیچ گاه از حجّت خالی نمیماند یا ظاهر است و یا پنهان.
توجه به این روایات و نقل فراوان و مشهور روایت امیر المؤمنین علیه السلام همچنین تصریح شیخ صدوق در اعتقادات، شکی باقی نمیگذارد که عقیده شیعه از ابتدا به راهنمایی امامان علیهم السلام دو گونه بودن حجت و امام بوده است. یعنی امام یا آشکار است یا پنهان. هرگز شرط امامت آشکار بودن نیست. این اصلی مسلم نزد شیعه است. حال اگر در کتابهای روایی شیعه حدیثی نقل شده است که تنها واژه «ظاهر» را دارد، به دلیل وجود این اصل مسلم باید معنای خاصی داشته باشد. صفار حدیث یعقوب سراج از امام صادق علیه السلام را چنین نقل کرده است:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی وَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ یَعْقُوبَ السَّرَّاجِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ عَالِمٍ مِنْکُمْ حَیٍ ظَاهِرٍ تَفْزَعُ إِلَیْهِ النَّاسُ فِی حَلَالِهِمْ وَ حَرَامِهِمْ فَقَالَ یَا أَبَا یُوسُفَ لَا إِنَّ ذَلِکَ لَبَیِّنٌ فِی کِتَابِ اللَّهِ تَعَالَی فَقَالَ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا» عَدُوَّکُمْ مِمَّنْ یُخَالِفُکُمْ «وَ رابِطُوا» إِمَامَکُمْ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» (2)فِیمَا یَأْمُرُکُمْ وَ فَرَضَ عَلَیْکُمْ؛ (3)
یعقوب سراج گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: زمین از عالمی از شما زنده، آشکار که مردم در حلال و حرام خود به او رجوع میکنند خالی میماند؟ فرمود: ای ابا یوسف، نه. این امر در کتاب خدا روشن است. بعد فرمود: «ای
ص:445
کسانی که ایمان آوردهاید، صبور باشید و شکیبایی ورزید» در برابر دشمنانتان از کسانی که با شما مخالفت میکنند «و رابطه داشته باشید» با امامتان «و تقوای الهی را پیشه کنید» در آنچه فرمانتان میدهد و بر شما واجب کرده است.
صدوق اول علی بن حسین بنبابویه با کمی اختلاف در سند و متن، این حدیث را آورده است:
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ، عَنْ یَعْقُوبَ السَّرَّاجِ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: تَبْقَی الْأَرْضُ بِلا عَالِمٍ حَیٍ ظَاهِرٍ یَفْزَعُ إِلَیْهِ النَّاسُ فِی حَلَالِهِمْ وَ حَرَامِهِمْ؟ فَقَالَ لِی: إِذًا، لَا یُعْبَدُ اللَّهُ،
یَا أَبَا یُوسُف؛ (1)
یعقوب سراج گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: زمین بدون عالمی زنده آشکار که مردم در حلال و حرام خود به او رجوع میکنند باقی میماند؟ به من فرمود: در این صورت خداوند عبادت نمیشود ای ابا یوسف!
شیخ صدوق نیز این روایت را از پدر خویش در کتاب علل الشرایع خود نقل کرده است. (2)سند صفار و صدوق هر دو صحیح است؛ بنابراین حدیث با سند صحیح در کتابهای معتبر نقل شده است.
این حدیث هرگز منافاتی با احادیث پیشین ندارد و بر خلاف عقیده شیعه که اعتقاد به غیبت دارند نیست. بزرگانی هم که این روایت را نقل کردهاند یعنی مرحوم صفار، (3)صدوق اول (4)و صدوق دوم (5)این حدیث را بلا فاصله پس از حدیث معروف
ص:446
امیرالمؤمنین علیه السلام آوردهاند. یعنی منافاتی میان دو حدیث ندیدهاند؛ زیرا روایت یعقوب سراج حالت اولیه و عادی امامت را بیان میدارد؛ یعنی اصل اولی این است که امام ظاهر و در دسترس مردم باشد؛ اما وقتی مردم به وظیفه خود در قبال امام عمل نکردند و مورد خشم و غضب الهی قرار گرفتند، خداوند آنها را از دیدن امام و مراجعه به ایشان محروم میکند. روشن است که در این صورت هم امامت امام از بین نمیرود او امام است اما امامی پنهان. (1)
دلیل این مدعا روایاتی است که اشاره به دوری امامان علیهم السلام از مردم در اثر غضب الهی دارد. امام جواد علیه السلام فرمود:
إِذَا غَضِبَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی عَلَی خَلْقِهِ نَحَّانَا عَنْ جِوَارِهِم؛ (2)
هرگاه خداوند تبارک و تعالی بر مردمش خشم گیرد ما را از کنار آنان دور میکند.
1) ممکن است مخالف بگوید: در حدیث یادشده فلسفه امامت به آشکار بودن امام علیه السلام گره خورده است، بهطوری که اگر ظاهر نباشد گویا اثری برای امام علیه السلام نیست. در پاسخ باید گفت: با توجه به روایات دیگر که وظایفی را برای امام علیه السلام بیان کردهاند، روایت حاضر تنها به یکی از وظایف امام علیه السلام اشاره کرده است؛ یعنی بیان احکام یکی از آثار امامت است تنها وظیفه امام علیه السلام نیست که اگر امکان انجام آن نبود دیگر وجود امام علیه السلام ضرورتی نداشته باشد. در دوران امامان علیهم السلام پیشین چون بسیاری از معارف و احکام دین بیان نشده بود با آنکه مردم به وظیفه خود نسبت به امام علیه السلام عمل نمیکردند، اما لازم بود امام علیه السلام میان مردم ظاهر باشد تا دین را به آنان بیاموزد. در دوران امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف تلاش امامان پیشین علیهم السلام نتیجه داده بود؛ یعنی شاگردان فقیه و اسلام شناس تربیت شده بودند و سخنان امامان علیهم السلام در قالب اصول و کتابها تدوین شده بود. لذا با پنهان بودن امام علیه السلام، نایبان خاص و عام ایشان میتوانستند جامعه اسلامی را از جهت اعتقادات و احکام اداره نمایند و امام به نقشهای دیگر خویش بپردازد و البته در موارد لازم آنان را کمک کرده و راهنمایی نماید. بنابراین چون عالمان و فقیهان بیان حلال و حرام (احکام) را برعهده دارند به حضور ظاهری امام علیه السلام برای انجام این کار نیازی نیست. از طرف دیگر چون تنها وظیفه امام علیه السلام بیان احکام نیست با وجود فقها مردم از وجود امام علیه السلام بینیاز نیستند و امام علیه السلام برای انجام نقشهای دیگر خود باید حضور داشته باشد هر چند حضوری پنهانی باشد. این وظایف و نقشها در در پاسخ شبهه سی و پنجم به طور مفصل بیان شد.
2) الکافی، ج1، ص343، بَابٌ فِی الْغَیْبَة، ح31.
ص:447
مرحوم کلینی محدث بزرگ و دقیق شیعه این حدیث را در باب غیبت کتابش نقل کرده است. یعنی برداشت ایشان نیز از این حدیث غیبت امام بوده است. شارح بزرگ کتاب کافی، ملا صالح مازندرانی نیز تصریح کرده است: «به وسیله غیبت ما را از کنار آنان دور میکند.» (1)در دیدار علی بن مهزیار اهوازی نیز از امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل شده است که فرمود:
پدرم ابو محمد علیه السلام از من پیمان گرفته است با گروهی که خداوند بر آنان خشم گرفته است همسایه نشوم. (2)
گفتنی است شیخ مفید نیز در پاسخ به شبهۀ قائلین به اتمام امامت بعد امام عسکری علیه السلام به این نکته اشاره کرده است. آنان مدعی شدهاند بنا به حدیث «إِنَّ اللَّهَ لَا یُخْلِی الْأَرْضَ مِنْ حُجَّةٍ إِلَّا أَنْ یَغْضَبَ عَلَی أَهْلِ الدُّنْیَا» زمین اینک به دلیل خشم الهی خالی از حجت است و امامی وجود ندارد. شیخ مفید مینویسد:
این برداشت صحیح نیست و منظور این روایت با توجه به روایات ضرورت حجت و حدیث معروف امیرالمؤمنین علیه السلام چنین است: «أنه لا یخلیها من حجة ظاهرة» (3)یعنی خداوند هرگز زمین را از «حجت ظاهر» خالی نمیکند مگر آنکه بر اهل زمین خشم گیرد. به عبارت دیگر وقتی خداوند به اهل زمین خشم میگیرد حجت خود را پنهان میکند نه آنکه پایان دهد.
از بیان ایشان نیز روشن میشود که حالت عادی حجت این است که ظاهر باشد و مردم در حلال و حرام خویش به او مراجعه نمایند، اما اگر خداوند بر امتی خشم گرفت این حالت تغییر میکند و مردم از مراجعه به حجت حق محروم میشوند؛ اما در هر
ص:448
صورت امام و حجت حق موجود است؛ بنابراین میان حدیث یعقوب سراج با احادیث دو گونه بودن حجت منافاتی وجود ندارد و چنین نیست که هرگاه امام ظاهر نبود شرط امامت را از دست داده باشد و نیاز به شخص دیگری باشد.
گفتنی است حدیث دیگری نیز از امام باقر علیه السلام نقل شده است که امام علیه السلام به صحابی بزرگوار خود محمد بن مسلم فرمود:
وَ اللَّهِ یَا مُحَمَّدُ مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ظَاهِرٌ عَادِلٌ أَصْبَحَ ضَالًّا تَائِهاً وَ إِنْ مَاتَ عَلَی هَذِهِ الْحَالَةِ مَاتَ مِیتَةَ کُفْرٍ وَ نِفَاقٍ؛ (1)
به خدا سوگند، ای محمد هر کس از این امت که صبح بیدار شود، امامی ظاهر و عادل از طرف خداوند نداشته باشد صبح خود را در حال گمراهی و سرگردانی آغاز کرده است و اگر در این وضع بمیرد به مرگ کفر و نفاق از دنیا رفته است.
نکته اول در مورد این حدیث آن است که اصل «ظاهر» بودن این واژه در حدیث مسلم نیست. علامه مجلسی از استاد پدرش فاضل شوشتری (2)نقل کرده است که این واژه «طاهر» است. (3)یعنی اشاره به مقام عصمت دارد. خود علامه نیز اضافه میکند روایاتی که واژه طهرنا و عصمنا (4)دارد مؤید این سخن است. (5)ملا صالح مازندرانی نیز در شرح خود «طاهر» ثبت کرده و نوشته است یعنی امامی که از هر پلیدی پاک باشد. (6)
1) الکافی، ج1، ص183، ح8 و ص375، ح2: ... لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ ظَاهِراً عَادِلًا... .
2) عبد الله بن الحسین التستری (درگذشتۀ 1021ق) شاگرد مقدس أحمد اردبیلی و استاد محمدتقی مجلسی.
