ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج فقه آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی92-91 /عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج فقه
در سال گذشته مبحث شروط به شرط پنجم رسید یعنی برای صحت شرط, چند شرط ذکر شده است که چهار شرط از این شرائط در سال گذشته بحث شد و شرط پنجم به خواست خدا امسال شروع میشود « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) گرچه به عموم یا اطلاق, همه شرائط را شامل میشود؛ ولی شروطی برای صحت این شرط مطرح است که شرط پنجماش این است؛ که مخالف با مقتضای عقد نباشد شرط اول این بود که شرط مقدور باشد؛ اگر محال بود این شرط نافذ نیست. شرط دوم این بود که مشروع باشد؛ اگر شرط خلاف شرع بود که «جعل العنب خمراً» این شرط مشروع نیست، مشمول ادله نفوذ نیست. شرط سوم این بود که غرض عقلائی داشته باشد؛ منفعت عقلائی بر او مترتب باشد. شرط چهارم این بود که مخالف کتاب و سنت نباشد. مهم ترین شرط از شروط چهارگانه سال قبل، همین شرط چهارم بود که مخالف کتاب و سنت نباشد که بحث مبسوطی پیرامون آن بود. شرط پنجم این است که مخالف مقتضای عقد نباشد. مستحضرید که در هر تحقیق علمی، تبیین آن صورت مسئله سهم مؤثری دارد اینکه بسیاری از بزرگان قبل از ورود در بحث میگفتند «ینبغی تحریر صورة النزاع او صورة المسئله» برای همین جهت است؛ زیرا اگر صورت مسئله مشخص بشود یعنی معلوم بشود که موضوع چیست؟ محمول چیست؟ بحث در پیوند موضوع و محمول چگونه است؟ اگر صورت مسئله مشخص شد از چند راه انسان میتواند برهان اقامه کند زیرا این موجود مشخص که در عالم جدای از اشیاء نیست, لوازمی دارد ملزوماتی دارد ملازماتی دارد اگر صورت مسئله مشخص شد آن محقق میتواند گاهی از راه لوازم، گاهی از راه ملزومات، گاهی از راه ملازمات برهان اقامه کند. این اختصاصی به مسائل عقلی مثل فلسفه و کلام و این ها نیست شما میبینید یک مسئله ریاضی را یک محقق از چند راه حل میکند. سرّش این است که او صورت مسئله را خوب درک کرده. چون صورت مسئله را خوب درک کرده گاهی از راه لازم، گاهی از راه ملزوم، گاهی از راه ملازم این مطلب را حل میکند یک فقیه هم به شرح ایضاً [همچنین] از چند راه میتواند فتوا بدهد برای اینکه این شیء وقتی خوب برایش مشخص شد؛ ممکن نیست این یک شیء در عالم تنها باشد با چیزی رابطه نباشد از جایی خبر ندهد به جایی منتهی نشود. یک فقیه ماهر گاهی از راه لازم، گاهی از راه ملزوم، گاهی از راه ملازم مطلب را ثابت میکند؛ چه اینکه اگر بخواهد اشکال کند گاهی از راه لازم، گاهی از راه ملزوم، گاهی از راه ملازم اشکال میکند و مسئله را باطل میکند پس عمده آن است که انسان صورت مسئله را مشخص کند. در جریان شرط دو عنصر محوری باید ملاحظه بشود تمام این بحث های هفت هشتگانهای که مرحوم شیخ (2) مطرح کردهاند روی باوری است که خود مرحوم شیخ و امثال شیخ(رضوان الله علیه) دارند و آن این است که این ها باور کردند شرطی نافذ است که باید در ضمن عقد باشد شرط ابتدائی نافذ نیست. برخلاف برخی از فقهای دیگر؛ گرچه در برخی از فرمایشات خود مرحوم شیخ (3) شواهدی اقامه شده است. که در بحث سال گذشته بیان شد؛ که ایشان هم شرط ابتدائی را نافذ میداند. اگر شرط ابتدائی نافذ باشد چه اینکه هست بسیاری از عقودی که در سال های اخیر پیدا شده و قبلاً نبود نظیر اقسام بیمه و تعهدات و امضائات طرفینی که در امور عادی و ابتدائی میشود ؛ همه این ها زیرمجموعه « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) است. اگر همه این ها زیرمجموعه « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شد؛ پس شرط ابتدائی نافذ است. وقتی شرط ابتدائی نافذ شد دیگر جا برای این بحث که یکی از شرایط صحت شرط این است که مخالف مقتضای عقد نباشد نیست. شرط ابتدائی که عقدی ندارد، در ضمن عقدی نیست تا شما بگویید شرطش این است که مخالف مقتضای عقد نباشد؛ نعم آن شرطی که در ضمن عقد است نباید مخالف مقتضای عقد باشد. پس اگر بحث را شما در طلیعه امر گفتید مطلق شرط محور بحث است چه شرط ابتدائی نظیر بیمه و امثال بیمه, چه شرط در ضمن عقد، قهراً باید بگویید آن شرطی که در ضمن است نباید مخالف مقتضای عقد باشد. نه اینکه شرط صحت شرط «بالقول المطلق» این است که مخالف مقتضای عقد نباشد شرط ابتدائی عقدی ندارد تا با مقتضای عقد مخالف باشد یا نباشد. پس در طلیعه امر باید مشخص بشود که محور بحث چیست. نعم آن شرطی که در ضمن عقد است نباید مخالف مقتضای عقد باشد این یک، ثانیاً آن نکته دیگر را خود مرحوم شیخ (5) و سایر بزرگان هم مطرح کردند اینکه ما میگوییم شرط پنجم آن است که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد ما یک «مطلق العقد» داریم یک «العقد المطلق» اگر شرط مخالف مقتضای مطلق عقد بود؛ بله این شرط نافذ نیست اما اگر شرط مخالف مقتضای «العقد المطلق» بود این شرط نافذ است. فرق دو امر این است: یک وقت است میگوییم این عقد چه شرطی در ضمنش باشد چه شرطی در ضمنش نباشد این اقتضا را دارد. مثل اینکه بیع مقتضی ملکیت است. ثمن را بایع مالک میشود مثمن را مشتری مالک میشود و اقتضای تبادل ملکین را دارد و مانند آن هیچ عقدی نیست که این اقتضا را نداشته باشد این عقد «بالقول المطلق» مقتضی تبادل ملکیت است. اگر شرطی کردیم که با این مقتضا مخالف بود آن شرط نافذ نیست. ولی اگر گفتیم «العقد المطلق» این اقتضا را دارد نه مطلق عقد, یعنی اگر عقدی کردند شرطی نکردند این منصرف میشود به نقد, نسیه نیست. این منصرف میشود به ثمن بلد, به ارز خارجی نیست. عقد مطلق منصرف میشود که معامله نسیه نیست. اگر چیزی را انسان گفت من خریدم چیزی را فروختم یعنی نقد, نسیه بودن شرط میخواهد اگر چیزی را فروخت و چیزی را خرید یعنی با ثمن رایج مملکت, نه با ارز خارج با ارز خارج بخواهد معامله کند شرط میخواهد. پس «العقد المطلق» اگر یک چیزی را اقتضا داشت, انسان شرطی برخلاف او کرد, این شرط نافذ است. چون مخالف مقتضای عقد نیست مخالف اطلاق عقد است. اما اگر شرط کردند که این ملک نیاید یا کالایی را به فروشنده فروخت و شرط کرد که این کالا را به کسی نفروشید این به تعبیر مرحوم علامه در تذکره (6) مخالف با ملکیت خریدار است ملکیت هم که مقتضای عقد است. اگر کسی کالایی را به فروشنده فروخت او میشود مالک, مالک هم « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم » (7) میتواند ملکش را به دیگری منتقل کند شما شرط میکنید میگویید من این کالا را به شما میفروشم به این شرط که به کسی نفروشید. این بر خلاف مقتضای عقد است. بنابراین محور بحث آن شرطی است که مخالف مقتضای «مطلق العقد» باشد یعنی چه انسان شرط بکند چه شرط نکند عقد این اقتضا را دارد. نه مخالف مقتضای «العقد المطلق» باشد چنان که مخالف مقتضای عقد مطلق بود آن مطلق با این مقیّد تقیید میشود با این مشروط اشتراط پیدا میکند و مانند آن.
فتحصل بعد از ضرورت اینکه ما در هر مطلبی یک مقدار زیاد هم اگر وقت صرف بکنیم که موضوع مسئله برای ما روشن بشود ضرر نکردیم یک، مهم ترین راه پژوهش هم همین است دو، در بسیاری از موارد گاهی میبینید اختلاف طرفین اختلاف لفظی میشود, یا روی چیزی بحث میکردند که هیچ کدام از این ها به موضوع پی نبردند. در هر رشته همین طور است که محور بحث چیست؟ موضوع چیست؟ محمول چیست؟ نسبت کدام است؟ از چه چیز دارد بحث میکند؟ آن وقت اگر یک مقدار زیادی در همین زمینه بحث بکند نتیجههای فراوانی میگیرد چون واقعیت برایش روشن شد حالا که واقعیت برایش روشن شد یا قبول یا نکول از چند راه میتواند بپذیرد یا از چند راه میتواند نفی کند. این مطلب اول، روی همین جهت این دو نکته باید روشن میشد که یک نکته را خود مرحوم شیخ تعرض کرده آن نکته دیگر را تعرض نکرده. آن نکته ای که تعرض نکرده است این است که این بحث برای مطلق شرط جا ندارد اگر ما در همه شرائط بحث بکنیم چه شرط ضمنی و چه شرط ابتدایی, اینکه یکی از شرائط صحت شرط این است که مخالف مقتضای عقد نباشد ما شرط ضمنی مان عقد دارد اما شرط ابتدائی عقدی ندارد که مخالف او نباشد.
پرسش: ...
پاسخ: نفوذش به این است که عقد مبنی بر او قرار بگیرد این میشود شرط ضمنی, شرط ابتدائی آن است که مسبوق به عقد باشد چه ملحوق به عقد باشد چه نه مسبوق باشد چه نه ملحوق مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) است مثل بیمه «کما هو الحق» همه این تعهدات ابتدائی همه این امضائات و تفاهم های ابتدائی الزامآور است ولو ضمن عقد نباشد. اما اگر شرطی باید در ضمن عقد باشد خواه «بالصراحه» در ضمن عقد گفته بشود یا قبلاً ذکر بشود و عقد «مبنیاً علی الشرط» باشد؛ میشود ضمنی، این شرط ضمنی نباید مخالف مقتضای عقد باشد اینکه مرحوم شیخ فرمودند: که شرط پنجم آن است که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد (2) این مال مطلق شرط نیست. این مال شرط ضمنی است. بسیاری از شروط را شما میبینید الآن آنچه که بین عقلا است چه در محلی چه منطقهای چه بین المللی شرط ابتدائی است. شرط های ضمنی بسیار کم است, خیلی باشد مثل آنهاست عمده این تعهدات شرط ابتدائی است. اینگونه از معاملات بین المللی که در صدر اسلام نبود که و اگر اسلام یک دین فراگیر است و میتواند جامعه را اداره کند باید این تعهدات را شامل بشود «کما هو الحق» و شامل میشود شما قدم به قدم با بیمه کار دارید بیمه هم یک شرط ابتدائی است این نه بیع است، نه صلح است، نه اجاره است، نه مضاربه است، نه مزارعه نه عقود دیگر. اگر « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) این شروط ابتدائی را میگیرد «کما هو الحق» این شرط ابتدائی کاری با عقد ندارد تا بگوئیم شرطش این است که مخالف مقتضای عقد نباشد اما آن دومی را البته مرحوم شیخ ذکر فرمود و آن این است که محور بحث شرطی است که مخالف با مطلق عقد باشد نه عقد مطلق. (4)
پرسش: ...
پاسخ: بله؛ در بحث سال قبل ما به این نتیجه رسیدیم که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این را میگیرد. تمام این بیمههایی که الآن نافذ است برای همین است که یک تعهد ابتدائی است بسیاری از این تعهدهای داخلی یا خارجی یا منطقهای این ها همان شرط ابتدائی است دیگر لازم نیست در ضمن عقد باشد.
پرسش: اگر عقد اصلاً منعقد نشد.
پاسخ: عقدی ما نداریم خود بیمه شرط است و سایر تعهدات و امضائات شرط است, تعهد است مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» است.
پرسش: علی ایّ حالٍ بایع که یک جنسی را می فروشد و فروشنده که یک جنسی را می خرد یک تعهدی نسبت به بیمه پیدا می کنند.
پاسخ: نه بیمه مستقل است میگوید که اگر تصادف کردی این است اگر خانهسوزی شده این است بیمه عمر است، بیمه مال است، بیمه اتومبیل است، بیمه شخص ثالث است، بیمه معاملات تجاری هم هست. اگر بیمه سرنشین است اگر کسی مسافرت نکرده بله موضوع منتفی است نه اینکه در ضمن عقد است.
پرسش: برگشتش به شرط ضمن عقد است.
پاسخ: نه شرط بر ضمن عقد نیست. اگر شرط کرده که اگر تصادف کردی این شرط در ضمن عقد نیست یک مسافری دارد میرود بعد زیر اتومبیل رفته هیچ عقدی در کار نیست.
اگر عقد را گفتیم باید بگوییم مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) است اما وقتی گفتیم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) تعهدات را میگیرد دیگر چه نیازی که ما این را ببریم عقد تا بگوییم که عقدی در کار نیست این را نمیگویند عقد. اگر شرط هست, عقلا میگویند شرط, شرط که حقیقت شرعیه ندارد که, یک چیزی که قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام در بین مسلمین هست، در بین غیرمسلمین هست همه این عناصر چهارگانه را میگیرد این میشود شرط، « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این را میگیرد.
پرسش: به طور مستقل نمی گیرد.
پاسخ: چرا؟ مگر به دست ما است؟ این لغت این واژه این ادبیات به دست دیگران است اگر کسی این را عقد بداند ما هم میگوییم عقد است. ما این جا بنشینیم بگوییم بیمه عقد است. از جامعه بپرس از ادبیات بپرس از فرهنگ بپرس از لغت بپرس ما بین شرط و عقد فرق میگذاریم دیگر از امور بین الملل بپرس آن ها یک عقدی دارند یک شرطی دارند میگویند این شرط است بالأخره حقیقت شرعیه ندارد که ما بگوییم چون شارع مقدس گفته ما هم میگوییم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» همین است به دلیل آن چهار عنصر, یعنی این حرف ها قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست. بعد اسلام در حوزه مسلمین هست در حوزه غیرمسلمین هست این ها را میگویند شرط. بنابراین اگر شرط ابتدائی مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست این شرط پنجم جا ندارد یک، دوم اینکه محور بحث، «مطلق العقد» است نه «العقد المطلق» این را البته مرحوم شیخ (1) فرمودند. پس اگر خود عقد چه شرط بشود چه شرط نشود یک اقتضائی دارد نظیر ملکیت که محصول بیع است یا نظیر ملکیت منفعت که محصول عقد اجاره و مانند آن است شرطی که مخالف مقتضای عقد باشد چه عقد به دلالت مطابقی اقتضا کند چه به دلالت تضمن اقتضا کند چه به دلالت التزام اقتضا کند مقتضای عقد باشد این شرط نافذ نیست چرا؟ «لوجوهٍ ثلاثه». سه دلیلی که این بزرگان برایش ذکر کردند بازگشتاش به دو دلیل هست دلیل اولش اجماع, اجماع درست است که مسلم است یعنی همگان براین اند که شرط مخالف مقتضای عقد نافذ نیست اما با بودن دلیل های معتبر انسان اگر یقین نداشته باشد که مدرک مجمعین همین دلیل است یا طمأنینه نداشته باشد احتمال استناد به این مدارک را میدهد و اجماع «محتمل المدرک» دیگر اجماع تعبدی نیست. البته مؤیّد مسئله هست. پس به اجماع اعتباری نیست. دلیل دوم و سومی که ذکر میکنند؛ دلیل دومشان این است که اگر عقدی «بالقول المطلق» مقتضی یک اثری بود؛ نظیر اینکه ملکیت اثر عقد است و شرط منافی و مخالف مقتضای عقد بود, وفای به این عقد دیگر محال است چرا؟ برای اینکه شما شرط کردید که این به کسی نفروشد شرط کردید که این ملکیت پیدا نشود. وفای به شرط لازم است برای « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) وفای به عقد لازم است برای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) در چنین حالی بخواهید به هر دو عمل کنید این ممکن نیست جمع متنافیین است بخواهید به یکی عمل بکنید دیگری را ترک کنید آن مرجح میطلبد. ببینیم مرجح وجود دارد یا وجود ندارد. اگر بخواهید به هر دو عمل کنید چون مستحیل است ممکن است بگویید که چون «اذا تعارضا» یا «تنافیا تساقطا» نه عقد صحیح است نه شرط, اگر نه عقد صحیح بود نه شرط پس چنین شرطی فاسد است. پس بالأخره این شرط نافذ نیست اگر خواستید احدهما را ترجیح بدهید میگویید چون عقد اصل است و متبوع شرط فرع است و تابع، اصل مقدم است ما عقد را میگیریم و شرط را رها میکنیم این شرط میشود باطل آن عقد میشود صحیح. «علی کلا التقدیرین» پس این شرط فاسد است؛ یا هر دو فاسدند یا خصوص شرط فاسد است. این نکته هم در ضمن همین مسئله باید روشن میشد و روشن شده است این بحثی که کردند که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ آن هم در همین فراز است که این ها شرط ضمنی را محور بحث قرار دادند اما اگر مطلق شرط بود اگر این شرط فاسد بود [شرط ابتدائی] شرط ابتدائی با عقدی رابطه ندارد تا ما بگوییم فساد این مستلزم فساد مشروط است یا نه. یکی از بحث هایی که مربوط به احکام شروط است این است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ این مال کدام شرط است مال شرطی که در ضمن عقد باشد شرطی که در ضمن عقد نیست بر فرض فاسد باشد دیگر مفسد عقدی نیست چون عقدی در کار نیست. پس از اینکه میگویند شرط مخالف مقتضای عقد نباشد, از اینکه گویند شرط فاسد مفسد عقد است یا نه, این ناظر به آن شرط ضمنی است وگرنه شرط ابتدائی اصلاً این حرف ها را ندارد. پس وجه اول اجماع بود که در عین حال که محقق است حجت شرعی نیست برای اینکه «محتمل المدرک» است. برهان دوم این بود که شرطی که مخالف مقتضای عقد است باعث میشود که عمل به مقتضای این عقد محال باشد و یا هر دو ساقط میشوند پس چنین شرطی فاسد است. یا عقد که اصل است میماند و شرط فاسد میشود, بنابر اینکه شرط فاسد مفسد عقد هم نباشد؛ پس عقد صحیح است و شرط فاسد «علی کلا التقدیرین» این شرط فاسد است. برهان دوم مسئله این است که این شرط مخالف با کتاب سنت است. آن راه عقلی بود این راه نقلی است. چرا مخالف کتاب و سنت است؟ برای اینکه اطلاقات ادله کتاب و سنت که میگوید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) میگوید این عقد مقتضای او باید وفا بشود خواه مقتضای او مقتضای مطابقی باشد خواه تضمنی باشد خواه التزامی؛ پس جمیع آثار این عقد باید وفا بشود این را اطلاق دلیل وفای به عقد میگیرد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. اگر أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید به مقتضای این عقد عمل بکن اگر شرطی مخالف مقتضای عقد بود این شرط مخالف با کتاب و سنت است چرا؟ برای اینکه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ گرچه عموم دارد, گرچه قابل تخصیص است, اما فرض در این است که محور بحث جایی است که مطلق عقد این اقتضا را دارد نه «العقد المطلق» و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید که این عقدی که به هر صورتی محقق بشود مقتضایش باید بر او مترتب بشود و خود این أَوْفُوا گرچه قابل تخصیص است مثل عمومات دیگر؛ اما این به متن عقد کار دارد و قابل تخصیص نیست اگر یک شرطی مخالف با مقتضای عقد بود مخالف با عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است چون مخالف با عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است میشود مخالف کتاب و سنت و منظور از کتاب هم شریعت بود خواه آن حکم شرعی از آیات استفاده بشود خواه از روایات. بنابراین به سه دلیل شرط مخالف مقتضای عقد نافذ نیست آن دلیل اول در حد تأیید است به نام اجماع، دلیل دوم تقریب عقلانی و عقلی این مسئله است دلیل سوم تقریب نقلی این مسئله است. پس اگر شرطی مخالف مقتضای عقد بود این نافذ نیست. یک نکتهای را مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) (5) تقریض کردند که این را هم در فرمایشات مرحوم آقای نائینی (6) و بعضی از مشایخ ما (رضوان الله علیهم) هست مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) میفرماید که شما طرزی باید این مسئله را طرح کنید که نه تنها با آینده مخالف نباشد تکرار آینده هم نباشد (7) . شرط هفتم از شروطی که در پیش داریم این است که این شرط مستلزم محال نباشد «الشرط السابع ان لا یکون مستلزماً لمحال» (8) این هفتمین شرطی است که ما در پیش داریم به خواست خدا مرحوم شیخ مطرح میکنند. فرمایش مرحوم آخوند این است که شما باید طرزی این شرط پنجم را تقریر بکنید که نه تنها تکرار مصادم او نباشد تکرار او هم نباشد. (9) اگر یک چیزی مخالف شرط هفتم بود که روا نیست اگر چیزی بازگو کردن همان شرط هفتم بود باز هم روا نیست شرط هفتم این است که این مستلزم محال نباشد اگر شما یک شرطی دارید که مخالف مقتضای عقد است این را خوب تحلیل کنید, خوب تقریر کنید از لفظ این را دربیاورید این را خوب بفهمید بعد به ما بگویید شما اگر خواستید این را بفهمید میبینید مستلزم محال عقلی است چرا؟ برای اینکه اگر شرطی مخالف مقتضای عقد بود شما چه را انشاء میکنید؟ شما الآن میخواهید انشاء کنید بیع را, «بیع ما هو»؟ «بیع مبادلة مالٍ بمالٍ» (10) «تبدیل مالٍ بمال» (11) انشای ملکیت میکنیم «بعت» یعنی من این مال را از خودم منتقل کردم به شما, اگر شرط مخالف با این باشد مخالف با این انشاء است. شما دو تا امر متضاد را چگونه انشاء میکنید؟ نه اینکه قدرت بر عمل ندارید نه تنها در مقام وفا مشکل دارید در مقام جِد و انشاء مشکل دارید مرحوم شیخ [در مکاسب ملاحظه فرمودید] دارد که « یستلزم وجوب الوفاء مخالفة ذلک» (12) خب شما چرا رفتید در قدم دوم, این قدم اول را حل کردید؟ این جِد متمشی شد؟ عقد متمشی شد؟ شما الآن در وفا مشکل دارید یا در عقد مشکل دارید شما مگر نمیخواهید انشا کنید تملیک را؟ در حین انشای تملیک عدم تملیک را دارید انشا میکنید. عبارت مرحوم شیخ این است که وفای به عقد محال است یعنی انشائش ممکن است, جدش متمشی میشود, بعد ما در وفا مشکل داریم. این دقت آخوند است. خب شما میآیید میگویید که « یستلزم وجوب الوفاء مخالفة ذلک» (13) یعنی معلوم میشود که عقد منعقد شده, جِد متمشی شده یعنی شخص میتواند بگوید «بعت بشرط عن لا تملک» این متمشی شد, عقد شد, منتها وفا مشکل دارد. یا نه اصلاً جِد متمشی نمیشود. شما یک وقتی شرطی میکنید که به مرحله وفا برمیگردد یک وقتی شرط میکنید که به مرحله تملیک برمیگردد اگر شرط مخالف مقتضای عقد بود عقد مقتضی نقل و انتقال بود و این شرط مخالف نقل و انتقال بود جِد متمشی نمیشود. پس ما یک طور باید حرف بزنیم که همان حرف شرط هفتم درنیاید یک، و مخالف او هم نباشد دو، و شاید سرّ اینکه مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) استحاله را به سمت وفا برده نه به سمت جِد برای آن است که اگر این استحاله به سمت جِد میرفت خب میشد همان شرط هفتم. معلوم میشود که طرزی مرحوم شیخ [ایشان هم شاید توجه داشته] بحث را مطرح کرده که استحاله و امتناع به حریم عقد نخورد یعنی عقد محقق شده, وفا شده محال. اگر عقد محقق نشود تحقق انشاء مستحیل باشد میخورد به شرط هفتم, شرط هفتم این است که این کار محال نباشد. بنابراین این ها حرف های نپخته بحث روز اول است حالا باید عصاره فرمایش شیخ از یک سو، عصاره فرمایش مرحوم آخوند از سوی دیگر، عصاره فرمایش مرحوم آقای نائینی و بعضی از مشایخ ما (رضوان الله علیهم) از سوی دیگر روشن بشود تا صورت مسئله مشخص بشود که بحث در چیست؟ بحث در جایی است که اصل تحقق عقد مستحیل است؟ یا بحث در جایی که وفای به عقد مستحیل است؟ آیا استحاله وفا سرایت میکند به استحاله حریم عقد یا نه؟
1) (15) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص45.
2) (16) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (17) . سوره مائده, آیه1.
4) (18) . سوره مائده, آیه1.
5) (19) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص242.
6) (20) . منیة الطالب, ج2, ص113.
7) (21) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص242.
8) (22) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص53.
9) (23) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص242.
10) (24) . مصباح المنیر, ج2, ص69.
11) (25) . مکاسب (محشی)، ج 6، ص322.
12) (26) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص35.
13) (27) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص35.
«والحمد لله رب العالمین»
برای صحت شرط، چندین شرط قائل شدند. چهار شرط از شرائط صحت شرط در بحث سال قبل گذشت و آن شرائط چهارگانه که در بحث سال قبل گذشت این بود که شرط باید مقدور باشد اولاً، مشروع باشد ثانیاً، نافع باشد و غرض عقلایی داشته باشد ثالثاً، مخالف کتاب و سنت نباشد رابعاً. این شرائط چهارگانه در سال قبل گذشت آنچه در طلیعه بحث امسال مطرح شد شرط پنجم بود و آن شرط پنجم این است که شرط وقتی صحیح است که مخالف مقتضای عقد نباشد. در بحث دیروز اشاره شد که چون این بزرگوارها شرط را مخصوص شرط ضمن عقد میدانند لذا این شرط را مطرح کردند که شرط وقتی صحیح است که مخالف مقتضای عقد نباشد اما آن شرط های ابتدایی که حق این است که شرط ابتدائی نافذ است این حکم درباره آنها نیست چون عقدی در کار نیست تا این شرط مخالف مقتضای عقد باشد یا نباشد. چه اینکه در بحث احکام شروط که میگویند آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ این ناظر به آن شرط ضمن عقد است. شرط ابتدائی اگر فاسد بود مفسد چیز دیگر نیست چون در ضمن عقد نیست تا مفسد عقد باشد. اینکه مرحوم شیخ و امثال شیخ (رضوان الله علیهم) آن مطالب را مطرح کردند در همان فضایی است که اینها فکر میکردند شرط الا و لابد در ضمن عقد است لذا گاهی میگفتند که وقتی شرط صحیح است که مخالف مقتضای عقد نباشد گاهی هم میگفتند آیا شرط فاسد، مفسد عقد است یا نه؟ اما شرط ابتدائی هیچ کدام از این حرف ها را ندارد.
مطلب دیگر اینکه باز در بحث دیروز اشاره شد که اگر شرطی مخالف مقتضای عقد بود مخالف کتاب و سنت هم هست, چرا؟ چون کتاب و سنت اثر آن عقد را مشخص کردند. اگر کتاب و سنت اثر آن عقد را مشخص کردند و این شرط مخالف اثر و مقتضای آن عقد بود در حقیقت مخالف کتاب و سنت هم هست. از اینجا آن نسبت عموم و خاص مطلق مشخص شد؛ یعنی هر شرطی که مخالف مقتضای عقد باشد یقیناً مخالف کتاب و سنت است اما هر شرطی که مخالف کتاب و سنت بود این لازمهاش آن نیست که مخالف مقتضای عقد باشد. شرط های حرام مخالف کتاب و سنتاند اما کاری به عقد ندارند الا شرطی که «حَلَّلَ حَرَاماً أَوْ حَرَّمَ حَلَالً» (1) که شرط «جعل العنب خمراً» این کاری با عقد ندارد. این یک شرطی است محرّم و غیر نافذ چون مخالف کتاب و سنت است پس هر شرطی که مخالف عقد بود یقیناً مخالف کتاب و سنت است اما هر شرطی که مخالف کتاب و سنت بود لازمهاش این نیست که مخالف مقتضای عقد باشد. مطلب بعدی این بود که صورت مسئله مشخص شد و نظر مرحوم شیخ و امثال شیخ که یک طرز فکر خاصی هم داشتند مشخص شد. این ها سه دلیل اقامه کردند بر بطلان شرط مخالف مقتضای عقد: اجماع بود و تناقض شرط و مشروط بود و عدم امکان وفا و تقدیم متبوع بر تابع و اشاره شد به اینکه اجماع گرچه هست اما چون مدرکی است از نظر حجیت اعتباری ندارد دلیل اول و دلیل دوم تا حدودی مشخص شد و بعضی از نقدهایی که ممکن بود اشاره بشود بیان شد.
1) (1) . عوالی اللئالی, ج2, ص257.
اما حالا «والذی ینبغی أن یقال» ما اگر بخواهیم درباره شرط مخالف مقتضای عقد سخن بگوییم چطور وارد بحث میشویم؟ ما اول باید بگوییم «العقد ما هو؟» این یک، بعد بگوییم اقتضا یعنی چه؟ این شیء مقتضای عقد است یعنی چه؟ این دو، سوم بگوییم که این شرط اگر مخالف مقتضای عقد بود چرا باطل است؟ درباره «العقد ما هو؟» آن در فصل اول از فصول سهگانه کتاب بیع گذشت. الآن ما در بحث خیاراتیم. در «کتاب البیع» یک بحثی است که عقد چیست؟ یک فصل این است که عاقد کیست؟ یک فصل این است که «معقود علیه» کیست؟ در فصل اول اینکه عقد نظیر بیع مبادله مال به مال است. (1) تملیک مال به مال است. عین در قبال عین است یا فعل در مقابل فعل است. ایجابی دارد قبولی دارد. آیا باید با قول باشد یا با فعل؟ یعنی معاطات هم کافی است اینها مطالبی بود مربوط به فصل اول از فصول سهگانه.
فصل دوم هم درباره عاقد بود که عاقد باید یا مالک باشد یا مَلِک باشد یا مأذون باشد عاقل باشد بالغ باشد سفیه نباشد مختار باشد مجنون و مُکرَه و مجبور و امثال ذلک نباشد عقد فضولی و بیع فضولی در این زمینه گذشت.
فصل سوم درباره «معقود علیه» است که آن کالایی که مورد عقد است باید مِلک باشد طِلق باشد حلال باشد قابل نقل و انتقال باشد و مانند آن. بحث بیع وقف و امثال وقف در آن فصل سوم گذشت. اینها فصول سهگانه «کتاب البیع» بود که مبسوطاً در طی چند سال گذشت. در فصل اول که «العقد ما هو؟» آنجا مشخص شد که بیع چیست, الآن فقط باید اشاره بشود که اینکه ما میگوییم مخالف مقتضای عقد نباشد, عقد چیست؟ دو مسلک رسمی درباره عقد بود؛ یکی اینکه عقد یک پیمان و قرار اعتباری است که با انشاء طرفین در فضای اعتبار و در ظرف اعتبار یافت میشود اولاً و این امر اعتباری که در فضای اعتبار یافت شد به وسیله انشای طرفین آثار و احکامی دارد ثانیاً. مبنای دیگر این بود که انسان یک قرار و یک پیمانی در فضای اعتبار ایجاد نمیکند همین التزام او و قصد او که یک امر درونی و نفسانی است موضوع آثار است به نام آثار عقد «علی کلا المبنیین». چه آن چه این تفصیل اش به آن فصل اول برمیگردد. «علی ایّ حال» عقد وقتی حاصل شد له احکامٌ و لوازم. اولین اثری که آن عاقد با عقدش یا ایجاد میکند یا بر قصد او مترتب میشود تبادل دو مال است در بیع, حالا ما در خصوص بیع بحث میکنیم. گاهی تبادل عین است نظیر بیع, گاهی تبادل منفعت است نظیر اجاره, گاهی تبادل انتفاع است نظیر عاریه, امثال ذلک. این طور نیست که همه جا سخن از بیع باشد نقل عین باشد. گاهی نقل عین است گاهی نقل منفعت است گاهی نقل انتفاع است گاهی از این ها ضعیفتر نقل حق است به هر تقدیر تبادل بین دو عین، دو منفعت, دو انتفاع، دو حق تبادل هست حالا ما به عنوان مثال مسئله بیع را مطرح کردیم. این تبادل کالا و ثمن، ثمن و مثمن این اثر اصیل و اولی این عقد است که با این انشاء میشود. حالا آن عقد یک امر قراردادی است و جدا وجود دارد یا نه, ولی بالأخره این عاقد با انشای خود این تبادل را پدید میآورد اگر نکاح است تبادل زوجین؛ یعنی پیوند زوجین است و اگر بیع است تبادل مالین است. این محور اصلی عقد است. محور دوم که به این اصالت نیست ولی تابع این است و بعد از این است مسئله تسلیم است. اگر کسی بیع کرد کالایی را در برابر ثمن فروخت متعهد میشود که تسلیم کند. تسلیم کالا به خریدار، تسلیم ثمن به فروشنده این مورد انشای طرفین است منتهی در طول انشای اول و تابع انشای اول. پس امر اولی که این ها ملتزماند یا انشاء میکنند ایجاد تبادل «بین الملکین» است که این محور اصلی عقد و بیع است. محور دومی که این ها انشاء میکنند تسلیم این دو شیء است به یکدیگر, آن اصیل و این هم تابع. با پایان یافتن امر دوم آنچه که به عاقد هست و در طراز عقد است تمام میشود دیگر از این به بعد چیزی انشاء نمیشود انشاء همین دو امر است. دو امر دیگر هست که جزء لوازم عرفی و شرعی این خرید و فروش است. امر سوم که جزء لوازم خرید و فروش است و مورد انشاء نیست لازم عرفی است این است که خریدار سلطنت پیدا میکند بر مبیع بر اساس « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم » (2) مشتری سلطه پیدا میکند بر مثمن و کالا، فروشنده سلطه پیدا میکند بر ثمن. سلطه «کل واحد» از طرفین «فی ما انتقل الیه» این جزء لوازم عرفی است و بر اساس این سلطه میتواند این کالایی را که خرید بفروشد, هبه کند, وقف کند و مانند آن. جمیع آثار برای او جاری است. امر چهارم در فضای شریعت است که شارع مقدس همین لوازم عرفی را امضا کرده و میکند و یک سلسله احکام خاص خودش را هم دارد نظیر خیار مجلس. بنابر اینکه خیار مجلس تعبدی محض باشد خود شارع مقدس میفرماید وقتی بیع حاصل شد «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (3) اگر عقد بیع محقق شد خیار مجلس میآید, اگر بیع حیوان محقق شد خیار حیوان میآید, اگر فلان بیع محقق شد خیار تأخیر میآید. این ها احکام شرعی است که شارع مقدس ایجاد کرده و دستور داده برخلاف آن سلطه که امر عقلایی و عرفی است و شارع امضا کرده.
پس«فههنا امورٌ اربعه» امر اول به منزله جنس و فصل عقد است. یعنی مقوّم است و آن تبادل کالا و ثمن است پیوند زوج و زوجه, این ها محور اصلی انشای عقد نکاح یا عقد بیع و مانند آن است. امر دوم تسلیم و تسلّم است؛ یعنی کسی که عهدهدار تملیک شد, تملیک کالا را انشاء کرد عهدهدار تسلیم کالا هم هست. مشتری که ثمن را تملیک میکند عهدهدار تسلیم ثمن هم هست. این ها یکی «بالاصالة» یکی «بالتبع» در طول هم انشاء میشوند. با پایانیافتن امر دوم کار بایع و مشتری که در محور عقد کوشش میکنند تمام میشود. امر سوم و چهارم دیگر انشایی نیست. امر سوم که لازمه انتقال ملک از فروشنده به خریدار, این است که خود خریدار بر او مسلط است بتواند آثاری بر او بار کند « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم » (1) . این سلطه مشتری بر کالا را دیگر بایع انشاء نمیکند آنچه را که بایع انشاء میکند تملیک کالا است یک، عهدهدار تسلیم کالا است دو، کالایی را تملیک کرده و کالا را هم تسلیم کرده, از آن به بعد چون آن کالا ملک طلق مشتری است بر اساس « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» «او یهب لمن یشاء یبیح لمن یشاء» این امر عرفی است و امر چهارم این است که شارع مقدس همین لوازم عرفی را امضا کرده و یک سلسله پیامدهای خاصی را خود شریعت آورده و آن خیار مجلس است، خیار حیوان است، خیار تأخیر است و امثال ذلک.
1) (5) . تذکرة الفقهاء ( ط- جدید)، ج 10، ص247.
پرسش:
پاسخ: وفا ناظر به مقام ثانی است تسلیم بکن. تسلیم یعنی همان وفای به عقد اگر شارع مقدس فرمود: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) ناظر به همان محور اولی است اگر فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) یعنی آنچه را که عقد کردید به پایش بایستید وفا کنید. وفای به عهد همان تسلیم و تسلّم متقابل کالا و ثمن هست. این امور اربعه به دو قسم تقسیم شد امر اول و دوم در منشأت عاقد است که در محور عقد پدید میآید امر سوم و چهارم جزء آثار مترتب بر عقد است که از فضای انشاء بیرون است اینکه ما میگوییم شرط وقتی صحیح است که مخالف مقتضای عقد نباشد یعنی چه؟ یعنی مخالف هیچ کدام از این امور چهارگانه نباشد؟ یا مخالف امر اول نباشد بقیه صحیح است؟ یا مخالف امر اول و دوم نباشد بقیه صحیح است؟ چه باید بگوییم؟ در اینجا باید روشن بشود که اینکه میگویند شرطی که مخالف مقتضای عقد است باطل است معنایش همین است چیزی را که عقد آورده با انشاء آورده اگر شرط بخواهد مخالف او باشد این باطل است. راه بطلان هم فرق میکند اگر یک شرطی مخالف با امر اول بود یعنی شرط کردند که این عقد مملّک نباشد فروختند به شرط عدم تملیک فروختند به شرط عدم تملّک این شرط که مخالف با آن محور اصلی عقد است جِد متمشی نمیشود مگر کسی غافلانه نائمانه این عقد را انشاء بکند. چون عقد محور اصلیاش انشاء و ایجاد تبادل «بین المالین» است یا قصد این تملیک است و این بر آن مترتب میشود «علی ایّ حال» یک امر قصدی است و اگر قصدی است و جِد بر او معتبر است چگونه ممکن است این عاقد شرط بکند که من این کالا را به شما فروختم به شرطی که کالا ملک شما نشود نه من تسلیم نکنم. تسلیم نکنم به امر دوم برمیگردد. ملک شما نشود به امر اول برمیگردد. چنین چیزی معقول نیست این به تعبیر مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) (3) میافتد در امر هفتم نه امر پنجم. امر هفتم از اموری که مربوط به شرائط صحت شرط است این است که «ان لا یکون مستلزماً لمحال» (4) این «ان لا یکون مستلزماً لمحال» غیر از «ان یکون الشرط مقدورا» چون هر امر محالی غیر مقدور هست اما هر امر غیر مقدوری که محال نیست. یعنی امر موجود هست مقدور خیلی ها هست ولی این شخص نمیتواند. شرط اول که گفتند باید مقدور باشد یعنی مقدور بین این شارط و مشروط له باشد. امر هفتم این است که این شرط محال نباشد اگر کسی شرط کرده در ضمن عقد بیع که ملکیت نیاید این شرط محال است چون این شرط محال است دیگر جا برای صحت و بطلان او نیست یک همچنین چیزی وجود پیدا نمیکند تا اینکه کسی بگوید محال است یا نه. پس اگر شرط مخالف مقتضای عقد بود یعنی مخالف امر اول بود اصلاً محقق نمیشود نه تنها او محقق نمیشود تا شما بگویید این شرط مخالف مقتضای عقد باطل است جا برای آن حکم هم نیست که بگویید شرط فاسد مفسد عقد است چرا؟ برای اینکه عقد هم محقق نمیشود شما الآن در حین واحد در زمان واحد میخواهید دو مطلب را انشاء کنید یکی تملیک متقابل کالا و ثمن، یکی به شرط عدم تملیک، این جِد متمشی نمیشود نه اینکه این شرط فاسد است و مفسد عقد است این شرط در این فضا محال است این شرط این است؛ شرط عدم تملیک بیع, این شرط جزء محالات است دیگر وگرنه اینکه «شریک الباری» را که نمیخواهد انشاء بکند, که بگوییم «فی نفسه» محال است که, این فعلی از افعال, وصفی از اوصاف, حکمی از احکام را میخواهد انشاء کند اینکه نمیخواهد با این اجتماع نقیضین انشاء کند یا «شریک الباری» را انشاء کند این فعل خودش را میخواهد انشاء کند این فعل میشود محال در فضایی که تملیک کالا و ثمن انشاء شده است و میشود در این فضا عدم تملیک انشاء بشود این محال است. بنابراین نه سخن از این است که این شرط ضمن عقد فاسد است برای اینکه اصلاً صحت و فساد فرع بر اصل وجود است یک چیزی که موجود است یا صحیح است یا فاسد. اما معدوم محض چیزی که یافت نشده که اصلاً صحت و فساد برنمیدارد این یکی، پس نمیشود گفت این شرط فاسد است دوم اینکه, اینکه گفته میشود شرط فاسد مفسد عقد است یا نه عقدی در کار نیست تا این شرط او را فاسد کند برای اینکه در فضایی که میخواهد تملیک انشاء کند در همین فضا عدم تملیک را میخواهد انشاء کند. این جِدش متمشی نمیشود مگر اینکه غافل باشد نائم باشد امثال ذلک یا در حال سکران بودن نوم و غفلت داشتن که به هر جهت بیع نیست این لقلقه لسان است.
پرسش: شرط محال می رود تحت پوشش مخالف کتاب و سنت نباشد.
پاسخ: بله غرض این است که اینها با هم عام و خاص مطلقاند اگر چیزی محال بود یقیناً مخالف کتاب و سنت است اما اگر چیزی مخالف کتاب و سنت بود گاهی محال هست گاهی نه, گاهی مخالف مقتضای عقد است گاهی نه مثل اینکه «جعل العنب خمراً» که اشاره شد در طلیعه بحث که این ها نسبتشان عام و خاص مطلق است هر چه که مخالف کتاب و سنت بود باطل است خواه محال باشد یا نه خواه مخالف مقتضای عقد باشد یا نه. اما هر چه مخالف مقتضای عقد بود یقیناً مخالف کتاب و سنت است.
پرسش: در صورتی که وحدت مطلوب باشد. اینجا تعدد مطلوب است.
پاسخ: تعدد مطلوب هم باشد عیب ندارد چون تعدد هم هست چون اصل و تابعاند یکی اصیل است یکی تابع اما در حین واحد دارد انشاء میکند. تعدد مطلوب یقینی است. برای اینکه ما گفتیم یکی اصل است یکی فرع, یکی نیست یکی جلو است یکی دنبال, یکی مقوّم است یکی اثر, «بالقول القطعی» دو تا شیء است اما این دو تا شیء محال را کنار هم میخواهد جمع بکند یکی انشای تملیک یکی انشای عدم تملیک, یکی اصل یکی فرع, در چنین فضایی جِد متمشی نمیشود گوشهای از این نقد را مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) نسبت به مرحوم شیخ دارد بنابراین فرمود اگر این باشد که این به شرط هفتم برمیگردد. (1) پس اگر شرطی مخالف امر اول از امور چهارگانه بود این یقیناً باطل است اما نه برای آن راهی که مرحوم شیخ رفته. مرحوم شیخ حالا خواهیم گفت که ایشان به زحمت افتاده که این ها جمع شان چون ممکن نیست یا تساقط است چون هر دو ساقط میشوند پس شرط فاسد است. یا چون عقد متبوع است و شرط تابع در هنگام تعارض آن متبوع مقدم است آن تابع از بین میرود پس شرط ساقط است این راه غیر علمی است. این اصلاً حاصل نشده تا شما بگویید تساقط میکند سقوط فرع بر ثبوت است. یک همچنین چیزی در فضای ذهن حاصل نمیشود. از یک عاقلی متمشی نمیشود که انشاء بکند عقد را, انشاء بکند عدم تملیک را, بعد شما بفرمایید که این ها تساقط میکنند. دو شیء در کار نیست چیزی پیدا نشده در فضای ذهن, در فضای انشاء, در فضای قصد, حالا این را بازتر در نقد مرحوم شیخ خواهیم داشت.
1) (10) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص242.
پرسش: فرض محال, که محال نیست.
پاسخ: فرض محال, محال نیست. اما این معنایش این نیست که فرض محال این شیء را در خارج موجود میکند یا در فضای ذهن موجود میکند. چیزی یافت نمیشود نه اینکه این دوتا یافت شدند کدام یکی مقدم است و کدام یکی مؤخّر تا ایشان بفرماید که یا تساقط است یا تقدیم متبوع, اگر ما دو شیء داشته باشیم آنگاه شما در ترجیح بحث میکنید که کدام را راجح بدانیم و کدام را مرجوح, اما دو شیء در کار نیست پس اگر شرط مخالف امر اول بود اصلاً منعقد نمیشود از باب «عدم الثبوت» است نه سقوط بعد از ثبوت و اگر مخالف امر ثانی باشد یعنی بیع کردند ولی به شرط عدم تسلیم, چون تسلیم و تسلّم در حوزه دوم قرار دارد یک, که به منزله جنس و فصل عقد نیست مقوّم عقد نیست, این قابل تأمل هست که آیا میشود شرط عدم تسلیم کرد یا نه, چون در رتبه اول نیست به منزله جنس و فصل عقد نیست مقوّم نیست جای تأمل است. آن تأمل این است که اگر بایع شرط عدم تسلیم کرد در فضایی که تسلّم مقدور خریدار است یعنی این شخص کالایی را در کشور دیگر دارد برای او مقدور نیست که برود در آن کشور و کالای خودش را تحویل بگیرد ولی به آن آقایی که در همان کشور دیگر است میگوید من این کالا را به شما میفروشم عهدهدار تسلیم نیستم شما اگر میتوانی تحویل بگیری من به شما فروختم. این شرط میکند من این کالا را به شما فروختم به شرطی که من عهدهدار تسلیم نباشم خب این کجایش باطل است؟ فلان کالا است فلان یخچال است در فلان خانه است در فلان کوچه است در فلان برزن است در فلان کشور است به من اجازه ورود نمیدهند همه چیزش مشخص است. شما که آن خانه هستی صاحب خانه هم هستی آنجا مجاور هستی من به شما فروختم ولی توقع داشته باشی من بیایم و تحویل بگیرم و به شما تحویل بدهم این طور نیست, به شرط اینکه من نیایم و خودت تحویل بگیری. این شرط عدم تسلیم است. این شرط عدم وفاست؛ که من وفا نمیکنم ولی شما بالأخره میگیرید به دست شما میرسد. اینکه تعبدی نیست. در اینکه مباشرت شرط نیست. این اعم از تصمیم و مباشرت است. پس اگر این شرط مخالف مقتضای عقد باشد «فیما یرجح الامر الثانی» آن هم نسبت به بعضی از امور نه نسبت به همه امور، دلیلی بر بطلان یک همچنین شرطی نیست من این کالا را فروختم به شرط اینکه من تسلیم نکنم در صورتی که شما میتوانید. نعم اگر کالایی را فروخت که نه خودش میتواند تسلیم بکند نه طرف میتواند تسلّم داشته باشد؛ بله این شرط مخالف مقتضای عقد است. چرا؟ برای اینکه در همان فضای عقد دو مطلب انشاء شده؛ یکی تبادل ملکین، یکی تبادل تسلیم و تسلّم؛ یکی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) عهدهدار او است یکی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) عهدهدار او است. أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (3) میگوید این مدار بسته میشود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) میگوید این مدار بسته را پیاده کن ضمناً خود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ عهدهدار امضای اصل کار هم هست. پس اگر کسی مقدورش نبود که این کالا را تسلیم بکند ولی خریدار قدرت بر تسلّم داشت و در چنین فضایی فروشنده شرط عدم تسلیم کرد, شرط کرد چیزی که مخالف مقتضای عقد است و باطل هم نیست. برای اینکه این مقوّم عقد نیست این به منزله جنس و فصل عقد نیست این اثر خاص دارد اثر خاص هم به وسیله خود خریدار حل میشود «هذا تمام الکلام فی الامر الاول و الثانی». اما امر ثالث: امر ثالث که حوزه انشای طرفین نیست یعنی کالایی را فروشنده به خریدار فروخت و عهدهدار تسلیم هم بود تسلیم هم کرد از آن به بعد آثار شرعی ملک اوست این اثر عقد نیست مگر در دست سوم و چهارم ولی شرط میکند که من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما نفروشی, شما حق فروش نداری, شما صلح نکنی, شما وقف نکنی. این هم نظیر امر ثانی به دو قسم برمیگردد یا مطلق آثار را میخواهد سلب بکند؛ یعنی من این کالا را به شما فروختم این زمین را به شما فروختم این خانه را به شما فروختم به این شرط که شما به کسی نفروشی, صلح نکنی, اجاره ندهی, بیع نکنی, هبه نکنی, این جمیع آثار است چنین کاری گرچه به محال برنمیگردد ولی با فضای عرف هماهنگ نیست اولاً, مورد امضای شرع نیست ثانیاً, این شرط مخالف کتاب و سنت محسوب میشود و باطل. اما حالا مبطل عقد است یا نه باید در بحث احکام و شروط بیاید. این محال عقلی نیست برای اینکه آنچه را که او انشاء کرده تبدیل ملک به ملک است یک، آنچه را انشاء کرده تسلیم و تسلّم است دو، این ها همه حاصل شده از آن به بعد آثار عرفی این شیء است که تحت انشاء نیست که تا بگوییم جِد متمشی میشود یا نمیشود اثر عرفی این کالا این است که شخص بتواند تصرف بکند بفروشد و این ها. گاهی ممکن است بعضی از انحاء تصرف تحت شرط قرار بگیرد که من این کالا را به شما میفروشم در شرایط کنونی شما حق نداری دو روز بعد صبر کن که وضع بازار که عوض شد حالا این در ایام من فروختم من این کالا را تهیه کردم من از راه دور آوردم به شما میفروشم که مشکل شما حل بشود ولی حق نداری به دیگری بفروشی. آثار دیگر دارد اجاره میتوانی بدهی, خودت بهره بگیری. این دلیل بر عدم مشروعیت او نیست. چرا یک همچنین شرطی مشروع نباشد؟
پرسش: براساس « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم ». (1)
پاسخ: بله مخالف اطلاق او است نه مخالف اصل او. اگر بگوید شما سلطه نداری بله مخالف با او است اما اگر بگوید جمیع انحای سلطه است ولی این سلطه را نداری یا به فلان شخص نمیتوانی بفروشی به فلان مؤسسه نمیتوانی بفروشی، این مخالف با اطلاق او است اطلاقش هم که قابل تقیید است و همچنین امر چهارم. در امر چهارم اگر بخواهد بگوید که من این کالا را به شما فروختم به شرطی که شما خیار مجلس نداشته باشی، این از جهتی که مخالف مقتضای عقد است وارد محل بحث ما است از جهتی که با «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (2) مخالف است مخالف کتاب و سنت است در طلیعه بحث خیار که درباره خیار مجلس بود آن جا در بحث مسقطات خیار مجلس این حکم مطرح شده که گاهی شرط سقوط میشود, [یعنی در متن عقد] الآن در قبالهها مینویسند که با اسقاط کافه خیارات «غبناً کان او غیره» چه خیار غبن باشد چه غیر غبن باشد میگویند خیار را ساقط کرد. این اسقاط کافه خیارات که در اسناد مینویسند, در آن طلیعه بحث خیارات که مسقطات خیارات مطرح شد آنجا طرح شد که آیا به این معنا است که ما این معامله را انجام میدهیم به این شرط که خیار نیاورد, بله این بر خلاف مقتضای عقد است اولاً, مخالف کتاب و سنت است ثانیاً, به این دو دلیل باطل است ثالثاً, اما اگر معنای آنچه را که در این اسناد مینویسند این است که ما قبول داریم عقد بیع مقتضی خیار مجلس است بر اساس «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» عموم یا اطلاق این روایت هم شامل حال ما میشود «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (3) خیار مجلس یقیناً میآید؛ ولی ما شرط میکنیم سقوط بعد از ثبوت را, یعنی خیار مجلس بیاید, حق مسلم ما باشد, چون حق است و قابل اسقاط است ما ساقط میکنیم. ما سقوط بعد از ظرف ثبوت را شرط میکنیم که به صورت رفع است نه به صورت دفع, یک وقتی میگوییم ما شرط میکنیم که این بیع خیار مجلس نیاورد بله این مخالف مقتضای عقد است اولاً, مخالف کتاب و سنت است ثانیاً, اما نمیگوییم شرط میکنیم که این بیع خیار مجلس نیاورد شرط میکنیم که این بیعی که خیار مجلس میآورد خیار مجلس آمده بعد از ثبوت ساقط میشود اینکه محذوری ندارد. اگر این شرط در امر چهارم به سقوط بعد از ثبوت برگشت نه مخالف مقتضای عقد است نه مخالف کتاب و سنت؛ بلکه مؤکّد آنها است این را میگویند رفع. اما اگر به صورت دفع بود یعنی اصلاً این عقد خیار مجلس نیاورد بله مخالف مقتضای عقد است مخالف کتاب و سنت است. «هذا تمام الکلام فی الامور الاربعه» این راه فنیاش است که چرا شرط مخالف عقد درست نیست.
اما راهی که مرحوم شیخ رفته میدانید فنی نیست ایشان فرمودند که اگر این شرط مخالف با مقتضای عقد بود نمیدانیم که عقد نافذ است یا شرط نافذ است چون جمع ممکن نیست تساقط است. (1) شما چطور تصویر کردید این را؟ دو تا انشاء که متمشی نمیشود. ما یک انشای تملیک داریم یک انشای عدم تملیک، تا شما بگویید که کدام مقدم است, بعد بگویید تساقط یا این به تعبیر مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) (2) این محال است اصلاً متمشی نمیشود. سخن از تساقط نیست اما درباره آن که فرمودید اگر به این صورت برنگردد به صورت عدم تسلیم برگردد یکی تابع است یکی متبوع, متبوع مقدم است به تابع، ما یک تابع و متبوع خارجی داریم که آن به درد فقیه نمیخورد و در فقه هم کارآمد نیست یک تابع و متبوع دلیلی داریم یعنی در لسان دلیل ما از آن جهت که بحث فقهی میکنیم این ادله را بیاییم سبک سنگین بکنیم که این دلیل مقدم بر آن دلیل است یا نه. در خارج البته تسلیم و تسلّم تابع بیع است, بله؛ اما ما بحث خارج نداریم ما بحث فقهی داریم. شما یک دلیل فقهی بیاور بگو دلیل بیع این است دلیل شرط این است این دلیل ها یکی مقدم است دیگری مؤخر است این راه اجتهاد است. شما رفتید خارج؟ وقتی به سراغ دلیل میروید بله میبینید در دلیل دست فقیه باز است. ما یک أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) داریم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (4) داریم یک «الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) داریم بسته است. برای اینکه در ذیل همین «الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» آمده «شَرْطاً مُخَالِفاً لِکِتَابِ اللَّهِ» این یک شرط بسته است. این یک دلیل بسته است. آن یک دلیل بازی است. میگوید به عقد وفا کن مذیّل به ذیلی نیست. اما «الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» می گوید شرطی که مخالف نباشد نافذ است این شرط مخالف است این شرط مخالف کتاب است چرا برای اینکه کتاب فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6) شما شرط عدم تسلیم کردی این شرط مخالف کتاب است دیگر شما به دنبال چه میگردید؟ تابع و متبوع است یعنی چه؟ اگر مجتهدی، فقیهی از مدار ادلّه بیرون نرو, کار به خارج نداشته باش. ادلّه را که بسنجی میبینی بله یک دلیل گویا است یک دلیل بسته است آن دلیل گویا میگوید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ عقدی کردی وفا بکن این دلیل میگوید که شرط مادامی نافذ است که مخالف کتاب و سنت نباشد شما از یک طرفی عقد میکنی از یک طرفی میگویی به شرطی که من وفا نکنم خب همین دلیل «الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) الا شرطی که «مُخَالِفاً لِکِتَابِ اللَّهِ» خود این دلیل در مدار بسته است. این بسته است او باز است او پرواز میکند. یقیناً أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (8) مقدم است و جا برای شرط نیست. این شرط میشود فاسد. اما حالا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه این در احکام شروط خواهد آمد.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شروط جزء قواعد فقهی به حساب میآید نه جزء مسائل فقهی. قاعده فقهی آن است که مسائل فراوانی را تحت یک عنوان مطرح میکنند و اثبات میکنند مثل قاعده ید (1) ، قاعده لاتعاد (2) ، قاعده تجاوز (3) اینگونه از مسائل. مسئله فقهی آن است که یک موضوع خاص است و محمول مخصوص. مبحث شروط به قاعده فقهی شبیه است یا خودش قاعده فقهی است. جزء مسائل فقهی نیست. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مسئله شروط را که مطرح میکنند در ضمن اش چند تا مسئله را هم طرح میکنند. این مطلب که شرط وقتی نافذ است که مخالف مقتضای عقد نباشد؛ این جزء احکام عامه است جزء قواعد فقهی است چه در باب بیع, چه در باب نکاح, چه در باب اجاره, چه در باب صلح, چه در باب مضاربه، مزارعه، مساقات و مانند آن. این اختصاصی به بابی از ابواب فقهی ندارد. اگر شرط مخالف مقتضای عقد بود یا شرط مخالف کتاب و سنت بود این شرط نافذ نیست این دیگر مسئله فقهی نیست این قاعده فقهی است؛ چون در تمام ابواب فقه جاری است. در خلال این چند تا مسئله فقهی هم ذکر میکنند و آن این است که اگر شرط کردند که این مبیع وقف باشد یا این مبیع عتق بشود یا این مبیع را به کسی نفروشید یا این مبیع را به فلان شخص بفروشید. این ها جزء مسائل فقهی است. جزء امور جزئی است. طرح اینگونه از مسائل در ذیل مبحث چهارم و پنجم که مثلاً شرط مخالف کتاب نباشد مخالف مقتضای عقد نباشد این طرح مسائل فقهی است در ذیل یک قاعده فقهی؛ لذا این دو تا را باید از هم جدا کرد و سرّ این که مرحوم شیخ این ها را این جا مطرح کرده برای این که این کتاب, کتاب بیع است و کتاب فقهی است و دارد مسائل فقهی را مطرح میکند ناچار این مسائل را باید مطرح کند. قاعده « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) یک قاعده فقهی است اختصاصی به باب بیع ندارد همه این حرفه ا که تا به حال گفته شد که شرط باید مقدور باشد یک، مشروع باشد دو، منفعت عقلائی و غرض عقلائی داشته باشد سه، مخالف کتاب و سنت نباشد چهار, این شروط چهارگانهای که در سال گذشته گذشت و شرط پنجمی (5) که در طلیعه سال بحث شده است که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد در جمیع ابواب فقه جاری است اختصاصی به کتابی بیع ندارد همه این حرف ها در کتاب اجاره هست در بحث مضاربه و مساقات و مزارعه هست و مانند آن. این میشود قاعده فقهی. اما چون بحث در مسائل فقهی است چند تا مسئله فقهی را هم وفاقاً لسائر الاعلام(رضوان الله علیهم) مطرح فرمودند این یک نکته, لذا این بحث ها را باید از هم جدا کرد یعنی در خلال این قاعده فقهی آن مسائل فقهی را مطرح کرد. چون مرحوم علامه در تذکره (6) و سایر فقها مطرح کردند ایشان هم مطرح فرمودند وگرنه این بحث ممحض است از یک قاعده فقهی. مطلب دوم آن نقدی که مرحوم آخوند (7) و امثال آخوند داشتند که اگر کسی شرط بکند که این بیع ملکیت نیاورد و مانند آن این جد متمشی نمیشود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (8) به این اشکال توجه کرده است و در اثنای مباحث هم به این نکته پرداخت پس این مورد غفلت مرحوم شیخ نبود. مرحوم شیخ از این که فرمود: اگر شما شرط کردید در ضمن عقد بیع که این ملکیت نیاورد این ها تساقط میکنند دو تا که قابل جمع نیست؛ اشکال مرحوم آخوند (9) و امثال آخوند(رضوان الله علیهم) که اگر شرط کردند که ملکیت نیاورد این جِد متمشی نمیشود این صورت بیع است نه بیع؛ برای این که معنای «بعت» تبادل مالین است. معنای بعت، تملیک مثمن در برابر ثمن است و بعد با این انشاء چگونه شرط بکنند که ملکیت حاصل نشود این جِد متمشی نمیشود این بیع حاصل نمیشود تا شما بگویید که آیا بیع صحیح است و شرط باطل یا شرط صحیح است و بیع باطل یا هر دو صحیح است بعد بگویید صحت هر دو که مقدور نیست و تساقط میکنند. اینجا ثابت نشدند تا ساقط بشوند این اشکال هایی که در این روزها بر مرحوم شیخ شده است و بخشی از این ها را هم ما نقل کردیم این ها مورد عنایت مرحوم شیخ است به دلیل این که در اثنای بحث مسئله عدم تمشی جِد را توجه داشتند. پس کجا فرمایش شیخ مستقر است که میفرمودند که «بتساقط کلیهما» (10) این که فرمودید که «بتساقط کلیهما» یعنی بیع هست شرط هست چون با هم تنافی دارند و نمیشود یکی را بر دیگری مقدم داشت «بتساقط کلیهما» این یک، یا چون بیع اصل است و شرط فرع، آن متبوع مقدم است و شرط فاسد میشود این دو, این دو دلیلی که ذکر کردید, این مال کجا است؟ این مال جایی است که بیع متمشی شد «إما للغفله او للجهات اُخر» جِد متمشی شد. چون جِد متمشی شد صورت بیع واقع شد. این شخص توجه نکرده که این شرط عدم ملکیت با اصل بیع هماهنگ نیست. در اثر غفلت این شرط را کرده پس جِد متمشی شد بیع واقع شد آنگاه سخن از صحت «احدهما دون الاخر» است اینجا فرمود یا تساقط است یا نه بیع اصل است و شرط باطل. پس اینچنین نیست که مرحوم شیخ توجه نداشته باشد که شرط عدم ملکیت با جِد هماهنگ نیست با انشای بیع و انشای تملیک هماهنگ نیست این جا توجه دارند و این که فرمود «بتساقط» (11) برای آن است که فرض شده است که جِد متمشی شد «اما للغفله او للجهات اُخر». پس این اشکالات بر مرحوم شیخ وارد نیست. برخی از این اشکالات در بیانات سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) است که ایشان میفرماید اصلاً شرطی که مخالف مقتضای عقد باشد مخالف مقوّم عقد باشد یعنی شرط این که ما بیع میکنیم که ملکیت نیاید و مانند آن این ها از حریم بحث بیرون است. (12) این اشکال سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) و اشکال سایر فقها(رضوان الله علیهم) که بر مرحوم شیخ کردند این میتواند وارد نباشد, به دلیل این که خود مرحوم شیخ به مسئله عدم تمشی جِد پرداخت. فرمود اگر کسی جِدش بخواهد متمشی بشود باید در حال غفلت باشد وگرنه اگر کسی جِدش این است که بیع کرده که ملکیت نیاید این جِد متمشی نمیشود تا شما بگویید این شرط مخالف مقتضای عقد است. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (13) دو دلیل ذکر کردند یکی این که شرطی که مخالف مقتضای عقد باشد این مخالف کتاب و سنت است. زیرا کتاب و سنت این عقد را منشأ آثار میداند و اگر شرط کردیم که این اثر بر این عقد بار نشود این مخالف کتاب و سنت است پس باطل است. اشکالی که متوجه فرمایش مرحوم شیخ شده است و فرمایش بعضی از اعاظم(رضوان الله علیهم) این است که؛ این دیگر مطلب جدیدی نیست این بازگشت اش به همان شرط عدم مخالفت با کتاب و سنت است این اشکال «فی الجمله» میتواند وارد باشد نه «بالجمله» چرا؟ برای این که اگر ما جمیع شرایطی که مخالف با مقتضای عقد است مخالف کتاب باشد و مورد توجه هم باشد, بله این یک شرط جدیدی نیست. در بحث دیروز هم گذشت که از این جهت موجبه کلّیه ما داریم چون هر شرطی که مخالف مقتضای عقد باشد مخالف کتاب است چون کتاب و سنت این عقد را امضا کرده است یک، پس آثار این عقد به استناد کتاب و سنت باید برآن بار باشد دو، شرط سقوط این اثر مخالف با کتاب است سه، پس شرط مخالف مقتضای عقد همیشه مخالف کتاب و سنت است پس یک مطلب جدیدی نیست این را قبول دارند ولی اگر یک موارد تفکیکی بود که مخالف با مقتضای عقد بود ولی مخالف با کتاب نبود آن جا چه میکنیم؟ میگوییم ایجاب کلی را ما نپذیرفتیم و آن این است که کتاب این اثر را مال «العقد المطلق» میداند نه مطلق عقد. عقد مطلق یعنی چه؟ و «مطلق العقد» یعنی چه؟ شما چه در کتاب های ادبی بین مطلق مفعول و مفعول مطلق [خب میدانید] فرق میگذارید. مطلق مفعول اعم از مفعول مطلق است، مفعول به است، مفعول فیه است، مفعول کذا و کذا است. مطلق مفعول اعم از همه این ها است اما مفعول مطلق یک نوع خاصی از مفاعیل است ما یک «مطلق العقد» داریم و یک «العقد المطلق», «مطلق العقد» یعنی عقد چه شرطی او را همراهی بکند چه شرطی او را همراهی نکند این حکم را دارد, این اثر را دارد. مثل این که مطلق عقد مقتضی ملکیت است چه شرط عدم بشود چه شرط عدم نشود این اثر مطلق عقد است. اما «العقد المطلق» این است که اگر عقد مطلق بود قیدی او را همراهی نکرد اقتضا دارد که این معامله نقد باشد نه نسیه یک، ثمن جزء نقدهای رایج مملکت باشد نه ارز خارج دو، این ها مقتضای «العقد المطلق» است یعنی عقدی که بی قرینه واقع شده نه مقتضای «مطلق العقد» چه تصریح بکنند به نسیه، چه نکنند, چه تصریح بکنند که ثمن ارز خارج باشد یا نباشد. پس بین مطلق عقد و «العقد المطلق» فرق است. اگر اینچنین شد, اگر یک چیزی اثر «العقد المطلق» بود نه اثر «مطلق العقد» این مخالف کتاب نیست برای این که کتاب میگوید که اگر عقد قید نداشت این اثر را به همراه دارد اما اگر قید داشت ما باید ببینیم آن قید چیست, آن شرط چیست, اگر فرض کردیم که یک جایی یک اثر مال «العقد المطلق» بود نه مطلق عقد این شرط مخالف کتاب نیست شاید بتوان گفت البته مخالف عقد هم نباشد برای این که مخالف «العقد المطلق» است نه مخالف مطلق عقد. به هر تقدیر اگر یک وقت یک مطلبی در تحت دو عنوان جا گرفت این اشکال نیست؛ نعم اگر ما هیچ موردی نداشتیم که مخالف عقد باشد و مخالف کتاب و سنت نباشد آنگاه این اشکال جا دارد که این شرط پنجم شرط زائدی است برای این که هر جا که از آن شرط مخالف مقتضای عقد است مخالف کتاب هم هست, پس شرط پنجم را برای چه ذکر میکنید؟ میگوید شرط پنجم آن است که این شرط مخالف مقتضای عقد نباشد خب هر جا که مخالف مقتضای عقد است مخالف کتاب و سنت هم هست داخل در شرط چهارم است. شرط اولتان این بود که مقدور باشد، دوم این که مشروع باشد، سوم این که غرض عقلائی داشته باشد، چهارم این که مخالف کتاب و سنت نباشد. شرط پنجم را برای چه ذکر میکنید؟ شرط پنجم فرعی از فروع زیرمجموعه همان شرط چهارم است. شرط چهارم این است که مخالف کتاب و سنت نباشد. اگر جمیع شرائط مخالف مقتضای عقد, مخالف کتاب و سنت باشد طرح این شرط پنجم یک شرط زائدی است برای این که هر جا شرط مخالف مقتضای عقد بود مخالف کتاب و سنت است. اگر چنین چیزی بود البته بله این اشکال، اشکال واردی است گذشته از این که اگر شما بخواهید بگویید این شرط چون مخالف مقتضای عقد است جِد متمشی نمیشود این اصلاً موضوع رأساً منتفی است خود مرحوم شیخ هم به آن توجه دارد که اگر کسی در حال غفلت نباشد شرطی که مخالف مقوّم عقد باشد جِد متمشی نمیشود. ولی ایشان فرض کرده است که جِد متمشی میشود. پس اولین مطلب این بود که این مبحث جزء قواعد فقهی است. مسئله فقهی نیست. به دلیل این که اختصاصی به کتاب بیع ندارد در جمیع ابواب حق هست. آن وقت طرح چند تا مسئله فقهی باید در حاشیه قرار بگیرد. دوم این که این اشکال هایی که متوجه مرحوم شیخ کردند در کلمات دیگران بود بعضی از اشکالات سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (14) مطرح فرمودند این طور نبود و نیست که مورد غفلت مرحوم شیخ باشد مرحوم شیخ هم به آن توجه دارند. مطلب سوم آن است که معیار مخالفت مقتضای عقد چیست؟ مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (15) یک معیاری بیان فرمودند که به دست آوردن آن معیار آسان نیست. ثبوتاً البته حرف علمی است اما اثباتاً به دست آوردنش کار آسانی نیست و آن این است که اگر یک اثری مقتضای عقد بود به طوری که عقد علت تامّه آن اثر بود با هیچ شرطی نمیشود این اثر را از این عقد گرفت, چرا؟ چون این عقد علت تامّه این اثر است و با ثبوت علت تامّه تخلف معلول محال است ولو در فضای اعتبار, شما بخواهید شرط عدم این اثر را بکنید؛ یعنی شرط تخلف معلول از علت ولو در فضای اعتبار, این ممکن نیست این جِد متمشی نمیشود اولاً و بر فرض غفلت جِد متمشی بشود اثر فقهی ندارد ثانیاً. پس در هر جایی که عقد سبب تام و علت تامّه اثر باشد و علت تامّه حکم باشد شرط سقوط آن حکم و عدم ثبوت آن حکم مخالف مقتضای عقد است.
1) (1) . مستدرک الوسائل, ج14, ص8.
2) (2) . تهذیب الاحکام, ج2, ص152.
3) (3) . همان, ج1, ص364.
4) (4) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (5) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص44.
6) (6) . تذکرة الفقهاء (ط- جدید), ج10, ص247.
7) (7) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص243.
8) (8) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص60.
9) (9) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص243.
10) (10) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص44.
11) (11) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص44.
12) (12) . کتاب البیع (امام خمینی), ج5, ص279.
13) (13) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص44.
14) (14) . کتاب البیع (امام خمینی), ج5, ص279.
15) (15) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص44.
پرسش...
پاسخ: اگر عقد علت تامّه او باشد یقیناً ملازم است, یک وقت عرض مفارق است یک وقتی عرض لازم, اگر عرض لازم باشد معلوم میشود معروض علت تامّه این است هر جا سخن از لزوم است سخن از علیّت است دیگر. اگر «باء » لازم «الف» بود یعنی از او جدا نخواهد شد هیچ گاه. این یا برای آن است که «الف» علت «باء» است یا برای آن است که «الف» و «باء» معلولین علت ثالثه اند. اگر نظام نظام علّی نباشد تلازمی در کار نیست. دو شیء ایی که رابطه علّی و معلولی با هم ندارند تلازمی هم بین شان نیست میشود عرض مفارق. اگر «باء» لازم «الف» بود یعنی محال بود از «الف» جدا بشود این «لاحد الوجهین» است یا برای اینکه «الف» علت تامّه «باء» است یا برای آن است که «الف» و «باء» معلولین علت ثالث اند اگر ربط علّی بین «الف» و «باء» نباشد «باء» لازم «الف» نیست. اگر یک حکمی لازم عقد بود به نحوی که هرگز از عقد جدا نمیشود این برای آن است که عقد علت تامّه او است. این راهی است که مرحوم شیخ ارائه فرمودند راه علمی است. اما اثبات این مسئله که فلان عقد علت تامّه فلان اثر است این کار آسانی نیست؛ البته علیّت و معلولیت چه در فضای اعتبار باشد چه در فضای تکوین این حکم را دارد؛ منتها علیّت تکوینی, معلولیت تکوینی, ربط تکوینی, تلازم تکوینی امثال ذلک یک راه است؛ رابطه علیّت اعتباری, معلولیت اعتباری, استحاله اعتباری راه دیگر است ولی در هر فضایی حکم خاص همان فضا را دارد. این یک مطلب علمی است ثبوتاً. اما اثبات این که ما علیّت را کشف بکنیم کار آسانی نیست, ماییم و ظواهر ادلّه. اگر ظاهر دلیل اطلاق بود که این عقد «بالقول المطلق» «فی ایّ زمانٍ و مکانٍ» باشد موضوع است برای این, بله حالا شما تعبیر به علیّت بکنید آزادید ولی ما از اطلاق لفظ این را ممکن است بفهمیم که ظاهر اطلاق این است که این حکم مال این عقد است مطلقا «فی ایّة حالةٍ» فرمایش مرحوم شیخ فرمایش علمی است اما در مقام اثبات نیاز به تأمل دارد. اگر عقدی علت تامّه یک حکمی بود آن حکم قابل زوال نیست «بایّ شرطٍ» این مطلب صحیح است. فرمایش دیگرشان این است که اگر عقد علت تامّه حکم نبود مقتضی یک حکم بود معنای اقتضا آن است که اگر مانعی در کار نباشد با وجود مقتضی و عدم مانع آن اثر بر این مقتضی بار است این معنای اقتضا است در برابر علیّت, فرمایش دوم شیخ (1) این است که اگر عقد مقتضی یک حکم بود نه علت تامّه و معنای اقتضا در برابر علیّت این است که اگر مانعی در کار نباشد شرطی در کار نباشد آن حکم بر این موضوع بار است. در چنین مواردی شرط میتواند مانع باشد برای این که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) شرط را امضا میکند و مانعی هم برای نفوذ این شرط نیست زیرا این موضوع که علت نیست موضوع مقتضی است موضوع اگر علت بود معنایش آن است که نصاب تأثیر تام است این مدار بسته است جا برای نفوذ بیگانه نیست یعنی این عقد «تمام الاثر» است برای آن حکم؛ اما وقتی علیّت نشد مقتضی شد معنایش این است که این شیء اگر مانعی نباشد مقتضی است و شرط مانع است. این فرمایش مرحوم شیخ یک فرمایش علمی است درست هم هست که اگر عقد مقتضی یک حکم بود نه علت تامّه آن حکم را میشود با شرط کم و زیاد کرد. اما این در مقام اثبات نیاز به تأمل دارد. در مقام اثبات حرف اول را ادلّه میزنند اگر در مقام اثبات ظاهر دلیل این بود که این عقد «بالقول المطلق» این اثر را دارد باید آن شرط مخالف مقتضای عقد است. اما اگر در مقام استدلال معلوم شد که این عقد «بالقول المطلق» مقتضی نیست ولی «عند الاطلاق» مقتضی است نه «بالقول المطلق» یعنی اگر شرطی او را همراهی نکرد اقتضای این اثر را دارد و حالا که شرط او را همراهی کرده میتواند این اثر را نداشته باشد این شرط مخالف مقتضای عقد نیست. بخش پایانی بحث امروز این است که ما باید فرق بگذاریم بین عدم ثبوت و بین سقوط بعد از ثبوت و بین عدم اعمال. این فروعاتی که حالا ایشان میفرمایند؛ میفرمایند به این شرط این بیع را انجام میدهیم که مثلاً خیار مجلس نباشد یا خیار حیوان نباشد یا به این شرط که این مبیع وقف باشد یا به این شرط که این مبیع را به فلان کس بفروشی یا به این شرط که به فلان کس نفروشی, شرط بیع بکند، شرط عدم بیع بکند، شرط وقف بکند، شرط عدم وقف بکند، شرط عتق بکند، شرط غیر عتق بکند این ها یک معیار میخواهند در خصوص مسئله عتق فرمودند که اگر شرط عتق بکند این نافذ است چون بنای عتق بر تغلیب است. (3) میبینید ما از این کتابهای بیش از پنجاه قسم، کتاب فقهی یک کتابی به نام کتاب رق نداریم. اصلاًً بنای شریعت بر آزاد کردن است این کتاب «کتاب العتق» است نه «کتاب الرق» ما یک کتابی داشته باشیم که دستور بدهد بردگی را تثبت کنید نداریم. کتاب به عنوان عتق است چکار کنیم که برده ها را آزاد کنیم. در کجا کفاره برده آزاد بشود, در کجا تحریر رقبه واجب است, عتق رقبه واجب است از این حرف ها. میگویند بنای عتق بر تغلیب است. حالا شما [فرمایش مرحوم شیخ] چون بنای عتق بر تغلیب است آمدید شرط عتق را حلال کردید, اما شرط وقف چه؟ مگر وقف هم بنا بر تغلیب است؟ آن جا «خصوصیة خرج بالدلیل» اما در مسئله وقف چکار میکنید؟ باید یک ضابطه کلی ارائه کنید. گاهی انسان کالایی را میفروشد به خریدار میگوید به شرطی که وقف بکنی یا به شرطی که وقف نکنی به شرطی که به فلان کس بفروشی یا به کسان دیگر نفروشی. شرط بیع عدم بیع، شرط وقف عدم وقف، شرط عتق عدم عتق، این ها یک معیاری میخواهد. این ها مسائل فقهی است نه قاعده فقهی. آن بحث اصلی که شرط وقتی نافذ است که مخالف مقتضای عقد نباشد جزء قواعد فقهی است اختصاصی به کتاب بیع ندارد مسئله فقهی نیست اما اینها جزء مسائل فقهی است میفرمایند در اینگونه از موارد ما باید بین عدم ثبوت یک، بین سقوط بعد از ثبوت دو، بین عدم اعمال یا اعمال، سه و چهار فرق بگذاریم تا این شرط چه شرطی باشد گوشهای از این حرف ها در مسئله سقوط خیار مجلس گذشت. در این اسنادی که مینویسند که فلان کالا خریده شده فلان کالا فروخته شده با اسقاط کافه خیارات, میگویند این شرط مخالف کتاب و سنت است و همچنین مخالف مقتضای عقد است. چرا؟ برای این که کتاب و سنت منظور شریعت است. شریعت فرمود: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (4) اگر کسی خرید و فروش کرد در مجلس بیع حق فسخ دارد شما میگویید اگر حق فسخ نداشته باشد این مخالف کتاب است و عقد هم یعنی بیع هم سبب تام است برای حدوث خیار مجلس «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» شارع مقدس این اثر را به عقد بیع داد. شما میبینید خیار مجلس نباشد این خلاف مقتضای عقد است در آن جا این حرف مطرح شد و گفته شد که در بحث احکام خیارات و شروط خواهد آمد الآن جایش این جا است و آن این است که یک وقت انسان شرط میکند که خیار نیاید عدم ثبوت خیار است. بله این شرط مخالف شرع است مخالف کتاب و سنت است مخالف عقد هم هست برای این که شارع فرمود: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» و عقد را سبب حدوث خیار قرار داد شما چگونه شرط میکنید که خیار نیاورد. عدم ثبوت خیار مخالف مقتضای عقد است یک، مخالف کتاب و سنت است دو, که این به نام دفع است. ولی اگر در متن عقد یا شرط قبل از عقد که عقد «مبنیً علیه» واقع شده, طرح میکنید که ما این معامله را میکنیم به شرط سقوط خیار مجلس بعد از ثبوت؛ یعنی ما قبول داریم که این بیع خیار مجلس میآورد «بیِّعان» خیار دارند, حق طلق آن ها هست, میتوانند اعمال کنند, میتوانند اسقاط کنند هم اکنون دارند آن حق خود را در ظرف ثبوتش اسقاط میکنند این نه مخالف کتاب و سنت است نه مخالف مقتضای عقد؛ چون که حکم شرعی که نیست حق شرعی است. حق شرعی هم اعمالش به دست ذی حق است. شارع مقدس اسقاطاً و اثباتاً این حق را به «بیِّع» داده شما هم دارید اسقاط میکنید یعنی اسقاط اعمال حق است این که مخالف کتاب و سنت نیست, مخالف مقتضای عقد نیست. شرط سقوط بعد از ثبوت این است. این که در اسناد مینویسند با اسقاط کافّه خیارات چه خیار غبن چه خیار غیر غبن, این است. نه این که اگر کسی در این معامله مغبون شد اصلاً خیار غبن ثابت نشود تا بگوییم خلاف شرع است نه خیار غبن ثابت شده ساقط میشود این سقوط بعد از ثبوت است حق است به دست ذی حق است و خلاف شرع نیست. پس بین شرط عدم ثبوت و شرط سقوط بعد از ثبوت خیلی فرق است. یکی مشروع است یکی نامشروع و «هکذا مسئلة الاعمال» یک وقت است میگوییم شما این کالایی را که خریدید سلطنت نداشته باشید بر فروش به دیگری یا وقف دیگری یا عتق دیگریع بله این مخالف کتاب و سنت است برای این که « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم » (5) میگوید که بیع ملکیت میآورد و هر کسی مالک شد مَلِک هم هست. یعنی بدنه این کالا مال او است یک، نفوذ هم دارد که میتواند او را جابجا کند دو، این را شارع هم فرمود امضا کرده حالا یا تأسیساً یا امضاءً « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم ». شما دارید جلوی این سلطنت را میگیرید. ولی اگر بگوییم نه حق مسلم تان این است که میتوانید این کالا را وقف کنید بفروشید عتق کنید ولی این حقتان را اعمال نکنید نسبت به فلان شخص اعمال نکنید به فلان مؤسسه نفروشید به فلان گروه نفروشید این کالایتان را به صهیونیست نفروشید این مخالف سلطنت نیست. مخالف سلطنت آن است که شما حق نداشته باشید نمیگویند شما حق نداشته باشید این حق مسلم شما است شما میتوانید اعمال بکنید میتوانید اعمال نکنید هر دو طرف به دست شما است شما این را اعمال نکن شما میتوانی این را وقف بکنی میتوانی نکنی این حق را اعمال نکن این را وقف نکن یا آن کالا را میتوانی وقف بکنی میتوانی وقف نکنی ولی شرط بکنیم که شما این حقتان را اعمال بکنید این را وقف بکنید اینکه مخالف سلطنت نیست این هدایت کردن سلطنت شما است به یک نحو بهتری که شما که قدرت دارید میتوانید این سلطنتتان را در این راه های گوناگون اعمال بکنید در این مسیر اعمال بکنید در آن مسیر اعمال نکنید. اگر این حق خریدار است و دو طرفش در اختیار او است میتواند اعمال بکند میتواند اعمال نکند حالا تعیین میکنیم که شما اعمال بکن یا اعمال نکن. خود آن شخص مختار بود یا نبود؟ میتوانست اعمال بکند میتوانست اعمال نکند هر دو مشروع بود. اگر بگویند این که شما میتوانستی اعمال بکنی میتوانستی وقف بکنی حالا بیا وقف بکن. این چه خلاف شرعی است؟ چه خلاف عقدی است؟
پرسش:...
پاسخ: نه، سلطنت دارد گاهی اعمال میکند گاهی اعمال نمیکند آن وقتی که اعمال نمیکند مخالف سلطنت است؟
پرسش: اگر همین مطلب در تمام آثار باشد.
پاسخ: بله تمام آثار به منزله نفی سطنت است. یک شیئی که لدی العرف هیچ اثری ندارد کالعدم است.
پرسش: خودش اختیار کرده که اعمال نکند.
پاسخ: خودش اختیار کرده که اعمال نکند اما یک گوشه دیگر هم دستش باز است که اعمال بکند اما اگر بگوییم خودت بیا دستت را ببند عرف این را با بیع هماهنگ نمیداند. کسی بگوییم که «مغلولة الید» باشد به هیچ وجه کاری انجام ندهد این کالعدم است.
پرسش: اگر غرض عقلایی در بین باشد.
پاسخ: اگر غرض عقلائی باشد, غرض عقلائی را باید در راه دیگر اعمال بکند نه در متن بیع, این کالا را به او میفروشند ملک طلق او میشود بعد از او میخرند در راهی که او دیگر نتواند در او تصرف بکند در راهی که میخواهند مصرف میکنند وگرنه درمتن عقد بگویند ما تو را سلطان کردیم اما تو سلطان «مغلول الید» بیع و امثال بیع که نظیر صوم و صلاة حقیقت شرعیه ندارند که این ها امضائات عرفی اند این بیع قبل از اسلام هم بود بعد از اسلام هم هست, بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین است هم در حوزه غیر مسلمین؛ پس ره آورد شرع نیست اگر شارع یک حرف جدیدی دارد بگوید اما آمده همین را امضا کرده فرمود این که پیش مردم بود قبل از اسلام بود بعد از اسلام هم هست بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست در حوزه غیرمسلمین هست من همین را امضاء کردم آمده همین را امضاء کرده چیز جدیدی که نیاورده اگر چیزی جدیدی آورده باشد میشود ابداعات شرعی تأسیسات شرعی «فله حکمٌ خاص» اما اگر همین را امضا کرده این معنایش این است که وقتی مشتری چیزی را خرید «مغلول الید» نباشد.
پرسش: حتی با رضایت طرفین؟
پاسخ: بله، جِد متمشی نمیشود اگر جِد متمشی نشد دیگر بیعی نیست. نعم ما شرط نکنیم او خودش مختار است میخواهد شرط بکند میخواهد نکند ولی همین که شرط نمیکند سلطنتش را اعمال کرده بالأخره یک گوشه این کار را ولو به کسی هبه میکند, میبخشد. اما یک چیزی را بخرد انسان گذاشت در گوشه انبار، جزء اسراف است این کار را که آدم عاقل نمیکند. آن وقت ما بیاییم در متن عقد او را مالک «مغلول الید» بکنیم این را عرف نمیپذیرد. چون عرف نمیپذیرد در فضای شریعت هم امضا نشده. نعم اگر چیزی ره آورد خود شارع باشد بله شارع هر چه که آورد سعه و ضیقاش به همان شریعت وابسته است. اما اگر چیزی در فضای عرف بود شارع همان را امضاء کرده سعه و ضیقاش به دست فهم عرف است. اگر به عرف بگویند ما این فرش را به شما میفروشیم به شرطی که «مغلول الید» باشید, لوله کنی بگذاری کنار, این را عرف بیع نمیگوید.
پرسش: بعضی اشیاء ذی قیمت هست.
پاسخ: عتیقه بودن به نگهداری او است بعضی از عتائق است که نگهداری او مصرف کردن او است نباید به آن دست بزنند چون آثار باستانی است و میماند این فقط به عنوان یک اثر مانده و اثر محفوظ باید باشد که نشان میدهند در فلان عصر و در فلان مصر فلان خط بوده این نباید به آن دست بزنند. نگهداری او مصرف او است. صیانت از او مصرف او است. برای این که بماند در فلان عصر یک همچنین خطی هم بوده؛ اما این را بیایید شما ورق بزنید این بر خلاف آن اثر باستانی او است. اما یک چیزی این اثر را هم ندارد به کسی بگویند این کالا را بخر به این شرطی که «مغلول الید» باشی این را عرف بیع نمیگوید وقتی «لدی العرف» بیع نبود أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) این را نمیگیرد.
1) (21) . سوره بقره, آیه275.
«و الحمد لله رب العالمین»
شرایطی که برای صحت شرط ذکر شده است متعدد است. پنج شرطش گذشت. شرط اول این بود که باید مقدور باشد دوم آن است که مشروع باشد، سوم این که غرض معتد به عقلایی داشته باشد، چهارم این که مخالف کتاب و سنت نباشد که در بحث های سال گذشته مطرح شد. شرط پنجم که در طلیعه بحث امسال مطرح شد این است که مخالف مقتضای عقد نباشد. این شرط پنجم یک دامنه مبسوطی داشت و دارد که مرحوم آقای سیّد محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1) و امثال ایشان آن را به سیزده قسم منتهی کردند که درباره بعضی از اقسامشان اظهارنظر کردند؛ بعضی از اقسامشان باطل است. آن مقداری که مربوط بود به قاعده فقهی آن مقدار بحث شد آن مقداری که به مسائل فقهی مربوط میشود هر موردی نیازمند دلیل خاص خودش است. ملاحظه فرمودید که این بحث درباره شروط یک قاعده فقهی است نه مسئله فقهی الآن بحث در این نیست که فلان بیع صحیح است یا صحیح نیست, بحث در این است که شرط اگر فاقد این اوصاف بود و این لوازم بود باطل است چه در بیع چه در عقود دیگر, چه در مزارعه، چه در مضاربه، چه در اجاره. اگر یک مطلبی فراگیر بود اختصاصی به جایی نداشت میشود قاعده فقهی. آن مطالبی که قبلاً میگذشت که بایع باید اینچنین باشد مشتری باید اینچنین باشد، مبیع باید اینچنین باشد، ثمن باید آن چنان باشد این ها مسئله فقهی بود که دیگر در باب اجاره و امثال اجاره راه نداشت اما این درباره قاعده شرط است درباره « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) است که به قاعده فقهی برمیگردد؛ لذا آن مسائل جزئی که مرحوم شیخ مطرح فرمودند غالباً طرح نشد. خود مرحوم شیخ هم اعتراف کرد که این در هر بابی نیازمند به اجتهاد خاص فقیه است در آن باب, آن میشود مسئله فقهی. اما وقتی گفته شد شرط پنجم آن است که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد این کاری به بیع ندارد کاری به اجاره ندارد «ایّ عقد کان» این میشود قاعده فقهی. بنابراین آن اقسام سیزدهگانهای که مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (3) مطرح فرمودند و سائر فقها(رضوان الله علیهم) طرح کردند بخش وسیع آن ها از حوزه قاعده فقهی بیرون است. میشود مسئله فقهی, در هر مسئله فقهی باید انسان نظر خاص بدهد. شرط ششم از شرایط صحت شرط این است که این مجهول نباشد. (4) شرط اول این بود که این مقدور باشد. شرط ششم این است که این معلوم باشد. خب آیا علم «بما انه علمٌ» شرط صحت شرط است؟ که اگر مجهول بود از این جهت که فاقد شرط علم است باطل است؟ میفرمایند نه ما دلیل نداریم که شرط باید معلوم باشد. نه علم شرط است نه جهل مانع؛ بلکه اگر مجهول بود «بجهالة الموجبة للغرر» باطل است. اگر خصوصیت شرط مجهول بود و جهل به خصوصیت آسیبی نرساند این شرط را غرری نکرد این شرط باطل نیست. پس علمی شرط است که رافع غرر باشد. جهلی مانع است که موجب غرر باشد اگر موجب غرر نبود باطل نیست، «جهالةً موجبةً للغرر». آیا اگر شرط در اثر جهل غرری شد این شرط باطل است یا نه باید غرر از شرط به مشروط, به آن بیع سرایت بکند اولاً, بیع را غرری کرده باعث بطلان بیع بشود ثانیاً, شرط در ضمن عقد باطل, باطل است ثالثاً, چون شرط باید در ضمن عقد صحیح باشد. محور کدام است؟ خود غرر باعث بطلان شرط است یا حتماً این غرر باید به بیع سرایت بکند بیع را غرری بکند اولاً و بیع غرری باطل بشود ثانیاً, شرط در ضمن عقد بیع باطل, باطل میشود ثالثاً. این کدام است؟ خود شرط اگر غرری بود دلیلی بر بطلانش هست یا نه؟ الآن ما داریم درباره شرط صحت شرط بحث میکنیم و حق هم این است که شرط چه در ضمن عقد لازم باشد چه شرط ابتدائی باشد مشروع است, مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) هست. « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» همان طور که شرط ضمنی را شامل میشود شرط بدئی را هم شامل میشود. اگر بیعی در کار نبود تا غرر شرط به بیع سرایت بکند که راهی برای بطلان این شرط نیست. آیا دلیل داریم بر این که مطلق غرر باعث بطلان آن شیء است, شرط غرری باطل است یا نه؟ در چند حوزه پس باید بحث بشود؟ بنا بر این که شرط الّا و لابد باید در ضمن عقد باشد, صحت و بطلان این شرط مربوط به صحت و بطلان آن عقد است. اگر عقد باطل بود شرط در ضمن عقد باطل, باطل است و اگر عقد صحیح بود شرط در ضمن عقد صحیح میتواند صحیح باشد. حوزه دیگر آن است که نه چون شرط مطلقا چه در ضمن عقد باشد چه بدئی و ابتدائی باشد مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست. آیا شرط غرری باطل است یا باطل نیست؟ ما یک همچنین دلیلی داریم که بگوید مطلق غرر باعث بطلان آن شیء است یا نه؟ درباره امر اول که معروف همین است که شرط الا و لابد باید در ضمن عقد باشد که شرط ابتدائی را نمیگیرد. گرچه بسیاری از بزرگان با این نظر موافق نیستند «کما هو الحق» شرط ابتدائی هم نافذ است مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) است. این بزرگان میگویند که یک وقت است که این شرط به عوضین برمیگردد. شرط فعل در ضمن عقد نیست که «شرط الخیاطة» و نحوها. شرط است «کون المبیع کذا», شرط است «کون الثمن کذا», این شرط مجهول است. چون شرط به وصفی از اوصاف عوضین برمیگردد و این شرط مجهول است؛ پس «احد العوضین» یا «کلا العوضین» مجهول است. وقتی مجهول شد این جهالت در متن بیع است. وقتی جهالت در متن بیع شد, میشود غرر. بنا بر این که غرر همان جهل باشد نه خطر. البته اینگونه از جهل ها باعث اقدام خطری است. پس اگر غرر به بیع سرایت نکند دلیلی بر بطلان نیست حالا اگر به بیع سرایت کرد یقیناً باطل است. چرا؟ چون این حدیث معروف «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (7) پذیرفته شده است این نهی چون به معامله تعلق گرفته است ارشاد وضعی است. یعنی نکنید که نمیشود, نهی در معامله این است. یک وقت است میگویند این کار حرام است نظیر بیع وقت النداء که إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (8) این معلوم است که منظور این است که وقتتان را صرف بیع نکنید. حالا بیع به عنوان یک نماد اقتصادی مطرح شده است در هنگام اذان نماز جمعه وقتتان را صرف کار تجاری و مانند آن نکنید. اجاره همین طور است، وکالت همین طور است، مزارعه و مضاربه همین طور است. اختصاصی به بیع ندارد و حرمتش تکلیفی است و نه وضعی. حالا اگر کسی معصیت کرده خرید و فروش کرده, آن بیعش صحیح است, اجارهاش صحیح است, هر چند معصیت کرده بنا بر این که حضور وجوب تعیینی داشته باشد. اگر اینگونه از نهی ها باشد معلوم است که تکلیفی است وضعی نیست. اما اگر «لا تبع ما لیس عندک» (9) بود و مانند آن بود چیزی که نداری نفروش, چیزی که اختیارش در دست تو نیست نفروش, این نهی ها, نهی های ارشادی است یعنی نکن که نمیشود حالا اگر کسی مال مردم را فروخت و تصرف خارجی نکرد و تصرف عقدی کرد, ایجاب کرد, صیغه را ایراد کرد, فرش کسی را فروخت این که معصیتی نکرده؛ چون تصرف خارجی که نشد بشود غصب معاطات هم که نشد که بشود تصرف غاصبانه یک عقدی بود یک کار لغوی کرده فرمود «لا تبع ما لیس عندک» چیزی که پیش تو نیست مقدور تو نیست در اختیار تو نیست نفروش, یعنی نفروش که نمیشود این ارشاد وضعی است. خب «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (10) از همین قبیل است یعنی نکن که نمیشود ارشاد وضعی است. پس اگر شرط مجهول بود یک و به «احد العوضین» برگشت دو، غرر شرط به غرر بیع سرایت میکند سه، این حدیث پذیرفته شده «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرر» شامل میشود چهار، این حدیث هم ناظر به وضع و ارشاد و بطلان است نه تکلیف محض پنج، این معامله باطل است شش. حالا اگر این طور نشد, این جهل مال شرط بود و به مشروط سرایت نکرده؛ نظیر یک فعل «کشرط الخیاطه»، «کشرط الحیاکه»، «کشرط الکتابه» در ضمن عقد بیع که این به «احد العوضین» برنگشت. فرض کنید که شرطی داشته باشیم که مجهول باشد و جهالت او به حریم بیع سرایت نکند چه دلیلی داریم بر بطلان این شرط. این که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (11) و امثال ایشان فرمودند که «جهالتاً تسری الی البیع» برای همین است برای این که ما در اثبات بطلان شرط غرری مشکل جدی داریم. چرا شرط غرری باطل است اگر غررش به بیع سرایت نکند؟ گفتند که دلیل بطلان شرط غرری اگر این غرر به بیع سرایت کرد. بیع بر اساس حدیث معروف «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (12) میشود باطل شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است. ولی اگر غرر شرط به بیع سرایت نکرد ما چه دلیلی داریم بر این که این شرط باطل است با این که بیع باطل نیست. میگویند چون مرحوم علامه در تذکره به نحو مرسل فرمود که «نهی النبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عن الغرر» (13) این یک مرسله است نه «نهی النبی عن بیع الغرر» فرمود «نهی النبی عن الغرر» این مرسله است و این غرر هم مطلق است چه در باب شرط باشد چه در باب بیع باشد؛ لذا بسیاری از این بزرگان در باب وکالت در عقود دیگر به همین مسئله غرر تمسک کردند گفتند وکالت غرری باطل است مضاربه غرری باطل است برای این که آن ها بیع نیست. پس معلوم میشود مطلق غرر باعث بطلان است. ارکان اعتبار این مرسله تأمین شده است چرا؟ برای این که مرحوم علامه به نحو ارسال این حدیث را در تذکره نقل کرده یک، فقهاء هم که برابر این فتوا دادند و عمل کردند دو، به دلیل این که در باب وکالت و امثال وکالت گفتند وکالت غرری باطل است ما که دلیل خاصی نداشتیم بر بطلان وکالت غرری مگر همین مرسله. پس سند در اثر عمل اصحاب تأمین میشود دلالتاش هم که تام است مشکل دلالی نداریم, مشکل سندی داریم که این مرسل است ضعف سندش به عمل اصحاب جبران میشود. پس چون اینچنین است شرط غرری میشود باطل ولو بیع باطل نباشد لذا برخی از فقها(رضوان الله علیهم) بین صحت بیع و بین صحت شرط غرری قائل به تفکیک شدند؛ فتوا دادند این بیع صحیح است این شرط باطل است چون شرط غرری باطل است. چرا بیع صحیح است؟ برای این که غرر شرط به بیع سرایت نکرد. چرا شرط باطل است؟ برای این که غرری است. چرا شرط غرری باطل است؟ برای این که مرسله «نهی النبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عن الغرر» (14) که دلالتش تام است پشتوانه سندیاش عمل اصحاب است. اصحاب که درباره وکالت و امثال وکالت فتوا به بطلان دادند، دلیلشان نص خاص که نبود به همین مرسله دارند عمل میکنند. بنابراین شرط اگر غرری بود باطل است؛ خواه غررش به بیع سرایت بکند یا نکند. این عصاره بحث درباره این که شرط غرری باطل است. پس شرط باید معلوم باشد مجهول بودنش باعث غرر او است, خواه این غرر سرایت بکند به بیع خواه سرایت نکند. این سخن از بعضی از جهات ناتمام است. چرا؟ اگر غرر شرط به غرر بیع سرایت بکند بیع را غرری بکند بله ما «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (15) داریم این بیع غرری میشود باطل, وقتی این بیع باطل شد شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است؛ بنابر این که شرط بدئی نافذ نباشد و مشمول ادله شرط نباشد. اما اگر غرر شرط به بیع سرایت نکرد «کما هو المفروض» شما یک مرسلهای از تذکره مرحوم علامه نقل کردید که «نهی النبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عن الغرر» (16) ما هم این را قبول داریم فرمودید اگر مرسله پشتوانه عملی داشته باشد این نوع تبیّن است بیان لطیف مرحوم حاج آقا رضای همدانی(رضوان الله علیه) این است این را هم ما قبول داریم. مرحوم حاج آقا رضا میفرماید که سرّ این که اگر روایت ضعیفی مورد عمل اصحاب باشد ضعفش ترمیم میشود و حجّت است سرّش این است آیه قرآن به ما میفرماید اگر فاسقی گزارش داد گزارش فاسق حجت نیست مگر این که تبیّن کنید (17) إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا (18) فرمود: تکیه کردن روایت به عمل اصحاب, پشتوانه عملی اصحاب از دو طرف «نوع تبیّن». وقتی همین بزرگانی که به ما آموختند که روایت ضعیف حجت نیست همه این ها دارند به این روایت عمل میکنند. این نوعی تبیّن است چه این که اگر یک روایت صحیحی بود [از نظر سند صحیح بود] ولی هیچ کدام به آن عمل نکردند این معلوم میشود یک مشکلی دارد, آنها که به عهد صدور به عصر صدور نزدیک تر از ما هستند هم آنها این روایت را برای ما نقل کردند همان ها این را در کتاب ها دفن کردند عمل نکردند. معلوم میشود مشکلی داشت. گاهی یک روایت محفوف به قرائن خارجیه است آن قرائن به ما نمیرسد به قدما رسیده است؛ لذا به آن عمل کردند. گاهی روایتی محفوف به قرائنی است که باعث وهن او است آن قرینه به ما نرسیده؛ لذا فقها به آن عمل نکردند. فرمایش مرحوم حاج آقا رضا این است که اگر پشتوانه عملی داشته باشد «هذا نوع تبینٍ» آیه هم به ما دستور داد که فحص کنید تبیّن کنید برای شما روشن بشود و این روشن شدن است. به هر تقدیر ما این را قبول داریم که اگر روایتی ضعیف بود و پشتوانه عملی اصحاب او را همراهی کرد بله این میشود حجت. اما تمام مشکل در این است که آن نکته دقیق گاهی ملحوظ است گاهی ملحوظ نیست همان بزرگوارانی که فرمودند اگر پشتوانه عملی داشته باشد نوعی تبیّن است او را از ضعف بیرون میآورد چند امر را ذکر کردند. یک, عمل اصحاب بدون کم و زیاد منطبق باشد با مضمون این حدیث. دو، هیچ دلیلی در این مسئله وجود نداشته باشد مگر همین حدیث ضعیف. چون اگر دلیل دیگری باشد شاید اصحاب به استناد آن دلیل عمل کرده باشند. سه، مطابق با هیچ قاعدهای از قواعد عامه نباشد چون اگر مطابق برخی از قواعد عامه بود شاید به استناد آن قاعده عام در این جا عمل کردند نه به این حدیث. اگر این مجموعه حاصل شد ما احراز میکنیم که تنها سند اصحاب در فتوا دادن همین حدیث است. بله این نوعی تبیّن است ما این را قبول داریم. اما اگر یک روایت ضعیفی بود مضمون این روایت در فتوای اصحاب بود؛ ولی ما اسناد را احراز نکردیم از کجا پشتوانه تأمین میشود؟ از کجا نوعی تبیّن است؟ شاید این اصحاب به قاعدهای از قواعد عامه که دسترسی داشتند عمل کردند, شاید برخی به فلان روایتی که «محتمل الدلالة» است او را «تام الدلالة» دانستند عمل کردند شما از کجا احراز میکنید که اصحاب به این حدیث تمسک کردند؟
1) (1) . حاشیه مکاسب(یزدی)، ج 2، ص112- 113.
2) (2) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (3) . حاشیه مکاسب(یزدی)، ج 2، ص112- 113.
4) (4) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص51.
5) (5) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (6) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (7) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
8) (8) . سوره جمعه, آیه9.
9) (9) . فقه القرآن(راوندی), ج2, ص58.
10) (10) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
11) (11) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص52.
12) (12) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
13) (13) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص51.
14) (14) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص51.
15) (15) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
16) (16) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص51.
17) (17) . مصباح الفقیه, ج10, ص71.
18) (18) . سوره حجرات, آیه6.
پرسش: ...
پاسخ: این ضرورت «بشرط المحمول» میشود. این ضرورت «بشرط المحمول» معنایش این است. اگر اصحاب «بالصراحه» گفتند سند ما همین است این دیگر «بیّن الرشد» است. اما اگر شما به اجتهادتان میگویید اصحاب چنین فتوایی را دادند یک، این روایت هم همین مطلب را میگوید دو، پس این روایت میشود حجّت این سه، این رابطه منطقی قطع است از کجا اصحاب به این روایت تمسک کردند شما باید فحص بکنید یا «بالصراحه» خود آن اصحاب به این روایت استدلال بکنند؛ بله این نوعی تبیّن است یا هیچ قاعدهای از قواعد عامه فقهی در بین نباشد که اصحاب به او تمسک کنند و هیچ حدیثی در جوامع روایی ما که مطابق با این باشد نباشد که به آن عمل کنند. بله اگر هیچ روایتی نبود, هیچ قاعدهای نبود و این مطلب هم برخلاف قاعده است بر خلاف دستورهای اولی است انسان اطمینان پیدا میکند که پشتوانه این روایت عمل اصحاب است سند عمل اصحاب هم همین روایت است آن وقت میشود حجّت.
پرسش: ...
پاسخ: عمل که بکنند ما احراز میکنیم که این روایت یک وجه صحتی دارد که این بزرگان به آن عمل کردند. برای شما معلوم بشود که صادر شده برای ما روشن بشود که این روایت صادر شده. چرا؟ برای این که همه این بزرگانی که خودشان گفتند روایت ضعیف حجّت نیست دارند به این عمل میکنند. معلوم میشود یک پشتوانه سندی دارد یک قرینه ای او را همراهی کرده است خود این شخصی که از محضر امام(سلام الله علیه) بیرون آمده موثق نیست ولی یک کسی همراه او بود که ساکت شد معلوم میشود که این آقا شنیده. اگر راوی ضعیفی از محضر امام بیرون آمده و در کنار او یک انسان موثقی هم هست در حضور آن موثق این دارد میگوید من خدمت امام بودم امام چنین فرمود آن شخص هم با سکوتش امضا کرده است این ها قرینه است که این شخص راست میگوید. اگر این قرینه و امثال این قرینه این خبر ضعیف را همراهی کرد این میشود حجّت، یک همچنین چیزی ممکن است پیش قدما بوده و پیش متأخرین نبوده لذا قدما به آن عمل کردند از این جهت میگویند که اگر روایتی ضعیف بود و ما احراز کردیم که اصحاب به این روایت عمل کردند این میشود حجّت. حالا شما مطلقا احراز کردید که هیچ قاعدهای در کار نیست مگر همین مرسله؟ احراز کردید که اصحاب(رضوان الله علیهم) که فرمودند شرط غرری باطل است به همین مرسله استناد کردند یا احراز نکردید؟ اگر احراز نکردید که مرسله حجّت نمیشود. اگر مرسله حجّت نشد در صورتی که این غرر از شرط به بیع سرایت بکند بیع را غرری میکند اولاً، مشمول آن حدیث معروف «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1) میشود ثانیاً، این بیع باطل میشود ثالثاً، شرط در ضمن بیع باطل, باطل میشود رابعاً, این درست است. اما اگر سرایت نکرد شما دلیلی بر بطلان این شرط ندارید. شرط قرینه چرا باطل است؟ این خلاصه آن بخش هایی که به فرمایش مرحوم شیخ برمیگردد. مرحوم شیخ هم اصرار دارد میفرماید که جهالت باید غرر بیاورد. (2) یک وقت است جهالت شخصی است معلوم نیست که این کالای صنعتی که خریدند این یخچالی که خریدند آن کارتن اول است یا دوم است یا سوم است کدامیک از این کارتن ها است همهاش یکی است این که جهل ضرری ندارد. اما اگر نه هر کدام مال یک کارخانه جدا باشد این بله, این جهالت غرر میآورد. یک وقت است جهلی است که «لا یوجب الغرر» خصوصیتاش مجهول است خب باشد یک وقت است جهلی است «یوجب الغرر». آن جهلی که «لا یوجب الغرر» شرط ششم نیست. «السادس» این است که «ان لا یکون الشرط مجهولاً جهالتاً توجب الغرر» (3) و چون دلیل مطلقی بر بطلان غرر نداریم فرمودند: غرری که «یسری الی البیع»؛ یعنی غرر شرط به غرر بیع سرایت بکند. پس اگر جهل موجب غرر نشود دلیل بطلان آن شرط نیست. اگر جهل موجب غرر شرط بشود ولی سرایت نکند به بیع، دلیلی فعلاً بر بطلان او نیست؛ لکن اگر ما گفتیم او مرسل تام است و شرط ابتدائی هم مثل شرط ضمنی باید مصون از غرر باشد «کما لا یبعد» اگر این شرط غرری بود شرط باطل است ولو در ضمن عقد هم نباشد.
پرسش: نظری که از فقها نقل فرمودید که قائل به تفکیک هستند اگر غرر سرایت کرد به عقد و بیع باطل است اگر نکرد عقد باطل نیست, وقتی می گویند باطل نیست اصلاً این کالا را می فروشد به شرط خیاطت.
پاسخ: این به شرط بیع برمیگردد نه مبیع. یک وقت است که میگوید من این کالا را میخرم به شرط این که ساخت فلان کارخانه باشد. یک وقت این بله به مبیع برمیگردد و این دستگاه مبیع را غرری میکند یک وقت است که نه میگوید این کالا را به شما میفروشم به شرط این که فلان کار را برای من انجام بدهی آن کار معلوم نیست که چقدر زمان میبرد این اگر غرری است بیع را غرری میکند نه آن کالا را, آن کالا وضعش مشخص است. اگر این شرط مجهول وصف «احد العوضین» باشد این به خود متن عوضین برمیگردد این در باب فصل سوم از فصول سهگانه بیع گذشت که عوضین باید معلوم باشند آنجا هم مسئله غرر مطرح شد اما اگر عوضین معلوماند این کالا را فروخته میگوید این یخچال را به شما فروختم به شرطی که شما فلان کار را برای من بکنید. نه به شرط اینکه این یخچال مال فلان کارخانه باشد این به عوضین برنمیگردد. پس حریم عوضین محفوظ از غرر است بیع است که درگیر است حالا بیع اگر درگیر بود باعث بطلان است یا نه باید وارد بشویم. پس تا این جا روشن شد که فرمایش مرحوم شیخ و امثال شیخ تا کجایش تام است تا کجایش ناتمام است و اگر خواستیم مرسله تذکره (1) را به سامان برسانیم الا و لابد باید استناد را احراز کنیم و مانند آن.
1) (22) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص51.
اما «والذی ینبغی أن یقال» این شرطی که در ضمن عقد است این خواه به عوضین برگردد خواه به عوضین برنگردد بیع را درگیر میکند. اگر به «احد العوضین» برگشت، مبیع را درگیر میکند وقتی مبیع درگیر شد بیع در گرو و در رهن است وقتی که مبیع شفاف و روشن نباشد بیع گیر دارد. اگر به «احد العوضین» برنگردد هیچ ارتباطی به عوضین نداشته باشد بیع را درگیر میکند و آن حدیث معروف هم که نفرمود «نهی النبی عن مبیع غرری»؛ فرمود: «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1) بیع گاهی خودش درگیر غرر است گاهی در اثر این که مبیع غرری است درگیر است گاهی یک وقت است این یخچالی را که این آقا میفروشد آن آقا میخرد اصلاً معلوم نیست مال کدام کارخانه است این مبیع غرری است بیع را غرری میکند. یک وقت است که فروشنده میگوید این یخچالی که مارکش فلان است تو همه مشخصات را دیدی خودت هم کاملاً آشنا بودی این را میفروشم به شرطی که فلان کار را برایم بکنی، فلان کار زمان میبرد هزینه دارد چقدر این زمان میبرد چقدر هزینه دارد معلوم نیست این بیع را درگیر میکند و در هر دو حال بیع درگیر است وقتی بیع درگیر بود «نهی النبی عن بیع الغرر» شاملش میشود نهی هم نهی وضعی است نه تکلیفی, ارشاد به بطلان او است. چرا درگیر میکند؟ برای این که بیع دو تا حوزه دارد یک حوزهای مربوط به عوضین است چون کالا چیست؟ ثمن چیست؟ این جا ممکن است شفاف باشد غرری نباشد. یکی این که انسان روی هوا که معامله نمیکند وقتی گفت « بعت و اشتریت» خودش را متعهد میکند به تسلیم باید پایش بایستد صرف تملیک و تبادل طرفین سهل المئونه است. اما باید رویش بایستد. این بیع دو تا پیام دارد: یکی این که من این کالا را به شما تملیک کردیم و ثمن را تملّک, مشتری میگوید من این ثمن را تملیک کردیم کالا را تملّک. این یک قرار معاملی است در حوزه تملیک و تملّک، یکی این که من روی آن میایستم این روی او میایستم التزامی است در فضای عرف و شارع مقدس هم همین را امضا کرده فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) واجب است روی آن بایستی. این که واجب است که روی این بایستی اگر نپرداختی مسئله است و عذاب الهی, یک کار مهمی است. این را انسان گاهی باز تعهد میسپارد گاهی بسته، آن جایی که باز تعهد بسپارد مثل همین خرید و فروش رایج یک چیزی را میخرد یک چیزی را میفروشد شرط خیار نمیکند شرطی هم نمیکند که برای او تسلیم واجب است. یک وقتی چون مهم است این که من ملتزم میشوم روی او میایستم این را بسته میبندد نه باز، برای خودش شرط قائل است خیار قائل است میگوید یک هفته من خیار داشته باشم یا به کارشناس مراجعه میکنیم تا شش ماه من این اتومبیل را بررسی کنم در اختیار دارم چون امر مهمی است برای خودش خیار قرار میدهد. این خیار که مال آن حوزه اول نیست مال تملیک و تملّک نیست مال پای آن میایستم است مال التزام است مال مدلول التزامی است مال آن جایی است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ آن جا پا گذاشته نه مال أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ. (3) أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ یک چیز روشنی است یعنی این تملیک در برابر آن تملّک. اما أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) گاهی باز است گاهی بسته. این خیارها مال این حوزه دوم است مال أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است یعنی به شرطی میدهم, به شرطی میگیرم, به شرطی پای آن میایستم که این را داشته باشم. خیار مال این حوزه است. خیار مال أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (5) نیست. أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ بسته شد تملیک و تملّک بسته شد. این شخص که میخواهد پایش بایستد گاهی باز است گاهی بسته. شرط میکند. اگر شرط کرد درست است که این شرط مال حوزه تسلیم و تسلّم است مال وفا است؛ ولی وفای به آن عقد است. پس اصل آن عقد را درگیر میکند اصل آن بیع را درگیر میکند معلوم نیست که این پای آن میایستد یا نمیایستد. اگر این شخص غرری بود معنایش این است که این تعهدی که سپرده که من پایش میایستم یا نه لرزان است اگر تعهد لرزان بود اصل بیع میلرزد انسان تملیک و تملّک کرد اما تعهدی ندارد که بدهد یا بگیرد وقتی اصل این تسلیم و تسلّم لرزان بود سرایت میکند به اصل بیع, بیع را غرری میکند. وقتی بیع غرری شد مشمول آن حدیث معروف است «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ». (6) بنابراین اگر شرط غرری بود یا این شرط مال «احد العوضین» است که مستقیماً بیع را درگیر میکند یا نه شرط فعل خارجی است. شرط فعل خارجی حوزه تسلیم و تسلّم را, حوزه تعهد به وفا را درگیر میکند وقتی حوزه تعهد به وفا درگیر شد آن بیع خالی اثری ندارد. وقتی کسی میگوید من پای این عهد نمیایستم یقیناً غرر این حوز باعث لرزان شدن اصل بیع است اصل بیع که لرزان شد «نهی النبی عن بیع الغرر» هست. حالا ببینیم همه موارد اینچنین هست یا نه؟
«والحمد لله رب العالمین»
ششمین شرط از شرایط صحت شرط این است که مجهول نباشد. (1) بعضی از این عناوین دلیل جدا نمیطلبد؛ مثل شرط مشروعیت, شرط مشروعیت معنایش این است که شرط وقتی نافذ است که مشروع باشد, حلال باشد. این دیگر توجیه نمیخواهد, دلیل نمیخواهد یعنی تبیین جدا نمیخواهد دلیلش همان ذیل عموم که «المؤمنون عند شروطهم» است که فرمود: «فَإِنَّ الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) الا شرطی که «حَرَّمَ حَلَالًا أَوْ أَحَلَّ حَرَاماً» یا مخالف کتاب و سنت (3) باشد این دلیل روشنی دارد دیگر نیازی به توجیه ندارد. اما جریان لزوم معلوم بودن شرط یا پرهیز از مجهول بودن شرط که معلوم بودن شرط, شرط باشد یا مجهول بودن او مانع باشد این زیر سؤال است که چرا شرط باید معلوم باشد؟ چرا اگر مجهول باشد ضرر دارد؟ میگویند برای این که اگر مجهول باشد غرری است چون غرری است باطل است. بنابراین باید درباره غرر بحث کرد. پس فرق است بین این شرائطی که تاکنون پنج قسمش گذشت و ما در شرط ششم هستیم. شرط ششم این است که «ان لایکون الشرط مجهولاً» (4) این جای سؤال است که چرا شرط باید معلوم باشد؟ چرا اگر مجهول بود ضرر دارد؟ و اما آن شرط سوم و چهارم که نظیر اینکه شرط باید مشروع باشد این جای سؤال نیست. خود این مشروعیت میتواند یک شرط مستقل باشد اما معلومیت شرط مستقل نیست به دلیل این که اگر کسی سؤال بکند که چرا مجهول بودن ضرر دارد یا چرا معلوم بودن شرط است؟ ما میگوییم برای اینکه اگر مجهول باشد مستلزم غرر است پس عمده آن است که «ان لا یکون الشرط غرریا» نه «ان یکون الشرط معلوما» شرط اصلی آن است که غرری نباشد نه شرط اصلی آن است که معلوم باشد. خب این موضوع بحث را روشن میکند پس بازگشتاش به این میشود که «ان لا یکون مجهولاً جهلاً موجباً لغرر» این میشود محور بحث که صورت مسئله است. برای این که روشن بشود شرط غرری نافذ نیست وجوهی ذکر شده یکی اجماع است که مستحضرید اجماع در اینگونه از مواردی که «مظنون المدرک» یا «محتمل المدرک» است حجت نیست گرچه به آن استدلال کردند البته در حد تأیید مسئله است. دوم مرسله مرحوم علامه در تذکره (5) بود. سوم سرایت غرر شرط به غرر معامله است. چهارم وجوه دیگری است که ممکن است در اثنای بحث روشن بشود. شرط اگر غرری شد باطل است «اما بالاجماع او لمرسلة العلامه(رضوان الله علیه) فی التذکره او لسرایة الغرر الی المعامله» وجه اول قابل اعتماد نیست که اشاره شد وجه دوم در طی بحث قبل گذشت که از دو منظر باید مورد بحث قرار بگیرد: یکی این که مرسله مرحوم علامه که فرمود: «نهی النبی عن الغرر» (6) آیا این سند دارد یا سند ندارد؟ ما برای این که کار فنی انجام بشود اول درباره متنش بحث میکنیم بعد درباره سندش. متنش که فرمود: «نهی النبی عن الغرر» که بیع عنوان بیع ندارد شامل مقام میشود. تنها مشکلی که متوجه متن شد این است که میگویند این منصرف است به قرار مستقل معاملی و قرارهای ضمنی را شامل نمیشود این اصطلاح وجه علمی ندارد هرگونه قراری چه ضمنی چه غیرضمنی باید پرهیز از غرر بشود. پس ما بگوییم متن این مرسله شامل شرط غرری نمیشود للانصراف این تام نیست زیرا شرط هم یکی از قرارهای معاملی است دیگر فرقی نمیکند که این قرار در ضمن یک معامله دیگر باشد یا مستقل باشد پس دلیل انصراف تام نیست میماند مشکل سندی مشکل سندی همان طور که در بحث دیروز ملاحظه فرمودید اشکال وارد است برای این که درست است که اگر روایتی ضعیف بود «امّا للارسال» یا مجهول بودن، یا موقوف بودن، یا مقطوع بودن به «احد انحاء» ضعف, مبتلا به ضعف بود و همین روایت مورد عمل اصحاب بود حجّت است برای این که ما نه عدالت راوی را لازم داریم، نه وثاقت راوی را لازم داریم خبر باید «موثوق الصدور» باشد نه مخبرش موثّق باشد. اگر مخبرش عادل بود موثّق بود که «کفی به فضلاً» اما اگر مخبر موثّق نبود ولی خبر «موثوق الصدور» بود مورد اعتماد است خبر «موثوق الصدور» باشد یعنی چه؟ یعنی روایتی که راویانش مجهولند یا توثیق نشدند مورد عمل بزرگانند همین بزرگانی که دو تا حرف زدند یکی این که گفتند فلان شخص راوی ضعیف است حرفش حجّت نیست. یکی هم گفتند که نمیشود به روایت ضعیف عمل کرد. همین بزرگانی که به این دو مطلب معتقدند همهشان دارد به این روایت عمل میکنند معلوم میشود محفوف به یک قرینه خارجیه است. مرحوم حاج آقا رضا(رضوان الله علیه) در کتاب زکاتشان فرمود: این «هذا نوع تبین» اگر آیه نبأ دارد فَتَبَیَّنُوا (7) ما وقتی میبینیم بزرگان از فقها که اینگونه از روایان را تضعیف کردند یک، و فرمودند که راویاش ضعیف باشد حجّت نیست جای عمل نیست دو، اما دارند به آن عمل میکنند سه، معلوم میشود معیار حجّیت «موثوق الصدور» بودن است نه موثّق بودن راوی. این را ما قبول داریم که اگر اصحاب به یک روایت ضعیفی عمل کردند این میشود «موثوق الصدور» و نصاب حجّیت را دارا است اما از کجا اصحاب به این عمل کردند؟ ما چند تا دلیل دیگر هم در باب داریم. وقتی میشود به عمل اصحاب اعتماد کرد که ما این امور را قبلاً احراز کرده باشیم یک، فتوایی که اصحاب دادند مطابق با هیچ روایتی، مطابق با هیچ قاعدهای از قواعد عام نیست. ما روایتی در مسئله نداریم قاعدهای از قواعد عامه در مسئله نیست تا این فتوا مطابق با آن باشد. چون هیچ قاعدهای در کار نیست هیچ روایتی در کار نیست ما احتمال میدهیم که به این روایت تکیه کرده باشند و صرف این احتمال هم کافی نیست باید در فرمایشاتشان اِسناد بشود تا ما احراز بکنیم که اصحاب به استناد این روایت ضعیف دارند فتوی میدهند در چنین فضایی این روایت میشود «موثوق الصدور» و میشود حجّت. ما آنچه را که از اصحاب احراز کردیم این است که گفتند شرط غرری باطل است اما آیا این ها به مرسله علامه(رضوان الله علیه) در تذکره (8) عمل کردند؟ یا به آن اجماع بسنده کردند؟ یا به دلیل سوم اعتماد کردند؟ ما چون اسناد را احراز نکردیم نمیتوانیم بگوییم دلیل اعتبار این شرط مرسله علامه (رضوان الله علیه) در تذکره است. پس اشکال اول که انصراف متنی بود این وارد نیست. اما اشکال دوم وارد بود برای این که ما احراز سندی نکردیم.
پرسش: هدف از مطرح کردن این روایت که عمل مطابق با این روایت باشد, آن تأیید ضمنی هست.
پاسخ: نه، صرف مطابقت مشکل این سند را حل نمیکند شاید ادله دیگری بود که به دست ما نرسید چون میبینید بسیاری از این احادیث از بین رفته است. آتشسوزی هایی که شده قبلاً که چاپ نبود که کتاب ها را چاپ بکنند خیلی از نسخ خطی از بین رفته. بنابراین ما احتمال میدهیم بعضی از روایاتی که ائمه(علیهم السلام) فرمودند و راویان ضبط کردند و به آن فقهای قبلی رسیده به ما نرسید.
پرسش: منظور از روایت هم عمل اصحاب را می فرمود.
پاسخ: اگر سند این باشد ما باید به اطلاق این تمسک بکنیم در موارد دیگر؛ ولی اگر ما نتوانستیم ثابت کنیم که عمل اصحاب مستند به مرسله تذکره است خب نمیشود به اطلاق این مرسله در موارد دیگر عمل کرد. پس دلیل بطلان شرط غرری مرسله علامه(رضوان الله علیه) در تذکره (1) نمیتواند باشد. میماند دلیل بعدی و آن این است که شرط غرری، باعث غرری شدن اصل معامله است. اصل معامله اگر غرری بود آن حدیث معروف «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (2) دیگر شاخص است آن را شامل میشود. [یعنی آن حدیث این را شامل میشود] وقتی بیع غرری مشمول آن حدیث معروف شد این بیع میشود باطل وقتی بیع باطل شد شرط در ضمن معامله باطل, باطل است چون شما میخواهید شرط را از ابتدائیت دربیاورید در ضمن یک عقد قرار بدهید باید آن عقد صحیح باشد. شرط در ضمن عقد فاسد فاسد است. اگر غرر به اصل معامله سرایت کرده است و معامله شد غرری, این کل معامله باطل میشود. وقتی معامله شد باطل مشمول آن نهی است چون آن نهی, نهی ارشادی است؛ یعنی ناظر به وضع است نه تکلیف. ممکن است در بعضی موارد تکلیف هم همراه داشته باشد اما «نهی النبی» یعنی نکن که نمیشود مثل «لا تبع ما لیس عندک» (3) «لا تبع الوقف» «لا تبع الحر» حر را نفروش, وقف را نفروش, چیزی که مال تو نیست نفروش؛ یعنی نفروش که نمیشود نه کار معصیتی کردی الآن اگر کسی ایجاب و قبول ایجاد کرد صرف ایجاب و قبول, معاطاتی در کار نباشد قبض و اقباضی در کار نباشد فرش کسی را بخواهد بفروشد یک کار لغوی است معصیت نیست برای این که تصرف خارجی نشد. اثر ندارد برای این که «لا تبع ما لیس عندک» (4) این «لا تبع ما لیس عندک» یعنی نکن که نمیشود. مشابه این را ما در عبادات هم داریم «لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِی شَعْرِ وَ وَبَرِ مَا لَا یُؤْکَلُ لَحْمُهُ» (5) این «لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِی شَعْرِ وَ وَبَرِ مَا لَا یُؤْکَلُ لَحْمُهُ» یعنی در لباسی که اجزای حرام گوشت دارد نخوان که نمیشود یعنی نماز باطل است. حالا اگر کسی به همین نماز باطل بسنده کرد معصیت هم کرده؛ اما اگر یک نمازی خوانده که این معصیت نکرده کار حرامی انجام نداده وقت باقی است نمازش را باید بخواند این «لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِی شَعْرِ وَ وَبَرِ مَا لَا یُؤْکَلُ لَحْمُهُ» ارشاد به وضعیت است یعنی نکن که نمیشود, نخوان که نمیشود اینجا هم که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (6) یعنی معامله غرری نکنید که نمیشود، نهیاش ارشاد به انتفاع موضوع است. عمده تبیین این است که چگونه غرر شرط به غرر معامله منتهی میشود. برای تبیین این نکته که غرر شرط [خود موضوع نه حکم] به معامله سرایت میکند معامله را غرری میکند باید راهحل نشان داد. بعضی از این راه ها نزدیک است و آسان بعضی از راه ها طولانی است شاید به مقصد برسد یا نرسد. بیان ذلک این است که آن شرط گاهی به «احد العوضین» برمیگردد؛ یعنی به مبیع یا ثمن برمیگردد گاهی به ثمن برنمیگردد، به بیع یعنی به اصل معامله برمیگردد میگوید من این را به شما میفروشم به این شرط اگر این شرط نکنی به شما نمیفروشم این شرط به «احد العوضین» یعنی به مبیع و ثمن برنمیگردد به اصل بیع برمیگردد. پس شرط گاهی به حریم «معقود علیه» است گاهی در حریم عقد است گاهی «لا هذا و لا ذاک» شرطی است که نه به بیع برمیگردد نه به مبیع برمیگردد فقط برای این که چون شرط ابتدائی را برخی نافذ نمیدانند ما یک ظرفی داشته باشیم که این شرط در ضمن آن ظرف قرار بگیرد یک معاملهای انجام میشود. غرض معاملی یک چیز دیگر است مبیع و ثمن چیز دیگر است. مبیع و ثمن مشخص، بیع مشخص و این شرط نه متمم بیع است نه متمم مبیع و ثمن فقط این به نحو قضیه حینیه دخیل است تا شرط از ابتدائی بودن به در بیاید. پس شرط در ضمن عقد به این سه قسم منقسم خواهد شد آنگاه اگر کسی گفت شرط غرری باعث غرری شدن معامله است باید بین این اقسام سهگانه فرق بگذارد. اگر بین اقسام سه گانه فرق نگذاشت در اثنا با دشواری روبرو است که در بعضی از موارد اینچنین نیست که غرر شرط به معامله سرایت بکند. پس شرط سه قسم است یا به وصف «احد العوضین» برمیگردد یا به حریم تعویض برمیگردد نه عوضین یا «لا هذا و لا ذاک» فقط عقد به نحو قضیه حینیه به نحو ظرفیت ملحوظ است و «لاغیر» برای این که شرط از ابتدائیت دربیاید. در کدام مورد است که غرر شرط به اصل بیع برمیگردد؟ این تقسیم سهگانه شرط. حالا به سراغ حریم بیع برویم. در بیع ملاحظه فرمودید که آن جا در طلیعه بحث که چهار مرحله بود که دو مرحله واقعاً از حریم بیع خارج است دو مرحله داخل در حریم بیع است آن دو مرحلهای که داخل در حریم بیع است یکی مدلول مطابقی بیع است یکی مدلول التزامی, آن مدلول مطابقی که محور اصلی بیع است آن نقل و انتقال است تبدیل مال به مال است تملیک مال در برابر مال است و مانند آن. این محور اصلی بیع است که مبیع فروخته میشود در برابر ثمن, ثمن تملک میشود در برابر مبیع. این مدلول مطابقی است به اصطلاح این جا جای تملیک و تملّک است جای نقل و انتقال است نه جای لزوم و جواز. اگر گفتند بیع لازم است این جا را نمیگویند، اگر بگویند این بیع خیاری است اینجا را نمیگویند. در متن مطابقی دلالت مطابقی جا برای لزوم و جواز نیست. لزوم و جواز بعد از استقرار و نصاب و تمامیت نصاب نقل و انتقال است یعنی دالان نقل و انتقال که تمام شد حالا باید برسیم که «واجب الوفا» است یا «جایز الوفا» است؛ چون لزوم و جواز, خیاری و عدم خیاری به مقام أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) برمیگردد نه به مرحله أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ, (8) أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ کار ندارد که حتماً باید بدهی یا میتوانی بدهی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ میگوید این نقل و انتقال صحیح است اما حتماً باید پای آن بایستی یا مختاری او را مقام أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (9) که مقام تسلیم است به عهده دارد. پس در این مرحله که جای نقل و انتقال است کالا در برابر ثمن، ثمن در برابر کالا نقل و انتقال شده در این جهت معامله لازم و معامله خیاری یکسان است بیع که عقد لازم است با بعضی از عقود که عقد جائز است و خیاری است یکسان است چون دالان نقل و انتقال است. بعد از این که دالان نقل و انتقال تمام شد نوبت به وفا میرسد اگر این عقد مشروط نبود بنای عقلا بر این است که حتماً باید پای این عقد بایستید پای امضا بایستید شرع همین را امضا کرده فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی وفای به عقد واجب است. اما اگر شما در مقام وفا آمدید شرطبندی کردید گفتید به این شرط معلوم میشود این مقام وفا را متزلزل کردید یعنی این دیگر لازم نیست این میشود خیاری, خیاری بودن جواز وفا مال این مرحله ثانیه است. باید ببینیم که سهم شرط چیست این شرط چکاره است این شرط یا «باحدالعوضین» برمیگردد که در حقیقت وصف است؛ یعنی اگر شرط کردند که این واحد مصنوعی مال فلان کارخانه باشد یا این فرش دستباف باشد یا فلان کتاب چاپ شده فلان مطبعه باشد, خط فلان خطاط باشد, این شرط ها «باحد العوضین» برمیگردد گرچه برحسب ظاهر شرط است ما بازگشتاش به وصف است چون بازگشتاش به وصف «احد العوضین» است گویا در حریم مدلول مطابقی قرار دارد نه مدلول التزامی؛ گویا از همان اول گفته است که «بعتک الکتابی» که مخطوط فلان است «بعتک» فرش دستباف را «بعتک» آن واحد صنعتی فلان کارخانه را که به حریم همان مدلول مطابقی برمیگردد؛ یعنی در مدار تملیک و تملّک است آنگاه همان را باید تحویل بدهد یا همان را باید تحویل بگیرد اگر شرط به «احد العوضین» برگشت این رجوع اش به مدلول مطابقی است چون رجوع اش به مدلول مطابقی است یک مدلول خاصی را, ملک خاصی را نقل و انتقال دادند مطلق نیست آنگاه در مقام مدلول التزامی که مقام وفا است هرچه را که عقد بستند باید وفا بکنند اگر آن آقا فرش دستباف را نداد یا مصنوع فلان کارخانه را نداد مشتری هم میتواند ثمن را ندهد. این روشن است که خیاری است برای این که مدلول التزامی دیگر نیازی ندارد دوباره تقیید بشود خود این وفا دوباره تقیید بشود برای این که آن محور وفا اصولاً شیء مشخصی است. یک وقت است که نه شرط به «احد العوضین» برنمیگردد یک تعهد ضمنی است که «شرط الخیاطه»، «شرط الحیاکه»، «شرط الکتابه» و مانند آن اما این به غرض معاملی برمیگردد. یعنی آن بایع میگوید اگر تو فلان کار را نکنی من نمیفروشم. من این کالا را به شما میفروشم به این شرط که فلان کار را برایم بکنی این به غرض معاملی برمیگردد گرچه به عوضین برنمیگردد ولی به تعویض برمیگردد. گرچه به مبیع و ثمن برنمیگردد به بیع برمیگردد. در همین محدوده دخل است وقتی این شد پس مدلول التزامی عقد باز نیست یعنی عرف نمیگوید که این شخص باید وفا بکند «کائناً ما کان» این طور نیست و شارع مقدس هم همین فضای عرف را امضا کرده است؛ یعنی شما وقتی وفا میکنی که طرف آن شرط را عمل بکند وگرنه میتوانی وفا نکنی چون فضای عرف خیاری است این خیار تخلف شرط است و شارع هم همین را امضاء کرده است بنابراین این مدلول مطابقی لرزان است چون مدلول مطابقی لرزان است؛ پس لرزه های این به خود بیع میخورد برای این که معلوم نیست که این شخص وفا میکند یا وفا نمیکند, کسی کالایی را فروخته شرط کرده حالا اگر این شرط غرری بود چون بحث در شرط غرری است دیگر این شرط غرری بود این شرط معامله را لرزان و شناور میکند وقتی معلوم باشد لرزشش هم معلوم است پسلرزهاش هم معلوم است اما وقتی مجهول باشد همهاش مجهول است وقتی غرری بود این غرر سرایت میکند به خود آن مدلول مطابقی اصل بیع را غرری میکند وقتی اصل بیع را غرری کرد مشمول «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (10) است.
1) (9) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص51.
2) (10) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
3) (11) . فقه القرآن(راوندی), ج2, ص58.
4) (12) . فقه القرآن(راوندی), ج2, ص58.
5) (13) . وسائل الشیعه, ج4, ص347.
6) (14) . همان, ج، ص448.
7) (15) . سوره مائده, آیه1.
8) (16) . سوره بقره, آیه275.
9) (17) . سوره مائده, آیه1.
10) (18) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
پرسش: ...
پاسخ: اگر «باحد العوضین» برگردد بله به مدلول مطابقی برمیگردد.
پرسش: اصل بعت را در واقع دارد اجرا می کند.
پاسخ: اصل بعت مال تملیک و تملّک است دیگر میگوید من این کالا را فروختم در برابر آن ثمن این محدوده سالم است اگر به «احد العوضین» برگردد بله این محدوده بسته میشود باز نیست اگر این شرط به «احد العوضین» برگشت و همین شرط غرری بود «احد العوضین» میشود غرری آن وقت انسان کالایی را خرید یا کالایی را فروخت که نمیداند چیست این میشود غرر, این غرر شرط است که به بیع سرایت کرده آن وقت مشمول نهی «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1) میشود. اما اگر به «احد العوضین» برنگردد, شرط ثمن نباشد, شرط مثمن نباشد, شرط بیع باشد میگوید من این را به شرطی به شما میفروشم که شما آن کار را برای من انجام بدهی، نه این که بگوید من فرش را به شما میفروشم به شرطی که دستباف باشد یا فلان کتاب به شرطی که خط فلان خطاط باشد اگر «باحد العوضین» برگشت و غرری بود این جا عوضین غرری است و معامله مجهول است اما اگر به تعویض برگشت معامله غرری نیست یعنی عوضین غرری نیست؛ لکن آن غرض, لبّی و آن اساس بله آن هم غرری است. چرا؟ برای این که اصلاً حاضر نبود به فروش. به مشتری میگوید من این فرش را به شما میفروشم به شرطی که شما فلان کار را برایم بکنی اگر آن کار را نکنی من به شما نمیفروشم. پس غرض معاملی دارد ولو به عوضین برنگشت چون به اصل تعویض و بیع برگشت معلوم میشود غرض معاملی دارد. اگر این شرط غرری بود این اصل بیع و تعویض را در معرض خطر و غرر قرار میدهد آن وقت «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» خواه بیع غرری باشد خواه مبیع غرری باشد مشمول این حدیث است. پس «هذا تمام الکلام فی القسم الاول و الثانی» قسم اول ان است که این شرط به «احد العوضین» برگردد این به مدلول مطابقی برمیگردد اگر این شرط غرری باشد مبیع مجهول است یا ثمن مجهول است میگویند این بیع, بیع غرری. قسم دوم آن است که «باحد العوضین» برنمیگردد به تعویض برمیگردد اصل معامله را لرزان میکند وقتی اینچنین شد این بیع هم میشود غرری «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (2) شاملش میشود. قسم سوم آن است که نه به مبیع و ثمن برمیگردد نه به بیع برمیگردد نه به مدلول مطابقی برمیگردد نه به مدلول التزامی برمیگردد فقط این بیع را به عنوان قضیه حینیّه و قضیه ظرفیه انتخاب کردند تا این شرط از ابتدائی بودن به در بیاید وقتی از ابتدائی بودن به در آمد، آن وقت « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) شامل حالش میشود. اگر این شرط غرری بود باز هم غرر او به معامله سرایت میکند یا نمیکند «فیه وجه و احتمال».
«والحمد لله رب العالمین»
ششمین شرط از شرایط صحت شرط این بود که مجهول نباشد. اولین شرطش این بود که مقدور باشد دوم این که مشروع باشد سوم این که غرض عقلائی داشته باشد چهارم این بود که مخالف کتاب و سنت نباشد پنجم این بود که مخالف مقتضای عقد نباشد ششمین شرط این بود که مجهول نباشد «جهلاً موجباً للغرر» (1) بسیاری از مباحثی که مربوط به این مسئله بود گذشت. عدهای از بزرگان مثل مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) نظیر شریفشان این است که جهالت شرط باعث بطلان معامله نیست؛ نه باعث بطلان خود شرط است نه باعث بطلان معامله که آن معامله باطل بشود و این شرط چون در ضمن عقد باطل است بشود باطل. (2) برای این که غرر در شرط مورد بخشش و تسامح و تساهل و امثال ذلک است. آن غرری را که شارع نهی کرده فرمود: «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (3) مال معاملات اصیل است که مبنی بر مغالبه است به تعبیر ایشان، کسی سود ببرد کسی بهرهای زائد ببرد مثلاً و احیاناً ممکن است در معرض ضرر باشد. بیع این طور است، اجاره این طور است و عقودی که شبیه اینها است همین حکم را دارند. اما شرط «بما انه شرطٌ» اگر غرری بود دلیلی بر بطلانش نیست اگر شما بخواهید به اجماع تمسک کنید اجماع دلیل لبّی است قدر متیقناش آن گونه از معاملات است اگر بخواهید به مرسله علامه(رضوان الله علیه) در تذکره (4) تمسک کنید آن ضعیف است و جبران نشد. اگر بخواهید به آن حدیث معروف تمسک کنید؛ حدیث معروف معتبر «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (5) است. حداکثر شما از بیع به اجاره و عقود دیگری که همتای بیعاند تعدی بکنید و نمیتوانید از بیع به شرط تعدی کنید. پس دلیلی بر این که شرط غرری باطل است نداریم. قهراً عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) شامل حالش میشود این عصاره فرمایش مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (7) است. او یک فقیه نامی است که بعد از ایشان غالباً بزرگان از فقه با تعلیقه ایشان همان معاملهای را می کردند و هم اکنون میکنند که با متن مکاسب میکنند درباره فرمایشات مرحوم شیخ در مکاسب بحث محوری است که شیخ چنین فرمود, نفیاً و اثباتاً راجع به مکاسب نظر دادند. برخی از فقهای بعدی هم روی تعلیقه مرحوم آقای سید محمد کاظم همین معامله را میکنند. او را در حد یک متن قرار میدهند. او یک فقیه کاملی است. لذا بزرگان بعدی آمدند روی نقد فرمایش مرحوم آقای سید محمد کاظم این تفصیلی که بخشاش گذشت و بخشی در پیش داریم مطرح کردند و عصاره آن تفصیل این بود که [چون چهار قسم است دو قسمش گذشت] شرط یا به «احدالعوضین» برمیگردد که این شرط آن است که کالا اینچنین باشد یا ثمن آنچنان باشد اگر شرط به «احدالعوضین» برگشت و غرری بود پس «احدالعوضین» غرری است. غرر شرط از این جهت به غرر عوضین برمیگردد و درباره مجهول بودن عوضین که باعث غرر است بحث گذشت که بیع باطل است. پس اگر شرط به «احد العوضین» برگشت؛ مثلاً شرط کرد خانهای که خریدند این وصف را داشته باشد حیوانی که خریدند آن وصف را داشته باشد، فرشی که خریدند یا فلان کالای صنعتی که خریدند فلان وصف را داشته باشد این شرط چون به «احد العوضین» برمیگردد اگر مجهول باشد «جهلاً غرریا» این غرر به خود معامله سرایت میکند. قسم دوم آن است که شرط به مبیع برنمیگردد.
پرسش: ...
پاسخ: باید تفصیل داد ایشان این تفصیل را ندادند ولی فرمودند که شرط مشمول ادله غرر نیست. در هر جایی که بیع غرری شد ولو از ناحیه شرط غرری شده باشد، بله آن دیگر بطلانش روی بطلان غرر بیع است «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1) ولو از هر جایی سرایت کرده باشد ولی بطلان بیع از ناحیه بطلان شرط نیامده که بگوییم؛ چون این شرط باطل است پس مشروط هم باطل است بطلان بیع از این راه آمده است که این غرر سرایت کرده به بیع شده بیع غرری آن وقت «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ». مرحوم سید(رضوان الله علیه) اگر غرر سرایت به بیع بکند فتوا به بطلان میدهد برای این که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» شاملش میشود اما بطلان بیع به جهت این که شرطش غرری است ولو سرایت نکند نمیپذیرند.
پرسش: کالا مورد معامله قرار گرفته و شرطی کردند که معلوم نیست ولی کالا معلوم است.
پاسخ: وصفش باید معلوم باشد. این کالا مال کدام کارخانه است چون این کارخانهها فرق میکند داخل و خارج فرق میکند فرش دستباف و ماشینی فرق میکند وصف این کالا اگر مجهول باشد این بیع را غرری میکند این قسم اول.
پرسش: پس خیار وصف برای چیست؟
1) (8) . وسائل الشیعة, ج، ص448.
پاسخ: معامله باطل است. ببینید خیار برای معامله صحیح است در بحث غرر گذشت در فصل سوم، خیار مال معامله صحیح است معامله غرری باطل است معامله غرری خیار ندارد. خیار مال جایی است که بیع صحیح باشد. مثل جایی که آدم مغبون شده یا شرط کرده که این کالا را داشته باشد در حین خریدن و فروختن مشخص است دارند چه میخرند.
پرسش: ...
پاسخ: ببینید یک وقت است که در مقام وفا کم و زیاد است آن خیار تسلیم است؛ یعنی در أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) مشکل دارد برای این که عقدی کرده حریم عقد مشخص است در مقام وفا این شخص و آن چیزی را که باید وفا بکند نکرده این خریدار میتواند بگوید من فلان کالا را از شما خریدم چرا کالای دیگر تحویل دادی باید تحویل بدهد اگر او امتناع کرد خیار تعذر تسلیم دارد و مانند آن؛ اما الآن در حریم عقدیم وقتی دارند عقد میکنند دارند معامله میکنند شرطی کردند که این شرط غرری است و این شرط مال «احد العوضین» است و وقتی شرط عوضین بود حریم معامله میشود غرری، این معامله «لا ینعقد صحیحاً»؛ وقتی «لا ینعقد صحیحاً» دیگر جا برای خیار نیست اگر معامله غرری شد معامله باطل است نه این که معامله خیاری است. پس قسم اول این بود که شرط به «احد العوضین» برگردد چون این شرط غرری است «احد العوضین» میشود غرری کل معامله میشود غرری آن حدیث معروف «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (2) شامل میشود. قسم دومی که بحثش گذشت این بود که شرط به مبیع برنگردد، شرط به ثمن برنگردد، به «احد العوضین» برنگردد به بیع برگردد میگوید من به این شرط به شما میفروشم که شما فلان کار را بکنید آن کار هم غرری است مجهول است معلوم نیست که تا چه اندازه باید این شخص زحمت بکشد که غرر مال شرط است یک، شرط چون به بیع برمیگردد غرر را به همراه خودش به حریم بیع میآورد این بیع میشود غرری این هم مشمول همان حدیث معتبر است «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» که این دو قسم بحثش در روز سهشنبه و چهارشنبه گذشت. یک وقت است کسی میگوید که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) مطلق است یا عام است این هیئت شروط، هیئت جمع است با «الف» و «لام» ی که دارد جمع در جمع است عام در عام است بالأخره یک عموم گستردهای است و هر شرطی را شامل میشود، شما به چه دلیل میگویید شرط غرری باطل است؟ جوابش این است که این « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» مثل أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) و سایر ادله معاملاتی هیچ کدام تعبدی نیستند نظیر أَقیمُوا الصَّلاةَ (5) کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ (6) تعبدی نیستند اینها امضائیاند یک، به دلیل این که تعهدات شرطی قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد اسلام هم در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیرمسلمین هست پس یک امر امضائی است. عقلا یک وقت است یک کاری را نمیکنند آن وقت شارع مقدس با عموم یا با اطلاق یک فرمایشی فرمود بله جا برای تمسک به عموم یا اطلاق است. یک وقت از یک کاری جداً پرهیز دارند نه تنها نمیکنند صرف «عدم الفعل» نیست؛ بلکه تحاشی از او است او را خطر میدانند غرر یعنی خطر، از معامله خطری تحاشی دارند پرهیز دارند افرادی که بر چنین کاری اقدام بکنند آنها را تسفیه میکنند در چنین فضایی « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) برای امضاء آمده یقیناً این را شامل نمیشود. شما به عموم و به «الف» «لام» و به آن هئیت جمع میخواهی تمسک بکنی یا یک دلیل امضائی که عقلا تحاشی دارند نه تنها نمیکنند. یک وقت است بله کاری است که چون سودآور نیست نمیکنند شارع مقدس ممکن است تحلیل کرده باشد؛ اما عقلا جداً پرهیز دارند از این کار یک کسی را که اقدام بکند او را سفیه میدانند. بنابراین « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این را شامل نمیشود. نمیشود گفت این امضاء کرد به نحو عموم. پس این دو وجه که اگر شرط برای «احد العوضین» بود یا شرط برای تعویض بود غرر به معامله سرایت میکند «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (8) شامل میشود و معامله باطل. دو قسم دیگر مانده است؛ یعنی قسم سوم و قسم چهارم مانده است و آن این است که این شرط نه به «احد العوضین» برمیگردد نه به بیع برمیگردد نه به عوضین, نه به تعویض به هیچ یک برنمیگردد. منتهی این شرط چون مهم است و شرط ابتدائی را برخی نافذ نمیدانند برای این که این شرط از ابتدائیت دربیاید این را در ضمن یک عقد قرار میدهند عقد به عنوان قضیه حینیه برای او مطرح است به عنوان ظرف مطرح است؛ زیرا این شرط نه در اصل بیع سهیم است نه در مبیع و ثمن، فقط این عقد را منعقد کردند که این شرط از ابتدائیت به در بیاید چون شرط از ابتدائیت بخواهد به در بیاید این را در ضمن عقد این کار را کردند و برای این که «مشروطٌ علیه» را وادار بکنند که به این شرط عمل بکند این را در ضمن عقد قرار دادند که اگر «مشروطٌ علیه» این شرط را انجام نداد «مشروطٌ له» این معامله را فسخ کند؛ چون آن معامله مورد علاقه آن طرف هست و اگر انجام ندهد این شارط معامله را فسخ میکند او را وادار کردند به همین جهت که به این شرط عمل بکنند. پس شرط در ضمن عقد است یک، نه به «احد العوضین» برمیگردد نه به تعویض این دو، برای دو نکته این شرط را در ضمن این معامله قرار دادند یکی این که از ابتدائیت به در بیاید چون شرط ابتدائی این در بحث نافذ نیست و یکی این که آن «مشروطٌ علیه» را وادار کنند که انجام بدهد برای این که اگر انجام ندهد این شرط کننده خیار تخلف شرط دارد اصل معامله را به هم میزند و آن طرف؛ یعنی «مشروطٌ علیه» هم به این معامله دل بسته است لذا ملزم است که به این شرط عمل بکند. در چنین صورتی یعنی صورت سوم غرریت شرط به غرریت معامله برمیگردد. چرا؟ برای این که درست است که به «احد العوضین» برنمیگردد، درست است که به تعویض برنمیگردد، درست است که به حریم مطابقی این عقد کاری ندارد ولی در حریم التزامی او سهم تعیین کننده دارد. حریم التزامی او این است که ما یک أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (9) داشتیم و داریم یک أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (10) داشتیم و داریم. این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی پای معامله بایست بر شما واجب است که وفا کنید. اگر شرطی در کار نباشد این وجوب وجوب مطلق است اگر شرط در کار باشد این وجوب وجوب مشروط است این شخص میگوید من وقتی وفا میکنم پول را میدهم که شما به این شرط عمل کرده باشید خیار تخلف شرط را برای همین گذاشتند دیگر برای همین است؛ چون آن شخص به اصل معامله دل بسته است و مورد علاقه او است این شرط را در ضمن این عقد کردن «لوجهین» یکی این که از شرط ابتدائی بودن به در بیاید یکی این که او را وادار کنند که این شرط را عمل کند چون اگر این شرط را عمل نکند مشتری خیار تخلف شرط دارد معامله را به هم میزند در حالی که اصل معامله مورد علاقه آن «مشروطٌ علیه» است. در این قسم اگر شرط غرری بود این غرر سرایت میکند به خود بیع ولو به مدلول مطابقی بیع سرایت نکند به مدلول التزامی بیع سرایت میکند وقتی به مدلول التزامی بیع سرایت کرد یک تاجری که نمیداند که بالأخره این کالایی که خرید به او میدهند یا نمیدهند یک مشتری کالایی که فروخت ثمن میگیرد یا نه، یک مشتری که کالایی خرید متضرر است نمیداند که آن کالا به او میدهند یا نمیدهند یک همچنین چیزی لرزان است است؛ هرگز یک همچنین چیزی را شارع امضاء نمیکند عقلا هم تحاشی دارند از این, این میشود غرری. غرر یعنی خطر، آن جهل مستلزم این خطر هست بنابراین «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (11) شاملش میشود ولو ما آن مرسله تذکره (12) را نپذیریم. پس قسم سوم هم مثل قسم اول و دوم، غرر شرط به غرر معامله سرایت میکند میشود بیع غرری «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» شاملش میشود. قسم چهارم آن است که شرط در ضمن عقد است اما نه به «احد العوضین» برمیگردد، نه به تعویض برمیگردد نه برای دو نکته در ضمن عقد واقع شد؛ بلکه برای یک نکته در ضمن عقد واقع است آن تنها نکته همان است که این شرط از ابتدائیت به در بیاید و این عقد به عنوان قضیه حینیه و ظرفیه ملحوظ است «و لاغیر». چون شرط ابتدائی «عند البعض» نافذ نیست این شرط را در ضمن عقد قرار دادند که از ابتدائیت به در بیاید وقتی از ابتدائیت به درآمد « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (13) شامل حالش میشود در چنین صورتی چرا غرر شرط به غرر بیع برگردد در این جا بله ممکن است غرر شرط به غرر بیع برنگردد؛ برای این که این عقد بیع هیچ ارتباطی با شرط ندارد مگر ارتباط گذرای ظرف و مظروف؛ ولی شما باید پای این حرفتان بایستید و آن لازمهاش این است اگر شرط نه به «احد العوضین» برگشت که این قسم اول بود نه به تعویض برگشت که قسم دوم بود نه روی دو نکته در ضمن عقد واقع شد که یکی این بود که از ابتدائیت به در بیاید یکی این که طرف را یعنی «مشروطٌ علیه» را وادار بکنیم که آن کار را انجام بدهد برای این که اگرانجام ندهد آن شرط کننده خیار تخلف شرط دارد معامله را به هم میزند در حالی که معامله مورد علاقه «مشروطٌ علیه» است اگر به صورت ثالثه هم برنگشت فقط به روی یک جهت این شرط در ضمن عقد شد درست است که اگر این شرط غرری شد نه به عوضین برمیگردد نه به تعویض؛ ولی شما باید به لازمی ملتزم باشد و آن این است که اگر تخلف شرط شد شما خیار تخلف شرط ندارید. چرا؟ چون شما آن چنان بین این شرط و عقد نبستید که این اگر به دلالت مدلول مطابقی عقد رابطه ندارد به مدلول التزامیاش لااقل مرتبط باشد او را هم قطع کردید گفتید پیوند این شرط و عقد همان پیوند ظرف و مظروف است؛ برای این که از ابتدائیت به در بیاید اگر از ابتدائیت به در آمد و هیچ پیوند دیگری نه با مدلول مطابقی نه با مدلول التزامی شرط داشت اگر این شرط انجام نشد, چرا شما خیار داشته باشی؟ چه خیاری دارید؟ خیار تخلف شرط مال آن است که یا این شرط به حریم مدلول مطابقی برمیگردد یعنی شرط مال «احد العوضین» است که چون عوض را این شخص تسلیم نکرد «مشروطٌ له» خیار دارد یا به حریم مدلول التزامی برمیگردد و آن این است که کاری به أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (14) ندارد کاری به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (15) دارد یعنی این شخص میگوید من وقتی به عقدم وفا میکنم که شما به آن شرط عمل بکنی حالا یا شرط خیاطت است یا حیاکت است کتابت است هر چه هست، باید به این شرط عمل بکنی که این گره بین این شرط و مدلول التزامی عقد است. اگر صورت چهارم را ترسیم کردید و تصویر کردید و گفتید بین شرط و عقد هیچ رابطهای نیست نه با مدلول مطابقی عقد، شرط ربط دارد نه با مدلول التزامی ربط دارد بیگانه است ظرف و مظروفاند فقط اگر ظرف و مظروفاند برای این که از ابتدائیت به در بیاید شما از آن استفاده کردید پس این با مدلول التزامی عقد رابطه ندارد وقتی با مدلول التزامی عقد رابطه نداشت اگر به شرط عمل نکرد چرا شما خیار تخلف شرط داشته باشید؟ در چنین صورتی غرر شرط به بیع سرایت نمیکند بیع را غرری نمیکند معامله را باطل نمیکند ولی باید به این لازم ملتزم باشید که اگر به شرط عمل نشده شما هم خیار تخلف شرط ندارید. فتحصل اگر شرط به معامله برگشت به احد انحاء سهگانه گذشته، حتماً غررش به خود معامله سرایت میکند منتها شدتاً و ضعفاً فرق دارد. وقتی غرر به معامله سرایت کرد این شرط باطل است «لوجهین او لاحد الوجهین» اگر شرط غرری شد و ما گفتیم که شرط غرری مشمول مرسله تذکره (16) است برای این که مرسله تذکره جبران شده است به عمل اصحاب؛ پس شرط غرری هم باطل است یا اگر از «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (17) از آن جا توانستیم تنقیح منات کنیم القاء خصوصیت کنیم از بیع به شرط منتقل بشویم آن «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» شامل حالش بشود و یا از آن جهت که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (18) اطلاق یا عموم ندارد برای این که امضائی است یک، عقلا از کار خطری تحاشی جدی دارند نه تنها ترک عملی این دو؛ پس « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شرط غرری نمیگیرد این سه, پس چه دلیلی دارید شما برای امضای این غرر.
1) (9) . سوره مائده, آیه1.
2) (10) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
3) (11) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (12) . سوره مائده, آیه1.
5) (13) . سوره بقره, آیه43.
6) (14) . همان, آیه183.
7) (15) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (16) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
9) (17) . سوره بقره, آیه275.
10) (18) . سوره مائده, آیه1.
11) (19) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
12) (20) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص51.
13) (21) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
14) (22) . سوره بقره, آیه275.
15) (23) . سوره مائده, آیه1.
16) (24) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص51.
17) (25) . وسائل الشیعة؛ ج، ص448.
18) (26) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: ...
پاسخ: خیار تخلف شرط که یقیناً داریم. اصلاً خیار تخلف شرط کارش مدلول التزامی است اساس کار مدلول التزامی است ولو به مدلول مطابقی برنگردد. شرط در حقیقت مدلول التزامی را درگیر میکند اگر شرط هم به «احد العوضین» برگشت مدلول التزامی را درگیر میکند نه مدلول مطابقی را؛ چون مدلول مطابقی شرطپذیر نیست یعنی نقل و انتقال شرطپذیر نیست که معامله بشود باطل اگر شرط به «احد العوضین» برگشت آن هم بازگشتاش به مدلول التزامی است برای این که اگر شرط برگردد به مدلول مطابقی معنایش این است که اگر این فاقد شرط بود معامله باطل است در حالی که آن جا هم میگویند خیار تخلف شرط است نه معامله باطل. پس «شرط البیع» نیست غرض گاهی به بیع برمیگردد گاهی به غیر بیع وگرنه شرط «ایُّ شرط کان» آن مدلول التزامی را درگیر میکند نه مدلول مطابقی را, چون اگر این باشد من فروختم و این نباشد نفروختم اینکه نیست. معنای شرط این است که اگر این باشد من ثمن میپردازم اگر نباشد اختیار دارم معنای شرط این است نه معنای شرط آن باشد که خود معامله را درگیر بکند؛ منتها غرض گاهی به تعویض برمیگردد گاهی به عوضین برمیگردد. بنابراین کل شرط برای آن است که این حوزه مدلول التزامی را درگیر بکند که این شخص بگوید من وفا میکنم به این شرط که این کالا این شرط را داشته باشد یا شما این کار را انجام بدهید اگر به «احد انحاء» به این مدلول التزامی برنگشت بله ممکن است غرر شرط سرایت نکند اما باید خیار تخلف شرط هم نداشته باشید دیگر شما نمیتوانید بگویید از یک طرفی خیار تخلف شرط هست از طرفی هم غرر سرایت میکند ولی باعث بطلان نیست این جمعش شدنی نیست.
این ها که میگویند صورت چهارم که فرض شد این است که این شرط «واجب الوفا» است یک امر حقوقی است وفائش واجب است آن آقا هم معصیت کرده این هم میتواند شکایت بکند و از او بگیرد منتهی برای این که این شرط «واجب الوفا» بشود این را آوردند در ظرف عقد قرار دادند به عنوان قضیه حینیه که عقد ظرف او باشد. صورت چهارم این است که این شرط نه به عوضین برمیگردد، نه به تعویض برمیگردد نه اصل معامله را درگیر میکند که خیار تخلف شرط بیاورد. فقط صورت سوم این بود که برای دو نکته است صورت چهارم این است که فقط برای یک نکته است؛ برای این که در ظرف عقد باشد چون از ابتدائیت به در بیاید این شرط میشود «لازم الوفا» آن بیع هم میشود «لازم الوفا» دو تا امر حقوقی «لازم الوفا»ی جدای از هم ترسیم شده است اینچنین نیست که تخلف شرط باعث خیار باشد آن یک معامله دیگر است این یک معامله دیگر. اگر این شرط ابتدائی باشد مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) نیست چون در ضمن عقد است شرط است «واجب الوفا» است آن بیع هم «واجب الوفا» است. غرض این است اگر کسی صورت چهارم را پذیرفت تصویر کرد و گفت این غرر سرایت نمیکند باید این لازم را بپذیرد که این شرط اگر غرری شد و صحیح شد و باعث بطلان معامله نشد یا غررش به معامله سرایت نکرد خیار تخلف شرط هم نباید داشته باشد چون خیار تخلف شرط وقتی است که این مدلول التزامی را درگیر بکند؛ یعنی بایع میگوید من وقتی وفا میکنم که شما به آن شرط عمل کرده باشید یا مشتری میگوید من وقتی وفا میکنم که شما به آن شرط عمل کرده باشید. اگر مدلول التزامی درگیر نشود فقط این عقد ظرف باشد برای شرط تا از ابتدائیت به در بیاید ممکن است در این جا غرر شرط به غرر بیع سرایت نکند بیع را غرری نکند و از آن راه باطل نشود لکن خیار تخلف شرط هم نیست.
1) (27) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: قسم سوم و چهارم که شما فرمودید که شرط می کند در ضمن قضیه حینیه «علی ای حال» این شرط برای این که در آینده بایع و مشتری با هم خواهند رفت. یعنی برمی گردد به آن عقد.
پاسخ: عقد دیگر نیست. این یک عقدی بستند که کالایش مشخص، مثمن مشخص، ثمن هم مشخص است در ضمن او به نحو قضیه حینیه صرف ظرف شرط کردند که فلان کار را هم انجام بدهد همین آن نامه را بنویسد یا فلان کار را انجام بدهد حیاکت خیاطت کند بنائی بکند کار انجام بدهد.
پرسش: اگر هیچ ارتباطی به این عقد ندارد فقط صرف فضولیت هست... .
پاسخ: برای این که از ابتدائی بودن دربیاید؛ بنابر این که شرط ابتدائی نافذ نیست « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) شرطی را میگیرد که در ضمن عقد باشد او را آوردند در ضمن این عقد کردند که از ابتدائیت به در بیاید همین. هیچ ارتباطی بین ظرف و مظروف نیست الآن وقتی از ابتدائیت به درآمد مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» است ما یک « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» داریم یک أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) داریم دو چیز جدای از هم. اگر ما صورت چهارم را تصویر کردیم باید این ها ملتزم باشند که در چنین صورتی خیار تخلف شرط نیست. اگر مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در اینگونه از موارد فتوای شریفشان این است که غرر شرط باعث غرر معامله نیست معامله را باطل نمیکند (3) باید ببینیم که این شرط آیا به «احد انحاء» گذشته به معامله مرتبط هست یا نیست به مدلول مطابقی او یا به مدلول التزامی او اگر به مدلول مطابقی یا مدلول التزامی او مرتبط باشد غرر این به آن سرایت میکند معامله را میکند باطل، معامله که باطل شد شرط در ضمن معامله باطل, باطل است ولو ما مطلق غرر را باطل ندانیم اگر به هیچ نحو ارتباطی با مدلول مطابقی یا مدلول التزامی ندارد باید ملتزم باشند که ما در خصوص این مورد خیار تخلف شرط نداریم. چرا؟ برای این که این شرط به عنوان ظرفیت از این عقد دارد استفاده میکند هیچ یک از این دو ضلع عقد را یعنی نه ضلع مدلول مطابقی نه ضلع مدلول التزامی نه حوزه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (4) نه حوزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) هیچ کدام را درگیر نکرده. اگر درگیر نکرده چرا خیار تخلف شرط داشته باشد؟ بنابراین فتحصل که شرط غرری یا خودش باطل است یا باعث بطلان معامله است وقتی معامله باطل شد شرط در ضمن معامله باطل, باطل است. مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) (6) هم تقریباً راه مرحوم شیخ را طی کرده مرحوم آقای سید محمد کاظم (7) بود که یک مقداری فرمایششان موافق با فرمایش مرحوم شیخ نبود که نیاز داشت به توضیح و نقد و بررسی.
پرسش: ...
پاسخ: بله شامل میشود برای این که شرط ابتدائی را میگیرد. بطلانش از آن جهت است که ما نیازی نداریم که بگوییم «نهی النبی عن الغرر» که مرسله تذکره (1) است به وسیله عمل اصحاب جبران شده ما قصور مقتضی داریم نه وجدان مانع، نه «نهی النبی عن الغرر» مانع است؛ بلکه « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) شامل نمیشود « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» که دلیل تعبدی نیست تا شما به عموم اطلاقش تمسک بکنید دلیل امضائی است دلیل امضائی باید بیبنیم که عقلا در چنین فضایی این کار را میکنند یا نمیکنند نکردنشان دوطور است یک وقت است که یک کاری را نمیکنند شما میگویید شارع مقدس به عموم یا با اطلاق امضاء کرده ما تابع شرع ایم یک وقت است به جِد از او پرهیز دارند. اگر عقلا تحاشی دارند طرف مقابل را تسفیه میکنند در چنین فضایی که « الْمُؤْمِنُونَ» که امضاء نمیکند او را که پس قصور مقتضی است ولو «نهی النبی عن الغرر» هم نداشته باشیم بنابراین بطلان شرط غرری برای آن است که ما دلیلی برای امضا نداریم نه اینکه عموم « الْمُؤْمِنُونَ» تام است «نهی النبی عن الغرر» مال تذکره (3) است به آن جبران نشده، مرحوم آقای سید محمد کاظم فرمایش دیگرش این است که این مرسل است و جبران نشده (4) بسیار خب اما « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) مگر اطلاق دارد مگر عموم دارد مگر مواردی که عقلا به جِد پرهیز میکنند این جا را شامل میشود یک وقت است یک خطر جزئی است که «یتسامح» است یک چوب کبریت است خب او را کسی غرر نمیداند اما اگر غرر هست خطر معاملی است مخصوصاً در شرایط کنونی که معاملات نه تنها به روز بلکه به ساعت وابسته است این همچنین شناور و لرزان است نمیداند امضاء میکنند نمیکنند مالش میشود نمیشود این سقوط و صعود معاملات یک ساعته باعث میشود که هرگز انسان روی چیز خطری اقدام نکند آن وقت « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شما بگویید عموم دارید یا اطلاق دارد این فرمایش مرحوم سید ناتمام است دیگر. خب این عصاره فرمایشی است که مربوط به شرط ششم بود. حالا انشاءالله شرط هفتم که «ان لا یکون محالاً». (6)
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین شرط از شرائط صحت شرط این است که شرط محال نباشد. (1) بعد از بیان آن شروط قبلی مانند این که شرط باید مقدور باشد باید مشروع باشد باید غرض عقلایی داشته باشد باید مخالف کتاب و سنت نباشد مخالف مقتضای عقد نباشد و مانند آن؛ شرط هفتم که مطرح است این است که شرط محال نباشد. مستحضرید که شرط اول این بود که شرط مقدور باشد در قبال شرط دوم که مشروعیت را شرط کردند. اگر چیزی محال بود یقیناً مقدور نیست ولی چطور شرط اول مغنی از شرط هفتم نشد فقها(رضوان الله علیهم) شرط اول را مقدور بودن ذکر کرده اند، شرط هفتم را محال نبودن؛ چون اگر چیزی محال باشد یقیناً مقدور نیست. سرّش آن است که بین مقدور و محال خیلی فرق است. ممکن است چیزی محال نباشد ولی مقدور این شارط نیست این که شرط اول گفته شد که شرط باید مقدور شارط باشد یعنی او بتواند این کار را انجام بدهد؛ نظیر رفتن به عمق دریا و درآوردن گوهر, این یک کاری است برای غواصان رائج و مقدور, ولی مقدور این مشتری یا بایع نیست با رفتن به کُرات دیگر برای کسانی که اهل سفینه های فضاپیمایی اند کار مقدوری است ولی برای این بایع یا مشتری مقدور نیست. پس شرط اول آن است که مقدور شارط باشد. شرط هفتم آن است که محال نباشد. اگر چیزی محال بود یقیناً مقدور نیست ولی اگر چیزی مقدور نبود ممکن است که محال نباشد. لکن این فرق که بین شرط اول و شرط هفتم هست که بینشان تفاوت عموم و خصوص مطلق هست و آن این است که هر محالی غیر مقدور هست ولی هر غیر مقدوری محال نیست وقتی شما مقدور بودن را مطرح کردید چون که اعم از محال بودن است دیگر نیازی به شرط هفتم نیست برای این که شما شرط کردید که این کار مقدور شارط باشد اگر محال بود که یقیناً مقدور نیست اگر شما یک مطلب عامی را شرط کردید دیگر وجهی ندارد که یک مطلب خاصی را جداگانه شرط بکنید چون هر محالی غیرمقدور است گرچه هر غیرمقدوری محال نیست شما در شرط اول گفتید اگر شرط غیرمقدور بود باطل است. سرّش آن است که مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در تذکره یک مطلبی را ذکر کردند. فقهای بعدی(رضوان الله علیهم اجمعین) در نقض و ابرام او سخنانی گفتند؛ هم در اصل صحت سخن او و هم در توجیه کلام ایشان و آن این است که مرحوم علامه در تذکره فرمودند: اگر فروشنده هنگام فروش کالا به مشتری بگوید من این را به ما میفروشم به شرط این که شما به من بفروشی. از این اغراض عقلائی کم نیست یا به این شرط که وقف بکنی بر من که من بشوم «موقوفٌ علیه» که این مال منافعش باز به من برگردد. از این اهداف عقلایی، حیّل عقلایی و مانند آن کم نیست که من این را فعلاً به شما میفروشم تا بگویم که ندارم چون این کالا مورد نیاز من است شما هم بعد به من بفروش که من بعداً مالک بشوم. این اهداف عقلایی در اینگونه از موارد مطرح است و علامه(رضوان الله علیه) در تذکره این مطلب را ذکر کردند که اگر کسی کالایی را بفروشد و شرط کند که مشتری این کالا را به او بفروشد این میشود محال چون دور است و باطل است. (2) آنگاه بزرگان بعدی درباره دور بودن و درباره بطلان این سخنانی گفتند. لذا فقهای بعدی فرمودند شرط هفتم آن است که این شرط محال نباشد در آغاز بحث که برای شروط این همه شرط ذکر نشده بود در طول این قرون و تطورات فقهی به مشکلات یکی پس از دیگری که برخوردند شروط اضافه شده پس سرّ این که شرط هفتم را در برابر شرط اول ذکر کردند این است. بنابراین عنوان مقدور بودن ما را از این شرط بینیاز نمیکند. اگر یک چیزی محال بود حتماً غیرمقدور است اما اگر چیزی غیرمقدور بود لازم نیست محال باشد. به هر تقدیر حالا این شرط ذکر شد. ترسیم این شرط چیست؟ و تعلیل این شرط چیست؟ ترسیم این شرط این است که اگر خریدار و فروشنده و «احدهما» درباره ثمن یا مثمن شرط بکنند که ما این کالا را به شما میفروشیم به این شرط که شما همین را به ما بفروشی این را میگویند دور است و باطل. چرا؟ این شرط باطل است برای این که دور است. چرا دور است؟ برای این که بیع اول متوقف بر بیع ثانی است چون مشروط است به آن دیگر, شرط کردند در بیع اول که این کالا را بایع به مشتری میفروشد به این شرط که مشتری همین کالا را به همین بایع بفروشد پس بیع اول مشروط است به بیع ثانی، بیع ثانی متوقف بر بیع اول است و این میشود دور. چون دور است باطل است و محال است. این شرط, شرط باطلی است. نظیر این شرط گفتند درباره این که گفت من این را به شما میفروشم به این شرط که شما این را بر من وقف بکنید که دوباره به ملکیت این بایع دربیاید فقهای بعدی(رضوان الله علیهم) درباره اصل دور بودن این اشکال کردند و گفتند چون این دور نیست, بنابراین محال نیست. ما باید بگوییم که شرط چیست؟ یک، شرط یعنی چه؟ آیا شرط همان التزام است؟ یا وجود خارجی ملتزم؟ کدام یک از این دو شرطند؟ این تعهد شرط است یا وجود خارجی مورد تعهد؟ این یک مطلب.
مطلب دیگر آن است که این شرط به کدام حوزه مرتبط است به حوزه مدلول مطابقی عقد یا به حوزه مدلول التزامی عقد. این دو, اگر حوزه این ارتباط ها فرق کرد جای دور هم مشخص میشود که دوری در کار نیست. پس یک بحث در این است که «الشرط ما هو؟» که آیا شرط همان تعهد و التزام است یا وجود خارجی ملتزم؟ دوم آن است که شرط که به این حریم بیع وابسته است, به حریم مدلول مطابقی بیع وابسته است یا به حریم مدلول التزامی بیع؟
مطلب بعدی آن است که دور گرچه محال هست ولی استحاله او بدیهی است نه اولی, دور دلیل دارد که چرا محال است اما احتیاجی به دلیل نیست. مثل این که دو دوتا پنج تا برهان دارد که محال است ولی نیازی به آن نیست به این ها میگویند بدیهی. اولی آن است که اصلاً دلیل ندارد نمیشود استدلال کرد چون معلوم بالذات است حتی استدلال متوقف بر او است اگر کسی خواست استدلال کند دلیل بیاورد فرع بر قبول آن است آن اصل تناقض است. اصل تناقض که به آن میگویند «مبدأ المبادی» در منطق این اولی است نه بدیهی یعنی برهانپذیر نیست حتی اگر کسی بخواهد دلیل بر یک مطلبی اقامه کند اصل استدلال متوقف بر او است. اصل تناقض معنایش این است که بود و نبود جمع نمیشود؛ این اولی است اگر کسی بخواهد شک کند باید این را قبول کرده باشد چون شک و «لا شک» جمع نمیشود کسی بخواهد استدلال کند فرع بر آن است که این را قبول کرده؛ چون استدلال و «لا استدلال» جمع نمیشود دلیل و «لا دلیل» جمع نمیشود تعلیل و «لا تعلیل» جمع نمیشود هر استدلالی، هر دلیلی، هر نفیای ، هر اثباتی هر شکی متوقف بر پذیرفتن اصل اولی از عدم تناقض است لذا او برهانپذیر نیست به آن میگویند اوّلی. اما مسئله دو و امثال دو این ها بدیهیاند در این که دور محال است حرفی نیست اما نه «بداهته لا لاولیته». قهراً وقتی دور استحاله او برای بداهت بود نه برای اوّلیّت باید ببینیم دور چرا باطل است. اگر دور مثل اولی نیست که ذاتاً محال باشد بلکه بدیهی است یعنی برهان دارد ولی حاجت نیست برهان برایش اقامه بکنیم باید ببینیم دور چرا محال است. دور تا به تناقض برنگردد محال نیست و در تناقض هم این وحدت های نهگانه مطرح است. پس دور استحالهاش به این است که به تناقض برمیگردد. چرا؟ برای این که اگر «الف» متوقف بر «باء» باشد «باء» متوقف بر «الف» باشد معنایش این است که «باء» متوقف بر خود «باء» است معنایش این است که «باء» قبل از این که پیدا بشود, باید پیدا بشود یعنی در حین عدم موجود بشود تا این «باء» بر خودش متوقف باشد اگر «الف» متوقف بر «باء» شد و «باء» متوقف بر «الف» شد پس «الف» متوقف بر «الف» است. «الف» متوقف است بر «الف» یعنی چه؟ یعنی «الف» قبل از این که موجود بشود موجود هست بعد موجود میشود این میشود تناقض. پس دور تا به تناقض برنگردد محال نیست در مقام ما هرگز اینچنین نیست اگر کسی در متن بیع اول شرط بکند که این کالا را دوباره به بایع بفروشد این دور نیست چون وحدت محفوظ نیست در دو زمان هست در دو حالت هست و وحدت های نهگانه در تناقض شرط است. برای این که روشن بشود که دور نیست؛ لذا بسیاری از بزرگان در فرمایشات مرحوم علامه (1) نقد کردند ما باید این دو مرحله را بگذرانیم یکی این که «الشرط ما هو؟» آیا شرط نفس تعهد و التزام است یا وجود خارجی ملتزَم؟ مقام دوم بحث آن است که شرطی که در ضمن بیع مطرح است به کدام مرحله از مراحل بیع مرتبط است و گره خورده؛ آیا به مدلول مطابقی عقد گره خورده یا مدلول التزامی؟ «فههنا مقامان». اما مقام اول در شرط دو مسلک است برخی برآنند که خود التزام و تعهد شرط است برخی برآنند که وجود خارجی آن ملتزَم شرط است. اگر شرط وجود خارجی باشد این جا جا برای دور نیست. چرا؟ برای این که این بیع متوقف است بر این که این کالا از بایع منتقل بشود به مشتری وقتی که منتقل شد به مشتری, مشتری بعداً همین کالا را منتقل میکند به بایع, چون در دو ظرف است و در طول هماند دوری نیست زیرا آن وقتی که بایع کالا را منتقل میکند به مشتری بایع مالک است مشتری متملّک، وقتی که مشتری مالک شد در مرحله بعد بخواهد این کالا را منتقل بکند به بایع مشتری مالک است بایع متملّک چون در دو ظرف هست محذوری ندارد ولی اگر منظور این باشد که در همین حالی که بایع این کالا را به مشتری منتقل میکند در همین ظرف مشتری این کالا را به بایع منتقل کن بله این معقول نیست. از دو جهت معقول نیست: یکی این که بایع مالک است هنوز در ظرفی که بایع مالک است دوباره شما ملک او را به خود او تملیک بکنید یعنی چه؟ این که میگویند تحصیل حاصل محال است این حق است؛ اما این بدیهی است نه اولی تحصیل حاصل محال است برای این که بازگشتاش به جمع مثلین است. چرا جمع مثلین مثل جمع ضدین محال است برای این که اگر این ها مثلاناند یعنی دوچیزند باید یک تفاوتی بینشان باشد از آن جهت که جمع شدند تفاوتی در کار نیست اگر دو تا «الف» است و یک جا جمع شد معنایش آن است که هم دو تا هست هم دو تا نیست این بازگشتاش به تناقض است. شما از خیلی ها سؤال بکنید که تحصیل حاصل محال است میگویند محال است اما وقتی بخواهند تبیین کنند میگویند خب چطور میشود شیء هست؛ چون آن راه منطقیاش را نمیداند میگوید این چیزی که دارد چگونه شما دوباره به او میدهید زبانش بند میآید چون آن راه منطقی در دستش نیست اما وقتی راه منطقی را بداند زبانش باز است میگوید تحصیل حاصل از این جهت محال است این شیء حاصل است این یک, بار دوم بخواهد حاصل بشود میشود دوتا, اگر یک شیء بشود دوتا یعنی هم تمایز هست چون دوتا است هم تمایز نیست چون یکی است. وجود میز و عدم میز یعنی تناقض، وجود کثرت و عدم کثرت یعنی تناقض، از این جهت تحصیل حاصل محال است جمع مثلین محال است. چرا؟ جمع مثلین هم مثل جمع ضدین است آن هم محال است جمع ضدین بازگشتاش به تناقض است جمع مثلین بازگشت اش به تناقض است همه این ها برهانپذیر است.
1) (3) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص251.
پرسش: جمع وجود ندارد؟
پاسخ: بالأخره اگر وجود داشته باشد لازمهاش این است که نقیضان با هم جمع بشوند. پس از این جهت که بایع «بالفعل» مالک است شما بخواهید همین کالا را به او تملیک بکنید این جمع مثلین است محال است از طرفی خود مشتری اگر بخواهد تملیک بکند باید مالک باشد تا تملیک بکند این هنوز مالک نشده ملکش مستقر نشده اگر مشتری بخواهد تملیک بکند متفرع بر آن است که مالک باشد مالک شدن او متفرع بر آن است که بایع او را تملیک بکند تملیک بایع هم متفرع بر آن است که او این کالا را به بایع تملیک بکند. پس هم در طرف مشتری دور است هم در طرف بایع دور است هم در طرف مشتری توقف شیء «علی نفسه» است هم در طرف بایع توقف شیء «علی نفسه» است از این جهت محال است. این ترسیم فرمایش مرحوم علامه در تذکره (1) است. لذا اگر کسی در خود بیع شرط بکند که این کالا را مشتری به بایع بفروشد این محال است. فقهای فراوانی در ترسیم این دور و در نقض این دور سخنان زیادی فرمودند. حالا اگر ما آمدیم گفتیم که این چون در دو مرحله است دوری در کار نیست. وجود خارجی آن اگر بخواهد الآن حاصل بشود بله این دور است؛ اما اگر وجود خارجی شرط بعد از تمامیت بیع حاصل بشود که دور نیست. اگر شرط نفس التزام باشد این التزام حاصل است من ملتزمم که این را تملیک بکنم و قدرت در ظرف التزام لازم نیست قدرت در ظرف عمل لازم است. اگر غواصی ملتزم شد که این گوهر را تحویل بدهد در ظرف تحویل باید قادر باشد نه در ظرفی که در ساحل ایستاده دارد متعهد میشود الآن که در ساحل دریاست و دارد متعهد میشود گوهر در دست او نیست اما میتواند غواصی کند به عمق اقیانوس برود و آن گوهر را استخراج کند. آن متعلق باید در ظرف وفا مقدور باشد نه در ظرف تعهد. شرط اول از شرائط یاد شده که گفته شد «کون شرط مقدوراً» نه یعنی «مقدوراً حین التعهد» بلکه «مقدوراً حین التسلیم». در شرائط عوضین هم همین طور است. در شرائط عوضین که یکی از شرائط رسمی عوضین این است که این باید حلال باشد منفعت محلله عقلایی داشته باشد و «مقدور التسلیم» باشد. «مقدور التسلیم» باشد؛ یعنی در ظرف تسلیم مقدور باشد نه در ظرف بیع؛ الآن این ها تعهد کردند فلان کالایی را که در فلان شهر است تحویل بدهند بسیارخب؛ الآن که این کالا «مقدور التسلیم» نیست در ظرف بیع, در ظرف تسلیم بله مقدور است بعد از یک مدتی آن کالا را از آن راه دور میآورند. اگر شرط نفس وجود خارجی باشد باید گفت وجود خارجی «بالفعل» حاصل نیست برخلاف آن چه که از سبق لسان قبلی بود. اما اگر نفس تعهد باشد این تعهد «بالفعل» مقدور است. «هذا تمام الکلام فی الشرط» که «الشرط ما هو؟» حق هم این است که آن شرط وجود خارجی است نه تعهد, تعهد برای آن است که آن امر ملتزم وجود خارجی پیدا کند. اما امر ثانی و مقام ثانی که حرف اساسی آن جا است و آن این است که این تعهد و این التزام به حریم مدلول «مطابقی العقد» برنمیگردد به حریم مدلول التزامی عقد برمیگردد. قبلاً روشن شد که عقد دوتا حریم دارد یک حریم نقل و انتقال دارد که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2) ناظر به آن است؛ یعنی بایع تملیک میکند مشتری متملّک میشود مشتری تملیک میکند بایع متملّک میشود، بنابر این که دو تملیک مستقل و دو تملّک باشد در این جا که شرطی نیست در این جا مطلق است. در مقام تسلیم که باید به این تملیک متعهدانه عمل بکنند تسلیم بکنند اگر شرط نکردند این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) که ناظر به مقام ثانی است و دارد وفا را ترسیم میکند این میشود مطلق، آن وقت بیع میشود لازم. اگر شرطی در این حریم پیدا شد این تعهد به تسلیم و تسلّم را مشروط و مقیّد میکند این جا جای خیاری بودن است که این بیع را از لزوم میاندازد میشود بیع خیاری. پس شرط به حریم مدلول التزامی عقد برمیگردد نه مدلول مطابقی نمیگوید من تملیک کردم به شرط فلان, آن جا تملیکاش مطلق است. میگوید من وقتی وفا میکنم که شما به فلان کار عمل بکنید نشان این که این شرط ها به مدلول التزامی برمیگردد نه به مدلول مطابقی، آن است که این خیار تخلف شرط دارد.
پرسش: در معاطات چطور؟
پاسخ: فرق نمیکند چون معاطات هم مثل بیع قولی بیع است و عقد است منتهی عقد فعلی است. اگر این شرط به مقام التزام برمیگردد؛ یعنی در معامله نصاب تملیک و تملّک تام است، وفا مشروط به این است که آن شخص به شرط عمل بکند این میشود خیاری. گاهی «ذوالخیار» از حق خودش میگذرد با این که آن مشترط آن شارط به عهدش وفا نکرده است این بایع که «ذوالخیار» است تسلیم میکند یعنی حق خودش را صرفنظر کرده؛ پس معامله صحیح است منتها جواز خیاری دارد نه جواز حکمی؛ نظیر هبه نیست که جایز باشد بلکه جواز حقی است میتواند حق خودش را اعمال بکند میتواند اعمال نکند. پس در حریم تملیک و تملّک هیچ مشکلی پیش نیامده در حریم تسلیم این مشروط است بنابر حق، نه به نحو حکم و این حق هم مال بایع است که مشترط است و میتواند وفا بکند میتواند وفا نکند حالا اقدام کرده و وفا کرده و تسلیم کرد. پس شرط به حریم مدلول التزامی برمیگردد نه به مدلول مطابقی. حالا که شرط مدلول التزامی برمیگردد نه به مدلول مطابقی برویم برگردیم ببینیم که آیا دور هست یا دور نیست؟ در حریم مدلول مطابقی که هیچ شرطی نیست آن جا بایع دارد تملیک میکند مشتری هم متملّک میشود «فلا دور فلا دور» این مرحله که مدلول مطابقی عقد است که توقف متقابل نیست. بایع که دارد تملیک میکند مالک است مشتری که دارد متملک میشود مالک نبود دیگر تحصیل حاصلی در کار نیست. در این حریم یعنی حریم مدلول مطابقی شرطی هم وجود ندارد مشتری متعهد نشده که کالا را به بایع منتقل بکند. حریم تملیک و تملّک و تبادل ملکین که به نصاب خود رسید وارد حریم التزامی میشویم. آیا این بایع مطلقا متعهد است که به عقد وفا کند یا مشروطاً؟ اگر شرطی نباشد این بیع میشود لازم، بایع مطلقا باید تسلیم کند. اگر شرطی باشد این تسلیمش منوط است که مشتری به آن شرط عمل بکند. مشتری در حریم التزامی در مدلول التزامی مالک شد یا نشد؟ مالک شد. در حریم التزامی آیا بایع دستش خالی است یا نه؟ بله بایع دستش خالی است. برای این که بایع تملیک کرد الآن مالک ثمن است مشتری متملّک شد الآن مالک مبیع است. وقتی مدلول مطابقی به نصاب رسید وارد حریم التزامی که تعهد متقابل است رسیدیم در این مرحله مشتری مالک کالا است و بایع مالک ثمن است در این جا نه تحصیل حاصل است نه تملیک «ما لیس بملکٍ» هست نه از طرفی مشتری مشکلی است که بگویید او تملیک بکند چیزی را که مالک نیست نه از طرف بایع مشکل است که بگویید تحصیل حاصل است. نه, وقتی مدلول مطابقی به نصابش رسید گفت «بعت» او هم گفت «اشتریت» تمام شد. این کالا از ملک بایع خارج شد ملک مشتری شد آن ثمن هم از ملک مشتری خارج شد ملک بایع شد این مدلول مطابقی بیع است بیع هم غیر از این حرفی ندارد. اما در مدلول التزامی که بخواهند تسلیم و تسلّم کنند بایع میگوید من به شرطی تسلیم میکنم که شما به من بفروشید. این جا اگر مشتری بخواهد بفروشد مال خودش را دارد میفروشد بایع بخواهد بخرد چیزی را که ندارد میخرد کجایش تحصیل حاصل است کجا تملیک ما لیس من ملک است نه در طرف مشتری محذوری است که شما بگویید او چیزی را تملیک میکند که مالک نیست نه در طرف بایع مشکلی است که بگویید این تحصیل حاصل است در حریم التزامی بایع مالک مثمن نیست فروخته تمام شده و دور این دقت ها را هم به همراه دارد اگر یک وقتی دور محال است برای این که به تناقض برمیگردد اگر تناقض محال است آن وحدت های نهگانه معتبر است و این جا وحدتی در کار نیست دو مرحله است ، دو زمان است، دو زمین هست، دو زمینه است هیچ راه برای دور نیست. بنابراین غالب فقهای بعدی آمدند این را اشکال نمودند. حتی مرحوم مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) (1) هم ملاحظه فرمودید در مکاسب اشکال دارد مرحوم آخوند (2) اشکال دارد که این چه دوری است که شما ترسیم فرمودید که اگر شرط کرد که این کالا را به او بفروشد این میشود دور, کجایش دور است؟ شما بروید این مراحل أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (3) را از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) جدا بکنید گرچه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ناظر عقد هم هست ولی بالأخره دو مرحله است آن مرحله میگوید بیع یعنی نقل و انتقال اثر دارد این یکی میگوید حالا که بیع کردی پایش بایست وفا کن این ناظر به وفا است آن ناظر به خود عقد و گره زدن دو تا ملکیت است در آن جا که جا برای شرط نیست.
پرسش: ...
پاسخ: غفلتاً چرا سهواً چرا اگر کسی عالم به حکم نباشد عالم به موضوع نباشد جِدّش متمشی میشود در طلیعه بحث این اشکال از مرحوم آخوند گذشت و در تقریر هم گفته شد که اگر یک چیزی محال باشد مقدور نباشد جِدّش متمشی نمیشود شرطی که مخالف مقتضای عقد باشد به همین برمیگردد اگر شرطی مخالف مقتضای عقد باشد به استحاله برمیگردد در آن جا بیان شد که چگونه شرطی داریم که مخالف مقتضای عقد هست یک، هم با شرط مقدوریت بودن تفاوت دارد دو، هم با شرط محال نبودن تفاوت دارد سه، هم شرط هفتم مطرح شد هم شرط اول مطرح شد هم معنای این که شرط مخالف مقتضای عقد باشد تبیین شد وگرنه شرطی که مخالف مقتضای عقد باشد چون جِد متمشی نمیشود استحاله عقلی دارد به شرط هفتم برمیگردد عدم قدرت او را همراهی میکند به شرط اول برمیگردد. اگر کسی غافل نباشد ساهی نباشد ناسی نباشد جاهل به حکم نباشد جاهل به موضوع نباشد این چگونه میتواند بگوید «بعت بشرط ان لا تملک» جِدّش متمشی نمیشود شرط اولی که در طلیعه بحث امسال مطرح شد یعنی شرط پنجم که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد آن جا این حریم ها مشخص شد که در بعضی از موارد شرطی که مخالف مقتضای عقد بشود جِد متمشی نمیشود این میشود محال؛ یعنی کسی که میداند بیع تملیک است دارد انشا میکند جِدّش چگونه متمشی میشود که بگوید «من بعت» یعنی «ملکت بشرط ان لا تملک» خب این میشود هزل مگر این که ناسی باشد، ساهی باشد، غافل باشد، جاهل به حکم باشد، جاهل به موضوع باشد نداند «البیع ما هو» وگرنه جِدّش متمشی نمیشود.
پرسش: چه لزومی دارد «الشرط ما هو» را بیان کنیم؟
پاسخ: نه, شرط چیست؟ اگر شرط التزام باشد یک حکم دارد, وجود خارجی باشد حکم دیگر دارد. اگر التزام باشد در مقام اول هم باشد مشکلی نداریم اما اگر وجود خارجی باشد در مقام اول ما مشکل جدی داریم اگر گفتیم «الشرط هو الالتزام» صرف تعهد «سهل المؤنه» است در مقام اول هم این راه دارد؛ اما اگر گفتیم «الشرط هو الملتزَم» یعنی وجود خارجی نقل و انتقال، وجود خارجی نقل و انتقال فرع بر آن است که این ملک از بایع به مشتری بیاید چگونه در ظرف واحد این ملک هم از بایع به مشتری میآید هم از مشتری به بایع بیاید اگر وجود خارجی شرط باشد الّا و لابد میشود محال؛ اما اگر وجود التزامی باشد صرف تعهد باشد این محذوری ندارد. راه بعدی آن است که شرط وجود خارجی هم باشد شرط در حریم مدلول التزامی است نه مدلول مطابقی، مدلول مطابقی که شرطی ندارد مدلول التزامی نقل و انتقال است؛ منتهی بایع که بخواهد بگوید من متعهدم که پای این عقد میایستم، گاهی مطلق است این بیع میشود لازم، گاهی مشروط است به یک شرطی این میشود بیع خیاری. بنابراین ما چه در تحلیل معنای شرط سخن بگوییم چه در تحلیل معنای مرکزیت شرط سخن بگوییم راهی برای دور نیست؛ لذا غالب فقهای بعدی (رضوان الله علیهم) تا نوبت به مرحوم شیخ (1) و آخوند (2) (رضوان الله علیهم) رسید این ها هم فرمودند که دوری در کار نیست. حالا ببینیم یک راه دیگری برای این دور بعضی از بزرگان ترسیم کردند درباره این که حالا گفت من فروختم به شما به این شرط که شما این را وقف بکنید و ما هم جزء «موقوف علیهم» باشیم یا کلاً «موقوف علیهم» باشیم یا بعضاً «موقوف علیهم» باشیم در اینگونه از موارد جا برای دور هست یا نه؟
«والحمد لله رب العالمین»
شروطی که برای صحت شرط ذکر شده است تاکنون هفت شرطش مطرح شد. شرط اول این بود که این شرط باید مقدور باشد، دوم آن که باید مشروع باشد، سوم آن که غرض «معتدٌ به» عقلایی داشته باشد، چهارم این که مخالف کتاب و سنت نباشد، این چهار شرط در سال گذشته مطرح شد. پنجم که در طلیعه امسال مطرح شد این بود که این مخالف مقتضای عقد نباشد، ششم این که این شرط مجهول نباشد, «جهلاً موجباً للغرر». هفتم این که این شرط محال نباشد. در ضمن شرط ششم چهار قسم تقسیم شد که دو قسمش باطل بود زیرا اگر شرط مجهول بود «جهلاً موجباً للغرر» و این شرط به عوضین برگشت معامله میشود غرری «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1) شاملش میشود و اگر این شرط به تعویض برگردد نه به عوضین به بیع برگردد نه مبیع و ثمن, بیع میشود غرری «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» این نهی هم نهی وضعی است ارشاد به بطلان است این دو قسمش گذشت. قسم سوم و چهارم هم بیان شد که در قسم سوم به «احدالقسمین الماضیین» برمیگردد و آن این است که شرط نه به عوضین برمیگردد نه به تعویض, نه مبیع و ثمن را درگیر میکند نه اصل بیع را به دامن میکشد, بنابراین جهل او مستلزم جهل عوضین یا تعویض نیست غرری بودن «احدالعوضین» یا لفظ بیع نیست؛ چون این شرط فقط برای این که از ابتدائی بودن به در بیاید در ظرف عقد قرار گرفت به نحو قضیه حینیه شد لکن قسم سوم و قسم چهارم این فرق را داشتند که در قسم سوم آن شارط در اثر اهتمامی که به این شرط دارد او را در ضمن عقد قرار داد به طوری که آن «مشروطٌ علیه» را وادار کند که حتماً این شرط را انجام بدهد که اگر آن «مشروطٌ علیه» این شرط را انجام ندهد او خیار تخلف شرط دارد و معامله را فسخ میکند معلوم میشود که این قسم سوم هم به حریم مدلول التزامی عقد سرایت میکند و عقد را درگیر میکند. گرچه غرض لبّی به اصل بیع متوجه نیست یا به عوضین نیست ولی در اثر اهمیتی که برای شارط دارد این را در ضمن این عقد قرار داد به طوری که اگر آن «مشروطٌ علیه» به این شرط عمل نکند این شارط این معامله را فسخ میکند. این هم در بحث های سابق گذشت که این قسم سوم هم به «احدالقسمین الماضین» برمیگردد اما گاهی گفته میشود که قسم سوم و چهارم هر دو باید به قسم اول و دوم برگردد. چرا؟ برای این که اگر قسم سوم و چهارم تفاوتشان با قسم اول و دوم در نیت باشد یعنی غرض باشد, نیت و غرض، وجودشان یا عدمشان در حریم معامله کارساز نیست. این حرف حق است که نیت و قصد کارساز نیست. انسان اگر یک میوهای را تهیه کرد به قصد این که به عیادت بیمار برود بعد معلوم شد این بیمار مرخص شد و حالش خوب شد یا به این نیت میوه تهیه کرد که مهمانی میآید از او استفاده بشود در حالی که مهمانی در کار نیست. تخلف نیت، تخلف غرض و مانند آن در صحت و بطلان معامله سهمی ندارند نیت هیچکاره است این سخن درست است. لکن اگر تحت انشاء نیاید و انشاء روی آن مستقر نشود یک هم چنین نیت ابتدائی یا قصد ابتدائی کارآمد نیست. اما اگر نیت و غرض طرفین طوری باشد که تحت انشاء بیاید یعنی این شرط را انشاء کرده است مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) هست و هیچ نقصی در اندراج این شرط تحت آن عموم و انطباق آن عموم بر این شرط نیست. چرا؟ برای این که این شرط است. چرا شرط است؟ برای این که در ضمن عقد است پس شرط بودنش شرط است؛ گرچه این شرط گرهی با خود معامله ندارد نه با تعویض نه با عوضین، نه با بیع نه با مبیع و ثمن، اما شرط است یا نه؟ شرط است. موضوعاً شرط است برای این که ضمن عقد است حکماً شرط است مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) هست. درست است که با معامله درگیر نیست نه به عوض برگشت نه به تعویض؛ لکن این امری است انشائی، موضوعاً صادق است که شرط است حکماً هم تحت عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست میشود نافذ؛ بدون این که به بیع یا به مبیع برگردد. پس قسم سوم و قسم چهارم اگر به تعویض برنگشت یا به عوضین برنگشتند میتوانند حکم مستقل داشته باشد چه این که فرض در این است که عقد فقط ظرف محض است. «نعم» قسم سوم چه این که در بحث تصریح شد به قسم دوم و اول میتواند برگردد برای این که آن بیع را درگیر کرده. این شرط پیش شارط آن قدر محترم بود و مورد اهمیت بود که آن را در ضمن عقد قرار داده نه به نحو قضیه حینیه محض و ظرفیت صرف؛ بلکه برای آن که «مشروطٌ علیه» را وادار کند که به این شرط عمل کند او را در ضمن عقد قرار داد به طوری که اگر «مشروطٌ علیه» به این شرط عمل نکند این شارط معامله را فسخ میکند. قسم سوم این روی این تقریب به «احد القسمین» برگشت. اما قسم چهارم با این که به هیچ وجه به قسم اول و دوم برنمیگردد صرف نیت محض نیست تحت انشا است؛ یعنی این تعهد را انشا کردند یک, شده شرط برای این که در ضمن عقد است دو، درگیر با عقد نیست برای این که نه به مدلول التزامی برگشت نه به مدلول مطابقی سه، «واجب الوفا» است برای عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» چهار. بنابراین آن ترویح یاد شده؛ یعنی چهارقسمی که گفته شد قسم اول مرزش مشخص, دوم مرزش مشخص, سوم مرزش مشخص, چهارم مرزش مشخص, احکام هر کدام از این چهارگانه مبسوطاً بیان شد «هذا تمام الکلام» در جواب این سؤالی که مطرح شد.
پرسش: شما فرمودید که قسم سوم شرط ابتدایی در ضمن عقد دارد و شرط می شود برای این که از ابتدائیت خارج شود, هیچ ارتباطی به بیع ندارد هیچ ارتباطی به مبیع و ثمن ندارد. چطور چنین چیزی که هیچ ارتباطی به بیع ندارد هیچ ارتباطی به ثمن و مبیع ندارد موجب می شود که عقد باطل شود؟
پاسخ: نه قسم سوم اشکال نداشت برای این که در قسم سوم خیار تخلف شرط بود در قسم چهارم این اشکال بود که اشاره شد که اگر به نحو قضینه حینیه شد آن شخص باید ملتزم باشد که خیار تخلف شرط نمیآورد. چرا؟ برای این که نه مدلول مطابقی را درگیر کرد نه مدلول التزامی را، باید ملتزم بشود که دیگر خیار تخلف شرط نیست درست است که این شرط «واجب الوفا» شد بالأخره اگر چون وجوبش تنها وجوب تکلیفی نیست وجوب وضعی است ممکن است به محکمه مراجعه بکند حاکم ولی ممتنع است او را وادار کند که به این شرط عمل کند این راه هست؛ اما عقد را درگیر نکرده تا شارع خیار تخلف شرط داشته باشد و بتواند معامله را به هم بزند؛ لذا بین اقسام چهارگانه فرق است.
پرسش: ... اگر شرط است باید درگیر می شد.
پاسخ: نه شرط یعنی عهد, عهد یک تعهدی است « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) یعنی «عند عقودهم»؛ منتهی آیا تعهد ابتدائی مثل بیمه و امثال بیمه را هم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیرد یا نه، این اشکال بود که در طلیعه بحث گذشت و در شرط هشتم هم به آن اشاره میشود. شرط لازم نیست که با بیع درگیر باشد یا با مبیع درگیر باشند گفتند برای این که از امر ابتدائی شرط نیست چون شرط «عهدٌ فی عهدٍ» است حتماً باید در ضمن عقد باشد اگر در ضمن عقد نباشد شرط نیست. این سخن بعضی از لغویون بود که ناتمام است و حرف بعضی از فقها(رضوان الله علیهم) بود که آن هم ناتمام است که در طلیعه بحث شروط گذشت که شرط ابتدائی هم شرط است. شرط یعنی عهد لازم نیست که در ضمن عهد دیگر باشد حالا در شرط هشتم خواهد آمد. الآن این بیمه یک تعهد ابتدائی است این بیمه که تعهد ابتدائی است و امثال این تعهدهایی که بین ارگان ها هست همه این ها مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) است.
پرسش: تا قرارداد نبندیم قبول نمی کند.
پاسخ: بله شرط مطلق قرارداد است یک وقت است انسان با خدا عهد میبندد این همان رساله عهد است نظیر نذر و نظیر یمین, در صیغه و در کفارات و این ها برخی از امور فرق دارند وگرنه نذر یک تعهد خاصی است بین ناذر و الله, عهد یک تعهد خاصی است بین متعهد و الله. برخی از بزرگان، برخی از حکما، برخی از علما این ها رساله عهد دارند. آن هایی که اخلاقیوناند رساله عهدشان این است که من عهد کردم نماز شب را ترک نکنم، عهد کردم که حرف زائد نزدم، عهد کردم که مواظب زبانم باشم این طور عهد دارند. یکی از احکام فقهی ما عهد است؛ منتها ما نذر داریم عهد در ما کم است ما نذر داریم که یا روزه بگیریم یا روضه بخوانیم یا قربانی بکنیم این نذر بین ما رایج است اما عهد رواجی ندارد یکی از سه کتاب فقهی عهد و نذر و یمین یکیاش عهد است آنها که میخواستند به جایی برسند این ها برای خودشان رساله عهد دارند بعضی از حکما رساله عهدشان این است عهد کردم که قصه نخوانم چون آدم قصّاص قصهخوان حرف عوامی بالأخره میزند این دیگر محقق و پژوهشگر و عالم و دانشمند درنمیآید. قصه از کجا داستان شروع شده به کجا ختم میشود تشبیهات دارد مجازات دارد استعارات دارد ذهن را درگیر این حرف های باطل میکند. مگر ذهن ظرفیت چقدر مطلب را دارد همان طور که معده ما بالأخره یک غذای خاصی دارد، به تعبیر مرحوم آخوند در کفایه اگر کسی تشنه بود آب شور خورد عطش اش برطرف نشد ولی جا برای آب شیرین نیست شما این را پرکردی با آب شور. عطش میماند بخواهی آب بخوری نمیتوانی آن آب قبلی هم که شور بود خب چرا آدم آب شور بخورد که مشکلزا باشد. قصه هم همین طور است حرف های عوامی هم همین طور است این ذهن را پر میکند آدم مگر چقدر ظرفیت دارد آن هایی که میخواستند به جایی برسند, عهد کردم که قصه نخوانم حرف عوامی زدن حرف عوامی شنیدن دیگر کسی را هوشیار نمیکند که. این رساله عهد پیش علما رواج داشت این هایی که میخواستند به جایی برسند. چه این که پیش اهل سیر و سلوک هم رواج داشت. عهد کردم نماز شبم ترک نشود عهد کردم که ماهی سه روز روزه ام ترک نشود عهد کردم... این ها عهد است. در ما عهد متأسفانه رواج ندارد نذر رواج دارد این عهد یک وقت است بین بنده و خالق است یک وقت بین دوتا انسان است این تعهدهای متقابل این شرط عهد است این انشا میخواهد چون انشا میخواهد گرچه قصدش آن است که از ابتدائی بودن به در بیاید و بشود شرط؛ اما این قصد که مشکل را حل نکرد آن که مشکل را حل کرد انشاء است این الآن موضوعاً شرط است «لانه عهد فی ضمن عهد» حکماً شرط است « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) میگیرد. پس اینچنین نیست که اگر تخلف اغراض باشد ضرر نداشته باشد به این جا هم ارتباط داشته باشد. این بحث های مربوط به شرط ششم بود. اما شرط هفتم این بود که این شرط محال نباشد البته اگر محال باشد چون مقدور نیست مشمول شرط اول است اگر استحالهاش از آن جهت باشد که مخالف مقتضای عقد است داخل در آن شرط پنجم است و اگر استحالهاش از آن جهت باشد که مخالف شرع است داخل در شرط چهارم است اگر استحالهاش عقلی باشد جِد متمشی نمیشود مثل دوری که مرحوم علامه در تذکره (2) مطرح کردند یک چیزی که محال است جِد متمشی نمیشود «الا عند الغفلة، عند السهو، عند النسیان» و مانند آن؛ ولی روشن شد که این فرمایش مرحوم علامه در تذکره ناتمام است برای این که دوری در کار نیست.
پرسش: در این جا قصد تملیک هم محقق نمی شود؟
پاسخ: چرا اما قصد در نوشتن جِد متمشی نمیشود دیگر. قصد نمیآید یعنی جِد نمیآید دیگر وقتی این شخص بگوید من این کالا را به شما فروختم به شرطی که شما به من بفروشید در متن عقد و مشتری هنوز مالک نشد بایع هنوز خلع ید نکرد این کالا هنوز در ملکیت بایع هست چگونه ملک بایع را تملیک میکنید به بایع و مشتری که مالک مبیع نیست چگونه این مبیع را به بایع تملیک میکند. این ها توهمی بود که در مسئله دو طرح شد. اما روشن شد که این فرمایش مرحوم علامه به هر تقریری که محققان بعدی ذکر کردند ناتمام بود برای این که این ها در طول هم اند. شرط دو مبنا داشت یا وجود خارجی آن شیء شرط است یا نفس تعهد اگر وجود خارجی باشد «کما هو الحق» آن باید بعد یافت میشود؛ اما این شرط ناظر در مرحله سوم است. مرحله اول انشا است مرحله دوم تحقق مُنشأ است مرحله سوم تملیک مشتری است ملک خود را به بایعی که این کالا از ملک او به در آمد. دور مستحضرید که ذاتاً محال نیست برگشت دور به اجتماع نقیضین است تا به اجتماع نقیضین برنگردد که محال نیست چون بطلان دور بدیهی است نه اولی, باید به او برگردد در تناقض هم که نه وحدت شرط است اگر این ها در طول هماند در یک رتبه نیستند دیگر تناقضی نیست. در رتبه اولی بایع این کالا را مبیع مشتری میکند در رتبه ثانیه در وجود خارجی این تملیک و این انشاء که مقدمه است آثار خارجی او و خروجی او این است که این کالا ملک مشتری میشود. در رتبه ثالثه مشتری این کالا را تملیک میکند به بایع این کجایش دور است.
پرسش: دو مورد است یکی این که شرط کند بعد از این که از من خریدی به من بفروشی, دوم این که می تواند بگویید: نه در همین عهد و در همین الان.
پاسخ:این الآن که دیگر جِدش متمشی نمیشود مرحوم علامه هم که این را نمیگوید. الآن اگر باشد آن ها که تقریب کردند و راه همین را گفتند دیگر میگفتند که بایع که مالک است دوباره شما بخواهید ملکی را تملیک بکنید این تحصیل حاصل است که بحث مبسوطش قبلاً گذشت. تحصیل حاصل چرا محال است برای این که اجتماع مثلین میشود اجتماع مثلین چرا محال است برای اینکه اجتماع نقیضین سر رجوع اجتماع مثلین به اجتماع نقیضین در بحث دیروز گذشت این میشود تحصیل حاصل درباره مشتری هم که «لَا بَیْعَ إِلَّا فِیمَا تَمْلِکُ» (1) این مشتری بخواهد مستقلاً بفروشد که مالک نیست «بالولایه» بفروشد که ولی نیست «بالوکاله» بفروشد که وکیل نیست «بالفضولی» بفروشد که خود شخص این جا حاضر است؛ بالأخره آدم مال مردمی که میفروشد یا ولی او است یا متولّی است یا ولی کودک است مال کودک را میفروشد یا متولّی وقف است مال اوقاف را میفروشد یا وکیل مالک است آن را میفروشد یا فضولی میکند این جا فضولی هم ممکن نیست. فضولی آن است که آن خریدار اطلاع ندارد مال مسروقه را که میفروشند یک بیع فضولی است اما مال مالک را در حضور مالک به مالک بفروشی یعنی چه؟ آن ها خیال کردند اینچنین میشود بعد معلوم شد اینچنین نیست. بنابراین راهی برای بطلان این شرط از راه دور نیست. اگر به نحو شرط فعل باشد که این مشخص است دور نیست. چرا؟ برای این که در یک رتبه نیست در رتبه اولی بایع این کالا را تملیک مشتری میکند انشاء ملکیت میکند در رتبه ثانیه مشتری مالک میشود در رتبه ثالثه مشتری به شرط عمل میکند اگر شرط وجود خارجی ملتزم باشد که در رتبه ثالثه قرار دارد اگر شرط نفس التزام باشد گرچه نفس التزام در متن عقد است ولی اعتبارش و مقدوریتاش بهلحاظ آن ملتزم است هم در رتبه بعد قرار دارد.
1) (8) . عوالی اللئالی, ج2, ص247.
بنابراین دوری در کار نیست در این جهت فرقی بین شرط فعل و شرط نتیجه نیست. یک وقت است به نحو شرط فعل است یعنی بایع این کالا را به مشتری میفروشد شرط میکند که شما بعداً به من بفروشید یا شرط میکند که وقتی وقف میکنید این را وقف بر من بکنید که من بشوم «موقوفٌ علیه» و مانند آن که دوباره این کالا به او برگردد «عیناً او منفعتاً» که این شرط فعل است. یک وقت است به عنوان شرط نتیجه است نه شرط فعل، در متن عقد شرط میکنند که این کالایی که من به شما فروختم شما باید متعهد بشوید که بعد از این که ملک شما شد از ملک شما خارج بشود وارد ملک من بشود بدون سبب خارجی. شرط نتیجه یک اشکال سیّال دارد و آن این است که بالأخره اگر این ملک بخواهد از جایی به جایی منتقل بشود یک سببی میخواهد عاملی میخواهد. شما بدون هیچ انشایی بدون هیچ عاملی بخواهید ملکی را از مالک خارج بکنید به دیگری منتقل بکنید این اشکال سیّال شرط نتیجه است. پاسخ مشترک هم دارد که باید فرق گذاشت بعضی از نقل و انتقالات سبب خاص میخواهد بعضی از احکام است سبب خاص میخواهد بعضی از امور شرعی است که سبب مخصوص میخواهد مثل طلاق و امثال ذلک، این ها سبب خاص میخواهد نکاح سبب خاص میخواهد، طلاق سبب خاص میخواهد در ضمن عقد شرط بکنند به این شرط که فلان کس همسر فلان کس بشود اینچنین نیست این به نحو شرط نتیجه باشد بالأخره سبب خاص می خواهد. بعضی از امور است که سبب خاص نمیخواهد «ایُّ سببٍ» کافی است و خود همین شرط میتواند از اسباب او باشد نه این که آن شیء بیسبب حاصل شده آن شیء سبب میخواهد؛ منتها سبب خاص نمیخواهد همین شرط یکی از اسباب تحقق آن شیء است اگر به نحو شرط نتیجه بود و آن نتیجه هم نظیر نکاح نبود نظیر طلاق نبود نظیر بعضی از اموری که سبب خاص میخواهد نبود «بایُّ سببٍ کان» حاصل میشد این هم سبب او است.
پرسش: تحصیل حاصل است.
پاسخ: نه از این اهداف فراوان است که بگوید آن وقتی که شما این صورت مالیات را آوردید من نداشتم بعد این پیدا شده این کسب جدید من است از این حیل فراوان است این احتیالی هم که در بعضی از کتاب های فقهی میگویند احتیال همین است دیگر در همین قسمت «الاحتیال» یعنی با این حیلهها میخواهد در یک ظرفی از ملکیت خودش خارج کند در ظرف دیگر مالک بشود همین . بنابراین شرط نتیجه از آن جهت که شرط نتیجه است محذوری ندارد مگر این که سبب خاص بخواهد مثل طلاق، مثل عتاق، مثل نکاح و امثال ذلک. اگر سبب خاص نخواست «بایُّ سببٍ» حاصل میشود این شرط و این تعهد یکی از اسباب حصول آن نتیجه است دوری در کار نیست حصول مسبب بدون سبب هم در کار نیست؛ لذا بین شرط نتیجه و شرط فعل فرقی نیست. «هذا تمام الکلام فی الشرط السابع». اما شرط ثامن, هشتمین شرطی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1) ذکر کرد این است که آیا بین شرطی که «ورد علی العقد» و بین شرطی که «ورد العقد علیه» فرق است یا نه؟ طرح این شرط هشتم برای آن است که شرط ابتدائی نافذ نیست بنا بر این که شرط ابتدائی نافذ نباشد شرط وقتی نفوذ دارد که با عقد درگیر باشد به عقد گره خورده باشد. گره خوردن شرط به عقد «باحد النحوین» است: یا «وقع الشرط علی العقد» یا «وقع العقد علی الشرط» این همان است که میگویند اگر شرط «مبنیٍ علیه العقد» باشد دیگر کافی است. پس طرح این شرط هشتم مبتنی است بر این که شرط ابتدائی مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) نیست «امّا موضوعاً کما ذهب الیه البعض او حکماً کما ذهب الیه آخرون». عدهای گفتند که آن تعهد ابتدائی را شرط نمیگویند برای این که مثلاً قاموس و امثال قاموس نقل کردند که شرط را باید «عهد فی عهدٍ» که این یک پژوهش ناقصی است در بحث های قبلی هم گذشت که لغوی خبیر در وضع نیست لغوی خبیر در موارد استعمال است. لغوی در قدرت او نیست که تشخیص بدهد که کدام حقیقت است کدام مجاز در قدرت او نیست تشخیص بدهد این لفظ برای چه وضع شده آن چه که در قدرت لغوی است این است که ببینید کجا استعمال شده چطور استعمال شده. نعم برخی از لغوی که قدرت فحص داشتند و شواهدی داشتند نظیر آن چه که زمخشری در اساس نوشته فرق بین حقیقت و مجاز را مشخص کرده است حالا تا چه اندازه موفق بود مطلب دیگر است آن یک راه دیگری دارد که انسان بتواند «موضوع له» لفظ را بفهمد یا از راه تبادر یا از راه صحت سلب یا راه های دیگری که نشان دادند. لغوی خبیر در مورد استعمال است. میبینید این کتاب های لغت یکسان نیست برخی از این لغوی ها, لغتشناسان نظیر این اقربالموارد و این ها گفتند ما سعی کردیم تلاش کردیم با روستاها یا شهرهای هممرز با غیر عرب برخورد نکنیم این شهرهایی که مرز مشترک دارند با افراد غیرعرب یا روستاهایی که مرز مشترک دارند با افراد غیر عرب حالا اعم از فارسی اعم از عبری و سریانی و امثال ذلک آن جاها مراجعه نکنیم برویم در متن بوادی از عرب محض عربی را فرا بگیریم و این کار را بکنیم و کتاب لغت درست بکنیم (3) و این کار را هم کردند به زعم خودشان حالا تا چه اندازه موفق بودند مطلب دیگر است که اگر کسی خواست عربی محض را بررسی بکند باید با عرب صرف برخورد کند نه آن ها که مرز مشترک با کشورهای غیرعربی دارند. قاموس میگویند این کاره نبود آن قدرت را نداشت که بتواند برای این که خودش نه آن قدرت را داشت و آن دست مایه هم نبود که بتواند از عرب محض این کار را بکند ولی در حد یک لغت «فی الجمله» نه «بالجمله» قابل اعتنا است این بزرگوار آمده نقل کرده که «عهدٌ فی عهدٍ» باید در ضمن عقد باشد. بنابراین تفسیر و معنا کردن امر ابتدائی و تعهد ابتدائی را شرط نمیگویند برخی ها بر آنند که اگر در ضمن عقد نباشد ابتدائی باشد گرچه موضوعاً شرط است ولی حکماً مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) نیست «للاجماع» که شرط ابتدائی نافذ نیست. مستحضرید که اینگونه از اجماع هایی که نه تنها «محتمل المدرک» است بلکه «مظنون المدرک» است کارآمد نیستند؛ ولی این در طلیعه بحث شروط گذشت که شرط ابتدائی هم شرط است موضوعاً شرط است حکماً هم تحت عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (5) حالا بنابر این که شرط ابتدائی نافذ نباشد یا موضوعاً مشکل دارد یا حکماً مشکل دارد آیا شرطی که «وقع العقد علیه» این مقدار هم کافی است حالا او را یا موضوعاً شرط میکند یا حکماً شرط میکند یا این هم کافی نیست. پس بحث روی آن مبنا است که شرط ابتدائی شرط نیست یا حکم شرط را ندارد حتماً باید با عقد درگیر باشد اگر این شرط «ورد علی العقد» یعنی در متن عقد این شرط ذکر شد شرط است؛ اما اگر قبلاً توافق طرفین بود و شرط حاصل شد یعنی مذاکره حاصل شد بعد از آن مذاکره عقد را ایراد کردند انشا کردند به طوری که «وقع العقد علی الشرط» آیا این کافی است یا کافی نیست؟ «قد یقال» که این کافی نیست برای اینکه این باید با خود عقد درگیر باشد عقد هم یک مدلول مطابقی دارد یک مدلول التزامی دارد یک چیزی که خارج از عقد است در متن انشای عقد جا ندارد اگر در متن انشای عقد جا نداشت پس در حکم شرط ابتدائی است وقتی در حکم شرط ابتدائی بود مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نیست شما یک مذاکرهای کردید بعد عقد خواندید ذهنتان هم آن بود نیتتان هم آن بود صرف نیت یا استقرار در ذهن مشکلی را حل نمیکند باید تحت انشاء باشد. برخی ها میگویند نه اگر مذاکره قبلی بود و فراموش شد مورد غفلت شد سهو و نسیان و غفلت پدید آمد بله حق با شما است و اگر مورد غفلت واقع نشد مورد توجه بود اما صرف نیت بود و در حوزه انشا واقع نشد و انشا روی او نیامد باز هم حق با شما است اما اگر مورد غفلت نبود مورد سهو و نسیان نبود مذکور بود نه منسی مورد توجه بود یک، و انشا هم که آمده روی آن را پوشانده آن هم تحت انشاء آمده که این درگیر بشود با مدلول التزامی عقد این دو، این شرط است هم موضوعاً شرط است هم حکماً شرط است پس بنابراین این که میگویند اگر شرطی قبل از عقد واقع شد به طوری که «وقع العقد علیه» آن مذاکره قبلی کافی نیست باید استمرار داشته باشد به طوری که سهو و نسیان و غفلت عارض نشده باشد این یک، صرف معلوم بودن و حضور ذهنی داشتن کافی نیست برای این که میشود نیت و قصد و این هدف کافی نیست باید تحت انشاء بیاید این دو، اگر چیزی مورد مذاکره و توافق قبلی بود و تا متن عقد هم حضور داشت به طوری که «وقع العقد علیه انشاءً» دیگر موضوعاً که شرط هست حکماً هم که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) میگیرد. حالا فروع دیگری که مربوط به این هشت صفت شود انشاءالله در بحث دیگر.
«والحمد لله رب العالمین»
هشتمین شرط از شرایط صحت شرط این است که باید با عقد رابطه داشته باشد مستحضرید که این شرط هشتم مانند شرط پنجم و مانند آن بر یک مبنایی مستقر است و آن این است که امر ابتدائی را نمیگویند شرط در طلیعه بحث شروط گذشت که آیا حقیقت شرط یا حکم شرط متوقف بر آن است که در ضمن عقد باشد یا نه؟ برخی بر آن بودند و هستند که اگر یک تعهدی ابتدائاً واقع بشود این شرط نیست برای این که برخی از لغویین مثل صاحب قاموس (1) و مانند ایشان گفتند شرط «الشرط ما یوضع لیلتزم فی بیع، أو نحوه» (2) است تعهد ابتدائی را نمیگویند شرط پس تعهد ابتدائی موضوعاً شرط نیست وقتی موضوعاً شرط نبود مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) نیست. عدهای برآنند که در حقیقت شرط لازم نیست که در ضمن عقد باشد در موضوع شرط این دخیل نیست ولی در حکم شرط این دخیل است؛ برای این که اجماع برآن است که شرط ابتدائی نافذ نیست. پس شرط ابتدائی شرط هست ولی نافذ نیست بالاجماع، شرط ابتدائی نفوذ ندارد یا موضوعاً شرط نیست «کما ذهب الیه بعض» یا حکماً شرط نیست حکم شرط را ندارد «کما ذهب الیه الآخر». روی این مبنا آمدند شروطی که برای صحت شرط ذکر کردند جریان این که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد ذکر شده جریان این شرط باید با حریم عقد رابطه داشته باشد یا مدلول مطابقی یا مدلول التزامی ذکر شده. پس آن شرط پنجم و این شرط هشتم این ها بر مبنای خاص مستقر است و اگر گفتیم که در حقیقت شرط اخذ نشده که در ضمن عقد باشد و همچنین در نفوذ حکم او هم شرط نشده که در ضمن عقد باشد نه آن شرط پنجم لازم است نه این شرط هشتم جا دارد. شرط در هر زمان و زمینی که باشد شرط است و نفوذ دارد پس طرح شرط هشتم نظیر آن شرطی که میگفت نباید مخالف مقتضای عقد باشد روی این مبنای خاص است و چون این مبنا پذیرفته نشده این بنا هم وجهی ندارد. البته اگر شرطی در ضمن عقد بود نباید مخالف مقتضای عقد باشد ولی لازم نیست شرط در ضمن عقد باشد.
مطلب بعدی آن است که چون این بزرگواران گفتند شرط یا موضوعاً باید در ضمن عقد باشد یا حکماً یعنی نفوذش مشروط به آن است که در ضمن عقد باشد؛ کیفیت برقراری ارتباط بین شرط و عقد چند گونه است: یک وقت شرط قبل از عقد است که عقد با شرط گذشته رابطه دارد یک وقت هم زمان با عقد است که با هم مرتبطاً یافت میشوند این هم زمانی به این است که اول ایجاب و قبول مطرح بشود یعنی اول بگوید «بعت» و در این ظرف «بعت» گفتن بگوید «مع ذلک الشرط» یا مشتری بگوید «اشتریت» و در کنار این «اشتریت» آن شرط را ذکر بکند که یک سبق و لحوقی هم از نظر ایجاد این صیغه عقد هست. اگر این سبق و لحوق ملاحظه شد این شرط وارد بر عقد است و اگر این سبق و لحوق را ملاحظه نکردیم گفتیم هم زمانند این شرط «مع العقد» است پس شرط سه حال دارد: یا «قبل العقد» است و عقد واقع بر او میشود این همان است که می گویند: «مبنیٍ علیه العقد» است یا بعد از عقد است بنا بر این که این سبق زمانی کوتاه را لحاظ کنیم یا «مع العقد» است. «باحد انحاء ثلاثه» این شرط باید با عقد رابطه داشته باشد تا از خروج موضوعی یا از خروج حکمی به در بیاید موضوعاً بشود شرط, حکماً بشود نافذ. «بأی تقدیرٍ من التقادیر الثلاثه» که شرط با عقد باید رابطه داشته باشد این ارتباطش باید در حوزه انشاء و ایجاد این مضمون باشد وگرنه صرف ارتباط زمانی کارساز نیست. اگر در متن عقد شرط ذکر بشود منتهی این عقد به منزله ظرف او باشد صرف ظرفیت؛ یا محقق موضوع نیست اگر کمبود در موضوع بود یا محقق حکم نیست اگر تسریع در حکم بود. آن ها که میگویند شرط ابتدائی, امر ابتدائی موضوعاً شرط نیست یا آن ها که میگویند ابتدائی موضوعاً شرط است ولی حکماً شرط نیست «لقیام الاجماع علی عدم نفوذ شرط الابتدائی» آن ها هرگز به این کار بسنده نمیکنند که در ظرف عقد شرط ذکر بشود به نحو قضیه حینیه, به نحو ظرف و مظروف. ظرف و مظروف زمانی دو تا انشاء را به هم مرتبط نمیکند صرف ظرفیت محضه و قضیه حینی نه اشکال موضوعی را برطرف میکند نه اشکال حکمی را حتماً باید این در ضمن عقد باشد که با عقد گره بخورد تا موضوعاً درست بشود اگر اشکال موضوعی بود یا حکماً تأمین بشود اگر اشکال حکمی بود پس یک مطلب این است که شرط گاهی «قبل العقد» است گاهی «مع العقد» و «علی کلی التقدیرین» باید با عقد رابطه داشته باشد. اگر «قبل العقد» بود عقد بعدی باید با او رابطه داشته باشد و اگر «بعد العقد» بود یا «حین العقد» بود؛ «بعد العقد» نه یعنی بعد از انقضای عقد یعنی بعد از اجرای این «بعت و اشتریت» همزمان باید در کنار او این شرط ذکر بشود این شرطی که در ضمن عقد است یا عقد روی او قرار گرفته باید با هم رابطه داشته باشند. مطلب بعدی آن است که ما در تصرف در حقوق مردم یا اموال مردم یک وقت است که مسئله مسئله قرار معاملی است این یک حساب خاص دارد یک وقت قرار معاملی نیست صرف حلیت است که حساب مخصوص دارد. بیان ذلک این است اگر کسی خواست در مال مردم تصرف بکند نه با قرار معاملی خواست روی فرش مردم نماز بخواند، خواست از غذای کسی استفاده بکند این جا چون قرار معاملی نیست چون تجارت نیست سخن از انشا عقد و معاطات و امثال ذلک نیست اینجا فقط رضایت صاحب مال کافی است «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (1) میگوید همین که شما رضایت صاحب مال را احراز کردید کافی است. این که میگویند اذن فحوی کافی است برای همین است کسی بخواهد روی فرش کسی نماز بخواند، خانه کسی نماز بخواند از غذای کسی استفاده کند همین که مهمان میداند که میزبان راضی است از تصرف او، همین کافی است. این جا جای تجارت نیست که عقد طلب بکند این جا جای رضایت محض است اگر تجارت بود رضایت کافی نبود تجارت لازم است یعنی قرارداد و تعهد؛ اما صرف تصرف در مال مردم این احتیاجی به عقد ندارد. پس «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» در اینگونه از امور کارساز است و مؤثر است و نیازی هم به عقد و امثال ذلک نیست چون تجارتی در کار نیست. در بعضی از امور مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) (2) تعریف میکردند که این جزء عقود اذنیه است. سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) یک نقدی داشتند که ما سه مرحله در اینگونه از تصرف های در اموال داریم که این ها را باید از هم جدا کرد یک نحو تصرف همان تصرف دادوستد و معامله و خرید و فروش است که بیع لازم است و قرارداد لازم، یک مرحله لازم نیست ولی احتیاج به عقد دارد نظیر وکالت و امثال ذلک که این جزء عقود است و صرف این که کسی را توکیل کرد کافی است او در مالش تصرف کند. قسم سوم که امر اذنی است اصلاً عقد نیست تصرف کردن در مال مردم به اذن عموم؛ مثل این که مهمان در مال میزبان تصرف میکند این جزء عقود نیست تا ما بگوییم این عقد اذنی است جزء عقود اذنیه است این صرف اذن کافی است. (3) بنابراین تصرف در مال مردم, حق مردم اگر از سنخ معاملات نباشد صرف اذن کافی است این صرف اذن کافی بودن برای آن است که انشا لازم نیست که مثلاً کسی انشا بکند اذن خود را حالا یا با فعل انشا بکند یا با قول, اصلاً انشا لازم نیست اذن فحوی کافی است. اما اگر قرار معاملی باشد این قرار معاملی سه تا عنصر لازم دارد که احیاناً عنصر دوم به عنصر اول برمیگردد آن عناصر سهگانه قرارهای معاملی این است که اول باید تعهد باشد که از او به التزام یاد میشود دوم این که این باید انشاء بشود سوم آن است که این انشای این تعهد مبرز میطلبد صرف این که من یقین دارم این آقا راضی است, ما که نمیخواهیم در مال او تصرف بکنیم تا این که بگوییم رضایت او کافی است میخواهیم بگوییم این دیگر مال ما شد. این مال ما شد او باید انشاء بکند.
بنابراین صرف رضا کافی نیست. این رضا باید مبرز داشته باشد بگوید بعت؛ یا عین را به ما میدهد بگوید بعت یا منفعت را به ما میدهد بگوید آجرت یا انتفاع را به ما میدهد میگوید اعررت یا عاریه است یا اجاره است یا بیع است یکی از این ها باید باشد. بالأخره اگر چیزی از کسی بخواهد به ما منتقل بشود ملک ما بشود «عیناً او منفعتاً او انتفاعاً» مبرز میخواهد انشای روشن و شفاف. چون شرط جزء تعهدات معاملی است التزام لازم دارد انشا لازم دارد ابراز لازم دارد. این که گفته شد دومی به اولی برمیگردد برای آن است که این انشا همان التزام خواهد بود تقریباً ممکن است در مقام تفصیل ما از هم جدا بکنیم ولی تعهد با انشا دو تا نیست اگر کسی انشا میکند یعنی متعهد است و اگر انشا نکرد دلیلی برای تعهد نیست. بنابراین ممکن است در مقام تفصیل ما بگوییم تعهد، انشا، ابراز؛ ولی «عند التحلیل» انشا به همان تعهد برمیگردد شرط جزء قرارهای معاملی است در قرارهای معاملی چه عین چه منفعت چه انتفاع تعهد لازم است باید انشا بشود و انشاء هم مبرز میخواهد اگر کسی پیش خودش بین خود و خدا انشاء کرد یعنی همان در فضای ذهن ولی ابرازی نکرد برای طرف این حجتی ندارد بر تصرف نقل و انتقال. بیع هم که تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ (1) است یک تعهد معاملی است بیع خرید و فروش آن هم تعهد دارد انشا دارد ابراز, شرط هم تعهد دارد انشا دارد ابراز. اگر گفتیم شرط باید در ضمن عقد باشد باید این امور شش گانه به هم گره بخورند وگرنه صرف ظرفیت و قضیه حینیه، این شرط را از ابتدا بودن به در نمیآورد آن ها که مشکل موضوعی دارند یا مشکل حکمی دارند صرف هم زمانی این شرط را مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) نمیکند باید این شرط با عقد گره بخورد حالا حوزه گره کجاست؟ بین متقدمین و متأخرین اختلاف نظر هست که این مبنای متأخرین اقوی است ولی بالأخره این مراحل سهگانه را عقد هم دارد شرط هم دارد این شرط باید رد ضمن عقد باشد «ضمناً انعقادیا» یعنی طوری که وقتی بخواهد منعقد بشود با حوزه عقد گره بخورد که هم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) این را شامل بشود هم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) چون به خود عقد گره خورد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شاملش میشود.
پرسش: این شرط در ضمن است.
پاسخ: اگر در ضمن نباشد بنابراین که موضوعاً یا حکماً مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) نیست شامل نمیشود.
پرسش: شرط خودش یک قرار معاملی است.
پاسخ: قرار معاملی امضاء میخواهد دیگر أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) که شامل حالش نمیشود چون عقد نیست « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) باید شامل حالش بشود این یا موضوعاً خارج است یا حکماً؛ اما بنابر «ما هو الحق» که نه موضوعاً خارج است نه حکماً خارج شرط است دیگر نیازی به این حرف ها نیست نه نیازی به تحلیلات شرط هشتم است نه نیازی به آن شرط پنجم که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد ما عقدی نداریم تا شرط مخالف او باشد یا نه, اگر شرط ابتدائی نافذ است و لازم نیست که در ضمن عقد باشد چرا شما یکی از شرائط صحت شرط را این قرار دادید که مخالف مقتضای عقد نباشد این ها همه روی مبنای آن است که شرط حتماً باید در ضمن عقد باشد.
پرسش: همین دو شرط هست هم ابراز و هم انشا.
پاسخ: بله چون تعهد است. یک وقت است که انسان میخواهد تصرف بکند آن «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (4) فقط طیب نفس طلب کرده است همین؛ اما اگر قرار معاملی است که این «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ» کافی نیست این لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (5) صرف رضایت کافی نیست باید تجارت باشد چه این که صرف تجارت کافی نیست باید با رضایت همراه باشد. چرا داد و ستدهای اکراهی الجائی اجباری جائز نیست؟ برای این که تجارت هست اما عَنْ تَراضٍ نیست تصرف مهمان در مال میزبان این جائز است عقد لازم نیست برای این که «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (6) کافی است این که تجارت نیست تا عقد بخواهد. اما شرط یک قرار معاملی است در حوزه تجارت قرار میگیرد این حتماً باید که تعهد متقابل باشد خب بنابراین در ترسیم این پیوند بین قدما و متأخرین اختلاف هست. پس الا و لابد این شرط باید به حوزه عقد رابطه داشته باشد. اگر در متن عقد است نباید صرف ظرفیت محضه باشد چون قبلاً هم گذشت که ظرفیت محضه بین شرط و عقد ارتباط برقرار نمیکند وقتی رابطه برقرار نکرد این بیگانه است ولی الآن بحث در این است که شرط قبل از عقد است و عقد «یقع علی الشرط مبنیاً علیه العقد» است این چگونه باید رابطه برقرار کند؟ اگر قبل از عقد که گفتگو میکردند انشائی اصلاً صورت نگیرد صرف گفتگو باشد مقاوله است نه انشا یا انشا محقق بشود یک چیزی را انشا بکند ولی بعد از چند روز بیایند عقد واقع بکنند که بین آن عقد با آن انشای قبلی انسجامی در کار نباشد گسیختگی باشد این هم رابطه عقد و شرط منقطع است این را نمیگویند شرط در ضمن عقد و اگر آن انشاء باشد بعد از انشا دیگر همان قرار قبلی است بعد عقد واقع شده است در همان قرار قبلی «مبنیٍ علیه العقد» است باز هم انسجام نیست. چرا؟ زیرا آن وقتی که شرط موجود میشد با انشا موجود شد الآن که بخواهد با عقد رابطه داشته باشد انشائی در کار نیست صرف آن قرار قبلی است. غرض عقلائی, غرض لبّی, پیوند معاملی این ها هیچ کدام آن دو مطلب را تأمین نمیکند مطلب اول این بود که برخی میگفتند ما مشکل موضوعی داریم برخی میگفتند ما مشکل حکمی داریم. آن ها که میگفتند مشکل موضوعی داریم میگفتند اگر چیزی در ضمن عقد واقع نشود شرط نیست برای این که در قاموس آمده «الشرط ما یوضع لیلتزم فی بیع، أو نحوه» (7) برخی میگوید ما مشکل حکمی داریم میگویند اگر چیزی در ضمن عقد نباشد ولو عنوان شرط بر او صادر است ولی اجماعاً نافذ نیست حکم شرط ندارد اگر چیزی قبلاً واقع شده و این عقد دارد بر همان شیء واقع میشود یک پیوند غرضی هم هست اما در متن عقد شرطی نشده این نه مشکل موضوعی را حل میکند نه مشکل حکمی را. پس اگر «قبل العقد» اصلاً انشا نشد فقط گفتگو بود و درحین عقد هم به همان گفتگو بسنده کردند از دو جهت اشکال دارد؛ برای این که آن که قبلاً واقع شده که انشا نبود این هم که بعداً واقع شده انشائی در کار نیست صرف قرار است. اگر قبلاً انشا بود ولی بعداً آن انشا به این انشا گره نخورد چون فاصله شد درست است که آن قبلی انشا بود ولی در ضمن عقد نیست در ضمن عقد به این است که این تعهد شرطی با تعهد بیعی گره بخورد. بنابراین وقتی این قرارهای قبلی نافذ است که عقد «مبنیً علیه» واقع بشود «بناءً انشائیا» یعنی التزام باشد انشا باشد ابراز داشته باشد باید ابراز هم بشود چون قرار معاملی بدون ابراز و انشا کارساز نیست.
مطلب بعدی آن است که شاید مطلب پنجم باشد این است که آیا این پیوندها باید مسانخ هم باشند یا نه؟ بیان ذلک این است که ما در بیع و امثال بیع دو طور قرار داشتیم: یک قرار قولی داشتیم یک قرار فعلی. قرار قولی را میگفتند عقد قولی قرار فعلی را میگویند عقد فعلی؛ اینچنین نیست که معاطات در مقابل عقد باشد معاطات در برابر عقد قولی است خودش عقد فعلی است. اینچنین نیست که بیع دوگونه باشد یکی عقدی یکی معاطاتی بلکه عقد بیع دوگونه است یا عقد قولی یا عقد فعلی این عقد همان تعهد متقابل است که باعث بروز انشا است اگر گفتیم سنخیت لازم است باید در بیع قولی آن شرط قولاً انشاء بشود در بیع فعلی یعنی معاطات آن شرط فعلاً انشا میشود یعنی یک کاری انجام بدهند که تعهد شرطی را برساند مثل این که یک کاری را انجام بدهند که تعهد بیعی را میرساند این مغازهدار که این کالا را در اختیار مشتری قرار میدهد یعنی بعت, آن مشتری وقتی ثمن را به دست فروشنده میدهد یعنی اشتریت, با اعطا و اخذ یا تعاطی متقابل، این بیع معاطات حاصل میشود همان طوری که با این فعل آن بیع فهمانده میشود یا مستأجر وقتی از صاحب خانه خانه را اجاره میکند آن «آجرت» و این «استأجرت» نمیگوید این کلید خانه را به او میدهد یعنی آجرت، او که ثمن و «مال الاجاره» را دارد میدهد یعنی «استأجرت» این فعل ها بیان گر ایجار و استیجار است آن فعل های قبلی بیان گر بیع و شری است. اگر مسانخت بین شرط و بیع لازم باشد باید در بیع فعلی شرط فعلی انشا کنیم شرط را با فعل انشا بکنیم در بیع قولی شرط را با قول انشاء بکنیم و اگر در ضمن معاطات کسی بگوید «شرطت» این کافی نیست روی این جمود بین شرط و بین بیع مسانخت لازم است «قولآً او فعلاً» اما اگر گفتیم نه چه بیع قولی چه بیع فعلی، هرکدام از این ها ابراز انشای بیع است چه شرط فعلی چه شرط قولی ابراز انشای شرط است هرکدام باشد کافی است «کما هو الحق» این مشکل را حل میکند.
مطلب بعدی که شاید شرط ششم باشد مطلب ششم باشد و اختلاف قدما و محققین را میرساند آن است که این حوزه گره کجاست این شرط که باید با عقد رابطه داشته باشد حالا روشن شد که صرف ظرفیت کافی نیست حتماً باید با عقد گره بخورد حوزه گره کجاست؟ برخی ها برآنند که حوزه گره خوردن شرط با عقد در همان مدلول مطابقی است. چه شرط به عوضین برگردد چه شرط به تعویض برگردد باید در همان مدلول مطابقی عقد این گره برقرار بشود یعنی فروشنده که میگوید «بعت» خریدار که میگوید «اشتریت» در همین حوزه تبادل دو مال «تملیک» و «تملّک» متقابل در همین حوزه آن شرط گره میخورد خواه این شرط مال اصل تعویض باشد؛ یعنی فروشنده میگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما آن کار را بری من انجام بدهید. یک وقت است که به عوضین برمیگردد میگوید من خانهای را به شما میفروشم به شرطی که نزدیک جاده باشد قرب جاده باشد که وصف را به مبیع میدهد یا آن وصف را به ثمن میدهد که شرط به عوضین برمیگردد نه به اصل تعویض بر هر دو تقریر و تقدیر، این شرط باید به مدلول مطابقی عقد گره بخورد. مبنایی که متأخرین پذیرفتند و به نظر صحیح تر میآید این است که شرط کاری با حوزه اصل تعویض ندارد این به حوزه مدلول التزامی مرتبط است؛ چون در هر عقدی بالأخره دو تعهد است: تعهد اول آن «تملیک» و «تملّک» متقابل است که بایع مبیع را ملک مشتری میکند، مشتری ثمن را ملک بایع میکند بنابراین که دو تا تملیک باشد و مانند آن در اینجا هیچ قراردادی نیست این جا حوزه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) است. اما گاهی طرفین بدون شرط پای این تعهد میایستند این بیع میشود لازم, گاهی طرفین یا «احدالطرفین» میگویند من وقتی پای این تعهد میایستم که فلان مطلب هم صورت بگیرد حالا یا آن شرط به «احدالعوضین» برمیگردد یا نظیر شرط خیاطت، حیاکت، کتابت و مانند آن که به «احدالعوضین» برنمیگردد این مدلول التزامی را درگیر میکند؛ یعنی بایع میگوید وقتی من پای این عقد میایستم این کالا را تسلیم میکنم که شما فلان کار را کرده باشید یا مشتری میگوید من وقتی پای این عقد میایستم ثمن را تسلیم میکنم که شما فلان کار را کرده باشید یا فلان وصف را داشته باشد. این مدلول التزامی که ناظر به مقام تسلیم و ناظر به مقام وفای به عقد است این گره خورده به شرط که اگر این شرط حاصل شد آن طرف یعنی شارط موظف است که وفا کند و اگر حاصل نشد او حق دارد معامله را به هم بزند که خیار تخلف شرط مربوط به این حوزه است که این وفا را, این تسلیم را درگیر میکند این تسلیم مطلق نیست که بایع مطلقا موظف باشد که این کالا را بپردازد. بنابراین شرط حتماً تعهدی است که باید انشا بشود ابراز هم دارد حالا مبرز میخواهد از سنخ خود عقد باشد یا نه, اگر عقد فعلی است این هم فعل باشد اگر عقد قولی است این هم قول باشد یا نه از سنخ او نباشد در ضمن معاطات شرط لفظی دارد در ضمن بیع قولی شرط فعلی دارد این ها ممکن است ولی شرط بالأخره به حوزه وفا و تسلیم برمیگردد چون به حوزه وفا و تسلیم برمیگردد معامله را از لزوم مطلق میاندازد معامله را خیاری میکند و تخلف شرط را هم خیارآور است. این امور پنج یا ششگانه مربوط به تحلیل این حوزه بحث است. حالا ببینیم ادلّه ای که بزرگواران اقامه کردند تام است یا تام نیست.
1) (18) . سوره بقره, آیه275.
«والحمد لله رب العالمین»
تا کنون روشن شد که برای صحت شرط, هفت شرط ذکر شده است حالا تتمه بحث به خواست خدا خواهد آمدو یکی این بود که شرط باید مقدور باشد، دوم این که مشروع باشد، سوم این که غرض عقلایی داشته باشد عقلانی باشد، چهارم این که مخالف کتاب و سنت نباشد، پنجم این که مخالف مقتضای عقد نباشد، ششم این که مجهول نباشد «جهلاً غرریاً»، هفتم این که محال نباشد، هشتم که وارد شدیم و هنوز به پایان نرسید. این بحث به قاعده فقهی شبیه تر است تا مسئله فقهی گرچه مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مسئله شروط را در ردیف سایر مسائل فقهی مکاسب ذکر کردند؛ ولی این قاعده فقهی است نه مسئله فقهی. آیا شرط «لازم الوفا» است یا نه؟ آیا شرط این است که شرایط هفتگانه یا بیشتر را باید داشته باشد یا نه؟ این اختصاصی به مسئله خاص ندارد اختصاصی به بیع ندارد در کل بیع جاری است. در اجاره جاری است در عقود دیگر جاری است. یک چنین مطلبی به قاعده فقهی شبیه تر است بلکه قاعده فقهی است نه مسئله فقهی. گاهی همان طور که قبلاً هم ملاحظه فرمودید این قاعده فقهی از درون مسئله فقهی برمیخیزد. مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در تذکره فرمودند که اگر کسی در متن عقد بیع شرط کند که مشتری همین کالا را به بایع بفروشد آیا این درست است یا نه؟ ایشان نظر شریفشان این بود که این چون دور است محال است و صحیح نیست (1) و بعضی ها نقد کردند. از همین مسئله یک حکم کلی استنباط شده است و آن این است که شرط نباید که محال باشد از همین جا آن قاعده فقهی توسعه پیدا کرده است. غرض این است که از درون، یک فرع فقهی، یک مسئله فقهی، یک قاعده فقهی استنباط میشود چون این قاعده شروط جزء قواعد فقهی است نه جزء مسائل فقهی لذا به آن امور ریزی که مربوط به کتاب بیع است کمتر پرداخته شد یا اگر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح فرمودند ما در بحث خیلی مطرح نکردیم برای این که این قاعده فقهی سامان بپذیرد این یک مطلب.
1) (1) . تذکرة الفقهاء(ط- جدید), ج10, ص251.
مطلب دیگر این که در بحث سال گذشته که چهار شرط از این شرائط هشتگانه بیان شده فرق آن ها با یکدیگر یا به شروط آینده تا حدودی بیان شده چه فرق است بین این که باید مقدور باشد که شرط اول است و این که محال نباشد که شرط هفتم است. سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) فرمودند که شرط هفتم را ما یک شرط جدایی بشماریم این اشکال دارد (1) برای این که شرط هفتم این است که شرط محال نباشد، شرط اول این است که شرط مقدور باشد اگر مقدور نبود محال است اگر محال نبود مقدور است. قبلاً هم بیان شد که یک فرقی است بین مقدور نبودن و محال بودن هر محالی غیرمقدور است اما هر غیر مقدوری محال نیست اگر چیزی محال بود قدرت به او تعلق نمیگیرد ولو انسان موجودی باشد به کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ (2) مثل ذات اقدس الهی اما محال شیء نیست ذات اقدس الهی عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ است محال شیء نیست مثل این که یک کسی سؤال بکند خدا میتواند چیزی خلق بکند؟ چه را خلق بکند؟ اگر یک چیزی شیء باشد بله تحت قدرت الهی است اما اگر شیء نبود محال شیء نیست. همان بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در توحید نقل کرد که شخص آمده بود حضور حضرت عرض کرد که آیا ذات اقدس الهی میتواند زمین را در چیزی شبیه پوست تخم مرغ جا بدهد که نه آن پوست تخم مرغ بزرگ بشود نه زمین کوچک تر, این دوتا روایت است دو تا سؤال هست دو منظر هست، یکی این که آن سائل یک فرد عادی بود حضرت هم طبق آن جواب معروف فرمود: چشمت را باز کن «فَانْظُرْ أَمَامَک» (3) چشمش را باز کرد فرمود چه میبینی؟ عرض کرد آسمان میبینم زمین میبینم فرمود: خدا بزرگ تر از زمین را در کوچک تر از تخم مرغ جا داد و این را که شما میبینید بعضی از وعّاظ و این ها روی منبر میگویند صلوات همه هم بلند میشود و این ها هم میگویند عجب جوابی است. این را کسی که در همین حد بود حضرت به او جواب داد همین صدوق(رضوان الله علیه) در همین کتاب شریف توحید روایت دیگری را نقل میکند که این سائل یک آدم حکیمی بود. همین مطلب را از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کرد حضرت فرمود برای این که خدا عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ (4) است «وَ الَّذِی سَأَلْتَنِی لَا یَکُونُ» (5) این کان کان تامه است یعنی آن چه را که تو سؤال کردی شیء نیست ما گفتیم خدا عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ (6) است محال شیء نیست.
پرسش: قبل از خلقت هر چیزی هیچ چیز شیء نیست.
پاسخ: اما آن معلوم هست در وجود علمی حق تعالی هست شیء خلق میکند خدای سبحان أَ لا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ (1) او «علم فخلق» این که میفرماید إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (2) به معدوم مطلق به معدوم محض که خطاب نمیشود این معلوم الهی است معلوم الهی شیء است اما دو دوتا پنج تا معلوم نیست اگر کسی خیال کند دو دوتا پنج تا است این جهل است نه علم آن صورت علمیه ذات اقدس الهی که معلوم است خدا آن شیء را «علم فخلق» این که مرحوم حکیم سبزواری دارد که:
«فالکل من نظامه الکیانی ینشأ من نظامه الربانی» (3)
همین است؛ یعنی اول نظام ربانی است نظام علمی است در علم ذات اقدس الهی, بعد آن علم را عین میکند. «فلکل من نظامه الکیانی ینشأ من نظامه الربانی»
اما معدوم محض؛ یعنی محال، نه در علم است نه در عین.
بنابراین اگر ذات اقدس الهی به یک چیزی امر میکند این وجود علمی دارد بعد وجود عینی پیدا میکند محال لا شیء است چون محال لا شیء است تحت هیچ شرطی قرار نمیگیرد اما ممکن است یک چیزی محال نباشد شیء باشد ولی مقدور این آقا نباشد این شرط باطل است. اگر یک غواصی در داد و ستد با دیگری شرط بکند که به این شرط که من فلان گوهر فلان اقیانوس را به شما میدهم یک شرطی است معقول و مقبول، اما یک آدم عادی که اهل غوص نیست و دسترسی به عمق اقیانوس ندارد این مقدور او نیست لذا روشن شده بود که بین شرط اول و هفتم فرق است هر محالی غیرمقدور هست اما هر غیرمقدوری محال نیست چه این که بین شرط دوم و شرط چهارم فرق بود. شرط دوم این که مشروع باشد، شرط چهارم این که مخالف کتاب و سنت نباشد. آن جا مشخص شد که مشروع بودن اگر به متعلق شرط برمیگردد این بازگشتاش به عدم مخالفت کتاب و سنت است اما به خود تعهد و شرط برگردد بله میتواند یک امر مستقل باشد. بنابراین فروغ این هشت شرط هرکدام در جای خودش «فیالجمله» مشخص شد. اما در شرط ششم که برخی از سوالات یا اشکالات مانده است این است؛ در شرط ششم (4) فرمودند که اگر این شرط مجهول بود «جهلاً غرریاً موجباً لسرایة الغرر الی البیع» این شرط باطل است برای این که آن بیع را باطل میکند شرط در ضمن باطل، باطل است. اگر ما گفتیم شرط غرری باطل است نیازی به سرایت ندارد. اگر گفتیم شرط غرری باطل نیست آن فرمایشات علامه در تذکره که فرمود «نهی النبی عن الغرر» (5) ثابت نشد این مرسله جبران نشد باید بیع غرری باشد باید غررش سرایت بکند به بیع تا مشمول آن حدیث معروف بشود که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (6) وقتی بیع غرری باطل شد شرط در ضمن بیع هم باطل است. در شرط ششم چهار صورت ترسیم شد: صورت اول این بود که این شرط در حریم معامله به عوضین برمیگردد این مدلول مطابقی است. اگر این شرط غرری بود عوضین را غرری میکند متن معامله میشود غرری و باطل. قسم دوم و صورت دوم این بود که به مدلول التزامی عقد برمیگردد؛ یعنی این تسلیم و تسلّم این تعهد بر وفا این درگیر است مشروط به این شرط است وقتی این غرری بود غرر سرایت میکند به مرحله تسلیم و انسان نمیداند که بالأخره این کالایی که فروخت یا خرید به دستش میآید یا نمیآید این قسم هم باطل است. قسم سوم و قسم چهارم از نظر موضوع فرق میکرد با قسم اول و دوم؛ ولی از نظر حکم بیان شده بود که قسم سوم حکمش مثل قسم اول و دوم است. قسم سوم و چهارم آن است که این شرط در ضمن عقد به نحو ظرفیت قرار گرفت؛ نه آن هدف اصلی آن است که این شرط به مدلول مطابقی برگردد یعنی عوضین یا اصل تعویض؛ نه به مدلول التزامی برمیگردد که تسلیم و تسلّم باشد برای این که روی این مبنا که شرط ابتدائی نافذ نیست این شرط از ابتدائیت به در بیاید این را در ضمن عقد ذکر کردند این دو قسم داشت قسم سوم بود و قسم چهارم در قسم سوم این طور بیان شده بود که چون این شرط مهم است و شارط روی این شرط حساس است برای این که آن «مشروطٌ علیه» را آن طرف را درگیر بکند متعهد بکند که به این شرط عمل بکند مدلول التزامی عقد را به این گره میزند یا این را به آن گره میزند میگوید اگر به این شرط وفا نکردی من خیار تخلف شرط دارم معامله را به هم میزنم این شرط هیچ مساسی با معامله ندارد هیچ پیوندی با مدلول مطابقی یا مدلول التزامی ندارد؛ ولی این شرط کننده برای این که آن «مشروطٌ علیه» را متعهدتر بکند که وفا بکند میگوید که اگر این کار را نکردی من معامله را فسخ میکنم. پس گرچه لبّاً این عقد ظرف است برای این شرط؛ ولی اهتمام به این شرط وادار کرده که این شرط را به آن مدلول التزامی گره بزند، این بود که گفته شد قسم سوم به همان قسم دوم برمی گردد.
پرسش: اگر خارج از موضوع آن حکم باشد دیگر نمی تواند دلالت کند.
پاسخ: چون در ضمن عقد شد به او گره خورد چون به دست این هاست این شرط سعه و ضیقش به دست آن طرفین است. قسم چهارم این بود که این به نحو قضیه حینیه محض است برای این که از ابتدائیت دربیاید اگر به نحو قضیه حینیه شد و از ابتدائیت درآمد کسانی که میگویند این شرط باید در ضمن عقد باشد «بایُّ انحاء» این شرط در ضمن عقد است و «لازم الوفا» است اما آن آثاری که قبلاً بار بود بر این ها بار نیست یکی این که اگر این شرط مجهول بود که محل بحث در شرط ششم (1) همین است. اگر این شرط مجهول بود «جهلاً موجباً للغرر» چون این فقط به عنوان مظروف است و عقد به عنوان ظرف غرر این سرایت نمیکند به عقد, عقد را باطل نمیکند ولو این شرط غرری است. اگر ما آن مرسله تذکره را پذیرفتیم که «نهی النبی عن الغرر» (2) این شرط میشود باطل اگر نپذیرفتیم گفتیم «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (3) نه «عن الغرر» (4) دلیلی بر بطلان این شرط نیست این یک حکم، دوم این که اگر این شرط عمل نشد خیار تخلف شرط نیست. چرا؟ برای این که این شرط نه به مدلول مطابقی گره خورد نه به مدلول التزامی, ظرف و مظروف اگر به نحو قضیه حینیه باشد فقط یک معیّت زمانی دارند در این گونه از موارد خب تخلف کرده. چرا این شخص خیار داشته باشد؟ اگر غرض لبّی با معامله ندارد معامله فقط ظرف است و در مقام انشا هم به هیچ کدام از این دو حوزه گره نزد «کما هو المفروض» دلیلی ندارد که تخلفش خیار شرط بیاورد پس اگر مجهول بود، جهلش «جهلاً غرریا» غررش سرایت نمیکند معامله را باطل نمیکند و اگر هم تخلف شد خیار آور نیست. هم زمان خیلی چیزها واقع میشود الآن شما ببینید این کاسب کارها هم زمان به نحو قضیه حینیه، در حینی که دارد این کالا را به زید میفروشد با این دست به عمر میفروشد این ها دوتا فعل است بیگانه است هم زمان است قضیه حینییه هم هست چون معاطات هست صیغه هم اینچنین است. دو نفر سؤال کردند که این چند؟ میفروشی یا نه؟ این یا با لفظ گفت آری به هردو گفت یا با سر اشاره کرد گفت آری به هردو، اگر با سر اشاره کرد میشود بیع معاطاتی اگر با لفظ گفت میشود بیع قولی, هم زمان بود این پیوند فقهی نمیآورد. بنابراین فرق جوهری شرط چهارم با شروط دیگر روشن است. مطلب بعدی این است که اگر یک چیزی را انسان بخواهد در حوزه «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (5) اعمال بکند صرف قصد کافی است. همین که نیت دارد کافی است. قصد کرده که این آقا اگر از او خواستند در این جا نماز بخواند یا این جا بیتوته کند جائز باشد. اراده, قصد, رضای باطنی همه این ها کافی است. اما اگر خواست در حوزه تملیک و تملّک دخل و تصرف بکند یک مالی را از ملک خود خارج بکند یک ملکی را از مال دیگری وارد ملک خودش بکند این دیگر صرف قصد کافی نیست انشا باید باشد آن مقصود را آن چه را که نیت کرده است باید بیاورد تحت انشا؛ وقتی که تحت انشا آورد تحت الزام آورد نقل و انتقال روی این مقصود قرار گرفت میشود بیع, میشود اجاره وگرنه صرف این که کسی قصد دارد این فرش را به زید بفروشد این قصد که اثر نکرده تا تحت انشا نیاید حالا یا مبرزش یا فعل است یا قول، ولی بالأخره باید تحت انشاء بیاید. ما از کجا میفهمیم این تحت انشا آمده یا حرفی زده گفته «بعت» یا فعلی انجام داده که این فرش را تا کرده داده به دست دیگری؟ اگر مبرز نداشته باشد میشود رضایت، اگر رضایت شد در بحث «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» کارساز است اما در بحث لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ (6) کارساز نیست چون در نقل و انتقال اقتصادی و تجاری صرف رضایت کافی نیست تجارت لازم است شما میخواهد مالک بشوید مال مردم را یا نه؟ اگر بخواهید مالک بشوید باید انشای نقل و انتقال بکنید.
بنابراین در امور تجاری و اقتصادی تا آن مقصود آن چه را که انسان قصد کرد آن چه را که نیت کرد آن چه را که اراده کرد آن تحت انشا نیاید یک، و انشا را با فعل یا قول ابراز نکند دو، نقل و انتقال حاصل نمیشود سه، این فرق جوهری است که انسان بخواهد در مال کسی تصرف بکند یا بخواهد مالی را به دیگری منتقل بکند. کسی قصد وقف کرده که صیغه نخوانده قصد نذر و عهد و یمین کرده انشا نکرده این ها هیچ کدام الزامآور نیست باید آن امر مقصود را به انشا دربیاورد. مطلب بعدی این است که الآن تمام این کنوانسیونها، مواثیق بین المللی این قطعنامه ها این تعهدها این تفاهمنامهها همه این ها جزء شروط ابتدائی است اختصاصی به بیمه و امثال بیمه ندارد ببینید دوتا نهاد، دوتا ارگان این ها تفاهمنامه امضا میکنند که ما با هم این کار را بکنیم یا دو نهاد فرهنگی است ما اینگونه تبادل فرهنگی را داشته باشیم این ها همه جزء شروط است « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) و الزامآور هست گرچه در برخی از فرمایشات مرحوم شیخ بیمهری پیدا میشود و در بعضی از فرمایشاتشان مهرورزی؛ لکن فتوای شفاف و روشن را آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (2) عمل کرده قبل از ایشان صاحب عوائد (3) بیان کرده مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (4) میفرماید که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شما اگر حرف جناب قاموس (5) و فیروزآبادی را بخواهید نگاه بکنید، صحاح (6) هم هست لغویین دیگر هم هستند آنها هم آمدند بررسی کردند گفتند شرط همان عهد است چه در ضمن عقد باشد چه نباشد پس « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) مطلق این تعهدها، مطلق تفاهمها، مطلق قطعنامهها همه را شامل میشود. این ها اگر تعهد کردند که برابر این یک چیزی را امضا بکنند روی آن تعهد آمدند قطعنامه کردند گفتند فلان کس کذا, فلان کشور کذا, اگر مقدور بود, اگر مشروع بود, اگر مخالف کتاب و سنت نبود و اگر و اگر و اگر این هشت شرط را داشت « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شامل حالش میشود و «واجب الوفا» است.
پرسش: اطلاق وقتی بسته می شود که قرینه برخلاف نباشد مبتنی بر مقدمات حکمت باشد قاموش قرینه برخلاف نیست؟
پاسخ: نه قبلاً گفته شد که لغوی کارشناس در استعمال است نه در وضع لغوی که از واضع خبر ندارد لغوی رفته فحص کرده دید که مردم این طور به کار میبرند چه لفظ حقیقت است چه لفظ حقیقت نیست این نیست. حرف مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1) این است که این صحاح هم هست اگر اقوالی از او نباشد مثل او است این ها هم گفتند شرط همان تعهد است دیگر نگفتند «الزام فی ضمن البیع او غیره» بنابراین این میشود تعهد. بعد یک چیز دیگری که باز یک فتوای زنده و روشنی دارد مرحوم سید, این است که ببینید مرحوم سید جزء محشیانی هست که آمده در متن ماتن یعنی درست است مرحوم آخوند قدرت اصولیش خیلی است و فقهای دیگر اما بعد از مرحوم شیخ تمام همّت ها متوجه مکاسب ایشان شد ولی مرحوم آقای سید محمد کاظم که آمد تعلیقهای نوشت با تعلیقه مرحوم آقای سید محمد کاظم، بزرگان نجف همان کار را کردند که با متن مکاسب کردند اینچنین نیست که بگویند آن یکی از حواشی است دیگری هم حاشیهای دارد سومی و چهارمی هم حاشیه دارند. با حواشی مرحوم سید همان کار را کردند که با متن مکاسب کردند. یک مدیریت خوبی هم داشت همان طور که مرحوم شیخ در قم مدیریت داشت آن هم یک مدیریت داشت منتهی مدیریت سیاسی و اجتماعی نبود مدیریت حوزوی بود مدیریت فقهی بود. مرحوم آقای شیخ محمد حسین [شیخ محمد حسین کاشف الغطاء نه آن کاشف الغطاء معروف] مرحوم آقای شیخ محمد حسین یکی از محشیهای همین عروه است این پیش مرحوم سید درس میخواند. میگفت مرحوم سید برای پیدا کردن یک فرع مثلاً جایزه قرار داده بود که یک لیره عثمانی میداد به کسی که یک فرع جدیدی پیدا کند. این که میبینید عروه سکه قبولی خورد برای همین است خب مرحوم سید درست است فقیه بود اما یک محقق و چیزنویس و قلمفرسا نبود به دلیل این که مکاسباش یک کتاب تقریری است اما «عروه و ما ادراک ماالعروه» پروندهاش, ورود و خروجش, موضوعیابیاش چیز دیگر است. اگر میبینید سالیان متمادی عروه در حوزه مانده و همه محققین روی عروه حاشیه کردند چون مدت ها رویش کار شده. مرحوم آقای شیخ محمد حسین دارد که یک لیره عثمانی ایشان به هر طلبهای میداد که بتواند یک فرع جدیدی, یک مسئله جدیدی, یک موضوع جدیدی بیاورد گویا این کار را کرده مدیریت فقهی، مدیریت حوزه باعث شد که عروه به این عظمت و جلال خودش را نشان داد. کار تنهایی خیلی سخت است گاهی ممکن است انسان به جایی برسد که ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ (2) اما کاری که سکه قبولی بخورد و ذوق ها بپذیرد و همه علما روی آن صحه بگذارند و فرعبندیاش آکبند قوی باشد همین عروه است خیلیها کتاب نوشتند مرحوم آقای سیدابوالحسن(رضوان الله علیه) «وسیلة النجاة» را نوشته آن وسیلهاش کار عروه را نتوانست بکند با این که اصرار مرحوم آقای سید ابوالحسن این بود که چیزهایی که در عروه نیست در وسیله بنویسد. مرحوم سید فصل معاملات و این ها را در عروه نیاورده بود مرحوم آقای سید ابوالحسن آورده اما شما میبینید بین وسیله و عروه خیلی فرق است. کارهای جمعی با مدیریت یک مطلب دیگری است. مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) روی علمیّتی که داشت تعلیقات فقهی ایشان با تعلیقات فقهی دیگر فرق میکند که برخی از فقها با تعلیقات مرحوم آقای سید محمد کاظم همان عملی میکنند که با مکاسب مرحوم شیخ کردند. این بزرگوار اصرار دارد که شرط ابتدائی نافذ است و الآن یکی از بهترین راه برای تنفیذ و امضاء و رسمیت بخشیدن و بخشودن این قطعنامهها, کنوانسیون ها, میثاق ها, تفاهمها و مانند آن همین « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) است. فتوای زنده و روشن و شفاف ایشان این است که شرط مطلق است (4) چه در ضمن عقد باشد چه نباشد بعد گله میکند از مرحوم شیخ که چه فرمایشی است که شما میگویید که اصحاب نگفتند که نگفته؟ صاحب عوائد این نراقی از فحول فقهای متأخر، این هم فتوا داده که وعد «واجب الوفا» است (5) این هم مثل آن است بعد میفرماید: همان طور که شرط مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) است و «واجب الوفا» است ادلّه وجوب وفای به وعده هم او را شامل میشود. شما میبینید خیلیها میگویند وعده حکم اخلاقی است «واجب الوفا» نیست. وعده کرد و خلاف کرد به ملت وعده داد و عمل نکرد همین؟ خب نشد نشد. اینچنین نیست. اگر به زید یا به فرد یا به جمعیت وعده دادیم عمل به او واجب است وفای به او واجب است.
پرسش: اگر به کسی وعده داد که این مال را به شما می فروشم آیا واجب است بفروشد؟
پاسخ: وعده داد؟ بله فتوا اینچنین است. چون روایاتی که دلالت میکند به وجوب وفای به وعد خیلی است.
پرسش: حتی اگر فروخته باشد در مجلس می تواند فسخ کند پس چطور قبل از فروش نمی تواند.
پاسخ: احکام بیع بار است «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) احکام بیع بر او بار است. یک وقت انسان قدرت ندارد بیگانه آمده تحریم کرده دست آدم را بست «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» (2) یک وقت است خود آدم وفا نمیکند یک وقت است نه بیگانه قهار جبار ظالم آمده تحریم کرده آن که بر اساس حدیث رفع خارج است. غرض این است که خود وعده وجوب وفا میآورد این که گفتند وعده حکم اخلاقی است میگوید نه «واجب الوفا» است؛ منتهی یک مشکلی در فرمایش مرحوم سید هست که فرمودند که وعده اِخبار است و « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) انشا است. (4) این سخن تام نیست چون وعده و وعید هر دو انشایند هیچ کدام اخبار نیست اگر کسی گفت من این کار را میکنم این جمله خبریهای است که به داعی انشا القاء شده؛ مثل تهدید اگر به فرزندش گفت میزنم این طور نیست اگر نزد دروغ گفته باشد این وعید و وعده هر دو انشایند ولو به صورت جمله خبریه واقع شده باشند. اگر کسی دیگری را تهدید کرده بعد به آن تهدید عمل نکرده این را نمیگویند دروغ گفت؛ برای این که این انشا است انشا صدق و کذب ندارد که انشا از واقعیت خارج خبر نمیدهد که بنابراین وعده انشا است مثل وعید و ایشان میفرمایند که روایاتی که دلالت میکنند بر وجوب وفای به وعده مسئله شرط را هم شامل میشود.
پرسش: اگر این طور باشد حنث قسم معنی پیدا نمی کند.
پاسخ: چرا؟
پرسش: برای این که آن هم یک نوع انشا است.
پاسخ: انشا است باید عمل بکند و نکرده. بیع مگر انشا نیست اگر کسی فروخت و نداد معصیت کرده اینچنین نیست که معصیت مربوط به خصوص است. آنجا مربوط به صدق و کذب بود که میگوییم اگر نکرد به کذب برمیگردد و کذب معصیت است نه ترک وعید. حالا اگر کسی به کودکش گفت من اگر این کار را نکردی در امتحان مثلاً موفق نشدی تنبیه میکنم این وعید است؛ حالا اگر کودک موفق نشد در امتحان آن نمره را بگیرد ایشان بچه را نزد معصیت کرد چون دروغ گفت, حالا زدن واجب است؟ این به صدق و کذب برمیگردد که می گوییم کاری به آن نداریم. اما معنایش این نیست که اگر چیزی انشا بود «واجب الوفا» نیست این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) چرا «واجب الوفا» است؟ با این که انشا است نه از باب صدق و کذب است وفای به این کار واجب است وعده همین طور است. خلف وعده جایز نیست اما تخلف از وعید مطابق با حکمت است. بنابراین ایشان فرمایش شان این است که شرط چه در ضمن عقد باشد چه در ضمن عقد نباشد «واجب الوفا» است مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) است و وعده هم اینچنین است یک حکم اخلاقی نیست وفای به وعده واجب است.
حالا چون روز چهارشنبه است شاید نرسیم به تتمیم بحث شرط هشتم، یک چند جملهای هم چون در روزهای چهارشنبه معمولاً بحث های اخلاقی داشتیم این را داشته باشیم. از ماها که معممیم و در حوزهها زندگی میکنیم یک توقع دیگر است و از افراد دیگر توقع دیگر. آن توقعی که فرق میکند این نیست که ما آدم خوبی باشیم آن ها آدم خوب، این یک توقع مشترک است که همه ما باید آدم خوبی باشیم اما به توده مردم راهنمایی کردند به ما گفتند اصرار کردند که ما توشه تهیه کنید زاد تهیه کنید اهل تقوا باشید تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی (3) میبینید در هر سورهای در هر آیهای در هر روایتی بالأخره سخن از تقوا مطرح است. اما تقوا رهتوشه است زاد است. دیگر توده مردم سؤال نمیکنند که این زاد یعنی چه؟ زاد برای آن است که ما را به جایی برساند حالا رسیدیم آن جا, آن جا چه خبر است؟ این را شما میبینید غالب افراد سؤال نمیکنند. حالا ما رسیدیم آن جا, آن جا چه کار بکنیم؟ و از آنجا چه دستور داریم؟ شما میگویید اگر کسی قصد زیارت ثامن الحجج(سلام الله علیه) را داشت یک مقدار رهتوشه لازم است بسیار خب؛ حالا رفتیم حرم مطهر آن جا چه کار بکنیم آن جا که زاد نمیخواهد که زاد برای رسیدن به مقصد است دیگر حالا ما به مقصد رسیدیم مقصود را چگونه در مقصد ببینیم با او چه بگوییم؟ این در غالب حرف وضع نیست میگفتند شما حالا چه کار دارید آن جا بالأخره پذیراییتان میکنند این اصلاً به ذهن خیلی ها نمیآید شما از نود درصد سؤال بکنید که بالأخره این زاد و توشه شما را برد آن جا, آن جا چه کار میخواهید بکنید؟ به ذهن خیلی ها نمیآید. اما این مناجات های شعبانیه و امثال شعبانیه برای آن نیست که ما باتقوا بشویم یک انسان متّقی دارد این ها را میخواند. انسان متّقی این ها را میخواند میگوید شما که حالا آمدید به مقصد با مقصود این کارها را بکن این حرف را بزن میتوانی نیازمندانه با او ناز کنی؛ اما نیاز یادت نرود غالب ما غالب افراد با نیاز داریم زندگی میکنیم خدایا ما محتاجیم خدایا فقیریم خدایا مسکینیم, مستکینیم, مستجیریم با نیاز زندگی میکنیم؛ اما یک نازی هم هست. نازی هست در بستر نیاز. این دعای نورانی افتتاح ماه مبارک رمضان را که میخواندیم چه میگفتیم؟ چند جملهای که گذشت آن وقت سربلند کردیم گفتیم «مُدِلًّا عَلَیْکَ» (4) خدایا من میخواهم با تو ادلال کنیم ادلال؛ یعنی دلال یعنی غنج یعنی ناز، میخواهم با تو ناز کنم این جا سخن از نیاز نیست این که دلیل نیست این دلال است این ناز است ناز را کجا نشان میدهند در مناجات شعبانیه آن ادله نیست که از باب دلیله باشد این ادلال است ادلال با دلال کار دارد «مُدِلًّا عَلَیْکَ» من آمدهام ناز بکنم ناز چیست؟ ناز در مناجات شعبانیه این است که خدایا تو اگر یک وقت به من اعتراض بکنی بگویی چرا گناه کردی؟ من هم به تو اعتراض میکنم میگویم تو چرا نبخشیدی؟ تو چرا ستاری نکردی؟ «انْ اخَذْتَنِی بِجُرْمِی اخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ» (5) این یعنی چه؟ این را که میتواند بگوید؟ کسی جرأت دارد در قیامت به خدا بگوید: خدا اگر او را به محاکمه دعوت کرده گفته چرا فلان کار را کردی؟ این زبانش باز باشد بگوید خدایا تو چرا نبخشیدی؟ آن روز که لا یَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَوابًا (6) این مال کیست؟ این مال اهل تقوی است اهل تقوای بی چاره که فقط اهل زاد است نه اهل مقصد و مقصود. این اوحدی از سالکان به این جا میرسند که این بستر نیاز را دارند «الی الابد» در بهشت هم رفتند این نیاز را دارند. آن جای جای لغو و لهو و حرف باطل نیست انسان در بستر نیاز زندگی میکند؛ اما حالا که در بستر نیاز زندگی میکند نیازش گاهی به این است که غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ (7) داشته باشد گاهی نیازش به این است که اولیای الهی را زیارت کند گاهی نیازش به این است که از یک عدهای شفاعت کند این امور است گاهی نیازش به این است که با او ناز کند «انْ اخَذْتَنِی بِجُرْمِی اخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ» (8) منم مؤاخذه میکنم. این تنها مناجات وجود مبارک حضرت امیر که نبود که مناجات ائمه(علیهم السلام) است به ما هم گفتند بخوانید پس معلوم میشود این راه باز است ولی غالب ما تا مقصدیم از آن به بعد خبری نیست. الآن کسی که بخواهد به زیارت ثامن الحجج(سلام الله علیه) برود یک کارتن غذا بس او است اما یک کامیون دارد میبرد این که میبینید مرتب نماز بخوان روزه بگیر ذکر بخوان این یک کامیون غذا بردن است؛ منتهی وقتی در مشهد رفت این را تقسیم میکند و ثواب بیشتری میبرد این جا هم وقتی وارد صحنه بهشت شد غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ (9) بیشتری به او میدهند جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ (10) بیشتر میدهند وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (11) جنتان و جنتان و جنانی به او میدهند در همین حد؛ اما عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ (12) ببرند نیست. آن که در پایان سورهٴ مبارکهٴ قمر است این است که إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ (13) ممکن است کسی دو بهشت داشته باشد چهارتا بهشت داشته باشد دهتا بهشت داشته باشد. وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (14) بعد وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ (15) فراوان است چه این که فرمود أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبینَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی (16) بعضی یک نهر دارند بعضی ده نهر دارند این ها ممکن است اما إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَر (17) بدون واو و بدون فاءإِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَر فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ. این عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ دیگر سهم او نیست؛ برای این که او فقط به فکر توشه بود توشه مال راه است انسانی که به مقصد رسیده است که زاد تهیه نمیکند یک چیز دیگر لازم است آن جا آن چیز دیگر که مطرح نشد. جای عرفان اسلامی این جا است بقیه اوهام است. خدا غریق رحمت کند مرحوم صدرالمتألّهین را از این عرفانبافی های باطل، وحدت وجودی های باطل، تصوف های باطل همیشه بود. ایشان یک کتابی نوشته به نام «کسر اصنام الجاهلیة» فرمود این عرفان های باطل، این صوفیگری ها این وحدت وجودی های باطل، این ها بت های جاهلیت است این ها را باید شکست با برهان باید شکست با عرفان باید شکست تا آدم برسد به جایی که بالأخره ببینید با که دارد حرف میزند در بستر نیاز, در بستر نیاز تا کجا میتواند برود. بعد هم انسان این نازش را بالا میبرد بالا میبرد بالا میبرد کارها را تقسیم میکند بعد به خدای سبحان عرض میکند در همان مناجات شعبانیه، خدایا من از راه دور آمدم اول منادات کردم بعد به شما نزدیک شدم مناجات کردم نفسم بند آمد حالا نوبت توست تو حرف بزن من بشنوم «وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ نادَیْتَهُ فَاجابَکَ وَ لٰا حَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلٰالِکَ، فَناجَیْتَهُ سِرّاً» (18) خدایا از این به بعد تو مناجات بکن با من این حرف ها مال کیست؟ اینها مثل «وَ لَا تَنْقُضِ الْیَقِینَ أَبَداً بِالشَّکِّ» (19) نیست که با هفت هشت سال درس خواندن حل بشود یعنی یک مبادی میخواهد با جانکندن. انسان میتواند با خدای خودش نیاز بکند یک، ناز بکند دو، کارها را تقسیم بکند سه، این ها یعنی چه؟ این ها راه عملی است و دستور است که متأسفانه متروک است در این ادعیه ما «وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ ... فَناجَیْتَهُ» (20) خدایا از این به بعد دیگر نوبت توست, تو با من مناجات بکن جای ندا نیست نگویید یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا (21) این یا ندای مال انسان دور است من که آمدم حضور شما پس لازم نیست بگوید «یا ایها العبد»، «یا ایها الکذا, یا ایها الکذا» من که آمدم حضور شما نوبت منادات تمام شد مرحله مناجات است مناجات هم سهمیه من تمام شد حالا نوبت شما است «وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ ... فَناجَیْتَهُ» (22) بعد هم آن توفیق را بده که من نجوای آهسته شما را بشنوم و کار موسی کلیم(سلام الله علیه) را بکنم «فَصَعِقَ لِجَلٰالِکَ» مدهوش بشوم نه بیهوش، آن مدهوشیاش را هم به من بده این دیگر صوم و صلاة نیست این تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی (23) نیست این روی سکوی تقوا ایستاده دارد پرواز میکند یعنی انسانی که صددرصد عادل است صددرصد متّقی است حدوثا ًو بقاءً، روی سکوی تقوا دارد این حرف ها را میزند که اگر ـ معاذ الله ـ یک ذرهای این سکو آسیب ببیند این از راه پرت میشود این راه ها هست. این راه ها گذشته از این که آن برکات معنوی فراوان را دارد برکات حوزوی فراوان دارد من اگر به دنبال علم همین «ضرب یضرب» که در فقه و اصول و فلسفه و کلام ما هم هست به دنبال این هم باشیم او را بهتر به ما میدهند یعنی همین علوم حصولی همین مفاهیم که کمتر کار با مفهوم ساخته میشود این ها را هم بخواهیم این ها را هم به ما میدهند چون همه چیز هست. اگر فرمود هر چه بخواهند ما میدهیم لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فیها وَ لَدَیْنا مَزیدٌ (24) این است دیگر اگر کسی بخواهد در این رشتهها کامل بشود در این رشتهها هم به او میدهند اینچنین نیست که فقط آن مربوط به آن عالَم باشد و حوری های آن عالَم, خیر. این اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ (25) یا «جَرَی یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ عَلَی لِسَانِهِ» (26) با این ها حرف ها هست. اگر این ها هست گفتند سرمایه اصلیاش هم اخلاص هست امیدواریم که خدای سبحان به برکت قرآن و عترت، این اخلاص را نصیب همه مخصوصاً حوزویان بکند ما را هم محروم نکند که ما هم بتوانیم هم راه را درست برویم هم به مقصد برسیم هم بفهمیم با مقصود چه کنیم.
1) (37) . سوره مائده, آیه1.
2) (38) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (39) . سوره بقره, آیه197.
4) (40) . تهذیب الاحکام، ج3، ص109.
5) (41) . الإقبال بالأعمال الحسنة (ط - جدید)، ج، ص297.
6) (42) . سوره نباء, آیه38.
7) (43) . سوره زمر, آیه20.
8) (44) . الإقبال بالأعمال الحسنة (ط - جدید)، ج، ص297.
9) (45) . سوره زمر, آیه20.
10) (46) . سوره بقره, آیه25.
11) (47) . سوره الرحمن, آیه46.
12) (48) . سوره قمر, آیه55.
13) (49) . سوره قمر, آیه54.
14) (50) . سوره الرحمن, آیه46.
15) (51) . سوره الرحمن, آیه62.
16) (52) . سوره محمد, آیه15.
17) (53) . سوره قمر, آیه54.
18) (54) . الإقبال بالأعمال الحسنة (ط - جدید)، ج، ص299.
19) (55) . وسائل الشیعة، ج، ص356.
20) (56) . الإقبال بالأعمال الحسنة (ط - جدید)، ج، ص299.
21) (57) . سوره بقره, آیه104.
22) (58) . الإقبال بالأعمال الحسنة (ط - جدید)، ج، ص299.
23) (59) . سوره بقره, آیه197.
24) (60) . سوره ق, آیه35.
25) (61) . سوره بقره, آیه282.
26) (62) . محاسن(برقی), ج1, ص61.
«والحمد لله رب العالمین»
هشتمین شرط از شرائط صحت شرط این است که این در ضمن عقد باشد و اگر شرط قبل از عقد مطرح شد و عقد بر آن شرط واقع شد باید محور بحث قرار بگیرد که آیا چنین شرطی نافذ است یا نافذ نیست. چون چند روز از این بحث گذشت مقداری از آن فصول گذشته باید بازگو بشود. طرح این شرط هشتم مبنی بر این است که شرط ابتدائی نافذ نباشد عدم نفوذ شرط ابتدائی یا برای آن است که ارتباط شرط به عقد که شرط در ضمن عقد قرار میگیرد یا محقق موضوع است یا موجب نفوذ حکمی، یا حقیقت شرط این است که در ضمن عقد باشد و اگر در ضمن عقد نبود اصلاً شرط نیست یا شرط هست منتها اجماعاً خارج شد و نافذ نیست. پس ارتباط شرط به عقد یا برای تحقق موضوع است یا برای ترتب حکم, اما آن بزرگوارانی که میگویند شرط ابتدائی هم نافذ است «کما هو الحق» میگویند: ارتباط شرط به عقد نه در موضوع دخیل است نه در ترتب حکم, اگر چیزی مستقل بود آن واقعاً شرط است و نیازی به عقد ندارد و چون شرط است مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) هست و نافذ است. پس ارتباط شرط به عقد نه در موضوع دخیل است نه در حکم.
پرسش: همان طور که باب نذر و عهد و این ها داریم پس باید بابی به نام باب شرط داشته باشیم.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پاسخ: باب شرط داریم. منتها شرط چون جزء قرارداد معاملی است در باب معاملات ذکر میکنند دیگر قاعده شروط دارد.
پرسش: آنهایی که شرط را در آن جا ذکر می کنند شرط را به عنوان این که در ضمن عقد باشد مطرح می کنند.
پاسخ: نه شرط عقدی, شرط معاملاتی, آن نذر و عهد و یمین اختصاصی به معاملات ندارد یک امر عبادی است قصد قربت هم شرط است. اما این امر عبادی نیست امر معاملی است لذا در معاملات مطرح میکنند قاعده شروط را هم در برابر قواعد دیگر مطرح میکنند یکی از قواعد فقهی قاعده شروط است؛ منتها آن یک امر عبادی است یک امر قصد قربی در آن لازم است آن را جداگانه ذکر کردند این چون امر عبادی نیست یک امر معاملاتی است در امر معاملات ذکر کردند. پس طرح این شرط هشتم مبنی بر آن است چون مبنی بر آن است اگر کسی شرط ابتدائی را نافذ دانست نه شرط هشتم را مطرح میکند نه آن شرط پنجم را که مخالف مقتضای عقد نباشد شرط پنجم که گذشت این بود که شرط مخالف مقتضای عقد نباشد. اصلاً شرط کاری به عقد ندارد در ضمن عقد نیست مستقل است وقتی مستقل بود و ارتباطی با عقد نداشت دیگر لازم نیست شما بگویید شرط نباید مخالف مقتضای عقد باشد اما این که این بزرگواران شرط پنجم را ذکر کردند شرط هشتم را هم ذکر میکنند و مانند آن؛ برای آن است که میگویند امر ابتدائی شرط نیست یا اگر شرط باشد نافذ نیست «لفقد الموضوع او لفقد الحکم» از این جهت آن شرط پنجم را ذکر کردند که شرط نباید مخالف مقتضای عقد باشد، این شرط هشتم را ذکر میکنند که اگر شرطی قبل از عقد واقع شد و عقد بر آن شرط واقع شد حکمش چیست این مطلب اول.
پرسش: یعنی شرط هیچ ارتباطی مطلقا نباید با عقد داشته باشد و التزام هم داشته باشد به عملش.
پاسخ: بله دیگر شرط ابتدائی که نافذ است همین است الآن همه قطعنامهها همین بیمه همین طور است
پرسش: اگر راننده ای نرود و ماشین اش را بیمه نکند و قرارداد نبندد اصلاً بیمه هیچ تعهدی نسبت به وی ندارد.
پاسخ: بله خود بیمه شرط یک قرارداد معاملی است باید به سراغ این قرارداد برود. خود شرط قرار معاملی است کاری با عقد ندارد نه این که شرط را انشا نکند شرط خودش یک قرار معاملی است.
پرسش: همین قرارداد عقد نیست؟
پاسخ: نه اصطلاحاً عقد نمیگویند اگر کسی خواست بگوید عقد است این جزء أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) است ولی غرض این است که شرط را جزء عقد نمیدانند یک امر التزامی انشائی است در برابر عقد, تعهد. الآن میگویند ما تعهد کردیم ما تعهد سپردیم پس طرح مسئله هشتم بر آن مبناست و اگر کسی آن مبنا را نپذیرفت نیازی به مسئله هشتم ندارد چه اینکه نیازی هم به شرط پنجم نبود.
مطلب بعدی آن است که شرط باید رابطه داشته باشد ارتباط به دو نحو است: یک وقت هست که در متن عقد شرط ذکر میشود مثل این که کالایی را میفروشند در متن این کالا شرط میکنند که این کالا این وصف را داشته باشد یا در هنگام تعهد تسلیم این فلان مطلب را شرط میکنند که این شرط وارد بر عقد است اول «بعت و اشتریت» مطرح است در ضمن «بعت و اشتریت» شرطی را به «احد العوضین» یا به کیفیت تسلیم مطرح میکنند که این شرط واقع «عن العقد» است. این شرط ضمن عقد است. قسم دیگر آن است که شرط قبل از عقد واقع میشود و عقد واقع بر شرط میشود که «العقد یقع علی الشرط لا العکس». در این شرط هشتم این معنا مطرح است که اگر شرطی قبل از عقد بود و عقد بر آن واقع شد آیا این شرط نافذ است یا؟ نه «بعد الفراغ» از این که شرط باید با عقد رابطه داشته باشد چون اگر ارتباط شرط و عقد لازم نباشد این شرط «لازم الوفا» است دیگر نیازی نیست که با عقد رابطه داشته باشد. بعد از فراغ از این که شرط باید با عقد رابطه داشته باشد این رابطه دوگونه ترسیم میشود یک وقت هست که رابطه تنگاتنگ است شرط در ضمن عقد است, یک وقت رابطه به این است که شرط قبلاً واقع میشود عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» حادث میشود آیا این مقدار رابطه درست است یا درست نیست؟
1) (2) . سوره مائده, آیه1.
مطلب بعدی آن بود که شرط یک قرار معاملی است چون یک قرار معاملی است بین دو طرف هم هست سه عنصر لازم است که احیاناً عنصر دوم به عنصر اول برمیگردد. عنصر اول التزام است، عنصر دوم انشاست، عنصر سوم ابراز این انشاست. اگر کسی متعهد نباشد این شرط نیست. متعهد باشد ولی انشا نکند این شرط نیست. انشا کرده در فضای نفس؛ ولی ابرازی ندارد مبرزی ندارد نه مبرز قولی، نه مبرز فعلی این شرط نیست. ابراز برای آن است که کار به امر معاملی باید که مصداق یکی از عناوین باشد چون معاملات هم یک امر امضائی است عقلا هم صرف نیتها و قصدهای درونی که مبرز بیرونی ندارد ترتیب اثر معامله نمیدهند؛ نعم در بحث تصرف در اموال دیگری آن صرف رضای قبلی کافی است انشا هم لازم نیست این «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (1) اگر کسی خواست در خانه کسی نماز بخواند، وارد منزل کسی بشود، روی فرش کسی بنشیند، در مال کسی تصرف بکند، همین که علم دارد به رضای صاحب مال کافی است این «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» محور حلیت را طیب نفس قرار داد نه انشا و نه عقد و نه شرط، آن یک مطلب دیگر است و از حریم بحث ما بیرون است. الآن بحث ما در تصرف اموال مردم نیست بحث ما در امر تجاری است که تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ (2) داریم نه «تصرف عن الرضا». در تجارت مال باید نقل و انتقال بشود یعنی کسی که مالک مالی نیست حالا مالک آن مال بشود و قبلاً مالک این مال بود این مال از ملک او خارج میشود به ملک دیگری منتقل بشود یک تبادل مالی مطرح است اینجا جای «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (3) نیست اینجا جای لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (4) صرف رضایت کافی نیست باید تجارت باشد تجارت هم یک امر انشائی است با ابراز. بنابراین بحث در این نیست کسی در مال مردم تصرف بکند که صرف رضای صاحب مال کافی باشد بحث در این است که مال مردم را مالک بشود و مال خود را هم تملیک به غیر بکند در چنین فضائی تجارت لازم است تجارت هم تعهدی است انشائی و مبرز میطلبد. شرط هم چون یک قرار معاملی است التزام میخواهد انشا میخواهد و ابراز انشا را شاید بتوان به همان التزام برگرداند باید نقل و انتقال انشا بشود با ابراز.
مطلب بعدی آن است که ابراز گاهی با فعل است گاهی با قول؛ چه این که معاطات همین طور است در معاطات حالا فرق نمیکند معاطات در بیع باشد یا اجاره باشد یا عقد مضاربه یا سائر عقود اسلامی باشد گاهی با فعل است گاهی با قول. شرط گاهی با قول است گاهی با فعل. شرط معاطاتی داریم شرط قولی هم داریم مثل این که بیع معاطاتی داریم بیع قولی داریم هردو عقد است، نه این که بیع معاطاتی در مقابل بیع عقدی باشد. عقد گاهی با فعل بسته میشود گاهی با قول عقد فعلی مثل همین معاطات عقد قولی همان «بعت و اشتریت». شرط هم دو قسم است شرط معاطاتی و شرط قولی و لفظی فرق نمیکند.
مطلب بعدی آن است که چون شرط باید با عقد رابطه داشته باشد عقد هم دو قسم است و شرط هم دو قسم؛ آیا سنخیت در این ارتباط شرط است یا شرط نیست؟ یعنی اگر عقد قولی بود شرط هم باید قولی باشد شرط فعلی کافی نیست؟ اگر عقد فعلی بود معاطات بود شرط باید معاطاتی باشد قولی کافی نیست؟ یا سنخیت لازم نیست؟ اگر گفتیم سنخیت لازم است در بیع قولی، شرط معاطاتی کافی نیست در بیع معاطاتی، شرط قولی کافی نیست. در بیع معاطاتی شرط معاطات، در بیع قولی شرط قولی, و اگر گفتیم نه دلیلی بر این سنخیت نیست لازم نیست این دوال از یک سنخ باشند «کما هو الحق» هرچه که انشا شده است با ابراز، این معتبر هست خواه هردو قولی باشند خواه هردو فعلی باشند یا مختلط، یکی قولی و دیگری فعلی.
مطلب پنجم آن است که اگر ما شرطی را قبل از عقد مطرح کردیم و انشا شد و در متن عقد هم دوباره انشا شد؛ منتها فرق انشای «قبل العقد» با انشای «حین العقد»، فرق در اجمال و تفصیل بود؛ یعنی «قبل العقد» تعهد مطرح شد انشاء مطرح شد لفظ یا فعل گویا بود بعد حین عقد گفتند«بعت و شرطت کما قرّر» این هم از حریم بحث خارج است. چرا؟ برای این که این شرط در ضمن عقد است شرطی نیست که «وقع العقد علیه» شرط در ضمن عقد است. مثل شرطی که تفصیلاً در ضمن عقد گفته بشود. تفاوت این قسم با آن جائی که تفصیلاً گفته میشود تفاوت اجمال و تفصیل است. در خود بیع هم همین طور است یک وقت هست این دهتا جعبه است ده نوع است همه این ها را بایع به مشتری نشان داد در هنگام اجرای صیغه، گاهی تفصیلاً میگوید «بعتک هذا و هذا و...» گاهی میگویند «بعتک هذه الاشیاء» هردو درست است تفاوت در اجمال و تفصیل است چون معلوم است که دارد چه را میفروشد شرط هم گاهی تفصیلی است گاهی اجمالی. اگر در متن عقد التزام و انشا مبرز بیاید این میشود تفصیل. اگر قبل از عقد بیاید و در متن عقد اجمالاً انشا بشود با قبلی تفاوت اجمالی دارد. پس اگر کسی «قبل العقد» تعهد بکند این را انشا بکند مبرز هم داشته باشد در متن عقد بگوید «بعت و شرطت کما قرر» این به منزله شرط تفصیلی است این هم از محل بحث خارج است برای این که این شرط در ضمن عقد است، این شرطی نیست که «وقع العقد علیه» شرطی است که در متن عقد آمده. پس این پنج امر به عنوان مقدمه مطرح شد. حالا محور بحث کجا است؟ محور بحث جایی است که بنابر این است که شرط با عقد باید رابطه داشته باشد برای این که اگر رابطه نداشته باشد یا شرط نیست یا حکم شرطی ندارد. محور بحث جایی است که قبل از عقد گفتگو میشود ولی انشاء نمیشود یک گفتگویی است. اوصاف این شیء را ذکر میکند بدون این که انشائی در کار باشد. کاملاً خصوصیات مطرح است در حد گزارش که این زمین این طور است خصوصیاتش این است قرب به جاده این طور است همه این خصوصیات را بازگو میکند یا تعهداتی که باید متعهد بشود آن ها را بازگو میکند ولی در حد گزارش نه در حد انشا. بعد روی همان تبانی که دارند, تواطؤای که دارند, توافق طرفینی که هست عقد را براساس نیت برهمان آن مذکور «قبل العقد» واقع میکنند. پس آن شرط اصلاً انشا نشده فقط در حد گزارش بود قبل از عقد که گزارش بود «حین العقد» که تبانی و تواطؤ بود نه انشا این یک ارتباط گزارشی باهم دارند اما به چه دلیل این شرط نافذ باشد شرط یک قرار معاملی است قرار معاملی انشا میطلبد شما که نه قبلاً انشا کردید نه در حین عقد انشاء کردید نه تفصیلاً انشا شده نه اجمالاً انشا شده به چه دلیل نافذ باشد. گاهی ممکن است قبل از عقد شرط به این قرار معاملی انشا شده باشد یعنی بایع انشای تملیک به نقل و انتقال بکند ولو وصفاً یعنی وصف را نقل و انتقال بدهد بنابر این که به موصوف تکیه بکند بایع هم این را تملّک بکند انشائاً؛ لکن فاصلهاش از عقد زیاد باشد در حین عقد انشا جدیدی نیاید فقط تبانی باشد و تواطؤ باشد.
پرسش: عقلاً قابل قبول هست ولی عرفاً قابل قبول نیست.
پاسخ: سرّش این است که این ها انشا میکنند. قرار عقلایی و عرفی این است که در متن عقد انشا میکنند مثل قسم اول میگویند «کما قرر» نه این است که انشا نکنند. پس اگر در متن عقد انشائی نشده صرف انشای قبلی باشد حالا دیروز یا پریروز رفتند در بنگاه معاملاتی یک تعهدی سپردند انشاء هم کردند بعد دو روز بعد میخواهند عقد بخوانند در حین عقد هم بنابر همان قبلی میگذارند این نافذ نیست. چرا؟
پرسش: عرفاً این را نافذ میدانند.
پاسخ: آن نافذ میدانند برای این که آن جا به قسم اول برمیگردد یعنی در متن عقد انشا میکنند اجمالاً میگویند «کما قرر»، نه اینکه انشاء نکنند. در این تحلیلی که الآن اشاره شد قسم دوم این است که انشا نشود اگر در حین شرط که دو روز قبل بود انشاء شد و در متن عقد هم بگویند «بعت و شرطت کما قرر» این انشاست تفاوتش با آن اجمال و تفصیل است و صحیح است «عند الکل» اما اگر انشا نکند صرف بنا باشد صرف قصد و نیت باشد قصد و نیت در تجارت کافی نیست یعنی در مسئله لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً (1) لازم است صرف قصد صرف رضایت این ها کافی نیست آن در مسئله «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (2) بله قصد کافی است رضایت کافی است اذن فحوا هم حتی کافی است؛ یعنی کسی علم دارد که فلان رفیقش راضی است که ایشان در این مدت در اتاقش زندگی کند استفاده کند کافی است اما در نقل و انتقال ملکی انشا لازم است اگر «قبل العقدم» اصلاً انشا نشد یا «قبل العقد» انشا شد دو روز فاصله شد سه روز فاصله شد بعد از این که از بنگاه معاملات درآمدند دو روز بعد عقد کردند و در متن عقد بنا گذاشتند بر گذشته، نه گذشته را اجمالاً انشا کرده باشند. این شرط در ضمن عقد نیست این شرط با عقد رابطه ندارد اگر کسی نظرش این است که شرط ابتدائی کافی است «کما هو الحق» همان شرط ابتدائی کافی است اما اگر کسی گفت که شرط ابتدائی یا موضوعاً شرط نیست یا اگر موضوعاً شرط باشد «بالاجماع» از حکم خارج است حکماً حکم شرط را ندارد. اگر چنین فتوائی داد این باید پیوند شرط با عقد را تثبیت کند. عقد امر انشائی است شرط امر انشائی است این دوتا انشاء باید به هم گره بخورند در حالی که یکی دو روز قبل بود یکی الآن واقع شد آن وقتی که آن انشاء بود عقد نبود آن وقتی که عقد هست انشاء نیست بنای صرف است بر گذشته این پیوند تجاری نیست؛ نعم اگر چنانچه فاصله کم باشد پنج شش لحظه همان طور در همان مجلس عقد که نشسته اند شرط را ذکر میکنند بعد بگویند «بعت» ولو انشا نکنند چون همین دو لحظه قبل بود عرف این را متصل به عقد میبیند میگوید این شرط در ضمن عقد است اما وقتی دو روز گذشت انشا دو روز قبل با انشاء فعلی چه ارتباطی دارد.
پرسش: اگر کسی از این ها بپرسد شما عقد را با چه شرایطی و قواعدی اجرا کردید می گویند با شرایط مذکوره.
پاسخ: میگوید با این بنا. اگر یک وقتی طرفین در قلبشان گذشت. [چون مستحضرید فقیه باید فتوا بدهد] الآن آنچه که در قلب این صائم میگذرد از او سؤال بکنند که شما که سحر پا شدی به چه نیت؟ ولو تفصیلاً نداند بگوید دارم برای فردا روزه میگیرم همین کافی است ولو الآن بالفعل چیزی در ذهنش نیست اما ارتکاز او این است که برای سحری فردا دارد بلند میشود الآن این روزهاش درست است اما اگر از او سؤال کنند خبری ندهد بگوید هیچ چیز این دیگر نیت نیست. فقیه کارش این است که بگوید اگر این نیت شد این طور است آن انشا شد آن طور است اگر درون این «مشترط» و «مشترط علیه» را شما بشکافید سؤال بکنید که با چه میزانی داری انشا میکنی میگوید برابر آن شرط قبلی، این شرط ضمن عقد است.
پرسش: سرایت می کند انشای عقد به شرط.
پاسخ: اگر این به «احد العوضین» برگردد این یک راه دیگر است که مرحوم شیخ خواست از راه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) کمک بگیرد که آن بحثش خواهد آمد اما اگر ما بخواهیم براساس « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) این را نافذ بدانیم و گفتیم که اگر چیزی ابتدائی بود شرط نیست یا اگر شرط بود نافذ نیست موضوعاً خارج است یا حکماً خارج است وقتی مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میشود که موضوعاً شرط باشد و در حریم عقد انشا بشود اگر دو روز قبل انشا شد و دو روز بعد عقد شد بین آن انشا و این عقد پیوند انشائی برقرار نشد فاصله زمانی مانع ارتباط انشائی است آن وقتی که شرط را انشا کرد که نافذ نبود «لخروج موضوعی» یا «لخروج حکمی» آن وقتی که دارد عقد میکند یک بنای درونی و قصد درونی است نه انشا آن وقت به چه دلیل « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) او را شامل میشود.
پرسش: عرف می گوید چرا عمل نکردی به این شرط؟
پاسخ: نه این معلوم میشود که انشا کرده عرف، عرف اگر خود را طلبکار میبیند معلوم میشود در متن عقد انشاء کرد. اگر همین عرف مقلّد یک مرجعی بود که آن مرجع گفته به این که شرط باید در ضمن عقد انشا بشود شرط یک قرار معاملی است قرار معاملی با قصد کافی نیست این که نماز نیست شما بگویید من به قصد فلان کردم. یک وقت انسان به قصد یک مؤمنی بلند میشود این فضیلت دارد یک وقتی به قصد اهانت در برابر کسی بلند میشود این حرمت دارد این ها قصد است و امر قصدی است اما یک وقتی میخواهد انشا بکند یک امر معاملی صرف قصد و نیت کافی نیست بلکه ایجاد بکن و در فضای اعتبار چون باید ایجاد بکند امر معاملی را میخواهد به دیگری منتقل بکند چرا انشا میخواهد برای این که این ملک مال شماست میخواهید این علاقه را قطع کنید این ملک را وارد ملک دیگری بکنید آن آقا را مالک بکنی، این امر پدید نمیآید؛ چون یک امر حادثی است یک امر اعتباری ایجاد نمیشود مگر به انشای اعتباری، این انشای تکوینی نیست. الآن این چیزی که ملک دیگری نیست شما میخواهید ملک دیگری بکنید این که با قصد حاصل نمیشود با نیت حاصل نمیشود. شما قصد کردید که این فرش مال زید باشد این که مال او نمیشود که شما باید ایجاد بکنید و باید ابراز داشته باشد حالا که ایجاد نکردید این مال خود به خود از ملک شما جدا میشود وارد ملک زید میشود شما باید این را ایجاد بکنید قرار معاملی این است من قصد کردم که این ملک مال او باشد؛ چه را قصد کردی، این که نه امر تعبدی است که به دست ما باشد نه شارع مقدس یک چنین ره آوردی دارد این یک قرار عقلایی است عرف است. عرف میگوید که اگر میخواهی بدهی خب بده به مردم این یا بیع است یا اجاره است یا عقود دیگر؛ بالأخره مال شما بخواهد منتقل بشود از شما وارد ملک دیگری بشود این انشا میخواهد آن وقتی که انشا کردند که عقد نبود آن وقتی که عقد شده انشا در کار نیست. پس برای این که این شرط «قبل العقد» نافذ باشد به طوری که با خود عقد رابطه تجاری برقرار کند باید یا گفتگوی «قبل العقد» کاملاً در متن عقد انشا بشود یا اگر «قبل العقد» انشاء شد فاصله ای با عقد نداشته باشد در همان زمان عقد واقع بشود که میگویند «وقع العقد علی المنشأ» یا اگر نه آن بود نه این, این شرط گسیخته است و شرط ابتدائی است و شرط ابتدائی نافذ نیست. روی این فضا، روی این تحلیل گاهی مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1) به عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) تمسک میکند. پس « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) نمیتواند دلیل باشد. چرا؟ برای این که اگر پیوند شرط و عقد لازم بود و ما احتمال دادیم که شرط وقتی شرط است که «متکوناً فی ضمن العقد» پدید بیاید و اگر در ضمن عقد نبود موضوعاً شرط نیست؛ یا نه «بالاجمال» شرطی نافذ است که در حریم عقد باشد شرط هم یک قرار معاملی است و قرار معاملی انشا میخواهد این معنی شرط است. شما یک قرار معاملی انشاءدار مبرز باید تحویل بدهید. تحویل که بدهید؟ تحویل عقد بدهید به طوری که خود این عقد که قرار معاملی انشائی مبرز دار است با شرط که قرار معاملی انشائی مبرز دار است باهم هماهنگ باشند؛ «نعم بین الانشائین» و «بین القرارین» لازم نیست شما ربط ایجاد بکنید همین که در ضمن عقد انشا میکنید که فلان شیء باشد کافی است دوتایی باهم مرتبط اند ما امر ثالث نمیخواهیم یکی انشای عقد یکی انشای شرط یکی انشای ربط «بین العقد و الشرط» این امر ثالث را نمیخواهیم ولی در متن عقد باید این شرط قرار بگیرد که گره بخورد به این. پس اگر «قبل العقد» واقع شد و این تعهد بود این شرط بود این انشا بود این مبرز بود، در متن عقد بگویید که «بعت و شرطت کما قرر» این کاملاً کافی است؛ برای این که این انشای اجمالی است این انشای اجمالی کار انشای تفصیلی را میکند این «لا بعد فی صحته بل هو صحیح». اما اگر چنانچه «قبل العقد» اصلاً انشا نشد فقط گفتگو شد و گزارش یا «قبل العقد» تنها گزارش نبود انشا شد ولی فاصله زیاد شد وقتی فاصله زیاد شد و در متن عقد با تبانی محض حل شد با قصد صرف حل شد، نه با انشا؛ آن وقت آن انشای قبلی که کارآمد نیست آن که کارآمد است که گزارش است انشاء نیست. پس اگر یک چیزی «قبل العقد» بود و«وقع العقد علیه و وقوع العقد علیه» به این نحو بود این کافی نیست برای این که ما احتمال میدهیم شرط آن است که «متکوناً فی ضمن العقد» پدید بیاید. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) میخواهند بگویند که اگر ما نتوانیم از « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) استفاده کنیم از عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) کمک میگیریم. چرا؟ برای این که بنای طرفین در عقد بر این وصف است؛ وقتی بنای طرفین در این عقد بر این وصف بود این به حوزه عوضین برمیگردد وقتی به حوزه عوضین برگشت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شامل حالش میشود. میگوییم یا این صحیح نیست یا اگر صحیح باشد از حوزه بحث بیرون است. چرا از حوزه بحث بیرون است؟ برای این که شما اوصاف عوضین را ذکر کردید وقتی اوصاف عوضین را ذکر کردید آن عقد روی وصف و موصوف باهم میآید هردو تحت انشاء است هردو که تحت انشاء بود البته أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6) شامل حالشان میشود. اما حالا شما شرط خیاطت مثال بزند شرط حیاکت و کتابت و این ها مثال بزنید که این جزء مدلول مطابقی عقد نیست به عوضین برنمیگردد یک شرطی است در ضمن عقد؛ برای این که از ابتدائیت به در بیاید شما این را در ضمن عقد ذکر میکنید این نه به کالا برمیگردد نه به ثمن برمیگردد کاری به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ندارد چون کاری به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ندارد با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ لزوم او اثبات نمیشود. بنابراین ما باید یک راه حل پیدا کنیم این که میگویند اگر شرطی «قبل العقد» واقع بشود و «وقع العقد علیه» شرطی که «مبنیاً علیه العقد» است کار شرط ضمنی را میکند این حساب و کتابی دارد. باید «حین العقد» به نحو اجمال انشا بشود این یک راه؛ یا اگر «قبل العقد» انشا شد ارتباط زمانی اش با عقد تنگاتنگ باشد به طوری که بنای عقد بر او با انشای او آمیخته باشد این دو، یا در متن عقد انشا بشود ولو «قبل العقد» انشا نشده گزارش محض بود این سه، این ها یک راهی است برای ترسیم پیوند شرط با عقد که بشود شرط در ضمن عقد. اگر کسی بدون این ارتباطات بگوید همین که «قبل العقد» گفته شد و عقد با تبانی و قصد صرف «بلا انشاءٍ» واقع شد کافیست؛ این صریحاً بگوید شرط ابتدائی کافی است دیگر برای این که شرط که زیر پوشش حوزه عقد نیامده. حالا ببینیم تتمه فرمایش مرحوم شیخ تام است یا تام نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
هشتمین شرط این بود که اگر شرط قبل از عقد واقع شد و عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع شد. این شرط هم نافذ است یا نه؟ (1) و این شرط هشتم مانند آن شرطی که میگفت شرط نباید مخالف مقتضای عقد باشد این ها همه مبتنی است بر این که شرط ابتدائی نافذ نیست چون اگر شرط ابتدائی نافذ باشد نه آن شرط قبلی که گفته شد شرط نباید مخالف مقتضای عقد باشد جایگاهی دارد و نه این شرط هشتم؛ برای این که شرط ابتدائی نافذ است و ارتباطی با عقد ندارد خودش یک تعهد مستقل است. اما بنابر این که شرط ابتدائی نافذ نباشد و باید با عقد رابطه داشته باشد این ارتباط دو گونه است: گاهی در متن عقد این شرط ذکر میشود گاهی شرط قبل از عقد ذکر میشود و عقد وارد بر اوست. پنج مقدمه یا پنج جهت قبلاً ذکر شد که حریم این بحث مشخص بشود. ذکر این مقدمات یا اصول برای روشن شدن حریم بحث این است که یکی از مهم ترین راههای تحقیق، تحریر محل بحث است در تشخیص صورت مسئله؛ چون صورت مسئله و محل بحث و موضوع بحث اگر خوب روشن بشود از هر راهی انسان میتواند برهان اقامه کند. قبلاً هم نمونه هایش گذشت که در مسائل ریاضی مخصوصاً اگر صورت مسئله خوب روشن بشود آن محقق ریاضیدان از چند راه میتواند این را حل میکند؛ برای این که اگر یک چیزی واقعیتش روشن شد این یک لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد، مقارناتی دارد از هر طرف میشود برهان اقامه کرد اما وقتی صورت مسئله خوب روشن نشود انسان به زحمت میافتد در فقه هم همین طور است گاهی برخی از فقها از چند جهت یک مطلب را ثابت میکنند برای این که صورت مسئله برایشان خوب روشن شد و اگر صورت مسئله روشن شد این که در عالم یک تافته جدا که نیست بالأخره یک لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد، عللی دارد، معالیلی دارد، همراهانی دارد از هر راه میشود برهان اقامه کرد. شرط هشتم این بود که این شرط با عقد رابطه داشته باشد. رابطه هم گاهی با مبیع و عوضین است به اصطلاح گاهی با بیع است گاهی با مقام وفا است گاهی با هیچ کدام از این ها رابطه ندارد فقط در ضمن عقد واقع میشود. اقسام چهارگانه که در شرط ششم ذکر شد آن هم در همه این مسائل سهم تعیین کننده دارد. آن اقسام چهارگانه وضعش خوب روشن بود در شرط ششم گفته شد که شرط نسبت به عقد چهار قسم است؛ یک وقت هست که با خود مبیع ارتباط دارد شرط میکنند که مبیع اینچنین باشد یا با ثمن ارتباط دارد که این در حوزه اصلی عقد است. گاهی با خود بیع رابطه دارد که اگر این شرط حاصل نباشد اصلاً بیع نیست. در این گونه از موارد اگر چیزی با «احد العوضین» یا با حریم خود بیع رابطه داشت و این شرط مجهول بود «جهلاً غرریا»، غرر این به خود بیع یا مبیع سرایت میکند وقتی غرر این به بیع یا مبیع سرایت کرد مشمول همان روایت «مأمور به» است که «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (2) پس اگر شرط به مبیع یا به بیع به این دو حوزه سرایت کرد که قسم اول و قسم دوم بود این جهالتش سرایت میکند به بیع, مشمول «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» میشود, معامله باطل میشود. ولی اگر شرط نه به حریم مبیع سرایت کرد نه به حریم بیع سرایت کرد کاری با حوزه بیع نداشت ولی این شرط چون خیلی مهم است این شرط کننده آن را به بیع گره زده؛ چون به بیع گره زده که اگر آن «مشروطٌ علیه» این شرط را عمل نکند این شرط کننده معامله را به هم میزند. برای شرط کننده سهم تعیین کننده ای در اصل بیع یا مبیع ندارد ولی این شرط مهم است چون این شرط مهم است این را گره زده به مدلول التزامی، یعنی وفا تا آن «مشروطٌ علیه» را وادار کند به انجام این شرط به طوری که اگر او این شرط را عمل نکند این شرط کننده اصل معامله را به هم میزند. پس قسم سوم فرق جوهری با قسم اول و دوم دارد. در قسم اول و دوم این شرط به حریم خود عقد برمیگردد یا به مبیع یا به اصل بیع, این شخص کاری با خود بیع دارد غرض اصلی اش این بیع است یا غرض اصلی اش آن مبیع است. اگر شرط به این حوزه اصلی عقد برگردد و غرری باشد حوزه اصلی بیع را غرری میکند وقتی حوزه اصلی بیع غرری شد «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (3) شامل حالش میشود. پس قسم اول و قسم دوم هم جوهراً از هم جدایند و هم حکم شان روشن است اما قسم سوم این بود که این شرط کننده مطلبی را میخواهد که این مطلب نه به مبیع برمیگردد نه به بیع برمیگردد این شرط برای او مهم است. برای این که این شرط فقط از آن «مشروطٌ علیه» برمیآید که او را انجام بدهد برای این که «مشروطٌ علیه» را وادار کند که این کار را باید برایش انجام بدهد این را در ضمن عقد قرار میدهد و به بخش وفا گره میزند به طوری که اگر «مشروطٌ علیه» این شرط را عمل نکند این شرط کننده معامله را به هم میزند در چنین حالتی اگر این شرط جهلی داشت «جهلاً غرریاً» این هم سرایت میکند و معامله را باطل میکند؛ منتها فرق اساسی اش این است که با مبیع یا ثمن فرق میکند ممکن است کسی معامله را باطل نداند ولی اگر عمل نشد تخلف شرط است. اما قسم چهارم با همه این ها فرق میکند قسم چهارم این است که فقط قضیه حینیه است. قضیه حینیه است یعنی چه؟ یعنی این شرط نه به حریم مبیع برمیگردد نه به طور ملکیت و بیع برمیگردد نه آن وفا را درگیر میکند که اگر این شرط انجام نگیرد آن شخص فسخ میکند در ضمن اوست بنابر قضیه حینیه. این قسم چهارم اگر جهل داشت، جهالتش هم غرری بود به هیچ جا آسیب نمیرساند بیع را باطل نمیکند مبیع را غرری نمیکند مشمول « نهی النبی عن الغرر» (4) نیست خودش هم که « نهی النبی عن الغرر» ثابت نشده. حالا چرا در فقه این قسم چهارم ذکر میشود؟ برای این که فقه مسئول عمل مکلفین است. مردم اگر این چهار قسم را عمل میکنند چه این که عمل میکنند از فقیه سؤال کردند «مسئلةٌ» کسی در ضمن عقد این طور شرط کرده واین شرط هم غرری بود. فقیه میگوید که این معامله صحیح است آن شرط باطل است تخلفش هم خیار تخلف شرط نمیآورد. نباید گفت چرا فقه از این بحث میکند, فقه بحث میکند از عمل مکلفین اگر مکلف به خیال این که شرط در ضمن عقد به نحو قضیه حینیه هم حاصل است اگر چنین شرطی کرد و این شرط غرری بود بعد از فقیه سؤال کرد که حکمش چیست؟ میگوید: این شرط شما غرری است معامله صحیح است برای این که غرر این شرط به معامله سرایت نمیکند. خیار تخلف شرط هم ندارید برای این که شما عقد را با او درگیر نکردید نه مدلول مطابقی نه مدلول التزامی، خیار تخلف شرط هم ندارید. این که در طلیعه بحث همان روز اول تصریح شد که اگر به این شرط عمل نشد خیار تخلف شرط نیست سرّش همین است. بنابراین یک وقت هست که یک کسی، فیلسوفی، فقیهی خودش دارد برای خودش ترسیم میکند این اصلاً قضیه حینیه را با قضیه شرطیه یک جا ذکر نمیکند یک وقتی یک رساله عملیه میخواهد بنویسد یک مستند فقهی برای عمل مکلفین مینویسد این جوابش باید نقد باشد اگر کسی سؤال کرد ما اینچنین عقد کردیم این شرط هم که غرری بود آیا معامله باطل است یا نه؟ فقیه میگوید نه. آیا تخلف این شرط خیار شرط میآورد؟ فقیه میگوید نه. چرا غررش باعث بطلان معامله نیست؟ برای این که نه به بیع برمیگردد نه به مبیع. چرا تخلفش خیار شرط ندارد؟ برای اینکه با مرحله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) یا مرحله وفای به مقام تسلیم درگیر نیست. این است که این چهار قسم را فقیه ذکر کرده تا فتوای نقد داشته باشد برای عمل مکلفین. اما در مقام ما که شرط هشتم هستیم, شرط هشتم این بود که این با عقد باید رابطه داشته باشد. ارتباط شرط با عقد گاهی به این است که «یرد شرط علی العقد» این حکمش روشن است که در متن عقد شرط میکند. یک وقت «یرد العقد علی الشرط» وقتی که «یرد العقد علی الشرط» آن مقابله های قبلی گفتگوهای قبلی انشاهای قبلی مطرح است اگر این مقابله نامهها این گفتگوها همه تنظیم شد بعد عقد به آن ها واقع شد این آن پنج امر را لازم دارد در ضمن آن امور خمسه روشن شد که چه داخل در حریم بحث است چه خارج از حریم بحث. اگر چنانچه در قبل از عقد اموری که مربوط به مبیع است اموری که مربوط به ثمن است این امور ذکر بشود حالا یا انشا بشود یا صرف مقابله ولی در هنگام «بعت و اشتریت» این «بعت و اشتریت» مستقیماً منعطف بشود به همان معهود خارجی، این یقیناً الزام آور است و یقیناً هم از حوزه بحث بیرون است برای این که این در خود عقد است؛ یعنی فرقی بین اجمال و تفصیل نیست در این جهت، یک وقت هست که تفصیلاً در متن عقد میگویند خانه ای که ما میخریم متراژش این باشد در فلان کوی باشد در فلان محله باشد رو به قبله باشد این خصوصیات را در متن عقد میگویند این خصوصیات مبیع است یک وقت این خصوصیات را یک هفته قبل در همان بنگاه معاملاتی میگویند و مقابله دارند حالا یا کتباً یا لفظاً این مقابله هست بعد از ده روز «بعت و اشتریت» را روی همان معهود خارجی پیاده میکنند این فرق نمیکند که این اگر تخلف شد خیار تخلف شرط دارد حتماً باید که انجام بشود. چرا؟ برای این که فرقش به اجمال و تفصیل است الآن انشا مستقیماً میخورد روی همان معهود ذهنی یعنی آنچه را که قبلاً گفتگو کردند همان را الآن تحت انشا میآورند اگر همان را تحت انشا آوردند الزام آور است. پس این قسم که به متن بیع برگردد یا به تعبیری به مبیع برگردد که در حوزه اصلی معامله است هرگونه مقابله ای گفتگویی کتبی یا لفظی قبل نوشته بشود یا گفته بشود بعد عقد روی همان معهود خارجی بشود این الزام آور است. چرا؟ چون این در متن عقد ذکر شده تفاوتش با آن جایی که به صراحه ذکر میشود تفاوت ظهور است و صریح، تفاوت اجمال است و تفصیل و این تفاوت هم که اثر ندارد.
پرسش: عقد را انشا می کند.
پاسخ: بله عقد را «بما هو المعهود» دارند انشا میکنند. وقتی که میگوید «بعتک الدار» یعنی آن دار معهود با همه خصوصیات و شرایط و اوصاف را من الآن انشا کردم این انشاست منتها انشای اجمالی است. انشای اجمالی با انشای تفصیلی فرق نمی کند. در متن عقد نکاح هم همین طور است. یک وقت هست که در متن عقد نکاح او میگوید «انکحت موکلی موکلک کذا و کذا علی الصداق» مشخصی که الآن اسمش را میبرد یک وقت میگوید «علی الصداق المعهود» این «علی الصداق المعهود» در انشا آمده، فرقی بین اجمال و تفصیل که نیست. اگر مقابله بود و آن معهود خارجی در متن عقد به نحو اجمال تحت انشا آمد مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) است. این قسم خارج از بحث است این را نمیگویند شرطی که «مبنیٌ علیه العقد» است این در متن عقد است منتها تفاوت اجمال و تفصیل دارد. آنکه در شرط هشتم محور بحث است آن است که یک چیزی باشد که به حریم عقد برنگردد، یعنی به مبیع برنگردد به اصل هویت بیع برنگردد؛ به دالان خروجی اش نظیر تعهد و التزامات بعدی برگردد اگر یک چنین شرطی قبل از عقد ذکر شد و در متن «عقد بالصراحه» که عقد، «بعت و اشتریت» او را شامل نمیشود؛ برای این که در مبیع نیست در حوزه بیع نیست باید ذکر بشود. اگر ذکر نشد منتها روی همان تبانی طرفین است انشا نشد ذکر نشد صرف بناست آیا این الزام آور است یا الزام آور نیست تحلیل این برای آن است که حتی روشن بشود. استدلال مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) از دو خطر بیرون نیست بخشی از فرمایش ایشان حق است؛ لکن خارج از بحث, بخشی از فرمایششان که داخل بحث است ناصواب است. حالا بعد توضیح داده میشود که فرمایششان چیست. غرض آن است که اگر یک شرطی بخورد به متن تعویض یا عوضین روی همین معهودیت طرفین بگویند «بعت و اشتریت» تحت انشا است بیگانه که نیست اصلاً در قلمرو بیع یا مبیع است این که میگوید «بعتک» فلان به اجمال اشاره میکند یعنی آن که با همه خصوصیات «شرطاً» و «وصفاً» بازگو شد او هم اکنون تحت انشای من است او هم بگوید «اشتریت».
1) (6) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: ...
پاسخ: بله اما بیع «مبنیاً علیه» چیزی است که در حریم بیع دخیل است مبیع «مبنیاً علیه» چیزی است که در حریم او دخیل است اما اگر یک شرطی یک مقابله ای باشد که در حوزه بیع یا مبیع نیست در دالان خروجی اش است در توابعش هست این انشای جدید میخواهد، «بعت» که این را شامل نمیشود «اشتریت» که این را شامل نمیشود تصریح هم که نشده انشای جدید نشده «لاصریحاً» و «لاظهوراً»، «بعت» هم که این را نمیگیرد «بعت» مبیع خودش را میگیرد، «اشتریت» ثمن را میگیرد، «بعت و اشتریت» « البیع» و «الشراع» را می گیرند. بیع داخل است شراع داخل است مبیع داخل است ثمن داخل است اینها با «بعت و اشتریت». اما شرط خیاطت و حیاکت که نه در مبیع است نه در حریم بیع به چه مناسبت اگر قبلاً گفتگو شد الآن به عنوان شرط در ضمن عقد لازم الوفا باشد پس حوزه بحث مشخص شد. حالا که حریم بحث مشخص شد بیاییم ببینیم که اگر شرطی قبلاً ذکر شد و اصلاً انشا نشد یا اگر انشا شد در همان بنگاه معاملاتی انشا شد و الآن که دارند صیغه بیع میخوانند یک هفته فاصله شد آن انشای قبلی از انشای فعلی که گسیخته است آن شرط قبلی که یک هفته قبل در بنگاه معاملاتی ذکر کردند نه در «بعت» است نه در «اشتریت» نه در «البیع» است نه در «الشراع» است، این جا هم که «بالصراحه» چیزی از آن به میان نیامده، صرف تعهد ذهنی است. تعهد ذهنی گفتیم انشا میخواهد انشا هم مبرز میطلبد ما میخواهیم تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ (1) بکنیم نه رضایت و حلیّت, مال یک وقت است میخواهیم بگوییم در مال فلان شخص میشود تصرف کرد بله این انشا نمیخواهد این پیمان نمیخواهد این «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (2) کافی است همین که علم داریم فلان شخص راضی است کافی است. ولی در مسئله معاملات رضایت کافی نیست باید تجارت باشد چه این که تجارت به تنهایی کافی نیست باید با رضایت باشد. تجارت هم یک پیمان معاملی انشائی است. شما که چیزی را انشا نکردید آن هم که یک هفته قبل کردید از این گسیخته است این که الآن باید شما انجام دهید هیچ انشا نکردید فقط در ذهنتان این است که به شرط خیاطت باشد به شرط حیاکت باشد، بعت که او را شامل نمیشود. یک وقت میگوید «بعت علی الشرط المعهود» خب بله گفتید؛ اما گفتید «بعت بهذا الشیء، بعت بهذا الدار» «علی الشرط المعهود» را نگفتید این جا انشا نکردید پس چه «قبل العقد» انشا بکند چه نکند صرف مقابله باشد اگر انشا نکند که خب روشن است قرار معاملی بدون انشا اثر ندارد اگر انشا بکند مال یک هفته قبل, آن انشای یک هفته قبل که شرط ابتدائی است با این انشای بیع که گره نخورده بنابراین از ابتدائیت به در نیامده لازم الوفا نیست. اگر بخواهد لازم الوفا بشود شرطی که «مبنیاً علیه العقد» است باید در متن عقد به آن اشاره بشود حالا اجمالاً او تفصیلاً؛ میگوید «بعتک علی الشرط الکذا» بسیارخب «بعتک علی ما هو المعهود بیننا» بسیار خب؛ بالأخره یا اجمالی است یا تفصیلی تحت انشا آمده وقتی تحت انشا آمده میشود معامله. پس اگر کسی بخواهد به همین جهت ارتباط این سنخی که این ارتباط فقهی نیست او را مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) بکند نیست. گرچه مرحوم شیخ مستحضرید که این را بعد از قسمت کتاب نقد و نسیه نوشته اول نقد و نسیه را مرقوم فرمودند بعد کتاب شروط را الآن در خیلی از موارد میبینید که فتوا در مکاسب آمده که «قد تقدم فی مبحث النقد و النسیه» (4) به تعبیر مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) می فرمود از این پیداست که نقد و نسیه را قبلاً مرقوم فرمودند از نظر تنظیم کتاب نقد و نسیه بعد از شروط قرار گرفته؛ چون قبلاً که بحث از نقد و نسیه نشد. (5) خب اگر در متن عقد این شخص شرط نکرده هیچ چیز از این ها را همان قبلی بود آن جا که قبلی بود نافذ نیست آن جا که بعدی آمده هم بیارتباط نیست. پس عموم که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) این را نمیگیرد؛ مگر کسی قائل باشد شرط ابتدائی نافذ است «کما هو الحق» که از بحث بیرون است از صدر فرمایشات مرحوم شیخ برمیآید که ما غیر از عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (8) داریم با خود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ مسئله را حل میکنیم. چرا؟ برای این که الآن طرفین, بایع و مشتری که دارند مبیع و ثمن را جابجا میکنند بنای آن ها این است معهودیت ذهنی آن ها این است که با این شرط باشد این مطلب اول, این را ما قبول داریم که معهودیت ذهنی آن ها این است. چون معهودیت ذهنی طرفین این است که با این شرط باشد وقتی که میگوید «بعت» وقتی که میگوید «اشتریت» یعنی این مجموعه در حریم عقد است وقتی این مجموعه در حریم عقد بود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شامل حالش میشود لازم نیست ما به « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (9) تمسک بکنیم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (10) میگوید عقد با همه توابع و لواحق و همراهانش باید وفا بشود این شرط هم جزء همراهان و لواحق و توابع عقد است و باید وفا بشود و اگر وفا نشود تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ (11) نیست اکل مال به باطل است پس حتماً این شرط لازم الوفا است. این عصاره فرمایش مرحوم شیخ در صدر قسمت ها است تا اوساط و ذیل ممکن است که یک فراز و نشیبی هم داشته باشد.
1) (7) . سوره نساء, آیه29.
2) (8) . وسائل الشیعة، ج، ص572.
3) (9) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (10) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص54.
5) (11) . حاشیه مکاسب(یزدی)، ج 2، ص117.
6) (12) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (13) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (14) . سوره مائده, آیه1.
9) (15) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
10) (16) . سوره مائده, آیه1.
11) (17) . سوره نساء, آیه29.
پرسش: ...
پاسخ: بله ایشان نمیخواهند به « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) تمسک کنند میخواهند بفرمایند که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) شامل حالش میشود. چه شرط عنوان ابتدائی باشد چه ابتدائی نباشد ما اگر بخواهیم به « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) تمسک بکنیم ممکن است کسی اشکال بکند که این شرط ابتدائی است این که به عقد گره نخورده ممکن است کسی جواب بدهد که نه این در ضمن عقد است. اگر نخواستیم به « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) تمسک کنیم خواستیم به عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) تمسک کنیم که ایشان این راه را آمده, میگوید عقد با همه همراهانش «واجب الوفا» است این هم جزء همراهان عقد است. نقدی که بر فرمایش مرحوم شیخ وارد است این است که در یک حال این سخن حق است ولی خارج از بحث است، در حال دیگر در صورت دیگر این مطلب ناصواب است. گرچه داخل در بحث است ناصواب است. بیان ذلک این است که اگر آن شرط به حریم اصل بیع برگشت یا در محدوده مبیع و ثمن بود یعنی در متن تبادل ملکین بودف بله این را همه ما قبول داریم. این را هم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) میگیرد هم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) میگیرد و هم خارج از بحث است این را که نمیگویند که عقدی که «مبنیاً علی ذلک الشرط» است یا «علی ذلک الوصف» است آیا آن وصف معتبر است یا نه؟ این در متن عقد است در متن بیع است در متن مبیع است ما همه قبول داریم چرا شما « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (8) را گذاشتی کنار؟ هم با او میشود تمسک کرد هم با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (9) تمسک کرد هم خارج از بحث است چیزی در اینجا اختلافی ندارد برای این که شما همین که میگویید «بعت» یعنی دارید انشا میکنید آن کالا را با همه خصوصیاتی که قبلاًَ گفته شد دیگر گفتید این کالای صنعتی یا آن فرش دستبافت یا فرش ماشینی با این خصوصیات محور معامله است یک ماه قبل هم گفتید یا یک سال قبل هم گفتید بسیار خب الآن که دارید میگویید «بعت» یعنی آن با همه آن مدار وسیع اش «بعت» این تحت انشا است؛ هم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (10) این را میگیرد هم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (11) این را میگیرد و هم خارج از بحث است. این را که کسی بحث نمیکند بگوید این چیزی که «مبنیاً علیه العقد» است آیا این نافذ است یا نه؟ این در حریم بیع است دیگر این داخل نباشد. پس چه داخل است؟ آن که محل بحث است نظیر شرط خیاطت شرط حیاکت به این شرط که فلان کار را برایم انجام بدهی، این نه در حریم بیع است نه در حریم معامله؛ این را فقط برای این که از ابتدائیت به در بیاید این را ذکر میکنند اگر از ابتدائیت به در بیاید این را ذکر میکنند؛ پس أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این را نمیگیرد. وقتی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این را میگیرد که شما در متن عقد این را برسانید به حریم خود عقد، این که با حریم عقد رابطه ندارد. اگر خواستید برای لزوم او دلیل اقامه بکنید باید « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (12) بگیرید « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این را شامل نمیشود. چرا؟ برای این که این یک امری است که در حریم عقد نیست این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (13) هیچ حکمی موضوع خودش را ثابت نمیکند هیچ دلیلی نمیگوید که این جزء موضوع من است. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نمیگوید که این شرط خیاطت یا شرط کتابت که از حریم بیع خارج است و از حریم مبیع خارج است این در حریم عقد من است این را نمیگوید. اگر حکم متکفل موضوع نیست که نیست و اگر خیاطت و کتابت، نه در قلمرو بیع است نه در حریم مبیع است هیچ جا نیست؛ پس أَوْفُوا بِالْعُقُودِ چه طور شامل حالش بشود؟ عقد میگوید عقد را وفا کنید شما بیع کردید بیع را وفا کن، این نه در ثمن است نه در مبیع است نه در اصل حریم بیع دخیل است یک کاری است که شما از دیگری توقع دارید که در ضمن عقد انجام بدهد برای این که لازم الوفا بشود. پس با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (14) اگر منظورتان آن است درجایی که این شرط به حریم بیع، به حریم ثمن، به حریم مثمن در این محدوده هست بله یقیناً حق با شما است ما هم همین را میگوییم جملگی برآنند و خارج از بحث هم هست. اگر درباره چیزی سخن میگویید که ما هم درباره همان سخن بگوییم و فقها هم درباره او بحث کردند که یک شرطی است که به مبیع برنمیگردد به ثمن برنمیگردد در حوزه بیع دخیل نیست در دالان خروجی بیع دخیل است این یک تعهد جدید میطلبد این تعهد جدید را شما میخواهید با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ درست کنید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ که نمیگوید قلمرو عقد من تا کجا است. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ که نمیگوید فلان چیز جزء عقد من است توابع عقد من است ملحقات عقد من است پس «یجب الوفا»؛ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید شما خطکشی کنید هر جا در حریم عقد است «یجب الوفا».
1) (18) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (19) . سوره مائده, آیه1.
3) (20) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (21) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (22) . سوره مائده, آیه1.
6) (23) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (24) . سوره مائده, آیه1.
8) (25) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
9) (26) . سوره مائده, آیه1.
10) (27) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
11) (28) . سوره مائده, آیه1.
12) (29) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
13) (30) . سوره مائده, آیه1.
14) (31) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: فرق أَوْفُوا با تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ (1) این است که تجارت شامل شرط نمی شود اما أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) در روایت آمده که یعنی عهود.
پاسخ: درست است عهد است بله اما عهدی که شما بستید عهد بیع بستید این عهد بیع را شامل نمیشود هیچ دلیلی متکفل اثبات موضوع خود نیست موضوع را به عهده مکلف بگذارید میگوید شما عهد بودن این را عقد بودن این را ثابت بکن من میگویم أَوْفُوا. این شیء فرض این است که به «احدی العوضین» به نحو تملیک برنمیگردد اگر به اصل بیع برنگشت به مبیع برنگشت به ثمن برنگشت به عقد برنمیگردد؛ وقتی به عقد برنگشت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) شامل حالش نمیشود شما میخواهید در ضمن یک چیزی را به این گره بزنید. یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد در بعضی از خطبهها گفت یک آدمی که به دیگری آویزان است این نظیر قبلاً که اتومبیل نبود و الآن هم در منطقههای روستائی و عشایری این طور است با شتر یا غیرشتر کار میکنند برای این که گاهی تشنهشان نشود این ظرف آب را کنار پالان این اسب یا استر یا این شتر آویزان میکنند این مرتب در حال تکان خوردن است گفت بعضی ها به دیگری آویزانند مرتب در حال شناوریاند به یکی از عمالش نوشت که چه کار داری میکنی؟ (4) این یک امر وابسته به دیگری است اگر به حریم عقد برنگشت چه شما بگویید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ چه بگویید «اوفوا بالعهود» بالأخره این در حریم عهدتان نیست در حریم عقدتان نیست خب أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شاملش نمیشود اوفوا میگوید هر چه که در قلمرو عقد و عهد است «یجب الوفا به» این که یقیناً خارج است اگر در حریم باشد همه ما میگوییم که «واجب الوفا» است که خارج از بحث هم هست. این شرط هشتم برای این قسم که نیامده شرط هشتم برای آن آمده که چیزی که از بیرون به این عقد بخواهد گره بخورد باید تحت انشا باشد. اگر به حریم عقد برگردد یقیناً حق با شما است ولی خارج از بحث است اگر به حریم عقد برنگردد حق با شما نیست و محل بحث هم همین جا است اینکه فرمودید تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ (5) این را رضایت نمیکند با این تعهد کردند بله این خیار تخلف شرط میآورد این خیار تخلف شرط را با «اوفوا بالشروط» « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) یا با ادله خیار تخلف شرط که به مقام دالان خروجی بحث است یعنی مقام وفا است مقام التزام است این را شامل میشود در بحث های عقد فضولی هم این فرق ها گذشت. یک وقت است آدم در متن معامله مال مردم را میخرد اموال مسروقه را میخرد و میفروشد قاچاق میخرد قاچاق میفروشد این بیع, بیع فضولی است. یک وقت است، بیع را در ذمه یک امری را میخرد این کالا را که کالای حلال و طیب و طاهر است از مالکش میخرد نسیه در موقع ادا مال مردم را میگیرد می دهد این وفا فضولی است نه این عقد فضولی باشد این معامله جزء عقد فضولی نیست احکام عقد فضولی هم بر او بار نیست. برای این که این موقع خریدن به ذمه خرید ذمه که فضولیبردار نیست این کالا هم ملک طلق فروشنده است این بیع که فضولی نیست، موقعی که میخواهد بدهد مال غیرمخمس را داده نسبت به او خمس وفا میشود فضولی. این جا هم همین طور است شما میخواهید یک چیزی را که خارج از حوزه بیع است خارج از قلمرو مبیع و ثمن است نظیر شرط خیاطت یا کتابت مطرح کنید, مطرح بکنید؛ ولی با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) این حل نمیشود با « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (8) حل میشود و این تعهد طرفین درگیر میشود با این بنای عقلا هم همین است « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هم امضای همین است و این درست است این انشای جدید میخواهد. اگر انشا کردند أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (9) نسبت به «مشروطٌ له» که تکلیفآور نیست قید حصولی است نسبت به «مشروطٌ علیه» اگر انشا شده باشد بله, اما اگر انشا نشده باشد نه. بنابراین شرطی که در ضمن عقد است یعنی قبلاً گفته شد و عقد مبنی بر او شد اگر قبلاً انشا شده باشد یا قبلاً مقابله شده باشد؛ ولی در متن عقد انشا نشده باشد کالعدم است. حتماً باید در متن عقد انشا بشود «امّا اجمالاً او تفصیلاً» اگر به نحو اجمال یا به نحو تفصیل انشا شد آن وقت « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (10) شامل حالش میشود و مقام وفا هم با این درگیر است و تخلفش هم خیار شرط میآورد. حالا بقیه فرمایش مرحوم شیخ ببینیم تام است یا نه.