3) مرآة العقول، ج2، ص: 315.
4) الکافی، ج1، ص191، ح5: عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُمَرَ الْیَمَانِیِّ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَی خَلْقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِی أَرْضِهِ وَ جَعَلَنَا مَعَ الْقُرْآنِ وَ جَعَلَ الْقُرْآنَ مَعَنَا لَا نُفَارِقُهُ وَ لَا یُفَارِقُنَا.
5) مرآة العقول، ج2، ص315.
6) شرح الکافی، الأصول و الروضة، ج5، ص172.
ص:449
البته بعد بنا به «ظاهر» بودن نیز معنا کرده است. احتمال «طاهر» با واژه «عادل» که بعد از آن آمده سازگاری بیشتری دارد. سیاق روایت نیز این احتمال را تقویت میکند؛ زیرا در ادامه امام علیه السلام اشاره میفرماید که ائمه جور از دین حق برکنارند؛ بنابراین سخن در امامی پاک و دادگر در مقابل ائمه گمراه و پلید و ظالم است. هرگز سخن از غیبت و حضور نیست تا منظور ظاهر و آشکار بودن باشد. بلکه نجات از مرگ کفر و نفاق که همان نجات از مرگ جاهلی است با غایب بودن امام منافاتی ندارد؛ زیرا در حدیث صحیح السندی امام حسن عسکری علیه السلام بعد از حق دانستن و تایید صحت روایت مرگ جاهلی، نشناختن فرزند و جانشین خویش را مصداق مرگ جاهلی بیان میکند و بعد خبر از غیبت ایشان میدهد. (1)روشن است که اگر غیبت و ظاهر نبودن امام باعث مرگ جاهلی باشد امام هرگز مصداق آن را فرزند غایبشان معرفی نمیکردند.
توجه به مطالب بیان شده، احتمال «طاهر» بودن واژه حدیث را تقویت میکند. البته اگر احتمال «ظاهر» بودن نیز تقویت شود مشکلی پیش نمیآید؛ زیرا در توضیح حدیث پیشین (روایت یعقوب سراج) بیان شد که روایت ناظر به حالت اولیه و عمومی است که شامل یازده امام علیهم السلام میشود و با حالت خاص _ جامعه مورد خشم الهی واقع شده و از ارتباط با امام عجل الله تعالی فرجه الشریف محروم است _ منافاتی ندارد.
شارحان حدیث نیز وجوهی در معنای این حدیث بیان کرده اند. مرحوم ملا صالح مازندرانی مینویسد:
1) کمال الدین، ج2، ص409، ح9: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو عَلِیِّ بْنِ هَمَّامٍ قَالَ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ الْعَمْرِیَّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ سُئِلَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ أَنَا عِنْدَهُ عَنِ الْخَبَرِ الَّذِی رُوِیَ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ لِلهِ عَلَی خَلْقِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ أَنَّ مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً فَقَالَ علیه السلام إِنَّ هَذَا حَقٌّ کَمَا أَنَّ النَّهَارَ حَقٌّ فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَکَ فَقَالَ ابْنِی مُحَمَّدٌ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدِی مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْهُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً أَمَا إِنَّ لَهُ غَیْبَةً یَحَارُ فِیهَا الْجَاهِلُونَ وَ یَهْلِکُ فِیهَا الْمُبْطِلُونَ وَ یَکْذِبُ فِیهَا الْوَقَّاتُونَ... .
ص:450
منظور آشکار بودن وجود ایشان است چه شخص امام عجل الله تعالی فرجه الشریف آشکار باشد یا خیر. یا منظور آشکار بودن شخص ایشان است هر چند در برخی اوقات برای بعضی اشخاص باشد. یا منظور از «ظاهر» آشکار نیست، بلکه غالب است. یعنی امام در علم و عمل بر تمام مردم غلبه دارد و پیروز است. یا منظور از «ظاهر» پشتیبان و کمککار است. یعنی امام در امور دین پشتیبان مردم است. ایشان ادامه میدهند خلاصه ظاهر بودن امام با غیبت ایشان منافاتی ندارد؛ زیرا آشکار و پنهان بودن میتواند نسبی باشد. مانند خورشید که در بالای ابر مخفی نیست یا نور که پشت پرده آشکار است. (1)
از فاضل امین استرآبادی (2)نیز نقل میکند که «ظاهر» یعنی روشن بودن امامتش با نص صریح خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم . (3)علامه مجلسی هم «ظاهر» را به معنای روشن بودن حجت و دلیل امام با برهان میداند هر چند خود امام غایب باشد. (4)ایشان سخن محدث استرآبادی را نیز نقل کرده است. (5)ظاهراً مؤید برداشت مرحوم استرآبادی میتواند روایاتی باشد که مرحوم کلینی در «بَابُ الْأُمُورِ الَّتِی تُوجِبُ حُجَّةَ الْإِمَام» کتاب کافی آورده است. روایاتی که میگوید نشانه امام آن است که امامت او ظاهر و روشن باشد به گونهای که در شهر از هر کس پرسیدند او را معرفی کند. (6)
الکافی، ج1، ص284، ح2: وَ یَکُونَ صَاحِبَ الْوَصِیَّةِ الظَّاهِرَةِ الَّتِی إِذَا قَدِمْتَ الْمَدِینَةَ سَأَلْتَ عَنْهَا الْعَامَّةَ وَ الصِّبْیَانَ إِلَی مَنْ أَوْصَی فُلَانٌ فَیَقُولُونَ إِلَی فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ.
الکافی، ج1، ص285، ح5: وَ الْوَصِیَّةُ إِذَا قَدِمَ الرَّکْبُ الْمَدِینَةَ فَقَالُوا إِلَی مَنْ أَوْصَی فُلَانٌ قِیلَ إِلَی فُلَانِ بْنِ فُلَان.
1) شرح الکافی، الأصول و الروضة، ج5، ص172.
2) المولی المحدث محمد أمین بن محمد شریف الأسترآبادی، رأس الاخباریة، (المتوفی 1033ق) بمکة. مؤلف کتاب «الفوائد المدنیة» فی الرد علی القائل بالاجتهاد و التقلید فی الاحکام الالهیة.
3) شرح الکافی، الأصول و الروضة، ج6، ص331.
4) مرآة العقول، ج2، ص315.
5) مرآة العقول، ج4، ص214.
6) الکافی، ج1، ص284، ح1: وَ یَقْدَمَ الرَّکْبُ فَیَقُولَ إِلَی مَنْ أَوْصَی فُلَانٌ فَیُقَالَ إِلَی فُلَانٍ.
ص:451
نتیجه آنکه احادیثی که دارای واژه «ظاهر» است، یا به معنای آشکار بودن شخص امام است و ناظر به حالت اولیه و عمومی امامت است؛ یا معنای خاص دیگری دارد و در هر حال منافاتی با غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ندارد. دانشمندان شیعه نیز هنگام شرح این نوع از روایات توجه به غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف داشتهاند و هرگز چنین روایاتی را در منافات با غیبت ندیدهاند.
ص:452
ص:453
إن منشأ هذه الفکرة، هی المقدمة الأولی العقلیة لنظریة الإمامة و المقصود منها: ضرورة وجود عموم الإمام (أیّ الرئیس) فی الأرض، و عدم جواز بقاء المجتمع بلا حکومة، أیّة حکومة و أیّ أمام و إذا کانت قد تطورت إلی ضرورة وجود (الإمام المعصوم المعیّن من قبل الله) فإنّ الإصرار علیها و الاستنتاج منها: وجود (الإمام محمد بن الحسن العسکری) و استمرار حیاته إلی الیوم، هو إیضاً نوع من الافتراض و الظنّ و التخمین. فأین هو الیوم ذلک الإمام المعلم الهادی و المطبق لأحکام الله الذی یحافظ علی الشریعة من الزیادة و النقصان؟ و حتی لو صحت تلک الأحادیث فقد یکون الإمام شخصاً آخر اذا لم یکن المقصود به مطلق الإمام أو مطلق الحجة و العالم باحکام الدین. (1)
1) «سرآغاز این اندیشه همان مقدمه نخست عقلی برای نظریه امامت است و منظور از آن مقدمه، ضرورت وجود امام به معنای اعم آن (هر رئیس) در زمین است و ممکن نبودن باقی ماندن جامعه بدون حکومت هر حکومتی و هر امامی و وقتی این مقدمه تغییر یافته بود به ضرورت وجود (امام معصوم تعیین شده از طرف خداوند) پس پافشاری بر آن و نتیجه گرفتن از آن وجود (امام محمد بن حسن عسکری علیهما السلام ) و ادامه داشتن زندگی ایشان تا به امروز، نیز نوعی فرض و گمان و حدس است. پس امروز او کجاست؟ آن امام تعلیم دهنده هدایتگر و مجری احکام الهی کسی که شریعت را از زیاد و کم حفظ میکند؟ حتی اگر آن احادیث صحیح باشد امام شخص دیگری خواهد بود اگر منظور از آن، مطلق امام یا مطلق حجت و علم به احکام دین نباشد.» (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص134)
ص:454
نویسنده مدعی است اعتقاد شیعه به ضرورت امام علیه السلام در هر زمان تغییر یافته، یک حکم عقلی است؛ بنابراین اعتقاد به وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف صرف حدس و گمان است و بعد میگوید اگر منظور از این احادیث هر رهبر و عالمی نباشد منظور فرزند امام یازدهم علیه السلام نیز نمیتواند باشد؛ زیرا او کار هدایت و حفاظت را انجام نمیدهد.
چنانکه پیداست این قسمت از سخنان وی دربردارنده سخن تازهای نیست و تنها استنتاجی از سخنان پیشین اوست و چون بطلان آن سخنان ثابت شد بطلان این قسمت نیز روشن خواهد بود؛ اما بیان چند نکته خالی از لطف نیست. نخست آنکه بحث حاضر در دلایل نقلی وجود امام علیه السلام و نقد آنهاست؛ اما نویسنده چون در نقد آنها کار به جایی نبرده ناچار برای اثبات ادعای خود مبنی بر فرضی بودن وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف موضوع بحث را عوض کرده به سراغ دلایل عقلی وجود امام علیه السلام رفته است. فرار نویسنده از موضوع بحث، استحکام دلایل نقلی را نشان میدهد؛ زیرا وی شاهد دلالت روشن روایات به وجود امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف است و چارهای ندیده جز پیش کشیدن بحث عقلی؛ در حالی که دلایل عقلی وجود امام علیه السلام بحثی جدای از دلایل نقلی است. بنابراین ادعای تطور و دگرگونی یک دلیل عقلی به دلیل نقلی سخنی گزاف و باطل است. نکته دوم اینکه در دلایل نقلی وجود امام علیه السلام که اکنون موضوع بحث است هرگز دانشمندان شیعه لزوم وجود فرزند امام یازدهم علیه السلام را از حکم عقل به لزوم وجود حاکمی در جامعه نگرفتهاند، بلکه چنانکه در پاسخ شبهۀ ششم گذشت بررسی کتابهای شیعه نشان میدهد تمام مقدمات نقلی است.
اگر کتاب غیبت نعمانی را که اولین کتاب مستقل در مهدویت است در نظر بگیریم. مرحوم نعمانی بعد از برخی مباحث مقدماتی روایات لزوم اتصال وصایت (1)را نقل
1) الغیبة للنعمانی، ص51.
ص:455
میکند بعد روایات دوازده امام را از شیعه (1)و سنی (2)نقل میکند بعد روایات خالی نبودن زمین از حجت (3)را بیان میدارد. یعنی بحث را با روایاتی آغاز میکند که از زاویههای متعدد وجود امام علیه السلام در هر زمان را ثابت میکند و هرگز استنادی به حکم عقل نمیکند. کتاب کمال الدین شیخ صدوق نیز چنین است ایشان بعد از مقدمهای طولانی که شبهات را پاسخ میدهد، اشارهای به غیبتهای پیامبران (پیشینه غیبت در امتهای گذشته) (4)دارد و اولین بحث کتابش «باب العلة التی من أجلها یحتاج إلی الإمام» (5)است. بعد «باب اتصال الوصیة من لدن آدم علیه السلام و أن الأرض لا تخلو من حجة لله عز و جل علی خلقه إلی یوم القیامة» (6)یعنی ایشان نیز بحث را با روایاتی شروع میکند که ضرورت وجود امام علیه السلام در روی زمین را ثابت میکند، روایاتی که بیان میدارد امام واسطه فیض الهی و امنیت بخش اهل زمین است و اگر لحظهای نباشد زمین اهلش را فرو میبرد و... . ایشان نیز استنادی به حکم عقل نمیکند. وقتی به کتاب غیبت شیخ طوسی میرسیم ایشان در همان ابتدای کتاب این مطلب را به صراحت بیان کرده است که دو راه وجود دارد: راه اول «اینکه بگوییم وقتی وجوب امامت در هر حال ثابت شد و اینکه مردم با آنکه غیر معصوم هستند جایز نیست هیچ وقت بدون سرپرست باقی بمانند...» (7)که همان مقدمه عقلی است که نویسنده به آن اشاره کرده است؛ راه دوم «اینکه بگوییم سخن در غیبت فرزند امام حسن
1) الغیبة للنعمانی، ص57.
2) الغیبة للنعمانی، ص116.
3) الغیبة للنعمانی، ص136.
4) کمال الدین، ج1، ص: 127.
5) کمال الدین، ج1، ص201.
6) کمال الدین، ج1، ص211.
7) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص3: «أن نقول إذا ثبت وجوب الإمامة فی کل حال و أن الخلق مع کونهم غیر معصومین لا یجوز أن یخلو من رئیس فی وقت من الأوقات».
ص:456
عسکری علیه السلام متفرع بر ثابت بودن امامت ایشان است و مخالف ما یا امامتش را قبول دارد و از دلیل غیبتش میپرسد که باید پاسخش را بدهیم یا امامت ایشان را نمیپذیرد در این صورت پرسش از غیبت کسی که امامتش ثابت نشده معنایی ندارد.» (1)چنانکه ملاحظه میشود مقدمه راه دوم، بحث از امامت و لزوم امام به معنای خاص آن در شیعه است و به مقدمه راه اول که امام به معنای مطلق حاکم و رئیس است ربطی ندارد و هرگز نمیتوان ادعا کرد تطوری صورت گرفته است، بلکه دو راه با مقدمات جدای از هم هستند. راه نقلی از نص و تصریح روایات استفاده کرده است؛ روایاتی که لزوم حجت در زمین و اتصال وصایت و امثال آن را ثابت میکند. بنابراین در مورد امامتی که با روایات ثایت میشود نمیتوان ادعا کرد صرف حدس و گمان است، بلکه باید معتقد بود نص روایات است. علاوه در بسیاری از دلایلهای عقلی وجود امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز به آنچه وی اشاره کرده است یعنی لزوم وجود حاکم در هر جامعه، اسناد نمیشود. مانند برهان لطف، برهان واسطه فیض، برهان علت غایی، برهان امکان اشرف و... .
نکته سوم آنکه کسی نمیتواند در صحت این روایات شک نماید و با تردید بگوید «اگر صحت داشته باشند»؛ زیرا این روایات با اسناد صحیح فراوانی نقل شدهاند و کثرت و تواتر آنها نیز راه را بر هر شک و تردیدی مسدود میکند. همچنین کسی نمیتواند ادعا کند این روایات اشاره به شخص خاصی ندارد و منظور مطلق حاکم و عالم دینی است؛ زیرا در ابتدای کتاب و در پاسخ شبهۀ نخست روایات فراوانی آورده شد که شخص خاص بودن این امام همام عجل الله تعالی فرجه الشریف را ثابت میکرد و از همین روایات مشخص میشود آنچه نویسنده ادعا کرده که امام شخص دیگری باید باشد ادعایی
1) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص3: «أن نقول الکلام فی غیبة ابن الحسن علیه السلام فرع علی ثبوت إمامته و المخالف لنا إما أن یسلم لنا إمامته و یسأل عن سبب غیبته فنتکلف جوابه أو لا یسلم لنا إمامته فلا معنی لسؤاله عن غیبة من لم یثبت إمامته».
ص:457
نادرست است؛ زیرا همان روایات فراوان و صحیح السند که امام را از کلی و مبهم بودن خارج ساختهاند، این کار را با اشاره به شخص امام انجام دادهاند؛ یعنی دقیقاً تعیین کردهاند که منظور فرزند بلافصل امام حسن عسکری علیه السلام است.
نکته آخر اینکه اگر ایشان میپرسد: «او امروز کجاست؟» مبتنی بر همان برداشت ناصحیح وی از معنای امامت است. در پاسخ شبهۀ سی و پنجم گذشت که این اهلسنت هستند که امام را به حاکم جامعه تفسیر میکنند و با این تفسیر است که جا دارد سؤال شود که چرا حاکم دیده نمیشود و جامعه را اداره نمیکند؛ اما بنا به تبیین شیعه از معنای امام دیگر چنین پرسشی جا ندارد؛ زیرا در اعتقاد شیعه یکی از شئون فرعی امام، حکومت و اداره جامعه است و امام یا غالب و آشکار است و به اداره جامعه نیز میپردازد یا ترسان و پنهان است و امکان حضور آشکار و اداره جامعه را ندارد، در این صورت نیز امام است و شئون امامت را مانند هدایت باطنی، حفظ شریعت، فریادرسی جامعه و... انجام میدهد و تا جایی که به ناشناس بودن امام علیه السلام آسیب نرساند در امور جامعه نیز تأثیرگذار است. به همین دلیل بنابر عقیده شیعه نمیتوان گفت چون امام دیده نمیشود و آشکارا جامعه را اداره نمیکند پس امام نیست. پس بیشک امام این زمان حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است.
ص:458
ص:459
در این بخش، آخرین ادعای نویسنده که در قسمت دلیلهای عقلی وجود امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آن را بیان کرده است مورد بررسی قرار میگیرد.
هدف اصلی این کتاب بیان مطالب مبحث سوم (نقد دلیل روایی) فصل دوم، کتاب احمد الکاتب بود که بحمدالله همه آن بیان و بررسی شد. برای آنکه حق مطلب نویسنده ادعا شود علاوه بر بیان مطالب مبحث سوم، مطالب مبحث دوم (دلیل روایی) فصل اول کتاب وی نیز به صورت کامل آورده شد. تنها قسمت پایان آن باقی ماند که در این شبهه به بررسی آن نیز پرداخته میشود. نویسنده در مبحث دوم فصل اول بعد از بیان پنج دسته دلیلهای روایی چنین مینویسد:
إذن فإنّ «الدلیل النقلیّ» کان یتألف من عدّة مجامیع من الآیات و الروایات التی تتحدّث عن القائم و المهدی بصورة عامّة، و تلک التی تخصصه فی أهل البیت و فی أولاد الإمام علی علیه السلام و فی أولاد السیدة فاطمة الزهراء علیها السلام و فی أولاد الإمام الحسین و فی أولاد الإمام الصادق و فی أولاد الإمام الجواد و الهادی و العسکری علیهم السلام إضافة إلی الروایات التی کانت تتحدّث عن عدد الأئمة الإثنی عشر، و عن ولادة (الإمام
ص:460
المهدی) و اسمه و هذا ما یؤدّی فی نظرهم إلی الأیمان بولادة و وجود (الإمام الثانی عشر الحجة بن الحسن العسکری) و استمرار حیاته، بالرغم من عدم ظهوره فی حیاة أبیه أو الوصیة له أو الإشارة المباشرة منه إلیه. (1)
نویسنده مدعی است گروهی از روایات موجب ایمان شیعه به وجود و ولادت امام دوازدهم حضرت حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف شده است، در حالی که ایشان نمودی در دوران پدر نداشته است و پدر بزرگوارشان وصیت یا اشارهای به ایشان نکردهاند.
چنانکه ملاحظه میشود، وی در پایان بیان دلیلهای روایی نیز تصریح میکند که گروهی از روایات شخص «قائم» و «مهدی» را مشخص کرده است و حتی آن را فرزند امام حسن عسکری علیه السلام خوانده است؛ اما بدون آنکه نقد و ردی به این نوع از روایات داشته باشد، مدعی است روایات کلی و مبهماند و اشاره به شخص خاصی ندارند. این مطلب عجیب و متناقضی است که وی ادعا میکند. در ادامه به مطلبی اشاره کرده است که پاسخ آن باید داده شود و آن اینکه مینویسد فرزند امام یازدهم علیه السلام در دوران پدر ظهور و بروزی نداشته است و امام به فرزند خویش وصیت یا اشاره مستقیم نکرده است. بطلان این ادعا روشن است؛ زیرا روایات فراوانی از امام حسن عسکری علیه السلام
1) بنابراین دلیل نقلی از گروهی آیات و روایت تشکیل شده است که از قائم و مهدی به صورت کلی سخن میگوید و روایاتی که وی را مختص میکند در اهل بیت و در فرزندان امام علی علیه السلام و در فرزندان حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و در فرزندان امام حسین علیه السلام و در فرزندان امام صادق علیه السلام و در فرزندان امام جواد و هادی و عسکری علیهم السلام علاوه بر روایاتی که از تعداد امامان دوازدهگانه علیهم السلام سخن گفته است و از تولد امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و نام ایشان و این آن چیزی است که در دیدگاه آنان باعث ایمان به تولد و وجود امام دوازدهم حجت بن الحسن العسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف و ادامه داشتن زندگی ایشان میشود. علی رغم آنکه در دوران حیات پدرشان ظهوری نداشته یا وصیت یا اشاره مستقیمی از طرف پدر به ایشان نشده است. (الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیة؟ ص134)
ص:461
در معرفی فرزند خویش به عنوان امام و جانشین بعد از خود نقل شده است. برای حسن ختام کتاب این روایات ذکر میشود.