1) (32) . سوره نساء, آیه29.
2) (33) . سوره مائده, آیه1.
3) (34) . سوره مائده, آیه1.
4) (35) . نهج البلاغه، نامه44.
5) (36) . سوره نساء, آیه29.
6) (37) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (38) . سوره مائده, آیه1.
8) (39) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
9) (40) . سوره مائده, آیه1.
10) (41) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
«والحمد لله رب العالمین»
هشتمین شرط از شرائط صحت شرط این بود که با عقد رابطه داشته باشد یا حدوثاً در متن عقد انشا بشود یا اگر قبل از عقد مطرح شد بقائاً در ضمن شرط انشا بشود صرف این که عقد مبنی بر او باشد کافی نیست «عند بعضٍ» این اصل مسئله بود. اقوال در مسئله هم سه قول بود یک قول این که هم شرط صحیح است هم عقد صحیح است یعنی شرطی که قبل از عقد واقع میشود و عقد مبنی بر او حادث میشود شرط و عقد هر دو صحیحاند. قول دیگر آن است که شرط و عقد هر دو باطل اند چون شرط ابتدائی باطل است و عقدی که مبتنی است بر شرط ابتدائی و در ضمن عقد انشا نشده این فاقد شرط است این هم باطل است پس شرط و عقد هر دو باطل اند. قول سوم که تا حدودی مورد تأیید بود این بود که شرط صحیح نیست و عقد صحیح است، بنابر این که ما شرط ابتدائی را نافذ ندانیم؛ ولی اگر شرط ابتدائی را نافذ بدانیم «کما هو الحق» هم شرط صحیح است در صورتی که انشا بشود هم عقد. محور بحث هم جایی بود که این شرط قبل از عقد به حریم اولی عقد برنگردد یعنی در محدوده بیع یا در محدوده مبیع یا در محدوده ثمن راه پیدا نکند. اگر خصوصیاتی مربوط به اصل بیع بود یا مربوط به مبیع بود یا مربوط به ثمن بود قبلاً گفتگو شد و بعد در متن عقد بدون تصریح عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع شد این هم عقد صحیح است هم شرط صحیح برای این که انشا لازم است و این جا انشا شده. انشای اجمالی کار انشای تفصیلی را انجام میدهد و این هم در حریم عقد است در حریم بیع است در حریم مبیع یا عوض است این خارج از محل بحث است که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در صدد تصحیح این قسم بود. این بیان شد که این جا صحیح است ولی خارج از بحث است. آن شرطی که محل بحث است آن است که به حقیقت بیع یا به حقیقت مثمن یا به حقیقت ثمن برنگردد نظیر شرط خیاطت, کتابت در ضمن عقد که یک کاری است یا وصفی است خارج از محدوده عوضین و در ضمن عقد مطرح است تا این که الزامآور باشد این شرط اگر قبل از عقد مطرح شد و در متن عقد انشا نشد لکن طرفین به قصد آن شرط عقد را انشا کردند این محل بحث است. شرطی است قبل از عقد یک، به حریم حقیقت بیع یا مبیع یا ثمن برنمیگردد دو، در متن عقد انشا نشد سه، عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع شد فقط قصد طرفین این بود چهار، آیا این صحیح است یا صحیح نیست؟ مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) دوتا مطلب را مطرح فرمودند که این ها یکی خارج از بحث بود یکی داخل در بحث بود ولی ناتمام. آن جایی که آن شرط قبل از عقد به حقیقت بیع برگردد یا به حقیقت مبیع برگردد یا به حقیقت ثمن برگردد مثل این که وصف بکنند که فرش باید دست بافت باشد، یا یخچال یا فلان واحد صنعتی مال فلان کارخانه باشد این ها همه را گفتگو میکنند بعد از یک هفته یا یک ماه یا یک سال عقد را «مبنیاً علی ذلک الشرط» انشا میکنند ولو در متن عقد انشا نشده باشد این صحیح است. چرا؟ برای این که همین انشای اجمالی کار انشای تفصیلی را میکند آن امور هم مربوط به حقیقت عقد اند و این خارج از بحث هم هست. اما اگر شرطی که به اصل بیع برنگردد, به مبیع برنگردد, به ثمن برنگردد که عناصر اولی بیعاند شرط در ضمن عقد باشد؛ نظیر این که شرط خیاطت، حیاکت نمیدانم کتابت اینگونه از امور که این ها نه به حقیقت بیع برمیگردد نه به مبیع برمیگردد برای این که از ابتدائیت به در بیاید این را در ضمن عقد مطرح میکنند. چنین شرطی اگر قبل از عقد واقع بشود و عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» انشا بشود و در متن عقد آن شرط انشا نشود، فقط قصد طرفین باشد بنای طرفین باشد. آیا این کافی است یا کافی نیست؟ تبانی این عقد بنای حین عقد, قصد و نیت طرفین حین عقد کافی است که شرط را الزام آور بکند یا نه؟ این محل بحث است.
پرسش: آیا از قصد یکدیگر باید آگاهی داشته باشند یا خیر؟
پاسخ: از قصد یکدیگر آگاهند اما هیچ کدام انشا نکردند. اگر انشا بکنند که همه میگویند صحیح است این دیگر شرط ابتدائی نیست شرط در متن عقد است.
پرسش: اگر اشاره نگردد پس چگونه از قصد یکدیگر آگاهی دارند؟
پاسخ: بله اگر طرفین در مقابلهای که قبلاً در بنگاه معاملات کردند حالا دارند عقد انشا میکنند از فقیه سؤال می کنند فقیه میگوید: «بینکم و بین الله» اگر فقط قصد صرف بود این شرط الزامآور نیست اگر طرفین انشا کردید الزام آور است حکم را فقیه میگوید موضوع را خود آن ها باید تشخیص بدهند. اگر هم نزاع کردند محکمه باید تشخیص بدهد. پس محور بحث این شد که شرط به حقیقت عقد و بیع برنگردد یک، خارج از محدوده بیع باشد و در متن عقد انشا نشود فقط قبل از عقد مطرح شده باشد و این عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» انشا بشود آیا این کافی است یا نه؟ «فیه ثلاثة اقوال» بود. قولی بود که شرط و عقد هر دو صحیح اند. قولی است که شرط و عقد هر دو باطلاند. قولی است که تاکنون تأیید شده عقد صحیح است و شرط باطل. ولی چون شرط ابتدائی «عند التحقیق» الزامآور است این جا هم شرط صحیح است هم عقد؛ منتها آن شرط قبل از عقد باید انشا بشود نه مقابله و گفتگو و بِنا, که این دو قسم قبلاً مطرح شد الآن هم باید بازگو بشود چون در پایان این شرط هشتم هستیم. پس معلوم شد که حوزه بحث کجا است اقوال بحث چیست. آن دو قسمی که مطرح شد این بود که این شرطی که قبل از عقد است گاهی انشا میشود گاهی انشا نمیشود فقط قصد و نیت و گفتگو است. اگر انشا شد و شرط ابتدائی را نافذ دانستیم مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) خواهد بود. اگر انشا نشد صرف گفتگو است مستحضرید که گفتگو از رضایت کشف میکند ولی از ایجاد کشف نمیکند مال اگر بخواهد به دیگری منتقل بشود یا حق بخواهد به دیگری منتقل بشود یا فعل به دیگری منتقل بشود کما «فی الاجاره» این انشا میخواهد یک موجر یک اجیر، فعل خود را تملیک مستأجر میکند. آن صاحبکار که میگوید این دیوار را بنائی کن این بنا وقتی با او عقد اجاره میبندد فعل خود را تملیک او میکند فعل او منفعت او است این کار خود را در قبال اجرتی که میگیرد تملیک او میکند و تملیک نقل و انتقال است و انشا میطلبد صرف قصد کافی نیست. پس شرطی که قبل از عقد واقع میشود یا انشا شده است یا صرف بنای قبلی، دو قسم بود و درباره قسم اول که «اهم القسمین» بود صحبت شد تا معلوم بشود که قسم اول که «اهم القسمین» است صحیح نیست قسم دوم به طریق اولی. آنچه که تاکنون صحبتش رفت این بود که اگر قسم اول که قبل از عقد انشا شده؛ منتها یک هفته گذشت بعد از یک هفته آمدند دارند عقد انشا میکنند و چون آن شرط در حریم حقیقت عقد داخل نیست خارج از محدوده عقد است میخواهد در بخش تسلیم و وفا برگردد و در متن عقد انشا نشده فقط قصد طرفین این است؛ چون بین آن انشا و این عقد فاصله زیاد شد و شرط هم باید در ضمن عقد باشد یعنی در ضمن عقد انشا بشود این شرط باطل است تاکنون صحبت این بود. بعد هم آن قسم دوم حکمش روشن تر است. حکم دوم این است که این شرط قبل از عقد اصلاً انشا نشده فقط مقابله بود گفتگو بود یک قول نامه بود انشایی در کار نبود قصد طرفین این بود گفتگو این بود ولی هیچ کدام انشا نکردند. اگر قسم اول باطل شد قسم دوم به طریق اولی. پس محور بحث جایی است که شرط به حقیقت بیع برنمیگردد یک، و در متن عقد انشا نشد دو، قبل از عقد مطرح شد سه، طرحش قبل از عقد یا «بالانشاء» است یا «بالبناء» صرف است این چهار، این عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» است پنج, آیا این عقد صحیح است یا نه؟ تاکنون دو دلیل اقامه شده بر صحت این شرط در عقد: یکی عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) بود که تمسک کردند. پاسخش این بود که شرط ابتدائی یا موضوعاً خارج است یا حکماً، چیزی که قبل از عقد واقع شده و در متن عقد انشا نشده صرف بنای قلبی و درونی است این شرط نیست. چون شرط نیست بنابراین مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نیست یا حکماً یا موضوعاً، یا موضوعاً خارج است یا حکماً بالاجماع خارج است. دلیل دوم فرمایش مرحوم شیخ بود که ایشان فرمودند که ما نیازی به « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نداریم (3) برای این که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) شامل حالش میشود. برای این که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید این عقد با توابع و لواحقش «واجب الوفا» است این هم اشاره شد که هر چه که در محدوده عقد است أَوْفُوا او را میگیرد؛ اما هر چه که خارج از حقیقت عقد است أَوْفُوا موضوع درست نمیکند هرگز «اکرم العلماء» نمیگویند «هذا عالمٌ» «اکرم العلماء» میگوید «من احرزت علمه فیجب علیک اکرامه» این جا هم میگوید «ما احرزت اندارجه تحت العقد یجب الوفاء به» و این شرط فرض این است که در حقیقت عقد دخیل نیست خارج از محدوده بیع و مبیع و ثمن است و به عنوان یک امر ضمنی مطرح است. پس این دلیل دوم مرحوم شیخ هم کافی نبود اما دلیل سوم.
دلیل سوم این است که ما نیازی به تفصیل نداریم. چرا؟ برای این که شما در مسافرتها الآن افرادی که چه وارد ایران میشوند یا ایرانی که وارد کشورهای دیگر میشود این ها دارند معامله میکنند نه از آن واحد پول کاملاً اطلاع دارند نه از آن واحد وزن کاملاً اطلاع دارند نه از قیمت میخواهند نان تهیه کنند، لباس تهیه کنند میروند می ببینید که صدها نفر این جا صف بستند یک پولی میدهند یک نانی میگیرند, لباسی میگیرند این هم احتیاج به نان و لباس دارد این هم در صف میایستد میگوید هر چه این ها میگویند من هم میگویم و بعد هم معلوم میشود که چقدر باید بدهد چقدر هم میگیرد. بعدها میفهمند. خب شما میخواهید همه خصوصیات برای شما روشن باشد این معاملات را شما چگونه تصحیح میکنید؟ الآن مگر این ها میگویند این معامله نقد باشد یا نسیه. مذاکره نمیکنند کالایی میخرند بعد پول میدهند نه نقد و نسیه را میگویند یا خصوصیت وزن را باخبرند، نه خصوصیت قیمت را باخبرند احتیاجی به این کالا دارند میبینند همه در اینجا ایستادند دارند نان میگیرند این هم میرود نان میگیرد. پس معلوم میشود که آن غرائز قبلی آن ارتکازات عمومی کافی است برای صحت و اگر شرط جزء غرائز عمومی و ارتکازات عمومی بود این یا مشمول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) است یا مشمول عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) است که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند پس صحیح است.
پرسش: مرحوم شیخ شرط ابتدای را صحیح نمی داند. ولی شما صحیح می دانید.
پاسخ: نه شرطی که در ضمن عقد باشد به این نحو از ضمنیت را صحیح میدانند میگویند مشمول عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است. شرط ابتدائی نیست اینها این ها در ضمن عقد است میفرماید جزء توابع عقد است.
پرسش: اصلاً شرطی وجود ندارد.
پاسخ: بله این یکی از ادلّه است که بنای قلبی کافی است این دلیل سوم است. این دلیل مرحوم شیخ نیست. دلیل مرحوم شیخ آن بود که شرطی که در ضمن عقد به عنوان بنای قلبی طرفین باشد جزء توابع عقد است وقتی جزء توابع عقد بود ما نیازی به « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) نداریم همان أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) کافی است این جا پاسخ داده شد که اگر در حریم عقد باشد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ کافی است و خارج از بحث است. خارج از حریم عقد باشد داخل در محل بحث است مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نیست. الآن این دلیل سوم این است که شما در این موارد ارتکاز عرفی جز آن است که به بنای عقلا اکتفا میکنید به بنای قلبی طرفین اکتفا میکنید هیچکدان خبر ندارند تا انشا بکنند. پاسخش این است که ما همه این ها را قبول داریم یک مسافر غریبی که وارد صف نانوایی میشود نه از حجم آن نان خبر دارد نه از قیمت آن نان خبر دارد او یک نان میخواهد وزنش را هم نمیداند قیمتش را هم نمیداند وقتی نوبت او رسید یک نانی را که باید بگیرد آن وقت نان را میبیند چقدر وزن دارد و پولی که دیگران میدهند به همان اندازه پول میدهد این را هم ما قبول داریم کسی که وارد شهر ناشناسی شده یک نانی میخواهد یک آبی میخواهد نه از وزن آن خبر دارد نه از قیمت آن خبر دارد میایستد دیگران یک نان میگیرند یک پولی میدهند این هم که نوبت او شد نان میگیرد میفهمد چقدر وزن دارد بعد هم میفهمد که چقدر پول باید بدهد ما همه اینها را قبول داریم. اما «کَم فرقٍ» بین قصد و بین انشای اجمالی، این که در صف نانوایی یا در صف فلان غذا میایستند این قصد دارد که آنچه را که دیگران میخرند بخرد و انشا کرده آنچه را که دیگران به تفصیل میدانند او به نحو اجمال انشا کرده که من نانی میخواهم آن طوری که این ها میخواهند و به وزنی میخواهم که این ها میخواهند به قیمتی میخواهم که این ها میخواهند. این ها جزء ارتکازات مردمی است و تحت انشا هست انشای اجمالی مثل انشای تفصیلی است. اما حالا شما یک شرط خصوصی دادید که محل بحث این جا است بایع و مشتری یک شرط خاص میکنند به این شرط این کار را انجام بدهیم که شما فلان کار را برای ما انجام بدهید این جزء شرائط عامه نیست این جزء ارتکازات نیست این جزء اطلاعات عمومی نیست. این را شما از کجا میفهمید که این الزامآور است؟ کجا مشابه این را دارید. آن جایی که میبینید در صف نانوایی میایستد انشا میکند؛ منتها انشا میکند چیزی را که دیگران به تفصیل انشا میکند این به اجمال انشا میکند. اگر اشاره اجمالی انشای اجمالی کار اشاره تفصیلی و اجمال تفصیلی را بکند چه این که میکند منتها محذوری ندارد در نقد و نسیه این طور است، در اوزان عمومی این طور است، در قیمت های عمومی این طور است. الآن این روستائی هایی که وارد شهر میشوند یک جنسی را میخواهند بخرند میبینند این جنس را این ظرف را یک عده صف کشیدند میخواهند این ظرف را بگیرند این شخص هنوز از حجم این ظرف کاملاً خبر ندارد از قیمت این خبر ندارد و دارد پول میدهد. اما به نحو اجمال می گوید هر چه را که این آقایان میخواهند من همان را انشا میکنم. این نظیر این که انسان احرام ببندد «احرمتک» احرام فلان, اشاره جمالی انشای اجمالی یک مطلب است قصد قلبی یک مطلب دیگر است. قصد مادامی که تحت انشا و ایجاد اعتباری نیاید کارساز نیست. پس این دلیل سوم هم مثل آن دو دلیل گذشته کارآمد نیست. جمعبندی مطلب هم این است که اگر شرط که قبل از عقد واقع میشود به حریم عقد برگردد, به حریم مبیع و ثمن برگردد و در متن عقد «بالصراحه» انشا نشود؛ لکن «مبنیاً علی ذلک الشیء» عقد انشا بشود این انشای اجمالی است و کافی است میگوید «بعتک ذلک الشیء» من آن فرش را فروختم یا آن پخچال را فروختم یعنی آن یخچال با همه خصوصیاتی که قبلاً مطرح شد الآن تحت انشای من است. این انشای اجمالی است انشای اجمالی کار انشای تفصیلی را میکند. این قسم شرط و عقد هر دو صحیح است و خارج از بحث است. آن جایی که محل بحث است آن است که شرط به حقیقت بیع برنگردد یک چیز زائدی باشد اگر قبل از عقد گفتگو شد خواه انشا بشود خواه انشا نشود و عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع بشود با بنای قلبی نه با انشای جدید؛ اینجا بنا بر این که شرط ابتدائی نافذ نباشد این شرط باطل است ولی دلیلی بر بطلان عقد نیست. پس قول به این که هم عقد باطل است هم شرط باطل است وجهی ندارد, قولی به این که هم عقد صحیح است هم شرط صحیح است که ظاهر بخشی از فرمایشات مرحوم شیخ بود که وجهی ندارد, قول به این که عقد صحیح است و شرط نافذ نیست صحیح است؛ بنا بر این که شرط ابتدائی را ما نافذ ندانیم اما بنا بر این که شرط ابتدائی را نافذ بدانیم هر دو صحیحاند.
پرسش: سه تا مقابله و گفتگوی خریدار و فروشنده درباره شرط و بعد انجام عقد بنای قلبی بر آن داشته باشند ولو ما شرط ابتدایی را هم نافذ بدانیم آیا این اصلاً در حوزه شرط ابتدایی هست؟
پاسخ: نه چون شرط ابتدائی را اگر نافذ بدانیم چون قبلاً انشا کردند [آن قبلی تعهدآور است] این تأیید او است این اثری ندارد که آن گفتگوی قبلی، اگر تحت انشا بیاید مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) است.
پرسش: اگر تحت انشا نیاید چطور؟
پاسخ: هیچ چیز چون مقابله قابل نقل و انتقال نیست. صرف گفتگو انشا نیست, ایجاد نیست. مثلاً کسی بگوید من میخواهم به آقا سلام عرض بکنم احترام بکنم این گفتگو است این که جواب ندارد که اما اگر سلام را انشا کرد میگوید من وقتی ایشان آمدند میخواهم به ایشان بگویم «سلامٌ علیکم» این انشا نیست این جواب نمیخواهد. اما وقتی که سلام را انشا کرد جواب این سلام واجب است غرض این است تا انشا نشود حکم بر او بار نیست بنابر این که شرط ابتدائی نافذ باشد «کما هو الحق» اگر انشا بشود ایجاد بشود، صرف این که قبل از عقد است زیانی ندارد و وقوع عقد «علی ذلک الشرط» یک تأییدی است. تاکنون سه دلیل از ادله نفوذ این شرط گذشت، دلیل اول عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) بود اشکال داشت دلیل دوم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) بود که صدر مقال مرحوم شیخ بود که بیاشکال نبود دلیل سوم استفادهکردن و تمسک به این ارتکازات عرفی بود که این هم ناتمام بود. در تأیید این روایاتی هست که میگوید شرطی که در متن عقد نباشد و بنای عقد بر او باشد بدون انشا چنین شرطی نافذ نیست در خصوص باب نکاح آمده که آن روایات را باید بخوانیم قبل از این که وارد بحث روایات بشویم که این تأیید میکند که شرط ضمنی اگر انشا نشود فقط عقد بر او واقع بشود این شرط باطل است و نافذ نیست و باعث بطلان آن عقد نیست, قبل از ورود او این نکته را بازگو کنیم که در بحث های شرط ششم آن جا چهار قسم ذکر شد که قسم اول صحیح بود, قسم دوم صحیح بود, قسم سوم صحیح بود, فرق این اقسام هم کاملاً مشخص شده بود، قسم چهارم که به نحو قضیه حینیه بود به نحو ظرف و مظروف بود نه به نحو قضیه شرطیه و مانند آن، این باطل بود و معنای قسم چهارم هم این بود که در حین عقد در ظرف عقد این شرط را ذکر میکنند که این شرط در ضمن عقد هست به نحو ظرف، آن طوری که مظروف در ضمن ظرف هست نه این که با عقد گره خورده باشد این قسم چهارم صحیح نبود و تخلف او هم خیارآور نیست. اما حالا چرا این قسم را فقها ذکر میکنند؟ فقها مثل منطقیین آن قضیهای که میشود از آن قضیه قیاس تشکیل داد و از آن قضیه بهره علمی برد آن قضیه را از قضایایی که قابل استفاده علمی نیستند جدا میکنند تا هنگام استدلال این شخص مواظب این قضایا باشد. در فقه هم آن نحوه ملاحظاتی که اثر شرعی ندارد در کنار ملاحظاتی که اثر شرعی دارد ذکر میکنند تا مقلدین بفهمند و مجتهدان هم برابر او فتوا بدهند. بیان ذلک این است که در منطق همه شما مستحضرید که قضایای منطقیه را چه در بخش موجهات و چه در غیر موجهات آمدند به انحایی تقسیم کردند؛ یک شرطیه دارند یک مشروطه دارند که این ها کاملاً از هم جدایند یک قضیه حینیه دارند. قضیه حینیه این است که محمول و موضوع در فلان ظرف اتفاق افتاد هیچ ارتباطی با هم ندارند این قضیه حینیه است در فلان حین این موضوع این محمول را پیدا کرد این محمول بر این موضوع مترتب شد هیچ ربط ضروری بین موضوع و محمول نیست. اما قضایای مشروطه یا قضایای شرطیه در فرصت خاص در زمان و زمین خاص یک ربط ضروری بین موضوع و محمول هست. پس در قضایای حینیه ربط ضروری نیست در قضایای مشروطه یا شرطیه در شرائط خاص ربط ضروری است. این را در باب قضایا ذکر میکنند تا آن مبرهن که میخواهد برهان تشکیل بدهد از چند قضیه قیاس بسازد از قضایای اتفاقیه قیاس نسازد از قضایای حینیه از قضیهای که در حد ظرف است قیاس نسازد چون هیچ ربط ضروری بین موضوع و محمول نیست ما اگر دو تا قضیه حینیه داشتیم یا یک قضیه ضروری و یک قضیه حینیه داشتیم چنین قیاسی نتیجه نمیدهد؛ برای این که بین موضوع و محمول ربط ضروری نیست. پس در باب قضایا آن فرق را میگذارند تا در باب قیاس آن مستدل آن مبرهن مواظب باشد قضیه حینیه را در قیاس نیاورد در فقه و سائر رشتهها هم به شرح ایضاً [همچنین]. در فقه میگویند که اگر بنا شد شرط در ضمن عقد باشد باید با عقد گره بخورد حالا یا با بیع یا با مبیع یا با ثمن یا با مقام تسلیم و وفا باید گره بخورد. اگر گره نخورد ربط ضروری پیدا نکند فقط ظرف و مظروف باشد این کافی نیست این را میگویند تا اگر کسی نظرش این است که تقلیداً که شرط باید در ضمن عقد باشد باید بداند که به نحو قضیه حینیه نباید باشد کارساز نیست باید به نحو شرطیه و مشروطه و مانند آن باشد فقیه هم همین فتوا را میدهد همان طوری که در منطق دو مقطع است در فقه هم همین دو مقطع است. لذا میبینید مرحوم آقای سید محمد کاظم( رضوان الله علیه) ضمن اینکه آن مسائل قبلی را مطرح فرمودند راجع به این قضیه حینیه و این ها هم این تذکر را هم دادند اینچنین میفرمایند: «بقی شیء و هو انه بناء علی عدم الاعتبار بالشروط البدئیة» (4) اینجاها معمولاً «بدویه» نوشته شده است بدو یعنی بیابان «جاء بکم من البدو» یعنی از روستا, باید بگوییم بدئی, این با همزه است نه واو, بدواً سلام عرض کردم بدواً تقاضا میکنم این یک عبارت ادبی نیست. بدو یا معنی از «بدو» و ظهور است یا از بیابان است که «جاء بکم من البدو» باید بگویند شرط ابتدائی یا بدئی، به هر تقدیر «علی عدم الاعتبار بشروط البدئیه فاللازم ذکر الشرط فی العقد علی وجه یرتبط به» که به عقد ارتباط داشته باشد یا به حریم بیع یا به حریم وفا یا مدلول مطابقی یا مدلول التزامی «و الا فلو التزم فی عقد البیع بخیاطة ثوب المشتری مع عدم الارتباط بالبیع علی وجهٍ یکون جزءً من المبیع» که به حریم بیع بالأخره باید سرایت بکند یا جزء ثمن بشود یا جزء مبیع بشود و این ها «علی وجهٍ یکون جزءً من المبیع و یکون تخلفه موجباً للخیار» چون وقتی گره خورده به عقد معنایش این است که اگر آن طرف این شرط را انجام نداد این شرط کننده هم حق دارد معامله را فسخ کند. پس به عقد گره خورده به مقام وفا گره خورده «علی وجهٍ یکون جزءً من المبیع و یکون تخلفه موجباً للخیار لا یکون الا شرطاً بدئیاً» (5) و شرط بدئی هم که نافذ نیست «عند القول»؛ «فالمراد من الشرط البدئی ما لم یرتبط بالعقد و ان ذکر فی ضمنه علی وجه الاستقلال» اگر چه این شرط در ضمن این عقد ذکر میشود ولی مستقلاً ذکر شده میشود قضیه حینیه دیگر. اگر چیزی در ضمن خواندن عقد واقع بشود به مدلول مطابقی و مدلول التزامی گره نخورد این شیء مستقل است در او یعنی ارتباطی با او ندارد, نه عقد را خیاری میکند نه الزامآور است «و الا» اگر این طور بشود «فالمراد من الشرط البدئی ما لم یرتبط بالعقد» شرط ابتدائی آن است که به عقد گره نخورد ولو در ضمن عقد هم باشد ولی چون مستقلاً ذکر شده به عقد گره نخورد این شرط, شرط ابتدائی است. «فالمراد من الشرط البدئی ما لم یرتبط بالعقد و ان ذکر فی ضمنه علی وجه الاستقلال و هو واضحٌ». غرض آن است که اگر در فقه این دو قسم را از هم جدا میکنند همان طور است که در منطق آنها را کاملاً از هم جدا کردند تا در هنگام استدلال و تنظیم مقدمات قیاس قضیه حینیه خودش را در قیاس جا ندهد.
مطلب بعدی این روایاتی است که در ضمن در کتاب نکاح آمده به عنوان تأیید مسئله مطرح است چون باب نکاح یک خصوصیتی دارد که تعدی از آن ها به سایر ابواب آسان نیست. اگر یک حکمی باشد که در باب نکاح روا است میگویند چون باب اموال و باب نفوس و دماء احتیاطی است وقتی آن جا روا شد جای دیگر به طریق اولی؛ اما اگر یک چیزی در آن جا ناروا بود نمیشود گفت که سایر عقود هم ناروا است ممکن است در سایر عقود روا و حلال باشد. وسائل جلد بیست و یک طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) صفحه 45 باب 19، این باب معنون است به این باب «أَنَّهُ لَا یَلْزَمُ الشَّرْطُ السَّابِقُ عَلَی الْعَقْدِ إِلَّا أَنْ یُعِیدَهُ فِی الْإِیجَابِ وَ یَحْصُلَ الْقَبُولُ بِهِ» شرطی که قبل از عقد واقع شد و عقد بخواهد مبنی بر آن شرط باشد این نافذ نیست مگر این که این شرط در متن عقد بیاید و ایجاب و قبول که امر انشائی اند روی آن مستقر بشوند یعنی انشا بشود «فی ضمن العقد». چند تا روایت است که ایشان این جا ذکر میکند اگر در سند برخی از این ها نقد مختصری باشد در سند روایت دیگر نیست در جمع قابل اعتماد است. در روایت اول همان است که همان است که مرحوم «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ [مرحوم کلینی] عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ سَالِمٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): إِذَا اشْتَرَطْتَ عَلَی الْمَرْأَةِ شُرُوطَ الْمُتْعَةِ فَرَضِیَتْ بِهِ وَ أَوْجَبَتِ التَّزْوِیجَ فَارْدُدْ عَلَیْهَا شَرْطَکَ» اگر قبلاً شرطی نسبت به عقد ازدواج داشتی و شما این شرط را در متن عقد آوردید الزام آور است «وَ أَوْجَبَتِ التَّزْوِیجَ فَارْدُدْ عَلَیْهَا شَرْطَکَ الْأَوَّلَ بَعْدَ النِّکَاحِ»؛ یعنی وقتی که او گفته «انکحت» شما اگر بعد از «انکحت» او همراه با «قبلت» این شرط را پذیرفتید این شرط الزامآور است. این بعد از نکاح نه یعنی بعد از عقد نکاح؛ چون بعد از عقد نکاح را که احدی حرفی نزد از این کسانی که قائل به شرط اند نظیر همان شرط ابتدائی میشود «فَإِنْ أَجَازَتْهُ فَقَدْ جَازَ وَ إِنْ لَمْ تُجِزْهُ فَلَا یَجُوزُ عَلَیْهَا مَا کَانَ مِنْ شَرْطٍ قَبْلَ النِّکَاحِ» اگر یک شرطی را قبل از نکاح به صورت گفتگو انجام دادید ولی در متن عقد انشا نکردید این نافذ نیست. حالا ممکن است کسی در باب نکاح برای اهمیتی که دارد بگویند این شرط قبل از عقد نافذ نیست؛ ولی بالأخره مسئله ما را مقام ما را تأیید میکند. روایت دوم که «وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ سَالِمٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرِ» آن هم همین است «قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)» (1) با سند دیگر همین حدیث ذکر شده همین را که نقل کرد (2) مرحوم شیخ طوسی (3) هم این را نقل کرده؛ منتها از مرحوم کلینی نقل کرد. این که قبلاً به عرضتان رسید از نظر روایات ما باید حواسمان جمع باشد الآن میبینید شما یک مطلبی را در هزارتا کتاب میبینید ماشاءالله باب طبع و نشر هم زیاد شد یک روایتی را شما در هزارتا کتاب میبینید صدسال که جلوتر میروید میبینید این هزارتا کتاب میشود مثلاً دویست تا کتاب دویست، سیصد سال جلوتر میروید میبینید این دویست تا کتاب میشود چهل پنجاه تا کتاب, ششصد هفتصد سال جلوتر میروید میشود هشت ده تا کتاب، یک قدری که جلوتر میروید عصر کتب اربعه میرسید میبینید که این شده چهارتا کتاب؛ چون همهشان یا از کلینی نقل کردند یا از تهذیب و استبصار نقل کردند یا از «من لا یحضر» این هزارتا کتابی که الآن در این نمایشگاه ها هست سندش آن چهارتا کتاب است. یک قدم جلوتر میروید میبینید این چهارتا کتاب در حقیقت سه کتاب است چون نوشته سه نفر است نه چهار نفر؛ تهذیب و استبصارش که مال مرحوم شیخ طوسی است کافی و «من لا یحضر» مال آن دو بزرگوار است مرحوم کلینی و صدوق, یک قدری که جلوتر میروید میبینید که این سه نفر شده دو نفر؛ برای این که خود مرحوم شیخ طوسی برخی از بخش های روایی را از کلینی یا صدوق نقل میکند مثل همین روایت. یک قدری که جلوتر میروید میبینید این دو نفر شده یک نفر؛ چون هر دو از زراره نقل میکنند آن وقت کل این مطلب که هیاهو در نمایشگاه انداخت به خبر واحد رسید این که یک محقق باید تلاش و کوشش بکند که شواهد فراوانی ضمیمه آن خبر واحد بکند که این خبر واحد را محفوف به قراین مفید علم بکند وگرنه حرف مرحوم ابن ادریس درمیآید که تعبیر ایشان نقلش خیلی آسان نیست. بنابراین ما اگر بخواهیم مسئله فقه باشد بله مسئله فقه با خبر واحد حل میشود اما اگر عقاید باشد مطالب دیگر باشد نباید ببینیم در نمایشگاه هزارتا کتاب است هرچه جلوتر میرویم ریزش میکند. اگر رسیدیم به جایی که به خبر واحد دستمان بند شد آن وقت حرفی برای گفتن نداریم. باید شواهد فراوانی که در دست بود و الآن در لابلای کتاب و قضایا هست آن ها را استنباط کرد این خبر واحد را محفوف را قراین قطعی کرد و این کار هم شدنی است و این کار را باید انجام داد و محقق باید این کار را بتواند بکند وگرنه دشوار است. مرحوم صاحب وسائل هم این توجیه را کرده «أَقُولُ: قَوْلُهُ بَعْدَ النِّکَاحِ أَیْ بَعْدَ قَوْلِهَا أَنْکَحْتُکَ نَفْسِی فَتَکُونُ الشُّرُوطُ دَاخِلَةً فِی الْإِیجَابِ وَ تَصِیرُ لَازِمَةً لَا بَعْدَ الْقَبُولِ» این که در روایت دارد اگر بعد از نکاح باشد لازم است یعنی بعد از «انکحت» گفتن و قبل از «قبلت» گفتن. روایت دوم این باب باز از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) که مرحوم کلینی نقل کرده است «مَا کَانَ مِنْ شَرْطٍ قَبْلَ النِّکَاحِ هَدَمَهُ النِّکَاحُ» (4) اگر شرط قبل از نکاح بود عقد او را منهدم میکند زیرورو میکند برای این که این شرط ابتدائی است «وَ مَا کَانَ بَعْدَ النِّکَاحِ فَهُوَ جَائِزٌ» اگر قبل از «انکحت» گفتن یک مقابلهای یک شرطی باشد «هَدَمَهُ النِّکَاحُ» عقد نکاح او را منهدم میکند چون شرط ابتدائی است. اما اگر بعد از «انکحت» و قبل از «قبلت» باشد در متن عقد است این نافذ است. روایت سوم که از «سهل بن زیاد» است «عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لٰا جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا تَرٰاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ (5) فَقَالَ (علیه السلام): مَا تَرَاضَوْا بِهِ مِنْ بَعْدِ النِّکَاحِ فَهُوَ جَائِزٌ» (6) نه بعد از عقد نکاح یعنی بعد از این که «انکحت» گفته قبل از زوج بگوید «قبلت» اگر شرطی در این اثنا واقع بشود لازم الوفا است «وَ مَا کَانَ قَبْلَ النِّکَاحِ فَلَا یَجُوزُ» یعنی «لا ینفذ» «إِلَّا بِرِضَاهَا وَ بِشَیْءٍ یُعْطِیهَا فَتَرْضَی بِهِ». روایت پنجم هم مشابه این شرط است. این روایات احیاناً ممکن است که کسی بگوید چون باب نکاح است باب نکاح هم از اهمیت برخوردار است مبنی بر احتیاط است نمیشود حکم نکاح را به ابواب دیگر سرایت داد لذا در حد تأیید از این روایات کاملاً میشود استفاده کرد که شرط ابتدائی که قبل از عقد باشد و در متن عقد انشا نشود نافذ نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
خلاصه شرط هشتم این شد که شرط اگر بخواهد نافذ باشد باید در متن عقد باشد و اگر قبل از عقد بود و عقد واقع بر او شد «فیه وجوهٌ و اقوال». یک قول این بود که شرط و عقد هر دو صحیحاند. قول دیگر این که شرط و عقد هر دو باطل اند. قول سوم که تفصیل بود این که شرط باطل است و عقد صحیح. مهمترین حرفی که در این بخش مطرح بود این بود که محل نزاع خوب تحریر بشود صورت مسئله خوب معلوم بشود تا روشن بشود که این اقوال و وجوه به کجا برمیگردد. محل بحث در مطلق شرط نیست, شرطی که به حقیقت بیع برمیگردد یا به حقیقت مبیع و ثمن برمیگردد نیست؛ زیرا اگر چیزی به حقیقت بیع برگشت یا به حقیقت مبیع و ثمن برگشت و قبل از عقد در بنگاه معاملاتی مثلاً گفتگو شد و بعد عقد «بناءً» بر همان گفتگو انشا شده است او به منزله تصریح در متن عقد است زیرا اشاره اجمالی به منزله اشاره تفصیلی است انشای اجمالی به منزله انشای تفصیلی است این شرط که در متن عقد است؛ چون تمام این انشائاتی که به اصل عقد و «معقود علیه» برمیگردد ناظر به او است. پس اگر کسی خواست بگوید شرط قبل از عقد که عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع میشود صحیح است این قولی است که جملگی برآنند این به منزله مصرّح در متن عقد است این خارج است. شرطی محور بحث است که از حقیقت بیع و حقیقت عوضین خارج باشد به حوزه وفا و این ها برگردد. مثلاً اگر کسی فرشی میخواهد بخرد [فرش دست بافت یا فرش ماشینی] این ها یک چیزی است که به حقیقت مبیع برمیگردد اما خیاطت و حیاکت و کتابت در ضمن عقد باید یک فرش کتابتی و فرش حیاکتی نداریم. این خارج از بیع است خارج از مبیع است یک چیز زائدی است. این شرط اگر قبل از عقد واقع شد باید در متن عقد تصریح بشود یا به طور اجمال ذکر بشود اگر عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع شد این شرط نافذ نیست برای این که این شرط ابتدائی است محور بحث این ها است. حالا که محور بحث مشخص شد اقوال سهگانه معلوم میشود که بعضی خارج از بحث است. یک قول این است که شرط و مشروط هر دو صحیح است. دلیل صحت شرط عبارت از همان عموم « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) است یک، طبق فرمایش مرحوم شیخ عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) شامل حالش میشود برای این که این جزء توابع عقد است دو، آن ارتکاز اجمالی که در بحث قبل نقل شد شامل حالش میشود سه؛ یعنی کسی که وارد یک شهری شد با این که از وزن خبر ندارد، از قیمت خبر ندارد از نوع جنس خبر ندارد میگویند هر چه دیگران میخرند من هم در این صف میایستم و میخرم این اشاره اجمالی و ارتکاز اجمالی به انشای بر همان ارتکاز اجمالی است نه خصوصیت های مربوط به بایع یا مشتری. بحث ما در آن شرایطی است که به خصوصیات بایع و مشتری برمیگردد نظیر شرط خیاطت, وگرنه آن شرایط عامهای که همگان متوجه او هستند و ارتکاز عقلایی هم متوجه او است تحت انشا است ولو اجمالاً. پس بنابراین برخی ها گفتند این شرط و عقد هر دو صحیح است. شرط صحیح است روی چهار دلیل یکی این که « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) شامل آن میشود, دوم جزء توابع عقود است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) شامل حالش میشود, سوم ارتکازات مردمی است با این که تصریح نمیشود مثلاً نمیگویند این معامله نقد است یا نسیه، ولی نقدش درست است، نمیگویند پول بلد است یا ارز خارجی برای این که پول بلد است با این که تصریح نشده, این ها چون جزء ارتکازات است صحیح است. دلیل چهارم روایات باب نکاح بود که در بحث قبل خوانده شد روی این چهار دلیل گفتند: که هم شرط صحیح است هم عقد صحیح. کسانی که روی این دلیل اربعه اشکال کردند گفتند: که شرط یا موضوعاً باید به عقد گره بخورد اگر گره نخورد موضوعاً شرط نیست یا اگر موضوعاً شرط باشد حکم شرط را ندارد برای این که اجماع بر این است که شرط ابتدائی نافذ نیست شرطی که در ضمن عقد است باید به حریم عقد گره بخورد. پس « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) شامل حالش نمیشود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6) هم شامل حالش نمیشود «لما مرّ». برای این که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ آن حریم اصلی عقد را شامل میشود نه توابع را. دلیل سوم که گفتیم ارتکازات ما همه او را قبول داریم آن جایی که مورد ارتکاز باشد و انشای اجمالی باشد و اشاره اجمالی باشد. دلیل چهارم که روایات است دو تا مشکل داشت: یکی حزازت و نقصی در متن این روایات بود که داشت اگر بعد از نکاح باشد درست است. شما گفتید بعد از نکاح یعنی بعد از «انکحت»، اینگونه از حزازتهای دلالی در متن این نصوص بود ثانیاً این مربوط به باب نکاح است. در نکاح یک سلسله احتیاطاتی میشود که در معاملات عادی آن احتیاطات لازم نیست؛ لذا بزرگانی هم که به روایات تمسک کردند او را در حد تأیید ذکر کردند نه تعلیل. پس این وجوه چهارگانه نمیتواند هم شرط را درست کند هم عقد را درست کند. ما که میگوییم شرط درست نیست و عقد درست است بنابر این مبنا که شرط ابتدائی نافذ نباشد و چون شرط ابتدائی نافذ است «کما هو الحق»، اگر قبل از عقد باشد مثل درون عقد این نافذ است؛ منتها این عنصر محوری باید معلوم باشد ماها که میگوییم شرط ابتدائی قبل از عقد اگر واقع شد نافذ است باید انشا بشود نه مقاوله, مقاوله و گفتگو و امثال ذلک هیچ سهمی ندارد برای این که شما میخواهید یک چیزی را منتقل کنید این انتقال سبب میخواهد این کار را شما میخواهید ایجاد کنید این در عالم اعتبار باید ایجاد بشود. وجود اعتباری عامل اعتباری میخواهد آن انشا و آن ایجاد عامل اعتباری است چون قبلاً هم این بحث شده که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در این کتاب «صیغ العقود»؛ شیخ انصاری(رضوان الله علیه) میفرماید که اگر کسی خواست بیع قولی داشته باشد نه بیع معاطاتی و بیع فعلی اگر خواست صیغه بخواند باید مواظب ادبیات فارسیاش باشد. اگر بگوید من این فرش را فروختهام این صیغه باطل است اگر گفت من این فرش را فروختم این صیغه صحیح است. (7) چرا؟ برای این که آن یکی جمله خبریه است ما در فارسی یک خبری داریم یک انشا، اگر کسی بگوید من این فرش را فروختهام این ها را این جا بیاورد نشانه گزارش است یعنی من قبلاً فروختم این میشود خبر. حالا آیا میشود از فعل ماضی به عنوان انشا استفاده کرد یا نه؟ مطلب دیگر است؛ ولی اگر میخواهید بگویید فروخته ام این ها را حذف بکن نگو فروختهام بگو فروختم این اصراری است که شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در کتاب «صیغ العقود» درباره تنظیم صیغه عقد بیع دارد. در فارسی هم همین طور است البته, «گفتهام با گفتم», کسی که دارد الآن حرف میزند و میخواهد مقصود خودش را ابراز کند میگوید «گفتم» یعنی الآن ایجاد کردم وقتی میگوید «گفتهام» یعنی قبلاً این حرف را زدهام. بنابراین باید انشا بشود تا انشا نشود آن ملکیت وجود پیدا نمیکند. پس اگر گفته شد شرط ابتدائی نافذ است نه یعنی مقاوله, نه یعنی قول نامه, نه یعنی گفتگو, یعنی واقعاً باید انشا بشود. اگر انشا شد چه «قبل العقد» چه «حین العقد» این شرط نافذ است و مشمول « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (8) است. پس اگر گفته شد شرط ابتدائی نافذ است یعنی انشایی و اما آنهایی که گفتند که شرط و عقد هر دو باطل است, گفتند: عقد باطل است در اثر بطلان او شرط باطل است بر خلاف آن بحث های آینده که آیا شرط فاسد مفسد است یا نه, روی بحث های آینده این است که شرطی است فاسد که «جعل العنب خمراً» مثلاً این شرط فاسد عقد را فاسد میکند بنابر قول. در آن جا فساد از شرط به عقد میرسد. اما در این جا این قول که یکی از اقوال سهگانه مسئله محل بحث است میگوید شرط و عقد هر دو فاسداند؛ لکن چون عقد فاسد است شرط فاسد است نه این که چون شرط فاسد شد عقد فاسد نیست. چرا؟ برای این که وقتی شرط نسبت به یک معاملهای مطرح شد این به منزله جزء معامله است به منزله ارکان این عقد است این مطلب اول؛ وقتی به منزله رکنی از ارکان و جزئی از اجزای عقد بود باید در متن عقد انشا بشود نه خارج از عقد، اگر خارج از عقد شد این دیگر وحدت خودش را از دست میدهد این وحدت عقدی و صیغهای که باید داشته باشد گاهی از او به موالات یاد میشود این را از دست میدهد. کسی یک روزی بگوید «بعت» فردایش مشتری بگوید «اشتریت» این که وحدت و انسجام ندارد که این چه را انشا میکند؟ او چه را قبول میکند؟ اگر شرط به منزله رکن و جزئی از ارکان و اجزای عقد است و اگر در عقد یک وحدت انسجامی معتبر است، شرط قبل از عقد مانع تحقق این وحدت و انسجام است، اگر مانع تحقق وحدت و انسجام بود؛ پس عقد واقع نشده وقتی عقد واقع نشده شرطی هم که مرتبط به این عقد است باطل است. پس عقد فاسد است برای این که وحدت و انسجامش را از دست داد چون عقد باطل است شرط مرتبط به او هم باطل است پس عقد و شرط هر دو باطل است. این دلیل تام نیست برای این که محور بحث ما مشخص شد که شرطی که به حقیقت بیع برگردد یا به حقیقت مبیع برگردد یا به حقیقت ثمن برگردد یعنی به مدلول مطابقی برگردد در صف اول قرار داشته باشد این قولی است که جملگی برآنند اگر این «قبل العقد» بشود ولو سال گذشته و امسال «مبنیاً» بر همان گفتگو انشا بشود این یقیناً نافذ است شما الآن دارید انشا میکنید دیگر وقتی میگویید «بعت» وقتی میگویید «اشتریت مبنیاً علی ذلک المبیع الموصوف» یا «مبنیاً علی ذلک الثمن المتصف» انشا کردید انشای تحت اجمالی هم هست انشای اجمالی است و آن گفتگوی قبلی یک سال قبل زمینه برای حضور ذهنی شما است ولو اجمالاً این خارج است. بله این را ما قبول داریم و خارج از بحث هم هست. آن شرطی که محل بحث است این است که داخل در حقیقت بیع یا مبیع یا ثمن نباشد در محدوده تسلیم و تسلّم و امثال ذلک قرار بگیرد؛ نظیر شرط خیاطت نظیر شرط حیاکت نظیر این که فلان کار را برای من انجام بدهی که این نه وصف مبیع است نه وصف ثمن است نه به غرض لبّی بیع برمیگردد این را برای این که از ابتدائیت دربیاید یا تسلیم را به او مرتبط کنند در ضمن او شرط کردند بنابراین اینگونه از شرایطی که محل بحث است از ارکان عقد نیست از اجزای عقد نیست هذا اولاً و ثانیاً بر فرض اینگونه از شرایط مهم باشند ما چه دلیلی داریم که «الشرط بمنزلة الجزء»؟ نصی داریم تنزیلی در کار هست؟ یک وقت است در باب رضاع ما نص داریم که «الرضاع لحمه کلحمه النسب» (9) یا رضاع نشر حرمت میکند آن طوری که نسب نشر رحمت میکند(«یَحْرُمُ مِنَ الرَّضَاعِ مَا یَحْرُمُ مِنَ النَّسَبِ») (10) اینگونه از تنزیل ها در باب رضاع و امثال رضاع هست اما یک همچنین تنزیلی درباره شرط و عقد داریم که شرط به منزله جزء عقد است به منزله رکن عقد است یک همچنین تنزیلی داریم؟ ثالثاً اگر هم داشتیم آیا این تنزیل عمومیت دارد نظیر آنچه که در باب رضاع مطرح است که قائل به عموم منزله باشیم. همه این ها زیر سؤال است شما از چه راه میفرمایید که این شرط به منزله جزء است و احکام جزء را دارد, از کجا میفرمایید؟ آن شرطی که جزء است یا خارج از بحث است ما هم آن را قبول داریم, آن شرطی که محل بحث است که به منزله جزء نیست. بنابراین نمیشود گفت که چون این شرط خارج از حوزه عقد پدید آمد مانع تحقق وحدت و انسجام عقد است این عقد میشود باطل؛ چون عقد میشود باطل شرط در ضمن این عقد هم میشود باطل این را نمیشود گفت.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (2) . سوره مائده, آیه1.
3) (3) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (4) . سوره مائده, آیه1.
5) (5) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (6) . سوره مائده, آیه1.
7) (7) . صیغ العقود و الإیقاعات (شیخ انصاری)، ص146.
8) (8) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
9) (9) . ر.ک: الوسیله (طوسی)، ص302.
10) (10) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص437.
پرسش: ...
پاسخ: بله این باید به همین برگردد یعنی شرطی که به بیع برگردد یا به مبیع برگردد یا به ثمن برگردد وگرنه چرا جزء است؟ جزء توابع است ما همچنین نصی داریم که «الشرط بمنزلة الجزء» (1) نظیر که «الرضاع لحمه کلحمه النسب» (2) ( «یَحْرُمُ مِنَ الرَّضَاعِ مَا یَحْرُمُ مِنَ النَّسَبِ») (3) آن نص دارد. اما این جا چه نصی داریم که شرط به منزله جزء است کجا یک همچنین نصی ما داریم؟ شرط «عند التحلیل» به حوزه وفا و التزام برمیگردد در بحث های سابق هم داشتیم که پیچیدگی فقه عبادی آن است که روایات زیاد است یک، انسان باید متعبدانه برخورد کند دو، پذیرش تعبدی هم کار آسانی نیست این سه، چون همیشه این عقل میخواهد خودش را نشان بدهد در حالی که یک جا باید ساکت باشد این که گفته شد وَ إِذا قُرِیَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا (4) یعنی ساکت, چون خیلی از جاها واقع آدم نمیفهمد آن وقت میخواهد در بحث حرف هم بزند وقتی دارند قرآن میخوانند حرف نزنید، این جا جای بحث با قرآن نیست واقع همین طور است وَ إِذا قُرِیَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا. ایران وقتی که اسلام را پذیرفت بعضی از استان ها نظیر استان پربرکت مازندران و امثال ذلک یا خود قم یا گلپایگان یا خوانسار این ها مستقیماً به برکت آمدن این سادات از همان زرتشتیت به تشیع آمدند این طور نبود که مثلاً فکرهای دیگر باشد مستقیماً شیعه شدند این که میبینید در بعضی از جاها امامزادهها زیاد است به برکات همین امامزاده بود که این طبرستان این طور است در خوانسار و قم میبینید برکت این طور است این جا شما سنی ندارید. این ها از آن آئین قبل از اسلام مستقیماً آمدند دایره ولایت و تشیع, همین ها مثل طبرستان در تاریخ میبینید هست وقتی یک کسی میگفت که علیبنابیطالب، این را فرمود همان کاری که روی وَ إِذا قُرِیَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا (5) میکردند این ها میگفتند هیس گوش بدهیم چه میگوید. باور کردند دیگر اگر میگفتند دیگری گفته آن وقت گوش میدادند ببینید که درست است درست نیست و این ها, اما همین که آن سید همان آن راوی از حجاز آمده بود گفت که علیبنابیطالب اینچنین فرمود همه به هم میگفتند مثل إِذا قُرِیَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا گوش بدهید ببینید چه میگوید. چون خیلی از موارد است که انسان واقع درک نمیکند آن وقت هی میخواهد این عقل خودش را وارد کند؛ لذا فرمود إِذا قُرِیَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا. اگر اهل بیت(علیهم السلام) عِدل قرآنند که هستند آن بخش های تعبدیاتشان هم «اذا قال العلی(علیه السلام) فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا». اما یک وقت است که این ها دارند با عقلیات سخن میگویند امضای قضایای عرفی است آن البته جایش هست که انسان غرائز عقلایی را تحلیل بکند. مشکل فقه عبادی این است که انسان هی میخواهد آن خواسته های خودش را یافتههای خودش را بافتههای خودش را در این روایات عرضه کند یک چیزی دربیاورد این مشکل است. مشکل بحث های معاملاتی این است که همهاش میخواهد متعبداً گوش بدهد در حالی که این جا تعبد بسیار کم است، این جا امضای غرائز عقلا است. اگر غرائز عقلا ارتکازات مردمی خوب تحلیل نشود فقه عبادی, فقه سیاسی, فقه اجتماعی معنای روشن خودش را پیدا نمیکند چون آن دارد آنچه را که در غریزه و در نهاد و نهان انسان است همین این را دارد امضا میکند. در معاملات شما میبینید همین طور است در بخش معاملات انسان وقتی که یک چیزی را معامله انجام می دهد یک مرحلهای مربوط به بیع و مبیع و ثمن و این ها است یک مرحله اضافاتی است که در این ضمن قرار دارد که به مقام وفا و تسلیم برمیگردد اگر به مقام وفا و تسلیم برمیگردد در حکم جزء نیست در حکم رکن نیست حکم آن ها را ندارد و اگر در خارج عقد بود عیب ندارد و امثال ذلک. ولی اگر خارج عقد بود الا و لابد یا باید در متن عقد همان شیء انشا بشود اجمالاً او تفصیلاً یا اگر در متن عقد انشا نشده در خارج عقد انشا بشود کسانی هم که شرط ابتدائی را نافذ میدانند مقاوله را نافذ نمیدانند باید حتماً انشا بشود. پس شرط ابتدائی نافذ است در صورتی که انشا بشود. یک مطلبی بود در بیان سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (6) که بین آن شرط هفتم که «کونه ان لا یکون محالاً» با شرط اول که «کونه مقدوراً» یک نظری ایشان داشتند که آیا این شرط اول با شرط هفتم به یک جا برمیگردند یا به یک جا برنمیگردند یک اشاره شد نخیر یک جا برنمیگردند. شرط هفتم این بود که محال نباشد شرط اول این است که مقدور باشد. فرقشان این است که درست است که هرچه که محال است غیرمقدور است اما هرچه که غیرمقدور بایع یا مشتری است این که محال نیست. اگر یک چیزی محال بود نظیر آنچه که علامه(رضوان الله علیه) در تذکره (7) مثال زدند که مستلزم دور است و بایع به مشتری میگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشی. اگر به شرط این که بعد از این که خریدی به من بفروشی بله آن دیگر دور نیست اما هم اکنون به من بفروشی این میشود دور؛ برای این که مشتری وقتی میتواند بفروشد که مالک شده باشد وقتی مالک میشود که شما به او بفروشید. در حین اشتراک که نمیتواند به شما بفروشد, چه این که شما آن وقتی که مالک هستی نمیتوانی ملک جدید داشته باشی که تحصیل حاصل محال خواهد بود هم دور است هم اجتماع مثلین است تحصیل حاصل است و مانند آن که مرحوم علامه فرمودند اینگونه از شرایط محال است و مانع صحت عقد است خب این شرطی که راهش از تذکره مرحوم علامه آمد سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) بیان داشتند که با شرط اول فرق میکند یا نه؟ (8) اشاره شد که فرق میکند برای این که شرط اول این است که مقدور باشد شرط هفتم این است که محال نباشد. هر محالی غیرمقدور است اما هر غیرمقدوری محال نیست. اگر یک چیزی برای غواص های اقیانوس مقدور بود برای یک فرد عادی غیرمقدور است حالا این باید این گوهری که در اقیانوس است بفروشد یک غواص میتواند بفروشد برای این که هفته بعد میرود تهیه میکند میآورد مقدور او است. اما یک کسی که قادر بر این کار نیست توان فروش این را ندارد این باید مقدور باشد. اگر آن شیء محال بود جِد متمشی نمیشود مگر «عند الغفلة و السهو» اگر «عند الغفلة و السهو» یک امر محالی را شرط کردند کار لغوی است جِد متمشی شد چون با التفات که جِد متمشی نمیشود اصلاً عقدی نیست تا بگوییم صحیح است یا فاسد «عند السهو الغفلة و النسیان» جِد متمشی می شود ولی یک کار لغوی است یک معامله باطلی است. اما اگر غیرمقدور را کسی «عند السهو او الخطا او النسیان» که جِدش متمشی میشود بفروشد این معامله صحیح است و خریدار خیار تعذر تسلیم دارد نه این که معامله باطل باشد؛ برای این که آن مبیع موجود است و ملک است منتها در دریا است این نمیتواند دیگری میتواند. پس اینچنین نیست که خرید و فروشش نظیر «بیه علی ان یملکه» یا «یبیعه» محال باشد. کار محالی نیست منتها مقدور این نیست اگر این صبر کرد که گیرش آمد که خب صبر کرد اگر نه که خیار تعذر تسلیم دارد. خیار فرع بر صحت معامله است؛ چون معامله باطل که خیاری نیست. بنابراین میشود بین شرط اول و شرط هفتم فرق گذاشت این مربوط به بحث قبلی بود. بحث فعلی ما که شرط هشتم بود ظاهراً به پایان میرسد و ما نیازی هم نداریم که از این روایات استفاده تعلیلی بکنیم اگر تأیید شد کمک میکند. تأییدش هم به این شرط است که ما بتوانیم از باب نکاح به باب بیع و امثال این ها سرایت بکنیم. میماند یک شرطی که گفتند این شرط نهم هست ببینیم شرط نهمی داریم یا نداریم.
1) (11) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص65.
2) (12) . ر.ک: الوسیله (طوسی)، ص302.
3) (13) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص437.
4) (14) . سوره ماعراف, آیه204.
5) (15) . سوره ماعراف, آیه204.
6) (16) . کتاب البیع (امام خمینی)، ج، ص303.
7) (17) . تذکرة الفقها ( ط- جدید)، ج 10، ص247.
8) (18) . کتاب البیع (امام خمینی)، ج، ص303.
«والحمد لله رب العالمین»
بخشی از فروع مربوط به شرط هشتم بازگو میشود تا «انشاالله» وارد شرط نهم بشویم. شرط هشتم این بود که وقتی شرط نافذ است که یا در متن عقد باشد یا اگر قبل از عقد بود و عقد «مبنیاً علیه» واقع شد به نحو تفصیل یا اجمال در متن عقد انشا بشود. پس اگر شرطی قبل از عقد بود و به صورت مقاوله بود نه انشا یا اگر انشا شد فاصله فراوانی بین شرط و عقد شد که موالات را به هم زد و ارتباط را گسیخت و در متن عقد شرط انشا نشد «لا اجمالاً و لا تفصیلاً» فقط قصد شد چنین شرطی نافذ نیست. البته شرط ابتدائی «علی ما هو الحق» نافذ هست لکن شرط ابتدائی اگر بخواهد نافذ باشد چون جزء قرارهای معاملی است باید انشا بشود صرف مقاوله و تعهد و گفتگو الزامآور نیست. شرط وقتی نافذ است که انشا بشود یا مستقلاً یا در ضمن عقد انشا بشود پس اگر شرط انشا نشد الزامآور نیست. فرع دیگر این هست که اگر شرط ابتدائی بود و «علی ما هو الحق» انشا شد و نافذ بود تخلف او خیار تخلف خیار شرط نمیآورد چون کاری با عقد ندارد اگر شرطی با عقد ارتباط نداشت تخلف او باعث خیار تخلف شرط نیست. شرطی تخلف آن خیار تخلف شرط میآورد که با عقد رابطه داشته باشد یا اجمالاً یا تفصیلاً در حوزه انشای عقد قرار بگیرد, این هم فرع دیگر. در بحث دیروز روایاتی که خوانده شد به عنوان مؤیّد مطرح شد باید توجه کرد که این تأیید در کدام بخش است چون اقوال در مسئله سه قسم بود. یک قول این که اگر شرطی قبل از عقد واقع بشود و «عقد مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع بشود هم شرط صحیح است هم عقد این یک قول, قول دیگر این که هم شرط باطل است هم عقد باطل. قول, سوم این که شرط باطل است و عقد صحیح. در بین این اقوال قول سوم انتخاب شده است که اگر شرطی قبل از عقد واقع شد «بلا انشاء» یا اگر انشا شد از عقد بریده و گسیخته باشد که فاصله زیاد است و در متن عقد انشا نشده باشد صرف قصد قبلی باشد و این شرط هم به حوزه بیع, مبیع, ثمن هیچ کدام برنگردد به حوزه تسلیم و وفا که مدلول التزامی عقد است برگردد چنین شرطی باطل است و عقد صحیح است برای این که هیچ ارتباطی بین آن شرط و این عقد نیست. قول سوم این بود. روایاتی که خوانده شد این قول سوم را تأیید میکند برای این که ظاهر این روایات این است که شرط صحیح نیست و عقد صحیح است. حالا آن ها که خواستند به این روایات تمسک کنند که شرط باطل است در حد تأیید میتوانند کمک بگیرند چون خود این روایات خالی از نقد نیست «فی الجمله» یک، و مخصوص به باب نکاح است دو، اگر خواستیم از باب نکاح به باب بیع تعدّی کنیم کار آسانی نیست سه، چون در باب نکاح یک سلسله احتیاطاتی میشود که در معاملات عادی آن احتیاطات رعایت نمیشود. این ها فروعی بود مانده مربوط به شرط هشتم. اما شرط نهم؛ مرحوم شیخ (1) میفرماید: که در این جا یک مطلبی است که خیال کردند این امر لازم است بعد از ایشان مرحوم آقای سید محمد کاظم (2) یک شرط دهمی هم ذکر میکند که باید جداگانه مطرح بشود. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) به همین شرط نهم اکتفا میکنند که درباره خود شرط نهم هم نقدی دارند چه رسد به شرط دهمی که بعد مرحوم آقای سید محمد کاظم اضافه فرمودند. شرط نهم این است که شرط باید منجز باشد شرط معلّق مشکل دارد حالا این تعلیق یا مستقیماً باعث بطلان شرط است یا تعلیق شرط به عقد سرایت میکند عقد معلق باطل میشود و چون عقد باطل شد شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است یا این که نه تعلیق شرط چون روشن نیست که این شرط محقق میشود یا نه غرری است. غرر این شرط تعلیقی به عقد سرایت میکند عقد غرری میشود باطل شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است که این باید توضیح داده بشود. الآن تمام بحث ها در مقام اول است. مقام اول این است که شرط چه زمانی صحیح است و چه زمانی باطل, حالا این شروط هشتگانه که به پایان رسید شرط نهم و شرط دهمی هم که مرحوم آقای سید محمد کاظم (3) فرمودند آن هم به پایان برسد معلوم میشود که کدام شرط صحیح است و کدام شرط باطل. اگر شرط صحیح شد که «واجب الوفا» است و اگر شرط فاسد شد آنگاه وارد مقام بعدی میشوند که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا مفسد عقد نیست؟ که نظم طبیعی بحث این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ که این مقام ثانی بحث است. الآن وجوهی که گفته شد برای این که تنجیز شرط است و تعلیق باعث بطلان شرط است عمومی است. اول این که شرط باید انشا بشود و انشا تعلیقهپذیر نیست باید منجز باشد. این را «انشاءالله» در نقد و در پاسخ مطرح میشود که آیا انشا تعلیقپذیر است یا تعلیقپذیر نیست؟ چون بحث مبسوطش در باب عقد ذکر شده که یکی از شرایط عقد این است که منجز باشد. حالا فعلاً قبل از این که به آن نقد نهایی برسیم ادلهای که برای بطلان شرط غیرمنجز ذکر کردند بازگو بشود. اول این که شرط باید منجز باشد تعلیق در شرط باعث بطلان آن شرط است. وقتی این شرط باطل شد دیگر راهی برای وفای به این شرط نیست « الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) شامل حالش نمیشود این شرط فاسد هست. پس شرط نهم برای صحت شرط این است که شرط منجز باشد این یک راه، راه دوم این که اگر کسی اشکال کند ما دلیل نداریم بر این که تنجیز در شرط لازم است فقط در بیع تعلیق مانع است و تنجیز شرط است, چه این که مرحوم آقای سید محمد کاظم (5) و افرادی مثل ایشان(رضوان الله علیهم) فرمایششان این است که اجماعی که منعقد شد در خصوص بیع است اجماع بر این است که بیع نمیتواند معلق باشد درباره شرط ما یک همچنین اجماعی نداریم اگر آن دلیل عقلی تام باشد که انشا تنجیزپذیر است و تعلیقناپذیر این دیگر احتیاجی به اجماع ندارد تا کسی بگوید اجماع در بیع است و در غیر بیع نیست اما اگر دلیل عقلی بر استحاله تعلیق در انشا و مانند آن نداشتیم به دلیل نقلی باید تمسک بکنیم آن دلیل نقلی هم اجماع بود ممکن بود کسانی مثل مرحوم آقای سید محمد کاظم و دیگران بفرمایند قدر متیقن این اجماع خصوص بیع است در غیر بیع ما اجماع نداریم این هم در بحث نقد باید روشن بشود که اصلاً انشا تعلیقپذیر هست یا تعلیقپذیر نیست. پس دلیل اول که به آن استدلال کردند این است که تعلیق با انشا سازگار نیست و شرط باید انشایی باشد و اگر تعلیق در شرط اعمال شد این شرط باطل است. دلیل دوم این است که تعلیق در شرط باعث سرایت به تعلیق در عقد است همه این حرف ها مربوط به این است که ما شرط ابتدائی نداریم شرط ابتدائی نافذ نیست حتماً در ضمن عقد است لذا گفته میشود اگر شرط تعلیقی بود تعلیقاش به عقد سرایت میکند. چون تعلیق شرط به عقد سرایت میکند و عقد تعلیقی باطل است شرط در ضمن عقد تعلیقی هم باطل است. پس اگر ما دلیلی نداشتیم بر این که تعلیق شرط باعث بطلان آن شرط است از راه دیگر میتوان بطلان شرط را ثابت کرد زیرا تعلیق شرط به عقد سرایت میکند عقد را تعلیقه میکند عقد تعلیقی باطل میشود شرط در ضمن عقد باطل, باطل است. راه سومی که طی کردند این است که تعلیق با غرر همراه است. چرا؟ چون کسی که شرط میکند کسی که تعهد میکند در برابر کسی که تعهد او را میپذیرد باید مطمئن باشد که این امر واقع میشود یا امر واقع نمیشود یک مطلب مشروط همیشه مشکوک است وقتی مشکوک بود با غرر همراه است.
پرسش: شرط ها خارج اند.
پاسخ: چون در ضمن عقد است حالا در پاسخ روشن میشود که آیا این شرط به مدلول مطابقی عقد ارتباط دارد یا به مدلول التزامی عقد ارتباط دارد.
این نقدی که بر فرمایش مرحوم شیخ شده است که ایشان میفرمایند که شرط چون در محدوده عقد است به منزله جزء است برای لزوم به وفای به شرط از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) خواستند کمک بگیرند (2) بعد نقد شده است که شرط با حریم عقد کاری ندارد با حریم وفا کار دارد برای همین جهت بود نعم اگر شرط به مبیع برگشت یا به ثمن برگشت یا به بیع برگشت بله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) شامل حالش میشود نظیر این که فرشی را میخرد شرط میکند که دست بافت یا ماشینی فلان کارخانه باشد. اما اگر فرش میخرد به شرط خیاطت یا حیاکت به شرطی که فلان کار را ا نجام بدهد آن وقت دیگر ما دیگر فرش خیاطتی و حیاکتی نداشتیم و نداریم چون نه جزء ثمن هست نه جزء مثمن هست نه به حقیقت بیع برمیگردد. در نقد فرمایش مرحوم شیخ که ایشان برای لزوم وفای به شرط از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ خواستند کمک بگیرند (4) مطلب گذشت که اگر شرط داخل در حریم بیع بود داخل در حریم مبیع بود داخل در حریم ثمن بود این «لازم الوفا» است و همه قائل اند به لزوم وفا و خارج از بحث هم هست برای این که همان أَوْفُوا یا همان «بعت» یا همان «اشتریت» این را زیرمجموعه خود میگیرد میشود انشا. شرطی که در ضمن عقد است و محل بحث است آن است که به حقیقت بیع به حقیقت مبیع به حقیقت ثمن برنگردد و مدلول التزامی یعنی به وفا برگردند یعنی شخص میگوید من وقتی عهدهدار وفای به این عقدم که شما فلان کار را انجام بدهید این معلوم میشود که به حوزه اولی برنمیگردد فرمایش مرحوم علامه هم به همین برمیگردد خب.
پرسش: این وفا به همان عقد برمی گردد یا نه؟
پاسخ: بله عقد حوزه اصلی دارد که بیع است و مبیع است و ثمن, یک حوزه فرعی التزامی دارد که آن دیگر مقام تسلیم است ما یک أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) داشتیم یک أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) داشتیم یک حریم عقد داشتیم یک حریم التزام داشتیم این اگر به هیچ کدام از این حقیقت بیع یا حقیقت مبیع یا حقیقت ثمن برنگردد جزء نیست در آن جا هم گفته شد که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید هر چه که عقد است وفا بکن نه این که این جزء عقد است. هیچ دلیلی متکفل موضوع خود نیست. ما باید از راه دیگر ثابت بکنیم که این شرط «من العقد» است آنگاه هر چه که «من العقد» بود مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است اما چیزی که نه در «بعت» دخیل است نه در «اشتریت» دخیل است این چرا مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ باشد.
پرسش: این وفا بالاخره وفای به همان عقد است. ولو غیر مستقیم.
پاسخ: نه چه مستقیم چه غیرمستقیم باید بالأخره در محدوده موضوع باشد اگر در محدوده موضوع نبود هیچ دلیلی عهدهدار اثبات موضوع خودش نیست مگر این که به جزء برگردد اگر به جزء برگردد که یقیناً نافذ است و خارج از بحث هم هست چون این بحث هایی که مربوط به عقدی که «مبنی علی الشرط» است مطرح میشود آن شرطی نیست که به بیع یا مبیع یا ثمن برگردد آن شرطی است که از این سه حوزه خارج باشد چون اگر داخل در آن ها باشد یقیناً انشای «بعت و اشتریت» شامل حالش میشود. پس مطلب اول این است که خود تعلیق باعث بطلان شرط است.
پرسش: بعضی می گویند قدرت در شرط, شرط نیست.
پاسخ: نه در صحت بیع شرط نیست از شرائط هشتگانه, همان اولین شرط این بود که مقدور باشد اگر شرط مقدور نبود این بیع باطل نیست چون خیار تخلف شرط دارد بله پس معامله باطل نیست که این در بحث دیروز اشاره شد. فرق بین شرط اول و شرط هفتم که شرط هفتم این بود که شرط محال نباشد سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (1) مطلبی داشتند که چه فرق است بین شرط اول و شرط هفتم که یک نقد اجمالی داشتند نه تفصیلی آنجا گفته شد که هر محالی غیرمقدور هست اما هر غیرمقدوری محال نیست برای این که این کالا که جزء گوهرهای دریا است مقدور غواصان هست ولی مقدور این فروشنده نیست. این شخص وقتی که یک کالای زیردریایی را دارد میفروشد یک مروارید و مرجانی را میفروشد اگر جدّش متمشی شد در اثر سهو و غفلت و مانند آن این بیع صحیح است منتها مشتری وقتی میبیند بایع قدرت تسلیم ندارد خیار تعذر تسلیم دارد نه این که معامله باطل باشد؛ ولی اگر آن امر محال بود مثل فرمایش علامه در تذکره (2) که مستلزم دور بود این جِد متمشی نمیشود اولاً, بر فرض در حال سهو و غفلت جِد متمشی بشود این کار لغوی است نه این که معامله صحیح است و خیار تعذر تسلیم دارد چون خیار از احکام معاملات صحیح است. پس اول شد که خود تعلیق باعث بطلان شرط است, دوم این که این تعلیق شرط به عقد سرایت میکند عقد تعلیقی باطل است وقتی این عقد باطل شد شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است, سوم آن است که شرط تعلیقی, شرطی که منجز نباشد غرری است یعنی وقتی بایع یا مشتری یک کالایی را میخرند به این شرط که طرف مقابل فلان کار را انجام بدهد؛ اما آن کار را منجزاً به عهده نگرفت معلقاً به عهده گرفت چون معلقاً به عهده گرفت نه منجزا؛ً پس شرط کننده خود را طلب کار نمیبیند و شرطکننده هم خود را ملزم نمیبیند چون مشروط است دیگر, چنین چیزی باعث غرر هست, اگر ما گفتیم غرر مطلقا باطل است که «نَهَی النبی عن الغرر» را پذیرفتیم که بسیار دشوار بود برای این که مرسله علامه (3) است راهی برای اثبات بطلان این شرط نیست این شرط میشود باطل؛ ولی چون غرر این شرط تعلیقی به خود عقد سرایت میکند عقد میشود غرری «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (4) را همه پذیرفتند پس آن بیع غرری میشد باطل شرط در ضمن عقد باطل هم میشود باطل. این ها وجوهی است که برای لزوم تنجیز در شرط ذکر شده است. قبل از این که ما «انشاالله» روز شنبه وارد نقد مبسوط این ادله بشویم تمثیلی بیان بشود که مشخص بکند که کجا جای تنجیز است کجا جای تعلیق است که گوشهای از این را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در مکاسب بیان کردند و بازتر آن را مرحوم سید در تعلیقاتشان, آن که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در مکاسب بیان کردند و دیگران این را باز کردند این است که یک وقت است که این تعلیق به مقام تسلیم شرط است یک وقت است که این تعلیق به مقام تعهد این شرط, بیان ذلک این است که یک وقتی در متن عقد شرط میکنند میگویند من این کالا را فروختم اگر زید آمد فلان کار را برای شما انجام میدهم, اگر حاجیان برگشتند آن کار را انجام میدهم, اگر فلان وقت این حادثه پیش آمد من کارش را انجام میدهم. این دوگونه تبیین میشود یکی این که اگر فلان حادثه پیش آمد من متعهدم که کار را انجام بدهم و اگر فلان حادثه پیش آمد من هیچ تعهدی نسبت به آن ندارم؛ این جا خود شرط درگیر است خود شرط معلق است. یک وقت است میگوید نه من این کار را انجام میدهم اگر زید بیاید که آن ظرف وفا است یعنی قبل از این که زید بیاید انجامش را طلب ندارید من وقتی که ایشان آمد این در را برای شما درست میکنم یا این فرش را برای شما درست میکنم یا آن دیوار را برای شما درست میکنم تعهد فعلی است تسلیمش معلّق به «مجیء» زید است کم فرق است «بینهما» یک وقت است میگوید که اگر زید ضیافت شما را قبول کرد مهمانی شما را قبول کرد من این کار را برای شما انجام میدهم این اصل امر مشروط است اگر زید ضیافت شما را قبول کرد من فلان کار را برای شما میکنم, اگر زید فلان کار را پذیرفت من این کار را برای شما انجام میدهم که اگر او نپذیرفت من تعهدی ندارم.
پرسش: اصل آمدن زید هم مشخص نیست.
پاسخ: بله مشخص نیست فعلاً ولی یک وقت است که من این کار را برای شما انجام میدهم, چه وقت؟ اگر زید بیاید این اگر زید بیاید ناظر به مقام وفای به این شرط است نه اصل شرط در جریان وکالت هم همین طور است اینکه مرحوم شیخ در مکاسب (1) مثال زده, یک وقتی میگویند که اگر زید آمد شما وکیل منی که خانه را بفروشید اگر ایشان از این سفر برگشت یک وقت است نه شما وکیل من هستید که خانه را بفروشید, چه وقت؟ اگر زید بیاید اگر امسال زید نیامد سال بعد آمد سال بعد باید بفروشید پس یک وقت است میگوید که اگر زید آمد شما وکیل من هستید این توکیل مشروط است یعنی اگر زید نیامد شما وکیل نیستید. یک وقتی میگوید نه شما وکیل منی در بیع «دار» چه وقت بفروشید؟ اگر زید از سفر برگشت. اگر زید از سفر برگشت این تعلیق به شرط برنمیگردد این مال وفای به شرط و عمل به شرط است. این که مرحوم شیخ میفرماید که بزرگانی مثل صاحب تذکره یکی را صحیح دانستند یکی را ناصحیح (2) برای این که آن جا که میگوید: شما وکیل منی در فروش خانه, چه وقت؟ اگر زید بیاید. این اگر زید بیاید یعنی انجام بیع, یک وقت است میگوید اگر زید بیاید شما وکیل من هستید که آمدن زید به منزله مقدم است و وکالت شما به منزله تالی که اگر زید نیامد شما وکیل من نیستید. خیلی فرق است بین این دو تا انشا, یک وقت است که مقصود معلوم است منتها آن نکات ادبی را گوینده لحاظ نکرده آن مغتفر است. یک وقت است نه در هنگام صیغه توجه دارند این صیغه که میخواهند بخوانند طرزی کلمات را انشا کردند که آن تعلیق به خود شرط برمیگردد. پس اگر شرط تعلیق شد مشکل دارد یا محل بحث است اما اگر شرط تعلیق نداشت عمل به شرط معلق بود آن مشکل ندارد. حالا تفصیل این «انشاالله» برای روز شنبه, چون روز چهارشنبه است حدیثی را تبرکاً بخوانیم. همه ما این حدیث شریف را شنیدهایم که «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» (3) بالأخره هر خطری که هست از محبت دنیا نشأت میگیرد و همه ما هم میخواهیم بالأخره از خطر نجات پیدا کنیم هم از خطای عملی نجات پیدا کنیم هم از خطیئه عملی نجات پیدا کنیم. به ما فرمودند «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» (4) ما هم علاقمندیم بدانیم که دنیا چیست. مستحضرید که مسئله زمین و آسمان و دریا و صحرا و امثال ذلک این ها دنیا نیستند برای این که این ها موجودات الهیاند این ها آیات الهیاند و قرآن کریم از این ها به نیکی یادکرده است و ما را به بررسی احوال این ها دعوت کرده است سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی اْلآفاقِ وَ فی أَنْفُسِهِمْ (5) دعوت کرد کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ (6) دعوت کرد آیات فراوانی است که ما را به تأمل و بررسی موجودات آسمانی و زمینی فراخوانده است این ها موجودات الهیاند آیات الهیاند و همه این ها مخلوق حقاند و خیر و رحمت و برکت را به همراه دارند. پس آسمان و زمین دنیا نیستند. دنیا را در موارد فراوان قرآن کریم مشخص فرمود مخصوصاً در سوره مبارکه حدید دنیا را به پنج قسم تقسیم فرمود که واعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی اْلأَمْوالِ وَ اْلأَوْلادِ (7) که به تعبیر لطیف مرحوم شیخ بهایی(رضوان الله علیه) (8) دنیا همین پنج مقطع است برای این که انسان یا کودک و نوجوان است یا جوان است یا میان سال است یا کهن سال است یا فرتوت در هر مقطعی از مقاطع پنج گانه گرفتار یکی از این ها است یا گرفتار بازی است یا گرفتار سرگرمی است یا گرفتار زینت و خودآرائی است یا گرفتار تفاخر است یا گرفتار تکاثر, اگر خودش توانست لذت ببرد خودآرائی کند نظیر جوان یا میان سال؛ بالأخره گرفتار لهو و لعب و زینت و خودآرائی و خوب بپوشد و خوب غذا بخورد و خرامان خرامان راه برود و این ها. یک قدری که سن بالا آمد حالا آن جوانی و لهو و لعب و این ها را ندارد گرفتار تفاخر است که من این مقام را دارم این ریاست را دارم به فلان جا رسیدهام عدهای از من اطاعات میکنند این بازی های تفاخری. وقتی به کهن سالی رسیده است که همه این ها را از او گرفتند نه این که او ترک کرده باشد به تکاثر میپردازد که من این قدر موجودی داریم این قدر فرزند دارم این قدر نوه دارم یا این قدر داشتم. این بخش تکاثر گرچه در همه مراحل خودش را نشان میدهد ولی ویژگیاش مال دوران کهن سالی است که انسان از همه چیز افتاده فقط به تکاثر افتخار میکند من این را دارم فلان قدر دارم؛ پس این شده دنیا. اگر دنیا در سوره مبارکه حدید به این پنج پخش تقسیم شده است واعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا (9) این است جمع بندی این در آیات دیگر است که فرمود دنیا نیست الا متاع غرور، آن جا به صورت حصر است دیگر آن آیات حصر است که همه این ها فریب است قل مَتاعُ الدُّنْیا قَلیلٌ (10) این متاع دنیا قلیل و اندک بودن نسبت به آن خیر کثیر یا فریب بودن نسبت به عقل و علم جمعبندی این عناوین پنجگانه است. پس ما اگر دنیا را به صورت تفصیل بنگریم باید آیه سوره مبارکه حدید را ببینیم که فرمود واعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی اْلأَمْوالِ وَ اْلأَوْلادِ (11) به طور اجمال و جمعبندی بنگریم قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلیلٌ (12) «غرور و قلیل» و این ها جمعبندی این مراحل پنجگانه است. وقتی این مجموعه را تحویل آن روایات میدهیم فرمود که «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» (13) هر اشتباه و غفلتی که انسان بکند در اثر این است. چگونه حب این دنیا رأس کل خطیئه است آن را بزرگانی که در این رشته تلاش و کوشش کردند عملاً و آزمودند و آزمودههای خود را بیان میکنند این است؛ یک وقت است که در دست آدم یا پای آدم یک موی زائدی میروید یا یک لکه سیاهی پدید میآید این مختصری آزار میکند. یک وقت است این موی زائد در چشم میروید این یک خال مو است اما چون در چشم رویید جلوی دید را میگیرد. محبت یک امر زائدی است که در چشم دل میجوشد محبّت است دیگر این که نظیر سواد و بیاض نیست که به دست و پایت تعلق بگیرد که محبت به کار دل است آن هم کار دلی است که اهل نظر و عمل هر دو را درگیر میکند یعنی جای اراده را آن جا یک موی زائد روییده این موی زائد اگر جای اراده بروید نه میگذارد که آن بخش اندیشه کارش را درست انجام بدهد نه اجازه میدهد بعد از این که اندیشه کارش را درست انجام داد انگیزه فعال باشد اصلاً بیراهه میاندازد. این است که همین بزرگان گفتند ما دوتا بت داریم یک بت لطیف یک بت کثیف, بت کثیف حجیم همین بت های صنم وثن چوبی و سنگی است. یک بت لطیف و تازه داریم که آن هوا است که «الطف الاوثان و الاصنام الهواء و اکثفها الاحجار و اجسام» لطیفتترین بت همین هوس است سنگینترین بت همین احجار و بت ها الآن هم هستند شما میبینید بت هایی در حدود هفده هجده متر سنگ ها را تراشیدند [بت]. این ها با این که از نظر صنعت خیلی پیشرفتهاند در بخش هایی از چین در بخش هایی از ژاپن هنوز تفکر بتپرستی در آن ها هست؛ یعنی ممکن است کسی بتواند از نظر صنعت این قدر قوی بشود که بتواند روی کرات دیگر مسافر پیاده کند؛ ولی از نظر معارفی اعتقادی در برابر بت خضوع کند. الآن شما میبینید بسیاری از چینیها این طورند بسیاری از ژاپنیها این طورند حالا یا ملحداند یا وثنی و صنمی این منافات ندارد یک کسی بتواند در کره مریخ مسافر پیاده کند ولی پشتپای خود را نبیند اصلاً نمیداند از کجا آمده به کجا دارد میرود چون این علوم تجربی کف علم است ما علمی پایینتر از علم صنعت نداریم برای این که دستگاهش با ماده است یک، معلومش که آن است علمش هم با تجربه است در تجربه یقین در کار نیست با هشتاد درصد با نود درصد آن جایی که صد درصد است از ریاضی به بالاتر است وگرنه در علوم تجربی ما از معرفتشناسی تجربی پائینتر دیگر نداریم تا از نظر علمی و دانشی. طب این طور است تمام علوم طبیعی این طور است شما در این علوم طبیعی به یقین کمتر برخورد میکنید هیچ طبیبی یقین ندارد -یقین صد درصد یقین ریاضی- که این بیمار بیماریاش فلان است یا درمان این بیماری فلان است غالباً با هشتاد درصد، نود درصد این طور است.
1) (16) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص58.
2) (17) . همان, ج، ص58.
3) (18) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص131.
4) (19) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص131.
5) (20) . سوره فصلت, آیه53.
6) (21) . سوره یوسف, آیه105.
7) (22) . سوره حدید, آیه20.
8) (23) . ر.ک, المیزان, ج19, ص164.
9) (24) . سوره حدید, آیه20.
10) (25) . سوره نساء, آیه77.
11) (26) . سوره حدید, آیه20.
12) (27) . سوره نساء, آیه77.
13) (28) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص131.
پرسش: بت بیرونی مشخص اما بت درون نماز را چه کنیم؟
پاسخ: بالاخره ما بیرون نماز را که مواظب باشیم درون نماز راحتیم. ما دلمان میخواهد درون نماز حضور قلب داشته باشیم در حالی که این کار دشواری است. اول باید بیرون نماز را مواظب بود بعد درون نماز؛ مثلاً اگر کسی یک خانهای دارد که چند تا اتاق دارد یک اتاقش اتاق کتابخانه او است و اتاق مطالعه او است این دری به کوچه باز میشود اگر این اتاقش که در این خانه اتاق مطالعه او است و کتابخانه او است و مخصوص تأملات فکری او است در آن به کوچه باز میشود این باید این در را ببندد که بچهها نیایند داخل. اگر در باز باشد مرتب بچهها بیایند داخل؛ حالا این هم آمده میخوهد مطالعه کند سروصدای بچهها هم هست این باید قبلاً در را ببندد کسی داخل نیاید ما باید این پنج در را ببندیم یعنی در چشم و گوش و لمس و ذوق و شم را ببندیم که حرام از این راه ها وارد نشود اگر این پنج در را بستیم مواظب بودیم که حرام نیامد آن وقت موقع نماز راحتیم خاطرات بیگانه ای نداریم ما هر چه شنیدیم یا آیه بود یا روایت، فلان کس چنین گفت فلان کس چنان رفت این ها حرف هایی است که بالأخره وقتی آمد موقع نماز خودش را نشان میدهد او اصلاً در کمین است ما که داریم راه میرویم که شیطان کاری با ما ندارد که چون خود این امر خواسته او است وقتی که میخواهیم نماز بخوانیم یا قرآن بخوانیم یا کارهای علمی داشته باشیم تمام آن خاطرات قبلی را او دیگر هیجان میآورد این گفت که َلأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ (1) من «قعید»ام یعنی در کمین ام و آدرس هم داد من جای دیگر نمینشینم همین سر راه راست مینشینم برای این که من جای دیگر کار ندارم. آن هایی که جای دیگر هستند که مأموران مناند منَلأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ میروم سر راه مینشینم. نماز از بهترین مصادیق صراط مستقیم است دیگر آن وقت این در موقع نماز خودش را نشان میدهد پس عمده آن است که ما بیرون نماز را مواظب باشیم. به هر تقدیر ما یک بت سنگین داریم همین سنگ و چوب است. یک بت سبک داریم همین هوا و هوس است اگر گفت «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» (2) این نظیر همان یک تار مویی است که در چشم روییده ولو خیلی حجیم نیست اما جلوی دید را میگیرد بالأخره، این که گفته شد أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (3) ناظر به همین قسمت است بعضی هوای خودشان را ندارند میگوید من هر چه بخواهم بگویم هر جا دلم بخواهد میروم این ترجمه أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ هست بله هر چه بخواهی میگویی ولی معبودت همان هوای توست مگر میشود آدم بگوید من هر چه دلم بخواهد میگویم هر چه دلم بخواهد میروم هر چه دلم بخواهد میروم یعنی أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ. حالا تقدیم «اله» بر «هواه» چه نکتهای دارد که آیا خدای خود را هوا قرار داد یا هوای او اله او است این ها یک خدا دارند و آن هوا است؛ لذا اله مقدم بر هوا شد. به هر تقدیر اگر دنیا به طور اجمال در آن آیات و به طور تفصیل در سوره مبارکه حدید (4)
مشخص شد هر مرحله از این مراحل یادشده رأس کل خطیئه است برای این که این در دل میروید اگر در دل رویید بسیاری از حواس را کنترل میکند.
«اعاذنا الله من شرور انفسنا و سیئات اعمالنا»
شرط نهم که برای صحت شرط ذکر شده است مقداری از این در روز قبل طرح شد. عصاره این شرط نهم که مورد تأمل مرحوم شیخ انصاری (1) و همفکران ایشان(رضوان الله علیهم) است این است که برخی بر آنند که شرط وقتی صحیح است که گذشته از آن شرایط هشتگانه قبل, شرط نهم را هم داشته باشد. شرط نهم آن تنجیز است. پس تعلیق شرط مانع صحت آن است تنجیز شرط, شرط صحت آن است؛ حالا در این جا تنجیز شرط است یا تعلیق مانع است شاید در اثنای بحث روشن بشود. قبل از ورود در ادلّه طرفین باید موضوع بحث کاملاً روشن بشود که تحلیل محل نزاع سهم تعیین کنندهای در استدلال طرفین دارد. تنجیز شرط غیر از تعیین ظرف برای امتثال است مثلاً یک وقتی میگوید «بعتک هذا الدار بشرط ان تخیط لی ثوباً اذا جاء زید» این «اذا جاء زید» اگر شرط شرط باشد مانع تنجیز او است, اگر ظرف تسلیم باشد مانع تنجیز شرط نیست. بیان ذلک این است که یک وقت بایع میگوید من این خانه را به شما فروختم به شرط این که خیاطت کنی فلان پارچه را بدوزی یا فلان کار را انجام بدهی، این شرط مطلق است، چه وقت تسلیم بکنی؟ وقتی که زید از سفر برگشت «عند مجیء زید» این «عند مجیء زید» ظرف تسلیم خیاطت است. این تنجیز هست تعلیق در کار نیست و محذوری ندارد. یک وقت میگوید «بعتک هذا الدار بشرط ان تخیط لی ثوباً ان جاء زید» یعنی این خانه را به شما فروختم به شرط این که اگر زید آمد شما این پارچه را خیاطت کنید که اصل تملّک خیاطت منوط به «مجیء زید» است نه خیاطت قطعی است و مطلق است تسلیماش در ظرف «مجیء زید» است. این دو بیان که با هم فرق دارند باعث شد که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) روی این ها بحث کند یکی را مورد نقد قرار بدهد یکی را امضاء کند. پس اگر شرط به این صورت بیان شد که من این خانه را میفروشم به شرطی که شما فلان پارچه را خیاطت کنید یا فلان کار را انجام بدهی, چه وقت این کار را بکنی؟ وقتی که زید از سفر برگشت که این ظرف تسلیم آن کار است. یک وقت است که میگویند نه, این خانه را به شما فروختم به شرطی که اگر زید آمد شما فلان کار را انجام بدهید که اگر زید نیامد شما مأمور به خیاطت نیستید و من مالک خیاطت نیستم از شما من خیاطت طلب ندارم. پس یک وقت خیاطت مشروط است یک وقت خیاطت مطلق است ظرفش «عند مجیء زید» است. آن جا که خیاطت مطلق باشد ظرف تسلیمش «مجیء زید» باشد شرط منجز است, شرط معلق نیست. شرط یک امر فعلی است و مطلق و آن شرط کننده مالک یک همچنین چیزی شد, وقت تسلیمش «عند مجیء زید» است. یک وقت است که نه «عند مجیء زید» قید خیاطت است؛ یعنی اگر زید آمد شما باید خیاطت کنید نیامد نه. پس خیاطت مشروط به «مجیء زید» است مطلق نیست و محل بحث در تعلیق و تنجیز شرط این دومی است که این «ان جاء زید» قید اصل خیاطت باشد نه ظرف تسلیم خیاطت پس محل بحث این جا است. حالا این کار لازم است یا نه؟ آیا شرط اگر منجز نبود معلق بود شرط باطل است یا باطل نیست؟ «فیه وجوهٌ و اقوال» آن هایی که میگویند شرط باید منجز باشد و اگر معلق بود باطل است چند دلیل ذکر میکنند: یکی این که شرط تعلیقبردار نیست مثل خود بیع همان طور که بیع تعلیقبردار نیست باید منجز باشد شرط هم تعلیقبردار نیست باید منجز باشد. پس شرط معلق باطل است همان طور که بیع معلق را شما باطل میدانید. وجه دوم آن است که تعلیق شرط به خود بیع سرایت میکند, بیع را معلق میکند؛ زیرا شرط به منزله یکی از اجزای عقد است وقتی شرط به منزله جزئی از اجزای عقد بود و این شرط معلق بود تعلیق او سرایت میکند به کل و اصل عقد را معلق میکند و عقد معلق باطل است که شما هم میپذیرید. وقتی عقد باطل شد شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است. پس این دلیل دوم بطلان شرط, دلیل اول مستقیماً به خود شرط متوجه میشد که تعلیق باعث بطلان شرط است همان طور که باعث بطلان عقد بود. دلیل دوم آن است که تعلیق شرط به عقد سرایت میکند عقد تعلیقی میشود و عقد تعلیقی باطل خواهد بود وقتی عقد باطل شد شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است. پس اگر گفته میشود یکی از شرائط صحت شرط این است که منجز باشد برای آن است که تعلیق او به عقد سرایت میکند عقد را باطل میکند عقد باطل شده باعث میشود که شرط ضمناش هم باطل است. وجه سوم آن است که تعلیق باعث غرر است برای این که یک کسی که دارد یک کاری انجام میدهد میگوید به شرطی که فلان کار را بکنید مشروطاً نه مطلقاً پس این امر غرری است, یعنی خانه را فروخت به شرط خیاطت خود این خیاطت مشروط به «مجیء زید» است معلوم نیست زید میآید یا نمیآید چون معلوم نیست که آن زید میآید یا نه, پس معلوم نمیشود خیاطت ملک این شرطکننده میشود یا نه؛ وقتی مجهول شد خطر را به همراه دارد وقتی خطری شد میشود غرری وقتی غرری شد میشود باطل. اگر ما گفتیم آن بیان لطیف مرحوم علامه در تذکره آن مرسلهشان مورد عمل است که «نهی النبی عن الغرر» (2) مطلق غرر زیانبار است چه در بیع چه در غیر بیع، این شرط غرری باطل خواهد بود دیگر نیازی نیست که ما بگوییم غرر شرط به اصل بیع سرایت میکند عقد را غرری میکند عقد غرری باطل میشود شرط در ضمن عقد باطل, باطل است که این راه چهارم است. ولی اگر آن مرسله را نپذیرفتیم گفتیم مطلق غرر دلیل بر بطلان نیست از راه سرایت موضوع نه از راه خود حکم، مسئله ثابت میشود. چرا؟ برای این که این شرط غرری است یک, و شرط به منزله جزئی از اجزای عقد است این دو، غرر شرط به عقد سرایت میکند عقد را غرری میکند این سه، عقد غرری باطل است چهار، شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است پنج، پس گاهی مستقیم گاهی از راه سرایت؛ چه در مسئله تعلیق چه در مسئله غرر، هر کدام از دو راه گاهی بلاواسطه گاهی از راه سرایت و واسطه بطلان شرط ثابت میشود. این خلاصه نظر کسانی که به این شرط نهم فتوا دادند. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در بسیاری از کتاب ها چه فقهی چه اصولی نظر شریفشان این است که در اینگونه از موارد تعلیق به منشأ برمیگردد نه به انشا, انشا تعلیقبردار نیست اما منشأ قابل تعلیق است. انشا قابل تعلیق نیست برای این که امر بسیط است. این امر بسیط یا ایجاد میشود یا نمیشود, یا این شخص میگوید «بعت» یا نمیگوید, یا انشا میکند بیعت را یا نمیکند. ایجاد یک امر بسیط است این تعلیقپذیر نیست اگر تعلیقی مطرح است در منشأ است نه در انشا، این خلاصه نظر مرحوم شیخ و بسیاری از قسمتها چه فقه چه اصول. لکن این مطلب مورد نقد متأخران بعد از شیخ(رضوان الله علیهم) است و آن نقد این است که انشا و منشأ یک چیز هستند دو امر نیستند منتها با دو اعتبار ملاحظه میشوند. این یک شیء را اگر شما به خود متکلم اسناد دادید میشود انشا اگر به متکلم اسناد ندادید خود این شیء را «فی نفسه» لحاظ کردید میشود منشأ, نظیر ایجاد و وجود, ایجاد و وجود دو شیء نیست آن فاعل آن مصدر یک کار میکند این شیء که در خارج موجود شد اگر این را «فی نفسه» بسنجید میشود وجود اگر همین را به فاعل اسناد بدهید میشود ایجاد. ایجاد به وجود نظیر کسر و انکسار نیست. کسر یک زدن هست که کسی میزند به کوزه و کوزه یک شیء موجود خارجی است بعد ترک برمیدارد. آن ترک برداری کوزه میشود انکسار, این زدن این شخص میشود کسر, کسر چیزی است و انکسار چیزی است برای این که آن شیء در خارج موجود است این به جعل ترکیب نزدیک است تا جعل بسیط؛ ولی جعل بسیط در انشا ما دو چیز نداریم آن منشأ یک کار میکند یک چیزی ایجاد میکند اگر وجود را «فی نفسه» لحاظ کردیم میشود منشأ, به متکلم اسناد دادیم میشود انشا. بنابراین اگر انشا و منشأ یک حقیقت اند نه دو حقیقت این ها در استحاله و امکان یک حکم دارند. اگر تعلیق در انشا محال است در منشأ محال است, اگر تعلیق در منشأ امکان دارد در انشا هم امکان دارد؛ چون انشا و منشأ اگر دو چیز بودند دو تا حکم داشتند ممکن بود بگویید تعلیق در منشأ ممکن است در انشا محال ولی اگر یک چیز بود به دو اعتبار این ها در استحاله و امکان یک حکم دارند اگر تعلیق محال است در هر دو محال است و اگر تعلیق ممکن است در هر دو ممکن است. این آن نقدی است که بر فرمایش مرحوم شیخ بود.
پرسش: منشأ قابلیت تعلیق را داراست انشا که قابلیت تعلیق را ندارد.
پاسخ: منشأ یعنی وجود, وجود یک امر بسیط است یا هست یا نیست, دیگر تعلیقبردار نیست که. در اوصاف شیء موجود چرا, اما در اصل ایجاد, این شیء یا موجود است یا موجود نیست. بنابراین تاکنون این چهار مطلب روشن شد یکی تحریر محل نزاع, یکی ادله قائلین به بطلان تعلیق شرط, یکی نظر مرحوم شیخ در فرق بین انشا, و منشأ، یکی هم نقد فرمایش مرحوم شیخ که انشا و منشأ یک حقیقت است به دو اعتبار. اگر دو چیز باشد بله این دو چیز دو حکم دارد اما اگر یک چیز بود و دو اعتبار دوتا حکم ندارد حالا برسیم به امر پنجم به بعد.
پرسش: در مرتبه ذهن بسیط هست ولی در خارج مرکب هست یعنی با اوصاف مشاهده می شود.
پاسخ: آن موجود است که مرکب است وگرنه این وجود که جزء ندارد برای این که جزء وجود یا وجود است یا عدم است یا ماهیت هر سه قسمش محال است که شما در بحثش ملاحظه فرمودید. درخت بله مرکب است اما وجود و شجر که مرکب نیست. درخت شاخ و برگ دارد جزء دارد و این ها اما هستی, هستی دیگر دو تا جزء ندارد این درخت یا هست یا نیست, درخت که ماهیت است ماده دارد صورت دارد اجزاء دارد ذرات ریز او را همراهی میکنند بله این مرکب است اما هستی بالأخره یا هستی است یا نیستی دیگر. امر پنجم به بعد درباره این است که ما خود بیع را مشخص میکنیم که بیع چیست حوزه انشا و منشأ هم مشخص بشود متعلَّق انشا مشخص بشود و معلوم بشود که متعلَّق غیر از منشأ است و آن که تعلیقپذیر است متعلَّق است نه منشأ. حالا ببینیم این راه میشود تا پایان ادامه داد یا نه؟ گذشته از آن چهار مطلب قبلی، مطلب اول در این بخش اخیر این است که ما که عقد میکنیم بیع انجام میدهیم, بیع چیست؟ واقعاً یک امری را ایجاد میکنیم یعنی با استعمال این لفظ در معنا یک واقعیتی را ایجاد میکنیم یا این که نه همین که به نقل و انتقال ملکی ملتزم شدیم و گفتیم «بعت و اشتریت» همین موضوع میشود برای ترتیب آثار ملکیت, گرچه بعضی از مشایخ ما(رضوان الله علیهم) میفرمودند که قدما بر این بودند که با بیع یک چیزی ایجاد میشود ولی محققین که ما هم نظرمان آن است این است که چیزی ایجاد نمیشود بلکه صرف التزام طرف موضوع است برای ترتیب آثار ملکیت ولی شاید حق با قدما باشد از بعضی لحاظ و آن این است که ما در فضای اعتبار یک اموری را ایجاد میکنیم این ها چون حقیقت های تعبدی و تأسیسی که نیستند این ها امضائیاند اگر ما به سراغ غرائز عقلا و ارتکازات مردمی برویم میبینیم که «لدی العقلاء» با این کار میگویند تعهدی ایجاد شد, با این انشا این تعهد برقرار شد, این عهد برقرار شد. معلوم میشود که با انشا میشود یک چیزی را در وعاء اعتبار ایجاد کرد. البته وجود اعتباری دارد نه وجود حقیقی وجود اعتباری غیر از وجود ذمی است و از ذهن خارج است. وجود خارجی وجود حقیقی است وجود ذهنی وجود حقیقی است اما وجود اعتباری اعتبار است نه خارج است نه ذهن. ما یک وجود خارجی داریم مثل درختی که در خارج است یک وجود ذهنی داریم مثل تصور درخت در ذهن, یک وجود ذمی داریم که میگوییم فلان مال در ذمه فلان کس است ذمه غیر از ذهن است ذهن یک وجود واقعی است علم در آن جا است؛ گرچه بین علم و وجود ذهنی فرق است ذهن یک حقیقتی است درجهای از درجات حقیقت نفس است و وجود خارجی دارد منتها بهلحاظ خارج میگویند ذهن. اما ذمه یک امر اعتباری است کسی چیزی را که به نسیه خریده در ذمه او مال هست بعد آن دائن آن طلبکار این ذمه او را ابرا میکند قبل از ابرا چیزی در ذمه او بود با ابرا این از ذمه او ساقط شده است این ثبوت و سقوط اعتباری در وعاء اعتبار یک وجود مخصوص خودش را دارد اینچنین نیست که هیچ شیء ایی ایجاد نشود.
پرسش: وجودش چه نوع وجودی است؟
پاسخ: وجود اعتباری است.
پرسش: ذمه هم اعتباری است؟
پاسخ: ذمه اعتباری دیگر ما چیزی به نام ذمه نداریم ما ذهن داریم که مرتبهای از مراتب نفس است و حقیقت است و خارج, اما اگر در ذمه فلانکس است و آن هم امر اعتباری است. بنابراین بیع یا چیزی ایجاد میکند یا نه؟ حق این است که یک چیزی در عالم اعتبار ایجاد میکند. ما یک تملیک داریم این تملیک انشائی است بیع تملیک است اگر شما خود این تملیک را بهلحاظ نفس خودش ملاحظه کنید میشود منشأ, این تملیک را به بایع اسناد بدهید میشود انشا که بایع انشا کرد؛ یعنی تملیک کرد. تملیک یک فعلی است یک انشائی است که اگر به فاعل اسناد داده بشود میشود انشا اگر به خودش اسناد داده میشود میشود منشأ, این تملیک که در عالم رها و باز نیست که بگوییم بایع تملیک کرد. تملیک کرد, چه را تملیک کرد؟ یک متعلقی دارد آن متعلقاش ملکیت یک شیء است آن ملکیت شیء ایی را که متعلق این تملیک است این یا آزاد و مطلق است یا مشروط. پس اگر مرحوم شیخ و امثال شیخ فرمودند که تعلیق در منشأ است (1) یعنی تعلیق در متعلق است وگرنه منشأ تملیک است انشا تملیک همان «بعت» گفتن است تملیک و انشای تملیک یک حقیقت است به دو اعتبار، اگر انشا تعلیقپذیر نبود منشأ هم تعلیقپذیر نیست ولی متعلق منشأ که ملکیت باشد این گاهی مطلق است گاهی مشروط. گاهی خیاطت را تملیک میکند «بالقول المطلق» منتها ظرف تسلیمش «عند مجیء» زید است یک وقت است نه خیاطت مشروط را تملیک میکند که اگر زید آمد من عهدهدار خیاطتام اگر نیامد نه. پس خیاطت که متعلق تملیک است این یا مطلق است یا مشروط وگرنه خود تملیک که منشأ است این انفکاکپذیر نیست این یک مطلب. پس اگر مرحوم شیخ فرمودند که تعلیق در منشأ است نه در انشا، باید فرمایششان را برد به متعلق منشأ نه خود منشأ, منشأ تملیک است تملیک هم یک امر بسیط است, یا هست یا نیست. آن ملکیت است که یا مطلق میشود یا مشروط اما تملیک که انشاپذیر نیست اگر این کار را کرده باشید من تملیک کردیم اگر نباشد من تملیک نکردم پس فعلاً چیزی ایجاد نشده؛ اگر تردید در نیت باشد اصلاً چیزی واقع نشده مثل این که این شخص بگوید: اگر من حاضرم که روزه میگیرم اگر مسافرم که روزه نمیگیرم این که نیت نشد این چیزی حاصل نشد. اگر کسی بگوید که من میخواهم نماز بخوانم اگر مسافر باشم دو رکعت میخوانم حاضر باشم چهار رکعت نماز میخوانم این که نیت نشد تا شما بگویید نیتی است معلق, نیت نیست. نیت یک امر بسیط است یا هست یا نیست, این تصور نیت است نه نیت. اگر یک شخصی در سحر بلند شد گفت اگر من مسافرم روزه نمیگیرم اگر مسافر نیستم روزه میگیرم. خب چه شد؟ این تصور کرده صوم و عدم صوم را نه این که نیتی کرد معلقاً نیت تعلیقپذیر نیست شخص بگوید که اگر فلان چیز باشد من میفروشم اگر نباشد نمیفروشم پس بالأخره این تصور کرده این دو مطلب را نه انشا کرده یک شیئی را معلقاً انشا تعلیقپذیر نیست ژ.
1) (3) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص58.
پرسش: اگر فهمید که بین شعبان رمضان باشد اشکال ندارد؟
پاسخ: نه آن صوم قطعی است «الصوم غداً بالقول المطلق» فردا روزه میگیرد. بعد این دستور هست که قدر جامع بین آخر شعبان و اول رمضان، رجحان صوم است این صوم فردا رجحان دارد «الصوم غداً» یک امر قطعی است نیت میکنم روزه فردا را «قربة الی الله»، به من هم نگفتند بگو آخر شعبان است یا اول رمضان، هیچ کدامشان هم لازم نیست. صوم فردا راجح است «الصوم غداً قربة الی الله» این تمام شد. در رتبه بعد از ما سؤال بکنند به چه داعی روزه میگیری میگویی بالأخره روزه فردا مقبول شارع است اگر آخر شعبان بود که به حساب صوم مستحب میآید اگر اول رمضان بود که به حساب صوم واجب میآید این را اگر کسی سؤال هم نکند این حرف را هم نمیزند ولی آن جا که دارد روزه میگیرد یک امر قطعی است «الصوم غداً قربة الی الله» همین، دیگر نمیگوید اگر این طور بود روزه میگیرم اگر نبود روزه نمیگیرم.
پرسش: تعلیق را در نیت نذر می بینیم اگر این کار انجام شد آن کار را خواهم کرد.
پاسخ: بله نذر مشروط معنایش این است که نذر کردم که اگر بیمار شفا پیدا کرده باشد من بدهکارم خود نذر متعلق ترخیص واقع شده نگفتند نذر معلق باطل است. خصوص نذر گفتند که این انشا تعلیق انشا نیست آن مثلاً ذبح گوسفند است که معلق است وگرنه خود این کار منجز است اگر نشد, نشد. در نذر که بگویند نذر مطلق داریم نذر مشروط داریم این به خود انشا برنمیگردد که «ان کان کذا نذرت و الا لم انذر» این طور نیست. نذر کردم این نذر مطلق است متعلقاش مشروط است. نذر کردم که اگر این بیمار شفا پیدا کرد آن کار را بکنم اگر شفا پیدا نکرد نمیکنم نه این که اگر این طور شد نذر میکنم اگر نشد نذر نمیکنم که این اگر به حوزه نذر میخورد که نذر بشود معلق این نذر معلق نیست نذر منجز است آن متعلقاش معلق است. پس تاکنون هم حوزه محل بحث روشن شد و هم ادله قائلان به بطلان و هم فرمایش مرحوم شیخ و نقد فرمایش مرحوم شیخ و هم این تحلیل نهایی. مطلب دیگری که باید جزء مبائی بحث است این است که تعلیق غیر از انفکاک به منشأ از انشا است. یک حرف میزنند که منشأ از انشا منفک نمیشود. یک حرف دارند که تعلیق در انشا راه ندارد. انفکاک انشا از منشأ بله محال است برای این که انشا و منشأ بنا شد یک حقیقت باشند وقتی یک حقیقت شد و دو اعتبار دیگر دلیل ندارد که یکی از دیگری جدا باشد اگر انشا در آن لحظه پدیدار شد منشأ هم در همان لحظه پیدا میشود. گاهی فاصله است بین ظرف انشا و ظرف امتثال منشأ؛ مثل این که میگویند اگر مسافرم از مکه برگشت، نذر کردم اگر برگشت فلان گوسفند را ذبح کنم. این جا انشا کرده آن ذبح فلان گوسفند و انشا و منشأ زماناً یکی است الآن هم انشا حاصل شد هم منشأ ظرف امتثالش مجیء حاج است اگر کسی بخواهد قبل از مجیء حاج ذبح کند یا بعد از مجیء حاج ذبح کند این میشود انفکاک منشأ از انشا, اگر بخواهد منفک نشود در همان فرصتی که حاجی آمده باید ذبح بکند برای این که این نذر کرده ذبح گوسفند را «عند مجیء الحاج» یعنی یک ماه بعد ایشان رأس ماه بعد باید ذبح بکند اگر جلوتر بیاندازد انفکاک است اگر تأخیر بیاندازد هم انفکاک است پس فاصله بودن ظرف امتثال معنایش انفکاک منشأ از انشا نیست. انشا و منشأ که همزمان واقع شده که یک واقعیت است یک امر اعتباری است به دو نظر میشود انشا و منشأ. اما ظرف امتثالش همان وقتی است که انشا کرده اگر بخواهد جلو بیاندازد میشود انفکاک؛ همان طور که تأخیر میشود انفکاک. بنابراین انفکاک منشأ یا متعلق از انشا به این است که برخلاف آنچه را انشا کرده رخ بدهد پس ما یک انفکاک داریم, یک تعلیق داریم, یک ظرف انشا داریم, یک ظرف امتثال داریم این ها همه باید از هم جدا بشود مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1) همان طور که در بحث قبل اشاره شد میفرماید که تعلیق در شرط محذوری ندارد ما همچنین دلیلی نداریم که تعلیق در شرط جایز نباشد از کجا داریم که این فرمایش مرحوم شیخ (2) بود. بعضی ها میخواهند بگویند که شما مشکل محذوری عقلی را حل کردید گفتید که انشا و منشأ یک واقعیت است به دو اعتبار, عمده محذور عرفی است ما بحث مشکل عقلی داریم محذور عرفی داریم عرف در اینگونه از موارد این را تعلیق میبیند و تعلیق را هم با انشای شرط هماهنگ نمیبیند ببینیم آیا این دلیل تام است یا تام نیست؟
«والحمد لله رب العالمین»
نهمین شرطی که برای صحت شرط ذکر کردند این است که شرط باید منجز باشد. تنجیز شرط است تعلیق مانع است. این شرط نهم را برخی پذیرفتند برخی نپذیرفتند. آن ها که پذیرفتند سه دلیل ذکر کردند که تنجیز لازم است. دلیل اولشان این بود که تنجیز با انشا سازگار نیست. اگر شرط یک امر انشایی است چه این که هست اگر معلق باشد باطل است و شرط دیگر منعقد نمیشود. دلیل دومشان این بود که شرط چون وابسته به عقد است تعلیق در شرط سرایت میکند به تعلیق عقد و عقد تعلیقی باطل است شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است. دلیل سوم که آن هم میتواند به دو دلیل تقسیم بشود این است که شرط تعلیقی با غرر همراه است اگر گفتیم مطلق غرر باطل است که «نهی النبی عن الغرر» (1) که مرسله تذکره علامه(رضوان الله علیه) بود شرط غرری میشود باطل, اگر گفتیم غرر در خصوص بیع باعث بطلان بیع است بیع غرری باطل است چون روایت معتبر یعنی روایت «معمول بها» «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (2) است. غرر شرط به بیع سرایت میکند بیع را غرری میکند وقتی بیع غرری شد میشود باطل، شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است. این وجوه سه یا چهارگانهای بود که برای لزوم تنجیز شرط ذکر کردند که اگر شرط منجز نباشد معلق باشد باطل است. مطلب بعدی این بود که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) چه در کتاب های فقهی چه در اصولی بین انشا و منشأ فرق گذاشتند که تعلیق در انشا ممکن نیست تعلیق در منشأ ممکن است چه در کتاب فقهی و چه کتاب اصولی شان ناقدانی حضور داشته و دارند که بر فرمایش ایشان اشکال کردند گفتند انشا و منشأ یک شیء است به دو اعتبار, یک شیء را اگر بهلحاظ فی نفسه بسنجیم میشود منشأ و متکلمش اسناد بدهیم میشود انشا, دو چیز نیست اگر دو چیز نبود یک واقعیت بود منتها دوتا نسبت داشت, اگر انشا تعلیقبردار نیست منشأ هم تعلیقبردار نیست. اگر منشأ تعلیقبردار است انشا هم تعلیقبردار است و احیاناً این که شما میبینید تعلیق در بعضی از موارد روا است تعلیق در متعلق انشا است نه در منشأ؛ آنگاه بحث متعلق شد و معنا شد که نموداری هم از این ذکر شده است. مثلاً کسی که بیع میکند یک وقتی تملیک را انشا میکند؛ یعنی انشا همان تملیک است, دارد تملیک میکند. این تملیک یا حاصل است یا حاصل نیست یک امر بسیط است. آن ملکیتی که متعلق تملیک است محصول تملیک است آن گاهی منجز است گاهی مشروط و گاهی معلق, پس آن متعلق است که گاهی منجز است گاهی معلق نه تملیک. بنابراین این تفکیکی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در کتاب های فقهی و اصولی روا داشتند این ناصواب است نقد ناقدان هم وارد است و اگر تعلیقی پیدا میشود در متعلق است نه در خصوص انشا, انشا یک امر بسیط است یا حاصل است یا حاصل نیست مثلاً تملیک, این شخص اگر بگوید که اگر زید آمده من تملیک میکنم اگر زید نیامده من تملیک نمیکنم این دائر بین وجود و عدم است. الآن چه شد؟ الآن شما یک امر معلق دارید؟ یا هیچ ندارید؟ یک وقت است میگویید که من خیاطت را به شما تملیک کردم ظرف تسلیمش آن وقتی است که زید بیاید، این تسلیمش معلق است ولی اصل خیاطت تملیک شده است. اما اگر شما بگویید که «بعت ان جاء زیدٌ» خب اگر «بعت ان جاء زیدٌ» معنایش این نیست که شما فروختید معلقاً, چون انشا امر بسیط است گفتید اگر زید آمد من فروختم حالا که مشکوک است اصلاً انشا تحقق پیدا نکرده، نه این که انشا تحقق پیدا کرده معلقاً, شیء بسیط تعلیقپذیر نیست. بنابراین چون تعلیق در متعلق است محذوری ندارد یعنی تصویر دارد که ممکن است متعلق انشا منجز باشد چه این که ممکن است معلق باشد یعنی امکان عقلی دارد حالا ببینیم صحیح است یا صحیح نیست. پس این که انشا با منشأ فرق دارد این جواب نیست. انشا هم تعلیقپذیر نیست این محال است روشن است یک امر بسیط است. منشأ تعلیقپذیر نیست برای این که منشأ عین انشا است وجوداً غیر او است نسبتاً, پس این تفکیک روا نیست این جواب تام نیست. متعلق انشا تعلیقپذیر هست این امکان دارد اما حالا باید بحث بکنیم که این صحیح است یا صحیح نیست؟ یک کسی میگوید که درست است که متعلق انشا تعلیقپذیر است ولی این تعلیق چون معلوم نیست که حاصل میشود یا نه غرری است. شرط غرری باطل است اگر شرط غرری باطل نبود غرر شرط به بیع سرایت میکند بیع غرری باطل است شرط در ضمن بیع غرری باطل است این راهی است که رفتنی است اما اگر کسی بگوید که منشأ معلق است نه انشا این پایه علمی ندارد.
پرسش: ...
پاسخ:نه، تملیک کردیم به آن شرط که اگر آن شرط حاصل شد تملیک جدید لازم نیست. خیاطت را به شما تملیک کردم در صورتی که زید بیاید مثل این که میگویند این قرعهای که میکشیم اگر به نام شما درآمد ملک شما است دیگر وقتی به نام شما درآمد تملیک جدید نمیکنند انشای جدید نمیکنند ملک است ملکیت بالأخره عامل میخواهد سبب میخواهد سببش قبل ایجاد شده، میگویند اگر به نام فلان زید درآمد مال زید، حالا به نام زید درآمد این کالا به چه دلیل ملک زید میشود؟ انشا میخواهد, انشااش چیست؟ همان انشای قبلی است انشا مشکل ندارد تملیک مشکل ندارد ملکیت معلق است «معلق علیه» که حاصل شد ملکیت حاصل میشود پس تملیک شده, ملکیت که متعلق تملیک است امر معلق است «معلق علیه» حاصل شده «بالفعل» تسلیمش میکنند. یعنی الآن دارند انشا میکنند, یک مالی است مشکوک معلوم نیست مال زید است یا مال عمرو؛ نظیر درهم بدئی که در درهم بدئی گفتند «فِی کُلِّ أَمْرٍ مُشْکِلٍ الْقُرْعَةُ» (1) یکی از جاهایش این جا است. دو نفر هر کدام یک درهمی را داده بودند به زید امین زید هم امین بود و کاملاً این دراهم بدئی را حفظ میکرد سارقی آمده «احد الدرهمین» را سرقت کرده از امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند که حالا این ها نزاعشان شده، زید میگوید درهم تو را سرقت کردند عمر میگوید درهم تو را سرقت کردند آن امین هم که بیتقصیر است چه کار بکنند این جا؟ امین ضامن نیست؟ چون ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ, (2) درهم هم نشاندار نیست معلوم هم نیست که حق که ضایع شده, اینجا گفتند «فِی کُلِّ أَمْرٍ مُشْکِلٍ الْقُرْعَةُ» (3) حالا وقتی که قرعه زدند همین که قرعه به نام زید درآمد این درهم میشود مال زید، عامل تملیک چیست؟ آن قرار قبلی, قرار میگذارند که قرعه به نام هر که افتاد ملک او بشود این انشا است آن متعلقش هر وقتی که «معلق علیه» حاصل شد ملکیت حاصل میشود وگرنه الآن که این درهم که ملک زید است گاهی ممکن است مال عمر باشد الآن ملک زید میشود عاملش قبلی است.
پرسش: اگر نصف درهم را بدهند به یکی و نصف دیگر را بدهند به دیگری چطور؟
پاسخ: خب ظلم است ما یقین داریم این حکم نیست. حالا یک وقتی تصالح میکنند در تصالح ممکن است اصلاً زید بگوید من بخشیدم. آن مال به دست خود مالک است «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1) اما اگر ما بخواهیم فتوا بدهیم یا حکم بدهیم که این درهم را تنصیف کنید این ظلم است؛ برای این که یقیناً این درهم به تمامه یا مال زید است به تمامه یا مال عمر است دیگر نصف نیست اگر خواستند تصالح بکنند ممکن یکی کلاً از حقش صرف نظر بکند یا اصلاً صرف نظر بکنند یا حاضر بشوند به تنصیف؛ اما قرعه راه گشا است که «فِی کُلِّ أَمْرٍ مُشْکِلٍ الْقُرْعَةُ» (2) .
مطلب بعدی آن است که برخی ها گفتند که ما کار به محذور عقلی نداریم تا شما نظیر مرحوم شیخ بیایید بین انشا و منشأ تفکیک کنید بگویید تعلیق در منشأ است نه در انشا؛ بعدی ها بیایند نقد کنند که انشا و منشأ یکی است تعلیق در متعلق است ما کار به مسئله عقلی نداریم کار با محذور عقلی نداریم، مشکل ما محذور عقلی نیست مشکل ما محذور نقلی است؛ برای این که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) از شروط معلق منصرف است فقط شروط منجز را میگیرد. ما مشکل مان دلیل نقلی است دلیل عقلی نیست. پاسخش این است که اصلاً اشکال در آن زمینه نیست کسی درباره انصراف و عدم انصراف بحث نمیکند تمام این مشکلات مربوط به عقل است. چون این قسمت مهم این قسمت فقه را عقل دارد اداره میکند. شما از اول تا الآن هر چه آمدید مهمان عقل بودید قبلاً هم به عرض رسید که این بحث شروط قاعده فقهی است نه مسئله فقهی؛ گرچه این را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در کتاب بیع و مکاسب مطرح میکنند در کتاب متاجر مطرح میکنند ولی این ارتباطی به بیع ندارد ارتباطی به تجارت و کسب ندارد. شرط چه در باب تجارت باشد چه در باب اجاره باشد چه در باب مزارعه و مضاربه و مساقات و امثال ذلک باشد چه در صلح باشد چه در عقود دیگر باشد؛ شرط این نه شرط را دارد این یک قاعده فقهی است منتها روی تناسبی که داشت خیار تخلف شرط را هم به همراه دارد به دنبال بحث خیارات ذکر کردند. این که مسئله فقهی نیست یک، مربوط به بیع و تجارت هم نیست دو، این یک قاعده فقهی است نظیر قواعد کلی دیگر. الآن این که گفته میشود شرط نافذ است, چه در اجاره باشد چه در بیع چه در صلح چه در مضاربه چه در عقود دیگر. وقتی چیزی که سیال است به همه عقود مرتبط میشود دیگر اختصاصی به کتاب تجارت و بیع ندارد و مهم ترین عامل و تدوین کننده این احکام همان عقل است. این که در اصول میگویند یکی از منابع فقهی در قبال کتاب و سنت عقل است همین است. شرط اول این است که «کونه مقدوراً علیه» دلیلش عقلی است. شرط دوم آن است که «کونه ذو مشروعاً» خب «مشروعاً» روی ذیل حدیث است «إِلَّا شَرْطاً حَرَّمَ حَلَالًا أَوْ أَحَلَّ حَرَاماً» (4) مشخص کرد. سوم این که غرض عقلانی داشته باشد این عقلی است. چهارم این است که مخالف مقتضای عقد نباشد عقلی است. هفتم این بود که محال عقلی لازم نیاید دور لازم نیاید آن طوری که علامه در تذکره (5) مثال زده که بایع به مشتری میگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشی, این اگر قبل از تمامی بیع باشد این میشود دور و محذوری دیگر. غرر نباشد تنجیز باشد, تنجیز باشد ما دلیل نقلی نداریم بر این که شرط باید منجز باشد دلیل عقلی داریم که این انشا تعلیقپذیر نیست. اگر در اصول ما محدوده عقل را, حجیت عقل را به آن نصاب نرسانیم در فقه از عقل بهره میگیریم اما «علی بصیرةٍ» نیست؛ چون ما در اصول روشن نکردیم قلمرو عقل کجا است, در اصول به جای این که از عقل بحث بکنیم از قطع بحث کردیم که حرف غیرعلمی است. کسی در حجیت قطع که اختلافی ندارد. آن که منبع است برای مبانی استدلالی عقل است باید عقل مشخص بشود عقل وقتی مشخص میشود که مبانیاش مشخص بشود مقدماتش مشخص بشود. با چه مقدمه عقل میتواند فتوا بدهد؟ این کتاب برهان باید مشخص بشود, یقینی یعنی چه؟ بدیهی یعنی چه؟ اولی یعنی چه؟ ما از چه راهی یقین پیدا میکنیم؟ کمترین چیزی که خدا خلق کرده یقین است یقین به آسانی به دست نمیآید با مقدمات خاص به دست میآید این ها را باید مشخص کرد. اگر اینچنین شد پس قسمت مهم بحث های ادله این شروط نهگانه را عقل به عهده دارد. این مستشکل میگوید که ما کاری به عقل نداریم به انصراف «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) باید توجه بکنیم. پاسخ اش این است که مهم ترین بحث این رشته را عقل به عهده دارد. ما مشکل عقلی داریم اگر مشکل عقلی داریم سخن از انصراف و غیر انصراف نیست. بر فرض از این اشکال عقلی صرف نظر بکنیم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» چرا منصرف باشد؟ چرا منصرف باشد از شرط معلق و فقط شرط منجز را شامل بشود؟ مطلب بعدی این که مرحوم سید(رضوان الله علیه) فرمایشی دارند و شیخنا الاستاد(رضوان الله علیه) هم همان فرمایش را قبول کردند و همان راه دارند میروند. مرحوم سید (7) فرمودند که دلیل لزوم تنجیز و دلیل بطلان شرط معلق اجماع است این یک، اجماع دلیل لبّی است این دو، قدر متیقیناش عقد بیع و امثال بیع است این سه، شرطی که معلق باشد اجماع نیست چهار, شیخنا الاستاد(رضوان الله علیه) هم همین را قبول کردند. (8) درست است که اگر ما یک اجماعی داشتیم اجماع دلیل لبّی است ولی مستحضرید که ما الآن در معاملات بحث میکنیم. در معاملات ادعای اجماعی تعبدی بسیار سخت است که ما بگوییم در این امر معاملاتی تعبداً شارع آمده گفته تعلیق درست نیست با این که این همه ادله عقلی کنار او است ممکن است بسیاری از فقها(رضوان الله علیهم) این فرمایش را فرموده باشند ولی دلیلشان همان عقل است که تعلیق با انشا هماهنگ نیست. انشا امر بسیط است امرش دائر بین بود و نبود است. معلقاً یافت میشود یعنی چه؟ اولاً در معاملات ادعای اجماع تعبدی بسیار سخت است و ثانیاً در کلمات همین مجمعین(رضوان الله علیهم) شواهد عقلی و براهین عقلی و استدلال های عقلی هست شما از کجا میتوانید بگویید که این اجماع, اجماع تعبدی است بنابراین اثبات این معنا آسان نیست.
پرسش: ...
پاسخ: در امور عبادی میشود همین حرف را الآن شما قبل از اسلام داشتید بعد از اسلام دارید بعد اسلام در حوزه مسلمین دارید در حوزه غیرمسلمین دارید معلوم میشود حرف حرف عقل است. اینچنین نیست که تنجیز و تعلیق را ما مسلمین داشته باشیم که آن ها که مسلمان هم نیستند هم همین حرف را دارند مسائل حقوقی شان قانونیشان هم همین طور است که اگر گفتیم: اگر, معلوم میشود انشا نکردیم اگر انشا کردی و اگر گفتی این اگر به متعلق میخورد این حرف های تازه ای نیست مخصوص ما نیست. اگر چیزی که تازه نبود مخصوص ما نبود حقوقدانان دیگر هم همین حرف را دارند معلوم میشود اجماعی در کار نیست. عمده آن است که قلمرو عقل و حوزه عقل و امثال ذلک عقل کاملاً همان طور که درباره حجیت خبر این همه بحث ها شده درباره حجیت عقل هم باید این بحث ها بشود و هیچ چاره نیست جز بررسی آن مقدمات برهان که یقین از کجا به دست میآید؟ یک قدری که جلوتر میرویم میبینیم این ها در متواترات با احتیاط و دست به عصا حرف میزنند میگویند شما درست است در متواترات یقین دارید؛ ولی این تراکم ظنون است و ظنون متراکم غیر از یقین است چون یک میلیون نفر آمدند گفتند کعبه وجود دارد بسیار خب، یک میلیون خبر واحد است یک میلیون خبر واحد یک میلیون مظنه که یقین نمیآورد یک یقین یک امر بسیطی است. ظنون متراکم ظن متاخم نه متآخم این باب مفاعله است نه باب تفاعل این غیر از یقین است در تجربه این ها مشکل دارند مگر این که به قیاس خفی برگردد در تجربه غرض این است که گاهی مسامحه میکنند لذا شما میبینید مرحوم شیخ یعنی بوعلی و جناب سهروردی آن که زعیم حکمت مشاع است این که زعیم حکمت اشراق است هر دو فتوا دادند که برای یک محقق خواندن برهان منطق فریضه است بخش های دیگر منطق نافله است اگر کسی بخواهد پژوهشگر باشد یقین پیدا کند به یک چیزی و یقین را با ظنون متراکم خلط نکند این هیچ چاره ندارد مگر این که این کتاب منطق را بخواند گفتیم هم مرحوم بوعلی در برهان شفا حرف دارد هم جناب شیخ اشراق در منطق حکمتالاشراق که مطالعه برهان منطق فریضه است برای یک پژوهشگر و محقق بخش های دیگر نافله است. این را در تجربه مشکل دارند در تواتر مشکل دارند یقینیات خیلی کم است این که در روایات ما است کمترین چیزی که ذات اقدس الهی آفریده یقین است (1) سرّش همین است. خیلی ها آن ظن متراکم را قطع میدانند به هر تقدیر حالا مشکل اساسی ما همان برهان عقلی است ما با عقل کار نداریم با اجماع کار داریم چیست؟پس این تام نیست.
1) (14) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص51.
پرسش: بنای عقلا در متعلق منشأ تعلیق را که بدون اشکال می دانند.
پاسخ: بله خب متعلقش است بنای عقلا همین است. بنای عقلا یک وقت است که از رسوم و سنن و عادات مردمی گرفته شود خب این فرق میکند در غرب و شرق, شمال و جنوب, یک وقت است که بنای عقلا یک استنادی به آن راه عقلی دارد این قابل دفاع است این صبغه علمی دارد.
پرسش: در اصل انشا است یا در منشأ است؟
پاسخ: متعلق انشا است چون انشا و منشأ یک چیز است به دو اعتبار: اگر آن شیء را «فی نفسه» حساب کردید میشود منشأ اگر به متکلماش اسناد دادید میشود انشا، دوچیز نیست اما متعلقش چرا تنجیز و تعلیقپذیر است.
پرسش: اشکالی هم ندارد دیگر؟
پاسخ: اشکالی ندارد برای این که محذوری ندارد.
پرسش: با متعلق منشأ یکی حساب می شود.
پاسخ: نه انشا که تعلق به منشأ نگرفته؛ مثلاً ایجاد و وجود وقتی که در تکوین [حالا تکوین را مثال بزنیم تا تشریع اش مشخص بشود] وقتی ذات اقدس الهی یک چیزی را ایجاد کرد ایجاد همان وجود است وجود همان ایجاد. این شیء را اگر «فی نفسه» بسنجیم میشود وجود، به فاعل نسبت بدهیم میشود ایجاد؛ دیگر ایجاد با وجود دو شیء باشد که نیست که یکی تعلیقپذیر باشد دیگری تعلیقپذیر نباشد.
پرسش: منشأ با آن یکی است.
پاسخ: منشأ همان انشا است منشأ با انشا ذاتاً یکی است اعتباراً دوتا است متعلق فرق میکند. ما یک تملیک داریم یک ملکیت انشا تملیک است اگر این تملیک را به خودش اسناد بدهید میشود منشأ، به بایع اسناد بدهید میشود انشا, تملیک یا هست یا نیست اما ملکیت یا منجز است یا معلق. پس این که کسی بگوید که مشکل ما اجماع است از راه اجماع باید حل کنیم این ناتمام است. برخی ها خواستند بگویند که تعلیق در انشا تکویناً محال است تشریعاً محال نیست. ما در نظام تشریع ممکن است یک انشای تعلیقی داشته باشیم ولی در نظام تکوین بله این شیء یا ایجاد میشود یا نمیشود, ایجاد معلق یعنی چه؟ اگر یک امر بسیط است یا هست یا نیست. این سخن هم ناصواب است برای این که انشای اعتباری با انشای تکوینی در حکم یکیاند در تکوین و اعتبار فرق می کنند یکی وجود تکوینی دارد یکی وجود اعتباری اما حکمشان یکی است. این حکم مال آن بساطت است شیء بسیط یا هست یا نیست؛ دیگر معلقاً یافت بشود نه منجزاً یا منجزاً یافت بشود نه معلقاً، این فرض ندارد. سعه و ضیق متعلق انشا در دست خود منشأ است. اما سعه و ضیق متعلق تکوین در دست کسی نیست در اختیار علت واقعی خود او است. انشا چه تکوینی باشد چه اعتباری تعلیقپذیر نیست زمام انشا البته به دست معتبر هست در نظام اعتبار به دست علت حقیقی است در نظام تکوین, بیایید بین تکوین و اعتبار از این جهت فرق بگذارید این هم ناروا است. حالا برسیم به سراغ اصل مطلب؛ این تنجیز حتماً باید در شرط باشد یا نه؟ ما گفتیم که شرط از آن جهت که انشا است که تعلیقپذیر نیست متعلقاش ممکن است معلق باشد ممکن است منجز باشد هیچ محذوری ندارد چه این که متعلق اصل بیع هم همین طور است آن جا تعلیق که گفتند در بیع نیست بله یعنی در انشا نیست اما در متعلقش که هست این جا هم تعلیق در اصل انشا شرط نیست در متعلقش راه دارد چه شما بگویید که تعلیق باعث بطلان خود شرط است این حرف ناصواب است، بگویید باعث سرایت تعلیق به عقد است و عقد را باطل میکند شرط در ضمن عقد باطل باطل میشود، این هم ناصواب است؛ برای این که تعلیق در حوزه انشا نیست اولاً, در متعلق است ثانیاً, تعلیق در متعلق باعث ابطال نیست ثالثاً, نه شرط را باطل میکند رابعاً, نه تعلیقش سرایت میکند به عقد خامساً, نه باعث بطلان عقد میشود سادساً, نه شرط در ضمن عقد صحیح باطل میشود سابعاً, کجایش مشکل دارد؟ اگر تعلیق در متعلق است و این آسیبی به شرط نمیرساند مشکلی ندارد. بنابراین چه شما بخواهید بطلان شرط را از ناحیه این که خود شرط تعلیقی شد و تعلیق باعث بطلان او است استدلال کنید ناتمام است. چه بگویید تعلیق شرط سرایت میکند به عقد, عقد را تعلیقی میکند عقد تعلیقی میشود باطل، شرط در ضمن عقد باطل, باطل است از این راه بروید ناصواب است. حالا بیاییم به سراغ غرر, با دوتا مقدمه خواستند این شرط را باطل کنند بگویند که شرط تعلیقی غرری است این یک، حالا یا مطلق غرر باطل است بنابر مرسله تذکره که «نهی النبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عن الغرر» (1) این گفته شد این مرسله جبران نشده و عمل نشده؛ لذا این جا خیلی از او نام نبردند. این شرط وقتی تعلیقی شد میشود غرری, غرر این سرایت میکند به عقد, عقد را غرری میکند عقد غرری باطل است چون «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (2) وقتی عقد غرری باطل شد شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است, پس بطلان شرط تعلیقی را از این راه ثابت میکنند. این مبتنی بر دوتا مقدمه است: یکی این که شرط به منزله جزء عقد است؛ چون اگر شرط بیرون دروازه عقد باشد که غرر او سرایت نمیکند. شما که میگویید غرر شرط سرایت میکند به عقد یعنی در داخل محدوده عقد است. پس این مبنی است بر این که این شرط داخل در محدوده عقد باشد در درون دروازه باشد نه بیرون دروازه، این یک؛ چون شرط به منزله جزء عقد است غرر جزء به کل سرایت میکند کل را غرری میکند آن وقت عقد میشود باطل؛ وقتی عقد شده باطل، شرط در ضمن عقد باطل هم باطل است. مرحوم شیخ انصاری (3) از یک راه جواب دادند مرحوم آقای نائینی (4) (رضوان الله علیهما) از راه دیگر جواب دادند. این دو تا بزرگوار یکی در آن مقدمه اولی اشکال کرده دیگری در مقدمه ثانیه. یکی میگوید شرط بیرون دروازه است در حدود قلمرو عقد نیست داخل در محدوده عقد نیست. دیگری میگوید که شرط نمیتواند غرر خودش را به عقد سرایت بدهد عقد بشود غرری. اساس کار این است که ما باید نحوه شرط را بررسی کنیم همین طور بگوییم شرط یا داخل در محدوده است یا خارج از محدوده، تام نیست. اگر شرط به تعویض برگشت, شرط به معوض برگشت, شرط به عوض برگشت, این داخل در قلمرو حقیقت بیع است چنین شرطی اگر مجهول بود و غرری بود یا معلق بود که تعلیقش مایع غرر بود ممکن است سرایت بکند؛ ولی اگر به تعویض برنگشت به معوض برنگشت به عوض برنگشت به مدلول التزامی برگشت یعنی به أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (5) برنگشت به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6) برگشت یعنی آن جایی که میگویند بعت و اشتریت سالم هست آن جا که میگویند من به پای عقد میایستم چون جای خیار و عدم خیار این جا است جای جواز و لزوم این جا استأَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (7) که کاری با خیار ندارد. این شخصی که عهدهدار است میگوید من وفا میکنم این یا مطلقا پای عقد میایستد میشود عقد لازم یا مشروطاً پای عقد میایستد میشود بیع خیاری, بیع خیاری معنایش این است که من خیار دارم اگر خواستم به هم میزنم اگر هم نخواستم به هم بزنم به عقدم وفا میکنم خیار و عدم خیار و جواز و لزوم یک دالان خاص خودشان را دارند شرط اگر به این دالان برگشت و غرری بود آسیبی نمیرساند به او و اگر نه مستقیماً به تعویض یا معوض یا عوض برگشت بله در آن جا بله اگر شرط غرری بود آن را هم غرری میکند و در طلیعه بحث هم مرحوم شیخ باز کرده البته؛ منتها اولاً و ثانیاً و مانند آن نگفته. یک وقت است میگوید من این کالا را به شما فروختم یا این کالا را از شما خریدم به شرط «خیاطت, حیاکت, کتابت» یا فلان کار؛ اما این خیاطتی که من شرط میکنم, الآن من شرط کردم خیاطت را تملیک کردم یا تملک کردم ظرف تسلیم خیاطت آن وقتی است حاجی ها از سفر برمیگردند «ان قدم الحاج» که ظرف تسلیم خیاطت آن وقت است. یک وقت است که نحوه شرط مستقیماً به آن سطح میخورد میگویند «ان قدم الحاج اخیط لک» که اصل خیاطت را فعلاً تملیک نمیکنم اگر آن ها آمدند من تملیک میکنم که خیاطت مشروط است به قدوم حاج، نه تسلیم خیاطت مشروط باشد به قدوم حاج. اگر اصل خیاطت مشروط بود این شرط میشود معلق؛ اما اصل خیاطت منجز است تسلیمش معلق است به قدوم حاج این رأساً از حریم بحث بیرون است همه هم صحیحاش میدانند برای این که شرط منجز است منتها ادایش موقت است خب.
بنابراین آن تفاوتی که بین مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) و مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیهما) است این تفاوت باید به این تفصیلی که قبلاً بحث شده برگردد. حالا اگر در شرط نهم مطلبی بود که مطرح میشود. مرحوم آقای سید محمد کاظم (1) میفرماید این جا یک شرط دهمی هم هست که او را هم باید ما ذکر میکردیم و مرحوم شیخ مثلاً ذکر نکرده. اگر دیدیم که در خلال بحث های قبلی روشن شد که آن ذکر نمیشود اگر نه که وارد مسئله بعدی میشویم.
«والحمد لله رب العالمین»
آخرین نظر درباره تنجیز و تعلیق این بود که اگر شرط معلق باشد غرری است. شرط غرری باطل است برای اطلاق آن مرسله تذکره که «نهی النبی عن الغرر» (2) و اگر در صحت این مرسله نقدی باشد غرر شرط به بیع سرایت میکند بیع را غرری میکند «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (3) شامل میشود بیع غرری میشود باطل وقتی بیع باطل شد شرط در ضمن عقد باطل، باطل است. پس تعلیق به هر نحو باعث بطلان شرط است. سرایت غرر از شرط به عقد مبنی است بر این که شرط به منزله جزئی از اجزای عقد محسوب میشود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (4) یک راه جواب دادند مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) (5) یک جواب دارند. یکی درباره این که شرط به منزله جزء عقد است نقد کرده است، یکی در سرایت غرر نقد کرده است که فرمایش این دو بزرگوار به این برمیگردد که غرر شرط به عقد سرایت نمیکند. اما «والذی ینبغی ان یقال» این است که ما باید ببینیم اصلاً غرر در مدار تعلیق است یا غرر کاری با تنجیز و تعلیق ندارد غرر یک مطلب دیگر است. اگر تعلیق مستلزم غرر بود و اگر تنجیز مستلزم رفع غرر بود آن وقت جا داشت که انسان در این زمینه بحث بکند؛ اما وقتی هیچ ارتباطی بین غرر و تعلیق نیست ما نه اصرار داریم که راه مرحوم شیخ انصاری را طی کنیم نه لازم است که راه مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیهما) را طی کنیم. بیان ذلک این است که غرر یعنی خطر، جایی که انسان نمیداند دارد چه میخرد, چه میفروشد, طمأنینه ندارد میشود غرر؛ گاهی منشأش جهل است گاهی منشأش لاابالی گری فروشنده یا خریدار است گاهی انسان میداند ثمن چیست مثمن چیست محدوده همه را میداند؛ ولی اطمینان ندارد که این شخص فرار میکند یا نه, این غرر بودن کاری به جهل و علم ندارد کاری به تنجیز و تعلیق ندارد گاهی ممکن است شرط منجز باشد ولی این شخص یک آدم بیوفاست هیچ اعتباری به او نیست. گاهی شرط معلق است ولی این شخص مورد طمأنینه است. غرر یعنی خطر، خطر در جایی است که انسان وثوق و طمأنینه نداشته باشد هرجا که وثوق ندارد دارد روی کار خطری اقدام میکند میگویند غرری, گاهی ممکن است تنجیز باشد ولی وثوق نباشد و غرر باشد, گاهی ممکن است تعلیق باشد و وثوق باشد و غرر نباشد. تلازمی بین این ها نیست که حالا ما بیاییم در این زمینه بحث بکنیم بگوییم تعلیق در شرط مستلزم غرر است، نه خیر عرض مفارق است نه مستلزم، اگر مستلزم نبود عرض لازم نبود که بحث فقهی ندارد میافتد در آن مسئله کلی که هرجا غرر شد درست نیست هرجا غرر نشد درست است. بنابراین اگر ما گفتیم غرر در جایی است که وثوق و طمأنینه نباشد و اگر وثوق و طمأنینه وصف آن شخص است که آن شخص ادا میکند یا نه و اگر میدانیم که فروشنده یا بایع یک آدم مطمئن و مؤمنی است به قولش وفا میکند چه تنجیز چه تعلیق و اگر این را ندانیم که آیا این مال دست اوست یا مال مالباخته را دارد میفروشد ما هم این را نمیشناسیم یک رهگذر است آثار طمأنینه و ثقه هم در او نیست ما طمأنینه نداریم ولو شرطش منجّز باشد. پس این به بحث تنجیز و تعلیق برمیگردد.
پرسش: بیان حضرتعالی برای بیان مصداق خوب است برای این که خودتان هم فرمودید: این جا قوانین را بیان می کنیم.
پاسخ: قانون درست میکنیم دیگر قانون همین است که این عرض مفارق تعلیق است نه عرض لازم، قانون کلی این است غرر, تعلیق که مستلزم غرر نیست یک امر کلی است تنجیز که مستلزم طمأنینه نیست این هم یک امر کلی است.
فقیه باید آن معیار غرر را بگوید جایی که وثوق است بگوید جای عدم وثوق را بگوید؛ اما حالا کجا وثوق است کجا وثوق نیست آن به مکلف مربوط است. هرجا طمأنینه نبود خطری بود میشود غرر، هرجا طمأنینه بود خطری نبود غرری در کار نیست چه تنجیز چه تعلیق. مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) در قبال این شروط نهگانه دوتا شرط را بیان کردند. درباره شرط دهم میفرماید این خیلی بیش از شرط های دیگر لازم است و مهم است برخلاف تعلیق که مثلاً محل بحث بود این جا این شرط دهم لازم است. درباره شرط یازدهم بحثی میکنند بعد نظر نهایی شان این است که این جزء شروط نیست. اما شرط دهم به زعم ایشان مسئله اختیار است. (1) شما همه آن احکام و شروطی که مال عقد بیع است درباره شرط مطرح کردید باید مسئله اختیار و عدم اکراه را هم مطرح میکردید. در جریان بیع گفتید بایع باید مختار باشد اگر مکره باشد «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» یکی «مَا أُکْرِهُوا عَلَیْهِ» (2) » این جا هم اگر در شرط مجبور بود مکره بود «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» ممکن است که در بیع مکره نباشد ولی در شرط مکره باشد. بیان ذلک این است که آن اجبار کننده به این شخص میگوید میخواهید بفروشید میخواهید نفروشید این فرش را آزادید ولی اگر خواستی بفروشی باید این شرط را بکنی که حوزه اکراه به شرط برمیگردد نه به اصل عقد پس شرط مورد اکراه است. آیا شرط مورد اکراه نافذ است یا نه؟ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) شامل میشود یا نه؟ شامل نمیشود برای این که «رُفِعَ ... مَا أُکْرِهُوا عَلَیْهِ» (4) بر او مقدم است. شما تنجیز و تعلیقی که مربوط به عقد بود این جا ذکر کردید, مشروع بودن را اینجا ذکر کردید, غرض عقلایی داشته باشند اینجا ذکر کردید, همه آن شرایطی که در عقد معتبر است در شرط معتبر دانستید این را هم معتبر بدانید. پس اگر شرط مورد اکراه شد نافذ نیست. ممکن است که بیع مورد اختیار باشد ولی شرط مورد اکراه باشد؛ یعنی آن قهار آن جابر به این شخص بگوید که اگر خواستی این زمین را بفروشی آزادی نخواستی بفروشی هم آزادی ولی اگر خواستی بفروشی باید این شرط را بکنی که الا و لابد در این جا فلان خانه ساخته بشود یا فلان بنا ساخته بشود باید این شرط را بکنی، این را وادار میکند به این شرط. پس این شرط نافذ نیست وقتی که آن قهر و جبر برطرف شد محتاج به رضای بعدی است آیا این کلاً باطل است یا نظیر عقد فضولی است. در آن جا گفتند اگر کسی مکره بود با اکراه عقد انشا کرد بعد وقتی اکراهش برطرف شد راضی شد کافیست این جا هم همین طور است. بنابراین این شرط نهم لازم است.
شرط دهم یک دقت فقهی است که مرحوم سید میکند بعد هم برمیگردند میگویند که درست است این یک مطلب دقیقی است ولی باعث افزودن شرط یازدهم نیست.
پرسش: بیع هم باطل می شود یا بیع اختیاری است؟
پاسخ: بیع اختیاری است. بیع چرا باطل باشد؟ لذا این ها این را شرط دانستند چون بیع اختیاری است.
پرسش: اگر تعلیق در ظرف تسلیم باشد طبق فرمایش حضرتعالی صحیح و متین هست اما اگر در اصل بیع باشد غرر لازم می آید.
پاسخ: ما آن جا اجماع داشتیم که بیع نمیشود معلق باشد. در خصوص بیع اجماع داشتیم که مرحوم سید (1) میفرماید که اجماع دلیل لبّی است قدر متیقیناش بیع است شرط را شامل نمیشود. آن جا از نظر تعلیق غرر نبود آن جا خود بیع مورد اجماع است که باید منجز باشد. که بعد نقد شده که ادعای اجماع تعبدی در معاملات آسان نیست. مرحوم سید که فرمودند تعلیق در شرط باطل نیست؛ برای این که دلیل بطلان اجماع است یک، اجماع دلیل لبّی است دو، قدر متیقناش عقد بیع است سه، ما این جا دلیل نداریم چهار، فرمایش مرحوم سید این بود. مرحوم شیخ هم اخیراً یا سیدنا الاستاد هم اخیراً به همین رسیدند که تعلیق در شرط باعث بطلان او نیست «من حیث التعلیق»؛ اما از نظر غرر راهش همین است که بیان شد. اشکالی که شده بود این بود که ادعای اجماع تعبدی در معاملات آسان نیست.
1) (9) . حاشیه مکاسب (یزدی)، ج، ص119.
شرط یازدهمی که مرحوم سید(رضوان الله علیه) (1) طرح کردند بعد نقد کرده اند این است که گاهی از این شرط خلاف شرع پدید میآید و این خلاف شرع بودنش نه برای آن است که خود این شرط خلاف شرع است؛ بلکه همراهانی دارد لوازمی دارد که از مجموع خلاف شرع به دست میآید. این را ما باید شرط یازدهم ذکر بکنیم. اگر خود این شرط خلاف شرع بود شرط دوم که «کونه مشروعاً» این را ثابت میکند، شرط چهارم این بود که مخالف کتاب و سنت نباشد این را ثابت میکند این دیگر شرط جدیدی به نام شرط یازدهم نیست؛ ولی خود این شرط خلاف شرع نیست ورود این شرط در این فضا این مجموعه را خلاف شرع میکند. بیان ذلک این است که ربا دو قسم است؛ یک ربای قرضی است که «کُلَّ قَرْضٍ یَجُرُّ مَنْفَعَةً فَهُوَ فَاسِدٌ» (2) این دیگر اختصاصی به مکیل و موزون و امثال ذلک ندارد. هر قرضی که زائد باشد در آن مقدار این رباست و محرم است اختصاصی به مکیل و موزون و امثال ذلک ندارد. قسم دوم ربای در خرید و فروش است. ربای در بیع و شراع باید که مبیع و ثمن مکیل یا موزون باشند, از یک جنس باشند, برنج با برنج، گندم با گندم، جو با جو اگر این ها خرید و فروش بشود, چون سابقاً بسیاری از این معاملات کالا به کالا بود نه کالا به ثمن در روستاها این طور بود. در جاهای که پول نقد کم بود کالاها را با یکدیگر منتقل میکردند. اگر مبیع و ثمن هردو موزون یا مکیل باشند, مثل گندم و گندم، برنج و برنج و همجنس باشند در این جا خرید و فروش با اضافه میشود ربا؛ یعنی اگر یک کیلو و اندی گندم بدهد و یک کیلو گندم بگیرد, یک کیلو و اندی برنج بدهد و یک کیلو برنج بگیرد «او بالعکس» این رباست و حرام است. پس ربا در بیع در خصوص مکیل و موزون است در معدود و ممسوح اینچنین نیست. گردو و تخم مرغ که سابق عددی بود در آن ها ربا راه نداشت پارچه و امثال پارچه که با مساحت و متر خرید و فروش میشد در آن ها ربا راه نداشت؛ اما در خصوص مکیل و موزون ربا راه دارد. پس شرط ربا در بیع این است که مبیع و ثمن هردو مکیل و موزون باشند و مماثل هم. اگر در ضمن خرید و فروش برنج به برنج, گندم به گندم شرط خیاطت بکنند, خیاطت یک امر مشروعی است در سایر موارد اگر شرط خیاطت, حیاکت, کتابت و مانند آن میکردند این شرط خلاف شرع نبود ولی الآن اگر وارد محدوده بیع گندم به گندم، بیع برنج به برنج بشود این باعث میشود که یا مبیع زائد است یا ثمن زائد این میشود ربا، این شرط «بما انه شرطٌ» خلاف شرع نیست؛ ولی آمدنش در فضای بیع این را خلاف شرع میکند, آیا این شرط جائز است یا شرط جائز نیست؟ مرحوم سید(رضوان الله علیه) بعد از این که این را به عنوان شرط یازدهم ذکر کردند فرمودند درست است این اگر شرط بشود خلاف شرع است ولی این جزء شرائط شرط نیست برای این که خیاطت که امر مشروع است خود خیاطت «من حیث انها» خیاطت که محذوری ندارد ورودش در چنین مجموعه ای باعث میشود که این مجموع میشود ربا نه خود خیاطت بشود ربا؛ چون آن مجموع میشود ربا، بله البته آن مجموع میشود حرام, پس این را نمیشود شرط یازدهم قرارداد که بگوییم این شرط یازدهم است برای صحت شرط. (3)
پرسش: بالاخره این شرط موجب می شود.
پاسخ: بسیارخب آن مجموع میشود حرام، این بیع میشود بیع ربوی، نه این شرط بشود شرط ربوی. این شرط مخالف کتاب است؟ نه. شرط خلاف شرط است؟ نه. هیچ کدام از این امور دهگانه را فاقد نیست شیء یازدهمی هم که شما ارائه نکردید این مجموع میشود ربا, این مجموع حرام است نباید این کار را کرد بله نباید این کار را کرد. این شرط حرام نیست تا ما این را جزء شرط یازدهم قرار بدهیم.
پرسش: در این صورت بیع باطل می شود.
پاسخ: بله دیگر این میشود ربا و حرام و باطل. وقتی که شرط کردند هرچیزی که باعث اضافه یا نقیصه «احد الطرفین» بشود در بیع ربوی این میشود حرام.
پرسش: اگر جزء مبیع بشود که حرام لازم می آید.
پاسخ: بله خب ولی این شرط است شرط که جزء نیست ولی به هر تقدیر این مجموعه را ربوی میکند یعنی این بیع میشود بیع ربوی، نه این که این شرط خلاف شرع باشد یا این شرط ربا باشد یک وقت «شرط الربا» میکنند یک وقت شرط «جعل العنب خمراً» میکنند خود این شرط معصیت است یک وقت «شرط الخیاطه» است این «شرط الخیاطه» حرام نیست خیاطت حرام نیست؛ اما وقتی وارد این مجموعه شد این مجموعه میشود بیع ربوی بعد خود این بیع ربوی میشود حرام و باطل.
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) وارد بحث بعدی میشوند که این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) پیامش چیست؟ آیا حکم تکلیفی است, حکم وضعی است؟ یا هم حکم تکلیفی است هم حکم وضعی؟ اگر گفتیم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» حکم تکلیفی است یعنی وفای به شرط واجب است حالا اگر کسی وفا نکرده معصیت کرده اثر دیگر بر او بار نیست. اگر گفتیم نه حکم تکلیفی نیست فقط حکم وضعی است؛ معنایش این است که اگر کسی به شرط وفا نکرده طرف مقابل خیار تخلف شرط دارد میتواند معامله را به هم بزند, ولی کسی معصیت نکرده یا نه هم حکم تکلیفی است هم حکم وضعی؛ یعنی کسی که «مشروطٌ علیه» است بر او واجب است که به شرط وفا کند و کسی که به سود خود شرط کرده خیار تخلف شرط دارد. حالا اول فرمایش مرحوم شیخ حل بشود تا برسیم به نظرهای بعدی. ایشان اول شرط را تقسیم میکنند، احکام هرکدام از این اقسام را ذکر میکنند، بعد وارد نظر نهایی میشوند. میفرمایند اولاً این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) با أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) خیلی فرق دارد (4) این أَوْفُوا امر به وفا است این حکم تکلیفی از او درمیآید وضعی هم او را همراهی میکند اما «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) که «اوفوا بالشروط» نیست که امر بکند که وفا بکنید. لذا درباره أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6) تردیدی نیست که وفای به عقد واجب است تسلیم واجب تکلیفی است و اگر تسلیم نکرد آن طرف خیار تعذر تسلیم و مانند آن دارد. اما درباره «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این طور نیست که بفرماید «اوفوا بالشروط» دارد که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». یک بیانی مرحوم آقا شیخ محمدحسین اصفهانی(رضوان الله تعالی علیه) (7) دارند که بیان، بیان لطیف است ولی مسبوق است به فرمایش استادشان مرحوم آخوند، مرحوم آخوند قبل از ایشان در تعلیقه شان این حرف را دارد که میفرمایند این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (8) برای تثبیت شرط و این که یک شرط کننده نسبت به شرطش متعهد است تعبیر لطیفی دارد این حدیث، نفرمود مؤمن باید شرط خودش را عمل بکند بلکه جایگاه و منزلت مؤمن را به شما معرفی میکند میفرماید: اگر ما بپرسیم مؤمن کجاست؟ میگویند پیش عهدش است. آن قدر مؤمن وفادار به عهد است که اگر از ما سؤال بکنید شناسنامه مؤمن چیست؟ مؤمن را کجا میشود پیدا کرد؟ میگویم منزل مؤمن را میخواهی؟ نمیگویم «الشروط عند المومنین» میگویم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (9) خانه اش آن جاست پای امضایش ایستاده است برو ببین کجا امضا کرده. (10) این برداشت خیلی لطیف است این یک آخوند میخواهد. میبینید خیلی ها زیر امضایشان را میزنند. بعدها در فرمایشات مرحوم آقا شیخ محمدحسین (11) آمده. فرمایش مرحوم آخوند این است که دین مؤمن را طرزی معرفی میکند خانه او را آدرس میدهد نشانه او را آدرس میدهد مغازه او را آدرس میدهد میگوید: میخواهی ببینی مؤمن کیست؟ خانه مؤمن کجاست؟ مغازه مؤمن کجاست؟ برو ببین امضایش کجاست این کنار امضایش است (12) «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (13) یعنی مؤمن پای امضایش ایستاده است امروز یک حرف بزند فردا طور دیگر عمل بکند این نیست. خیلی از فقها با همین حدیث برخورد کردند اما آن برخورد سیاسی و برخورد اجتماعی و آن لطائف جامعه شناسی را از این حدیث کمک بگیرد خیلی کم است. حدیث این را میخواهد بگوید مؤمن جای دیگر زندگی نمیکند جای دیگر خانه نمیسازد جای دیگر مغازه ندارد جای دیگر رفت و آمد ندارد هرجا امضایش هست همان جا زندگی میکند «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این چقدر جامعه را میتواند آرام بکند که هر کسی یک حرفی زد اولاً باید بداند پای حرفش بایستد و ثانیاً وقتی امضایی کرد حرفی زد تخلف هم نخواهد کرد, دیگر نمیگوید حالا ما معصیت کردیم یک استغفار میکنیم این طور نیست «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» و این جمله, جمله انشائیه است منتها با خبر بیان شده جمله خبریه است که به داعیه انشا بیان شده از بس این امر انشائی متقن است که گویا مؤمن همیشه کنار امضایش هست لذا به صورت جمله خبریه بیان شده وگرنه این که جمله خبریه که نیست. این جمله خبریهای است که به داعیه انشا القا شده یعنی حتماً مؤمن باید پیش امضایش باشد منتها از بس مؤمن را وفادار به عهد تلقی کرده است به جای این که بفرماید «اوفوا بالشروط» از او با جمله خبریه یاد کرده است «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (14) خب فرمایش مرحوم شیخ این است که شرط سه قسم است (15) ما باید ببینیم که احکام این اقسام یکی است یا فرق میکند مسلم است که فرق میکند. یک وقت هست که «شرط الوصف» است یعنی بایع و مشتری شرط میکنند که مبیع این وصف باشد یا ثمن آن وصف باشد این جا شرط فعل نیست, شرط وصفی از اوصاف مبیع یا ثمن است. قسم دوم «شرط الفعل» است؛ نظیر همین مثال هایی که گفتیم. شرط کردند که فلان کار را مثلاً خیاطت را کتابت را حیاکت را امثال ذلک را برای بایع انجام بدهد این «شرط الفعل» است به شرطی که بروی با فلان کس دیدار کنی، به شرطی که فلان نامه را بنویسی، به شرطی که فلان بنا را بنا کنی و مانند آن. قسم سوم «شرط النتیجه» است که این کار را میکنیم به شرط این که فلان مال, مال ما بشود یا فلان کار بشود نه فلان کار را بکنیم چون اگر در این قسم سوم بازگشت اش به «شرط الفعل» باشد این رجوع قسم سوم به قسم دوم است؛ اما فعل مطرح نیست به شرط این که فلان کار را بکنی نیست به شرط این که فلان مال را به من بدهی نیست، به شرط این که فلان مال ملک من باشد, فلان زمین, فلان قطعه مال فلان شخص باشد که با همین این شرط نقل و انتقال میشود که از او به نام «شرط النتیجه» یاد میکنند. این سه قسم, قسم اول که به وصفی از اوصاف «احد العوضین» برمیگردد این حکم تکلیفی را به همراه ندارد فعلی نیست تا ما بگوییم انجام این فعل بر بایع یا مشتری واجب است. وصف «احد العوضین» است بر کل واحد از این ها هرکدام «مشروطٌ علیه»اند واجب است که این کالا را با این وصف تحویل بدهد کاری نباید بکند فقط باید یک موصوفی را تسلیم بکند فعلی بر عهده او نیست و اگر چنانچه آن کالا فاقد این وصف بود دیگر جبران پذیر نیست چه کار میخواهد بکند چون فعلی را که شرط نکردند وصفی را شرط کردند و این کالا فاقد وصف درآمد گفتند به شرطی که فلان ظرف یا فلان واحد مصنوعی مارک فلان کارخانه باشد حالا درنیامده, نیست, یک وقت هست کلی است خب اگر کلی «فی الذمه» باشد که تخلف ندارد این عین نشد عین دیگر، یک وقت هست نه شخص خارجی است که همین را میفروشد به این شرط که این وصف را داشته باشد حالا فاقد وصف بود؛ فعلی بر عهده «مشروطٌ علیه» نیست فقط «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد همین, این که جای وجوب وفا نیست چون فعل نیست تا ما بگوییم حکم تکلیفیاش چیست, وصف است و دیگر حکم تکلیفی معنا ندارد اینجا. قسم دوم که فعلی از افعال طرفین مورد شرط باشد این جا جای بحث است که آیا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (16) وضعی و تکلیفی هردو را به همراه دارد؟ یا فقط وضعی؟ اگر گفتیم وضعی و تکلیفی هردو را به همراه دارد؛ یعنی بر «مشروطٌ علیه» واجب است که این کار را انجام بدهد مثل خیاطت و اگر انجام نداد «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد. اگر گفتیم نه، «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» پیامش وضع است نه تکلیف معنایش این است که چنانچه «مشروطٌ علیه» این خیاطت را انجام نداد «مشروطٌ له» فقط خیار تخلف شرط دارد همین، او یعنی «مشروطٌ علیه» معصیت نکرده این باید ثابت بشود که آیا اگر فعلی شرط شد گذشته از حکم وضعی حکم تکلیفی را به همراه دارد یا ندارد؟ اما قسم سوم که شرط نتیجه است اگر این شرط نتیجه به حسب ظاهر شرط نتیجه بود ولی به حسب نوع شرط فعل بود یعنی اگر این ها که شرط کردند که این کالا را میفروشیم به شرطی که فلان زمین مال ما باشد یا فلان قطعه مال ما باشد یا فلان شیء مال ما باشد یعنی برویم شما این را در محضر به نام ما بکنی این «شرط الفعل» است اما اگر بگوییم با همین شرط آن ملکیت حاصل بشود این میشود «شرط النتیجه» نظیر نذر, یک وقت یک کسی نذر میکند که فلان گوسفند صدقه باشد یک وقتی نذر میکند که من فلان گوسفند را صدقه بدهم «شرط الفعل» دارد و «شرط النتیجه» «نذر الفعل» دارد و «نذر النتیجه». اگر به صورت نذر فعل بود که به قسم دوم برمیگردد. اگر به صورت نذر نتیجه بود در این که این شرط مشروع است یا نه، اول باید که به قواعد عامه مراجعه بکنیم اگر آن مطلب آن امر سبب خاص دارد مثل زوجیت مثل طلاق که زوجیت با هرکاری حاصل نمیشود با هر لفظی حاصل نمیشود. طلاق با هر لفظی حاصل نمیشود سبب خاص دارد در متن عقد شرط بکنند که فلان کالا را به شما میفروشیم به این شرط که آن زن همسر فلان مرد باشد که نکاح با همین «شرط النتیجه» حاصل بشود این درست نیست برای این که نکاح یک سبب خاص میخواهد مثل این که طلاق سبب مخصوص میخواهد. جایی که آن شیء سبب خاص میخواهد از هر راهی حاصل نمیشود چنین شرطی خلاف کتاب و سنت است. برای این که کتاب و سنت ثابت کرده که طلاق سبب خاص میخواهد نکاح سبب خاص میخواهد با هر چیزی حاصل نمیشود این شرط خلاف کتاب و سنت است. اگر فلان شیء نظیر ملکیت بود نه نظیر زوجیت نه نظیر طلاق و مانند آن که ما یقین داریم که سبب خاص نخواست با این «شرط النتیجه» میشود که او را جابجا کرد. اگر هم شک داشتیم شاید به اطلاق «الْمُؤْمِنُونَ» (17) و امثال «الْمُؤْمِنُونَ» ثابت کرد که این شیء با این شرط نقل و انتقال میشود خود شرط هم از اسباب مملکه به حساب میآید.
1) (13) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (14) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (15) . سوره مائده, آیه1.
4) (16) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص60.
5) (17) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (18) . سوره مائده, آیه1.
7) (19) . حاشیه مکاسب (اصفهانی, ط- جدید)، ج، ص177.
8) (20) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
9) (21) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
10) (22) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص244.
11) (23) . حاشیه مکاسب (اصفهانی, ط- جدید)، ج، ص177.
12) (24) . حاشیه مکاسب (آخوند)، ص244.
13) (25) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
14) (26) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
15) (27) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص60.
16) (28) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
17) (29) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: این بحث شرطیت نیست بحث سببیت است اگر شرطیت آن ثابت بشود سببطت هم ثابت می شود.
پاسخ: نه شرطیت دارد این شرط است. ما که سبب بودنش را با «الْمُؤْمِنُونَ» نمیخواهیم ثابت بکنیم گفت هرچه که شرط است به شرط عمل بکن ما هم شرط انتقال کردیم آن هم که سبب خاص نمیخواهد یا نمیدانیم میخواهد یا نمیخواهد. ما وقتی که احراز نکردیم که آن سبب خاص میخواهد یا نه، شرطیت این را احراز کردیم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگوید به شرط عمل بکن، آن هم که احراز نشده که سبب خاص میخواهد. این عصاره فرمایش مرحوم شیخ است که میفرماید اگر ما احراز نکردیم که شیئی سبب خاص میخواهد با عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میشود او را تصحیح کرد. (1) حالا خلاصه نظر مرحوم شیخ حل بشود تا برسیم به انظار بعدی. «فتحصل» که شرط یا «شرط الفعل» است یا «شرط الوصف» است یا «شرط النتیجه». اگر «شرط الوصف» بود که حکم تکلیفی را به همراه ندارد فقط حکم وضعی است. اگر «شرط الفعل» بود یقیناً حکم تکلیفی را به همراه دارد اگر «شرط النتیجه» بود و به قسم «شرط الفعل» برگشت که همان قسم قبلی میشود، اگر به «شرط الفعل» برنگشت اگر آن شیء سبب خاص میخواهد؛ نظیر طلاق نظیر عتاق نظیر زوجیت و مانند آن این شرط خلاف شرع است اگر یقیناً سبب خاص نمیخواهد این شرط کافیست، اگر نمیدانیم سبب خاص میخواهد یا نه به نظر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) میشود به اطلاق «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) تمسک کرد. هذا «تمام الکلام» طبق فرمایش ایشان؛ حالا ببینیم کجایش درست است و کجایش ناصواب.
«والحمد لله رب العالمین»
چون روز چهارشنبه است یک مقدار یک بحث های روایی هم داشته باشیم این ایام متعلق به وجود مبارک امام جواد(سلام الله علیه) است آن روایت معروفش هم این است که «الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِکُلِّ غَالٍ وَ سُلَّمٌ إِلَی کُلِّ عَالٍ» (1) یعنی اگر کسی بخواهد به درجاتی برسد بگوید فراهمکردن آن گران است یا خیلی بالا است با طمأنینه به خدا میتواند آن کالای گران را فراهم بکند یا آن مقام بالا را با این نردبان تهیه کند «الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِکُلِّ غَالٍ» یعنی هر کالای گرانی بهای او طمأنینه و اطمینان و اعتماد به قدرت «لا یزال» الهی است و هر مقام والا و برجستهای نردبانی میخواهد وثوق و طمأنینه به لطف الهی نردبان هر مقام برجستهای است «الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِکُلِّ غَالٍ وَ سُلَّمٌ إِلَی کُلِّ عَالٍ» (2) انسانی که موحد باشد میتواند هر کالای گرانی را تهیه کند که فرمود توحید ثمن جنت است و میتواند به مقامات بالاتری برسد خب حالا اگر کسی خواست چیزی را بخرد یا اگر کسی خواست به جای بالایی برود باید بیدار باشد اولین شرطش یقظه و بیداری است. در مناجات شعبانیه و در بعضی از ادعیه هم دیگر هم آمده است که داعی، دعا کننده به ذات اقدس الهی عرض میکند که هیچ راهی و هیچ وسیلهای برای پیمودن راه نیست «إِلّا فِی وَقْتٍ ایْقَظْتَنِی» (3) مگر آن وقتی که تو یقظه و بیداری را نصیب ما بکنی تو بخواهی ما را بیدار کنی که بعضی از بزرگان کتاب ها و رسالههایی نوشتند به عنوان «ایقاظ النائمین» خب ما برای این که ببینیم خوابیم یا بیدار این مقدار را میتوانیم تشخیص بدهیم اگر کسی خواب محض باشد این نمیتواند تشخیص بدهد که خواب است یا بیدار اما اگر کسی «بین النوم و الیقظه» باشد یک حالت تفطتنی هم در آن باقی مانده باشد این میتواند تشخیص بدهد که خواب است یا بیدار, یک محاسب یک سالک باید ببیند که بیدار است یا خواب اگر بیدار شد آن وقت مراحل بعد از یقظه را شروع بکند اگر خواب است که بیدار بشود. پس اگر کسی در خواب سنگین فرورفته باشد «چنان خفتهاند که گویی مردهاند» (4) به تعبیر آن ادیب این راه تشخیص ندارد اما اگر نه خوابش سبک باشد بالأخره میتواند بفهمد که خوابیده است یا بیدار است. خب خواب چیست؟ و بیداری چیست؟ ما برای این که معلوم بشود که خوابیدهایم یا بیدار؟ عمر ما به خواب گذشته یا به بیداری, خواب یک مشخصاتی دارد اولین مشخصه خواب این است که حرکات, اقوال، آثار معقول مقبولی از این خوابیده صادر نمیشود که حالا حرف های علمی بزند فکرهای علمی بکند کارهای علمی انجام بدهد یا کارهای عبادی و خدماتی انجام بدهد این طور نیست یک نائم حرف های علمی بزند کارهای خیر و خدمات خیری انجام بدهد این طور نیست کار علمی معقول و کار عملی مقبول مال آدم بیدار است از خوابیده این ها صادر نمیشود اگر کسی در طول مدت عمر دید که یک کار علمی معقولی ندارد و یک اقدام و قیام عملی مقبولی هم در دست او نیست این میتواند بفهمد که این عمر را به خواب گذراند به این که حضرت فرمود «الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا» (5) این مشمول همین حدیث است خواب است. این یک راه برای این که معلوم بشود که عمر به خواب گذشت یا به بیداری, راه دوم این است که هر کدام از ما بخشی از عمر را به خواب گذراندیم یعنی کسی که شصت سال دارد سی سال را به خواب گذرانده و سی سال را به بیداری, آن بیداری هایش از زمان کودکی تا الآن به هم مرتبطاند و باعث رشد و پیشرفت یکدیگر هم هستند این شخص از دوران کودکیاش یادش هست که در مکتبخانه پیش که درس خوانده و به شکرانه او از آن استاد طلب مغفرت میکند او را احترام میکند این یک نعمتی است که انسان یادش هست که در دوران کودکی در کدام مکتبخانه رفته پیش چه استادی درس خوانده چه درسی خوانده این ها هست این ها یک نعمتی است که انسان کودکی اش یادش است حرف های کودکانهاش یادش است و به شکرانه هم از اساتیدش هم حقشناسی میکند تا الآن که به دوران شصت سالگی رسید تمام این ها یادش است این ها به هم گره خورده است یک کسی میبینید که در دوران نوجوانی و جوانی و دبیرستان و این ها رفته بعد یا وارد حوزه شده بعد کم کم مراحل علمی را طی کرده به جایی رسیده, این ارتباطی است که بین این سی سال بیداری هست, این سی سال بیدار بود بین این بیداری کاملاً انسجام هست. اما آن سی سالی که خواب بود هیچ ارتباطی بین آن ها نیست. ما بین بحث دیروز ما و امروز ما کاملاً انسجام هست اما بین خواب پریشب ما و دیشب ما هیچ رابطهای نیست پریشب چه خواب دیدیم یک خوابی دیدیم, دیشب چه خواب دیدیم یک خوابی دیدیم, خواب ها به هم مرتبط نیستند یعنی شما محصول سی سال خواب را اگر جمع بکنید چیزی دست آدم نیست که من سی سال خوابیدم خب خوابیدی که خوابیدی چه دستت است خواب ها سکوت است تعطیل است ارتباطی بین این تعطیلات نیست پس یقظه و بیداری آن است که با هم ارتباط داشته باشند یکی مقدمه دیگری و یکی نتیجه دیگری باشد خواب ها گسیختهاند «النوم ما هو؟» «الیقظة ما هی؟» حالا که این شد حالا بیاییم به سراغ عمرمان بعضیها میبینید که همین شصت سال زندگی کردند چیزی در دستشان نیست معلوم میشود شصت سال خواب بود دیگر اگر هیچ چیزی در دست او نیست نه کار علمی کرده نه کار عملی کرده بین, نسیل و معترف به سر برده تمام این روزها از هم گسیخته است خوب خواب همین است دیگر خواب دیگر یک حقیقت شرعیهای ندارد که همه می گویند خواب دیگر بین خواب پریشب و خواب دیشب و پس پریشب و خواب امشب هیچ رابطهای نیست این طور نیست که حالا پریشب یک خوابی دیده او را مقدمه قرار داده برای خواب دیشب نتیجه گرفته باشد که این طور نیست که اگر کسی شصت سال این طور زندگی کرده این معلوم میشود مصداق بیان حضرت است که فرمود «الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا» (6) این آقا شصت سال خواب بود برای این که بین دهه شصت و پنجاه و چهل و سی و بیست و ده اش هیچ رابطهای نیست هیچ کدام زمینه رشد دیگری را فراهم نکرده هیچ کدام نتیجه کار دیگری هم نبوده همین دیگر, کسی توقع داشته باشد که خواب حقیقت شرعیه داشته باشد نه آن طور نیست همین تعطیلی و تنبلی به نام خواب است اگر هیچ ارتباطی بین گذشته و حال زندگی یک کسی نبود؛ قبلاً هم نمیفهمید الآن هم نمیفهمد قبلاً هم اهل اقدام و قیام نبود الآن هم نیست خب این نوم است دیگر «الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا». (7) پس این که گفتند اولین قدم یقظه و بیداری است این درست است البته توبه مال بعد از یقظه است ما برای این که روشن بشود «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا» (8) که خوابیم یا بیدار باید بفهمیم «النوم ما هی؟» «الیقظة ما هی؟» ما با دو علامت با دو معرف میشود خواب و بیداری را تعریف کرد اگر هیچکدام از این ها «انشاءالل»ه در ما نبود خدا را شاکر باشید که یقظانیم و بیدار این بیداریمان را ادامه بدهیم اگر ـ معاذ الله ـ خدای ناکرده یکی از این علائم در ما بود معلوم میشود خوابیم و خوابیده را بالأخره با فشار بیدار میکنند اگر کسی بخواهد بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) که فرمود «الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِکُلِّ غَالٍ وَ سُلَّمٌ إِلَی کُلِّ عَالٍ» (9) فراهم بکند بالا برود ترقی بکند و کالای گران بهاء را بخرد که گفته شد «التَّوْحِیدُ ثَمَنُ الْجَنَّةِ» (10) و «إِنَّ أَبْدَانَکُمْ لَیْسَ لَهَا ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِیعُوهَا بِغَیْرِهَا» (11) این دو روایت هست یکی هم مربوط به نفوس است یکی مربوط به ابدان فرمود این بدنتان به اندازه بهشت میارزد این را کمتر از بهشت نفروشید این مال جنت جسمانی, همین تعبیر درباره نفوس و ارواح هم هست که «إِنَّهُ لَیْسَ لِأَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا» (12) آن مال جنت معنوی که وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ (13) بعدش هم وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ (14) این قدر بهشت فراوان است «الی ماشاء الله» فرمود این بدنتان این تنتان این دست و پایتان به اندازه بهشت میارزد به کمتر از بهشت نفروشید این بهشتی که جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ (15) آن بهشتی که عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ (16) است فرمود این روحتان به آن اندازه میارزد کمتر از او نفروشید. خب پس بنابراین اگر طبق بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) کسی بخواهد دادوستدی کند معاملهای بکند چیزی بدهد ثمنی عطا کند مثمنی بگیرد ثمناش این است مثمناش آن, جان این قدر میارزد بدن این مقدار میارزد این فرع بر آن است که بیدار بشود فرق نوم و یقظه هم همان است که گذشت «انشاءالله» خدا همه ما را یقظان کند.
1) (1) . بحارالانوار(ط- بیروت)، ج75، ص364.
2) (2) . بحارالانوار(ط- بیروت)، ج75، ص364.
3) (3) . اقبال بالاعمال الحسنه(ط- جدید)، ج3، ص298.
4) (4) . گلستان (سعدی), باب دوم, حکایت هفتم.
5) (5) . شرح الکافی (مولی صالح مازندرانی)، ج9، ص170.
6) (6) . شرح الکافی (مولی صالح مازندرانی)، ج9، ص170.
7) (7) . شرح الکافی (مولی صالح مازندرانی)، ج9، ص170.
8) (8) . وسائل الشیعة، ج، ص99.
9) (9) . بحارالانوار(ط- بیروت)، ج75، ص364.
10) (10) . امالی(طوسی)، ص570.
11) (11) . الکافی(ط- اسلامی), ج1, ص19..
12) (12) . نهج البلاغه, موعظه448.
13) (13) . سوره الرحمن, آیه46.
14) (14) . همان, آیه62.
15) (15) . سوره بقره, آیه25.
16) (16) . سوره قمر, آیه55.
«والحمد لله رب العالمین»
در بحث شروط همان طور که ملاحظه فرمودید یک قاعده فقهی است نه مسئله فقهی؛ زیرا اختصاصی به هیچ باب از ابواب فقه ندارد هم در کتاب بیع مطرح است هم در کتاب اجاره مطرح است و هم در عقود دیگر. چند مقام تاکنون گذشت؛ یکی این بود که «الشرط ما هو؟» که آیا شرط حتماً باید در ضمن عقد باشد یا شرط ابتدائی هم شرط است؟ دوم این که شرط باقی به هر معنا که شد شرائط صحتش چیست؟ هشت یا نه شرط برای شرط صحت ذکر کردند که اگر واجد همه این ها بود صحیح است و اگر فاقد برخی از این ها بود باطل است. مقام بعدی که وارد شدیم این است که حکم شرط چیست؟ اگر شرط باطل باشد یک مبحث جدایی برای شرط است که شرط فاسد آیا مفسد عقد است یا نه؟ آیا شرط فاسد خودش را از صحنه خارج میکند یا عقد را هم از صحنه خارج میکند؟ این باید بعداً بیاید. فعلاً در مقامی که وارد شدیم این است که شرط صحیح حکمش چیست؟ چون احکام شرط صحیح فرق میکند قبل از بیان احکام, اقسام شرط صحیح را هم ذکر فرمودند؛ فرمودند: که شرط صحیح سه قسم است: یا شرط وصف است یا شرط فعل است یا شرط نتیجه. معانی هر کدام از این ها را بیان فرمودند. حالا رسیدیم به احکام این اقسام سهگانه. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1) نظرش این است که قسم اول شرط وصف بود, قسم دوم شرط فعل بود, قسم سوم شرط نتیجه، خصوصیات هر کدام از این اقسام سهگانه قبلاً گذشت. حالا در شرط وصف اگر فروشنده یا خریدار شرط کردند که این کالا این صفت را داشته باشد و این شرط هم صحیح بود ولی فاقد شرط بود, اگر شرط کردند شرط صحیح بود شرط موجود بود که بحثی ندارد شرطی کردند شرط صحیح و آن کالا واجد این وصف بود این دیگر بحث فقهی ندارد. بحث فقهی مال جایی است که شرط صحیح باشد ولی در مقام عمل حاصل نشده باشد. این چه اثر فقهی دارد؟ و در مقام تسلیم آیا شرط صحیح، حکم تکلیفی او را به همراه دارد یا فقط حکم وضعی است؟ این ها احکام این شرائط صحیح است. شرط وصف به این است که این کالا دارای این وصف باشد. شرط فعل این است که خود فروشنده یا خریدار یا شخص ثالث این کار را برایش انجام بدهد؛ یعنی شرط میکند که شما که فروشندهاید این کار را انجام بدهید «بالتسبیب او بالمباشره» نه این که شرط بکنند که زید این کار را انجام بدهد که زید بیگانه است؛ بلکه شرط بکنند که شما از زید بخواهید که این کار را انجام بدهد که بالأخره طرف معامله درگیر باشد. حالا اگر درباره قسم اول شرط وصف شده, معنای شرط وصف چیست؟ البته اگر این کالا واجد این وصف بود که معامله صحیح است و لازم, اگر نبود هم که خیاری است اما «مشروطٌ علیه» عهدهدار چیزی هست یا نه؟ این شرط که صحیح شد و اگر کالا واجد وصف بود که معامله صحیح است و لازم و اگر فاقد بود که معامله خیاری است این ها را قبلاً گفتند. الآن این «مشروطٌ علیه» متعهد است بر او واجب است که این را باید تحصیل بکند یا نه؟ نظر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این است که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) قاصر از آن است که تکلیف به عهده این «مشروطٌ علیه» بگذارد. چرا؟ برای این که این کالا یا این صفت را دارد یا ندارد، این امر تحصیلی که نیست این یک امر حصولی است یا حاصل است یا نیست، این که شرط فعل نیست که «مشروطٌ علیه» متعهد باشد یک کاری انجام بدهد این شرط وصف است شرط کردند که این فرش دستبافت باشد یا ماشینی، شرط کردند که این واحد صنعتی ساخته فلان کارخانه باشد این واحد صنعتی یا آن شرط را دارد یا ندارد, دیگر امر تحصیلی نیست امر حصولی است؛ چون امر تحصیلی نیست «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) او را شامل نمیشود, تکلیف ندارد بالأخره. این تام است یا تام نیست؟ گاهی انسان میگوید چون امر حصولی است نه تحصیلی، تکلیفبردار نیست, یک وقت است نه طبق یک مبنائی که در اصول آن مبنا را گذرانده این حرف را میزند. اگر صِرف این باشد که این امر حصولی است نه تحصیلی، یک راه دیگر دارد اما اگر طبق آن مبنای اصولی خودشان بخواهند چنین فتوایی بدهند این باید ببینیم که تام است یا تام نیست. در اصول ملاحظه فرمودید که درباره حدیث رفع و مانند آن, این دو نظر هست: یکی این که آنچه که «بالاصالة» جعل میشود حکم تکلیفی است و حکم وضعی به تبع آن پدید میآید «کما ذهب الیه الشیخ(رضوان الله علیه)» این «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» (4) یعنی تکلیف برداشته شد. حالا آثار وضعی به دنبال او میآید یا نه و تا کجا به دنبال او میآید این ها مطلب دیگر است. برخی برآنند که در حدیث رفع و مانند آن، آنچه که وضع میشود یا رفع میشود حکم وضعی است یعنی صحت و بطلان، و حکم تکلیفی به تبع حکم وضعی میآید. این دو نظر است که در اصول ملاحظه فرمودید. «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) و مانند آن چه جعل میکنند؟ آیا حکم تکلیفی جعل میکنند؛ یعنی وجوب وفا و حکم وضعی او را همراهی میکند؟ یا نه حکم وضعی جعل میکنند و حکم تکلیفی یعنی وجوب وفا او را تبعیت میکند؟ چون نظر مرحوم شیخ این است که در اینگونه از موارد حکم تکلیفی «بالاصالة» جعل میشود و حکم وضعی او را همراهی میکند (6) ودر مقام ما که قسم اول از اقسام سهگانه شرط صحیح است جا برای تکلیف نیست برای این که آنچه که شرط کردند وصف است این وصف حصولی است نه تحصیلی این یا موجود است یا موجود نیست؛ چون تحصیلی نیست وفابردار نیست چون وفابردار نیست وجوب وفا مطرح نیست، وقتی وجوب وفا مطرح نشد حکم تکلیفی در کار نیست، وقتی حکم تکلیفی درکار نبود حکم وضعی هم او را همراهی نمیکند چون اصل درجعل حکم تکلیفی است وقتی حکم تکلیفی جعل نشد حکم وضعی هم نیست اما حکم وضعی نیست را ایشان «بالصراحة» بازگو نکردند یکی از نقدهای متوجه فرمایش ایشان همین است. اگر ما گفتیم آنچه «بالاصالة» جعل میشود حکم تکلیفی است و در این جا چون امر تحصیلی نیست امر حصولی است و تکلیف معنا ندارد پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) این جا را شامل نمیشود, این جا سخن از وجوب نیست. این سخن صحت و سقم اش به عهده اصول هست؛ لکن آنچه که به مقام ما برمیگردد این است که اگر هم این حرف در اصول پذیرفته شده باشد مال جایی است که ظاهر آن دلیل، حکم وضعی نباشد مثل ظاهر دلیل امر است یا نهی است یا «رُفِعَ» است که ««رُفِعَ» معلوم نیست که «رُفِعَ الظن» «رُفِعَة المأخذه», چه مرفوع شد؟ این جا قابل بحث است که آیا مرفوع «بالاصالة» حکم تکلیفی است و حکم وضعی او را همراهی میکند یا مرفوع «بالاصل» حکم وضعی است حکم تکلیفی او را همراهی میکند؟ اما در جایی که ظاهرش حکم وضعی است که این بحث جاری نیست. ظاهر ادله شروط به استثنای بعضی از آن ها [ظاهرش] حکم وضعی است نه حکم تکلیفی، چرا؟ برای این که دلیل صحت شرط، غالب این ها امضائی است تعبدی نیست فضای بحث هم فضای معاملات است نه احکام و عبادات. در معاملات هم آنچه که از شارع مقدس دستور میرسد هم امضا است بدون تأسیس الا در موارد کم و هم در معاملات ما حکم تعبدی را کم داریم هر چه هست وضعی است صحت و بطلان است «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (8) این یک صبغه معاملاتی دارد نه صبغه عبادی, اگر صبغه معاملاتی دارد و اصل رایج در معاملات حکم وضعی است نه حکم تکلیفی؛ پس این که شارع فرمود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» ناظر به حکم وضع است نه ناظر به حکم تکلیف و حکم تکلیف او را همراهی میکند.
پرسش: طبق عدم حکم فسخ می شود گفت آن ها که این بحث را در اصول مطرح کردند فرقی در باب عبادات و معاملات نگداشتند.
پاسخ: این عدم اجماعی که نیست. که ما بگوییم که یک عده آن طور گفتند یک عده این طور گفتند, یک عده استدلال کردند. عدهای استدلال کردند که آن که قابل وضع و رفع است حکم تکلیفی است که بید شارع است نه احکام وضعی, این یک استدلال فقهی و اصولی است نه این که ما دوتا اجماع داشته باشیم و قدر مشترک این ها نفی قول ثالث باشد؛ الآن هم ما این جا قول ثالث را احداث نکردیم داریم میگوییم که حق با کسانی است که میگویند اصل حکم وضعی است و حکم تکلیفی او را تأیید میکند. شما که میگویید اصل حکم تکلیفی است در اینگونه از موارد که جای تکلیف نیست, اصل چیست؟ شارع مقدس چه جعل کرده؟ اگر میگویید اصل تکلیف است این جا که جای تکلیف نیست چون حصول است نه تحصیل؛ پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) چیزی جعل نکرده شما باید یک تکلیفی بیاورید بعد بگویید وضع او را همراهی میکند. اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» «بالاصالة» باید تکلیف بیاورد و این جا هم جای تکلیف نیست «عند التخلف» خیار هست، شما خیار را از کجا میآورید؟ دستتان کوتاه است؛ برای این که شما که خیار که حکم وضعی است این را که «مجعول بالاصل» نمیدانید, آنچه که «مجعول بالاصل» است تکلیف است که وجوب وفا است این جا هم که تحصیلی نیست تکلیفبردار نیست. اگر تکلیفبردار نیست؛ پس «ما هو الاصل» که تکلیف است منتفی است «ما هو التابع» یعنی وضع آن هم منتفی است؛ پس به چه دلیل میگوید «عند التخلف» خیار هست معلوم میشود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» مقام را شامل میشود؛ لذا میگوییم اگر تخلف کرد خیار هست.
1) (9) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: این تحصیل به معنای شرط فعلی است نه حکم تکلیفی.
پاسخ: نه حکم تکلیفی است واجب است تحصیل بکند؛ یعنی اگر نکرده معصیت کرده. ایشان میفرمایند نه معصیت نکرده اگر کسی شرط کرده که این فرش باید دستبافت باشد یا فلان یخچال باید ساخت فلان کارخانه باشد اگر شد که معامله صحیح است و لازم و اگر نشد که معامله صحیح است و خیاری، «مشروطٌ له» میتواند فسخ کند معامله را به هم بزند همین, معصیتی اتفاق نیفتاده. اما اگر بگوییم حکم تکلیفی است این آقا بالأخره بر او واجب است تحصیل بکند نشد بدلش را باید تحصیل بکند. غرض این است که اینچنین نیست که راه تکلیف نباشد و اگر تکلیف ممکن نبود خود وضع هست برای این که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) ناظر به حکم وضع است تکلیف نبود نبود و خیار هست؛ ولی شما که میگویید اصل حکم تکلیفی است و حکم وضعی او را به تبعیت همراهی میکند خب این جا که اصل وجود ندارد حکم وضعی که خیار باشد, از کجا میآید؟ این وجه چون به قاعده فقهی برمیگردد؛ لذا این قاعده فقهی اگر خودش را تثبیت کرد اثر مثبتاش هم به اصول سرایت میکند (یعنی به فن اصول) که ما آن جا هم باید مواظب باشیم که اگر گفتیم که اصل در این امور تکلیف است نه وضع، باید بگوییم که ادله در کجا وارد باشد اصل در معاملات که تعبد نیست اصل در معاملات وضع است و تأیید و امضا است نه تأسیس هذا اولاً و ثانیاً گذشته از این که اصل در معاملات امضا است نه تأسیس، در خصوص مقام هم شما ادله را بررسی کنید ما سه نوع دلیل داریم بعضی از این ها البته حق با شما است اما قسمت مهم ادله موافق با شما نیست. دلیل صحت شرط چیست؟ یکی همان آن اصل عام است که همه نقل کردند «الشَّرْطُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» (2) نظیر «الصُّلْحَ جَائِزٌ» (3) این «جائزٌ» یعنی «نافذٌ» که حکم تکلیفی نیست حکم وضعی است «الشرط نافذٌ» «جائزٌ» یعنی «نافذٌ»، این که روشن است حکم وضعی است. دلیل دوم همین قاعده معروف «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) است که این ظاهرش وضع است نه تکلیف. تعبیر مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) (5) هم همین را تأیید میکند که در بحث روز قبل اشاره شد آن فرمایشی که مرحوم آقای شیخ محمد حسین(رضوان الله علیه) دارند که فرمایش لطیفی است این را از استادشان گرفتند فرمایش مرحوم آقا شیخ محمدحسین این است که در نفوذ شرط این همین قدر بس که شارع نفرمود مؤمن باید به شرطش وفادار باشد؛ بلکه مؤمن را معرفی کرد, شناسنامه مؤمن را به ما نشان داد, آدرس به ما داد, فرمود: میخواهید ببینید مؤمن کجا است؟ مؤمن کنار امضایش است (6) . نفرمود وفای به شرط بر مؤمن واجب است فرمود: مؤمن را میخواهی پیدا کنی ببین کجا امضا کرده پای امضایش ایستاده است «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) آنقدر شرط برای مؤمن محترم است که هر جا شرطش باشد همان جا به سر میبرد از امضائش فاصله نمیگیرد هر جا قول داد کنار قولش است هرجا کتابت داشت کنار کتابتاش است «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این آدرس دارد این شناسنامه مؤمن است. بعدها گفته شد «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (8) و امثال ذلک غرض این است که این فرمایش مرحوم آقای شیخ محمدحسین (9) مسبوق است به آن تعلیقه پربرکت مرحوم آخوند. (10) این خیلی مهم است آن وقت این جامعه را آرام میکند یعنی این تنها حکم تکلیفی نیست که بگوییم بر همه واجب است که به امضایشان عمل بکنند, به قولشان عمل بکنند. این معنای ایمان را, حکم اخلاقی هم دارد, حکم روابط تجاری هم دارد, میگوییم مؤمن را میخواهی پیدا کنی این پای امضایش ایستاده است هر جا سند است و امضا است مؤمن همان جا است. این تعبیر خیلی مهم است. «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (11) ظاهرش وضع است؛ یعنی سعی میکند که آن را امضا بکند تحصیل بکند. از این جا ما وجوب وفا میفهمیم که این اصل میشود حکم وضع، آن فرع میشود وجوب وفا. این دو نکته را مرحوم آخوند (12) در تعلیقهشان دارند که چون «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (13) معنایش این است که دارد به ما آدرس میدهد شناسنامه مؤمن را دارد بررسی میکند میخواهد بفرمایید که میخواهید ببینید که مؤمن کجا است؟ مؤمن پای امضایش است. یعنی باید باشد این که خبر نیست که تا آن جا که مؤمن تخلف کرده بگوییم ـ معاذ الله ـ روایت دروغ درآمده، این یک جمله خبریهای است که به داعی انشا القاء شده. اگر جمله خبریه باشد مؤمن وقتی که زیر امضایش میزند این جمله خبریه میشود کاذب؟ این که خبر نیست این جمله خبریهای است که به داعیه انشا القاء شده، آن که انشا کرده در درجه اول حکم وضعی است آن که لازمه حکم وضعی است حکم تکلیفی است مؤمن جایش همین جا است یعنی باید این جا باشد.
1) (10) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (11) . دعائم الاسلام، ج2، ص228.
3) (12) . الکافی(ط- اسلامی)، ج7 ، ص413.
4) (13) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (14) . حاشیه المکاسب (آخوند)، ص244.
6) (15) . حاشیه کتاب المکاسب (اصفهانی, ط- جدید)، ج، ص177.
7) (16) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (17) . تهذیب الاحکام، ج3، ص91.
9) (18) . حاشیه کتاب المکاسب (اصفهانی, ط- جدید)، ج، ص177.
10) (19) . حاشیه المکاسب (آخوند)، ص244.
11) (20) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
12) (21) . حاشیه المکاسب (آخوند)، ص244.
13) (22) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
بنابراین اگر آن فرمایشی که این ها در اصول دارند که اول حکم تکلیفی جعل میشود بعد حکم وضعی؛ این اولاً در جایی است که امر, امر عبادی باشد تعبدپذیر باشد ولی فضای معامله فضای وضعی است عبادی نیست تأیید است تأسیس نیست. ثانیاً ادله خصوص مسئله هم نشان میدهد که محور اصلی جعل حکم وضعی است نه حکم تکلیفی برای این که «الشَّرْطُ جَائِزٌ» (1) یعنی «نافذٌ» «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) دارد آدرس عملی میدهد یعنی مؤمن این جا هست یعنی باید این جا باشد این باید این جا باشد را ما از این «عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» انتزاع میکنیم. تعبیر بعضی مشایخ ما این است که این اِخبار است از «وجود المقتضا لوجود المقتضی» البته این «ظاهره خبر و باطنه انشاء» برای این که اگر این جمله خبریه محض باشد آن جایی که مؤمن تخلف میکند معلوم میشود که این جمله دروغ درآمد ـ معاذ الله ـ این که نیست. اخبار است از «وجود المقتضا لوجود المقتضی» خبر میدهد که مؤمن پای امضایش ایستاده است, چرا؟ چون مقتضی پایه امضا ایستادن ایمان است این هم که مؤمن است، نفرمود بر مردم این است یا «الناس عند شروطهم»؛ نظیر «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (3) این یک سلطه مالکی است که مال هر انسان است چه مؤمن چه غیرمومن، هر کسی مسلط بر مال خودش است. اما هر کسی پای امضای خودش هست این مال هرکس نیست گرچه بر هرکس هم لازم است؛ اما نظیر هُدًی لِلْمُتَّقینَ (4) نظیر مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ (5) است است. قرآن برای همه هدایت است اما آن که بهره میبرد مردمان باایماناند هر کسی باید پای امضایش بایستد چه مؤمن چه غیرمومن, چون آن ها مکلّف به فروع اند همان طور که مکلّف به اصول اند لکن مؤمنین میایستند. این وفا کنید به عهدتان بر هر کسی لازم است به عهدش وفا کند به تعهداتشان احترام بگذارد این یک امر کلی است کفار هم مکلف به اصولاند ولی آن که پای امضائش میایستد مؤمن است یعنی اکثری این است. بنابراین «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) که دلیل دوم و دلیل معروف است آن هم ظاهرش وضع است. نعم دلیل سوم وفای به شرط و نفوذ شرط این است که شرط جزء عهود است و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) یعنی «اوفوا بالعهود» شامل حال او میشود. اگر دلیل سوم معیار بود، بله ظاهرش حکم تکلیف است؛ ولی دلیل مهم شرط همان «الشَّرْطُ جَائِزٌ» (8) است و «جائزٌ» یعنی «نافذٌ» با «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (9) پس این ها حکم وضعی را میگیرد و اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» اصل در این ها باید حکم تکلیفی باشد و حکم وضعی او را همراهی میکند این جا چون تکلیف نیست حکم وضعی هم نباید او را همراهی بکند, به چه دلیل شما قائل به خیارید؟ شما که میگویید حکم وضعی به تبع حکم تکلیفی جعل میشود این جا هم که تصریح کردید که تحصیل واجب نیست, تکلیفی در کار نیست؛ خب وضع را از کجا میآورید؟ بنابراین این فرمایش مرحوم شیخ (10) درباره قسم اول از اقسام سهگانه شرط صحیح که شرط وصف بود این میشود ناتمام. فرمایش مرحوم آقای نائینی (11) فرمایش لطیفی بود.
1) (23) . دعائم الاسلام، ج2، ص228.
2) (24) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (25) . نهج الحق، ص494.
4) (26) . سوره بقره, آیه175.
5) (27) . سوره بقره, آیه66.
6) (28) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (29) . سوره مائده, آیه1.
8) (30) . دعائم الاسلام، ج2، ص228.
9) (31) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
10) (32) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص60.
11) (33) . منیة الطالب، ج، ص126-127.
پرسش: یعنی حرمت خیار تخلف شرط می آورد؟ مشروط علیه به شرط خودش عمل نکرده.
پاسخ: نکرده بر او واجب که نبود؛ چون «شرط الوصف» بود نه «شرط الفعل» «شرط الوصف» هم که گفتید که فعل نیست بر او چیزی واجب نیست «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هم که این را نمیگیرد برای این که این جا فعل نیست تکلیف نیست پس به چه دلیل خیار تخلف شرط است؟
پرسش: تکلیفی نداشت ولی وجوب معاملی که داشت.
پاسخ: وجوب معاملاتی که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) نسبت به موصوف دارد؛ اما این وصف که خیار تخلف شرط میآورد برای چیست؟
پرسش: فقدان شرط خیار تخلف شرط می آورد.
پاسخ: بسیارخب، فقدان شرط به چه جهت خلاف شرط است؟ شما باید «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) بیاورید بگویید «المؤمنون عند شروطهم» نافذ است وقتی نافذ شد حق مسلمی برای «مشروطٌ له» است این حق مسلم را «مشروطٌ علیه» نداد.
پرسش: بارها فرمودید در معاملات بنای عقلا و ارتکازات عرفی یک دلیل مسلم هست.
پاسخ: بله الآن هم همان حرف را میزنیم و بنا بر مبنای ما خیار هم هست وجوب تکلیفی هم دارد هر دو هست؛ اما مرحوم شیخ (3) که میفرماید «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) حکم تکلیفی را باید «بالاصاله» بگیرد و این جا حکم تکلیفی نیست و وجوب تحصیل نیست اگر وجوب تحصیل نیست حکم وضعیاش از کجا آمده؟ شما که میدانید حکم وضعی تابع حکم تکلیف است وقتی آن متبوع نیست این تابع از کجا آمده؟ فرمایش مرحوم آقای نائینی (5) یک فرمایش دقیقی بود و آن این بود که به مرحوم شیخ که فرمود این جا جای برای تکلیف نیست میفرمود که این کسانی که شرط وصف میکنند معنایش این نیست که این وصف را تملیک کردند مثل موصوف، اگر شرط وصف یعنی تملیک وصف نظیر تملیک موصوف, اگر موصوف تلف بشود «قبل القبض» یا «بعد القبض فی زمن الخیار» این به عهده بایع است و بایع ضامن است و ضمان ید دارد و «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (6) باید بدل بدهد اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت, نه ضمان معاوضه که ثمن را برگرداند ضمان ید دارد. در این جا هم اگر کسی وصف را تملیک کرده باشد و وصف مفقود باشد بر شرط کننده لازم است که بدل این وصف را بدهد اگر مثلی است مثل، قیمی است قیمت. چرا یک همچنین فتوایی نمیدهید؟ چرا میگویید عند تخلف وصف الا و لابد «مشروطٌ له» خیار دارد؟ بگویید «مشروطٌ له» حق مطالبه بدل دارد اگر آن بدل مقدور نبود بله خیار دارد. ولی چرا فتوا نمیدهید که «مشروطٌ له» استحقاق بدل دارد؟ سرّش این است که وصف نه جزء ثمن است نه جزء مثمن است نه مقداری از ثمن بهلحاظ او است نه تملیک است هیچ کدام از این ها نیست یک تعهد است. یعنی «مشروطٌ علیه» متعهد است که این وصف را تحویل بدهد یک، یا نه کالا را «متصفاً بهذا الوصف» تسلیم کند این دو، این دو تقریر بود یکی از مرحوم آقای نائینی (7) یکی از دیگران. این تعهد است ملتَزَم را ملک طرف نکرد تا شما بگویید حالا نشد باید بدل بدهد مثل یا قیمت، اگر بدل نبود خیار؛ التزام را تملیک کرد چون التزام ملکیت ندارد و این شخص به التزام اش وفا نکرد «مشروطٌ له» خیار دارد همین, شما باید از لوازم امر پی ببرید که معنای وصف چیست, اگر او گفت این یخچال یا این واحد صنعتی باید فلان مارک را داشته باشد مال فلان کارخانه باشد فلان شرط را داشته باشد این وصف نه جزئی از مبیع است نه جزئی از ثمن است «لا یبذل بازائه المال» گرچه در کم و زیادی آن ثمن دخیل است نظیر قرب به جاده، برِ خیابان بودن، آدم وقتی خانه صد متری را که میخرد این طور نیست که همان طور که برای هر مترش یک مقدار پول میدهد برای برِ خیابان بودنش هم پول بدهد این برِ خیابان بودن باعث میشود قیمت خانه اضافه است نه مقداری از ثمن برای برِ خیابان است.
پرسش: بعضی از اوصاف قوام موصوف هستند. یعنی مقوّم موصوف هستند.
پاسخ: معلوم میشود ما آن را به صورت وصف بیان کردیم وگرنه وصف از آن جهت که وصف است دیگر مقوّم نیست که. قیمتش فرق میکند خیار دارد آن معامله را به هم میزند پولش را میگیرد. غرض این است که این طور نیست که یک مقداری از پول برای برِ خیابان باشد که اگر بر خیابان نبود خیار تبعض صفقه داشته باشد. خیار تبعض صفقه این است که این شخص میگوید من این مقدار را قبول دارم آن مقدار را قبول ندارم معامله را به هم میزند و نسبت به آن مقداری که فاقد است معامله را حفظ میکند نسبت به مقداری که واجد است. این خیار تخلف وصف است یا خیار تبعض صفقه؟ الآن اگر کسی دوتا گوسفند بفروشد یکی مال خودش است یکی مال دیگری بعد خریدار بفهمد که این دوتا گوسفند هر دو مال فروشنده نبود یکی مال خودش بود یکی مال دیگری، این خیار دارد خیار تبعض صفقه میگوید یکی را قبول میکنم دیگری را قبول نمیکنم. دیگر نمیتواند بگوید من آن را مثلاً جزء مالم به حساب نمیآورم که اما اگر گفت که این گوسفند این شرط را دارد این وصف را دارد این چون برای «اُضحیة» میخواهد یا برای قربانی میخواهد باید این وصف را داشته باشد چون فاقد این وصف است این خیار تخلف وصف دارد تبعض صفقه نیست. بنابراین فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که اگر این «مشروطٌ علیه» ملتَزَم را تملیک کرده باشد «مشروطٌ له» مالک این ملتَزَم است و چون «مشروطٌ علیه» تسلیم نکرد باید بدل بدهد مثل یا قیمت از این که سخن از بدل نیست سخن از مثل و قیمت نیست معلوم میشود که «مشروطٌ له» مالک چیزی نشد و این شخص متعهد چیزی را تملیک او نکرده است فقط متعهد بود انجام بدهد این تعهد حکم تکلیفی میآورد دیگر حکم وضعی نیست.پس در غالب این موارد در این جاها آن که شما فرمودید که تحصیل نیست پس مشمول «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) نیست این تام نیست ممکن است چیزی «بالاصالة» تحصیلی نباشد ولی «بالتبع» تحصیلی باشد و این که فرمودید اصل در جعل حکم تکلیفی است این در فضای معاملات تام نیست اولاً, در خصوص مقام ادله را که بررسی میکنیم تام نیست ثانیاً, نعم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) شامل حالش میشود در صورتی که شرط را ما زیرمجموعه أَوْفُوا بدانیم و این هم دلیل سوم و کم ارج لزوم وفای به شرط بود. «هذا تمام الکلام فی القسم الاول». ببینیم قسم دوم و قسم سوم به همین احکام محکوماند یا نه؟
«والحمد لله رب العالمین»
در قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) تاکنون دو فصل گذشت فصل اول درباره تفسیر شرط بود. فصل دوم درباره شرائط صحت شرط بود فصل سوم درباره احکام شرط صحیح است اگر شرط صحیح بود حکمش چیست؟ حکم تکلیفیاش چیست؟ حکم وضعیاش چیست؟ مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) برای بیان احکام شروط صحیح اول اقسام شروط را ذکر کرد. فرمود: شرط سه قسم تصور می شود یا شرط وصف است یا شرط فعل است یا شرط نتیجه. (2) در این اقسام دو جهت بحث است: یکی تصور صحیح این اقسام یکی هم دلیل نفوذ این اقسام و صحت این ها. درباره شرط وصف که معنا کردند که کالا دارای این صفت باشد, درباره حکمش مرحوم شیخ فرمودند که این وجوب وفا ندارد برای این که آن کالا یا دارای این وصف است یا دارای این وصف نیست. فعلی نیست که در اختیار مکلف باشد تا حکمپذیر باشد از قبیل وجوب وفا, اگر کسی شرط کرده که این اسب باید از فلان نژاد باشد یا این خانه باید رو به قبله باشد یا برِ خیابان باشد این یا هست یا نیست دیگر فعلی نیست که به عهده فروشنده باشد تا بگوییم وفای به او واجب است؛ چون شرط وصف بین وجدان و فقدان است و هر دو از اختیار بایع بیرون است؛ چیزی که در اختیار مکلف نیست تحت تکلیف نیست. بنابراین «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) در باره این قسم نیست مختص به قسم دیگر است. این بیان روشن مرحوم شیخ انصاری که فرمود پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) مختص به غیر این قسم است. (5) سه تا نقد روی این فرمایش شده بود یکی این که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» که شما میگویید ما بحث در خصوص «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نیست بحث در احکام شرط صحیح است. احکام شرط صحیح را باید از ادله نفوذش استفاده کرد. دلیل نفوذ شرط سه تا است: یکی «الشَّرْطُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» (6) است یکی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) است یکی هم که شما هم اصرار دارید که شرط زیرمجموعه آن عقد است مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (8) است. اگر دلیل شرط خصوص أَوْفُوا بِالْعُقُودِ بود بله شما میتوانستید بفرمایید که این أَوْفُوا وفا را واجب میکند وفا هم فعل مکلف است درباره شرط وصف که امر دائر بین وجدان و فقدان است فعلی در کار نیست تا مکلف مأمور به وفا باشد این را ما «فیالجمله» و نه «بالجمله» میپذیریم. اما اصل بحث ما در دو قسمت است: یکی مبنای شما است یکی بنای شما. مبنای شما در اصول مبسوطاً آن جا بحث شد و آن جا روشن شد که این نمیتواند تام باشد. مبنای شما این است که در اینگونه از موارد آنچه که شارع جعل میکند حکم تکلیفی است و حکم وضعی به دنبال او میآید, شارع مقدس وجوب یا حرمت جعل میکند صحت یا بطلان تابع این وجوب و حرمت است و مانند آن که حکم تکلیفی اصل است یک، حکم وضعی تابع آن است دو، اگر جایی حکم تکلیفی نباشد آن دلیل مختص به غیر آن مورد است این سه، چون مبنای شما در اصول این است؛ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (9) ناظر به وجوب وفا است جایی که وجوب وفا فرض ندارد «الْمُؤْمِنُونَ» شامل نمیشود پس مخصوص غیر این است [این مبنای شما]. این مبنا در آن جا روشن شد که ما باید اقسام چهارگانهای که در اینگونه امور هست تصور بکنیم تا به خوبی روشن بشود که این مبنا ناتمام است. گوشه ای از این ها را مرحوم آقای سیدمحمد کاظم(رضوان الله علیه) (10) در تعلیقهشان بیان کردند و آن این است که بعض از موارد که حکم تکلیفی محض است؛ مثل وجوب جواب سلام و مانند آن، دیگر صحت قضا دارد و ندارد و امثال ذلک نیست. بعضی از امور است که هم تکلیف را به همراه دارد و هم وضع را چند قسم تصور میشود آیا درباره «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (11) یا «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» (12) و مانند آن هم حکم تکلیفی جعل میشود و هم حکم وضعی؟ هر دو در عرض هم جعل میشود؟ «یحتمل». یا نه آنچه که مجعول «بالاصاله» است حکم تکلیفی است و حکم وضعی تابع آن است که شمای شیخ میفرمایید یا آنچه که مجعول است حکم وضعی است و حکم تکلیفی تابع او است چه این که رقبایتان فرمودند؟ یا نه آنچه که مجعول است «بالاصاله» در اینگونه از موارد حکم وضعی است و ما «اِنّاً» حکم تکلیفی را کشف میکنیم؛ نه این که حکم تکلیفی تابع این باشد. بین استکشاف و بین استتباع که قول دوم و این ها است خیلی فرق است. استکشاف قول چهارم است استتباع حالا یا استتباع تکلیف یا وضع قول دوم و سوم است بالأخره این مبانی چهارگانه در اصول مطرح است و مبنای شما اینچنین نیست که مورد پذیرش بسیاری از بزرگان باشد. «هذا اولاً» این اشکال مبنایی را باید به اصول واگذار بکنیم, که آیا این مبنا درست است یا درست نیست؟ آیا «کلی الحکمین» جعل میشود؟ که احتمال اول است. یا حکم تکلیفی جعل میشود و حکم وضعی تابع است؟ که شما میفرمایید. یا حکم وضعی جعل میشود و تکلیفی تابع او است؟ که رقبایتان دارند. یا حکم وضعی جعل میشود؟ ما استکشاف داریم نه استتباع کشف میکنیم که در رتبه سابق شارع مقدس حکم تکلیفی را وضع کرده است و احتمال چهارم است. «علی ای حالٍ» اگر این دلیل مستقیماً باید حکم تکلیفی را جعل بکند و حکم وضعی از او تبعیت میکند. این درباره عبادات ممکن است درست باشد یعنی اول وجوب ادا میآورد بعد مسئله وجوب قضا, یا وجوب تکلیفی میآورد بعد صحت و بطلان او را همراهی میکنند. صحت و بطلان قضا و ادا اینگونه از چیزها وضعی است آیا این نماز صحیح است, آیا قضا دارد, این ها وضعی است باید خواند او را تکلیفی است. این درباره احکام عبادی ممکن است فرمایش شما تام باشد؛ ولی در معاملات که بنای اصلی آن ها تأسیس نیست امضا است و وضع است نه تکلیف، درباره آن ها درست نیست اصل معاملات امضائی است «الا ما خرج بالدلیل» و وضعی است نه تکلیفی «الا ما خرج بالدلیل». اگر این صورت شد شما نمیتوانید بدون فرق گذاشتن بین عبادات و معاملات بفرمایید اصل در جعل تکلیف است و وضع او را تبعیت میکند این یک، ثانیاً ادله بحث را هم که نگاه میکنیم با صرف نظر از این که محور بحث معاملات است ادله باب را هم که ملاحظه میکنیم میبینیم ادله لسانشان وضع است نه لسانش تکلیف. دلیل اول «الشَّرْطُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» (13) است که لسانش وضع است «جائزٌ» یعنی «نافذٌ». دلیل دوم همین قاعده معروف «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (14) است که در آن وضع در میآید نه تکلیف؛ یعنی مؤمن آدرسش این است شناسنامهاش این است که پای امضایش ایستاده همین, تکلیفی درکار نیست مگر این که به تبع آن باشد. اشکال سوم این است که اگر«الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» مختص به غیر این قسم است شامل این نمیشود پس به چه دلیل شما اینجا فتوا به خیار دادید؟ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (15) که شامل «شرط الوصف» نمیشود اگر شامل «شرط الوصف» نشد پس به چه دلیل خیار هست؟ مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (16) که به این اشکال توجه کرده خودشان هم این اشکال را دارند این اشکالی که از مرحوم آقای نائینی (17) و این ها هست مرحوم آقای سید محمد کاظم هم دارند؛ ولی مرحوم سید میفرماید که مگر ایشان به اجماع تمسک بکنند (18) بگویند در اینگونه از موارد ما اجماع داریم که خیار تخلف شرط هست خود مرحوم سید به این اجماع خیلی بها میدادند و موارد دیگر هم گذشت و روشن شد که به این اجماع ها نمیشود تمسک کرد در معاملات اجماع تعبدی بسیار کم است بر فرض هم که در معاملات اجماع تعبدی منعقد بشود در صورتی است که ما دلیل لفظی نداشته باشیم غالب همین مجمعین به همین عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (19) استدلال میکنند یا به «الشَّرْطُ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» (20) استدلال میکنند. بنابراین احراز این که یک اجماع تعبدی در کار است نیست. این راهحلی که مرحوم سید(رضوان الله علیه) (21) برای برونرفت از اشکال مرحوم شیخ (22) مطرح کردند ناتمام است. این اشکال بر مرحوم شیخ وارد است. اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (23) این قسم اول را نمیگیرد پس به چه دلیل فتوا به خیار تخلف شرط میدهید. میماند قسم «شرط الفعل», «شرط الفعل» چون بحث مبسوط دارد مرحوم شیخ تمام مسائل را گذاشتند روی «شرط الفعل» که بعد خواهد آمد یک نقد فعلی درباره «شرط الفعل» مثل «شرط الوصف» مطرح است بعد برسیم به سراغ آن تفصیل اش.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (2) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص59.
3) (3) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (4) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (5) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص59.
6) (6) . دعائم الاسلام، ج2، ص228.
7) (7) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (8) . سوره مائده, آیه1.
9) (9) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
10) (10) . حاشیه مکاسب(یزدی)، ج2، ص120.
11) (11) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
12) (12) . وسائل الشیعة، ج، ص369.
13) (13) . دعائم الاسلام، ج2، ص228.
14) (14) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
15) (15) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
16) (16) . حاشیه مکاسب(یزدی)، ج2، ص120.
17) (17) . منیة الطالب، ج، ص126-127.
18) (18) . حاشیه مکاسب(یزدی)، ج2، ص120.
19) (19) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
20) (20) . دعائم الاسلام، ج2، ص228.
21) (21) . حاشیه مکاسب(یزدی)، ج2، ص120.
22) (22) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص59.
23) (23) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: شیخ که مبنای اصولی دارد فرمود که قابلیت هست, آن در جایی است که شأنیت هر دو حکم باشد که بعد ما بگوئیم این حکم استمرار داشته باشد و این هم تابع آن, ولی در جایی که شأنیت نباشد مانند ادله خیار مجلس آن جا اصلاً تکلیفی نیست.
پاسخ:آن جا وقتی خیار مجلس شد وجوب وفا را به دنبال دارد اگر کسی گفت «فسخت» دیگری بر او واجب است بپذیرد.
پرسش: این اشکال را همان جا هم باید بر شیخ گرفت.
پاسخ: نه آن جا که ایشان یک همچنین فرمایشی نداشتند ما اشکال بکنیم. آن جا که نفرمودند این دلیل شامل خیار مجلس نمیشود این حکم وضعی الا و لابد تکلیف را به همراه دارد اگر «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) یکی گفت «فسخت» بر دیگری واجب است قبول بکند.
پرسش: ...
پاسخ: اگر هر دو باشد که آن احتمال اول است. احتمال اول این است که شارع مقدس در «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» (2) دو چیز وضع کرده یکی مؤاخذه را برداشت یکی اعاده را برداشت. اگر کسی مکرهاً بعضی از اجزای نماز را ترک کرد هم وجوب اعاده برداشته شد هم صحت صلاة ثابت شد. اگر این دوتا حکم وضع بشود که همان احتمال اول است. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) میفرماید که در «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» (3) مؤاخذه برداشته شد (4) آن صحت و امثال ذلک تابع است رقبایشان فتوای دیگر میدهند. در خیار مجلس اگر «احد البیعین» گفت فسخت بر دیگری قبول واجب است. ما حکم وضعی که به دنبالش تکلیف نباشد که نداریم این شخص حق فسخ داشت و فسخ کرد بر دیگری واجب است قبول بکند این یکی, بر خودش هم دیگر حرام است تصرف بکند دوتا, اگر کسی گفت «فسخت» یعنی این ملک به مالک اصلیاش برگشت, دیگر نباید روی آن فرش بنشیند. فرشی که خرید با خیار مجلس بعد گفت «فسخت» دیگر حرام است در آن تصرف بکند مشتری هم حرام است در ثمن تصرف بکند. وضع همیشه تکلیف را به دنبال دارد منتهی آن که مجعول «بالأصل» است به فرمایش مرحوم شیخ (5) در «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» (6) و مانند آن تکلیف است «بالاصالة» وضع او را همراهی میکند. برای این که خوب تصویر بشود و بعد وارد احکامش بشویم. در جریان «شرط الفعل» این مطلب هست چون ملاحظه فرمودید یک وقت است که شرط فعل میکند که خودش انجام بدهد «بالمباشره» یا خودش انجام بدهد «بالتسبیب» یا شخص ثالث انجام بدهد. در جریان شخص ثالث آن جا «جعل الخیار» مطرح است و محذوری ندارد که گاهی خیار برای مشتری است گاهی خیار برای بایع است گاهی خیار برای شخص ثالث, این فروشنده میگوید چون فلان شخص یا پدرم یا برادر بزرگم کارشناس این قسمتاند من اختیار را دادم به آن ها اگر آن ها فسخ کردند من هم فسخ, آن ها قبول کردند من هم قبول, آن ها نکول کردند من هم نکول میکنم, این «جعل الخیار للبایع او للمشتری او للشخص ثالث» این فرض صحیح دارد. اما این «شرط الفعل», برای فلان شخص ثالث این کار را بکند یعنی چه؟ یک وقت است که فعل را خود مشترط به عهده میگیرد «بالمباشره» این صحیح است, «بالتسبیب» این هم صحیح است. اما میگوید به شرطی که فلان کس این کار را بکند فعل آن شخص که مقدور ما نیست شرط اول از شروط هفت هشتگانه صحت شرط این بود «کونه مقدوراً للمشترط» فعل غیر که مقدور انسان نیست چگونه شما شرط بکنی فعل غیر را؟ پس این که فرمودید «شرط الفعل» گاهی مال خودش است مال اجنبی است این اجنبی که باطل است چون مقدور نیست. نعم آن جایی که «بالتسبیب» مقدور باشد همین است که میگوید یا خواهش مرا یا امر مرا میپذیرد. یک وقت است من «بالتسبیب» یعنی کسی را اجیر میگیرم این کار را میکنم یک وقت است نه تحت امر است انسان امر بکند یک وقتی نه خواهشپذیر است با خواهش و تمنی حل میکند آن که با خواهش و تمنی حل بکند عرف او را مقدور میداند ولو این که این تحلیل عقلی فعل هیچ کس مقدور دیگری نیست پس این که شما میفرمایید گاهی «شرط الفعل» فعل مال بایع باشد یا مشتری باشد یا شخص ثالث باشد آن شخص ثالث را باید درست بررسی کنید.
پرسش: مراد شیخ هم کسی بوده که فرمانبر باشد.
پاسخ: توضیح ندادند که فرمانبر باشد. فرمانبر باشد که میشود «بالتسبیب»؛ یعنی کارگر انسان باشد اگر تحت اختیار انسان باشد انسان به او امر و نهی میکند او اجیر است این «بالتسبیب» است اما اگر یک کسی باشد که تحت امر نباشد نه تسبیبی باشد نه مباشرت باشد این مقدور نیست. این «شرط الفعل» بحث کوتاهش از نظر تصور موضوعی همین مقدار است ولی از نظر حکمی بحث فراوانی دارد که مرحوم شیخ فرمود «فیه» (1) مسائلی که مسائل فراوانی دارد که بعد به خواست خدا خواهد آمد. عمده شرط نتیجه است این شرط نتیجه اگر به این معنا باشد که باید تصور بشود بعد تا دلیل و نفوذش را بحث کنیم. شرط نتیجه یک وقت به این است که در متن عقد شرط میکنند که خیاطت را آن «مشروطٌ له» مالک باشد اگر یک وقت در ضمن عقد شرط خیاطت, حیاکت, کتابت و مانند آن انجام دادن این «شرط الفعل» است؛ یعنی «مشروطٌ علیه» متعهد است این کارها را برای «مشروطٌ له» بکند این «شرط الفعل» است. یک وقت است نه به نحو شرط نتیجه است نه به نحو «شرط الفعل». این شرط نتیجه یعنی کاری را من انجام نمیدهم هم اکنون آن را ملک شما کردم. یک بحث در این است که آن شیء اگر سبب خاص دارد که این شرط خلاف شرع است اگر سبب خاص ندارد که این شرط میتواند مشروع باشد. آن شرطی که سبب خاص دارد مثل این که در متن عقد شرط بکنند بگویند من این کالا را به شما بفروشم به شرطی که فلان دختر همسر فلان پسر بشود, این درست نیست برای این که نکاح یک صیغه خاص میخواهد یک سبب مخصوص میخواهد و همچنین درباره طلاق، اگر در ضمن عقد شرط کردند که فلان زوجه از فلان زوجش مطلقه بشود که با همین این شرط طلاق پدید بیاید این هم خلاف شرع است چون آن صیغه مخصوص و الفاظ خاص خودش را میطلبد سبب خاص خودش را میطلبد. اگر آن شیء سبب خاص نخواهد فیالجمله با شرط نتیجه در ضمن عقد حاصل میشود. حالا این را درست باید تصویر بکنیم تا دلیل نفوذش را ذکر بکنند تصویرش مثلاً جریان همین خیاطتی که مثال میزدند این کاری که انجام میدادند فلان کار را, فلان بنا را, فلان نقشه را, فلان طراحی را برایش انجام بده طراحی مال او باشد. این الآن ملتزم میشود که فلان شیء ملک «مشروطٌ له» بشود الآن در ضمن عقد شرط خیاطت میکند یعنی خیاطت ملک طلق «مشروطٌ له» بشود. بنابراین آن «مشروطٌ له» حالا یا بایع است یا مشتری گذشته از این که «احد العوضین» را گرفت مالک خیاطت هم شده است حالا چون مالک خیاطت است باید تسلیم بکند؛ ولی «بالفعل» آن خیاطت ملک طلق این «مشروطٌ له» شد این تصویر صحیح دارد ملکیت خیاطت هم سبب خاص نمیخواهد. لکن ما یک چیزی پیش خودمان درست بکنیم یا برویم به سراغ غرائز و ارتکازات مردمی ببینیم که شرط چیست, وقتی خودمان بخواهیم درست بکنیم بله این «فینفسه» صحیح است و ممکن است که اینچنین اتفاق بیفتد ولی وقتی به سراغ غرائز مردمی و ارتکازات عرف میرویم میبینیم یک همچنین چیزی در حیطه شرط نیست. چرا؟ برای این که ما یک شرط داریم و یک اجاره, اجاره اجاره است. شرط شرط است اگر در ضمن عقد بیع شرط خیاطت کردند و معنایش آن است که «بالفعل» خیاطت را «مشروطٌ له» در ذمه مشترط مالک است یعنی مثل اجاره است «الاجارة ما هی؟» اجاره تملیک منفعت است شما یک منفعتی را ملک دیگری کردید مگر اجاره غیر از تملیک منفعت است؟ یک وقت است که تملیک منفعت با تسلیط عین همراه است مثل این که منفعت مغازه یا منفعت خانه را ملک مستأجر کردید بالأخره باید خانه و یا مغازه را در اختیارش قرار بدهید او را بر او مسلط بکنید یک وقت این منفعت را تملیک او کردی که من این کار را برای شما میکنم اما خودتان را که تحت سلطه او قرار نمیدهید شما در مغازه تان نشستهاید این کار را برای او انجام میدهید او هر وقت آمد تحویل میگیرد شما آنچه را که تملیک کردید و آن شخص برعهده شما مالک است خیاطت است، باید این ثوب را قمیص کنید بسیار خب، دیگر سلطهای در کار نیست. در اجاره اساس کار تملیک منفعت است حالا «اما بالتسلیط العین» یا بدون تسلیط عین، اگر خانه و مغازه و امثال ذلک باشد با تسلیط عین همراه است اگر شخص باشد که شخص بشود اجیر و شخص بشود موجر، خودش را اجاره بدهد و کاری را تملیک دیگری بکند تسلیطی در کار نیست خب اگر کسی اجیر شد, یک خیاطتی اجیر شد که ثوب کسی را قمیص کند این پارچه را پیراهن کند قبا بکند در این جا غیر از این که این شخص اجیر شونده خیاطت را ملک آن شخص کرد چیز دیگر هست؟ آیا «شرط الخیاطه» عقد اجاره است؟ یعنی این شخص «مشروطٌ له» مالک این خیاطت شد آن طوری که مستأجر مالک خیاطت میشود؟ اگر خیاط نخواست خیاطت بکند باید عوض خیاطت را بدهد. آن روز اگر خیاطت اجرتش این مقدار بود, این مقدار را گرفت و خیاطت را تملیک مستأجر کرد این کسی که یک ثوبی را آورد پارچهای آورد تا این خیاط این پارچه را قبا کند یک عقد اجاره ای بین مستأجر و موجر بسته شد. مستأجر آن صاحب لباس است موجر و اجیر این خیاط است این اجرت را گرفت که خیاطت را تحویل او بدهد؛ بعد حالا بعد از یک مدتی خیاطت نکرده آن شخص خیاطت را مالک است نه اجرتی که داده چون عقد لازم است مگر این که فسخ بکند چون فسخ نکردند و خیاطت انجام نداد آن مستأجر خیاطت را مالک است الآن اگر مزد دوخت دوبرابر شد این شخص خیاط باید دو برابر آنچه را گرفته بپردازد؛ برای این که او باید خیاطت را تحویل بدهد. این خیاطت اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت, در اجاره سخن از تملیک منفعت است؛ ولی در شرط که یک همچنین چیزهایی نیست بله ما میتوانیم پیش خودمان ببافیم ولی این بافته های ما کاربرد عملی ندارد آنچه محل ابتلای عملی مردم است محل ابتلای علمی فقیه است فقیه باید حرفی بزند که کاربرد بیرونی داشته باشد وگرنه یک چیزی پیش خودش درست بکند که محل ابتلای عملی مردم نیست این فقط ثمره علمی دارد این کاربرد فقهی ندارد. آنچه محل ابتلای عملی جامعه است محل ابتلای علمی حوزهها باید باشد. حالا ما آمدیم گفتیم «شرط الخیاطه», «شرط الخیاطه»؛ یعنی الآن آن «مشروطٌ له» خیاطت را مالک است این شده اجاره، این که دیگر شرط نیست صحیح است اگر عقد اجاره سبب خاص نخواهد اما این کار ارتکازات مردمی نیست این غرائز عرف این را امضا نمیکند؛ پس این قسم نیست و اگر این «شرط الخیاطه» به این معنا باشد که من ملتزمم که این خیاطت را تملیک بکنم این فقهاً صحیح است؛ ولی از بحث ما میتواند بیرون باشد. چرا؟ برای این که این التزام «شرط الفعل» است شما ملتزم شدید که یک کاری را انجام بدهید ملکیت را شرط نکردید تملیک را شرط کردید تملیک که کار شما است فعل شما است این «شرط النتیجه» به «شرط الفعل» برمیگردد هر حکمی که برای «شرط الفعل» بود برای این هم هست. اما اگر فقط صرف التزام باشد من متعهدم خیاطت کنم چیزی ملک شما نیست منتها این تعهد بخواهد عملی بشود به این است که من برای شما خیاطت بکنم که این التزام یک التزام محض است؛ نه انشای ملکیت است نه التزام به انشای تملیک، که آن یکی بشود اجاره این یکی بشود «شرط الفعل» نه از آن است نه از این یک تعهد محض است من این تعهد را باید عمل بکنم عمل کردن هر چیزی هم بر حسب خودش است و عمل کردنش به این است که من خیاطی بکنم. پس این راه دارد که ما «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) را روی این تعهدات بدانیم. اینگونه از بحث ها میتواند در شرائطی که یک حکومت، حکومت اسلامی شد تعهدها، کنوانسیون ها، قطعنامهها, میثاق ها, این رفت و آمدها با یک امضا حل میشود این میتواند وجه فقهی پیدا کند وجوب وفا داشته باشد گاهی هم میتواند صحیح نباشد از وجوب وفا خارج باشد. این قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) کاربرد فقهیاش خیلی زیاد است بسیاری از این تعهدها روی همین «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» است که وجوب را به همراه دارد پس این قسم سوم صحیح است و نافذ است و «نفوذ کل شیء ٍ بحسبه» «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هم این را میگیرد نافذ هم هست و «نفوذ کل شیءٍ بحسبه» اگر تسبیبی است تسبیبی, اگر مباشرت است مباشرت, اگر عین است عین, اگر منفعت است منفعت, اگر حق است حق, امضا کردند که حق تألیف را فلان کار را بکنند، امضا کردند حق کشف را به او بدهند الآن یک سلسله از حقوق است که قبلاً نبود. خدا غریق رحمت کند سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) ایشان اگر نظر شریفتان باشد فتوایش این بود که حق تألیف چیزی نیست. (4) حق تألیف را قائل نبودند. اما الآن اگر کسی در این زمان بخواهد فکر بکند بدون حق تألیف اصلاً نمیتواند فتوی بدهد. حق کشف یک امر عقلایی است چه برسد به حق تألیف, حق ثبت, یک کسی رفته فحص کرده زمینی را شناسائی کرده دیده این زمین میتواند برای فلان کشاورزی خوب باشد برای فلان کشاورزی دیگر خوب نیست این زحمت او این را ثبت داده این حق او است باید این حق را محترم شمرد اگر به او تعهد کردند او رفته این کار را کرده به نام خود ثبت کرده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) شامل حالش میشود حق ثبت از این قبیل است حق کشف از این قبیل است حق اختراع از این قبیل است حق فناوری از این قبیل است یک دارویی را کسی کشف کرده کسی نمیتواند مثل او بسازد اینچنین نیست که اگر کسی یک زحمتی کشیده یک کاری را کرده بگوییم فرق نمیکند که علم برکت است و ما هم از آن استفاده میکنیم بله از او استفاده بکنید ولی حق او را بپردازید. اینگونه از حقوق تأسیسی نیست امضائی است و خطوط کلی دین هم امضای این بنای عقلا است «الا ما خرج بالدلیل» بنابراین اقسام سهگانهای که مرحوم شیخ (6) ترسیم فرمودند این حدودش روشن شد و حکم قسم اول روشن شد و حکم «شرط النتیجه» هم تا حدودی هم روشن شد و بیش از این شاید لازم نباشد عمده «شرط الفعل» است که مرحوم شیخ فرمود: مسائل وسیع فقه روی همین «شرط الفعل» است (7) که بیان خواهد شد.
«و الحمد لله رب العالمین»
فصل چهارم در بیان احکام شرط فعل است. سه فصل را گذراندند فصل اول این بود که «الشرط ما هو؟» امر ابتدائی یا ضمن عقد را بیان کردند و شرط را تفسیر کردند. فصل دوم در بیان شرایط صحت شرط بود که هشت شرط را ذکر کردند درباره شرط نهم و دهم یک بحث های جداگانهای مطرح شد. فصل سوم درباره اقسام شرط بود که «الشرط کم هو؟» فرمودند گاهی شرط وصف است گاهی شرط فعل است گاهی شرط نتیجه, آن دو قسم چون حکمشان کم بود و تا حدودی روشن بود در همان فصل سوم گذراندند. حکم «شرط الوصف» را ذکر کردند، حکم «شرط النتیجه» را ذکر کردند و حکم «شرط الفعل» را به فصل چهارم واگذار کردند. قسمت مهم این شرط ها «شرط الفعل» است و قسمت مهم احکام شرط هم مال «شرط الفعل» است. «شرط الفعل» این است که در ضمن عقد یا غیر عقد, کسی متعهد بشود یک کاری را انجام بدهد. این کار باید مشروع باشد؛ برای این که در فصل دوم شرایط صحت شرط گذشت. حالا تعهد کرده یک کاری را انجام بدهد اموری که مترتب بر این است بعد از فراغت از این که این صحیحه است باید معلوم بشود که این فقط حکم تکلیفی دارد یا فقط حکم وضعی دارد یا دارای هر دو حکم است یعنی هم حکم تکلیفی و هم حکم وضعی. باید روشن بشود که این دو حکم در عرض هم ثابت میشوند؟ یا نه حکم تکلیفی مقدم است و حکم وضعی تابع «کما ذهب الیه الشیخ(رضوان الله علیه) (1) »؟ یا حکم وضعی اصل است و حکم تکلیفی تابع اوست «کما ذهب الیه» غیر آن مبنای تحقیق؟ کدام است؟ و چون شرط کرده و تعهد کرده این صبغه حقوقی دارد چون صبغه حقوقی دارد هم «مشروطٌ له» میتواند اسقاط کند هم «مشروطٌ علیه» متعهد است انجام بدهد که اگر انجام نداد «مشروطٌ له» میتواند او را اجبار کند حاکم شرع هم ولی ممتنع است. اگر کسی تعهد سپرده حقی را برای «مشروطٌ له» در ذمه خود تثبیت کرده است. پس جواز اثبات حق برای «مشروطٌ له», جواز اجبار «مشروطٌ علیه» باز برای «مشروطٌ له», این ها از مباحث متفرعه بر صحت شرط است مطلب دیگری که جزء فروعات این است, این است که شرطی که صحیح بود و ثابت شد که حکم وضعی هم دارد «عند التخلف» خیارآور است اگر «مشروطٌ له» حق اجبار دارد آیا «حق الخیار» و «حق الاجبار» در عرض هم است؟ یا اگر نخواست خیار اعمال بکند و فسخ بکند «مشروطٌ علیه» را وادار میکند به انجام شرط, حق اعتبار دارد؟ حق فسخ دارد؟ آیا این ها در طول هماند؟ یا شخص مخیّر است؟ یکی از فروع مترتب بر مسئله شرط صحیح آن است که, آیا این شخصی که خیار دارد به نام خیار تخلف شرط که با خیار تخلف وصف در بعضی از امور فرق دارد آیا سخن از أرش هم هست؟ یا أرش یک تعبد مخصوص است درباره خیار عیب؟ این امور و امثال این امور در طی هفت مسئله در مکاسب مرحوم شیخ مطرح است که یکی پس از دیگری در همین فصل چهارم این احکام باید بازگو بشود. مطلب اول اثبات این است که این حکم تکلیفی است هم حکم وضعی و این که کدام یک از این دو مقدم است. (2) از این که از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) ما وجوب میفهمیم حرفی در آن نیست؛ حالا یا از خود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میفهمیم یا به کمک بعضی از روایات دیگری که در باب نکاح وارد شد. در باب کتاب نکاح حدیثی است که حالا_ انشاءالله_ آن را میخوانیم باب 40 از ابواب مهور کتاب نکاح آن جا هست که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود اگر کسی برای همسرش در متن عقد نکاح شرطی کرد «فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» (4) امر کرده باید به این شرط وفا کند. چرا؟ «فَإِنَّ الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» الا شرطی که «حَرَّمَ حَلَالًا أَوْ أَحَلَّ حَرَاماً» این جا فرمود اگر شرط کرد موظف است که به این شرط وفا کند. پس طبق این روایت باب 40 از ابواب مهور و سایر شواهد این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) دلیل است بر وجوب وفا این مطلب اول, وجوب که حکم تکلیفی است گاهی محض است تعبد صرف است وضعی را به همراه ندارد؛ نظیر رمی جمره این یک تکلیف محض است حالا وضع داشته باشد طرف مقابل خیار داشته باشد و امثال ذلک مطرح نیست این یک تکلیف محض است. یک وقت است که از قبیل شرط مستقر بین دو معاملهگر است؛ هرگز اینگونه از امور را عقلا نظیر رمی جمره و امثال ذلک تعبد محض نمیدانند این ها صبغه حقوقی دارد پس گذشته از این که تکلیفاً واجب است وضعاً هم یک حقی برای «مشروطٌ له» میآید که «مشروطٌ له» حق دارد باید ببینیم که «مشروطٌ له» خواهان چیست, حق او چیست؟ در عین حق دارد, مالک عین است؟ آیا مالک منفعت است؟ آیا مالک انتفاع است؟ یا مالک هیچ چیز نیست فقط مالک تعهد است؟ یک وقت است که انسان مالک عین میشود یک چیزی را میخرد این عین مال او است, یک وقت است که مالک عین نمیشود مالک منفعت میشود این خانه را اجاره کرده این مغازه را اجاره کرده مالک عین نیست ولی مالک منفعت است. یک وقت است که نه مالک عین نیست مالک منفعت نیست؛ ولی کسی که «بیده الحق» او والی بود و ولی بود حق انتفاع از این خانه را به او داد طلبهای را در یک حجرهای جا دادند این حجره ملک این طلبه نیست چون نخرید, منفعت این حجره مال طلبه نیست چون که اجاره نکرده، انتفاع که امری است کاملاً در مقابل منفعت و عین، حق طلق این طلبه است اگر کسی این طلبه را از اتاقش بیرون کند آن جا بنشیند خب نمازش باطل است دیگر. میداند بدون اذن او وارد آن جا بشود از این حجره بخواهد استفاده کند این حرام است. این مالک عین نیست مالک منفعت نیست ولی مالک انتفاع است اگر کسی این را بیرون کرد اجارهاش را بدهکار نیست برای این که منفعت این حجره مال او نبود انتفاع هم که اجارهای نیست. پس اگرکسی مالک یک چیزی شد آن مملوک یا عین است یا منفعت است یا انتفاع. در جریان شرط هیچ کدام از این سه قسم نیست. یعنی اگر «مشروطٌ علیه» متعهد شده است که یک کاری را انجام بدهد نه عینی ملک «مشروطٌ له» میشود؛ برای این که شرط بیع نیست تا این که بگوییم با این شرط چیزی ملک او شده است، نه منفعتی ملک «مشروطٌ له» شده است چون شرط اجاره نیست، نه انتفاعی ملک «مشروطٌ له» شده است این از سنخ تولیت وقف و امثال ذلک نیست میماند امر چهارم و آن این است که این تعهد را که به ذمه سپرده است تملیک «مشروطٌ له» کرده است «مشروطٌ له» مالک این تعهد است چون مالک این تعهد است میتواند او را مجبور کند وادار کند که به تعهدت عمل بکن؛ حالا در برابر این میتواند با این تعهد یک مصالحهای بکند یا نه مطلب دیگر است؛ چه این که میتواند این تعهد را که حق مسلم «مشروطٌ له» است اسقاط کند. پس جواز اجبار از این جا درمیآید جواز اسقاط از این جا درمیآید وضعی بودن از این جا درمیآید این روی تحلیل غرائز و ارتکازات مردمی در معاملات است. در بحث های عبادی فقیه وظیفهاش این است که بیشتر در خود متون و روایات فحص کند از خود لسان روایات نحوه تعبد را بفهمد؛ چون چیزی عرفی که نیست تا ما بگوییم شارع او را امضا کرده اما در معاملات از آن جهت که این امور قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست هم در حوزه غیرمسلمین هست و غالباً اسلام در اینگونه از موارد حرف تازهای نیاورده بلکه امضا کرده آنچه را که وتیره و سیره عقلا است باید دید که در وتیره عقلا, سیره عقلا, غریزه عقلا چیست.
پرسش: ...
پاسخ: چرا دیگر، آن که مال است مال را تملیک میکند آن حق را یا میفروشد یا اجاره میدهد و مانند آن، این حق امتیاز را میفروشد مثل حق التألیف را میفروشد, حق کشف را میفروشد. در بیع لازم نیست که حتماً مبیع عین باشد حق هم قابل خرید و فروش است «کما هوالحق» این حق خودش را میفروشد.
پرسش: ...
پاسخ: در بنای عقلا نیست چون شرط بیع نیست آنجا که سرقفلی میفروشد بیع است شرط که نمیکند واقعاً بیع است. مبیع لازم نیست عین باشد ممکن است حق باشد این که میگویند حق کشف را فروخت حق ثبت را فروخت این درست است این مجاز نیست نباید گفت چون مبیع عین نیست پس بیع نیست؛ بله غالباً مبیع عین است اما اگر یک چیزی مال بود و قابل نقل و انتقال بود بیع درباره او هست این بیع که حقیقت شرعیه ندارد چون حقیقت شرعیه ندارد حقیقت متشرعیه هم ندارد آنچه که روی ارتکازات مردمی رایج است همان متبع است.
بنابراین شرط از سنخ بیع نیست از سنخ اجاره نیست از سنخ عاریه نیست که انتفاع را تملیک بکند. یک حقی را «مشروطٌ علیه» در ذمه خود میگیرد این حق را تملیک میکند به «مشروطٌ له». در قانون تملیک این طور نیست که انسان قبلاً یک چیزی را مالک باشد بعد ملک قبلی خود را به دیگری واگذار کند. عینی را که مالک بود, منفعتی که مالک بود, انتفاعی که مالک بود؛ حالا این را به دیگری منتقل کند این مال اموری است که مربوط به اشیاء خارجیه است اما اموری که مربوط به ذمه است با همین انشا پدید میآید. بیان ذلک این است که الآن هیچ کسی مالک فلان مبلغ از مال نیست عیناً که مالک نیست در ذمهاش هم چیزی نیست که انسان مالک ذمه خودش باشد ولی همین که یک معاملهای را یک زمینی را نسیه خرید به فلان مبلغ؛ چون اگر مالک نباشد که نمیتواند تملیک کند در ظرف انشای بیع، غرائز عقلا این است که انسان مالک آن ثمن میشود و آن ثمنی که روی اعتبار در ذمه دارد آن را تملیک فروشنده زمین میکند اگر «بالفعل» این شخص مالک فلان مبلغ باشد که میشود مستطیع و بر او حج واجب است که یا بر او زکات واجب است که این نه بر او زکات واجب است نه بر او حج واجب است چیزی مالک نیست ولی با همین انشای «بعت و اشتریت» مالکیت برای او ترسیم میشود؛ چون اگر مالک نباشد که نمیتواند به دیگری منتقل کند که خب این ها که به ذمه میخرند همین است نسیه میخرند همین است. بنابراین در شرط یک تعهدی را «مشروطٌ علیه» به «مشروطٌ له» میسپارد نه مورد تعهد را؛ چون مورد تعهد اگر عین باشد که شرط میشود بیع, اگر منفعت باشد که شرط میشود اجاره و اگر انتفاع باشد که شرط میشود عاریه دادن؛ اعاره, این نه اعاره است نه اجاره است نه بیع پس چیزی را «مشروطٌ علیه» به «مشروطٌ له» نداد «الا التعهد» این تعهد هم صبغه حقوقی دارد. چیزی که صبغه حقوقی دارد هم اسقاطپذیر است هم اجبارپذیر؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند این حق طلق خودش را اسقاط کند چه این که میتواند «مشروطٌ علیه» را وادار کند به انجام این تعهد. پس هم وجوب تکلیفی در آن هست هم حکم وضعی هم حق اسقاط میآید هم حق اجبار؛ این ها البته این ها فهرست است تکتک این ها را جداگانه باید بحث کرد. عمده این است که در همین این مسئله اولی از مسائل فصل چهارم, کدام یک از این ها مقدم است آیا حکم تکلیفی مقدم است یا حکم وضعی؟
پرسش: می توانیم بگوئیم تملیک شرط از سنخ تملیک حق است؟
پاسخ: عهد حق است؛ یعنی حقی است برای «مشروطٌ علیه» وقتی که شرط کرد با این شرط «مشروطٌ له» در ذمه «مشروطٌ علیه» مالک است. مالک چیست؟ مالک التزام است. این ملک التزام حق است. این حق بر عهده «مشروطٌ علیه» است به سود «مشروطٌ له». حالا ببینیم کدام یک از این دو مقدماند. آیا حکم تکلیفی مقدم است یا حکم وضعی؟ نظر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این است که آنچه که به دست شارع است وضعاً و رفعاً و جعلپذیر است حکم تکلیفی است. (1) یعنی احکام پنجگانه وجوب و حرمت و استحباب و اباحه و کراهت و این ها. احکام وضعی این احکام تکلیفی را پیروی میکنند این سخن اگر هم تام باشد «فیالجمله» تام است نه «بالجمله»؛ برای این که در عبادات یک حکم است در معاملات حکم دیگر است. در عبادات فقیه موظف است بیشتر به آن سبک های تعبدی حرکت کند به آن سمت و سوی تعبد حرکت کند؛ زیرا عقلا در این مسائل عبادی اقسام عبادی کیفیت عبادت و این ها سابقهای ندارند چیزی پیش این ها نیست مگر خطوط کلی دستور و فرمان؛ لذا بیشتر باید به سمت این تعبدیات روایی رفت اما در معاملات چون غالباً امضائی است نه تأسیسی، قبل از این که انسان به این متون روایات بپردازد باید آن غرائز مردمی ارتکازات مردمی را تحلیل کند بشکافد ببینید پیش مردم چه چیز هست تا این روایات امضائی را خوب تفسیر بکند. آری در بخشی از امور افزایش دارد کاهش دارد آن جا که معلوم است ابتکارات و ره آورد شریعت است آن جا هم باید کاملاً مواظب باشد که شارع مقدس چه را افزوده چه را کاسته و مانند آن. ما در مراحل غرائز عقلا وقتی بررسی میکنیم میبینیم شرط هیچ کدام از این امور یاد شده نیست تملیک عین نیست, تملیک منفعت نیست, تملیک انتفاع نیست؛ فقط تملیک التزام وتعهد است. چون این حق است دو اثر را اینجا یافتیم: یکی جواز اسقاط یکی جواز اجبار برای این که اگر کسی ممتنع بود از ادای حق بالأخره یک کسی باید باشد که این ممتنع را مجبور کند به تأدیه حق دیگران. از این جهت که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) امضائی است باید ببینیم که از آن چه حکمی میفهمیم یقیناً تعبد محض نیست به همین بیانی که گفته شد او را وضع همراهی میکند. حالا اصلش وضع است یا اصلش تکلیف؟ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این نه به «مادّته» حکم تکلیفی را میفهماند، نه به «هیئته». بعضی از مدارک اند که به «مادّته» وجوب را میفهمانند مثل «یجب علیک کذا» این کلمه وجوب کم نیست در روایات، این لفظ به «مادّته» وجوب را میفهماند. یک وقت است که به «مادّته» وجوب را نمیفهماند به «هیئته» وجوب را میفهماند مثل هیئت امر, آن جمله خبریهای که به داعیه انشا است آن هم میتواند در حکم امر باشد بعد از احراز اینکه درصدد انشا است این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نه به «مادّته» نه به «هیئته» حکم تکلیفی را نمیفهماند برای این که نه کلمه وجوب و امثال وجوب در این کار هست نه امری درگیرش شده فقط از «وجود المقتضا لتحقق المقتضی» خبر دارد ایمان اقتضا دارد انسان پای امضای خودش باشد دیگر این خواسته ایمان است. وقتی خدای سبحان عدهای از این بنیاسرائیل را مذمت میکند این یهود را مذمت میکند میفرمایند این ها پای امضایشان نیستند این ها لا یَرْقُبُونَ فی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً (3) «إل» همان تعهد است نظیر آنچه الآن صهیونیست و امثال صهیونیست دارند و استکبار دارند. این ها به هیچ قطعنامهای به هیچ تعهدنامهای به هیچ کنفوانسیونی به هیچ میثاقی پایبند نیستند اگر به سودشان باشد که عمل میکنند اگر نباشد که عمل نمیکنند لا یَرْقُبُونَ فی مُؤْمِنٍ إِلاًّ (4) «إلّ هو التعهد» این قبول ندارد قطعنامه را که امضا بکند.
پرسش: در گذشته فرمودید که: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) جمله خبریه ای است که داعی انشا بیان شده.
پاسخ: بله حالا هم همان را میگوییم ولی ما میخواهیم بگوییم که این بعد از وضع استفاده میشود یا قبل از وضع؟ پس خودش آن صلاحیت را ندارد که «بالصراحه» به ما بفهماند که وفای به شرط واجب است برای این که نه ماده وجوب در آن هست نه هیئت دال بر وجوب یعنی هیئت امر؛ منتها حداکثر این است که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» خبر میدهد از «وجود المقتضی لتحقق المقتضی» ایمان مقتضی است که انسان پای امضائش بایستد چون ایمان مقتضی است انسان پای امضائش بایستد فرمود: مؤمن را میخواهی پیدا کنی؟ به شما آدرس میدهم مؤمن پای امضائش است «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». هر جا تعهد کرد مؤمن را آن جا باید پیدا کنیم. این طور نیست که تعهدش در جایی باشد مؤمن در جای دیگر باشد. از این مقدمات آن حکم تکلیفی برمیآید. این حکم تکلیفی چه وقت برآمده بعد از این که حکم وضعی را ما ثابت کردیم. حکم وضعی از چه راه ثابت شده؟ حکم وضعی از این راه ثابت شد که در فضای عرف وقتی کسی تعهد سپرد عهدی را, التزامی را تملیک «مشروطٌ له» کرد «مشروطٌ له» مالک این تعهد شد چون مالک این تعهد است این حقی است برای «مشروطٌ له» حقوق مثل اموال تحت سلطه مالک خودش است « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم » (2) این اموال به معنای اعیان نیست. عین باشد, منفعت باشد, انتفاع باشد, حق باشد تحت سلطه صاحب حق است. چون مسلط است دوتا کار را میتواند بکند هم میتواند اسقاط بکند هم میتواند اجبار بکند. این معنا که حکم وضعی است حکم تکلیفی الزامی را به همراه دارد، نه حکم تکلیفی استحبابی را, این طور نیست که از یک طرفی شرط کننده، حق قطعی را به شرط شونده عطا کند تملیک کند از آن طرف مستحب باشد وفا کند, پس این وضع یعنی این تملّک حق، حکم تکلیفی میآورد یک، آن حکم تکلیفی ندبی و استحبابی نیست دو، وجوبی است سه؛ چون اینچنین نیست که مستحب باشد که آدم مال مردم را بدهد واجب است مال مردم را بدهد این ها در غرائز عرفی است و ارتکازات عقلا است و شارع هم همین را امضا کرده روی این تحلیل «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) در درجه اول حکم وضع را ثابت میکند در درجه دوم حکم تکلیف را؛ آن هم تکلیف الزامی نه تکیف ندبی. پس این دو امر ثابت میشود هم تکلیفاً «واجب الوفا» است هم وضعاً آن «مشروطٌ له» حق اسقاط دارد, حق اجبار دارد, حق خیار دارد و مانند آن. حالا أرش چون یک امر تعبدی است در خصوص خیار عیب بود این جاها مطرح نیست وگرنه به استثنای جریان أرش همه حقوق یاد شده این جا مطرح است و آن حدیثی (4) که در کتاب مهور نکاح آمده آن نمیتواند در برابر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) یا «الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) حرف تازهای بیاورد. نعم اگر ما یک همچنین حرف ابتدائی میداشتیم که اگر کسی شرط کرد «فَلْیَفِ» ممکن بود ما بگوییم مستقیماً حکم تکلیف از آن استفاده میشود؛ اما خود امام(سلام الله علیه) بعد از این که فرمود «فَلْیَفِ» به همین عموم «الْمُسْلِمِینَ» استدلال کرده معلوم میشد آن امر غائب «فَلْیَفِ» به استناد همین «الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) است یک چیز جدیدی نیست. شما کتاب نکاح باب 40 از ابواب مهور را ملاحظه بفرمایید وسائل جلد 21 طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) باب 40 از ابواب مهور حدیث چهارم روایتی است که نقل کرده «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَی الْخَشَّابِ عَنْ غِیَاثِ بْنِ کَلُّوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ جَعْفَرٍ(علیه السلام) عَنْ أَبِیهِ(علیه السلام) أَنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ(علیهم الصلاة و علیهم السلام)» اینچنین فرمود « کان یقول» این «کان یقول» نشان میدهد که چندین بار حضرت این فرمایش را فرمودند «مَنْ شَرَطَ لِامْرَأَتِهِ شَرْطاً فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» اگر کسی برای همسرش شرط کرد این اگر مربوط در ضمن عقد نکاح باشد به او برمیگردد وگرنه اگر در ضمن عقود دیگر باشد این اختصاصی بین زن و شوهر ندارد که حقوق خاص خانوادگی نیست. چرا؟ برای این که حضرت به این عموم و به این قاعده استدلال کرده اگر ما بودیم و این روایت، دو تا مشکل داشتیم یکی این که چگونه شبهه مرحوم شیخ را حل کنیم که ایشان میفرمایند که اصل در اینگونه از موارد تکلیف است, تکلیف جعل میشود و وضع به دنبال او است. (8) دوم این که ما چگونه بفهمیم که مطلق شرط «واجب الوفا» است. اما وقتی خود حضرت به یک قاعده عام تمسک میکند معلوم میشود اختصاصی به زن و شوهر ندارد «کَانَ(علیه السلام) یَقُولُ: مَنْ شَرَطَ لِامْرَأَتِهِ شَرْطاً فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» (9) این امر است چرا؟ «فَإِنَّ الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این یک اصل کلی است اختصاصی به زن و شوهر ندارد که چون مسلمین «عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»اند وفا لازم است. ما از «الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» استفاده کردیم که وضع اصل است نه تکلیف، آن «فَلْیَفِ» (10) بیان حکم تبعی است یعنی حکم وضعی است. این نکته را خود مرحوم شیخ هم توجه فرمودند، از کجا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (11) حکم تکلیفی را میفهماند شاید وضع محض باشد مثل خیار وصف, خیار رؤیه، خیار تأخیر در این جا تکلیف نیست که همهاش وضع است, خیار مجلس, همه وضع است. البته اگر خیار اعمال کرد حقی ثابت شد از آن به بعد رعایت آن حق واجب است. اگر کسی وصف کرده که این یخچالی که من میفروشم مارک فلان کارخانه است بعد معلوم شد که خلاف درآمده؛ حالا اینچنین نیست که معصیت کرده باشد که این معامله را حق فسخ دارد میگوید قبول ندارم, خب قبول ندارد. اما اگر «شرط الفعل» کرده واجب است این کار را بکند اگر نکرده معصیت کرده. به چه دلیل ما حکم تکلیفی را از این نصوص استفاده میکنیم؟ استنباط مرحوم شیخ این است که به دلیل این که در بعضی از این نصوص دارد که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (12) «الا من عصی الله» (13) این «الا من عصی لله» اگر استثنای از شارط باشد یک برداشت دارد، استثنای از مشروط باشد یک برداشت دارد. اگر استثنای از شارط باشد معنایش آن است که آن شرطکننده کنار شرطش هست به شرطش وفا میکند مگر این که کسی معصیت بکند و نخواهد عمل بکند معلوم میشود تخلف عصیان است. اما اگر استثنای از مشروط باشد؛ یعنی هر شرطی صحیح است مگر شرطی که خلاف شرع باشد اگر شرطی که خلاف شرع بود «عصی الله» در آن مشروط که شرطی کرده که «جعل العنب خمرا» و مانند آن, آن شرط دیگر نافذ نیست همه شرط ها نافذ است مگر شرط خلاف شرع، اگر آن باشد حکم تکلیف از آن درنمیآید امااگر معنای «الا من عصی الله» این باشد که همه شرط ها نافذ است مگر این که کسی معصیت بکند و انجام ندهد معلوم میشود نفوذش نفوذ تکلیفی است. این «فَلْیَفِ» (14) اختصاصی به زوج و زوجه ندارد برای این که به عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (15) تمسک شده و اصالت تکلیف را هم نمیرساند برای این که سند این امر همان «الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (16) است هر چه ما از «الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» استفاده کردیم که اصالت وضع بود نه تکلیف این هم تابع آن خواهد بود. این «فَلْیَفِ» ناظر به حکم تکلیفی است که متخذ از آن حکم وضعی است.
1) (10) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (11) . نهج الحق، ص494 .
3) (12) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (13) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
5) (14) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (15) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
7) (16) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
8) (17) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
9) (18) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
10) (19) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300..
11) (20) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
12) (21) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
13) (22) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
14) (23) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
15) (24) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
16) (25) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل چهارم در بیان حکم مستفاد از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) هست و این که حکم شرط صحیح چیست چون در فصل اول روشن شد که «الشرط ما هو؟» در فصل دوم بیان شد که شرایط صحت شرط چیست, در فصل سوم بیان شد که «الشرط کم هو؟» در فصل سوم بیان شد که شرط گاهی شرط وصف است گاهی شرط نتیجه است گاهی شرط فعل، حکم شرط وصف را بیان فرمودند، حکم شرط نتیجه را بیان فرمودند و حکم «شرط الفعل» که بیش از همه و مهم تر از همه هست به فصل چهارم ارجاع شده است که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) (2) یک مسئله جداگانهای برای این ذکر کردند که اگر شرط به نحو «شرط الفعل» بود آثارش چیست. در فصل چهارم روشن شد که محور بحث این است که آیا اگر شرطی کردند این شرط که بیع نیست این شرط که اجاره نیست این شرط که عقد عاریه نیست این شرط انشای تعهد است. این تعهد چه اثری دارد؟ آیا فقط حکم تکلیفی را به همراه دارد؟ یا حکم وضعی را به همراه دارد؟ یا هر دو را؟ اگر فقط یکی از این دو حکم را به همراه داشت بحثی نیست اگر هر دو را به همراه داشت آیا هر دو «بالاصاله» جعل میشوند؟ یا یکی «بالتبع» و دیگری «بالأصل»؟ در بحث های قبل به این جا رسیدیم که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) و همفکرانشان در اصول به این مبنا رسیدید که در اینگونه از موارد آنچه مجعول «بالاصل» است حکم تکلیفی است و حکم وضعی او را تبعیت میکند. رقبای اصولی مرحوم شیخ انصاری به این نتیجه رسیدند که آنچه در اینگونه از موارد جعل شده است حکم وضعی است و حکم تکلیفی او را همراهی میکند در این فصل مرحوم شیخ انصاری فرمودند واجب است تکلیفاً که به این شرط عمل بشود (3) برای عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) بعضی از روایات را هم تمسک کردند به عنوان تأیید پس تعلیلاً یا تأییداً عصاره فرمایش مرحوم شیخ انصاری این است که حکم تکلیفی اصل است و به دنبال او حکم وضعی خواهد بود. آنچه که بعد از فرمایش مرحوم شیخ در روز تحصیلی قبل بازگو شد این بود که در روایات باید محور اصلی این باشد که خود این روایت چه میگوید مدار تعبد چیست. در معاملات چون تأسیس نیست امضاء است باید ما دو مرحله تلاش و کوشش کنیم: یک مرحله ببینیم که غرائز عقلا, ارتکازات مردمی چیست. دوم این که دلیل نقلی چگونه او را امضاء و تصویب میکند. چون مسئله شرط جزء مسائل حقوقی و معاملاتی است «قبل الاسلام» بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست هم در حوزه غیر مسلمین؛ پس این یک امر تعبدی نیست، وقتی امر تعبدی نشد میشود امضاء, وقتی امضاء شد حوزه امضاء را آن غرائز و ارتکازات مردمی تعیین میکند ما اول باید آن بستر را خوب ارزیابی کنیم ببینیم، تا بعد ببینیم که این چه را دارد امضاء میکند. اگر کسی یک نامهای را امضاء کرده سندی را امضاء میکند اول آن نامه را و آن سند را کاملاً بررسی میکند بعد میبیند که امضاء شده. ادله امضاء ناظر به آن خصوصیات رایج بین عقلا است وقتی ما به آن خصوصیات مراجعه میکنیم میبینیم این یک صبغه حقوقی است تکلیف او را بعداً همراهی میکند که بحثش گذشت. اما آن که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) به آن استدلال کردند توضیح مبسوطی در این زمینه ارائه نفرمودند که چرا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) دلالت بر حکم تکلیفی دارد. ما هم قبول داریم که وفای به شرط واجب است این تکلیف را میپذیریم اما اصالت این تکلیف ثابت نشده؛ به چه دلیل شما «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را میگویید «بالاصالة» برای تکلیف است. مرحوم شیخ استدلالی برای این ارائه نکردند فقط فرمودند که ظاهر«الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این است که تکلیفاً وفا واجب است. (6) آنچه که میتوان از طرف ایشان به عنوان تقریر دلیل بیان کرد این است که این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) جمله خبریه است یک، و شارع مقدس درصدد اخبار و گزارش نیست درصدد تشریع است. یک وقت است جزء قصص انبیا است, در زمان نوح چه اتفاقی افتاده؟ در زمان ابراهیم خلیل(سلام الله علیهما) چه رخ داد؟ معلوم است که این قصه است؛ اما وقتی شارع مقدس دارد احکام شرعی را بیان میکند درصدد گزارش خبری نیست درصدد بیان احکام است و این احکام را گاهی به صورت جمله انشائیه بیان میفرماید گاهی به صورت جمله خبریه پس مطلب اول این است که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» گرچه جمله خبریه است به داعی انشا القاء شده. در اینگونه از موارد حکم شرعی هم یا واجب است یا ندب، دیگر حرمت و کراهت که نیست. احتمال ندب ضعیف است برای این که طرزی این جمله تعبیر کرده که چون کلمه مؤمن آمده پیش شرطش ایستاده است یعنی باید این جا وقوف داشته باشد که اگر این جا وقوف نداشت مؤمن نیست. چون این تعبیر آمده و این جا وقوف دارد معلوم میشود که حکم تکلیفی را میخواهد بگوید یک، و آن حکم تکلیفی هم حکم الزامی است نه ندبی این دو، این نهایت تقریبی است که میتوان برای مرحوم شیخ و امثال شیخ که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (8) دلالت بر حکم تکلیفی دارد و آن حدیث 4 باب 40 از ابواب مهور نکاح تأیید میکند (9) یا آن هم اگر مشکل سندی نداشت دلیل است که اگر مردی شرطی کرد برای «امرأه» خودش «فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» این «یَفِ» امر غائب است امر هم مفید وجوب است گرچه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (10) نه ماده وجوب در آن هست نه هیئت داله بر وجوب؛ نه «یجب علی المؤمنین ان یوفوا بشروطهم» هست؛ نه «اوفوا بالشروط» هست ماده وجوب نیست هیئت دال بر وجوب نیست ولی آن تقریبی که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نشان میدهد که این جمله خبری به داعی انشا القاء شده و منظور هم حکم وجوبی است نه حکم ندبی، آن روایت هم این را تأیید میکند یا دلیل خاص دیگر است. این نهایت تقریبی است که برای فرمایش مرحوم شیخ میشود احراز کرد؛ لکن این نمیتواند تام باشد. چرا؟ برای این که ما در تفسیر روایات مثل تفسیر آیات، باید این راه هایی که برخی از این راه ها را شما بازگو کردید ما هم بگوییم و بپذیریم. اما یک چیزهای دیگری است که در فرمایش ما نبود او را باید بگوییم و پذیرفتنی است. درباره آیات وقتی کسی یک مطلبی را در جای خودش حل کرده یا عقلی یا نقلی، با همان آن پیشفرض یا برداشت قبلی به سراغ آیه میرود و آیه را بر طبق معنایی که خودش پذیرفته است تفسیر میکند این همان تفسیر به رأی است، تحمیل مطلب است بر آیه و مانند آن. شما برایتان در اصول ثابت شده است که حکم تکلیفی اصل است و حکم وضعی فرع با همان آن دیدگاهی که در اصول داشتید آمدید به سراغ این روایت در فقه و میگویید آنچه که از «الْمُؤْمِنُونَ» استفاده میشود حکم تکلیفی است و حکم وضعی او را همراهی میکند آن مبنایتان را دارید بر این تحمیل میکنید این تام نیست. اصل این تحمیل که یک نحوه از تفسیر متن به رأی است این ناتمام است؛ چه درباره آیات چه درباره روایات؛ لکن یک فرق جوهری هست که روایاتی که در مسائل تعبدی وارد شده یک طور باید تفسیر بشود روایاتی که در مسائل امضائی و معاملاتی و حقوق مردمی وارد شده است یک طور دیگر باید تفسیر بشود.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (2) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص59-60.
3) (3) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
4) (4) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (5) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (6) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
7) (7) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (8) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
9) (9) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
10) (10) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: اگر آنچه که در اصول به عنوان یک مبنا پذیرفته می شود در استنباط احکام شرعی نباید از آن استفاده کرد.
پاسخ: بله باید از آن استفاده کرد؛ اما با حوصله. اصل مبنا درست است ولی باید ببینیم که این حدیث در چه قالبی ریخته شده؛ حالا ما قالببرداری و قالبریزی را عرض بکنیم تا معلوم بشود که این قالب, این قالَب, این لفظ تاب آن مبنا را ندارد این لفظ برای خودش یک ظهوری دارد. این ظهور دارد که یا اصل آن مبنا درست نیست یا اگر آن مبنا درست است «فیالجمله» درست است نه «بالجمله» و این جا جای آن نیست؛ برای این که خود این روایت زنده است. این روایت این طور نیست که هر کسی آمده به میل خودش آن را تفسیر کند خودش گویا است دیگر لفظ دارد ظهور دارد. اگر لفظی در یک مطلب ظهور داشت ما بگوییم چون مبنایمان این است باید این طور معنا بکنیم باید ببینیم خود لفظ این ظهور را دارد این تاب را دارد یا ندارد. ما در تفسیر متن در عبادات هر مبانی که در اصول و امثال اصول برای ما ثابت شده است، هنر یک مجتهد و مستنبط این است که این ها به عنوان ظرف است به عنوان مستمع خوب است. اجتهاد تنها این نیست که انسان سی چهل سال درس بخواند و درس بگوید و قدرت استنباط داشته باشد. یک هنری هم در مسئله اجتهاد است که کاری به سواد ندارد. اگر کسی صدتا مسئله را خیلی عمیق بلد است وقتی رفت خدمت آیه یا خدمت روایات این صدتا مسئله را باید به عنوان یک ظرف وسیع تلقی کند سر تا پا گوش باشد هیچ حرف نزند. چون ظرفیتاش زیاد هست استعدادش زیاد هست این روایت چون ظهور دارد خودش حرف میزند. این بهتر میفهمد دقیقتر میفهمد عمقش هم میفهمد لوازم و ملزوم و ملازماتش را هم میفهمد میشود اعلم؛ اما همین که از راه رسیده خواسته خودش را بر روایت تحمیل کند یا بر آیه تحمیل کند این به مقصد نمیرسد. هنر یعنی که آدم هر چه بلد است این را گوش قرار بدهد نه زبان. یک وقت است که برای دیگران میخواهد سخنرانی بکند خب بله, میخواهد درس بگوید بله, اما وقتی که رفت خدمت آیه یا روایت آنچه بلد است این را باید گوش قرار بدهد نه زبان، سکوت محض. اینوَ إِذا قُرِیَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا (1) مخصوص قرآن نیست آن که عِدل قرآن هم هست هم همین طور است. اگر ما پذیرفتیم این ذوات قدسی عِدل قرآنند که باید بپذیریم و پذیرفتیم وقتی وارد محضر روایات شدیم یعنی «اذا قال علیٌ(علیه السلام) شیئاً فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا اذا قال الباقر(علیه السلام), اذا قال الصادق(علیه السلام), اذا قال الرضا و کذا فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا». آن وقت چون با سوادتریم گوش شنواتری داریم؛ مثل کسی که گوشش سالم تر است آن کسی که گوشش سالم تر است همه حرف ها را میشنود آن که گوشش خیلی قوی نیست بعضی از کلمات را نمیشنود ما باید این را گوش قرار بدهیم ظرفیت قرار بدهیم نه زبان, حالا که فهمیدیم از این به بعد نوبت به زبان است. شما برایتان در اصول روشن شده است که حکم تکلیفی فرع است و حکم وضعی اصل, این را الآن فقط گوش باید قرار بدهید نه زبان. وقتی میآییم به سراغ روایات، اگر مسائل عبادی و تعبدی باشد فقط گوش میدهید ببینید روایت چه میگوید؛ منتها روی ظرفیت ما میگوید روی آن مبادی ما میگوید، اصولی که از خود آن ها یادگرفتیم همان اصول را ملحوظ میدارند اگر دیدیم گوشهای از این روایت با اصولی که از خود آن ها یادگرفتیم مخالف است این را توجیه میکنیم و مانند آن. ولی اگر از سنخ معاملات بود نه عبادات و درصدد امضاء بود نه درصدد تأسیس، باید اول حوزه غرائز عقلا، ارتکازات مردمی او را ببینیم بعد ببینیم که این روایت چه را دارد امضاء میکند غرائز عقلا ارتکازات مردم به منزله متن متن است نسخه اصلی است آنچه که در روایت است نسخهبرداری شده از آن است از روی آن نسخه برداشته شده چون دارد همان را امضاء میکند و به ما میگوید باید اصل را ما بررسی کنیم بعد ببینیم چه را دارد امضاء میکند این را استنباط است. صرفنظر از این روش اگر کسی خواست از خود روایت «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) حکم دربیاورد آنچه که «بالاصالة» از این فهمیده میشود حکم وضعی است. چرا؟ برای این که ما همه فرمایشی را گفتید قبول کردیم فرمودید: این جمله خبریه از طرف شارع است و شارع وقتی جمله خبریه دارد میگوید این قصه نمیخواهد بخواهد این گزارشگر نیست این مخبر نیست این شارع است؛ یعنی دارد حکم شریعت را معنا میکنند یعنی انشا میکنند این را قبول کردیم گفتید جمله خبریهای است به داعی انشا القاء شده قبول کردیم گفتید حکم مستفاد از این حکم لزومی است ما هم تأیید کردیم یک اشکال ضمنی هم هست او را هم برطرف میکنیم. اما ببینیم خود این الفاظ چه میخواهد بگوید این الفاظ دارد آدرس میدهد میگوید مؤمن را میخواهی پیدا کنی پیش شرطش است این یعنی چه؟ این پیش شرطش است یعنی پیش آن کلمهای است که انشا کرده, او که «قد مضی» وقتی بگویید الآن «المؤمون عند شرطه» معلوم میشود شرط یک جایگاه دارد یک سنگری دارد یک خانهای دارد یک دالان ورودی خروجی دارد یک جای اصلی دارد یک خیمهای دارد که به ما آدرس میدهد میگوید مؤمن را میخواهی پیدا کنی آن جا است؛ پس معلوم میشود او مستقر شد آن خیمه زده شد آن خانه ساخته شد یعنی مستقر شد یعنی حکم وضعی. شما از «عند» میخواهید وجوب بفهمید ما هم قبول کردیم اما وقتی آدرس دادید گفتید مؤمن پیش شرطش است معلوم میشود شرط مستقر شد یعنی وضعی یعنی ثابت شد محقق شد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) خود همین روایت دلالت میکند بر این که وضع اصل است برای این که شما میگویید مؤمن پیش شرطش است پس معلوم میشود یک خیمه ای هست یک جایی هست که مؤمن رفته آن جا. اصل میشود وضع یعنی آن «مشروطٌ له» در عهده «مشروطٌ علیه» یک چیزی را مالک است به عنوان عهد, التزام. این «مشروطٌ علیه» یک خیمهای در ذمه او هست که در این خیمه عهد به سود آن «مشروطٌ له» این جا مستقر است این پیش همین عهد است تکان نمیخورد از عهدش جدا نمیشود. پس عهد موجود است معدوم نیست آن عهد هم حکم وضعی است نه حکم تکلیفی، مؤمن آن جا حضور دارد. پس ممکن است که گاهی حکم تکلیفی اصل باشد و حکم وضعی فرع؛ اما از خود این روایت اگر خواستیم استفاده کنیم نشان میدهد که حکم وضعی اصل است و حکم تکلیفی فرع. اما آن اشکال که گفته شد «المؤمن» این نه تأیید میکند نه تضعیف. برخی ها خواستند بگویند که این دلیل بر حکم استحبابی است وجوب از آن استفاده نمیشود یا ظاهر در ندب است یا ظاهر در وجوب نیست به هر دو تقریب، این تضعیف استدلال است. چرا؟ برای این که از این قبیل روایات اخلاقی «ماشاء الله» در جوامع روایی ما کم نیست مؤمن کسی است که «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (4) مؤمن کسی است که وقتی برادر را دیده سلام میکند, مؤمن کسی است که وقتی میخواهد غذا بخورد هر دو دستش را میشوید, مؤمن کسی است که وقتی میخواهد کفش بپوشد اول پای راست را میگذارد, مؤمن کسی است که... از این مؤمن کسی است فراوان است. این یا ظهور دارد که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) در ندب است یا ظهور در وجوب ندارد این نقدی است که کردند. این نقد وارد نیست برای این که غرائز عقلا این را ضروری و حتم میداند نشانهاش این است که مطالبه میکند نشانهاش این است که شکایت میکند، نشانهاش این است که اجبار میکند همه این ها کشف از لزوم دارد و شارع مقدس هم همین امر لزومی را امضاء کرده؛ چه این که از کلمه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هم نمیشود از عنوان «الْمُؤْمِنُونَ» حکم وجوب فهمید. چرا؟ برای این که این یک قضیه حقوق بین المللی اسلام است. اسلام سه قسم دستور دارد: یک سلسله دستورهای مربوط به حوزه محلی دارد نماز بخوانید روزه بگیرید مکه بروید حج عمره داشته باشد امثال ذلک، این ها مال حوزه محلی است. یک سلسله دستورهای منطقهای دارد که رابطه مسلمان ها با کلیمیها، مسیحیها این ها که موحدان عالماند یک سلسله دستورهای بین المللی دارد که انسان با انسان, چه مسلمان چه کافر، چه ملحد چه موحد. حالا انسان با یک ملحدی تعهد کرد قرارداد کرد معامله کرد خب واجب است وفا کند.
پرسش: آیات و روایاتی که داریم همین حکم اخلاقی که می فرمائید هست؟
پاسخ: نه برای این که آن پیدا است که حکم ارشادی است به نحو کلی دارد حکم میکند؛ اما این یک امر قراردادی است امضاء است. امضاء که میخواهد بکند ما باید آن سند را بخوانیم بعد ببینیم که امضاء کرده سند غریزه مردم است غریزه مردم به نحو لزوم است.
پرسش: اگر سند سیره عقلا هست و این روایات فقط مؤیّد هست خب باید کاری به روایات نداشته باشیم و غرائز را بررسی کنیم.
پاسخ:غرائز را بررسی کردیم دیگر. غرائز را اول بررسی کردیم دیدیم که غریزه لزومی است اجبار را به همراه دارد مطالبه را به همراه دارد اسقاط را به همراه دارد همه این احکامی را که پنج شش حکم بود که روز دوشنبه گذشت روی همین مساق بود.
پرسش: غرائز حکم تکلیفی را اصل می داند یا حکم وضعی را؟
پاسخ: حکم وضعی را اصل میدانیم برابر غرائز عقلا.
پرسش: مگر روایت نباید داشته باشیم؟
پاسخ: چرا اگر روایت امضاء نکند مثل ربا, مثل بانک ها نه تنها امضاء نکرده فرمود این دیوانگی است با این که عقلا سالیان متمادی درس میخوانند لیسانس میگیرند دکتر میشوند برای رباگیری, این را دین جنون میداند الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا (1) این ها خیال میکنند همان طور که آدم خانه خودش را اجاره میدهد مغاره را اجاره میدهد پول را هم میتواند اجاره بدهد خب خیلی فرق است یکی آسمان است یکی زمین یکی آن را درایت و عقل میداند یکی این را سفه و جنون پس یک چیزی شارع باید امضاء بکند دیگر اگر امضاء نکرده ما چه بگوییم.
1) (16) . سوره بقره, آیه275.
پرسش: بالاخره کدام اصل است؟
پاسخ:این کدام اصل است از این جا استفاده شد کدام اصل است از این که فرمود مؤمن پیش شرط خودش است پس معلوم میشود شرط مستقر شد به ما آدرس میدهند میگویند مؤمن جایش آن جا است پس معلوم میشود آن تثبیتشده است دیگر.
بنابراین این که فرمود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) شما از کلمه «الْمُؤْمِنُونَ» خواستید استفاده بکنید این مربوط به حوزه بین المللی اسلام است اختصاصی به مسلمان ها ندارد منتها حالا مسلمان ها عمل میکنند دیگری شاید عمل نکند از این جهت, وگرنه انسان چه مؤمن باشد چه مؤمن نباشد «واجب الوفا» است چون کفار هم مکلف به فروع اند همان طور که مکلف به اصول اند حالا اگر کسی کافر بود واجب است که به عهدش وفا کند دیگر. بنابراین درست است که روایات فراوانی هست که بحثش اخلاقی است که مؤمن این کار را میکند و از آن ها لزوم استفاده نمیشود اما در خصوص مقام چون غریزه عقلا و ارتکاز مردمی به نحو تثبیت امر حقوقی است یک، به دنبال او شکایت میکند به محکمه قضا میروند دو، به دنبال آن برای خودش حق اسقاط قائلند سه، معلوم میشود حق لزومی است و شارع هم همین را امضاء کرده اما مؤمن وقتی میخواهد کفش بپوشد اول پای راست را میگذارد یک وقتی بخواهد وارد بشود اول پای راست را میگذارد یک وقت برادر مؤمن اش را دید اول سلام میکند این ها معلوم است که حکم آداب و اخلاق و امثال ذلک است.
1) (17) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پس بنابراین راهی را که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) طی فرمودند که این حکم تکلیفی اصل است حکم وضعی فرع, این ناتمام است میماند حدیث (1) چهار باب 40 که آن حدیث قبلاً خوانده شده و مرحوم شیخ هم از آن استفاده کرد.
حالا چون روز چهارشنبه است میخواهیم یک مسئله اخلاقی هم مطرح بکنیم. آنچه که در این مسئله اخلاقی برای ما مطرح است چون در واقع همهمان با یک دشمن بزرگ روبرو هستیم. این حدیث معروف را که همه شنیدهایم «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ» (2) درست است دشمن بیرونی آسیب به انسان میرساند ولی دشمن بیرونی در حقیقت دشمن برونمرزی است یعنی به بدن آدم، مال آدم آسیب میرساند اما این دشمن درونمرزی آن روح را آسیب میرساند که اگر روح آسیب دید به این آسانی درمانپذیر نیست «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ». برای این که این امر از مسئله موعظه دربیاید صبغه علمی پیدا کند به ما فرمودند که از راه معرفت نفس شما باید جلو بروید اگر علم اثر نمیکند که انسان به نحو موعظهای که غیر علمی است یا به نحو فنی که علمی است بحث میکند. اگر بنا شد علم در گفتار و نوشتار اثر گذارد آن صبغه علمی اش بهتر از صبغه موعظهای آن اثر میگذارد که آن با برهان همراه است این با خطابه همراه است. مطلب مهم این است که در جریان معرفت نفس عدهای گفتند انسان عالم صغیر است در برابر عالم کبیر. آیا این صرف تشبیه و تنظیر است یا بالاتر از تشبیه و تنظیر یک واقعیت مشترکی بین انسان و جهان است بین عالم صغیر و عالم کبیر است. در عالم کبیر یعنی جهان هستی، ذات اقدس الهی همه را آفرید یک، فرشتهای آفرید شیطانی آفرید انسانی آفرید دو، اسمای حسنی را یاد انسان داد سه، به فرشتهها و ابلیس دستور سجده داد چهار، فرشتهها اطاعت کردند و شیطان اطاعت نکرد پنج، فرشتهها مرتب درصدد کمکاند و شیطان که تنها اطاعت نکرد نیست فقط در صدد اغوا و گمراهکردن است این نقشه جهان خارج، عالم کبیر. مشابه این هم در درون انسان خلق شده است. خدا انسان را آفرید بدنش را که تکمیل کرد نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی (3) داد این روح را سازمان بخشی کرد وهم و خیال و سایر قوای ادراکی را در بخش اندیشه به او داد شهوت و غضب را به عنوان نیروی تحریکی در بخش انگیزه به او داد فطرت و عقل را به او داد حقائق اخلاقی و اعتقادی را به فطرت آموخت که فرمود: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (4) بعد همه این قوا را گفت در برابر فطرت سجده کنید. آن بخش های اساسی اندیشه و انگیزه اطاعت کردند در برابر فطرت, این هوای نفس اماره و نفس مصوره استکبار میکنند و سجده نمیکنند در برابر فطرت و همهاش نیست ما یک خلیفة اللهی داریم در درون ما که فطرت خدا است فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها (5) همین است که فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (6) الهام کرد خدا, یاد داد, ما ملهمیم این فطرت فطرت الهی است غیر از نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی (7) که مال این مجموعه است این فطرت یک گوهر ویژهای است در بخشی از جان ما که آن را خدا اسمای فجور و تقوا را به او آموخت مثل انسانی که وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ کُلَّها (8) بعد به همه قوای ادراکی و تحریکی دستور داد که از این فطرت اطاعت کنید همه اطاعت میکنند به استثنای هوای نفس. این هوای نفس میگوید أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (9) هر جا سخن از أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ است سخن شیطان است. وقتی انسان با یک اندیشه میگوید حالا فلان کس یک حرفی زده شما دو سه روز رنجیدند برادری از برادر مؤمن بیش از سه روز بخواهد فاصله بگیرد «خَلَعَ رِبْقَةَ الْإِیمَانِ» (10) این دیگر درست نیست مبادا قهر کنید, مبادا اختلاف ایجاد کنید, مبادا زمینه را برای دشمن فراهم کنید این مبادا مبادا فراوان است تا سه روز نگران بودید بس است دیگر از این به بعد صلح و صفا برقرار کنید این حرف فطرت است. این میگوید نه او باید بیاید تسلیم بشود او باید بیاید عذرخواهی بکند. این همین جنگ بین تقوا و هوی در فضای درونی این که هوی میگوید أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (11) همان حرف شیطان است. شیطان که غیر از این نگفت گفت من بهتر از او هستم، برای خودش هم به خیال خام خودش دلیل داشت گفت من شش هزار سال عبادت کردم این تازه از گِل خلق شده من چرا در برابراو سجده کنم این دیگر نمیدانست که نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی (12) در آن هست این دیگر نمیدانست وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ (13) در آن هست. این هوی در برابر خدا قرار میگیرد. این که شیطان ملعون ابدی شد تنها برای این نبود که معصیت کرد آخر یک معصیت, یک سجده نکردن که به تعبیر شیخنا الاستاد حکیم الهی قمشهای(رضوان الله علیه)
1) (18) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
2) (19) . عدة الداعی، ص314.
3) (20) . سوره حجر, آیه29.
4) (21) . سوره شمس, آیه8.
5) (22) . سوره روم, آیه30.
6) (23) . سوره شمس, آیه8.
7) (24) . سوره حجر, آیه29.
8) (25) . سوره بقره, آیه31.
9) (26) . سوره اعراف, آیه12.
10) (27) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
11) (28) . سوره اعراف, آیه12.
12) (29) . سوره حجر, آیه29.
13) (30) . سوره بقره, آیه31.
جرمش این بود که در آینه عکس تو ندید ورنه بر بوالبشری ترک سجود این همه نیست (1)
مشکل اساسی شیطان این است که در برابر خدا قرار گرفت گفت شما نظرتان این است؛ ولی من نظرم چیز دیگر است خب آدم چطور میشود در برابر خدا حرف بزند ولی خودش مبتلا میشود. وقتی در برابر حکم خدا قرار گرفت می گوید به نظر من باید طور دیگر عمل کرد این همان حرف است. بنابراین هر جا سخن از من از او بهترم من از او اعلمام من از او افضلم مطرح است أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (2) مطرح است این حرف ابلیس است هر جا سخن وَ اللّهُ خَیْرٌ وَ أَبْقی (3) است این سخن فرشتهها است ما در درونمان یک همچنین چیزی هست أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (4) یک همچنین خطری را گوشزد میکند این که گفتند «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (5) گفتند «اعرف نفسک تعرف ربک» (6) چندین روایت در کتاب شریف غررالدرر آملی هست از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه), سیدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبائی(رضوان الله علیه) بحث های مبسوطی ذیل همین آیه سورهٴ مبارکهٴ مائده مطرح کرده است که یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ (7) این عَلَیْکُمْ اسم فعل است یعنی «الزموا» که اسمی است که معنی فعل دارد حرف جر و این ها که نیست عَلَیْکُمْ یعنی «الزموا» آیه میفرماید که آقایان سرجایتان باشید ما سرجایمان نیستیم ما در خانه خودمانیم یا در مدرَسمان هستیم سرجایمان در جایمان نیستیم این را رها کردیم. پس ما یک خلیفة اللهی داریم که لسان قرآن این است که «فطرت الله» است این «فطرت الله» ملهم است به الهام الهی, قوای دیگر تحریکی و ادراکی باید از او اطاعت کند برخی اطاعت میکنند برخی میگویند أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ. (8) اگر ما -انشاءالله- این ها را شناختیم آن «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْکَ» (9) را هم میشناسیم و درست عمل میکنیم این روزها که در پیش هست دیگر روزها کوتاه است «الشِّتَاءُ رَبِیعُ الْمُؤْمِنِ» (10) مخصوصاً کسی که یک قدری سن کمتری دارد جوان تر است روزه فردا فراموشش نشود درس و بحث خیلی چیز خوبی است اما آن که به این درس و بحث فروغ و مایه میدهد همان عبادات است. روزه فردا -انشاءالله- فراموش نشود برای کسی که قدرت بدنی دارد همین غذایی که شب میل میکنند یک قدری دیرتر به عنوان سحر میل کنند بعد دعای عرفه هم که مستحضرید اول شب این را مطالعه کنید بعد از مطالعه فردا -انشاءالله- بخوانید و نظام را, جامعه را, همه مملکت را در سایه ولیاش از خدا بخواهید که از هر خطری محفوظ باشد علم با عمل بخواهید عالم ربانی شدن بخواهید صلاح و فلاح همه را طلب بکنید حل مشکلات جامعه را طلب کنید این چیزهایی است که در سایه دعای عرفه و امثال عرفه حل میشود انشاءالله.
1) (31) . دیوان الهی قمشهای، غزل موج دریای وجود، (شماره 67)، ص 516.
2) (32) . سوره اعراف, آیه12.
3) (33) . سوره طه, آیه73.
4) (34) . سوره جاثیه, آیه23.
5) (35) . عوالی اللئالی, ج4, ص102.
6) (36) . جواهر السنیه, , ص234. دیوان الهی قمشهای، غزل موج دریای وجود، (شماره 67)، ص 516
7) (37) . سوره مائده, آیه105.
8) (38) . سوره اعراف, آیه12.
9) (39) . عدة الداعی، ص314.
10) (40) . الامالی، ص237.
«والحمد لله رب العالمین»
در مبحث شروط تاکنون سه فصل را پشتسر گذاشتند وارد فصل چهارم شدند. فصل اول این بود که «الشرط ما هو؟» خصوصیت شرط را بیان کردند ابتدائی بودن یا در ضمن عقد بودن را تشریح کردند که گذشت. فصل دوم شرائط صحت شرط بود که هشت شرط را ذکر کردند. در شرط نهم و دهم اختلاف نظر بود و روشن شد که کدام شرط صحیح است و کدام شرط باطل. فصل سوم اقسام شرط بود که شرط گاهی «شرط الوصف» است گاهی «شرط النتیجه» است و گاهی «شرط الفعل». احکام دو قسم را در همان فصل سوم چون مختصر بود بیان فرمودند و احکام قسم سوم که «شرط الفعل» است و فراوان هم هست در فصل چهارم مطرح کردند. فصل چهارم در احکام شرط صحیح است؛ «شرط الفعل» اگر شرط کردند کاری انجام بدهند آیا واجب است یا نه؟ آیا حکم وضعی هم به همراه دارد یا نه؟ دو مبنایی که این بزرگان در اصول داشتند آن ها خودشان در این جا نشان میدهند که آیا حکم وضعی «بالاصالة» جعل میشود به حکم تکلیفی و او را تبعیت میکند؟ یا حکم تکلیفی «بالاصالة» جعل میشود و حکم وضعی او را تبعیت میکند؟ حکم چه تکلیفی و چه وضعی هر دو شرعی است. حکم وضعی در قبال حکم شرعی نیست در قبال حکم تکلیفی است. آن ها که مبنایشان این است که در اینگونه از موارد حکم وضعی «بالاصالة» جعل میشود و حکم تکلیفی او را همراهی میکند میفرماید: وقتی که شرط کردند حکم وضعیاش این است که تخلفش خیارآور است و حق اسقاط دارد حق اجبار دارد و مانند آن و بر «مشروطٌ علیه» واجب است تکلیفاً که به شرط وفا کند. اما آن بزرگواران دیگری که میگویند «مجعول بالاصالة» حکم تکلیفی است مثل مرحوم شیخ و امثال ایشان میفرمایند که آنچه که در این مورد جعل شده است حکم تکلیفی است (1) یعنی بر «مشروطٌ علیه» واجب است که به این شرط عمل کند. «مشروطٌ له» حق اسقاط دارد حق اجبار دارد و مانند آن از آثار وضعی, پس یک حکم وضعی به سود «مشروطٌ له» است و یک حکم تکلیفی علیه «مشروطٌ علیه». مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) همین مطلب وزین را به استناد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) تبیین کردند و تقریر نکردند برهان مسئله را ذکر نکردند فرمودند: وفا واجب است به استناد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». بعد یک روایت علوی را به آن تمسک کردند که آن هم باید جداگانه بحث بشود. در این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یا «الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) در بعضی از منابع روایی یک ذیلی دارد که به آن ذیل هم مرحوم شیخ تمسک کردند. «فالکلام فی مقامات الثلاثة» یکی درباره «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) است؛ یکی درباره آن حدیث علوی است؛ یکی درباره آن ذیلی که به عنوان مرسل بعضیها نقل کردند و مرحوم شیخ به آن استدلال نکرده او را مؤید قرار داده در مکاسب ملاحظه فرمودید «و یؤکّد الوجوب ما أُرسل فی بعض الکتب (5) من زیادة قوله: إلّا من عصی اللّٰه». (6)
پرسش: در نتیجه و استدلال آیا اصل وجوب تکلیفی است یا وجوب وضعی و تبعی یا اصل حکم وضعی است و حکم تکلیفی تبعی؟
پاسخ: اگر حکم تکلیفی باشد و شخص بر انجام او معذور باشد حکم وضعی چون تابع آن است ساقط میشود، دیگر خیاری در کار نیست. اگر حکم تکلیفی اصل است و حکم وضعی تابع آن، اگر حکم تکلیفی یک جایی ساقط شد حکم وضعی هم او را همراهی نمیکند.
پرسش: می شود حکم تکلیفی ساقط بشود؟
پاسخ: بله «عند العذر»، «عند الاضطرار»، «عند السهو»، «عند النسیان», تفاوت این را اصول باید بیان بکند و کرده است غرض آن است که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) تقریر و تقریبی برای ادله ذکر نکرده فقط به «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) تمسک فرمودند. بیانی که برای اثبات این که آنچه جعل شده است «بالاصالة» حکم وضعی است نه حکم تکلیفی این است که ما باید بین عبادات و معاملات فرق بگذاریم در عبادات ادلّه شرعی لسان آن ها لسان تأسیس است باید محور اصلی استنباط این باشد که این آیه یا این روایت چه میگوید. در معاملات محور اصلی امضاء است وقتی امضاء است باید آن سند اصلی را دید آن قرار و غرائز و ارتکازات مردمی را دید تا ببینیم که پای چه را شارع امضاة کرده, در جریان «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» چون امضائی است غرائز عقلا چه آن ها که قبل از اسلام بودند چه آن ها که بعد از اسلاماند بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین در حوزه غیرمسلمین, این وفای به شرط هست این تعهدات باید عمل بشود. آن جا سخن از تکلیف و بهشت و جهنم مطرح نیست آن جا سخن از صبغه حقوقی است فقط, این صبغه حقوقی اصل است و آن وفای به این حق، فرع که بحث مبسوطش گذشت. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (2) به دو بیان هم یکی تعلیلاً یکی تأییداً استشهاد کردند آن که تعلیلاً هست همین حدیث علوی است که اصلش خوانده شد حدیث چهار باب 40 از ابواب مهور نکاح در آن جا حضرت فرمود که اگر کسی برای همسرش شرطی کرده است «فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» (3) به این شرط باید وفا بکند. این امر غائب است و ظهورش هم در حکم تکلیفی است و البته آن وقت حکم وضعی او را همراهی میکند. این روایت را در کتاب شریف وسائل طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) جلد 21 صفحه 300 حدیث 4 باب 40 از ابواب مهور بازگو شده است از وجود مبارک امیرالمومنین رسیده است «کَانَ یَقُولُ: مَنْ شَرَطَ لِامْرَأَتِهِ شَرْطاً فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» اگر کسی برای همسرش شرطی کرده است بر او واجب است که به این شرط وفا کند «فَإِنَّ الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ إِلَّا شَرْطاً حَرَّمَ حَلَالًا أَوْ أَحَلَّ حَرَاماً» این امر است؛ امر غائب است امر هم ظاهر در وجوب است حکم تکلیفی دارد؛ آن وقت آن حکم وضعی او را همراهی میکند این صدر نشان میدهد که این ذیل حکم تکلیفی را میخواهد بگوید. چون ذیل «إِنَّ الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست و صدر «فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» است آن صدر حکم تکلیفی است و این ذیل برای تعلیل او است معلوم میشود ذیل هم حکم تکلیفی را میخواهد بگوید. این عصاره بیان مرحوم شیخ انصاری با تقریبی که ممکن است اضافه بشود. (4) این عمل تام نیست این استدلال تام نیست؛ برای این که اگر تعلیل هست باید تناسبی بین علت و معلول باشد. اگر گفتند این شیء واجب است این علت وجوبش یا بگوییم فلان آیه دلالت دارد یا فلان روایت دلالت دارد یا اجماع مسلمین در آن هست اجماع فقها بر آن هست این تعلیل این هم علت آن هم معلل، این هم با ادبیات فقهی و اصولی حرف زدن است. اما اگر کسی برای همسرش شرطی کرده است باید به این شرط عمل بکند. چرا؟ برای این که بر مسلمین واجب است به شرط عمل بکنند. این چه نحو حرفزدنی است. اگر شما به یک آیه تمسک بکنید؛ برای این که فلان آیه دلالت دارد یک تعلیل فقهی است به یک روایت تمسک بکنید این تعلیل فقهی است به اجماع تمسک بکنید این تعلیل فقهی است بگویید اگر کسی به همسرش شرطی کرده است واجب است برای این که برای مسلمین واجب است برای این که مسلمین این کار را میکنند این خمر بر این شخص حرام است برای این که برای مسلمین حرام است اگر گفتید این خمر حرام است باید بگویید چون آیه میگوید چون روایت میگوید چون اجماع فقها است نه این که خمر بر این شخص حرام است؛ برای این که برای مسلمین حرام است برای مسلمین حرام است که دلیلی نیست بر این که برای این حرام باشد, حرمت بر مسلمین، نه آیه است نه روایت است نه اجماع؛ این که طرز استدلال نیست. این نحوه تحلیل فقهی نیست ما بگوییم غیبت بر این زید حرام است برای این که بر مسلمین حرام است برای این که برای مسلمین حرام است که تکرار همان ادعا است. چرا برای مسلمین حرام است؟ باید بگویید یک آیهای داریم یک روایتی داریم یک اجماعی داریم. اگر بگویید این خمر بر این زید حرام است. چرا؟ برای این که برای مسلمین حرام است باز میگوییم چرا؟ پس معلوم میشود آن علت نیست اگر گفتید فلان آیه است درست است فلان روایت است درست است اجماع فقها است درست است؛ اما یک چیزی شما آوردید که آن هم مثل همین دلیل میخواهد. اگر گفتید خمر بر زید حرام است پرسیدیم چرا؟ گفت آیه دارد إِنَّمَا الْخَمْرُ (5) تمام میشود یا فلان روایت دارد «الْخَمْرِ ...مُحَرَّمٌ» (6) تمام میشود, اجماع مسلمین است تمام میشود. اما اگر گفتید که خمر حرام است گفتیم چرا؟ گفتید برای این که مسلمین حرام است باز میگوییم چرا بر مسلمین حرام است؟ باید به یک آیه تمسک کنید به یک روایت تمسک کنید به اجماع تمسک کنید چون بر مسلمین حرام است بر زید حرام است که دلیل نمیشود آن هم مثل همین است این تکرار مدعا است. تکرار مدعا غیر از تعلیل است، تکرار مدعا باعث اطاله کلام است. اگر گفتید خمر بر زید حرام است از شما سؤال کردند چرا؟ باید بگویید إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ اْلأَنْصابُ وَ اْلأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ (7) این دلیل آن هم مدعا این هم تمام میشود.
پرسش: اگر گفتند این چنین ادعایی دارد.
پاسخ: این دلیل است؛ یعنی آیه این را میگوید روایت این را میگوید اجماع این را میگوید این طرز استدلال است. اما اگر بگویید که این خمر بر زید حرام است چرا؟ برای این که برای مسلمین حرام است میگوییم این تکرار مدعا است چرا برای مسلمین حرام است؟
پرسش: همان طور که حضرتعالی به روایت «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) استدلال فرمودید که مومن پای امضایش است.
پاسخ: پس آن وقت برمیگردد به حرف دیگران، نه به حرف مرحوم شیخ. اگر کسی بگوید که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» دلیل بر وجوب است و مثل «فَلْیَفِ لَهَا بِهِ». (2) «فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» امر غائب است و دلیل بر وجوب است. اگر کسی خواست علت بیاورد, لازم نیست علت بیاورد؛ وقتی که امام فرمود که «فَلْیَفِ لَهَا بِهِ» فرمایش معصوم حجت است دیگر ما علت نمیخواهیم خودش علت است ولی اگر خواستند تعلیل بکنند چه را باید تعلیل بکنند؟ اگر گفتند که این حکم بر این مرد واجب است بر مرد واجب است که به شرط زنش عمل بکند. چرا؟ برای این که بر مسلمین واجب است که به شرطشان عمل بکنند میگوییم چرا؟ شما همان حرف را تکرار کردید. اگر بگویید بر فلان طلبه واجب است این کار را بکند بگوییم چرا؟ بگویید برای این که بر همه طلبهها واجب است. خب میگوییم باز چرا؟ اگر بگویید حکم این است مصوب این است قاعده حوزه این است تمام شد و رفت استدلال تامی است. اما اگر بگویید این شخص باید این را انجام بدهد چون همه این ها باید این را انجام بدهند؛ درباره آن یکی هم تازه سؤال است چرا همه باید انجام بدهند؟ بنابراین، این طرز استدلال فقهی نیست که ما بگوییم بر این مرد واجب است چون برای همه واجب است. خیر بر این مرد واجب است چون آیه گفته چون روایت گفته چون اجماع هست پس این استدلال است. حالا که اینچنین است صدر نمیتواند رهبری ذیل را به عهده بگیرد کلام را ما به دست ذیل میدهیم ذیل میتواند صدر را هدایت کند. ذیل گویا است. ذیل میگوید که مسلمان ها شناسنامهشان آدرسشان این است که پای امضایشان است. این حرف معصوم است، این صبغه حقوقی دارد. مسلمان کسی است که پای امضایش بایستد این هم که مسلمان است حتماً باید پای امضایش بایستد. «هذا مسلم و کل مسلمٍ یقف عند قول فهذا یقف عند قوله» این صغری این کبری این تعلیل این هم طرز حرفزدن. حالا شما بیایید یک چیزی بگویید که اگر دیدید سؤال تکرار شد معلوم میشود شما جواب ندادید این که بزرگان حکمت آمدند مسئله دور و تسلسل را با برهان رابط و مستقل حل کردند. اول خدا را ثابت کردند بعد گفتند دور و تسلسل محال است؛ نه این که اول تسلسل را محال کرده باشند بعد خدا را ثابت کرده باشند. آن راهی که متکلمین یا دیگران داشتند این است که اگر بگویید این زید را که آفرید این حادث را که آفرید جواب بدهید که فلان حادث آفرید میگویند نقل کلام میکنیم در آن حادث, فلان حادث را که آفرید؟ آن حادث دومی را که آفرید؟ میگوییم حادث سومی آفرید میگوید نقل کلام در آن حادث سومی میکنیم میشود تسلسل. باید یک راه طولانی را طی کنید تا تسلسل را باطل کنید؛ چون تسلسل محال است این سلسله نامتناهی نیست پس به یک جایی ختم میشود و «هو الواجب». اما راه حکمت متعالیه این است که اگر کسی سؤال کرد که این حادث را که آفرید، دیگری جواب داد که فلان حادث این حادث را آفرید این سؤال کننده میگوید آقا جواب مرا ندادی من این جا تکان نمیخورم، نه این که نقل کلام بکنم در او, میگویم او هم مثل همین است من میگویم حادث را که آفرید، شما با حادث دیگر میخواهید جواب بدهید آن هم که مثل همین است جواب مرا ندادی نه این که برویم آن جا بگوییم این درست است آن وقت یک سؤال جدیدی بکنیم نقل کلام بکنیم میگوییم ما این جا تکان نمیخوریم سؤال ما را جواب بده حادث را که آفرید؟ این فقیر را که آفرید اگر همینجا گفتید غنی آفرید همین جا الله ثابت میشود بعد از ثبوت الله، تسلسل قطع میشود یعنی ما تسلسلی در عالم نداریم. اول خدا ثابت میشود بعد مسئله بطلان تسلسل, غرض این است که اگر کسی دقیق بخواهد استنباط کند زود به مقصد میرسد. این جا اگر شما استدلال کردید گفتید مرد باید به شرط زنش عمل بکند. چرا؟ برای این که مسلمان پای امضایش است این مسلمان پای امضایش هست حرف حقوقی است حرف فقهی نیست این امر حقوقی، آن فقهی را به دنبال میآورد. فتحصل که «فلیف لها بشرطه» این ظاهرش وجوب است این حرفی در آن نیست. اگر ذیل نمیداشت این روشن بود حکم تکلیفی است؛ ولی ذیل دارد به عنوان تعلیل؛ چون ذیل دارد به عنوان تعلیل، ظهور مال علت است آن معلول را در پرتو ظهور علت باید حل کرد؛ آن وقت معنایش این میشود که بر مرد واجب است تکلیفاً به شرطش عمل بکند. چرا؟ چون هر که تعهد کرد پای امضایش ایستاده است وضعاً؛ یعنی حقوقاً, این امر وضعی یعنی این امر حقوقی میشود اصل چون علت است آن حکم تکلیفی میشود فرع؛ این مطابق با همان تحلیلی درمیآید که بازگو شده است. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) ذیلی که در بعضی از جوامع نقل شده به عنوان «الا من عصی الله» (3) این را به عنوان تأکید در مکاسب ذکر کردند نه تعلیل این چندتا مشکل دارد یکی این که در غالب آن متون اصلی، این ذیل نیست.
پرسش: «فَلْیَفِ» علت است برای آن چرایی که بعداً می آید.
پاسخ: نه معلول است روایت این بود «فَإِنَّ الْمُسْلِمِینَ» این ذیل علت است. روایت این است «کَانَ(علیه السلام) یَقُولُ: مَنْ شَرَطَ لِامْرَأَتِهِ شَرْطاً فَلْیَفِ لَهَا بِهِ فَإِنَّ الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این تعلیل است. اولاً این در خیلی از منابع اصلی نیست لذا مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (2) این را به عنوان تأکید و تأیید ذکر کردند نه استدلال اصلی, ثانیاً شما بیایید خود همین جمله را معنا کنید ببینیم از آن حکم تکلیفی درمیآید یا نه. «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) «الا من عصی الله» (4) ایشان میخواهند از این «الا من عصی الله» استفاده کنند که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) لسانش حکم تکلیفی است و برای وجوب وفا است. چرا؟ برای این که استثنا نشان میدهد که محور بحث حکم تکلیفی است «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» «الا من عصی الله» (6) اگر کسی وفا نکرد معصیت کرد معلوم میشود وفا واجب است. اگر وفا واجب نبود تخلف از وفا که معصیت نبود چون دارد «الا من عصی الله» معلوم میشود که وفا واجب است تخلف از وفا میشود معصیت؛ این عصاره تأییدگیری و تأکیدگویی مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) است. صرفنظر از این که در جوامع معتبر این ذیل نیست و شما هم البته این را به عنوان دلیل قرار ندادید به عنوان تأکید و تأیید قرار دادید برویم به سراغ خود همین این «الا من عصی الله». این «الا من عصی الله» هیچ جایگاهی نمیتواند داشته باشد؛ مگر روی ضعیفترین احتمالات. بیان ذلک این است که اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) «الا من عصی الله» (8) این جمله همان طور که ظاهرش خبری است واقع اش هم خبری باشد؛ بله این دلالت دارد بر فرمایش شما؛ زیرا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (9) معنایش این است که حضرت دارد خبر میدهد که مؤمن پای امضایش ایستاده است نه این که باید بایستد، مؤمن پای امضایش ایستاده است دارد گزارش میدهد خبر میدهد از اوضاع خارج که مؤمنین پای امضایشان ایستادهاند مگر آن هایی که معصیت بکنند پای امضایشا نایستند. از این «الا من عصی الله» معلوم میشود که بعضیها که پای امضایشان نمیایستند معصیت کردهاند از این جا معلوم میشود که وفای به عهد و شرط واجب است. روی این معنا این استثنا قابل توجیه است لکن شارع مقدس که گزارشگر نیست آنچه که از شارع صادر میشود جمله خبری است به داعیانشا، شارع دارد امر و نهی الهی را به ما ابلاغ میکند این که نمیخواهد خبر بدهد اگر نمیخواهد خبر بدهد میشود گزارشگر خارجی. ما از این ها خیلی داریم ما خودمان میدانیم که خیلیها به عهدشان وفا میکنند و خیلی ها هم وفا نمی کنند. این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (10) چه پیامی دارد؟ این یک گزارش غیبی از آسمان ها و ملکوت و بهشت و جهنم نیست که حضرت بگوید که ما خودمان روزانه میبینیم که خیلیها به عهدشان وفا نمیکنند. پس نه شارع مقدس از آن جهت که شارع است روی کرسی گزارشگری نشسته، نه این که این گزارش یک چیز تازهای است ما خودمان هر روز میبینیم که خیلیها به امضایشان عمل نمیکنند. بنابراین «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این نمیتواند گزارش و خبر محض باشد آری اگر خبر محض بود «الا من عصی الله» (11) نشان میدهد که برخی ها که معصیت کردند پای امضایشان نمیایستند.
1) (17) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
2) (18) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
3) (19) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (20) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
5) (21) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (22) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
7) (23) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (24) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
9) (25) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
10) (26) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
11) (27) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
پرسش: «الا من عصی الله» اگر به داعی انشا باشد عیبش چیست؟
پاسخ:آن وقت صدر و ذیل تفکیک میشود لازم نیست به داعی انشا باشد خود کلمه عصیان دلیل است بر معصیت؛ منتها این استثنا باید به «مستثنی منه» هماهنگ باشد. این «الا من عصی الله» کهانشا نیست چه انشا باشد چه نباشد تام است برای این که کلمه عصیان در آن هست ولی استثنا باید با «مستثنی منه» هماهنگ باشد اگر «مستثنی منه» گزارش است این استثنای از همان امر گزارشی است. بنابراین «الا من عصی الله» خیلی شفاف و روشن است که ترک شرط معصیت است منتها این با گزارش هماهنگ نیست لازم نیست انشا باشد برای این که خود ماده دلالت بر معصیت دارد اگرانشا باشد باید از هیئت استفاده کنیم و مانند آن. این «اردع الاحتمالات» است روی این ردیعترین احتمالات این جمله معنا پیدا میکند اما نه روی احتمالات شفاف و صاف این یا جمع بین نقیضین است یا خروج از ادبیات فقهی «احد المحذورین» را دارد. بیان ذلک این است که اگر این جمله «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) که جمله خبری است به داعی انشا القاء شده باشد چه این که به داعی انشا القاء شده است معنایش این است که بر مؤمنین واجب است که پای امضایشان بایستند این «مستثنی منه»، این «الا من عصی الله» را که آوردیم جمع بین نقیضین است. چرا؟ برای این که وقتی داریم استثنا میکنیم یعنی استثنای از وجوب وفا, «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یعنی بر مؤمنین واجب است که به شرطشان وفا بکنند مگر این گروه, وقتی گفتیم «مگر» یعنی بر این ها وفا واجب نیست این یک، «عصی الله» را که گفتیم یعنی بر این ها وفا واجب است این دو، پس به قرینه استثنا بر مستثنی وفا واجب نیست یک, به قرینه عصی بر مستثنی وفا واجب است دو، «هل هذا الا التناقض» چه میخواهند بگویند ایشان. پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» اگر جمله خبریهای باشد که به داعی انشا القاء شده این تناقض در خصوص مستثنی است ، اگر منظور عصیان در همین امر باشد. اما اگر بگویید نه منظور «الا من عصی الله» نه عصیان در وفا، عصیان در معاصی دیگر یعنی اگر کسی اهل غیبت بود، اهل ترک صلاة بود، اهل شرب خمر بود این ها؛ اگر این شد معنای حدیث این میشود که بر همه مؤمنین واجب است که به عهدشان وفا بکنند مگر شرابخوارها، مگر بینمازها، مگر غیبتکنندگان، مگر نامحرم نگاهکنندگان آن ها که معصیت میکنند بر آن ها واجب نیست بازگشتاش به این است که این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» معنایش این است که وفای به شرط فقط بر افراد عادل واجب است بر معصیتکار واجب نیست. این طرز حرف زدن است؟ اگر عصیان، منظور عصیان در خصوص این عمل باشد این تناقض است و اگر عصیان در غیر وفای شرط باشد در معاصی دیگر باشد این معنایش این است که وفای به شرط فقط بر افراد عادل واجب است بر معصیتکار واجب نیست. این حرف فقهی است؟ بنابراین مهمترین راه و بهترین راه این است که ما این «الا من عصی الله» که در متون اصلی وارد نشده است این را به عنوان تأکید ذکر نکنیم نه تنها صلاحیت تعلیل ندارد صلاحیت تأکید هم ندارد به عنوان تأکید هم ذکر نکنیم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) یا «الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) را ارزیابی کنیم چون این امضای سند عقلا است باید اول آن سند را مطالعه کنیم غریزه عقلا، ارتکازات مردمی در اینگونه از موارد صبغه حقوقی است نه فقهی؛ این امر حقوقی میشود اصل یعنی این تعهد آمده آن حکم فقهی یعنی وجوب وفا این را همراهی میکند. حالا ببینیم ادله دیگری در بین مطرح است یا نه؟
«والحمد لله رب العالمین»
در جریان شرط که اگر شرط معصیت بود این وفا لازم هست یا وفا لازم نیست، یک چندتا شبهه شده بود در فصل چهارم مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند که شرط اگر صحیح باشد وفای به آن واجب است (1) برای عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) تقریبی برای این ذکر نفرمودند و نظر شریفشان هم این است که حکم تکلیفی اصل است در جعل و حکم وضعی به تبع آن جعل میشود یعنی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» پیامش این است که وفای به شرط واجب است و لازمه آن این است که این شرط صحیح است و حقآور است؛ چون حقآور است مسئله اسقاط حق مطرح است, مسئله اجبار مطرح است, مسئله خیار تخلف شرط مطرح است که همه این ها مربوط به آن مسئله حقوقی است. مسئله فقهی به نظر ایشان اصل است و مسئله حقوقی فرع و اشاره شد که راه اساسی این است که ما ببینیم این یک امر تعبدی و تأسیسی است یا تأییدی و امضائی. اگر تأییدی و امضائی بود آنچه را که غرائز عقلا و ارتکاز مردمی بر همان دور میزند این روایت را باید بر همان مدار حمل کرد و روشن شد که آنچه که در غرائز مردم هست مسئله حقوقی است که مسئله فقهی او را تبعیت میکند. لزوم عرفی و لزوم عادی، فقه عرفی و فقه عادی است. این لزوم عادی که اگر کسی انجام بدهد مدحش میکنند خلافش را بکند مذمت میکنند این لزوم عادی این لزوم عرفی، فقه عرفی است که تابع آن استقرار حق است و روشن شد که پیام «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) این است که مؤمن پیش شرطش است معلوم میشود که شرط مستقر شد جایگاهی شد که مؤمن آن جاست. این نشان میدهد که شرط اول مستقر میشود یعنی صبغه حقوقی پیدا میکند بعد مؤمن آن جاست.
پرسش: تطور هست که اول حکم تکلیفی بیاید این جا بعداً حکم...
پاسخ: بله تطور که هست؛ منتها اصلش تصور هست نظیر «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» (1) یعنی ایشان میفرمایند: مؤاخذه برداشته شد و به تبع رفع مؤاخذه صحت و سلامت و مانند آن مستقر میشود این نماز صحیح است این روزه صحیح است برای این که اگر کسی سهواً در ماه مبارک رمضان یک غذائی خورد «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» یکی اش هم سهو است یا خطاست وقتی مؤاخذه نداشته باشد معلوم میشود این روزه صحیح است و امثال ذلک. تصور دارد منتها در مواردی باید بررسی کرد که اگر تعبدی باشد ممکن است حق با ایشان باشد ولی در مسائل امضایی و تأییدی، محور اصلی مسئله حقوقی است مسئله فقهی او را تبعیت میکند. ایشان به «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) تمسک کردند که تام نبود. به حدیث علوی(علیه السلام) (3) تمسک کردند که آن هم تام نبود؛ برای این که تعلیل ذیل با استدلال صدر هماهنگ نیست عمده تعلیل ذیل است؛ بعد یک جملهای که در بعضی از جوامع روایی به عنوان مرسل اضافه شده بود این را ذکر کردند به عنوان تأیید و تأکید، نه تعلیل که خودشان فرمودند «و یؤکده» آنچه در ذیل بعضی از این نصوص هست که «الا من عصی الله». (4) این «الا من عصی الله» نشان میدهد که وفای به شرط واجب است و اگر کسی وفا نکرد معصیت کرد. در پاسخ این که اولاً ایشان فرمودند این تأکید است این تأیید است نه تعلیل، اشاره شد که اولاً این ذیل در غالب جوامع معتبر وجود ندارد بر فرض وجود داشته باشد سه احتمال دارد که براساس ردیعترین و ضعیفترین احتمالات، فرمایش ایشان میتواند درست بشود که در بحث های گذشته دو احتمال از سه احتمال مطرح شد احتمال سوم را امروز باید مطرح کنیم. احتمال اول که ردیعترین احتمالات بود این بود که این جمله, جمله خبریه محض باشد. جمله خبریه محض که شد به داعیه انشا هم القاء نشده باشد چون جمله خبری است معنایش این است که مؤمنون پیش شرط خودشاناند؛ مگر کسی که معصیت بکند که پیش شرطش نیست در حالی که روی این احتمال باشد این جمله معنا دارد و قابل ادراک است. ولی هرگز شارع مقدس درصدد گزارش خبری نیست که باید خبر بدهد که مردم این طورند یا مردم این طور نیستند. شارع وقتی که سخنی میگوید اساسش بر شریعت هست و حکم شرعی خواه به زبان انشا باشد خواه به زبان اخباری که به داعی انشا و اگر چنانچه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) احتمال دوم بود و به صورت انشا بود این استثنا یا تناقض هست یا خروج از محاوره ادبی فقه. احتمال سوم این هست که این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» جمله انشائی باشد خبری است که به داعیه انشا القاء شده و درصدد انشای حکم است یعنی «مؤمنون» پیش شرط خودشاناند مگر آن شارطی که معصیت بکند؛ یعنی معصیت میکند در این که شرطش خلاف شرع باشد. هر مؤمنی پیش شرطش باید باشد؛ مگر آن کسی که شرطش خلاف شرع باشد. در این جا جمله، جمله انشائیه است عصیان هم عصیان تکلیفی است حکم فقهی است؛ ولی رأساً از حریم بحث بیرون است دلیل نیست براین که وفای به شرط وجوب تکلیفی دارد. چرا؟ برای این که استثنا معنایش این است که هرکسی کنار شرطش هست مگر این که شرط مخالف شرع باشد. اگر شرط مخالف شرع بود یعنی مخالف مقتضای عقد بود مخالف شریعت بود مخالف کذا و کذا بود؛ آن جا دیگر وفا ندارد روی این معنا «الا من عصی الله» استثنا درست است ولی از رأس بحث بیرون است. چرا؟ برای این که شما میخواهد از «عصی» بفهمید که حکم، حکم تکلیفی است از «الا من عصی الله» میخواهید بفهمید که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) ناظر به حکم تکلیف است؛ در حالی که «الا من عصی الله» ناظر به این است که مگر کسی در اصل شرط معصیت کرده باشد، نه در مقام وفا اگر «الا من عصی الله» ناظر به مقام وفا باشد؛ معنایش این است که وفا واجب تکلیفی است و اگر کسی وفا نکرد معصیت کرد این درست است. الا آن «مشروطٌ علیه»ی که وفا نکرده، وفا نکرده یعنی معصیت کرد. اما اگر ناظر به اصل شرط باشد یعنی «مؤمنون» کنار شرطشان هستند مگر آن شرطی که خلاف شرع باشد. این حرف تازه ای نیست این حرف را خود همان ادله شروط گفته بودند. گفته بودند که الا شرطی که «حَلَّلَ حَرَاماً أَوْ حَرَّمَ حَلَالً» (7) این همان درمیآید. این استثنا معنا دارد ولی کارآمد نیست برای مرحوم شیخ نافع نیست چون این برای افاده حکم تکلیفی نیست این برای نفوذ است شرط نافذ است مگر این که خلاف شرع باشد.
پرسش: ...
پاسخ: بسیارخوب، آن وقت میشود احتمال دوم که یا تناقض است یا برخلاف محاوره. چرا؟ برای این که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) بر مؤمنون واجب است که به شرطشان وفا بکنند مگر آن کسی که معصیت میکند یعنی برکسی که معصیت میکند وفا واجب نیست. چون وفا واجب نیست میشود سلب, چون معصیت کرده میشود اثبات, میشود جمع نقیضین که در بحث دیروز گذشت. اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» معنایش این است که وفای به شرط لازم است، بعد گفتید که «الا من عصی الله» (2) یعنی وفای به شرط بر معصیت کارها واجب نیست اگر وفای به شرط بر معصیتکار واجب نیست این شخص وفا نکرد چرا معصیت کرد؟ اگر معصیتکار هست چطور وفا بر او واجب نیست؟ از جهتی که استثنا است معلوم میشود که واجب نیست از این جهت که تعبیر به عصی است عصیان است معلوم میشود واجب است «هل هذا الا تناقض؟» مگر این که بگویید نه «الا من عصی الله فی امور اُخر» بر مؤمنون واجب است که به شرطشان عمل بکنند مگر کسی که غیبت میکند، مگر کسی که به نامحرم نگاه میکند، مگر کسی که معصیت دیگر میکند؛ معنایش این است که وفای به شرط فقط بر افراد عادل واجب است که این هم خروج از محاوره روایی است طرز حرف زدن است و مانند آن.
پرسش: تأکید بر این وفا بگیریم...
پاسخ: بالأخره استثنا است ایشان میخواهد تأکید بگیرد؛ اما استثنا معنایش این است که مستثنی غیر از حکم «مستثنی منه» است معنای استثنا این است. اگر گفتیم «الا من عصی الله» یعنی وفای به شرط بر عاصی واجب نیست؛ چون وفای به شرط بر عاصی واجب نیست میشود سلب، چون او عاصی است معلوم میشود وفا بر او واجب است میشود ایجاب این میشود تناقض. بنابراین درست است که ایشان میخواهد این روایت را به عنوان تأکید ذکر بکند نه تعلیل، اما جایگاهی ندارد؛ مگر این که منظور از «الا من عصی الله» یعنی این که کسی در شرطش مخالف کتاب باشد. بله هر شرطی صحیح است مگر شرطی که خلاف شرع باشد نظیر روایات دیگر خواهد بود. این عصاره بحث در فصل چهارم؛ در فصل چهارم روشن شد که وفای به شرط واجب است چه این که صبغه حقوقی هم دارد و ثابت شد که صبغه حقوقی مقدم است و صبغه فقهی مؤخر است و ثابت شد که فرمایش مرحوم شیخ که میفرماید: صبغه حقوقی مؤخر است و صبغه فقهی مقدم است (3) ناتمام است. حالا چه ما چه آن بزرگواران از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) لزوم میفهمیم؛ خواه این لزوم اصل باشد و صبغه حقوقی فرع, که مرحوم شیخ و امثال ایشان میفرمایند. یا این صبغه حقوقی اصل باشد و صبغه فقهی از لزوم فرع باشد که ما میگوییم. این اوهام و اشکالاتی که متوجه مسئله میشود در ذیل فصل چهارم، این با اصل لزوم مخالف است میگوید لزومی در کار نیست «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یک حکم اخلاقی است نه حکم فقهی و نه حکم حقوقی، لزوم آور نیست. چرا؟ این اصلاً لزوم آور نیست نه لزوم فقهی نه لزوم حقوقی چرا؟ برای این که از این تعبیر در روایات ما زیاد است «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (5) یا مؤمن طوری است که وقتی بخواهد کفش بپوشد پای راستش را اول میگذارد، مؤمن کسی است که وقتی وارد مسجد میخواهد بشود اول پای راستش را وارد میکند از این تعبیرات زیاد است چون از تعبیرها زیاد است ما از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) غیر از حکم اخلاقی و استحبابی چیز دیگر نمیفهمیم؛ پس دلیلی بر لزوم نیست «لا بالاصاله و لا بالتبع»؛ این وهم اول که به صورت اشکال ذکر شد. پاسخ اصلی اش این است که این روایت و هر روایتی را باید در مدار خودش بحث کرد اگر روایت تعبدی بود که در محور تعبد اگر تأییدی و امضائی بود در مدار الزام, این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» امضائی است نه تأسیسی و دارد غرائز عقلا را امضا میکند غرائز عقلا در برابر تعهد الزام است هم الزام حقوقی هم الزام عرفی. الزام حقوقی این است که میرود شکایت میکند مالش را میگیرد الزام عرفی این است که مذمت میکنند این که مذمت میکنند تقبیح میکنند معلوم میشود که یک کار لازمی را ترک کرده. چرا ما میگوییم امر برای وجوب است؟ میگویند در عرف اگر مولا به عبدش امر بکند او انجام نکند «یستحق الذم» و شارع هم به همین سبک سخن گفته است در جریان عرف که دیگر سخن از بهشت و جهنم نیست سخن از مدح و ذم است و تقبیح و تحسین؛ آن جا که مردم کاملاً تقبیح میکنند معلوم میشود لزوم عادی است آن جا که فقط در حد توقع و انتظار است معلوم میشود که لزوم نیست یک رجحان است. عرف که وجوب و استحباب ندارد، عرف آن قدح و مدحش آن ذم و مدحش یا در حد بالاست یا در حد توقع است؛ اگر در حد بالا بود تقبیح کرد شخص را مذمت کرد معلوم میشود لزوم عرفی است اگر در حد گله بود معلوم میشود در حد عرفی رجحان است همین. ما میبینیم وقتی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» در فضای عرف مطرح است هم صبغه حقوقی دارد به دلیل این که این ها میروند شکایت میکنند میگیرند هم صبغه فقهی دارد مذمت میکنند نه تنها گله بکنند. پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» که امضای غریزه عقلا، وتیره عقلا، روش عقلاست این هم صبغه حقوقی دارد هم صبغه فقهی حرفی در آن نیست اما حالا آن استبعادی که شما فرمودید که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نظیر «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (7) و امثال ذلک است هر لفظی فضای خاص خودش را دارد اول این ها که باهم جمع نشدند تا شما بگویید قرینه سیاق هست وحدت سیاق هست وحدت لسان هست و امثال ذلک آن ها یک روایات دیگرند این یک روایت دیگر است. ثانیاً برفرض که در یک روایت هم جمع بشوند ما شواهد فقهی بر اختلاف در وجوب و استحباب داریم. در همین روایات ما دارد که «اغْتَسَلَ لِلْجُمُعَةِ» (8) و «الْجَنَابَةِ» (9) « اغْتَسَلَ... الْجَنَابَةِ»اش میشود وجوب، «اغْتَسَلَ لِلْجُمُعَةِ» (10) میشود استحباب از این ها ما فراوان داریم در روایات اینچنین نیست که حالا یک «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (11) باشد. مطلب اساسی دیگر این است که شما آن جاهایی که هم به سراغ استحباب رفتید آن جا جای استحباب نیست خیلی از آن ها وجوب است؛ منتها حالا در اثر سهل انگاری این ها خیال کردند که استحباب است وفای به وعد واجب است. مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (12) یک فقیه فحلی است ایشان هم فتوا داد که اگر کسی وعده کرده وعده اش واجب است با دوستش وعده کرده در فلان ساعت بیاید این یک وقت عذر دارد براساس حدیث «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» (13) بله معصیت نکرده اما روی بی اعتنایی نرفته معصیت کرده. سهل انگاری مردم در امتثال احکام باعث نمیشود که ما احکام را امر استحباب بکنیم که چه کسی گفته اگر وعده کرد خلافش حرام نیست شما وعده کردید بروید منزل فلان کس او را منتظر گذاشتید یک کار جزئی برای شما پیش آمده بدون این که به او اطلاع بدهید بدون این که او را از انتظار دربیاورید خب معصیت همین است. حالا چرا ما عمل مردم را به پای شریعت بیاوریم؟ وعده کردید باید بروید. قرار گذاشتید که در فلان جا در فلان ساعت باهم مذاکره کنید واجب است آدم به وعدهاش وفا کند. حالا از بس این ها رایج شده که ما میگوییم این ها مستحب است و آن نصوص را حمل بر استحباب میکنند بیان مرحوم سید قبلاً گذشت که نه وفای به عهد, وعد واجب است. (14) روایات وفای به عهد هم که شما ملاحظه میفرمایید از آن وجوب درمیآید. بنابراین اولاً راه استدلال اساسی بر دلالت این حدیث بر وجوب همان است که گفته شد که امضای غریزه عقلا، وتیره عقلا است سنت عقلا است و عقلا این جا صبغه حقوقی دارند لزوماً, صبغه فقهی دارند لزوماً و شارع هم همین را امضا کرده این اساس کار است. اگر شما به لسان شریعت بگویید؛ اولاً این ها در یک روایت وارد نشده، ثانیاً هم در یک روایت بشود هرکدام ممکن است مسائل خاص خودش را داشته باشد. شما در بحث غسل جمعه و جنابت میبینید در کنار هم ذکر شده یکی واجب است یکی مستحب و قرائن خاص نشان میدهد که کدام برای وجوب است کدام برای مستحب. پس راه اساسی همان امضاء بودن است راه فقهی این است که هر جمله ای را با شواهد خاص خودش باید معنا کرد این ها در یک روایت نیستند شما از وحدت سیاق بخواهید استفاده کنید در چند روایت اند؛ برفرض در یک روایت باشند قابل تفکیک هست. اشکال دوم این است که این تخصیص اکثر است اگر شما «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (15) را حمل بر وجوب بکنید تخصیص اکثر است. چرا؟ لوجهین است: وجه اول این است که به زعم مرحوم شیخ انصاری 8 شرط به زعم مرحوم سید 10 شرط است تمام شرایطی که زیرپوشش آن 10 شرط یا 8 شرط است همه این ها خارج میشوند. اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» دلیل بر وجوب وفا باشد همه آن شرایط باید خارج بشود چون آن ها که «واجب الوفا» نیست که و الا اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را شما حمل بر استحباب بکنید بله آن ها خارج نمیشوند که بالأخره وفای به شرط یک رجحانی دارد یک عهدی انسان کرده رجحان دارد که به عهدش وفا کند. اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» برای وجوب باشد همه آن شرط هایی که قبلاً گذشت که فاقد شرط صحتاند همه آن ها خارجاند تخصیص اکثر میشود ؛ این از یک جهت, از جهت دیگر شرط در ضمن عقد چه واجد همه آن شرایط باشد چه فاقد همه آن شرایط باشد شرط در ضمن عقد جائز «واجب الوفا» نیست. این همه عقود جائزهای که هست؛ نظیر عاریه نظیر وکالت یا نظیر این که جائزه «بالعرض» است؛ نظیر بیع خیاری، بیع خیاری شناور و لرزان که در معرض زوال است این خودش ثابت نیست چه رسد که شرط ضمن عقد خودش را تثبیت کند پس شرط در ضمن عقد جائز «واجب الوفا» نیست شرط فاقد یکی از آن شرائط هشت گانه «واجب الوفا» نیست این میشود تخصیص اکثر و الا اگر بگوییم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» برای رجحان است نه برای وجوب، چیزی خارج نمیشود. چون همه این ها «راجح العمل» است، این اشکال دوم [وهم دوم به اصطلاح] این اشکال هم وارد نیست؛ برای این که خروج شرط فاقد شرط صحت «بالتخصص» است «لا بالتخصیص» تخصیص نخورده که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (16) یعنی «عند شروطهم الواجدة لشرط الصحه» ما که اعمّی نیستیم. اگر گفتند أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (17) یعنی چه عقد صحیح چه عقد فاسد؟ اگر گفتند أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (18) یعنی چه بیع صحیح چه بیع فاسد؟ ممکن است در لغت این کلمات را بر اعم اطلاق بکنند؛ ولی در لسان ادله شارع، همه این ها بر صحیح حمل میشود حالا گفتند «الصُّلْحَ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» (19) یعنی چه صحیح چه فاسد؟ همه این ها ناظر به آن شرط صحیح است صلح صحیح است عاریه صحیح است اجاره صحیح است همه نصوصی که درباره اجاره است که وفای به اجاره واجب است؛ یعنی چه اجاره صحیح چه اجاره فاسد؟
1) (11) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (12) .کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
3) (13) .کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص63.
4) (14) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (15) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
6) (16) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (17) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
8) (18) . من لایحضره الفقیه, ج 1, ص112.
9) (19) . الکافی(ط- اسلامی)، ج3 ، ص14.
10) (20) . من لایحضره الفقیه, ج 1, ص112.
11) (21) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
12) (22) . حاشیة المکاسب(یزدی)، ج 2، ص117.
13) (23) . وسائل الشیعة، ج، ص369.
14) (24) . حاشیة المکاسب(یزدی)، ج 2، ص117.
15) (25) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
16) (26) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
17) (27) . سوره مائده, آیه1.
18) (28) . سوره بقره, آیه275.
19) (29) . الکافی(ط- اسلامی)، ج7 ، ص413.
پرسش: بر اساس مبنای اصولی که اسماء عبادات برای صحیح است یا اعم, بر اساس آن نیست؟
پاسخ: بسیارخب ولی آن جا گفتند که آنچه که در لسان شریعت است اگر لغت بگوییم حساب دیگر است عرف بگوییم لسان دیگر است؛ اما وقتی در لسان شریعت وارد شد خصوص صحیح است. اگر گفت به این عمل بکن معلوم است صحیح است اگر فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) یعنی عقد چه صحیح باشد چه فاسد باشد به او وفا بکن این که نیست یا اجرت اجیر را بدهید قبل از این که عرقش خشک بشود؛ یعنی چه اجاره صحیح باشد چه اجاره فاسد؟ همه این ها ناظر به عقود صحیحه است. «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) یعنی «المومنون عند شروطهم الصحیحه» آن وقت شروطی که فاقد آن شرایط صحتاند تخصصاً خارج اند سخن از تخصیص نیست تا تخصیص اکثر باشد یا اقل باشد «هذا اولاً». درباره عقد جائز برخی ها خواستند بگویند که درست است که ما عقود جائز زیاد داریم. درست است که شرایطی که در ضمن عقود جائز است زیاد است. درست است که اگر همه این ها بخواهند از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) خارج بشوند تخصیص کثیر یا تخصیص اکثر است؛ ولی همه این ها به عنوان واحد خارج شدند. شما در اصول ملاحظه فرمودید اگر فاسق بیش از عادل باشد بعد بفرماید «اکرم العلماء الا الفسّاق»، این تخصیص اکثر نیست تخصیص اکثر این است که چندین بار به این لفظ هجوم آورده بشود هی از آن کم بشود هی از آن کم بشود آن وقت این را بی رمق میکند. اگر یک عامی وارد بشود چندین بار از چند مخصص به این عام حمله بشود هی از آن کم بشود هی از آن کم بشود این عام را بی رمق میکند؛ اما اگر یک عنوان وارد بشود و این یک عنوان از او خارج بشود و زیرمجموعه این عنوان افراد فراوان باشند که تخصیص اکثر نیست، این عام در ظهور خود باقی است کاملاً مقتدرانه ظهور دارد این جا هم همین طور است؛ مگر عقد جائز «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» مگر شرطی که در ضمن عقد جایز باشد. حالا عقد جائز زیاد است شروط در ضمن عقد جائز زیاد است از دو جهت کثرت دارد آن آسیبی نمیرساند. این جواب ناتمام است؛ برای این که ما یک همچنین دلیلی نداریم که «الا الشرط الواقع فی ضمن العقد الجائز» ما یک چنین دلیلی نداریم. درباره «اکرم العلماء الا الفساق» که مثال زدیم این مثال با ممثل فرق میکند. در مثال شما یک عنوانی است به عنوان فاسق زیرمجموعه او افراد زیادند بل این درست است؛ اما این جا ما کدام آیه داریم کدام روایت داریم که شرط در ضمن عقد جائز نافذ نیست که شما بگویید به عنوان واحد خارج شده است؛ بلکه هر عقدی لسان خاص خودش را دارد شرط در ضمن هر عقدی حکم خاص خودش را دارد. پس این دیگر اگر این طور باشد؛ عقود جائزه فراوانی حمله میکنند به «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) این نیست. بنابراین «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» باید یک راه حلی برایش پیدا بشود و آن این است که در مسئله عقود جائز اولاً «عند التحقیق» جواب تحقیق این است که شرط ابتدائی نافذ است و «واجب الوفاست» چه رسد به شرطی که در ضمن عقد است ولو جائز. این «عند التحقیق» این است که تخصیص در کار نیست، شرط «واجب الوفا»ست چه ابتدائی باشد چه در ضمن عقد، عقد هم چه عقد لازم باشد چه عقد جائز. اساس کار این است که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این روی غرائز عقلا است. عقلا اگر هم بخواهند بکنند، این را در همان شرط های در ضمن عقد لازم میکنند غریزیاش آن است این منصرف است به شرط جائز، ضمن عقد لازم یا اگر هم ما انصراف را نپذیرفتیم چون این امضای غریزه عقلا است و غرائز عقلا صبغه حقوقی دارد و صبغه حقوقی را در ضمن عقد جائز قرار نمیدهند در ضمن عقد لازم قرار میدهند این امضاء ناظر به آن است؛ بنابراین خروج شرط در ضمن عقد جائز «بالتخصص» است «لابالتخصیص». یک راه حل دیگری هم برای این اشکال هست که -انشاالله- در نوبت فردا مطرح میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل چهارم از فصول مربوط به قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) درباره حکم شرط صحیح بود. فصل اول این بود که «الشرط ما هو؟» خصوصیاتش مشخص شد. فصل دوم این بود که شرایط صحت شرط چیست؟ که هشت شرط را ذکر فرمودند (2) در نهم و دهماش اختلاف بود. فصل سوم این بود که اقسام شرط چیست؟ فرمودند بعضی شروط به وصف برمیگردد بعضی از شروط به «شرط النتیجه» برمیگردد بعضی از شروط به «شرط الفعل». حکم «شرط الوصف» و حکم «شرط النتیجه» را در همان فصل سوم بیان فرمودند. حکم شرط صحیح که شرط فعل است در فصل چهارم مطرح میکنند که مباحث فراوانی را به همراه دارد؛ اگر فعلی را شرط کردند وفای به این واجب است. دو نظر در طلیعه بحث مطرح شد که آیا این وجوب اصل است و آن حکم حقوقی که صحت شرط و انعقاد شرط باشد تابع این حکم تکلیفی است که مرحوم شیخ و همفکرانشان فرمودند, یا آن امر حقوقی اصل است و این امر فقهی به تبع آن یعنی شرط مستقر میشود, حق منعقد میشود آنگاه چون حق در کار است و شرط در کار است و تعهد معاملی صحیح منعقد شد وفای به آن واجب است «کما هو الحق». به هر دو نظر چه حکم فقهی اصل باشد و حقوقی تابع, چه حکم حقوقی اصل باشد و حکم فقهی تابع, درباره وجوب وفای به شرط چند تا اشکال شد: اشکال اول این است که این تعبیر در بسیاری از روایات هست و حکم ندبی از او استفاده میشود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) نظیر «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (4) «المؤمن اذا فعل کذا» «اثر کذا» و مانند آن. مؤمن اگر وقتی میخواهد لباس بپوشد اول آستین راست را میگذارد مؤمن وقتی میخواهد کفش بپوشد اول پای راست را میگذارد. این تعبیرات به آداب دینی برمیگردد نه احکام دینی، از این تعبیرات زیاد است؛ آنگاه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) هم یا یقیناً از این قبیل است یا احتمال میدهیم از همین قبیل باشد به هر دو تقریر استفاده وجوب از این «الْمُؤْمِنُونَ» آسان نیست. این اشکال چه بر مبنای مرحوم شیخ چه بر مبنای دیگران وارد است باید پاسخ داد و این مبسوطاً پاسخ داده شد که هرگز وقوع «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (6) و مانند آن در جای دیگر دلیل نیست که این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) هم حکم غیرلزومی باشد. اولاً درباره «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (8) آن جا «من تحت حقیق» وجوب است نه استحباب, ثانیاً این ها در یک روایت نیستند که شما بخواهید از وحدت سیاق کمک بگیرید, ثالثاً روایاتی که با وحدت سیاق همراه هستند ممکن است یکی وجوب باشد یکی استحباب طبق شرایط خاص؛ مگر جریان غسل جمعه و غسل جنابت در کنار هم در بعضی از نصوص واقع نشده؛ مگر نفرمودند «اغْتَسَلَ لِلْجُمُعَةِ» (9) و «الجنابة» (10) خب یکی واجب است دیگری مستحب مبسوطاً از اشکال اول جواب داده شد مانده اشکال دوم. اشکال دوم این است که حکم وجوبی باید با یک بیان قطعی شفاف بیان بشود تخصیص اکثر مستهجن است مایه وهن ظهور است اگر یک حکمی وارد شد پشت سر هم به وسیله مخصصات اکثر افراد خارج شدند اقل افراد ماندند این معلوم میشود حکم حکم وجوبی نیست؛ چون حکم لزومی, قاعده رسمی و اصل را که انسان این طرز حرف نمیزند که اکثری را یکی پس از دیگری بیرون بکند چند نفر پیش اش بماند. تخصیص اکثر مستهجن است در مسائل لزومی؛ حالا در سنن و مکروهات و امثال ذلک چون تسامح راه دارد ممکن است با برخی از ادله یک همچنین رفتاری بشود ولی در حکم لزومی مثل وجوب, مثل حرمت کسی این طور حرف نمیزند یک قاعدهای بگوید بعد اکثر افراد را با عناوین متعدد یکی پس از دیگری با یک دلیل های خاص خارج بکند. این قاعدهای است که در اصول مشخص کردند. برابر آن قاعده در این جا هم همین طور است شما گفتید «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (11) حکم وجوبی میرساند؛ بعد با هشت دلیل هشت شرط را خارج کردید آن شروط ثمانیه نشان میدهد که هرکدام از این ها دلیل است برای این که این شرط «واجب الوفا» نیست. با هشت دلیل، هشت قسم شرط را از این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» خارج کردید. اگر شرط نهم و دهم را هم پذیرفته باشید با دو شرط دیگر و دو دلیل دیگر آن دو شرط را هم خارج کردید. هشت شرط یعنی هفت مرتبه؛ در مرتبه اول با یک دلیل خاص آمدید «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را تخصیص زدید. در مرتبه دوم با برهان خاص آمدید «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»، «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را تخصیص زدید. شما که یکبار این عناوین هشتگانه را با یک عنوان خارج نکردید. بحث های مبسوطی داشتید هشت روز بحث کردید درباره هشت دلیل برای اخراج هشت شرط؛ پس با ادله متعدد با عناوین متعدد از یک موضوع خارج کردید به عنوان واحد خارج نکردید. یک وقت است شما میگویید «اکرم العلماء» بعد میگویید «الا الفساق» ـ معاذ الله ـ اکثری مثلاًً غیرعادلاند خب این قابل مسامحه است برای این که با یک عنوان خارج شدند اما اگر با چندین عنوان گفتید «اکرم العلماء» بعد گفتید الا فلان رشته, هشت روز با هشت دلیل هشت گروه را خارج کردید خب این وهن دلیل است. اولاً اصل تخصیص اکثر روا نیست بر فرض باشد با عنوان واحد قابل قبول است اما نه با ده دلیل یا هشت دلیل در هشت عنوان این را یکی پس از دیگری خارج بکنید این معلوم میشود حکم لزومی نیست و حکم لزومی که نبود وفای به شرط واجب نیست میشود استحباب یا ترکش میشود مکروه. بخشی از پاسخ ها که در دیروز بیان شد بخشی هم مانده بود امروز این است؛ اولاً ان هشت شرط بعضی ها به موضوع برمیگردد نه به حکم.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (2) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص15-54.
3) (3) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (4) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
5) (5) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (6) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
7) (7) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (8) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
9) (9) . من لایحضره الفقیه, ج 1, ص112.
10) (10) . الکافی(ط- اسلامی)، ج3 ، ص14.
11) (11) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: اگر تخصیص اکثر قبیح باشد کار به حکم ندارد.
پاسخ: بله چون این کلام صادر شده است ما در سند او هیچ حرفی نداریم معلوم میشود حمل بر استحباب میشود در مستحب و مکروه از این تسامحات هست. وقتی که ما دلیل داریم موثق است که صادر شده؛ حالا که صادر شده معلوم میشود مولا درصدد حکم الزامی نبود درصدد حکم غیرالزامی بود. یک وقت است که آنقدر تخصیص هست که به منزله ترک یک روایت است که این روایت بشود مهجور, بله آن به سند آسیب میرساند؛ اما وقتی که روایت مهجور نباشد سند مورد وثوق باشد «موثوق الصدور» باشد این به دلالت آسیب میرساند نه به سند. پاسخی که هست این است که اولاً شما آن شرایط هشتگانه یا دهگانهای که ذکر شد خوب بررسی کنید ببینید بعضی ها تخصیص است یا تخصص. یکی از آن ها مثلاً این است که مقدور نباشد, شرط غیر مقدور باطل است یکی این است که محال نباشد. اگر یک چیزی غیرمقدور بود یا چیزی محال بود این واقعاً شرط است این که جِدّش متمشی نمیشود. خروج این شرط محال از باب تخصص است نه تخصیص, شرطی که محال است آن طوری که علامه در تذکره (1) تقریر کرد که به دور برمیگردد، بایع به مشتری بگوید من این فرش را به شما میفروشم به شرطی که شما همین فرش را به من بفروشید این اصلاً مالک نشد که به شما بفروشد. اینگونه از شرط ها را ایشان فرمود که مستلزم دور است و مستحیل است. اینگونه از شرط ها واقعاً شرط است و از عموم «الْمُؤْمِنُونَ» خارج شده؟ یا به قوام موضوع برمیگردد؟ اصلاً شرط محال شرط نیست نه این که شرطی است وفایش محال باشد تحققاش محال است نه وفایش محال باشد؛ پس خروجش «بالتخصص» است نه «بالتخصیص»، بعضی ها از این قبیل است. بعضی ها هم با خود دلیل خارج شدند یعنی در همان دلیلی که فرمود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) همان دلیل فرمود «الا شرطی که «حَلَّلَ حَرَاماً أَوْ حَرَّمَ حَلَالً» (3) یا فرمود الا شرطی که «خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ» (4) این اصلاً نمیگذارد که عام ظهورش منعقد بشود. فرق مخصص متصل و منفصل این است که مخصص متصل، مانع انعقاد ظهور عام در عموم است. مخصص منفصل، مانع حجیّت ظهور مستقر عام در عموم است. اگر دلیل منفصل بود گفته شد «اکرم العلماء» خب این عام در عموم مستقر شد با دلیل خارج شما بعضی را بیرون بردید بسیار خب ظهور او را یعنی حجیتاش را تخصیص زدید؛ ولی مخصص اگر متصل باشد مانع انعقاد اصل ظهور است یعنی ظهور پیدا نکرده الا در بقیه. بنابراین بسیاری از آن شرایط با همان قرینه متصل و استثنای متصل خارج میشوند. یک جواب دیگر میماند و آن این است که ما که نپذیرفتیم این الفاظ برای اعم است در همه موارد که میگوییم برای صحیح است بر فرض بگوییم لغتاً برای اعم است؛ آنچه که در لسان شارع مقدس آمده خصوص صحیح مراد است اگرگفته شد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) یعنی «عند شروطهم الصحیحه». پس مقصود از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شروط صحیحه است پس شروط غیر صحیح «بالتخصص» خارج میشود نه «بالتخصیص» تخصیصی در کار نیست تا مستحسن باشد یا مستقبل، تخصیص در کار نیست. اگر نپذیرفتید که منظور آن است دعوای انصراف بعید نیست که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» منصرف میشود به شروط صحیحه؛ اگر منصرف شد به شروط صحیحه ظهور در اعم ندارد تا نیازی به تخصیص داشته باشد آن ها که خارج شدهاند «بالتخصص» خارج شدند. پس این سه چهار وجه میتواند جواب از اشکال تخصیص اکثر باشد. اما اشکال دوم این است: شرط درضمن عقد جائز که «لازم الوفا» نیست «واجب الوفا» نیست.
پرسش: خطابات شارع برای برای اعم است.
پاسخ: برای همه مردم هست نه برای صحیح و فاسد اگر گفت نماز بخوان یعنی نماز صحیح بخوان.
پرسش: عموم مردم اعم را از آن می فهمند.
پاسخ: نه هرگز عموم نمیفهمند نفرمود که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) معنایش این باشد که بیع حلال است چه صحیح چه فاسد. هرگز در خطابات این طور نیست که اعم بفهمند. یک وقت است که کلمه در معنای لغویاش بله عام است اما وقتی شارع مقدس دستور میدهد که نماز بخوان، روزه بگیر، مکه برو، احرام ببند؛ یعنی این ها را صحیحاً انجام بده نه این که نماز بخوان چه فاسد چه صحیح. پس اشکال اول که مسئله تخصیص اکثر است با این سه چهار وجه حل میشود. اشکال بعدی که باز به همین تخصیص اکثر برمیگردد و ذیل همین اشکال دوم است این است که شما شرط در ضمن عقد جائز را چکار میکنید عقد جائز کم نیست شرط در ضمن عقد جائز هم کم نیست چون خود عقد «لازم الوفا» نیست جائز است شرط در ضمن عقد جائز هم بشرح ایضاً [همچنین] آن هم «لازم الوفا» نیست جائز است. وقتی «جائز الوفا» شد شما اگر بگویید «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) برای وجوب است لازم است که همه این شرایط واقعی در ضمن عقود جائزه را خارج بکنید این هم شبهه تخصیص اکثر. این سخن سه تا جواب دارد جواب اصلی و جواب تحقیقی آن است که شرط وقتی منعقد شد واجد آن شرایط هشتگانه شد «واجب الوفا» است چه ابتدائی باشد چه در ضمن عقد، در ضمن عقد بود چه در ضمن عقد صحیح لازم باشد چه در ضمن عقد جائز؛ این «علی ما هو التحقیق» لذا همه این کنوانسیون ها قطعنامهها تعهدهای متقابل که دوتا شخصیت حقیقی دارند یا دوتا شخصیت حقوقی دارند یا یک شخصی حقیقی با شخصیت حقوقی دارد همه این ها صحیح است و «واجب الوفا» است این جواب «علی ما هو الحق» روی مبنا.
حالا ببینیم که شرط «بما انه شرطٌ واجب الوفا» است چه در ضمن عقد باشد چه نباشد در ضمن عقد باشد چه عقد «واجب الوفا» باشد چه نباشد. زیرا حقیقت شرط یعنی تعهد و قرار معاملی, اخذ نشده که در ضمن عقدی باشد. این «علی ما هو التحقیق» بود که گذشت. ولی از این مبنا که ما بگذریم، راه های دیگری هم برای جواب هست و آن این است که شرط که در ضمن عقد است آیا حکمش تابع عقد است یا اصل موضوع تابع عقد است. شرطیت شرط به این است که در ضمن یک قراری باشد. برفرض که فرمایش صاحب قاموس (1) درست باشد برفرض که برداشت مرحوم شیخ انصاری (2) و همفکرانشان(رضوان الله علیهم) تام باشد که شرط «هو التزام فی التزام» «هو تعهدٌ فی تعهد» بر فرض این تام باشد این را شما باز کنید ببینید که این تبعیت و پیروی شرط از عقد در کجا است. برای این که شرط بشود باید تابع عقد باشد؟ یا نه موضوعاً و حکماً تابع آن عقد است. چه کسی گفته که شرط موضوعاً و حکماً تابع آن عقد است. برای این که عقد شرط بشود باید در ضمن عقدی باشد. اگر شرط شد آن وقت دلیل خاص خودش را دارد، دلیلش این است که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) دلیل شرط این است که وفای به شرط واجب است کاری به آن عقد ندارد عقد میخواهد «واجب الوفا» باشد میخواهد نباشد عقد چه لازم چه جائز, این که شرط باید در ضمن عقد باشد برای آن است که شرط یک امر تبعی است وقوع شرط «فی ضمن العقد» برای تحقق شرطیت شرط است؛ حالا که شرط شد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگوید وفا واجب است، این که در حکم تابع او نیست تا شما بگویید شرط در ضمن عقد جائز «واجب الوفا» نیست.
پرسش: در حیطه عمل شرط تابع مشروط است.
پاسخ: مشروط که آن شیء خارجی است به نام خیاطت، شرط یعنی تعهد. این خیاطت میشود مشروط، این شخص متعهد میشود «مشروطٌ علیه»، آن خیاط میشود «مشروطٌ علیه» این شخص میشود «مشروطٌ له» این معنای هماهنگی شرط و مشروط است اما شرطیت شرط را برخی ها گفتند باید در ضمن عقد باشد این شرط هم در ضمن عقد شد برای این که شرط حاصل بشود حالا که حاصل شد دلیل خاص «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) میگوید وفای به این واجب است حالا چکار دارد به آن عقد. این تابع عقد بود در استقرار و تحقق اصل موضوع و موضوع محقق شد. نعم روی وجه سومش اشکال پیدا میشود. روی مبنای اول اشکال نیست روی مبنای دوم اشکال نیست در وجه سوم اشکال است و آن این است که شرط تابع آن عقدی است که در ضمن او واقع شده موضوعاً و حکماً, حدوثاً و بقائاً. اگر آن عقد هست که این شرط هست اگر عقد را فسخ کردند شرطی نیست این یک، این معنی تبعیت در حدوث و بقاء است. اگر آن عقد «واجب الوفا» بود این شرط «واجب الوفا» است اگر آن عقد «واجب الوفا» نبود این شرط هم «واجب الوفا» نیست، این معنای تبعیت شرط نسبت به عقد است «فی الحکم». پس «فی الحکم» به یک معنا است «فی الموضوع» به معنای دیگر، در موضوع «فی الحدوث و البقاء» معنای دیگر. روی این مبنای سوم اشکال دارند و اشکال شما وارد است. آن شرطی که واقع در ضمن عقد جائز باشد چقدر است که تخصیصاش تخصیص اکثر باشد. آن مبنای ما را حتی بعضی از اساتید ما هم نپذیرفته بودند که «کل شرطٌ واجب الوفاء» است. این مبنا موافق با نظر مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (2) که شرط ابتدائی هم «واجب الوفا» است و با این هم میشود بسیاری از قرارهای عقلائی را تصحیح کرد و هیچ مشکل فقهی هم پیدا نمیکند این مبنا حق است. اما آنچه که بعضی از مشایخ ما فرمودند که وجه دوم است آن قابل تقریر هست و «فیالجمله» هم قابل دفاع است. سومی ناتمام است البته اشکال روی مبنای سوم وارد است. دومی احتیاج به توضیح میخواهد. دومی این است که این شرط برای این که شرط بشود باید در ضمن عقد باشد؛ وقتی در ضمن عقد شد موضوعاً شرط حاصل شد وقتی موضوعاً شرط حاصل شد تابع دلیل خودش هست. ما که وفای به شرط را از راه وفای به آن عقد نگرفتیم که یک وقت است. یک کسی در ضمن عقد وکالت شرط میکند وکالت یک عقد جائزی است یا در ضمن عقد رهن شرط میکند که جائز «من قبل مرتهن» است ولو لازم باشد «من قبل الراهن» از طرف مرتهن جائز است. اگر مرتهن شرط کرده است در ضمن عقدی که این عقد از طرف او جائز است. آیا وفای به شرط را شما از دلیل آن عقد میگیرید یا از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) میگیرید؟ «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» در وجوب وفا ظهور دارد. عمل به شرط را جوازاً و لزوماً شما که از دلیل عقد نمیگیرید بگویید که این شرط چون در ضمن عقد وکالت است و وکالت جائز است نه لازم؛ پس وفای به این شرط جائز است نه لازم, اینچنین نیست. شما برای این که این شرط بشود باید در ضمن عقد باشد بسیارخب در ضمن عقد بود؛ اما حکمش را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیرید حکمش را از اجماع میگیرید که میگوید وفای به شرط واجب است نه حکمش را از آن عقد بگیرید. مطلب دیگر این که شما از کجا ثابت کردید که اگر عقد منفسخ شد شرط هم از بین میرود این شرط «فی الحدوث و البقاء» تابع آن عقد است، اگر عقد فسخ شد دیگر شرطی نیست. ممکن است عقد فسخ شده شرط باشد چون شرط هست وفا واجب است همه این ها تقویت میکند از یک طرف و تضعیف میکند آن اشکال را .
پرسش: اگر لزوم شرط را از عقد نگیریم منظور این می شود که شرط ابتدائیت جایز باشد در حالی اکثراً می فرمایند که چنین نیست.
پاسخ: آن که راه اول بود که شرط ابتدائی «عند التحقیق» لازم است.
پرسش: بالاخره این که می گویند شرط در ضمن عقد باشد می خواهند لزومش را از عقد بگیرند.
پاسخ: میخواهند بگویند شرطیت چون آن طوری که صاحب قاموس گفت «التزامٌ فی التزامٍ». (1) اصلاً ابتدائی را شرط نمیدانند میگویند چون صاحب قاموس گفته است که شرط آن تعهد فی تعهد است شرط ابتدائی شرط نیست وقتی شرط نبود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) شاملش نمیشود. اگر در ضمن عقد بود میشود شرط؛ وقتی که شرط شد آن وقت «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شاملش میشود.
اگر این شرط تابع عقد بود عقد را اگر فسخ کردند حالا ممکن است بگوییم شرطی نیست ولی مادامی که شرط هست وفای به او واجب است حکم شرط را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیریم نه شرط در ضمن عقد وکالت را از دلیل وکالت بگیریم.
پرسش: ...
پاسخ: مشروط که بیان شد چیست حالا که شرط شده در ضمن عقد جائز است هنوز عقد جائز فسخ نشده؛ شرط در ضمن عقد جائز شرط است پس موضوع محقق است وقتی موضوع محقق شد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگوید وفای به آن واجب است اگر فسخ کرده باشد بله شرطی نیست. اگر فسخ کرده شرطی نیست تا شما اشکال بکنید که این تخصیص اکثر میشود، شرطی نیست تا وفای به او واجب نباشد اگر شرطی باشد که وفای به او واجب نباشد جزء اشکال تخصیص اکثر است؛ اما وقتی که گفتید این شرط باید در ضمن عقد باشد و عقد هم جائز است و فسخ شده دیگر شرطی نیست، این تابع به تبع متبوع منحل میشود وقتی شرطی نباشد وجوبی هم نیست پس تخصیص اکثری در کار نیست. منتها حالا راه فنی که شرط در ضمن عقد جائز «لازم الوفا» باشد احتیاجی به این تحلیل دارد. پس جواب اصلی جواب اول است اشکال فقط بر مبنای سوم وارد است مبنای دوم را شیخنا الاستاد(رضوان الله علیه) پذیرفته بودند این مبنای دوم تحلیل میخواهد. آن مبنای دومی که ایشان پذیرفتند این است که قبول کردند که شرط باید در ضمن عقد باشد؛ ولی وقتی که شرط در ضمن عقد شد شرطیتاش احراز شد حکمش را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) استفاده میکنیم نه حکمش را از دلیل عقد. نعم وقتی عقد را کسی فسخ کرد دیگر شرطی نیست تا وفای به او واجب باشد یا نباشد. پس قبل از فسخ وفای به این شرط واجب است که تخصیصی در کار نیست «بعد الفسخ» شرطی در کار نیست تا وفای او واجب نباشد پس تخصیصی اصلاً در کار نیست تا بشود اکثر یا غیر اکثر, این را روی این مبنای دوم که ایشان فرمودند. بعد این را تحلیل میکردند که فرمودند که شرط مثل سایر قرارهای معاملی است انسان که میخواهد یک معاملهای انجام بدهد صدر و ساقه آن معامله را ارزیابی میکند در بعضی از موارد، چون امر مهم است به صورت یک معامله لازم درمیآورد مثل بیع، در مواردی که خیلی ضروری و لازم نباشد به صورت یک عقد جائز درمیآورد؛ مثل وکالت و عاریه و رهن «من قبل مرتهن» و امثال ذلک. اصل معاملات این طور است بعضی لازم بعضی جائز, شرایط هم فرق میکند شرایط هم یک قرار معاملی است. اگر شرط خیلی مهم بود برای شرط کننده، آن را در ضمن عقد لازم قرار میدهیم اگر خیلی مهم نبود او را در ضمن عقد جائز قرار میدهیم مثل خود عقود است اگر ما بعضی از عقودمان لازم بود بعضی از عقودمان جائز بود بر اثر اهتمام و عدم اهتمامی که بین این قرارها هست شروط هم به شرح ایضاً [همچنین] بعضی از امور است که خیلی مهم است او را در ضمن عقد لازم قرار میدهند بعضی از امور است که خیلی مهم نیست محدود است موقت است او را در ضمن عقد جائز قرار میدهند که اگر عقد جائز فسخ شد شرط هم فسخ میشود محذوری ندارد. پس شرط نحو و قرار معاملی است یک، و قرار معاملی دو قسم است اهم و مهم دو، آن اهم را به صورت قرار لازم آن مهم را به صورت قرار جائز این سه، این شرط اگر خیلی از اهمیت برخوردار بود آن را در ضمن عقد لازم قرار میدهند اگر آنچنان نبود در ضمن عقد جائز قرار میدهند. عقد جائز مادامی که هست وفای به این شرط واجب است؛ چون شرط که حکمش را از آن عقد نمیگیرد. این که صاحب قاموس نگفته که شرط تابع عقد است حکماً و موضوعاً، برفرض حرف او حجت باشد چون لغوی خبیر در استعمال است نه در وضع؛ و لغویون و فرهنگ شناس و لغتشناسی که قوی تر از مرحوم فیروزآبادی بودند آن ها هم گفتند شرط مطلق است اینچنین نیست که حالا او در ادبیات و لغتشناسی حرف اول را بزند که عدهای که از او قوی تر بودند یا همتای او بودند گفتند که مطلق تعهد است. برفرض فرمایش ایشان را ما بپذیریم که شیخ انصاری(رضوان الله علیه) (4) پذیرفته، شرط در ضمن عقد است تا بشود شرط وگرنه «لدی الحکم» که تابع عقد نیست «لدی الحکم» تابع «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) است. این قرار معاملی به عنوان شرط اگر خیلی مهم بود در ضمن عقد لازم است اگر خیلی مهم نبود در ضم عقد جائز قرار میگیرد. مادامی که فسخ نشده وفای به او واجب است ولو عقد جائز باشد آن عقد چون جائز است کسی خواست فسخ بکند بسیار خب؛ وقتی فسخ کرد دیگر شرطی نیست. پس اگر هست «واجب الوفا» است اگر وجوب وفا ندارد برای این که نیست پس «اَینَ التخصیص» این که شما گفتید این تخصیص اکثر است اصلاً از صبغه تخصیص خارج است.
«والحمد لله رب العالمین»
در فصل چهارم احکام شرط صحیح بیان میشود. اولین حکمی که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) «وفاقاً للعلماء» ذکر فرمودند وجوب وفای به شرط است. نظیر شریفشان این است که حکم فقهی اصل است و حکم حقوقی تابع یا حکم تکلیفی اصل است و حکم وضعی تابع, (1) اول وجوب وفا جعل میشود به تبع وجوب وفا صحت و آن حق جعل میشود و گفته شد تحقیق این است که در این جا اول حکم وضعی جعل میشود که حق باشد بعد وجوب وفا او را تبعیت میکند. به هر تقدیر و تقریب یک وجوب وفایی هست. ادله وجوب وفا هم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) بود به آن استدلال کردند هم آن علوی (3) تقریبی برایش ذکر نفرمودند و اشاره شد که چون در بخش معاملات بسیاری از این ها صبغه امضایی و تأییدی دارد نه تأسیسی قبل از این که مسئله روایات ارزیابی بشود وتیره و سیره و غرائز عقلا باید ارزیابی بشود عقلا در اینگونه از موارد صبغه حقوقی را مقدم بر آن حکم لزومی میدانند یک لزوم اخلاقی و عرفی هست که اگر کسی برخلاف او کار کرد او را مذمت میکنند سخن از عقاب و جهنم و این ها نیست ولی تقبیح میکنند شدیداً مذمت میکنند، این معلوم میشود که وفا لازم است و قبل از لزوم هم آن حق جعل میشود. بر وجوب وفای به شرط چند تا اشکال شده است یکی مسئله تخصیص اکثر بود. در تخصیص اکثر هم دوتا نقد راه داشت راه اول گذشت و آن این است که همه شرایط فاسد از دلیل خارج میشود و این تخصیص اکثر است که پاسخ این گفته شد. اشکال دوم خروج شرط های واقع در ضمن عقد جائز است. شرط در ضمن عقد جائز که «واجب الوفا» نیست؛ چون خود این شرط که در ضمن عقد واقع شد تابع عقد است خود عقد جائز است لازم نیست. وفای به این عقد جائز است لازم نیست شرط در ضمن عقد جائز هم «جائز الوفا» است نه «لازم الوفا»؛ پس از وجوب «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) خارج است و سه تقریب شد که فقط روی تقریب سوم اشکال است. تقریب اساسی اولی این است که شرط «واجب الوفا» است چه در ضمن عقد باشد چه در ضمن عقد نباشد, برفرض در ضمن عقد باشد چه عقد منحل بشود چه عقد منحل نشود «واجب الوفا» است. راه دوم این بود که شرط ابتدائی «واجب الوفا» نیست شرط در ضمن عقد واجب است شرط شرطیت خود را از وقوع در ضمن عقد جائز میگیرد بنابر این که شرط طبق تعبیر صاحب قاموس (5) «التزامٌ فی التزامٍ» التزام ابتدائی را شرط نگویند که این حرف صحیح نیست. بنابر این که شرط ابتدائی شرط نباشد مشمول «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) نیست. شیء برای این که شرط بشود عنوان شرط بر او صادق باشد باید در ضمن عقد باشد. پس موضوع را از اندراج و وقوع در ضمن عقد میگیرد. حکم را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیرد؛ نه این که حکم را از خود عقد بگیرد تا شما بگویید عقد وقتی جائز بود شرط در ضمن عقد هم «جائز الوفا» است نه «واجب الوفا»، وجوب ندارد. این تحقق موضوع را از وقوع در ضمن عقد میگیرد وقتی که شرط شد حکمش را که وجوب وفا باشد از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیرد وقتی هم که عقد جائز فسخ شد دیگر شرطی در کار نیست تا «واجب الوفا» باشد. بنابراین مادامی که شرط است «واجب الوفا» است وقتی که عقد جائز منحل شد این شرط هم دیگر منحل میشود شرط نیست چون در ضمن عقد نیست وجوب وفا ندارد این راه دوم بود که بعضی از مشایخ ما انتخاب کردند. فقط مبنای سوم اشکال وارد میشود و آن این است شرط در ضمن عقد جائز هم موضوع بودن شرط را از عقد میگیرد که در ضمن عقد است هم حکم خود را از متبوع خود میگیرد. اگر متبوع «واجب الوفا» بود؛ مثل بیع که عقد لازم است شرط میشود «واجب الوفا» و اگر متبوع عقد جائز بود شرط میشود «جائز الوفا» نه «واجب الوفا». این خلاصه بحث های گذشته بود. در این بحث اخیر که شرط واقع در ضمن عقد جائز که تحلیل شد که شرط موضوع خودش را از وقوع تحت ضمن عقد جائز میگیرد اما حکم را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) میگیرد؛ این احتیاجی به بیان داشت که گوشهای از آن بیان در بحث قبل گذشت اما تقریب نهاییاش امروز است و بیان ذلک این است که شرط یک قرار معاملی است این یک، امر دوم این است که قرار معاملی دو قسم است بعضی مهم است بعضی اهم, آن ها که مهم باشد با عقد جائز بسته میشود آن ها که اهم باشد با عقد لازم بسته میشود اگر چیزی خیلی اهمیت داشت با یک پیمانی که نشود او را به هم زد بسته میشود. پس عقد یک قرار معاملی است یک، قرار معاملی یا مهم است یا اهم دو ,قرارهای معاملی مهم؛ مثل همین عاریه از یک سو که عاریه میگیرند صلح از یک سو با شرط خیاری و قرارهای معاملی اهم؛ مثل بیع اجاره که این ها عقود لازم است «واجب الوفا» است از دو طرف, شرط هم مثل عقد که قرار معاملی است دو قسم است: بعضی از شرایط است که خیلی مهم است این را در ضمن عقد لازم قرار میدهند. بعضی از شرایط است که خیلی مهم نیست او را در ضمن عقد جائز قرار میدهند. پس این چهار امر؛ یعنی ما عقد مهم داریم عقد اهم, شرط مهم داریم شرط اهم, شرط اهم را در ضمن عقد اهم, شرط مهم را در ضمن عقد مهم، این مال این. اگر کسی نخواهد به این شرطش آسیب برسد او رادر ضمن عقد اهم ذکر میکند در ضمن بیع میآورد. از این که در ضمن یک عقد جائز قرار داد، معلوم میشود این شرط برای صاحب قرار خیلی مهم نیست این یک مطلب، مطلب دیگر بعضی ها که فرمودند شرط حکمش را از عقد میگیرد ما باید رابطه این شرط و عقد را بررسی کنیم که این شرط به کدام قسمت عقد رابطه دارد. شرط گاهی به تعویض برمیگردد گاهی به «احدالعوضین» «من المبیع و الثمن» برمیگردد این را میگویند رتبه سابق, گاهی به تعویض برنمیگردد به «احد العوضین» برنمیگردد که بازگشتاش به وصف باشد؛ بلکه به آن مرحله التزام برمیگردد؛ چون مستحضرید که بیع و امثال بیع دو مرحله دارند یک مرحله نقل و انتقال و تبادل ملکیت و تبدیل مال به مال, یکی این که ما پای امضایمان میایستیم. عقد جائز این مرحله دوم را ندارد، همان مرحله اولی است که تحویل و تحول است. عقد لازم دو بخشی و دو مرحلهای است در بخش اول مرحله اولی تبدیل و تبدّل و تبادل ملکی است بخش دوم که وفای به این است که ما پای این میایستیم و از عهده برمیآییم این مرحله التزام است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (8) ناظر به این بخش دوم میشود أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (9) ناظر به بخش اول. شرط اگر به تعویض برگشت به معوض برگشت به عوض برگشت به امور سهگانه بیع, مبیع, ثمن برگشت، این در رتبه اولی حضور دارد. اصل بیع را درگیر میکند که این بالأخره به وصف برمیگردد اگر به تعویض به معوض به عوض به یکی از انحای امور سهگانه برنگشت به مقام وفا برمیگردد یعنی این «مشروطٌ له» میگوید که من که این کالا را به شما فروختم وقتی به عقدم وفا میکنم که شما فلان کار را انجام بدهید یا خیاطت کنی یا کتابت کنی یا حیاکت کنی و مانند آن؛ مشتری هم میپذیرد این تعهد به تعویض برنمیگردد، به معوض برنمیگردد، به عوض برنمیگردد؛ به مقام التزام و وفا برمیگردد یعنی بایع میگوید: اگر بخواهی من به عقدم وفا بکنم شما باید آن کار را انجام بدهی که اگر مشتری که «مشروطٌ علیه» است به این شرط عمل نکرد بایع خیار دارد یعنی میتواند معامله را به هم بزند. پس بخش دوم که بخش التزام است بخش وفای به عقد است گاهی مطلق است؛ مثل معامله غیرخیاری، گاهی مشروط و مقیّد است؛ مثل معامله خیاری و معامله مشروط، در معاملهای که شرط است این بخش دوم درگیر است نه بخش اول؛ یعنی تعویض مطلق است معوض مطلق است عوض مطلق است هیچ نقصی در آن ها نیست؛ ولی در مقام وفا بایع گفت: من اگر بخواهی این کالا را به شما تحویل بدهم شما باید فلان کار را انجام بدهید این مرحله التزام که بایع باید پای آن بایستد این گاهی مقید است گاهی مطلق. اگر کسی شرط کرد دو نحو وجوب در این جا پیدا میشود ما یک أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (10) داریم که حکم وضعی دارد که صحیح است یکی أَوْفُوا (11) داریم که به این کار وفا کنید که حکم تکلیفی را هم به همراه دارد این أَوْفُوا که وفا را واجب میکند به عدد عقد و عاقد منحل میشود که جمع انحلالی است. معنای أَوْفُوا این نیست که اگر یک عقدی در عالم واقع شد شما وفا کنید أَوْفُوا یعنی هر کسی عقد خودش را وفا کند. پس این أَوْفُوا منحل میشود به عدد عقد و عاقد اگر ده تا عقد بود دهتا عاقد بود ده تا امر است. چون دهتا امر است ممکن است ده طور باشد. در این جا دوگونه است دو گونه است یعنی دو سنخ است. این أَوْفُوا میشود واجبی که وجوبش مشروط است نسبت به «مشروطٌ له», همین أَوْفُوا میشود واجبی که واجب، مشروط است نسبت به او؛ مثل «مشروطٌ علیه». ما یک وجوب مشروط داریم یک واجب مشروط داریم یک مقدمه حصولی داریم یک مقدمه تحصیلی داریم همین أَوْفُوا (12) میشود دوتا, به بایع میگویند «یجب علیک الوفاء» اگر مشتری به عهدش وفا کرد و مشتری میگوید برو عهدت را وفا کن نسبت به این مقدمه تحصیلی است نسبت به بایع مقدمه حصولی، نسبت به بایع وجوب، مشروط است نسبت به بایع، واجب درگیر است همین طور نمیتوانی به عقدت وفا کنی. أَوْفُوا میگوید که تو «مشروطٌ علیه» که متعهد شدی دوتا کار بر تو واجب است: یکی پای عقد بایستی یکی این که پای شرط بایستی چون تعهد کردی. پای عقد باید بایستی چون أَوْفُوا بِالْعُقُودِ پای شرط باید بایستی چون «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (13) اما بایع چون «مشروطٌ له» است پای شرط نباید بایستد چون او که تعهد نکرده پای وفای عقد هم وقتی میایستد که «مشروطٌ علیه» آن شرط را عمل بکند. «فهاهنا امورٌ» «اصل البیع» واجب است باید وفا بشود حرفی در آن نیست چه بایع چه مشتری؛ منتها نسبت به بایع وجوبش مشروط است نسبت به مشتری واجب مشروط نه وجوبش مشروط؛ نظیر استطاعت حج و نظیر طهارت برای «صلاة». در جریان استطاعت معنایش این است که اگر مستطیع شدی حج واجب است که وجوب حج مشروط به استطاعت است. در جریان طهارت برای «صلاة»، «صلاة» واجب است تحصیل طهارت هم واجب است باید طهارت را تحصیل کنی «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ» (14) وفا برای بایع واجب است اگر مشتری خیاطت کرد و اگر نکرد وفا واجب نیست؛ اما بر مشتری دوتا واجب مطلق هست که این مقدمات, مقدمات تحصیلی است؛ یعنی باید وفا بکنی «بالقول المطلق» بعد باید شرط را تحصیل کنی «بالقول المطلق» برای این که این شرط را متعهد شدی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (15) این شرط مقدمه تحصیلی است برای آن وفا, وفا واجب است و وجوبش مشروط نیست خود این واجب مشروط است نظیر «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ» (16) این «صلاة» واجب است و بدون طهارت حاصل نمیشود این شخص باید طهارت تحصیل بکند. مشتری باید به عقد وفا بکند و این وفای به عقد ممکن نیست الا با شرط؛ نظیر طهارت برای «صلاة». پس این خیاطت مقدمه تحصیلی است برای «مشروطٌ علیه» و مقدمه حصولی است برای بایع, بایع وقتی وفا برای او واجب است که خیاطت را ببیند وگرنه وفای عقد بر او واجب نیست. بر مشتری وفای به عقد واجب است «بالقول المطلق»، تحصیل خیاطت واجب است «بالقول المطلق» خیاطت شرط واجب است نسبت به وفا، نه شرط وجوب.
1) (1) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
2) (2) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (3) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
4) (4) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (5) . القاموس الفقهی لغة و اصطلاحا، ص192.
6) (6) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (7) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (8) . سوره مائده, آیه1.
9) (9) . سوره بقره, آیه275.
10) (10) . سوره بقره, آیه275.
11) (11) . سوره مائده, آیه1.
12) (12) . سوره مائده, آیه1.
13) (13) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
14) (14) . من لا یحضره الفقیه، ج، ص33.
15) (15) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
16) (16) . من لا یحضره الفقیه، ج، ص33.
پرسش: شرط مگر یک امر مستقل فی ضمن العقد نیست؟ چطور شما بایع را متعهد نمی دانید؟
پاسخ: بله خب همین است. بایع «مشروطٌ له» است نه «مشروطٌ علیه».
پرسش: شرط بله ولی نسبت به اصل بیع هم شما ایشان را معلّق کردید.
پاسخ: نه شرط اگر به تعویض یا معوض یا عوض برگردد که به وصف است و هر دو درگیرند اما اگر به تعویض یا معوض یا به عوض و امور سهگانه برنگشت به مقام التزام برگشت وقتی به مقام التزام برگشت بایع عهده دار نیست هیچ فقط مشتری متعهد است در مقام ثانی که مقام التزام است یک طرفش لازم یک طرفش جائز.
پرسش: بنا به فرمایش حضرتعالی با این وضعیت تعهد به التزام یعنی اگر برگردد به التزام آن جا اگر مشکلی پیش بیاید اصل بیع را هم دوباره درگیر می کند.
پاسخ: نه اصل بیع که چون واجد وصف است هیچ قیدی ندارد بیع صحیح است اما باید پای آن بایستد یا نه؟ میگوید وقتی پای آن میایستم که شما خیاطت کنی. پس تعویض گیر نیست معوض گیر نیست عوض گیر نیست. در مقام التزام یک طرف وجوب مشروط است، یک طرف واجب مشروط است. یک طرف مقدمه وجودی است یک مقدمه وجوبی است. یک طرف مقدمه حصولی است یک طرف مقدمه تحصیلی است. بایع میگوید اگر خیاطت شد من پای امضایم میایستم مشتری یک چنین حرفی نمیتواند بزند، مشتری باید خیاطت کند. در مقام ثانی که مقام التزام است تفکیک راه دارد یک طرف لزوم یک طرف جواز بر مشتری واجب است برای بایع جایز است اینگونه از تفکیک در عقود عقلایی که به امضای شریعت رسیده است کم نیست. شما ببینید گاهی عقد جایز «من الطرفین» است مثل عاریه، گاهی لازم «من الطرفین» است«کالبیع» غیر خیاری، گاهی لازم است «من احد الطرفین» و جائز است «من طرف آخر کالرهن» رهن یک عقدی است. عقد رهن در مسئله رهانت از طرف راهن لازم است از طرف مرتهن جائز راهن نمیتواند فسخ بکند ولی مرتهن میتواند پس بدهد. پس ما داریم عقدی که از یک طرف لازم از طرف دیگر جائز, در موارد دیگری که «احد الطرفین» خیار جعل میکنند همین طور است که نسبت به «احد الطرفین» لازم طرف دیگر جائز. بنابراین اگر شرطی شد که به تعویض برنگشت به معوض برنگشت به عوض برنگشت رتبه اولی درگیر نیست؛ مقام ثانی که مقام التزام است درگیر است. در مقام التزام اگر مشتری متعهد شد که خیاطت کند یا کتابت کند یا حیاکت کند یا بنایی و مانند آن کند یا کار دیگر برایش انجام بدهد بر مشتری دو شیء واجب است برای این که تمام تعهدات او مطلق است: یکی وفای به عقد نمیتواند عقد را به هم بزند, یکی هم وفای به شرط، «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (1) پس این خیاطت برای مشتری مقدمه تحصیلی است مثل طهارت «صلاة»؛ اما نسبت به بایع مقدمه حصولی است نظیر استطاعت حج, اگر خیاطت حاصل شد بر بایع واجب است که به عقد بیع وفا کند وگرنه, نه. خب این تحلیل شد. شرط حکم خود را از چه میگیرد؟ حکم خود را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیرد. شما که اشکال کردید گفتید که شرط در ضمن عقد جائز «واجب الوفا» نیست و این تخصیص اکثر میشود این تام نیست مادامی که عقد جائز هست مادامی که این عقد منحل نشد که «واجب الوفا» است اگر منحل شد این دیگر شرطی نیست تا «واجب الوفا» باشد یا نه. در عقدهای لازم چون این دو مرحله مطرح است مرحله اولی و مرحله ثانیه, مرحله تبادل و مرحله التزام، این جا جایی دارد که شرط به مرحله التزام برگردد؛ اما در عقد جائز یک مرحله است یک همکف بیش نیست. چرا؟ برای این که عقد جائز فقط تبادل است میگوید من پایش میایستم ملتزمم که نیست عقد جائز است چون مرحله ثانیه را ندارد فقط یک همکف است یک طبقه است مرحله التزامی در کار نیست شرط به این مرحله برنمیگردد. اگر به تعویض یا به معوض یا به عوض برگردد که مثل عقد لازم است اگر به آن ها برنگشت شناور و سرگردان است به کجا میخواهد برگردد این؟ میخواهد چه را درگیر کند؟ در شرط در ضمن عقد جائز چه را میخواهد درگیر کند؟ قید چه میخواهد بشود؟ وجوبی در کار نیست التزامی در کار نیست. فرض هم این است که این شرط خیاطت است نه شرط اصل تعویض یا شرط معوض یا شرط عوض. فقط این جا میشود ظرف. این عقد جائز برای این شرط صرف وعاء را دارد ظرف است برای این که شرطیت شرط احراز بشود که شرط «التزامٌ فی التزامٍ» به تعبیر صاحب قاموس (2) اگر درست باشد که درست نیست. «التزامٌ فی التزامٍ» باید باشد ما میخواهیم برای این که این عنوان شرطیت حاصل بشود «التزامٌ فی التزام» حاصل بشود این را در ضمن عقد جائز ذکر کردیم وقتی در ضمن عقد جائز ذکر کردیم این عقد برای او میشود ظرف، سمتی ندارد که هیچ چیزی را درگیر نمیکند. خود عقد «جائز الوفا» است «واجب الوفا» نیست سخن از وجوب و واجب نیست مقدمه حصولی و تحصیلی نیست اصلاً آن تحقیقات علمی این جا راه ندارد. وقتی که صرف وعاء شد حکمش را از او نمیگیرد حکمش را از جای دیگر میگیرد حکمش را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) میگیرد ما که وقوع شرط در ضمن عقد جائز را برای حکمش نخواستیم؛ برای استقرار موضوع خواستیم برای این که شرط «تعهدٌ فی تعهدٍ» «التزامٌ فی التزامٍ» این عقد جائز برای او صرف ظرف است همین, حکمش را از آن ها میگیرد. اگر این ظرف هست این مظروف هم هست وجوب وفا دارد. اگر این ظرف به هم خورد شکست کسی این را فسخ کرد وفایی در کار نیست؛ پس کجا ما شرطی داریم که شرط در ضمن عقد جائز باشد و وفای او واجب نباشد تا شما بگویید این از باب تخصیص اکثر است؟ شرط همین که در ضمن عقد شد چه عقد لازم چه عقد جائز، «واجب الوفا» است. اگر عقد به هم خورد شرط هم به ما میخورد «کما هو غیر الحق» چون حق این است که شرط اصلاً به هم نمیخورد. شرط چه ابتدائی باشد چه در اثنای عقد باشد اصلاً به هم نمیخورد. اگر این را پذیرفتیم که این شرط در ضمن عقد تمام هویتش را از این ضمنیت میگیرد مادامی که عقد هست این شرط «واجب الوفا» است مادامی که این عقد منحل شد دیگر شرطی در کار نیست. بنابراین نمیشود گفت که چون شرط در ضمن عقد جائز «واجب الوفا» نیست این میشود تخصیص اکثر. حالا باید دید که چرا برخی از فقها یا مشهور بین فقها(رضوان الله علیهم) این است که شرط در ضمن عقد جائز «واجب الوفا» نیست. قبل از ورود در این مسئله، یک مسئله ضمنی که مطرح شد او را هم پاسخ بدهیم. گاهی گفته میشود که در این مهرنامهها در این عقدنامهها چندین شرط هست یکی از آن شرایط این است که زوج حق ازدواج مجدد ندارد مگر به اذن همسر. در حالی که زوج میتواند تا چهار عیال داشته باشد و کتاباً و سنتاً این حکم را بیان کردند، مورد قبول همه فقها و اجماع فقها(رضوان الله علیهم) هم هست. آیا این شرط مخالف شرع است یا نه؟ ولو در ضمن عقد نکاح واقع میشود. بیان این که این مخالف شرع نیست این است که یک وقت است که طرفین شرط میکنند که شما شرعاً این حق را نداشته باشید بله این میشود خلاف شرع؛ برای این که شارع مقدس تجویز کرده این ها بخواهند شرط بکنند که این حق برای شما نباشد این مرد این حق را نداشته باشد. یک وقت است شرط میکنند که این حق را داری حق شما ساقط نمیشود ما شرط نمیکنیم که حق نداشته باشید حق شما محفوظ است ولی اگر بخواهی اعمال بکنی رضایت زوجه شرط است. در بخش اعمال این را مشروط میکنند مقیّد میکنند. نظیر خیار مجلس در مسئله خیار مجلس گذشت. شارع مقدس فرمود «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (4) شما شرط بکنید که خیار مجلس نباشد. خب خیار مجلس نباشد این مخالف با این حدیث است. این «حَلَّلَ حَرَاماً» میشود «حَرَّمَ حَلَالً» (5) میشود این نص معتبر که دارد «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (6) خیار مجلس را جعل میکند شما در متن عقد میگویید به این شرط که خیار مجلس نباشد این خلاف این حدیث است این میشود خلاف شرع. آن جا پاسخ داده شد که شرط این نیست که طرفین متعهد بشوند که این عقد خیار مجلس نیاورد این را شرط نمیکنند این «عدم الثبوت» نیست تا بشود خلاف شرع؛ این سقوط بعد از ثبوت است. طرفین قبول دارند که وقتی بیع مستقر شد خیار مجلس میآید یک, اعمال این حق به دست طرفین است دو، هماکنون میگویند بیع یقیناً خیار مجلس میآورد و اعمال آن هم به دست ما است، ما آن خیار مجلس آمده را به عنوان سقوط بعد از ثبوت داریم اسقاط میکنیم، نه این که بگوییم نیاید اگر بگوییم این بیع خیار مجلس نیاورد بله خلاف شرع است. بگوییم بیع خیار مجلس میآورد ولی ما اعمال نکنیم یا سقوط بعد از ثبوت باشد این که خلاف شرع نیست.
پرسش: فقط شرع در مورد خواهرزاده و برادرزاده بیان نموده.
پاسخ: نه آنکه حکم شرعی است. این جا جائزهست آن جا حکم شرعی است که اصلاً صحیح نیست که اگر کسی عمه را دارد برادرزاده را بگیرد یا خاله را دارد خواهرزاده بگیرد الا باذن این ها.
پرسش: در روایات داریم که همین سوال را از ائمه کردند که اگر در ضمن عقد با همسرش شرط کرد که ازدواج مجدد نکند امام فرمود این شرط باطل است.
پاسخ: باطل است یعنی حق نداشته باشد از روایت استفاده میشود که این میخواهد بگوید که این حق نیاید اما این حق است این حکم که نیست این که نمیگوید که حکم شرعی نباشد بر زوج که واجب نکرده که حق زوجه است. این همان است که قبلاً هم خوانده شده «شَرْطَ اللَّهِ قَبْلَ شَرْطِکُمْ» (1) شما میخواهید شرط بکنید که این نباشد قانون بگذارید که این حق نداشته باشد یک وقت است که قانون وضع میکند که کسی حق ندارد بله این خلاف شرع است. قانون وضع بکند که هیچ مردی حق ندارد ازدواج مجدد بکند بله این خلاف شرع است. اما اگر گفتند قانون این است که [چون بر مرد واجب که نیست جائز است حق او است] اگر خواست این حق را اعمال بکند باید زوجه اجازه بدهد. این مشروط کردن حوزه اعمال حق ثابت است نه سلب حق ثابت، خیلی فرق است. در خیار مجلس چه گفته میشد؟ الآن در اسناد مینویسند با اسقاط کافه خیارات، چه غبن چه خیار مجلس چه خیار دیگر. شرط سقوط خیار مجلس یعنی چه؟ یعنی این عقد خیار مجلس نیاورد خب این که خلاف شرع است که چرا همه میگویند این جائز است؟ میگویند این سقوط بعد از ثبوت است مشروط کردن حوزه اعمال است. معنای شرط سقوط خیار مجلس این نیست که ما طوری بیع میکنیم که این بیع خیار مجلس نیاورد این مخالف حدیث است «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ» (2) اما وقتی گفتند نخیر این بیع خیار مجلس میآورد حق مسلم ما است ما میتوانیم اسقاط کنیم میتوانیم اعمال بکنیم هماکنون داریم اعمال میکنیم «بشرطٍ» یا اسقاط میکنیم مطلقا. این اسقاط بعد از ثبوت است یا محدودکردن حوزه اعمال حق ثابت است، این فرق دارد با این که خیار مجلس نیاورد. یک وقت است کسی قانون وضع میکند تعدد ازدواج ممنوع است این خلاف شرع است. یک وقت میگوید نه این حق ثابت است مرد میتواند اگر خواست اعمال بکند زوجه باید امضا بکند رضایت بدهد. این که محدود کردن یک حق ثابت است نه نیامدن حق.
«والحمد لله رب العالمین»
در فصل چهارم که مربوط به احکام شرط صحیح است مرحوم شیخ فرمودند که اگر شرط «شرط الفعل» باشد نه «شرط الوصف» یا شرط نتیجه که در فصل سوم گذشت وفای به این شرط واجب است (1) دو دلیل را نقل کردند و گذشت یکی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) یکی هم آن حدیث علوی. (3) دلیل سومشان که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) است بعداً خواهد آمد. درباره این چند تا اشکال شد: یکی اشکال تخصیص اکثر هست که اگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) دلیل بر وجوب وفای به شرط است تخصیص اکثر لازم میآید تخصیص اکثر هم مستهجن است؛ پس از ظهور میکاهد ناچار «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» باید بر حکم غیر الزامی حمل بشود در حکم غیر الزامی این امور تحمل پذیر هست ولی در امور الزامی تحمل پذیر نیست. پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نظیر «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (6) و مانند آن است که حکم اخلاقی است نه حکم لزومی. پاسخ داده شد به این که درباره تخصیص اکثر با شروط فاسده حکم جدا دارد که گذشت و درباره شرط در ضمن عقد لازم این هم مثل شرط ابتدایی «واجب الوفا» است یا شرط در ضمن عقد جایز مثل شرط ابتدایی «واجب الوفا» است یا اگر شرط در ضمن عقد جایز بود حدوثاً به عقد نیازمند است ولی بقائاً به عقد نیازمند نیست در همه حال وفای به شرط در ضمن عقد جایز واجب است که قول اول بود. قول دوم این است که احتیاج شرط به عقد برای استقرار موضوع است؛ چون شرط «تعهدٌ فی تعهدٍ التزامٌ فی التزامٍ» هست برای این که موضوع محقق بشود، شرط را در ضمن عقد قرار میدهند وقتی موضوع محقق شد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) دلیل وجوب است؛ پس شرط در ضمن عقد جایز «واجب الوفا» است تخصیصی در کار نیست. قوم سوم آن است که شرط در ضمن عقد جایز «واجب الوفا» نباشد که این مبنا تام نیست، روی این مبنای ناتمام اشکال شما ممکن است وارد باشد. برای تقریب وجه اول و دوم مطالب مبسوطی گذشت؛ مانده یک مطلب و آن این است که بسیاری از بزرگان فقهی(رضوان الله علیهم) فتوا دادند که شرط در ضمن عقد جایز «واجب الوفا» نیست, در ضمن عقد مضاربه اگر کسی شرط بکند وفایش واجب نیست و مانند آن, شما این فتوا که معروف بین اصحاب است این را چه کار میکنید؟ مخالفت با این اصحاب صعب است؛ ولی موافقت با این ها اصعب است؛ برای این که موافقت با این ها مخالفت با دلیل است. بالأخره این صعب و اصعب را چگونه باید حل کرد؟ بخواهیم در برابر معروف بین اصحاب(رضوان الله علیه) فتوا بدهیم سخت است بخواهیم با این ها موافقت بکنیم بی دلیل سختتر است راه حل چیست؟ اولاً این طور نیست که معروف شهرت قطعی باشد بسیاری از بزرگان فتوا به وجوب وفای به شرط دادند ولو شرط ابتدایی؛ مثل مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه). (8) مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) هم سعی میکند تا آن جا که ممکن است مخالف مشهور نباشد تقریباً به روال صاحب جواهرشان عمل میکند. پس اینچنین نیست که شهرت قطعی و یقینی باشد که شرط در ضمن عقد جایز «واجب الوفا» نیست تا بشود تخصیص ادله «اوفوا بالشروط»؛ ولی ما دو تا راه حل داریم اگر این راه حل مقبول شد شد, نشد ما همان مبنای خودمان را میپذیریم. راه حل اول این است که این بزرگواران که میگویند شرط در ضمن عقد جایز «واجب الوفا» نیست برای آن است که شرط حکمش را از عقد میگیرد چون عقد «واجب الوفا» نیست این هم «واجب الوفا» نیست این قابل حل است اصلاً آن ها ممکن است قائل به وجوب وفای به شرط نباشند این بزرگوارهایی که میگویند شرط در ضمن عقد جایز واجب نیست برای این که اصل شرط دلیلی بر وجوب ندارد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (9) را حمل بر حکم وضعی محض میکنند نه تکلیفی صرف نه تکلیفی با وضعی. پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» دلیل بر صحت شرط, انعقاد شرط و تثبیت شرط است؛ مثل أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ. (10) اگر این شرط در ضمن عقد لازم بود وفای به او واجب است نه به استناد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (11) بل به استناد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (12) اگر در ضمن عقد جایز واقع شد چون أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ندارد وفای به آن واجب نیست؛ پس تخصیصی در کار نیست. این که معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) به زعم شما این است که وفای به شرط در ضمن عقد جایز واجب نیست این تخصیص دلیل «الْمُؤْمِنُونَ» (13) نیست چرا؟ برای این که «الْمُؤْمِنُونَ» ناظر به حکم وضع است نه تکلیف هیچ دلیل بر وجوب وفا نیست. فرق بین شرط واقع در ضمن عقد لازم و عقد جایز این است که در عقد لازم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ هست وفا واجب است همه زیر مجموعه عقد را میگیرد، یکی از زیرمجموعه ها شرط است وفای به این شرط هم واجب است. در عقود جائزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نیست فقط عقد صحیح است وجوب وفا در کار نیست اصل عقد «واجب الوفا» نیست و هر چه که در زیر مجموعه عقد هم هست وجوب وفا ندارد، هیچ کدام وجوب وفا ندارند. بنابراین اگر ما از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (14) وجوب وفای به شرط را استنباط میکردیم و شرط در ضمن عقد جایز «واجب الوفا» نبود این تخصیص بود اما از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» ما حکم تکلیفی استفاده نمیکنیم فقط حکم وضعی استفاده میکنیم حکم تکلیفی شرط را از آن عقد استفاده میکنیم اگر عقد «واجب الوفا» بود شرط در ضمن او هم «واجب الوفا» است اگر عقد «واجب الوفا» نبود شرط در ضمن او هم «واجب الوفا» نیست پس تخصیص اکثر نیست نه تخصیص اکثر هست نه سؤال این که فرق بین عقد لازم و عقد جایز چیست بی جواب میماند هم آن جواب دارد هم تخصیص اکثر نیست. حالا چطور أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (15) عقود لازم را شامل میشود عقود جایز را شامل نمیشود؟ چرا؟ برای این که قبلاً چند بار گذشت که أَوْفُوا کاری به آن حوزه اول ندارد أَوْفُوا کار به حوزه دوم دارد عقد لازم دو حوزهای است عقد جایز یک حوزهای است لذا أَوْفُوا ندارد. بیان ذلک این است در عقد لازم دو حوزه هست: یکی حوزه تبدیل و تبدّل و تبادل متقابل مال که یکی میفروشد دیگری میخرد و مانند آن، این حوزه عمل است این حوزه عقد است که حوزه نقل و انتقال است. حوزه دوم این است که ما روی این امضاء میایستیم تعهد میکنیم که به این عقد وفا کنیم این حوزه دوم، قرار عقلا این است این که تعبدی نیست قرار عقلا در عقد بیع این است که ما این تبدیل و تبدّلی که کردیم پای این امضاء میایستیم؛ لذا چه در حوزه اسلامی چه در حوزه غیر اسلامی به خودشان اجازه میدهند که بنویسند بعد از فروش پس گرفته نمیشود، این حق مسلم آن هاست؛ برای این که بیع جایز که نیست عقد جایز که نیست عقد لازم است. یک کار معقول مقبولی است هر کسی میتواند بنویسد که بعد از فروش پس گرفته نمیشود چون این عقد لازم است. این اختصاصی به مسلمان ها ندارد که غیر مسلمان ها هم این کار را میکنند. معلوم میشود که بیع دو حوزه دارد: یک حوزه نقل و انتقال, یک حوزه تعهد, اما عاریه مضاربه اینگونه از امور که ذاتاً جایزند این یک حوزه دارد، عقد جایز یک حوزه دارد فقط حوزه نقل و انتقال است خواستند پایش میایستند نخواستند نمیایستند. لذا در مسئله عاریه کسی نمیتواند بگوید عاریه که دادم پس نمیدهم این طور نیست. در عقود جایز وکیل نمیتواند بگوید حالا که من را وکیل کردی من دست از وکالت برنمیدارم مسئله وکالت بلاعزل آن عدم عزلش باید در ضمن عقد لازم قرار بگیرد. بنابراین عقد لازم دو تا حوزه دارد عقد جایز یک حوزه؛ وقتی این شرط در ضمن عقد لازم قرار گرفت أَوْفُوا (16) میآید این عقد لازم لزومش را امضا میکند با همه زیر مجموعه, هم اصل تبدیل و تبدّل «لازم الوفا» است هم این شرط «لازم الوفا» است چون که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ دارد. اما در مسئله عاریه یا سایر عقود جایزه أَوْفُوا نداریم ما, فقط صحت عقد است. چه چیز را وفا بکنیم؟ تعهدی در کار نیست التزامی در کار نیست امضایی نکردیم, هر وقت خواستیم به هم میزنیم. پس عقد جایز یک بعدی است عقد لازم دو بعدی است این فرق جوهری «بین العقدین» است. چون عقد لازم دو بعدی است هم أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (17) دارد که حوزه اول را امضا میکند هم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (18) دارد که حوزه دوم را امضا میکند. عقد جایز یک بعدی است فقط همان امضاست امضای شارع مقدس است نسبت به اصل نقل و انتقال, تعهدی در کار نیست هر وقت خواستند به هم میزنند چون عقد دوم یک بُعدی است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (19) ندارد عقد اول دو بعدی است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ دارد. چون عقد لازم دو بعدی است و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ دارد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی وفا واجب است همه زیر مجموعه عقد را میگویند «واجب الوفا». یکی از اموری که در همین مجموعه قرار دارد شرط است شرط میشود «واجب الوفا». پس اگر اصحاب بین عقد لازم و عقد جایز فرق گذاشتند به این مناسبت است که شرط ذاتاً «واجب الوفا» نیست برای این که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (20) فقط ناظر به حکم وضعی است نه تکلیفی این یک، و اگر شرط در ضمن عقد لازم را «واجب الوفا» میدانند شرط در ضمن عقد جایز را «واجب الوفا» نمیدانند؛ برای این که عقد لازم به استناد أَوْفُوا (21) «واجب الوفا» است همه زیر مجموعه را میگیرد عقد جایز أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ندارد و «واجب الوفا» نیست. سرّ این که در عقد لازم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ هست در عقد جایز نیست؛ برای این که عقد لازم دو بعدی است عقد جایز یک بعدی این اول و آخر کلام. اگر ما این تحلیل را ارائه کردیم دیگر نمیشود گفت که تخصیص اکثر است. وجوب وفای به شرط از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (22) استنباط نشده تا شما بگویید تخصیص اکثر است. از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (23) استفاده شده که این هم تخصیص نخورده که, این راه حل است و معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ باید مشخص بشود که وفا بکنید یعنی چه؟ ما این جا سه مطلب را باید در کنار هم بگذاریم تا معلوم بشود که وفا یعنی چه؟ وفا در برابر نقض است یک وقت آدم به هم میزند یک وقت به هم نمیزند. خود عقد از آن جهت که یک قرار معاملی است وقتی تثبیت شد نه وفا دارد نه نقض. اما نقض ندارد وقتی کسی چیزی را فروخت مدام بگوید «فسخت» مدام بگوید «نقضت» مدام بگوید «حللت» این لغو است حرف لغوی است زده یک قراری است بسته شده مگر با گفتن این ده ها بار هم بگوید «فسخت» «نقضت» این که نقض نمیشود؛ مثل این که مالی را آدم از کسی وام گرفته بدهکار است مدام بگوید «فسخت» «نقضت» نمیدهم نمیدهم تو حق نداری هر چه هم بگوید دهانش را خسته بکند این حق ثابت است پس بیع نقض شدنی نیست مگر این که حق فسخ داشته باشد بله این امر لازم نقض شدنی نیست. وفا شدنی هم نیست وفا کردم یعنی چه؟ یعنی نقل و انتقال کردم نقل و انتقال که حاصل است نقل و انتقال حاصل را شما تحصیل بکنید این میشود تحصیل حاصل، بگویید «وفیت البیع» لغو است بگویید «نقضت البیع» لغو است، نه وفا دارد نه نقض من وفا کردم یعنی چه؟ پس حوزه اول, بُعد اول نه نقض پذیر است نه وفا پذیر. وفا پذیر نیست برای این که تحصیل حاصل است شما میخواهید به نقل و انتقال وفا کنید یعنی چه؟ نقض پذیر نیست برای این که مگر خیار ندارید به دست شما نیست که این گره خورده. در همین معنا که نه نقض راه دارد نه وفا راه دارد درباره اصل عقد، درباره شرط هم همین طور است کسی در ضمن عقد تعهد کرده که فلان کار را برای بایع یا مشتری انجام بدهد این شرط تثبیت شده است این تعهد آمده در ذمه مستقر شده است نه وفا دارد نه نقض، میگویید «وفیت وفیت» این تحصیل حاصل است میگویید «نقضت نقضت» دست شما نیست شما بردارید؛ مثل دِین کسی بدهکار است بگوید «وفیت» یا «نقضت» این «وفیت» به این معنا که من بدهکارم خب بدهکار هستی دیگر. این وفای به دِین اگر به مسئله سوم برنگردد به اثر برنگردد یک چیز لغوی است نه نقض پذیر است اگر کسی بگوید بدهکار نیستم خب این که نقض نشد چون ثابت است بگوید بدهکار هستم یک چیز لغوی است بدهکار است. پس خود عقد «بما انه عقدٌ» نه وفاپذیر است نه نقض, شرط «بما انه شرطٌ» نه وفاپذیر است نه نقض. امر سوم میماند و آن ترتیب آثار است. از لحظه ترتیب آثار بله وفا معنا دارد نقض هم معنا دارد؛ حالا یا نقض حرام است و «یتبعه الوفا» یا وفا واجب است و «یتّبعه» و «یتبعه» عدم نقض, دیگر دو تا حکم مستقل نداریم هم نقض مستقلاً حرام باشد هم وفا مستقلاً واجب باشد که اگر کسی وفا نکرد دو تا عذاب ببیند در قیامت، این طور نیست اگر کسی دینش را نداد دو تا عذاب نمیبیندغ حالا یا ادا واجب است و ترک ادا حرام یا ترک ادا حرام است و ادا واجب به تبع او بالأخره دو تا حکم مستقل نیست.
1) (1) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
2) (2) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (3) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
4) (4) . سوره مائده, آیه1.
5) (5) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (6) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
7) (7) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
8) (8) . حاشیه المکاسب(یزدی), ج2, ص117.
9) (9) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
10) (10) . سوره بقره, آیه275.
11) (11) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
12) (12) . سوره مائده, آیه1.
13) (13) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
14) (14) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
15) (15) . سوره مائده, آیه1.
16) (16) . سوره مائده, آیه1.
17) (17) . سوره بقره, آیه275.
18) (18) . سوره مائده, آیه1.
19) (19) . سوره مائده, آیه1.
20) (20) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
21) (21) . سوره مائده, آیه1.
22) (22) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
23) (23) . سوره مائده, آیه1.
فتحصل که بُعد اول یعنی خود عقد نه وفاپذیر است نه نقض, بُعد دوم یعنی شرط، نه وفاپذیر است نه نقض, بُعد سوم که ترتیب اثر است بله بهلحاظ ترتیب اثر این است. در جریان شرط در ضمن عقد لازم؛ چون تابع عقد است شارع مقدس اجازه داده که این شخص این عقد را چون جایز است نقض بکند؛ وقتی این را نقض کرد شرط هم از بین میرود چرا؟ چون شرطیت شرط به این است که در ضمن عقد باشد وقتی عقد منحل شد شرطی در کار نیست اما عقد لازم را اجازه ندارد نقض بکند عقد هست و شرط در ضمن عقد هست أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) این را میگیرد. پس اگر اصحاب(رضوان الله علیه) بین عقد لازم و عقد جایز فرق گذاشتند این راه حلش است این تقریباً برمیگردد به آن مطلب؛ منتها اصل مبنای فرضی که ما وجوب را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) استفاده نکنیم این ناتمام است. یقیناً از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» وجوب استفاده میشود «إما بالاصالة و یتبعه الوضع کما ظهر الیه شیخ(رضوان الله علیه) أو وضع بالاصالة و یتبعه التکلیف کما هو المختار». حالا میماند مطالب دیگری که در ضمن این قابل طرح است و آن دلیل سوم مرحوم شیخ انصاری (3) است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (4) است؛ چون ایشان هم به «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) تمسک کردهاند هم به حدیث علوی (6) تمسک کردهاند هم به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) بعضی از مطالب أَوْفُوا بِالْعُقُودِ الآن حل شد ولی دلیل سومی که ایشان «بالاصالة» را ذکر کرده است مسئله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است که -انشاءالله- جلسه بعد حل میشود.
پرسش: قبلاً گذشت که وجوب در عقد یعنی این که به مقتضای عقد عمل کنیم حال چه لازم باشد چه جایز باشد.
پاسخ: بله آن به معنای حکم وضعی است؛ یعنی ترتیب اثر بدهید یعنی صحیح است وگرنه با جواز عقد که «واجب الوفا» نیست عقد را میتواند به هم بزند؛ چون میتواند عقد را به هم بزند این دیگر وجوب وفا ندارد. از نظر امضاء بله, امضاء معنایش این است که هر اثری که این دارد شارع امضا کرده. حالا امروز که روز میلاد وجود مبارک امام دهم(صلوات الله و سلامه علیه و علی آبائه الاطیبین و ابنائه الانجبین) است وجود مبارک امام هادی(صلوات الله و سلامه علیه) که این عصر متأسفانه به آن حضرت جفا شده است یک بیان نورانی از آن حضرت نقل بکنیم. این زیارت جامعه مستحضرید که از وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) نقل شده است. در مسئله امامت ما لفظاً این حرف را میزنیم -انشاءالله- معتقد هم هستیم ولی عملاً به دنبالش نرفتیم و نمیرویم لفظاً میگوییم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی» (1) -انشاءالله- معتقد هم هستیم که قرآن همتای عترت, عترت همتای قرآن بدون کم و زیاد, اما آن که به دنبالش نرفتیم این است که همان طور که قرآن تفسیر میخواهد امامت و ولایت هم تفسیر میخواهد و تنها روایتی که میتواند امامت را تفسیر کند ولایت را تفسیر کند و شیعه را به عنوان حامی یک عِدل قرآن معرفی کند همان زیارت جامعه هست. آن زیارت های دیگر ادعیه دیگر چه زیارت امین الله چه سایر زیارات حتی زیارت های متعدد وجود مبارک سید الشهداء(سلام الله علیه) این ها آن معارف امامت و ولایت و این ها را در بر ندارند. این که تعلیم اسماء را دارد «بِکُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِکُمْ یَخْتِمُ اللَّهُ وَ بِکُمْ یَمْحُو مَا یَشَاءُ» (2) شما مظاهرید شما... هفت تا زیارت جامعه هست که در آن هفتمی کلمه مظاهر هم آمده شما مظاهر اسمای حسنای الهیاید آن مقام هایی که وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) برای اهل بیت ذکر کرده این تفسیر امامت است. این به منزله سوره است یک سوره تقریباً یک جزئی. اگر ما یک سورهای داشته باشیم؛ نظیر سوره «آلعمران» نظیر سوره «مائده» نظیر سوره «نساء» این در حقیقت به منزله یک سوره یک جزئی قرآن کریم است درباره امامت. این درس میخواهد این را خیال نکنید این زیارت جامعه مثل مکاسب و کفایه است با هشت ده سال درس خواندن حل میشود این گوی و این میدان. شما الآن چندین سال است درس میخوانید دیگر بروید بعضی از این جملهها را مطالعه کنید مقایسه کنید پیش مطالعه کنید بعد بیایید امتحان بدهید معلوم میشود حل میشود یا نمیشود. مثل خود قرآن است. این مثل یک سوره یک جزئی قرآن کریم است ما در آن هستیم میمانیم در آن جملهها یعنی چه؟ این چه میخواهد بگوید؟ این با کدام قسمت توحید سازگار است؟ چطوری این ها ید اللهاند؟ چطوری این ها مظاهر فیض خدا هستند؟ شما آن چنان مقربید که ذات اقدس الهی با شما خلوت میکند حرف شما را میشنود به دست شما کارها انجام میگیرد «بِکُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِکُمْ یَخْتِمُ اللَّهُ وَ بِکُمْ» (3) این «بکم» یعنی چه؟ به وسیله شما آسمان ها را خلق کرده, آن ها که این ها را نمیدانند ـ معاذ الله ـ میگویند این مرام نامه شیعیان غالی است ـ معاذ الله ـ دیدید سال ها گفتند, گفتند نوشتند. گفتند شیعههای غالی یک مرام نامهای دارند و آن زیارت جامعه است. اما وقتی معلوم بشود که مقام ذات حسابش جداست صفات ذات و کنه ذات که عین ذات است جداست مقام فعل که ازلی و ابدی «بالعرض» است جداست این ها در مقام فعل هستند در «وجه الله» هستند در «فیض الله» هستند این جا که هیچ غلوی در کار نیست. نعم مقام ذات احدی به او دسترسی ندارد چون بسیط است و نامتناهی, نمیشود گفت که هر کسی به اندازه خودش خدا را میفهمد؛ برای این که او اندازه ندارد این برای اغنا است که میگویند «آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید» این مثال با ممثل خیلی فرق میکند. آب دریا مرکب است فراوان است سطح دارد ساحل دارد عمق دارد شرق و غرب دارد آدم اگر نتواند اقیانوس را بکشد یک گوشهاش را میتواند بگیرد اما خدای سبحان اولش عین آخرش است آخرش عین اولش است ظاهرش عین باطنش است باطنش عین ظاهرش است بسیط محض, جزء ندارد. این بسیط محض هم نامتناهی است. این یا همه یا هیچ, نمیشود گفت یک قدری از خدا را آدم درک میکند. یک بیان نورانی مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرده: کسی به حضرت عرض میکند که اگر خدا این است که ما دسترسی نداریم فرمود: ما بیش از استدلال برهان اصولی وظیفه نداریم «لَکَانَ التَّوْحِیدُ عَنَّا مُرْتَفِعاً» (4) این را مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب قیّم توحید نقل کرده فرمود ما مادامی که بشریم با برهان سر و کار داریم. ما الآن این جوشن کبیر را خوب میتوانیم بفهمیم به اندازه خودمان برهان اقامه کنیم اگر هزار یا هزار و یک اسم هست هزار یا هزار و یک برهان است؛ چون هر اسمی از اسمای حسنای خدا حدوسط برهان براهین توحید است وحدت و کثرت برهان به وحدت و کثرت حد وسط است اگر یک حد وسط باشد با چند تقریب تقریر بشود این یک برهان است. اگر ما گفتیم دو دلیل داریم باید دو تا حد وسط ارائه کنیم. اصغر و اکبر که محفوظ است اگر حد وسط یکی بود با بیان های گوناگون ارائه شد این یک برهان است. اگر واقعاً حد وسط دوتا بود دوتا دلیل است. این هزار و یک اسم یا هزار اسم, هزار و یک برهان است این ها را آدم میتواند بفهمد هر کسی به اندازه استعداد خودش، این جا اندازه معنا دارد. ما با برهان کار داریم و این ها را میفهمیم بعد بگوییم که این ها را نمیپرستیم مطابق خارجش را میپرستیم آن که در خارج مطابق این اسماء حسنی است او را میپرستیم از او کمک میخواهیم با او مأنوسیم با او محشور میشویم همین مقدار, اما این ها که مفاهیم است این ها که در ذهن ماست این ها که خدا نیست این ها حاکی است. ما اگر هم یک قدری جلوتر برویم میبینیم از خودمان باز نمیتوانیم بیرون برویم مگر از راه فطرت مشکل را حل کنیم این که ما میگوییم آقا ما با این مفاهیم کار نداریم با خارج کار داریم این خارج یک دانه «خا» است و یک دانه «الف» است و یک دانه «راء» است و یک «جیم» این خارج, خارج به حمل اولی است و ذهن به حمل شایع است. ما هر چه بگوییم آقا من با مصداق کار دارم این مصداق یک «میم» است و «صاد» است و «دال» است و «الف» است و «قاف» این به حمل اولی مصداق است و به حمل شایع ذهن, شما بیرون نیستید، کس دیگر رفته بیرون؛ همان است که «کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی عَرْشِ» (5) مرحوم کلینی نقل کرد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به این جوان فرمود چرا زرد چهرهای؟ عرض کرد که من به خدا یقین پیدا کردم فرمود هر یقینی حقیقتی دارد حقیقت یقینی چیست؟ عرض کرد «أَصْبَحْتُ... کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی عَرْشِ». این همان است که گوشهای از این در خطبههای نورانی وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا» (6) این است تازه این ها مقام «کأنّ» است آن مقدور ماها نیست و توحید هم همان جا شروع میشود آن که مقدور ماست با برهان است. پس آن مقام, آن ذات حساب دیگری دارد تمام بحث های عرفا و حکما در فصل سوم است یعنی «وجه الله» است «فیض الله» است که از این «وجه الله» و از این «فیض الله» به حق یاد میکنند. مستحضرید در قرآن دو تا حق است یک حق است که خداست که ذٰلِکَ بِأَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْحَقُّ (7) این حق محض است و این در عرفان اصلاً مطرح نیست کسی به آن جا دسترسی ندارد نه حکیم میفهمد نه عارف میبیند. یک حقی است که به نام «وجه الله» است «فیض الله» است که در «آلعمران» و سایر سور آمده است الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ. (8) این الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ یعنی هر چه در عالم به عنوان حقیقت امکانی هست این یکسره از خداست. در عرفان با این الْحَقُّ کار دارند، نه با آن حق که ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ (9) به او احدی دسترسی ندارد. پس الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ. (10) بعد هم فرمود که ما آسمان و زمین را با این خلق کردیم. مهندسی [چون کلمه مهندس هم در بعضی از نصوص روایات ما هست مرحوم صدرالمتألّهین این را در شرح اصول کافی آن روایتی که کلمه مهندس را بر ذات اقدس الهی اعطا کرده که «الْهَنْدَسَةُ» (11) هست. مستحضرید که این مهندس عربی نیست این فارسی است مهندس از «هندسه» است «هندسه» معرب «اندزه» است «اندزه» مخفف اندازه است که فارسی است این تعریب شده, شده «هندسه» بعد مشتق شده, شده مهندس] فرمود مهندس عالم خداست. از خدا سؤال میکنیم شما این عالم را از چه آفریدی؟ با سنگ و گل که نیافریده چون خود سنگ و گل و مصالح ساختمانی در اجزاء عالم است؛ عالم هم با چه خلق کردی؟ فرمود: مصالح ساختمانی کل هستی حق است «خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ» (12) این چون «باء» دارد «بالحق»، در کتاب های عرفان اگر مستحضر باشید تعبیر میکنند به «الحق المخلوق به» این حق «مخلوق به» غیر از آن حق الهی است که ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ (13) این حق «مخلوق به» میگویند «عین الخلق» است «من وجهٍ»، «غیر الخلق» است «من وجهٍ آخر»؛ بله هر مطلقی عین مقیّد است «من وجهٍ» و غیر مقیّد است «من وجهٍ آخر» این حق است که میگویند «عین الخلق» است «من وجهٍ و غیر الخلق» است «من وجهٍ» چون هر مطلقی «عین المقیّد» است «من وجهٍ» و «غیر المقیّد» است «من وجهٍ آخر» الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ. پس کل بحث ها این جاست. یک بیان نورانی از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست که فریقین نقل کردند یک بیان نورانی هم از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است که این را بعد از آن حدیث نورانی امام هادی(سلام الله علیه) باید نقل بکنیم اگر آن روشن شد که الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ (14) این «الحق» فعل خداست که این حق از خداست. این حق را ما کجا پیدا کنیم؟ ما از کجا این حق را بشناسیم؟ فرمود این حق را میخواهی بشناسی ما به شما آدرس میدهیم «الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌ مَعَ الْحَقِ» (15) حق به معنای ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ کسی با او نیست. او« کان الله و لم یکن شیءٌ» الآن هم کماکان این طور نیست که «علیٌ ـ معاذ الله ـ مع الله». این حقی که الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ (16) این حق با علی است علی با این حق است ما این حق را از کجا بشناسیم ما که صاحب وحی نیستیم به ما فرمودند میخواهی ببینی حق در عالم کیست و چیست برو ببین حضرت امیر چه میگوید این راه خوبی است «الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌ مَعَ الْحَقِ» (17) این درباره عمار هم آمده؛ اما تمام تفاوت این است که «یَدُورُ الْحَقُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار» (18) این ضمیرها به چه کسی برمیگردد؟ و به چه برمیگردد؟ درباره عمار ضمیر «یدور» به عمار برمیگردد «یَدُورُ [عمار] الْحَقُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار» درباره حضرت امیر ضمیر به حق برمیگردد «یَدُورُ الْحَقُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار» (19) میخواهید ببینید حق کجاست برو ببین علی کجا میگوید به چه دلیل این ضمیر «یدور» به حق برمیگردد برای حضرت امیر؟ برای این که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین مطلب را که فرمود؛ فرمود: «اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِیٍّ حَیْثُمَا دَار» (20) خدایا هر جا علی هست حق را در آن جا قرار بده که این ایام غدیر, ایام ولایت این حرف ها مطرح است. این حرف ها اگر حل شد زیارت جامعه آن وقت حل میشود آن وقت غلوی در کار نیست کسی که ـ معاذ الله ـ به مقام ذات راه پیدا نکرده, کل جهان جهان امکان است حوزه امکان است، عرش و سماء و کرسی و لوح و قلم و دنیا و آخرت همه این ها حوزه امکانی است یکی بالاست یکی پایین، آن که بالاست اهل بیت است. اگر نبود اصرار کتاب و سنت بر این که بهشت ابدی است این را هم فکر ما نمیکشید. همین معنا در ازلیت هم هست درباره ابدیت بهشت که کسی اختلاف ندارد ما هستیم که هستیم که هستیم، ابدی خواهیم بود این به این جا آسیب نمیرساند؛ منتها ابدی «بالعرض» این به یک ابدی «بالذات» مرتبط است اگر یک فیضی اینچنین باشد که محذوری ندارد. این الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ (21) که در دو جای قرآن آمده است این حق که ازلی است. این حق «یَدُورُ الْحَقُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار». (22) یک بیان نورانی از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که آن حدیث قرب نوافل است که هم شیعهها نقل کردند هم سنی ها نقل کردند بسیاری از بزرگ ها رساله مفردهای در این حدیث نوشتهاند از چند طریق صحیح, موثق, حسن نقل شده است که بخشی از این ها را مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در مرآة العقول (23) هم نقل کرده چون اصل حدیث در جلد دوم کافی مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) است مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در مرآة هم خوب معنا کرده. این حدیث قرب نوافل این است که لازال بنده من به وسیله بعضی از فرائض با نوافل به من نزدیک میشود «لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ» (24) هم مجاری ادراکی و هم مجاری تحریکی او را طرح میکنم. اگر با نوافل به من نزدیک شد، قبلاً محب من بود الآن محبوب من است من محب او هستم در مقام فعل چشم اویم دست اویم گوش اویم «کُنْتُ... وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ» این حرف میزند ولی با «لسان الله» میگوید, میبیند ولی با «عین الله» میبیند و مانند آن که این بحث مبسوط خاص خودش را دارد که اگر آن حل بشود مسئله زیارت جامعه کبیره هم حل است اما آن که ما الآن این جا نقل میکنیم به مناسبت روز میلاد وجود مبارک حضرت هادی(سلام الله علیه) حضرت فرمود: «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ» (25) دنیا بازار است. انسان عمر میدهد وقت میدهد حیثیت میدهد چیزی میخواهد بگیرد دو جور انسان معامله میکند: یا با خدا معامله میکند یا با ابلیس. اگر با خدا معامله کرد که یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ (26) هست إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ (27) هست هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجیکُمْ (28) هست چرا این تجارت, تجارت رابحه است؟ یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ (29) برای این که اگر کسی با خدای سبحان معامله کرد خدا عوض و معوض هر دو را برمیگرداند به آدم میدهد؛ یعنی تکمیل میکند میپروراند رشد میدهد به آدم میدهد چیزی را که از ما نمیگیرد که حالا بر فرض جان را به او دادیم در راه او شهید شدیم این را تکمیل میکند به ما میدهد. مال را به او دادیم تکثیر و تکمیل میکند به ما میدهد. وقت و حیثیت و آبرو را در راه او صرف کردیم تکمیل میکند اضافه میکند چند برابر میکند به ما میدهد عوض و معوض هر دو را میدهد؛ لذا فرمود: فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذی بایَعْتُمْ بِهِ (30) این مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ (31) که اختصاصی به درجات بهشت ندارد, اگر کسی با حسنه رفت پیش خدا همین را ده برابر میکند به او میدهد عوض و معوض هر دو را میدهد لذا فرمود «رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ». (32) اما اگر کسی با شیطان معامله کرد او عوض و معوض هر دو را میگیرد این طور نیست که چیزی به آدم بدهد. اگر کسی با شیطان معامله کرد او جان را میگیرد مال را میگیرد برده خود قرار میدهد، این همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» از آن نقل شده که شیطان گفته من سواری میخواهم «احتنک» باب افتعال, حنک و تحت حنک یعنی اسب گرفته، گفت لأَحْتَنِکَنَّ ذُرّیَّتَهُ (33) من سواری میخواهم این خودش را به من فروخت لذا هر چه من میگویم باید اطاعت بکند اینچنین نیست که اگر کسی راه شیطنت را رفته خودش بشود آزاد؛ عوض و معوض هر دو را او میگیرد از این به بعد این شخص حرف میزند اما به لسان شیطان, میبیند اما با چشم شیطان, این بیان در قبال آن حدیث قرب نوافل (34) است. پس آن که وجود مبارک حضرت هادی(سلام الله علیه) فرمود که «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ» (35) سرّش این است. آن ها که با خدا معامله کردند عوض و معوض هر دو را گرفتند. آن ها که با ابلیس معامله کردند عوض و معوض هر دو را باختند. آن ها که با خدا معامله کردند این عوض و معوض تکمیل شدهاش به این است که خدا میفرماید از این به بعد هر حرفی میزند من زبان اویم. چرا ما میگوییم این ها معصوماند و معصوم هر چه فرمودند حکم خداست؟ برای این که مسیر قرب نوافلاند اشتباه نمیکنند؛ مگر الله ـ معاذ الله ـ اشتباه میکند؟ فرمود «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا» (36) این میشود «ید الله» البته این «ید الله» غیر از این است که الله ید او باشد این «ید الله» به قرب فرائض برمیگردد. پس یا انسان به جایی میرسد فصل اول را «بالکل» باید از یاد ببریم چون او ما را از یاد میبرد فصل دوم که اکتناه صفات ذات است «بالکل» باید از یاد ببریم برای این که او طرد میکند ما را راه نمیدهد. تمام بحث های عرفانی در فصل سوم است؛ «وجه الله» هست «فیض الله» هست حق «مخلوقٌ به» است و «ما الی ذلک» و تمام صدر و ساقه زیارت جامعه کبیر این است قرب نوافل این است. در برابر قرب نوافل این بیان نورانی حضرت امیر هست که در خطبه هفت نهجالبلاغه آمده که اگر کسی راه شیطنت را رفت عوض و معوض هر دو را باخت. شما در بعضی از جاها میبینید وجود مبارک حضرت امیر به آن مخاطب فرمود: این شیطان است که «نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِکَ» (37) با شیطنت داری حرف میزنی یعنی همان «کُنْتُ... لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ» (38) درباره شیطان است. در خطبه هف البته به غیر از این تقطیع کرده مرحوم سید که فرمود: «اتَّخَذُوا ال شَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاکاً وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» (39) فرمود این ها بی باکی کردند شیطان را راه دادند شیطان اول وارد شد دور کعبه دل گشت در کعبه را باز یافت وارد درون دل شد این جا آشیانه درست کرد، بعد تخم گذاری کرد، این تخم را زیر بال و پر خودش گذاشت جوجه درست کرد، این جوجهها «دبیب» دارند دابه را که دابه میگویند این است این که میبینید بعضی ها در نماز یا غیر نماز اصلاً آرام نیستند برای همین جهت است این خاطرات پُر که رها نمیکند برای همین جهت است مثل این که آدم یک اتاق کوچکی دارد همه این ها را ریخته جوجههای چند روزه آمدند این جا، این ها سر و صدا میکنند دیگر «باض» یعنی بیضه گذاشت و «فرّخ» یعنی این بیضه را فرخ و فرّوخ است جوجه, این ها را جوجه درآورده حالا که تخم گذاری کرده این ها را جوجه آورده و «دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ» در سینه این ها در دل این ها دابهاند جنبندهاند آثارش را میگیرند از این به بعد شیطان با چشم این ها میبیند با زبان این ها حرف میزند. این که در ضمن آن خطبه همام آن شخص رفته جسارت بکند وجود مبارک حضرت امیر فرمود این شیطان است که «نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَی لِسَانِکَ» (40) این است. فرمود: باض بیضه گذاشت و فرخ این بیضه را فرخ و فرّوخ به نام جوجه جوجه درست کرد «فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ» (41) پشت سر هم دابه گونه جنب و جوشی در دل او ایجاد کرد آنگاه «فِی حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ» با چشم این ها نامحرم را نگاه میکند برای این که خودش را فروخت؛ وقتی خودش را فروخت میگوید این را باید نگاه کنی این ناچار است بگوید چشم؛ «فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ» این میبینید با زبان این ها شیطان دارد به وجود مبارک حضرت هادی اهانت میکند. پس اهانت کننده شیطان است منتها به زبان این ها, این ها زبان خودشان را اول اجاره دادند بعد فروختند. این ها تمثیل نیست چطور میشود یک شیطان؟ تناسخ است؟ نه. به نحو حرکت جوهری است؟ شاید. چطور میشود که شیطان جابجا میشود در انسان نفوذ میکند انسان را شیطان بکند؟ این که بزرگان حکمت متعالیه میگویند انسان نوع اخیر نیست نوع سافل نیست نوع متوسط است «تحت الانسان» انواع دیگری است از همین هاست. ما یک فرس و بقر و گرگ و گراز داریم که در عرض انسانند، یک مار و عقرب داریم در عرض انسانند میگوییم این انسان است آن مار است آن عقرب است. یک مار و عقرب و گرگ و گراز داریم که در طول انسان است نه در عرض انسان میگوییم «هذا انسانٌ حیّةٌ» یعنی انسانی است که «حیّه» شده واقعاً انسان است واقعاً هم نیش میزند این «حیّه» بودن در طول انسانیّت است نه در عرض انسانیّت. در دنیا بالأخره مار و عقرب در قبال انسانند؛ اما اگر کسی این راه بیگانه را طی کرده باشد شیطنت را طی کرد ـ معاذ الله ـ «انسانٌ حیّةٌ» «انسانٌ کلبٌ» اگر در قیامت به صورت سگ محشور بشود که عذاب نیست مگر سگ عذاب دارد؛ الآن سگ مگر خجالت میکشد که سگ است؛ چون این سگ در قبال انسان است اما آن روز که فَتَأْتُونَ أَفْواجًا (42) طبق نقل فریقین عدهای به صورت سگ درمیآیند یا به صورت حیوان دیگر میآیند «انسانٌ کلبٌ»؛ یعنی کاملاً میفهمد انسان است کاملاً شعور انسانی را دارد ولی همه این ها را باید در مسیر کلب بودن ـ معاذ الله ـ پیاده کند این بیان نورانی امام هادی(صلوات الله و سلامه علیه) که فرمود: «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ» (43) میتواند اینگونه از معارف را در بر داشته باشد.
1) (31) . دعائم الاسلام، ج1، ص28.
2) (32) . الکافی(ط- اسلامی)، ج4 ، ص576.
3) (33) . الکافی(ط- اسلامی)، ج4 ، ص576.
4) (34) . توحید(صدوق), ص245.
5) (35) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص53.
6) (36) . نهج البلاغه، خطبه184.
7) (37) . سوره حج, آیه6.
8) (38) . سوره بقره, آیه147.
9) (39) . سوره حج, آیه6.
10) (40) . سوره بقره, آیه147.
11) (41) . الکافی(ط- اسلامی)، ج1 ، ص158.
12) (42) . ر. ک: سوره حجر, آیه85.
13) (43) . سوره حج, آیه6.
14) (44) . سوره بقره, آیه147.
15) (45) . نهج الحق، ص225.
16) (46) . سوره بقره, آیه147.
17) (47) . نهج الحق، ص225.
18) (48) . بحارالانوار(ط- بیروت)، ج30, ص372.
19) (49) . همان, ج31, ص376.
20) (50) . مسائل الصاغانیه, ص109.
21) (51) . سوره بقره, آیه147.
22) (52) . بحارالانوار(ط- بیروت), ج31, ص376.
23) (53) . مرآة العقول, ج10 ، ص382.
24) (54) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص352.
25) (55) . تحف العقول, ص483.
26) (56) . سوره فاطر, آیه29.
27) (57) . سوره توبه, آیه111.
28) (58) . سوره صف, آیه10.
29) (59) . سوره فاطر, آیه29.
30) (60) . سوره توبه, آیه111.
31) (61) . سوره انعام, آیه160.
32) (62) . تحف العقول, ص483.
33) (63) . سوره اسراء, آیه62.
34) (64) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص352.
35) (65) . تحف العقول, ص483.
36) (66) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص352.
37) (67) . نهج البلاغه، خطبه184.
38) (68) . الکافی(ط- اسلامی)، ج2 ، ص352.
39) (69) . نهج البلاغه، خطبه7.
40) (70) . نهج البلاغه، خطبه184.
41) (71) . نهج البلاغه، خطبه7.
42) (72) . سوره نبأ, آیه18.
43) (73) . تحف العقول, ص483.
«والحمد لله رب العالمین»
مرحوم شیخ انصاری (رضوان الله تعالی علیه) در فصل چهارم احکام شرط صحیح را مطرح کردند که اگر شرط واجد آن شرایط صحت بود و «شرط الوصف» نبود و «شرط النتیجه» نبود بلکه «شرط الفعل» بود انجام آن فعل واجب است به چند دلیل استدلال کردند که برخی از آن ادله گذشت و بعضی از ادله -به خواست خدا- خواهد آمد. مهم ترین دلیلی که ایشان به آن استدلال کردند قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) بود بعد هم به حدیث علوی (علیه السلام) (2) استدلال کردند برخی را هم به عنوان تأیید و تأکید ذکر کردند که آن استثنای «الا من عصی الله» (3) باشد بعد از تقریب استفاده وجوب از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) خواه این حکم تکلیفی وجوب «بالاصالة» از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» استفاده بشود و حکم وضعی بالتبع باشد که نظر ایشان است یا حکم وضعی «بالاصاله» استفاده بشود و حکم تکلیفی بالتبع باشد «کما هو المختار بأی نحوٍ دلیل» است بر این که وفای به شرط واجب است. قبل از این که به دلیل سوم وجوب شرط یعنی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) برسیم یک سلسله اشکالاتی مطرح بود برخی از آن اشکالات این بود که اگر وفای به شرط واجب باشد تخصیص اکثر لازم میآید این تخصیص اکثر هم در دو بخش مطرح شد: یکی راجع به این که شرایطی که فاقد شرط صحتاند زیادند همه این ها باید از دلیل وجوب وفای به شرط خارج بشوند این تخصیص اکثر است و مستهجن, از طرفی شرط هایی که در ضمن عقد جایز است کم نیست و وفای به آن ها هم واجب نیست آن ها هم باید از تحت «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) خارج بشوند این مجموعه میشود تخصیص اکثر و مستهجن. تخصیص اکثر که شد معلوم میشود که حکم حکم لزومی و وجوبی نیست. در حکم لزومی کسی اینچنین سخن نمیگوید که آنچه را که خارج میشود، بیش از آن مقداری است که داخل باشد؛ ولی در حکم های ندبی و غیر لزومی این امر بعید نیست لذا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» حمل بر استحباب میشود؛ نظیر «المؤمن» «إِذَا وَعَدَ وَفَی» (7) و مانند آن. درباره بخش اول پاسخ داده شد که شرایطی که فاقد شرط صحت باشند خروج آن ها مستلزم تخصیص اکثر نیست. درباره بخش دوم که شرط در ضمن عقد جایز حکمش چیست؟ بعضی از مباحثاش گذشت بعضی از مباحثاش -به خواست خدا- تتمیم میشود. آنچه که گذشت این بود که برخی بر آنند که شرط در ضمن عقد جایز مثل شرط در ضمن عقد لازم «واجب الوفا» است؛ زیرا اندراج شرط در ضمن عقد برای آن است که شرط محقق بشود چون صاحب قاموس (8) و برخی دیگر گفتند شرط «هو التزامٌ فی التزامٍ» «هو التعهدٌ فی تعهدٍ» ما برای این که شرطیت شرط محقق بشود این را در ضمن عقد جایز مطرح کردیم وگرنه حکمش از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (9) به دست میآید. همین که در ضمن عقد جایز واقع شد وفای به او واجب است؛ چه آن عقد جایز منحل بشود چه عقد جایز منحل نشود این یک مبنا بود. روی این مبنا که اشکال وارد نیست.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (2) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
3) (3) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص62.
4) (4) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (5) . سوره مائده, آیه1.
6) (6) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (7) . دعائم الاسلام، ج1، ص64.
8) (8) . القاموس الفقهی لغة و اصطلاحا، ص192.
9) (9) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: عقد جایز باشد کامل می شود نباید وفای به آن واجب باشد؟
پاسخ: برای این که این موضوع را از عقد میگیرد نه حکم را, جناب قاموس و امثال قاموس، بیانگر حکم شرط نبودند معنای شرط را بازگو کردند. شرط آن است که در ضمن عقد باشد حالا در ضمن عقد واقع شد. حکم شرط چیست؟ حکم شرط را شارع باید بیان بکند کرد فرمود: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (1) وجوب وفا را ما از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیریم نه از حکم آن عقد, اندراج شرط «ضمن العقد» برای آن است که حقیقت شرط چون «تعهدٌ فی تعهدٍ» است شرطیت شرط محقق بشود حکم را که شرط از آن عقد نمیگیرد از دلیل خودش میگیرد. مختار شیخنا الاستاد (رضوان الله علیه) این بود که این شرط که در ضمن عقد واقع میشود در تحقق موضوع محتاج به عقد است چون حکم را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگیرد مادامی که این عقد جایز هست، شرطیت شرط محقق است وجوب وفا دارد؛ وقتی این عقد جایز در اثر جوازش منحل شد، دیگر شرطی نیست تا وجوب وفا نداشته باشد و باعث تخصیص بشود پس یا هست یا نیست اگر هست «واجب الوفا» است اگر نیست که دیگر مسئله تخصیص اکثر مطرح نیست. تخصیص اکثر آن است که شرط باشد و وجوب وفا نداشته باشد. فقط روی مبنای سوم اشکال وارد است و آن این است که شرط که در ضمن عقد جایز است حکمش را از خود آن عقد میگیرد چون حکمش را از آن عقد میگیرد و عقد «واجب الوفا» نیست این شرط هم «واجب الوفا» نیست. بنابراین شرط در ضمن عقد جایز «واجب الوفا» نیست؛ مانند شروط دیگر و این از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» خارج میشود به تخصیص اکثر. این مبنای سوم تام نیست. پس اگر این مبنا تام باشد بله اشکال وارد است؛ ولی بیان شد که مبنای سوم تام نیست. تحقیق در مسئله همان بود که در آن فصل اول گذشت و آن این است که اصلاً این سخن تام نیست که ما بگوییم شرط «التزامٌ فی التزامٍ» یک قرار معاملی است یک تعهد است چه در ضمن معامله باشد چه مستقل باشد شرط است. این تعهد این امضا این کنوانسیون این میثاق همه این ها مشمول «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) هستند و «واجب الوفا»یند، هیچ کدام از این عقبات کعود لازم نبود. به این جا رسیدیم که اگر شرط در ضمن عقد جایز باشد هیچ محذوری ندارد وفایش واجب است مادامی که عقد هست وفای به شرط واجب است مادامی که عقد منحل شد اگر گفتیم شرط تابع عقد است حدوثاً و بقائاً دیگر شرطی نیست تا وجوب وفا نداشته باشد «فأین التخصیص الاکثر». حالا برسیم به دلیل سوممرحوم شیخ انصاری ایشان برای وجوب وفا هم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) را مطرح فرمودند هم حدیث علوی (4) را مطرح فرمودند هم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) را. (6) یک اشکالی هم مربوط به همین وجوب وفای به شرط هست که بعداً ذکر میشود. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید که به هر عقدی را آثار خاصاش را بار کنید اگر شرط در ضمن عقد لازم باشد معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این است که به این عقد با همه شئون و ابعادش باید وفا بشود. شرطی هم که در ضمن این عقد است وفای به او واجب است. بنابراین یکی از ادله وجوب وفای به شرط همین آیه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید به عقد با همه متعلقاتش به همه شئونش باید وفا کرد شرط هم از شئون این عقد است پس وفای به این شرط واجب است. لذا شرط در ضمن عقد لازم وفایش واجب است. لکن شرط در ضمن عقد جایز این حکم را ندارد چون از عقد جایز ما نمیتوانیم وجوب وفای به شرط را به دست بیاوریم بلکه اگر شرط خودش دلیلی داشت بر وجوب, وفای به او واجب است وگرنه نه. چون أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) میگوید که هر عقدی هر اثری دارد بار کنید اگر آن عقد «واجب الوفا» است که وفایش واجب است اگر «جایز الوفا» است که وفایش جایز است اگر نقل و انتقال عین است که عین را منتقل کنید اگر نقل و انتقال منفعت است مثل اجاره، منفعت را منتقل کنید أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی اثر هر عقدی را بار کنید. پس به هر تقدیر اگر این شرط جزء شئون عقد بود مشمول دلیل أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است. این اجمالی از بیان مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) است. اما تحقیق مسئله: قبلاً گذشت که بعضی از عقود یک مرحلهای هستند بعضی از عقود دو مرحلهای. عقدهای لازم دو مرحلهای هستند عقدهای جایز یک مرحلهای. عقد لازم در مرحله اولی عهدهدار آن نقل و انتقال است مثلاً در بیع، مرحله اولای عقد بیع همان تبادل ملکی است نقل و انتقال ملکی است مبیع از ملک بایع منتقل میشود به مشتری میرسد ثمن از ملک مشتری منتقل میشود به بایع میرسد این نقل و انتقال است. یک تعویض هست به نام بیع یک معوض است به نام مبیع یک عوض است به نام ثمن, این حوزه، حوزه مرحله اولای عقد است. چون بیع از عقود لازمه است مرحله دیگر هم دارد و آن این است که دو طرف متعهدند که پای امضایشان بایستند. یک وقت اقاله است با رضای طرفین که از بحث خارج است. یک وقت است که عقد خیاری است حالا یا از دو طرف مثل خیار مجلس یا از یک طرف مثل خیار حیوان، آن از بحث خارج است. اگر خیاری در کار نبود و اقالهای مطرح نشد مرحله دوم عقد بیع به این صورت است که طرفین متعهدند پای امضایشان بایستند و ملتزمند که آثار عقد را بار کنند. در مرحله دوم که ملتزمند به عقدشان وفا کنند که بنای عقلا این است و شارع هم همین را امضا کرده گاهی شرط راه پیدا میکند این شرط که راه پیدا کرد، این وفا و التزام که عمل به این واجب هست چون شرط راه پیدا کرد برای بعضی ها واجب مطلق میشود برای بعضی ها واجب مشروط. بیان ذلک این است که اگر در بیعی مشتری متعهد شد که فلان کار را انجام بدهد که «شرط الفعل» است؛ شرط خیاطت یا شرط بنایی را شرط کتابت یا شرط یک سفری و مانند آن, شرط کرد که این کار را انجام بدهد این «شرط الفعل» است. عمل به این شرط بر شرط کننده واجب است. این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (8) که الآن محور بحث است منحل میشود به دو امر, چون همان طوری که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ به عقدهای متعدد منحل میشود ، به عاقدهای متعدد هم منحل میشود. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ معنایش این نیست که اگر یک عقدی در عالم واقع شد شما وفا کنید که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ معنایش این است که «و الیوف کل عاقدٍ بعقد» هر کسی عقد خودش را وفا کند. پس اگر عقد بیع داشتیم عقد اجاره داشتیم عقد صلح و مضاربه داشتیم این افراد هر کدام باید به عقد خودشان عمل بکنند. پس عقد بیع یک وفا دارد عقد اجاره یک وفا دارد و هکذا عقود دیگر. در خصوص عقد بیع هم چون یکی بایع است و دیگری مشتری این منحل میشود به دو تا «اوف» دو تا حکم؛ یعنی «و الیوف» بایع به عقد خود «و الیوف» مشتری به عقد خود. حالا که أَوْفُوا منحل شد به عدد عقدها یک، و به عدد عاقدها دو، ممکن است که این وجوب در این موارد همهاش مطلق باشد یا همهاش مشروط باشد «أو بالتبعیض»؛ نسبت به یکی واجب مشروط باشد نسبت به دیگری واجب مطلق. آن جا که خیاری در کار نیست أَوْفُوا بِالْعُقُودِ در خصوص عقد بیع منحل میشود به دو تا «اوف»، به بایع میفرماید «اوف بعقدک»، به مشتری میفرماید «اوف بعقدک» هر دو هم واجب مطلق است چون شرطی در کار نیست خیاری هم در کار نیست. آن جا که شرط در کار باشد مشتری متعهد شده باشد این أَوْفُوا (9) که دلیل وجوب وفاست، نسبت به بایع واجب مشروط است نسبت به مشتری واجب مطلق. آن شرط و قیدی که مطرح شد نسبت به بایع قید وجوب است نسبت به مشتری یک قید واجب. آن شرط نسبت به بایع مقدمه حصولی است نسبت به مشتری مقدمه تحصیلی. بیان ذلک این است بایع فرشی را فروخت مثلاً، مشتری تعهد کرد که فلان کار را برای بایع انجام بدهد. چون این شرط به حوزه وفا میخورد به مرحله دوم میخورد نه مرحله اولی؛ چون مرحله اولی یک بیانی دارد که نه نقض پذیر است و نه وفا پذیر «الا بالخیار او التقایل» که بحثاش خواهد آمد -به خواست خدا-. فعلاً بحث در مرحله ثانیه است که بهلحاظ ترتیب اثر است اگر مشتری متعهد شده است که این کار را انجام بدهد دو تا وجوب و دو تا واجب، نسبت به مشتری مستقر شد: یکی وجوب وفا به اصل عقد که ثمن را باید بدهد، دوم وجوب وفا نسبت به این شرط که خیاطت را باید انجام بدهد. این خیاطت که شرط شد نسبت به مشتری شرط واجب است مقدمه تحصیلی است چون او تعهد کرده اما نسبت به بایع شرط وجوب است و مقدمه حصولی نظیر استطاعت حج بایع میگوید اگر خیاطت کردی من به عقدم وفا میکنم تو باید خیاطت کنی من منتظرم, این خیاطت شرط وجوب وفاست نسبت به بایع, وقتی وفای به عقد بر بایع واجب است که مشتری این شرط را انجام بدهد. پس خیاطت مقدمه حصولی است برای بایع نظیر استطاعت که اگر خیاطت شد بر بایع وفا واجب است و این خیاطت شرط وجوب وفاست «بالقیاس الی الواجب»؛ اما «بالقیاس الی المشتری» که متعهد است و شرط کرد شرط واجب است؛ نظیر طهارت برای صلاة نه نظیر استطاعت حج و مقدمه تحصیلی است نه حصولی؛ یعنی مشتری حتماً باید این مقدمه را تحصیل کند نظیر «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ» (10) و نماز واجب است چه او تحصیل بکند چه نکند چون نماز واجب است و نماز بدون طهارت صحیح نیست بر او تحصیل طهارت واجب است. بنابراین اگر ما یک واجب میداشتیم دیگر هم مطلق باشد هم مشروط, او مقدمهاش هم مقدمه حصولی باشد هم مقدمه تحصیلی ممکن نیست؛ اما دو واجب داریم روی انحلال. چون دو واجب داریم نسبت به بایع، وجوب مشروط است میگوییم مقدمه مقدمه حصولی است؛ نظیر استطاعت حج، نسبت به مشتری واجب مشروط است نه وجوب و مقدمه، مقدمه تحصیلی است و باید هم این کار را بکند. چون اینچنین است اگر انجام داد بر بایع وفا واجب است وگرنه وفا واجب نیست. حالا برسیم به سراغ آن وفا و نقض که حوزه وفا و نقض کجاست؟ نقض حرام است وفا واجب؟ یا وفا واجب است نقض حرام؟ در بحث قبل از تعطیلی اشاره شد به این که ما دو تا حکم نداریم یکی حرمت نقض یکی وجوب وفا، اینچنین نیست. یکی واجب است نقلاً دیگری لازمه عقلی اوست. این وفا و نقض باید حوزه خودشان را پیدا کنند. اگر عقد بیعی مستقر شد خیاری نبود و اقاله نکردند وفای به این عقد معنا ندارد در مرحله اولی, نقض این عقد معنا ندارد در مرحله اولی. مرحله اولی ما یک تعویض داریم و یک معوض داریم و یک عوض داریم که روی این اضلاع سهگانه این قرار معاملی بسته شد؛ حالا یکی ده ها بار بگوید «نقضت»؛ چه چیز را «نقضت»؟ این عقد بسته شد مگر به دست ماست که ما این را به هم بزنیم. یا بگوید «وفیت» این حرف لغوی است چه چیز را «وفیت»؟ «وفیت» یعنی «اثبتُ»؟ این خودش هست. یعنی «اوجدتُ»؟ این که خودش هست. «عقد بما انه عقدٌ» نه وفا پذیر است نه نقض پذیر که مال حوزه اول است و مرحله اولی. نعم حوزه دوم و مرحله دوم که ترتیب اثر باشد به هر تقدیر این هم نقض پذیر است که حرمت دارد هم وفا پذیر است که وجوب دارد. ترتیب اثر بله ممکن است کسی ترتیب اثر بدهد ممکن است کسی ترتیب اثر ندهد. اگر ترتیب اثر دارد به واجب عمل کرد اگر ترتیب اثر نداد معصیت کرد. پس آن مرحله اولی که اصل عقد است بسته شد حالا فرض کنید یک کسی یک طلبی از کسی دارد یک کسی وامی گرفته از زید بدهکار است هر چه بگوید «نقضت» قرض غیر از دِین است یک وقت است آدم مال کسی را تلف کرده و مانند آن بدهکار به اوست، مال کسی را غضب کرده یا تلف کرده «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (11) آن حساب دیگر است اما قرض عقد است عقد یک ایجاب دارد یک قبول دارد «کتاب القرض» ما داریم اما «کتاب الدین» که نداریم. قرض عقد است جزء عقود لازمه هم هست یکی مقرض است یکی مقترض است یکی قرض خواه است یکی وام خواه است یکی وام ده است ایجاب دارد قبول دارد. وقتی قرض کرد با عقد قرض چیزی را از مُقرِض گرفت در ذمه او هست این هر چه بگوید «نقضت» حرف لغوی است. چه چیز را «نقضت»؟ هر چه بگوید «وفیت» این هم حرف لغوی است. یک امر مستقر در ذمه است نه با «وفیت» تثبیت میشود نه با «نقضت» از بین میرود. نعم ترتیب اثرش در مرحله ثانیه که باید اثر این عقد را بر آن عقد مترتب کند این هم نقض پذیر است هم وفاپذیر است. پس وفا و نقض مال عقد نیست مال مرحله دوم است. عقد لازم دو مرحلهای است مرحله استقرار تعهد مرحله وفا, مرحله وفا گاهی مطلق است گاهی مشروط؛ وقتی مطلق شد از دو طرف مطلق است وقتی مشروط شد از یک طرف مطلق است از یک طرفی مشروط و ممکن است یک عقدی داشته باشیم [که قبلاً نمونههایش گذشت] که از یک طرف لازم است از یک طرفی جایز است؛ مثل «عقد الرهانه», «عقد الرهانه» که در بخش پایانی سوره مبارکه «بقره» فرمود: فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ (12) رهن هایی که قبض بشود. این «عقد الرهانه» از طرف راهن لازم است از طرف مرتهن جایز. اگر کسی بدهکار بود خانهاش را رهن آن طلبکار قرار دارد این «عقد الرهانه» عقدی است که از طرف رهن گذارنده لازم است از طرف رهن گیرنده جایز, میتواند به هم بزند. پس عقد میشود اینچنین باشد. اگر کسی شرط کرد وفای عقد برای «مشروطٌ له» جایز است نه واجب؛ ولی وفای شرط به مشترط واجب است چه این که وفای همین عقد نسبت به «مشروطٌ له» جایز است نسبت به «مشروطٌ علیه» و مشترط واجب پس این راه دارد.
1) (10) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
2) (11) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
3) (12) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (13) . وسائل الشیعة؛ ج، ص300.
5) (14) . سوره مائده, آیه1.
6) (15) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص69.
7) (16) . سوره مائده, آیه1.
8) (17) . سوره مائده, آیه1.
9) (18) . سوره مائده, آیه1.
10) (19) . من لا یحضره الفقیه، ج، ص33.
11) (20) . مستدرک الوسائل، ج14، ص8.
12) (21) . سوره بقره, آیه283.
حالا بیاییم به سراغ عقد جایز؛ در عقد جایز معلوم میشود که وفا و نقض مال مرحله اولی نیست مال مرحله ثانیه است. اصلاً عقد جایز مرحله ثانیه ندارد فقط مرحله اولی دارد کسی متعهد نیست. یک عقدی است جایز «من الطرفین» مثل هبه معوضه, در هبه اگر کسی چیزی را هبه کرد حالا یا معوض یا غیر معوض این هبه انشا هست تملیک هست یکی واهب داریم یکی متهب داریم این یک عقدی است حالا یا با صیغه «وهبت، اتهبت» بسته میشود یا با اعطا و اخذ بسته میشود. میشود هبه معاطاتی. چه با قول عقد هبه بسته بشود چه با فعل عقد هبه بسته بشود که بشود هبه معاطاتی، این یک عقد جایزی است. این عقد جایز عهدهدار مرحله اولی است و بس؛ یعنی تملیک و تملک هست. دیگر من وفا میکنم پس نمیگیرم از شما نمیگیرم؛ حالا هبه به «ذی رحم» و امثال ذلک بحث دیگر دارد یا هبه معوض بحث دیگر دارد. ولی هبه «بما انها» هبه عقد جایز است. این عقد جایز یک مرحلهای است یعنی فقط دالان انتقالی را دارد و بس, من پای امضای این میایستم تعهد دارم نقض نمیکنم اصلاً در آن نیست «لدی العقلا» چون «لدی العقلا» چنین چیزی نیست و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) هم امضایی است نه تأسیسی؛ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید هر عقدی هر چه دارد «لدی العقلا» همان را به همان وطیره و روش انجام بدهید همین مگر چیزی که خود شارع مقدس ابداع کرده باشد نظیر حرمت ربا وگرنه این طور نیست. اگر شرط در ضمن عقد جایز بود این عقد جایز با این شرط عوض نمیشود. شرط حکمش را از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) میگیرد. از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) همین مقدار را میگیرد که هر چه که خواسته این عقد است انجام بدهید. وجوب وفا را اگر بخواهیم از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ بگیریم، باید این حوزه حوزه وجوب باشد در حالی که این حوزه حوزه وجوب نیست. استفاده وجوب وفای به شرط در ضمن عقد جایز از عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ کار آسانی نیست. نعم از شرط در ضمن عقد لازم بله این کار ممکن است. پس بین عقد جایز و عقد لازم در این جهت فرق است. برخی ها خواستند بگویند که شما مبتلا میشوید به یک شبه دوری در عقد لازم, قهراً شرط در ضمن عقد لازم هم خالی از محذور نیست. چرا؟ برای این که شما میخواهید شرط «واجب الوفا» باشد این را در ضمن عقد جایز قرار نمیدهید در ضمن عقد لازم قرار میدهید وقتی شرط را در ضمن عقد لازم قرار دادید با ورود شرط به حوزه عقد لازم، این عقد لازم را عقد جایز میکند. شما میخواهید شرطتان لازم باشد «واجب الوفا» باشد، این شرط را میبرید در ضمن یک عقدی که خود این شرط آن عقد را از لزوم میاندازد، دیگر «واجب الوفا» نیست. شرط وقتی ضمن عقد قرار گرفت وفای به آن عقد واجب نیست، چون وفای به آن عقد واجب نیست؛ این محذور در بین است که شما میخواهید شرطتان «واجب الوفا» باشد میبرید در ضمن عقد لازم با آمدن این شرط آن عقد لازم میشود عقد جایز, این جاست که این تحلیل خودش را نشان میدهد که خیر عقد لازم عقد جایز نشد. چرا؟ برای این که ما یک دانه «اوف بالعقد» نداریم دو تا «اوف» داریم. این عقد همچنان لازم است نسبت به مشترط، ما شرط را بردیم در ضمن عقد لازم که «واجب الوفا» بشود «واجب الوفا» است. اگر جایز است برای «مشروطٌ له» است نه «مشروطٌ علیه»، این تحلیل برای همین است. این شرط را بردیم در ضمن عقد لازم تا بشود «واجب الوفا» خب شده «واجب الوفا». اگر شما میگویید جایز است برای چه کسی جایز است؟ اگر شما میگویید وفا واجب نیست برای چه کسی وفا واجب نیست؟ برای «مشروطٌ له» یا «مشروطٌ علیه»؟ برای «مشروطٌ علیه» دو تا وجوب هست دو تا واجب؛ وفای به عقد وفای به شرط. برای «مشروطٌ له» هیچ کدام واجب نیست نه وفای به عقد نه وفای به شرط. «مشروطٌ له» میگوید اگر شما شرط را عمل کردید من به عقدم عمل میکنم اگر به شرط عمل نکردید من به عقد عمل نمیکنم. پس برای «مشروط له» جایز است نه برای «مشروطٌ علیه» برای «مشروطٌ علیه» دو تا وجوب هست دو تا واجب هست دو تا وجوب مطلق هم هست دو تا مقدمه تحصیلی است. اگر ثمن را باید تحویل بدهد مقدمه تحصیلی میخواهد، باید بپردازد اگر شرط را باید انجام بدهد که چنان چه فسخ شده است باید مقدمه تحصیلی انجام بدهد. پس هرگز شرط لازم را جایز نکرد آن جا که جایز هست که به او ارتباط ندارد یعنی «مشروطٌ له», آن جا که این شرط به او مرتبط است که جایز نشده این واجب است. نه شبه دوری است نه نقض غرضی است هیچ چیز نیست. نعم اگر یک شرطی وارد عقد شد آن عقد را «من الطرفین» جایز بکند تازه ممکن است شبهه شما وارد باشد؛ اما خیر هر جا این شرط هست لزوم هم هست. فرق دیگری که قبلاً هم بازگو شد که بین عقد لازم و عقد جایز هست این است که بله ممکن است که در عقد جایز در اثر این که چون جایز است جواز وضعی دارد این ها معامله را به هم بزنند وقتی که به هم زدند عقدی در کار نیست وقتی عقدی در کار نیست شرط در ضمن عقد هم نیست برای این که شرط باید در ضمن عقد باشد و موضوع منتفی میشود و حکم دیگر نخواهد داشت و حکم منتفی است «لانتفاع الموضوع». ولی حق این است که شرط در ضمن عقد جایز مثل شرط ابتدایی واجب است و بر فرض که عقد جایز منحل بشود آسیبی به وجوب وفا نمیرساند؛ چون خود شرط «واجب الوفا» است. حتی اگر شرط در ضمن عقد لازم بود و با اقاله طرفین این عقد لازم منتفی شد باز هم شرط «واجب الوفا» است. سرّش این است که در حقیقت شرط اندارج او تحت عقد لازم نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
در فصل چهارم که بحث در وجوب وفای به شرط بود گذشت که شرط هم تکلیفاً «واجب الوفا» است هم وضعاً حق را ثابت میکند. اختلافی که بین دو نظر بود این که آیا آن وضع اصل است و حکم تکلیفی فرع «کما هو المختار»؟ یا حکم تکلیفی اصل است و حکم وضعی تابع؟ چه این که مختار مرحوم شیخ انصاری و همفکرانشان (رضوان الله علیهم) این است. آخرین اشکالی که شده بود این بود که اگر شرط را در ضمن عقد لازم قرار دادید برای این که از لزوم عقد بخواهید شرط لازم بشود، این نقض غرض است؛ برای این که عقد اگر این شرط نباشد عقد لازم است و اگر شرط باشد چون خیار تخلف شرط را به همراه دارد عقد خیاری «لازم الوفا» نیست «جایز الوفا» است. پس این عقد بدون شرط «لازم الوفا» است با شرط «جایز الوفا» است. شما برای این که شرط «لازم الوفا» باشد او را در ضمن عقدی قرار میدهید که اگر این شرط نباشد لازم است و با وجود شرط میشود جایز, این نقض غرض است. پاسخ این شبهه این بود که عقد مثل بیع «لازم الوفا» است شرط در ضمن این عقد باعث میشود که این عقد که دو تا وجوب مطلق داشت یک وجوب به اطلاقش باقی باشد یک وجوب دیگر مشروط باشد از یک طرف بشود جایز از یک طرف بشود لازم. بیان ذلک این است که در عقد بیع أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) منحل میشود به دو تا امر: یکی مال بایع است یکی مال مشتری هم بر بایع وفا واجب است هم بر مشتری. اگر شرطی در کار نباشد خیاری در کار نباشد وجوب ها مطلق، واجب ها مطلق، مقدمات تحصیلی هیچ کدام حصولی نیست. ولی اگر شرطی در ضمن عقد باشد نسبت به آن مشترط و نسبت به آن متعهد این واجب مطلق است مقدماتش تحصیلی است اما نسبت به «مشروطٌ له» این واجب مشروط است و مقدماتش حصولی اگر مشتری متعهد شد در ضمن عقد بیع فلان کار را انجام بدهد وفای به این عقد برای بایع واجب مشروط است نه مطلق, آن مقدمه حصولی است نه تحصیلی؛ یعنی اگر آن شرط حاصل شد بر بایع وفای به عقد واجب است اگر حاصل نشد واجب نیست؛ نظیر استطاعت حج, ولی برای مشترط تحصیل آن مقدمه واجب است نظیر مقدمه صلاة که وضو باشد و این وفای به عقد هم بر او واجب مطلق است نه واجب مشروط. پس این شرط در ضمن عقد لازم آن جایی را جایز میکند که آسیبی به او نرسد و نمیرساند «هذا اولاً» و ثانیاً وجوب وفای به شرط را ما از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) استفاده میکنیم نه از أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) شرط که در ضمن عقد شد موضوع محقق است میشود شرط. اگر موضوع محقق شد حکمش که وجوب تکلیف باشد از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) استفاده میشود نه این که وفای به شرط را از لزوم وفای به عقد بگیریم. فرق اساسی شرط در ضمن عقد لازم و عقد جایز این است که چون عقد لازم منحل نمیشود این شرط همچنان میماند و چون عقد جایز در معرض زوال است وقتی منحل شد شرط رخت برمیبندد و قبلاً هم گذشت که شرط مثل بیع یا مثلاً عقود دیگر یک نحو قرار معاملی است. قرار معاملی اگر خیلی مهم باشد آن را به نحو لزوم میبندند، اگر خیلی مهم نباشد او را به نحو جایز میبندند؛ مثل این خود بیع اگر کسی یک مطلب ضروری داشته باشد او را با بیع قرارداد میکند وگرنه با هبه و عاریه و امثال ذلک قرارداد میکند. پس بنابراین وفای به شرط واجب است، این اشکال اخیر هم وارد نیست. قبل از ورود به مسئله بعدی این سه قسمی که مرحوم شیخ در فصل چهارم (5) ذکر کرد یکی شرطی بود که به وصف برمیگشت یکی «شرط النتیجه» بود یکی «شرط الفعل». قسمت مهم این مسئله همان «شرط الفعل» بود. حالا شرط نتیجه چه اثر دارد؟ شرط نتیجه را قبلاً یک مقدار اثرش را بازگو کردند و قسمت دیگرش که مانده الآن این جا مطرح میشود و آن این است که شرط نتیجه نه وفا دارد، نه باعث تزلزل عقد است نه خیارآور است. چرا؟ برای این که شرط نتیجه معنایش این است که در متن عقد شرط بکنند که فلان زمین ملک فلان شخص بشود بایع بشود یا مشتری فلان کالا ملک بایع بشود یا فلان کالا ملک مشتری بشود و فرض هم در این است که حصول آن ملکیت به صرف شرط ممکن است سبب خاص نمیخواهد نظیر طلاق نیست نظیر نکاح نیست که یک صیغه مخصوصی طلب بکند. اگر به نحو شرط نتیجه شرط کردند در ضمن عقد بیع که فلان کالا مال مشتری باشد یا فلان کالا مال بایع باشد, یک وقت است انسان نذر میکند که من فلان گوسفند را ذبح بکنم یک وقت نذر میکند که فلان گوسفند قربانی باشد صدقه باشد این دیگر احتیاجی به اعطا ندارد این ملک آن موسسه شد ملک آن نهاد شد برای این که به نحو نذر نتیجه است. این جا که شرط نتیجه است چون شرط کرده است که فلان کالا ملک بایع یا مشتری بشود این شرط هم صحیح است، دیگر فلان کالا ملک مشتری شده است، چیزی نمانده که تا کسی وفا بکند، اگر کسی در او تصرف کرد غصب است. الآن این کالا ملک طلق بایع یا مشتری شد چیزی بر عهده مشترط نیست تا ما بگوییم واجب است که وفا بکند, فعل را که شرط نکرده ملک را شرط کرده. تملیک را که شرط نکرده؛ مال را شرط کرده این کالا مال زید شد تمام شد و رفت. این که شرط نکرده من این کالا را به شما بدهم تملیکتان بکنم به ملک شما در بیاورم به این شرط معامله کردند که فلان کالا ملک زید بشود خب شد. این شرط نتیجه فعل نیست تا وجوب وفا را به همراه داشته باشد وقتی فعل نبود تکلیفی در کار نیست. وضع هم به این معنا که بخواهد ملک فلان شخص بشود این هم معنا ندارد برای این که شده. نعم یک اثر وضعی دارد و آن این است که اگر این غصب کرد و تخلف کرد این شخص خیار تخلف شرط دارد میتواند معامله را به هم بزند یا اگر کشف خلاف شد معلوم شد که ملکی در کار نبود یا مال این شخص نبود «مشروطٌ له» حق فسخ دارد خیار تخلف شرط دارد. پس فرق اساسی شرط نتیجه با «شرط الفعل» مشخص شد. در فصل سوم فرمودند که شرط یا به وصف برمیگردد یا «شرط النتیجه» است یا «شرط الفعل» و در فصل چهارم قسمت مهم بحث در این بود که وفا واجب است تکلیفاً و حق ثابت است وضعاً «هذا تمام الکلام فی المسئلة الاولی» از شش یا هفت مسئلهای که پیرامون احکام شرط ذکر میکنند. فصل اول در این بود که شرط چیست؟ فصل دوم در این بود که شرایط صحت شرط چیست؟ فصل سوم در این بود که اقسام شرط چیست؟ فصل چهارم در این است که احکام شرط چیست؟ در فصل چهارم مسئله اولی گذشت. مسئله اولی از مسائل فصل چهارم این بود که وفای به شرط واجب است ادله و اشکالاتش گذشت؛ اما مسئله دوم از مسائل مربوط به فصل چهارم (یعنی احکام شرط) این است که در مسئله اولی آن محور اصلی بحث صبغه فقهی داشت. مسئله دوم مدار اصلی بحث صبغه حقوقی است گرچه حقوق بخشی از مباحث فقه است ولی اصطلاحاً بخش های خاص را میگویند صبغه حقوقی دارد و آن این است که آیا «مشروطٌ له» میتواند مشترط و متعهد را مجبور کند برود به محکمه از حاکم که ولی ممتنع است حکم بگیرد تا «بالتسبیب او المباشرة» او را وادار کنند که این شرط را عمل بکند یا نه؟ پس وفای به شرط واجب است «تکلیفاً» که در مسئله اولی گذشت. اگر وفا نکرد این شخص خیار دارد که این هم اشاره شد. حالا یک تجارتی است برای این شخص تاجر یک امر حیاتی است یا برای این مشتری این امر حیاتی است این دارو حیاتی است فلان کار حیاتی است این شخص نمیخواهد این معامله را فسخ کند نمیتوان گفت که حالا که متعهد به تعهدش عمل نکرده به شرطش عمل نکرده شما که «مشروطٌ له» هستید و ذی حقید بیا و معامله را فسخ بکن خب اصلاً کارش تجارت است. همه معاملات که نظیر یک مقدار سیب زمینی و پیاز نیست که این بحث ها مال کشتی های روی آب هم هست اگر کالای یک کشتی را خریده که «مال التجارة» یک سال اوست و در ضمن او هم یک شرطی کرده آن مشترط حالا به این شرط عمل نمیکند بگوییم شما فسخ کن کل کارهایت را تعطیل بکن این حق دارد فسخ بکند اما کار او لنگ میشود آیا میتواند به محکمه مراجعه کند خودش او را اجبار کند «بالمباشرة» یا به وسیله دستگاه قضا «بالتسبیب» او را وادار کند مجبور کند به ادا یا نه؟ «فیه وجوهٌ و اقوال». سه قول رسمی در این مسئله هست: یکی این که «مشروطٌ له» مطلقا میتواند آن مشترط را مجبور کند به انجام آن کار, دوم این که مطلقا حق ندارد, سوم این که اگر مصلحت متعاقدین در این کار بود میتواند و اگر مصلحت متعاقدین در این اجبار نبود نمیتواند «فیه وجوهٌ و اقوال». قول حق این است که «بالقول المطلق» میتواند او را مجبور کند چه مصلحت متعاقدین در او باشد چه فقط مصلحت «مشروطٌ له» باشد. سرّ این کار را باید از دلیل وجوب شرط گرفت؛ این امر حقوقی را ما از کجا باید استفاده کنیم. آن دلیلی که این شرط را واجب کرده است و تصحیح کرده است باید آن دلیل دلالت کند بر این که گذشته از حکم فقهی (یعنی وجوب وفا) صبغه حقوقی هم دارد یعنی حق اجبار, این حق است یک، وقتی حق شد ثبوت و سقوط در اختیار ذی حق است دو، سقوطش روشن است که میتواند ساقط کند اعمالش اگر آن مشترط وفا نکرد او را مجبور کند این معنای حق است. ما از کدام دلیل استفاده میکنیم که این حق دارد نمیتواند اجبار بکند؟ مستحضرید که در مقام اثبات و استظهار یک وقت است که یک لفظی ما داریم میگوییم مدلول مطابقی این لفظ حجّت است مدلول تضمنیاش حجّت است لازم بیّناش حجّت است لازم غیر بیّن اگر فاصله زیاد نداشته باشد حجّت است مگر لوازم بعیده, این ها همه دلالت التزامی است مثلاً حجّت است اگر لفظ داشته باشیم. اگر لفظ نباشد روی امضا باشد امضایش هم گاهی با لفظ است ولی آنچنان گویا نیست گاهی با سکوت است با عدم ردع است در این جا حرفی در کار نیست تا ما بگوییم ظاهرش این است عمومش این است صریحاش این است اطلاقش این است عمومش آن است. ما بعضی از حجج شرعی داریم که با سکوت ائمه (علیهم السلام) ثابت میشود میگوییم فلان مطلب در معرض این ها بود این ها میتوانستند نفیاً یا اثباتاً سخن بگویند و چیزی نفرمودند معلوم میشود که با همین سکوتشان و عدم ردعشان امضاست. این نه عموم دارد نه اطلاق دارد نه دلالت لفظی دارد نه دلالت مطابقی دارد نه دلالت تضمنی دارد نه دلالت التزام دارد ما اینگونه از مسائل را در جایی که با امضای شارع حاصل میشود آن هم مخصوصاً با سکوت و عدم ردع از کجا باید در بیاوریم؟ راه استنباط اینگونه از احکام در جایی که دلیل امضایمان ساکت است یا سکوت خود امام (سلام الله علیه) است این است که مستقیم به سراغ آن محور اصلی برویم محور اصلی احکام معاملات که امضایی است غرائز مردمی و ارتکازات عرف است. ما اول باید برویم به سراغ مردم و معاملاتشان ببینیم که این ها در معاملات چه چیز را میخرند؟ چه میفروشند؟ چطور میخرند؟ چطور میفروشند؟ ارتکازشان چیست؟ غریزهشان چیست؟ وقتی این خوب تحلیل شد به دست آمد؛ آن وقت میگوییم آن شارع مقدس که امضا کرد همین معامله را با همین غرائز و ارتکازات امضا کرده است؛ یا اگر با سکوت امضای معصوم (سلام الله علیه) را کشف کردیم میگوییم امضای او که با سکوت کشف شده است امضای همین غرائز و ارتکازات است؛ لذا میشود مسئله صبغه حقوقی را از این جا به دست آورد یا اشکال کرد این راه حلش است. بنابراین ما اگر خواستیم مسئله حق اجبار و مانند آن را از دلیل شرعی استفاده کنیم اگر چنانچه آن دلیل خودش اطلاق داشت عموم داشت ظهور داشت؛ مثل این که درباره نفقه زوجه آن جا در بعضی از نصوص هست در سایر موارد هست که حاکم ولی ممتنع است میتواند اجبار کند از این ادله لفظی استفاده میکنیم. اما در اینگونه از مسائل حقوقی که در بسیاری از موارد امضا شده است ولو به عدم ردع, شما میبینید از اول تا آخر کتاب بیع این چند تا روایت کوتاهی است درباره بیع فضولی و امثال ذلک؛ اما آیا اجازه کاشف است؟ اجازه نافع است؟ کشف حقیقی دارد؟ کشف حکمی دارد؟ این ها همه مطالب مستنبطهای است که از غرائز عقلا به دست آمده وگرنه هیچ کدام از این ها دلیل نقلی که ندارد؛ منتها کمبود اصول آن است که عقل را شکوفا نکردند عقل را نپروراندند که عقل یعنی چه؟ حجّیت عقل یعنی چه؟ شعاع عقل یعنی چه؟ استنباطات عقلی یعنی چه؟ ما گفتیم که منبع اصولی ما کتاب و سنت و عقل است اما وقتی وارد میشویم میبینیم کتاب و سنت است و قطع. بحث از حجّیت قطع اصلاً بحث علمی نیست این را باید از اصول حذف کرد و حجّیت عقل را آورد که عقل یعنی چه؟ مبادی عقل یعنی چه؟ مقدمات عقل یعنی چه؟ شعاع عقل یعنی چه؟ دخالت عقل یعنی چه؟ تا کجا میتواند عقل دخالت کند؟ این کمبود اصول است.
پرسش: سیره عقلا با بحث عقل فرق می کند؛ یعنی باید یکی از مباحث اصول هم غرائز عقلا باشد؟
پاسخ: نه عقل کنکاش میکند جستجو میکند فحص میکند غریزه عقلا را که بستر است بعد گفتار شارع یا رفتار شارع یا سکوت شارع را کنکاش میکند جستجو میکند؛ بعد میگوید شارع مقدس «نطقاً» او «سکوتاً» همین غرائز را امضا کرده است، این مثلث فتوای عقل است. تحلیل غرائز عقلا کار عقل است. رفتن به سراغ شارع که شارع ناطق بود یا ساکت کار عقل است. این که شارع میتوانست حرف بزند و حرف نزد پس حجّت است کار عقل است. عقل میگوید شارع مقدس با نطقش یا با سکوتش همین غرائز را امضا کرده است؛ پس این غرائز معیار هست، همه این ها فتوای عقل است. بنای عقلا موضوع کار است. بنابراین در مسئله معاملات یک دانه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) داریم آن هم که امضایی است و آن حدیث علوی هم باز در ذیلش این است که «فَإِنَّ الْمُسْلِمِینَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) این هم امضایی است. به چه دلیل امضایی است؟ برای این که عمل به تعهدات، قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست هم در حوزه غیر مسلمین هست. یهودی ها هم همین حرف را دارند مسیحی ها هم همین حرف را دارند ملحدان هم همین حرف را دارند این طور نیست که اگر کسی ملحد بود نباید به تعهد عمل کرد نباید به بیع عمل کرد؛ این طور نیست. این ها یک غرائزی است که ذات اقدس الهی در درون افراد نهادینه کرده منتها بعضی ها ولی نعمت را میشناسند بعضی نمیشناسند خیال میکنند این ها بشری است در حالی که ذات اقدس الهی در غرائز این ها این علوم را و عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ (3) عطا کرده است. ما این جا یک دانه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) را بحثش را داریم آن هم که امضایی است. پس محور اصلی این است که برویم به سراغ غرائز مردم ببینیم که مردم وقتی که تعهد کردند شعاع اثرش تا کجاست ببینیم مردم صبغه حقوقی و صبغه فقهی هر دو را کنار هم دارند. منتها فقه این ها حسن و قبح و مذمت و منقبت است اگر از یک کسی بخواهند انتقاد بکنند میگویند این به شرطش وفا نکرده آن دیگر وجوب شرعی که ندارد از جهنم بحث بکند، این را مذمتش میکنند. این مذمت شدید نشانه آن است که این کار منکر است و اگر کسی به عهدش وفا کرد به قولش عمل میکند او را مدح میکند معلوم میشود که این معروف است. شارع مقدس در اینگونه از موارد فرمود: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» و تعهدات مردمی را هم امضا کرده است ما برویم به سراغ تعهدات مردمی ببینیم که از غرائز آن ها چه به دست میآید یکی حکم تکلیفی به دست میآید برای این که اگر کسی به تعهدش عمل نکرد جداً او را مذمت میکنند معلوم میشود منکر است، این همان است که در فضای شریعت میشود حرام و اگر شخص به تعهدش عمل نکرده میروند به دستگاه قضایی مراجعه میکنند تا با دستگاه قضایی با هماهنگی او, او را وادار کنند که شرطش را عمل بکند. معلوم میشود که این حق است یک، حق تخلف آن خیارآور است دو، وفای به او واجب تکلیفی است سه، اگر کسی به این شرط وفا نکرد ذی حق میتواند او را وادار کند چهار، این ها غرائز مردمی است چه مسلمان چه کافر, همین غرائز مردمی که خیال میکنند خود مردم این کارها را کردند در حالی که خدای سبحان در غریزه این ها بر اساس فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (5) بر اساس و عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ (6) این ها را نهادینه کرده. چرا حکم عقلی حجت شرعی است؟ برای این که شارع مقدس گاهی با نقل مطلب را بیان میکند گاهی با عقل, شما قسمت مهم مسائل اصولی را با عقل حل میکنید این ها میشود حجت شرعی. اگر حجت شرعی است معنایش این است که آن چراغ را هم شارع ایجاد کرده، نه این که بشری باشد و بشود شرعی که انسان ـ معاذ الله ـ بشود «شریک الشارع» اینچنین که نیست. آنچه در درون انسان است چراغ عقل است که خدای سبحان افروخته. پس وقتی که مراجعه میکنیم به غریزه عقلا میبینیم که همین است؛ حق است اصل است و حق اگر تخلف شد آن شخص خیار تخلف شرط دارد و میتواند اسقاط کند میتواند مطالبه کند به نام اجبار، همه این کارها در فضای غرائز و ارتکازات مردمی هست و شارع مقدس هم همین را امضا کرده بعضی را نطقاً بعضی را سکوتاً. نطقاً آن بخش های وجوب تکلیفی و ثبوت حق را امضا کرده است فرمود: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) یا «فَلیف» در حدیث علوی (8) «بشرطها», سکوتاً هم این را امضا کرده برای این که مردم اجبار می کنند به دستگاه قضایی می برند در هیچ روایتی این کار منع نشده و ائمه (علیهم السلام) این را میدیدند که مردم هر ذی حقی حق خودش را از «من علیه الحق» مطالبه میکند ولو به مراجعه به دستگاه قضا و هیچ نقدی هم ائمه نفرمودند، هیچ اعتراضی هم نفرمودند با سکوتشان امضا کردند. بنابراین ما که در مسئله «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (9) نظرمان این بود که حکم وضعی اصل است و حکم تکلیفی فرع و این که ما برای اثبات این که این حکم وضعی است و حق اجبار هست مانند سایر عقود؛ نیازی نداریم به این که بگوییم فلان لفظ اطلاق دارد یا فلان لفظ اشعار دارد یا مدلول مطابقی یا تضمنی یا التزامی آن لفظ این است که شما میتوانید مشترط را و «من علیه الحق» را مجبور کنید برای این که ما این ها را از لفظ نگرفتیم ما گفتیم این ها از امضا به دست میآید. اگر چیز امضایی بود آن بستر اصلی را باید تحلیل کرد؛ همان طوری که در ادبیات عموم اطلاق بستر اصلی استنباط خود لفظ است، ادبیات استنباط معاملات بستر اصلی همان غرائز مردم و ارتکازات مردمی است اگر چیزی را شارع امضا کرد با همان وضع امضا کرد. پس قبل از امضای شارع گاهی اصلاً ما لفظ نداریم در امضای شارع که بگوییم ظاهر این لفظ این است عموم است یا اطلاق است مدلول مطابقی یا تضمنی یا التزامیاش این است، فقط با سکوت غریزه مردم را امضا کرده است ارتکازات مردمی را امضا کرده است. این راه نشان میدهد که در «مشروطٌ له» حق اجبار دارد همان طوری که میتواند ساقط کند حق خود را, همان طوری که میتواند برابر تخلف شرط خیار تخلف شرط داشته باشد و دارد همان طوری که بر «مشروطٌ علیه» وفا واجب است، «مشروطٌ له» میتواند اگر «مشروطٌ علیه» وفا نکرد او را خودش اجبار کند یا به دستگاه قضایی مراجعه کند اجبار کند. این «هذا ما لدینا»؛ اما ببینیم روی مبنای مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) که اصل را تکلیف قرار میدهد و حکم وضعی و حقوقی را فرع قرار میدهد راه حل چیست.
«والحمد لله رب العالمین»
در فصل چهارم که احکام شرط صحیح را ذکر میفرمودند اولین حکم این بود که وجوب تکلیفی دارد و حکم وضعی را هم به همراه دارد یعنی هم صبغه فقهی دارد هم صبغه حقوقی؛ حالا مسئله دوم این است که آیا ذی حق یعنی «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را اجبار کند به ادای حق یا نه؟ اگر در ضمن عقد شرط کردند که فلان کار را انجام بدهند حالا قبلاً مثال میزدند که در ضمن عقد بیع شرط خیاطت کند الآن مثال میزنند که در ضمن فروش یک کشتی نفت شرط میکنند که پاسپورت را شما باید بگیرید یا گذرنامه را شما باید بگیرید یا اجازه ورود به بندر را شما باید بگیرید این هیچ فرق نمیکند که حکم شرعی برای همیشه زنده است. آن سابق خیاطت و حیاکت مثال میزدند امروز شرط گرفتن گذرنامه و پاسپورت برای کشتی حامل نفت روی دریا, هر چه باشد بالأخره شرط است. آیا گذشته از وجوب وفا صبغه حقوقی هم دارد که اگر کسی آن شرط را انجام نداد «مشروطٌ له» به محکمه مراجعه کند به دستگاه قضایی یا نه؟ مشابه این بحث در مسائل سابق هم داشتیم که حکم قضایی را در کتاب قضا نباید توقع داشت. قضا بخش اجرایی را به عهده دارد آن قسمت فقهی را فقیه باید در بخش های فقه اداره کند بیان کند بعد این فتوا را به قاضی بدهد قاضی در محکمه قضا برابر این اجرا کند وگرنه در کتاب قضا این حرف ها مطرح نیست. در کتاب قضا مطرح نیست که اگر چنانچه یک کشتی نفت را به کسی فروختند به شرط این که گذرنامه را او بگیرد این نگرفت آیا «مشروطٌ له» حق دارد شکایت بکند یا نه؟ این کار بحث قضا نیست این مال فقه است فقه باید این حق را ثابت بکند بدهد به دستگاه قضا, قضا بگوید چون در بخش های فقهی ثابت شد که «مشروطٌ له» حق اجبار دارد بنابراین شکایت این «مشروطٌ له» را ما قبول میکنیم. خب پس بنابراین اصل کار را فقه باید انجام بدهد و قسمت قضا کار حقوقی را انجام بدهد. آیا «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را مشترط را مجبور کند یا نه؟ در بحث قبل گذشت که اگر این یک امر عبادی محض بود ما باید که چون اصل حکم را از دلیل لفظی استفاده میکنیم جواز اجبار یا عدم جواز اجبار را هم از حریم لفظ کمک بگیریم؛ اما چون بحث معاملاتی است اصلش را از ارتکازات و عقلای مردم به برکت امضای شارع گرفتیم الآن ما به سراغ دلیل امضا نمیرویم؛ چون گاهی امضا سکوت است و عدم ردع, حرفی برای گفتن ندارد. آن جا که ما امضای شارع را از سکوت او و از عدم ردع او گرفتیم او لفظی ندارد تا ما عموم و اطلاق از آن استنباط کنیم باید مستقیماً برای تحلیل غرائز و ارتکازات مردم به سراغ عرف برویم به سراغ بنای عقلا برویم هر چه بنای عقلا مستقر بود «علی ما هو المعروف و المشهود بینهم» نه برای اوحدی، همان معیار امضاست وقتی به سراغ بنای عقلا رفتیم دیدیم صبغه حقوقی دارد و بر اساس صبغه حقوقی حق اجبار برای «مشروطٌ له» هست و گذشت. اما راهی که مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) ارائه کردند؛ مرحوم شیخ مستحضرید که این کتاب شریف مکاسب را به عنوان کتاب درسی مرقوم نفرمودند. سال ها طول میکشید تدریس میکردند و عصاره فرمایشاتشان را در مکاسب مینوشتند. گرچه این کتاب مجتهد پرور است ولی کتاب درسی نیست اول و ثانی و ثالث داشته باشد یک نوسانی در فرمایشات مرحوم شیخ هست که خاصیت درس خارج همین است. اگر مکاسب بخواهد کتاب درسی باشد یک سامانی میخواهد. مستحضرید که گاهی احتمال هست گاهی فراز و فرود هست گاهی نقل قول هست گاهی دلیل قبل از مدعی هست این پراکندگی در مکاسب فراوان است. این جا هم همین طور است این مستقیماً وارد بشود که آیا صبغه قولی دارد یا نه «مشروطٌ له» میتواند اجبار بکند یا نه اینچنین نیست. بعد از یک مقدار زیادی از بحث دارد «فالحق» این است که «مشروطٌ له» حق اجبار دارد. (1) چرا؟ برای این که قیاسی که صغرا و کبرایش مشخص نیست. شرط یا حق آور است یا ملک آور یعنی وقتی این «مشروطٌ علیه» این مشترط میگوید که من این کشتی نفت را از شما میخرم به این شرط که من پاسپورت بگیرم من گذرنامه بگیرم من حق ورودی در بندر را بگیرم، این تعهد را که سپرده، این تعهد یا حقی است برای «مشروطٌ له» یا ملکی است برای «مشروطٌ له»؛ به هر نحو یک چیزی به «مشروطٌ له» داده است. اگر حق باشد صغرا است برای کبرایی که میگوید «لکل ذی حقٍ اجبار من علیه الحق» اگر ملک باشد زیر مجموعه کبرایی است که میگوید «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (2) «ذی حق» سلطه بر حق دارد مالک سلطه بر ملک دارد یا ثبوت یا سقوط, یا میبخشد یا مطالبه میکند. اگر حق مسلم کسی یا ملک مسلم کسی را «من علیه الحق» یا «من علیه الملک» نداد اصلاً دستگاه قضایی را برای همین تشکیل دادند. برای چه قاضی تهیه کردند؟ برای چه دستگاه قضا تهیه کردند؟ برای چه بگیر و ببند تهیه کردند؟ برای این که اگر یک کسی حق مردم را نداد آن با قوه قاهره بگیرد. پس این شرط یا حق آور است یا ملک آور این صغرا, اگر حق آورد زیر مجموعه آن کبرای کلی است که «لکل ذی حق اجبار من علیه الحق» اگر ملک آورد زیر مجموعه آن کبراست که «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» «ذی حق» سلطه دارد مالک سلطه دارد «من علیه الحق» «من علیه الملک» را وادار کند به این که حق یا ملک او را بدهند اگر خوش توانست که میگیرد برای این که هرج و مرج نشود دستگاه قضایی را برای همین ساختهاند پس آن صغرا این کبرا, و میتواند مجبور کند؛ چون «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) گذشته از حکم تکلیفی، حکم وضعی را؛ یعنی گذشته از حکم فقهی حکم حقوقی را به همراه دارد. حالا یا حکم تکلیفی «بالاصالة» است و حکم حقوقی «بالفرع» که مرحوم شیخ برآنند یا بالعکس «کما هو المختار» بالأخره یک حکم حقوقی هست این میتواند عصاره فرمایش مرحوم شیخ باشد که فرمود بر حق این است که «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را اجبار کند. (4) اما چند تا شبهه مطرح است که باید همه این ها حل بشود. برخی از آن شبهات به صغرا برمیگردد برخی از آن شبهات به کبرا برمیگردد. آن شبهاتی که به صغرا برمیگردد این است که ما در اصل مسئله با شما اختلاف نظر داریم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» فقط حکم تکلیفی میآورد حکم فقهی میآورد حکم حقوقی را به همراه ندارد؛ یعنی بر مشترط «مشروطٌ علیه» واجب است که وفا کند به این عهد همین، دیگر چیزی بدهکار نیست. چون تکلیف محض است و بدهکار نیست جا برای اجبار نیست؛ نعم اگر سخن از اجبار مطرح است از باب نهی از منکر است در این جهت فرقی بین «مشروطٌ له» و اجنبی نیست. همان طوری که «مشروطٌ له» حق اجبار دارد برای این که نهی از منکر وظیفه اوست، شخص ثالث و رهگذر سوم هم حق اجبار دارد برای این که نهی از منکر حق اوست. شاهدی هم بر این مطلب اقامه میکنند که همه این ها به منع صغرا برمیگردد میگویند شاهد این شرط که «لک علیّ ان افعل کذا» چون «شرط الفعل» است نه شرط نتیجه, من متعهدم که پاسپورت بگیرم من متعهدم که برای این کشتی جواز عبور بگیرم من متعهدم که برای این کشتی جواز لنگر انداختن در فلان بندر بگیرم این ها را من متعهدم این که میگوید «لک علیّ کذا» در ضمن عقد این شرط را میکند این نظیر این که میگویند «لله علی کذا». شما در نذر چه میگویید؟ در نذر فقط یک حکم فقهی است نه حکم حقوقی. وقتی گفت «لله علیّ ان اذبح شاةً» معنایش این نیست که یک گوسفند را خدا مالک است مگر خدا مالک میشود به ملک اعتباری که وجود وعدمش به ید افراد است. شما در مسئله نذر همین صیغه را دارید بیش از این که ندارید که, گفته شد «لله علیّ ان اذبح شاةً» یا «لله علیّ ان اعتق رقبةً» این کارها را بکنم خب این یک لام است و یک «علی» این «لله علیّ» در آن جا که ملک نمیآورد، خدا حالا مالک گوسفند بشود مالک «عتق رقبه» بشود و مانند آن چون او منزه از ملک اعتباری است. اگر ملکی برای خدا هست که هست چون تَبارَکَ الَّذی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (5) آن ملک حقیقی است مثل این که انسان مالک چشم و گوش خودش هست به عنایت الهی، این که ملک اعتباری نیست. انسان مالک بدن خودش هست هر جا خواست او را میبرد این ملک یعنی سلطه تکوینی. پس این «لله علیّ ان اذبح شاةً» «ان اعتق رقبة» این ملکیت نمیآورد همین صیغه را در جریان شرط اجرا کردند. مشتری به بایع گفت «لک علیّ ان اخیط کذا» او «ان افعل کذا». پس ما از عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) بیش از حکم تکلیفی نمیفهمیم از صیغه شرط بیش از حکم فقهی نمیفهمیم؛ پس اصلاً حقی در کار نیست ملکی در کار نیست «و الصغرا ممنوعةٌ» و اگر چنانچه اجباری شما گفتید همان طور که خودتان در اثنا اشاره کردید این اجبار اجبار از باب نهی منکر است. اگر بعضی از فقها فتوا دادند که «مشروطٌ له» میتواند مشترط را و «مشروطٌ علیه» را مجبور کند؛ برای این که نهی از منکر حق اوست ثالث هم میتواند این کار را بکند [در تقویت منع صغرا]. نشان دیگر این که این صیغه حق آور نیست ملک آور نیست این است که گاهی «شرط الفعل» برای «احد الطرفین» است گاهی برای شخص ثالث است. گاهی در متن عقد شرط میکنند میگویند که این را ما خریدیم «لک علیّ ان اخیط ثوبک» جامه شما را خیاطی کنم یا فلان کار را برای شما انجام بدهم. گاهی هم شرط برای شخص ثالث است که من این شرط را میکنم که برای فلان شخص خیاطت بکنم شما این شرط را برای شخص ثالث را هم که نافذ میدانید مگر فلان شخصی «ذی حق» میشود؟ مگر فلان شخص مالک میشود؟ که حالا این مشترط این «مشروط علیه» چیزی بدهکار آن شخص ثالث باشد. شما چطور در آن جا نمیگویید او حق اجبار ندارد؛ البته اگر اجبار کرد از باب نهی از منکر است ولی آن ثالث آن رهگذر چه حقی دارد نسبت به این مشتری؟ چرا در ذمه او یک حقی یا در ذمه او یک ملکی نسبت به آن شخص ثالث باشد؟ آن جا که نمیگوییم پس این «لله علیّ» این لام و «علی» را درباره نذر هم میگویند درباره خدای سبحان میگویند آن جا نه حق میآورد نه ملک, درباره شخص ثالث میگویند آن جا نه حق میآورد نه ملک, درباره «احد الطرفین» هم میگویند «بشرح ایضاً» [همچنین] آن جا هم نه حق میآورد نه ملک. اگر بگویند من این را خریدم از شما اما «للزید علیّ ان اخیط ثوبه» آن جا چطور نمیگویید صبغه حقوقی دارد و زید ذی حق میشود و زید مالک میشود؟ این جا هم اگر بگوید «لک علیّ ان اخیط» هم همین طور است. پس خود صیغه از آن استفاده نمیشود تعبیر درباره نذر از آن استفاده نمیشود تعبیر درباره شخص ثالث از آن استفاده نمیشود که این ها همه برای تضعیف صغرا روی کار آمده است. تأیید چهارم هم این است که شما ببینید در فضای عرف میگویند این «مشروطٌ علیه» این حق به این شرط وفا کرده نمیگویند ادا کرده معلوم میشود چیزی در ذمه او نبود. چیزی در ذمه مشترط و «مشروطٌ علیه» نیست که بگویند ادا کرده میگویند آن تعهدی که سپرد به عهدش وفا کرد همین نمیگویند ادا کرد. معلوم میشود که در فضای عرف غریزه مردمی هم سخن از استقرار حق یا استقرار ملک نیست. این ها مؤیّدات آن است که ما اصلاً حقی در این جا نداریم و ملکی نداریم. وقتی صغرا ممنوع شد دیگر کبرایی در کار نیست کبرا میگوید «لکل ذی حقٍ اجبار من علیه الحق» یا میگوید «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (7) وقتی مالی نباشد ملکی نباشد حقی نباشد نه «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» حضور دارد نه «لکل ذی حق اجبار من علیه الحق» وجود دارد. این اوهام مربوط به آن است که صبغه حقوقی در کار نیست و اجباری هم در کار نیست. «اضف الی ذلک» که این ها همهشان هر کدام میتواند یک شبهه باشد یا برای تقویت شبهه اولی کارآمدند. «اضف الی ذلک» شما وقتی میتوانید بگویید که اجبار بکند که راهی برای رسیدن به حق نباشد بر فرض ما قبول داشته باشیم که این جا صبغه حقوقی هست این جا «مشروطٌ له» حق دارد این جا «مشروطٌ علیه» بدهکار حق است اجبار در صورتی است که آن «مشروطٌ له» نتواند به حق خودش بدون اجبار برسد و آن راهش این است که وقتی شرط کردند «مشروطٌ علیه» به این شرط عمل نکرده «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد و معامله را فسخ میکند. چون حق فسخ دارد خب فسخ بکند چرا او را مجبور بکند؟ این ها مؤیّدات یا هر کدام شبهه جداگانهای است بر این که در این جا حق وجود ندارد. در نقد این شبهات اینچنین میتوان گفت: چون اصل این مسئله روی غریزه مردم و ارتکازات عقلاست وقتی به سراغ ارتکازات عقلا میرویم میبینیم مسئله حقوقی مطرح است تنها مسئله فقهی نیست؛ یعنی «مشروطٌ له» خود را «ذی حق» میداند همین معنا را هم شارع امضا کرده است، حالا چون امضا کرد پس کبرای «لکل ذی حقٍ» جاری است کبرای «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (8) جاری است. میرسیم به سراغ آن مؤیّدات یا شبهات دیگر. در جریان نذر که گفتید «لله علیّ» چه کسی گفته آن جا حق یا ملک نمیآورد؟ درست است ذات اقدس الهی «بید الملک» است اما اینگونه از مسائل فقهی و امثال فقهی در فصل سوم از فصول الهیات مطرح است. فصل اول که هویت ذات است خب میبینید آن فقهایی هم که به این مسائل آشنا بودند دیگر درست است بحث فلسفی را در فقه وارد نکردند؛ اما بر خلاف عقل هم حرف نزدند بر خلاف برهان هم سخن نگفتند. یک وقت است کسی مخلوط میکند مسئله عقل و فقه را, فلسفه و فقه را، این معلوم میشود در هر دو جهت ناقص است اگر کسی فیلسوف بود و فقیه بود و این ها را با هم مخلوط کرد این جامع معقول و منقول است به «جمع المکسر» به تعبیر حکیم سبزواری. (9) اگر جمع سالم کرده باشد بحث های فلسفی را در فلسفه بحث های فقهی را در فقه هرگز مخلوط نمیکند. این تعبیر روان مال مرحوم حکیم سبزواری (رضوان الله علیه) که ما یک جمع سالمی داریم یک جمع مکسر, آن کسی که در فلسفه متجزی است در فقه متجزی است جمع کرده اما جمع مکسر نه جمع سالم. آن که در فلسفه مجتهد مطلق است در فقه مجتهد مطلق است مرز همه را جدا کرده این جمع بین معقول و منقول کرده «بالجمع السالم». این استاد بزرگوار ما هم کاملا مواظب بودند که بحث های عقلی با بحث های نقلی خلط نشود؛ نه این که در کتاب بحث های نقلی بر خلاف عقل حرف بزنند. آنچه که در کتاب های فقهی یا امثال فقهی مطرح است فعل خداست ظهور خداست نه مقام هویت مطلقه است که احدی به او دسترسی ندارد منطقه ممنوعه است نه «اکتناه» صفات ذات است که عین ذات است که این منطقه دوم هم مثل منطقه اول منطقه ممنوعه است. همه بحث ها در فصل سوم است که فیض حق, ظهور حق, نور حق, وجه حق این هاست این منطقه منطقه امکانی است چون خارج از ذات است و فیض خداست و فعل خداست. بحث هایی که جهان امکان با خدای سبحان دارد همین است. از باب تشبیه معقول و محسوس میبینید ما همهمان میگوییم آفتاب را دیدیم درست است میگوییم آفتاب را دیدیم؛ ولی وقتی به سراغ کارشناس برویم میگوید این که شما دیدید نور آفتاب است خود آفتاب دیدنی نیست. تازه در ظرف انکساف آن جا که نورش منکسف شد اگر کسی بخواهد با چشم غیر مسلح ببیند کور میشود تازه یک گوشهاش را، چه رسد به خود آفتاب مگر آفتاب دیدنی است این نور آفتاب است که ما میبینیم میگوییم: آفتاب آمد دلیل آفتاب، همین است و هیچ کسی تردیدی ندارد که دارد آفتاب را میبیند آن کارشناس میگوید آفتاب دیدنی نیست ما همه خیال میکنیم که این براهینی که در فلسفه و کلام و این ها اقامه شده است برای وجود خدا ما به خدا رسیدیم آن کارشناس میگوید خدا مستحیل است که مستحیل است که مستحیل؛ برای این که او حقیقت بسیط است یک، و نامتناهی است دو، تجزیه پذیر نیست که شما یک گوشهاش را بشناسید هر کسی خدا را میشناسد یعنی نسبت به مقام فعل, در مقام فعل، بله مالکیت اعتباری دارد وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ (10) در انفال این طور است در خمس این طور است نذر این طور است. لذا برخی از فقها درباره مسجد که عدهای گفتند مسجد فک ملک است آن ها فتوا دادند که مسجد «ملک الله» است پس این شدنی است. این ملک های اعتباری درباره مقام فعل حق و ظهور حق مطرح است آن ذات حق است که احدی به آن دسترسی ندارد و این مباحث دون آنند که آن جا راه پیدا کنند. پس درباره «لله علیّ» که درباره نذر است آن جا هم همین طور است آن جا هم حق مطرح است و این که گفتید وفا و ادا, وفا و ادا خیلی فرق نمیکند این هم حقش را میگویند ادا کرده الآن شما میگویید من نماز ظهر را ادا کردم خب ادا کردم مگر ملکی در ذمه شما بود یا حقی در ذمه شما بود یک تکلیف محض است اگر کسی نداد معصیت کرده این طور نیست که بدهکار باشد که مثل زکات که نیست. زکات بله دین است اما نماز یک حق است ولی میگویید ما ادا کردیم. بنابراین اینچنین نیست که حالا ادا مخصوص حق باشد و وفا مخصوص فقه باشد یکی مربوط به تکلیف باشد یکی مربوط به وضع باشد این طور نیست. پس «لله علیّ» شبهه نیست تعبیر به ادا و وفا نیست و در جریان اجبار بله، ممکن است که یک کسی از دو جهت بتواند اجبار بکند هم این که حق خودش را میخواهد هم از باب نهی از منکر, دیگری فقط از باب نهی از منکر میتواند اجبار بکند و یکی از تاییدات شما یکی از شبهات شما این بود که اگر در متن عقد شرط میشود که برای ثالث خیاطت بکند آن ثالث که حق ندارد آن ثالث که مالک نمیشود. اگر گفت که این را میخرم یا میفروشم به این شرط که برای آن شخص ثالث خیاطت بکنم خیاطت نه حق او میشود نه ملک او، همین تعبیر نسبت به «احد الطرفین» هم هست این شبهه بود. پاسخش این است که شما بین این دو تا تعبیر باید فرق میگذاشتید. اگر بگوید «لک علیّ ان اخیط ثوبک» مستقیماً با خود بایع یا مشتری کار دارد یعنی شما میشوید «ذی حق» شما میشوید مالک؛ اما اگر گفته بود که من جامه فلان کس را خیاطت کنم نمیگوید که «له علیّ ان اخیط ثوبه»؛ میگوییم «لک علیّ ان اخیط ثوب ذلک الرجل» که آن میشود مصرف، نمیشود «ذو حق»؛ شما حق دارید یعنی شمای بایع حق دارید شما میتوانید مطالبه کنید این که میبینید شخص ثالث حق ندارد برای این که او مصرف کننده است من که به او تعهدی نسپردم «مشروطٌ علیه» که به او تعهدی نسپرد تا شما بگویید با این که به او تعهدی سپرده او «ذی حق» نمیشود او مالک نمیشود؛ خیر مشتری به بایع تعهد سپرده, به بایع تعهد سپرده که یک روز برای فلان کس کار بکند آن میشود مصرف. مشتری به بایع تعهد سپرده است که فلان کار را برای زید انجام بدهد نگفته که «للزید علیّ کذا» که گفت «لک علیّ ان اخیط ثوبت الزید» آن وقت زید میشود مصرف کننده. اگر میبینید شخص ثالث، نه «ذی حق» میشود نه مالک؛ برای این که لام و «علی» با او کار ندارد او میشود مصرف آن در بخش سوم قرار دارد یک «لک» هست که به بایع برمیگردد یک «علیّ» است که به مشتری که شرط میکند برمیگردد مشتری که شرط میکند به بایع میگوید «لک علیّ ان اخیط ثوب الرجل»؛ آن «ثوب الرجل» شخص ثالث است چه کار دارد؟ خب بررسی نکردن این ابعاد باعث میشود که در صغرا یک منعی پدید بیاید معلوم میشود که صغرا مسلم است هم غرائز عرفی این طور است شرع هم او را امضا کرده و مشابه این هم در نذر و امثال نذر هم هست و اجبارش هم از سنخ امر به معروف و نهی از منکر نیست البته آن هم سر جایش محفوظ است.
1) (1) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص67.
2) (2) . نهج الحق، ص494.
3) (3) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
4) (4) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص67.
5) (5) . سوره ملک, آیه1.
6) (6) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (7) . نهج الحق، ص494.
8) (8) . نهج الحق، ص494.
9) (9) . اسرار الحکم، ص469.
10) (10) . سوره انفال, آیه41.
مطلب بعدی این که آیا حق فسخ داشتن مانع اجبار است یا نه؟ این یک مسئله از مسائلی است که مرحوم شیخ (1) مطرح کرده و جداگانه مطرح میشود که آیا این ها در طول هماند؟ یا در عرض هماند؟ یعنی اگر فسخ ممکن نبود اجبار کنند؟ یا اگر اجبار ممکن نبود فسخ کنند؟ یا این دو تا حق در عرض هماند؟ این یک مسئلهای است که جداگانه مرحوم شیخ مطرح کرده ما هم -به خواست خدا- این جا طرح میکنیم. نباید بگویید که حالا که فسخ ممکن است پس چرا اجبار بکند. مضافاً به این که در بحث قبل گذشت این نظیر دو کیلو سیب زمینی نیست که بگوید از جای دیگر میخرم. این ها که «مال التجاره» رسمی دارند یک کشتی بار را میخرند برای تأمین خرید و فروش یک سالشان این به زحمت یک کشتی بار را از یک کشور دیگر خریده الآن روی آب است این را فسخ کند باید یک سال بیکار باشد شما میگویید این را فسخ بکند چه را فسخ بکند؟ همهاش که سیب زمینی و پیاز نیست. شما اگر حرفی برای روز دارید حرفی برای دریا و صحرا دارید باید آن را هم فکر بکنید شما میگویید فسخ بکند؟ گاهی کسی به زحمت زیاد مدت ها گشت تا یک زمینی پیدا کرد که آن جا کارخانه بسازد یک زمین ده هکتاری, این را کجا فسخ بکند؟ کجا باید زمین بخرد؟ یک سال گشت تا زمین پیدا کرد, بعد این را فسخ بکند؟ چرا حق مسلم خودش را نگیرد؟ اگر فسخ ممکن هست شخص حق اجبار ندارد این تام نیست شما باید ثابت بکنید که در طول هماند که اول فسخ «ثم الاجبار»؛ این در بحث های بعدی خواهد آمد. مضافاً به این که در بعضی از موارد مرحوم آخوند (2) و امثال آخوند یک لطیفهای دارند و آن این است که منشأ بخشی از این خیارها قاعده «لاضرر» (3) است وقتی شخص میتواند به دستگاه قضا مراجعه کند و حق خودش را بگیرد ضرری در کار نیست. اگر نتواند اجبار کند و همچنان صبر بکند متضرر میشود لذا فسخ برایش تنظیم شده, شما میگویید چون میتواند فسخ بکند حق اجرا ندارد. بنابراین یک قدری بازتر که فکر بکنید میبینید که دست «مشروطٌ له» باید باز باشد این حق مسلم اوست. چرا حق مسلم او را نتواند بگیرد؟ بله یک حق دیگر هم دارد و آن فسخ معامله است. معاملهای که بخواهد فسخ بکند بعد یک سال باید بیکار باشد آن هم فکر کردید یا نکردید؟ اینچنین نیست که اگر بتواند فسخ بکند پس حق مراجعه ندارد غرائز عقلایی هم همین را تأیید میکند. پس چه بر مبنای مرحوم شیخ چه بر مبنای دیگران این شبهه ممکن است وارد بشود و پاسخش هم میتواند مشترک باشد.
«والحمد لله رب العالمین»
در فصل چهارم که احکام شرط صحیح مطرح شد مسئله اولی گذشت, مسئله ثانیه (1) این است که آیا «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را اجبار کند به وفای به شرط یا نه؟ اگر مشترط «مشروطٌ علیه» خود اقدام نکرد به وفای به شرط آیا میشود او را مجبور کرد یا نه؟ (2) از دو راه ثابت شد چه راهی که مرحوم شیخ انصاری و همفکرانشان (رضوان الله علیهم) ارائه کردند چه راه دیگری که مختار بود ثابت شد که اجبار ممکن است. سه اشکال در همین مسئله دوم مطرح است؛ اشکال اول به طور اجمال در بحث قبل گذشت اشکال اول این است که ما اجبار حقوقی را باید از اجبار فقهی جدا بکنیم اگر منظور شما اجبار فقهی است از این که این شخص متعهد شد و وفای به شرط و عهد واجب است و الآن به این واجب عمل نمیکند از باب نهی از منکر اجبارش کنید بحث دیگری است و وارد حوزه نهی از منکر میشود. ولی اگر اجبار حقوقی است که باید به دستگاه قضا مراجعه کنید با دخالت حاکم مسئله را حل کنید باید ثابت بشود که این صبغه حقوقی دارد. شما صبغه حقوقی این شرط را از کجا استفاده میکنید؟ از این که این مشترط در متن عقد گفت «لک علیّ ان افعل کذا» چون «شرط الوصف» نیست «شرط النتیجه» نیست «شرط الفعل» است که محور بحث است. از این که مشترط به متعهد گفت «لک علیّ ان افعل کذا» میخواهید صبغه حقوقی در بیاورید اینچنین نیست؛ برای این که هم در نذر ما این صیغه را داریم و صبغه حقوقی ندارد هم در خود شرط این صیغه را داریم و صبغه حقوقی ندارد. اگر نه در نذر، نه در شرط صبغه حقوقی از این صیغه استفاده نمیشود شما کجا اجبار حقوقی را مطرح میکنید که با کار قضا و حاکم مطرح است. اجبار فقهیاش به عنوان نهی از منکر بله راه دارد. اما جریان نذر شما میبینید در صیغه نذر آن جا که «شرط الفعل» است نه «شرط النتیجه» وقتی کسی بگوید «لله علیّ ان افعل کذا» یک وجوب تکلیفی است. اگر گفت «لله علیّ ان اذبح تلک الشاة او هذه الشاة» ذبح این شاة برای او واجب است همین حالا اگر به این واجب عمل نکرد میشود او را اجبار کرد از باب نهی از منکر یا امر به معروف که این کار را انجام بدهد اما بروید به محکمه قضا و از دستگاه قضا کمک بگیرید و حاکم دخالت بکند و کار حقوقی انجام بدهید اینچنین نیست این یک نمونه. نمونه دیگر در خود متن شرط است اگر در متن قضیه، این مشترط شرط بکند که یک کاری را برای آن شخص ثالث انجام بدهد؛ بگوید در متن این عقد که یکی گفت «بعت» دیگری گفت «اشتریت» گفت «لک علیّ ان اخیط ثوب ذلک الرجل» شخص ثالث, این که میگویید شرط برای شخص ثالث هم که ممکن است خب آن شخص ثالث که طلبکار نیست شخص ثالث که کار حقوقی نمیتواند بکند به دستگاه قضا مراجعه بکند با دخالت حاکم خیاطت را از این شخص متعهد طلب بکند که. پس نه در باب نذر نه در باب شرط این «لک علیّ» این لام و «علی» مفید مسئله حقوقی نیست. اگر اجبار فقهی است بله قولی است جملگی بر آنند ما هم میپذیریم که بر این شخص واجب است این کار را انجام بدهد از باب امر به معروف یا نهی از منکر بشود واجب. تأیید سوم هم این است که در اینگونه از موارد عنوان وفا به کار میبرند نه ادا نمیگویند این ادا کرده شرط را، میگویند وفا کرده؛ اگر صبغه حقوقی باشد به منزله دین باشد باید بتوانند بگویند ادا کرده در حالی که میگویند وفای به شرط. این ها مؤیدات همین اشکال دوم هست که ما اجبار حقوقی را قبول نداریم اجبار فقهی را قبول داریم و آن از بحث خارج است. پاسخی که ارائه شد و در تکمیل آن امروز بحث میشود این است که ما از دو راه ثابت کردیم و برای ما ثابت شد که این امر حقوقی است یعنی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) امر حقوقی است که مهمترین راه هم همین بود که اگر ما دلیل امضایی داشتیم و تاییدی داشتیم نه تأسیسی، ضمن این که حریم این الفاظ را حفظ میکنیم و از صراحت و ظهور و اطلاق و عموم؛ عمده آن محور غریزه و ارتکاز مردمی است ببینیم در غرائز مردم چه گذشته در ارتکازات مردم چه نهادینه شده که این دلیل نقلی دارد همان را امضا میکند. ما وقتی به غرائز مردمی مراجعه کردیم میبینیم در اینگونه از موارد این ها صبغه حقوقی میفهمند خودشان را طلبکار میدانند به محکمه قضا هم مراجعه میکنند از حاکم کمک میگیرند حق خودشان را استیفا میکنند. پس معلوم میشود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» که میگوید مؤمن پای امضای خود ایستاده است مسئله حقوقی است. چون مسئله حقوقی است نه تنها فقهی؛ پس اجبارش هم اجبار حقوقی است به محکمه قضا میشود مراجعه کرد؛ نظیر نماز نیست که اگر کسی نماز نخواند انسان به قاضی شکایت کند که این نظیر دِین است. آن تاییدهای سهگانهای که شما آوردید: درباره «لله علیّ» که نذر است آن جا چه کسی گفت تعهد حقوقی نمیآورد؟ لذا شما ببینید اگر کسی نذر کرده است که فلان گوسفند را ذبح کند اگر بفروشد فتوا دادند که این بیع، بیع فضولی است حالا ما که در همه موارد اجماع نمیخواهیم. شما منتظرید که در همه موارد «بلا اختلافٍ» اجماع داشته باشیم خب بله چنین چیزی نیست. اما در همان جا هم عدهای از بزرگان فتوایشان این است که اگر کسی گفت «لله علیّ ان اذبح هذه الشاة» اگر این گوسفند را بفروشد این بیع میشود فضولی. این که گفتید خدای سبحان منزه از ملکیت اعتباری است؛ باید عنایت کنید که ذات اقدس الهی که احدی به او دسترسی ندارد هویت محض است که منطقه ممنوعه است در فصل اول, «اکتناه» صفات ذات هم که عین ذات است در فصل دوم، منطقه دوم آن هم منطقه ممنوعه است. بحث ها همه در فعل حق است و در ظهور حق, این مقام امکان است در مقام فعل حق در مقام ظهور حق بخشی از خمس مال اوست وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ (4) بخشی از انفال مال اوست حالا ذات اقدس الهی اختیارش را به نمایندهاش, خلیفهاش, انسان کامل معصوم (علیه السلام) عطا کرده است پس این ملکیت اعتباری دارد و فقها هم در مسئله «لله علیّ ان اذبح هذه الشاة» فتوا دادند که اگر این گوسفند را فروخت بیع بیع فضولی است و در جریان مسجد هم برخی ها گفتند مسجد فک ملک است؛ مثل تحریر رقبه اگر کسی زمینی را وقف مسجد کرد مثل آن است که بندهای را آزاد کرد. گرچه وقف گفتند «تحبیس الاصل» است و «تسبیل الثمره» اما این وقف های رقباتی است که فلان زمین را وقف فلان مدرسه کردند وقف فلان بیمارستان کردند وقف فلان مرکز خیریه کردند بله در اینگونه از موارد که وقف رقباتی باشد یعنی رقبه درآمد مرکز باشد در این جا تحبیس اصل است و تسبیل ثمره. اما وقفی که از سنخ مسجد باشد میگویند فک ملک است نظیر عتق رقبه است. لذا میگویند مسجد از آن جهت که مسجد است متولی بردار نیست. نعم فرش و برق و تأسیسات مسجد متولی برمیدارد اما مسجد متولی بردارد بگوید من راضی نیستم که فلان شخص برود این جا نماز بخواند این نیست برای این که این شده آزاد؛ نظیر این که کسی بنده را آزاد بکند خب عتق رقبه معنایش این است که این دیگر تحت ولایت کسی نیست آزاد شده است. پس همه اوقاف از سنخ «تحبیس الاصل» و «تسبیل الثمره» نیست اگر وقف درباره مسجد و این ها بود از باب فک ملک است؛ نظیر عتق رقبه. برخی این طور میگویند نظر شریفشان این است مرحوم استاد ما مرحوم آقا سید محمد محقق آیت الله العظمای داماد (رضوان الله علیه) هم نظر شریفشان همین بود که مسجد فک ملک است و متولّی برنمیدارد. (5) بعضی آقایان نظرشان این است که نه خیر این تملیک الهی است مالک آن «الله» است متولّی هم برمیدارد. اگر «ملک الله» است متولّی برمیدارد چطور شما درباره آن ملک اعتباری سخنی ندارید؟ این بزرگوارانی که میگویند فک ملک است اگر یک وقت یک جایی مخروبه شد مسجد از حکم افتاد نمیشود این را فروخت ولی مرحوم کاشف الغطاء (رضوان الله علیه) در آن کتاب قیّم کشف الغطائشان دارند: در ایران بخش هایی از زمین «مفتوح العنوة» بود بخش هایی خودشان اسلام آوردند. (6) آن شهرهایی که «مفتوح العنوة» است در ایران چون ملک عامه مسلمین «بما انه مسلمون الی یوم القیامة» اراضی «مفتوح العنوة» این است کسانی که در آن جا خانه ساختند مغازه ساختند و مانند آن تا این خانه هست تا این مغازه هست، این زمین ملک این هاست «تبعاً للآثار»؛ ولی وقتی ویرانه شد دیگر ملک این ها نیست مربوط به ورثه نیست این مال عامه مسلمین است. مسجد هم بشرح ایضاً [همچنین] اگر زمینی را مسجد درست کردند بعد در اثر مرور متارکه شد و ویرانه شد دیگر ملک کسی نیست دیگری میتواند این را بگیرد یا حتی برخی ها گفتند اگر کسی اولویتی داشت میتواند او را اجاره بدهد دیگر مسئله تحلیل و تنجیساش حرام است و امثال ذلک، دیگر نیست؛ برای این که این «مادام کونه تابعاً للاثر» ملک است وگرنه ملک نیست این طور نیست نظیر ملکی که خودش احیا کرده باشد بتواند وقف بکند «الی یوم القیامة». بنابراین اینچنین نیست که همه اوقاف یکسان باشد همه اراضی یکسان باشند. در جریان وقف دو نظر هست یکی این که فک ملک است نظیر عتق رقبه یکی این که آن «تحبیس الاصل» است و تملیک به «الله» پس «الله» مالک مسجد میشود بنا بر بعضی از فتاوا مالک منظور میشود بنا بر بعضی از فتاوا پس اینچنین نیست که شما مسلم گرفته باشید که «لله علیّ» مفید حق نیست مفید ملکیت نیست. درباره شخص ثالث هم در بحث قبل گذشت که شخص ثالث مستحق نیست مصرف است مستحق این «مشروطٌ له» است یعنی بایع و مشتری که شرط میکنند «احدهما» در متن عقد شرط میکنند که فلان کار را انجام بدهد مالک و مستحق این شرط و تعهد «مشروطٌ له» است مصرفش آن شخص ثالث است اگر میبینید شخص ثالث حق مطالبه ندارد برای این که او «مشروطٌ له» نیست برای این که او مستحق نیست پس این هم نمیتواند مؤیّد باشد. تأیید سوم شما این بود که میگویند این جا ادای حق نیست میگویند وفای به حق است؛ مگر ما دلیل قطعی داریم که عنوان وفا مال حکم فقهی است و ادا مال حکم حقوقی است؟ شما در متن عقد عقد را قبول دارید در بیع یک امر حقوقی است یا نه؟ میگویند وفای به عقد، نمیگویند ادا کرد عقد را؛ میگویند وفا کرد به عقد، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) هم این است. پس اینچنین نیست که عنوان وفا مال حکم فقهی باشد «و لا غیر» و ادا مال حکم حقوقی باشد «و لا غیر»؛ خیر هر کدام از این ها در مورد دیگر به کار برده میشود. هم حقوقی را میگویند وفا و ادا هم فقهی را، میگویند نماز را در وقت خود ادا کرده با این که حکم حقوقی نیست حکم فقهی است درباره عقد میگویند وفای به عقد است با این که حکم حقوقی است. بنابراین تأیید سوم هم راه ندارد. پس خلاصه اشکال اول این شد که این امر حقوقی نیست امر فقهی است سه تأیید ذکر کردند و همه این ها هم ابطال شد. اما اشکال دوم؛ اشکال دوم ایشان این است که اگر در متن عقد گفتند «لک علیّ ان افعل کذا ان اخیط هو فلان» یا طبق مثال های روز این کشتی نفت را ما به شما بفروشیم به این شرط که بیمهاش به عهده شما باشد به این شرط که شما ورودی بندر را, اذن را, ورقه را بگیری؛ این ها تعهداتی است که رایج بین مردم است در معاملاتشان, در اینگونه از موارد اشکال دوم این است که آنچه که در حوزه تعهد است یک امر اختیاری است نه امر اضطراری. «مشروطٌ له» باید با طوع و رغبت خودش این کار را انجام بدهد نه با قهر و دستگاه قضا و اجبار. شما آن که میخواهید اجبار کنید او تعهد نسپرده آن که او تعهد سپرده امر اجباری نیست؛ برابر آن شکل ثانی نتیجه میگیریم که نمیشود او را اجبار کرد او متعهد شده است مختاراً انجام بدهد نه مجبوراً. بیان ذلک این است که آن کاری را که مورد تعهد است یا ممتنع است عقلاً یا مورد اضطرار و اکراه و اجبار است. اگر عقلاً ممتنع بود که یک چنین چیزی جدّش متمشی نمیشود که من این کار را انجام بدهد. اگر ممتنع عقلی نبود؛ لکن با اضطرار و اکراه همراه بود دلیل از او منصرف است ممکن است انجام بشود ولی دلیل از او منصرف است. پس یا امتناع عقلی است که جِد متمشی نمیشود یا انصراف دلیل است که لفظ شاملش نمیشود. پس اگر کسی «مشروطٌ علیه» را آن مشترط را مجبور بکند به این که این کار را انجام بدهد این آن نیست که در متن عقد شرط شده است این تعهد است. آن که تحت عقد است نه خصوص ممتنع است نه خصوص مورد اجبار نه اعم از ممتنع و مورد اجبار، این هیچ کدام از این سه قسم نیست و نه اعم از ممتنع یا مجبور و مورد اختیار. این چهارتا نیست؛ یعنی خصوص ممتنع نیست مورد اجبار نیست جامع بین ممتنع و اجبار نیست جامع بین این ها و مختار نیست بلکه پنجمی است که خصوص مختار باشد. عمل مورد اختیار با طوع و رغبت مورد تعهد است شما میخواهید با اجبار او را وادار کنید که اگر او نکرد خود حاکم دخالت بکند به عنوان این که ولی ممتنع است خودش این کار را انجام بدهد «بالمباشرة». نه حاکم میتواند او را اجبار کند نه دیگری, نه حاکم میتواند «بالمباشرة» این کار را انجام بدهد نه دیگری. بنابراین در صورتی این کار صحیح است که با طوع و رغبت خودش انجام بدهد چون این را متعهد شده است. آن که شما اجبار بکنید مورد تعهد او نیست آن که او تعهد کرده این نیست که با اجبار حاصل بشود این خلاصه اشکال دوم. این اشکال هم وارد نیست برای این که آنچه که مورد تعهد است خصوص عمل است مسئله طوع و رغبت از یک طرف، اجبار و اکراه از طرف دیگر، این ها یک الوانیاند که بعد پدید میآیند او خیاطت را تعهد کرده همین, چطور در مسئله دِین این حرف را نمیزنید؛ اگر کسی وام گرفته تعهد کرده که اقساطی یا نقدی یا یک جا بپردازد این تعهد کرده حالا اگر دِین را نداد وقتی اجبار میکنند اجبار فقهی که نیست اجبار حقوقی است به دستگاه قضا مراجعه میکنند. اگر با اجبار حاکم داد که داد نداد خود حاکم از مال او برمیدارد میدهد نظیر انفاق زوج نسبت به زوجه که حاکم ولی ممتنع است. وقتی که شخص وام گرفته این مقترض که از مقرض وام میگیرد و متعهد است که این وام را قسطاً یا یک جا ادا کند این نه ممتنع است نه ممنوع است نه جامع بین این هاست شما این حرف را آن جا چرا نمیزنید؟ میگویید این دینی است در ذمه او، این دین باید ادا بشود «بأی نحو کان». آنچه که مورد تعهد است متن عمل است نه عمل مختار وگرنه ما در هیچ دستگاه قضا با فشار نباید کار انجام بدهد دیگر چرا در مسئله دیون این طور است؟ چرا در مسئله دیات این طور است؟
پرسش: دِین با شرط فرق دارد.
پاسخ: شرط همان امر حقوقی را هم به دنبال میآورد.
پرسش: قبل از عقد احتمال می دهد که آن رعایت نکند.
پاسخ: نه غرض این است که شرط هم همین طور است در خود عقد هر کدام عاقد بودند باید به عهدشان عمل بکنند صرف متن عقد هر کدام مشترط بودند باید به شرطشان عمل کنند شرط در ضمن عقد هر دو حق آور است و هر دو صبغه حقوقی دارد و هر دو را هم میشود با دستگاه قضا اجبار کرد. آنچه که تحت تعهد است متن عمل است نه عمل به قید کونه مختاراً. در باب دیون این طور است در معاملات این طور است که شخص متعهد میشود این مال را ادا کند نه مال را مختاراً ادا کند. مختار معنایش این است که کار مباح است این میشود اباحهگری یعنی یک کسی میگوید من تعهد کردم بعد اگر خواستم عمل میکنم اگر نخواستم عمل نمیکنم.
پرسش: اصل تعهد به شرط این است که اجباری نبوده خود «مشروطٌ علیه» قبول کرده است.
پاسخ: بله خود «مشروطٌ علیه» تعهد سپرده آن اصلش که حرفی در آن نیست. ایشان میگویند وفا باید اختیاری باشد چرا؟ چون او که خصوص ممتنع یا خصوص مورد اجبار یا جامع بین اجبار و امتناع را که تعهد نسپرده؛ خصوص امر مختار را تعهد سپرده. پاسخش این است که خیر، او در حال تعهد مختار بود؛ اما عملی که مورد تعهد است متن عمل است نه عمل به قید «کونه مختاراً». اگر عمل به قید «کونه مختاراً» باشد معنایش این است که اگر خواست میدهد و اگر نخواست نمیدهد این میشود اباحه گری، این که تعهد نیست این بر خلاف «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) است اگر کسی یک چیزی را متعهد شده است و موقع ادا باید مختار باشد نمیخواهد بدهد و شما هم که نمیتوانید این را مجبور بکنید هر وقت خواست میدهد هر وقت نخواست نمیدهد این معنایش این است که این اباحهگری است. پاسخ اصلیاش این است که آنچه که مدار تعهد است یک اشتراط مختارانه یک، یک متن عمل «بلا لونٍ» این دو، این شخص در متن عقد در کمال آزادی و اختیار تعهد میسپارد, تعهد میسپارد که چه؟ که فلان کار را انجام بدهد خود آن کار «بلا لونٍ» تحت تعهد است؛ بنابراین چه اجبار چه اختیار آن کار که انجام بگیرد کافی است. لذا در موارد دیگری که گفتند تقاص هست برای همین است؛ چون این خود این شخص بدهکار است حالا اگر نمیدهد مال این شخص به دست آن طلبکار رسید خب میتواند تقاص کند با این که علم ندارد فضلاً از اختیار. بنابراین قید اختیار در متن تعهد هست نه در حریم خود فعل، اینچنین نیست که فعل باید روی اختیار باشد و در موارد دیگر هم همین طور است آنچه که انجام باید بدهد این است هرگز اختیار به قید امثال ذلک در کار اخذ نشده.
1) (8) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: ...
پاسخ: بله متن عمل را تعهد کرده نگفته که من متعهدم که خیاطت مختارانه انجام بدهم. کسانی که وام میگیرند متن ادای دین را تعهد کردند یعنی مال باید بپردازند حق صاحب مال باید پرداخته بشود نه این که مختارم بپردازم اگر اختیار نکردم و نخواستم نمیدهم.
پرسش: بالاخره تعهدی می دهد ضمانتی می کنند.
پاسخ: تعهد در متن عمل است مختارانه.
پرسش: فرد هیچ تعهدی نمی دهد شرط می کند بدون تعهد.
پاسخ: نه خود شرط تعهد است عهد است؛ یعنی مشترط «مشروطٌ علیه» متعهد میشود که فلان کار را برای بایع انجام بدهد. در این جا این یک کشتی نفت را میخرند به این شرط که بیمه را آن شخص به عهده بگیرد یا پاسپورت و گذرنامه و یا حق ورود در فلان بندر را این شخص به عهده بگیرد یک فعلی را شرط میکنند. اگر نکرد این «مشروطٌ له» میتواند به دستگاه قضایی مراجعه کند او را وادار کنند که این کار را انجام بدهد. وقتی به دستگاه قضا مراجعه کردند قاضی دوتا کار میکند در درجه اول حکم را صادر میکند که او انجام بدهد نشد به وسیله مأموران اجرا در دستگاه قضا خودشان میروند این کار را انجام میدهند «امّا بالمباشرة» انجام میگیرد او «بالتسبیب» انجام میگیرد. در این جا خود قاضی و حاکم روی ولایتی که دارد معنای ولایت این است که حالا یا تنزیل فاعل به منزله فاعل است یا تنزیل فعل به منزله فعل است کاری را که حاکم انجام میدهد مثل این است که خود این شخص مشترط و «مشروطٌ علیه» انجام بدهد. در موارد دیگر تنزیل دلیل میخواهد که کار حاکم به منزله کار شخص باشد یا خود حاکم به منزله خود شخص باشد تنزیل فاعل به منزله فاعل است یا تنزیل فعل به منزله فعل است که اختلاف نظری بود بین وکالت و نیابت که در نیابت برخی ها گفتند اگر نیابت تنزیل فاعل به منزله فاعل باشد نائب به منزله «منوب عنه» باشد یک حکم دارد، تنزیل فعل به منزله فعل باشد حکم دیگر دارد. آن بزرگوارها که میگفتند: نیابت عبارت از تنزیل نائب به منزله «منوب عنه» است در اقتدا کردن به یک امام جماعتی که نماز قضای میّت را به عهده گرفته شبهه میکردند اشکال میکردند میگفتند که نیابت غیر از وکالت است. در نیابت اگر ما گفتیم فعل به منزله فعل نیست؛ بلکه فاعل به منزله فاعل است پس این شخص نمازگذار خود را نازل منزله آن میّت کرده و اقتدای به مرده هم جایز نیست یا لااقل مورد اشکال است. این است که کسی بخواهد اقتدا کند به یک امام جماعتی که نماز واجب میّت را به عهده دارد شبهه کردند. اما آن بزرگوارهایی که میگفتند که این تنزیل فعل است به منزله فعل «کما هو الظاهر او الحق» این اشکالی ندارد. اگر کسی نماز استیجاری دارد یا نیابی دارد «بالتبرء» نماز واجب میّت را دارد میخواند نه احتیاطی, میشود به او اقتدا کرد. غرض این است که دخالت حاکم در کار حقوقی است و این جا حق مستقر شده است درباره انفاق زوج نسبت به زوجه این طور بود صبغه حقوقی دارد درباره فرزندان این طور نیست. بر پدر واجب است که نفقه فرزند را بدهد یک، بر زوج واجب است که نفقه زوجه را بدهد دو، بین این دو وجوب گفتند فرق است یکی حکم فقهی محض است یکی گذشته از فقهی حقوقی هم هست. نسبت به زوجه حکم حقوقی دارد اگر نداد مدیون است بدهکار است دستگاه قضایی دخالت میکند هزینه ماهانه را حساب میکند شوهر را وادار میکند که بپردازد اگر نداد خود حاکم دخالت میکند از باب ولی ممتنع، مال او را میگیرد به زوجه میدهد ولی درباره فرزندها آ ن هایی که قائلند به این که فقط صبغه فقهی دارد نه حقوقی، پدر بدهکار نیست البته معصیت کرده است. بنابراین سه تا اشکال مطرح بود: اشکال اول این که این اجبار اجبار فقهی است نه حقوقی برای این که حق ثابت نمیشود. نه حق ثابت میشود نه ملک، سه تأیید هم آوردند یکی مسئله نذر و ملک برای اله یکی هم شرط برای شخص ثالث یکی هم تعبیر وفا که پاسخ داده شد, این اشکال اول. اشکال دوم این بود که آنچه که در حوزه تعهد است فعل اختیاری است نه اضطراری یا امتناعی یا اجباری یا اعم از این ها؛ بلکه خصوص اختیاری است وقتی خصوص اختیاری بود آن وقت نمیشود این را مجبور کرد و پاسخ این هم این بود که آنچه که مورد تعهد است متن عمل است «بلا لونٍ» و اگر با اجبار یا حتی با مباشرت خود حاکم آن عمل انجام بگیرد آن شخص را وادار کنند که عمل انجام بدهد یا بدلش را بگیرند مثلاً، این ادای حق است و درست است میماند اشکال سوم که -انشاءالله- برای بعد از تعطیلات دهه عاشورا. حالا چون روز چهارشنبه است و روزی است که بالأخره عازم برای هدایت مردمید. مستحضرید که کاری را که ذات اقدس الهی از انبیا میخواهد از شما آقایان هم همان را طلب میکند. درست است که فرمودند «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» (1) اما این را در موارد فراوان با بیان های گوناگون تبیین کردند که چطور عالمان دین وارثان انبیایند. به وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: قُمْ فَأَنْذِرْ (2) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نساء» هم سمت رسمی انبیا را انذار معرفی کرد فرمود: مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ (3) در عین حال که کار انبیا هم تبشیر است هم انذار، در بخشی از آیات «بالصراحه» منحصر فرمودند شأن انبیا را یا شأن مبارک حضرت را در انذار، إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ (4) یا إِنَّما أَنَا مُنْذِرٌ (5) و مانند آن. پس انذار برنامه رسمی وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و انبیای دیگر است این اصل اول, عالمان دین هم که وارثان انبیایند باید تبشیر و انذار مخصوصاً انذار را به عهده بگیرند این هم اصل دوم. در جریان ورود دوزخیان به دوزخ فرشتههای دوزخ (سلام الله علیهم) ملائکة الله در هنگام ورود تبهکاران به جهنم از آن ها سؤال میکنند: سؤال توبیخی أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ (6) مگر نذیر نیامده، احکام الهی را به شما نگفته؟ مستحضرید این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ معنایش این نیست که برای تک تک شما پیامبر نیامده، امام معصوم (علیهم السلام) نیامده این طور که نبود. در زمان خود پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) این طور نبود که وجود مبارک آن حضرت برای تک تک افراد شهر و روستا برای همه آن ها برنامه داشته باشد برای آن ها سخنرانی بکند. مخصوصاً زمان وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله علیه) که کل خاورمیانه در اختیار حضرت بود این طور نبود که حضرت برای تک تک این ها برنامه انذاری داشته باشد. این أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ (7) یعنی میگوید حرف انبیا به شما نرسید «إما بلا واسطه» یا به واسطه علما و مبلغان دین که «هو الاکثر»؛ یعنی مگر شما امام جمعه نداشتید؟ امام جماعت نداشتید؟ واعظ نداشتید؟ سخنران نداشتید؟ مسئله گو نداشتید؟ انسان میتواند به جایی برسد که فرشتهها حرف او را حجّت قرار بدهند بگویند مگر فلان شخص نیامده به شما بگوید؟ این کم مقام است؟ انسان میتواند به جایی برسد که فرشتهها در هنگام ورود دوزخیان به دوزخ که به آن ها میگویند ما سَلَکَکُمْ فی سَقَرَ (8) در آن جا میفرماید که آن ها که میگویند لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ (9) میگویند أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ (10) مگر فلان امام جماعت به شما نگفت؟ این کم مقام نیست مگر فلان واعظ به شما نگفت؟ مگر پای منبر فلان واعظ ننشستید؟ مگر پای درس فلان سفیر هدایت یا طرح هجرت در فلان روستا ننشستید؟ این حرف انبیا را به شما گفت. نشان این که عالمان دین میتوانند به جایی برسند که فرشتهها به حرف این ها احتجاج کنند همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» است که آیه معروف است؛ این که فرمود: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ. (11) میفرماید این ها بیایند حوزههای علمیه احکام الهی را یاد بگیرند بعد بروند انذار کنند این ها احکام الهی را یاد میگیرند میروند انذار میکنند در قیامت فرشتهها (علیهم السلام) هم به تبهکارها میگویند مگر فلان روحانی نیامده در محلهتان شما که اهل فلان محله بودید آن جا هم یک روحانی داشت دیگر این حرف انبیا را به شما گفت. انسان به جایی میرسد که سخنان او گفتار او مورد احتجاج ملائکه میشود «یوم القیامة». فرمود: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ (12) این ها از مراکز علمی رفتند به دیارشان احکام و حِکَم الهی را گفتند, شدند نذیر و منذر دینی. اگر کسی به حرف این ها عمل کرد که طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (13) اگر خدای ناکرده به حرف این ها عمل نکرد گرفتار دوزخ میشود آنگاه فرشتگان دوزخ (علیهم السلام) به او میگویند أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ. (14) انسان به جایی برسد که کار انبیا را بکند این کم سمتی نیست. به جایی برسد که کار ائمه (علیهم السلام) را بکند این میشود «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» (15) امیدواریم خدا همه شما را وارثان اصلی و اصیل انبیا و اولیا قرار بدهد و در این سفر روحانی پربرکت و تبلیغات محرم و صفر -انشاءالله- مبشرین و منذرین باشید و جامعه اسلامی را برای همیشه هدایت کنید و نظام الهی را تا ظهور صاحب اصلیاش از خدای سبحان مسئلت کنید.
1) (9) . الکافی (ط- اسلامی)، ج1 ، ص32.
2) (10) . سوره مدثر, آیه2.
3) (11) . سوره نسا, آیه165.
4) (12) . سوره رعد, آیه7.
5) (13) . سوره ص, آیه65.
6) (14) . سوره ملک, آیه8.
7) (15) . سوره ملک, آیه8.
8) (16) . سوره مدثر, آیه42.
9) (17) . همان, آیه43.
10) (18) . سوره ملک, آیه8.
11) (19) . سوره توبه, آیه122.
12) (20) . سوره توبه, آیه122.
13) (21) . سوره رعد, آیه29.
14) (22) . سوره ملک, آیه8.
15) (23) . الکافی (ط- اسلامی)، ج1 ، ص32.
«والحمد لله رب العالمین»
قبل از تعطیلات محرم محور بحث این بود که مرحوم شیخ انصاری (رضوان الله علیه) در مبحث شروط (1) اول شرط را معنا کردند؛ که شرط چیست؟ در بحث بعدی شرائط صحت شرط را بیان کردند (2) که هشت یا ده شرط برای صحت شرط مطرح است. در بخش سوم اقسام شرط را بیان کردند که شرط گاهی به عنوان وصف «احد العوضین» برمیگردد گاهی به عنوان «شرط النتیجة و الغایة» است گاهی به عنوان «شرط الفعل» یعنی مشترط تعهد میکند در ضمن عقد که این کار را انجام بدهد حکم «شرط الوصف» و «شرط النتیجه» گذشت.
حکم «شرط الفعل» را که مبسوط بود به بخش چهارم واگذار کردند؛ بخش چهارم هم مشتمل بر چندین مسئله است که مسئله اولی گذشت و ما در مسئله ثانیه (3) بودیم:
مسئله اولی این بود که شرط «واجب الوفا» است و حکم تکلیفی او حرمت نقض است.
مسئله ثانیه این است که آن مشترط میتواند اجبار کند یا نه؟ تحریر مسئله هم به این صورت بود که اگر کسی در ضمن عقد شرطی کرده است که بایع فلان کار را انجام بدهد یا مشتری فلان کار را انجام بدهد بر این متعهد عمل به شرط واجب است حکم تکلیفیاش گذشت اما آن «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» و مشترط را وادار کند به انجام این کار یا نه؟ حالا اگر او انجام نداد میشود او را مجبور کرد یا نه؟ این بحث صبغه حقوقی دارد نه صبغه فقهی گرچه حقوق بخشی از بخش های فقه است چه واجب است؟ چه واجب نیست؟ این حکم فقهی است اما آیا میشود به دستگاه قضا مراجعه کرد و این حق را از آن شخص گرفت و قاضی این شخص را وادار بکند که این حق را انجام بدهد یا نه این صبغه حقوقی دارد و کاری نداریم. در مبحث قضا بحث نمیشود که چه کسی حق دارد؟ چه کسی حق ندارد؟ این را باید در فن فقه ثابت کرد فقیه باید ثابت کند در فلان جا حق هست در فلان جا حق نیست.
کار قاضی این است که میگوید چون در فقه ثابت شده است که در فلان مورد حق هست الآن این متداعیین که دعوا دارند کار قاضی دو چیز است؛ یکی تحقیق بکند که آیا یک همچنین شرطی واقع شده است یا نه؟ اگر شرط واقع شده باشد حق هست برای این که در فن فقه, فقیه ثابت کرد که شرط حقآور است. در کتاب قضا بحث نمیشود که آیا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) مفید حق است یا نه؟ این کار فقیه است در فن فقه. وقتی در فقه ثابت شد که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» حقآور است قاضی کارش دو چیز است یکی این که تحقیقی بکند که آیا یک همچنین شرطی شده یا نه؟ اگر نشده که متهم را «مدعی علیه» را رها میکند, اگر شده او را وادار میکند که به این شرط عمل کند.
مبحث قضا کاملاً از مبحث فقه جدا است در فن قضا بحث نمیشود که آیا شرط حق میآورد یا حکم محض است, در فن قضا بحث میشود که اگر حقی بود راه اثبات حق چیست آن جا میگوید «بالبیّنه او الیمین» راه اثبات حق بیّنه است و یمین. وقتی حق ثابت شد با بیّنه یا به یمین حاکم دست به کار میشود و آن شخص محکوم را وادار میکند که انجام بدهد. پس بنابراین مرز فقه از مرز قضا جدا میشود, مرز صبغه حکم از صبغه حقوقی کاملاً جدا میشود و به این بحث ها ختم نمیشود این کار کار فقیه است فقیه باید در فقه ثابت کند که آیا «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» گذشته از حکم تکلیفی حکم وضعی را هم میآورد و حقآور است یا نه؟ در مسئله اولی گذشت بله حکم فقهیاش این وجوب وفا است.
1) (4) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
سه قول در مسئله ثانیه بود قول که شخص مشترط میتواند آن «مشروطٌ علیه» را اجبار کند حق خودش را از او بگیرد, قول دوم این است که یک همچنین حقی را ندارد, قول سوم تفصیل است که اگر این کار به مصلحت طرفین بود که حق دارد و اگر به مصلحت طرفین نبود حق ندارد. آیا اجبار جائز است یا نه؟ اجبار این که یا خودش این کار را بکند یا برای پرهیز از هرج و مرج و بینظمی به دستگاه قضا مراجعه بکند. «فیه وجوهٌ و اقوال» قول اول گذشت که این میتواند اجبار کند قول دوم به پایان نرسید و قول سوم مانده. قول اول این بود که چه بر مبنای مرحوم شیخ که حکم تکلیفی اصل است و حکم وضعی فرع (1) چه بر مبنای «ما هو التحقیق» که حکم وضعی در اینگونه از موارد اصل است و حکم تکلیفی فرع؛ یعنی اول حق میآید و به تبعیت حق وجوب تکلیف میآید بالأخره حق هست چه برمبنای مرحوم شیخ که حکم تکلیفی که وجوب وفا است اصل است و ثبوت حق تابع, یا بر مبنای «ما هو المختار» که حق اصل است و وجوب وفا فرع به هر تقدیر حق ثابت است و فرق نمیکند چه ما بگوییم حق ثابت است «علی ما هو المختار» یا ملک ثابت است «علی ما هو المختار» و شیخ (رضوان الله علیه). ایشان میفرمایند که شرط ملک میآورد و نظر ما این بود که شرط حق میآورد. پس یا ملک یا حق برای «مشروطٌ له» ثابت است وقتی ثابت شد بر اساس غرائز عقلا و همچنین برخی از ادله نقلی هر ذی حقی میتواند حق خودش را از «من علیه الحق» بگیرد. اگر به اختیار داد, داد نشد به اجبار حق خودش را بگیرد دیگر. او امتناع کرده این که تحمیل نکرده بر او, بحثش هم گذشت. اما آنهایی که میگویند حق اجبار ندارد: یعنی حق ندارد به محکمه مراجعه بکند بگوید که قاضی این شخص «مشروطٌ علیه» را وادار کند به همچنین کاری؛ این ها چندتا شبهه داشتند که برخی از آن شبهات گذشت شبهه سومش مانده. شبهه اولشان این بود که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) فقط تکلیف میآورد وضع نمیآورد لسانش لسان تکلیف است این در بحث های قبل ثابت شد که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» امضای غرائز عقلا است یک امر تعبدی نیست. به دلیل این که این مسئله قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین است هم در حوزه غیرمسلمین, این بَرِ غرائز عقلا است خدا این ها را اینچنین آفریده که زندگیشان نظم بپذیرد. در مسئله استدلال اگر سند حکم دلیل نقلی بود آن مستدل باید در حریم دلیل نقلی «اما بالسواء او بالسیاق» کنجکاوی کند. یعنی ببیند که چه معنایی از این لفظ «منسبق الی الذهن» است این را میگویند سباق و چه معنایی از محدوده این عبارت به دست میآید این را میگویند سیاق ما وقتی میخواهیم ببینیم که این آیه معنایش چیست یا این جمله نهجالبلاغه معنایش چیست دوتا راه داریم دیگر؛ یکی اینکه خود این کلمه چه به ما میرساند یکی این که این کلمهای که در این جمله واقع شده یا این جملهای که در یک مجموعه واقع شده این سیاق درصدد بیان چه مفهومی است. یا سواق یا با سیاق بالأخره فقیه باید استدلال کند آنچه از این جمله برمیآید این است. ولی اگر حکم تأییدی بود امضائی بود قبل از این که به سراغ لفظ و دلیل امضا برود باید به سراغ آن غرائز و ارتکازات مردمی برود برای این که این لفظ دارد همان را امضا میکند او را باید تحلیل بکند آن غریزه را بشکافد آن ارتکاز را بشکافد اوضاع را بررسی کند برود در فضای عرف اصطلاحات علمی را رها کند به همراهش نیاورد برود در متن مردم, مردمی فکر بکند ببیند مردم چطور معامله میکنند. آن دقت هایی که در فن خودش هست آن را باید در حجره بگذارد در مدرسه بگذارد و با ذهن عادی برود پیش مردم چون خودش هم مثل آنها دارد زندگی میکند دیگر این کار سخت نیست برای این که خودش هم جزء آحاد مردم است روزانه دارد خریدوفروش میکند دیگر خب پس از این جهت دشوار نیست اگر تخلیه کند خود را از آن اصطلاحات و مردمی فکر بکند برای این که خودش از دوران کودکی تا الآن مثل مردم زندگی کرده خرید و فروش کرده شرط کرده تعهد سپرده و مانند آن, با مردم هم دارد زندگی میکند روزانه مردم هم حرف های خودشان را با او در میان میگذارند. وقتی به سراغ مردم میرود میبیند مردم وقتی که تعهد کردند در ضمن عقد برایشان حق میآید حالا یا حق میآید یا ملک یا اول وجوب وفا میآید بعد حق و ملک یا اول حق و ملک میآید بعد وجوب وفا, این تحلیلات فقیه است این ها مال مدرسه است و کارهای علمی است درست هم هست.
غریزه مردم و آنچه که در آن است ارتکاز مردم است این است که اگر کسی در ضمن عقد شرط کرده حقی پیدا میکند و حق خودش را میتواند استیفا بکند اگر او حق را با میل داد طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (1) نداد به محکمه قضا مراجعه میکند. حالا یا خود والی خودش شخصاً «بالمباشره» او را اجبار میکند یا «بالتسبیب» اجبار میکند تا حق ذی حق به او برگردد. این شبهه ندارد که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) درصدد امضای همان مطلب است و حقآور است وقتی حقآور است خب اجبار هست دیگر. اما از این که چرا در «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» تعبیر به وفا شده نه ادا اگر حق باشد باید بگوییم «مؤمنون» باید شرط را ادا کنند وحال اینکه دارد «مؤمنون» باید شرط را وفا کنند این توهم هم نارسا بود برای این که وفا هم در تکلیف است هم در وضع, نشانهاش این است که شما در أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) که قبول دارید حکم وضعی است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ که حکم وضعی است حکم وضعی را هم دربردارد خب آن جا هم تعبیر به وفا شده دیگر. اگرکسی بگوید تعبدی است این لفظ یا توقیفی است که بگوییم این ادای دین است یا وفای دین است فرق نمیکند که خب بنابراین این هم راهی ندارد.
شبهه سوم این است که برفرضی که حق باشد یعنی «مشروطٌ له» حق داشته باشد در جایی میتواند «مشروطٌ علیه» را وادار کند به اجبار حقش را بگیرد که راه چاره نباشد در حالی که این جا این شخص چاره دارد راه دیگر دارد و آن این است که خیار دارد دیگر «مشروطٌ له» خیار دارد خب معامله را فسخ کند چرا از او شکایت میکند به دستگاه قضا؟ این خیار تخلف شرط دارد خب معامله را فسخ کند چون حق دارد که معامله را فسخ کند حق خیار دارد با اعمال خیار و فسخ معامله مسئله فیصله پیدا میکند چرا حالا به دستگاه قضا مراجعه کند؟ پاسخ این شبهه هم این است که در خیلی از موارد است که انسان وقتی کالایی را معامله کرده مورد نیاز او است تمام معاملات ما که یک کیلو سیبزمینی و یک کیلو پیاز نیست قسمت مهم معاملات بازار این است که یک کشتی بار معامله کرده در بندر هست در گمرک هست الآن این را شما بگویید فسخ کند یکسال دیگر زمان می برد تا ایشان باید این کالا را تهیه کند. فسخ کند به همین آسانی؟ مگر تمام معاملات همین یک تکه سنگگ نان و یک کیلو سیبزمینی است یک تاجری است به زحمت یک کشتی بار مهیّا کرده بازار با این میگردد حالا شما صدها کار جزئی هست اما آن کارهای اساسی که جامعه را لنگ میکند مشکلش را فقه باید حل بکند شما بگویید فوراً فسخ کند؟ چه را فسخ بکند؟ خب پس بنابراین درست است که حق فسخ دارد میتواند فسخ بکند اما این فسخ بسیاری از موارد جامعه را فلج میکند این که حق مسلم است حق مسلم خودش را میخواهد استیفا کند. چرا شما میگویید حق فسخ دارد؟ این یک و ثانیاً که گفته که حق فسخ مقدم بر اجبار است شاید اجبار مقدم بر «حق الفسخ» باشد یک، یا در عرض هم باشند این دو، نعم اگر ثابت شد که «حق الفسخ» مقدم بر اجبار هست آن وقت شما بگویید تا «حق الفسخ» ممکن است اجبار روا نیست اما هیچ کدام ثابت نشده نه تقدم «حق الفسخ» ثابت شده نه عرضیتش برای این که ما احتمال میدهیم که «حق الاجبار» مقدم باشد اگر ما تنزل بکنیم میشود درعرض هم. بعضی از احکام است که قدر مشترک بین واجب تعیینی و تخییری است مال اصل وجوب است یا قدر مشترک بین وجوب عینی وکفایی است مال اصل وجوب است.
قدر مشترک مال اصل حق است در مسائل حقوقی چه در اجبار چه در «حق الفسخ» این «اصل الحق» به ذی حق این قدرت را میدهد که حق خودش را بگیرد حالا یا «بالمباشره» یا «بالتسبیب» بنابراین این توهّم که چون در اینگونه از موارد حق فسخ دارد و میتواند فسخ بکند پس اجبار روا نیست این تام نیست و در این جهت هم هیچ فرقی نمیکند چه ما بگوییم حق آمده چه بگوییم ملک چه بگوییم حکم وضعی اصل است و حکم تکلیفی فرع چه بگوییم حکم تکلیفی اصل است حکم وضعی فرع, هیچ فرق نمیکند میتواند اجبار بکند. این منشأ توهّم یا برای این است که میگویند حق در کار نیست یا این که بدیل دارد. اما قول سوم قول سوم این است که اگر این اجبار به مصلحت طرفین بود میتواند اجبار بکند اگر به مصلحت طرفین نبود نمیتوانداجبار بکند. این از سنخ فقه برهانی نیست این کدخدایی روش حرفزدن است این کدخدایی منشی کردن است شما مگر میخواهید به عنوان صلح بین افراد فتوی بدهید یک فقیه فحل فتوای عالمانه میدهد اگر مصلحت اینچنین بود اگر مصلحت آن چنان بود یعنی چه؟ این حق دارد یا ندارد؟ اگر حق دارد باید او را اجبار کند دیگر این قول سوم قول علمی نیست که اگر مصلحت طرفین بود این حق اجبار دارد اگر مصلحت طرفین نبود حق اجبار ندارد. منشأ این تفصیل چیست؟ مضافاً که حق گاهی مربوط به شخص ثالث است, در ضمن عقد شرط کردند به این شرط که شما فلان بنده را آزاد بکنید خب این مصلحت به ثالث برمیگردد یا گاهی شرط, شرط فعل است شرط خیاطت یا کتابت برای زید که شخص ثالث است انجام بدهند این مصلحت ثالث است. مصلحت گاهی به بایع برمیگردد گاهی به مشتری برمیگردد گاهی به شخص ثالث برمیگردد در تمام این موارد شرطکننده حق دارد چون حق دارد طبق آن قواعد عامه هر ذیحقی میتواند حق خودش را احیا کند حالا گاهی مصلحت به خود «مشروطٌ له» برمیگردد گاهی به شخص ثالث برمیگردد گاهی هم یک جهت عامه دارد که آن هم بالأخره به شخص ثالث منسوب خواهد شد. پس بنابراین این قول سوم هم سهمی ندارد چه این که قول دوم هم سهمی ندارد و هیچ کدام از این شبهات وارد نیست و نتیجه این که اگر شرط فعل شده یعنی مشترط تعهد کرده که این کار را انجام بدهد هم وجوب وفا میآید و هم صبغه حقوقی دارد و چون در فصل اول که «الشرط ما هو» مختار بیان شد و آن این است که شرط منحصراً این نیست که در ضمن عقد باشد تعهدات ابتدائی نظیر انواع و اقسام بیمه, چه بیمه تکمیلی چه بیمههای ابتدائی چه بیمهای که دولت دارد چه بیمهای که بخش خصوصی دارد همه این ها زیرمجموعه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) اند تمام این تعهدهایی که دوتا شخصیت حقیقی یا دوتا شخصیت حقوقی یا یکی شخصیت حقیقی و یک شخصیت حقوقی انجام میدهند همه این ها زیر پوشش «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این جزء «جوامع الکلم» است. این که گاهی میبینید در فلان روایت دارد که امام (سلام الله علیه) شصتهزار مسئله را یا هزار مسئله را یا سیهزار مسئله را در مثلاً چند دقیقه گفته خب آن یک راه دیگر دارد برای ولایت و علم غیب و همان طور که طی زمین دارند طی زمان دارند آن یک راه دیگر است که بحث دیگری دارد اما غالب این موارد ناظر به این است که شصتهزار حکم را در یک جمله بیان کرده یعنی یک جمله یک قاعدهای است که از او شصتهزار مسئله به دست میآید شما در مسائل ریاضی از پنجاهتا و پانصدتا و پنجهزارتا الآن که خیلی بیشتر دارید بعضی از اشکال دقیق هندسی است که چندهزار حکم ریاضی از آن درمیآید این شکل قطاع و این ها این طور است.
1) (10) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
فرمایش شیخنا الاستاد مرحوم علامه شعرانی در بعضی از این تعلیقاتی که بر شرح اصول کافی مرحوم ملا صالح مازندرانی دارند همین است اگر بیان نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) که وجود مبارک پیغمبر (صلوات الله و سلامه علیه) مطلبی را در گوش من فرمود که از او هزار در و از هر در هزار در باز میشود آن روز کلمه میلیون مطرح نبود که «أَلْفُ أَلْفِ» (1) میگفتند و اگر کسی را میخواستند متهم کنند که او اغراقگو است مبالغه میکند میگوید او را رها کن او «ألف ألف» میگوید. «ألف ألف» میگوید یعنی از میلیون حرف میزند آن روزها در اثر کوتاه بودن و تنگ بودن محدوده زندگی اصلاً لفظ میلیون را نداشتند پانصد هزار داشتند میگفتند کرور و درباره میلیون میگفت «ألف ألف». میگفتند فلان شخص را رها کن این «ألف ألف» میگوید یعنی مبالغه میکند.
بیان نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) که فرمود هزار در باشد از هر دری هزار در یعنی یک میلیون مطلب آن صبغه ولایت و مظهراسم اعظم بودن آن یک راه خاص خودش را دارد اما از نظر بحث های ظاهری ممکن است یک قاعده علمی کلی به حضرت فرمود که از آن قاعده یک میلیون مطلب درمیآید. الآن شما از قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) چندتا مسئله میتوانید دربیاورید این ها جزء «جوامع الکلم» است دیگر از همین «جوامع الکلم» فروع فراوانی به دست میآید. بنابراین این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هم حکم تکلیفی دارد هم حکم وضعی دارد هم صبغه حقوقی دارد هم صبغه فقهی دارد و حق اجبار هم هست و این شخص میتواند اجبار کند آن جایی که حق فسخ را قبلاً ساقط کرده باشد اگر در متن معامله خیارات را فسخ کرده باشد در سند هم گاهی مینویسند با اسقاط کافه خیارات چه غبن باشد چه غیرغبن خب بسیارخب این جا حق فسخ را ساقط کرده خیار را ساقط کرده ولی شرط سرجایش همچنان محفوظ است غرض این است که این شرط حقآور است و حق مال ذی حق است و ذی حق میتواند حق خودش را استیفا کند ولو به نحو اجمال «هذا تمام الکلام فی مسئلة الثانیة» اما مسئله «ثالثه: چون «یوم الشروع: بود به همین مقدار اکتفا میکنیم مسئله «ثالثه» انشاءالله از فردا بحث میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شروط تاکنون چند بخشش مطرح شد؛
بخش اول تحقیق معنای شرط بود که آیا شرط مطلق تعهد است یا تعهد واقع در ضمن یک عقد,
بخش دوم شرائط صحت شرط بود که هشت تا ده شرط برای صحت شرط ذکر شد،
بخش سوم اقسام شرط بود که شرط گاهی به عنوان وصف «احد العوضین» برمیگردد گاهی به عنوان «شرط النتیجه» مطرح است گاهی به عنوان «شرط الفعل» حکم آن قسم اول و دوم را در همان بخش سوم بیان کردند یعنی حکم شرطی که به وصف «احد العوضین» برگردد و حکم شرطی که به عنوان «شرط النتیجه» باشد این ها در همان بخش سوم مشخص شد
بخش چهارم حکم «شرط الفعل» چون مبسوط بود جداگانه مطرح شد که دو مسئله ازمسائل بخش چهارم گذشت. سرّ تصحیح به این نظم آن است که در هر فنی از فنون علمی تا صورت مسئله مشخص نشود یک، و جایگاه این مسئله در نقشه آن فن مشخص نشود دو، صاحب آن فن در حل آن مطلب با دشواری روبرو است این دوتا کار حتماً باید مشخص باشد که موضوع چیست؟ محمول چیست؟ ربط موضوع و محمول چیست؟ صورت مسئله چیست؟ یک، و این که این مسئله در نقشه این علم جایش کجا است؟ میبینید آنها که در فن خودشان محققاند گاهی از چند جهت برای یک مطلب برهان اقامه میکنند و اگر کسی صورت مسئله را درست بررسی نکرد از چند جهت اشکال میکنند هم آن استدلال چند جهتی این ها قوی و تام است هم این اشکال چند جهتی این ها قوی و تام است برای این که صورت مسئله را خوب مشخص کرده وقتی معلوم شد موضوع چیست؟ محمول چیست؟ صورت مسئله چیست؟ این که در عالم یک شیء بیگانه نیست که این یک لوازمی دارد ملزوماتی دارد ملازماتی دارد مقارناتی دارد یک محقق میتواند برای همین مطلب چون مسئله را خوب فهمید از راه لازم بیاید از راه ملزوم بیاید از راه ملازم بیاید از چند جهت برهان اقامه کند همین محقق میتواند کسی که صورت مسئله را خوب تشخیص نداد از چند جهت اشکال های قوی وارد بکند یعنی از جهت لازم از جهت ملزوم از جهت ملازم مسئله را مورد اشکال قرار بدهد و همه اشکالاتش هم وارد باشد. در ریاضیات این مطلب خیلی شفاف است یک دانشمند ریاضیدان محقق میبینید یک صورت مسئله را از چند راه حل میکرد و الآن هم همین طور است برای این که, این که بیگانه نیست که, این شیء وقتی در خارج یک واقعیتی هست یک لازمی دارد ملزومی دارد ملازمی دارد و اگر بخواهد نقد کند چون فاقد لازم و ملزوم و ملازم هست از همه جهت حمله میکند. هم در موقع اشکال قوی است هم در موقع استدلال قوی است.
سعی بلیغ یک محقق و پژوهشگر قبل از ورود در استدلال این است که صورت مسئله را مشخص کند که این مسئله موضوع چیست محمول چیست یک، جای این مسئله در نقشه این فن کجا است این دو، این که میبینید بسیاری از بزرگان وقتی بخواهند وارد بشوند میگویند «ینبغی تحریر محل النزاع اولاً» برای این که به همین وضع مبتلا نشوند یا از این سود ببرند. خب حالا معلوم شد که صورت مسئله چیست و جایش هم در نقشه این بحث شروط کجا است؟ جایش در بخش چهارم است و موضوع مسئله و محمول مسئله هم این است که وقتی «شرط الفعل» کردند در همین بخش چهارم روشن شد که وفای به این شرط برای آن متعهد واجب است یک، و در بخش دوم روشن شد که اگر آن متعهد به این شرط عمل نکرد صبغه حقوقی خودش را نشان میدهد یعنی «مشروطٌ له» میتواند به محکمه قضا مراجعه کند و با دستگاه قضا این شخص متعهد را مجبور کند که این حق را انجام بدهد از باب امر به معروف نیست چون امر به معروف را دیگری هم میتواند بکند این از باب این که «ذی حق» است به تعبیر مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) مالک شرط است (1) و به تعبیری که مورد اختیار شد این است که مالک حق است مالک شرط نیست یعنی «ذی حق» است. یک مستحق کار حقوقیاش این است که میتواند به دستگاه قضا مراجعه کند و حق خودش را بگیرد این یک اصل کلی است.
1) (1) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص59.
مطلب دوم همین بخش چهارم اشکال کردند که وقتی این «ذی حق» این «مشروطٌ له» میتواند فسخ کند چرا حالا به محکمه قضا مراجعه کند؟ پاسخش این است که او مدت ها زحمت کشیده این کالا را شناسایی کرده تقویم کرده خریده, این کالاها که همه اینها مثل سیبزمینی و پیاز یک کیلو دو کیلو نیست که شما وقتی به بازار میروید میبینید این شخص مدت های معین به وسائل گوناگون یک کشتی بار را از خارج دارد وارد میکند شرط هم کرده و آن شخص هم که متعهد شد به شرط عمل نمیکند این الآن کشتیاش روی آب است این بگوید من فسخ کردم این همان طور که تا حال بی کار بود از این به بعد هم باید بی کار باشد این کارش این است این کجا باید کالا تهیه کند. فسخ کردن یک معامله که کار آسانی نیست که تا شما فتوا بدهید فسخ بکنند. بنابراین این حق دارد به محکمه قضا مراجعه کند و دستگاه قضا این شخص متعهد را وادار میکند که به شرطش عمل بکند. میتواند فسخ بکند یا نه چه اثر دارد؟ نخیر میتواند فسخ کند ولی چه کسی گفته فسخ مقدم بر اجبار است. این در مسئله دوم همین بخش چهارم است. اما مسئله سومی که مرحوم شیخ فتح کرده این است که آیا فسخ و اجبار در عرض هماند یا در طول هم؟ اصلاً این میتواند فسخ کند با این که میتواند به محکمه قضا مراجعه کند حق خودش را بگیرد؟ نه تنها فسخ مقدم بر اجبار نیست بلکه با تمکّن اجبار و رجوع به دستگاه قضا حق فسخ ندارد, این خیلی حرف است دیگر.
صورت مسئله این است که آیا شخصی که شرط کرده که آن طرف این کار را انجام بدهد این «شرط الفعل» است. مثلاً پاسپورت را او بگیرد, گذرنامه را او بگیرد, آن کار گمرگ را او انجام بدهد, ترخیص را او انجام بدهد. در معامله این شرط کردند که این کار را او باید بکند این کار به عهده فروشنده است نه به عهده خریدار حالا کالا آمده گمرگ وسیله ترخیصاش مشخص نیست این آقا نمیرود این را ترخیص بکند. در حالی که در معامله شرط کردند که فروشنده ترخیص بکند از گمرگ بیاورد بیرون این کار را نمیکند. این فوراً معامله را فسخ بکند؟ اصلاً میتواند فسخ بکند یا نه؟ آیا حق خیار تخلف شرط در عرض اجبار است یا در طول اجبار «فیه وجهان و قولان» شهید (رضوان الله علیه) آن طوری که در روضه (1) هست فرمود اول فسخ, نشد اجبار, این ها در طول هماند. مرحوم علامه در تذکره دارد که این ها در عرض هماند هم میتواند اجبار کند به دستگاه قضا مراجعه کند حق خودش را بگیرد هم میتواند فسخ کند. (2)
مرحوم آقای سید محمد کاظم (رضوان الله علیه) «وفاقاً للعلامه فی التذکره» آن هم نظر شریفش این است که حق فسخ با حق اجبار در عرض هماند. (3) پس تا حال آنچه که رسمی بود دو وجه بلکه دو قول بود یکی از روضه (4) نقل شد یکی از تذکره (5) نقل شد متأخران (رضوان الله علیهم) هم بعضی «وفاقاً للروضه» بعضی «وفاقاً للتذکره» مثل مرحوم سید (رضوان الله علیه) همین دو نظر را دادند حالا ما باید ببینیم که همین است یا راه چیز دیگر است ما برای این که معلوم بشود خیار و اجبار در طول هماند یا در عرض هم, برخی گفتند خیار مقدم بر اجبار است چه این که در مسئله دوم گذشت و این را بر اجبار مقدم دانستند و اشکال کردند برخی ها میخواهند بگویند اجبار مقدم بر فسخ است تا آن جا که میتواند اجبار کند اگر نتوانست فسخ کند, آیا اصلاً جا برای فسخ یا در عرض هم یا در طول هم هست یا نیست؟ میفرمایند که ما برای این که مشخص بشود حرف نهایی را دلیل مسئله میزند ما دلیل اجبار را از قاعده این که هر «ذی حق»ی میتواند حق خودش را استنقاذ کند گرفتیم این درست.
پرسش: ...
پاسخ: چون حق هست برای تحصیل هر حق «ذی حق» میتواند اجبار کند.
تعبیر مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) به استناد «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1) چون این شرط ملک «مشروطٌ له» است میتواند به دستگاه قضا مراجعه کند. (2) به تعبیر دیگر که «انصب» است این است که این حق دارد هر «ذی حق»ی میتواند حق خودش را استنقاذ کند و تحصیل کند. پس اصل اجبار هست. دلیل این که این شخص میتواند به محکمه قضا مراجعه کند روشن است اما دلیل خیار را ما باید بررسی کنیم. آن دلیلی که خیار را ثابت میکند آیا همان دلیل میگوید این خیار در طول اجبار است یا در عرض اجبار؟ باید به دلیل مراجعه کرد.
تقدّم اجبار بر خیار یا تقدّم خیار بر اجبار یا تساوی این ها در رتبه این ها را دلیل خیار باید بگوید اجبار حرفی برای گفتن ندارد. اجبار میگوید که هر جا حق است «ذی حق» میتواند با اجبار حق خودش را بگیرد دیگر, همین. اما حالا مقدّم بر خیار است یا مؤخّر از خیار یا در عرض خیار است این را که دلیل بر اجبار ندارد. اما دلیل خیار حرفی برای گفتن دارد ما باید به دلیل خیار مراجعه بکنیم ادلّه رسمی که برای خیار اقامه شده است سه قسم بود؛ شرط ضمنی بود که این مهم ترین دلیل بود قاعده لاضرر (3) بود و اجماع. یک قول چهارمی هم هست که این جزء لوازم و احکام عرفی این شرط است که درباره او هم جداگانه باید بحث بشود که در حقیقت آن میشود قسم چهارم یا دلیل چهارم. در بین این ادلّه اجماع حرفی برای گفتن ندارد؛ «لوجهین»:
اوّل این که اجماع تعبدی در مسائل معاملاتی بسیار کم است یک، چون در معاملات غالباً تأسیس نیست تأیید و امضا است.
دوّم این که همین ادلّه شرط ضمنی با بود قاعده لاضرر که خود فقها (رضوان الله علیهم) به این ادله استدلال میکنند بعید است که به غیر این ادلّه این ها تعبداً به یک دلیلی راه یافته باشند و اجماع به استناد آن دلیل تعبدی منعقد شده باشد. این اجماع «محتمل المدرک» است بلکه «مظنون المدرک» است. روی اجماع نمیشود بحث رسمی کرد البته چون به آن استدلال کردند ممکن است گوشهای از بحث ناظر به او باشد. محور اساسی بحث همین شرط ضمنی و قاعده لاضرر است. در شرط ضمنی که مهم ترین دلیل اینگونه از خیارات است, ما باید ببینیم این شرط ضمنی ناظر به کدام بخش هست. این شرط ضمنی جزء غرائز و ارتکازات مردمی است این ها که میروند معامله میکنند که به شرط سلامت به شرط صحت به شرط تعادل این قیمت با ثمن این ها را که شرط نمیکنند که روی همان غرائز و ارتکازات میروند میخرند. اگر معیب درآمد به استثنای دلیل خاص خود عیب آنها هم که خیار دلیل عیب نشنیدند میآورند و معامله را پس میدهند. میگویند که من از شما جنس خریدم تو باید سالم تحویل بدهی این است که در حین خرید و فروش نگفتند به شرط سلامه که این به شرط سلامه ارتکازی است اگر گران درآمد حق فسخ دارند با این که تصریح نکردند که به شرطی که ثمن مطابق با قیمت باشد بعد وقتی معلوم شد که این گرانفروشی کرده به خیار غبن می آورند پس میدهند. این ها شرایط ارتکازی است که مورد امضای طرفین است و شارع هم این را تأیید کرد. خب این شرط ضمنی معنایش این است که اگر در شخص مشتری یا بایع به جمیع تعهداتش عمل نکرده طرف دیگر حق فسخ دارد خب این معنای شرط ضمنی است. حالا ما ببینیم این شرط به کدام بخش از بخش های این داد و ستد گره خورده. قبلاً گذشت که در اینگونه از معاملات بیع و امثال بیع این ها دو مرحلهای اند بعضی از عقودند که یک مرحلهای است بعضی از عقودند که دو مرحلهای است. عقدی که یک مرحلهای است مثل عقد عاریه عقد هبه و مانند آن یک واهبی مالی را به متّهب هبه میکند همین, این مال با «وهبت» از واهب به متّهب منتقل میشود دیگر تعهد دیگری در کنار این نقل و انتقال نیست ولی در مسئله بیع و اجاره و سایر عقود لازم دو مرحله مطرح است در مرحله اولی یک تبادل مالی است حالا یا عین یا منفعت منتقل میشود از شخصی به شخص دیگر این مرحله نامش بیع است یا اجاره است که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) و مانند آن ناظر به این بخش است که مالی از کسی به کس دیگر منتقل میشود عین یا منفعتی از کسی به کسی منتقل میشود در این دالان هیچ تعهدی نیست بخش دیگری که در کنار این است این است که طرفین متعهدند که پای امضایشان بایستند یعنی بایع میگوید من که این کالا را به شما فروختم متعهدم که تسلیم بکنم مشتری که میگوید من این کالا را از شما خریدم متعهدم که ثمن را تحویل بدهم. پس در مسئله بیع و امثال بیع دو مرحله ما داریم در یک مرحله دالان خروج و ورود نقل و انتقال ملکی است در مرحله دوم تعهد و التزام است که من پای امضایم میایستم. آن مرحله اولی را به آن میگویند أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ این مرحله دوم را هم به آن میگویند أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) گرچه این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ مرحله اولی را هم زیرمجموعه خود دارد ولی مصبّ اصلی این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این است که پای امضایت بایستأَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) ناظر به این است که عقدی که بستی وفا کن أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (4) یعنی این بیع صحیح است این پیمان صحیح است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) میگوید این پیمانی که بستی وفا بکن در این جا که مثل بیع و امثال بیع دو مرحله ای است و طرفین تعهد میکنند پای امضایشان بایستند این مرحله چند طور است؛ یک وقت هست مطلق است کسی مالی را خریده, مالی را فروخته, خب این بیع لازم است این بارها ملاحظه فرمودید این که در برخی از مغازه ها نوشته شده کالایی که فروخته شد پس نمیگیریم خب این حق شرعی آن هاست چون بیع یک عقد لازمی است مشتری حق پس دادن ندارد حالا یک وقتی اقاله است و پشیمان شد و طرفین تقایل میکنند خب بله اما وقتی که فروخت مشتری چه حق دارد بیاورد پس بدهد؟ این یک حق مسلّم شرعی خود را آن جا نوشته کالایی را که من فروختم پس نمیگیرم بله حق شرعی اوست دلیل بر بی انصافی او نیست.
پرسش: شرط در ضمن عقد می تواند باشد.
پاسخ: این نه, این که خود عقد این را میگوید. این شرطی نیست چون خود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید کالایی که فروختی حق پس دادن نداری عقد لازم است چه بگوید چه نگوید این بیع، بیع لازم است.
پرسش: در بیع فروشنده متعهد هستش و همین طور پرسش: وقتی نقل و انتقال می دهند سالم و صحیح باشد. نه اگر فاقد وصف سلامت بود یا فاقد تعادل بین ثمن و قیمت بود یعنی گران تر فروخت معیب فروخت این را که در طلیعه بحث اشاره شده که براساس شرط ضمنی خریدار خیار دارد اما آن حق مسلّم فروشنده این است که کالایی را فروخت این کالا سالم است ثمن هم معادل قیمت است غبنی در کار نیست گران فروشی در کار نیست معیب فروشی هم در کار نیست. عقد بیع به تبع اول لازم است چه آن جا بنویسد چه ننویسد اگر کسی رفت کالا را پس بدهد و فروشنده پس نگرفت حق مسلّم اوست که پس نگیرد. حالا یک وقتی براساس حدیثی که فرمود اگر کسی استقاله کرده شما اقاله کنید «مَنِ اسْتَقَالَ فَلَا حَاجَةَ إِلَی صِلَةِ الشَّاکِّینَ» (1) یک کسی آمده اقاله کرده پشیمان شده شما پشیمانی اش را ترتیب اثر بدهید ثواب دارد آن یک راه دیگر است. بنابراین این اصل اولی این است که این بیع عقد لازم است. حالا اگر شرط کردند که به شرط این که وقتی این کالا وارد گمرک شد شما ترخیص کنید, شما بروید گمرک, شما باید اجازه ورود بگیرید این کار مال شما باشد, این شرط را کردند. فروشنده حالا امتناع میکند از رفتن چون دشوار است نمیرود برای ترخیص. خب این شرط به آن دالان اول برنمیگردد یعنی در مرحله نقل و انتقال شرطی نیست یک کالایی است از فروشنده به خریدار منتقل شد یک ثمنی است از خریدار به فروشنده منتقل شد این تمام شد اما این که من پای امضایم میایستم متعهدم که به آن پیمان وفا کنم که به همین مناسبت این را به آن میگویند عقد یعنی گره خورده است و تعهد شده این یا مطلق است یا مشروط, اگر مطلق باشد مثل این معاملات رایج خب این میشود بیع لازم, اگر مشروط باشد میشود بیع خیاری که شرط کرده که فلان کار را بایع انجام بدهد این ترخیص را بایع به عهده میگیرد این کار گمرکی را بایع انجام بدهد این کار را او انجام بدهد و حالا بایع نمیرود انجام نمیدهد آیا این جا این فقط میتواند فسخ کند یا میتواند به محکمه مراجعه کند حق خودش را بگیرد که بایع را وادار کند برود ترخیص کند؟
1) (15) . الاحتجاج، ج، ص471.
پرسش: همین که بایع زیر بار نمی رود که آن کالا ترخیص بشوند هنوز مبیع تحویل داده نشده است.
پاسخ: بله خب بگوید شما باید ترخیص بکنی و تحویل بدهی دیگر بایع متعهد است این کار را بکند.
پرسش: هنوز آن قسمت اول بیع حاصل نشده است.
پاسخ: نه قسمت اول بیع که نقل و انتقال است این باری که الآن در کشتی هست ملک مشتری است منتها در تسلیم او نیست در اختیار او نیست بایع باید ترخیص کند تحویلش بدهد ملک طلق مشتری است چه این که ثمن هم ملک طلق بایع است ثمن ملک بایع شد مثمن ملک مشتری شد. خب حالا این جا که تعهد کرده که این کار را انجام بدهد و انجام نمیدهد اگر مرحوم شهید دارد این اجبار و خیار در طول هماند (1) اگر مرحوم علامه (رضوان الله علیه) در تذکره دارد اجبار و خیار در عرض هماند (2) ما باید بحث بکنیم اصلاً در این جا جای خیار هست یا جای خیار نیست و چیزی را که تعیین کننده این مطلب است همین مسئله دلیل خیار است. دلیل خیار میگوید اصلاً این جا خیار نیست. چرا؟ اصلاً این شخص حق فسخ و به هم نزدن معامله را ندارد تا شما بگویید در عرض اجبار است یا در طول اجبار. چرا؟ برای این که این خیار به استناد شرط ضمنی است. شرط ضمنی شما چیست؟
شرط ضمنی این است که این ترخیص را فروشنده به عهده بگیرد این شرط دو قسم است؛ یا نفس این طبیعت زیر شرط است که او باید کار گمرکی را انجام بدهد, او باید ترخیص کند, او باید از بندر بیاورد بیرون مطلقا چه «بالاختیار» چه «بالاجبار» نفس این عمل تحت شرط شد اگر نفس این عمل تحت شرط شد هنوز تخلفی نشده تا شما بگویید خیار تخلف شرط دارد که, شما میتوانید این شرطتان را تحصیل کنید یا او به اختیار انجام بدهد یا برو محکمه قضا و از او بگیر, تخلفی صورت نگرفته که شما اصلاً خیار ندارید, مشتری خیار ندارد نمیتواند معامله را به هم بزند. چرا؟ چون نفس این عمل مورد تعهد است قید اختیار که در او نبود چون نفس عمل تحت تعهد است اعم از اجبار و اختیار, فرض در این است که اجبار شرعاً جائز است یک، خارجاً مقدور است چون در محکمه قضا باز است دو، پس تخلفی انجام نگرفته سه، جا برای خیار نیست چهار، چون خیار تخلف شرط است تخلفی انجام نگرفته.
پرسش: آن جایی که می گفتند فسخ کنند شما می فرمودید که ایشان معامله را انجام داده حالا ضرر می کند. این جا مگر می خواهد به محکمه مراجعه کند زمان زیادی طول می کشد؟
پاسخ: خب نه حالا برسیم به قاعده لاضرر. (1) یکی از ادله خیار تخلف شرط قاعده لاضرر است حالا وقتی به قاعده لاضرر رسیدیم ببینیم این جا ضرر هست یا نه اگر ضرر باشد آیا ضرر متدارک هست یا نه این شقوق مسئله قاعده لاضرر هست. اما فعلاً در بحث شرط ضمنی هستیم؛ در این شرط ضمنی این شخص تعهد کرده که از گمرک ترخیص کند و آن جا زیرنویس نشده که مختاراً این کار را بکنیم تا شما بگویید حالا چون با اختیار نیست پس خیار تخلف شرط دارد نفس عمل شرط شده این نفس عمل ممکن است حاصل بشود با مراجعه به محکمه قضا. پس جا برای خیار نیست تا به فتوای شهید بگوییم در طول هماند (2) یا فتوای علامه در تذکره بگوییم در عرض هم. (3) پرسش: ذی حق اجبار کند وبه محکمه ببرد در آن جا از حق خودش بگذرد.
پاسخ: بگذرد که خب رایگان از خیلی چیزها میتوانند بگذرند. وقتی از یک فقیه سؤال میکنند فقیه باید فتوا بدهد که حق شما این است حالا یک وقتی خواستی هبه بکند حرف دیگر است.
پرسش: اگر از حق خودش بگذرد مانند این است که فسخ می کند.
پاسخ: نه فسخ نمیتواند بکند که ثمن را از بایع بگیرد چون او هم خریده زحمت ها کشیده پول هم داده به خارج پول را از کجا تحویل بگیرد؟ آن ارز داده مخصوصاً در شرایط خاص. پس اگر نفس طبیعت تحت شرط بود که اختیار و اجبار در آن راه نداشت این جا جا برای خیار نیست چون نفس طبیعت ممکن است. اگر گفتیم «بالتسریع او الظهور او الانصراف بعهد انحاء الحجة» آنچه را که تحت تعهد بود فعل اختیاری است نه اعم از اختیار و اجبار، اصلاً شرط این است که اختیاری باشد این شخص که با اختیار خود انجام نمیدهد نه میتوان او را مجبور کرد نه میتوان فسخ کرد اصلاً حق فسخ ندارد. چرا؟ چون شرطش این است که این با اختیار انجام بدهد خب انجام نمیدهد تخلف نکرده که, شما میگویید تخلف کرده؟ خب تخلف نکرده, با میل خود باید انجام بدهد خب میل ندارد اگر شرط این است که با میل خود با طیب نفس خود انجام بدهد خب طیب نفس ندارد شرط شما این نیست اصلاً این تخلف شرط نکرده چون تخلف شرط نکرده اصلاً شما خیار ندارید تا بگویید در عرض آن است یا در طول آن است اگر مشتری شرط کرده است که من این کالا را از شما میخرم به شرط این که شما با طیب نفس خودتان بیایید ترخیص کنید, این بگوید من طیب نفس ندارم خب تمام شد و رفت دیگر اصلاً خیار ندارد آن طرف حالا دیدید آن راهی را که شهید در روضه (1) رفته آن راهی را که علامه در تذکره (2) رفته راهی که مرحوم سید (3) موافقت کرده با طی آن راه نسبت به مرحوم تذکره علامه لرزان است خب اگر محور شرط نفس طبیعت فعل است تخلفی نشده که برای این که یا خود آن شخص انجام میدهد به اختیار یا مراجعه میکند به محکمه شرع شرعاً حق دارد قانوناً هم راه باز است تخلفی صورت نگرفته وقتی تخلف صورت نگرفته خیار ندارد. بله اگر راه محکمه بسته باشد آن وقت بله میشود تخلف شرط تازه مسئله خیار مطرح است و آن که خارج از محل بحث است ولی اگر شرط «بالتسریع او الظهور او الانصراف» خصوص فعل اختیاری صادره از طیب نفس است که این شخص با تمام میل این کار را انجام بدهد میگوید من میل ندارم شرط این بود که من مایل باشم دیگر حالا مایل نیستم با طیب نفس باید انجام بدهم نه الآن طیب خاطر ندارم تخلف شرط نکرده این که, بنابراین اصلاً خیار ندارد او خب پس اگر دلیل خیار شرط، شرط ضمنی بود که مهم ترین دلیل است جا برای خیار نیست فقط جا برای اجبار است شرعاً میتواند و خارجاً هم فرض این است که محکمه باز است نعم اگر دستگاه قضا باز نباشد این جا تخلف شرط است و او میتواند خیار تخلف شرط داشته باشد.
پرسش: ...
پاسخ: بسیارخب نه چون شرط کرده مالک شرط است نه به عنوان خیار مراجعه کند به عنوان این که «ذی حق» است این شرط یک حقی است برای آن «مشروطٌ له» به محکمه قضا مراجعه میکند که این آقا حق من را نمیدهد.
پرسش: من که می خواهم مراجعه کنم به امید حق خیار می آیم.
پاسخ: نه خیر سخن خیار نیست سخن از وفاست که این آقا تعهد کرده ترخیص کند نمیکند دستگاه قضا او را وادار میکند که برود ترخیص کند.
پرسش: از باب «آخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ» (1) می باشد.
پاسخ: نه اگر مال کسی را گرفتند این مال باخته چه کار بکند این آخر «آخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیُّ» نیست مال باخته یا خودش میرود مال را از آن شخص میگیرد یا به محکمه قضا مراجعه میکند درباره ثمن همین طور است درباره اجاره همین طور است درباره مال مغصوب همین طور است این حق خودش را میگیرد.
پرسش: درباره خیار غبن پارسال فرمودید که اگر شخص بداند که این کلاه برداری می خواهد بکند اصلاً معامله با این شخص نمی کند.
پاسخ: خب بسیارخب حالا که کرده, در اثر غفلت خیار آمد اما الآن سخن در این است که شرط ضمنی مقدم بر مسئله خیار است این میتواند حق خودش را استنقاذ کند نوبت به خیار نمیرسد همان طوری که ثمن را اگر او نداد میتواند این «مال الاجاره» را نداد میتواند اجرت را نداد میتواند شرط هم اگر تسلیم نکرد میتواند به محکمه قضا مراجعه کند حق خودش را استرداد کند. حتی نظیر شرط کردند که شما آزاد بکن این عتق را، یا مال را وقف بکن که احتیاج به انشاء دارد آن هم یک فرعی بعداً خواهد آمد در همین زیرمجموعه این بحث هاست که آیا حاکم شرع میتواند از طرف این ممتنع که ولی ممتنع است انشاء بکند اگر شرط کردند فلان مال را باید وقف بکنی یا فلان بنده را باید آزاد بکنی این ها احتیاج به انشاء دارند حاکم شرع میتواند انشا بکند یا نه؟ گفتند خب بله چون ولی ممتنع است این طور نیست که وضع جامعه باید متلاشی بشود برای این که یک کسی میخواهد مال مردم را ندهد بالأخره یک راهی هست برای استنقاذ حق دیگر پس اگر دلیل خیار تخلف شرط همان شرط ضمنی باشد راهش همین است اما اگر دلیلش قاعده لاضرر (2) باشد برای بحث فردا انشاءالله.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شروط همان طور که ملاحظه فرمودید ما در بخش چهارم قرار داریم.
بخش اول این بود که شرط چیست. (1)
بخش دوم شرایط صحت شرط بیان شده که هشت تا ده شرط ذکر شده. (2)
بخش سوم اقسام شرط بود که شرط گاهی به وصف «احد العوضین» برمیگردد گاهی شرط نتیجه است گاهی «شرط الفعل». حکم شرط وصف و شرط نتیجه را در همان بخش سوم بیان کردند. حکم شرط فعل که خیلی مهم است آن را به بخش چهارم واگذار کردند که الآن ما در بخش چهارمیم.
بخش چهارم دو مسئله گذشت؛
مسئله اولی این بود که اگر کسی تعهد سپرد وفای به آن عهد واجب است وفای به آن شرط واجب است.
مسئله دوم صبغه حقوقی داشت نه فقهی محض و آن این است که «مشروطٌ له» میتواند آن «مشروطٌ علیه» را وادار کند که به این شرط عمل کند صبغه حقوقی دارد یعنی میتواند به دستگاه قضا مراجعه کند قاضی هم حکم بدهد که این «مشروطٌ علیه» به این کار باید تن دربدهد و عمل بکند. در این جا صحبت بود که آیا با این که میتواند به دستگاه قضا مراجعه کند حق فسخ مقدم بر اجبار است یا نه و ثابت شد که قدرت فسخ مقدم نیست. رسیدیم به مسئله سوم, مسئله سوم این است که اصلاً جریان حق فسخ با جریان حق اجبار این ها در طول هماند یا در عرض هم؟ یعنی این «مشروطٌ له» در عین حال که میتواند به دستگاه قضا مراجعه بکند و آن «مشروطٌ علیه» را و آن متعهد را وادار کند که به این شرط عمل کند در چنین فضایی میتواند فسخ بکند یا نه فسخ نمیتواند بکند؟ فسخ در صورتی است که اجبار ممکن نباشد «فیه وجهان و قولان».
فرمایش مرحوم علامه در تذکره این بود که مسئله اجبار و مسئله فسخ هر دو حق قضایی و صبغه حقوقی دارند و در عرض هماند. (1) فرمایش مرحوم شهید در روضه این بود که حق اجبار مقدم بر حق فسخ است با اجبار اگر بتواند به دستگاه قضا مراجعه بکند و حقش را بگیرد نمیتواند فسخ کند. (2) از گذشته ها(رضوان الله علیهم) این دو قول رسید در بین متأخران مرحوم شیخ (3) موافق با روضه (4) شهید است مرحوم آقای سید محمد کاظم موافق (5) با تذکره (6) علامه, بعضی از شیخ مشایخ ما مثل مرحوم آقای شیخ محمد اصفهانی (رضوان الله علیه) (7) ایشان هم یک اشکالی بر مرحوم شیخ دارند که حالا بعد نقل میشود. خب در این بحث ما رسیدیم به این جا که دو تا حق است هر دو هم در اختیار «مشروطٌ له» است آیا این ها در طول هماند یا در عرض هم حرف نهایی را دلیل این حقوق میزند آن دلیلی که فسخ را و خیار را میآورد باید ببینیم آن دلیل دلالت دارد که این «حق الفسخ» و این خیار در طول اجبار است یا در عرض اجبار در مسئله دوم ثابت شد که مقدم بر اجبار نیست در مسئله سوم بحث میشود که آیا مؤخر از اجبار است یا در عرض اجبار این سه حالتی که برای خیار بود یک حالتش در مسئله دوم گذشت و آن این است که «حق الفسخ» مقدم بر حق اجبار نیست الآن دوتا احتمال مانده یکی این که حق فسخ در عرض حق اجبار است یکی اینک ه در طول او.
1) (3) . تذکرة الفقهاء (ط - جدید), ج، ص252.
2) (4) . الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة (ط - جدید), ج، ص506.
3) (5) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص71.
4) (6) . الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة (ط - جدید), ج، ص506.
5) (7) . حاشیة المکاسب (یزدی)، ج، ص128.
6) (8) . تذکرة الفقهاء (ط - جدید), ج، ص252.
7) (9) . حاشیة کتاب المکاسب (اصفهانی، ط - جدید)، ج5, ص192.
مرحوم شیخ (1) میفرماید که در طول او است وفاقاً للروضة, مرحوم آقای سید محمد کاظم (2) میفرماید در عرض او است وفاقاً للتذکره. این صورت مسئله و طرح مسئله است و در بحث دیروز ملاحظه فرمودید که حرف نهایی را دلیل مسئله میزند. ما باید مراجعه بکنیم که دلیل خیار چیست؛ آن دلیل خیار تعیین میکند که این حق فسخ و این خیار در طول حق اجبار است یا در عرض او. برای خیار چهار دلیل ذکر کرده بودند یکی مسئله شرط ضمنی بود که مهم ترین دلیل هست یکی قاعده لاضرر (3) یکی اجماع یکی هم حکم عرفی که مرحوم آقای سید محمد کاظم (4) و امثال آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) بر این مشرب حکم میدهند. دلیل اول که شرط ضمنی بود گذشت و روشن شد که سند مهم حق فسخ و خیار شرط ضمنی است یعنی طرفین وقتی معامله انجام میشود در آن دالان ورودی معامله هر کدام ملک خود را به دیگری میدهد و ملک دیگری را تملّک میکند این جا سخن از شرط نیست این جا فقط نقل و انتقال است این جا جای أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (5) است. اما بیع, اجاره و اینگونه از عقود لازمه نظیر هبه و عاریه نیست که فقط یک بُعدی باشد در هبه یک بُعدی است دیگر کسی مال را به دیگری داد و دیگری متّهب بود و این مال را قبول گرفت تمام شد و رفت دیگر من متعهدم پس نمیگیرم پس نمیدهم این ها نیست چون یک عقد جائز است که تعهد دیگر در کار نیست اگر عین موجود است واهب خواست از متّهب بگیرد میتواند پس بگیرد اگر «ذی رحم» نباشد اگر هبه معوضه نباشد و مانند آن همان یک بُعدی است عاریه هم همین طور است این ها عقد دو بُعدی که نیست که عقد نیست در حقیقت یک ترخیص در انتفاع است یا تملیک ابتدائی است. اما در مسئله بیع در مسئله اجاره این ها دو بُعدی است یعنی بایع و مشتری در آن بخش اول این دوتا مال را تبدیل میکنند مبادله مال به مال میکنند بایع ملک خود را تملیک مشتری میکند مشتری ثمن را تملیک بایع میکند این تمام شد. در بُعد و بخش دوم میگویند ما پای امضایمان میایستیم هیچ کدام حق نداریم به هم بزنیم این معنای عقد لازم است که این جا جای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6) است این جا به این مناسبت میگویند عقد یعنی گره میزنند یعنی طرفین متعهدند که این نقل و انتقال ها به هم نخورد وقتی گره زدند آن منعقد شد این ها میشوند عاقد, خب این در بیع هست در اجاره هست در عقود لازم هست. این مرحله دوم که مرحله گره زدن است که ما پای امضایمان میایستیم و متعهدیم که تغییر نشود این گاهی مطلق است گاهی مشروط اگر مطلق بود این معامله لازم است «بالقول المطلق» اگر مشروط بود این معامله میشود خیاری در صورتی که شرط کرده باشند که فلان کالا را من از شما میخرم به شرطی که شما ثبت سفارش بدهید, به شرطی که شما ترخیص بکنید, به شرطی که کار گمرک را شما انجام بدهید اگر این کارها را بایع به عهده مشتری گذاشت یا مشتری این کارها را به عهده بایع گذاشت این میشود «شرط الفعل» وقتی «شرط الفعل» شد وفای به این شرط واجب است چه این که در مسئله اولی گذشت حق اجبار برای «مشروطٌ له» ثابت است چه این که در مسئله دوم گذشت اما این جا آیا میتواند فسخ بکند یا نه؟ اگر این دین جهانی است چه این که جهانی است باید که در کل این مسائل ما همه جوانب را نگاه بکنیم سخن از این نیست که یک کسی میرود در نانوایی یک نان سنگک میگیرد میرود حالا فسخ کرده این نانوایی نشد یک نانوایی دیگر آن چیزی که اقتصاد جامعه را میگرداند همین معاملات کلی است که اگر خدای ناکرده آسیب ببیند جامعه را فلج میکند حالا فرض کنید این کشتیها است که از خارج آمده یک کسی خریده یک کسی فروخته شما بگویید که ترخیص از گمرک تعهد کردم به عهده بایع باشد حالا بگویید چون بایع این کار را انجام نداد مشتری فسخ بکند.
پرسش: ...
پاسخ: شرط را اگر کرده باید انجام بدهد چه ضرر برساند چه ضرر نرساند. یک وقتی معلوم شد مغبون شد یک حرف دیگر است این خیار غبن همان طور که برای مشتری هست برای بایع هم هست اما نه یک تاجری است رسمی همه این قواعد و قوانین را بلد است و تعهد کرده که ترخیص گمرک به عهده او باشد خب او باید این کار را بکند دیگر.
پرسش: چرا این کار را انجام نمی دهد؟
پاسخ: برای این که آسانطلب است رفاهطلب است خرج دارد آن جا با قیمت های حسابی فروخته الآن میخواهد برود گمرک ترخیص کند سردش است نمیرود هزینه دارد نمیرود این کار واجب را انجام نمیدهد مشتری که «مشروطٌ له» است حق اجبار دارد میتواند به دستگاه قضا مراجعه کند حقش را استرداد بکند. بگوییم فوراً فسخ بکن کل معامله را به هم بزن این یک سال باید با این کالای تجاری که روی آب است تجارت بکند بگوییم فسخ بکن؟
فرمایش شهید (1) این است که حق فسخ ندارد اصلاً فرمایش مرحوم شیخ (2) «وفاقاً للروضه» این است که حق فسخ ندارد. چرا؟ برای این که فسخ در صورت تخلف شرط است شرط نفس ترخیص است این ترخیص گاهی «بالاجبار» است گاهی «بالاختیار» این که شرط نکردند که شما با میل و رغبت خودت بدون مراجعه به دستگاه قضا بروی در گمرک ترخیص کنی که یک همچنین شرطی نکردند اگر این طور شرط کرده باشند که اصلاً اجبار جائز نیست تا شما بگویید مقدم بر فسخ است یا مؤخر از فسخ متن عمل شرط شده و آن این که کارهای گمرکی به عهده فروشنده است. اگر این کارهای گمرکی به عهده فروشنده است متن عمل شرط شده تخلفی صورت نگرفته که این شخص «مشروطٌ له» میتواند با مراجعه به دستگاه قضا این کار ترخیصش را انجام بدهد پس تخلفی انجام نشده. این خلاصه بحثی بود که در دیروز گذشت بنا بر این که سند «حق الفسخ» و سند خیار شرط ضمنی باشد «کما هو الحق» اما اگر سند خیار «لاضرر» (3) باشد که بگوییم اکنون این جا ضرر هست یا ضرر نیست.
یک توضیح کوتاه که قبلاً هم بازگو شد باید درباره قاعده لاضرر همیشه با این توضیح آشنا باشیم و آن این است که احکام و قوانین شرعی گاهی لسانشان لسان اثبات است مثل این که میفرمایند: «إِذَا شَکَکْتَ فَابْنِ عَلَی الْأَکْثَرِ» (1) در صورت شک این کار مثبت را انجام بدهد بنا را بر زائد بگذارد یا اگر یقین سابق داشتی و شک لاحق بنا را بر همان حال سابق بگذار «لَا یَنْقُضُ الْیَقِینَ بِالشَّکِّ» (2) یا اگر شک ابتدائی است؛ شک کردی که این آب پاک است یا نه «کُلَّ شَیْءٍ طَاهِرٌ» (3) لسان اینگونه از ادلّه لسان اسقاطی است اما در جریان «لاضرر» (4) در جریان «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» (5) اینگونه از ادلّه لسانشان لسان نفی است چیزی را اثبات نمیکنند «لاضرر» (6) درصدد جعل چیزی نیست که امری را ثابت بکند نظیر استصحاب نیست «لاضرر» میگوید که حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد یا جعل نشده به نظر مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) حکمی که منشأ ضرر است منتفی است. (7) به نظر مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) موضوعی که منشأ ضرر است حکم او منتفی است. (8) این دوتا قول رایج در اصول, حالا اقوال دیگری زیرمجموعه این دوتا قول ملاحظه فرمودید در اصول که مطرح است. به هر تقدیر یا حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد یا موضوعی که منشأ ضرر است حکمش برداشته شد به هر تقدیر لسان «لاضرر» (9) لسان نفی است ما ببینیم این جا آن موضوعی که منشأ ضرر است بخواهیم حکمش را برداریم یا حکمی که منشأ ضرر است بخواهیم خود او را برداریم آن چیست در خود متن این معامله که غبنی در کار نبود یک کالایی است به قیمت عادله فروخته شده به یک ثمن معتدلی این که در آن دالان اولی و بُعد اولی که ضرری در کار نبود غبنی در کار نبود تا خیار غبن بیاید. میماند مسئله لزوم اگر ما بگوییم این معامله لازم است و این شخص حق فسخ ندارد آیا ضرری متوجه این «مشروطٌ له» میشود که این ضرر از این لزوم عقد به دست آمده تا ما بگوییم «لاضرر» این لزوم را برمیدارد جواز حقی میآورد یعنی «حق الخیار» یا نه اگر ما بحث و فحص کردیم دیدیم از لزوم ضرر درنیامده خب لزوم را چرا برداریم؟ وقتی لزوم سرجایش بود خیار در کار نیست اگر خیار در کار نبود فقط همان مسئله اجبار میماند و دستگاه قضا و به وسیله دستگاه قضا این شخص را وادار میکند برود گمرک ترخیص بکند همین. اگر منشأ ضرر لزوم باشد «لاضرر» این لزوم را برمیدارد این عقد میشود جائز به جواز حقی نه حکمی یعنی «حق الخیار» برای «مشروطٌ له» ثابت است ما باید این کار را بکنیم. وقتی به سراغ عقد میرویم میبینیم اگر این عقل لازم باشد هیچ ضرری متوجه «مشروطٌ له» نمیشود این که از لزوم عقد آسیب ندیده این از این که این شخص شرط کرده و به شرطش عمل نمیکند دارد ضرر میبیند و این راه دارد یا خود آن شخص «بالاختیار» این شرط را عمل میکند یا با مراجعه به دستگاه قضا قاضی وادارش میکند که او برود در گمرک و ترخیص بکند. فرض هم این است که همان طور که شرعاً حق اجبار دارد عرفاً و قانوناً هم راهش باز است. یک وقت است که راه سختی دارد این ده دوازده سال باید در پرونده باشد و یا دو سال باشد یا خودش منتظر این است فقط اجبار ممکن نیست این خارج از بحث است اما فرض در این است که این میرود پیش محکمه؛ امروز میرود و فردا نتیجه میگیرد. اگر چنین حالی بود که اجبار مفسدهای نداشت و منشأ ضرر هم نبود که این شخص ناامید بشود شرعاً ثابت عرفاً هم ممکن خب این مراجعه میکند و ترخیص میکند از لزوم معامله این شخص متضرر نمیشود تا شما بگویید که چون از لزوم معامله متضرر میشود این لزوم منشأ ضرر است این لزوم به قاعده «لاضرر» (10) برداشته شد وقتی لزوم برداشته شد میشود جائز یعنی جواز حقی نه جواز حکمی. هبه جائز است اما جائز حکمی یعنی شارع مقدس حکم کرده که این عقد عقد جائز است اما بیع را وقتی شارع مقدس میگوید جائز است یعنی من آن لزوم را برداشتم به شما حق فسخ دادم میشود جواز حقی نه جواز حکمی این حقاً جایز است و میتواند فسخ بکند. خب لزوم منشأ ضرر است؟ این معامله اگر لازم باشد این شخص متضرر میشود یا نه چون این «مشروطٌ علیه» به این شرط عمل نکرده این شخص متضرر میشود؟ خب شما هم که میدانید و میتواند حق اجبار دارید به محکمه هم مراجعه میکنید فوراً هم قاضی حکم میکند او را وادار میکند و اگر وادار نشد خود حاکم شرع ولی ممتنع است احیاناً خودش ممکن است «بالمباشره» اقدام بکند کار شما را حل کند. خب پس از لزوم عقد ضرری به دست نیامده, خب چرا شما این لزوم را بردارید؟ «لاضرر» (11) که نمیگوید هر جا یک ضرری پیدا شده از جای دیگر شما بیا جبران بکن که «لاضرر» میگوید حکمی که منشأ ضرر است یا موضوعی که منشأ ضرر است حکم همان موضوع برداشته شده این جا از ناحیه لزوم هیچ ضرری نیست ضرر از ناحیه تخلف شرط است و آن هم به وسیله مراجعه به دستگاه قضا حل میشود خب یک فرمایشی مرحوم آقای سید محمد کاظم (12) دارند یک فرمایشی هم شیخ مشایخنا مرحوم محقق آقای محمد حسین اصفهانی (13) (رضوان الله علیهم اجمعین) دارند مرحوم آقای سید محمد کاظم یک حاشیه مبسوطی دارد خب یک فقیه فحلی است (رضوان الله تعالی علیه) در بخش های پایانی فرمایششان میفرمود که خلاصه «فتحصل» که این شرط مشتری که «شرط الفعل» است در فضای عرف به منزله «شرط الخیار» است. (14) نه این خیار, خیار تخلف شرط باشد.
1) (19) . الفصول المهمة فی أصول الأئمة، ج، ص115.
2) (20) . الکافی (ط- اسلامی)، ج3 ، ص352.
3) (21) . وسائل الشیعة, ج، ص466.
4) (22) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
5) (23) . وسائل الشیعة، ج، ص369.
6) (24) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
7) (25) . فرائدالاصول، ج2 ، ص533.
8) (26) . فوائدالاصول (آخوند)، ص89-90.
9) (27) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
10) (28) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
11) (29) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
12) (30) . حاشیة المکاسب (یزدی)، ج، ص128.
13) (31) . حاشیة کتاب المکاسب (اصفهانی، ط - جدید)، ج5, ص192.
14) (32) . حاشیة المکاسب (یزدی)، ج، ص129.
بیان ذلک این است که یک وقت است که آن کسی که «مشروطٌ له» است شرط میکند که من این خرید و فروش را انجام بدهم به شرطی که خیار داشته باشیم این «شرط الخیار» مترتب بر تخلف چیزی نیست تا اگر آن تخلف حاصل شده این خیار داشته باشد اگر نشده خیار نداشته باشد این به منزله «شرط الخیار» است در این قسمی که محل بحث است که «شرط الفعل» است درست است که این «مشروطٌ له» از «مشروطٌ علیه» فعل را طلب کرده گفته تو باید این کار را انجام بدهی ولی در فضای عرف اثر همین این شرط «حق الفسخ» داشتن است «لدی العرف» بحث هم بحث عرفی است تعبدی هم که نیست این شرط این که شما باید از گمرک ترخیص بکنی یا ثبت سفارش در فلان تجارت مال شما باشد یا کارهای گمرکی مال شما باشد یا کار بندری مال شما باشد این «شرط الفعل» به منزله «شرط الخیار» است پس شما خیار دارید؛ چون خیار دارید در عرض «حق الاجبار» میتوانی فسخ بکنی که حق با مرحوم علامه در تذکره (1) باشد نه حق با روضه (2) و حق با شهید.
پرسش: ...
پاسخ: بله ایشان میفرمود که «شرط الفعل» زائد بر «شرط الخیار» است ولی این از احکام عرفی است «لدی العرف» یک همچنین برداشتی هست چون «لدی العرف» یک همچنین برداشتی هست و شارع هم همین فضای عرفی را امضا کرده پس الآن «حق الفسخ» ثابت است. این خلاصه فرمایش مرحوم سید. ناتمامی این فرمایش به این است که عرف درست است که ممکن است فقیه نباشد حقوقدان نباشد نتواند آن ارتکازش را تحلیل کند آن غریزهاش را باز کند به شما بگوید ولی یک فقیه و یک حقوقدان باید در درون نهاد و نهان این عرف برود این غریزه را باز کند مطلب را از عوامی به عرفی دربیاورد. شارع عوامی را امضا نکرده «ما هو المرتکز فی ذهن العرف» را امضا کرده فرق فقیه و عوام این است که عوام, عوام است. فقیه آن غریزه عوامی را درمیآورد میگوید این مطلب عرفی است بعد وقتی که باز کرد یک صفحه نوشت آن عرف میگوید بله ما همین را میخواهیم بگوییم این خودش قدرت تحلیل ندارد یک حقوقدان این کار را میکند یک فقیه این کار را میکند دین دین عوامی نیست دین غریزه است دین بنای عقلا است دین عقل است شما میگویید این «لدی العرف» این است نه این را باید باز کنید وقتی بخواهید باز کنید به این صورت درمیآید بیان ذلک این است یک «شرط الخیار» داریم یک «شرط الفعل» «شرط الخیار» مصب اصلی و مستقیماش این است که من خیار دارم هر وقت خواستم به هم میزنم اما «شرط الفعل» هرگز معنایش این نیست «لدی العرف».
عرف به تعبیر استاد ما (رضوان الله علیه) اینچنین نیست که «یحبط خبط الاشباح» همان طور عامیانه سخن بگوید یک وقت است یک شخصی در یک گوشه معامله یک کار عامیانهای میکند آن حرف دیگر است اما بازار مردم این طور نیست بازار مردم روی دقت ریاضی کار میکند منتها حالا میخواهند بگویند نمیتوانند مثل این که دستگاه درون مردم؛ هر کسی که غذا میخورد دستگاه درونش به صورت عمیق این غذاها را از روده و معده و دستگاه گوارش حل میکند منتها خود این شخص نمیفهمد که این غذا, این نانی که خورده چگونه به صورت گوشت و پوست درآمده, یک طبیب میتواند حل کند این را. آن کارهای عرفی را خود عرف آن قدرت را ندارد یک فقیه یک حقوقدان این را تحلیل میکند این طور است. در «شرط الخیار» که «شرط الفعل» است «کما تقدم سابقاً» این گنگ و مبهم نیست عرف هرگز کار مبهم ندارد ممکن است لفظش گویا نباشد ولی غریزهاش گویا است ما با غریزه او کار داریم نه با لفظ او, لفظ او که روایت نیست ما بگوییم لفظش این است که.
غریزه عرف این است که متن این عمل را یعنی ترخیص کالا از گمرک را این مشتری از بایع میخواهد این یا بسته است یا باز است یا فرض در این است که این عمل را شما باید با میل و رغبت خودت انجام بدهی اگر چنین شرط بستهای بود که اصلاً حق اجبار نیست اگر مدار بازی بود بسته نبود اصل فعل را مشتری از بایع طلب میکند آن وقت شما باید ترخیص کنی یا «بالمباشره» یا «بالتسبیب» یا خودت برو یا تو را میبریم کار را باید انجام بدهی چون متن فعل را باید انجام بدهی شما باید این کالا را ترخیص کنی این را میخواهد. اگر این نشد بله این میشود تخلف از آن به بعد نوبت خیار است اگر «شرط الفعل» است که «شرط الفعل» خیار نمیآورد که «شرط الفعل» استحقاق فعل میآورد اولاً اگر آن فعل حاصل نشد «لا بالاجبار و لا بالاختیار» میشود تخلف ثانیاً اثر تخلف همان خیار تخلف شرط است ثالثاً این حرف ها را عرف یک جا در درون خود نهادینه کرده دارد یک فقیه این ها را استنباط میکند همان طور که کار فقیه در مسئله عبادات بررسی و کنجکاوی دقیق الفاظ است, ظواهر است, اطلاق و تقیید است, عام و خاص است همه این ها را در مدار لفظ روایت باید جستجو کند بیرون نرود در مسائل معاملات که امضائی است نه تأسیسی و غرائز عقلا است باید از درون غرائز عقلا یک همچنین چیزی را استباط بکند این که ما روایت نداریم در اینگونه از موارد تا شما بگویید ظاهرش این است اطلاقش این است عمومش آن است که این ها امضائی است وقتی امضائی شد شما باید حقوقدان باشید فقیه باشید بروید در متن غرائز مردم و ارتکازات آنها این را دربیاورید مردم هم که یک امر مبهمی از معاملاتشان نیست یک چیزی شفافی را معامله میکنند اگر متن عمل را خواستند باید این شخص عمل را انجام بدهد «اما بالاجبار» یا به دستگاه قضا لذا اگر یک کسی شرط کرده که ترخیص بکند و نکرده و این شخص یعنی «مشروطٌ له» به دستگاه قضا مراجعه کرده احدی از عقلا او را مذمت نمیکنند.
پرسش: وقتی شرط کرده که این کار را انجام بدهد که نمی خواهد خودش را بعد آن گرفتار کند.
پاسخ: حالا اگر کسی رفاهطلب بود نخواست, خیال کرد با قلدری مسئله حل میشود معلوم میشود که دستگاه قضا از او مقتدرتر است الآن این ها که چک بیمحل میکشند همین است دیگر, این ها که تخلیه نمیکنند همین است دیگر, این ها که بدقولی میکنند همین است دیگر میگویند این کار را میکنیم شد شد نشد بیا بالأخره یک راهحلی پیدا میکنیم وقتی دستگاه قضا این را دارد وادار میکند معلوم میشود هر کاری نمیشود کرد دیگر و هیچ کس از عقلا هم مذمتش نمیکنند که چرا شما رفتید شکایت کردی میگویند حق مسلم تو بود.
پرسش: اما اگر فسخ کرد می گویند حق فسخ هم دارد.
پاسخ: نه آن از حق خودش گذشت یعنی من گذشتم از او, اگر کسی از حق خود بگذرد خب از ابتدا هم میتواند اقاله بکنند طرفین. این گذشت از حق است نه این که شما بگویید این حق دارد. یک وقت است میگوید من در زحمتم الآن من مقدورم نیست اما یک کسی که معامله او معامله یک نان سنگگ یا یک کیلو سیبزمینی نیست معاملهای است که روی آب است قسمت مهم معاملات یک مملکت را این تجارت های عمومی تشکیل میدهد این احکام هم قسمت مهمش برای آنها است.
پرسش: آنکه در عرض هم اند خواست فسخ می کند نخواست اجبار می کند.
پاسخ: نه در عرض هم فرع آن است که این خیار ابتدائاً جعل شده باشد در حالی که خیار تخلف شرط است این جا تخلف نشده که چون شرط مطلق عمل است چه اختیار چه اجبار, تخلفی نشده که. اگر خیار تخلف شرط است باید این شرط تخلف پیدا کند تخلف پیدا نکرده که, نعم اگر شرط خصوص اختیار بود یعنی این فعل را با طوع و رغبت باید انجام بدهی بله وقتی طوع و رغبت نشد این خیار تخلف شرط دارد این شرط متخلف است و این خیار دارد خب اصلاً حق اجبار ندارد.
پرسش: آیا تفکیک بین معاملان کلان و خرد درست است؟
پاسخ: نه هیچ نیست ولی در معاملات جزء اقاله هست گذشت آسان است لذا مسئله ای پیش نمیآید مشکلی پیش نمیآید اما معاملاتی که کشور با او دارد می گردد که ما نمیتوانیم مسامحه بکنیم که, کدخدامنشی نداریم در دستگاه قضا که شما بیایید صلح کنید. آن جایی که کدخدامنشی است و مسئله صلح است و تفاهم طرفین است آن یک راه دوستانه است اما دستگاه قضا که این راه را نبسته ولی با کدخدامنشی و با صلح و با خواهش که مسئله حل نمیشود که بالأخره یک حکم قاطعی میخواهد دیگر در همه جا حکم قاطع این است منتها آن جا گذشت فراوان است اقاله فراوان است چون «سهل المئونه» است این جا نیست. بنابراین تخلف صورت نگرفته وقتی تخلف صورت نگرفته جای برای شرط نیست پس اگر ما اگر دلیلمان که دلیل مهم بود شرط ضمنی باشد فرمایش مرحوم آقای سید محمد کاظم (رضوان الله علیه) که بفرماید این «شرط الفعل» به منزله «شرط الخیار» است و جزء احکام عرفی نفس اشتراط است (1) این سخن ناصواب است نفش اشتراط خیارآور نیست؛ نعم آن جایی که «شرط الخیار» کردند بله اما اشتراط فعل, شرط فعل, خیارآور نیست «شرط الفعل» آن فعل را مملوک «مشروطٌ له» میکند به تعبیر مرحوم شیخ (2) یا حق «مشروطٌ له» میکند «کما هو المختار» اگر این حق «بالاجبار او الاختیار» حاصل شد یا حاصل میشود تخلفی در کار نیست وقتی تخلف نبود خیار تخلف شرط نیست پس تا اجبار ممکن است جا برای خیار نیست اگر گفتیم منشأ خیار «لاضرر» (3) است آن هم به شرح ایضاً [همچنین] «لاضرر» میآید حکمی که منشأ ضرر است یا موضوعی که منشأ ضرر است حکم او را برمیدارد این جا که لزوم منشأ ضرر نیست منشأ ضرر تخلف است و تخلف را این شخص میتواند برطرف کند با اجبار با رجوع به محکمه قضا, نعم اگر رجوع به محکمه قضا جواب نداد آنگاه بله نوبت به مسئله فسخ میرسد.
پرسش: در آن جا که «شرط الفعل» بطور مطلق شرط شده آیا فروشنده نمی تواد مدعی بشود که... .
پاسخ: آن در مقام اثبات است که در طلیعه بحث گذشت که کار فقهی را فقیه در فن فقه انجام میدهد کار قضایی را قاضی در محکمه قضا انجام میدهد فقیه باید شسته رفته مسئله را روشن بکند. در مسئله قضا آن جا دعوا میکنند میگویند که من گفتم باید با اختیار باشد. این جا اگر «بالاختیار» بود حکم مشخص است اعم از اختیار و اجبار بود حکم مشخص است این فتوای فقیه است این فتوا را میدهد به قاضی, قاضی بحث فقهی ندارد بحث اجرایی دارد در حقیقت, اجرای حقوق دارد. آن جا یک وقت است که آن «مشروطٌ علیه» میگوید من شرط کردم که مختاراً باشم این باید ثابت بکند «بالبینه او الیمین» آن مدعی است که نه شرط مطلق است او باید ثابت کند «بالبینه او الیمین» حکم فقهی را فقیه باید روشن بکند حکم قضایی را که بالأخره به اثبات برمیگردد به عهده قاضی است.
پرسش: ادلّه لفظیه نمی توانند این جا جاری شوند.
پاسخ: این به عهده فقیه است.
حکم دلیل لفظی در فقه روشن شد یعنی دست شما در هنگام شرط باز است یا خصوص اختیار را شرط میکنید یا اعم, اگر خصوص اختیار را شرط کردید اجبار جائز نیست اگر اعم را شرط کردید اجبار جائز است نوبت به فسخ نمیرسد این کار فقیه است. آن وقت این را فقیه میدهد به قاضی قاضی در مقام قضا بحث فقهی نمیکند بحث اثباتی میکند طرفین یکی مدعی است که آقا من اختیاری گفتم اگر ثابت کرد خب حکم اختیار بار است دیگر اجباری در کار نیست. اگر آن که میگوید ما مطلق شرط کردیم او «بالبینه او الیمین» ثابت کرد حق اجبار دارد قاضی فقیه نیست یعنی کار فقهی انجام نمیدهد حقوقدان است کار حقوقی انجام میدهد.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث کنونی بخش چهارم از بخش های مربوط به مسئله شروط است همان طور که ملاحظه فرمودید در بخش اول بحث شد که شرط چیست, در بخش دوم شرائط صحت شرط بیان شده و در بخش سوم اقسام شرط ذکر شده یکی از آن اقسام این بود که شرط به «احدالعوضین» برگردد که در حقیقت «شرط الوصف» است. قسم دوم «شرط النتیجه» است که حکم این ها را در همان بخش سوم بیان کردند قسم سوم «شرط الفعل» است که احکام فراوانی دارد و در بخش چهارم احکام «شرط الفعل» مطرح است.
چند مسئله در بخش چهارم مطرح است؛ مسئله اولی گذشت و آن این است که «شرط الفعل» موضوع است برای وجوب وفا, «تکلیفاً» وفا واجب است. مسئله دومی که گذشته از این که حکم فقهی دارد حکم حقوقی هم دارد یعنی اجبار جائز است «مشروطٌ له» میتواند به محکمه قضا مراجعه کند و «مشروطٌ علیه» را وادار کند که آن شرط را انجام بدهد که این مسئله دوم هم گذشت. مسئله سوم این است که آیا جواز اجبار در عرض خیار است یا در طول خیار؟ این شخص خیار تخلف شرط دارد برای این که «مشروطٌ علیه» به این شرط تاکنون عمل نکرده و «مشروطٌ له» حق فسخ دارد برای این که خیار تخلف شرط معنایش همین است. آیا خیار تخلف شرط در عرض اجبار است یا در طول اجبار؟ فرمایش مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در تذکره این بود که این در عرض اجبار است (1) و فرمایش صاحب روضه در شرح لمعه که این در طول اجبار است. (2) مختار مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) این بود که این فصل در طول اجبار است. (3) مختار مرحوم آقای سید محمد کاظم (4) این بود که این فصل در عرض اجبار است. مختار شیخ مشایخ ما مرحوم آقای شیخ محمد حسین(رضوان الله علیه) (5) هم این است که در این عرض او است «وفاقاً للتذکره». خب حرف اساسی این مسئله را دلیل خیار بیان میکند. در این که اجبار جائز است در مسئله دوم گذشت طبق دو استدلال دو دلیل اجبار جائز است برای این که این شرط یا ملک میآورد که تعبیر مرحوم شیخ (6) است یا حق میآورد «کما هو المختار» این شرط چه ملک بیاورد چه حق بیاورد هر «ذی حق» میتواند «من علیه الحق» را وادار کند به انجام کار, هر مالک مسلط است که ملک خود را استنقاذ کند چه شرط ملک بیاورد که تعبیر مرحوم شیخ است چه شرط حق بیاورد «ذی حق» یا مالک میتواند «من علیه الحق» یا «من علیه الملک» را وادار کند که حق یا ملک را تأدیه کند پس اجبار جائز است. فسخ هم جائز است برای این که خیار تخلف شرط شده. آیا این فسخ در عرض اجبار است یا در طول اجبار؟ فرمایش مرحوم شیخ این است که در طول اجبار است (7) تعیین این مطلب به عهده ادله خیار است.
1) (1) . تذکرة الفقهاء (ط - جدید), ج، ص252.
2) (2) . الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة (ط - جدید), ج، ص506.
3) (3) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص71.
4) (4) . حاشیة المکاسب (یزدی)، ج، ص128.
5) (5) . حاشیة کتاب المکاسب (اصفهانی، ط - جدید)، ج5, ص192.
6) (6) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص59.
7) (7) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص71.
دلیل اجبار در مسئله ثانیه گذشت و حکمش هم روشن شد که این شخص تا حق خودش را نگرفت یا به ملک خود نرسید میتواند طرف را اجبار کند. اما آیا خیار تخلف شرط هم مطلق است یا نه؟ این را دلیل خیار باید ثابت کند مستحضرید که بین خیار «شرط الخیار» و خیار تخلف شرط خیلی فرق است یک وقت است که در طلیعه امر در همان متن عقد خیار را شرط میکنند خب این خیار مطلقا جایز است دیگر. وقتی «شرط الخیار» شد دیگر این خیار متوقف بر چیزی نیست. یک وقت است که از سنخ «شرط الخیار» نیست یک مطلبی را شرط میکنند که اگر آن «مشروطٌ علیه» این شرط را انجام نداد «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد. پس خیار تخلف شرط متوقف بر تخلف است اما «شرط الخیار» متوقف بر چیزی نیست. مقام ما هم خیار تخلف شرط است نه «شرط الخیار», چون خیار تخلف شرط است باید ببینیم هر جا تخلف بود خیار هست هر جا تخلف نبود خیار نیست.
استدلال مرحوم شیخ و همفکرانش این است که این شخص تعهد سپرده که من این کالا را از شما میخرم به شرطی که ترخیص گمرک ثبت سفارش یا کارهای بندری به عهده شما باشد این را در متن معامله شرط کردند حالا این فروشنده میبیند این کار زحمت دارد نمیرود ترخیص کند این خریدار که چنین شرطی را کرده میرود به محکمه قضا از دست او شکایت میکند او را وادار میکند که برود ترخیص کند برود کارهای بندریاش را انجام بدهد البته میتواند فسخ کند اما آیا این فسخ در عرض او است یا در طول او این را دلیل خیار باید بگوید. خیار هم این جا چون خیار تخلف شرط است تا تخلف صورت نگرفته خیاری نیست و در این جا هنوز تخلف صورت نگرفته. چرا؟ برای این که شرط ممکن است که تحصیل بشود «امّا بالاختیار او بالاجبار» اگر تخلف شده باشد مشتری خیار دارد الآن تخلفی انجام نشده؛ چون شرط که فعل اختیاری بایع که نبود شرط نکردند که شما با میل خودت با رغبت خودت بروی در گمرک ترخیص بکنی که شرط این بود که شما باید ترخیص کالا را به عهده بگیری و گرفت «امّا بالاجبار او بالاختیار» خود فعل مورد تعهد قرار گرفت نه فعل اختیاری اگر فعل اختیاری باشد که اصلاً مشتری حق اجبار ندارد چون متن فعل شرط شد, متن فعل هنوز تخلف پیدا نکرده فعل «باحد النحوین» تحصیل میشود «امّا بالاختیار او بالاجبار» این را وادار میکنند که انجام بدهد. نعم اگر دستگاه قضایی در کار نبود اجبار ممکن نبود این تخلف صورت گرفته چون تخلف صورت گرفته مشتری خیار تخلف شرط دارد. اما مادامی که تخصیل این فعل ممکن است «امّا بالاختیار او بالاجبار» شرط تخلف پیدا نکرده تا خیار داشته باشد. پس اگر به دلیل خیار که مراجعه بکنیم میبینیم هنوز جا برای خیار نیست مهم ترین دلیل خیار همان شرط ضمنی بود که گذشت. غیر از شرط ضمنی به مسئله «لاضرر» (1) تمسک میکردند و غیر از لاضرر به مسئله اجماع تمسک میکردند و غیر از این سه دلیل مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (2) این را هم از احکام عرفی شرط میدانست که این نقد شده و این فرمایش پذیرفته نشد خب درباره «لاضرر» (3) در بحث دیروز گذشت که دو مسلک است. مستحضرید که «لاضرر» نظیر قاعده استصحاب یا نظیر قاعده طهارت یا نظیر «إِذَا شَکَکْتَ فَابْنِ عَلَی الْأَکْثَرِ» (4) اینگونه از قواعد نیست که لسان اثبات داشته باشد «لاضرر» (5) فقط لسانش لسان نفی است استصحاب لسانش اثبات است یعنی اگر چیزی قبلاً یقین داشتی هماکنون شک داری آثار یقین را بار کن آثار سابق را بار کن.
قاعده شک میگویند بنا را بر اکثر بگذار. قاعده طهارت میگوید اگر شک داری در طهارت یا غیر طاهر بودن بگو طاهر است لسانش لسان اثبات است اما «لاضرر» چیزی را جعل نمیکند چیزی را ثابت نمیکند فقط لسان او لسان نفی است منتها «بین العلمین» اختلاف است که «لاضرر» چه را برمیدارد. مرحوم شیخ و همفکراناش(رضوان الله علیهم) میفرمایند که لاضرر حکمی که منشأ ضرر است شارع مقدس او را برمیدارد «دفعاً او رفعاً». (1) مرحوم آخوند و همفکرانشان میگویند که موضوعی که منشأ ضرر است حکمش برداشته شده. (2) وضویی که منشأاش ضرر است وجوبش برداشته شده «الموضوع الضرری ینتفی حکمه» مرحوم شیخ میفرماید «الحکم الضرری ینتفی» حالا حق با مرحوم شیخ است یا با مرحوم آخوند این به اصول مربوط است وممکن است به یک مناسبتی ذکر بشود که مثلاً راه شیخ «اقرب الی الصواب» است. خب «لاضرر» (3) میگوید که چیزی که منشأ ضرر است برداشته شد بنابر مبنای مرحوم شیخ که حکم ضرری برداشته شد (4) ما این جا یک حکمی داریم به نام لزوم, عقدی وارد شده است این عقد صحیح است صحتاش که باعث ضرر نیست. لزوم این گاهی ممکن است ملهم ضرر باشد که اگر این عقد لازم باشد و این «مشروطٌ له» نتواند به هم بزند متضرر میشود منشأ این توهم این است که ما بگوییم لزوم این عقد منشأ ضرر است. در بحث دیروز ملاحظه فرمودید روشن شد که از لزوم هرگز ضرری نشأت نمیگیرد خب این عقد لازم است اگر این «مشروطٌ علیه» این شرطش را انجام بدهد که ضرری در کار نیست پس ضرر در این است که او کارش را انجام نمیدهد نه این که این عقد لازم است لزوم عقد منشأ ضرر نیست البته در خیار غبن و امثال خیار غبن لزوم عقد منشأ ضرر است یعنی اگر کسی کالایی را خریده ثمن بیش از قیمت عادله بود این شخص متضرر شد ما بگوییم این عقد لازم است شما حق پس دادن نداری حق فسخ نداری این متضرر میشود از لزوم این معامله ضرر نشأت میگیرد اما این جا از لزوم این معامله که ضرر نشأت نمیگیرد از تخلف این «مشروطٌ علیه» است که ضرر پیدا میشود پس لزوم که حکم است «من حیث عنده حکمٌ شرعیٌ» منشأ ضرر نیست تا «لاضرر» (5) بیاید این را بردارد وقتی لاضرر لزوم را برنداشت خیار نمیآید وقتی خیار نیامده پس تا اجبار ممکن است خیاری نیست اگر اجبار ممکن نبود آنگاه خود این لزوم میشود منشأ ضرر, اجبار که ممکن نیست این عقد لازم باشد و این شخص نتواند به هم بزند متضرر میشود این لزوم میشود منشأ ضرر این لزوم با «لاضرر» برداشته میشود خیار میآید جای آن. پس خیار در صورت «عدم تمکن من الاجبار» است. آنچه که در بحث دیروز گذشت این بود.
نقد شیخ مشایخ ما مرحوم آقای شیخ محمد حسین اصفهانی(رضوان الله تعالی علیه) (1) برای این که ثابت کند حق با تذکره است و به مرحوم شیخ اشکال کند میفرماید که «لاضرر» (2) یکی از ادله خیار است. «لاضرر» میگوید حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد خواه آن ضرر قابل جبران باشد خواه آن ضرر قابل جبران نباشد «لاضرر» که نیامده آن ضرر غیر متدارَک را بردارد «لاضرر» آمده گفته هر جا حکم منشأ ضرر است برداشته میشود خواه آن ضرر با چیزی جبران نشود یا با چیزی جبران نشود. اگر «لاضرر» مخصوص ضرر غیر متدارَک بود شما میتوانید بگویید این جا «لاضرر» جایش نیست. چرا؟ برای این که این ضرر با اجبار تدارک میشود؛ چون ضرر با اجبار تدارک میشود پس «لاضرر» جا ندارد ولی «لاضرر» مطلق است میگوید حکم ضرری جعل نشده خواه آن ضرر تدارک بشود یا تدارک نشود این جا شما میخواهید ضرری که از ناحیه لزوم عقد آمده با اجبار «مشروطٌ علیه» این ضرر را تدارک کنید خب حالا تدارک بکن ولی «لاضرر» (3) آمده لزوم را برداشته خیار را آورده حالا شما مختارید معامله را فسخ میکنی بکن, شخص را به محکمه میبری او را وادار میکنی بکن, این ها در عرض هماند که در تذکره (4) فرموده نه در طول هم. این عصاره نقد شیخ مشایخنا مرحوم آقای شید محمد حسین اصفهانی در تعلیقه مبارکشان بر مکاسب. (5) این نقد ناتمام است برای این که ما هم قبول داریم که «لاضرر» (6) حکمی که منشأ ضرر است برمیدارد نه خصوص ضرر غیر متدارَک را. ضرر چه به وسیله چیزی تدارک بشود چه به وسیله چیزی تدارک نشود فعلاً از شما قبول کردیم که «لاضرر» هر دو را برمیدارد اما در این جا لزوم اصلاً منشأ ضرر نیست آن طوری که شما ترسیم فرمودید معنایش آن است که لزوم عقد منشأ ضرر است اجبار آمده که این ضرر را جبران بکند اجبار برای جبران ضرر نیست خود ترک اجبار و عدم جواز اجبار منشأ ضرر است «بالاستقلال» یعنی اگر اینجا یک حکم فقهی محض باشد ما حکم حقوقی نداشته باشیم و برای «مشروطٌ له» اجبار و مراجعه به محکمه قضا جایز نباشد او متضرر میشود خود عدم جواز اجبار منشأ ضرر است بسته بودن دست «مشروطٌ له» که نتواند به محکمه قضا مراجعه کند همین این منشأ ضرر است نداشتن یک حکم حقوقی منشأ ضرر است.
پرسش: ... شخص به شخص کجا منشأ ضرر است؟
پاسخ: نه او که به دست خودش است. شارع مقدس میگوید این راه دارد حالا شما میخواهی بکن میخواهی نکن, از طرف شارع مقدس هیچ امر ضرری در کار نیست حالا شخص میخواهد متضرر بشود میخواهد نشود اگر چیزی بخواهد در فضای قانونگذاری منشأ ضرر باشد او را «لاضرر» (1) برمیدارد نعم امکان ضرر به وسیله امکان اجبار برطرف میشود. فعلیت ضرر با فعلیت اجبار برداشته میشود. رفع فعلی ضرر فعل مکلف است او دیگر حکم شرعی نیست امکان ضرر با امکان اجبار برطرف میشود. عدم امکان اجبار, امکان ضرر را به همراه دارد این حوزه حوزه شریعت است اما حالا این ضرر خارجی باید برداشته بشود یا نه فعل خارجی است این مربوط به فعل مکلف است دیگر. پس امکان اجبار جلوی امکان ضرر را برمیدارد. فعلیت اجبار فعلیت ضرر را برمیدارد این ها را مرحوم آقای شیخ محمد حسین (2) توجه کرده و در حاشیهشان مرقوم فرمودند که بین دوتا امکان و دوتا فعلیت یک هماهنگی است امکان اجبار امکان ضرر را برمیدارد. فعلیت اجبار فعلیت ضرر را برمیدارد. این چهار مطلب که دو به دو هماهنگاند در متن فرمایش مرحوم آقای شیخ محمد حسین هست.
حالا ببینیم که این جا جبران این اجبار برای تدارک ضرر است یا خودش اصل مستقلی است که منشأ ضرر است؟ شارع مقدس آمده گفته که شما میتوانید اجبار بکنید برای این که یا «ذی حق»اید یا مالکاید اگر شارع مقدس این حق را, این مسئله حقوقی را تصویب نکرده باشد این جا ضرر پیدا میشود خود همین عدم جعل حق منشأ ضرر است نه این که شارع مقدس اجبار را آورده تا ضرر لزوم عقد را برطرف کنند «بینهما فُرقانٌ عظیم» یک وقت است که ما میگوییم تمام ضرر از ناحیه لزوم است و شارع مقدس حق اجبار را آورده برای تدارک این ضرر یک وقتی است میگوییم نه شارع مقدس یک حکم فقهی دارد یک امر قضایی و حقوقی, حکم فقهیاش این است که این معامله لازم است این بیع لازم است, حکم حقوقیاش این است که شما میتوانی به محکمه قضا مراجعه کنی اگر این را جعل نکرده باشد ضرر تولید میشود خود همین این اگر جعل نشود ضررزا است نه این که شارع مقدس اجبار را جعل کرده تا ضرر لزوم را تدارک کند تا شما بفرمایید «لاضرر» (3) ناظر به ضرر غیرمتدارَک نیست خیلی فرق است.
پرسش: عدمی را شامل نمی شود زیرا نمی تواند اثبات حکم کند.
پاسخ: بله چیزی که وضعش به دست او است رفعش هم به دست او است. اگر شارع مقدس در این جا تیمم جعل نکند منشأ ضرر است. اگر شارع مقدس در این جا اجبار جعل نکند منشأ ضرر است. شارع مقدس گفت حق داری ولی نمیتوانی حقت را بگیری خب این ضرر است دیگر. حق را آورده استحقاق را نیاورده, تحصیل حق را نیاورده خب این ضرر است دیگر. ناهماهنگی بین قواعد حقوقی هم هست از یک طرفی حق را آورده یا به تعبیر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (1) ملک را آورده بعد از آن طرف گفته حق نداری بروی به محکمه قضا شکایت بکنی حقت را بگیری خب این ضرر است دیگر. اگر چیزی را ابتدائاً این عدم محض باشد ارتباطی به شریعت نداشته باشد بله «لاضرر» (2) شاملش نمیشود اما این جا وقتی که اصل حق را آورده اصل ملک را آورده لازم او را نیاورده باشد میشود ضرر است دیگر؛ اگر این است پس اجبار جعل شده برای این که از «عدم الاجبار» ضرر تولید میشود. وضع و رفع هر دو به دست شارع است اگر وضع و رفع هر دو به دست شارع است این جا اگر شارع وضع نکند ضرری است. پس اجبار جعل نشده تا ضرر لزوم را تدارک کند تا شما بفرمایید «لاضرر» ناظر به ضرر غیرمتدارَک نیست «لاضرر» (3) ناظر به مطلق ضرر است آن برای تدارک ضرر لزوم جعل نشده آن یک اصل مستقل است اگر این اجبار جعل نشود «لاضرر» میآید. مستحضرید که الآن ما نمیخواهیم با قاعده «لاضرر» جواز اجبار را ثابت کنیم میخواهیم بگوییم قاعده «لاضرر» یک مسیری را طی میکند که اشکال مرحوم آقای شیخ محمد حسین در آن مسیر نیست. اگر ما میخواستیم با قاعده «لاضرر» جواز اجبار را ثابت بکنیم ممکن بود کسی نقدی داشته باشد اما جواز اجبار «لوجهین» ثابت شده است اصلاً, برای این که در جریان شرط یا حق میآورد «کما هو المختار» یا ملک میآورد «کما هو مختار الشیخ» این صغری, در هرحقی «ذی حق» حق دارد به محکمه مراجعه کند, در هر ملکی مالک حق دارد به محکمه مراجعه کند که حق خودش را بگیرد ملک خودش را بگیرد پس جواز اجبار با آن دلیل قبلی که در مسئله ثانیه گذشت حل شد ما نمیخواهیم با «لاضرر» او را حل کنیم ولی میخواهیم بگوییم این که شما فرمودید اجبار برای تدارک ضرر است میگوییم تام نیست اجبار برای دفع کار خودش است این حق دارد میتواند اجبار بکند, مالک است میتواند اجبار بکند, ما که این را در خصوص زمینه لزوم و خیار تخلف شرط و امثال ذلک که نیاوردیم که, یک کبرای کلی است که هر «ذی حق»ی میتواند حق خودش را احیا کند, استیفا کند. هر مالکی میتواند ملک خودش را استیفا کند و احیا کند از راه «لاضرر» که مسئله جواز اجبار پیدا نشد که.
مرحوم آقای شیخ محمد حسین(رضوان الله علیه) هم همین دو مبنا را میگوید ما «لاضرر» را چه بر مبنای مرحوم شیخ که میگوید حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد (1) یا به مبنای «شیخنا الاستاد» [چون شاگرد مرحوم آخوند بود میفرماید] مرحوم آخوند موضوعی که منشأ ضرر است حکمش برداشته شد (2) میفرماید چه به مبنای شیخ(رضوان الله علیه) چه بر مبنای «شیخنا الاستاد» یعنی مرحوم آخوند این جا جای «لاضرر» (3) هست. چرا؟ برای این که «لاضرر» اصل ضرر را برمیدارد این لزوم منشأ ضرر است برداشته میشود نه این که اگر ضرر تدارک بشود «لاضرر» برنمیدارد چون لزوم منشأ ضرر است یک مطلب و «لاضرر» مطلق است دو مطلب، پس «لاضرر» این لزوم را برمیدارد این نتیجه, اشکالی که بر ایشان وارد است این است که این جا لزوم «من حیث هو لزوم» ضرری نیست تخلف شرط است که منشأ ضرر است و اگر اجبار ممکن نباشد در آن فرض لزوم معامله منشأ ضرر است برداشته میشود خیار میآید پس حق با مرحوم شیخ است که خیار در طول اجبار است (4) نه در عرض اجبار و اجبار برای تدارک ضرر لزوم نیامده لزوم «من حیث هو لزوم» منشأ ضرر نیست اولاً بر فرض هم باشد اجبار برای تدارک ضرر لزوم نیامده اجبار برای این که هر «ذی حق»ی میتواند حق خودش را بگیرد حالا ولو شما بخواهید بین ضرر متدارَک و غیرمتدارَک فرق بگذارید اجبار در آن جا از دو راهی آمده از ناحیه قاعده «لاضرر» به هیچ وجه نیامده و اگر هم بگویید که درست است که اجبار از ناحیه «لاضرر» نیامده ولی اجبار هست و این اجبار حق مسلم «ذی حق» است ضرر پیدا شده از ناحیه لزوم با اجباری که به هر دلیلی باشد شما ثابت کردید تدارک میشود چون ضرر لزوم به وسیله اجبار تدارک میشود «لاضرر» نمیتواند این لزوم را بردارد آنگاه اشکال میکنیم که «لاضرر» اصل ضرر را برمیدرد چه ضرر تدارک بشود چه ضرر تدارک نشود بنابراین فرمایش مرحوم ایشان یا «فی الجمله» درست است یا «بالجمله» که این به اصول برمیگردد که «لاضرر» (5) کاری به ضرر غیرمتدارَک و متدارَک ندارد.
پرسش: با سخنان قبلی شما یکی نیست شما در ابتدا فرمودید که «سلمنا»... .
پاسخ: «سلمنا» معنایش همین است دیگر برهان که نیست.
«سلمنا» معنایش این است که ما همه حرف ها را این جا قبول نداریم برفرض ما قبول داشته باشیم که «لاضرر» مطلق است و ضرر متدارَک و غیرمتدارَک فرق نمیکند اجبار برای تدارک ضرر لزوم جعل نشده خود لزوم در موطن خودش منشأ ضرر است اگر حق اجبار نباشد او هم در حوزه خودش منشأ ضرر است نه این که «حقالاجبار» آمده تا ضرر لزوم را برطرف کند تا شما بگویید که این ضرر متدارَک به آن است خیلی فرق است بین اینکه ما بگوییم ما یک لزومی داریم منشأ ضرر، و یک «حق الاجبار»ی داریم برای تدارک ضرر بین این مطلب که ناصواب است و بین این که ما یک لزومی داریم که در حوزه خود ممکن است منشأ ضرر باشد, یک حق اجباری داریم که مربوط به هر «ذیحق»ی است این کار خودش را انجام میدهد «حق الاجبار» برای تدارک ضرر لزوم نیامده. پس خب تا این جا فرمایش ایشان میشود ناتمام اما فرمایش مرحوم آخوند(رضوان الله علیه)؛ برای این که ثابت کند حق با مرحوم آخوند است و خیار در طول است نه در عرض میفرمایند که چون «لاضرر» موضوعی که منشأ ضرر است حکم او را برمیدارد آیا این جا جای لاضرر هست یا نیست؟ میبینیم جای لاضرر نیست. چرا؟ برای این که ما یک موضوعی داریم به نام عقد یک حکمی داریم به نام لزوم اگر این عقد منشأ ضرر باشد حکمش چون لزوم است برداشته میشود اما اگر عقد منشأ ضرر نباشد حکمش برداشته نمیشود عقد در موارد خاص منشأ ضرر است مثل عقد غبنی, خب در معامله غبنی خود این عقد منشأ ضرر است دیگر یا آن جایی که شرط به «احد العوضین» برمیگردد این شرط کرده فرشی میخرم که این شرط را داشته باشد این نقش را داشته باشد دست بافت باشد یا مثلاً برای فلان کارخانه باشد آن یخچال را میخرم یا آن اتومبیل را میخرم به شرطی که مال فلان کارخانه باشد که این شرط به «احد العوضین» برمیگردد در اینگونه از موارد اگر تخلفی رخ داد خود این عقد منشأ ضرر است «العقد موضوعٌ للزوم» و این عقد و این موضوع «ضرریٌ الموضوع الضرری یرتفع حکمه بلاضرر» این خلاصه حرفی که ایشان در اصول (1) دارند. این جا هم میفرماید با این که وقتی بررسی میکنیم میبینیم عقد منشأ ضرر نیست عقد در این دو مورد بله منشأ ضرر است عقد غبنی ضرری است عقدی که تخلف شرط به «احد العوضین» برگردد ضرری است این عقد ضرری که موضوع است برای لزوم حکمش که لزوم باشد مرتفع است اما این جا عقد منشأ ضرر نیست غبن نیست شرط هم که «باحد العوضین» برنگشت این شرط شرط فعل است نه شرط وصف پس بنابراین این موضوع ضرری نیست وقتی موضوع ضرری نبود لزوم برداشته نمیشود پس ما با «لاضرر» (2) نمیتوانیم در این منطقه خیار ثبات کنیم. خیاری اصلاً نیست تا شما بگویید در طول او است یا در عرض او, میماند مسئله اجماع که یکی از ادله خیار تخلف شرط اجماع است ما اجماع را قبول داریم حالا بنا بر این که این اجماع مقبول باشد. منتها اجماع دلیل لبّی است نه دلیل لفظی قدر متیقن دارد و قدر متیقناش هم آن جایی است که اجبار ممکن نباشد. اجماع که عموم یا اطلاق ندارد شما به آن تمسک بکنید که یک دلیل لبّی است باید قدر متیقنگیری کرد قدر متیقن از این اجماع این است که در جایی این شخص خیار دارد که اجبار و رجوع به محکمه ممکن نباشد اگر بله رجوع به محکمه ممکن نبود عسر و حرج بود و مانند آن چون اجبار ممکن نیست این شخص اگر نتواند معامله را فسخ بکند این جا بله مورد اجماع هست و مورد شمول اجماع هست.
فتحصّل که در صورت استدلال به قاعده «لاضرر» (1) اصلاً ضرری در کار نیست بخواهیم به اجماع تمسک بکنیم اجماع در صورتی است که قدر متیقنگیری باید شود و قدر متیقن اجماع جایی است که اجبار ممکن نباشد.
فتحصّل [فرمایش مرحوم آخوند] که این خیار در طول اجبار است (2) «کما هو خیرة المعاطن» نه در عرض او حالا ببینیم این فرمایشات تام است یا تام نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شروط تاکنون ثابت شد که شرط چیست آیا حتماً باید در ضمن عقد باشد یا ابتدائی هم شرط است؟ و شرائط صحت شرط هم بیان شد, اقسام شرط هم روشن شد که برخی از آنها به وصف «احدالعوضین» برمیگردند بعضی ها به عنوان «شرط النتیجه»اند برخی ها به عنوان «شرط الفعل», حکم قسم اول و دوم هم روشن شد یعنی «شرط الوصف» و «شرط النتیجه» حکمشان روشن شد.
«شرط الفعل» احکام مبسوطی داشت که تاکنون دو حکم از احکام «شرط الفعل» در دو مسئله گذشت؛ مسئله اولی این بود که وفای به شرط برابر حکم تکلیفی واجب است دوم این که صبغه حقوقی هم دارد «مشروطٌ له» میتواند به محکمه قضا مراجعه کند «مشرطٌ علیه» را وادار کند به انجام شرط, مسئله سوم این بود و این هست [چون هنوز از او فارغ نشدیم] این که «حق الفسخ» در عرض «حق الاجبار» است یا در طول او «فیه وجهان و قولان» مختار مرحوم علامه در تذکره این بود که این ها در عرض هماند (3) و مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (4) هم همین فتوا را دادند فتوای شهید(رضوان الله علیه) در روضه این که این ها در طول هماند (5) با امکان اجبار نوبت به فسخ نمیرسد. مرحوم شیخ انصاری (6) موافق با این فتوا است مرحوم آخوند خراسانی (7) هم موافق این فتوا است و «هو المختار». دلیل مسئله هم این بود که حق اجبار یک حکم حقوقی است بر «مشروطٌ علیه» واجب است که به شرط عمل بکند اگر این شرط تخلف شد نوبت به خیار میرسد و اگر تخلف نشد نوبت به خیار نمیرسد و فرق است بین شرط فعل و «شرط الخیار». «شرط الخیار» معنایش این است که این شرط کننده در همه امور اختیار دارد میتواند معامله را فسخ کند ولی «شرط الفعل» معنایش آن است که آن «مشروطٌ علیه» باید این کار را انجام بدهد اگر این کار صورت نگرفت آنگاه «مشروطٌ له» حق فسخ دارد اگر آن کار خصوص کار اختیاری باشد بله اگر او با طوع و رغبت خود این کار را انجام نداد این میشود تخلف, اصلاً جا برای اجبار و رجوع به محکمه قضا نیست نه در عرض فسخ نه در طول او, ولی اگر متن فعل شرط شد نه فعل اختیاری این فعل را او باید انجام بدهد چه با میل چه بیمیل. اگر با میل انجام داد چه بهتر نشد اصلاً دستگاه قضایی را برای همین ساختند دیگر, دستگاه قضایی بر این ساخته شد که اگر کسی حقی دارد و به حقش نمیرسد یا حق او را نمیدهد به محکمه مراجعه کند حقش را بگیرد دیگر. «مشروطٌ له» حق دارد که این فعل را از آن «مشروطٌ علیه» طلب بکند او هم که با میل خود انجام نمیدهد خب «مشروطٌ له» میرود به محکمه قضا مراجعه میکند حقش را میگیرد پس تخلفی صورت نگرفته تا او خیار فسخ داشته باشد خیار تخلف شرط داشته باشد اصلاً خیار ندارد. حرف صاحب روضه این است حرف مرحوم شیخ این است حرف مرحوم آخوند این است. برای اثبات این مسئله چندتا راه داشت یکی این که ما باید ببینیم خیار دلیلش چیست آیا دلیل خیار در صورت امکان اجبار را میگیرد یا نه؟
1) (37) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
2) (38) . حاشیة المکاسب (آخوند)، ص246.
3) (1) . تذکرة الفقهاء (ط - جدید), ج، ص252.
4) (2) . حاشیة المکاسب (یزدی)، ج، ص128.
5) (3) . الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة (ط - جدید), ج، ص506.
6) (4) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص71.
7) (5) . حاشیة المکاسب (آخوند)، ص246.
مهم ترین دلیل خیار همان شرط ضمنی بود که تحلیل شد شرط ضمنی شامل مورد نمیشود یعنی با امکان اجبار دلیل حاکم نیست و شامل نمیشود پس خیار ندارد اصلاً, دلیل دوم قاعده «لاضرر» (1) بود بر فرض که قاعده «لاضرر» دلیل خیار باشد روی مبنای مرحوم شیخ انصاری که «لاضرر» حکم ضرری را برمیدارد (2) گذشت که این جا ضرری در کار نیست با امکان اجبار چون فرض در این است که شرعاً اجبار جائز است عرفاً و خارجاً هم مقدور است بدون عسر و حرج مراجعه بکند و حقش را بگیرد. اما روی مبنای مرحوم آخوند؛ مرحوم آخوند میفرماید که با امکان اجبار جا برای خیار نیست. (3) چرا؟ برای این که «لاضرر» (4) حکم ضرری را برنمیدارد, موضوعی که ضرری باشد حکمش را برمیدارد این پیام قاعده «لاضرر». ما باید ببینیم این جا موضوع ضرری است تا حکمش که لزوم است برداشته بشود یا نه؟ اگر موضوع ضرری بود حکم او که لزوم است برداشته میشود وقتی لزوم برداشته شد جواز حقی میآید به نام خیار مثلاً ولی اگر موضوع ضرری نبود خیار نمیآید. موضوع در این جا عقد است عقد در دو صورت ضرری است که هیچ کدام از این دو صورت این جا حضور ندارد؛ یکی این که معامله معامله غبنی باشد در معامله غبنی خب خود عقد که موضوع این لزوم است ضرری است یا معامله غبنی نیست شرطی که به «احد العوضین» برگشت آن شرط موجود نیست چون آن شرط موجود نیست این عقد میشود ضرری حکم این عقد که لزوم است برداشته میشود وقتی لزوم برداشته شد این عقد میشود خیاری.
فرمایش مرحوم آخوند این است که این جا عقد ضرری نیست برای این که این شرط از سنخ غبن نیست که به متن معامله برگردد, از سنخ «شرط العوضین» نیست که قسم دوم باشد؛ بنابراین عقد ضرری نیست وقتی عقد ضرری نبود حکم این عقد که لزوم باشد برداشته نمیشود زیرا «لاضرر» (1) حکم موضوع ضرری را برمیدارد اگر وضو ضرری بود حکم او مثلاً وجوب برداشته میشود بنا بر این که این موارد را هم بگیرد یا نظیر عسر و حرج باشد خب اگر از این قبیل نبود مسئله وضو که بحث دیگری دارد روی فتوای مبنای مرحوم آخوند میفرمایند که چون «لاضرر» پیامش این است که موضوعی که ضرری باشد حکمش برداشته میشود (2) این جا موضوع عقد است عقد در دو صورت ضرری است و مقام ما هیچ کدام از این دو صورت نیست نه سنخ غبن است نه از سنخ فقدان شرط «احد العوضین».
بنابراین این موضوع ضرری نیست وقتی موضوع ضرری نبود حکمش که لزوم است برداشته نمیشود پس این شخص اصلاً با امکان اجبار خیار ندارد. میماند مسئله اجماع؛
اجماع هم که دلیل لفظی نیست تا اطلاق داشته باشد یا عموم داشته باشد باید قدر متیقناش را گرفت. قدر متیقن اجماع جایی است که اجبار ممکن نباشد یعنی «مشروطٌ له» وقتی خیار دارد که نتواند به محکمه قضا مراجعه کند و حق خودش را استیفا کند اگر وقتی بتواند دیگر تخلف در کار نیست پس اجماع هم شامل نمیشود پس خیاری ندارد. پس با امکان اجبار که شخص به محکمه مراجعه کند و به فروشنده بگوید شما شرط کردی که این کالا را شما ترخیص کنی یا پاسپورتش را شما بگیری, گذرنامهاش را شما بگیری, کار گمرکیاش را شما انجام بدهید حالا باید بروی انجام بدهی. با امکان رجوع به محکمه یعنی امکان اجبار اصلاً جا برای خیار نیست. در نقد فرمایش مرحوم آخوند میشود اینچنین گفت: که مدعا حق است یعنی در این جا تا اجبار ممکن است جا برای فسخ نیست. اما دلیل ناتمام است چرا؟ برای این که ما اولاً در اصول نمیپذیریم که «لاضرر» (3) میگوید موضوعی که ضرری باشد حکمش برداشته میشود برای این که خود حکم ضرری را برمیدارد حالا صرف نظر از آن مبنای اصولی, روی مبنای خود شما که فرمودید «لاضرر» میگوید موضوعی که ضرری است حکمش برداشته میشود این را بر فرضی که ما بپذیریم فرمودید موضوع در این جا ضرری نیست چون موضوع ضرری نیست «لاضرر» حکمی را برنمیدارد ما میخواهیم بگوییم نه موضوع ضرری هست. چرا؟ برای این که شما در تحلیلتان فرمودید که این «شرط الفعل» نه در متن قرار معاملی دارد نظیر غبن نه به «احد العوضین» برمیگردد نظیر «شرط الوصف», بیگانه است ما برای این که این بیگانه را «لازم الوفا» بکنیم این را آوردیم در ضمن عقد قرار دادیم که از ابتدائیت به در بیاید وگرنه این با متن عقد ارتباط ندارد. میگوییم تمام اشکال در همین بخش اخیر فرمایش شما است زیرا شرطی که در ضمن عقد است از دو راه میشود وفای او را واجب دانست یکی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) یکی این که خود این شرط وقتی آمده در حوزه عقد و در ضمن عقد قرار گرفت به عنوان قضیه حینیه و ظرف محض نیست در تصویر شرط ضمن عقد گذشت که این به نحو ظرفی محض نیست که بیگانه باشد و فقط در ظرف عقد این شرط را ذکر کرده باشند اینچنین نیست بلکه پیوندی با بعضی از مدالیل عقد دارد؛ با مرحله وفای او و تعهد او و حق تسلیم او گره خورده است به همین دلیل هم اگر تخلف شد خیار دارد پس معلوم میشود شرط در ضمن عقد صرف ظرف و مظروف نیست وابسته به عقد است ولو در آن دامنههای عقد که گره میخورد, وقتی وابسته به عقد شد از دو راه میشود این وفای به این عقد را واجب دانست؛ یکی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (5) هست که برای این که این شرط است و وفای به شرط واجب یکی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (6) است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید به عقد با همه جوانب و اضلاعی که به این عقد وابستهاند باید وفا کنی شرط هم به این عقد گره خورد ولو در متن قرارداد نظیر غبن نیست ولو به «احد العوضین» برنگشت ولی به این تعهدی که طرفین دارند گره خورده است این صرف ظرف نیست که بیگانه باشد بلکه وابسته به این عقد است و اگر وابسته به عقد شد به مرحله التزام عقد گره خورد به دلیل این که همه شما قبول دارید اگر این شخص این شرط را عمل نکرد حالا اگر اجبار ممکن نباشد قبول دارید که حق فسخ دارد یا نه؟ چرا حق فسخ دارد؟ برای این که این شرط گره خورده به مقام التزام, آن «مشروطٌ له» میگوید که حالا که تو به شرط وفا نکردی من معامله را فسخ میکنم. چرا معامله را فسخ میکنم؟ چرا معاملهای که لازم است برای او میشود جائز؟ برای این که این شرط گره خورده به مقام تعهد یعنی من در دالان این نقل و انتقال که ثمن و مثمن جابهجا میشوند آن جا جای تعهد نیست شرط به آن جا ارتباط ندارد در بخش دوم که مقام تعهد تسلیم است «مشروطٌ له» میگوید من مادامی به عقد وفا میکنم که تو به این شرط عمل بکنی حالا که به این شرط عمل نکردی من وفا نمیکنم عقد را نقض میکنم این حق را دارد دیگر, چرا این حق را دارد؟ برای این که این شرط گره خورده به مقام وفا پس بیگانه نیست, ظرف محض نیست, گره خورده به مقام التزام و وفا. حالا که گره خورده أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این مجموعه را شامل میشود وقتی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این مجموعه را شامل شد ما یک موضوعی داریم به نام عقد که یک دالان اصلی دارد که نقل و انتقال عوض و معوض است یک دالان فرعی دارد که مقام تعهد است این تعهد یک وابستگی هم پیدا کرده و مطلق نیست این عقد با این مجموعه اگر بخواهد وفا بشود ضرری است. چرا؟ برای این که «مشروطٌ له» که تعهد مطلق نسپرد «مشروطٌ له» تعهد مشروط سپرد گفت: من وقتی به این عقد وفا میکنم که شمای بایع این ترخیص را, این حق گمرک را, این کار گمرک را به عهده بگیری شما که این کار را نکردی من این معامله را فسخ میکنم. اگر بگوییم او حق فسخ ندارد این عقد میشود ضرری وقتی عقد شد ضرری این موضوع میشود ضرری موضوعی که ضرری شد حکمش که لزوم است برداشته میشود روی مبنای شما, روی فرمایش شمای آخوند که میفرمایید «لاضرر» (7) ناظر به این است که اگر موضوع ضرری بود حکمش برداشته میشود (8) این جا موضوع ضرری است دیگر. ایشان میخواهد بفرماید که مدعا حق است که در صورتی که شما هم قبول کردید که در طول هم اند با اجبار جا برای خیار نیست. چرا؟ برای این که اصلاً خیار در اینگونه از موارد با «لاضرر» (9) حل نمیشود ما هم که مدعا را قبول کردیم ولی ما میخواهیم بگوییم که اگر «لاضرر» معنایش این باشد که موضوع ضرری حکمش برداشته شد, این موضوع ضرری است. اگر برگشتید فرمایش مرحوم شیخ و این ها گفتید که با اجبار اصلاً ضرری در کار نیست بله حرفی است که مرحوم شهید (10) گفته شیخ انصاری (11) گفته ما هم میپذیریم شما هم میفرمایید. اما اگر بخواهید بگویید نه اصلاً چنین چنین مشمول قاعده «لاضرر» (12) نیست نخیر این طور نیست. اگر اجبار نتوانست بکند چه؟ شما نباید بگویید حق خیار دارد شما نمیتوانید با «لاضرر» ثابت بکنید که حق خیار دارد ایشان هم قبول دارد که با «لاضرر» نمیشود میگوید با اجماع میشود اجماع هم قدر متیقناش در جایی است که اجبار ممکن نباشد اگر اجبار ممکن نبود به وسیله اجماع ما خیار را ثابت میکنیم نه با وسیله «لاضرر», چرا؟ برای این که این جا موضوع ضرری نیست چون موضوع ضرری نیست ولو اجبار ممکن نیست ولی موضوع چون ضرری نیست حکمش که لزوم است برداشته نمیشود در حالی که اینچنین نیست بر فرض هم که ما معنای «لاضرر» را روی فرمایش مرحوم آخوند (13) بدانیم این موضوع ضرری است برای این که این شرط به عنوان مظروف محض نیست که لرزان باشد بیگانه باشد فقط زماناً در ضمن عقد ذکر شده باشد بلکه به عقد گره خورده است وقتی به عقد گره خورده این عقد میشود ضرری, آن جایی که اجبار ممکن نباشد این عقد ضرری است وقتی عقد ضرری شد موضوعش که لزوم است برداشته میشود. اجماع هم که مستحضرید در معاملات ترسیم اجماع تعبدی بسیارمشکل است اولاً و با داشتن همه این ادلهای که بزرگان به آن تمسک کردند بعید است که این اجماع تعبدی باشد «محتمل المدرک» بلکه «مظنون المدرک» است ثانیاً پس اجماعی در کار نیست مهم ترین دلیل هم همان دلیل شرط ضمنی است اگر هم «لاضرر» تمسک بکنیم راهش همین است.
1) (10) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
2) (11) . فوائدالاصول (آخوند)، ص89-90.
3) (12) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
4) (13) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
5) (14) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
6) (15) . سوره مائده, آیه1.
7) (16) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
8) (17) . فوائدالاصول (آخوند)، ص89-90.
9) (18) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
10) (19) . الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة (ط - جدید), ج، ص506.
11) (20) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص71.
12) (21) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
13) (22) . فوائدالاصول (آخوند)، ص89-90.
مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) یک نکتهای دارند میفرمایند: که این دیگر به اصل بحث نمیتواند برگردد این به اقاله شبیهتر است. (1) ما تاکنون گفتیم اجبار جائز است یک، فرض هم این است که محکمه قضا باز است اجبار عرفی و خارجی ممکن است این دو، با امکان اجبار جا برای فسخ نیست مگر این که ما از یک راه دیگری اجبار و فسخ را در عرض هم قرار بدهیم آن طوری که مرحوم علامه در تذکره (2) گفته ولی این از یک جهتی خارج از بحث است این به اقاله برمیگردد نه فسخ بیان ذلک این است که وقتی «مشروطٌ علیه» به شرط عمل نکرده «مشروطٌ له» میگوید که اکنون که شما این عقد را نقض کردید من هم نقض میکنم من هم معامله را به هم میزنم پس اگر «مشروطٌ علیه» این شرط را نقض بکند وفا نکند «مشروطٌ له» هم میگوید حالا که تو نقض کردی من هم نقض میکنم که این جا با این که ممکن است به محکمه مراجعه کند و او را اجبار کند میتواند معامله را به هم بزند لکن این به اقاله نزدیک تر است تا به فسخ این تقایل است و اقاله متقابل است نه فسخ مرحوم آقای ایروانی(رضوان الله علیه) در تعلیقهشان در این بخش میفرماید این حرف ها را ما نمیفهمیم. یک تعبیر تقریباً نیمه تندی دارند میفرمایند این حرف ها شبیه لج بازی های کودکان است میگوید حالا که تو نقض کردی من هم نقض میکنم آخر تو باید حق داشته باشی تو باید بدانی که فسخ داری, اقاله داری. اگر بخواهی اقاله بکنی یک چیز دیگر است اگر بخواهی فسخ بکنی یک چیز دیگر است فرمود «لم أفهم محصّلا للعبارة» این که فنی نیست «فذلک کلام یشبه کلام الأطفال فی مقام اللجاج» (3) مثل کودکان لج بازی میکنند میگویند حالا که تو نقض کردی من هم نقض میکنم. آخر چکار میخواهی بکنی میخواهی اقاله بکنی یا میخواهی فسخ بکنی؟ اگر بخواهی فسخ بکنی که حق نداری اگر بخواهی اقاله کنی بگویی من راضیام خب این به رضای طرفین است همیشه این اقاله هست. بخواهی فسخ کنی حق نداری. چرا؟ برای این که شرط تخلف پیدا نکرده شرط متن عمل است نه عمل اختیاری وقتی متن عمل بود در محکمه قضا هم باز است این محکمه را اصلاً برای همین کارها گذاشتند دیگر, اصلاً محکمه به معنی کارهای حقوقی است که اگرکسی حقش دارد ضایع میشود مراجعه کند به محکمه و حق خودش را بگیرد اگر بخواهید بگویید که این ها توافق کردند در به هم زدن معامله بله این که از بحث خارج است. بحث در این است که در صورت امکان اجبار فسخ اصلاً ممکن است یا نه؟ ما میگوییم نه ممکن نیست برای این که فسخ در صورت تخلف شرط است شرط هم متن عمل است, این عمل عمل اختیاری که نیست چه مایل باشد چه مایل نباشد خب این ها که باید دین را ادا کنند, یعنی با میل و رغبت خودشان ادا کنند؟ پس این همه مراجعهای که میشود به محکمه قضا حق خودشان را میگیرند برای چیست؟ این وفای به عهد واجب است ادای دین واجب است چه با میل چه بیمیل حق مردم را آدم باید بدهد چه با میل چه بیمیل.
پرسش: اگر بگوییم خیار تخلف شرط همان «شرط الخیار» است منتها مشروط؟
خیار تخلف شرط این است که این فعل را آن شخص باید انجام بدهد نه فعل اختیاری مثل این که آدم مالی که به دیگری قرض داد ادای مال و ادای دین واجب است چه با میل چه بیمیل میگوید حالا من میل ندارم بدهم نیست این فعل را باید انجام بدهد.
پرسش: انسان یک وقت می گوید در این معامله برای خودم خیار جعل کردم یک وقت می گوید این فعل را شما انجام بده.
پاسخ: خب دوتا عنوان است دوتا موضوع است هر موضوعی حکم خاص خودش را دارد. آن موضوع دوم که «شرط الفعل» است فعل اگر انجام نشد بله خیار هست یک وقت است میگوید که اگر این فعل را با اختیار انجام ندادی من خیار دارم این از بحث بیرون است که در این جا اجبار اصلاً جائز نیست. یک وقت است که نه خود فعل را شرط میکنند وقتی فعل شرط شد اعم از اختیاری و اجباری, اختیاری نشد خب با اجبار. اگر اجبار ممکن نباشد شرط تخلف کرده اما وقتی اجبار ممکن است فعل تخلف نکرده که این راهی که مرحوم شیخ ذکر فرمودند که این دوتا یعنی مسئله فسخ و مسئله اجبار در عرض هم باشند لکن خودشان اعتراف دارند که این تغایر است از سنخ فسخ نیست. (1)
روز چهارشنبه و در ایام محرمایم به همین مقدار اکتفا میکنیم یک مقدار بحث هایی هم که مربوط به این ایام است ذکر بکنیم چون در ایام محرمایم و در وقایع متأخر از عاشورای حسینی(صلوات الله و سلامه علیه) هستیم شما آقایان که به لطف الهی این توفیق را دارید که معارف اهل بیت را به جامعه منتقل کنید باید مستحضر باشید که جریان کربلا وجریان عاشورای سالار شهیدان این باید یک کار اجتهادی روی آن بشود نه این که آدم درس های حوزه را بخواند بعد وقتی که ایام منبر شد یک مقتلی را مراجعه کند و برای مردم بگوید آن دیگر عالمانه نیست.
1) (26) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص71-72.
جریان سید الشهداء(سلام الله علیه) میبینید [همه اهل بیت مخصوصاً وجود مبارک سید الشهداء] این بیان نورانی خب وارد شده است که «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسْبِیحٌ وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ» (1) اگر کسی در مجلس عزای سالار شهیدان(سلام الله علیه) شرکت کند همین دمی که برمیدارد, غمگین است به حالت غم نشسته گریه نمیکند مسئله «مَنْ تَذَکَّرَ مُصَابَنَا فَبَکَی وَ أَبْکَی- لَمْ تَبْکِ» (2) چیزی دیگر است در مجلس عزا نشسته غمگین است نفس های او عبادت است «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسْبِیحٌ وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ» (3) کم نیست یک وقت است که آن واعظ محترم آن ذاکر مصیبت میخواند آدم گریه میکند خب ثواب «من بکاء» شامل حالش میشود یک وقت است نه این جا نشسته مقتل را دارد گوش میدهد سخنان آن آقا را گوش میدهد یا هنوز به روضه نرسیده ولی مجلس مجلس عزا است این غمگین است و در حال غم به طور عادی نفس میکشد دیگر «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسْبِیحٌ وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ» این عدل ماه مبارک رمضان است حالا معلوم میشود که «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ» (4) تا کجاها را شامل میشود.
در ماه مبارک رمضان به برکت قرآن کریم این ماه فضیلت پیدا کرده. در فصیلت این ماه مبارک رمضان گفته میشود که «أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ» (5) یک آدم روزهدار همین که نفس میکشد مثل این است که بگوید «سبحان الله» این کم فضیلت نیست حالا بنا بر این که اگر اطلاق داشته باشد شب هم شامل بشود که حالا روزه نیست مطلب دیگر است. «أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ وَ نَوْمُکُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ» خب پس در ماه مبارک رمضان نفس صائم عبادت است تسبیح است همین که نفس میکشد.
در مجلس عزای پسر پیغمبر(سلام الله علیهما) همین که نفس میکشد در حال غم این عبادت است «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسْبِیحٌ وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ». (1) پس اگر ماه مبارک رمضان که ماه نزول قرآن است وارد شده است که «أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ» (2) در مجلس عزای حسین بن علی(سلام الله علیه) هم «بالخصوص» گرچه همه اهل بیت این طورند این است که «نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسْبِیحٌ وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ». (3) از کجا این عظمت پیدا شده این ها بیش از هفتاد و دو نفر نبودند حالا حداکثر صد نفر, در جنگ جهانی اول و دوم بیش از هفتاد نفر کشته شدند خیلیها اصلاً رقم را نمیداند این مال هزار سال یا هفتصد سال هشتصد سال قبل نبود که همین مال قرن اخیر بود دیگر بیش از هفتاد میلیون خاک شدند اصلاً رقم را خیلیها نمیدانند و دفن شده نامشان. این ها هفتاد و دو نفر قبل از هزار سال شربت شهادت نوشیدند و کل عالم را گرفتند. این چیست؟ این خب اگر شما میبینید اروپا فعلاً دارد دموکراسی صادر میکند برای این که از بس کشتند خسته شدند و الآن هم بمب اتم در اختیار خیلیها است اگر بجنبند جنگ جهانی سوم شروع بشود کل غرب خاکستر میشود این ها از ترس دموکراسی را قبول کردند. چطور میشود که بیش از هفتاد میلیون کشته میشوند اصلاً نامشان نیست در کتاب های تاریخ دفن میشود این جا هفتاد و دو نفر شربت شهادت نوشیدند این طور با عظمت و جلال هست؟ این به استناد کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ (4) هست کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ ٭ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ (5) هست. این چون «وجه الله» میماند حالا که «وجه الله» است و میماند باید کار مجتهدانه کرد روی آن نه کار ذاکرانه و روضهخوانانه. در جریان روضه خوانی سالار شهیدان میبینید بسیاری از این زاکران میگویند حضرت حج را تبدیل به عمره کرد. چه کسی گفت؟ من شنیدم. کجا گفتند از چه کسی شنیدید؟ همه میگویند. هیچ اصلی ندارد آخر این, حضرت حج را تبدیل به عمره نکرد. شما وقتی به کتاب های فقهی مراجعه میکنید روایات معتبر و روایت صحیح داریم که حضرت از همان اول قصد عمره مفرده داشت حضرت به قصد حج نیامد میدانست چه خبر است دیگر. وقتی به فقه مراجعه میکنیم به روایت مراجعه میکنیم روایت صحیح این است که حضرت از همان اول قصد عمره مفرده داشت میدانست چه خبر است دیگر این طور نبود که حضرت حج را به عمره تبدیل بکند بالأخره تبدیل حج به عمره یا مال مسدود است یا مال محصور است حضرت نه محصور بود نه مسدود خب یک حسابی دارد در فقه دیگر چطور آدم میتواند حج را تبدیل به عمره بکند؟ حضرت با میل خود با رغبت خود در عین حالی که همه به طرف عرفات حرکت میکردند فرمود: من دیگر عازم کوفهام. بنابراین تا آن جا که حس است این مورّخان ما نقل کردند اگر موثوق باشد آن خبر آدم باور میکند از این به بعد که حدس است باید ببینیم منشأ حدسشان چیست کسی در روایت نقل نکرده که حضرت حج را تبدیل به عمره کرده این حدسی است که مورخان میزنند این حدس منشأ فقهی ندارد روایت هم بر خلافش هم هست بنابراین یک کار فقهی باید باشد یعنی روایات حج باید مطرح بشود و البته این کار شده و نوشته شده و چاپ شده این ها دیگر آسان این کار برای کسی که بخواهد بعد تحقیق کند که از اول وجود مبارک حضرت به قصد عمره مفرده حرکت کرده نه به قصد حج تمتع, آمده مکه و مدت ها قبل هم بود و زمینه را هم فراهم کرده و نامهها را نوشته و این کارها را کرده و بعد موقع حساس هم اعلام کرده که من عازم کوفه هستم. خب آمده. چطور چند ماه قبل حرکت میکند قصد عمره مفرده را هم دارد زن و بچه را هم میبرد برای این که بعضی از برنامههای دین مانده بود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خب آمده احکامی را آورده شریعتی را آورده آن بخش هایی که به تئوری و دستور و یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَة (6) بود آنها را بیان کرده, بحث های عملی را هم تا آن جایی که مقدور بود بیان کرده, مسئله نماز را [چه نماز جماعت را چه نمازجمعه را] فرمود «صَلُّوا کَمَا رَأَیْتُمُونِی أُصَلِّی» (7) ببینید من چطور نماز میخوانم شما هم از من یاد بگیرید مهم تر از مسئله نماز از نظر عمل و ارکان جریان حج است که عمری یک بار واجب میشود, چون خیلی دشوار است. حضرت عده زیادی را به همراه برد بعد این مناسک را به این ها تعلیم دارد و عملاً هم فرمود «خُذُوا عَنِّی مَنَاسِکَکُم» (8) ببینید من چطور این کارها را انجام میدهم آن «اشواط سبعه» چیست؟ نماز «خلف المقام» چیست؟ سعی صفا و مروه چیست؟ تقصیر چیست؟ وقوف عرفات و مشعر و منا چیست؟ ذبح چیست؟ بیتوته چیست؟ عملاً این کارها را انجام دارد فرمود «خُذُوا عَنِّی مَنَاسِکَکُم» مسئله دفاع و جهاد و شهادت و اسارت مانده این ها را وجود مبارک حضرت امیر عملاً بخشی را به عهده گرفت اما طوری که انسان وقتی میخواهد شهید بشود, شهادت یعنی چه؟ وقتی بخواهد اسیر بشودع اسارت یعنی چه؟ چگونه شهید بشود چگونه اسیر بشود؟ چگونه دفاع کند؟ چگونه جهاد کند؟ این به طور عموم صورت شکوفاییاش مانده.
سالار شهیدان(سلام الله علیه) قیام کرد با همه ابزار و عناصر محوری این صحنه عملاً فرمود «خذوا عنی استقلالکم و حریتکم و امنیتکم و دفاعکم و جهادکم و شهادتکم و اسارتکم» این ها را از من یاد بگیرید مگر نمیخواهید مستقل بشوید راه استقلال این است مگر آزادی نمیخواهید راه آزادی این است این «هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» (1) همین است دیگر «یَأْبَی اللَّهُ ذَلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَتْ وَ أُنُوفٌ حَمِیَّةٌ وَ نُفُوسٌ أَبِیَّة» (2) همین است الآن شما میبینید از مصر تا بحرین از بحرین تا مصر سخن از «هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» (3) است این شعار کربلا است دیگر فرمود «خذوا عنی عزتکم» مگر نمیخواهید مستقل بشوید؟ راه استقلال این است. نمیخواهید آزاد بشوید؟ نمیخواهید عزیز بشوید؟ راه عزت این است. اگر میخواهید شهید بشوید راه شهادت این است.
زینب کبری(سلام الله علیها) هم همین بیان را به صورت «خذوا عنی اسارتکم» یاد فرمودند چون مستحضرید هم حسین بن علی(سلام الله علیه) عقلیه بنیهاشم است هم زینب کبری. این تای عقیله تای مبالغه است تای تأنیث نیست وقتی میگویند آدم «خلیفة الله» است این تا تای مبالغه است تای تأنیث نیست وقتی میگویند زینب(سلام الله علیها) عقیله بنیهاشم است این تا تای مبالغه است و حسین بن علی هم عقیله بنیهاشم است آن هم فرمود «خذوا عنی اسارتکم» بالأخره جنگ اسیر دارد دیگر این که میبینید این آزادگان شرفبخش ما در طی سال های متمادی که در اسارت بعثیها بودند عزت و جلال و شکوهشان را حفظ کردند از همین جا گرفتند «خذوا عنی اسارتکم». خب این کجا با آن روضهخوانی که تحقیق نشده سرو ته ندارد کجا؟ حضرت حج را تبدیل به عمره کرد, کجا او حج را تبدیل به عمره کرد؟ اصلاً از همان اول قصد عمره مفرده داشت البته آن اشک و ناله و «أَنَا قَتِیلُ الْعَبْرَةِ» (4) از این به بعد هر اشکی که آدم بریزد چندین برابر اشک بیتحقیق ثواب دارد این کسی که «عَارِفاً بِحَقِّهِ» (5) میشود این که او بداند کیست, برای چه قیام کرده؟ چرا زن و بچهاش را برده؟ چرا از همان اول قصد حج نکرده؟ چرا از اول قصد عمره کرده؟ چه در خطر بود که این عزیز باید با این وضع شربت شهادت بنوشد؟ آنها هم اسارت را تحمل بکنند خب اگر مبارزه عادی بود خب در همان مدینه میگفت نه و بالأخره جنگ تن به تن شروع میشد و کشته میشد این میخواهد «خذوا عنی شهادتکم» را بفهماند.