عمرو أهوازی گوید: امام حسن عسکری علیه السلام پسرش را به من نشان داد و فرمود، این صاحب شما بعد از من است. (1)
معاویة بن حکیم و محمّد بن ایّوب و محمّد بن عثمان گویند: ما چهل نفر در منزل امام حسن علیه السلام بودیم و او فرزندش را به ما عرضه کرد و فرمود: این امام شما پس از من و خلیفه من بر شماست، از او اطاعت کنید و پس از من در دین خود متفرّق نشوید که هلاک خواهید شد، بدانید که بعد از این او را نخواهید دید، گویند: از حضورش بیرون آمدیم و پس از چند روز امام حسن علیه السلام درگذشت. (2)
ابو علیّ بن همّام گوید: از محمّد بن عثمان عمریّ _ قدّس اللَّه روحه _ شنیدم که میگفت: از پدرم شنیدم که میگفت: من نزد امام عسکری علیه السلام بودم که از آن حضرت از خبری که از پدران بزرگوارش روایت شده است پرسش کردند که زمین از حجّت الهی بر خلایق تا روز قیامت خالی نمیماند و کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیّت درگذشته است. فرمود: این حقّ است همچنان که روز روشن حقّ است. گفتند: ای فرزند رسول خدا، حجّت و امام پس از شما کیست؟ فرمود: فرزندم محمّد، او امام و حجّت پس از من است، کسی که بمیرد و او را نشناسد به مرگ جاهلیّت درگذشته است. آگاه باشید که برای او غیبتی است که نادانان در آن سرگردان شوند و
1) الکافی، ج1، ص328، ح3: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْکُوفِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمَکْفُوفِ عَنْ عَمْرٍو الْأَهْوَازِیِّ قَالَ: أَرَانِی أَبُو مُحَمَّدٍ ابْنَهُ وَ قَالَ هَذَا صَاحِبُکُمْ مِنْ بَعْدِی.
2) کمال الدین، ج2، ص435، ح2: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَاجِیلَوَیْهِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ الْفَزَارِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی مُعَاوِیَةُ بْنُ حُکَیْمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ الْعَمْرِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالُوا عَرَضَ عَلَیْنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ نَحْنُ فِی مَنْزِلِهِ وَ کُنَّا أَرْبَعِینَ رَجُلًا فَقَالَ هَذَا إِمَامُکُمْ مِنْ بَعْدِی وَ خَلِیفَتِی عَلَیْکُمْ أَطِیعُوهُ وَ لَا تَتَفَرَّقُوا مِنْ بَعْدِی فِی أَدْیَانِکُمْ فَتَهْلِکُوا أَمَا إِنَّکُمْ لَا تَرَوْنَهُ بَعْدَ یَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ فَمَا مَضَتْ إِلَّا أَیَّامٌ قَلَائِلُ حَتَّی مَضَی أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام .
ص:462
اهل باطل در آن هلاک گردند و کسانی که برای آن وقت معیّن کنند دروغ گویند... . (1)
1) کمال الدین، ج2، ص409، ح9: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو عَلِیِّ بْنِ هَمَّامٍ قَالَ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عُثْمَانَ الْعَمْرِیَّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ سُئِلَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ أَنَا عِنْدَهُ عَنِ الْخَبَرِ الَّذِی رُوِیَ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ لِلهِ عَلَی خَلْقِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ أَنَّ مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً فَقَالَ علیه السلام إِنَّ هَذَا حَقٌّ کَمَا أَنَّ النَّهَارَ حَقٌّ فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَکَ فَقَالَ ابْنِی مُحَمَّدٌ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدِی مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْهُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً أَمَا إِنَّ لَهُ غَیْبَةً یَحَارُ فِیهَا الْجَاهِلُونَ وَ یَهْلِکُ فِیهَا الْمُبْطِلُونَ وَ یَکْذِبُ فِیهَا الْوَقَّاتُون... .
2) کمال الدین، ج2، ص384، ح1: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ سَعْدٍ الْأَشْعَرِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ أَنَا أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ فَقَالَ لِی مُبْتَدِئاً یَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمْ یُخَلِّ الْأَرْضَ مُنْذُ خَلَقَ آدَمَ علیه السلام وَ لَا یُخَلِّیهَا إِلَی أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ مِنْ حُجَّةٍ لِلهِ عَلَی خَلْقِهِ بِهِ یَدْفَعُ الْبَلَاءَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْضِ وَ بِهِ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ بِهِ یُخْرِجُ بَرَکَاتِ الْأَرْضِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ الْإِمَامُ وَ الْخَلِیفَةُ بَعْدَکَ فَنَهَضَ علیه السلام مُسْرِعاً فَدَخَلَ الْبَیْتَ ثُمَّ خَرَجَ وَ عَلَی عَاتِقِهِ غُلَامٌ کَأَنَّ وَجْهَهُ الْقَمَرُ لَیْلَةَ الْبَدْرِ مِنْ أَبْنَاءِ الثَّلَاثِ سِنِینَ فَقَالَ یَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ لَوْ لَا کَرَامَتُکَ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عَلَی حُجَجِهِ مَا عَرَضْتُ عَلَیْکَ ابْنِی هَذَا إِنَّهُ سَمِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ کَنِیُّهُ الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً یَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ مَثَلُهُ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ مَثَلُ الْخَضِرِ علیه السلام وَ مَثَلُهُ مَثَلُ ذِی الْقَرْنَیْنِ وَ اللَّهِ لَیَغِیبَنَّ غَیْبَةً لَا یَنْجُو فِیهَا مِنَ الْهَلَکَةِ إِلَّا مَنْ ثَبَّتَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَ وَفَّقَهُ فِیهَا لِلدُّعَاءِ بِتَعْجِیلِ فَرَجِهِ فَقَالَ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ فَقُلْتُ لَهُ یَا مَوْلَایَ فَهَلْ مِنْ عَلَامَةٍ یَطْمَئِنُّ إِلَیْهَا قَلْبِی فَنَطَقَ الْغُلَامُ عجل الله تعالی فرجه الشریف بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ فَصِیحٍ فَقَالَ أَنَا بَقِیَّةُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ الْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِهِ فَلَا تَطْلُبْ أَثَراً بَعْدَ عَیْنٍ یَا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحَاقَ فَقَالَ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ فَخَرَجْتُ مَسْرُوراً فَرِحا... .
ص:463
یعقوب بن منقوش گوید: بر امام عسکری علیه السلام وارد شدم ... گفتم: سرورم، صاحبالأمر کیست؟ فرمود: پرده را بردار، آن را بالا بردم و پسر بچهای که حدود پنج وجب طول او بود و سنّش هشت یا ده سال بود بیرون آمد با پیشانی نورانی و روئی سپید و چشمانی درخشان و کف دستی سطبر و زانوانی برگشته، بر گونه راستش خالی بود و بر سرش گیسوانی، آمد و بر زانوی پدرش امام عسکری علیه السلام نشست، آنگاه به من فرمود: این صاحب شماست، سپس آن فرزند از جا برجست و امام بدو گفت: فرزندم، به درون خانه برو تا وقت معلوم بیاید! و او به داخل خانه رفت و من او را نگریستم. سپس فرمود: ای یعقوب، بنگر که در آن خانه کیست؟ من داخل خانه شدم امّا کسی را ندیدم. (1)
علّان رازیّ گوید: یکی از اصحاب به من خبر داد که چون جاریه امام
1) کمال الدین، ج2، ص407، ح2: حَدَّثَنَا أَبُو طَالِبٍ الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ الْعَیَّاشِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا آدَمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَلْخِیُ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ هَارُونَ الدَّقَّاقُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَالِکٍ الْأَشْتَرِ قَالَ حَدَّثَنِی یَعْقُوبُ بْنُ مَنْقُوشٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَی دُکَّانٍ فِی الدَّارِ وَ عَنْ یَمِینِهِ بَیْتٌ عَلَیْهِ سِتْرٌ مُسَبَّلٌ فَقُلْتُ لَهُ یَا سَیِّدِی مَنْ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ ارْفَعِ السِّتْرَ فَرَفَعْتُهُ فَخَرَجَ إِلَیْنَا غُلَامٌ خُمَاسِیٌ لَهُ عَشْرٌ أَوْ ثَمَانٌ أَوْ نَحْوُ ذَلِکَ وَاضِحُ الْجَبِینِ أَبْیَضُ الْوَجْهِ دُرِّیُّ الْمُقْلَتَیْنِ شَثْنُ الْکَفَّیْنِ مَعْطُوفُ الرُّکْبَتَیْنِ فِی خَدِّهِ الْأَیْمَنِ خَالٌ وَ فِی رَأْسِهِ ذُؤَابَةٌ فَجَلَسَ عَلَی فَخِذِ أَبِی مُحَمَّدٍ علیه السلام ثُمَّ قَالَ لِی هَذَا صَاحِبُکُمْ ثُمَّ وَثَبَ فَقَالَ لَهُ یَا بُنَیَّ ادْخُلْ إِلَی الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ فَدَخَلَ الْبَیْتَ وَ أَنَا أَنْظُرُ إِلَیْهِ ثُمَّ قَالَ لِی یَا یَعْقُوبُ انْظُرْ مَنْ فِی الْبَیْتِ فَدَخَلْتُ فَمَا رَأَیْتُ أَحَدا.
ص:464
عسکریّ علیه السلام باردار شد به او فرمود: تو حامل پسری هستی که نامش محمّد است و او قائم پس از من است. (1)
1) کمال الدین، ج2، ص408، ح4: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِصَامٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی عَلَّانٌ الرَّازِیُّ قَالَ أَخْبَرَنِی بَعْضُ أَصْحَابِنَا أَنَّهُ لَمَّا حَمَلَتْ جَارِیَةُ أَبِی مُحَمَّدٍ علیه السلام قَالَ سَتَحْمِلِینَ ذَکَراً وَ اسْمُهُ مُحَمَّدٌ وَ هُوَ الْقَائِمُ مِنْ بَعْدِی.