پرسش: اگر چند روز صبر می کردند اعمال حج را هم می توانستند انجام بدهند. چه را چنین نکردند؟
پاسخ: برای این که از همان اول خواست به مردم بفهماند که این کارها را می خواهم انجام بدهم من از همان اول قصد کردم که به بروم منای دیگر و مردم هم متفرق میشدند از همان اول خواست بگوید ما منایمان دیگر است «خُطَّ الْمَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ» را آن جا فرمود که «کَأَنِّی بِأَوْصَالِی تَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَاتِ، بَیْنَ النَّوَاوِیسِ وَ کَرْبَلَاءَ» (1) این مأموریت برای او از همان اول تنظیم شده بود که به قصد عمره مفرده حرکت کند این رفته آن جایی که به مردم بفهماند وضع مملکت چیست این فاصله فراوان هشتاد نود فرسخ بین مکه و مدینه مرتب یا مصاحبه بود یا مناظره بود یا جواب نامه میداد یا نامه مینوشت یا پیک میفرستاد یا پیک را قبول میکردند در مکه هم بودند کارش همین طور بود در برگشت از مکه تا کربلا یعنی سیصد فرسخی که مکه تا کربلا است این یا نامه مینوشت یا جواب نامه میداد یا پیک میفرستاد یا پیکی قبول میکرد یا خبر شهادت میشنید به این صورت بود. کل این محدوده را حضرت شخصاً بیدار کرد جریان شام مانده بود که با خواهرش زینب کبری و اسرا مسئله شام را هم حل کرد لذا زین العابدین (سلام الله علیها) در دم دروازه کوفه وقتی از حضرت سؤال کردند در این ماجرا که پیروز شد فرمود: ما. ما رفتیم پیروزمندانه برگشتیم «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ، وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ، فَأَذِّنْ ثُمَ أَقِمْ» (2) وقتی نماز میخوانی هنگام نماز شد اذان و اقامه بگو و ببین نام که را میبری ما رفتیم و نام را که خواستند فراموش بکنند ما این نام را زنده کردیم و برگشتیم ما پیروزیم. آن وقت این میشود «خذوا عنی استقلالکم» «خذوا عنی شهادتکم» «خذوا عنی اسارتکم».
«السلام علی الحسین و علی علی بن الحسن و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین السلام علیکم جمیعاً و رحمة الله و برکاته».
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شروط همان طور که ملاحظه فرمودید پنج بخش در کتاب های فقهی نظیر مکاسب مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) مطرح است بخش اول این است که «الشرط ما هو؟» (1) که آیا حتماً باید در ضمن عقد باشد یا اگر مستقل هم باشد هم شرط است؟ بخش دوم این است که: شرایط صحت شرط چیست؟ که مرحوم شیخ (2) هشت الی ده شرط را مطرح کردند؛ که اگر واجد این ها نبود باطل است و اگر واجد بود صحیح است. بخش سوم اقسام شرط است که شرط گاهی به اوصاف «احدالعوضین» برمیگردد گاهی به عنوان «شرط النتیجه» است گاهی به عنوان «شرط الفعل» بخش چهارم احکام شرط صحیح است. (3) بخش پنجم احکام شرط فاسد؛ (4) که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ که هنوز وارد بخش پنجم نشدیم فعلاً در بخش چهارمیم. بخش چهارم هم چند مسئله دارد که دو مسئلهاش گذشت:
مسئله اولی این بود که وفای به شرط از نظر حکم تکلیفی واجب است.
مسئله دوم این بود که از نظر حقوقی اگر «مشروطٌ علیه» به شرط عمل نکرد «مشروطٌ له» میتواند به محکمه قضا مراجعه کند و او را اجبار کند و اگر کسی بگوید وقتی فسخ ممکن است, چرا به محکمه قضا مراجعه کند؟ در همان مسئله دوم پاسخ دادند که امکان فسخ جلوی اجبار را نمیگیرد.
مسئله سوم که هنوز به پایان نرسید این است که با امکان اجبار جا برای فسخ نیست. سرّش هم این بود که حق مسلم «مشروطٌ له» به وسیله شرط حاصل شد و آن اصل فعل است در «شرط الفعل» نه فعل اختیاری. اصل فعل را اگر «مشروطٌ له» بتواند تحویل بگیرد «امّا بالاختیار او بالاجبار»؛ یعنی به رجوع محکمه قضا, پس تخلفی صورت نگرفته وقتی فعل تخلف پیدا نکرد جا برای خیار نیست و فرق بود بین «شرط الخیار» و خیار تخلف شرط. در «شرط الخیار» «مشروطٌ له» هر وقت خواست فسخ میکند اما خیار تخلف شرط متوقف بر تخلف است اگر «مشروطٌ علیه» تخلف کرد «مشروطٌ له» خیار دارد اگر آن شرط «اصل الفعل» بود نه فعل اختیاری و این شخص «مشروطٌ علیه» این کار را انجام نداد این را نمیگویند تخلف. چرا؟ چون اصل فعل شرط شده است نه فعل اختیاری. اصل فعل را با رجوع به محکمه قضا میشود حاصل کرد؛ یعنی اگر در خرید و فروش رسمی بایع متعهد شد که کارهای گمرک را، ترخیص را و کارهای بندری را انجام بدهد, حالا انجام نمیدهد مشتری میتواند به دستگاه قضا مراجعه کند, بایع را وادار کند که این کارهای ترخیص گمرک را انجام بدهد و به دست او برسد. چرا حالا فسخ بکند؟ اصلاً حق فسخ ندارد. چرا؟ برای اینکه هنوز تخلف پیدا نشده. نعم اگر شرط فعل اختیاری بایع بود بله او اکنون با اختیار این کار را انجام نمیدهد. نمیشود هم به محکمه مراجعه کرد, پس شرط تخلف پیدا کرد «مشروطٌ له» خیار دارد. اما وقتی اصل فعل تحت الزام شرط بود اصل فعل هم دو تا فرد دارد؛ فرد اختیاری و فرد اجباری, و فرد اجباری را محکمه قضا میتواند انجام بدهد پس تخلف پیدا نشده, وقتی تخلف پیدا نشده جا برای خیار نیست. این خلاصه تحقیقی بود که مرحوم شهید (1) فرمود, شیخ انصاری (2) فرمود, مرحوم آخوند فرمود. (3) راهی را هم که مرحوم علامه در تذکره (4) طی کردند راه ناتمام بود و راهی را که مرحوم آقای سید محمد کاظم (5) موافق با آن بود آن هم ناتمام بود.
مرحوم شیخ (1) یک راه فنی در پایان این مسئله سوم ذکر میکند که بخشی از این در روز چهارشنبه گذشت و آن بخش پایانیاش مانده. آن را که مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) ذکر میکند که با امکان اجبار حق فسخ باشد که حق علامه در تذکره تثبیت میشود با دوتا کمبود روبرو است که مرحوم شیخ با هر دو کمبود آگاه است و به هر دو کمبود هم اشاره میکند. یکی از دو کمبودها این است که واقعاً شما بخواهید فرمایش علامه را توجیه کنید این فسخ نیست این اقاله است. یکی هم اینکه این اصلاً نقض نیست و جا برای عنوان تخلف نیست لذا با «فتأمل» (2) مسئله را به پایان میبرد که مرحوم آخوند میفرماید که این راه راه ناتمام است و «لعل الشیخ» (رضوان الله علیه) که فرمود «فتأمل» ناظر به این ناتمامی راه باشد. (3) خب آن راه ناتمام چیست؟ راه ناتمامی که برای توجیه فرمایش علامه در تذکره (4) ذکر میشود این است: که با امکان رجوع به دستگاه قضا, یعنی اجبار این «مشروطٌ له» حق فسخ داشته باشد. چرا؟ برای اینکه «مشروطٌ علیه» با عمل نکردن به شرط عقد را نقض کرده است. عقد را نه شرط را, نه اینکه ما بگوییم وقتی به شرط عمل نکرد شرط را نقض کرد خب این میشود ضرورت به «شرط المحمول». مثل اینکه بگوییم زید قائم, قائم است. خب وقتی به شرط عمل نکرد معلوم میشود به شرط عمل نکرده دیگر. فرمایش شیخ در توجیه این است که وقتی به شرط عمل نکرد عقد را نقض کرده است چون او عقد را نقض کرده است, «مشروطٌ له» میتواند عقد را نقض کند؛ یعنی فسخ کند. پس «حق الفسخ» «حق الخیار» با امکان رجوع به دستگاه قضا ثابت است «کما ذهب الیه الباب التذکره.» چرا او نقض کرد؟ برای اینکه این شرط که بیگانه از عقد نیست درخارج از عقد واقع نشده به این عقد گره خورده, چون به این عقد گره خورده عقد هم به او وابسته است معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) این است که این عقد را با همه حواشی و جوانب شما باید وفا کنید. این شخص «مشروطٌ علیه» چون خیاطت را, ترخیص در گمرک را و کار بندری را متعهد شد و انجام نداد عقد را نقض کرده است. چرا عقد را نقض کرد؟ برای اینکه درست است که این عمل کاری به اصل عقد ندارد ولی در ضمن عقد قرار گرفت یک، ضمن هم به عنوان قضیه حینیه و ظرفیه نیست به عنوان قضیه شرطیه است دو، اگر به عنوان قضیه حینیه باشد یعنی در ظرفی که داشتند عقد میکردند این را انجام دادند. خب این مثل اینکه در ظرف عقد یک کسی وارد شده سلام کرده این هم جواب سلام میدهد. خب جواب سلام هم یک کار واجبی است این در ضمن اینکه دارد میگوید «بعت و اشتریت» این جواب سلام آن آقا را هم میدهد این هیچ ارتباطی با عقد ندارد که. این در ظرف عقد یک حرف دیگر هم زده یا در ظرف اینکه دارد «بعت و اشتریت» میگوید یک بیع معاطاتی هم جاری کرده یا بعت دیگری هم به دیگری هم گفته. این در یک زمان واقع شده این کاری به شرط ندارد که. اما این شرط به عقد گره خورده؛ یعنی در ضمن معامله بیع این «مشروطٌ علیه» متعهد شده است که کار بندری و ترخیص گمرک را به عهده بگیرد. چون به این عقد گره خورده أَوْفُوا بِالْعُقُودِ که وفا را واجب میکند هم حوزه عوضین را «واجب الوفا» میکند هم حوزه شرط را, پس این شرط میشود «واجب الوفا» به دلیل أَوْفُوا بِالْعُقُودِ.
نعم اگر ما بخواهیم وجوب وفا را از خصوص «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) استفاده کنیم این حق با شما است که این نقض عقد نیست این نقض شرط است. اما چون این شرط گره خورده به این عقد و این مجموعه جزء عقد قرار گرفت و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) میگوید وفای به این عقد واجب است و این «مشروطٌ علیه» به این شرط عمل نکرده کارهای ترخیص بندر و گمرک را به عهده گرفته انجام نمیدهد, پس این عقد را نقض کرده. حالا که او این عقد را نقض کرده «مشروطٌ له» میگوید من هم عقد را نقض میکنم؛ که این تقایل شبیهتر است. این را مرحوم شیخ دارند و میدانند که این فسخ نیست «حق الخیار» نیست لذا تعبیر به اقاله میکنند و با «فتأمّل» (3) مطلب را پایان میبرند. لکن در بحث های علمی جا برای تعارف نیست. حرفی که تأمل پذیر است خب انسان از اول نباید بگوید. چرا ما بگوییم و دیگری اشکال بکند؟ خود ما باید بگوییم این حرف باطل است. نه اینکه بگوییم و بعد بگوییم «فتأمل» تا در آینده صریحاً اشکال بکنند. ما بگوییم حرف صحیح نیست. چرا این حرف صحیح نیست؟ مرحوم شیخ برای اینکه یک مقداری این راه را هموار کند و این توجیه را مقداری قابل قبول بکند میفرماید که این کار - عدم وفای به شرط - نقض عقد هست ولی اگر احدهما ثمن را یا مثمن را تسلیم نکردند این نقض عقد نیست؛ یعنی اگر بایع مثمن را نداد این نقض عقد نیست. مشتری ثمن را نداد این نقض عقد نیست, عقد همچنان باقی است. چرا؟ چه فرق است بین این شرط با «احد العوضین»؟ میفرماید که: عوضان دو موطن دارند شرط یک موطن دارد, چون عوضان دو موطن دارد و شرط یک موطن دارد اگر کسی «احد العوضین» را نداد عقد را نقض نکرد ولی اگر شرط را عمل نکرد عقد را نقض کرد. چرا این فرمایش را میکنند؟ برای اینکه میفرمایند که: اگر صرف عدم عمل به شرط نقض باشد و طرف مقابل بگوید حالا که تو عقد را نقض کردی هم نقض میکنم, پس اگر ندادن ثمن نقض باشد مشتری هم میگوید تو که مثمن را ندادی من هم ثمن را نمیدهم نقض میکنم و آن جا نمیشود. آن جا اگر بایع مثمن را نداد بر مشتری واجب است ثمن را بدهد حالا از سر تقاص و اینها حرف دیگر است. بالأخره ملک او است. این ثمن که در دست مشتری است ملک طلق بایع است. چرا بین شرط و عوض فرق است؟ چرا اگر عوض را نداد عقد را نقض نکرد ولی اگر شرط را نداد عقد را نقض کرد؟ برای اینکه عوض دو موقف دارد و شرط یک موقف.
بیان ذلک این است که در عوض ما یک حوزه تعویض داریم یک حوزه تسلیم, در حوزه تعویض بایع این مثمن را ملک مشتری میکند, مشتری این ثمن را ملک بایع میکند, با «بعت و اشتریت» نقل و انتقال صورت گرفت تمام شد؛ یعنی مثمن ملک طلق مشتری شد ثمن ملک طلق بایع این تمام شد. حوزه تسلیم این است که بایع این مبیع را بدهد اگر داد معنایش این است که به عقد وفا کرد, اگر نداد معنایش این است که به عقد وفا نکرد ولی آن تعویض را نقض نکرد تعویض همچنان باقی است یعنی اگر بایع مثمن را نداد عقد را نقض نکرد عقد همچنان سرجایش هست این مثمن ملک طلق مشتری شد. اگر مشتری ثمن را نداد عقد را نقض نکرد. تسلیم که بر او واجب بود تسلیم نکرد نه عقد را نقض کرد این ثمن الآن ملک طلق بایع هست. تعویض را, عقد را نقض نکرد تسلیم را عمل نکرد؛ پس اینها دو حوزه است اینچنین نیست که حالا بایع اگر بایع مثمن را به مشتری نداده باشد این مثمن دیگر از ملک مشتری خارج شده باشد که هم چنان مثمن ملک مشتری است و «کذا الثمن». اما شرط خود این فعل خارجی است دیگر دو موقف ندارد یک موقف است, اینکه تعهد کرده کارهای بندر و گمرک و ترخیص گمرک را به عهده بگیرد التزام را که تملیک نکرده خود این فعل را تملیک کرده, این فعل را هم انجام نداد. وقتی فعل را انجام نداد پس نقض حاصل شده است؛ نقض عقد به لحاظ عدم عمل به شرط. پس بین شرط و عوضین فرق است عوضین دو موقِف دارند و شرط یک موقِف, لذا اگر «احد العوضین» داده نشد عقد نقض نشد ولی اگر به شرط عمل نشد عقد نقض شد. این عصاره طولی مرحوم شیخ این هم ناتمام است. چرا؟
پرسش: تعویض و تسلیم یکی می شوند.
پاسخ: نه تعویض تملیک است تسلیم دادن مال مردم به دست آنها است. بنا شد که ما یک بیع داشته باشیم و یک عقد. یک أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) داریم که آن حوزه تعویض است. یک أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) داریم که حوزه تسلیم است. وفا کن به عقد, یعنی آنچه را که بستی عمل بکن. یکی اینکه بیع صحیح است ما یک حوزه تعویض داریم و یک حوزه تسلیم, ولی در شرط فقط یک حوزه است. لکن این بیان تام نیست برای اینکه در شرط هم دوتا حوزه است. در شرط یک حوزه تعهد است و آن عمل خارجی وفای به این شرط است. در حوزه تعهد آن «مشروطٌ له» این حق را در ذمه «مشروطٌ علیه» پیدا میکند این یک، در حوزه عمل خارجی «مشروطٌ علیه» حق صاحب حق را دارد ادا میکند این دو، پس در شرط هم دو موطن هست دو قلمرو هست دو حوزه است در عوضین هم دو حوزه است. در عوضین حوزه تعویض داریم و حوزه تسلیم, در شرط هم حوزه تعهد داریم و حوزه وفا, چرا میگویند این وفا کرده به شرط؟ مگر کار ابتدائی را میگویند وفا؟ اگر یک کسی یک چیزی به دیگری بخواهد بدهد میگویند این وفا کرده؟ اگر کسی شرط خیاطت کرد یا شرط ترخیص گمرک کرد میگویند این به شرط وفا کرده. یعنی آن تعهد سابق است این عمل لاحق این عمل وفای به آن شرط است, چون وفای به آن شرط است پس این هم دو عقد دارد. چه فرق است بین شرط و بین عوض؟ شما گفتید اگر عوض را نداد عقد را نقض نکرد به شرط عمل نکرد عقد را نقض کرده است. میگوییم خیر هیچ جا نقض نیست اگر نقض است در هر دو جا است. چرا؟ برای اینکه عوض مسبوق است به تملیک, شرط هم مسبوق است به تعهد. فرق این است که عوض ملک است شرط حق, همین. بین حق و ملک که از این جهت فرقی نیست که, هذا اولاً و ثانیاً بر فرض نقض شده باشد. بسیارخب مگر شرط خصوص فعل اختیاری است؟ یعنی کسی که یک کالا را از خارج میآورد این کشتی روی آب است و تعهد میکند که کارهای بندری و ترخیص گمرک را به عهده بگیرد یعنی آن است که هر وقت من میل داشتم با اختیار خودم این کار را کردم این شرط است یا اصل عمل شرط است؟ اصل عمل شرط است. شما قبل از اسلام, بعد از اسلام, بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین در حوزه غیرمسلمین, این کارهای تجاری که انجام میشود اگر به این تعهد عمل نکند میرود به محکمه قضا و حقش را میگیرد. دیگر نه «مشروطٌ علیه» میتواند به قاضی بگوید که آقا من که میل ندارم, نه قاضی میتواند به «مشروطٌ له» بگوید آقا ایشان که با میل خود این کار را انجام نمیدهد, میل مطرح نیست. اگر کسی تعهد کرده, متن عمل را به دیگری داده. یعنی متن عمل حق مسلم دیگری است در عهده «مشروطٌ علیه» این باید انجام بدهد «امّا بالطوع او بالکراهه», همین. پس نقض نیست اولاً بر فرض نقض باشد چون به اختیار خود انجام نمیدهد متن عمل شرط است این عمل را دستگاه قضا انجام میدهد. آن بخش پایانی را که دیگر مرحوم آقای سید محمد کاظم (3) و امثال آقای سید محمد کاظم حتی مرحوم آقای ایروانی هم - آقای ایروانی (4) با تندی بخش پایانی را - مطرح میکنند:
بخش پایانی این است که حالا اگر به دستگاه قضا مراجعه کردی دستگاه قضا یک وقت است که کار را باید انجام بدهد مثل اینکه کسی بدهکار است نمیدهد دستگاه قضا میرود از از اعتبارش برمیدارد به طلبکار میدهد. یک وقت است یک کاری است انشائی تا انشا نکند حاصل نمیشود نظیر عتق رقبه, در جریان مال اگر کسی بدهکار بود و نداد و محکوم شد دستگاه قضا آن حاکم شرع مال این شخص بدهکار را میگیرد تحویل طلبکار میدهد, این صحیح هم هست. اما بعضی از امور است که انشا میطلبد نظیر کسی که تعهد کرده عتق کند, نظیر کسی که تعهد کرده این مال را وقف کند خب مال را وقف کند تا انشا نشود تا صیغه خوانده نشده که مال وقف نمیشود. تا انشا نشود که عبد آزاد نمیشود. این شخص هم بنا بود این کار را بکند و نکرده. حالا دستگاه قضا یا حاکم شرع به تعبیر مرحوم شیخ «سلطان» (1) که ولی ممتنع است میتواند از طرف «مشروطٌ علیه», از طرف این شخصی که به عهدش عمل نکرده صیغه انشا بکند یا نه؟ خب بله اگر ولی ممتنع است میتواند این کار را بکند. این تعهد کرده که این باغ را وقف بکند این منزل را وقف بکند حالا وقف نمیکند. این نظیر دِین نیست که این خانه را بگیرند سند بزنند به نام زید که, این انشا میخواهد و این هم باید این کار را بکند. به این شخص وصی آن وصیتکننده گفته تو از طرف من وصی هستی که بعد از من این چون ثلث من است این باغ را یا این زمین را وقف بکنی. این وصی باید انشا بکند, حالا نمیکند. ورثه به محکمه قضا مراجعه میکنند میگویند پدر ما وصیت کرده که این وصی این زمین را, این باغ را, این خانه را وقف بکند. حالا وقف نمیکند. این سند نیست که دستگاه قضا به نام کسی بزند که این باید صیغه وقف بخواند تا این خانه بشود وقف فلان بیمارستان, یا فلان راه, یا فلان مسجد, یا فلان مدرسه. میتواند یا نه؟ خب بله میتواند. این بخش پایانی است که کار بخش قضا است و صبغه حقوقی هم دارد از یک نظر چه اینکه صبغه فقهی هم دارد. این بحث فقه را فقیه باید اداره بکند بحث قضا را قاضی باید اجرا بکند. این پایان بحث در مسئله سوم.
1) (22) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص72.
پرسش: شما فرمودید که «شرط الفعل» به حوزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) برمی گردد. آیا در انشای عقد بیع شرط اجرا می شود یا نمی شود؟ اگر انشا بشود به حوزه همان عقد بیع برمی گردد یعنی به بحث ملکیت هم برمی گردد یعنی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نیز أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2) را هم شاملش می شود. چون به محض اینکه انشا شرط کرد و در ضمن عقد تحقق پیدا کرد این شرط به ملکیت «مشروطٌ له» هم در می آید.
پاسخ: به وسیله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) نه به وسیله أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (4) یعنی در حوزه سوم قرار دارد. حوزه تعویض کاری به شرط ندارد, کاری به ثمن و مثمن دارد؛ میشود أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ. حوزه تسلیم که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) است این سه ضلع را شامل میشود؛ یعنی عوض را, معوض را, و شرط را. چرا؟ برای اینکه این شرط گره خورده به این عقد, وقتی گره خورده به این عقد - به نحو قضیه حینیه که نیست که ظرف محض باشد - چون گره خورده پس بنابراین أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید و عقد با همه زیرمجموعه وابسته و پیوسته و امثال ذلک وفا واجب است لذا وفای به شرط واجب است. اگر ما بخواهیم از باب «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) تمسک بکنیم برای اینکه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شامل حالش شود و شرط هم امر ابتدائی را نمیگیرد باید در ضمن عقد باشد این را در ضمن عقد قرار دادند تا شود شرط وقتی که شرط شد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شاملش میشود. این از بحث خارج است چون این نقض عقد نشده. ولی اگر دلیل ما بر وجوب وفای به این شرط أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (7) بود نه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (8) أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (9) میگوید که آنچه در حوزه عقد است چه به عوض برگردد چه به معوض برگردد چه امر ثالث باشد که به اینها گره خورده وفا واجب است. حالا اگر کسی به شرط عمل نکرد عقد را نقض کرده چون عقد را نقض کرده آن طرف میگوید حالا که شما عقد را نقض کردی من هم نقض میکنم. این عصاره توجیه مرحوم شیخ (10) بود البته با آن تاملاش معلوم میشود که نمیپذیرد و دوتا جواب هم داده شد یکی اینکه نقض نیست و شبیه عوضین است دوم اینکه بر فرض هم باشد «اصل الفعل» شرط است نه فعل اختیاری. چون «اصل الفعل» شرط است پس نقض حاصل نشده. نعم اگر دستگاه قضایی نباشد یا رجوع به او مقدور نباشد این نقض است.
1) (23) . سوره مائده, آیه1.
2) (24) . سوره بقره, آیه275.
3) (25) . سوره مائده, آیه1.
4) (26) . سوره بقره, آیه275.
5) (27) . سوره مائده, آیه1.
6) (28) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
7) (29) . سوره مائده, آیه1.
8) (30) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
9) (31) . سوره مائده, آیه1.
10) (32) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص72.
پرسش: شاید به نحو استقلالی «شرط الفعل» به اصل حق برنگردد ولی به نحو غیر استقلالی به ملکیت برمی گردد.
پاسخ: به عقد برمیگردد به بیع برنمیگردد چون نه در عوض است نه در معوض.
پرسش: آنچه که در ملک انسان نباشد چطور می خواهد به دستگاه قضا شکایت کند؟
پاسخ: هر چه که بیع شده ملک آدم است نه هر چه ملک آدم باشد بیع است. شرط در ضمن عقد است ملک آدم است کاری به بیع هم ندارد, لذا وقتی که معامله کردند این شرط را اغماض کردند آن بیع همچنان سرجایش محفوظ است.
مسئله چهارم از مسائل مربوط به بخش چهارم این است که در جریان شرط این حکم است که اگر کسی تخلف کرد تخلف به آن معنای واقعیاش رخ داد مشروطٌ له خیار دارد که معامله را فسخ کند. خیار هم حقی است متعلق به عقد نه عین, آن حق هم دوطرفی است حق امضا و حق حل کردن و رد کردن است. اما آیا حق أرش هم هست یا نه؟ آیا «مشروطٌ له» میتواند بگوید من امضا میکنم «مع الأرش» یا همچنین حقی ندارد؟ أرش هم معنایش این است که تفاوت قیمتین را میسنجند یک، تفاوتشان را ارزیابی میکنند دو، این تفاوت و این نسبت را از ثمن کسر میکنند این سه، خب آیا أرش هست یا نه؟ «فیه وجوهٌ و اقوال» سه چهار قول در مسئله است مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) (1) این طور تنظیم میکند که چند وجه است, چند قول است, قول اول و دوم و سوم و چهارم نیست ایشان فرمایشاتشان را همان طور میریزد. باید جمعبندی کرد که چند قول از این فرمایش فقها (رضوان الله علیه) درمیآید و منشأ این اقوال چیست؟ قبل از هر چیزی ما باید درباره خود أرش بحث بکنیم ببینیم أرش «علی القاعده» است یا «علی فی الخلاف القاعده»؟ اگر أرش بر خلاف قاعده بود باید بر مورد نص که در خصوص خیار عیب است تمسک کرد. اگر «علی القاعده» بود خب در همین موارد هم هست. میفرمایند که روشنترین موردی که أرش میتواند در آن جا راه پیدا کند مسئله کمفروشی و گرانفروشی است:
1) (33) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص73.
در کمفروشی حق مسلم مشتری را بایع نداد دیگر این بنا شد ده کیلو بدهد نه کیلو داد.
در گرانفروشی این بنا شد ده درهم بگیرد یازده درهم گرفت. چرا در غبن میگویند أرش نیست؟ چرا در کمفروشی میگویند أرش نیست؟ برای اینکه أرش یک امر حقوقی است, این شخص ضامن است این یک، ضمان هم در اسلام بیش از دو قسم نیست یا ضمان ید است یا ضمان معاوضه.
ضمان ید این است که مال مردم را تلف بکند غصب بکند و مانند آن بر اساس «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ», (1) ید, ید ضامنه است, این شخص ضامن است باید مال مردم را بدهد, اگر عین موجود است که عین را میدهد, اگر موجود نیست که بدلش را میدهد, اگر آن مثلی است که مثل میدهد, قیمی است که قیمت میدهد, «هذا تمام الکلام» در ضمان ید.
ضمان معاوضه این است که آدم یک معاملهای را جاری کرده یک عوضی دارد یک معوضی دارد, در برابر عوض معوض را ضامن است, در برابر معوض عوض را ضامن است و باید بپردازد. ما بیش از این دو قسم در اسلام ضمانی نداریم. حالا این شخصی که گران فروشی کرده یا کمفروشی کرده؛ شخصی که گران فروشی کرده چه چیزی را ضامن است؟ هیچ چیز. مال مردم را تلف کرده؟ نه، غصب کرده؟ نه، وامی گرفته نداده؟ نه، پس ضمان ید ندارد, ضمان معاوضه هم ندارد. چرا؟ برای اینکه این قرار گذاشته که این کالا به یازده درهم, یازده ریال, این هم ثمن آن هم مثمن و ثمن را گرفته مثمن را داده یا مثمن را گرفته ثمن را داده ضمان معاوضه هم نیست, بعد معلوم شد گران فروشی کرده خب آن شخص خریدار حق فسخ دارد و میآید مالش را میگیرد این فروشنده - این گران فروش - چه چیزی را ضامن است؟ نعم یک وقت است که این حکومت است قانونی جعل میکند که اگر کسی گران فروشی کرده فلان مبلغ باید به «بیت المال» بدهد این جریمه مالی است. آن جریمه است این چکار به امر حقوقی طرفین دارد, این کسی که گران فروشی کرده چیزی به خریدار بدهکار نیست, منتها وقتی خریدار فهمید که مغبون شد میآید معامله را به هم میزند. نعم میتواند مصالحه کند, خب مصالحه یک عقدی است «الصُّلْحَ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» (2) همیشه هم جائز است, میگوید: معامله را فسخ نمیکنم این «حق الفسخ»ی که دارم که میتوانم معامله را به هم بزنم این را مصالحه میکنم به فلان مبلغ, که این مطلب دیگر است. حق مسلم مغبون خیار است, خیار هم حق است و صبغه مالی دارد میتواند بگوید من از این حقم صرف نظر میکنم در برابر فلان مال, این مصالحه است.
در مسئله غین بنابراین جا برای أرش نیست, هکذا در کمفروشی. در جریان کمفروشی؛ اگر کسی بنا بود که ده کیلو بدهد نه کیلو داد. بسیارخب یک کیلو بدهکار است دیگر به چه دلیل بدهکار است؟ به ضمان ید؟ نه به ضمان معاوضه بدهکار است. این در حوزه تعویض قرار گذاشتند که ده کیلو میوه در برابر فلان مبلغ پول, این نه کیلو داد خب یک کیلو را به ضمان معاوضه بدهکار است نه به ضمان ید, این یک کیلو را میکشد میدهد دیگر. أرش برای چیست؟ أرش یعنی چه؟ قبلاً هم در مسئله أرش از مرحوم محقق ثانی و سایر بزرگان نقل شده است که این اگر هم یک مالی بدهد یک هبه جدید است در غبن این طور است در کمفروشی این طور است اگر یک مالی بدهد یک هبهای کرده مال خودش را وگرنه این شرعاً طلبکار نیست, فقط میتواند معامله را به هم بزند. خب پس أرش در خیار تخلف شرط برای چیست؟ این ضامن چیست؟ لذا گفتند که أرش مطرح نیست. برخی ها خواستند بگویند که حالا اگر این شرط یک عملی است که «یبذل بازائه المال», اصل جریانش که چرا شرط «لا یبذل بازاء المال»؟ برای اینکه شرط که در حوزه عوض نیست در حوزه معوض نیست قسمی از ثمن به او برنمیگردد چه به «احد العوضین» برگردد چه نظیر «شرط الخیاطه» باشد. اگر هم به «احد العوضین» برگردد درست است که سبب افزایش ارزش میشود, سبب زیادی قیمت میشود, اما فرق است بین اینکه یک چیزی سبب زیادی ارزش بشود یک، و بخشی از ثمن در مقابل او قرار بگیرد دو، بین این دو فرق است «کما تقدم سابقاً». یک وقت است یک کسی خانهای میخرد که این خانه باید مثلاً چهار تا اتاق داشته باشد, یا پنج تا اتاق داشته باشد, حالا که شرط کردند که چهار تا اتاق داشته باشد و سه تا اتاق داشت چون این یک اتاق جزء این مثمن است «یبذل بازائه المال» میشود مقداری از ثمن را در برابر او قرار داد اما حالا شرط کردند که این خانه رو به قبله باشد یا رو به آفتاب باشد و آفتاب گیر باشد, یا این خانه نزدیک خیابان باشد, یا نزدیک مسجد باشد آخر «قرب الی المسجد یا قرب الی الشارع» که «لا یبذل بازائه المال» که, این باعث میشود که خانه قیمتش گران تر است نه مقداری از پول مال قرب است, اگر گفتند این خانه باید چهار تا اتاق داشته باشد برای هر اتاقی یک مقداری ثمن هست اما اگر گفتند این خانه باید نزدیک خیابان باشد برای «قرب الی الشارع» که کسی ثمن نمیدهد که این «قرب الی الشارع» باعث افزایش قیمت خانه است نه جزئی از ثمن در برابر او باشد. این خانه رو به قبله باشد یا این خانه آفتاب گیر باشد اینها که بخشی از ثمن در برابر این شرایط نیست.
بنابراین شرط اگر به «احد العوضین» برگردد ممکن است که «یبذل بازائه المال» بشود اما اگر به چیز دیگر برگردد نه تازه اگر هم به «احد العوضین» برگردد مادامی که جزء نباشد «لا یبذل بازائه المال» پس بنابراین کل ثمن مال مثمن است این شخص یا قبول یا نکول دیگر حق أرش ندارد که, اگر شما در مسئله عیب میبینید آن جا سخن از أرش آمده «للنص و التعبد» است. این جا هم اگر نص و تعبد باشد «سمعاً و طاعه».
پس بنابراین دلیلی ندارد که تخلف شرط باعث أرش باشد. این قول کسانی است که میگویند با تخلف شرط فقط خیار است بین امضا و فسخ و جا برای أرش نیست. عده دیگری فرق گذاشتند بین آن شرطی که «یبذل بازائه المال» نظیر خیاطت و شرط های دیگر که برای بحث های بعد انشاءالله.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شروط در پنج بخش خلاصه میشود که ما در بخش چهارم هستیم:
بخش اول این بود که شرط چیست؟
بخش دوم این بود که شرایط صحت شرط چیست؟ که اگر فاقد آن شرایط بود میشود شرط باطل.
بخش سوم اقسام شرط بود.
بخش چهارم احکام شرط صحیح.
بخش پنجم احکام شرط فاسد؛ که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ با این پنج بخش مبحث شروط سامان میپذیرد. ما در بخش چهارم هستیم. در بخش چهارم تاکنون سه مسئله گذشت؛ مسئله اولی این بود که حکم شرط صحیح از نظر فقهی وجوب وفا است. مسئله دوم این بود که حکم شرط صحیح از نظر حقوقی این است که «مشروطٌ له» حق مراجعه به دستگاه قضا را دارد و میتواند با مراجعه به محکمه «مشروطٌ علیه» را وادار کند. مسئله سوم این بود که این جریان حقوقی مقدم بر آن حکم فقهی است یعنی تا اجبار ممکن است نوبت به فسخ نمیرسد. مسئله چهارم حالا این است که اکنون شرط متعذر است؛ یعنی ممکن نیست از راه حقوقی و دستگاه قضا این شخص «مشروطٌ علیه» را وادار کند. حالا یا دستگاه قضایی نیست یا او شاهدی ندارد تا اثبات بکند که یک همچنین شرطی شده است و چنین تعهدی سپرده شده است, بالأخره شرط متعذر است.
حالا که شرط متعذر شد نوبت به خیار میرسد که خیار تخلف شرط است. در خیار تخلف شرط مانند سایر خیارها آن «ذوالخیار» حق دارد فسخ کند یا حق دارد امضا کند. این حرفی در آن نیست, نظیر خیار مجلس, نظیر خیار حیوان, نظیر خیار تأخیر, نظیر... این خیارها امرش دائرش بین قبول و نکول است دیگر دیگر امر ثالثی که نیست که أرش بگیرد, عوض بگیرد, اجرت بگیرد, «ما به التفاوت» بگیرد. اینها که نیست. در آنگونه از موارد هیچ بحثی از أرش نیست؛ یعنی در خیار مجلس سخن از أرش نیست, در خیار تأخیر سخن از أرش نیست.
خیار عیب که سخن از أرش است این «بالنص» است و تعبداً خارج, اما در مسئله شرط چون در بسیاری از موارد امر مالی تحت شرط است نظیر شرط خیاطت یا کتابتی که سابق مثال میزدند یا نظیر شرط ترخیص از گمرک و رسیدگی به کار بندری و تخلیه بار کشتی در بندر و... اینها خب کارهای دشواری است و اینها تحت شرط است. یک تاجری با تاجر دیگری معامله میکند میگوید یک کشتی بار ما از فلان کشور میخریم به این جا آن هم میگوید: من فروختم, حالا این کارهای ترخیص یا ثبت سفارش و تخلیه بندری و اینها به عهده چه کسی باشد؟ گاهی شرط میکنند به عهده مشتری, گاهی شرط میکنند به عهده بایع. حالا اگر شرط کردند به عهده بایع, این یک کار مالی و امر مالی است و این شخص هم نمیتواند به محکمه مراجعه کند و حق خودش را استیفا کند برای اینکه شاهدی ندارد دلیلی ندارد. بسیاری از این مشکلات در اثر رعایت نکردن دستور زندگی است. این بارها به عرضتان رسید ما مسلمانیم بندگی داریم و زندگی هم داریم اما بندگی ما در زندگی ما نیست. بسیاری از مشکلات دستگاه قضا در اثر آن است که دین ما در زندگی ما نیست. میبینید مهم ترین و مفصل ترین آیه قرآن همان آیه بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است که تقریباً این آیه یک صفحه است. در این آیه دارد که چیزی میخرید چیزی میفروشید چیزی رهن میگذارید سند بگیرید نگویید ما اعتماد داشتیم, نگویید که او رفیق ما بود, بالأخره این شاید از یادتان برود مسئله مال هم که وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبًّا جَمًّا. (1) در بسیاری از موارد در اثر ننوشتن سند و تنظیم نکردن, مشکل قضایی پیش میآید. فرمود اگر چیزی میخواهید بخرید, چیزی میخواهید بفروشید, میخواهید وام بگیرید, وام بدهید, سند تنظیم بکنید مگر اینکه خرید روزانهتان باشد یک تکه نان بخواهید بخرید یا سیبزمینی بخرید این سند نمیخواهد «إِلاَّ أَنْ تَکُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِیرُونَهَا بَیْنَکُمْ» (2) شما برای یک کیلو سیبزمینی یک کیلو پیاز اینها سند نمیخواهد اما تجارت هایی که شما دارید, بالأخره کسبه با هم تجارت دارند سند باید تنظیم بکنند حالا لازم نیست محضری باشد که, خودتان یک چیزی بنویسید او هم چیزی بنویسد و چند نفر امضا بکنند یک سند روشنی است. وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ اگر کسی نمیتواند فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ این کار است دیگر و در اثر انجام ندادن این کار بسیاری از پروندهها روی میز قضا میرود. اگر واقعاً انسان در معاملات سند تنظیم بکند و نوشته بگیرد, نوشته بدهد, این به جایی برنمیخورد؛ این معنای این است که انسان مسلمان دارد زندگی میکند یعنی بندگی او در زندگی او است راحت هم هست. من خیال میکردم او مطمئن است, من خیال کردم او یادش میرود, این طور نیست. به هر تقدیر اگر نشد که این به محکمه قضا مراجعه بکند و حق خودش را استیفا بکند حکمش چیست؟ در اینکه میتواند معامله را فسخ کند حرفی در آن نیست. در اینکه میتواند امضا کند و چیزی طلب نکند حرفی در آن نیست. اما وقتی که این «مشروطٌ له» تعهد گرفت که «مشروطٌ علیه» این کارهای بندری و ترخیص گمرک را به عهده بگیرد, این یک کار دشواری است, یک کار مالی است «یبذل بازائه المال» اینکه آسان نیست که آدم رها بکند که, این جا چکار بکند؟ آیا نوبت به أرش است یا نه؟ آیا نوبت به عوضگیری است یا نه؟ آیا اگر عمل باشد نوبت به اجرت این کار است یا نه؟ «فیه وجوهٌ و اقوال» چندین وجه است و چندین قول, بعضی ها مطلقا گفتند جائز است عوض بگیرد, بعضی گفتند مطلقا جائز نیست عوض بگیرد, بعضی تفصیل دادند بین آن شرطی که به «احدالعوضین» برمیگردد, شرطی که «یبذل به ازائه المال» یا نه, بعضی بین شرط «قبل العقد» که «وقع العقد علیه» و شرط «بعد العقد» که «وقع الشرط علی العقد», همه این تفصیل ها را دادند. خب حرف اساسی و اول و آخر را دلیل مسئله میزند حالا که صورت مسئله مشخص شد ما باید ببینیم جایگاه شرط کجا است؟ جایگاه شرط که مشخص شد معلوم میشود که آیا در ازای این شرط مفقود میشود چیزی گرفت یا نه؟ آن چیزی که میگیرند أرش است یا نه؟ عوض است یا نه؟ اجرت است یا نه؟ همه اینها حکم فقهیشان از یکدیگر جدا است. برای اینکه روشن بشود که آیا غیر از فسخ یا قبول بدون عوض, آیا حکم دیگری هم هست که شخص «مشروطٌ له» میتواند مطالبه بکند یا نه, باید مسائل را کاملاً از هم جدا کرد. یک وقت است یک شرطی است «قبل العقد» یعنی قبل از اینکه عقد بکنند گفت و گو در این محور هست که حق ترخیص, حق گمرک, انجام دادن کارهای گمرکی, کارهای بندری به عهده بایع باشد این گفت و گو ها را میکنند بعد یکی میگوید «بعت» دیگری میگوید «اشتریت» که عقد میآید روی این مجموعه, که این مجموعه زیرپوشش انشا است, که این مجموعه در دالان تعویض سهم تعیین کننده دارد. خب بله در این جا یقیناً چون این «یبذل بازائه المال» است قبل از عقد همه این قرارها روشن شد انشا آمده روی او, او آمده «تحت» انشا, این یا دالان تعویض قرار دارد یا دالان عوضین. البته بنا بر «یبذل بازائه المال» خسارت را باید بپردازد, حالا یا أرش است یا عوض است یا اجرت است باید بپردازد. چرا؟ برای اینکه عقد آمده روی این, وقتی انشا میکنند طرفین آن را در نظر دارند و برابر همان انشا میکنند این به منزله عوض یا معوض است یعنی در حوزه عوضین قرار دارد. خب اگر یک امر مالی است و در حوزه عوضین قرار دارد و فعلاً در دسترس نیست آن تعهد سپرنده متعهد و «مشروطٌ علیه» ضامن است دیگر؛ چون اگر کسی فتوا داد که در این جا «مشروطٌ علیه» ضامن است باید ثابت کند که ضمان ید است یا ضمان معاوضه. الآن ما داریم میگوییم این جا ضمان معاوضه است.
ضمان معاوضه یعنی چه؟ یعنی در حوزه تعویض اگر چیزی عوض چیزی قرار گرفت و طرفین انشا کردند و انشا آمده روی این عوضین هر کدام باید عوض را به کماله تسلیم بکند. اگر عوض را به کماله تسلیم نکرد بخشی از عوض را دارد بخشی از عوض را نداد ضامن است به ضمان معاوضه؛ ضمان معاوضه آن است که شما مالی را که گرفتید در برابر این باید یک مالی بپردازد سخن از مثل و قیمت نیست آن مثل و قیمت مال ضمان ید است که «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) او را تأمین میکند. اما این جا ضمان, ضمان معاوضه است. حالا أرش است یا عوض است یا اجرت است در هر موردی حکم خاص خودش را دارد. فعلاً اصل تضمین ثابت شده است. چرا؟ برای اینکه این امر امر مالی است که «یبذل بازائه المال» اولاً و قبل از عقد طرفین گفتگو کردند ثانیاً و عقد روی این مجموعه واقع شده است ثالثاً, به طوری که این امر مالی یا در جزء معوض است یا در جزء عوض رابعاً, پس ضمان معاوضه او را میگیرد خامساً؛ برای اینکه شما انشا کردید روی همین این. انشا کردید که فلان کالا را از این شخص میخرید با این شرط که کارهای گمرک و ترخیص گمرک و کارهای بندر مال او باشد این «بعت و اشتریت» آمده روی همین این پس این در حوزه تعویض و معاوضه قرار دارد و شخص ضامن است به ضمان معاوضه, حالا آن چیست را خصوصیاتش مشخص میکند. پس غیر از فسخ و غیر از امضا چیز دیگری هم «مشروطٌ له» طلب دارد. این نظیر خیار مجلس نیست که هیچ چیز غیر از فسخ و امضا نباشد یا نظیر خیار حیوان نیست.
1) (3) . مستدرک الوسائل، ج14، ص8.
خب اما اگر شرطی اینچنین نبود؛ نه در حوزه تعویض راه داشت که عوضین جابه جا میشوند, نه در حوزه عوض و معوض راه داشت که یکی میشود مبیع دیگری میشود ثمن که بعد با تسلیم و تسلم در همین حوزه انجام بگیرد, بلکه خارج از حوزه تعویض و خارج از حوزه عوضین در مرتبه سوم قرار دارد برای اینکه شرط ابتدائی نباشد و از ابتدائیت بیرون بیاید آن را در ضمن عقد ذکر میکنند گرچه به عقد گره میزنند ولی در دالان تفویض حضور ندارد, در حوزه عوضین حضور ندارد, در حوزه سوم قرار دارد. خب در حوزه سوم اگر قرار داشت و الآن مفقود بود چرا آن شخص متعهد باید به ضمان معاوضه ضامن باشد؟ این داد و ستد کرده, انشا کرده, بیع و شراع کرده که این هم معوض آن هم عوض, عوض را گرفته و معوض را داده دیگر چیز دیگر بدهکار نیست. شما قبول نداری معامله را به هم بزن فسخ بکن. بله حق فسخ داری. اما چرا میگویی من معامله را امضا میکنم به این شرط که فلان مبلغ بدهی؟ به چه دلیل؟ به ضمان معاوضه که نمیتوانید بگویید حالا برسیم به ضمان ید. ضمان معاوضه این است که یک کفه عوض قرار دارد یک کفه معوض, نه عوض کم شد نه معوض, آن وقت شما در حوزه تعویض به چه دلیل با ضمان معاوضه طلبکارید؟ برای اینکه در دالان سوم قرار گرفته دیگر, اگر در حوزه تعویض نیست نه بایع نه مشتری هیچ کدام به ضمان معاوضه ضامن نیستند.
ضمان ید؛ پس اگر شرط طوری بود که در حوزه تعویض یا «احد العوضین» داشت, وصف «احدالعوضین» بود حق با آن شخص «مشروطٌ له» است. وصف نبود ولی در حوزه تعویض یا حوزه عوضین راه پیدا کرد وصف «احد العوضین» این است که به این شرط که مثلاً فلان یخچال یا فلان اتومبیل مال فلان کارخانه باشد, فلان رنگ را داشته باشد, فلان خصوصیت را داشته باشد, این وصف عوضین است. وصف عوضین نباشد ولی در حوزه عوضین راه داشته باشد که انشا روی او آمده باشد میگویند که ما این اتومبیل ها را از شما میخریم به این شرط که کارهای گمرک را شما انجام بدهی, بعد «بعت و اشتریت» روی این میآید در اینگونه از موارد حق با «مشروطٌ له» است میگوید من مال میخواهم از شما. حالا أرش میخواهد عوض میخواهد اجرت میخواهد او را بر حسب خصوصیت مورد باید تعیین کرد. چیزی بالأخره حق مطالبه دارد اما اگر چیزی وصف «احدالعوضین» نبود یک، در حوزه معاوضه هم حضور نداشت دو، در بخش سوم حضور داشت این شخص بخواهد ضامن باشد به ضمان معاوضه وجهی ندارد. ضمان معاوضه این است که کسی که عوض را گرفته معوض را باید بدهد کسی که معوض را گرفته عوض را باید بدهد اینها هم همین کار را کردند.
شرط در دالان تفویض یا وصف «احدالعوضین» باشد و یا اگر وصف نبود در حوزه عوضین قرار بگیرد به طوری که انشا بیاید روی او, این جا است که «الشرط به منزلة الجزء» اما وقتی که در حوزه تعویض نیست, در حوزه عوضین نیست, وصف «احد العوضین» نیست بیگانه است برای اینکه الزامآور باشد او را در ضمن شرط ذکر میکنند در بخش سوم قرار دارد, حوزه تعویض که او را نمیگیرد ضمان معاوضه که این را نمیگیرد. ضمان معاوضه این است که آن که عوض را گرفت باید معوض را بدهد آن که معوض را گرفت باید عوض را بدهد. اینها هم همین کار را کردند. به هیچ وجه به ضمان معاوضه «مشروطٌ علیه» ضامن نیست.
حالا «فان قلت» بحث ما در شرطی است که «یبذل بازائه المال» وگرنه شرطی که «لایبذل بازائه المال» که خب بحث نداریم. یک وقت کسی اصرار دارد که خانهاش روبه قبله باشد یا نمیدانم رو به حرم مطهر باشد اینها خب ممکن است برخی ها این اهداف را داشته باشند ولی طوری باشد که حالا «یبذل بازائه المال» و اینها برای همه این طور نیست ممکن است نزد بعضی ها این طور باشد. یک وقت است که نه شرطش این است که این «یبذل بازائه المال» بَرِ خیابان باشد, نزدیک چیزی باشد, دور نباشد, این چیزها خب «یبذل بازائه المال». شرطی است که «یؤثر فی المال ولو لا یبذل بازائه المال», این شرط در کمی و زیاد قیمت دخیل است اما بخشی از مال به ازاء او نیست «لایبذل بازائه المال» ولی در تفاوت قیمت دخیل است. خب آن مغازه بَرِ خیابان با مغازه پشت این مغازه خب قیمت هایش خیلی فرق میکند. «قرب الی الشارع» جزء ثمن یا مثمن نیست اما «یوجب زیادة الثمن» «یوجب زیادة الرغبة». اگر شرط اینچنین شد خب این جزء اهداف است, جزء اغراض عقلائی است. چگونه شما میگویید ضمان معاوضه او را شامل نمیشود این سهم تعیین کننده دارد عرف هم بین اینها از نظر قیمت خیلی فرق میگذارد شما میگویید این حق أرش ندارد اضافه نمیتواند طلب بکند برای چیست؟ پاسخش این است که دوتا راه دارد؛ اگر کسی خواست این «قرب الی الشارع» را بَرِخیابان بودن را در حوزه تعویض قرار بدهد, خب راه دارد دیگر این را میآورد در بخش دوم انشا را روی او قرار میدهد این میشود جزء «احد العوضین» بله این جا گذشته از حق فسخ و گذشته از امضای محض چیز دیگر هم طلب دارد. اما اگر جزء اغراض و اهداف بود و تحت انشا نیامد, خب نه در حوزه تعویض است نه در حوزه عوضین چه حق مطالبه ضمان معاوضه دارد؟
حالا برسیم به ضمان ید. این شخص غرضش این بود که این جا مثلاً یک برجی بسازد کذا وکذا و الآن نمیشود بسیارخب غرض شما این طور بود این غرض که تحت انشا نیامده. اگر خریدار یک هدفی دارد این در دلش مستقر است منظورش این است که این جا خیابانکشی میشود و این بافت فرسوده را تخریب میکنند و این خانه این یا مغازه آن که الآن فاصله دارد میافتد بَرِ جاده و افزایش قیمت پیدا میکند. این غرض او بود و خب نشد, کسی بدهکار نیست. اغراض مادامی که تحت انشا در نیایند که ضمان معاوضه را به همراه ندارند اهداف و اغراض وقتی ضمانآور هستند که تحت انشا بیایند. یک کسی به این هدف که فلان رفیقش که در بیمارستان است یک جعبه شیرینی تهیه کرده برود به ملاقات او به این غرض تهیه کرده بعد معلوم شده که خدا او را شفا داد و از بیمارستان مرخص شد این شخص به غرض خود نرسید آن وقت می گوید: حق فسخ دارد که بتواند این شیرینی را پس بدهد؟! بگوید چون من غرضم این بود! اغراض و اهداف مادامی که تحت انشا نیایند که ضمانت اجرا ندارند که. پس بنابراین وقتی شرط به منزله جزء است که یا به «احد العوضین» برگردد یا بیرون محدوده عوضین نباشد درون حوزه تعویض یا عوضین باشد به حیثی که انشا بیاید روی او نه صرف اهداف, اگر بگویید در ته قلب یک همچنین قصدی داشت بله خب ته قلب یک همچنین قصدی کرد ولی الزامآور نیست. پس بنابراین اگر کسی بخواهد بگوید در اثر فقدان این شرط شخص ضامن است به ضمان معاوضه هیچ وجهی ندارد.
ضمان ید؛ ضمان ید این است اگر کسی مال مردم را تلف کرده - حالا یا عمداً یا سهواً - مال مردم را غصب کرده و مانند آن, این بر اساس «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) به ضمان ید ضامن است. اگر عین آن مال موجود است که واجب است عین آن مال را برگرداند و اگر عین آن مال موجود نیست آن مال مثلی است باید مثل را بدهد و اگر قیمی است باید قیمت را برگرداند. حالا در خصوص غاصب که میگویند مأخوذ به «اشق الاحوال» است حرف دیگر است که میگویند او باید «اعلی القیم» را بپردازد. این جا که این شخص مال کسی را تلف نکرده یعنی «مشروطٌ علیه» مال کسی را از بین نبرده تا به ضمان ید ضامن باشد تا بگوییم «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ». پس به ضمان معاوضه ضامن نیست که بحثش گذشت. به ضمان ید ضامن نیست برای اینکه مال کسی را تلف نکرده, بله متعهده شده است این کار را انجام بدهد. خب پس بنابراین به ضمان ید از این جهت تلف نکرده است. یک راهی هست البته؛ این شرط که بیگانه از این عقد نیست. چرا؟ برای اینکه ما قبلاً پذیرفتیم که دلیل وجوب وفای به این شرط دو چیز است یکی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) یکی اینکه چون جزء زیرمجموعه عقد قرار گرفته, گرچه در حوزه تعویض راه ندارد گرچه به «احد العوضین» برنمیگردد اما به این مجموعه گره خورده است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) همه را «واجب الوفا» میکند یکی از ادله وجوب وفای به شرط ضمنی همین أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید که وفای به عقد با همه زیرمجموعهاش واجب است حتی این شرط. دلیل وجوب وفای این شرط که تنها «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) نیست أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) هم هست, وقتی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شد این شرط میشود «واجب الوفا» و چون أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ضمان معاوضه را به همراه دارد این شخص ضامن است حالا اگر به ضمان معاوضه ضامن نبود به ضمان ید ضامن است, این عمل را باید انجام بدهد چون عمل را انجام نداد و مقدور نیست اگر عوض دارد عوضش را بدهد اگر نشد اجرت را بدهد. آن وقت خود «مشروطٌ له» میرود کالا را از بندر ترخیص میکند هزینه را از بایع میگیرد. این یک راه است. آیا این میتواند به عنوان ضمان ید یا بخشی از شعاع های ضمان معاوضه این «مشروطٌ علیه» را درگیر بکند یا نه؟ پس از نظر ضمان معاوضه «بالصراحه» او ضامن نیست, از نظر ضمان ید که مال کسی را تلف کرده باشد اینچنین نیست, ولی بالأخره این یک امر مالی است یک، او هم تعهد سپرده دو، «مشروطٌ له» مستحق این حق است این سه، حقش را با دستگاه قضا نمیتواند استیفا کند چهار، از راه دیگری باید عملی شود پنج, نمیشود گفت که به هیچ وجه «مشروطٌ علیه» بدهکار نیست, با اینکه این یک امر مالی مهمی است و مدت ها زحمت دارد تا این کالا از بندر ترخیص شود و میگویند در متن معامله تعهد کرده که کارهای گمرکی و بندری به عهده او باشد. آیا میشود مسئله ضمان ید را توسعه داد و اینگونه از موارد را شامل بشود یا نشود؟
مرحوم شیخ (1) اقوال را در کنار وجوه ذکر میکند برخی از ادله را در کنار اقوال ذکر میکند این طور نیست که اول وجوه را, بعد اقوال را, بعد ادله یکدیگر را ذکر کند. این مکاسب از کتاب های پربرکت امامیه است ولی به عنوان کتاب درسی نوشته نشده که اول تحریر صورت مسئله, بعد وجوه مسئله, بعد اقوال مسئله, بعد ادله مسئله, بعد جمعبندی نهایی, به این سبک نوشته نشده تا یک کتاب فنی باشد. حالا انشاءالله ببینیم که بحث ضمان ید را میگیرد یا نه.
«والحمد لله رب العالمین»
چهارمین (2) مسئله از مسائل بخش چهارم این بود که اگر شرط متعذر شد و نوبت به خیار رسید آیا خیار همان آن تخییر بین فسخ و امضا است یا أرش هم مطرح است؟ «فیه وجوهٌ و اقوال»: برخی ها خواستند بگویند: أرش هم مطرح است بعضی ها هم گفتند: که اصلاً جا برای أرش نیست, بعضی ها هم تفصیل دادند.
مختار در مسئله این بود که به هیچ وجه جا برای أرش نیست و این احتیاج داشت که اقسام این شرط بازگو شود که بعضی از شرایط قبل از عقد هستند و عقد واقع بر آنها است و بعضی از این شرایط «بعد العقد» هستند. آن شرایطی که «قبل العقد» هستند و عقد واقع بر آنها است؛ اینها در حوزه تعویض و در حوزه عوضین قرار دادند و سهمی از مالیت برای اینها هست یا میشود وضع کرد. اما آن شرایطی که بعد از عقد واقع شدند و منظور از بعد از عقد، نه بعد از گذشتی از زمان که شود خارج از عقد, در متن عقدند؛ ولی در حوزه اول که حوزه تعویض است راه ندارند, در حوزه دوم که حوزه عوضین است راه ندارند, در دالان ورودی معامله و طرح اصلی عوضین سهمی ندارند خارج از حوزه اول و دوم - در حوزه سوم - در حینی که دارند ایجاب و قبول را انشا میکنند یک شرط خیاطتی, شرط حیاکتی, شرط ترخیض از بندر و کارهای گمرکی و مانند اینها دارند که این به «احدالعوضین» برنمیگردد.
آن قسم از شرایطی که قبل از عقد است به حیثی که عقد واقع بر آنها است، اینها سهمی از مالیت دارند باید تدارک شود. اما آنها که خارج از حوزه اول و دوماند و در حوزه سوم قرار دارند؛ یعنی به تعویض برنمیگردند, به عوضین برنمیگردند, به أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) برنمیگردند, به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) که راجع به عوضین است برنمیگردند, به ذیل عقد وابستهاند که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ در بخش سوم شامل حال اینها میشود نه در بخش دوم؛ اینها سهمی از مالیت ندارند. برای اینکه اگر کسی بخواهد ضامن باشد یا باید أرش مصطلح باشد که نص خاص است و آن نص خاص مربوط به مسئله خیار عیب, یا أرش نباشد یک عوض مالی باشد که این «مشروطٌ علیه» عهدهدار این شرط باشد. اگر «مشروطٌ علیه» عهدهدار یک وصفی یا شرطی است, این یا طبق نص خاص است «کما فی خیار العیب» که أرش بدهکار است یا طبق قواعد عامه است.
قواعد عامه مسئله ضمان را در دو بخش خلاصه کرده: یا ضمان معاوضه است یا ضمان ید. ضمان معاوضه در داد و ستد است؛ یعنی اگر کسی مال خود را در اختیار دیگری قرار داد در عوض چیزی، آن گیرنده این مال ضامن است یک، چیزی را ضامن است که در تعویض مورد عوض قرار داده شد دو، نه دست او دست امانی است نه ضمان او ضمان مثل و قیمت است, اگر خرید و فروش کردند اگر مضاربه کردند, مزارعه کردند, اجاره کردند یا صلح کردند تنها چیزی را شخص بدهکار است که در متن عقد قرار دادند. سخن از مثل و سخن از قیمت و اینها نیست این خاصیت ضمان معاوضه است. ضمان معاوضه یعنی طرفین عوض این مال را یک شیء معین قرار دادند نه مثل یا قیمت. اگر کسی قائل شد که در این جا ضمان معاوضه است باید این را در حوزه تعویض و قرارداد بیاورد و ثابت بکند که به استناد فلان قرار معاملی این شخص ضامن است یک، به ضمان معاوضه دو. اگر نتوانست به ضمان معاوضه این را تثبت کند باید به ضمان ید تثبیت کند؛ بر اساس قاعده «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (3) و مانند آن. اگر به وسیله قاعده «عَلَی الْیَدِ» که ضمان ید است یا به وسیله معاوضه که ضمان معاوضه است نتوانست ثابت کند، أرش هم که نیست چون أرش نص خاص دارد و مخصوص به خیار عیب است, بنابراین اگر شرط تخلف شد «مشروطٌ له» فقط خیار تخلف شرط دارد بین قبول و نکول و لا غیر, یا فسخ بکند یا امضا؛ حق گرفتن چیزی را ندارد. این مختار است و فتوای نهایی. دلیل این باید در سه بخش بحث شود:
بخش اول گذشت که این أرش نیست؛ چون أرش نص خاص است و مربوط به خیار عیب است لذا در خیار غبن و در سایر خیارات، هیچ سخن از أرش نیست. اگر در خیار مجلس، در خیار حیوان، در خیار تأخیر، در خیار رؤیه, در هیچ کدام از اینها أرش نبود؛ برای اینکه أرش برخلاف قاعده است. یک وقت است که طرفین صلح میکنند مطلب دیگر است, أرش برخلاف قاعده است باید بر مورد نص اختصار شود و آن خصوص خیار عیب است. پس
بخش اول که نفی أرش باشد دلیلش روشن است.
بخش دوم که نفی ضمان معاوضی است مقداری از آن گذشت بقیه باید تتمیم شود.
بخش سوم که ضمان ید است مقداری از این اشاره شد آن هم باید تتمیم شود.
در بخش دوم که ضمان معاوضه است چون بحث در آن شرایطی است که در حوزه تعویض یا در حوزه عوضین قرار ندارند در زیل عقد قرار دارند؛ برای اینکه از ابتدائیت به دربیاید. این وجهی ندارد که مقداری از عوض در قبال او باشد این ممکن نیست و راهی ندارد. حالا اگر کسی بگوید که این شرط چون در افزایش و کاهش ثمن، سهم تعیین کننده دارد, پس امر مالی است این یک، چون امر مالی است و «یبذل بازائه المال» هدف آن شرط کننده هم رسیدن به این امر مالی است دو، چون غرضش این است و هدفش این است و این امر هم امر مالی است «یبذل بازائه المال» پس ضمان هست و ضمان معاوضه هم هست. این سخن ناصواب است؛ برای اینکه ما قبول داریم که این یک امری است که در افزایش و در کاهش عوض سهم دارد؛ لکن شرط غیر از جزء است. شرط گرچه باعث افزایش قیمت است؛ لکن جزئی از ثمن به حساب أرش نیست؛ نظیر اینکه کسی مغازه یا خانهای را میخرد به شرطی که بَرِ خیابان باشد, به شرطی که روبه آفتاب باشد, به شرطی که رو به قبله باشد, به شرط اینکه برفرض کسی بر او اشراف نداشته باشد. اینها شرایطی است که باعث افزایش قیمت است؛ لکن جزئی از ثمن در برابر این «قرب الی الشارع» یا «الی القبله» بودن بذل نمیشود که یک مقداری از پول را برای اینکه این خانه مثلاً صد متر است یک مقدار برای اینکه بَرِ خیابان است. جزئی از ثمن در برابر این «قرب الی الشارع» داده نمیشود، نزدیکی به خیابان را کسی نمیخرد اما «قرب» به خیابان باعث افزایش قیمت است. خیلی فرق است یک چیزی باعث افزایش قیمت شود و بین اینکه جزء مثمن قرار بگیرد و یک مقداری از پول در برابر او باشد. وقتی این شرط اینچنین شد جزئی از ثمن در برابر او نشد پس ضمان معاوضی نیست. برفرض ضمان معاوضی باشد شما باید به لوازم او ملتزم باشید، دیگر سخن از أرش نیست.
لازمه ضمان معاوضه این است که اگر مقداری از ثمن در برابر این شیء قرار گرفت چون این شرط باطل شد و متعذر شد باید معامله نسبت به این باطل باشد. اگر کسی خانهای را به این شرط که صد متر باشد خرید بعد معلوم شد هشتاد متر است, این جا چندتا حکم دارد: یک، معامله نسبت به آن بیست متر باطل است, برای اینکه به مبیع نیست اصلاً که. دو، وقتی معامله باطل شد، مقداری از ثمن که به حساب آن بیست متر است باید برگردد نه مثل یا قیمت, نه أرش؛ برای اینکه این صد تومان در برابر آن صد متر است بیست مترش نیست بیست تومان باید برگردد, مقداری از ثمن باید برگردد نه أرش یا بدل یا مثل, این ثانیاً. ثالثاً وقتی این شخص خانه ای را که صد متری بود و خرید بعد دید هشتاد متری درآمد و بیست متر شد, خیار تبعض صفقه دارد. این سه حکم روشن فقهی را شما چرا نمیبینید؟ شما این سه حکم فقهی را باید حفظ کنید چرا به سراغ أرش میروید. اگر بیست متر این خانه مفقود است, معامله نسبت به این بیست متر باطل است یک، ثمن باید برگردد نه مثل و قیمت این دو, خیاری هم که این جا مشتری دارد خیار تبعض صفقه است سه, اینها را حتماً باید ملتزم شویم. پس اگر شرط جزئی از معامله باشد و تحت انشا باشد این احکام را باید داشته باشد. گذشته از اینکه جلسه قبل مشخص شد که اغراض و اهداف مادامی که تحت انشا نیاید ارزش حقوقی ندارد. اگر کسی به یک هدفی رفت یک چیزی را بخرد و به آن هدف نرسید یا آن هدف اصلاً وجود نداشت, این صبغه حقوقی نمیآورد و این معامله صحیح است. اگر کسی به این قصد رفت یک ظرف میوه یا شیرینی تهیه کرد که به عیادت فلان بیمار برود, غرضش هم همین بود, بعد وقتی که رفت بیمارستان دید که آن شخص ترخیص شده شفا پیدا کرده رفته و این به غرضش نرسید, خب نرسید که نرسید, این کاری به معامله ندارد. اهداف و اغراض مادامی که تحت انشا نیاید ارزش حقوقی ندارد. شما میگویید شرط باعث میشود که مشخص شود که غرض آن آقا در تهیه این منزل یا مغازه حاصل است یا غرض حاصل نیست. بسیارخب، اهداف یک چیز دیگر است آنچه که در تحت انشا آمده و در حوزه قرارداد است یک چیز دیگر است. ضمان معاوضه تابع اهداف و اغراض طرف نیست؛ تابع آن حوزه انشا است و هر چه را انشا کردند باید عمل بکند. پس راهی برای ضمان معاوضه نیست به هیچ وجه.
ضمان ید؛ بحث هم در آن شرط هایی است که امر مالی است و مالیت دارد یک، و این شرط هم متعذر است این دو. چون اگر امر مالی نباشد طوری که «لا یبذل بازائه المال» که سخن از عوض و بدل و مثل و أرش و اینها نیست, پس باید امر مالی باشد یک، و اگر این امر مالی «مقدور التحصیل» باشد «اما بالاختیار او بالاجبار» از بحث خارج است و قبلاً گذشت که اصلاً جا برای خیار نیست. «مشروطٌ له» اگر میتواند «مشروطٌ علیه» را مجبور کند در اثر دستگاه قضا به حکم حاکم، عوض را و آن شرط را از آن بگیرد که جا برای خیار نیست. چون خیار «عند التخلف» است آن جا که تخلف نشده. اگر «عند التعذر» و «عند التخلف» خیار هست و شرط هم اعم اختیاری و اجباری بود چون امر حقوقی است؛ پس تخلف نشده تعذر نشده. پس محور بحث آن جایی است که شرط امر مالی باشد یک، «مشروطٌ له» نتواند این حق خود را استیفا کند دو، «لا بالاختیار» و «لا بالاجبار»، که او را ببرد دستگاه قضا و حکومت و از او بگیرد و این شرط هم متعذر شد و دیگر مقدور نیست. معلوم میشود از اول مقدور نبود. پس حوزه بحث این است که شرطی است که تعذر پیدا کرده ـ یعنی کشف تعذر شده ـ معلوم شده از اول مقدور این «مشروطٌ علیه» نبود, لذا تحصیلش نه «بالاختیار» ممکن است نه «بالاجبار». شما حالا میخواهید بگویید أرش بده, أرش نص خاص میخواهد. بگویید بدل بده, مثل یا قیمت بده, سند میخواهد. سند این مثل و قیمت, ضمان ید است. اگر مالی از زید در ذمه عمرو باشد و عمرو مال زید را تلف کرده باشد مشمول «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) است. شما تا این جا بیایید بعد بگویید این ضمان ید دارد.
1) (5) . مستدرک الوسائل، ج14، ص8.
آیا «مشروطٌ علیه» حق مالی «مشروطٌ له» را تلف کرد یا نکرد؟ شما باید ثابت کنید. گفتید امر مالی است ما قبول کردیم. گفتید که امر مالی چون به «مشروطٌ له» نرسید این به ضمان ید ضامن است؛ حالا در این زمینه بحث میکنیم. میگوییم که این امر مالی که به صورت شرط بیان شده یا کلی «فی الذمه» است یا اگر کلی «فیالذمه» نیست یک عین خارجی است. کلی «فیالذمه» باشد؛ مثل اینکه «مشروطٌ علیه»؛ آن مشترط متعهد است که فلان کار را انجام بدهد, یعنی ترخیص گمرک و کارهای بندری به عهده او باشد که این هم یک امر مالی است. اگر در ذمه او یک همچنین چیزی باشد این کلی «فی الذمه» است چون عین خارجی که نیست. یک وقت است که نه شرط میکنند میگویند این خانه را که خریدیم به این شرط که این فرش هایی که هست باشد, این پردههایی که هست باشد, آن میزها و صندلی هایی که هست باشد. یک وقت است که نه این خانه را با میز و صندلی و با موکت و اینها میخرد که میشود جزء مثمن, یک وقت است نه در حوزه شرط قرار دارد. میگوید این خانه را خریدم به شرطی که این میز و صندلی هم باشد این کابینت هم باشد این پرده هم باشد اینها جزء شرایط باشد که عین خارجی است.
حرف کسانی که قائلند به ضمان ید یا میشود از طرف آنها ضمان ید را تثبیت کرد؛ بگوییم اگر شرط یک امر مالی است یک، و کلی در ذمه است دو، این یک مالی است که از طرف «مشروطٌ له» علیه «مشروطٌ علیه» در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر شده, مثل اجاره. اگر کسی اجیر شده که فلان کار را بکند این کار را به ذمه گرفته است و یک کلی است در ذمه, وقتی پیاده کرد میشود شخص خارجی. این کلی در ذمه را تملیک «مشروطٌ له» کرده است؛ نظیر اجاره. در اجاره آن شخص اجیر عملی را که ارزش مالی دارد به عهده میگیرد و آن عمل را تملیک میکند به مستأجرش که صاحبکار است و در برابر او اجرت میگیرد. آن صاحبکار را میگویند مستأجر, این کارگر را میگویند اجیر, آن عمل را هم میگویند مورد اجاره, و اجرتش هم همان است که اجیر از مستأجر دریافت میکند. شرط یک امر مالی به نحو کلی در ذمه «مشروطٌ علیه» همین است؛ حالا که نداد ضامن است دیگر یا مثل یا قیمت بدهد, پس این دلیل ضمان ید است. این سخن ناصواب است؛ برای اینکه شرط یک تعهد است نه تملیک. اینها که حقیقت شرعیه ندارد؛ به همان دلیل که در حوزه غیراسلامی هم هست. وقتی شرط کردند که شما کارهای گمرک را انجام بده این یک مطلب است, یک وقت که کسی را اجیر میکنند که تو برو کارهای گمرک را انجام بده و ترخیص بکن دو مطلب. عرف بین اجیر و مشترط فرق میگذارد. اینها که حقیقت شرعیه ندارد, روی ارتکازات مردمی است, مسلمان و غیرمسلمان, حوزه اسلامی و غیراسلامی در آن یکسان است چطور شما میگویید که این شرط به منزله تملیک است؟ از سنخ اجاره نیست. اگر کسی متعهد شده است که کارهای ترخیص را انجام بدهد، غیر از آن است که اجیر شود و برود این کار را انجام بدهد. اجیر که شد این عمل در ذمه او، ملک طلق مستأجر است. نکرد باید بدلش را بدهد. اما این تعهد سپرده, تعهد را تملیک کرده, نه ترخیص خارجی را, نه ترخیص کلی را, نه کارهای بندری را تملیک کرده باشد مثل اجیر. عرف بین این دوتا کاملاً فرق میگذارد و شارع هم همین را امضا کرده. بنابراین اگر کلی «فیالذمه» باشد از سنخ تملیک تعهد است نه تملیک این کار, این مال این.
پرسش: اگر «مشروطٌ علیه» زیر تعهدش زد و اجبار هم که متعذر هست.
پاسخ: اولین مسئله از مسائل بخش چهارم این بود که وفا واجب است. حالا اگر وفا واجب هست شخص میتواند انجام می دهد نشد از راه امر به معروف نهی از منکر به دستگاه قضا مراجعه میکند انجام میدهد؛ حالا اگر مقدورش نبود ما باید ببینیم که چکار باید بکنند. الآن بحث در این است که مقدورش نیست.
پرسش: خسارتی هم از او نگیریم.
پاسخ: نه فسخ میکند معامله را به هم میزند. یک وقت است که خسارت هایی وارد میشود, ضرری وارد میشود, بر اساس قاعده «لاضرر» (1) این میتواند از راه دیگر ترمیم بکند که تو باعث اضرار من شدی. وگرنه خود این عمل عملی نیست که أرش بیاورد یا بدل و مثل و قیمت بیاورد. یک وقت مصالحه میکنند یک مطلب دیگر است.
پرسش: این خسارت تحت چه عنوانی است؟ مصالحه کند.
پاسخ: بله؛ چون این بر او واجب بود که این کار را انجام بدهد و حالا نمیتواند حالا اشکال دیگر هم هست آن اشکال دیگر اینکه اگر این تعذر از اول بود معلوم میشود شرط باطل است. در تحریر مسئله و تنظیم صورت مسئله اشاره شد که از اول مقدور نبود. فرق است بین اینکه انسان متعهد شود یک چیزی را که اصلاً مقدورش نیست منتها نمیداند. چون یکی از شرایط هشت یا دهگانه صحت شرط این بود که مقدور باشد. اگر چیزی ممنوع بود نقلاً, یا ممتنع بود عقلاً, یک همچنین شرطی صحیح نیست. این دو قسم ممنوع و ممتنع جزء شرایط هشت یا دهگانهای بود که در بخش دوم گذشت. اگر این شرط مقدورش نبود؛ منتها اینها نمیدانستند چون اگر بداند که این مقدور نیست که جدّش متمشی نمیشود. چون نمیدانستند که مقدور نیست، تعهد کردند بعد معلوم شد مقدور نبود چنین شرطی باطل است. وقتی باطل بود سخن از تعویض و سخن از عوض و بدل و مثل و قیمت و اینها نیست اصلاً. «کم فرقٍ» بین اینکه این عجز طاری باشد یا عجز لاحق نباشد عجز سابق باشد. اگر کالایی «مقدور التسلیم» نبود و این کالا در متن عقد «مقدور التسلیم» نبودنش واقعی بود که این عجز سابق بود این معامله باطل است. یک وقت است که نه در حین عقد, در متن عقد, در حین ایجاب و قبول این کالا «مقدور التسلیم» است, بعد عجز طاری پیدا شد و راه را بستند که این عجز عجز «لاحق» است؛ این جا این معامله صحیح است و خیار تعذر تسلیم دارد. این تعذر تسلیم اگر در حین عقد بود که معامله باطل است. انسان چیزی را که ندارد چطور میتواند بفروشد. چون عالم نیست جدّش متمشی شده, اگر عالم بود که جدّش هم متمشی نمیشد و اگر چنانچه این شرط در حین ایجاب و قبول «مقدور التسلیم» بود بعد در اثر یک سلسله حوادث این از مورد قدرت خارج شد, این معامله صحیح است, خیار تعذر تسلیم دارد, حالا یا معامله را فسخ میکند یا از راه دیگر جبران میکند. پس اگر این شرط از همان اول «مقدور التسلیم» نبود یک همچنین شرطی باطل است. هذا تمام الکلام در وجه اول شما که این شرط کلی در ذمه باشد و خیال شده که اگر کلی در ذمه باشد ضمان ید میآورد.
1) (6) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
اگر عین، عین خارجی باشد, این عین خارجی؛ نظیر اینکه شرط کردند که این خانه را خریدند این پردهها باشد, این میز و صندلی باشد این موکت باشد این فرش باشد که اینها جزء شرائط هست نه جزء «احد العوضین». این عین خارجی, بایع که اینها را فروخت باید که تحویل مشتری بدهد. بایع میشود «مشترط» و «مشروطٌ علیه», مشتری میشود «مشروطٌ له» به اصطلاح. وقتی که خانه را فروختند این خانه در حین فروش پرده داشت, فرش داشت, میز و صندلی داشت, کابینت داشت, اینها را داشت. بعد در اثر یک سلسله حوادث قبل از اینکه تحویل مشتری داده شود اینها یا سوخت یا آسیب دید. این میافتد در «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (1) از آن جهت بایع ضامن است. نه از جهت اینکه این شرط کرده و ضامن است و سخن از أرش و مثل و قیمت و اینها نیست «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» از آن جهت. و اگر «بعد القبض» بود که «بعد القبض» حاصل شده, دیگر خیاری در کار نیست. پس اگر قبل از قبض تلف شد جزء قاعده «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2) هست «بعد القبض» که دیگر بحث نیست به او داده, به شرط وفا کرد.
پرسش: شما شرط را عین مستاجره لحاظ نکردید عرفاً پس نباید...
پاسخ: قبول؛ اما وقتی که این شخص تعهد کرده اینها را قبل از قبض بدهد با آنها بنا شد بدهد. اینها جزء او است. در مرحله تعویض نیست, در مرحله عوضین نیست؛ اما بیگانه محض نیست. اگر بیگانه محض باشد که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) این را نمیگیرد. قبلاً هم بحث شد که اینگونه از شرائط از دو منظر «واجب الوفا» است: یکی از منظر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»,. یکی از منظر أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. از منظر«الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) بله شامل حالش نمیشود, اما از این جهت که به عقد گره خورده که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) هست و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شاملش میشود. اگر تلف شد که باید ضامن باشد, تلف شد دیگر. اگر تلف نشد و تسلیم کرد که خارج از بحث است. گذشته از این چه در بخش اول که ضمان کلی باشد که در بخش دوم که ضمان شخصی باشد اگر آنچه که در حوزه شرط است خصوص این است و خصوص این متعذر شد که خیار نیست و از همان اول این شرط باطل بود. اگر این شرط اعم از آنها و بدل آنها است باز هم خیار نیست؛ برای اینکه تخلف نشده ؛ چون شرط اعم از اینها و بدل اینها است اگر خود اینها مقدور نیست, بدل اینها که مقدور است و اگر بدل اینها مقدور است؛ پس برای خیار نیست. گفتیم «عند التعذر» خیار دارد, «عند التخلف» خیار دارد, حالا که تخلفی نشده. پس در یک فرض اصلاً خیار نیست در یک فرضی اصلاً تخلف نشد.
بنابراین راهی برای اثبات أرش یا ضمان معاوضه یا ضمان ید نیست فقط این «مشروطٌ له» مخیر است بین قبول و نکول, بین فسخ و امضای محض. حالا راه دیگری اگر احیاناً باشد که فرمایشات فقهای متأخر باشد مطرح میکنیم وگرنه وارد مسئله بعد میشویم.
«والحمد لله رب العالمین»
چهارمین (1) مسئله از مسائل بخش چهارم این بود که اگر این شرط متعذر شد خیار به فعلیت میرسد. یعنی «مشروطٌ له» مخیّر است بین فسخ و امضا, اما آیا میتواند أرش بگیرد یا نه محل بحث بود. بخش چهارم درباره احکام شرط صحیح است همان طور که قبلاً ملاحظه فرمودید مبحث شروط دارای پنج بخش است؛
بخش اول این بود که «الشرط ما هو؟» که گذشت.
بخش دوم این است که شرائط صحت شرط «کم هی؟» هشت الی ده شرط ذکر شده که اگر واجد اینها بود این شرط صحیح است و اگر فاقد یکی از اینها بود این شرط باطل است.
بخش سوم اقسام شرط بود که شرط گاهی به وصف «احد العوضین» برمیگردد گاهی به صورت شرط نتیجه است و گاهی به صورت شرط فعل است.
بخش چهارم احکام شرط صحیح است که اگر شرط فعل کردند و این شرط صحیح بود احکامش چیست.
بخش پنجم احکام شرط فاسد است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه و مانند آن. ما فعلاً در بخش چهارمیم. در بخش چهارم مسئله اولی این بود که وفای به شرط واجب است. مسئله دوم این بود که گذشته از اینکه صبغه فقهی دارد صبغه حقوقی هم دارد؛ «مشروطٌ له» میتواند به محکمه مراجعه کند و «مشروطٌ علیه» را وادار کند به این شرط. مسئله سوم این بود که با امکان استیفای حق از راه دستگاه قضا, جا برای خیار نیست. مسئله چهارم از مسائل پنج گانه بخش چهارم این است که اکنون که شرط متعذر شد حکم چیست؟ راه برای اجبار نیست و جریان وجوب وفا هم مطرح نیست برای اینکه شرط متعذر است این شرط مقدور نیست. پس وجوب وفا ندارد «للتعذر». رجوع به دستگاه قضا ممکن نیست «للتعذر» «فلم یبق الی الخیار». این «مشروطٌ له» میتواند معامله را فسخ کند؟ یقیناً. آیا میتواند امضا کند «مع الأرش» یا نه باید امضا کند بدون أرش [سخن از أرش بود]؟ «فیه وجوهً و اقوال» بود که برخی از آن وجوه و اقوال گذشت. آن هایی که میگویند این شخص «مشروطٌ له» حق دارد این معامله را امضا کند و چیزی بگیرد باید یک حرفی برای گفتن داشته باشد. اگر أرش مصطلح است که مخصوص خیار عیب است, اگر چیزی دیگری بخواهد بگیرد که آن «مشروطٌ علیه» ضامن است که باید بپردازد و ضمان در فقه اسلامی منحصر در دو قسم است یا ضمان معاوضه است یا ضمان ید. شما باید ثابت کنید که «مشروطٌ علیه» ضامن است یا به ضمان معاوضه یا به ضمان ید.
1) (1) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص73.
«فالبحث فی مقامین» در مقام اول درباره ضمان معاوضه بحث شد و میشود, در مقام ثانی درباره ضمان ید بحث شد و میشود. در مقام اول که ضمان معاوضه باشد «مشروطٌ علیه» از نظر ضمان معاوضه چیزی بدهکار نیست. چرا؟ زیرا ثمن در مقابل مثمن بود مثمن در مقابل ثمن بود و کل این جریان تسلیم و تسلم شد. شرط نه جزء ثمن است نه جزء مثمن «شرط الفعل» است. گفتند به شرطی که شما فلان کار را انجام بدهی, حالا انجام نداد, این شرط نه جزء ثمن است نه جزء مثمن و اگر چیزی در حوزه ثمن قرار نداشت و در حوزه مثمن قرار نداشت در قلمرو ضمان معاوضه نیست. ضمان معاوضه این است که طرفین معامله آنکه مشتری است ضامن این عوض است یعنی ثمن آنکه بایع است ضامن آن عوض است یعنی مثمن. غیر از ثمن و مثمن چیز دیگر در حوزه ضمان معاوضه راه ندارد. اگر تعویضی صورت گرفته چیزی عوض شده چیزی معوض شده ضمان معاوضه در همین مدار بسته است. شرط نه در جزء عوض است نه در جزء معوض, به چه مناسبت «مشروطٌ علیه» ضامن باشد؟ پس دلیلی برای ضمان معاوضه نیست. میماند ضمان ید:
ضمان ید این است که مال کسی را اگر کسی تلف کرده یا مال کسی در دست کسی تلف شده این ضامن است. ما ضمان ید را بیاییم بررسی بکنیم. این شرط یا کلی است یا شخصی؛ یا «مشروطٌ له» شرط میکند که شمای بایع فلان عمل را باید انجام بدهید, این هم به عهده میگیرد که فلان کار را انجام بدهد که این یک امری است در ذمه, وقتی که در ذمه شد میشود کلی. باید این دلیل شما بر ضمان ید را گفتگو کنید, باز کنید که چگونه اگر شرطی در ذمه «مشروطٌ علیه» بود آن «مشروطٌ علیه» ضامن است به ضمان ید؟ اگر بخواهید بگویید که شرط مملّک است, یعنی این مال را در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر کرد, مثل اجاره اگر کسی اجیر شده کاری را انجام بدهد این کار ملک مستأجر است در ذمه اجیر و این اجیر باید آن کار را انجام بدهد و تسلیم بکند اگر نشد باید بدلش را بدهد. اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت. اگر کسی اجیر شده عقد اجاره بست و عمل را به عهده گرفت این عمل ملک آن مستأجر است در ذمه این اجیر, بر این اجیر لازم است این عمل را انجام بدهد, نشد باید بدلش را بدهد این جا هم همین طور است شرط به منزله اجاره است این شرط مال «مشروطٌ له» است در ذمه «مشروطٌ علیه» پس «مشروطٌ علیه» ضامن است به ضمان ید.
این سخن ناصواب است در صورتی که شرط کلی باشد. چرا ناصواب است؟ برای اینکه نه مبنا درست است نه بنا. شرط که به منزله اجاره نیست. شرط تنها چیزی را که به همراه دارد این است که آن «مشروطٌ علیه» تعهد کرده است, متعهد است, این التزام در ذمه او است نه مال, مال در ذمه او نیست که اگر مُرد از ترکهاش بگیرند. مال بدهکار نیست. این متعهد است این کار را کند. بین شرط و بین اجاره فرقان عظیم است «و العرف ببابک» اینها که تعبدی نیست که. شما ببینید اگر کسی شرط کرده که آن کار را انجام بدهد این مثل اجاره است؟ مثل اینکه خودش را اجیر کرده؟ اجیر دیگری شده؟ اصلاً این طور نیست فقط التزام است و بر او واجب است که این کار را انجام بدهد. تکلیفاً بر او واجب است این کار را انجام بدهد همین. شرط مملّک نیست منتها وجوب تکلیفی عبادی محض نیست صبغه معاملاتی دارد. اگر یک کسی به دیگری سلام کرد بر آن مخاطب جواب سلام واجب است این «حق الله» است نه حق سلام کننده چون اگر سلام کننده خودش را بگذرد بگوید پس بر آن آقا واجب نیست, این از آن قبیل نیست. این «حق الله» است و بر مخاطب واجب است که جواب بدهد اگر نداد معصیت کرد. درست است احترام سلامکننده محفوظ است این میشود اما این حق خدا است نه حق سلام کننده؛ به دلیل اینکه اگر حق سلام کننده بود و سلام کننده صرف نظر کرد آن جواب دهنده که جواب نداد معصیت نکرده در حالی که اینچنین نیست اما جریان شرط «حق الناس» است و اگر شخص بگذرد دیگر بر او وفا واجب نیست. التزام بر ذمه میآید نه مال اگر کسی اجیر شد بله مال به ذمه میآید اما وقتی شرط کرد تعهد کرد که این کار را انجام بدهد فقط یک وجوب تکلیفی است بر او واجب است که این کار را انجام بدهد فعلاً مالی در ذمه او نیست و نظیر اجاره نیست.
پرسش: این بیمه هایی که الآن انجام می شوند یک نوع التزام است که اگر خواست انجام می دهد و اگر نخواست انجام نمی دهد.
پاسخ: نه آن بیمه ضمان معاوضه دارد که خارج از بحث است نه ضمان ید چون چیزی میگیرد و چیزی میدهد.
پرسش: در شرط هم صرف التزام نیست. التزام انجام کار هست.
پاسخ: بله التزام دارد که این کار را انجام بدهد او ملتَزَم خارج از ذمه است. التزام میآید در ذمه شخص متعهد. در مسئله بیمهها راجع به معامله است و ضمان معاوضه است چیزی میگیرد و در هنگام تصادف چیزی هم میپردازد. این معامله است یک مقدار میگیرد یک مقدار هم میپردازد. آن ضمانش ضمان معاوضه است که بحثش گذشت. اما در ضمان ید که اینها میخواهند برهان اقامه کنند ما باید ببینیم که دلیلشان چیست. این شرط یا کلی است یا شخصی دیگر, از این دو حال بیرون نیست. اگر کلی باشد دلیل آنها این است که این شرط مملک است چیزی در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر میشود و اگر «مشروطٌ علیه» نتوانست بدهد باید بدل را بدهد و ضامن است. لذا به ضمان ید بدهکار است؛ پس شخص «مشروطٌ له» ضمن اینکه حق فسخ دارد میتواند به هم بزند میتواند امضا بکند «مع الأرش» یا «مع المال». آنهایی که میگویند «مشروطٌ علیه» ضامن است و یک چیزی باید به «مشروطٌ له» بدهد حرفشان یا درباره ضمان معاوضه است که گذشت که آنها دلیل نداشتند یا ضمان ید است که وارد شدیم. در ضمان ید اینها به چه دلیل ذمه «مشروطٌ علیه» را مشغول میدانند؟
پرسش: به ضمان معاوضه ما دلیل داریم. هم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) هست...
پاسخ: بله اگر این شرط به «شرط العوض» برگردد وصف «احد العوضین» باشد بله.
پرسش: چه بخواهیم و چه نخواهیم برمی گردد.
پاسخ: نه خب دوتا حرف است فرق است بین شرطی که «یلاحظ به المال» یک وقت است که نه «یبذل بازئه المال». یک وقتی شرط کردند که این خانه چهار اتاقه باشد خب بله این «یبذل بازائه المال» اما اگر شرط کردند که رو به قبله باشد, شرط کردند که نزدیک خیابان باشد, آخر بَرِ خیابان و «قرب الی الشارع» را که کسی نمیخرد که, این باعث افزایش قیمت است. پس شرط اگر به وصف برگردد بله, و اگر به «شرط النتیجه» برگردد بله, در هر دو حال به ضمان معاوضه این شخص بدهکار است. اما اگر به «شرط الفعل» برگردد؛ به این شرط که فلان کار را انجام بدهد, این از حوزه تعویض خارج است, از حوزه عوضین خارج است, یک تعهدی است که «مشروطٌ علیه» دارد. خب پس به ضمان معاوضه که ضامن نیست. میماند ضمان ید. در ضمان ید اگر این مال کلی باشد این کلی باید بگویید که در ذمه این شخص است, نظیر اجاره در حالی که شرط مثل اجاره نیست, هذا اولاً و ثانیاً اگر این شرط از اول اگر متعذر بود چنین شرطی فاسد است, مثل اینکه از اول اگر عوضی در کار نبود و معوضی در کار نبود و متعذر بود این معامله باطل است. منتها حالا چون نمیدانستند جدّشان متمشی میشود. معامله باطل هست اگر از اول متعذر بود. اما اگر از اول متعذر نبود تعذر طاری بود خیار تعذر تسلیم دارد. دیگر بیش از این نیست که خیار دارد دیگر حق ضامن بودن چیزی نیست. پس اگر کلی بود به این صورت است.
1) (2) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
از طرف دیگر این شرط اگر اصل مال بود و اگر آن شخص نمیتواند آن کار را در خارج انجام بدهد اگر شرط کلی بود اعم از خود او و بدل او که این تعذر نیست, خود آن اصل مقدور نیست بدلش مقدور هست. پس خیار ندارد اصلاً تا شما بگویید که او ضامن است. اگر نه خصوص آن کار بود «بلا بدلٍ», خصوص آن کار وقتی متعذر شد و تخلف پیدا کرد خیار دارد.
«فالامر یدور» بین اینکه یا خیار هست یا خیار نیست. اگر آن چیزی که در ذمه متعهد است اعم از اصل و بدل بود خب اصل ممکن نیست بدل ممکن است پس خیار ندارد. اگر خصوص اصل بود و اصل متعذر است خیار دارد. یا خیار است «بلا شیءٍ»؛ یا خیار نیست «بلا شیءٍ»، دیگر جمع بین خیار و ضمان راه ندارد. به چه دلیل این «مشروطٌ علیه» ضامن باشد؟ پس این از این دو حال. «هذا تمام الکلام» در صورتی که آن شرط کلی باشد یک مال کلی را «مشروطٌ له» در ذمه «مشروطٌ علیه» به عنوان تعهد به زعم شما مستقر کرده باشد.
پرسش: در صورتی است که شرط مطلق باشد در حالی که شرط با این اوصاف مقیّد می شود.
پاسخ: بله مقیّد کردند که این اگر نشد بدلش را بدهد. اگر اینچنین شرط کردند که اگر این نشد بدلش بدهد خب پس خیار ندارد برای اینکه این شخص بدلش را میدهد.
پرسش: تحت عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) قرار می گیرد.
1) (3) . سوره مائده, آیه1.
پاسخ: هم از راه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ وفا واجب است هم از راه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) چون شرط اعم از اصل و بدل است. برای وجوب وفا دوتا راه دارد. وجوب وفا مسئله اولی بود ما الآن در مسئله چهارمیم. این شخص بر او واجب است که این کار را انجام بدهد و انجام میدهد. اگر اعم بود پس خیار ندارد برای اینکه اگر اصل ممکن نبود بدل ممکن است و بدل هم جزء آن شرط است. اگر خصوص اصل شرط بود و آن اصل الآن مقدور نیست، این خیار دارد, دیگر جا برای ضمان و شیء دیگر نیست.
«هذا تمام الکلام» در صورتی که این شرط یک امر کلی باشد در ذمه «مشروطٌ علیه». اما اگر شرط یک امر شخصی باشد, مثلاً این خانه را فروختند به شرطی که میز و صندلی هم باشد, این موکت هم باشد, این فرش هم باشد, آن کابینت هم باشد به این شرط, که اینها نه جزء ثمناند نه جزء مثمن, نه در حوزه تعویض دخیلاند, نه در حوزه عوضین, بلکه در قلمرو سوماند که شود شرط؛ چون اگر به آنها برگردد حکم ضمان معاوضه را دارد. شما آمدید استدلال کردید بر اینکه اگر شرط باشد و شخصی باشد ضامن است. چرا؟ گفتید که این یا در حوزه مبیع است بر اساس «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (2) این «مشروطٌ علیه» ضامن است؛ برای اینکه در حوزه مبیع است. اگر در حوزه مبیع نباشد بر اساس «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (3) ضامن است پس «مشروطٌ علیه» بدهکار شیئ است و «مشروطٌ له» اگر خواست فسخ کند که کل معامله را به هم میزند اگر خواست امضا کند میتواند امضا را با یک شیئی همراه کند و چیزی بگیرد. این خلاصه دلیل شما برای تضمین، در صورتی که شرط به مال خارجی باشد. این دلیل هم ناتمام است؛ برای اینکه بحث ما در شرطی است که در حوزه مبیع واقع نشود, در حوزه «احد العوضین» واقع نشود, آن جا بحث نداریم. پس بحث در شرطی است که خارج از حوزه تعویض است, خارج از حوزه عوضین است, منتها به عقد گره خورده برای اینکه شرط ابتدائی نباشد. پس از باب «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (4) نمیتوانید استدلال کنید. میماند قاعده «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ». (5) اگر مال کسی را غصب کرده باشد «عَلَی الْیَدِ» شاملش میشود, دِین گرفته باشد «عَلَی الْیَدِ» شامل میشود. این به احسان ابتدائی شبیهتر است. چیزی را «مشروطٌ له» به «مشروطٌ علیه» داد که نه قبلاً مال او بود که این گرفته باشدتا «عَلَی الْیَدِ» شاملش بشود, نه به وسیله عقد به او داده است, برای اینکه نه جزء عوض است نه جزء معوض, این به احسان شبیهتر است ما عَلَی الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ (6) این به چه دلیل ضامن باشد؟ نعم اگر روح معامله این بود که در ناحیه «احد العوضین» قرار بگیرد یک، و همین روح معامله تحت انشا قرار گرفت دو, ضمان میآورد سه, اما اگر روح معامله این نبود یا اگر روح معامله این بود در قعر قلب اینها بود جزء اهداف و اغراض بود و تحت انشا نیامد ضمانآور نیست. بله یک وجوب و وفایی دارد تعهد کرده.
فتحصّل در مسئله چهارم که اگر شرط متعذر شد «مشروطٌ له» فقط خیار دارد «بین الفسخ و الامضا» سخن از أرش نیست, سخن از ضمان معاوضه نیست, سخن از ضمان ید نیست.
پرسش: ... حتماً تحت عقد قرار می گیرد.
پاسخ: بله از نظر وجوب وفا تحت عقد قرار گرفته ولی نه جزء ثمن است نه جزء مثمن, اگر جزء ثمن بود یا جزء مثمن بود به «احد العوضین» برمیگردد که قسمی از اقسام مسئله بخش سوم بود که ما هم قبول داریم.
پرسش: اگر نباشد که باطل و لغو است.
پاسخ: نه باطل نیست لغو نیست. برای اینکه وجوب وفا داشته باشد این شخص را بتواند به محکمه برساند بگوید به این شرطت وفا بکن, این اثر را دارد. اما الآن چون متعذر نه از باب امر به معروف میشود او را وادار کرد نه از راه صبغه حقوقی, مقدور نیست و متعذر است. چون فرض در مسئله چهارم در تعذر است, این شرط متعذر است. حالا این میز و صندلی سوخته این شخص باید بدل بدهد؟ به چه دلیل بدل بدهد؟
پرسش: آیا حصر ضمان به ناقصی و یدی حصر عقلی است؟
پاسخ: بله حصر استقرائی است. در فضای عرف این طور است, در فضای شرع این طور است, یک وقت مال مردم را گرفته یک، یک وقت قرارداد کرده دو، اینکه نه قرارداد است نه مال مردم را گرفته. نذر کردم که چیزی به فلان کس بدهم این برای او واجب است بدهد. اما نداد چکار بکند؟ اگر مقدورش باشد میشود از باب امر به معروف و نهی از منکر او را امر کرد یک، میشود به دستگاه قضا مراجعه کرد که این حکم تکلیفیاش را انجام بدهد دو، اما وقتی متعذر شد چه؟ که فرض ما در مسئله چهارم از بخش چهارم آنجایی است که متعذر باشد. «هذا تمام الکلام» در مسئله چهارم. حالا چون روز چهارشنبه است یک مقداری در مورد مسائلی که محل ضرورت و نیاز همه ما است بحث کنیم.
ایام متعلق به وجود مبارک امام سجاد (صلوات الله و سلامه علیه) است و مهم ترین یادگار امام سجاد (سلام الله علیه) هم این صحیفه سجادیه است. این صحیفه سجادیه مثل نهجالبلاغه نیازی به کوشش فراوان داشت که عده ای از بزرگان - سعیشان مشکور- این کار را کردند. نهجالبلاغه وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله علیه) کتاب حدیث نیست, مرحوم سید رضی (رضوان الله علیه) این همه خطبه ها و نامه ها و کلمات حکیمانه آن حضرت که بود, ایشان برچین کرده آن جملههایی که آهنگینتر بود فصیحتر بود بلیغتر بود آنها را انتخاب کرده به نام نهجالبلاغه, وگرنه اگر حدیث بود سند ذکر میکرد یک، و کل خطبه یا نامه یا فرمایش را ذکر میکرد دو، الآن این تمام نهجالبلاغه که چاپ شده است، حداقل دو برابر نهجالبلاغه است. آن خود کتاب حدیث شده. یعنی اصل خطبه, اصل نامه؛ اصل خطبه ممکن است پنج صفحه باشد که ایشان دو صفحه نقل کرده, اصل نامه ممکن است پنج صفحه باشد ایشان دو صفحه نقل کرده. این است که اگر کسی بخواهد درباره نهجالبلاغه کار کند باید این کتاب شریف تمام نهجالبلاغه را که مجموعه فرمایشات حضرت را یک جا جمع کرد؛ یعنی خطبه را به تمام، نامه به تمامه، آن کلمات به تمامه، وصیت ها به تمامه یک جا جمع شده. صحیفه سجادیه هم به شرح ایضاً [همچنین], صحیفه سجادیه اولی هست, ثانیه هست, ثالثه هست. در صحیفه سجادیه, ادعیه نورانی حضرت یک جا جمع نشده.
فرق صحیفه سجادیه با نهجالبلاغه این است که مرحوم سید رضی نهجالبلاغه را که تنظیم کرده با تقطیع تنظیم کرده یعنی یک خطبه ای که پنج صفحه است ایشان دو صفحه اش را نقل کرده, اما در صحیفه سجادیه این طور نیست آن دعایی که دو صفحه است همان دو صفحه نقل شده, اما خیلی از ادعیه نقل نشده، نه اینکه این دعایی که نقل شده پنج صفحه بود دو صفحه اش نقل شده این طور نیست. این مطلب اول.
مطلب دوم این است که مهم ترین یادگار وجود مبارک حضرت، صحیفه سجادیه است؛ مستحضرید هیچ کسی آن جرأت را نمیکند که قرآن را شرح بکند. تفسیر قرآن با تلاش و کوشش این بزرگان به کمک قرآن ناطق ـ یعنی امام معصوم ـ صورت میگیرد. وگرنه هیچ مفسری به خودش اجازه نمیدهد که قرآن را تفسیر کند.
«بیان ذلک» این است که آدم کتابی را که تفسیر میکند, شرح میکند, تحریر میکند, متن را بالا مینویسد حالا یا به صورت «قال اقول» است، «قال الماتن» و «اقول» این طور شرح میکند؛ یا شرح مزجی دارد؛ نظیر شرح جواهر نسبت به محقق که یک جمله ای از متن است یک جمله ای هم از خود شارح. هیچ کسی جرئت ندارد بگوید «قال الله» و «اقول». چه کسی این جرئت را دارد؟ نه تفسیر مزجی ممکن است نه تفسیر «قال اقول» ممکن است؛ مگر کسی که خلیفه خدا باشد از طرف خود متکلم خبر داشته باشد و آن ائمه (علیهم السلام) اند و اولین مفسر آنهایند. آنها فرمودند، فرمودند به وسیله روایات و ادعیه راه را به شاگردانشان نشان دادند آن وقت شاگردانشان در ذیل فرمایشات آنها کتاب الهی را دارند تفسیر میکنند وگرنه تفسیر یک کتاب معنایش این است که «قال الماتن کذا و اقول», این یعنی چه؟ درباره خدا که خدا چنین گفت و من چنین میگویم. آدم باید حرف خدا را به وسیله خلیفه خدا تبیین کند.
مطلب سوم آن است که این ذوات قدسی آمدند این کار را کردند. آن بخش هایی که مربوط به احکام است و فقه در روایات فقهی در حوزه امام باقر و صادق (صلوات الله و سلام علیهما) تبیین شده درباره ائمه دیگر هم هست؛ منتها این دو امام همام بیشتر موفق بودند به شرح احکام فقهی. آن بخش هایی که مربوط به عقاید است و اخلاق است و تکوینیات است و امثال ذلک آن را همه ائمه مخصوصاً وجود مبارک حضرت امیر و امام سجاد (سلام الله علیهما) تفسیر کردند. بخش وسیع نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه تفسیر آیاتی است که در قرآن کریم به عنوان معارف آمده به عنوان اخلاق آمده به عنوان حکمت آمده به عنوان موعظه آمده و امثال ذلک. این ادعیه به منزله شرح آن آیات اعتقادی، شرح آن آیات اخلاقی و مانند آن است.
مطلب دیگر اینکه حکما از دیرباز برای اثبات مبدأ تلاش و کوشش کردند که خدا هست. آن کسی که از راه مشاهده و رؤیت قلبی موفق است به معرفت حق که حساب دیگر است، از راه «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ» (1) بخواهد به «عَرَفَ رَبَّهُ» برسد توفیق دیگری است. اما از راه برهان فلسفی و کلامی بخواهد خدا را ثابت کند همین راه معروف است که بالأخره چون اشیائی که در عالم هستند حادث اند یا ممکن اند یک، و هستی این ها عین ذات این ها نیست و محتاج به سبب اند این دو، سبب اینها یا به خود این ها برمیگردد که میشود دور، یا سلسله ناپیدا کرانه است نامتناهی است این میشود تسلسل؛ چون دور و تسلسل هردو محال است پس مبدئی به نام خدا باید باشد. این از راه های رایج فلسفه و کلام است. اما در اثر تکامل این علوم به حکمت متعالیه رسیدیم, در حکمت متعالیه اول خدا ثابت میشود بعد تسلسل باطل میشود؛ نه اینکه اول تسلسل باطل بشود بعد خدا ثابت شود.
در حکمت متعالیه میگویند این موجودی که فقیر است و هستی او عین ذات او نیست این سبب میخواهد اگر کسی بگوید سبب این شیء فلان شیء است نظیر متکلمان یا فیلسوفان سابق جواب نمیدهند که ما نقل کلام در او میکنیم. میگویند: نقل جواب میکنیم, آن جواب است که این جا میآوریم. میگوییم شما جواب ما را ندادید, نه اینکه ما قانع بشویم بگوییم بسیار خب؛ سبب این «الف» «باء» است برویم به سراغ «باء» بگوییم با را چه کسی آفریده؟ تا شما بگویید «جیم» ما بگوییم بسیار خب، «جیم» را چه کسی آفریده؟ اینچنین نمیگویند در حکمت متعالیه، در حکمت متعالیه میگویند آقا این «الف» که موجود فقیر است و هستی او عین ذات او نیست این را چه کسی آفریده؟ اگر کسی بگوید «باء» که والد «الف» هست سبب پیدایش اوست؛ این حکیم متعالی میگوید که شما جواب من را ندادید «باء» هم که مثل همین است, نه اینکه ما قبول کردیم برویم به سراغ «باء» نقل کلام در «باء» بکنیم نه خیر «باء» را نقل میدهیم میگوییم این جا. میگوییم این سؤال ما تکرار شده شما جواب ما را ندادید. ما گفتیم این شیء «لحدوثه او لامکانه» علت میخواهد؛ او هم که مثل همین است جواب ما را ندادید شما اگر میلیاردها اسباب ممکن و حادث بیاورید میگوییم جواب ما را ندادید، نه اینکه ما این جا قانع بشویم و یک قدم جلوتر برویم. میگوییم این شیء واجد میخواهد همین جا واجب ثابت میشود. چون واجب ثابت شده سلسله حتماً محدود است. در حکمت متعالیه میگویند، رابط مستقل میخواهد معنای حرفی معنای اسمی میخواهد. ممکن یک وجود رابطی است یعنی وقتی که ما میگوییم «زیدٌ فقیر» از قبیل «زیدٌ قائمٌ» نیست, از قبیل «اربعة زوجٌ» نیست, از قبیل «الانسان ناطقٌ» نیست, هیچ کدام از این سه قضیه نیست؛ زیرا فقر برای زید، نظیر قیام برای زید نیست که گاهی باشد گاهی نباشد، نظیر زوجیت برای اربعه نیست که لازم ذات باشد و در مرتبه ذات نباشد و نظیر ناطقیت انسان نیست که عین ذات به معنای ماهیت باشد اما نه ذات به معنای هویت. چون ماهیت فرع است و تابع و هویت اصل است، این ناطقیت در درون آن گوهر ذات نیست، در بیرون محدوده ذات است؛ چون ماهیت به دنبال هستی است. اگر گفتیم «زیدٌ فقیرٌ» مثل اینکه گفتیم «زیدٌ موجودٌ» مثل اینکه بگوییم «الله غنیٌ» با «الله موجودٌ» یکی است؛ منتها لفظاً دوتاست مفهوماً دوتاست. خب اگر «زیدٌ فقیرٌ» مثل «زیدٌ موجودٌ» است پس او «عین الفقر» است شما هر موجودی در عالم که ممکن باشد بیاورید همین است. پس اول همین جا «الله» ثابت میشود بعد خدا ثابت میشود.
1) (10) . عوالی اللئالی, ج4, ص102.
این بیانات را از کدام فرمایش نورانی امام سجاد میشود استفاده کرد؟ چندتا دعا در همان صحیفه سجادیه هست میفرماید که محتاج چگونه از محتاج سؤال میکند؟ این مطابق با عقل نیست. یک وقت هست که میگوییم شما آقا اگر میخواهی سؤال بکنی از خدا سؤال بکن که خدا غنی مطلق است این آقا بالأخره هرچه دارد از خدا دارد. اما یک وقت میگوییم آقا این حرف غیرمعقول است و حرف عقلی نیست, شما از بشر چه میخواهید؟
استدلال حضرت این است که مگر میشود کسی از کسی چیز بخواهد «کَیْفَ یَسْأَلُ مُحْتَاجٌ مُحْتَاجاً» همان طور که آیات قرآن «یفسّر بعضه بعضا» ادعیه هم همین طور است «یفسّر بعضه بعضا». در دعای سیزدهم عنوان این دعای نورانی این است که «وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی». در دعای سیزدهم عرض کرد که خدایا ممکن است که نفس مسوّله من رو فریب بدهد از غیر تو چیزی بخواهم «وَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی رَفْعَهَا إِلَی مَنْ یَرْفَعُ حَوَائِجَهُ إِلَیْکَ، وَ لَا یَسْتَغْنِی فِی طَلِبَاتِهِ عَنْکَ، وَ هِیَ زَلَّةٌ مِنْ زَلَلِ الْخَاطِئِینَ، وَ عَثْرَةٌ مِنْ عَثَرَاتِ الْمُذْنِبِینَ» این یکی از گناهان نابخشودنی ماست, ما اشتباه کردیم, نفهمیدیم, مگر میشود فقیر به فقیر مراجعه کند؟ این یک گناهی است, این یک اشتباهی است. «وَ عَثْرَةٌ مِنْ عَثَرَاتِ الْمُذْنِبِینَ. ثُمَّ انْتَبَهْتُ بِتَذْکِیرِکَ لِی مِنْ غَفْلَتِی، وَ نَهَضْتُ بِتَوْفِیقِکَ مِنْ زَلَّتِی، وَ رَجَعْتُ وَ نَکَصْتُ بِتَسْدِیدِکَ عَنْ عَثْرَتِی. وَ قُلْتُ: سُبْحَانَ رَبِّی کَیْفَ یَسْأَلُ مُحْتَاجٌ مُحْتَاجاً» من بعد بیدار شدم فهمیدم عرض کردم خدایا مگر میشود یک محتاجی از محتاج سؤال بکند, این یعنی چی؟ نه اینکه این بد است, این محال است نه بد است. در فلسفه جا برای بدی و خوبی نیست آن مال اخلاق است. در فقه ما سخن از بدی و خوبی نداریم سخن از حلال و حرام است دیگر این کار حلال است و آن کار حرام است. بد است مال مردم را بگیری یعنی چه؟ حرام است. بد است به آتش دست بزنی یعنی چه؟
بنابراین فرمود مگر میشود محتاج از محتاج سؤال بکند؟ این برخلاف عقل است, این سفاهت است. این دعای نورانی که به عنوان دعای سیزدهم است که عرض کرد «سُبْحَانَ رَبِّی کَیْفَ یَسْأَلُ مُحْتَاجٌ مُحْتَاجاً وَ أَنَّی یَرْغَبُ مُعْدِمٌ إِلَی مُعْدِمٍ» یک کسی که ندارد برود به سراغ یک ندار دیگر, این اصلاً معقول نیست.
این معنا را به صورت بازتر در دعای دیگری بیان فرمودند در صحیفه سجادیه دعای بیست و هشتم به این صورت آمده است عرض کرد که خدایا! «وَ رَأَیْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْیِهِ»، نه بد است, سفاهت است, بیعقلی است. بیعقلی یعنی چه؟ شما از این دیوار چیزی بخواهی, از دیوار کاری ساخته نیست. زید هم مثل دیوار است, عمر هم مثل دیوار است, فرمود: یک سفاهتی است, این میشود فلسفه. سخن از بد بودن نیست, سخن از بی حیایی نیست. بگویند آقا تسلسل بد یا بی حیایی است, این مال اخلاق است نه مال فلسفه مال حکمت عملی نه مال حکمت نظری. فرمود: بشر از بشر چیز بخواهد این سفاهت است از دیگری که کاری ساخته نیست این میشود فلسفه. حضرت نفرمود که این کار خوبی نیست. فرمود: این مطابق عقل نیست, برای اینکه او هم دستش در جیب شماست, چشمش به کیف شماست. «وَ رَأَیْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْیِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ» بله بی سواد است یک آدم بی سواد این کار را میکند، نه آدم غیرمتوکل. حد وسط فرمایش این حضرت این نیست که این آقا توکل ندارد, این آقا اعتماد دارد, این آقا کار بدی میکند, این آقا مثلاً... نخیر این کار آدم دیوانه است. خیلی فرق است بین اینکه کسی بگوید آقا بد است شما از غیر خدا چیز بخواهید یا بگوید نه آقا این سفاهت است بیعقلی است. اگر یک وقت صحیفه سجادیه مثل قرآن کریم در حوزه ها درسی بشود آن وقت معلوم میشود دعا یعنی چه؟ خیلی فرق است بین اینکه بگوییم خواستن کسی از کسی سفاهت است یا بگوییم خواستن کسی از کسی بیحیایی است, بد است, مخالف توکل است, از آن قبیل نیست, حرف های حکمت عملی نیست, حرف حکمت نظری است. این حرف در فلسفه خریدار دارد. اما آن بد است, آن خوب است, این در فلسفه و کلام خریدار ندارد؛ بله در اخلاق و موعظه خریدار دارد.
استدلال حضرت این است که خب او که به شما نزدیک تر از همه است همه چیز هم که دست اوست أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ (1) که هست غنی تر هم هست, چرا از او نمیخواهید؟ دیگری هم که هرچه دارد دستش به جیب و کیف اوست. این طرز استدلال این به منزله تفسیر قرآن کریم است که أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ و او کَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطاً (2) این هست و یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ (3) اگر ما «زیدٌ فقیرٌ» را قضیه چهارم بدانیم. یک وقتی بگوییم «زیدٌ قائمٌ», یک وقتی بگوییم «الاربعة زوجٌ», یک وقتی بگوییم «الانسان ناطقٌ», یک وقتی بگوییم «زیدٌ فقیرٌ», این «زیدٌ فقیرٌ» یک قضیه چهارمی است که با همه آن سه قضیه مخالف است نه عرض مفارق است, نه عرض ذاتی است, نه ذاتی باب ایساغوجی (4) است, بلکه ذاتی باب هویّت است این انسان. این فقیر آن هم غنی آن هم أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ. (5) این است که اگر کسی موحدانه زندگی کند واقعاً راحت است. ما تمام مشکلمان در بیعقلی ماست. تمام مار و عقرب را فرمود من آفریدم، همه در دستگاه من روزی دارند پرونده دارند عائله من هستند: ما مِنْ دَابَّةٍ فِی اْلأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها (6) این «عَلَی» تعهد را میرساند. فرمود: تمام مارهای عالم تمام عقرب های عالم عائله من هستند این خداست و من معیلم خودم را موظف کردم اینها را تأمین بکنم و میکنم. یک چنین فکری اگر در جان کسی زنده بشود به او حیات میدهد اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ. (7) صلوات و تحیات خدا به روح مطهر امام سجاد (سلام الله علیه).
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین مسئله از مسائل بخش چهارم این است که اگر «مشروطٌ علیه» در مبیع تصرف کند و شرط هم متعذر شود این دو خصوصیت پیدا شد حکم چیست؟ تکرار مسئله بحث خیلی کمک میکند که الآن این مسئلهای که ما الآن در آن وارد شدیم از نظر هندسه جایش کجا است. تاکنون چهار بخش از بخش های پنج گانه مسئله شروط طرح شد. در بعضی از مباحث ملاحظه فرمودید که مرحوم شیخ میفرماید: «قد تقدم فی احکام الخیار» یکی هم در همین مسئله است که مرحوم شیخ میفرماید: ما این را در احکام خیار گفتیم, (1) یکی هم قبلاً بود؛ این معلوم میشود که مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) روی همان نظم طبیعی و اساسی فقه را تنظیم فرمودند؛ یعنی مسئله خیارات را که ذکر کردند احکام خیار را هم کنارش نوشتند بعد مسئله شروط را مطرح کردند. مسئله شروط الآن یک مسئله اجنبی است. مستحضرید که سه فصل از فصل های اساسی کتاب بیع گذشت؛ یعنی «البیع ما هو؟» «العقد ما هو؟» «المتعاقدان من هوان؟» «و المعقود علیه ما هو؟».
فصل اول مربوط به عقد بود و احکام عقد.
فصل دوم مربوط به عاقد بود که مسئله بیع فضولی آن جا مطرح شد.
فصل سوم مربوط به «معقود علیه» بود که باید حلال باشد و منفعت عقلایی داشته باشد و مانند آن. این سه فصل از فصول اساسی «کتاب البیع» بود. وقتی بیع تمام شد مسئله خیارات مطرح شد. وقتی مسئله خیارات مطرح شد, مسئله احکام خیار باید مطرح بشود. مرحوم شیخ اینچنین تنظیم کردند یعنی فصل عقد است و فصل عاقد است و فصل «معقود علیه» است و فصل خیارات است و فصل احکام خیارات؛ این تمام شد. مسئله شروط بیگانه از این فصول پنج گانه است. این مسئله شروط در آخر مکاسب باید باشد نه بین مباحث خیارات و احکام خیارات که اجنبی است. خود مرحوم شیخ هم الآن چندجا است یکی هم همین جا است که قبلاً بود؛ ایشان میفرماید که «وجوهٌ تقدّمت فی أحکام الخیار». (2) معلوم میشود مسئله شروط از نظر نظم طبیعی آن طور است از نظر نظم قلمی مرحوم شیخ هم همین طور بود این در آخر مکاسب بود, حالا این طور چاپ شده.
بنابراین اگر کسی بخواهد این را کتاب درسی بداند و قرار بدهد حداقل این نظم را باید رعایت بکند؛ یعنی مسئله شروط را از این جا بردارد, مسئله خیارات که هست, احکام خیارات خیار را کنارش ذکر بکند مسئله شروط را بگذارد آخر. لذا اینکه مرحوم شیخ میفرماید: «تقدّم» این سهو قلم نیست این واقعاً همین طور است. مرحوم شیخ احکام خیار را بعد از مسئله خیارات و قبل از مسئله شروط مرقوم فرمودند.
مسئله شروط پنج بخش دارد:
بخش اول این بود که «الشرط ما هو؟»
بخش دوم هشت الی ده شرط بود برای بیان شرایط صحت شرط که شرط صحیح کدام است, شرط فاسد کدام است.
بخش سوم اقسام شرط بود که شرط گاهی به وصف برمیگردد گاهی «شرط النتیجه» است و گاهی «شرط الفعل» است.
بخش چهارم احکام شرط صحیح است که اگر فعلی شرط شد و صحیح بود حکمش چیست.
بخش پنجم احکام شرط فاسد است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ و سایر مسائل. در بخش چهارم تاکنون چهار مسئله گذشت بعضیها فقهی بود بعضیها حقوقی؛ آنکه فقهی بود آن بود که وفای به شرط واجب است, آنکه حقوقی بود اینکه «مشروطٌ له» میتواند به محکمه قضا مراجعه کند و حق قانونی او است که حق خودش را استیفا کند «مشروطٌ علیه» را وادار کند که به شرط عمل بکند. مسئله سوم این بود که مادامی که محکمه قضا باز است و «مشروطٌ له» میتواند حقش را از نظر قانون استیفا کند نوبت به خیار نمیرسد. مسئله چهارم این بود که حالا اگر استیفای شرط ممکن نبود و او بخواهد مسئله حق خودش را استیفا کند و فسخ کند آیا أرش مطرح است یا نه؟ ثابت شد که أرش نیست فقط یک غرامتی میتواند برود بگیرد.
مسئله پنجم این است که اگر «مشروطٌ علیه» در مبیع تصرف کرد، که این مبیع از سلطنت «مشروطٌ علیه» بیرون آمد؛ یا «بالاطلاق» بیرون آمد یا «بالتقیید»؛ یعنی یک حادثهای پدید آمد که این یا رأساً در اختیار «مشروطٌ علیه» نیست یا در مدار بسته در اختیار او است نه در مدار باز [این مال مبیع] که آن شرط هم متعذر شد, پس شرط متعذر است یک، مبیع هم از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد یا تلف شد یا به دیگری فروخت یا به دیگری اجاره دارد یا مورد تعلق حق دیگری قرار گرفت «باحد انحاء» این مبیع از سلطه «مشروطٌ علیه» به در آمد حالا «مشروطٌ له» که حق خیار دارد - برای اینکه شرط متعذر شد رجوع به محکمه قضا ممکن نیست کارهای حقوقی ممکن نیست این فقط میتواند خیار داشته باشد - در این جا به چه مراجعه بکند؟ وقتی فسخ کرد عین موجود نیست چکار بکند؟ برای اینکه صورت مسئله خوب باز بشود چون سهم تعیینکنندهای در تحقیق هر مسئلهای همان تحریر صورت مسئله دارد، این باید بازتر شود. برای این جهت دو نکته را مورد توجه باید قرار دهیم, یکی اینکه در هر مسئلهای صورت مسئله باید شفاف شود, دوم اینکه برخی ها خواستند بگویند این مسئله این جا جایش نیست به احکام خیار باید برگردد.
سرّش این است که صورت مسئله خوب روشن نشد. الآن پس صورت مسئله چیست؟ صورت مسئله این است که بیعی شده و شرطی صحیح و برای «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط مستقر شد و رجوع به محکمه هم ممکن نیست برای اینکه شرط «متعذر الوصول» است و خیار مستقر شد, مبیع هم از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد, حالا این «مشروطٌ له» که خیار دارد اگر بگوید «فسخت» و معامله را فسخ کند چه بگیرد؟ شرط که متعذر است, عین هم که از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد, بدل بگیرد یا نه؟ چکار باید بکند؟ مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) دو سه شق از شقوق فراوان این مسئله را اشاره کرد بعد فرمود: اقوی این است که آن را فسخ میکند بعد چون عین موجود نیست بدل میگیرد, (1) سخن از أرش و امثال ذلک که نیست اگر مثلی است مثل میگیرد و قیمی است قیمت میگیرد. دیگر ضمان معاوضه گذشت الآن ضمان ید است برای اینکه این کالا ملک طلق مشتری شد با فسخ عیناش که موجود نیست باید بدلش بدهد اگر مثلی است مثل, و قیمی است قیمت, این را باید بدهد؛ چون مشتری و «مشروطٌ له» وقتی فسخ کرد ثمن را برمیگرداند, «مشروطٌ علیه» باید مثمن را برگرداند مثمن را که ندارد بدل را به او میدهد اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت را می دهد. به ضمان ید ضامن است نه ضمان معاوضه از این به بعد دیگر از نظر ضمان معاوضه بدهکار نیست.
1) (3) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص76.
پرسش: قاعده هست که «کلما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» (1) ...
پاسخ: بله اینکه سخن از قاعده «ما یضمن» نیست که این ملک طلق مشتری بود این مشتری هم این را تصرف کرده و مال خودش بود و از بین برده؛ یا اگر خوراکی بود مصرف کرده, پوشاکی بود پوشده, مندرس کرده یا به دیگری منتقل کرده, الآن آن فروشنده فسخ کرده و پول را پس داده کالای خودش را میخواهد, این کالا را شخص مشتری به ضمان معاوضه بدهکار نیست به ضمان ید بدهکار است؛ حالا اگر مثلی بود مثل و قیمی بود قیمت را می پردازد. گوشهای از گوشههای این مسئله وسیع را مرحوم شیخ مطرح کرده بعد فرمود که اقوی این است که فسخ میکند و بدل میگیرد. (2)
مرحوم آقای سید محمد کاظم یک فقیه فحلی بود که کرسی تدریس حسابی داشت تا به هفت قسم صورت مسئله را باز کرد و فروع فراوانی ذکر کرده است (3) که حالا اگر لازم بود بخشی از آنها مطرح میشود. در صورت مسئله باید این شقوق را در نظر داشت گاهی تعذر شرط قبل خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» است و گاهی بعد از او, چرا این تشقیق میشود؟ برای اینکه وقتی این شرط متعذر نشد ما گفتیم خیار ندارد, این «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را به محکمه قضا ببرد او را وادار کند که شرط را بدهد و در صورت عدم تعذر شرط ثابت شد که خیار نیست اینها در طول هماند نه در عرض هم. اگر قبل از خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه»، شرط متعذر شد که خیار مستقر میشود اگر قبل از او نشد بعد شد آیا قبلاً خیار میآید یا نه باید اشاره بشود, این یک مطلب.
پرسش: خروج عین از سلطه «مشروطٌ له»؟
پاسخ: «مشروطٌ علیه».
پرسش: «مشروطٌ علیه» که مبیع را به «مشروطٌ له» فروخته, منتها به این شرط که خیاطت هم انجام بدهد.
پاسخ: الآن «مشروطٌ علیه» کسی است که باید خیاطت انجام بدهد اگر به مشتری فروخته و مشتری متعهد خیاطت است بله این مشتری هم شرط متعذر شد هم عین را از دست داده یا تصرف کرده. تصرف «ذی الخیار» در برخی از موارد مسقط حق خیار است برای اینکه آن «مشروطٌ له» است و خیار, اما یک تصرف «من علیه الخیار» است نه «من له الخیار», آن «مشروطٌ علیه» تصرف کرده که «من علیه الخیار» نه «من له الخیار». تصرف «من له الخیار» از مسقطات خیار است؛ اما تصرف «من علیه الخیار» مسئلهآفرین است و آن این است که حالا اگر «ذوالخیار» که طرف مقابل است آمده فسخ کرده عین وجودی ندارد, چه را بگیرد؟ پس این تعذر گاهی قبل از خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» است گاهی بعد از او، این یک، خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» گاهی به تلف حقیقی است که غذایی بود او مصرف کرده یا ظرفی بود شکسته و مانند آن؛ یا نه تلف حکمی است که این به دیگری منتقل کرده, انتقال به دیگری هم گاهی به عقد لازم است گاهی به عقد جائز, اگر به عقد لازم بود دیگر استردادش ممکن نیست، اگر به عقد جائز بود استردادش ممکن است. گاهی کلاً عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج میشود به همین مثال هایی که ذکر شده به تلف حقیقی یا به تلف حکمی, گاهی عین از سلطه «مشروطٌ علیه» کلاً خارج نمیشود از اطلاق سلطه میافتد نه از اصل سلطه, مثل اینکه این عین را - این خانهای - که خریده برده بانک رهنی گرو گذاشته عین مرهونه در مدت رهن مال راهن است مال مرتهن که نیست؛ منتها حق مرتهن به عین مرهونه در مدت رهن تعلق گرفته این عین مرهونه را از اطلاق انداخت این دیگر ملک طلق راهن نیست این ملک مقیّد است و حق فروش ندارد تا مرتهن اجازه بدهد. اگر «حق الرهانه» به این عین تعلق گرفته این عین همچنان به ملک راهن باقی است منتها طلق نیست مقیّد است. پس خروج از سلطنت «مشروطٌ علیه» یا به تلف حقیقی است یا تلف حکمی, تلف حکمی هم ـ یعنی نقل ـ که یا نقل لازم است یا نقل جائز, به خروج از اصل سلطه نیست به خروج از اطلاق سلطه است. اینها وجوه و حالاتی است که باید در این مسئله پنجم مطرح بشود این مطلب اول.
مطلب دوم این است که برخی ها میگویند که این مسئله جایش در احکام خیار است نه در شروط. چرا؟ برای اینکه در احکام خیار بحث میشود که اگر «ذوالخیار» تصرف کرد تصرف «ذوالخیار» مسقط است, اگر «من علیه الخیار» تصرف کرد باید ببینیم که «ذوالخیار» اگر فسخ کرد بدل میگیرد یا کار دیگر انجام میدهد آن مسئله آن جا حل میشود این جا تکرار است و جایش این جا نیست. از چند جهت این نقد وارد نیست؛ چون وارد نیست بزرگانی مثل مرحوم شیخ و سائر فقها (رضوان الله علیه) این مطلب را در باب شروط مطرح کردند از یک منظر در باب خیارات مطرح کردند از منظر دیگر. در باب شروط که مطرح کردند برای آن است که درست است که ما در مسئله چهارم گفتیم اگر کسی شرط کرد و آن شرط متعذر شد «مشروطٌ له» خیار دارد و درست است گفتیم که خیار بین قبول و نکول نیست ولی مطرح کردیم که أرش در کار نیست, اما یک تغریمی هست؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را تغریم کند یعنی وادار کند که غرامت شرط را بپردازد, این با سایر شرایط فرق میکند. یک وقت است که «شرط الخیار» است یک وقت خیار تخلف شرط است اگر «شرط الخیار» بود و «مشروطٌ له» خیار را اعمال کرد معامله را فسخ کرد دیگر چیزی طلبکار نیست و اما اگر شرطی کرد و در اثر آن شرط, شرط کرد که این کالا را که خریدم ترخیص گمرک و کارهای بندری و امثال ذلک به عهده تو باشد, حالا این کارها را «مشروطٌ علیه» انجام نمیدهد, این «مشروطٌ علیه» غرامت این کارها را از او میگیرد پس در این جا هم حق تغریم مطرح است هم فسخ, أرش مطرح نیست اما حق تغریم مطرح است. اگر بزرگان این را در مبحث شروط مطرح میکنند برای آن حق تغریم است, پس جایش این جا باز است این یک، ثانیاً در مبحث خیارات آن جا میگویند اگر «من علیه الخیار» تصرف بکند آن کاری ندارند که این تصرف با شرط هماهنگ است یا با شرط ناهماهنگ.
عنصر محوری بحث را این جا قرار میدهد که تصرفی در عین شده است که با آن شرط هماهنگ نیست, محور اصلی این است؛ البته حواشی هم خواهد داشت؛ مثل اینکه عبد را به این شخص مشتری فروخت به این شرط که آن عبد را آزاد کند و این آمده عبد را فروخته است, عتق عبد شرط در ضمن عقد است, فروش عقد این محل شرط را از بین میبرد, این صرف تصرف «من علیه الخیار» نیست. تصرف «من علیه الخیار»؛ مثل اینکه کسی عبدی را فروخته به «شرط الخیار» و «من علیه الخیار» عبد را فروخته؛ این هم خیارش را اعمال میکند.
سرّ تعرض این مسئله در مبحث شروط چنین است: شرطی است که با بود عین سازگار است و این عین را از بین برده یا عین تلف شده یا مالی را به کسی فروخته, گفته من این مال را به شما میفروشم, ارزان میفروشم به شرطی که شما این را وقف مدرسه و بیمارستان و در مرکز خیریه مصرف کنید. این شرط در ضمن عقد است و مشتری هم این را قبول کرده بعد این زمین را فروخته به دیگری, کاری کرده که با شرط هماهنگ نیست. آنچه که فقها این جا مطرح میکنند در این محور است؛ آنچه در احکام خیار مطرح میکنند در اصل تصرف «من علیه الخیار» است, آن کجا و این کجا, لذا جا دارد که از دو منظر بحث بشود. پس محور اصلی طرح بحث در این جا برای آن است که حق تغریم محفوظ باشد با شرط کار داریم. حالا در آن جا میگویند که «من علیه الخیار» اگر تصرف کرده و عین را از بین برده «ذوالخیار» حق فسخ دارد فسخ میکند اگر عین موجود نیست بدلش را میگیرد. چه اینکه مرحوم شیخ این جا به آسانی فتوا داد بدل را میگیرد. (1) اما این جا عنصر محوری این است که «ذوالخیار» اگر فسخ کرد حق تغریمش چه باید باشد؟ این فسخ میکند که غرامت شرط را بگیرد این به این مناسبت در باب شروط مطرح است؛ ضمناً آن بحث هم مطرح میشود که حالا عین وجود ندارد بدل عین را باید بدهد.
1) (7) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص76.
پرسش: حق تغریم باید منوط به یک ضمانی باشد.
پاسخ: بله خود حق دیگر, این اتلاف حق است «من اتلف مال الغیر» «من اتلف ملک الغیر» «من اتلف حق الغیر» فله کذا, این «من اتلف مال الغیر» اعم از عین است و منفعت است و انتفاع، همه را در بر میگیرد. اگر کسی عین مردم, منفعت مردم, انتفاع مردم و حق مردم را ضایع کرده؛ یا کسی آمده دارویی را به زحمت کشف کرده, این حق کشف مال او است, کسی بیاید حالا دوباره کاری بکند که این را در ثمن بیاندارد حق کشف مال او است, حق تألیف مال او است, مدت ها جان کنده یک کتاب نوشته شما فوراً بدهید چاپخانه چاپ بکنید! این حق تألیف را ضایع کرده و بازار را پر کرده «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1) و «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ». (2) این چهار مورد یعنی عین, منفعت, انتفاع, حق, همه را قاعده «عَلَی الْیَدِ» در بر میگیرد. این جا اگر کسی مال مردم را تلف کرده, حق مردم را تلف کرده ضامن است. أرش نیست أرش تعبداً در خصوص خیار عیب است؛ اما این جا اتلاف مال مردم است و تغریم محفوظ است.
در مسئله چهارم گذشت که تغریم و خیار در طول هماند نه در عرض هم «خلافاً لبعض الفقهاء» آنها گفتند یا میتواند خیار را فسخ بکند یا غرامت بگیرد, معلوم شد که حق ندارد. چرا؟ برای اینکه آن شرط یا خصوص این مال مشخص است یا یک کار مشخص است که مثلاً خودش این کار را بکند، نه نائب بگیرد یا «بالتسبیب» خود این شخص باید این کارهای ترخیص گمرکی را به عهده بگیرد, حالا افتاد و مریض شد و نمیتواند, در این جا جا برای خیار است برای اینکه تعذر وقتی شرط جا برای خیار است. یک وقت است که نه این ترخیص و انجام کارهای گمرک و بندری به عهده او است اعم از تسبیب و مباشره, خودش برود یا عدهای نماینده بروند, یک عده زحمت بکشند, پول بدهد دیگران بروند این کار را بکنند, اگر اعم از تسبیب و مباشرت بود. پس شرط متعذر نیست وقتی شرط متعذر نشد محکمه قضا باز است میشود از آن گرفت دیگر جا برای خیار نیست تخلف نشده, خیار مال تخلف شرط است. خیار تخلف شرط غیر از «شرط الخیار» است, «شرط الخیار» یعنی من خیار دارم. خیار تخلف شرط این است که اگر شرط ممکن نبود این خیار دارد الآن شرط ممکن است اعم از تسبیب یا مباشرت. این در فصل قبل گذشت که مسئله خیار و تغریم در عرض هم نیستند در طول هماند. حالا به هر تقدیر، طرح این مسئله از دو منظر است یکی اینکه وقتی شرط متعذر شد و عین هم از سلطه «من علیه الخیار» خارج شد «من له الخیار» فسخ میکند بدل میگیرد که تفصیلش در احکام خیارات خواهد آمد, غرامت شرط را از او میگیرد که تفصیلش این جا محل بحث است. پس طرح این مسئله این جا جا دارد یکی این, دیگری هم اینکه سرّ اینکه در خصوص مقام بحث کردند این است که در احکام خیار فقط میگویند اگر «من علیه الخیار» تصرف بکنند در این حکمش چیست, اما این جا آن عنصر محوری این است که اگر «من علیه الخیار» کاری بکند که با شرط هماهنگ نیست مثل اینکه عبدی را به شرط عتق و عتق نکرده مالی را خریده به شرط وقف و وقف نکرده, از این جهت. حالا این صورت مسئله هست. این اصرار بر حل صورت مسئله قبلاً ملاحظه فرمودید اگر صورت مسئله در همه جا مخصوصاً در بحث های ریاضی فلسفی کلامی که با خود تکوین و واقع سروکار دارد آن خیلی راهگشا است؛ یعنی یک فیلسوف یک متکلم یک ریاضیدان وقتی صورت مسئله را خوب حل کرد از چند جهت میتواند برهان اقامه بکند؛ برای اینکه این تافته جدابافته که نیست این یک واقعیت خارجی است. اگر این واقعیت خارجی خوب برای محقق روشن شد میتواند از راه لوازم, ملزومات, ملازمات, مقارنات, از چند جهت برهان اقامه کند اگر بیراهه رفته آن مستشکل میتواند حمله کند از هر نظر بر او اشکال کند و اشکالش هم وارد است, از راه لوازم, از راه ملزومات, از راه ملازمات, از راه مقارنات او را گرفتار خفقان این نقد میکند از هر طرف اشکال میکند و اشکالش هم وارد است؛ برای اینکه او به مطلب نرسید, تحریر صورت مسئله برای همین است.
حکم چیست؟ حالا در این جا با خیاری که دارد حق دارد معامله را فسخ بکند یا نه؟ باید ببینیم دلیل خیار چیست؛ مهم ترین دلیلش شرط ضمنی بود و قاعده لاضرر (1) بود و اجماع, گرچه اجماع را مرحوم آخوند و امثال آخوند (رضوان الله علیه) در غالب موارد مطرح میکنند؛ ولی مستحضرید که داشتن اجماع تعبدی در معاملات مشکل است اولاً و با داشتن این همه ادلهای که در مسئله مطرح است بگوییم اجماع تعبدی منعقد شد مشکل است ثانیاً ولی خب اجماع را مطرح میکنیم. مهم ترین دلیل خیار یا شرط ضمنی است یا قاعده لاضرر یا اجماع.
اولین و مهم ترین دلیل که شرط ضمنی است «کما هو المختار»؛ شرط ضمنی معنایش آن است که دالان ورودی معامله، نقل و انتقال و تبادل مالین است, این محفوظ است و شرط ندارد. حوزه دوم دالان وفای به عقد؛ چون اگر این عقد جایز باشد نظیر مسئله عاریه این یک بعدی است یک معیر مال خودش را به مستعیر عاریه میدهد همین, اما من پای امضایم میایستم, تسلیم میکنم, نقض نمیکنم, اینها که در آن نیست, یک قرارداد جایزی است. اما بیع دو مرحلهای است دو حیثیتی است: یکی نقل و انتقال ثمن و مثمن است یکی اینکه هر دو متعهدند که پای امضایشان بایستند یکی را أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2) دارد یکی را أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) دارد این قرار ارتکازی مردم است. در این مرحله دوم که میگویند ما پای امضایمان میایستیم و تعهد میسپاریم که بایستیم این یا باز است یا بسته؛ باز است نظیر معاملات رایج که میشود بیع لازم. در مدار بسته باشد آن جا که جای شرط است میگوید من مادامی پای شرطم و امضایم میایستم, مادامی وفا میکنم که شما آن کار را انجام بدهید که شرط در این حوزه دوم است. این شرط در این حوزه دوم که قرار گرفت معنایش این است که «مشروطٌ له» میگوید اگر شما به شرط عمل نکردید من پای امضا نمیایستم و به عقد وفا نمیکنم؛ یعنی خیار دارم. پس خیار دارم و حق دارم. با این, حق پدید میآید, این یک مطلب. این حق نظیر در و دیوار نیست که روی پای خود بایستد که حق یک متعلقی میخواهد, این حق به که وابسته است؟ این در احکام خیار خواهد آمد که آیا خیار حقی است متعلق به عین و عین را استرداد میکند و در سایه استرداد عین، عقد منحل میشود یا حقی است متعلق به عقد و عقد را منحل میکند و به عین برمیگردد؟ «فیه وجهان و قولان». اگر ما گفتیم که خیار حقی است متعلق به عین, عینی وجود ندارد تا شما خیار داشته باشید. اگر گفتیم خیار حق متعلق به عقد است در همین جا دو مبنا است؛ یکی اینکه فقط متعلق به عقد است «عقد بما انه عقدٌ» متعلق این حق است و این حق روی این عقد مینشیند و البته عقد دائر است. یک معاملهای که انسان انجام داده ممکن است پنجاه سال شصت سال هم این عقد باشد مادامی که طرفین هستند و مادامی که این موجود است اگر یک خانهای را کسی پنجاه سال فروخت، الآن معلوم شد که این خانه را گران خریده - بعد از پنجاه سال فهمید - خیار غبن دارد میتواند به هم بزند, عقد که به هم نمیخورد, عقد یک امر وفاداری است. حالا خانه خراب شده عقد باز هست, به هم میزند اگر عین وجود ندارد بدلش را میگیرد. عقد یک قراردادی است وفادار و پایدار برخلاف عیب, اگر خیار حقی باشد متعلق به عقد این عقد موجود است. بله روی این مبنا شما میتوانید بگویید این خیار دارد و عقد را به هم میزند. ولی روی دو مبنا نمیتوانید:
دو مبنا کدام است؟ یکی همین الآن اشاره شد یکی هم باید توضیح داده بشود. چون اصل مبنا در مسئله خیار سه تا است: یکی اینکه این خیار حقی است متعلق به عقد به هیچ جا کار ندارد به خود عقد تعلق میگیرد که عقد را منحل میکند اگر عین موجود است موجود نشد بدل. دوم اینکه خیار حقی است متعلق به عقد اما عقد طریق است «لاسترداد العین» نه خودش پایگاه عقد باشد. خیار حقی نیست که در پایگاه و فرودگاه عقد بنشیند و تکان نخورد خیر, خیار حق عبوری دارد این جا توفقگاه مقطعی او است این جا بین راه است یعنی حق تعلق میگیرد به عقد که برود به سراغ عین و عین را برگرداند بعد این جا میشود منزلگاه, این جا میشود ایستگاه نه قرارگاه. خیار به عقد تعلق نمیگیرد که این جا بنشیند و بماند که مبنای اول است, حق به خیار تعلق میگیرد که از این جا فوراً عبور بکند برود به سراغ عین که عین را برگرداند, این مبنای دوم. مبنای سوم این است که خیار حقی است مستقیماً به عین میخورد خیار حق «استرداد العین» است با استرداد عین عقد منحل میشود. پس «هذه وجوهٌ و اقوال». روی دو مبنا اصلاً این جا جای خیار نیست ؛ روی یک مبنا خیار است. روی مبنای اول که خیار حقی باشد مستقیماً به خود عقد تعلق بگیرد بله عقد یک موجود پایداری است میتواند این را به هم بزند چون جایگاه اصلی خیار عقد است یعنی عقد را به هم میزند اگر آن «معقود علیه» موجود بود که برمیگرداند، نشد بدلش را می دهد.
اما آن بنا بر مبنای دوم و سوم جا برای خیار نیست. چرا؟ روی مبنای دوم این بود که خیار حقی است تعلق گرفته به عقد که فوراً عبور بکند ـ این عقد معبر است نه محل ـ از عقد عبور بکند برسد به عین, عین را برگرداند, حالا عین موجود نیست این کجا برود. قول سوم این است که این خیار حقی است مستقیماً به خود عین میخورد؛ وقتی عین موجود نیست چه حقی چه خیاری؟ پس روی دو مبنا از مبانی تحقیقی «احکام الخیار» که متعلق این حق چیست, جا برای خیار نیست، روی یک مبنا خیار است؛ حالا شما کدام یک از مبانی را اصلاح میکنید.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین مسئله از مسائل احکام شرط صحیح؛ یعنی بخش چهارم از بخش های پنجگانه مبحث شروط این است که اگر شرط متعذر بود و خیار تخلف شرط مستقر شد و عین هم از دست «مشروطٌ علیه» خارج شد یا «بالتلف» یا «بالبیع», عینی نیست تا «مشروطٌ له» فسخ کند و عین را بگیرد, شرطی نیست تا «مشروطٌ له» شرط را از «مشروطٌ علیه» طلب کند در این جا حکم چیست؟ «عند التعذر الشرط و تلف المبیع» عین تلف شد شرط هم متعذر است.
نظم یکی از بهترین و لازمترین راه تألیف, تدریس و مانند آن است. مرحوم محقق در شرایع مبحث شروط را خیلی بعد ذکر کرده است به نحوی که اصلاً ارتباطی به بحث خیارات ندارد, این اصلاً مسئله نیست؛ بلکه قاعده فقهی است, وقتی قاعده فقهی شد اختصاصی به کتاب بیع ندارد. در کتاب اجاره همین حرف ها هست, در کتاب مضاربه و مزارعه و مساقات همین حرف هست, سایر عقود همین حرف هست, این یک قاعده فقهی است نه مسئله فقهی اولاً و ارتباطی به کتاب بیع ندارد ثانیاً؛ ثالثاً خود مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) مسئله احکام خیار را قبل از این نوشته که در همین مبحث شروط چندجا ارجاع میدهند میفرمایند «و قد قدمناه و بیناه»؛ یعنی مسئله شروط را بعد از مسئله احکام خیار تنظیم فرمودند. نظم طبیعیاش این است که بعد از مکاسب محرمه کتاب بیع شروع میشود. کتاب بیع فصل اولش درباره عقد است و شرایط عقد, فصل دوم درباره عاقد است و شرایط عاقد, فصل سوم درباره معقود است و شرایط «معقود علیه» «کتاب البیع» تمام میشود, آن وقت خیارات مطرح است, بعد از خیارات احکام خیار مطرح است. آنگاه در پایان مسئله شروط ممکن است مطرح کنند, مسئله نقد و نسیه و اینها جزء احکام عقود است که جداگانه ذکر میشود.
مسئله شروط بین مبحث خیارات و مبحث احکام خیار یک چیز بیگانه است. سرّ تکرار نظم برای آن است که الآن هندسه بحث روشن بشود که ما در کجا داریم بحث میکنیم و ناخواسته این کتاب به این صورت تنظیم شده است.
قاعده شروط، بخش اولش این بود که شرط چیست؟ بخش دوم این بود که شرایط صحت شرط چیست؟ که اگر فاقد این بود میشود شرط باطل, بخش سوم هم این بود که اقسام شرط چیست؟ بخش چهارم اینکه احکام شرط صحیح چیست؟ بخش پنجم این است که احکام شرط فاسد چیست؟ بخش چهارم که احکام شرط صحیح است, چهار مسئلهاش گذشت:
اول اینکه از نظر حکم فقهی وفای به شرط واجب است,
دوم اینکه از نظر حکم حقوقی و قضایی رجوع به محکمه و اجبار «مشروطٌ علیه» به انجام کار جائز است,
سوم اینکه تا آن جایی که اجبار ممکن است رجوع به دستگاه قضا ممکن است و خیار مطرح نیست,
چهارم اینکه وقتی خیار مطرح شد آیا أرش مطرح است یا نه؟ آن جا ثابت شد که أرش نیست ولی تغریم مطرح است. الآن مسئله پنجم که محل بحث است این است؛ اگر شرط متعذر شد دیگر جا برای اینکه شخص را وادار کنند و به محکمه قضا ببرند و او را وادار بکنند که این شرط را انجام بدهد ممکن نیست. شرط کرده که این عبد را آزاد کند ولی عبد مرد, شرط کردند که این زمین را وقف کند ولی با رانش کوه این زمین رفته در دره و زمینی نمانده. اگر شرط متعذر شد خیار مستقر میشود. شخصی که «ذوالخیار» است میخواهد خیارش را اعمال کند برای اینکه عین مال خودش را برگرداند عین هم اگر تلف شد, در این جا حکمش چیست؟ برخی ها خواستند بگویند این مسئله جایش این جا نیست جایش در احکام خیار است؛ برای اینکه در مبحث احکام خیار بحث میشود که اگر «ذوالخیار» تصرف کرد مثلاً کاشف از رضا است و خیار ساقط میشود, «من علیه الخیار» تصرف کرد عین را از بین برد آیا خیار ساقط میشود یا نه؟ منوط است که بگوییم متعلق خیار چیست, خیار یک حق است که متعلق میخواهد. اگر متعلق خیار عقد باشد که فسخ راه دارد اگر متعلق خیار عین باشد که عینی در کار نیست. پس این مسئله مربوط به احکام خیار است و خواهد آمد و این جا جایش نیست تکرار است.
پاسخ شبهه این است که طرح این مسئله در این جا «لوجهین» است از دو منظر این مسئله این جا جا دارد: یکی اینکه اکنون که شرط متعذر شد و شخص حق فسخ دارد و میخواهد فسخ بکند عین موجود نیست چگونه به حق شرط برسد؟ آن تغریم و غرامتی که «مشروطٌ له» از «مشروطٌ علیه» در جریان شرط طلب میکند راهش چیست؟ منظر دوم و وجه دوم آن است که در مبحث احکام خیار میگویند: اگر «من علیه الخیار» در عین تصرف کرد و عین را از دست داد آیا خیار ساقط است یا نه؟ برای اینکه عقد را به هم بزنند یا نه؟ آیا تلف عین به عقد آسیب میرساند یا نه؟ اما طرح آن مسئله در این جا برای آن است که بسیاری از موارد آن شرط متعلق به این عین است. شما شرایع که ملاحظه میفرمایید و به تبع او مرحوم صاحب جواهر (1) هم همین طور معنا کرده در متن شرایع (2) این است اگر شرط کردند در بیع عبد که این عبد را آزاد کنند؛ حالا امروز این مسئله موضوعی ندارد موضوع دیگرش ممکن است و آن این است که کالایی را فروخته به شرطی که وقف بکند؛ حالا وقف نشد, زمینی را یک کسی به دیگری فروخته, خودش لازم داشت نمیخواست به او بفروشد, او گفت من میخواهم این جا را مدرسه درست کنم, مسجد درست کنم, حسینیه درست کنم, درمانگاه درست کنم, مرکز خیریه درست کنم, «دار الایتام» درست کنم, از این حرف ها زد و صاحب زمین را وادار کرد به فروش, صاحب زمین هم در متن عقد بیع شرط کرده است که من این زمین را به شما میفروشم به شرطی که شما این را مدرسه درست کنی, به شرطی که این را بیمارستان درست کنی, این هم زمین را گرفته به قیمت خوب به دیگری فروخته, این جا تکلیف چیست؟ این مسئله روز است.
طرح مسئله پنجم در باب شروط روی این نکته است که اگر شرط متعلق به عین بود و عین از دست خریدار خارج شد باید چه کرد؟ اما آنچه که در مبحث احکام خیار میآید این است که اگر در تخلف شرط «ذوالخیار» که خیار داشت خواست فسخ بکند «من علیه الخیار» زمین را به دیگری فروخت, این میخواهد فسخ بکند, عقد را به هم بزند, به چه میخواهد برسد؟ آیا خیار به عین تعلق میگیرد؟ یا به عقد تعلق میگیرد؟ و مانند آن. پس این مسئله از دو منظر با آنچه که در احکام خیار خواهد آمد فرق دارد و جایش این جا است. تمام تلاش ها برای این است که صورت مسئله مشخص بشود از ضروریترین کار برای هر پژوهش گر و محقق این است که یک مدت زیادی وقت صرف بکند که موضوع مسئله مشخص بشود, این از ضروریترین راه تحقیق است. اگر این تلاش ها را کرد که صورت مسئله برای او محقق شد، آن وقت استدلال آسان است؛ برای اینکه این شیء که یک تافته بیگانه نیست که, اگر این شیء مشخص شد این لوازمی دارد ملزوماتی دارد ملازماتی دارد از چند راه میشود مسئله را ثابت کرد, چه اینکه اگر صورت مسئله برای کسی اشتباه بشود آن ناقدان از چند جهت میتوانند حمله بکنند و درست هم هست. اگر کسی مدتی وقت صرف میکند که صورت مسئله را خوب تحلیل کند در استدلال هم موفقتر است هم کار به آسانی پیش میرود. پس صورت مسئله مشخص شد که فرقش با آنچه که در احکام خیار خواهد آمد آن چیست. حالا اگر کسی شرط کرده در اثنای عقد که فلان کار را «مشروطٌ علیه» انجام بدهد «شرط الفعل» است و اگر او انجام نمیدهد که راه محکمه قضا باز است اگر از انجام دادن متعذر شد؛ یعنی آن شرط متعذر شد خیار مستقر میشود. وقتی خیار مستقر شد این «مشروطٌ له» میخواهد فسخ کند عین خودش را بگیرد عین هم که وجود ندارد. حالا تلف عین گاهی قبل از تعذر شرط است گاهی بعد از تعذر شرط. تلف عین گاهی تلف تکوینی است که مثلاً قضایی بود مصرف شده یا مالی بود از بین رفته حیوانی بود تلف شده, یا تلف حکمی است که این شخص به دیگری فروخته دیگر در دست او نیست, به دیگری منتقل کرده. انتقال به دیگری گاهی به عقد لازم است «کالبیع», گاهی به عقد جائز است؛ نظیر عقودی که در آن خیار راه داشته باشد یا حق خیار بر آن گذاشته باشند و مانند آن, در همه این صور این سؤال مطرح است که اگر «ذوالخیار» فسخ کرد چکار بکند؟ برخی ها خواستند بگویند جا برای خیار نیست؛ برای اینکه خیار یک حق است و متعلق میطلبد. ما باید ببینیم که دلیل ما برای اثبات خیار چیست برابر آن دلیل این راه را طی کنیم - هر چه آن دلیل راهنمایی کرد - دلیل ما برای خیار قسمت مهماش شرط ضمنی بود و برخی ها به «لاضرر» (1) تمسک کردند مرحوم علامه در تذکره (2) به اجماع تمسک کرد که گاهی هم مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) به اجماع هم اشاره میکند. اگر دلیل خیار شرط ضمنی بود این هیچ محذوری ندارد این دلیل تام است. چرا؟ برای اینکه معنای اینکه خیار با شرط ضمنی حمل میشود این است که عقدها دو قسماند بعضی یک بعدیاند بعضی دوبعدی؛ عقدهای یکبعدی مثل عاریه که عقد جائز است عقد لازم نیست. معیر و مستعیر با دادن و گرفتن یک کالا این عقد را میبندند دیگر تعهدی در کار نیست, کسی بگوید من پای امضایم میایستم مطلقا او مشروطاً نیست؛ برای اینکه مستعیر هر وقت خواست پس میدهد و معیر هر وقت خواست پس میگیرد. من پای امضایم میایستم و نقض نمیکنم در آن نیست. بیع و امثال بیع که از عقود لازمهاند اینها دو بعد دارند: یکی دالان نقل و انتقال است که تبادل ملکی است, یکی اینکه ما که تملیک و تملک کردیم پای امضایمان میایستیم, متعهدیم که نه پس بدهیم و نه پس بگیریم. آن وقت اینکه مینویسند اگر کالایی که فروختیم پس نمیگیریم این یک حق قانونی و شرعی آنها است. برای اینکه بیع یک عقد لازمی است و اگر کسی هم که بیع را انجام داده متعهد شده که پس ندهد و پس نگیرد, حالا با تراضی طرفین اقاله میکنند مطلب دیگر است؛ ولی کسی حق پس دادن ندارد حق پس گرفتن ندارد چون این عقد لازمی است.
بخش دوم مرحله تسلیم است که گاهی بسته است گاهی باز, گاهی مطلق است گاهی مشروط, اگر شرطی نکردند وفای به عقد بر هر دو واجب است «بالقول المطلق», میشود واجب مطلق و پای امضایشان هم باید بایستند, اگر شرط کردند میشود واجب مشروط. اگر بایع گفت من این را به شما میفروشم به شرطی که ترخیص کالا و کارهای گمرکی و بندری به عهده شما باشد یا مشتری گفت من این کالا را از شما میخرم که از کشور دیگر بیاورید این جا کارهای بندری هم انجام بدهید, این میشود واجب مشروط. چرا؟ برای اینکه «مشروطٌ له» میگوید من پای امضای خودم «بالقول المطلق» نمیایستم مشروطاً میایستم اگر شما به شرط وفا کردید من وفا میکنم وگرنه من معامله را به هم میزنم, این معنای شرط است. پس شرط ضمنی به دالان دوم مرتبط است نه دالان اول؛ یعنی به نقل و انتقال ارتباطی ندارد به وفا که من پای امضایم میایستم مرتبط است. وقتی که شرط کردند که وقتی این شرط را انجام دادید من پای امضایم میایستم حالا اگر از انجام شرط متعذر شد و نتوانست انجام بدهد و شرط اختیاری که نبود مطلق شرط بود وقتی که این انجام نشد «مشروطٌ له» حق دارد معامله را به هم بزند اگر عین موجود بود عین, نشد قیمتش را میگیرد که ضمان معاوضه نیست ضمان ید است؛ یعنی وقتی که فسخ کرد این تعویض فسخ میشود وقتی تعویض فسخ شد ضمان معاوضه به ضمان ید برمیگردد. معنای برگشت ضمان معاوضه به ضمان ید این است که تاکنون ثمن ملک مشتری بود ولی وقتی فسخ شد این ثمن ملک طلق فروشنده است, قبلاً این ثمن ملک بایع بود الآن دیگر ملک مشتری است به صاحب اصلیاش باید برگرداند. این به صاحب اصلیاش باید برگرداند؛ یعنی ید او ید ضمان است به ضمان ید. بایع که ثمن را گرفت, تاکنون ثمن مال بایع بود الآن که فسخ شد این ثمن ملک طلق مشتری است بایع باید مال مشتری را به مشتری برگرداند به ضمان ید.
پرسش: این عین از بین رفته...؟
پاسخ: در مسئله چهارم گذشت که مسئله غرامت است یا مسئله ضمان هست یا مسئله أرش هست؟ أرش نیست غرامتش را باید بپردازد غرامت باید بپردازد. اگر آن شرط غرامتش نظیر ترخیص گمرک و امثال ذلک و اینها بود و این کار را انجام نداد؛ چون متعلق به خود این عین بود عین را هم که معامله را فسخ کرده میگوید من قبول ندارم حالا کشتی روی آب است، دیگر ترخیصی در کار نیست حق ترخیص هم ندارد. چرا؟ برای اینکه اگر این میخواست بیاید به مغازه او و به انبار او ترخیص میخواست؛ حالا که ایشان هم روی آب فسخ کرده دیگر جا برای این کار نیست.
پرسش: ضمنی فقط اثبات خیار می کند.
پاسخ: بسیارخب حالا چون اثبات خیار میکند این شخص خیار دارد وقتی خیار داشت این عقد را فسخ میکند, وقتی عقد را فسخ کرد ثمن که قبلاً مال مشتری بود الآن میشود مال مشتری, مثمن که مال بایع بود الآن میشود مال بایع. وقتی فسخ شد و عقد به هم خورد مسئله تعویض و ضمان معاوضه به ضمان ید برمیگردد؛ یعنی ثمن که الآن در دست بایع است مال مشتری است و از این به بعد ید او ید ضمان است به ضمان ید, مثمن که دست مشتری است تاکنون مال او بود الآن چون فسخ کردند الآن مال بایع است و ید مشتری نسبت به این مبیع ید ضمان است و ضمان میشود ضمان ید, چون فرض در این است که عین تلف شد و از بین رفت باید یا مثل را بدهد یا قیمت را, به ضمان ید نه به ضمان معاوضه. حالا یکی از فروعاتش این است که اگر این عین را به دیگری فروخت و هنوز آن خریدار این عین را دارد این شخص؛ یعنی «مشروطٌ له» مجبور است که آن معامله را فسخ کند آن عین را از دست دیگری بگیرد یا نه؟ آیا بین عقد لازم و عقد جائز در این عقد دوم فرق است یا نه؟ آیا اگر فسخ کردند فسخ «من الحین» است یا «من الاصل»؟ اینها فروعات وابسته به این نقل و انتقال عین است که از دست خریدار اول رفته به دست خریدارهای بعدی. الآن آن رأس بحث ها این است که اگر «من له الخیار» و «مشروطٌ له» این معامله را فسخ کرد چون عین در دست «مشروطٌ علیه» نیست این به چه مراجعه کند؟ شرط ضمنی میگوید که تو خیار داری اگر عین موجود است عین را استرداد بکنی, نشد مثل یا قیمت. اشکالی که در بحث دیروز مطرح بود اینکه این جا جا برای خیار نیست, مگر «علی بعض المبانی».
سه مبنا در خیار است دو مبنا در این جا راه ندارد فقط یک مبنا راه دارد. بیان این مثلث, سه قسم بودن مبانی و اینکه روی دو مبنا این جا خیار راه ندارد روی یک مبنا راه دارد این است که خیار که عین نیست نظیر ظرف و فرش و زمین و خانه, عین نیست یک حق است, اگر عین خارجی بود نظیر فرش این دیگر متعلق نمیخواست خودش قائم به نفس است؛ ولی چون خیار حق است نه عین متعلق میخواهد, این خیار به چه تعلق می گیرد؟ این حق به چه تعلق می گیرد؟ «فیه وجوهٌ ثلاثه»؛
مبنای اول وجه و یک مبنا این است که این خیار به عقد تعلق میگیرد.
مبنای دوم این است که خیار به عین تعلق میگیرد.
مبنای سوم این است که خیار درست است که به عقد تعلق میگیرد؛ ولی عقد معبر این خیار است نه مقر او و مستقر او؛ یعنی این خیار میآید از پل عقد میگذرد تا عین را برگرداند؛ نه اینکه میرود روی عقد که بماند, عقد مقر خیار نیست معبر خیار است. این را تعبیر به استطراق کردند؛ یعنی این خیار مستطرقاً یعنی «جعل العقد طریقاً» جعل شده است، خیار آمده بیاید روی پل عقد از رهگذر عقد برسد به عین, عین را برگرداند. پس این مبانی ثلاثه است. روی دو مبنا این جا خیار راه ندارد. چرا؟ برای اینکه اگر خیار حقی باشد متعلق به عین وقتی عین وجود ندارد حقی نخواهد بود حق آویزان ما نداریم, حق متعلق میخواهد, وقتی عین از بین رفته خیاری نمیماند. روی مبنای سوم هم باز وجهی ندارد؛ برای اینکه قبول داریم که خیار به عقد تعلق میگیرد اما عقد مقر خیار نیست معبر خیار است یعنی عقد میآید روی پل خیار از پل خیار مستقیماً میرود به سراغ عین, وقتی عینی نشد, مقصدی نشد انسان پل میخواهد چه کند اصلاً پل را برای چه میخواهد.
بنابراین عقد وجود دارد پیمان وجود دارد ولی این پیمان پلی است برای رسیدن به عین, وقتی عینی وجود ندارد که از این پل برای چه رد شود؟ پس روی دو مبنا از مبانی سهگانه خیار جا برای خیار نیست فقط روی یک مبنا جا برای خیار هست و آن این است که خیار به عقد تعلق بگیرد. شما در آن دو مبنا که از مهم ترین بحث ها همان است چه میکنید؟ پاسخش این است که تحقیق در مسئله این است که خیار به عقد تعلق میگیرد نه به عین, آنکه میگوید خیار به عین تعلق میگیرد مشکل خودش است باید او حل کند. مبنای ما و «ما هو الحق» این است که خیار حقی است متعلق به عقد این یک، آن سومی هم حرف ما را میزند نه حرف دیگری را, چرا؟ برای اینکه آن سومی که میگوید خیار حقی است متعلق به عقد و عقد معبر است منظورش این نیست که خیار به عین تعلق میگیرد؛ منظورش این است که خیار به عقد تعلق میگیرد برای این هدف که به عین برسد, نه اینکه وصول به عین در درون خیار جاسازی شده باشد که مقوّم معنای خیار باشد این طور نیست. مقوّم معنای خیار همین تعلق خیار به عقد است. فایده تعلق خیار به عقد این است که به عین برمیگردد؛ نه این است که رسیدن به عین در جوهره معنای خیار اخذ شده باشد. پس مبنای سوم هم نظیر حرف ما را میزند. میماند یک مبنا که آن مبنای تام نیست و آن این است که خیار به عین تعلق بگیرد این «علی ما هو التحقیق». و ثانیاً ما این را قبول داریم که خیار عین نیست؛ ولی این را قبول نداریم که همه جا خیار حق است, بعضی از جاها خیار حکم است نه حق. بیان ذلک این است که یک وقت است که طرفین در متن معامله «شرط الخیار» میکنند حالا یا برای خودشان یا برای بیگانه, برای شخص ثالث, این حق جعل شده, شرط میکنند حق داشته باشند «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) هم این حق را امضا کرده. اما این تحلیلی که ما روی مسئله شرط ضمنی کردیم, اثبات اینکه در این جا یک حقی هست مطرح نیست. یک حکمی در این جا هست نه حق, یعنی چه؟ یعنی در عقد بیع آن دالان اولی اش که نقل و انتقال است؛ بعد از نقل و انتقال طرفین متعهدند که پای امضایشان بایستند, این جا اگر مطلق بود لزوم درمیآید, اگر مشروط بود جواز درمیآید, لزوم را که برداری - لزوم حکم است - حق جای او نمینشیند جواز جای او مینشیند این جواز هم حکم است یعنی میتوانی به هم بزنی نه حق داری به هم بزنی که بعد از مرگ شما ورثه ارث ببرند این جائز میشود حق نیست حق دلیل میخواهد. شما یک وقت حق جعل میکنید برای خودتان «شرط الخیار» میکنی. بله درست است. یا مسئله غبن است این شرط و این خیار حق است و مانند آن, اما شما شرط کردی که فلان کار را انجام بدهند حالا که آن کار را انجام ندادند شما میتوانی به هم بزنی, یعنی چه؟ یعنی اگر شرط نکرده بودی أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) میگفت این عقد لازم است «بالقول المطلق» حالا که شرط کردی میگوید این لازم مشروط است نه لازم مطلق؛ اگر «مشروطٌ علیه» به این شرط عمل کرد این عقد برای شما «لازم الوفا» است, اگر نکرد «جائز الوفا» است نه اینکه شما حق داری. پس وقتی لزوم رخت بربست جواز حکمی میآید وقتی جواز حکمی آمد سخن از حق نیست؛ منتها جواز به عقد برمیگردد نه به عین, این عقد میشود جائز؛ برای اینکه این عقد قبلاً لازم بود الآن که شرط کردید جائز است. مگر این لزوم صفت عین است؟ لزوم صفت عقد است, جواز هم صفت عقد است. اگر حق باشد جا برای مبانی دیگر هست و اما اگر حکم باشد وقتی لزوم رخت بربست جواز میآید لزوم جایش کجا بود؟ جایش عقد بود نه عین, جواز هم جایش عقد است نه عین. «هذا تمام الکلام علی المختار» که دلیل خیار شرط شرط ضمنی است و از اول و وسط و پایان این سالم از نقد است.
آنهایی که به قاعده «لاضرر» (1) تمسک کردند و گفتند: دلیل خیار تخلف شرط قاعده «لاضرر» هست, ما روی آن مبنا هم بحث بکنیم ببینیم که مشکل دارد یا نه. مستحضرید که «لاضرر» روی فرمایش مرحوم شیخ انصاری حکمی که منشأ ضرر است برداشته میشود (2) و روی مبنای مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) موضوعی که منشأ ضرر است حکم او برداشته میشود. (3) راه مرحوم شیخ انتخاب شده بود که این «اقرب الی الصواب» است که این بحثش به اصول برمیگردد. این را هم مستحضرید که «لاضرر» (4) لسانش لسان اثبات نیست لسانش لسان نفی است. هرگز «لاضرر» چیزی را جعل نمیکند؛ کار «لاضرر» این است میگوید حکمی که منشأ ضرری است این حکم برداشته شده, جای آن را آن قواعد و ادله اولیه پر میکند, خود «لاضرر» چیزی را جعل نمیکند, حقی را جعل نمیکند. پس لزوم این معامله عند تعذر شرط ضرری است این لزوم برداشته شد وقتی لزوم برداشته شد جواز میآید, لزوم حکم عقد بود نه حکم عین, جواز حکم عقد است نه حکم عین. از «لاضرر» که حق درنمیآید از قاعده «لاضرر» نفی لزوم درمیآید. نفی لزوم را که شما پذیرفتید جواز میآید جای او و جواز مثل لزوم حکم عقد است نه حکم عین؛ پس با تلف عین ما مشکلی نداریم. اگر مسئله اجماع را شما مطرح کردید, اجماع را مستحضرید که از دو جهت اشکال دارد یکی در معاملات، اجماع تعبدی داشتن بسیار دشوار است, دوم اینکه در کلمات همین مجمعین، گاهی به شرط ضمنی گاهی به قاعده «لاضرر» استدلال شده که این اگر «مظنون المدرک» نباشد لااقل «محتمل المدرک» هست؛ پس اجماع تعبدی در کار نیست. البته چون اجماع دلیل تعبدی است و دلیل لبّی است و قدر متیقن دارد قدر متیقناش را ممکن است بگویید آن جایی است که عین موجود باشد وقتی عین موجود نیست ما همچنین خیاری نخواهیم داشت منتها هم مبنا ناتمام است هم بنا ناتمام. بر این مبنا ممکن است کسی اشکال کند که اگر مدرک اجماع باشد جا برای خیار نیست؛ برای اینکه قدر متیقناش آن جایی است که عین موجود باشد وقتی عین موجود نیست جا برای خیار نیست. اینها روی مبانی آن بحث هایی که این شخص در صورتی که عین تلف بشود خیار دارد آن شخص بدل میگیرد. «لاضرر» (5) یک مشکل دیگر دارد و آن این است که اگر شما این «لاضرر» را به عنوان حق بخواهید جعل کنید و بگویید به عین تعلق میگیرد یا مانند آن حق جعل شود این جا این «مشروطٌ علیه» بیچاره از دو جهت بدهکار میشود که این ـ به خواست خدا ـ باید در بحث بعدی روشن بشود که قاعده «لاضرر» قاعده امتنانی است اولاً, امتنان فقط برای یک گروه خاص و یک دسته مخصوص نیست امتنان برای کافه انسان ها است دو، شما الآن بیایید بگویید «مشروطٌ له» دوتا حق دارد هم از طرفی غرامت بگیرد هم از طرفی بخواهد قیمت یومیه بگیرد، آن هم به «اعلی القیم» آن را متضرر کند؛ آیا این «لاضرر» که قاعده امتنانیه است با این متضرر شدن «مشروطٌ علیه» میسازد یا نه؟ که آن باید ـ انشاءالله ـ در بحث بعدی روشن بشود.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله پنجم از مسائل بخش چهارم مبحث شروط این است که اگر شرط متعذر شد و کار حقوقی ممکن نبود؛ یعنی ممکن نبود «مشروطٌ له»، «مشروطٌ علیه» را با رجوع به محکمه قضا وادار کند که این شرط را انجام دهد آنگاه نوبت به خیار میرسد. در مسئله چهارم روشن شد که اگر عین موجود بود خب خیار دارد و فسخ میکند. در مسئله پنجم سخن این است که هم شرط متعذر است و هم عین تلف شده است؛ یعنی از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد, حالا یا تلف حقیقی است یا تلف حکمی. در این جا نه شرط «ممکن الوصول» است نه فسخ ممکن است. اما شرط «ممکن الوصول» نیست چون متعذر شد, فرض در تعذر شرط است. اما فسخ ممکن نیست؛ برای اینکه خیار حق است و حق متعلق میخواهد و متعلق حق عین است وقتی عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد جا برای خیار نیست. این محذور را باید چه کرد؟ پاسخی که داده شد این است که ما باید ببینیم دلیل خیار چیست, آیا طبق آن دلیل در صورتی که عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج بشود خیار هست یا نه؟ حرف اساسی و نهایی را دلیل خیار ذکر میکند.
مهم ترین دلیل خیار همان شرط ضمنی است. شرط ضمنی در مسئله عقود لازم به این برمیگردد که در دالان اول نقل و انتقال صورت میپذیرد در دالان دوم که موقع وفا و تسلیم است این یا باز است که این عقد میشود لازم, یا در مدار بسته است این عقد میشود مشروط؛ یعنی وقتی بیع حاصل شد مشتری میگوید اگر شما این کالایی را که فروختید, کارهای بندری و گمرکی را به عهده گرفتید و از گمرک ترخیص کردید من میپذیریم به این شرط که شما این کار را بکنید؛ یعنی اگر شما این کار را نکردید من به عقد وفا نمیکنم این میشود خیار تخلف شرط که مقام وفا مشروط میشود. چون بازگشت شرط ضمنی به این است که مقام تسلیم و وفا مشروط است و فرض مسئله هم این است که «مشروطٌ علیه» به شرط عمل نکرده و شرط متعذر شد «مشروطٌ له» حق دارد که معامله را به هم بزند. اما اینکه گفتید خیار حق است ما میپذیریم و گفتید حق متعلق میخواهد میپذیریم, اما متعلق حق عین نیست متعلق حق عقد است و عقد باقی است شما گفتید سه صورت فرض دارد که در دو صورت جا برای فسخ نیست و در یک صورت جا برای فسخ است.
صورت های سهگانه این است که اگر خیار که حق است به عقد تعلق بگیرد جا برای فسخ هست. اما اگر به عین تعلق بگیرد؛ چون عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد نمیشود فسخ کرد و عین را استرداد کرد. مبنای سوم این است که خیار به حق تعلق میگیرد اما نه به عنوان مقر؛ بلکه به عنوان معبر. این عقد یک سرپلی است برای وصول به عین, نه اینکه به خود عقد تعلق بگیرد. اگر عقد معبر است نه مقر و معبر برای عبور به عین است و عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد. بنابراین پلی نمیماند معبری نمیماند خیاری نمیماند.
پرسش: ..؟پاسخ: این جانشینی بدل نسبت به اصل عین دلیل میخواهد دیگر اگر خیار حقی است متعلق به عین و عین از بین رفت این دیگر ضمان ید و امثال ذلک نیست که بدل بخواهد. به چه دلیل خیار به بدل تعلق میگیرد؟ اگر نظیر مسئله ضمان باشد که ما دلیل داریم «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ», (1) «ما اخذت» خود آن مالیّت را شامل میشود مادامی که عین محفوظ است خود مال, نشد بدل آن. اما در خیار یک همچنین قاعدهای ما نداریم که خیار به عین تعلق بگیرد اگر نشد بدل آن. سرّ اینکه در اینگونه از موارد بدل میگیرند اگر قیمی است قیمت و اگر مثلی است مثل, برای آن مبنای تحقیقی است و آن این است که خیار به عقد تعلق میگیرد نه به عین, عقد همیشه باقی است. وقتی عقد باقی است «معقود علیه» هم باقی است. «معقود علیه» اگر خود عین است باقی است نشد مالیّت.
1) (1) . مستدرک الوسائل، ج14، ص8.
پرسش: در همان عقد هم اشکال بوجود می آید. برای اینکه وقتی عین از بین رفت عقدی باقی نمی ماند.
پاسخ: عقد ولو عین از بین برود آن تعهد سرجایش محفوظ است. در موقع وفا و ادا اگر عین موجود است عین, موجود نیست بدل, عقد یک امر تعهدی است و باقی هم هست. الآن اگر کسی زمینی را پنجاه سال قبل خریده بعد مسلم شد که مغبون شد بعد از پنجاه سال فهمید که مغبون شد الآن خیار غبن دارد میتواند فسخ بکند و اگر عین موجود است که میگیرد نشد بدل میگیرد عقد باقی است الی مدت نامعلومی و آن عین است که باقی نیست. پس اگر کسی اشکال کرد که خیار حق است میپذیریم, گفت متعلق میخواهد میپذیریم, ولی متعلق خیار عقد است نه عین ـ انشاءالله ـ در بحث «احکام الخیار» خواهد آمد.
پرسش: متعلق به شرط ضمنی حق خیار است یا جواز حکمی است؟
پاسخ: حالا بنا بر اینکه حق باشد این است؛ اما در قاعده «لاضرر» (1) در بحث قبل اشاره شد که جواز حکمی است اصلاً حق نیست. پس اگر شرط ضمنی باشد مشکلی ندارد.
قاعده «لاضرر»؛ اگر سند خیار قاعده «لاضرر» (2) باشد در بحث قبل اشاره شد که «لاضرر» لسان اثبات ندارد لسانش نفی است؛ یعنی حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد یا جعل نشده گرچه مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) نظرش این است که موضوعی که منشأ ضرر است حکمش برداشته شد (3) ولی مبنای مرحوم شیخ اقرب به صواب است؛ حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد. (4) در این جا لزوم منشأ ضرر است برداشته شد. لزوم حکم است و به جای لزوم جواز مینشیند و جواز حکم است, همان طور که لزوم وصف عقد بود جواز هم وصف عقد است, مگر لزوم وصف عین بود که حالا جواز وصف عین باشد؟ عین که متصف به جواز و لزوم نمیشود آن عقد است که متصف به لزوم و جواز میشود.
درباره «لاضرر» (1) تا این جا در بحث قبل گذشت. یک مشکل دیگری هم هست و آن اینکه قاعدهای که بگوییم در این جا خیار نیست نه برای اینکه عین تلف شد خیار نیست؛ بلکه اگر سند خیار قاعده «لاضرر» باشد و قاعده «لاضرر» را شما بخواهید سند خیار قرار بدهید این جا جایش نیست. چرا؟ برای اینکه «لاضرر» یک قاعده امتنانی است اولا؛ً قواعد امتنانیه ناظر به امتنان بر گروه خاص و جماعت مخصوص نیست, نسبت به کافه مسلمین است یا کافه انسان ها است ثانیاً, این «لاضرر» قاعده امتنانی است این هم امتنان «بکافةً الانسان» اصل دوم, در این جا شما وقتی که شرط متعذر شد بخواهید غرامت بگیرید و از طرفی بگویید شخص خیار دارد فسخ میکند و بدل میگیرد و خیار و غرامتگیری شرط را در عرض هم بخواهید بدانید؛ این معنایش آن است که این «مشروطٌ علیه» بیچاره را بین دو غرامت میخواهید محکوم کنید؛ یعنی «مشروطٌ له» مختار است یا از او عوض شرط میگیرد چون شرط متعذر شد أرش که نیست عوض شرط یا غرامت شرط میگیرد یا او را وادار میکند که قیمت این عین را بدهد, اگر قیمی است؛ مثل این عین را بدهد اگر مثلی است. در چنین وضعی «مشروطٌ له» که دستش باز است میتواند «مشروطٌ علیه» را وادار کند به تأدیه غرامت شرط از یکسو یا معامله را فسخ کند او را وادار کنند به تأدیه بدل عین از سوی دیگر؛ آنگاه حساب میکند میبیند که کدام یک به سود او است و به صرف او است همان را اعمال میکند, آنگاه این «مشروطٌ علیه» بیچاره بین دو غرامتی که تعییناش به دست «مشروطٌ له» است گیر میکند. گاهی هم قیمت چند برابر میشود چون باید قیمت «یوم الادا» را بدهد نه قیمت «یوم البیع» را نه قیمت «یوم التلف» را. چون تا سخن از ادا نشد خود آن شیء در ذمه است، وقتی نوبت به ادا رسید قیمت «یوم الادا» مطرح است. قیمت «یوم الادا» که گاهی میبینید خیلی فرق میکند.
1) (6) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
بنابراین کسی بخواهد به استناد قاعده «لاضرر» (1) «مشروطٌ علیه» را وادار کند که ببیند «مشروطٌ له» چه نظر دارد. اگر خواست غرامت شرط را بگیرد او تسلیم باشد. خواست معامله را فسخ کند و قیمت «یوم الادا»ی این کالا را بگیرد او تسلیم باشد. این قاعده «لاضرر» گرچه به سود «مشروطٌ له» است به زیان «مشروطٌ علیه» است این قاعده امتنانی نشد, پس شما نگویید خیار در عرض آن شرط است بگویید در طول او است یا آن یا این, اگر خواست غرامت شرط را بگیرد دیگر نوبت به خیار نمیرسد اصلاً خیاری نیست تا شما بگویید که خیار حق است متعلق میخواهد متعلقاش عین است وقتی عین موجود نیست این به چه تعلق بگیرد. مادامی که شخص درصدد غرامتگیری شرط است یا مادامی که غرامت گیری ممکن است نوبت به خیار نمیرسد. پس در تعلق خیار برابر قاعده «لاضرر» (2) از دو جهت اشکال شده:
اول اینکه «لاضرر» حق جعل نمیکند حکم را برمیدارد ،
دوم اینکه «لاضرر» قاعده امتنانی است در اینگونه از موارد مجرای او نیست.
اگر به اجماع بخواهید تمسک بکنید که مرحوم علامه در تذکره (3) به اجماع تمسک میکرده و برخی از متأخران خیار تخلف شرط را هم به اجماع استناد دادند, اجماع هم دلیل لبّی است. دلیل لبّی قدر متیقنگیری است و قدر متیقن جایی است که عین موجود باشد. این جا بله ممکن است این جا کسی بگوید چون عین موجود نیست ما همچنین اطلاقی نداریم که در اینگونه از موارد شخص خیار داشته باشد باید غرامت شرط را بگیرد. «هذا تمام الکلام فی المقام الاول».
پرسش: در قاعده «لاضرر» هم عین موجود نیست یعنی برای «مشروطٌ له» دو مشکل ایجاد می شود؛ اولاً شرطی که کرده ... ثانیاً عینی هم که خریده به او تحویل داده نشده, یعنی تلف شده و از بین رفته به هر دلیلی, الآن اگر صرفاً غرامت بگیرد و قصد معامله بکند... .
پاسخ: عین خودش که تلف نشده آن عینی که «مشروطٌ علیه» گرفته تلف کرده بحث در تلف عین است در دست «مشروطٌ علیه» نه «مشروطٌ له». «مشروطٌ له» این بار را تحویل گرفته منتهی کارهای گمرکی مانده, کالا یا پولی که به دست «مشروطٌ علیه» داد آن تلف شد. این شخصی که «مشروطٌ له» است شرط طلبکار است ولی عین در دست او است آن چیزی که خریده دارد حالا اگر بخواهد معامله را فسخ بکند باید اینکه در دست او است بدهد مال خودش را بگیرد مال او تلف شده چون مال «مشروطٌ له» در دست «مشروطٌ علیه» تلف شد این باید قیمتش را از او بگیرد.
پرسش: «مشروطٌ علیه» از یک طرف به شرط وفا نکرد و از یک طرف مبیع را تلف کرد. . .
پاسخ: اگر به سوء اختیار خودش بود ممکن است که اقدام کرده باشد, اگر به سوء اختیار بود و او هم متضرر شد، نوبت به تزاحم میرسد که «اقل الضررین» معیار است.
بیان ذلک این است که ما یک تعارض داریم که برای ادله است و یک تزاحم داریم برای ملاکات است. در جریان تعارض این است که اگر دلیلی دلالت کرد بر وجوب و دلیلی دلالت کرد بر عدم وجوب، ببینیم کدام یک مقدم است سنداً, دلالتاً, نصاً, ظهوراً, اصرح بودن و اظهر بودن و مانند آن, این تعارض ادله است. تزاحم مال ملاکین است؛ مثل «انقذ الغریق» اینها تعارضی ندارند. مثلاً دو نفر هستند که در آستانه غرقاند این شخص میخواهد امتثال کند به این دو تکلیف مقدورش نیست. این جا نوبت به اهم و مهم میسد که این تزاحم ناظر به اهم و مهم است که کار به ملاک دارد نه دلیل, تعارض مال ادله است. اگر در این جا خود شخص اقدام کرد به سوء اختیار خودش مثلاً این ضرر را بخواهد تحمل بکند چون قاعده «لاضرر» (1) امتناع نیست «اقل الضررین» را باید گرفت. اگر «اقل الضررین» به طرف بایع بود آن معیار است, اگر «اقل الضررین» به طرف مشتری بود آن معیار است.
1) (10) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
مقام ثانی بحث این است که عین تلف نشد عین همچنان باقی است؛ ولی از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد. اگر «مشروطٌ علیه» که «من علیه الخیار» است عین را از سلطه خود خارج کرده باشد و خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» کاری به شرط ندارد این میافتد در مبحث «احکام الخیار» که ـ به خواست خدا ـ خواهد آمد که اگر در مدت خیار «من له الخیار» تصرف کرد این تصرف میگویند کاشف از رضای معامله است و مسقط خیار. ولی اگر «من علیه الخیار» تصرف کرد بحث در این است که آیا خیار به عقد تعلق میگیرد یا به عین؟ «کما سیأتی» که اینکه برخی ها گفتند این مسئله تکرار است و جایش در احکام خیار است نه بحث شروط, اشاره شد که این مستشکل خلط کرده. چون بحث از خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» از آن جهت نیست که «من علیه الخیار» تصرف کرده از آن جهت است که آن مورد شرط از دست رفت. الآن زمین را به کسی فروختم به شرطی که او این زمین را مدرسه بسازد یا مسجد بسازد یا درمانگاه بسازد, مستشفی بسازد و او این زمین را به دیگری فروخته. از آن جهت که «من علیه الخیار» در عین تصرف کرده در احکام خیار خواهد آمد, از آن جهت که محل این شرط را تفویت کرده این جا محل بحث او است. برای اینکه زمین را به او فروختم به یک قیمت مناسبی یا اصلاً کسی نمیخواست زمین را بفروشد زمین میراثی او بود و به زمین علاقمند بود و این آقا این آقا گفت اگر این شما به من بفروشید من این جا را مسجد یا حسینیه یا مدرسه یا درمانگاه میسازم صاحب زمین هم روی همین علاقه زمین را به او فروخت او هم دید یک قیمت مناسبی دارد به دیگری منتقل کرد. این جا محل شرط را تفویت کرد مشکل این جا این است, نه صرف خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» باشد که در احکام خیار خواهد آمد. تفویت محل شرط است, این را چکار باید کرد؟ آیا این جا خیار هست؟ خیار نیست؟ چکار باید کرد؟ خب حالا خیار باشد اگر فسخ کرد حالا عین که موجود نیست شما آن را میروید وادار میکنید که او معامله را به هم بزند؟ خب آن معامله ای که شروع کرده عقد لازم است چطور آن عقد لازم را به هم بزند؟ اگر عقد جائز بود به عقد خیاری و مانند آن منتقل کرد بله میشود او را وادار کرد که آن عقد خیاری را به هم بزند و آن عین را برگرداند. اما اگر به عقد لازم منتقل کرد چه؟ چگونه میشود او را وادار کرد؟ در این مقام ثانی «فیه وجوهٌ و اقوال»:
قول اول این است که این تصرف ناقلانه «من علیه الخیار» به نقل لزومی، این صحیح است «بالقول المطلق», آن وقت «من له الخیار» فسخ میکند؛ حالا چون عین موجود نیست بدل میگیرد, اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت.
قول دوم آن است که این معامله «من علیه الخیار» باطل است «بالقول المطلق». قول سوم این است که نه, این به منزله عقد فضولی است نه عقد فضولی. عقد فضولی آن است که عاقد نه مالک باشد نه مأذون, نه مَلِک. نه ملک داشته باشد نه مُلک. یک وقت است که کسی مِلک دارد خب مالک است و مال خودش را میفروشد, فرش خودش را میفروشد. یک وقت است که مالک نیست ولی مَلِک هست ولی است و مُلک دارد نه ملک, این مال برای کودک او است «مولا علیه» او است یا مال موقوفه است و این متولی موقوفه است متولی موقوفه حق دارد رقبات وقف را بفروشد و درباره وقف صرف کند. میوه درخت را میبرد میفروشد, محصولات کشاورزی را میفروشد, اینها همه وقف است. این متولی وقف ولی این رقبات است, ولی مَلِک است مُلک دارد, گرچه مِلک ندارد. محصول این باغ ملک متولّی نیست ولی در مُلک و سلطه و تصرف او است این میتواند این کار را بکند.
قول سوم این است که این «من علیه الخیار» که این کار را کرده این مالک بود و ملک خودش را فروخته. چرا این معامله فضولی باشد؟ قول اول این است که مطلقا صحیح است برای اینکه ملک خودش را فروخته. قول دوم این است که مطلقا باطل است برای اینکه در معرض حق بود, که تفصیل ادله این اقوال یکی پس از دیگری باید ـ به خواست خدا ـ بیاید. قول سوم تفصیل بین اینکه اگر آن شخص اجازه داد که صحیح است وگرنه باطل است. چرا؟ برای اینکه شبیه عقد فضولی است. چرا شبیه عقد فضولی است؟ دلیلش در جهت ثالثه خواهد آمد. پس سه قول است و برای هر کدام هم یک جهتی مطرح است.
سه بخش سه جهت درباره سه دلیل. آنهایی که میگویند این باطل است «بالقول المطلق»؛ میگویند که یکی از شرائط صحت بیع آن است که مبیع مِلک باشد یا مُلک باشد «بالقول المطلق», طلق باشد. طلق یعنی آزاد. مال وقف را نمیشود فروخت؛ نه برای اینکه مال نیست, یک وقت است که بعضی از چیزها اعیان محرمهاند و اعیان نجسهاند اصلاً مالیّت ندارند. بعضی امورند که مالیّت دارند ولی در مدار بسته مالند نه در مدار باز؛ یعنی عین مرهونه که در مدت رهن مال راهن است نه مال مرتهن, «حق الرهانه» مرتهن به عین مرهونه تعلق گرفته. عین مال راهن است نه مال مرتهن؛ اما «حق الرهانه» مرتهن به عین مرهونه تعلق گرفته این عین را در مدار بسته نگه داشت و این عین طلق نیست. آن وقت راهن حق ندارد بفروشد با اینکه مالک هست ولی مِلک نیست, مُلک ندارد, سلطه ندارد. وقف هم به شرح ایضاً [همچنین]. وقف که نظیر مسجد نیست فک ملک و تحریر رغبه باشد که از ملکیت بیرون آمده باشد یک ملک است واقعاً منتهی ملکی است در مدار بسته و نمیشود این را فروخت؛ «تحبیس الاصل» و «تسبیل الثمره» است. این کالا که متعلق «حق الخیار» است طلق نیست؛ وقتی طلق نبود در مدار بسته ملک این «مشروطٌ علیه» است نه در مدار باز, او حق انتقال ندارد وقتی حق انتقال نداشت این معامله میشود باطل, وقتی معامله شد باطل، گرچه نقل و انتقال خارجی شده و از یک انباری به یک انبار دیگر رفت؛ ولی حق همراه او میرود نظیر «حق الجنایه». اگر این عبد از جایی به جای دیگر رفت این حق هم مثل رنگی است به او چسبیده همراه او میرود در صورتی که خیار به عین تعلق بگیرد؛ اگر خیار به عقد تعلق بگیرد که همچنان سرجایش محفوظ است. پس دلیلی نیست که شما بگویید حق از بین رفته؛ برای اینکه عین از سلطه خارج شده و معیار بحث هم آن جایی است که عین از سلطه خارج بشود که متعلق آن شرط است وگرنه صرف اینکه زمینی را فروختند, شرط کردند که خیاطت انجام بدهد, فلان کار را انجام بدهد که آن کاری به عین ندارد. این عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج بشود آسیبی به شرط نمیرساند و این هم محل بحث نیست.
محل بحث در جایی است که عینی که متعلق شرط است از سلطه «مشروطٌ علیه» برود بیرون, وگرنه عینی که متعلق شرط نیست خارج بشود عیب ندارد. پس این شبهه هست که این عین میشود مقیّد نه طلق, یکی از شرائط صحت بیع این است که «کون المبیع طلقاً» ولی چون طلق نیست باطل است. حالا چندتا شبهه مطرح است به عنوان «شکوکٌ و اضاحات» که آیا معامله غیر طلق باطل است یا مراعا است از قبیل فضولی است یا نه؟
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین مسئله از مسائل بخش چهارم این بود که اگر «مشروطٌ علیه» در عین تصرف کرد به طوری که نه خیار قابل اعمال است و نه شرط, حکمش چیست؟ ما الآن در پنجمین مسئله از مسائل بخش چهارم هستیم. در مبحث شروط:
بخش اول این بود که شرط چیست؟
بخش دوم این بود که شرائط صحت شرط چیست؟
بخش سوم این بود که اقسام شرط چیست؟
بخش چهارم این است که احکام شرط صحیح چیست؟
بخش پنجم اینکه احکام شرط فاسد چیست؟ با این بخش های پنجگانه مبحث شروط پایان میپذیرد. در بخش چهارم که الآن محل بحث است تاکنون چهار مسئله گذشت:
مسئله اول همان حکم فقهی بود که حکم تکلیفی را به همراه داشت که وجوب وفای به شرط است.
مسئله دوم همان صبغه حقوقی بود که «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را وادار کند که با رجوع به محکمه قضا, شرط را از او بگیرد.
مسئله سوم این بود که با امکان این امر حقوقی فسخ ممکن نیست.
مسئله چهارم آن است که اگر شرط متعذّر شد و به هیچ وجه امکان نداشت خیار مستقر میشود و خیار بین فسخ و امضا است و أرش مطرح نیست؛ آنگاه حق تغریم یا عوض شرط چیز دیگر است.
مسئله پنجم این است که شرط متعذر شد و خیار مستقر؛ لکن «مشروطٌ علیه» کاری کرده که نه عمل به شرط ممکن است نه اعمال خیار؛ حالا هر دو گاهی در یک عین است گاهی در دو عین؛ مثلاً خانهای را به کسی فروخت این خانه وسیع بود با یک قیمت مناسبتی به این مشتری فروخت و مشتری به این قصد آمده و تعهد کرده و شرط کردند که این خانه را مدرسه کند یا «دارالقرآن» کند بعد ایشان این خانه را به دیگری فروخته. چون شرط متعذر شد خیار مستقر است. بخواهد اعمال شرط کند خانه به دیگری منتقل شده این جا جای «دارالقرآن» و مدرسه نیست دیگری هم این را کوبیده میخواهد برج بسازد. بخواهد فسخ کند برای استرداد عین، عینی وجود ندارد.
در دو مقام تاکنون بحث مطرح شد مقام اول گذشت, فعلاً در مقام دوم هستیم.
مقام اول این بود که چون «مشروطٌ علیه» در عین تصرف کرد و عین از سلطه او خارج شد اعمال خیار ممکن نیست؛ برای اینکه خیار برای استرداد عین است و عین در دست «مشروطٌ علیه» نیست. در مقام اول اشاره شد که زوال عین و خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» مانع اعمال خیار نیست، چون خیار حقی است متعلق به عقد نه عین؛ بنابراین عقد را فسخ میکند اگر عین موجود نیست بدل او اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت. پس اعمال خیار ممکن است که مقام اول بود و بحثش گذشت.
مقام دوم این است که این شرط الآن متعذر است برای اینکه این شخص این خانه وسیع را خریده آن فروشنده هم گفت من به این شرط به شما میفروشم که این جا را «دارالقرآن» کنی, مدرسه کنی یا درمانگاه کنی, این را مرکز خیریه قرار بدهی؛ ولی او گرفته کوبیده دارد برج میسازد، یا خانه را فروخته به دیگری؛ آیا این تصرفی که «مشروطٌ علیه» کرده و خانه را به دیگری فروخته این صحیح است مطلقا؟ باطل است مطلقا؟ یا نظیر بیع فضولی که معلّق به اجازه آن ذی حق است می باشد؟ اگر «مشروطٌ له» اجازه داد که معامله دوم صحیح است وگرنه صحیح نیست «فیه وجوهٌ و اقوال».
قول منتخب این بود که این کار «مشروطٌ علیه بالقول المطلق» باطل است اجازهبردار نیست. دلیلش یک مقدار بازگو شد یک مقدار باید مشروحتر بیان بشود و با اشکالات فراوانی هم روبرو است که باید به این اشکالات پاسخ داد. دلیل بطلان این معامله این است که یکی از شرایط صحت بیع این است که آن مبیع آزاد باشد, طلق باشد. اگر در برابر بایع هست, بایع باید یا مالک باشد یا مَلِک, این جا مَلِک نیست؛ برای اینکه این مبیع متعلق حق دیگری است. این مُلک نفوذ و سلطه ندارد؛ برای اینکه این مبیع (این کالا) بسته است, طلق نیست بلکه متعلق حق دیگری است. چون متعلق حق دیگری است مثل یک حیوانی است که پایش زنجیر شده و به جایی بسته است. انسان نمیتواند حیوان را تحویل دیگری بدهد. این خانه که متعلق حق «مشروطٌ له» است, یک زنجیری بین این خانه و دست «مشروطٌ له» است که این خانه در دست او است. خانه مِلک مشتری هست؛ ولی متعلق حق دیگری است, وقتی متعلق بود طلق نیست و در حالی که یکی از شرایط صحت بیع این بود که مبیع طلق باشد لذا به همین دلیل فروش وقف جایز نیست. وقف ملک هست منتها تحبیس شده و بسته شده و قابل خرید و فروش نیست.
پرسش: دیروز هم به وقف مثال زدید در صورتی که آنهایی که می گویند صحیح هست یا آنهایی که می گویند باطل هست به همان موردی که مثلاً بیع بر آن جاری هست باید مثال بزنیم و بگوییم در این صورت باطل است و در این صورت صحیح است.
پاسخ: این جا دیگر مورد برای صحت ندارد. یک وقت است که «مسلوب المنفعه» میشود و مانند آن که در حالت وقف ممکن نیست. قبلاً این را برای آبانبار وقف کرده بودند الآن مصرفی ندارد خب این را میشود کوبید منزل ساخت یا فروخت به دیگری و پولش را در همان جهتی که واقف گفت صرف کرد. اما این جا شخص آمده خانهای که مناسب بود برای مدرسه یا «دارالقرآن» یا درمانگاه این را فروخته به دیگری همه شرایط هست و دلیلی برای بطلان نیست آن وقت دلیل بر اینکه از حیّز انتفاع افتاده باشد نیست و این عین چون طلق نیست معاملهاش صحیح نیست؛ آن وقت چند تا اشکال هجوم میآورد به این مبنا. پس دلیل بطلان این معامله این است که این مبیع طلق نیست.
اشکال اول این است که این طلق است. چرا؟ برای اینکه «مشروطٌ علیه» متعهد شد که «دارالقرآن»ی داشته باشد مدرسهایی بسازد, بدنه این عین و جرم این عین که مال کسی نیست کل این عین مال مشتری است که خریده, مشتری که «مشروطٌ علیه» است یک تعهدی در ذمه دارد؛ نظیر تعهد خیاطت, تعهد خیاطت چکار دارد به عین, عین را گرفتار نمیکند, عین را از طلق بودن نمیاندازد, یک تعهدی است در ذمه, معصیت کرده اما چرا این عین گیر باشد؟ این شبهه وارد نیست؛ برای اینکه در قلمرو شرط آن «مشروطٌ له» که نگفت من این خانه را به شما میفروشم به شرطی که شما یک مدرسهای بسازی یا به شرطی که یک درمانگاهی یا «دارالقرآن» بسازی؛ بلکه اشاره کرد به همین مبیع گفت به شرط اینکه این خانه را «دارالقرآن» کنی, این خانه را مدرسه کنی. پس حق در ذمه محض نیست؛ نظیر اینکه عبدی را بفروشد به شرط اینکه یک بندهای را آزاد کند, بلکه به این است به شرط اینکه این بنده را آزاد کنی نه بندهای را آزاد کنی, به شرط اینکه این خانه را مدرسه کنی نه اینکه یک مدرسهای بسازی یا جایی را مدرسه کنی. پس حق به عین تعلق گرفته از این منظر؛ منتها عهده «مشروطٌ علیه» گیر است او باید این کار را انجام بدهد. پس عین آزاد نیست؛ وقتی آزاد نشد فاقد شرط طلق است, مبیع باید طلق باشد این طلق نیست.
اشکال دوم این است که ما قبول داریم که این شرط حق میآورد و صرف تکلیف نیست و قبول داریم این حق به عین تعلق گرفته اما حقی که به عین تعلق بگیرد این طور نیست که عین را از طلق بودن بیاندازد, بعضی از حقوق است که به عین تعلق میگیرد و عین را از طلق بودن نمیاندازد و عین قابل خرید و فروش است؛ نظیر «حق الجنایه» و «حق الشفعه» و مانند آن. در «حق الجنایه» اگر عبد جنایت کرد یا جنایت طرف یا جنایت نفس یا دست کسی, چشم کسی, پای کسی را از بین برد که «العین بالعین» و مانند آن, خود «مجنی علیه» حق قصاص این طرف را دارد یا کسی را کشت «النفس بالنفس» «مجنیٌ علیه» وجود ندارد ولی ولی «مجنیٌ علیه» که ولی دم است حق قصاص دارد. پس «حق الجنایه» که جامع بین قصاص طرف و قصاص نفس است به این عبد تعلق گرفته و متعلق حق دیگری هم هست آن «مجنی علیه» یا ولی «مجنی علیه» حق قصاص دارد یک، این حق قصاص متعلق به همین عین است دو، این عین از طلق بودن خارج شده و بر مدار بسته قرار گرفت سه، مع ذلک بیع آن جایز است چهار, هر جا این عبد برود این «حق القصاص» و «حق الجنایه» به همراه او میرود. هر جا این عبد را پیدا کردند قصاص میکنند چه در دست این، چه در دست دیگری. پس ممکن است که بعضی از حقوق به عین تعلق بگیرد و مانع خرید و فروش او نباشد, «حق الشفعه» هم همین است؛ دو نفر اگر شریک یک زمین هستند کل واحد حق شفعه دارند اگر «احد الشریکین» این زمین را به دیگری فروخت «حق الشفعه» باطل نمیشود یک، مانع صحت عقد دوم نیست دو، این شریک «حق الشفعه» داشت نسبت به این مال، الآن همین «حق الشفعه» محفوظ است؛ منتهی قبلاً زید شریک او بود الآن عمرو شریک او است. «حق الشفعه» که به ذمه تعلق نمیگیرد که به عین تعلق میگیرد ولی مانع خرید و فروش عین نیست. اگر دو برادر یک خانهای را شریک بودند «بالأشاعة» و هر کدام حق شفعه هم داشتند و «احدهما» سهم خودش را به دیگری فروخت آن برادر حق شفعه دارد میتواند حالا شریک آن زید شده آن حق شفعهاش را آن جا اعمال بکند. پس میشود بعضی از حقوق به عین تعلق بگیرد و مانع خرید و فروش نشود.
جواب این شبهه هم آن است که حقوق همان طور که شمای مستشکل توجه داشتید اقسامی دارد, بله؛ بعضی از حقوق است که به ذمه تعلق میگیرد؛ نظیر اینکه این شخص متعهد شده فلان کار را انجام بدهد هیچ عینی از اعیان او درگیر نیست این شرط کرده ترخیص کند، شرط کرده کار بندری را انجام بده، شرط کرده خیاطت کند، شرط کرده در آن جا نظارت کند, شرط کرده در آن جا نقشه شهر را بدهد, شرط کرده نقشه فلان خانه را بدهد, اینها شروطی است به عهده تعلق گرفته، هیچ عینی از اعیان «مشروطٌ علیه» درگیر نیست و بعضی از شروطند که به عین تعلق میگیرند عین را درگیر میکنند؛ ولی هیچ ارتباطی با صاحب عین ندارند این دو قسم. قسم اول مالی است که در عهده صاحب عین است و هیچ ارتباطی با عین ندارد و عین را درگیر نمیکند. قسم دوم حقی است که به عین تعلق گرفته و صاحب عین را درگیر نمیکند و ارتباطی هم به صاحب عین ندارد. قسم اول حق متعلق به عهده شخص است بدون ارتباط با عین, قسم دوم حقی است متعلق به عین بدون ارتباط به مالک, «حق الجنایه» این طور است, «حق الشفعه» این طور است, ذمه کسی بدهکار نیست. قسم سوم حقی است که درگیر میکند عین و صاحب عین را, هر دو را درگیر میکند «حق الرهانه» از همین قبیل است. اگر کسی بدهکار بود و خانه خود را رهن آن طلبکار قرار داد این خانه از آن جهت که ملک است متعلق حق مرتهن است یک، و از آن جهت که ملک این بدهکار است متعلق حق مرتهن است دو؛ یعنی خانه متعلق به مالک, مالک مرتبط به این خانه, هر دو درگیر بدهکار و طلبکارند اینچنین نیست که این «حق الرهانه» به ذمه بدهکار تعلق بگیرد که عین را درگیر نکند, اینچنین نیست که نظیر «حق الشفعه» به عین تعلق بگیرد ذمه مالک را درگیر نکند این دو؛ بلکه به این خانهای تعلق گرفته است که این خانه مال بدهکار است. اگر بدهکار دین خودش را داد رهن برطرف میشود؛ مقام ما از همین قبیل است. مقام ما قسم سوم است؛ یعنی در یک بیعی «مشروطٌ له» شرط کرده است که «مشروطٌ علیه» همین مبیع یا خانه دیگر را «دارالقرآن» کند, مدرسه کند, درمانگاه کند و آموزشکده کند و مانند آن, بالأخره یک عینی را او باید «دارالقرآن» قرار بدهد عینی را او باید مدرسه قرار بدهد. این حق مسلم «مشروطٌ له» هر دو را درگیر کرده؛ یعنی «مشروطٌ له» حق دارد به آن خانه ای که مال فلان شخص است, به عهده فلان شخصی که مالک این خانه است. او اگر جای دیگر را وقف بکند یا جای دیگر را «دارالقرآن» بکند به شرط عمل نکرده این عین را هم به دیگری بفروشد به شرط عمل نکرده.
بنابراین نباید گفت که حق به عین به ذمه تعلق میگیرد که اشکال اول است یا حق به عین تعلق میگیرد ولی مانع نقل و انتقال نیست؛ نظیر «حق الشفعه» که اشکال دوم است؛ بلکه حق شرط به عینی تعلق میگیرد که مرتبط به مالک است, عهده شخص را درگیر میکند که مالک این عین است «حق الرهانه» هم همین طور است. این حقوق را که ما جعل نکردیم. این حقوق که تأسیس شارع نیست این حقوق مرتکزات مردم است و رایج و دارج بین مردم است و شارع هم امضا کرده. اینها دیگر قبل از اسلام بود و بعد از اسلام است و بعد از اسلام در حوزه مسلمین است در حوزه غیرمسلمین است. اینها بین «حق الرهانه» و سایر حقوق فرق میگذارند «حق الرهانه» عین را درگیر میکند؛ ولی «مرتبطاً بالمالک», عهده مالک را درگیر میکند ولی «مرتبطاً بالعین». اگر مالک جای دیگر را «دارالقرآن» قرار بدهد به شرط عمل نکرد. پس این «حق الرهانه» از همین قبیل است این جا هم «حق الشرطی» که «مشروطٌ له» تنظیم کرده است به عینی تعلق میگیرد که ملک «مشروطٌ علیه» است, ذمه «مشروطٌ علیه» را درگیر میکند که این عین را درباره شرط خاص صرف بکند, پس این فرق میکند.
اشکال سوم این است که این دیگر بدتر از بیع فضولی نیست. شما در بیع فضولی فتوا دادید معامله صحیح است با اجازه؛ این جا هم بگویید با اجازه صحیح است؛ ولی این جا میگویید با اجازه هم صحیح نیست. در بیع فضولی اگر کسی خانه دیگری را فروخت، مالک اگر اجازه بدهد این صحیح است حالا یا کاشف یا ناقل؛ اما این جا خانه را به او فروختند پولش را هم گرفتند هیچ حرفی در آن نبود اما شرط این بود که ایشان این خانه را مدرسه کند و نکرد این خانه را فروخته به دیگری. «مشروطٌ له» حالا اگر اجازه بدهد باید آن معامله صحیح باشد؛ این اگر بهتر از آن بیع فضولی نباشد که بدتر نیست لااقل مساوی آن است, چرا صحیح نیست؟ پاسخ این اشکال سوم آن است که بله این جا بدتر از بیع فضولی است. چرا؟ چون در بیع فضولی عاقد آمده مال مسلم مردم را فروخته, خانه دیگری را فروخته, او فقط عقد کرده ایجاب و قبول خوانده همین, این عقد هنوز شناور است هیچ کس مسئول وفا نیست و عقد شناور هم که جزء عقود کارساز نیست. شناور بودن و لرزان بودن این عقد بر آن است که این عقد، نه مال عاقد است؛ برای اینکه این فضول است مالک نیست, نه مال مالک است برای اینکه او بیخبر است او که اجازه نداد او که اذن نداد او که عقد نخواند پس میشود عقد شناور. اگر این عقد بخواهد از شناوری دربیاید مستقر بشود دو تا راه دارد: یا این فضول برود از مالک بخرد مشمول قاعده «من باع ثم ملک» (1) بشود و احکام او را بپذیرد یا این مالک حقیقی اجازه بدهد که این عقد شناور بشود «عقده» این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) که جمع در مقابل جمع است معنایش این است که «فلیوف کل رجلٍ منکم بعقده»؛ معنی اش این نیست که هر عقدی در عالم واقع شد شما وفا کن کهأَوْفُوا بِالْعُقُودِ یعنی «فلیوف کل رجلٍ بعقده» این عقد شناور «عقده» نیست, عقد مالک نیست. وقتی گفت «اجزت» این میشود «عقده» و وقتی «عقده» شد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) شامل حالش میشود تا اذن ندهد که این عقد شناور به او ارتباط پیدا نمیکند, مال او را فروخته بله مال او را فروخته؛ اما اینکه مأمور به وفا نیست, چون جمله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید هر کسی عقد خودش را وفا کند اینکه عقد او نیست دیگری آمده مال او را فروخته. پس این عقد شناور اگر بخواهد مستقر بشود دوتا راه دارد یا آن فضول از مالک بخرد و بر اساس قاعده «من باع ثم ملک» (4) عمل بکند که بشود «عقده» و وفا بکند فعلاً «عقده» نیست این مجری صیغه عقد است این نه بایع است نه مشتری, آنکه صیغه عقد نکاح میکند نه زوج است نه زوجه, او یک دفترداری است که عقد میخواند اینکه عقد, عقد او نیست؛ یا باید بخرد و این عقد لرزان را مستقر بکند و براساس قاعده «من باع ثم ملک» عمل بکند تا از شناوری و لرزش دربیاید؛ یا مالک اساسی و واقعی او اجازه بدهد این دوتا راه است. وقتی مالک اجازه داد این عقد سرگردان میشود «عقده» وقتی «عقده» شد مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) میشود. مقام ما نه از آن قبیل است نه از این قبیل. چرا؟ برای اینکه در مقام ما این شخص این خانه را خرید و مالک است؛ منتها حق فروش نداشت برای اینکه این ملک طلق نبود بسته بود «مشروطٌ له» هم که مالک این خانه نیست تا بگوید من بیع خانه را اجازه دادم. «مشروطٌ له» چطور میخواهد بگوید «اجزت»؟ آیا معنایش این است که من «حق الشرط» خودم را ساقط کردم و گفتم «اجزت» یا با حفظ «حق الشرط» میگویم «اجزت»؟ اگر با حفظ «حق الشرط» بگوید «اجزت» که این سازگار نیست برای اینکه «حق الشرط» که محفوظ است یعنی او مقید است طلق نیست. چگونه شما اجازه میدهید؟ چگونه متعلق حق خودت را به دیگری میدهی؟ پس از حقت صرفنظر بکن. شما هم بگویی هم متعلق حق من است و هم من معامله را شما امضا کردم؟! اینکه جمع نمیشود. پس بدون اسقاط «حق الشرط» که اجازه ممکن نیست؛ با اسقاط «حق الشرط»، داخل در «من باع ثم ملک» (6) میشود؛ یعنی این فروشنده که قبلاً یک امر غیرطلقی را مالک بود هماکنون امر طلقی را مالک است و قانون «من باع ثم ملک» هم شامل حالش نمیشود؛ برای اینکه آن مال کسی است که قبلاً چیزی را فروخت که مالک نبود الآن مالک او است اما این جا با آن جا خیلی فرق میکند. این جا قبلاً چیزی را فروخت که مالک او بود یعنی ملک او بود منتها قبلاً طلق نبود الآن شده طلق. شما یک همچنین نمونهای در عرف و غرائز مردمی و ارتکازات عقلا بیاورید که اگر چیزی متعلق حق بود و شخص فروخت و آن «ذی الحق» حقش را اسقاط کرد این نظیر «من باع ثم ملک» باشد اگر آوردید و نظیر آن بود میگوییم شارع او را امضا کرده است اگر نیاوردید مشکل است, اصل در این معاملات هم که فساد است. اصل در معامله فساد است؛ یعنی استصحاب عدم ملکیت, این مشتری قبلاً مالک این کالا نبود الآن کماکان, بایع قبلاً مالک ثمن نبود الآن کماکان, اصل در معامله فساد است یعنی اصل عدم انتقال است.
بنابراین شما که میگویید این بهتر از عقد فضولی است یا لااقل مساوی عقد فضولی است، نخیر؛ نه بهتر است نه مساوی, در قد فضولی آن راه حل هست اما این جا آن راهحل وجود ندارد. حالا ببینیم روی این پاسخ نقدی هست یا نه, اگر نه که وارد بحث بعدی بشویم.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین مسئله از مسائل بخش چهارم این بود که اگر شرط متعذّر شد و خیار تخلف شرط مستقر شد, ولی عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد به طوری که «مشروطٌ له» نمیتواند فسخ کند و عین را برگرداند, تکلیف چیست؟ لذا در دو مقام بحث بود یکی درباره خیار که عین وجود ندارد کار «ذوالخیار» و وضع «ذوالخیار» چیست؟ یکی اینکه شرط که متعذر است در اثر اینکه عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد راهحل چیست؟
مقام اول گذشت و روشن شد که محذوری در بین نیست؛ زیرا خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین و عین اگر وجود داشته باشد که با فسخ عین برمیگردد, اگر عین وجود نداشته باشد با فسخ بدل عین برمیگردد و اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت, این مقام اول بود که بحثش با اشکالات و ادله گذشت.
مقام دوم که محور بحث فعلی است این است که آن شرط روی این عین بود, فروشنده زمینی را به کسی فروخت یا خانهای را به کسی فروخت به این شرط که این زمین را مدرسه درست کند یا این خانه را «دارالقرآن» درست کند درمانگاه درست کند و مانند آن و خریدار این زمین را با این شرط خرید ولی به دیگری فروخت, این زمین از سلطه «مشروطٌ علیه» بیرون رفت لذا شرط متعذر شد در این جا باید چه کرد؟ اگر کسی خواست به حقش برسد (مسئله تغریم مطلب دیگر است) این معامله دوم که این شخص زمین را با این شرط خرید، ولی به دیگری فروخت, خانه را به این شرط خرید که این جا را مدرسه کند یا درمانگاه کند، ولی دید مشتری خوبی پیدا شده این خانه را به دیگری فروخت؛ آیا این معامله دوم صحیح است یا باطل؟ «فیه وجوهٌ و اقوال»: یک قول این بود که این معامله باطل است «بالقول المطلق», یکی اینکه صحیح است «بالقول المطلق», یکی اینکه این نظیر بیع فضولی است و اگر «مشروطٌ له» که ذیحق است اجازه داد این معامله صحیح است و الا باطل.
مختار در مسئله همان قول اول بود که این معامله «بالقول المطلق» باطل است. دلیلش هم این بود که یکی از شرایط صحت بیع آن است که مبیع طلق باشد, همان طور که باید مِلک باشد اگر چیزی مال نبود نمیشود او را فروخت, اگر چیزی مال بود ولی در مدار بسته بود پابست داشت آزاد نبود مثل مال وقف و مانند آن، خرید و فروشش باطل است که این در بحث بیع گذشت.
پرسش: می شود شما در این مسأله «مشروطٌ له» و «مشروطٌ علیه» را معرفی کنید؟
پاسخ: گاهی بایع است گاهی مشتری, حالا فرض بفرمایید در این مثال ها مشتری «مشروطٌ علیه» است، بایع این خانه را به او فروخت به این شرط که ایشان این خانه را درمانگاه درست کند, ایشان این خانه را به یک قیمت مناسبی خرید و به قیمت گرانی به دیگری فروخت؛ دیگر این خانه نمیشود که درمانگاه بشود. پس بایع «مشروطٌ له» است, مشتری «مشروطٌ علیه» است, محور شرط این خانه است, این خانه را فروخت به شرطی که این را درمانگاه کند و نکرد, حالا این معامله دوم صحیح است یا صحیح نیست؟ از نظر حقوقی که آن شخص میتواند غرامت بگیرد و مانند آن گذشت, از نظر خیار که چون خیار تخلف شرط دارد میتواند معامله را فسخ کند و اگر عین موجود است عین و اگر موجود نیست بدلش را بگیرد در مقام اول گذشت. الآن در مقام ثانی محور بحث این است که این معامله دوم صحیح است یا صحیح نیست. سه قول در مسئله بود:
قول اول اینکه این معامله «بالقول المطلق» باطل است.
قول دوم اینکه این معامله «بالقول المطلق» صحیح است؛ منتها این شخص باید غرامت بدهد.
قول سوم این است که این نظیر بیع فضولی است اگر آن «مشروطٌ له» اجازه داد که این معامله صحیح است وگرنه باطل. مختار قول اول بود که این معامله «بالقول المطلق» باطل است, چرا؟ برای اینکه یکی از شرایط صحت بیع آن است که مبیع طلق باشد, این کبرای کلی. مبیع در این جا طلق نیست متعلق به حق «مشروطٌ له» است, این صغری. این مبیع طلق نیست هرجا که مبیع طلق نباشد معامله باطل است پس این معامله باطل است. این عصاره استدلال بود که گذشت.
سهتا اشکال رسمی و دقیق متوجه این استدلال شد که دوتا مبسوطاً گذشت و پاسخ داده شد؛ در اشکال سوم بودیم.
اشکال اول این بود که این عین آزاد و طلق است حق به ذمه تعلق گرفته؛ پاسخ داده شد که «مشروطٌ له» یعنی بایع که به «مشروطٌ علیه» نگفت که من این خانه را به شما میفروشم که یک درمانگاهی درست کنی یا جایی را درمانگاه درست کنی, شرط کرد که همین خانه را درمانگاه کنی, پس این خانه گیر است نه اینکه امر به ذمه تعلق گرفته باشد.
اشکال دوم این بود که بر فرضی که حق به عین تعلق بگیرد عین را از طلقبودن نمیاندازد مانع صحت آن عین نمیشود؛ نظیر «حق الشفعه»، «حق الشفعه» که به ذمه تعلق نمیگیرد. اگر دو نفر برادر این خانه را به ارث بردند شریک هماند «بالاشاعه» هر کدام حق شفعه دارند اگر خواستند باید به برادرش بفروشد نه به دیگری, حالا اگر به دیگری فروخت این برادر حق شفعه دارد حق شفعه هم که به ذمه تعلق نمیگیرد به عین تعلق میگیرد؛ منتها هر جا این عین رفته این حق هم با اومیرود قبلاً با برادر خود شریک بود حق شفعه داشت الآن با شخص ثالث شریک است حق شفعه دارد. پس تعلق حق به عین مانع صحت بیع آن عین نیست این اشکال دوم بود که گذشت که فرق بود بین بعضی از حقوقی که متوجه عیناند «أینما دارت یدور معه»؛ نظیر «حق الجنایه» نظیر «حق الشفعه» برخی از حقوق اند که دو طرف را درگیر میکنند عین متعلق به مالک, ذمه مرتبط با این عین در بعضی از حقوق درگیر است مثل «حق الرهانه»، اگر کسی حق الرهانه بدهکار بود و خانه خود را رهن گذاشت اینچنین نیست که «حق الرهانه» مال مرتهن باشد به این عین تعلق گرفته باشد «أینما دارت یدور معه» چون اگر این را به دیگری فروخت دیگری که ملک طلق را باید داشته باشد بلکه «حق الرهانه» حق مسلم مرتهن است یک، به عین تعلق گرفته دو، که مرتبط است به مالکاش که راهن باشد سه، پس راهن و عین مرهونه دوتایی درگیر رهناند اینچنین نیست که بگوییم این حق متعلق به این عین است هر جایی این عین میرود حق هم با او میرود, مادامی این حق متعلق به عین است که در ملک این شخص بدهکار باشد مقام ما هم از همین قبیل است. پس اینچنین نیست که شما در اشکال دوم بگویید این حق متعلق به عین است و مزاحم اطلاق او نیست, انطلاق او نیست, این عین طلق است و خرید و فروشش ساقط است, این دوتا اشکال با بحث قبلی آن گذشت.
اشکال سوم این بود که چرا فتوا میدهید «بالقول المطلق» باطل است؟ بگویید نظیر بیع فضولی است اگر از بیع فضولی بهتر نباشد لااقل مثل بیع فضولی است. در بیع فضولی اصل خانه مال مردم است, این خانه شخص را کسی میفروشد (فضول میفروشد) آن وقت صاحب خانه اجازه میدهد, شما میگویید این معامله صحیح است؟ حالا خانه مال این شخص «مشروطٌ له» نیست خانه مال «مشروطٌ علیه» است مال مشتری است، حقی از «مشروطٌ له» به این خانه تعلق گرفته؛ حالا این خانه را فروخته شما بگویید به اجازه «مشروطٌ له» این حل میشود. این اشکال سوم بود که بعضی از بخش هایش گذشت.
پاسخ اشکال این است که اجازه در حوزهای است که آن مجیز سهمی دارد. در بیع فضولی مشخص است مجیز مالک است یا مَلِک است, کل این خانه در اختیار او است یا ملک او است یا در تحت ولایت او است اگر فضول بیاید این خانه را بفروشد آن مجیز چون ملک دارد یا مُلک دارد یا چون مالک است یا چون مَلِک است باید اجازه بدهد این معامله درست بشود. فرق مِلک و مُلک یا مالک و مَلِک در این است؛ اگر کسی خانه دیگری را فروخت خب این خانه مِلک آن شخص است آن مالک این خانه است باید اجازه بدهد. اگر خانه یک صغیری را فروخت که این صغیر مالک است؛ ولی اذن او «عمد و قصده کلاقصد» است «عمده خطا» ولی او باید اجازه بدهد ولی او مالک نیست ولی مَلِک هست مِلک ندارد ولی مُلک دارد یعنی نفوذ دارد سلطنت دارد. رغبات وقف این طور است اگر فرشی جزء رغبات وقف بود، باغی جزء رغبات وقف بود میوههای او جزء موقوفه است این میوه این باغ وقفی مِلک متولی نیست, متولی مالک این میوهها نیست؛ ولی مَلِک هست مُلک دارد سلطنت دارد. اگر کسی میوه درخت های باغ وقفی را بدون اذن متولی فروخت این معامله فضولی میشود. متولی که مَلِک هست و مُلک دارد و حق نفوذ دارد او اگر اجازه بدهد درست است در این دو مورد و مانند آن بیع فضولی محقق است. اما در مقام ما «مشروطٌ علیه» «مشروطٌ له» نه ملک دارد نه مُلک؛ چون این عین را فروخت به مشتری و مشتری مالک این است و فروخت؛ اینکه بیع فضولی نیست تا «مشروطٌ علیه» اجازه بدهد. پس «مشروطٌ علیه» اگر بخواهد اجازه بدهد باید در حوزه حقوق خودش به اندازه حق خودش اجازه بدهد او همان نسبت به «حق الشرط» سلطه دارد نسبت به عین که سلطه ندارد؛ نه ملک او است نه تحت مُلک او، نه او متولی این کار است نه مالک این کار، پس نسبت به عین او حقی ندارد میماند مسئله شرط که این بایع این خانه را به یک قیمت مناسبی به مشتری فروخت به این شرط که این جا را درمانگاه کند و او نکرد.
نسبت به عین که این طور نیست برای اینکه این عین ملک «مشروطٌ علیه» بود و این ملک را خودش فروخت و بایع که «مشروطٌ له» است متولی این کار که نیست ولیّ این کار هم که نیست, پس نسبت به عین بحثی نیست و معامله درست است؛ میماند حق, آیا این «مشروطٌ له» که ذیحق است قبل از اسقاط حق شرط میخواهد این معامله را اجازه بدهد یا بعد از او؟ بدون اسقاط «حق الشرط» اجازه که لغو است, وقتی حق خودش را میخواهد اجازه بدهد یعنی چه؟
حق مسلم «مشروطٌ له» این است که این خانه را به قیمت مناسبی به مشتری فروخت به این شرط که او این خانه را این جا مدرسه درست کند یا درمانگاه درست کند این دید که یک مشتری خوبی پیدا شد به قیمت گرانی به مشتری فروخت, به یک شخص ثالثی فروخت. پس حق مسلم «مشروطٌ له» این است که این باید مدرسه بشود یا درمانگاه بشود و نشد. اگر «مشروطٌ له» این حق را اسقاط نکرده میگوید میخواهم اجازه بدهم معامله را خب این کار لغوی است, شما حقتان را از طرفی میخواهید از طرفی میگویید این معامله صحیح است. پس بدون اسقاط حق شرط که اجازه معنا ندارد؛ نعم اگر قبل از اینکه بفروشد با شما مشورت کرده و به شما اذن داده, - اذن یعنی اذن, اجازه یعنی اجازه, اجازه مال بعد است, اذن مال قبل است - اگر قبلاً با بایع مشورت کرده و رضایت او را گرفت و بایع اذن داد و حق خودش را اسقاط کرد این مبیع که طلق نبود میشود طلق, فروشش هم صحیح است دیگر مشکلی ندارد و دیگر به اجازه بعدی نیازی نیست. اما اگر قبلاً با فروشنده با «مشروطٌ له» مشورت نکرد و حق او را ادا نکرد و از او اذن نگرفت و خانه را فروخت این دیگر طلق نبود.
حالا اگر «مشروطٌ له» بخواهد بدون اسقاط حق خودش اجازه بدهد که معقول نیست اگر اسقاط کرد حق خودش را, این داخل در قاعده «من باع ثم ملک» (1) میشود, یعنی این مشتری که خانه را به این شرط خرید و الآن به شخص ثالث فروخت قبلاً یک خانه مدار بسته داشت که این طلق نبود بعد از فروش این خانه طلق شد. پس در ظرف عقد مداربسته بود که بیعش جایز نیست بعد از عقد پایش باز و طلق شد که بیعش جایز است این داخل در «من باع ثم ملک» میشود؛ مثل اینکه کسی خانه مردم را بفروشد بعد برود بخرد در آن قاعدهای که «من باع مال الغیر ثم ملکه و اشتراه بالبیع» و مانند آن, آن جا برابر آن قاعده هر چه گفتیم این جا ممکن است بگوییم.
پرسش: گفتیم که معامله با اجازه درست می شود در حالی که به طریق اولی درست می شود.
پاسخ: بله مستشکل میگفت اولویت دارد دیگر, ولی میخواهیم بگوییم این اولویت نیست مباین با او است. چرا؟ برای اینکه مُجیز نسبت به اصل این مبیع نه مِلک دارد نه مُلک. پس بیگانه است و هیچ ارتباطی با آن مسئله بیع فضولی ندارد تا ما بگوییم از آن قبیل است بلکه اولی است؛ برای اینکه این خانه کاملاً ملک مشتری بود که «مشروطٌ علیه» است, مشتری هم صغیر نیست که ولی بخواهد, این هم جزء رقبات وقف نیست که متولی بخواهد؛ پس بایع که «مشروطٌ له» است نسبت به اصل عین بیگانه است؛ میماند «حق الشرط»، این عین که قبلاً طلق بود, با این حق شرط مقید شد از طلقیت افتاد, حالا این «مشروطٌ له» بخواهد اجازه بدهد, بدون اسقاط حق خودش اجازه بدهد؛ اینکه معقول نیست, با اسقاط حق خودش اجازه بدهد؟ این شبیه آن مقام درمیآید؛ منتها آن جا ما قاعده داریم این جا قاعده نداریم، اصلش هم بطلان است.
1) (1) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص435.
پرسش: این جا اجازه به معنای همان اسقاط حق خودش است؟
پاسخ: نه اول اسقاط میکند بعد اجازه میدهد با دو تعبیر: یک وقت است که این شخص اسقاط میکند بدون اینکه چیزی بگیرد, یک وقت است اسقاط میکند با اینکه چیزی بگیرد. بالأخره اسقاط گاهی همراه دارد یا همراه ندارد. وقتی اسقاط کرد و اجازه داد حق او از بین رفته یعنی دیگر حقی به این عین تعلق نمیگیرد.
این شخص آن وقتی که معامله کرد و به دیگری فروخت این مبیع شرایط صحت را نداشت؛ برای اینکه طلق نبود الآن که طلق شده عقدی روی او واقع نشده, به چه دلیل این صحیح باشد؟ در مسئله فضولی همه شرایط بود؛ در مسئله فضولی عقد باطل نبود عقد سرگردانی بود, یعنی عوضین واجد شرایط بودند منتها آن عاقد که میگوید که «بعت و اشتریت» این فضول این است و حق ندارد وگرنه مبیع همه شرایط را دارا است. این عقد از نظر عقدی صحیح است اما نقل و انتقال نمیشود برای اینکه یک کسی باید این عقد را وفا کند دیگر أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) باشد این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ناظر به فضول نیست؛ برای اینکه این عقد فضول نیست تا او وفا کند، ناظر به مالک نیست برای اینکه این عقد باید «عقده» بشود تا «اوفوا» شاملش بشود اینکه «عقده» نشد با اجازه مالک این عقد شناور و سرگردان میشود «عقده»؛ وقتی عقده شد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگیرد آن جا هیچ مشکلی از نظر قانون ندارد و قاعده دارد.
1) (2) . سوره مائده, آیه1.
اما در این جا این مبیع آن وقتی که فروخته شد در مدار بسته بود که بیع او صحیح نیست بعد که صاحب حق اجازه داد و حق خودش را اسقاط کرد این «مما یصح بیعه» شد؛ ولی عقدی روی آن واقع نشده, میافتد در قاعده «من باع ثم ملک» (1) اگر آن جا مال عین باشد مال حق نباشد رأساً این مقام ما را شامل نمیشود.
در تعهدات عرفی باید یک همچنین چیزی داشته باشیم بعد بگوییم شارع امضا کرده تا این صحیح باشد در عرف ممکن است نسبت به قاعده «من باع ثم ملک» همراهی کرد که انسان اول یک کالایی را میفروشد بعد او را میخرد و تحویل میدهد و عرف شاید این را بپذیرد. اما در مسئله حق یک چیز آن متعلق حق دیگری است این را آدم بفروشد آن وقتی که فروخت این عقد را انشا کرد, این شیء «مما یصح بیعه» نبود, بعد که آزاد شد «مما یصح بیعه» شد عقدی واقع نشده. شما اگر در عرف یک همچنین تعهدی و تعاهدی دیدید آن را با امضاء شرع حل کردید ما هم قول سوم را نمیپذیریم. اما اگر در عرف یک همچنین تعاهدی نیست امضاء شارع را هم به همراه نداشت همان قول اول را میپذیریم.
پرسش: اگر شرطش را اجازه بخواهد بدهد معقول نیست, ولی اگر اجازه نخواهد بدهد که معقول هست.
پاسخ: اجازه نداد که همین معامله را میگوییم باطل است؛ برای اینکه قبل از اجازه که این مبیع شرط صحت انتقال را نداشت بعد هم که دلیلی برصحت نداریم معامله باطل است؛ برای اینکه این عین طلق نیست, چون عین طلق نیست نمیشود این را فروخت، مگر اینکه بعد از طلقشدن یک عقدی روی آن بشود. بله اگر اقوی نباشد احوط این است که اگر اجازه داد دوباره یک «بعت و اشتریت» بگوید یک نقل و انتقالی بشود ولو حالا معاطات، وگرنه این معامله وجهی برای صحت ندارد.
1) (3) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص435.
پرسش: در تحلیل مسأله فرمودید که سلطه «مشروطٌ علیه» بر عین منتفی شده الآن می خواهید معامله را به هم بزنید, چطوری؟ اصلاً تصور نمی شود.
پاسخ: این نمیتواند ولی «مشروطٌ له» که حق دارد میتواند معامله را به هم بزند. اگر «مشروطٌ له» معامله را به هم زد دوباره برمیگردد به دست «مشروطٌ علیه».
غرض این است که الآن «مشروطٌ علیه» منتقل کرد و کاری از او ساخته نیست لذا شرط متعذر شد فرض در تعذر شرط است؛ یعنی عملکردن به شرط ممکن نیست برای اینکه از سلطه او خارج شد. در این جا حکم چیست؟ این معامله باطل است, یا صحیح است, یا معلق. بنابراین نظیر بیع فضولی از این جهت نخواهد بود مگر اینکه بر اساس قاعده «من باع ثم ملک»؛ آن جا تعاهد عرفی درباره ملک هست با امضای شریعت، اگر یک چنین تعهدی ما داشتیم و امضای شریعت را به همراه داشت میشود قول سوم و ما هم قول سوم را میپذیریم. اما مادامی که نشد همان قول اول میشود که باطل است و اصل در معاملات هم که بطلان است.
پرسش: آنهایی که قائل به صحت هستند این معنا را در نظر گرفته اند؟
پاسخ: آنها که قائل به صحتاند برخی از آنها میگویند که شرط حکم تکلیفی است اصلاً همان شبهه اول حرف آنها است؛ میگویند وفای به شرط حکم تکلیفی است و حکم وضعی را به همراه ندارد، عین را درگیر نمیکند. این شخص معصیت کرده کار حرام کرده اولاً, نهی در معامله هم مقتضی فساد نیست ثانیاً, اگر حرف دیگران را که گفتند نهی در معامله مقتضی صحت او است آن حرف را نگوییم لااقل نهی در معاملات مستقضی فساد نیست ثانیاً پس این معامله صحیح است ثالثاً.
آن فرمایشات آن آقایان روی این معیار است که قبلاً هم بطلانش ثابت شد؛ برای اینکه این تقریباً حکم تکلیفی محض نیست. حکم تکلیفی روی تحلیل نهایی که شده از حکم وضعی درآمده, این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) آن لبه تیز و مستقیماش حکم وضعی است. معنای «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این نیست که «یا ایها الذین امنوا اوفوا بالشروط»، بلکه معنایش معرفی مؤمن است این قضیه, قضیه خبریه است به داعی انشا القا شده، یعنی میخواهی مؤمن را بشناسی, شناسنامه مؤمن، آدرس مؤمن این است که پای امضای خودش است هر جا امضای او هست مؤمن هست «المؤمن عند شروطهم».
مؤمنین را میخواهی پیدا کنی پای امضایشان هستند. این جمله خبریه به داعی انشا القا شده؛ یعنی «یا ایها الذین آمنوا» پای امضایتان بایستید, این اولش نفوذ امضا است بعد به تبع او حکم تکلیفی است. آن بزرگوارانی که خیال میکردند از ادله شرط و مانند آن فقط حکم تکلیفی استفاده میشود نه حکم وضعی، میگفتند که از این فقط حرمت استفاده میشود, نهی در معاملات هم که مقتضی فساد نیست؛ بلکه مقتضی صحت است که تأیید از ابیحنیفه آوردند که اگر این معامله صحیح نباشد و معامله باطل باشد که نهی تعلق نمیگیرد (استدلال ابیحنیفه این بود). شبهه یا دلیل کوتاه قول دوم و سوم به اجمال باید ذکر شود و بحث شود,
روزهای چهارشنبه مقداری مسائل اخلاقی مطرح میشود این ایام ـ اوایل ماه شریف صفرـ متعلق به وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) است. یکی از بیانات نورانی امام باقر(سلام الله علیه) این است که «لَا مَعْرِفَةَ کَمَعْرِفَتِکَ بِنَفْسِکَ», (2) همه علم نافع است. برای علم برکات فراوانی است. علم نافع هم اقسامی دارد بهترین و مهم ترین قسم از اقسام علم نافع، معرفت نفس است, زیرا علوم دیگر فقط یک جهت را تأمین میکند جهت نظر را تأمین میکند؛ اما معرفت نفس که انسان خود را بشناسد همان بخش دانشی و نظری و عقل نظری را میشناسد که چه میداند چه نمیداند, همان بخش ارزشی و منشی و روشی خودش را میداند میبیند که چکار کرده چکار نکرد. پس این یک معرفت جامعی دارد هذا اولاً و این معرفتین او هم به علم شهودی است نه به علم حصولی ثانیاً، یک وقت است یک کسی هم بود و نبود را میداند هم باید و نباید را میداند در این زمینه کتاب ها هم نوشته ولی همهاش به علم حصولی است, چه هست؟ چه نیست؟ چه باید؟ چه نباید؟ همه اینها را میداند یک کتاب هم نوشته؛ ولی با علم حصولی میداند. اما اگر کسی درون خود را درونکاوی کرده و خودش را شناخته و بررسی کرده این هم آن بخش های حکمت نظری و بود و نبود را با علم شهودی میداند هم آن باید و نباید اخلاقی را با علم شهودی میداند این هم ثالثاً.
بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که فرمود «لَا مَعْرِفَةَ کَمَعْرِفَتِکَ بِنَفْسِکَ» (1) به دنبال همان آیه نورانی است که سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی اْلآفاقِ وَ فی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (2) آیات آفاقی این است که انسان نظم جهان خارج و داخل و آسمان و زمین و نظام حاکم بر عالم را بررسی کند این میشود آیات آفاقی. آیات انفسی این نیست که فلسفه و کلام بخواند و ادله تجرد نفس را بررسی کند که نفس به چند دلیل مجرد است این در حقیقت سیر آفاقی است نه انفسی. آن کسی که با برهان ثابت میکند نفس مجرد است این با یک سلسله تصورات و تصدیقات و قضایا و قیاس های اقترانی و استثنایی دست و پنجه نرم میکند همه اینها او است نه من. این مفهوم «أنا, أنا» است به حمل اولی و «هو» است به حمل شایع, این مفهوم ذهنی است در گوشه ذهن افتاده. این لطیفه مرحوم شیخ اشراق در آن حکامت منامیه که با ارسطو داشت که در مطارحاتش آمده از آن بیانات خیلی قیّم ایشان است.
با سه دلیل یا بیشتر ثابت میکنند که این حرف هایی که در ذهن آدم است اینها من نیستم اینها او است. انسان میگوید من این من یک مفهوم کلی است که هر کسی میتواند از خودش به من یاد کند. این «أنا, أنا» است به حمل اولی, هو است به حمل شایع, یک مفهومی است در گوشه ذهن اینکه من نیست تا حرف میزنیم, تا فکر میکنیم, تا تصور و تصدیق داریم, تا قیاس استقرایی و استثنایی داریم او است نه من. وقتی ساکت شدیم هیچ حرفی نمیزنیم هیچ مفهومی در ذهن ما نیست هیچ تصور و تصدیقی نیست خودمان را مییابیم آن جا من است آن را میگویند آیات انفسی, وگرنه بحث های فلسفی، بحث های کلامی آیات آفاقی است هر چه ما دلیل اقامه میکنیم بر تجرد نفس اینها مفاهیم ذهنی است برهان خوبی هم هست ثابت میکند نفس مجرد است، روح مجرد است، مدبّر بدن است اما همه اینها او هستند نه من، همه اینها غائباند نه حاضر، همه اینها کلیاند نه شخص، اینها مفاهیمی اند غائب و من حاضرم، اینها کلیاند و من شخصم، من اینها نیستم آنها من نیستند. (3)
بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که فرمود «لَا مَعْرِفَةَ کَمَعْرِفَتِکَ بِنَفْسِکَ» (1) که متخذ از آن آیه نورانی است که فرمود سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی اْلآفاقِ وَ فی أَنْفُسِهِمْ (2) این است که انسان خودش را گم نکند. استدلال قرآن کریم هم در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» این نیست که اینها چون حالا این علم را ندارند, فرمود: اینها خودشان را فراموش کردند لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ؛ (3) انسان ها خودشان را گم کردند. ممکن است که با براهین کلامی و فلسفی چندتا برهان اقامه کنند که نفس مجرد است ولی خودش را گم کرده چون این به دنبال هو است نه به دنبال «أنا». این به دنبال او است نه به دنبال من, اینها همه علم حصولی است همه غائب است همه کلی است. بنابراین فرمود: اینها مشکلشان این است که خودشان را فراموش کردند, پس اگر کسی به یاد خودش باشد اهل محاسبه باشد هم بخش بود و نبود را مییابد حضوراً، هم بخش باید و نباید را مییابد حضوراً و هر کاری هم بکند این نفس طیّب و طاهر را ذات اقدس الهی طرزی آفرید که نه رومیزی قبول میکند نه زیرمیزی؛ این نفس لوامه این است, مگر میشود با رشوه او را حل کرد، مگر میشود با توجیه او را حل کرد بَلِ اْلإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ ٭ وَ لَوْ أَلْقی مَعاذیرَهُ (4) این نفس لوامه است این رشوهپذیر نیست آدم را سرزنش میکند. اگر ما او را خفه نکنیم حرف او را گوش بدهیم مرتب از درون نیش میزند که چرا این کار را کردی؟ فوراً آدم توبه میکند راحت میشود, همین که توبه کرد سبک میشود. این بیان نورانی که فرمود هیچ علمی مثل این نیست؛ برای اینکه باعث میشود که انسان «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (5) خدا را میشناسد, آیندهاش را میشناسد, ابدیتش را میشناسد و آنقدر بلندنظر است که اصلاً کل این دنیا برای او« کحلقة فی فلات» است چون خودش را ابدی میبیند, یک چند روزی در این محبس هست بعد به دیار ابد می رود به دیدار انبیا میرود به دیدار اولیا میرود به دیدار فرشتهها میرود غوغایی است بعد از مرگ. بعضی از مشایخ همین عصر حشرشان با اولیا باشد روزانه یک مقداری عبادت میکردند و به پیشگاه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) تقدیم میکردند که ـ انشاءالله ـ در هنگام مرگ خود حضرت عزرائیل تشریف بیاورند چون آن بزرگوار برای قبض روح هر کسی که نمیرود که برای خیلی ها تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا (6) است ملائکه زیر دست او میروند ما هم باید همین کار را بکنیم حالا یا نماز است یا قرآن است یا ذکر است یک عرض ادبی پیشگاه این فرشته بزرگ که از حاملان عرش الهی است داشته باشیم بالأخره اگر خودشان تشریف بیاورند دیگر ما راحتیم؛ اما اگر زیردستانش را بفرستند که طبق این آیه: حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا (7) آن دشوار است. اما آنجا قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ (8) آن راحت است و ایشان خیلی بزرگوار است او برای قبض روح هر کسی نمیآید. این بزرگوارها به این فکر بودند.
این اصلاً به فکر ما نمیآید در تمام سال, که ما روزانه یک مقداری عرض ادب بکنیم یک ذکری بگوییم عبادتی، قرآنی به پیشگاه آن حضرت تقدیم بکنیم یک رابطهای با آن حضرت داشته باشیم که هنگام مرگ خودش تشریف بیاورد کسی را نفرستد ما راحت جان را تقدیم بکنیم. بعد کجا میرویم؟ کل این دنیا «کحلقة فی فلات» اصلاً به فکر خیلیها نمیآید که ماییم و ابدیت, حشر با انبیا, ما نوح را میبینیم ابراهیم را میبینیم اینها را میبینیم ما کربلاییها را میبینیم فرمود: «لَا مَعْرِفَةَ کَمَعْرِفَتِکَ بِنَفْسِکَ». (1) ذیل همین - اینها را در تحفالعقول ملاحظه بفرمایید - یک روایتی باز از وجود مبارک امام باقر است که این جزء احادیث بسیار مشکل است فرمود: هیچ معصیتی مثل حب بقا نیست. این یعنی چه؟ فرمود اینکه دل بستی بخواهی بمانی میدانی در برابر قضای الهی تصمیم گرفتی؟ «لَا مَعْصِیَةَ کَحُبِّ الْبَقَاء» (2) بگو من راضیم به رضای الهی, این جا را چنگ زدی برای چه؟ آدم دلش میخواهد بماند خب نباید یک همچنین دلخواهی داشته باشد. دلش بخواهد که حُسن خاتمه داشته باشد «قَلَّ اَو کَثُرَ».
روایت در تحفالعقول در بحث های وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) ملاحظه بفرمایید «وَ لَا مَعْصِیَةَ کَحُبِّ الْبَقَاء», این یعنی چه؟ خیلی از ماها گرفتار همینایم ما باید تسلیم باشیم؛ مگر به دست ما است که علاقه داشته باشیم که چه بشود چه نشود. آن هم آن عظمت که ما با چه گروهی روبرو هستیم, این هم بر این, که امیدواریم به برکت خون آن حضرت همه ما مشمول ادعیه ذاکیه ولی عصر باشیم.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین مسئله از بخش چهارم این بود که اگر شرط متعذّر شد و عین مبیع هم از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد, این جا حکم چیست؟ چون شرط متعذّر شد خیار مستقر است و چون خیار مستقر است اگر «مشروطٌ له» بخواهد فسخ کند عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شده است و استرداد عین ممکن نیست و رسیدن به «حق الشرط» هم ممکن نیست.
گاهی تعذّر شرط با خروج عین از سلطه «مشروطٌ علیه» یکی است, مثل اینکه کسی خانهای را به دیگری فروخت به این شرط که این خانه را وقف کند یا مدرسه کند یا درمانگاه کند و مانند آن, ولی این خانه خراب شد یا این خانه را او به دیگری فروخت. خروج از سلطه «مشروطٌ علیه» تارةً به تلف تکوینی است تارةً به منزله تلف است؛ یعنی خروج از سلطه او.
گاهی شرط در مبیع نیست؛ مثل اینکه کسی بگوید من این زمین یا این خانه را به شما میفروشم به شرط اینکه شما فلان زمین یا فلان خانه را درمانگاه یا مدرسه درست کنی و فلان خانه تلف شده یا فروخته است. گاهی متعلق هر دو یکی است و گاهی هم دوتا است. در آن جایی که آن عین به دیگری منتقل بشود اگر شرط از بین رفت که دیگر جا برای اینکه آیا معامله صحیح است یا معامله صحیح نیست, نیست. اگر خانهای را فروخت به شرط اینکه او را وقف کند یا مدرسه کند بعد آن خانه در اثر زلزله یا حادثه دیگر ویران شد و از بین رفت، دیگر جا برای این سه قول که آیا صحیح است مطلقا؟ یا باطل است مطلقا؟ یا به شرط اجازه صحیح است؟ این اقوال راه ندارد. این اقوال سهگانه در جایی است که «مشروطٌ علیه» آن مبیع را که خرید که متعلق شرط بود به دیگری بفروشد, این جا بود که آن سه قول مطرح بود. صورت تلف حکمش هم کم است و هم روشن؛ اما صورت نقل به دیگری مثل اینکه به دیگری بفروشد هم پیچیده است و هم فراوان؛ زیرا یکی از مباحثی که مربوط به این قسمت است این است که اگر کسی خانهای را با این شرط خرید و بعد به دیگری فروخت آیا این معامله صحیح است مطلقا؟ یا باطل است مطلقا؟ یا به شرط اجاره؟ سه وجه و سه قول بود که قول مختار این بود که این معامله صحیح نیست و دلیلش هم ذکر شد؛ منتها دلیل قول دوم و سوم باید که به اجمال مطرح بشود.
یک بحث هم در این است که حالا اگر این معامله صحیح بود چون شرط متعذّر شد و خیار مستقر شد و «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد, اگر خیارش را اعمال کرده است و معامله را فسخ کرد, آیا آن بیع دوم باطل میشود یا نه؟ پس الآن ما در دو جهت و در دو مقام باید بحث بکنیم: مقام اول تتمه مباحث قبلی مقام دوم یک فرع جدید و در فرع اول که متعلق شرط را آن «مشروطٌ علیه» به دیگری بفروشد؛ یعنی خانهای را کسی به خریدار فروخت به این شرط که ایشان این خانه را مدرسه کند یا وقف کند یا درمانگاه, خریدار این خانه را به دیگری فروخت. آیا این معامله دوم صحیح است مطلقا؟ یا باطل است مطلقا؟ یا به «شرط الاجازه»؟ ثابت شد که باطل است مطلقا و راهی برای صحت نیست. اما آنهایی که قائل به صحتاند یا قائل به صحتاند به شرط اجازه دلیلشان چیست؟
آنهایی که قائل به صحتاند مبنایشان این است که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) فقط حکم تکلیفی میآورد نه حکم وضعی. این شخص موظف است شرعاً که این خانه را مدرسه کند یا درمانگاه و اگر به دیگری فروخت معصیت کرد همین, تنها چیزی که هست این است که امر به شیء مقتضی نهی از جد که نیست؛ یعنی این «مشروطٌ علیه» موظف است و مأمور است که این خانه را مدرسه کند و بر اساس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) بر او واجب است. امر به اینکه این کار را انجام بدهد مقتضی نهی از این نیست که حق فروش ندارد هذا اولاً, برفرض ما بپذیریم که امر به شیء مقتضی نهی از ضد است امر به وفای به شرط مقتضی نهی از بیع است نهی در معامله که مستلزم فساد نیست، آن نهی در عبادات است که مستلزم فساد است؛ زیرا عبادت یک امر قربی است نهی باعث حرمت آن کار است و هرگز نمیتوان با عمل حرام که مبعد است انسان به مولا متقرب بشود. پس نهی در عبادت مستلزم فساد آن عبادت است؛ برای اینکه نهی باعث بُعد از ساحت مولا است. کسی بخواهد یک چیزی را که مُبعد از ساحت مولا است به قصد قربت بیاورد, این شدنی نیست.
اما معاملات چون عبادی نیستند و قصد قربت در آنها شرط نیست نهی از معامله مستلزم فساد نیست؛ نظیر اینکه یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (1) این جا بیع، اجاره و مانند آن از عقود در وقت ندا را گفتند حرام است؛ ولی اگر کسی این کار را انجام داد صحیح است. پس سند قول دوم این است که مستفاد از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) فقط حکم تکلیفی است نه حکم وضعی، هذا اولاً و امر به شیء یعنی امر به وفا مقتضی نهی از ضد نیست ثانیاً و اگر نهی هم باشد این نهی چون در معامله است مستلزم فساد نیست ثالثاً, پس این معامله دوم صحیح است رابعاً. این خلاصه فرمایش قائلین به صحت «بالقول المطلق». این سخن چون مبنا ندارد لذا باطل خواهد بود. مبنا ندارد برای اینکه در بحث «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) گذشت که آن محور اصلی این قاعده حکم وضعی است و حکم تکلیفی تابع این حکم وضعی است. «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یعنی مؤمن پای امضایش ایستاده است و هر تعهدی که کرده عمل میکند؛ یعنی آن تعهد صحیح است و او مأمور به عمل است. وجوب وفا تابع این حکم وضعی است. اگر این حکم وضعی تثبیت شده است یعنی مؤمن کسی است که پای امضایش بایستد وجوب وفا هم تابع او است. پس محور اصلی قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» صحت آن حکم است وضعاً, آنگاه وجوب تکلیفی تابع اوست. چگونه شما اصل حکم وضعی را منکر میشوید مگر حکم تکلیفی از او درمیآید؟
آیا نهی در معامله مقتضی فساد است یا نه؟ بله, نهی در معامله مقتضی فساد نیست. چه به سبب تعلق بگیرد چه به مسبب گرچه فرمایش مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) این است که اگر به مسبب تعلق بگیرد مقتضی فساد است و اگر به سبب تعلق بگیرد نه. (1)
نهی در معاملات هم دو قسم است: یک وقت نهی تکلیفی است یک وقت نهی وضعی، نهی وضعی، عنصر محوریاش فساد است یک وقت که میفرمایند که «لا تبع ما لیس عندک» (2) اینکه حکم تکلیفی نیست این حکم وضعی است یعنی نفروش که نمیشود, نه اینکه اگر کسی مال مردم را فروخت بیع محقق میشود ولی معصیت کرده. این «لا تبع ما لیس عندک» حکم ارشادی است؛ یعنی نفروش که نمیشود. حالا اگر کسی مال مردم را با ایجاد انشای صیغه بیع گفت: «بعت». صرف اینکه گفت «بعت» آن خریدار هم گفت «اشتریت» که معصیت نیست چون نقل و انتقال نیست, بیع معاطاتی که نیست, تصرف که نیست, فقط لفظ است اینکه معصیت نیست و آنکه بیع است که واقع نشده. پس آن نهی ارشادی به این معنا است که نکن که نمیشود؛ مثل نهی در عبادات که به اجزا و شرایط برمیگردد «لَا یَجُوزُ الصَّلَاةُ فِی شَعْرِ وَ وَبَرِ مَا لَا یُؤْکَلُ لَحْمُهُ» (3) در اجزای حرامگوشت نماز نخوان؛ یعنی نخوان که نمیشود. یک وقت است که حکم تکلیفی محض است آن بله, چون حرام است با حرام نمیشود متقرب «الی الله» شد. اما در بخشی حکم, حکم وضعی است. اینکه فرمود «لَا یَجُوزُ الصَّلَاةُ فِی شَعْرِ وَ وَبَرِ مَا لَا یُؤْکَلُ لَحْمُهُ»؛ یعنی در پشم, در مو, و در کُرک حرامگوشت نماز نخوان؛ یعنی نخوان که نمیشود. این حکم وضعی است. چون نهی در مرکب وقتی به اجزا و شرایط تعلق بگیرد ارشاد به وضعیت و شرطیت و مانعیت و امثال ذلک است.
مبنای قول دوم باطل است؛ چون مستفاد از «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) حکم وضعی است حکم تکلیفی تابع آن است، چطور شما میگویید که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» فقط پیام تکلیف دارد؟ دلیل قول سوم هم این است که این عین متعلق حق دیگری است, چون متعلق به حق دیگری است, اگر دیگری اجازه بدهد این معامله از حالت فضولی درمیآید صحیح میشود. اگر کسی عین مال مردم را بفروشد بعد مالک اجازه بدهد این معامله صحیح است, متعلق به حق دیگری را هم اگر بفروشد با اجازه بعدی صحیح خواهد بود. چون مبسوطاً فرق بین این دو مسئله گذشت دیگر نیازی به تکرار نیست. در مسئله ای که کسی مال مردم را بفروشد با اجازه لاحق قابل حل است برای اینکه آن عاقد فقط عقد خوانده و زمام این مبیع یا ثمن در دست مالک آنها است و مالک وقتی که اجازه داد این عقد سرگردان میشود «عقده». اگر کسی فضولاً عقد خوانده است و مال مردم را به دیگری فروخت این مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) نیست. نه مالک مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است نه عاقد. اما عاقد مشمول أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نیست؛ برای اینکه این عقد, عقد او نیست نه مالک کالا است نه مالک ثمن این فقط این لفظ را انشا کرده است. پس این عقد, عقد او نیست تا وفا کند. مالک هم مأمور به وفا نیست؛ برای اینکه این عقد سرگردان است و عقد او نیست. وقتی اجازه داد این عقد سرگردان میشود «عقده»، وقتی «عقده» شد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شاملش میشود, چون أَوْفُوا بِالْعُقُودِ معنایش این است «فلیوف کل رجلٍ منکم بعقده». نه معنایش این است که هر کسی عقد دیگری را وفا کند, هر کسی باید عقد خودش را وفا کند این با اجازه, این عقد سرگردان را عقد آشنا میکند. این در صورتی است که مال مردم را بفروشد با اجازه بعدی حل میشود. اما این جا شخص مال خودش را فروخت و مال دیگری را نفروخت؛ منتها این عین مال او متعلق حق دیگری است. این دیگری اگر بخواهد اجازه بدهد آیا به اسقاط حق تعلق گرفته؟ که این لغو است؛ برای اینکه اگر حق خودش را نبخشید و صرفنظر نکرد عین هم که مال دیگری است او چه را اجازه بدهد؟ اگر اجازه داد, وقتی که اجازه داد داخل در آن قاعده «من باع ثم ملک» (3) میشود. در جریان قاعده«من باع ثم ملک» عرف یک همچنین چیزی دارد که اگر کسی مالی را بفروشد بعد بخرد این میتواند آن معامله را صحیح بداند یا صحیح بکند, ولی در اینگونه از موارد که مال خودش را فروخته و متعلق حق دیگری بود بعد آن حق ساقط شده آیا این داخل در قاعده «من باع ثم ملک» هست یا نه؟ باید شما تعاهد عرفی بیاورید اولاً و امضای شارع را ثابت کنید ثانیاً، تا این کار صحیح بشود ثالثاً, این سری کارها را نکردید. مشکل این بزرگواران آن است که این مسئله حقوق را درست ارزیابی نکردند.
حق در اسلام به چند نحوه تبیین شده است: برخی از حقوق فقط در ذمه است؛ مثل اینکه کسی بدهکار است. اگر کسی بدهکار بود وامی از دیگری گرفت ذمه این مدیون مشغول است کاری به عین ندارد. برخی از حقوق متعلق به عین است کاری به ذمه ندارد, نظیر «حق الجنایه»ای که بر عبد جانی هست, «حق الشفعه»ای که در عین است. اگر دوتا برادر زمینی را یا خانهای را به اشتراک ارث بردند هر کدام حق شفعه دارند اگر «احد الشریکین» سهم خودش را به دیگری فروخت این «حق الشفعه»ای که در عین بود همراه این عین میرود آنگاه این برادر که قبلاً شریک برادر خود بود و حق شفعه داشت الآن شریک آن مشتری دیگر است و با او حق شفعه دارد. این حق شفعه «یدور مدار العین حیث ما دارة »؛ نظیر «حق الجنایه» «مجنی علیه» باید از این عبد جانی قصاص بگیرد؛ حالا این عبد جانی چه ملک زید باشد چه فروخته شده و ملک عمرو بشود. پس برخی از حقوقند که به ذمه تعلق میگیرند و کاری به عین ندارند و برخی از حقوقند که به عین تعلق میگیرند و کاری به ذمه ندارند و برخی از حقوقاند که ذمه و عین هر دو را درگیر میکنند؛ زکات از این قبیل است, خمس از این قبیل است, «حق الرهانه» از این قبیل است, این شرطی که ذکر شده؛ یعنی «حق الشرط» از این قبیل است. الآن اگر کسی بدهکار بود تا زنده است که خود ذمه مشغول است و کاری به عین ندارد. وقتی مرد، ذمه او به اضافه این عین درگیر است. این عین الآن متعلق حق است تا حق را از این عین خالص نکنند ذمه آن میت تبرئه نمیشود او در آن عالَم رنج میبرد. هم ذمه درگیر است هم عین. قبل از مرگ فقط ذمه درگیر بود بعد از مرگ حق طلبکارها، غُرما به عین تعلق میگیرد اما ذمه او همچنان مشغول است. زکات از این قبیل است, خمس از این قبیل است, حق قرما از این قبیل است, «حق الشرط» از این قبیل است. اگر کسی زکات بدهکار است؛ چون عین به نصاب رسید ذمه او مشغول است که این عین را تطهیر کند. اگر کسی حساب مالی داد سال مالیاش گذشت و اضافه آورد ذمه او مشغول است که این عین را تطهیر کند. اگر کسی خانهای را رهن مرتهن قرار داد, رهن طلبکار خود قرار داد, ذمه او مشغول است که این عین را آزاد کند. «حق الشرط» هم از همین قبیل است, اینچنین نیست که فقط به ذمه تعلق بگیرد کاری به عین نداشته باشد یا به عین تعلق بگیرد کاری به ذمه نداشته باشد. آنهایی که میگویند این معامله صحیح است خیال میکردند که این «حق الشرط» فقط به ذمه تعلق میگیرد؛ نظیر دِین، در حالی که او شرط کرده است که فلان زمین را یا فلان خانه را شما مدرسه کنی. پس اینچنین نیست که تنها ذمه این شرط شخص متعهد درگیر باشد؛ بلکه ذمه او به انضمام آن عین درگیر است, چون اینچنین است عین را نمیشود منتقل کرد.
پرسش: در خمس و زکات نظرات مختلف است.
پاسخ: ذمه که تعلق میگیرد نظیر دین نیست که هیچ خصوصیتی به عین نداشته باشد؛ منتها آن اختلافی هست این است که وقتی این حق به عین تعلق میگیرد به نحو کسر مُشاع است یا به نحو کلی «فی المعین» وگرنه فرمود: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ (1) یک پنجم این شیء, این یک پنجم کسر مشاع است؛ منتها برخی ها میگویند این کسر مشاع است؛ یعنی هر جزئی از این مال را دست بزنی یک پنجماش مال امام(سلام الله علیه) است و سهم سادات, لذا به هیچ وجه نمیشود تصرف کرد مگر به اجازه امام یا نائب امام. برخی ها میگویند این به نحو کلی «فی المعین» است. کلی «فی المعین»؛ یعنی اینکه یک پنجم از عین را که تشخیص و تطبیقاش به عهده خود صاحب مال و بدهکار است هست, لذا اگر این مال صد تومان بود این شخص تا هشتاد تومانش را میتواند تصرف بکند بعد آن بیست تومان دیگر در خمس متعین میشود. اگر گفتیم به نحو کسر مشاع است که از ظاهر خمسه خواستند استفاده بکنند, کسی که خمس بدهکار است به هیچ وجه نمیتواند در مال خود تصرف بکند الا به اذن امام یا نائب امام. اگر به نحو کلی «فی المعین» باشد این شخص یک پنجم را بدهکار است بقیه در اختیار او است تطبیقاش هم در اختیار او است این میتواند در بقیه تصرف بکند و اگر یک پنجم مانده است متعیّن میشود در خمس ولی بالأخره به عین تعلق میگیرد. زکات این طور است, خمس این طور است, «حق الرهانه» این طور است, «حق الشرط» هم این طور است.
1) (12) . سوره انفال, آیه41.
پرسش: چرا «مشروطٌ له» نمی تواند از حق خودش بگذرد؟پاسخ: میتواند بگذرد.
پرسش: در باب معامله ثانی, می گوید اکنون که معامله کردید من از حق خودم می گذرم.
پاسخ: بسیار خب دوباره او عقد بخواند, این کار خودش را انجام داده. اگر «من باع ثم ملک» (1) این را شامل نمیشود این شخصی که قبلاً خانهای که متعلق حق دیگری بود فروخت, آن معامله مشکل بود؛ برای اینکه عین باید طلق باشد در حالی که این طلق نیست و مقیّد است و در مدار بسته است. وقتی «مشروطٌ له» که حق مسلم او است بخشید این خانه آزاد میشود, دوباره او یک عقدی بخواند مشکلی ندارد. این از سنخ عقد فضولی نیست که با اجازه حل بشود. آن جا بدنه عین مال مالک بود و اجازه داد و حل شد این جا بدنه مال, مال خود عاقد است, آن قیدی که دارد نمیگذارد این آزاد باشد. اگر این داخل در «من باع ثم ملک» بشود یعنی همان طور که اصل مال را کسی مالک نبود و فروخت بعد مالک شد صحیح است, اگر مالک بود ولی مقیّد بود و بسته بود الآن آزاد شد هم باید صحیح باشد.
پرسش: خیار مگر به معنای این نیست که «مشروطٌ له» هم حق امضا دارد و هم حق فسخ دارد؟ بخشیدن به معنای حق امضا است.
پاسخ: خیار غیر از مسئله «حق الشرط» است. در دو مقام ما باید بحث بکنیم:
مقام اول این است که این شرطی که تفویض شده است راهحل چیست؟ حالا شرط خودش را میخواهد این راهحل چیست؟ از این گذشتیم وارد مقام ثانی بشویم که حالا بسیار خب چون دید که شرط متعذّر شده و دسترسی ندارد و خیار مستقر شد میخواهد معامله را فسخ کند, حالا در این جا نوبت به مقام دوم است. حالا که معامله را میخواهد فسخ کند, اگر عین موجود است عین خودش را میگیرد و محذوری ندارد, اگر عین موجود نیست و تلف شد فسخ میکند, چون خیار به عقد تعلق میگیرد نه به عین, این جا ضمان معاوضه به ضمان ید تبدیل میشود و آن شخص باید بدل این کالا را بدهد اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت را میپردازد و این هم تمام میشود. اما یک وقت است که آنچه که متعلق شرط است عینی است که از بین نرفته و خراب نشده, خانهای است که موجود است؛ ولی «مشروطٌ علیه» به جای اینکه این خانه را برابر شرط, مدرسه کند یا وقف کند به دیگری فروخت حالا «مشروطٌ له» میخواهد معامله خود را فسخ کند حالا که میخواهد امضا کند راهش این است که «حق الشرط» را ساقط کند- حالا یا رایگان یا در برابرش غرامت بگیرد- وقتی امضا کرد آن عین بسته آزاد میشود وقتی عین بسته آزاد شد راهحلش این است که آن «مشروطٌ علیه» دوباره یک عقد بخواند و مسئله حل بشود. پس اگر آن عینی که متعلق حق شرط است غیر از مبیع باشد حکمش همین است. اما اگر آن عینی که متعلق شرط است همان مبیع بود؛ یعنی این خانه را فروخت و شرط کرد که این خانه را او مدرسه کند ولی او این خانه را به دیگری فروخت. این شخص چون شرطش متعذّر شد خیار مستقر است ـ چون قبلاً برای او روشن شد که شرط و خیار در عرض هم نیستند در طول هماند ـ شرط که متعذّر شد خیار مستقر است وقتی خیار مستقر است این میخواهد فسخ کند وقتی که فسخ کرده است عین موجود نیست و میخواهد بدل بگیرد ـ در صورتی که تلف شده باشد ـ اما حالا که چون تلف نشد و این عین موجود است آیا مستلزم بطلان عقد دوم است؟ یعنی «مشروطٌ علیه» این خانه را به دیگری فروخت و «مشروطٌ له» آمده آن معامله اول را فسخ کرده, آیا معامله اول که فسخ شده باعث میشود که این معامله دوم هم فسخ شود, باطل شود, عین برگردد و «مشروطٌ له» عین را بگیرد؟ یا بگوییم, این معامله دوم صحیح است فسخ هم به عقد تعلق میگیرد, عقد اول منفسخ شد چون عین وجود ندارد بدل عین را «مشروطٌ علیه» باید بپردازد, «فیه وجهان او وجوه». برخی ها بر این هستند که این فسخ باعث میشود که آن عقد دوم منفسخ بشود؛ حالا که منفسخ شد آن عین برمیگردد دست «مشروطٌ علیه» و «مشروطٌ له» از دست «مشروطٌ علیه» عین خودش را میگیرد. برخی ها برآنند که این معامله دوم صحیح است و دلیلی بر بطلان معامله دوم نیست؛ زیرا این کالا ملک مشتری بود و این را خرید منتها متعلق شرط بود ـ ما نظرمان این بود که این معامله دوم باطل است ـ حالا شما که قول دوم را دارید یا برخی که قول سوم را دارند میگویند این معامله صحیح است یا مطلقا یا به «شرط الاجازه», پس این معامله صحیح است. وقتی معامله دوم صحیح بود وجهی ندارد که با فسخ معامله اول, معامله دوم باطل باشد. چرا؟ چون وقتی شما فتوا به صحت دادید؛ یعنی این شیء «جائز الوقوع» و «نافذ الوقوع» است و منتقل شد. جواز شرعی در حکم وجوب شرعی است و منع شرعی در حکم امتناع است. جواز در حکم وجوب عقلی است و منع در حکم امتناع عقلی است. چطور اگر این عین تلف میشد شما سخنی نداشتید؟ الآن هم نباید سخن داشته باشید؛ چون در فضای شریعت این معامله دوم صحیح اعلام شده است و وقتی صحیح باشد دلیلی برای بطلان معامله او نیست. این معامله دوم صحیح است و فسخی که شده معامله اول را فسخ کرده, چون معامله اول فسخ شده عین موجود نیست؛ زیرا منتقل شد به دیگری و بدل او را باید بپردازد حالا یا مثلی است یا قیمت, وجهی ندارد که معامله دوم فاسد شود. برخی ها قائلند که این فاسد می شود؛ ولی اختلاف دارند که آیا فساد این «من حین الفسخ» است یا «من حین الاصل». از همان وقتی که این معامله دوم واقع شده است باطل است یا هماکنون, ثمرش هم در آن منافع و درآمد و قیمت های افزوده و ارزش افزوده و تورم و اینها پیدا میشود. معاملات هم همیشه در باب یک تکه فرش و تکه زمین نیست این همه معاملات رسمی که کشتی کشتی معامله میشود آن اثر فراوان, اقتصادی را به همراه خواهد داشت. اگر گفتیم این معامله از اصل باطل است این تفاوت و این ارزش افزوده و این تورم و این وسط ها همهاش مال آن «مشروطٌ علیه» است. اگر گفتیم که «من الحین» باطل میشود تمام این ارزش ها مال آن شخص مشتری دوم هست و الا اثر فقهی فراوانی دارد. ولی اصل مبنا درست نیست ـ اصل مبنا این بود که معامله دوم باطل است ـ ولی اگر کسی فتوا به صحت معامله دوم داد, دلیلی وجود ندارد که این فسخ معامله اول باعث انفساخ معامله دوم بشود؛ چون آن صحیح بود. اگر کسی فتوا به صحت معامله دوم داد وجهی ندارد که فسخ معامله اول باعث بطلان معامله دوم بشود. حالا ببینیم فروعات متفرع بر این چیست.
1) (13) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص435.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله پنجم در بخش چهارم این بود که اگر شرط متعذّر شد و خیار تخلف شرط مستقر شد و «ذوالخیار» خواست فسخ کند, چه کند؟ آیا آن انتقالی که به وسیله آن انتقال, شرط متعذّر شد صحیح است یا نه؟
مثال ذلک این است که اگر کسی خانهای را فروخت به مشتری به شرط اینکه این مشتری این خانه را وقف کند یا تبدیل کند به مدرسه یا به مرکز آموزشی و مانند آن و این شرطی بود در ضمن عقد, مشتری به جای اینکه به این شرط عمل بکند این خانه را به دیگری فروخت, چون شرط متعذّر شد «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد. در صورتی که شرط ممکن باشد جا برای خیار نیست؛ امکان شرط هم به این است که یا «بالتسبیب» یا «بالمباشره» یا به رجوع به دستگاه قضا و حاکم شرع, شرط خود را استیفا کند. اگر جا برای استیفای شرط نبود و شرط متعذّر شد, نوبت به خیار تخلف شرط میرسد که خیار تخلف شرط در عرض استیفای حق شرط نیست؛ بلکه در طول او است. اگر شرط استیفاپذیر بود جا برای خیار نیست, اگر شرط متعذّر شد جا برای خیار هست. حالا در چنین فرضی دوتا مطلب هست؛ یکی اینکه این شخص بخواهد فسخ بکند و عین را بگیرد که عین به دیگری منتقل شد, بخواهد شرط خود را استیفا کند شرط هم به دیگری منتقل شد, حالا این گاهی در یک عین است گاهی در دو عین، در یک عین باشد همین مثالی که ذکر شده, در دو عین باشد؛ مثل اینکه خانهای را به او فروخت یا زمینی را به او فروخت به شرط اینکه این خریدار یک خانه دیگری که دارد آن را وقف کند یا آن مدرسه کند این شخص آن خانه دیگر را هم فروخت و این خانهای هم که خرید این را هم فروخت. اگر «مشروطٌ له» بخواهد خیار را اعمال بکند, خیار برای استرداد عین است عین در دست مشتری نیست تا اینکه برگرداند, بخواهد شرط را استیفا کند؛ یعنی آن خانه را به صورت وقف یا مدرسه یا مرکز آموزش دربیاورد آن خانه هم به دیگری منتقل شد, در این جا حکم چیست؟ لذا در دو مقام بحث شد:
مقام اول راجع به خیار متعلق به عقد.
مقام دوم کیفیت آن شرط, آیا آن معامله دوم باطل است یا نه؟
درباره مقام اول روشن شد که محذوری نیست؛ برای اینکه خیار حقی است متعلق به عقد نه عین و اگر عین موجود بود که با فسخ عقد عین برمیگردد و اگر عین موجود نبود با فسخ عقد بدل عین برمیگردد و بدلش به این است که اگر مثلی بود مثل, قیمی بود قیمت. آنها که میپندارند خیار حقی است متعلق به عین مشکل دارند ولی حق در مسئله چه اینکه در بحث احکام خیار به خواست خدا خواهد آمد این است که خیار حقی است متعلق به عقد نه عین این عقد و این معامله همچنان باقی است که این بحثش مبسوطاً گذشت. درباره این شرط که این شخص، آن خانه را که متعلق شرط بود فروخت سه قول در آن بود:
قول اول اینکه این معامله باطل است,
قول دوم اینکه صحیح است مطلقا,
قول سوم این بود که صحیح است؛ ولی به شرط اجازه نظیر فضولی و مختار قول اول بود دلیلش هم مبسوطاً گذشت که به هیچ وجه این نمیتواند صحیح باشد و از سنخ فضولی هم نیست. قول دوم از آن جهت که مال مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) است و فرمایش ایشان هم این است که این معامله صحیح هست؛ (1) این یک توضیح بیشتری میخواهد تا حق این بزرگ مرد ادا بشود. نظر شریف ایشان این است که اینگونه از شرط هایی که در ضمن عقد است یک حکم تکلیفی میآورد و وجوب وفا را به همراه دارد, عین درگیر نیست. وقتی عین درگیر نبود عین میشود مطلق, وقتی ملک بود و طلق بود شرائط صحت بیع را دارا است پس این معامله صحیح است گرچه آن شخص معصیت کرده, امر به شیء هم مقتضی نهی از ضد نیست؛ پس این عیب درگیر نیست نه از جهت تعلق حق، نه از جهت اقتضای امر به شیء مقتضی نهی از ضد بودن, بر فرض هم امر به شیء مقتضی نهی از ضد باشد این نهی مفسد نیست. این سه مطلب را باید بیان کرد که قبلاً هم بیان شد:
1) (1) . حاشیةالمکاسب (آخوند), ص247.
مطلب اول اینکه این حق به عین تعلق نمیگیرد, عین طلق است.
مطلب دوم اینکه امر به وجوب وفا تعلق گرفته و امر به وجوب وفا مقتضی از نهی از ضد نیست.
مطلب سوم بر فرض امر به شیء مقتضی نهی از ضد باشد و این معامله حرام باشد حرمت تکلیفی دارد نه حرمت وضعی, چون نهی در معامله دلیل فساد او نیست. نهی در عبادات است که مستلزم فساد است؛ زیرا اگر یک امر عبادی مورد نهی قرار بگیرد معنایش این است که این مبعد از ساحت مولا است و اگر چیزی مبعد از ساحت مولا بود دیگر نمیتواند مقرّب باشد. عبادت آن است که عبد به وسیله او به مولای خود نزدیک میشود, میگوید این کار را «قربة الی الله» انجام میدهم. اگر چیزی مبعد از ساحت مولا بود و او را از ساحت مولا دور میکرد یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ (1) جا برای قرب نیست. پس حق به عین تعلق نمیگیرد و عین همچنان طلق است اولاً. امر به شیء مقتضی نهی از جد نیست ثانیاً. بر فرض هم باشد این نهی مقتضی بطلان معامله نیست ثالثاً؛ پس این معامله صحیح است و وقتی معامله صحیح بود محذوری ندارد. این جا در فرمایش مرحوم آخوند این بیان اخیر یک توضیحی میخواست که در بحث قبل اشاره شده و آن این است که حکمی که ذات اقدس الهی دارد گاهی مستقیماً به خود ذمه تعلق میگیرد ـ در مسائل معاملات عبادات که حکمش روشن است ـ مثل اینکه واجب است که دِین مردم را آدم بدهد, عین درگیر نیست. اگر کسی بدهکار بود و وامی گرفت در ذمه او هست که باید بپردازد؛ البته حق مالی است مستقر در ذمه این یک, وجوب ادا هم دارد دو؛ اما عینی از اعیان مدیون درگیر نیست. بر قسم دوم هم ذمه درگیر است و هم مورد تعلق عین خاص است؛ ولی از نظر حقوقی عین را درگیر نمیکند؛ مثل اینکه کسی نذر کرده این گوسفند را صدقه بدهد یا ذَبح کند در روز عزای امام حسین (سلام الله علیه). گرچه حق این است که این عین متعلق حق قرار گرفت ولی این بزرگوارها میگویند «منظور التصدق» معنایش آن است که بر این شخص ناذر واجب است این گوسفند مشخص را ذَبح کند اگر گوسفند دیگر را ذَبح کند کافی نیست باید این گوسفند را ذَبح کند. حکم به ذمه تعلق گرفته از یک طرف, متعلق به عین است از طرف دیگر؛ اما عین را از طلق بودن نیانداخته این گوسفند همچنان ملک طلق او است اگر خواست بفروشد یک معامله صحیح است منتهی معصیت کرده چرا؟ برای اینکه این عین متعلق هیچ حقی نیست؛ البته روی فرمایش ایشان و امثال ایشان که «منظور التصدق» را طلق میدانند. قسم سوم آن است که ذمه درگیر است متوجه به عین است عین هم درگیر است؛ مثل زکات, مثل خمس, مثل حق غرما، مثل «حق الرهانه» و امثال ذلک. این چهار حق و امثال اینها که در بحث قبل شمرده شد از همین قبیل است. کسی که مالش به نصاب زکات رسید سه مطلب متوجه او است: یکی اینکه واجب است که زکات را ادا کند طبق وَ آتُوا الزَّکَاةَ, (2) یکی اینکه این زکات راجع به همین عین است, یکی اینکه خود عین درگیر است و ایشان میتواند زکات را از غیر بپردازد به ادله دیگر و نظیر «منظور الصدقه» نیست میتواند زکات را از مال دیگر بپردازد؛ ولی وقتی از مال دیگر پرداخت هم ذمه خود را تبرئه کرد و هم آن تعلقی که ذمه داشت که باید همین را باید بدهی او را تبرئه کرد و هم اینکه خود این مال درگیر است تبرئه شده که حالا یا به نحو کسر مشاع است یا «کلی فی المعین» است بالأخره در زکات و همچنین در خمس تعلق گرفته است.
مسئله خمس مشکل تر از مسئله زکات است, چون درباره کلمه خمس یعنی یک پنجم که کسر مشاع است مأخوذ شده برخی از آقایان فتوای شریفشان این است که به نحو کسر مشاع است؛ یعنی هر جزء از اجزای مال را دست بزنید یک پنجم حق سادات و امام (سلام الله علیه) است. حالا برخی ها میگویند نه به نحو کلی «فی المعین» است یک پنجم از این مال که تفکیکش، افرازش به دست «من علیه الخمس» است. پس ما یک «منظور التصدق» داریم به نزد بعضی ها, یک خمس و زکات و «حق الرهانه» و دین غرما داریم که ظاهراً آن دیگر مورد اتفاق است. در جریان دین غرما از این قبیل است؛ شخص که بدهکار بود و مُرد تا زنده است فقط ذمه او درگیر است، وقتی مرد حقوق غرما و طلبکارها از ذمه به عین تعلق میگیرد خود این عین متعلق حق غرما است. اول باید حق غرما را از مال داد بعد ثلث میت را اگر وصیت کرد افراز کرد، بعد اگر بقیه مانده چیزی به ورثه بدهند که میراث بعد از ثلث است و ثلث هم بعد از دِین است؛ ولی حق غرما به عین تعلق میگیرد؛ یعنی از ذمه میآید به عین و دیگر نمیشود این عین را قبل از ادای دِین تصرف کرد او میشود شریک. او واقعاً شریک است؛ نظیر تفلیس, یک وقت است یک تاجری بدهکار است ذمه در ذمه میخرد و بعد بدهکار میشود. اما اگر ورشکست شد و در ورشکستیاش هم بیتقصیر بود و در محکمه ثابت شد و شاهدان شهادت دادند و ادله ارائه شد که این ورشکسته با تقصیر نیست و بی تقصیر است بالأخره ورشکست شد در محکمه شرع ثابت شد و حاکم شرع حکم تفلیس را انشا کرد و فرمود «فلست» همین که گفت «فلست» تمام حقوقی که طلبکارها در عهده این شخص داشتند از عهده به عین میآید این عین درگیر میشود؛ لذا این شخص حق تصرف در مال ندارد چون مال مردم است. قبلاً ذمه او درگیر بود میتوانست در این عین تصرف کند اما الآن عین درگیر است.
حق گاهی در ذمه است ولا غیر, گاهی در ذمه است ناظراً به عین, گاهی خود عین درگیر است. اینکه مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) فرمودند عین درگیر نیست، (1) این فرمایش ناصواب است. حق این است که این عین درگیر است در «حق الشرط» چون یک امر قراردادی و غرائز عقلا و ارتکاز مردمی این است که اگر شرط کردند که فلان خانه را مدرسه کنی فلان خانه درگیر است, لذا گذشته از حکم فقهی صبغه حقوقی هم دارد و اگر او این کار را نکرد حاکم شرع که ولی ممتنع است می تواند آن خانه را وقف کند یا مدرسه کند و مانند آن, چون اینچنین است آن معامله نمیتواند صحیح باشد ولی مرحوم آخوند مبنای ایشان این است که عین درگیر نیست وقتی که عین درگیر نشد این سه مطلب را بیان کردند: یک، تنها چیزی که بر شخص واجب است حکم تکلیفی است که این حکم تکلیفی است. دو, امر به شیء مقتضی نهی از ضد نیست. سه, بر فرض امر به شیء مقتضی از ضد باشد چون نهی در معاملات است دلیل بر فساد نیست پس این معامله فاسد نیست.
پرسش:. ....؟پاسخ: از ادلهاش دیگر, اگر تعبدی باشد؛ نظیر زکات و خمس و مانند آن؛ اینها را از ادله میشود فهمید اگر تأسیسی نباشد و امضایی باشد با تبیین و تحلیل غرائز عقلا و ارتکاز عقلا این را میشود فهمید.
درباره «منذور التصدق» گاهی میگویند نذر کرده که صدقه بدهد یک وقت است میگویند که نذر کرده که این صدقه باشد اگر نذر کرده - شبیه وقف - که این صدقه باشد دیگر خود عین درگیر است. یک وقت است که نذر کرده که من این گوسفند را به عنوان مثلاً هدیه یا قربانی ذَبح کنم؛ برخی ها میگویند مثلاً عین درگیر نیست و حق به عین تعلق نگرفته. در موارد عرفی که «حق الشرط» است حق به عین تعلق میگیرد. پس روی فرمایش ایشان که میفرمایند این معامله صحیح است؛ یعنی «مشروطٌ علیه» اگر آن عین را بفروشد این معامله صحیح است بر اساس مبنای خودشان است منتها مبنا تام نیست. اما قول سوم که این معامله به شرط اجازه صحیح است آن مبسوطاً گذشت که این جا اجازهپذیر نیست به استناد قاعده «من باع ثم ملک» (2) باید وارد بشود. این مربوط به صحت و بطلان معامله قبلی که هر کسی مبنای خاص خودش را دارد. به نظر ما که گفتیم آن معامله قبلی درست نیست نوبت به این بحث جدید نمیرسد اما اگر کسی نظیر مرحوم آخوند (رضوان الله علیه) فتوایشان این بود که معامله دوم صحیح است (3) یعنی «مشروطٌ علیه» اگر به شرط عمل نکرد و این عین را به دیگری منتقل کرد این معامله صحیح است حالا چون شرط متعذّر شد «مشروطٌ له» که «ذوالحق» است و «ذوالخیار» اگر خیارش را اعمال کرد معامله را فسخ کرد حکمش چیست؟ روی فرمایش مرحوم آخوند و امثال آخوند که این معامله را صحیح میدانند سه قول در مسئله است؛
قول اول این است که این معامله دوم صحیح است و فسخ معامله اول هیچ ارتباطی به معامله دوم ندارد.
قول دوم این است که فسخ عقد اول باعث انفساخ این معامله دوم میشود؛ منتها «من حین الفسخ».
قول سوم این است که «من الاصل» منفسخ میشود، نه «من حین الفسخ»؛ یعنی اگر کسی خانهای را خرید به شرط اینکه آن خانه دیگر را وقف کند یا مدرسه کند ـ این صورت مسئله ـ این مشتری که خانه را خرید این خانه اول یا خراب شد یا فروخت به دیگری, خانه دوم را که بنا بود آن را مدرسه یا وقف کند او را هم فروخت به دیگری؛ چون شرط متعذّر شد «مشروطٌ له» خیار دارد وقتی خیار داشت و اعمال کرد خیار خود را و فسخ کرد آن عقد اول فسخ میشود؛ چون خیار به عقد تعلق میگیرد نه عین, اگر عقد منفسخ شد و عین موجود نبود بدل عین را, مثل یا قیمت استرداد میکند؛ پس عقد اول مشکلی ندارد. اما آیا عقد دوم که صحیح بود منفسخ میشود یا منفسخ نمیشود؟ نظر ما این است که منفسخ نمیشود. چرا؟ برای اینکه جائز شرعی «کالواجب التکوینی» است, ممنوع و حرام شرعی «کالممتنع العقلی» است. اگر شما گفتید معامله دوم صحیح است, اگر فتوا این بود که این عقد دوم صحیح است دلیلی بر بطلان و فسخ او نیست چرا منفسخ شود؟ راهی برای انفساخ نیست. اگر معامله دوم صحیحاً واقع شد چه دلیل دارد که برای اینکه باطل باشد؟ دوتا مقام یا از دو جهت و از دو منظر باید بحث کرد: یکی از منظر عام مطلق خیارات, یکی از منظر خاص، مخصوص خیار تخلف شرط؛ هر خیاری همین طور است. اگر کسی خیار داشت و خیار خود را اعمال کرد و آن شخص قبلاً معامله کرده بود عینی که زیرمجموعه عقدی بود که آن عقد متعلق به خیار بود اگر عین را به دیگری فروخت که حق هم داشت و ملک طلق او بود دلیل ندارد که فسخ او را باطل کند. حالا در خیارات دیگر مثلاً مطرح کنید که خیار شرط نباشد؛ کسی خانهای را فروخت به دیگری بعد معلوم شد که این مغبون است یا خیار دیگر دارد یا «شرط الخیار» کرده اصلاً، فروشنده مالک این خانه شد به ملک طلق و این خانه را هم به دیگری فروخت این معامله دوم صحیح است؛ بعد معلوم شد که این خریدار مغلون شده است یا چون برای خود شرط ذکر کرده که «شرط الخیار» نه خیار تخلف شرط, «شرط الخیار» کرده بود خیار داشت آمده معامله را فسخ کرده. چرا آن معامله دوم باطل باشد؟ یعنی خریدار خانهای را خریده و بعد فروخت بعد معلوم شد فروشنده متضرر شد فروشنده مثلاً خیار داشت حالا فروشنده فسخ کرد, چرا معامله خریدار باطل باشد؟ چون مالک شد به ملک طلق به دیگری فروخت دیگر دلیلی ندارد اگر «ذوالخیار» حق خودش را اعمال کرد آن معامله که صحیحاً واقع شده بشود باطل, این در مطلق خیارات هست، در مقام ما هم همین طور است. در مقام ما اگر «مشروطٌ علیه» آن متعلق شرط را که ملک او بود به دیگری فروخت و این معامله صحیح است اگر «مشروطٌ له» آمده معامله را فسخ کرده چه دلیل داریم بر اینکه آن فسخ بشود معامله دیگری؟ معامله «مشروطٌ علیه» چرا فسخ شود؟ این در مطلق خیارات است و در همه موارد است, این منظر اول.
پرسش: اگر بیع خیاری هم باشد باز هم همین طور است؟
پاسخ: بله, بیع خیاری باشد یا شرط خیار کرده یا غبن دارد یا خیار حیوان دارد یا خیار مجلس دارد یکی از این خیارها است در همه موارد خریدار آن «من علیه الحق» مالک این عین است به ملک طلق. وقتی مالک عین بود به ملک طلق برای او شرعاً صحیح است که به دیگری بفروشد, حالا همان «فی المجلس» به دیگری فروخته یا در «من علیه الخیار الحیوان», این گوسفندی را که فروخت و یک چیزی را خرید آن چیز را در زمان خیار به دیگری فروخت؛ حالا «ذوالخیار» آمده فسخ کرده چه دلیل دارد که معامله «من علیه الخیار» باطل باشد؟
پرسش: اگر منظور مشتری خانه خاصی باشد اگر از وی بگیریم مقصودش حاصل نمی شود.
پاسخ: حالا اگر خصوص خانه اول باشد که یک خانه را به او فروخت به این شرط که این خانه را وقف بکند ایشان مالک شد و این خانه را به دیگری فروخت حالا «من له الخیار» آمده فسخ کرده, چرا معامله دوم «من علیه الخیار» باطل باشد؟
پرسش: بر اساس «ما قصد لم یقع».
اغراض و اهداف مادامی که تحت انشا نیاید ضامن اجرا ندارد, این یک شرطی کرده است. فرمایش مرحوم آخوند این است که عین درگیر نیست طلق است. اگر عین طلق است خب این شخصی که خانه را خریده منتها تعهد کرده که خانه را مدرسه کند ولی آمده خلاف شرط کرده و نکرده, خانه ملک طلق او است روی مبنای مرحوم آخوند و فروخته. چرا این معامله باطل باشد؟
روی نظر ما که میگوییم این حق به عین تعلق گرفته و عین را درگیر گرفته و طلق نیست معامله صحیح نیست. اما این بزرگوار و امثال ایشان که میفرمایند این عین درگیر نیست مبیع طلق است خب چرا معامله اش باطل باشد؟ این حق مسلم «من علیه الخیار» بود و معامله کرده. «من له الخیار» خیارش را اعمال میکند اگر عین موجود بود عین را استرداد میکند و اگر عین موجود نبود بدل او را و اگر مثلی است مثل, قیمی است قیمت, این یک منظر عام است که در همه خیارات هست.
اما از منظر خاص که مربوط به خصوص مقام ما است اصلاً «ذوالخیار» چرا خیار پیدا کرده؟ این «مشروطٌ له» چرا خیار پیدا کرده؟ برای اینکه شرط متعذّر شد. «ثبوت الخیار» برای «مشروطٌ له» برای آن است که شرط متعذّر است, چون اگر شرط ثابت باشد که ما گفتیم هم حکم حقوقی دارد هم حکم فقهی دارد تا آن جا که ممکن است شرط استیفا بشود ولو به رجوع به محکمه قضا، خیار نمیآید، برای اینکه خیار تخلف شرط است, هنوز شرط که تخلف پیدا نکرد. روی این مبنا که خیار تخلف شرط در صورت تعذّر شرط است؛ پس پیدایش خیار متفرع است؛ برای اینکه شرط متعذّر باشد این یک، تعذّر شرط متوقف است برای اینکه معامله دوم صحیح باشد؛ چون اگر معامله دوم باطل باشد که شرط متعذّر نشده. اگر کسی خانهای را خرید به این شرط که خانه را مدرسه کند و این خانه را به دیگری فروخت به بیع باطل, شرط متعذّر نشد, «مشروطٌ له» خیار هم ندارد وقتی خیار دارد که شرط متعذّر شده باشد و وقتی شرط متعذّر است که آن معامله دوم صحیح باشد. شما میخواهید بگویید که این هم خیار دارد و هم معامله دوم باطل است؟ یا خیار دارد و معامله دوم را به هم بزنید؟ برای چه به هم بزنید؟ بنابراین هیچ راهی برای به هم زدن معامله دوم نیست. چون شرط متعذّر شد «مشروطٌ له» خیار دارد و خیارش را اعمال میکند اگر عین مال او موجود است که استرداد میکند و اگر عین مال او موجود نیست که بدل یا مثل یا قیمت میگیرد.
وقتی اصل بطلان معامله دوم زیر سؤال رفت و ثابت شد که معامله دوم باطل نیست و فسخ نمیشود آن قول دوم و سوم هم رخت برمیبندد.
قول دوم و سوم این است که وقتی «مشروطٌ له» معامله اول را فسخ کرد معامله دوم منفسخ میشود «امّا من الحین او من الاصل». آنها که میگویند «من الحین»؛ یعنی از حین فسخ معامله دوم منفسخ میشود، میگویند که سبب انحلال معامله دوم، فسخ معامله اول است یک، و فسخ, امروز پدید آمد نه قبلاً؛ پس معامله دوم امروز منحل میشود نه از اصل. این عصاره فرمایش کسانی است که میگویند فسخ معامله اول باعث انفساخ معامله دوم است «من حین الفسخ». اما آنها که میفرمایند، فسخ معامله اول باعث انفساخ معامله دوم است «من الاصل»، میگویند فسخ به هم زدن عقد است «کانه لم یکن من الاصل» فسخ معنایش این است, چون فسخ به هم زدن معامله است «کانه لم یکن من الاصل» پس معامله دوم منفسخ میشود «من الاصل لا من حین الفسخ» هذا اولاً و ثانیاً اگر شما پذیرفتید که این فسخ معامله اول، باعث انفساخ معامله دوم است «من حین الفسخ لا من الاصل»؛ معنایش این است که ما یک بیعی داریم که این ملکیت محدود آورده و میآورد ملکیت محدود با بیع سازگار نیست، معنایش این است که آن بیعی که واقع شده آن بیع صحیح است تا روز فسخ و ملکیت هم تا روز فسخ است؛ یعنی بیع ملکیت محدود میآورد ما یک همچنین چیزی در فضای عرف نداریم که بیع ملکیت محدود بیاورد.
بنابراین روی این تأییدات فسخ معامله اول باعث میشود که معامله دوم «من الاصل» منفسخ بشود؛ لکن چون هیچ کدام از این مبانی تام نیست نوبت به قول دوم و سوم نمیرسد.
فتحصل که اگر شرط متعذّر نشد ولو به رجوع به محکمه قضا، «تسبیبا ًاو مباشرتاً» جا برای خیار نیست. اگر شرط متعذّر شد جا برای خیار هست «ذوالخیار» فسخ میکند اگر عین موجود بود عین, نشد بدل او مثل یا قیمت را میگیرد معامله دوم صحیح است و فسخ معامله اول کاری به معامله دوم ندارد؛ منتها «مشروطٌ علیه» به زعم کسانی که میگویند عین درگیر نیست یک معصیتی کرده است؛ ولی «علی ما هو التحقیق» چون عین درگیر است معامله دوم اصلاً باطل بود نه اینکه نیازی به فسخ داشته باشد تا این جا پایان مسئله پنجم.
«والحمد لله رب العالمین»
ششمین مسئله از مسائل بخش چهارم قاعده فقهی شروط این است:
هندسه بحث تاکنون به این سمت پیش رفت که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این یک قاعده فقهی است، نه مسئله فقهی و ارتباطی هم به مسئله خیارات ندارد چه اینکه ارتباطی هم به مسئله بیع ندارد. یک قاعده فقهی است که هم در کتاب بیع قابل طرح و استفاده است هم در کتاب اجاره هم در عقود دیگر؛ منتها ارتباطش شاید به قاعده فقه از نظر محل ابتلا زیاد باشد مرحوم شیخ ایشان را در کتاب بیع ذکر کرده؛ برای اینکه محقق هم در شرایع این را در کتاب بیع ذکر کرده؛ منتها جایش در اثنای مبحث خیار نیست خیارات که تمام شد احکام خیار باید تمام بشود و قاعده «الْمُؤْمِنُونَ» جداگانه طرح بشود که محقق در شرایع همین راه را طی کرده است. قاعده فقهی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» تاکنون چهار بخشش مطرح شد:
1) (1) 1. تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
بخش اول این بود که شرط چیست؟
بخش دوم این بود که شرایط صحت شرط چیست؟
بخش سوم این بود که اقسام شرط چیست؟
بخش چهارم این است که احکام شرط صحیح چیست؟
بخش پنجم که ـ به خواست خدا ـ بعداً مطرح میشود این است که احکام شرط فاسد چیست؟ که آیا مفسد عقد است یا نه؟ فعلاً ما در بخش چهارم از بخش های پنجگانه قاعده شروط هستیم. تاکنون پنج مسئله از مسائل این بخش چهارم گذشت:
مسئله اولی این بود در هر شرطی که واجد شرایط باشد وجوب وفا هست.
مسئله دوم این بود که گذشته از حکم فقهی حکم حقوقی هم هست؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را وادار کند که او به شرط عمل کند.
مسئله سوم این بود که تا شرط متعذّر نشد مسئله خیار تخلف شرط مطرح نیست.
مسئله چهارم این بود که بعد از تعذّر شرط خیار میآید ولی خیار بین قبول و نکول است سخن از أرش نیست.
مسئله پنجم این بود که حالا که میخواهد خیار اعمال بکند اگر این عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد, آیا این کار باطل است مطلقا، یا صحیح است مطلقا، یا صحیح است به شرط اجازه «مشروطٌ له»؟ که مبسوطاً گذشت.
مسئله ششم این است که آیا این مسئله شرط فقط حکم فقهی محض است یا صبغه حقوقی هم دارد؟ـ نه از نظر متعلق از نظر خود شرط ـ اگر صبغه فقهی داشته باشد حکم محض را به دنبال دارد یعنی وقتی که شرطی محقق شد «مشروطٌ له» حقی بر عهده «مشروطٌ علیه» ندارد فقط بر «مشروطٌ علیه» تکلیفاً واجب است که به این کار تن بدهد و عمل بکند این یک حکم فقهی است, حکم است و حقی در کار نیست. اگر حکم بود جای برای اسقاط نیست که «مشروطٌ له» حق خودش را ساقط کند؛ چون حقی در کار نیست. ولی اگر گذشته از حکم فقهی صبغه حقوقی هم داشت؛ یعنی حقی برای «مشروطٌ له» در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر شد, آنگاه جای این است که این حق قابل اسقاط هست یا قابل اسقاط نیست؟ قابل اسقاط هست مطلقا، یا نیست مطلقا؟ یا «فیه وجوهٌ و تفصیل». برای اینکه محل بحث به خوبی روشن بشود برخی از مطالبی که قبلاً گذشت آنها باید در ذهن شریف بیاید تا معلوم بشود که این قابل اسقاط هست یا قابل اسقاط نیست که تحریر محل بحث از مهم ترین امور یک پژوهش گر و محقق است. قبلاً گذشت که شرطی که در ضمن عقد لازم آمده این عقد را متزلزل میکند و دیگر این عقد بیع عقد لازم نیست؛ بلکه در معرض زوال است زیرا ذی حق میتواند معامله را فسخ کند. پس این مقدار مسلم است که این شرط عقد را از آن لزوم میاندازد و متزلزل میکند. اما آیا تکلیفاً هم آن شخص واجب است که عمل بکند یا نه یا صرف امر حقوقی است؟ روشن شد که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) وجوب تکلیفی را هم به همراه دارد و روشن شد که این وجوب تکلیفی که امر فقهی است و حکم است با آن تزلزل که صبغه حق یک امر حقوقی است؛ اینها هر دو مطرحاند؛ منتها روی مبنای مرحوم آخوند که مختار بود این حکم وضعی و حقوقی اصل است آن حکم فقهی تابع، روی مبنای مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) آن حکم تکلیفی اصل بود این حکم وضعی تابع, ولی «علی ای حالٍ» در موردی که شرط محقق شد بر «مشروطٌ علیه» عمل به آن شرط واجب است تکلیفاً و «مشروطٌ له» خیار دارد وضعاً که معامله را به هم بزند یک چنین چیزی هست. بعد از گذشت اینکه هم حکم تکلیفی مطرح است هم حکم وضعی, درباره این شرط سه مرحله مطرح است:
1) (2) 1. تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مرحله اول خود شرط.
مرحله دوم متعلقاش اگر فعل باشد.
مرحله سوم متعلقش اگر شرط نتیجه؛ مثل مال باشد. سه مرحله برای این شرط فرض دارد و در سه حوزه میتوان بحث کرد: یکی خود شرط, یکی متعلقش اگر فعل باشد, یکی متعلقش اگر به نحو شرط نتیجه مال باشد. آن جایی که متعلقش فعل است مثل اینکه در متن عقد شرط میکنند که بایع یا مشتری فلان کار را انجام بدهد, این کالای مهمی که از خارج خریدند ترخیص کالا و کارهای بندری و گمرکی به عهده مشتری یا به عهده بایع باشد. یک فعلی را شرط میکنند. سابق به خیاطت و حیاکت و کتابت و اینها مثال میزنند حالا امروز به این امور مثال میزنند فرقی نمیکند یک فعلی را مشتری یا بایع متعهد شد که انجام بدهد. قسم دیگر این است که شرط میکنند که فلان کالا مال بایع باشد یا فلان کالا مال مشتری باشد به نحو شرط نتیجه؛ میگویند که ما این کالا را به شما میفروشیم در ضمن این عقد شرط میکنند که فلان حق مال شما باشد، امتیاز یا فلان دارو مال شما باشد، امتیاز فلان صنعت مال شما باشد به نحو شرط نتیجه؛ نه اینکه شرط بکنند که بعداً امتیاز آن معدن را به شما بدهیم یا حق کشف فلان دارو را بعداً به شما بدهیم. حق کشف موجود است امتیاز فلان معدن موجود است در ضمن عقد شرط میکنند به نحو شرط نتیجه که آن امتیاز یا آن عین و آن زمین یا آن خانه مال این مشتری یا مال بایع باشد به نحو شرط نتیجه. خب پس سه حوزه دارد: یکی خود شرط, یکی متعلقش اگر فعل باشد, یکی متعلقش اگر به نحو شرط نتیجه مال یا ملک باشد. حالا ببینیم که شرط قابل اسقاط هست یا نه. حالا که حوزهها مشخص شد و محل بحث به خوبی روشن شد آن وقت میشود نظر داد که در کجا اسقاط ممکن است, کجا اسقاط ممکن نیست ولی ابرا ممکن است, کجا نه اسقاط ممکن است نه ابرا. پس اینچنین نیست که وارد مسئله بشویم بگوییم حق این است که مطلقا قابل اسقاط است، یا مطلقا قابل اسقاط نیست, باید محور بحث مشخص باشد. ما یک «حق الشرط» داریم, یک متعلق داریم که فعل باشد, یک متعلق دارد که ملک و مال است, این سه قسم سه طور حکم دارد. پس «فالبحث فی مقاماتٍ ثلاث» یا «فی جهاتٍ ثلاث». تازه وارد بحث شدیم آن تحریر محل بحث بود که میخواهیم درباره چه بحث بکنیم. این بارها به عرضتان رسید مهم ترین کار در هر تحقیق این است که آدم محل بحثش را مشخص کند وقتی محل بحث مشخص شد استدلال آسان است؛ برای اینکه این شیء یک لوازمی دارد ملزوماتی دارد ملازماتی دارد آن محقق میبینید از هر طرف این مطلب را سیراب میکند و اگر وارد مسئله شد موضوع مسئله و محل بحث را خوب تشخیص نداد، آن مستشکل و آن ناقد از هر طرف هجوم میآورد, میبینید برای یک مسئله چندین اشکال میکند. سرّش این است که آن شخصی که وارد شده مسئله را خوب تحلیل نکرده. مستشکل با دست پر میآید از هر طرف حمله میکند در صورتی که آن مستدل، موضوع بحث را خوب بررسی نکرده باشد. اگر خودش درست بررسی کرده باشد با دست پُر وارد میشود و از هر طرف مسئله را حل میکند؛ برای اینکه این شیئی که روشن شد اینکه در عالم تنها نیست که لوازمی دارد, ملزوماتی دارد, ملازماتی دارد. اینکه میبینید یک مسئله ریاضی را یک ریاضیدان محقق از چند راه حل میکند سرّش همین است؛ یا یک فیلسوف یک مسئله را از چند راه حل میکند سرّش همین است که محل بحث را خوب فهمید, چون محل بحث را خوب فهمید از راه لوازم میآید, ملزومات میآید, ملازمات میآید, این را سیراب میکند و اگر کسی محل بحث را درست تشخیص نداد و نظر داد و رفت آن ناقد و مهاجم که خوب تشخیص داد از هر جهت حمله میکند و حق هم با آن ناقد است, میگوید اگر این مطلب این است باید فلان لازم باشد نیست, فلان ملزوم باشد نیست, فلان ملازم باشد نیست, پس حالا مشخص شد که محل بحث چیست و چون محل بحث مشخص شد نمیشود فلّهای بحث کرد که آیا بگوییم مطلقا شرط قابل اسقاط است؟ یا شرط قابل اسقاط نیست؟ نه, این طور نمیشود باید در سه حوزه بحث کرد؛ یک «حق الشرط» داریم, یک متعلق شرط داریم اگر فعل باشد, یک متعلق شرط داریم اگر مال باشد به نحو شرط نتیجه، در سه حوزه باید بحث کرد. چون اینها جزء حقایق تأسیس شارع نیست.
مسائل تعبدی بیش از هر چیز و پیش از هر چیز وظیفه یک فقیه آن است که در متن روایات با کمک گرفتن از سایر ادله فقهی، موضوع را استنباط کند و حکم را استنباط بکند, چون این در عرف سابقه ندارد ره آورد شریعت است باید ببینیم شریعت چه گفت.
مسئله معاملات عرفی، قبل از هر چیزی باید وارد عمق غرائز و ارتکازات مردم بشویم ببینیم که مردم چطور معامله میکنند عرف چطور معامله میکند چون شارع مقدس چیز جدیدی نیاورده همین ها را امضا کرده. در حقیقت شارع مقدس از راه عقل این حرف ها را فرموده، نه اینکه شارع مقدس چیزی نیاورده اینها بشری است.
بشر از خودش هیچ ندارد یک چراغی را ذات اقدس الهی در درون بشر نهاد به عنوان فطرت که فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1) انسان با چراغ الهی که شریعت درونی است خیلی از چیزها را در معاملات و عرفیات تشخیص میدهد. شارع مقدس با چراغ بیرونی همین را هم روشن تر میکند؛ نه اینکه یک چیز بشری داشته باشیم و شریعت او را امضا بکند بشر از خودش هیچ ندارد أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیِّ یُمْنی (2) بشر همان است که در پایان سورهٴ مبارکهٴ القیامه خدا شناسنامهاش را مشخص کرده. پس نگوییم آن بشری است این الهی, چیزی در جهان از غیر خدا نیست که بشر درکی داشته باشد معرفتی داشته باشد؛ بلکه این چراغ فَأَلْهَمَها (3) را ذات اقدس الهی در درون بشر روشن کرده اینکه میبینید در اصول میگویند منبع استنباط ما عقل است و کتاب و سنت سرّش همین است؛ یعنی منبع حکم شرعی این است, نه اینکه عقد یک امر بشری باشد.
پرسش: سیره عقلاست, عقل نیست.
پاسخ: سیره عقلا فعل عقلا اگر باشد هیچ, باید به امضای شریعت برسد؛ اما عقل علم است بنای عقلا فعل، فعل یعنی فعل، فهم یعنی فهم. عقلا کاری میکنند خب انجام بدهند. گاهی ممکن است شارع مقدس این کار آنها را جنون بداند مثل ربا فرمود: ربا جنون است.
پرسش: سیره عقلاست؟پاسخ: سیره عقلا است بله, این سیره عقلا به آن قوانین عقلیشان تکیه میکند اگر به قوانین عقلیشان تکیه کرد آن قوانین عقلی میشود علم و اگر سیره بود باید امضا بشود که ما به دنبال امضایشان هستیم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) آن را امضا میکند. فعل عقلا زمینه است و هیچ حجّیتی ندارد. آن فعل معصوم است که حجّت است. این سیره عقلا و بنای عقلا باید امضا بشود و وقتی امضا شد قبول میشود, مهر شده است. اما حکم عقلی اگر برهان باشد دیگر امضا نمیخواهد. اگر خیال و قیاس و گمان و وهم باشد که عقل نیست, اگر برهان باشد که خودش حجّت است.
غرائز عقلا که مورد امضای شریعت است به وسیله «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» باید بازکاوی بشود. ما وقتی به سراغ غرائز و ارتکازات عقلا میرویم میبینیم اینها بین حکم و حق فرق میگذارند, وقتی شرط کردند «مشروطٌ له» را ذیحق میدانند. بر «مشروطٌ علیه» یک عهدهای آمده است که باید از آن عهده بیرون بیاید, اینها «لدی العقلاء» است و این به نام حق است و همین قابل اسقاط و ابرا و امثال ذلک است که «لدی العقلاء» و شارع مقدس هم همین را امضا کرده. پس خود «حق الشرط» که حوزه اول است صرف نظر از متعلقش که فعل باشد یا مال، خود این «حق الشرط» قابل اسقاط است. پس اگر بحث شد که آیا شرط قابل اسقاط است یا نه, چون شرط حق است نه حکم, گرچه بر «مشروطٌ علیه» واجب است ادا بکند؛ ولی «مشروطٌ له» حق دارد؛ مثل اینکه آدم مالی را به دیگری وام داده مالی را که به دیگری وام داده حق مسلم این شخص دائن است نسبت به مدیون، در عهده مدیون یک امری مستقر شد، بر مدیون واجب است که ذمه خودش را تفریق کند در آن جا حق مستقر است یک, وجوب ادا است دو؛ ولی برای «مشروطٌ له» که مالک حق است فقط حقمدار است و زمام حق به دست او است؛ چون زمام حق به دست او است از احکام روشن حق این است که اسقاطپذیر است و قابل اسقاط است «لدی العرف» و همین را شارع امضا کرد. پس «حق الشرط» قابل اسقاط است این مختص این.
1) (6) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
حوزه دوم که متعلق شرط فعل است, این جا دوتا مبنا است. اگر شرط کردند که ترخیص این کالا و کارهای گمرکی به عهده مشتری باشد یا شرط کردند که خیاطت یا بنّائی کار مشتری باشد, آیا با این شرط این فعل در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر میشود، به طوری که «مشروطٌ له» مالک این فعل باشد در ذمه او، یا نه؟ حق این است که نه. چرا؟ چون «لدی العرف» که شارع هم او را امضا کرده است بین شرط و اجاره فرق است. در اجاره اگر کسی را اجیر کردند که شما باید این دیوار را بچینی، این خیاطت را بکنی، این حیاکت را بکنی، این کارهای بندری وگمرکی انجام بدهی, وقتی اجیر کردند یک اجرتی را به او میدهند این کار را در ذمه او، مستأجر مالک میشود. اجیر در عهده خود این کار را گرفته است و مستأجر مالک این کار است در عهده اجیر و اجیر استحقاق اجرت دارد که مستأجر باید بپردازد حالا یا پیشپرداخت یا پسپرداخت. در عقد اجاره مستأجر مالک آن عمل است در ذمه اجیر, چه اینکه در اجاره عین هم همین طور است اگر کسی خانهای را اجاره کرده این مستأجر مالک منفعت این خانه است به مدت یک سال، عین خانه مال مالک است اما منعفت خانه به مدت یک سال ملک طلق مستأجر است و مستأجر در قبال این مال الاجارهای که میپردازد مالک منفعت است. پس اگر اعیان باشد منفعت عین مال مستأجر است، اگر اعمال و افعال باشد خود فعل، ملک مستأجر است؛ این معنی اجاره است. شرط که اجاره نیست اگر شرط کردند که خیاطت کند معنایش این نیست که انسان برود مغازه خیاطی یک اجرتی به او بدهد بگوید تو اجیر منی که این قبا را بدوزی به این مبلغ و این هم اجرتت، آن جا که مستأجر قبایی را به خیاط میدهد و خیاط را اجیر خود میکند در ذمه خیاط خیاطت را مالک میشود لذا میتواند روی او معامله کند. در عهده اجیر خیاطت مستقر شد و این خیاطت ملک طلق مستأجری است که قبا آورده, این معنی اجاره است اما در شرط که این طور نیست. این حرف را شما در فضای عرف بگویید میبینید تازگی دارد. میگویند ما که اجیرش نشدیم, تعهد کردیم بله بر ما واجب است این کار را انجام بدهیم اگر بر کسی واجب بود که این کار را انجام بدهد بدهکار نیست. بنابراین در ذمه «مشروطٌ علیه» چیزی نیست وقتی در ذمه «مشروطٌ علیه» چیزی نبود قابل اسقاط نیست. چه چیزی را اسقاط بکند؟ هذا اولاً.
پرسش: تعهد بالاخره یک جایگاهی می خواهد.
پاسخ: بله متعلق میخواهد متعلقش فعل است؛ اما آن فعل ملک «مشروطٌ له» نیست این تعهد در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر است نسبت به فعل خارجی.
پرسش: شرط مثل منفعت غیر مستوفاة است؟پاسخ: نه شرط حقی است مال «مشروطٌ له» اما ذمه «مشروطٌ علیه» درگیر نیست, این که اجیر نشده, اگر دست و بال او را ببندد منفعتش را استیفا نکرده تفویت کند ضامن است؛ اما منفعت کسی را تفویت نکرده. در ضمن عقد شرط کرده که کارهای گمرکی را انجام بدهد. یک وقت است کسی را اجیر میکنند که تو برو این کالا را ترخیص کن, این یک اجاره است و یک مستأجر است و یک موجر است و یک مال الاجاره است. هم مال الاجاره را مستأجر باید بپردازد هم آن فعل را اجیر باید تسلیم بکند, بله؛ اما سخن از شرط است نه سخن از اجاره؛ این مبنای صواب است.
در اجاره، انسان وقتی اجیر شد این کار ملک آن مستأجر است، آن مستأجر میتواند همین ملک را به دیگری منتقل کند در قبالش چیزی بگیرد این ملک او است؛ اما در جریان شرط اینچنین نیست. در حوزه اول و مقام اول روشن شد که خود شرط حق است؛ یعنی «حق الشرط»؛ منتها متعلقش فعل است خود این حق است وقتی حق شد هر حقی قابل اسقاط است.
پرسش: متعلِق و متعلَق که بینونیّتی بینشان نیست.
پاسخ: نه نیست اما بالأخره دو چیز است؛ به نشانه اینکه عرف بین شرط و اجاره فرق میگذارد اینکه اجیر نشد. این «حق الشرط» قابل اسقاط است این حوزه اول که این میتواند ساقط کند و اگر ساقط نکرد میتواند به محکمه برود و او را وادار کند که این کار را انجام بدهد. محکمه بردن برای داشتن حق است؛ منتها حق «حق الشرط» است نه اینکه مالک آن کار شده باشد مالک کار نیست, او را وادار میکند که به کار عمل بکند؛ مثل کسی نذر کرده صدقه بدهد حالا آن مال که مال فقرا نشد, میشود او را وادار کرد که این مال را بدهد به فقیر.
پرسش: نذر از امور عبادی است در این جا امور معاملی است.
پاسخ: فرقی نمیکند در مسئله نذر مثال زده شد که این گاهی به مال تعلق میگیرد الآن این روزهای اخیر به زکات و خمس و حق غرما و «حق الرهانه» و اینها مثال زده شد برای همین جهت بود, در فضای شریعت هم همین طور است گاهی امر, امر عبادی است مثل خمس و زکات, گاهی امر عبادی نیست مثل رهن و «علی ایّ حال» ذمه درگیر است و عین را هم درگیر میکند در خصوص این موارد فقط ذمه درگیر است و تعلق گرفته به فعل خارجی؛ چون تعلق گرفته به فعل خارجی این «مشروطٌ علیه» اجیر نیست در فضای عرف و در فضای شریعت.
پرسش: متعهد هست؟پاسخ: بله متعهد هست؛ چون متعهد هست مقام اول درست بود و مقام اول این است که «مشروطٌ له» میتواند اسقاط کند یک، میتواند او را به محکمه ببرد وادار کند انجام بدهد دو.
در حوزه اول «مشروطٌ له» میتواند «حق الشرط» را نه آن فعل را «حق الشرط» را که جزء حقوق عرفی است و مورد امضای شریعت است امضا بکند که این بحثش گذشت. اما در مقام ثانی و جهت ثانیه فعل در ذمه «مشروطٌ علیه» نیست, اینکه اجیر نشده, بین شرط و اجاره خیلی فرق است؛ این مبنای صائب بود. اما مبنای غیر صواب؛ آنهایی که فکر میکنند این فعل در ذمه او هست, بله آنها میتوانند در زمینه اسقاط و ابرا سخن بگویند. روی این مبنای غیر تحقیقی در ذمه «مشروطٌ علیه» چیزی آمده؛ یعنی فعل در ذمه آن مستقر شد این یک, دو, فعل مادامی که به خارج نیامده کلی است. در مسئله ذمه نظیر مسئله ذهن، چیزی که به خارج نیامده کلی است. در امور حقیقی و تکوینی چیزی که در ذهن است کلی است جزئی نیست و اگر گفته میشود جزئی است جزئی اضافی است؛ حتی مفهوم اعلام نظیر زید این مفهوم کلی است ما در ذهن یک چیز جزئی نداریم؛ منتها در خارج بیش از یک فرد ندارد مفهوم «ایّ مفهومٍ کان» کلی است جزئیتش جزئیت اضافی است حتی مفهوم «واجب الوجود» کلی است و مفهوم الله کلی است. آنکه شخص است بهلحاظ خارج شیء «ما لم یتشخص لم یوجد». اگر فعل در ذمه «مشروطٌ علیه» باشد این فعل کلی است شخص نیست, چون در ذمه او است و کلی است و فعل است, فعل قابل اسقاط نیست, «ما فی الذمه» قابل اسقاط نیست قابل ابرا است و میشود بحث را عوض کرد. بگوییم اگر کلی بود قابل ابرا است نه قابل اسقاط. پس در حوزه دوم که متعلق شرط فعل است حق این است که اسقاطپذیر نیست؛ برای اینکه فعل در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر نشد و مثل اجاره نیست؛ ولی روی مبنای دیگران که میگویند فعل در ذمه «مشروطٌ علیه» مستقر است فعل مادامی که به خارج نیامده کلی است و امر مالی است که در ذمه مستقر شد به نحو کلی و آنچه که در ذمه است ابرا پذیر است نه اسقاط, حالا فرقی بین اسقاط و ابرا هست یا اصطلاحی است به هر تقدیر ابراپذیر است «مشروطٌ له» میتواند ذمه «مشروطٌ علیه» را ابرا کند.
اما مقام ثالث و جهت ثالثه که شرط نتیجه باشد؛ شرط نتیجه بنا بر اینکه که اثر داشته باشد؛ یعنی ما بگوییم که خود این شرط کافی باشد؛ یعنی در متن عقد کردند که فلان زمین ملک مشتری است یا فلان خانه ملک بایع باشد اگر شرط نتیجه به این نحو حاصل شد ـ نه به نحو «شرط الفعل» که قسم دوم است. قسم دوم این است که «مشروطٌ علیه» متعهد میشود که فلان کار را انجام بدهد, اما قسم سوم، شرط نتیجه است، شرط بکند که فلان کار صورت پذیرفته باشد, محقق بشود, نه اینکه من محقق بکنم ـ اگر یک همچنین چیزی در فضای عرف بود و شریعت به عنوان شرط نتیجه او را امضا کرد و آن نقل و انتقال سبب خاص نداشت و نخواست, بله آن شیء میشود ملک «مشروطٌ له» اگر شرط کردند که فلان چیز ملک مشتری بشود, میشود ملک مشتری. وقتی ملک مشتری شود نه اسقاط پذیر است نه ابراپذیر. ملکی که مال زید است شما اسقاط بکنی یعنی چه؟ ابرا بکنی یعنی چه؟ اینکه ذمه نیست تا ابرا بکنی, مال زید را باید بخری یا خودش باید بدهد وگرنه مال زید را من اسقاط بکنم یعنی چه؟ پس قسم سوم اصلاً فرض ندارد که کسی مال کسی را آدم اسقاط بکند یا ابرا بکند.
فتحصل که قسم اول اسقاط پذیر است، قسم دوم «علی التحقیق» اسقاط پذیر نیست و «علی غیر تحقیق» ابراپذیر است نه اسقاط, قسم سوم نه اسقاطپذیر است و نه ابراپذیر.
«والحمد لله رب العالمین»
ششمین مسئله از مسائل بخش چهارم قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این بود که شرط اسقاطپذیر هست یا نه؟ اگر در ضمن عقد شرط کردند که کاری را برای «مشروطٌ له» انجام بدهد, آیا این شرط اسقاطپذیر هست یا نه؟ در این مسئله از سه جهت باید بحث میشد که دو جهتش در بحث قبل طرح شد. آن جهات سهگانه عبارت از این است که اصل جریان شرط حقآور است یا نه؟ شرط حق است یا حکم؟ اگر حکم باشد که قابل اسقاط نیست و اگر حق باشد «فیالجمله» قابل اسقاط است. آنهایی که میگویند «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» فقط حکم تکلیفی میآورد نه حکم وضعی و حق نمیآورد و کار فقهی دارد نه کار حقوقی, چیزی برای «مشروطٌ له» ثابت نمیشود که او بتواند اسقاط کند, فقط بر «مشروطٌ علیه» یک تکلیفی است و آن وجوب وفا است. تکلیف و حکم هم که به دست خدا است و قابل اسقاط نیست. ولی اگر شرط در ضمن عقد گذشته از حکم تکلیفی, حکم وضعی را هم بیاورد, حکم حقوقی را هم بیاورد یعنی «مشروطٌ له» حق پیدا کند؛ آنگاه قابل بحث است که این حق قابل اسقاط است یا قابل اسقاط نیست و چون ثابت شد که شرط حقآور است پس قابل بحث است که قابل اسقاط است یا نه؟
و روشن شد که شرط حقآور است و قابل اسقاط هم هست. مطلب دوم این بود که بهلحاظ متعلق بحث بشود که شرط یا «شرط الفعل» است یا «شرط النتیجه». یا «مشروطٌ له» شرط میکند که «مشروطٌ علیه» فلان کار را انجام بدهد یا «مشروطٌ له» به نحو شرط نتیجه شرط میکند که فلان مال برای زید باشد یا برای خود «مشروطٌ له» باشد. اگر در حصول ملک صرف شرط کافی باشد؛ یعنی سبب خاص نخواهد مثل نکاح نباشد و مانند آن که سبب خاص میطلبد و این فعل با صرف شرط حاصل بشود؛ پس متعلق این شرط که یا فعل است یا مال برای «مشروطٌ له» شد, چون برای «مشروطٌ له» شد قابل بحث است که اسقاطپذیر است یا نه؟ در این جهت دوم دوتا مطلب بود:
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مطلب اول اینکه آن متعلق گاهی فعل است گاهی به عنوان «شرط النتیجه» مال است. گاهی شرط میکنند که فلان کار را «مشروطٌ علیه» انجام بدهد مثل اینکه کار ترخیص گمرک و کار بندر را او انجام بدهد یا قبلاً مثال میزدند که خیاطت را، بنایی را، حیاکت را، کتابت را ««مشروطٌ علیه» انجام بدهد؛ این کار را او انجام بدهد. در بحث قبل این دو مطلب از هم جدا بحث شد. یک وقت است که متعلق فعل است یک وقت است متعلق مال است به عنوان «شرط النتیجه» و روشن شد که اگر متعلق فعل است, فعل به عنوان یک مال در ذمه «مشروطٌ علیه» نیست؛ برای اینکه بین شرط و بین اجاره فرق است. اگر کسی دیگری را اجیر کند که آن اجیر این کار را, خیاطت را، حیاکت را، کتابت را، بنا را و امثال ذلک به عهده بگیرد، این فعل در ذمه اجیر مستقر میشود و ملک مستأجر قرار میگیرد, اگر او توانست باید خود آن کار را انجام بدهد و اگر نتوانست بدل او را قیمت میکنند و قیمت او را میدهند و اگر این اجیر مُرد، قیمت «یوم الادا» از اصل مال او میگیرند به «مشروطٌ له» میپردازند؛ برای اینکه این فعل را این شخص تملیک کرده به «مشروطٌ له», در اجاره این طور است. اما در شرط, اگر شرط کردند که شما فلان کار را انجام بدهید, کارهای گمرکی را انجام بدهید, این نه «لدی العرف» اینچنین است, نه از امضای شرع استفاده میشود که این فعل ملک «مشروطٌ له» است در ذمه «مشروطٌ علیه» به طوری که اگر مُرد باید از اصل مالش بگیرند, این طور نیست. پس اگر شرط متعلقش فعل بود اسقاطپذیر نیست برای اینکه چیزی در ذمه «مشروطٌ علیه» نیست. بر او واجب است که این کار را انجام بدهد و اگر هم انجام نداد میشود با محکمه قضا او را وادار کرد که این کار را انجام بدهد. اما چیزی «بالفعل» در ذمه او باشد ثابت نشد؛ چون بین شرط و بین اجاره خیلی فرق است.
پرسش: اصل شرط را که در ضمن عقد بیان کردند, چرا اسقاط می شود؟
پاسخ: آن متعلق شرط است. متعلق شرط دیگر ملک «مشروطٌ له» نیست این «حق الشرط» را میتواند اعمال کند میتواند اسقاط کند؛ برای اینکه «و العرف ببابک».
در مسئله اجاره کاملاً میبینیم عرف فضایش این است و شرع هم همین را امضا کرده که اجیر واقعاً بدهکار است؛ یعنی در ذمه او فعل هست. اگر کسی اجیر شده که فلان مقدار نماز بخواند یا روزه بگیرد, این کار در ذمه او مستقر است که اگر مُرد و انجام نداد از مال او به عنوان قیمت «یوم الادا» باید گرفت و برای آن «منوب عنه» این نوع فعل را انجام داد؛ یعنی اجیر واقعاً فعل را بدهکار است و اما شرط این طور نیست که در ذمه «مشروطٌ علیه» یک فعلی باشد که اگر مُرد از اصل مالش بگیرد این طور نیست, چون این طور نیست اسقاطپذیر هم نیست. چه را اسقاط بکنند؟ و اگر به عنوان «شرط النتیجه» باشد؛ یعنی در متن عقد شرط بکنند که فلان فرش یا فلان زمین یا فلان خانه ملک مشتری باشد یا ملک بایع باشد یا ملک شخص ثالث باشد، اگر در حصول نقل و انتقال سبب خاص لازم نباشد به صرف شرط هم بتوان اکتفا کرد با این شرط آن خانه ملک «مشروطٌ له» میشود و وقتی ملک کسی شد که قابل اسقاط نیست. نعم, «مشروطٌ له» میتواند این خانه خودش را بفروشد و این خانه خودش را هبه کند. بله, میتواند هبه کند؛ اما قابل اسقاط نیست, ملک خودش را اسقاط بکند یعنی چه؟ در ذمه نیست تا اینکه اسقاط بکند. اگر ما قائل شدیم که در صورتی که متعلق شرط فعل باشد در ذمه «مشروطٌ علیه» چیزی مستقر است که وزان شرط وزان اجاره است, چون در ذمه او هست شخصی نیست کلی است و چون کلی است قابل اسقاط نیست ولی قابل ابرا هست یعنی «مشروطٌ له» میتواند ذمه «مشروطٌ علیه» را ابرا کند نه اسقاط. این دو تا فرع؛ یعنی متعلق گاهی فعل است و گاهی به عنوان «شرط النتیجه» در امر ثانی مطرح شد. امر اول این بود که خود «حق الشرط» اسقاطپذیر است یا نه؟ ثابت شد که «حق الشرط» اسقاطپذیر است. امر ثانی این بود که متعلق این «حق الشرط» گاهی فعل است گاهی «شرط النتیجه», هیچ کدام از اینها اسقاطپذیر نیست مگر با آن احتیالی که گذشت. شرط میکنند در متن عقد که فلان کار را انجام بدهد، آن میشود مشروط، این میشود شرط. این شرط و این تعهد حقآور است؛ یعنی در متن عقد شرط کردند که کار ترخیص این کالا را مشتری به عهده بگیرد یا بایع به عهده بگیرد. آن مشروط است که متعلق شرط است خود این شرط حقآور است.
امر اول خود شرط است، امر دوم متعلق شرط است، امر سوم این است که اگر شرط را «مشروطٌ علیه» انجام نداد «مشروطٌ له» یک حق دیگری پیدا میکند به عنوان «حق الخیار». این سه امر در طول هم هستنند؛ منتها امر دوم چون یک بحث مبسوطی داشت به دو شعبه فرعی منشعب شد. پس امر اول خود «حق الشرط» است. امر دوم متعلق شرط است که متعلق یا فعل است یا نتیجه. امر سوم اثر مترتب بر تخلف شرط است که اگر شرط تخلف پیدا کرد این «مشروطٌ له» خیار دارد. آیا این حق اسقاطپذیر است یا نه؟ البته اسقاطپذیر است؛ چون خیار حق است و بر اساس اینکه «لکلّ ذی حقٍّ إسقاط حقّه» (1) این میتواند حق خودش را ساقط کند. منتها در جریان «حق الشرط» همین که شرط محقق شد حق آمد, آدم میتواند اسقاط بکند و همین که شرط آمد متعلق شرط هم آمد؛ آنهایی که میگویند متعلق شرط اسقاطپذیر است الآن قابل اسقاط است, چون بعد از تحقق شرط دوتا حق آمد: یکی خود «حق الشرط», یکی اینکه متعلقش ملک «مشروطٌ له» شد و قابل اسقاط است. اما حق سوم مترتب بر تخلف است, زیرا هنوز تخلفی صورت نگرفته, اگر تخلف صورت گرفته باشد خیار مستقر میشود آنگاه این شخص بین قبول و نکول مختار است میتواند خیار اعمال بکند «بالفسخ یا بالامضاء» یا اصل خیار را اسقاط بکند. بعد از اینکه «مشروطٌ علیه» تخلف کرد و خیار مستقر شد «مشروطٌ له» میتواند خیار را اسقاط کند و میتواند خیار را اعمال بکند. اما اکنون که هنوز تخلفی صورت نپذیرفت و خیاری نیامده, چیزی را که نیامده اسقاط «ما لم یجِب» است؛ یعنی «لم یثبت» است. چیزی که هنوز معدوم است شما بگویید من این را ساقط کردم, این یعنی چه؟
1) (2) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص61.
پرسش: تصور این موضوع کمی غیر معقول است؛ زیرا «مشروطٌ علیه» شرط کرده که این عمل را انجام بدهد بعد خودش آن را اسقاط می کند.
پاسخ: نه خب او قبلاً اطمینان نداشت بعد کم کم او را شناخت و افرادی او را معرفی کردند و گفتند که این است این همه سوابق خوبی است این آمده گفته که ببخشید من شما را نشناختم, ما یک همچنین حقی را اسقاط کردیم. قبلاً که نمیشناسند تعهد میگیرند؛ ولی وقتی که بعد شناختند که این فرد شخصی است عادل و مورد اطمینان جامعه است میگویند چه تعهدی ما بگیریم.
پرسش: وقتی شرطی اسقاط می شود متعلقش هم اسقاط می شود.
پاسخ: بله اینها در طول هم هستند آن سومی هم اسقاط میشود دومی هم به تبع اولی به «کلا شعبتین» اسقاط میشود؛ ولی اگر سومی را اسقاط کردند دومی و اولی اسقاط نمیشود, دومی را اسقاط کردند اولی اسقاط نمیشود. وقتی گفته شد این سه حق در طول هم هستند یعنی اولی که ریخت دومی و سومی میریزد, دومی که ریخت سومی میریزد؛ ولی اگر سومی ریخت اولی نمیریزد این را باید بحث کرد.
مقام سوم بحث این است که اگر این شرط تخلف شد؛ یعنی «مشروطٌ علیه» این کار را انجام نداد, خیار مستقر میشود اول که خیار نبود؛ چون اینها در طول هم هستند. شرط کرد که «مشروطٌ علیه» آن کار را انجام بدهد و این ترخیص گمرک را به عهده بگیرد بعد معلوم شد کار کمرکی دشوار بود «مشروطٌ علیه» این کار را انجام نداد وقتی انجام نداد «مشروطٌ له» خیار دارد. آیا قابل اسقاط است یا قابل اسقاط نیست؟ در این جا سه مطلب است یک امر خیلی روشن است و «بیّن الرشد» است دوتا امر پیچیده است. آن امری که «بیّن الرشد» است، بله؛ برای اینکه خیار حق است و هر حقی قابل اسقاط است. اگر شرط کردند که ترخیص کالا را «مشروطٌ علیه» به عهده بگیرد و «مشروطٌ علیه» تخلف کرده این خیار تخلف شرط دارد یک، خیار حق است دو، هر حقی اسقاطپذیر است سه، این یک امر روشن و «بیّن الرشد»ی است. دوتا امر پیچیده در آن هست و آن این است که اگر کسی در فصل سوم «حق الخیار» را اسقاط کرده است, آیا «حق الشرط» هم اسقاط میشود یا نه؟ اگر اصل شرط را اسقاط کند؛ چون مطلب دوم و مطلب سوم در طول آن هستند و فرع بر آن هستند یقیناً ساقط میشوند؛ ولی اگر سومی را اسقاط کرد یعنی خیار را اسقار کرد اما «حق الشرط» هم اسقاط میشود یا نه؟ «فیه وجهان و قولان, اقواهما العدم» چه تلازمی است بین سقوط خیار و سقوط «حق الشرط»؟ اگر «حق الشرط» آثار دیگری دارد این شخص خیار را ساقط کرد, به چه دلیل آن حق ساقط میشود؟ اگر کسی اشکال کند که سقوط خیار معنا ندارد ما میگوییم الآن بحث ما یا در اول است یا در آخر. اگر در آخر بود که یعنی شخص تخلف کرد خیار مستقر میشود و وقتی خیار مستقر شد یک حق مستقر را اسقاط میکند. اگر در اول باشد به عنوان اسقاط «ما لم یجب» نیست اسقاط «بعد ما وجب» است. چطور در متن عقد میگویید ما کافه خیارات را, خیار مجلس و خیار حیوان و خیار غبن و امثال ذلک را اسقاط میکنیم؟ در متن عقد خیار مجلس را اسقاط میکنید در حالی که تا عقد تمام نشد خیار مجلس نمیآید؛ برای اینکه بیّع باید صادق باشد «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) هنوز بیع به نصاب نرسیده که خیار نمیآید. چگونه شما در متن عقد شرط میکنید سقوط خیار حیوان را، خیار مجلس را و خیارات دیگری که بعداً میخواهد بیاید؟ این دوتا شبهه داشت:
1) (3) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
شبهه اول اینکه اسقاط «ما لم یجب» جِد متمشی نمیشود؛ چیزی را که نیست شما چگونه از بین میبرید؟
شبهه دوم اینکه خلاف شرع است؛ برای اینکه شارع میفرماید: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» و شما دارید اسقاط میکنید. پاسخ هر دو شبهه در همان اوائل مبحث خیارات روشن شد که این اولاً اسقاط «بعد ما وجب» است نه اسقاط «ما لم یجب»؛ لذا اشکال دوم هم برطرف میشود.
بیان ذلک این است که طرفین اینچنین انشا میکنند؛ میگویند این عقدی که ما الآن انشا میکنیم این زمینه خیار مجلس را فراهم میکند یک، پس عقد در رتبه اول است, استقرار خیار مجلس در رتبه دوم است, ما هماکنون برای رتبه سوم این جا داریم تصمیم میگیریم میگوییم خیاری که در ظرف خود میآید، بعد از آمدن، سقوط کند اسقاط «بعد ما وجب» است نه اسقاط «ما لم یجب»؛ هردو اشکال با این حل می شود. اشکال عقلی حل میشود؛ برای اینکه ما الآن تصمیم گرفتیم برای بخش سوم و زمان مقطع سوم, اشکال خلاف شرع هم حل میشود؛ برای اینکه ما نگفتیم که بیع خیار نیاورد که اگر شرط بکنیم که بیع خیار نیاورد, بله برخلاف شرع است شارع میفرماید: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) این شرط مخالف شرع میشود. اما میگوییم که شارعی که فرمود: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» این بیع خیار میآورد ما هم پذیرفتیم بعد از اینکه آورد چون حق ما است و قابل اسقاط است هماکنون حقی که در ظرف خود ثابت است او را ساقط میکنیم اینکه محذوری ندارد که غبن هم همین طور است سایر خیارات هم همین طور است. پس نه اسقاط «ما لم یجب» است نه خلاف شرع است. این دو وجه در اوائل بحث خیارات در مسئله خیار مجلس و امثال مجلس گذشت. پس از این جهت محذوری ندارد اما آیا اسقاط خیار مستلزم اسقاط خیار مجلس هم هست؟ سقوط خیار مستلزم اسقاط «حق الشرط» است؟ نه, «حق الشرط» چیزی است و خیار چیز دیگر است. نعم؛ شما از بالا بخواهید شروع بکنید و «حق الشرط» را بخواهید اسقاط کنید, امر دوم و امر سوم آثار مترتب بر امر اول هستند وقتی اصل «حق الشرط» را شما اسقاط کردید نوبت به امر دوم و امر سوم نمیرسد, نوبت به متعلق و نوبت به اثر بعد از تخلف نمیرسد. اما اگر شما امر سوم را اسقاط کردید؛ یعنی خیار را اسقاط کردید آن «حق الشرط» اگر یک امر مالی بود شما با آن «حق الشرط» که امر مالی است باید معامله مال بکنید, میتوانید معامله مال بکنید؛ به چه دلیل سقوط خیار باعث سقوط امر «حق الشرط» بشود؟ این امر پیچیدهای بود که باید حل میشد.
1) (4) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
امر پیچیده دیگر این است که برخی ها گفتند که شما در اصل مسئله «حق الشرط» همین طور «بالقول المطلق» فتوا دادید که «حق الشرط» چون حق است قابل اسقاط است این تام نیست؛ نظیر بیع, اگر کالا ملک طلق کسی باشد قابل خرید و فروش است اما اگر متعلق حق دیگری باشد که قابل خرید و فروش نیست. خانه اگر ملک طلق مالکش باشد میتواند بفروشد؛ اما اگر خانه در رهن مرتهن باشد چون «حق الرهانه» مرتهن به عین مرهونه تعلق گرفته راهن حق فروش ندارد، حقوق هم به شرح ایضاً [همچنین] بعضی از حقوقاند که طلق هستند؛ مثل اینکه «حق الشرط» شرط کرده که فلان کار را «مشروطٌ علیه» انجام بدهد بسیارخب. یک وقت است که متعلق حق دیگری است و طلق نیست؛ مثل اینکه شرط کرده است که فلان بنده را آزاد کند خب عتق رقبه در متن عقد شرط شده است حق مسلمی از ناحیه آن عبد پیدا شده, شما بخواهید این «حق الشرط» را ساقط کنی آن عبد باید همچنان در رقیت بماند که, حالا الآن نظام بردگی به لطف الهی برچیده شد مشابه اینکه هست. پس اگر آن شرط متعلق حق دیگری بود چون طلق نیست قابل اسقاط نیست این یک اشکال. اشکال دیگر آن جایی که امر قربی باشد نظیر وقف, اگر کسی شرط کرده که این خانه را من به شما میفروشم یا این زمین را به شما میفروشم با یک وضع مناسبی به این شرط که شما آن خانه را یا همین خانه را «قربةً الی الله» وقف بکنی. وقتی امر قربی شد «حق الله» به آن تعلق میگیرد. اگر «حق الله» به او تعلق گرفت این شیء از طلق بودن میافتد وقتی از طلق بودن افتاد دیگر دست کسی نیست که بتواند او را اسقاط بکند.
عصاره شبهه کسانی که میگویند برخی از حقوق قابل اسقاط نیست سه امر است: یک وقتی این شخص شرط کرده است که این کار را, عتق را, وقف را, «مشروطٌ علیه» به عهده بگیرد این کار بر «مشروطٌ علیه» واجب میشود. وقتی واجب شد؛ یعنی شریعت از «مشروطٌ علیه» طلب میکند که این کار را حتماً باید انجام بدهد. پس زمام این کار از دست «مشروطٌ له» به درآمد و در اختیار خدا قرار گرفت, در اختیار دین قرار گرفت؛ برای اینکه دین بر «مشروطٌ علیه» این کار را واجب کرده, چون زمام این کار به دست شارع شد از دست این شخص خارج شد. این شبهه اگر تام باشد در جمیع حقوق هست، اختصاصی به مسئله عتق و وقف و امثال ذلک ندارد. این شبهه و این دلیل در حقیقت شبههای بیش نیست و ناتمام است؛ برای اینکه همه حقوق همین طور است. مگر اگر کسی به دیگری بدهکار بود بر او ادای دین واجب نیست؟ بگوییم حالا چون ادای دین واجب است زمام اختیارش از دست دائن بیرون رفته و او نمیتواند اسقاط کند؟ این چه حرفی است آن وجوب تکلیفی فرع بر این حکم وضعی است زمام حکم وضعی که موضوع است بر آن حکم تکلیفی در اختیار طلبکار است. طلبکار اگر حق خودش را ابرا کرد دیگر وجوب ادایی در کار نیست آن فرع این است اگر بر «مشروطٌ علیه» عمل به شرط واجب است؛ برای اینکه شرط حق مسلم «مشروطٌ له» است؛ حالا «مشروطٌ له» حق خودش را اسقاط کرده موضوع رخت بربست و وقتی موضوع رخت بربست، جا برای تکلیف نمیماند.
پرسش: آیا سخن شیخ انصاری این جا وارد است که حکم وضعی را ثابت می کردند؟
پاسخ: نه این جا که موضوع و حکم است، نه اینکه ما از روایت حکم وضعی درمیآوریم یا حکم تکلیفی, بالأخره این جا موضوع آمده و حکم تابع موضوع است و این شخص بدهکار است باید دِینش را ادا کند. در همه موارد وجوب ادا زمامش به دست شارع است، اما موضوعش به دست مکلف؛ وقتی مکلف موضوع را ابرا کرده و اسقاط کرده دیگر جا برای وجوب ادا نمیماند. پس شبهه اول که میتواند مشترک باشد اساسی ندارد.
مطلب دوم این استکه در جریان عتق رقبه اگر شرط کردند در متن عقد که فلان برده را آزاد کنند فرق است بین مستحِق و بین مصرف, آن عبد مصرف این حق است نه مستحِق, او طلبی ندارد. طلب مختص «مشروطٌ له» است. «مشروطٌ له» در متن عقد شرط کرده که «مشروطٌ علیه» فلان بنده را آزاد کند یا فلان مال را وقف کند, بله. در جریان عتق رقبه و امثال ذلک، عبد از این شرط نفع میبرد نه ذی حق است، این مصرف کننده است, مصرف حق کجا مستحق حق کجا. او حق ندارد اصلاً بگوید من راضی هستم راضی نیستم. اگر کسی نذر کرده که برای فلان هاشمی این کار را انجام بدهد, برای فلان سید این کار را انجام بدهد, برای فلان روحانی آن کار را انجام بدهد؛ اینها مصرف این اموال و حقوق هستند نه مستحق. یک وقت است سخن از زکات و امثال ذلک است که آن جهت مالک است آن وقت حاکم شرع میتواند حق آن جهت را بگیرد. اما حالا اگر کسی نذر کرده برای فلان کس یک قبایی تهیه کند فلان کس میشود مصرف کننده، نه مستحق؛ اگر مصرف کننده باشد که نمیشود گفت که حق او مزاحم «حق الشرط» است و تعلق حق او باعث میشود که حق «مشروطٌ علیه» از طلقیت بیفتد و مقیّد بشود. در جریان قربی هم به شرح ایضاً [همچنین]. این اشکال سوم که جریان قربی است به همان اشکال اول برمیگردد. جریان قربی، معنایش این است که اگر خواستی این کار را انجام بدهی باید به قصد قربت انجام بدهی این واجب توسلی نیست نظیر غسل ثوب, اگر خواستی انجام بدهی باید به قصد قربت انجام بدهی. اگر زمینه انجام دادن رخت بربست؛ یعنی آن شخص حق خود را ساقط کرده؛ این جا ندارد که شما بگویید بله وقف یک امر قربی است و صدقه است و صدقه با هبه و اینها فرق جوهری دارد این امر قربی است. اگر کسی خواست وقف بکند باید «قربة الی الله» باشد. اما اگر آن شخص شرط کننده آمده حق خودش را اسقاط کرده، دیگر جا برای این نمیماند. معنای قربی بودن این نیست که «حق الله» به این تعلق گرفته؛ بلکه معنایش این است که اگر بنا شد انجام بدهی بدون قصد قربت باطل است صاحب حق آمده گفته آقا من نمیخواهم انجام بدهی تمام شد و رفت. پس چه استثنایی است که شما در مسئله «حق الشرط» اعمال کردید که «حق الشرط» قابل اسقاط است الا در این موارد.
پرسش: در صدر جلسه فرمودید که «حق الشرط» قابل اسقاط نیست.
پاسخ: نه این سه تا شبهه بود. شبهه اول که آنها به عنوان دلیل ذکر کردند که گفتند «حق الشرط» قابل اسقاط نیست، این است که وقتی شرط کردند که فلان کار را «مشروطٌ علیه» انجام بدهد بر «مشروطٌ علیه» میشود واجب و وقتی واجب شد زمام این کار به دست شریعت است، نه به دست شخص شرط کننده؛ وقتی به دست شریعت بود حق او نیست تا اسقاط بکند, این شبهه آنها. پاسخشان این بود که این یک حکم تکلیفی است تابع موضوع است اگر «حق الشرط» باشد بر آن شخص «مشروطٌ علیه» واجب است اما اگر «حق الشرط» را «مشروطٌ له» ساقط کرده باشد دیگر جا برای تکلیف نمیماند. این دلیل اول آنها بود، دلیل دومشان مسئله حق غیر بود؛ نظیر عتق رقبه, دلیل سوم آنها قربی بود؛ نظیر وقف و امثال ذلک. همه اینها مترتب بر این است که اصل موضوع باشد, زمام موضوع به دست «مشروطٌ له» است زمام حکم به دست شارع است حکم مترتب بر موضوع است. مثل ادای دین, حالا دین یک وقت توصلی است یک وقت قربی است, یک وقت نظیر زکات و خمس است که باید «قربة الی الله» داده بشود, یک وقت است نظیر هیمن وامی که از دیگران گرفتند که توصلی است ولو قصد قربت هم نباشد کافی است. ادای دین واجب است زمام وجوب به دست شارع است که حکم تکلیفی است؛ اما زمام این حق و زمام این دین به دست دائن است نه به دست غیر او. این اگر دین را اسقاط کرده است، دیگر جا برای تکلیف نمیماند. اگر موضوع رخت بربست جا برای حکم نیست. بنابراین نمیشود گفت که برخی از «حق الشرط» ها قابل اسقاط هستند برخی از «حق الشرط»ها قابل اسقاط نیستند «حق الشرط» چه عبادی باشد چه غیرعبادی باشد, چون موضوع به دست «مشروطٌ له» است کاملاً قابل اسقاط است. تا این جا مسئله ششم به مقصد رسید؛ حالا ببینیم اگر فرعی در مسئله ششم مانده که مطرح میشود و الا «انشاءالله» وارد مسئله هفتم بشویم.
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله از مسائل بخش چهارم قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این است که گاهی شرط چیزی است که عرف در برابر آن قائل به تقسیط ثمن است. شرط تاکنون روشن شده بود که نه به حساب عوض میآید نه به حساب معوض و در محدوده تعویض راه ندارد؛ لذا ثمن برای شرط تقسیط نمیشود اما گاهی شرط طوری است که جزئی از عوض در برابر او قرار میگیرد. آنچه که قابل تقسیط هست به صورت شرط بیان شده اگر به صورت جزء بیان میشد خارج از بحث بود, چون روشن است و اگر یک امری بود که تقسیطپذیر نبود این هم حکمش روشن است که شرط تقسیط ندارد اما یک چیزی است که جزئی از ثمن در برابر او هست ولی به صورت شرط بیان شده است.
بیان ذلک این است که یک وقت است که در ضمن عقد شرط میکنند که فلان کار را مشتری یا بایع انجام بدهد اگر این کالا است ترخیص کالا یا مثلاً خیاطت، یا حیاکت، یا بنایی یا کتابت و از این مثال های رایج, آن به عهده مشتری یا بایع باشد این شرط است. یک وقت است که جزء را به صورت شرط بیان میکنند. میگویند این خانه را خریدیم به شرطی که دهتا اتاق داشته باشد پنجتا اتاق داشته باشند اینها اجزای مبیعاند که به صورت شرط درآمدند. آیا در اینگونه از موارد که آن امر مشروط در فضای عرف جزء است، ولی به زبان شرط بیان شده, حکم جزء بر او بار است که تقسیط ثمن را به همراه داشته باشد یا حکم شرط بر او بار است که ثمن تقسیط نشود؟ «فیه وجهان بل وجوه، قولان و الاقوی». برای اینکه روشن بشود که محور اقوال کجا است و مدار ادله کجا است قبل از هر چیزی باید صورت مسئله به خوبی روشن بشود که محل بحث کجا است. دوتا امر را باید قبل از استدلال و طرح اقوال و ادله آنها بازگو کرد تا محل بحث به خوبی روشن بشود؛ امر اول اقسام شرط است که گاهی شرط «قبل العقد» است گاهی «بعد العقد» است و گاهی در محدوده عقد است و جزء است، لکن به صورت شرط بیان شده. آن جایی که «بعد العقد» باشد نه یعنی خارج عقد؛ عقد بیع، عقد اجاره و امثال ذلک اینها دو مرحلهای است در مرحله اولی آن دالان ورودی تبادل عوضین است که آنجا میگویند أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ؛ (2) یعنی مبیع را در قبال ثمن تملیک میکند و ثمن را در مقابل مبیع تملیک میکند, این قرار معاملی است. بعد از تمام شدن قرار معاملی، نوبت به تعهد میرسد که من پای امضایم میایستم و وفا میکنم؛ این مرحله وفا است و وفا کاری به مرحله بیع ندارد. بعضی از عقود است که یک مرحلهای است؛ مثل هبه، واهب چیزی را میدهد متهب چیزی را قبول میکند اما بگوید من پای امضایم میایستم که نیست. حالا هبه, هبه معوضه بود, هبه ذی رحم و اینها که لازم است حکم دیگری دارد وگرنه، هبه جزء عقود یک بعدی است که واهب میدهد و متهب هم قبول میکند بعد هم اگر خواست از او پس میگیرد, عاریه این طور است, هبه این طور است, اینچنین نیست که معیر و مستعیر اول عقد عاریه ببندند بعد بگویند ما پای امضایمان میایستیم, هر وقت معیر خواست پس میگیرد هر وقت مستعیر خواست پس میدهد. عقد عاریه عقد هبه و مانند آنها یک بعدی است اینها از بحث بیرون است. اما بیع و اجاره و اینگونه از عقود لازم، اینها دو بعدی است:
بعد اول نقل و انتقال است یا نقل و انتقال عین یا نقل و انتقال منفعت, نقل و انتقال است.
بعد دوم تعهد است که ما پای امضایمان میایستیم. این جا مرحله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) است نه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ. (2) این جا است که وجوب وفا درمیآید, حکم لزوم درمیآید. این مرحله گاهی باز است گاهی بسته؛ آن جایی که باز باشد مثل همین معاملههای رایج که کسی شرطی نمیکند و چیزی را میفروشد و چیزی را میخرد آن وقت است عقد لازم است «من الطرفین». آن جایی که بسته است این است که وقتی میخواهند نصاب مرحله دوم و بُعد دوم را تکمیل کند شرط میکنند میگویند این کار را ما کردیم به شرطی که شما ترخیص بکنی کالا را, به شرطی که شما خیاطت بکنی, به شرطی که شما کتابت بکنی و مانند آن. در این جا آن «مشروطٌ له» حرفش این است که من پای امضایم میایستم به شرطی که شما آن کار را بکنی, اگر فلان کار را نکردی من پای امضایم نمیایستم و معامله را فسخ میکنیم این میشود خیار تخلف شرط. پس این شرط «بعد العقد» است ولو در اثنای انشای عقد دارند این را جاری میکنند؛ یعنی بعد از آن مرحله اولی, بعد از آن بُعد اول, بعد از آن نقل و انتقال است. در این جا این شرط خارج از حوزه نقل و انتقال است, گرچه ممکن است در افزایش یا کاهش ثمن دخیل باشد ولی ثمن به ازای او تقسیط نمیشود و اگر تخلف شد خیارش خیار تخلف شرط است نه خیار تبعض صفقه و این احکام خاص شرط را دارد,این یک قسم. قسم دیگر آن شرطی است که «قبل العقد» واقع میشود. در بنگاه معاملاتی این شرط را میکنند که مثلاً این کالا را میخریم به شرط اینکه مختص فلان کارخانه باشد به این شرطی که مختص فلان مارک باشد. در حین گفتگو که مقاوله است آن جا هم مرزها مشخص است, مبیع مشخص، مثمن مشخص, ولی شرط میکنند که این کالا از فلان کارخانه باشد وگرنه ما پای امضایمان نمیایستیم. در آن جا هم دو مرحله را قبلاً گفتگو میکنند بعد «بعت و اشتریت» را انشا میکنند که این بیع واقع بر شرط شده است اما شرط مال مرحله دوم است نه مرحله اول در محدوده مقاوله و گفتگو مرز ثمن و مثمن مشخص, مرز تعهد و وفا هم مشخص, این محدوده مشخص میشود بعد میگویند «بعت و اشتریت» که این عقد بر مشروط واقع میشود ـ قسم اول شرط بر معقود واقع میشد قسم دوم عقد بر مشروط واقع میشودـ ولی علی ای حال تفکیکشده و مرزبندی شده است. قسم سوم از این قبیل نیست که خارج از حوزه تعویض باشد, در حوزه تعویض است ولو به زبان شرط بیان بکنند. بگویند آقا این خانه را من میخرم به شرطی که صد متر باشد یا این خانه را میخرم به شرطی که سه اتاق داشته باشد. این در حقیقت جزء را به زبان شرط بیان کرده است خارج از حوزه تعویض نیست. مسئله هفتم در مدار این شرط است که اگر چیزی لُبّاً جزء بود و لفظاً شرط بود؛ آیا حکم لُبّ مقدم است؟ یا حکم لفظ؟ اگر گفتیم حکم لُبّ مقدم است این میشود جزء و ثمن نسبت به او باید تقسیط بشود دو، اگر این خانهای که به شرط سه اتاق فروخته شد دو اتاق درآمد معامله نسبت به آن یک اتاق مفقود باطل است این سه، خیاری که مشتری دارد خیار تبعض صفقه است نه خیار تخلف شرط، چهار و سایر احکام، اما اگر گفتیم این شرط است نه جزء, این معامله صحیح است و باطل نیست و ثمن هم اصلاً تخصیص نمیشود و کل ثمن در برابر همین خانه دو اتاقی است؛ منتها مشتری خیار دارد و خیار تخلف شرط نه خیار تبعض صفقه, حکم از این است یا از آن؟ این تحریر صورت مسئله است و مسئله هفتم در این فضا است. چرا این کار انجام شده؟ چون برخی از بزرگان نظرشان این بود که این نزاع در مسئله هفتم، نزاع صغروی است نزاع علمی نیست؛ چون فقه نزاع کبروی دارد نه نزاع صغروی. سرّش آن است که اینچنین نیست این نزاع, نزاع کبروی است؛ برای اینکه گاهی اسناد این طور تنظیم میشود یک حقوقدان باید غرائز را تحلیل بکند, ارتکازات را تحلیل بکند. ما یک لفظ نقلی در آیه یا روایت نداریم که تا یک فقیه استظهار بکند بگوید ظاهر این لفظ این است مائیم و «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (3) این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» امضای غرائز عقلا است. یک حقوقدان متفتّنی باید درون ارتکازات مردم برود این را باز کند که در این جا لُبّ مقدم بر لفظ است یا لفظ مقدم بر لُبّ. اینها چطور میخواستند معامله کنند؟ وقتی گفتند ما خانهای خریدم به شرط صد متر, این شرط است یا شطر؟ این شرط است در خارج یا شطر است و در داخل؟ این را یک حقوقدان باید بررسی کند. چون صبغه فقهی دارد فقها در این بخش حقوقی کار را تسویه میکنند و به حقوقدانان ارائه میکنند؛ حالا آن اگر وکیل است وکالت میکند اگر قاضی است که داوری میکند, این صورت مسئله.
برخی ها خیال کردند که نزاع, نزاع صغروی است و کار فقیه نیست و از فقه بیرون است. چرا؟ برای اینکه اگر این مبیع کلی «فی المعین» باشد این جزء است و تقسیط میشود. اگر مبیع شخص خارج باشد این شرط است و تقسیط نمیشود, پس نزاع نزاع صغروی است, این کار فقیه نیست و کار فقه نیست. اگر شخص بود تقسیط نمیشود اگر کلی «فی المعین» بود تقسیط میشود.
بیان ذلک این است؛ یک وقت است کسی زمینی را تقطیع کرده و تفکیک کرده دارد میفروشد در این جا وقتی گفت من صد متر از این زمین را به شما فروختم این کلی «فی المعین» است. این باید صد متر را تحویل بدهد و در برابر هر متری هم این مبلغ است. یک وقت یک چهاردیواری است مشخص است و گفت: من این را به شما فروختم به شرطی که این صد متر باشد؛ این جا این شرط است, چون تمام ثمن در برابر این چهار دیواری است. آن جا که کلی «فی المعین» است، زمین وسیعی دارد تفکیک کرده گفته صد متر از این زمین را من فروختم؛ یعنی برای هر متری فلان مبلغ هست و این جا قابل تقسیط است خیار هم خیار تبعض صفقه است آن امور چهارگانه و مانند آن بار است. اما اگر یک چهاردیواری را که مشخص است اشاره میکند و میگوید «بعتک هذه الارض بشرط ان تکون مئة» به شرطی که این صد متر باشد, این جا تمام ثمن در مقابل این مثمن است تقسیط نمیشود, شخص وقتی ارزیابی کرد و دید کمتر از صد متر است خیار تخلف شرط دارد و معامله را هم میتواند به هم بزند, اما ثمن تقسیط نمیشود. بنابراین نزاع, نزاع علمی نیست و کار فقیه نیست. این سخن ناصواب است؛ برای اینکه یک فقیه و دو فقیه که در این زمینه بحث نکردند فحول از فقها در این زمینه بحث کردند معلوم میشود نزاع صغروی نیست؛ بلکه نزاع کبروی است این فرمایش شما «فی نفسه» متین است؛ اما محور بحث بزرگان این نیست که امر صغروی باشد. آنها طرزی نزاع را بیان کردند که حتی اگر آن چهار دیواری باشد دوطور قابل ترسیم و خرید و فروش است؛ یک وقت میگوید من این چهاردیواری را فروختم به فلان مبلغ وقتی دالان نقل و انتقال تمام شد نوبت به تعهد رسید و گفت به این شرط که صد متر باشد, بله این در حوزه تعهد و وفا است نه در حوزه بیع در حوزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) است نه در حوزه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ, (2) در حوزه اینکه من پای امضایم میایستم به این شرط است نه در حوزه اینکه خریدم و فروختم. یک وقت است که نه آن را در همان حوزه خرید و فروش منتقل میکنند. بنابراین اینچنین نیست که اگر مبیع شخصی بود الا و لابد شرط است تقسیط نمیشود و اگر کلی «فی المعین» بود جزء است و تقسیط میشود, پس این صورت مسئله است.
مرحوم شیخ انصاری (رضوان الله تعالی علیه) فرمودند: در اینگونه از موارد لُبّ مقدم بر لفظ است (1) گرچه لفظاً به صورت شرط بیان شده و نباید تقسیط شود؛ لکن چون لُبّاً این جزء است, گفت خانه را و زمین را فروختم به شرط اینکه صد متر باشد ولو همین چهاردیواری یا این خانه را فروختم به شرطی که سه تا اتاق داشته باشد الآن دوتا اتاق دارد؛ این میشود جزء و ثمن تقسیط میشود و اگر دو اتاق داشت و نه سه اتاق, معامله نسبت به آن جزء مفقود باطل است, خیاری که در این جا مطرح است خیار تبعض صفقه است و همه از بحث شروط بیرون است. حالا ببینیم فرمایش مرحوم شیخ انصاری تام است یا تام نیست؛ مطلقا تام است، یا مطلقا ناتمام، یا باید تفصیل داد. در قبال فرمایش ایشان، فرمایش بزرگان دیگر هم هست که حشر اینها با اولیای الهی. حالا چون روز چهارشنبه است یک مقداری از بحث هایی که برای همه ما میتواند نافع باشد ـ به خواست خدا ـ مطرح کنیم.
قرآن کریم که نام مبارک انبیا (علیهم السلام) را میبرد این نام را در بخشی به عنوان قصّه نقل میکند که این مربوط به گذشته است. البته برای ما به عنوان پند و اندرز و به عنوان آشنایی به سنت الهی قابل طرح است و قابل استفاده. گاهی هم تعبیر قرآن کریم این است که اینها همچنان زندهاند و قدوهاند, الگویند, اسوهاند, شما تأسی کنید. اینها نگذشتند از بین نرفتند اینها اسوهاند. دوجا درباره وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) ـ که پدر مسلمان ها است مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ (2) ـ در سورهٴ مبارکهٴ ممتحنه (3) به عنوان اسوه یاد شد که به اینها تأسی کنید.
سورهٴ مبارکهٴ احزاب در باره وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (1) این پسوند حسنه هم در جریان اسوه بودن ابراهیم(سلام الله علیه) مطرح است قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی إِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ (2) هم درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)؛ یعنی تأسی خوبی است. ائتسا و تأسی وظیفه امت ها است, اسوه بودن سمت آنها است. اگر آنها را خدا به عنوان اسوه معرفی کرد، آنها هم طرزی زندگی کردند که عصر و مصر نمیشناسند؛ برای اینکه اگر آنها طرزی زندگی میکردند که مخصوص زمان و زمین معین بود که نمیتوانست برای آیندگان اسوه باشند. پس به آنها هم آموخت طرزی حرف بزنند, طرزی زندگی کنند که اسوه آیندگان باشند و به ما هم فرمود که شما به آنها تأسی کنید؛ بعد فرمود این کار هم شدنی است برای اینکه یک عده این راه را رفتند. برای اینکه «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» (3) عدهای این راه را رفتند و تأسی کردند و از آنها ارث بردند. از این «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ» معلوم میشود اسوه آنها اسوه توریث است نه تدریس. اسوه تدریسی که در قصص و حکایت و اقوال و آرای آنها هست, آنها براهینی که اقامه کردند تدریس است. برای توحید وجود مبارک ابراهیم استدلال کردند: رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُاین «علم الدراسة» است َیأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ (4) این «علم الدراسة» است این برهان است و قابل تدریس است. اما از این طرف به ما فرمودند علما ورثه انبیایند؛ یعنی یک اسوه وراثتی داشته باشید نه اسوه دراستی. شما که عالمان دین هستید سعی کنید از آن اسوههایتان ارث ببرید ارث هم مستحضرید پیوند لازم دارد تا پیوند نباشد وارث از مورث ارث نمیبرد. این پیوند زدن ها را هم طبق تعبیر برخی از حکما(رضوان الله علیهم) باز قرآن مشخص کرده است. فرمود که یک سلسله معارفی را خدا به انبیا داد که دسترسی افراد عادی به آنها ممکن نیست. اما یک سلسله کارهایی انبیا کردند که به آن مراحل نزدیک شدند و این کارها را وارثان انبیا هم میتوانند بکنند تا از آنها ارث ببرند. همین جریان اربعین کلیمی از این قبیل است. همان جریان غارحرا رفتن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از همین قبیل است. همان جریان انزوای دوران اول زندگی ابراهیم خلیل(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از این قبیل است. این اربعین کلیمی سهم تعیینکنندهای دارد در اینکه خدای سبحان تورات به او عطا بکند, علم کتاب به او عطا بکند. اینکه فرمود: وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعینَ لَیْلَةً (5) بعد خدا کَلَّمَ اللّهُ مُوسی تَکْلیمًا, (6) خدا این معارف را به او داد؛ یعنی این نشان میدهد که اگر کسی خواست ارث موسی کلیم را ببرد بشود وارث موسی کلیم(سلام الله علیه) و آن حضرت را اسوه خود قرار بدهد راه اربعینگیری را هم نباید فراموش بکند. از این طرف در دستورات دینی ما هم هست که «مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً» - با تعبیرات گوناگون - «جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ» (7) این نشان میدهد که اسوه بودن آنها یک، و ارثبری ما دو، به این نیست که در حوزه و دانشگاه درس بخوانیم خیلیها درس میخوانند و وارث نمیشوند. ما از راه گوش بخواهیم ارث ببریم این بسیار سخت است, از راه چشم بخواهیم ارث ببریم بسیار سخت است, هی کتاب مطالعه کنیم با چشم, هی درس بگوییم با زبان, هی درس بشنویم با گوش, اینها راه دوردستی است پیادهروی است پابرهنهشدن است و صعب المنال است. آن علمی است که اساس است و آنها را اسوه ما قرار میدهد و ما را وارث آنها قرار میدهد همان است که «جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ» از دل به زبان بیاید نه از زبان به دل، ما معمولاً علم را از حواس به دل میسپریم دیگر آن وقت میشود مفهوم و صور ذهنی و علم حصولی؛ اما اگر از قلب به زبان بیاید میشود مشهود نه مفهوم، آن وقت با تزکیه همراه است با عمل صالح همراه است با هزارها برکاتی که مال علم است همراه خواهد بود «جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ».
مطلب بعدی آن است که این راه شدنی است و رفتنی است. برای اینکه ما ملائکه را میدانیم باسوادند دیگر و میدانیم ملائکه درس و بحثی نخواندند نه در حوزه آمدند نه در دانشگاه و میدانیم علوم فرشتهها علوم شهودی و حضوری است نه حصولی, فرشته از کجا یاد گرفته؟ همان راه برای انسان هم هست. انسان یک راه های دیگری هم دارد به نام درس و بحث؛ ولی آن راه قلب را که دارد، راه فطرت را دارد، راه تجرد نفسی را دارد. فرشته چون موجود مجرد است «جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ» (1) همان را هم که خدا به انسان داد. اینچنین نیست که این راه نرفتنی باشد یا نرفته باشند. اینچنین نیست که همه علوم از راه چشم و گوش بیاید؛ گاهی از قلب به چشم و گوش میرسد. بالأخره این موجودات یقینیاند عالماند و علمشان هم شهودی است درس و بحثی هم نخواندند مفهوم هم درکار نیست همهاش شهود است انسان هم که اینها را دارد اگر انسان روح مجرد را دارد و شایسته است که با علم شهودی عالم بشود چرا عقب بماند. بنابراین این راه هست؛ البته راه مهم تر هم هست. خاصیت این راه این است که اولاً خود واقع را و مشهود را به انسان نشان می دهد نه مفهوم را و با آدم هم میآید، دیگر مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئًا (2) اینچنین نیست. فرشتهها وقتی بخواهند منتقل بشوند در نفخه صور از عالمی به عالم دیگر، این طور نیست که یادشان برود که چه میدانند. انسان هایی که علومشان را از باب «جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ» (3) فراهم کردند یک چنین علمی در برزخ با اینها هست. اگر کسی خواست راه اینها را طی کند، دیگر از کسی نباید سؤال بکند بقای بر تقلید میت جائز است یا نه. اما آن علوم را که شما میبینید فحول از حکمای ما میگویند بقای بر تقلید میت جائز نیست این شیخ انصاری (4) است این آخوند خراسانی (5) است و مرحوم نائینی و آقای شیخ محمد حسین (6) غالباً میگویند بقای بر تقلید میت جائز نیست. چرا؟ برای اینکه شما از مرجعی تقلید کردید و میکنید که این سه عنصر را دارد: خودش هست یک، علم هست دو، علم صفت این است و این موصوف این صفت است این سه، اگر موصوف نباشد یا وصف نباشد یا پیوند نباشد که شما نمیتوانید از کسی تقلید کنید. بسیاری از این بزرگان در دوران فرتوتی و کهن سالی رابطه آنها با علم آسیب میبیند شما از علم تنها که نمیخواهید تقلید کنید, از این ذات به تنهایی که نمیخواهید تقلید کنید؛ از ذاتی که علم دارد و علمی که وصف این ذات است تقلید میکند این با مرض خیلی از چیزها یادش رفته چه رسد به تامّه موت, مگر تامه موت کسی را میگذارد که همه اصطلاحات را الآن بلد باشد؟ چقدر شما میتوانید با استصحاب این مشکل را حل کنید؟ مرحوم آقا ضیاء گاهی با استصحاب در مسئله اصولی حل میکند با استصحاب حجیّت میکند گاهی در مسئله فرعی حل میکند و به زحمت میافتد. (7) مرحوم نائینی بالصراحه میگوید نمیشود. مگر مسئله مرگ کار آسانی است رابطه اینها را قطع میکند. ولی اگر علم شهودی بود که دیگر رابطه قطعشدنی نیست این از جای دیگر نیامده که فوراً برود. گوهر ذات او عالم شد «جَرَتْ». (8) یک وقت است استخر است یک وقت چشمه, استخر وقتی آب نیاید باران نیاید خشک میشود؛ اما چشمه دیگر خودجوش است. آنکه با درس و بحث عالم میشود استخری است که از جای دیگر آب گرفته. آنکه با تهذیب نفس عالم شد چشمهای است که «جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ» (9) چشمه دیگر خشک نمیشود, فرق چشمه و استخر این است, فرق علم حضوری و حصولی این است. این راه برای همه ماها هست؛ به دلیل تجرد روح, به دلیل اینکه ملائکه این را دارند. ما راه های دیگری داریم که فرشته آن راه را ندارد؛ اما آن راهی که فرشته دارد هم ما داریم. بنابراین اصرار قرآن این است که اینها اسوه شما هستند و شما از اینها ارث ببرید و مورث اصلی در حقیقت ذات اقدس الهی است، همین زمین را به شما ارث میدهد هم علما ورثه انبیایند، فرشتگان عامل این توریث هستند و آن اسوهها را جلوی شما قرار میدهند شما را مؤتسیان و متأسّیان به آن اسوه قرار میدهند که از آنها ارث ببرید و اگر «علم الدراسة» ـ انشاءالله ـ نصیب کسی شد او جزء «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» (10) از چنین عالمی کاملاً میشود «بعد الموت» او هم تقلید کرد یعنی باقی بود بر تقلید. امیدواریم خدای سبحان به همه شما و به همه علاقمندان قرآن کریم توفیق تأسّی به انبیای الهی را بیش از گذشته مرحمت کند.
1) (18) . عیون اخبار الرضا (علیه السلام), ج2, ص69.
2) (19) . سوره نحل, آیه70.
3) (20) . عیون اخبار الرضا (علیه السلام), ج2, ص69.
4) (21) . الاجتهاد و التقلید (للشیخ الأنصاری)، ص67.
5) (22) . قاعدة الضرر و الاجتهاد و التقلید (کفایة الأصول)، ص479.
6) (23) . الاجتهاد و التقلید (بحوث فی الأصول)، ج، ص: 38.
7) (24) . قاعدة نفی الضرر و الاجتهاد و التقلید (مقالات الأصول)، ص: 509.
8) (25) . عیون اخبار الرضا (علیه السلام), ج2, ص69.
9) (26) . عیون اخبار الرضا (علیه السلام), ج2, ص69.
10) (27) . نهج البلاغه، حکمت147.
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله از مسائل بخش چهارم قاعده فقهی شروط این بود که آیا شرط مطلقا (هر شرطی باشد) در برابر جزئی از ثمن قرار نمیگیرد و ثمن تقسیط نمیشود و اگر تخلفی صورت پذیرفت، خیار آن خیار تخلف شرط است یا بین شروط فرق است؛ برخی از شروط طوریاند که ثمن در برابر او تقسیط میشود و اگر تخلف شد خیار آن خیار تبعّض صفقه است و مانند آن. برای تحریر صورت مسئله دو امر ذکر شد: یکی اینکه شرط سه قسم است؛ گاهی «قبل العقد» است و گاهی «بعد العقد» است. گاهی این شرطی که «قبل العقد» است و «بعد العقد» است مربوط به مقام اول داد و ستد است و گاهی مربوط به مقام ثانی داد و ستد است. ملاحظه فرمودید که در بیع و امثال بیع که عقد لازمند دو مرحله است:
مرحله اولی مرحله تبادل دوتا مال است مرحله ثانیه تعهد است که ما در برابر امضایمان ایستادهایم؛ یعنی بیع یک ثمن و مثمنی دارد که مثمن در برابر ثمن و ثمن در برابر مثمن مبادله میشود و این میشود بیع.
مرحله دوم آن است که ما در برابر این قرارداد امضایی کردهایم و پای امضایمان ایستادهایم و متعهدیم که این میشود عهد که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) ناظر به این مرحله است و این مرحله در عرف باعث لزوم آن عقد است. اگر مطلق بود و در مدار باز بود این معامله لازم است «بالقول المطلق» و اگر مشروط بود و در مدار بسته بود این معامله میشود جایز و خیاری, شرط به این مرحله دوم برمیگردد. ولی برخی از شروطند که دوتا حیثیت دارند. برخی تعبیر به تعدد جهت کردند و برخی تعبیر به تعدد حیثیت، شرط هایی که دوتا حیثیت دارند از یک حیثیت در آن دالان ورودی معامله قرار دارند، آن جا که تبادل میشود و حیثیت دیگر در آن بخش تعهد قرار دارد که ما پای امضایمان ایستادهایم, اگر شرطی اینچنین بود آیا آن حیثیتی که باعث ورود آن در مرحله تبادل است مقدم است؟ یا آن حیثیتی که باعث ورود آن در مرحله تعهد؟
1) (1) . سوره مائده, آیه1.
بیان ذلک همین است که یک وقت است مثمن را در برابر ثمن تبدیل میکنند که این اصل بیع است و اینگونه از تبادل - حالا یا با عوض باشد یا بیعوض - در غیر بیع هم هست؛ مثلاً در هبه یک کسی مال خودش را تملیک میکند یک واهب داریم و متهب, اینها یک عقد یک مرحلهای است که کسی مال خودش را به دیگری داد و یکی ایجاب کرده و یکی قبول, دیگر این عقد هبه بسته شد و دیگر مرحله دوم ندارد. اما یک وقت است که این معامله دو مرحلهای است؛ یعنی مرحله نقل و انتقال مرحله اولی است و مرحله ثانیه این است که ما متعهدیم که این را به هم نزنیم, این مرحله که مرحله ثانیه است باعث لزوم آن عقد است این در عاریه نیست, این در هبه نیست, این در سایر عقود نظیر وکالت که عقد جایز هست نیست؛ در بیع هست, در اجاره هست و در سایر عقود اجاره لازم هست. حالا که اینچنین شد این مرحله دوم که مرحله تعهد است یک وقت مطلق است که این بیع میشود لازم, یک وقت مشروط است که این بیع میشود خیاری. حالا اگر یک وقت یک چیزی دو حیثیتی بود و دو جهت داشت که از یک حیثیت در آن قلمرو اول داخل بود و از حیثیت دیگر در قلمرو دوم داخل بود و چنین چیزی تخلف پیدا کرد, آیا ثمن در برابر او تقسیط میشود یا نه؟ آیا خیاری که این جا پدید میآید خیار تبعّض صفقه است یا خیار تخلف شرط؟ این چیست؟ اگر گفتیم که تمام معیار این جهت و حیثیت ثانیه است که در حوزه تعهد قرار دارد و ثمن در برابر او تقسیط نمیشود و خیاری که بر او مترتب است خیار تخلف شرط است و مانند آن و اگر گفتیم آن حیثیتی که در جهت اولی دخیل است او مقدم است خیاری که بر او مترتب است خیار تبعّض صفقه است نه خیار تخلف شرط و ثمن هم در برابر او تقسیط میشود؛ پس این میشود صورت مسئله. برخی ها خواستند بگویند که این نزاع, نزاع صغروی است نه نظام کبروی چرا؟ و نزاع صغروی نزاع علمی نیست و کار فقیه نیست؛ برای اینکه اگر آن مبیع مثلاً «کلی فی المعین» باشد خب این جا یقیناً تقسیط میشود خیارش هم خیار تبعّض صفقه است و اگر شخص خارجی باشد ثمن تقسیط نمیشود و خیارش هم خیار تخلف شرط است.
بیان ذلک این است که یک وقت کسی چند هکتار زمین دارد و اینها را قطعاتی در معرض فروش قرار داد, فروشنده به خریدار گفت که یکی از این قطعات به شرطی که صد متر باشد به شما فروختم به فلان مبلغ که این «کلی فی المعین» است. یک قطعه مشخص و خطکشیشده را نفروخت, گفت، صد متر از این زمین یا یکی از قطعات به شرطی که صد متر باشد به شما فروختم؛ اما بعد هشتاد متر درآمد. این جا ثمن تقسیط میشود خیار, خیار تبعّض صفقه است و مانند آن. اما اگر یک قطعه مشخصی را که در ضلع شمال غربی این هست اشاره کرد که این قطعه را به شما فروختم به به فلان مبلغ به شرطی که صد متر باشد. این ثمن تقسیط نمیشود و آن شخص اگر دید این هشتاد متر است خیار تخلف شرط دارد و معامله را هم به هم میزند اما جزئی از ثمن را بتواند استرداد کند نیست. چرا؟ برای اینکه این مبیع مشخص «علی ما هو علیه» را فروخت؛ منتها شرط کرد که صدمتر باشد و این شرط حاصل نشده, مشتری خیار تخلف شرط دارد؛ نه اینکه جزئی از ثمن در برابر او قرار بگیرد و خیار خیار تبعّض صفقه باشد, نخواست پس میدهد. اما آن جا که گفت یکی از قطعات را به شرطی که صدمتر باشد به شما فروختم در آن جا جزئی از ثمن در قبال آن بیست متر است و میتواند این شخص معامله را امضا بکند و بگوید بسیار خوب؛ ولی قیمت آن بیست متر را به من برگردان و اگر برنگرداندی من خیار تبعّض صفقه دارم و معامله را هم به هم میزند. این کدام شرط است؟
محور بحث آن شرطی است که دارای دوتا حیثیت و دوتا جهت باشد که از یک جهت داخل در قلمرو اول است؛ یعنی دالان نقل و انتقال و از جهتی داخل در قلمرو دوم است؛ یعنی دالان تعهد و امضا. آیا آن جهتی که باعث ورودش در قلمرو نقل و انتقال است مقدم است که لازمهاش تقسیط ثمن یک؛ خیارش هم خیار تبعّض صفقه دو؛ این باشد یا آن جهتی که در حوزه تعهد و امضا قرار میگیرد این مقدم است تا ثمن در برابر او تقسیط نشود یک، و خیارش هم خیار تخلف شرط باشد دو.
پرسش: مرحوم شیخ انصاری شرط را یک امر مستقل می دیدند به نحو «شرط الفعل» و گاهی هم به نحو «شرط الوصف» می دیدند اگرچه مستقل از مبیع بود. الآن خود مبیع را مشروط کردند مثل زمین صد متری, اما در معاملات عرفی این طور نیست.
پاسخ: بله می گویند به شرط اینکه صد متر باشد اگر این طور معامله کردند محل ابتلای عملی مردم شد محل ابتلای علمی فقیه است. یا تعبیر این است که این خانه را فروختم به شرطی که سهتا اتاق داشته باشد یا به شرطی که چهارتا اتاق داشته باشد این محل ابتلای عملی مردم است و محل ابتلای علمی فقیه؛ اگر این طور از دیر زمان این شرط بود که در کتاب های فقهی آمده, این اختصاصی به اصل مرحوم شیخ انصاری ندارد, لذا از فقهای پیشین هم نقل کردند. از این جهت معلوم میشود که محل ابتلای توده مردم بود. بنابراین محور بحث در اینکه آیا تقسیط میشود یا نه؟ این سه امر است که دو امرش خیلی روشن است و آن این است که اگر چیزی جزء بود ثمن در برابر او تقسیط میشود و خیار تخلفش هم خیار تبعّض صفقه میآورد. اگر جزء نبود و شرط بود ثمن در برابر او تقسیط نمیشود خیارش هم خیار تخلف شرط است ولی اگر چیزی ذوحیثیتین و ذوجهتین بود و جزء بود لباً و شرط بود لفظاً؛ اگر چنین چیزی مورد معامله واقع شد آیا حیثیت جزئیت آن مقدم است یا حیثیت شرطیت آن؟ «فیه وجهان و قولان».
پس محل بحث شرطی است که صبغه جزئیت هم داشته باشد؛ یعنی از یک طرف در دالان نقل و انتقال حضور دارد از طرفی هم در حوزه تعهد حضور دارد. کدام جهت مقدم است؟ پس نزاع اینچنین نیست که صغروی باشد؛ چه به نحو کلی «فی المعین» چه به نحو شخص خارجی, این نزاع راه دارد و چون شرط اگر دو حیثیتی بود اینچنین است. البته آن حیثیتی که حیثیت جزئیت هست این حتماً باید در اهداف طرفین باشد یک، و صرف اینکه غرض آنها مورد غرض است کافی نیست و باید تحت انشا قرار بگیرد دو، اگر چیزی غرض عقلایی طرفین بود و تحت انشای آنها قرار گرفت جزئی از ثمن در برابر او قرار میگیرد. خب حالا معلوم شد که اگر صورت مسئله را انسان خوب تحریر کند دلیلش هم روشن میشود که به چه مناسبت باید در این جا تقسیط کرد. شما که نظرتان این است که شرط جزئی از ثمن قرار نمیگیرد, چرا این جا فتوا میدهید که جزئی از ثمن قرار میگیرد؟ پاسخش این است که یک وقت است که شرط کاملاً از قلمرو اول خارج است؛ مثل اینکه خانهای میخرد به شرطی که بر خیابان باشد، به شرطی که رو به قبله باشد، به شرطی که آفتابگیر باشد، به شرط اینکه نزدیک مسجد باشد. «قرب الی الشارع» یا خانه «مستقبل القبله» یا خانهای که «مستقبل الشمس» این استقبال شمس این استقبال قبله، نزدیکی خیابان اینها که جزء ثمن و مثمن نیست؛ اینها در افزایش و کاهش ثمن دخیلاند اما جزئی از ثمن را انسان برابر این قرب به خیابان نمیدهد. مسلم است که در اینگونه از موارد اگر شرط تخلف کرد ثمن تقسیط نمیشود و آن «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد؛ خواه قبول خواه نکول معامله را میتواند به هم بزند یا قبول کند. اما بگوید بیست درصد ثمن را باید برگردانی یک همچنین حقی ندارد؛ برای اینکه تمام ثمن در برابر این خانه بود. او میتواند معامله را بهم بزند. اما اگر گفت خانهای را خریدم به شرطی که چهارتا اتاق داشته باشد و حالا سهتا اتاق داشت, این میتواند بگوید من این معامله را قبول دارم و بیست درصد این ثمن را باید برگردانی, ثمن تقسیط میشود و اگر هم نشد خیار تبعّض صفقه پدید میآید. پس سرّ اینکه این مسئله را جدا قرار دادند و در حالی که فتوای معروف بین فقها(رضوان الله علیهم) است این است که شرط در برابر ثمن نیست و ثمن تقسیط نمیشود, در این جا که فتوا دادند تقسیط میشود؛ برای اینکه شرط محض نیست و این دارای دو حیثیت است. از یک حیثیت در دالان نقل و انتقال حضور دارد از حیثیت دیگر در دالان تعهد.
پرسش: .؟پاسخ: نه دارد, مصالحه که همیشه جائز است؛ «الصُّلْحَ جَائِزٌ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» (1) مثل اینکه اقالهکردن هم جائز است ولی اگر کسی اهل اقاله نبود, اهل مصالحه نبود و خواست حق قانونی خودش را بگیرد این در صورتی که شرط یک حیثیتی باشد خیار تخلف شرط دارد و معامله را به هم میزند, اگر دوحیثیتی باشد و آن حیثیت جزئیتاش مقدم باشد این معامله را امضا میکند و بیست درصد ثمن را برمیگرداند, چون ثمن در برابر تقسیطشده است.
فرمایش مرحوم شیخ (2) و امثال ایشان(رضوان الله علیهم) این است که در این جا ثمن تقسیط میشود و جزئی از ثمن برمیگردد. چرا؟ برای اینکه گرچه این موضوعاً شرط است ولی حکم جزء را دارد. مدعای مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) تام است اما دلیل ناتمام است. چرا؟ برای اینکه عرف که امر تعبدی ندارد. در فضای عرف هر چه هست روی غریزه است و روی ارتکاز است و روی عقلانیت است و روی دلیل عرفی خودش؛ این موضوعاً شرط باشد و حکماً حکم جزء را داشته باشد, یعنی چه؟ اگر موضوعاً شرط است حکم شرط را دارد, اگر شما میبینید در فضای عرف حکم جزء را بار میکنند برای آن است که در همان فضا این موضوعاً جزء است؛ منتها به لفظ شرط بیان شده است. مگر الفاظ نظیر صیغه طلاق تعبدی است؟ مگر معاملات لفظ خاص برایشان آمده که حتماً شما باید این طور بگویید؟ آن قرارشان این بود که این در حوزه نقل و انتقال حضور داشته باشد یک، برابر این قرار انشا کردند دو؛ منتها اگر اصلاً لفظی بکار نبرده باشند یک کاری کرده باشند که فعل شرط را نشان بدهد؛ این جا اثر جزء بار است, حالا لفظ شرط را آوردند و بکار بردند, نه لفظ شرط و نه آنچه که به منزله لفظ است اینها دخیل نیست. عمده آن هدف اساسی است یک، و تحت انشا قرار گرفتن دو. اگر این خانه باید چهار اتاق باشد و قرار معاملی هم بین ثمن و خانه چهار اتاقه «بما انه» چهار اتاق است قرار گرفته, پس ثمن تقسیط میشود؛ یعنی برای هر اتاقی یک بخشی از ثمن هست. پس اگر میبینید که در فضای عرف و در اینگونه از موارد ثمن تقسیط میشود و حکم جزء را دارد، نه برای آن است که موضوعاً شرط است ولی حکم جزء را دارد؛ بلکه برای آن است که موضوعاً جزء است حکماً هم جزء ولو به لفظ شرط بیان شده مگر این جا الفاظ نظیر عبادات است یا نظیر صیغه طلاق است که یا تعبدی باشد یا توقیفی باشد که یک لفظ خاص را باید بگوییم؟ این طرفین فهمیدند دارند چه میگویند؛ منتها این لفظ را بکار بردند گفتند که ما این زمین را میفروشیم به شرط اینکه صد متر باشد. مگر حالا الفاظ توقیفی است مگر اصلاً لفظ واجب است. اینها قرارشان این است که این خانه یا این زمین صد متر باشد به طوری که برای هر متری فلان مبلغ هست حالا بیستمترش کم بود بیست درصدش باید کم شود.
مدعای مرحوم شیخ درست، قول مرحوم شیخ تام، اما این دلیل ناتمام است که این شرطی است که حکم جزء را دارد؛ نهخیر, جزئی است که حکم جزء را دارد منتها به لفظ شرط بیان شده. پس آن بزرگوارانی که میگویند این نزاع صغروی است و کار فقیه نیست این فرمایششان تام نیست برای اینکه از دیر زمان دو طرف یک مطلب را دارند و هر دو در یک جا نظر دارند؛ نه این است که آنها که میگویند تقسیط میشود مال جایی باشد که مبیع کلی «فی المعین» است و آن جایی که میگویند تقسیط نمیشود مال جایی باشد که شخص معین است؛ نهخیر طرفین قولشان به یک جا متوجه است حتی آن جایی که شخص معین باشد باز هم آن جا دو قول است و دو دلیل ذکر میکنند.
مطلب بعدی این است که این حکم ما روشن است و سند ما روشن است؛ یعنی تقسیط میشود خیارش هم خیار تبعّض صفقه است. اما آنهایی که میگویند تقسیط نمیشود و خیارش هم خیار تخلف شرط است نه خیار تبعّض صفقه فرمایششان چیست؟ دلیلشان چیست؟ میگویند که چون مبیع شخص معین است و گفت همین شخصی که شما دیدید, همین یک قطعه زمین این را من فروختم به شرطی که صد متر باشد ـ حالا صد متر نشد هشتاد متر شد ـ این شرط تخلف پیدا کرده و آن خریدار میبینید که تخلف شده, خیار تخلف شرط دارد و معامله را به هم میزند, اما بگوید من معامله را امضا میکنم نسبت به صد متر باید بیست درصد پول را برگردانی این حق را ندارد. چرا؟ چون مبیع یک شخص خارجی است, همین را به شما فروختم همین این که کم و زیاد ندارد؛ منتها گفت به شرطی که صد متر باشد حالا هشتاد متر درآمد شما هم خیار دارید معامله را به هم میزنید همین, بگویید من معامله را امضا میکنم ولی بیست درصد ثمن را باید برگردانی این را حق ندارید. چرا؟ چون مبیع همان شخص خارجی است و همین را به شما فروخته نه چیز دیگر را. اگر همین زمین خارجی را فروخته یا همین یخچال یا همین وسیله اتومبیل را فروخته؛ منتها گفته که به شرط اینکه فلان باشد و این فاقد آن شرط بود یا به شرطی که فلان جزء را داشته باشد و حالا نداشت, این خیار تخلف شرط میآورد. این خلاصه دلیل کسانی که گفتند ثمن تقسیط نمیشود. بعد هم تأیید آوردند؛ گفتند که شما نگویید این زمینی که به شرط صد متر فروخت هشتاد متر درآمد، یا اتومبیلی که به شرط فلان جزء فروخت، فلان صندلی درآمد, این خیار تبعّض صفقه دارد و ثمن تقسیط میشود. چرا؟ برای اینکه اگر مبیعی را فروخت و شرط کرد که فلان مال هم ضمیمهاش باشد ـ سابقاً که بردهداری بود مثالشان این بود ـ اگر این عبد را با مالی که در اختیار دارد من به شما منتقل کردم مال عبد ملک خارجی است یا آن جایی که زمین را فروخت به شرطی که فلان مال را هم به او عطا کند که یک موجود خارجی به نام مال را ضمیمه این مبیع کرده است به عنوان شرط؛ چطور آن جا شما نمیگویید تقسیط میشود؟ این جا هم نباید تقسیط شود. پس اصل حرفشان این است که شیء خارجی را فروخته و این شیء خارجی کم و زیاد ندارد منتها خیال میکردند صد متر است بعد معلوم شد هشتاد متر, مشتری حق دارد معامله را به هم بزند همین, خیار تخلف شرط دارد و نگویید که آن بیست متر مفقود یک امر مالی است؛ برای اینکه ما نمونه داریم که اگر عبدی را فروختند با مالی که همراه او است، یا خانهای را فروختند به شرطی که فلان مال را هم به نحو شرط نه به نحو جزء ضمیمه کنند چطور آن جا شما نمیگویید ثمن تقسیط میشود و خیارش خیار تبعّض صفقه است؟ میگویید ثمن تقسیط نمیشود و خیارش هم تبعّض صفقه نیست, این جا هم همین طور است. پاسخ این دلیل این است که درست است که این شخص خارجی را فروخت؛ ولی شما در همه موارد باید به این حرفی که گفتید ملتزم شوید در موارد دیگر چرا ملتزم نمیشوید؟ اگر یک طبقداری یک مقداری میوه را در یک پلاستیک کرده گفته این پنجکیلو است شما همین را خریدید؛ بعد معلوم شد چهار کیلو درآمد شما آن جا میگویید خیار تبعّض صفقه نیست؟ نمیگویید ثمن تقسیط شده؟ گفت کیلویی هزار تومان، این هم پنج کیلو است همین شیء خارجی را به شما فروخت بعد شما کشیدید دیدید چهار کیلو است نمیگویید یک پنجم باید برگردد؟ نمیگویید خیار تبعّض صفقه دارم؟ نمیگویید ثمن باید تقسیط شود؟ این یک شیء خارجی است. شما در مسائل عرفی سعی کنید از غرائز و ارتکازات مردم فاصله نگیرید. اگر ما یک روایتی داشته باشیم در بحث عبادات و فقه عباداتی, آن جا تمام تلاش و کوشش باید باشد که سباقش چیست, سیاقش چیست، ظاهرش چیست, نصش چیست، مطلقش چیست، مقیّدش چیست، عامش چیست، خاصش چیست و در همان محدوده باید تلاش و کوشش و پژوهش داشته باشد. اما اگر سخن از روایتی است و سخن از عرف است و غریزه عرف است و ارتکازات عرف, باید بیشتر در این غرائز فحص کنید. شما در تمام معاملات میبینید اگر این شیء خارجی را فروختند بعد به این شرط که این پنج کیلو باشد اما چهار کیلو درآمد, خب چطور میگویید ثمن تقسیط میشود؟ چطور میگویید آن خریدار حق دارد بگویید یک پنجم ثمن را برگردان؟ چطور اگر نشد خیار تبعّض صفقه دارد؟ این جا هم که زمینی را فروختیم که صد متر باشد اگر هشتاد متر درآمد، بیست درصد را باید برگرداند و اگر نشد خیار تبعّض صفقه دارد.
اما آن نقضی که شما کردید, مثالی که ذکر کردید گفتید که اگر عبدی را فروخت با مالی که همراه او است، یا خانهای را فروخت به شرط اینکه فلان مال ضمیمه شود با اینکه مال را در کنار خانه فروخت آن جا شما نمیگویید تقسیط میشود؛ برای اینکه آن جا حق داریم بگوییم تقسیط نمیشود, زیرا این شرط با تمام آنچه که مربوط به این شرط است همگی در حوزه دومند هیچ کدام در حوزه اول نیستند. در حوزه اول مثمن مشخص, ثمن مشخص؛ این جا میشود بیع. درحوزه دوم که عقد است و أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) است و معنایش این است که ما پای امضایمان میایستیم این جا یک سلسله شرایطی است: گاهی فعلی که «شرط الخیاطه» است و گاهی مالی است که ضمیمه مال عبد است. اینها همه در همین حوزه دومند.
محل بحث ما جایی است که «له حیثیتان» از یک حیثیت، داخل در حوزه دوم است که شرط است. بله, حکم شرط را دارد؛ ولی از حیثیت دیگر در حوزه اول است, در حوزه نقل و انتقال است و آن حوزه نقل و انتقال مقدم بر حوزه تعهد است. به مناسبت آن حوزه اولی و حیثیت اولی ما فتوا میدهیم که ثمن تقسیط میشود و خیارش هم خیار تبعّض صفقه است نه به حوزه ثانی.
پرسش: مبیع عبارت است از عبد بعلاوه مالش.
پاسخ: نه. مبیع عبارت از عبد است اگر در حوزه اول قرار بگیرد آن جا هم مثل همین شرطی است که «له حیثیتان» آن جا هم فتوا میدهیم که تقسیط است. اما اگر در این مواردی که شما میبینید فقها فتوا به تقسیط نمیدهند برای اینکه در حوزه دوم قرار دارد. نعم, اگر آن جا هم مثل مقام بود؛ یعنی شرطی بود که «له حیثیتان»؛ از یک حیثیت در حوزه اولی دخیل بود و از حیثیت دیگر در حوزه دوم, آن جا هم فتوا تقسیط است.
1) (4) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: ... مبیع کم در آمده یا اینکه همراه چیز دیگری است.
پاسخ: بله اگر همراه باشد که این همراه ضمیمه مبیع باشد آن هم مثل همین مسئله است آن جا هم تقسیطی است. اینکه میبینید فقها در آن جا فتوا به تقسیط ندادند برای آن است که آن فقط یک حیثیت دارد و آن این است که در حیثیت تعهد قرار گرفته در حوزه ثانی، نه در حوزه اولی که حوزه نقل و انتقال باشد. وگرنه فقها هم آن جا همین فتوا میدادند برای آنها فرق نمیکند که و اینکه نظیر موارد تعبدی نیست که بگوییم این «خرج بالنص», ما که نصی نداریم در اینگونه از موارد. این بررسی و ارزیابی غرائز و ارتکازات عقلا است یک، اندراج آنها تحت قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) و انطباق قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» بر آنها است دو، این فرق بین امثله که نیست.
بنابراین ضمیمهکردن مال، اگر به حوزه اولی برگردد بله آن جا هم تقسیط میشود و جزء ثمن قرار میگیرد.
«فتحصل» که شرط از آن جهت که شرط است ثمن تقسیط نمیشود و تخلفش هم خیار تخلف شرط میآورد «لاغیر» ولی اگر صبغه جزئیت داشت و تحت انشا بود و در دالان اول قرار گرفت، نه دالان دوم و در مرحله نقل و انتقال و تبادل مالی بود ثمن تقسیط میشود یک، خیارش هم خیار تبعّض صفقه است دو، حالا وجوه دیگری که باید باشد ـ انشاءالله ـ در بحث فردا مطرح میشود.
1) (5) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
«والحمد لله رب العالمین»
عصاره بحث ها را به صورت خلاصه عرض کنیم.
مطلب اول قاعده فقهی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) جزء مسائل فقهی نیست؛ جزء قواعد فقهی است و هیچ اختصاصی هم به کتاب بیع ندارد؛ چون همه مطالب درباره عقود دیگر نیز مثل اجاره و غیر اجاره جاری است. از این جهت یک قاعده فقهی است، نه مسئله فقهی و نه مربوط به خیارات یا بیع.
مطلب دوم نظم طبیعی هم این است که وقتی مرحوم شیخ خیارات را به پایان رساندند، احکام خیارات را بیان بفرماید و بعد از احکام خیار یک قاعده فقهی «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را مطرح کند, خود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (2) ظاهراً همین کار را کردند؛ یعنی بعد از خیارات، احکام خیارات را نوشتند و بعد قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»؛ به دلیل اینکه در همین قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» گاهی اشاره میکنند میگویند که «وجوهٌ تقدّمت فی أحکام الخیار» (3) معلوم میشود در تألیف, احکام خیار مقدم بر قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» بود که یک نظم طبیعی هم این را اقتضا میکند. قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» پنج بخش داشت و دارد که ما در چهارمین بخش آن هستیم.
بخش اول این است که شرط چیست؟
بخش دوم این است که شرایط صحت شرط چیست؟
بخش سوم این است که اقسام شرط چیست؟
بخش چهارم این است که احکام شرط صحیح چیست؟
بخش پنجم این است که احکام شرط فاسد چیست؟ آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ که ما هنوز وارد بخش پنجم نشدیم. تاکنون ما به بخش چهارم رسیدیم؛ بخش چهارم هم هفت تا مسئله داشت و دارد که ما در هفتمین مسئله که آخرین مسئله او هست هستیم. در مسائل هفتگانه بخش چهارم، مسئله اولی این بود که شرط تکلیفاً از نظر فقهی «واجب الوفا» است. مسئله دوم این بود که صبغه حقوقی هم دارد و «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را با رجوع به دستگاه قضا مجبور کند که به این شرط عمل کند. مسئله سوم این بود که با امکان استیفای شرط حالا یا «بالتسبیب» یا «بالمباشره» جا برای خیار نیست. مسئله چهارم این بود که اگر استیفای شرط ممکن نبود ولو «بالتسبیب» خیار مستقر میشود و أرش در این خیار نیست, چون کمبود هست اگر أرش بگیرد أرش نیست و أرش در خیار عیب است, چون تعبد در آن جا است. مسئله پنجم این بود که اگر آن عین که متعلق شرط است از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شود, چه راهی دارد؟ این عقدی را که جاری کرده و این عین را که بنا بود مدرسه بسازد یا وقف بکند, به دیگری فروخته. وقتی فسخ بکنند این معامله دوم باطل میشود یا نمیشود؟ مسئله ششم این بود که «مشروطٌ له» حق اسقاط شرط را دارد. مسئله هفتم که وارد شدیم و هنوز به پایان نرسیده این است که آیا شرطی که صبغه جزئیت داشته باشد, ثمن در برابر او تقسیط میشود یا نه؟ صورت مسئله این است که کالایی را فروخته یا زمینی را فروخته یا خانهای را فروخته به شرط اینکه این کالا این وزن را داشته باشد یا این خانه، چهارتا اتاق داشته باشد یا این زمین صدمتر باشد, به این شرط فروخته و این را به صورت شرط بیان کرده آیا در صورت تعذّر، خیار تخلف شرط مطرح است یا خیار تبعّض صفقه؟ آیا مقداری از ثمن در برابر این شرط قرار میگیرد یا نه؟ «فیه وجهان و قولان» ممکن است که اقوال تفصیلی هم در بین مطرح باشد؛ اما قول شاخص دوتا است. در بین متأخران مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) نظر شریفشان این است که تقسیط میشود (1) و مرحوم آخوند خراسانی(رضوان الله علیهما) این است که تقسیط نمیشود. (2)
صورت مسئله این است که یک عین شخصی را فروختند به شرطی که فلان مقدار باشد و فلان مقدار نبود, آیا خیار تخلف شرط است یا خیار تبعّض صفقه؟ آیا شیئی از ثمن در برابر آن جزء مفقود قرار میگیرد یا نه؟ صوری که مرحوم شیخ انصاری ترسیم کردند، چهار صورت بود. فرمودند که این کالایی که فروختند این یا «متساوی الاجزاء» است یا «مختلف الاجزاء». «متساوی الاجزاء» باشد مثل اینکه یک زمینی است صد متر و همهاش برخیابان است. این دیگر هم قیمتش یکی است هم قرب و بعدش به شارع یکسان است. «مختلف الاجزاء» باشد زمینی است که طولش صدمتر است؛ ولی برِخیابانش دهمتر است و بقیه در کوچه است, این زمین «مختلف الاجزاء» است. پس عین خارجی یا متساوی الاجزاء است یا مختلف الاجزاء و «علی کلی التقدیرین» آن تخلف یا «بالزیاده» است یا «بالنقیصه». گاهی خریدار خیار دارد گاهی فروشنده خیار دارد. فروشنده وقتی که به او گفتند این زمینی که به شما ارث رسیده صدمتر است این هم به عنوان صد متر فروخت و بعد معلوم شد صد و بیست متر است یا گاهی فروشنده زمین را به عنوان صد متر میفروشد بعد در هنگام تعیین مساحت معلوم میشود هشتاد متر است. پس دو صورت اصلی است که یا «متساوی الاجزاء» است یا «مختلف الاجزاء» و «علی کلی التقدیرین» یا زائد بر آن مقدار درمیآید یا ناقص از آن مقدار درمیآید. الآن بحث ما در «متساوی الاجزاء» است که ناقص درمیآید و حکم بقیه هم با این روشن میشود. اگر زمینی را فروخت به شرط اینکه صد متر باشد بعد هشتاد متر درآمد یا خانهای فروخت به این شرط که چهارتا اتاق داشته باشد سه اتاقه شد و مانند آن, آیا این خیار ـ یقینا ًخیار هست ـ خیارتخلف شرط است یا خیار تبعّض صفقه است؟ اگر خیار تبعّض صفقه بود این مشتری میگوید که یا من کل معامله را به هم میزنم و تمام ثمن را میگیرم یا این مقداری که هست امضا میکنم و ثمنی که مقابل بقیه است میگیرم, ثمن آن یک اتاق را یا ثمن آن بیست متر را میگیرم که این معلوم میشود مقداری از ثمن در مقابل آن شرط قرار گرفته, آیا این راه دارد یا راه ندارد؟
فرمایش مرحوم آخوند این است که این راه ندارد، فرمایش مرحوم شیخ این است که این راه دارد. مرحوم شیخ انصاری بعد از تحریر صورت مسئله و ورود در برخی از شواهد و ادله فرمایش مرحوم علامه (1) را ذکر کردند، فرمایش فخر المحققین (2) ـ صاحب ایضاح و قواعد ـ را ذکر کردند بعد اشکال کردند و گفتند «فان قلت» مگر شما نپذیرفتید یا نمیپذیرید که شرط قسمی از ثمن ندارد و تمام ثمن در مقابل مثمن است و هیچ جزئی از اجزای ثمن در مقابل شرط نیست. فرمود: نه, ما یک همچنین حرفی نمیزنیم. ما این کبرا را قبول نداریم که همه شرایط خارج از حوزه تقسیطند, هیچ شرطی داخل در حوزه تقسیط نیست, نه آن موجبه کلیه را قبول داریم نه این سالبه کلیه را و میگوییم شرایط دو قسمند بعضی از شرایطند که صبغه جزئیت دارند و ثمن در برابر اینها تقسیط میشود و بعضی از شرائطند که صبغه جزئیت ندارند ثمن در برابر آنها تقسیط نمیشود. پس این کبرای کلی که هیچ شرطی جزئی از ثمن در برابر او قرار نمیگیرد که بشود قضیه سالبه کلیه یا همه شرایط خارج از حوزه تقسیطند که بشود موجبه کلیه, ما این کبرای را قبول نداریم. (3)
تا این جا بحث قبل بود و نقدی که به مرحوم شیخ عرض شد این بود که شما قبول کردید که این تقسیط به استناد شرط است منتها گفتید آن کبرای کلی تخصیص میخورد که هیچ شرطی قسمی از ثمن در برابر او قرار نمیگیرد مگر اینگونه از شرائط. پس بعضی از شرائط را شما موضوعاً شرط میدانید و حکماً با شرایط دیگر فرق میکند روح فرمایش شما تخصیص است. مرحوم آخوند که فرمود اصلاً هیچ شرطی قسمی از ثمن در برابر او قرار نمیگیرد. شما قبول دارید که این شرط است منتها کبرای کلی را قبول ندارید؛ یعنی تخصیص خورده است در آن شرایطی که آثار جزئیت دارد. اما نظر ما این است که این تخصص است نه تخصیص. چرا؟ برای اینکه این شرط دو حیثیت دارد؛ از یک حیثیت داخل در آن دالان ورودی نقل و انتقال است, آن جا که ثمن و مثمن مشخص میشود مثمن در برابر ثمن قرار میگیرد و ثمن در برابر مثمن قرار میگیرد آن جا این شرط حضور دارد. وقتی که میخواهند معامله کنند میگویند که این زمین به شرطی که صد متر باشد یا این خانه به شرطی که چهار اتاق داشته باشد, این چهار اتاق داشتن یا صد متر بودن در همان دالان ورودی نقل و انتقال سهیم است آن جایی که ثمن میخواهد در برابر مثمن قرار بگیرد این ثمن در برابر چهارتا اتاق قرار گرفته و این ثمن در برابر صد متر زمین قرار گرفته، چون اینچنین است یقیناً تقسیط میشود نه بهلحاظ «کونه شرطاً» است تا شما بگویید تخصیصاً خارج شد. بهلحاظ جزءً است که تخصصاً خارج است نه تخصیصاً. چون شما اگر مسئله تخصیص را پذیرفتید باید وارد فضای عرف بشوید و شاهد ارائه کنید که عرف در اینگونه از موارد از عام خود دست برمیدارد و قائل به تخصیص است, در حالی که عرف حکم تعبدی ندارد، عرف اگر یک حکمی دارد برابر با موضوع شفاف و روشنی است که در پیش او هست, چطور میشود که شرط باشد معذلک جزئی از ثمن در برابر او قرار بگیرد؟ ما یک شطر و جزء داریم که ثمن در برابر او قرار میگیرد و یک شرط داریم که خارج از حوزه تبادل است و هیچ جزئی از اجزای ثمن در برابر او قرار نمیگیرد. اینکه تعبد نیست تا شما بگویید که «خرج بالدلیل»، این تخصیص غرائز عقلا، تأیید ارتکازات مردم است. شما در ارتکازات مردم جایی نشان دارید که شرط باشد؛ یعنی خارج از حوزه نقل و انتقال باشد و معذلک جزئی از ثمن در برابر او قرار بگیرد؟ شرط یعنی آنکه خارج باشد. اما این جا که میگوید ما این زمین را فروختیم به شرطی که صد متر باشد, این شرط دو تا حیثیت دارد یک حیثیت جزئی دارد که در آن دالان نقل و انتقال و تبادل آن صد متر در برابر ثمن قرار میگیرد به طوری که هر متر فلان مبلغ است ـ این معنایش است ـ و این شرط در حوزه دوم قرار میگیرد؛ یعنی من این زمین را خریدم یا فروختم به شرطی این عقد را وفا میکنم که این کم نباشد یا زیاد نباشد. پس باید شما میفرمودید این تخصصاً خارج است نه تخصیصاً، نه اینکه ما کبرا را قبول نداریم کبرا را قبول داریم که هیچ شرطی جزئی از ثمن در برابر او نیست, زیرا شرط خارج از حوزه تبادل مالی است.
مدعای مرحوم شیخ تام است که تقسیط میشود و جزئی از ثمن در برابر او قرار میگیرد منتها بیانشان ناتمام, دلیلشان ناتمام که این بخش از شرط خارج شده است؛ یعنی موضوعاً شرط است ولی حکماً حکم کبرای کلی را ندارد, این طور نیست و فرمایش صحیح نیست, بلکه موضوعاً و حکماً از شرط خارج است؛ زیرا این شرط دو حیثیت دارد و وقتی دو حیثیت داشت یک حیثیت شرطی است یک حیثیت شطری و جزئی است، روی آن حیثیت شطری و جزئی موضوعاً خارج است از موضوع شرط حکماً هم خارج است از حکم شرط.
پرسش: می فرماید: «إن کان بصورة القید إلّا أنّ منشأ انتزاعه هو وجود الجزء.» (1) به هر حال در کلام این متعادقدین به شرط آنکه مورد توافق است می باشد.
پاسخ: بله اما این مرکب است. مشروط که چهار اتاق باشد در دالان نقل و انتقال است در صفحه بعد وقتی که بعد از فرمایش مرحوم علامه و فخرالمحققین صاحب ایضاح این فرمایشات را نقل کردند, دارد «فان قلت»؛ اگر شرط هست نباید قسمی از ثمن در برابر او قرار بگیرد و «الجواب» اینکه ما این کبرای کلی را قبول نداریم, چون اینها جزء را شرط کردند و «شرط الجزء» است (مشروط جزء است), اینها شرط کردند که این جزء را داشته باشد. یک وقت است شرط میکنند چیزی را که خارج از دالان نقل و انتقال است مثل شرط خیاطت و کتابت و حیاکت و امثال ذلک. یک وقت شرط میکنند که این فلان وصف را داشته باشد فلان «کم» را داشته باشد. (2)
پس مدعای مرحوم شیخ تام است تبیینشان ناتمام.
فرمایش مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) ناتمام است مرحوم آخوند فرمایششان این است که: این عین خارجی مورد معامله شد منتها به شرطی که صد متر باشد نبود و این شرط حاصل نشد ماند «مشروطٌ له» که خیار تخلف شرط دارد. یا قبول یا نکول؛ یا قبول میکند چیزی نمیگیرد یا همهاش را رد میکند و همه ثمن را میگیرد. اما بیاید بگوید که چون این هشتاد متر شد من امضا میکنم؛ ولی قیمت آن بیست متر را به من برگردان این را حق ندارد. خیار تخلف شرط دارد جا برای تبعّض صفقه نیست یا کل معامله را قبول میکند یا کل معامله را نکول میکند. اگر کل معامله را به هم زد همه ثمن را میگیرد و اگر کل معامله را امضا کرد که هیچ چیزی نمیگیرد, اما بگوید من هشتاد متر را امضا میکنم بیست متر را امضا نمیکنم پول بیست متر را به من برگردان، این را حق ندارد؛ چون شرط است. این فرمایش مرحوم آخوند ناتمام است. ایشان یک تأییدی هم میآورند میفرمایند که اگر شما مال عبد را یا حمل دابه را و مانند آن را شرط کردید و گفتید این عبد را میخرم به شرطی که مالش مال من باشد یا این دابه حملش موجود باشد. چطور آن جا میگویید خیار تخلف شرط است و خیار تبعّض صفقه نمیگویید و ثمن تقسیط نمیشود؟ پاسخش این است که روشن است در آن جا خارج از مرز نقل و انتقالند و یک مال دیگری است ضمیمه مبیع, ما آن جا نمیگوییم. اما این جا این صد متر بودن، شیئی بیگانه ضمیمه مبیع نشد, این خود مبیع است. وقتی که خانهای را میخرند به شرط چهارتا اتاق داشته باشد این نظیر ضمیمه مال عبد در فروش، به انتقال آن مشتری نیست. مال عبد که مبیع نیست و ثمن هم نیست یک چیز بیگانه است. اما وقتی که گفتند خانه را خریدم به شرطی که چهارتا اتاق داشته باشد آن اتاق چهارم هم جزء مبیع است و بخشی از ثمن بهلحاظ او قرار میگیرد این مثال شما با ممثل خیلی فرق میکند. تا این جا صورت اولی روشن شد.
صورت ثانی آن است که «مختلف الاجزاء» باشد.
پرسش: فرمایش مرحوم آخوند که در این صورت خیار تخلف شرط دارد صحیح نیست؟
پاسخ: نه خیار تبعّض صفقه دارد. ایشان میفرمایند: که مشتری نمیتواند بگوید که من امضا میکنم قیمت آن اتاق را به من بده یا قیمت آن بیست متر را به من بده. این یا همه را قبول میکند یا هیچ چیزی را قبول نمیکند و نکول دارد, خیارتخلف شرط است؛ ولی حق آن است که این جا خیار تبعّض صفقه است نه خیارتخلف شرط. پس فرمایش مرحوم شیخ از نظر مدعا تام, از نظر تبیین دلیل ناتمام؛ فرمایش مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) دلیلاً و مدعاً ناتمام. به مرحوم آخوند عرض شود که اگر در همین این مثال های عرفی، اگر کسی رفت میوه خرید به شرط اینکه این میوه سه کیلو باشد بعد دوکیلو درآمد آنجا هم شما میگویید خیارتخلف شرط است یا تبعّض صفقه؟ آن جا هم عین خارجی را معامله کرده. اگر وزنش کمتر بود آیا به خیار تبعّض صفقه برمیگردد؟ یعنی شخص میتواند بگوید من معامله را امضا میکنم ولی پول یک کیلو را به من برگردان، این میشود تبعّض صفقه. اما شما فتوایتان این است که نه این نمیتواند یک همچنین کاری بکند یا همه را قبول میکند بلند میشود میرود بدون اینکه از فروشنده میوه بگیرد یا پس میدهد و تمام ثمن خود را میگیرد. در آن جا که این حرف را نمیزنید, در آن جا میگویید: که ثمن یک کیلو را میتواند از فروشنده بگیرد. بنابراین فرمایش مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) از این جهت ناتمام است. «هذا تمام الکلام فی الصورت الاولی».
پرسش: ..؟پاسخ: صحت «ما یبذل بازائه المال» نیست گرچه در افزایش و کاهش دخیل است؛ مثل برِجاده بودن, هیچ کسی این برِ خیابان را نمیخرد؛ ولی این برِخیابان بودن باعث افزایش آن کالا است. صحت از این قبیل است «ما یبذل بازائه المال» نیست, در افزایش قیمت دخیل است. اما این جا چهار کیلو و سه کیلو این «یبذل بازائه المال»؛ نه اینکه فقط در افزایش قمت دخیل باشد.
صورت ثانیه؛ صورت ثانیه این است که این کالا «مختلف الاجزاء» است. چهار اتاق هست اما برخی کوچکند برخی بزرگند برخی کمنورند برخی پرنورند. زمین صدمتر هست؛ ولی دهمترش برِخیابان است بقیه برِ خیابان نیست این «مختلف الاجزاء» است. اگر چنین زمینی یا چنان خانهای مورد معامله شد که «مختلف الاجزاء» است؛ ولی برخی از اجزاء مفقود بود راهحل چیست؟ این جا هم طبق آن صورتی که «متساوی الاجزاء» است هم مقتضی تقسیط وجود دارد یک، هم مانع تقسیط برطرف شده است دو، حکم, حکم تقسیط است؛ منتها کار کارشناسی میشود و چیز روشنی نیست؛ نظیر آن «متساوی الاجزاء» نیست که همه اجزاء هر کدام قیمتش مساوی با دیگری باشد. چون «متساوی الاجزاء» نیست «مختلف الاجزاء» است و قیمتش هم فرق میکند در تقسیط یک کارشناسی لازم است. میآیند کارشناسی میکنند و انجام میدهد. گذشته از اینکه مقتضی و موجود است مانع مفقود است, منتها در «متساوی الاجزاء» حکم روشن است و بدون کارشناس و کارشناسی کارشناس مسئله حل است و نیازی به آن کارشناس نیست اما در این جا چون «مختلف الاجزاء» است کارشناسی میخواهیم محتاج به کارشناسی هستیم. گذشته از این، خبر «عمربنحنظله» مطرح است.
وسائل جلد هجدهم آن جا یک بابی است به همین که اگر کسی زمینی را فروخت به شرطی که زمین فلان مقدار متر داشته باشد ولی این کمتر درآمد یا بنا شد که ده جریب باشد پنج جریب درآمد, این جا از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال شده است و حضرت فرمود که قیمت آن بقیهای که وجود ندارد آن را برمیگردانند؛ یعنی تقسیط میشود. این خبر «عمر بن حنظله» را مرحوم صاحب وسائل در جلد هجده وسائل به طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) باب چهارده از ابواب خیار این حدیث را نقل کرده. (1) بر این روایت چندتا اشکال شده؛ اشکال اول اینکه «عمر بن حنظله» و امثال آنها که توثیق نشدند و این روایت ضعیف است, پس از نظر سند مشکل دارد. ثانیاً این در «مختلف الاجزاء» هست در «متساوی الاجزاء» شما چکار میکنید؟ ثالثاً یک جملهای در این خبر هست که کسی به آن عمل نکرده و آن جمله این است که اگر صاحب زمین در کنار این یک زمین دیگر دارد این را بتواند جبران کند در حالی که هیچ کسی همچنین فتوایی نداده, آن یک معامله جدیدی میخواهد. این سه تا اشکال باعث میشود که نتوانیم ما به این روایت عمل بکنیم. اما پاسخ اشکال اول این است که درست است که از نظر سند این موثق نیست, ولی وقتی بزرگانی از اصحاب به این عمل کردند این میشود معتبر. شما بارها ملاحظه فرمودید که خبر گاهی خودش ماند شخص عادل است و شیعه امامی است به خبر او عمل میکنیم؛ یک وقت است نه عادل نیست موثق است ثقه است گزارشگر امینی است به آن تمسک میکنیم؛ یک وقت است که نه اصلاً نمیشناسیم او را, معیار حجیت خبر این نیست که «صحیح السند» باشد یا «موثق السند» باشد بلکه «موثوق الصدور»، ما اطمینان داریم این صادر شده است, این مبنای سوم است که بزرگان دارند. «موثوق الصدور» است ما اطمینان داریم صادر شده. چرا؟ برای اینکه همان بزرگانی که کتاب رجال و درایه را تنظیم کردند و همان هایی که حرف این آقا را در جای دیگر قبول نمیکنند به این روایت عمل کردند. چه کسانی؟ افرادی مثل ابن ادریس که اصلاً آن خبر واحد را حجت نمیداند. میگوید: تا چیزی یقینی و قطعی نباشد ما به آن عمل نمیکنیم آن تعبیر تندی که در سرائر داشت که یک وقتی هم خواندیم, آن تعبیر نشان میدهد که همین این استقلال فکری ابن ادریس باعث شد که بعد از مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) او توانست نطق بکند. تعبیر تند ایشان در سرائر این است که آیا دین را غیر از خبر واحد چیز دیگر خراب کرده؟ فلان کس یک چیزی گفته شما هم باور کردید, فلان کس یک چیزی گفته شما هم باور کردید. «لا أعرّج الی أخبار الآحاد، فهل هدم الإسلام إلا هی» (2) این عبارت خیلی تند است ایشان در سرائر دارد. البته نه به آن تندی نه به این کندی, افرادی مثل ابن ادریس به این عمل کردند معلوم میشود این محفوف به قرائن است دیگر, پس از نظر سند مشکلی ندارد. برخی ها خواستند بگویند که ما قبول داریم اصحاب عمل کردند اما عمل اصحاب جابر روایت نیست. چرا؟ برای اینکه وقتی عمل جابر روایت است که این عناصر را داشته باشد: یک، مضمون این خبر مطابق با هیچ روایت، اطلاق، عموم یا هیچ قاعدهای نباشد؛ زیرا اگر مضمون این روایت مطابق با عموم یا اطلاق یا قاعده بود و کسی مثل شیخ طوسی برابر این فتوا داد شاید به استناد آن قاعده فتوا داد, شما باید احراز کنید که این بزرگان که عمل کردند اعتماداً به این روایت، عمل کردند صرف تطابق فتوا با مضمون روایت آن روایت را قوی نمیکند, شاید آنها به قواعد دیگر عمل کردند. این جا چون مطابق با قاعده است که ما هم نظرمان همین است اگر بزرگان فتوا دادند به تقسیط برابر قاعده است نه برابر این نص. این اشکال هم وارد نیست؛ برای اینکه همین شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در «متساوی الاجزاء» که موافقتش با قاعده شفاف تر است آن جا عمل نکرده, این جا چون خبر «عمر بن حنظله» است عمل کرده معلوم میشود این روی قاعده فتوا نداد بلکه روی این نص فتوا داد. این بزرگانی که در مسئله اولی عمل نکردند ـ با اینکه آن جا قاعده وجود داشت ـ معلوم میشود قاعده را تام نمیدانستند, جنبه شرطیت را بر جزئیت مقدم داشتند و مانند آن, این جا آمدند و فتوا دادند و عمل کردند معلوم میشود به استناد این نص است. پس ما از نظر سند مشکلی نداریم. میماند در «مختلف الاجزاء». بسیارخوب، بحث ما هم در «مختلف الاجزاء» است که صورت ثانیه است, ولی اگر در «مختلف الاجزاء» که قیمتگذاری و تقسیط پیچیده است شارع فرمود تقسیط کند در «متساوی الاجزاء» به طریق اولی, در «مختلف الاجزاء»: مثلاً این زمین «مختلف الاجزاء» که دهمترش برِ خیابان است نود مترش خارج, این را خریده صد تومان حالا بخواهند تقسیط کنند خیلی مشکل است؛ برای اینکه این چند متری که برِخیابان است قیمت بیشتری دارد و آن چند متری که ته افتاده قیمت کمتری دارد. جمعبندی کردن و تعادل و معیار و حد وسط گرفتن، یک کار کارشناسی میخواهد. اگر در این جا شارع فرمود تقسیط کنید در آن جا که «متساوی الاجزاء» است به طریق اولی میگوید تقسیط کنید.
بنابراین نه اشکال اول وارد است نه اشکال دوم. اما اشکال سوم که گفتید این روایت مشتمل است بر چیزی که فقها به آن عمل نکردند و آن این است که اگر در کنار این یک زمین دیگری بود آن را تدارک کند این اشکال هم تام نیست؛ برای اینکه اگر یک روایتی پنج جمله داشت ما یک جملهاش را نفهمیدم یا مورد عمل نبود این باعث سقوط جملههای دیگر از حجیت و اعتبار نخواهد بود. بله, اگر این تهافت صدر و ذیل بود آن صدر را هم از کار میانداخت اما اینها ارتباطی به هم ندارند. اگر یک روایتی چند جمله داشت که یک جملهاش «معمول بها» نبود باعث سقوط سایر جملهها از حجیّت نمیشود.
فتحصل چه در صورت اولی چه در صورت ثانیه تقسیط میشود؛ منتها در صورت تقسیط و در صورت ثانیه یک کار کارشناسی میخواهد.
«والحمد لله رب العالمین»
مطالبی که قبلاً گفته شد مقداری مرور و بازگو شود تا اینکه به ذهن بیاید. در قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) چهار بخش مطرح بود؛
بخش اول درباره اینکه «الشرط ما هو؟» که آیا حتماً باید در ضمن عقد باشد یا اگر ابتدایی هم بود شرط است؟ بحثی در بخش اول راجع به اینکه «الشرط ما هو؟» گذراندند و روشن شد که شرط چیست.
بخش دوم شرائط صحت شرط را بیان کردند که کدام شرط صحیح است و کدام شرط باطل, شرائط صحت شرط هشت الی ده شرط بود که اگر شرطی فاقد این شرایط ثمانیه یا عشره شد این شرط میشود فاسد. پس شرط صحیح مشخص شد و شرط فاسد هم مشخص شد.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
بخش سوم درباره اقسام شرط بود که شرط گاهی به وصف «احد العوضین» برمیگردد و گاهی به عنوان شرط نتیجه است و گاهی به عنوان شرط فعل. شرط وصف روشن است، شرط نتیجه روشن است، شرط فعل روشن است, این بخش سوم.
بخش چهارم درباره احکام شرط صحیح است. بخش بعدی درباره احکام شرط فاسد است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ فعلاً ما در بخش چهارم هستیم. در بخش چهارم هفت تا مسئله وجود داشت که شش مسئله گذشت ما وارد مسئله هفتم شدیم ولی به پایان نرسید.
مسئله اول از مسائل هفتگاه بخش چهارم این است که اگر شرط فعل شد ـ از نظر حکم تکلیفی ـ آن فعل «واجب الوفا» است. برخلاف فرمایش مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) که میفرمود: پیام شرط فقط حکم وضعی است. (1) اگر شرطی کردند و تخلفی شد, خیار تخلف شرط دارد و اگر تخلفی نشد خیار تخلف شرط نیست. شرط کارش فقط حکم وضعی است و حکم تکلیفی را به همراه ندارد؛ ولی روشن شد که گذشته از حکم وضعی حکم تکلیفی را هم به همراه دارد. پس اولین مسئله از مسائل هفتگانه بخش چهارم این بود که شرط اگر «شرطالفعل» باشد «واجب الوفا» است اما «شرط الوصف» باشد که دیگر فعل نیست.
مسئله دوم این بود که این گذشته از حکم فقهی, حکم حقوقی و قضایی هم دارد؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند به محکمه قضا مراجعه کند و «مشروطٌ علیه» را وادار کند که این شرط را انجام بدهد, این کار حقوقی است.
1) (2) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص245-246.
مسئله سوم این بود که تا آن جا که استیفای شرط ممکن است ولو به رجوع محکمه قضا, حق فسخ برای «مشروطٌ له» نیست؛ چون شرط متعذر نشد تا این بتواند فسخ بکند.
مسئله چهارم این بود که اگر شرط متعذر شد؛ یعنی آن شیء تلف شد و دیگر قابل انجام دادن کار روی آن شیء نیست ـ بنا بود این پارچه را خیاطی کنیم پارچه سوخت دیگر جا برای خیاطت پارچه سوخته شده نیست ـ خیار مستقر میشود. حالا که خیار مستقر شد دیگر جا برای مسئله حقوقی نیست و فقط حکم فقهی است. این خیار «بین القبول و النکول» است و دیگر جا برای أرش نیست. أرش تعبداً در خیار عیب ثابت شده است.
مسئله پنجم این بود که اگر این عین از سلطه «مشروطٌ علیه» خارج شد, در چنین وضعی «مشروطٌ له» میتواند آن معامله «مشروطٌ علیه» را فسخ کند یا نه؟ یعنی کسی خانه ای را یا زمینی را به کسی فروخت به شرط اینکه این خریدار این خانه را یا این زمین را به صورت مدرسه در بیاورد ولی ایشان دید یک قیمت خوبی برای او هست این خانه را به دیگری فروخت و این را مدرسه نکرده. حالا «مشروطٌ له» خیار تخلف شرط دارد و میخواهد فسخ کند, حالا که فسخ کرده آن معامله باطل میشود؛ یعنی خانهای که خریدار خرید که او را مدرسه کند ولی مدرسه نکرد و به دیگری فروخت, این معامله دوم باطل است یا نه این باید عوضش را یا بدلش را بدهد؟
مسئله ششم این بود که آیا شرط اسقاط پذیر است یا نه؟ برای «مشروطٌ له» حق اسقاط هست یا نه؟ سرّش این است که در بعضی از موارد که حق طلق او است؛ مثل شرط خیاطه و امثال ذلک بله, یقیناً «مشروطٌ له» حق اسقاط شرط را دارد, چون حق طلق او است. ولی گاهی متعلق حق دیگری است؛ مثل اینکه این کار را انجام دادند و این معامله را منعقد کردند به شرطی که او فلان عبد را آزاد کند, عتق رقبه در شرط آمده است. عتق رقبه حقی است برای آن برده و بنده؛ آیا «مشروطٌ له» میتواند این حق را اسقاط کند یا نه؟ روشن شد که میتواند اسقاط کند و آن عبد مصرف این حق است, نه صاحب حق شود. اینها عصاره توضیح مسائل ششگانه قبل از مسئله هفتم بود.
مسئله هفتم که آخرین مسئله از مسائل سبعه بخش چهارم است این بود که درست است که شرط قسطی از ثمن را به همراه ندارد؛ ولی همه شرط ها یکسان نیست. ما در بخش سوم گفتیم شرط گاهی به «احد العوضین» برمیگردد, گاهی «شرط النتیجه» است و گاهی «شرط الفعل» و آن جا هم حصر نکردیم که شرط ها همین این سه قسم است که گاهی وصف «احد العوضین» باشد و گاهی شرط نتیجه باشد گاهی شرط فعل, گاهی هم ممکن است شرط جزء «احد العوضین» باشد نه وصف «احد العوضین». یک وقت شرط میکنند که این میوه شیرین باشد. یک وقتی نه شرط میکنند که این ده کیلو باشد و حالا هشت کیلو درآمده, این شرط با شرایط دیگر فرق میکند. اگر آن مشروط جزء «احدالعوضین» بود نه خارج از «احد العوضین»؛ در این جا آیا برای شرط قسطی از ثمن هست یا نه؟ این مسئله هفتم بود.
در تبیین مسئله هفتم, آنچه که گذشت این بود که شرط قسطی از ثمن را ندارد؛ برای اینکه ثمن به ازای مثمن است و مثمن هم به ازای ثمن, شرط خارج از حوزه تعویض است؛ یعنی در حوزه تعویض و در دالان نقل و انتقال و تبادل مال, تنها ثمن و مثمن حضور دارند, در مقام وفا یا این طلق است یا مقیّد, آن جا که شرطی نکردند این وجوب وفا طلق است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) میگوید شما که خریدید باید ثمن را بپردازید و او هم که فروخت باید مثمن را بپردازد. ولی گاهی طلق نیست به یک شرطی مقیّد است که اگر فلان کار انجام شد ما وفا میکنیم و اگر فلان کار نشد ما وفا نمیکنیم. این شرط که در حوزه وفا قرار میگیرد, عقد را از لزوم به جواز متحول میکند و این بیع که لازم بود میشود جایز به جواز خیاری؛ یعنی «مشروطٌ له» خیار دارد. چون این از دالان نقل و انتقال گذشت و در حوزه تعویض و تبادل حضور نداشت قسطی از ثمن برای او نیست؛ مثل اینکه شرط کردند این خانه رو به قبله باشد یا رو به آفتاب باشد یا بَرِ جاده باشد و مانند اینها. اما اگر شرط کردند این خانه صدمتر باشد یا سه اتاق داشته باشد. درست است به صورت شرط بیان شده ولی آن مشروط جزء «احد العوضین» است؛ این جا هم شرط قسطی از ثمن را دارد یا ندارد؟ اگر قسطی از ثمن را نداشت «کما ذهب الیه البعض»؛ خیاری که در این جا مستقر است خیار تخلف شرط است ولاغیر. اما اگر قسطی از ثمن را داشت این خیار به خیار تبعّض صفقه برمیگردد و جزئی از ثمن را باید برگرداند و مانند آن, که دو قول بود و بعضی ها هم تفصیل دادند. این مسئلهای بود که قبلاً طرح شد. در چنین فضایی فرمایش مرحوم آخوند گذشت, بخشی از فرمایشات مرحوم شیخ گذشت.
1) (3) . سوره مائده, آیه1.
عصاره فرمایش مرحوم آخوند این بود که این نزاع, نزاع کبروی نیست بلکه نزاع صغروی است. (1) چرا؟ برای اینکه اگر مبیع کلی باشد یقیناً ثمن تقسیط میشود و باید که به ازای ثمن برگردد. اما اگر شخص معین باشد بگوید من این شخص معین را فروختم و این شخص معین ده کیلو است و بعد معلوم میشود هشت کیلو درآمد, خریدار خیار تخلف شرط دارد. دیگر خیار تبعض صفقه ندارد, بگوید که من این مقدار را قبول دارم و پول دو کیلو را از فروشنده بگیرد حق ندارد. یا کلاً قبول میکند یا کلاً نکول؛ چون شخص معین را فروخت, چون شخص معین را فروخت جا برای تبعض نیست. این عصاره فرمایش مرحوم آخوند بود که این فرمایش ناصواب بود و سرّ ناصوابیاش هم قبلاً گذشت.
فرمایش مرحوم شیخ درست است؛ منتها فنی نیست. تعبیر مرحوم شیخ در مکاسب این است که درست است که این شرط است اما اینچنین نیست که هیچ شرطی، قسطی از ثمن را نداشته باشد؛ بلکه قابل تخصیص است؛ (2) یعنی بعضی از شرایط قسطی از ثمن را دارند. عصاره فرمایش مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) به این برمیگردد که در این جا تقسیط است اما راه فنیاش این است که این تخصیص خورده. اینکه میگویند شرط «لا یبذل بازائه المال» قسطی از ثمن را ندارد, این قانون کلی تخصیص خورده در جایی که شرط به جزئی از «احد العوضین» برگردد. این عصاره فرمایش مرحوم شیخ بود.
این هم ناصواب دانسته شد برای اینکه ـ اینکه ایشان فرمودند تقسیط میشود و بازگشت اش به خیار تبعض صفقه است, نه خیار تخلف شرط ـ این مطلب و فتوا درست است, اما از نظر فنی ناصواب است. برای اینکه اگر یک مسئله تأسیسی بود, اگر یک مسئله تعبدی بود و اگر یک مسئله نص و روایات بود ما میتوانستیم این تخصیص را بپذیریم. اما شارع مقدس در این جا پیام تازه ای ندارد, تأسیس ندارد و تعبد ندارد, امضای غرائز عقلا است. اگر امضای غرائز عقلا است ما قبل از اینکه به سراغ امضای شارع برویم, باید به سراغ غریزه و ارتکاز مردم برویم.
در تحلیل غرائز مردم و ارتکازات عرف این است که این جزء است نه شرط. آنها که تعبدی نبود و الفاظ هم که توقیفی نیست؛ جزء را گاهی به صورت جزء بیان میکنند و گاهی جزء را به صورت شرط بیان میکنند. حالا که این نظیر طلاق نیست که یک صیغه خاص بخواهد, نظیر وقف نیست که یک صیغه مخصوص بخواهد, اگر تعبدی نیست و صیغه خاص نمیخواهد همین جزء را به صورت شرط بیان کردند. چطور شما در مسئله توزین در آن جا قائل به تبعض صفقه هستید؟ اگر بایع خبر داد گفت این ده کیلو است و بعد معلوم میشود هشت کیلو است؛ آن جا هم میگویید که نمیتوانی پول دو کیلو را بگیرد یا میگویید؟ آن جا هم شخصی را فروخت. فرمایش مرحوم آخوند که میگوید اگر شخص باشد پول برنمیگردد ناصواب است؛ برای اینکه آن جا شخص را فروخت. فرمایش مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) که فرمود تخصیص است این ناصواب است برای اینکه این تخصص است و تخصیص نیست.
پرسش: باید دید که ثمن تقسیط می شود یا نمی شود. اما نزاع در اینکه تخصیص است یا تخصص ثمره ایی ندارد.
پاسخ: اگر ما همین طور با مسامحه بگذرانیم آن وقت دستمان در تحقیقات تهی می ماند. ما که در صدد تطبیق مفهوم بر مصداق نیستیم که عرف مرجع باشد. این جا ما از نظر فنی دستمان تهی است. اگر ما همین طور تحقیق بکنیم, این دیگر تحقیق نیست. آیا این جا یک تعبد خاصی است و دلیل خاصی آمده که ما از عام یا مطلق خارج شدیم و تقیید کردیم و تخصیص زدیم؟ یا نه این دو حیثیت دارد: این جزء گاهی به لفظ جزء بیان میشود گاهی به لفظ شرط بیان میشود. از آن جهت که به لفظ شرط بیان شده بله, قسطی از ثمن بهلحاظ او است؛ چون در مقام لفظ است. اما لب مطلب جزء است نه شرط, اگر مسئله تعهدات و قراردادهای معاملاتی نظیر طلاق بود و یک صیغه خاص میخواست, ما هر چه که آن صیغه بیان میداشت باید عمل میکردیم, اما لفظ خاصی که شرط نیست. از شرق و غرب عالم همه دارند معامله میکنند؛ یکی عبری, یکی عربی, یکی تازی و یکی فارسی, لفظ خاص شرط نیست. حالا چون لفظ خاص نیست, همین معنا را گاهی به صورت جزء بیان میکند گاهی به صورت شرط بیان میکند. اگر غریزه عقلا این است, اگر ارتکاز مردم این است و اگر شارع هم همین را امضا کرده, ما چرا فنی و دستگاه تحقیقی خودمان را رعایت نکنیم؟ ما میگوییم تخصص است؛ یعنی در این جا نه اینکه شرط هست و قسطی از ثمن دارد و تخصیصاً خارج شده است, نخیر این شیء دو حیثیت دارد؛ از آن حیث که شرط است «لا یقسط بازائه الثمن» از آن جهت که جزء است «یقسط و یقسط بازائه الثمن».
پرسش: برداشت شما این است که شرط این نیست که به لسان جزء آورده شود, در حالی که اساس جزء است.
پاسخ: جزء است که به لسان شرط بیان شده است. فرمایش مرحوم شیخ این است که این شرط است و به لسان شرط بیان شده؛ لذا قانون کلی ایی که میگوییم شرط «لا یقسط بازائه الثمن» تخصیص خورده این جا. جواب این است که این اصلاً جزء است که به زبان شرط بیان شده و چون جزء است تخصصاً خارج است نه تخصیصاً. شما میگویید چرا با شرط تعبیر کرده؟ میگوییم مگر این در شرق و غرب عالم هفتاد ملت اند و هفتصد زبان دارند؟ هرکدام با زبان خودش دارد حرف میزند و معامله میکنند. مگر شما لفظ خاصی را نظیر طلاق و امثال طلاق برای این عقود مشخص کردید؟ چون لفظ خاص نیست و تعبیر مخصوص معتبر نیست, اگر کمیّتی را به زبان شرط بیان کردند این معنایش این است که «یقسط بازائه الثمن و یبذل بازائه المال», این خطوط کلی بحث است. پس آن فرمایش مرحوم آخوند از آن جهت ناصواب بود و فرمایش مرحوم شیخ از نظر فنی ناصواب است.
دوتا صورت در این تحقیق مطلب دارد:
صورت اول اینکه آن اجزاء متساوی اند مثل اینکه یک صُبره ای از گندم که این همه اجزائش مساوی اند, یک وقت است که نه یک قطعه زمین است که یک مقدار بَرِ خیابان است یا یک مقداری دورتر است یا یک مقداری به آب نزدیک تر است یا یک مقداری به راه نزدیک تر است, این زمین «مختلف الاجزاء» است. صورت اولی گذشت، بحثش تمام شد. صورت اولی آن جایی بود که این «متساوی الاجزاء» باشد. در صورتی که آن مبیع «متساوی الاجزاء» باشد و شرط حد معین شده باشد و اگر اضافه آمد حکمش چیست؟ و اگر کم آمد حکمش چیست؟ ـ این بحثش گذشت .
صورت دوم این بود که اگر این مبیع «مختلف الاجزاء» باشد؛ مثل یک قطعه زمینی که بعضی بَرِ خیابان است, بعضی نزدیک آب است, بعضی دور از آب است و بعضی دور از جاده است, این «مختلف الاجزاء» است و بنا شد که این هزار متر باشد الآن هشتصد متر درآمد یا صد متر باشد الآن هشتاد متر درآمد در اینگونه از موارد آیا تقسیط میشود یا نه؟ حکم «مختلف الاجزاء» نظیر حکم «متساوی الاجزاء» است یا نه؟ در «متساوی الاجزاء» حکم روشن است اما در «مختلف الاجزاء» حکم پیچیده است. همان مطلبی را در «متساوی الاجزاء» گفته شد که باید تقسیط شود همان مطلب در «مختلف الاجزاء» هست؛ برای اینکه در حقیقت جزئی از مبیع از دست رفته است و وجود پیدا نکرده, حتماً جا برای تقسیط هست. گذشته از اینکه روایت عمربن حنظله هم این را تأیید میکند و چون روایت عمربنحنظله این را تأیید میکند بر خلاف صورت اولی ما این روایت را باید بخوانیم و اگر اشکالی متوجه این روایت هست بازگو شود, گذشته از اینکه یک مانعی در این صورت دوم هست که در صورت اول نبود؛ لذا این مانع را باید در صورتی که مربوط به صورت دوم هست میخواهیم بازگو کنیم.
روایت مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در وسائل جلد هجدهم طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام)، صفحه 27، باب چهارده از ابواب خیار ذکر فرمود. آن روایت این است: «بَابُ حُکْمِ مَنِ اشْتَرَی أَرْضاً عَلَی أَنَّهَا جُرْبَانٌ مُعَیَّنَةٌ فَتَقْصُرُ» این خرید که ده جریب باشد حالا هشت جریب درآمده یا دو جریب باشد یک جریب درآمده «وَ یَکُونُ لِلْبَائِعِ إِلَی جَنْبِهَا أَرْضٌ» این زمین بنا شد ده جریب باشد و در کنار این زمین, فروشنده زمین دیگری هم دارد ولی این زمین را وقتی حساب کردند دیدند کمتر از ده جریب درآمده. این جا آیا خیار، خیار تخلف شرط است؟ یا خیار تبعض صفقه است؟ آیا تقسیط میشود یا نه؟ این عنوان باب است.
این روایت را که مرحوم صاحب وسائل نقل کرد مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) (1) هم نقل کرد. «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ ذُبْیَانَ عَنْ مُوسَی بْنِ أُکَیْلٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَیْنِ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ» بعضی ها که یکی اش عمر بن حنظله است مشکل سندی دارند. بنابراین ما هم از نظر سند باید بحث بکنیم که مشکل سندی اش حل بشود هم از نظر دلالت و اصل روایت این است «عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فِی رَجُلٍ بَاعَ أَرْضاً عَلَی أَنَّهَا عَشَرَةُ أَجْرِبَةٍ» زمینی را فروخت به این شرط که این ده هکتار باشد (ده جریب باشد) «فَاشْتَرَی الْمُشْتَرِی مِنْهُ بِحُدُودِهِ» مشتری هم این زمین را به عنوان اینکه ده جریب است خرید « وَ نَقَدَ الثَّمَنَ وَ وَقَعَ» آن طوری که در بعضی از نقل ها نظیر نقل مرحوم صدوق «أَوْقَعَ» آمده «وَ وَقَعَ صَفْقَةُ الْبَیْعِ» صفقه همین دست دادن؛ «بَارَکَ اللَّهُ لَکَ فِی صَفْقَةِ یَمِینِکَ» (2) وقتی که دست میدادند ـ الآن هم در عرف بین الملل هست ـ یعنی معامله تمام شده است. «وَ افْتَرَقَا» دیگر خیار مجلس هم رخت بربست؛ برای اینکه طرفین جدا شدند. وقتی که مشتری رفت مساحت بکند «فَلَمَّا مَسَحَ الْأَرْضَ إِذَا هِیَ خَمْسَةُ أَجْرِبَةٍ» وقتی رفت مساحی کند و متر کرده دیده این پنج جریب است ده جریب نیست.
عمربنحنظله از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) استفتا کرد حضرت فرمود: «إِنْ شَاءَ اسْتَرْجَعَ فَضْلَ مَالِهِ وَ أَخَذَ الْأَرْضَ» اگر خواست این معامله را امضا کند, این پنج جریب را میگیرد و بقیه ثمن را هم از بایع میگیرد و کاری هم با او ندارد. معامله تمام است؛ یعنی امضا هست با تقسیط ثمن: «اسْتَرْجَعَ فَضْلَ مَالِهِ وَ أَخَذَ الْأَرْضَ وَ إِنْ شَاءَ رَدَّ الْبَیْعَ وَ أَخَذَ مَالَهُ کُلَّهُ» اگر خواست که معامله را فسخ کند و نکول کند، کل این پنج جریب را برمیگرداند و کل ثمنی که برای ده جریب داد استرداد میکند.
این تا این جا مطابق با فتوایی است که بزرگان دارند. ذیلی دارد که آن ذیل مشکلآفرین است و آن ذیل این است: «إِلَّا أَنْ یَکُونَ لَهُ إِلَی جَنْبِ تِلْکَ الْأَرْضِ أَیْضاً أَرَضُونَ» مگر اینکه این صاحب زمین در کنار این زمین, زمین دیگری داشته باشد که به عنوان عوض بخواهد به این خریدار بدهد, آن پنج جریب را از آن زمینی که دارد در کنار آن زمینی که فروخته به خریدار تقدیم کند«إِلَّا أَنْ یَکُونَ لَهُ إِلَی جَنْبِ تِلْکَ الْأَرْضِ أَیْضاً أَرَضُونَ» آنگاه «فَلْیُؤْخَذْ» به عنوان عوض گرفته میشود «وَ یَکُونُ الْبَیْعُ لَازِماً لَهُ وَ عَلَیْهِ الْوَفَاءُ بِتَمَامِ الْبَیْعِ» هم بر بایع لازم است که تمام مبیع را بپردازد و هم بر مشتری لازم است که هیچ جزئی از ثمن را نگیرد. «فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ غَیْرُ الَّذِی بَاعَ فَإِنْ شَاءَ الْمُشْتَرِی أَخَذَ الْأَرْضَ وَ اسْتَرْجَعَ فَضْلَ مَالِهِ وَ إِنْ شَاءَ رَدَّ الْأَرْضَ وَ أَخَذَ الْمَالَ کُلَّهُ» که این ذیل هم مشابه همان صدر است. فرمود: اگر فروشنده در کنار این زمین, زمین دیگر نداشت مشتری مخیّر است یا کل معامله را فسخ میکند و همه ثمن را میگیرد یا نه همین پنج هکتار را قبول میکند و بقیه مال را از فروشنده استرداد میکند و این هم تقسیط است. بنابراین اگر شرط به جزء برگشت باید که تقسیط شود این هم بیان روایت.
دو اشکال هست: یکی مربوط به سند این است یکی مربوط به دلالت این است. سند این است که عمربنحنظله با بعض دیگر مشکل دارد شما چطور این را حل میکنید؟ جوابش این است که اولاً شما مستحضرید که ما برای استناد به خبر، لازم نیست که راویان ما عادل باشند اگر موثق هم باشند کافی است، ثانیاً از این مرحله هم تنزل کردند اگرموثق هم نبودند یا گمنام بودند یا روایت مرسل بود ولی روایت «موثوق الصدور» بود نه اینکه راویانش موثق باشند این هم حجت است. پس ما سه مرحله برای سند داریم: یکی عدل راوی که بشود صحیح اعلایی, یکی وثاقت راوی که بشود موثقه, یکی اینکه راویان نه عادلند پیش ما نه موثق هستند ولی این خبر «موثوق الصدور» است چرا؟ برای اینکه بزرگانی که خودشان این فرمایش را فرمودند, رجال را نوشتند, درایه را نوشتند و این دوتا فن را به دیگران یاد دادند همین بزرگان به این روایت عمل کردند, معلوم میشود شواهدی هست که این روایت را تأیید میکند.
تعبیر لطیف مرحوم حاج آقا رضای همدانی(رضوان الله علیه) در کتاب زکات این است که ما یک تبیّنی لازم داریم إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا (1) اگر دیدیم همین بزرگانی که فن رجال را نوشتند و به دیگران آموختند و درایه را نوشتند و به دیگران آموختند همان بزرگانی که گفتند خبر ضعیف حجت نیست همه آنها دارند به این عمل میکنند معلوم میشود یک شواهدی بر صحت است فرمود: «فهذا نوع تبینٍ له» (2) شما مگر وثوق نمیخواهد طمأنینه نمیخواهید؟ همین طمأنینه است. پس اگر خبری «موثوق الصدور» بود حجت است و این مورد عمل اصحاب است. این را مرحوم شیخ و امثال شیخ ذکر نکردند حدوداً, به دلیل اینکه کسانی به این روایت عمل کردند که به هر خبر واحدی عمل نمیکنند و آن ابن ادریس است. ابن ادریس که نسبت به خبر واحد آن تعبیرات تند را دارد به این روایت عمل کرده؛ پس مشکل ندارد. اگر بگویید که عمل اصحاب به استناد قاعده ای که در دست آنها است نه به استناد این روایت, چون عملی جابر ضعف روایت است که عمل اصحاب مطابق مضمون آن روایت باشد یک، هیچ دلیل عام یا خاصی وجود نداشته باشد که اصحاب به استناد آن دلیل عمل کرده باشند دو، اگر قاعده ای وجود داشت اطلاقات یا عموماتی وجود داشت که با این عمل هماهنگ بود شاید عمل اصحاب به استناد آن قاعده یا آن عموم یا آن اطلاق باشد, ما باید احراز بکنیم استناد را؛ یعنی اصحاب به استناد این خبر عمل کردند تا بگوییم این خبر «معمول به» اصحاب است وگرنه ما اگر یک عملی داشته باشیم, چون عمل مطابق با این خبر است که ضعفش را جبران نمیکند. اگر یک قاعده ای, یک عمومی یا یک اطلاقی در کار بود و همین که ما احتمال دادیم اصحاب به استناد آن قاعده یا آن عموم یا آن اطلاق عمل کردند, صرف تطابق عمل اصحاب با یک روایت ضعیف ضعف او را که جبران نمیکند, شاید این کار را کرد. این هم ناتمام است؛ برای اینکه این قاعده در جریان «متساوی الاجزاء» باید شفاف تر باشد. همین شیخ طوسی که از اساتین فقه ما است در صورت اولی فتوا به تقسیط نداد با اینکه به قاعده نزدیک تر است در صورت ثانیه فتوا به تقسیط داد چون روایت در کار است. اگر مطابق با قاعده بود که صورت اولی که قاعده ایی تر بود. این شواهد نشان میدهد که اصحاب به این روایت عمل کردند, پس مشکل سندی اینها حل میشود. میماند مشکل دلالی؛ مشکل دلالی این است که این روایت مشتمل بر چیزی است که قابل قبول نیست و کسی هم او را نگفته و آن این است که اگر فروشنده در کنار این زمین, زمین دیگری داشت داشته باشد چه ربطی به این دارد؟ بالأخره چه ربطی به مسئله تقسیط دارد؟ چه فروشنده زمین در کنار این زمین, زمین دیگری داشته باشد یا زمین دیگر نداشته باشد این مشکل ما را حل نمیکند که در این جا که او جبران بکند و تقسیط نشود. اینها تقسیطپذیر است یا نه؟ حالا اگر او زمین داشت و این شخص حاضر نبود و گفت تو با ما درست کنار نیامدی, آن زمینی که آن جا هست به درد من نمیخورد یا من اصلاً با کسی معامله میکنم که راست بگوید، تو بسیار زمین داری من نمیپذیریم این چه تحمیلی است بر خریدار! پس این راه صحیحی نیست و حال اینکه این روایت میگوید اگر زمینی در کنار این باشد میتواند ترمیم کند. این شبهه به دلالت این روایت برمیگردد. این شبهه دوتا پاسخ دارد: یکی اینکه شاید اینها همه شان یا بَرِخیابان بود یا بَرِ آب بود «متساوی الاجزاء» بود, ما که یقین نداریم که «قضیةٌ فی واقعة» است یا «قضیةً فی واقعة» هم نبود مشخص نکرده که آن زمین «متساوی الاجزاء» است یا «مختلف الاجزاء» است. اینچنین نیست که اگر زمین شد الا و لابد «متخالف الاجزاء» است که باید «متساوی الاجزاء» باشد و هیچ فرقی نکند. دوطرفش خیابان است, دوطرفش آب دارد, دو طرفش آفتاب گیر است, دو طرفش بدون اشراف است, این «متساوی الاجزاء» است اینچنین نیست که اگر زمین شد الا و لابد باید «مختلف الاجزاء» باشد.
پرسش: ...؟پاسخ: همین جواب اول است که این شاید «متساوی الاجزاء» بود؛ لذا حضرت فرمود اگر در جنبش زمین دیگر باشد مشکل حل است. جواب دوم بر فرض «متساوی الاجزاء» نبود یا کسی به او فتوا نداد, خب نداد. اگر روایتی چهار قطعه یا دو قطعه داشته باشد و به یک جزء اش عمل شود و به جزء دیگر عمل نشود؛ اینکه نظیر خیار تبعض صفقه نیست که فقیه بگوید من یا همه اش را قبول دارم یا همه اش را رد میکنم. یک روایت دوتا جمله دارد یک جمله اش را آدم نمیفهمد, علمش را به اهلش واگذار میکند. چرا آن جمله ای که میفهمیم و خیلی ها هم فهمیدند و عمل کردند و فتوا دادند او را بگذاریم کنار؟ حداکثر این است که این جمله دوم را ما نمیفهمیم علمش را به اهلش واگذار میکنیم. جواب اول این است که راه حل دارد. جواب دوم این است که بر فرض راه حل نداشته باشد علمش در اصول گفته شد که اگر روایتی چند جمله داشت یک جمله اش مورد عمل نبود باعث وهن جمله دیگر نمیشود ما به صدرش عمل میکنیم. بنابراین در این صورت ثانیه، مقتضی تقسیط وجود دارد گذشته از اینکه این روایت تأیید میکند. حالا ببینیم مانعی که در این کار هست چیست؟ دو تا مانع برای این کار ذکر کردند که ـ انشاءالله ـ در بحث بعد مشخص میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله از مسائل هفتگانه بخش چهارم قاعده شروط این بود که آیا چیزی برای شرط تقسیط میشود یا نه؟ درست است که شرط قسطی از ثمن ندارد؛ اما همه شروط یکسانند خواه شرطی که به فعل «احد المتعاملین» برگردد یا به فعل شخص ثالث برگردد یا به وصف «أحد العوضین» برگردد یا به جزء «أحد العوضین» برگردد. آیا همه شروط یکسانند که «عند التخلف» تقسیط پذیر نیستند؟ یا برخی از شروط که به جزء «أحد العوضین» برمیگردد تقسیط پذیرند؟ این مسئله هفتم عهدهدار این نکته بود. سه صورت برای این مسئله فرض شد گرچه چهار صورت هست. (1) اما آن صورت چهارم, چون خیلی مهم نبود مطرح نکردند.
1) (1) . کتاب المکاسب(انصاری، ط- جدید)، ج، ص82-84
صورت اول اینکه این کالا «متساوی الاجزاء» باشد لکن شرط کردند که دارای ده جزء باشد؛ ولی فعلاً نُه جزء دارد یا شرط کردند که ده جزء باشد فعلاً یازده جزء دارد, اگر زائد باشد او را در بخش دیگر مطرح میکنند. مسئله تقسیط جایی است که کالایی که «متساوی الأجزاء» است و شرط کردند ده جزء باشد یا این زمین صد متر باشد, ولی معلوم شد که نود متر است یا نه جزء است.
صورت ثانیه آن است که این «مختلف الاجزاء» باشد ـ قهراً قیمت هایش فرق میکند و وقتی «مختلف الاجزاء» بود دیگر قیمی است نه مثلی ـ و شرط کردند که این زمین صد متر باشد الآن هشتاد متر یا نود متر درآمده. شرط کردند که این صبره از گندم بیست من باشد الآن هجده مَن درآمد آیا در این گونه از موارد تقسیط هست یا نه؟ «فیه وجهان و القولان». آن تفصیل بحث دیگر بود؛
قولی است که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) (1) و دیگران به این قول فتوا دادند و اینکه جا برای تقسیط نیست و اگر چنانچه کلی باشد که باید بقیه را بپردازد و اگر جزئی باشد که این شخص معین را فروخته و چون شرط کرده که این بیست من باشد حالا کمتر شد خیار تخلف شرط دارد و دیگر جا برای تقسیط نیست. یا اگر زمینی را مشاهده کردند یا وصف کردند که یک زمین خاصی است و این را فروختند به این شرط که صد متر باشد اما الآن هشتاد متر درآمده, معامله درست است و خیار تخلف شرط دارند نه تقسیط. این سخن ناصواب بود که گذشت؛ برای اینکه سخن از توقیف نیست سخن از تعبد نیست سخن از غرائز عقلاست و ارتکازات مردمی است و در اینگونه از موارد شرط صبغه جزئیتش مقدم است.
1) (2) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص248
فتوای دوم, فرمایش مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) بود که قائل به تقسیط بود. فتوای ایشان و مطلبشان تام؛ لکن دلیل ایشان ناتمام بود. ایشان میفرمودند که درست است که این شرط است؛ اما این قاعده که شرط تقسیط پذیر نیست این قابل تخصیص است, اگر مطلق باشد قابل تقیید است و اگر عام باشد قابل تخصیص است. در آن جایی که «شرط الجزء» به صورت رسمی در متن معامله قرار گرفت این جا تقسیط میشود. در نقد فرمایش مرحوم شیخ هم گفته شد که فتوایشان تام و مطلبشان درست؛ لکن دلیل ایشان ناتمام است که این جا از سنخ تخصص است و نه تخصیص. پس اگر «متساوی الاجزاء» باشد و ناقص تقسیط میشود و «مختلف الاجزاء» باشد و ناقص باز هم تقسیط میشود. در تأیید این قسم ثانی خبر عمربنحنظله (1) بازگو شد و خوانده شد, اشکالات سندی و دلالیاش برطرف شد, مانده دو تا محذور و آن دو تا محذور این است که ما یک مشکل عقلی داریم که آن مشکل عقلی نمیگذارد که این تقسیط شود و یک مشکل دیگری هم که آن هم مشکل فقهی است و مانع تقسیط است. پس اگر شما مقتضی تقسیط را ذکر کردید باید مانع را هم برطرف کنید در حالی که ما دو تا مانع داریم. مانع اول این است که معنای تقسیط آن است که شما قسط این جزء مفقود را بدهید؛ یعنی آنچه که در برابر این جزء معدوم است بدهید؛ یعنی زمینی که فروختند به شرطی که صد متر باشد الآن هشتاد متر است باید قیمت آن بیست متر را بدهید یا آن جزئی از ثمن که در برابر این بیست متر است بدهید. این معنای تقسیط است و این معنا در مقام ما معقول نیست. چرا؟ برای اینکه آن بیست متری که معدوم است نه مثلی است تا شما از راه تماثل قیمتش را به دست بیاورید, نه موجود است که از راه مشاهده قیمتش را به دست بیاورید. اگر معدوم باشد و مماثل هم نداشته باشد شما قیمتش را از کجا میفهمید تا بگویید که معادل آن از ثمن برمیگردد ما تقسیط کنیم؟ یک شیء معدوم را چطور شما قیمت میکنید؟ اگر مماثل داشته باشد از راه مماثل قیمت گذاری میشود و اگر مماثل نداشته باشد «کما هو الفرض» که مثلی نیست و قیمی است و خودش موجود باشد خب میشود قیمت گذاری کرد. این نه موجود است که او را ببینید و قیمت بگذارید نه معدوم است. حالا به یک کارشناس بگویید آقا آن دو متر زمین قیمتش چند است؟ میگوید من دو متر زمین را که ندیدم و مماثلش هم که نیست آخر چه چیز را قیمت بکنم؟ پس تقسیط معقول نیست.
1) (3) . وسائل الشیعة، ج، ص27.
پرسش: ...؟پاسخ: نه چون مماثل نیست اجزائی است «مختلف القیم» بعضی بَرِ خیابان است, بعضی دور از خیابان است, بعضی بَرِ آب است, بعضی دور از آب است, بعضی آفتابگیر است, بعضی آفتابگیر نیست, بعضی نزدیک مسجد است, بعضی از یک خیابان دیگری باید بروید وارد مسجد بشوید, اگر این بیست متر مساوی با آن هشتاد متر باشد که میشود «متساوی الاجزاء»؛ نه «مختلف الاجزاء» و از بحث خارج است و اگر این بیست متر مماثل داشته باشد که میشود مثلی، نه قیمی که از بحث خارج است. اگر یک چیزی قیمی بود و مساوی با اجزاء موجود نبود و مماثل هم نداشت, کارشناس چیز را بر اساس چه چیزی قیمت بکند؟ این استحاله تقسیط و این مانع تراشی هم ناصواب است؛ برای اینکه اگر یک چنین چیزی باشد از همان اول معامله باطل است؛ برای اینکه اولاً این بیست جزء که وجود ندارد و شما یک معدومی را دارید میخرید و مماثلاش هم که نیست, اگر شما هیچ اطلاعی نداشته باشید چه چیز را دارید میخرید؟ و ثانیاً قبل از اینکه مساحت شود این زمین یا وصف میشود یا مشاهده که این تحلیل همان اشکال اول است و اگر نه وصف بشود نه مشاهده که معامله مجهول است یا غرری است و این معامله باطل است. پس اول این شخص این زمین را دید؛ منتها به او گفتند صد متر است, معلوم میشود هشتاد متر بود. این همین زمین را دید. این زمینی که چقدرش بَرِ خیابان است, چقدرش بَرِ خیابان نیست, چقدرش نزدیک آب است, چقدرش نزدیک آب نیست, چقدرش آفتابگیر است, چقدرش آفتابگیر نیست, چقدر به مسجد یا مرکز کار نزدیک است, چقدر دور است؟ همه را دید؛ بحث در فروش زمین کلی که نیست. اگر زمین کلی را فروخت صد متر و آن وقت هشتاد متر درآمد که دیگر نقص نیست, بقیه را باید برگرداند, این جا که متعذّر نیست. این میافتد در مسائل ششگانه قبلی, الآن ما در مسئله هفتم هستیم. دیگر تعذّر ندارد, باید بقیه را بدهد اما اگر زمینی را دیده این دیگر غرر و جهل نیست. یا زمین را ندیده ولی آن رابط زمین را وصف کرده که این قطعه زمینی است و وصفش این است, چقدرش بَر است, چقدرش بَر نیست, چقدرش نزدیک آب است, چقدرش نزدیک آب کشاورزی نیست, همه را به او گفته؛ پس این زمینی که به عنوان به شرط صد متر فروخته شد و در حالی که هشتاد متر است همه اجزای او وصف شده است و وقتی همه اجزای او وصف شد؛ نه حدوثاً محذوری دارد که غرر یا جهل باشد که مانع صحت معامله است و نه بقائاً مانع تقسیط؛ تقسیط میکنند. به کارشناس میگویند: ما زمینی خریدیم که صد متر باشد که بیست مترش فلان شرط را دارد هشتاد مترش فلان شرط. آن بیست متری که با این وصف به ما فروختهاند و الآن وجود ندارد آن بیست متر قیمتش چند است؟ این به احسن وجه قیمتش را میگوید. اگر بیست متر زمین در فلان جا باشد با این خصوصیات و با این حدود جغرافیایی قیمتش چقدر است؟ او به سادهترین وجه میگوید قیمتش چقدر است. پس تقویم ممکن است و وقتی تقویم ممکن شد تقسیط ممکن است. شما رفتید تقسیط را از دست ما بگیرید صحت را از دست دادید؛ برای اینکه این طوری که شما اشکال کردید معلوم میشود اصلاً معامله غرری است و معامله مجهول است, اصلاً معامله باطل است. اگر شما پذیرفتید معامله صحیح است آن بیست متری که معدوم است و موجود نیست, صحت معامله روی چیست؟ «بالمشاهده» است که زمین را دیدید, «بالوصف» است که بایع برای مشتری وصف کرده. پس غرری و جهلی نیست. همانی را که مشتری از بایع «بالمشاهده أو الوصف» خرید, به کارشناس میگویند و او کاملاً قیمت میکند و برابر همان قیمت تقسیط میشود, پس این مانع عقلی در کار نیست. از همین جا مانع دیگری که ذکر کردند, آن مانع هم روحش به همین مانع اولی میتواند برگردد و آن این است که چیزی که معدوم هست جا برای تقسیط نیست. این نقد دوم که مانع دوم ذکر شده بازگشتش به همان مانع اول ممکن است باشد؛ منتها یک جواب نقضی هم این جا اضافه میشود و آن این است که شما در آن مسئلهای که یک دامداری بگوید که این دو تا گوسفند در این آغل است و من هر دو را فروختم به فلان قیمت, وقتی که رفتند در آغل دیدند بیش از یک گوسفند نیست در آن جا شما میگویید معامله باطل است؟ نه. میگویید فقط خیار تخلف شرط دارد، نه خیار تبعض صفقه؟ نه. میگویید تقسیط نیست؟ نه. خب تقسیط است. مگر آن جا دو تا گوسفند را دیده؟ بایع گفته در این آغل دو تا گوسفند است با این وصف, این معامله میشود صحیح و غرر و جعاله در کار نیست و «عند التخلف» تقسیط پذیر است و خیارش هم خیار تبعض صفقه است، نه خیار تخلف یا اینکه اگر در آغلی گفتند دو تا گوسفند است در حالی که یکی بود, شما در آنجا قائل به تقسیط هستید؟ این جا هم قائل به تقسیط باشید. بگویید صرف اینکه این زمین را یا این صبره را که مشهود بود فروختند جا برای تقسیط نیست, این سخن ناصواب است. «هذا تمام الکلام» در صورت ظهور نقص؛ خواه در «متساوی الاجزاء» که صورت اولی بود خواه در «مختلف الاجزاء» که صورت ثانیه بود.
صورت ثالثه آن است که تبیّن زیاده باشد نه نقیصه؛ یعنی این زمین را فروختند به شرط صد متر باشد الآن صد و ده متر شد. این صبره از گندم را فروختند که بیست مَن باشد الآن بیست و پنج مَن درآمد, این زائد مختص کیست؟ این جا هم دو تا مسئله هست؛ یکی اینکه این زائد مال کیست؟ دیگر اینکه آیا خیاری هست یا نه؟ چه خیاری است؟ بایع خیار دارد؟ مشتری خیار دارد؟ چه کسی خیار دارد؟ پس در دو مرحله و در دو مقام باید بحث کرد: یکی در اینکه این زیاده مال کیست؟ یکی اینکه آیا خیار هست یا خیار نیست؟ درباره اینکه این زیاده مال کیست, باید ببینیم قرارداد معاملاتیشان چطور است. از این بیانات معلوم میشود که آن تقسیم سهگانهای که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در بخش سوم (1) کردند که گفتند: شرط «إمّا» به وصف «احد العوضین» برمیگردد یا «شرط النتیجه» است یا «شرط الفعل» که سه قسم ذکر کردند یک کمبودی دارد. الآن روشن شد که باید آن جا یک قسمی را اضافه میکردند و آن این است که شرط گاهی به وصف برمیگردد, گاهی به جزء برمیگردد گاهی شرط این است که این گندم مال فلان این صفت را داشته باشد و سفید باشد یا مثلاً برای فلان نان مناسب باشد این «شرط الوصف» است. یک وقت است که شرط میکنند این بیست مَن باشد که این «شرط الجزء» است. «شرط الجزء» را که مرحوم شیخ ذکر نکرده, در اثنا ما به این فرع برخورد کردیم. پس معلوم میشود در بخش سوم که تقسیم و تثلیثی بود حالا باید تربیعی باشد؛ یعنی شرط «إما بالجزء أحد العوضین» برمیگردد یا به وصف «أحد العوضین» برمیگردد, «أو شرط النتیجه» است, «أو شرط الفعل». حالا در مرحله اولای این صورت ثالثه؛ صورت ثالثه «عند تبیّن زیاده» است. مرحله اولایش این است که این زائد مختص کیست؟ و بحث هم در مبیع کلی نیست, چون در مبیع کلی کم و زیادش تخلف نیست قابل برگشت است. اما در مبیع شخصی که این شیء خارجی را دارد میفروشد, یک قطعه زمینی است مشاهده کردند و دارد میفروشد یا یک صبرهای از گندمی است مشاهده کردند و دارند میفروشند, منتها فروشنده وصف کرده یا آن رابط یا آن واسط وصف کرده که این زمین صد متر است بعد معلوم میشود صد و ده متر بود, این صبره بیست من است معلوم میشود بیست و پنج من بود, این زائد برای کیست؟ این مربوط به آن است که در آن حوزه نقل و انتقال قرارداد معاملی روی چه بسته باشید. اگر کل این زمین تحت قرارداد معاملی است. این قطعه از زمین «بما علیها و فیها و مالها» این محدود شد؛ منتها شرط کردند که این صد متر باشد. این شرط این طور نیست که این صد متر را داخل بکند در قرار معامله که در مصبّ انشا قرار بگیرد که بیع و شراء روی صد متر باشد. بیع و شراء روی این قطعه «من الارض» است قهراً آن شرط صد متری خارج از قلمرو قرارداد است و وقتی خارج از قلمرو قرارداد بود میشود در دالان وفا, نه در دالان بیع؛ یعنی در محدوده أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2) نیست در محدوده أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) است. وقتی در محدوده أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ نبود مبیع تام, ثمن تام, نقل و انتقال هست, این زائد مال خریدار است و چون داخل در محدوده أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است فروشنده خیار دارد و میگوید ما شرط کردیم این صد متر باشد الآن صد و ده متر است, من خیار تخلف شرط دارم. بله حق با اوست و میتواند معامله را فسخ بکند. اما چیزی از ثمن را بگیرد اینچنین نیست, این حق داشته باشد بگوید آن صد متر مال شما این ده متر را باید برگردانی این را هم حق ندارد. نه حق دارد بیش از آن مقدار ثمن بگیرد نه حق دارد زمین بگیرد. چرا؟ برای اینکه آنچه که در دالان نقل و انتقال قرار گرفت «هذه القطعة من الارض» بود؛ منتها شرط کردند که صد متر باشد الآن صد و ده متر است. شرط تخلف شده و خیار تخلف شرط دارد بایع میتواند معامله را به هم بزند.
پرسش: اضافه بیاید دوباره بفروشد به همان؟پاسخ: الآن نه وقتی خیار تخلف شرط داشت و معامله را فسخ کرد این صد و ده متر ملک اوست؛ حالا میخواهد صد متر را بفروشد, میخواهد ده متر را بفروشد, میخواهد با هم بفروشد, ملک طلق اوست. ولی بخواهد بگوید این ده متر من را به من برگردان یا بخش دیگری از ثمن را باید بدهی این حق را ندارد. چرا؟ برای اینکه آنکه تحت انشای بیع و شراء قرار گرفت «هذه القطعة من الارض» بود و این شرط خارج از دالان نقل و انتقال است, آنچه خریده شد و آنچه فروخته شد این قطعهای از زمین در قبال این ثمن است و تمام ثمن را بایع مالک میشود تمام مثمن را مشتری. منتها شرط کردند که این صد متر باشد حالا صد و ده متر درآمد این تخلف شرط شد بایع خیار دارد میتواند معامله را فسخ بکند و پول را برگرداند کل زمین را بگیرد.
پرسش: مبنای شرط را سه قسم کردیم که دوقسمش به «احد العوضین» یا به خودش برگشت در حوزه بقا قرار ندارد.
پاسخ: چرا دیگر اگر شخصی باشد, آنچه که در کل این محدوده قرار دارد همین «قطعه من الارض» است و این یکی صبغه شرطی دارد «لا غیر» این چند صورت دارد دیگر, یک صورتش این است که فقط صبغه شرطی دارد. منتها جز ذات مبیع عوض نشده ذات مبیع «هذه القطعة من الارض» است. این جا آن فرمایش مرحوم آخوند تام درمیآید. نعم؛ اگر صبغه جزئیت داده شد و معنایش این شد که «هذه القطعه من الارض معنوناً بکونها» صد و ده متر این تحت انشا است. اگر این طور بود این صد و ده متر میافتد در متن معامله و قرار انشا, وقتی افتاد در متن، حالا میبینیم ذات مبیع دگرگون شد؛ وقتی ذات مبیع دگرگون شد تقسیط مال ثمن هست, خیار مال خیار تبعض صفقه است و مانند آن. چرا؟ برای اینکه ذات مبیع عوض شد. اما اگر صبغه شرطی داشته باشد, نه, ذات مبیع عوض نشد, خیار تخلف شرط هست و ضرری هم در کار نیست و بایع هم میتواند معامله را فسخ کند.
پرسش: اگر ما در مقدار زائد کلام آخوند را بپذیریم چرا... .
پاسخ: نه اینکه ما فرق بگذاریم بین زائد و ناقص ما در قرار معاملی بحث میکردیم. آن جا هم اگر قرار معاملی همین طور باشد همین را میگوییم؛ منتها وقتی میگویند «شرط الجزء», به دست ما که نیست یا روایت که وارد نشده ما از او اینچنین استظهار بکنیم. نه به میل ماست نه به استظهار از نص, به تحلیل غرائز عقلا و ارتکاز مردم است. مردم اگر زمینی را یا خانهای را میخواهند بخرند گفتند به شرط صد متر یا به شرطی که چهار تا اتاق داشته باشد, وقتی شما غریزه اینها را تحلیل میکنید بازگشتش به جزئیت است؛ یعنی این چهار اتاقه بودن یا صد متر بودن در متن معامله است به طوری که ذات مبیع قرار گرفته؛ اینکه به دست ما نیست. آنچه که محل ابتلای مردم است, عملاً محل ابتلای علمی یک فقیه است. فقیه که بخواهد فتوا بدهد, این مسئله محل ابتلای علمی فقیه است, اما محل ابتلای عملی مردم است, مردم این طور معامله میکنند. تحصیل کرده و تحصیل نکرده میگویند مبیع را به من نداد نه اینکه مبیع را به من داد و یک شیء خارج را به من نداد؛ نظیر «شرط الخیاطه». اما این جا اگر قرار عقلایی این طور باشد, بله حکم این است. اما وقتی مراجعه میکنیم به غرائز عقلا و ارتکازات مردمی میبینیم قرار عقلایی این طور نیست. این جزء است که به صورت شرط بیان شده، این هم که یک صیغه خاص و لفظ مخصوص و تعبد و توقیفی و امثال ذلک نیست. چه عبری چه عربی این طور دارند معامله میکنند. بنابراین این جزء است و ذات مبیع عوض شده, نعم؛ اگر بگویند ما این یک قطعه را همین طور فروختیم یا این قطعه را همین طور خریدیم قطعه ای خریدیم یا این موقع حراج است همین طور خرواری خریدیم که آنکه مشهود است متن معامله روی آن مشهود رفته، منتها شرط خارج از دالان نقل و انتقال است؛ بله آن جا خیار تخلف شرط است. آن جا یا کل عوض برمیگردد یا کل را رد میکنند. پس اگر «عند تبیّن زیاده» به صورت شرط بیان شده مثل اینکه می بینید این طبق دارها و دست فروش ها آخرهای شب که شد میگویند هر چه هست, ما همین را فروختیم به این شرط که مثلاً ده کیلو باشد. ما این را فروختیم این قدر, بعد معلوم میشود که گاهی دوازده کیلو درمیآید و گاهی هشت کیلو درمیآید. در حقیقت این دست فروش میخواهد آنچه که در طبق خودش است آخر شب بفروشد و برود, خریدار هم همین را میخواهد بخرد. حالا شرط کردند ده کیلو باشد گاهی دوازده کیلو درمیآید, گاهی هشت کیلو, این ضرر ندارد. خیارش خیار تخلف شرط است نه خیار تبعض صفقه. اگر این باشد این وجه اول از صور سهگانه این صورت سوم است که «عند تبیّن زیاده»؛ چون صبغه شرط محض داشت به هیچ وجه به جزء برنگشت, نه زیاده به ملک بایع میماند, نه جا برای گرفتن ثمن جدید است و این صد و ده متر ملک مشتری میشود و کل آن پول برای بایع میشود بایع هم طلبی ندارد؛ منتها چون خلاف شرط شد خیار تخلف شرط دارد میتواند معامله را به هم بزند و اگر به نحو جزئیت باشد که قرار عقلایی و غرائز عقلایی و ارتکازات مردمی همین را تأیید میکند. اگر این باشد جا برای تقسیط که نیست؛ برای اینکه مشتری کم نیاورده آن زیاده حتماً مال بایع است. چرا؟ برای اینکه گرچه به صورت شرط صد متر فروختند؛ اما این شرط چون صبغه جزئیت دارد, «شرط الجزء» لسانش لسان حد است و وقتی لسانش لسان حد بود, معنایش طرد طرفین است, اثبات وسط است, طرد دو حاشیه است.
حد معنایش این است که کمتر از این منفی, بیشتر از این منفی, خود حد وسط ثابت, این معنای تحدید است. اگر گفتند ما این زمین را خریدیم به شرطی که صد متر باشد, این یک منطوقی دارد که میگوید صد متر, دو تا مفهوم دارد؛ یعنی کمتر از صد متر نه, بیشتر از صد متر نه. اگر کمتر از صد متر بود جا برای تقسیط است «کما تقدم». اگر بیشتر از صد متر بود جا برای این است که بگوییم آن بقیه به ملک فروشنده باقی است و اصلاً به ملک مشتری منتقل نشد؛ برای اینکه انشا آمد روی این دیگر. این بیع و شراء که انشا است, این ایجاب و قبول که انشا است, آمده روی عنوان صد متر «مع النفی حاشیتیه», کمتر نباشد, بیشتر نباشد, معنای تحدید این است. نعم؛ یک وقت است که ما قرینه داریم که تحدید بهلحاظ اقل است, گاهی قرینه داریم که تحدید بهلحاظ اکثر است. الآن گفتند آب کر سه وجب و نیم است در سه وجب و نیم در سه وجب و نیم مساحتاً یا فلان مقدار باشد وزناً؛ این تحدید بهلحاظ اقل است بهلحاظ اکثر که نیست معنایش این نیست که اگر بیشتر از این شد دیگر کر نیست. گفتند مسافتتان باید هشت فرسخ باشد این تحدید بهلحاظ اقل است؛ یعنی کمتر از هشت فرسخ نباشد نه اینکه بیشتر از هشت فرسخ نباشد. ولی دم حیض اگر گفتند که این حدش سه روز است آن حدش ده روز است؛ یعنی کمتر از سه روز نه, بیشتر از ده روز هم نه, این «کلا طرفیه» محدود است. اگر بعضی از نصاب ها ـ درباره زکات گوسفند و گاو و شتر و اینها ـ گاهی بهلحاظ طرفین است که اگر کمتر از این بود این حکم را دارد, بیشتر از این بود آن حکم را دارد یا این حد بود این حکم را دارد. پس تحدید سه جور داریم یا اقسام دیگری هم ممکن است برای آن فرض شود.
در این مقام اگر ما قرینه داشتیم به اینکه این تحدیدی که گفتند این قطعه زمین را فروختم به شرطی که صد متر باشد اگر کمتر از صد متر درآمد مشتری حق تقسیط دارد و یک قسطی از ثمن را باید برگرداند و اگر بیشتر از صد متر بود بقیه به ملک فروشنده باقی است مشتری حق ندارد.
بنابراین حکم مسئله روشن است؛ مراجعه به غرائز عقلا بکنیم غالباً همین تحدید بهلحاظ طرفین است. گاهی هم وقتی کار کارشناسی میشود؛ نظیر فروش آن میوههای آخر شب طبق دار است که این شرط است, ولو به صورت جزء بیان کرده اما شرط است, ولو به صورت وصف فروشنده که این ده مَن هست گفته ولی در حقیقت شرط خارج هست. این میخواهد آنچه که روی طبق هست بفروشد و برود پی کارش و خریدار هم همین را میخواهد. در حراجی ها همین طور است, در این چهارشنبه بازارها و جمعه بازارها این طور است. یک وقت است معامله ما قرینه داریم که از سنخ این است که این کالا به همین وصف فروخته شده و بقیه شرط است؛ این فرمایش مرحوم آخوند (1) این جا تام درمیآید. نه تنها فرمایش ایشان فرمایش همه فقها هم همین طور است. اما در آن جایی که مهم بزرگان از فقها یک طور دیگر فتوا میدهند معلوم میشود که مسئله این نیست که ایشان تصور فرمودند. بنابراین اگر شرط صبغه جزئیت داشته باشد و جزئیت هم تحدید است به «کلا طرفیه» حکم دو طرف معلوم است اما اگر شرط بهلحاظ «احد الطرفین» بود نه بهلحاظ دیگر آن هم حکمش معلوم است؛ یعنی اگر گفتند این زمین صد متر باشد معنایش این است که کمتر از صد متر نه, حالا بیشتر از صد متر اگر شش متر یا ده متر بود عیب ندارد, برای اینکه این شخص هکتارها زمین دارد و به خیلی ها هم همین طور فروخته این معلوم میشود اگر یک مقداری از صد متر بیشتر بود فروشنده دارد بحث نمیکند دارد میفروشد. بنابراین اگر ما قرینه داشتیم که این تحدید نسبت به «کلا الطرفین» است و نقصش باعث تقسیط و زیادهاش باعث عدم انتقال؛ یعنی به ملک بایع باقی است و منتقل نمیشود. اما اگر قرینه داشتیم که نه نسبت به مادون حد است و نسبت به مافوق حد نیست نظیر مسافت, نظیر کر و امثال ذلک این اگر کم آمد تقسیط است و اگر اضافه آمد, نه خیر مال مشتری است, فقط بایع میتواند خیار تخلف شرطش را اعمال بکند و معامله را فسخ کند.
1) (7) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص248.
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله که آخرین مسئله از بخش چهارم است این بود که اگر کالایی با شرط حد خاص خریده و فروخته شد و بعد نقص یا زیادهای در آن کالا پدید آمد, این ثمن تقسیط میشود یا نه؟ و در هر صورت خیار مطرح است یا نه؟
سه صورت رسمی و اصلی ذکر شده, گرچه صورت چهارم هم تصویر شده بود. دو صورت مربوط به حالت تساوی اجزاست که اگر زمینی را خریدند به شرط اینکه صد متر باشد و این زمین «مختلف الاجزاء» است ولی گاهی کمتر از صد متر درآمد و گاهی بیشتر از صد متر درآمد حکمش چیست؟ یا صبرهای از گندم را خریدند به شرط اینکه بیست من باشد ولی گاهی کمتر درمیآید و گاهی بیشتر درمیآید حکمش چیست؟ یک وقت است که این کالا «متساوی الاجزاء» است ولی ناقص درمیآید و یک وقتی «متساوی الاجزاء» است زائد درمیآید و یک وقتی «مختلف الاجزاء» است و اگر «مختلف الاجزاء» شد گاهی ناقص درمیآید گاهی کامل. در حقیقت چهار صورت تصویر شده است سه صورتش مبسوطاً بحث شد؛ آن جایی که «متساوی الاجزاء» باشد و نقصش ظاهر شود که اگر به صورت جزء شرط شد؛ یعنی صورتاً شرط است, سیرتاً جزء است و صبغه جزئیت مقدم بر شرطیت بود این جا تقسیط میشود و حرفی در تقسیط نیست هم مقتضی تقسیط وجود دارد هم مانع تقسیط مفقود است؛ پس جا برای تردید نیست و اگر «مختلف الاجزاء» باشد و نقص ظاهر شود هم اقتضای تقسیط هست هم مانع تقسیط منتفی است و برابر قاعده باید ثمن تقسیط بشود و خبر عمربنحنظله (1) بعد از حل اشکال سندی و اشکال دلالی مؤید این قاعده است.
1) (1) . وسائل الشیعة، ج، ص27.
صورت ثالث آن بود که این کالا «مختلف الاجزاء» است یا «متساوی الاجزاء» است ولی زائد درآمد؛ یعنی یک زمینی به شرطی که صد متر باشد خریدند و فروختند ولی صد و ده متر درآمد. یک صبرهای از گندم را به شرط اینکه بیست مَن باشد خریدند و فروختند بعد بیست و پنج مَن درآمد حکم این چیست؟ این هم روشن شد که اگر صبغه شرطیت باشد؛ یعنی طرفین شرط کردند که این زمین صد متر باشد و همین زمین خاص را که مشاهده کردند, خریدند و فروختند به شرطی که صد متر باشد بعد بیش از صد متر درآمد, این زائد بر ملک بایع باقی نیست و به مشتری منتقل میشود. چرا؟ چون آنچه را که خریدند همین قطعه زمین خاص بود و آنچه را هم که شرط کردند به صبغه شرطیت بود نه صبغه جزئیت, پس ثمن به ازای او تقسیط نمیشود, نعم بایع خیار تخلف شرط دارد. این مسئله خیار باید بازتر شود.
پرسش: عین شخصی هست و صد متر قید شده الان 110 متر است.
پاسخ: بله اگر به صورت شرط باشد فقط خیار تخلف شرط است؛ چون شرط کردند که صد متر باشد الآن 110 متر است فقط خیار تخلف شرط است تقسیطی در کار نیست. چرا؟ اگر برابر غرائز و ارتکاز، آنها صبغه شرطیت را مقدم داشتند که شرط کردند نه جزء .
پرسش: «شرط الوصف» نیست؟
پاسخ: نه «شرط الجزء» است؛ چون سه صورت دارد و هر سه صورت حکمش روشن است. اگر صبغه شرطیت مقدم بود جا برای تقسیط نیست, اگر کم باشد و جا برای ماندن در ملک بایع نیست, اگر زیاد باشد. این قطعه زمین «علی ما هی علیها» منتقل میشود. نعم فقط فروشنده اگر زائد شد خیار تخلف شرط دارد و معامله را فسخ میکنند. حالا بحث خیار خواهد آمد ولی بر اساس تقسیط اگر کم بود جا برای تقسیط نیست, چون فرض در این است که فقط صبغه شرطیت دارد این جا فرمایش مرحوم آخوند تام است برای اینکه فقط غریزه اینها ارتکاز اینها این بود که این زمین صد متر باشد و آنچه که محور اساسی نقل و انتقال است «هذه القطعة من الارض» است همین. شرط کردند صد متر باشد حالا کمتر درآمد, تقسیط نمیشود؛ منتها این خیار تخلف شرط دارد معامله را به هم میزند و اگر بیش از صد متر درآمد اگر «هذه القطعة من الارض» مورد نقل و انتقال و ایجاب و قبول معاملی قرار گرفت و تحدید به «کونه» صد متر, این شرط محض است که این کل زمین به خریدار منتقل میشود ولو صد و ده متر است, چون این قطعه از زمین را مشاهده کردند و همین قطعه را خریدند و نقل و انتقال روی همین ملک آمد؛ منتها بایع خیار تخلف شرط دارد. اگر نسبت به زیاده شرط بود و نسبت به نقیصه جزء یا برعکس هر کدام حکم خاص خودش را دارد. این از نظر تقسیط بود که گذشت و مسئله خیار به طور ضمنی اشاره شد. بحث در دو مقام بود: مقام اول راجع به تقسیط و عدم تقسیط بود. مقام دوم درباره خیار است. اگر در مقام اول صحبت خیار مطرح شد تتفاءلی بود برای اینکه فوراً به ذهن بعضی ها اشکال میآید اینکه شرط کرده صد متر و الآن صد و ده متر شد اینکه متضرر میشود. اگر در طی بحث یک چنین سؤال و اشکال و نقدی مطرح نمیشد ما هم در طی بحث مقام اول خیار را اصلاً مطرح نمیکردیم؛ چون بحث در این است که در مقام اول سخن از تقسیط و عدم تقسیط است و در مقام ثانی سخن از خیار است. تمام کلام در مقام اول گذشت.
مقام ثانی,«عند تبیّن زیاده» آیا خیار هست یا خیار نیست؟ یعنی یک صبره خاصی از گندم را طرفین دیدند و روی همین صبره خاص عقد ایجاب و قبول و قرارداد معاملی انشا کردند؛ منتها به شرطی که بیست مَن باشد حالا بیست و پنج مَن شد به شرطی که زمین صد متر باشد حالا صد و ده متر است این جا خیار هست یا خیار نیست. بحث تقسیط در مقام اول بود که گذشت. همان طوری که در مقام اول نباید مسئله خیار را مطرح میکرد؛ لکن مطرح شده و اجمالاً جواب داده شد در مقام ثانی هم سخن از تقسیط نیست, سخن از خیار است فقط.
مقام اول روشن شد که اگر این زمین را به شرط صد متر خریدند و فروختند و این صورتاً شرط است ولی سیرتاً جزء است صبغه جزئیت و حیثیت جزئیت مقدم است و در آن جا آن مقدار زائد به مشتری منتقل نمیشود و اگر به نحو شرطیت بود نه به نحو جزئیت, آن مقدار زائد به مشتری منتقل میشود. این عصاره بحث در مقام اول است.
پرسش: هم حضرتعالی جزئیت را در بخش اول پذیرفتید هم مرحوم شیخ(رحمه الله) شرط را« کالجزء» می داند.
پاسخ: بله به نحو تخصیص می داند و ما به نحو تخصص. حالا الآن بحث کلی این است که اگر اینها آن طور معامله کردند میگویند ما حالا کار نداریم صد و ده متر است یا نه ما الآن فرصت متر کردن نداریم ما همین قطعه خاص را میخریم؛ منتها برای اینکه جهل و غرری نباشد و طرفین بدانند چه میخرند چه معامله میکنند میگویند صد متر. بنابراین این تحدید به صد متر برای رفع جهالت است, برای رفع غرر است و امثال ذلک. آنچه که محور اصلی نقل و انتقال است «هذه القطعة من الارض» است. این مشهود است چون مشهود است غرر و جهلی در کار نیست؛ این قطعهای از زمین را میخرد ولو اصلاً نگوید صد متر, چون این قطعه زمین مشهود است دیگر بیش از مشاهده که لازم نیست. زمین را میبیند بالا و پایین را میبیند شرق و غرب زمین را میبیند جنوب و شمال زمین را میبیند منتها حالا چون فرازش آسان نیست متر کردن به چشم نمیآید شرط کردند که صد متر باشد ولی زمین «هذه القطعة المشهودة من الارض» است.
پرسش: امروز دیگر مثل گذشته نیست که بگویند این قطعه از زمین را می فروشیم بلکه متر می کنند.
پاسخ: بله الآن اگر شهر و امثال شهر باشد متر میکنند؛ اما در مناطق روستاها که اصلاً متر به آن جا نرفته همان قطعهای از ارض را دارند میخرند مشهودشان همین است, صبره از گندم هم همین طور است, زمین هم همین طور است, نقل و انتقال نیرویشان همین طور است, نقل و انتقال چوبشان همین طور است. ما تنها برای شهر که فتوا نمیدهیم برای آن هم هست. غرض این است که چون مشهود است غرری در کار نیست. اگر هیچ نگویند باز هم غرری نیست؛ برای اینکه این زمین را دارد میبیند دیگر و برای رفع جهل و برای رفع غرر مشاهده کافی است. پس حکم تقسیط مشخص شد, کجا منتقل میشود مشخص شد, کجا منتقل نمیشود مشخص شد در مقام اول.
مقام ثانی ببینیم کجا خیار هست و کجا خیار نیست. اصل خیار برای سه دلیل بود که یک دلیلش ناتمام بود و دلیل دیگرش قابل نقد بود و آن دلیل اصیل سالم بود. سه دلیل یکی قاعده لاضرر (1) بود یکی قاعده شرط ضمنی بود یکی هم اجماع که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) (2) به این اجماع خیلی بها میدهد. دلیل سوم که اجماع است مستحضرید که ناتمام بود برای اینکه ما به اجماع تعبدی نیازمندیم یک، و «محتمل المدرک» نباشد فضلاً از «مظنون المدرک» این دو، انعقاد اجماع تعبدی در مسئله معاملی کار بسیار سختی است که ما در امر معاملی که در این امر، ملحد و موحد مشرک و موحد مسلمان و غیر مسلمان یکسانند اینگونه از معاملات تنها در کشورهای اسلامی که نیست در کشورهای غیر اسلامی هم هست این دیگر جا برای اجماع تعبدی و امثال ذلک نیست این به غرائز عقلا برمیگردد و شارع هم همین را امضا کرده. پس انعقاد اجماع تعبدی در خصوص این بسیار مشکل است؛ مضافاً به اینکه در کلمات مجمعین گاهی به ضرر تمسک میشود گاهی به قاعده تخلف شرط ضمنی و «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) تمسک میشود اگر این «مظنون المدرک» نباشد «محتمل المدرک» هست؛ پس اجماعی در کار نیست. میماند قاعده لاضرر و تخلف شرط ضمنی؛ قاعده لاضرر هم قبلاً مستحضرید بحثش گذشت که لاضرر روی مبنای مرحوم شیخ حکمی که ضرری باشد در شرع جعل نشده (4) روی مبنای مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) موضوعی که منشأ ضرر است حکم آن موضوع برداشته شده. (5) چه روی مبنای آن بزرگوار چه روی مبنای این بزرگوار، حکم برداشته شد؛ خواه حکمی که منشأ ضرر است یا حکمی که موضوع او منشأ ضرر است. علیای تقدیر لسان قاعده لاضرر لسان نفی است و ضرر را برمیدارد. این جا لزوم این معامله منشأ ضرر است, چون لزوم منشأ ضرر است لزوم برداشته شد و جواز در قبال این لزوم که احتمالاً جواز حکمی است نه جواز حقی، آن جانشین این است.
«علی التسامح» ما بگوییم جواز حقی بعد از رفتن لزوم جای او را پر میکند, لذا با قاعده لاضرر اثبات حق کار آسانی نیست, نعم این معامله دیگر لازم نیست و این معامله جایز است ومیتوان این معامله را به هم زد این درست است. اما یک حقی باشد که وارث ارث ببرد با قاعده لاضرر اثباتش آسان نیست. دلیل معتبر و مهم همان دلیل تخلف شرط ضمنی است این جزء حقوق است و شارع هم همین را امضا کرده اینکه فرمود: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» و نفرمود «اوفوا بالشروط» برای آن است که این تعبیر لطیف را مرحوم حاج محمد حسین دارد ـ ظاهر این را از فرمایش استادشان مرحوم آخوند گرفتند ـ که شارع مقدس آدرس میدهد میفرماید که مؤمن را میخواهی پیدا کنی و ببینی مؤمن کجاست, مؤمن پای امضای خودش است. نمیفرماید «یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالشروط» به ما میفرماید که مؤمنین را میخواهی پیدا کنی اینها پیش امضایشانند «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هر جا امضا کرده آن جا ایستاده است. این خیلی تعبیر لطیفی است که نشان میدهد صبغه حقوقی دارد و صبغه حقوقیاش مقدم بر صبغه فقهی است و مؤمن همیشه پای عهد خودش ایستاده است. در درجه اولی حقوقی و عهدی امضا میشود بعد مثلاً به دنبالش هم حکم فقهی هست به معنای وجوب وفا, مؤمن همیشه پای امضایش است. این خیلی دقیقتر از «یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالشروط» است. پس مؤمن پیش شرطش است و این امر حقوقی است و این ثابت میکند که این حق طرفین است. اگر اینها شرط کردند که این زمین صد متر باشد, بالأخره باید پای امضایش بایستند. این سند نوشتند که زمین واقع در فلان مقطع حدود چهارگانهاش فلان به شرط اینکه صد متر باشد خب طرفین باید پای این امضا بایستند. خریدار کم ندارد که چون صد و ده متر است ولی آن باید پای امضا بایستد یعنی چه؟ یعنی وقتی که فروشنده که دید صد و ده متر است و گفت من معامله را فسخ کردم این فوراً بگوید چشم. این حقی ندارد ولی فروشنده حق دارد. حق که دارد در مقابلش یک تکلیف هست. حق دارد بر چه کسی؟ اگر گفتیم زید حق دارد یعنی چه؟ یعنی دیگری مکلف است که به این حق عمل کند دیگر. اگر گفتند زید حق دارد حق که بدون تکلیف نیست, مثل اینکه شما بگویید زید بزرگ تر است خب بزرگ تر از چه کسی؟ زید برادر است. برادر چه کسی؟ حق که بدون تکلیف حکم نیست اما حکم بدون تکلیف هست. بر زید واجب است این کار را بکند. بله دیگر سؤال ندارد که نسبت به چه. حکم مقابل و «مضاف الیه» نمیخواهد ولی حق «مضاف الیه» میخواهد اگر این حق دارد دیگری باید تمکین کند. پس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» اینها پای این سند را امضا کردند که این زمین صد متر باشد الآن صد و ده متر شده و کل این صد و ده متر هم منتقل شده به مشتری. چرا؟ برای اینکه فرض در این است که صبغه, صبغه شرطیت محض است صبغه جزئیت نیست. مشتری خیار ندارد؛ برای اینکه ضرر نکرده و خلاف شرط هم نشده. بایع خیار دارد, برای اینکه خلاف شرط شده و چون خلاف شرط شده میتواند معامله را به هم بزند. چون فروشنده حق فسخ دارد مشتری باید تحمل بکند و باید بگوید چشم, چون معنای اینکه پای امضا ایستاده است این است. پس اگر به نحو شرطیت باشد نه به نحو جزئیت، درست است که کل زمین را مشتری تصاحب میکند، برای اینکه «هذه القطعة من الارض» مبیع است و درست است که قاعده لاضرری در کار نیست، برای اینکه بایع خودش اقدام کرده؛ اما بر خلاف شرط اوست؛ چون بر خلاف شرط اوست او خیار تخلف شرط دارد و معامله را فسخ میکند و مشتری باید بپذیرد.
پرسش: بایع اگر صد و ده متر بفروشد ضرر می شود.
پاسخ: نه اگر به نحو شرطیت باشد که ضرر نشده اگر به نحو جزئیت باشد ضرر شده, اگر لسان این تحدید شرط باشد نه جزء, معنایش این است که این کمتر از این مقدار نباشد حالا بیشتر شد, شد. اگر به نحو جزئیت نبود فروشنده حقی ندارد, چون «هذه القطعة من الارض» را فروختند؛ منتها شرط کردند که صد متر باشد حالا خلاف شرط درآمده آن هم خیار تخلف شرط دارد.
پرسش: الفاظ اعتباری که مبین واقعیت های خارجی نمی توانند باشند.
پاسخ: بله یک وقت است که در محکمه قضاست, بله قاضی کار فقهی نمیکند قاضی میگوید شما آنچه را که فروختید قرار معاملیتان همین جزئیت است؛ ولی این حرف ها را قاضی از فقیه میگیرد. ما باید در مسئله فقه کاملاً روشن شود که اگر شرط است حکمش چیست؟ و اگر جزء باشد حکمش چیست؟ و اگر تفکیک شد حکمش چیست؟ اینها را به عنوان حکم فقهی شفاف بنویسیم به دست قاضی بدهیم و آن وقت قاضی بگوید در این جا به این غریزه، به آن شاهد، به این دلیل جزء است نه شرط.
نظر ما که مشخص شد که فرمایش مرحوم آخوند از چه سبب ناصواب است و فرمایش مرحوم شیخ از چه جهت ناصواب بود این گذشت. اما حالا اگر آمد و جور دیگر معامله کردند ما که گفتیم غرائز عقلا و ارتکازات مردمی به نحو جزئیت است نه به نحو شرطیت. مکاسب یک کتاب درسی است شما اینها را هم بالأخره باید درس بگویید, این مکاسب همه این حرف ها را دارد. ما که دیگر نمیتوانیم بگوییم همه اینها را شما بگذارید کنار برای اینکه غرائز عقلا فقط یک جور است. همه این بحث ها را این بزرگان مطرح کردند که اگر این طور شد این طور است همه که شهری نیستند در روستا اگر آن طور معامله شد حکم معاملات روستایی چطور است در سابق چطور بود در لاحق چطور است الآن هم بعضی از امور دریایی یک جور دیگر است امور صحرایی جور دیگر است. اگر شرط بود به «کلا الحدی» حکمش چیست؟ اگر جزء بود به «کلاحدی الزیادة و النقص» حکمش چیست؟ اگر شرط بود بهلحاظ نقیصه و جزء بود بهلحاظ زائد، حکمش چیست؟
چهار تا مسئله است, چهار تا صورت است که فقیه باید احکام صور اربعه را بگوید به دست قاضی بدهد قاضی در محکمه هنگام پرونده استظهار بکند که شما وقتی که فروختید و وقتی گفتید به شرط صد متر این شرط به جزئیت برمیگردد؛ یعنی شما باید تقسیط کنید. این استظهار سند، یک مرحله است, احکام چهارگانه فقهی که در کتاب های فقهی بود تا به مکاسب مرحوم شیخ رسید، یک مرحله دیگر است. اینها حرف هایی است که این بزرگان هم فرمودند. پس اگر به نحو شرطیت باشد هیچ کدام متضرر نیستند تا ما بگوییم خیار دارند به استناد قاعده لاضرر. اما مشتری متضرر نیست ؛برای اینکه کل زمین را مالک شده, بایع متضرر نیست برای اینکه خودش اقدام کردم و صد متر را, همین «هذه القطعة من الارض» را فروخته منتها به شرط صد متر؛ منتها خیار تخلف شرط دارد. اگر به صورت جزئیت باشد نه به صورت شرطیت، آن ده متر منتقل نمیشود. وقتی ده متر منتقل نشد متضرر نیست و به استناد قاعده لاضرر ما برایش خیار ثابت کنیم این هم نیست. تخلف شرط هم نشده برای اینکه منتقل نشده اصلاً؛ پس بایع خیار ندارد. این قطعه زمین را فروخته به شرطی که صد متر باشد حالا صد و ده متر شد آن ده متر مال خودش است. پس فروشنده خیار ندارد و نه ضرر کرده و نه تخلف شرط شده.
اما خریدار, خریدار خیار دارد. چرا؟ برای اینکه ضرر نکرده و برای اینکه او قرار بود صد متر بگیرد صد متر است. اما شرکت یک عیبی است این خیال میکرد که در این یک قطعه زمین شریک ندارد حالا معلوم شد شریک دارد میگوید من حاضر نیستم با شما که ده متر دارید و من صد متر دارم در این جا شرکت کنم که هر روز باید از شما اجازه بگیرم. عیب شرکت باعث خیار اوست, پس مشتری خیار دارد «لاللضرر بل لعیب الشرکة» او صد متر خرید و الآن هم صد متر دارد دیگر از نظر ضرر مشکلی ندارد. پس جا برای تخصیص هم نیست اما عیب شرکت است. همین جا مرحوم شیخ و دیگران صورتی را استثنا کردند و آن این است که ما در مسئله این به شرط اینکه صد متر باشد چهار تا بحث داریم دو تا قبلاً مکرر گذشت دو تا حالا این روزها مطرح است یک بحثش این است که این صبغه شرطیت محض دارد نظیر «شرط الخیاطه» یا جزئی است که به صورت شرط بیان شده، این دو قسم بحثش مبسوطاً گذشت. دو قسم دیگری که در فرمایشات مرحوم شیخ (1) مبسوطاً هست این است که اینها میگویند به شرط اینکه صد متر باشد این «لا بشرط» است یا «بشرط لا». این «لا بشرط» و «بشرط لا» در فرمایشات مرحوم شیخ است؛ یعنی این صد متر باشد میخواهد یک تکه بقیه باشد یا نباشد معنایش این است که این کمتر از صد متر نباشد نسبت به مازاد حدی ندارد این همان است که بدون اینکه نامش برده بشود در بحث های قبل گذشت مثل اینکه گفتند اگر کسی مسافتش هشت فرسخ بود نمازش قصر است و روزهاش افطار؛ یعنی کمتر از هشت فرسخ نباشد بیشتر شد, شد. این آب برای اینکه عاصم باشد و مطهر، کمتر از کر نباید باشد بیشتر شد, شد. اگر اینکه فرمودند صد متر باشد؛ یعنی کمتر از صد متر نباشد بیشتر از صد متر شد نسبت به زائد «لابشرط» بود مشتری خیار هم ندارد چرا؟ برای اینکه خودتان اقدام کردید چه مازاد داشته باشد چه مشتری شریک با مالک مازاد باشد قبول کرده و چه مازاد نداشته باشد همین مقدار «وحدها وحدها وحدها» باشد قبول کرده, پس خیار تخلف شرط ندارد چه اینکه قاعده لاضرر هم در کار نیست. پس بایع خیار ندارد برای اینکه چیزی کم نیاورده؛ مشتری خیار ندارد برای اینکه صد مترش را گرفته تحدیدش هم «لا بشرط» بود نسبت به زائد به شرط شیء بود نسبت به مادون؛ یعنی حتماً باید صد متر باشد. نسبت به مازاد «لابشرط» بود میخواهد بیشتر باشد من با آن مالک او شریکم, پس در این فرض نه بایع خیار دارد نه مشتری. گاهی بایع خیار دارد و مشتری خیار ندارد؛ مثل همان صورتی که قبلاً گفته شد؛ اگر صد و ده متر شد و به صورت شرط بود نه به صورت جزء، آن خیار تخلف شرط دارد و اگر به صورت جزء بود که اصلاً منتقل نمیشود به مشتری تا بگوییم او خیار دارد اگر به صورت شرط بود او خیار تخلف شرط دارد.
1) (7) . کتاب المکاسب(انصاری، ط- جدید)، ج، ص87.
پرسش: در صورتی که مازاد بود و این مشتری قبول کرد هیچ وقت در دِین مشتری نمی آید.
پاسخ: بسیار خب اگر خود اینها به نحو «لابشرط» شرط کردند این را شما از مرحوم شیخ و امثال مرحوم شیخ بپرسید که به ذهن من نمیآید یا به ذهن او نمیآید این کاری به ذهن زید و عمرو ندارد. میفرماید اگر اینچنین اتفاق افتاده بین مسئله حقوقی و فقهی ما باید فرق بگذاریم. در مسئله حقوقی، آن قاضی صرف «ان قلت و قلت» نگاه نمیکند به قراردادهای خارجی و غرائز مردمی و ارتکازات مردمی و عرف و شرط روز و اینها نگاه میکند و شواهد را ارزیابی میکند و نظر میدهد. اما فقیه کاری به این ندارد, فقیه میگوید اگر شرط شد حکمش آن است اگر جزء شد حکمش آن است, اگر نسبت به طرفین تحدید شد حکمش آن است, اگر نسبت به یک طرف تحدید شد حکمش این است, این چهار صورت را باید بگوید. اگر میبینید مرحوم شیخ این احکام صور اربعه را مطرح میکند برای همین است.
مسئله قضا قاضی کاری به تشقیق صور ندارد این «قضیةٌ فی واقعه». آنکه فقیه بحث میکند به صورت قضیه حقیقیه است اینکه قاضی ارزیابی میکند قضیه شخصیه است شخصیه غیر از قضیه خارجیه است چه رسد به قضیه حقیقیه، این قضیه واقع شده را دارد ارزیابی میکند. میگوید شواهد شما عرف محل شما این است. اگر قبلاً که مَن تبریز و مَن شاه رسم بود, اگر کسی در منطقه خودش گفته بود سه مَن, اگر در آن دیار بود میشد سه کیلو، اگر در دیار دیگر بود میشد چهار کیلو. وصیت ها این طور است اوقاف این طور است حالا الآن در سراسر کشور وقتی گفتند مَن؛ یعنی سه کیلو, ولی قبلاً ما یک مَن تبریز داشتیم یک مَن شاه داشتیم. اگر مَن تبریز و مَن شاه فرق میکند ـ چون اصطلاحات فرق میکند ـ در اسناد اوقاف در اسناد معاملات در اسناد وصیت نامه در اسناد مهرنامه همه اینها فرق میکند. این فقیه حکمش آن است که به طور کلی فتوا بدهد و قاضی وظیفهاش این است که برابر آن شرایط روز ارزیابی بکند. میماند یک مطلبی و آن این است که ضرر گاهی ضرر مالی است گاهی ضرر غرضی, اگر ما توانستیم به وسیله قاعده لاضرر خیار درست کنیم مسئله «عیب الشرکه» و امثال ذلک هم به ضرر غرضی برمیگردد نه ضرر مالی, برای اینکه این شخص غرضش و هدفش این بود که این قطعه زمین را داشته باشد دورش را هم دیوار بکند و خانه بسازد. حالا در یک قطعه زمینی شریک باشد او که نمیتواند عیالش را بیاورد آن جا زندگی کند دیگر نمیتواند آن جا در یک زمین محدودی به سر ببرد, این ضرر غرضی دارد. اگر لاضرر ضرر مالی و غرضی هر دو را شامل میشود چه اینکه شامل میشود در همه این قسمت ها که ضرر غرضی هست خیار تصور میشود. فتحصل که در بعضی از موارد بایع خیار دارد و در بعضی از موارد مشتری خیار دارد و در بعضی موارد هیچ کدام. آن جا که هیچ کدام خیار ندارند اینکه صبغه، صبغه شرطیت باشد نه جزئیت و به نحو «لابشرط» باشد نه «بشرط لا». هیچ کدام کم نیاوردند تا خیار داشته باشند. مشتری کم ندارد برای اینکه این بیش از صد متر است و بایع کم ندارد برای اینکه «هذه القطعة من الارض» را فروخته و قصد جزئیت نکرده. اگر بگویید او متضرر شد ما میدانیم درست است متضرر شد اما لاضرر را شما قاعده امتنانی میدانید، اینکه حکم فقهی نیست این حکم حقوقی است. در این احکام حقوقی شما مستحضرید که لاضرر قاعده امتنانیه است.
قاعده امتنانیه در جایی جاری است که بر خلاف منت نباشد حالا اگر کسی نیازمند است میخواهد هجرت کند شرایط مسکن هم طوری است که این خانه را زیر قیمت میخرند فروختن این خانه زیر قیمت ضرر است او هم مجبور هست ـ حالا یا بیمار دارد یا قصد هجرت دارد ـ بالأخره زیر قیمت میفروشد ضرر میکند و معامله صحیح است. چرا صحیح است؟ برای اینکه لاضرر قاعده امتنانیه است. شما اگر بخواهید با لاضرر جلوی صحت این معامله را بگیرید که این بر خلاف منت است. پس آن جا که خود بایع متضرر میشود و عالماً عامداً اقدام میکند نمیشود گفت چون ضرر کرده, چون خودش اقدام کرده؛ نعم یک وقت است که جاهل به موضوع است, بله اصلاً از قیمت سوقیه خبر ندارد این یک مطلب دیگر است. اما وقتی خودش به صورت شرط بیان میکند نه به صورت جزء به صورت «لابشرط» بیان میکند نه به صورت «بشرط لا» با اینکه این امور چهارگانه در مشهد و در معرض اوست این معلوم میشود خودش اقدام کرده چون خودش اقدام کرده شما بخواهید با قاعده لاضرر جلوی کار او را بگیرید که بر خلاف منت است.
پرسش: روستایی از این اصطلاحات فقهی هیچ اطلاعی ندارد.
پاسخ: غریزه او را فقیه ارزیابی میکند و فتوا میدهد. اگر کسی واقعاً بیمار دارد میخواهد خانهاش را بفروشد, زمینش را بفروشد, فرشش را بفروشد زیر قیمت و یقیناً ضرر دارد ما بگوییم این معامله باطل است برای اینکه ضرر دارد لاضرر برمیدارد؟ لاضرر چون قاعده امتنانیه است باید در جایی باشد که در جریانش منت باشد نه بر خلاف منت. حالا یک کسی بیماردار است یا کسی قصد هجرت دارد مدتی آمده این جا زندگی کرده اهل این جا نیست حالا میخواهد برود این خانه هم که منقول نیست این ناچار است بفروشد. در اثر تحول وضع مسکن یا فرش یا مانند آن این ناچار است زیر قیمت بفروشد و کمتر از آن مقداری که خرید باید بفروشد او متضرر میشود بگوییم حالا چون شما متضرر شدید لاضرر میگیرد معامله باطل است؟ لاضرر چون خودش قاعده امتنانی است جایی جاری است که در جریانش خلاف منت نباشد. پس آن جایی که بایع متضرر میشود به استناد قاعده لاضرر نمیشود بر او خیار ثابت کرد؛ لکن به استناد شرط تخلف بله, چون آن جا دیگر قاعده امتنانی نیست. شرط ضمنی اگر تخلف شد خیار آور است این دیگر از سنخ امتنان نیست.
قاعده لاضرر حدوثاً و بقائاً با مشکل روبروست نه خودش آن دلالت تام را دارد نه فراگیر است بر خلاف شرط ضمنی. اینها عصاره مطالب مسئله هفتم بود که ـ انشاءالله ـ وارد بخش پنجم میشویم که مربوط به احکام شرط فاسد است.
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) بیان احکام شرط فاسد است. قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» دارای پنج موضوع هست که چهار بخش آن گذشت و بخش پنجمش ـ به خواست خدا ـ شروع میشود. قبلاً بیان شد که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» مسئله فقهی نیست و قاعده فقهی است این یک، و بیان شد که هیچ ارتباطی به کتاب مکاسب و بیع ندارد و یک قاعده فقهی مستقل است در باب بیع جاری است, در باب اجاره جاری است, در باب صلح و مضاربه و مضارعه و مساقات جاری است و در عقود دیگر جاری است. منتها چون بیع رایج ترین و مهم ترین راه تبادل ملکی است این قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را برخی از بزرگان دیگر در کتاب بیع ذکر کردند مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) هم در کتاب بیع (2) ذکر کرد.
مطلب دیگر این بود که طرح قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» بین مبحث خیارات و بین مبحث احکام خیارات یک طرح ناهماهنگی است و جایش این جا نیست بعد از اینکه مبحث خیارات تمام شد باید احکام خیارات گفته میشد آن وقت آن قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» که یک قاعده فقهی است و اختصاصی به مسئله خیار و امثال خیار ندارد این جداگانه مطرح میشد. خود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این را جداگانه مطرح کردند؛ لذا شما ملاحظه میفرمایید در همین اثنای قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میفرماید: ما این را در احکام خیار گفتیم معلوم میشود که مسئله خیارات که تمام شد احکام خیار را ایشان مرقوم فرمودند و قاعده شروط را بعد تنظیم فرمودند. آن بخش های چهارگانه عبارت از این بود؛
بخش اول که «الشرط ما هو؟» که آیا حقیقت شرط این است که به عقد مرتبط باشد یا اگر مستقل شد این هم شرط است؟
بخش دوم این بود که شرایط صحت شرط چیست, که شرط صحیح کدام است؟ شرط فاسد کدام است؟
بخش سوم این بود که اقسام شرط چیست؟ اقسام شرط را فرمودند: گاهی به وصف «احد العوضین» برمیگردد گاهی به عنوان «شرط النتیجه» است گاهی به عنوان «شرط الفعل». اما این قسمت مهمی که در مسئله هفتم ذکر شد که گاهی جزء به صورت شرط بیان میشود و «شرط الجزء» است, این قسم در بخش سوم نیامده باید میآمد و این نقص این مسئله است؛ یعنی باید در مسئله اقسام شرط میفرمودند شرط گاهی به وصف «احد الجزئین» برمیگردد که مثلاً فلان رنگ را داشته باشد فلان طعم را داشته باشد و گاهی به کمیتش برمیگردد نه کیفیتش که ده مَن باشد یا صد متر باشد و مانند آن و گاهی «شرط النتیجه» است و گاهی «شرط الفعل». این قسمی که در مسئله هفتم خیلی راه گشا و محل بحث بود که آیا تقسیط میشود یا تقسیط نمیشود نامی از این قسم اصلاً در بخش سوم که عهدهدار اقسام شرط بود نیامده؛ ولی باید میآمد. پس بخش سوم درباره اقسام شرط است.
بخش چهارم درباره احکام شرط صحیح است؛ یعنی اگر شرطی واجد آن شرایط هشت یا دهگانه بود و صحیح بود و «جامع الاطراف» بود احکامش چیست؟
هفت مسئله از مسائلی که مربوط به احکام شرط صحیح است ذکر کردند:
مسئله اول اینکه شرط صحیح وجوب وفا دارد .
مسئله دوم اینکه صبغه حقوقی دارد میشود اجبار کرد, با مراجعه به محکمه از «مشروطٌ علیه» بخواهند که آن شرط را انجام بدهد .
مسئله سوم این بود که ما امکان استیفای این شرط ولو به اجبار جایی برای خیار نیست.
مسئله چهارم این بود که اگر شرط متعذر شد و خیار مستقر شد خیار بین قبول و نکول است و سخن از ارش نیست.
مسئله پنجم این بود که اگر «مشروطٌ علیه» این کالایی که متعلق شرط بود فروخت بعد «مشروطٌ له» فسخ کرد, آیا آن فروش قبلی باطل میشود یا نه؟
مسئله ششم این بود که «مشروطٌ له» حق اسقاط دارد.
مسئله هفتم این است که آیا شرط اگر به «شرط الکم» و به «شرط الجزء» برگردد ثمن تقسیط میشود یا نه؟ این احکام هفتگانه را در طی هفت مسئله در بخش چهارم بیان کردند. (1) حالا نوبت رسید به بخش پنجم که احکام شرط فاسد است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ (2)
برای صحت شرط هشت الی ده شرط ذکر شده, شرط صحیح آن است که واجد شرایط ثمانیه یا عشره باشد که اگر شرطی فاقد یکی از این هشت یا ده شرط بود شرط, شرط فاسد است, بنابراین ما هشت یا ده شرط فاسد داریم. برخی از شروط فاسده، فسادش برای این است که شرط اول را ندارند برخی بر آن است که شرط دوم را ندارند. اگر صحت شرط مشروط به این است که این امور هشت یا دهگانه را داشته باشد, شرطی صحیح است که همه اینها را داشته باشد و شرطی فاسد است که یکی از اینها را نداشته باشد. پس شرط فاسد میشود هشت یا ده قسم. برای اینکه شما هشت یا ده شرط برای صحت شرط ذکر کردید. اگر شرط فاسد به هشت یا ده قسم تصور میشود, در بخش پنجم که محور بحث این است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه, آیا همه این اقسام هشت یا دهگانه داخل در بحث هستند یا بعضی ها هستند و بعضی نیستند؟ اگر همه اینها داخل در بحثند که نیازی به بحث جدید نیست و اگر برخی از اینها داخلند و برخی از اینها داخل نیستند نیاز به بحث جدید هست و آن این است که آن بحث کدام بحث است؟ کدام شرط فاسد است که الآن در بخش پنجم محور بحث قرار میگیرد که آیا شرط فاسد مفسد عقد است؟ چون یقیناً همه این اقسام هشت یا دهگانه داخل در محل بحث نیست و بعضی از اینها داخل در محل بحث است؛ ما باید دو تا حرف بگوییم و دو تا مطلب را بیان بکنیم یکی اینکه چرا همه داخل نیست؟ دوم اینکه اگر همه شرایط فاسد داخل نیستند و بعضی از شرایط فاسد محور بحثند آن بحث کدام است؟ حالا وقتی ما بخواهیم محل نزاع را مشخص بکنیم ـ بارها به عرضتان رسید ـ یعنی ما اگر هر روز این را تکرار بکنیم باز جا دارد, یک پژوهشگر یک محقق یک مجتهد الا و لابد قبل از هر چیزی باید موضوع مسئله و محمول مسئله و پیوند موضوع و مسئله را ارزیابی کند تا نه وقت خودش را تلف بکند نه وقت مخاطبین خودش را یا کسانی که آن کتاب را میخوانند.
تحریر محل بحث باعث هست که دیگر «الْعِلْمُ نُقْطَةٌ کَثَّرَهَا الْجَاهِلُونَ» (1) کمتر پیش بیاید. گاهی میبینید یک کسی چیزی را اشکال میکند که محل بحث نیست چیزی را تأیید میکند که محل بحث نیست؛ تشخیص محل بحث هم کار آسانی نیست. بسیاری از بزرگان اصرار داشتند که قبل از ورود در مسئله بگویند: «ینبغی تحریر محل النزاع» این یک، و این دو تا راه دارد: یک راه اهم و یک راه مهم؛ یک راه عمیق علمی پیچیده و یک راه عمیق علمی که خیلی پیچیده نیست. آن راه اهم و راه عمیق و پیچیده این است که وقتی کسی مسئله را طرح میکند خودش بنشیند موضوع را «بما له من المقوّمات و اللوازم و الآثار» بشناسد محمول را بشناسد بعد ببیند اینها به هم مرتبط هستند؟ قضیه موجبه شود یا مرتبط نیستند قضیه سالبه شود. اگر او بخواهد بگوید «است» باید بعد از این بررسی باشد و اگر بخواهد بگوید «نیست» باید بعد از این بررسی باشد که این کار هر کس نیست. راه دوم که راه علمی پیچیده است اما خیلی دشوار نیست و راه رسمی است این است که اگر کسی وارد مسئلهای شد در یک فنی میخواهد تحقیق کند ببیند که بزرگانی که ادله دو طرف مسئله را اقامه میکنند, این بزرگان ادله را به کدام سمت و سو میبرند. از استدلال بزرگان معلوم میشود که اینها چه میخواهند بگویند. اگر ما ادله طرفین را بررسی کردیم و در صورتی که آنها بیراهه نرفته باشند و کارشناسانه استدلال کرده باشند, این یک راهی است مهم نه اهم میشود با این راه تشخیص داد که محل بحث چیست.
1) (5) . عوالی اللئالی, ج4, ص129.
تحریر محل بحث از آن جهت نافع است که اگر یک محققی موضوع شناسی کرد و محمول شناسی کرد و پیوند را شناخت، گرچه مدت ها زحمت کشید؛ اما از آن به بعد با دست پر وارد صحنه میشود. برای اینکه اگر یک چیزی را شناخت ما یک چیزی در عالم نداریم که این «منقطع الارتباط» با اشیاء دیگر باشد یا تافته جدا بافته باشد که. هر چیزی در عالم وجود دارد یک لوازمی دارد, ملزوماتی دارد, ملازماتی دارد, مقارناتی دارد. شما اگر با فن ریاضی آشنا باشید میبینید آن ریاضیدان محقق یک مسئله را ممکن است از هفت هشت راه حل بکند. این صورت مسئلهای که میدادند آن استاد ریاضی ممکن بود از پنج شش راه این را حل بکند اما دیگران این توان را نداشتند. سرّش این است که اگر شما این «الف» را خوب شناختید این «الف» که در عالم تنها نیست که از یک جایی آمده به جایی میرود ملازمی دارد مقارنی دارد عوارض ذاتی دارد عوارض مفارق دارد، از هر راه ممکن است شما این را ثابت بکنید. یک ریاضیدان محقق, یک فیلسوف محقق, یک متکلم محقق, یک مسئله را از چند راه اثبات میکند و اگر کسی بیراهه رفته کارشناسان که میخواهند حمله کنند میبینید از هر طرف نقد میکنند. میگویند اگر این مسئله این است باید فلان لازم را داشته باشد در حالی که ندارد, فلان ملزوم را داشته باشد ندارد, فلان ملازم را داشته باشد ندارد, فلان مقارن را داشته باشد ندارد, از هر راه حمله میکنند و حمله آنها هم وارد است؛ برای اینکه او بیراهه رفته. بنابراین مهم ترین راه پژوهش و تحقیق این است که آدم صورت مسئله را خوب بفهمد وقتی صورت مسئله را خوب فهمید راه برای استدلال باز است.
این سؤال برای ما مطرح است که آیا شما در بخش پنجم که برای بیان احکام شرط فاسد این بخش را گشودهاید آیا همه اقسام شرط فاسد ـ حالا یا هشت یا ده قسم ـ همه اینها داخل در بحثند؟ هر شرطی که فاسد است «لفقدان شرط من تلک الشروط الثمانیه او العشره» او داخل در بحث است؟ یا بعضی از اینها داخل بحثند؟ اگر همه داخلند بسیار خب نیازی به بحث جدید نیست که ما بگوییم کدام شرط است, اگر همه داخل نیستند و بعضی داخل هستند باید شما بگویید اینها که داخل نیستند چرا داخل نیستند و آنها که داخلند کدامند و چرا داخلند. حالا که این حوزه بحث مشخص شد آنگاه وارد استدلال میشوید, این راه تحقیق است. در بین این شرایط هشت یا دهگانه که اینها فاسدند, یقیناً بعضی از اینها داخل در بحث نیستند. چرا؟ برای اینکه محل بحث ما چیست؟ محل بحث ما این است که ما یک عقدی داریم, یک موضوعی داریم, یک محمولی داریم که مشکلی ندارد نه کالا جزء اعیان محرمه است که عوضین فاقد شرط باشند, نه تعویضشان فاقد انشا است که از این جهت باطل باشد, نه عاقدین فضولیاند که نیازی به اذن یا اجازه مالک داشته باشند ارکان عاقد درست, ارکان عقد درست, ارکان «معقود علیهما» درست و این عقد «فی نفسه» محذوری ندارد. منتها یک شرطی شده که این شرط فاسد است ما فساد این شرط را احراز کردیم؛ برای اینکه در بخش دوم مشخص شد که شرایط صحت شرط چیست. آن جا معلوم شد که شرط فاسد کدام است شرط صحیح کدام و این شرط فاسد است. این عقد هیچ خللی در ارکان سهگانه او به حسب ظاهر نیست. آیا فساد این شرط سرایت میکند و آن عقد صحیح را فاسد میکند؟ عقدی که «لو لا الشرط» صحیح بود, حالا با آمدن این شرط فاسد, فاسد میشود یا نه؟ اگر فاسد شد دیگر احکام بعدی بار است.
از این جا معلوم میشود که هر شرطی داخل نیست در بین این شرایط هشتگانه. چرا؟ برای اینکه بعضی از این شرایط اصلاً نمیگذارند عقد منعقد شود. «بوجوده» مانع تحقق عقد است که کان تامه اوست چه رسد به صحت او, مثل اینکه شرط میکنند به شرط اینکه مبیع به مشتری منتقل نشود, ثمن به بایع منتقل نشود. این شرط مخالف مقتضای عقد است؛ یعنی مخالف با جوهر عقد است. با این شرط عقدی منعقد نمیشود تا کسی بگوید که آیا این شرط فاسد باعث فساد عقد است, عقدی در کار نیست. شرطی که به وجوده مانع وجود آمدن عقد است این خارج از بحث است, البته در آن جا نه شرطی است نه مشروط.
قسم دوم آن است که این شرط به وجوده مانع صحت عقد است نه به فساده. این شرط صحیح هم باشد نمیگذارد آن عقد صحیح باشد؛ مثل اینکه شرط کردند که این کالا را که مشتری خرید آن ثمن را که بایع داد نقل و انتقال صورت بپذیرد ولی بایع حق تصرف نداشته باشد مشتری حق تصرف نداشته باشد. این با جوهر عقد مخالف نیست؛ برای اینکه جوهر عقد نقل و انتقال است و نقل و انتقال را پذیرفت, اما با مهمترین اثر این عقد مخالف است چنین شرطی به وجوده باعث فساد آن عقد است نه به فساده مفسد آن عقد باشد پس این هم خارج است.
قسم سوم بعضی از شرایطند که فاسدند اما فساد اینها کاری به عقد ندارد؛ برای اینکه این شرط, اگر ما گفتیم که در حقیقت شرط ارتباط با عقد مأخوذ است باید در ضمن عقد باشد, اگر این شرط ابتدایی باشد قبل از عقد گفتگو کردند شرطی بستند ولی عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع نشده این ارتباط گسیخته است وقتی این ارتباط گسیخته شد آن شرط میشود فاسد, بنا بر اینکه در حقیقت شرط این باشد که باید در ضمن عقد باشد آن شرط چون ابتدایی است فاسد است که البته شرط ابتدایی نافذ است فاسد نیست. ولی بنا بر اینکه شرط ابتدایی فاسد باشد, فساد آن شرط کاری به عقد ندارد؛ برای اینکه اصلاً فساد او برای بی ارتباطی او با عقد است آن وقت چگونه میشود فساد، این عقد را فاسد کند. پس این سه قسم از اقسام یاد شده که همه اینها شروط فاسده هستند هیچ کدام داخل در محل بحث نیستند. پس معلوم میشود که باید بعضی از اقسام باشند. آن بعضی اقسام کدامند؟ آن بعضی اقسام آنند که شرطی که به وجوده مانع وجود عقد نباشد, شرطی که به وجوده مانع صحت عقد نباشد. چون بحث در این نیست که وجود عقد باعث فساد شرط باشد؛ بلکه بحث در این است که فساد شرط سرایت بکند به عقد و عقد را فاسد کند که آیا فساد شرط باعث فساد عقد است یا نه؟ نه وجود شرط باعث عدم وجود عقد باشد یا وجود شرط باعث عدم صحت عقد باشد, اینها نیست؛ بلکه آن شرطی است که فاسد باشد یک، به عقد مرتبط باشد دو، منافی ذات عقد و منافی اثر رسمی عقد نباشد, آیا چنین عقد فاسدی فسادش سرایت میکند و عقد را فاسد میکند یا نه؟ این میشود محل بحث. حالا به عنوان نمونه، یک شرطی است که در حوزه نقل و انتقال و دالان تبادل ملکی حضور ندارد, در مقام وفا حضور دارد و این شرط فاسد است فساد این هم برای اینکه یا غرری است یا جهل است اگر گفتیم غرر خطر است که در مقابل جهل قرار میگیرد و اگر گفتیم غرر جهالت است که در حقیقت جهالت همان غرر خواهد بود. این شرط که فاسد است برای آنکه غرری است و قبول کردیم که غرر باعث فساد است، خواه بیع غرری باشد و خواه شرط؛ یعنی آن «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (1) این به عنوان تمثیل ذکر شده نه تعیین؛ یعنی هر داد و ستد غرری باطل است خواه بیع خواه غیر بیع؛ منتها بیع چون مهم ترین راه تجاری است او را ذکر فرمود یا نه به استناد آن مرسله مرحوم علامه(رضوان الله علیه) که فرمود: «نهی النبی عَنْ الْغَرَرِ» (2) آن اگر مورد عمل اصحاب باشد از ارسال به در میآید حکم مستند را پیدا میکند «نهی النبی عَنْ الْغَرَرِ» غرر میشود منهی و نهی در معاملات هم ارشاد به فساد است؛ یعنی این کار فاسد است نکنید که نمیشود. پس اگر شرطی غرری بود و مجهول بود این شرط میشود فاسد. عقد غرری نیست؛ برای اینکه کالا معلوم, ثمن معلوم و هیچ خطری هم نیست, هیچ جهلی هم در کار نیست و نصاب عوضین تام است. آیا فساد شرط باعث فساد مشروط میشود یا نه؟ این میشود محل بحث.
محل بحث جایی است که عقد موجود شد یک، صحیحاً منعقد شد دو، و شرط در مرحله بعد فاسد است سه، و این شرط هم چون در ضمن عقد است و به عقد مرتبط است بحث این است که آیا فساد این باعث فساد شرط میشود یا نه؟
حالا چون روز چهارشنبه است یک مقداری هم باید در مسائل تذکر و امثال ذلک بحثی شود به همین مقدار اکتفا میکنیم ـ انشاءالله ـ تتمه بحث شرط فاسد مفسد هست یا نه، جلسه بعد.
این ایام عید که بهترین عید ماست به سر میبریم و آن عید ولایت وجود مبارک ولی عصر(ارواحنا فداه) است. این روایت نورانی را هم وجود مبارک امام اول فرمود، هم وجود مبارک امام آخر(سلام الله علیهما)؛ یعنی هم در نهجالبلاغه حضرت امیرالمومنین(سلام الله علیه) هست هم در توقیعات مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه). مرحوم فیض(رضوان الله علیه) هم در کلمات مکنونه این روایت را از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) هم نقل کردند و آن روایت این است که وجود مبارک حضرت امیر در نامهای که برای معاویه(علیه من الرحمن ما یستحق) نوشتند. (نامههای معاویه که به دربار حضرت امیر میآمد حضرت جواب میدادند). مستحضرید که معاویه با چهره تقوا با امیرالمومنین درافتاد. در غالب این نامهها حضرت امیر را سفارش میکرد ای علی مرگ حق است قیامت حق است با تقوا باش، خدا و پیغمبر حق است بهشت و جهنم حق است نامههای معاویه همین بود. دیگر نامههای رمزی خودش را که با عمروعاص داشت که به آن سبک نامه نمینوشت؛ غالب نامههای معاویه(علیه اللعنه) نسبت به وجود مبارک حضرت امیر همین بود. این نامه بیست و هشتم نهجالبلاغه پاسخ به آن ملعون است. حضرت بعد از اینکه بخشی از صدر نامه را مرقوم فرمودند, فرمودند که نهی کردند ما را که شما خودستایی نکنید, چون ما در اسلام موظف به خودستانی هستیم نه خودستایی؛ یعنی خودی خود را باید بگیریم و بستانیم و بیاندازیم دور و خودمان را بستاییم گرفتار خواهیم شد. فرمود نهی کردند ما را و اگر نبود «لَوْ لَا مَا نَهَی اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ» (1) ما میگفتیم چه کسی هستیم ولی «بالضروره» من گوشهای از افتخاراتمان را میگویم و بخشی از افتخاراتشان را شمردند. فرمود: خیلی ها میروند جبهه شهید میشوند اما ما وقتی که شهید دادیم عموی من میشود سید شهدا, خیلی ها میروند جبهه جانباز میشوند و عضوشان را از دست میدهند ولی برادر من وقتی که رفت جبهه دستش را که داد میشود جعفر طیار. این جعفر طیار همان است که ذات اقدس الهی در قبال دو دستش دو بال به او داد که «یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ» (2) این میشود جعفر طیار. فرمود خیلی ها وارد صحنه میشوند که ما جور دیگر شدیم. بعد این جمله نورانی را ذکر میکنند میفرماید: «فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا».
ابن ابی الحدید یک تعبیر تندی دارد که اگر ما شیعهها این تعبیر را میکردیم با حمله بیگانهها مواجه میشدیم ایشان دارد که «صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا»؛ یعنی «نحن عبید الله و الناس بعد عبیدٌ لنا» (1) این تعبیر تند ایشان است. حالا سخن از عبد و مولای عرفی، بله درست است؛ اما این کلمه عبد یک مقداری بار سنگین دارد. فرمود ما بالأخره دست پرورده خداییم مردم را ما پروراندیم اگر ناس باشد اعم از شیعه و سنی و مشرک و ملحد ، مردم را ما پروراندیم, اگر خلق باشد که «بِکُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِکُمْ یَخْتِمُ اللَّهُ» (2) و مانند آن؛ یعنی ارض و سما را هم ما پروراندیم. حالا ملائکه مدبرات امرند, این ملائک که این حرف ها را از آنها یاد گرفتند. این ملائکه جهان را با اسماء الهی اداره میکنند یک، اسمای الهی که لفظ نیست, مفهوم نیست, صورت ذهنی نیست, حقیقت خارجی است که در دعای کمیل هست در دعای سمات هست در دعای ندبه هست «بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» (3) یا به اسمی که وجود مبارک موسی فلان کار را کرد به اسمی که وجود مبارک عیسی مرده را زنده کرد. مگر با لفظ میشود کسی کار انجام بدهد با مفهوم الله مگر کار ساخته است؟ این حقیقت خارجیه است که «بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» که این اسماء را ذات اقدس الهی یاد انسان کامل داد که وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ (4) این آدم؛ یعنی حقیقت آدمیت, حقیقت انسانیت نه «قضیةٌ فی واقعةٍ شخصیة». آن روز وجود مبارک حضرت آدم بود، امروز وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه) است. این خلیفة الله, اینکه اسمای الهی را از ذات اقدس الهی تعلیم گرفته از این به بعد ذات اقدس الهی این کلید واژههای آفرینش را که به انسان کامل داد به همین انسان کامل میفرماید؛ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ (5) این فرشتگان را با این کلید واژههای آفرینش و تدبیر راهنمایی کنید آنها با این اسماء عالم را تدبیر می کنند. حالا چطور فلان فرشته اگر مدبّرات امر بود مشکل نداشت اما امام معصوم(سلام الله علیه) مدبّر امر باشد مشکل دارد؟ شاگرد اگر یک کاری را کرد میگوییم عیب ندارد چون فرشته است ولی استاد اگر آن کار را بکند مشکل دارد میگوییم توسل ممنوع است, شفاعت ممنوع است؟ پس فرمود: «صَنَائِعُ رَبِّنَا» این در نامه بیست و هشت نهجالبلاغه است «وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا». آنکه مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در کلمات مکنونه نقل میکند همین است و آنکه در توقیعات مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه) هست هم همین است. از وجود مبارک حضرت سؤال میکنند که شما که حالا غائبید چگونه ما از شما استفاده میکنیم فرمود: «نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنَائِعُنَا». (6) الآن شما میبینید میلیون ها و میلیاردها کار روزانه ما با آفتاب داریم دیگر مگر یک کار و دو کار و هزار کار و یک میلیون کار است؟ ما با آفتاب هر روز کار داریم, کشاورز یک جور دامدار یک جور آن انرژی هستهای یک جور همه با آفتاب کار داریم مگر ـ معاذ الله ـ آفتاب را داریم میپرستیم این آفتاب وسیله است که خدا مشکل ما را حل بکند. حالا اگر انسانی هزارها برابر از شمس و قمر بالاتر بود، ما از آنها چیز خواستیم این مشکل پیدا میشود؟ علی و اولاد علی این هستند این کجایش محذور دارد. ما از این قمر نور نمیگیریم هزارها کار نمیگیریم مگر این مخلوق خدا نیست؟ مگر این شمس مخلوق خدا نیست؟ آیا اینها به اندازه انسان کامل مقام دارند؟ هرگز ندارند فرشته ندارد.
«فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز» (1)
به قول حافظ, فرشته کجا انسان کامل کجا. تازه اگر فرشته بتواند اسماء الهی را درک کند در حد انباء است نه در حد تعلیم. ذات اقدس الهی به انسان کامل نفرمود یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فرمود: یک گزارش بده یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ و اگر حد نبأ گیری را هم اینها بلاواسطه میتوانستند خود خدای سبحان «ینبئهم و ینبّئهم باسماء هولاء» اینها نه در حد تعلیم هستند و نه در حد بلاواسطه, در حد انبائند آن هم «مع الواسطه». حالا اینها بشوند مدبرات امر هیچ مشکلی ندارد ولی اگر علی و اولاد علی بگوییم مدبرات امرند محذوری دارد! این عین بی عقلی است دیگر. این یک راهی است که این به ما آموختند در همین ادیان و روایات. یک راه دیگری میانبری را هم همین ائمه به ما آموختند. فرمودند این طور نیست که سلسله مراتب باشد شما باشید بعد عالم ملکوت باشد بعد عالم جبروت باشد بعد عالم... که سرانجام آن بالا و در قله شما ـ معاذ الله ـ خدا را بیابید نه خیر او اَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ (2) است؛ منتها شما راه میانبر ندارید و نمیدانید. او به شما از همه این وسائط هم از شاگرد و هم از استاد هم از انباء و هم از تعلیم هم از اسماء و هم از مسمی به شما از همه اینها نزدیک تر است یک، به تک تک اینها از خود اینها نزدیک تر است دو، و اینچنین نیست که این اسمای الهی یا این فیوضات یا این مدبّرات اینها یک طرف خدا یک طرف, ذات اقدس الهی که برتر از آن است که کسی به او دسترسی پیدا کند اما «وجه الله» به عنوان «داخلٌ فی الاشیاء لا بالممازجه» (3) در مسیر این اسماء و تنبئه و تعلیم و فرشته بودن و انسان بودن در درون اینها هم هست «لا بالممازجه» و اگر کسی از امام، فیضی را گرفت آن لطیفه الهی که در همه اینهاست «لا بالممازجه»، اول از او میگیرد؛ بعد به وسیله او از غیر میگیرد.
دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در سحرهای ماه مبارک رمضان [این دعای ابوحمزه ثمالی] اینکه ـ معاذ الله ـ نمیخواهد شفاعت را انکار کند. بخشی از این دعاها را اینها به ما آموختند. خود امام سجاد ما را آموخت که بگویید خدایا تو را به حق پیغمبر, تو را به حق علیبنابیطالب, تو را به حق فاطمه, تو را به حق حسن و حسین(علیهم السلام) این را بگویید. این دعای بعد از زیارت عاشورا که از وجود مبارک امام صادق است همین است. اینکه من شما را قسم میدهم به این, به برکت این که مشکل ما را حل کنید؛ این توسلات را خود اینها داشتند و خود اینها هم انجام میدادند. وجود مبارک امام سجاد در همان دعای ابوحمزه ثمالی (1) عرض میکند خدایا تو بدون وسیله مشکل ما را حل میکنی, من اگر بخواهم با تو حرف بزنم میتوانم بلاواسطه هم حرف بزنم. وسایل سر جایش محفوظ است ولی تو دستت که بسته نیست. تو به ما از هر وسیلهای نزدیک تری؛ منتها این امام سجاد(سلام الله علیه) میخواهد یک چنین ادراکی داشته باشد. بنابراین چه با توسل چه بی توسل بر سر هر سفره بنشستی خدا رزاق اوست. چه با وسیله بگیریم چه بی وسیله بگیریم؛ منتها بعضی ها را آدم میبیند بعضی از اینها را نمیبیند.
بنابراین اگر کسی به این خاندان متوسل شد، این به ملائکه متوسل شود بگویید کیل ما را رزق ما را خدا به وسیله میکاییل(سلام الله علیه) میدهد علم ما را به وسیله جبرئیل(سلام الله علیه) میدهد حیات ما را به وسیله اسرافیل(سلام الله علیه) میدهد ممات ما را به وسیله عزرائیل(سلام الله علیه) میدهد اینکه اولای از آنها هستند چرا از این راه نباشد فرمود: «فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» که الآن این چندمین روز است که ما وارد این آستان مبارک شدیم و نهم ربیع وجود مبارک ولی عصر(ارواحنا فداه) به حسب ظاهر به این مقام والا رسیدند؛ گرچه باطن اینها همواره با ولایت الهی همراه بود. ـ انشاءالله ـ این نظام به برکت آن حضرت تا ظهورش محفوظ بماند.
1) (19) . مصباح المتهجد, ج2, ص582.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین بخش از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این است که آیا شرط فاسد, مفسد عقد است یا نه؟ و احکام شرط فاسد را بیان میکند. سرّ اینکه آیا درباره شرط فاسد این مسئله مطرح است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه, این است که این بزرگان قبلی بسیاری از اینها نظر شریفشان این بود که شرط وقتی نافذ است که در ضمن عقد باشد. شرط ابتدایی را نافذ نمیدانستند؛ چون شرط ابتدایی را نافذ نمیدانستند این مسئله مطرح است که چون شرط در ضمن عقد است, اگر صحیح باشد که «واجب الوفاء»ست و ترکش هم خیار تخلف شرط میآورد و آن مسائل هفتگانه بخش چهارم را گذراندند و اگر فاسد باشد هیچ کدام از آن احکام هفتگانه را ندارد؛ یعنی وجوب وفا ندارد, خیار نمیآورد, اجبار صبغه حقوقی ندارد و تقسیط ثمن نیست و مانند آن. اما آیا باعث فساد عقد میشود یا نه؟
سرّ تحریر مسئله همان مبنای پیشینیان بود که فکر میکردند که شرط آن است که در ضمن عقد باشد. حالا اگر این شرط صحیح بود آن مسائل هفتگانه را به همراه دارد که در بخش چهارم گذشت و اگر شرط فاسد بود این مسائلی که در بخش پنجم مطرح است به همراه دارد. اما اگر شرط ابتدایی بود «کما هو الحق»، شرط ابتدایی را نافذ دانستیم دیگر هیچ کدام از این مسائل بخش چهارم مطرح نیست که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ این شرط در کنار عقدی واقع نشده و در دامن عقدی قرار نگرفته, شرطی است ابتدایی, چون فاسد است وفا ندارد. پس سرّ طرح بخش پنجم روی مبنای این بزرگان است که میگفتند شرط حتماً باید در ضمن عقد باشد.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مطلب بحث قبل گذشت این بود که برای اینکه معلوم شود اینکه میگویند شرط فاسد مفسد عقد است, هشت یا ده شرط فاسد داریم اما شرط صحیح بیش از یک قسم نیست. چرا؟ چون در بخش دوم گذشت که شرایط صحت شرط، هشت یا ده شرط است و شرطی صحیح است که واجد این شرایط «ثمانیه» یا «عشره» باشد و آن یک قسم بیشتر نیست و اگر شرطی فاقد یکی از این هشت یا ده شرط بود فاسد است؛ قهراً ما هشت شرط فاسد یا ده شرط فاسد داریم و هر شرطی که فاقد یکی از این امور هشت یا دهگانه باشد فاسد است پس ما هشت تا شرط فاسد یا ده تا شرط فاسد داریم. اما شرط صحیح بیش از یک قسم نیست و آن این است که واجد جمیع شرایط صحت باشد. حالا که شرط فاسد هشت یا ده قسم است و شرط صحیح یک قسم است این طرح که کدام شرط محور بحث است در بخش چهارم مطرح نبود ولی در بخش پنجم مطرح است. در بخش چهارم هر شرطی «واجب الوفا»ست یا هر شرطی خیارآور است یا هر شرطی بعد از فسخ، فقط رد و قبول آن مطرح است و أرش مطرح نیست و مانند آن. اما شرط فاسد, چون هشت یا ده قسم است باید بحث شود که اینکه شما میفرمایید آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؛ همه این شرایط فاسده را در نظر داریم یا بعضی از اینها را؟ اگر بعضی از اینها را در نظر دارید آن بعض کدامند؟ لذا در تحریر محل بحث باید روشن شود که کدام شرط فاسد محور بحث است؟ برای تشخیص محل بحث دو تا راه وجود داشت که یکی مهم و یکی اهم. راه مهم آن است که وقتی انسان وارد یک مسئله شد ببیند کارشناسان آن مسئله, محققان آن مسئله, ادلهای که طرفین اقامه میکنند, نقض و ابرام و نقد و پاسخی که دارند با بررسی ادله محققان و کارشناسان آن رشته میتواند بفهمد که محور بحث کجاست, این راه مهم. اهم آن است که خودش مجتهدانه موضوع را, محمول را و نسبت را بررسی کند و خودش بفهمد که درباره چه باید بحث کند. این دومی مقدور هر وارد و کسی که به مسئله نگاه میکند نیست بهترین راه همان است که ببیند کارشناسان این رشته, ادلهای که اقامه میکنند سمت و سوی ادله کجاست, این راه تکلیف. خود ما وقتی میخواهیم وارد شویم میبینیم که بحث این است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ این سؤال؛ یعنی ما عقدی داریم و شرط فاسدی داریم, آیا فساد این شرط باعث فساد عقد میشود یا نه؟ وقتی ما اینها را تجزیه و تحلیل میکنیم میبینیم که بعضی از شرایط خارج از محل بحثاند چرا؟ برای اینکه آن شرطی که به وجوده عقد را فاسد میکند این از بحث خارج است, چون محل بحث این است که آیا شرط فاسد, مفسد عقد است یا نه؟ یعنی فساد شرط باعث فساد عقد میشود یا نه؟ اما آن جایی که خود شرط باعث فساد عقد باشد از بحث خارج است؛ مثل اینکه شرط کردند که ثمن به بایع نرسد, مثمن به مشتری نرسد, نقل و انتقال نشود, این شرط با حقیقت عقد مخالف است. عقد تملیک و تملک است و ایجاب و قبول برای تبادل مالین است. شما شرط میکنید که این حقیقت واقع نشود این شرط به وجوده مانع پیدایش عقد است. عقدی در کار نیست, به وجوده مانع تحقق عقد است.
قسمت دوم این است که شرط به وجوده مانع صحت عقد باشد، نه مانع تحقق عقد این هم خارج از بحث بود و آن این است که شرط کردند که بخش وسیعی از منافع این عین به شما نرسد. مالک باشید ولی حق بهرهبرداری از فلان بخش وسیع نداشته باشید. عقدی که انسان نتواند از اکثر منافع کالا استفاده بکند اینکه عقد نشد. پس به وجوده مانع تحقق عقد است یا به وجوده مانع صحت عقد است.
قسم سوم شرطی است که فاسد است و فسادش برای آن است که بیرون از حوزه عقد واقع شده, بنا بر اینکه صحت شرط به این باشد که در درون عقد باشد. شرط باید در ضمن عقد باشد؛ شرط اگر خارج از عقد بود باطل است. این شرط فاسد چون بیرون از عقد است و ارتباطی با عقد ندارد وجهی ندارد که فساد او باعث فساد عقد شود. پس این شرط فاسد هم مفسد عقد نیست و خارج از بحث است. اینها مطالبی بود که چون «بیّن الغی» بود گذشت. اما آنهایی که خارج از بحث است و نیازی به تذکر یا تملیک یا تعلیل دارد این است که بعضی از شرایطند که فاسدند و خارج از بحث هستند؛ یعنی اینکه بحث میکنیم آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه، درباره اینها نیست. یکی از آنها مسئله جهالت است اگر شرطی مجهول بود و به «احد العوضین» برگشت؛ یعنی عوضینی را که خرید و فروش میشود شرط کردند که این مثمن آن صفت را داشته باشد؛ منتها این صفت مجهول است, ساخت فلان کارخانه باشد فلان کارخانه را کسی نشناخت خروجیاش را هم ندید محصولش را هم نمیبیند خبر هم ندارد, بله کسانی که در آن منطقه زندگی میکنند آنها را میدانند شرط معلومی است؛ اما در یک کشور دیگری که او را ندیدند, مشابه او را ندیدند و خروجی او را ندیدند یک شرط مجهول است. این شرط به وصف «احد العوضین» برمیگردد و مجهول است. چنین شرطی در بخش پنجم واقع نمیشود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه. چرا؟ برای اینکه ما گفتیم شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؛ یعنی فساد این شرط باعث میشود که عقد فاسد شود یا نه؟ این معنای این جمله است. در مسئله شرط مجهول فساد شرط باعث فساد عقد نخواهد شد؛ بلکه جهالت شرط به جهالت «احد العوضین» سرایت میکند و عوض مجهول خودش باطل است، نه اینکه فساد را از ناحیه فساد شرط گرفته باشد.
بیان ذلک این است که اگر «احد العوضین» مجهول بودند, حالا یا خود جهالت سبب تام بطلان است یا چون غرر میشود «نهی النبی عَنْ بیع الْغَرَرِ» باعث بطلان اوست که این نهی در معاملات هم ارشاد به فساد است. اگر خود عوض ذاتاً مجهول باشد؛ مثلاً بگوید من کالایی را فروختم به فلان مقدار، این کالا معلوم نیست که چیست. این معامله باطل است؛ چون عوض مجهول است. یک وقت است که شرط مجهول است و جهالت شرط سرایت میکند به جهالت «احد العوضین»؛ چون شرط به «احد العوضین» برگشت, شرط وصف «احد العوضین» است. شرط این است که این کالا خروجی فلان کارخانه باشد. اگر ما دلیل داشتیم «نهی النبی عَنْ الْغَرَرِ» که مطلق جهل و غرر و خطر را باطل کند, این شرط فاسد است و اگر هم دلیل نداشتیم بر این اطلاق و آنچه که علامه(رضوان الله علیه) در تذکره به عنوان مرسل نقل کرد (1) سندی نداشت و مورد اعتمادی نیست, آن غرری باطل است یا آن جهالتی مبطل هست که به «احد العوضین» برگردد. اگر اینچنین شد و اگر ما «نهی النبی عَنْ الْغَرَرِ» نداشتیم این شرط صحیح است؛ برای اینکه چه کسی گفته شرط مجهول باطل است؟ مطلق غرر هم که دلیل بر بطلان نیست, حالا شخص اقدام کرده. بر فرض این شرط صحیح باشد و فاسد نباشد این عقد فاسد است. چرا؟ برای اینکه جهالت این شرط به جهالت عوضین سرایت کرد, چون درباره وصف عوضین است و عوض مجهول باعث بطلان آن عقد است. پس بطلان این عقد و فساد این عقد از راه فساد شرط نیامده, چون بر فرض که این شرط صحیح باشد باز این عقد باطل است؛ زیرا جهالت این شرط به عوض سرایت میکند و عوض را مجهول میکند, عوض مجهول باعث بطلان معامله است. این از بحث خارج است ولو ما قائل بشویم به اینکه شرط فاسد مفسد نیست, چون این فسادش را که از ناحیه شرط نیاورده ولو بگوییم شرط غرری صحیح است, اینکه فسادش را از ناحیه شرط نیاورده؛ این فسادش را از ناحیه جهالت عوض آورده و جهالت عوض منشأش جهل شرط است. نعم, اگر شرطی مجهول باشد و جهالتش به عقد سرایت نکند آن شرط مجهول چه صحیح چه باطل این عقد صحیح است. اگر در ضمن خرید و فروش یک کالای صنعتی شرط کردند که فلان پارچه را هم خیاطت کند و معلوم نیست که این قباست یا این عباست یا این کت است یا این پیراهن است, این چیست؟ این شرط مجهول است. اگر گفتیم «نهی النبی عَنْ الْغَرَرِ» (2) داریم و مقبول است, این شرط باطل است. اگر گفتیم آنچه داریم «نَهَی رَسُولُ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم): عَنْ بَیْعِ الْمُضْطَرِّ وَ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» (3) است نه مطلق غرر, دلیل بر بطلان این شرط نیست و این شرط صحیح است. به هر حال چه این شرط صحیح باشد چه شرط صحیح نباشد این عقد صحیح است؛ برای اینکه جهالت این به آن عقد سرایت نکرده, چون جهالت این به او سرایت نکرده و خود این شرط هم به «احد العوضین» برنمیگردد اینگونه از شرط ها یقیناً خارج از محل بحث است. پس اگر کسی گفت شرط فاسد مفسد عقد نیست اینگونه از شرایط را دید معلوم میشود او محل بحث را درست بررسی نکرده نه اینکه او مخالف در مسئله است.
پرسش: بنابراین جهل سرایت نمی کند به عوضین؟
پاسخ: نه عوضین مشخص هستند؛ یعنی محصول صنعتی فلان کارخانه مشخص است, در بازار فراوان است, اینها هم دیدند و ثمن هم مشخص است. اگر جهل شرط بر عوضین سرایت کند؛ مثل آن قسم اول که درباره وصف «احد العوضین» باشد, بله این جا جهل سرایت میکند و باعث بطلان عقد است برای اینکه عوضین مجهول هستند, نه برای اینکه فساد شرط باعث فساد شود؛ چون اگر ما قائل به صحت این شرط هم باشیم باز این عقد فاسد است. پس اگر کسی بگوید که شرط فاسد مفسد عقد نیست و اینگونه از شرایط را مثال بزند یا قائل به تفصیل باشد و بگوید که بعضی از شرایط فاسد مفسد عقد هستند و بعضی از شرایط فاسد مفسد عقد نیستند مثل این قسم, این در حقیقت محل بحث را گم کرده؛ چون تفصیل باید به جایی برگردد که همان اطلاق به همان جا برمیگردد, آنچه که خارج از محل بحث است. آن کسانی هم که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است این قسم را نمیگویند, شما که قائل به تفصیل نیستید شما خارج از حوزه بحث میکنید. بنابراین اگر فساد شرط باعث فساد عقد بشود این قسمش محل بحث است، نه جهالت او باعث جهالت عوض شود که خودش دلیل بر بطلان است ولو شرط صحیح باشد این یک قسم. قسم دیگر از شرایط فاسده که آن هم خارج از محل بحث است این است که این گرچه مخالف مقتضای عقد نیست؛ مثل قسم اولی که مثال زدیم، کالا را خرید و فروش میکنند به شرطی که مشتری مالک نشود یا به شرطی که فروشنده مالک ثمن نشود, این «بیّن الغی» است. یا شرط میکنند که این کالا را که فروخت هیچ منفعتی از منافع آن را بهرهبرداری نکند این روشن است. یک وقت است که نه به این وضوح و روشنی نیست ولی بازگشتش به همین هاست و این هم خارج از بحث است؛ مثل اینکه بگویند من این انگور را به شما میفروشم به شرطی که شما این را خمر کنید یا این چوب را به شما میفروشم به شرط اینکه شما این را آلت برد و باخت و ساخت نرد و شطرنج کنید. این شرط دو تا پیام دارد: یک پیام مثبت یک پیام منفی, پیام منفیاش این است که جمیع منافعی که شارع مقدس حلال کرده است این را ببندید, پیام مثبتاش این است که آن منفعتی که شارع روی آن خط تحریم گذاشته و جلویش را بسته او را باز کنیم. این بستن راه مشروع و باز کردن راه نامشروع معنایش این است که عملاً شما هیچ حق استفاده ندارید. اگر کسی انگور را فروخت به شرطی که او به صورت خمر در بیاورد یا چوبی را فروخت به شرط اینکه او این را به صورت ابزار قمار در بیاورد؛ معنایش این است که این چوب منافع محلله فراوانی دارد؛ اما ما در همه را بستیم, منفعت محرمهای دارد که شارع درش را بست اما ما جلویش را باز کردیم. بازگشت چنین شرطی شبیه قسم اول و قسم دوم است؛ منتها به آن وضوح نیست. آن محقق فقه شناس میگوید این هم خارج از محل بحث است. اگر گفتند شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ این خارج از بحث است برای اینکه بازگشتش به این است که اصلاً بیع نباشد و هیچ کس نمیآید بگوید این شرط صحیح است و هیچ کس نمیآید بگوید این عقد صحیح است. پس اگر کسی آمده گفته شرط فاسد مفسد عقد است, در قبال کسی که میگوید شرط فاسد مفسد عقد نیست اینگونه از عقود یا شرایط را مثال بزنند این خارج از بحث است. این بازگشتش به این است که این اصلاً عقدی در کار نباشد. نمونه دیگری هم دارد که ـ به خواست خدا ـ این نمونهها را یکی پس از دیگری ذکر میکنند.
مطلب مهم که نباید «مغفول عنه» باشد این است که در اصل شرط مستحضرید بعضی ها بر این نظرند که شرط فقط یک حکم تکلیفی را به همراه دارد. طرح این مباحث که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه, مبتنی است بر اینکه ما این حرف را نزنیم که شرط فقط حکم تکلیفی را به همراه دارد, قائل باشیم به اینکه حکم وضعی را هم دارد. چرا؟ برای اینکه اگر گفتیم شرط حکم تکلیفی را دارد؛ یعنی وجوب وفا دارد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»؛ یعنی وفا واجب است و اگر فاسد بود وفا واجب نیست. این وجوب و عدم وجوب از همین این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» درمیآید؛ چون در ذیلش دارد: الا شرطی که «الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ إِلَّا کُلَّ شَرْطٍ خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» (1) یا «حلل حرام الله» یا «حرم حلال الله» آن را استثنا کرده اگر گفتیم مفاد قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» فقط حکم تکلیفی است, معنایش این است که اگر شرط صحیح بود وجوب وفا دارد و اگر شرط صحیح نبود وجوب وفا ندارد؛ این دیگر آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه اصلاً مطرح نیست. چرا؟ برای اینکه شرط نفوذی ندارد در حوزه عقد. شما این را در وسط عقد ذکر کردید که وجوب وفا داشته باشد و اگر شرط، هیچ کاری غیر از تکلیف به همراه ندارد و نفوذی در کار نیست, تاثیر و تأثر حقوقی و وضعی را به همراه ندارد جا برای فساد و افساد نیست. مرحوم شیخ این مطلب را روی فتوایی که مشهور بین اصحاب(رضوان الله علیهم) است این جا ذکر کرده که اگر شرط صحیح بود وجوب وفا دارد و اگر دلیلی بر حرمت او نبود، وارد حوزه بعد میشود و وفای به او مستحب است «استحب الوفاء». (2)
مشهور بین فقها(رضوان الله علیهم) این است که وفای به وعد مستحب است این را حکم اخلاقی میدانند. شما اگر به روایت وعد ملاحظه بفرمایید میبینید که این حکم فقهی است نه حکم اخلاقی. کسی وعده کرده ظاهراً اگر اقوی وجوب وفا نباشد احتیاط وجوبی این است که وفا بکند؛ چون روایاتش نه کم هست نه ضعیف. وعده دارد باید وفا کند. یک وقت است که جِدّی در کار نیست, مثل اینکه به کودکش مرتب وعده میدهد و منظور برای آن است که او را از گریه کردن و از پرتوقعی به در بیاورد خب این جِدّی در کار نیست. اما یک وقت است کسی با دیگری قرار گذاشت و وعده کرد که فلان وقت بیاید, بعد عالماً عامداً خلاف بکند؛ این حکم اخلاقی وعد نیست. شما وعده ملاقات کردید فلان شخص هم آمده شما هم همین طور مشغول صحبت خودتان هستید این اگر اقوی وجوب به وفای وعد نباشد احوط وجوبی این است. بنابراین اینکه ایشان میفرمایند «استحب الوفاء» برابر همان چیزی است که معروف بین اصحاب است وگرنه این یک حکمی است که بسیاری از مسائل اجتماعی ما هم به همین مسائل اخلاقی وابسته است که اگر فقه وارد زندگی شود معلوم میشود که بخشی از اخلاق هم صبغه فقهی دارد. شما وعده کردید این از راه دور آمده وقتش را تلف کردید همین طور ببخشید! این روایات را شما ملاحظه بفرمایید ببینید که از آن وجوب درمیآید یا درنمیآید. به هر تقدیر اگر ما گفتیم شرط فقط حکم تکلیفی دارد، این مسائل اصلاً مطرح نیست و اگر گفتیم گذشته از حکم تکلیفی، حکم وضعی را همراه دارد تاثیر و تأثر را به همراه دارد جای این مسائل هست؛ یعنی جهالت او سرایت میکند به جهالت عوض؛ کما در آن مورد قبلی. سلب مالیت نفوذ میکند به عقد؛ کما در مثال دوم. اینکه گفتم به شرط اینکه این چوب را ابزار قمار کنید یا به شرط اینکه این انگور را خمر درست کنید, این صبغه حقوقی و امر وضعی دارد؛ یعنی در این کار را تاثیر و اثر کرده. اگر هیچ اثری برای شرط نباشد الا امر تکلیفی, بله جا برای اینکه این شرط فاسد مفسد عقد است یا نه نیست این یک. نکته دیگر اینکه بعضی از این امور که ما میگوییم این شرط باعث فساد عقد است یا نه, اگر ما قائل شدیم به اینکه شرط سهمی از نفوذ در عقد دارد و گفتیم شرط حکم تکلیفی محض نیست اینگونه از شرایط که فاسدند ولو فساد اینها به عقد سرایت نکند ولی جهالت اینها به عقد سرایت میکند, این عقد اگر نافذ باشد «یلزم من نفوذه عدم نفوذه» چرا؟ برای اینکه اگر این هیچ نفوذی نداشته باشد و بیگانه محض باشد که جهالت او به عقد سرایت نمیکند, حالا که نافذ است و جهالت او به عقد سرایت کرد عقد را میکند مجهول, وقتی عقد را مجهول کرد «نهی النبی عَنْ الْغَرَرِ» بنابر اینکه غرر جهل باشد یا خطری که از جهل برخاسته باشد این عقد میشود فاسد و وقتی عقد فاسد شد شرط در ضمن عقد فاسد میشود فاسد. پس اینگونه از شرایط «یلزم من نفوذه عدم نفوذه».
فتحصل اگر گفتیم شرط غیر از حکم تکلیفی چیزی را به همراه ندارد این بحث های دقیق و عمیق وارد نیست اگر گفتیم غیر از حکم تکلیفی چیز دیگری را به همراه دارد «کما هو الحق», چون شرط صبغه حقوقی و صبغه وضعی هم دارد؛ اینگونه از شرط های فاسد که با وجود خودشان و با نفوذ خودشان عقد را آلوده میکنند «یلزم من نفوذه عدم نفوذه» چرا؟ برای اینکه این شرط, چون با عقد رابطه دارد جهالت این شرط به جهالت «احد العوضین» سرایت میکند یک، عقد «مجهول العوض» باطل است دو، شرط در ضمن عقد باطل, باطل است سه؛ پس «یلزم من نفوذه عدم نفوذه». اینگونه از نکات را بعد از اینکه ما در مقام اول، بحث ها را به طور استیفا بیان کردیم و معلوم شد که درباره چه میخواهیم بحث کنیم؛ آنگاه در مقام ثانی یا فروعات بعدی حل میشود, هنوز ما در مقام اولیم؛ یعنی میخواهیم بفهمیم که درباره چه داریم بحث میکنیم. اینکه میگوییم شرط فاسد مفسد عقد است کجا را میخواهیم بگوییم که آیا واقعاً سه قول در مسئله است؟ بعضی ها قائلند شرط فاسد مطلقا مفسد عقد است و بعضی قائلند که شرط فاسد «بالقول المطلق» مفسد عقد نیست و بعضی هم تفصیل بین شرایط میدهند یا این بزرگواری که تفصیل بین شرط میدهد قولش از سنخ شارد و وارد است؛ یعنی داخل و خارج همه را با هم مخلوط کرده. آن جا که شما میگوییم صحیح است خارج از بحث است آن جا که شما میگوییم فاسد است آن جا محل بحث است؛ پس شما هم اطلاقی هستید نه تفصیلی. اینکه ایشان میگوید نه این طور نیست «و الحق هو التفصیل» که بعضی از شرایط فسادش باعث فساد عقد است و بعضی از شرایط باعث فساد نیست, اگر شرط خیاطت بکند آن خیاطت مثلاً باطل باشد؛ مثلاً باعث فساد عقد نیست, این را نمیگوید زیرا این شرط به عقد ارتباط ندارد, فقط ظرف برای آن است. بنابراین هنوز ما در مقام اولیم؛ مقام اول این است که محل بحث کجاست و ما درباره چه داریم بحث میکنیم؟ و این دو نکته هم باعث دشواری حل مسئله است که ما وقتی از مقام اول به مقام ثانی رسیدیم اینها را حل کنیم که اینکه شرط بالأخره حکم وضعی دارد یا نه؟ بله حکم وضعی دارد. اگر حکم وضعی نداشت آن بزرگواری که میگوید شرط فاسد مفسد عقد نیست؛ برای اینکه فقط حکم وضعی (1) را به همراه دارد آن رأساً از بحث خارج است؛ برای اینکه حوزه بحث ما حوزهای است که شرط با عقد رابطه وضعی دارد، نه فقط رابطه تکلیفی, ما شرط را آوردیم در ضمن عقد که فقط وجوب وفا داشته باشد. نه خیر, شرط صبغه حقوقی دارد خیارآور است و مانند آن. بنابراین مقام اول که خوب روشن بشود ـ به لطف الهی ـ این نقاط کورش هم حل خواهد شد تا به مقام ثانی برسیم.
1) (7) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص245-246.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین بخش از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) درباره این است که آیا شرط فاسد, مفسد عقد است یا نه؟ در بخش چهارم احکام شرط صحیح ذکر شده, در بخش پنجم احکام شرط فاسد ذکر میشود. شرط فاسد حکم اساسی آن این است که آیا این عقد را به هم میزند یا به هم نمیزند و سه قول در مسئله بود بعضی گفتند مطلقا به هم میزنند و بعضی گفتند مطلقا به هم نمیزند و بعضی قائل به تفصیل بودند. منشأ این اقوال بررسی نکردن محل نزاع است, اگر معلوم بشود محل نزاع کجاست بسیاری از این شرط فاسد خارج از محل بحث است و آنها که میگویند شرط فاسد, مفسد عقد است این یک چیز «بیّن الغی»ای است و همگان برآنند و خارج از محل بحث است. برای اینکه معلوم شود که کدام شرط داخل در محل بحث است و کدام شرط داخل در محل بحث نیست، مقام اول مطرح شد و مقام ثانی در انتخاب دلیل است؛ یعنی در این بخش چهارم ما دو مقام داشتیم و داریم: مقام اول این است که محل نزاع کجاست مقام ثانی این است که حالا که معلوم شد محور بحث کجاست و محل نزاع کجاست, حق در مسئله چیست؟ آیا شرط فاسد, مفسد عقد هست یا نه؟ برای تحریر محل نزاع این بحث طولانی طرح شده است. اگر پیشینیان محل نزاع را خوب تصدیق کرده بودند ما دیگر این مقام اول را با این گسترش طرح نمیکردیم. بخش چهارم که حکم شرط صحیح است این شرط صحیح بیش از یک قسم ندارد و آن این است که واجد جمیع شرایط هشت یا دهگانه باشد. هشت یا ده شرط ذکر کردند برای اینکه شرط صحیح باشد. بنابراین شرطی صحیح است که جامع جمیع شرایط هشت یا دهگانه باشد؛ پس بیش از یک قسم نداریم. اما هشت یا ده قسم شرط فاسد داریم؛ چون هر شرطی که فاقد یکی از این شرایط هشت یا دهگانه باشد فاسد است, پس ما هشت تا شرط فاسد داریم یا ده تا شرط فاسد داریم. آیا همه اینها داخل در محل بحث است یا بعضی از اینها؟ خیلی ها چون محل نزاع را طرح نکردند همان طور فرمودند که شرط فاسد, مفسد عقد است در حالیکه بسیاری از اینها خارج از محل بحث است. آن سه قسم که «بیّن الغی» بود گذشت که شرطی که به وجوده مانع انعقاد عقد است. دوم اینکه شرطی که به وجوده مانع صحت عقد است. سوم اینکه شرط فاسد است برای اینکه بیرون از عقد است و شرط ابتدایی است به زعم بعضی ها, چون شرط ابتدایی به زعم بعضی فاسد است این با عقد رابطه ندارد تا مفسد عقد باشد. حالا اگر کسی بگوید که شرط فاسد, مفسد عقد نیست برای اینکه شرط ابتدایی فاسد است که مفسد عقد نیست, این معلوم میشود خارج از محل بحث سخن میگوید. پس این سه قسم که «بیّن الغی» بود این در اول امر گذشت. دو قسم دیگر که نیازی به تحلیل داشت آنها هم بازگو شد و آن اینکه شرطی که غرری باشد و جهلش یا غررش به عقد سرایت بکند این فساد شرط باعث فساد عقد نشد؛ بلکه جهالت شرط سرایت کرد و عقد را مجهول کرد, عقد مجهول باطل است یا غرری بودن شرط سرایت کرد عقد را غرری کرد عقد غرری باطل است ولو ما قائل نباشیم به اینکه شرط مجهول باطل است, ولو قائل نباشیم به اینکه شرط غرری باطل است و آن مرسله تذکره را نپذیریم بگوییم «نهی النبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عَنْ الْغَرَرِ» (2) ولو شرط غرری باطل نباشد معذلک عقد باطل است این خارج از بحث است.
پرسش: ...؟پاسخ: وقتی که موضوع سرایت کرد حکم خاص خودش را دارد اگر یک ظرفی آب آلوده داشت و این آب آلوده رسیده به یک فرشی, آن فرش نجس است به دلیل الآخر چون موضوع متعدده است حکمش هم متعدده است، نه این است که همان حکمی که مال شرط است به مشروط برسد, هر امر مجهولی باطل است. این عقد چرا باطل است؟ چون مجهول است, ولو جهلش را از هر جا گرفته، نه اینکه فساد این از ناحیه فساد شرط آمده باشد. فساد عقد از ناحیه خودش است. بنابراین اگر کسی بگوید که شرط فاسد, مفسد عقد است برای اینکه شرط غرری باعث میشود که عقد باطل شود, این معلوم میشود وارد اصلاً حوزه بحث نشد و این محل بحث فرض پیدا نکرد. و قسم دیگری هم که باز در بحث قبل گذشت این بود که اگر شرط کردند که این انگور را خمر کنند, این جا این شرط به دو تا قضیه سالبه و موجبه برمیگردد. به قضیه سالبه برمیگردد؛ یعنی جمیع منافع محللهای که شارع مقدس روا داشت ممنوع است. به قضیه موجبه برمیگردد؛ یعنی راهی را که شارع بست ما داریم باز میکنیم خمر کردن انگور را شارع منع کرده ما میگوییم باشد و استفاده از منافع محلله را شارع تجویز کرده ما میگوییم نباشد. این شیء بازگشتش به این است که این کالا «مسلوب المنفعه» است خرید و فروش کالای «مسلوب المنفعه» باطل است.
فصل دوم از فصول سهگانه کتاب بیع گذشت که عوضین باید منفعت داشته باشند اینکه منفعت ندارد یا «بالمنع» یا «بالامتناع». یا «بالامتناع» باشد مثل کالای بی خاصیت, «بالمنع» آن است که شما جلویش را گرفتید. وقتی کالایی که «مسلوب المنفعه» است «إما بالامتناع أو بالمنع» خرید و فروش یک چنین چیزی باطل است. این فساد از ناحیه شرط نیامده آنچه که از ناحیه شرط آمده سلب منفعت است کالایی که «مسلوب المنفعه» است معاملهاش باطل است. کسی بگوید که شرط فاسد مفسد عقد است برای اینکه اگر شرط کردند که این انگور را خمر کنیم معامله باطل است, فتوا درست است ولی مبنا درست نیست, بله این معامله باطل است اما حرف, صبغه علمی ندارد و این خارج از محل بحث است.
پرسش: ...؟پاسخ: بله ما که الآن نخواستیم برای مسئله از عرف کمک بگیریم اگر موضوع باشد, بله باید به عرف مراجعه کنیم اما تحلیل فقهی و دقت فقهی را که از عرف نمیگیریم. عرف, بله میگوید معامله باطل است و ما هم میگوییم معامله باطل است. ما اگر خواستیم مفاهیم را و مانند آن را ارزیابی کنیم, بله مراجعه میکنیم به لغت به عرف و امثال ذلک؛ اما حکم فقهی را که انسان از عرف نمیگیرد. چرا باطل است؟ عرف که نمیداند برای چه باطل است که. آیا فساد شرط باعث فساد عقد است؟ یا نه قبل از اینکه فساد سرایت بکند خود عقد باطل است؛ برای اینکه «مسلوب المنفعه» است؟ و آثار فقهیاش هم بعد روشن میشود.
نمونه دیگری که مطرح است این است که چون در بین آن شرایط هشت یا دهگانه، یکیاش این بود که شرط باید مقدور باشد. شرط متعذر و غیر مقدور شرط باطلی است؛ مثل اینکه شرط کردند که این گندمزار را این کشاورز به آن کشاورز فروخت به شرطی که این فروشنده این سنبلهها را به ثمر برساند. یک وقت است میگویند به شرطی که آبیاری بکند به شرطی که نگهبانی بکند, بله این شرط مقدور است؛ اما به شرط اینکه «فأخرج زرعه» اینکه بالا برود خوشه بکند خوشه کردن یک بذر که مقدور کسی نیست. حالا سرما بزند، علل و عوامل دیگری این را بپوساند. شرط کند که این بذری را که شما در این زمین کاشتید این را سنبل بکن اینکه مقدور نیست. شرط بکند که آبیاری کنید, نگهداری کنید, نگهبانی کنید, بله اینها افعال مقدور است. حالا اگر شرط کردند که شما این زرع را سنبل و خوشه بکن یا این نهال را به شجره کامل برسان، این مقدور کسی نیست؛ چون مقدور نیست باطل است. آیا شرطی که بطلانش در اثر عدم مقدوریت باشد این داخل در محل بحث است؟ یا داخل در محل بحث نیست؟ میفرمایند که اگر شرطی که مقدور نیست و در متن عقد ذکر شد، ولی ارتباطی به عوضین نداشت؛ مثل اینکه زمینی را خریدند یا خانهای را خریدند بعد گفتند به شرطی که در فلان قسمت فلان بذر را سنبل کنید, هیچ ارتباطی بین آن شرط با این عوضین ندارد این عوضین یکیاش خانه است و یکی ثمن, تبادل ثمن و خانه تبادل جِدّی است این جِدّ متمشی میشود و خارج از حوزه تبادل خانه و ثمن یک شرطی کردند, به شرط اینکه آن بذر را سنبل بکنید, آن جا مقدور نبودن و تحت اختیار نبودن سرایت نمیکند به عوضین؛ اما در جایی که یک چنین شرط مقدوری به «احد العوضین» برگردد و بگویند این بذر را ما به شما بفروشیم به این شرط که این بذر را شما سنبل کنید که به همین عوض برمیگردد, این چون مقدور نیست این شرط باطل است و وجوه فراوانی برای بطلان آن ذکر کردند که جامع مشترک دارد. گفتند: جد متمشی نمیشود, این لغو است این سفهی هست و خارج از حوزه بنای عقلا و امضای شریعت است همه این حرف ها درست است. اما همه این حرف ها درباره خود عقد هم درست است؛ برای اینکه این شرط به عوضین برگشت و اگر به عوضین برگشت, پس جد متمشی نمیشود آن کار لغوی است این کار سفهی است، نه عرف این را دارد نه شرع امضا میکند. پس اگر شرطی محال بود و غیر مقدور بود و به دالان نقل و انتقال ارتباط نداشت, مثل اینکه خانهای را فروخت به این شرط که فلان بذر مزرعه را شما سنبل کنید, بله این خارج از بحث است؛ یعنی این میتواند داخل در بحث باشد که آیا چنین شرط فاسدی, مفسد عقد است یا نه؟ اما اگر شرط به حوزه عوضین برگردد این یقیناً فاسد هست، اما نه برای اینکه چون شرط فاسد است عقد را فاسد کرده؛ بلکه برای آنکه غرری بودن یا سفهی بودن یا لغو بودن یا عدم تمشی جِد به خود عقد سرایت میکند. عقدی که «احد العوضین» او دارای وصفی است که جِد نسبت به او متمشی نمیشود, کار لغو است و کار سفهی است یک چنین عقدی باطل است. نه اینکه چون این شرط فاسد است فساد این باعث فساد عقد شد بلکه همان دلیلی که این شرط را فاسد میداند همان دلیل عقد را فاسد میداند, پس این خارج از بحث است. اما شرطی که خارج از حوزه نقل و انتقال باشد؛ مثل اینکه خانهای را فروخت به شرط اینکه بذر فلان مزرعه را سنبل کند این بله, آن شرط فاسد است و باعث لغویت این معامله هم نمیشود. آیا فساد آن شرط باعث فساد عقد است یا نه؟ بله این داخل در محل بحث است. از این نمونههایی که ذکر شد معلوم میشود که بسیاری از این شرایط فاسده، خارج از محل بحث است. پس اگر کسی بگوید که شرط فاسد مفسد عقد است و اینها را معیار قرار بدهد این فتوایش درست است؛ لکن راه علمی ندارد و خارج از محل بحث است. در بین این شرایط هشت یا دهگانهای که فاسدند همین یکی دو قسم میماند ـ اگر اینها با هم متغایر باشند ـ شرطی که مخالف کتاب باشد, شرطی که مخالف شرع باشد، بنا بر اینکه این دو تا عنوان باشد, اما اگر یک عنوان باشند که مخالف کتاب؛ یعنی مخالف شرع, اعم از آیه و روایه و مانند آن؛ اگر چیزی مخالف اینها بود و کاری به حوزه عقد نداشت این میتواند داخل در محل بحث باشد که این شرط اگر فاسد بود آیا فساد او باعث فساد عقد میشود یا نه؟ وگرنه آن شرایطی که به عقد سرایت میکند وصف «احد العوضین» است یا خود این شرط طوری است که ارتباط تنگاتنگ با مقتضای عقد دارد و او را از بین میبرد، بله اینها خارج از محل بحث است. عقد فاسد هست اما نه برای اینکه فساد شرط او را فاسد کرده؛ بلکه برای اینکه عقد منعقد نشده یا فاسد است به دلیل خاص خودش. تا این جا میتواند مقام اول را به نصابش برساند که محل بحث کجاست, اما آن دو نکتهای که در بحث قبل گذشت آن باید بازگو شود, چون با آن نکته ما تا آخر کار داریم. همه این حرف ها مبنی است بر اینکه شرط حکم تکلیفی محض نباشد؛ بلکه حکم وضعی را به همراه داشته باشد, نفوذی در عقد داشته باشد, صبغه حقوقی داشته باشد و مانند آن, چون اگر شرط هیچ اثری نداشت و فقط حکم تکلیفی داشت این شرط اگر صحیح بود «واجب الوفاء» است و اگر صحیح نبود و فاسد بود «واجب الوفاء» نیست.
یک فرمایش مرحوم شیخ داشت که اگر صحیح بود «واجب الوفاء» است وگرنه وعد است و «استحب الوفاء» (1) که در بحث قبل اشاره شد اگر وعده باشد وفای به وعده اگر اقوی وجوبش نباشد احوط وجوب اوست. یک فرمایشی مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) دارند در تقریرات مرحوم آقا شیخ موسی خوانساری(رضوان الله علیه). مرحوم آقای نائینی یک نقدی روی فرمایش مرحوم شیخ دارند که شرط اگر صحیح بود که «واجب الوفاء» است و اگر نبود این به وعد برنمیگردد چون وعد از سنخ اخبار است و شرط یک تعهد است. (2) این بیان از مرحوم آقای نائینی تعجب است وعد که اخبار نیست وعد هم از سنخ تعهد است وعد و وعید از سنخ تعهدند ولو به صورت جمله خبریه بیان بشوند این جمله خبریهای است که به داعی انشا القا میشود. اگر کسی به دیگری وعده داد، نه اینکه خبر میدهد که انکار میکند که اگر یک وقت انجام نداد کذب خبری یا کذب مخبری را به همراه داشته باشد از این قبیل نیست. وعید هم به شرح ایضاً [همچنین] اگر کسی دیگری را تحدید کرد که من این کار را میکنم و نکرد، معنایش این نیست که حالا کذب خبری یا کذب مخبری پدید آمد. در بسیاری از موارد ذات اقدس الهی تحدید کرده, بعد هم ممکن است عفو بکند. عفو و تخفیف وعید و مانند آن این نه کذب خبری را دلالت دارد نه کذب مخبری را به همراه دارد؛ چون اصلاً خبر نیست اینها همه انشایند. بنابراین اینچنین نیست که فرمایش مرحوم شیخ با همین بتوان او را رد کرد که «استحب الوفاء» ایشان بفرماید که شرط و وعد از دو باب است: یکی تعهدآور است یکی خبر است. خیر, وعد هم از سنخ انشاست و تعهدآور است؛ منتها میگویند تعهد اخلاقی و وعید از سنخ انشا است و تحدید است و از سنخ خبر نیست. پس نکته اول این بود که اگر شرط فقط حکم تکلیفی را به همراه داشته باشد این امرش دائر است اگر صحیح بود واجب الوفاست صحیح نبود «واجب الوفاء» نیست حالا استحباب وفا که شود وعده فرمایش دیگر است. نکته دوم و مطلب دوم این بود که اگر شرط فقط حکم تکلیفی را به همراه داشته باشد و هیچ نفوذی در حوزه عقد نداشته باشد حکمش همین است که ذکر شد. اما اگر شرط نفوذی در حوزه عقد داشته باشد و این شرط فاسد باشد و زمینه فساد عقد را فراهم کند «یلزم من وجوده عدمه». چرا؟ همین شرایطی که جهل اینها باعث جهل عقد میشود و غرری بودن اینها باعث غرری بودن این میشود و مقدور نبودن اینها باعث مقدور نبودن عقد میشود و محال بودن اینها باعث محال بودن عقد میشود که یک نمونه دیگری است که آن هم باید اشاره کنیم و آن این است که بایع این کالا را به مشتری میفروشد و مشتری این کالا را از بایع میخرد و در متن این عقد شرط میکنند به شرط اینکه تو به من بفروشی؛ حالا اینها میخواهند دو تا بیع داشته باشند و صورت سازی بکنند یک مطلب دیگر است, میگویند این را من به شما میفروشم به شرط اینکه شما به من بفروشی که آیا این جد متمشی میشود یا نه؟ این مستلزم دور است یا نه؟ که در خلال آن شرایط هشت یا دهگانه گذشت و الآن هم باز ممکن است به آن اشاره شود. اگر گفتیم شرط کاری به دالان عقد ندارد و یک حکم تکلیفی محض است این امرش دائر بین وجوب وفا و عدم وجوب وفاست اگر صحیح بود «واجب الوفاء» است اگر فاسد بود «واجب الوفاء» نیست, ولی اگر گفتیم شرط نافذ است و به حوزه عقد سرایت میکند اگر مجهول بود جهل او باعث مجهول شدن عقد است و غرریت او همچنین و متعذر بودن او همچنین و مستلزم دور بودن او همچنین, نفوذی در حوزه عقد دارد چنین شرطی «یلزم من فرض وجوده عدمه». چرا؟ برای اینکه این شرط الآن منعقد شد و نفوذ میکند به حوزه عقد, وقتی میتواند نفوذ کند که شرط صحیح باشد و یک شرط لغو مثل شرط خارج از عقد نزد گروهی اینکه نمیتواند به حوزه عقد نفوذ کند. پس وقتی میتواند نفوذ کند کارآمد باشد و صحیح وقتی صحیح و کارآمد بود نفوذ میکند به حوزه عقد، وقتی نفوذ کرد به حوزه عقد، این عقد فاسد میشود؛ وقتی عقد شده فاسد شرط در ضمن عقد فاسد هم فاسد است.
پرسش: ...؟پاسخ: نه شرط فاسد نافذ است؛ برای اینکه شما شرط کردید در ضمن این عقد که فلان کار را انجام بدهد این جهلش سرایت کرده به عقد یا این غرریتش سرایت کرده یا این محال بودنش یا متعذر بودنش سرایت کرد. یک وقت است شرط ابتدایی است که هیچ, اگر شرط در ضمن عقد است خودش مجهول بود یا غرری بود یا متعذر بود یا مستلزم دور بود این شرط آثار خود را به عقد میرساند اگر بخواهد برساند باید نافذ باشد.
پرسش: ..؟پاسخ: بله این قسم دوم است و در برابر آن است. اگر حکم تکلیفی محض باشد که هیچ اینگونه از بحث ها در آن نیست. اما اگر صبغه حقوقی داشته باشد و حکم وضعی را هم داشته باشد, باعث میشود که آثارش به عقد برسد وقتی آثارش به عقد رسید عقد را فاسد میکند و وقتی عقد فاسد شد شرط در ضمن عقد فاسد هم میشود فاسد. پس «یلزم من فرض وجوده عدمه» که این را باید بعداً علاج کرد. این باشد چون نیازی داریم متفرع بر بحث های آینده است. این دو تا نکته باید در ذهن شریف باشد که اگر ما گفتیم شرط فقط حکم تکلیفی را به همراه دارد اگر صحیح بود «واجب الوفاء» است و اگر صحیح نبود «واجب الوفاء» نیست اما استحباب وفا که فرمایش مرحوم شیخ بود جای دیگر است. اشکال مرحوم آقای نائینی که این اِخبار است نه انشا، روشن شد این اشکال وارد نیست.
ولی اگر شرط نافذ بود «کما هو المفروض» اینگونه از شرایط فاسده «یلزم من فرض وجوده عدمه» راهش هم همین است که ذکر شده. آن قسمی هم که مسئله دور باشد آن هم باز خارج از بحث است.
پرسش: ...؟پاسخ: حکم وضعی را وقتی میتواند داشته باشد که در ضمن عقد صحیح باشد. پس اگر عقد صحیح است و این شرط چون در ضمن عقد صحیح است کارآمد است همین شرط جهالت خودش را یا غرریت خودش را سرایت میدهد به عقد, عقد مجهول یا عقد غرری میشود فاسد, این شرطی که در ضمن این عقد است، شرط در ضمن عقد فاسد, میشود فاسد و میشود بی اعتبار؛ پس این شرطی که رفته عقد را فاسد کند خودش هم از دست داده؛ برای اینکه شرط در ضمن عقد صحیح نافذ است شرط در ضمن غیر صحیح که نافذ نیست.
آن جریانی که یکی از شرایط سبعه که گفته مستلزم دور باشد و اینها. اینها میخواهند صورت سازی کنند و قباله سازی کنند که مثلاً بگویند ما فروختیم یا از این بازی هایی که احیاناً در دستگاه های بخشی از مردم هست که خانه خودش را فروخته که من در اثر دِین بدهکارم حالا خانه ندارم تا کسی بیاید این خانه او را مصادره کند یا توقیف بکند؛ این سند سازی میکند و قباله درست میکند خانه خود را به او میفروشد بعد پشت پرده سند دیگر و فروش دیگر این خانه را بخرد. در متن این قرار معامله شرط می کنند که من این خانه را به شما میفروشم به شرط اینکه شما این را به ما بفروشید. این یک راه صحیحی ممکن است برایش فرض شود که در بحث شرایط گذشت و یک راه باطلی دارد که این جا محل بحث است. آن راه باطل این است، اینکه میگوید من این خانه را میفروشم به شرطی که هم اکنون شما این خانه را به ما بفروشید, اینکه دور است؛ برای اینکه مشتری وقتی میتواند خانه را بفروشد که مالک خانه شود و وقتی مالک خانه میشود که بیع تمام باشد. بایع وقتی در متن عقد میگوید من این خانه را میفروشم به شرطی که شما همین خانه را به من بفروشی، این معنایش این است که مشتری قبلاً مالک این خانه شد، بعد این خانه را به بایع فروخت در حالیکه تملک مشتری فرع بر فروش بایع است. این در فرمایشات مرحوم علامه در تذکره (1) بود که مستلزم دور است، مطالبی هم در بخشی که مربوط به شرایط صحت بود که بخش دوم بود گذشت. یک چنین شرطی که مستلزم محال بودن و دور بودن باشد این به خود عقد سرایت میکند و عقد را دوری میکند و عقد را فاسد میکند، اما نه برای اینکه فساد شرط مستلزم فساد عقد است؛ بلکه دوری بودن این شرط مستلزم دوری بودن آن عقد است.
1) (5) . تذکرة الفقهاء (ط- جدید), ج10, ص251.
«هذا تمام الکلام فی المقام الاول»
مقام اول: این بود که محل نزاع کجاست؟ معلوم میشود که اینکه بگویند شرط فاسد, مفسد عقد است یا نه «فیه وجوهٌ و اقوالٌ ثلاثه» بعضی مطلقا باطل میدانند, بعضی مطلقا فاسد نمیدانند, بعضی قائل به تفصیلند؛ بسیاری از آن شرایط که در آنها شرایط به بطلان عقد دادند خارج از محل بحث است. آن جایی هم که قائل به تفصیلند، باز بخشی از آنها خارج از بحث است. آن شرطی که مخالف کتاب هست یا مخالف مثلاً شریعت است بنا بر اینکه اینها دو تا عنوان باشد اگر یک عنوان شد «کما هو الحق» که ظاهراً یکی است؛ اگر شرط مخالف شرع بود و به حوزه عقد سرایت نکرد و عقد را مبتلا به کار خودش نکرد آیا فساد این شرط مستلزم فساد عقد است یا نه؟ این محل بحث است. پس مقام اول با آن دو نکتهای که در اثنا گفته شد نصابش تمام میشود.
مقام ثانی: بالأخره شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ برخی ها ادله اقامه کردند که شرط فاسد مفسد عقد است بعضی ادله اقامه کردند که شرط فاسد مفسد عقد نیست. ما آن ادلهای که اقامه شد برای اینکه شرط فاسد مفسد عقد است آنها را باید نقد بکنیم. این ادلهای که میگوید شرط فاسد مفسد عقد نیست این را باید تصحیح بکنیم. بعد برسیم به مطلب دیگر که حالا اگر شرط فاسد مفسد عقد نبود, این عقد همان طوری که صحیح هست لازم هم هست که دیگر خیار مطرح نیست؟ یا نه صحیح هست ولی خیاری است؟ پس در این مقام ثانی از چند منظر باید بحث کرد: یکی بررسی ادله صحت این عقدی که دارای شرط فاسد است؛ یعنی شرط فاسد, مفسد عقد نیست و یکی هم بررسی ادلهای که میگوید شرط فاسد, مفسد عقد است. اینها باید بررسی شود تا روشن شود که شرط فاسد, مفسد عقد نیست, آنکه داخل در محل بحث است. بخش دیگر از بحث این است که حالا که شرط فاسد, مفسد عقد نبود این عقد صحیح بود, عقد لازم است یا خیاری است؟ آن جا باید روشن شود که صحت مستلزم لزوم نیست ممکن است صحیح باشد و خیاری, از این جهت «فالبحث فی جهتین»:
اول اینکه ارزیابی ادله که این شرط فاسد, مفسد عقد هست یا نه؟
دوم اینکه اگر به این نتیجه رسیدیم که شرط فاسد مفسد عقد است دیگر نوبت به بحث خیاری بودن نمیرسد؛ زیرا خیار از احکام عقد صحیح است. اگر به این نتیجه رسیدیم که شرط فاسد, مفسد عقد نیست این سؤال مطرح است که حالا این عقد صحیح است خیاری است یا لازم.
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) درباره احکام شرط فاسد بود همان طوری که بخش چهارم عهدهدار احکام شرط صحیح بود. چون شرط صحیح بیش از یک قسم نیست و آن شرطی است که جامع شرایط هشت یا دهگانه باشد؛ لذا از این جهت بحثی که کدام شرط صحیح منظور است, چون شرط صحیح بیش از یک قسم نیست و آن جامع جمیع شرایط هشت یا دهگانه باشد, ولی چون شرط فاسد هشت یا ده قسم است و هر شرطی که فاقد یکی از شرایط هشت یا دهگانه باشد فاسد است. پس ما هشت تا شرط فاسد یا ده تا شرط فاسد داریم لذا در بخش پنجم که احکام شرط فاسد مطرح است, باید مطرح شود که همه شرایط فاسده در حوزه بحث داخلند یا بعضی از اینها, از این جهت این بخش پنجم یک مبحثی داشت که بخش چهارم نداشت و در این مبحث روشن شد که شرایط فاسده داخل در محل بحث نیستند, اکثر شرایط فاسد خارج از محل بحثاند. برای اینکه محل بحث این است که آیا شرط فاسد, فساد او باعث فساد عقد میشود یا نه؟ پس اگر شرطی اصل وجود او مانع انعقاد عقد باشد و مانع وجود عقد باشد این خارج از بحث است یا اصل وجود شرط مانع صحت عقد باشد, خارج از بحث است. تنها شرطی داخل در بحث است که وجود او مانع انعقاد عقد نباشد و وجود او مانع صحت عقد نباشد, بلکه فساد او زمینه فساد عقد را فراهم کند, یک چنین شرطی داخل در محل بحث است. براساس تحلیل به عمل آمده معلوم میشود که اکثر شرایط فاسده خارج از حوزه بحث هستند برای اینکه یا به وجود آنها عقد منعقد نمیشود, مثل شرط خلاف مقتضای عقد, همین صورت سازی که زمینی را میخواهد منتقل کند به نام کسی و شرط میکند که منتقل نشود و می گوید ما صورت سازی میکنیم. خب عقد «بلا انتقال» که دیگر عقد نیست و عقدی که فروشنده ثمن را مالک نشود یا خریدار مثمن را تملک نکند که عقد نیست یا اصل وجود او مانع صحت عقد باشد, عقد میکنیم که شما از آثارش بهره نبرید, ملک شما باشد ولی حق بهرهبردن نداشته باشید.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: تخصیص اکثر می شود؟پاسخ: نه تخصیص اکثر نیست اصلاً وارد بحث نشدند. میگوییم آیا شرط فاسد داخل در محل بحث است یا نه؟ ما که چنین اطلاقی نداریم نصاً یا روایتاً که بگوییم تخصیص اکثر است که, ما حرفمان را عوض میکنیم و درست حرف میزنیم یا درستتر حرف میزنیم. اگر ما یک روایتی داشته باشیم که شرط فاسد مفسد عقد است بگوییم خب خیلی ها خارج است, بله میشود تخصیص اکثر, اما قلم دست ماست و داریم حرف میزنیم. موضوع را خودمان, محمول را خودمان, عنوان را خودمان داریم طرح میکنیم دیگر. بنابراین اینچنین نیست که ما یک نص داشته باشیم که «الشرط الفاسد یفسد العقد» و بعد بگوییم اکثری خارج است که. خب این دست خود فقیه است, آیا شرطی که فاسد است مفسد عقد است یا نه؟ بعد اگر کسی از یک فقیهی سؤال بکند میگوییم شما وقتی مسئله را خوب بحث بکنید میبینید که خروج خیلی ها تخصص است نه تخصیص. ما بحث میکنیم که آیا فساد شرط باعث فساد عقد میشود یا نه؟ پس اگر فساد شرط باعث نشد و وجود خود شرط باعث شد این تخصصاً خارج است. فساد شرط باعث نشد وجود شرط باعث فساد عقد شد این تخصص هم خارج است. خب بنابراین محور بحث این است که ما یک شرطی داشته باشیم فاسد و ندانیم که آیا این شرط فاسد باعث فساد عقد است یا نه, پس آن جایی که اصل وجود شرط مانع انعقاد عقد است یا اصل وجود شرط مانع صحت عقد است, اینها خارج از بحث هستند و مقام اول مشخص کرد که کدام شرط داخل است. البته شرطی که مخالف مقتضای عقد نباشد فقط مخالف کتاب و سنت باشد و مخالف شریعت باشد, این شرط داخل در محل بحث است اگر قراردادی بین دو تا شخصیت حقیقی یا دو تا شخصیت حقوقی, چه هر دو داخلی و چه یکی داخلی یکی خارجی همه این قراردادها برابر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست. الآن این قراردادهایی که دولت ها با هم قرار میبندند یا دو تا شخص حقیقی یا یک شخص حقیقی با یک شخص حقوقی اگر قرارداد پنج مادهای, شش مادهای دارند و یکی از آنها خلاف شرع است آیا فساد این یک شرط, باعث فساد کل آن قرارداد است یا نه؟ حالا سخن از این نیست که کسی یک مقدار سیب زمینی بخرد بعد شرط میکند و فلان که. اگر قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» جهانی است که هست و هیچ ارتباطی با کتاب بیع ندارد که مرحوم شیخ در کتاب بیع ذکر کرده. برای اینکه نه به فصل اول بیع مربوط است که عقد است, نه به فصل دوم بیع مربوط است که عاقد است, نه به فصل سوم بیع مربوط است که مبیع و ثمن است بلکه در قرار تعهدات است. شما این همه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را از کتاب بیع بردارید در کتاب صلح بگذارید جا دارد, اجاره بگذارید جا دارد, مساقات و مضاربه بگذارید جا دارد, این با تعهد کار دارد با بیع و اجاره و اینها کار ندارد که. خب اگر تمام این قراردادهایی که الآن بین دو تا شخص حقیقی یا دو تا شخص حقوقی یا یک شخص حقیقی و یک شخص حقوقی, هر دو داخلی یا یکی داخلی و یکی خارجی, همه این قراردادها را شما ببینید, گاهی میبینید بعضی از بندهایش خلاف شرع است. قراردادهایی که میکنند در مثلاً میدان المپیاد فلان جا زن باید حضور داشته باشد خب این خلاف شرع است که این کشتیگیرها آیا بدنشان چرب شد یا نشد این زن باید دست بزند خب این خلاف شرع است اگر این شرط بود و خلاف شرع بود کل آن قرارداد را به هم میزند یا نه؟ خب یک چنین قاعدهای که میتواند مشکل فقه را در کل جهان حل کند و محل ابتلای عملی مردم است محل ابتلای علمی فقیه است.
فقیه درباره چیزی بحث میکند که مشکل روز مردم است. آنچه که محل ابتلای عملی مردم نیست غالباً هم مبتلای علمی فقیه نیست مگر اینکه خودش را سرگرم کند, ولی اگر چیزی محل ابتلای عملی مردم بود در همه بخش های یاد شده این حتماً محل ابتلای علمی فقیه است و فقه هم در همین زمینه بحث میکند. حالا در مقام اول ثابت شد کدام شرط داخل در محل بحث است و کدام شرط خارج از محل بحث.
مقام ثانی این است که آیا شرط فاسد, مفسد عقد است یا نه؟ اگر مفسد عقد بود نوبت به مطلب بعدی نمیرسد اگر مفسد عقد نبود نوبت به مطلب بعدی میرسد که اگر شرط فاسد, مفسد عقد نبود و این عقد صحیح است, آیا خیاری است که خیار تخلف شرط داشته باشد یا نه؟ پس در این مقام ثانی از دو منظر باید بحث شود:
منظر اول این است که آیا شرط فاسد, مفسد عقد است یا نه و صحیح است یا نه؟
منظر دوم این است که آیا حالا که صحیح بود و فاسد نبود, خیاری هست یا عقد لازم؟ از آن منظر اول یا در آن جهت اولی چهار تا مطلب مطرح است که در ضمن دو بحث گفته میشود. این را ملاحظه میکنید چه در یک کتاب چه در زبان استاد اگر گفته شد این صحیح خیاری است, این چهار مطلب را باید ثابت کند؛ یکی اینکه مقتضی صحت هست و شما میتوانید به بعضی ادله صحت استدلال کنید. صرف اینکه دلیلی بر صحت داشتیم کافی نیست باید ببینیم مخصص دارد مقید دارد مانع دارد معارض دارد یا نه در این جا باید از دو امر بحث کنیم؛ یکی اینکه مقتضی صحت وجود دارد و یکی اینکه مانع صحت مفقود است. پس در همه موارد انسان دو مطلب را بدهکار است و صرف اینکه دلیل بر صحت اقامه شد کافی نیست, باید ببینیم مانع دارد یا نه معارض دارد یا نه مقید و مخصص دارد یا نه. درباره خیار هم اینچنین است که آیا دلیلی بر خیار هست یا نه اگر دلیل بر خیار بود آیا معارض دارد یا مانع دارد یا مقید و مخصص دارد یا ندارد. حالا فعلاً درباره اصل صحت این بحث میکنیم که آیا شرط فاسد, مفسد عقد هست یا نیست. برای اثبات صحت این عقد, ادله اولیه کافی است؛ یعنی چنین عقدی در فضای عرف عقد است و بیع است .پس أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) این را میگیرد أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) این را میگیرد و دلیل تام است. برای اینکه حقیقت شرعیه ندارند که امور عرفی است و در فضای عرف اینها بیعاند اینها عقدند اطلاقات أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3) همه این اطلاقات این را میگیرد, چون اینها را میگیرد پس اینها عقدشان صحیح است. برای اینکه فرض ما در این است که این شرط به حوزه تعویض راه پیدا نکرده, این شرط در حوزه عوضین راه پیدا نکرده, خارج از محدوده تعویض و خارج از محدوده عوضین یک امری است آن شخص ضمن اینکه خانه را به او فروخته یا زمین را به او فروخته شرط کرده که فلان کار را انجام بده و این کار هم غیر مشروع است. این نه به ثمن برمیگردد نه به مثمن برمیگردد نه به اصل قرارداد برمیگردد. بنابراین چه دلیل داریم بر اینکه این فاسد باشد بیع که هست, عقد که هست, تجارت که هست, تراضی که هست, همه ادله شاملش میشود. نه در شمول ادله تردیدی است, نه در اندراج این مصداق تحت آن ادله. شمولش تام, اندراجش تام, طرفین تأمین و عرف هم این را میگوید و شرع هم همین را امضا کرده. این راجع به مقتضی صحت اما مانع صحت هم فراوان ذکر شده که قائلین به اینکه شرط فاسد, مفسد عقد است ادله آنها به حساب موانع قائل به صحت عقد است. یکی از آن ادله این است که شرط قسطی از ثمن را به همراه دارد, چون شرط قسطی از ثمن را به همراه دارد, این شرط که فاسد شد آن بخشی از ثمن که معادل این شرط است رخت برمیبندد و قهراً معلوم نیست که آن بخشی که مانده و در برابر آن عوض است چقدر است. اگر شرط فاسد بود چه بخواهید چه نخواهید به جهالت عوضین برمیگردد. یک وقت است که شرط مستقیماً یک ارتباط تنگاتنگ با جهالت عوضین دارد, شما فرمودید این خارج از بحث است ما هم قبول کردیم و ما درباره آن شرایط بحث نمیکنیم شرطی که به وصف «احد العوضین» برگردد که مجهول باشد باعث جهل «احد العوضین» است. خود این شرط مانع صحت عقد است نه فساد این شرط, این را گفتید ما هم قبول کردیم. شرط مجهول یا شرط غرری, غرر اینها و جهالت اینها به عوضین سرایت میکند, ما هم قبول کردیم که این خارج از بحث است. اما شرطی است شفاف و روشن و نه غرری است و نه مجهول, منتها خلاف شرع است, چون شرط بخشی از ثمن را به خود اختصاص میدهد و هم اکنون در اثر فساد رخت بربسته است, معلوم نیست که ثمن معامله چقدر است, چون معلوم نیست و وقتی ثمن مجهول باشد چنین معاملهای باطل است؛ لذا شرط فاسد باعث فساد عقد خواهد بود. در این جا یک جواب حلی داده شده و یک جواب نقضی.
جواب اساسی این است که ما قبلاً گفتیم شرط قسطی از ثمن را ندارد, نعم آن شرطی که صورتاً شرط و سیرتاً جزء باشد, بله مثل اینکه خانهای را فروخته به شرط اینکه چهار تا اتاق داشته باشد, زمینی را فروخته به شرطی که صد متر باشد حالا شده هشتاد متر آن خانه هم شده سه اتاق, این صورتاً شرط است سیرتاً جزء است این «شرط الجزء» است, بله این را قبول داریم. اما بحث ما که در این قسمت, شرایط نیست. اگر شرط خیاطت یا حیاکتی کرده یا شرط کرده که در المپیاد فلان صحنه پیش بیاید که خلاف شرع است, شرط که قسطی از ثمن را ندارد, چون قسطی از ثمن را ندارد کل ثمن در برابر آن مبیع است, بعد جهلی در کار نیست. اگر شرط قسطی از ثمن را میداشت, بله شبهه شما وارد بود, این جواب اساسی. جواب نقضی هم این است که شما در تبعّض صفقه چه میگویید؟ آن جایی که دو تا گوسفند را فروخت یکی مال او بود و دومی مال دیگری, یکی غصب بود یکی ملک بود, غصبی را باید برگرداند, آن جا که به طور وضوح یک بخشی از ثمن مال گوسفند دوم است دیگر. آن جا که رد شد شما چه میگویید؟ گوسفندها هم فرق میکند مساوی هم نیستند تا شما بگویید ثمن مشخص است یکی بزرگ تر است یکی کوچک تر است یکی چاق است یکی لاغرتر است, مجموع را قیمت کردند به صد تومان این دو تا گوسفند متعادل و متساوی که نیست در «مختلف الفرضین» هم همین بحث است دیگر. خب در تبعّض صفقه چه میگویید؟ میگویید معامله باطل است؟ یا میگویید معامله صحیح است و خیار تبعّض صفقه دارد؟
پرسش: گوسفند عین خارجی است که کارشناس می تواند قیمت گذاری کند؟
پاسخ: نه, بعدها که کارشناس میخواهد قیمت بکند که ضمان ید نیست ضمان معاوضه است, در حین بیع معامله مجهول بود. در حین بیع وقتی که میگوید بعت دیگری میگوید اشتریت ثمن در برابر مال مردم که نیست در برابر مال خود فروشنده است و فروشنده که بیش از یک گوسفند نداشت, معلوم نیست که چقدر این ثمن مال گوسفند فروشنده است. اگر ضمان ید باشد بله ضمان ید را کارشناس میآید قیمت میکند میگوید اگر مثلی است مثل قیمی است قیمت و قیمت را کارشناس تعیین میکند, اما ثمن باید «حین البیع» معلوم باشد «حین البیع» بایع یکی را مالک است یکی را مالک نیست. پس «حین البیع» ثمن مجهول است و باطل هم هست, پس شما آن جا چه میگویید؟
سرّش این است که در اینگونه از موارد علم اجمالی کافی است. الآن شما یک سری ظرف را میخرید صد پارچه است یا پنجاه پارچه است؛ یکی بزرگ است یکی کوچک است یکی میانی است, این مجموع را قیمت میکنند به فلان مبلغ, حالا اگر یکیاش شکسته شد و خلاف درآمد یا مال مردم درآمد این جا غیر از خیار تبعّض صفقه چیز دیگری نیست و قیمت آن جزء کوچک به اندازه متوسط یا بزرگ که نیست, این سری را که میخرند و میفروشند جمعاً به فلان مبلغ میفروشند همین علم اجمالی کافی است و معلوم بودن اجمالی کافی است. لازم نیست که شما بدانید برای فلان جزء چه مقدار ثمن است برای فلان جزء چه مقدار ثمن, پس اصلاً شرط معادل جزئی از ثمن نیست و بر فرض هم باشد نظیر تبعّض صفقه علم اجمالی کافی است, آن جا که یقیناً جزء هست علم اجمالی کافی است دیگر. شما در این ظروفی که سری میخرند بعضی کوچکند و بعضی متوسطند و بعضی بزرگ, جمعاً را قیمت میکنید صد تومان, مگر مشخص است که هر کدام از اینها چقدر از ثمن مال آنهاست؟ این مجموع را میفروشد صد تومان, همین که شما به نحو اجمال بدانید این مجموعه صد تومان است کافی است لازم نیست بدانید چه مقداری از ثمن در مقابل فلان جزء است چه مقدار از ثمن در برابر فلان جزء. پس شرط معادل جزء از ثمن نیست اولاً, این جواب اصلی و بر فرض باشد نظیر تبعّض صفقه, علم اجمالی کافی است. پس این شبهه نمیتواند به عنوان مانع صحت عقد باشد. شبهه دیگر اینها این است که ما در مسئله صحت عقد یک تجارت داریم و یک رضایت, نه رضایت به تنهایی بیع است, نه تجارت به تنهایی بیع. رضایت به تنهایی بله با «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (1) با او کنار میآید. اگر کسی بخواهد روی فرش کسی نماز بخواند همین که مأذون باشد کافی است, در خانه کسی زندگی بکند همین که مأذون باشد کافی است, این با «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» حل میشود. اما میخواهد مالک یک چیزی شود, مالک یک چیزی که با رضایت حل نمیشود با تجارت حل میشود و تجارت بدون رضایت هم بیع نمیآورد. الآن این مغازهدارها که جنس دارند, این بایع نمیخواهد به زید بفروشد زید پول این کالا را بگذارد و این جنس را بردارد میشود غصب. کم نداد ولی آن بایع نمیخواهد به زید بفروشد و از او خوشش نمیآید, خب این معامله میشود باطل دیگر. ما در بیع و امثال بیع که تنها تجارت را کافی نمیدانیم باید لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ رضایت بدون تجارت فقط حلیّت تصرف میآورد نه ملکیت, تجارت بدون رضایت هم نه ملکیت میآورد نه حلیّت تصرف, پس رضایت میخواهد و رضایت یک عنصر کلیدی است.
1) (5) . وسائل الشیعة، ج، ص572.
رضایت در معاملهای که مشروط شد در قراردادهایی که مشروط است چه در سطح داخل چه در سطح خارج, این مشروط است دیگر. این شرط به این عقد برمیگردد بیگانه که نیست درست است به تعویض برنمیگردد و درست است که به عوضین؛ یعنی جزء ثمن نیست و جزء معوض نیست, ولی بالأخره فروشنده و خریدار بر اساس این شرط آمدند معامله کردند, پس رضای معاملی اینها مقیّد به این امر است, این هم که فاسد است, پس رضا در کار نیست. آنها که بدون این راضی نبودند, شرط کردند اینچنین باشد و با این رضایت دادند, این هم که فاسد شد. پس رضای معاملی نیست و وقتی رضای معاملی نبود تجارت اکل مال به باطل است. شما تجارت میخواهید یا تِجارَةً عَنْ تَراضٍ میخواهید؟ اگر تِجارَةً عَنْ تَراضٍ میخواهید این نیست, پس این اکل مال به باطل است لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ. این شبهه به عنوان مانع صحت و یا به دلیل دیگر, زمینه سرایت فساد شرط به عقد میکند که عقد شرط فاسد, میشود مفسد. این هم موارد نقض دارد, هم مورد حل دارد. مورد نقض آن, شما در باب نکاح چه میگویید؟ ملاحظه میکنید بحث ما درباره بیع نیست وگرنه اگر بحث ما در باب بیع بود, چرا میرفتیم نکاح را نقض میکردیم؟ بحث ما در قاعده شرط است. آیا شرطی که در یک عقد واقع شد عقد «بیعاً أو اجارةً أو صلحاً أو مساقاتاً أو مضاربتاً أو مضارعةً» باعث فساد عقد است یا نه؟ اگر شما در مسئله نکاح نص آن را هم دیده باشید میبینید این مطلب نصاً و فتواً مطابق هم هستند و آن این است که اگر در اثنای عقد نکاح, یک شرط فاسدی کردند, این باعث فساد عقد نمیشود, با اینکه در نکاح تراضی شرط است. مگر در نکاح تراضی شرط نیست؟ حتماً باید تجارت باشد خرید و فروش باشد؟
رضایت عنصر اصلی باب نکاح است و این رضایت مشروط است به پنج شش قید که یکیاش خلاف شرع است. اگر در مهرنامه چند شرط ذکر شده که یکیاش خلاف شرع است رضای نکاحی طرفین به این شرط فاسد تکیه کرده بود و حال اینکه این شرط فاسد است, پس آن رضا نیست. در این جا شما چه میگویید؟ هر چه در آن جا گفتید در مقام ما هم همین است. شما روی قاعده دارید میگویید دیگر, یک وقت است میگویید که در فلان جا این کار اتفاق افتاده و فلان جا نص داریم و نصاً خارج شد «خرج بالنص» بله اما شما روی قاعده دارید میگویید, قاعده اینکه رضایت مشروط است و این شرط که برطرف شد رضایت نیست, این اختصاصی به تجارت و غیر تجارت ندارد. پاسخش این است که آن جا هم همین طور است دیگر. مورد نقض دیگر هم در جریان تبعّض صفقه است. این شرح لمعه هایی که سابق دو جلد بود معمولاً در کتاب های فقهی به جلدین شرح لمعه مثال میزدند, اگر این جلدین شرح لمعه را یک کسی یک جلدش مال خودش است یک جلدش هم غصبی است حالا دارد میفروشد, تبعّض صفقه که هست و رضایت هم به مجموع تعلق گرفته, آن شخص یک دوره این کتاب را میخواهد نه تک جلدیاش را, پس رضای معاملی مشروط است, جزئی از ثمن هم در برابر آن جلد دوم است و جلد دوم هم غصبی درآمده, شما در این جا میگویید معامله باطل است یا بگویید معامله صحیح است و خیاری است و خیار تبعّض صفقه دارد؟ پس رضایتان تحلیل میشود به دو جزء یک جزء هست یک جزء نیست و نسبت به آن جزئی که هست صحیح است, نقض مورد نکاح از همین قبیل است, نقض مورد تبعّض صفقه از همین قبیل است. الجواب الجواب همان طوری که در مسئله اصل مال گفته شد که علم اجمالی به اینکه ثمن چقدر است کافی است, رضای اجمالی هم کافی است. قرارداد عقلا همین است و شارع هم همین را امضا کرده و اینچنین نیست که اگر این شرط فاسد بود عرف و بنای عقلا این باشد که کل معامله را بیایند به هم بزنند. پس هم جواب نقضی دارد که در جریان تبعّض صفقه هست و در جریان نکاح هست, هم جریان جواب حلی دارد و آن این است که رضای اجمالی کافی است. وقتی رضای اجمالی کافی شد ما هیچ دلیلی بیش از این نداریم اینکه فرمود: لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ این تِجارَةً عَنْ تَراضٍ هست. اگر شما حد خاص ذکر کرده باشید, نظیر نماز که نماز تمام اجزایش باید به قصد قربت باشد و با قرائت صحیح باشد که اگر یک جزئش خدای ناکرده ریایی بود مشکل دارد ـ یا همه یا هیچ ـ این تبعّض در مسئله عبادت های ارتباطی وجود ندارد که ما بگوییم حالا این یک جزئش فاسد شد بعداً بیاورد و قضا کند. این طور نیست اگر فاسد شد کلش را احاطه میکند. معاملات که از این قبیل نیست و پیوند این شرط هم با عقد هم به این معنا نیست که بخشی از ثمن در برابر این شرط قرار بگیرد. این پیوند در مقام رضاست و رضا هم به نحو اجمال حاصل است و یا تحلیل میشود «عند العرف».
بنابراین هیچ کدام از این امور یاد شده نمیتواند مانع شمول ادله أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ أَوْفُوا بِالْعُقُودِ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ شود از طرف بالا, نه مانع اندراج مورد بحث تحت آن ادله میشود از طرف پایین, پس هم این مصادیق یاد شده مندرج تحت آن عموم یا اطلاقند هم آن عموم یا اطلاق شامل این محل بحث میشود. تا این جا روشن می شود که شرط فاسدی که فسادش از سنخ مغایرت کتاب و سنت باشد, نه «بوجوده» مانع اصل عقد باشد نه «بوجوده» مانع صحت عقد باشد و نه در دالان تعویض راه داشته باشد, نه در دالان عوضین راه داشته باشد و در بخش سوم قرار بگیرد چنین شرط فاسدی باعث فساد عقد نخواهد شد.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین بخش از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این بود که آیا شرط فاسد, مفسد عقد است یا نه؟ همان طور که قبلاً ملاحظه فرمودید, شرطی صحیح است که واجد شرایط هشت یا دهگانه باشد قهراً شرط صحیح بیش از یک قسم نخواهد بود؛ اما شرط فاسد آن است که فاقد یکی از شرایط هشت یا دهگانه باشد قهراً شرط فاسد هشت یا ده قسم است. پس شرط صحیح یک قسم است و شرط فاسد هشت یا ده قسم این مطلب اول.
مطلب دوم آن است که در مبحث اینکه آیا شرط فاسد مفسد عقد است همه این اقسام هشت یا دهگانه داخل در محل بحث هستند یا بعضی داخلند؟ روشن شد که بسیاری از اینها خارج از بحث هستند؛ زیرا آن شرطی که به وجوده مانع انعقاد عقد است یک، و آن شرطی که به وجوده مانع صحت عقد است دو، این سنخ از شرایط خارج از بحثند؛ برای اینکه فساد اینها موجب فساد عقد نشد, بلکه وجود اینها مانع انعقاد عقد یا وجود اینها مانع صحت عقد شد. شرط فاسدی که میتواند داخل در محل بحث باشد آن شرطی است که فسادش در اثر مخالفت کتاب و سنت باشد وگرنه شرطی که مخالف با مقتضای عقد و با جوهره عقد درگیر باشد این خارج از بحث است. خب حالا اگر شرطی مخالف مقتضای عقد نشد ولی مخالف کتاب و سنت بود؛ مثل اینکه شرط حرامی را در ضمن عقد مطرح کردند آیا این فاسد است یا نه؟ گفتیم ما در دو مقام باید بحث بکنیم که هر مقامی دو جهت را به همراه دارد:
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مقام اول این است که آیا شرط فاسد مفسد عقد هست یا نه؟ اگر ثابت شد که شرط فاسد, مفسد عقد است دیگر نوبت به مقام ثانی نمیرسد؛ ولی اگر ثابت شد که شرط فاسد, مفسد عقد نیست نوبت به مقام ثانی میرسد؛ به اینکه حالا که این عقد صحیح است خیاری است یا عقد لازم است؟ در هر کدام از این دو مقام از دو جهت باید بحث شود؛ در مقام اول مقتضی صحت وجوب دارد؛ یعنی عقد صحیح است و فاسد نیست, یکی اینکه مانع صحت مفقود است و هیچ دلیلی نمیتواند مانع صحت این عقد باشد. در مقام دوم هم مقتضی خیاری بودن این عقد موجود است و مانع بودن خیاری بودن این عقد مفقود. در مقام اول که به صحت عقد برمیگردد که شرط فاسد, مفسد عقد نیست, جهت اولی گذشت؛ یعنی مقتضی صحت عقد وجود دارد برای اینکه اطلاقات و عمومات ادله أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، (1) أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، (2) تِجارَةً عَنْ تَراضٍ،اینگونه از اموری که به اطلاق یا عموم, صحت عقد را تأمین میکند شامل مقام میشود. نه در شمول و انطباق آن مفاهیم بر مورد بحث تردیدی است و نه در اندراج محل بحث تحت آن عموم یا اطلاق تردیدی است، پس مقتضی تام است؛ اما ببینیم مانع هست یا نه. دو تا مانع اصلی مطرح شد:
مانع اول قبلاً گذشت و آن این بود که شرط فاسد, باعث فساد عقد میشود؛ چون «للشرطُ قسطٌ من الثمن» وقتی فاسد بود آن قسط از ثمن مجهول است و قهراً جهالت سرایت به اصل عوض میکند. این ثابت شد که برای شرط قسطی از ثمن نیست و پاسخش داده شد.
مانع دوم این است که ما در داد و ستد گذشته از رکن تجارت که عوض و معوضی در کارند رکن رضایت هم لازم داریم إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ. بنابراین اگر داد و ستدی باید محقق بشود همان طور که عنصر تجارت لازم است عنصر رضایت هم لازم است لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ. (1) شما آن عنصر تجارت را تأمین کردید ولی عنصر رضایت را تأمین نکردید؛ زیرا طرفین که در داد و ستد شرط میکنند که این معامله باشد؛ یعنی رضایتشان مشروط به این شرط است و وقتی شرط فاسد بود و حاصل نبود, پس آن رضایت تأمین نشده, وقتی رضایت تأمین نشده دیگر معامله صحیح نیست. مگر این شرط مطرح نشده, مگر این شرط قید تراضی نیست, مگر مقید با انتفاع قید از بین نمیرود, همه حرف ها را که میپذیرید؛ اگر همه این حرف ها را میپذیرید, پس رضایت در کار نیست؛ وقتی رضایت در کار نشد این معامله میشود باطل. چند تا نقض شده و یک جواب اجمالی داده شده, آن حل تفصیلی مانده است. نقض اینکه شما در باب نکاح اگر شرط فاسدی بشود نصاً و فتواً میگویند باعث بطلان نکاح نیست این یک، در مواردی که کالا مرکب باشد از چیزی که بیعش حلال است و بیعش حلال نیست, در منطقههایی که حرام گوشت را هم مثل گوسفند میخرند و میخورند, اگر یک حرام گوشتی را با گوسفند با هم فروختند آنها این معامله را صحیح میدانند؛ ولی مسلمان که صحیح نمیداند این جا مسئله تبعّض صفقه مطرح است در حالی که رضا مقیّد بود؛ یعنی این گوسفند را با آن حیوان حرام گوشت فروختهاند بعد معلوم میشود که آن حیوان حرام گوشت معاملهاش باطل است و رضایتی که نسبت به کل داشت حاصل نیست. در آن جا معامله صحیح است و خیار تبعّض صفقه است. خیار نشانه صحت معامله است و اگر معامله باطل باشد که دیگر خیاری ندارد. در جایی که دو تا گوسفند را فروختند بعد «تبیّن أنّ أحدهما ملکٌ للغیر» و دیگری هم معامله را اجازه ندهد ـ آن فضولی شده اجازه نداد ـ اگر کسی دو تا گوسفند را بفروشد یکی مال خودش باشد و یکی مال دیگری باشد رضایت مقیّد بود و مشروط بود به دو تا بعد معلوم شد که یکی مال اوست دیگری مال او نیست, کل رضایت حاصل نشده, بعضی رضایت حاصل شده, پس احد و معوض مرکب باشد از «ما یجور» و «ما لا یجوز بیعه»؛ مثل حلال گوشت و حرام گوشت یا جایی که اذن هست و جایی که اذن نیست؛ مثل اینکه گوسفند خودش را با گوسفند دیگری مسلوخ فروخته. در همه موارد چه در نکاح, چه در مسئله ضمیمه شدن گوسفند حلال گوشت با حیوان حرام گوشت یا ضمیمه شدن مملوک و غیر مملوک, این سه مورد و امثال اینها همه فتوایتان صحت معامله است این نقض. راه حل این بود که در همه موارد رضای اجمالی لازم است و رضای اجمالی حاصل است و رضای اجمالی هم کافی است.
1) (4) . سوره نساء, آیه29.
یک نقد دیگری شده است که آن نقد میگوید: مقام ما با مواردی که شما نقض کردید فرق دارد؛ چون مقام ما با مواردی که شما نقض کردید فرق دارد در آن جا رضایت حاصل است ولو اجمالاً, این جا اصلاً رضایت حاصل نیست. بیان ذلک این است که در جایی که تبعّض صفقه میشود و مانند آن، شما در متن قرار معاملی مشکلی ندارید؛ یعنی کلاً عوض معلوم, معوض معلوم, رضایت هم معلوم. اما در مقام ما شما در متن قرارداد معاملی مشکل جدی دارید. چرا؟ چون شما در متن معامله یک شرطی کردید که شارع او را امضا نکرده و این حرام است. در موارد دیگر آن متعلق خارجی حرام است. وگرنه اگر شما بگویید من این گوسفند را با آن حرام گوشت ـ خنزیر ـ فروختم این جا معصیت نکردید. خوردن حرام گوشت حرام است, گرفتن ثمن در مقابل او حرام است, اما در این عرض بندی و سربندی عقد شما معصیت نکردید. الآن شما گفتید که من مال زید را به شما فروختم این نظیر تهمت و غیبت نیست که حرام باشد, یک کار لغوی کردی یک حرف لغوی زدی؛ نعم اگر بیع معاطاتی کرده باشید مال مردم را بگیرید به دیگری بفروشید این تصرف غاصبانه است و حرام, ولی بگویید که آن زمین را که مال زید است شما به نام دیگری قباله بکنید, یک کار لغوی کردید نه اینکه معصیت کردید اینکه غصب نیست. این لفظ است و لغو است و کار بی حاصل. در آن جایی که مبیع مشکل خارجی دارد, چون متعلق گیر است نه خود عقد. بنابراین در آن جا عقد رضای معاملیاش را به همراه دارد ولی در مقام ما شما در حوزه عقد گیرید؛ برای اینکه شما یک شرطی کردید که همین شرط خلاف شرع است. شما شرط کردید که این انگور را خمر کنند همین کار خلاف شرع است. بنابراین با مواردی که نقض کردید خیلی فرق دارد؛ لذا در آن جا میشود گفت صحیح است و رضای معاملی حاصل است ولو اجمالاً اما این جا باطل است. این توهّم هم فاسد است برای اینکه در اینگونه از موارد آن که شرط اصیل است آن موضوع خارجی و متعلق خارجی است و این تلفظ یا انشای این صیغه، این طریق است برای آن، نه موضوعیت داشته باشد. چون اساس کار آن خارج است صبغه حقوقی هم مال آن خارج است؛ لذا شما میتوانید آن «مشروطٌ علیه» را به محکمه ببرید و از او بخواهید که آن مورد شرط را انجام بدهد. پس معلوم میشود محور اصلی شرط آن شیء خارجی است. اگر محور اصلی شرط همین تعهد بود که دیگر جای محکمه نبود. این تعهد کرد و تعهد که شما چطور میتوانید بروید محکمه, معلوم میشود که محور اصلی شرط آن شیء خارجی است. اینکه اجبار و تحمیل جایز است و وصف کردند که اگر او را به دیگری منتقل کند آیا معامله باطل است یا نه, همه اینها معلوم میشود که محور شرط آن شیء خارجی است این تعهد یک طریق است برای وصول به او. پس فرقی بین مقام ما و موارد نقض نیست و این نقض ها درست است و اگر گفتیم آن جواب اجمالی این است که رضای اجمالی کافی است بر همه کافی است. اما جواب اساسی که گفته میشود شرط فاسد, مفسد عقد نیست این است که عقدها یا لازمند یا جایز و عقد جایز یک مرحلهای است؛ مثل ودیعه, عاریه, هبه, این موجب آن قابل یک چیزی را سربندی کردند همین و هر لحظه هم خواستند به هم میزنند. هیچ کدام تعهدی ندارند که پای امضایشان بایستند, یک عقد جایز است. اما بیع اجاره و سایر عقود لازمه اینها دو مرحلهای است در مرحله اولی یک دالان ورودی یک نقل و انتقال است که کسی ملکی را از خودش به دیگری منتقل میکند و در برابر ملک او را تملک میکند, حالا یا عین یا منفعت.
در حوزه نقل و انتقال این جا حقیقت بیع و اجاره است و چون بیع و اجاره و مانند آن، جزء عقود لازمهاند, پس یک فرق جوهری با عقد ودیعه, با عقد عاریه, با عقد هبه دارند و آن این است که غیر از دالان نقل و انتقال و ایجاب و قبول یک حوزه دیگری هم مطرح است و آن این است که طرفین میگویند ما این کار را کردیم و پای امضایمان میایستیم. این تعهد باعث میشود که از این داد و ستد به عنوان عقد یاد میشود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ناظر به آن است و مانند آن. اینکه طرفین متعهدند که ما پای امضایمان میایستیم این تعهد در عاریه نیست, در ودیعه نیست, در هبه نیست و مانند آن، این تعهد باعث میشود که این عقد شود عقد لازم و در مواردی که این تعهد وجود ندارد آن عقدها میشود عقد جایز, این فرق جوهری عقد لازم و عقد جایز است. در عقد لازم که طرفین متعهدند که ما پای امضایمان میایستیم بنای عقلا و غرائز مردمی همین است و شارع مقدس هم همین را امضا کرده است که فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ, این تعهد ثانی که میگویند ما پای امضایمان میایستیم گاهی باز است گاهی بسته, گاهی مطلق است, گاهی مشروط. اگر مطلق بود و باز بود طرفین «بالقول المطلق» باید پای امضایشان بایستند؛ لذا آن فروشنده هم صریحاً اعلام میکند و آن جا مینویسد مالی که من فروختم پس نمیگیرم و حق شرعی و قانونی او هم هست که چنین کاری بکند. چه اینکه خریدار هم میتواند بگوید مالی که خریدم پس نمیدهم. حالا یک وقت طرفین با تراضی یکدیگر اقاله میکنند, مطلبی جداست وگرنه هر کدام میتوانند بگویند مالی که ما خریدیم پس نمیدهیم و اگر باز نبود, مطلق نبود و بسته بود؛ یعنی «احد الطرفین» شرط کردند که من مادامی پای امضایم میایستم که فلان کار را کنیم یا فلان شرط حاصل باشد یا فلان شرط را تحصیل بکنی؛ در چنین موردی این عقد میشود عقد خیاری. بحث ما همان طوری که در مقام اول ما خواستیم بفهمیم موضوع بحث کجاست در این شرط فاسدی است که در حوزه دوم وجود دارد، نه در حوزه اول. شرط فاسدی که در دالان نقل و انتقال باشد کل عقد را فاسد میکند؛ اما شرط فاسدی که در حوزه تعهد باشد که ما پای امضایمان میایستیم, این کاری به حوزه اول ندارد. به چه دلیل سرایت کند؟ ادله صحت عقد که او را شامل شده این تعهد هم که مربوط به حوزه ثانی است؛ نعم اگر این شرط حاصل نشد بله او خیار دارد میتواند معامله را به هم بزند یا اگر این شرط فاسد بود تعهد کعدم تعهد است. بنابراین اگر میبینید شرط فاسد مفسد عقد نیست؛ برای اینکه با حوزه نقل و انتقال کار ندارد, با حوزه الزام و التزام کار دارد که من پای امضایم میایستم یا نه. چون وقتی میگوید من پای امضایم میایستم یا نمیایستم مربوط به این است که آن عقد به نصاب خودش رسیده است و تام است, چون عقد به نصاب خود رسید و تام بود دیگر عقد را هرگز فاسد نمیکند.
فتحصل, سرّ اینکه در همه موارد فتوا بر این است که شرط فاسد مفسد نیست یا ضمیمه فاسد مفسد نیست و مانند آن؛ برای آن است که در حوزه نقل و انتقال هیچ خللی راه پیدا نمیکند. بله اگر کسی این دو مقام را از هم تفکیک نکند و خیال بکند که شرط فاسد به حوزه اولی و به نقل و انتقال سرایت میکند, بله او به آسانی فتوا میدهد که شرط فاسد مفسد عقد است در حالی که موطنها دوتاست و محور شرط در مقام ثانی؛ یعنی تعهد بخش لزوم وفاست و عقد محور اصلیش تملیک و تملک است. اگر این تحلیل به عمل آمد آن وقت سرّ اینکه گفته میشود شرط فاسد مفسد عقد نیست مشخص خواهد شد .در این جا هیچ فرقی از نظر نقل و انتقال بین التزام خلاف شرط با سایر مواردی که انجام میدهند نیست؛ برای اینکه معیار متعلق است, آن متعلق خلاف است, مشروع نیست و شارع امضا نکرده، لکن اینکه شارع امضا نکرده ناظر به حوزه دوم است؛ چون حوزه دوم متزلزل شد این عقد میشود خیاری. اما حوزه اول چون متزلزل نشد این عقد میشود صحیح.
پرسش: از کجا مشخص می شود که شرط متعلق به حوزه نقل و انتقال است یا اینکه متعلق به حوزه وفای به عقد است؟
پاسخ: خود شرط مشخص میکند, یک وقت شرط میکند که این زمین صد متر باشد معلوم میشود در حوزه نقل و انتقال است یا شرط کند که این خانه بَرِ جاده باشد که وصف مبیع است این معلوم میشود که در حوزه نقل و انتقال است. یک وقت شرط میکند به اینکه خانه را فروختم شما خیاطت کنید یا شخص آن انگور را خمر بکند, بله این معلوم میشود که در حوزه دوم است دیگر نه در حوزه اول.
بخش چهارم که احکام شرط صحیح گفته شد هفت مسئله بود مسئله اولی از مسائل سبعه بخش چهارم این بود که «یجب الوفاء». این: «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هم حکم وضعی را به همراه داشت هم حکم تکلیفی را, بر «مشروطٌ علیه» واجب است که به شرط وفا کند.
مرحوم آخوند و بعضی از آقایان(رضوان الله علیهم) نظرشان این بود که این فقط صبغه وضعی و حقوقی دارد؛ (1) اما مرحوم شیخ(رضوان الله علیهم) و امثال ایشان «کما هو الحق» گذشته از صبغه حقوقی, صبغه فقهی هم دارد؛ یعنی بر این شخص «مشروطٌ علیه» واجب است انجام بدهد.
پرسش: در دالان نقل و انتقال که نیست در دالان أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است.
پاسخ: نه وقتی که نقل و انتقال را شارع مقدس امضا کرده است این نقل و انتقال با این تعهدی که کردند میشود عقد آن وقت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میآید روی آن. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ وجوب وفا دارد. این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یک امر امضایی است؛ نظیر أَقیمُوا الصَّلاةَ که نیست در فضای عرف دوتا تعهد است ما این حرف ها را که حقیقت شرعیه نیست که از نص یا آیه یا روایت درآورده باشیم این از تحلیل غرائز و ارتکازات مردمی است. مردم بین عاریه, بین ودیعه, بین هبه, با بین بیع فرق میگذارند یک چیزی را که عاریه دادند فوراً میتوانند پس بگیرند؛ اما چیزی را که فروختند میگویند پس نمیگیریم این چه در مسلمان و چه غیر مسلمان.
پرسش: اگر شرط در حوزه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ هم الزام آور باشد پس شرط فاسد, مفسد عقد است.
1) (5) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص245-246.
پاسخ: نه شارع باید امضا کند, چون اگر شرطی واجد آن شرایط ثمانیه یا عشره نبود شارع امضا نمیکند, لغو است و چون شارع امضا نکرد وفا به همراهش نیست.
پرسش: بنای عقلا اگر امضای شارع نباشد هیچ فایدهای ندارد.
پاسخ: بله؛ مثل ربا و امثال ربا. اما خود عقلا بین بیع و بین عقد ودیعه, عقد عاریه, عقد هبه و سایر عقود اذنیه فرق میگذارند. فرق جوهری آن «عند التحلیل» همین است که در آنها یک نقل و انتقال است و لا غیر در مسئله بیع اجاره و سایر عقود لازمه دو تا کار است: یکی نقل و انتقال و یکی اینکه ما به پای امضایمان ایستادهایم و شارع هم همین را امضا کرده و وجوب وفا هم مال همین تعهد است.
پرسش: اگر قصد اینها به شرع باشد اصلاً این شرط منتقل می شود؟
پاسخ: وقتی شارع امضا نکند نه دیگر. یک وقت شرط به حوزه اول برمیگردد؛ مثل اینکه میگویند این شرط میکند که این مبیع اینچنین باشد؛ بله این ممکن است فسادش سرایت بکند یا مثلاً مشکل دیگر داشته باشد. ولی وقتی ما تحلیل کردیم این شرط در حوزه دوم برمیگردد حوزه اول به صحت خودش باقی است.
پرسش: آیا این شرطی که خلاف شرع هست منعقد نمی شود؟
پاسخ: این شرط منعقد نمیشود ولی آن بیع که منعقد شده.
مقام ثانی؛ مقام ثانی این است که مقتضی خیار وجود دارد یک، مانع خیار مفقود است دو، این دو بحث که در مقام اول راجع به صحت عقد بود, در مسئله خیاری بودن عقد هم هست. چهار امر شد: دو امر مربوط به صحت عقد, دو امر مربوط به خیاری بودن عقد. در بحث اینکه شرط فاسد, مفسد عقد نیست و این عقد صحیح است، بحث این بود که مقتضی صحت موجود و مانع صحت مفقود. حالا وقتی به مقام ثانی رسیدیم بحث این است که مقتضی خیاری موجود, مانع خیاری بود مفقودـ حالا به مقام ثانی باید برسیم ـ بنابراین اگر شرطی خلاف شرع بود شارع مقدس این شرط را امضا نمیکند و چون امضا نکرد حوزه دوم آسیب میبیند نه حوزه اول.
یک فرمایش مرحوم شیخ داشتند که یک نقدی مرحوم آقای نائینی داشت که آن نقد وارد نبود یک نقدی هم مرحوم آقا سید محمد کاظم دارد که آن نقد وارد است. مرحوم شیخ فرمودند که شرط که فاسد شد وجوب وفا نیست «استحب الوفاء» (1) برای اینکه وعده است. مرحوم آقای نائینی اشکال کرده بود که وعد از سنخ اِخبار است نه وجوب وفا (2) و اینها استحباب ندارد این سخن ناتمام بود که معلوم شد از سنخ انشا است از سنخ اِخبار نیست. اما اشکال مرحوم آقا سید محمد کاظم (3) وارد است و آن این است که اگر شرط فاسد شد به چه دلیل وفا مستحب باشد؛ یعنی این پیمان باطل است. شما چرا میگویید منقلب میشود به وعده, مگر ما یک دلیلی داریم که اگر شرط فاسد شد تبدیل میشود به وعده تا شما بگویید وفا مستحب است این کار باطل است دیگر. باطل یعنی لغو است این را باید ریخت دور. کجایش وعده است که شما میگویید «استحب الوفاء». بنابراین این نقد مرحوم آقا سید محمد کاظم میتواند وارد باشد؛ ولی فرمایش مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیهم اجمعین) وارد نیست.
حالا چون روز چهارشنبه است مقداری هم بحث هایی که مربوط به خود ماست مطرح کنیم. برای ماها که در حوزه علمی داریم کار میکنیم.
بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خیلی راهگشاست و خطری هم که در بین راه است خیلی راهزن است. وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) درباره اینکه علم نور است: «یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» (4) به دنباله آن مطالب، این فرمایش را فرمودند که اگر نور وارد قلب شد این طور نیست که قلب را روشن کند؛ بلکه قلب را مشروح میکند باز میکند اولاً و همه فضا را نورانی میکند ثانیاً.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که این را دلیل بر تجرد روح گرفتند از همین بیان نورانی پیغمبر گرفته شد؛ چون غالب فرمایشات حضرت امیر مسبوق است به بیان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم). آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ» (1) فرمود ظرف علم با همه ظروف عالم فرق دارد. یک چیزی ظرف آب است, یک چیزی ظرف عسل است, یک چیزی ظرف چیز جامد است, یک چیزی ظرف مایع است. هر ظرفی با آمدن مظروف یا پر میشود یا ظرفیتش کم میشود این خاصیت ظرف است. اگر یک مسجدی، یک محفلی جایی صد نفر بود وقتی صد نفر آمدند پر میشود نود نفر آمدند ظرفیت او دیگر بیش از این نیست و فقط ده نفر را جا میگیرد «کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ» اگر مظروف آمده از ظرفیت ظرف میکاهد این یک اصل کلی است و تجربه هم تأیید میکند. بعد فرمود: «إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ» مگر ظرف دانش, این دانش نه تنها از ظرفیت دل کم نمیکند؛ بلکه ظرفیت را توسعه میدهد؛ یعنی اگر یک طلبه قبلاً میتوانست ده تا مسئله اصولی را با خواندن رسائل بفهمد وقتی این ده تا مسئله آمد وارد حوزه کفایه شد حالا میتواند صد تا مسئله را بفهمد؛ یعنی آن ده تا مطلب علمی این دل را توسعه داد و آن مظروف این ظرف را وسیع کرد معلوم میشود نه ظرف مادی است نه مظروف؛ برای اینکه ما یک موجود مادی نداریم این که بیاید مظروف خودش را جای خودش توسعه بدهد که «إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ» این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که نشان از تجرد روح است که اگر چیزی وارد صحنه دل شود ظرفیت دل را کم نمیکند؛ بلکه توسعه میدهد و هر چه انسان داناتر شود رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (2) ی او روشنتر و شفافتر است. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) مسبوق به آن بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود علم نور است وقتی وارد شد «انفصح الصدر و انشرح» دل باز میشود مشروح میشود میبینید این قصاب ها گوشت را تکه تکه میکنند میگویند تشریح کرده، این تالار تشریح این است. شرحه شرحه خواهم از فلان، همین است؛ یعنی میخواهم باز شود مشروح شود دلی که متن است جای این حرف ها نیست ولی وقتی خود دل شرح شد این مطلب را میپذیرد. حضرت فرمود: «انفصح و انشرح الصدر» به حضرت عرض کردند که آیا علامتی هم دارید که ما بفهمیم یا نه, چون امر حسی که نیست که ما بفهمیم این دل باز شد. فرمود: آری علامتش «التجافی من دار الغرور، و الإنابة إلی دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل نزول الموت» (3) این علامت شرح صدر است. «مشروح الصدر» کسی است که این سه علامت را دارد. علامت شرح صدر این است: «التجافی من دار الغرور، و الإنابة إلی دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل نزول الموت».
تجافی؛ یعنی جا خالی کردن اینکه میگوید مأموم مسبوق در رکعت دوم امام و رکعت اول او در حالت تشهد متجافی است تجافی میکند جا خالی میکند؛ یعنی آماده بلند شدن است, این حالت را میگویند حالت تجافی. فرمود: انسان باید همین طور نیم خیز آماده باشد از «دار الغرور» فاصله بگیرد همیشه، تا این «دار الغرور» میخواهد این را مغرور بکند فریب بدهد که تو عالمی، تو اعلمی، این بلند شود و فرار کند و حرف این را گوش نکند یا موارد دیگر «التجافی عن دار الغرور»؛ از «دار الغرور» کجا فرار بکند «و الانابه الی دار الخلود» حالا این انابه که ثلاثی مزید است ثلاثی مجردش یا «ناب ینیبُ» است یا «ناب ینوب» اگر «ناب ینوب» بود؛ یعنی پشت سر برود نوبت بگیرد که چه وقت راهش میدهند, اگر از «ناب ینیبُ» باشد؛ یعنی «انقطع ینقطع» پشت سر هم باید رابطه خودش را از این «دار الغرور» کم بکند و قطع بکند که بهتر برسد «و الاستعداء للموت قبل حلول الموت» این سه علامت. ابن مسعود هم که از وجود مبارک حضرت سؤال کرد که علامت شرح صدر چیست این سه چیز را بیان کرد. حالا ـ انشاءالله ـ اگر ما به شرح رسیدیم که رسیدیم, اگر خدای ناکرده به آن جا نرسیدیم این خطر را بدانیم و حداقل از این خطر نجات پیدا کنیم و آن این است که این دستگاه گوارشی ما بسیار بد عمل میکند و این دل آلوده ما هم از او بدتر عمل میکند. دستگاه گوارشی ما که بسیار بد عمل میکند همان قصه معروف است که آن اهل دل وقتی شنید کسی از دستشویی آمده گفت ببخشید این جا جای مناسبی نیست فرمود: اگر گوش میدادی تو باید عذرخواهی میکردی این دستشویی محصول کار توست، آنها سیباند گلابیاند نانند آبند آنها میگویند ما خودمان طیّب و طاهر بودیم یک ساعت با تو بودیم تو ما را به این صورت درآوردی، تو باید از ما عذرخواهی کنی ما که بد نبودیم. این لجنی که انسان به او مبتلاست. بدتر از این لجن آن مسئله دل است. کسی که بیمار است دستگاه گوارشیاش کار نمیکند این اگر شیرین ترین گلابی را به او بدهی در دستگاه او تبدیل به سم میشود یا نمیشود؟ تبدیل به سم میشود اینکه او را هضم نمیکند، اگر هضم میکرد که فربه میشد چون دستگاه گوارش او مریض است همین سیب, همین گلابی, همین میوه شاداب به صورت سم درمیآید و بدتر از او آن صحنه قلب ماست. این علم و دانش را اگر خدای ناکرده به دل بیمار بریزند این تبدیل میکند به حسد, به منیّت, به برتری, به مقام خواهی, به داعیه داشتن. میبینید شما ابن هضم دو جلد, ملل و نحل دو جلد, چه شهرستانی چه ابن هضم هر دو دو جلد نوشتند یکی ملل است یکی نحل است. ملل را انبیا آوردند نحل را همین آخوندها آوردند. تا برسد به وهابیّت برای دیگران و بهائیت برای ما. کدام آخوند است که وهابیت را آورده؟ کدام آخوند است که بهائیت را آورده؟ اینها همهشان تحصیل کرده حوزههای علمیاند؛ پس این خطر هست. اگر خدای ناکرده فی قُلُوبِهِمْ مَرَض (1) شد این علم وقتی وارد این صحنه شود این را به صورت وهابیت و بهائیت درمیآورد او هم چهار تا آیه حفظ کرده, چهار تا روایت حفظ کرده این خطر هست. این حرف را مرحوم فیض از حکمای یونان نقل میکند که چندین قرن گذشته است این را مرحوم فیض در کلمات مکنونه نقل میکند این خطر روزانه ماست این دیگر قصه گذشت و امثال ذلک نیست این خطری است که هر روز داریم میبینیم که اگر علمی وارد یک قلب بیمار شود چه خواهد کرد .
1) (13) . سوره بقره, آیه10.
وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هر صبح از شش چیز به خدا پناه میبرد «إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الشَّکِّ وَ الشِّرْکِ، وَ الْحَسَدِ وَ الْبَغْیِ، وَ الْحَمِیَّةِ وَ الْغَضَبِ» (1) این استعاذههای حضرت دفعی است و برای ما رفعی است. معصومین این استعاذهها را دارند که این خطرها به سراغ آنها نیاید که نخواهد رفت ماها داریم که خدای ناکرده اگر مبتلا شدیم رفع کنیم؛ ولی این خطر هر روز ما را تهدید میکند که اگر یک چیزی را یاد گرفتیم مبادا نسبت به دیگری بگوییم «انا اعلم منه»؛ تا گفتیم «انا اعلم منه» معلوم میشود همان حرف أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (2) است این یک اصلی است. وقتی این «انا اعلم منه» و أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ درآمد این حرف صریح شیطان است من از او بهترم. اگر تو از او بهتری، باید شاگردتر باشی خاضعتر باشی متواضعتر باشی. همین که گفت أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ یا نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ (3) میشود حرف شیطان. اما اگر گفت خدا را شکر که چهار تا کلمه به ما فهماند ما به این عمل کنیم دیگران بهتر از ما هستند یا ما از دیگران خبر نداریم این میتواند راه را بهتر طی کند که ما به برکت میلاد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و میلاد وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) برای همه مسلمان ها برای همه شیعهها برای همه علاقمندان و طرفداران وحدت, برای همه حوزویان و دانشگاهیان مخصوصاً برای شما اعزه از خدای سبحان مسئلت میکنیم.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین بخش از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ همان طور که قبلاً ملاحظه فرمودید، شرط صحیح بیش از یک قسم نیست و آن شرطی است که واجد شرایط هشت یا دهگانه باشد. شرط فاسد هشت یا ده قسم است؛ چون هر شرطی که فاقد یکی از شرایط هشت یا دهگانه باشد این فاسد است. چون شرط فاسد متعدد است, آیا تمام اقسام شروط فاسد داخل در محل بحث است یا نه روشن شد که آن شرطی که به وجوده مانع انعقاد عقد است یا شرطی که به وجوده مانع صحت عقد است، این از محل بحث بیرون است. شرطی که به فساده محتمل است که عقد را فاسد کند این داخل در محل بحث است. قهراً در بین این شرایط هشت یا دهگانه که فاسدند آن شرطی که مخالف کتاب و سنت است و بعضی از شرایطی که مصداقاً داخل در محل بحث هستند و می مانند, این تحریر محل بحث بود که روشن شد. اقوال در مسئله به صورت رسمی دو قول بود:
قول اول اینکه شرط فاسد مفسد عقد هست مرحوم شیخ انصاری آن را به مرحوم شیخ طوسی و همفکرانشان نسبت میدهند.
قول دوم این بود که شرط فاسد مفسد عقد نیست و آن را به مرحوم علامه و همفکرانش نسبت میدهند. هم مرحوم آقا سید محمد کاظم (2) هم مرحوم آخوند (3) (رضوان الله علیهما) هر دو بزرگوار فرمودند که این سهو قلم مرحوم شیخ است و آن قولی که ایشان به شیخ طوسی نسبت دادند مال مرحوم علامه است آن قولی که ایشان به علامه نسبت دادند مال مرحوم شیخ طوسی است، این سهو قلم است یا سهو در چاپ است و مانند آن.
پس دو قول در مسئله است و اشاره شد که بحث در دو مقام است:
مقام اول اینکه آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ اگر شرط فاسد مفسد عقد بود دیگر نوبت به مطلب و بحث دیگر نمیرسد. ولی اگر شرط فاسد مفسد عقد نبود، نوبت به مقام ثانی میرسد که حالا این عقد صحیح شد, آیا عقد لازم است یا عقد خیاری؟ و در طرح بحث هم اشاره شد.
مختار در مسئله این است که شرط فاسد مفسد عقد نیست و قهراً مقام دوم هم باید مطرح شود و در مقام دوم هم مختار این بود که شرط فاسد که مفسد عقد نیست, عقد را از آن لزوم به تزلزل منتقل میکند و عقد را خیاری میکند و اشاره شد که برای تتمیم این مطلب باید چهار حکم را لازم داریم؛ در هر دو مقام دو چیز مطرح است: در مقام اول مقتضی صحت وجود دارد که این عقد صحیح است؛ یعنی شرط فاسد عقد را فاسد نمیکند, مقتضی صحت وجود دارد و مطلب دوم اینکه مانع صحت مفقود است.
مقام ثانی هم همین دو مقام مطرح است: یکی اینکه مقتضی خیار وجود دارد, یکی اینکه مانع خیار وجود ندارد. خب تا حدودی در طی بحث های قبل بعضی ها تصریحاً و بعضی ها تلویحاً روشن شد که شرط فاسد عقد را فاسد نمیکند این عقد صحیح است یک، و خیاری است دو, و اگر بدانند که شرط فاسد هست و مفسد عقد است، جدشان متمشی نمیشود؛ اما اگر بدانند که این شرط فاسد است نزد شرع و ـ معاذ الله ـ به شریعت اعتنایی ندارند أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (1) او به هوای خود و میل خود کار میکند, بله جد او متمشی میشود. ولیّ متشرع جد او متمشی نمیشود یکی از راه های بطلان شرط و فساد شرط همان عدم تمشی جد بود دیگر که اگر کسی شرط فاسد بخواهد داشته باشد و متشرع باشد جدش متمشی نمیشود.
1) (4) . سوره جاثیه, آیه23.
پرسش: اصلاً وجود ندارد.
پاسخ: چرا وجود ندارد این همه معاصی که انجام میدهند این همه رباها که به جد میگیرند, الآن این همه بانک هایی که محل ابتلای همه است, این جد متمشی نیست؟ این بی اعتنای به شریعت است و خواسته خود را جد میداند. این أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ همین است. آن آیه نورانی که دارد وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (1) همین است. فرمود: بسیاری از مردم مشرکند. در حرف لطیف صدرالدین قونوی این بود که هیچ معصیتی از هیچ عاصی صادر نمیشود «الا و هو مشرک». چرا؟ برای اینکه یک وقت انسان گناه میکند یا جهل به موضوع دارد یا جهل به حکم دارد یا سهو موضوع دارد یا سهو به حکم دارد یا نسیان موضوع دارد یا نسیان حکم دارد یا خطا دارد یا اجبار دارد یا اضطرار دارد یا الجا دارد, همه اینها با حدیث رفع (2) نفی شده است. اما کسی عالماً عامداً گناه میکند این را شما باز کنید همان شرک درمیآید. کسی عالم است عامد است میداند غیبت حرام است و این همه غیبت را دارد میکند معنایش یعنی چه؟ یعنی خدای من میدانم شما فرمودی که غیبت حرام است؛ ولی به نظر من عیب ندارد من دارم غیبت میکنم. هیچ عصیانی نیست «الا و هو یرجوا الی الشرک» وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ. حالا آنکه در ذیل این روایت آمده که از حضرت سؤال میکنند که چطور اکثری مؤمن مشرکند حضرت یک مصداق روشنی فرمود فرمود: «لَوْ لَا فُلَانٌ لَهَلَکْتُ» (3) یا همین تعبیر که اول خدا دوم فلان شخص. خدا اولی نیست که دومی داشته باشد در برابر خدا کسی نیست که ما بگوییم خدا هست و فلان کس؛ باید بگوییم خدا را شاکریم که از آن راه خدای سبحان بیمار ما را شفا داد نه «لو لا فلان لهلکتُ» این راهنمایی بود که خود ائمه کردند در ذیل این آیه.
غرض این است که الآن در فضای اسلامی هم هست, در جامعه مسلمین هم هست و هر مسجد هم که بروند بگویند أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا (1) و دارند میگیرند و جِد هم هست. غرض این است، کسی که خود را صاحب شریعت میپندار همین است اگر واقعاً متشرع باشد و جِدش متمشی نباشد البته این جزء آن اقسام هشت یا دهگانه شرطی است که فاسد است؛ برای اینکه جِدش متمشی نشد. به هر تقدیر بحث در دو جهت بود: یکی اینکه شرط فاسد مفسد عقد نیست و یکی اینکه شرط فاسد ولو فاسد هست ولی خیارآور است. در جهت اولی روشن شد که دلیل، مقتضی صحت, اطلاقات یا عمومات ادله صحت عقد است أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ هست أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) هست تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3) هست و سایر ادلهای که ناظر به این اسباب شرعی است اینها را امضا کرده. مانع صحت هم گفته شد که چون «للشرط قسطٌ من الثمن»، شرط فاسد شد آن قسط از ثمن در کار نیست, جهل پیدا میشود و جهل سرایت میکند به عقد و عقد را فاسد میکند. این مانع هم منتفی شد؛ برای اینکه برای شرط قسطی از ثمن نیست. مانع دیگری طرح شد و آن این بود که رضای معاملی مشروط است؛ برای اینکه شرط کردند و مطلق نیست بلکه مقیّد است. هر مقیّدی هم به انتفاع قیدش منتفی میشود و وقتی رضای معاملی مشروط شد و مقیّد شد به این شرط و این شرط هم فاسد و منتفی شد آن مقیّد هم منتفی میشود ما تجارت داریم و ولی «عن تراضٍ» نیست؛ چون عن تراضٍ نیست این معامله باطل است. اشاره شد که «عند التحلیل» مسئله رضا به دالان دوم برمیگردد، نه دالان اول.
دالان اول دالان تبادل و تبدیل مال به مال است و دالان نقل و انتقال است و امثال ذلک.
دالان دوم, قلمرو التزام است که من پای امضایم میایستم آن عقد اگر نظیر ودیعه باشد, عاریه باشد, امانت باشد, هبه باشد و امثال ذلک باشد بله همان دالان اول را دارد و دیگر التزامی نیست که من پای امضایم میایستم. اما اگر نظیر بیع باشد, اجاره باشد, سایر عقود لازمه باشد، گذشته از آن دالان نقل و انتقال تعهد هم دارد. این حرف هایی بود که قبلاً هم گذشت. بنابراین هم مقتضی صحت موجود است, هم مانع صحت منتفی. در این بخش این شبهه مانده و آن این است که اگر شما شرط را میگویید خارج از حوزه نقل و انتقال است و فقط در حوزه تعهد جا دارد؛ پس تملیکی در کار نیست و انشای نقل و انتقالی در کار نیست. اگر انشای نقل و انتقال در کار نبود و تملیکی در کار نبود، «مشروطٌ له» مالک شرط نخواهد شد، «مشروطٌ علیه» چیزی به عنوان شرط بدهکار نیست. آن وقت اگر «شرط الخیاطه» کرد شما که میگویید این دالان نقل و انتقال نیست، دالان تعهد و التزام است. اگر در دالان نقل و انتقال حضور ندارد؛ پس «مشروطٌ له» چیزی را مالک نیست «مشروطٌ علیه» چیزی را تملیک نکرده است. پاسخ این شبهه این است که: شرط قبلاً بیان شد که دو قسم است: یا به وصف «احد العوضین» برمیگردد یا بیگانه است. اگر به وصف «احد العوضین» برگردد, خانهای را فروخته است که مشروط به این شرایط و اوصاف باشد یا فرشی را فروخته است که موصوف به این اوصاف باشد, همه این شرایط در حوزه نقل و انتقال واردند, چون جزء وصف «احد العوضین» هستند. پس اینگونه از شرایط خارج از بحث است برای اینکه در حوزه نقل و انتقال است. اما شرط دیگری نظیر شرط خیاطت یا شرط اینکه این کالایی که ما از شما خریدیم شما از گمرگ ترخیص کنید و سعی ترخیص کردن به عهده شما باشد. این جا انشای تملیک میخواهد ما که نمیگوییم حالا که خارج شده است از حوزه نقل و انتقال اول، بدون تملیک این شرط بسته میشود «مشروطٌ علیه» بدهکار نیست «مشروطٌ له» طلبکار نیست این را که نمیگوییم, این جا انشاست. منتها این تملیک خارج از دالان اول است در حوزه تعهد که هر کدام میگویند ما پای امضایمان میایستیم این جا یک انشای تملیک و تملکی هست. اینچنین نیست که اگر این خارج از حوزه نقل و انتقال اول بود، دیگر نیازی به تملیک نداشته باشد. انشاء شرط که این کالا را ما از شما میخریم به این شرط که شما ترخیص را به عهده بگیرید و از گمرگ خارج کنید. اینکه میروند به محکمه مراجعه میکنند برای اینکه صبغه حقوقی دارد. آنکه قبلاً گذشت که «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را با ارجاع به محکمه قضا وادار کند که این شرط را امضا کند, چون صبغه حقوقی دارد و مشروطٌ له طلبکار است. پس اگر گفته شد در حوزه نقل و انتقال اول خارج است, معنایش این نیست که تملیکی و تملکی در کار نیست. بنابراین آن جهت اولی کاملاً تأمین شده است؛ یعنی دلیل صحت عقد سر جایش محفوظ است و راهی هم برای ابطال این عقد به وسیله شرط فاسد نیست. برخی ها نسبت به مرحوم شیخ و سایر فقها(رضوان الله علیهم) این نقد را دارند که شما اصل مسئله را درست تصور کردید و اینکه میگویید شرط فاسد مفسد عقد است یا مفسد عقد نیست، این را درست تصور کردید یا خلط تکوین و اعتبار کردید.
بیان ذلک این است که ما یک میوه فاسد داریم و یک شرط فاسد, میوه فاسد میوه یک امر موجود خارجی است و اگر فاسد شد منشأ تولید حشرات است بوی بد دارد فضا را آلوده میکند؛ این جا جای این است که بگوییم این میوه فاسد آن آثار بد را دارد. این معنای فساد در امر تکوینی است. اما وقتی گفتیم که این انگور را به او فروختند به شرط اینکه این انگور را خمر کند این شرط فاسد است. فاسد است یعنی لغلغه لسان است؛ یعنی چیزی موجود نشده وشما به دنبال چه میگردید؟ این شرط فاسد؛ یعنی شرط لغلغه لسان و شرطی که لا یوجد شرطی که معدومٌ. این شرط معدوم که اثر ندارد در چیزی، شما بگویید شرط فاسد مفسد عقد است یعنی چه؟ چون اگر میوه خارجی است شما اعتباری حرف میزنید و تکوینی فکر میکنید. اگر شرط فاسد یک چیزی بود موجود؛ آنگاه شما میتوانستید بحث بکنید که آیا این امر موجود اثرش به عقد میرسد یا نه؟ اما وقتی میگویند این شرط فاسد است این لیس تامه است؛ یعنی «لم یوجد»؛ یعنی تعهد لغو است. یک حرف لغوی را زده به شرط «أن تجعله خمرا» این حرف لغو است. اگر لغلغه لسان است و لغو است چیزی نیست تا اثر کند و شیء دیگر را فاسد کند. این خلاصه نقد و پاسخش این است که ما که این را به صورت یک روایت یا آیه نداریم که شرط فاسد مفسد عقد است یا نه، ما فوراً لفظ را برمیگردانیم, خوب است؟ برای سهولت در تعلیم و در تعبیر این بزرگان ما این طور تعبیر کردند. بله اگر ما آیهای، روایتی داشتیم «هل الشرط الفاسد مفسدٌ لعقدی أم لا؟» شما حالا بیایید بگویید که این تعبیر معنایش چیست؟ این عبارت به دست خود ماست ما فوراً این عبارت را عوض میکنیم. اگر این تعبیر کردیم که شرط فاسد مفسد عقد است یا نه، این برای سهولت در تعبیر است؛ حالا میگوییم شرط فاسد همان لغلغه لسان است اگر کسی انگوری را فروخت یا کالای دیگری را فروخت گفت این فرش را من به شما میفروشم به شرطی که فلان انگور را شما خمر کنید؛ این کالعدم است و این لغلغه لسان است.
محور اصلی بحث این است، عقدی که مرتبط است به چیزی که به منزله لغلغه لسان است آیا چنین عقدی هم به منزله لغلغه لسان است یا نه؟ این طور حرف میزنیم؛ بله اگر ما یک نصی میداشتیم یک عبارت توفیقی میداشتیم، بله جای اشکال بود؛ ولی عبارت ساختگی خود ماست برای سهولت در تعبیر. اگر موهم یک چنین معناست ما فوراً عوض میکنیم. میگوییم عقدی که مرتبط است به شرطی که به منزله لغلغه لسان است آیا چنین عقدی هم به منزله لغلغه لسان است «لا اثر له أم لا, فیه وجهان و قولان»: یک قول این است که اگر کسی عقدی کند و شرط کند «بأن یجعل العنب خمرا» آن عقد که به این شرطی که لغلغه لسان است و لغو است، مرتبط شد، خود آن عقد هم لغو است. قول دیگر این است که نه آن عقد لغو نیست فقط این شرط لغو است. پس ما اعتباری حرف زدیم و اعتباری هم فکر کردیم نه اینکه اعتباری حرف زده باشیم و تکوینی فکر کرده باشیم خیال کنیم این شرط فاسد, مثل میوه فاسد است که اثر بگذارد ما که چنین حرفی که نزدیم و بزرگان ما هم چنین فرمایشی نفرمودند. بنابراین شرط فاسد مفسد عقد نیست. چرا؟ برای اینکه این در حوزه نقل و انتقال قرار ندارد در حوزه تعهد قرار دارد. از مجموع این دو تا بحث استفاده کردیم که عقد فاسد نیست و صحیح است؛ برای اینکه ادله صحت عقد همه آن ادله را شامل میشود. توهم مانعیت هم نیست؛ برای اینکه عقد چه از نظر تجارت چه از نظر رضایت، شرط به عقد سرایت نمیکند و چون سرایت نمیکند میشود صحیح. در جهت ثانیه ما دو تا نظر داشتیم: یکی اینکه مقتضی خیار وجود دارد, یکی اینکه مانع خیار مفقود است. حالا که این عقد صحیح شد خیاری است یا لازم؟ پاسخش این است که خیاری است چرا؟ برای اینکه اینها تعهد و کردند گفتند ما اگر آن کار انجام نشود پای امضایمان نیستیم؛ حالا معلوم شد آن کار انجام شدنی نیست این ممنوع شرعی مثل ممتنع عقلی است. حالا اگر اول خیال نمیکردند که این ممنوع است بعد فهمیدند ممنوع است؛ مثل اینکه اول فکر نمیکردند که این شرط مقدور نیست بعد معلوم شد راه بسته است و رسیدن به آن شرط ممکن نیست یا فلان کالا در دریا غرق شده، دیگر ممکن نیست به او دسترسی پیدا کرد. این ممنوعی که «کالممتنع» شد، معنایش این است که ما گفتیم وقتی پای امضایمان میایستیم که به این شرط دسترسی داشته باشیم حالا که به این شرط دسترسی نداریم مختاریم و یا فسخ میکنیم یا پای امضایمان میایستیم، این همان معنای خیاریت است که این خیار تخلف شرط را به همراه دارد. بنابراین اگر شرط فاسد شد نه مفسد عقد است نه بی ارتباط با عقد؛ چون عقد مرتبطاً به این بسته شد و چون عقد مرتبطاً به این بسته شد معنایش این است که در حوزه دوم که حوزه تعهد باشد این «مشروطٌ له» میگوید من مادامی پای امضایم میایستم که به این شرط عمل شود. حالا این شرط فاسد شد, پس بالأخره او میتواند پای امضای خود نایستد. تملیک و تملک در شرط فاسد راه ندارد، ولی آن تعهد سر جایش محفوظ است؛ برای اینکه او متعهد نشد مطلقا که من پای امضایم میایستم چه این امر باشد چه این امر نباشد, خیار تخلف شرط دارد. تخلف شرط یا برای منع است یا برای امتناع. ممنوع شرعی مثل ممتنع عقلی است. اگر یک چیزی ممتنع عقلی شد؛ یعنی آن کالا در دریا افتاد و غرق شد, دیگر کسی به او دسترسی ندارد, یا ماهی دریا او را بلع کرد دیگر کسی به او دسترسی ندارد. اگر به آن کالا دسترسی نداشتند این ممتنع عادی است این ممتنع عادی که به منزله ممتنع عقلی است جلوی خیار را نمیگیرد و منع شرعی که به منزله ممتنع عقلی یا ممتنع عادی است آن هم جلوی خیار را نمیگیرد.
پرسش: ...؟پاسخ: بله، یک وقت است که خود طرف دارد شوخی میکند این «صورة الشرط» است نه شرط. یک وقت طرف به جِد میگوید این کار را باید بکنید ولی شارع مقدس میگوید این لغلغه لسان است وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً (1) اینهایی که چک میکشند و نزول میگیرند یا نزول میدهند و ربا میگیرند یا ربا میدهند اینها به جِد دارند معامله میکنند نه به هزل؛ اما شارع مقدس میفرماید وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً این نزد شریعت هباء منثور است وگرنه نزد عرف این یک امر جدی است. پس جِدشان متمشی شده. حالا سرّش این است که اینها را نگاه کنید وقتی گفتند این متشرع است این شریعت را عقل میفهمد.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن جهاد درون خیال را و وهم را در بخش اندیشه, شهوت و غضب را در بخش انگیزه تیز کردند علیه عقل و این عقل بیچاره را زندانی کردند «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ عِنْدَ هَوَی أَمِیرٍ» (2) آنچه که الآن میگرداند بازار اقتصاد را برای یک عده وهم و خیال است. این خیال که اگر به باب تفعّل برود میشود تخیّل و به باب افتعال برود میشود اختیال, این تفعلش در قرآن استعمال نشده؛ اما افتعالش که استعمال شده. خیلی ها مختالند، مختال؛ یعنی در حوزه خیال زندگی میکنند نه حوزه عقل, بله عقلاً ممتنع است اما آنکه فریاد میزند فتوا میدهد ممتنع است او دهان بسته است. آنکه «فعال ما یشاء» است خیال است. إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاً فَخُوراً (3) مگر اینها الآن نمیدانند که ربا حرام است؟ غالب مساجد, غالب حسینیهها, غالب مراکز مذهب میگویند حَرَّمَ الرِّبَا یک چیز «بیّن الغی»ای در فضای اسلامی است اینها میفهمند. اما آنکه باید فتوا بدهد تصمیم بگیرد که عقل است این اسیر است «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ عِنْدَ هَوَی أَمِیرٍ». این مرجع درونی اسیر است. آنچه که فعالیت حوزه درون اینها را به عهده دارد خیال است و اینها مختالند خیال این کار را میکند, جِد خیال متمشی میشود جِد عقل متمشی نمیشود و جِد هم دروغ نمی گوید.
حاج شیخ عبدالکریم حائری(رضوان الله علیه), یک ترسیمی و تصویری مشایخ ما از ایشان نقل میکردند که این کسی که دروغ میگوید چه چیز را دروغ میگوید؟ ایشان میفرماید: جزم نیست, تجزم است و شاید عصاره فرمایش ایشان به همین مطلبی باشد میفرمودند: ما معقول نخواندیم ولی عقل داریم. این اصطلاح شاید برای ایشان روشن نبود ولی این فرمود که دروغگوو کسی میخواهد دروغ بگوید به جِد قسم هم میخورد, یعنی چه؟ این دارد خبر میدهد دیگر حالا یا مینویسد یا رسانهای میکند یا به دیگری دارد میگوید. این جداً دارد دروغ میگوید خیلی هم میایستد اصرار هم دارد و گزارشش را هم میدهد و قسم هم میخورد با اینکه میداند دروغ است. سرّش این است که او مبدأ عقلانی ندارد عقلش حرف نمیزند، خیال دارد حرف میزند. آنکه میفهمد که این دروغ است و نباید گفت او دهان بسته است, اینکه بی باک است حیوان است این «حیوانٌ ناطق» در حقیقت، نه «حیٌ متأله»؛ اینکه این حرف ها باورش نمیشود. بنابراین اینکه فرمودند «تجزم تجزم» در حد اختیال است؛ یعنی قوی خیال, قوه وهم, این کارها را انجام میدهد, دروغ میگوید, دروغ مینویسد با اینکه میداند و جِدش هم متمشی میشود. اگر جِدش متمشی نشود کسی که در ماه مبارک رمضان یک خبری را میداند که آیهای در قرآن نیست یا آیه معنایش این نیست یا روایت معنایش این نیست و این دارد به قول معصوم درس میدهد, چرا روزهاش باطل است؟ این «صورة الکذبُ علی الله» است یا حقیقت کذب؟ «صورة الکذب علی الله» که مبطل روزه نیست, این واقعاً دروغ است. چرا؟ برای اینکه واقعاً دارد خبر میدهد. برای اینکه آنکه میداند خلاف است و نباید جِدش متمشی شود آن مبدأ عقلی است و این دهان بسته است. اینکه عاقلانه سخن نمیگوید این مختالانه حرف میزند إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاً فَخُوراً بسیاری از این هنرها, سینماها اینها از خیال به حس از حس به خیال، یک دور باطلی دارند که بسیاری از اینها مختالند نه عاقل. بنابراین اگر به حوزه عقل سری بزنیم بله جِد متمشی نمیشود و عاقل این را طنز میداند, اما وقتی آن عقل دهان بسته بود «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ عِنْدَ هَوَی أَمِیرٍ» و خیال میدان دار بود, وحی میدان دار بود اینها با وهم و خیال, «وهامٌ خیّالٌ» هماهنگند و سازگارند. پس تاکنون ثابت شد که این عقد صحیح است و هیچ راهی برای فساد او نیست و این عقد خیاری است دلیلی بر لزوم نیست. حالا وجوه دیگری که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) و سایر بزرگان ارائه کردند بعضی از آنها ـ انشاءالله ـ ارزیابی میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین بخش که در حقیقت بخش پایانی قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) هست این است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ و قبلاً ملاحظه فرمودید که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یک مسئله فقهی نیست یک قاعده فقهی است اولاً و ارتباطی هم به کتاب بیع ندارد و در جمیع ابواب فقه مطرح است ثانیاً و طرح این مسئله بعد از مسئله خیارات و قبل از احکام خیار, معنایش این نیست که جایش این جا بود و مرحوم شیخ هم این را جداگانه تدوین کرد و مناسب است که بعد از احکام خیار ذکر شود. اگر اینچنین است این تعهداتی که بین دو شخص حقیقی یا دو شخصیت حقوقی یا یک شخص حقیقی و شخص حقوقی در چند بند نوشته می شود و بعضی از بندها خلاف شرع است، کاملاً مسئله روز است؛ یعنی محل ابتلای عملی هم حکومت است هم مردم و محل ابتلای علمی فقهاست. چیزی که مشکل مردم است عملاً، محل ابتلای علمی فقهاست که در این جا باید مطرح شود. حالا اگر در قراردادی یک بندش خلاف شرع بود, آیا باعث بطلان کل این قرارداد است یا نه همان یکی باطل هست و مثلاً این عقد از لزوم به جواز منتقل میشود؟ به هر تقدیر از دو جهت باید بحث میشد که تا حدودی از این جهت از نظر خود ما بحث شد.
جهت اولی این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
جهت ثانی این است که اگر مفسد عقد بود دیگر بحث جدیدی ندارد که آیا این عقد خیاری است یا نه؛ چون خیار از احکام عقد صحیح است و عقد باطل که خیار ندارد. جهت ثانی این است که بر فرض که شرط فاسد مفسد عقد نباشد این عقد صحیح باشد آیا عقد لازم است یا عقد خیاری؟ در این دو جهت از چهار امر بحث شده است: یکی وجود مقتضی، یکی عدم مانع در جهت اولی, یکی هم وجود مقتضی و عدم مانع در جهت ثانیه و روشن شد که مقتضی صحت وجود دارد و مانع صحت مفقود است, مقتضی خیار وجود دارد و مانع خیار مفقود است. پس شرطی که فاسد باشد عقد را فاسد نمیکند یک، و آن عقد صحیح است و خیاری این دو. برخی از روایات هم در مسئله مطرح است که آن در بخش پایانی شاید ذکر شود.
بزرگان فقه(رضوان الله علیه) ـ متأخران ـ مثل مرحوم شیخ, مثل مرحوم آقا سید محمد کاظم, مثل مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) در این زمینه سه بیان دارند که این بیانات سهگانه این بزرگان شاید به یک جا برگردد و در تقریر و تقریب اختلاف باشد. فرمایش مرحوم سید تقریباً شبیه همان است که قبلاً ذکر شده با یک تفاوتی. فرمایش مرحوم شیخ را مرحوم سید بعد از نقد قابل قبول میداند و میگوید شاید مرحوم شیخ همین باشد. فرمایش مرحوم آخوند این یک راه دیگری است که شاید فرمایش مرحوم آخوند و مرحوم آقا سید محمد کاظم به یک جا برگردد ولی به حسب ظاهر الآن ما باید فرمایش مرحوم شیخ را نقل کنیم بعد فرمایش مرحوم آخوند را.
مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) برای تبیین این مسئله که شرط فاسد مفسد عقد نیست و عقد صحیح است؛ منتها عقد خیاری است. برای صحت عقد هم ایشان به عمومات و اطلاقات اولیه نظیر أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3) و مانند آن تمسک میکنند و اشکالاتی که به صورت مانع قابل طرح است آنها را ذکر میکند و برطرف میکند. وجهی که خودشان برای اینکه شرط فاسد مفسد عقد نباشد ذکر میکنند این است؛ میفرماید: آن مبیع، یا بسیط است یا مرکب اگر بسیط بود و جزء نداشت، مسئله صحت و فساد درباره او مطرح نیست امرش دائر مدار بین وجود و عدم است. اگر مبیع شیء بسیط بود این یا هست یا نیست نمیشود گفت که هست ولی صحیح است یا هست ولی فاسد است. اگر آن جزء و آن امر بود که این معامله صحیح است اگر آن امر نبود این معامله باطل است.