2) الکافی، ج1، ص329، ح6: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدٍ ابْنَیْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْعَبْدِیِّ مِنْ عَبْدِ قَیْسٍ عَنْ ضَوْءِ بْنِ عَلِیٍّ الْعِجْلِیِّ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ فَارِسَ سَمَّاهُ قَالَ: أَتَیْتُ سَامَرَّاءَ وَ لَزِمْتُ بَابَ أَبِی مُحَمَّدٍ علیه السلام فَدَعَانِی فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمْتُ فَقَالَ مَا الَّذِی أَقْدَمَکَ قَالَ قُلْتُ رَغْبَةٌ فِی خِدْمَتِکَ قَالَ فَقَالَ لِی فَالْزَمِ الْبَابَ قَالَ فَکُنْتُ فِی الدَّارِ مَعَ الْخَدَمِ ثُمَّ صِرْتُ أَشْتَرِی لَهُمُ الْحَوَائِجَ مِنَ السُّوقِ وَ کُنْتُ أَدْخُلُ عَلَیْهِمْ مِنْ غَیْرِ إِذْنٍ إِذَا کَانَ فِی الدَّارِ رِجَالٌ قَالَ فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ یَوْماً وَ هُوَ فِی دَارِ الرِّجَالِ فَسَمِعْتُ حَرَکَةً فِی الْبَیْتِ فَنَادَانِی مَکَانَکَ لَا تَبْرَحْ فَلَمْ أَجْسُرْ أَنْ أَدْخُلَ وَ لَا أَخْرُجَ فَخَرَجَتْ عَلَیَّ جَارِیَةٌ مَعَهَا شَیْءٌ مُغَطًّی ثُمَّ نَادَانِیَ ادْخُلْ فَدَخَلْتُ وَ نَادَی الْجَارِیَةَ فَرَجَعَتْ إِلَیْهِ فَقَالَ لَهَا اکْشِفِی عَمَّا مَعَکِ فَکَشَفَتْ عَنْ غُلَامٍ أَبْیَضَ حَسَنِ الْوَجْهِ وَ کَشَفَ عَنْ بَطْنِهِ فَإِذَا شَعْرٌ نَابِتٌ مِنْ لَبَّتِهِ إِلَی سُرَّتِهِ أَخْضَرُ لَیْسَ بِأَسْوَدَ فَقَالَ هَذَا صَاحِبُکُمْ ثُمَّ أَمَرَهَا فَحَمَلَتْهُ فَمَا رَأَیْتُهُ بَعْدَ ذَلِکَ حَتَّی مَضَی أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام .
ص:465
احمد بن اسحاق میگوید: از امام عسکریّ علیه السلام شنیدم که میفرمود: سپاس از آن خدایی است که مرا از دنیا نبرد تا آنکه جانشین مرا به من نشان داد؛ او از نظر آفرینش و اخلاق شبیهترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. خدای تعالی او را در غیبتش حفظ فرماید، سپس او را آشکار کند و او زمین را پر از عدل و داد نماید، همچنان که مملوّ از جور و ستم شده باشد. (1)
موسی بغدادی میگوید: از امام عسکریّ علیه السلام شنیدم که میفرمود: گویا شما را میبینم که پس از من درباره جانشین من اختلاف میکنید. آگاه باشید که هر کس معترف به ائمّه بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد امّا منکر فرزندم شود، مانند کسی است که به همه انبیای الهی و رسولانش علیهم السلام اقرار داشته امّا نبوّت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را انکار کند و منکر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مانند کسی است که جمیع انبیای الهی علیهم السلام را انکار کند؛ زیرا اطاعت از آخر ما مانند اطاعت از اوّل ماست و منکر آخر ما مانند منکر اوّل ماست. آگاه باشید که برای فرزندم غیبتی است که مردم در آن شک کنند، مگر کسی که خدای تعالی وی را حفظ فرماید. (2)
1) کمال الدین، ج2، ص408، ح7: حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ الْعَیَّاشِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ کُلْثُومٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَحْمَدَ الرَّازِیِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ سَعْدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍ الْعَسْکَرِیَّ علیهما السلام یَقُولُ الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِی لَمْ یُخْرِجْنِی مِنَ الدُّنْیَا حَتَّی أَرَانِی الْخَلَفَ مِنْ بَعْدِی أَشْبَهَ النَّاسِ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: خَلْقاً وَ خُلْقاً یَحْفَظُهُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِی غَیْبَتِهِ ثُمَّ یُظْهِرُهُ فَیَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.
2) کمال الدین، ج2، ص409، ح8: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَطَّارُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ جَعْفَرِ بْنِ وَهْبٍ الْبَغْدَادِیُّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ علیهما السلام یَقُولُ کَأَنِّی بِکُمْ وَ قَدِ اخْتَلَفْتُمْ بَعْدِی فِی الْخَلَفِ مِنِّی أَمَا إِنَّ الْمُقِرَّ بِالْأَئِمَّةِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم الْمُنْکِرَ لِوَلَدِی کَمَنْ أَقَرَّ بِجَمِیعِ أَنْبِیَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ ثُمَّ أَنْکَرَ نُبُوَّةَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ الْمُنْکِرُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم کَمَنْ أَنْکَرَ جَمِیعَ أَنْبِیَاءِ اللَّهِ لِأَنَّ طَاعَةَ آخِرِنَا کَطَاعَةِ أَوَّلِنَا وَ الْمُنْکِرَ لِآخِرِنَا کَالْمُنْکِرِ لِأَوَّلِنَا أَمَا إِنَّ لِوَلَدِی غَیْبَةً یَرْتَابُ فِیهَا النَّاسُ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.
ص:466
حسین علوی گوید: وقتی صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف متولد شد در سامرا به محضر امام حسن عسکری علیه السلام رسیدم و به ایشان تبریک گفتم. (1)
حکیمه خاتون میگوید: امام حسن عسکری علیه السلام در نیمه شعبان سال 255 به من پیام فرستاد و فرمود: عمّه، امشب افطارت را نزد من قرار بده؛ زیرا خداوند شما را به ولیّ و حجت خود بر خلقش و جانشینم بعد از من خوشحال خواهد کرد... . (2)
ابراهیم بن ادریس میگوید: امام حسن عسکری علیه السلام دو گوسفند برای من فرستاد و نوشت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، این دو گوسفند را از طرف مولایت عقیقه کن و بخور؛ خداوند گوارایت گردادند و به برادرانت اطعام کن... . (3)
دوازده مورد به یمن تعدد امامان علیهم السلام ذکر شد تا معلوم شود آخرین ادعای نویسنده نیز که میگوید امام حسن عسکری علیه السلام اشارهای به فرزندش نکرده است، مانند ادعاهای دیگرش کاملاً خلاف واقع و دور از صداقت و انصاف است. موارد یادشده تنها مواردی است که امام حسن عسکری علیه السلام با صراحت به جانشین خود اشاره کرده و ایشان را به
1) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص229: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَی التَّلَّعُکْبَرِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الرَّازِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ زَکَرِیَّا عَنِ الثِّقَةِ قَالَ حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْعَبَّاسِ الْعَلَوِیُّ وَ مَا رَأَیْتُ أَصْدَقَ لَهْجَةً مِنْهُ وَ کَانَ خَالَفَنَا فِی أَشْیَاءَ کَثِیرَةٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو الْفَضْلِ الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ الْعَلَوِیُ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ علیه السلام بِسُرَّ مَنْ رَأَی فَهَنَّأْتُهُ بِسَیِّدِنَا صَاحِبِ الزَّمَانِ عجل الله تعالی فرجه الشریف لَمَّا وُلِدَ.
2) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص234: وَ أَخْبَرَنِی ابْنُ أَبِی جِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِیدِ عَنِ الصَّفَّارِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْقُمِّیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْمُطَهَّرِیِّ عَنْ حَکِیمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضَا علیهما السلام قَالَتْ بَعَثَ إِلَیَّ أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام سَنَةَ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِائَتَیْنِ فِی النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ وَ قَالَ یَا عَمَّةِ اجْعَلِی اللَّیْلَةَ إِفْطَارَکِ عِنْدِی فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَیَسُرُّکِ بِوَلِیِّهِ وَ حُجَّتِهِ عَلَی خَلْقِهِ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی...
3) الغیبة للطوسی، کتاب الغیبة للحجة، ص245: وَ عَنْهُ (مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الشَّلْمَغَانِیُّ فِی کِتَابِ الْأَوْصِیَاءِ) قَالَ حَدَّثَنِی الثِّقَةُ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِدْرِیسَ قَالَ: وَجَّهَ إِلَیَّ مَوْلَایَ أَبُو مُحَمَّدٍ علیه السلام ... بِکَبْشَیْنِ وَ کَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ عُقَّ هَذَیْنِ الْکَبْشَیْنِ عَنْ مَوْلَاکَ وَ کُلْ هَنَّأَکَ اللَّهُ وَ أَطْعِمْ إِخْوَانَکَ... .
ص:467
عنوان وصیّ خود معرفی کرده است و اگر قرار باشد روایاتی که امام عسکری علیه السلام بدون تصریح، امام بعد از خود را معرفی کرده است مانند حدیث ابوالادیان یا روایاتی که ظهور و نمود امام زمان را در دوران پدر بیان میکند مانند حدیث ظریف خادم و دیدار سعد بن عبدالله آورده شود قطعاً تعداد آنها بسیار بیش از این خواهد بود. بنابراین علاوه بر روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان پیشین علیهم السلام که مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف را معرفی و مشخص کردهاند، امام یازدهم علیه السلام نیز در موارد فراوانی جانشین و امام بعد از خود را معرفی کرده و حتی به غیبت ایشان نیز تصریح کرده است.
ص:468
ص:469
سخن پایانی
به لطف و عنایت حضرت حق و توجه و یاری امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تا بدین جا در قالب سی و هشت شبهه تمام مطالبی که نویسنده در «دلیل روایی» و «نقد دلیل روایی (نقلی)» در کتابش آورده بود عیناً نقل و بررسی شد. چنانکه در مقدمه نیز اشاره شده بود با بررسی تمام مطالب نویسنده این حقیقت آشکار شد که وی در بیان روایات و سخن بزرگان شیعه از جاده صداقت فاصله بسیاری گرفته است و سعی کرده به هر طرفند و تدلیسی شده سخن باطل خویش را حق جلوه دهد. اما باید توجه داشت که بار کج به منزل نمیرسد و دروغگو رسوا میشود.
روشن شد که روایات فراوان و معتبری که «مهدی»، «قائم» و «غایب» را معرفی کردهاند در مجموع به فرد معین و مشخص یعنی فرزند امام حسن عسکری علیه السلام اشاره دارند و هرگز کلی و مبهم نیستند. همچنین معلوم شد برخی از روایات مهدوی به اتفاقاتی پیش از وقوع آنها اشاره کردهاند که عیناً واقع شده است و دانشمندان شیعه برای اثبات حقانیت اعتقاد شیعه به همین احادیث استناد و استدلال کردهاند. روشن شد که دانشمندان شیعه از ابتدا امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف را مهدی موعود میدانستند و هرگز مهدی بودن ایشان از امامتش متأخر نبوده است. مشخص شد دانشمندان شیعه هیچگاه برای اثبات وجود امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به روایات غیبت یا دو گونه بودن غیبت استدلال نکردهاند، بلکه بعد از اثبات وجود ایشان از غیبت سخن گفتهاند. درباره احادیث دوازده امام علیهم السلام نیز _ که نویسنده به تفصیل وارد بحث از آنها شده بود _ روشن
ص:470
گردید که احادیث دوازده امام علیهم السلام دارای اصالتی انکارناپذیر است. این احادیث از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام صادر شده است و اصحاب فراوانی این احادیث را نقل کردهاند. در صحت صدور آنها کوچکترین شکی وجود ندارد.
شیعیان قرن سوم به انحصار امامان علیهم السلام در دوازده تن معتقد بودند و این عقیده در قرن چهارم ایجاد نشده است. همچنین به آخرین امام بودن فرزند امام حسن عسکری علیه السلام اعتقاد داشتند، هرچند فهرست نام امامان علیهم السلام، میان شیعیان امری مشهور نبود، اما امامان علیهم السلام و شیعیان خاص مانند زراره از آن خبر داشتند و پرسوجوی شیعیان درباره امام بعدی و راهکارهایی که امامان علیهم السلام ارائه مینمودند، منافاتی با وجود فهرست نام امامان علیهم السلام ندارد. هرگز در امامت شخصی بدا صورت نگرفته است و در فهرست و ترتیب امامت امامان علیهم السلام که عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و توسط ایشان بیان شده بود تغییری ایجاد نشده است. فهرست نام امامان علیهم السلام در قرن سوم
نیز توسط محدثان شیعه نقل شده و هرگز شیخ صدوق در تعداد امامان شکی
نداشته است.
همچنین معلوم شد قرار نیست بعد از دوازده امام علیهم السلام امامی جدید حضور یابد؛ بلکه ائمه پیشین علیهم السلام رجعت میکنند و گروهی از شیعیان نیز به تبلیغ ایشان مأمور میشوند. بیان شد که حتی یک روایت نیز وجود ندارد که به عدد سیزده برای تعداد امامان علیهم السلام اشاره کرده باشد، بلکه این برداشتی از سهو راویان در نقل روایات است. با آنکه کتاب سلیم بن قیس از کتابهای اولیه شیعه به شمار میرود و در قرن چهارم نوشته نشده است، اما خاستگاه اعتقاد به دوازده امام، این کتاب نیست و هرگز بزرگان شیعه به اعتماد این کتاب چنین عقیدهای را ابراز نکردهاند؛ بلکه با روایات فراوان و معتبر دیگری این اعتقاد را اثبات نمودهاند. شیعیان در اعتبار کتاب سلیم شکی نداشتهاند و شیخ مفید به دلیل آمیختگی این کتاب به برخی احادیث غیرمعتبر، به افراد عادی هشدار میدهد که درباره احادیث آن از دانشمندان پرسش نمایند.
ص:471
همچنین بیان شد فرقه زیدیه در دوران شیخ صدوق از دشمنان سرسخت امامیه بوده و شبهههای متعددی را طرح کرده است. شیخ صدوق به تمام این شبهات پاسخ گفته، اما نویسنده هیچ اشارهای به پاسخهای ایشان نکرده است و تنها شبههها را مطرح مینماید.
در ادامه، دلالت آشکار احادیث دوازده امام علیهم السلام از دو طریق استدلال به اصل حدیث و استدلال به متن حدیث بر وجود فرزند امام حسن عسکری علیه السلام به عنوان امام دوازدهم عجل الله تعالی فرجه الشریف بیان شد. نکته مهمی که از بررسی این قسمت از کتاب نویسنده آشکار شد، این بود که وی در نقد دلیل روایی از نقد مهمترین قسمت روایات شانه خالی کرده است. نویسنده ادله روایی را پنج قسمت کرده، اما در مقام نقد تنها چهار قسمت را بررسی کرده است و درباره روایاتی که شخص «مهدی»، «قائم» و «غایب» را معرفی و مشخص کردهاند، هیچ سخنی نمیگوید؛ در حالی که این دسته از روایات اساس بحث است و سایر روایات کلی و مبهم را روشن میکند.
در ادامه نقشهای امام علیه السلام تبیین گردید و معلوم شد اکثر وظایف امام علیه السلام در دوران غیبت باقی است و امام آنها را اجرا میکند و وجود فرشتگان هرگز عالم را از وجود امام علیه السلام بینیاز نمیکند. همچنین دریافتیم روایتی وجود ندارد که با غیبت امام علیه السلام منافات داشته باشد و امام غایب، هم زنده است و هم شناخته شده و همیشه لازم نیست امام علیه السلام ظاهر باشد؛ بلکه به اعتقاد شیعه امام علیه السلام یا آشکار است یا پنهان.
در نهایت نیز روشن شد که استدلال به روایات برای اثبات وجود حضرت حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف هیچ ربطی به استدلالهای عقلی ندارد و هرگز تغییر یافته آنها نیست، بلکه راهی مستقل است؛ بنابراین به هیچ روی نمیتوان نتیجه آن را صرف حدس و گمان نامید، بلکه کاملاً روشن، متقن و یقینآور است. علاوه بر روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان پیشین علیهم السلام _ که مهدی موعود را معرفی و مشخص کردهاند _ امام یازدهم علیه السلام نیز در موارد فراوانی جانشین خود را معرفی کرده و به غیبت ایشان تصریح کرده است.
ص:472
امید است خداوند در ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تعجیل نماید و ما را از یاران ایشان در غیبت و ظهورش قرار دهد و به مخالفان شرح صدر عنایت کند و به لطف بیکران خود قبول حق را بر آنان آسان سازد.
اللهم إنی أسئلک عزیمة الرشاد و الثبات فی الامر و الرشد و أسئلک شکر نعمتک
و حسن عافیتک و أداء حقک و أسئلک یا رب قلباً سلیماً و لساناً صادقاً و أستغفرک
لما تعلم و أسئلک خیر ما تعلم و أعوذ بک من شرّ ما تعلم فإنّک تعلم و لا نعلم و أنت علّام الغیوب.
ص:473
فهرست منابع (1)
_«اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب»، سید جواد شبیری زنجانی، فصلنامه علمی _ ترویجی انتظار، قم، مرکز تخصصی مهدویت، ش4، تابستان 1381ش.
_الإحتجاج علی أهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی، مشهد، چاپ اول، 1403ق.
_أخبار الدولة العباسیّه، مؤلف مجهول، تحقیق: عبدالعزیز الدوری و عبد الجبار المطلبی، بیروت، دارالطلیعة للطباعة و النشر، بیتا.
_الإختصاص، محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، تحقیق: علیأکبر غفاری و سید محمود زرندی، بیروت، دار المفید للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ دوم، 1414ق/ 1993م.
_اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، محمد بن حسن طوسی، تصحیح و تعلیق: میرداماد الأسترابادی، تحقیق: سید مهدی رجایی، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1404ق.
_الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، محمد بن محمد نعمان (شیخ مفید)،تصحیح: مؤسسة آلالبیت علیهم السلام، قم، کنگره شیخ مفید، 1413ق.
_الإستنصار فی النص علی الأئمة الأطهار، أبوالفتح محمد بن علی کراجکی، بیروت، دار الأضواء، چاپ دوم، 1405 ق.
_الأصول الستة عشر من الأصول الأولیة (اصل ابوسعید عصفری و اصل زید نرسی)، تحقیق: ضیاءالدین محمودی و نعمتالله جلیلی و مهدی غلامعلی، قم، مؤسسة دار الحدیث الثقافیة، چاپ اول، 1423ق/ 1381ش.
_أصول مذهب الشیعة الإمامیة الإثنی عشریة عرض و نقد، ناصر بن عبدالله بن علی القفاری، بیجا،
1) بیشتر منابع از نرم افزارهای نور استفاده شده و مشخصات کتابها نیز از آنجا آورد شدهاند.
ص:474
چاپ اول، 1414ق.
_الاعتقادات فی دین الإمامیة، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، قم، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، چاپ دوم، 1414ق.
_الأعلام، خیرالدین زرکلی، بیروت، دار العلم للملایین، چاپ پنجم، 1980م.
_إعلام الوری بأعلام الهدی، امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی، تهران، دار الکتب الإسلامیة، بیتا.
_أعیان الشیعة، سید محسن امین، تحقیق و تخریج: حسن امین، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بیتا.
_الإقتصاد الهادی إلی طریق الرشاد، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، تهران، منشورات مکتبة جامع چهلستون، 1400ق.
_الأمالی، ابوجعفر محمد بن حسن شیخ طوسی، تحقیق: قسم الدراسات الإسلامیة مؤسسة البعثة، قم، دار الثقافة للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ اول، 1414ق.
_الأمالی، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، تهران، بینا، چاپ ششم، 1376ش.
_الإمام الثانی عشر عجل الله تعالی فرجه الشریف، سید محمدسعید موسوی، تقدیم و تعلیق: علی حسینی میلانی، کربلا، منشورات مکتبة نینوی الحدیثة، چاپ نجف، 1393ق/ 1973م.
_الإمام المهدی حقیقة تاریخیة أم فرضیة فلسفیه؟، احمد الکاتب، بیروت، الدار العربیه للعلوم _ ناشرون، 1428ق/ 2007م.
_الإمامة و التبصرة من الحیرة، ابوالحسن علی بن حسین بن بابویه قمی، قم، مدرسة الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، چاپ اول، 1404ق/ 1363ش.
_بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، محمدباقر مجلسی، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1404ق.
_بدایة المعارف الإلهیة فی شرح عقائد الإمامیة (محمدرضا المظفر)، سید محسن خرازی، قم، مؤسسة نشر اسلامی جماعة مدرسین، چاپ پنجم، 1418ق.
_بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد صلّی الله علیهم، ابوجعفر محمد بن حسن بن فروخ صفار، تحقیق، تصحیح و تعلیق و تقدیم: میرزا محسن کوچهباغی، قم، مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، چاپ دوم، 1404ق.
ص:475
_بغیة الباحث عن زوائد مسند الحارث (الحارث بن أبی أسامة)، ابوالحسن علی بن سلیمان هیثمی شافعی (هیثمی)، تحقیق: مسعد عبدالحمید محمد السعدنی، قاهرة، دار الطلائع للنشر و التوزیع و التصدیر، بیتا.
_تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضی حسینی زبیدی، بیروت، بینا، چاپ اول، 1414ق.
_تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، شمسالدین أبوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی، عمر عبدالسلام التدمری، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ دوم، 1413ق/ 1993م.
_تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، علی استرآبادی، حسین استاد ولی، قم، مؤسسة النشر الإسلامی، چاپ اول، 1409ق.
_تجرید الاعتقاد، خواجه نصیرالدین طوسی، تحقیق: حسینی جلالی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1407ق.
_تحفة الأحوذی بشرح جامع الترمذی، ابوالعلاء محمد بن عبدالرحیم مبارکفوری، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1410ق/ 1990م.
_التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، حسن مصطفوی، تهران، بینا، چاپ اول، 1368ش.