«هذا تمام الکلام فی ما اذا کان المبیع بسیطاً». اما اگر مبیع بسیط نبود مرکب بود و جزء داشت این جزء یا مقوّم در هویت و ذات اوست یا مقوّم نیست. اگر مقوّم باشد؛ نظیر ساحلیت فرس، ناهقیت حمار، خائریت بقر، سابحیت ماهی اینها جزئی است مقوّم. حالا اگر کسی حیوانی فروخت به عنوان ماهی و جزئش که سابح «فی الماء» باشد این نداشت, حمار بود یا اسب بود این معلوم میشود که معامله باطل است. چرا؟ برای اینکه آن جزء مفقود مقوّم این مبیع است و در حقیقت او دخیل است کسی اسب بفروشد حیوان ساحل بفروشد آنچه را که تحویل میدهد حیوان ناهق یا حیوان خائر یا حیوان سابح باشد آن جزئی که از دست داد مقوّم مبیع است, چون مقوم مبیع است این همچنین معاملهای باطل است دیگر, این راه برای صحت نیست. پس اگر مبیع بسیط بود که محل بحث نیست و امرش دائر بین وجود و عدم است, اگر مرکب بود و آن جزء مقوّم این حقیقت بود، عند فقدان جزء این معامله باطل است و اگر مرکب بود و آن جزء مقوّم نبود، بلکه به منزله وصف بود به طوری که آن شیء در حال فقدان و وجدان همان شیء است؛ منتها گاهی با این وصف است و با این جزء است گاهی با آن جزء؛ مثل اینکه این حیوان ساحل؛ یعنی اسب فروخت و بنا بود اسب از فلان نژاد باشد یا راه رفتنش فلان سبک باشد حالا از فلان نژاد نبود یک نژاد دیگر بود سبک رفتن او آن سبک نبود سبک دیگر بود در هر دو حال اسب «لدی العرف» است. این طور نیست که اگر اسب نژاد دیگر باشد این اسب نباشد. بنابراین اگر آن مبیع مرکب بود و آن جزء که مفقود است مقوّم نبود و در هویت مبیع دخیل نبود این معامله صحیح است بعد این در تخلف جزء یا تخلف وصف خیار دارد, این عصاره تحلیل مرحوم شیخ است. (4)
نقدی که متوجه فرمایش شیخ است این است که ما برای تشخیص حقیقت شیء اگر حیوان شناسی داریم جانور شناسی داریم، این یک رشته تکوینی و تحقیقی است و کارشناسان فنی باید نظر بدهند این از بحث ما بیرون است که چه مقوّم است چه مقوّم نیست. آنها که جنس و فصل شناسند و کارشناس این رشتهاند آنها باید نظر بدهند که این مقوّم است یا مقوّم نیست و این مربوط به حیوان شناسی است و از بحث بیع بیرون است و اگر مسئله لغت باشد که معنای این شیء چیست آیا او در این معنا دخیل هست یا نه؟ کارشناسان لغت و فرهنگ شناسان لغوی اینها مرجعاند باید مراجعه کنیم. بحث ما نه از سنخ اول است که ما حیوان شناسی داشته باشیم که یک بحث فنی تکوینی است و نه از سنخ لغت شناسی است بلکه بحث ما در قراردادهای عقلا و عرف است؛ چون بحث ما در قرارداد عقلا و عرف است مرجع ما عرف است. شما این بحث را کردید که شیء یا بسیط است یا مرکب و اگر مرکب شد آن جزء یا مقوّم است یا نه, اینها از حوزه مطلب بیرون است. تمام محور بحث در این است که این بایع و فروشنده چه چیزی را مقوّم مبیع قرار میدهند. یک وقت است مشتری این نوع را میخواهد, این قطعه یدکی را میخواهد؛ برای اینکه سایر قطعات با این هماهنگند و اگر این قطعه از کارخانه دیگر باشد مشکل او را حل نمیکند باید با همین سایر اجزایی که خودش دارد هماهنگ باشد. این قطعه یدکی یا فلان شیء در دو حال که این وصف را دارد یا آن وصف را دارد این عنوان برایش صادق است. اما آنچه که تحت انشای طرفین است و معامله و نقل و انتقال روی او آمده این مدار صحت و بطلان است, نه آن جنس و فصلی که در کتب عقلی هست و در منطق هست یا کارشناسی جانورشناسی حیوانات است اینها نیست. ما کار به مقوّم به معنای فصل حقیقی و اینها نداریم؛ ما تمام بحث ما این است که این بایع و مشتری که انشا کردند نقل و انتقال کردند محور اصلی خرید و فروششان چیست, پس آن زحمت خارج از بحث است. ماییم و این موجود خارجی. اگر مبیع کلی «فی الذمه» باشد وقتی مشتری ببیند که فروشنده یک چیزی را به او تحویل داد که مطابق با آن مبیع نیست این خیار ندارد, این میگوید آقا این را بردار، آنکه ما خریدیم از همان سنخ بده, اگر منحصر بود و نداشت نوبت به خیار مطرح است وگرنه اگر کلی باشد و یک شخصی را در خارج به مشتری دهد که این شخص مندرج تحت این کلی نباشد و آن کلی منطبق بر این نباشد این معامله باطل نیست یک، خیار هم ندارد دو؛ برای اینکه این باید بگوید آنکه من خریدم تحویل ندادی و باید آن را تحویل بدهی, این عین را برمیگرداند آن عینی که مصداق است میگیرد و اگر تمام مصادیق منحصر در این سنخ بود آنگاه نوبت خیار مطرح است. پس ما در کارشناسی فنی و امثال ذلک بحث نمیکنیم که چه چیز جنس است چه چیز جنس نیست و چه فصل است چه فصل نیست؛ ما در معاملات عرفی هستیم. مبیع هم کلی «فی الذمه» نیست بلکه شخص خارجی است و حالا که شخص خارجی است حوزه انشا, حوزه ایجاب و قبول و حوزه قرارداد معاملی گاهی روی خود این شیء است «کائناً ما کان» چه واجد این وصف باشد و چه واجد این وصف نباشد معامله صحیح است منتها چون شرط این وصف کردند معامله میشود خیاری. این کالای صنعتی آکبند شده را میخرد به این شرط که مال فلان کارخانه باشد, این یخچال هست ـ حالا فلان کارخانه باشد یا فلان کارخانه ـ اگر این عنوان که گفتند یخچال همین شیء خارجی یخچال بود منتها ساخت فلان کارخانه نبود فلان کارخانه بود این معامله صحیح است یک، چون شرط را فاقد است خیار تخلف شرط دارد دو, چون همین شیء را خرید «کائناً ما کان» منتها به شرط اینکه فلان وصف را داشته باشد. اما اگر نه فلان وصف آمده در متن قرارداد که من برای فلان کارخانه را میخواهم اگر ساخت فلان کارخانه نباشد اصلاً لازم ندارم. این درست است که ساخت فلان کارخانه مقوّم مبیع این شیء خارجی نیست؛ ولی از نظر قرارداد معاملی مقوّم شد آن وقت این معامله کلاً باطل است؛ این مثل اینکه اسب را خریدند حمار را تحویل دادند. این گفت من فقط مال فلان کارخانه را میخواهم, درست است که یخچال بودن یک واحد صنعتی است بر فرض حقیقت خارجی داشته باشد ساخت فلان کارخانه یا فلان کارخانه مقوّم او نیست؛ لکن این دو در قرار معاملی این را در متن انشا قرار دادند انشا را روی این آوردند که این را میخواهیم و لا غیر. این معامله باطل است.
پرسش: وقتی به عوضین برگشت که مشکلی نیست.
پاسخ: آن تحلیل خود ما در جواب نهایی بود. ما الآن داریم فرمایش مرحوم شیخ را مطرح میکنیم که اصلاً این تحقیق در فرمایش ایشان نیست. آن بحث های ما دو مرحله کردن بود, دالان نقل و انتقال بود, دالان التزام بود این یک راه فنی بود؛ اما اینگونه از تحقیقات این شکلی در مکاسب مرحوم شیخ نیست. الآن داریم فرمایش ایشان را نقل میکنیم و ابطال. ایشان آمدند فرمودند که اگر بسیط باشد که امر دائر بین نفی و اثبات است و اگر مرکب باشد این جزء یا مقوّم است یا نه, اگر مقوّم باشد صحیح نیست مقوّم نباشد صحیح است. میگوییم شما چرا سراغ بحث تکوین و حقیقت خارجی و جنس و فصل و اینها رفتید. بحثمان در این است که در حوزه قرارداد معاملی این شیء که دارای وصف است یا دارای جزء است اگر این شیء در متن قرارداد بیاید که بگویند ما ساخت فلان کارخانه را میخواهیم ولاغیر، ساخت فلان کارخانه مقوّم یخچال نیست ولی اینها در قرار معاملی تقویم کردند آوردند در متن قرارداد و روی همین ایجاب و قبول پیاده شد و انشا کردند؛ پس این معامله دیگر صحیح نیست. بنابراین ما نباید دنبال مقوّم خارجی و جنس و فصل و اینها بگردیم ما باید ببینیم که در حوزه قرارداد اینها چطور قرارداد کردند و چطور بستند.
محور بحث این است نه آن راهی را که مرحوم شیخ ذکر کردند. در طلیعه بحث عرض شد که شاید عصاره فرمایش مرحوم شیخ و عصاره فرمایش مرحوم آقا سید محمد کاظم و عصاره فرمایش مرحوم آخوند(رضوان الله علیهم اجمعین) به یک جا برگردد به همان جایی که در بحث های قبل اشاره شد منتها در ادای مطلب و در تقریر مطلب ممکن است که یک مقدار تفاوت باشد. پس راه صحیح روش تقریر این نیست که در مکاسب آمده.
مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) یک راهی دارند که آن هم راه دقیق و راه فنی است؛ منتها او مشکل خاص خودش را دارد. ایشان میفرمایند که ما یک وحدت مطلوب داریم یک تعدد مطلوب (1) و معمولاً در واجب ها قائل به وحدت مطلوبند، در مستحبات قائل به تعدد مطلوبند. در واجب ها اگر گفتند فلان کار را انجام بده دو بار بگو یا سه بار بگو، در هر رکعت دو تا سجده باید به جا بیاوری این وحدت مطلوب است؛ یعنی اگر عمداً یک سجده را ترک کرد نماز باطل است. اما در مستحبات اگر گفتند فلان کار را, ذکر را دو بار بگو، حالا اگر یک بار گفت این طور نیست که کل این زیارت یا کل این دعا باطل باشد این دعا صحیح است این زیارت صحیح است؛ منتها آن مطلوب اعلی نیست آن ثواب برتر را ندارد مگر اینکه این جا قرینه خاصه اقامه شود که در این مستحب الا و لابد این تعداد شرط است که میشود وحدت مطلوب وگرنه غالباً در مستحبات قائل به تعدد مطلوبند. مرحوم آخوند آن راهی را که مرحوم شیخ رفتند آن را ناصواب میدانند که کاری به تقویم خارجی و جنس و فصل بودن و مقوّم بودن و آن راه طی نمیکنند, میفرمایند که مطلوب خریدار و فروشنده گاهی یکی است منتها دو رتبهای است و گاهی یکی است و یک رتبهای. اگر مطلوب آنها این باشد که من این کالا را میخواهم و میخرم به فلان مبلغ، در درجه اول باید دارای وصف باشد و اگر نبود و فاقد این وصف بود آن را هم قبول دارم؛ منتها میشود خیاری. اگر تعدد مطلوب بود با فقدان آن شرط یا وصف یا جزء این معامله صحیح است و اگر وحدت مطلوب بود این معامله باطل است.
1) (6) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص251.
بیان ذلک این است که اگر ایجاب و قبول و تمام قرار معاملی آمده روی این شیء خارجی که این شیء خارجی واجد این وصف باشد که اگر واجد این وصف نبود اصلاً مطلوب خریدار نیست, این را میگویند وحدت مطلوب. در این جا اگر این شرط نبود یا این شرط فاسد بود و قابل تعدیه نبود, چون وحدت مطلوب است تعددی در کار نیست این معامله باطل است. ولی اگر مطلوب متعدد بود, معنای تعدد مطلوب هم این است که من این کالا را میخواهم در درجه اول باید واجد این وصف باشد اگر نبود فاقد این وصف بود باز هم میخواهم منتها میشود خیار که حق پس دادن دارم، این را میگویند تعدد مطلوب. تعدد مطلوب نظیر اینکه میگویند اگر وارد کربلا شدی قبل از زیارت حضرت باید غسل کنی. یک وقت است میگویند غسل در آب فرات باید باشد این معنایش این است که اصل غسل مطلوب است و مطلوب برترش آن است که در فرات باشد و اگر به آب غیر فرات از آب دیگری غسل کرد این زیارتش صحیح است, چون غسل صحیح است. اما اگر به جای غسل بخواهد تیمم کند خب این اصلاً مطلوب را تحصیل نکرده خب اگر آن مطلوب واحد باشد معنایش این است که اگر آن جزء را نداشت اصلاً مطلوب نیست این معامله میشود باطل. اما اگر مطلوب خود شیء بود منتها دو مرحله داشت مطلوب برتر و مطلوب فروتر, مطلوب عالی و مطلوب دانی. اگر مطلوب عالی بود «فهو المطلوب» نبود آن دانی هم مطلوب است او هم «فهو المطلوب» اگر این بود معامله صحیح است و این شرط فاسد مفسد آن عقد نیست منتها خیارآور است. پس معیار در تشخیص اینکه این شرط که فاسد است و مفقود شد آیا مفسد عقد است یا مفسد عقد نیست این است که اگر وحدت مطلوب بود شرط فاسد مفسد عقد است و اگر تعدد مطلوب بود شرط فاسد مفسد عقد نیست این شرط یا این جزء که از بین رفت در اثر فساد اصل معامله محفوظ است.
پرسش: امر نفسانی است.
پاسخ: نه در قرارداد. آنچه که مربوط به نفس است یا اغراض است آنکه در حوزه معاملات نیست اینکه انشا میکند همین را میخواهد. اگر خریدار و فروشنده دنبال یک شیء معینیاند یک قطعه خاصی را خریدار دارد جستجو میکند که این وصف را داشته باشد این مقدار را داشته باشد که به اتومبیل او بخورد اما قطعات یدکی اتومبیل دیگر به این نمیخورد یک سانت بزرگ تر باشد یا یک سانت کوچک تر باشد به اتومبیل او نمیخورد. در این جا وحدت مطلوب است اگر وحدت مطلوب شد و آن شرط را نداشت یا فاسد بود این معامله باطل است. اما اگر نه تعدد مطلوب بود که اگر در درجه اولی این وصف را داشت مطلوب برتر است و اگر نداشت مطلوب فروتر است این معامله صحیح است و خیاری. بنابراین اینها که انشا میکنند یک چیزی را تعقیب میکنند به دنبال یک چیزی هستند. اگر انشا کننده و تعقیب کننده یک مقصدی است آن مقصد اگر یکی بود نه دو تا که عند فقدان میشود باطل و اگر تعدد بود میشود صحیح. این یک قرینه عقلایی و عرفی است این همه جا هست. اگر یک شخصی بخواهد که آن وحدت مطلوب داشته باشد و بخواهد آن شیء با آن وصف باشد که اگر فاقد آن وصف شد نمیخواهد این باید «بالصراحه» بگوید. چرا؟ چون این قرینه عام در متن معاملات هست. این قرینه هست که اگر واجد وصف بود مطلوب برتر و فاقد وصف بود مطلوب فروتر. این تعدد مطلوب یک قرینه عام است و در همه معاملات هست. اگر یک فروشنده و خریداری آن حد اعلی را خواستند آن وجود عالی را خواستند باید قرینه صارفه بیاورند؛ چون این امر عمومی که در دست همه هست این یک قرینه است که شما دو تا مطلوب دارید، اگر عالی بود معامله صحیح است و لازم, اگر دانی بود معامله صحیح است و خیاری, این یک قرینه عامه است که همه جا حکم میکند قرینه عام است. اگر کسی خواست بگوید مطلوب من واحد است و مرکب نیست آن برتر را میخواهم اگر فاقد بود اصلاً نمیخواهم باید قرینه نصب بکند و چون قرینه نصب نکرده است آن قرینه عامه میشود مرجع. این بنای عقلا خودش به منزله قانون نانوشته است و جایی این طور ننوشتند؛ ولی این قانون نانوشته مرجع تشخیص کارشناسی کارشناسان است و میگویند تو که نگفتی؛ یعنی گفتن لازم بود. چرا؟ برای اینکه ما یک معامله باطل داریم, یک معامله صحیح لازم داریم, یک معامله صحیح خیاری. معامله باطل آن جایی است که اصلاً این عنوان بر او تطبیق نکند معامله صحیح لازم این است که عنوان «بکماله» تطبیق میکند, معامله صحیح خیاری آن است که اصل عنوان تطبیق کند ولی وصف را از دست داده. قرار عقلا, فهم عقلا که یک قانون نانوشته است این است که اگر یک چیزی دارای دو مرحله بود و یک شخص به سراغ او رفت و دارد او را میخرد، فروشنده دارد او را میفروشد، معنایش دو مرحلهای است؛ یعنی اگر واجد وصف بود صحیح است و لازم فاقد وصف بود صحیح است و خیاری. اگر کسی خواست بگوید من آن واجد وصف را میخواهم «لیس الا» فاقد وصف اصلاً مطلوب من نیست باید قرینه صارفه نصب بکند؛ چون قرینه صارفه نصب نکرده است معلوم میشود که اصل مبیع را میخواهد, پس معامله صحیح میشود نه خیاری. این عصاره فرمایش مرحوم آخوند است. شما اگر این سه تا فرمایش را؛ یعنی فرمایش مرحوم شیخ انصاری, فرمایش مرحوم آقا سید محمد کاظم که یک مقدار بازتر است و فرمایش مرحوم آخوند اینها را کنار هم قرار دهید شاید ـ این سه بزرگوار ـ هر سه دارند یک مطلب را میگویند؛ منتها با تعبیرات فنی با اختلافات فقهی در تعبیر. آنچه را که مرحوم شیخ فرمود اگر مقوّم نباشد قابل پذیرش است در صورتی که تعدد مطلوب باشد.
مسئله وحدت مطلوب و تعدد مطلوب در بخش پایانی فرمایش مرحوم آقا سید محمد کاظم (1) هست اول مرحوم آقا سید محمد کاظم روی همان دو مرحله رفتند که ما دالان نقل و انتقال داریم و دالان التزام؛ اگر چه به این اصطلاح و به این سبک شما مشاهده نمیکنید ولی میشود فرمایش مرحوم آقا سید محمد کاظم را به آنچه که قبلاً گفته شد برگرداند. در آخرهای فرمایششان دارند که ممکن است از باب وحدت مطلوب و تعدد مطلوب باشد. مرحوم آخوند هم که صدر و ساقه فرمایششان هم روی وحدت مطلوب و تعدد مطلوب است. پس این مبیع خارجی که تحت انشا است خریدار و فروشنده این شیء را میخرند و همین شیء را میفروشند اگر طوری است که واجد وصف بودن «تمام المطلوب» است اگر شیء فاقد وصف بود این معامله باطل است. اما اگر واجد وصف بودن «تمام المطلوب» نیست «کمال المطلوب» است نه «اصل المطلوب» اصل مطلوبیت این نیست بلکه کمال مطلوبیت است این صحیح است و خیاری. حالا ببینیم روی فرمایش مرحوم آخوند میشود نقدی کرد یا نه. یک وقت فرمایش اینها به یک جا برمیگردد میگوییم مسامحه در تعبیر است این یک راهی است . اما اگر نگفتیم مسامحه در تعبیر است بر اساس همان اصطلاح حوزوی پیش رفتیم؛ همان نقدی که بر فرمایش مرحوم شیخ وارد بود، مشابه آن نقد آیا بر فرمایش مرحوم آخوند وارد است یا نه؟ـ انشاءالله ـ در بحث بعدی بیان میشود. «والحمد لله رب العالمین»
1) (7) . حاشیة المکاسب(یزدی)، ج2, ص138.
در مسئله شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؛ روشن شد که شرط فاسد، باعث فساد عقد نمیشود اولاً و آن عقد صحیح است؛ منتها آن عقد خیاری است ثانیاً. هم صحت آن عقد ثابت شد و هم خیاری بودن آن, هم مقتضی صحت وجود داشت و مانع صحت مفقود بود, این دو امر در جهت اولی. هم مقتضی خیار وجود داشت هم مانع خیار مفقود بود، این دو امر در جهت ثانیه که گذشت. (1)
فرمایش مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در این دو جهت که این عقد صحیح است و خیاری ذکر و نقد شد. فرمایش مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) مطرح است که مرحوم آخوند، نظر مرحوم شیخ را به همین فرمایش خودشان برمیگردانند یا فرمایش خودشان را تبیین فرمایش مرحوم شیخ میدانند که این عقد صحیح است؛ منتها لازم نیست و خیاری, بر مبنای وحدت مطلوب و تعدد مطلوب. میفرماید که ما اگر خواستیم به یک امری احتجاج کنیم اگر مربوط به شناخت حقیقت یک شیء باشد این حقیقت شیء را باید کارشناسی فنی و علمی بکنیم که آنها که مثلاً زمین شناس هستند یا درخت شناس هستند یا میوه شناس هستند یا طبیب هستند و بیماری شناس هستند یا دارو شناس هستند باید به آنها مراجعه کنیم اگر یک امر لغوی باشد که باید به نگهبانان فرهنگ و لغت مراجعه کنیم؛ اما در اینگونه از موارد و معاملات مرجع اساسی ما برای عقلا و فهم عرف و داوری عرف است که هر چه عرف میفهمد و هر چه عرف داوری میکند این معلوم میشود مرجع نهایی تشخیص معاملات است. در اینگونه از معاملات ما وقتی به عرف مراجعه میکنیم و به غرائز و ارتکازات عقلا مراجعه میکنیم، میبینیم بین وحدت مطلوب و تعدد مطلوب فرق است. اگر شرطی که ذکر کردند مقوّم مطلوب بود و رکن مطلوب بود معلوم میشود یک انشا است و یک منشأ و امرش دائر مدار وجود و عدم است؛ یعنی اگر این شرط موجود بود, این معامله صحیح است لازماً و اگر مفقود بود این معامله باطل است, چون شرط در فرض مسئله باطل است و شرط فاسد است؛ پس چنین معاملهای فاسد است، نه اینکه صحیح باشد و خیاری؛ زیرا این شرط فرضاً رکن است و مقوّم مطلوب و در صورتی که شرط رکن و مقوّم مطلوب باشد, مطلوب واحد است, انشاء واحد است, منشأ واحد است و امرش دائر مدار وجود و عدم است, اگر آن شرط موجود بود این صحیح است و لازم و اگر مفقود بود باطل است. ولی اگر آن شرط رکن مطلوب نبود و مقوّم مطلوب نبود, داوری عرف بر اساس فهمی که دارند این است که مطلوب متعدد است؛ وقتی مطلوب متعدد بود منشأ میشود متعدد، وقتی منشأ متعدد بود انشا میشود متعدد و چون این دو قسم واجد و فاقد در عرض هم نیستند این دو تا انشا در طول هم است, این دو تا منشأ در طول هم است, این دو تا مطلوب در طول هم است و چون در طول هم است، مطلوب اعلی و اصیل و اول آن است که واجد شرط باشد و در صورت وجدان شرط این معامله صحیح است و لازم و چون دومی در طول اولی است نه در عرض آن, اگر این شرط مفقود بود این معامله صحیح است و خیاری. پس حرف اساسی را وحدت مطلوب و تعدد مطلوب میزند و وحدت مطلوب و تعدد مطلوب به استناد رکن بودن و رکن نبودن شرط است. تشخیص اینکه چه چیزی رکن است چه چیزی شرط نیست، بنای عقلا و غرائز مردمی است. پس اگر شرطی رکن مطلوب بود فتوای غریزه عقلا و ارتکاز مردم این است که چون این شرط رکن مطلوب است مطلوب واحد, انشا واحد, امر دائر مدار بین وجود و عدم؛ یعنی اگر این شرط موجود بود این معامله صحیح است لازماً و اگر موجود نبود باطل است. ولی اگر رکن نبود فتوای عرف این است, بنای عقلا و فهم عمومی و داوری عمومی این است. اگر از همین ها شما دو تا اهل خبره دعوت کردید برای کارشناسی نظرشان همین است, اگر قاضی تحکیم انتخاب کردید در همین فضا, حکم اینها و داوری اینها همین است. اهل خبره فتوای نظری خودشان را میدهد حکم نمیکند کارشناسی میکند؛ ولی قاضی تحکیم حکم میکند. هر کدام از اینها را شما در فضای عرف مطرح بکنید بین وحدت مطلوب و تعدد مطلوب فرق میگذارند وحدت و تعدد مطلوب به رکن بودن و رکن نبودن آن شرط است.
1) (1) . کتاب المکاسب(شیخ انصاری)، ج6، ص89-92.
پرسش: اینجا حکم بودن شرط ملاک است یا ...؟
پاسخ: آن اشکالی بود که بر فرمایش مرحوم شیخ وارد شد و قبلاً گذشت که ما بحث کارشناسی فنی نداریم که شما بگویید چه چیز رکن است چه چیز رکن نیست؛ حالا فرض کردیم در فضای عرف پیش عقلا و ارتکازات مردمی این رکن محسوب میشود. وقتی که فلان واحد صنعتی را میخرند میدانند که اگر فلان قطعه را نداشته باشد این اصلاً راه نمیافتد؛ اما اگر فلان رنگ را نداشته باشد و فلان خصوصیت را نداشته باشد, صندلیاش فلان سبک نباشد این طور نیست که این واحد صنعتی راه نیافتد منتها زیبا نیست. خود عرف وقتی مرجع اینگونه از امور شد، بین رکن در طلب, رکن در انشا, رکن در معامله و غیر رکن فرق میگذارد.
نقد بر فرمایش مرحوم شیخ وارد شده بود، برای تبیین اصل مسئله بود که رکن فنی و رکن علمی در مسئله معاملات عرفی راه ندارد. بنابراین خلاصه فرمایش مرحوم آخوند (1) این شد که فضای عرف هم در تشخیص, هم در خبره بودن, هم در داور و داوری مرجع است این یک. اگر آن شرط رکن بود در فضای عرف, مقوّم بود در فضای عرف, مطلوب واحد است و اگر رکن نبود مطلوب متعدد است این دو، در صورت وحدت مطلوب انشا واحد, منشأ واحد, در صورت تعدد مطلوب انشا متعدد, منشأ متعدد، یا انشا واحد منشأ متعدد. چون در صورت تعدد مطلوب منشأ متعدد است و مطلوب متعدد است و این دو مطلوب در طول هم هستند نه در عرض هم؛ پس در درجه اولی باید واجد شرط را تحویل خریدار دهد، نشد در درجه ثانیه، فاقد شرط را. اگر واجد شرط را تحویل داد این معامله صحیح است و لازم, اگر فاقد شرط را تحویل داد صحیح است و خیاری. این عصاره فرمایش مرحوم آخوند است با تبیینی که ارائه شد فرمایش ایشان هم این است که مرحوم شیخ هم همین را میخواهد بگوید. به تعلیقه پربرکت مرحوم آقا سید محمد کاظم (2) هم اگر مراجعه فرموده باشید ایشان هم بی میل نیست بفرماید که شاید فرمایش مرحوم شیخ به وحدت مطلوب و تعدد مطلوب برگردد.
فرمایش مرحوم آخوند یک نقدی ایراد کردند که آن نقد وارد نیست. آن نقد این است که ما در معاملات، انشا میخواهیم تا چیزی تحت انشا نیاید، معیار معامله نخواهد بود. طلب, قصد, غرض و هدف هیچ کدام از اینها در حوزه معاملات سهمی ندارند. بارها این مثال گفته شد که اگر کسی به خیال اینکه مهمان برایش آمده به این هدف که از مهمانان پذیرایی کند و رفت میوه تهیه کرده بعد معلوم شد که مهمان نیامده یا نمیآید. هدف این شخص از تهیه میوه پذیرایی مهمان بود؛ حالا مهمانی در کار نیست حالا چون آن هدف حاصل نشده این معامله باطل باشد؟ یا هدفش این است که یک دسته گلی تهیه کند برای عیادت بیماری؛ بعد وقتی دسته گل تهیه کرد و به بیمارستان رفت دید مریض سر حال شد و خوب شد و ترخیص شد به این هدف نرسید, به مقصد نرسید این دلیل بر بطلان معامله نیست. اهداف, اغراض, مطلوبات نیّات اینها تا تحت انشا نیایند در قلمرو معامله قرار نگیرند حکمی ندارند حالا وحدت مطلوب یا تعدد مطلوب سهمی ندارد بسیار چیزی مطلوب شماست اما مادامی که در انشا نیاید که وجهی برای صحت و بطلان نیست. این نقد بر فرمایش مرحوم آخوند و هم فکران مرحوم آخوند وارد نیست؛ زیرا ایشان هم اجلّ از آن هستند که این فرمایش را ندانند و هم ایشان دارند انشا میکنند و در انشا منشأ متعدد است نه مطلوب. اگر شما بگویید مطلوب و غرض و هدف و مانند آن تا تحت انشا نیاید معیار معاملی ندارد این حرف صحیح است؛ ولی ایشان فرمودند منشأ متعدد است؛ پس این نقد بر مرحوم آخوند وارد نیست. اما آنچه که میتواند به عنوان نقد بر فرمایش مرحوم آخوند وارد شود این است که از اینکه فرمودید در اینگونه از معاملات مرجع تشخیص بنای عقلا و ارتکازات مردمی است این حق است. کارهای خبرگان و خبره بودن اینها مرجعاند و حق است در داوری ها غرائز و ارتکازات عقلا حق است ـ اینها در فرمایشات مرحوم آخوند نیست اینها برای تبیین ذکر شده ـ اینها هم حق است؛ اما ما که از عرف بیگانه نیستیم, شما هم یک نفر از عرفید ما هم یک نفر از عرف, ما هم حق مراجعه به عرف داریم چه اینکه خودمان اهل عرفیم, شما هم حق مراجعه به عرف دارید چه اینکه اهل عرفید. شما اینکه فرمودید اگر مطلوب رکن باشد و مقوّم باشد انشا یکی است و اگر رکن نباشد منشأ متعدد است، این را باید بپذیرید که تا شرط تملیک نشود حرفی برای گفتن ندارد. چرا؟ برای اینکه چیزی را که «مشروطٌ علیه» تملیک «مشروطٌ له» نکرد صبغه معاملی و حقوقی ندارد. پس حتماً این شرط را باید «مشروطٌ علیه» تملیک «مشروطٌ له» کند هذا اولاً. تملیک هم که بی انشا نیست؛ پس الا و لابد انشا میخواهد این را هم شما قبول دارید و مسلماً میدانید تا باید انشا شود. آن جا که فرمودید: اگر رکن باشد انشا یکی، منشأ یکی، مطلوب یکی، امر دائر مدار بین وجود و صحت است یا صحیح است لازماً، یا باطل است نه صحیح خیاری؛ آن جا حرف حق است و ما هم همین حرف را خواهیم گفت آن جا نقدی نداریم. اما این جا که شما میفرمایید اگر شرط مقوّم نباشد رکن نباشد، منشأ متعدد است مطلوب متعدد است و صحیح است در صورتی که واجد را عطا کند, خیاری است در صورتی که فاقد عطا کند, این را باید پاسخ بدهید. در این معاملات تا این شرط را «مشروطٌ علیه» تملیک «مشروطٌ له» نکند این معامله سامان نمیپذیرد. تملیک هم که بدون انشا نمیشود؛ حالا یا انشای فعلی یا انشای قولی، باید انشا شود. شما که میفرمایید مطلوب دو تا است حتماً ملک دو تاست و حتماً تملیک دو تاست, پس دو تا تملیک است تا این جا باید که ما هم بپذیریم. اگر مطلوب دو تا باشد؛ ولی یکی را تملیک بکند یکی را تملیک نکند که معامله نیست, مشروط را تملیک بکند شرط را تملیک نکند که معامله نیست. شرط حقی برای «مشروطٌ له» میآورد و تکلیفی برای «مشروطٌ علیه» میآورد و مانند آن. پس اگر مطلوب متعدد تملیک متعدد است, تملیک هم که بدون انشا نمیشود الا و لابد انشا متعدد است و ما هم جزء این عرفیم, از غریزه عرفی برخورداریم, از ارتکاز عرفی برخورداریم وقتی به خودمان مراجعه میکنیم میبینیم در مسئله اشتراک ما دو تا انشا نداریم یک انشا مدار بسته داریم به عقلا هم مراجعه میکنیم میبینیم او هم دو تا انشا ندارند یک انشا دارند. چون دو تا انشا ندارند؛ پس با یک انشا شرط و مشروط تملیک میشود با یک انشا مطلوب واجد و فاقد تملیک میشود, با یک انشا نه با دو انشا. اگر با دو انشا باشد باید که اثر و لازم تعدد منشأ را شما بپذیرید و آن این است که معنای تعدد منشأ این است که در مرحله اولی آن «مشروطٌ علیه» واجد شرط را و واجد قید را تملیک کرده است و در مرتبه ثانیه که در طول مرتبه اولی است، فاقد شرط و فاقد قید را تملیک کرده است. اگر این شد شما در هر دو حال باید بگویید که این صحیح و لازم است و خیاری در کار نیست. چرا؟ برای اینکه چون منشأ متعدد است تملیک انشایی متعدد است، «مشروطٌ علیه» تملیک کرده و «مشروطٌ له» هم همین را پذیرفته؛ یعنی اقدام کرده, اگر واجد شرط بود در رتبه اولی, فاقد شرط بود در رتبه ثانیه, چون فاقد شرط را با انشا و با گفتن «قبلت» پذیرفته؛ پس حق خیار ندارد. چرا؟ برای اینکه شما از کسانی هستید که به قاعده لاضرر (1) در مسئله خیار تمسک میکنید, این جا ضرری در کار نیست. خود «مشروطٌ له» میگوید اگر واجد شرط بود او مقدم است، نشد فاقد شرط را من قبول دارم. پس انشا روی فاقد شرط هم آمده یک، «مشروطٌ علیه» هم این را تملیک کرده «مشروطٌ له» هم این را پذیرفته این دو، و چون ضرری در کار نیست و اگر هم ضرر باشد قاعده لاضرر شامل این نمیشود؛ زیرا قاعده لاضرر یک قاعده امتنانی است و قاعده امتنانی مورد اقدام خود شخص را نمیگیرد. یک وقت کسی کاری دارد مسافر است ره گذر است میداند که این کالا این جا به این قیمت نمیارزد؛ اما حالا چون فرصت ندارد جای دیگر برود این کالا را به قیمت گران میخرد این را شما نمیتوانید بگویید خیار غبن دارد, این میداند قیمت سوقیه این نیست جای دیگر مناسبتر است و ارزان تر؛ ولی این ره گذر است و مستأجل عجله دارد شتابزده است همین را گران میخرد مغبون هم میشود و خیار غبن هم ندارد؛ برای اینکه عالماً عامداً اقدام کرده دیگر. شما بگویید قاعده لاضرر این را شامل میشود قاعده لاضرر یک قاعده امتنانی است این معامله را میخواهید باطل کنید با اینکه این شخص مستأجل است و رهگذر است و میداند گران است و میداند مغبون شده؛ لکن کار دارد و فوراً میخرد می رود. این جا که قاعده لاضرر جاری نیست و شما هم در بسیاری از موارد برای اثبات خیار روی قاعده لاضرر تمسک میکنید و قاعده لاضرر هم چون قاعده امتنانی است مورد اقدام خود شخص را شامل نمیشود. بنابراین اگر بگویید منشأ متعدد است، اشکال اول این است که ما هم جزء عرفیم بعد به عرف مراجعه میکنیم جا برای تعدد انشا نیست بر فرض باشد چاره جز این نیست که فتوا دهید این معامله در صورتی که واجد شرط باشد صحیح است و لازم و در صورتی که فاقد شرط باشد؛ چون خود شخص اقدام کرده است دلیلی بر خیار ید نیست باز هم صحیح است و لازم.
1) (4) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
پرسش: ...؟پاسخ: بله این از فرمایشاتی است که بین تکوین و اعتبار خلط کردند.
سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) در بسیاری از این فرمایش که مرحوم آخوند در کفایه (1) داشتند مخصوصاً در بخش اینکه موضوع علم باید واحد باشد؛ برای اینکه هدف واحد است و هدف واحد جز از مبدأ واحد صادر نمیشود مبدأ واحد هم جز کار واحد صادر نمیکند بر اساس قاعده «الواحد», (2) میفرماید: این قاعده جایش در تکوینیات است نه در اعتباریات؛ (3) شما چندین مسئله را یک امر واحد بدانید؛ این جا هم همین طور است. اگر انشا واحد شد و منشأ متعدد شد ـ در طول هم ـ شما این انشا را در حقیقت منحل کردید به دو تا انشا؛ چون منشأ متعدد است پس هم انشا متعدد است؛ یعنی در حقیقت دو تا انشا است و دو تا تملیک است. اگر دو تا انشا است و دو تا تملیک و خود شخص دارد اقدام میکند یا ضرری نیست یا اگر هم ضرر باشد مشمول قاعده لاضرر نیست, چون قاعده لاضرر قاعده امتنانی است. اگر قاعده امتنانی است اگر اجماع جاری کنید بر خلاف منت است. الآن این مسافر این ره گذر عجله دارد کار دارد و میخواهد از این جا که عبور میکند این کالا را تهیه کند, میداند که این گران تر از قیمت سوقیه است؛ چون عالماً عامداً اقدام کردند نمیشود گفت که چون مغبون شده خیار غبن دارد به استناد قاعده لاضرر؛ برای اینکه قاعده لاضرر قاعده امتنانی است مورد اقدام خود شخص را نمیگیرد.
پرسش: ...؟پاسخ: این کاری به قاعده «الواحد» ندارد؛ برای اینکه انشا به معنای ایجاد است. انسان ممکن است صدها شیء را به امر واحد انشا کند؛ مثل اینکه هزار نفر هستند که این هزار نفر را دستور میدهد که بروید فلان کار را بکنید این «اذهبوا» یا «افعلوا» این یک انشا است و منحل میشود به هزار تکلیف. این را نمیشود گفت که واحد از او کثیر صادر شده است. اگر کسی دستور میدهد به هزار نفر که این کار را انجام بدهید این یک انشا و یک تکلیف است؛ منتها قابل تحلیل است «لدی العقلاء» به هزار حکم و هر کدام واجب مستقل خودشان را دارند, چون یک حرف بیشتر نزد که این کار را انجام بده. این یک انشا است؛ اما این انشا قابل تحلیل است به عدد منشئات. بنابراین اینچنین نیست که از واحد کثیر صادر شده باشد؛ بلکه از کثیر, کثیر صادر شده است, چون امر اعتباری است تحلیلش هم اعتباری است؛ یک وقت است به نحو قضیه حقیقیه است که آن هیچ, آن روی کلی مطلب انشا نیست. یک وقت است نه یک قضایای شخصی است مجموع صد تا قضیه شخصی را یک جا حکم میکند به جای اینکه به هر کدام از این سربازها بگویند تو وظیفهات این است و تو وظیفهات این است میگوید شما وظیفهتان این است. این یک انشا است ولی قابل تحلیل است «لدی العرف» به صد انشا و صد منشأ و صد حکم و صد اطاعت و صد معصیت.
فرمایش مرحوم آخوند این است که عرف در اینگونه از موارد این مرجع است و اگر آن شرط مقوّم و رکن مطلوب نبود, مطلوب میشود متعدد, فضای عرف این است. در این فضا اگر طرفین ایجاب و قبولشان در این مدار بسته شد «مشروطٌ له» و «مشروطٌ علیه» در این فضا معامله کردند؛ اگر مقصودشان این است که این شرط تعیین کننده است الا و لابد باید یافت شود، باید قرینه صارفه نصب کنند. اگر قرینه صارفه نصب نکردند معلوم میشود برابر با آنچه که در مدار عرف قابل فهم و داوری است همان را معیار قرار دادند و فرض در این است که اینها قرینه صارفهای نصب نکردند. این فرمایش ایشان بود و نقدی که شد این است که ما دو تا انشا نداریم بر فرض هم دو تا انشا داشته باشیم شما باید بپذیرید که دیگر خیاری در کار نیست. اگر بگویید نه دو تا انشا نیست, یک انشا است و دو تا منشأ؛ میگوییم بر فرض یک چنین چیزی را بپذیریم که انشا واحد باشد و قابل تحلیل نباشد و منشأ متعدد باشد؛ در این جا شما باید بگویید صحیح است و خیاری در کار نیست. چرا؟ برای اینکه منشأ متعدد است دیگر, تملیک و منشأ متعدد است؛ چون منشأ متعدد است منتها در طول هم است یک مطلوب عالی یکی مطلوب دانی. شما همین را انشا کردید و ضرری در کار نیست بر فرض هم باشد قاعده لاضرر چون قاعده امتنانی است شامل حال او نمیشود.
«فتحصل» اگر منظور شما این است که منشأ متعدد است انشا هم متعدد است این هم بر خلاف آن چیزی که ما مییابیم بر خلاف آن چیز است که بعد از مراجعه به غرائز عقلا به دست میآید و مانند آن هذا اولاً و ثانیاً بر فرض انشا متعدد, منشأ متعدد, این معامله میشود صحیح و لازم, چه فاقد باشد چه واجد. نه اینکه اگر واجد بود صحیح است و لازم و اگر فاقد شرط بود صحیح است و خیاری؛ «هذا تمام الکلام» در صورتی که انشا مثل منشأ متعدد باشد.
پرسش: تملیک هم تابع همین شرط است.
پاسخ: اگر هر دو پذیرفتند که اگر آن شد, شد نشد این؛ معنایش این است که دومی هم تحت انشای تملیکی است, رضا هم هست رضای معاملی هم هست. اگر انشا متعدد شد معنایش همین است ؛ یعنی این طرفین در درجه اولی، دو چیز را انشا کردند: یکی اینکه واجد شرط باشد یکی اینکه اگر نشد فاقد شرط؛ معلوم میشود او یک رجحانی بیش ندارد و اگر منشأ متعدد بود و انشا واحد بود و پذیرفتیم که این انشا به هیچ وجه قابل تحلیل نیست و انشا واحد بسیط غیر قابل تحلیل، دو تا منشأ داریم این را هم پذیرفتیم این معامله میشود صحیح و لازم دیگر جا برای خیار نیست. چرا؟ چون طرفین همین را انشا کردند اگر طرفین همین را انشا کردند و در درجه اولی واجد شرط, نشد فاقد شرط, هر دو را قبول کردند و دیگر جا برای خیار نیست. بنابراین اگر مرحوم شیخ همین مطلب را بخواهند بفرماید، این اشکال مشترک است بین مرحوم آخوند و مرحوم شیخ, این راه نیست البته معیار رضای معاملی است.
میرسیم به فرمایشی که بعضی از اعیان دارند؛ مثل مرحوم حاج محمد حسین(رضوان الله علیه)؛ ایشان یک راهی دارند و اصل اجمالش را مطرح کنیم. ایشان اموری و مقدماتی را رسم فرمودند تا نتیجه بگیرند. اولین مطلبی که فرمودند ـ حالا شاید آن مطالب بعدی لازم نباشد نقل کنیم ـ اولین قید و شرطی که فرمودند «ینبغی تقدیم امور» یا رسم امور این است که اینکه میگویند مقید به انتفاع قید منتفی میشود و اینکه میگویند مشروط به انتفاع شرط منتفی میشود این معنایش این است که «مشروط بما انه مشروط» به انتفاع شرط منتفی میشود یا اگر شرط نبود ذات مشروط هم نیست اگر قید هم نبود ذات مقید هم نیست؟ این حرف چه چیز را میخواهد برساند. اینکه میگویند «مشروط ینتفی بانتفاع شرط»؛ یعنی مشروط «بما انه مشروطٌ و کاملٌ ینتفی بانتفاع شرط» یا نه اگر شرط منتفی شد ذات مشروط هم میشود منتفی؟ اگر این باشد که این شرط نیست این میشود رکن. شما چه میخواهید بگویید؟ میگویید که این عقد باطل است، اگر شرط نبود شرط فاسد باعث فساد عقد است؛ یعنی اگر شرط نبود عقد نیست یا عقد لازم نیست؟ مشروط به انتفاع شرط از بین میرود؛ یعنی ذات مشروط از بین میرود یا «مشروط بما انه مشروط»؟ اینکه میگویند مقید با انتفاع قید منتفی است؛ یعنی ذات مقید یا «مقید بما انه مقید»؛ ظاهرش این است که «مقید بما انه مقید» با زوال قید منتفی است «مشروط بما انه مشروط» با زوال شرط منتفی است نه ذات مشروط نه ذات مقید. اگر عقد مشروط شد به شرطی و آن شرط رخت بربست برای فساد، این مشروط تام نیست؛ یعنی عقد لازم نیست، نه اینکه اصل ذات عقد رخت بربسته باشد. این اولین امر از اموری است که این بزرگوار(رضوان الله علیه) مطرح فرمودند. (1) حالا اگر امور دیگری لازم باشد آنها مطرح می شود وگرنه به اصل همین امر می پردازیم.
1) (8) . حاشیه کتاب المکاسب( اصفهانی, ط- جدید)، ج5 ، ص218.
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم که حکم شرط فاسد بود بیش از یک قسم نداشت که شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ شرطی فاسد است که مخالف کتاب و سنت و شریعت باشد, بسیاری از اقسام شرط فاسد خارج از بحث بود. در مسئله اینکه شرط فاسد مفسد عقد است یا نه, دو مقام محور بحث بود؛ یکی اینکه آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ اگر مفسد عقد بود دیگر مقام ثانی مطرح نیست و اگر مفسد عقد نبود و عقد صحیح بود مقام ثانی مطرح است که حالا این عقد صحیح لازم است یا خیاری. روشن شد که در هر دو جهت حکم این است که شرط فاسد مفسد عقد نیست اولاً و این عقد صحیح است و ثانیاً این عقد خیاری است عقد لازم نیست. هر کدام هم دو منظر داشت: یکی اینکه مقتضی موجود است یکی اینکه مانع مفقود است هم مقتضی صحت موجود است هم مانع صحت مفقود, هم مقتضی خیار موجود است هم مانع خیار مفقود و راهی که بیان شد، حل اشکال های مسئله را هم به عهده داشت.
سه اشکال در مسئله مطرح بود و هست که دو اشکالش طرح شده بود و اشکال دوم در مراحل نهایی است, اشکال سوم مربوط به روایت است و روایت مسئله مخالف با صحت عقد است. اشکال اول این بود که چون شرط قسطی از ثمن را دارد، وقتی شرط فاسد شد بخشی از ثمن باید برگردد و چون معلوم نیست که چه مقداری از ثمن باید برگردد جهالت به اصل بیع سرایت میکند و بیع میشود باطل. این شبهه برطرف شد که شرط قسطی از ثمن را حیازت نمیکند و اگر شرط فاسد شد تمام اقساط ثمن مال او است. اشکال دوم این بود که ما در بیع و امثال بیع تنها تجارت لازم نداریم رضایت هم لازم داریم که فرمود: إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (1) رضایت ما مقید بود به این شرط که «مشروطٌ له» و «مشروطٌ علیه» در متن قرارداد بیع یا اجاره و مانند آن یک چیزی را شرط کردند. پس رضایت ما مشروط به آن قید است, وقتی آن قید حاصل نباشد رضایت نیست وقتی رضایت نبود تِجارَةً عَنْ تَراضٍ نیست تِجارَةً عَنْ تَراضٍ نبود میشود باطل. این مهم ترین شبهه مسئله بود و برای حل این دو مقام ذکر شد که یک مقام مربوط به نقل و انتقال و دالان تبادل مالی است و یک مقام مربوط به تعهد و وفاست. بر اساس این دو مقام اشکال برطرف شد که این مختار مسئله بود.
1) (1) . سوره نساء, آیه29.
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمایشی داشتند که راه حل نشان دادند آن بی نقد نبود و مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) راه حلی نشان دادند بی نقد نبود. حالا رسیدیم به شیخ مشایخ ما مرحوم حاج محمد حسین اصفهانی(رضوان الله علیه). مرحوم حاج محمد حسین اصفهانی(رضوان الله علیه) بعد از طرح این مسئله، اول جواب خودشان را ذکر میکنند، بعد فرمایش مرحوم شیخ را ذکر میکنند و نقد میکنند، بعد فرمایش استادشان مرحوم آخوند را ذکر میکنند و نقد میکنند. (1) عصاره فرمایش مرحوم حاج محمد حسین این است که شرط فاسد مفسد عقد نیست. چرا؟ برای اینکه عقد میشود مشروط و مقید, وقتی عقد مشروط و مقید شد, شرط فاسد شد, قید فاسد شد, مشروط به زوال شرط از بین میرود, مقید به زوال قید از بین میرود, این را ما قبول داریم. اما مقید «بما هو مقید» از بین میرود مقید ینتفی به انتفاع قیدش, این را ما قبول داریم. اما ذات که مقید نیست, وقتی ذات مقید نبود چرا باید از بین برود؟ عقد مقید به فلان شرط از بین رفته است ما هم این را قبول داریم. عقد مشروط به فلان شرط از بین رفته است, اما ذات عقد چرا از بین رفته باشد؟ مگر شما نمیگویید مقید ینتفی به انتفاع قید, مقید رفته نه اصل ذات. ما یک ذات داریم, یک قید داریم, یک ارتباط قید به ذات داریم که بعد از ارتباط, عنوان مقید درست میکند. «المقید هو الذات المرتبط بالقید» این از بین رفته است بله؛ اما چرا اصل ذات از بین برود؟ شما اگر بحث کردید که این میوه باید فلان قید را داشته باشد اگر یک قیدی یک وصفی عارض این میوه شد و بعد از بین رفت, قید از بین رفت یک، مقید «بما انه مقید» منتفی است دو، اما اصل میوه سر جایش محفوظ است. فرشی که داریم اگر مقید به قیدی باشد و مشروط به یک شرطی باشد, ذاتی داریم, شرطی داریم, پیوند ذات و شرط داریم که این سه امر است. وقتی شرط فاسد شد و از بین رفت مشروط «بما انه مشروط» منتفی است ما هم قبول داریم, مقید «بما انه مقید» منتفی است ما قبول داریم اما ذات چرا از میان برود؟
1) (2) . حاشیه کتاب المکاسب( اصفهانی, ط- جدید)، ج5 ، ص216-222.
در تبیین و توضیح این فرمایش میفرمایند: که بیع ما فعلی است, رضای ما فعلی است؛ یعنی تجارت ما «بالفعل» است رضایت ما «بالفعل»، ما کمبودی نداریم. یک وقت است که فروشنده و خریدار اینچنین سخن میگویند؛ خریدار میگوید: اگر این وصف را دارد میخرم اگر آن وصف را ندارد نمیخرم؛ ولی فعلاً چیزی را انشا نکرده این مردّدانه سخن گفتن که تجارت نیست این مال اصل بیع. اگر این وصف را داشته باشد من راضی هستم اگر وصف را نداشته باشد ناراضی هستم. رضای مردد که رضایت نیست, این نه تجارت است نه رضایت و این معامله یقیناً باطل است.
اشکالاتی بر مرحوم شیخ بود یا اشکالاتی که بر مرحوم آخوند بود خود ایشان هم توجه دارند و فرمایش مرحوم شیخ را نقد میکنند فرمایش استادشان مرحوم آخوند را نقد میکنند. فرمایش مرحوم شیخ به این برمیگشت که واجد و فاقد یک حقیقتند (1) و فرمایش مرحوم آخوند این بود که وحدت مطلوب دارد (2) و تعدد مطلوب؛ ایشان هم روی اتحاد واجد و فاقد نقد دارند هم روی وحدت مطلوب و تعدد مطلوب نقد دارند و میگویند ما در تجارت صحیح دو تا عنصر لازم داریم هر دو هم حاصل است؛ یکی اینکه تجارت باید «بالفعل» باشد نه مردد و این تجارت «بالفعل» است. رضایت باید «بالفعل» باشد نه مردد و این «بالفعل» است؛ نعم اگر فروشنده یا خریدار اینچنین بگویند که اگر این واحد صنعتی مال فلان کارخانه باشد من میخرم یا میفروشم اگر مال فلان کارخانه نباشد من نمیخرم و نمیفروشم این تردید است اینکه بیع نیست. نه بیع است و نه رضایت, اما اگر بگوید من اتومبیل فلان کارخانه را خریدم این رضایت «بالفعل» است تجارت «بالفعل» است آن تقدیر زیان بار نیست که اگر میفهمید این اتومبیل ساخت فلان کارخانه نیست راضی نبوده است، این کراهت تقدیری که ضرر ندارد. ما یک تجارت «بالفعل» میخواهیم که حاصل است یک رضایت «بالفعل» میخواهیم که حاصل است, پس هیچ کمبودی در عناصر صحت این معامله نیست، میماند این اشکال که شما مقید را فروختید یا مقید را خریدید. مقید «ینتفی بانتفاع قید» ما این را هم قبول داریم ما که این را انکار نکردیم؛ اما مقید «بما انه مقید» ینتفی, نه اصل ذات, مشروط «بما انه مشروط ینتفی بانتفاع الشرط» نه اصل ذات.
پرسش: دیگر ذاتی وجود ندارد.
پاسخ: اگر ذات وجود ندارد معلوم میشود آن قید نیست آن و مقوّم است و بحثمان در شرط است نه در مقوّم ذات، اگر شرط است؛ یعنی خارج از ذات است.
پرسش: خریدار اراده کرده این ذات را با این شرط.
پاسخ: بسیار خب, پس ما یک ذاتی داریم و یک شرطی داریم, حالا یا به تعدد مطلوب مرحوم آخوند منتهی میشود یا به وحدت واجد و فاقد منتهی میشود یا راه دیگر؛ ولی بحث در این نیست که این شیء مقوّم آن مطلوب باشد این شیء شرط آن است؛ یعنی خارج از محدوده ذات است.
ایشان بعد از اینکه روی سخنان مرحوم شیخ نقدی داشتند، روی سخنان استادشان نقدی دارند میفرمایند که این جا قید و مقید است و مقید «بما انه مقید» منتفی است نه ذات مقید. ما بیع «بالفعل» میخواهیم که داریم رضایت «بالفعل» میخواهیم که داریم، کراهت تقدیری زیانبار نیست. کراهت تقدیری معنایش این است که اگر این شخص میفهمید که این کالا فاقد آن وصف است راضی نبوده است, بله آنچه که «بالفعل» در قلب او هست رضایت است, آنچه بالفعل در قلب اوست انشاست. این فرمایشی که این بزرگوار فرمودند، این درباره اعیان خارجیه درست است.
اعیان خارجیه؛ مثل سیب مثل فرش مثل زمین مثل اتومبیل مثل واحد صنعتی دیگر که یک ذاتی دارد و یک وصفی که وصف گاهی هست گاهی نیست با زوال وصف موصوف ممکن است موجود باشد اما عناوین اعتباری و عناوین انشایی با هم یافت میشوند و با هم از بین میروند. ما اینچنین نداریم که یک عقدی داشته باشیم بعد این وصف عارضش شود تا بگوییم گاهی هست و گاهی نیست. عقد با این وصف با انشا ایجاد میشود و امر اعتباری است وجود خارجی ندارد و شرط و مشروط هم جدای از هم وجود ندارند. این مقید تحت انشا قرار گرفت و این مقید تحت رضایت بوده. شما قبول دارید که مقید «بما انه مقید» با زوال قید از بین رفته است؟ این را که قبول دارید ما هم مقید «بما انه مقید» را محور تجارت قرار دادیم نه ذات یک، قید دو، اگر ذات بما انه ذات تحت بیع باشد تحت رضایت باشد, بله این ذات باقی است و خارج از بحث هم هست ما با او کاری نداریم. شما میپذیرید که مقید «بما انه مقید» منتفی است, پس پذیرفتید مطلب را؛ چون مقید «بما انه مقید» طلق انشاست او تحت تجارت است او تحت رضایت است ما با ذات «بما انه» کاری نداریم. بنابراین تاکنون بهترین راه ظاهراً فرمایش مرحوم آقای نائینی است که این استاد ما هم در این قسمت ها شاگرد مرحوم حاج محمد حسین(رضوان الله علیه) بود. در این تحلیلات میگویند در نجف مرحوم آقای نائینی سلطان بحث معاملات بود, در غرائز عقلا و تحلیل عقلا و اینها، هم عرفی فکر کند و هم با دقت و فقیهانه وارد غرائز و ارتکازات شود. این تحلیل ایشان به نظر بهتر از تحلیل مرحوم شیخ, مرحوم آخوند, مرحوم حاج محمد حسین و اینها میرسد که ما دو مرحله داریم:
اول مرحله نقل و انتقال است که بیع است.
دوم مرحله وفاست. (1)
بعضی از عقود یک بعدیاند؛ مثل ودیعه مثل عاریه مثل هبه، در عقد ودیعه در عقد عاریه در عقد هبه یک ایجاب است و یک قبول و تمام شد و رفت. اما در هیچ کدام از اینها دیگر مرحله دوم نیست که من پای امضایم میایستم, چون اینها عقد جایز است و عقد لازم نیست, هر وقت توانستند به هم میزنند. اما بیع اجاره و سایر عقود لازمه دو مرحله دارد: یکی دالان نقل و انتقال است ـ حالا یا نقل عین یا نقل منفعت ـ یکی اینکه ما پای امضایمان میایستیم. هر کدام از این دو مرحله میتواند مطلق یا مشروط باشد و این شرط محل بحث مال مرحله دوم است. مرحله اول مطلق است, مرحله دوم که میگویند ما پای امضایمان میایستیم متعهدیم که وفا بکنیم گاهی باز است و گاهی بسته. اگر این شرط فاسد بود به این مرحله آسیب میرساند نه به مرحله اصل عقد. پس اصل عقد صحیح است, مقتضی موجود مانع مفقود، لزومی در کار نیست، خیار هست مقتضی موجود مانع مفقود.
«هذا تمام الکلام» در وجوه چهارگانهای که از اشکال دوم داده شده است. اشکال اول این بود که شرط قسطی از ثمن را داراست؛ چون شرط فاسد شد آن بخشی از ثمن برمیگردد و چون معلوم نیست که چه مقدار در برابر شرط است, کل ثمن میشود مجهول؛ پس معامله میشود باطل. این دلیل اول کسانی که میگفتند شرط فاسد مفسد است که از این پاسخ داده شد. دلیل دوم این بود رضایت معلق به این شرط است و این شرط که از بین رفته رضایت نیست و چون رضایت نیست معامله باطل است. چهار جواب داده شد جواب اول مختار بود جواب دوم مال مرحوم شیخ بود جواب سوم مال مرحوم آخوند بود جواب چهارم مال مرحوم حاج محمد حسین بود. در بین این اجوبه چهارگانه آن جواب اول مختار به نظر رسید.
1) (5) . منیة الطالب فی حاشیة المکاسب, ج، ص144.
پرسش: برای شرطی است که نزدیک باشد.
پاسخ: بله این شخص گفته که اگر این شرط باشد من پای امضایم میایستم حالا یک وقت است که این شرط صحیح است و «مشروطٌ علیه» تخلف میکند این میتواند پای امضایش نایستد یک وقت است, نه شرط اصلاً صحیح نیست این هم پای امضایش نمیایستد؛ چون گفت من در صورتی پای امضایم میایستم و وفا میکنم که این شرط باشد, حالا این شرط نیست یا برای اینکه «مشروطٌ علیه» تخلف کرده یا برای اینکه شارع امضا نکرده بالأخره این شرط نیست وقتی این شرط نباشد این هم تعهد ندارد به امضا، میتواند به هم بزند.
پرسش: با تحلیل عقلی ممکن است اما در عرف یک مرحل دارد.
پاسخ: نه خیر همان تحلیل عرفی است. اصلاً در مسئله ودیعه, در مسئله عاریه, در مسئله هبه هیچ کسی آن جا اعلامیه نمیچسباند چیزی را که من این کار را کردم پس نمیگیرم حق ندارد این کار را کند و نمیکند؛ اما در بیع این کار را میکنند. معلوم میشود طبق غریزه, طبق ارتکازات عقلا, عقد بیع با همه آن عقود یاد شده فرق دارد؛ برای اینکه عقد ودیعه آن هم عقد است دیگر ایجاب و قبول دارد دیگر, عاریه هم عقدی دارد دیگر, منتها معاطاتی است، هبه هم عقدی دارد ایجاب و قبول دارد منتها معاطاتی است بیع معاطاتی هم همین طور است چطور در آنجاها گفته میشود که مالی که به عاریه دادم پس نمیگیرم یا ودیعه دادم پس نمیگیرم یا هبه کردم پس نمیگیرم اینها نیست این یک مرحله دارد نقل و انتقال است یا سپردن؛ ولی بیع دو تا کار است؛ یعنی این را ملک شما کردم یک، پای امضایم میایستم پس نمیگیرم دو، این میشود عقد لازم. پس در هبه در عاریه در ودیعه اینها همه عقودند، عقود لازمهاند وکالت هم همین طور است وکالت عقد جایز است عقد لازم نیست.
پرسش: اگر بعد از اینکه عقد با شرایطی که دارد واقع شد بعد بگوئیم به شرط وفا کنید مرحله اول یک شرط منعقد شده.
پاسخ: چون نمیدانند که شرط فاسد است و اگر بدانند که در فضای خودشان هم فاسد است جِد متمشی نمیشود، میگویند در فضای شرع این است منتها معذلک «نَبَذُوا کِتٰابَ اللّٰهِ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ» (1) اینها چون معاملات ربوی میکنند می گویند بله شارع این را فرموده ولی باور نکردند. اگر به جد باور کرده باشند که جِدشان در معاملات ربوی و بانک های ربوی متمشی نمیشود.
پرسش: حقی برای «مشروطٌ له» هست.
پاسخ: چرا! رضای او محدود است. میگوید من مادامی پای امضا میایستم که این شرط را داشته باشد؛ حالا یا شرط صحیح است و «مشروطٌ علیه» تخلف کرده یا شرط را شارع امضا نکرده. بنابراین رضای او که میگوید من پای تعهدم میایستم و پای امضایم میایستم منوط به این قید بود این قید هم حاصل نیست.
پرسش: وقتی شارع مقدس فرمود فاسد را امضا نکند حقی برای «مشروطٌ علیه»... .
پاسخ: نه یک وقت است که حق شرط گذاری ندارد, یک وقت است میگوید این کار خلاف شرع است, شما آمدید گفتید که اگر این نشد من معامله را فسخ میکنم, خب بکن. کاری به معامله ندارد. یک وقت است که به حریم معامله سرایت میکند, بله آن از بحث خارج است و به دالان نقل و انتقال سرایت میکند. یک وقت است که به دالان نقل و انتقال تمسک نمیکند به دالان تعهد که من پای امضایم میایستم وفا میکنم به این تعهد گرفته؛ پس اصل عقد میشود صحیح و چون این تعهد مشروط بود و شرط منتفی شد میشود خیاری خب «هذا تمام الکلام» در اشکال دوم. اشکال اول مشخص شد اشکال دوم مشخص شد اشکال دوم چهار جواب داشت در اثر این «اجوبه اربعه» بحث یک مقداری طول کشید.
1) (6) . الکافی (ط- اسلامی)، ج1 ، ص203.
اشکال سوم روایات مسئله است که روایت مسئله شرط فاسد را مفسد میداند؛ چون شرط فاسد را مفسد میداند همه این بزرگانی که قائل شدند که شرط فاسد مفسد عقد نیست باید جواب دهند؛ هم ما باید جواب دهیم هم مرحوم شیخ, هم مرحوم آخوند, هم مرحوم حاج محمد حسین همه باید جواب بدهند. آن روایت را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در جلد هجدهم طبع موسسه آل البیت(علیهم السلام) صفحه 95 باب 35, آن جا ذکر کردند. یک وقت است که مشخص میکنند که با فلان ارز ما این کالا را میخریم, باید همان باشد. اما اگر نه ارز مشخصی را مطرح نکردند پول رایج همان مملکت مطرح هست. باب 35 بیش از یک روایت ندارد این روایت را مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) «بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» نقل کرد این «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» چند نفرند یکیشان «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ لِحمی» است که مصوب به «بنی لِحم» است این «بنی لِحم قبیلة من عضد» درباره او تصریحی به وثاقت نشده, دوم «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ نخعی سیرفی کوفی» است که این ثقه است و از وجود مبارک امام صادق و از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیهما) روایت کرده. از اینکه این بزرگواران میگویند این روایت ضعیف است معلوم میشود که این «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ نخعی سیرفی کوفی» نیست؛ همان «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ لِحمی» است که از «عضد» است ـ قبیلة من العضد ـ اصل روایت را بخوانیم که این آقایان خواستند بگویند که بزرگانی فتوا به مضمون این روایت دادند و گفتند شرط فاسد مفسد عقد است, معلوم میشود چون آنها به این روایت عمل کردند ضعفش جبران شده است.
روایت این است «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی (علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ أَبْتَاعُ مِنْهُ طَعَاماً أَوْ أَبْتَاعُ مِنْهُ مَتَاعاً عَلَی أَنْ لَیْسَ عَلَیَّ مِنْهُ وَضِیعَةٌ هَلْ یَسْتَقِیمُ هَذَا وَ کَیْفَ یَسْتَقِیمُ وَجْهُ ذَلِکَ قَالَ لَا یَنْبَغِی» از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) سؤال کردند که مشتری از فروشندهای یک متاع طعامی را بخرد طعام؛ یعنی گندم و جو و کالا نه غذای پخته یا کالای دیگری را میخرد میگوید: من از شما میخرم به شرط اینکه وقتی بخواهم بفروشم ضرر نکنم، اگر ضرر کردم خسارتش به عهده شما؛ حضرت میفرماید که این چه کاری است این «لَا یَنْبَغِی». عبارت این است که «عَنِ الرَّجُلِ أَبْتَاعُ مِنْهُ طَعَاماً أَوْ أَبْتَاعُ مِنْهُ مَتَاعاً عَلَی أَنْ لَیْسَ عَلَیَّ مِنْهُ وَضِیعَةٌ» «یا» متکلم وحده است به حضرت عرض میکند که من از کسی کالایی را میخرم یا آن خود خریدار کالایی را میخرد یا متاعی را میخرد میگوید که من که میخواهم با این تجارت کنم اگر کم آوردم و ضرر کردم و خسارت کردم شما ضامن باشید, خسارتش به عهده من نباشد «لَیْسَ عَلَیَّ مِنْهُ وَضِیعَةٌ»؛ یعنی اگر کم آوردم من عهدهدار خسارت نباشم. آیا این شرط صحیح است یا نه؟ «هَلْ یَسْتَقِیمُ هَذَا وَ کَیْفَ یَسْتَقِیمُ وَجْهُ ذَلِکَ قَالَ(علیه السلام) لَا یَنْبَغِی». چند تا بحث است؛ از نظر سند باید ثابت شود که این حجت است, از نظر دلالت این «لَا یَنْبَغِی» به این شرط برمیگردد که این شرط, شرط صحیحی نیست یا نه به مجموع برمیگردد که این معامله, معامله «لَا یَنْبَغِی» است. خود کلمه «لَا یَنْبَغِی» ظهوری در حزازت دارد یا ظهور در حرمت؟ اگر حرمت داشت؛ چون به معامله تعلق گرفت میشود حکم وضعی را از او فهمید؛ یعنی فاسد است. پس از چند منظر باید بحث شود: یکی بهلحاظ سند است یکی بهلحاظ اینکه «لَا یَنْبَغِی» معنایش چیست. درست است که «لَا یَنْبَغِی» در فقه، حرمت از آن استفاده نمیشود؛ ولی اصطلاح روایی آیا موافق با اصطلاح فقهی است؟ الآن کراهت در فقه در قبال حرمت است؛ اما اصطلاح روایی و قرآنیاش هم باز کراهت در قبال حرمت است؟ در حالی که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» در طی هجده یا نوزده آیه از شرک گرفته تا قتل نفس تا برخی از معاصی کبیره, آنگاه در پایانش دارد کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (1) شرک پیش خدا مکروه است, قتل نفس مکروه است و امثال ذلک. این کراهت قرآنی و کراهت روایی که همان کراهت فقهی نیست. آیا «لاینبغی» قرآنی «لَا یَنْبَغِی» روایی، همان «لا ینبغی» فقهی است که حکم لزومی را به همراه نداشته باشد یا نه «لا ینبغی» یک حکم جدی را هم به همراه دارد؟ لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ (2) «لا ینبغی»؛ یعنی حق ندارد مگر آفتاب میتواند جلوتر از ماه حرکت کند سریع تر حرکت کند نظم را به هم بزند. اگر لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ حکم قطعی است.
غرض این است که «لَا یَنْبَغِی» در کتاب و سنت همان «لاینبغی» فقهی نیست. پس یک بحث بهلحاظ سند باید مطرح شود. یک بحث بهلحاظ «لا ینبغی» که آیا «لا ینبغی» حکم الزامی است یا غیر الزامی. بحث سوم این است که این «لا ینبغی» به شرط برمیگردد یا به مجموع شرط و مشروط. اگر به خود شرط برگردد خب بله این شرط شرط فاسد است, اما اگر به مجموع برنگشت دلیلش این نیست که این شرط فاسد, عقد را فاسد میکند که. نعم؛ اگر «لا ینبغی» به این مجموع برگردد, به شرط و مشروط برگردد, به بیع و شرط برگردد؛ معلوم میشود شرط فاسد مفسد عقد است. یک تأملی میطلبد که ـ انشاءالله ـ در بحث بعد مطرح می کنیم.
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) درباره این مطلب بحث میکرد که آیا شرط فاسد مفسد است یا نه؟ مطالبی در این باره گذشت که تحلیل محل بحث بود و روشن شد که بسیاری از شرایط فاسد خارج از محل بحث هستند. آن شرطی که فسادش در اثر مخالفت کتاب و سنت بود یا به همین امر برگردد این میتواند داخل در محل بحث باشد و از نظر قول هم برخی ها قائل بودند که شرط فاسد مفسد عقد است و بعضی قائل بودند که شرط فاسد مفسد عقد نیست و بعضی هم مردد بودند. بزرگان متأخر نظیر مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه)، آقا سید محمد کاظم، مرحوم آخوند خراسانی، مرحوم آقای نائینی، مرحوم حاج محمد حسین اصفهانی(رضوان الله علیهم اجمعین) اینها قائلند که شرط فاسد مفسد عقد نیست؛ منتها راه های اصلاحشان فرق میکند همه این بزرگان آن شبهاتی که قائلان به اینکه شرط فاسد مفسد عقد است به آن شبهات تمسک کردند اینها را رد کردند. یکی از شبهاتشان این بود که شرط که فاسد شد؛ چون فاسد دیگر در معامله راه ندارد آن بخشی از ثمن که مقابل این شرط بود آن هم باید به صاحبش پس داده شود و چون آن مقدار معلوم نیست و اصلش روشن است که «للشرط قسطٌ من الثمن» ولی چون مقدارش مجهول است جهالت آن مقدار به جهالت اصل عوض سرایت میکند و عوض میشود مجهول و معامله میشود باطل. این را پاسخ دادند که شرط قسطی از ثمن ندارد آن جزء شرط معامله است که قسطی از ثمن دارد, گرچه وجدان و فقدان شرط وصف و مانند آن در افزایش و کاهش ثمن سهیم است؛ اما قسطی از ثمن در برابر وصف یا شرط نیست. دلیل دوم آنها این بود که در تجارت رضایت هم لازم است «مشروطٌ له» به این امر مشروط راضی بود نه بی شرط, وقتی شرط فاسد باشد و به دست او نرسد او رضایتی ندارد؛ چون رضایت ندارد معامله باطل است. رضای «مشروطٌ له» متوقف بر این شرط بود، این را هم مرحوم شیخ (2) از راه اتحاد واجد و فاقد پاسخ دادند, مرحوم آخوند (3) از راه وحدت و تعدد مطلوب پاسخ دادند, بعضی از مشایخ ما از راه تعدد حوزه عقد و حوزه نقل و انتقال پاسخ دادند و مرحوم حاج محمد حسین (4) از راه های دیگر جواب دادند و بالأخره این را نپذیرفتند. دلیل سوم آنها روایات مسئله است:
اولین روایت روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» بود که در بحث قبل خوانده شد و امروز باید توضیح و تشریح بیشتری شود. این از دو جهت محل بحث است: یکی بهلحاظ سند، یکی بهلحاظ دلالت. بحث سندی آن چون روشن است به اجمال بگذریم تا برسیم به بحث دلالی.
بحث سندی آن این است که قبل از «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» آنها معتبرند؛ اما خود «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» دو قسم بود یکی آن از قبیله بنی لِحمی بود که خودش «قبیلةٌ من العضد» و توثیق نشده, یکی هم «عبد الملک نخعی سیرفی کوفی» بود که ثقه است و از اصحاب امام صادق و امام کاظم(سلام الله علیهما) است این باید ثابت شود کدام یک از اینهاست و اگر کسی خواست صحت سند این را به عمل اصحاب تأمین کند ملاحظه فرمودید که بسیاری از بزرگان به این روایت فتوا ندادند؛ یعنی نگفتند شرط فاسد مفسد است یا این مطلب را از آن استفاده نکردند. آنها که گفتند شرط فاسد مفسد است شاید به آن دلیل اول یا به دلیل دوم که دو تا قاعده مطروحه هستند به آنها تمسک کردند نه به این روایت. عملی جابر ضعف سند است که به هیچ وجه سند دیگر نداشته باشد اگر اصلی, قاعدهای, سیرهای پشتوانه آن عمل بود شاید عمل اصحاب مستند به آنها باشد. اگر عملی بر خلاف قاعده بود و هیچ قاعدهای و اطلاقی و عمومی او را تأیید نکرد یک، و ما احراز کردیم که این عملی که مطابق با قاعده نیست به استناد این روایت است دو؛ آنگاه بنا بر مبنای کسی که میگوید عمل جابر ضعف سند است این سند منجبر میشود. اما اگر عملی مطابق با قواعد بود؛ چه اینکه برخی ها که قائل بودند شرط فاسد مفسد است به ادلهای تمسک کردند آنها که به این روایت تمسک نکردند. شاید بزرگان دیگری هم که شما استدلال آنها را ندیدید ما هم ندیدیم به استناد همین ادلهای که دیگران تمسک کردند فتوا دادند, از کجا احراز میکنید که عمل آنها مستند به این روایت است؟ عملی جابر سند است که این شرایط را داشته باشد؛ یک, مخالف همه قواعد باشد و مطابق با هیچ قاعدهای نباشد نه به اصلی, نه عمومی, نه اطلاقی مطابق نباشد و هیچ مدرکی در بین نباشد. دو, ما احراز بکنیم که چون هیچ مدرکی در کار نیست این بزرگان که فتوا دادند الا و لابد به استناد همین روایت فتوا دادند؛ آنگاه نوبت به مرحله سوم میرسد که اگر کسی عمل را جابر ضعف سند دانست که اکتفا میکند و اگر ندانست که میگوید این به فهم او برمیگردد و فهم او برای ما حجت نیست و این کافی نیست.
پرسش: ..؟پاسخ: چه این روایت باشد چه این روایت نباشد آن قواعد عامه دلیل است. اگر روایتی مطلبش موافق با اطلاق بود موافق با عموم بود یا موافق با اصل بود؛ همان اصل و اطلاق عموم مرجع است نه این روایت ضعیف. پس از نظر سند این مشکل دارد و از نظر دلالت باید تقریر شود.
بحث دلالت از دو جهت باید بحث کنیم: یکی از منظر مستدلان و قائلان به اینکه شرط فاسد مفسد است که به آن استدلال کردند تقریر میکنیم. جهت ثانیه و منظر ثانیه نقد این استدلال است؛ فعلاً به اصل استدلال باید بپردازیم. این روایت همان طور که در بحث قبل خوانده شد در کتاب شریف وسائل جلد 18 صفحه 95 باب 35 از ابواب احکام عقود, روایتی است که مرحوم شیخ طوسی «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» این میگوید شاید این همان عبدالملکی باشد که از اصحاب امام کاظم و امام صادق(سلام الله علیهما) است «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی (علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ، أَبْتَاعُ مِنْهُ طَعَاماً» من از او یک طعامی میخرم طعام منظور گندم و امثال آن است «أَوْ أَبْتَاعُ مِنْهُ مَتَاعاً» یک فرشی یک کالای دیگری از او میخرم، آن هم مبیع آن هم ثمن خاصی که خودش داد اما «عَلَی أَنْ لَیْسَ عَلَیَّ مِنْهُ وَضِیعَةٌ» من کالایی که خریدم، اگر این کالا را به دیگری فروختم و ضرر کردم خسارتش را او بپردازد، من این طور خریدم «هَلْ یَسْتَقِیمُ هَذَا» آیا این کار صحیح است «وَ کَیْفَ یَسْتَقِیمُ وَجْهُ ذَلِکَ» وجه صحتش چیست و چطور باشد؟ حضرت طبق این نقل فرموده باشند «لَا یَنْبَغِی». تقریب استدلال به این روایت بر اینکه این معامله باطل است این است که این «لَا یَنْبَغِی» ظهور در حرمت دارد نه ظهور در کراهت؛ برای اینکه «لَا یَنْبَغِی» در کتاب و سنت غیر از «لا ینبغی» در تعبیرات عرفی ماست. اینکه خدا فرمود: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ (1) در این گونه از موارد؛ یعنی حق ندارد و نمیشود شمس جلو بیافتد این کار الزامی است موارد دیگر هم همین طور است. گاهی با قرینه «لا ینبغی» در مورد یک حزازت و کراهت به کار میرود ولی «علی ای حال» این جا به معنای حرمت میباشد. چرا؟ برای اینکه کراهت این معامله وجهی ندارد یا کراهت این شرط با صحت معامله وجهی ندارد که این معامله مکروه باشد, پس این به حرمت برمیگردد. حرمت این معامله وقتی شما تحلیل میکنید نه از نظر فقدان عوض است یا فقدان شرایط عوض است یا شرایط معوّض است یا شرایط متعاوضین است هیچ چیز منشأ حرمت نیست الا این شرط. این شرط است که این معامله را حرام کرده و مقصود از این حرمت هم حرمت وضعی است؛ یعنی معامله فاسد است. پس این حرمت معیار است نه کراهت, حرمت وضعی معیار است نه حرمت تکلیفی, منشأ حرمت وضعی هم این نیست که این عقد فاقد شرایط است یا متعاقدان فاقد شرایطند یا عوضین فاقد شرایطند؛ منشأ فساد برای همه اینها همان شرط است معلوم میشود این شرط فاسد آن عقد را باطل میکند. فساد این شرط برای آن است که این یک بدعتی است؛ حالا چرا این شرط فاسد است برای اینکه ما یک «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (2) داریم یک لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری (3) در مسائل حکمی و عملی داریم که شبیه آن در مسائل حقوقی وارد است.
ضمان در اسلام دو قسم بیشتر نیست یا ضمان معاوضه است یا ضمان ید؛ یعنی اگر کسی بخواهد مال کسی را ضامن شود در اسلام بیش از دو قسم نیست: یا ضمان معاوضه است یا ضمان ید. ضمان معاوضه این است که داد و ستدی میکند یا بیع است یا اجاره است یا مضاربه است یا عقود دیگر. وقتی تعویض و معاوضه در کار است عوضی را داد معوض را طلب دارد، معوّضی را داد عوض را طلب دارد، معوّض را گرفت عوض را باید بپردازد، عوض را گرفت معوّض را باید بپردازد، این ضمان ضمان معاوضه است که طرفین قرارداد میکنند که چه شخصی باشد, این قسم اول ضمان معاوضه.
قسم دوم ضمان ید است اگر دینی بود اگر غصبی بود اگر اتلافی بود اگر مال مردم را کسی تلف کرده عمداً یا سهواً یا خطئاً بالأخره مال مردم را ضامن است و بر اساس «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن»، (1) بر اساس اینکه اگر غصب کردید ولو تلف نشده باشد مال او را ضامن هست این ضمان ضمان ید است که این ید, ید ضمان است, ید امانی که نیست شما امانت ندادید که شما مال مردم را تلف کردید. اگر مال کسی را تلف کرد ضامن است یا مثل اگر مثلی باشد یا قیمت است اگر قیمی باشد. غیر از این دو قسم ضمان ما در اسلام ضمان دیگری نداریم. کسی بگوید من این فرش را از شما میخرم این فرش شود مال من این پول هم شود مال شما, من اگر در تجارت بعدی ضرر کردم خسارتش به عهده شما؟ این یک بدعتی است در دین چه ضمانی است. پس این شرط میشود خلاف شرع و وقتی شرط شده خلاف شرع بلافاصله میشود مخالف کتاب و سنت, مخالف کتاب و سنت که شد این شرط فاسد شد و معامله را فاسد میکند. پس «لا ینبغی» به معنای حرمت وضعی است یک، به اصل بیع برمیگردد دو، این بیع واجد جمیع ارکان عقد و عاقد و معقود علیهماست سه، هیچ راهی برای فساد این عقد نیست الا شرط چهار؛ پس شرط فاسد مفسد است این نتیجه.
1) (8) . مکاسب(محشی)، ج 2، ص 22.
پرسش: اعم از حرمت و کراهت است.
پاسخ: چون اگر لاینبغی به معنای کراهت باشد این جا کراهت وجهی ندارد. بیع صحیح اگر باشد چه وجهی برای کراهت هست؟ اما حرمتش از راه فساد شرط راه دارد.
اصطلاح این «لاینبغی» در تعبیرات فقهی و فقها بله رایج است. اینکه در حواشی عروه یک مرجع تقلید فتوا میدهد «لاینبغی» این ظهور فتوایی و ظهور فقهی فقها این است که این به معنای کراهت است و به معنای حرمت نیست؛ مثل خود کراهت, خود کراهت در فقه در قبال حرمت است اما بهلحاظ قرآن و سنت کراهت به معنای مقابل حرمت نیست. تقریباً 19 آیه یا 18 آیه است در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که از شرک شروع میشود تا به قتل نفس و سایر گناهان بزرگ، در پایانش میفرماید: کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (1) فرمود اینها همه پیش خدا مکروه است. شرک و آدم کشی و زنا و امثال ذلک را میشمارد؛ بعد میفرماید اینها مکروهات الهی است. معلوم میشود کراهت در اصطلاح قرآن و همچنین روایت به معنای کراهت فقهی نیست, اصطلاح هر کتابی را هر فنی را برابر همان فن باید معنا کرد؛ لذا اگر دلیلی دلالت کرد بر حرمت فلان کار این آیه معارض نیست تا بگوییم ادله معارضند یک دلیل دلالت میکند بر کراهت، یک دلیل دلالت میکند بر حرمت. اما فقیه اگر یک جا فتوا به حرمت دارد یک جا فتوا به کراهت داد میگوییم باید فتوای اخیر او را ملاحظه کرد؛ برای اینکه کراهت و حرمت جمع نمیشود. پس این «لَا یَنْبَغِی» ظهور در حرمت دارد, چون ظهور در حرمت دارد منشأ برای حرمت نیست مگر اینکه این شرط فاسد است و این شرط, چون فاسد است مشروط را فاسد میکند. مگر اینکه کسی اینچنین بگوید, بگوید که این تعهدی که میسپارند من اگر ضرر کردم شما بدهید معنایش این نیست که شما ضامن باشید تا بگویید ضمان در اسلام دو قسم است ضمان معاوضه و ضمان ید, قسم سوم را شما جعل کردید این میشود بدعت؛ بلکه منظور این است که من این تجارت را میکنم اگر خسارت کردم شما محبت کنید جبران بکنید، این یک عطای ابتدایی است یک پاداش ابتدایی است یک هبه است. این یا فاسد است یا فاسد نیست, اگر فاسد نباشد که از محل بحث بیرون است, اگر فاسد باشد در اثر اینکه چون مقدارش مجهول است و کیفیتش مجهول است اصلش مجهول است معلوم نیست ضرر کند یا نکند بر فرض که ضرر کند مقدارش مجهول است چون هنوز تعهدی نشده؛ این در اثر جهالت این ممکن است فاسد باشد. اما اگر بگوییم این هبه است و اینگونه از جهالت ها در هبه و امثال هبه مغتفر است این شرط فاسد نیست تا فساد این به عقد سرایت کند. این خلاصه تقریب استدلال به این روایت، برای اینکه شرط فاسد مفسد است. اما جهت ثانیه که نقد این است، این از جهات فراوان قابل نقد است یکی اینکه نسخ اولاً مختلف است که «هَلْ یَسْتَقِیمُ» یک، «و یأخذ ذلک» دو، این «کیف یأخذ ذلک» هست «و یستقیم ذلک» هست. «یستقیم»؛ یعنی آیا اصل این شرط درست است یا نه، «کیف یأخذ ذلک» یعنی چگونه آن خسارت را از او بگیریند آیا «کیف یأخذ ذلک» است یا «هل یستقیم ذلک» است؟ ولی طبق تحقیقاتی که روی نسخ اخیر شده یأخذ در کار نیست «کیف حد ذلک» «کیف وجه ذلک» اینها است نه اخذ. به هر تقدیر باید ما مطمئن باشیم که عبارت متن روایت هیچ حزازتی ندارد این یک، و ثانیاً این کلمه «لاینبغی» درست است در بعضی از متون دینی به معنای الزام آمده اما در بعضی از موارد هم با حزازت همراه است. شما باید ثابت کنید که آیا این نهی این «لاینبغی» برای تحریم است یا تنزیه و اگر تحریم است تحریم تکلیفی است یا تحریم وضعی یا «کلیهما» هم تکلیفاً حرام است هم وضعاً باطل است؛ مثل معامله ربوی، بعضی ها تکلیفاً حرام است و وضعاً حرام نیست نظیر إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ (2) حالا امام معصوم(علیه السلام) دستور داد دارد, اذان نماز ظهر را میگوید این مشغول داد و ستد است. این کار از آن جهت که باعث تأخیر یا اتلاف وقت نماز جمعه است این کار معصیت است ولی آن معامله صحیح است. پس گاهی حرمت تکلیف است «بلا وضع» گاهی حرمت تکلیفی هست با وضع, نظیر حرمت معامله ربوی و گاهی هم به عکس وضع است «بلا تکلیف» که معامله باطل است و شما باید ثابت کنید که دارای تنزیل هست یا تحریم و اگر تحریم است, تحریم تکلیفی است یا تحریم وضعی است یا «کلیهما». این را صرفنظر از آن اختلاف نسخه باید ثابت کنید و با گذشت همه این حرف ها اگر معامله تحریم شد و دلیلی بر فساد ندارید, شما از کجا میدانید معامله فاسد است؟ این معامله ممکن است نظیر حرمت بیع «وقت الندا» باشد, از کجا میدانید از قبیل معامله ربوی است؟ وقتی شما حرمتش را ثابت کردید نه فساد را راهی برای اثبات اینکه شرط فاسد مفسد عقد است ندارید و اگر گفتید که این معامله مکروه است این کراهتش به این شرط باید برگردد، نه اصل معامله؛ چنانچه معامله دلیلی بر کراهت و حزازت او نیست. اگر این سه چهار تا احتمال هست با دوتا نسخه مورد اختلاف که آیا «یستقیم ذلک» است یا «کیف یأخذ ذلک» است؟ آیا این مال را بگیرد یا اصل این کار صحیح است؟ اگر نسخه دوتاست و اگر لاینبغی سه تا احتمال میدهد هر کدام از این سه احتمال روی این دو نسخه ضرب شود سه دو تا شش تا به شش وجه برمیگردد؛ آن وقت شما روی تمام این وجوهات کثیره باید نظر دهید تا ثابت کنید که این روایت دلالت میکند بر اینکه این شرط فاسد است یک، و این عقد فاسد است دو، و راهی برای اثبات عقد وجود ندارد مگر از راه شرط این سه، آنگاه اصل کلیتان که مطلوب است ثابت میشود که شرط فاسد مفسد است, هیچ کدام از اینها را نمیتوانید اثبات کنید.
روز چهارشنبه حالا یک بحث اخلاقی هم ما داشته باشیم. آنچه که محل ابتلای خود ما حوزویان است این است که ما سرگرم علوم هستیم و خودمان را قانع کردیم به اینکه به علم دینی مشغول هستیم. این روایتی که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که فرمود: «الْعِلْمُ عِلْمَانِ عِلْمُ الْأَدْیَانِ وَ عِلْمُ الْأَبْدَان» (1) البته به صورت ارسال در کتاب ها هست. علم دو قسم است یا علم دینی است یا علم بدنی «الْعِلْمُ عِلْمَانِ عِلْمُ الْأَدْیَانِ وَ عِلْمُ الْأَبْدَان». ما خودمان را قانع کردیم که به علم دین مشغولیم و اطبای محترم را گفتیم اینها به علم بدن مشغولند یا کسانی که در تأمین نیازهای بدنی به سر میبرند و آن علوم و فنون را فراهم میکنند اینها صاحبان علم بدن هستند. اگر تقسیم علم بهلحاظ موضوع باشد که میگویند علم را بهلحاظ موضوع تقسیم کنیم، بله این تقسیم شاید درست باشد. اما اگر گفتیم علم را بهلحاظ هدف و غایت باید تقسیم کرد، نه بهلحاظ موضوع؛ اگر کسی طبیب بود و در تمام مدت این جنگ تحمیلی تلاش و کوششاش این بود که این مجروحان جبهه را درمان کند یا خودش میرفت جبهه یا مجروحان جبهه را در پشت جبهه درمان میکرد, کسی هم مشغول درس و بحث فقهی بود و کاری به انقلاب و جنگ و نظام نداشت این کدام علم, علم دین است و کدام علم, علم بدن. اگر علم بهلحاظ هدف تقسیم شود، نه بهلحاظ موضوع، آن طبیب علمی دینی دارد و این کسی که مشغول این کارهای فقهی است و هیچ کاری هم به انقلاب و جنگ و نظام ندارد گرفتار علم بدن است. این یک نمونه است برای تقسیم کار, سایر موارد هم همین طور است. حالا یک وقت است کسی علم طب میخواند برای اینکه مشکل مردم را حل کند ضمناً خودش هم نیازهای خودش را برطرف کند؛ اما یک وقت خدای ناکرده کسی به حوزه میآید، برای اینکه به جایی برسد, برای اینکه به ریاستی برسد, برای اینکه به هوسی دسترسی پیدا کند؛ آن وقت این میشود علم بدن آن میشود علم دین. غرض آن است که در تقسیم «الْعِلْمُ عِلْمَانِ عِلْمُ الْأَدْیَانِ وَ عِلْمُ الْأَبْدَان» تنها موضوع معیار نیست؛ یا محور تقسیم هدف است یا نه یکی از محورهای اصلی تقسیم میتواند هدف باشد این یک مطلب که ما باید روزانه اهل محاسبه باشیم که بدانیم در علم دین کار میکنیم یا در علم بدن؟
1) (11) . کنزالفوائد, ج2, ص107.
مطلب دیگر اینکه شما دیدید بعضی ها در زمان جبهه و جنگ فقط ـ صدر اسلام هم همین طور بود ـ اینها شمشیر درست میکردند برایشان فرق نمیکرد که شمشیر را چه کسی میخواهد بخرد، مرتب شمشیر درست میکردند و شمشیر تیز میکردند و خُود و شمشیر و دشنه و نیزه و تیر درست میکردند. شمشیر ابزار کار است دیگر آدم یاد میگیرد که شمشیر درست کردن چطور است و عمل هم میکند شمشیر درست میکند؛ اما این به ابزار خودش را سرگرم کرده. اما کسی این شمشیر را میگیرد و اعدای دین را بر اساس أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ (1) جهاد میکند. مستحضرید که گفتند علم دو قسم است: علم آلی و علم اصالی.
هر رشتهای از این رشتههای تجربی محض یا نیمه تجربی یا تجریدی یا تجریدی ناب اینها یک سلسله علوم آلی دارند، یک سلسله علوم اصالی؛ مثلاً میگویند اصول علم آلی است فقه علم اصالی, چون اصول را آدم برای فقه میخواند. نحو و صرف علوم آلی است و آشنایی به متون اصلی آن علوم اصلی است؛ برای اینکه نحو و صرف را آدم میخواند برای اینکه آلت فهم باشد ابزار فهم باشد که درست حرف بزند درست بخواند درست بنویسد. منطق را گفتند علم آلی است برای اینکه ابزار سایر علوم است اینها علم آلی است. اما آنها که در قله هستند فکر برتر دارند همه این علوم را علوم آلی میدانند، آن علم اصالی را معرفت الله و شهود الله سبحانه تعالی میدانند که آن اصل است. اگر کسی تمام عمرش را سرگرم این علوم آلی بکند؛ مثل کسی است که در مدت جهاد سرگرم ساختن اسلحه کرد و هرگز یکی از این شمشیرها را نگرفت برود به میدان جبهه و جهاد کند، همهاش به فکر ابزار سازی است. اگر کسی این علوم فراوان را فرا گرفت و به دنبال این نبود که ذات اقدس الهی را و اسمای حسنای او را ادراک کند و ببیند و مشاهده کند این به علم آلی خودش را سرگرم کرده نه علم اصالی. اساس کار معرفت ذات اقدس الهی است و اسمای حسنای اوست, آن میماند. بقیه که ابزار کار است واقعاً از دست ما میرود. شاید یک وقت هم به عرضتان رسید.
1) (12) . سوره فتح, آیه29.
بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود: «الناس نیامٌ اذا ماتوا انتبهوا» (1) همین طور است. همه ما در مدت عمر خواب های فراوانی دیدیم و میبینیم وقتی که خواب میبینیم صحنههای فراوانی است که در اختیار ماست بعد وقتی بیدار شدیم میبینیم دست ما خالی است چیزی نیست. «الناس نیام» همین طور است خیلی ها خیال میکنند که یک قدرتی دارند، وقتی حال احتضار رسید به دالان ورودی برزخ رسیدند میبینند دستشان خالی است. خاصیت خواب و بیداری همین طور است ما در عالم خواب خیلی صحنههای وسیع میبینیم، وقتی بیدار شدیم میبینیم چیزی در دست ما نیست. الآن هم که به حسب ظاهر بیداریم خیال میکنیم خیلی چیزها دست ماست هنگام احتضار میبینیم هیچ چیز دست ما نیست. پس یک چیزهایی باید تهیه کرد که به همراه ما بیاید. این اوضاع ظاهری این عناوین اعتباری اینها واقعاً به همراه ما نمیآیند. «الناس نیامٌ اذا ماتوا انتبهوا» ما از مرگ خبری نداریم ولی هر شب انسان میمیرد؛ منتها یک مرگ خفیف, هُوَ الَّذی یَتَوَفّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ (2) فرمود شما هر شب میمیرید؛ منتها یک مرگ خفیف و هر روز بیدار میشوید: اللّهُ یَتَوَفَّی اْلأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی لَمْ تَمُتْ فی مَنامِها (3) هر شب خدای سبحان متوفی ماست و هر شب ما متوفاییم و وفات میکنیم. وقتی بیدار میشویم این به منزله یک بعث جدید است خوابی که در عالم رویا میبینیم خیلی وسیع است اما وقتی بیدار میشویم میبینیم چیزی دست ما نیست. همین حالت برای برزخ هم هست؛ چه برای آدم میماند, او را در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» فرمود، فرمود: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ (4) آنچه که نزد شماست او از شما گرفته میشود اگر چیزی «لوجه الله» بود «لقرب الله » بود «لرضایة الله» بود آن میماند اگر ـ انشاءالله ـ این درس و بحث ما برای رضای خدا بود که چیزی را یاد بگیریم «قربة الی الله» باور کنیم «قربة الی الله» عمل بکنیم «قربة الی الله» به جامعه منتقل کنیم و کار انبیا را انجام بدهیم «قربة الی الله» این واقعاً نور است این طیب و طاهر است و اولین لحظه نشاط انسان میشود لحظهای است که انسان اینها را دارد میبیند که ما امیدواریم همه شما بزرگواران ـ انشاءالله ـ مشمول آن فیض خاص انبیا و اولیا باشید.
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم که آخرین بخش از مباحث قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) بود محور بحث این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ بعد از بیان محل نزاع که مقصود از این شرط فاسد کدام شرط است, روشن شد که شرطی که مخالف کتاب و سنت باشد مصداق روشن این شرط است و اگر چنین شرطی در ضمن عقد واقع شد آیا آن عقد را فاسد میکند یا نه؟ دو قول رسمی بود بعضی هم متوقف شدند. یک قول که شرط فاسد مفسد عقد است قول دیگر اینکه شرط فاسد مفسد عقد نیست. منشأ اختلاف این دو قول هم اختلاف ادله قاعده ای از یک سو و ادله روایی از سوی دیگر است. هم قواعد یکسان نیستند و هم روایات؛ مخصوصاً روایات دو طائفهاند که یکی از این دو طائفه به آن استدلال برای فساد شده و طائفه دیگر به آن استدلال بر صحت شده. بزرگانی که فرمودند شرط فاسد مفسد عقد است هم بر قواعد تمسک کردند هم به روایات. دوتا قاعده یکی این بود که اگر در بیعی کالا مجهول باشد یا ثمن مجهول باشد آن معامله باطل است؛ یا برای اینکه غرر به معنی جهل است یا خود جهل مایه فساد است. چون شرط قسطی از ثمن دارد اگر شرط فاسد بود آن قسط از ثمن باید برگردد؛ چون قسطی از ثمن که معادل شرط فاسد است مجهول است کل این ثمن میشود مجهول, چون معلوم نیست که چقدر در قبال کالا است چقدر در مقابل شرط است, چون شرط فاسد است آن قسط از ثمن باید برگردد و چون مجهول است معلوم نیست که چه مقدار در برابر شرط است چه مقدار در برابر کالا. پس ثمنی که در برابر کالا است مجهول است وچنین معاملهای باطل. این هم پاسخ داده شد که نه مبنا درست است نه بنا؛ بنابراین فساد شرط از این جهت به معامله آسیب نمیرساند.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
قاعده دیگر که به آن استناد کرده بودند این بود که اگر کالایی را با یک شرطی خریدند, رضایت خریدار و فروشنده مشروط و مقید است و هر مشروطی به انتفاع شرط منتفی است و هر مقیدی به انتفاع قید منتفی است و ما در حلیّت تجارت و داد و ستد دو عنصر لازم داریم: یکی تجارت باید باشد یکی رضایت؛ این جا تجارت هست ولی رضایت نیست. پاسخش این بود که اینها دو مرحله هستند و هرگز فقدان شرط یا فقدان قید به رضایت اصل معامله آسیب نمیرساند که این نظر تحقیقی بود. بیانی هم مرحوم شیخ داشتند که مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیهما) او را به یک صورتی تقریب کردند که ممکن بود به وحدت و تعدد مطلوب برگردد ولی مرحوم شیخ نظرش این بود که واجد و فاقد در نظر عرف یک حقیقت هستند. (1) مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) راه حل را وحدت مطلوب و تعدد مطلوب دانستند (2) که آن هم ناتمام بود. مرحوم آقای شیخ محمد حسین(رضوان الله علیه) راه حل را این دانستند که «مقیّد بما عنه مقیّد» منتفی میشود نه ذات مقیّد، (3) اگر معاملهای مشروط بود یا مقید بود و شرط یا قید منتفی شد, «مقیّد بما عنه مقیّد» منتفی است نه ذات مقیّد. این راه های چهارگانه بود که در بحث قبل از نظر قاعده گذشت.
در بحث روایی به روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» استدلال شده است. در آن روایت وجود مبارک حضرت فرمود که این کار «لَا یَنْبَغِی». (4) این «لَا یَنْبَغِی» به آن استدلال کردند که ظهور در حرمت دارد و ظهور در فساد دارد و این معامله که فاسد است هیچ راهی برای فساد او نیست مگر از راه فساد شرط؛ پس معلوم میشود که شرط فاسد مفسد عقد است. این عرض شد که باید از نظر سند تأمین شود که این «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» کدام است یک، بر فرض هم که سند تعیین شد، باید روشن شود که دلالتش تام است یا نه؟ ولی از نظر دلالت این مجمل بود, چرا؟ چون سه عنوان در متن حدیث بود و معلوم نیست این «لَا یَنْبَغِی» به کدام یک از این سه عنوان برمیگردد, این یک اجمال. دوم اینکه خود «لَا یَنْبَغِی» معنایش روشن نیست, این دو اجمال. این دوتا اجمال با آن سه تا عنوان وقتی ضرب شود محتملات این روایت را زیاد میکند. اصل روایت مضمونش این بود که کسی کالایی را از فروشنده میخرد و در متن عقد شرط میکند که اگر من این را فروختم و به کمتر از آن مقداری که فروختم ضرر کردم, شما باید خسارت را بپردازید. همین معنا را از وجود مبارک حضرت سؤال میکنند که چنین داد و ستدی صحیح است یا نه؟ حضرت میفرمایند «لَا یَنْبَغِی». آن سه عنوانی که در متن سؤال هست این است: یک بیع هست، دوم شرط گرفتن وضیعه است, سوم گرفتن خود وضیعه و خسارت. این «هَلْ یَسْتَقِیمُ ذلک» بود، «هَلْ یأخذ ذلک» بود که در بعضی از نسخ نقل شده, سؤال این است که آیا این شرط صحیح است؟ سؤال این است که آیا مشتری میتواند این کمبود را یا خسارت را بگیرد؟ «هَلْ یأخذ ذلک»؛ یعنی آن غرامت و خسارت را یا «هَلْ یَسْتَقِیمُ ذلک» چنین قرارداد و شرطی صحیح است یا نه؟ پس یک عنوان اصل بیع است که آیا بیع صحیح است؟ یک عنوان این است که آیا این شرط صحیح است؟ یک عنوان این است که آیا میتواند این غرامت را بگیرد را یا نه؟ معلوم نیست که مرجع این «ذلک» و «مرجوعٌ الیه» چیست؟ میماند «لَا یَنْبَغِی», این «لَا یَنْبَغِی» به کدام یک از اینها مراجعه میکند؛ یعنی «لا ینبغی البیع, لا ینبغی الشرط, لا ینبغی اخذ الغرامه, اخذ الخساره, اخذ الوضیعه» این روشن نیست. خود «لَا یَنْبَغِی» به معنای کراهت است یا حرمت؟ اگر حرمت باشد حرمت تکلیفی است یا حرمت وضعی؟ این اجمال در اجمال است. در بین این مجملات یک وقت است که ما یک قدر متیقنی داریم که به هر تقدیر از تقادیر سهگانه «مرجوعٌ الیه» که «مرجوعٌ الیه» بیع باشد, شرط باشد, اخذ وضیعه و غرامت باشد و به هر تقدیردر معنای راجع که تنزیه باشد, چه تحریم تکلیفی باشد و چه تحریم وضعی؛ یک وقت یک قدر متیقنی داریم که چنین اجمالی آسیب نمیرساند اما اگر بنابر بسیاری از این فروض دلیلی بر فساد معامله نیست و طبق برخی از این فروض دلیل بر فساد معامله است و چنین روایتی که نمیتواند سند باشد؛ زیرا اگر این «لَا یَنْبَغِی» به معنای کراهت باشد این «مرجوعٌ الیه» چه بیع باشد, چه اشتراط باشد, چه اخذ وضیعه و غرامت، هیچ کدام دلیل بر فساد نیست. اگر این «لَا یَنْبَغِی» به معنای حرمت تکلیفی باشد چه به بیع برگردد, چه به اشتراط برگردد, چه به اخذ وضیعه برگردد دلیل بر فساد نیست و این کار حرام است؛ نظیر بیع «وقت النداء» که حرام است ولی فاسد نیست. پس «لَا یَنْبَغِی» اگر تنزیهی به کراهت باشد به هر کدام از سه عنصر برگردد دلیل بر فساد نیست و اگر «لَا یَنْبَغِی» به معنای حرمت باشد, به هر کدام از این سه عنصر برگردد دلیل بر فساد نیست و اگر «لَا یَنْبَغِی» ارشاد باشد و حرمت وضعی باشد؛ یعنی باطل است. اگر به اخذ وضیعه برگردد و غرامت، این معلوم میشود که این کار, کار باطلی است؛ چون شرطش باطل و از بطلان او میشود به بطلان شرط هم پی برد که بیش از این راهی ندارد و اگر به خود شرط برگردد؛ یعنی این شرط باطل است و بیش از این راه نداریم؛ هرگز دلالت ندارد که این شرط باعث بطلان مشروط است و باعث بطلان بیع است.
یک فرض در بین همه آن فروض محتمل، میماند و آن این است که «لَا یَنْبَغِی» به معنای تنزیه نباشد بلکه تحریم باشد. تحریم تکلیفی نباشد بلکه تحریم وضعی باشد که ارشاد به فساد است, ارشاد وضعی است و مرجعش هم بیع باشد «لَا یَنْبَغِی»؛ یعنی این بیع فاسد است, فساد این بیع هیچ راهی ندارد مگر از راه شرط, معلوم میشود این شرطی که خلاف شرع است فاسد است و بیع را فاسد میکند. در بین انبوه از احتمالات فقط یک احتمال میتواند دلیل باشد بر اینکه شرط فاسد مفسد است, شما چگونه میتوانید از آن فساد بیع را به وسیله شرط استفاده کنید؛ مضافاً که از آن فقط خصوص این شرط درمیآید, اما هر شرطی که فاسد باشد باعث بطلان مشروط است او در نمیآید حالا تا چه اندازه بتواند الغای خصوصیت کند. این عصاره کلام بود درباره روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ», دوتا روایت دیگر هم هست که آنها هم باید خوانده شود و بعد پاسخی که مرحوم شیخ ارائه کردند مطرح شود و نقدی که به فرمایش مرحوم شیخ وارد است بازگو شود تا برسیم ببینیم که آن راهحل چیست.
پرسش: آنچه که عرف از روایت می فهمد به معنای بطلان معامله هست.
عرف خودش زبان دارد. شما میدانید الآن روایت هایی که ما میخوانیم ـ روایت دوم یا سوم ـ در تعبیرات عرفی گاهی سؤال میکنند که این صحیح است یا نه؟ امام(سلام الله علیه) میفرماید: آری یا نه, گاهی میفرماید: آیا این حلال است یا نه؟ اگر اصل مطلب روشن نیست که «مسئول عنه» چیست فرمود «هَلْ یَسْتَقِیمُ ذلک» حضرت فرمود هم «لَا یَنْبَغِی». این «لَا یَنْبَغِی» هم در احکام تکلیفی است هم در احکام وضعی.
پرسش: .؟پاسخ: بله در معاملات حرمتش هم هست؛ نظیر بیع «وقت النداء», نظیر ربا و مانند آن, حرمت تکلیفی دارد هم هست دیگر. سرّ اینکه اخذ وضیعه حرام است برای اینکه مال مردم است دیگر شما تعهد کنید که اگر خسارت دیدید او خسارت شما را بپردازد یعنی چه؟ در خود روایات وقتی دست عرف و ادبیات عرف باز است گاهی سؤال میکند آیا این حلال است یا نه؟ گاهی تعبیر حلال است یا نه در آن نیست, حضرت فرمود: «لَا یَنْبَغِی» این معلوم میشود روشن نیست. الآن روایتی که میخوانیم کاملاً روشن است که معیار حکم وضعی است برای اینکه سؤال میکند «هَلْ یَحِلُّ ذَلِک» معلوم است حکم وضعی است.
پرسش: چون ظهورش بیشتر است به احتمالات دیگر توجه نمی کنیم.
پاسخ: چرا «لَا یَنْبَغِی» ظهورش در حرمت بیشتر است؟ «لَا یَنْبَغِی» که در کراهت استعمال میشود, در حرمت تکلیفی استعمال میشود, در حرمت وضعی استعمال میشود. خود مرجوعٌ الیه سه تا احتمال داشت. « هَلْ یَسْتَقِیمُ ذلک»؛ یعنی «هل یستقیم هذا الشرط, هل یستقیم البیع, هل یستقیم اخذ الوضیعه»؛ این «مرجوعٌ الیه» هم سه تا احتمال داشت این ذلک به چه برمیگردد؟ روایتی که در باب 35 از ابواب احکام عقود بود این بود که «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» میگوید «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی (علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ أَبْتَاعُ مِنْهُ طَعَاماً» من طعامی، گندمی، چیزی از او میخرم «أَوْ أَبْتَاعُ مِنْهُ مَتَاعاً عَلَی أَنْ لَیْسَ عَلَیَّ مِنْهُ وَضِیعَةٌ» که اگر کم آوردم و خسارتی دیدم بر من نباشد. «هَلْ یَسْتَقِیمُ هَذَا وَ کَیْفَ یَسْتَقِیمُ وَجْهُ ذَلِکَ»؛ چون چندتا نسخه بود همین نسخههایی که یکسان مصحح شد ما این را خواندیم وگرنه «هَلْ یَسْتَقِیمُ اخذ ذلک» یا «کیف یأخذ ذلک» این نسخ هم هست (1) این «ذلک» به که برمیگردد؟ آیا به نزدیکترین جزء که اخذ وضیعه است برمیگردد یا به شرط برمیگردد؟ یا به بیع برمیگردد؟ آیا این بیع مستقیم است؟ آیا این شرط مستقیم است؟ آیا این اخذ وضیعه مستقیم است؟ پس «مرجوعٌ الیه» سهتا احتمال دارد؛ «لَا یَنْبَغِی» هم سه ـ چهار احتمال دارد که آیا تنزیه است؟ تحریم تکلیفی است؟ یا تحریم وضعی است؟ معلوم نیست که «لَا یَنْبَغِی» کدامیک از این معانی سهگانه را افاده میکند و معلوم نیست که «مرجوعٌ الیه» کدامیک از آن سه وجه است, هر کدام از این محتملات با آن محتملات که ضرب شود وجوه فراوانی دارد.
1) (6) . ر.ک: کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص96.
پرسش: وقتی بیع را باز می کنیم یا سود دارد و یا زیان دارد.
معامله را به چهار قسم تقسیم کردند. معامله از نظر نقد و نسیه بودن کالا چهار قسم است: یا هر دو نقد است, یا هر دو نسیه است, یا ثمن نقد است و مثمن نسیه «او بالعکس» که کالی به کالی از اقسام چهارگانه این باطل است و آن سه قسم صحیح است. تربیع دیگری که در معامله است این است که مساومه هست, مرابحه هست, مواضعه هست, تولیه هست, چهار قسم ما داد و ستد داریم. یک وقت است قرار نمیگذارند که چقدر خریدی و چقدر فروختی؟ معامله مساومه خاص است. یک وقت است که مرابحه است میگویند هر چه خریدم ده درصد سود میبرم, یک وقت مواضعه است میگوید چون دارم حراج میکنم هر چه خریدم ده درصد کم میکنم, یک وقت میگوید خرید به خرید. معامله بهلحاظ کالا و ثمن چهار قسم است؛ حالا این کدامیک از این اقسام را دربردارد؟ اینکه نمیخواهد بگوید من با آن اقسام کار دارم؛ میگوید: اگر من بعداً فروختم ضرر کردم تو خسارتش را بدهی, آن مربوط به آن احکام چهارگانه نیست, در خود این معامله، یک وقت میگوید من هر چه خریدم ده درصد کم میکنم یا هر چه خریدم ده درصد اضافه میکنم یا هر چه خریدم به شما فروختم خرید به خرید یا اصلاً این عناوین را طرح نمیکنند و میگویند این کالا به این قیمت, شما چکار دارید من چقدر خرید کردم؟ این چهار قسم برای معامله مطرح است که این از آن اقسام نیست. میگوید که من اگر به دیگری فروختم کم آوردم شما جبران بکنی وگرنه آن اقسام حکمش روشن است و صحیح هم هست. این روایت اول باب 35 همین بود « هَلْ یَسْتَقِیمُ هَذَا وَ کَیْفَ یَسْتَقِیمُ وَجْهُ ذَلِکَ قال(علیه السلام) لَا یَنْبَغِی» یک وقت است که قرینه حافه در کلام هست و گوینده میداند چه سؤال کرده شنونده میداند چه سؤال کرده و گفتگوهای قبلی هست, این سائل فهمید که مقصود چیست و رفت؛ اما ما که در آن مشهد و منظر نبودیم قرینه حافهای هم نقل نشده است برای ما مجمل میشود, نمیشود گفت: مگر امام مجمل فرمودند!؟ نخیر قبلاً در همان مجلس مسائلی مطرح شد, گفتگویی شد و معلوم شد محور بحث چیست, حضرت گاهی اشاره میفرماید که این کار صحیح نیست برای ما مجهول است ولی برای آنها معلوم است؛ چون آنها میدانند که محور بحث چیست دیگر .
روایت دوم و سومی که مرحوم شیخ و سایر فقها(رضوان الله علیه) نقل کردند آنها مربوط به باب ششم از ابواب احکام عقود است یعنی وسائل جلد هجده صفحه 43 به بعد. در صفحه 43 باب شش عنوانش این است «بَابُ أَنَّهُ یَجُوزُ لِمَنْ عَلَیْهِ الدَّیْنُ أَنْ یَتَعَیَّنَ» این عین را مشخص کردند. عین؛ یعنی «أخذ، أو أعطی بالعینة: أی السلف» (1) که قاموس معنا کرده. حالا روایت باب پنجم از ابواب؛ یعنی جلد هجده, صفحه چهل, روایت چهارم, این روایت را هم مرحوم کلینی (2) نقل کرد و هم مرحوم شیخ طوسی. (3) مرحوم کلینی به اسنادش از «وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ سُوقَةَ» که «حَفْصِ بْنِ سُوقَةَ» ثقه است «عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)» به امام صادق عرض کردم که «یَجِیئُنِی الرَّجُلُ فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ». شما فرمایش مرحوم آیت الله اراکی(رضوان الله علیه) را که تقریرات درس مرحوم آقای شیخ حائری(رضوان الله علیه) در خیارات و احکام خیارات نوشتند احتمالاً ملاحظه میفرمایید, نام این بزرگان هم محفوظ میماند. مرحوم آقای شیخ(رضوان الله علیه) همین بحث خارج خیارات را در همین قم تدریس کردند برخی از شاگردانشان مثل مرحوم اراکی(رضوان الله علیه) تقریرات درس ایشان را نوشتند و چاپ هم شده که ایشان همین «عینه» را برابر همین روایت معنا کردند. (4) این «عینه» یک راه حیله است برای حلیت ربا؛ مثلاً اگر کسی بخواهد پنج تومان بدهد و بعد از یک ماه یا دو ماه ده تومان بگیرد این میشود ربا و حرام، همین کار را با «عینه» انجام میدهد؛ یعنی کالایی را به او میفروشد ده تومان با اجل معین که مثلاً بعد از یک ماه بدهد. این کالا را این یا فرش را به او میفروشد ده تومان نسیه که بعد از یک ماه این پول را بدهد. پس بایع فرش را داد و فروشنده ده تومان بدهکار شد, دوباره بایع همین فرش را هماکنون از این مشتری به پنج تومان میخرد . نتیجه این شد که این فروشنده فرش خود را دارد, پنج تومان داده است, ده تومان بعد از یک ماه میگیرد. این یک راهحلی بودند ارائه کردند برای گرفتن ربا, آیا اینگونه از احتیال و حیلهورزی حلال است یا نه؟ که مبحث خاص خودش را دارد.
یک تعبیر لطیف مرحوم شیخ مفید(رضوان الله علیه) دارد میفرماید: یک وقت است انسان مضطر است این کارها را کند عیب ندارد یک وقت است میخواهد «سوق المسلمین» را با این بازی شما ربوی کنید این دیگر درست نیست؛ نظیر همین کارهایی که متأسفانه بانکها دارند انجام میدهند. این را به آن میگویند «عینه», «عینه» به کسر؛ یعنی همین. آنچه را که مرحوم آقای اراکی(رضوان الله علیه) از تقریرات درس مرحوم آقای شیخ(رضوان الله علیه) ذکر کردند مستأخذ از همین روایت است که سائل به حضرت امام صادق(سلام الله علیه) عرض میکند کسی «عینه» میخواهد که «عینه»؛ یعنی همین, «عینه» عبارت از این است. روایت چهارم باب پنجم از ابواب «احکام العقود» با همین سندی که خوانده شد این است که عبدالحسین منذر میگوید من به عرض امام صادق(سلام الله علیه) رسیدم «یَجِیئُنِی الرَّجُلُ فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ» من چکار میکنم «فَأَشْتَرِی لَهُ الْمَتَاعَ مُرَابَحَةً» او «عینه» میخواهد. حالا من کالا و فرش خودم دارم و به او میفروشم به همین راهی که گفته شد یا نه میروم از جای دیگر میخرم «فَأَشْتَرِی لَهُ الْمَتَاعَ مُرَابَحَةً ثُمَّ أَبِیعُهُ» من همین فرش را به او میفروشم ده تومان, منتها نسیه که بعد از یک ماه آن پول را به من برگرداند «ثُمَّ أَشْتَرِیهِ مِنْهُ مَکَانِی» همین جا که نشستهایم، همین فرش را من پنج تومان از او میخرم. پس من فرشم را دارم پنج تومان به او پول دادم بعد از یک ماه ده تومان از او میگیرم. این کار را اگر به عنوان قرض انجام بدهند میشود ربا و اگر به عنوان دوتا معامله انجام بدهند میشود «عینه» که یک کمکی هم به او شود و مشکل ربا هم پیش نیاید. «قال(علیه السلام) إِذَا کَانَ بِالْخِیَارِ إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ» اگر این قراری که گذاشتید الزامآور نباشد, شما فرش را به او فروختید ده تومان، شاید همین فرش را او بخواهد بفروشد به دیگری ده تومان و سود ببرد و نمیخواهد به شما بفروشد, اگر او «بالخیار» است و خواست بفروشد میتواند و خواست نفروشد میتواند, «وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ» شما هم آزادی، میخواهی بخری میخواهی نخری «إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ» یک فرشی خریدی به او فروختی تمام شد و رفت. فرشی خریدی پنج تومان به او فروختی ده تومان نسیه، از این معاملات که رایج است که, نقد یک قیمت دارد نسیه یک قیمت دارد او هم خواست به شما بفروشد میفروشد یا نخواست به دیگری میفروشد به همین قیمت و شما هم خواستی میخری بخر نخواستی هم نخری نخر, هیچ تعهدی در کار نیست؛ یعنی شرطی در کار نیست اگر اینچنین شد «قال(علیه السلام) إِذَا کَانَ» آن طرف شما «بِالْخِیَارِ إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ» و از طرفی هم «وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ فَلَا بَأْسَ» این حلال است و عیب ندارد «فَقُلْتُ إِنَّ أَهْلَ الْمَسْجِدِ یَزْعُمُونَ أَنَّ هَذَا فَاسِدٌ». همیشه متأسفانه شیعه در اقلیت بود و اکثریت در اختیار اهل سنت و فقهای آنها هم حرف اول را میزدند. بسیاری از کتابهای فقهی ما هم به نام همانها است. فقه آنها از دو جهت بالنده شد؛ منتها از یک جهت که مهمترین جهت است افت کرد و سقوط کرد و آن این است که چون به اهل بیت(علیهم السلام) مراجعه نکردند و منشأ وحیانی نداشتند و به قیاس و امثال قیاس بسنده کردند باعث سقوط شد و همان دو جهتی که باعث پیشرفت شد چون آنها هشتاد درصدند وما بیست درصد, همیشه همین طور بود, جمعیت فراوان مال آنها است. از طرفی هم فقه اینها به حکومت رفته است فقهی که حکومتی شود، باید نیازهای حکومت را بررسی کند, رابطه بین مردم و دولت را بررسی کند. آنها درست است که متشرع نبودند ولی بالأخره به حسب ظاهر, چون داعیه اسلام داشتند برابر فقه شافعی و حنفی و مالکی و حنبلی فتوا میدادند. فقهی که به حکومت برود و هر روز سؤالات حکومتی را دریافت کند و رابطه ملت و دولت را باید تعیین کند و پاسخ بدهد، این فقه خیلی میتواند بالنده باشد. شما ببینید بسیاری از فروع در جریان آنها هست که در جریان ماها نیست؛ برای اینکه ما فقط همان بحث های شخصیت های حقیقی را داشتیم.
پرسش: چون اساسش باطل هست فروعاتش هم باطل هست.
پاسخ: بله منتها فرعبندی آنها, تحلیل آنها، محل ابتلا بودن آنها این همان است که اشاره شد که افت کرده. اما فروعات فراوان داشتن دلیل بر صحت یا بطلان نیست فروعات فراوانی دارند. این فروعات فراوان از دو جهت است یکی اینکه هشتاد درصدند ما بیست درصد, یکی اینکه مسائل فراوانی به حکومت رسیده است و طرح شده آن مسائل در فقه ما طرح نشده تا ما جواب بدهیم.
پرسش: در حکوت حضرت امیر چطور؟
پاسخ: اصلاً فرصت ندادند به حضرت با این سه تا جنگی که بر حضرت تحمیل کردند.
الآن این بیست جلد وسائل را که نگاه کنید غالب اینها روایاتی از وجود مبارک امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) است. از وجود مبارک سید الشهداء(رضوان الله علیه) در تمام ابواب فقهی ما شاید سه ـ چهار تا روایت باشد, امام حسن هم همین طور بود به اینها فرصت ندادند با اینکه هفت ـ هشت ماه حضرت حکومت داشت. اینها جداً درِ خانه اهل بیت(علیهم السلام) را بستند. هزارها روایت مرحوم صاحب وسائل و سائر محدثان ـ خدا غریق رحمتشان کند ـ جمع کردند شما میبینید چندتا از حضرت امیر هست؟ اگر هم چیزی از وجود مبارک حضرت امیر است شما میبینید «علی بن جعفر» از وجود مبارک حضرت نقل میکند این «فی کتاب علیٍ» این است وگرنه ما یک راوی داشته باشیم که مستقیماً بگوید حضرت امیر اینچنین فرمود امام حسن اینچنین فرمود, امام حسین اینچنین فرمود, این نیست.
پرسش: عهدنامه مالک اشتر.
پاسخ: احکام فقهی در آن نیست احکام سیاسی است, اخلاقی است, حقوقی است, اجتماعی است, کشورداری است اینها هست و اما مسئله فقهی که حالا اینگونه از مسائل فقهی مطرح شود در آن نیست ملاحظه میکنید. کل نهجالبلاغه را شما میبینید احکام فقهی در آن بسیار کم است. غرض این است که به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم که «إِنَّ أَهْلَ الْمَسْجِدِ یَزْعُمُونَ أَنَّ هَذَا فَاسِدٌ»؛ یعنی فقهای اهل سنت میگویند این فاسد است «وَ یَقُولُونَ إِنْ جَاءَ بِهِ بَعْدَ أَشْهُرٍ صَلَحَ» اگر فعلاً بخواهد دوتا معامله انجام بگیرد این درست نیست آن بعد از یکماه یا بعد از چند ماه اگر آمد پولش را داد درست است. حضرت فرمود: «إِنَّمَا هَذَا تَقْدِیمٌ وَ تَأْخِیرٌ فَلَا بَأْسَ»؛ حالا چه بعد از یکماه چه بعد از یک ساعت, وقتی اگر شرطی درکار نباشد این فرش را که کسی هماکنون به یک مبلغی خریده, بعد به طور نسیه به مبلغ بیشتر به زید فروخت و به طور نقد از او خرید به مبلغ کمتر و یک سودی هم برد؛ این چه دلیلی بر فساد است؟ منتها تعهد نباشد, شرط نباشد, گفتگو نباشد, این چنین قرارداد هست و این عیب ندارد. از این روایت خواستند بگویند که مفهومی دارد و منطوقش این است که «لا بأس» و مفهوم این است که اگر شرط کردند «فیه بأسٌ». حالا این «فیه بأسٌ»؛ یعنی این شرط محل بحث است؟ یا بیع محل بحث است؟ اگر این به شرط برگردد, بله نشان این است که این شرط, شرط فاسد است؛ اما فساد بیع از این استفاده نمیشود. ولی اگر خود مفهوم «لا بأس» این باشد که اگر شرط کردند در بیع «بأس» است معلوم میشود این بیع باطل است و راهی هم برای بطلان این بیع نیست مگر از ناحیه شرط؛ پس شرط فاسد مفسد است, البته خصوص این شرط. از این روایت نمیشود استفاده کرد که هر شرط فاسدی باعث فساد عقد است. این روایت چهار را که خواندیم مرحوم شیخ طوسی هم به اسنادش از «ابن ابی عمیر» نقل کرده است.
روایت شش این باب «عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ(علیهم الصلاة و علیهم السلام)» نقل کرده است. «علی بن جعفر» از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) سؤال میکند «سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ بَاعَ ثَوْباً بِعَشَرَةِ دَرَاهِمَ», کسی است که یک پارچهای را ـ قمیص یعنی پیراهن, ثوب یعنی پارچه ـ به خریداری به ده درهم فروخت «ثُمَّ اشْتَرَاهُ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ» همین پارچه ای را که به شخصی به ده درهم فروخت هماکنون همین پارچه را از او به پنج درهم خرید, این راهی است که به آن میگویند «عینه». گرچه عنوان «عینه» در روایت چهارم بود در این روایت نیست، ولی این همان «عینه» است؛ یعنی دسترسی به ربا از راه صحیح و آن این است که پنج تومان بدهد و ده تومان بگیرد. این را گاهی پول میدهد و قرض است, عقد است, ایجاب و قبول است, پنج تومان میدهد و بعد از یک ماه ده تومان میگیرد. یک وقت است نه همین کار را با دوتا معامله انجام میدهد؛ یعنی یک پارچهای را به مشتری میفروشد ده درهم نسیه, از او میخرد نقد پنج درهم, پنج درهم به او داده است و ده درهم از او طلب دارد که اول ماه باید بپردازد, این همان عینه است و یک راه حیلهای است برای گرفتن ربا. آیا این حلال است یا نه؟ «أَ یَحِلُّ؟» ملاحظه فرمودید این جا سخن از «یحل» است. این جا معلوم است حکم وضعی است. اگر حضرت بفرماید«لا»؛ یعنی «لا یحل»، اگر بفرماید «نعم»؛ یعنی «یحل». محور سؤال مشخص است حکم وضعی است «أَ یَحِلُّ؟ قال(علیه السلام): إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا فَلَا بَأْسَ». پس اگر شرط کردند «فیه بأسٌ». «بأس» آن هم یعنی «لا یحل»؛ چون محور سؤال حلیت بود. پس اگر کسی کالایی را بخرد یا خریده یا خودش دارد یا فرش است یا پارچه است هماکنون به یک آقایی میفروشد ده درهم که این شخص نسیه میفروشد که این خریدار بعد از یکماه این ده درهم را بدهد, این کالا را به این خریدار فروخت به ده درهم که بعد از یکماه بدهد, هماکنون این کالا را از او به پنج درهم میخرد, در حقیقت پنج درهم داد و بعد از یک ماه ده درهم میگیرد؛ این همان ربا است منتها از راه «عینه» حضرت میفرماید اگر شرط نکرده باشند عیب ندارد ؛ یعنی اگر شرط کرده باشند عیب دارد. منتها اینکه عرض کرد «أَ یَحِلُّ», چون محور اصلی بیع است اصلاً سؤال از شرط نیست سوال از اخذ اضافه نیست فقط از بیع و شراء سؤال کردند, دیگر نه ابهام حکم وضعی و تکلیفی دارد, بلکه صریح در حکم وضع است نه ابهام دارد که «مرجوعٌ الیه» چه باشد؟ بیع باشد؟ شرط باشد؟ اخذ وضیعه باشد؟ که در روایت چهار بود و اصلاً سخن از اخذ وضیعه نیست, سخن از شرط نیست, سخن از بیع است که این کار را میکند این صحیح است یا نه؟ معلوم میشود «مرجوعٌ الیه» خصوص بیع است راجع هم خصوص حلیت وضعی است, این خیلی شفاف و روشن است و اصلاً سؤال شرط در کلام سائل نبود, سؤال از اخذ وضیعه نبود, عرض کرد یک کالایی را میفروشد ده درهم هم اکنون میخرد پنج درهم؛ یعنی ده درهم را میفروشد نسیه, پنج درهم میخرد نقد «أَ یَحِلُّ ذلک؟»؛ یعنی این بیع «قال(علیه السلام): إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا فَلَا بَأْسَ»؛ یعنی اگر شرط کردند «فیه بأسٌ» «بأس» هم همان حلیت است؛ یعنی «لا یحل». پس این روایت مجمل نیست چه اینکه روایت چهارم این باب هم مجمل نبود. روایت باب 35 بود که مجمل بود اما این دوتا روایت مجمل نیستند و ظاهرش این است که اگر شرط بکند این معامله میشود باطل, راهی هم برای بطلان این معامله نیست مگر این شرط؛ پس معلوم میشود شرط فاسد مفسد است. حالا باید دید که این دلالتش تام است یا نه؟ بر فرض دلالتش تام باشد این اصل کلی از آن استفاده میشود که هر شرط فاسدی مفسدی است یا نه؟ اگر هم شد آنگاه روایت طائفه دیگر که معارض است و برای اثبات صحت این شرط یا صحت معامله به آن مراجعه کردند راهحل چیست؟
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) بیان حکم شرط فاسد بود. بعد از روشن شدن اینکه کدام شرط فاسد محور بحث است که شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ و معلوم شدن اینکه بسیاری از شرایط فاسد خارج از بحث هستند. برخی از شرایط فاسد که مخالفت فساد آنها بر اثر مخالفت کتاب و سنت است و مانند آن, اینها داخل در بحث هستند و محور بحث این شد که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ دو وجه و و قول بود که قول مختار این بود که شرط فاسد مفسد عقد نیست و راهش هم گذشت. بزرگان دیگری که نظرشان این است که شرط فاسد مفسد عقد نیست آنها هم هر کدام نظر خودشان را بیان کردند. قائلین که شرط فاسد مفسد عقد است به وجوه عقلی و قاعدهای و روایی تمسک کردند و بعضی از آن ادله طبق قاعده است و بعضی از آن ادله طبق روایات.
قاعده اول که به آن استدلال کردند که شرط فاسد مفسد عقد است این بود که گفتند وقتی شرط فاسد شد, آن قسطی از ثمن که در برابر شرط است به «مشروطٌ له» داده نمیشود این یک، چون آن قسط مجهول است جهالت آن به جهالت کل ثمن سرایت میکند دو، وقتی ثمن مجهول شد معامله باطل است سه؛ لذا شرط فاسد مفسد عقد است روی جهالت قسط. پاسخش این بود که در برابر شرط, قسطی از ثمن نیست و چون قسطی از ثمن نیست, بنابراین کل ثمن معلوم است.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
قاعده دوم این بود که هر مشروطی به انتفاع شرط از بین میرود و هر مقیدی به انتفاع قید از بین میرود. چون این معامله مشروط است به یک شرط فاسد و مقید است به یک قید فاسد؛ وقتی این قید و این شرط فاسد بودند آن رضای معاملی که مشروط به این شرط و قید بود آن هم نیست و وقتی رضای معاملی حاصل نشد میشود تجارت «لا عن تراض» و تجارت «لا عن تراض» باطل است. پاسخش هم این بود که مرحله نقل و انتقال مشروط نیست, آن مرحله وفا مشروط است که مستلزم خیار است و هیچ تالی فاسدی هم ندارد. بعد از گذشت این دو قاعده به سه روایت تمسک کردند؛
روایت اول همان روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» (1) بود که گذشته از اشکال سندی از نظر دلالت چندتا احتمال را میپذیرفت و مجمل بود. چیزی که سنداً مشکل داشته باشد بر فرض سندش تام باشد و دلالتاً مجمل باشد, این نمیتواند دلیل فساد عقد باشد.
روایت دوم روایت حسینبنمنذر (2) بود.
روایت سوم قرب اسناد از علیبنجعفر (3) از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) بود. در روایت حسینبنمنذر این بود که سؤال کرد از «عینه».
«عینه» در اصطلاح روایت و فقه این است که یک راه حلی برای ربا باشد. کسی میخواهد پولی به دیگری بدهد و بعد از دو ماه یا بیشتر یا کمتر دوبرابر بگیرد. اگر خود این پول را قرض بدهی شود ربا است؛ ولی برای اینکه ربا نشود «عینه» را مطرح کردند, چون «عینه» روشن بود دیگر راوی توضیح نداد و به حضرت عرض کرد «فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ». پس «عینه» معنایش این است که مثلاً کسی کالایی را به یک مشتری نسیه بفروشد ده تومان و نقداً از او بخرد پنج تومان، در حقیقت این شخص پنج تومان پول داد و ده تومان طلب دارد که بعد از دو ماه باید بگیرد, این یک بخشی از احتیال ربوی است. اصطلاحاً به آن عینه میگویند. چون عینه مشخص بود؛ لذا دیگر در روایت توضیح داده نشد یا در کتاب فقهی مثل مکاسب و اینها توضیح داده نشد. آن توضیح را که عرض کردیم, مرحوم آیت الله اراکی(رضوان الله علیه) (4) ایشان در تقریرات درس مرحوم حاج شیخ داشتند که آن هم چاپ شد لابد ملاحظه فرمودید. ایشان در تفصیل همین حدیث حسینبنمنذر, تقریرات درس مرحوم آقای حائری را که چاپ میکردند این جا به خوبی همین معنا را توضیح دادند. لذا در روایت حسینبنمنذر ملاحظه فرمودید راوی میگوید که آن شخص آمده «فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ» روایت چهار باب پنج از ابواب «احکام العقود» وسائل جلد هجده صفحه 41 و 42 این است: «حَفْصِ بْنِ سُوقَةَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) یَجِیئُنِی الرَّجُلُ فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ». «عینه» چون معلوم بود دیگر توضیح داده نشد. این از من پول میخواهد که بعداً به من بدهد من هم که نمیتوانم ربا بگیرم؛ مثلاً این میگوید پنج تومان بدهد من بعد از یک مدتی ده تومان به شما برمیگردانم من که نمیتوانم ربا بگیرم چکار کنم؟ میتوانم بروم کالایی را بخرم و کالایی که خودم دارم به او بفروشم نسیه ده تومان و دوباره همین کالا را از او بخرم پنج تومان, در حقیقت من پنج تومان دادم ده تومان طلب دارم، این کار جائز است یا جائز نیست؟ این را میگویند «عینه». «یَجِیئُنِی الرَّجُلُ فَیَطْلُبُ الْعِینَةَ فَأَشْتَرِی لَهُ الْمَتَاعَ مُرَابَحَةً» که اقسام مساومه، مرابحه، مواضعه, تولیه؛ اقسام چهارگانه بیع در بحث قبل اشاره شد. حالا این یا یک وقت میرود از دیگری کالا میخرد, یک وقت نه کالایی که خودش دارد میفروشد. عمده این است که این کالایی که من دارم به او میفروشم ده تومان نسیه « ثُمَّ أَشْتَرِیهِ مِنْهُ مَکَانِی » هماکنون که این جا هستم از او میخرم پنج تومان. نه ده تومان در روایت هست نه پنج تومان در روایت هست، اما «عینه» معنایش همین است. چون «عینه» معنایش همین است؛ لذا نه ثمن آن بیع اولی مشخص شد نه ثمن آن بیع دومی مشخص شد «ثُمَّ أَشْتَرِیهِ مِنْهُ مَکَانِی» این درست است یا نه؟ حضرت فرمود: « إِذَا کَانَ بِالْخِیَارِ إِنْ شَاءَ بَاعَ وَ إِنْ شَاءَ لَمْ یَبِعْ وَ کُنْتَ أَنْتَ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ اشْتَرَیْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَشْتَرِ فَلَا بَأْسَ»:
پس دوتا معامله است: یک معامله این است که آن صاحب کالا این کالا را به خریدار ده تومان میفروشد این اولی که مشکلی ندارد. عمده این دومی است که همین کالا را میخواهد همین از او به پنج تومان بخرد که محصولش این است که پنج تومان نقداً پول داد بعد از یک ماه ده تومان میگیرد چون معنای «عینه» این بود و روشن بود؛ لذا در حدیث دیگر سخن از تفسیر «عینه» نیامد.
پرسش: در نسخ دیگر چیزی ندارد؟
پاسخ: در بعضی از نسخ «أبیعه» دارد «من أجله» دارد (1) ولی آنها مهم نیست؛ یعنی من کالایی را میخرم. لذا در آن بیع اولی که کسی بخواهد از او بخرد او کلاً خارج از بحث است. اینکه میگویند بیع اول و دوم؛ یعنی به این شخص ده تومان نسیه میفروشد و از او پنج تومان نقداً میخرد؛ این دوتا محل بحث است وگرنه آنکه من برای او از دیگری میخرم این مقدمه است و هیچ دخیل نیست؛ زیرا ممکن است خودش کالا داشته باشد و جا نیست که از دیگری بخرد. این معنی «عینه» است و درباره بیع اول هم بحث نیست. بیع اول صحیح است مشکل ندارد. عمده بیع دوم است که آیا درست است؟ حضرت طبق این روایت فرمودند که اگر این شخص که شما به او به عنوان «عینه» فروختید, این کالا را به او فروختید نسیه ده تومان، اگر او مختار بود میخواست به شما بفروشد میفروشد, نخواست هم نمیفروشد و الزامی در کار نیست و شما هم مختار بودید میخواهید بخرید میخرید, نخرید نمی خرید. اگر این است, بله آن معامله دوم شما صحیح است. اما اگر معامله دوم شما طبق الزام باشد که ملزمید بخرید و این میشود باطل و «فیه بأس». آنچه در روایت دارد این است که اگر او میخواست بفروشد و میخواست نفروشد آزاد بود و اگر شما آزاد باشید بخواهید بخرید و میخواهید نخرید معلوم میشود الزامی در کار نیست «فلا بأس» این منطوق. مفهومش این است که اگر او ملزم بود به فروش و شما ملزم بودید به خرید، «فیه بأسٌ» این یک مطلب و منظور از «بأس» هم «بأس» وضعی است نه «بأس» تکلیفی؛ چون ما در صحت و فساد بحث میکنیم نه جواز و عدم جواز. «لا بأس فیه» مفهومش این است که اگر شما مختار نباشید «فیه بأسٌ» و «بأس» هم یعنی فساد این هم دو مطلب و هیچ راهی برای فساد نیست مگر اینکه شرط کردند؛ چون شرط کردند که از او بخرند و به او بفروشد معامله فاسد است, اگر شرط نکرده باشند که الزامی در کار نیست این هم سوم و این شرط چون در خارج عقد است و در ضمن عقد نبود شرط خارج عقد فاسد است این هم مطلب چهارم؛ این شرط خارج عقد که فاسد است باعث میشود که طرفین ملزم شوند که این کار را انجام بدهند ـ چون عرف فرقی بین داخل و خارج نمیگذارد ـ چون ملزم میشوند پس رضایتی در کار نیست؛ چون رضایتی در کار نیست این معامله میشود فاسد. البته این توجیهی است که مرحوم شیخ (2) میکند. حالا برسیم که این توجیه تام است یا تام نیست؟
اصل این روایت این است که حضرت فرمود: اگر طرفین مختار و آزادند این معامله دوم «بأس»ی ندارد، اگر طرفین مختار نیستند ملزمند؛ یعنی شرطی کردند این معامله «بأس» دارد. منظور از «بأس» بطلان است و منشأ بطلان هم همین شرط است و چیز دیگری این معامله را فاسد نمیکند. این عصاره تحلیل روایت حفصبنسوقه از حسینبنمنذر. اما روایت ششم این باب که علیبنجعفر از وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) نقل میکند این است که عرض کرد «قال سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ بَاعَ ثَوْباً بِعَشَرَةِ دَرَاهِمَ» این مصداق «عینه» است روایت حسینبنمنذر عنوان «عینه» است. در آن جا عنوان «عینه» است بدون شرح و این جا مصداق «عینه» است بدون عنوان. میگوید: مردی پارچهای را به ده درهم فروخت «ثُمَّ اشْتَرَاهُ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ» همین پیراهنی که به مشتری به ده درهم فروخت همین پیراهن را هماکنون از او به پنج درهم میخرد، این را «عینه»میگویند ؛ یعنی نقداً پنج تومان داد و ده تومان طلب دارد برای آینده. این ربا است با احتیال, این کار درست است یا کار درست نیست؟ « ثُمَّ اشْتَرَاهُ بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ أَ یَحِلُّ؟» این کار حلال است «قال(علیه السلام): إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا فَلَا بَأْسَ» این «لا بأس» ظهور در حلیّت دارد. مفهومش این است که «فیه بأسٌ»، ظهور دارد در نفی حلیّت؛ برای اینکه محور اصلی سؤال سائل حلیّت است و جواب مطابق با سؤال باید باشد. حتی اگر این سؤال هم در بین نبود، ظاهر «بأس» و عدم «بأس» در معاملات، صحت و بطلان است؛ لکن در خصوص این سؤال که کلمه «یحل» آمده این روشن تر میکند که «بأس»؛ یعنی حلال نیست و«لا بأس»؛ یعنی حلال هست. معلوم میشود که اگر شرط کنند این حلال نیست و حلال نیست؛ یعنی باطل است و منشأ بطلان هم غیر از این شرط چیز دیگر نیست, پس شرط فاسد مفسد عقد است. این عصاره تقریبی است که استدلال به این دو روایت در کنار روایت عبدالملکبنعتبه بر اینکه شرط فاسد مفسد هست. بزرگانی که قائلند که شرط فاسد مفسد عقد نیست پاسخ های متعدد دادند. مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) به دو وجه پاسخ دادند که هر کدام از این دو وجه قابل نقد است, یک راه اساسی باید طی کرد. راه اولی که مرحوم شیخ پاسخ دادند و عصارهاش در همین اثنای بحث گذشت این است که ما در معامله رضایت لازم داریم؛ چون تجارت باید عَنْ تَرَاضٍ (1) باشد. در حدیث حسینبنمنذر یا در حدیث علیبنجعفر اینها رضایت ندارند, چرا؟ برای اینکه ملزم شده این شخص و تعهد سپرده و شرط کرده, چون دارد که «إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا» اگر شرط کردند تعهد سپردند دیگر مجبورند این کار را کنند و رضایتی در کار نیست؛ چون رضایت در کار نیست باطل است. منشأ الزام چیست؟ منشأ الزام یک شرط فاسد است؛ چون این شرط در متن عقد که ذکر نشده در خارج عقد ذکر شده, چون در خارج عقد ذکر شده میشود شرط فاسد, این شرط فاسد باعث نفی رضایت میشود. پاسخ مرحوم شیخ (2) این است که ما قبول داریم و این شرط در خارج از عقد است یک، عرف بین داخل و خارج فرق نمیگذارد دو، این شرط فاسد است سه؛ حالا فساد این معامله که حضرت فرمود: اگر شرط نکردند «لا بأس» و اگر شرط کردند «فیه بأسٌ»؛ یعنی «لا یحل»؛ آیا چون این شرط در خارج عقد است و فاسد است عقد را فاسد کرده؟ یا نه این شرط باعث میشود که رضایت در کار نیست و اجبار در کار است؟ و این اجبار باعث بطلان معامله است و ما هم قبول داریم که «فیه بأسٌ»؛ یعنی «باطلٌ» اما منشأ بطلان این است که این شخص «مُکرَه» است و مجبور است «مسلوب الاختیار» است. بله وقتی که معامله «مسلوب الاختیار» باشد معامله باطل است. این است که مشایخ ما(رضوان الله علیه) فرمودند: این طور تحلیل کردند و پاسخ دادن از مرحوم شیخ بعید است برای همین جهت است. ایشان فرمودند چون طیب نفس نیست و رضایت نیست، این معامله باطل است.
نقدی که متوجه فرمایش مرحوم شیخ است این است که ما در معامله بیش از دو عنصر لازم نداریم: یکی باید تجارت باشد یکی باید رضایت. تجارت بودنش به این است که عوضین دارای شرایط خاص خودشان باشند؛ مال باشند, حلال باشند، منفعت محلله عقلایی داشته باشند, مغصوب نباشند و مانند آن که از شرایط عوضین ذکر شد, این میشود تجارت. رضایت هم باید باشد تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ. این رضایت یا به امر وجودی برمیگردد آنچه که شرط صحت معامله است یا امر وجودی است یا امر عدمی، یا یک چیزی شرط است یا یک چیزی مانع, یک وقت میگوییم صحت بیع مشروط به طیب نفس است؛ نظیر آنچه که در تصرف مال مردم گفته شد «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (1) همان طور که تصرف در مال مردم ـ کسی بخواهد در خانه مردم برود روی فرش کسی نماز بخواند ـ طیب نفس شرط است در داد و ستد هم طیب نفس شرط است که یک امر وجودی معتبر است. یک وقتی میگوییم نه طیب نفس شرط نیست یک امر عدمی مانع است, نباید اکراه باشد اکراه مانع است فقدان اکراه لازم است اکراه نباید باشد یا آن طور میگوییم یا این طور. اگر خواستیم بگوییم امر وجودی است به قرینه «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» و سایر ادله، میگوییم امر وجودی شرط است. اگر خواستیم بگوییم اکراه مانع است میگوییم «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْع» یکی «مَا اسْتُکْرِهوا» (2) بالأخره یا اکراه مانع صحت است یا طیب شرط صحت. اما اگر طیب نفس شرط باشد منظورتان از طیب نفس چیست؟ آن مرحله عالی و والای رضای درونی به طیب نفس است, این را هیچ کسی در معامله شرط نکرده, چون در بسیاری از موارد انسان مجبور است که فرشش را بفروشد خانهاش را بفروشد اتومبیلش را بفروشد تا پسرش را درمان کند بیمارش را معالجه کند اینکه راضی نیست طیب نفس ندارد. این حد از طیب نفس که در معاملات لازم نیست. او با با کمال اکراه دارد خانهاش را میفروشد برای اینکه بیمارش را نجات بدهد اینکه طیب نفس ندارد. یک بخش ضعیفی از طیب نفس لازم است که آن در معامله هست. پس اگر منظورتان طیب نفس آن مرحله برجسته و عالی طیب نفس باشد آن در معاملات شرط نیست و اگر مراحل میانی و نازل باشد که دارج و رایج در معاملات است, بله این مقدار حاصل است. اگر بگویید که این شخص مکره شد حدیث: «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْع»: یکی اش هم «مااضطر الیه» یا «مَا أُکْرِهُوا» و مانند آن این حدیث رفع میکند و وقتی رفع کرده؛ یعنی اثرش منتفی است. میگوید این هم تام نیست؛ برای اینکه حدیث رفع در مقام امتنان است یک، وقتی در مقام امتنان شد مواردی را برمیدارد که در رفعش منت باشد، نه در رفعش عقوبت این دو، روی این جهت اگر کسی مجبور شد خانهاش را بفروشد تا بیمارش را درمان کند اگر ما بگوییم این معامله باطل است که بر خلاف منت است؛ بله این مجبور هست به آن معنا، نه کسی او را وادار کرده باشد, مضطر است، بله نه اینکه کسی او را مضطر کرده باشد او طبق علل و عواملی مضطر است. شما بخواهید بگویید این شخصی که برای درمان بیمارش دارد فرشش را میفروشد این معامله باطل است؟ این برخلاف منت است.
حدیث رفع که لسان او لسان امتنان است این جا جاری نیست و آن اوج طیب نفس هم معتبر نیست هذا اولاً و ثانیاً مگر شرط طیب نفس را برمیدارد؟ انسان همان طور که گفتند ضرورت به اختیار «لا ینافی اختیار» امتناع به اختیار «لا ینافی الاختیار»، اکراه به اختیار هم «لا ینافی الاختیار». الآن اگر کسی تعهد کرده یک چیزی را خریده چیزی را فروخته مجبور است و وادارش میکنند که این کار را انجام بدهد. مگر در احکام شرط صحیح یکی از احکامش این نبود که این گذشته از حکم فقهی صبغه حقوقی هم دارد؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را به محکمه ببرد و وادار کند و مجبور کند با نیروی قضایی او را وادار کند که چیزی از او بگیرد هرچه میگرفت طیب و طاهر است. یکی از احکام شرط صحیح ـ چون هفت شرط یا بیشتر، حکم برایش ذکر شده بود ـ این بود که صبغه حقوقی دارد تنها صبغه فقهی نیست؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند به محکمه مراجعه کند و از قدرت قضایی استفاده کند و این «مشروطٌ علیه» را وادار کند که این کار را انجام بدهد و این مال را بپردازد؛ وقتی پرداخت، ملک طلق و حلال و طیب و طاهر برای «مشروطٌ له» است. آن جا که میگویند تراضی باید باشد در طلیعه امر است اما وقتی یک چیزی را آدم فروخت بعد میخواهد مال مردم را ندهد و بگوید من راضی نیستم این رضایت معتبر نیست این مال مردم است نه مال شما. پس فقدان رضایت اگر روی الزام و التزام قبلی باشد این در هیچ جا ضرر ندارد.
غرض آن است که اگر این الزام، انسان را وادار کند که کاری را انجام بدهد بگوییم او چون مجبور است انجام بدهد پس رضایت نیست؛ پس در هیچ تعهدی و در هیچ قراردادی که انسان بقائاً راضی نیست نباید فتوا به صحت داد. رضا در مرحله بقا لازم نیست, چون دارد به وظیفه عمل میکند. وقتی که خرید و این کالا را فروخت کالا قیمت عادله و سوقیهاش مشخص بود حالا که رفته تحویل بدهد یک قیمت گران تری شد حالا این را یقیناً راضی نیست؛ برای اینکه این رضایت معتبر نیست این مال مردم است. ایشان فرمودند که چون این شرط باعث میشود که رضایت از بین میرود بطلان معامله در اثر فقدان رضایت است، نه در اثر این شرط فاسد. پس شرط فاسد معامله را فاسد نکرده؛ نعم این شرط فاسد وسیله شده است که رضایت از بین رفته و این فقدان رضایت معامله را باطل کرد. این هم از مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) بعید است. برای اینکه اگر این شرط فاسد نبود در ضمن عقد بود شما این را قبول دارید؛ الآن میگویید چون این شرط ابتدائی است و فاسد است این محذور را دارد. حالا فرض کنیم این شرط را در ضمن همان عقد اول گفته بودند این شرط صحیح بود و این شرط صحیح الزامآور هم هست. پس در بیع دوم که مجبورند این بیع دوم که اختیاری نیست و رضایت نیست و کراهت هست و جبر هست این تخصیصاً خارج شده؛ یعنی معاملات باید در آن رضایت باشد الا در فلان معامله؛ یا نه, این تعهد و مانند آن مانع اختیار نیست؛ چون سلب اختیار با اراده، سلب رضایت با اراده با ارادی بودن او منافات ندارد. بنابراین هیچکدام از این تقریبها که در فرمایش مرحوم شیخ ذکر شده قابل قبول نیست, اینها نمیتواند جواب حدیث حسینبنمنذر یا علیبنجعفر باشد.
پرسش: آیا موجب بطلان معامله می شود واگر برای احتیال باشد چطور ؟
پاسخ: نه دیگر معامله صحیح است. البته یک حرفی که قبلاً از مرحوم شیخ مفید(رضوان الله تعالی علیه) نقل شده که مبادا این کاری شود که سوق مسلمین با حیله برگردد و ربوی شود. یک وقت انسان ضرورت دارد و امثال ذلک, بعضی از کارها است که انسان اسرارش را نمیفهمد یک نامحرمی با یک جمله «انکحت» میشود طیّب و طاهر و اگر این نباشد؛ مثلاً «فاضربوا کل واحد منهما کذا و کذا» خواهد بود. غرض این است که ما به اسرار این احکام و حِکَم آشنا نیستیم اما این مقدار هست که مبادا با این وضع بازار عوض شود وضع بانک ها عوض شود.
پرسش: فیه بأس حدیث را چه می کنیم؟
پاسخ: فرمودند: اگر کل واحد اینها اختیار داشتند «فلا بأس»؛ مفهومش این است که اگر اختیار نبود «فیه بأسٌ» و منظور از این «بأس» هم «بأس» وضعی است نه «بأس» تکلیفی. بنابراین هیچ کدام از این پاسخهایی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) دادند قابل پذیرش نیست، نه آنچه که درباره حدیث حسینبنمنذر فرمودند و نه آنچه درباره حدیث علیبنجعفر فرمودند. ما بیش از این لازم نداریم, اگر طیب بخواهیم طیب نفس حاصل است و اگر بگوییم که اکراه مانع است این جا که اکراهی در کار نیست؛ چون با اختیار خودشان دارند به این معامله اقدام میکنند و بقائاً لازم نیست که اختیار داشته باشند, چون انسان در کار خودش باید مختار باشد نه انجام وظیفه دیگری, مال مردم را میخواهد بدهد راضی نیست این رضایت او دخیل نیست. اینکه نگفتند که وقتی مال مردم را باید بدهی باید راضی باشی, ما یک چنین قیدی نداریم یا اگر مال مردم را بخواهی بدهی نباید مُکرَه باشی. مال خودت را بخواهی بدهی باید راضی باشی, مال خودت را میخواهی بدهی باید مکره نباشی یا رضایت شرط است یا اکراه مانع. اما مال مردم را بخواهی بدهی نه رضایت شرط است نه اکراه مانع. در حدیث دوم که علیبنجعفر است فرمود: «إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا فَلَا بَأْسَ»؛ مفهومش این است که «اذا اشترط و لم یرضیا فیه بأسٌ» این آن رضایت خاص را نمیگوید که غرض این است که ما اگر داریم «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» مال خود آدم است. لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (1)
1) (12) . سوره نساء, آیه29.
مال خود آدم است؛ اما کسی بخواهد مال مردم را بدهد باید راضی باشد؟ نه طیب شرط است نه اکراه مانع؛ مال مردم را دارد میدهد و وقتی تعهد سپرده شرط کرده شرط هم مشروع بود دیگر او حق ندارد امساک کند.
پرسش: بانک ها هم اکنون چنین عمل می کنند.
پاسخ: بله یک وقت است که صورتسازی و فاکتورسازی است, یک وقت است که نه واقعاً «عینه» است. اگر فاکتورسازی باشد «کلاهما فی النار». اما آنکه مجلس تصویب کرده شورای محترم نگهبان تأیید کرده آن عقود اسلامی است، همان طور عمل کنند. اما اگر فاکتورسازی باشد به سوء اختیار خودشان مشکل ایجاد کردند. اگر این کار را انجام بدهند؛ یعنی واقعاً مضاربه باشد حق اسلامی است و شبیه همین است. ما که از اسرار معاملات الهی باخبر نیستیم که همان طور که با یک جمله حلال حرام میشود و حرام حلال میشود و اگر یک جملهای بگوید حلال حرام میشود «ظهرکِ کظهر امّی» و با یک جمله حرام حلال میشود «انکحت» این هم همین طور است دیگر. بسیاری از اسرار و حکم الهی است که ما باخبر نیستیم؛ منتها وضع بازار که نباید که عوض شود. غرض این است که این راهی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) طی کردند و این دو وجهی که فرمودند، هیچ کدام از اینها تام نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین بخش از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) حکم شرط فاسد بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ دو وجه و دو قول بود و مختار این بود که مفسد عقد نیست, هم مقتضی صحت بیان شد و هم مانع صحت مفقود بود و گذشت. قائلان به اینکه شرط فاسد مفسد عقدند به وجوهی استدلال کردند که بعضی از آنها طبق قاعده بود و بعضی از آنها طبق روایات. آنچه طبق قاعده بود این بود که چون شرط قسطی از ثمن را به خود اختصاص میدهد, وقتی فاسد باشد آن قسط برمیگردد و چون معلوم نیست چه مقداری از ثمن در برابر این شرط فاسد است و چه مقدار در برابر کالای صحیح و سالم؛ لذا ثمن مجهول است و با جهل به عوض معامله باطل است. این استدلال پاسخ داده شد که شرط قسطی از ثمن را ندارد و تفصیلش گذشت.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
دلیل دوم اینها این بود که طبق قاعدهای که مشروط به انتفاع شرط منتفی است و مقید به انتفاع قید منتفی است, چون این بیع مشروط است به شرط فاسد و مقیّد است به قید فاسد, این قید و این شرط حاصل نیست؛ پس مشروط و مقید هم به زوال این شرط و قید زائل خواهد شد که این هم پاسخش داده شد.
دلیل سوم روایات خاصی بود که به آن استدلال کردند؛ اولین روایت، روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» (1) بود که بحثش گذشت, دومین روایت «حسینبنمنذر» (2) بود و سومی روایت روایت «علیبنجعفر» (3) بود. خود این روایت ها خوانده شده و تقریر استدلال آنها بازگو شد. خود از این روایات پاسخ داده شد؛ ولی پاسخ مرحوم شیخ مطرح شد. مرحوم شیخ دو وجه پاسخ دادند که هیچ کدام از این دو وجه تام نبود و نیست.
وجه اول که ایشان پاسخ دادند گفتند که این بیع دوم که باطل است برای اینکه رضای معاملی در او نیست؛ زیرا در ضمن بیع اول شرط کردند که حتماً باید به من بفروشی؛ یعنی خریدار دوباره این کالا را به فروشنده بفروشد. پس هم خریدار مجبور است که بفروشد و هم فروشنده اول مجبور است که بخرد, چون اجبار در کار است و رضای معاملی حاصل نیست این معامله باطل است. پاسخ داده شد که شما در صحت معامله یا رضا را شرط میدانید یا اکراه را مانع صحت میدانید, یکی از این دو امر است؛ چه طیب نفس و رضای نفس را شرط صحت بدانید این جا رضا حاصل است و چه اکراه را مانع صحت بدانید این جا مانعی در کار نیست, بحث تفصیلیاش در نوبت دیروز گذشت.
وجه دوم پاسخ مرحوم شیخ این است که این پاسخ تا حدودی پاسخ خوبی است و این تنبّه به تحریر اصل مسئله است. الآن دو نکته باید روشن شود یکی اینکه فرمایش ایشان چیست؟ و اینکه بازگشت این به تنبه به اصل مسئله است؛ یعنی وقتی کسی وارد مسئله میشود و صورت مسئله را خوب تحریر نکند, هم در استدلال ممکن است گرفتار لغزش شود هم در پاسخ. به هر تقدیر، جواب دوم مرحوم شیخ این است: بیع اول که باطل است, در روایت «حسینبنمنذر» این شرط بود در روایت «علیبنجعفر» این مطلب مطرح بود که حضرت فرمود: اگر شرط نکنند عیب ندارد و اگر شرط کنند مفهومش این است که عیب دارد. در کلام سائل تعبیر به «بأس» بود تعبیر به «یحلُّ» بود و مفهومش این بود که اگر شرط کنند «بأس» هست. چرا اگر شرط بکنند بأس هست؟ مرحوم شیخ میفرماید: ما قبول داریم که با این شرط معامله فاسد میشود، اما نه برای اینکه این شرط فاسد است و فساد این باعث فساد معامله میشود؛ بلکه برای آن است که با خود این شرط معامله محقق نمیشود.
بیان ذلک این است که مرحوم علامه در تذکره آن طوری که یکی از شرایط هشت یا دهگانه شرط صحت شرط ذکر شد که کدام شرط صحیح است و کدام شرط صحیح نیست یکی از هشت یا ده شرط مسئله این است که مستلزم دور نباشد شرطی که مستلزم دور است, این شرط فاسد است. بعد مرحوم علامه در تذکره مثال زدند؛ مثل اینکه در خلال بیع، بایع به مشتری بگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشی. (1) فروختن بایع مشروط است که مشتری بفروشد, فروش مشتری متوقف است بر آنکه او بخرد و مالک شود و بفروشد, هنوز مشتری مالک نشده شما از او تعهد میگیرید که این کالا را به من بفروش؟ شرطی که بایع میکند و مشتری میگوید من این کالا را به شما میفروشم به شرطی که شما همین کالا را به من بفروشید، این دور است ـ فرمایش علامه در تذکره است ـ چنین شرطی باطل است «للدور». همین معنا را مرحوم شهید(رضوان الله علیه) مبرهن کرده است که جد متمشیّ نمیشود؛ یعنی اگر کسی عاقل هشیار باشد و بخواهد شرط بکند که من این را به شما میفروشم به شرطی که شما همین را به من بفروشید, او هنوز مالک نشد تا به شما بفروشد, این تقریب مرحوم شهید بود که قائل بود که جد متمشیّ نمیشود. (2) برخی هم به اجماع تمسک کردند و گفتند چنین معاملهای اجماعاً باطل است. اینکه مرحوم شیخ در مکاسب دارد «الدور کما ذکره العلّامة أو لعدم قصد البیع کما ذکره الشهید قدّس سرّه أو لغیر ذلک» (3) این «غیر ذلک» اشاره به وجه سومی است که بعضی ها به اجماع تمسک کردند, این معامله از این جهت باطل است؛ چون این مستلزم دور است و چون مستلزم دور بود معامله باطل است و ما هم قبول داریم که چنین شرطی باعث فساد هست, اما نه اینکه فساد این شرط باعث فساد معامله باشد؛ چنین شرطی نمیگذارد معامله محقق شود، نه اینکه معامله محقق شده را این شرط فاسد میکند. فساد این شرط باعث فساد عقد نیست؛ بلکه فساد این شرط باعث عدم انعقاد عقد است و موجب آن است که عقدی منعقد نمیشود. این را مرحوم شیخ به عنوان پاسخ دوم از روایت «حسینبنمنذر» و «علیبنجعفر» دادند. این سخن ناصواب است؛ برای اینکه در همان آن شرطی که از مرحوم علامه ذکر شد که مستلزم دور است یا عدم تمشی قصد, آن جا بیان شد که این کلاً خارج از محل بحث است. بحث درباره اینکه شرط فاسد مفسد عقد است یا نه، در این حوزه است که عقد منعقد شد, جد بایع و مشتری منعقد شد و این شرط «بوجوده» مانع انعقاد عقد نیست یک، «بفساده» مانع انعقاد عقد نیست دو؛ بلکه «بفساده» موجب فساد عقد منعقد است, محل بحث این است. اصل آن مسئله را ما قبول نداشتیم که این مستلزم دور است یا عدم تمشی قصد است, چرا؟ برای اینکه این کسی که شرط میکند که من این کالا را به شما میفروشم به شرط اینکه شما به من بفروشید؛ یعنی این شرط در ظرف مالکیت مشتری است، نه هماکنون به من بفروشی, یک چنین شرطی که عاقل مطرح نمیکند که بگوید همین الآن که من دارم به شما میفروشم و هنوز شما «قبلت» نگفته بگویی «بعت»، این را که نمیگویند, شرطی که مطرح است این است که در ضمن عقد شرط کنند که شما بعد از اینکه مالک شدی به من بفروش. حدیث «حسینبنمنذر» همین را میگوید حدیث «علیبنجعفر» همین را میگوید اینها عقلای قوم بودند جدّشان متمشی شد و بازارشان هم همین بود حالا آمدند از وجود مبارک حضرت سؤال میکنند که کسی «عینه» میخواهد «عینه» را همان طور که در روایات قبلی تفسیر شد این است: کسی میخواهد پنج تومان پول به کسی بدهد و بعد از دو ماه ده تومان بگیرد؛ اگر این به عنوان قرض باشد ربا است و محرم، از راه احتیال و حیلهگری به «عینه» پناهنده میشوند و «عینه» هم معنایش همین بود که کالایی را نسیه کسی به دیگری بفروشد به ده درهم, همین کالا را از او نقداً بخرد پنج درهم. پس پنج درهم داد، ده درهم بعد از دو ماه میگیرد این همان اثر ربا را دارد؛ منتها به صورت «عینه». در اینگونه از موارد جدّشان متمشی میشود هم بایع قصد فروش دارد هم مشتری قصد خرید دارد این از آن باب نیست. پس دوتا اشکال هست؛ یکی در خود آن مسئله که مرحوم علامه فرمود, آن جا گفته شد که فرمایش علامه تام نیست فرمایش شهید تام نیست. این بیع هایی که مطرح میکنند مال بعد از ظرف عقد است وگرنه هنوز این ایجاب و قبول تمام نشده و مشتری قبول نکرده بگوید «بعت» اینچنین شرطی قابل طرح نیست.
پرسش: ..؟پاسخ: آخر ایشان میفرماید: این شرط باطل است, چون دور است. دور است باید تصور شود ؛ یعنی بایع و مشتری عاقل, بایع میگوید «بعت» به این شرطی که شما قبل از اینکه بگویی «قبلت»، به من بگویی «بعت» این را میخواهد بگوید یا بعد از اینکه خریدی و گفتی «قبلت» به من بگویی «بعت»؟ آن را میخواهد بگوید.
پرسش: ..؟پاسخ: نه شرط می کنند بعد از اینکه گفتی «قبلت» و مالک شدی در رتبه متأخر به ما بفروشی. در متن عقد اینچنین شرط میکنند که وقتی مالک شدی ـ «عینه» همین است ـ «عینه» که برای فرار از ربا بود همین بود که کسی کالایی را نسیه به دیگری میفروشد به ده درهم و بعد از همین شخص این کالا را نقداً میخرد به پنج درهم, در حقیقت پنج درهم داد الآن, ده درهم میگیرد یک ماه بعد, این همان اثر تلخ ربا را دارد به صورت دوتا خرید و فروش؛ نه اینکه بایع بگوید من که گفتم «بعت»، شما قبل از اینکه بگویی «قبلت» و مالک شوی به من بگویی «بعت»، اینکه «عینه» نیست.
پرسش: ..؟پاسخ: نه دیگر چنین شرطی چون مال بعد از ملکیت است نظیر شرط سقوط خیار مجلس بعد از ثبوت اینکه شرط خیار سقوط مجلس میکنند معنایش این نیست که این بیع خیار مجلس نیاورد که خلاف کتاب و سنت شود؛ بلکه معنایش این است که بعد از اینکه بیع مستقر شد و خیار مجلس آمد, خیار مجلس آمده ساقط می شود. بنابراین در آن جا گفته شد که این شرط اصلاً مطرح نیست و بر فرض هم چنین شرطی باشد این شرط «بوجوده» مانع انعقاد عقد است یا «بفساده» مانع انعقاد عقد است و خارج از بحث است.
تحریر صورت مسئله حرف اول را میزند که ما چه را میخواهیم بگوییم. تحریر محل بحث و تحریر صورت مسئله برای همین است که انسان در موقع استدلال کردن موفق است، در موقع پاسخ دادن موفق است. خلاصه فرمایش مرحوم شیخ این است که شما خارج از بحث حرف میزنید, چرا؟ برای اینکه ما گفتیم؛ یک، شرط فاسدی که «بوجوده» مانع انعقاد عقد است محل بحث نیست. دو, شرط فاسدی که «بوجوده» مانع صحت عقد است محل بحث نیست. سه, آنکه محل است این است که عقدی است منعقد, یک شرط فاسدی در ضمن او مطرح شد آیا این شرط فاسد, مفسد عقد منعقد است یا نه؟ این شرطی که شما مطرح کردید که دور است اصلاً «بوجوده» مانع انعقاد عقد است؛ چون مانع انعقاد عقد است که اصلاً از بحث بیرون است و بحث ما در این است که شرط فاسد مفسد عقد است؛ یعنی در «کان» ناقصه بحث میکنیم؛ یعنی عقدی که منعقد شد آیا به وسیله این شرط فاسد میشود یا نه؟ بنابراین فرمایش مرحوم شیخ این بود که این دور است و قبلاً گذشت که این سخن مرحوم علامه در این قسمت ناتمام است. فرمایش دومشان تام است که این خارج از بحث است. بحث ما در شرط فاسدی است که عقد منعقد شد, آیا این شرط فاسد سرایت میکند و عقد منعقد را فاسد میکند یا نه؟ اما اگر شرطی نگذارد عقد منعقد شود این از بحث بیرون است. پس قائلان به بطلان هم به قاعده تمسک کردند هم به روایت و هم قواعدشان گذشت و ابطال شد و هم روایاتشان گذشت و ابطال شد. قائلان به صحت گذشته از آن عمومات اولی به بعضی از روایات هم استدلال کردند.
پرسش: ..؟پاسخ: اصلاً استدلال به این تام نیست, چرا؟ برای اینکه در روایت «حسینبنمنذر» این است که اگر شرط نکنند, خب اگر شرط نکنند «یحلُّ» به چه برمیگردد؟ به بیع اول برمیگردد یا به بیع دوم برمیگردد؟ این «بأس» به کدام برمیگردد؟ گفته شد که منظور از این «بأس», «بأس» وضعی است نه «بأس» غیر وضعی. ما که گفتیم رضایت سرجایش محفوظ است, این دلیلی ندارد که خود این روایت بتواند آن عمومات را تخصیص بزند یا حمل بر کراهت میشود یا حمل بر حضاضه میشود و مانند آن. هیچ وجهی ندارد که ما بگوییم این معاملهای که همه ارکان را واجد است باطل شود. هنوز روایات متمم این مانده، این را هم بخوانیم ـ به خواست خدا ـ تا ثابت شود که ـ چون روایت بارز هم بنا شد بخوانیم ـ اگر شرطی فاسد بود باعث فساد عقد نمیشود. حالا دوتا روایت را مرحوم شیخ (1) این جا ذکر میکنند؛ یکی مربوط به کتاب نکاح است؛ در کتاب نکاح آن جا این شرط را مطرح کردند. روایت جمیلبندراج؛ وسائل جلد 21 صفحه 300 روایت سوم باب چهلم. این روایت را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) (2) «بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْمِیثَمِیِّ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ وَ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ جَمِیعاً عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ» مشکلی که این روایت دارد از این به بعد است که این مرسله است «عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحَدِهِمَا (علیهم السلام) فِی الرَّجُلِ یَشْتَرِی الْجَارِیَةَ وَ یَشْتَرِطُ لِأَهْلِهَا أَنْ لَا یَبِیعَ وَ لَا یَهَبَ وَ لَا یُورِثَ» اگر «لا یورَث» خوانده نشود, از حضرت سؤال میکند ـ آن روزی که متأسفانه بازار بردهفروشی رایج بود این سؤال را میکنند ـ حالا این در کالاهای دیگرهم هست اینها تمثیل است تعیین که نیست این اختصاصی به برده ندارد, یک کالایی را. یک کالایی را میخرد و این مشتری به اهل این کالا؛ یعنی فروشنده شرط میکند که این را من خودم نگه میدارم «وَ یَشْتَرِطُ لِأَهْلِهَا أَنْ لَا یَبِیعَ» این را دیگر به دیگری نمیفروشم خودم نگه میدارم «وَ لَا یَهَبَ» این را به دیگری هبه نمیکنم خودم نگه میدارم؛ یعنی مثلاً این نسخه خطی را که از شما خریدم مال کتابخانه خودم است شما خاطر جمع باشید دست دلال ها نمیافتد یا این میراث فرهنگی که من از شما میخرم خاطر جمع باشید خودم نگه میدارم و به دیگری نمیفروشم و به دست دلال ها نمیدهم و از کشور خارج نمیکنم, یک چنین غرض عقلایی داشته باشد. «وَ یَشْتَرِطُ لِأَهْلِهَا أَنْ لَا یَبِیعَ» یک، «وَ لَا یَهَبَ» دو، «وَ لَا یُورِثَ», این را میگذارم به عنوان شخصیت حقوقی متعلق به کتابخانه بماند و نمیگذارم که به دست ورثه من برسد, این سؤال. حضرت فرمود: «یَفِی بِذَلِکَ إِذَا شَرَطَ لَهُمْ» اگر خریدار یک همچنین شرطی کرد این شرط «لازم الوفا» است «إِلَّا الْمِیرَاثَ» میراث در اختیار شما نیست خریدار تا زنده است مالک خودش است میتواند نفروشد میتواند بیع نکند؛ اما بعد از مرگ او مال به ورثه منتقل میشود. پس نسبت به شرط عدم ایراث، این شرط خلاف شرع است. پس این شرط خلاف شرع است و این شرط فاسد است, معامله صحیح است آن دوتا شرط هم صحیح است.
پیام «مرسله جمیل» این است که شرط فاسد فقط خودش را از صحنه خارج میکند؛ نه منافی صحت عقد است نه منافی سایر شرایط مطروح در ضمن آن عقد؛ زیرا عقد خرید و فروش این کالا مشروط بود به سه شرط که دو شرطش حلال بود شرط سومش خلاف بود؛ شرط کرد که به دیگری نفروشد شرط کرد که به دیگری نبخشد شرط کرد که به ورثه هم ارث ندهد؛ این به ورثه ارث ندهد خلاف کتاب و سنت است و این شرط در ضمن عقد است و فاسد است و هیچ کاره. نه بیع را فاسد کرده, نه شرایط دیگر را فاسد کرده, پس شرط فاسد مفسد عقد نیست. «قَالَ (علیه السلام) یَفِی بِذَلِکَ إِذَا شَرَطَ لَهُمْ إِلَّا الْمِیرَاثَ. قَالَ مُحَمَّدٌ قُلْتُ لِجَمِیلٍ فَرَجُلٌ تَزَوَّجَ امْرَأَةً وَ شَرَطَ لَهَا الْمُقَامَ فِی بَلَدِهَا» این روایت یک ذیلی دارد مربوط که اگر کسی در هنگام ازدواج شرط کرده که همسرش از آن شهر خارج نشود یا جای دیگر نبرد حکمش چیست؟ که مربوط به بحث نکاح است که مربوط به بحث ما نیست.
شاهد مسئله این است که این شرط سوم که مسئله ایراث باشد خلاف کتاب و سنت است و باطل است, این شرط باطل بیع را باطل نکرده, آن شرائط دیگر را هم باطل نکرده. روایت های دیگر هم هست که باز ممکن است که مطرح شود. اما در همین باب روایت جداگانهای است که آن خیلی ارتباطی به مسئله ما ندارد. همین روایت را در جریان شرط عدم بیع و اینها ذکر میکنند که آن مربوط به ما نیست. وسائل، جلد هجدهم، صفحه شانزده، باب شش از ابواب خیار، حدیث سوم «عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنِ الشَّرْطِ فِی الْإِمَاءِ لَا تُبَاعُ وَ لَا تُوهَبُ قَالَ: یَجُوزُ ذَلِکَ غَیْرَ الْمِیرَاثِ فَإِنَّهَا تُورَثُ لِأَنَّ کُلَّ شَرْطٍ خَالَفَ الْکِتَابَ بَاطِلٌ» این روایت سوم مضمونش حق است اما ارتباطی به مسئله ما ندارد. در این روایت ابن سنان میگوید از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) در خرید و فروش سؤال کردم؛ کسی کالایی را میخرد شرط میکند که به دیگری نفروشد و شرط میکند که به دیگری نبخشد. حضرت فرمود: این شرط ها درست است؛ اما اگر شرط کرد که به ورثه ارث ندهد این شرط خلاف است و کل شرطی که خلاف کتاب و سنت باشد باطل است. این در مسئله شروط گذشت که یکی از شرایط هشت یا دهگانه صحت شرط این است که مخالف کتاب و سنت نباشد, این روایت حق است مربوط به آن مسئله است و به باب ما ارتباط ندارد چون درباره شرط ضمن عقد نیست.
بنابراین، این روایت که «صفوان» نقل کرده از «ابن سنان»، از آن جهت که مربوط به شرط در ضمن عقد نیست تا بگوییم این شرط فاسد عقد را فاسد میکند یا نه؟ از این بحث خارج است؛ لکن آن روایت مربوط به ما است و شاهد خوبی هم هست که شرط فاسد است اما مفسد عقد نیست. برخی از روایاتی هم هست که باز مرحوم شیخ نقل کرده و دیگران هم به آن اشاره کردند که این روایات مؤیّد آن عمومات و آن قواعد اصلی است که قائل است و میگوید که اصل عقد، صحیح است و شرائط صحیحی که در ضمن او هست صحیح است و شرط فاسد، نه اصل عقد را فاسد میکند نه شرائط ضمن عقد را. حالا نظر دیگری را که مربوط به حدیث «حسینبنمنذر» باشد یا حدیث «علیبنجعفر» باشد در خلال بحث آینده ـ به خواست خدا ـ حل میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ عصاره هندسه بحث به این صورت شد که شرط صحیح بیش از یک قسم نیست؛ برای اینکه شرطی است که واجد جمیع شرایط هشت یا دهگانه باشد و شرط فاسد هشت یا ده قسم است. اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد است باید معلوم باشد که کدامیک از این شرایط فاسده محل بحث هستند. روشن شد که آن شرطی که «بوجوده» مانع انعقاد عقد است یا «بوجوده» مانع صحت عقد است, این شرط خارج از محل بحث است و تنها شرطی محل بحث است که عقد صحیحاً بدون او منعقد شود و این شرط فاسد, فسادش به عقد سرایت کند و آن را فاسد کند و در بین شرایط فاسده، شرطی که مخالف کتاب و سنت باشد و مانند آن داخل در محل بحث بود, این تحریر محل بحث است. وقتی بعد از تحریر وارد محل بحث شدیم عنایت فرمودید که بحث در دو مقام بود؛
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مقام اول اینکه آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟
مقام دوم اینکه اگر شرط فاسد مفسد عقد نبود و این عقد که صحیح است خیاری است یا نه؟ اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد است که نوبت به مقام ثانی نمیرسد و اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد نیست «کما هو الحق» نوبت به مقام ثانی میرسد که آیا این عقد لازم است یا نه؟ پس بحث در دو مقام بود و تاکنون ما در مقام اول بودیم هنوز مقام اول به پایان نرسید.
در مقام اول دو نظر بود: یکی اینکه شرط فاسد مفسد عقد است, یکی اینکه شرط فاسد مفسد عقد نیست. صاحبان هر یک از این دو نظر به دو دلیل استدلال کرده اند یکی قاعده یکی روایت؛ یعنی هم قائلان که شرط فاسد مفسد عقد است و برخی از قواعد یک، و به برخی از نصوص دو، استدلال کرده اند, هم قائلان به نظر مخالف که شرط فاسد مفسد عقد نیست آنها هم به برخی از قواعد و به برخی از نصوص استدلال کرده اند.
مختار در مسئله این بود که شرط فاسد مفسد عقد نیست؛ برای اینکه حوزه عقد و حوزه شرط کاملاً جدا است, یکی به مقام انشا برمیگردد و یکی به مقام بقا برمیگردد. روی تحلیلی که با غرائز و ارتکازات عقلا به عمل آمد روشن شد که حوزه شرط جائیست و حوزه عقد جای دیگر و هرگز فساد شرط به عقد سرایت نمیکند. بعد از آن راه مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) (1) ذکر شد, راه مرحوم آقای سید محمدکاظم (2) که شبیه راه مرحوم شیخ بود ذکر شد، راه مرحوم آخوند (3) که تعدد وحدت مطلوب و تعدد مطلوب بود ذکر شد, راه مرحوم آقا شیخ محمد حسین(رضوان الله علیهم اجمعین) (4) ذکر شد که مشروط «بما انه مشروط» به انتفاء شرط منتفی میشود نه ذات مشروط، مقیّد «بما انه مقیّد» با انتفاء قید از بین میرود نه ذات مقیّد. هرکدام از این راه های چهارگانه ای هم که مرحوم شیخ و آقای سید محمد کاظم و آخوند و مرحوم شیخ اصفهانی(رضوان الله علیهم) فرمودند، خالی از نقد نبود که اشاره شد. به این نتیجه رسیدیم که به حسب قاعده مشکلی برای صحت عقد نیست؛ یعنی به حسب قاعده دلیلی نداریم که شرط فاسد مفسد عقد باشد.
مسئله روایت؛ اینها به سه روایت استدلال کردند روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» (1) بود, روایت «حسینبنمنذر» (2) بود, روایت «علیبنجعفر». (3) روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» ملاحظه فرمودید چند مجهوله بود؛ یعنی معلوم نبود که این «لاینبغی» که حضرت فرمود تحریمی است یک، تنزیهی است دو، ارشاد وضعی است و بطلان معامله سه. مشارٌالیه این «ذلک» معلوم نیست که آیا مشارٌ الیه «ذلک» بیع است یک، شرط است دو، اخذ آن غرامت به وضیعه است سه. سه مجهول در «لاینبغی»، سه مجهول در «مشارٌالیه ذلک» و هرکدام از اینها در دیگری ضرب شود روایت چندین مجهوله میشود و چنین روایتی نمیتواند سند مسئله باشد. اما روایت «حسینبنمنذر» و روایت «علیبنجعفر» این یا خارج از محل بحث است که کلاً از بحث بیرون است یا اگر داخل محل بحث باشد حتماً باید بر حضاضت و امثال ذلک حمل شود, چرا؟ برای اینکه راوی سؤال میکند از «عینه»؛ «عینه» همان طوری که ملاحظه فرمودید در روایات هم عملاً تفسیر شده است این است که برای نجات از ربا، انسان با دوتا معامله مسئله را حل کند. ربا آن است که پولی را فعلاً قرض دهد؛ مثلاً پنج درهم قرض بدهد و بخواهد ده درهم بعد از چند ماه بگیرد این ربا میشود. همین کار را به عنوان «عینه» انجام میدهد که یک کمکی باشد و آن این است که یک کالایی را این شخص یا خودش دارد یا از دیگری میخرد, این کالایی را که خودش دارد یا از دیگری خریده به زید میفروشد نسیه به ده درهم و بعد از اینکه این کالا را به زید به عنوان نسیه, ده درهم فروخت «فی المجلس» همین کالا را نقداً از او میخرد به پنج درهم, پس پنج درهم به مشتری میدهد. پنج درهم داد ده درهم طلب دارد این همان افزایش دینار و درهم است که به صورت «عینه» درآمده, سؤال کردند آیا این کار جایز است یا نه؟ فرمودند: اگر شرط نکند جائز است, شرط نکند را مرحوم علامه (4) یک طور معنا کرده مرحوم شهید (5) یک طور معنا کرده مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیهم اجمعین) (6) به روال آن بزرگان هم معنا کردند که اگر شرط نکند «لا بأس»؛ یعنی اگر شرط کردند «فیه بأس» و منظور از «بأس» هم بطلان است و منشأ بطلانش هم این است که این دور است؛ چرا دور است؟ برای اینکه کسی که شرط میکند که خریدار همین کالا را به فروشنده بفروشد, فروش فروشنده مشروط است که خریدار به او بفروشد, فروش خریدار متوقف است بر اینکه از فروشنده بخرد تا این نخرید و مالک نشد که نمیتواند بفروشد, این میشود دور, چون دور است و باطل است که مرحوم علامه در تذکره اینچنین فرمود. مرحوم شهید فرمود که این جِدّ متمشی نمیشود. (7) برخی ها ضمن آن دو دلیل و دو قاعده به اجماع هم تمسک کردند گفتند این اجماعاً باطل است. پاسخ اساسی این بود که شرط در «عینه» این نیست که فروشنده به خریدار بگوید من هم اکنون این کالا را به شما میفروشم و قبل از اینکه این ایجاب و قبول تمام شود و قبل از اینکه شما بگویید «قبلت» و مالک شوید به من بفروشید این طور شرط نمیکنند تا شما بگویید که بایع بخواهد بفروشد فروشش مشروط به این است که مشتری به او بفروشد, مشتری بخواهد به او بفروشد مشروط است که مالک شود و بفروشد, اصلاً بحث این نیست. بحث این است که بایع و مشتری در متن عقد یا قبل از عقد که عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» واقع میشود در متن عقد قرارداد میکنند که من آقا این کالا را به شما میفروشم به این شرط بعد از اینکه خریدید و نصاب عقد تمام شد, این کالا ملک طلق شما شد, شما به من بفروشید. اینکه دور نیست این جِدّ متمشی میشود دور هم نیست، اجماع تعبدی که نمیتواند بیاید این را باطل کند, این هم در امر معاملی.
پرسش: اینکه می گوید بعداً به من بفروش ولی اکنون را در ضمن عقد به من شرط کردند و آن شخص ملزم به رعایت آن شرط هست گویا معنایش این است که اگر بخواهد رعایت نکند... .
پاسخ: اگر رعایت نکند آن شخص خیار تخلف شرط دارد و معامله را فسخ میکند. الزام دارد که «بعد العقد» عمل کند. الآن شرط میکند که «بعد العقد» این مشتری همین کالا را به بایع بفروشد اگر نفروخت بایع خیار تخلف شرط دارد و معامله را فسخ میکند. این محذوری ندارد مگر در اصل آن مسئله که مرحوم علامه فرمودند دور است در آن جا نقض شده این فرمایش ایشان است. نه فرمایش مرحوم علامه تام بود, نه برهان مرحوم شهید که فرمود جِدّ متمشی نمیشود, نه اجماعی که برخی ها تمسّک کردند. مرحوم شیخ دارد که «الدور کما ذکره العلّامة أو لعدم قصد البیع کما ذکره الشهید قدّس سرّه أو لغیر ذلک» (1) این «لغیر ذلک» ناظر به همان اجماعی است که برخی ادعا کردند.
پرسش: به همین خاطر امام فرمودند: اگر ملزم به رعایت نباشد اشکال ندارد.
پاسخ: اگر ملزم به رعایت باشد معنایش همین است که همه شرایط الزامآور است دیگر «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را خود ائمه فرمودند ملزم است. این شرط چه اشکالی دارد که الزامآور نباشد, مثل شرط سقوط خیار مجلس. برخی ها خیال میکردند که شرط سقط خیار مجلس مخالف کتاب و سنت است. چرا؟ برای اینکه در روایت آمده «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (2) اگر شرط کنند که خیار مجلس نباشد با این روایت مخالف است. این یک توهمی بود و پاسخش در آن جا این بود که ما یک سقوط قبل از ثبوت داریم که دفع است, یک سقوط بعد از ثبوت دارم که رفع است, اگر شرط طرفین این باشد که ما خرید و فروش میکنیم به شرطی که این بیع خیار مجلس نیاورد, بله این خلاف شرع است؛ «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا». شرط کنیم که دفع کنیم خیار را و خیار نیاید, این بله خلاف شرع است. اما اگر شرط کنیم که اگر عقد به نصابش رسید, تمام شد و خیار آمد بر اساس «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» خیار آمده که حق مسلم ما است این را ساقط میکنیم و این سقوط بعد از ثبوت است که میشود رفع و این جا هم همین طور است. شرط میکنند بعد از اینکه نصاب عقد تمام شد و مشتری مالک شد و این کالا ملک طلق او شد, این ملزم است بفروشد به فروشنده این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» میگوید «واجب الوفا» است, آدم هر شرطی که کرده ملزم به وفا است.
بنابراین روایت حسینبنمنذر مشکل دارد و روایت علیبنجعفر هم به شرح ایضاً [همچنین]. آن روایت هم که میفرماید که «إِذَا لَمْ یَشْتَرِطْ وَ رَضِیَا» (1) این اگر به این صورت باشد که در اثنای بیع و قبل از اینکه عقد به نصابش برسد خریدار بفروشد, بله این معقول نیست و جِدّ متمشی نمیشود, اصلاً مالک نیست و قبول داریم ما که این شرط فاسد است و این عقد هم از بین رفته و کلاً از حریم بحث خارج است. چرا؟ برای اینکه چنین شرطی نمیگذارد عقد منعقد شود. شرطی که «بوجوده» مانع انعقاد عقد باشد یک, شرطی که «بوجوده» مانع صحت عقد باشد دو، همه اینها از حریم بحث بیرون بود. بحث در آن است که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ یعنی عقد نصابش تمام شده است و شرط فاسد است, آیا فساد شرط سرایت میکند و عقد را فاسد میکند یا نه؟ این محل بحث است. وگرنه آن شرطی که «بوجوده» نگذارد عقد منعقد شود یا شرطی که «بوجوده» مانع صحت عقد باشد همه اینها از حریم بحث بیرون بود. کسی اختلاف نظر ندارد و چنین شرطی البته باعث بطلان عقد است.
پرسش: این روایت از محل بحث خارج است. شرط فاسدی نیست.
پاسخ: بله اگر هم فاسد باشد «بوجوده» مانع انعقاد عقد است. نه اینکه عقد منعقد شد صحیح هم هست و صحیحاً منعقد شد آن وقت فساد این شرط سرایت میکند این عقد را باطل میکند, اینچنین نیست.
غرض این است که این دور نیست اگر هم دور باشد از محل بحث بیرون است و اگر هم دور باشد یا عدم تمشی جِدّ باشد حق با این بزرگان است ولی همه ما آن حرف را میزنیم, چون خارج از محل بحث است برای اینکه اینگونه از شرط ها «بوجوده» مانع انعقاد عقدند یک، یا «بوجوده» مانع صحت عقدند دو، همه اینها از بحث بیرون است. بحث در آن شرطی است که «بوجوده» مانع عقد نباشد و «بفساده» مانع انعقاد عقد نباشد؛ بلکه عقد منعقد است ونصاب عقد تمام است این شرط فاسد است, فساد این شرط سرایت میکند عقد را فاسد میکند, محل بحث این است که آیا سرایت میکند یا نمیکند؟
1) (15) . وسائل الشیعة، ج، ص42ـ43.
پرسش: این شرطی که در روایت شده فاسد هست؟
پاسخ: اگر فاسد باشد «بوجوده» باعث از بین رفتن عقد است همه ما هم همین حرف را میزنیم و از محل بحث بیرون است, غرض این است که این دلیل بر مسئله نخواهد بود. پس روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» مشکلش چند مجهوله داشت روایت «حسینبن منذر» و روایت «علیبنجعفر» هم مشکلش این بود.
بنابراین کسانی که قائل به بطلانند که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است به دوتا قاعده استدلال کردند که ناتمام بود به سه تا روایت استدلال کردند که آن هم ناتمام بود و آن هم گذشت. اما قائلان اینکه شرط فاسد مفسد عقد نیست, آنها هم به روایت تمسک کردند هم به قاعده, روایت حدیث جمیلبندراج (1) بود که در بحث قبل گذشت و آن روایت این بود که از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند که کسی حالا جاریهای را خرید و در اثنای بیع شرط کرد که آن را به دیگری نفروشد یک، به دیگری هبه نکند دو، به ارث هم به ورثه نرسد و نرساند این سه، کسی میتواند مال خودش را نفروشد به دیگری این خلاف شرع نیست یا به دیگری هبه نکند این خلاف شرع نیست, اما نمیتواند بگوید من شرط کردم که این مال را به ورثه واگذار نکنم, چون انسان که مرد ملک قهراً به ورثه برمیگردد, دیگر انسان حق ندارد. این شرط سومی خلاف شرع است جمیلبندراج که از امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که کسی این کار را کرده, حضرت فرمود: عقد صحیح است, شرط اول صحیح است, شرط دوم صحیح است, شرط سوم فاسد است. این شرط سوم که فاسد هست کاری به اصل عقد ندارد, کاری به دوتا شرط ندارد, حضرت فرمود که همه آنها درست است این سومی خلاف است و این را باید ترک کنند. پس معلوم میشود شرط فاسد، نه مفسد عقد است، نه مفسد سایر شرایط. اینگونه از روایات دلیل است بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد نیست. میماند دلیل دیگر قائلان که شرط فاسد مفسد عقد نیست و آن قاعده است؛ همان طور که قائلان که شرط فاسد مفسد عقد است هم به قاعده تمسک کردند هم به روایت؛ بزرگانی که میگویند شرط فاسد مفسد عقد نیست آنها هم به قاعده تمسک کردند و هم به روایت. روایت همین جمیلبندراج بود و بعضی از روایات دیگر که اشاره شد و قاعدهشان این است میگویند: ـ به صورت قیاس استثنایی ـ اگر شرط فاسد مفسد عقد باشد دور لازم میآید؛ «و التالی باطل و المقدم مثله». بیان تلازم این است که اگر شرط فاسد مفسد عقد باشد، معنایش این است که صحت عقد متوقف بر صحت شرط است تا شرط صحیح نباشد عقد صحیح نیست؛ برای اینکه شما میگویید شرط فاسد مفسد عقد است. پس عقد وقتی صحیح است که شرط فاسد نباشد, پس صحت عقد متوقف بر صحت شرط است در حالی که صحت شرط متوقف بر صحت عقد است؛ چون شرط ابتدائی که نافذ نیست یک، شرط در ضمن عقد باطل هم که نافذ نیست دو؛ شرطی صحیح است که ابتدائی نباشد یک، در ضمن عقد صحیح باشد دو، پس صحت شرط متوقف بر صحت عقد است اگر صحت عقد متوقف بر صحت شرط باشد این دور است. پس صحت عقد متوقف بر صحت شرط نیست, شرط چه صحیح باشد چه فاسد عقد صحیح است, پس شرط فاسد مفسد عقد نیست. این عصاره تلازم بین مقدم و تالی است. این تلازم, تقریر قیاس استثنایی تام نیست؛ برای اینکه شرط اگر بخواهد شرط باشد ـ بنا بر یک مبنا ـ شرط اگر بخواهد نافذ باشد ـ بنا بر مبنای دیگر ـ این متوقف است بر اینکه در ضمن عقد صحیح باشد؛ بله؛ برای اینکه آن مذاکره ابتدائی را یا شرط نمیگویند یا نفوذ ندارد, چون شرط «تعهدٌ فی تعهدٍ» است طبق تفسیر برخی از اهل لغت البته ثابت شد که هیچ وجه علمی ندارد شرط ابتدائی هم شرط است ـ همان طور که مرحوم آقای سید محمد کاظم (2) فرمودند ـ و «لازم الوفاء» است. صحت شرط متوقف است بر اینکه در ضمن عقد صحیح باشد این یک توقف را قبول داریم اما صحت عقد متوقف نیست بر صحت شرط. چه شرط باشد در عالم و چه شرط نباشد, عقد اگر واجد عناصر سهگانه و ارکان سهگانه باشد صحیح است. عقد بیش از سه رکن ندارد: یکی پیمان ایجاب و قبول است باید واجد شرایط باشد, یکی متعاقدانند که باید واجد شرایط باشند, یکی «معقود علیهما» هستند؛ یعنی عوضینند که باید واجد شرایط باشند, بیش از ایجاب و قبول و متعاقدان و «معقود علیهما» چیز دیگری در صحت عقد شرط نیست. چه شرط باشد چه شرط نباشد و شرط چه صحیح باشد چه صحیح نباشد عقد همین است. صحت عقد, انعقاد عقد, متوقف بر صحت شرط نیست؛ نعم صحت شرط یا نفوذ شرط «علی المبنیین» یا اصل شرطیت شرط یا نفوذ شرط «علی المبنیین» این متوقف است که در ضمن عقد صحیح باشد, بله این یک توقف یک جانبه است و ما این را قبول داریم؛ اما صحت عقد که متوقف بر صحت شرط نیست. بنابراین ممکن است که عقد صحیحاً منعقد شود و این شرط باطل باشد, سرّش آن است که ما دو حوزه بحث میکنیم؛ ما یک عقدی داریم به نام ودیعه و عقدی داریم به نام عاریه و عقدی داریم به نام هبه، اینها تک بعدیاند. عقد هبه, عقد عاریه, عقد ودیعه, عقد وکاله, اینگونه از عقود اذنی اینها تک بعدیاند؛ یعنی فقط انشا هست و نقل و انتقال تمام شد و رفت؛ اما مسئله عقد اجاره عقد بیع و مانند آن اینها دو بعدیاند و معنای دو بعدی این است که نقل و انتقال که صورت گرفت طرفین متعهدند که پای امضایشان بایستند؛ یعنی نه پس بدهند نه پس بگیرند حالا اقاله مطلب دیگری است.
پرسش: این بنا بر مبنای کسانی بود که شرط فاسد را مفسد عقد می دانند, دور لازم می آید.
پاسخ: آنها میگویند که اگر شرط فاسد مفسد عقد باشد برای این تقریر که دور لازم میآید, این قاعده و این برهان تام نبود مدعا حق است که شرط فاسد مفسد عقد نیست اما دلیل نارسا است. ما با مدعای اینها مخالف نیستیم با دلیل اینها مخالفیم مثل اینکه با مدعای مرحوم شیخ، مدعای مرحوم آقای سید محمد کاظم، مدعای مرحوم آخوند، مدعای مرحوم آقای شیخ محمد حسین(رضوان الله علیه) با این مدعاها مخالف نبودیم با دلیل نحوه استدلال مخالف بودیم. این بزرگان هم که میگویند شرط فاسد مفسد عقد نیست، اینها به روایت تمسک کردند و روایت «جمیلبندراج» تام است, به قاعده تمسک کردند این ناتمام است. این قاعده همان طور که مستدلین که شرط فاسد مفسد عقد است به قاعده تمسک کردند ناتمام بود این بزرگانی هم که قائلند که شرط فاسد مفسد عقد نیست به قاعده تمسک کردند این هم ناتمام است.
«هذا تمام الکلام فی المقام الاول». مقام اول این است که شرط فاسد مفسد عقد نیست, پس این عقد صحیح است. آنگاه نوبت به مقام ثانی میرسد؛ حالا که این عقد صحیح است این عقد خیاری است یا عقد لازم؟ آنها که قائلند که شرط فاسد مفسد عقد است مقام ثانی ندارند؛ چون خیار از احکام عقد صحیح است و آنها که قائلند که شرط فاسد مفسد عقد نیست، مقام ثانی دارند که مقام ثانی اش ـ انشاءالله ـ نقل میکنیم.
حدیث نورانی از اهل بیت(علیهم السلام) نقل کنیم. این فن شریف اصول اگر به جایگاه اصلیاش برگردد خیلی از مشکلات را حل میکند, بارها به عرضتان رسید که این در بسیاری از موارد نیمه راه است. منبع استدلال ما عقل است و کتاب و سنت؛ عقل به هیچ وجه در اصول راه پیدا نکرده. شما ببینید به جایی اینکه بگویند عقل چیست؟ این همه شبهاتی که «کانت» و امثال «کانت» درباره عقل دارند که عقل هیچ کاره است اگر اصول نتواند پاسخگوی این شبهات باشد و عقل را مطرح کند که عقل میتواند منبع استدلال باشد آن انبوه از شبهات میماند. به جای اینکه بحث شود که عقل چیست؟ و با کدام مبادی و مبانی عقل میتواند استدلال کند مستقیم به سراغ قطع رفتیم که قطع حجت است و بعد گفتیم که قطع قطاع حجت نیست, شک شکاک را دادیم به فقه و به فقیه بحث میکند که شک شکاک حجت نیست, قطع را دادند به اصول, البته اینها قطع های روانی است و اگر تفکیک شود قطع منطقی و قطع روانی این کار از بهترین کارهای اصول است, اما خیلی خام و نپخته این دوتا در کنار هم ذکر شد, عقل یک منبع قوی و غنی است. این عقل را در کجا آدم میتواند منبع استدلال بداند؟ در بعضی از روایات ما این است که از ائمه(علیهم السلام) سؤال میکنند از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال میکند که گاهی در بعضی از امور ما میمانیم نمیدانیم حق است با باطل, صدق است یا کذب, حسن است یا قبیح, خیر است یا شر, واقعاً میمانیم چکار کنیم؟ فرمود: از عقلت بپرس از قلبت بپرس. این فتوا میدهد, این کدام قلب است؟ این دل کیست که فتوا میدهد؟ این روایت نورانی را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در جلد 27 وسائل که کتاب قضا و شهادت است نقل فرمود. در کتاب قضا و شهادت، ابواب صفات قاضی باب های فراوانی دارد باب 12 از ابواب صفات قاضی, اوصاف قاضیان محاکم را بررسی میکند که شرایط قاضی باید چه باشد؟ بعد روایات فراوانی در همین باب دوازده هست و در بعضی از روایات آمده که چیزی را که علم ندارند حکم نکنند, چون حق خدا بر انسان این است که در تصدیق و تکذیب عالمانه و محققانه حرف بزنند. بالأخره ما همچنین یله و رها نیستیم این دو طرف بسته است؛ یعنی در یک مدار بسته هستیم؛ برای اینکه زندگی ما یا بین نفی است یا اثبات؛ یا ما چیزی را قبول داریم یا نکول. فرمود: اگر بخواهید عالمانه زندگی کنید قبولتان محققانه نکولتان محققانه. اگر باری به هر جهت زندگی کردید این دیگر زندگی دینی نیست. برخی ها معتقدند که دین از سیاست جدا است, برخی ها معتقدند که علم از زندگی جدا است, برخی ها معتقدند که دین از زندگی جدا است. ما دین را در نماز و روزه میدانیم زندگیمان عادی است. حضرت فرمود: زندگیتان باید متدینانه باشد قبول کردید بعد از تحقیق باشد, نکول کردید بعد از تحقیق باشد؛ البته این بحث طبق دوتا آیه از آیات قرآن کریم است که آن آیات قبلاً مطرح شده بود. در همین باب شریف ابواب صفت قاضی که باب 12 است این روایات آمده که قبول یک چیزی با حق باشد و ردش هم باید با حق باشد و چیزی را بیحق رد نکند.
روایت چهارم همین باب 12 این است هشامبنسالم عرض میکند که به پیشگاه امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردم «مَا حَقُّ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ» حق خدا بر مردم چیست؟ فرمود: «أَنْ یَقُولُوا مَا یَعْلَمُونَ»، «وَ یَکُفُّوا عَمَّا لَا یَعْلَمُونَ» چیزی را میدانند بگویند چیزی را نمیدانند نگویند, «فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ فَقَدْ أَدَّوْا إِلَی اللَّهِ حَقَّهُ» (1) این قول نماد قول و فعل و گفتار و رفتار و نوشتار است. قول در مقابل فعل نیست. اینکه ما بگوییم ببین فلان کس حرفش چیست, اینکه خدا در سوره «ق» فرمود: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ (2) معنایش این نیست که فقط آن فرشتهای که رقیب است و مستعد است و عتید است, نه ما دوتا فرشته داریم یکی رقیب است یکی عتید دوتا فرشته داریم هر کدامشان رقیب و عتیدند نفرمود: رقیبٌ و عتیدٌ, ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ «رقیب ٌ عتید»؛ یعنی هم آن که حسنات را مینویسد رقیبی است مستعد و آماده هرگز به خواب نمیرود و غفلت نمیکند آن هم که سیئات را مینویسد به شرح ایضاً [همچنین] یکی رقیب باشد یکی عتید نیست هر کدام از اینها رقیب عتید مستعد و آماده به کارند. اینکه فرمود: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ این قول که در مقابل فعل نیست, این قول در مقابل نوشتن نیست؛ یعنی کار. این جا هم که فرمود هر حرفی را میزنند عالمانه باشد؛ یعنی گفتارشان, رفتارشان, نوشتارشان, حرکاتشان, سکوتشان و سکونشان باید عالمانه باشد. اگر اینچنین شد حق خدا را ادا کردند تا میرسیم به روایت 39 این باب؛
در معجزات رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که شخصی به حضور آن حضرت آمده، خواست بگوید که برّ و اثم چیست، بد و خوب چیست و من کجا بفهمم چه بد است چه خوب است؟ به همین قصد حضور حضرت رفته. وجود مبارک حضرت فرمود که «أَ تَسْأَلُ عَمَّا جِئْتَ لَهُ أَوْ أُخْبِرُکَ» من بگویم برای چه آمدی یا خودت میگویی برای چه آمدم؟ عرض کرد «أَخْبِرْنِی» شما بفرمائید من برای چه آمدم. حضرت فرمود: «جِئْتَ تَسْأَلُنِی عَنِ الْبِرِّ وَ الْإِثْمِ» تو آمدی سؤال کنی که خوب چیست؟ بد چیست؟ حق چیست؟ باطل چیست؟ صدق چیست؟ کذب چیست؟ حسن چیست؟ قبیح چیست؟ خیر چیست؟ شر چیست؟ اینها را خواستی سؤال کنی«قَالَ نَعَمْ» بله من برای همین آمدم. حضرت «فَضَرَبَ بِیَدِهِ (علیه و علی آله آلاف التحیة و السلام) عَلَی صَدْرِهِ» حضرت دست به سینه او گذاشت یا به سینه خودش؛ «ثُمَّ قَالَ: یَا وَابِصَةُ الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّتْ إِلَیْهِ النَّفْسُ» بالأخره شما یک جانی داری آگاه, آنچه که دلت آرام میگیرد آن حق است. این کدام دل است؟ دلی که به باطل آرام گرفته یَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ (1) این دل به بدی آرام میگیرد؟ یا به مشکوک آرام میگیرد؟ اما آن دل طیّب و طاهر به برّ آرام میگیرد «الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّتْ إِلَیْهِ النَّفْسُ وَ الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّ بِهِ الصَّدْرُ» جانی داری, دلی داری, قلبی داری, وقتی آرام شد معلوم میشود حق است. این کاری که شما انجام میخواهی بدهی اگر قلبت آرام است حق است. این قلبی که فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ (2) باشد این به چه آرام میشود؟ این قلبی که فَهُمْ فی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ (3) این به چه آرام میشود؟ یک انسان بینا خیال میکند که راه خروجی این طرف است و وقتی که دید آن طرف نیست برمیگردد در را پیدا میکند و میرود. اما یک آدم نابینا, چون راه خروج را بلد نیست در را نمیشناسد گاهی به دیوار شرق, گاهی به دیوار غرب, چندین بار برمیگردد؛ این رد مکرر را میگویند تردید. این تردید که باب تفعیل است کثرت و مبالغه رد است. انسان متحیر متردد بین نفی و اثبات را میگویند فَهُمْ فی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ این کسانی است که قلبشان بیمار است. حضرت فرمود: اگر دلت آرام شد این حق است, این کدام دل را میگوید؟ پس میشود آدم یک دلی پیدا کند لِمَنْ کَانَ لَهُ قَلْبٌ (4) که این میزان حق و باطل باشد هر جا آرمید معلوم میشود حق است این راه دارد پس. فرمود: «الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّتْ إِلَیْهِ النَّفْسُ وَ الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّ بِهِ الصَّدْرُ وَ الْإِثْمُ مَا تَرَدَّدَ فِی الصَّدْرِ وَ جَالَ فِی الْقَلْبِ» اگر جولان دارد در دل و آرام نمیگیرد معلوم میشود باطل است, معلوم میشود اثم است, معلوم میشود گناه است. این خدایی که به ما یک قلبی داد و این قلب را ملهم کرد به فجور و الهام: فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (5) اگر ـ این قلب ـ این ترازو را آدم دست به آن نزند این خوب جواب میدهد. حالا اگر کسی روی ترازو دست کاری کرد این حق نشان نمیدهد. پس راه دارد که ما این ترازوی الهی را تنظیم کنیم. این را در مبحث قضا ذکر کردند که اگر پروندهای مشکوک است انسان نه تنها درباره خود، درباره دیگران هم بفهمد حق با کیست, در مسئله حکم قاضی به علم خودش هم این مطرح است. این را مرحوم صاحب وسائل در باب قضا نقل کرده که قاضی ها میتوانند با طمأنینه دل داوری کنند. اینکه شما میبینید مرحوم محقق (6) و امثال محقق به نماز و امثال نماز میرسند میگویند که «یشترط فیه العقل» انسان که عاقل باشد میشود مکلف؛ اما نگفتند اگر کسی عاقل باشد میتواند قاضی باشد. عاقل باشد کافی نیست «یعتبر فی القاضی کمال العقل»، (7) این «کمال العقل» یعنی چه؟ عقل معمولی به درد کارهای عادی میخورد, عقل معمولی به درد قضا نمیخورد؛ یعنی کسی که عقلش در صف توده مردم است این نمیتواند قاضی باشد «یعتبر فی القاضی کمال العقل» این «کمال العقل» به همین است که انسان یک روح طیب و طاهری داشته باشد, بالأخره دسیسه زیاد است شاهد زور زیاد است, قسم زور زیاد است, شخص بتواند بفهمد؛ حالا اگر نتواند برابر علم خود حکم کند به دیگری ارجاع میدهد. فرمود: «وَ الْإِثْمُ مَا تَرَدَّدَ فِی الصَّدْرِ وَ جَالَ فِی الْقَلْبِ وَ إِنْ أَفْتَاکَ النَّاسُ وَ أَفْتَوْکَ» (8) این را هم تکرار فرمود. فرمود: ممکن است خیلیها فتوا بدهند ولی تو بین خود و خدای خود میدانی که این قلبت آرام نیست. این قلب چقدر نورانی است و حجیت دارد که گاهی در برابر فتوا میایستد. گرچه این «أَفْتَاکَ النَّاسُ وَ أَفْتَوْکَ» ممکن است ناظر به فتوای بیگانه باشد؛ ولی بالأخره اطلاقش شامل آشنا هم میشود. انسان بین خود و بین خدای خود میتواند یک همچنین نورانیتی را داشته باشد « وَ إِنْ أَفْتَاکَ النَّاسُ وَ أَفْتَوْکَ». برای اینکه انسان به جایی برسد راهش چیست؟
راهش روایت 42 این باب است که نامهای به وجود مبارک امام کاظم یا امام صادق(سلام الله علیهما) نوشتند که وقت مغرب چه وقت است که انسان نمازش را بخواند یا افطار بکند؟ « یَسْأَلُهُ عَنْ وَقْتِ الْمَغْرِبِ وَ الْإِفْطَارِ فَکَتَبَ إِلَیْهِ: أَرَی لَکَ أَنْ تَنْتَظِرَ حَتَّی تَذْهَبَ الْحُمْرَةُ» منتظر باشید و صبر بکنید تا حمره مشرقیه زائل شود. حالا حمره مشرقیه از مشرق زائل میشود یا از قمّة الرأس؟ بعد فرمود «وَ تَأْخُذَ بِالْحَائِطَةِ لِدِینِکَ» (1) عمده این است. حضرت به کمیل فرمود: «أَخُوکَ دِینُکَ فَاحْتَطْ لِدِینِکَ» (2) این شعار رسمی اهل بیت(علیهم السلام) بود این جا هم فرمود «وَ تَأْخُذَ بِالْحَائِطَةِ لِدِینِکَ». حائط؛ یعنی دیوار. یک باغبان وقتی تلاش و کوشش کرده و نهال به ثمر آورده, این درختها میوه داده این را که رها نمیکند دورش را دیوار میکشد. محتاط به چه کسی میگویند؟ محتاط به کسی میگویند که دور دینش را دیوار بکشد, حائط بکشد, دربش باز نباشد «وَ تَأْخُذَ بِالْحَائِطَةِ لِدِینِکَ»؛ یعنی برای دینت دیوار بکش که هر که نیاید یک چیزی از آن بگیرد و ببرد «فَاحْتَطْ لِدِینِکَ» «وَ تَأْخُذَ بِالْحَائِطَةِ لِدِینِکَ»؛ حالا که زحمت کشیدی نهال را به ثمر آوردی میوهدار شد، دورش را دیوار بکش که امیدواریم خدای سبحان این توفیق را به همه بدهد.
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین بخش از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (3) این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ همان طور که ملاحظه فرمودید بعد از بیان محل نزاع که مقصود از شرط فاسد چیست؟ و روشن شد که همه شرط های فاسد داخل در محل بحث نیستند, قسم خاصی از شرط فاسد را که محل بحث است طبق یک فرض یک مقام مورد بحث بود طبق فرض دیگر دو مقام. طبق فرض اینکه شرط فاسد مفسد عقد باشد, همین یک مقام محور بحث است که بعضی میگویند شرط فاسد مفسد است بعضی میگویند شرط فاسد مفسد نیست؛ اگر شرط فاسد مفسد عقد بود دیگر بحث دیگر مطرح نیست. اما طبق فرض دوم دو مقام محور بحث است؛ فرض دوم آن است که شرط مفسد مفسد عقد نباشد, اگر شرط فاسد مفسد عقد نیست این عقد صحیح است آیا این عقد لازم است یا عقد خیاری؟ چون مبنا این شد که شرط فاسد مفسد عقد نیست گذشت این مقام اول.
مقام ثانی نوبت میرسد که شرط فاسد که مفسد عقد نیست چنین شرطی خیاری است یا لازم است؟ چهار مسلک و مبنا در اینکه شرط فاسد مفسد عقد نیست مطرح شد؛ مبنای اول مختار بود و آن اینکه حوزه نقل و انتقال و اصل عقد غیر از حوزه شرط و تعهد التزامی است, چون حوزه شرط غیر از حوزه اصل ایجاب و قبول است؛ لذا فساد شرط به فساد عقد سرایت نمیکند, این عقد صحیح است و آن بیانی که تحلیل غرائز عقلا را به همراه داشت روشن شد که حوزه ایجاب و قبول جایی است و حوزه شرط جای دیگر است این حوزه دوم اگر فاسد بود به حوزه اول سرایت نمیکند. مبنای مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این بود که چون واجد و فاقد یک حقیقت هستند؛ لذا شرط فاسد مفسد عقد نیست. (1) مبنای مرحوم آخوند این بود که چون وحدت مطلوب نیست تعدد مطلوب است شرط فاسد مفسد عقد نیست. (2) مبنای مرحوم آقای شیخ محمد حسین(رضوان الله علیهم اجمعین) این بود که چون «مقیّد بما انه مقیّد» با انتفاع قید از بین میرود نه ذات معین, مشروط «بما انه مشروط» با زوال شرط از بین میرود نه ذات شرط, لذا فساد شرط مستلزم فساد عقد نیست. (3) این چهار مبنا مطرح شد؛ برابر این چهار مبنا باید روشن شود که آیا این عقد خیاری است یا خیاری نیست؟ حالا اگر لازم بود ـ غیر از مبانی مختار ـ مبانی دیگر هم مطرح میشود و اگر لازم نبود فقط مبنای مختار طرح میشود, این هم یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه, چون بحث در خیار هست اصل خیار در اینگونه از موارد روی سه مبنا بود, اگر کسی خواست بگوید که آیا خیار هست یا خیار نیست باید برابر مبانی خاص خودش سخن بگوید. یک مبنا در خیار این بود که در اینگونه از موارد دلیل خیار همان تخلف شرط ضمنی است که این مبنای مختار بود. دلیل و مبنای دوم این بود که سند خیار قاعده «لاضرر» (1) است که مرحوم آخوند (2) و امثال آخوند این راه را طی کردند. دلیل سوم این بود که اجماع هست بر اینکه وقتی شرط از بین رفت ما خیار داریم, این اجماع تعبدی پذیرشش در معاملات بسیار دشوار است. بنابراین اگر خواستیم به طور مستوفی بحث بکنیم باید روی آن مسالک و مبانی چهارگانه بحث کنیم. اگر لازم نبود فقط روی مبنای مختار باید بحث کنیم این یک. برای خیاریت اگر لازم بود باید روی مبانی سهگانه تخلف شرط, قاعده «لاضرر», و اجماع بحث کنیم و اگر لازم نبود طبق همان مبنای مختار که سندش تخلف شرط است بحث کنیم.
این تحریر صورت مسئله که چه میخواهیم بگوییم و به کجا میخواهیم برویم؟ مختار در مسئله هم بطور اجمال همین است, چون حوزه شرط غیر از حوزه عقد است, حوزه عقد که ایجاب و قبول جزء عناصر محوری او هستند نقل و انتقال را به همراه دارند اصل عقد را تأمین میکنند, حوزه دوم این است که ما پای این امضایمان میایستیم. ملاحظه فرمودید عقود دیگر که از آن به تعبیر مرحوم آقای نائینی به عقود اذنیه (3) یاد میشود گرچه سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) اشکال میکنند که اذن چیز دیگر است عقد چیز دیگر است. (4) مرحوم آقای نائینی از اینگونه از امور به عنوان عقود اذنیه یاد میکردند سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) میفرمودند که ما یک عقد داریم و یک اذن, عقد ایجاب است, قبول است و حساب خاص خودش را دارد. اذن مثل اینکه کسی به دیگری اذن دهد در خانهاش بنشیند تا از سفر برگردد, روی فرشش نماز بخواند, مهمانی آمده یک غذایی را پیش مهمان میآورد اباحه میکند اذن در تصرف میدهد. اذن چه کار به عقد دارد؟ عقد یک حساب خاص خودش را دارد. این نقل سیدنا الاستاد امام بود نسبت به تعبیر مرحوم آقای نائینی که ما عقود جائزه را از مسئله اذن جدا کنیم. به هر تقدیر مرحوم آقای نائینی از اینگونه از عقود به عنوان عقود اذنیه یاد میکردند و میکنند؛ مثل عقد ودیعه، عقد عاریه، عقد هبه، عقد وکالت, اینها همه عقدهای تک بعدی هستند؛ یعنی موجب یک امری را ایجاب میکند و قابل قبول میکند تمام میشود میرود. بعد دیگر در آن نیست که این بگوید ما پای امضایم میایستم آن بگوید من پای تعهدم میایستم نیست. هر وقت موکل خواست عزل میکند, هر وقت واهب خواست میگیرد, هر وقت معیر خواست میگیرد, هر وقت مستولی خواست میگیرد, آن هم ودعی و مستعیر و وکیل اینها هم تمکین میکنند. اما وقتی مسئله عقد بیع و عقد اجاره و سایر عقود لازم مطرح شد اینها دو بعدی است: در بعد اول نقل و انتقال مطرح است در بعد دوم طرفین تعهد میکنند که ما پای امضایمان میایستیم. این تعهد را شارع هم امضا کرده لذا اینها میشوند عقود لازم ،آنها هم میشوند عقود جائز. پس ما دو تعهد و دو مرحله داریم و وقتی دو مرحله داشتیم در مرحله اول که ایجاب است و قبول است، نصابش باید تام باشد و هست, عوضین باید حلال باشند هست، متعاقدان باید واجب شرایط باشند دارند و هستند, دیگر دلیل بر فساد نیست. بعد دوم که ما پای امضایمان میایستیم این گاهی مطلق است گاهی مشروط؛ اگرهیچ شرطی نکردند این عقد میشود لازم, اگر شرط کردند این عقد در معرض خیار تخلف شرط است و چون این شرط فاسد است, فسادش هم به عقد سرایت نمیکند این شخص میتواند برابر این شرط فاسد خیار را اعمال کند «کما سیظهر تفصیله»؛ این بطور اجمال. برخی ها بر آنند که تصویر و ترسیم خیار درباره شرط فاسد اصلاً مطرح نیست, چرا؟ برای اینکه این شرط فاسد را آن «مشروطٌ علیه» یا انجام میدهد یا انجام نمیدهد؛ اگر انجام داد که جا برای خیار نیست و اگر انجام نداد که جا برای خیار تخلف شرط است. این شرط چه صحیح باشد چه فاسد باشد وقتی تخلف کرد خیار دارد, چه صحیح باشد چه فاسد وقتی آورد, خیاری در کار نیست. پس فساد شرط مستلزم خیار باشد وجهی ندارد. شرط فاسد مثل شرط صحیح است. شرط صحیح اگر «مشروطٌ علیه» آن را آورد که «مشروطٌ له» خیار ندارد و اگر نیاورد خیار تخلف شرط دارد. شرط فاسد هم بشرح ایضاً [همچنین] اگر شرط فاسد را «مشروطٌ علیه» آورد باز هم «مشروطٌ له» خیار دارد, پس اگر آورد خیار ندارد اگر نیاورد هم خیار تخلف شرط است. پس شرط چه صحیح باشد چه فاسد هیچ نقشی در خیار ندارد اگر تخلف شد خیار هست چه صحیح چه فاسد اگر آورد خیار نیست خیار نیست چه صحیح چه فاسد, وجهی بر او نیست. برخی ها خواستند به این نقد پاسخ دهند و بگویند: نه بین شرط فاسد و شرط صحیح فرق است, چرا؟ چون شرط فاسد منع شرعی دارد یک، ممنوع شرعی مثل ممتنع عقلی است این دو، وقتی شارع یک چیزی را امضا نکرد این به منزله معدوم است, چون به منزله معدوم است, پس «مشروطٌ علیه» چه بیاورد چه نیاورد «مشروطٌ له» خیار دارد. چرا؟ برای اینکه شارع مقدس این شرط را تحریم کرده, اگر این شرط را تحریم کرده, پس ممنوع شرطی مثل ممتنع عقلی است, چون مثل ممتنع عقلی است «مشروطٌ علیه» چه بیاورد چه نیاورد یکسان است و آوردنش «کالعدم» است,یک معصیتی کرده شارع که او را امضا نکرده که. پس شرط فاسد به منزله ممتنع است, اگر به منزله ممتنع است اگر شرط کردند که شما باید فلان کار محال را انجام دهید وگرنه من معامله را فسخ میکنم, اگر این شرط در صورت تعذر به استبانه امتناع خیارآور است این شرط چه حاصل شود و چه حاصل نشود؛ چون در فضای شرط که« کالعدم» است, اگر در فضای شرط «کالعدم» است وجود و عدمش یکسان است در آن جایی که نیاورد که نیاورد و آن جا هم که آورد مثل نیاوردن است. پس شرط فاسد باعث خیار است با شرط صحیح کاملاً فرق دارد. قبلاً مثال میزدند برای شرط فاسد که این کالا را میفروشد به شرط اینکه این چوب را ابزار قمار کند یا این چوب را بت بسازد یا این چوب را ابزار لهو و لعب قرار دهد و مانند آن؛ «جعل الخشب صنماً او وثناً» «او جعل العنب خمراً» و مانند آن، این شرط, شرط فاسد است. الآن اگر کسی یک معامله کند با طرف خارجش یا با طرف داخلش و بگوید به شرط اینکه ترخیص کالا و کارهای گمرکی را تو از راه قاچاق یا راه رشوه حل کنی که اینگونه از شرایط کم نیست این یک شرط فاسد است آیا این شرط فاسد اصل عقد را فاسد میکند یا نه؟ ثابت شد که چنین شرط های فاسد عقد را فاسد نمیکند؛ اما آیا «مشروطٌ له» خیار دارد یا نه؟ اگر گفتیم که شرط فاسد «کالعدم» است این شخص خیار دارد چه «مشروطٌ علیه» انجام بدهد چه ندهد, آن جایی که آنجام نداد که «فواضحٌ» آن جا هم که انجام داد «کالعدم» است. پس شرط فاسد باعث خیاری بودن عقد است یک، با شرط صحیح کاملاً فرق دارد دو، پس نمیشود گفت که شرط فاسد مثل شرط صحیح است و فقط خیارش, خیار تخلف شرط است؛ بلکه خیارش خیار فساد شرط است نه خیار تخلف شرط. این پاسخی بود که نسبت به آن نقد داده شد و این پاسخ ناتمام است؛ برای اینکه درست است که منع شرعی به منزله امتناع عقلی است, اما این «فی الجمله» درست است نه «بالجمله». یک وقت است کسی متشرع است یک، آگاه به حرمت این کار است دو؛ یعنی علم دارد، و در حین عقد هم جهل در کار نیست, سهو در کار نیست, نسیان در کار نیست, غفلت در کار نیست چهار، اگر کسی متشرع است درصدد امتثال احکام شریعت است و عالم به حرمت این کار است میداند که ترخیص کالا از راه قاچاق حرام است, ترخیص کالا از راه رشوه حرام است و درصدد امتثال فرمان شارع است و در حین عقد هم جهل ندارد, سهو ندارد, نیسان ندارد, غفلت ندارد, این جدّش متمشی نمیشود که یک همچنین شرطی را انجام دهد؛ پس از محل بحث بیرون است این چنین شرطی در کار نیست, شرط نکردند, اما اگر متشرع نباشد؛ در نظام اسلامی افراد غیرمتشرع هم جزء مستأمنین هستند در پناه حکومت اسلامی دارند زندگی میکنند اینها که این حرف ها را قبول ندارند, اینها «جعل العنب خمراً» را که نمیگویند حرام است که «جعل الخشب آلةً للقمار» را که نمیگویند حرام است, اینها در حکومت اسلامی زندگی میکنند و مستحضرید که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» گذشته از حکم فقهی صبغه حقوقی هم داشت؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیهم» را به محکمه قضایی ببرد و از او بگیرد. چند حکم برای شرط صحیح بود که یکی از آن احکام این بود که «مشروطٌ له» حق اجبار دارد؛ یعنی تنها وجوب تکلیفی نیست صبغه حقوقی هم دارد «مشروطٌ له» میتواند «مشروطٌ علیه» را اجبار کند و از او بگیرد. بنابراین اگر «مشروطٌ له» و «مشروطٌ علیه» ـ طرفین شرط ـ متشرع نبودند یا متشرع بودند؛ ولی جاهل به حکم بودند, یا ساهی حکم بودند, یا ناسی حکم بودند, یا غافل حکم بودند که جدّشان متمشی میشود. پس جدّشان که متمشی شد این منع شرعی به منزله امتناع نیست اینها شرط کردند و متمشی هم شد. پس در اینگونه از مواردی که جدّشان متمشی میشود چگونه شما می گویید که منع شرعی به منزله امتناع عقلی است؟ خیر این شرط کردند بعد فهمیدند خلاف شرع است؛ مثل اینکه اول شرط کردند بعد معلوم شد این شدنی نیست راه بسته شد. اگر جِدّ شرط کنندهها متمشی شد بعد فهمیدند که عملی نیست این به منزله استبانه تعذّر شرط است؛ چون به منزله استبانه تعذّر شرط است, پس خیار تخلف شرط دارد، پس این راه دارد. پس میشود که شرط فاسد مثل شرط صحیح است که اگر آورد خیار ندارد و اگر نیاورد خیار دارد.
پرسش: ما نمی توانیم بگوئیم که چون ناسی بود و چون ساهی بود و چون غافل بود منع شرعی برداشته شد
پاسخ: نه منع شرعی برداشته نشد جدّش متمشی شد؛ چون جدّش متمشی شد بعد فهمید که این حرام است؛ مثل اینکه شرطی را اول کردند جدّشان متمشی شد و بعد فهمیدند این اصلاً در دسترس نیست و شرط هم فاسد است؛ نه اینکه پس باطل است. ما درباره شرط فاسد بحث میکنیم اما آیا خیار دارد یا خیار ندارد؟
پرسش: اگر ما آن دلیل را پذیرفتیم که منع شرعی امتناع عقلی می آورد خیار نداریم.
پاسخ: امتناع عقلی هم همین طور است, مگر امتناع عقلی مخالف با خیار است؟ اینها فکر میکردند که این کار شدنی است و بعد معلوم شد محال است. قرارداد کردند که این کالا را بخرند به این شرط که از اقیانوس آرام بگذرد, از آن طرف آب بیاید و بعد بگویند آقا الآن در صورت طوفندگی و سونامی، مگر کشتی از آن جا میتواند عبور کند؟ این ممتنع است دیگر. میگوید بسیارخب ما خیار داریم معامله را به هم میزنیم. شرط ما این بود که از اقیانوس آرام بگذرد؛ حالا در حال سونانی است آمدنش ممتنع است بسیار خب ما هم معامله را به هم می زنیم. اگر منع شرعی به منزله امتناع عقلی است, حکم ممتنع عقلی را دارد. حکم ممتنع عقدی را در مقام بقا دارد نه در مقام حدوث, چون فرض در این است که جدّشان متمشی شد اینکه در حال سونامی عقد نبست.
پرسش: ..؟پاسخ: بسیارخب در مقام حدوث که اثر نداشت چون اینها آگاه نبودند و جدّشان متمشی شد. اگر در مقام حدوث بدانند که این منع شرعی دارد و متشرع باشند که جدّشان متمشی نمیشود و همچنین شرطی محقق نمیشود اصلاً این خارج از بحث است. اگر جدّشان متمشی شد «کما هو المفروض» که فرض کردیم یا جاهلاند یا ساهی اند یا ناسیاند یا غافل, در همه این صور جد متمشی میشود بعد وقتی فهمیدند خلاف شرع است در مرحله بقا این منع شرعی مثل امتناع عقلی دارد در ممتنعات عقلی حکم چیست؟ حکم خیار است.
پرسش: اصل مبنا غلط است؟
پاسخ: اصل مبنا غلط نیست.
پرسش: پس اگر فرض کنیم شخصی متشرع هم باشد آگاه هم باشد.
پاسخ: جدّش متمشی نمیشود. یکی از شرایط صحت عقد این است که عاقد عاقل باشد. عاقد وقتی میداند یک امر متمشی است ممکن است لغلغه لسان داشته باشد ولی انشا متمشی نمیشود. میداند که در حال سونامی است میداند عبور کشتی از غرب به شرق او بالعکس عادتاً ممتنع است آن وقت یک همچنین آدمی که نمیآید معامله کند.
این غیر متشرعینی که در پناه حکومت اسلامیاند، نسبت به آنها چه میگویید شما جِدّ متمشی میشود عقد هم صحیح است اینکه قبلاً گفته شد. اما نسبت به متشرعان اگر در حال غفلت باشد یا سهو باشد یا نسیان باشد یا غفلت باشد جِدّ متمشی میشود بعد وقتی فهمیدند که این حرام است؛ مثل اینکه کاری را کردند بعد معلوم میشود شدنی نیست خب خیار دارند. بنابراین راه اینکه ما بگوییم شرط فاسد, مثل شرط صحیح هست اگر آوردند خیار نیست اگر نیاوردند خیار تخلف شرط است و حکم جدیدی نیست این تام نیست؛ یعنی ترسیم اساسی دارد و آن ترسیم اساسی این است که ما یک خیار تخلف شرط داریم و یک خیار در اثر فساد شرط, شارع مقدس چون این شرط را امضا نکرده آن «مشروطٌ علیه» چه بیاورد چه نیاورد «کالعدم» است وقتی «مشروطٌ علیه» چه بیاورد چه نیاورد «کالعدم» است, چون شارع او را امضا نکرده این شخصی که شرط کرده و جدّش متمشی شده بعد فهمید که این شدنی نیست خیار شرط دارد و منشأش هم فساد شرط است نه تخلف شرط، شرط را انجام داد آن «مشروطٌ علیه» را آورد ولی آوردش «کالعدم» است. پس تصویر دارد تصور دارد که ما شرط فاسد «بما انه فاسدٌ» معامله را خیاری میکند؛ چه «مشروطٌ علیه» بیاورد چه نیاورد, پس فرق جوهری دارد با شرط صحیح. شرط صحیح را اگر «مشروطٌ علیه» آورد که جا برای خیار نیست اگر نیاورد خیار تخلف شرط است. اما شرط فاسد وقتی جِدّ او متمشی شد بعد فهمید این شدنی نیست؛ مثل آن است که این کالا به شرطی که از راه کشتی بیاید نه از راه هوایی و خشکی ـ به شرطی که از راه کشتی بیاید ـ بعد فهمیدند که دریا در حال سونامی است. این تعذّر شرط است آن وقت این خیار دارد و با اینکه شرط, شرط صحیح است ولی بعد معلوم میشود که این کار عادتاً ممتنع است. منع شرعی که به منزله امتناع عقلی یا امتناع عادی است این جا اثر دارد.
فتحصل که شرط فاسد مثل شرط صحیح نیست. شرط صحیح اگر محقق شد که خیار نیست اگر محقق نشد خیار تخلف شرط است. این جا شرط فاسد چه محقق شود چه محقق نشود مسئله خیاری است, چرا؟ برای اینکه «مشروطٌ علیه» در آن بُعد دوم که میگوید من پای امضایم میایستم, گفت: به این شرط من پای امضایم میایستم که این عمل شود شما این را از راه قاچاق ترخیص کنید یا از راه دریا ترخیص کنید که شدنی نیست. بعد معلوم شد که این کار, کار حرام است. بسیارخب چه آن آقا انجام بدهد چه آن آقا انجام ندهد این شرط باعث تزلزل آن پیمان است؛ پس خیاری میشود. حالا تفصیل این مسئله که به طور تفصیل این شبهه پاسخ داده شود روی مبنای مختار، یک راه دارد و اگر ضرورتی ایجاب کرد روی آن سه مبنا هم ـ به خواست خداـ مطرح میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
بخش پنجم از بخش های پنجگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) چنین بحث شد که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ به دو مقام در یک فرض محل بحث بود؛ زیرا اگر شرط فاسد مفسد عقد باشد فقط یک مقام محل بحث است که همین است که آیا شرط فاسد عقد را فاسد میکند یا نه؟ و بحث دیگری نیست, ولی اگر ثابت شد که شرط فاسد مفسد عقد نیست, مقام دیگری هم مطرح است و آن این است که اگر این عقد صحیح است عقد لازم است یا عقد خیاری؟
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مقام اول گذشت که شرط فاسد مفسد عقد نیست خود شرط فاسد است؛ ولی عقد فاسد نیست و چهار مبنا از مبانی فقهی برای اثبات عدم سرایت فساد شرط و فساد عقد بیان شده:
راه اول مختار بود که از راه تعدد حوزه پیمان است,
راه دوم راه مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) و همفکرانشان بود که از راه اتحاد واجد وصف و فاقد وصف است. (1)
راه سوم راه مرحوم آخوند خراسانی بود که فرق گذاشتند بین وحدت مطلوب و تعدد مطلوب. (2)
راه چهارم راه مرحوم آقای شیخ محمد حسین اصفهانی(رضوان الله علیه) بود که فرمودند مقیّد «بما انه مقیّد» به انتفاع قید منتفی میشود نه ذات مقیّد. (3) عقد مشروط که به این شرط, عقد مقیّد به این قید «بما انه مقیّدٌ و مشروطٌ» از بین میرود نه ذات عقد. این چهار مسلک بیان شده و نقد آن مسالک سهگانه هم روشن شد.
مقام ثانی که حالا این عقد که به فساد شرط فاسد نیست و این عقد صحیح شد, عقد لازم است یا خیاری؟ عدهای بر آنند که این عقد لازم است چه «مشروطٌ علیه» این شرط را بیاورد چه نیاورد. قول مختار این بود که این عقد صحیح است و خیاری است چه «مشروطٌ علیه» آن شرط را بیاورد و چه نیاورد. آنکه میگوید این عقد صحیح است و لازم میگوید در هر دو حال لازم است ما که میگوییم این عقد صحیح است و خیاری در هر دو حال میگوییم خیاری است چه «مشروطٌ علیه» این شرط را بیاورد چه «مشروطٌ علیه» این شرط را نیاورد, این اصل حرف است.
پرسش: .؟پاسخ: این را مرحوم سید(رضوان الله علیه) در همان بحث اجتهاد و تقلید ذکر کردند که اگر آن اختلاف, اختلاف تأثیرگذار باشد اینها دوتایی نمیتوانند کار واحد انجام دهند و هر کس باید کار خودش را انجام بدهد. آیا مأموم میتواند به امامی اقتدا کند که فتوای اینها حالا یا هر دو مجتهدند یا هر دو مقلدند یا یکی مجتهد بود دیگری مقلد فرق میکند یا نه, یکی قائل است که در رکعت سوم و چهارم تسبیحات اربعه یکی کافی است که این امام است. مأموم حالا یا به اجتهاد یا به تقلید میگوید که کمتر از سهتا جائز و مجزی نیست, آیا میتوانند اقتدا بکنند یا نه؟ میگویند اگر آن شخصی که میگوید یک تسبیح کافی است اگر به همین فتوا عمل کند ـ گاهی ممکن است که فتوا این باشد ولی در مقام عمل و احتیاط بگوید من سه تسبیح میگویم ـ اگر به همین فتوا عمل کند که یک تسبیحی بگوید اقتدای دیگری به او مشکل است. در ایجاب و قبول هم همچنین است یکی عربی لازم میداند یکی عربی را لازم نمیداند آن کسی که عربی را لازم نمیداند نمیگوید «بعت»؛ ولی قابل نمیتواند بگوید «اشتریت», اگر برابر محل اختلاف عمل کردند دوتایی نمیتوانند کار واحد انجام بدهند هر کس باید کار خودش را انجام بدهد.
پرسش: .؟پاسخ: در اثنای بحث قبل از طرف آقایان همین شبهه مطرح شد و پاسخ آن هم داده شد حالا باز ممکن است اشاره شود. غرض این است که در مقام ثانی دو قول است:
قول اول این است که این عقد صحیح است و لازم چه «مشروطٌ علیه» آن شرط را بیاورد چه نیاورد.
قول دوم که قول مختار است این است که این عقد صحیح است و خیاری چه «مشروطٌ علیه» بیاورد چه «مشروطٌ علیه» نیاورد. اشکالی که در بحث قبل از طرف آن آقایان مطرح شد و پاسخ داده شد این بود که شما باید بگویید اگر عقد صحیح است خیارش هم همان خیار تخلف شرط است اگر «مشروطٌ علیه» آورد که دیگر خیاری نیست اگر «مشروطٌ علیه» نیاورد خیار است و این خیار همان خیار تخلف شرط است که مطلب جدیدی نیست, این خلاصه اشکال. جواب این بود ـ برخی ها جواب دادند ـ که ممنوع شرعی به منزله ممتنع عقلی است؛ چون این شرط شرعاً فاسد است گویا معدوم است و چون گویا معدوم هست, پس چه بیاورد چه نیاورد یکسان است. این پاسخ کافی نبود برای اینکه آن جایی که ممنوع به منزله ممتنع عقلی است در جایی است که اثر داشته باشد؛ مثلاً اگر اینها عالم به حرمت باشند جِدّشان متمشی نمیشود, مثل اینکه عالمند که این شرط «ممتنع الوجود» است این شرط غیرمقدور است جِدّ اینها متمشی نمیشود اگر عالم باشند, آگاه باشند که این شرط خلاف شرع است جِدّشان متمشی نمیشود و در مقام عمل هم هرگز یک چنین کاری انجام نمیدهند. پس بنابراین اینکه شما گفتید که خیار همان خیار تخلف شرط است و خواستید اشکال آن آقا را جواب بدهید که نه با خیار تخلف شرط فرق دارد, اشکال را نمیتوانید جواب بدهید. مستشکل میگوید که این حرف که شرط فاسد مفسد عقد است و خیار میآورد و خیارش غیر از خیار تخلف شرط نیست, شما این را نتوانستید جواب بدهید. چرا؟ برای اینکه آن میگوید که اگر شرط را آورد که خب به عهدش وفا کرد اگر شرط را نیاورد که خیار تخلف شرط دارد, یک چیز جدیدی نیست. شما آمدید گفتید که این ممنوع شرعی مثل ممتنع عقلی است و ما میگوییم جواب شما کافی نیست برای اینکه وقتی هیچ اثر نکرده این منع شرعی نه در هنگام عقدبستن نه در هنگام وفای به عقد هیچ اثری نکرده, کجا این ممنوع شرعی به منزله ممتنع عقلی است؟ اینها دارند این کار را انجام میدهند؛ پس جوابش این نیست آن وقت جواب را خود ما باید بدهیم. بنا شد که یک جواب اجمالی بدهیم و یک جواب تفصیلی که جواب اجمالی در بحث قبل گذشت و جواب تفصیلی اش این است.
فضای بحث این است که آنکه میگوید شرط فاسد مفسد عقد نیست و این عقد صحیح است, اینها دو گروه است بعضی ها میگویند این عقد صحیح است و لازم چه «مشروطٌ علیه» به این شرط عمل کند و چه نکند. ما که میگوییم این عقد صحیح است و خیاری، میگوییم چه «مشروطٌ علیه» به این شرط وفا کند و چه به این شرط وفا نکند در هر دو حال خیاری است. مستشکل میگوید که این طور اطلاق حرف زدن سازگار نیست. اگر قائل شدید که این عقد صحیح است باید بگویید که اگر «مشروطٌ علیه» انجام داد عقد لازم است و دیگر خیاری نیست, اگر انجام نداد خیار دارید و خیار تخلف شرط؛ جواب تفصیلی ما این است. پس اصل اشکال این شد که مستشکل میگوید که آن بزرگانی که میگویند این عقد صحیح است و لازم است مطلقا, این اطلاق تام نیست و شما که میگویید این عقد صحیح است و خیاری مطلقا، این اطلاق تام نیست؛ بلکه اگر «مشروطٌ علیه» آورد که دیگر خیاری نیست اگر نیاورد خیار است آن هم خیار تخلف شرط. جواب اجمالیاش در بحث قبل گذشت.
جواب تفصیلی را الآن مطرح می کنیم و آن جواب تفصیلی این است که مسئله عقد بیع, عقد اجاره و اینگونه از عقود لازمه اینها بناشد که دوبعدی باشند وآن عقود جائزه نظیر عقد ودیعه, عقد عاریه, عقد هبه، عقد وکاله اینها یکبعدیاند. در آن عقود موجب و قابل یک تعهدی را میبندند تمام شد و رفت، دیگر تعهدی دیگری ندارند که ما پای امضایمان میایستیم؛ ولی در مسئله بیع, در مسئله اجاره و سایر عقود لازمه دو بعد است و دو بعدی است نه یکبعدی, دوتا حوزه است. حوزه اول که دائر بین ایجاب و قبول است که نقل و انتقال را به عهده دارد, حوزه دوم این است که ما پای امضایمان میایستیم؛ اینکه میبینید در مغازهها گاهی مینویسند مالی که ما فروختیم پس نمیگیریم، حق مسلم و شرعی اینها است؛ برای اینکه بیع یک عقد لازمی است، این حق دارد بنویسد کالایی را که فروختم پس نمیگیرم و مشتری هم میتواند بگوید کالایی که خریدم پس نمیدهم. این حق شرعی اینها است؛ برای اینکه عقد عقد لازم است اینها دو تعهد دارند: یک تعهد نقل و انتقال، یک تعهد که ما پای امضایمان میایستیم؛ اجاره این طور است, بیع این طور است, عقود لازم دیگر این طورند. حالا که معلوم شد مسئله بیع و اجاره و مانند آن دوبعدی است و دوتا حوزه دارد, دوتا قلمرو دارد, یک قلمرو نقل و انتقال و یک قلمرو تعهد که ما پای امضایمان میایستیم، همه اینها باید به امضای شریعت برسد. چیزی که به تأسیس شرع نیست یا تأیید شرع نیست ملغی است و کالعدم است. در اینجا آن بعد اول و حوزه اول را که نقل و انتقال است, چون واجد عناصر سهگانه صحت است شارع امضا کرده؛ یعنی عقد واجد ارکان خودش است متعاقدان واجد ارکان خودشان هستند «معقود علیهما» واجد ارکان خودشان هستند مشکلی از این جهت ندارد شارع أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) فرمود و این را امضا کرد. حالا در مقام تعهد که به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) میرسد؛ اینأَوْفُوا بِالْعُقُودِ اگر اینها مطلقا گفتند ما پای تعهدمان میایستیم و شرطی نکردند شارع این را امضا میکند و اگر شرطی کردند و آن شرط مشروع و حلال بود شارع این را امضا میکند و اگر شرطی کردند که آن شرط و قید حرام بود شارع این را امضا نمیکند و «ههنا امورٌ ثلاثه» یعنی در بعد دوم و حوزه دوم ما سه طور تعهد داریم: یک تعهد مطلق است و آن اینکه اینها هیچ شرطی نکردند معنایش این است که ما پای امضایمان میایستیم این عقد میشود لازم «بالقول المطلق». یک وقت است که شرط میکنند به شرط اینکه خیاطت کند, حیاکت کند یا مثلاً این کالایی را که خریده از راه قانون، بدون قاچاق وارد کند از راه قانون بدون رشوه ترخیص کند از بندر و اینها، میگوید به این شرط که شما این را ترخیص کنی از راه قانون، این یک شرطی است مشروع و قانونی شارع هم این را امضا می کند این جا هم اگر انجام دادند که عقد لازم است و اگر انجام ندادند خیار تخلف شرط دارد. قسم سوم شرط فاسد است که این شرط فاسد را شارع امضا نمیکند وقتی شارع مقدس این شرط فاسد را امضا نکرد اینها هم دیگر تعهدی ندارند. چرا؟ آن دالان و بعد اول که نقل و انتقال است آن اصل بیع است, یعنی بایع فروخت و مشتری خرید، اصل ملک آمده است. اما لزوم و جوازش را آن بعد دوم تأمین کند. اینها در این بعد دوم که میگویند ما پای امضایمان میایستیم نه پس میدهیم نه پس میگیریم و مانند آن، در این جا این بعد دوم را مشروط کردند به شرطی که شارع امضا نکرده. مستحضرید که فضای بحث، فضای متشرعان است ما در حوزه معتقدان به شریعت داریم سخن میگوییم حالا چه عالم چه جاهل. عالم باشند که این کار را نمیکنند، جاهل هم باشند از فقیهشان سؤال میکنند فقیه فتوایش این است که این کار باطل است یا این کار خیاری است. اما آن کسی که لاابالی و بیباک است و به شریعت اعتنایی ندارد که با او کاری نداریم؛ نه او سؤال میکند نه جواب ما را او گوش میدهد. پس فضای بحث ما فضای متشرعان است.
متشرع اگر عالم باشد که همچنین کاری را نمیکند میشود جاهل؛ حالا چون جاهل بود و نمیدانست و شرط کرد و تعهد کرد که این کار را من انجام بدهم به شرطی که شما این کالا را از راه قاچاق, فلان کار قانونی را غیرقانونی, مثلاً شما این کالا را از بندر ترخیص کنید در ضمن معامله این شرط را کرده. معنای چنین شرط این است که بدون این من تعهدی برای وفا ندارم با این تعهد میکنم که وفا کنم؛ پس معنای شرط این است. شارع مقدس هم که این تعهد را امضا نکرده وقتی این تعهد را امضا نکرده این بُعد دوم میشود بیتعهد. وقتی بیتعهد شد؛ نظیر عقود دیگر که فقط نقل و انتقال را به همراه دارد و تعهدی در کار نیست که ما پای امضایمان میایستیم میشود خیاری .فرمایش مرحوم آقای شیخ محمد حسین(رضوان الله علیه) و امثال ذلک که «مشروط بما انه مشروط» منتفی است نه ذات مشروط مقیّد با رفتن قید بما انه مقید منتفی است نه ذات قید. این فرمایش در مسائل تکوینی درست است یعنی اگر یک سیبی فاسد شد آن رنگش رفت اصل سیب باقی است یا آن طعمش رفت؛ ولی اصل سیب باقی است. اما در تعهدات عرفی اینچنین نیست که ما یک ذاتی داشته باشیم به نام التزام و یک شرطی داشته باشیم که «و جعل العنب خمرا» این شرط از بین رفته و اصل التزام مانده باشد این طور که نیست, این مشروط را شارع مقدس باطل اعلام کرد. پس این مشروط رخت بربست؛ پس ما تعهدی نداریم که پای امضایمان بایستیم, شارع امضا این را نکرده. آن جایی که حرف نزدند عقد کردند و تعهد کردند «بالقول المطلق» شارع او را امضا کرده, آن جا که تعهد کردند به یک امر مشروعی و حلالی آن جا را هم امضا کرده؛ اما وقتی این جا که محل بحث است و قسم سوم است تعهد کردند که خلاف شرع انجام دهند شارع این را امضا نکرده, اینها در این حوزه دوم و بعد دوم تعهدی ندارند و وقتی تعهدی ندارند معامله میشود خیاری, چه «مشروطٌ علیه» انجام دهد و چه انجام ندهد معامله خیاری است.
پرسش: .؟پاسخ: نه اصل معامله که نقل و انتقال است اصل ملکیت «فیالجمله» آورده ملکیت لازم که نیاورد, لزوم را این تعهد دوم آورد .در بیع دو تعهد است دو حوزه بود:
حوزه اول حوزه ایجاب و قبول است که نقل و انتقال است,
حوزه دوم این است که ما پای امضایمان میایستیم. این فرق جوهری عقد بیع با عقد ودیعه، عاریه، هبه، وکاله و سایر عقود اذنیه است؛ نه پس میدهیم نه پس میگیریم، این معنای بُعد دوم بود. این سه حالت دارد: یا مطلق است که این عقد میشود لازم یا مشروط به شرط حلال است که میشود عقد خیاری؛ چون شارع این را امضا کرده. یا مشروط به شرط فاسد است که شارع این را امضا نکرده و وقتی این را امضا نکرده ما بُعد دومی نداریم فقط همان بُعد اول است و بُعد اول هم که لزوم آور نیست, بُعد اول فقط نقل و انتقال میآورد. ما که فرمایش مرحوم آقای شیخ محمد حسین را نمیتوانیم بپذیریم که بگوییم در بُعد دوم یک ذات مقیّد تعهد داریم و یک شرط, مقیّد «بما انه مقیّد» منتفی است «مشروط بما انه مشروط» منتفی است نه ذات مقیّد و نه ذات مشروط.
دیگر مرزی باید در ذهن ما باشد, همیشه این خطکشی باشد؛ یعنی یک جدار و پرده محکمی بین بُعد اول و بُعد دوم, وقتی در بُعد اول حرف میزنیم بُعد اول, وقتی وارد بُعد دوم شدیم بُعد دوم, نقل و انتقال، نصابش تمام شد؛ یعنی بایع فروخت مشتری مالک شد و بیع به نصابش رسید. اما حالا پای امضایمان میایستیم یا نمیایستیم؟ این در عقد بیع هست, در عقد اجاره هست و مانند آن, این سه حالت دارد:
حالت اول یا مطلق است که شرط نمیکند و شارع این را امضا کرده و فرمود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛
حالت دوم مشروط است به شرط صحیح باز شارع این را امضا کرده فرمود «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»؛
حالت سوم مشروط است به شرط فاسد و شارع این را امضا نکرده, وقتی این را امضا نکرده پس این بُعد دوم خالی از تعهد است. ما که نمیتوانیم بگوییم در بُعد دوم و در حوزه دوم یک ذات تعهد داریم و یک وصف نامشروع.
پرسش: .؟پاسخ: ما تعهد کردیم و شارع این تعهد را امضا نکرده ما هم که تعهد دیگر نداریم. طرفین یک تعهدی دارند «و جعل العنب خمرا» معامله کردند با این تعهد, این تعهد را هم که شارع امضا نکرده, پس بیتعهد است و عقد بیتعهد میشود عقد جایز. فرمایش مرحوم آقای شیخ محمد حسین که ناتمام بود, اگر ما بگوییم این جا دو چیز است, حوزه اول حوزه نقل و انتقال است پرده کشیدیم و فعلاً روی او بحث نیست؛ یعنی بایع فروخت و مشتری خرید تمام شد و رفت. حوزه دوم این است که ما پای امضایمان میایستیم که این سه طور است. الآن پس یک پردهای کشیدیم بین حوزه اول و حوزه دوم، حوزه اول همچنان صحیح است.
پرسش: آیا ملکیت حاصل شد؟
پاسخ: بله ملکیت حاصل شد این ملکیت آیا لازم است یا جائز؟ خیاری است یا غیرخیاری؟ این حوزه دوم باید تعیین کند. حوزه دوم سه فرض دارد یک وقت است که طرفین وقتی که خرید و فروششان تمام شد متعهداً بیرون میروند و این عقد میشود لازم «بالقول المطلق» هم آن میتواند بگوید من پس نمیگیرم، هم این میتواند بگوید پس نمیدهم. یک وقت است که مشروطاً تعهد کردند که پای امضایمان میایستیم ـ به شرط صحیح ـ شارع مقدس این را امضا کرده اگر شرط عمل شد که میشود لازم, نشد میشود خیاری که خیار تخلف شرط است.
قسم سوم که محل بحث است این است که به شرط فاسد طرفین شرط کردند, در این جا که طرفین شرط کردند به شرط فاسد، شارع این را امضا نکرده، وقتی این را امضا نکرده؛ پس حوزه دومی حاصل نشده تعهدی ندارند اینها که. اینها دو تعهد ندارند یکی «اصل التعهد»، یکی «کونه جعل العنب خمرا» اینکه نیست؛ لذا عقد صحیح است تملیک و تملک شده و چون تعهد ندارند که بگویند پای امضایمان میایستیم این عقد خیاری است چه انجام بدهند چه انجام ندهند.
پرسش: .؟پاسخ: منظور این است که عقد صحیح است این خیاری بودنش را میگوید مطلقا خیار داری, چرا؟ برای اینکه او اگر انجام نداد که «فواضحٌ»، اگر انجام داد، انجام دادنش «کالعدم» است و این جا است که میشود گفت ممنوع شرعی مثل ممتنع عقلی است, این جا است که میشود گفت که بعد از اینکه اینها فهمیدند که خلاف شرع است مثل اینکه فهمیدند این متعذّر است. الآن اگر یک شرطی کردند گفتند به این شرط که شما باید فلان کار را انجام بدهی بعد معلوم شد که راه بسته است این خیار تخلف شرط دارد. در صورت علم جِدّ متمشی نمیشود مگر لاابالی باشد, اما در فضای شریعت کسی که متشرع است؛ یک وقت کسی لاابالی است فرق بین لاابالی و متشرع یک مطلب است, فرق بین عالم و جاهل مطلب دیگر است. اگر کسی عالم باشد جِدّش متمشی نمیشود, چون کسی میداند خلاف شرع است چگونه میتواند به این شرط انجام بدهد.
پرسش: عقد لازم است؟
پاسخ: عقد نه عقد بنا بر نظر ما در هر حال خیاری است. چرا؟ برای اینکه اینها تعهدی ندارند, یک تعهدی کردند که این تعهد را شارع امضا نکرده. ما که نپذیرفتیم ونمیتوانیم بپذیریم که این تعهد منحل میشود به دو چیز: یکی «ذات التعهد» یکی «کونه» خلاف شرع؛ برای اینکه اشیای خارجی همین طور است. یک میوه اگر یک مقداری آسیب دید اصل ذات محفوظ است منتها سلامتش رفته؛ اما این جا این طور نیست که اصل تعهد بماند و آن قیدش رفته باشد، شارع آن قید را امضا نکرده و اصل تعهد را امضا کرده, وقتی اصل تعهد را امضا نکرده این عقد میشود تک بُعدی و عقد تک بُعدی عقد جائز است.
پرسش: .؟پاسخ: نه شرط, شرط تعهد است نه شرط تملیک, اگر شرط تملیک باشد که تعلیق در انشا است و مشکل ایجاد میکند. حوزه اول مطلق است؛ یعنی موجب و قابل خریدند و فروختند و تمام شد. خرید و فروش مشروط نیست, تعهد که ما پای امضایمان میایستیم مشروط است در آن چهار عقدی که ذکر میشد مثل عقد ودیعه، عاریه، امانه، هبه و وکالت و امثال ذلک اینها عقدهای یکبُعدی است, اما در بیع و امثال ذلک عقد دوبُعدی است. در بُعد اول «بالقول المطلق» تمام است و شرط در آن راه ندارد شرطی نکردند «شرط البیع» نیست که اگر این کار را کردی من فروختم اگر این کار را نکردی نفروختم. این مال نقل و انتقال نیست که بیع شود مشروط, اصل ایجاب و قبول شود معلق, این طور نیست این تمام است و «بالقول المطلق». میماند حوزه تعهد, حوزه تعهد؛ یعنی بایع و مشتری میگویند ما پای امضایمان میایستیم, این یا مطلق است یا مشروط که اگر مطلق باشد شارع او را امضا میکند و اگر مشروط باشد دوطور است؛ مشروط باشد به شرط صحیح شارع او را امضا میکند و اگر مشروط باشد به شرط فاسد کلّش را شارع حذف میکند و وقتی کلش را شارع حذف کرد پس تعهدی ندارند. اینها وقتی تعهدی ندارند میشود خیار به فساد شرط؛ لذا یکی از اقسام خیاری که اضافه میشود همین است و این با خیار تخلف شرط کاملاً فرق دارد. خیار تخلف شرط آن جایی است که شرط صحیح باشد و «مشروطٌ علیه» نیاورد «مشروطٌ له» خیار دارد. اما این جا که فاسد است «کالعدم» است, چه بیاورد چه نیاورد «مشروطٌ له» خیار دارد؛ برای اینکه تعهدی نسپرده, چون ببینید خود مرحوم شیخ اصرار میکند و تأکید میکند که این قسمت «فی غایة الاشکال». (1)
1) (7) . مکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص100.
مکاسب را ملاحظه فرمودید جایی که خود مرحوم شیخ بفرماید که «فی غایة الاشکال» یا «فی نهایة الاشکال» معلومش خیلی درکش دشوار است و آسان نیست و نشانه صعوبت مطلب همان شناور بودن قول مرحوم شیخ است. در اوائل فتوا به خیاری بودن میدهند، بعد از چند سطر برمیگردند میگویند؛ نه، حق این است که این معامله لازم است «بالقول المطلق». هم تصریح کردند «فی غایة الاشکال» هم در یک صفحه قول شناور دارند. حشر همه اینها با اولیای الهی.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شرط فاسد همان طور که ملاحظه فرمودید دو مقام محور بحث بود: مقام اول اینکه آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ مقام دوم این بود که اگر مفسد عقد نبود و آن عقد صحیح بود, لازم است یا خیاری است؟ مقام اول چون بسیار دشوار و مشکل بود مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) فرمود: انصاف این است که مسئله «فی غایة الاشکال» (1) است؛ لذا فقیه بزرگواری مثل محقق (2) متوقف شد فقط نقل قول کرد و برخی از فقها هم بعد از محقق متوقف شدند و نظری ندادند, فرمودند مسئله «فی غایة الاشکال» است اما «الحمدلله» روشن شد که طبق قواعد و طبق نصوص عقد صحیح است؛ زیرا هم مقتضی صحت وجود داشت و هم مانع صحت منتفی بود و روایات مسئله که به آن استدلال کردند برای فساد عقد هم در روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» (3) مجهول چندین جهته بود و از این جهت کارایی نداشت, روایت «حسینبنمنذر» (4) هم مجتمل بر شرط فاسد نبود, روایت «علیبنجعفر» (5) هم اگر شرط فاسد را دربر دارد, آن شرط «بوجوده» مانع انعقاد عقد است و از بحث بیرون است و اگر شرط صحیح را دربرداشت که مزاحم مسئله نیست. آن جایی که فروشنده به خریدار میگوید من به شما میفروشم به شرطی که شما به من بفروشید؛ یعنی به شرطی که هنوز بیع تمام نشده و شما قبول نکردی و نصاب تملیک و تملک تام تملیک و تملک تام نشده به من بفروشید که این میشود دور. این شرط «بوجوده» مانع انعقاد عقد است نه «بفساده».
تحریر محل بحث هم گذشت که شرط فاسد مفسد عقد است، محور بحث جایی است که این شرط «بوجوده» مانع عقد نباشد یک، «بوجوده» مانع صحت عقد نباشد دو؛ بلکه «بفساده» محل باشد که آیا باعث فساد عقد است یا نه؟ اگر شرط در متن عقد این است که بایع به فروشنده میگوید: من این کالا را به شما می فروشم به شرطی که شما هم به فلان قیمت به من بفروشی و منظورش از شرط این است که قبل از اینکه بگویی «قبلت» و قبل از اینکه مالک شوی به من بفروشی, این میشود دور مصرّح و روشن, برای اینکه بایع بخواهد به مشتری بفروشد متوقف است بر اینکه مشتری به او بفروشد، مشتری اگر بخواهد به او بفروشد متوقف است بر اینکه بایع به او را بفروشد و مالک بشود تا بتواند بفروشد. پس این شرط بوجوده مانع انعقاد عقد است و چنین شرطی در تحریر محل بحث روشن شد که از محور سخن بیرون است.
بنابراین گرچه مسئله دشوار است ولی با تحلیل همهجانبه قواعد عامه از یک سو، روایات مسئله از سوی دیگر, بررسی روایتی که شرط فاسد را مفسد عقد ندانست از سوی سوم؛ از این مجموع میشود نتیجه گرفت که اگر عقدی مشتمل بر شرط فاسد بود صحیح است و اگر تجارتی کردند به این شرط که ترخیص کالا را شما از فلان بندر غیرقانونی که مشروع نیست انجام دهید این شرط فاسد است ولی معامله درست است یا به شرطی که به آن گروه رشوه دهی و کالا را ترخیص کنی, این شرط فاسد است ولی معامله درست است.
مقام ثانی این بود که حالا که درست است این عقد خیاری است یا غیرخیاری؟ چون مهم ترین دلیل خیار به نظر ما همان تخلف شرط بود؛ لذا تقریب و روشن شد که این عقد خیاری است. مستحضرید که نحوه اجتهاد در باب عبادات و در باب معاملات کاملاً فرق میکند چند بار اشاره شد. در باب عبادات؛ مثل بحث های طهارت طهارت، صلاة، حج، زکات و اینها دارد قسمت مهم توجهش را باید به آن نکات ظریف روایات متوجه کنند که از این روایات چه نکتههای فقهی برمیآید. اما اجتهاد در باب معاملات این است که چون یا روایت نیست یا بسیار کم است یا اگر هم باشد امضا و طیره و روش عقلا است. پس قبل از اینکه ما به روایات برسیم باید غرایز عقلا و ارتکازات عقلا که در داد و ستدها چگونه معامله میکنند را ارزیابی کنیم. همین راه را شارع مقدس امضاء کرده است «الا ما خرج بالدلیل» و وقتی هم که بنا شد اجتهاد در معاملات این باشد که ما به غرایز عقلا ارتکازات مردمی خیلی بها دهیم و آنها را تحلیل کنیم اگر کسی این روش را ارزیابی کرد به این نتیجه میرسد که فرق جوهری بیع و اجاره و امثال اینها که جزء عقود لازمند با عقد عاریه و ودیعه و هبه و وکالت و امثال ذلک که عقد غیرلازمند فرق جوهریشان چیست. اینگونه از عقود؛ یعنی مثلاً عقد ودیعه،عقد عاریه، عقد هبه، عقد وکاله و مانند آن, اینها قبل از اسلام هم بودند بعد از اسلام هم هستند, بعد از اسلام در حوزه مسلمین هستند, در حوزه غیر مسلمین هستند, اینها جزء عقود جائزند. بیع و اجاره و امثال اینها قبل از اسلام بود, بعد از اسلام هست, بعد از اسلام در حوزه مسلمین هست و در حوزه غیرمسلمین هست, اینها عقود لازم است؛ یعنی اگر کسی کالایی را فروخت میتواند اعلام کند بعد از فروش پس نمیگیرم چه اینکه خریدار هم میتواند بگوید بعد از خریدن پس نمیدهم ـ حالا اقاله طرفین مطلب دیگر است ـ این را چه مسلمان چه غیر مسلمان, معلوم میشود که غریزه عقلا در بیع و امثال بیع به نحو لزوم است, ارتکازات عقلا در عقد عاریه و ودیعه و هبه و وکالت و امثال ذلک جائز است. سرّش همان است که آنگونه از عقود جائزهای تکبعدیاند و مسئله عقد بیع و عقد اجاره دوبعدی است که بحثش گذشت و چون مهم ترین دلیل خیار در اینگونه از موارد همان شرط است که به آن حوزه دوم عقد بیع برمیگردد و این شرط هم فاسد است و شارع هم امضا نکرده پس «مشروطٌ له» تعهدی ندارد و خیار ساقط است. اما رو مبانی این سه بزرگوار ـ مرحوم شیخ( رضوان الله علیه)، مرحوم آخوند( رضوان الله علیه) و مرحوم آقای شیخ محمدحسین ـ ببینیم میشود عقد را خیاری کرد یا نه؟ مرحوم شیخ همان طور که ملاحظه فرمودید؛ نه تنها در مقام اول اعتراف به صعوبت کردند فرمود: مسئله «فی غایة الاشکال» است, در مقام دوم هم فتوای شناور و لرزانی دارد؛ یعنی برای خیاری بودن عقد در طلیعه امر مایلند که عقد خیاری است و بعد در پایان صفحه هم میفرمایند که گرچه به ذهن میرسید که خیاری است؛ ولی حق این است که عقد لازم است و خیاری نیست.
سرّش این است که مبنای مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در مقام اول این بود که چون واجد شرط و فاقد شرط, واجد وصف و فاقد وصف, یک حقیقت است و دو حقیقت متباین نیست؛ پس این معامله صحیح است و معامله باطل نیست که معیارش روی اتحاد واجد وصف و و فاقد وصف است که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) (1) میفرمایند که این وحدت مطلوب و تعدد مطلوبی که ما میگوییم این میتواند عصاره فرمایش خود مرحوم شیخ باشد که مشابه این اشاره را مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (2) هم دارد. چون واجد وصف و فاقد وصف یک حقیقتاند و واجد شرط و فاقد شرط یک حقیقتاند؛ پس این معامله باطل نیست این معامله صحیح است. اما درباره خیار, چون خیار خلاف قاعده است به نظر ایشان برای اینکه ادله لزوم مثل أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) و مانند آن مقتضای اولی ان ادله لزوم عقد است, اگر خواستیم خیار ثابت کنیم بر خلاف قاعده است و برخلاف اصل است. این خلاف قاعده هم دلیل میخواهد مهم ترین دلیل خیار به نظر شریف این بزرگوارها اجماع هست و حدیث «لاضرر». (4) اجماع مطرح نیست برای اینکه بزرگان گذشته یا قائلند که این عقد باطل است که جا برای خیار نیست؛ چون خیار از احکام عقد صحیح است و عقد باطل که خیار ندارد, یا آنهایی که قائلند به صحت عقد درباره خیار فتوایی ندادند و ساکت هستند. اگر در کلمات پیشینیان(رضوان الله علیهم) سخنی از خیار به میان نیامده ما اجماع را کجا تحصیل کنیم, روی چه مبنایی اجماع را نقل کرده؛ پس اجماعی در کار نیست؛ میماند حدیث «لاضرر», حدیث «لاضرر» همان طور که قبلاً ملاحظه فرمودید فتوای مرحوم شیخ این است که حکمی که منشأ ضرر باشد شارع او را جعل نکرده یا برداشت. (5) مرحوم آخوند نظرش این است که موضوعی که آن موضوع منشأ ضرر است حکمش برداشته شده (6) فعلاً روی فرمایش و مبنای مرحوم شیخ داریم سخن میگوییم, حکمی که منشأ ضرر باشد شارع برداشت. در این جا «مشروطٌ له» شرط کرده که فروختم با این شرط و تعهد کردم, اگر این بیع لازم باشد «مشروطٌ له» متضرر میشود, پس لزوم این عقد باعث تضرر «مشروطٌ له» است و لزوم حکمی است که منشأ ضرر شد و حکمی که منشأ ضرر شد با حدیث «لاضرر» برداشته میشود؛ پس لزومی در کار نیست. حالا جواز حقی میآورد یا جواز حکمی که آن یک مطلب دیگر است که قابل ارث است یا نه؟ ولی بالأخره این معامله لازم نیست و «مشروطٌ له» میتواند این معامله را به هم بزند. نحوه این که آیا جواز حقی است؟ یا جواز حکمی؟ این در «احکام الخیار» ـ به خواست خدا ـ باید روشن شود. میفرمایند چنین است؛ لکن این هم محدودهش روشن است در صورتی که «مشروطٌ له» علم به فساد نداشته باشد, چون اگر خودش عالم به فساد باشد و عالماً اقدام کند «لاضرر» شامل حالش نمیشود, چون «لاضرر» یک قاعده امتنانی است و یک حکم امتنانی است و یک حکم امتنانی که مورد اقدام شخص را نمیگیرد, مورد اقدام را بگیرد که برخلاف منّت است. این شخص عالماً عامداً دارد اقدام میکند مشکلی دارد میخواهد با این فروش حل شود ولو متضرر میشود, حالا بگوییم «لاضرر» بیاید این را برمیدارد؟ «لاضرر» در جایی جاری است که شخص جاهل به ضرر باشد، جاهل به حکم باشد یا جاهل به موضوع باشد و در اثر جهل به حکم یا جهل به موضوع متضرر میشود, این جا میگوییم شارع برداشت. در خیار تخلف شرط جهل به موضوع دارد، در مسئله شرط فاسد جهل به حکم دارد این جا میشود این «لاضرر» را جاری کرد وگرنه در صورت علم به فساد که جاری نمیشود. پس قاعده «لاضرر» بخواهد خیار ثابت کند، تقریبش این است که این لزوم منشأ ضرر است در صورتی که «مشروطٌ له» جاهل به فساد باشد. این تقریب ظاهری قاعده «لاضرر» برای تبیین خیار که این شخص به استناد قاعده «لاضرر» خیار دارد؛ یعنی این عقد لازم نیست. لکن میفرمایند قاعده «لاضرر» قدرت تأسیس احکام را ندارد زبانش زبان نفی است نه زبان اثبات. ما اگر بخواهیم به این «لاضرر» تمسک کنیم برای اثبات جواز حکمی یا جواز حقی؛ معنایش این است که این قاعده «لاضرر» همانند سایر قواعد فقهی، قدرت تأسیس دارد؛ مثلاً قاعده ید «مَنِ اسْتَوْلَی عَلَی شَیْءٍ مِنْهُ فَهُوَ لَهُ»؛ (7) قاعده ید میگوید که هر کسی چیزی در دست او است, ید اماره ملکیت است. وقتی انسان وارد بازار مسلمین شد یک صاحب مغازهای آن جا نشسته و همه این کالاها تحت ید او است انسان به استناد ید میتواند این کالا را از او بخرد یا دیگران که کالایی را دارند برای فروش عرضه میکنند به استناد ید میتواند از او خرید «مَنِ اسْتَوْلَی عَلَی شَیْءٍ مِنْهُ» که این «منه» در روایت هست ولی نقشی ندارد «فَهُوَ لَهُ». قاعده اتلاف هم همین طور است « من اتلف مال الغیر فهو له ضامن». (8) ید ضمانی هم به شرح ایضاً [همچنین] همین طور است «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ». (9) اینها قواعدی است که میتواند منشأ تأسیس بسیاری از احکام شرع باشد؛ چه اینکه در عبادات هم همین طور است قاعده فراغ این طور است قاعده تجاوز (10) این طور است. بعد از وضو شک کرد که آیا دست راست درست شست یا نه؟ بعد از نماز شک کرد که آیا رکوع را درست به جا آورده یا نه؟ این قاعده فراغ است قاعده تجاوز است که البته با هم فرق هم دارند, شک بعد از محل اعتبار ندارد. اینها قواعد فقهی است که منشأ تأسیس بسیاری از احکام است و حکم خاص خودشان را دارند.
1) (6) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص251.
2) (7) . حاشیة المکاسب(یزدی)، ج2, ص140.
3) (8) . سوره مائده, آیه1.
4) (9) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
5) (10) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص161.
6) (11) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص189.
7) (12) . تهذیب الاحکام، ج9، ص309.
8) (13) . مکاسب(محشی)، ج 2، ص 22.
9) (14) . مستدرک الوسائل، ج14، ص8.
10) (15) . تهذیب الاحکام, ج1, ص364.
با «لاضرر» شما بخواهید نظیر قواعد فقهی علم را محور استنباط حکم قرار بدهی به تعبیر مرحوم شیخ یک فقه جدید لازم میآید. (1) چرا؟ برای اینکه در بسیاری از موارد است که اشخاص در اثر جهل به حکم متضرر شدند, در نکاح این طور است در عبادات این طور است در معاملات این طور است در اثر جهل نرفته یاد بگیرد؛ چون نرفته یاد بگیرد متضرر شده شما میگویید با «لاضرر» این ضرر برداشته شد؟ این یک فقه جدیدی است. شما الآن آمدید گفتید جهل به حکم مثل به جهل موضوع است، جهل به موضوع حساب خاص خودش را دارد, نظیر غبن. اما جهل به حکم شرعی که شخص باید برود یاد بگیرد و نرفته یاد بگیرد، این جاهل متضرر شده شما بیایید با «لاضرر» ضررش را جبران کنید, موارد فراوانی دارند که اشخاص در اثر ندانستن مسئله متضرر میشوند و «لاضرر» هم جاری نیست که ضرر نکند و ترمیم کند. پس با «لاضرر» به تنهایی نمیشود قانونی درست کرد و حکمی از او استفاده کرد مگر یک جایی که به عمل اصحاب معتضد باشد, این نشان میدهد که یک شواهدی یک قرائن حافهای او را همراهی کرده؛ لذا به استناد آن قواعد اصحاب عمل کردند.
پرسش: ما داریم با «لا ضرر» معامله اصول عملیه می کنیم. اصل مثبت در اصول لفظیه حجت است.
پاسخ: بله این «لاضرر» میگوید حکمی که منشأ ضرر باشد برداشته شده. در معاملات خیلی از مواردند, یک وقت است که ضرر در اثر جهل به موضوع است بله «لاضرر» برمیدارد؛ اما در اثر جهل به حکم, چون اگر این شخص عالم به حکم باشد که «لاضرر» شامل حالش نمیشود, چون خودش اقدام کرده و اگر جاهل به حکم باشد متضرر میشود. ولی در معاملات، آن ضرری که منشأش جهل به حکم است که برداشته نمیشود و در خیلی از موارد است که انسان, چون جاهل به حکم است نمیداند که این جا این وکیل و موزون ربا دارد معدود و ممسوح ربا ندارد, چون جاهل به حکم بود حالا متضرر شد بگوییم که این معامله باطل است یا این معامله خیاری است و حق به هم زدن دارد, اینکه نمیشود و کسی ملتزم نمیشود. قاعده «لاضرر» مثل قواعد یادشده, نظیر قاعده تجاوز, قاعده فراق, قاعده ید، قاعده اتلاف, این طور نیست که بتواند مؤسس احکام باشد. فرمایش مرحوم شیخ این است که اگر ما بخواهیم با اجرای «لاضرر» اینگونه از احکام و لزوم ها را برداریم یک فقه جدیدی لازم میآید. این فرمایش درست است؛ منتها راه اصلی که ما طی کرده بودیم آن خیار تخلف شرط است و به «لاضرر» تمسک نکردیم اصلاً تا این مشکل پیش بیاید. حالا یک نکتهای درباره این خیار تخلف شرط است که بعد از این الآن باید بیان شود.
1) (16) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص101.
فرمایش مرحوم شیخ این است که خیاری بودن بر خلاف قاعده است, قاعده اولی لزوم است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ، استصحاب ملکیت هم که او را همراهی میکند. پس خیار بر خلاف قاعده است, دلیلی میخواهد؛ دلیل خیار یا اجماع است یا «لاضرر». اجماع جای طرح نیست برای اینکه بسیاری از بزرگان اصلاً عنوان نکردند یا قائلند به بطلان معامله، یا آنهایی که قائل به صحت معامله هستند, اصلاً خیار را طرح نکردند. با «لاضرر» هم که نمیشود احکام معاملات را کلاً جمعبندی کرد و گفت هرجا که در اثر جهل مشتری یا بایع، ضرری رخ داد آن برداشته شد, یک چنین چیزی را ملتزم نمیشوند. پس جای «لاضرر» نیست مگر در مواردی که اصحاب به آن عمل بکنند و اصحاب هم همچنین کاری نکردند؛ برای اینکه اصحاب ما یا قائلند که معامله باطل است یا نظیر محقق و همفکرانشان متوقفند و فتوا ندادند یا اگر قائل به صحت هستند تصریح به خیار نکردند؛ الا بعضی از بزرگان؛ بنابراین شما نمیتوانید بگویید «لاضرر» در این جا معتضد به عمل اصحاب است.
فرمایشات قابل قبول مرحوم شیخ, از اینکه «لاضرر» علم طرف را نمیگیرد برای اینکه «لاضرر» قاعده امتنانی است و مورد علم را بگیرد برخلاف منت است, این فرمایش درست است. فرمایشی که «لاضرر»؛ مثل قواعد دیگر قدرت تأسیس ندارد این درست است. «لاضرر» لسانش نفی است نه اثبات احکام, این درست است. «لاضرر» در مواردی میتواند منشأ حکم باشد که به عمل اصحاب تکیه کند, این درست است. عمل اصحاب گاهی سند را درست میکند که از بحث بیرون است, گاهی ضعف محتوا را تأمین میکند که منظور از جبران قاعده «لاضرر» و عمل اصحاب همین دومی است. اینها هم فرمایش متینی است, اما آنچه که مهم است این است که ما برای اثبات خیار، به قاعده «لاضرر» تمسک نمیکنیم؛ به قاعده تخلف شرط تمسک میکنیم, اساس کار این است. سرّش این است که این خیاری که این جا مطرح است با خیارهایی که چهارده قسم مطرح بود یا کمتر, فرق جدی دارد. آن خیارها در صورتی بود که آن وصف مفقود باشد, آن شرط مفقود باشد, گفتیم خیار تخلف وصف وخیار تخلف شرط. اما این خیار که در اثر فساد شرط پدید آمده است, چه شرط عمل شود و چه شرط عمل نشود تخلف است. اینکه میبینید این قسم را در ردیف اقسام دیگر نیاوردند؛ برای اینکه فرق جوهری با آن اقسام دارد. اگر گفتند خیار چهارده قسم است یا کمتر یا بیشتر همه آنها مربوط به این است که اگر آن شرط انجام شد معامله لازم است و اگر انجام نشد خیار هست و مانند آن. اما در مقام بحث چه شرط انجام شود چه شرط انجام نشود «مشروطٌ له» خیار دارد؛ لذا سنخاش با آن خیارها فرق میکند. حالا چرا خیار دارد؟ اینها تحلیلات مرحوم آقای نائینی غالباً(رضوان الله علیه) که معروف بود در نجف ایشان در بحث معاملات، سلطان معاملات است, چون از بس در غرایز و ارتکازات غور کرده. ایشان میفرمایند که شما بالأخره بین بیع و اجاره از یک سو و بین آن چند عقد یاد شده از سوی دیگر، یک فرق جوهری میبینید یا نمیبینید؟ یعنی عقد ودیعه دارید، عقد عاریه دارید، عقد هبه دارید، عقد وکاله و امثال ذلک دارید, اینها را مسلمان و غیرمسلمان دارند و عقود جائزه هستند. بیع و اجاره هم دارید مسلمان و غیرمسلمان دارند عقود لازمه هستند. فرق جوهری این عقود لازمه با ان عقود جائزه چیست؟ شارع که در اینجا چیزی نیاورده جز امضا. پس قبل از اینکه ما به برسیم یا به أَوْفُوا بِالْعُقُودِ برسیم باید غرایز و ارتکازات مردمی را تحلیل کنیم و بیابیم که چیست, بعد بگوییم که شارع این را امضا کرد. شارع که لزوم بیع را نیاورده شارع بیع لازم را امضا کرده, شارع که جواز آن چهار عقد را نیاورده عقد جائز را امضا کرده, شارع که نفرمود که من تعبداً میگویم عاریه عقد جائز است, ودیعه عقد جائز است، هبه عقد جائز است, نمیدانم وکالت عقد جائز است, چه شارع بگوید و چه شارع نگوید مردم عقود را عقود جائزه میدانند. وقتی به سراغ غرایز عقلا و ارتکازات مردمی میرویم میبینیم که در مسئله آن عقود جائزه بیش از یک بُعد نیست در مسئله بیع و امثال بیع که جزء عقود لازمند، دو بُعد است. در عقد ودیعه فقط یک بُعد است که ایجاب و قبول کارهای خودشان را انجام میدهند؛ اما طرفین دیگر تعهدی ندارند که ما پای امضایمان میایستیم و پس نمیدهیم وپس نمیگیریم این نیست. معیر وقتی چیزی را به مستعیر دارد یک لحظه بعد میتواند از آن پس بگیرد و موکّل وقتی کسی را وکیل کرد میتواند در لحظه بعد او را عزل کند, ودعی هم به شرح ایضاً [همچنین] واهب هم به شرح ایضاً [همچنین]. حالا هبه به ذیرحم و امثال ذلک جزء تعبداتی است که خارج شده حرف دیگر است. سرّ اینکه این عقود عقود جائزند چیست؟ این است که این عقود تکبُعدی است؛ یعنی موجب و قابل فقط در یک مرحله با هم پیمان دارند که اصل امانت سپاری یا بخشش و امثال ذلک باشد؛ ولی در مسئله بیع و اجاره دوبُعدی است؛ یک بُعد مربوط به ایجاب و قبول است که دالان نقل و انتقال است, یک بُعد مربوط به این است که ما پای امضایمان ایستادهایم؛ یعنی چیزی را که فروختیم پس نمیدهیم چیزی را که خریدم پس نمیگیریم. وقتی غریزه را بشکافی این دوتا تعهد و این دوتا بُعد هست؛ شارع هم همین را امضا کرد. شارع نیامده بفرماید که وقتی بیع کردی، تعهد بسپار که پای امضایم میایستم؛ برای اینکه آنهایی که قبل از شارع بودند یا شارع را نمیپذیرند هم همین حرف را دارند آنها وقتی چیزی را خریدند میگویند خریدیم, فروختیم هم فروختیم. بنابراین شارع آمده این تعهدین را امضا کرد. این تعهد ثانی که میگوید ما پای امضایمان میایستیم سه حالت دارد: یا مطلق است که این معامله میشود لازم یا مشروط است به شرط صحیح که اگر آن شرط حاصل شد میشود لازم, نشد میشود خیاری یا مشروط است به شرط فاسد مطلقا خیاری است. چرا؟ برای اینکه نمیداند این فاسد است، این گفت که شما این کالا را باید از فلان بندر ترخیص کنی, ما این کشتی بار را از شما میخریم برای اینکه آن به شهر ما نزدیک تر است یا آسان تر است، او دیگر نمیداند خلاف قانون است و خلاف شرع است, آمده این شرط را کرده. وقتی که این شرط را کرده؛ معنایش این است که اگر این شرط نباشد شما کالا را از این بندری که نزدیک شهر ما است ترخیص نکنی من این معامله را قبول ندارم و میتوانم به هم بزنم. معنای شرط این است, تعهدی دیگر نسپرد. تعهد اولی چون نقل و انتقال مبیع و ثمن است تمام شده است به نصابش رسیده و ملکیت آمده, تعهد دوم این است که میگوید من مادامی پای امضایم میایستم که شما این کالا را از فلان بندر ترخیص کنی و حال اینکه ترخیص کالا از آن بندر خلاف شرع است و خلاف قانون است و این هم که نمیداند. حالا چون نمیداند معنایش این است که اگر این کالا را از فلان بندر ترخیص نکردی من تعهدی ندارم پای امضایم بایستم میتوانم معامله را به هم بزنم. پس تعهد ثانی نسپرده, در بعضی از موارد فقط حکم تکلیفی دارد در بعضی از موارد حکم تکلیفی و وضعی هر دو دارد آن جا که «جعل العنب خمرا» است هم کار معصیت است هم ملکیت نمیآید؛ حالا مثالی که ما زدیم حکم تکلیفیاش حرمت است؛ ولی حکم وضعیاش این است که ملکیت میآید, حالا آن جایی که ملکیت نیامده و نمیآید. به هر تقدیر چه شرط حاصل شود و چه شرط حاصل نشود «کالعدم» است, شرط تخلف پیدا کرده و این شخص هم بدون این شرط,تعهدی ندارد، فقط همان نقل و انتقال را قبول کرد. اگر نقل و انتقال باشد و تعهد ثانی او را همراهی نکند این معامله, معامله لازمی نیست، معامله خیاری میشود؛ لذا هر وقت خواست میتواند به هم بزند و نخواست هم میتواند قبول کند. پس اگر دلیل خیار اجماع باشد یا قاعده «لاضرر»، حق با مرحوم شیخ است؛ لذا در پایان فرمود:
حق این است که این معامله صحیح است و لازم, بنابر صحت لازم است خیاری نیست. اما اگر مهم ترین دلیل خیار آن شرط ضمنی بود «کما هو الحق»، نه نیازی به اجماع است نه نیازی به «لاضرر» خود قاعده این شرط ضمنی تأمین کننده است؛ منتها خیار به این معنا, نه خیار در ردیف سایر خیارات که اشکال شود چرا این قسم خیار در مسیر خیارات یاد نشده و مستحضرید آنها هم که اجماع یاد کردند در بحث اجماع هم یاد شد که این اجماع, اجماعی نیست که بدون سند و حکم باشد. اجماع تعبدی در معاملات بسیار دشوار است. اگر اجماعی در اینگونه از موارد پدید آمد مستند به همان قواعد عقلی و عقلایی و قواعد عامه روایی و آیات است. اجماعی به معنا که تعبد باشد و ما بتوانیم به استناد اجماع حکم را ثابت کنیم در معاملات بسیار کم است. پس روی مبنای مختار، این عقد صحیح است و خیاری؛ یعنی «مشروطٌ له» میتواند معامله را به هم بزند. روی مبنای مرحوم شیخ, نتوانستند ثابت کنند؛ لذا فرمودند: اقوی آن است که بر فرض صحت این معامله خیاری است؛ منتها چون مبنا درست نیست، بنا هم ناتمام خواهد بود.
پرسش: .؟بله, الآن گفته شد که این با «جعل العنب خمرا» یا «جعل الخشب صنما» فرق دارد، اگر خمر را عنب کرد «کالعدم» است اگر خشب را صنم کرد «کالعدم» است؛ منتها حالا گفته شد که این چیزی که از کالاها آورده شد با آنها فرق اساسی دارد و این فقط حرمت تکلیفی دارد، نه حرمت وضعی. ملک میآید؛ لذا گفته شد که با آن دوتا فرق میکند؛ مثال آن آقایان هم که «جعل العنب خمرا» و «جعل الخشب صنما» است.
«والحمد لله رب العالمین»
تاکنون روشن شد که شرط فاسد مفسد عقد نیست؛ یعنی مقام اول معلوم شد, گرچه بسیاری از محققان این را با صعوبت تلقی کردند همان طور که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) فرمودند اثبات صحت عقد «فی غایة الاشکال» (1) است؛ لذا بزرگانی مثل مرحوم محقق (2) متوقف شدند و نظر ندادند, فقط نقل قول کردند. ولی الحمدلله روشن شد که شرط فاسد مفسد عقد نیست؛ یعنی شرطی که به عوضین برنگردد و به مرحله ثانی که تعهد است برگردد؛ مقام ثانی بحث این بود: حالا که شرط فاسد مفسد عقد نیست و این عقد صحیح است, عقد لازم است یا عقد خیاری؟ چهار مسلک در مقام اول مطرح بود, باید در مقام ثانی روی این مسالک اربعه بحث کرد که روی کدامیک از این چهار مسلک میتوان خیار را ثابت کرد:
مسلک اول که مسئله شرط ضمنی بود و ارجاع شرط ضمنی به مقام تعهد الزام بود, روشن شد که هم مقتضی خیار وجود دارد و هم مانع خیار مفقود است و بحث آن گذشت. اما روی مبنای مرحوم شیخ انصاری( رضوان الله علیه) که ایشان ملاک صحت عقد را اتحاد واجد وصف و واجد شرط و فاقد شرط دانستند در مقام ثانی بحث که آیا این خیاری است یا نه؟ گرچه اوائل مایل بودند که این عقد خیاری است ولی بعد از تحقیق نهایی به این نتیجه رسیدند که این عقد لازم است و خیاری نیست. سرّش آن است که ایشان خیار را از راه شرط ضمنی ثابت نمیکنند بلکه خیار را یا با اجماع با با قاعده «لاضرر» (3) اثبات میکنند. اگر دلیل خیار اجماع یا قاعده «لاضرر» است, این جا اجماعی در کار نیست برای اینکه بزرگان فقهی یا قائل به بطلان این عقدند که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است و وقتی شرط فاسد مفسد عقد بود جا برای خیار نیست؛ زیرا خیار از احکام عقد صحیح است, عقد فاسد که خیاری نیست و آن بزرگانی هم که قائل بودند که شرط فاسد مفسد عقد نیست؛ یعنی این عقد صحیح است تعرضی نسبت به خیار نکردند پس نمیشود ادعای اجماع کرد برای اینکه فقها یا قائل به بطلان این عقدند یا اگر قائل به صحت این عقدند راجع به خیار سخنی نگفتند, پس اجماعی در کار نیست. میماند «قاعده» لاضرر تقریب قاعده «لاضرر» این است که «لاضرر» به مبنای مرحوم شیخ حکمی که منشأ ضرری است برمیدارد (4) «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَام»؛ (5) یعنی حکمی که منشأ ضرر است برداشته شده. این جا این معامله اگر لازم باشد منشأ ضرر هست, پس لزوم برداشته شد و وقتی لزوم برداشته شد جواز میآید, حالا جواز حقی یا حکمی مطلب دیگر است, پس «مشروطٌ له» میتواند این معامله را به هم بزند. مرحوم شیخ میفرماید تا این جا درست است لکن در فقه ما یک سلسله قواعدی داریم که منشأ تأسیس احکام شرعی است و مورد قبول فقها است, قاعده «لاتعاد» (6) است, قاعده «ید» (7) هست, قاعده فراغ هست, قاعده تجاوز (8) هست و قواعد دیگر, اما قاعده «لاضرر» یک همچنین سمتی ندارد که بتواند احکامی را تأسیس کند, چون قاعده «لاضرر» لسان اثبات ندارد و فقط نفی میکند و فقط حکم را برمیدارد و اگر مورد عمل اصحاب نباشد در یک موردی که اصحاب به آن عمل نکردند حجیت و اعتبار ندارد و در این جا هم ما دلیلی نداریم که اصحاب فتوا به خیار داده باشند به استناد قاعده «لاضرر» برای اینکه اصحاب یا قائل به بطلان این عقدند یا خیار را تعرض نکردند, پس ما نمیتوانیم بگوییم قاعده «لاضرر» در این جا در اثر داشتن پشتوانه عملی ضعف دلالیاش منجبر است و حجت شده است. پس به اجماع نمیتوانیم و تمسک کنیم به همان تقریبی که گذشت, به «لاضرر» نمیتوانیم تمسک کنیم برای اینکه پشتوانه ندارد و اگر بخواهیم به قاعده «لاضرر» با این وسعتی که فرض شده عمل کنیم یک فقه جدید (9) لازم میآید؛ لذا در بسیاری از موارد «احدالطرفین» در اثر جهلشان متضرر شدند یا جهل به موضوع است یا جهل به حکم, اگر «لاضرر» بخواهد اینگونه از موارد را بردارد همه این معاملات باید باطل باشد. کم نیستند معاملاتی که بایع یا مشتری در اثر جهل به قانون، جهل به حکم و مانند آن متضررند و وقتی متضرر شدند و «لاضرر» بتواند اینها را بردارد همه این معاملات باید باطل باشد این یک فقه جدیدی است.
1) (1) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص100.
2) (2) . شرائع الاسلام, ج، ص28.
3) (3) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
4) (4) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص161.
5) (5) . معانی الاخبار، ص281.
6) (6) . تهذیب الاحکام, ج2, ص152.
7) (7) . مستدرک الوسائل، ج14، ص8.
8) (8) . تهذیب الاحکام, ج1, ص364.
9) (9) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص101.
پرسش: اگر با «لاضرر» بخواهیم مثل یک روایت ضعیف برخورد کنیم, دست ما در خیلی از بحث ها مثل مواد مخدر به «لاضرر» تمسک می کنیم بسته خواهد بود.
پاسخ: کار لاضرر نسبت به خودش که تام است, اگر کسی بخواهد به خودش ضرر بزند آن حکم تکلیفی است. اضرار به بدن با «لاضرر» تمسک نیست, این حکم ضروری دین است این حکم اجماعی است که «لاضرر» هم او را تأیید میکند. قاعده «لاضرر» مال بخش معاملات و طرفینی است وگرنه چیزی که به بدن انسان ضرر میرساند و وقتی شارع مقدس میگوید روزه ضرری حرام است معلوم میشود که احتیاجی به «لاضرر» ندارد فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضًا أَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّامٍ أُخَرَ (1) اینگونه از موارد با «لاضرر» برداشته نمیشود با ادله خاص خودش برداشته میشود. چیزی که برای انسان ضرر دارد تنها با طرح «لاضرر» برداشته نمیشود با اجماع هست و با ادله دیگر هست. غذایی که برای آدم ضرر دارد, یک بیماری که فلان غذا برای او ضرر دارد, یک کسی که فلان دارو برای او ضرر دارد, این دیگر محتاج به مواد مخدر و امثال ذلک نیست, یک کسی که روزه برای او ضرر دارد, یک کسی که شب زندهداری برای او ضرر دارد, همه اینها میشود محرّم اینها ادله خاص خودشان را دارند مورد اجماعاند و امثال ذلک.
پرسش:؟پاسخ: بله خود «لاضرر» حکم را برمیدارد, اگر این باشد باید که بسیاری از معاملاتی که در اثر جهل به حکم متضرر شدند و جاهل به قانوناند, جاهل به حکماند و امثال ذلک متضرر شدند. یک کسی نمیدانست که این جا یک طرفه است و رفته, خب چرا باید او را جریمه کنند؟ میگوید من که نمیدانم چرا متضرر هستم؟ فلان قانون مجلس را من نمیدانستم یا فلان کار را من نمیدانستم چرا باید عوارض زائد بدهم؟
1) (10) . سوره بقره, آیه184.
پرسش: ضرورت شرعی بعضی با دلیل خاص است و خارج شده را می دانیم تا وقتی که ندانیم باید «لاضرر»... .
پاسخ: همچنین اطلاقی از لاضرر استفاده نمیشود در همه موارد همین طور است دیگر. اگر کسی در اثر جهل به حکم یا جهل به موضوع ـ جهل به موضوع را تاحدودی پذیرفتند ـ در اثر جهل به حکم بگوییم باید ضررش جبران شود و این حق پسدادن دارد این یک فقه جدیدی است. بنای عقلا هم نمیپذیرد یک کسی بگوید من این قانون را نمیدانستم این پذیرفته نیست.
پرسش: «بالجمله» بله «لاضرر» حکمی را اسقاط نمی کند اما «فی الجمله»؟
پاسخ: خب بله, «فیالجمله» قبول, اما این جا که اصحاب نپذیرفتند. ما بخواهیم بگوییم در خصوص مورد, اصحاب در این جا فتوای به خیار ندادند؛ برای اینکه یا قائل بودند به بطلان عقدی که شرط فاسد دارد یا اگر قائل به صحت چنین عقدی هستند درباره خیار ساکت اند؛ لذا مرحوم شیخ این جا فرمایششان متین است و جبران نشده؛ جبران به این معنا نه جبرانی که ضعف سند در آن جا مطرح است.
دو فرمایش مرحوم شیخ فرمودند یکی اینکه به قاعده «لاضرر» وقتی میتوان عمل کرد که مورد جبران عمل اصحاب باشد, این نظیر قواعد فقهی دیگر نیست. فرمایش دیگرشان این بود که اگر ما بخواهیم به «لاضرر» تمسک بکنیم برای رفع حکم, باید فتوا به بطلان معاملات بسیاری از افرادی بدهیم که جاهل به حکماند این یک فقه جدیدی لازم میآید. به استناد این دوتا فرمایش پس نمیشود به «لاضرر» تمسک کرد اجماعی هم که در کار نیست, عمومات اولیه مقتضی لزوم این عقدند أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) میگوید این عقد «واجب الوفا» است باید وفا شود؛ لذا فرمودند که گرچه در اوائل امر خیاری بودن این عقد به نظر میرسد ولی تحقیق نهایی نتیجهاش این است که این عقد لازم است, این عصاره فرمایش مرحوم شیخ. فقهای بعدی مثل مرحوم آقای سید محمد کاظم یا سایر بزرگانی که بعد از مرحوم شیخ آمدند روی این دو فرمایش مرحوم شیخ نقدی دارند؛ هم روی فرمایش اولشان هم روی فرمایش دومشان. روی فرمایش اولشان که فرمودند باید جابر شود و برای اسقاط خیار نمیشود به آن تمسک کرد. فرمودند که خب خود شما و سایر بزرگان در مورد اینکه کسی مغبون شد چطور فتوا میدهید که خیار غبن دارد, دلیل خیار غبن چیست؟ همین «لاضرر» است و نص خاص که نداریم. در مسئله خیار مجلس, نص خاص داریم, در مسئله خیار حیوان نص خاص داریم، در مسئله خیار تأخیر نص خاص داریم, این خیارات مشخص است. اما درباره خیار غبن که ما نص خاص نداریم, مسئله تلقی رکبان (2) توان اثبات خیار غبن را ندارد, این یک مسئله است. مسئله دوم اگر کسی خیار غبن را میدانست؛ اصل خیار غبن را که انسان وقتی مغبون شد باید اعمال خیار کند, چون اصل مسئله را میدانست ولی به فوریت او جاهل بود نمیدانست که خیار غبن فوری است گفت حالا امروز صبر میکنیم دو روز دیگر میرویم پس میدهیم. به فوریت خیار غبن جاهل بود بعد از دو روز رفت پس دهد ممکن است خریدار بگوید چرا دیر آوردی؟ این جا هم شما به قانون «لاضرر» میگویید نه خیار او باقی است, برای اینکه او جاهل به فوریت بود. خب اینگونه از موارد را که شما فتوا دادید؛ اثبات اصل خیار در مورد غبن یک، اثبات بقای خیار در مورد جهل به فوریت دو، این را که فتوا دادید, پس چرا برای اثبات خیار نمیشود به «لاضرر» تمسک کرد؟ میفرمایند جواب این اشکال در خود این اشکال نهفته است شما میگویید که فقها در این جا عمل کردند خب ما هم همین را میگوییم, میگوییم هر جا که فقها عمل کردند پشتوانه عملی دارد, شما که قبول کردی که تنها حرف ما نیست و حرف بزرگان هم هست, خب این جاها را فقها عمل کردند ما هم میپذیریم. شما یک جا نقض کنید که فقها عمل نکرده باشند و شما بخواهید عمل کنید؛ مثل مقام ما. این مواردی که شما گفتید هر دو مورد مورد عمل فقها است.
پرسش: مگر قاعده «لاضرر» هم مانند روایت ضعیف است که احتیاج به عمل اصحاب داشته باشد؟
پاسخ: بله اینکه چندبار اشاره شد که جبران سند به یک معنا است و جبران متن به معنای دیگر، جبران سند به این است که وقتی چون اصحاب عمل کردند این روایت برای ما «موثوق الصدور» میشود ولو راویاش را ما نشناسیم یا مرسل باشد, اما جبران عمل معنایش این است که اینجا با قرائن حافهای همراه بوده است که اصحاب فهمیدند؛ لذا فتوا دادند که طبق این «لاضرر» خیار آمده. جبران متن به یک معنا است جبران سند به یک معنا ـ این از زمان طرح بحث چندبار گفته شد.
پرسش: ؟پاسخ: بله چون این نفی میکند و حکم را برمیدارد؛ مثلاً قاعده «لاتعاد» گرچه نفی دارد اما موارد را استثنا کرده, استثنا برای تثبیت حکم است معلوم میشود این درصدد قانونگذاری است «لاتعاد الصلوة الا فی خمس» این معلوم میشود که درصدد بیان حکم است. قواعد فقهی دیگر هر کدام زبان دار هستند و لسانشان اثباتی است اما این «لاضرر» فقط نفی برمیدارد. گذشته از این اگر ما بگوییم در اثر مردم این حکم برداشته شد بسیاری از معاملات باید فاسد باشد برای اینکه خیلیها احکام معاملات را نمیدادند و متضررند در اثر جهلشان.
پرسش: عمل اصحاب مستند به قاعده «لاضرر» بود
پاسخ: نه دوتا حرف است. همراه با قرائن حافه است اینچنین نیست که خود «لاضرر» زبان داشته باشد.
پرسش: مگر اینکه شما بفرمایید بنای عقلا این طوری هست
نه غرض آن است که بنای عقلا که کار به «لاضرر» ندارد, غرض این است که لسان «لاضرر» نفی حکمی است که منشأ ضرر است, وقتی این حکم برداشته شد جایگزینش آن اطلاقات و عمومات و قواعد اولیه است, چون هیچ چیز بیحکم نیست که, حالا یا دلیل خاص داریم یا قواعد و اطلاقات و عمومات اولیه, آنها تأمینکننده این حکم هستند. اگر «لاضرر» این جا نباشد به همان آن حکم عمل میشود, اگر «لاضرر» باشد به قواعد خاصه خودش عمل میشود. پس این نقد وارد نیست, نعم اگر در مورد قاعده «لاضرر» که شما به این دو مورد اشاره کردید؛ یکی اثبات اصل خیار غبن و یکی اثبات تأخیر و عدم فوریت ـ برای کسی که جاهل به فوریت بود ـ این دو مورد را نقض کردید, اگر اصحاب در این دو مورد فقط به استناد ضرر فتوا داده باشند معلوم میشود که نه خصوصیتی برای اصل خیار غبن است نه خصیصهای برای فوریت او؛ لذا ما میفهمیم که اصحاب روی ملاک ضرر فتوا دادند, اما اگر یک همچنین شاهدی در بین نبود و فقط فتوا بود که اگر کسی جاهل به قیمت سوقیه بود خیار غبن دارد و اگر جاهل به فوریت بود تأخیر و تراخی او ممضاست در این دو مورد «بالخصوص» اگر فتوا دادند ما از کجا از این دو مورد تعدی کنیم به موارد دیگر؟ اگر شاهد حالی و گفتار و مقالهای در فرمایش اصحاب بود که این خصیصهای برای این دو مورد نیست, بله ما تعدی میکردیم به موارد دیگر, اما یک همچنین خصیصهای نیست؛ لذا خود فقها در موارد دیگر فتوا نمیدهند که اگر کسی در اثر جهل به حکم متضرر شد, فقها بگویند این حق پس دادن دارد, این طور نیست, پس این نقد وارد نیست.
نقد دیگر راجع به تأسیس فقه جدید که فرمایش مرحوم شیخ دو چیز بود؛ یکی اینکه این در خصوص مورد پشتوانه عملی ندارد یکی اینکه ما اگر بخواهیم به این قاعده لاضرر فتوا بدهیم بگوییم هرجا ضرر هست آن حکم برداشته شد آن معامله باطل است یا آن معامله خیاری است یعنی فقه جدیدی لازم است. این را پاسخ دادند نقد کردند فرمایش مرحوم شیخ را، که این فقه جدید لازم نمیآید چرا؟ برای اینکه جهل دو قسم است یا جهل به موضوع است یا جهل به حکم، جهل به حکم در اعصار کنونی جهل تقصیری است جهل قصوری بسیار کم است؛ یعنی اگر کسی در شرایط کنونی که دسترسی به احکام شریعت آسان است بگوید من نمیتوانستم از او پذیرفته نیست, بگوید من جهلم قصوری بود پذیرفته نیست, چون بالأخره هر جایی این احکام شرعی هست و گویندگان احکام فقهی در هر منطقهای هستند, پس نمیشود گفت که جهل کنونی جهل قصوری است, پس جهل تقصیری است هذا اولاً. جهل تقصیری به منزله علم است ثانیاً, احکام علم را دارد و مثل عالم و عامد است. ثالثاً حکم عالم این است که «لاضرر» آن جا را نمیگیرد اصلاً, چرا؟ چون اگر کسی علم دارد که این کار این طور است و دارد اقدام میکند «لاضرر» که مورد اقدام را نمیگیرد, چون «لاضرر» یک قاعده امتنانی است و اگر موردی که خود شخص میداند که به ضرر او است دارد این معامله را دارد انجام میدهد برای اینکه ضرورت دارد و نیاز دارد؛ نظیر اضطرار که در حال اضطرار خانهاش را به زیر قیمت میفروشد برای اینکه بیمارش را معالجه کند این جا ضرر هست و اضطرار هست اما هم «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» (1) در لسان امتنان است هم «لاضرر». جایی که شخص عالم است عامد است به ضرر خود اقدام میکند برای رفع نیاز «لاضرر» که این جا را نمیگیرد که, این ثالثاً. پس جهل اکثری مردم در عصر کنونی یک جهل تقصیری است اولاً جهل تقصیری به منزله علم و عمد است ثانیاً قاعده «لاضرر» و امثال «لاضرر» از علم و عمد منصرف است ثالثا، پس اگر ما بگوییم قاعده «لاضرر» عام است و مستند فقه است جهل و تقصیر را نمیگیرد. میماند جهل قصوری که جهل قصوری بسیار کم است. جهل قصوری با جهل به موضوع مرجع این میتواند قاعده «لاضرر» باشد این دیگر فقه جدید لازم نمیآید, چون فقه جدید لازم نمیآید, پس میشود به قاعده «لاضرر» برای اثبات خیار تمسک کرد, این نقد برخی از فقهای بعدی است نسبت به فرمایش مرحوم شیخ(رضوان الله علیه). برخی از نقدها را شما در فرمایشات مرحوم آقای سید محمد کاظم میبینید بعضی از نقدها را در فرمایش «بعض الاعیان» شیخ مشایخ ما مرحوم آقای شیخ محمد اصفهانی میبینید اینها فرمایشاتشان است. در فرمایشات مرحوم آقای شیخ محمد حسین هم یک گوشهای است که بعد عرض می کنیم. این مناقشه در فرمایش دوم مرحوم شیخ است که این مناقشه و این نقد هم وارد نیست برای اینکه جهل تقصیری به حکم اگر به منزله علم و عمد باشد این در احکام تکلیفی است نه در احکام وضعی, اینکه شنیدید میگویند جاهل مقصر به منزله عامد است؛ یعنی در عذاب نه در صحت و بطلان معاملات. اگر ما یک دلیلی داشته باشیم که آن دلیل اطلاق یا عموم داشته باشد یک، با اطلاق یا عموم جهل تقصیری را به منزله علم و عمد بداند دو، ما در مرحله سوم به اطلاق یا عموم این دلیل تنزیل تمسک میکنیم که جهل تقصیری به منزله عمد است مطلقا, چه در حکم تکلیفی چه در حکم وضعی سه، ما همچنین تنزیلی نداریم. شما از کجا میفرمایید جاهل مقصر به منزله عامد است؟ آیهای دارید؟ روایتی دارید؟ یا نه از مواردی که عقاب را, عذاب را و مانند آن را برای کسی که خلاف شرع میکند طرح میکند از آن جا دارید استفاده میکنید, آنها را ما هم قبول داریم که جاهل مقصر به منزله عامد است این در احکام شرعی است بله این طور است.
1) (13) . التوحید (للصدوق)، ص353.
پرسش: ؟پاسخ: تعبیر به علم که نشد در این «لاضرر» نه علم دخیل است نه جهل, اما اگر شخص عالم عامد بود و ما بخواهیم طبق «لاضرر» جلوی کار او را بگیریم این برخلاف امتنان است این دلیل «لاضرر» از این موعد منصرف است؛ نظیر اضطرار «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعَةُ» یکی از موارد نهگانه اضطرار است. آن وقت کسی مضطر شده به فروش فرش منزلش برای درمان فرزندش, این مضطر است دیگر, این را زیرقیمت هم شبانه میفروشد میگوید این معامله باطل است خب این اضطرار حقیقی است دیگر چون «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی» لسانش لسان منت است اگر ما فتوا به بطلان این معامله دهیم برخلاف امتنان است؛ لذا از این منصرف است مورد علم هم اینچنین است اگر کسی خودش عالم است که در این معامله خسارت میبینید ولی دارد اقدام میکند برای نیازی که دارد, میخواهد مسافرت کند و از این کوی و برزن رخت بربندد این خانهاش را زیرقیمت میفروشد که برود خب یقیناً ضرر میکند اما بگوید این معامله باطل است؟ این برخلاف منت است نمیشود او را فتوا به بطلان دارد, نه اینکه علم شرط است بلکه این دلیل از مورد علم منصرف است, چون لسان, لسان امتنان است. در آن موارد هم همین طور است اگر ما یک دلیلی داشته باشیم که آن دلیل مطلق یا عام باشد یک، و آن دلیل مطلق یا عام جهل تقصیری را تنزیل را کرده باشد به منزله علم دو، ما در مرحله سوم به اطلاق یا عموم دلیل تنزیل تمسک می کنیم که هر جا دلیل از علم منصرف شد از جهل تقصیری هم منصرف است سه, یک همچنین چیزی نداریم. آن مواردی که بزرگان میگویند جهل تقصیری به منزله علم است درباره عقاب و عذاب اخروی است ما هم قبول داریم. در قیامت شخصی که معصیت کرده میخواهند او را عقاب بکنند در سؤال و جواب میگویند چرا معصیت کردی؟ میگوید من نمیدانستم میگویند چرا یاد نگرفتی؟ این درباره عقاب است دیگر. جاهل قاصر جزء مستضعفین فکری است که آیه این را هم استثنا کرده آنهایی که دسترسی نداشتند. الآن هستند بعضی از مناطق دوردست کشورهای کفر و الحاد نشین که احکام شرعی به دست آنها نرسیده و این مستکبرها هم نمیگذارند احکام شرعی به دست آنها برسد خب اینها مستضعفین هستند که لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً (1) اینها معذورند, اما جاهل مقصر, کسی که دسترسی به احکام شرعی داشته باشد اگر نگیرد حکم عالم را دارد. غرض این است که حکم عالم را دارد در عقاب نه حکم عالم را دارد در صحت معامله و امثال ذلک. بنابراین اگر این قاعده «لاضرر» بخواهد عمومیت داشته باشد باید همه موارد را شامل شود و ما دلیل تنزیل نداریم تا شما بگویید که جاهل مقصر به منزله عامد است, بله اگر دلیل تنزیل میداشتیم و آن دلیل تنزیل عموم یا اطلاق میداشت میتوانستید نقد کنید بگویید, چون جاهل مقصر به منزله عامد است دلیل «لاضرر» از آنها منصرف است, میماند جهل قصوری با جهل به موضوع که بسیار کم است در اینگونه از موارد اگر ما طبق قاعده «لاضرر» فتوا به خیار بدهیم و مانند آن فقه جدید لازم نمیآید, میتوانستید بگویید ولی نیست. بنابراین نه نقد اول بر مرحوم شیخ وارد است گفتند که شما که گفتید «لاضرر» نمیتواند سند حکم باشد در مسئله خیار غبن سند شد, را در مسئله جهل به فوریت سند شد, آن جا پاسخ داده شد و آن بیانش گذشت. نه در مسئله تأسیس فقه جدید نقد بزرگان وارد هست, برای اینکه فرمایش ایشان این است که اگر شما بخواهید با «لاضرر» جلوی بسیاری از احکام را بگیرد معامله بسیاری از جاها باید فاسد باشد.
1) (14) . سوره نساء, آیه98.
دو تأیید مرحوم شیخ برای فرمایش خودشان آوردند که نسبت به هر دو تأیید نقد شده و هر دو نقد هم رد شده, پس فرمایش مرحوم شیخ تام است. میماند نقدی که شیخ مشایخ ما مرحوم آقای شیخ محمد حسین اصفهانی( رضوان الله علیه) ایشان بر مرحوم شیخ ایراد کردند. مرحوم شیخ که فرمودند ما نمیتوانیم با «لاضرر» قاعده ثابت کنیم مرحوم آقای شیخ محمد حسین میفرماید که شما میخواهید بگویید که از فساد ضرر لازم میآید و ما نمیخواهیم به وسیله «لاضرر» جلوی فساد را بگیریم, اینکه گفتید اکثر معاملات میشود فاسد یا اکثر معاملات میشود باطل, ما الآن نمیخواهیم جلوی فساد را بگیریم ما میخواهیم جلوی لزوم را بگیریم. (1) شما فرمایش شما این است که اگر ما به قاعده «لاضرر» در موارد جهل به حکم عمل کنیم باید درباره بسیاری از معاملات فتوا به فساد دهیم. ما الآن بحثمان در فساد نیست ما در مقام ثانی بحث میکنیم نه در مقام اول, مقام اول گذشت که معامله صحیح است. الآن بحث در فساد و فساد عقد نیست, بحث در لازم یا خیاری بودن عقد است چکار به فساد دارد. شما فرمودید اگر ما به «لاضرر» عمل کنیم باید که فتوا به فساد بسیاری از معاملات در مورد جهل دهیم اینها درباره فساد بحث نمیکنند. این نقدشان خب خیلی متفتّنانه و محققانه است لکن مغضا و آن لُبّ فرمایش مرحوم شیخ هم همین است که اگر ما بخواهیم در خصوص مقام فتوا دهیم لزومی که منشأ ضرر است این جا برداشته شد در خیلی از موارد باید جلوی لزوم را بگیریم, حالا اگر ما به عموم «لاضرر» عمل کردیم و «لاضرر» آن قدر لسان گویا داشت که بتواند بگوید هر حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد, خب در خیلی از موارد صحت منشأ ضرر است, خب باز فرمایش مرحوم شیخ درست دیگر. آن جا که زیرنویس نشده که اگر لزوم منشأ ضرر بود برداشته میشود ولی اگر صحت منشأ ضرر بود برداشته نمیشود, هر چه که منشأ ضرر است برداشته شده, صحت هم حکم شرعی است دیگر. پس مغضای فرمایش مرحوم شیخ دو چیز است:
1) (15) . حاشیة المکاسب(اصفهانی, ط ـ جدید)، ج5, ص229.
مطلب اول اینکه در خصوص مقام ما, ایشان نمیخواهند درباره صحت و فساد بحث کند تا شما بفرمایید بحث ما در فساد نیست, بحث ما در لزوم است. ایشان در مقام ما میفرمایند که اگر این لزوم منشأ ضرر باشد و ما این لزوم را بخواهیم با «لاضرر» برداریم و جواز به جای لزوم بنشیند و معامله جائز شود؛ یعنی خیاری این از عهده قاعده «لاضرر» برنمیآید, این جا فرمایششان این است.
مطلب دوم این است که اگر «لاضرر» چنین توانی داشته باشد که بتواند هر چه منشأ ضرر است بردارد در اثر جهل بسیاری از معاملاتی که جهال کردند و صحت آن معامله منشأ ضرر است این «لاضرر» باید جلوی صحت آنها را بگیرد نه در مقام ما سخن از فساد است مقام ما سخن از فساد نیست ما از مقام اول گذشتیم و ثابت شد که این معامله فاسد نیست صحیح است, چون اگر فاسد بود که دیگر سخن از خیار نبود. غرض آن است که آیا حکمی که منشأ ضرر است «بالعموم او الاطلاق« میشود با «لاضرر» نفی کرد مرحوم شیخ میفرماید نه, (1) چرا؟ برای اینکه در مقام ما لزوم منشأ ضرر است در بسیاری از موارد صحت منشأ ضرر است آن جا که صحت منشأ ضرر است اگر با «لاضرر» بردارید بسیار باید فتوا بدهید به فساد بسیاری از معاملات افراد جاهل و حال اینکه این میشود فقه جدید.
بنابراین تاکنون اینجا فرمایش مرحوم شیخ روی مبنای خودشان تام است؛ یعنی میتوانند فتوا بدهند که این معامله صحیح است در مقام اول، و معامله لازم است در مقام دوم, لکن چون مبنا نارسا است بنا هم نارسا است. نه در مسئله صحت سخن از اتحاد واجد و فاقد است که ایشان آن راه را طی کردند, نه در مسئله خیار دلیل منحصر به اجماع و قاعده «لاضرر» است.
1) (16) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص100ـ101.
مهم ترین دلیل خیار در اینگونه از موارد تخلف شرط ضمنی است و آن این است که عقد بیع و مانند آن دوبُعدی است و تعهدی که مربوط به بُعد دوم است لرزان و شناور است و شارع مقدس این شرط را که امضا نکرده, بایع و مشتری تعهدی نسبت به امضایشان ندارند و میتوانند معامله را به هم بزنند, اگر خیار طرفینی باشد که چون ممکن است طرفینی باشد و اگر خیار در طرح واحد باشد که خب حکم همین است.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث شرط فاسد دو مقام بود؛ مقام اول این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ مقام ثانی این بود که برفرض اینکه شرط فاسد مفسد عقد نباشد آن عقد لازم است یا خیاری؟ در مقام اول روشن شد که شرط فاسد مفسد عقد نیست لکن این مطلب با چهار مبنا و مسلک تقریر شد؛ یک مسلک و مبنای مختار بود که گذشت, یک مسلک مرحوم شیخ انصاری (1) بود که براساس اتحاد عرفی واجد وصف و فاقد وصف تقریر فرمودند, یک مسلک متعلق به مرحوم آخوند خراسانی (2) بود که براساس تعدد مطلوب تقریر فرمودند, یک مسلک هم مربوط به مرحوم آقا شیخ محمدحسین اصفهانی(رضوان الله علیهم اجمعین) (3) بود که برمبنای اینکه «مشروط بما انه مشروط»، «مقیّد بما انه مقیّد» به انتفاع شرط و قید منتفی میشوند نه ذات مشروط و نه ذات مقیّد. پس اگر «معقود علیه» مشروط بود به یک وصفی و قیدی و آن قید نبود, آن شرط نبود, اصل معقود علیه محفوظ است ذاتش محفوظ است ولو مجموع شرط و مشروط منتفی شده باشد. روی مبنای مختار معلوم شد که چرا عقد لازم است و خیاری نیست, روی مبنای مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) هم روشن شد که چرا این عقد لازم است و خیاری نیست, اما روی مبنای مرحوم آخوند؛ ایشان یک تفاوت مبنایی با مرحوم شیخ در مسئله «لاضرر» دارند که آن خیلی دخیل نیست. مرحوم شیخ نظرشان این است که «لاضرر» مفادش این است که حکمی که منشأ ضرری است برداشته شد. (4) مرحوم آخوند نظرش این است که موضوعی که منشأ ضرر است حکمش برداشته شد. (5) این تفاوت در مورد بحث خیلی مؤثر نیست. مرحوم آخوند یک نقد دقیقانه دارد بعد میفرماید ممکن است فرمایش مرحوم شیخ به همین که ما میگوییم برگردد و وقتی عصاره فرمایش ایشان معلوم شد روشن میشود که روی مبنای ایشان هم این عقد لازم است و خیاری نیست. عصاره فرمایش ایشان این است که چه در مطلب طلب که اصولی است, چه در مبحث عقد که فقهی است, اگر یک وصفی رکن آن شیء باشد چه در بحث اصول و چه در بحث فقه مطلوب واحد است و آن شیء به انتفاع این قید رکنی منتفی است و نه مأمور به امر آمر امتثال کرده است نه در معامله و عوضین مشتری یا بایع آن کالا را تحویل داده است, چرا؟ چون اگر یک چیزی رکن مطلوب بود یا رکن «معقود علیه» بود یقیناً به زوال او آن مطلوب و آن «معقود علیه» از بین میرود و همین رکنیت یک قرینه عام است, برای اینکه اگر یک وقتی در طلب اصولی یا عقد فقهی خواستند بگویند که آن شیء اگر فاقد این وصف باشد باز هم مطلوب است و باز هم معقود است قرینه میخواهد. چرا؟ چون رکن بودن یک شیء برای امری این یک قرینه عامه است براینکه مطلوب همین است و لاغیر, «معقود علیه» همین است و لاغیر. اگر خواستیم در اصول بحث کنیم حکم همین است و اگر خواستیم در فقه بحث کنیم حکم همین است.
«هذا تمام الکلام اذا کان القید رکناً» اما اگر قید رکن نباشد, آن مطلوب و آن معقود در هر دو حال محقق میشود و همین معنا که این قید رکن نیست یک قرینه عامه است که هم مشکل اصول را حل میکند و هم مشکل فقه را حل میکند و هم طلب مولا را تأمین میکند و هم معقود علیه «بایع و مشتری» را تأمین میکند. اگر یک وصفی و شرطی رکن نبود معنایش آن است که مطلوب ما دو مرحله دارد؛ مرحله اول که مطلوب برتر است آن است که واجد این شرط و قید باشد, مرتبه دوم که فروتر است این است که اگر واجد قید نبود فاقد قید هم مطلوب ماست, این معنای وحدت مطلوب تعدد مطلوب است؛ نظیر غسل کردن در آب فرات یا خارج فرات, بالأخره غسل زیارت مطلوب مولا است که در درجه اول آب فرات و اگر نشد با آب دیگر. خب همین که یک وصفی رکن نباشد این قرینه عامه است برای تعدد مطلوب به طوری که اگر مولا در اصول, یا بایع و مشتری در فقه, قصدشان این است که ما فقط واجد شرط را میخواهیم و فاقد شرط را نمیخواهیم باید قرینه نصب کنیم. چرا؟ زیرا همین رکن نبودن, قرینه عامه و قرینه نوعی است برتعدد مطلوب, چون راه فنی این است پس تعبیر مرحوم شیخ (رضوان الله علیه) ـ این اشکالی است که مرحوم آخوند به مرحوم شیخ میکند ـ که فرمود عرف حکم میکند که فاقد عین واجد است این تعبیر فنی نیست ممکن است منظور مرحوم شیخ تعدد مطلوب باشد بعید نیست ولی این تعبیر، تعبیر فنی نیست و نمیشود گفت که عرف میگوید که فاقد عین واجد است؛ اولاً عرف یک همچنین حرفی نمیزند برفرض هم اگر مسامحه کرد و گفت معتبر نیست, این دوتا اشکال را مرحوم آخوند دارند. شما باید بگویید که اگر چیزی رکن نبود مطلوب ما دو مرحله دارد, یک مطلوب عالی یک مطلوب دانی. در درجه اول آن واجد مطلوب است و در درجه دوم فاقد مطلوب است, باید ایشان میفرمودند که که «یکون الفاقد مطلوباً» نه «یحکم العرف بکون الفاقد عین الواجد». روی این تحلیلی که مرحوم آخوند در مبحث اول داشتند که این عقد صحیح است و فاسد نیست همین بیان روشن و دلیل شفاف است بر اینکه این عقد لازم است خیاری نیست. چرا؟ برای اینکه چه در مسئله اصول و چه در مسئله فقه مطلوب متعدد است هم آن جا در صورت فقدان قید, عقد را میتواند امتثال کند هم اینجا اگر چنانچه بایع و مشتری کالای فاقد قید را تحویل و تحول کردند خیاری در کار نیست. چرا؟ برای اینکه مطلوب متعدد است و پیام صیغه عقد هم این است که در درجه اولی ما واجد وصف را میخواهیم, نشد در درجه ثانیه فاقد وصف را میخواهیم پس هردو اقدام کردند, چون هردو اقدام کردند و فاقد وصف هم مورد انشای بایع و مشتری است و وقتی فاقد وصف مورد انشا بود پس این معامله میشود صحیح در مقام اول و میشود لازم در مقام ثانی. چرا؟ اما در مقام اول صحیح است برای اینکه تحت انشا است، اما در مقام دوم فتوا این است که این عقد لازم است و خیاری نیست «للإقدام» برای اینکه شما میگویید اگر این وصف و این قید رکن نبوند این مطلوب دوم بایع و مشتری است اگر مطلوب هست پس تحت انشا آمده و اگر تحت انشا آمده, پس طرفین اقدام کردند واگر اقدام کردند جا برای قاعده «لاضرر» (1) نیست. حالا صرف نظر از آن تفاوت مبنایی این دو بزرگوار قاعده «لاضرر» مورد اقدام را شامل نمیشود شما خودتان میگویید: اگر این شیء فاقد وصف بود هم مورد طلب مولا در اصول و مورد قبول بایع و مشتری در عقد فقهی است, خب اگر اینها اقدام کردند با اقدامشان که قاعده «لاضرر» جاری نیست, چون قاعده «لاضرر» یک قاعده امتنانی است و قاعده «لاضرر» چون قاعده امتنانی است مورد اقدام را شامل نمیشود. تقریبی که خود مرحوم آخوند برای صحت این عقد دارند و همچنین تبیین فرمایش مرحوم شیخ که فرمود ادله «لاضرر» این جا را شامل نمیشود این به خوبی دلالت دارد که روی مبنای مرحوم آخوند جا برای خیار نیست. چرا؟ چون همان طوری که واجد این وصف تحت انشای بایع و مشتری است فاقد این وصف هم در رتبه دوم تحت انشای بایع و مشتری است و وقتی تحت انشا شد, پس اقدام کردند و این را قبول کردند و ضرری دیگر در کار نیست و وقتی ضرر نباشد شما با کدام «لاضرر» میخواهید این را بردارید و بگویید این لزوم منشأ ضرر است, پس معامله خیاری است.
1) (6) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
پرسش: مطلوب نفسانی ایشان فاقد وصف بوده, حتی در آن جایی هم که فاقد وصف هم مطلوب باشد باید قرینه بیاورد.
پاسخ: نه دوتا قرینه نوعی ما داشتیم؛ فرمایش ایشان این است که اگر این وصف رکن باشد خودش یک قرینه عامه و قرینه نوعیه است که فاقد اصلاً مطلوب نیست, چه در مسئله اصول و چه در مسئله فقهی که اگر این وصف رکن باشد و اگر این وصف رکن نباشد هم این مطلب ـ رکن نبودن ـ قرینه عامه و قرینه نوعیه است برای اینکه مطلوب دو چیز است. تعبیر ایشان در تعلیقه شریفشان این است که «المنشأ بصیغة کلّ منهما(الطلب و العقد) شیئان» (1) دو مرحله ای است؛ یعنی آن جا که مولا انشا میکند یا آن جا که بایع و مشتری انشا میکنند یک امر دو مرحله ای را میطلبند این جزء غرائز است هست یک، و همین معنا تحت انشا میآید دو؛ لذا وقتی شما به عرف القا کنید میبینید یک چیز تازه ای نیست و تحمیل بر عرف نیست. عرف میفهمد که در درجه اولی فضیلت غسل زیارت با آب فرات است نشد با آب دیگر, این نظیر تیمم نیست که بگویند حالا آب فرات نشد تیمم کنند.
مرحوم آخوند چه در اصول و چه در فقه این فرمایش را دارند؛ لذا این دو جمله در کنار هم ـ در فرمایشات مرحوم آخوند در تعلیقاتشان هست ـ میفرمایند: چه در طلب چه در عقد. طلب که میفرمایند, ناظر به مسئله اصولی است که مولا طلب میکند. عقد که میفرمایند, ناظر به مسئله فقهی است که بایع و مشتری میبندند. میفرمایند: یک همچنین شیء دو مرتبه ای تحت انشای مولا است در اصول و تحت انشای ایجاب و قبول است در فقه, اگر یک شیء دو مرحله ای تحت انشا بود پس مرحله دوم هم مثل مرحله اول, منتها در مرحله بعدی مورد طلب و مورد قبول هست, چون مورد قبول و مورد اقدام هست دیگر جا برای خیار نیست و این تأملی که مرحوم آخوند دارد تأمل محض نیست ـ امر به تأمل که فرمود ـ این «فتأمل جیّداً» (2) دارد که مستحضرید میگویند این «فتأمل جیّداً» ناظر به دقت مسئله است نه اینکه ما تأمل داریم و مسئله برای ما حل نشده است و قرینه اینکه در تعلیق قبلی فرمود «فافهم» (3) این نشانه غموض مطلب و دقت مطلب است نه نشانه تأمل خود نویسنده. یک وقت هست که نویسنده میخواهد احتیاط کند میگوید «فتأمل» این جا یعنی خیلی مسئله اش روشن و شفاف نیست. یک وقت هست نه برای او خیلی شفاف است, چون مطلب دقیق است به مخاطب میفرماید «فتأمل جیّداً» این تأمل جیّداً که در تعلیقه دوم است و آن فافهمی که در تعلیقه اول است نشان میدهد که مطلب برای ایشان خیلی شفاف و روشن شد, منتها چون پیچیده است دستور دادند که «فافهم» در تعلیقه اول و «فتأمل جیّداً» در تعلیقه دوم. این ظریف کاری های مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) در تعلیقات ایشان نشان میدهد که آن دقت های لازمی که باید در تقریر کتاب مکاسب میشد اعمال نشده. خب خیلی فرق است بین آن مطلب دقیقی که مرحوم شیخ فرمود و مطلب ادقّی که مرحوم آخوند دارد. مرحوم شیخ میفرماید که عرف میگوید واجد و فاقد یکی است. خب اگر عرف میگوید عمداً باید که انسان در صورت وجدان آن شیء فاقد را هم تحویل دهد که حال که این طور نیست اگر واجد موجود است آن مقدم است و اگر آن نبود نوبت به فاقد میرسد. نقد مرحوم آخوند این است که شما نگویید واجد و فاقد یکی است بلکه بگویید فاقد هم در درجه دوم مطلوب است. گرچه در بعضی از فرمایشات مرحوم آخوند این است که شاید مرحوم شیخ ناظر به همین وحدت مطلوب و تعدد مطلوب نظر داشته باشد که ما برآنیم ولی خب دقت در تعبیر, نشان میدهد که مطلب برای ایشان بازتر و شفاف تر شد؛ لذا این تأملی که دارند, چون با جیّداً همراه است نشانه دقت مطلب است و فافهمی که در تعلیقه قبل داشتند این نشانه دقت مطلب است.
فتحصّل که روی مبنای مرحوم آخوند در مسئله شرط فاسد هم عقد صحیح است و هم خیاری نیست, چون این بزرگوارها ـ به استثنای مرحوم آقای نائینی که شرط ضمنی را محور بحث قرار میدهند ـ یا به اجماع تمسک میکنند یا به قاعده «لاضرر» این جا جا برای تمسک به اجماع برای خیاری بودن معامله نیست برای اینکه بزرگان فقهی یا قائل به بطلان معامله اند و میگویند شرط فاسد مفسد عقد است یا اگر قائل به صحت عقدند اصلاً درباره خیار تعرض نکردند. پس کجا میشود از فرمایش آقایان اجماع به دست آورد؟ قاعده «لاضرر» هم که مورد اقدام را شامل نمیشود.
روی مبنای مرحوم آخوند این عقد صحیح است یک، و خیاری نیست دو، گرچه این مبنا مورد قبول واقع نشده بود لکن در مدعا و در فتوا شریکیم؛ یعنی این عقد صحیح است و این عقد لازم که هم مرحوم شیخ این نظر را دارند هم مرحوم آخوند.
مهم ترین رسالت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین است که فرمود «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ» (1) اخلاق وقتی به تمامیتش میرسد که دین به کمال و تمام برسد, چون دین غیرتام و غیر کامل هرگز دارای اخلاق تام و اخلاق کامل نخواهد بود؛ زیرا این اوصاف نفسانی به یک عقیده درونی متکی است که به جهان بینی مرتبط است. وقتی هم که الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی (2) نازل شد؛ یعنی دین کامل شد این دین مجموعه عقاید است و اخلاق است و احکام فقهی و حقوقی و وجود مبارک حضرت هم برای همین معنا آمدند و اخلاق را کامل کردند. حالا که اخلاق را کامل کردند, چون اخلاق به توحید و اعتقاد برمیگردد, یک بیان نورانی در قرآن کریم هست, یک بیان هم از فرمایشات امام صادق(سلام الله علیه)؛ آن بیان نورانی قرآن کریم این است که بسیاری از مؤمنین مشرک اند وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (3) مردم دو قسم هستند: یک عده مشرکند و یک عده مؤمن، مؤمنین هم دو قسم هستند: اکثر مؤمنین مشرک اند وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ, منتها حالا این شرک خفی است و مستور است, شرک جلی و شفاف نیست. در ذیل این آیه وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ از وجود مبارک امام(سلام الله علیه) سؤال شده است که چگونه اکثر مؤمنین مشرک اند این را بارها ملاحظه فرمودید حضرت فرمود اینها مواظب رفتارشان گفتارشان و بیانشان نیستند اینکه میگویند اگر فلان کس نبود «لولا فلان لهلکت» یا گفته میشود اول خدا دوم فلان شخص مشکل ما را حل کردند این یک شرک مرموز است, چون خدا اولی نیست که دومی داشته باشد, خدا همه جریان ها را به عنوان جنود خود معرفی کرده است که لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ (4) و کارها را با مدبّرات انجام میدهد, بدون تفویض و همه کارها به خود ذات اقدس الهی در مسئله احسان و رزق و فضیلت برمیگردد و همه موجودات عالم مجاری کار خدای سبحان هستند. باید گفت خدا را شکر که از این راه مشکل ما را حل کرد که این به عنوان نمونه در آن روایت آمده است.
موارد فراوانی هست که انسان از آن جهت که مؤمن است مشرک نیست و از آن جهت که تبهکار است شرک میورزد. این در روایات هست که «لَا یَزْنِی الزَّانِی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» (1) «ان العاصی لایعصی و هو مؤمن» (2) یعنی در حال ایمان «بما انه الایمان» این توحید رخت برمیبندد. خب طبق این آیه اکثر مؤمنین مشرک اند این یک مطلب.
مطلب دیگر که تحلیلی بعضی از بزرگان کردند و گفتند که هیچ معصیت کنندهای خدا را معصیت نمیکند مگر در حال شرک, یعنی چه؟ یعنی اگر کسی خلاف فرمان خدا را دارد انجام میدهد این یا گرفتار خطاست یا سهو است یا نسیان است یا غفلت است یا اکراه است یا الجا است یا اضطرار است, اگر در این حالات باشد اینها که معصیت نیست بر اساس حدیث رفع (3) اینها عصیان نیست تنها جایی عصیان است که شخص عالماً و عامداً دارد گناه میکند. وقتی شما این علم و عمل را تحلیل میکنید معنایش این است که این شخص میگوید خدایا من میدانم شما این کار را حرام کردید ولی به نظر من باید انجام دهم این عصاره معنای گناه است. اگر روی سهو باشد یا روی نسیان باشد یا روی اضطرار باشد غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا (4) باشد که اختیار از دست آدم دربرود و به آن مرحله برسد اینها که معصیت نیست. در جایی معصیت است که شخص میگوید خدایا من میدانم شما در قرآن فرمودید لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضًا (5) غیبت را حرام کردید ولی به نظر من, من باید انجام دهم که این همان حرف شیطان است. مشکل شیطان همان شرکش بود گفت که شما نظرتان این است که من سجده کنم اما به نظر من، من از او بهترم نباید سجده کنم. این یک سجده نکردن شیطان را ملعون ابد نکرد این رو در روی خدا قرار گرفتن و استکبار و اظهار نظر در برابر خدا این همان شرک است؛ یعنی شما هم نظر دارید من هم نظر دارم, من شریک شما هستم. خب شما هر گناهی را که تحلیل میکنید میبینید که زیربنایش روی شرک است, چون اگر آن حالت ها باشد که اصلاً معصیت نیست آن هفت ـ هشت حالت، وقتی معصیت است که علم و عمد باشد؛ یعنی خدایا میدانم که شما این را فرمودی و این را تحریم کردی, انبیایت هم گفتند من هم فهمیدم اما به نظر من قابل انجام نیست یک طور دیگر باید انجام دهم انسان میشود «شریک الباری»؛ یعنی شما نظرتان این است و من نظرم این است. این بزرگان میگویند که هرمعصیتی را شما تحلیل کنید سر از شرک در میآید منتها این شخص نمیداند و شرک خفی است شرک مستور است وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ خب:
راه علاج چیست؟ راه علاج مستحضرید که در عصر غیبت انتظار ظهور او دستورهای حضرت و اینها خب برکت است و فضیلت است و فوائد فراوانی دارد, اما وقتی زراره از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که ما اگر عصر غیبت را درک کردیم وظیفه ما چیست؟ حضرت فرمود این دعا را بخوانید «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی» (1) ما هدایت میخواهیم نجات از ضلالت میخواهیم. خب این را با حجت عصر باید تأمین کنیم؛ حجت ما قرآن است و عترت. حجت را انسان باید بشناسد و او را باور کند و طبق دستور او عمل کند. خب حجت چرا کلامش حجت است؟ برای اینکه جانشین پیامبر است. ما تا پیامبر را نشناسیم نبوت را نشناسیم جانشین او را نمیشناسیم.
پیامبر چرا حجت است؟ برای اینکه خلیفة الله است و حکم خدا را میگوید, ما تا خدا را نشناسیم و اسماء حسنای او را نشناسیم جانشین او را نمیشناسیم. این دعای سه جمله ای از قوی ترین ادعیه ما در بخش های برهان لمّی است که معرفت باید از بالا شروع شود و اگر کسی خدا را نشناخت نبوت را نمیشناسد و اگر نبوت را نشناخت امامت را نمیشناسد, چون اگر «مستخلف عنه» را نشناخت خلیفه را نمیشناسد. اگر کسی بگوید زید جانشین عمر است خب کسی عمر را نشناسد برای زید حرمتی قائل نیست. وقتی ما برای امام حرمتی قائلیم که «مستخلف عنه»اش را که رسول است بشناسیم وقتی برای رسول حرمت قائلیم که «مستخلف عنه»اش را که «الله» است را بشناسیم؛ لذا همه مراحل علمی به توحید برمیگردد «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ» تنها معرفت حصولی بدون ایمان مراد نیست, طوری من شما را بشناسم که باور کنم. چرا؟ برای اینکه نتیجه ضلالت و هدایت است, ضلالت و هدایت یک امر معرفتی تنها که نیست؛ یعنی در معرفت من راه را خوب تشخیص دهم و در عمل هم این راه به خوبی طی کنم طرزی خودت را به من نشان بده که من حق را بفهمم باور کنم و آن حق را هم طی کنم. اگر من این «مستخلف عنه» را شناختم خلیفه او را میشناسم و اگر خلیفه او را شناختم «خلیفة الخلیفه» را هم میشناسم و این راه بهترین وسیله برای هدایت از ضلالت است. هم شرک جلی را درمان میکند هم شرک خفی را, هیچ کلمه ای به اندازه «لا اله الا الله» نمیارزد.
1) (19) . الکافی(ط- اسلامی)، ج1 ، ص337.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در همان کتاب قیم توحید صدوقشان از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند که نه من و نه هیچ پیامبر دیگری کلمه ای «مِثْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» (1) نیاورده ایم, این میشود توحید. پس اساس کار میشود توحید و اگر توحید تام بود به هیچ وجه شرک نیست و اگر به هیچ وجه شرک نبود, به هیچ وجه معصیت و ضلالت نیست؛ لذا به ما فرمودند بگویید «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی» امیدواریم همه ما به برکت قرآن و عترت به بهترین وجه هدایت شویم انشاءالله.
«والحمد لله رب العالمین»
در مبحث شرط فاسد مفسد عقد است یا نه چند امر مطرح بود: امر اول این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ اگر شرط فاسد مفسد عقد بود, دیگر بحث از خیاری بودن آن عقد مطرح نیست؛ زیرا خیار از احکام عقد صحیح است و اگر شرط فاسد مفسد عقد نبود, بحث از خیاری بودن عقد مطرح است که آیا این عقد لازم است یا خیاری و چون ثابت شد که شرط فاسد مفسد عقد نیست نوبت به مطلب دوم رسید که آیا خیاری است یا نه؟ چهار مبنا در این زمینه ارائه شد مبنای اول که مختار بود به این برمیگشت که ما دو قلمرو و دو حوزه داریم؛ یکی حوزه نقل و انتقال و تبادل و یک حوزه تعهد این شرط فاسد به حوزه تعهد برمیگردد نه به حوزه نقل و انتقال؛ لذا هم عقد صحیح است و هم تعهدی در انجام نیست؛ زیرا این تعهد مشروط بود به شرط فاسد, پس تعهدی در کار نیست.
1) (20) . التوحید(صدوق)، ص18.
مبنای مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این بود که واجد شرط و فاقد شرط هردو یکی هستند, (1) گرچه این بیان تام نبود ولی نتیجهاش این است که این عقد هم صحیح است هم خیاری. فرمایش مرحوم آخوند این بود که بنابر وحدت مطلوب این عقد تام و صحیح نیست ولی بنابر تعدد مطلوب این عقد صحیح است, (2) روی فرمایش ایشان هم باید ملتزم بود که این عقد صحیح است و خیاری. رسیدیم به مبنای مرحوم آقا شیخ محمدحسین(رضوان الله علیه) ایشان فرمایششان این است که «مقیّد بما انه مقیّد» با زبان قید منتفی است و «مشروط بما انه مشروط» با زبان شرط منتفی است, اما ذات مقید و ذات مشروط محفوظ است؛ (3) روی این مبنا هم باید به خیاریت این معامله فتوا داد؛ زیرا اصل عقد محفوظ است و تعهدی هم در کار نیست و وقتی که تعهد بر امضا نبود, چون تعهد مشروط بود و آن شرط از بین رفت. بنابراین عقد صحیح است و خیاری, پس روی همه مبانی چهارگانه عقدی که مشروط به شرط فاسد است صحیح است و خیاری. پس اگر کسی کالایی را خرید و شرط کرد که فروشنده یا خریدار از گمرک یا از بندر غیرقانونی و به صورت قاچاق این کالا را وارد کند این شرط فاسد است ولی معامله صحیح است و منظور از خیار هم در این جا خیار مصطلح که جزء حقوق باشد و به ورثه برسد که در احکام خیار خواهد آمد نیست بلکه منظور از این خیار همان جواز به معنای نفی لزوم است؛ یعنی این معامله دیگر لازم نیست و میتوانند این معامله را به هم بزنند, نه اینکه یک حقی برای ذی حق هست که ورثه این را ارث ببرند که آن حق به وسیله دلیل خاص باید ثابت شود. این جا حداکثر لزوم نفی شده است نه اینکه حق ثابت شده باشد. حتی بنابر مبنای قاعده لاضرر (4) حداکثر لزوم که منشأضرر است منتفی است نه اینکه لاضرر یک لسان اثباتی داشته باشد و بتواند حق جعل کند.
پرسش: آیا جواز حکمی در بیع می توانیم جاری کنیم؟
پاسخ: بله جائز است یعنی میتوانی و لازم نیست؛ این لزوم به معنای وجوب وفا بود و این جواز به معنای عدم وجوب وفاست.