_تصحیح اعتقادات الإمامیة، محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، تحقیق: حسین درگاهی، بیروت، دارالمفید للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ دوم، 1414ق/ 1993م.
_تطوّر الفکر السیاسی الشیعی من الشوری الی ولایة الفقیه، احمد الکاتب، بیروت، دار الجدید، چاپ اول، 1998م.
_تعلیقة علی منهج المقال، وحید بهبهانی، بیجا، بینا، بیتا.
_تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، چاپخانه علمیه، 1380ق.
_تفسیر فرات کوفی، فرات بن إبراهیم کوفی، تحقیق: محمد الکاظم، تهران، مؤسسة الطبع و النشر التابعة لوزارة الثقافة و الإرشاد الإسلامی، چاپ اول، 1410ق/ 1990م.
_تفسیر القرآن العظیم، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی البصری ثم الدمشقی (ابنکثیر)، سامی بن محمد سلامة، بیجا، دار طیبة للنشر و التوزیع، الطبعة الثانیة، 1420ق/ 1999م.
_تفسیر القمی، علی بن ابراهیم قمی، تصحیح: طیّب موسوی جزایری، قم، دار الکتاب، چاپ
ص:476
سوم، 1404ق.
_تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل الشریعة، محمد بن حسن حرّ عاملی، تحقیق: مؤسسة آلالبیت علیهم السلام لإحیاء التراث، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، چاپ دوم، 1414ق.
_تقریب المعارف، أبو الصلاح تقی بن نجم حلبی، تحقیق: فارس تبریزیان حسون، بیجا، بینا، 1417ق/ 1375ش.
_التنبیه و الإشراف، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، بیروت، دارصعب، بیتا.
_تنقیح المقال فی علم الرجال، عبدالله مامقانی، نجف، محمد صادق کتبی، چاپ سنگی، 1350ق.
_التوحید، محمد بن علی (شیخ صدوق)، قم، انتشارات جامعه مدرسین قم، چاپ دوم، 1398ق.
_تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة، ابوجعفر محمد بن حسن (شیخ طوسی)، تحقیق و تعلیق: سید حسن موسوی خرسان، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، 1365ش.
_الجامع لأحکام القرآن = تفسیر القرطبی، أبوعبدالله محمد بن أحمد بن أبی بکر بن فرح الأنصاری الخزرجی شمسالدین القرطبی، أحمد البردونی و إبراهیم أطفیش، القاهرة، دار الکتب المصریة، چاپ دوم، 1384ق/ 1964م.
_الجامع الصحیح (سنن ترمذی)، ابوعیسی محمد بن عیسی سوره ترمذی، تحقیق و تصحیح: عبدالرحمن محمد عثمان، بیروت، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ دوم، 1403ق/ 1983م.
_الجامع المسند الصحیح المختصر من أمور رسول الله صلی الله علیه وسلم وسننه وأیامه = صحیح البخاری، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، تحقیق: محمد زهیر بن ناصر الناصر، دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانیة بإضافة ترقیم ترقیم محمد فؤاد عبدالباقی)، بیجا، بینا، 1422ق.
_جمال الأسبوع بکمال العمل المشروع، رضیالدین ابوالقاسم علی بن موسی بن طاووس، تحقیق: جواد قیومی، چاپ اول، مؤسسة الآفاق، 1371ش.
_حوارات احمد الکاتب، احمد الکاتب، چاپ اول، دار العربیة للعلوم، بیروت، 1428ق/ 2007م.
_خاتمة مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری طبرسی، تحقیق: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، چاپ اول، 1416ق.
_الخصال، محمد بن علی (شیخ صدوق)، قم، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ
ص:477
دوم، 1403ق.
_خلاصة الأقوال، ابومنصور حسن بن یوسف بن مطهر اسدی (علامه حلّی)، تحقیق: جواد قیومی، قم، مؤسسه نشر الفقاهة، چاپ اول، 1417ق.
_خلاصة علم الکلام، عبد الهادی الفضیلی، بیجا، بینا، بیتا.
_دلائل الإمامة (ط- الحدیثة)، ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم طبری آملی صغیر، تحقیق: قسم الدراسات الإسلامیة مؤسسة البعثة، قم، مؤسسه بعثت، چاپ اول، 1413ق.
_الدیباج علی صحیح مسلم بن حجاج، جلالالدین عبدالرحمن سیوطی، عربستان سعودی، دار ابنعفان للنشر و التوزیع، چاپ اول، 1416ق/ 1996م.
_الذریعة إلی تصانیف الشیعه، محمد محسن رازی (آقا بزرگ تهرانی)، بیروت، دار الأضواء، چاپ دوم، 1403ق/ 1983م.
_رجال ابن داود، تقیالدین حسن بن علی بن داوود حلی، تحقیق و تقدیم: سید محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف اشرف، منشورات مطبعة الحیدریة، 1392ق/ 1972م.
_رجال الشیخ الطوسی (الأبواب)، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، سوم، 1427ق.
_رجال الکشی (إختیار معرفة الرجال)، محمد بن عمر کشی، تصحیح: محمد بن حسن طوسی و حسن مصطفوی، مشهد، مؤسسه نشر دانشگاه مشهد، چاپ اول، 1409ق.
_رجال النجاشی، احمد بن علی نجاشی، تحقیق: سید موسی شبیری زنجانی، قم، مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1407ق.
_رسائل المرتضی، سید مرتضی، تحقیق: سید مهدی رجالی، قم، دار القرآن الکریم، 1405ق.
_سرچشمه اندیشه، عبدالله جوادی آملی، تحقیق: عباس رحیمیان محقق، قم، نشر اسراء، چاپ پنجم، 1386ش.
_سماء المقال فی علم الرجال، أبوالهدی کلباسی، تحقیق: سید محمد حسینی قزوینی، قم، مؤسسة ولیّ العصر عجل الله تعالی فرجه الشریف للدراسات الإسلامیة، چاپ اول، 1419ق.
_سنن أبی داود، سلیمان بن أشعث سجستانی، تحقیق و تعلیق: سعید محمد اللحام، بیجا، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ اول، 1410ق/ 1990م.
_سنن الترمذی، أبو عیسی محمد بن عیسی بن سَوْرة بن موسی بن الضحاک الترمذی، تحقیق و
ص:478
تعلیق: أحمد محمد شاکر (ج1 و 2) و محمد فؤاد عبدالباقی (ج3) و إبراهیم عطوة عوض المدرس فی الأزهر الشریف (ج4 و 5)، مصر، شرکة مکتبة ومطبعة مصطفی البابی الحلبی، چاپ دوم، 1395ق.
_سیر أعلام النبلاء، شمسالدین محمد بن احمد ذهبی، تحقیق و تخریج و تعلیق: شعیب الأرنؤوط، بیروت، مؤسسة الرسالة، چاپ نهم، 1413ق/ 1993م.
_سیره پیامبران در قرآن، عبدالله جوادی آملی، تحقیق: علی اسلامی، قم، اسراء، چاپ پنجم، 1389ش.
_شبهات و ردود، سامی بدری، بیجا، دار الفقه للطباعة و النشر، چاپ چهارم (چاپ اول ناشر)، 1422ق.
_شرح اصول کافی، مولی محمدصالح مازندرانی، تعلیق: میرزا ابوالحسن شعرانی، تصحیح: سید علی عاشور، بیروت، دار الإحیاء التراث العربی، چاپ اول، 1421ق.
_شیفتگان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، احمد قاضی زاهدی گلپایگانی، تهران، حاذق، ۱۳۷۵ش.
_الصراط المستقیم إلی مستحقی التقدیم، ابومحمد علی بن یونس عاملی، تصحیح و تعلیق: محمدباقر بهبودی، بیجا، مکتبة المرتضویة لإحیاء الآثار الجعفریة، بیتا.
_صورت و سیرت انسان در قرآن، عبد الله جوادی آملی، تحقیق: غلامعلی امیندین، قم، اسراء، چاپ دوم، 1381ش.
_علل الشرائع، محمد بن علی بنبابویه (شیخ صدوق)، قم، کتابفروشی داوری، چاپ اول، 1385ش/ 1966م.
_عنایة الأصول فی شرح کفایة الأصول، سید مرتضی حسینی یزدی فیروزآبادی، قم، منشورات فیروزآبادی، چاپ سوم، 1400 ق.
_عیون أخبار الرضا علیه السلام، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، تهران، انتشارات جهان، 1378ق.
_الغارات( ط- الحدیثة)، ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال ثقفی، تصحیح: جلالالدین محدث، تهران، انجمن آثار ملی، 1395ق.
_الغدیر فی الکتاب و السنة و الأدب، عبدالحسین احمد امینی (علامه امینی)، قم، مرکز الغدیر، چاپ اول، 1416ق.
ص:479
_الغیبة للنعمانی، ابن أبی زینب محمد بن ابراهیم نعمانی، علیاکبر غفاری، تهران، نشر صدوق، چاپ اول، 1397ق.
_الغیبة للحجة، محمد بن حسن طوسی، قم، مؤسسه معارف اسلامی، چاپ اول، 1411ق.
_فتح الباری شرح صحیح البخاری، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل العسقلانی الشافعی، بیروت، دارالمعرفة للطباعة و النشر، چاپ دوم، 1379ق.
_فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین و الأئمة من ذریّتهم علیهم السلام، ابراهیم بن محمد جوینی، تحقیق: محمدباقر محمودی، بیجا، بینا، بیتا.
_فرق الشیعة، حسن بن موسی نوبختی، قم، نشر مکتبة الفقیه، بیتا.
_«فرق الشیعة أو مقالات الإمامیة، للنوبختی أم للأشعری؟»، سید محمدرضا حسینی، مجله تراثنا، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، ش1، 1405ق.
_الفروق فی اللغة، حسن بن عبدالله عسکری، بیروت، دار الآفاق الجدیدة، چاپ اول، 1400ق.
_الفصول المختارة (گزیده کتاب العیون و المحاسن شیخ مفید)، سید مرتضی، تحقیق: سید نورالدین جعفریان اصفهانی، یعقوب جعفری، محسن الأحمدی، بیروت، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، چاپ دوم، 1414ق/ 1993م.
_الفصول المهمة فی أصول الأئمة (تکملة الوسائل)، محمد بن حسن (شیخ حرّ عاملی)، تحقیق و إشراف: محمد بن محمد حسین قائینی، بیجا، مؤسسة معارف إسلامی إمام رضا علیه السلام، چاپ اول، 1418ق/ 1376ش.
_الفضائل، أبوالفضل شاذان بن جبرئیل قمی، قم، بینا، چاپ دوم، 1363ش.
_الفوائد الرجالیة، سید محمد مهدی بحرالعلوم، تحقیق و تعلیق: محمدصادق بحر العلوم، حسین بحر العلوم، تهران، مکتبة الصادق، چاپ اول، 1363ش.