پرسش: این حصر نیست که هر بیعی یا خیاری یا خیاری نیست؟
پاسخ: نه ما حصر عقلی نداریم یعنی حصر هر بیعی یا لازم است یا جائز آن وقت جوازش یا حقی است یا حکمی, چون اگر تقسیم سه ضلعی شد حتماً باید به دو منفصله برگردد وگرنه ما تقسیم سه ضلعی حقیقی نخواهیم داشت, چون منفصل حقیقی که سه ضلع ندارد آن «مانعة الجمع» است و «مانعة الخلو» است که ممکن است اضلاع کثیر داشته باشد وگرنه منفصل حقیقیه که اجتماع مقدم و تالی محال، ارتفاعش محال، برای اینکه اینها نقیضین هستند در منفصل حقیقیه مقدم و تالی نقیض هم هستند و شیء هم که بیش از یک نقیض ندارد, چون در منفصل حقیقیه مقدم و تالی نقیض هم هستند و نقیضان جمعشان محال, رفعشان محال؛ لذا میگویند منفصل حقیقیه جمع مقدم و تالی محال، رفع مقدم و تالی محال و اگر یک چنین چیزی شد؛ یعنی ما اگر سه ضلعی داشتیم حتماً باید به دوتا منفصله برگردد به این صورت بگوییم که عقد یا لازم است یا نه و اگر لازم نبود یا جواز حقی است یا جواز حکمی. جواز حقی دلیل میخواهد جواز حکمی هم اینکه لزوم رفع شود حکماً جائز است.
امر ثانی که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) مطرح کردند این است که آیا اسقاط شرط فاسد باعث صحت عقد است یا نه؟ (1) بیان ذلک این است که اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد است, یک فرع بعدی داریم. اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد نیست, یک فرع دیگر داریم و آن این است که اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد نیست, این عقد صحیح است. فرع دیگرش این است که حالا که این عقد صحیح است عقد لازم است یا عقد خیاری؟ که این بحث گذشت. اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد است, فرع بعدیاش همین است که به عنوان امر ثانی ذکر شده و آن این است که اگر شرط فاسد مفسد عقد بود, بعد از عقد طرفین راضی شدند به خود آن عقد بدون شرط, آیا این قابل تصحیح است یا نه؟ یعنی اینها شرط کردند که این کالا را قاچاق از گمرک وارد کنند, این شرط فاسد است اگر گفتیم شرط فاسد مفسد این عقد است, پس این عقد صحیح نیست, آیا رضای بعدی اینها به همین اصل عقد بدون آن شرط کافی است و مصحح این عقد است یا نه؟ پس اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد نیست, یک فرع بعدی او را همراهی میکند و آن این است که این عقد لازم است یا خیاری و اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد هست و این عقد فاسد هست یک فرع بعدی مطرح است و آن این است که اگر بعداً اینها راضی شدند به اصل عقد بدون شرط آیا رضای بعدی مصحح است یا نه؟ این را مرحوم شیخ به عنوان «الامر الثانی» ذکر کردند. مطلب دیگری که در تبیین این امر ثانی هست این است که این عبارت، عبارت نارسایی است. فرمایششان این است که آیا اسقاط شرط کافی است برای صحت آن عقد یا نه؟ هنگام عقد شرط کردند به یک امری که آن امر فاسد است, حالا بعد آمدند راضی شدند که ما بدون آن شرط هم قبول داریم و این شرط را ساقط کردند, اسقاط این شرط آیا مصحح عقد است یا نه؟ این تعبیر یک نقص فنی دارد و آن این است که اگر انسان ملکی را در ذمه کسی مالک باشد میتواند ابراء کند, حقی را در ذمه کسی مالک باشد میتواند اسقاط کند, اما جائی که نه ملک است نه حق و چیزی را در دست ندارد, چه را اسقاط کند؟ اینکه خودش ساقط است شرعاً, اینکه زائل است شرعاً, زائل شرعی را شما ازاله کنید؟ ساقط شرعی را اسقاط کنید؟ حکمی نداری, حقی نداری, مالی نداری اسقاط کنی. پس این عبارت متن مکاسب که آیا اسقاط شرط فاسد مصحح عقد است این فنی نیست.
1) (5) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص102.
پرسش: خمر اگر مالکیت ندارد, حق اختصاصی دارد.
پاسخ: بسیار خب چون حق اختصاص دارد میشود اسقاط کرد. غرض این است که شرط فاسد, اما «جعل العنب خمراً» این ملک کسی نیست. کالا را از راه قاچاق وارد کنیم, این نه حق است نه ملک ولی اگر یک عین خارجی باشد و یک حق اختصاصی داشته باشد, بله. اما وقتی که خودش تعهد است, این تعهد نه ملک است نه حق و وقتی نه ملک بود نه حق آدم چه را اسقاط کند؟ خودش ساقط است که، اگر این «کان لم یکن» است وجهی برای اسقاط ندارد. البته مرحوم شیخ و سائر بزرگان(رضوان الله علیهم) یقیناً به این نکته عنایت دارند ولی خب یک تعبیر رایجی است که اسقاط شرط فاسد مصحح عقد است یا نه؟ اما بازگشت آن به این است که اگر بعداً راضی شدند به آن ذات عقد که بدون شرط باشد, آیا کافی است یا کافی نیست؟ روح این مطلب به این برمیگردد. این تصحیح متن است.
تحلیل مسئله این است که اگر عقدی مشروط بود به شرط فاسد و این شرط فاسد مفسد عقد بود, آیا میتوان با صرف نظر کردن از شرط و رضایت دادن به ذات عقد بدون شرط آن عقد را تصحیح کرد یا نه؟ «فیه وجهان و قولان» و برخی هم متوقف هستند. وجه تصحیح آن است که این عقد همه شرایط را دارا است, منتها رضای او قبلاً مشروط بود به شرط فاسد, این رضا مشکل داشت. الآن که طرفین از شرط صرف نظر کردند و راضی شدند به عقد بدون شرط, این عقد واجد جمیع شرایط است؛ نمونه ای هم در شرح است و آن عقد مُکرَه و عقد فضولی است. اگر کسی را اکراه کردند که مالش را بفروشد این شخص مُکرَهاً صیغه بیع اجرا کرد و سند را امضا کرد این عقد همه شرایط را داراست؛ یعنی عاقد بالغ و عاقل است سفیه نیست, مالک است و فضول نیست, «معقود علیه» هم ملک طلق است, مباح است و قابل خرید و فروش است, فقط یک کمبودی دارد و آن رضایت است. شما در عقد مکره مگر فتوا نمیدهید که اگر بعد از عقد خود این شخص راضی شد و اجازه داد این عقد کافی است؟ پس معلوم میشود که رضای «مقارن» لازم نیست, رضای «لاحق» کار رضای «مقارن» را میکند, این یک نمونه. در جریان عقد فضولی هم همین طور است؛ اگر فضول مال کسی را بفروشد, این فضول وقتی مال کسی را فروخت همه شرایط عقد هست به استثنای رضای مالک و وقتی مالک بعداً فهمید و رضایت داد, این عقد صحیح میشود. پس معلوم میشود که رضای «مقارن» لازم نیست, رضای «لاحق» هم کافی است. پس اصل مسئله به این صورت تحلیل میشود که شرط فاسد که مفسد عقد است اگر بعداً طرفین حق شرط را اسقاط کنند و راضی شوند به ذات عقد, این عقد باید صحیح باشد و رضای «لاحق» مثل رضای «مقارن» است؛ نمونه اش هم مسئله عقد مُکرَه است و عقد فضولی؛ این سخن کسانی که قائل هستند که اسقاط شرط و رضای به ذات عقد برای تصحیح عقد کافی است. اما وجه عدم تصحیح آن است که ما یک امر پراکنده لازم نداریم, اینکه شما گفتید عقد باید این امور را داشته باشد؛ شرایط عقد باشد, ایجاب و قبول باید شرایطش را داشته باشد, عاقد باید شرایطش را داشته باشد, «معقود علیهما» باید شرایطش را داشته باشد, یک چیز دیگر هم باید اضافه کنید. ما اینها را پراکنده نمیخواهیم, اینها را در ظرف عقد میخواهیم؛ یعنی در حین عقد، عقد باید واجد شرایط خودش باشد, ایجاب و قبول باید باشد, حالا اگر کسی لفظ را لازم دانست و آن صیغه ایجاب را غلط خواند, بعداً اگر صحیح بخواند که مشکل را حل نمیکند, برای اینکه قبول قبلاً گذشت و این ایجاب را بعد از دو روز صحیحاً دارد تلفظ میکند, این کافی نیست. اگر گفته شد که عقد شرایطی دارد, عاقد شرایطی دارد, «معقود علیه» شرایطی دارد, اینچنین نیست که اینها پراکنده هم باشد کافی است بلکه باید جمع باشد. میماند آنچه که شما در مسئله مُکرَه و فضولی گفتید که آن را هم توضیح خواهیم داد. در مقام ما تمام انشا و قصد طرفین به عقد مشروط و مقیّد تعلق گرفته است, پس محور اصلی انشا عقد مشروط است و عقد مقیّد, محور اصلی رضا عقد مشروط است و عقد موقت و مبنا هم این شد که شرط فاسد مفسد این عقد است, چون این شرط فاسد است حالا این عقد فاسد شد. حالا شما بعد میخواهید بگویید که ما از شرط صرف نظر کردیم و راضی هستیم به ذات عقد, آن عقد فاسد را میخواهید تصحیح کنید, پس عقد «وقع فاسداً» شما میخواهید یک فاسدی را تصحیح کنید, نه یک معلّقی را.
فرق است بین عقد مُکرَه و عقد فضولی و عقدی که مشروط بود به شرط فاسد. در عقد مکره عقد باطل نیست این معلّق است, عقد فضولی باطل نیست این معلّق است, اگر عقد فضولی باطل بود که با رضای مالک حل نمیشد که, اگر عقد مکره باطل بود که با رضای بایع حل نمیشد که ـ بعضی وقت ها ـ عقد فضولی از عقود صحیحه است, منتها یک کمبودی دارد و آن کمبود با رضای مالک حل میشود و عقد مکره یک کمبودی دارد آن حل میشود, ولی شما در مسئله شرط فاسد فتوا دادید که شرط فاسد مفسد عقد است, پس این عقد «وقع باطلاً» سرّش آن است که تمام انشاء متوجه این ذات مقیّد شد و شما هم پذیرفتید که شرط فاسد مفسد عقد است, پس انشاء صحیحی در کار نیست؛ بعدها که اینها راضی میشوند, به چه راضی میشوند؟ راضی میشوند به چیزی که منشأ نیست, «معقودعلیه» نیست, عقد روی او واقع نشده و آنچه را که انشا کرده اند و عقد روی او واقع شده به او راضی نیستند. ما که دوتا انشاء نداریم این یک انشاء است؛ انشاء آمده روی مشروط و شما که به مشروط راضی نیستید, انشاء آمده روی مقیّد و شما که به مقیّد راضی نیستید, آنچه را که شما راضی هستید که منشأ نیست, آنچه که شما راضی هستید که مقصود نبود و معقود نیست, آنچه را آنها انشاء کردند شما راضی نیستید و با مُکرَه و فضولی خیلی فرق جدی دارد؛ زیرا در عقد مُکرَه و در عقد فضولی این کسی را که وادار کردند که فرشش را بفروشد آن انشا کرده و عقد را روی همین فرش خوانده, منتها راضی نبود الآن راضی است. رضا خورده به امری که مورد انشاست و فضول هم همین کار را کرده؛ فضول آمده مال زید را فروخته, همین مال را فروخته, «معقود علیه» همین است, مورد انشا همین است, فقط رضای مالک نیست که بعد رضای مالک ضمیمه شده. آن رضای «لاحق» همتای رضای «مقارن» است که با «معقود علیه» و منشأ هماهنگ باشد. در عقد مُکرَه و در عقد فضول ما یک مشکل داشتیم و آن این است که انشا شده روی فروش همین مال معین؛ مثل فرش, منتها رضا نبود بعداً رضا ملحق شد و این رضای ملحق کار رضای مقارن را کرد, آنچه که مرضی است همان است که منشأ است و آنچه که منشأ بود همان است که مرضی است. در مسئله عقد فضولی هم به شرح ایضاً [همچنین]؛ در عقد فضولی, فضول مال مردم را فروخته, فرش مردم را فروخته, بیع روی همین فرش است, بعد رضایت مالک هم روی همین فرش است, آن مرضی همان منشأ است, منشأ همان مرضی است, منتها رضا باید «مقارن» باشد نبود, حالا رضای «لاحق» کار رضای «مقارن» را انجام میدهد. ولی در مقام ما که شما فتوا دادید شرط فاسد مفسد عقد است, انشا رفته روی مشروط, بعد رضای «لاحق» میآید روی چیزی که منشأ نیست. اگر شما فتوای مرحوم شیخ را قبول کردید که واجد و فاقد یکی است, باید فتوا به صحت عقد بدهید و اگر فتوای مرحوم آخوند را قبول کردید که تعدد مطلوب است, باید فتوا به صحت عقد بدهید. شما که هیچ کدام از این مبانی را نپذیرفتید و گفتید شرط فاسد مفسد عقد است, اگر شرط فاسد مفسد عقد بود, پس این عقد «کان لم یکن» است آن وقت چه چیزی را شما میخواهید اصلاح کنید؟ با رضای محض, بدون انشا؟ بله, اگر کسی فتوای مرحوم آخوند را قبول کند ـ که تعدد مطلوب است ـ این در درجه اولی فتوا به صحت عقد میدهد یا مبنای مرحوم شیخ را پذیرفته باشد که واجد و فاقد «لدی العرف» یکی است, این در درجه اولی فتوا به صحت عقد میدهد و این شرط فاسد را مفسد نمیداند. اگر شرط فاسد را مفسد دانستید معنایش این است که این شرط در حوزه و در قلمرو عقد دخیل است وقتی که در قلمرو عقد دخیل شد, انشا مستقیماً رفته روی مشروط و مقیّد, بعد شما بخواهید رضایت دهید به خود ذات مقیّد بدون قید, به ذات مشروط بدون شرط, آنکه منشأ است که مرضی نیست, آنچه که مرضی هست منشأ نیست. بنابراین راهی برای اینکه رضای بعدی مصحّح عقد باشد وجود ندارد. میماند فرمایشی که مرحوم علامه در تذکره ذکر کردند و مرحوم شیخ (1) این را در بخش پایانی فرمایش ذکر کرد که مرحوم علامه در تذکره احتمال «ایقاف» (2) داد:
احتمال «ایقاف»؛ یعنی این عقد موقوف باشد به رضای بعدی, اگر خود این عقد لرزان باشد و متوقف باشد به رضای بعدی, آنگاه میشود گفت که اگر بعداً به ذات عقد بدون قید, به ذات مشروط بدون شرط, راضی شدند این صحیح است.
ایقاف به چه معناست؟ در مسئله عقد فضولی که دلیل خاص داریم, این معلق نیست بلکه این همه شرایط را دارا است به استثنای رضا و وقتی که رضا ضمیمه شد این عقد ارتباط پیدا میکند به صاحبش, حالا یا کاشف است یا ناقل, اما این جا جا برای «ایقاف» نیست. در مسئله عقد فضولی قبلاً هم ملاحظه فرمودید این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) که جمع محلّی به الف و لام است, معنایش این است که به همه عقدها وفا کنید که مکلف مأمور باشد به وفای به جمیع عقود, بلکه این جمع در مقابل جمع است؛ یعنی «ایها المکلفون فالیوف کل مکلف بعقده» هرکسی عقد خودش را وفا کند, نه اینکه شما همه عقود را وفا کنید که وفای به عقود دیگران هم به عهده ما باشد, این طور که نیست بلکه معنایش این است که بر هرکسی واجب است که به عقد خود وفا کند که معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ است.
در جریان عقد فضولی این عقد وفادار نیست, چرا؟ برای اینکه مخاطب ندارد, چه کسی باید وفا کند؟ فضول که مالک نیست تا مأمور به وفا باشد, آن مالک که عقدی نبسته تا مأمور وفا باشد, اما وقتی اجازه داد, این اجازه، این عقد شناور و سرگردان را به او مرتبط میکند و میشود «عقده» و وقتی «عقده» شد آن وقت «فالیوف کل رجل منکم بعقده» شامل حالش میشود, این جا جای توقف است؛ یعنی این عقد سرگردان است. آنکه عاقد بود که راضی باشد یا راضی نباشد اثری ندارد «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ» (2) ـ آن مالک ـ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (3) «تراض» رضایت آن مالک نه بیگانه و فضول. پس عقد، عقد فضول نیست, عقد مالک هم نیست برای اینکه او انشاء نکرده, این عقد را میگویند متوقف است, سرگردان است, اگر رضای مالک ملحق شد این تثبیت میشود این عقد میشود «عقده» و وقتی «عقده» شد «فالیوف کل رجل منکم بعقده» شاملش میشود, اما در این جا جا برای توقف نیست, خود مالک عقد کرده, خود مالک عقد کرده «مشروطاً بکذا» و شما هم فتوا دادید به فساد این عقد, چون تمام بحث های امر ثانی متفرع بر آن است که شرط فاسد مفسد عقد باشد, اگر شرط فاسد مفسد عقد نباشد که عقد صحیح است. بنابراین تنظیم بحث این خواهد بود که اگر گفتیم شرط فاسد مفسد نیست و یک امر ثانی او را همراهی میکند, حالا که این عقد صحیح است, عقد لازم است یا خیاری. اگر گفتیم شرط فاسد مفسد هست, یک امر دیگری او را همراهی میکند و آن اینکه آیا رضای بعدی برای تصحیح کافی است یا نه؟ در آن جا روشن شد که مقتضی صحت موجود است و مانع صحت مفقود یک، مقتضی خیاریت موجود است و مانع خیاریت مفقود دو، در این جا نظر این است که اگر گفتیم شرط فاسد مفسد است, مقتضی فساد موجود است و مانع فساد مفقود و مقتضی فساد موجود است و رضای بعدی مصحّح نخواهد بود و ایقافی که مرحوم علامه در تذکره فرمودند این توجیه فقهی ندارد.
«والحمد لله رب العالمین»
قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) چهار بخش داشت؛
بخش اول این بود که شرط چیست؟ آیا باید در ضمن یک عقدی باشد یا اگر ابتدایی شد عنوان شرط بر او صادق است و مشمول ادله «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست؟
بخش دوم شرایط صحت شرط بود،
بخش سوم احکام شرط صحیح بود، بخش چهارم احکام شرط فاسد،
بخش چهارم چهارتا مسئله دارد که سه مسئله اش مورد بحث شد یا دارد میشود و مسئله چهارم مانده. مسئله اول از مسائل چهارگانه بخش چهارم این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ مسئله دوم این بود که اگر این شرط فاسد را اسقاط کردند حکمش چیست؟ مسئله سومی که مرحوم شیخ مطرح کردند این است که اگر شرط فاسد قبل از عقد لفظاً ذکر بشود این یک، و در متن عقد لفظاً ذکر نشود این دو، و عقد با او ارتباط معنوی داشته باشد, ارتباط رضائی داشته باشد که رضا به او منوط باشد این سه، آیا این شرط قبل از عقد که فاسد است عقد را فاسد میکند یا نه؟ (2) این صورت مسئله است. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند دو وجه است که مبنی بر دو مبنا است و یک قول ثالثی هم از مسالک (3) مرحوم شهید بعداً نقل میکند. آن دو وجه و دو قول که مبتنی بر دو مبنا است این است که اگر ما گفتیم شرطی که قبل از عقد ذکر شد و «معناً» در عقد ملحوظ بود ولی «لفظاً» در عقد ذکر نشد, چنین شرطی که قبل از عقد بود آیا حکم شرط مقارن را دارد یا ندارد؟
معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این است که شرط سابق که در متن عقد تصریح نشده حکم شرط ابتدایی را دارد و حکم شرط مقارن را ندارد. برخی از بزرگان نظرشان این است که شرطی که قبل از عقد لفظاً واقع شد و در متن عقد لفظاً ذکر نشد لکن «معناً» به آن مربوط بود این حکم شرط ابتدایی را ندارد بلکه این حکم شرط مقارن را دارد. پس اگر گفتیم این شرط حکم شرط مقارن را دارد, چون فاسد است عقد را فاسد میکند و چون حکم شرط مقارن را ندارد ولو فاسد باشد عقد را فاسد نمیکند. پس آنها که قائل هستند شرط فاسد مفسد عقد است اگر این شرط سابق را به منزله شرط مقارن بدانیم, این عقد باید فاسد باشد. آنها که میگویند شرط فاسد مفسد عقد نیست که خود مرحوم شیخ هم همین فرمایش را دارند, اگر ما شرط سابق را به منزله شرط مقارن بدانیم که یقیناً مفسد نیست, برای اینکه خود شرط فاسد هم مفسد نیست, به هر تقدیر این شرط قبل از عقد سهمی دارد یا سهمی ندارد؟ قول سوم که از مسالک مرحوم شهید نقل میشود آن به بحث بعدی برمیگردد. این متن فرمایش مرحوم شیخ است. لکن این متن وقتی باز شود میبینیم بدون نقد نیست؛ زیرا این شرط یا فاسد است, نظیر «جعل العنب خمراً»، «جعل الخشب صنما» یا فسادش از آن جهت است که به منزله شرط ابتدایی است, چون ما سه قسم شرط داریم؛ یک شرطی که در متن عقد ذکر میشود که این مشمول ادله «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست یک شرطی که قبل از عقد ذکر میشود و عقد منوطاً به او انشا میشود و این شرط در متن عقد ذکر نمیشود گرچه قبل از عقد لفظاً ذکر شد ولی لفظاً در متن عقد ذکر نمیشود, لکن رضا منوط به اوست این دو قسم، یک قسم شرط ابتدایی محض است که اصلاً کاری با عقد ندارد, نه قبل از عقد بود نه بعد از عقد بود شرط ابتدایی محض است. این شرطی که قبل از عقد واقع شد لفظاً و در متن عقد ذکر نشده لکن رضا منوط به اوست آیا این به منزله شرط مقارن است که حکم شرط مقارن را دارد؟ آنها که قائل هستند شرط فاسد مفسد عقد است این جا فتوا به افساد میدهند و آنها که میگویند شرط فاسد مفسد عقد نیست این جا فتوا به بطلان نمیدهند. اما آنها که میگویند شرط مذکور قبل از عقد به منزله شرط مقارن نیست فساد او اثر نمیگذارد و بیگانه است؛ مثل شرط ابتدائی. شرط ابتدایی اصلاً تأثیری ندارد و ارتباطی با قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» ندارد. این مطلب وقتی باز شود میبینیم خالی از نقد نیست؛ باز شدنش به این است که این شرطی که فاسد است فسادش یا برای این است که خلاف شرع است که شرط کرده که «جعل العنب خمراً» یا«جعل الخشب صنما» یا به اصطلاح روز شرط کردند که این کالای تجاری را قاچاق وارد کشور کند و از گمرک غیر قانونی با رشوه وارد کند و مانند آن که این شرط مشروع نیست و ممکن است به عقد آسیب برساند. گاهی شرط فاسد است و فسادش برای این است که در متن عقد ذکر نشده و هر شرطی که قبل از عقد ذکر شود و در متن عقد ذکر نشود حکم شرط ابتدایی محض را دارد و فسادش از این جهت است که در متن عقد نیست این شرط نافذ نیست. پس شرط «قبل العقد» فسادش یا برای آن است که خلاف شرع است یا برای آن است که مشمول ادله «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نیست.
دو قسم فساد داریم؛ شرط در ضمن عقد فسادش یک قسم است و آن این است که خلاف شرع باشد, اما شرط «قبل العقد» فسادش از دو ناحیه است؛ یکی اینکه خلاف شرع باشد یا اینکه این شرطی که قبل از عقد ذکر شد و در متن عقد ذکر نشد اگر به منزله شرط ابتدایی محض باشد این شرط فاسد است, آیا این فساد هم باعث فساد عقد میشود یا نه؟ لذا ما باید در دو مرحله بحث کنیم دوتا مسئله است یک مسئله یک مرحله این است که این شرطی که فاسد است, چون خلاف شرع است فاسد است یکی اینکه این شرط که فاسد است به منزله شرط ابتدایی است.
برای اینکه روشن شود متن مرحوم شیخ که باز شده خالی از نقد نیست, این است که در مرحله اولی و در مسئله اولی آن جائی که شرط فاسد است چون خلاف شرع است بحث کنیم تا برسیم به جایی که خود شرط شرعاً صحیح است ولی چون ابتدایی است فاسد است. ایشان فرمودند که اگر شرط «قبل العقد» به منزله شرط مقارن باشد فساد این سرایت میکند به عقد, اما اگر بگوییم شرط «قبل العقد» به منزله شرط مقارن نیست این فسادش سرایت نمیکند. این مبنا تام نیست. چرا؟ برای اینکه مسئله نفوذ یک مرحله است, مسئله افساد مرحله ای دیگر است و ما اگر گفتیم شرط مذکور «قبل العقد» حکم شرط مقارن را دارد این فرمایش شما درست است این هم نافذ است مشمول «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست؛ یعنی شرط است و هم اینکه به عقل سرایت میکند, اما اگر گفتیم نه شرط «قبل العقد» به منزله شرط مقارن عقد نیست این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شاملش نمیشود لکن آنها که میگفتند شرط فاسد مفسد عقد است مهم ترین دلیلشان چه بود؟
مهم ترین دلیل این بود که در صحت معامله دو عنصر لازم است یکی تجارت یکی رضایت که فرمود إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (1) رضایت طرفین منوط بود به این شرط, پس رضایت مطلق نبود, منوط بود و چون این شرط فاسد است و «کالعدم» است پس قیدی از قیود رضایت منتفی است وقتی قیدی از قیود رضایت منتفی شد این عقد باید باطل باشد حالا شما مرحوم آقا سید محمد کاظم، مرحوم آخوند خراسانی، مرحوم آقاشیخ محمدحسین اصفهانی(رضوان الله علیهم اجمعین) هرکدام با مبانی خاص خودتان این عقد را تصحیح کردید مطلب دیگری است ولی آنکه میگوید شرط فاسد مفسد عقد است منتظر این نیست که ببیند این شرط در متن عقد بود یا قبل از عقد و قبل از عقد هم لغو است. بله لغو هست ولی رضایت اینها رضایت «مشروطٌ له» مقیّد به اوست این جا رضایت حاصل نیست. چرا؟ شرط فاسدی که در ضمن عقد است عقد را فاسد میکند برای اینکه میگفتند تجارت باید روی رضایت باشد یک، رضایت این جا مقیّد به شرط است دو، شرط منتفی است سه، رضایت منتفی است چهار، حالا شما آمدید فرمودید که واجد و فاقد یکی است, (2) مرحوم آخوند فرمود تعدد مطلوب است, (3) مرحوم آقا شیخ محمد حسین فرمود ذات مقیّد باقی است گرچه غیر رفته باشد. (4) اینها راهحلی است که شما نشان دادید شما که روی مبنای خودتان نمیگویید روی مبنای کسی میگویید که میگوید شرط فاسد مفسد است. آنکه میگوید شرط فاسد مفسد است برای این نمیگوید که چون داخل در عقد است این میگوید رضای او مقیّد است به یک امری که شارع او را امضا نکرده, پس او هم راضی نیست, چون بدون آن قید که این راضی نیست حالا یا دانسته یا ندانسته بالأخره رضایت این شخص مبتنی است بر آن قید، قید که منتفی باشد رضایت منتفی است.
پرسش: ؟پاسخ: رضایت به این قید است, این شرط را قبلاً ذکر کردند یک، الآن که از او صرف نظر نکردند, عقد منوطاً به او واقع شده, منتها این شرط را «بالصراحه» در متن عقد ذکر نکردند وگرنه اگر شرطی را قبلاً گفته باشند بعد کلاً از او صرف نظر کرده باشند رابطه آن شرط و عقد منتفی است وقتی رابطه قطع شود آن چه صحیح باشد و چه فاسد باشد کاری با شرط ندارد. اگر رابطه کلاً منتفی باشد که رأساً از محل بحث بیرون است, این نکته را ما عمداً توضیح دادیم و اصرار داشتیم که محفوظ بماند برای اینکه صورت مسئله خوب روشن شود وگرنه آنکه در متن مکاسب است این است که اگر شرطی را قبل از عقد ذکر کنند و در متن عقد ذکر نکنند, در متن عقد ذکر نکنند آیا آن معنا ملحوظ است یا ملحوظ نیست؟ یک وقت هست در متن عقد ذکر نمیکنند کاملاً از او منقطع هستند این رأساً از محل بحث بیرون است. باید این شرطی که قبل از عقد لفظاً ذکر شد این عقد بعدی «مبنیاً علی ذلک الشرط» انشا شود منتها در متن عقد شرط نیست وگرنه اگر از او کلاً صرف نظر کردند این به هیچ وجه ارتباطی با عقد ندارد تا شما در فقه بحث کنید که یک چیزی بیگانه است. بنابراین محل بحث آ نجائی است که شرطی قبل از عقد ذکر شود لفظاً, در متن عقد ذکر نشود لفظاً, لکن عقد «مبنیاً علی ذلک الشرط» انشا شود که رضا مقیّد باشد وگرنه اگر از او صرف نظر کرده باشند همان طوری که لفظش را در متن عقد نمیآورند معنا و قیدش را هم در متن عقد نیاورند و عقد منقطع از او باشد که هیچ وجهی ندارد فساد او در عقد سرایت کند.
پرسش: ؟پاسخ: اگر گفتیم چنین شرطی به منزله مذکور در ضمن عقد است و مقارن است حکم شرط فاسد مفسد است بر او بار است, اما اگر گفتیم نه شرط خودش باید ذکر شود همان طوری که گفتند صیغه باید خوانده شود آن بزرگوارانی که میگفتند صیغه باید خوانده شود یا عربی یا عبری یا فارسی یا سریانی, بالأخره صیغه باید خوانده بشود اینها میگویند لفظاً که گفته شد قبل از عقد گفته شد در متن عقد هم باید بیاید اگر در متن عقد نیامده آیا شرطی که مذکور است لفظاً قبل از عقد و در متن عقد نیامده به منزله شرط مذکور در متن عقد است یک، یا به منزله شرط ابتدایی محض است که منقطع «عن العقد» باشد دو «وجهان و قولان» اما این فرمایش مرحوم شیخ که فرمود اگر این شرط قبل از عقد باشد و ما بنایمان بر این باشد که تأثیر ندارد و نافذ نیست شرطی که قبل از عقد ذکر شده و در متن عقد ذکر نشده این شرط نافذ نیست فساد او به عقد سرایت نمیکند این تام نیست چرا؟ برای اینکه آنها که میگفتند شرط فاسد مفسد عقد است روی چه جهت میگفتند؟ میگفتند که چون این امر خلاف شرع است و رضایت «مشروطٌ له» هم مقیّد به این است, پس «مشروطٌ له» بدون این شرط راضی نیست, چون رضایت ندارد تجارت «لا عن تراض» است نه تجارت «عن تراض» این حرفشان بود این اثر ندارد که ما بگوییم که شرط قبل از عقد به منزله شرط مقارن است یا نه؟ بنابراین عنایت فرمودید که این سخن مرحوم شیخ ناصواب است که اگر ما گفتیم شرط مذکور «قبل العقد» به منزله شرط مذکور در متن عقد نیست این شرط فاسد مفسد نیست, روی مبنای کسانی که میگویند شرط فاسد مفسد است این شرط فاسد مفسد نیست. میخواهم عرض کنم روی مبنای کسانی که میگویند شرط فاسد مفسد است این شرط هم مفسد است. چرا؟ برای اینکه شما دلیلشان را باید ببینید دلیلشان این نیست که چون این شرط در متن عقد ذکر شده, دلیلشان این است که رضای «مشروطٌ له» مقیّد است و مقیّد به انتفاع قید منتفی میشود پس رضای او منتفی است پس این تجارت «لا عن تراض» است این تجارت باطل میشود این خلاصه استدلال آنها بود. بنابراین این کاری ندارد که آیا این شرط نافذ است یا نه «فهاهنا امران» یکی اینکه این شرط نافذ است یا نه؟ «کل علی رأیه» دوم اینکه چه ما بگوییم شرط قبل از عقد نافذ است و چه نگوییم شرط «قبل العقد» نافذ است این کار خودش را میکند. میبینید خیلی فرق است برای اینکه دلیل آن آقایانی که میگفتند شرط فاسد مفسد است این بود که رضای «مشروطٌ له» مقیّد است به این شرط این میگوید که به این شرط من کالای کشتی را به شما میفروشم که شما از فلان بندر قاچاق وارد کنید یا ترخیص کالا را از راه قانونی نشود برای ما مشکل ایجاد بکند از این حرفها وگرنه نمیفروشیم خب این شرط خلاف شرع است و آن هم معاملهاش را مشروط کرده به این مقید کرده به این بدون این هم راضی نیست پس میشود تجارت «لا عن تراض» پس باید دید که دلیل قائلین به فساد که شرط فاسد مفسد عقد است چیست؟ نه اینکه این شرط «قبل العقد» آیا به منزله شرط مقارن عقد است.
«هذا تمام الکلام فی المرحلة الاولی و فی المسئلة الاولی» که شرط «قبل العقد» فاسد باشد کما هو مفروض مسئله, اما اگر شرط قبل العقد صحیح باشد؛ مثل خیاطت حیاکت و مانند آن لکن فسادش از آن جهت است شرط مذکور «قبل العقد» است و مذکور «فی متن العقد» نیست و ما گفتیم شرط مذکور «قبل العقد» به منزله آن شرط ابتدایی محض است که هیچ ارتباطی با عقد ندارد نه قبل از عقد است نه «بعد العقد» شرط ابتدایی محض نافذ نیست, شرط مذکور «قبل العقد» که منفوذ در عقد نباشد این هم نافذ نیست. این فساد رأساً از محل بحث بیرون است. چرا؟ برای اینکه ما در طلیعه بخش چهارم که وارد شدیم که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ آن جا مشخص شد که شرط فاسد هشت یا ده قسم دارد, شرط صحیح بیش از یک قسم ندارد و شرط صحیح آن است که دارای شرایط هشت یا دهگانه باشد. شرط فاسد آن است که فاقد یکی از شرایط هشت یا ده گانه باشد, پس ما هشت شرط فاسد یا ده شرط فاسد داریم کدام یک از این شرایط فاسده داخل در محل بحث است؟ در طلیعه بحث اینکه شرط فاسد مفسد عقد است یا نه آنجا روشن شد که بسیاری از شرایط فاسد از محل بحث بیرون هستند؛ زیرا یا شرط نیستند یا «بوجوده» مانع انعقاد عقدند یا بوجوده مانع صحت عقدند که اینها خارج هستند, نعم آن شرطی که «بفساده» ـ نه بوجوده ـ به صحت عقد میتواند صدمه بزند آن داخل در محل بحث است. این جا این شرطی که فاسد است فسادش از جهت این است که به زعم کسانی که میگویند شرط آن است که مأخوذ در متن عقد باشد اصلاً شرط نیست این قسم از شرطها داخل در شرط فاسد مفسد عقد نیست, حالا صرف نظر از این, این شرطی که فاسد است؛ یعنی بی اثر است؛ یعنی لغو است قبل از عقد ذکر شده همان طوری که شرط ابتدایی محض لغو است شرط مذکور «قبل العقد» که ملفوظ در متن عقد نباشد این هم مثل شرط ابتدایی محض است و لغو است بسیارخب لغو است, نافذ نیست بسیارخب نافذ نیست, اما باز آن محور اصلی استدلال یادمان نرود آنها که میگفتند شرط فاسد مفسد عقد است برای چه میگفتند؟ میگفتند که رضایت« مشروطٌ له» مقیّد به این شرط است این شرط «کالعدم» شد یا برای اینکه فاسد است و خلاف شرع است «کالعدم» است که «جعل العنب خمراً» یا برای اینکه «قبل العقد» واقع شده و شرط «قبل العقد» به منزله شرط ابتدایی محض است که نه قبل از او عقد است نه بعد از او بسیارخب لغو که شد «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» شاملش نمیشود, این لغو محض است؛ لغو محض «کالعدم» است و معدوم, پس این قید معدوم است رضایت مقیّد به یک امر معدوم است, پس رضایت در کار نیست. شما ببینید دلیل قائلان که شرط فاسد مفسد عقد است چیست؟ چکار دارید که این شرط نافذ است یا نافذ نیست, چکار دارید که این شرط مشمول «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هست یا نیست مسیر بحث دوتا است. بنابراین اگر شما دلیل این آقایان را بررسی کنید باید بگویید که این شرط فاسد چه ما قائل باشیم که قبل از عقد به منزله شرط مقارن است چه نباشیم, نگویید که دوتا قول است بر دوتا مبنا. خیر یک قول است بر دو مبنا چه بگوییم شرط قبلی به منزله شرط مقارن است چه نگوییم, در هر دو حال رضا مقیّد است شما ببینید دلیل قائلان که شرط فاسد مفسد است چیست؟ چکار دارید به نفوذ و عدم نفوذ شرط و شرط حلال هم اینچنین است شرطی که فاسد هست به منزله ابتدایی است این با اینکه خارج از محل بحث است باز «معذلک» مایه فساد عقد خواهد بود. چرا؟ برای اینکه رضایت «مشروطٌ له» مقیّد به این شرط است این را شارع امضا نکرده «کالعدم» است حالا یا برای اینکه فاسد است مثل ترخیص کالای قاچاق از گمرک یا «جعل العنب خمرا» یا برای اینکه شرط ابتدایی است بالأخره این قید منتفی است یا برای اینکه شارع امضا نکرده یا برای اینکه مشمول در این شرط نیست این قید منتفی است و وقتی قید منتفی شد مقیّد هم به انتفاع قید منتفی میشود پس «مشروطٌ له» رضایت ندارد میشود تجارت «لاعن تراض» این میشود معامله باطل.
بنا بر مبنای مرحوم شیخ شرط نفوذش مشروط به این است که در متن عقد باشد که این مبنای ایشان است, منتها اگر شرط ابتدایی محض باشد این را میگویند نافذ نیست برای اینکه این ارتباطی با عقد ندارد, اما اگر شرط قبل از عقد ذکر شد در آن معامله, در آن گفتگو, در آن مبایعهنامه طرفین ذکر کردند این را و در متن عقد ذکر نشده لکن عقد «مبنیاً علیه» واقع شده که رضا مربوط به اوست این جا این گیر پیش میآید آنها که میگفتند شرط فاسد مفسد عقد است به چه دلیل میگفتند؟ میگفتند که رضای «مشروطٌ له» مقیّد به این قید است این قید هم منتفی است مقیّد هم به انتفاع قید منتفی است, پس معامله باطل است که مرحوم آقا شیخ محمد حسین فرمود که ذات مقیّد باقی است عنوان مقیّد از بین میرود پس معامله صحیح است. پس دلیل قائلان که شرط فاسد مفسد عقد است این است که رضایت مقیّد است وقتی قید منتفی شد رضایت هم در کار نیست.
پرسش: ؟پاسخ: نه ما دو مرحله کردیم ما یک دالان نقل و انتقال داشتیم که در آن دالان هیچ قیدی نبود؛ یعنی بایع و مشتری ایجابی دارند, قبولی دارند, ثمنی دارند, مثمنی دارند آن جا مطلق بود. حوزه دوم حوزه این بود که ما پای امضایمان میایستیم در عقد ودیعه، عاریه، امانه، وکاله و این گونه از عقود جائزه که تک بُعدی هستنند بُعد دوم و حوزه دوم نیست فقط اصل ایجاب و قبول مطرح است اما در بیع اجاره و سائر عقود لازمه دو بُعدی است یکی ایجاب و قبول است که محور اصلی آن معامله را شکل میدهد یکی مدار أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) را سامان میبخشد که طرفین میگویند ما پای امضایمان میایستیم این پای امضایمان میایستیم در آن عقود دیگر مثل عقد ودیعه، عقد عاریه، عقد امانه، عقد هبه، عقد وکاله اینها نیست اما در بیع هست. این دالان و حوزه دوم یا مطلق است این عقد بیع میشود لازم مطلق؛ لذا خریدار میتواند بگوید پس نمیدهم, فروشنده میتواند بنویسد که این جا کالای فروخته پس گرفته نمیشود حق شرعی آنها است, چون معامله لازم است یک وقت هست که در همین حوزه دوم که میگویند ما پای امضایمان میایستیم یک شرایطی مطرح است.
1) (8) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: ؟پاسخ: رضایت در این جا است که من وقتی پای امضا میایستم راضی ام به این کار که فلان شرط انجام شود نه به اصل معامله, اصل معامله تمام شده است؛ لذا خیار میآورد برای همین است اگر این به اصل معامله برگردد وقتی این تخلف کرده باید معامله باطل باشد ولی همه میگویند که وقتی تخلف کرده خیار دارد نه معامله باطل است معلوم میشود در حوزه لزوم این نقش دارد نه در حوزه نقل و انتقال بنابراین روی مبنای ما که این تقیید این اشتراط در بعد دوم هست اگر این شرط حاصل شد این معامله میشود لازم نشد این شخص میتواند معامله را به هم بزند اما روی مبنای این بزرگواران آن مشکل را دارد. بنابراین ما باید که در دو مسئله بحث بکنیم که انجام شده.
پرسش:؟پاسخ: روایت هم که کاملاً حل شد نه روایت «عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ عُتْبَةَ» (1) کافی بود برای اینکه آن مجهول چند جهته بود نه روایت «عبدالحسینبنمنذر» (2) نه روایت «علیبنجعفر» (3) برای اینکه آن جا تصریح به شرط نشده و اگر هم شده باشد راجع به اصل عقد است. سه تا روایت آن جا هرکدام مشکل خاص خودشان را داشتند گذشته از اینکه ما روایت معتبری داشتیم که معارض بود دلالت میکرد که شرط فاسد مفسد نیست. آن جایی که جاریه را میخرد سه تا شرط میکند دوتاش مشروع است یکی اش خلاف شرع است, حضرت فرمود که معامله درست است. هم قاعدتاً روایت درست بود هم روایتاً هیچ کدام از آن سه روایت سهمی نداشت در ابطال و هم روایت معتبر معارض داشتیم که وقتی به حضرت عرض میکند که شرط کرده که این جاریه را میخرد به شرطی که نفروشد, به شرطی که به کسی هبه نکند, به شرط اینکه ارث ندهد, آن دوتا شرط اول مشروع است, اما شرط سوم خلاف شرع است. آدم شرط بکند که بعد از مرگ من این کالا ارث برده نشود, این یعنی چه؟ شارع مقدس فرمود هرچه که شما ترک کردید مال ورثه است. این شرط سوم با اینکه مشروع نبود حضرت فرمود که به استثنای این شرط همه این کارها درست است. پس قاعدتاً درست است, روایتاً هم درست است. اما اگر این مسئله به این صورت تبیین شود دیگر نیازی به آن حرف های قبلی نیست. میماند آنهایی که قائل شدند که رضایت حالا این هست, پس باید معامله باطل باشد برای اینکه رضایت وقتی که نیست معامله باطل نیست, تحقیقش همین است که رضایت به مرحله تعهد که حوزه دوم است برمیگردد و آن بزرگوارها هم که این تحلیل دو بُعدی را نداشتند و خیار را براساس تخلف شرط ضمنی ندانستند یا به اجماع تمسک کردند یا به قاعده «لاضرر» (4) مستحضرید که در این جا عده ای از بزرگان قائل به فساد معامله هستند که دیگر جا برای خیار نیست, چون خیار از احکام معامله صحیح است یا اگر هم قائل به فساد معامله نشدند و قائل به صحت معامله شدند, درباره خیار تعرضی نکردند آن وقت «فأین الإجماع»؟ پس اجماعی در کار نیست. میماند قاعده «لاضرر» قاعده «لاضرر» هم چون قاعده امتنانی است مورد اقدام را نمیگیرد این طرفین خودشان اقدام کردند اگر هم متضرر شدند, چون خودشان اقدام کردند و «لاضرر» بخواهد مورد اقدام را هم بگیرد برخلاف منت است شامل این نمیشود, پس دلیل بر خیار نیست. اما ما که میگوییم خیار است برای اینکه دلیل خیار آن تخلف شرط است و شرط اگر تخلف کرد میشود معامله خیاری «فتحصل» که شرط اگر قبل از عقد واقع شود چه ما قائل شویم که نافذ است و چه اینکه قائل شویم نافذ نیست و چه آن جائی که شرط فاسد است, چون خلاف شرع است و چه اینکه فسادش در اثر اینکه به منزله ابتدایی است در هیچ موردی به عقد اصابت نمیکند و عقد را فاسد نمیکند, حداکثر آن است که این عقد را خیاری کند.
«والحمد لله رب العالمین»
چهارمین بخش از بخش های چهارگانه قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) درباره احکام شرط فاسد بود. چهار مسئله را مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در بخش چهارم مطرح کردند که درباره شرط فاسد است؛
مسئله اول این بود که آیا شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟
مسئله دوم این بود که اگر این شرط فاسد را اسقاط کرد حکمش چیست؟
مسئله سوم اینکه اگر این شرط فاسد قبل از عقد لفظاً ذکر شد ولی در متن عقد لفظاً ذکر نشد حکمش چیست؟ که این مسئله سوم هنوز به پایان نرسید.
مسئله چهارم آن است که اگر یک شرطی لغو و بی اثر بود آیا فساد این شرط در اثر لغوی و بی اثری باعث فساد عقد هست یا نه؟ مثلاً شرط کردند که این کالا را با این ترازو بکشیم یا این پارچه را با این متر, متر کنیم تا مساحت آن مشخص شود, یک شرط لغوی است, چون فرقی ندارد حالا یا با این ترازو یا با آن ترازو. به این مسئله چهارم چون صبغه علمی ندارد دیگر تعرض نمیشود و این مسئله سوم پایان بخش مسئله شروط خواهد بود. این مسئله قاعده شروط را در خیلی از موارد فقه چون کارآمد است و مؤثر است این در اذهان شریفتان باشد کاملاً مرور میفرمایید شاید در ظرف دو صفحه میشود این را خلاصه کرد که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» یک قاعده فقهی است و مسئله فقهی نیست یک، به هیچ وجه ارتباطی به مکاسب و کتاب بیع ندارد و یک قاعده جدایی است که هم در بیع مطرح است, هم در اجاره مطرح است و هم در سایرعقود مطرح است, منتها در بیع ممکن است بهره برداری بیشتری از او شود برای اینکه بیع مهم ترین کار است. پس مسئله نیست یک، قاعده فقهی است و در قواعد فقهی باید مطرح شود دو، و هیچ ارتباطی به کتاب بیع ندارد و به همان اندازه که به کتاب اجاره مرتبط است به کتاب بیع هم مرتبط است, چون در هیچ گوشهای از این گوشههای این قواعد سخن از خرید و فروش و اینها نیست و این قاعده چهاربخش دارد؛
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
بخش اول اینکه شرط «ما هو»؟ آیا آن است که باید در متن عقد ذکر شود یا اگر قبل از عقد ذکر شده است این هم شرط است «کما هو الحق».
بخش دوم این بود که شرایط صحت شرط چیست؟ هشت یا ده شرط ذکر کردند برای صحت شرط که اگر فاقد یکی از این شرایط هشت گانه یا ده گانه باشد این شرط فاسد است.
بخش سوم این بود که احکام شرط صحیح چیست؟ آن جا هم شش ـ هفت مسئله بود که وجوب وفا دارد, صبغه حقوقی دارد, میشود «مشروطٌ علیه» را به محکمه برد و او را وادار کرد این کار را انجام بدهد تا امکان اجبار جا برای فسخ نیست و سایر مسائل هفت گانه یا هشت گانه بخش سوم.
بخش چهارم این است که حکم شرط فاسد چیست؟ شرط فاسد آیا مفسد عقد است یا نه؟ اولین مسئله بود و دوم اینکه شرط فاسد را اگر اسقاط کرد اثرش چیست؟ سوم اینکه اگر شرط فاسد لفظاً قبل از عقد ذکر شود و در متن عقد ذکر نشود حکمش چیست؟ که هنوز این مسئله سوم به پایان نرسید. مسئله چهارم آن است که شرطی که فسادش در اثر لغو بودن او است, این بی اثر است نه حرام شرعی باشد و غرض عقلایی ندارند و یک هدف عقلایی را تعقیب نمیکند, فسادش روی این جهت است. آیا این شرط هم باعث فساد عقد است یا نه؟ این چون امر علمی نیست این تعرض نمیشود. پس این بخش؛ یعنی این بحث امروز به خواست خدا پایان بخش قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) هست این را در دو صفحه که خلاصه بفرمایید کاملاً در دست شما است که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» چیست؟ حق در مسئله چیست؟ شروط ابتدایی هم نافذ است, تمام این قراردادهای ابتدایی از قبیل انواع و اقسام بیمهها شرعی است, نافع است, برای اینکه «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» این تعهد را شارع امضا کرده و اختصاصی هم به شرط در ضمن عقد ندارد و مانند, آن راهی که مرحوم آقاسید محمد کاظم و سایر بزرگان رفتند این راه، راه دقیق تری است. آخرین مسئله این بود که ـ صورت مسئله را درست ملاحظه فرمودید ـ اگر عقد فاسد قبل از عقد ذکر شود لفظاً و در متن عقد ذکر نشود لفظاً ولی بنای طرفین بر همان شرطی باشد که قبلاً ذکر شده است بنای قبلی باشد با حفظ این سه صورت آیا شرط فاسد قبل از عقد بنا بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد باشد, این عقد را فاسد میکند یا نه؟ اگر گفتیم شرط فاسد مفسد عقد نیست, جا برای این مسئله نیست. برای اینکه شرط فاسد چه قبل از عقد چه بعد از عقد اثر افساد ندارد و یک چنین مسئله ای مطرح نیست, چه اینکه اگر گفتیم شرط فاسد مفسد هست نوبت به آن بحث نمیرسد که آیا این عقد خیاری است یا لازم است؟ برای اینکه عقدی در کار نیست. همان طوری که اگر گفتیم شرط فاسد مفسد هست فقط یک مقام بود و مقام دوم که خیاری بودن عقد است مطرح نبود؛ زیرا عقد فاسد که خیاری نیست, این جا هم اگر گفتیم شرط فاسد مفسد نیست جا برای این بحث نیست که حالا «قبل العقد» باشد یا «حین العقد». چه «قبل العقد» و چه «حین العقد» شرط فاسد اثری ندارد, ولی اگر گفتیم شرط فاسد مفسد هست این تفصیل مطرح است. پس محور بحث این است که شرطی است فاسد و قبل از عقد لفظاً ذکر میشود و در متن عقد لفظاً ذکر نمیشود ولی بنای این چند امر بر همان شرط است, آیا این شرط فاسد بنا بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد باشد این عقد را باطل میکند یا نه؟ پس اگر شرطی فاسد بود و قبل از عقد ذکر شد و ارتباط بین عقد و شرط کلاً منقطع بود؛ یعنی هیچ بنایی و هیچ تبانی در کار نبود این از محل بحث بیرون است این یک، و اگر هدفی و بنایی در کار بود و هیچ ارتباط لفظی بین عقد و شرط نبود این هم از محل بحث بیرون است؛ زیرا اهداف و اغراضی که طرفین دارند مادامی که تحت انشا نیاید اثر حقوقی ندارد. پس محل بحث آن جایی نیست که اصلاً لفظ ذکر نشود و فقط بنا و غرض طرفین این باشد؛ زیرا اهداف و اغراض مادامی که تحت انشا نیاید اثر ندارد و محل بحث آن جایی نیست که این شرط فاسد قبل از عقد لفظاً ذکر شود ولی ارتباط رضا و بنا و اینها قطع شود که این فقط لفظاً گفته شد ولی ارتباط بنایی و رضایی که رضا به آن مرتبط باشد کلاً قطع است و وقتی «منقطع الارتباط» شد آن میشود شرط ابتدایی محض. اینکه میبینید میگویند آیا به منزله شرط ابتدایی است برای آن است که این شرط قبل از عقد واقع شده است و یک شرط ابتدایی است, چون بنای طرفین بر این است که بر «ما هو الشرط» عقد را انجام بدهند, میگویند آیا این به منزله شرط ابتدایی است یا نه؟ وگرنه اگر ارتباط قطع شود و بنایی در کار نباشد و رضایت منوط نباشد, این شرط ابتدایی محض است و دیگر به منزله شرط ابتدایی نیست, پس صورت مسئله مشخص شد. مرحوم شیخ فرمودند که اگر ما گفتیم شرط «قبل العقد» ـ این چون شرط فاسد است ـ به منزله مذکور در عقد است, این عقد فاسد است و اگر گفتیم شرط «قبل العقد» به منزله مذکور در عقد نیست این عقد فاسد نیست. این تفصیلی بود که مرحوم شیخ روی دو مبنا ذکر کردند. اشکالی که بر فرمایش ایشان بود این است که بسیار خب شما ببینید دلیل کسانی که میگفتند شرط فاسد مفسد عقد است چیست؟ دلیلشان این بود که ما یک تجارتی داریم و یک رضایتی, اگر تجارت باشد و رضایت نباشد یا رضایت باشد و تجارت نباشد بیع نیست؛ بیع را این دو عنصر تشکیل میدهند یک تجارت باشد یکی رضایت, چون رضایت منوط بود به آن شرط و آن شرط مورد امضای شریعت نیست, پس این رضایت منتفی است برای اینکه «مقیّد ینتفی به انتفاء قید» و«مشروط ینتفی به انتفاء شرط». چهار راه بود برای حل این مسئله, حالا آن چهار راه را بنا نشد طی کنیم ـ هیچ کدام از آنها راه را ـ حالا بنا شد فتوا دهیم که شرط فاسد مفسد عقد است. شما میدانید که داریم درباره این بحث میکنیم, بنا بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد باشد. وگرنه اگر ما یکی از آن مبانی چهارگانه را طی میکردیم که شرط فاسد مفسد عقد نبود؛ شما بنا گذاشتید بنا بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد باشد گفتید اگر این شرط قبل از عقد ذکر شود و عقد بر او واقع شود این حکم شرط مذکور در متن عقد را دارد یا نه؟ پس صورت مسئله باید محفوظ باشد؛ یعنی شرط فاسد مفسد عقد است و آنها که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است.
1) (2) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مهم ترین دلیلشان این است که در عقد مسئله رضای طرفین عنصر محوری است این یک، این رضایت مقیّد و مشروط است به آن شرط دو، این شرط چون فاسد است منتفی است سه، مشروط هم به انتفاء شرط منتفی است چهار، پس رضایتی در کار نیست که میشود «تجارةً لا عن تراض». اگر دلیل قائلان که شرط فاسد مفسد عقد است این است که رضایت عقدی منوط به آن شرط است و به شرطی که منتفی شد رضایت منتفی میشود, این فرقی ندارد بین اینکه ما بگوییم شرط «قبل العقد» به منزله مذکور در عقد است یا به منزله شرط ابتدایی است, هیچ اثر ندارد. چرا؟ برای اینکه رضایت اینها منوط به یک امری است که آن حاصل نشده, پس مبنا آن نخواهد بود. اینکه شما فرمودید « وجهان، بل قولان مبنیّان» (1) که شرط« قبل العقد» فاسد است یا نه؟ خیر مبنی بر او نیست, چه شرط «قبل العقد» فاسد باشد و چه شرط «قبل العقد» بی اثر باشد و چه با اثر رضای این شخص ـ «مشروطٌ له» ـ مشروط به آن شرط است و حالا که این شد اگر آن شرط در خارج حاصل شد این شرط هم حاصل است, رضایت هم حاصل است, عقد هم مورد رضاست و اگر شرط حاصل نشد رضایت نیست, عقد هم نیست, مبنا باید این باشد نه مبنا آنکه آیا شرط «قبل العقد» اثر دارد یا اثر ندارد, آن چکار به این دارد. این نقدی بود که بر فرمایش مرحوم شیخ وارد شد.
1) (3) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص104.
مرحوم شهید ثانی(رضوان الله علیه) در شرح شرایع در مسالک (1) یک تفصیلی قائلند, چون مرحوم شیخ تفصیلی نداد, فرمود که «وجهان ... مبنیان» بنا بر اینکه شرط «قبل العقد» فاسد است یا نه؟ اگر گفتیم شرط «قبل العقد» فاسد است و بی اثر است که هیچ و اگر گفتیم شرط «قبل العقد» بی اثر نیست اثر دارد که شرط فاسد مفسد عقد است, دیگر تفصیلی ندارد. مرحوم شهید ثانی در مسالک در شرح قول شرایع محقق یک تفصیلی قائل شدند که اگر طرفین عالم باشند که این شرط «قبل العقد» فاسد است این معامله صحیح است, اما اگر جاهل باشند, ناسی باشند، ساهی باشند، غافل باشند این معامله باطل است. چرا؟ برای اینکه اگر عالم باشند اقدام نمیکنند و جدّشان متمشی نمیشود, اگر کسی علم دارد که این شرط فاسد است؛ یعنی شرط «قبل العقد» و بی اثر است اقدام نمیکنند. اما اگر جاهل باشد, خاطی باشد, ساهی باشد, ناسی باشد, غافل باشد جدّش متمشی میشود. پس باید فرق گذاشت بین صورت علم طرفین و فساد شرط «قبل العقد» و بین جهلشان, اگر عالم بودند که شرط «قبل العقد» بی اثر است و اقدام نمیکنند, اما اگر عالم نبودند اقدام میکنند و وقتی اقدام نکردند معامله میشود صحیح و وقتی اقدام کردند بر یک شرط فاسد معامله میشود باطل, این عصاره تفصیل مرحوم شهید ثانی در مسالک.
نقدی مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) بر فرمایش مرحوم شهید, میفرمایند که علم و جهل دخیل نیست, خیلی از موارد است که مردم عالم به فسادند اقدام میکنند این معاملات ربوی که میگیرند دارند اقدام میکنند با اینکه میدانند حرمت تکلیفی دارد, حرمت وضعی دارد, اینکه شما میگویید اگر عالم باشند اقدام نمیکنند اینچنین نیست, اگر عالم باشند یا جاهل باشند در هردو حال اقدام میکنند. این عصاره نقد بخشی از فرمایشات مرحوم شیخ نسبت به مسالک, این نقد هم وارد نیست زیرا مرحوم شهید ثانی در مسالک که سخن از فساد خصوص شرعی را مطرح نکرده, فساد عرفی هم همچنین است, اگر کسی بداند که این معامله عرفاً لغو است, قانوناً لغو است بخواهد برود سند بگیرد نمیتواند, وام بگیرد نمیتواند این معامله لغو است, اگر بداند این معامله لغو است در فضای عرف, جدّ او متمشی نمیشود. شما اختصاص ندهید این فساد را به فساد شرعی تا بگویید ممکن است که عرفاً اقدام کنند, مرحوم شهید هم که خصوص فساد شرعی را مطرح نکرده. اگر فساد اعم از شرعی و عرفی است آن جا که طرفین علم دارند که این معامله غیرقانونی است یک وقت هست که اموال مسروقه را دارند میفروشند این «صورة البیع» است؛ یک موتوری را سرقت کرده آن جا در بازار موتور فروش ها برده دارد میفروشد این «صورة البیع» است این پول میخواهد, اینکه بیع نیست. به همان دلیل که موتور را به سرقت گرفته به همان نحو دارد موتور را میدهد و پول را هم به سرقت میبرد, این بیع نیست صورت بیع است این پول میخواهد و از بحث فقهی بیرون است و اگر معامله جدی مطرح است که در فقه او را طرح کردید و احکام فقهیاش را میخواهید بگویید بله اگر فساد عرفی باشد جدّ متمشی نمیشود, پس فرمایش مرحوم شهید از این منظر تام است و نقد مرحوم شیخ وارد نیست, میماند یک راه اساسی.
1) (4) . مسالک، ج، ص224.
راه اساسی آن است که مرحوم آقا سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) به مرحوم شهید میفرمایند که اگر شما در خصوص این مسئله که مسئله سوم است بین علم و جهل فرق گذاشتید گفتید اگر بدانند که شرط «قبل العقد» بی اثر است اقدام نمیکنند و این معامله صحیح است و اگر ندانند اقدام میکنند و این معامله باطل است برای اینکه شرط فاسد است یک، «قبل العقد» واقع شد دو، نمیدانند که شرط «قبل العقد» «کالعدم» است سه، همان شرط فاسد «قبل العقد» را در نیت دارند روی همان معامله میکنند؛ لذا این معامله میشود باطل, چون شرط فاسد مفسد است و در بنای اینها و عقد اینها و انشای اینها و تبانی اینها آمده است. مرحوم آقا سید محمدکاظم میفرماید که اگر شما در خصوص این مسئله بین صورت علم و جهل فرق میگذارید باید در اصل مسئله؛ یعنی مسئله اولی که شرط فاسد مفسد عقد است یا نه؟ آن جا هم باید بین علم و جهل فرق بگذاری, چرا آن جا فرق نگذاشتی؟ (1) یک شرط فاسدی است که «جعل العنب خمراً» و «جعل الخشب صنما» یا شرط کردند که این کالا ترخیصش از راه قاچاق یا با رشوه انجام بگیرد این کار, کار فاسدی است. اگر بدانند که فلان کار فاسد است و این شرط فاسد را در متن عقد ذکر میکنند شما _ بر فرض کسانی که میگویند شرط فاسد مفسد است _ باید تفصیل قائل شوید و بگویید اگر علم به فساد دارند این صورت صحیح است, چون اقدام نمیکنند اما اگر علم به فساد ندارند, چون اقدام میکنند این معامله باطل است. چرا آن جا این تفصیل را ندادید؟ این نقد مرحوم آقا سید محمدکاظم نسبت به مرحوم سید میتواند وارد باشد. اما آن نکته اصلی که هم نقدی بود بر فرمایشات مرحوم شیخ و هم نقدی بود نسبت به ادله دیگران و هم میتواند نقدی باشد نسبت به فرمایش شهید ثانی در مسالک این است که شما میبینید دلیل کسانی که میگویند شرط فاسد مفسد است چیست, آنها محور اصلی بحثشان این است که در معامله رضایت معتبر است و رضایت منوط شد به یک امر فاسد, چون رضایت منوط شد به امر فاسد و آن امر فاسد محقق نشده و نمیشود, پس رضایت هم در کار نیست, چون رضایت در کار نیست معامله باطل است, صورت معامله هست. فرق نمیکند که چه قبل از عقد باشد و چه در متن عقد باشد, فرق نمیکند. چرا؟ برای اینکه رضایت اینها منوط است, اگر یک گفتگویی «قبل العقد» شد و عقد هم «مبنیاً علی ذلک المقال» واقع شد ولو آن شرط «قبل العقد» در متن عقد ذکر نشود رضایت اینها منوط به تحقق آن امر است و اگر رضایت آنها منوط به تحقق آن امر بود و آن امر هم محقق نیست «مشروط ینتفی بانتفاء شرط» «مقیّد ینتفی بانتفاء قید» مگر اینکه شما اصل مسئله را طبق یکی از آن مبانی چهارگانه نپذیرید و بگویید شرط فاسد مفسد عقد نیست, چون بنا بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد باشد مسئله سوم طرح شده, آنها که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است برای چه میگویند؟ میگویند برای اینکه رضا منوط به مقیّد است و اگر آن شرط «قبل العقد» بود و شرط صحیح هم بود؛ یعنی امر فاسد نبود, گفت به شرط اینکه خیاطت کنی, منتها شرط «قبل العقد» نافذ نیست و شرط «قبل العقد» مثل شرط ابتدایی است ولو «مبنیاً علیه» واقع شود, ولو طرفین «مبنیاً علی ذلک الشرط» عقد ایجاد میکنند, شرط مذکور «قبل العقد» مثل شرط ابتدایی لغو است و خیاطت را شرط کردند, فساد این شرط در اثر این است که «قبل العقد» واقع شده است نه نظیر «جعل العنب خمراً» باشد در این جا هم باید بگویید که این معامله باطل است, اگر آن شرط حاصل نشده باشد. چرا؟ برای اینکه شما که قائل هستید که شرط فاسد مفسد عقد است و آن آقایانی که قائلاند که شرط فاسد مفسد عقد است دلیلشان چیست؟ دلیلشان این است که رضایت باید در کنار تجارت باشد یک، این رضایت مشروط است به یک شرط دو، آن شرط حاصل نشده سه، مشروط به انتفاء شرط منتفی میشود چهار, خلاصه حرفشان این بود. این چه شرط حلال باشد و چه شرط حرام باشد یکی است؛ چه «قبل العقد» و چه «حین العقد» یکی است, بالأخره شما رضایت «مشروط له» را منوط به این شرط میدانید و این شرط اگر فاسد باشد منع شرعی دارد و منع شرعی مثل امتناع عقلی است, اگر صحیح باشد و شخص انجام نداده باشد که معدوم است, اگر صحیح باشد و چون «قبل العقد» است ضامن اجرا ندارد, پس به منزله معدوم است در همه موارد این شرط منتفی است رضایت «مشروطٌ له» هم مشروط بود به این شرط که این شرط منتفی است, پس شما در همه موارد باید فتوا به بطلان عقد بدهید.
1) (5) . حاشیة المکاسب(یزدی)، ج، ص140.
پرسش: اگر کسی شرط حرامی کرد اکل به باطل است.
پاسخ: عوضین کاملاً حلال است و تجارت است, اما شرط کردند که فلان کار را هم انجام بدهید, سخن از مال هم نیست, شرط کردند که شما فلان کس را اهانت کنید همین, شرط کردند که در فلان روزنامه این را علیه فلان کس بنویسید. شرط فاسد که همه اش «جعل العنب خمراً» نیست که میگویند این قرارداد را با شما میبندیم به این شرط که شما فلان کار را کنید و آبروی فلان کس را ببرید, فلان کس را غیبت کنید, علیه فلان کس در فلان روزنامه بنویسید, همین کار را کنید. این فرش را به او میفروشد یا این زمین را به او میفروشد یا این خانه را به او میفروشد ثمن مشخص، مثمن مشخص اما شرط فاسد است؛ شرط گاهی «جعل العنب خمراً» گاهی «جعل الخشب صنماً» است گاهی آن مثال هایی که ما میزدیم که از راه قاچاق ترخیص کالاها را به عهده بگیرند هست و گاهی هم فعل است, دیگر سخن از اکل مال باطل نیست میگویند این کار را ما با شما میکنیم امتیاز این شرکت را به شما میفروشیم این کارخانه را به شما میفروشیم به یک شرط که شما در رسانه هایتان آبروی فلان کس را ببرید, این جا دیگر اکل مال به باطل نیست, پس عوض مشخص است, معوض مشخص است آن آقایانی که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است دلیلشان چیست؟ مهم ترین دلیلشان این بود که در عقد رضایت معتبر است یک، این رضایت مشروط شد به یک شرط دو، آن شرط فاسد است و شرط فاسد «کالعدم» است سه، مشروط به انتفاء شرط منتفی میشود چهار، حالا مرحوم آقا شیخ محمدحسین(رضوان الله علیه) فرمود که ذات مشروط منتفی نمیشود, عنوان مشروط «بما انه مشروط» منتفی میشود یا مرحوم آخوند تعدد مطلوب (1) یا مرحوم شیخ واجد و فاقد را یکی دانستند (2) یا آن راه های دیگری که انتخاب شده.
پرسش: اصل معامله را که می خواهد.پاسخ: بله.
غرض این است که روی آن مبانی این عقد صحیح است و شرط فاسد مفسد عقد نیست, اما مسئله سوم روی مبنای کسانی است که میگویند شرط فاسد مفسد است. همان طوری که بنابر مبنای ما یک مسئله ای داشتیم که دیگران نداشتند, بنا بر مبنای آنها یک مسئله ای دارند که ما نداریم. ما بنا بر مبنایمان که شرط فاسد مفسد عقد نیست یک مسئلهای داشتیم که حالا که شرط فاسد مفسد عقد نیست, این عقد لازم است یا خیاری؟ آنها که قائل بودند که شرط فاسد مفسد عقد است یک چنین مسئله ای نداشتند, الآن اینها یک مسئلهای دارند که ما نداریم؛ آنها مسئله شان این است که شرط فاسد مفسد عقد است, حالا که شرط فاسد مفسد عقد است آیا شرط فاسدی که قبل از عقد ذکر میشود به منزله شرط فاسدی است که در متن عقد ذکر میشود یا نه؟ ما یک چنین مسئله ای نداریم ما میگوییم شرط فاسد مفسد عقد نیست چه «قبل العقد» و چه در متن عقد. دوتا مبنایی که مرحوم شیخ ذکر کردند ناصواب بود تفصیلی هم که مرحوم شهید میدهند ناصواب است؛ زیرا صورت مسئله این است که بنابر اینکه شرط فاسد مفسد عقد باشد آیا شرط فاسدی که «قبل العقد» واقع میشود و عقد «مبنیاً علیه» واقع میشود فساد عقد را به همراه دارد یا نه؟ آنها که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است دلیلشان چه بود؟ چون ثمن که حلال است, مثمن که حلال است یک شرطی کردند این شرط حرام است. آنها چرا میگفتند این شرط فاسد مفسد عقد است؟ مهم ترین دلیلشان این بود که در معامله دو عنصر لازم است یکی تجارت یکی رضایت، رضایت «مشروطٌ له» مقیّد است به این شرط این شرط هم از نظر شریعت «کالعدم» است, پس قید منتفی است, مقیّد هم به انتفاء قید منتفی است و باطل است حالا بزرگانی جواب دادند که «مقیّد بما انه مقیّد» منتفی است نه ذات مقیّد آن راه دیگر دارد.
پرسش: در مثال «جعل العنب خمراً» و «جعل الخشب صنماً» دیگر مثال ها بنا بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد است به چه دلیل معامله باطل است؟
پاسخ: برای اینکه این «مشروطٌ له»؛ یعنی بایع یا مشتری اینها رضایتشان منوط به این شرط است این یک، این شرط هم «کالعدم» است دو، مشروط به انتفاء شرط منتفی میشود سه، پس رضایتی در کار نیست چهار، میشود «لا عن تراضٍ»؛ لذا میگویند معامله باطل است. غرض این است که اگر ما پذیرفتیم که شرط فاسد مفسد است برای این جهت که دلیل آنها همین است دیگر نمیتوانیم فرمایش مرحوم شهید را بپذیریم که مرحوم شهید آمدند گفتند که بین صورت علم و جهل و صورت شرط «قبل العقد» و «حین العقد» و اینها فرق است. شرط چه «قبل العقد» باشد چه «حین العقد» باشد اگر «قبل العقد» باشد و رابطه این گفتگو با عقد قطع شود این از محل بحث بیرون است, آن شرط «قبل العقد»ی محل بحث است که رابطه بنایی محفوظ باشد؛ یعنی در آن بنگاه معاملاتی قبلاً گفتگو میکنند یک، طرفین در متن عقد براساس همان گفتگو انشا میکنند دو، منتها در متن عقد این شرط ذکر نمیشود سه، پس رضای طرفین مشروط به آن شرط است که آن شرط معدوم است. اگر دلیل کسانی که میگویند شرط فاسد مفسد عقد است منوط بودن رضا است و اینکه مقیّد به انتفاء قید منتفی است این جا باید مرحوم شهید فتوا به بطلان دهد, فرقی ندارد بین اینکه «قبل العقد» یا حین عقد باشد, این تفصیل اثری ندارد.
«فتحصل» که شرط فاسد مفسد عقد نیست, چون شرط فاسد مفسد عقد نیست این معامله اگر در خارج محقق شد میشود خیاری نه معامله لازم برای اینکه آن تعهد در کار نیست و چون شرط «قبل العقد» چه ما بگوئیم به منزله شرط ابتدایی است چه نگوییم و بگوییم به منزله مذکور در عقد است, حداکثر آن است که این به منزله مذکور در متن عقد باشد و اگر مذکور در متن عقد بود بی اثر بود الآن هم که به منزله مذکور در متن عقد است بی اثر است و این عقد صحیح است, منتها خیاری است.
«والحمد لله رب العالمین»
مبحث قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) به لطف الهی به پایان رسید. تاکنون پنج فصل از فصول کتاب بیع تمام شد وارد فصل ششم شدیم البته انسجام این فصول ششگانه به این نیست که قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» در فصل پنجم قرار بگیرد. نظم کتاب مکاسب مرحوم شیخ تاکنون از مبحث بیع به این صورت بود:
فصل اول این بود که وقتی وارد کتاب بیع شدند «العقد ما هو؟» احکام عقد، شرایط عقد، صحت و بطلان عقد را ذکر کردند.
فصل دوم شرایط متعاقدان را, احکام و اوصاف متعاقدان را, صحت و بطلان کار متعاقدان را مطرح کردند که عقد فضولی اینها در این صفحه بود. فصل سوم درباره «معقود علیهما»؛ یعنی عوضین (ثمن و مثمن) باید طیّب باشند, طاهر باشند, حلال باشند, منفعت محلله عقلایی داشته باشند, طلق باشند؛ یعنی وقف نباشند, رهن نباشند و مانند آن.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
فصل سوم درباره احکام «معقود علیه» بود.
فصل چهارم درباره احکام خیار بود که اگر بیع محقق شد با شرایط خاص گاهی لازم است و گاهی لازم نیست.
فصل پنجم که مربوط به قبل و بعد نبود همین قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» بود قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» هیچ ارتباطی به کتاب بیع ندارد, یک قاعده فقهی است که در همه ابواب فقه جاری است و جداگانه هم مطرح است و مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) هم این قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را بعد از مسئله احکام خیار نوشتند؛ لذا در همین اثنای کتاب قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» ارجاع میدهند و میگویند ما این را در احکام خیار گفتیم و معلوم میشود که این قاعده «الْمُؤْمِنُونَ» بعداً تألیف شده لکن در تدوین و نوشتن این وسط قرار گرفت, پس این فصل پنجم یک فصل بیگانهای است گرچه نسبت به اصل فقه آشنا است.
فصل ششم احکام خیار است که از امروز به خواست خدا وارد میشویم. این فصل ششم باید در کنار فصل چهارم قرار میگرفت؛ یعنی وقتی خیارات حالا چهارده قسم یا کمتر یا بیشتر بیان شد, احکام خیارات هم باید بیان شود.
در جریان خیار مهم ترین مسئله این است که آیا خیار قابل ارث است یا نه؟ اگر کسی یک تجارتی کرد و خیار داشت و درگذشت آیا وارثان او میتوانند ادعا کنند که این حق خیار مال ما است و آن خیار را اعمال کنند یا نه؟ برای اینکه روشن شود که این احکام خیار از کجا شروع میشود و به کجا ختم میشود باید معلوم میشود که این حق است یا حکم, اگر حق است قابل انتقال است یا نه؟ چون بعضی از حقوق قابل انتقال نیستند, آن مستحِق مقوّم حق است نه مورد حق, مثل «حق المضاجعة», «حق المضاجعة» مقوّمش زوج است دیگر قابل نقل و انتقال و امثال ذلک نیست و باید ثابت شود که خیار حق است اولاً و حق قابل انتقال است ثانیاً, چون اقسام خیارات افراد یک نوع نیستند یا اصناف یک نوع نیستند بلکه هر کدام یک نوع خاص خودشان را دارند؛ لذا باید بحث کرد اگر «فی الجمله» ثابت شد که خیار حق است یک، و قابل انتقال است دو، باید ثابت شود که این خیار مخصوص هم قابل انتقال است یا نه؟ اینها عناصری است که باید در مبحث فصل ششم که احکام خیار است بحث شود. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) و بعضی از فقهای دیگر ادعای اجماع کردند یعنی نقل اجماع کردند که خیار حق است (1) اگر ما به همین اجماع اکتفا کنیم که خب لازم نیست مستوفا درباره حق بودن خیار سخن بگوییم و اما اگر نتوانستیم اکتفا کنیم چه اینکه اکتفای به این ادعا آسان نیست, چون تحقق اجماع تعبدی در معاملات کار بسیار بعیدی است, در عبادات ممکن است و کم نیست لکن در معاملات که غالباً امضایی است نه تأسیسی این حکم تعبدی را انسان بپذیرد که مسبوق به غرائز و ارتکازات عقلا نباشد آسان نیست؛ لذا به این ادعای اجماع نمیشود اکتفا کرد. اگر به این اجماع نشد اکتفا کنیم کما اینکه نمیشود باید وارد این مباحث بشویم که آیا خیار حق است یا حکم؟ و اگر حق است, حق قابل انتقال است یا نه؟ اگر ثابت شد که خیار حق است و «فی الجمله» قابل انتقال است درباره هر مسئلهای جداگانه باید بحث شود که فلان خیار خاص هم قابل انتقال است یا این قابل انتقال نیست؟ بنابراین باید در اموری بحث کرد؛ امر اول این است که اصلاً خیار حق است یا حکم؟ خیار این است که شخص بتواند معامله را به هم بزند, این به هم زدن معامله و به هم زدن عقد در عقد ودیعه هست, در عاریه هست, در هبه هست, در وکالت هست, در همه این عقود جائزه شخص میتواند این عقد را منحل کند, چه فرق جوهری است بین آن عقود که شخص میتواند این عقود را منحل کند و عقد خیاری هم که میتواند عقد را منحل کند؟ فرق جوهری این است که در آن عقود این جواز حکمی است نه حقی, کسی حق ندارد اما شارع مقدس این موضوع را محکوم به این حکم کرده یا عرف این موضوعات را محکوم این حکم میدانند و شارع امضا میکند, حالا خواه جواز اینها تأسیسی باشد یا جواز اینها تأییدی, بالأخره این کاری که طرفین کردند و این عقدی که از این عقود چهارگانه و مانند آن انشا کردند, این موضوع است برای حکم شرعی که میشود تأسیس یا عرفی با امضای شرع میشود تأییدی و آن حکم جواز است؛ لذا این عقود یاد شده جائزند نه اینکه طرفین حق داشته باشند که به هم بزنند یا موکل حق داشته باشد تا بحث شود که بعد از مرگ موکل این حق به بطلان میرسد یا نمیرسد؟
1) (2) . کتاب المکاسب (انصاری، ط- جدید)، ج، ص109.
مشکل اساسی این است که در نحوه حق بودن بر فرضی که ثابت میشود که این حق است, آنگاه این نظیر مال نیست؛ مثلاً یک تکه زمین یا یک تکه فرش نیست که قرآن کریم هم یک دوم این میراث را ذکر کرده و هم یک سوم را به عنوان ثلث ذکر کرده و هم یک چهارم را به عنوان سهم مرد از زنی که دارای زوج است یا زن از مردی که دارای فرزند نیست, آن درباره اینکه دارای فرزند باشد یک حکم و این دارای فرزند نباشد حکم دیگر که یک چهارم مشخص شده، یک ششم مشخص شده، یک هشتم مشخص شده. درباره زمین یا درباره فرش این کسور معنا دارد, اما حق خیار را اگر وارثان بخواهند ارث ببرند یکی یک دوم ببرد, یک سوم ببرد, یک چهارم ببرد, این چگونه توجیه میشود که یک چهارم این حق را فلان کس ببرد, یک ششم را فلان کس ببرد؟ به هر تقدیر برای اثبات اینکه خیار حق است نه حکم, این سؤال مطرح است که در آن عقود جائزه طرفین میتوانند این عقد را منحل کنند یا «احد الطرفین» میتوانند, در عقد خیاری هم اینچنین است, آن تفاوت جوهری بین اینکه در آن عقود بتوانند منحل کنند با عقد خیاری را هم میتوانند منحل کنند این است که آن جا حکم است به دست شارع است و این جا حق است به دست خود «ذی حق»؛ یعنی «ذی الخیار» حق دارد اما در آن عقود یاد شده مثل عقد ودیعه و عاریه و هبه و وکالت, این حکم شرعی است.
پرسش: تبعیض پیش می آید؟
پاسخ: بله دیگر, چون یک شیء که نیستند, عقود متنوع و متعددند. عقد عاریه یک چیز است بیع یک چیز دیگر, عقد هبه یک چیز است بیع چیز دیگر, عقد ودیعه یک چیز است, بیع چیز دیگر, عقد وکالت چیزی است بیع چیز دیگر, اینها انواع خاصند, هر عقدی حکم خاص خودش را دارد.
بنابراین آیا این خیار از سنخ حکم است, مثل آن عقود یاد شده یا حق است؟ این باید ثابت شود. اگر حکم بود به دست شارع است و کسی نمیتواند اسقاط کند, اگر حق بود به دست خود شخص است و میتواند اسقاط کند, اگر حکم بود قابل ارث نیست, اگر حق بود قابل ارث است, اینها تفاوت جوهری بین حق و حکم است. ما از کجا میفهمیم؟ این یک مطلب، مطلب دیگر اینکه این اقسام چهارده گانه ای که مرحوم شهید یا دیگران ذکر کردند اینها افراد یک نوع نیستند تا ما درباره نوع بحث کنیم و شامل همه افراد شود, هرکدام هم یک نوع خاصی دارند و هرکدام یک دلیل مخصوصی دارند. ما برای اثبات اینکه فلان خیار حق است یا حکم است, باید از دلیل مخصوصش استفاده کنیم, چون این خیارات افراد یک نوع نیستند که یک ماهیت واحدهای باشد دارای افراد متعدد یک جا نمیشود بحث کرد. چه اینکه این خیارات متعدد یک دلیل هم ندارند, هر کدام دلیل خاص خودشان را دارند, چون هرکدام دلیل خاص خودشان را دارند برای اثبات اینکه خیار حق است یا حکم از همان دلیل خاص باید استفاده کرد اگر دلیل دلالت کرد بر اینکه این حق است «یحکم به», اگر دلیل دلالت کرد بر اینکه این حکم است نه حق «یحکم به», اگر دلیل کوتاه بود از اثبات حقیّت یا حکمیّت باید به دلیل دیگر مراجعه کرد. بنابراین یک جا نمیشود درباره اقسام چهاردهگانه خیار فتوا داد برای اینکه اینها افراد یک نوع نیستند و همه اینها تحت یک دلیل هم مندرج نیستند و هرکدام دلیل خاص خودشان را دارند.
پرسش: اگر تحت یک دلیل نیستند پس ما چطور تألیفی که کردیم جامع هر دو هست؟
پاسخ: ما یک مفهوم جامعی برای اینها گرفتیم که این اگر حق باشد با این معنا قابل تطبیق است, حکم باشد با این معنا قابل تطبیق است یک مفهوم جامعی برایش ذکر کردیم اما الآن هرگز نمیشود گفت که خیار مطلقا حق است یا خیار مطلقا حکم است, بعضی از خیارات هستند که حق اند بعضی از خیارات هستند که حکم اند بعضی از خیارات هستند که مشکوک اند, پس ما در سه جبهه باید بحث کنیم. اما آن خیاری که حق اند خیارهایی که با شرط ثابت شدند «شرط الخیار» نه خیار تخلف شرط, یک «شرط الخیار»ی که قبلاً گذشت و سابق بحث شد و یک خیار تخلف شرط بود, خیار تخلف شرط این است که طرفین در متن معامله شرط میکنند قیدی, وصفی, چیزی برای کالا باشد یا کاری را احد الطرفین انجام بدهند که این شرط است یا وصف و قیدی است برای کالا, اگر این شرط حاصل نشد یا آن قید و وصف حاصل نبود آن «مشروطٌ له» خیار دارد میتواند معامله را به هم بزند که این خیار تخلف شرط است, خیار تخلف وصف است, خیار تخلف قید است و مانند آن, اما «شرط الخیار» این است که کسی از طرفین در متن عقد شرط کند که من این معامله را انجام میدهم به شرط اینکه حق داشته باشم به هم بزنم, این جعل حق است یک قرارداد حقی است. «شرط الخیار» این جعل حق است, اما خیار تخلف شرط دلیلی ندارد بر اینکه این حق باشد, پس بین «شرط الخیار» که در حقیقت قرارداد حق است و جعل حق است با خیار تخلف شرط, تخلف وصف و تخلف قید خیلی فرق است, آنها حکم هستند این حق است. چرا این حق است؟ برای اینکه غرائز عقلا همین است, وقتی که شرط کردند؛ یعنی برای خودشان حق قرار دادند حالا یا هردو برای خودشان یا برای شخص ثالث قرار دادند, اگر برای شخص ثالث خیار قرار دادند آن هم حق دارد بالأخره. بنابراین بین «شرط الخیار» و خیار تخلف شرط فرق است, معنای اینها غیر هم است, دلیل اینها هم غیر هم است.
پس «شرط الخیار» حق است و خیار تخلف شرط حکم, آنها قابل ارث نیستند این میتواند مورد بحث قرار بگیرد که آیا این قابل ارث است یا نه, اگر ثابت شد که این شخص که مستحِق است مقوّم حق است نه مورد حق, این قابل نقل و انتقال نیست, اما اگر ثابت شد که نه این شخص مورد حق است و مستحِق حق است نه مقوّم حق و چنین حقی جزء ماترک هست حالا که جزء ماترک بود قابل نقل و انتقال است. پس این قسم و هرچه که شبیه این است که «شرط الخیار» باشد این حق است اما خیار تخلف شرط و مانند آن اینها حق نیستند اینها حکم هستند.
پرسش: اگر اینها افراد یک نوع نیستند پس اسم خیار چطور به اینها تعلّق می گیرد؟
پاسخ: بله ما جنس متوسط داریم, جنس عالی داریم, اگر همه افراد تحت یک معنا مندرج بودند معنایش این نیست که نوعند که همه جواهر تحت «الجوهر» مندرج هستند, تحت «الجسم» مندرج هستند, تمام گیاهان تحت «النامی» مندرج هستند, انواع درخت ها هرکدام نوع خاص خودشان را دارند, انواع گل ها هرکدام نوع خاص خودشان را دارند, این «الجسم» برای اینها جنس است, داشتن مفهوم واحد به معنای نوع واحد نیست, گاهی جنس مسافر است, گاهی جنس متوسط است, گاهی جنس عالی است, گاهی «اعلی الاجناس» است, خیارات هم از همین قبیل است.
پرسش: تخلف شرط را نمی شود گفت که خودش یک نوع جعل است وقتی می گویند مبیع با این شرایط باشد این خودش یک نوع قرارداد نمی شود و همین حق نمی آورد؟
پاسخ: نه, برای اینکه آن جایی که «شرط الخیار» میکنند یک حقی جعل میکنند و آن جایی که خیار تخلف شرط است یا تخلف وصف یا تخلف قید, این را قبلاً ملاحظه فرمودید که اینها در دالان دوم یا در حوزه دوم قرار دارند و آن عقود چهارگانه ای که مثال زده میشود اینها تک بعدی هستند؛ یعنی عقد ودیعه, عقد عاریه, عقد هبه و عقد وکاله اینها تک بعدی هستند؛ یعنی طرفین ایجاب و قبول که خواندند این عقد بسته میشود و دیگر تعهدی ندارند و هر وقت خواستند به هم میزنند, اما عقد بیع و عقد اجاره و سایر عقود لازمه همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید اینها دو بُعدی هستند نه یک بُعدی, اینها در بُعد اول و در حوزه اول نقل و انتقال و ایجاب و قبول را به عهده دارند و در بُعد دوم تعهدشان این است که ما پای امضایمان ایستادهایم, این دو غریزه عرف و ارتکاز مردم این را میگوید قبل از اسلام همین حرف بود, بعد از اسلام همین حرف است, بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین همین حرف است و هم در حوزه غیر مسلمین که بیع یک چنین قراردادی است, اجاره یک چنین قراردادی است؛ هرکسی کالایی را که فروخت میتواند در مغازه اش بنویسد که بعد از فروش پس گرفته نمیشود این حق مشروع او است, چه مسلمان و چه غیر مسلمان؛ سرّش آن است که اینها تعهد کردند که پای امضایشان بایستند که این میشود أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) آن میشود أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (2) در عقود دیگر یک همچنین تعهدی نیست اینها که تعبد شارع نیست اینها امضاییات است و وقتی امضاییات شد ما قبل از اینکه به سراغ ادله نقلی و امضایی برویم باید غرائز و ارتکازات عقلا را ارزیابی کنیم, غرائز عقلا و ارتکازات عقلا از همین قبیل است. حالا که این شد گاهی این تعهد مشروط است و گاهی تعهد مطلق, اینکه طرفین متعهدند پای امضایشان بایستند گاهی مطلق است که این بیع میشود لازم و گاهی مشروط است؛ یعنی ما مادامی پای امضایمان میایستیم که فلان شرط یا فلان وصف یا فلان قید حاصل باشد یا فلان کار را شما انجام بدهید و وقتی که انجام نداد این هم تعهد ندارد همین, نه حق دارد این میشود جواز حکمی, آن لزوم برداشته میشود که میشود جواز. اثبات حق کار آسانی نیست که حقی باشد بعدها ورثه ارث ببرند, این معنایش این است که من دیگر متعهد نیستم. عدم تعهد معنایش حق نیست, معنایش این است که من میتوانم پیش از جواز به هم بزنم؛ آن لزوم برداشته شد میشود جواز و میشود عقد جائز, جائز بالعرض. ولی در مسئله «جعل الخیار»، «شرط الخیار» این جعل حق است قرارداد حق است غیر از خیار تخلف شرط است.
پرسش: در گذشته خیار تخلف شرط را هم حق دانستید اجمالاً آنجا بحث شد.
پاسخ: اجمالاً بحث شد اما تفصیل جایش اینجاست این جا بین «شرط الخیار» و خیار تخلف شرط, خیار تخلف وصف, خیار تخلف قید فرق است. برای اینکه آن جا طرفین قرار میگذارند بر یک حق، در مسئله خیار تخلف شرط قرار بر حق نیست, آن تعهدی که باید داشته باشند ندارند. پس بین اینها و دلیل های اینها فرق است. دلیل خیار تخلف شرط چیز دیگر است گرچه دلیل جامعشان ممکن است یکی باشد اما خلاصه متن عقدشان و متن قراردادشان فرق میکند؛ لذا حق بودن و حکم بودن از همین نحوه قرارداد به دست میآید. اینها حق است و اگر حق شد باید روشن شود که چگونه بین ورثه توزیع میشود. بعضی از حقوق نظیر خیار غبن در آن دو جهت است؛ اگر خیار غبن را کسی بخواهد از راه اجماع ثابت کند که بعضی ها به اجماع تمسک کردند, کسی بخواهد به قاعده «لاضرر» (1) تمسک کند که خیلیها به آن تمسک کردند و کسی بخواهد به شرط ضمنی تمسک کند فرق میکند. ما نظرمان این بود که خیار غبن گذشته از اجماع ـ که نیست ـ اگر باشد صرف نظر از اجماع, صرف نظر از قاعده «لاضرر» یک شرط ضمنی او را همراهی میکند؛ یعنی طرفین وقتی که دارند خرید و فروش میکنند تعهدشان و قرارشان این است که این کالا برابر قیمت سوقیه و قیمت روز معامله شود, این شرط را دارند. اگر مساوات ثمن با قیمت جزء قرارداد اینها است این صبغه حقی پیدا میکند و از حکم بالاتر میرود. ولی آنها که به استناد قاعده «لاضرر» در صورت غبن قائل به خیار هستند اثبات حق کار آسانی نیست. چرا؟
1) (5) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5 ، ص294.
قاعده «لاضرر» لسان اثبات ندارد قاعده «لاضرر» کما اینکه در محلش روشن شد فقط لسان صبر دارد میگوید که حکمی که منشأ ضرر است این برداشته شد, چیزی را جعل نمیکند تا شما بگویید حق جعل کرده است. این معاملهای که ضرری است اگر مغبون نتواند این معامله را به هم بزند و این معامله لازم باشد, لزوم این معامله منشأ ضرر است, چون لزوم این معامله منشأ ضرر است «لاضرر» این را برمیدارد, لزوم را که برداشت جواز حکمی به جای او مینشیند, نه «حق الخیار». اگر دلیل خیار غبن قاعده «لاضرر» بود, قاعده «لاضرر» نمیتواند حق ثابت کند, مسئله شرط ضمنی یک مطلب دیگر است که آن راه اساسی هم همان است و حق هم پیدا میشود, اما اگر دلیل قاعده «لاضرر» بود که بسیاری از این بزرگان به قاعده «لاضرر» تمسک کرده اند اثبات حق آسان نیست. چرا؟ برای اینکه «لاضرر» لسانش لسان نفی است نه اثبات و معنای «لاضرر» این است که حکمی که منشأ ضرر است برداشته شد, اگر کسی مغبون شد و نتواند پس دهد و معامله لازم باشد از لزوم این معامله این شخص متضرر میشود, پس این لزوم برداشته شد و وقتی لزوم برداشته شد جواز حکمی به جای او مینشیند نه «حق الخیار» و خیار حقی. بنابراین خیلی فرق است که ما از راه قاعده «لاضرر» بخواهیم مسئله خیار غبن را ثابت کنیم یا از راه تخلف شرط, اگر اجماع هم بود اجماع هم که دلیل لبّی است و قدر متیقنش همان اصل حکم است, اثبات حق به وسیله اجماع کار آسانی نیست مگر اینکه در کلمات مجمعین ما الفاظی پیدا کنیم که مُشعر باشد که اجماع بر جعل حق است یا از طرف شارع مقدس حق جعل شده, در نتیجه اصل خیار «فی الجمله» میتواند حقی باشد, چه اینکه در «شرط الخیار» هست, چه اینکه «اصل الخیار» «فی الجمله» میتواند حکمی باشد, چه اینکه در خیار تخلف شرط و تخلف وصف و تخلف قید هست, اما برخی از خیارات «فیه وجهان» برای اینکه دلیل ها فرق میکند. اگر کسی در فقه دلیل خیار غبن را قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» و آن شرط ضمنی دانست فتوایش این است که این خیار غبن حق است و به ورثه ارث میرسد یا نه حالا مطلب بعدی است که آیا این حق قابل انتقال است یا نه؟ آن که نظر شریفش این است که دلیل خیار غبن اجماع است یا قاعده «لاضرر» فتوایش این است که خیار حق نیست و حکم است. اینگونه از امور را باید برابر آن مبانی و ادله استنباط کرد اگر میبینید در یک مطلبی دوتا فتوا هست مخالف هم برای آن است که هرکدام به یک دلیل خاصی وابسته است و از هر دلیلی هم پیام مخصوص استنباط میشود. اگر ما از شرط ضمنی بخواهیم کمک بگیریم مسئله حق بودن خیار غبن ثابت میشود, ولی اگر خواستیم از راه قاعده «لاضرر» کمک بگیریم قاعده «لاضرر» توان اثبات حق را ندارد, قاعده «لاضرر» فقط لزوم که منشأ ضرر است او را برمیدارد و لسان اثبات ندارد, رفع لزوم هم بیش از جواز حکمی چیز دیگر را به همراه ندارد.
پرسش: ؟پاسخ: اگر از کلمات مجمعین ما توانستیم عنوان حق بودن را دربیاوریم که آن وقت در این گونه از موارد معقد اجماع به منزله دلیل لفظی خواهد بود, اگر همه این مجمعین اتفاق دارند و وقتی که تعبیر میکنند میگویند که «للمغبون حق الفلان» «للمغبون کذا و کذا» این معلوم میشود که خیار غبن حق است. اگر چنانچه فقط در کلمات مجمعین بود که مغبون میتواند معامله را به هم بزند این قدر متیقنش این است که حکم درمیآید. بنابراین اثبات اینکه این حق است کار آسانی نیست, پس درباره کل خیارات این است. یکی از اقسام خیارات که در قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» مطرح بود آن شرط فاسد بود که شرط فاسد بنابر اینکه مفسد عقد باشد که آن عقد باطل است دیگر خیاری نیست, چون خیار از احکام عقد صحیح است بنا بر اینکه شرط فاسد مفسد عقد نباشد «کما هو الحق» «مشروطٌ له» میتواند معامله را به هم بزند, لکن این میتواند؛ یعنی تعهد ندارم و بیش از مسئله حکم چیزی از او درنمیآید. هرگز از این قسم خیار حق درنمیآید, این را در تحلیلی که ما در مسئله شرط فاسد مفسد نیست گذشت به این نتیجه رسیدیم که این «مشروطٌ له» تعهد ندارد و دیگر أَوْفُوا بِالْعُقُودِ در کار نیست همان أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ مطرح است تعهد ندارم, یعنی جایز است برای من. نکته دیگری که در آن مسئله گذشت این بود که اگر مرحوم شهید و سایر بزرگان(رضوان الله علیه) خیار را به چهارده قسم تقسیم کرده اند و به صورت مستوفا بیان کردند, همین بزرگوارانی که در مسئله شرط فاسد فتوا دادند که شرط فاسد مفسد نیست و عقد صحیح است و خیاری, این قسم خیار را اصلاً در باب خیارات ذکر نکردند. چرا؟ برای اینکه این از سنخ خیارات مصطلح نیست. خیار مصطلح این است که اگر آن شرط یا آن وصف بود این «مشروطٌ له» دیگر حق به هم زدن معامله را ندارد و اگر نبود «مشروطٌ له» حق به هم زدن را دارد, این معنای خیار. ولی این شرط فاسد که مفسد عقد نیست ولی عقد صحیح است و خیاری, معنایش این است که چه «مشروطٌ علیه» او را انجام بدهد و چه «مشروطٌ علیه» او را انجام ندهد او خیار دارد. چرا؟ چون این شرط فاسد به منزله عدم است و وقتی به منزله عدم است و وجودش «کالعدم» بود چه او انجام دهد و چه انجام ندهد «مشروطٌ له» خیار دارد. «مشروطٌ له» گفته که من این کالا را به شما میفروشم به شرط اینکه «بجعل العنب خمرا» چه «مشروطٌ علیه» این کار را کند چه «مشروطٌ علیه» این کار را نکند «مشروطٌ له» خیار. چرا؟ برای اینکه او تعهد کرده به یک امری که آن امر حاصل نمیشود, اگر در خارج هم واقع شود شارع او را «کالعدم» میداند بنابراین سرّ اینکه این بزرگان خیار در جایی که شرط فاسد مفسد نیست آن را در اقسام خیار اصلاً مطرح نکردند, برای اینکه از نظر سنخ با آنها متفاوت است. پس تا این جا روشن شد که بعضی از خیارها «فی الجمله» حق هستند و برخی از خیارها «فی الجمله» حکم هستند, از دلیل اگر ما حق یا حکم را فهمیدیم «فهو المطلوب» نفهمیدیم باید به ادله دیگر مراجعه کنیم حالا برسیم به سایر مسائل.
«والحمد لله رب العالمین»
فصول قبلی؛ یعنی آن چهار فصل گذشته کاملاً منجسم بود. فصل پنجم یک قاعده فقهی بود در اثنای این فصول که انسجامی با گذشته و آینده نداشت و ندارد؛ ولی در فقه منشأ برکات است.
فصل اول در باب بیع این بود که عقد بیع چیست؟ شرایط صحت آن چیست؟ ارکانش چیست؟ که گذشت.
فصل دوم درباره شرایط متعاقدان بود که مبحث مبسوط فضولی در آن بخش بود.
فصل سوم مربوط به ارکان و شرایط «معقود علیه» بود که عوضین چه شرایطی باید داشته باشند, حلال باشند, طلق باشند و مانند آن.
فصل چهارم مربوط به مسئله خیارات بود که بحث مبسوطی بود و گذشت.
فصل پنجم قاعده که «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) بود که منجسم با گذشته و آینده نبود.
فصل ششم درباره احکام خیار است. شاید خود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) کتاب بیع را روی همین روال نوشتند؛ یعنی «احکام الخیار» را بعد از مسئله فصل خیارات ذکر کردند؛ لذا در قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» گاهی دارند که ما این را در بحث احکام خیار گفتیم. یعنی معلوم میشود که در موقع تألیف آن جداگانه تألیف شد و در موقع تدوین در وسط قرار گرفت. به هر تقدیر فصل ششم دنبال فصل چهارم است نه دنبال فصل پنجم، درباره احکام خیار است. اولین بحثی که درباره خیار مطرح است این است که آیا خیار حکم است یا حق؟ یعنی شخصی که مختار است میتواند این معامله را به هم بزند یا حقی هم دارد که آن حق را میتواند به دیگری منتقل کند؟ اگر ثابت شد که خیار حکم است نظیر جوازهای حقی که در عقود ودیعه و عاریه و هبه و وکالت و امثال ذلک است که نوبت به مباحث بعدی نمیرسد که این به ورثه میرسد یا نه؟ اگر ثابت شد که این حق است نه حکم, باید ثابت شود که این «ذی الخیار» مورد حق است یا مقوّم حق, اگر مورد حق بود قابل نقل و انتقال است ولو «بالارث», اگر مقوّم حق بود این حق از او به دیگری نمیرسد, این درست. در صورتی که ثابت شود که این «ذوالخیار» مورد حق است نه مقوّم حق, پس این قابل نقل و انتقال است؛ قابل نقل و انتقال که شد به وارثان میرسد, از آن به بعد باید بحث شود که حق واحد شخصی چگونه بین سهام ورثه توزیع میشود.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
مطلب بعدی آن است که اگر این حق به دیگری منتقل شود غیر «ذی الخیار» از برخی از تصرفات ممنوع است و تصرف «ذی الخیار» باعث سقوط حق خیار است و قاعده «کل مبیع تلف فی زمن خیار فهو ممن لا خیار له» (1) هم این جا حاکم است. همه این امور از آن مورّث به ورثه میرسد, اگر خیار حق باشد و به وارثان ارث برسد؛ این امور باعث شد که ما باید در مسائل جداگانه بحث کنیم. مسئله اولی این است که آیا خیار حق است یا حکم صعوبت این مسئله از آن جهت است که خیار یک حقیقت نوعی نیست ما الآن در مسئله بیع، در مسئله اجاره و عقودی از این قبیل حکم روشنی داریم و میتوانیم بحث بکنیم که آیا بیع عقد لازم است یا جایز؟ اجاره عقد لازم است یا جایز؟ زیرا همه اقسام بیع تحت یک نوع هستند همه اقسام اجاره تحت یک نوع هستند, اگر چیزی یک نوع واحد بود و وحدت نوعی داشت حکم کلی پذیر است؛ اما در مسئله خیار اینچنین نیست ما چند صنف خیار داریم که اگر از این اصناف به انواع تعبیر کنیم گزاف نیست, بعضی از این خیارات هستند که با جعل طرفین جعل میشوند, مثل خیار شرط و «شرطالخیار» داریم که اصلاً خیار را جعل میکند. صنف دیگر خیار تخلف شرط است؛ شرط میکند که فلان وصف را داشته باشد در حالی که این مبیع ندارد یا شرط میکند که فلان کار را بایع یا مشتری انجام بدهد و نکردند, این خیار تخلف شرط است غیر از جعل «شرط الخیار», این صنف دوم که این صنف دوم کاملاً از صنف اول جدا است. صنف سوم برابر نصوصی که هست که فرمود: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (2) خود نص عنوان خیار را جعل کرده است. صنف رابع مسئله خیار عیب و امثال عیب است. خب این اصناف چهارگانه یا بیشتر هر کدام حکم خاص خودشان را دارند؛ لذا نمیشود بحث کرد که آیا خیار حق است یا حکم؟ اثبات اینکه خیار حق است در بعضی از این اصناف آسان است و در بعضی از اینها سخت است. اگر دلیلی که ثابت کننده آن خیار است ظهوری در حقیّت داشت «یحکم به» اگر ظهوری در حکم بودن داشت نه عقد «یحکم به» اگر ظهوری نداشت نه در حق بودن و نه در حکم باید به قواعد عامه فوق مراجعه کرد.
پرسش: حالا که این چنین هست آیا بهتر نبود که حکم هر خیار تحت عنوان همان خیار بحث می کردند؟
پاسخ: نه برای اینکه احکام خیار یک سلسله عقاید مشترکی هم دارند, برای اینکه اگر حکم باشد مشترکند, اگر حق باشد مشترکند, این است که جداگانه بحث کردن ندارد. اما الآن که میخواهیم بحث کنیم که این حق است یا حکم باید دلیل هرکدام را ببینیم, چون دلیل در فصل چهارم گذشت مبسوطاً ـ انشاءالله ـ در اذهان هست, اگر اشاره بکنند کافی است؛ لذا همین جا به اشاره اکتفا میکنند.
پرسش: تصرف باعث سقوط حق می شود.
پاسخ: اگر حق باشد تصرف باعث سقوط حق میشود اما اگر حکم باشد نه.
پرسش: ؟پاسخ: آن جا که آیه دلیل است برای اینکه حق است «یحکم به» اگر همه خیارات یک نوع بود آن دلیل آیه قرآنی یا روایی کافی برای همه بود؛ اما چون انواع متعدد یا اصناف متعددند هر نوع و هر صنفی دلیل خاص خودش را دارد.
صنف اول قبلاً گذشت که خیار در فضای عرف یک حق است و وقتی «شرط الخیار» مطرح است؛ یعنی حق, این صنف اول آسان بود حق است, حالا باید بحث شود که این حق قابل انتقال است یا نه؟ مطلب دیگر است, ولی فعلاً تا آن جایی که بحث های قبلی بود به این جا رسیدیم که «شرط الخیار» حق است.
صنف دوم صنف تخلف شرط بود؛ یعنی وقتی گفتند کالا این شرط را داشته باشد یا فلان وقت باید تحویل دهید یا به شرط خیاطت و حیاکت و امثال ذلک یا به شرط اینکه شما این کالا را از گمرک ترخیص کنید و زحمت ترخیص به عهده شما, از این شرایطی که قبلاً بود یا الآن مطرح هست, اینگونه از شرایط اگر تخلف پیدا کرد دلیلی ما نداریم که این حق باشد, چرا؟ برای اینکه ما نصّی در این زمینه نداریم یک، مگر عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» و این «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» اینها خیار را شرط نکردند, ترخیص از گمرک را شرط کردند یا خیاطت و حیاکتی که مثال سابق بود شرط کردند, «مشروطٌ علیه» این را انجام نداد «مشروطٌ له» میتواند معامله را به هم بزند, اما بیش از اینکه بتواند به هم بزند یک حق دیگری هم دارد که اگر او مُرد به وارثانش منتقل میشود, این اثبات میخواهد. چرا؟ برای اینکه این شرط کردن «عند التحلیل» به این معنا برمیگردد که عقد بیع و عقد اجاره اینها دوبعدی هستند و دو حوزه دارند؛ در یک حوزه نقل و انتقال صورت میپذیرد که یکی بایع و دیگری مشتری این نقل و انتقال را به عهده دارند که این حوزه اول بیع و اجاره و امثال ذلک است. حوزه دوم این است که طرفین متعهدند پای امضایشان بایستند که این بُعد دوم و حوزه دوم در عقود جایزه وجود ندارد فقط در عقود لازم است. این حوزه دوم که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) اساسش به این حوزه برمیگردد و طرفین متعهدند که پای امضایشان بایستند این گاهی مطلق است و گاهی مشروط, اگر مطلق بود بر هر دو واجب است که به عقدشان وفا کنند این میشود لازم مطلق و اگر مشروط بود بر «مشروطٌ علیه» «بالقول المطلق» واجب است و «مشروطٌ له» مختار است که اگر «مشروطٌ علیه» انجام نداد این معامله را به هم بزند. اینکه میگوییم مختار است نه یعنی از دلیل ما خیار استفاده کردیم یا نصّی داریم بر خیار این معنایش این است که این چون متعهد نشد که من پای امضایم میایستم مطلقا, گفت وقتی پای امضایم میایستم که «مشروطٌ علیه» آن کار را انجام بدهد حالا که انجام نداد ایشان میتواند معامله را به هم بزند همین, آن وقت از آن لزوم به جواز منتقل میشود و این معامله میشود جایز, اما اثبات اینکه این حق دارد, میتواند این حق را به دیگری منتقل کند و بعد از مرگ او وارثان او ارث میبرند این اثبات میخواهد که این دلیل آن را ثابت نمیکند.
1) (4) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: این چیزی که فرمودید اینجا مقّوم حق می شود.
پاسخ: نه اصلاً حق ثابت نشده, آن جایی که حق ثابت میشود؛ مثل «حق المضاجعه»، «حق المضاجعه» را که آن نمیتواند به دیگری منتقل کند. اما حقوق که شخص مورد حق باشد بله, نه مقوّم حق, ولی این جا اصلاً حق ثابت نشده و ما نص خاصی نداشتیم مگر به همین تحلیل.
مسئله غبن مستحضرید که سه راه داشت اگر خیار از صنف خیار غبن باشد این چون سه دلیل داشت باید درباره تکتک این ادله سهگانه بحث کرد. مهم ترین دلیل به نظر ما همان خیار تخلف شرط بود که گذشت. بسیاری از این بزرگان به قاعده «لاضرر» (1) تمسک کردند برخی هم به اجماع, اگر به اجماع تمسک کنند و معقد اجماع خیاری بودن و حق بودن این امر است «یثبت», اما اگر معقد اجماع بیش از جواز فسخ نبود؛ یعنی این کسی که مغبون شد فقط میتواند معامله را به هم بزند, اما یک حقی داشته باشد غیر از این مسئله جواز آن را اجماع نمیتوانست ثابت کند مخصوصاً در امر معاملات که یک امر تعبدی باشد سخت است.
قاعده «لاضر»، قاعده «لاضرر» را در روز سهشنبه ملاحظه فرمودید که «لاضرر» زبان اثبات ندارد فقط زبان نفی دارد. «لاضرر» میگوید لزومی که منشأ ضرر است یا عقدی که منشأ ضرر است لزومش برداشته میشود یا لزومی که منشأ ضرر است برداشته میشود. بالأخره یا حکمی که منشأ ضرر است منتفی است یا موضوعی که منشأ ضرر است حکم او منتفی است در اختلاف مبنای بین مرحوم شیخ (2) و آخوند (3) (رضوان الله علیه). به هر تقدیر لسان «لاضرر» لسان نفی است نه لسان اثبات او نه حکم جعل میکند و نه حق میآورد, میگوید لزوم نیست, خب لزوم نبود؛ یعنی بیش از یک جواز حکمی درنمیآید. با قاعده «لا ضرر» نمیشود حق ثابت کرد, با اجماع هم که بسیار سخت است. پس روی این مبانی ما نمیتوانیم در مسئله خیار غبن یا اینگونه از موارد حق ساقط کنیم. تا این جا تقریباً بازگو کننده مباحث گذشته است اما آنچه که میتواند حق بودن این خیار را ثابت کند این است که قبلاً ملاحظه فرمودید راه اجتهاد در مباحث عبادی تأملی تام است در خود روایات که این روایات لحنشان چیست؟ سیاقشان چیست؟ شواهدشان چیست؟ قرائن داخلی و خارجیشان چیست؟ سیره و سنت معصومین(علیهم السلام) چیست؟ خیلی باید در آن فضا انسان غور کند, اما در معاملات مستحضرید؛ مثلاً از اول بیع تا آخر بیع ـ در کتاب بیع نه در مکاسب ـ شاید بیش از صد صفحه باشد و شما شاید دو سه روایت بیشتر پیدا نکنید.
سرّش آن است که اینها امضای غرائز عقلا و ارتکازات مردم هستند و اجتهاد در اینگونه از امور به این است که انسان خودش را به عنوان یکی از افراد عادی است از دست ندهد و حضور فعال غرائز عقلا را در دست داشته باشد و آنچه محل ابتلای عملی مردم است عین آن را محل ابتلای علمی خود بداند تا بفهمد در بازار چه میگذرد وگرنه خودش بنشیند و «ان قلت» «قلت» بگوید این بیع نیست, این اجاره نیست, این عقود مضاربه و امثال ذلک نیست. وقتی این فقیه درمسئله معاملات موفق است که آنچه محل ابتلای عملی و به روز مردم است محل ابتلای علمی او باشد این درباره همان ها بحث کند. اگر اینچنین شد میتواند در معاملات صاحبنظر دینی باشد و اگر خودش تافته جدابافته بحث کرد, مردم یک طور معامله میکنند او یک طور دیگر ترسیم کرده, این در باب معاملات حداکثر متجزی است نه مجتهد مطلق, این راه اساسی در معاملات است. بنابراین الا و لابد باید که آنچه که محل ابتلای عملی مردم است این بیاید در حوزه محل ابتلای علمی قرار بدهد. در معاملات شما مستحضرید در تنظیم اسناد, در گفتگوها, در مقاولهها, در مبایعهنامهها, «قبل العقد», «حین العقد», «بعدالعقد» همه اش صحبت از خیار است, اسقاط خیار است, کافه خیارات, غبن فاحش که همهاش صحبت خیار و اسقاط است که این یک فرهنگ رایج و دارج مردم است که من خیار دارم و در تنظیم سند هم میگوید خیارم را اسقاط کردم با اسقاط خیار؛ اگر این حق نباشد چه را اسقاط می کنند؟ این معاملات رسمی مردم است این را در اسنادشان مینویسند که با اسقاط کافه خیارات، یا اسقاط خیار غبن، خب اگر این پیش مردم حق نباشد مگر حکم شرعی را میشود اسقاط کرد؟ پس در فضای عرف این حق میشود به دلیل اینکه اسقاط میگویند. اگر در فضای عرف این حق است و نه حکم و شارع هم تأسیسی در این زمینه ندارد و همینها را امضا کرده است, پس معلوم میشود خیار میشود امر حقی نه حکمی. این روش عملی مردم آن چنان اطلاق دارد که بسیاری از این اصناف را زیرمجموعه خود قرار میدهد؛ یعنی چه «شرط الخیار» و چه خیار تخلف شرط, چه خیار غبن و چه خیار عیب و مانند, مگر چیزی را را استثنا کنند. این لسان عام مردم است و شارع مقدس هم این را با «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» امضا کرده است, پس معلوم میشود که خیار در فضای عرف حق است و نه حکم, همین را شارع مقدس امضا کرده است و اگر همین را امضا کرده است, پس خیار میشود حق. آنگاه آن بزرگوارانی که ادعای اجماع کردند شاید سند اجماع آنها همین تحلیلات عرفی باشد. اثبات اجماع تعبدی در معاملات کار آسانی نیست که در چنین فضایی این میشود حق, حالا نوبت به مسائل بعدی میرسد که آیا این شخص مقوّم حق است یا مورد حق؟ در بعضی از موارد ما قرینه داریم که این مقوّم حق است و به دیگری نمیرسد؛ مثل آن جایی که طرفین شرط کردند که ما خیار داریم و بایع خیار دارد یا مشتری خیار دارد در ظرف یک هفته تا فلان شخص که کارشناس است و یکی از بستگان بایع یا مشتری است که کارشناس فنی این رشته است ایشان نظر دهد. معلوم است که این حقی را که برای کارشناس قرار دادند که او خیار داشته باشد؛ یعنی او اظهارنظر کند این معامله فعلاً لزومش مشروط است که آن کارشناس اظهارنظر کند این معلوم میشود حقی را که برای آن کارشناس قرار دادند و «شرط الخیار» کردند به شرط اینکه آن کارشناس خیار داشته باشد این کارشناس مقوّم حق است. چون کارشناس کارشناس فنی است معلوم است که بعد از مرگ او ورثه ارث نمیبرند؛ برای اینکه ورثه که بیگانه اند از اینگونه معاملات و آن فنون. در این جا روشن است که طرفین وقتی برای آن شخص ثالث خیار جعل میکنند برای اینکه او کارشناس و فنی است؛ یعنی این حق مال شخص او است و دلیلی ندارد که بعد از مرگ او وارثان ارث ببرند. اینگونه از موارد که ما قرینه داریم که «ذی الحق» مقوّم حق است نه مورد حق, جا برای ارث نیست اما اگر نباشد آیا جا برای ارث است یا نه؟ بحث خاص خودش را دارد. یک معضل دیگر میماند و آن این است که اگر خیار حق است و از فضای عرف هم از اینکه اسقاط میکنند شما عنوان حق اثبات کردید. بعضی از موارد است که ما میتوانیم بگوییم مادامی که خیار هست این معامله جایز است و مادامی که خیار را اسقاط کردند این میشود لازم. اما در بعضی از موارد اثبات لزوم عقد با گذشت زمان خیار آسان نیست. بیان ذلک این است که ما خیاری بودن معامله را از کجا اثبات کردیم «عند التحلیل» از این جا اثبات کردیم که عقد بیع, عقد اجاره و اینگونه از عقود لازمه اینها دو حوزه دارند:
حوزه اول که حوزه نقل و انتقال است منزه از این قیود است
حوزه دوم که حوزه تعهد است که ما پای امضایمان میایستیم, تسلیم میکنیم, تسلم میکنیم و مانند این یا مطلق است مشروط که اگر مطلق بود بر طرفین واجب است که وفا کنند «بالقول المطلق» و اگر مشروط بود لرزان است. حالا اگر بایع شرط کرد که مشتری این کار را تا روز جمعه انجام دهد و مشتری تا روز جمعه این کار را انجام نداد, بایع میتواند معامله را به هم بزند که این عقد جایز می شود. بسیارخب تا روز جمعه همین که روز جمعه شد و انجام نداد این عقد از جواز به لزوم برمیگردد؛ یعنی نسبت به او میشود لازم, اما نسبت به «مشروطٌ له» چرا لازم باشد؟ از کجا لازم باشد؟ شما میگویید وقتی این زمانش گذشت و او هم اعمال نکرد میتوانست به هم بزند و نزد حالا از این به بعد عقد لازم است یعنی چه؟ چون شرط این بود که تا روز جمعه او انجام دهد و تا روز جمعه هم انجام نداد و این عقد شده جایز, بعد روز شنبه او حقی ندارد تا اثبات کند و بعد این عقد سرگردان جایز را لازم کند, روز شنبه آیا این عقد لازم است یا نه؟ او حقی ندارد تا اسقاط کند. اگر بخواهند این معامله را لازم بکنند راهش چیست؟ راهش اسقاط حق است دیگر, «مشروطٌ علیه» که «ذی حق» نبود و «مشروطٌ له» که هم زمان حقش گذشت, بیش از این حق ندارد. آیا روز شنبه این معامله لازم میشود یا جایز؟ اگر شما بخواهید بگویید لازم میشود دلیل میخواهد, او چه دارد که اسقاط کند؟ حقش تا روز جمعه بود, نسبت به روز شنبه را که حق ندارد, اگر حقش تا روز جمعه بود و نسبت به روز شنبه حق ندارد چگونه این معامله میشود لازم؟ این معامله برای همیشه جایز است از طرف «مشروطٌ له» یا میتواند لازم باشد؟ این مشکل را باید در ضمن این خیار تخلف شرط و مانند آن حل کرد.
پرسش:؟در حین عقد اینها دو تعهد دارند: یک تعهد نقل و انتقال کالا و ثمن، یک تعهد اینکه ما پای امضایمان میایستیم. در عقود جایزه؛ مثل ودیعه، عاریه، هبه و وکالت و مانند آن از سایر عقود جایزه این تعهد ثانی نیست, همان تعهد اول است؛ لذا عقد جایز است مطلقا, اما در بیع و اجاره و امثال ذلک دو حوزه است؛ یک حوزه نقل و انتقال است و یک حوزه اینکه ما پای امضایمان میایستیم. اینکه میگوید من پای امضایم میایستم که این حوزه تعهد ثانی است که این عقد بودن به این است که وجوب وفا روی این میآید نه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) این حوزه مشروط بود تا روز جمعه به این شرط که مشتری تا روز جمعه این کار را انجام دهد و انجام نداد؛ پس تا روز جمعه شناور و جایز بود, روز شنبه هم که زمان عقد نیست اینها تعهد جدید کنند که ما پای امضایمان میایستیم اینکه معنا ندارد. تعهد باید در متن عقد باشد در متن عقد هم که یک تعهد محدود بود, در متن عقد که «تعهد بالالتزام» نداشتند که, چه راهحلی داریم ما برای اینکه بگوییم این عقد بعد از گذشت زمان دیگر لازم میشود؟ راهحلش در آن مسئلهای که اگر عامی در یک مقطع خاصی تخصیص بخورد در مقطع بعد ما شک داشته باشیم آیا استصحاب حکم خاص مقدم است یا عموم عام؟ آن جا بیان شد که اگر این عام عموم ازمانی داشت یک بخشش به وسیله دلیل خاص خارج شد مقاطع بعدی زیرمجموعه همان عموم ازمانی عام است نه جا برای استصحاب حکم خاص؛ زیرا با بود اماره جا برای استصحاب نیست, اگر آن عام فوق عموم ازمانی نداشت و همه قطعات را شامل نمیشد «فی الجمله» شامل میشود نه «بالجمله» جا برای استصحاب حکم خاص است که این تفاوت آن جا گذشت. این را مرحوم شیخ هم در اصولشان (2) داشتند هم در فقهشان (3) که اگر ما در فوریت یا تراخی یک خیاری شک کردیم آیا به عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ تمسک کنیم یا حکم خیار را استصحاب کنیم؛ یک خیاری بود نمیدانیم فوری است یا تراخی اما فوریتش قطعی است و تراخیبودنش مشکوک است که این جا آن بحث گذشت؛ برابر آن بحث این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ یک عموم ازمانی دارد این تعهد هم برابر عموم أَوْفُوا بِالْعُقُودِ که امضای غرائز عقلا است و روش عقلا را دارد تأیید میکند یک عموم ازمانی دارد و معنایش این است که طرفین میگویند ما پای امضایمان میایستیم تا زندهایم, چون این طور است دیگر. الآن اگر کسی بفهمد که پنجاه سال قبل آن زمینی که فروخت مغبون شد خب الآن شرعاً خیار غبن دارد دیگر میتواند معامله پنجاه سال قبل را به هم بزند اینچنین نیست که این امر محدود باشد به یک سال یا دو سال, چه اینکه اگر یک زمینی را پنجاه سال قبل فروخت الآن بر او حرام است که معامله را به بزند چرا؟ چون عقد لازم است أَوْفُوا بِالْعُقُودِ میگوید تا زندهای باید وفا کنی؛ هم لزوم وفا و هم احکام خیار طرفینی عام است. این أَوْفُوا بِالْعُقُودِ معنایش آن است که شما تعهدی که کردید در تمام طول زمان و مدت این سرزمین ها باید انجام بدهید آن شرطی که آمده است گفت «بشرط الخیاطه فی یوم الجمعه» یک مقطع خاص را خارج کرد, چون این شرط را در مقطع خاص خارج کرد اگر این شخص تا آن مقطع معامله را به هم میزد بله معاملهای در کار نبود, اما وقتی تا این مقطع این معامله را به هم نزد مقاطع بعدی زیرمجموعه همان تعهد عام هست؛ یعنی من تا زندهام پای امضایم میایستم. بنابراین عقد لازم است نه برای اینکه یک التزامی بعدها ضمیمه عقد شد تا بگویید التزام خارج عقد که کارآمد نیست بلکه این التزام ممتد در متن عقد هست یک گوشهای از این امر ممتد در متن عقد خارج شده اگر اینچنین تبیین شود میشود گفت که آن زمان های محدود که شخص خیار داشت و میتوانست معامله را به هم بزند معامله را به هم نزد بعد از آن این عقد میشود لازم, نه عقد میشود جایز. اینها ترسیمی است از مسئله خیار تخلف شرط و خیار غبن و مانند آن, اما صنف بعدی که منصوص است و در نص عنوان خیار اخذ شده مثل «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» یا «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» (4) که در این نصوص؛ یعنی خیار حیوان خیار مجلس و مانند آن عنوان خیار اخذ شده خیار هم یک امر حقی است. اثبات اینکه خیار حق است در این صنف خیلی سخت نیست, حالا وارد بحث بعدی شویم ـ انشاءالله ـ.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل ششم از فصول مطرح در کتاب بیع درباره احکام خیارات است. در این فصل باید بحث بشود که خیار حکم است یا حق؟ و اگر حق است قابل انتقال است یا نه؟ و اگر قابل انتقال است و میتواند میراث باشد چگونه حق واحد بین وراث فراوان با سهام کثیره توزیع میشود و مانند آن و اگر حق است و اگر «ذوالخیار» تصرف کرد باعث سقوط میشود و «من علیه الخیار» حق برخی از تصرفات را ندارد و مانند آن. اینها فروعی است که باید بحث میشد. درباره اینکه آیا خیار حق است یا حکم؟ چون اقسامی که برای خیار ذکر کردند افراد نوع واحد نیستند بلکه انواع جنس واحدند، حکم واحد ندارند؛ مثلاً نمیشود گفت آیا عقد جائز است یا لازم؟ چون عقد یک مفهوم جامعی است که هم عقود لازمه را زیر مصداق دارد و تحت او مندرجاند و هم عقود جائزه را, باید گفت عقد مصادیق و انواع فراوانی دارد, دلیل هرکدام از آن انواع را باید جداگانه بحث کرد. عقد هبه و عاریه و امثال ذلک جائزند, عقد بیع و اجاره لازماند, پس نمیشود گفت عقد جائز است یا لازم, این جا هم نمیشود گفت خیار حق است یا حکم. این خیاری که گفته میشود خیار, به معنای اینکه شخص میتواند رد کند یا میتواند امضا کند که این مفهوم جامعی است بین حق و حکم. بنابراین ما راهی برای اثبات اینکه خیار به عنوان مطلق حق است یا حکم نداریم, چه اینکه راهی نداریم برای اثبات اینکه عقد به عنوان مطلق جائز است یا لازم؛ بلکه دلیل هر عقدی را باید جداگانه بررسی کرد. اگر عقد بیع و اجاره بود میشود عقد لازم, اگر عقد عاریه و هبه بود میشود عقد جائز. بنابراین ناچاریم که یک فصل جدیدی درباره اقسام چهاردهگانه یا کمتر و بیشتر خیارات به عمل بیاوریم, بعد از فحص، نتیجه این میشود که خیار به چهار صنف تقسیم میشود, این اقسام چهاردهگانهای که فقها شمردند وقتی که ما دسته بندی کنیم اینها چهار گروهند:
صنف اول و گروه اول «شرط الخیار» است؛ یعنی طرفین در متن عقد شرط میکنند که بایع یا مشتری یا شخص ثالث خیار داشته باشند, آنچه تحت انشا است و تحت شرط در ضمن عقد، عنوان خیار است, خیار هم که حقیقت شرعیه ندارد یک امر عرفی است و خیار «لدی العرف» یک امر حقی است نه امر حکمی؛ یعنی همان طوری که در عرف مسئله «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1) مطرح است «مسلطون علی حقوقهم» هم مطرح است و همان طوری که فرش و زمین را مصداق مال میدانند, حق به هم زدن این خیار را هم مصداق حق میدانند. این حق است که بر او مسلط است این «لدی العرف». اگر در فضای عرف «شرط الخیار» بشود این حق است «هذا هو الصنف الاول».
صنف دوم خیار تخلف شرط بود؛ یعنی «شرط الخیار» نکردند, شرط کردند که کالا این وصف را داشته باشد یا بایع یا مشتری فلان کار را انجام بدهد, ترخیص کالا به عهده او باشد یا مثلاً خیاطتی، حیاکتی و امثال ذلک را به عهده بگیرد که مثلاً «شرط الفعل» است. اثبات اینکه این جزء حقوق است کار آسانی نیست. چرا؟ برای اینکه عنوان خیار مطرح نشد. نه نصی در این زمینه آمده است که عنوان خیار در او مأخوذ باشد، نه تصریحی از متعاقدین است که ما خیار داریم. فقط شرط کردند که این ترخیص کالا به عهده شما باشد یا فلان کار را شما انجام بدهید و اگر این شرط نشد خیار تخلف شرط است. اینکه میگوییم خیار تخلف شرط, خود این خیار را شرط کردند نه، نص خاصی داریم که عنوان خیار در او اخذ شده باشد نه؛ پس بیش از اثبات حکم کار آسانی نیست, این میتواند معامله را به هم بزند میتواند به هم نزند. نعم؛ اگر خیار تخلف شرط به «شرط الخیار» برگردد به عنوان شرط ضمنی؛ یعنی عصاره صنف دوم به صنف اول برگردد حق ثابت میشود. اما در این گونه از موارد بسیاری از بزرگان یا به اجماع تمسک کردند یا به قاعده «لاضرر». (2) اجماع هم که دلیل لبّی است حداکثر بتواند جواز رد ثابت کند, اثبات حق کار آسانی نیست و قاعده «لاضرر» هم لسانش, لسان نفی است نه اثبات. قاعده «لاضرر» لزومی که منشأ ضرر است برمیدارد همین، نه اینکه حق جعل بکند. بنابراین اگر صنف ثانی به صنف اول برنگردد, چه اینکه معروف بین اصحاب هم این نیست که برگردد اثبات حق کار آسانی نیست, فقط حکم ثابت میشود. مطلبی که در بحث قبل اشاره شده بود آن درباره عنوان خیار است؛ مثلاً در فضای عرف, در تنظیم اسناد میگویند خیار را ساقط کردیم این نشان میدهد که خیار در فضای عرف حق است که این را دارند ساقط میکنند وگرنه حکم شرعی که قابل اسقاط نیست. حکم و قانون الهی قابل اسقاط نیست، حق است که «ذی حق» همان طوری که بر مالش مسلط است بر حقش هم مسلط است میتواند آن را اسقاط کند؛ لکن این در جایی است که خیار ثابت شده باشد مثل صنف اول. اگر جایی خیار ثابت شده باشد «خیار لدی العرف» امر حقی است حکمی نیست, خیار حقیقت شرعیه ندارد فضا فضای عرف است در معاملات خیار را حق میدانند. یک عویصهای هم بود که اگر «منقطع الوسط» بود ما لزوم را کجا را برای بعد اثبات میکنیم که در بحث قبل گذشت و آن این است که شما چگونه در این گونه از موارد وقتی عرف میگوید ما خیار را ساقط کردیم یا در قبل از عقد میگوید که ما خیار را ساقط کردیم یا در متن عقد میگوید خیار را ساقط میکنیم یا «بعد العقد» میگویند خیار را ساقط میکنیم. با توجیه اینکه اسقاط «قبل العقد» به منزله شرط است و عقد «مبنیاً علیه» واقع میشود و اسقاط در متن عقد هم برای این است که؛ یعنی اسقاط بعد از ثبوت نه اسقاط به معنای عدم ثبوت که بشود خلاف شرع؛ اسقاط «بعد العقد» که معنای خاص خودش را دارد, چون وقتی عقد تمام شد خیار مجلس و مانند آن محقق میشود و اسقاط پذیر است که این تصویر اسقاط خیار «قبل العقد فی العقد و بعد العقد» در همان آن فصل چهارم گذشت که خیار و این گونه از شرائط اسقاط پذیر هستند. وقتی که میخواهند اسقاط کنند چه چیزی را اسقاط میکنند؟ حق را اسقاط میکنند. اگر «شرط الفعل» کردند یا آن متعلق را این «مشروطٌ له» مالک است یا این تعهد را مالک است. بالأخره چیزی را «مشروطٌ له» مالک است که دارد اسقاط میکند. اگر «شرط الخیاطه» کردند, خیاطت را «مشروطٌ له» مالک بود «مشروطٌ علیه» یا باید خیاطت را بدهد یا اجرت معادل آن را؛ پس یک امر مالی است. اگر خیاطت مال «مشروطٌ له» نشد خود این تعهد این التزامی که از «مشروطٌ علیه» گرفته است این حق مسلم اوست «مشروطٌ علیه» متعهد شده است که خیاطت کند یا کالا را او ترخیص کند, این تعهد یک امر حقی است. این تعهد «مشروطٌ علیه» را «مشروطٌ له» مالک است, زمام این تعهد به دست «مشروطٌ له» است «مشروطٌ له» میتواند این را اسقاط کند؛ لذا در فضای عرف این گونه از امور الا و لابد به حق برمیگردد؛ ولی ما ببینیم تا چه اندازه شارع مقدس این را امضا کرده است. به هر تقدیر اگر ما میبینیم در فضای عرف میگویند اسقاط خیار؛ برای آن است که اسقاط ناظر به امر حقی است یک، و در «شرط الفعل» و مانند آن یا خود متعلق ملک «مشروطٌ له» میشود یا این تعهد و التزامی که «مشروطٌ علیه» داده است مورد حق «مشروطٌ له» است بالأخره «مشروطٌ له» یا «ذی مال» است یا «ذی حق» میتواند اسقاط کند, این در فضای عرف.
اما در فضای شرع این خیارات چهار صنف بود؛ صنف اول را که شارع امضا کرده است همان «شرط الخیار» است, صنف دوم که خیار تخلف شرط است با اجماع یا با «لاضرر» اگر ثابت بشود اثبات حقیتش مشکل است و اگر به «شرط الخیار» برگردد میشود حق, غبن و امثال غبن هم از همین قبیلاند که حکمشان گذشت. حالا میماند صنف سوم و صنف چهارم.
پرسش: عقد جائز قسمی از آن مقسم هست یا نیست؟
پاسخ: الآن مثلاً ما نمیتوانیم بحث بکنیم که آیا عقد جائز است یا جائز نیست, عقد اقسامی دارد بعضی اقسام او لازماند بعضی اقسام او جائزند اگر چنانچه عقد عاریه و هبه بود جائز است عقد بیع و اجاره بود لازم است. پس ما بحث بکنیم که آیا عقد جائز است یا جائز نیست, این حکم برنمیدارد. برای اینکه عقد به منزله جنس است «تحته انواعٌ کثیره»؛ مثل اینکه بگوییم حیوان ناطق است یا نه؟ حیوان «بما انه حیوان» نه ناطق است نه ناحق. حیوان انواعی دارد, بعضی از انواع او این حکم را دارند بعضی از انواع او این صفت را دارند. «عقد بما انه عقد» نه جائز است نه لازم انواعی دارد بعضی از انواع او جائزند بعضی از انواع او لازماند, خیار هم انواعی دارد بعضی از انواع او حقاند بعضی از انواع او حکماند. پس« العقد بما انه عقدٌ» موضوع بحث قرار نمیگیرد که بگوییم «العقد بما انه عقدٌ جائزٌ ام لازم»؛ بلکه باید بگوییم «العقد علی انواع: بعضها جائز بعضها لازم»، این جا هم بگوییم «الخیار علی انواع: بعضها حق بعضها حکم».
پرسش: جنس نوع و فصل دارد.
پاسخ: نه جنس تحت او نوعی است, انواع تحت اجناس اند؛ یعنی ما یک جامعی داریم به نام «العقد» انواعی تحت این جامع هستند, اگر از ما سؤال بکنند که «عقد بما انه عقدٌ» لازم است یا جائز؟ میگوییم این جواب ندارد «العقد علی اقسامٍ: بعضها جائز بعضها لازم». از ما سؤال بکنند که «الخیار بما انه خیار حقٌ او حکم؟» میگوییم این جواب ندارد «الخیار علی اصناف اربعه: بعضها حق و بعضها حکم» این راه علمی حرف است. البته ما عنوان «الخیار» نداریم که برای همه اینها باشد. صنف سوم و چهارم مانده؛ صنف سوم آن قسمی است که نص خاص دارد به قاعده و امثال ذلک بسنده نکرده نص خاص دارد یک, و در لسان آن نصوص عنوان خیار اخذ شده دو، مثل خیار مجلس, مثل خیار حیوان, مثل خیار رؤیه که روایاتش را قبلاً ملاحظه فرمودید. در لسان این نصوص عنوان خیار اخذ شده است «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) در خیار حیوان دارد «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ». عنوان خیار در این نصوص اخذ شده است و خیار هم که حقیقت شرعیه ندارد, در فضای عرف خیار به عنوان حق مطرح است نه به عنوان حکم.
شارع مقدس واژه خیار را در این نصوص بکار برد و قرینه ای هم وارد نکرد و ذکر نکرد, منظور شارع از خیار همان خیار عرفی است. خیار در فضای عرف حق است نه حکم, پس بنابراین خیار مجلس حق است, خیار حیوان حق است, خیار رؤیه حق است و اگر روایتی در لسان او عنوان خیار اخذ شده باشد حق ساقط میشود این محذوری ندارد, چون خیار «لدی العرف» حق است و شارع همین کلمه را استعمال کرد و قرینهای هم برخلاف اقامه نکرد. اما صنف چهارم، صنف چهارم مثل صنف سوم است که نص خاص دارد؛ اما خصوصیت صنف سوم را ندارد در صنف چهارم نص خاص هست ولی عنوان خیار اخذ نشده در خیار عیب, در خیار «مایفسده المبیع», در خیار تأخیر در این گونه از موارد، شارع فرمود که اگر تصرف نکرده است «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ»، (2) اگر تصرف کرده است باید أرش بگیرد. عنوان رد در لسان نص اخذ شده است نه عنوان خیار. رد هم گاهی در اثر اینکه شیء جائز است و جواز حکمی دارد شخص میتواند رد کند, گاهی هم در اثر «ذی حق» بودن آن رد کننده است, پس با عنوان رد نمیشود حق ثابت بشود, بیش از حکم ثابت نمیشود چه حق باشد چه حکم جواز رد هست؛ پس این قدر متیقن است. بخواهیم زائد بر اینکه صبغه حقی داشته باشیم اثبات بکنیم آسان نیست. پس در خیار عیب, در خیار «ما یفسده المبیع», در خیار تأخیر و مانند آن که فقط عنوان جواز رد اخذ شده است نه عنوان خیار, اثبات حق آسان نیست، جواز رد فقط ترخیص است. اگر ترخیص هست ترخیص هم با حکم سازگار است هم باحق, اثبات خصوصیت زائد به عنوان حق که کار آسانی نیست. پس در صنف چهارم ما نمیتوانیم بیش از حکم ثابت کنیم. میماند یک نکته و آن این است که بارها بزرگان فرمودند که در معاملات یک امر تعبدی بسیار کم است، هرچه هست امضای غرائز عقلا و تأیید ارتکازات مردمی است حدود او را ممکن است شارع اصلاح کرده باشد ولی متن آن را امضا کرده است. چون در معاملات امر تعبدی نظیر رمی جمره و مانند آن نیست؛ وقتی شارع مقدس در مسئله خیار عیب, «ما یفسده المبیع» و خیار تأخیر و مانند آن فرمود «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ»، معلوم میشود یک امر مالی است نه تعبد محض، این نظیر جواب سلام نیست که ردش واجب است که عنوان رد دارد. این رد در امور مالی حکایتی از یک امر حقی و مالی میکند, پس خیار عیب و خیار «ما یفسده المبیع» مثل خیار تأخیر میشود امر مالی و حق، نه حکم. پاسخ این نقد آن است که درست است که در معاملات امر تعبدی نیست یا بسیار کم است؛ لکن فرق جوهری است بین اینکه یک حکمی را شارع مقدس جمع بکند «لنکتةٍ مالیه» و اینکه شارع مقدس یک امر مالی یا حقی جعل کند. آن مصب جعل، یا مال است و حق؛ مثل اینکه زکات جعل کرد, خمس جعل کرد, انفال جعل کرد, حق جعل کرد, مال جعل کرد, ارث جعل کرد این محور اصلی قانون شرعی مال است, این جا امر مالی است حق جعل میکند؛ مثل حق شفعه شارع جعل کرده یک وقت هست که نه «لنکتةٍ حقیه» یا «لنکتةٍ مالیه» یک دستوری داده است. «لنکتةٍ حقیه»، «لنکتةٍ مالیه» اگر دستوری بدهد که آن جا حق جعل نشده. ما قبول داریم که درمعاملات تعبد محض نیست؛ ولی باید ببینیم لسان دلیل چیست, آیا لسان دلیل جعل حق است؟ لسان دلیل جعل مال است؟ یا لسان دلیل یک حکم است که این حکم نکته مالی و حقی دارد اگر ما نتوانستیم ثابت کنیم که محور اصلی جعل در خیار عیب, در خیار «ما یفسده المبیع», خیار تأخیر، امر حقی و مالی است ما چگونه حق ثابت کنیم؟ در این نصوص دارد که «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ»، ظاهرش این است که این کسی که کالای معیب خرید میتواند رد کند؛ نظیر اینکه در عاریه، در هبه میتوان واهب و معیر میتواند برگرداند همین, «لنکتةٍ مالیة» را هم ما میپذیریم که در امور مالی تعبد محض نیست؛ اما شما حق داری برگردانی این اثباتش آسان نیست.
پرسش: در اینجا به عرف تمسک نمی توانیم کنیم؟
پاسخ: عرف که کمبودی ندارد ما در موضوعات بله به عرف مراجعه میکنیم, در تشخیص مفهوم به عرف مراجعه میکنیم؛ اما آن محور جعل شرعی را از خود روایت باید گرفت این جا ما به چه چیز عرف بسنده بکنیم؟
رد چیست؟ «رد کل شیء بحسبه»، رد مال منقول یک طور است, رد مال غیر منقول طور دیگر است. خانه ای را که انسان بخواهد رد بکند این است که کلیدش را به صاحب خانه بدهد نه اینکه خانه را بردارد به صاحب انه تحویل بدهد. این اتومبیلی که در خیابان هست وقتی این سوئیچش را تحویل این آقا دارد رد کرد, نه اینکه اتومبیل بگیرد تحویلش بدهد اینکه دیگر یک کتاب نیست یا یک پارچه جزئی نیست که, «رد کل شیء بحسبه». ما اگر خواستیم ببینیم رد معنایش چیست, بله به عرف مراجعه میکنیم. اما در لسان نص بیش از عنوان رد اخذ نشده. گفتید در معاملات تعبد محض نیست, گفتیم درست است, گفتید حتماً امر مالی ملحوظ است, گفتیم درست است. اما اینکه ما گفتیم شما هم بگو درست است, ما میگوییم فرق جوهری است بین اینکه محور اصلی جعل شارع حق یا مال باشد و بین اینکه محور اصلی شارع یک حکمی جعل کرده است «لنکتةٍ مالیة». شما که نمیتوانید اثبات بکنی که حق جعل شده است؛ برای اینکه اینجا فقط دارد «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ». در خیار عیب فرمود: اگر تصرف کرد که أرش بگیرد نکرد که «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ» عنوان رد است همان طوری که در آیه رد است, در ودیعه رد است, در امانت و هبه رد است, در وکالت رد است, همین. بنابراین اثبات اینکه خیار عیب خیار «ما یفسده المبیع»، خیار تأخیر اینها حق است کار آسانی نیست و چون از نصوص بیش از این استفاده نکردیم به همان اصل اولی برمیگردد اگر که ما شک کردیم حقی هست یا نه خب قبلاً حق نبود الآن کماکان.
پرسش: ؟ پاسخ: نه آن مورد و مقوّم برای آن است که قابل انتقال باشد یا نه, باید ثابت بشود که در این جا حق است, بله ثابت شده برای اینکه أرش یک امر مالی است, پدر مرد و أرش نگرفت پسر میتواند أرش بگیرد. اما عنوان رد آیا جواز حکمی است یا امر حقی است؟ اثبات حق آسان نیست. عنوان خیار که اخذ نشده؛ نظیر خیار مجلس و خیار حیوان و خیار رؤیه آن جا عنوان خیار اخذ شده.
پرسش: ؟پاسخ: بله مسئله انتقال فرع بعدی است که آیا این حق است, این حق قابل انتقال است یا نه؟ اما حالا این حق ثابت شده است یا نه؟ ما خیار عیب را از راه شرط ضمنی و امثال ذلک استفاده نکردیم بلکه از راه این نص؛ این نص دارد که اگر کسی کالایی را خرید معیب درآمد «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ» اگر تصرف نکرده, اگر تصرف کرده أرش میگیرد. أرش یک امر مالی است اما اینکه قبل از تصرف بتواند رد کند ما از این روایت بیش از عنوان رد نداریم.
پرسش: اگر روایت امضای بنای عرف باشد چطور؟
پاسخ: بله اگر امضای بنای عقلا است, بنای عقلا هم این جا میگویند رد, اما بنای عقلا که نمیگویند رد؛ یعنی خیار. اگر شارع مقدس در این جا فرمود «فله الخیار» بله امضای بنای عقلا بود, بنای عقلا هم خیار را حق میداند این جا هم حق است اما در این جا عنوان نص این است که «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ»؛ مثل اینکه در آن عقود چهارگانه هم فرمود «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ».
فتحصل که خیار یک مفهوم جامعی است یک، تحت او اصناف یا انواع چهارگانه است دو. نوع اول خیار حقی است, نوع دوم مبنائی است, نوع سوم یقیناً حقی است, نوع چهارم حق بودنش اثبات نشده و نمیشود، اینها اصناف چهارگانه است و منافات ندارد که یک نکته مالی در جعل این احکام، سهم تعیین کننده داشته باشد ولی آنچه که جعل شده است حق نباشد.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل ششم سخن مرحوم شیخ انصاری این بود که خیار «بانواعه حقٌ موروث» (1) دوتا ادعا را ایشان در این آغاز فصل ششم بیان کردند؛ یعنی خیار حق است حکم نیست یک, و «ذوالخیار» مقوّم حق نیست بلکه مورد حق است این دو؛ زیرا اگر چیزی حکم بود و نه حق، به ورثه نمیرسد «حکم الله» که قابل ارث نیست و اگر چیزی حق بود و «ذی حق» مقوّم بود نه مورد حق این هم به ورثه نمیرسد «حق الحضانه» مادر به کسی منتقل نمیشود بعد از مرگ مادر, اگر کودکی مادر خودش را در دوران خردسالی از دست داد، این حق حضانت مادر به کسی ارث نمیرسد؛ زیرا مادر که «ذی حق» بود مقوّم این عقد بود وقتی مقوّم حق باشد حق با زوال مقوّم از بین میرود وقتی از بین رفت، عنوان «ماترک» صادق نیست وقتی عنوان «ماترک» صادق نبود جا برای ارث نیست. تعبیر قرآن کریم و همچنین روایات اهل بیت(علیهم السلام) درباره میراث این است که آنچه را میت ترک کرد و به جا گذاشت به ورثه میرسد «حکم الله» که مال میت نیست و حقی که شخص مقوّم آن حق بود او با زوال شخص از بین میرود دیگر ما ترک نیست؛ اگر ما ترک نبود سخن از ارث نیست. بنابراین مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) باید این دو مدعا را اثبات کند:
1) (1) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه) ، ج، ص109.
اول اینکه خیار حق است نه حکم «بانواعه»,
دوم اینکه «ذوالخیار» مقوّم نیست بلکه مورد حق است و با مرگ «ذوالخیار» این خیار میماند و به ورثه میرسد این دو، ایشان به اجماع تمسک فرمودند از صاحب ریاض (1) و دیگران هم همین را نقل کردند. تاکنون روشن شد که چون خیار مثل عقد دارای انواع متعدد است و چیزی که دارای انواع متعدد باشد یا به منزله انواع باشد آنها حکم واحد ندارند, باید درباره هر نوع حکم خاص خود او را بحث کرد؛ لذا درباره این چهارده قسم خیار، اینها به چهار صنف تقسیم شدند که درباره این اصناف چهارگانه مبسوطاً بحث شد که کدام خیار حق است و کدام خیار حقبودنش ثابت نشده و دشوار است؛ مثل اینکه کسی بگوید عقد حکمش چیست؟ عقد «بما انه عقدٌ» این مفهوم جامعی است که انواع متعدد دارد؛ بعضی لازمند, بعضی جائزند. اگر گفتید بیع حکمش چیست خب آدم میگوید بیع، اجاره اینها جزء عقود لازمند اگر کسی گفت عقد ودیعه، عاریه، هبه، وکاله و امثال ذلک اینها چه عقدی هستند آدم میگوید عقد جائزند؛ اما اگر کسی بپرسد که عقد «بما انه عقدٌ» جایز است یا لازم؟ این سؤال جواب ندارد, خیار «بما انه خیار» حق است یا حکم؟ این جواب ندارد؛ برای اینکه خیار دارای مفهوم جامعی است دارای انواع متعدد است روی اصول فنی خیار به چهار صنف تقسیم شد اصناف چهارگانه بیان شد.
خلاصه احکام اصناف چهارگانه این بود که آن جا که «شرط الخیار» میکنند حق است, آن جا که روایتی؛ نظیر خیار مجلس، خیار حیوان، خیار رؤیه که دارد شخص خیار دارد این حق است. اما آن جایی که به صورت خیار عیب است, به صورت خیار «ما یفسده المبیع» است, به صورت خیار تأخیر است و مانند آنکه تعبیر خیار نشده، این اثبات حق آسان نیست. آن مواردی هم که با قاعده «لاضرر» (2) و امثال ذلک اثبات شد مبتنی بر مبناهای متعدد بود.
پرسش: ؟پاسخ: نه چون این «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ» (1) درباره ودیعه هم هست، درباره هبه هم هست, واهب میتواند مال را برگرداند «فللواهب ان یرد العین الموهوبه» این را از متهب بگیرد. این تعبیر که واهب میتواند آنچه را داد رد کند این تعبیر روا و صحیحی است. پس رد همان طور که در حق هست در حکم هم هست. از نظر اثبات فنی، راه همین بود که رفته شد, اما مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) فرمایش لطیفی دارند و آن فرمایش ممکن است که انسان مدعایشان را بپذیرد؛ ولی دلیل ایشان را نپذیرد و راه دیگری را انتخاب بکند که در نتیجه فتوای مرحوم آقای نائینی، فتوای نهایی خواهد بود و آن همان است که خیار «بجمیع انواعه» حق است.
مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) میفرمایند که تاکنون ما میگفتیم عقد یا لازم است یا جائز، عقد لازم مثل بیع و اجاره، عقد جائز مثل هبه و عاریه و امثال ذلک. اما ایشان میفرمایند اینچنین نیست عقد سه نوع است یا ذاتاً لازم است ـ البته وقتی میگویند ذات لزوم و امثال ذلک در همان فضای اعتبار میگویند وگرنه ذات به معنای جنس و فصل و ماهیت و اینها که برای عناوین اعتباری نیست ـ میگویند این عناوین در خارج که هست بعضیها ذاتاً لازمند؛ مثل عقد نکاح، عقد ضمان، عقد قرض؛ عقد نکاح که برای طرفین است این ذاتاً لازم است مثل بیع نیست که ذاتاً لازم باشد چون بیع اگر ذاتاً لازم باشد چگونه هر وقتی که طرفین خواستند اقاله میکنند به هم میزنند. نکاح ذاتاً لازم است وقتی که این عقد نکاح بسته شد نه زوج میتواند به هم بزند, نه زوجه میتواند به هم زند, طلاق یک ایقاع خاص است فقط از راه طلاق ممکن است وگرنه بیایند به هم بزنند جدا بشوند اینچنین نیست, گوهر این عقد لازم است و اگر خواستند به هم بزنند یک شرایط خاصی دارد, اما بیع و اجاره همه عقودی که از این سنخ است این در گوهر ذاتش لزوم ندارد هر وقت خواستند به هم میزنند. اگر یک عقدی باشد که طرفین هر وقت خواستند به هم میزنند به نام تقایل و اقاله طرفین، این معلوم میشود در گوهر ذاتش لازم نیست. (2)
عقود سه قسم است؛ بعضی عقودند که ذاتاً لازم است مثل ضمان, آن کسی که ضامن شده نمیتواند اقاله کند, در قرض آن کسی که بدهکار است مقترض است نمیتواند اقاله کند. آن کسی هم که وقف کرده بنا بر اینکه در وقف قبول شرط باشد نه بنا بر اینکه شرط قبول نباشد اگر در وقف قبول شرط شد این یک امر لازمی است, امروز وقف بکند پس فردا پشیمان بشود اینکه نیست. بعضی از امور در گوهر ذاتشان لازمند, نکاح اینچنین است, وقف بنا بر اینکه قبول بخواهد اینچنین است, ضمان برای ضامن اینچنین است, قرض برای مقترض اینچنین است, این میشود لزوم حکمی. وقتی به دست انسان نیست و به دست شارع است معلوم میشود لزوم این حکم است, این یک قسم. بعضیها در گوهر ذاتشان جائزند؛ مثل همان عقود چهارگانه و امثال آنها, عقد ودیعه این طور است، عقد عاریه این طور است، عقد هبه این طور است، عقد وکالت این طور است, هر وقت خواستند به هم میزنند و اگر بخواهند لازمش بکنند یک شرایط خاصی میخواهد وگرنه در گوهر ذات این عقود طوری است که هر وقت خواستند به هم میزنند. قسم سوم عقدی است که در گوهر ذاتش «لا اقتضا» است میتواند لازم باشد میتواند جائز باشد بیع این طور است, اجاره این طور است. بیع لزوم دارد اما نه مثل نکاح، جواز دارد, اما نه مثل عاریه. لازم بودن بیع یا جائز بودن بیع، شرایط خاص دارد برخلاف عقد عاریه یا عقد ودیعه که در گوهر ذاتشان جائزند. پس ما سه قسم عقد داریم این عقد قسم سوم که فعلاً محل بحث است که ما میگوییم ذاتاً نه لازم است نه جائز لزوم و جوازش را شما از کجا میگیرید؟
مرحوم آقای نائینی در بخش معاملات معروف بود که در بین فقها سلطان معاملات است در بخشهای معاملات خیلی از فقهای دیگر جلوتر است، ایشان میفرمایند که این کارها را باید بالأخره با غرائز عقلا و ارتکازات مردمی حل کرد و خودمان را هم که یکی از آحاد این ملت هستیم در درون خودمان آنچه را نهادینه شده است آنها را شناسایی کنیم ارزیابی کنیم، معلوم میشود که ما چگونه معامله میکنیم. میفرماید که در بیع و امثال بیع ما دوتا حوزه داریم، این دوتا حوزه که قبلاً گفته شد شاید قبل از مرحوم آقای نائینی هم کمتر گفته باشند, آنچه که در حوزه نجف رواج پیدا کرد از این بزرگوار بود میفرماید که ما در بیع دوتا تعامل داریم: یک تعامل بین ثمن و مثمن است که مبیع و ثمن رد و بدل میشود. یک تعامل بین تعهدها است؛ یعنی بایع تعهد میسپارد که پای امضایش بایستد مشتری تعهد میسپارد که پای امضایش بایستد, نه این پس بدهد نه آن، نه این پس بگیرد و نه آن, این میشود تعامل دومی. پس در بیع دو تعامل هست یک تعامل ملکی بین مبیع و ثمن، یک تعامل حقی بین دو تعهدها, التزامی که این میدهد آن میپذیرد، التزامی که آن میدهد این میپذیرد.
درباره حوزه اول که تعامل ملکی است فعلاً بحثی نداریم.
بحث ما درباره حوزه دوم است شما این تعهدهای متعامل و متقابل را معنا کنید. این کسی که میگوید که من متعهدم پس ندهم و اقاله نکنم و پای امضایم میایستم این حرفش چیست؟ حرفش این است که من بایع این التزام خودم را تملیک شمای مشتری کردم که شما الآن زمام این تعهد من به دست شما است که اگر خواستید رها کنید میتوانید, ولی زمام تعهد من به دست شما است من نمیتوانم تخلف بکنم من چیزی را که فروختم باید تحویل بدهم, مشتری هم وقتی که تعهد میسپارد معنایش آن است که زمام تعهد خود را به بایع میدهد معنایش این است که من که این کالا را خریدم الا و لابد باید پولش را تسلیم کنم, نمیتوانم پولش را ندهم. تملیک غیر از تسلیم است, تملیک مال آن حوزه اول است تسلیم مال حوزه دوم است. بایع میگوید من الا و لابد این تعهدم را تقدیم کردم, مشتری میگوید الا و لابد من هم تعهد خودم را تقدیم کردم. اگر تعهدهای متقابل متعامل شد این میشود بیع لازم «من الطرفین»، اگر طرفین برای خود خیار جعل کردند میشود جائز «من الطرفین»، اگر برای «احد الطرفین» خیار بود دون دیگری، میشود «لازم من طرفٍ و جائز من طرف آخر» این راه دارد. شما آن تعهدها را که بررسی کنید میبینید در آن تملیک درمی آید؛ یعنی بایع تعهد خود را در اختیار مشتری قرار داد زمام تعهد بایع الآن در دست مشتری است, مشتری هم تملیک کرد در اختیار بایع قرار داد زمام تعهد مشتری در دست بایع است نشانهاش هم این است که اجبار میکنند میتواند به محکمه قضا بروند و حل کنند اینکه از باب امر به معروف و نهی از منکر که نیست. در امر به معروف و نهی از منکر ممکن است تا حد اجبار هم برسد یک کسی را وادار کند که این خلاف شرع را انجام ندهد یا آن واجب را انجام بدهد اما به محکمه قضا برود و صبغه حقوقی پیدا بکند و از او مطالبه بکند که این کار را انجام بدهد معلوم میشود حق است. اینکه به مرجع قضایی مراجعه میکنند برای اینکه مشتری ثمن را کاملاً تأدیه کند و بایع مثمن را کاملاً تأدیه کند این معلوم میشود حق است. پس طرفین یک تعاملی در حوزه دوم دارند, در حوزه اول مبیع و ثمن متقابلند, در حوزه دوم تعهدها, این تعهدها یک نحو حق است و یک نحو ملکیت میآورد. بنابراین صدر و ساقه بیع امر حقی است, حکمی در کار نیست همین را هم شارع امضا کرده فرمود: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ. (1) همان آن دالان ورودی بیع را که نقل و انتقال ملکی است شارع امضا کرده فرمود: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ هم این دالان دوم را که تعهدهای متقابل است امضا کرده فرمود: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ که حقیقت شرعیه نیاورده و جزء تأسیسات شرع هم که نیست. بنابراین در بیع، چه در حوزه اول چه در حوزه دوم، جز امر مالی چیز دیگر نیست, پس این میشود حق. حالا این حق قابل انتقال هست یا نه؟ مطلب دوم است. یک وقت است آدم یک جایی یک حقی دارد اما قابل انتقال نیست؛ مثل کسی که آمده صف اول جا گرفته, این حق او است بر اساس «من سبق الی من لم یسبق الیه فهو حق به» (2) این حق او است یا در پارک های عمومی رفته روی صندلی نشسته این حق او است نمیشود این را بلند کرد و دیگری را نشاند اما حالا اینچنین نیست که اگر همان لحظه او مرده ورثه ارث ببرند که این حق است اما قابل ارث نیست؛ برای اینکه این «ماترک» نیست. اگر یک حقی قائم به «ذی حق» بود و «ذی حق» مقوّم آن امر بود نظیر «حق الحضانه»، نظیر «حق المضاجعه» زن, نظیر این «حق الجلوس» در اماکن مباهات عامه اینها جزء «ما ترک» نیست این «یزول بزوال ذی حق» وقتی ما ترک نبود ورثه چه را ارث ببرد؟ آیات قرآن دارد که إِنْ تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّةُ (3) کذا و کذا, هر کس عنوان «ما ترک» است در روایت هم که از وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است که «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (4) عنوان ترک باید صادق باشد. اگر یک چیزی قوامش به «ذی حق» باشد با رفتن «ذی حق» از بین برود این که دیگر ترک نکرده باقی نگذاشته تا دیگری ارث ببرد، این باید جداگانه ثابت بشود که آیا این «ذی الخیار» مقوّم این حق است یا مورد حق؟
عصاره فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که خیار «بجمیع انواعه» این حق است. این فرمایش میتواند راهحل باشد برای تثبیت فرمایش مرحوم شیخ که فرمود «الخیار حقٌ موروثٌ بجمیع انواع». این فرمایش میتواند این مسئله را به خوبی تبیین کند آن طوری که مرحوم شیخ بیان فرمود به اجماع تمسک کردند مستحضرید اجماع تعبدی در معاملات بسیار بعید است که یک امر تعبد محض در معاملاتی که مسلمان ها دارند غیر مسلمان ها دارند قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست همین خیاری که در حوزه اسلامی هست غیر مسلمان ها هم دارند قبل از اسلام هم همین طور بود اینها دیگر جزء ابداعیات اسلام که نیست اینها غرائز عقلا است که ذات اقدس الهی از ناحیه عقل به آنها داده و انبیا هم او را امضا کردند. و فقهای ما هم که فرمودند همهشان دارند به استناد همین غریزه عقلایی دارند که ارتکاز آنها است و شارع هم امضا فرمود نه اینکه تعبد محض باشد. این راه مرحوم آقای نائینی که یک راه فقهی است یک راه علمی است. شما دو قدم آن طرف تر غیر مسلمان ها هم بلاخلاف همین حرف را دارند معلوم میشود که تعبد نیست، قبل از اسلام هم بلاخلاف بود این معلوم میشود این ره آورد اسلامی و تأسیسات اسلامی و تعبدات دینی نیست, این امضای غرائز عقلا است به دلیل اینکه آنهایی که اسلام هم ـ معاذ الله ـ قبول ندارند مسلمان نیستند، اینها هم همین طور معامله دارند.
پرسش: ؟پاسخ: نه, آنچه را که پیش عقلا هست شارع امضا کرده این را تأیید کرده این درست است؛ اما حقبودنش روی چون اجماعی است ما بگوییم حق است نخیر؛ حق است و شارع هم آن حق را امضا کرده.
پرسش: ؟پاسخ: بله ولی منظور این است که ما باید غرائز عقلا را بشکافیم. آنچه را که شارع مقدس دارد امضا است اگر کسی یک سندی نوشته یک صفحهای را تنظیم کرده کسی آمده امضا کرده با این امضا مشکل حل نمیشود با امضا میفهمیم که این مشروع است اما چه هست را باید در آن سند را بخوانیم. سند این معاملات تبیین غرائز و ارتکازات مردم است وقتی ارتکازات مردم را بررسی میکنیم شاید همین طور دربیاید.
آنجا را که جزء ابداعیات شارع مقدس است آن جا هم فرمود که «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) خیار را هم که حقیقت شرعیه ندارد, خیار را که در آیه و روایت معنا نکردند برای ما که خیار چیست, خیار همان امر حقی است که در بین مردم رواج دارد؛ حالا سعه و ضیقش را شارع بیان کرده, در کجا خیار هست؟ در کجا خیار نیست؟ خیار تأخیر تا سه روز تعبدی است, خیار حیوان تا سه روز است و تعبدی است, این حدود و جزئیات است که جزء تعبدیات شرع است, اما اصل خیار که «الخیار ما هو؟» این ره آورد شرع نیست.
ره آورد شرع نظیر اینکه نماز چیست؟ روزه چیست؟ حج چیست؟ عمره چیست اینها جزء ره آورد شرع است, عبادات است. اما تبیین حقیقت خیار «الخیار ما هو؟» این یک امر عقلایی است و شارع هم همان را امضا کرد. بنابراین ما اگر بخواهیم راه فنی را طی کنیم؛ یعنی بگوییم خیار انواعی دارد یک، هر نوعی دلیل خاص خود را دارد دو، سرنوشت هر نوع را دلیل او تأیین میکند سه، آن وقت یک طور حرف نمیزنیم چهار، ما چهار طور دلیل داریم چهار صنف داریم اصناف چهارگانه احکامش همان است که گذشت. اما اگر بیاییم یک جمعبندی دیگر بکنیم از راه بالاتر وارد بشویم آن راه دارد که این میتواند متمم فرمایش مرحوم آقای نائینی باشد, شما در تقریرات مرحوم آقای نائینی ملاحظه بفرمایید که از نظر فنی، اثبات حق بودن خیار کار آسانی نیست, چرا؟ برای اینکه, اینکه فرمودید ما دوتا دالان داریم قبول کردیم؛ یعنی یک دالان ورودی برای تعامل ملکین، یک دالانی هم برای تعامل عهدین و التزامین، این را هم قبول کردیم. کل واحد متعهدند که پای امضایشان بایستند قبول کردیم, اگر کسی تخلف کرد در اثر اینکه آن شرط را انجام نداد دیگری مخیّر بین قبول و نکول است این را هم قبول کردیم؛ اما همین را شما باز کنید ببینید این مختص به حق است یا در حکم هم همین طور است؟ شما در خیار عیب دارید که «فَلَهُ أَنْ یَرُدَّهُ». اگر به ما گفتند که بایع میتواند رد کند میتواند امضا کند، این توان دو ضلعی هم در حق است هم در حکم؛ آن جا که حکم باشد؛ یعنی این عقد جائز باشد این شخص توان آن را دارد که بپذیرد یا رد کند, آن جا که این امر حق باشد باز این میتواند رد کند میتواند امضا کند، صرف اینکه «له الرد و له القبول» این صبغه حقی ندارد شما از کجا میگویید این حق است؟ اگر تعهد را شما به این معنا تبیین کردید که این شخص میگوید من مادامی پای امضایم میایستم که شما آن کار را انجام بدهید اگر آن کار را انجام ندادید مثلاً کالا را ترخیص نکردید من پای امضایم نمیایستم, یعنی اگر آن شرط را انجام نداد این میتواند رد کند, میتواند امضا کند، این در حکم هم همین طور است در حق هم همین طور است, پس صرف اینکه دو حوزه است ما قبول داریم, صرف اینکه اگر «احد التعهدین» عمل نشد دیگری میتواند و مخیّر است بین رد و قبول، این را قبول داریم؛ اما مخیر بودن بین رد و قبول هم در حکم است هم در ترخیص حکمی هست هم در سلطنت حقی. آن جا که حق است شخص سلطان است؛ مثل « النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم » (2) «الناس مسلطون علی حقوقهم» هم هست, آن جا که حق باشد ترخیص دارد مرخص است در رد و قبول. این ترخیص مشترک بین سلطنت حقی و جواز حکمی «احد الطرفین» را دیگر ثابت نمیکند؛ پس راه فنی ندارد میماند یک راه عرفی.
پرسش: ؟پاسخ: امضائی است؛ مگر آنجایی که نظیر خیار أرش را مثلاً مشخص کرده است أرش را در خیار عیب مشخص کرده نه در خیار غبن یا مثلاً خیار حیوان را فرمود سه روز است یا خیار مجلس را فرمود «مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» است یا خیار تأخیر را فرمود بعد از سه روز خیار است.
پرسش: عرف یعنی همان که رایج است حق است.
پاسخ: نه منظور این است که ما باید ثابت کنیم آنچه که در خارج است حق است تا بگوییم شارع مقدس که امضا فرمود حق را امضا کرد. غرض آن است که این فرمایش مرحوم آقای نائینی که ما دو تعهد داریم, تعهد دوم آن است که این التزامهای متعامل متقابل هم قرار میگیرند تا این جا نمیتواند حق را ثابت کند, چرا؟ برای اینکه این میگوید که اگر «احدالطرفین» به تعهدش عمل نکرد دیگری میتواند امضا کند میتواند رد کند این اگر حکم باشد همین است حق هم باشد همین است. اینکه میگویید او اگر بخواهد رد کند میتواند، بخواهد امضا کند میتواند، این لازم مشترک بین حق و حکم است این لازم مشترک که هر دو قسم را ثابت نمیکند.
پرسش: آن جایی که شارع تأسیساً حکم می کند.
پاسخ: نه دیگر امضا هم باشد همین طور است دیگر ودیعه و عاریه اینها که جزء تأسیسات شارع نیست.
پرسش: این جا یک طرفه است مثل بیع نیست که دوطرفه باشد.
پاسخ: دوطرفه است است آن جا, آن کسی که امانت گرفته میتواند رد بکند، معیر و مستعیر هر دو میتوانند رد بکنند دیگر این طور نیست که یک طرفه باشد.
آنچه که میتواند متمم فرمایش مرحوم آقای نائینی باشد و قهراً اصناف چهارگانه، زیر یک حکم درمیآیند و فرمایش مرحوم شیخ را تبیین کند که «الخیار حقٌ» نه «قابلٌ للارث»، ادعای دوم را نمیتواند اثبات کند ادعای دوم در بحث بعدی باید بیاید؛ اما ادعای اول را اثبات بکن این است که اگر ما پذیرفتیم که خیار جزء تأسیسات شرع نیست جزء امضائیات است یک، و امضائیات است به دلیل اینکه قبل از اسلام بود بعد از اسلام است بعد از اسلام در حوزه مسلمین است در حوزه غیرمسلمین است این یک چیزی نیست که مخصوص ما مسلمان ها باشد این یک امری است جزء غرائز عقلا. دوم اینکه ما وقتی به سراغ غرائز عقلا میرویم میبینیم اینها حکم تعبدی ندارند و این خیار را حق میدانند به دلیل اینکه گاهی در اسناد رسمی ایشان مینویسند با اسقاط حق خیار, با اسقاط خیار غبن, با اسقاط خیار کذا و کذا, اینکه میگویند ما اسقاط میکنیم این معلوم میشود حق است. اینکه اگر طرف مقابل انجام نداد به محکمه قضا مراجعه میکنند معلوم میشود حق است. عقلا برای خیار صبغه حقی قائلند اگر حکم باشد که حکم قابل اسقاط نیست, اگر حکم باشد که برای حکم، انسان نمیتواند برود محکمه وکیل بگیرد و حق را ثابت بکند و خسارت بگیرد. پس در فضای عرف چیزی به نام خیار نیست الا حق, همین را هم شارع امضا کرده. این بیان وقتی ضمیمه فرمایش مرحوم آقای نائینی بشود ثابت میکند آن مطلبی را که مرحوم شیخ فرمود بخش اولش حق است «الخیار بجمیع انواعه حقٌ». آن زوایایی که تعبدی است آن در همان حاشیه است حالا خیار هست یا سه روز یا «مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» یا در خیار تأخیر تا سه روز است حیوان تا سه روز است مانند آن, اینچنین نیست که یک حقیقت شرعی دیگری شاید آمده باشد حواشی او را کم و زیاد کرد. بنابراین اینکه مطالبه میکنند, اینکه اسقاط میکنند, اینکه به محکمه قضا میروند و قاضی برابر این ادعا حکم صادر میکند و حق را از او میگیرد به او میدهد این هم حق است. «هذا تمام الکلام فی الجهة الاولی» که «الخیار بجمیع اقسامه حقٌ». اما مسئله و جهت ثانیه که آیا این حق قابل ارث است یا نه؟ یک نقدی مرحوم آخوند (1) دارند(رضوان الله علیه) روی فرمایش مرحوم شیخ که این نقد باید ذکر بشود و بررسی بشود تا برسیم به مطالب دیگر.
1) (12) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص253.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل ششم درباره احکام خیار بود, اولین حکمی که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) مطرح کردند این است که خیار به ارث برده میشود، بعد فرمودند: اگر خیار به ورثه منتقل بشود این دوتا شرط دارد یکی اینکه خیار حکم نباشد حق باشد دوم اینکه آن مورّث مقوّم حق نباشد مورد حق باشد که این حق قابل انتقال باشد به ورثه برسد. اگر حکم بود که به دست شارع است نه به دست شخص و اگر حق بود و شخص که «ذی حق» است مقوّم آن حق بود نه مورد حق با زوال این شخص به موت این حق زائل میشود؛ (1) مثلاً اگر «حق التولیه» یک موقوفهای مال مجتهد این محل بود یا اعلم این محل بود با درگذشت این مورّث به وارث چیزی نمیرسد برای اینکه عنوان مجتهد یا عنوان اعلم برای متولی مطرح است و این «حق التولیه» متقوّم به اعلم یا مجتهد است وقتی وارث نه مجتهد بود نه اعلم، سهمی از «حق التولیه» ندارد. بنابراین خیار اگر بخواهد ارث برده بشود دو عنصر محوری لازم دارد:
عنصر اول اینکه حق باشد نه حکم,
عنصر دوم ذی حق مورد حق باشد نه مقوّم حق. اگر «ذی حق» مقوّم بود این حق با رفتن «ذی حق» از بین میرود وقتی که با رفتن از بین برود دیگر عنوان «ماترک» صادق نیست چیزی را وارث به ارث میبرد که مورّث بگذارد و برود، نه با رفتن خود مورّث از بین برود.
1) (1) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه) ، ج، ص109 ـ 110.
پرسش: در صورتی که مقوّم هم باشد و وارث هم مجتهد باشد آن هم به وی نمی رسد.
غرض آن است که آن تمثیل است که خود وقف نامه اگر برای مجتهد عصر یا اعلم محل ذکر کردند برابر خود وقف نامه میشود از باب ارث نیست، این به عنوان یک مثال ذکر شده است؛ نظیر «حق الحضانه» این «حق الحضانه» مال مادر است دیگر به کسی ارث نمیرسد. پس این عنصر دوم برای آن است که ما در ارث چه به زبان قرآن کریم چه به زبان روایات اهل بیت(علیهم السلام)، عنوان «ماترک» داریم إِنْ تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّةُ (1) در قرآن دارد که آنچه را که شخص ترک کرده است وارثان سهم میبرند. در روایات هم دارد که آنچه که را میت ترک کرده است؛ یعنی به جا گذاشت ورثه ارث میبرند. پس اگر چیزی با رفتن خود شخص از بین میرود دیگر جا برای ارث نیست؛ پس حتماً باید عنوان «ماترک» صدق کند این عصاره فرمایش مرحوم شیخ.
نقدی که مرحوم آخوند دارند فرمود ولکن «یضعفه» بعد فرمودند: این مطلب دقیق است و در ذیل تعلیقهشان دارد که «فافهم فانه لا یخلو عن دقةٍ» (2) آن این است که حق هر سنخی که باشد با مرگ «ذی حق» از بین میرود جزء «ماترک» نیست چرا؟ چون حق یک اضافه است بین «ذی حق» و متعلق، حق که عین خارجی نیست که مالک بمیرد و این را بگذارد تا ورثه ارث ببرند، حق یک اضافه خاص است بین شخص و بین آن شیء. اگر حق اضافه است نه مضاف، اگر وسط است نه طرف، اگر ربط است نه «احد الطرفین» این اضافه با مرگ مورّث از بین میرود؛ مثل اینکه ما یک ملک داریم مثل خانه، یک مالک داریم مثل زید، یک ملکیت داریم که ملکیت اضافه خاص بین زید است و خانه، زید وقتی مرد ملکیت را ترک نمیکند تا ملکیت به ورثه برسد ملک را ترک میکند ملک به ورثه میرسد, حق مثل ملکیت است نه مثل خانه، حق که شیء خارجی نیست، حق یک اضافه خاص است بین «ذی حق» و متعلقش این حق دارد که فلان کار را انجام بدهد حق دارد که در فلان جا اظهار نظر کند یا نسبت به فلان شیء حق دارد. پس حق اضافه است یک، و هر اضافه با رفتن طرف از بین میرود دو، وقتی از بین رفت دیگر «ماترک» نیست چیزی را باقی نگذاشت سه، و جا برای ارث نیست چهار؛ لذا فرمود: «فافهم فانه لایخلو عن دقةٍ» این خلاصه تضعیف مرحوم آخوند نسبت به فرمایش مرحوم شیخ که فرمود و «لکن یضعفه» این مطلب. لکن میشود از این پاسخ داد و آن این است که آن جایی که «ذی حق» مقوّم است؛ نظیر «حق الحضانه» که این مادر مقوّم این حق است این رأساً از بحث بیرون است؛ برای اینکه او در زمان حیات خودش نمیتوانست به کسی منتقل کند چه رسد که بعد از مرگ او به دیگری منتقل بشود این در آن جائی که «ذی حق» مقوّم باشد. اما آن جائی که «ذی حق» مقوّم نباشد ما دو طرح خواهیم داشت؛ یکی اینکه روی مبنای شمای مرحوم آخوند که فرمودید حق مثل ملکیت است اضافه است روی این مبنا، یکی اینکه نه ممکن است ما بگوییم از نظر امور اعتباری همان طوری که خانه وجود خارجی دارد فرش وجود خارجی دارد حق هم وجود خارجی دارد حق اکتشاف فلان دارو، حق تألیف فلان کتاب، حق دخالت در فلان امر، این عقود در وعاء اعتبار «لدی العقلاء» یک وجودی دارند اگر در وعاء اعتبار وجود داشتند پس میتوانند طرف باشند نه اضافه, روی هر کدام از این دو مبنا بحث میکنیم. روی مبنای اول که حق مثل ملکیت باشد اضافه باشد بین طرفین خودش طرف نباشد؛ ما میگوییم در ارث دوتا عنوان لازم است: یکی اینکه این شیء خارجی آنکه متعلق حق است موجود باشد, دوم اینکه ما باید بدانیم معنای ارث چیست؟ گرچه مالی به ورثه میرسد اما مالی که به ورثه میرسد از قبیل مالی که انسان در خرید و فروش و امثال آن از عقود تجاری بهره میبرد نیست، ارث با همه آنها فرق دارد. در آن عقود تجاری مال در مقابل مال است مالی به جای مال دیگر مینشیند معوض از کیسه بایع خارج میشود عوض به جای او مینشیند عوض از کیسه مشتری خارج میشود معوض به جای او مینشیند این جابجایی مال دوتا مال است.
در مسئله ارث مال به جای مال نمینشیند، مالک به جای مالک مینشیند این مال سرجایش محفوظ است وقتی مورّث رفت وارث به جای او مینشیند و میشود مالک آن عین. پس یک فرق جوهری بین ارث و عقود تجاری هست در آن جا مال به جای مال مینشیند در این جا مالک به جای مالک مینشیند این یک امر جوهری است که فرق اساسی ارث با دیگران است؛ پس ما مالک داریم. امر دوم این است که این عنوان ماترک صادق باشد؛ البته هیچ حکمی حافظ موضوع خود نیست ما باید موضوع را قبلاً احراز بکنیم بگوییم این «ماترک» هست آنگاه به ارث برده میشود. پس ما در ارث بیش از این دو چیز لازم نداریم: یکی اینکه مالک به جای مالک بنشیند یکی اینکه این هم «ماترک» باشد؛ خواه حق اضافه باشد که فرض اول است خواه حق خودش مضاف باشد و طرف باشد که به فرض دوم است که جداگانه بحث میکنیم این جا جا برای نقل و انتقال برای ارث هست چرا؟ شما گفتید که حق وزان ملکیت است نه ملک، ما روی فرض اول قبول کردیم که حق جای ملکیت است، گفتید ملکیت بدون طرف نمیشود، قائم «بذاتها» نیست این را هم قبول داریم, گفتیم که وقتی مورث رفت ملکیت از بین میرود، میگوییم این را قبول نداریم, مورّث رفت ولی روی تنزیل شرعی کسی جای او نشست. شما مگر طرف نمیخواهید مگر نگفتید ملکیت یک طرفش به ملک وابسته است یک طرفش به مالک, این ملک که خانه است سرجایش محفوظ است این پدر که مُرد پسر به جای او نشسته است, پس هر دوطرف محفوظند چرا ملکیت از بین برود؟ یا «عند التحقیق» خود ملکیت است یا «عند التشبیه» جعل مماثل کرده ملکیت دیگری شبیه ملکیت اول هست؛ پس هم ملکیت هست هم ارث. اگر حق اضافه باشد ما طرفین اضافه را داریم, یک طرف رفت دیگری به جای او نشست؛ نعم اگر این وارثش به جای او ننشیند مثلاً کافری است که از مسلمان ارث نمیرسد یا قاتلی است که از مقتول ارث نمیبرد بله, اما اگر هیچ مانعی از ارث نبود این وارث به جای آن مورّث مینشیند وقتی وارث به جای آن مورّث نشست طرفین اضافه محفوظ است. گفتید ملکیت بین مالک است و مملوک، اضافه است، این جا هم اضافه است بین مالک و مملوک, پس بنا بر اینکه حق مثل ملکیت باشد نه مثل ملک، جا برای ارث هم هست چرا؟ برای اینکه گفتید ملکیت امر اضافی است حق هم امر اضافی است ما روی این فرض قبول کردیم, گفتید امر اضافی طرفین میخواهد ما روی این فرض قبول کردیم, گفتید مورث که مرد، یک طرف رفت از بین میرود و اضافه از بین میرود این را قبول نداریم, چون وارث به جای مورث نشسته است.
پرسش: اگر شارع فرموده بود که وارث بجای مورّث می نشیند... .
پاسخ: بله, اینکه فرمود این مال شما است همین است. در ارث جعل مالک است به جای مالک، مالکی به جای مالک مینشیند, در بیع ملکی به جای ملک مینشیند ثمن به جای مثمن، مثمن به جای ثمن، تجارت تعویض جابجایی دوتا ملک است، ارث جابجایی دوتا مالک است یک مالکی به جای مالک مینشیند هیچ لحظهای ملک بی مالک نیست. آن لحظهای که این پدر مُرد این خانه که ملک است ملک بیمالک است؟ نه, مالکش کیست؟ وارث؛ ولو تقسیم نکردند, ولو هنوز دِین داده نشده, ولو ثلث گرفته نشده هیچ لحظه ای ملک بی مالک نیست این زمین و این خانه که ملک است لحظهای که پدر مُرد همان لحظه متصل به آن لحظه ثانیه، ارث محقق میشود مالکش هم محقق میشود، بعد در فضای خارج میآیند توزیع میکنند ملک که بیمالک نیست. پس مالک به جای مالک مینشیند؛ چون مالک به جای مالک مینشیند طرفین اضافه هست اگر طرفین اضافه هست دلیل ندارد که این حق از بین رفته باشد.
پرسش: ؟پاسخ: بله ماترک خود زمین است زمین را زید مالک میشود؛ آن وقت ملکیت بین زید است و زمین.
پرسش: در عقود خارجی مسلم است اما در مثل حق چطور؟
پاسخ: حق مثل ملکیت است، آن ملکیت رفته الآن این ملکیت آمده آن حق از بین رفته این حق آمده یا بقای همان حق است یا جعل مماثل، به «احد النحوین» همان طوری که ملکیت هست حق هم هست. الآن بین وارث و خانه ملکیت هست یا نیست؟ بله بین وارث و آن متعلق هم حق هست. اگر این خانه را این شخص ارث میبرد؛ پس ملکیت از بین نرفته, بله یک مصداقش رفته مصداق دیگر جای او نشسته. اگر حق مثل ملکیت باشد اضافه باشد طرفین اضافه محفوظ است البته روی این فرض که حق مثل ملکیت باشد متفرع بر آن است که این وارث از آن متعلَّق ارث ببرد اگر از آن متعلَّق ارث برد بین آن متعلَّق و بین این وارث اضافه حق برقرار میشود؛ مثل اینکه اگر وارث از امور خارجی ارث برد اضافه ملکیت حاصل میشود. بین وارث و آن شیء وقتی اضافه ملکیت هست که وارث از آن عین ارث ببرد بین وارث و آن اضافه حق، وقتی محقق میشود که وارث از او ارث ببرد شما گفتید حق مثل ملکیت است ما به این فرض اول قبول کردیم ولی ملکیت با رفتن مورّث از بین نمیرود با جانشینی وارث این ملکیت محفوظ است؛ منتها به شرط اینکه این وارث از آن عین خارجی به نام ملک ارث ببرد اگر از او ارث نبرد, نه این جا دیگر از حق ارث نمیبرد حقی در کار نیست؛ زیرا حق را ما به عنوان اضافه بین شخص و بین شیء خارجی فرض کردیم روی مبنای اول و اگر این وارث از آن عین خارجی ارث نبرد حق هم ندارد. اگر گفتیم زن از غیر منقول ارث نمیبرد، آن حقی که بین مالک و این مملوک است حق سرقفلی هست, حق تصرفی هست و حق فلان ارث نمیبرد اما اگر گفتیم نه روی مبنای دوم که هنوز نیامده سخن گفتیم آن جا متفرع بر این نیست. پس اگر حق مثل ملکیت باشد اضافه باشد با مرگ مورّث، این منتفی نمیشود عنوان «ماترک» صادق است برای اینکه متعلقش را ترک کرده. اما روی مبنای دوم که حق، خودش در وعاء خارج در وعاء اعتبار یک وجود اعتباری داشته باشد همان طوری که اعیان وجود خارجی دارند در فضای اعتبار وجود ملکی دارند حق هم در فضای اعتبار وجود داشته باشد, اگر حق در فضای اعتبار وجود داشته باشد این جا دیگر جا برای نقد شما مرحوم آخوند نیست که حق موجود است حق مضاف است نه اضافه، مضاف الیه آن قبلاً مورث بود هم اکنون وارث است این وارث به جای مورّث نشسته, چون در ارث جابجایی مالک است نه ملک مالکی به جای مالک دیگر نشسته آن وقت یک طرف اضافه مورّث بود الآن یک طرف اضافه وارث است و طرف دیگر خود آن حق، حق اکتشاف این دارو، حق تألیف این کتاب, حق تصنیف فلان مطلب این یک طرف است مضاف است و این مورث که مالک بود طرف دیگر است الآن وارث به جای او نشسته. فرق جوهری این دوتا مبنا این است که در مبنای اول که گفتیم حق اضافه است، این اضافه به تبع طرفین و به تبع آن مضاف منتقل میشود، اگر مضاف منتقل نشد اضافه منتقل نمیشود؛ لذا اگر کسی خواست از حق ارث ببرد الا و لابد باید از متعلَّق ارث ببرد و کسی که از متعلَّق محروم است این حق به او ارث نمیرسد. اما روی مبنای دوم که خود حق طرف است مضاف است و موجود خارجی است در فضای اعتبار خود این حق مورد ارث است اگر خود این حق مورد ارث بود دیگر نیازی نیست که متعلَّق این حق آن هم مورد ارث باشد یا نه. آنچه را که مرحوم آخوند و امثال ایشان(رضوان الله علیهم) را وادار کردند که بگویند حق قائم به ذات نیست و در نتیجه اضافه است این است که حق در جهان اعتبار به منزله عَرَض است در جهان تکوین و عَرَض بدون جوهر نیست؛ پس خود حق قائم به ذات نیست و حق نمیتواند موجود باشد.
پرسش: اینکه «ما ترک» هست ارث نبرد, حق چه فایده ای برای او دارد؟
پاسخ: این شخص از داروخانه و از مغازه و اینها ارث نمیبرد اما از حق اکتشاف این دارو ارث میبرد که سهم فراوانی دارد حق اکتشاف فلان صنعت، حق اکتشاف فلان دارو، حق تألیف فلان کتاب، این از آن کتابخانه و کتاب ارث نمیبرد اما از حق تألیف ارث میبرد، از حق اکتشاف ارث میبرد بسیاری از این درآمدهای سنگین امروز مال آن حق اکتشاف یک صنعت است، حق فرستادن انسان زنده است اینها حق اکتشاف است.
پرسش: حق اکتشاف می تواند خودش «ما ترک» باشد.
پاسخ: بله دیگر روی مبنای دوم که وجود دارد و «ماترک» است ارث برده میشود ولو متعلقش مورد ارث نباشد.
پرسش: روی هر دو مبنا تخصصاً خارج است. پاسخ: نه
غرض آن است که بنا بر اینکه حق اضافه باشد اگر مضاف به زن نرسد اضافه هم در کار نیست؛ اما وقتی مضاف به زن میرسد شخص وارث به جای مورّث مینشیند دو طرف اضافه حاصل است یک طرف مالک یک طرف مملکوک، بین اینها اضافه ملکیت است، بین اینها اضافه حقیّت هست.
مطلبی که ممکن است در ذهن بیاید که حق نمیتواند در خارج موجود باشد نظیر اینکه عَرَض نمیتواند مستقل باشد این کاملاً قابل دفع است و دفعش هم این است که موجوداتی که در خارج هستند اینها یا به ذات خودشان قائمند یا قائم به غیرند ولی بالأخره موجودند. ما که در وجود خارجی استقلال جوهری لازم نداریم همین که شیء موجود باشد کافی است. در وعاء اعتبار هم همین طور است بعضی از امورند که در وعاء اعتبار موجود مستقلند، بعضی ها هستند که در وعاء اعتبار موجودند قائم به موجود دیگر که وعاء اعتبار مثل وعاء تکوین دو سنخ موجود دارند بعضی از موجودها قائم به نفساند بعضی از موجودها قائم به غیرند. این مغازه موجود خارجی است در وعاء اعتبار ملکی است قائم به ذات اما حق تصرفی، سرقفلی، حق پیشینه آن، حقی است قائم به این, هردو در وعاء اعتبار موجودند گرچه آنکه وجود خارجی دارد تکویناً آن وجود خانه است؛ یعنی سنگ و گل است نه ملک، ملک هم وجود اعتباری دارد. پس میشود یک چیزی موجودی باشد در وعاء اعتبار و قائم به غیر؛ نظیر اینکه در نظام تکوین هم بعضی از امور موجود خارجیاند منتها قائم به غیرند در قبال موجوداتی که قائم به ذاتند. جوهر قائم به ذات خودش است اما ما میگوییم این خط مستقیم است آن خط منحنی است. استقامت و انحنا اینها کیفی هستند که مخصوص کمّاند خود استقامت خود انحنا اینها عرضاند داخل در مقوله کیف اند این یک، قائم به خط هستند که خط عرض است قائم به سطح است سطح عرض است قائم به حجم است، حجم عرض است قائم به جسم است، حجم مثل مکعب بودن کُره بودن هرم بودن منشور بودن اینها را میگویند حجم که تعلیمات ریاضی در این زمینه بحث میکند. مکعب عَرَض است؛ اما این فلز این جسم این آهن این جوهر است. شما میبینید استقامت و انحنا عرضاند به خطی قائماند که عَرَض است او به سطح قائم است که عَرَض است او به حجم قائم است که عَرَض است همه این اعراض بالأخره به یک جوهر منتهی میشوند. ممکن است که عناوین اعتباری هم «بشرح ایضاً» [همچنین] اینچنین باشند یک امری به دیگری تکیه کند آن به سومی، بعد سومی به یک امر حقی تکیه کند حقیقت در باب وعاء در عالم اعتبار است. حق اگر روی مبنای دوم موجودی بود اضافه نبود و مضاف بود این لازم نیست که به جوهره در خارج یا در وعاء اعتبار موجود باشد همین که به شیئی تعلق گرفته و متعلق او وجود دارد این کاملاً میشود او را موجود خواند؛ مثل حق اکتشاف یک دارو؛ الآن بالأخره دارو در عالم خارج مثل گیاهان در عالم وجود دارد کسی که بتواند از این گیاه فلان عصاره را دربیاورد مخصوص فلان پزشک داروساز است این به نام خود ثبت داده. در لابهلای فرمایش مرحوم شیخ، مرحوم سید (1) یک فرمایشی دارند که آن هم تأیید میکند سخنان مرحوم شیخ را و در نقد فرمایش هم آخوند هم بیاثر نیست. فرمایش مرحوم آخوند که مثال ذکر میکنند میگویند که ممکن است که حقی قائم به عین باشد و به همراه عین و حکم عین را داشته باشد. الآن مثلاً فرض کنید زید یک طلبی دارد از عمرو پولی را به عمرو وام یا قرض داد زید شده دائن و عمرو شده مدین و مدیون. این عمرو مدیون خانه را به رهن زید درآورده که بشود وثیقه. پس این خانه ملک عمرو است که عمرو بدهکار است ولی در رهن زید است که زید طلبکار است این خانه ملک عمرو است ولی «حق الرهانه» زید به او تعلق گرفته زید میشود مرتهن، عمرو میشود راهن, حالا این زید مرد وارث این زید آن پول را به ارث برد آن دین را به ارث برد قبلاً زید دائن بود طلبکار بود الآن وارث او طلبکار است، تا این جا درست است. این «حق الرهانه» را الآن چه کسی باید ارث ببرد؟ شما میگویید وقتی زید مرد زیدی که مرتهن بود و این خانه در رهن او بود دارای «حق الرهانه» بود، الآن با مرگ زید، این «حق الرهانه» از بین میرود و فرزندان زید مرتهن نیستند یا هستند؟ یقیناً هستند. پس حق قابل ارث است نمیتوانید بگویید که چون «ذی حق» از بین رفته است چیزی به ورثه نمیرسد. اگر گفتیم حق مضاف است که مبنای دوم بود که به ورثه میرسد و اگر گفتیم حق اضافه است و از بین میرود و وارث به جای مورث مینشیند و «حق الرهانه» جدید جعل میشود پس به هر نحوی هست این حق میماند؛ منتها در فضای عرف این را ارث میدانند نه جعل مماثل. بنابراین روی هرکدام از این دو مبنا باشد حق قابل ارث است منتها با این تفاوت جوهری که اگر مبنای اول را قبول کردیم میگفتیم حق اضافه است وقتی به وارث میرسد که وارث از آن متعلَّق ارث ببرد اگر از متعلَّق ارث نبرد این حق به او نمیرسد ولی در مبنای دوم خود حق یک امری است موجود در فضای اعتبار و کاملاً قابل نقل و انتقال است.
1) (4) . حاشیة المکاسب(یزدی)، ج2, ص142.
«فتحصل» که خیار حق است نه حکم؛ زیرا در فصل سوم که احکام شرط صحیح گفته میشد یکی از آن احکام این بود که خیار و شرط خیار و مانند آن گذشته از صبغه فقهی صبغه حقوقی دارند میتوان به محکمه رفت و با کمک قاضی این حق را احیا کرد؛ پس معلوم میشود حق است دیگر حکم نیست, چه اینکه اسقاطپذیر هم هست. پس حق بودن خیار، حرفی در آن نیست و قابل انتقال هم هست؛ در صورتی که آن «ذی حق» مقوّم نباشد. نقد مرحوم آخوند وارد نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
ششمین فصل از فصول مربوط به مطالب کتاب درباره احکام خیار است. مسائل فراوانی در این فصل ششم مطرح بود هست و اولین مسئله آن این بود که خیار حق است یا حکم؟ اگر حکم بود که قابل انتقال نیست اگر حق بود قابل انتقال هست «فی الجمله» و کدام قسم از حقوق قابل انتقالاند؟ کدام قسم از حقوق قابل انتقال نیستند؟ اگر قابل انتقال به ورثه هستند چگونه یک امر واحد شخصی بین ورّاث توزیع میشود و سائر مسائلی که مربوط به این بخش ششم است. در مسئله اولی جهات فراوانی بود و هست, جهت اولی این بود که آیا خیار حق است یا حکم؟ ثابت شد که حق است و اسقاطپذیر و «فی الجمله» قابل انتقال. جهت ثانیه این است ـ درباره خیار که ثابت شد ـ حالا این درباره حقوق است این به منزله قاعده فقهی است دیگر مربوط به مسئله خیار و امثال خیار نیست همان طوری که در فصل پنجم مسئله شروط مطرح شد و هیچ ارتباطی هم با کتاب بیع نداشت, چون یک قاعده فقهی بود به همان نسبت که به کتاب بیع مرتبط است به همان اندازه به کتاب اجاره یا سائر عقود و کتاب های فقهی مرتبط است؛ برای اینکه این جریان شرط اختصاصی به بیع ندارد. این جهت ثانیه و همچنین بعضی از جهات آینده یک قاعده فقهی است درباره حقوق نظیر آن فصل پنجم که قاعده فقهی بود درباره شروط, آیا هر حقی قابل انتقال هست یا نه؟ خواه خیار باشد یا غیر خیار.
محورهای بحث گاهی «حق التولیه» است گاهی «حق النظاره» است، گاهی «حق الحضانه» است، گاهی «حق المضاجعه» است اینهاست, اینها اصلاً ارتباطی به خیار ندارد. این یک قاعده فقهی است که به مناسبت حکم خیار طرح شده آنگاه هم مشکل باب بیع را حل میکند هم مشکل باب عقود دیگر را, جهت اولی که آیا خیار حق است یا حکم بله مخصوص این باب خیارات است؛ اما جهت ثانی که آیا حق قابل انتقال هست یا نه؟ اگر قابل انتقال هست معیارش چیست؟ اگر قابل انتقال نیست معیارش چیست؟ این کاری به بحث بیع ندارد. در این جهت ثانیه یک وقت دلیل خاصی که آن حق را جعل کرده است تصریح میکند که حق انتقال دارید یا حق انتقال ندارید. الآن این داد و ستدهای حقوقی که در بانک ها و غیر بانک ها است؛ گاهی میگویند حق انتقال به غیر دارید گاهی میگویند حق انتقال به غیر ندارید. آن جا که طرفین تعهد کردند که حق انتقال به غیر باشد منتقل میشود، آن جائی که گفتند حق انتقال به غیر ندارید منتقل نمیشود گفتند این بیمه مال شما است حق انتقال به غیر ندارید, این جائزه مال شما است حق انتقال به غیر ندارید, این نوبتی که گرفتید مال شما است حق انتقال ندارید, این فیش حج عمره این حق سبق که خریدید مال شماست حق انتقال به غیر ندارید. اینها حقوقی است که مشخص شده است اینها دیگر نیازی به بحث ندارد آن جائی که تصریح به جواز انتقال است آن جائی که تصریح به عدم جواز انتقال است کلاً خارج از بحث است. اما اگر جائی تصریح نشده قاعده اولیه چیست؟ کسی حق دارد آیا این حق را میتواند به غیر منتقل کند یا نه؟ اگر به غیر منتقل نکند آیا بعد از مرگ ورثه هم میتواند از او ارث ببرند یا ورثه هم «ذی حق» نخواهند شد؟ این یک قاعده میخواهد که در مواردی که تصریح به ثبوت یا سلب نشده است ما بتوانیم بفهمیم که حق قابل انتقال است یا قابل انتقال نیست.
بزرگان فقهی فرمودند که حقی قابل انتقال هست که این سه مانع را نداشته باشد یا حقوقی که به یکی از این سه مانع مبتلایند منتقل به غیر نمیشوند. اول اگر «ذی حق» مقوّم حق بود و این حق متقوّم به او بود به طوری که مستحق مورد حق نبود بلکه مقوّم حق بود این حق به دیگری منتقل نمیشود؛ مثال میزنند مثل «حق التولیه» «حق النظاره». اگر وقفی باشد واقف یک شخص معینی را متولی کرده حق نظارت داده یا «حق التولیه» داده، این به ورثه او منتقل نمیشود این هم نمیتواند به دیگران منتقل کند. مثال قسم اول را به «حق التولیه» و «حق النظاره» و امثال ذلک ذکر کردند. مورد دوم که حق قابل نقل و انتقال نیست آن جائی است که مستحق حیثیت تقییدیه داشته باشد نه حیثیت تعلیلیه, حق مقوّم او نیست ده ها نفر این حق را دارند؛ ولی هرکسی که این حق را دارد باید یک قیدی را به همراه داشته باشد. الآن در جریان «حق الحضانه» را مثال نزدند قسم اول مناسب بود «حق الحضانه» را مثال بزنند «حق الحضانه» این کودک در این دنیا فقط مال این زن است, چون مادرش است « حق الحضانه» را که به دیگری نمیشود منتقل کرد ممکن است دیگری بیاید پول بگیرد یا بدون پول سرپرستی کودک را به عهده بگیرد اما «حق الحضانه» مال مادر است. روی کره زمین این حق متقوّم به این مادر است این را مقوّم میگویند. حالا آن بزرگوار در این فضا که بحث نکرد آمده «حق التولیه» و «حق النظاره» و اینها را مطرح کرده. قسم دوم آن است که این حق که به این شخص قائم است مقیّد به یک حیثیت تقییدیه است نه تعلیلیه, ممکن است دیگران هم دارای این حیثیت تقییدیه باشند؛ ولی این شخص از آن جهت که واجد این حیثیت تقییدیه است دارای این حق است اگر وارثان او هم دارای این حیثیت تقییدیه بودند که به آنها میرسند نشد که نمیرسند.
فرق بین حیثیت تقییدیه و حیثیت تعلیلیه آن است که حیثیت تقییدیه در ناحیه موضوع اخذ شده است؛ یعنی محمول برای موضوع خاص «بما انه» موضوع خاص و خصوصیتی که در موضوع است ثابت است. حیثیت تعلیله واسطه اثبات است، این محمول برای این موضوع ثابت میشود طبق فلان علت، آن علت قید موضوع نیست در موضوع دخیل نیست به عنوان نمونه یک وقت میبینید میگوید این کتاب گران است برای اینکه کاغذش خوب است، خطش خوب است، مصحح است، منابع دارد، فهرست دارد و همه جهاتش تأمین است از این جهت این کتاب گران است. یک وقت هست نه یک کتابی است عادی که فاقد این مزایا است و گران است, چون کمیاب است کمیابی میشود حیثیت تعلیلیه خوش خط بودن، مصحح بودن, با منابع بودن، مفهرس بودن اینها حیثیت تقییدیه است که در متن کتاب است. یک وقت هست میگویند این میوه گران است چون درشت است، شیرین است، پرآب است. یک وقت میگویند این میوه گران است چون فصلش نیست کمیاب است. آن جا که میگویند این میوه گران است برای اینکه درشت و شیرین و پرآب است اینها حیثیت تقییدیه است که در ناحیه موضوع دخیل است. آن جائی که میگویند این میوه فصلش نیست الآن چون کمیاب است گران است، این کمیابی قید او نیست یک حیثیت تعلیلیه است. حیثیت تعلیلیه آن است که این حیثیت علت «ثبوت المحمول للموضوع» است. حیثیت تقییدیه آن است که در متن موضوع اخذ شده است و جزء موضوع است. اگر حقی برای «ذی حق» به عنوان حیثیت تقییدیه باشد نه تعلیلیه، این قید اگر در این شخص باشد این شخص واجد آن حق خواهد بود وگرنه فاقد آن حق است؛ مثل اینکه این حجرههای مدرسه برای کسی است که طلبه باشد, خوابگاه های دانشجویی برای کسی است که دانشجو باشد, اینها حیثیت تقییدیه است؛ یعنی شخص اگر طلبه بود میتواند در آن مدرسه باشد، شخص اگر دانشجو بود میتواند در آن کلاس باشد یا در آن خوابگاه باشد اینها حیثیت تقییدیه است. یک وقت هست به کسی میگویند این جا باید باشد؛ چون فعلاً جا نیست این جا جا باید بشود اینها حیثیت تعلیلیه است که خارج از بحث است. پس اگر حق در جائی بود که «ذی حق» واجد حیثیت تقییدیه بود این به دیگری منتقل نمیشود و به ورثه هم نمیرسد. اگر ورثه واجد این شرط بودند که خودشان مستحق «بالأصاله» هستند نه اینکه وارث حق باشند. اگر پسر کسی هم طلبه بود یا پسر کسی هم دانشجو بود؛ چون خودش دانشجو است مستحق است یا خودش چون طلبه است مستحق است نه چون از پدرش ارث رسیده باشد.
پرسش: مهم برای ما اثبات معلول یا حکم برای موضوع است تا اینکه لفظاً یا به عنوان قید باشد... .
پاسخ: خب نه قضیه صادق است ما در صدق و کذب قضیه بحث نمیکنیم. یک وقت هست که میگویند ـ همان مثالی که گفته شد ـ چرا این شخص را این جا جا دادید؟ برای اینکه مسافر بود جا نداشت حالا ممکن است دیگری هم همین طور باشد. اما میگویند چرا این شخص اینجا است؟ برای اینکه طلبه است و این مدرسه مخصوص طلبهها است یا فلان خوابگاه مخصوص دانشجوها است این دانشجو بودن حیثیت تقییدیه است طلبه بودن حیثیت تقییدیه است؛ اما یک مسافری را انسان جا میدهد برای اینکه جا ندارد مهمان است آن حیثیت تعلیلیه است. بنابراین اگر این حق برای «ذی حق» ثابت شده بود «لحیثیة تقییدیه» این به ورثه نمیرسد اگر وارث خودش این قید را داشت که «بالاستقلال»، خودش «ذی حق» است، نه اینکه ارث برده باشد اگر فاقد این قید است که به او نمیرسد. شرط ثالث و امر ثالث آن است که این حق برای این «ذی حق» محدود به زمان حیاتش نباشد؛ مثل رقبی, سکنی, عمری، در عمران میگویند این خانه را در اختیار این شخص قرار داده است مادامی که او زنده است. مادامی که او زنده است حق دارد بعد از مرگ حقی ندارد تا به ورثه برسد این گونه از حقوق قابل انتقال نیست؛ برای اینکه خود او حق ندارد بعد از مرگ. چیزی به ورثه میرسد که عنوان قرآنی یا عنوان روایی بر او منطبق باشد. در جریان میراث هم عنوان قرآنی هم عنوان روایی آمده روی «ماترک»؛ إِنْ تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّةُ (1) کذا و کذا باید «ماترک» صادق باشد. «ماترک» معنایش این است که این شیء هست این شخص مرده و این را رها کرده رفته، در عمری و امثال عمری که به مادام العمر بود این دیگر «ماترک» نیست. آن حق مثل خودش دوتایی باهم از بین رفتند این چیزی را ترک نکرده نگذاشت تا ورثه ببرند.
1) (1) . سوره بقره, آیه180.
پرسش: در بحث دوم نمی شود که هم حیثیت تعلیلیه باشد هم حیثیت تقییدیه؟
پاسخ: باید تعدد جهات باشد وگرنه هم داخل و هم خارج باشد که نمیشود. اگر دو جهت در او هست دو منظر خواهد بود اگر دو جهت هست هرکدام یک جهت دیگر دارند یک بخشی از گرانی مال خوبی آن میوه است یک بخشی هم مال کمیابی اوست که باز به تعدد جهت برمیگردد. کتاب همین طور است این کتاب هم خوش خط است و بی غلط است و صحیح چاپ شد و مفهرس است و هم کمیاب، این دو جهت دارد که افزایش قیمت را به همراه داشت. پس اگر چنانچه در شرط سوم این بود که اگر این حق برای «ذی حق» بود «مادام الحیاة» این جا برای ارث نیست, چون از باب سالبه به انتفاع موضوع است، نه اینکه حق است و وارثان ارث نمیبرند و به وارث نمیرسد اصلاً حقی در کار نیست؛ زیرا سازنده این خانه, این خانه را برای این شخص ساخت مادامی که زنده است یا خانه خود را به او داد عمری، مادامی که او زنده است وقتی که مرد با مرگ او حق هم منتفی میشود وقتی حق منتفی شد دیگر جزء «ماترک» نیست.
در ارث عنوان اصیل و اولی را عنوان ماترک دارد؛ یعنی یک چیزی حقیّت یا مالیت داشته باشد یک، و مرده او را رها کند و رخت بربندد دو، به ورثه میرسد سه، اگر چیزی را شخص میت نگذاشت به ورثه نمیرسد در این گونه از حقوقی که محدود بود به مادام عمر «ذی حق»، به ورثه نمیرسد تا که بگوییم عنوان «ما ترک» صادق است. این سه امر را برخی از بزرگان فقهی(رضوان الله علیهم اجمعین) فرمودند که در انتقال یا عدم انتقال سهیم است. اما «والذی ینبغی ان یقال»؛ قبل از اینکه این عناوین سهگانه و مانند آنها را مطرح کنیم باید قبلاً مشخص بشود که «الحق ما هو»؟ اگر مبنای مرحوم آخوند و امثال مرحوم آخوند را انتخاب کردیم فتوا فرق میکند, اگر فتوای دیگران و مبنای دیگران را پذیرفتیم فتوا فرق میکند, مرحوم آخوند (1) و امثال ایشان(رضوان الله علیهم) میفرمایند که حق ملک نیست شبیه ملکیت است مضاف نیست اضافه است یک اضافه خاص است بین مستحِق و متعلق حق؛ مثل اینکه ملکیت یک اضافه خاص است بین مالک و مملکوک. ملکیت یک ربط است نه مرتبط, یک اضافه است نه مضاف، بین مالک و مملکوک اضافه ملکیت است، بین «ذی حق» و متعلق اضافهای به نام حق است, این حق اضافه است «حق التولیه» «حق النظاره» و مانند آن مثل ملکیت است که بین مالک و مملوک است. اگر ما گفتیم حق اضافه است نه مضاف، که این گرچه مورد پذیرش بعضی از اساتید ما(رضوان الله علیهم) هم هست فرمایش مرحوم آخوند را قبول کردند؛ لکن این ناتمام است. اگر گفتیم که این حق اضافه است وقتی میتوان گفت این حق به ورثه میرسد که آن متعلَّق حق را ورثه برده باشد. «حق التولیه» به ورثه نمیرسد چرا؟ برای اینکه این حق اضافه است بین متولی و بین وقف, وقف که به ورثه نمیرسد؛ چون وقف به ورثه نمیرسد بنابراین این اضافه که دو طرف دارد یک طرفش که مرده است. ادله ارث کاری که میکند وارث را به جای مورّث مینشاند؛ اما آن طرف دیگر که به وارث ارتباط ندارد آن شیء خاص که به وارث ارتباط ندارد. اگر حقی درباره خرید و فروش زمین ـ حالا خیار یا غیر خیار ـ به زمین تعلق گرفته و آن شوهر مرده است، ورثه از این خیار سهمی میبرند؛ اما وقتی زن بنا بر اینکه از متن زمین ارث نبرد آن خیاری که متعلق به زمین است چگونه به زن میرسد؟ برای اینکه حق یک اضافه است دلیل ارث کارش این است که وارث را به جای مورّث مینشاند؛ اما حالا آن متعلق اگر به وارث نرسد باز هم این حق دارد؟ پس باید بگوییم اگر حق ملکیت است، وقتی به وارث میرسد که این وارث از یک طرف به جای مورّث بنشیند که یک طرف اضافه تأمین باشد، طرف دیگر را هم که جزء «ماترک» است ارث برده است پس دو طرف اضافه حاصل است؛ پس حق حاصل است. بنابراین ترسیم این امور سهگانه بازگو شد و آغاز بحث را ملاحظه فرمودید که مبناها فرق میکند.
1) (2) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص253.
بحث هایی که مربوط به مسائل اخلاقی است؛ ما معمولاً که در حوزه و دانشگاه ها کارهای فکری و علمی داریم، آیات قرآن کریم، روایات اهل بیت(علیهم السلام) اینها را هم در همان فضای علم حصولی و فکر و تأمل و تدبّر و امثال ذلک حل میکنیم. ما آیاتی را که میشنویم روایاتی را که میشنویم براساس: لَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ (1) تفسیر میکنیم, چون روی همین مبنا تفسیر میکنیم یا همین مبنا کتاب مینویسیم اگر به ما گفتند که خدای سبحان دارای 99 اسم است دارای اسماء حسنای فراوان هست «وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ» (2) کسی که این اسما را بشمارد بهشتی است ما از این گونه احادیث میفهمیم که اولاً اینها را بررسی کنیم احصا کنیم در زمینه اینها بحث کنیم و درباره اینها کتاب بنویسیم میشود «شرح الاسماء» که این کار را هم کردند یا اگر شنیدیم که «مَنْ حَفِظَ عَلَی أُمَّتِی أَرْبَعِینَ حَدِیثاً» (3) «فله کذا» ما به این فکر هستیم که هرکدام ما یک رشته خاصی را که داریم چهل حدیث را در آن رشته انتخاب بکنیم درباره آنها بحث بکنیم آنها را شرح بدهیم و کتاب بنویسیم. این حداکثر بهره ما حوزویان از این گونه از احادیث است که خدا اسماء حسنایی دارد «وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ» یا «مَنْ حَفِظَ عَلَی أُمَّتِی أَرْبَعِینَ حَدِیثاً» «فله کذا». اما آنها که اهل سیر و سلوکاند از همین احادیث معنای لطیفتری استفاده میکنند بهره های سیر و سلوکی میبرند نه بهره های علم حصولی. آنها هم اگر کتاب مینویسند شرح حال خودشان را مینویسند؛ یعنی آنهایی که راهیان این راه هستند این طور رفتند ما هم که این راه را رفتیم این طور رفتیم و ثمراتش هم همین است. آنها میگویند که «ان لله سبحانه و تعالی تسعة و تسعین اسماً الاحصاها»؛ یعنی اگر کسی مظهر این 99 اسم بشود «فله کذا». او این احادیث را و این آیات را به عنوان اینکه یک فقیه است یا فیلسوف است یا محدث است یا مرجع است بالأخره علم حصولی دارد نگاه نمیکند به عنوان اینکه بخواهد «خلیفة الله» باشد نگاه میکند. اگر به یک فقیه یا به یک حکیم این آیات و روایات را بدهید به همان روشی که قبلاً گفته شد معنا میکنند. اما به یک اهل معرفت که در صراط خلافت است میخواهد «خلیفة الله» بشود وقتی این آیات را شنید یا این روایات را شنید اصلاً جور دیگر معنا میکند، میگوید خدا دارای 99 اسم است اگر کسی اینها را بشمارد؛ یعنی مظهر این 99 اسم بشود. شاهد هم اقامه میکنند میگویند که خدای سبحان در قرآن کریم فرمود: خدا خَیْرُ الرَّازِقِینَ (4) است خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (5) است خَیْرُ النَّاصِرِینَ (6) است خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (7) است خَیْرُ الْفَاتِحِینَ (8) است اینها است؛ پس معلوم میشود ناصر زیاد است, رازق زیاد است, فاتح زیاد است, حاکم زیاد است, خالق زیاد است؛ او أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (9) است. قرآن کریم این اوصاف را ذکر میکند بعد پرده برداری میکند میگوید اینها «بالذات» مال من است «بالعرض» مال مظاهر من است. أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ معنایش همین است گاهی میفرماید که وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ (10) پیامبران عزیزند اولیای الهی عزیزند مؤمنین عزیزند بعد در جای دیگر میفرماید که عزت «بالذات» مال خدا است مال اینها «بالعرض» است الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعًا؛ (11) یعنی حواس جمع باشد که اگر کسی عزیز است عزتش عاریهای است. اگر وجود مبارک عیسای مسیح خالق است که تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی (12) این عاریتی است، نشانه آن این است که فرمود اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (13) درست است أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ است. معلوم می شود خالق زیادی هم در عالم هست؛ منتها آن حضرت احسن است. میفرماید آنها مظاهر من هستند آنها آئینههای من هستند خلقت من است که از دست اینها ظهور میکند وگرنه اینها هیچ کارهاند اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ. یک وقت پرده برداری میکند میگوید ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْت (14) کار من است و از این شفاف تر پرده برداری میکند میفرماید که فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ (15) به همه رزمنده ها میگوید تا کسی خیال نکند اگر خیری به دست او انجام شد او «بالأصاله» و «بالاستقلال» صاحب این خیر است فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ که از آن وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی قوی تر است؛ برای اینکه آن جا نفی و اثبات را جمع کرده این جا اصلاً اثباتی در کار نیست. اینها همین را میدانند، اینها فقط تمام تلاش و کوششان این است که آئینه بشوند. آئینه اگر بتواند حرف بزند میگوید من هیچ چیز ندارم فقط دارم نشان میدهم آئینه بفهم این طور میگوید؛ منتها حالا این آئینه ها به حسب ظاهر قدرت حرف زدن ندارند ما یک شعاع شمس را در آئینه میبینیم آن اهل معرفت قدرت فهم دارد میگوید از آئینه کاری ساخته نیست او را دارد نشان میدهد. پس اگر 99 اسم است اینها سعی میکنند هرکدام به اندازه خودشان مظهر اسمی از این اسماء حسنی بشوند. آن وقت توسل ها شفاعت ها معنای خاصی پیدا میکنند. ما سه تا کار باید بکنیم: یکی اینکه در حوزه خودمان این حرف ها را کاملاً زنده بکنیم؛ همان طوری که فقه ما اصول ما به لطف الهی شکوفا شد، دعای ما, زیارت ما, عرفان ما, تفسیر ما هم شکوفا بشود که انسان مظهر این اسماء میشود یعنی چه؟ و ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ یعنی چه؟ فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ این یعنی چه؟ وقتی دست ما حوزویان پُر شد هم میتوانیم مجمع تقریب را یاری بدهیم که با دانشمندان اهل سنت عالمانه بحث کنند هم به مسئولان سیاسی و عزیز ما آگاهی بدهیم که این هم با طالبان هم با القاعده هم با اینها بنشینند این هم مثل انرژی هسته ای این 1+5 است این1+4 است این 1+2 است با پنج ـ شش تا نشست آدم بگوید بالأخره این کشتارها برای چیست؟ مرتب دارید میکشید آخر برای چه میکشید؟ این میارزد، این هم کمتر از آن انرژی هسته ای نیست هشتاد نفر سی نفر چهل نفر، هشتاد نفر سی نفر چهل نفر هم غرب ما هم شرق ما؛ بالأخره یک روز این باید حل بشود. از «دار التقریب» بخشی از کارها ساخته است؛ اما بخش های دیگر مال رجال سیاسی ما است. اینها الآن با اعداء عدو ما مذاکره میکنند و حق هم این است که به آنها حالی کنند که انرژی هسته ای صلح آمیز است و 100% به نفع مملکت است100% به نفع جهان علم است این کار خوبی است؛ اما با این القاعده هم میشود مذاکره کرد با این تکفیری ها هم میشود مذاکره کرد با این سلفی ها میشود مذاکره کرد آخر چرا این طور میکشید؟ اگر خدای ناکرده این کشتار ادامه پیدا کرد از آن طرف هم دست به اسلحه پیدا کردند شما هم امنیت نداری آن وقت سود را بیگانه میبرد این طور نیست که همهرا شما بکشید و اینها نگاه بکنند. یک وقت خدای ناکرده یک راه دیگری پیش میگیرند آن وقت چه کار میکنید شما؟ این سه تا کار باید بشود. حوزه باید دستش پر باشد در مسئله شفاعت، در مسئله توسل که این «بالذات» برای کیست «بالعرض» برای کیست؟ از آینه هیچ کاری ساخته نیست؛ منتها آفتاب را نشان میدهد. از غیر خدا هیچ کاری ساخته نیست؛ منتها کار خدا را نشان میدهد. وقتی «بالصراحه» خدا میفرماید: تو نکردی ما کردیم وقتی «بالصراحه» به رزمندهها میگوید: کار، کار من است؛ منتها از دست شما ظاهر شده است مبادا خیال بکنید ما پیروز شدیم این حواس آدم را جمع میکند آدم زبانش باز است میگوید خدای سبحان لطفی میکند به وسیله این شخص شفا پیدا میکند این عیسای مسیح است که مرده را زنده میکند تا این جا که هست مظهر «هو المحیی» میشود.
1) (3) . سوره توبه, آیه122.
2) (4) . التوحید، ص195.
3) (5) . خصال(للصدوق)، ج2،ص541-542.
4) (6) . سوره مائده, آیه114.
5) (7) . سوره انعام, آیه57.
6) (8) . سوره آل عمران, آیه150.
7) (9) . سوره اعراف, آیه87.
8) (10) . سوره اعراف, آیه89.
9) (11) . سوره مومنون, آیه14.
10) (12) . سوره منافقون, آیه8.
11) (13) . سوره نساء, آیه139.
12) (14) . سوره مائده, آیه110.
13) (15) . سوره رعد, آیه16؛ سوره زمر، آیه62.
14) (16) . سوره انفال, آیه17.
15) (17) . سوره انفال, آیه17.
جبرئیل و میکائیل و اسرافیل اینها «احیا» میکنند «اماته» میکنند به اذن خدا انسان کامل که بالاتر از اینها است معلم اینها است مربی اینها است یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ (1) آن نتواند این کار را بکند! به هر تقدیر این سه تا کار باید باشد که دیگر ما شاهد این دشواری ها و ناکامیها و حوادث تلخ و غمبار نباشیم. اگر حدیثی شنیدند «لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ اسْماً مَنْ دَعَا اللَّهَ بِهَا اسْتُجِیبَ لَهُ وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ» این طور معنا میکنند.
در جریان اربعین نویسی «مَنْ حَفِظَ عَلَی أُمَّتِی أَرْبَعِینَ حَدِیثاً» آنها این کارها را میکنند درس و بحث چهل حدیث دارند, شرح میکنند, مینویسند؛ اما همراه با سیر و سلوک اینها مظهر آن محتوای چهل حدیث میشوند. «مَنْ حَفِظَ» نه یعنی در حافظه بسپارد مثل حفظ قرآن, «مَنْ حَفِظَ» نه یعنی مطالبش را در سینه بسپارند. «مَنْ حَفِظَ» نه یعنی روی کتاب ها بنگارد, همه اینها لازم است ولی کافی نیست؛ بلکه «مَنْ حَفِظَ» یعنی محتوای این چهل حدیث را در جان ملکوتی خود نگه بدارد و این بدون سیر و سلوک نمیشود. همان طوری که آیات «یفسره بعضه بعضا»، احادیث «یفسره بعضه بعضا»، آیات و احادیث هرکدام «یفسره بعضه بعضا»؛ شاهد این تفسیر هم جریان «مَنْ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ» (2) هست. آن حدیث جریان «لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ اسْماً مَنْ دَعَا اللَّهَ بِهَا اسْتُجِیبَ لَهُ وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ» آن را معنا میکند. آن حدیث که «مَنْ حَفِظَ عَلَی أُمَّتِی أَرْبَعِینَ حَدِیثاً» را معنا میکند که معنای حفظ احادیث، معنای احصاء اسماء حسنی همان «اخلاص العمل لله» است تا چشمه های حکمت از دل بجوشد «مَنْ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ لِلَّهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً ظَهَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ» که امیدواریم ـ انشاءالله ـ خدا نصیب همه حوزویان و شما بفرماید ما را هم محروم نکنند.
«والحمد لله ربس العالمین»
ششمین فصل از فصول مربوط به کتاب بیع طرح احکام خیار بود که آیا خیار حق است یا حکم؟ اگر حق است قابل انتقال است یا نه؟ اگر قابل انتقال است شرایط انتقال آن چیست؟ و سایر جهاتی که مربوط به حق بودن خیار است. روشن شد که خیار حق است نه حکم، به دلیل اسقاطپذیری و به دلایل دیگر و ثابت شد که «فیالجمله» قابل انتقال هست؛ اما ضابطه انتقالش را باید مشخص کرد که در کجا منتقل میشود؟ کجا منتقل نمیشود؟ برخی از امورند که به حسب ظاهر حق تلقی میشوند ولی اگر معیار حق این باشد که اسقاطپذیرند حق بودن آنها دشوار است.
مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) (1) درباره «حق الولایه» و حق تصدی پدر نسبت به اولاد غیربالغ و مانند آن میگوید که اگر حق آن است که اسقاطپذیر است اینها که اسقاطپذیر نیستند, هرگز والی نمیتواند «حق الولایه» را اسقاط کند. پدر نمیتواند «حق الابوة» را اسقاط کند, پس معلوم میشود بعضی از حقوق قابل اسقاط هم نیستند. شما ملاک حق بودن را این قرار دادید که قابل اسقاطند در حالی که اینها قابل اسقاط نیستند. مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) میفرمایند که اینها به حسب ظاهر صبغه حق دارند ولی باطناً حکماند نه حق. این یک دو سطری که مرحوم آقای نائینی ذکر کردند مستلزم یک بحث طولانی است که آیا ولایت حکم است یا حق؟ پدر حق دارد یا حکم؟ اگر بر پدر واجب است که این امور را اداره کند؛ پس او نمیتواند اسقاط کند, پس پدر «حق الابوة» دارد نه «حق الولایه». والی مسلمین «حکم الولایه» دارد نه «حق الولایه». اگر یک فرصت مناسب پیش آمد ـ به خواست خدا ـ باید در این زمینه بحث بشود. ایشان اصرار دارند که اینها حکم است حق نیست، نه اینکه حق است و قابل اسقاط نیست، اگر حق بود قابل اسقاط بود و اینکه قابل اسقاط نیست معلوم میشود حکم است؛ منتها ما حق تلقی میکنیم. این یک بحث تازهای است؛ البته ایشان بحثهای تازه کم ندارند ولی چون فعلاً محور اصلی بحث ما نیست از این میگذریم ـ انشاءالله ـ در یک فرصت مناسبی روشن بشود که این ولایت والی حق است یا حکم؟ ابوت اب حق است یا حکم؟ به هر تقدیر برای اینکه ضابطه مشخصی داشته باشیم اینکه آیا هر حق قابل انتقال است یا نه؟ ما باید که معیار نقل و انتقال را ارزیابی کنیم. مستحضرید که اینجا از مسئله فقهی به قاعده فقهی منتقل شده است یک دالان انتقالی است. اگر درباره خصوص خیار بحث میکنیم بحث، بحث بیع است و معاملات، که آیا خیار حق است یا حکم؟ اگر حق است قابل انتقال است یا نه؟ اما اگر درباره مطلق حق بحث میکنیم دیگر اختصاصی به کتاب بیع ندارد, در اجاره هست در مضاربه و مزارعه و مساقات و صلح و امثال ذلک هست، در عقود دیگر هم هست, هر جا حق است آیا با موت مورّث به وارث میرسد یا نه؟ این دیگر قاعده فقهی است نه مسئله فقهی, اینکه میبینید کتاب مکاسب واقعاً اگر کسی بر او مسلط بشود این در معاملات مسلماً مجتهد است برای همین است که مرحوم شیخ الآن وارد یک مسئله قاعده فقهی شدند کاری به باب بیع ندارد. آیا حق قابل انتقال است یا نه؟ از «حق الخیار» باب بیع گرفته تا «حق التحجیر» تا «حق الحیازة» تا حقوقی که این شیلاتدارها وقتی این تور را انداختند، حق صید را دارند هنوز ماهی نیفتاده، بعد یکی از شرکا مرد آیا به ورثه ارث میرسد یا نمیرسد؟ این حق ارث میرسد یا نمیرسد؟ تور مال او بود به وارث میرسد هنوز ماهی نیفتاده و او هم حیازت نکرده ولی این حق هست که اگر در این تور ماهی بیفتد مال او است ولی هنوز ماهی نیفتاده او مرد، بعد از مرگ او ماهی افتاد این مال کیست؟ بنابراین ببینید این اختصاصی به مسئله بیع ندارد این یک قاعده فقهی است این کاملاً از مسئله فقهی به قاعده فقهی منتقل شده و آن این است که آیا «الحق یورث ام لا؟» یک نظری باید به قوانین ارث داشته باشیم و یک نظری هم به انحاء حقوق داشته باشیم «حق التألیف» ارث میرسد یا نه؟ حق اکتشاف ارث میرسد یا نه؟ الآن یک کسی، داروسازی داروی یک بیماری ناشناختهای را کشف کرده است آیا بعد از مرگ او این حق انحصاراً به ورثه او میرسد یا نه؟ صنعتی را کشف کرده است, حفاری را کشف کرده است, حق تألیف دارد, این حق تألیف آیا به ورثه میرسد یا نمیرسد؟ اگر خواستیم بحث کنیم که آیا حق «یورث ام لا یورث» است یک بحثی درباره خصوص حق باید بشود، یک بحثی هم درباره ادله ارث تا یک قاعده فقهی سامان بپذیرد که حق «بالقول المطلق» ارثپذیر است یا نه؟ برخی از بزرگان فرمودند که حق اگر بخواهد به وارث منتقل بشود سه شرط دارد:
1) (1) . منیة الطالب، ج، ص42.
شرط اول این است که آن «ذی حق» و آن مستحق مورد حق باشد نه مقوّم حق, اگر مقوّم حق بود این حق قائم به این مقوّم است و «یزول بزوال المقوّم»، دیگر ارث برده نمیشود.
شرط دوم دیگر که در بحث قبل مطرح شد این بود که این مورّث نباید حیثیت تقییدیه برای آن حق باشد. اگر آن حق به این مورّث به استناد حیثیت تقییدیه رسید؛ چون مورّث از بین میرود آن حیثیت تقییدیه هم از بین میرود لذا جا برای ارث نمیماند.
شرط سوم این است که آن حق مقید نباشد, محدود نباشد به زمان حیات ذی حق؛ نظیر رقبی و عمری و امثال ذلک که اگر کسی خانهای را به زید داد گفت شما بنشین مادامی که زندهای, این حق را آن مالک به این زید داد که مادامی که زندهای بنشین, این خانهای را برای تو به عنوان عمری ساختم؛ چون این حق «یزول بموت» این شخص دیگر به وارث نمیرسد چرا؟ این چراهایی که در این سه امر مطرح است؛ سرّش آن است که دلیل ارث قاصر است.
دلیل ارث میگوید که إِنْ تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّةُ (1) اگر آیه است عنوان إِنْ تَرَکَ را دارد, اگر روایت است از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (2) پس عنوان «ما ترک» هم در آیه مطرح است هم در روایت؛ یعنی یک چیزی باید باشد که این شخص مورّث تا آخرین لحظه مالک باشد یک، بعد هم رها بکند دو، تا وارث بگیرد سه. اگر چیزی جزء «ماترک» میت نبود که جا برای ارث نیست. ادله ارث قاصر از آن است که چیزی که میت نگذاشت را ببرد. از این امور سهگانه میت چیزی را نگذاشت.
پرسش: ؟پاسخ: این وصیت است. این وصیت, چون تملیک است تا اندازه ثلث مال او است. اگر اجاره این به اندازه ثلث هست بیشتر نیست، این حق مسلم او است ملک او است اصلاً؛ چون قبل از ثلث مالی به ورثه نمیرسد. کسی که مرد اول دِینش را خارج میکنند بعد ثلث میت را, باقی را به ورثه میدهند.
پرسش: ؟چون موصیله است, موصیله حق دارد. این شخص وصیتکننده وصیت کرد که این خانه را فلان شخص بنشیند و نوه او «الی یوم القیامه»؛ چون ثلث مال او است دیگر اینها بنشینند اینها موصیله هستند حق نشستن دارند. بنابراین یک نظر باید درباره خود مورّث بشود، یک نظر درباره قوانین ارث بشود. بعضی از اساتید ما(رضوان الله علیهم اجمعین) میفرمایند که این تحقیق, تحقیق میدانی کامل نیست. شما برای اینکه حق قابل انتقال است یانه؟ حالا از فضای کتاب بیع درآمدید، سخن از خیار و امثال خیار نیست سخن از «الحق» است «الحق یورث ام لا»؛ چون سخن از حق است که «یورث ام لا»؛ همانطور که شما مستحق را و «ذی حق» را در نظر گرفتید گفتید: «ذی حق» نسبت به حق سه حالت دارند: یا مقوّم است یا حیثیت تقییدی است یا محدود به زمان حیات او است، این یک تحقیق میدانی هم درباره حق باید بکنید که «الحق ما هو» آیا حق همان است که مرحوم آخوند و امثال آخوند(رضوان الله علیه) فرمودند که «حق اضافةٌ بین المستحق و المتعلق» (1) یا حق خودش یک امری است مستقل و موجود خارجی؛ منتها به وجود اعتباری، گرچه قائم به غیر است نظیر عرض است. ما یک چیزی در خارج داریم عرض مثل رنگ، مثل طعم، مثل بو اینها موجودات خارجیاند عرضاند ولو قائم به جوهرند. بعضی از امورند که بین دو طرفند، نه قائم به ذات؛ مثل اضافه، مثل «ابوت», اب در خارج موجود است «ابوت» که اضافه است یک چیز وجود خارج و جدا ندارد وگرنه بین اب و بین این «ابوت» اضافه حاصل میشود. خود اضافه اگر وجود خارجی داشته باشد باز بین این «مضاف الیه» و این اضافه, اضافه اُخری ایجاد میشود که «یتسلسل». این همان ضابطهای که جناب شیخ اشراق به دیگران فرمودند: «کل ما یلزم من فرض وجوده تکرر نوعه فهو امرٌ اعتباری». (2) یک چیزی که اگر خودش بخواهد در خارج موجود بشود تسلسل لازم میآید؛ پس معلوم میشود اعتباری است. اضافه در خارج وجود ندارد, اضافه بین مضاف و مضاف الیه است. اگر ما مبنای مرحوم آخوند را پذیرفتیم، گفتیم حق مثل ملکیت است نه مثل ملک، چون اگر ملکیت در خارج وجود داشته باشد تسلسل لازم میآید؛ زیرا بین این ملکیت که وجود خارجی دارد و بین مالک اضافهای است به نام ملکیت، آن ملکیت هم اگر وجود خارجی داشته باشد، بین آن ملکیت و مالک اضافهای است به نام ملکیت و هکذا. پس ملکیت یک امر اعتباری است وجود خارجی ندارد. حق اگر امر اعتباری بود و وجود خارجی نداشت یک ترسیم و حکم دارد, حق اگر وجود خارجی داشت و متعلَّق بود یک حکم دیگر دارد. اگر مبنای مرحوم آخوند و همفکرانشان(رضوان الله علیه) را پذیرفتیم که حق ملک نیست ملکیت است, حق اضافه است نه مضاف؛ در چنین مواردی ما یک ضابطه کلی هم خواهیم داشت یکی اینکه هم دلیل ارث بتواند این وارث را به جای مورّث بنشاند یک، و هم دلیل «ماترک» بتواند آن متعلق را به وارث منتقل بکند دو، چون اگر حق اضافه شد شما دو حاشیهاش را باید داشته باشی، نه یک حاشیه را. دلیل ارث میگوید وارث به جای مورّث هست این یکی؛ اما آن طرف اضافه چگونه است؟ آن طرف اضافه را هم به عنوان «ما ترک» شما باید منتقل بکنید به وارث که دو طرف اضافه در دست این وارث باشد تا او بتواند این حق را که به منزله ملکیت است و امر اعتباری است مالک بشود. حق یک موجود دست به گردن است؛ یعنی دستش به دو طرف وابسته است شما با ادله ارث وارث را به جای مورّث نشاندید بسیار خب؛ اما اگر آن متعلق به وارث نرسد که اضافه به او نمیرسد. حالا به عنوان نمونه آن بزرگوار مثال زده بود به «حق التولیه» (3) اگر واقف زید را متولی وقف کرد و «حق التولیه» مال این زید است و این زید مرد؛ وقتی میتوان پسر زید را متولی وقف دانست که هم دلیل ارث بتواند پسر را به جای پدر بنشاند یک، هم عنوان «ماترک» بتواند آن مال را به زید منتقل کند دو؛ در حالیکه وقف انتقالپذیر نیست حالا پسر زید به جای زید نشست اما وقف که به زید منتقل نشد این اضافه شناور و سرگردان میشود. قبلاً این «حق التولیه» بین زید و بین وقف بود «بجعل الواقف» الآن پسر زید هیچکاره است این آمده به جای زید. یک وقت است که در وقفنامه است که این تولیت مال زید است نسلاً بعد نسل؛ این دیگر به ارث نیست این به خود جعل واقف است این کاری به ارث ندارد که این از بحث «الحق یورث» خارج است. اما اگر گفت تولیت این وقف مال زید است و خصوص زید را مطرح کرد با چه عنوانی شما میتوانید بگویید پسر زید متولی وقف است.
پرسش:؟پاسخ: هیچ ارتباطی با او ندارد. یک وقت است یک عنوانی است که بر پسر او هم منطبق است که این میشود حیثیت تقییدیه و مطلب دوم؛ اما اگر کسی که مورد اطمینان واقف بود واقف او را متولی کرد و از پسرش هم بیخبر است و نگفت نسلاً بعد نسل و ظاهرش هم این است که زید متولی است.
پرسش: ید اگر باشد.
پاسخ: ید خب ملک است. این چون ید ملک است «ماترک» هست آن متعلق به پسر زید منتقل میشود دلیل ارث میگوید پسر به جای پدر است، دوطرف اضافه تأمین است. اما اگر وقف باشد یا تصدی بیمارستان باشد, کسی رئیس بیمارستان بود مُرد؛ حالا پسر او بشود رئیس بیمارستان؟ این «حق الریاسه» را او داشت حق تدبیر این بیمارستان یا مدرسه را داشت؛ اما حالا که او مُرد چون مدرسه که به او منتقل نمیشود حق هم یک اضافه است بین دو طرف, دلیل ارث میگوید وارث به جای مورّث نشسته است بسیارخب؛ اما این اضافه بین مورّث است و بین آن شیء، آن شیء که به ورثه نرسید. اگر کسی مسئول یک مدرسه بود, متولی وقف بود, مدیر یک ادارهای بود، این عناوین و حقوق با مرگ اینها کاملاً از بین میرود چرا؟ برای اینکه حق اضافه است بین دو طرف، این یک؛ حداکثر وارث به جای مورّث مینشیند این دو، اما آن مدرسه که جزء «ماترک» نیست آن موقوفه که جزء «ماترک» نیست این سه، آن مدرسه و موقوفه و اینها که به پسر نمیرسد وقتی نرسید اضافه که یکطرفه نخواهد بود اضافه دو طرف میخواهد و چون طرف دیگر نیست جا برای اضافه نیست این روی مبنای مرحوم آخوند. اما روی مبنای اینکه در حقیقت حق است, گرچه بعضی از مشایخ ما(رضوان الله علیه) فرمایش مرحوم آخوند را پذیرفتند ولی حق اضافه نیست حق موجودی است اعتباری و در خارج اعتبار محقق است؛ منتها قائم به غیر است. در نوبتهای قبل هم داشتیم که ممکن است یک چیزی موجود خارجی باشد به چند واسطه به یک جوهر مرتبط بشود؛ مثلاً استقامت و انحنا اینها جزء کیفیات مختص به کمیات هستند بگوییم این خط مستقیم است یا این خط منحنی است استقامت در خارج موجود است انحنا در خارج موجود است؛ منتها انحنا قائم به خط است که خط عَرَض است, خط قائم به سطح است که عَرَض است, سطح قائم به حجم است که عَرَض است, حجم قائم به جسم است که جوهر است, اینها هست. حالا اگر ما جسم داشتیم یا آن ذارت ریز ذیمغناطیستی و اتمی. به هر تقدیر اگر چیزی پایش به جوهر و مستقل برسد کافی است که وجود خارجی داشته باشد. این حق اکتشاف، حق تألیف، حق صنعت و حق ابتکار اینها اموری وجودیاند ولو متعلق دارند؛ بنابراین اضافه نیستند خودشان مضافاند. برای انتقال حق؛ مثل انتقال مال, انتقال اشیای دیگر بله ما دو چیز لازم داریم اختصاصی به مسئله حق ندارد یکی اینکه دلیل ارث کافی باشد وارث به جای مورّث بنشیند یکی اینکه آن عنوان «ماترک» باشد. گاهی «ماترک» میت هست ولی پسر به جای پدر نمینشیند؛ برای اینکه یکی مسلمان است دیگری کافر؛ یکی قاتل است دیگری مقتول؛ تنزیلی در کار نیست اینجا مشکل در ناحیه تنزیل پسر به جای پدر است. گاهی پسر به جای پدر مینشیند ولی او متعلَّق «ماترک» نیست؛ مثل اینکه او متولی یک موقوفه بود مدیر یک مدرسه بود وزیر یک مؤسسه بود عنوان «ماترک» نیست. ما در ارث دو حیثیت میطلبیم.
تنزیل، یا تعبدی است یا امضای بعضی از امور است از آن جهت که امضا است و حکم شرع است تعبد است و نباید لغو باشد وقتی که شارع مقدس وارث را به جای مورّث مینشاند این تنزیل نباید لغو باشد باید اثر داشته باشد. اگر چیزی از وارث به مورّث نرسد یعنی جزء «ماترک» نباشد این تنزیل لغو است این در اینجا پسر به جای پدر نمینشیند در مسئله تولیت، در مسئله نظارت، در مسئله وزارت، وکالت، مدیریت که پدر مدیر یا وزیر یا مسئول یا متولی یک مرکزی بود دلیل ارث قاصر است چرا؟ برای اینکه ارث تنزیل است تنزیل نباید لغو باشد اینجا وقتی هیچ اثر ندارد چه تنزیلی در کار است؟ چگونه پسر وزیر به جای وزیر مینشیند؟ پسر وکیل به جای وکیل مینشیند؟ تنزیل لغو است برای اینکه او «ماترک» ندارد. اگر آن مورّث «ماترک»ی داشت این پسر به جای پدر مینشیند مالک او خواهد بود. این بزرگوارها برای آنجایی که حق مقوّم است و «حق التولیه» و «حق النظاره» و امثال ذلک میسازند. اگر ما مبنای مرحوم آخوند را پذیرفتیم در همه موارد «ذی حق» مقوّم است. ما جایی نداریم که «ذی حق» مقوّم نباشد؛ برای اینکه اگر آن متعلَّق به وارث نرسد این میشود و اختصاصی به «حق التولیه» و امثال ذلک ندارد و وقتی وارث از آن حق ارث میبرد که دو حاشیه را بتواند حیازت بکند: یکی به وسیله تنزیل وارث به منزله مورّث، یکی هم عنوان «ماترک». اگر عنوان «ماترک» صدق نکند هرگز این حق به او ارث نمیرسد. معمولاً آن بزرگان برای جایی که «ذی حق» مقوّم باشد به «حق الحضانه» مثال میزدند مادر «حق الحضانه» دارد با مرگ مادر این «حق الحضانه» به فرزندان او ارث نمیرسد. اگر کسی دختر بزرگ یا پسر بزرگ دارد و یک فرزند کوچکی هم خدا به او داد و بعد این مادر درگذشت «حق الحضانه»ای که این مادر داشت با مرگ مادر رخت برمیبندد؛ چون به عنوان مادر بود هرگز دختر بزرگ یا پسر بزرگ به جای مادر نمینشیند که بشود مادر تا «حق الحضانه» را ارث ببرد. اگر مسئول شد عنوان واجب کفایی یا مانند آن، مسئول تربیت و حفظ و نگهداری این کودک خواهد بود ولی این «حق الحضانه» مصطلح نیست در اینگونه از موارد، مقوّم بودن را به «حق الحضانه» مثال میزدند. «هذا تمام الکلام فی الامر الاول».
پرسش: بنا بر این مبنا که «ماترک» به ورثه میرسد, حق نیست حکم است؟
پاسخ: نه آنکه میرسد مال است, چون مال به ورثه میرسد این حق که اضافه است بین «ذی حق» و آن مال این حق هم به ورثه میرسد مثل ملکیت.
پرسش: در همه موارد «ذی حق» نیست مورّث هست.
پاسخ: در همه جا هست ولی در همه جا اگر آن «ماترک» برسد این دیگر مقوّم نیست؛ برای اینکه دلیل تنزیل از یکسو وارث را به جای مورّث مینشاند و دلیل «ماترک» از سوی دیگر این مال را به وارث منتقل میکند پس دو حاشیه این اضافه محفوظ است. حق مثل ملکیت است, ملکیت بین مالک و مملوک است, الآن این مملوک به دست فرزند رسید و خودش هم به جای مالک نشست پس هم مالک داریم هم مملوک داریم پس ملکیت داریم هم «ذی حق» داریم هم متعلق داریم هم حق داریم.
پرسش: پس در همه موارد «ذی حق» مقوّم نیست.
پاسخ: منظور آن است که اگر اضافه باشد الا و لابد باید دو طرف تأمین بشود یک اصل کلی است. اما امر ثانی که حیثیت تقییدیه است؛ در امر اول واقف یک شخص معینی را متولی کرده بود یا مسئول یک کشور، شخص معینی را مدیر یا وزیر یک مؤسسه یا وزارتخانه قرار داد. اما در حیثیت تقییدیه سخن از شخص معین نیست کسی مدرسهای ساخته که این برای درس و استراحت طالبان علوم دینی است یا خوابگاهی برای دانشجوها ساخته؛ هم در اولی مسئله طالب علم بودن و هم در دومی مسئله دانشجو بودن این حیثیت تقییدیه است؛ اینها حق دارند از حجره استفاده کنند از خوابگاه استفاده کنند. اگر یکی از اینها رخت بربست وارث اینها سهمی نمیبرد؛ برای اینکه استفاده از حجره مال این شخص «بما انه زیدٌ» نبود «بما انه طالبٌ» بود طلبه بود یا استفاده از آن خوابگاه برای آن شخص از آن نظر که او شخصش زید است نبود از آن نظر که دانشجو بود این حیثیت, حیثیت تقییدیه است. اگر پسر طالب علم بود یا دانشجو بود روی همان عنوان به آن میرسد نه روی ارث و اگر نبود نه آن عنوان شامل آن میشود نه ارث شامل آن میشود جزء «ماترک» نیست. در اینگونه از موارد باز هم همان دو حرف است و در اینجا سخن از ارث نیست؛ برای اینکه دلیل ارث که پسر را به جای پدر مینشاند اما به جای طالب علم که نمینشاند یا به عنوان دانشجو که نمینشاند پس تنزیل اثر ندارد, چون در ارث پسر به جای پدر مینشیند. اگر پدر طالب علم بود و پسر نبود تنزیل که نمیآید حیثیت تقییدیه درست کند. پس دلیل ارث قاصر است یک، آن وقفنامه هم قاصر است دو؛ برای اینکه وقفنامه عنوان طالب را دارد یا عنوان دانشجو را دارد این مال این, پس اگر حیثیت تقییدیه باشد. در بحثهای عقلی حیثیت تقییدیه به حیثیت تعلیلیه برمیگردد؛ ولی در عناوین اعتباریه ارجاعش بدون تکلّف نیست.
پرسش: حیث تقییدیه و تعلیلیه ربطی به این بحث ندارد.
پاسخ: نه.
غرض آن است که استفاده از این حجره مال این شخص است «بما انه طالبٌ» بر اساس حیثیتی که دارد. این حیثیت حیثیت تعلیلیه اگر باشد خارج از ذات است, حیثیت تقییدیه اگر باشد دخیل در موضوع است.
پرسش: نمیخواهیم بگوییم دخیل است یا نه, ما میخواهیم بگوییم از «ذی حق» ارث به ورثه میرسد یا نه؟
پاسخ: اگر حیثیت تقییدیه باشد نه. الآن که ما درصدد استظهار نیستیم که آیا حیثیت تقییدیه است یا حیثیت تعلیلیه, اگر یک وقت مدرسهای را ساختند برای طالبان یا طلبههای علم یا خوابگاهی را برای دانشجویان ساختند، اگر این کار را کردند حیثیت, حیثیت تقییدیه است. بنابراین اگر فاقد باشد که «کما هو المفروض»، دلیل ارث شاملش نمیشود. اگر واجد باشد خود همان حرف تولیت شاملش میشود از باب ارث نیست «کما تقدم مراراً». اگر اینچنین شد؛ پس جا برای ارث نیست. اگر این فاقد بود؛ چون دلیل ارث پسر را به جای پدر را مینشاند نه پسر را به جای طالب علم, اگر واجد بود آن دلیل وقف میگوید که طلبههای علم میتوانند استفاده کنند. اما امر سوم که محدود بود به زمان حیات این شخص؛ مثل عمری و اینها که میگفت تا مادامی که زنده است این سهم را دارد اما وقتی که مُرد، دیگر این سهم را ندارد. اینگونه از موارد جزء «ماترک» نیست حالا پسر به جای پدر نشسته است اما «ماترک» او نیست. این البته در مسئله عمری و اینها شاید یک مقداری مبهم باشد؛ اما در مسئله آنجایی که قبل از مرگ، حق از بین میرود آنجا شفافتر است؛ مثلاً خیار مجلس گفته «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» یا در خیار حیوان گفتند «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» (1) یک زمینی را, یک خانهای را اینها معامله کردند و معامله تمام شد از مجلس معامله هم بیرون آمدند خیار مجلس تمام شد, لحظه بعد آن بایع یا مشتری سکته کرد و مُرد، قبل از اینکه بمیرد این حق ساقط شد این خیار مجلس یا خیار حیوان به ورثه ارث نمیرسد ما گفتیم که خیار حق است و قابل ارث اما اینجا حقی نمانده، جزء «ماترک» نیست. حالا در خصوص بیع بحث نمیکنیم «حق التحجیر» اینطور است «حق الصید» اینطور است در آنجایی که قبلاً یک گوشهای از جنگلی که به دریا رابطه دارد و دریایی که وابسته به جنگل است آب آنجا جمع میشود در این نیزار آنجا ماهی جمع میشد الآن سخن از شیلات است و توراندازی است و امثال ذلک؛ حالا این تور را انداختند و قبل از اینکه ماهی در این تور بیفتد این شخص مُرد؛ آیا حق محفوظ است یا نه؟ این چون «حق النصب» محفوظ است بنابراین اگر ماهی در آن شبکه افتاد، بله مال وارث است.
1) (7) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
غرض این است که اگر نظیر عمری و اینها باشد یک مقدار شفاف و روشن نیست که این آیا حقش تمام شد و مُرد؛ یا در حالی که «ذی حق» بود مُرد. اگر ما به قید دوم برگردیم؛ نظیر حیثیت تقییدیه، بله همان حکم را دارد. اما اگر حیثیت تقییدیه نباشد مال خود زید باشد آیا زید حقش تمام شد و مُرد؟ یا با مُردن تمام شد؟ علی ای حال ما عنوان «ماترک» میخواهیم. اگر حقش تمام شده باشد و مرده باشد «آناً مای قبل الموت» یا «حین الموت» حق تمام شده باشد دیگر «ماترک» نیست؛ ولی اگر هیچکدام از اینها نباشد «ماترک» است و ارث میبرد.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل ششم محور بحث این بود که احکام خیار چیست؟ به مناسبت اینکه ثابت شد خیار حق است یا حکم از مسئله فقهی به یک قاعده فقهی منتقل شدهاند و آن اینکه حق قابل انتقال هست یا نه؟ حق ارث برده میشود یا نه؟ در حالی که ما الآن نه کتاب ارث میخوانیم نه قاعده فقهی؛ لکن این بزرگواری مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) باعث شده است که مطلب را از مسئله فقهی به قاعده فقهی توسعه دادند و این یک توسعه در اجتهاد است که واقعاً اگر کسی در همین کتاب شریف مکاسب مرحوم شیخ، کتاب بیع شیخ خوب صاحب نظر بشود این میتواند در معاملات مجتهد بشود. به هر تقدیر مسئله از خیار به مطلق حکم منتقل شد. برای اثبات اینکه حق به وارثان میرسد یا نمیرسد برخیها فرمودند سه امر شرط است:
امر اول اینکه مستحق و «ذی حق» مقوّم نباشد.
امر دوم اینکه مستحق روی حیثیت تقییدیه صاحب حق نشده باشد.
امر سوم اینکه حق محدود به زمان حیات «ذی حق» نباشد. اگر این سه مانع برطرف شد کسی حقی داشت به وارثان میرسد. تحقیق این سه قسم و شرایط این سه قسم قبلاً بیان شد.
پرسش: ؟پاسخ: نه یک جامع مشترکی دارند اما جهتش فرق میکند. الآن طلبهای که حق استفاده از حجره را دارد این مقوّم این حق نیست؛ برای اینکه ایشان میرود طلبه دیگر میآید استفاده از حجره یا استفاده از خوابگاه متقوّم به این شخص نیست این شخص رفته یک شخص دیگر میآید. اما در جایی که مقوّم باشد نظیر «حق الحضانه» کسی به جای مادر نمینشیند «حق المضاجعه» کسی به جای زوجه نمینشیند. اینها حقوقی است که مستحق مقوّم آن هستند؛ یعنی شخصی را که متولی موقفه خاص کردند کس دیگر جای او نمینشیند او اگر مرد، «مجهول التولیه» میشود و حاکم شرع دخالت میکند.
غرض این است که بین مقوّم بودن و حیثیت تقییدیه داشتن خیلی فرق است. این امور سهگانه لوازمشان مبسوطاً بیان شد؛ منتها در طلیعه بحث دو مبنا درباره حق بود:
قول اول مبنائی که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) و همفکرانشان داشتند که میفرمودند حق به منزله ملکیت است (1) اضافه است بین مستحق و متعلق و این را بعضی از مشایخ ما(رضوان الله علیهم) هم پذیرفتند.
قول دوم که قول حق است این است که خود حق امر خارجی است وجود خارجی دارد؛ منتها در وعاء اعتبار هرچند متعلق است به یک امر دیگری قائم به ذات نیست مثل زمین نیست مثل فرش نیست ولی صرف اضافه بین «ذی حق» و متعلق هم نیست. حالا یک بحثی درباره تقویم است که این باید توضیح داده بشود. چون وارد مسئله حق شدیم که قاعده فقهی است اختصاصی به خیار ندارد و اصلاً اختصاصی هم به کتاب بیع ندارد. یک توضیحی درباره حق و اقسام حق باید ارائه بشود و آن این است که حق یک موجودی است خارجی متعلق به یک شیء است براساس اینکه «مَنْ سَبَقَ إِلَی مَا لَا یَسْبِقُهُ إِلَیْهِ مُسْلِمٌ فَهُوَ أَحَقُّ بِهِ» (2) این یک قانون عقلایی است مورد امضای شارع هم هست چیزی که جزء مباهات عامه باشد انحصاری نباشد و راه برای همه باز باشد, کسی قبل از دیگری رفته و چیزی را کشف کرده این مال او است دیگران هم بتوانند از راه دیگر بروند چیز دیگر کشف بکنند ولی این مطلب را که ایشان قبل از دیگران رفته گرفته مال خودش است «مَنْ سَبَقَ إِلَی مَا لَا یَسْبِقُهُ إِلَیْهِ مُسْلِمٌ فَهُوَ أَحَقُّ بِهِ» این تنها درباره مباهات عامه و مسجد و پارک و خیابان و بیابان و سوق و امثال ذلک ندارد یک اصل کلی است. قبلاً مسئله اکتشاف معدن طلا و نقره و امثال ذلک نبود اکتشاف دارو مطرح نبود، اکتشاف ماهواره مطرح نبود. الآن چه حقوق دریایی و زیردریایی چه حقوق فضایی و فوق فضایی، همه اینها کاملاً مطرح است, چون این حقوق است راه برای همه باز است که چگونه این دارو را اختراع بکنند ولی کسی رفته این دارو را با تلاش و کوشش اختراع کرد، تولید انبوه آن و حق تجارت آن، مال او است او حق دارد که این را تولید کند و تجارت کند این حق مال او است. اکتشاف معدن همینطور است اکتشاف ماهواره اینطور است. آسمانی باشد زمینی باشد اگر چیزی جزء مباهات اولیه بود یک، و هر کسی دستش باز بود برود اختراع کند دو، بعضیها رفتند موفق نشدند بعضیها رفتند و موفق شدند سه، این کسی که رفت و موفق شد «فهو احق به» این حق قانونی او است و شارع هم همین را امضا میکند.
پرسش: ؟پاسخ: تزاحم معنا ندارد دیگری باید برود کشف بکند نرفته الآن هم میتواند از راه دیگری برود, چون تنها راه درمان این بیماری که عصاره این گیاه نیست ممکن است راه دیگری هم باشد برود کشف بکند؛ اما این را که این مدتها زحمت کشیده کشف کرده دیگری بسازد و بفروشد نمیتواند.
پرسش: ؟پاسخ: دوتا حرف است یک وقت هست که حالا چون مورد نیاز است این شخص میخواهد احتکار بکند؛ همانطوری که احتکار در مسائل مالی ممنوع است حاکم شرع میتواند جلویش را بگیرد، احتکار در حقوق هم ممنوع است. اما اگر نه بگوید من کشف کردم حق مسلّم من است من باید به تولید انبوه برسانم تجارت کنم این حق طلق اوست.
پرسش: ؟پاسخ: نه ما که داریم مصرف میکنیم ما اگر خودمان رفتیم کشف کردیم فرق نمیکند چه غربی چه شرقی, علم مال قلب است نه مال غرب و نه مال شرق. ما هم اگر خودمان رفتیم کشف کردیم میشویم «ذی حق» اگر نکردیم حق مسلّم او است ما معاهده داریم و تعهد بین المللی ما باید محفوظ باشد. یک وقت هست کافر حربی است در حرب است در حال جنگ است کافر حربی آن اعیان و املاکش «فیء المسلمین» است فضلاً از حقوق. یک وقت هست کسی کافر حربی نیست و بر فرض کافر حربی باشد مستأمن است و در حال جنگ نیست مال او محترم است.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در همان عهدنامه مالک ـ چون آن روزی که حضرت مالک را فرستاده به مصر همه مردم مصر مسلمان نشده بودند بخشی مسلمان شدند بخشی غیرمسلمان ـ حضرت فرمود «وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ» (1) فرمود: مبادا نسبت به مردم مصر مثل یک گرگ خون آشام باشید؛ برای اینکه اینها دو گروهند یا برادر دینی تو هستند یا نظیر تو هستند در انسانیت؛ بالأخره کافرند ولی انسانند. مبادا دست به مال کسی بزنی که در پناه حکومت اسلامی است این را نسبت به کفار گفته است و الآن هم فتوا همین است اگر کافری در پناه دولت اسلام باشد مستأمن باشد خون او مال او عِرض او محترم است. به هرتقدیر یک وقت کسی میرود همزمان کشف میکند هر دو «ذی حق» هستند؛ اما یک وقت هست کسی رفته کشف کرده دیگری بخواهد او را به نام خود ثبت بدهد غصب میشود, همان را بگیرد و به تولید انبوه برساند تجارت کند غصب میشود. غرض این است که حق مثل عین احکام خاص خودش را دارد.
1) (3) . نهج البلاغه، نامه53.
پرسش: اگر ایجاد انحصار بکنیم خطر آفرین است.
پاسخ: بسیار خب، این احتکار میشود حاکم شرع جلویش را میگیرد؛ مثلاً فرض کنید کسی یک باغی دارد یک میوهای دارد این را بخواهید منحصر بکنیم، بله این ضرر دارد هرچه باشد ضرر مالی دارد ضرر جانی دارد حاکم شرع جلوی اینگونه از احتکارها را کاملاً میگیرد منتها از او میخرند. اما بروند مثل او تولید بکنند حق مسلم او را ببرند این حق را ندارند، باید با او قرارداد بکنند، بگویند این مقدار سهم تو این مقدار سهم ما، این کار را انجام بدهیم. دونفر باهم اصلاً هردو میشوند «ذی حق»، ده نفر کشف کردند میشوند «ذی حق»، اینها مستقلاً «ذی حق»اند؛ یعنی خودشان کشف کردند و درقاعده سبق رسیده؛ مثل اینکه ده نفر باهم رفتند پارک هرکدام روی یک صندلی نشستند ده نفر باهم رفتند به مسجد هرکدام یک جایی را گرفتند ده نفر باهم رفتند در بازار در چهارسو در میدان بازار روز هرکدام یک جایی گرفتند.
پرسش:؟پاسخ: آن سهم خودش را دارد.
غرض این است که هر مزیتی که دارد دیگری نمیتواند غصب بکند. اگر او بخواهد احتکار بکند حکومت اسلامی جلوی او را میگیرد غرض این است که حق هم مثل مال است. چون حق مثل مال است؛ گاهی انسان خودش این کار را انجام میدهد گاهی غیر را وادار میکند به نحو جعاله، میگوید هر کس این کار را برای ما کرد, هر کس معدن طلا یا مس یا زغال سنگ در این زمین کشف کرد، ما این مبلغ به او میدهیم. عدهای از مهندسان دست به کار شدند و یک معدن خاصی را در این زمینه جعل کردند این به نحو جعاله است حق جعاله را میطلبند بعد این شخص میشود صاحب آن حق آن مهندسان فقط مزد کارشان را میگیرند. یک وقت هست به نحو اجاره است چند نفر را اجیر میکنند که شما بروید در این کوهها بگردید یا آن خاکها را بگردید ببینید که آیا فلان معدن هست یا نه؟ این اجیرها، حق اجرت خودشان را میگیرند بعد از کشف کردن، این حق کشف مال آن مستأجر است که اینها را اجیر کرده آن مالک طلق این حق است. اگر آن مهندسها برای خودشان کشف کرده بودند که مالک حق بودند. پس به حق رسیدن؛ گاهی به این است که خود شخص این کار را کشف میکند گاهی به نحو جعاله است، گاهی به نحو اجاره است، گاهی شرکت است، گاهی استقلال است؛ نظیر مال, حق از این قبیل است.
در جریان ارث بردن اگر ما آن مبنائی که ناصواب بود بپذیریم؛ یعنی بگوییم حق به وزان ملکیت است اضافه است بین دو طرف، این دلیل ارث باید دوتا کار بکند: یکی اینکه وارث را به جای مورّث بنشاند یک، یکی هم آن متعلق را به این وارث منتقل کند دو؛ زیرا اگر متعلق به این وارث منتقل نشود این اضافه سرگردان که یک طرفش مورّث بود یک طرفش هم آن متعلق است و وارث به جای مورّث نشسته؛ اما آن طرف دیگر چه؟ آن طرف دیگر اضافه که به وارث منتقل نشد. بنابراین وارث از این حق سهمی ندارد؛ برای اینکه گفتیم حق اضافه است اضافه دو طرف لازم دارد یک طرف با دلیل تنزیل حل شد، آن طرف دیگر حل نشد؛ مثلاً اگر ما گفتیم این «حق الخیار» یا حق ارفاق یا حقوق دیگر اضافه است بین این شخص و بین این زمین؛ حالا یکی از ورّاث زوجه است این زوجه طبق دلیل ارث به جای زوج نشسته است اما این حق که اضافه است بین «ذی حق» و بین آن زمین, زمین که به زوجه منتقل نشد؛ بنابراین این حق اصلاً برای زوجه نیست. ولی اگر مبنای دوم که مبنای حق است او را پذیرفتیم گفتیم حق مضاف است نه اضافه حق یک موجودی است اعتباری ولو قائم به غیر؛ وقتی موجود اعتباری شد ولو قائم به غیر، این دلیل ارث دوتا کار میکند: یکی اینکه وارث را به جای مورّث مینشاند، یکی اینکه این «ماترک» را به وارث میدهد چون این حق جزء «ماترک» مورّث است عنوان «ترکه المیت» صادق است؛ چون عنوان «ماترکه المیت» صادق است ولو متعلق را ارث نبرد از این حق ارث میبرد؛ لذا اگر گفتیم فلان حق متعلق به مثلاً حق سرقفلی یا حق پیشینه یا حق تصرف و مانند آن نسبت به این مغازه هست، ممکن است که زوجه از خود آن زمین ارث نبرد اما از حق امتیاز ارث میبرد؛ زیرا هم وارث جای مورّث مینشیند یک، و هم حق جزء «ماترک» میت است به وارث میرسد این دو. پس اگر گفتیم حق اضافه است دوطرف باید به وارث برسد «بالتنزیل» و مانند آن؛ ولی اگر گفتیم خود حق قابل نقل و انتقال است ولو متعلق حق به وارث نرسد حق به وارث میرسد.
پرسش: ؟پاسخ: اگر قائم به آن باشد لازم نیست که آن شیء به وارث منتقل بشود به زن منتقل بشود. مثلاً اگر حق سرقفلی است، این مرد حق سرقفلی داشت و مُرد، این زن از او حق سرقفلی را به ارث میبرد چرا؟ برای اینکه حق، قائم به خودش نیست ولی در خارج موجود است ولو به شیء دیگر تکیه بکند؛ مثل عَرَضی است که به جوهر تکیه میکند. اما اگر مبنای مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) بود گفتیم حق خود اضافه است اضافه که قابل ارث نیست دوطرف باید به شخص برسد تا اضافه به شخص برسد اینجا که دوطرف به شخص نمیرسد. یک طرف وارث به جای مورث مینشیند یک، اما یک طرف آن زمین آن خانه که به این زوجه نمیرسد؛ لذا حق سرقفلی نمیرسد و اما اگر این مطلب صحیح را گفتیم مطلب درست را گفتیم که حق موجودی است «بحاله و حیاله» ولو قائم به شیء دیگر، این جزء «ماترک» میت است و دلیل ارث تثبیت میکند ولو آن متعلق به زوجه نرسد، موارد دیگر هم همین طور است.
پرسش: ؟پاسخ: نه «الحق ما هو؟» فرمودند وزان حق وزان ملکیت است اگر وزان حق وزان ملکیت بود میشود اضافه، اضافه بین مضاف است و مضافٌ الیه خود اضافه قابل نقل و انتقال نیست اگر اضافه بخواهد محفوظ بماند دوطرفش باید محفوظ بماند. بنابراین، این مربوط به دو مبنای گذشته بود. اما یک توضیحی درباره مقوّم بودن حق باید ذکر بشود که «ذی حق» گاهی مقوّم است یعنی چه؟ پس معلوم میشود که حق در اسلام به هر نحوی که باید یا خود شخص کشف بکند یا به نحو جعاله کشف بکند یا به نحو اجاره کشف بکند ملک طلق اوست. در طلیعه بحث معاطات هم یک گوشهای اشاره شد که فرق بین حق و حکم چیست؟ برخیها متأسفانه نخواستند بین حق و حکم فرق بگذارند. اما آن مطلبی که مربوط به مقوّم بودن حق است که گاهی «ذی حق» مقوّم است وقتی مقوّم شد دیگر تنزیلپذیر نیست. برای بیان این مطلب که گاهی ممکن است «ذی حق» مقوّم باشد و حق متقوّم به مستحق باشد این تنبّه لازم است که ما در حکم که زیاد تکرار میکنیم این تنوع را داریم حق هم شبیه حکم است.
بیان ذلک این است که بعضی از احکاماند که متوجه شخص معین هستند؛ مثل این نماز را این شخص باید بخواند لاغیر، تسبیب بردار نیست، للمباشره هرکس باید نماز خودش را بخواند نه استنادپذیر نیست نه توکیلپذیر نیست نه تسبیتپذیر است. نه غیری را میتواند به جای خود بنشاند یک، نه فعل غیری را میتواند به جای فعل خود بنشاند دو، نه تنزیل فاعل به منزله فاعل راه دارد نه تنزیل فعل به منزله فعل. در قضایای عرفی؛ گاهی تنزیل شخص به منزله شخص است گاهی تنزیل فعل به منزله امضا است. یک وقت میگوییم در فلان صحنه در فلان همایش یا فلان شخص باید بیاید یا نماینده او؛ اینجا تنزیلپذیر است که آن نماینده این شخص, خود این نماینده نازل منزله آن شخص است. یک وقت هست که فعل او نازل به منزله فعل این است میگویند به جای اینکه من امضا بکنم فلان شخص که امضا بکند فلان نماینده من امضا بکند کافی است امضای آن شخص به منزله امضای این اصیل است. پس گاهی تنزیل بهلحاظ شخص است که شخصی نازل به منزله شخص دیگر است گاهی تنزیل بهلحاظ فعل است که فعل کسی نازل به منزله فعل کسی است. این اشکال در مسئله نیابت از میت هم بود که بعضیها احتیاط میکردند اینها که نماز اجاره میخوانند آیا خود شخص به منزله آن میت است یا فعل او به منزله فعل او است؟ اگر خود شخص به منزله میت بود اقتدای به او مشکل است چون در حقیقت اقتدای به میت میشود. اما اگر فعل او به منزله فعل میت باشد گفتند اقتدای به او محذوری ندارد البته یک احتیاطی بود کردند. به هرتقدیر گاهی شخص نازل به منزله کسی میشود گاهی فعل, در احکام ما اینطور داریم. پس دو قسم حکم داریم: یک قسم حکمی که فقط خود شخص باید انجام بدهد نه دیگری به جای او مینشیند یک، نه کار دیگری به جای کار او قرار میگیرد دو، اما گاهی نه, هم مباشرت روا است هم تسبیب جائز است ممکن است دیگری به جای او بنشیند یا کار دیگری به منزله کار او باشد ما این را داریم. در فضای شریعت احکام اینچنین است، در فضای عرف حقوق هم اینچنین است. البته حکم چه امضائی چه تأسیسی هردو شرعی است حق چه امضائی چه تأسیسی هر دو شرعی است. چون اگر چیزی در فضای عرف حق باشد و شارع او را امضا نکرده باشد دیگر حق مشروع نیست فرقی از این جهت بین حق و حکم نیست. چیزی را که عرف صحیح میداند شارع اگر امضا کرده میشود مشروع, چیزی را عرف حق میداند شارع اگر امضا کرده میشود مشروع. همانطوری که حکم گاهی تأسیسی است گاهی امضائی حق هم بشرح ایضاً [همچنین] گاهی تأسیسی است گاهی امضائی. ما دوطور حکم داریم حق هم همینطور است.
پرسش: عرف چه چیزی را امضا میکند؟
پاسخ: عرف امضا نمیکند عرف تأسیس میکند شارع امضا میکند. حق هم امضا دارد هم تأسیس چه اینکه حکم هم امضا دارد و هم تأسیس. این وزان حق با وزان حکم از این جهت یکی است. ما در حکم آنجائی که تسبیبپذیر نیست و تنزیلپذیر نیست نه شخصی به جای این شخص مینشیند نه فعلی به جای این فعل مینشیند یک چنین حکمی را میگوییم این واجب عینی تعیینی است که این شخص باید انجام بدهد حق هم بشرح ایضاً [همچنین]. در فضای عرف هم همینطور است در فضای عرف ما یک «حق التولیه» داریم یک «حق التحجیر» «حق التولیه» این است که واقف شخص معینی را متولی این مدرسه کرده متولی موقوفه بیمارستان کرده است این نه تنزیل فاعل به منزله فاعل است نه تنزیل فعل به منزله فعل است. یک وقت هست که خود متولی کارها را خودش انجام میدهد یک وقت هست که بعضی از کارها را به وسیله دیگری انجام میدهد این تولیت را تنزیل نکرده تفویض نکرد؛ آنها کارکنانی هستند که زیرنظر این متولی دارند کار میکنند اما بخواهد «حق التولیه» را که من متولیام این تولیت را به دیگری منتقل بکند اینچنین نیست. تولیت قابل انتقال نیست اما کارهایی که زیرمجموعه متولی است این «بالتسبیب» یا «بالمباشره» انجام میگیرد. اما «حق التحجیر» اینطور نیست «حق التحجیر» را کسی رفته در جریان مباهات یک جایی را سنگچین کرده دور یک زمین را سنگ چین کرده اجاره و احجار چیده این را محجّر کرده، درون این محجّر این زمین مال اوست این حق پیدا میکند حق تحجیر دارد پرچین کرده تحجیر کرده حق تحجیر دارد، اینطور مباهات البته باید باشد باید به اذن حکومت دینی هم باشد؛ حالا که این کار را کرده میتواند این حق تحجیر را به دیگری رایگان منتقل کند میتواند به دیگری بفروشد میتواند به دیگری اجاره بدهد. پس ما دوطور حق در فضای عرف داریم یکی «حق التولیه» است که به هیچ وجه تنزیلپذیر، اجارهپذیر، جعالهپذیر، معاملهپذیر نیست، کسی «حق التولیه» را رایگان یا در قبال چیزی به دیگری منتقل بکند. یک قسم حق داریم نظیر «حق التحجیر» که این یا رایگان یا در قبال چیزی قابل نقل و انتقال است حالا یا تنزیل فاعل به منزله فاعل یا تنزیل فعل به منزله فعل، کاملاً تنزیلپذیر نیست این را ما در فضای عرف داریم.
مطلب دیگر این است که همانطوری که در حکم شرعی که ما دو قسم داریم منزه از آن است که عاطل و باطل باشد حتماً نکتهای دارد در فضای عرف هم بشرح ایضاً [همچنین]، عرف روی غرائز فطری که دارد منزه از آن است که کار باطل بکند این حتماً یک ملاکهای خاصی هست که طبق آن ملاکها بعضی از حقوق قابل نقل و انتقالاند بعضی از حقوق قابل نقل و انتقال نیستند و در مقام اثبات هم با دلیل باید اثبات کرد. پس ثبوتاً مربوط به ملاکات خاص خودش است اثباتاً هم مربوط به ادله مخصوص خودش است. اگر اینچنین شد ما در فضای عرف یک چنین چیزی داشتیم که به هیچ وجه تنزیلپذیر نبود از او انتزاع میکنیم میگوییم اینجا این «ذی حق» مقوّم است؛ اما اگر تنزیلپذیر بود میفهمیم مقوّم نیست این مقوّم بودن و غیرمقوم بودن را ما از همین راهها به دست میآوریم از این جهت بررسی میکنیم میبینیم که حق تحجیر و مانند آن از این قبیل است. الآن حق تألیف اینطور است، حق اکتشاف اینطور است اکتشاف معدن، صنعت، ماهواره، سلاحهای نظامی و غیرنظامی اینطور است. اینها از چند راه میتوانند این حق را پیدا کنند، بعد از اینکه پیدا کردند از چند راه هم میتوانند منتقل کنند یا خودشان را این حق را پیدا کنند یا با جعاله این حق را پیدا کنند یا با اجاره این حق را پیدا کنند میشوند «ذی حق»؛ حالا که «ذی حق» شدند میتوانند بفروشند میتوانند اجاره بدهند میتوانند عاریه بدهند. نه در بیع عین شرط است که حتماً مبیع باید وجود خارجی داشته باشد؛ مثل زمین و فرش و نه در ثمن, این قابل است که ثمن قرار بگیرد قابل است مثمن قرار بگیرد؛ چه اینکه فرق نمیکند شخصیت حقیقی باشد یا شخصیت حقوقی باشد. این حق گاهی مال شخص معین است گاهی مال یک پژوهشکده است گاهی مال دانشکده است گاهی مال یک مؤسسه است گاهی مال یک وزارتخانه است این وزارتخانه این کار را کرده با جعاله یا با اجاره یا با کارمندان زیرمجموعه خودش، این کشف را کرده این حق مال وزارتخانه است نه مال اشخاص. بنابراین شخصیت حقوقی گاهی صاحب حق میشود به نحو تقویم گاهی صاحب حق میشود به نحو غیرتقویم. آنجایی که حق به نحو تقویم است به هیچ وجه نمیشود این کار را کرد آنجائی است که در متن قانون آمده حق انتقال به غیر ندارد. در همین قوانین در امتیازاتی که میدهند میگویند این کار مال شماست حق انتقال به غیر ندارید. این حق انتقال به غیر ندارید؛ یعنی نه شخصی به جای شخص مینشیند نه فعلی به جای فعل مینشیند عبارت اخرای از مقوّم بودن این «ذی حق» است. گفتند این فیش عمره مال شما است حق انتقال ندارید حالا کسی غاصبانه منتقل بکند مطلب دیگر است؛ یعنی این حق متقوّم به شماست شما مقوّم این حق هستید، دیگری را به جای خود بنشانی حق نداری, نه رایگان، نه در قبال عوض، این میشود مقوّم. آن مقومهایی که تکوینی هستند؛ نظیر «حق الحضانه» مادر, این یک چیز شفافی است. اما چون حقوق به دست «من بیده الحق» است او این کشف را کرده این این حق را دارد؛ چون برای همه ممکن نیست گفته این فیش عمره مال شما است حق انتقال به غیر را ندارید؛ یعنی شما مقوّماید، اگر کسی بخواهد به غیر منتقل بکند معصیت کرده است. بعضی از حقوق هستند که میگویند که با حق انتقال به غیر، اینجا معلوم میشود مقوّم نیست. پس ما در فضای عرف داریم جایی که «ذی حق» مقوّم است و جایی که «ذی حق» مقوّم نیست آنکه بالصراحه میگویند با حق انتقال به غیر؛ یعنی شما مقوّم نیستید. آنجائی که میگویند این فیش عمره مال شما است حق انتقال به غیر ندارید؛ یعنی مقوم هستید. فتحصّل که حق در مسئله اینکه آیا اضافه است یا مضاف روشن شد که مضاف است و اضافه نیست خلافاً لمرحوم آخوند(رضوان الله علیه) و اینکه معنای تقویم چیست، ثبوتاً ملاکهای خاص خودش را دارد، اثباتاً هم به وسیله ادله باید روشن بشود.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل ششم که احکام خیار بود چند مسئله مطرح است. مسئله اولی گذشت, در مسئله اولی چند جهت بود که همه آن جهات مورد بحث قرار گرفت. الآن مسئله ثانیه است, مسئله ثانیه این است که حالا که ثابت شد خیار حق است یا حکم و ثابت شد که به ارث برده میشود, آیا ارث این خیار تابع ارث متعلق خیار است یا نه؟ برای اینکه خیلی از موارد محل ابتلا است که آن متعلق خیار به ارث برده نمیشود؛ ولی معتبر است خیار به ارث برده بشود. برای آن مثالهایی را ذکر کردند یکی از آن مثالهایش این است که اگر کسی زمینی را خرید یا زمینی را فروخت بایع خیاری از اقسام چهاردهگانه خیار این «ذوالخیار» بود و مُرد، ورثه این متوفی دو قسماند: بعضی از زمین ارث میبرند مثل فرزندان او و بعضی ارث نمیبرند مثل همسر او. چون همسر از زمین ارث نمیبرد و مورد معامله هم زمین است و خیار هم به همین عقد تعلق گرفته آیا کسی که از عین ارث نمیبرد از حق متعلق به عین ارث میبرد یا نه؟ موارد دیگری هم ذکر کردند؛ ولی آن مسئلهای که مرحوم شیخ انصاری (1) و دیگران طرح کردند یک مسئله ارث زوجه است. آیا خیار به ارث برده میشود ولو عین به ارث برده نشود یا نه؟ این صورت مسئله.
«فیه وجوه و اقوال اربعه» چهار قول در مسئله است: یکی اینکه زن «بالقول المطلق» ارث میبرد، یکی اینکه زن «بالقول المطلق» محروم از ارث است، یکی اینکه فرق گذاشتند بین اینکه آن ممنوع از ارث «منقولٌ عنه» باشد یا «منقولٌ الیه»، زمین را خریده باشد یا زمین را فروخته باشد. قول سوم که تفصیل است این است که اگر آن ممنوع «منقولٌ عنه» باشد ارث نمیبرد، «منقولٌ الیه» باشد ارث میبرد. تفصیل چهارم به عکس این است؛ پس «فیه وجوهٌ و اقوال». منشأ این اقوال چهارگانه این است که خیار که حق است, حق چیست؟ حق آیا اضافه بین «ذی حق» و متعلق است؟ که مرحوم آخوند (2) یا امثال مرحوم آخوند(رضوان الله علیهم) میفرمایند؛ یا حق خودش مضاف است «بنحو و اختصاصٌ شیء» ولو متعلق به یک امر دیگری است. اگر حق صرف اضافه بین «ذی حق» و متعلق بود و اضافه قائم بین دو شیء است و «احد الشیئین» به وارث نمیرسد؛ پس این حق هم به او نمیرسد. ولی اگر حق خودش متعلق بود مضاف بود نه اضافه؛ گرچه قائم به یک عین است ولو آن عین به بعضی از ورثه نرسد، خود این حق قابل نقل و انتقال و ایراث است و ارث برده میشود. سرّ این اقوال چهارگانه یکی این است که خیار که حق است حق اضافه «بین الامرین» است یا خود حق مضاف است این یک منشأ برای اختلاف اقوال چهارگانه. اختلاف دیگر مربوط به خصوص «حق الخیار» است که آیا خیار سلطه بر طرفین است؛ یعنی «ذوالخیار» باید مسلّط باشد آنچه را که در دست او است رد کند و آنچه در دست خریدار است استرداد کند مجموع این دوتا حق را خیار میگویند. خیار آن است که «ذوالخیار» مسلط باشد بتواند آنچه در دست او است رد کند آنچه در دست طرف مقابل است استرداد کند. اگر حقیقت خیار سلطه بر دو مال بود چه «منقولٌ عنه» چه «منقولٌ الیه» هرکدام زمین باشد زن، سلطه بر رد آن ندارد لذا ارث نمیبرد.
منشأ پیدایش این اقوال چهارگانه یکی تحلیل ماهیت حق است که «الحق ما هو؟» که آیا حق اضافه بین «ذی حق» و متعلق است یا حق خودش مضاف است ولو قائم به شیء دیگر، این یک مبنا و یک محور تحلیلی. دوم اینکه خیار که حق است مجموع دوتا سلطنت است یا یک سلطنت؟ مجموع سلطنت رد «ما بیده» و استرداد «ما بید غیره» این است یا نه حق استرداد است ولو حق رد نداشته باشد. چون معنای خیار و معنای حق «مختلفٌ فیه» است این اقوال چهارگانه پدید آمد. حق در مسئله آن است که در بین اقوال چهارگانه زن و مانند آن که از عین ممنوعاند ارث نمیبرند از خیار ارث میبرند «بالقول المطلق»؛ چه ممنوع «منقولٌ عنه» باشد چه ممنوع «منقولٌ الیه» باشد. پس دوتا مدعا است: یکی اینکه زن ارث میبرد یک، یکی اینکه «بالقول المطلق» ارث میبرد این دو. برای اثبات اصل ارث و برای اطلاق این ارث ما باید مقتضیها را تبیین کنیم مانعها را برطرف کنیم اگر مقتضی ارث وجود دارد مانع ارث مفقود است در بین اقوال چهارگانه همین قول اول میشود حق؛ نه قولی که مرحوم شیخ انصاری( رضوان الله علیه) انتخاب کردهاست.
«فالأمر فی مقامین»: یکی اینکه مقتضی ارث وجود دارد، دوم اینکه مانع ارث مفقود است؛ فعلاً درباره اقتضای ارث مطرح است. ادله ارث مطلق است عنوان «ماترک»، مطلق است چه عین، چه منفعت، چه انتفاع، چه حق، همه این عناوین چهارگانه، زیرمجموعه «ماترک» هست. اگر کسی مالک عین بود یا مالک منفعت بود یا مالک انتفاع بود یا مالک حق بود و هیچکدام از اینها به نحو تقویم نبود به نحو حیثیت تقییدیه نبود و محدود به زمان حیات نبود که موانع قبلی بود گذشت، مال خود این شخص بود و این شخص مورد حق بود، نه مقوّم حق، نه با حیثیت تقییدی، نه محدود به زمان حیات, مالک این حق بود؛ وقتی مُرد این حق «باقسامه الأربعه» به ورثه میرسد چه مالک عین باشد، چه مالک انتفاع باشد، چه مالک منفعت باشد، چه مالک حق. پس ادله ارث عام است عموم دلیل ارث را شامل میشود عنوان «ماترک» را شامل میشود و مانند آن.
پرسش: ؟پاسخ: بله گفتیم آنجا حیثیت تقییدیه است, در آنجایی که حیثیت تقییدیه است به خود آن متحیث برمیگردد به دیگری برنمیگردد.
پرسش: ؟پاسخ: نه آن حقی است قائم به عین اگر حق قائم به عین بود ولو عین را کسی ارث نبرد حق قابل ارث است مگر اینکه «ذی حق» مقوّم باشد یا حیثیت تقییدیه مطرح باشد یا محدود باشد به زمان حیات «ذی حق» که راههایش گذشت.
پرسش: ؟پاسخ: برای اینکه خود حق جزء «ماترک» است. ادله ارث لسانش این است که مالک به جای مالک مینشیند یا «ذی حق» به جای «ذی حق» مینشیند کارش تنزیل است. عنوان «ماترک» هم شامل این اقسام چهارگانه میشود اگر کسی عین را، یا منفعت را، یا انتفاع را یا حق را ترک کرد به ورثه او میرسد حق اکتشاف یک معدن را، حق تألیف یک کتاب را، حق اکتشاف یک صنعت را، حق اکتشاف دارو را این هم مال ورثه آنها است؛ چون عنوان ماترک شاملش میشود وقتی عنوان «ماترک» شاملش شد به ورثه میرسد. در ادله ارث که نیامده عین که فرمود «ماترک» هرچه را که مورث ترک کرد به وارث میرسد.
پرسش: ؟پاسخ: بله دیگر چون حیثیت تقییدیه است میرود چون مقید است که این شخص طالب علم باشد یا خوابگاه دانشجوئی مقید است که این خوابنده دانشجو باشد این حیثیت تقییدیه است وقتی اینها سفر کردند اینجا نیستند به دیگری منتقل نمیشود.
پرسش: ؟پاسخ: نه دیگر، او چیزی ترک نکرده با رفتن او حق رفت نه اینکه با رفتن او حق ماند اگر حیثیت تقییدیه است آن شیء با رفتن متحیث از بین میرود.
محور بحث هم آنجایی است که مستحق مقوّم نباشد یا حیثیت تقییدیه نباشد یا آن حق محدود به «مادام الحیاة» نباشد؛ در چنین کاری هم ادله ارث «بعمومها و اطلاقها» شامل میشود هم ادله میراث. ادله ارث میگوید که این طبقه اول دوم سوم به ترتیب به جای مورث مینشینند. ادله موروث میگویند «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (1) هم آن دلیل اطلاق دارد که برای نقل و انتقال است هم این دلیل اطلاق دارد که تنزیل وارث به منزله مورّث است؛ چون مالک را به جای مالک مینشانند این مطلق است. حالا باید ببینیم دلیل ارث یک اطلاق دارد؛ اما دلیل موروث دلیل میراث که «ماترک» است آن هم اطلاق دارد یا ندارد؟ این مبتنی است برای اینکه اگر ما مبنای مرحوم آخوند را پذیرفتیم با دشواری روبرو هستیم چرا؟ برای اینکه روی مبنای ایشان و همفکران ایشان، خیار حق است و حق اضافه «بین الطرفین» است؛ یعنی اضافه بین «ذی حق» و متعلق. اضافه قائم به طرفین است اگر دو طرف نبود اضافه نیست یک طرف بود دیگر اضافه نیست. اگر گفتند این دیوار شرقی محازی دیوار غربی است اگر دیوار غربی فرو ریخت، دیگر ما محازاتی نداریم؛ برای اینکه محازات «بین الجدارین» است اگر دیوار شرقی موجود است و دیوار غربی فرو ریخت دیگر محازاتی در کار نیست. خیار حق است بین «ذی حق» و متعلق، متعلق که زمین است وقتی به زن ارث نرسد اضافه کجا موجود است؟ خیار اضافه است بین «ذی حق» و بین متعلق؛ آن متعلق که مشمول «ما ترکه المیت فهو لوارثه» نمیشود؛ برای اینکه این زمین فقط برای سایر ورثه است به زن نمیرسد. این خیاری که اضافه است بین «ذی حق» و متعلق, متعلق وجود ندارد چون متعلق وجود ندارد؛ بنابراین جا برای اضافه نیست. این بنابر آنکه ما خیار را اضافه بدانیم؛ لکن حتی اگر خیار را اضافه بدانیم میتوان گفت اینجا حق وجود دارد و «ماترک» هست و به زن میرسد چرا؟ برای اینکه ـ انشاءالله ـ در بحثهای آتی روشن خواهد شد که خیار حق است «کما ثبت» و متعلق به عقد است نه به عین «کما سیأتی» ـ انشاءالله ـ خیار «حق متعلق بالعقد لالعین» چه کار به عین دارد, عقد هم یک امری بقادار است. الآن اگر کسی پنجاه سال قبل زمینی را فروخته خانهای را فروخته، بعد از پنجاه سال بفهمد مغبون شده شرعاً خیار دارد میتواند آن معامله را فسخ بکند و خانه خود را بگیرد ولو پنجاه سال گذشته؛ منتها نمیدانست غافل بود الآن فهمید. عقد یک امر بقاداری است اگر خانهای را به کسی پنجاه سال قبل فروخته الآن نمیتواند بگوید که من پس میگیرم که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (2) میگوید واجب است وفا بکنی. این عقد است که تا صدسال یا کمتر یا بیشتر میماند چه بین دو شخص حقیقی، چه بین دو شخصیت حقوقی، چه بین یک شخص حقیقی و یک شخصیت حقوقی، یک امر بقاداری است و خیار حقی است متعلق به عقد چه کار به عین دارد, عین میخواهد برسد میخواهد نرسد. بنابراین چون خیار حق است و متعلق است به عقد و عقد «مما ترکه المیت» است یک تعهدی است که ورثه هم باید وفا کنند اگر «مما ترکه المیت» است به ورثه ارث میرسد اگر ما خیار را براساس مبنای مرحوم آخوند اضافه بین مستحق و متعلق بدانیم چون طرفین به این زن میرسد؛ بنابراین خیار هم به او میرسد حالا او چه سودی در این فسخ دارد ممکن است که بهرهای از سایر وراث ببرد مطلب دیگر است.
پرسش: در خیار غبن که عقدی قبلاً بوده ما میپذیریم ولکن اینجا چه عقدی قبلاً بوده؟
پاسخ: الآن فرض کردیم که آن مورّث «قبل الموت» یک زمینی را خرید یا خانهای را فروخت, اینکه زمینی را خرید یا خانهای را فروخت و خیار داشت و مُرد، این خیار به ورثه ارث میرسد.
صورت مسئله آن است که مورّث یک معاملهای کرده خیاری و خیار منقضی نشده بود و این شخص مورّث مُرد, خیار حقی است متعلق به این مورّث به ورثه میرسد و بعضی از ورثه از آن زمین محروماند آیا خیار به او ارث میرسد یا نه؟ مختار این است که«علی ایّ تقدیرٍ» خیار به او ارث میرسد؛ چه ما خیار را اضافه بدانید که مرحوم آخوند گفتند که حرف ناصوابی بود یا خیار مضاف بدانیم «کما هوالصواب». خیار اگر چنانچه اضافه باشد طرفین اضافه به زن میرسد؛ یکی اینکه او به جای مورّث مینشیند به ادله ارث، یکی اینکه عقد جزء تعهداتی است بقادار جزء «ماترک» میت است به این شخص میرسد ولو منشأ این رسیدن این باشد که حق را بخواهد استیفا کند که «حق الخیار» به او تعلق گرفته و اگر مبنای صحیحتر را گفتیم, گفتیم خود خیار مضاف است نه اضافه؛ اگر خیار مضاف بود نه اضافه ولو قائم به شیء دیگر باشد عیب ندارد اما در هویت او دخیل نیست در ماهیت او دخیل نیست او اگر بخواهد مستقر بشود احتیاج به متعلق دارد. بنابراین اگر خیار مضاف بود «کما هو الحق» خودش مصداق «ماترک» هست این «ماترک» به زن میرسد.
پرسش: اگر جوهر منتفی بشود دیگر عَرَضی نخواهد بود.
پاسخ: جوهر منتفی نیست جوهر در خارج موجود است؛ منتها جوهر مال او نیست آنکه میت است که ادله ارث وارث را به جای مورّث مینشاند, چون زن از همه اموال منقولش ارث میبرد؛ پس زن جزء وراث است اینکه فرمود یک هشتم میبرد در بعضی از صور، یک چهارم در بعضی از صور همین است. پس زن طبق ادله ارث به جای مورّث نشسته است آن عقد هم یک امر بقاداری است جزء «ماترک» میت است به ورثه میرسد. پس اگر خیار حق بود و حق اضافه باشد طرفین به زن میرسد اگر حق مضاف باشد «کما هوالحق» خود خیار به زن از راه ارث میرسد ولو متعلقش به او ارث نرسد. پس از نظر نصاب اقتضا ما هیچ کمبودی نداریم مقتضی ارث «بکلا شقیه» موجود است «بلاریب»؛ هم از اینکه وارث را به جای مورّث بنشاند تام است و هم اینکه عقد را به این وارث منتقل کند تام است؛ نعم یک وقت هست یک کسی کافر است, بله کافر به جای مسلمان نمینشیند از مسلمان ارث نمیبرد، یک وقت یک کسی قاتل هست قاتل به جای مقتول نمینشیند و از او ارث نمیبرد اما وقتی اینچنین نباشد دو طرف این دلیل تام است؛ هم ادله میراث این زن را به جای مورّث مینشاند هم ادله «ماترک» آن حق را به زن منتقل میکند، دوطرف وجود دارند. اگر خیار حق بود حق اضافه بود دوطرفش هست اگر خیار خودش حق بود و مضاف بود که «بالأصاله» مشمول «ماترک» هست «هذا تمام الکلام فی الجهة الاولی» که مقتضی ارث تام است. اما درباره مانع ارث, گفتند که زن که از عین ارث نمیبرد, زن از زمین ارث نمیبرد گفتیم نبرد؛ خیار که به عین تعلق نمیگیرد خیار حقی است به عقد تعلق میگیرد. پس اگر زن ممنوع از ارث زمین بود آسیبی به ارث خیار نمیرساند؛ زیرا خیار حقی است متعلق به عقد و عقد بقادار است، متعلق به عین نیست «هذا اولٌ». اما مانع ثانی که ذکر کردند این است که گفتند که شما بخواهید خیار را به این زن منتقل کنید. خیار عبارت از مجموع دوتا سلطه است خیار آن است که «ذوالخیار» مسلط باشد آنچه که در دست او است رد کند و آنچه در دست خریدار است استرداد کند؛ پس سلطه بر دو جهت لازم است چون سلطه بر دو جهت لازم است؛ چه ممنوع «منتقلٌ عنه» باشد چه ممنوع «منتقلٌ الیه» باشد که قول دوم همین بود زن ارث نمیبرد یعنی چه؟ یعنی اگر این مورث زمینی را فروخته باشد به بیع خیاری، این زن ارث نمیبرد, زمینی را خریده باشد به بیع خیاری این زن ارث نمیبرد چرا؟ برای اینکه خیار عبارت از سلطه بر دو طرف است زن بر زمین مسلّط نیست؛ خواه «منقولٌ عنه» باشد خواه «منقولٌ الیه» باشد خواه «ممنوع عنه» باشد خواه چیز دیگر باشد این بردو طرف مسلط نیست او اگر زمین را شوهرش خریده باشد سلطه بر «رد العین» ندارد سلطهای بر «استرداد العین» ندارد اگر زمینی را فروخته باشد وقتی خیار حقی است ملتئم و مرکب از دو سلطه و زن بر زمین سلطه ندارد خواه «منقولٌ عنه» باشد خواه «منقولٌ الیه» و خیار هم با یک سلطنت حاصل نمیشود؛ بنابراین آن «بالقول المطلق» از ارث این خیار زمین محروم است این عصاره فرمایش مرحوم شیخ وهمفکرانشان. این بیان ناصواب است برای اینکه چه کسی گفته که خیار عبارت از سلطه بر عین است؟ اولاً خیار سلطه بر عقد است این باید مسلط باشد عقد را منحل کند چکار به «معقود علیهما» دارد؟ چکار به عوضین دارد؟ خیار که به عین تعلق نمیگیرد به عقد تعلق میگیرد. وقتی عقد منحل شد؛ حالا مبیع گاهی ارض است گاهی ثمن ارض است، اینها خصوصیات خود عوضین است وگرنه آنچه را که محور اصلی خیار است این است که مسلط باشد برحلّ عقد یا ابقاء عقد، این عقد سلطهپذیر است این یک، ثانیاً قابل نقض است شما در مسئله «جعل الخیار للأجنبی» آنجا چه گفتید؟ گاهی طرفین کارشناس نیستند هردو یک کارشناس خبیر ثقه را به رسمیت میشناسند برای او خیار جعل میکنند یا یکی از دو طرف برای او خیار جعل میکند او بیگانه است او که مسلّط بر مبیع نیست او که مسلّط بر ثمن نیست او مسلّط بر عقد است طبق قرارداد طرفین, چه کسی گفته حقیقت خیار مجموع دوتا سلطه است؟ کاری به عین ندارد اصلاً, کاری به عقد دارد. شما در آنجائی که برای شخص ثالث خیار جعل میکنند آن شخص ثالث که بیگانه از مبیع است و بیگانه از ثمن، این هم نسبت به مبیع اجنبی است هم نسبت به ثمن اجنبی است سلطهای ندارد برای او خیار جعل میکنند شما این را پذیرفتید؛ پس معلوم میشود خیار حقی است متعلق به عقد، کاری به عین ندارد اگر حقی است متعلق به عقد و کاری به عین ندارد، سلطه بر عین دخیل نیست اصلاً نه بر یک عین، نه بر دو عین و زن هم همینطور است این مسلط بر عقد است و میتواند عقد را به هم بزند.
پرسش: خیار تعلق دارد به عقد, عقد هم تعلق دارد به عین؛ پس خیار تعلق دارد به عین با واسطه.
پاسخ: بله این برای اینکه ما ثابت بکنیم که این شیء مستقل نیست اگر بگوییم یک امر اعتباری است چگونه وجود دارد بالأخره باید به یک امر مستقل برسد این برای تأمین وجود او است نه برای تأمین سلطه او. خیلی از موارد است که کسی بر آن عین سلطه ندارد. الآن این عَرَض قائم به آن عین است؛ اما اگر کسی خودش این عَرَض را تولید کرده, کسی روی این پارچه یا روی این فرش نقاشی کرده او حق نقاشی دارد نه حق عین، اجرت نقاشیاش را باید بگیرد چه کار دارد به فرش که یک بخشی از فرش مال او باشد، ممکن است از فرش محروم باشد اما از حق نقاشی بهره ببرد, ممکن است از کاغذ محروم باشد اما از آن خطاطی بهره ببرد. غرض آن است که این نقش ممکن است مال کسی باشد آن عین مال کس دیگر باشد. زن مسلط بر خیار است، خیار حقی است متعلق به عقد کاری به عین ندارد چه اینکه «جعل الخیار للأجنبی» هم همینطور است اجنبی با اینکه سلطه بر مبیع یا سلطه بر ثمن ندارد مع ذلک مسلط بر خیار است؛ همانطوری که «جعل الخیار للأجنبی» که محروم از عوضین است صحیح است، انتقال «حق الخیار» به زوجهای که محروم از زمین است بلامانع است. پس این استدلال مرحوم شیخ و امثال شیخ ناتمام است حالا بقیه فرمایشاتشان بعداً بیان میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
از مسائل مربوط به ارث خیار این است که آیا ارث خیار متوقف بر ارث متعلق خیار هم هست یا نه؟ اگر ارث خیار متوقف بر ارث متعلق خیار باشد، زمینی را که با عقد خیاری آن متوفی خرید, چون زمین به زوجه نمیرسد آن خیار به زوجه منتقل نمیشود و اگر متوقف بر ارث آن متعلق نباشد خیار به زوجه ارث برده میشود «فیه وجوهٌ و اقوال» که چهار قول در مسئله بود:
قول اول این است که خیار مطلقا به زوجه منتقل میشود چه آن عین به ارث زوجه برسد؛ نظیر اشیای منقول چه به او ارث نرسد نظیر غیرمنقول.
قول دوم این بود که خیار اصلاً به او ارث نمیرسد؛ چه مشتری باشد چه بایع باشد چه میت خریده باشد چه میت فروخته باشد زمینی را که میت بخرد یا زمینی را که میت به عقد خیاری بفروشد آن خیار به زوجه نمیرسد. قول اول این بود که چه زمین را بخرد چه زمین را بفروشد به عقد خیاری این خیار به زوجه میرسد.
قول سوم و چهارم تفسیر در مسئله بود که اگر زمین را خریده باشد به عقد خیاری، آن خیار به زوجه نمیرسد. قول دیگر این بود که اگر زمین را فروخته باشد به عقد خیاری آن خیار به زوجه نمیرسد. مختار در بین این اقوال چهارگانه این قول بود که خیار به زوجه منتقل میشود زوجه ارث میبرد؛ چه میت زمین را خریده باشد چه میت زمین را فروخته باشد, حالا این صورت مسئله. درباره این یک توضیحی هم لازم است و آن این است که اموال متوفی به سه قسم تقسیم میشود یک قسم، ثلثی است که برای خودش قرار داده که دیگران سهمی ندارد, یک قسم «حبوة» است که مال پسر بزرگ است سایر ورثه حق ندارند, یک قسم بقیه اموال است که اگر منقول باشد همه سهیم هستند غیر منقول باشد زن ارث نمیبرد, اگر آن خیار متعلق باشد به آن مسئله ثلث، وصی متوفی به جای متوفی از طرف متوفی کار انجام میدهد هیچ محذوری نیست. اگر زمینی را برای خود ثلث قرار داد ـ حالا یا زمین یا غیر زمین منقول یا غیر منقول ـ یک مال مشخصی را برای خود به عنوان ثلث قرار داد آن مال را به عقد خیاری خرید چنین خیاری به وصی میرسد دیگران سهمی ندارند وصی از طرف متوفی همه کارها را انجام میدهد؛ یا اگر یک کالایی را که نظیر سیف, خاتم و مانند آن که جزء «حبوة» محسوب میشود و به پسر بزرگ میرسد، اگر به عقد خیاری رسید پسر بزرگ وارث هست و تمام خیارات به پسر بزرگ میرسد و محذوری هم ندارد.
پرسش: ؟ پاسخ: نه وصی باید انجام بدهد و به «موصی له» تسلیم بکند. اعمال خیار مال وصی است حق است از طرف او باید این خیار را انجام بدهد؛ حالا یا در راه خیر صرف میکند یا به «موصی له» میدهد ولی بالأخره از طرف او سمت دارد؛ چون وصایت یک نحو ولایت است بالاتر از وکالت است. او ولی این ثلث است, چون ولی این ثلث است این را کاملاً باید افراض کند به «موصی له» بدهد یا در جهت خیر صرف بکند. اگر «حبوه» بود که پسر بزرگ آن خیار را ارث میدهد و کارهایش را انجام میدهد. عمده در آن بقیه سهام است که به ورثه میرسد. چون صحبت در زمین است؛ حالا یا زمینی را خرید یا زمینی را فروخت به عقد خیاری و زن از زمین بنا بر مشهور ارث نمیبرد، این خیاری که متعلق به این عقد است آیا به زن میرسد یا نمیرسد؟ که چهار قول در مسئله بود قول مختار این بود که این خیار به این زن به عنوان ارث میرسد؛ خواه زمین را خریده باشد به عقد خیاری یا زمین را فروخته باشد به عقد خیاری و برای اثبات این مطلب گفته شد که مقتضی ارث موجود است مانع ارث هم مفقود است؛ بنابراین قول اول حق است. اما افرادی مثل مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) و سایر همفکرانشان نظرشان این بود که زن ارث نمیبرد حالا یا مطلقا یا «علی التفصیل» چرا ارث نمیبرد؟ برای اینکه فرمودند خیار سلطنت بر رد چیزی است که در دست اوست و سلطنت بر استرداد چیزی است که دست در طرف مقابل است (1) این معنای خیار است. اگر خیار مجموع این دو سلطه است و زن سلطه ندارد نسبت به زمین چه «منقول عنه» باشد چه «منقول الیه»؛ بنابراین خیار متعلق به زمین به زن ارث نمیرسد چرا؟ برای اینکه او سلطه ندارد خیار سلطه بر رد است یک، استرداد است، زن نه سلطه بر رد دارد نه سلطه بر استرداد در زمین، این دو مقدمه؛ براساس این شکل ثانی چنین خیاری به زن نمیرسد برای اینکه مسلط بر عین نیست.
1) (1) . کتاب المکاسب(ط ـ الحدیثه)، ج، ص112.
این عصاره نقد مرحوم شیخ و امثال مرحوم شیخ(رضوان الله علیهم) که میفرمایند: اگر آن عین به زن نرسد خیار هم به زن نمیرسد؛ لکن این مبتنی است بر یک مبنایی که آن مبنا ناتمام است و نقض هم دارد. اما جواب نقضی، آن است که خیار اگر سلطه بر رد و استرداد باشد یا «احدی السلطتین» باشد نباید برای اجنبی خیار قرار داد در حالی که خیار برای اجنبی قابل جعل است. اجنبی وصی نیست، اجنبی ولی نیست، اجنبی وکیل نیست، اجنبی نائب نیست؛ بلکه اجنبی اصیل است چون دو طرف یا «احدالطرفین» آن شخص اجنبی را کارشناس میدانند صاحب نظر میدانند میگویند هرچه او گفت ما میپذیریم. او وصی کسی نیست او خودش مستقل است بر حق برای او حق جعل شده او که به عنوان ولایت یا وصایت یا وکالت یا نیابت کار انجام نمیدهند او «ذی حق» است؛ در حالی که هیچ سلطهای بر «احد العوضین» ندارد. پس در حقیقت خیار سلطه بر مبیع یا سلطه بر ثمن اخذ نشده سلطه بر رد یا سلطه بر استرداد اخذ نشده؛ یک حقی است متعلق به عقد این نقض اول و جواب حلّی آن است که شما روی مبنای ناصواب یک همچنین بنائی را چیدید مگر خیار به عین تعلق بگیرد که حالا یا مجموع دو سلطه باشند یا «احد السلطنتین» مجموع سلطه بر رد و استرداد باشد یا خصوص سلطه رد یا خصوص سلطه استرداد. آنهایی که مانع مطلقاند میگویند خیار مجموع دو سلطه است آنها که تفصیل میدهند بین «منقول عنه» و «منقول الیه»، میگویند خیار سلطه بر رد است یا سلطه بر استرداد. اگر آنجا که زمین را خرید و مُرد چون زن سلطه بر رد ندارد خیار ندارد, آنجائی را که زمین را فروخت چون زن سلطه بر استرداد ندارد از خیار ارث نمیبرد. این تفصیل دوم و سوم و چهارم روی آن است که خیار «احدی السلطتین» باشد آن منع مطلق مبتنی است بر اینکه خیار مجموع سلطتین باشد. تمام این حرفها چه آن قول دوم که منع مطلق است چه قول سوم و چهارم که تفصیل در مسئله است همهشان مبنی است بر اینکه خیار حقی باشد متعلق به عین؛ در حالی که اینچنین نیست. آن جواب نقضی که دادیم روشن کرد که خیار حقی است متعلق به عقد چون حقی است متعلق به عقد, عقد هم یک تعهدی است بقادار قابل ارث است به ورثه میرسد اینکه کاری به عین ندارد. برخیها ممکن است بگویند که درست است خیار حقی است متعلق به عقد؛ اما این عقد معبر است ممر است نه مقر؛ یعنی چه؟ یعنی خیار حقی است آمده روی دالان ورودی عقد که از آنجا برسد به عین، پس سرانجام باید با عین درگیر باشد. چون عقد معبر است ممر است نه مقر قرارگاه خیار نیست باید عبور بکند به عین؛ پس «الکلام الکلام» وقتی زن سلطه بر رد نداشت یا سلطه براسترداد نداشت از خیار سهمی نمیبرد. این راه هم ناتمام است؛ برای اینکه خیار حقی است متعلق به عقد و خود عقد مقر است وقتی عقد منحل شد؛ آن وقت عوض و معوض به صاحبان اصلیشان برمیگردند. اینچنین نیست که عقد یک معبری باشد یک ممری باشد یک ابزار نقلیه باشد که این خیار را برساند به عین؛ بلکه خیار روی تحلیل غرایز عقلا، حق متعلق به عقد است نه به عین؛ لذا وقتی عین تلف بشود باز هم خیار دارند. اگر کسی کالایی را خرید یا کالایی را فروخت و مغبون شد حالا آن کالا تلف شد این میتواند پس بدهد. اگر حقی باشد متعلق به عین، عین که از بین رفته است. اینکه میبینیم با تلف عین باز خیار موجود است؛ برای آن است که خیار حقی است متعلق به عقد، نه به عین و به عنوان مقر هم هست نه به عنوان معبر که ابزاری باشد, چون عقد منحل شد عوضین برمیگردند اگر موجود بودند که هستند، نبودند بدل اینها برمیگردند اگر مثلی بود مثل قیمی بود قیمت.
پرسش: ؟پاسخ: نه؛ یک وقت است میگویند فلان شخص از طرف ما وکیل است یا فلان شخص نائب از طرف ما است این میشود وکالت یا نیابت؛ اما یک وقتی میگویند نه چون اوکارشناس است هر چه او گفت ما میپذیریم این حق مسلم ان کارشناس است او «بالوکاله» انجام نمیدهد «بالنیابه» انجام نمیدهد «ذی حق» است مستقل هم هست؛ پس در حق خیار سلطه بر عین دخیل نیست.
پرسش: ؟پاسخ: نه وکالت چیز دیگر است ما یک کارشناس داریم یک وکیل اینها غرائز عرفی است این وکالتنامه را به وکیل میدهند آن طرح را به کارشناس ارائه میکنند کارشناس یک کسی است وکیل یک کس دیگر است کارشناسی چیزی است وکالت چیز دیگر است «لدی العرف» همینطور است و «لدی الشرع» هم همینطور است. «لدی الشرع» بین خبره و وکیل خیلی فرق است آنها که مقوّماً قیمتگذاری میکنند کارشناسی میکنند آنها وکیل کسی نیستند وصی کسی نیستند نائب کسی نیستند.
پرسش:؟ پاسخ: عقد «معقود علیه» میخواهد؛ ولی آن «معقود علیه» آن عینها اگر باشند عقد هست نباشند هم عین نیست. اگر عین تلف شد این عقد به چه قائم است؟ کسی کالایی را خریده آن فروشنده این میوه را یا نان را فروخت و پول را گرفت، هم پول از دستش رفت هم آن خریدار آن نان را مصرف کرد.
پرسش:؟پاسخ: نه عقد خودش قائم است عقد یک تعهدی است بین طرفین اگر باقی است که باقی است اگر فسخ کردند آنگاه برابر انحلال عقد، اگر عوضین بودند بودند، نبودند که بدل آنها اگر مثلی است مثل، اگر قیمی است قیمت.
غرض آن است که عقد خودش یک حکمی دارد؛ اینکه میگویند «لازم الوفا» است این وفا مال عقد است یا میگویند فلان عقد جایز است «لازم الوفا» نیست این مال خود عقد است. اگر لزوم باشد مال عقد است, اگر جواز باشد مال عقد است, اگر استقرار باشد مال عقد است, اگر تزلزل باشد مال عقد است اینها احکام عقد است. میگوییم بیع عقد لازم است، ودیعه و امانت و عاریه و وکالت اینها عقد جایزند و این جواز مال این عقد است, آن لزوم مال آن عقد است, عقد لزومش گاهی حقی است گاهی حکمی اینها همه مسائلی است مترتب به خود عقد؛ منتها حالا عوضین اگر موجود است «عند الانحناء» خود عوضین برمیگردند اگر نیستند که بدل آنها برمیگردند. بنابراین أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) مستقیماً متوجه به خود عقد میشود، عقد یک امر موجود است که وفای به او واجب است.
مطلب بعدی آن است که حالا که روشن شد خیار حق است، نه حکم و متعلق به عقد است، نه به عین و به زوجه به ارث میرسد. وقتی که این خیار را اعمال کردند این کالاها باید ردوبدل بشود اگر شخص خودش زنده بود آن کالایی که خرید از ملک او خارج میشود ثمنی که داد به ملک او برمی گردد این روشن است. اما الآن آن خریدار متوفی است این مُرده است. قرار معاملی بین طرف دیگر بود با متوفا؛ الآن که فسخ کردند آیا این مال از ملک ورثه منتقل میشود به میت از میت به آن طرف مقابل؟ و همچنین مالی که به طرف مقابل رسید از طرف مقابل میرسد به میت و از میت به ورثه؟ آیا معنای فسخ این است؟ یا معنای فسخ این است که مال مستقیماً از ورثه میرسد به آن طرف دیگر و از طرف دیگر میرسد به ورثه؟ اگر خواستیم بگوییم خیار که فسخ کرد فسخ حل آن عقد است، عقد بین متوفا بود و با آن شخص، نه بین ورثه و آن شخص؛ اگر بخواهد برگردد بایع کیست؟ مشتری کیست؟ مشتری آن طرف دیگر است بایع متوفا است؛ یا مشتری بایع بود و آن طرف دیگر مشتری بود و طرف دیگر بایع؟ فسخ آن است که مبیع به بایع برگردد ثمن به مشتری برگردد اینجا مشتری کیست؟ بایع کیست؟ آیا فسخ که شد این کالا از ملک ورثه مستقیماً به طرف دیگر منتقل میشود و از طرف دیگر میرسد به ورثه؛ این است؟ یا نه از ورثه میسد به میت از میت میرسد به او؟ اگر گفتیم فرض آن است که مستقیماً بین ورثه و آن طرف این تعامل برقرار بشود. ملک از ورثه منتقل بشود به آن طرف و آن عوض از آن طرف به ورثه برگردد زن که خیار را ارث برد، نه چیزی از دست او خارج میشود به طرف مقابل میرسد و نه چیزی از طرف مقابل به دست او میرسد. ولی اگر گفتیم وقتی عقد فسخ شد مال به میت میرسد از میت به طرف مقابل میرسد و همچنین آن عوض ازطرف مقابل به میت میرسد از میت به ورثه، اینجا محذوری ندارد؛ برای اینکه مال دست ورثه است از ورثه به میت منتقل میشود از میت به طرف دیگر، آن عوض مقابل هم از طرف دیگر میرسد به میت از میت میرسد به ورثه، محذوری ندارد. ولی اگر گفتیم فسخ این است که از خود فسخکننده مال خارج میشود زن که مالی ندارد از دست او خارج بشود و آن عوض دیگر هم که به زن نمیرسد زن که خیار را اعمال کرد, فسخ کرد نه چیزی از دست او خارج میشود و نه چیزی به دست او میرسد. پس اولی آن است که بگوییم از راه میت به ورثه میرسد.
1) (2) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: ؟بالأخره کسانی که کشته شدند دیه مال او است و از آنجا به ورثه میرسد این مقداری مالک میشود و بعد به ورثه میرسد او محذوری ندارد. غرض آن است که به زن چیزی نمیرسد نه «آناً ما» نه قبلش و نه بعدش.
پرسش:؟پاسخ: بله؛ ولی اگر فسخ بکند این باید که سلطه داشته باشد عین را برگرداند اینکه نمیتواند عین را برگرداند.
پرسش:؟پاسخ: «حق الخیار» هست اما اگر گفتیم فسخ عبارت از آن است که از دست ورثه این رد بشود عوض به دست ورثه برسد؛ ولی از دست ورثه چیزی رد نشده؛ یعنی زن چیزی رد نکرده که ثمن را استرداد کند که پس معلوم میشود که به میت برمیگردد. اگر معنای خیار که فسخ شده این است که این فسخکننده مسلط است که عین را برگرداند و ثمن را بگیرد این زن که این سلطه را ندارد عین را برگرداند؛ پس معلوم میشود که از راه میت باید برسد. این برفرض که خیار حقی باشد متعلق به عین و سلطه معتبر باشد مجموع دو سلطه است. تفصیل بین اینکه زمین را بخرد یا زمین را بفروشد، این تفصیل دوم و سوم وجهی ندارد اگر هم بنا شد خیار سلطه بر رد باشد سلطه بر استرداد هم هست. این تمام کلام در این مسئله بود.
جملهای مربوط به دعای تحویل سال سخنی گفته بشود. دعایی است که در اول سال نوروز معمولاً خوانده میشود که «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ». (1) کارهای ذات اقدس الهی؛ برخیها یادآور آن مبدأ توحیدی است، برخیها هم سایر اسمای الهی را به همراه دارند، برخیها هم مبدأ توحیدی را، هم مبدأ معاد بودن را هم إِنّا لِلّهِ را، هموَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ (2) را به همراه دارند. علیم بودن خدا، حلیم بودن خدا، رازق و باسط و قابض و شافی بودن خدا اینها اسمای حسنایی است که اینها یکجهته هستند چه اینکه خالق بودن ذات اقدس الهی هم همان برای توحید خوب است. اما به ما گفتند که «اذا رأیتم الربیع فاذکروا النشور» وقتی بهار آمد بهار را میبینید به یاد معاد باشید؛ برای اینکه در بهار خدا هم خوابیدهها را بیدار میکند هم مردهها را زنده میکند. درختها معمولاً در زمستان خوابند؛ لذا رشدی ندارند تغذیه و تنمیهای ندارند وقتی که بهار شد بیدار میشوند وقتی بیدار شدند تغذیه دارند نمو دارند وقتی بیدار شدند این خاکهای اطرافشان، آن آبهای اطرافشان را به عنوان غذا میمکند و همین خاک مرده بعد میشود خوشه و شاخه و میوه, همین آب مرده میشود خوشه و شاخه و میوه؛ گرچه آن ذراتی ریز میکروب در اینها هست حیات دارند؛ اما حیات گیاهی که بشود خوشه بشود شاخه بشود میوه نیست. پس این درخت اولاً بیدار میشود با ایقاض الهی بعد تغذیه و تنمیه دارد مردهها را زنده میکند؛ لذا در این بخش از آیات فرمود که وقتی بهار آمد شما ببینید کَیْفَ یُحْیِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها (3) خدا زمین را بعد از مردن زنده میکند نه فقط خوابیده را بیدار میکند یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (4) این زمین مرده را زنده میکند همین این خاک را به صورت گیاه درمیآورد.
جریان ربیع (بهار)، هم خالق بودن خدا را میرساند که حیات افاضه میکند هم مرده را زنده کردن ما را به یاد معاد میاندازد؛ لذا دوتا کار در بهار انجام میشود: یکی آن خالق بودن خدای سبحان، یکی معید بودن خدای سبحان, هم آفرید هم اعاده کرد حیات به مرده داد. همین خاک, همین گیاهها که امسال زندهاند بعد میریزند پای درخت به صورت کود درمیآیند و میمیرند دوباره همینها را خدا زنده میکند در بهار دیگر. عمده آن دعای معروف برای ایام سال است. در دعای این نوروز معمولاً اینطور خوانده میشود «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ». این «مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ» ظاهراً در یکی دوجای قرآن کریم به این صورت آمده است این هم مربوط به معاد است. در دنیا خداوند نسبت به کفار و مشرکین و امثال اینها گرچه دارد خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ (1) یا طَبَعَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ (2) اما قلب و تقلیب قلوب ابصار و اینها درباره کفار در دنیا ظاهراً نیامده است. در قیامت در معاد درباره اینها فرمود که وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ (3) ما دلهای اینها را زیرورو میکنیم چشمهای اینها را زیرورو میکنیم همانطور که اینها در دنیا کفر ورزیدند ما در قیامت میشویم «مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ». این دلها را زیر و رو کردن؛ یعنی آنچه که به عنوان باطل بود از دل اینها درمیآوریم, چون أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (4) از آن مطالب حق خالی است، مطالب حق که در آن نبود؛ آن وقت این چیزهایی که در دلهای آنها هستند اینها را زیر و رو میکنیم اینها را افروخته میکنیم که نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ ٭الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی اْلأَفْئِدَةِ (5) یعنی آتش از این دل سر میزند. ما مقلب این قلبیم و ابصارشان هم بشرح ایضاً [همچنین] که ابصارشان مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ (6) ومانند آن. ما این دلها را زیرو و رو میکنیم اینها گُر میگیرد وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ این یک آیه است که تقلیب قلوب و ابصار را درباره معاد میداند. تعبیر دیگر همان آیه سورهٴ مبارکهٴ نور است که فرمود: رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ اینها یَخافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ اْلأَبْصارُ (7) اینها از روزی هراسناکند که دلها و چشمها زیر و رو میشود که آن هم باز معاد است. بنابراین مسئله خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ یا طَبَعَ و مانند آن یک مطلب است، تقلیب ابصار مطلب دیگر است. این دو آیه در قرآن کریم که راجع به تقلیب قلوب و ابصار است همه برای معاد است. پس اگر گفتند نوروز در طلیعه بهار «اذا رأیتم الربیع فاذکروا النشور» به یاد معاد باشید. بهترین یاد معاد همین است که انسان هراسناک باشد از روزی که تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ اْلأَبْصارُ چه اینکه رجال الهی کسانیاند که لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ این رجالیَخافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ اْلأَبْصارُ؛ یعنی «یخافون» تقلیب قلوب را، «یخافون» تقلیب ابصار را.
مسئله «حول» در قرآن کریم در برابر عام اطلاق شده است عام یک سال مشخصی است یک آغاز مشخصی دارد اما حول مطلق سال هست گفتند که مادر فرزند را شیر میدهدحَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ (1) و وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرًا (2) یا حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ این دو سال از لحظه شیرخوارگی او شروع میشود. این سال از اول نوروز معیار نیست. یک وقت انسان یک قراردادی می کند یک خانهای را اجاره میدهد دوساله از اول مهر است تا مهر دو سال دیگر؛ اما وقتی گفته میشود «یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ» ناظر به همین این ربیع است که یادآور مسئله معاد است که نو شدن است «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ», چون با تدبیر لیل و نهار حول پدید میآید گرچه زمین با گردش وضعی دور خود لیل و نهار به بار میآید؛ لکن هر دوری که میزند یک بخشی از مدار خورشید را هم طی میکند. هم به دور خود میگردد که شب و روز پیدا میشود، هم اینکه اینچنین نیست که یکجا بایستد و به دور خود بگردد؛ بلکه لحظه به لحظه در این مدار خاص حرکت میکند که در طی 365 روز به دور خورشید هم میگردد. پس آن لیل و نهار دوتا حرکت دارد یک حرکت وضعی است که به دور خود میگردد اما یک حرکت انتقالی هم دارد اینطور نیست که یکجا بایستد و به دور خود بگردد مثل سنگ آسیاب؛ بلکه هم به دور خود میگردد هم به دور شمس، هم تدبیر لیل و نهار هست هم تحویل حول و احوال؛ لذا «یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ»؛ یعنی هر حالتی را تغییر میدهید «حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ» این برای همیشه البته باید باشد حالا این دعا معمولاً در عید نوروز خوانده میشود. امیدواریم که خداوند این دعا را درباره همه مسلمانها و پیروان قرآن و عترت مستجاب بکند ـ انشاءالله ـ .
«والحمد لله رب العالمین»
یکی از مسائل مربوط به ارث خیار این است که آیا ارث خیار متوقف بر ارث متعلق خیار هم هست یا نه؟ اگر ارث خیار متوقف بر ارث متعلق خیار باشد، زمینی را که با عقد خیاری آن متوفی خرید, چون زمین به زوجه نمیرسد آن خیار به زوجه منتقل نمیشود و اگر متوقف بر ارث آن متعلق نباشد خیار به زوجه ارث برده میشود «فیه وجوهٌ و اقوال»:
چهار قول در مسئله بود: یک قول این است که خیار مطلقا به زوجه منتقل میشود چه آن عین به ارث زوجه برسد؛ نظیر اشیای منقول چه به او ارث نرسد نظیر غیرمنقول. یک قول این بود که خیار اصلاً به او ارث نمیرسد؛ چه مشتری باشد چه بایع باشد چه میت خریده باشد چه میت فروخته باشد زمینی را که میت بخرد یا زمینی را که میت به عقد خیاری بفروشد آن خیار به زوجه نمیرسد. قول اول این بود که چه زمین را بخرد چه زمین را بفروشد به عقد خیاری این خیار به زوجه میرسد قول سوم و چهارم تفسیر در مسئله بود که اگر زمین را خریده باشد به عقد خیاری، آن خیار به زوجه نمیرسد. قول دیگر این بود که اگر زمین را فروخته باشد به عقد خیاری آن خیار به زوجه نمیرسد.
مختار در بین این اقوال چهارگانه این قول بود که خیار به زوجه منتقل میشود زوجه ارث میبرد؛ چه میت زمین را خریده باشد چه میت زمین را فروخته باشد, حالا این صورت مسئله. درباره این یک توضیحی هم لازم است و آن این است که اموال متوفی به سه قسم تقسیم میشود یک قسم، ثلثی است که برای خودش قرار داده که دیگران سهمی ندارد, یک قسم «حبوة» است که مال پسر بزرگ است سایر ورثه حق ندارند, یک قسم بقیه اموال است که اگر منقول باشد همه سهیم هستند غیر منقول باشد زن ارث نمیبرد, اگر آن خیار متعلق باشد به آن مسئله ثلث، وصی متوفی به جای متوفی از طرف متوفی کار انجام میدهد هیچ محذوری نیست. اگر زمینی را برای خود ثلث قرار داد ـ حالا یا زمین یا غیر زمین منقول یا غیر منقول ـ یک مال مشخصی را برای خود به عنوان ثلث قرار داد آن مال را به عقد خیاری خرید چنین خیاری به وصی میرسد دیگران سهمی ندارند وصی از طرف متوفی همه کارها را انجام میدهد؛ یا اگر یک کالایی را که نظیر سیف, خاتم و مانند آن که جزء «حبوة» محسوب میشود و به پسر بزرگ میرسد، اگر به عقد خیاری رسید پسر بزرگ وارث هست و تمام خیارات به پسر بزرگ میرسد و محذوری هم ندارد.
پرسش: ؟ پاسخ: نه وصی باید انجام بدهد و به «موصی له» تسلیم بکند.
اعمال خیار مال وصی است حق است از طرف او باید این خیار را انجام بدهد؛ حالا یا در راه خیر صرف میکند یا به «موصی له» میدهد ولی بالأخره از طرف او سمت دارد؛ چون وصایت یک نحو ولایت است بالاتر از وکالت است. او ولی این ثلث است, چون ولی این ثلث است این را کاملاً باید افراض کند به «موصی له» بدهد یا در جهت خیر صرف بکند. اگر «حبوه» بود که پسر بزرگ آن خیار را ارث میدهد و کارهایش را انجام میدهد. عمده در آن بقیه سهام است که به ورثه میرسد. چون صحبت در زمین است؛ حالا یا زمینی را خرید یا زمینی را فروخت به عقد خیاری و زن از زمین بنا بر مشهور ارث نمیبرد، این خیاری که متعلق به این عقد است آیا به زن میرسد یا نمیرسد؟ که چهار قول در مسئله بود قول مختار این بود که این خیار به این زن به عنوان ارث میرسد؛ خواه زمین را خریده باشد به عقد خیاری یا زمین را فروخته باشد به عقد خیاری و برای اثبات این مطلب گفته شد که مقتضی ارث موجود است مانع ارث هم مفقود است؛ بنابراین قول اول حق است. اما افرادی مثل مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) و سایر همفکرانشان نظرشان این بود که زن ارث نمیبرد حالا یا مطلقا یا «علی التفصیل» چرا ارث نمیبرد؟ برای اینکه فرمودند خیار سلطنت بر رد چیزی است که در دست اوست و سلطنت بر استرداد چیزی است که دست در طرف مقابل است (1) این معنای خیار است. اگر خیار مجموع این دو سلطه است و زن سلطه ندارد نسبت به زمین چه «منقول عنه» باشد چه «منقول الیه»؛ بنابراین خیار متعلق به زمین به زن ارث نمیرسد چرا؟ برای اینکه او سلطه ندارد خیار سلطه بر رد است یک، استرداد است، زن نه سلطه بر رد دارد نه سلطه بر استرداد در زمین، این دو مقدمه؛ براساس این شکل ثانی چنین خیاری به زن نمیرسد برای اینکه مسلط بر عین نیست.
1) (1) . کتاب المکاسب(ط ـ الحدیثه)، ج، ص112.
عصاره نقد مرحوم شیخ و امثال مرحوم شیخ(رضوان الله علیهم) که میفرمایند: اگر آن عین به زن نرسد خیار هم به زن نمیرسد؛ لکن این مبتنی است بر یک مبنایی که آن مبنا ناتمام است و نقض هم دارد. اما جواب نقضی، آن است که خیار اگر سلطه بر رد و استرداد باشد یا «احدی السلطتین» باشد نباید برای اجنبی خیار قرار داد در حالی که خیار برای اجنبی قابل جعل است. اجنبی وصی نیست، اجنبی ولی نیست، اجنبی وکیل نیست، اجنبی نائب نیست؛ بلکه اجنبی اصیل است چون دو طرف یا «احدالطرفین» آن شخص اجنبی را کارشناس میدانند صاحب نظر میدانند میگویند هرچه او گفت ما میپذیریم. او وصی کسی نیست او خودش مستقل است بر حق برای او حق جعل شده او که به عنوان ولایت یا وصایت یا وکالت یا نیابت کار انجام نمیدهند او «ذی حق» است؛ در حالی که هیچ سلطهای بر «احد العوضین» ندارد. پس در حقیقت خیار سلطه بر مبیع یا سلطه بر ثمن اخذ نشده سلطه بر رد یا سلطه بر استرداد اخذ نشده؛ یک حقی است متعلق به عقد این نقض اول و جواب حلّی آن است که شما روی مبنای ناصواب یک همچنین بنائی را چیدید مگر خیار به عین تعلق بگیرد که حالا یا مجموع دو سلطه باشند یا «احد السلطنتین» مجموع سلطه بر رد و استرداد باشد یا خصوص سلطه رد یا خصوص سلطه استرداد. آنهایی که مانع مطلقاند میگویند خیار مجموع دو سلطه است آنها که تفصیل میدهند بین «منقول عنه» و «منقول الیه»، میگویند خیار سلطه بر رد است یا سلطه بر استرداد. اگر آنجا که زمین را خرید و مُرد چون زن سلطه بر رد ندارد خیار ندارد, آنجائی را که زمین را فروخت چون زن سلطه بر استرداد ندارد از خیار ارث نمیبرد. این تفصیل دوم و سوم و چهارم روی آن است که خیار «احدی السلطتین» باشد آن منع مطلق مبتنی است بر اینکه خیار مجموع سلطتین باشد. تمام این حرفها چه آن قول دوم که منع مطلق است چه قول سوم و چهارم که تفصیل در مسئله است همهشان مبنی است بر اینکه خیار حقی باشد متعلق به عین؛ در حالی که اینچنین نیست. آن جواب نقضی که دادیم روشن کرد که خیار حقی است متعلق به عقد چون حقی است متعلق به عقد, عقد هم یک تعهدی است بقادار قابل ارث است به ورثه میرسد اینکه کاری به عین ندارد. برخیها ممکن است بگویند که درست است خیار حقی است متعلق به عقد؛ اما این عقد معبر است ممر است نه مقر؛ یعنی چه؟ یعنی خیار حقی است آمده روی دالان ورودی عقد که از آنجا برسد به عین، پس سرانجام باید با عین درگیر باشد. چون عقد معبر است ممر است نه مقر قرارگاه خیار نیست باید عبور بکند به عین؛ پس «الکلام الکلام» وقتی زن سلطه بر رد نداشت یا سلطه براسترداد نداشت از خیار سهمی نمیبرد. این راه هم ناتمام است؛ برای اینکه خیار حقی است متعلق به عقد و خود عقد مقر است وقتی عقد منحل شد؛ آن وقت عوض و معوض به صاحبان اصلیشان برمیگردند. اینچنین نیست که عقد یک معبری باشد یک ممری باشد یک ابزار نقلیه باشد که این خیار را برساند به عین؛ بلکه خیار روی تحلیل غرایز عقلا، حق متعلق به عقد است نه به عین؛ لذا وقتی عین تلف بشود باز هم خیار دارند. اگر کسی کالایی را خرید یا کالایی را فروخت و مغبون شد حالا آن کالا تلف شد این میتواند پس بدهد. اگر حقی باشد متعلق به عین، عین که از بین رفته است. اینکه میبینیم با تلف عین باز خیار موجود است؛ برای آن است که خیار حقی است متعلق به عقد، نه به عین و به عنوان مقر هم هست نه به عنوان معبر که ابزاری باشد, چون عقد منحل شد عوضین برمیگردند اگر موجود بودند که هستند، نبودند بدل اینها برمیگردند اگر مثلی بود مثل قیمی بود قیمت.
پرسش: ؟پاسخ: نه؛ یک وقت است میگویند فلان شخص از طرف ما وکیل است یا فلان شخص نائب از طرف ما است این میشود وکالت یا نیابت؛ اما یک وقتی میگویند نه چون اوکارشناس است هر چه او گفت ما میپذیریم این حق مسلم ان کارشناس است او «بالوکاله» انجام نمیدهد «بالنیابه» انجام نمیدهد «ذی حق» است مستقل هم هست؛ پس در حق خیار سلطه بر عین دخیل نیست.
پرسش:؟پاسخ: نه وکالت چیز دیگر است ما یک کارشناس داریم یک وکیل اینها غرائز عرفی است این وکالتنامه را به وکیل میدهند آن طرح را به کارشناس ارائه میکنند کارشناس یک کسی است وکیل یک کس دیگر است کارشناسی چیزی است وکالت چیز دیگر است «لدی العرف» همینطور است و «لدی الشرع» هم همینطور است. «لدی الشرع» بین خبره و وکیل خیلی فرق است آنها که مقوّماً قیمتگذاری میکنند کارشناسی میکنند آنها وکیل کسی نیستند وصی کسی نیستند نائب کسی نیستند.
پرسش: ؟ پاسخ: عقد «معقود علیه» میخواهد؛ ولی آن «معقود علیه» آن عینها اگر باشند عقد هست نباشند هم عین نیست. اگر عین تلف شد این عقد به چه قائم است؟ کسی کالایی را خریده آن فروشنده این میوه را یا نان را فروخت و پول را گرفت، هم پول از دستش رفت هم آن خریدار آن نان را مصرف کرد.
پرسش: ؟پاسخ: نه عقد خودش قائم است عقد یک تعهدی است بین طرفین اگر باقی است که باقی است اگر فسخ کردند آنگاه برابر انحلال عقد، اگر عوضین بودند بودند، نبودند که بدل آنها اگر مثلی است مثل، اگر قیمی است قیمت.
غرض آن است که عقد خودش یک حکمی دارد؛ اینکه میگویند «لازم الوفا» است این وفا مال عقد است یا میگویند فلان عقد جایز است «لازم الوفا» نیست این مال خود عقد است. اگر لزوم باشد مال عقد است, اگر جواز باشد مال عقد است, اگر استقرار باشد مال عقد است, اگر تزلزل باشد مال عقد است اینها احکام عقد است. میگوییم بیع عقد لازم است، ودیعه و امانت و عاریه و وکالت اینها عقد جایزند و این جواز مال این عقد است, آن لزوم مال آن عقد است, عقد لزومش گاهی حقی است گاهی حکمی اینها همه مسائلی است مترتب به خود عقد؛ منتها حالا عوضین اگر موجود است «عند الانحناء» خود عوضین برمیگردند اگر نیستند که بدل آنها برمیگردند. بنابراین أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) مستقیماً متوجه به خود عقد میشود، عقد یک امر موجود است که وفای به او واجب است.
مطلب بعدی آن است که حالا که روشن شد خیار حق است، نه حکم و متعلق به عقد است، نه به عین و به زوجه به ارث میرسد. وقتی که این خیار را اعمال کردند این کالاها باید ردوبدل بشود اگر شخص خودش زنده بود آن کالایی که خرید از ملک او خارج میشود ثمنی که داد به ملک او برمی گردد این روشن است. اما الآن آن خریدار متوفی است این مُرده است. قرار معاملی بین طرف دیگر بود با متوفا؛ الآن که فسخ کردند آیا این مال از ملک ورثه منتقل میشود به میت از میت به آن طرف مقابل؟ و همچنین مالی که به طرف مقابل رسید از طرف مقابل میرسد به میت و از میت به ورثه؟ آیا معنای فسخ این است؟ یا معنای فسخ این است که مال مستقیماً از ورثه میرسد به آن طرف دیگر و از طرف دیگر میرسد به ورثه؟ اگر خواستیم بگوییم خیار که فسخ کرد فسخ حل آن عقد است، عقد بین متوفا بود و با آن شخص، نه بین ورثه و آن شخص؛ اگر بخواهد برگردد بایع کیست؟ مشتری کیست؟ مشتری آن طرف دیگر است بایع متوفا است؛ یا مشتری بایع بود و آن طرف دیگر مشتری بود و طرف دیگر بایع؟ فسخ آن است که مبیع به بایع برگردد ثمن به مشتری برگردد اینجا مشتری کیست؟ بایع کیست؟ آیا فسخ که شد این کالا از ملک ورثه مستقیماً به طرف دیگر منتقل میشود و از طرف دیگر میرسد به ورثه؛ این است؟ یا نه از ورثه میسد به میت از میت میرسد به او؟ اگر گفتیم فرض آن است که مستقیماً بین ورثه و آن طرف این تعامل برقرار بشود. ملک از ورثه منتقل بشود به آن طرف و آن عوض از آن طرف به ورثه برگردد زن که خیار را ارث برد، نه چیزی از دست او خارج میشود به طرف مقابل میرسد و نه چیزی از طرف مقابل به دست او میرسد. ولی اگر گفتیم وقتی عقد فسخ شد مال به میت میرسد از میت به طرف مقابل میرسد و همچنین آن عوض ازطرف مقابل به میت میرسد از میت به ورثه، اینجا محذوری ندارد؛ برای اینکه مال دست ورثه است از ورثه به میت منتقل میشود از میت به طرف دیگر، آن عوض مقابل هم از طرف دیگر میرسد به میت از میت میرسد به ورثه، محذوری ندارد. ولی اگر گفتیم فسخ این است که از خود فسخکننده مال خارج میشود زن که مالی ندارد از دست او خارج بشود و آن عوض دیگر هم که به زن نمیرسد زن که خیار را اعمال کرد, فسخ کرد نه چیزی از دست او خارج میشود و نه چیزی به دست او میرسد. پس اولی آن است که بگوییم از راه میت به ورثه میرسد.
1) (2) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: ؟بالأخره کسانی که کشته شدند دیه مال او است و از آنجا به ورثه میرسد این مقداری مالک میشود و بعد به ورثه میرسد او محذوری ندارد. غرض آن است که به زن چیزی نمیرسد نه «آناً ما» نه قبلش و نه بعدش.
پرسش: ؟پاسخ: بله؛ ولی اگر فسخ بکند این باید که سلطه داشته باشد عین را برگرداند اینکه نمیتواند عین را برگرداند.
پرسش: ؟پاسخ: «حق الخیار» هست اما اگر گفتیم فسخ عبارت از آن است که از دست ورثه این رد بشود عوض به دست ورثه برسد؛ ولی از دست ورثه چیزی رد نشده؛ یعنی زن چیزی رد نکرده که ثمن را استرداد کند که پس معلوم میشود که به میت برمیگردد. اگر معنای خیار که فسخ شده این است که این فسخکننده مسلط است که عین را برگرداند و ثمن را بگیرد این زن که این سلطه را ندارد عین را برگرداند؛ پس معلوم میشود که از راه میت باید برسد. این برفرض که خیار حقی باشد متعلق به عین و سلطه معتبر باشد مجموع دو سلطه است. تفصیل بین اینکه زمین را بخرد یا زمین را بفروشد، این تفصیل دوم و سوم وجهی ندارد اگر هم بنا شد خیار سلطه بر رد باشد سلطه بر استرداد هم هست. این تمام کلام در این مسئله بود.