_الفهرست، محمد بن حسن طوسی، تحقیق: جواد قیومی، بیجا، مؤسسة نشر الفقاهة، چاپ اول، 1417ق.
_قاموس الرجال، محمد تقی التستری، تحقیق: مؤسسة النشر الإسلامی، قم، مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین، چاپ اول، 1422ق.
_قرب الإسناد (ط - الحدیثة)، عبد الله بن جعفر حمیری، قم، چاپ اول، 1413ق.
_الکافی، محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی رازی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، چاپ چهارم،
ص:480
1365ش.
_کتاب الزهد، حسین بن سعید کوفی، تحقیق: غلامرضا عرفانیان، قم، بینا، 1399ق.
_کتاب سلیم بن قیس، تحقیق: محمدباقر انصاری زنجانی، بیجا، بینا، بیتا.
_کتاب العین، خلیل بن أحمد فراهیدی، قم، نشر هجرت، 1409ق.
_کتاب الغیبة، محمد بن ابراهیم کاتب نعمانی، تهران، مکتبة الصدوق، 1397ق.
_کتاب الفهرست، ابوالفرج محمد بن اسحاق (ابنندیم بغدادی)، تحقیق: رضا تجدد، بینا، بیجا، بیتا.
_کتاب الماء، عبدالله بن محمد أزدی، تصحیح: محمدمهدی اصفهانی، مؤسسه مطالعات تاریخ پزشکی، طب اسلامی و مکمل، تهران، دانشگاه علوم پزشکی ایران، چاپ اول، 1387ش.
_کتاب نکاح، سید موسی شبیری زنجانی، قم، مؤسسه پژوهشی رایپرداز، چاپ اول، 1419ق.
_کشف الیقین فی فضائل أمیر المؤمنین علیه السلام، حسن بن یوسف بن مطهر (علامه حلی)، تصحیح: حسین درگاهی، تهران، وزارت ارشاد، چاپ اول، 1411ق.
_کفایة الأثر فی النص علی الأئمة الإثنی عشر، ابوالقاسم علی بن محمد خزاز قمی، تحقیق: سید عبداللطیف حسینی کوهکمری خویی، قم، انتشارات بیدار، 1401 ق.
_کمال الدین و تمام النعمة، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، تحقیق: علیاکبر غفاری، تهران، انتشارات اسلامیه، چاپ دوم، 1395ق.
_«گونهشناسی مدعیان دروغین وکالت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در عصر غیبت صغرا، با رویکردی نقادانه بر نظر احمد الکاتب»، نعمتالله صفری فروشانی و حسین قاضیخانی، فصلنامه علمی _ پژوهشی مشرق موعود، قم، مؤسسه آینده روشن، سال پنجم، ش19، پاییز 1390ش.
_لسان العرب، محمد بن مکرم (ابنمنظور)، تصحیح: جمالالدین میردامادی، بیروت، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع _ دار صادر، چاپ سوم، 1414ق.
_لوامع صاحبقرانی (مشهور به شرح فقیه)، محمدتقی اصفهانی (مجلسی اول)، قم، مؤسسه اسماعیلیان، چاپ دوم، 1414ق.
_مائة منقبة من مناقب أمیر المؤمنین و الأئمة، محمد بن احمد (ابنشاذان)، تحقیق: مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم، مدرسة الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، چاپ اول، 1407ق.
_متاهات فی مدینة الضباب (حوار مع احمد الکاتب حول الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف )، شبکه الهجر، بیجا،
ص:481
أم القری للتحقیق و النشر، چاپ اول، 1421ق.
_مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نورالدین علی بن ابیبکر هیثمی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1408ق/ 1988م.
_«بررسی اسناد کتاب اختصاص»، سید محمد جواد شبیری زنجانی، مجموعه مقالات کنگره شیخ مفید، ش92، در آدرس http://www.noormags.com، 1413ق.
_«روایات الغیبه و الغائب»، ثامر العمیدی، مجموعه مقالات مؤتمر الامام المهدی و مستقبل العالم، نجف اشرف، مجمع اهلالبیت علیهم السلام، چاپ اول، 1434ق.
_مجموعة الرسائل، لطفالله صافی گلپایگانی، بیجا، بینا، بیتا.
_المحاسن، ابوجعفر أحمد بن محمد بن خالد برقی، تحقیق: سید جلالالدین حسینی، تهران دارالکتب الإسلامیة، چاپ اول، 1370ق/ 1330ش.
_محاضرات فی الإلهیات، جعفر سبحانی، تلخیص: علی ربانی گلپایگانی، قم، مؤسسه امام صادق علیه السلام، چاپ یازدهم، 1428ق.
_المحیط فی اللغة، إسماعیل بن عباد (صاحب بن عباد)، بیروت، بینا، چاپ اول، 1414ق.
_مختصر اثبات الرجعة، فضل بن شاذان، السید باسم الموسوی، مجله تراثنا، ش15، پاییز 1367ش.
_مختصر بصائر الدرجات، حسن بن سلیمان حلی، نجف اشرف، منشورات المطبعة الحیدریة، چاپ اول، 1370ق/ 1950م.
_مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، محمد باقر بن محمدتقی، تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ دوم، 1404ق.
_المسائل الجارودیة، محمد بن محمد بن النعمان (شیخ مفید)، تحقیق: محمدکاظم مدیر شانهچی، بیروت، دار المفید للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ دوم، 1414ق/ 1993م.
_المسائل العکبریة، محمد بن محمد بن النعمان (شیخ مفید)، تحقیق: علیاکبر الهی خراسانی، بیروت، دار المفید للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ دوم، 1414ق/ 1993م.
_مسألة التقریب بین أهل السنة و الشیعة، ناصر بن عبد الله بن علی القفاری، بیجا، دار طیبة للنشر و التوزیع، چاپ سوم، 1428ق.
_المستدرک علی الصحیحین، ابوعبدالله حاکم نیشابوری، إشراف: یوسف عبدالرحمن المرعشلی،
ص:482
بیروت، دارالمعرفة، بیتا.
_مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، حسین بن محمد تقی نوری، تحقیق: مؤسسة آل البیت علیهم السلام، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، چاپ اول: 1408ق.
_المسترشد، محمد بن جریر الطبری (الشیعی)، تحقیق: احمد محمودی، قم، مؤسسة الثقافة الإسلامیة لکوشانبور، چاپ اول، 1415ق.
_المسلک فی أصول الدین، ابوالقاسم جعفر بن حسن (محقق حلّی)، تحقیق: رضا استادی، مشهد، مجمع البحوث الإسلامیة، چاپ دوم، 1421ق/ 1379ش.
_مسند الإمام أحمد بن حنبل، أبوعبدالله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی، تحقیق: شعیب الأرنؤوط _ عادل مرشد، و آخرون، إشراف: عبد الله بن عبد المحسن الترکی، مؤسسة الرسالة، 1421ق.
_المسند الصحیح المختصر بنقل العدل عن العدل إلی رسول الله صلی الله علیه وسلم = صحیح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، بیتا.
_المصباح (جنة الأمان الواقیة و جنة الایمان الباقیة)، تقیالدین ابراهیم بن علی عاملی کفعمی، بیروت، مؤسسة أعلمی للمطبوعات، چاپ دوم، 1403ق/ 1983م.
_مصباح الأصول (تقریر بحث آیتالله خویی)، سید محمد سرور حسینی بهسودی، قم، مکتبة الداوری، چاپ پنجم، 1417ق.
_مصباح المتهجد، محمد بن حسن طوسی، بیروت، مؤسسة فقه الشیعة، چاپ اول، 1411ق/ 1991م.
_المصنف، عبدالرزاق بن همام صنعانی، تحقیق و تخریج و تعلیق: حبیبالرحمن الأعظمی، بیجا، منشورات المجلس العلمی، بیتا.
_معالم المدرستین، سید مرتضی عسکری، بیروت، مؤسسة النعمان للطباعة و النشر و التوزیع، 1410ق/ 1990م.
_معانی الأخبار، محمد بن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، قم، مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1361ش (عکس نسخهای که در 1338ش توسط جناب آقای علیاکبر غفاری منتشر شده است).
ص:483
_معجم أحادیث الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، إشراف: علی کورانی، قم، مؤسسة معارف اسلامی، چاپ اول، 1411ق.
_معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، سید ابو القاسم موسوی خویی، بیجا، بینا، چاپ پنجم، 1413ق/ 1992م.
_معجم مقاییس اللغة، أحمد بن فارس (ابنفارس)، تصحیح: عبدالسلام محمد هارون، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اول، 1404ق.
_مفردات ألفاظ القرآن، حسین بن محمد راغب اصفهانی، تصحیح: صفوان عدنان داوودی، بیروت، دارالقلم _ الدار الشامیة، سال چاپ اول، 1412ق.
_المقالات و الفرق، سعد بن عبدالله اشعری قمی، بیجا، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، 1360 ش.
_مقتضب الأثر فی النص علی الأئمة الاثنی عشر، أحمد بن عیاش جوهری، قم، مکتبة الطباطبایی، بیتا.
_مقدمة فتح الباری، ابوالفضل احمد بن علی (ابنحجر عسقلانی شافعی)، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ اول، 1408ق/ 1988م.
_المناظرات بین فقهاء السنة و فقهاء الشیعة، مقاتل بن عطیة، إعداد و تعلیق: صالح الوردانی، بیروت، الغدیر للدراسات و النشر، چاپ اول، 1419ق/ 1999م.
_مناقب الإمام أمیر المؤمنین علیه السلام، محمد بن سلیمان کوفی، تحقیق: محمدباقر محمودی، قم، مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة، چاپ اول، 1412ق.
_منتخب الأنوار المضیئة، سید بهاءالدین علی بن عبدالکریم نیلی نجفی، تحقیق: مؤسسة الإمام الهادی علیه السلام، قم، مؤسسة الإمام الهادی علیه السلام، چاپ اول، 1420ق/ 1378ش.
_الموظف الدولی، علی کورانی عاملی، بیجا، بینا، چاپ اول، 1428ق.
_النجعة فی شرح اللمعة، محمدتقی شوشتری، تهران، کتابفروشی صدوق، چاپ اول، 1406ق.
_نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، حسین بن محمد بن حسن بن نصر حلوانی، تصحیح: مدرسة الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم، مدرسة الإمام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، چاپ اول، 1408ق.
_نقد الرجال، سید مصطفی حسینی تفرشی، تحقیق: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، چاپ اول، 1418ق.
ص:484
_النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، مبارک بن محمد (ابناثیر جزری)، تصحیح: محمود محمد طناحی، قم، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، چاپ چهارم 1367ش.
_نهج البلاغة (للصبحی صالح)، محمد بن حسین شریف الرضی، قم، بینا، چاپ اول، 1414ق.
_نهج الحق و کشف الصدق، حسن بن یوسف مطهر (علامه حلّی)، تعلیق: عینالله حسنی ارموی، قم، مؤسسة الطباعة و النشر دار الهجرة، 1421ق.