جملهای هم مربوط به این دعای تحویل سال سخنی گفته بشود. دعایی است که در اول سال نوروز معمولاً خوانده میشود که «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ». (1) کارهای ذات اقدس الهی؛ برخیها یادآور آن مبدأ توحیدی است، برخیها هم سایر اسمای الهی را به همراه دارند، برخیها هم مبدأ توحیدی را، هم مبدأ معاد بودن را هم إِنّا لِلّهِ را، هموَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ (2) را به همراه دارند. علیم بودن خدا، حلیم بودن خدا، رازق و باسط و قابض و شافی بودن خدا اینها اسمای حسنایی است که اینها یکجهته هستند چه اینکه خالق بودن ذات اقدس الهی هم همان برای توحید خوب است. اما به ما گفتند که «اذا رأیتم الربیع فاذکروا النشور» وقتی بهار آمد بهار را میبینید به یاد معاد باشید؛ برای اینکه در بهار خدا هم خوابیدهها را بیدار میکند هم مردهها را زنده میکند. درختها معمولاً در زمستان خوابند؛ لذا رشدی ندارند تغذیه و تنمیهای ندارند وقتی که بهار شد بیدار میشوند وقتی بیدار شدند تغذیه دارند نمو دارند وقتی بیدار شدند این خاکهای اطرافشان، آن آبهای اطرافشان را به عنوان غذا میمکند و همین خاک مرده بعد میشود خوشه و شاخه و میوه, همین آب مرده میشود خوشه و شاخه و میوه؛ گرچه آن ذراتی ریز میکروب در اینها هست حیات دارند؛ اما حیات گیاهی که بشود خوشه بشود شاخه بشود میوه نیست. پس این درخت اولاً بیدار میشود با ایقاض الهی بعد تغذیه و تنمیه دارد مردهها را زنده میکند؛ لذا در این بخش از آیات فرمود که وقتی بهار آمد شما ببینید کَیْفَ یُحْیِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها (3) خدا زمین را بعد از مردن زنده میکند نه فقط خوابیده را بیدار میکند یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (4) این زمین مرده را زنده میکند همین این خاک را به صورت گیاه درمیآورد. پس جریان ربیع (بهار)، هم خالق بودن خدا را میرساند که حیات افاضه میکند هم مرده را زنده کردن ما را به یاد معاد میاندازد؛ لذا دوتا کار در بهار انجام میشود: یکی آن خالق بودن خدای سبحان، یکی معید بودن خدای سبحان, هم آفرید هم اعاده کرد حیات به مرده داد. همین خاک, همین گیاهها که امسال زندهاند بعد میریزند پای درخت به صورت کود درمیآیند و میمیرند دوباره همینها را خدا زنده میکند در بهار دیگر. عمده آن دعای معروف برای ایام سال است. در دعای این نوروز معمولاً اینطور خوانده میشود «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ». این «مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ» ظاهراً در یکی دوجای قرآن کریم به این صورت آمده است این هم مربوط به معاد است. در دنیا خداوند نسبت به کفار و مشرکین و امثال اینها گرچه دارد خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ (5) یا طَبَعَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ (6) اما قلب و تقلیب قلوب ابصار و اینها درباره کفار در دنیا ظاهراً نیامده است. در قیامت در معاد درباره اینها فرمود که وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ (7) ما دلهای اینها را زیرورو میکنیم چشمهای اینها را زیرورو میکنیم همانطور که اینها در دنیا کفر ورزیدند ما در قیامت میشویم «مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ». این دلها را زیر و رو کردن؛ یعنی آنچه که به عنوان باطل بود از دل اینها درمیآوریم, چون أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (8) از آن مطالب حق خالی است، مطالب حق که در آن نبود؛ آن وقت این چیزهایی که در دلهای آنها هستند اینها را زیر و رو میکنیم اینها را افروخته میکنیم که نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ ٭الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی اْلأَفْئِدَةِ (9) یعنی آتش از این دل سر میزند. ما مقلب این قلبیم و ابصارشان هم بشرح ایضاً [همچنین] که ابصارشان مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ (10) ومانند آن. ما این دلها را زیرو و رو میکنیم اینها گُر میگیرد وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ این یک آیه است که تقلیب قلوب و ابصار را درباره معاد میداند. تعبیر دیگر همان آیه سورهٴ مبارکهٴ نور است که فرمود: رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ اینها یَخافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ اْلأَبْصارُ (11) اینها از روزی هراسناکند که دلها و چشمها زیر و رو میشود که آن هم باز معاد است. بنابراین مسئله خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ یا طَبَعَ و مانند آن یک مطلب است، تقلیب ابصار مطلب دیگر است. این دو آیه در قرآن کریم که راجع به تقلیب قلوب و ابصار است همه برای معاد است. پس اگر گفتند نوروز در طلیعه بهار «اذا رأیتم الربیع فاذکروا النشور» به یاد معاد باشید. بهترین یاد معاد همین است که انسان هراسناک باشد از روزی که تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ اْلأَبْصارُ چه اینکه رجال الهی کسانیاند که لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ این رجالیَخافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فیهِ الْقُلُوبُ وَ اْلأَبْصارُ؛ یعنی «یخافون» تقلیب قلوب را، «یخافون» تقلیب ابصار را.
1) (3) . زاد المعاد, ص328.
2) (4) . سوره بقره, آیه156.
3) (5) . سوره روم, آیه50.
4) (6) . سوره روم, آیه19.
5) (7) . سوره بقره, آیه7.
6) (8) . سوره توبه, آیه93.
7) (9) . سوره انعام, آیه110.
8) (10) . سوره ابراهیم, آیه43.
9) (11) . سوره همزه, آیات6ـ7.
10) (12) . سوره ابراهیم, آیه43.
11) (13) . سوره نور, آیه37.
مسئله «حول» در قرآن کریم در برابر عام اطلاق شده است عام یک سال مشخصی است یک آغاز مشخصی دارد اما حول مطلق سال هست گفتند که مادر فرزند را شیر میدهدحَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ (1) و وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرًا (2) یا حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ این دو سال از لحظه شیرخوارگی او شروع میشود. این سال از اول نوروز معیار نیست. یک وقت انسان یک قراردادی می کند یک خانهای را اجاره میدهد دوساله از اول مهر است تا مهر دو سال دیگر؛ اما وقتی گفته میشود «یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ» ناظر به همین این ربیع است که یادآور مسئله معاد است که نو شدن است «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ», چون با تدبیر لیل و نهار حول پدید میآید گرچه زمین با گردش وضعی دور خود لیل و نهار به بار میآید؛ لکن هر دوری که میزند یک بخشی از مدار خورشید را هم طی میکند. هم به دور خود میگردد که شب و روز پیدا میشود، هم اینکه اینچنین نیست که یکجا بایستد و به دور خود بگردد؛ بلکه لحظه به لحظه در این مدار خاص حرکت میکند که در طی 365 روز به دور خورشید هم میگردد. پس آن لیل و نهار دوتا حرکت دارد یک حرکت وضعی است که به دور خود میگردد اما یک حرکت انتقالی هم دارد اینطور نیست که یکجا بایستد و به دور خود بگردد مثل سنگ آسیاب؛ بلکه هم به دور خود میگردد هم به دور شمس، هم تدبیر لیل و نهار هست هم تحویل حول و احوال؛ لذا «یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ»؛ یعنی هر حالتی را تغییر میدهید «حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ» این برای همیشه البته باید باشد حالا این دعا معمولاً در عید نوروز خوانده میشود. امیدواریم که خداوند این دعا را درباره همه مسلمانها و پیروان قرآن و عترت مستجاب بکند ـ انشاءالله ـ .
«والحمد لله رب العالمین»
فصل ششم که درباره احکام خیار بود مسائل متعددی داشت و دارد؛
مسئله اول این بود که خیار حق است یا حکم؟ و ثابت شد که حق است.
مسئله دوم این بود که آیا به ارث برده میشود یا متقوّم به خود «ذی الخیار» اولی است؟ روشن شد که به ارث برده میشود و «ذوالخیار» مقوّم نیست.
مسئله سوم آن است که اگر خیار که یک حق واحد است به وارث واحد تعلق بگیرد محذوری نیست, اما اگر ورثه متعدد بودند و این حق واحد هست چگونه این حق واحد را بین ورّاث کثیر تقسیم بکنیم؟ میراث چند قسم است برخی از آن مواریث کثیر «بالفعل»اند برخی از آن مواریث واحد «بالفعل»اند و کثیر «بالقوه» برخی از آن مواریث هم واحد «بالفعل»اند هم بسیط دیگر به هیچ وجه تقسیمپذیر نیستند. اگر میراث کثیر «بالفعل» بود مثل اینکه این شخص یک مقدار پول در بانک داشت این پول کثیر «بالفعل» است و بین ورثه تقسیم میشود هرکدام سهم خودشان را میبرند یا یک زمینی را به ارث گذاشت این زمین گرچه واحد «بالفعل» است ولی کثیر «بالقوه» است, چون مرکب است دارای اجزا است به مقدار سهام ورثه تقسیمپذیر است ولی خیار که حق واحد است, چون واحد است کثیر «بالفعل» نیست, چون بسیط است کثیر «بالقوه» نیست, نمیشود تقسیم کرد بگوید نصف خیار را این ببرد نصف خیار را آن ببرد. در ارث اینگونه از حقوق، اقوال متعددی راه پیدا کرده است تنها در مسئله خیار نیست مسائل دیگر و حقوق دیگر هم اینچنین است. بعضی از امور است که خودشان واحدند کثیر «بالفعل» نیستند بسیطاند کثیر «بالقوه» نیستند ولی متعلقاند به یک شیئی که آن شیء یا کثیر «بالفعل» است یا کثیر «بالقوه». اگر کسی کالایی را فروخت ثمنی گرفت و گفتیم خیار به عین تعلق میگیرد این ثمن کثیر «بالفعل» است اگر زمینی را خرید این زمین کثیر «بالقوه» است اگر گفتیم خیار به عین تعلق میگیرد, اگر گفتیم خیار به عقد تعلق میگیرد «کما هو الحق» عقد باز بهلحاظ متعلقاش یا کثیر «بالفعل» است یا کثیر «بالقوه». خود عقد بسیط است, خود خیار بسیط است ولی بهلحاظ متعلق قابل تقسیم «بالفعل» یا «بالقوه» است, اینها هست. برخی از حقوقاند که نه به عین تعلق گرفتهاند؛ نظیر اینکه بگوییم «حق الشفعه» است نه به شخص تعلق گرفتهاند؛ نظیر «حق القصاص» نه به عقد تعلق گرفتهاند که موجود خارجی است ولی متعلقی دارد؛ نظیر خیار, بلکه این حق متوجه ایجاد است؛ یعنی این شخص حق دارد ایجاد بکند دیگران حق ایجاد ندارند مثل اینکه داروی یک بیماری را این پزشک کشف کرد یا فلان واحد صنعتی را این مهندس کشف کرد یا فلان مطلب ستارهشناسی را فلان رصدبان یا فلان ستارهشناس کشف کرد او حق دارد در این زمینه کار انجام بدهد, رصدخانهای درست کند, دارویی را درست کند, واحد صنعتی راه اندازی کند او حق ایجاد این کار را دارد دیگران حق ایجاد ندارند پس حقوق یکسان نیست این قاعده «الحقوق تورث» (1) که الآن تصویب میشود شعب گوناگونی دارد آنچه که تاکنون محل ابتلا بود کم بود آنچه که از این به بعد محل ابتلا است فراوان است, این حق اکتشاف دارو الآن مسئله است، حق تألیف مسئله است، حق ابتکار صنعت مسئله است، حق کشف فلان مطلب در فلان کره مریخ یا کره دیگر این مسئله است این حق آن مبتکری که این را کشف کرد او حق دارد که واحد این واحد صنعتی را راه اندازی کند او حق دارد در فلان جا رصدخانه درست کند او حق دارد که این دارو را تولید کند او حق دارد که این کتاب را چاپ بکند.
1) (1) . حاشیة المکاسب(اصفهانی)، ج3, ص20.
پرسش: در این حقوق وقتی که شخص مقوّم حق باشد دیگر بحث ارث مطرح نیست.
پاسخ: بله این دیگر در مسئله ثانیه گذشت. در مسئله اولی این بود که خیار حق است یا حکم؟ ثابت شد که حق است حکم نیست. مسئله ثانیه این بود که آیا «ذی الخیار» مقوّم است یا نه قاعده تقویم و عدم تقویم آنجا تبیین شد بعد معلوم شد که این «ذوالخیار» مقوّم نیست بلکه مورد حق است نه مقوّم حق و به ورثه میرسد. مسئله ثالثه این است که حالا که میخواهد به ورثه برسد چیزی که کثیر «بالفعل» باشد به وارثان متعدد میرسد هرکدام سهم خودشان را میبرند چیزی که کثیر «بالقوه» باشد مثل یک مقدار زمین که کثیر «بالقوه» است برابر سهامی که دارد به ورثه میرسد. اما حقی که نه کثیر «بالفعل» است مثل پول نه کثیر «بالقوه» است مثل زمین, هم واحد است هم بسیط چگونه بین ورثه تقسیم بشود؟ حق اکتشاف دارو این است، حق اکتشاف صنعت این است، حق اکتشاف فلان خصوصیت در فلان کره مریخ این است، حق تألیف این است, این به یک شیئی تعلق نگرفته حق دارد که این را ایجاد بکند. خب بنابراین در بعضی از موارد نظیر «حق التألیف» و اینها ممکن است احیاناً سهمبندی بشود این راه مشخص بشود.
ما فعلاً بحثمان در مسئله ارث خیار است که فقها روی آن بحث کردند. از اینجا وقتی از مسئله فقهی به صورت قاعده فقهی مطالب روشن شد در موارد سایر حقوق هم میشود فتوا داد. خب پس اگر خیار حق واحد است به یک وارث برسد که وارث منحصر به فرد باشد که مشکلی نیست اما اگر وارثان متعدد بودند چگونه این به ارث واحد تقسیم میشود؟ هر مبنایی که درباره خیار گرفته شد در کیفیت سهام هم اثر میگذارد, چون یک بحث در این بود که خیار حق است یا حکم؟ ثابت شد که حق است. یک بحث در این است که آیا متعلق به عقد است یا متعلق به عین؟ متعلق به عقد است, آنها که میگویند متعلق به عین است دستشان بازتر است برای اینکه عین تقسیمپذیر است. یک مشکل دیگری باز درباره خیار هست که «الخیار ما هو؟» خیار مرکب از دو امر وجودی است «کما هو الحق» یا مرکب از یک امر وجودی است و از یک امر عدمی «کما ذهب الیه عدة من الفقها منهم الشیخ»(رضوان الله علیه) آیا خیار عبارت از حق فسخ عقد یک، حق ابرام عقد دو، که هردو امر وجودی است یا نه خیار عبارت از حق فسخ عقد و «ترک الفسخ» نه حق «ابرام العقد»؟ حق دارد این عقد را منحل کند و منحل نکند. این عدم حل عقد یک امر عدمی است امر وجودی نیست نه اینکه خیار عبارت از این باشد که حق دارد عقد را منحل کند یا عقد را مبرم بکند, ابرام عقد مطرح نیست «ترک الفسخ» باعث میشود که عقد خود به خود مبرم میشود. خب اگر گفتیم خیار حقی است مرکب از دو امر وجودی؛ یعنی حق «حلّ العقد» و حق ابرام عقد این یک اثر دارد اگر گفتیم خیار حق «حلّ العقد» و ترک حلّ است آن یک اثر دارد «علی أی حالٍ» اگر وارث متعدد بود خیار واحد چگونه بین ورثه تقسیم میشود «فیه وجوهٌ و اقوال» که چهار قول مطرح شد و ممکن است آراء و وجوه دیگری هم در ذهن طرح بشود. اول باید این اقوال مشخص بشود که به طور کلی صورت مسئله تحریر بشود تا آن مختار و ادله مختار و مقتضی و مانع روشن بشود. یک قول این است که این خیار که واحد است و کثیر «بالفعل» نیست بسیط است و کثیر «بالقوه» نیست براساس ادله ارث که وارث به جای مورّث مینشیند هرکدام از ورثه صاحب این حقاند «بالاستقلال» اگر دوتا وارث دارد هرکدام «بالاستقلال» خیار دارند, منتها اگر یکی از اینها اعمال کرد دیگری نمیتواند موضوع منتفی است و اگر همزمان اعمال کردند اینجا جای تزاحم هست خب، اگر گفتیم خیار عبارت از مجموع دوتا امر وجودی است این تزاحم حقین است, اگر گفتیم خیار مرکب است از یک امر وجودی و از یک امر عدمی, یکی فسخ کرد دیگری فسخ نکرد این تزاحم حقین نیست, تزاحم غرضین است چرا؟ برای اینکه ما نگفتیم که خیار مرکب از دوتا حق است حق حل و حق ابرام تا بگوییم آن یکی ابرام کرد و این یکی فسخ کرد تزاحم حقین شد بلکه گفتیم خیار حق «حلّ العقد» و ترک حل است دومی امر عدمی است حالا یکی از این دو ورثه خیارشان را اعمال کردند و این عقد را منحل کردند دیگری نخواست منحل بکند اینجا تزاحم حقین نیست لکن تزاحم غرضین است آن دیگری که نخواست حل بکند غرضش این است که معامله ثابت بماند, فسخ نشود, عین برگشت پیدا نکند پس غرض او که این هم یک غرض مالی است با غرض آن یکی تزاحم دارند به هر تقدیر تزاحم است یا تزاحم حقین یا تزاحم غرضین. بر فرض اول که کل واحد از ورثه «بالاستقلال» مستحق حق باشند این خالی از تزاحم نیست یا تزاحم حقین است یا تزاحم غرضین البته در صورت اتحاد زمان ولی در صورت اختلاف زمان یکی قبلاً فسخ میکند و دیگری بعد بخواهد اعمال بکند دیگر دیگری مورد ندارد و تزاحمی در کار نیست. خب این عصاره قول اول.
پرسش:؟پاسخ: بله حق است؛ لذا تزاحم هست. حق اگر دوتا امر وجودی باشد خب امر وجودی است که مزاحم است اما اگر یک طرف وجودی باشد یک طرف عدمی عدم که مزاحم امر وجودی نیست؛ در آن جهت که امر عدمی نیست باهم تزاحم ندارند آن یکی حق فسخ دارد این یکی هم حق فسخ دارد, آن یکی حق ابرام دارد این یکی حق «ترک الفسخ» است, حق ندارد ابرام بکند همین که فسخ نکرد معامله مبرم میشود. پس بنابراین نسبت به آن امر عدمی او حق ندارد, حق همین دو طرفه است بنابر مطلب اول دو طرفش وجودی است که حق حلّ و حق ابرام, بنابر مبنای دوم یک طرفش وجودی است یک طرفش عدمی, حق حل و ترک حل, وقتی حل نکرد منحل نکرد خواه و ناخواه میشود مبرم نه «حق الابرام» دارد, خب این قول اول. قول دوم اینکه درست که حق واحد است کثیر «بالفعل» نیست بسیط است کثیر «بالقوه» نیست درست است که حق به عین تعلق نمیگیرد به عقد تعلق میگیرد اما عقد یک متعلقی دارد این عقد یا درباره منقول است یا درباره غیرمنقول آن مال منقول یا غیرمنقول نسبت سهام ورثه به ورثه میرسد اگر اینها زمینی را خریدند، خانهای را خریدند، فرشی را خریدند یا به اینها نصف میرسد یا ثلث میرسد یا سدس یا ربع میرسد این ورثه بالأخره یا یک دوم است یا یک سوم است یا یک چهارم است یا یک ششم است یا یک هشتم است این کسور, گرچه حق خودش بسیط «بالفعل» است نه کثیر «بالفعل» است نه کثیر «بالقوه» این یک، گرچه خیار به عین تعلق نمیگیرد تا ما بگوییم «حق الرد العین» است یا «استرداد العوض» است که اینها گفتند این دو، به عقد تعلق میگیرد عقد هم تحلیلپذیر نیست برای اینکه الآن امر بسیط است و ایجاب و قبول دارد که آن امر بسیط را ایجاد میکند این سه، لکن متعلقی دارد, عوضی دارد, معوضی دارد اینها که با عقد چیزی را مالک شدند آن ملک یا منقول یا غیرمنقول برابر یک دوم یا یک سوم یا یک چهارم یا یک ششم یا یک هشتم این کسور مشخصی در ارث به اینها سهم میرسد, به همان اندازه اینها خیار دارند لکن آن کسی که مثلاً یک چهارم میبرد یا یک ششم میبرد اگر فسخ کرد آن معامله نسبت به یک ششم فسخ میشود منتها «من علیه الخیار» دیگر خیار تبعّض صفقه پیدا میکند او تاکنون خیار نداشت او تاکنون بین قبول و نکول کل عین سخن میگفت الآن که تبعیض شد این خیار تبعّض صفقه پیدا میکند این عصاره قول دوم که قول دوم حق است، قول سوم آن است که مجموع ورثه اگر دو نفرند یا بیشتر اینها باهم باید تصمیم بگیرند تا این خیار را اعمال بکنند هیچکدام به تنهایی نمیتواند این خیار را اعمال کند, چون خیار حقی است واحد «بالفعل» یک، و بسیط «بالفعل» دو، بنابراین نه جزء دارد نه جزءپذیر است و اگر این به ورّاث متعدد منتقل شد اینها باید باهم تصمیم بگیرند تا اینکه انجام بدهند این قول سوم است. در قول سوم یک عبارتی مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در مکاسب (1) دارند که مرحوم آخوند میفرمایند این عبارت خیلی روا نیست تعبیر به استهجان دارد. (2)
پرسش:؟پاسخ: چون آخر قول اول این بود که کل واحد «بالاستقلال» خیار دارند اگر دوتا وارثاند دوتا خیار میشود پنجتا وارثاند پنجتا خیار میشود. قول سوم این است که اگر دوتا وارثاند یا پنجتا وارثاند یک خیار است باهم باید تصمیم بگیرند و اگر چهارنفر حاضر شد یک نفر حاضر نشد نمیتوانند اعمال بکنند. خب در قول سوم تعبیر مرحوم شیخ این است که مجموع ورثه مال مجموع خیار است مرحوم آخوند فرمود این عبارت عبارت تامی است تعبیر به استهجان دارد. میفرماید: اگر خیار یک امر واحد «بالفعل» و بسیط «بالفعل» است که نه کثرت «بالفعل» دارد نه کثرت «بالقوه» تعبیر مجموع درباره واحد بسیط روا نیست شما که فرمودید مجموع ورثه مال مجموع خیارند خیار که واحد است و بسیط دیگر مجموع ندارد, نعم از باب مشاکله تعبیر کرده باشید عیب ندارد, چون برای رعایت مشاکله گفتید مجموع ورثه اینجا هم گفتید مجموع خیار وگرنه خیار واحد بسیط دیگر با مجموع سازگار نیست.
مبنای چهارم درباره خیار این است که خیار مال این میت بود که این یک نفر بود, به ورثه منتقل میشود ولی به عنوان وارث منتقل میشود به عنوان وارث که شد خیار مال جامع است نه مال جمیع, نه مال مجموع. مال جمیع مبنای اول است که «کل واحد, واحد» خیار مستقل دارد مال مجموع مال قول سوم است که «مجموع من حیث المجموع» یک خیار دارند, اما این مال جامع است نه مال جمیع و نه مال مجموع عنوان وارث «وارث بما انه وارث» «ذوالخیار» است و این قابل انطباق است برهمه اینها هرکدام از اینها که اقدام کردند دیگر موضوع برای دیگری منتفی است و موضوعی نیست نه اینکه همه اینها «بالفعل» حق دارند که بشود قول اول یا همه اینها «بالفعل» حق دارند بهلحاظ تعدد متعلق که بشود قول دوم یا مجموع «من حیث المجموع» حق دارند که بشود قول سوم بلکه این حق مال جامع است هرکدام اقدام کردند بر او منطبق است و قابل انطباق بر او است منتها یکی که اقدام کرد و خیارش را اعمال کرد دیگر زمینه برای دیگری باقی نمیماند خب این وجوه ممکن است فروض دیگر هم داشته باشد یا درباره غیر خیار فروض دیگر هم داشته باشند این وجوه چهارگانهای است که درباره «حق الخیار» گفته شد. مرحوم سید(رضوان الله علیه) (1) روی استیعابی که دارند مسئله «حق الشفعه» را, مسئله حق غصب را, مسئله حق قصاص را و امثال ذلک را مطرح کردهاند؛ فرمایش مرحوم سید این است که حق که واحد است گاهی این کثرت «ذی حق» همزمان با حق است, گاهی بعد پیدا میشود آنجا که همزمان با حق باشد مثل اینکه ده نفر شریکاند یک زمینی را خریدند خیاری «بشرط الخیار» یا یک حیوانی را خریدند که خیار حیوان دارد تا سه روز, این ده نفر یا دو نفر که در عقد واحد مشتری بودند این گوسفند را خریدند این بیع حیوان که دوتا خیار ندارد این یک خیار است, منتها «ذوالخیار» در طلیعه امر متعدد است. آنجا که ده نفر یک زمینی را میخرند به عقد خیاری یا یک حیوانی را میخرند که خود حیوان خیار دارد یا ده نفر یک طرفاند فروشنده زمین طرف دیگر است اینها خیار مجلس دارند و همان «فی المجلس» مُردند برخیها گفتند با مرگ یکی در مجلس این به ورثه نمیرسد برای اینکه اگر مجلس را ترک کند خیار ساقط میشود اینکه دنیا را ترک کرده چطور خیار ساقط نشود اینطور خیال کردند که خیار ساقط میشود. خب پس گاهی تعدد در زمان پیدایش خیار است مثل این مثالها مثال دیگر در «حق الشفعه» اگر ده نفر باهم شریک بودند در این زمین, خب این ده نفر که شریک یک آقا بودند در یک زمینی که با هم مالک بودند همهشان حق شفعه دارند اگر آن یکی که سهم خودش را به دیگری فروخت همه اینها حق دارند, حق شفعه است و متعدد اینها را به ارث نبردند که, این زمین هزارمتری پانصد مترش مال دیگری است پانصد مترش هم مال پنج نفر است, این پنج نفر که حق شفعه دارند این در طلیعه امر حق واحد است و «ذی حق» متعدد در مسئله ارث که فرض شد حق حدوثاً واحد است و «ذی حق» واحد دارد ولی بقائاً «ذی حق»ش متعددند. این بقائاً «ذی حق»ش متعددند چگونه ترسیم میشوند؟ در آنجا که حدوثاً متعددند یک راه دیگر دارد اینجا که بقائاً متعددند یک راه دیگر دارد. پس بنابراین ما برای اینکه مطلب را از مسئله فقهی به قاعده فقهی تبدیل بکنیم باید یک فضای بازتری را در نظر داشته باشیم که مسئله حق کشف، حق تولید، حق صنعت، حق تأسیس رصدخانه، حق تألیف همه این حقوق را شامل بشود. اگر فعلاً درباره خیار بحث میکنیم باید حواسمان جمع باشد که این میتواند از مسئله فقهی به قاعده فقهی عروج پیدا کند و اوج پیدا کند خب پس صورت مسئله مشخص شد, اقوال مسئله مشخص شد, حریم موضوع مشخص شد که خیار حق است یک، قابل انتقال به ورثه است دو، اگر واحد بود به ورّاث متعدد میرسد این سه، و این خیار که واحد «بالفعل» است و واحد «بالقوه» است چون واحد است و بسیط است تجزیهپذیر نیست لکن بهلحاظ متعلق تجزیهپذیر است. روی مبنای مرحوم شیخ و امثال شیخ که گفتند خیار حقی است متعلق به عین حالا یا «رد العین» یا «استرداد العوض» یا «مجموع الرد و الاسترداد» این بهلحاظ خود عین کثرتپذیر است یا بنابر مبنای مختار که خیار حقی است متعلق به عقد نه به عین ولی عقد تعلق گرفته به عین و آن عین با نصاب خاص و سهام مخصوص به ورثه میرسد هرکدام از این ورثه به اندازه خود از خیار سهم دارند درست است خیار ذاتاً واحد است و بسیط ولی بهلحاظ متعلق تقسیمپذیر است. خب در بین این اقوال چهارگانه قول دوم حق است؛ قول دوم این است که هرکدام به اندازه سهم خودشان ارث میبرند. چرا؟ برای اینکه خیار گفتیم «حقٌ قائمٌ بالغیر» اگر حقی است قائم به غیر تعیین محدوده و کیفیت ارثبری او را آن غیر حل میکند, چون این قائم به غیر است اگر قائم به غیر بود آن غیر کثیر «بالفعل» بود که سهامش مشخص است کثیر «بالقوه» بود سهامش با تقسیم مشخص میشود دیگر نمیشود گفت که همه با هم جمع بشوند یک حقی را اعمال بکنند یا هرکدام اقدام کرد کل حق را میبرد. قول چهارم و همچنین قول سوم وجهی ندارد, قول اول هم تام نیست, قول دوم تام است. حالا درباره هریک از این اقوال چهارگانه مبسوطاً ـ انشاءالله ـ فردا بحث خواهد شد.
1) (4) . حاشیة المکاسب(للیزدی), ج، ص142.
«والحمد لله رب العالمین»
تاکنون چند فصل از فصول کتاب بیع گذشت؛
فصل اول این بود که «البیع ما هو؟», «العقد ما هو؟», «عقد البیع ما هو؟» که شرایط عقد و موانع عقد اینها بازگو شد.
فصل دوم این بود که «العاقد من هو؟» که باید بالغ باشد مالک باشد یا مأذون «مِن قِبَل» مالک باشد, سفیه نباشد, مختار باشد که احکام بیع فضولی در فصل دوم ذکر شد.
فصل سوم این بود که «المعقود علیه ما هو؟» مبیع چه باید باشد؟ ثمن چه باید باشد؟ مشخص شد که باید حلال باشد, پاک باشد, دارای منفعت محلله عقلایی باشد, طلق باشد, خرید و فروش وقف جایز نیست, خرید و فروش رهن جایز نیست و مانند آن که فصل سوم عهدهدار بیان شرایط «معقود علیه» بود.
فصل چهارم این بود که خیار چیست؟ که اگر این عقد فاقد یکی از آن شرایط بود طرفین یا «احد الطرفین» خیار دارند, خیار چیست؟ بحث مبسوط خیارات در فصل چهارم گذشت.
فصل پنجم که الآن محل بحث است این است که احکام خیار چیست؟ در خلال این فصول قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) مطرح شد که یک قاعده فقهی بود نه مسئله فقهی, ارتباطی هم به کتاب بیع نداشت این به کتاب فقه و حقوق مربوط است با همه ابواب فقه میتواند رابطه داشته باشد, با همه ابواب حقوق میتواند رابطه داشته باشد, چون یک قاعده فقهی است. مبسوطاً درباره «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» بحث فرمودند که گذشت. از نظر نظم طبیعی فعلاً ما در فصل پنجمایم فصل پنجم این است که احکام خیار چیست؟
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
دو مسئله از مسائل فصل پنجم گذشت و آن این است که خیار گرچه حکم او را همراهی میکند ولی حکم نیست حق است این مسئله اول.
مسئله دوم این بود که «ذوالخیار» مقوّم این حق نیست بلکه مورد این حق است, چون مستحق مقوّم این حق نیست مورد این حق است قابل نقل و انتقال است یکی از موارد نقل و انتقال مسئله ارث است که اگر «ذوالخیار» رخت بربست ورّاث ارث میبرند. پس خیار حق است حکم نیست و «ذوالخیار» مورد حق است نه مقوّم حق و قابل نقل و انتقال است, لذا به ارث برده میشود. حالا رسیدیم به مسئله سوم.
مسئله سوم چند جهت داشت که جهت اولیش بحث شد و الآن این جهت اولی را اجمالاً باید بازگو کنیم تا به طور تفصیل وارد جهت ثانیه بشویم. جهت اولی این بود که اگر «ذوالخیار» که خودش یک نفر است یک وارث داشته باشد این هیچ محذوری نیست, این یک وارث به جای مورّث مینشیند و یا فسخ یا امضا به اختیار وارث است. اما اگر وارث متعدد بود و به جای مورّث نشست، مورّث یک خیار داشت یک، و بعد نمیتوانست تجزیه کند دو، الآن چند وارث به جای یک مورّث نشستهاند اینها همهشان خیار دارند؟ بعضی خیار دارند و بعضی ندارند؟ همهشان به نحو جمیع خیار دارند یا به نحو مجموع خیار دارند یا به نحو جامع خیار دارند؟ چطور است؟ «فیه وجوهٌ و اقوال» که وجه دوم یا قول دوم مختار بود و وجه سوم یا قول سوم مختار مرحوم شیخ انصاری بود. عصاره آن وجوه یا اقوال چهارگانه وجه اول این است که «جمیع بما انه جمیع»؛ یعنی کل «واحد واحد» ورثه خیار دارند اگر کسی زمینی را خرید و مغبون شد و خیار غبن داشت این خیار که به ورثه رسید کل واحد از این مثلاً چهار وارث یا پنج وارث همهشان خیار دارند که کل این معامله را فسخ کنند یا امضا کنند. پس خیار مال جمیع است, مورّث یک نفر بود وارث پنج نفر است پنجتا خیار دارد. قول دوم آن است که مورّث که یک نفر بود وارث که پنج نفرند پنج تا خیار دارند اما هر کدام نسبت به نصیب خودشان، نه نسبت به کل معامله, نسبت به سهم خودشان خیار دارند، نه نسبت به کل معامله. آنکه نصف میبرد حق دارد که نصف معامله را به هم بزند, آنکه سُدس میبرد حق دارد یک ششم معامله را به هم بزند و هکذا.
وجه سوم یا قول سوم این بود که مجموع خیار دارند نه جمیع؛ یعنی پنجتا وارث همه باید با هم جمع بشوند تصمیم بگیرند و اعمال بکنند نه تکتک بتواند کل معامله را به هم بزند این نیست یا به اندازه سهم خودش معامله را به هم بزند این هم نیست. قول چهارم این است که جامع خیار دارد نه جمیع و نه مجموع, جامع؛ یعنی اینکه وارث «بما انه وارث» هر کدام از این پنج نفر هم مصداق وارثند، هر کدام زودتر رفتند اقدام کردند و فسخ کردند معامله فسخ میشود. این ممکن است وجوه دیگری هم ترسیم و تصور بشود؛ ولی آنطوری که تا حدودی به ذهن فقها (رضوان الله علیه) آمد همین وجوه چهارگانه بود.
پرسش: چهارم به اول برمی گردد؟
پاسخ: نه این یک خیار است اولی ما جمیع است پنج نفر هم پنج خیار هست ولی این مال جامع است. در فرض اول تزاحم و تصادم حقوقی مطرح است یکی فسخ کرده یکی امضا کرده اینها تصادم دارند اما اینجا یک حق است هر کدام رفته این حق را اعمال کرده دیگر جا برای اعمال حق دیگری نیست, چون دیگر حقی نمیماند, جامع یعنی جامع, جمیع یعنی جمیع این جامع واحد است آن جامع کثیر است. بنابراین طبق این وجوه یاد شده باید مشخص کرد که کدام وجه اولی است و چرا؟ وجه ثانی انتخاب شد اما وجه اول را نمیشود پذیرفت؛ برای اینکه شما پنجتا خیار مستقل، پنجتا حق مستقل را از کجا میخواهید بیاورید؟ یک حق دیگر پنجتا حق نمیشود شما این کثرت را از کجا آوردید؟ یا باید عقد را پنجتا کنید که نمیشود یا «معقود علیه» را پنجتا کنید که نمیشود یا حق را پنجتا کنید که نمیشود؛ اما بنابر وجه دوم که نوبت سهم است خود شارع مقدس یک کاری کرده که این کار که اصل نیست یک کاری است به منزله اماره, یک واقعیتی را انجام داد این واقعیت یک لوازمی دارد مگر آنجایی که شارع تهدید کرده باشد مرزبندی کرده باشد اگر شارع مقدس آمده پنج نفر را به جای یک نفر نشاند این تنزیل معنادار است. قبلاً گذشت که در عقود و در معاملات، مال به جای مال مینشیند ولی در ارث، مالک به جای مالک مینشیند. اگر شارع مقدس آمده فرموده این پنج نفر به جای آن یک نفر بنشیند این معنادار است این را باید باز کرد. در آنجایی که ملک مال باشد نه حق, آن مال یا کثیر «بالقوه» است؛ مثل اینکه چندتا خانه خرید یا چندتا ظرف خرید, چندتا فرش خرید یا کثیر «بالقوه» است مثل اینکه هزار متر زمین خرید این هزار متر زمین قابل تقسیم به ده قسمت کمتر و بیشتر هست آنجا که دهتا فرش خرید کثیر «بالقوه» است, آنجا که هزار متر زمین خرید آنجا کثیر «بالفعل» است, آنجا که هزار متر خرید کثیر «بالقوه» است, این کثیر «بالقوه» یا کثیر «بالفعل» مال وارث متکثر خواهد بود «بلا محذورٍ». اما آنجا که حق واحد را به ارث گذاشت, این حق نه کثیر «بالفعل» است مثل دهتا فرش یا پنجتا فرش, نه کثیر «بالقوه» است مثل پانصد متر زمین یا هزار متر زمین، یک علاج فنی لازم است که ما بگوییم چگونه این پنجتا وارث به جای یک وارث نشسته در حالیکه حق مثل مال نیست، برای اینکه مال یا کثیر «بالفعل» است یا کثیر «بالقوه» میتواند جوابگوی ورّاث متکثر باشد اما حق که نه کثیر «بالقوه» است نه کثیر «بالفعل» چگونه میتواند پاسخگوی پنج «ذی حق» باشد این راه فنی لازم است. راه فنیاش این بود که شارع مقدس که آمد پنج نفر را به جای یک نفر نشاند بعد از اینکه روشن شد حق قابل ارث است یک، و بعد از اینکه روشن شد که «ذی حق» مقوّم نیست مورد حق است نه مقوّم حق این دو، حالا قبلاً مورد حق یکی بود الآن مورد حق پنجتا است. شارع مقدس که وارث را به جای مورّث نشانده این معنا دارد اگر پنج نفر را به جای یک نفر نشاند یعنی چه؟ یعنی این عقد واحد به پنج عقد منحل میشود آن «معقود علیه» واحد به پنج «معقود علیه» منحل میشود این حق واحد به پنج حق منحل میشود. اگر شخص خانهای را یا زمینی را به عقد واحد خرید و مغبون شد یا برای خود خیار شرط کرد این خیار که حق است به ورثه رسید, چون پنج نفر الآن «ذی حق»اند شارع فرمود این پنج نفر به جای یک نفر مینشیند این میشود پنجتا حق و چون حق واحد بود نه متعدد حتماً همین حق واحد باید پنجتا بشود؛ یعنی پنج جزء بشود و چون حق امر بسیط است تجزیهپذیر نیست حصهپذیر نیست به لحاظ عقد باید حصه بشود یا به لحاظ «معقود علیه» باید حصه بشود اینکه گفته میشود هر کدام به سهم خود حق دارند و خیار به اندازه سهم آنها است؛ یعنی آن کسی که نصف این زمین را میبرد حق دارد نصف این عقد را منحل کند؛ یعنی این عقد منحل شده به چند عقد, سهم او به نصف زمین است این میتواند معامله نصف زمین را یا قبول یا نکول فسخ را امضا کند؛ منتها اثرش این است که آن فروشندهای که «من علیه الخیار» بود از امروز به بعد خیار تبعض صفقه پیدا میکند برای اینکه او گفته من زمین را کلاً فروختم به شما به فلان مبلغ، حالا اگر نمیخواهید کلش را به من پس بدهید اگر راضی شد به تبعّض که محذوری ندارد اگر ناراضی بود خیار تبعض صفقه دارد.
پرسش: در وجه بطلان قول اول که فرمودید پنجتا عقد را از کجا پیدا میکنیم؟
پاسخ: بله الآن هم میگوییم پنجتا عقد نداریم اما این عقد به پنج قسم تقسیم میشود. خود حق پنج جزء ندارد یک، عقد هم پنج جزء ندارد دو، ولی «معقود علیه» پنج جزء دارد سه, به اعتبار «معقود علیه» عقد کثیر میشود, به اعتبار کثرت عقد، حق کثیر میشود. اگر کسی زمینی را خرید و مغبون شد و خیار غبن داشت, چون زمین قابل تجزیه است عقد قابل تجزیه میشود, چون عقد به لحاظ متعلق قابل تجزیه است حق هم قابل تجزیه میشود. اینکه شارع فرمود پنج نفر به جای یک نفر مینشینند؛ یعنی پنجتا حق دارند منتها هر کدام به اندازه سهم خودشان, آن کسی که نیمی از زمین را ارث میبرد حق ندارد درباره کل زمین تصمیم بگیرد, آن کسی که ثلث زمین را ارث میبرد حق ندارد درباره کل زمین تصمیم بگیرد. این روی تناسب حکم و موضوع است این یک کار عقلی محض نیست که انسان بگوید که شما بسیط را چگونه مرکب میکنید, واحد را چگونه کثیر میکنید, بسیط را چگونه تجزیه میکنید, بله اگر در بحثهای عقلی محض بود بسیط قابل تجزیه نبود, واحد قابل تکثیر نبود, واحد واحد است بسیط هم بسیط, اما وقتی بحث عرفی شد, با غرائز مردمی همراه شد, با ارتکازات مردمی همراه شد, تناسب حکم و موضوع هم حرفی برای گفتن دارد وقتی شما چنین مطلبی را به فضای عرف منتقل بکنید عرف میگوید که هر کدام از ورثه به اندازه خود حق دارد که سهم خودش را یا امضا کند یا فسخ کند. اینگونه از مسائل را شارع مقدس روی غرائز عقلا امضا کرده؛ اما نه معنایش این است که شارع مقدس دیده آنها هم حرف خوبی میزنند گفت من هم او را قبول دارم من هم همان را میخواهم بگویم اینطور نیست. معنای امضای غرائز عقلا این نیست که عقل در برابر شرع ـ معاذ الله ـ قرار بگیرد شارع بگوید که این عقلا هم این حرف را زدند حرف خوبی است من هم قبول دارم, خیر عقل در برابر شرع نیست عقل در برابر عقل است شارع خدا است حرف او مقابل ندارد.
خدا دوتا چراغ به بشر داد یکی از درون یکی از بیرون, بیرون را انبیا آوردند درون را خدای سبحان بر اساس فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (1) یا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ (2) خود خدا این چراغ را روشن کرده اگر کسی این فتیله را پایین نکشد وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها (3) نباشد این چراغ را خاموش نکند بعضی از چیزها را میفهمد آن وقت این شارع مقدس که امضا کرده میگوید «بارک الله» این را خوب فهمیدی نه اینکه چون شما گفتی من هم میگویم, معنای امضای بنای عقلا این نیست که عقلا یک حرفی دارند شارع مقدس ـ معاذ الله ـ دید آنها حرف خوبی دارند آن را امضا بکند شارع حرف عقلا را امضا نمیکند این نقل است که حرف عقل را امضا کند شارع دوتا چراغ دارد یکی به وسیله انبیا و اولیا و معصومین(علیهم السلام) به بشر می فهماند یکی هم به وسیله فطرت. آنجایی که به وسیله نقل دلیل عقلی امضا شد؛ یعنی نقل به عقل میگوید «بارک الله» اینجا را خوب فهمیدی همانطور که من میخواستم بگویم تو فهمیدی همان را من قبول دارم نه این است که عقل یک راه مستقلی دارد در برابر شرع شارع میگوید شما این راه را رفتی من هم این راه را قبول دارم اینطور نیست, معنای امضای بنای عقلا این نیست.
پرسش: ؟پاسخ: باید کشف بشود دیگر این کار فقیه است فقیه میخواهد بگوید که ما از ادله داخل و خارج, قرائن داخل و خارج میفهمیم که این برای جمیع نیست، تکثیر نشد بلکه تجزیه شد؛ یعنی حق واحد پنجتا حق نشد بلکه این حق واحد به پنج جزء تقسیم شد ما پنجتا حق را از کجا بیاوریم که هر کدام حق مستقل داشته باشند یا کل معامله را به هم بزنند اما میتوانیم بگوییم هر کدام در سهم خودش حق دارد این تناسب حکم و موضوع است وقتی به عقلا بگوییم یا خودش قبلاً به اینجا رسیده یا سر تکان میدهد میگوید بله این بهترین راه است این معنایش این است که غرائز عقلا را احیا کرده, امضا کرده و مانند آن. بنابراین محذور اولی که گفته شد این است که شما این کثرت را از کجا میآورید؟ میگوییم ما کثرتی نیاوردیم پنجتا حق پیدا نشد ما همان حق واحد را تجزیه کردیم تکثیر نکردیم پنجتا حق مستقل نیست یک حق و خیار غبن است که به پنج جزء تقسیم شده میگویید چگونه بسیط را تجزیه کردی؟ میگوییم روی تناسب حکم و موضوع اینکه حکم عقلی نیست که محال باشد؛ بلکه بسیط عقلی قابل تجزیه نیست اما بسیط اعتباری در جایی که خود غرائز عقلا با او هماهنگاند میشود این بسیط را تجزیه کرد و این اعتبار عقلائی را هم شارع مقدس امضا میکند هر کدام به اندازه سهم خودشان خیار دارند که یا قبول بکنند یا فسخ بکنند. پس اگر کسی گفت که منعی داریم میگوییم این منع یا باید عقلی باشد یا «لخصوصیة المقام» باشد یا روی شرط ضمنی. آنها که میگویند ما منع عقلی داریم میگویند چون بسیط است قابل تجزیه نیست ما هم میگوییم قبول داریم اما این بسیط عقلی تکوینی نیست این بسیط اعتباری است و در شرایط کنونی یک کثیر به جای واحد نشسته است قابل تجزیه است, این مانع اول و این هم جوابش. مانع دوم آن است که درست است که ممکن است ما بسیط را روی تناسب حکم و موضوع یا علل و عوامل دیگر تجزیه بکنیم اما در این مقام نمیشود این کار را کرد, چرا؟ برای اینکه این خیار یک حقی است بین دو طرف: یکی «من له الحق» یکی «من علیه الحق»، شما باشد حساب آن طرف را هم بکنید. خود «ذوالخیار» که مورّث هست وقتی حق داشت چگونه میتوانست حق داشته باشد؟ شما در حد ارث با لسان ارث قبلاً چکار کردید؟ گفتید که در فضای ارث ما دو طائفه از دلیل داریم: یکی اینکه مالک به جای مالک بنشیند؛ یعنی وارث به جای مورّث بنشیند. یکی اینکه حق هم به جای مال هست جزء ماترک هست این عنوان ماترک که در آیات هست یک، در روایات هست دو، متروک اعم از حق است و مال, شما در فضای آیات و ادله ارث بیش از این دو مطلب که نداشتید یکی اینکه وارث به جای مورّث مینشیند یکی اینکه حق هم مثل مال جزء متروکات است بیش از این که نداشتید. حالا وارث آمده به جای مورّث نشسته, خود مورث چقدر حق داشت؟ خود مورّث اگر مالی مال او بود این مال یا کثیر «بالفعل» بود یا کثیر «بالقوه» میتوانست تکثیر کند. اما اگر حق مال او بود او دارای حق بود مگر میتوانست تجزیه کند, این عاجز از تجزیه بود مگر کسی که مغبون شد میتواند بگوید که من نسبت به یک دوم یا یک سوم یا یک ششم خیار دارم نسبت به دیگری خیاری اعمال نمیکنم؟ اینطور نیست این نسبت به کل یا قبول یا نکول، دیگر نسبت به بعض حق نداشت.
تحصیص؛ یعنی حصهحصه کردن, تجزیه جزءجزء کردن، هیچکدام در اختیار مورّث نبود چیزی که در اختیار مورّث نبود حالا وارث آمده به جای مورّث نشسته چگونه این حق را پیدا میکند؟ چیزی را که خود مورّث حق نداشت مگر مورّث حق داشت که نسبت به یک سوم یا یک دوم اعمال خیار بکند؟ وارث هم همینطور است, این خصوصیت مقام است. مشکل اول که مسئله عقلی بود اینکه واحد قابل کثیر نیست, بسیط قابل تجزیه نیست که این محذور عقلی بود پاسخ داده شد. محذور دوم این استکه ما کاری نداریم به آن مطلب عقلی که واحد قابل تکثیر نیست و بسیط قابل تجزیه نیست ما میگوییم هر چه که مورّث داشت به وارث میرسد مورّث حق تبعیض نداشت نمیتوانست بگوید من نسبت به یک دوم یا یک سوم اعمال خیار میکنم وارث هم همینطور است. ما کاری نداریم که واحد را نمیشود تکثیر کرد بسیط را نمیشود تجزیه کرد میگوییم هر چه که مال مورّث بود به وارث میرسد مورّث یک همچنین حقی را نداشت عاجز بود وارث هم همچنین حقی ندارد اینها یا باید همهشان جمع بشوند یک خیار اعمال بکنند که مرحوم شیخ انصاری (1) میفرماید یا راه دیگری ارائه کنیم یا هر کدام اقدام کرده است نسبت به کل اقدام بکند که بشود جامع که قول چهارم است اما شما برای همه بخواهید حق درست کنید از کجا؟ خود مورّث یک همچنین حقی نداشت آنچه را که مورّث داشت به وارث میرسد این محذور دوم که محذور خصوصیت مقام است که غیر از آن محذور عقلی است. محذور عقلی این بود که واحد را نمیشود تکثیر کرد بسیط را نمیشود تجزیه کرد, محذور دوم این است که ما کاری نداریم به آن مطالب عقلی، خصوص این مقام هر چه مورّث داشت به وارث میرسد مورّث حق نداشت این کار را بکند وارث هم حق ندارد این کار را بکند. پاسخش این است که شما اصل مطلب را داشته باشید که مورّث حق خیار داشت اما اینکه شارع آمده فرموده پنج نفر به جای یک نفر مینشیند این را معنا کنید, اینکه عبارت لفظی نیست که شما این عربی را فارسی کنید یا فارسی را عربی کنید باید به لوازم فقهی و حقوقیاش هم ملتزم باشید. اینکه فرمود این پنج نفر به جای یک نفر مینشینند و زباندار است این تنزیل، فرمود بعضیها به اندازه او هستند یک دوم بعضیها به اندازه او هستند یک ششم بعضیها به اندازه او هستند یک سوم اینها را معنا کنید. اینکه آمد فرمود وارث به جای مورّث مینشیند مالک به جای مالک مینشیند یک چیز دیگر هم گفته. این زمین یا خانه ملک طلق شش دانگ مال این مورّث بود شارع آمده دوتا حرف زده فرمود این پنجتا وارث که به جای مورّث مینشیند این یکی به جای مورّث مینشیند به لحاظ یک دوم، آن یکی به جای مورّث مینشیند به لحاظ یک سوم، این حرفها را معنا کنید یعنی چه؟ این شارع دوتا حرف زد یا یک حرف زد؟ شارع فرمود مالک به جای مالک مینشیند همین یا فرمود این یکی که پسر است به جای مالک مینشیند در فلان مقدار، آن یکی که دختر است به جای مالک مینشیند در فلان مقدار آن را هم گفته یا نگفته؟ پس آن مال را, آن متعلق را تکثیر کرده این نیابت و قیام و تنزیل را هم تبیین کرده این دوتا را که کنار هم جمع بکنید معنایش این است که این حق به تبع عقد به عقودی متعدد میشود عقد واحد به تبع متعلق به عقودی متعدد میشود هر کدام از اینها حق دارند عقدی که متوجه به سهم خودشان است امضا کنند یا فسخ کنند.
1) (5) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص118.
پرسش: اگر این مشکل را حل کنیم مشکل دیگری پیش میآید که بایع در اینجا ضرر میکند.
پاسخ: بله بایع هم اشاره شد که خیار تبعض صفقه دارد این میتواند معامله را به هم بزند. در طلیعه امر فکر بایع هم شده که بایع میگوید من کل زمین را به شما فروختم شما که تبعیض کردید من کل معامله را فسخ میکنیم این خیار تبعض صفقه مال بایع است و خیاری که متبعض شده است به اندازه حصهها و سهام، مال ورثه است. بنابراین یک حرفی که هم عقل میپذیرد یا لااقل اگر عقل نتواند خودش این را کشف بکند انکار نمیکند هم نقل هم با او مساعد است. چون شما وقتی که پذیرفتید شارع مقدس فرمود مالک به جای مالک مینشیند, وارث به جای مورّث مینشیند یک، بعد سؤال کردید که آیا هر کدام به جای مورّث مینشینند در کل مال یا هر کدام به جای مورّث مینشینند در سهم خاص؟ میفرماید هر کدام به جای مورّث مینشینند در سهم خاص. این دوتا مطلب را که کنار هم ضمیمه بکنید معنایش این است که این خیار، تحصیص حصهحصه، تجزیه جزءجزء میشود به این معنا که در درجه اول عقد به چند عقد منحل میشود یک، به تبع «معقود علیه» این عقد متعدد میشود دو، این حق میشود حقوق این سه، هر کدام از ورثه نسبت به عقد متعلق به سهم خودشان خیار دارند.
پرسش:؟پاسخ: یک وقت است او اصلاً میگوید که من همین زمین را میخواهم خردخرد بفروشم حالا شما نصف را خریدید بسیارخب؛ یا دید با یک قیمت مناسبی فروخت الآن خریدار ندارد میگوید بسیارخب؛ اما اگر دید متضرر میشود خیار تبعض صفقه دارد.
پرسش: اعمال خیار را هم در بعضی وقتها نمی خواهد.
پاسخ: «من علیه الخیار» که حق ندارد بگوید شما اعمال بکن یا نکن «من له الخیار» زمام خیار به دست او است اگر او اعمال کرد و «من علیه الخیار» متضرر شد خیار تبعض صفقه دارد, میگوید من کل معامله را به هم میزنم زمین مرا بدهید من پول شما را به شما میدهم. بنابراین اگر ما خواستیم بین این وجوه و آرا جمع بکنیم مناسبترین وجه همین وجه دوم است؛ البته اشکال شرط ضمنی مانده که ـ به خواست خدا ـ خواهیم آورد. تاکنون به این بحث پایان داده شد که وجوهی در مسئله است یک، وجه دوم انتخاب شد دو، و دلیل انتخاب وجه دوم هم ذکر شد سه، سهتا اشکال متوجه دلیل ما بود که دوتا اشکالش بازگو شد و جواب داده شد چهار, اشکال سوم مانده آن اشکال اولی که جواب داده شد محذور عقلی بود, اشکال دوم محذور خصوصیت مقام بود که وارث به جای مورّث نشسته، مورّث حق تجزیه نداشت حق حصهحصه کردن نداشت وارث هم حق ندارد، این مشکل دوم بود که پاسخ داده شد, مشکل سوم همان شرط ضمنی است که شرط ضمنی معنایش این است که من که این معامله را کلاً میخرم به این شرط که دیگر جزءجزء نباشد بعضبعض نباشد آیا ببینیم این مشکل سوم میتواند جلوی این قول را بگیرد یا نه؟
«والحمد لله رب العالمین»
فصل پنجم از فصول مربوط به مباحث بیع درباره احکام خیار بود. همانطوری که قبلاً ملاحظه فرمودید:
فصل اول در کتاب بیع مربوط به حقیقت بیع بود و حقیقت عقد بیع بود که «العقد ما هو؟»
فصل دوم درباره متعاقدان بود که شرایط عاقد بودن چیست؟
فصل سوم درباره «معقود علیه» بود باید ملک باشد، منفعت محلله عقلایی داشته باشد و طلق باشد و وقف و رهن و امثال ذلک نباشد و مانند آن,
فصل چهارم مربوط به خیار بود که گذشت, فصل پنجم مربوط به احکام خیار است. قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) در اثنا به یک مناسبتی مطرح شد وگرنه آن مربوط به کتاب بیع نبود.
در فصل پنجم که مربوط به احکام خیار است تاکنون دو مسئله را گذراندند یکی اینکه خیار حکم است یا حق؟ روشن شد که حق است. مسئله دوم این است که آیا این حق قابل انتقال هست قابل ارث هست یا نه؟ روشن شد که آن «ذیحق» مقوّم نیست بلکه مورد حق است نه مقوّم, وقتی مستحق مقوّم نبود و مورد بود، بعد از مرگ او به ورثهاش منتقل میشود. مسئله سوم که هنوز به پایان نرسید این است که اگر کسی معاملهای کرد و خیاری برای او ثابت بود و مُرد این خیار که به عقد تعلق میگیرد خیار یک امر واحد است آیا در صورتی که بیش از یک وارث به جای مورّث بنشیند این خیار متعدد میشود یا نه؟ یک وقت است که کسی چیزی را خریده به بیع خیاری و بعد از مرگ او یک وارث دارد اینجا هیچ محذوری نیست که آن وارث واحد به جای این مورّث مینشیند یا فسخ میکند یا امضا؛ اما اگر چند وارث به جای آن مورّث نشستند چگونه این خیار واحد بین ورّاث توزیع میشود؟ که «فیه وجوهٌ و اقوال» یا «علی بعضها» اقوال. چهار وجه ذکر شده است؛ یکی اینکه اگر کسی خیار داشته باشد در یک معاملهای و بمیرد و وراث متعدد داشته باشد پنجتا وارث داشته باشد مثلاً خیار برای جمیع است؛ یعنی هر پنج نفر خیار دارند, این وجه اول بود. این وجه اول به دو قسم تقسیم میشود که وجه دوم زیرمجموعه همان وجه اول است. نظم طبیعی آن این است که اینکه در کتابهای فقهی ردیف کردند گفتند که چهار وجه است این سامانه علمی ندارد در تقسیم علمی باید به صورت منفصل حقیقیه بیان بشود و آن این است که این حق یا مال جمیع است یا نه؟ یعنی یا مال تکتک اینها است یا نه، اگر مال تکتک اینها است هر کدام از اینها بالاستقلال خیار دارند؛ یعنی پنج وارث هرکدام مثلاً نسبت به کل معامله مستقلاً خیار غبن دارند یا هر کدام از اینها خیار دارند نسبت به سهم خودشان اگر این مال به پنج قسم تقسیم بشود بعضیها یکششم میبرند، بعضیها یک چهارم میبرند، بعضی یکدوم میبرند، بعضی یکسوم به این سهام تقسیم میشود این حق هم برابر این سهام توزیع میشود؛ یعنی هر کسی به اندازه سهم خود ارث میبرد او میتواند نصف این معامله را فسخ کند یا ثلث این معامله را فسخ کند؛ منتها «من علیه الخیار» متضرر میشود خیار تبعّض صفقه پیدا میکند. پس وجه اول که این خیار مال جمیع باشد دو حالت دارد: یا کل واحدواحد خیار مستقل دارند نسبت به کل معامله، این وجه اول؛ یا کل واحدواحد خیار دارند نسبت به سهم خودشان این وجه دوم. خیار یا مال جمیع است یا نه, اگر مال جمیع نبود یا مال مجموع است یا نه. مال مجموع باشد به این صورت است که خیار واحد شخصی است همهشان باید جمع بشوند یا قبول یا نکول یا امضا یا فسخ که این قول سوم مورد قبول مرحوم شیخ انصاری و همفکرانشان(رضوان الله علیهم) است. پس اگر مال جمیع نبود یا مال مجموع است یا نه, مال مجموع باشد همین است که مرحوم شیخ (2) میفرماید پنج نفر باید جمع بشوند به اتفاق یا امضا کنند به فسخ. اگر مال جمیع نبود مال جامع است جامع یعنی عنوان وارث هر کسی اقدام کرد قبل از دیگری و آمد فسخ کرد معامله فسخ میشود و حق فسخ دارد. پس یا مال جمیع است یا مال مجموع است یا مال جامع آنچه که انتخاب شد در بین این وجوه چهارگانه این است که مال جمیع است «علی الوجه الثانی» نه «علی الوجه الاول»؛ یعنی کل واحدواحد از این ورثه خیار دارند هرکدام نسبت به سهم خودشان، به آنکه یک دوم این زمین میرسد خیار دارد که یک دوم این معامله را فسخ کند و هکذا و دلیل ثبوتش اقامه شد اشکالات متوجه بر او باید که منتفی بشود که بعضی از اشکالات بازگو شد بعضی از اشکالات باید که طرح بشود و جواب داده بشود.
مطلب مهم که اینجا باید در اثنا بهطور اجمال ذکر بشود این است که گاهی خود مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) از این مسئله فقهی به قاعده فقهی از باب تولید علم ترقی کردند کم نیست کارهای که مرحوم شیخ انصاری و امثال ایشان(رضوان الله علیه) میکردند که اول یک مسئله بود بعد این را باز کردند شده یک قاعده فقهیه.
در جریان بیع فضولی همینطور بود بیع فضولی از او یک قاعده تولید شد و سایر ابواب؛ اجاره فضولی، رهن فضولی، مضاربه فضولی، صلح فضولی و مانند آن که شده قاعده فضولی. در جریان حق هم همین کار را باید کرد گرچه آن روزها این رسم نبود این حقوق مطرح نبود ولی الآن که زمان و مکان در اجتهاد سهم تعیینکننده دارد الآن فرصت این کار است میتواند الآن یک رساله حقوق نوشت؛ یعنی این حقوقی که بشر پیدا میکند این وقتی مُرد اولاً خودش میتواند دِین را منتقل کند یا نه و بعد از مرگ او اگر وارثان متعدد بودند تکلیفش چیست؟ چون در خصوص مسئله «حق الخیار» که ما نص نداشتیم تا ما بگوییم که این منصوص است فقط داریم که خیار ثابت است آیا بعد از مرگ «ذوالخیار» به ورثه میرسد یا نه, این را فقها بررسی کردند که اگر خیار حکم باشد که به ورثه نمیرسد اگر حق باشد قابل انتقال هست در صورتی که مستحق مقوّم نباشد مورد حق باشد. این «حق الخیار» قابل توسعه هست؛ یعنی این حق. گاهی شما میبینید این مهندسان را با تلاش و کوشش تربیت میکنند که اینها زمینشناس باشند ببینند این خاک به درد چه کاری میخورد یا در درون این خاک, در درون این زمین چه معدنی هست یک کسی با تلاش و کوشش معدن نفت، معدن گاز، معدنهای دیگر را کشف میکند، یا معدن طلا یا معدن نقره یا معدن سرب را کشف میکند یا با رنجهای فراوان کشف میکند که این خاک به درد چه نوع صنعتی میخورد انواع و اقسام مهندسی زمینشناسی برای کشف این مواد وجود دارد این یک، انواع و اقسام کشف داروهای گیاهی و غیرگیاهی وجود دارد دو، داروهای گیاهی راه خاص خودش را دارد داروهای شیمیایی راه خاص خودش را دارد کسی که این داروی این بیماری را کشف کرده یا فهمیده که فلان گیاه عصارهاش برای درمان فلان درد مؤثر است این حق کشف مال خودش است این حق کشف, چون حق است امر مالی است یک، حدوثاً ممکن است از راه عقد اجاره یا عقد جعاله این حق را انسان مالک بشود دو؛ یعنی به یک عده مهندسین ماهانه حقوق بدهد بگوید شما بروید کشف بکنید ببینید که در زیرزمین چه معدنی هست یا این خاکها به درد چه میخورند یا این گیاهها برای درمان چه دردی خوب است این را از راه اجاره یا از راه جعاله وقتی یک عده را حقوق دادند این مال صاحب آن مال است؛ یعنی مال مستأجر است یا مال آن جاعل است که جعاله کرده دیگر مهندس حق ندارد؛ برای اینکه مهندس اجیر بود برای کشف فلان معدن و رفت پول گرفت و کشف کرد این مال صاحب آن است. یک وقت است که سخن از اجاره و جعاله و امثال ذلک نیست خود این شخص داروی یک بیماری را کشف کرده یا خصوصیت یک صنعتی را کشف کرده که چگونه مثلاً فلان اتومبیل را بسازند یا چگونه فلان وسیله را اختراع بکنند حق اکتشاف معدن، حق اکتشاف دارو، حق اکتشاف صنعت این انواع و اقسام حقوق، احکام نیستند حقوقاند یک، و امر مالیاند دو، قابل اجاره و جعالهاند سه، اگر اجاره و جعاله نبود حق طلق این شخص است چهار، بعد از مرگ به ورثهاش میرسد پنج. این یک قاعده فقهی خواهد بود و خیلی وسیعتر از بحثهای دیگر؛ هیچکدام از اینها هم نص ندارند اگر مسئله ارث خیار این همه بحثی که فقها روی آن کردند نص دارد؟ این امضای غرائز عقلا است و شارع مقدس در معرض و مسیر او بود و اینها را دید و ردع نکرده است. این نکته هم باز قبلاً گفته شد باید در ذهن ما باشد آنچه را که گفته میشود شارع مقدس امضا فرمود معنایش این نیست که شارع مقدس بگوید که حالا که شمای بشر از خودتان یک چیز داشتید فهمیدید من هم میدانم چون دیدم این حق با شما است امضا میکنم معنای امضای غرائز عقلا, ارتکازات عقلا, بنای عقلا این نیست که بشر یک چیزی را از خودش داشته باشد و شارع مقدس بفهمد که او مطلب صحیحی را یافته و گفت اینکه شما گفتی این صحیح است من هم همین را امضا میکنم بشر هیچ یعنی به نحو سالبه کلیه از خودش چیزی نداشت و ندارد هَلْ أَتی عَلَی اْلإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورًا (1) «الیوم» هم همینطور است.
1) (3) . سوره انسان, آیه1.
شارع مقدس دوتا چراغ دارد یک چراغ عقل و فطرت دارد که در درون بشر روشن کرده یک چراغ نقل دارد که به وسیله انبیا و اولیای الهی(علیهم السلام) بیان کرد. آن چراغی که بشر دارد چون معصوم نیست گاهی اشتباه میکند گاهی اشتباه نمیکند باید عرضه کند بر این چراغی که انبیا آوردند. اگر کسی دست به فطرتش نزد همان فطرت سلیم و سالم را داشت، انبیا میگویند آنچه که شما با آن چراغ الهی فهمیدید آن چراغ را خاموش نکردید بیراهه نرفتید فتیلهاش را پایین نکشیدی، درست دیدی آن هم درست است شارع مقدس او را در درون تو قرار داد ما هم همان را میگوییم این معنای امضای غرائز عقلا است این معنای امضای بنای عقلا است؛ نه اینکه بشر از خودش یک چیزی دارد به واقع میرسد و شارع هم همان را امضا میکند که شرع در مقابل عقل باشد بلکه نقل در مقابل عقل است و هر دو زیرمجموعه بیان شارعاند. شارع دو چراغ دارد: یکی با این روایات و ادله نقلی، یکی هم با آن دلیل عقلی که در درون این بشر کار گذاشته حالا این معنای امضای غرائز عقلا, امضای بنای عقلا و امثال ذلک است.
پرسش: این تعبیر حالت مسامحهایی دارد باید آن را اصلاح بکنیم.
پاسخ: ما داریم برای رفع این توهم میگوییم این در حقیقت چیز جدید از خود انسان نیست.
پرسش: بگوییم حکم فطرت و عقل است.
پاسخ: آنها که گفتند «کُلُّ ما حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ» (1) گوشهای از این راه تازه متوجه شدند وگرنه حکم عقل حکم شرع است نه «کُلُّ ما حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ». شارع دوطور حکم دارد: یکی چراغ درون یکی چراغ بیرون؛ منتها چراغ درون چون معصوم نیست باید عرضه بشود بر چراغ بیرون. میبینید اینکه میگویند فلان چیز بشری است, فلان چیز الهی است, یا فلان چیز فلسفه بشری است, فلان چیز فلسفه الهی است, مگر بشر از خودش چیزی دارد؟ بسیاری از ماها به این درد مبتلاییم که اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم. او هم همین را میگفت, میگفت من خودم زحمت کشیدیم یاد گرفتم اینکه میگویند مواظب زبانتان باشید, فکرتان باشید, اندیشهتان باشید, موحدانه زندگی کنید, بگویید «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْکَ» (2) گفتند در نمازها بگویید, بعد از نماز بگویید اینطور حرف زدن که من سی چهل سال زحمت کشیدم خودم به اینجا رسیدیم این همان اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است آن بیچاره هم غیر از این نمیگفت, میگفت من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم. اصرار کتاب و سنت این است ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ (3) این ذوات مقدس به ما فرمودند در نماز، غیر نماز در دعاها و تعقیبات بگویید اللهم «مَا بِنَا مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْکَ» تا دیگر گرفتار این گودال نشویم که بگوییم ما خودمان زحمت کشیدیم پیدا کردیم این یک دعوای ربوبیت است ما کجا پیدا کردیم چه کسی به ما دارد؟ ما همان هَلْ أَتی عَلَی اْلإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئًا مَذْکُورًا هستیم که بودیم بنابراین یک چراغی در درون انسان فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (4) خدا روشن کرده.
پرسش: پس «العَبْدُ یُدَبِّرُ و اللّهُ یُقَدِّرُ» (1) صحیح نیست؟
پاسخ: «یُدَبِّرُ» هم باذنه یدبر، نه «یُدَبِّرُ بِالاستِقلال» اینکه به ما گفتند شما در نماز در هر رکعتی که خواستید سر از سجده بردارید بایستید بگویید «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» (2) نه یعنی در نماز؛ یعنی تمام حرکات و سکنات ما به حول و قوه الهی است، نه که من در نماز «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» بگویم اینکه نشسته هم نماز میخواند هم همین حرف را میزند اینکه در صلاة قیام و قعودی ندارد این هم نشسته نماز میخواند یا آنکه به پشت خوابیده یا به پهلو خوابیده دارد نماز میخواند آن هم این ذکر برای او مستحب است, اینکه قیام و قعود نماز را که نمیگوید که؛ یعنی خدایا تمام حرکات ما به حول و قوّه تو است آن وقت ما چه داشتیم که الآن بگوییم این مال بشر است منتها چون اشتباه میکنیم باید عرضه کنیم بر فرمایش کسانی که اشتباه نمیکنند و آن معصومیناند این معنای امضای غرائز عقلا است. این یک مطلبی بود در وسط که قبلاً هم بازگو شد این هر روز باید ذکر بشود که ما یادمان نرود که در چه فضایی داریم زندگی میکنیم.
پرسش: حق کشف آن شخص مقوّم آن حق است.
پاسخ: نه مقوّم نیست علمش مقوّم آن علم است؛ اما این امر مالی است، این مال به ورثه میرسد, بله آن سواد و آن علم و امثال ذلک مال خود او است. در روایات دارد که خدای سبحان علم را نمیگیرد مگر «بِمَوْتِ الْعُلَمَاءِ» (3) وگرنه آن وقتی کشف کرد حق شد این مال است حق امر مالی است و چون مال است به ورثه میرسد. پس یا مال جمیع است, یا مال مجموع یا مال جامع؛ مال جمیع باشد دو وجه دارد یعنی کل واحدواحد بالاستقلال این حق را داشته باشند یا نه نسبت به تمام معامله؛ یا نه کل واحدواحد حق داشته باشد نسبت به سهم خودش این وجه دوم پذیرفته شد دلیل اثباتی و ثبوتیاش ذکر شد اشکالات سهگانهاش باید مطرح میشد دوتا اشکال ذکر شد برطرف شد اشکال سوم ماند.
اشکال اول این بود که شما چگونه واحد را تکثیر میکنید,
اشکال دوم این بود که خود آن مورّث حق تجزیه نداشت؛ مگر آن مورّث میتوانست بگوید که من این معامله را نسبت به یک سوم یا یک دوم یا یک چهارم فسخ کردم یک چنین فرضیهای در اختیار او نبود حالا که مورّث یک چنین حقی نداشت وارث هم حق ندارد این اشکال دوم بود, اشکال اول و دوم گفته شد و جواب داده شد اشکال سوم مانده است.
اشکال سوم این است که در اینگونه از موارد که خیار هست قسمت مهمش به آن شرط ضمنی برمیگردد. خیارهایی نظیر خیار مجلس، خیار حیوان، خیار تأخیر که اینها طبق نصوص است اینها هم برابر با امضای عقلا است البته در خیار مجلس اینچنین نیست که خیار امضای عقلا باشد شاید صبغه تعبدی هم دارد. اما در جریان خیارات دیگر معمولاً امضای بنای عقلا است. در این خیارات اصل شرط ضمنی هست معنایش این است که در ضمن معامله اینها شرط میکنند که این ثمن مساوی با این قیمت سوقیه باشد؛ یعنی کمفروشی نباشد گرانفروشی نباشد و امثال ذلک. معنای شرط ضمنی هم این است که من کل این ثمن را در برابر کل آن مثمن دادم «بلا تفکیکٍ» این معنای معامله است. وقتی کل ثمن در برابر مثمن قرار میگیرد؛ یعنی اینچنین نیست که من تبعیض را، تجزیه را روا داشته باشم نه من حق تبعیض و تجزیه دارم نه شما، این شرط ضمنی است با این شرط ضمنی معامله سامان پذیرفت و حال در این معامله آن بایع یا مشتری خیار پیدا کرد, چون مغبون شد وقتی که مرد، ورثه او باید که به جای او مینشینند یا کل معامله را فسخ بکنند یا کل معامله را امضا کنند. اینکه شما آمدید گفتید که این کثیر میشود هر کس به اندازه سهم خود این کار را میکند این برخلاف آن شرط ضمنی است. شرط ضمنی که طرفین دارند و تعهد ضمنی که سپردند این است که ما کل این مبیع را در قبال کل این ثمن قرار دادیم یا همهاش را قبول میکنیم یا همهاش را رد میکنیم اگر وارثان بیایند تجزیه کنند سهمبندی کنند تحصیص کنند؛ یعنی حصهحصه کنند، این برخلاف آن چیزی است که مورّث داشت. این نقد هم اشکال سوم هست این هم وارد نیست؛ برای اینکه یک همچنین تعهدی یک همچنین تملیکی را آن مورّث به طرف مقابل که «من علیه الخیار» است نسپرد. این معنایش این است که تا زندهام این مال برای من است این ثمن در برابر آن کالا, آن کالا در برابر این ثمن حالا معلوم شد من مغبونم تا این مورّث زنده است این خیار غبن هست، وقتی که مورّث رخت بربست پنج نفر وارث به جای او نشستند این معامله غبنی همان معامله غبنی دیگر است. این معامله غبنی از یک طرف، پنج نفر مالکاند از یک طرف، خود آن «من علیه الخیار» که فروشنده است آن فروشنده این زمین را گران فروخت و خیار غبن مستقر بود. خریدار قبل از اینکه فسخ بکند مُرد، این پنج نفر به جای او نشستند این پنج نفر الآن با یک معامله غبنی روبرو هستند یک چنین تعهدی را آن مورّث نسپرد که من چون یک نفرم در کل میتوانم تصرف بکنم بعد از مرگ من ورثه هم همینطور باشند و ورثه هم که به اذن او به جای او ننشستهاند وکیل او نیستند او مالکیتش با مرگ تمام شد. اینها یک مالکان جدیدیاند که شارع مقدس اینها را به جای آن مالک قبلی نشاند. وقتی شارع مقدس پنج نفر را به جای یک نفر نشانده؛ یعنی احکام پنج نفر باید بار بشود خود حق یک امر بسیطی است الآن حق تألیف هم همینطور است یک رساله یا کتاب به هر زبانی در هر فنی یک کسی نوشت این حق تألیف مال او است بعد از مرگ او پنج نفر ورثه به جای او نشستند هرکدام به اندازه سهم خودشان میبرند این حق تصرفی که به صورت سرقفلی ـ آن بخشهای مشروعش نه بخشهای نامشروع ـ آن بخشهای مشروعش یا حق است پنج نفر ورثه که به جای آن مورّث بنشینند تحصیص یعنی حصهحصه میشود تجزیه میشود. همه این حقوق تجاری از همین قبیل است حق تألیفها از این قبیل است, چون پنجتا مالک به جای یک مالک نشستند باید کثرت را پذیرفت خود حق نه کثیر «بالفعل» است نه کثیر «بالقوه» به لحاظ متعلَّق تکثیر میشود چه اینکه مال هم همینطور است. اگر یک تابلوی گرانقیمتی از مورّث به ورثه رسید این تابلو نه کثیر «بالفعل» است نه کثیر «بالقوه». کثیر «بالفعل» مثل اینکه پنج نفرند پنجتا فرش بود هر کدام یک فرش را میگیرند کثیر «بالقوه» اینکه این زمین پانصد متر بود هر کدام صدمترش را میگیرند. یا کثیر «بالفعل» است مثل پنجتا فرش یا کثیر «بالقوه» است مثل زمین پانصد متر؛ اما بعضی از اموالند که نه کثیر «بالفعل»اند نه کثیر «بالقوه» او را باید تبدیل کرد یک تابلو یا یک تنگ بلورین گرانقیمت، یک کالای عتیقهای این نه کثیر «بالفعل» است نه کثیر «بالقوه» نه پنجتا تابلو است نه این را میشود به پنج قسمت تقسیم کرد این را باید تبدیل کرد یعنی به لحاظ قیمتش به لحاظ بدلش این چقدر میارزد به لحاظ آن قیمت بین این پنج نفر توزیع کرد. پس خود مال هم گاهی نه کثیر «بالفعل» است نه کثیر «بالقوه»، به لحاظ بدل تکثیر میشود حق هم بشرح ایضاً [همچنین]؛ حق نه کثیر «بالفعل» است پنجتا حق نیست نه کثیر «بالقوه» است که مثلاً نصف و ثلث و ربع داشته باشد حق این خیار به عقد تعلق میگیرد عقد هم بیش از یک عقد نیست ولی «معقود علیه» که یک زمین پانصد متری است قابل تکثیر است, چون قابل تکثیر و تحصیص و تجزیه هست به لحاظ این متعلق، یک عقد میشود چند عقد, میشود عقود؛ وقتی یک عقد شده چند عقد، یک حق میشود چند حق، هر کدام به اندازه خودشان و سهم خودشان این را میبرند. کجا آن مورّث اصلی یک تعهدی به «من علیه الخیار» سپرده که بعد از مرگ من ورثه حصهحصه نکنند؟ یک چنین چیزی نیست.
مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) اول آمده وجه دوم را انتخاب کرد که همان مختار بود؛ یعنی جمیع خیار دارند هر کدام به سهم خودشان، نه اینکه جمیع خیار دارد در کل معامله که وجه اول بود؛ لکن در اثنا قولی که مرحوم شیخ پذیرفته او را تقویت میکند. بیان ذلک این است که میگویند ما قبول داریم که این پنج وارث به جای یک وارث نشسته است و قبول داریم که تحصیص؛ یعنی حصهحصه کردن تجزیه؛ یعنی جزءجزء کردن جا دارد؛ اما از یک شرط ضمنی نمیشود گذشت. خود مورّث تعهد سپرده است که یا کل معامله را قبول کند یا کل معامله را رد کند بعضی در کار نیست این پنج وارث که به جای یک وارث نشستهاند، سه صورت دارد دو صورتش را ما حرفی نداریم یک صورتش مشکل جدی دارد. آن صورتی که بعضی از اینها بخواهند حق خودشان را اسقاط بکنند بله میتوانند اسقاط کنند. صورت دوم اینکه بعضی از اینها با توافق و تراضی طرف مقابل بتواند به اندازه حصه خود فسخ کند این را هم ما قبول داریم این را شما قبول دارید این بازگشتاش به اقاله است نه اعمال خیار. شما وقتی رضایت طرف را شرط کردید؛ یعنی با رضایت طرف آمدید نصف را یا ثلث را قبول کردید، بازگشت آن به اقاله است این به استثنای منقطع شبیهتر است تا به استثنای متصل. به هر تقدیر میفرماید این دو صورت را ما قبول داریم؛ یعنی کل واحدواحد بخواهد حق خودش را اسقاط کند ممکن است کل واحدواحد بخواهد درباره سهم خودش تصمیم بگیرد با رضایت «من علیه الخیار» این را قبول داریم؛ اما کل واحدواحد بخواهد درباره کل تصمیم بگیرد چنین حقی ندارد مگر اینکه همهشان جمع بشوند که وحدت خیار محفوظ باشد این «ذوالخیار» میشود مجموع, خیار میشود واحد، این مجموع این پنج نفر که به جای یک نفر نشستهاند یک خیار دارند یک حق دارند باید اعمال بکنند. (1) این فرمایش ناتمام است، اصل مبنا را مرحوم آقای نائینی قبول کرده؛ یعنی اینکه کل واحدواحد خیار دارند فرمایش مرحوم شیخ را نپذیرفت در طلیعه امر؛ لکن به این دالان نهایی که رسیدند گوشه فرمایش مرحوم شیخ را درست میکند. حق این است که کل واحدواحد از اینها به جای مورّث نشستهاند و این حق گرچه خودش قابل تحصیص و تجزیه نیست ولی به لحاظ متعلَّق قابل تجزیه است؛ گرچه متعلقاش قابل تجزیه نیست به لحاظ متعلَّق متعلَّق قابل تجزیه است؛ برای اینکه حق به عقد تعلق میگیرد یک عقد چند عقد نیست؛ ولی عقد مال این زمین پانصد متری است که آن قابل تکثیر است یا مال این پنج تکه فرش است که کثیر «بالفعل» است چون «معقود علیه» کثیر است عقد میشود کثیر؛ چون عقد کثیر شد حق میشود کثیر، هرکدام از این حقوق را یکی از این ورّاث به عهده دارد. اما آن وجه اول که ما بگوییم «کل واحد بالاستقلال» تمام خیار را مالکاند این هم ثبوتاً مشکل دارد هم اثباتاً. ثبوتاً اگر منظورتان این است که یک حق بشود چند حق؛ وحدت و کثرت مقابل هماند یکی که چندتا نمیشود، یک حق واحد شخصی بشود پنجتا اینکه معقول نیست بگویید این حق کثیر میشود دلیل میخواهد. شما درباره کل معامله میخواهید بحث کنید اگر درباره سهم خودتان میخواهید بحث کنید غرائز عقلا همراهند اما قول اول و وجه اول این است که هرکدام بالاستقلال حق دارند کل معامله را به هم بزنند میگوییم اگر منظورتان این است که یک حقی که مورّث داشت همین حق واحد میشود پنج حق مستقل؛ یعنی واحد بما انه واحد بشود کثیر، اینکه معقول نیست اگر میگویید نه یک حق میشود پنج حق مستقل، میگوییم بله تکثیر راه دارد اما دلیلتان چیست؟ ما که میگوییم با غرائز عقلا همراه است برای اینکه ما میگوییم هرکدام به اندازه سهم خودشان حق دارند آن کسی که نصف این زمین را ارث میبرد میتواند درباره نصف این زمین تصمیم بگیرد. شما میگویید هر کدام میتوانند درباره کل این زمین تصمیم بگیرند این دلیلتان چیست؟ دلیل نقلی که نه ما داریم و نه شما، غرائز عقلا هم که با شما نیست. پس وجه اول که بگویید جمیع حق دارند, کل واحد حق دارند که درباره کل متاع تصمیم بگیرند اگر منظورتان این است که این حق واحد «بما انه» حق واحد با حفظ وحدت بشود کثیر، اینکه معقول نیست. اگر میگویید این حق واحد به عدد سهام ورثه میشود پنج حق، میگوییم این ممکن است ما هم میگوییم ولی دلیلتان چیست؟ ما نسبت به سهماممان میگوییم؛ ولی شما درباره کل «معقود علیه» میگویید که خیلیها در بخش وسیعی سهم ندارد.
1) (11) . منیة الطالب, ج2, ص158.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل پنجم از فصول کتاب بیع درباره احکام خیار بود تاکنون دو مسئله آن گذشت:
مسئله اول اینکه خیار حق است نه حکم،
مسئله دوم اینکه مورد خیار، مستحق خیار و «ذی الخیار» مقوّم این حق نیست بلکه مورد این حق است, چون مورد حق است نه مقوّم حق؛ لذا قابل انتقال است.
مسئله سومی که هنوز به پایان نرسید این است که اگر «ذوالخیار» مُرد، خیار به وارث او منتقل میشود. اگر وارث واحد بود مثل مورّث که مشکلی در بین نیست و اگر وارث متعدد بود و مورّث واحد، برای توزیع این خیار بین ورثه، چهار وجه یا قول ارائه شد که اگر یک نفر خیار داشت و مُرد و پنج وارث دارد این حق که به ورثه منتقل شد چگونه بین ورّاث توزیع میشود؟ چهار وجه ارائه شد؛ وجه اول آن بود که این خیار مال جمیع ورثه است؛ یعنی پنج وارث هرکدام خیار مستقل دارند. خود این وجه اول به دو وجه تقسیم میشود که حالا بعد خواهیم گفت. وجه دوم این بود که این خیار به مجموع ورثه میرسد نه به جمیع؛ یعنی همه اینها باید با هم جمع بشوند مشورت کنند یا فسخ کنند یا امضا. وجه سوم آن است که این خیار به جامع بین اینها منتقل میشود نه جمیع و نه مجموع, نه کل واحدواحد حق دارد اعمال بکند نه اینکه همه باید جمع بشوند؛ بلکه هر کدام زودتر اقدام کرد حق او نافذ است. پس یا مال جمیع است یا مال مجموع یا مال جامع؛ اگر مال جمیع بود دو وجه در آن هست اگر این پنج وارث هر کدام «بالاستقلال» خیار دارند؛ یا خیارشان متعلق به جمیع عقد است و جمیع «معقود علیه» یا هر کدام در سهم و نصیب خاص خودشان خیار مستقل دارند. پس وجه اول به دو وجه تقسیم شد؛ لذا در موقع شمارش وجوه چهار وجه ذکر شد و در بین این وجوه چهارگانه وجه دوم انتخاب شد؛ یعنی این خیار واحد به پنج خیار تقسیم میشود یک، و هرکدام در سهم و نصیب خودشان میتوانند آن عقد را فسخ کنند دو، نه اینکه هرکدام بتوانند کل عقد را نسبت به کل «معقود علیه» فسخ کنند. برای این مختار دو مقام بحث شد: مقام اول راههای اثبات آن و ادله اثبات آن, مقام دوم نقل شبهات و اشکالات و پاسخ آن اشکالات که هر دو مقام گذشت.
سه اشکال متوجه بود: یکی عقلی بود, یکی خصوصیت مقام بود, یکی شرط ضمنی. این اشکالات سهگانه هر کدام ذکر شد و رد شد. رسیدیم به یک توضیحی که بتواند این قول دوم را کاملاً تثبیت کند. مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) (1) همین قول دوم را پذیرفت؛ لکن در بعضی از مراحل متوجه فرمایش مرحوم شیخ شد و هم او را تقویت کرد که مجموع باید حضور داشته باشد که این ناتمام بود و فرمایش مرحوم آقای نائینی نقل شد و نقد شد. آنچه که میتواند به عنوان ابطال وجه اول و وجه سوم و وجه چهارم ذکر بشود این است؛ چون قول مختار در دو مقام بحث شد مقام اول اثبات آن بود, مقام دوم حل شبهات. اما حالا بیاییم قول اول و قول سوم و قول چهارم را رد کنیم.
قول اول این است که این خیار واحد به ورثه میرسد «بالاستقلال» نسبت به تمام عقد و نسبت به تمام «معقود علیه»؛ یعنی اگر پدر یک خیار داشت پنج وارث از او به یادگار ماند این ورثه پنجگانه هرکدام خیار مستقل دارند نسبت به تمام عقد و تمام «معقود علیه» این وجه اول؛ این وجه اول دوتا محذور دارد: یکی اینکه «علی فرضٍ» غیرمعقول است، یکی اینکه «علی فرضٍ آخر» دلیل بر اثبات نداریم. اما آن فرضی که غیرمعقول است اگر منظور این است که حق واحد «بما انه واحد» میشود کثیر, وحدت و کثرت مقابل هماند واحد «بما انه واحد» که کثیر نیست. یک وحدت عددی و کثیر عددی نخواهد بود اینها جزء متقابلاناند که شیء یا واحد است یا کثیر. اگر منظور آن است که حقی که پدر داشت همان حق واحد میشود پنجتا این معقول نیست. اگر منظور این است که ما دلیل داریم که همانطور که پدر حق داشت کل واحد از این ورثههای پنجگانه حق دارند این بله, این تکثیر یک امر است نه تکثر واحد, واحد متکثر نمیشود «واحد بما انه واحد»؛ ولی میشود با دلیل دیگری گفت پنجتا حق جعل شده است یا به منزله پنجتا حق است این قابل هست اما شما دلیل ندارید.
1) (1) . منیة الطالب, ج2, ص158.
ما در ارث بیش از دو طائفه دلیل نداریم: طائفه اولیٰ آن است که مالک را به جای مالک مینشاند, وارث را به جای مورّث مینشاند این یک، اینکه لسان ندارد. طائفه دوم آن است که «ماترک» را به ورثه منتقل میکند. «ماترک» یا کثیر «بالفعل» است؛ مثل اینکه این شخص پنجتا فرش خریده وارثان او هم پنجتا هستند پنجتا پسرند اینها ارث میبرند یا کثیر بالقوه است مثل پانصد متر زمین گرفته، پنجتا پسر دارد به هر کدام صدمتر میرسد یا کثیر است «لا بالقوه و لا بالفعل» بلکه کثیر «بالبدل» است مثل یک تابلویی را خریده و این تابلو را نه کثیر «بالفعل» است چندتا تابلو نیست، نه کثیر بالقوه است که میشود این را تقسیم کرد و تجزیه کرد بلکه این کثیر «بالبدل» است؛ یعنی این را قیمت میگذارند قیمتش کثیر است و بین ورثه تقسیم میکنند. دلیل این طائفه دوم ارث که میگوید «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (1) این چون اطلاق دارد حق را هم به منزله مال میداند. هرطوری که مال بین ورثه تقسیم میشود حق هم تقسیم میشود. تمام مال که به یک نفر نمیرسد، تمام مال هم که قابل نیست به پنج نفر برسد هر کدام سهم خاص خودشان را دارند حق هم مثل مال است. شما در مال چه میگویید؟ حرف جمیع نمیزنید؟ حرف مجموع نمیزنید؟ حرف جامع نمیزنید؟ آن بخش دوم جمیع را میگویید, میگویید همه ورثه حق دارند «کلٌ علی سهمه»، در مال این را میگویید، حق را هم همین را بگویید. چطور در مال شما نمیگویید که تمام این مال به این زید میرسد تمام مال به عمرو میرسد؟ این معقول نیست که واحد بشود عین کثیر, حق هم مثل مال است، حق تألیف باشد، حق اکتشاف این دارو باشد، حق اکتشاف صنعت باشد، حق اکتشاف یک معدن باشد. حالا اینها سفر فضایی کردند رفتند در یک کرهای یک جایی را کشف کردند به نام خودشان ثبت کردند این حق مسلم و حق مشروع آنها است یا کسی رفته کره ماه یک چیزی را کشف کرده یک پرچم کشور خودش را زده این حقش مشروع و عقلی و قانونی او است اینگونه از حقوق قابل ارث است چه آسمان چه زمین. بنابراین حق از آن جهت که صبغه مالی دارد قابل ارث است, چون حکم که نیست لکن مثل مال است هر حرفی که شما درباره مال میزنید درباره حق هم میزنید و در فضای ارث هم که بیش از دو طائفه دلیل نیست.
1) (2) . ر.ک: کافی, ج7, ص168. «من مات و ترک مالاً فلورثته».
پرسش: مال از آنجایی که متعلق به ماده است بنابراین بین اشخاص تقسیم میشود ولی وقتی بعضی از حقوق هست که حالت مجرد دارند.
پاسخ: حق هم به متعلق دارد دیگر خود حق «بما انه حق» نه کثیر «بالفعل» است نه کثیر «بالقوه».
پرسش: مثلاً مطلب علمی را که کشف کرده مطلب مجردی است.
پاسخ: آن علم را که با خودش میبرد آن علم را که نمیگذارد آن مکشوفش در فضای عرف قابل خرید و فروش است با این وضع این شخص میتواند داروی فلان بیماری را بسازد؛ حالا که یاد داد خودش کشف کرد خیلیها یاد گرفتند آیا آنها حق دارند بسازند؟ نه، حق ندارند این با تلاش و کوشش کشف کرده که خاک فلان کوه برای فلان معدن آماده است، دیگران هم میتوانند آنجا وسایل نقلیه ببرند و آن را تبدیل بکنند؟ حق ندارند؛ برای اینکه او زحمت کشیده کشف کرده. نعم، اگر «بالاجاره او الجعاله» این مهندسین اول پول گرفتند تا بروند یک چیزی را کشف بکنند این حق طلق آن مستأجر است و آن جاعل اما اگر خودش رفته کشف کرده حق طلق او است میتواند به دیگری بفروشد, میتواند به دیگری هبه کند همه این حقوق اینطور است.
پرسش: اگر شخص دارویی را کشف کرد آیا تمام ورثه میتوانند به طور مستقل...؟
پاسخ: حالا میشود همین که هر کدام از این ورثه برابر سهم خودشان مالکند، بعضیها یک دوم، بعضیها یک چهارم، بعضی یک ششم, بعضی یک هشتم، اینطور است.
پرسش: هرکدامشان به طور مستقل میتوانند تولید کنند و بفروشند.
پاسخ: مستقل دیگران هم سهم دارند اگر کسی پنجتا وارث دارد این حق به پنج نفر رسیده, نعم هر کدام از اینها برابر سهم خودشان یا خودشان «بالمباشره» یا «بالتسبیب» این را تولید میکنند.
غرض این است که ما در فضای ارث بیش از دو طائفه دلیل که نداریم یک طائفه میگوید که وارث به جای مورّث مینشیند یک طائفه هم میگوید که «ماترک» میت به ورثه میرسد «ماترک» هم چون اطلاق داشت اعم از حق بود و مال, مال گاهی کثیر «بالفعل» است گاهی کثیر «بالقوه» است گاهی کثیر «بالبدل» حق هم کثیر «بالمتعلق» است یک عقد به چند عقد منحل میشود یک، و سبب انحلال عقد به عقود همان آن «معقود علیه» است آن «معقود علیه» که زمین هست یا خانه است چون قابل تجزیه هست آن متعلق به پنج جزء تقسیم میشود, عقد واحد میشود پنج عقد, حق واحد به تبع متعلق میشود پنج حق.
نظم طبیعی بحث این است که یا جمیع حق دارد یا مجموع یا جامع، اگر جمیع حق داشته باشد یا کل واحد در کل معامله حق دارد یا کل واحد به اندازه سهم خودشان حق دارند. آن قول مختار این بود که کل واحد به اندازه سهم خودش حق دارد, قهراً این حق خیار به تبع عقد متعدد میشود, عقد به تبع «معقود علیه» متعدد میشود, «معقود علیه» پنج جزء تقسیم میشود, عقد واحد به پنج عقد تبدیل میشود, حق واحد به پنج حق تبدیل میشود «کلٌ علی سهمه». اما آن وجه اول که به نحو استقلال باشد «علی فرضٍ» غیر معقول است و «علی فرضٍ آخر» دلیلی برای اثبات نداریم. «علی فرض»ی که غیرمعقول است؛ یعنی این حق واحد «بما انه واحد» بشود پنجتا این شدنی نیست؛ بگوییم نه یک حق به وسیله حکم شرعی میشود پنجتا این امکان دارد ولی شما دلیلی ندارید. آنچه که تناسب حکم و موضوع آن را به همراه دارد, با غرائز و ارتکازات عقلا همراه است این است که حق واحد به حقوقی تجزیه میشود «تبعاً للمتعلق»؛ برای اینکه ما در ارث همین دو طائفه را داریم، حق هم مثل مال است همانطور که در مال شما قائل به حصهحصه هستید و میگویید هر وارثی مستقل است در حصه خودش، اینجا هم باید بگویید هر وارثی در حق خیار نسبت به حصه خودش مستقل است. ما اصلاً استقلال را معنا کنیم تا معلوم بشود که وحدت با کثرت جمع نمیشود. استقلال مجموعه دوتا عقد است: یک عقد ایجابی یک عقد سلبی. اگر گفتند زید در این خانه مستقل است, یعنی چه؟ یعنی تمام تصرفاتی که میخواهد انجام بدهد آزاد است نه مشروط به شرط است, نه ممنوع به مانع, نه باید از کسی اجازه بگیرد, نه اگر کسی جلویش را گرفت حق دارد این میشود مستقل. اگر گفتید این فرش مال زید است «بالاستقلال»، عقد ایجابی این استقلال این است که زید در تمام تصرفاتش «نافذ الکلمه» است، نه مشروط است که از دیگری اذن بگیرد، نه دیگری میتواند جلوی کار او را بگیرد این عقد ایجابی. عقد سلبی این است که دیگری به هیچ وجه حق دخالت ندارد این معنی استقلال است اگر دیگری هم حق دخالت داشته باشد که مستقل نیست. پس استقلال مجموعه دوتا عقد است: یک عقد ایجابی یک عقد سلبی، عقد ایجابی نفوذ «تمام الکلمه» این زید است عقد سلبی، عدم دخالت غیر «بوجهٍ من الوجوه» این معنی استقلال؛ حالا شما بگویید حق واحدی را که مورّث داشت مرد به پنجتا ورثه برسد «کلٌ بالاستقلال»، این یعنی چه؟ یعنی زید که یکی از ورّاث پنجگانه است بخواهد کل معامله را فسخ بکند، نه مشروط به شرط است نه ممنوع به مانع و هیچکدام از ورثه هم حق دخالت ندارند؛ این با حق داشتن آنها سازگار نیست، معنای استقلال این است که دیگری حق دخالت ندارد با اینکه دیگری در اینجا یقیناً حق دخالت دارد. پس وجه اول به هیچ وجه راهی برای تصحیح او نیست, وجه دوم که پذیرفته شد, وجه سوم که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) انتخاب کرده است این هم ناتمام است؛ برای اینکه شما به چه دلیل آمدید بین حق و مال فرق گذاشتید؟ مگر در مال میگویید مجموع ورثه باید جمع بشوند تا در آن مال دخالت کنند؟ این مال به سهام ورثه تقسیم میشود حق هم «بمنزلة المال» است. سرّ اینکه این حرف از مرحوم شیخ در آن روزها شاید مورد قبول بود برای اینکه مسئله حقوق کاملاً مطرح نبود خیلیها حتی سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) حق تألیف قائل نبود، خیلی از این مسائل مطرح نبود. برابر اینکه اگر کسی علمی را پیدا کرده است علم را کتمان بکند به دیگری نگوید «أَلْجَمَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِلِجَامٍ مِنَ النَّار» (1) این بله سرجایش محفوظ است, چون اگر چیزی را بلد باشد و به جامعه نگوید دهان را اینجا ببندد باز نکند در جهنم دهانهای از آتش در دهانش میزنند، این حق است آدم یک چیزی را فهمید باید به جامعه بگوید دیگر, این کار علمی است این کار فرهنگی است اما این دست به اقتصاد بزند محصول علم او را تلاش هدر بدهد این را که دیگر دین نگفته که این یاد بگیرد بله آن آقا یاد میگیرد؛ اما شروع میکند بخواهد بسازد تولید بکند مال این آقا است. مسئله تعلیم واجب است اگر کسی چیزی را یاد گرفت و نافع بود و به جامعه منتقل نکرد «أَلْجَمَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِلِجَامٍ مِنَ النَّار» این دین یعنی علم است. میگوید امروز که تو دهانت را بستی، فردا دهانه آتش در جهنم داری, یعنی تعلیم واجب است همانطور که تعلم واجب است. این بیان نورانی را مرحوم کلینی از وجود مبارک حضرت نقل میکند که اگر ذات اقدس الهی در قرآن و ائمه(علیهم السلام) فرمودند که طلب علم فریضه است قبل از اینکه به جاهل بگویند «طَلَبُ الْعِلْمِ» (2) فریضه است به علما میگویند تعلیم علم واجب است «لأن الحجة قبل الجهل» این استدلال حضرت است. اینچنین نیست که اول به جاهل بگویند تعلّم واجب است بعد به علما بگویند تعلیم بدهید یک، دو اینچنین نیست که در عرض هم به جاهل بگویند برو یاد بگیر به علما بگویند برو یاد بده، سه. اول به علما میگویند برو یاد بده، آماده باش، بعد به جاهل میگویند بروید یاد بگیرید «تَعَلَّمَ الْعِلْمَ» (3) «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ» این استدلال حضرت است در آن حدیث مرحوم کلینی نقل کرد «لِأَنَّ الْعِلْمَ کَانَ قَبْلَ الْجَهْلِ» (4) و فرمود ذات اقدس الهی حجت را بر جهال تمام نکرد مگر بعد از آنکه حجت را بر علما تمام کرده است این راه علمی است, در این جهت محذوری نیست. این حق نیست این حکم است این «حق الله» است این وظیفه است؛ اما بخواهد صبغه اقتصادی پیدا کند زحمت او را که حالا این را یاد گرفته او برود از آن کسب درآمد بکند این مشروع نیست.
غرض این است که مسئله فرهنگ غیر از مسئله اقتصاد است آن واجب است یاد بدهد و اما کارگشایی و تولید و مسائل مالیآن مال کسی است که مدتها زحمت کشید. بنابراین قول سوم که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) پذیرفته این هم صبغه علمی ندارد مگر شما در مال میگویید همه باید جمع بشوند و در آن مال شریک باشند یا میگویید تقسیم میشود؟
پرسش: اگر فروشنده چند نفر باشند... .
پاسخ: بله اگر فروشنده چند نفر باشند از همان اول یک خیار است مال چند نفر, قبلاً در طلیعه بحث ترسیم شد که گاهی حق واحد است و بعد متعدد میشود، گاهی در آغاز پیدایش متعدد است آنجا که حق واحد باشد بعد تعدد عارضش بشود نظیر همین محل بحث که «ذوالخیار» بیش از یک حق ندارد بعد وقتی که مُرد و پنجتا وارث داشت این به پنج حق تجزیه میشود به عدد سهام آنها. یک وقت از اول حق متعدد است مثل اینکه یک شرکتی دارند پنج نفر شریکاند این پنج نفر رفتند یک زمینی را خریدند مغبون شدند هر پنجتا خیار دارند حق متعدد است. یا بنا بر اینکه در خیار مجلس هم برای وکیل هم برای موکل هر دو خیار داشته باشند بنا بر اینکه بیّع بر وکیل هم صادق باشد نظیر وکلای مفوّض و فرض هم باشد که موکل هم در مجلس نشسته است «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) هم مال وکیل است هم مال موکل، اینها دوتا حق دارند هم وکیل حق دارد هم موکل حق دارد؛ گاهی ولیین هستند گاهی وصیین هستند آنجا حق در آغاز پیدایش متعدد است. به هر تقدیر مقام ما جایی است که حق اول واحد بود بعد تجزیه شد کثیر شد. این قول سوم بود که راه تسبیبی ندارد.
1) (7) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
وجه چهارم این است که حق مال جامع است؛ یعنی چون نمیتوانستند ترسیم کنند که یک حق بشود چند حق، گفتند به اینکه حق برای عنوان وارث است هرکدام جلو افتاد اقدام کرد از دیگری ساقط است؛ این هم وجهی ندارد. شما حق را مثل مال بدانید مگر درباره مال چنین فتوا میدهید که هر که جلوتر رفت گرفت مال او است یا میگویید مال به اندازه ورثه تقسیم میشود، این حق هم به تبع «معقود علیه» به عدد سهام آنها تقسیم میشود اینطور است.
در مسئله خیار, حق کشف، حق صنعت، کشف دارو، کشف معدن، کشف عصاره گیاهی، و کشف بعضی از مناطق در کرات دیگر اینها نص خاص نداریم؛ اما در مسئله حق قصاص، مسئله حق غصب آنجا مورد فتوا است بعضی از نصوص هست و مورد تعرّض هست. حق قصاص ارثی نیست، نه اینکه مقتول یک حقی داشته باشد به ورثه برسد از همان اول مال ورثه است مال ولی دم است؛ زیرا این شخص تا نمرد که حق قصاص مطرح نیست وقتی مُرد قصاص هست آن وقتی که او مرده است مالک نیست. حق قصاص مستقیماً برای خود ورثه است حالا وارث یا یک نفرند یا چند نفر اگر چند نفر بودند، حق در همان طلیعه امر کثیر است «حق القذف» هم همینطور است. اگر به مادر کسی که مُرده است به پدر کسی که مُرده است قذف بکنند این ورثه ارث میبرند از همان اول به این ورثه میرسد «حق القذف». حالا در «حق القصاص» آنجا این مرحله مطرح است که دیگر قول دوم که ما اینجا پذیرفتیم آنجا جا ندارد؛ برای اینکه این قتل تجزیهپذیر و تحصیصپذیر و اینها نیست مگر اینکه تبدیل بشود به دیه, چون قتل عمد که قصاص دارد دیه ندارد مستحضرید دیه برای قتل خطئی است و مال قتل شبیه عمد، دیه مال قتل عمد نیست. آن مقداری که مشخص کردند که به عنوان دیه است که در شرع مشخص شد یا مال قتل خطا است یا مال شبه عمد، عمد فقط دم است؛ یعنی اعدام است اگر یک وقت اولیای قاتل یا خود قاتل خواستند خونبها بدهند دیگر دیه نیست؛ گاهی ممکن است ده برابر دیه گاهی ممکن است کمتر گاهی ممکن است بیشتر مال بگیرند و رضایت بدهند و صرفنظر بکنند دیه مربوط به قتل خطا و شبه عمد است, قتل عمد حکمش فقط قصاص است. اگر کسی خواست رضایت ولی دم را ـ چون مَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطانًا ـ (1) تأمین بکند و اعدام نشود گاهی ممکن است او عفو کند گاهی ممکن است تخفیف بدهد گاهی ممکن است به اندازه دیه متعارف بگیرد گاهی ممکن است دهبرابر بگیرد این حق مسلم او است, در قصاص حکم این است. در آنجا که گفتند همه اینها مستقلند استقلال را آنجا معنا کردند گفتند اگر کسی قصد اعدام کرد حق او است؛ ولی اگر کسی عفو کرد معنایش این نیست که دیگری حق ندارد دیگری ممکن است که سهم خودش را طلب بکند حالا چون نمیتواند اعدام بکند تبدیل میکند به دیه «علی ما یرضاه»؛ چنین چیزی مشابه این در «حق القذف» هست در «حق القصاص» هست. این حرفها را در مسئله بیع کمتر تعرض کردند فقط مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (2) اینها تعرض کردند وگرنه اگر باز میشد مسئله حقوق البته به عنوان استیناس و کسب یک فضای ذهنی، نه به عنوان قیاس, اگر ما یک نص خاص آنجا داشتیم هرگز نمیشد حکم قذف را، هرگز نمیشد حکم قصاص را درباره حق کشف صنعت یا کشف دارو یا حق خیار اجرا کرد مگر اینکه از آن نصوص یک ضابطه کلی استنباط بشود. به هر تقدیر الآن ورثه به جای مورّث نشستهاند و حق هم به جای مال نشست هر تصمیمی که شما درباره مال میگیرید درباره حق هم بگیرید؛ چون این یک مالی است ضعیف، حق اضافه بین طرفین نیست که مرحوم آخوند (3) فرمود و بعضی از مشایخ ما(رضوان الله علیهم اجمعین) رضایت دادند؛ بلکه حق مضاف است نه اضافه, حق نظیر ملکیتی که بین مالک و مملوک باشد نیست, حق خودش چیزی است مضاف به «ذیحق» بین حق و بین مستحق اضافه برقرار است نه اینکه حق یک اضافهای باشد بین مستحق و متعلَّق حق که مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) فرمودند. حق یک امر اعتباری است این حق تألیف را میفروشند یک چیزی که قبل از اسلام بود بعد از اسلام هست بعد از اسلام هم در بین مسلمین هست هم در بین غیرمسلمین هست معلوم میشود جزء غرائز است. این نکته اصولی هم نباید از یادمان برود که در بحث قبل هم اشاره شد که اگر گفته شد این بنای عقلا است و شارع امضا کرده این معنایش این نیست که عقلا یک چیزی را فهمیدند «من عند انفسهم»؛ آن وقت شارع آمده دیده نه آنها یک حرف خوبی زدند امضا کرده, این نیست. شارع مقدس دوتا چراغ به جوامع بشری داد: یکی در درون بشر روشن کرد به نام فطرت و عقل، یکی در بیرون به عنوان وحی و رسالت؛ منتها این وحی و رسالت مصون و معصوماند، آن عقل خطاپذیر است. اگر چیزی را بشر با آن چراغ درونی فهمید؛ یعنی با لسان شریعت فهمید, چون احتمال خطا هست باید عرضه کند بر آن چراغ بیرونی. اینکه میفرمایند شارع مقدس امضا کرده است؛ نظیر امضای عقد فضولی نیست که عقلا یک کار فضولی کردند شارع مقدس امضا کرده باشد از آن قبیل نیست، فضولی در کار نیست، امضای شارع نظیر اجازه مالک نیست؛ امضای شارع؛ یعنی همان مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (4) است؛ یعنی اینجا را درست فهمیدی همین, نه اینکه حق نداشتی این کار را بکنی حالا من اجازه میدهم این بشود تمام که عقد فضولی بشود. اینکه میگویند بنای عقلا باید به امضای شریعت برسد؛ یعنی شارع مقدس باید بفرماید که بله اینجا حق با شما است و اینجا درست فهمیدی.
پرسش: در بعضی از فرمایشاتتان عقل را هم معصوم میدانید.
پاسخ: برهان را معصوم میدانیم نه عقل را, دلیل بله معصوم است, طریق معصوم است آن رونده گاهی اشتباه میکند گاهی درست میرود برهان معصوم است.
پرسش: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ». (1)
پاسخ: اگر عقل باشد بله؛ اما اگر انسان خیال بکند که عقل است, این عاقل این شخصی که این عقل را دارد، گاهی با وهم و خیال آمیخته میشود گاهی با شهوت و غضب آمیخته میشود.
پرسش: این انسان عاقل هست.
عاقل هست اما وهم و خیال هم دارد شهوت و غضب هم دارد. اگر این چیزی را که این انسان فهمید با آن ترازوی وحی بسنجیم ببینیم که درست درآمد کشف میکنیم که حق است یک ترازوی معصوم میخواهد و آن ترازوی معصوم، فعل معصوم, قول معصوم و امثال ذلک است. غرض آن است که اینکه در اصول میگویند تا بنای عقلا تا امضای شارع نشود نظیر عقد فضولی نیست که تا مالک امضا نکند این نافذ نباشد از آن قبیل نیست؛ بلکه از این قبیل است که این را عقل فهمید بعد میبرند با آن ترازو میسنجند میبینند درست است.
پرسش: چطور عقل و فطرت دو حجت الهی هستند که خطاپذیرند؟
پاسخ: نقل هم همینطور است, مگر نقل حجت نیست؟ فرمود: «یونسبنعبدالرحمان ثقةٌ» (2) گاهی نقل اشتباه میکند.
پرسش: در طول تاریخ ممکن است اشتباه پیش آید اما این حاضر و در نزد ماست.
پاسخ: اگر عقل باشد بله؛ اما در بخش اندیشه، وهم هم حاضر پیش ما است, خیال هم حاضر پیش ما است, در بخش انگیزه، شهوت هم حاضر پیش ما است غضب هم حاضر پیش ما است، اینها که عقل محض نیستند. تا شما میبینید یک مطلبی را برهانی کنید وهم میدانداری میکند خیال میدانداری میکند در بخش اندیشه, شهوت و غضب میدانداری میکند در بخش اراده و نیت و اخلاص در بخش انگیزه, اگر کسی اینها را بگذارد کنار عقل محض باشد بله عقل محض را ذات اقدس الهی حجت قرار داد برهان معصوم است, راه معصوم است این رونده است که گاهی اشتباه میکند. بنابراین اینکه میگویند باید امضا بشود این باید در اصول مشخص بشود که از قبیل امضا و اجازه عقد فضولی نیست که تا او امضا نکند این لرزان باشد. حالا کسی حواسش نبود که تطبیق بکند با نقل، ولی واقعاً مطابق بود این در قیامت مأجور است؛ منتها اگر حواسش بود باید عرضه بکند ببیند که نقل هم او را امضا کرده یا امضا نکرده, او بالأخره به حق رسیده. غرض این است که یکی اینکه مال بشر باشد یکی مال شارع باشد نیست هر دو مال شارع است. متأسفانه سند این حدیث نقل نشده این حدیثی که مرحوم طُریحی (رضوان الله علیه) در باب عقل در مجمعبالبحرین از وجود مبارک حضرت امیر نقل کرد قال علی(علیه السلام): «الْعَقْلُ شَرْعٌ مِنْ دَاخِلٍ، وَ الشَّرْعُ عَقْلٌ مِنْ خَارِجٍ» (1) این از غرر بیانات حضرت است. اگر برهان باشد حجت شرعی است، نه این است که بشر یک چیزهایی را میفهمد شارع یک چیزهایی را میفهمد تا به دنبال «کُلُّ ما حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ» (2) برویم که اصل و فرع ندارد آنچه را که عقل میفهمد حکم شرع است عقل در مقابل نقل است منتها ما برای اینکه ببینیم که این عقل درست فهمید یا نه, چون در بعضی از موارد اشتباه میکند باید برسیم به زبان معصومین که آن اشتباه را نمیکنند همین, نه اینکه از سنخ عقد فضولی باشد یک، نه اینکه بشر یک چیزی را فهمیده پیش خودش و شارع هم گفته ، تو که پیش خودت یک چیزی فهمیدی، من هم او را قبول دارم از آن قبیل نیست. بشر همان است که أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیِّ یُمْنی (3) بشر را میخواهید آن است. اما فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (4) را میخواهید که کار خدا است فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها (5) بخواهید که کار خدا است. خود بشر را بخواهید بشر همان است که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «قیامه» مشخص کرد آنکه داده خدا است بله آن هم که خدا داد است, این هم در برابر نقل است.
بنابراین قول چهارم که جامع باشد وجهی ندارد, قول سوم که مجموع باشد وجهی ندارد, اول «وجهی الوجه الاول» هم وجهی ندارد ثانی «وجهی الاول» وجه دارد که کل واحد حق دارد «کلٌ علی سهمه».
«والحمد لله رب العالمین»
پنجمین فصل از فصول کتاب بیع مربوط به احکام خیار بود. دو مسئله تاکنون گذشت و اولی این بود که خیار حق است نه حکم، دوم این بود که مستحق خیار مورد حق است نه مقوّم حق؛ چون مورد حق است نه مقوم حق حق ارث برده میشود. بعضی از حقوقاند که متقوّم به ذیحقاند، اگر کسی در صف جماعت زودتر از دیگران رفته جا گرفته یا در مسجد جا گرفته این «حق السبق» اینطور نیست که به وارثان او منتقل بشود بعضی از حقوقاند که متقوّم به خود آن مستحقاند نظیر «حق الحضانه»ای که مال مادر هست و مانند آن, این دیگر قابل نقل و انتقال نیست. بعضی از حقوقاند که مستحق مورد حق است؛ لذا قابل نقل و انتقال است و در مسئله دوم روشن شد که خیار حقی است که «ذی حق» مورد این حق است نه مقوّم این حق؛ لذا به ارث برده میشود. مسئله سومی که هنوز به پایان نرسید این است که اگر «ذوالخیار» مُرد و وارث او یک نفر بود محذوری نیست یک حق است به یک وارث میرسد وارث به جای مورّث مینشیند و حق هم به منزله مال است و جزء متروکات شخص است و به ارث میرسد ولی اگر وارث متعدد بود و حق یکی، اینجا چگونه این حق واحد بین ورّاث توضیع میشود؟ که «فیه وجوهٌ اربعه» و نظم صناعی آن هم این بود که اگر پنج وارث بود این حق به همهشان میرسد یا به مجموع میرسد یا به جامع اگر به جمیع رسید کل واحدواحد حق دارند اگر به مجموع رسید «مجموع من حیث المجموع» باید این حق را اعمال کند و «ذی حق»اند، اگر به جامع رسید «بای واحدٍ منهما» که پیش از دیگران اقدام بکند حق در اختیار او است. وجه اول به دو قسم تقسیم شد، آنکه به جمیع برسد؛ یعنی همه اینها حق داشته باشند یا همه اینها درباره تمام این عقد و تمام «معقود علیه» حق دارند که فسخ کنند یا هر کدام از اینها «بالاستقلال» نسبت به نصیب خودش حق دارد. روشن شد که آن وجه اول از این دو وجه، نه معقول است یک، نه قابل اثبات است دو، نه عرف او را میپذیرد سه. معقول نیست؛ یعنی یک واحد با حفظ وحدت بشود کثیر این معقول نیست اگر بگوییم تکثیر بعداً پیدا شده کثرت پیدا شده این دلیل میخواهد ما دلیلی نداریم که یک حق بشود چند حق. اما در وجه دوم همین این وجه به جمیع برگردد؛ یعنی کل واحد از ورثه استحقاق خیار داشته باشند برابر سهم خودشان این مطابق با عرف و غرائز عقلا هم خواهد بود, عقل امتناع ندارد, عرف میپذیرد و شرع هم که رد نکرده است. خیار حقی است متعلق به عقد، عقد تابع «معقود علیه» است «معقود علیه» چون یا کثیر «بالفعل» است یا کثیر «بالقوه» قابل تکثیر است و حق به وسیله «معقود علیه» تکثیر میشود؛ لذا به چند نفر میرسد کثرت «معقود علیه» هم به اندازه سهام ورثه است اگر پنج وارثاند هر کدام سهم خاص خودشان را دارند این به پنج سهم تقسیم میشود, عقد به تبع این میشود چند عقد, حق به تبع این میشود چند حق, استقلال محفوظ است؛ منتها در سهم خودشان. تا اینجا در بحثهای قبل داشتیم و محذوری نبود. اما برای تأیید این مطلب و رفع نقضی که متوجه این هست باید مطلب را بازتر کرد. نقضی که در اینجا هست این است که شما گفتید که عقد واحد بیش از یک حق نمیپذیرد؛ ـ یعنی بیش از یک حق مستقل ـ چطور نمیپذیرد؟ شما گفتید که بیش از یک حق مستقل به عقد واحد تعلق نمیگیرد؛ درحالی که در خیار مجلس طرفین حق دارند, عقد یکی است, ولی حق دوتا است و هر دو هم «بالاستقلال» حق دارند این «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) میگوید در خیار مجلس هم بایع حق دارد و هم مشتری حق دارد؛ عقد یکی است, این معامله یکی است ولی دوتا حق است و «بالاستقلال» نه مشتری میتواند در کار بایع دخالت کند، نه بایع میتواند در کار مشتری دخالت کند. پس تعلق میگیرد, این یک مورد. مورد دیگر اینکه در مسئله خیاری که خیار شرط، نه خیار تخلف شرط، آنجا که «شرط الخیار» است گاهی ممکن است برای دو نفر یا پنج نفر خیار جعل بکنند؛ یعنی کالای مهمی را, زمینی را کسی دارد میخرد, چون خیلی مهم است میگویند که من به این پنج کارشناس این حق را دادم برای اینها خیار جعل کردیم که هر کدام از اینها مستقلاً فکر کنند و نظر بدهند خب «جعل الخیار لاکثر من واحد» معنایش همین است. عقد واحد است, معامله واحد است ولی پنج خیار «بالاستقلال» برای پنج کارشناس جعل شده؛ حالا همه این پنج کارشناس گاهی ممکن است از طرف خریدار باشد گاهی ممکن است از طرف فروشنده باشد گاهی ممکن است «بالتلفیق». پس میشود حق واحد را به چند نفر داد, چون بیش از یک عقد که نیست, بیش از یک خیار شرط که نیست؛ اگر حق واحد به چند نفر «بالاستقلال» تعلق بگیرد پس وجه اول از این دو وجهی که در طلیعه امر ذکر شد که خیار مال جمیع باشد این هم درست است؛ یعنی ممکن است پنج وارث هر کدام «بالاستقلال» خیار داشته باشند این موارد را که داریم این دو مورد.
1) (1) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
پرسش: ... گفتید گرچه زن از مال ارث نبرد ولی از خیار ارث میبرد و این تبعیت میکند.
پاسخ: گفتیم یا خود عین «بالفعل» کثیر است یا «بالقوه» کثیر است و تبدیل میشود به بدل آنجا که به بدل تبدیل میشود همین است. زن اگر از عرصه ارثه نبرد از اعیان ارث میبرد و حتی اگر از اعیان هم ارث نبرد قیمت او را ارث میبرد.
بنابراین این مال است قابل تکثیر است اینچنین نیست که کلاً محروم باشد این دو مورد. مورد دیگر این است که اگر کسی خیار داشت؛ ولی مجنون شد ولیّ دارد پدر دارد و جد، اگر کسی معاملهای کرد و مغبون شد و خیار مستقر شد و بعد از استقرار خیار مجنون شد ولیّ او حق دارد جد او حق دارد، ولیّ و جد متعددند چطور شما در آنجا نمیگویید که به یکیشان میرسد یا از نظر سهم آنجا که سهمی در کار نیست آنها که ارث نمیبرند این هنوز زنده است آنجا میگویید دوتا حق است یکی در اختیار پدر هست یکی در اختیار جد؛ پس میشود حق واحد یا ابتدائاً تکثیر بشود یا بقائاً تکثیر بشود. ابتدائاً در جریان «جعل الخیار لاکثر من واحد» آنجا است و مورد دیگری که بازگو شد بقائاً تکثیر بشود؛ نظیر حق جد و حق والد نسبت به خیار فرزندی که مجنون شد، این جنون طاری شد وقتی جنون طاری بشود آنها ارث نمیبرند آنها چون ولیّ هستند و ولایت دارند خیار میشود متعدد. پس «جعل الخیار لاکثر من واحد» یک خیار است به نحو استقلال به چند نفر میرسد. این عصاره نقضی که این در مسئله هست.
پاسخ این نقض این است که اولاً ما استقلال را معنا کنیم یک، و بعد بگوییم اینگونه از موارد آنجا که حدوث است در ابتداء چند حق جعل شده است، نه اینکه یک حق به چند نفر رسیده است از همان اول چند حق جعل شد این دو، آنجایی که در مقام بقا است رأساً از بحث بیرون است؛ برای اینکه اگر کسی معاملهای کرد و مغبون شد و خیار غبن دارد و بعد جنون طاری شد ولیّ او خیار ندارد که خیار به ولیّ برسد خیار مال همین شخص خریداری است که مجنون شده ولیّ او حق اعمال این خیار را دارد؛ پس این سهتا مطلب باید کاملاً از هم جدا بشود که آنجا که ولیّ و جد حق دارند آیا خیار دارند؟ یا خیاری که مال «مولّیٰ علیه» اینها است اینها دارند اعمال میکنند و آنجایی که حق متعدد است مثل بایع و مشتری در خیار مجلس آیا حق واحد است مال چند نفر یا چند حق است؟ آنجا که «جعل الخیار لاکثر من واحد» آیا حق واحد است که به چند نفر میرسد یا چند حق؟ اگر این موارد را تحلیل کردیم معلوم میشود هیچکدام از اینها نقض مسئله نیست.
بیان ذلک این است که محور بحث ما این بود کسی کالایی را خرید و مغبون شد و مثلاً خیار غبن دارد این یک حق است چه بگوییم حق مضاف است و چه بگوییم حق اضافه است چه فرمایش مرحوم آخوند را بعضی از مشایخ ما(رضوان الله علیهم) میگفتند حق اضافه است بین مستحق و متعلَّق یا نه حق خودش مضاف است؛ مثل ملک که بین حق و بین مستحق یک اضافه ملکی و اعتباری برقرار میشود «کما هو الحق» به هر تقدیر حق چه اضافه باشد چه مضاف، این گاهی مستقل است گاهی غیر مستقل، و استقلال هم دوتا عقد را به همراه خود داشت که در بحث قبل گذشت اگر گفتیم این حق برای این شخص «بالاستقلال» هست؛ یعنی این شخصی که «ذیحق» است میتواند تصرف بکند و تصرف او نه مشروط به یک شرط است یک، نه ممنوع به یک مانع است دو، نه کسی باید اجازه بدهد تا او تصرف بکند, نه کسی اگر منع کرد جلوی تصرف او را میتواند بگیرد.
بنابراین امر و نهی دیگری, اذن و کراهت دیگری به هیچ نحو دخیل نیست.
معنای استقلال در عقد ایجابی این است که اگر گفتیم زید در این عقد مستقل است؛ یعنی تمام کار او با اراده او انجام میگیرد، نه مشروط به اذن دیگری است و نه اگر دیگری نهی کرد او موظف است صرفنظر کند. اگر کاری مشروط به شیء خارج نبود یک، ممنوع به نهی دیگری نبود دو، این میشود استقلال, این میشود عقد ایجابی استقلال. عقد سلبی این است که دیگری به هیچوجه حق ندارد در حوزه حق او دخالت کند «لا کلاً و لا جزئاً» نه دیگری حق دارد در تمام محور حق او دخالت کند, نه در نصف و ثلث و بعض های دیگر, این معنی استقلال است. اگر گفتیم این خانه مستقلاً برای زید است استقلال به این دوتا عقد تحلیل میشود: یک عقد ایجابی یک عقد سلبی؛ عقد ایجابی این است که این شخص تنها عامل دخالت در این خانه اراده او است نه متمم میخواهد که مشروط باشد به شرط دیگری نه ممنوع به مانع است که اگر دیگری منع کرد او نتواند این معنای عقد ایجابی است.
پرسش: عنوان عقد ایجابی یا سلبی مسامحة ... .
پاسخ: نه این عقد؛ یعنی صبغه؛ یعنی جهت، عقد ایجابی و عقد سلبی؛ یعنی جهت ایجابی دارد و جهت سلبی دارد این نظیر عقود معاملی نیست و عقد سلبی آن هم این است که دیگری به هیچ وجه دخالت ندارد نه در کل نه در بعض, این معنی استقلال است. این استقلال شخصی که خیار داشت و مُرد، عقلاً ممکن نیست که چنین چیزی که حق واحد است به پنجتا ورثه برسد این میشود کثرت یک امر واحد, این ممکن نیست. اگر بگوییم شارع مقدس گفته است که این حق با حفظ وحدت کثیر نخواهد شد این تکثیر میشود یک حق میشود پنج حق به پنج نفر میرسد؛ بله این ممکن است ولی دلیل نداریم ما. پس حق واحد «بالاستقلال» به پنج نفر برسد این ممکن نیست، یک حق بشود پنج حق و به پنج نفر برسد؛ یعنی شارع یک چنین حقوقی را جعل بکند، این ممکن است ولی ما دلیل نداریم. پس معنای استقلال مشخص شد, در مسئله مال همین طور است. حالا برسیم به سراغ این مواردی که شما نقض کردید؛ مثلاً در جریان «حق التحجیر»، «حق التحجیر»، یک کسی رفته یک جای مباحی را حیازت کرده دور این یک منطقه هزار متری را مثلاً سنگچین کرده پرچین کرده این با نی بسته، یا با چوب بسته، یا با سنگ دیوارکشی کرده تحجیر کرده با حجاره بیابان، دورش را چیده این «حق التحجیر»؛ چون محدوده مال او است «بالاولویة» این یک حق است و اگر مُرد به ورثه میرسد, اما ورثه هر کدام نسبت به سهم خودشان مستقلاند، نه اینکه این «حق التحجیر» با حفظ وحدت بشود پنج حق و هر کدام «بالاستقلال» تمام این زمین را به عنوان «حق التحجیر» بتوانند تصرف بکنند؛ برای اینکه هر کدام برابر سهم خودشان میتوانند تصرف بکنند. اما موارد نقضی که شما ذکر کردید هیچ ارتباطی با محل بحث ندارد, چرا؟ برای اینکه آن مواردی که نقض کردید یا حدوثاً حقوق کثیرند یا بقائاً حق نیستند.
بیان ذلک این است که در مسئله خیار مجلس اینچنین نیست که یک حق به بایع و مشتری برسد, دوتا حق است «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» عنوان بیّع، هم بر بایع صادق است هم بر مشتری «المشتری بیّعٌ فله الخیار, البایع بیّعٌ فله الخیار» اگر برای دو نفر حق است، نه برای اینکه یک حق است و به دو نفر میرسد؛ بلکه دوتا حق است هرکدام «بالاستقلال» حق دارند. «بالاستقلال» حق دارند؛ یعنی بایع اگر بخواهد قبول یا نکول داشته باشد دیگری حق دخالت ندارد، مشتری اگر بخواهد فسخ یا امضا بکند بایع جلوگیری نمیتواند بکند. نعم، هر کدام زودتر از دیگری حق خودشان را اعمال کردند معامله را فسخ کردند دیگر مورد نمیماند برای حق دیگری؛ مثل اینکه سیل آمده و محدوده را برد دیگر «حق التحجیر» نمیماند، نه اینکه حق هست و دیگری جلویش را گرفته حق که قائم «بالذات» نیست متعلق به یک شیء است آن شیء که از بین برود حق هم از بین میرود.
در مسئله خیار مجلس از همان اول حق متعدد است، نه اینکه حق واحد به چند نفر رسیده و هکذا در نقض دوم, نقض کردید آنجایی که برای چند کارشناس حق جعل بکند آنجا هم همینطور است یک حق نیست، در طلیعه امر چند حق برای چند کارشناس قرار داده شده، نه اینکه یک حق برای چند کارشناس قرار داده باشند؛ نعم عقد واحد است, «معقود علیه» واحد است, یک زمین است, یک بیع است, یک ایجاب است, یک قبول هست ولی در این ایجاب و قبول چند حق جعل شده است نه یک حق جعل شده برای چند کارشناس. یک وقت است میگویند که این پنج کارشناس باید بنشینند نظر بدهند بالاتفاق به یک نتیجه برسند اگر بالاتفاق به یک نتیجه رسیدند میتوانند فسخ بکنند اینجا حق واحد است مال مجموع, اما اگر برای پنج کارشناس حق جعل کردند این پنج حق است، نه اینکه یک حق باشد به پنج نفر رسیده باشد تا شما بگویید شبیه مسئله ارث است که مورّث که یک حق داشت و مُرد به پنج وارث میرسد؛ نظیر اینکه برای عقد واحد خیار را برای پنج کارشناس جعل میکند خیلی فرق دارند آنجا پنج حق جعل میکنند از همان اول کثیر است «الکثیر للکثیر».
پرسش: خودش که اول یک حق بیشتر نداشت.
پاسخ: اول حق داشت جعل کند، نه اول یک خیار داشت, طرفین؛ یعنی بایع و مشتری بر اساس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) حق «جعل الحق» دارند یا یکی یا دهتا, نه اینکه یک حق داشت. بر اساس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ»، چه بایع چه مشتری میتوانند خیار برای کارشناس یا کارشناسان جعل کنند یا یکی یا دهتا.
پرسش: خود شخص که یک حق بیشتر ندارد.
پاسخ: حق جعل دارد نه حق خیار داشته باشد. خیار اگر داشته دارد که یک خیار است گاهی هم ممکن است خیارات متعدد باشد که «کما سیظهر» اما «جعل الخیار» این شرط است حالا یا یک خیار جعل بکنند یا دهتا خیار, این چه اینکه برای خود او هم ممکن است چندتا خیار باشد. یک حیوانی را خریده مغبون شده و در مجلس هم هست و شرط خیار هم کرده، این چهارتا خیار برای او هست گوسفندی را خریده بیش از آن مقداری که باید بخرد پول داد؛ یعنی مغبون شد، الآن چهارتا خیار «بالفعل» برای این شخص هست؛ خیار مجلس هست به استناد «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» خیار حیوان هست برای اینکه «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ», خیار غبن هست برای اینکه مغبون شده, خیار شرط هست چون شرط خیار کردند چهارتا خیار «بالاستقلال» برای یک نفر در عقد واحد هست، هیچکدام از اینها نقض نیست برای آن مسئلهای که گذشت و در پیش داریم. آن مسئلهای که در پیش داریم این است که مورّث یک حق داشت و چون مُرد پنجتا وارث دارد ممکن نیست این پنج وارث «بالاستقلال» جای او را پر کنند که همهشان «بالاستقلال» خیار داشته باشد که استقلالی که هم عقد ایجابیاش مشخص شد هم عقد سلبیاش نعم پنج نفر هر کدام در سهم خودشان خیار مستقل دارند؛ یعنی آن کسی که نصف میبرد حق دارد که درباره نصف این معامله دخالت کند و هکذا آن ثلث و آن ربع, خمس و مانند آن. پس در این دو موردی که نقض شد هیچکدام با مقام ما مرتبط نبود؛ برای اینکه در آن طلیعه امر «الکثیر للکثیر» بود پنج حق بود برای پنج کارشناس، نه اینکه یک حق باشد برای پنج کارشناس «بنحو الاستقلال» تا شما بگویید پس میشود یک حق را به پنج نفر «بالاستقلال» داد؛ پس «الجمیع»؛ یعنی وجه اول جمیع حق است, چون مثلاً پدر که مورّث بود و مُرد یک خیار داشت به پنج وارث میرسد «بالاستقلال» این از آن قبیل نیست پس آنجا که «جعل الخیار لاکثر من واحد» است که جعل ابتدائی است و مانند آن یا جعل نباشد؛ نظیر اینکه «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ» یا خیارهای متعدد، اینها در درجه اول هنگام حدوث خیار متعدد است. میماند مسئله جد و ولیّ؛ در جریان جد و ولیّ رأساً از بحث بیرون خواهد بود, چرا؟ برای اینکه اگر کسی کالایی را خریده و مغبون شده و خیار غبن دارد بعد جنون عارض شده ولیّ او حق دارد این خیاری که مال «مولّی علیه» او است اعمال کند اینکه به ارث نبرد, چون که هنوز نمرده. این خیار مستقل ندارد, نه جد خیار دارد، نه أب خیار دارد, آنها ولیّ هستند در اعمال حق خیاری که مال این مجنون است آن اصلاً رأساً از بحث ما بیرون است.
1) (2) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
پرسش: در مسئله ارث فرمودید وارث به جای مورّث مینشیند مثل همینجا میشود.
پاسخ: وارث به جای مورّث مینشیند؛ چون ادله ارث دو طائفه بود: یکی اینکه وارث به جای مورّث مینشیند یک، یکی اینکه ارتباط ملکی بین آن مورّث و آن ملک قطع میشود این ملک میشود متروک, میشود رها؛ شارع میفرماید که «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (1) رابطه مورّث با مال بالکل قطع میشود, رابطه ملک با وارث برقرار میشود چون فارق آن بود که «ما ترکه المیت فهو لوارثه» این «ماترک» و «متروک» بر آن مال صادق است و بر حق صادق است، طبق طائفه دوم نصوص باب ارث این کلاً به وارث میرسد. «ما ترکه المیت» یک حق بود الآن به پنج نفر میرسد اگر «ما ترکه المیت» یک حق بود به پنج نفر میرسد ما باید بدانیم چگونه واحد کثیر خواهد شد. بنابراین کثرت واحد اگر «بالاستقلال» باشد معقول نیست و اگر به نحو حصه و تجزیه باشد کاملاً معقول است؛ برخلاف عقل نیست یک، فضای عرف هم میپذیرد دو، نمونههایی هم دارد چه در «حق التحجیر» چه در حقوق دیگر این نمونهها فراوان است.
«والحمد لله رب العالمین»
بعد از اینکه روشن شد خیار حق است نه حکم، و روشن شد که مستحق خیار مورد خیار است نه مقوّم خیار و روشن شد که چون مستحق مورد خیار است نه مقوّم خیار و خیار قابل نقل و انتقال است؛ پس خیار به ارث برده میشود. آنجا که مورّث یک نفر است و وارث هم یک نفر باشد هیچ محذوری نیست و اگر وارث متعدد بود سخن در این است که چگونه حق واحد به ورّاث کثیر منتقل میشود؟
1) (3) . ر.ک: کافی, ج7, ص168. «من مات و ترک مالاً فلورثته».
چهار وجه را مطرح کردند که وجه دوم مورد قبول بود و وجه سوم مورد انتخاب مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) (1) و همفکران آنها بود و آن اشکال را داشت. وجه اول این بود که خیار واحد به جمیع ورثه منتقل میشود؛ یعنی اگر کسی پنج وارث داشت این حق خیار به پنج وارث به نحو جمیع و «بالاستقلال» منتقل میشود. چند اشکال بر این وجه اول وارد بود که بیپاسخ مانده بود. یکی از آن اشکالات این بود که اگر منظور این است که حق واحد با حفظ وحدت میشود کثیر، این عقلاً محال است و اگر میگویید که حق واحد با تنزیل شرعی با دلیل دیگر میشود کثیر، این دلیل میخواهد و دلیل اثباتی ندارد, این یک محذور. محذور دیگر اینکه شما وقتی قائل شدید حق واحد به جمیع میرسد «بالاستقلال»، باید به لوازم استقلال ملتزم باشید و حال اینکه نیستید؛ زیرا استقلال دوتا عقد دارد یک عقد ایجابی، یک عقد سلبی، عقد ایجابی استقلال این است که این صاحب حق «نافذ الکلمه» و «نافذ التصرف» است، نفوذ تصرف او نه مشروط به شرط است نه ممنوع به مانع, تمام تأثیر مال اراده او است. این عقد ایجابی؛ عقد سلبی این است که غیر از او کسی دخالت ندارد «لا فی تمام الحق، لا فی بعض الحق». اگر گفته شد که این زمین مال زید است «بالاستقلال» همین امور را باید ملتزم شد؛ یعنی زید اگر خواست در ملک خود تصرف بکند، نه مشروط به شرط است نه ممنوع به مانع, این عقد ایجابی و دیگری اگر بخواهد در زمین زید تصرف بکند حق ندارد، نه در تمام زمین «لا فی کله و لا فی بعضه» این معنی استقلال است. ولی شما اینجا که حق واحد را به پنج وارث میدهید «بالاستقلال» که میگویید مال جمیع است نه مال مجموع، یک چنین چیزی را ملتزم نیستید؛ برای اینکه این وراث پنجگانه یکیشان که فسخ کرد معامله از بین میرود، اما اگر کسی امضا کرد بگویید امضا از طرف خودش هست بقیه همچنان حق دارند, این چه استقلالی است؟ میگویید امضا حیثی است فسخ کل است؛ حالا فرق نمیکند این حقی را که پدر کشف کرد حق صنعت, کشف دارو، کشف معدن، کشف یک بیماری، کشف یک راه فضایی هر چه که باشد شما میگویید به پنج وارث میرسد و معنای حق که پنج وارث «بالاستقلال» میرسد این است که اگر کسی امضا کرد که میگویید حیثی است نسبت به خودش امضا کرد و اگر فسخ کرده است کل معامله فسخ شد, این چه استقلالی است؟
1) (1) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص118.
جواب دوتا اشکال را باید بگویید؛ یکی اینکه چگونه حق واحد میشود کثیر؟ یکی اینکه چگونه این استقلال را شما یک طرفه حساب کردید؟ اگر حق مستقل است, اگر ملک مستقل است؛ یعنی در قبول و نکول مستقل است و حال اینکه شما در فسخ میگویید مستقل است در امضا میگویید حیثی است. برای این, دوتا نمونه فقهی ذکر کردند که رفع استبعاد میشود از یک سو, موجب استیناس میشود از سوی دیگر اینها کاملاً فضای ذهن را آماده میکنند. نمونه اول این بود که شما میبینید اینکه میگویید چگونه عقد واحد چند حق میپذیر،د آنجا که خیار مجلس هست مگر نه آن است که «معقود علیه» واحد است مگر نه آن است که عقد, عقد واحد است؛ ولی چند حق مستقل به او تعلق میگیرد هم بایع حق دارد هم مشتری و اگر اینها وکیل داشته باشند و برای وکلای تفویضی هم حق باشد ـ هم موکل حق دارد هم وکیل حق دارد ـ چهارتا حق برای یک عقد هست. الآن در خیار مجلس اگر در حضور موکلها وکلایشان این عقد را اجرا بکنند هم عنوان بیّع بر وکیل صادق است هم عنوان بیّع بر موکل, چه در این طرف چه در آن طرف. چطور عقد واحد چهارتا حق مستقل دارد؟ این چه استبعادی است که شما میکنید؟ پس این راه دارد و در مسئله شفعه همینطور است، مسائل دیگر همینطور است. پس ممکن است که یک حق واحد به امر کثیر برسد گذشته از این ممکن است یک شخص چند حق مستقل داشته باشد همان مثالی که در بحث قبل گفته شد اگر کسی حیوانی را خریده مغبون شده و شرط خیار هم کرده این در همان مجلسی که نشسته چهارتا حق مستقل دارد: خیار مجلس دارد برای اینکه «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ»، (1) خیار حیوان دارد, چون «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ»، خیار غبن دارد, چون گران خریده خیار شرط دارد, چون «شرط الخیار» کرده پس عقد واحد حقوق مستقل کثیر بر او فرض میشود این نمونه دوم.
1) (2) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
نمونه سوم که مورد نقض است آن است که اگر کسی کالایی را خریده و مغبون شده و خیار غبن دارد ولی مجنون شده, پدر دارد, جد دارد, جد و پدر اینها ولیّ مجنوناند. هم این خیار غبن را جد دارد هم این خیار غبن را پدر دارد، حق واحد به چند نفر رسیده «بالاستقلال» ما از این نمونهها فراوان در فقه داریم.
پاسخ این بطور اجمال در بحث قبل اشاره شد که کاملاً از بحث جدا است. سخن در این نیست که عقد واحد چگونه چند حق مستقل میپذیرد، این یک امر بیّنالرشد است کسی در این زمینه اصلاً حرفی نداشت که عقد واحد متعلق چند حق مستقل باشد.
بحث ما در این است که حق واحد چگونه چندتا میشود, نه عقد واحد چند حق میپذیرد. ما کجا بحث میکنیم شما کجا نقض کردید! شما گفتید عقد واحد چند حق میپذیرد, بله قولی است که همگی برآنند ما هم همین حرف را میزنیم ما که نمیگوییم عقد واحد چند حق نمیپذیرد. ما درباره عقد واحد بحث نمیکنیم ما درباره حق واحد بحث میکنیم. مورّث یک حق داشت حالا پنجتا وارث دارد چگونه یک حق میشود پنجتا؟ شما رفتید گفتید عقد واحد چندتا عقد میپذیرد اصلاً به بحث ارتباطی ندارد. اینکه بارها به عرض رسید تحریر محل نزاع لازم است؛ برای خیلی از بزرگان این مشکل پیش میآید قبل از هر چیزی قبل از اینکه دست به قلم بکند انسان قبل از اینکه دهان باز بکند حرف بزند باید بفهمد درباره چه دارد حرف میزند. تحریر محل بحث, موضوعشناسی اولین حرف را میزند آنها که متوجه این نقیصه شدند این را کاملاً بررسی کردند گفتند «ینبغی تحریر محل النزاع اولاً»؛ حالا میبینید تا آخر همچنین بیراهه میروند حالا شواهد بعدی هم میآید.
تحریر محل بحث از این جهت ضرورت دارد؛ برای اینکه ما میخواهیم از یک واقعیتی سخن بگوییم، اگر این واقعیت را درست شناختیم از چند راه میتوانیم برهان کافی اقامه کنیم؛ برای اینکه این واقعیت در عالم تنها که نیست لوازمی دارد ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد، مقارناتی دارد. اینکه میبینید یک مسئله ریاضی را یک نفر از پنج شش راه حل میکند سرّش همین است, یک مسئله فلسفی, یک مسئله کلامی, یک مسئله فقهی، یک مسئله تفسیری یک نفر از پنج شش راه حل میکند برای اینکه این واقع را تشخیص داد که این چیست؟ اگر واقع را فهمید این واقع یک لوازمی دارد، یک ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد، مقارناتی دارد از هر راه حمله میکند و میبینید و اگر کسی بیراهه رفته حرف ناصوابی را زده، آن ناقدان و آن منتقدان آنها که دارند اشکال میکنند از هر راه حمله میکنند و همه آن حملهها هم وارد است، میگویند اگر اینکه شما میگویید اینطور باشد باید فلان لازم را داشته باشد در حالی که ندارد, فلان ملزوم را باید داشته باشد ندارد, فلان ملازم را باید داشته باشد ندارد، فلان مقارن را باید داشته باشد ندارد از هر راه حمله میکنند و همه حملهها هم صحیح است.
مهمترین کار قبل از استدلال، تشخیص محل بحث است و تشخیص محل بحث هم کار آسانی نیست این را شما میبینید بزرگان از فقه آمدند وجه اول را اینطور تأیید کردند در حالی که مسئله نقض باید در محدود منقوض وارد باشد. ما درباره این بحث میکنیم که حق واحد چگونه کثیر میشود، شما میآیید نقض میکنید میگویید نه عقد واحد چند حق دارد بله آن حق دارد آن را هم ما میگوییم همه هم گفتند آن چه ارتباطی به این بحث دارد این نشناختن محل نزاع یک آسیبی است برای آن محقق «کائناً من کان».
اما این نقضها که شما گفتید هیچکدام وارد نیست؛ برای اینکه ما قبول داریم که عقد واحد میتواند متعلق چند حق مستقل باشد, بله قبول داریم چه برای چند نفر, چه برای یک نفر. آنجایی که برای چند نفر هست؛ مثل همان وکیل و موکل بایع و مشتری که جمعاً چهار نفرند. آنجایی که بیگانه برای چند نفر باشد؛ مثل اینکه یک زمینی را خریدند یک کارگاه مهمی میخواهند تأسیس کنند و خیار را برای پنج کارشناس صاحبنظر قرار دادند که اگر آنها اظهارنظر کردند هرکدام از اینها مشکل داشتند معامله فسخ میشود خب «جعل الخیار فی عقد ٍ واحد لاکثر من واحد» این کار جایزی است رواج هم دارد. برای خودش؛ مثل همان مثالهایی که درباره چهارتا خیار برای یک نفر فرض شده است این کاملاً جایز است ولی از حریم بحث کاملاً بیرون است. اینها حقوق کثیر برای شخص واحد, حقوق کثیر درباره عقد واحد، اینها را همه میگویند جایز است اما یک حق بشود پنجتا حق, ما یک چنین دلیلی نداریم نه معقول است نه اثباتشده.
پرسش: یک خیار مجلس هست برای چهار نفر.
پاسخ: چهارتا خیار مجلس دارند ؛ یعنی مشتری کاملاً از بایع جدا است, بایع کاملاً از مشتری جدا است. این دوتا حقی که طرف ایجاب است کاملاً در طرف قبول است فرق میکند.
خیار مجلس یکیِ شخصی که نیست. الآن مثلاً اینهایی که مغبوناند هزار نفر معامله کردند و مغبون شدند, هزارتا خیار هست، جامع کلیشان خیار غبن است، نه اینکه یک خیار غبن شده هزارتا؛ مثل أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) وقتی هزار نفر عقد کردند هزارتا تکلیف است, چون هزارتا عقد است همه اینها زیرمجموعه «العقد» است که آن عقد جنس است در آنجایی که خیار مجلس هست خیار مجلس یک عنوان عام است. اما در مسئله میراث این یک حق شخصی است که مورّث دارد، این حق شخصی بشود پنج شخص این مقبول نیست. پس این نقضهایی که درباره خیار مجلس و امثال مجلس گفته شد وارد نیست. آن نقضی که درباره اینکه برای یک شخص چند حق جعل بشود وارد نیست.
1) (3) . سوره مائده, آیه1.
درباره «أب» و «جد» که رأساً از بحث بیرون است «أب» که خیار ندارد «جد» که خیار ندارد خیار مال این شخصی است که مجنون شده آنها میآیند خیاری که حق مسلم این شخص بود و مجنون شد اعمال میکنند، نه اینکه آنها خیار دارند ببینید چقدر بیراهه رفتن است. آنها حق واحد این را دو نفر دارند اعمال میکنند نه دو نفر حق دارند خب این راجع به آن نقض که هیچکدام راه نداشت.
مشکل دیگر این بود که معنای استقلالش را حفظ نکردید. از یک طرفی فتوا میدهید که این حق مال جمیع است و کل واحد «بالاستقلال» حکم دارد از طرفی استقلال دوتا حیثیت دارد: حیثیت ایجابی دارد حیثیت سلبی دارد. شما در حیثیت ایجابی میگویید اگر این شخص فسخ کرد کل معامله آسیب میبیند اما اگر امضا کرد امضا حیثی است حق دیگران همچنان محفوظ است این چه استقلالی است؟ اگر اجازه داد معامله را کل معامله باید که لازم باشد، نه دیگر حیثی باشد این معنی استقلال نیست شما وقتی که گفتید این خانه ملک کسی است یعنی چه؟ یعنی اگر این منع کرد کلاً ممنوع است اگر اجازه داد کلاً مجاز است؛ اما در اینجا میگویید که این پنج وارث هر کدامشان فسخ کردند کلاً معامله منفسخ میشود، هرکدام اجازه دادند حیثی است یعنی از سهم خودشان اجازه دادند این چه استقلالی است؟ برای حل این مسئله هم بخشی از موارد استیناس کردند آن یکی نقض بود این یکی استیناس است. گفتند در «حق القذف» اینچنین است در «حق القصاص» اینچنین است در «حق الشفعه» اینچنین است که اگر کسی خواست قصاص بکند که کل شخص از بین میرود, اگر عفو کرد که حیثی است در قصاص اینطور است, در «حق القذف» اینطور است یا قائل به ارث باشیم یا نه پدری که مُرده مادری که مُرده این پدر مُرده این مادری که مرده آنها مقذوف بشوند، این حق به ورثه میرسد، نه اینکه از باب ارث باشد. به هر یکی از این مبناهای یاد شده که حق قذف قابل ارث باشد یا نه فرض مسئله این باشد که بعد از مرگ کسی به یک زنی تهمت بزنند یا مردی را قذف کنند بالأخره مال ورثه است. هرکدامشان اعمال کردند که کلاً اعمال شده است اگر عفو کردند که حیثی است؛ پس ما اینگونه از شواهد را در قذف داریم در قصاص داریم در «حق الشفعه» هم داریم. اگر زمینی مشترک بود بین دو نفر و «احد الشریکین» این زمین را فروخت خب آن شریک دیگر حق دارد که بیاید و معامله را فسخ کند. اگر گفتیم «حق الشفعه» قابل ارث است اگر این شخصی که شریک بود و حق شفعه داشت مُرد و پنج وارث داشت اگر هرکدام از این ورثه، حق شفعه را اخذ کردند که کلاً رد میشود, اگر عفو کردند حیثی است. پس ما داریم که استقلال از یک نظر به کل آن مطلب برمیگردد و از طرف دیگر حیثی خواهد بود این نمونههای فقهی او است برای رفع استبعاد.
پاسخش این است که این هم رأساً از محل بحث بیرون است, چرا؟ برای اینکه شما در مسئله خیار میگویید که اگر فسخ کرد کل معامله از بین میرود, اگر امضا کرد این امضا میشود حیثی. شما باید بین امضا که اعمال حق است با عفو که اسقاط حق است فرق بگذارید؛ این هم چون محل نزاع مشخص نشد به این مشکل افتادیم. آن کسی که عفو میکند یعنی حقش را اعمال نکرد. عفو به منزله موت ذی حق است حالا اگر این کسی که «حق القصاص» به ارث برده یا «حق القذف» به ارث بده یا «حق الشفعه» به ارث برده این یکی مُرده این به منزله موت او است این بقیه حقوق به ورثه میرسد مشکلی ندارند؛ «کم فرقٍ بین اعمال حق فی الامضاء و بین عفو الحق» آنجا که عفو میکند؛ یعنی من حقم را اعمال نکردم تمام شد و از حقم صرف نظر کردم. اما در مقام بحث شما میگویید اگر کسی فسخ کرد کل معامله فسخ میشود و اگر امضا کرد ـ امضا اعمال حق است ـ حق خودش را اعمال کرده آن هم که مستقلاً «ذی حق» بود و در کل معامله امضا بشود, چرا میگویید حیثی است؟ این صدر و ساقه حرف باهم نساختند معلوم میشود آنها هم درست موضوع بحث را بررسی نکردند پس استقلال معنایش چیست؟
پرسش: اگر تفرق یک طرف محقق بشود لازمهاش این است که فقط خیار مجلس آن شخص داشته باشد.
پاسخ: عنوان تفرق موضوع بود برای اصل خیار. یک وقت است کسی عالماً عامداً حالا فهمیده که مثلاً به سود او است زود مجلس را میخواهد ترک کند آن یک مطلب دیگر است وگرنه عنوان تفرق که حاصل بشود «بأی وجه کان» یک زلزلهای آمده همه بلند شدند رفتند دیگر خیار مجلس نیست.
پرسش: آن شخصی که مانده تفرق حاصل نشده.
پاسخ: «یَفْتَرِقَا» تفرق یک امر دوجانبه است نگفتند «یحترک کل واحدٍ, یفترق کل واحدٍ» افتراق حاصل شد، افتراق که حاصل شد یا به دو نفره است یا به یک نفر این خیار مجلس در کار نیست.
بنابراین فرق است بین اعمال و اسقاط حق. آنجا که شما مثال زدید در جریان حق قذف، در جریان حق قصاص، در جریان حق شفعه آنجا اسقاط حق است عفو از حق است, عفو از حق به منزله موت «ذیحق» است، بقیه مستقلاً انجام میدهند. اما اینجا میگویید اگر کسی اعمال بکند؛ یعنی اجازه بدهد اجازه او حیثی است, اگر فسخ بکند فسخ تمام معامله است این برهان میخواهد شاهدی هم که در فقه نداریم.
مطلب بعدی آن است که شما در اینگونه از موارد به اموری مثال زدید که این باعث عدم استیناس است شاهد فقهی چون ندارید دستتان باز نیست شما میگویید همهشان مستقلاند بسیار خب؛ حالا چطور این یکی که فسخ کرد کل معامله آسیب میبیند آن یکی اگر اول حتی قبل از فسخ این، امضا کرد میگویید «من حیث» است, چون متعلق حق که عقد است یکی است, یکی آمده اجازه داده وقتی اجازه داده کل معامله تثبیت شده است دیگر جا برای فسخ بعدی که نیست؛ مثل آنجایی که خود «ذیحق» واحد اول اجازه بدهد بعد فسخ کند این فسخ لغو است. اینجا شما باید بگویید که اگر ورثه متعددند و حق واحد به پنج وارث «بالاستقلال» رسید هر کدامشان اقدام کردند و حقشان را اعمال کردند کلاً ساقط میشود, چرا فسخ را بر امضا مقدم میدارید؟ این پنجتا حق مگر نیست؟ پنجتا «ذیحق» مگر نیست؟ پنجتا حق مستقل مگر نیست؟ اگر کسی قبل از دیگران آمده امضا کرده دیگری حق فسخ ندارد؛ ولی شما میخواهید بگویید که فسخ مقدم بر امضا است «کائناً ما کان»؛ چه قبلاً اتفاق بیفتد چه بعداً اتفاق بیفتد، این هم با استقلال سازگار نیست. پس اینکه میبینید از هر طرف هجوم آمد؛ برای اینکه محل بحث خوب روشن نشد و این هیچ استعباد نکنید ممکن است برای کسی که فحل در میدان فقاهت باشد یک موضوع را درست تشخیص ندهد همانطور که وارد شد دست به قلم کرد اینطور نیست یک مدتی انسان باید فکر کند که من درباره چه میخواهم تصمیم بگیرم، وقتی که موضوع برایش مشخص شد آن وقت میتواند یا قبول یا نکول امضا بکند یک راههای دیگری هم هست.
به مناسبت ایام فاطمیه و شهادت صدیقه کبرا فاطمه زهرا(سلام الله و صلوات علیها) یک چند جمله نورانی از آن حضرت نقل بکنیم. یکی از روایاتی که از وجود مبارک صدیقه کبرا( سلام الله علیها) نقل شده است این است که «مَنْ أَصْعَدَ إِلَی اللَّهِ خَالِصَ عِبَادَتِهِ أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ» (1) اگر کسی خالصترین عمل خودش را به پیشگاه ذات اقدس الهی ببرد، خدای سبحان بهترین مصلحت او را پیش او هابط و نازل میکند. یک وقت است که انسان میگوید هر کسی عمل خالص داشته باشد خلوصش کامل باشد مصلحتهای کامل نصیبش میشود این یک عبارت است؛ اما یک وقت است میگویند اگر کسی خالصترین عمل خود را بالا ببرد، نه فرشتهها بالا ببرند، نه کتبه حفاظ کرام الکاتبین بالا ببرند خودش بالا ببرد خدای سبحان بهترین مصلحت او را برای او نازل میکند. «مَنْ أَصْعَدَ إِلَی اللَّهِ خَالِصَ عِبَادَتِهِ أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ» اینجا تعامل بین عبد و مولا است بین مخلوق و خالق است. این بالا ببرد یعنی چه؟ ما شنیدهایم که در آن آیه خدا فرمود: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ (2) عقاید طیّب, ارادههای طیّب, اعمال طیّب به طرف خدا صعود میکند إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ و عمل صالح هم در صعود این کلمات طیّب سهم تعیینکنندهای دارد وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ اگر ضمیر «یرفع» به عمل صالح برگردد معنایش این است که این عقیده طیّب آن ارادههای پاک و نیتهای پاک که دارند بالا میروند این عمل صالح از پایین تأییدشان میکند این به منزله نردبان است از پشتسر اینها را تأیید میکند که آن بالا برود. إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ (3) چه کسی کلمه طیّب را بالا میبرد؟ حالا ممکن است همان وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظینَ ٭ کِرامًا کاتِبینَ (4) و مانند آن بالا ببرند این راه دارد و صعود به مرحله نیل نمیرسد که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» آمده آیه سوره «حج» از این آیه إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ قویتر و غنیتر است در آن آیه آمده است که شما وقتی قربانی کردید خون را و گوشت را به دیوار کعبه نمالید و آویزان نکنید رسم جاهلی همین بود, خیال میکردند خدا یا بتها که باید قبول بکند باید مقداری از گوشت یا خون را به دیوار کعبه بمالند یا بیاویزانند، فرمود: لَنْ یَنالَ اللّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لکِنْ یَنالُهُ التَّقْوی مِنْکُمْ (5) تقوای شما به خدا میرسد این «ینال» خیلی بالاتر از آن «یصعد» است «یصعد»؛ یعنی بالا میرود «ینال»؛ یعنی میرسد آن تا کجا بالا میرود روشن نیست، به طرف حق بالا میرود؛ اما آیا میرسد یا نمیرسد یا در همانجا توقف میکند این روشن نیست ولی یَنالُهُ التَّقْوی این «ینال» بالاتر از «یصعد» است؛ یعنی میرسد. این هم معنایش روشن میشود. اما عمده آن است چه کسی «مُنیل» است و چه کسی «مُصعِد»؛ چه کسی بالا میبرد و چه کسی نائل میکند؟ چه کسی واصل میکند؟ وصول آن به دست کیست؟ صعود این به دست کیست؟ چه کسی بالا میبرد ؟ فرشتهها بالا میبرند ؟ عمل و اعتقاد و نیت که از جان ما جدا نیست؛ یعنی مینویستند بالا میبرند، اینطور است که این صعود عمل نیست، اینکه نیل تقوا نیست. اگر خود تقوا میرسد تقوا که جوهر جدای از گوهر انسان نیست اگر تقوا میرسد پس خود انسان میرسد. تا اینجا معلوم میشود که صعود بدون نفس ممکن نیست. نیل بدون نفس ممکن نیست تا این روشن میشود. اما چه کسی حالا نفس را بالا میبرد؟
بیان نورانی فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نشان میدهد که خود انسان است که همه کارها به عهده او است خودش به پیشگاه الهی بالا میرود خودش نائل میکند خودش قلب مشروح را میبرد جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ (1) خودش عمل را صاعد میکند این خودش بالا میرود و تقدیم میکند. مؤید این مطلب نقلاً تعبیر قربت است عقلاً یک مطلبی است که حالا ممکن است اگر فرصت شد اشاره بشود. نقلاً در عموم تعبیرات این است که ما این کار را انجام میدهیم «قُرْبَةٌ إِلَی اللَّهِ» میگوییم: «الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ» (2) این تعبیر درباره زکات هم هست دیگر «الزکاة قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ»؛ یعنی صلات چیزی که «یتقرب به المخلوق الی الخالق» زکات چیزی است که «یتقرب به العبد الی المولی» این معنای قربت است. خدا که نه زمانی است نه زمینی، کجا است که انسان به او نزدیک بشود؟ یک جایی است که جا ندارد, کی و کجا ندارد. به ما گفتند اعمال عبادی شما باید «قُرْبَةٌ إِلَی اللَّهِ» باشد او هم که جا ندارد. پس شما هم باید به جایی برسید که جا ندارد شما میخواهید نزدیک بشوید, نمازگزار میخواهد نزدیک بشود. اگر «قُرْبَةٌ إِلَی اللَّهِ» که در تمام این ابعاد دین خودش را نشان میدهد خوب بررسی بشود همین بیان نورانی حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) درمیآید؛ آن وقت خود انسان بالا میرود, خود انسان صعود دارد, خود انسان نیل دارد. اگر در آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قمر» آمده است که: إِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ (3) که دیگر «واو» در آن نیست، بدون «واو» فرمود، این معنایش همین است؛ یعنی مردان با تقوا جسمی دارند بدنی دارند که در بهشت نیست که درخت دارد و نهر دارد, جانی دارند که آن جانشان عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ است، همه مؤمنین در این بهشتاند کهفی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ؛ اما اوحدی از اهل ایمان عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ است همه که عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ نیستند. بدن که عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ نیست بدن جا میخواهد یک زمان و مکان میخواهد ذات اقدس الهی که منزه از این امور است، بدن که «عند الله» نیست، جان و روح «عند الله» هست؛ آن وقت خود این روح به اذن خدا بالا میرود و خود این روح اعمال را به پیشگاه الهی تقدیم میکند. عمل چون از عامل جدا نیست یعنی این جان را به پیشگاه خدا میبرد. اگر نیل است إناله به دست خود انسان است اگر صعود است اصعاد به دست خود انسان است.
بنابراین اگر کسی بهترین مصلحت خودش را از خدا میخواهد دریافت بکند باید آنقدر هنرمند باشد که عمل او خالص باشد یک، و بتواند این را تا لقای خدا برساند دو، در بین راه آسیب نبیند. پس عمل هم باید حدوثاً صد درصد خالص باشد هم بقائاً صد درصد خالص باشد که این با سیر تدریجی میتواند بالا ببرد. میگویند اگر کار خیری انجام دادی چه داعی دارید بگویید ولو قصد ریا هم نداشته باشید، بازگو کردن کار خیر بالأخره نفس را تشویق میکند که لذت ببرد. این در روایات ما(علیهم السلام) فرمودند: اگر کار خیری انجام دادی لازم نیست بگویید هر بار گفتید مثل اینکه برگ گل را یک مقداری شما با دستتان با آن برخورد کردید چندبار که با این برگ گل تماس بگیرید این پژمرده میشود، دست به این برگ گل نزن بگذار صاف باشد چه داعی دارد آدم این کار خیر را بگوید. فرمود کار خیری کردید نگویید درست است که قصد خیر دارید درست است که قصدتان ریا و امثال ذلک نیست؛ اما چه داعی دارید بگویید هربار که گفتید مثل اینکه یکبار به این برگ گل دست زدید, این در روایات ما هست. خب پس بنابراین اگر کسی آن هنر را داشت که عمل خالص را بالا ببرد، بهترین مصلحت او را ذات اقدس الهی به وسیله همان شخص هابط میکند «أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ»؛ یعنی انسان که رفت یک کادویی را پیش خدا داد, خدای سبحان او را با دست پر برمیگرداند. این راه نقلیاش است که معنای «قُرْبَةٌ إِلَی اللَّهِ» است. راه عقلی آن بدون حرکت جوهری حل نمیشود بالأخره یک صعود است، صعود حرکت میخواهد. اگر حرکت در اعراض و عوارض و اینها باشد که جان انسان بالا نمیرود اما اگر حرکت انسان در گوهر هستی باشد راه عقلی هم دارد. پس عقلاً و نقلاً صعود «الی الله» ممکن شد و راه طیّب و طاهرش را هم وجود مبارک صدیقه کبرا(سلام الله علیها) بیان فرمود که: «مَنْ أَصْعَدَ إِلَی اللَّهِ خَالِصَ عِبَادَتِهِ أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ» ـ انشاءالله ـ نصیب همه بشود. «والحمد لله رب العالمین»
فصل پنجم از فصول کتاب بیع مربوط به احکام خیار بود.
مسئله اول روشن شد که خیار حق است و حکم نیست.
مسئله دوم روشن شد که مورد خیار؛ یعنی مستحق خیار مقوّم خیار نیست که قابل نقل و انتقال نباشد؛ بلکه قابل نقل و انتقال است,
مسئله سوم که هنوز به پایان نرسید این است که حالا که حق خیار قابل نقل و انتقال است اگر «ذوالخیار» مُرد و وارث یک نفر بود آن وارث که یک نفر است به جای مورّث مینشیند محذوری ندارد؛ ولی اگر ورثه متعدد بودند و خیار واحد است، چگونه بین ورّاث توزیع میشود؟
این مطلب چون مخصوص به خیار نیست یک، و در خصوص خیار هم هیچ نصّی وجود ندارد که ورثه چگونه خیار را به ارث میبرند این دو؛ لذا درباره تمام حقوق این مطلب جاری است؛ چون یک استنباط فقهی است از قواعد اولیه و وقتی استنباط فقهی شد از قواعد اولیه، این به صورت قاعده میراث حقوق درمیآید نه مسئله خیار. از حق کشف دارو گرفته، حق کشف صنعت، حق کشف یک کشاورزی، دامداری، شیلات، کشتیرانی، کشتیسازی، از دریایی و صحرایی و هوایی هر کاری که کسی کشف کرد این حق طلق او است, حق مالی او است و ورثه درباره این حق سهم دارد همه این حرفها که درباره حق خیار گفته شد درباره آن حقوق مطرح هست این قاعده میراث حقوق میشود؛ چون ما در اینجا هیچ نصی نداریم که خیار را ورثه ارث میبرند و چگونه ارث میبرند همه اینها به استناد قواعد عامه فقهی است این قواعد عامه فقهی درباره حق تألیف، حق کشف دارو، حق کشف صنعت، حق کشف معدن, همه اینها هست.
مطلب دیگر این بود که این کشفها یک سلسله مطالب علمیاند مادامی که علم است تعلیم و تعلّم آن آزاد است. استادی این دارو را کشف کرده به شاگردانش یاد میدهد یا در کشتیسازی یا در کشف معدن اینها را یاد میدهد؛ ولی اگر کسی خواست از این علم بهرهبرداری کند کار اجرایی کند که صبغه حقوقی و مالی دارد، وارد همین مسئله میشود که دیگری حق ندارد یک کار علمی است کسی یک مطلب علمی را کشف کرده این را به دیگران میگوید تدریس میکند. اما کسی بخواهد این را به صورت کتاب دربیاورد به نام خودش چاپ بکند و از آن بهره ببرد این حق را ندارد؛ حق تألیف مال این شخص است. این باز در بحثهای قبل اشاره شد که اینگونه از حقوق یا قبلاً به دیگری داده شد از باب اجاره و جعاله؛ یعنی دیگران سهمی برای او دادند گفتند شما پژوهش کنید یا هر که پژوهش کرد. یک وقت با شخص معینی قرارداد میکنند میشود اجاره, یک وقت اعلام میکنند که هر که پژوهش کرد و این مطلب را کشف کرد «فله کذا» این میشود جعاله. اگر با اجاره یا جعاله حق کشف به کسی قبلاً داده شد که خب انسان دیگر حق ندارد. اگر سخن از اجاره و جعاله نبود، خود شخص این دارو را کشف کرد یا این صنعت را کشف کرد یا این معدن را کشف کرد، این را میتواند به دیگری هم اجاره بدهد, هم بفروشد و به دیگری منتقل کند. اینها حقوق مسلم است براساس ضوابط عامه؛ برای اینکه در مسئله حق خیار هیچ نصی ما نداریم. خب حالا که این صبغه مالی پیدا کرد انسان میتواند اجاره بدهد یا بفروشد و مانند آن، این اصل کلی است. طرح این بحثها برای آن است که اگر کسی خواست یک رسالهای در میراث حقوق بنویسد که تاکنون نوشته نشده یا کم نوشته شده راهش این است و دستش هم باز است؛ یعنی راههای علمی دارد, قواعد اساسی هم وجود دارد برای توریث حقوق.
چهار وجه گفته شد، برای این حق واحد که به ورثه متعدد برسد:
وجه اول این بود که به جمیع میرسد به نحو استقلال,
وجه دوم این بود که به جمیع میرسد هرکدام به سهم و حصه خودشان,
وجه سوم که مورد دفاع مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) و همفکرانشان بود این بود که به مجموع ورثه میرسد, (1)
وجه چهارم این است که به جامع میرسد «بأیّ وارث کان» و قول منتخب وجه دوم بود و مقتضی این قول بیان شد، فقدان و مانع بیان شد و روشن شد که هم مقتضی برای وجه دوم وجود دارد, هم مانع برای وجه دوم وجود ندارد و منتفی است. در نقد وجه اول مطالبی گفته شد و آن این است که سهتا اشکال غیرقابل حل شما در وجه اول دارید. وجه اول این است که این خیار به جمیع برمیگردد؛ یعنی «بالاستقلال»، لازمه این حرف داشتن سه حکم است که هیچکدام از این احکام سهگانه را شما نمیپذیرید؛ گذشته از اینکه خود این هم دلیلی برای اثبات او نیست. پس چهار اشکال متوجه این است. اشکال اول این است که دلیلی ندارید که شما کل واحد «بالاستقلال» مالک بشوند, کل واحد «بالاستقلال» این حق را به ارث ببرند. اگر بگویید حق واحد با حفظ وحدت میشود کثیر, اینکه معقول نیست. اگر بگویید چند وارث که به جای یک مورّث مینشینند دلیل خود همین ارث نشان آن است که چند حق است این دلیل قصور دارد, دلیل که یک حق را چند حق نمیکند, یک حق را تجزیه میکند، نه چند حق بکند, هرکدام به اندازه سهم خودشان حق دارند. پس اشکال اول این است که این معقول نیست یا دلیل نداریم. سهتا اشکال دیگر متوجه است آن است که شما که میگویید کل واحد مستقل است باید بگویید در فسخ, چون در خیار این حرف را میزنید و خیار هم که دو بُعدی است، شخصی که خیار دارد یا فسخ میکند یا امضا میکند. شما در فسخ مستقل میدانید ولی در امضا مستقل نمیدانید میگویید اگر فسخ کرد کل معامله منحل میشود, اگر امضا کرد به اندازه حصّه خودش امضا کرد حق دیگران محفوظ است. این استقلال نشد استقلال در خیار این است که خیار دو بُعد دارد یا قبول یا نکول, یا فسخ یا امضا. چطور شما درباره فسخ قائل به استقلالید، درباره امضا قائل به استقلال نیستید مگر نمیگویید این خیار مستقلاً به جمیع میرسد اینکه استقلال نشد, یک طرفش استقلال است یک طرفش حیثی است هذا اولاً.
1) (1) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص118.
پرسش: این در حد قذف و شفعه هم میآید.
پاسخ: این نقض و این تأیید در بحثهای قبل گفته شد. مرحوم آقای سید محمد کاظم (1) و دیگران(رضوان الله علیه) دارند که حق شفعه، حق قصاص، حق قذف اینها وقتی به افراد میرسند حصهای میشوند در آنجا استقلال نیست تا بگوییم اگر حصهای شد شاهد مقام ما است.
پرسش: ؟پاسخ: جمع بین فسخ و امضا تصادم حقوقی حق با کیست اشکال بعدی است. الآن اگر گفتیم این خیار که مورّث داشت به ورثه میرسد «بالاستقلال»، جمیع خیار دارند نه مجموع و نه جامع, جمیع همانطور که در فسخ مستقل است در امضا هم باید مستقل باشد معنای استقلال این است.
پرسش:اگر چند نفر به طور اشتراک چیزی را خریدند.
پاسخ: اگر شرکت شد نظیر شفعه که ورثه ارث میبرند معلوم میشود که تجزیهپذیر است, اگر بساطت را فرض کردیم معنایش این است که تجزیهپذیر نیست. این حق بسیط به تکتک اینها میرسد فسخاً او امضائاً, اگر تجزیهپذیر نیست و بسیط است، شخص واحد که فسخ کرد کل معامله را فسخ کرد, اگر امضا کرد کل معامله را امضا کرد. دیگر معنی ندارد که بین فسخ و امضا فرق بگذاریم و بگوییم اگر فسخ کرد کل معامله منحل میشود, اگر امضا کرد به سهم خودش امضا کرد این درست نیست و معنای استقلال نیست؛ یا باید شما در طرف فسخ هم بگویید حیثی است یا در طرف امضا هم باید بگویید کل است.
مطلب بعدی آن است که اگر شما مسئله استقلال را حفظ کردید، باید بگویید هرکسی مقدم بود کل معامله در اختیار او است آن سابق «نافذ الکلمه» است چه فسخ کند, چه امضا؛ ولی شما به عکس خیار اینطور نمیگویید میگویید: سابقی اگر فسخ کرد معامله به هم میخورد و اگر نسبت به خودش امضا کرد و فاسخ بعدی کل معامله را به هم میزند، فسخ را مقدم داشتید بر امضا چه از نظر زمان مقدم باشد؛ چه از نظر زمان مؤخر باشد این برای چیست؟ با اینکه حق واحد است و حق واحد به چند نفر «بالاستقلال» رسید. خود مورّث اگر اول فسخ میکرد امضای بعدی لغو بود، اگر اول امضا میکرد فسخ بعدی لغو بود. این حق هر چه که برای مورّث است باید به وارث برسد، چگونه شما درباره وراث متعدد میگویید که آن قبلی اگر امضا کرد حق دیگران محفوظ است و اگر فسخ کرد دیگران حق ندارند چرا فسخ را بر امضا مقدم داشتید؟
1) (2) . حاشیة المکاسب(یزدی)، ج2, ص147.
پرسش: ؟پاسخ: اشکال بر مبنایشان وارد است؛ برای اینکه شما اگر میگویید این حق به جمیع میرسد باید به همه لوازمش ملتزم باشند. اگر میگویند این حق به جمیع میرسد، حقی که مال مورّث بود این بود که او در فسخ مستقل, در امضا مستقل و همین هم باید به کل واحد برسد نص خاصی که وجود ندارد, شما بر اساس ضوابط بگویید، آن ضوابط عامه هم همین است این دوتا ضابطه عام است که میراث همه حقوق هست از حق کشف معدن تا حق کشف دارو و آن این است که ادله ارث دو طائفه است: یک طائفه وارث را به جای مورّث مینشاند که مالک به جای مالک نشسته است, طائفه دوم مال میت را («ماترک» میت را) به ورثه منتقل میکند ما در ارث که بیش از این دو طائفه دلیل نداریم؛ همین دو طائفه درباره ارث و حقوق هم مطرح است. اگر پدر چیزی را کشف کرد و مُرد و چند فرزند داشت این ورثه به جای پدر مینشینند که مالک به جای مالک نشست آن حق کشف هم به این چند وارث منتقل میشود ما در ارث که غیر از این دو طائفه دلیل نداشتیم و نداریم: یکی درباره میت یکی درباره «ماترکه المیت». همین دو طائفه درباره حقوق هست چه در خیار چه در غیر خیار, اگر شما میگویید «بالاستقلال» به ورثه میرسد باید لوازم استقلال را هم ملتزم باشید؛ بالأخره اگر استقلال هست استقلال در دو طرف باید باشد ما استقلال یک جانبه نداریم, اگر در فسخ مستقل است باید در امضا مستقل باشد اگر در امضا حیثی است در فسخ هم باید حیثی باشد. از طرف دیگر اگر استقلال است هرکدام که مقدم بود او نافذ است، نه اینکه فسخ را شما مقدم بدارید «کائناً ما کان»، چه فسخ قبل از امضا باشد چه فسخ بعد از امضا باشد، فسخ را مقدم بر امضا بدانید. این دو یا سه اشکال به تقریبی که باز شده به چهار شبهه برگردد بر اینها وارد است. اینها آمدند خواستند یک شواهد فقهی ارائه کنند مسئله حق قذف را، مسئله قصاص را، مسئله حق شفعه را, اینها گفتند که در مسئله قذف اگر کسی را بعد از موتش قذف کردند که دیگر حق قذف به ورثه میرسد یا درباره قصاص, چون قصاص شخص تا زنده است که «حق القصاص» ندارد همین که مرد یک حقی است به ورثه میرسد. در آنجا چطور میگویید اگر کسی عفو کرد عفوش حیثی است با اینکه هرکدامشان مستقلاً حق دارند، در حق قذف اینطور است در حق شفعه اینطور است در حق قصاص اینطور است اگر عفو کرد بگویید حیثی است اگر خواست حقش را اعمال بکند میگویید که دیگر حیثی نیست این شواهد را چطور جواب میدهید؟ میگوییم اولاً آنجا بر فرض باشد دلیل خاص داریم یک، ثانیاً رأساً از موضوع بیرون است؛ برای اینکه ما یک عفو داریم یک اعمال حق, کسی که عفو میکند؛ یعنی از حقش صرفنظر کرده اعمال نکرده عفو «ذیحق» به منزله موت «ذیحق» است. اگر یکی از این ورثه از حق خودش صرفنظر بکند مثل اینکه مرده باشد سهم او به بقیه میرسد. عفو معنایش اعمال نیست؛ عفو معنایش اسقاط حق است؛ اما در اینجا اجازه اعمال حق است شما یکجا پیدا کنید که حق مستقلاً به کسی برسد و در یک بُعدش مستقل باشد در بُعد دیگر مستقل نباشد این ندارید. پس بنابراین خیلی فرق است بین آنجایی که یکی از ورثه عفو میکند و بین اینجایی که یکی از ورثه اجازه میدهد اینها که اجازه میدهند حقشان را اعمال میکنند, آنهایی که عفو میکنند حقشان را ساقط میکنند. بین اسقاط حق با اعمال حق خیلی فرق است. پس دوتا جواب دارد: یکی اینکه آنجا عفو است اینجا اعمال, یکی اینکه بر فرض باشد ما درباره خصوص حق قذف و حق قصاص نصوص خاصه داریم اما آنجا که از این قبیل نیست. بنابراین این اشکالات هست.
مطلب دیگر اینکه اگر همه این ورثه خواستند به اتفاق یک امری انجام بدهند این کار را هم اگر بخواهند اعمال بکنند یکیشان بمیرد، این مخالف فرمایش مرحوم شیخ هم نیست که اگر یکی از ورثه مُرد یا یکی از ورثه سهمش را صرفنظر کرد آنجا با مرحوم شیخ که قول سوم بود یا وجه سوم بود که مجموع «بما انه مجموع» حق دارند این مخالف با او هم نیست؛ برای اینکه این یکی به منزله اسقاط حق است به منزله موت است بقیه حقوق و حق او به بقیه ورثه میرسد. پس اگر کسی بمیرد یا عفو کند هیچ آسیبی به قول مرحوم شیخ هم نمیرساند. این ترسیم وجوه چهارگانه بود و انتخاب وجه دوم بود که هم مقتضی وجود دارد هم مانع مفقود هست و شبهاتی بر آن اقوال دیگر وارد بود. حالا آمدند و این ورثه میخواهند اعمال بکنند و فسخ کردند اگر فسخ کردند اگر مثمن موجود است که برمیگردانند و ثمن را میگیرند اگر ثمن موجود است ثمن را رد میکنند مثمن را برمیگردانند و بین خودشان تقسیم میکنند که در این حرفی نیست. مهمترین شبهه این است که حالا اگر اینها زمینی را فروخت پدرشان و پولی را گرفت یا زمینی را خرید پدرشان و پولی را داد اینها مالها را تقسیم کردند بعد از تقسیم میراث فهمیدند که به غبن فاحش مغبون شدند حالا پدر خیار داشت منتها نمیدانست این خیار غبن به ورثه رسید حالا اینها میخواهند اعمال بکنند اینجا چکار بکنند؟ مهمترین شبهه این است که اگر ورثه خواستند فسخ بکنند الآن چون مال تقسیم شد در اختیار ورثه است آن کالایی که خریدند الآن بین ورثه تقسیم شده یا پولی که گرفتند بین ورثه تقسیم شده اگر میخواهند فسخ کنند این اموال از ملک ورثه منتقل میشود به ملک میت, از ملک میت منتقل میشود به آن فروشنده یا خریدار؟ یا نه مستقیماً از خود ملک ورثه منتقل میشود به آن فروشنده یا خریدار, «فیه وجهان و قولان» اگر حق کشف و مانند آن را مورّث داشت و در اثر نقل و انتقال مغبون شد, این حق به ورثه منتقل شد, ورثه حالا میخواهند اعمال بکنند, اگر فسخ کردند ـ فسخ به این است که مثمن به جای اولی برگردد ثمن به جای اولیه برگردد ـ آیا میت که بایع یا مشتری بود، ملک که حالا توزیع شده به دست ورثه رسید از ملک ورثه منتقل میشود به ملک میت، از ملک میت خارج میشود به طرف آن فروشنده یا خریدار؟ و همچنین ثمنی که استرداد میشود از آن خریدار منتقل میشود از میت به ورثه یا نه مستقیماً از خود ورثه به آنها میرسد؟ اثر فقهی هم دارد, چرا؟ برای اینکه اگر زمینی را شخص فروخت و پولی را گرفت و این پول چون پول نقد بود و مال منقول بود بین ورّاث توزیع شد و یکی از ورثه هم همسر او بود؛ ولی اگر گفتیم فسخ شده و این پول برمیگردد و زمین میآید زن از زمین ارث نمیبرد خیلی فرق است آثار فقهی فراوانی دارد. اگر مزرعهای بود, مرتعی بود, باغی بود اینها را فروخت بعد مغبون شد و پول را گرفت و پول بین ورثه تقسیم شد که یکی از آن ورّاث زن هست اگر فسخ کردند پول برمیگردد به خریدار و آن زمین برمیگردد و زن از زمین ارث نمیبرد، اینها اثر فقهی است که بر آن بار است؛ «فیه وجهان و قولان». ظاهراً وجه ممتاز این است که این مال به ملک میت منتقل بشود از آنجا به ملک طرف و آن کالا یا ثمن هم از ملک طرف خارج بشود بیاید به ملک میت و از ملک میت بیاید به ورثه برسد چرا؟ برای اینکه مقتضی این مبنا وجود دارد مانعی هم در کار نیست. مقتضی این مبنا آن است که فسخ معامله جدید نیست؛ حل معامله قبلی است, حل عقد قبلی است، یک معامله تازهای که نیست گشودن عقد قبلی است. مطلب دوم آن است که عقد قبلی از یک طرف بین ثمن و مثمن بود از طرفی بین این میت و آن طرف دیگر بود. این عقد, این گره از نظر مال بین ثمن و مثمن و از نظر مالک بین میت و آن طرف, این گره هماکنون باز شد حالا که باز شد هرکدام به جای اصلیاش برمیگردد؛ یعنی مثمن میآید در ملک بایع، ثمن میرود در ملک مشتری, مشتری و بایع همان دو نفر هستند این مقتضای قاعده اولی است. ورثه که نه خریدار بودند نه فروشنده اگر فسخ کردند طرف معامله که وارث نبود مال بیاید در ملک وارث؟ این وجهی ندارد. اگر فسخ یک معامله جدیدی بود میگوییم الآن که شخص مرده است اگر نقل و انتقالی هست به ورثه میرسد اما فسخ معامله جدید نیست حل پیمان قبلی است، آن گره قبلی بین دو طرف بود بین مورّث بود و خریدار یا فروشنده دیگر, بین ثمن و مثمن, ثمن برمیگردد جای اصلی، مثمن برمیگردد به جای اصلی و آن جای اصلی یک طرفش میت است و یک طرفش خریدار.
غرض این است که در اینگونه از موارد ملک یک امر اعتباری است ببینیم مانعی وجود دارد یا مانعی وجود ندارد؟ پس بنابراین میشود گفت که چون فسخ معامله جدیدی نیست به همان اولی برمیگردد.
«و الذی یتخیل انّه مانعٌ» چند امر است. محذور اول و مانع اول این است که ملک سلطنت است اینکه میگوییم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1) ملک یک نحوه سلطنت است. مالک کسی است که مسلط باشد. اگر ملک سلطنت و سیطره بر قلب و انقلاب مال است و مالک سلطان است «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میت که سلطه ندارد این قدرت دخل و تصرف ندارد، پس آن صلاحیت مالکیت ندارد، صلاحیت ندارد که مالک چیزی باشد؛ چون صلاحیت ندارد ملک به او برنمیگردد.
پاسخ این شبهه این است که انسان که مُرد «بعد الموت» سهتا حکم دارد یک حکم مال روح او است که او عالم بود, دانشمند بود و امثال ذلک بود این علوم سرجایش محفوظ است؛ لذا میگویند بقای بر تقلید طبق نظر یک عدهای جایز است. اینکه باقی بر تقلید او هستند؛ برای اینکه آن همان علم و آن احکام و آن قوانین را در جان خود داشت و دارد این مال روح او, بدن او یک حکمی دارد تغسیل است تکفین است تحنیط است نماز است دفن است این مال بدن او, سوم مجموع روح و بدن است که روحی که به بدن تعلق بگیرد به نام حیات است این دیگر در میت نیست حیات در میت نیست سلطه مال حیات است بله میت حیات ندارد سلطه هم ندارد. این را ما هم قبول داریم که انسان بعد از موت دوتا قضیه ایجابی دارد یک قضیه سلبی آنچه مربوط به روحش است محفوظ است آنچه که مربوط به بدنش محفوظ است آنچه که مربوط به تعلق روح به بدن است او محفوظ نیست این را ما قبول داریم؛ اما که گفت حقیقت ملک سلطنت است و اگر کسی سلطان نبود مالک نیست. این کودکی که تازه به دنیا آمده و یک لحظه بعد از میلاد او، آن پدر مُرد مال به این میرسد یا نه؟ مال به این میرسد اینکه قدرت بر نقل و انتقال و قلب و انقلاب ندارد اینکه سلطنتی ندارد اگر میگویید جدّ و ولیّ دارد اینجا هم وارث ولی او هستند ولیّ در مقام اجرا جای «مولی علیه» مینشیند نه در مقام مالکیت, ملک مال صبی است ولیّ اجرا کننده است؛ اینجا ملک هم مال میت هست ورّاث او اولیای او هستند و سلطه دارند. پس در حقیقت ملک اخذ نشده که مالک باید سلطه داشته باشد قدرت نقل و انتقال داشته باشد این در صبی اینطور است در مجنون اینطور است در «مغمی علیه» اینطور است اینها همهشان مالکاند هیچکدام سلطه ندارند.
1) (3) . نهج الحق، ص494. بحارالانوار,ج2, ص272.
پرسش: از اینکه شارع مقدس فرموده در یک ثلثش سلطه دارد معلوم می شود در مابقی اصلاً سلطه ندارد.
پاسخ: نه مالک نیست اگر یک چیزی ملک او بود که سلطه دارد؛ حالا ما ببینیم اینجا ملک او هست یا ملک او نیست نسبت به ثلث هم چون وصیت کرده است اولیا اجرا میکنند و الآن دیگر ملک، ملک آن «موصی له» است یک «موصی به» داریم یک «موصی له» الآن دیگر ملک میت نیست. اگر وصیت کرد که این ثلث را به فلان مؤسسه یا فلان مسجد بدهید، «موصی له» آن مسجد است که مالک است «موصی به» مال این میت هیچکاره است وصی مأمور اجرای این وصیتنامه است، نه اینکه در ثلث او مالک باشد. در این مقام پس در حقیقت ملک سلطه و امثال سلطه اخذ نشد.
پرسش:؟پاسخ: نه اگر آن حکم ثالث باشد که به حیات مربوط است بله در آن نمیشود زنده را با مرده تشبیه کرد اما اینها ادعا میکنند که در حقیقت ملک سلطه مأخوذ است نخیر سلطه مأخوذ نیست ممکن است کسی مالک باشد قدرت بر سلطه نداشته باشد. حالا «فان قلت» که اینها درست است که فعلاً سلطه ندارند اما شأناً دارند همین که میتواند بعد از بلوغ این کار را بکند یا «مغمی علیه» یا مجنون «بعد الافاقه» میتوانند این کار را بکنند این سلطه شأنی را دارند, بگویند «قلت» حالا اگر کودک قبل از بلوغ مرد مجنون و «مغمی علیه» قبل از افاقه رخت بربستند این نه فعلیتی هست نه شأنیتی.
پس بنابراین در حقیقت ملک سلطه اخذ نشد, چون در حقیقت ملک سلطه اخذ نشده میت میتواند مالک باشد خود آن مالک لازم نیست به تمام مسلط باشد ولیّ او میتواند مسلط باشد الآن ملک را اهدا میکنند به یک مرکزی، به یک مؤسسهای، اهدا میکنند به قبرستان، اهدا میکنند به یک بیمارستان، اهدا میکنند به مسجد، اینها که سلطه ندارند، آن متولیها مسئول اجرای این کارند، نه اینکه آنها مالک باشند. آنکه مالک است جهت است که سلطه است اینکه اجرا میکند مالک نیست؛ پس در حقیقت ملک اخذ نشده که مالک سلطه داشته باشد مگر اینها مالک نیستند. بنابراین در حقیقت ملک اگر چیزی انسان به یک مؤسسهای داد به یک مرکز خیریه داد آن یک جهت است عنوان است او که قدرت سلطه ندارد حقیقتاً او مالک است اما مسئولان داخلی دارند اجرا میکنند آنکه میتواند اجرا بکند که مالک نیست آنکه مالک است که سلطه ندارد. پس در حقیقت ملک سلطه اخذ نشده آنکه گفته شده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم»؛ چون ناس را با خود مال او حساب کرده یک چنین سلطهای را مطرح کرد.
بنابراین در حقیقت ملک این سلطه اخذ نشده و میت میتواند این را داشته باشد. حالا برسیم به شبهات بعدی.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله سوم از فصل پنجم این بود که چون خیار حق است، نه حکم و قابل ارث است اگر ورثه متعدد بودند و این خیار به ورّاث منتقل شد، اگر این وارثان امضا کردند که همان عقد به حال قبلی میماند، اگر فسخ کردند آن کالا برگشت به ملک میت برمیگردد یا به ملک ورثه؟ ثمره فقهیاش هم این است که اگر آن شخص قبل از مرگ زمینی را فروخت و پولی را گرفت و مغبون شد و خیار غبن داشت و بعد از مرگ ورثه فهمیدند خیار غبن دارد و فسخ کردند، بعد از مرگ این شخص، اموال تقسیم شد؛ چون مال، منقول بود و آن ثمن منقول بود به همسرش هم رسید و چون بعد از توزیع میراث فهمیدند مغبون شدند و خیار غبن دارند و فسخ کردند این ثمن برمیگردد و آن مثمن که زمین است به ملک میت برمیگردد. اگر مثمن که زمین است به ملک میت برگشت دیگر زن از خود عین سهمی نمیبرد. اینها آثار فقهی او است. پس ما آثار دیگر هم داریم.
بنابراین آیا فسخ به این است که آن کالا برگردد به ملک میت اولاً و از آنجا منتقل بشود به ورثه ثانیاً یا مستقیماً به ملک ورثه برمیگردد که «فیه وجهان و قولان».
قول منتخب این بود که این به ملک میت برمیگردد اولاً بعد به ملک ورثه ثانیاً. دلیلش هم این بود که فسخ به هم زدن معامله است که گویا آن معامله واقع نشده قبلاً دو تقابل در این معامله صورت گرفته بود: یک تقابل «بین المالین» بود که ثمن در برابر مثمن، مثمن در برابر ثمن، یک تقابل در قبال طرفین بود که موجب در قبال قابل، بایع در مقابل مشتری و مشتری در مقابل قابل. فسخ، این پیوند را به هم میزند؛ یعنی هرچیزی به صاحب اصلی آن برمیگردد فسخ غیر از این نیست. بنابراین اگر ورثه فسخ کردند آن کالا برمیگردد به ملک میت و از میت به ورثه منتقل میشود، اگر در بین ورثه کسی بود که از زمین ارث نمیبرد دیگر حالا سهمی ندارد این اثر فقهی آن است.
بنابراین هم مقتضی تام است هم مانع مفقود. برای مانع چندتا امر طرح شده است که یکیاش در بحث قبل گذشت آن مانع اول این بود که میت براساس آن شکل ثانی منطقی یک چنین برهان دارد. گفتند ملک عبارت از سلطنت در نقل و انتقال و قلب و انقلاب است مالک؛ یعنی چنین کسی و میت این قدرت را ندارد پس میت مالک نمیشود، چون مالک کسی است که مسلط باشد بر مالش بتواند نقل و انتقال بدهد قلب و انقلاب کند و مانند آن، میت چون این سمت را ندارد پس مالک نیست. این توهّم رد شد به اینکه در حقیقت ملک سلطنت بر نقل و انتقال و قلب و انقلاب اخذ نشده اینها جزء لوازم بعید او است یا لوازم قریب او، نه مأخوذ در حقیقت او، نشانش آن است که کودک نوزاد میتواند مالک باشد که اگر بعد از میلاد او که دو روز از میلادش گذشت پدرش مُرد او ارث میبرد مالک است با اینکه قدرت بر نقل و انتقال ندارد مجنون میتواند مالک باشد «مغمی علیه» میتواند مالک باشد اینها هیچکدام قدرت بر نقل و انتقال و قلب و انقلاب ندارند و نمیشود گفت که قدرت شأنی کافی است؛ برای اینکه برخی از اینها شأنیت هم ندارند، برای اینکه در یک آینده نزدیکی گاهی بعضیها میمیرند بنابراین نمیشود گفت اینها ولو فعلاً قدرت ندارند در یک آینده نزدیک قدرت دارند آنهایی که قبل از بلوغ میمیرند آنها نه «بالفعل» است نه «بالقوه». پس در حقیقت ملک سلطنت بر قلب و انقلاب اخذ نشده است؛ ولی این جزء آثار اوست.
پرسش: .؟پاسخ: اگر این باشد میت هم وکیل و وصی دارد؛
غرض این است که در حقیقت ملک این معنا اخذ نشده است موارد نقض فراوانی دارد الآن شخصیت حقوقی همینطور است، هیچ شخصیتی از شخصیتهای حقوقی قدرت بر نقل و انتقال و قلب و انقلاب ندارند میگویند این ملک دولت است یا ملک مسجد است یا ملک مدرسه است یا ملک علوم و مرکز خیری است خود آن مؤسسه یک شخصیت حقوقی دارد، یا دولت شخصیت حقوقی دارد که سلطنت بر نقل و انتقال ندارد. مجریان آن دولت یا مجریان آن مسجد و مدرسه و مرکز خیریاند که این کار را میکنند. در حقیقت مالک بودن این نیست که سلطنت بر نقل و انتقال داشته باشد.
مطلب دیگر اینکه اینجا یک امر اعتباری است و ملکیت استدراقی است به اصطلاح؛ یعنی یک لحظه میت را مالک فرض میکند که این طریق بشود که از طریق میت به ورثه برسد، این ملکیت استدراقی لحظهای برای میت هیچ محذوری ندارد هذا اولاً. خیار دوم و محذور دومی که انتخاب کردند گفتند شما باید ببینید که ورثه نسبت به مورث، چه سمتی دارد. بعضی از سمتها حرف شما را ثابت میکند میگوید که این مال به میت برمیگردد ولی دلیل نداریم، بعضی از اعتبارات که دلیل داریم ثابت میکند که مال به ورثه برمیگردد. پس انتقال حق خیار از میت به ورثه، چندتا احتمال در آن هست؛ طبق بعضی از احتمالات مطلب شما و فتوای شما را ثابت میکند که مال به میت برمیگردد؛ ولی دلیل بر آن نداریم. طبق برخی از احتمالات دیگر، حرف ما را ثابت میکند که دلیل داریم.
بیان ذلک این است که این میت، شخصی که خیار داشت و مرد و خیارش به ورثه رسید این وارثان یا نایب «عن المیت»اند یا وکیل «عن المیت»اند یا نه سخن از نیابت و وکالت نیست خود وارث نازل منزله میت است «بلاوکالة و نیابةٍ» یا حقیقتاً وارث جای مورّث نشسته است «بلا تنزیلٍ». اگر وارث نایب مورّث باشد اگر وارث وکیل مورّث باشد حق با شما است؛ چون وکیل کسی وقتی معامله را فسخ کرد کالا که به ملک وکیل برنمیگردد کالا به ملک موکل برمیگردد اگر نایب فسخ کرد کالا که به ملک نایب برنمیگردد به ملک «منوب عنه» برمیگردد. اگر ورثه وکیل میت باشد ورثه نایب میت باشد بله، وقتی فسخ کرد مال به میت برمیگردد؛ اما اینها نه وکیلاند نه نایب بلکه ادله ارث که وارث را به جای مورّث مینشاند یا این تنزیل است یا تحقیق؛ یا وارث نازل منزله خود مورّث است یا الآن حقیقتاً در فضای شریعت، آنکه به جای میت نشسته است که گویا میت نمُرده است، همین مسئله قیام وارث به حد مورث است این است یا آن است؟ اگر وکیل یا نایب باشد بله حق با شما است ولی ادله ارث نمیگوید که وارث نایب مورّث است یا وکیل او است میگوید نازل منزله او است یا خود او است؛ بنابراین مال وقتی فسخ شد باید به خود وارث برگردد نه به میت. آن دو فرض اولی که مسئله وکالت و نیابت باشد ثابت میکند که وقتی فسخ شد مال به میت برمیگردد ولی ارث از سنخ وکالت نیست، از سنخ نیابت نیست. این دو وجه اخیر؛ یعنی تنزیل یا تحقیق که ادله ارث ناظر به آن است و همین مطلب را ثابت میکند اینجا برای وکالت و نیابت نیست این حقیقتاً وارث جای مورث نشسته و او مالک میشود این اشکال دوم.
پاسخش این است که تمام این حرفهای شما را ما قبول داریم، گفتید وکالت نیست میگوییم درست است گفتید نیابت نیست گفتیم درست است گفتید یا تنزیل است یا تحقیق گفتیم یا تنزیل است یا تحقیق همه اینها درست است. اما ادله ارث بیش از این کاری نمیکند که وارث را به جای مورّث مینشاند همین. ادله ارث که در حوزه حق دخالت نمیکند که حق را تفسیر کند. اگر کسی حق کشف معدن داشت، کشف دارو داشت، کشف صنعت داشت، کشف یک مطلب عمیق نجومی داشت، یک مطلب عمیقی کشف کرد این «حق الکشف» به ورثه میرسد، اینجا شخص هم خیار داشت «حق الفسخ» به ورثه میرسد. تمام کوشش و تلاش شما این بود که بگویید وارث جای مورّث نشسته ما هم قبول داریم؛ اما آیا ادله ارث معنای فسخ را هم تفسیر میکند؟ فسخ را هم تغییر میدهد؟ «الفسخ ماهو؟» فسخ هر تفسیری که داشت الآن هم همان را باید داشته باشد فسخ معلوم میشود که جابجا میشود؛ یعنی ثمن که رفته بود به جای مثمن، مثمن که آمده بود به جای ثمن که تبادل مالین بود حالا هرکدام به جای اولیاش برمیگردد، فسخ غیر از این نیست. ثمن باید برود به جایی که از آنجا بیرون آمده مثمن باید برود به جایی که از آنجا خارج شده همین، مگر اینها آمدند از کیسه وارث خارج شدند؛ اینها از کیسه مورّث خارج شدند الآن باید به کیسه مورّث برگردند شما این را آوردید به جای مورّث نشاندید بسیار خب؛ اما فسخ را که تغییر ندادید فسخ که تفسیر نکردید. هر حقیقتی که فسخ داشت همچنان دارد. فسخ این است که آن ثمن را برگردانیم به جای اولی مثمن را هم برگردانیم به جای دومی همین، ثمن از کیسه مشتری خارج شد حالا برمیگردد، مثمن از کیسه بایع خارج شد حالا برمیگردد، بایع در آنجا میت بود الآن هم میت است. بنابراین این تلاش و کوشش شما برای آن است که کیفیت ارتباط وارث و مورّث را بیان کنید ما هم این را قبول داریم؛ اما هیچ اثری در تفسیر فسخ، تحقیق فسخ، معنای فسخ نداریم. عقد گره زدن این ثمن و مثمن است با هم فسخ به هم خوردن و انفصام این گره است همین، بنابراین تلاش و کوشش شما اینجا نمیتواند ثمربخش باشد.
پرسش: .؟پاسخ: نه چه شرطی داریم که اگر در حال عقد زنده بودند بعد فسخ هم زنده باشند یعنی چه؟ بله اینجا مثل وصی، کسی که وصی از طرف میت است کارهای میت را انجام میدهد. شرط متعاقدین این است که این کار را بکنند اما معنایش این نیست که در حال بقا باشد، مگر امضا این طور نیست وقتی امضا میکند باید که «الی یوم القیامه» طرفین زنده باشند این شرط حدوثی است نه شرط بقایی.
پرسش: قصد جدی از توابع حیات است.
پاسخ: نه قصد جدی مال زمان عقد است، این شرط حدوث است نه شرط بقا، در حال حدوث بله باید اینچنین باشد؛ اما بعد از اینکه عقد ثابت شد مُردند، مُردند عقد سرجایش محفوظ است.
پرسش: .؟پاسخ: بسیارخب این ملکیتی که بود تبادل بود بین ثمن و مثمن، ثمن از هرجایی که خارج شد باید برگردد و مثمن از هرجایی که خارج شد باید برگردد، چون در معنای «البیع ماهو؟» آنجا گذشت که نظر بعضی از محققان آن است که عقد و تبادل ثمن و مثمن به قدری قوی است که این ثمن میرود به جای مثمن و رنگ مثمن میگیرد، مثمن میآید به جای ثمن و رنگ ثمن میگیرد کاری به طرفین ندارند. الآن متولیان وقف که درآمد این وقف را که مثلاً حاصل یک باغ است این را میفروشند برای یک مسجد فرش تهیه میکنند، این میوه وقف مسجد است ملک کسی که نیست. این میوه میدهد به فرش فروش و از فرش فروش فرش میگیرد این فرش به جای میوه مینشیند این میوه به جای فرش، وقتی میوه به جای فرش نشست ملک طلق فرش فروش میشود ، فرش به جای میوه نشست میشود وقف مسجد دیگر لازم نیست متولی یک صیغه وقفی برای این فرش بخواند، این برای چیست؟ برای اینکه مثمن رفته جای ثمن نشسته و رنگ ثمن گرفته، ثمن رفته به جای مثمن نشسته و رنگ مثمن گرفته. قبل از این خرید و فروش تصرف در این میوه حرام بود وقف بود، الآن که کسی با فرش میوه باغ را خریده این دیگر وقف نیست این ملک طلق فرش فروش است. خاصیت بیع این است که ثمن را به جای مثمن مینشاند «علی ماله من اللون»، مثمن را به جای ثمن مینشاند «علی ماله من اللون»، این معنی عقد است، فسخ میآید این را به هم میزند همین، فسخ کاری به فاسخ ندارد.
پرسش: ... بنابر نظر مرحوم شیخ انصاری صحیح هست که اگر کل مثمن یا ثمن جمعاً برگردد ورثه یا میت اما بنا بر فرمایش حضرتعالی و قول مختار شما قائل به تجزیه شدید.
پاسخ: در تمام حالات در این جهت فرقی نیست که اگر کسی به اندازه سهم خود فسخ کرد، آن به اندازه سهم او از ملک مشتری میآید به ملک میت، از آنجا به ملک وارث میرسد در این جهت فرقی نیست. همه «بالاتفاق» فسخ کنند کل مبیع برمیگردد به ملک میت، بعد به ورثه برسد «علی السهام» و اگر بعض فسخ بکنند، آن سهم خاص از آن مشتری برمیگردد به ملک میت، از ملک میت به سهم همین شخصی که فسخ کرده برمیگردد.
پرسش: .؟پاسخ: بله بعد از اینکه امضا بکنند، دیگر برنمیگردد بعد از اینکه فسخ بکنند برمیگردد اگر برگردد به ملک میت برمیگردد. بنابراین این از این جهت محذوری ندارد حالا برسیم به محذور سوم و بعد محذورات دیگر که ممکن است فرض بشود.
پس تاکنون این مطلب روشن شد که اگر فسخ کردند حالا چه در مسئله بیع چه در مسئله کشف صنعت و دارو و معدن و امثال ذلک، یا کشف یک مطلب علمی حق تألیف هرکدام از این حقوقی که به ورثه رسیده اگر اینها مغبون شدند و خواستند خیار غبن را اعمال بکنند آن کالا برمیگردد به ملک میت اولاً و از میت به ورثه ثانیاً و این اعتبار لغو نیست. ما خیال نکنیم که میت که هیچ اثری ندارد ما که امر تکوینی را به میت نسپاردیم درس قبل اشاره شد که این میت سه حکم برای او مطرح بود: یکی بدن داشت یکی که روح داشت یکی روح به بدن تعلق داشت آن احکامی که مربوط به روح او است علوم و معارف و اخلاقیات و فضائل آنکه سرجایش محفوظ است آنکه با مرگ از بین نمیرود، این بدنش هم که احکام فقهی دارد، این غسل دارد، کفن دارد، نماز دارد، دفن دارد این مال بدنش است. تعلق روح به بدن که حیات است او را از دست داده اگر آثاری مال حیات باشد اینجا دیگر بار نیست.
مسئله ملکیت هم یک امر اعتباری است یک امر حقیقی نیست اعتبار اگر لغو بود بله مصحح ندارد اما اگر اعتبار لغو نبود مصحح دارد اینجا ملک اگر به میت برگردد مصحح دارد همان مثالی که گفته شد اگر زمین برگردد به ملک میت همه ورثه سهم میبرند به استثنای کسی که از غیرمنقول محروم است، این اثر دارد. بنابراین ملکیت امر اعتباری است اولاً، اعتبارش باید مصون از لغو باشد ثانیاً، اینجا از لغویت مصون است و بعضی از آثار فقهی را به همراه دارد ثالثاً. پس محذوری برای اعتبار ملکیت برای میت نیست.
در ایام شهادت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) هستیم بعد از نقل یک حدیث، یک حدیثی را از بیان نورانی آن حضرت درباره ائمه(علیهم السلام) نقل میکنیم. آن حدیثی که مربوط به مسائل اخلاقی روز چهارشنبه ما است این است که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا» (1) مردم خوابند وقتی مُردند بیدار میشوند. همانطوری که برای آیات قرآنی تفسیر است برای کلمات نورانی اهل بیت(علیهم السلام) هم تفسیر هست؛ اینکه حضرت فرمود: «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا» چند وجه برایش ذکر کردند؛ یکی از آن وجوه این است که یک انسان خوابیده در حال خواب یک رؤیاهایی دارد، امور فراوانی خواب میبیند خواب میبیند باغ و راغی پیدا کرده صحنههایی بوده جمعیتی بودند رفت و آمدی داشت قبض و بسطی داشت نشاط و سروری داشت وقتی بیدار میشود میبیند چیزی در دستش نیست، این خاصیت خواب است که آدم در خواب خیلی چیز را میبیند خیال میکند دارد وقتی بیدار شد میبیند چیزی در دستش نیست تنها است. افراد عادی هم که در زمان بیداری خیال میکنند چیزی دارند، قدرتی دارند، مال و زندگی و تشکیلاتی دارند، حیثیتی دارند، برو برو دارند هنگام احتضار و مرگ میبینند دستشان خالی است چیزی همراهشان نیست؛ اینطور نیست که بعضی از این امور به همراه آدم بیاید در قبر.
1) (1) . مجموعة ورام، ج1، ص150.
بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که انسان فقط با عملش وارد قبر میشود و بس و هیچ چیزی او را همراهی نمیکند همین است، تا حال مثل اینکه خواب بود، حالا بیدار شد میبیند چیزی در دست او نیست هیچ کسی هم او را همراهی نمیکند فقط دفنش میکنند، این یک وجه از معانی «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا». وجه دیگر آن است که آن رؤیاهایی که انسان میبیند، وجه اول راجع به این رؤیاهای اضغاث و احلام و امثال ذلک بود. وجه دوم این است که اگر کسی خواب باشد بالأخره رؤیای صادقه دارد یک چیزهایی میبیند و چون رؤیای صادق هست و با واقعیتی ارتباط پیدا کرد اگر خودش توانست تعبیر بکند که بسیار خب، نشد پیش یک معبّری میرود که معبّر تعبیر میکند. تعبیر خواب هم جزء علوم درسی نیست که آدم چند سال در حوزه یا دانشگاه درس بخواند علم تعبیر رؤیا پیدا کند و کار آسانی هم نیست. خیلی از ماها از تعبیر خواب خودمان عاجزیم یک چیز دیگر است و یک ارتباط هم با عالم مثال دارد. وقتی پیش یک معبّر رفت؛ نظیر وجود مبارک یوسف صدیق(سلام الله علیه)، آن معبّر چون بین ملک و ملکوت، عالم محسوس و مثال رابطه برقرار میکند عبور میکند کسی میتواند خواب را تعبیر کند که عبور بکند به آن نکته اصلی برسد و رابطه این مسیر را کشف بکند و آن نقطه اصلی را به این شخص بگوید. رؤیاهای صادق که اضعاث و احلام نیست این است که انسان با عالم مثال و ملکوت و مثال متصل ارتباط برقرار میکند یک چیزی را میبیند آن حقیقت است آن واقع میشود یا واقع شده که این بعد باخبر است بالأخره یک واقعیتی است. ما همانطور که در بیداری به پرحرفی عادت کردیم از یک مطلبی به مطلب دیگر از آنجا به مطلب سوم و چهارم همانطور میگذریم، این عادت بد هم برای ما در عالم خواب هست و آن واقعیت که دیدم اگر خود عین آن واقعیت در ذهن ما باشد بدون اینکه کم و زیاد بکنیم، وقتی صبح برخاست میگوید إِنّی أَری فِی الْمَنامِ أَنّی أَذْبَحُکَ (1) همان را میگوید این دیگر تعبیر نمیخواهد، چون همان او را دیده؛ اما غالب مردم اینطور نیستند از آن مطلب اصلی عبور میکنند به مطلب دوم و سوم، اگر خیلی فاصله بشود این معبّر بیچاره را عاجز میکند از تعبیر این میگوید من بلد نیستم، اگر نه فاصله کم باشد به یک یا دو فاصله باشد این معبّر و کارشناس از همین سومی عبور میکند به دومی، از دومی عبور میکند به اولی و میفهمد چیست میگوید یک همچنین حادثهای واقع شده یا واقع میشود این تعبیر رؤیا است که این باید بتواند عبور بکند. اگر راه طولانی باشد پیچ و خم باشد راه گسیخته باشد جا برای عبور نیست. ما آنچه که در عالم واقع میبینیم اینها اضغاث و احلام نیستند، اینها هرکدام یک ریشهای دارند طبق بیان ذات اقدس الهی در همان اوائل سورهٴ مبارکهٴ «حجر» که فرمود: وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (2) همه چیز از جای دیگر آمده، گاهی به صورت وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ (3) است گاهی أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ (4) هست گاهی به صورت کلی وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ هست. پس همه اینها از جای دیگر آمدند؛ چون از جای دیگر آمدند تأویل دارند تعبیر دارند آنچه که در این جهان هست برای ما که افراد نائمیم باید پیش یک معبّر برویم که اینها چیست؟ تعبیر این چیست؟ تعبیر ارض چیست؟ تعبیر آسمان چیست؟ تعبیر انسان چیست؟ تعبیر دشت و دمن چیست؟ اینها که ما میبینیم از چه دارند حکایت میکنند؟ آنکه در مخزن الهی است از آنجا آمده و ما باید کمکم عبور بکنیم و به آنجا برسیم به «ما عندالله» برسیم آن چیست؟ آهن را نازل کرده یعنی چه؟ چون ما دستمان به این تعبیر نمیرسد میگوییم وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ؛ یعی «خلقنا الحدید» در حالی که انزل، انزل است خلق، خلق است اینها ارتباطی به هم ندارند؛ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ اْلأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ چون آن راه برای ما مقدور نیست بفهمیم دام را چگونه خدا نازل کرده میگوییم خلق کرده. اما او که عالم شناس است میداند که نازل کردن برابر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ حجر است همه چیز از مخزن الهی نازل شده؛ یعنی چه؟ آن وقت تعبیر میکند که این شیء در عالم مثال چه چیزی بود و فلان شیء در مخزن الهی چه چیزی هست، این را نازل کرده که ما با بهرهبرداری از این به آن عالم مثال برسیم این معنای دوم «النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا».
ایام، ایام فاطمیه است و بیان نورانی صدیقه کبرا(سلام الله علیها) درباره امامت ائمه(علیهم السلام) یک بیان لطیفی است، متن این روایت را میخوانیم مضمونش که یک چیز «بین الرشدی» است همه ما شنیدهایم. اما این روای میگوید که در تمام مدت عمر اگر شما فقط این حدیث را شنیده باشید کافی است و ما این روایت را از کتاب شریف «العقائد الحقه» آیت الله العظمی مرحوم آقای سید احمد خوانساری میخوانیم؛ برای اینکه هم این مرجع بزرگوار بود و هم سالیان متمادی در حوزه قم تدریس میکرد از شاگردان بنام مرحوم شیخ بود و بسیاری از بزرگان و اساتید ما هم از محضر ایشان علوم فراوانی آموختند بهرههای فراوانی هم مردم تهران و ایران از این بزرگوار بردند. ایشان یک کتاب شریفی دارند به نام «العقائد الحقه»؛ بعد از مسئله توحید و نبوت مسئله امامت را طرح میکنند؛ آن وقت ادله امامت را هم «بالقول المطلق» ذکر میکنند، آن وقت ادله امامت این دوازده امام را هر یک را جداگانه ذکر میکند بعد در پایان فرمایشی را از وجود مبارک صدیقه کبری مربوط به همه دوازده امام یکجا ذکر میکند. آن روایت را مرحوم صدوق (1) نقل کرده ایشان هم از مرحوم صدوق نقل میکنند. مرحوم صدوق(رضوان الله تعالی علیه) به استناد خاص خودشان «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ» عبدالرحمنبنصالح از ابی بصیر دارد نقل میکند و آن این است که ابی بصیر میگوید که وجود مبارک امام صادق(علیه السلام) به من فرمود که پدر من وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیهما) به جابر فرمود: جابر من یک وقت خصوصی میخواهم که با تو خلوت کنم. جابر از اصحاب بود و وجود مبارک امام معصوم دارد به جابر میگوید من یک وقت خصوصی میخواهم. جابر عرض کرد هر وقت شما بفرمایید من میآیم خدمت شما. امام صادق(سلام الله علیه) فرمود که «قَالَ أَبِی لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ إِنَّ لِی إِلَیْکَ حَاجَةً فَمَتَی یَخِفُّ عَلَیْکَ أَنْ أَخْلُوَ بِکَ فَأَسْأَلَکَ عَنْهَا» من یک مطلب مهمی دارم کی فرصت دارید که از شما بپرسم «فَقَالَ لَهُ جَابِرٌ فِی أَیِ الْأَوْقَاتِ شِئْتَ» هر وقت شما معین بفرمایید من شرفیاب میشوم آن وقت وجود مبارک امام باقر جابر را در یک فرصت خلوتی پذیرفت، به جابر فرمود که جابر من شنیدم لوحی در دست جدهام بود و تو آن لوح را دیدی و نوشته آن لوح را دیدی، آن قصه را برای ما شرح بده آن چه بود؟ چه لوحی بود؟ چطور بود؟ نوشته آن لوح چه بود؟ «یَا جَابِرُ أَخْبِرْنِی عَنِ اللَّوْحِ الَّذِی رَأَیْتَهُ فِی یَدَیْ أُمِّی فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ (صل الله علیه و آله و سلم) وَ مَا أَخْبَرَتْکَ بِهِ أَنَّهُ فِی ذَلِکَ اللَّوْحِ مَکْتُوباً» مادرم چه گفت؟ و در این لوح چه نوشته بود؟ «فَقَالَ جَابِرٌ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّی دَخَلْتُ عَلَی أُمِّکَ فَاطِمَةَ(سلام الله علیها) فِی حَیَاةِ رَسُولِ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم)» من رفتم خدمت حضرت، خواستم میلاد وجود مبارک حسین بن علی را تهنیت و تبریک بگوییم «أُهَنِّؤُهَا بِوِلَادَةِ الْحُسَیْنِ(علیه السلام)» وقتی بعد از میلاد حضرت سید الشهداء من رفتم آنجا که عرض ارادت بکنم و تبریک بگویم «فَرَأَیْتُ فِی یَدِهَا لَوْحاً أَخْضَرَ» یک لوح سبز رنگی دیدم که «ظَنَنْتُ أَنَّهُ مِنْ زُمُرُّدٍ» این مال خود لوح «وَ رَأَیْتُ فِیهِ کِتَابَةً بَیْضَاءَ شَبِیهَةً بِنُورِ الشَّمْسِ» این مال آن کتابی که در این لوح بود «فَقُلْتُ لَهَا بِأَبِی أَنْتِ وَ أُمِّی یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مَا هَذَا اللَّوْحُ فَقَالَتْ هَذَا اللَّوْحُ أَهْدَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی رَسُولِهِ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و «فِیهِ اسْمُ أَبِی وَ اسْمُ بَعْلِی وَ اسْمُ ابْنَیَّ وَ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِی» اسامی این چهارده معصوم در این لوح است «فَأَعْطَانِیهِ أَبِی» این لوح را پدرم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به من داد «لِیَسُرَّنِی بِذَلِکَ» تا من را با این لوح مسرور بکند «قَالَ جَابِرٌ فَأَعْطَتْنِیهِ أُمُّکَ فَاطِمَةُ(علیها السلام) فَقَرَأْتُهُ» به امام باقر عرض میکند که مادر شما این لوح را به من داد تا من بخوانم من هم مطلبش را دیدم و نسخهبرداری کردیم، استنساخ کردم «فَقَرَأْتُهُ وَ انْتَسَخْتُهُ فَقَالَ لَهُ أَبِی» امام صادق میفرماید که پدرم امام باقر(سلام الله علیهما) به جابر فرمود که آن نسخه که شما داری داشته باش، من تمام مطالب آن لوح را میخوانم حالا تو تطبیق بکن «فَقَالَ لَهُ أَبِی(علیه السلام) فَهَلْ لَکَ یَا جَابِرُ أَنْ تَعْرِضَهُ عَلَیَّ» میتوانی به من نشان بدهی؟ «فَقَالَ یَا جَابِرُ انْظُرْ أَنْتَ فِی کِتَابِکَ لِأَقْرَأَهُ أَنَا عَلَیْکَ» تو آن کتاب را داشته باش حالا من میخوانم تو تطبیق کن «فَنَظَرَ جَابِرٌ فِی نُسْخَتِهِ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِ أَبِی(علیه السلام)» امام صادق میفرماید که نسخه دست جابر بود پدرم امام باقر(سلام الله علیه) داشت قرائت میکرد «فَوَ اللَّهِ مَا خَالَفَ حَرْفٌ حَرْفاً» عین آنچه که در نسخه بود وجود مبارک امام باقر حفظ بود و داشت میخواند «قَالَ جَابِرٌ فَإِنِّی أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّی هَکَذَا رَأَیْتُهُ فِی اللَّوْحِ مَکْتُوباً» خدا را شاهد میگیرم همین حرفها که اینجا هست همین را من دیدم مکتوب بود بدون کم و زیاد، آن مکتوبش هم این است «بسم الله الرحمن الرحیم هَذَا کِتَابٌ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ لِمُحَمَّدٍ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نُورِهِ وَ سَفِیرِهِ وَ حِجَابِهِ وَ دَلِیلِهِ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ مِنْ عِنْدِ رَبِّ الْعَالَمِینَ عَظِّمْ یَا مُحَمَّدُ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) أَسْمَائِی وَ اشْکُرْ نَعْمَائِی وَ لَا تَجْحَدْ آلَائِی إِنِّی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا قَاصِمُ الْجَبَّارِینَ وَ مُبِیرُ الْمُتَکَبِّرِینَ وَ مُذِلُّ الظَّالِمِینَ وَ دَیَّانُ یَوْمِ الدِّینِ إِنِّی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَمَنْ رَجَا غَیْرَ فَضْلِی أَوْ خَافَ غَیْرَ عَدْلِی عَذَّبْتُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ فَإِیَّایَ فَاعْبُدْ وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّلْ إِنِّی لَمْ أَبْعَثْ» بعد فرمود که من هیچ پیامبری را مبعوث نکردم مگر اینکه برای او وصی معین کردم برای تو هم دارم وصی معین میکنم و اوصیای من اینها هستند. «إِنِّی لَمْ أَبْعَثْ نَبِیّاً فَأُکْمِلَتْ أَیَّامُهُ وَ انْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلَّا جَعَلْتُ لَهُ وَصِیّاً وَ إِنِّی فَضَّلْتُکَ عَلَی الْأَنْبِیَاءِ وَ فَضَّلْتُ وَصِیَّکَ عَلَی الْأَوْصِیَاءِ وَ أَکْرَمْتُکَ بِشِبْلَیْکَ بَعْدَهُ وَ بِسِبْطَیْکَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ جَعَلْتُ حَسَناً مَعْدِنَ عِلْمِی بَعْدَ انْقِضَاءِ مُدَّةِ أَبِیهِ وَ جَعَلْتُ حُسَیْناً خَازِنَ وَحْیِی وَ أَکْرَمْتُهُ بِالشَّهَادَةِ وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعَادَةِ فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَ أَرْفَعُ الشُّهَدَاءِ دَرَجَةً جَعَلْتُ کَلِمَتِیَ التَّامَّةَ مَعَهُ وَ الْحُجَّةَ الْبَالِغَةَ عِنْدَهُ بِعِتْرَتِهِ أُثِیبُ وَ أُعَاقِبُ أَوَّلُهُمْ عَلِیٌّ سَیِّدُ الْعَابِدِینَ» تا وجود مبارک حضرت ـ حالا وقت گذشته ـ تمام اسامی این دوازده معصوم مقدس آنجا آمده وقتی به وجود مبارک امام حسن عسکری رسیده فرمود که «وَ الْخَازِنَ لِعِلْمِیَ الْحَسَنَ» به امام حسن عسکری رسیده «ثُمَّ أُکْمِلُ ذَلِکَ بِابْنِهِ» وجود مبارک ولی عصر «رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ عَلَیْهِ کَمَالُ مُوسَی وَ بَهَاءُ عِیسَی وَ صَبْرُ أَیُّوبَ سَتَذِلُّ أَوْلِیَائِی فِی زَمَانِهِ وَ یُتَهَادَوْنَ رُءُوسُهُمْ کَمَا تُهَادَی رُءُوسُ التُّرْکِ وَ الدَّیْلَمِ فَیُقْتَلُونَ وَ یُحْرَقُونَ وَ یَکُونُونَ خَائِفِینَ مَرْعُوبِینَ وَجِلِینَ تُصْبَغُ الْأَرْضُ مِنْ دِمَائِهِمْ وَ یَفْشُو الْوَیْلُ وَ الرَّنِینُ فِی نِسَائِهِمْ أُولَئِکَ أَوْلِیَائِی حَقّاً بِهِمْ أَدْفَعُ کُلَّ فِتْنَةٍ عَمْیَاءَ» من به وسیله این اولیای من در عصر غیبت بسیار از بلاها را برمیدارم الآن این بلای هفت و نیم ریشتری اگر خدای ناکرده یک کم جلوتر آمده بود جایی نمیماند در ایران «وَ کَمْ مِنْ مَکْرُوهٍ دَفَعْتَهُ» (2) همین است «کَمْ مِنْ بَلاءٍ رفعته» (3) همین است فرمود من به وسیله اولیای من این بلاها را برمیدارم یک مختصری اگر این گسل رابطهاش را حفظ میکرد این زلزله هفت و نیم یا بیشتر از هفت ریشتری اگر در کویر نبود و در مناطق مسکونی بود چیزی در ایران باقی نمیماند این «فَبِأُولَئِکَ یَدْفَعُ اللَّهُ الْبَلَاء» (4) همین است فرمود بلا را با این برمیدارم چند وقت قبلش یک شهابسنگی که اگر خدای نکرده به زمین آمده بود زمینی نمیماند. شهابسنگی که هزارها تن وزنش است با آن سرعت میآید این هر جا را بیاید دیگر بالأخره کل آن قاره را از بین میبرد از کنار زمین رد شد این «وَ کَمْ مِنْ مَکْرُوهٍ دَفَعْتَهُ» همین است که هر چقدر بلایی که برطرف کرده همین است فرمود به وسیله اولیای من بلا را از منطقه برمیدارند از زمین برمیدارند «وَ بِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلَازِلَ» زلزلهها را به وسیله همین اولیای الهی همین مؤمنان من کشف و ضبط میکنم این زلزله هفت و نیم که در این پنجاه سال اخیر گفتند بیسابقه بودند اگر خدای ناکرده یک قدری جلوتر بود این کسی نمیماند «وَ بِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلَازِلَ» شکر میخواهد حمد میخواهد سجده شکر میخواهد آدم در روزنامهها میخواند در رسانهها میشنود زلزله هفت ریشتری در کویر آمده همین؟ «وَ کَمْ مِنْ مَکْرُوهٍ دَفَعْتَهُ» هست فرمود: «وَ بِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلَازِلَ وَ أَرْفَعُ عَنْهُمُ الْآصَارَ وَ الْأَغْلَالَ» أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (5) برای اینکه اینها این مصیبت فراغ را مصیبت تلخ محرومیتها را تحمل کردند و قرآن هم فرمود که کسانی که در مصیبت صبر کردند إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ *أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ آنچه که در ذیل آن آیه است در ذیل این حدیث آمده؛ آنگاه «قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سَالِمٍ» عبدالرحمن بن سالم میگوید که قال ابوبصیر ابوبصیر به ما گفته که اگر شما در تمام مدت، غیر از این حدیث چیزی را نشنیده بودند «لَکَفَاکَ فَصُنْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِهِ» این را حفظ بکن مگر از اولیای خودش.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل پنجم از فصول کتاب بیع که راجع به احکام خیار بحث میکند چند مسئله از او گذشت؛
مسئله اول این بود که خیار حق است نه حکم،
مسئله دوم اینکه مستحق این حق مورد حق است نه مقوّم، لذا قابل انتقال است و به ارث برده میشود، مسئله سوم فروع فراوانی را به همراه داشت که اگر وارث یک نفر بود آن خیاری که مورّث داشت به این یک نفر منتقل میشود و اگر چند نفر بودند چهار وجه در انتقال این خیار مطرح بود که وجه دوم پذیرفته شد و اقوال و وجوه دیگر رد شد.
مسئله سوم؛ جهت دیگری که در ضمن این مسئله سوم هست این است که اگر ورثه، چون خیار داشتند آن معامله را امضا کردند که حکمی بر او مترتب نیست، کماکان باقی است و اگر فسخ کردند مثمن باید به جای ثمن بیاید و ثمن به جای مثمن برگردد، آیا به وسیله فسخ این کالا میآید به ملک میت و از ملک میت به ورثه میرسد یا مستقیماً به ورثه میرسد؟ ثمره فقهی آن هم قبلاً بیان شد که اگر این شخص در زمان حیات خود زمینی را فروخت بعد معلوم شد که مغبون شد و ورثه بعد از تقسیم آن ثمنی که گرفتند به غبن اطلاع پیدا کردند اگر امضا بکنند آن ثمن که جزء «ماترک» این میت هست به همه میرسد حتی به همسرش، ولی اگر فسخ کردند و زمین برگشت زن از آن زمین ارث نمیبرد؛ اینگونه از فروع فقهی در کنار این مطلب هست، پس اثر فقهی فراوان دارد. اگر فسخ به این باشد که آن مثمن برگردد به ملک میت و از ملک میت به ورثه میرسد این یک حکم دارد و اگر مستقیماً به خود ورثه منتقل بشود حکم دیگر دارد «وجهان و القولان»؛ قول منتخب این بود که به میت میرسد و از میت به ورثه.
چند اشکال ذکر شده است برای اینکه این قول را ابطال کند. در تبیین این قول، دو سخن گفته شد: یکی اینکه مقتضی این مطلب وجود دارد، یکی اینکه مانعی برای تحقق این مقتضی در بین نیست، هردو قسمت گذشت. این اشکالهایی که مطرح میشود ناظر به این است که یا مقتضی وجود ندارد یا مانع وجود دارد. اولین اشکال این بود که میت نمیتواند مالک باشد؛ زیرا ملک سلطنت بر قلب و انقلاب و نقل و انتقال است و میت این قدرت را ندارد، براساس این شکل ثانی پس میت مالک نمیشود. در پاسخ آن گفته شد که در حقیقت ملک هیچکدام از اینها مأخوذ نیست نقض شده است و مواردی نظیر مالکیت صبی مجنون «مغمی علیه» و مانند آن، این اشکال اول که گذشت.
پرسش: شما در رفع اشکالات سلطنت را نفی کردید ولی ملکیتی که تعلق به متوفی را نمیگیرد آن را نتوانستید.
پاسخ: مشکل آنها این بود که در حقیقت ملک سلطنت بر قلب و انقلاب اخذ شده است و چون این امر ابطال شد؛ بنابراین در حقیقت ملک قلب و انقلاب نیست آن مقام اجرایش هست و شواهد حلّش هم این بود هم جواب نقضی داده شد هم جواب حَلّی. شخصیت حقوقی که اصلاً انسان هم نیست میتواند مالک باشد چه رسد به شخصیت حقیقی، در اجرا البته یک کسی باید باشد که قدرت بر نقل و انتقال داشته باشد. الآن شخصیت حقوقی مثل مسجد مالک است، مدرسه مالک است، دولت مالک است، قبرستان مالک است این را میبینید که قبرستان دادند قبرستان حقیقتاً مالک میشود منتها متولی این قبرستان در قلب و انقلاب دخالت میکند، وقتی شخصیت حقوقی بتواند مالک باشد چرا میت نتواند مالک باشد؟ حقیقت ملک این است آن صبی و مجنون و «مغمی علیه» و اینها حقیقتاً مالکاند؛ منتها ولیّ اینها مسئول این قلب و انقلاب است این در معنای اول.
پرسش: در مورد مسجد یا قبرستان موقوفات را میخرند.
پاسخ: بله.
پرسش: واقف آنطوری وقف کرده.
پاسخ: پس معلوم میشود در حقیقت ملک اخذ نشده است که آن مالک قدرت خودش قدرت بر نقل و انتقال نیست.
پرسش: سلطنت اخذ نشده ولی وقتی مالکیت این آقا نیست همه چیز قطع شد.
پاسخ: نه دیگر ـ اول کلام است ـ چرا قطع شده؟ این ملک از او به ورثه میرسد تمام اموال مال او بود از او به ورثه منتقل میشود؛ یعنی از مالک به ورثه منتقل میشود.
اشکال دومشان این بود که ما باید بررسی کنیم که فسخ چگونه است اگر وارثان نائب از طرف میت باشند یا وکیل از طرف میت باشند، وقتی فسخ کردند ملک به میت برمیگردد از آنجا به ورثه اما وارثان که نایب میت نیستند وکیل میت نیستند نازل منزله میتاند و شارع مقدس وارث را به جای مورّث نشانده مالکی را به جای مالک نشانده این هم پاسخش داده شد.
اشکال سوم این است که شما درست است گفتید فسخ معنایش این است که کالا به آن جای اولی برگردد ثمن هم به جای اولی برگردد؛ ولی اصلاً عنوان فسخ در هیچ یک از این روایاتی که در باب خیار وارد شده ما نداریم. اقسامی که شمردند برای خیار چهارده قسم بود، برای بعضی از اینها نصوص وارد شده در هیچ روایتی عنوان فسخ نیست که شما آمدید گفتید فسخ انفصام و قطع همان عقد است درباره فسخ تحلیل و تحقیقی به عمل آوردید، ما اصلاً فسخ نداریم. آنکه در روایات آمده مسئله رد است در خیار عیب و امثال این آمده است که اگر کسی کالای معیبی را خرید «فَله رَدُّ العَیْنِ» این رد کند رد که کاری به فسخ ندار،د چه کسی میتواند رد بکند؟ چه کسی میتواند استرداد بکند؟ الآن این ملک به ورثه منتقل شده، اگر حقیقت فسخ «رد العین» است این الآن ملک ورثه است وارث دارد رد میکند وارث دارد آن معوّض را دارد استرداد میکند این عوض را دارد رد میکند.
بنابراین شما کوششتان درباره تحقیق معنای فسخ بود؛ در حالی که در عنوان فسخ در روایات اصلاً اخذ نشده هرچه هست رد است. درست است که این رد در خیار عیب آمده؛ ولی فقیه میتواند استیناس کند که خیار در همه موارد «رد العین» است، چون ما دوتا حقیقت که نداریم این اشکال سوم.
پاسخ این اشکال این است که درست است که ما عنوان فسخ در هیچ روایتی نداریم و وارد نشده است؛ ولی عنوان خیار در خیلی از روایات وارد شده چه در خیار مجلس که «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ» (1) چه در خیار حیوان که فرمود «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ» چه در خیار تأخیر و مانند آن وارد شده، پس عنوان خیار در این نصوص وارد شده هذا اولاً. لفظی که در روایات وارد شده برای اینکه بفهمیم معنای او چیست این راه را در اصول ملاحظه فرمودید باید طی کرد. اگر شارع مقدس در این زمینه اصطلاح خاص دارد یا حقیقت شرعیه یا حقیقت متشرعی مطرح است؛ مثل صلاة، زکات، حج، صوم، خب حج به معنی قصد نیست؛ بلکه به معنی مناسک معهوده است صوم به معنای همان امساک از طلوع تا غروب با آن شرایط خاصه است این معنای صوم است. اگر شارع مقدس عنوان صوم را حج را صلاة را زکات را در یک روایتی اِعمال کرد، چون یا حقیقت شرعیه است یا حقیقت متشرعه است یا بالأخره اصطلاح خاص است ما این الفاظ را بر این معانی مصطلح حمل میکنیم و اگر یک لفظی در روایتی واقع شده و شارع مقدس اصطلاح جدیدی ندارد این یک، و در فضای عرف یک اصطلاح رایج و دارجی مطرح است آن دو، در اصول ثابت شده است که این لفظ را باید به همان معنای مصطلح عرفی حمل کرد، این یک قاعدهای است که همه ما در اصول پذیرفتیم.
1) (1) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
مسئله خیار از همین روایاتی که اشاره شده، خیار نه حقیقت شرعیه دارد نه حقیقت متشرعه دارد نه اصطلاح ویژهای است هیچ نیست، خیار یک امر حقوقی رایج دارج بین عقلا است؛ پس باید در تفسیر معنای خیار به غرائز عقلا، ارتکازات عقلا مراجعه کرد. خیار یک امر حقوقی است که همه معنایش را میدانند. حالا که اینچنین شد ما باید مراجعه بکنیم به معنای خیار «لدی العقلاء»؛ وقتی مراجعه کردیم میگویند خیار یک امر حقوقی است این طرفین یا امضا میکنند یا فسخ میکنند، اگر امضا کردند که معامله به همان حالت قبلی باقی است و اگر فسخ کردند معامله منحل میشود. پس درست است که فسخ در روایات نیامده و خیار در روایات آمده و خیار هم «لدی العقلاء» امر حقوقی است بین فسخ عقد و ابرام عقد؛ اگر عقد فسخ شد حکم همین است که ما تاکنون در جواب اشکال دوم شما گفتیم که فسخ معامله جدید نیست، فسخ پیمان تازه نیست، فسخ این است که معامله قبلی برگردد، وقتی برگردد باید هرکالایی به جای اصلی خودش برگردد.بنابراین فسخ را ما از این راه میتوانیم احیا کنیم هذا اولاً.
ثانیاً بسیار خب، شما گفتید در خیار عیب سخن از «ردالعین» است ما هم قبول میکنیم میگوییم عنوان فسخ اصلاً مطرح نیست عنوان رد مطرح است ولی در رد دوتا عنصر محوری محفوظ است که شما باید به آن توجه کنید.
در رد دوتا عنصر محوری هست: یکی نسبت به عوضین یکی نسبت به متعاوضان. اگر زید فرشی را به عمرو فروخت پولی را از عمرو گرفت این چهار شیء مطرح است یکی عوضین است فرش در قبال پول مشخص، یکی متعاوضاناند یکی زید است یکی عمرو، تا این چهار امر محفوظ نبود رد معنا ندارد. اگر زید فرشی را که خرید ظرف پس بدهد این رد نیست و اگر عمرو آن پولی که گرفته آن پول را ندهد بخواهد چیز دیگر بدهد، این رد نیست. پس هرکدام از این عوضین محفوظ نبود رد نیست میماند آن دو امر دیگر، زید اگر فرش را به بکر بدهد این رد نیست، عمرو اگر آن ثمن را به خالد بدهد این رد نیست حقیقت رد جایی است که این چهار عنصر محفوظ باشد. اگر گفتند رد بکن؛ یعنی آن را که گرفتی رد بکن، نه چیز دیگر را و به کسی بده که از همان آن گرفتی، این چهار امر را باید محفوظ باشد، غیر از این که دیگر رد نیست. حالا که حقیقت رد «عندالتحلیل» با حفظ این عناصر اربعه هست؛ اگر خیار عبارت از «رد العین» است، رد وقتی صادق است که مردود از دوطرف محفوظ باشد یک، «منقول عنه» و «منقول الیه» در این دوطرف محفوظ باشد دو؛ یعنی این چهار امر محفوظ باشد. ورثه که اصلاً در این پیمان حضور نداشتند آنها نه «منقول عنه»اند، نه «منقول الیه». اگر این ثمن را بخواهد به ورثه بدهد ورثه «منقول الیه» نیست «منقول عنه» نیست زمین را به ورثه برگرداند ورثه «منقول عنه» یا «منقول الیه» نیستند. حقیقت رد به این است که این ثمن به مشتری برگردد و مثمن به بایع برگردد، بایع یا مشتری در اینجا میت است نه ورثه. شما هر امری را بخواهید تحلیل بکنید چه در تحلیل فسخ و چه در تحلیل رد، چاره جز این ندارید که این عناصر چهارگانه را حفظ بکنید؛ برای اینکه فسخ عقد جدید نیست، پیمان تازه نیست، تملیک و تملک تازه نیست. فسخ همان معامله قبلی را به هم زدن است، رد همان معامله قبلی را به هم زدن است آن معامله قبلی به چهار عنصر تکیه کرده بود الآن باید عناصر چهارگانه آن هم محفوظ باشد.
پرسش: شارع مقدس ورثه را به جای متوفی قرار داده است.
پاسخ: بله قرار داده، لذا ولی همان شارعی که فرمود رد کنید؛ یعنی این کالا باید بیاید به ملک میت، اگر به ملک میت آمد از آنجا به کسی میرسد که شارع مقدس او را جای میت نشانده.
پرسش: شما با بنا عقلا ثابت کردید.
در مسئله ارث دو طائفه و دلیل بیشتر نداشتیم: یکی اینکه مالک را به جای مالک نشانده وارث را به جای مورّث نشانده این کارها را کرد، یکی اینکه «ماترک» را به این وارث منتقل کرده فرمود: «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (1) همین اما معنای فسخ را که عوض نکرده، معنای رد را که عوض نکرده.
اشکال دوم این بود که ورثه که نایب میت نیستند وکیل میت نیستند خودشان مستقلاند ما هم کاملاً قبول کردیم که ورثه دارای این حقاند «بالاستقلال» اما «الحق ما هو؟» حق این است که این کالاها به جای خودشان برگردند ثمن و مثمن هر که از جایی آمد به جای خودش برگردد. ارث که دیگر حقیقت فسخ را عوض نمیکند فسخ یعنی چه؟ اگر فسخ عقد جدید باشد تملیک و تملک تازه باشد، بله اینها که تازه مالک شدند که کار جدیدی نمیکنند؛ اما هیچ کاری از ورثه ساخته نیست؛ الا الفسخ و فسخ یعنی جابجا کردن، ثمن هرجایی که بود به جای اصلیاش برگردد مثمن هرجایی که بود به جای اصلیاش برگردد.
پرسش: به جای اصلیاش برمیگردد.
1) (2) . ر.ک: کافی, ج7,ص168.«من مات و ترک مالاً فلورثته».
پاسخ: اینکه جای اصلیاش نیست جای اصلیاش میت است. اشکال دوم این بود که اینها نایب از طرف میت نیستند ما قبول داریم، گفتند وکیل از طرف میت نیستند این را هم قبول داریم، گفتند اصیلاند این را هم قبول داریم، اینها «بالاصاله» دارند فسخ میکنند؛ اما معنای فسخ را که دیگر عوض نکردند «الفسخ ما هو؟»
حقیقت فسخ این است که ثمن از هرجایی که درآمده برگردد همانجا، مثمن از هرجایی که خارج شده برگردد آنجا، ثمن یا مثمن از کیسه میت خارج شد الآن باید برگردد به کیسه میت و از کیسه میت باید به ورثه منتقل بشود. حالا اگر زمینی را خرید یا زمینی را فروخت در این نقل و انتقال معلوم میشود زن ارث میبرد یا ارث نمیبرد و سهام ورثه چگونه توزیع میشود این ثمره فقهی است و اگر کسی در جریان تملّک میت اشکالی داشته باشد، نسبت به آن ملکهای مستقر میتواند اشکال کند، نه ملکهای استطراقی. ملک استطراقی این است که یک لحظهای ملک میت میشود یک «آناً ما»یی بعضی یا طریق است برای رسیدن به ورثه، این ملک استطراقی را عرف میپذیرد، بله این ملک مستقر دائمی که به میت بدهند شاید ابا کند اما ملک مستطرق که او طریق باشد از این طریق به ورثه برسد این هیچ محذوری ندارد.
پرسش: در صورتی که ملکیت ورثه متزلزل باشد.پاسخ: بله خیار معنایش تزلزل است وقتی که مال خیاری هست تام هست ولی متزلزل است.
غرض این است که دوتا مسئله است: یکی ما تام داریم در برابر ناقص، یکی لازم داریم در برابر جائز. ملکیت، ملکیت تامه است ناقص نیست؛ یعنی شش دانگ را مالک شد این معنای ملکیت تامه است اما با چه ملکیتی؟ با چه عقدی؟ به عقد متزلزل، چون خیاری است، عقد جائز است، عقد متزلزل است، عقد مستقر که نیست، عقد لازم که نیست عقد خیاری است. با عقد خیاری؛ یعنی با عقد متزلزل، این خانه شش دانگ مال میت شد به ورثه رسید؛ پس تمام هست آنها میتوانند بفروشند، بله میتوانند بفروشند؛ ولی اگر آن طرف فسخ کرد اینها موظفاند که آن خانه را به خریدار دوم بگویند، پس بده از او پس بگیرند تحویل فروشنده اول بدهند.
ورثه بعد از اینکه ملک آمده به ملک میت از ملک میت به ملک ورثه میرسد اگر آن شخص فسخ کرد دوباره این خانه از ملک ورثه به ملک میت منتقل میشود از ملک میت به آن طرف منتقل میشود این میت در این وسط حتماً یک معبر باید باشد برای اینکه ملک، ملک متزلزل است و اگر ابرام کردند که تثبیت شده است دیگر از تزلزل افتاد؛ اما اگر ابرام نکردند فسخ کردند، فسخ آن عناصر چهارگانه را باید داشته باشد؛ یعنی عوضین نباید تغییر بکنند متعاوضان نباید تغییر بکنند؛ چون معنای رد همین است. پس این اشکال سوم هم با این وصف قابل حل است. اشکال چهارم این است که شما که میگویید این میت کاملاً جریانش محفوظ است اگر فسخ شد میآید به ملک میت و از ملک میت به ورثه میرسد یا از ملک ورثه خارج میشود به ملک میت میرسد به طرف دیگر منتقل میشود این با حقیقت فسخ سازگار نیست. چرا؟ برای اینکه ما یک بیعی داریم و یک فسخی، در جریان اجازه دو قول بود که آیا اجازه کاشف است یا اجازه ناقل. اگر اجازه کاشف بود معنایش این است از همان اول صحیح است اگر ناقل بود؛ یعنی از الآن صحیح است. اما در فسخ غالباً این قول را گرفتند که فسخ، انحلال عقد است «من الحین لا من الاصل» به چه نشانه؟ به شهادت اینکه این نماهای متخلل همه مال خریدار است؛ یعنی اگر کسی زمینی را خرید و در این زمین کشت کرد و بعد از یک مدتی معلوم شد که فروشنده مغبون است، بعد از گذشت یکسال که آن خریدار در این زمین کشت کرد و از این زمین بهره برد و منافع زمین را استیفا کرد معلوم شد که این فروشنده مغبون شده حالا خیار غبن دارد، بعد از یکسال، این خیار را اعمال کرد و معامله را فسخ کرد، این فسخ انحلال معامله است «من الحین لا من الاصل». چرا؟ برای اینکه میگویند این نماهای متخلله این درآمدها و منابع یکسال همهاش مال خریدار است؛ معلوم میشود که حل معامله از اصل نیست اگر از اصل باشد که تمام این منافع مال فروشنده است. اینکه میبینید میگویند تمام منافع و درآمد مال خریدار است معلوم میشود فسخ حل معامله است «من الحین لا من الاصل». اگر فسخ حل معامله «من الاصل» بود حق با شما است و باید آن عناصر چهارگانه را حفظ میکردیم؛ یعنی ثمن به جای مثمن، مثمن به جای ثمن از لحاظ عوضین و باید یک طرفش میت باشد یک طرفش آن خریدار اصلی از طرف متعاوضان باشد، اما فسخ حل معامله است «من الحین» از الآن به بعد. الآن کسی که مالک عوض یا معوّض است ورثهاند نه میت، میت سهمی الآن ندارند. اگر حدوثاً میت، طرف معامله بود بقائاً میت هیچ سهمی ندارد، چون بقائاً میت هیچ سهمی ندارد؛ بنابراین تمام حرف را الآن ورثه او دارند میزنند. این سخن یک تحقیق نهائی دارد و یک تذکره نسبت به گذشته که حالا تحقیق نهایی ـ انشاءالله ـ برای فردا؛ اما آن تذکرهاش نسبت به گذشته همان است و آن این است که فسخ چه بهلحاظ «من الاصل» باشد چه بهلحاظ «من الحین» باشد آن عناصر چهارگانه را باید داشته باشد؛ دو عنصر مربوط به عوضین است دو عنصر مربوط به متعاوضان، چه در حدوث چه در بقا. اگر معاملهای فسخ شد ثمن باید حتماً به جای مثمن باشد و مثمن باید به جای ثمن، متعاوضان هم همان بایع و همان مشتری باید باشند وگرنه فسخ نیست، چه فسخ را شما «من الأصل» بدانید چه «من الحین» بدانید فسخ، فسخ است. فسخ اگر عقد جدید بود، بیع جدید بود، تملیک و تملّک تازه بود بله؛ اما فسخ به عنوان سالبه کلیه هیچ پیامی ندارد الا حل معامله قبلی همین. حالا این معامله را یک وقت میگویید یک هفته قبل منحل کرده یک وقت میگویید الآن منحل کرده یک وقت میگویید یکسال قبل منحل کرده یک وقت میگویید امسال معامله کرده زمان و زمین در حقیقت فسخ سهمی ندارند اگر این عناصر چهارگانه بود این میشود فسخ، نبود فسخ نیست. چه فسخ «من الاصل» باشد چه «من الحین»، فسخ اگر عقد جدید، بیع جدید، معامله جدید، تملیک و تملّک تازه اینها بود، بله حق با شماست؛ اما فسخ هیچ یک از این سمتها را ندارد فسخ فقط گشودن گره قبلی است. عقد و گرهای که قبلاً بین این دو عوض و معوّض از یک سو بین این دوتا متعاوض از سوی دیگر که این عناصر چهارگانه محفوظ بود مستقر شد، الآن این همین به هم خورد حالا یا یکسال قبل به هم بخورد یا امروز به هم بخورد، این با تذکر مطالب قبلی این شبهه برطرف میشود.
پرسش: اگر یکی از عوضین تلف شده باشد در هنگام فسخ بدل آن را میدهند. آیا الآن هم که میت نیست بدل آن را باید داد؟
پاسخ: بله بدل او در اِعمال، نه بدل او در اصل حقیقت. بدل او در اِعمال همین ورثهاند که دارند اِعمال میکنند؛ چون آن اصل است، الآن چون نمیشود گفت حالا میت که مُرد انشاء ندارد نمیشود فسخ بکنیم، نه میت انشا دارد. چرا؟ برای اینکه بدل او که ورثهاند انشا میکنند اینها در اجرا بدل او هستند، نه در تحلیل نهائی معنای فسخ. فسخ این عناصر چهارگانه را باید داشته باشد؛ حالا اگر در مقام اجرا خود میت بود خود میت، نبود بدل او؛ مثل اینکه اگر ثمن تلف شد بدل او مثمن تلف شد بدل او، بایع تلف شد بدل او، مشتری تلف شد بدل او؛ ولی بدل این عناصر چهارگانه باید محفوظ باشد اختصاصی به متعاوضان ندارد عوضین هم همینطورند.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل پنجم مسائلی که تاکنون ثابت شد این بود که خیار حق است و حکم نیست و «ذوالخیار» مورد حق است نه مقوّم حق؛ لذا خیار به ورثه منتقل میشود و انتقال خیار به ورثه هم برابر سهامی است که آن ورّاث دارند؛ این سه مطلب ثابت شد.
مطلب بعدی که هنوز به پایان نرسید این است که ورثه اگر ابرام کردند که بحثی در آن نیست اگر فسخ کردند یا با هم فسخ میکنند یا بعضی فسخ میکنند و بعضی فسخ نمیکنند. اگر همه اینها فسخ کردند این کالایی که میت فروخت و ثمن را گرفت، فسخ به این است که فسخ به مشتری برگردد مثمن به بایع، آیا ثمن برمیگردد به ملک میّت و از ملک میت به ورّاث میرسد یا مستقیماً به ورثه میرسد؟ مثمن از ملک ورثه خارج میشود به ملک میت میرسد و از ملک میت به فروشنده یا خریدار که طرف دیگر است یا نه مستقیماً از ملک ورثه به طرف دیگر میرسد؟ «وجهان و قولان». وجهی که منتخب بود این بود که این مال به میّت میرسد از میت به ورثه یا از ورثه به میت میرسد از میت به طرف دیگر. قول دیگر این بود که نه مال مستقیماً بین طرف و ورثه تبادل میشود. برای بیان مختار مقتضی این فتوا ذکر شده، مانعش برطرف شد؛ مقتضی این بود که حقیقت فسخ این است که کالا و ثمن هر کدام به جای اصلیشان برگردند و جای اصلی آنها هم مالک ثمن و مالک مثمن است. مانع و ناقدی که منع و نقد ایجاد کرده در حقیقت ادله قول مقابل است؛ تاکنون سه نقد و سه منع ذکر شد درباره منع چهارم هنوز بحث به پایان نرسید.
نقد اول یا شبهه اول این بود که میت صلاحیت مالکیت ندارد، اگر فسخ به این باشد که کالا برگردد به ملک میت، میت که نمیتواند مالک باشد؛ زیرا بر اساس آن شکل ثانی که ترتیب دادند میت فاقد صلاحیت است؛ زیرا حقیقت ملک، سلطنت بر قلب و انقلاب است یک، میت یک چنین تسلطی ندارد دو، پس میت نمیتواند مالک باشد این نتیجه. این شبهه اول یا نقد اول؛
پاسخش این بود که در حقیقت ملک سلطه بر قلب و انقلاب اخذ نشده نشانهاش آن است که کودک نوزاد میتواند مالک باشد مجنون، «مغمی علیه»، صبی اینها میتوانند مالک باشند یکی از لوازمش سلطه بر قلب و انقلاب است اگر خود مالک توانست که اِعمال میکند نه که ولی مالک، وکیل مالک، و نائب مالک اینها اِعمال میکنند اینها به اِعمال برمیگردد نه به حقیقت ملک.
پرسش: در صبی و مجنون قهری هست.
پاسخ: فرق نمیکند که چه قهری یا غیر قهری، پس معلوم میشود که در حقیقت ملک سلطه خود مالک که بتواند «بالفعل» قلب و انقلاب بکند اخذ نشده.
نقد دوم یا شبهه دوم این بود که ورثه که نائب میت نیستند، ورثه وکیل میت نیستند، ورثه وصی میت نیستند؛ ورثه مالکند آنچه که مال میت بود به ورّاث رسید پس اینها «بالفعل» مالکند؛ چون «بالفعل» مالکند اگر کالا را رد کردند از کیسه خود آنها میرود و ثمن را استرداد کردند به کیسه اینها برمیگردد. این سخن هم ناصواب هست؛ برای اینکه ما قبول داریم اینها نائب نیستند، اینها وکیل نیستند اما حقیقت فسخ را شما باید تبیین کنید «الفسخ ما هو؟» حقیقت فسخ این است که عوضین به جای اصلیشان برگردند یک، جای اصلی اینها ملک متعاوضان است دو، این حقیقت فسخ است؛ حالا هر کس فسخ به دست او است فرق نمیکند پس این اشکال دوم هم وارد نیست.
اشکال سوم این بود که شما در پیرامون فسخ خیلی تحقیق میکنید و تلاش میکنید ما اصلاً در روایات عنوان فسخ نداریم. در روایت خیار عیب و امثال آن عنوان «رد العین» است اگر عنوان رد است ما باید ببینیم بعد از مرگ این شخص ملک به دست کیست و چه کسی میتواند رد کند و چه کسی میتواند استرداد کند؟ این وارث است که میتواند آنچه پیش او است رد کند و آنچه پیش طرف دیگر است استرداد کند. خیار رد و استرداد است و رد و استرداد فقط به عهده ورثه است نه به عهده میت، این نقد هم رد شد برای اینکه درست است که عنوان فسخ در روایات نیامده اما عنوان خیار که آمده در خیار مجلس: «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» در جریان خیار حیوان فرمود: «وَ صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» (1) در خیار تأخیر هم فرمود: خیار دارد «بعد ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» در خیار حیوان در ظرف سه روز و در خیار تأخیر بعد از گذشته سه روز. اینها عناوینی است که در روایات اخذ شده؛ پس خیار عنوانی است مأخوذ در روایات اولاً، اگر چیزی در لسان روایات ائمه(علیهم السلام) آمد و حقیقت شرعیه یا حقیقت متشرعیه نداشت؛ نظیر صوم و صلاة و حج و عمره و زکاة و اینها نبود و از طرفی هم در فضای عرف بین عقلا، جزء غرائز عقلا بود معنای دارج و رایجی داشت این روایت را باید بر او حمل کرد. خیار را که خود شارع بیان نکرده که نظیر صوم و صلاة تبیین کرده باشد در فضای عرف و بنای عقلا هم خیار یک امر رایجی است باید ببینیم که معنای خیار «لدی العقلاء» چیست آن وقت آن روایت را بر آن حمل بکنیم و عقلا معنای خیار را همین میدانند که معامله را به هم بزنند؛ چون معامله را میخواهند به هم بزنند هرکدام باید به اصل اولش برگردد. وقتی ما فسخ میکنیم، فسخ یعنی چه؟ یعنی پیمان جدید است؟ نه، تملیک و تملک تازه است؟ نه، عقد مستأنف است؟ نه، فصل ایقاع است عقد نیست اصلاً، طرف بداند یا نداند، شخص به تنهایی انشا میکند دیگر «قبلت» و «رضیت» طرف دیگر را نمیخواهد، طرف دیگر باید اجرا بکند. فسخ عبارت از ایقاع است به هم زدن معامله قبلی است همین، یک بیع جدیدی، عقد جدیدی، تبادل جدیدی که نیست معامله قبلی را به هم میزند. این معامله قبلی چهار عنصر داشت که هرکدام باید به جای خودش برگردد دوتا عنصرش عوضان بودند؛ یعنی ثمن و مثمن، دو عنصر دیگرش هم متعاوضان بودند؛ یعنی بایع و مشتری. اگر ثمن برنگردد چیز دیگر برگردد این رد نیست. اگر مثمن برنگردد چیز دیگر برگردد به جای فرش ظرف برگرداند این رد نیست؛ پس همانی که خرید باید برگرداند و همانی را که گرفت باید برگرداند این مال عوضان. متعاوضان هم همینطور است اگر فرشی را از زید خرید به عمرو پس داد اینکه فسخ نیست پولی را که از عمرو گرفت به خالد بدهد اینکه فسخ نیست. هم دوتا عنصر عوض و معوّض باید محفوظ بماند هم دوتا عنصر متعاوض؛ یعنی بایع و مشتری این معنی فسخ است. در آن معامله میت طرف معامله بود ورثه که طرف معامله نبودند پدرشان این زمین را فروخته الآن هم که فسخ شد این زمین باید برگردد به ملک پدر و از آنجا به ملک ورثه برسد. نتیجه فقهیاش هم این است که اگر فسخ نمیکردند زمینی را که پدر فروخته بود پولش مانده بود این پول بین همه ورثه تقسیم میشد حتی همسرش؛ اکنون که فسخ شده و پول برگردانده شده و زمین برگشت زن از آن زمین ارث نمیبرد آثار فقهی فراوانی دارد. بنابراین اشکال سوم وجهی ندارد.
1) (1) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
اشکال چهارم این است که شما گفتید ما کاری به رد نداریم عنوان فسخ را مطرح کردید در بسیاری از وجوه که حقیقت فسخ را تبیین کردید ما هم پذیرفتیم. اما «الفسخ ما هو؟» شما گفتید آن چهارتا عنصر باید محفوظ باشد، آن را هم ما قبول کردیم؛ اما بعضی از امور است که در حقیقت فسخ دخیل است که شما هم باید قبول بکنید. آیا فسخ مثل اجازه «علی الکشف» است؟ همانطور که در عقد فضولی، اجازه «علی الکشف»؛ یعنی معامله از اول صحیح است؟ یا نه مثل اجازه «علی النقل» است که صحت معامله را از الآن به شخص ابلاغ بکنیم. درباره اجازه این دوتا قول رسمی بود؛ ولی درباره فسخ جملگی بر آنند که فسخ حل معامله است «من الحین لا من الاصل» چرا؟ برای اینکه اگر گوسفندی را به کسی یک ماه قبل فروخت و مشتری از شیر او کاملاً استفاده کرد بهرهها برد و منافع این مدت در اختیار او بود، الآن هم که فسخ میکنند همه آن منافع متخلله مال مشتری است، الآن باید این گوسفند را تحویل بایع بدهد معلوم میشود فسخ حل معامله است «من الحین لا من الاصل»؛ چون «من الحین» است، مالک فعلی ورثهاند الآن چه کسی مالک است؟
فسخ معنایش این است که ثمن برگردد به جای مثمن، مثمن برگردد به جای ثمن، الآن ثمن ملک کیست؟ ملک ورثه است. این ثمن از ملک ورثه باید خارج بشود به ملک طرف و مثمن هم از ملک طرف خارج بشود به ملک ورثه، دیگر سخن از میت نیست، شما این نکته فرض را باید هم در نظر بگیرید که فسخ حل معامله است «من حین الفسخ لا من حین الوقوع المعامله» به دلیل اینکه نماءات را میگویند طرف میتواند ببرد. اگر فسخ حل معامله بود «من الاصل»، این نماءات متخلله را باید به آن فروشنده بدهند نه خریدار، میفرمایند ما این را هم قبول داریم که فسخ حل معامله است «من الحین»؛ اما «بعنایةٍ شرعیةٍ»؛ یعنی به عنایت عرفی که شارع همان را امضا کرده، چرا؟ برای اینکه اگر به عنایت نباشد و معنای فسخ این نباشد که او معاملهای که واقع شد آن «کان لم یکن» است همین. فسخ فقط یک حرف سلبی دارد یک پیام سلبی دارد؛ یعنی آن معاملهای که واقع شد دیگر نیست؛ نه یک معامله جدیدی است نه یک پیمان جدیدی است و یک داد و ستد جدیدی است آن معامله قبلی رخت بربست این به عنایت است. چون فسخ به عنایت «من الحین» است اما «بعنایة انه لم یکن من الاصل» اینجا شارع مقدس ممکن است یا خودش «تأسیساً» یا «تأییداً لبنائه العقلاء و امضاءً لبنائه العقلاء» بگوید که این چون امر اعتباری است، من این را از ریشه منحل کردم الا بهلحاظ بعضی آثار و آن آثار متخلله است که بهره خریدار شده یا فروشنده شده. بنابراین این راه دارد؛ اما شما نمیتوانید از حقیقت فسخ دست بردارید. حقیقت فسخ پیمان جدید نیست، عقد نیست، ایقاع است پیام سلبی دارد و آن به هم زدن قرار قبلی است دیگر رضایت طرف، حمل نمیخواهد. چون به هم زدن معامله قبلی است آن چهار عنصر باید محفوظ باشد؛ یعنی عوضان به جای اصلیشان برگردند متعاوضان باید گیرندههای این دوتا عوض باشند، بنابراین ورثه سهمی ندارند.
پرسش: .نقل پس نمیشود.
پاسخ: نخیر به منزله نقل است اما «بعنایةٍ کالکشف»؛ چون امر شرعی است قابل تفکیک است نمیخواهد بگوید الآن منفسخ شد، ما الآن معاملهای نداشتیم. پیام فسخ که امر ایقاعی است و یک جانبه هم هست و پیام سلبی دارد آن است که آن معامله قبلی که واقع شد گویا واقع نشد همین این. پس این چهار نقد که به منزله ادله چهارگانه قائلان به قول مقابل بود این بحثش به پایان رسید.
پرسش: یک اشکال اساسی که در اینجا وجود دارد این است که شارع مقدس فرمودند: فرد که از دنیا میرود، ارتباطش با دنیا قطع میشود مگر ثلث آن و حتی اگر مازاد بر ثلث وصیت کرده باشد مگر اینکه ورثه اجازه بدهند اجرا میشود؛ آنوقت چگونه ممکن است که بعد از موتش مال به او برگردد؟
پاسخ: بله این مال «بعد الموت» نیست مال «قبل الموت» او است مال «قبل الموت» او به او برمیگردد و در خلال بحثهای گذشته هم داشتیم که ما یک استطراق داریم یک استقرار؛ استقرار این است که میت یک چیزی را «بالملک المستقر» مالک بشود، بله این شدنی نیست اما استطراق؛ یعنی ملکی بیاید وارد حوزه میت بشود و از طریق میت به ورثه برسد بیش از یک آن، زحمت نکشد این را عقلا میپذیرند. ملک استطراقی غیر از ملک استقراری بود بله میت چیزی را مالک نمیشود؛ اما چیزی بیاید به ملک میت فوراً از میت بگذرد به ورثه برسد که ملک استطراقی است این معقول هست.
پرسش: به زمان موتش هم ربطی ندارد. این معامله را زمانی که زنده بوده انجام داده حالا که فسخ شد برمیگردد به همان زمان حیاتش.
پاسخ: زمان حیات که معامله صحیح بود! چون فسخ حل معامله است «من الحین» وگرنه آن نماهای متخلله را باید به صاحب اصلی برگرداند، آن نماها را که لازم نیست برگرداند. فسخ حل معامله است «من الحین» آن بهرههایی که برده آن بهرهها مال آن طرف خریدار است.
پرسش: در کشورهای چند ملیّتی اگر معاملهایی واقع شد و کلاه سرشان رفت آیا مال به میت برمیگردد یا به ورّاث برمیگردد؟
پاسخ: این تحلیل عقلی را آنها ندارند؛ برای اینکه آنها بین زن و مرد فرق نمیگذارند و میگویند زن یا ارث میبرد یا نمیبرد اگر ارث میبرد بین منقول و غیرمنقول فرقی نیست؛ اما در فضای شریعت که بین منقول و غیرمنقول فرق است و زن از منقول ارث میبرد از غیرمنقول ارث نمیبرد این نکات دقیق را هم فقها باید رعایت کنند. چون شرع بیان کرده فقهایی که شرعشناساند میگویند در این زمینه آیا وقتی فسخ شد به ملک میت برمیگردد استطراقاً بعد به ملک ورثه تا دیگر زن سهمی نداشته باشد؛ یا نه مستقیماً به ملک خود ورثه برمیگردد؟
جهت دیگر در جریان فسخ این است که اگر جمیع ورّاث اتفاق کردند بر فسخ که حرفی در آن نیست. در قبول و نکول اگر متفق بودند هیچ محذوری نیست. میماند در حال انفراد، در حال انفراد اگر بعضی ورثه فسخ بکنند و بعضی فسخ نکنند اینجا تکلیف چیست؟ مختار این بود که این تبعیض صحیح است یک، و آن بعض به اندازه سهم خودش دارد فسخ میکند، حق؛ یعنی خیار گرچه حق است بسیط است ولی به عقد تعلق گرفته عقد گرچه بسیط است ولی به «معقود علیه» تعلق گرفته؛ چون «معقود علیه» تجزیهپذیر است، یک عقد به چند عقد منحل میشود یک حق به چند حق منحل میشود. اگر پنج وارث از میت این زمین را به ارث بردند این حق رد این خیار غبن به پنج سهم تقسیم میشود به نسبت آن پنج حصهای که وارثان دارند، حالا این روشنتر خواهد شد.
پرسش: اگر شما عقد را به چند عقد تجزیه بکنید میگوید عدهای فسخ کنند و عدهای امضا کنند باید بایع خیار تبعض صفقه نداشته باشد.
پاسخ: چون حدوثاً یک عقد بود بقائاً دوتا عقد شد؛ مثل آنجا که یک گوسفند مال خودش بود گوسفند دیگری مال دیگری بود مسروق بود این هر دو را «بعقدٍ واحد» فروخت بعد خریدار فهمید که این گوسفند دوم مال او نیست «مستحقاً للغیر» درآمده، این رد میکند؛ آن وقت آن خیار تبعض صفقه دارد.
بنابراین این شخص اول حق رد دارد، چون مال مردم است نمیخواهد بخرد این خیار تبعض صفقه نیست؛ اما آن طرف مقابل خیار تبعض صفقه دارد. در این فرض که بعضی از ورثه فسخ بکنند و بعضی فسخ نکنند اینجا چند مطلب هست: یکی اینکه آیا این نافذ است یا نه؟ چون طبق بعضی از مبانی نافذ بود و بعضی از مبانی نافذ نبود. یکی اینکه نافذ هست نسبت به سهام دیگر چگونه است؟ آنها هم همچنان حق دارند یا حق ندارند؟ این مطلب باید در اثنای بحث روشن بشود. ما فعلاً یک مقدمهای لازم داریم که این مقدمه برخی از مشکلات را حل میکند تا وارد بشویم که در صورت تبعیض این ورثه، حکم این معامله چه خواهد بود و آن این است که وارث نسبت به حق خیار ارتباطش چگونه است؟ آیا پدرشان که این زمین را فروخت بعد مغبون شد و خیار غبن داشت و خیار غبن به ورثه رسید آیا وارث نائب مورّث است؟ آیا وارث وکیل مورّث است؟ آیا وارث وصی او است؟ ولی او است، از این قبیل است که از طرف او دارد کار میکند؟ یا نه خود وارث صاحب حق است؟ این یک بحث؛ اگر صاحب حق خیار بود از سنخ «حق الشفعه» است یا از سنخ «جعل الخیار للاجنبی» است؟ این دو بحث.
«جعل الخیار للاجنبی» این است که دو نفر یک زمینی را میخرند، چون خودشان آن قدرت و کارشناسی را ندارند میگویند اختیار با فلان زمینشناس یا کارشناس این منطقه است، برای آن کارشناس حق خیار جعل میکنند «بالاستقلال»، آن شخصی که چون کارشناس است و برای او خیار جعل کردند او که نائب کسی نیست، وکیل کسی نیست، ولی کسی نیست، وصی کسی نیست از طرف کسی معامله نمیکند، چون کارشناس است و طرفین به او اعتماد دادند گفتند قبول و نکول به عهده او است، این مستقل است برای او خیار جعل کردند «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) میگوید این شرط نافذ است و آن شخص کارشناس «بالاستقلال»، مالک «حق الخیار» است؛ اما آیا ورثه مثل این شخصاند که «بالاستقلال»، مالک «حق الخیار»ند یا نظیر ولیّ، وصی، وکیل، نائب که حوزه قدرت آنها حوزه اجرا است نه مالکیت؛ یعنی ولی مالک مال نیست، ولیّ اجرا است که برای کودک چگونه این مال را صرف بکند نائب اینطور است، وکیل اینطور است، وصی اینطور است اینها در حوزه اجرا سمت دارند، نه در حوزه مالکیت. نائب که مالک نیست، وکیل که مالک نیست، ولیّ که مالک نیست، وصی که مالک نیست، اینها مسئولیتشان این است که این کار زمین مانده آن مالک اصلی را انجام بدهند اینها در حوزه اجرا سمت دارند نه در حوزه مالکیت؛ لذا آیا ورثه از این قبیل است که در حوزه اجرا که مثلاً حق مال میت باشد اینها فقط مسئولیتشان اجرا باشد این است یا نظیر «جعل الخیار للاجنبی» است؟ «جعل الخیار للاجنبی» این است که اگر گفتند فلان شخص که کارشناس است ما برای او خیار جعل میکنیم او نائب از کسی نیست، وکیل کسی نیست، وصی کسی نیست، ولیّ کسی نیست؛ صاحب حق است از طرف خودش دارد اعمال میکند؛ اما صاحب حق است نه صاحب کالا، نه صاحب ثمن، نه صاحب مثمن، اینها نیست صاحب «حق الخیار» است. آیا ورثه از قبیل آن چهار گروهند؛ یعنی نائب و وکیل و وصی و ولیّ که حوزه آنها حوزه اجرا باشد؟ این نیست. آیا ورثه نظیر کسی که برای او «حق الخیار بالاصاله» جعل شد میباشند؟ این هم یک عنوان، یا ورثه در «حق الخیار« نظیر روثه «حق الشفعه»اند؟ در «حق الشفعه» چطور است؟ آنجا که سخن از قبول و نکول نیست این «حق الشفعه» زمینی بود مشترک بین دو نفر و یکی از این دو نفر بدون اذن شریک، سهم خودش را فروخت و آنکه سهم خودش را نفروخت «حق الشفعه» داشت بعد مُرد، این «حق الشفعه» به ورثه میرسد ورثه چکار میکنند؟ «حق الشفعه» میگیرد؛ یعنی چه؟ یعنی این ثمن را میتوانند به آن مشتری بدهند و آن نصف زمینی که الآن به دست مشتری است آن را استرداد کنند، این «استرداد العین» است با رد عوض، مستقیماً خود ورثه در «حق الشفعه» یک همچنین سمتی دارند. آیا «حق الخیار» در بحث ما نظیر «حق الشفعه» باب شفعه است یا نه؟ پس باید روشن بشود که وارث در حوزه اجرا سهمی دارد نظیر نائب و وکیل و وصی و ولیّ، یا در اصل حق مستقل است؛ نظیر «جعل الخیار للاجنبی»، یا «لا هذا و لا ذاک»؛ بلکه نظیر «حق الشفعه» است که مستقیماً «رد العین» است و استرداد عوض، چیست؟ این مقدمه باید روشن بشود تا برسد که حالا اگر بعضی فسخ کردند و بعضی فسخ نکردند تکلیف چیست. ما باید روشن کنیم که آنچه که ما در باب خیار داریم عنوان خیار است در نصوص ما خیار است و خیار هم حقیقت شرعی و متشرعیه ندارد، باید به غرائز عقلا و ارتکازات مردمی مراجعه کنیم، ارتکازات مردمی هم خیار را که اگر خواست امضا نکند فسخ بکند، معامله جدید نمیداند به هم زدن همان معامله قبلی میداند، چون به هم زدن همان معامله قبلی میداند ورثه مالک خیارند؛ چون مالک خیارند نمیتوانند این عین را رد کنند و عوضش را استرداد کنند؛ نظیر «حق الشفعه»؛ بلکه سلطه اینها این است که این معامله را به هم بزنند، وقتی معامله را به هم زدند عوضین جابجا میشوند؛ نه اینکه بروند به سراغ عوض، عوض را استرداد کنند و معوّض را رد کنند یا معوّض را رد کنند، سپس عوض را استرداد کنند که با رد و استرداد عوضین عقد منحل بشود؛ زیرا خیار حقی است متعلق به عقد، نه متعلق به عین. «حق الشفعه» به عین تعلق میگیرد نه به عقد، خیلی فرق است. بنابراین اینکه بعضی از مشایخ ما(رضوان الله علیه) فرمودند که این سبک ریاضیوار وارد شدند خیلی بهتر از آن است که راهی که مرحوم شیخ پراکنده بیان نماید. بالأخره یک طلبه، یک استاد، یک محقق باید چند بار این مکاسب را بالا و پایین بکند تا بفهمد که چه گفته! اینکه خدا غریق رحمت کند مرحوم شهید فرمود: طلبه اولاً یک مقداری باید ریاضی بخواند (2) که فکرش، فکر منسجم بشود، فلهای حرف نزند، فلهای مطالعه نکند، فلهای ننویسد، فلهای منبر نرود این دستور مرحوم شهید در آداب المتعملین است که حتماً یک مقداری ریاضی بخواند که فکر را منسجم بکند، ورود و خروجش مشخص بشود بفهمد چه میخواهد بگوید، از کجا وارد شده، از کجا خارج شده، دالان ورودی چیست، دالان خروجی چیست، نه خودش سرگردان بشود، نه مخاطبش را سرگردان کند؛ حالا شما این حرفها را بروید در مکاسب مراجعه کنید ببینید این پراکندهگویی برای چیست؟ این «مختلط النظام» سخن گفتن یعنی چه؟ شما باید مرزبندی بکنید. بالأخره این نظیر نائب و وکیل و وصی و ولیّ نیست یک؛ نظیر آن ثالثی که «بالاستقلال» برای او حق جعل شده نیست؛ نظیر «حق الشفعه» هم نیست؛ برای اینکه در «حق الشفعه» مستقیماً این شخص حق دارد عین را رد کند و عوض را استرداد کند؛ اما در اینجا خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین آنجا در «حق الشفعه» رد و استرداد که صورت پذیرفت به تبع رد واسترداد عوضین، عقد منحل میشود؛ اما در اینجا اول عقد منحل میشود بعد عوضین به سرجایشان برمیگردند. حالا این مقدمه را باید قبلاً در ذهن داشته باشیم تا وقتی وارد مبحث شدیم ـ انشاءالله ـ نتیجه بهترین بگیریم.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله ارث حقوق اشاره شد که خیار حق است نه حکم و «ذوالخیار» مورد حق است نه مقوّم حق؛ لذا این حق قابل انتقال است و ورثه سهمی از این حق دارند. در کیفیت ارثبری این حق چهار نظر یا چهار وجه مطرح بود که کل واحد از وارثان «بالاستقلال»، «حق الخیار» را ارث میبرند که این مال جمیع است، وجه دوم این بود که کل واحد نسبت به حصه و سهم خود از «حق الخیار» ارث میبرند، وجه سوم این بود که مجموع ورثه حق میبرند هیچکدام نمیتواند به تنهایی اعمال کند، وجه چهارم هم این بود که جامع بین ورّاث که بر هرکدام قابل تطبیق است خیار به او ارث میرسد این وجوه گذشته در صورتی که همه اینها اتفاق کرده باشند بر فسخ، حکمش در مسئله قبل گذشت که این حالا یا به میت برمیگردد و از میت به ورثه منتقل میشود «کما هو الحق» یا مستقیماً به خود وراث میرسد که قول دیگر بود. این دو وجه و دو قول گذشت. دلیل قول اول گذشت و چهار دلیل به عنوان نقد قول مختار بیان شد آن هم رد شد؛ یعنی دفع شد و گذشت ثابت شد که وقتی فسخ شد آن مبیع میآید ملک میت و از ملک میت طریقی است برای مرور به ملک ورثه.
پرسش:؟پاسخ: اینکه دیگر عقد جدید نیست فسخ ایقاع است عقد نبود که یک قبولی باشد یک تملیک و تملکی یک معامله تازهای که نیست که اشاره شد که فسخ عقد نیست ایقاع است و ابطال معامله قبلی است نه تملیک جدید نه پیمان تازه.
مسئله بعدی و فرع بعدی: اگر بعضی از ورثه فسخ بکنند نه همه ورثه، اینجا باید بحث کرد که آیا این فسخ بعض نافذ است یا نه؟علی فرضی که نافذ باشد نسبت به سهام دیگران نافذ است یا نه؟ و اگر نسبت به سهام دیگران نافذ بود یا نبود، این ملک به میت برمیگردد و از آنجا به ورثه، یا نه مستقیماً به خود ورثه میرسد «علی الوجهین». بنا شد که یک مقدمهای قبلاً ذکر بشود که وراثت توضیح داده بشود که «الوراثة ما هی؟» چه اینکه قبلاً هم درباره حق یک توضیحی داده شد که «الحق ما هو؟» آن چون چند مدت گذشت باید آن را هم بازگو کنیم. در جریان وراثت ما باید مستحضر باشیم که وراثت غیر از نیابت است، غیر از وکالت است، غیر از وصایت است، غیر از ولایت است و غیر از جعل حق مستقل است. این پنج عنوان را باید جدا بکنیم وراثت در قبال این عناوین پنجگانه است. نائب مشخص است، وکیل مشخص است؛ حالا یا شخص به منزله شخص است یا فعل شخص به منزله فعل آن شخص است. فرق اساسی نیابت و وکالت این است که یکجا تنزیل فاعل به منزله فاعل است، یکجا تنزیل فعل به منزله فعل. پس نیابت داریم و وکالت داریم که وارث از این قبیل نیست. وصایت داریم که این وصی باید حق آن وصیتکننده را اجرا بکند خودش صاحب حق نیست. چهارم که ولایت است ولیّ صاحب حق نیست موظف است که حق «مولی علیه» خود را استیفا کند و اجرا کند. ولیّ طفل مالک نیست ولیّ موقوفه مالک نیست این رقبات وقفی ملکاند، نه اینکه متولی مالک باشد متولی مسئول اجرای آن برنامه وقفی و آن استیفای حقوق وقف است این چهار عنوان حکمش مشخص است. یک وقت است که «حق الخیار» را برای یک کارشناس جدا جعل میکنند آن هم «ذی حق» است «بالاستقلال»؛ یعنی طرفین این زمین را خریدند، یک شخص ثالثی که مورد اعتماد اینها است مورد علاقه اینها است و کارشناس است و بینظر است، برای او «حق الخیار» جعل کردند. در متن این معامله برای آن شخص ثالث که کارشناس است و مصلحت طرفین را رعایت میکند برای او خیار جعل کردند. او که نائب کسی نیست، وکیل کسی نیست، وصی کسی نیست، ولیّ کسی نیست؛ یک قسم پنجمی است که خودش «بالاستقلال» این حق را پیدا کرده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ». (1) این کسی که «بالاستقلال» حق پیدا کرده از جایی ارث نبرده. سهم وراث چیست؟ وارث که خیار ارث میبرد از چه سنخ است؟ روشن است که از سنخ وکالت نیست، از سنخ نیابت نیست، از سنخ وصایت نیست، از سنخ ولایت نیست. چون مستقلاً الآن دارای حق است احتمال اینکه نظیر «جعل الخیار للاجنبی» که خیار مستقلاً مال او باشد از این قبیل باشد این است یا نه نظیر «حق الشفعه» است؟ بساط «حق الشفعه» که جعل شد کاملاً مسیر بحث عوض میشود ما ناچاریم مقدمه دیگر را، نه اینکه این مطلب را در ضمن این مقدمه اولی ذکر بکنیم آن یک باب جدا و فصل جدا و گوهر جدایی دارد و آن این است که «الحق ما هو؟»، حق «کم هو؟» این مقدمه اولی هنوز ناتمام مانده باید او را ثابت بکنیم؛ برای اینکه برخی از اینها متداخل با این است. حق یک وقت به عنوان «حق الخیار» است که محور اصلی این حق عقد است آن «ذوالخیار» حق دارد این عقد را به هم بزند یا ابرام کند، این عقد لرزان که لازم نیست جایز است «ذوالخیار» میتواند با ابرام آن را تثبیت کند یا با فسخ او را منحل کند، این خیار حقی است متعلق به عقد و وقتی عقد منحل شد، آن عوضین هر کدام به جای اصلیشان برمیگردند، این برای «حق الخیار». «حق الشفعه» به عین تعلق میگیرد، وقتی به عین تعلق گرفت این شخص «حق الشفعه» خود را اعمال کرد به تبع اعمال «حق الشفعه»، آن عقد هم منحل میشود، نه این است که این «حق الشفعه»دار این کسی که دارای «حق الشفعه» است حق داشته باشد عقد را منحل کند او خیار ندارد، آن عقد، عقد لازمی است؛ یعنی اگر هزار متر زمینی مشترک بود بین دو نفر و یکی از شریکین سهم خودش را به بیگانه فروخت و این شریک هم اطلاع نداشت، این «حق الشفعه» دارد؛ یعنی میگوید من که شریکم باید به من میفروختی، اگر من نمیخریدم آن وقت به غیر میفروختی. این عقد، عقد لازم است؛ یعنی «احد الشریکین» اگر سهم خود را به ثالث بفروشد این بیع، بیع لازم است بیع خیاری نیست، بیع لرزان و جایز و غیرلازم نیست با آنکه «حق الشفعه» هست؛ ولی «حق الشفعه» به این است که این شخص مستقیماً میرود عین را استرداد میکند میگوید این هم پول، آن هم نصف زمین باید به من برگردانی، وقتی رفت «حق الشفعه» خود را اعمال کرد آن عقد قبلی منحل میشود اینچنین نیست که این «حق الشفعه»دار بتواند عقد را منحل کند؛ زیرا «حق الشفعه» به عقد تعلق نگرفته نظیر خیار نیست، به عین تعلق گرفته، این میرود عین را استرداد میکند با استرداد عین آن عقد قبلی منحل میشود، این دو قسم. پس ما یک خیار داریم که این حق خیار به عقد تعلق میگیرد. یک «حق الشفعه» داریم که به عین تعلق میگیرد. فرق جوهری این دو این است که در «حق الخیار» اول عقد منحل میشود بعد عوضین به جای اصلیشان برمیگردند.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
در «حق الشفعه» خود آن عین یعنی آن مبیع برمیگردد بعد عقد منحل میشود. قسم سوم از حقوق این است که نه به عقد تعلق بگیرد که عقد را جایز کند، نه به عین تعلق میگیرد «بما انه مبیعٌ» که او را بتواند استرداد کند و عقد را منحل کند، به این عین تعلق میگیرد این عین «دار ما دار» هر جا باشد؛ نظیر «حق الجنایه»ای که میگفتند به عبد تعلق میگیرد. عبدی اگر کسی را کُشت و جنایت کرد قصاص به او تعلق میگیرد حالا یا کُشت یا قصاص طرف، بالأخره این جانی «حق الجنایه» به خود عین او تعلق میگیرد این «یدور معه حیث ما دار». اگر کسی یک عبد جانی را فروخت این معامله لازم است و آن «مجنیٌ علیه» هیچ ارتباطی به عقد ندارد که عقد را منحل کند یا نمیتواند عین را استرداد کند بگوید مبیع مال من است در اثر استرداد عین عقد را منحل کند این با عقد و بیع کار ندارد «لا بلاواسطه» و «لا مع الواسطه». این میگوید این جانی است باید اعدام باشد حق برای هر که هست برای من بیتفاوت است. وقتی که در معرض اعدام قرار گرفت آن وقت آن مشتری به بایع مراجعه میکند که تو عبدی را که در معرض تلف بود و به من داری میفروشی من معامله را فسخ میکنم، آنها کار خودشان را انجام میدهند اینچنین نیست که «حق الجنایه» به عقد تعلق بگیرد یک، یا به مبیع «بما انه مبیع» تعلق بگیرد دو، کاری به اینها ندارد میگوید این عبد دست فلان کس را شکست ما باید دستش را بشکنیم وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ (1) یا کسی را کشت ما باید او را اعدام بکنیم. این «حق الجنایه» از قبیل «حق الشفعه» نیست از قبیل «حق الخیار» نیست، این کاری اصلاً به عقد ندارد تا عقد را منحل کند اولاً، به مبیع برگردد ثانیاً، یا مبیع را استرداد کند اولاً و عقد منحل بشود ثانیاً، از آن سنخ نیست. آنچه که به جریان ما میتواند ارتباط داشته باشد همین جریان «حق الشفعه» است نظر مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این است: در اینگونه از مواردی که بعضی از ورثه اقدام کردند به فسخ کردند این نظیر «حق الشفعه» است که میرود عین را استرداد میکند و به تبع استرداد عین، عقد منفسخ میشود و شاهدی هم ذکر میکنند و سیرهای هم بیان میکنند. شاهدشان این است که در خیار «رد الثمن» (خیار «رد الثمن» این است که میگویند من این خانه را به شما فروختم تا یکسال اگر پولش را آوردم این خانه به من برگردد، این بیع شرطی است که اگر نیاورده بود این بیع جایز به بیع لازم تبدیل میشد) آنجا گفتند که اگر این شخص خانه خود را فروخت به شرط «رد الثمن» و قبل از آمدن سال مرد، ورثه در اثنای مدت میتوانند ثمن را برگردانند و مبیع را استرداد کنند در آنجا این شبیه «حق الشفعه» است، این به عنوان تأیید ذکر کردند از قبیل «حق الشفعه» نیست.
1) (2) . سوره مائده, آیه45.
«حق الشفعه» آن است که یک زمینی که مشترک است بین دو نفر، یکی بدون اجازه دیگری به دیگری بفروشد؛ اما اینجا از سنخ «حق الشفعه» نیست ولی حکم «حق الشفعه» را دارد. در «حق الشفعه» آن کسی که حق شفعه داشت مستقیماً آن عین را استرداد میکند در قبال پولی که میدهد و با استرداد عین آن معامله قبلی فسخ میشود. اینجا هم وقتی خیار «رد الثمن» مال این شخص بود و این شخص مُرد، ورثه ارث میبرند ورثه میتوانند پول را تهیه کنند به آن خریدار بدهند و خانه خودشان را استرداد کنند. بعد میفرماید: سیره را همین را تأیید میکند. این عصاره فرمایش مرحوم شیخ است که مقام ما اگر «احد الورثه» شروع کرد به فسخ کردن از سنخ «حق الشفعه» است تأییدش هم خیار «رد الثمن» است تثبیت آن هم به سیره عقلا است، این عصاره فرمایش شیخ است (1) . این مقدمه دوم باید ضمیمه مقدمه اول شود تا معلوم بشود که اینکه گفته میشود آیا ورثه نائب نیستند، وکیل نیستند، وصی نیستند، ولیّ نیستند از سنخ «حق الشفعه» است یا از سنخ «حق الخیار»ی که برای ثالث جعل شده، ثالث این «حق الخیار» را از کسی ارث نبرده نائب کسی هم نیست، وصی کسی هم نیست، ولیّ کسی هم نیست «بالاستقلال» بر اساس «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (2) این حق را دارا است.
پرسش: این نزدیک بودن برای تقریب کردن موضوع به ذهن هست.
پاسخ: یعنی حکمشان مشترک است وگرنه اینکه شفعه که نیست مرحوم شیخ نمیفرماید که این شفعه است؛ چون سخن از زمین مشترک و امثال زمین مشترک نیست این همانطور که در «حق الشفعه» خود این شریک مستقیماً عین را استرداد میکند و ثمنش را رد میکند به وسیله این عقد منسفخ میشود ورثه مستقیماً عین را استرداد میکنند ثمن را برمیگردانند آن عقد فسخ میشود متراءای از فرمایش مرحوم شیخ این است مستحضرید که مرحوم آخوند (3) کاملاً نقد کرده و این حرفهایی که گفته میشود تقریباً مطابق با فرمایش مرحوم آخوند است.
پرسش: علامه حلی هم ظاهراً فرمایش مرحوم شیخ را قبول دارند.
پاسخ: ایشان به عنوان تأیید از بعضی از بزرگان نقل میکند گاهی از تذکره (1) ایشان نقل میکند. عمده محققان بعدی هستند که این را نپذیرفتند و پذیرفتنی هم نیست؛ برای اینکه جریان خیار ثابت شد که حق است و این حق متعلق به عقد است نه متعلق به عین. چرا؟ چون خیار حقیقت شرعی ندارد گرچه در روایات ما در خیار مجلس, در خیار حیوان, در خیار تأخیر عنوان خیار آمده اما نه حقیقت شرعی دارد و نه حقیقت متشرعیه دارد، کسی توضیح نداده که «الخیار ما هو؟». در چنین جریانی که یک عنوانی در متون دینی ما آمده و شارع مقدس تفسیر و تحلیل در این زمینه ندارد و جزء امور رایج و دارج بین مردم است باید مراجعه کرد دید که غرائز عقلا و ارتکازات مردمی چیست؛ وقتی ما به غرائز عقلاو ارتکازات مردم مراجعه میکنیم میبینیم خیار حق فسخ عقد است, خیاری حقی است, حق است نه حکم, متعلق به عقد نه متعلق به عین, نشانهاش این است که وقتی عین تلف بشود باز این هم خیار دارد. اگر کسی چیزی را گران خرید یا چیزی را گران فروخت بعد ثمن از بین رفت این شخص خیار دارد نمیگوید عین باید موجود باشد. بنابراین حقی است متعلق به عقد، نه متعلق به عین، اگر حقی است متعلق به عقد پس خیار میشود حق «فسخ العقد بابرامه» همین, کار به عین ندارد در اثر فسخ عقد «عینها» برمیگردد، نه اینکه مستقیماً به عین مراجعه کند آن وقت در اثر رد و استرداد عین، عقد منحل بشود و فسخ بشود. پس این یک مقدمه جامع یا دوتا مقدمه در کنار هم، فضای بحث را روشن کرد که وراثت از سنخ وکالت و نیابت و وصایت و ولایت نیست یک، از سنخ جعل خیار «لثالثٍ اجنبی» نیست؛ برای اینکه این شخص همان «حق الخیار» مورّث را ارث میبرد ولی کاری به عین ندارد. شما خیار را هم قبلاً عنایت کردید که خیار آن است که معامله را بتواند فسخ بکند، وقتی معامله فسخ شد، خیار از سنخ عقد نیست از سنخ ایقاع است و تملیک و تملک تازه نیست, پیمان جدید نیست, نقل و انتقال تازه نیست به هم زدن معامله قبلی است و وقتی معامله قبلی به هم خورد آن عناصر چهارگانه آن باید محفوظ باشد عناصر چهارگانهاش دوتا عوض و معوّض بودند یکی هم بایع و مشتری یعنی متعاوضان. اگر این عناصر چهارگانه محفوظ نبود فسخ نیست. عقد بین این فرش بود با آن ثمن، بین فرشفروش بود با آن مشتری، این چهار عنصر حقیقت این معامله را تشکیل داد اگر معامله فسخ شد به جای فرش، غیر فرش برگشت این رد آن متاع نیست این در حقیقت به فسخ عمل کردن نیست. اگر به جای ثمن چیز دیگر برگشت نه به عنوان بدل، این فسخ نیست. اگر به جای اینکه به زید فرش فروش برگردد یا به دیگری برگردد، این فسخ نیست، اگر به جای امر خریدار به بکر و خالد برگردد این فسخ نیست فسخ حل آن معامله قبلی است معامله قبلی هم این چهار عنصر را داشت الآن هم باید داشته باشد.
1) (6) . تذکرة الفقها(طـ جدید), ج12, ص262.
حقیقت فسخ این است و ورثه هیچ سهمی در آن معامله نداشتند و بیگانه بودند عوضان وضعشان مشخص است متعاوضان هم باید وضعشان مشخص باشد. متعاوضان یکی آن میت بود یکی هم آن طرف دیگر، آن کالا باید برگردد به ملک میت و از ملک میت به ورثه برسد. فرق فقهی آن هم فراوان بود؛ حالا اگر میتی دِین داشت زمینی داشت و فروخت و چون بدهکار بود بخشی از این بدهکاریها را داد و بخشی را هم صرف کرد و چیزی هم در اختیار نداشت و مُرد و دِینش هم مانده، این مالی ندارد تا اینکه ورثه دِین او را از مال ادا کنند بر ورثه هم که ادای مال واجب نیست. «بیت المال» به عنوان وَ الْغَارِمِینَ (1) میتواند بخشی از سهام هشتگانه زکات را صَرف اَدای دِین این بکند وگرنه بر ورثه که اَدای دِین پدر واجب نیست. زمینی را آن شخص فروخت و پولش را گرفت و مصرف کرد و با دست خالی هم مُرد، بعد معلوم شد که این زمین برابر نقشهای که در پیش بود و خواستند اینجا خیابانی، اتوبانی و امثال ذلک احداث کنند این زمین قیمتش چند برابر شد و این خبر نداشت، این زمین را به عنوان یک تکه زمین افتاده قبلی این را فروخته و بیخبر بود بعد معلوم شد مغبون شده ورثه وقتی فهمیدند که این زمین را به «ارخص القیم» فروخت و مغبون شد و خیار غبن دارد الآن خیار غبن را اعمال میکنند، آن پول مختصری که پدرشان گرفته بود او را میدهند و زمین را مالک میشوند. اگر ما گفتیم فسخ به این است که آن مبیع برگردد به ملک میت و از ملک میت خارج بشود الآن این میت مالک یک زمین گرانبها شد باید دِینش را از این اَدا کرد و اگر گفتیم نه، مال مستقیماً برمیگردد به ملک ورثه، دین میت همچنان باقی است؛ گذشته از آن اثر قبلی که اگر زمین به شخص برگردد زن سهم نمیبرد ولی اگر خریدار باشد زن سهم میبرد گذشته از آن اثر فقهی این اثر فقهی هم هست به این اثر فقهی مرحوم شیخ اشاره کرده که اینطور نیست که ملزم بشوند به ادای دیون «بعد الاخراج» (2) این فرمایش مرحوم شیخ این است.
یک فرق اساسی است که اگر ما گفتیم این به میت برمیگردد و از میت به ورثه میرسد، دیون میت باید داده بشود اگر چیزی هم نماند که هیچ اگر ماند به ورثه میرسد و اگر گفتیم نه، مستقیماً به ورثه میرسد دِین میت وقتی نداشت دیگر استغفار میکند یا جزء «غارمین» میشود که «بیت المال» باید بپردازد. این وجوه که درباره کیفیت فسخ بود اینجا هم مطرح است. حالا برسیم به اصل مطلب؛ اصل مطلب این بود که اگر بعضی ورثه فسخ کردند آیا این فسخ بعض صحیح است یا نه؟ اگر صحیح بود فقط نسبت به سهم خودش سهیم است یا نسبت به سهام دیگران هم سهیم است؟ اگر نسبت به سهام دیگران سهیم بود حالا که عین میخواهد برگردد «علی الموانع المارّه» یا به میت برمیگردد یا به خود ورثه. بنابراین الآن باید بحث کرد که آیا فسخ بعض صحیح است یا نه؟ در اینجا آن وجوه چهارگانه یا مبانی چهارگانه قبلی سهم تعیینکننده دارند. اگر ما گفتیم خیار یک حقی است که از مورّث به ورثه میرسد «بالاستقلال» به جمیع میرسد نه به مجموع، به جمیع هم که رسید «علی وجه التمام و الکمال» میرسد؛ یعنی کل واحد از ورثه میتوانند «بالاستقلال» کل معامله را فسخ کنند، این وجه اول بود که پذیرفته نشد، روی این وجه بله اگر بعضی از ورّاث اقدام کردند به فسخ این فسخ صحیح است؛ چه اینکه روی فرض چهارم که وارث جامع بین این عناوین نه جمیع است نه مجموع. اگر جامع؛ یعنی «احد الوارث کل من ینطبق علیه انه وارثٌ» این میتواند خیار را اعمال بکند اگر «کل من ینطبق علیه انه وارث» او میتواند و حق دارد اینجا بعضی هم از ورثه اقدام کردند و فسخ کردند و صحیح است. میماند دو مبنای دیگر، یکی مبنایی که مرحوم شیخ پذیرفته که «حق الخیار» به مجموع ورثه «بما انه مجموعٌ» تعلق میگیرد (1) اینجا اصلاً این فسخ نافذ نیست. چرا؟ برای اینکه مجموع ورثه اگر ورثه پنج نفر بودند این پنج نفر باید بالاتفاق حضور داشته باشند فسخ بکنند. یک نفر از این پنج نفر بخواهد اقدام بکند این نافذ نیست؛ زیرا خیار از میت به مجموع ورثه ارث رسیده است نه به تکتک اینها. روی این مبنا این فسخ بعض صحیح نیست، روی وجه دوم که مختار بود این فسخ صحیح است منتها به سهم خودش. وجه دوم این بود که این حق از میت به جمیع ورثه میرسد نه به مجموع و نه به جامع؛ بلکه به جمیع میرسد؛ منتها «کلٌ علی سهمه» اگر کسی یک دوم میبرد یا یک چهارم میبرد یا یک هشتم میبرد، برابر سهام خودشان از این حق سهم میبرند این شخصی که یک چهارم سهم میبرد میتواند آن مبیع را نسبت به یک چهارم فسخ کند یا آن عقد را نسبت به یک چهارم فسخ کند. این خود «حق الخیار» تجزیهپذیر نیست یک، عقد تجزیهپذیر نیست دو، یک عقد است و یک خیار؛ لکن «معقود علیه» تجزیهپذیر است آن خانه یا آن زمین؛ حالا یا کثیر «بالفعل» است یا کثیر «بالقوه»، کثیر «بالفعل» باشد مثل پنجتا فرش کثیر «بالقوه» باشد؛ مثل زمین پانصد متری که قابل تقسیم پنج تا صد متر است. اگر چیزی کثیر «بالفعل» نبود کثیر «بالقوه» نبود ولی متعلق بود به اینها، این تکثیر میشود. پس عقد به تبع عین کثیر میشود «حق الخیار» به تبع عقد هم کثرتپذیر است، این شخص به اندازه سهم خودش فسخ میکند.
1) (9) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص118.
پرسش: فسخ همان حل عقد قبلی نمیتواند باشد.
پاسخ: ما از جای بیگانه که نیاوردیم همین حق واحد که خیار است به عقد واحد تعلق میگیرد، عقد واحد به «معقود علیه» واحد تعلق میگیرد. اگر آن معقود تکثیر شد؛ مثل اینکه دو تکه فرش خرید معلوم شد یکی مال دیگری است این یک مبیع بود یک عقد بود و یک داد و ستد، اما الآن منحل شد این شخص یکی را رد بکند آن دیگری میگوید من خیار تبعض صفقه دارم آن دیگری هم میگوید؛ حالا یا هر دو را قبول یا هر دو را نکول، اینطور نیست که یکی را قبول کند یکی را نکول کند، آن میشود خیار تبعض صفقه مال طرف دیگر. پس اگر چیزی قابل تبعیض بود به وسیله متعلق، این تبعیضپذیر است. بنابراین اصل مسئله این شد که اگر بعضی از ورثه اقدام به فسخ کردند دون دیگران، این «فی الجمله» صحیح است. حالا ببینیم نسبت به سهام دیگران صحیح است یا نه؟ حالا که صحیح نبود به میت برمیگردد یا به خود ورثه مستقیماً؟
«والحمد لله رب العالمین»
فصل پنجم تاکنون آنچه که روشن شد این است که خیار حق است حکم نیست اولاً و مستحق خیار، مقوّم خیار نیست بلکه مورد این حق است ثانیاً، چون مقوّم نیست بلکه مورد است این حق قابل نقل و انتقال است به ورثه میرسد ثالثاً. اگر وارث یک نفر بود یا چند نفر بود و بالاتفاق خیارشان را اعمال کردند که کلامی در آن نیست، اگر وارث چند نفر بودند و خواستند این حق را توزیع کنند راهش چیست؟ که چهار وجه و چهار مبنا ارائه شد؛
وجه اول این بود که کل واحد از ورثه «بالاستقلال» مالک این حقاند و میتوانند در کل بیع و مبیع اعمال کنند و فسخ کنند که این حق مال جمیع است «بالاستقلال».
وجه دوم این بود که مال جمیع است «لا بالاستقلال»، بلکه هرکس به سهم خود؛ یعنی همه ورثه حق دارند؛ منتها هرکدام به اندازه سهمشان، برخلاف وجه اول که میگفت همه ورثه حق دارند در کل معامله نظر بدهند و فسخ کنند. وجه دوم این است که همه ورثه حق دارند منتهی «کلٌ علی حصة».
وجه سوم این بود که این خیار به جمیع نمیرسد به مجموع میرسد؛ یعنی اگر پنج وارث دارد، همه اینها بالاتفاق باید جمع بشوند و نظر بدهند و فسخ بکنند.
وجه چهارم این بود که به جامع میرسد نه به جمیع و نه مجموع، «بای وارث کان» هر کدام زودتر اقدام کرد میتواند فسخ کند. حالا چون ورثه متعددند و چهار مبنا هست اگر همه اینها اتفاق کردند و فسخ کردند که محذوری نیست، اگر «احد الورثه» اقدام کرد و فسخ کرد این راه چیست؟
دو مقام محور بحث بود:
مقام اول اینکه اصلاً یک همچنین کاری صحیح است یا نه؟ چون حالا بعضی از مبانی باطل است.
مقام دوم اینکه مبنایی که ا قدام به «احد الورثه» صحیح باشد منطقه نفوذ آن تا کجا است و آثار مترتب بر این نفوذ چیست؟ سه مطلب روی این بار است که اگر «احد الورثه» اقدام کرد نافذ است یا نه؟ اگر نفوذ داشت حوزه نفوذ آن تا کجا است؟ وقتی حوزه نفوذش مشخص شد آثار مترتب بر او چیست؟ در خیلی از موارد میبینیم که خود فسخکننده متضرر میشود گاهی سهام به بعضیها میرسد به بعضیها نمیرسد. بنابراین سه مطلب را ما باید در زمینه فسخ «احد الورثه» بحث بکنیم که آیا فسخ او نافذ است یا نه؟ اولاً، اگر نافذ بود حوزه نفوذ آن تا کجا است؟ ثانیاً و آثار مترتب بر نفوذ او چیست ثالثاً. این سه تا فرع را مسئله را باید درباره فسخ «احد الورثه» بحث بکنیم. بنا شد یک مقدمهای ذکر بشود که معنای «حق الخیار» و کیفیت «حق الخیار» روشن بشود. در بحثهای سابق داشتیم که حق در اسلام چند نحو است؛
قسم اول بعضی از این حقوقاند که فقط به ذمه تعلق میگیرند؛ مثل دِین «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1) اگر کسی مال دیگری را تلف کرد عهدهدار است ذمه او مشغول است به طلب صاحب مال، این کاری اصلاً به عین ندارد، این یک حقی است مال صاحب حق، بر عهده این شخص متلف.
قسم دوم حقی است متعلق به عین، کاری به ذمه کسی ندارد؛ نظیر «حق الجنایه»ای که عبد دارد. عبد جانی اگر کسی را کشت یا عضو کسی را قطع کرد وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ (2) یا لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ (3) مَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطانًا (4) خود این عبد متعلق حق القصاص است چه مولای او این را بفروشد، چه نفروشد، چه او را آزاد بکند، چه آزاد نکند این عین از آن جهت که شخص خارجی است گیر است این شخص مولا را داشته باشد «حق القصاص» به او تعلق گرفته بفروشد هر جا که برود «یدور» این «حق القصاص» «معه حیث ما دار» او را آزاد هم بکند همین طور است، این مثل یک رنگی است که روی بدنه یا مارکی است که روی پیشانی او زدند، این مارکی که روی پیشانی او زدند تا او را اعدام نکنند یا قصاص نکنند که پاک نمیشود این «حق القصاص» کاری به ذمه کسی ندارد که مولا بدهکار باشد و مانند آن.
قسم سوم حقی است متعلق به عین نه به ذمه، متعلق به عین است؛ نظیر «حق الشفعه» اگر زمینی را دو نفر مالک بودند و «احد المالکین» بدون اطلاع دیگری این زمین را مثلاً به شخص ثالث فروخت، آن شریک میتواند «حق الشفعه» را اجرا بکند؛ یعنی میتواند آن ثمن را به فروشنده بدهد، عین را استرداد بکند بگوید کل زمین دیگر حالا مال ما شد، این به عین تعلق گرفته است اما در یک محدوده خاصی راجع به عقد شخص معین.
قسم چهارم آن حقی است که به عین تعلق میگیرد در ارتباط با ذمه، به ذمه تعلق میگیرد در پیوند با عقد؛ مثل «حق الرهانه»، «حق الرهانه» که اگر کسی بدهکار است ذمه او مشغول دِین دائن است این مدیون بدهکار آن دائن است، چون باید وثیقه بسپارد خانه خود را در رهن آن دائن قرار داد آن دائن میشود مرتهن و این شخص بدهکار میشود راهن «حق الرهانه»ای که مال مرتهن است به این عین؛ یعنی به خانه تعلق گرفته در حال ارتباط به ذمه این شخص که اگر این ذمه تفریق شد دیگر «حق الرهانه» هم رخت برمیبندد، اینطور نیست که این «حق الرهانه» مال این عین باشد «یدور معها حیث ما دارت» آنطور نیست یا متعلق به ذمه شخص باشد نظیر خود دِین و کاری به عین نداشته باشد اینطور نیست بلکه به عینی که مرتبط به ذمه است به این عین تعلق گرفته؛ یعنی مادامی که ذمه این مدیون بدهکار است و مشغول است، این «حق الرهانه» به این عین تعلق گرفته، همین که دِین ادا شد دیگر این فک رهن است دیگر لازم نیست یک عقد جدای، یک پیمان مستأنفی برای فک این رهن بکند؛ چون آن گرو این دِین بود، وقتی دِین برطرف شد دیگر فک آن نیازی به انشا ندارد. اما در آغاز رهن عقد است یک ایجاب میخواهد یک قبول میخواهد انشای طرفین میخواهد اما در حل این عقد، هیچ انشایی نمیخواهد همین که ذمه تبرئه شد این فک رهن میشود دیگر لازم نیست برای او انشا بکنند. ما باید بدانیم خیار از کدام قسم از این اقسام چهارگانه است؛ خیار نظیر «حق الجنایه» نیست که به عین تعلق بگیرد؛ نظیر «حق الشفعه»ای نیست که در ارتباط با عقد باز به عین تعلق بگیرد نظیر «حق الرهانه»ای نیست که عین و ذمه را درگیر کند یک حقی است متعلق به عقد، عقد هم یک پیمان اعتباری است که بین طرفین وجود دارد در ذمه نیست، ذمه متعاقدان مشغول است که به این عقد وفا بکند عقد در ذمه اینها نیست؛ ولی اینها ذمهدار اجرای پیام عقدند. عقد یک موجود خارجی است خارجیت آن هم به عالم اعتبار است طرفین مسئول اجرای این عقدند این خیار حقی است متعلق به این عقد، چون متعلق به این عقد است، همین خیار به وارثان منتقل میشود. در کیفیت ارث انتقال خیار به ورثه، چند مطلب بود که روشن شد که وراثت از سنخ وکالت نیست، از سنخ نیابت نیست، از سنخ ولایت نیست، از سنخ وصایت نیست هیچکدام از اینها نیست؛ برای اینکه هیچکدام از این عناوین چهارگانه باعث استحقاق نمیشوند یعنی نایب مستحق نیست، وکیل مستحق نیست، ولیّ مستحق نیست، وصی مستحق نیست اینها مسئولان اجرای این حقاند؛ منتها مسئولیتشان فرق میکند.
قسم پنجم؛ یعنی در برابر نیابت و وکالت و وصایت و ولایت این است که یک کسی «بالاستقلال» حقی را دارد؛ مثل اینکه در متن عقد برای یک شخصی «حق الخیار» جعل کردند که آن کارشناس است و مورد اعتماد طرفین، چون کارشناس است و مورد اعتماد طرفین است و غبطه طرفین را در نظر میگیرد برای او «حق الخیار» جعل کردند. این نایب کسی، وکیل کسی، ولی کسی، وصی کسی نیست؛ این خودش صاحب حق است منتها عین مال او نیست این هم صاحب حق است هم مسئول اجرای او است. حالا ورثه همچنین منزلتی را دارند؛ برای اینکه آن حقی را که مال میت بود الآن کلاً به وارث رسیده است این را وارث نایب اینها نیستند بلکه خودشان «بالاستقلال» مالک این حقاند آنطوری که خود میت مالک بود. حالا که نحوه تصدیگری وارث مشخص شد و نحوه «حق الخیار» در بین اقسام حقوق مشخص شد؛ حالا اگر فسخ کردند حکمشان چیست؟ اگر ما قائل شدیم که این «حق الخیار» به همه ورثه میرسد؛ پس روی این مبنای اول و دوم و چهارم، بعضی ورثه میتوانند فسخ بکنند. حالا حوزه نفوذشان فرق میکند البته؛ ولی اصل نفوذ «فی الجمله» آن، روی مبنای اول و دوم و چهارم محقق است و اگر مبنای مرحوم شیخ و امثال شیخ( رضوان الله علیه) را پذیرفتیم که حق به مجموع ورثه تعلق میگیرد «احد الوراث» حق فسخ ندارند؛ چون مجموع «بما انه مجموع» میتواند فسخ کند نه کل واحد و نه جامع. پس در فرع اول از فروع سهگانه که آیا فسخ بعضی از افراد ورثه نافذ است یا نه؛ در فرع اول جوابش این است که روی مبنای اول و دوم و چهارم این فسخ نافذ است روی مبنای سوم که مبنای مرحوم شیخ بود نافذ نیست؛ برای اینکه روی مبنای ایشان مجموع باید فسخ بکند نه کل واحد. اما حالا روی مبنای اول و روی مبنای چهارم حوزه نفوذ آن وسیع است؛ برای اینکه همان حقی که مال میت بود «بتمامه» به کل واحدواحد ورثه رسید یا به جامع رسید که هر کدام اقدام بکنند مصداق جامع «الوارث»اند، همان حقی که مال میت بود به وارث رسید «علی الوجه الاول و علی الوجه الرابع» اگر یک کسی اقدام کرد فسخ کرد حوزه نفوذش تمام مبیع است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید که این حق واحد است و بسیط تجزیهپذیر نیست یک، متعلَّق این حق که عقد است آن هم واحد است و تجزیهپذیر نیست این دو، ولی متعلَّق عقد که عین خارج است آن یا کثیر «بالفعل» است یا کثیر «بالقوه» است. یک وقت است که پنجتا کتاب خرید یا پنجتا فرش خرید پنجتا ظرف خرید که هئیت اجتماعی ندارند این کثیر «بالفعل» است. یک وقت کثیر «بالقوه» است مثل پانصد متر زمین خرید که میتواند به پنج قسم تقسیم بشود چون متعلق کثیر «بالفعل» یا «بالقوه» است، عقد میشود کثیر «بالفعل» یا «بالقوه»، حق میشود کثیر «بالفعل» یا «بالقوه»؛ اگر «احد الورثه» آمد درباره کل این معامله فسخ کرد فسخش نافذ است روی مبنای اول و چهارم و روی مبنای مختار که مبنای دوم است به اندازه سهم خودش میتواند فسخ بکند. پس روی مبنای اول و دوم و چهارم فسخ نافذ است «فی الجمله» این فرع اول، فرع دوم حوزه نفوذش فرق میکند روی مبنای اول و مبنای چهارم حوزه نفوذش کل عقد است، روی مبنای دوم که مبنای مختار بود حوزه نفوذش به اندزاه سهم و حصه خود این وارث فاسخ است که فسخ کرد. حالا میرسیم به فرع سوم که آثار مترتب بر او است و آثار مترتب فراوانی دارد؛ اگر گفتیم فسخ عبارت از این است که آن مبیع برگرد به جای ثمن و ثمن برگردد به جای مبیع، این دو عنصر، و ثمن برگردد مال مشتری بشود و مبیع برگردد مال بایع بشود که دو عنصر دیگر است مجموعاً بشود چهار عنصر؛ یعنی هم عوضین محفوظ هم متعاوضان محفوظ، این شخصی که به اندازه سهم خود فسخ کرده؛ مثلاً اینها دوتا برادرند یکی به اندازه خود فسخ کرده، نصف آن زمین برمیگردد به ملک میت و از ملک میت به دوتا برادر میرسد، نه به یک برادری که فسخ کرد؛ این اثر فقهی اینکه فسخ رجوع به فاسخ است یا رجوع عین به میت و از راه میت به آن کسی است که فسخ کرد. اگر گفتیم فسخ به این است که آن مبیع مستقیماً به ملکیت این فاسخ دربیاید این شخص به اندازه سهم خود فسخ کرد که یک دوم باشد، عقد یک دوم منحل شد، «معقودعلیه» که مبیع است به اندازه یک دوم برگشت مستقیماً به ملک همین این یک وارثی که فسخ کرده دیگر هیچ ضرری در کار نیست و حکم جدیدی نیست. ولی اگر گفتیم نه حق آن است که فسخ چیز جدیدی نیست، تملیک تازهای نیست، پیمان مستأنفی نیست؛ فسخ به هم زدن همان عقد اولی است عقد اولی چهار عنصر داشت همه آن عناصر چهارگانه باید محفوظ باشد اگر فسخ یک تملک جدیدی بود یک کار تازهای بود؛ این شخص مالک میشد اما فسخ ایقاع است نه عقد یک, تملیک و تملک تازه نیست این دو، به هم خوردن عقد قبلی است این سه، عقد قبلی چهار عنصر را داشت، اگر کسی فرشی را به ظرف بفروشد فروشنده زید باشد و خریدار عمرو این چهار عنوان باید محفوظ باشد. اگر کسی به جای فرش چیز دیگر را بدهد این فسخ نیست آنکه در قبال فرش بود ظرف بود اگر ظرف نباشد چیز دیگر باشد دیگر فسخ نیست. اگر به جای اینکه به زید برسد به بکر برسد دیگر فسخ نیست، اگر به جای اینکه به عمرو برسد به خالد برسد دیگر فسخ نیست.
فسخ این است که این عناصر چهارگانه محفوظ بماند. فسخ اگر یک پیمان تازهای باشد بله؛ اما فسخ حل معامله قبلی است، معامله قبلی که منحل شد عناصر چهارگانه آن باید محفوظ باشد این شخص که یکی از این دو برادر هستند آمده این زمینی را که پدرشان فروخته و بعد معلوم شد که مغبون شده و اطلاع نداشت که اینجا میخواهد بَرِ جاده قرار بگیرد و قیمتش رفته بالا، این خیال میکرده که همان زمین کشاورزی دورافتاده است به قیمت رخص فروخته بعد معلوم شد که نه این اطلاع نداشت قیمتش بالا رفته، چون میخواهد بَرِ جاده باشد قیمتش چند برابر شد حالا این فسخ کرد، چون یکی از دو ورثه است فسخ کرده به اندازه سهم خود فسخ کرده پس نصف زمین برمیگردد. اگر گفتیم نصف زمین به خود فاسخ برمیگردد که مترائا از فرمایشات مرحوم شیخ است؛ نظیر «حق الشفعه»، اینجا ضرری در کار نیست. اما آن مبنای صحیح را و مختار را پذیرفتیم که فسخ آن است که به ملک میت برمیگرد و از ملک میت به ورثه برگردد این آغاز تضرر این شخص است. چرا؟ برای اینکه نصف زمین از خریدار منتقل شده به میت و از میت منتقل میشود به این دو ورثه، این به جای اینکه نصف زمین را ارث ببرد، ربع زمین را ارث میبرد. چرا؟ برای اینکه از راه میت به اینها رسیده؛ چون از راه میت به اینها رسیده سهم او نصف است نصف این نصف است؛ یعنی ربع، چه اینکه اگر همسر او فسخ کرده باشد هیچ سهمی نمیبرد اینها آثار فقهی این تحلیل است که آیا فسخ رجوع آن کالا به میت است و از راه میت به ورثه یا مستقیماً از شخص به وارث میرسد این اثر فقهی دارد. ثمن هم همینطور است، الآن این شخص قبل از فسخ نصف زمین را مالک بود و به ارث برده بود الآن ربع زمین مال او است، برادرش قبل از فسخ نصف زمین را مالک بود الآن سه چهارم زمین را مالک است این اثر فقهی آن است، درموقع ثمن هم این شخص که فسخ کرده ثمن این نصف زمین باید برگردد از خود این شخص بیاید در ملک میت، اگر آن ثمن موجود است که خود آن ثمن برمیگردد، اگر آن ثمن موجود نیست و ورّاث بین خود تقسیم کردند و از بین بردند از ملک ورثه، ثمن نصف زمین برمیگردد به ملک میت، از ملک میت عبور میکند به خریدار میرسد. حالا این شخص ربع زمین را مالک شد و پول نصف را میخواهد بدهد، چون نصف زمین گیرش نیامده پول ربع زمین را میخواهد بدهد اینکه فسخ نشد. آن برادر که ربع زمین را مالک شد او باید بپردازد این وجه میخواهد که به چه وجه برسد؟ بگوییم آن به منزله تالف است او که نمیداند ما هم از او نمیتوانیم مطالبه بکنیم او به منزله تالف است خود این شخصی که فسخ کرده باید بپردازد این ضررش مضاعف میشود؛ یعنی پول نصف زمین را باید بدهد و ربع زمین نصیبش بشود اینها آثار فقهی است که مترتب بر او است. اما روی فرمایش مرحوم شیخ که «بعض الورثه» (1) اقدام بکنند اصلاً نفوذ ندارند. چرا؟ برای اینکه چون مبنای سوم از مبانی چهارگانه را پذیرفته فرموده «حق الخیار» مال مجموع «من حیث المجموع» است؛ پس «بعض الورثه» اصلاً حق ندارند.
1) (5) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص126.
پرسش: کلیه عناصر حق مطرود شده از دایره هستی خارج شده.
پاسخ: ادله ارث آمده دوتا کار کرده: یکی اینکه مالک را به جای مالک نشانده و یکی اینکه «ماترک» را به این ورثه داده، اگر ادله ارث این دوتا کار کرده پس آن مالک هنوز به تتمه مالکیت او هست.
پرسش: آن حقی که برای «ذوالخیار» بود الآن پیدا میکنیم.
پاسخ:حق مال «ذوالخیار» بود به ورثه رسید؛ اما بیع که به ورثه نرسید بیع، بیع قبلی است بیع چهار عنصر داشت باید محفوظ باشد.
پرسش: اما بحث در بیع نیست بحث در حق است.
پاسخ: حق است؛ لذا چون حق است حق دارد آن بیع را منحل کند. بیع که مال این وارث نیست بیع مال مورّث است؛ چون بیع مال مورّث است ثمن باید به مورّث برگردد. اگر فسخ یک معامله جدیدی یک پیمان تازهای بود بله؛ چون پیمان جدیدنیست و فسخ هم غیر از بیع است و وارث به جای مورّث نشسته است در فسخ، نه در بیع؛ پس آن عناصر چهارگانه باید محفوظ بماند. اگر این شخص این زمین را فروخت با یک قیمتی و پول به ورثه رسید و ورّاث تقسیم کردند یکی از این ورثه همسرش بود و همسر این ثمن را گرفت، بعد فهمیدند که این زمین چون در آستانه خیابان بزرگ است قیمتش چندبرابر شد؛ نظیر همان زمین دورافتاده قبلی نبود و فروشنده مغبون شد، اینها فسخ کردند دیگر چیزی به زن نمیرسد این آثار فقهی مبنا است.
روی مبنای مرحوم شیخ( رضوان الله علیه) که وجه سوم را پذیرفت که فرمود: حق مال مجموع ورثه است «من حیث المجموع» (1) اصلاً فسخ «بعض الورثه» نافذ نیست تا ما درباره دوتا فرع دیگر بحث بکنیم که بگوییم حوزه نفوذش تا کجا است ثانیاً و آثار مترتب بر نفوذ چیست ثالثاً؛ برای اینکه ما مطلب اول را از دست دادیم. مطلب اول این بود که این فسخ صحیح باشد و نافذ باشد اولاً، بعد بحث کنیم حوزه نفوذش چقدر است ثانیاً، آثار این نقوذ را ارزیابی کنیم ثالثاً، وقتی ایشان قائل است که حق مال مجموع ورثه است «من حیث المجموع»، اصلاً نافذ نیست. حالا که نافذ نشد نمیشود در اعتبار تتمه او بحث کرد. ایشان فرمودند در مواردی که نافذ هست ـ حالا فرض بفرمایید مجموع فسخ کردند ـ فرمایش ایشان این است که نظیر «حق الشفعه»، این وارث میرود وقتی فسخ میکند؛ یعنی استرجاع آن معوّض و ارجاع عوض به تبع رد و استرداد عوض ومعوّض، عقد منحل میشود؛ در حالی که خود ایشان فرمودند: خیار حق و «فسخ العقد» است نه خیار حق و «رد العین و الاسترجاع المعوّض» این حق به عین تعلق نگرفته به عوض و معوّض تعلق نگرفته؛ به عقد تعلق گرفته و ایشان به سیره تمسک کردند یک، به مسئله خیار رد ثمن تمسک کردند دو، خیار «رد الثمن» این است که یک کسی نیازمند به پول است خانهاش را به یک صاحب پولی میفروشد میگوید این خانه را من به شما به این مبلغ فروختم به این شرط که اگر تا یکسال این ثمن را برگردانم این خانه به من برگردد این خیار «رد الثمن» است.
1) (6) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص118.
در مسئله خیار «رد الثمن» ایشان فرمودند که سیره عقلا این است، در موارد دیگر هم سیره عقلا این است که اگر ورثه خواستند این کار را بکنند رد عوض یک، استرجاع و استرداد معوّض دو، این را فرمودند، سیره را تأیید آوردند، جریان خیار «رد الثمن» را هم شاهد آوردند، مجموع را خواستند تثبیت کنند. این با مبنای ایشان سازگار نیست؛ برای اینکه شما فرمودید: «الخیار هو فسخ حل العقد» نعم ممکن است که روی مبنای شما از این منظر بتوان حکم را تصحیح کرد، بفرماید خیار حل و فسخ عقد است یک، منتها فسخ «حل العقد» است «من الحین لا من الاصل»؛ نظیر اجازه که برخی گفتند ناقل است برخی گفتند کاشف. اگر گفتیم اجازه ناقل است؛ یعنی نقل و انتقال هماکنون حاصل شده، اگر گفتیم کاشف است یعنی نقل و انتقال واقع شده را من امضا کردم از همان زمان. اگر گفتیم فسخ «حل العقد» است «من الاصل» فرمایش ایشان ناتمام است اگر گفتیم فسخ «حل العقد» است «من الحین»، الآن حرف اول و آخر را وارث میزند. کسی که الآن مالک است الآن زمام عوض و معوّض به دست او است مالک است؛ پس به ملک او برمیگرد شاید فرمایش مرحوم شیخ به این برگردد که با مبنای ایشان هم مخالف نباشد. ایشان فرمودند فسخ «حل العقد» است «کما هو الحق»؛ اما اگر الآن اینطور حرف بزنند شاید نظرشان این باشد که خیار «حق حل العقد» است «من الحین لا من الاصل»، چون «من الحین» است الآن زمام کار به دست ورثه است؛ لذا به ملک ورثه برمیگردد، وقتی به ملک ورثه برمیگردد نه تضرر آن فرع سابق مطرح است نه محرومیت کل فرع لاحق. دوتا فرع را مثال زدیم که یکجا ضرر بود یکجا محرومیت مطلق؛ آنجا که ضرر بود این بود که یکی از دوتا برادر به اندازه سهم خود فسخ بکند به جای اینکه نصف زمین به او برگردد ربع زمین به او برمیگردد، این تضرر است. آنجایی که زن فسخ میکند، محروم مطلق میشود؛ برای اینکه از عقار ارث نمیبرد، هیچکدام از این دو وارد نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
فصل پنجم مطالبی که تاکنون ثابت شد از این قرار بود که خیار حق است نه حکم و «ذوالخیار» که مستحق این حق است مورد حق است نه مقوّم حق و چون «ذوالخیار» مقوّم نیست، بلکه مورد است قابل نقل و انتقال است، بعد از مرگ به ورثه منتقل میشود، اگر وارث یک نفر بود که محذوری ندارد و اگر چند نفر بودند «فیه وجوهٌ» و آراء. چهار وجه قابل طرح بود: یک وجه این بود که کل واحد از ورثه «بالاستقلال» نسبت به تمام عقد و «معقود علیه» خیار دارند. وجه دوم این بود که کل واحد از ورثه به اندازه سهم خودشان خیار دارند. وجه سوم این بود که مجموع ورثه «بما انه مجموع» که مختار مرحوم شیخ (1) بود خیار دارند. وجه چهارم این بود که «جامع بما انه جامع» که قابل انطباق بر «ایُّ وارثٍ» هست خیار دارد. اگر همه این ورثه اتفاق کردند بر فسخ یا قبول، محذوری نیست؛ اما اگر بعضی ورثه اقدام کردند و بعضی ورثه اقدام نکردند چه کار باید کرد؟ اگر یکی از ورّاث به فسخ اقدام کرد ، سهتا فرع را باید تحلیل میکردیم:
فرع اول این بود که اصلاً اقدام «بعض الورثه» نافذ است یا نه؟
فرع دوم اینکه این اقدام روی مبانی چهارگانه حوزه نفوذ آن تا کجا است؟
فرع سوم اینکه آثار این نفوذ چقدر است؟ روی بعضی از مبانی مثل مبنای مرحوم شیخ این اقدام بعضی از ورثه «کالعدم» است و نافذ نیست؛ زیرا حق به یک نفر نرسید و به جامع هم نرسید بلکه به مجموع «بما انه مجموع» رسید و اینجا چون مجموع حاصل نشدند کسی به تنهایی حق فسخ ندارد؛ پس این فسخ باطل است. اما روی مبنای وجه اول و دوم و چهارم این صحیح است؛ برای اینکه این بالأخره حق فسخ دارد حالا یا کلاً یا «بحصة». پس فرع اول از فروع سهگانه دو حکم داشت روی مبنای سوم این فسخ باطل بود روی مبنای اول و دوم و چهارم این فسخ صحیح بود. اما عمده حوزه نفوذ او است. روی مبنای مختار که حق به تبع عقد و عقد به تبع «معقود علیه» چند حصه میشود، این «حق الخیار» هم چند حصه شده است. این شخص این واحد این وارثی که فسخ کرده به اندازه سهم خود فسخ کرده بعضیها اصلاً سهمی ندارند؛ مثل زوجه که زوجه درست است از حقوق ارث میبرد؛ اما این حقی که تابع عقد است که آن عقد تابع «معقود علیه» است که آن «معقود علیه» جزء اراضی و عقار هست و سهمی زن از آن ندارد؛ لذا این «حق الخیار» به او نمیرسد. بنابراین بعضیها اصلاً حق ندارند بعضیها حق دارند ولی به اندازه سهم خودشان میتوانند فسخ بکنند؛ زیرا حق به تبع متعلق کثرتپذیر است. متعلق یا کثرت «بالفعل» دارد مثل اینکه پنجتا فرش خریدند یا کثرت «بالقوه» دارد مثل اینکه پانصد متر زمین خریدند قابل تقسیم به پنج جزء است. اگر روی مبنای اول که کل واحد مستقلاً فسخ کرد تبعاتی دارد که باید ملتزم شد و آن این است که چون کلّ واحد حق فسخ دارد که ظاهر فرمایش صاحب جواهر (2) است. اگر کل واحد حق دارند اگر «احدهم» فسخ کردند کل مبیع برمیگردد میآید به ملک میت و از ملک میت منتقل به کل ورثه میشود، این فاسخ فقط سهم خاص خودش را دارد با اینکه او به تنهایی فسخ کرد و کل مبیع را برگرداند اما اگر مبیع به او نمیرسد؛ چون کل مبیع از آن طرف به او منتقل نشد کل مبیع از آن طرف به میت منتقل شد و از میت اگر چیزی بخواهد منتقل بشود به همه ورثه میرسد مگر روی دو مبنا و دو مطلب دیگر.
مرحوم صاحب جواهر( رضوان الله علیه) اگر که قائل است این حق به جمیع میرسد در تفسیر این حق با مرحوم شیخ انصاری موافق باشد یا در تفسیر فسخ با دیگران هم نظر باشد، اینجا باز محذوری پیش نمیآید و یک محذورات دیگر دارد. اگر گفتیم که فسخ عبارت از نظیر حق شفعه، حق تملیک و تملّک است، در حق شفعه، آن شفیع که اخذ به شفعه میکند کاری با عقد ندارد و عقد را باطل نمیکند اگر زمینی هزار متر بود و مشترک بین دو نفر بود و «احد الشریکین» سهم خود را به بیگانه فروخت این شریک حق شفعه دارد؛ یعنی میتواند آن عین را آن پانصد متر را استرجاع کند و استرداد کند و ثمن را برگرداد، چون کار شفیع و کسی که اخذ شفعه میکند مستقیماً به عین تعلق میگیرد و حق شفعه حق تملیک و تملّک است با تملّک آن مبیع؛ یعنی آن نصفی که فروخته شده، عقد منحل میشود؛ نه اینکه حق شفعه مستقیماً نظر به عقد داشته باشد و بتواند عقد را منحل کند، اول عین را برمیگرداند و به تبع رد عین، عقد فسخ میشود.
از طرفی اگر گفتیم فسخ حق تملیک و تملّک است، نه حق «حلّ العقد» این حکم را دارد یا گفتیم که فسخ «حلّ العقد» است «من الحین لا من الاصل»، اگر این مبنا را هم پذیرفتیم در معنای فسخ، باز عین مستقیماً به خود این وارث برمیگردد، به این فاسخ برمیگردد، نه به سایر ورثه؛ برای اینکه سایر ورثه که فسخ نکردند؛ آن وقت محذور فراوانی هم دارد که این ثمن را باید چه کار کرد و اینکه کل مبیع را که گرفت کل ثمن را باید برگرداند در حالی که ثمن توزیع شده است پیش دیگران. اگر بگوییم دیگران باید ثمن را بپردازند یک ضرری است به سایر ورثه که هیچ سهمی از مثمن ندارد، ولی ثمن را باید برگردانند. اگر بگوییم به خود این فاسق باید مراجعه کرد این از یک نظر ضرر نیست؛ اما این همه ثمن پیش او نیست ولی چون همه مبیع پیش او است همه ثمن را باید بپردازد.
پرسش: ؟پاسخ: بله اما باید بپردازد یا نه؟
غرض این است که اگر فسخ «حلّ العقد» است «من الحین»، باید آثارش هم که حکم سوم است بحث بشود و ملتزم بشود الآن بحث در حکم فرع دوم است. اگر روی مبنای صاحب جواهر آمدیم گفتیم کل واحد از ورثه حق دارند؛ حالا که کل واحد از ورثه حق دارند، اگر مبنای مختار را قبول کردیم فسخ حلّ عقد است از سنخ تملیک و تملّک و حق شفعه نیست یک، و «فسخ العقد» است «بعنایة انه کان لم یکن من الاصل» نه «من الحین» این دو، قهراً آن مبیع میآید ملک میت، از ملک میت به عنوان طریق به همه ورثه میرسد، چون به همه ورثه میرسد اگر ثمن موجود است که عین ثمن را برمیگردانند اگر ثمن موجود نیست این دِینی است بر ذمه میت و دِینی که در ذمه میت است از مال میت باید اَدا بشود. ولی اگر گفتیم که فسخ نظیر «حق التملیک و التملّک» است که کاری به عین دارد، نه کاری به حق، عین را برمیگرداند بعد عقد منحل میشود یا گفتیم فسخ «حل العقد من الحین» است «لامن الاصل» اینجا وقتی «احد الورثه» فسخ کرد کل مبیع برمیگردد به ملک این فاسخ؛ حالا او کل ثمن را باید بپرازد. اگر کل مبیع به ملک او آمد کل ثمن را هم باید بپردازد. اگر کل ثمن موجود بود همان را برمیگردانند و سایر ورثه آن وقت سهمی ندارند، اگر کل ثمن موجود نبود ورّاث این را توزیع کردند و صرف کردند این باید ضامن باشد. بگوییم که اصلاً ضامن نیست فقه از این فتوا تحاشی دارد. بگوییم مال آنها را ضامن هست این تضمینش روی چه جهت است؟ ضمان معاوضه است؟ ضمان ید است؟ چیست؟ اینکه آسان نیست.
بهترین راه این است که ما بگوییم در بین این مبانی چهارگانه کل واحد از این ورثه خیار را ارث میبرند «کلٌ علی سهمه» همین، این یا تبعات کمتری دارد یا در بعضی موارد تبعاتی ندارد اصلاً؛ منتها اگر گفتیم «کلٌ علی سهمه» ارث میبرند و بگوییم فسخ «حلّ العقد» است «من الحین» دیگر هیچ محذوری ندارد، همچنین گفتیم فسخ تملیک و تملّک است نظیر حق شفعه این هم هیچ محذوری ندارد تنها محذور جایی است که بگوییم فسخ «حلّ العقد» است «من الاصل»؛ چون «حلّ العقد من الاصل» است پس این مبیع از ملک آن مشتری برمیگردد به ملک میت از ملک میت به عنوان «ماترک» به همه ورثه میرسد آنگاه به این شخص فاسخ به اندازه سهم او نمیرسد؛ یعنی اگر دوتا برادر بودند زمینی را پدرشان فروخت بعد معلوم شد که مغبون بود ثمن را گرفت این ثمن را تنصیف کردند نصف این برادر، نصف آن برادر گرفت، اگر گفتیم هریک به اندازه سهم خود حق فسخ دارد یکی از این دو برادر که فسخ کرد آن مبیع برمیگردد میآید ملک پدر میشود؛ آن وقت این مبیعی که ملک پدر شد، نصفش، نه آن کل همان سهم خاصی که این وارث دارد آن برمیگردد میآید ملک میت، همین سهم خاص که ملک میت شد باز بین دوتا برادر تقسیم میشود. آن وقت این فاسخ که قبلاً نصف ثمن را داشت و قبلاً نصف زمین را هم اگر پدر نفروخته بود مالک بود، الآن که پدر زمین را فروخته و نصف ثمن به او رسید، او به اندازه نصف خود حق داشت و به اندازه نصف حق خود که نصف بود فسخ کرد و نصف زمین برگشت آمد به ملک میت، چون آمد به ملک میت دوباره دوتا نصف شد دوتا نیم شد یک نیم مال او یک نیم مال برادر.
پرسش: مشکلش چیست که فقط به خود فاسخ می رسد؟
پاسخ: چون آخر «ماترک» مال همه ورثه است اگر چیزی مال میت بود مال همه ورثه است. ولو یک آن، اگر چیزی را میت مالک بشود ادله «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (1) او را میگیرد.
پرسش: «ماترک» دوباره برگشته؟
پاسخ: بسیار خب یکبار که ملک او بود ثمن برگشت؛ اما قبلاً که زمین ملک او نبود، قبلاً ثمن ملک او بود، الآن خود او ملک این شد. قبلاً ثمن ملک او بود تقسیم کردند، الآن خود این مثمن ملک اوست باید تقسیم بکنند «ماترکه المیت فهو لوارثه».
پرسش: عقل که یکی از حجج الهی است میگوید که به خود فاسخ برمیگردد.
پاسخ: عقل که نمیتواند قیاس بکند در مسائل فقهی و دقیق، تا فسخ چه باشد. اگر کسی گفت فسخ «حلّ العقد» است «من الحین» این یک راه دارد، راهی که مرحوم شیخ رفته که فسخ تملیک و تملّک است مستقیماً کاری به عین دارد رابطه به عقد ندارد این یک حکم دیگر دارد؛ ولی راهی که خود مرحوم شیخ فرمود که فسخ «حلّ العقد» است نه تملیک و تملّک، اینجا نمیتواند بفرمایند که فسخ تملیک و تملّک است؛ نظیر «حق الشفعه». اگر کسی یک مبنایی را پذیرفت باید همه لوازمش را ملتزم بشود. اگر بعضی از لوازم نظری پیچیده بود و قابل التزام نبود او ناچار است دست از مبنا بردارد. اگر مبنای قبلی شیخ این بود که فسخ «حلّ العقد» است، دیگر نمیتوانند اینجا وقتی به آثار پیچیده رسیدند بگویند فسخ نظیر «حق الشفعه» است؛ باید به لوازمش ملتزم شد. چطور درباره ارث زوجه ملتزم میشوند زمینی را شوهر فروخته و به یک قیمتی آن پول را گرفته بین ورثه تقسیم شده «من الورّاث» این همسر او بود و سهمی از این سهم برد ثمن برد الآن که فسخ کردند این ثمن برمیگردد از ملک همه حتی از ملک زن و مثمن میآید به ملک میت و آن وقت به زن نمیرسد این را ملتزم میشوند. اگر این فسخ این لوازم و احکام را دارد کسی آگاه باشد یا فسخ میکند یا نمیکند؛ ولی بالأخره این اثر را دارد دیگر، نمیشود گفت عقل میگوید که چنین است. این زن که این ثمن را مالک بود چگونه حالا محروم مطلق باشد؟ این ثمن در قبال آن مثمن بود، چطور ثمن را ارث میبرد بدلش را ارث نمیبرد؟ عقل در اینگونه از موارد فقط باید بگوید که من نمیفهمم؛ نظیر همان سهام ورثه، اصلاً آن آیه در همین زمینه نازل شد فرمود: شما درباره ارث و سهام ارث سخن نگویید لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعًا (2) اینطور نیست که حالا عقل بتواند در این مسائل برسد. سرّ اینکه عقل بیش از همه و پیش از همه برهان نبوت را اقامه میکند همین است که میگوید یک اسراری در عالم هست که من میفهمم که نمیفهمم و باید با آنها زندگیام را تطبیق بدهم؛ لذا شما برهان نبوت را، برهان و سالت را در فلسفه و کلام میبینید در جای دیگر که نمیبینید و قبل از دیگران عقل این آیه را روی سر میگذارد که لا تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعًا، عقل میگوید بله ما چه میدانیم آینده چه پیش میآید از اسرار و حکم عالم ما چه خبر داریم.
پرسش: در آنجا نص داریم، اما اینجا نص نداریم.
پاسخ: منظورم این است که ما اصل فسخ را نص نداریم، قبلاً هم گذشت در روایات ما و در نصوص ما فقط «الْخِیَارُ» (1) آمده، چه در خیار مجلس، چه در خیار حیوان، چه در خیار تأخیر عنوان خیار آمده و قبلاً گذشت «کما فی الاصول» که اگر یک عنوانی در یک روایت آمده و آن حقیقت شرعیه یا متشرعیهای برای او ترسیم نشده و در فضای عقلا و عرف یک معنای رایج و دارج دارد، نص را هم باید بر همان حمل کرد. خیار آمده شارع تفسیری هم نکرد، غرائز عقلا و ارتکازات مردمی هم برای خیار یک تفسیری دارد؛ معنایش این است که این روایات را بر همان معنای عرفی باید حمل کرد دیگر و عرف خیار را حل عقد میداند همین، عقد هم چهار عنصر دارد متعاوضان و عوضین این باید منطبق باشد چیز دیگری که نیست، نه عوضین را میشود تغییر داد نه متعاوضان را، اگر حل عقد است ثمن باید به جای مثمن و مثمن، باید به جای ثمن، ثمن باید به کیسه مشتری، مثمن باید به کیسه بایع این بشود حل عقد. فسخ که عقد نیست یک ایقاع است یک تملیک و تملّک تازه نیست، یک عقد جدیدی نیست، یک پیمان تازه نیست؛ به هم خوردن همان مال قبلی است، هر چیزی را باید جای اصلیاش برگردانیم.
پرسش: بنا بر این اصول چهارگانه چه «حل العقد من الحین» باشد و چه «حل العقد من الاصل» باشد فرق می کند؟
1) (5) . الکافی (ط- اسلامی)، ج5، ص216.
پاسخ: بر اساس اصول چهارگانه نباید فرق بکند آن نمائات متخلله فرق میکنند؛ ولی اگر گفتیم «من الحین» باشد خب فرق میکند. چون ما گفتیم «من الحین» است «بعنایة عنه من الاصل» برای اینکه جواب آن نمائات متخلله را بدهیم، چون نمائات متخلله میگویند مال خریدار است مال آن فروشنده اولی نیست؛ لذا گرچه فسخ «من الحین» است اما «بعنایة انه لم یکن من الاصل» است. بنابراین احکام تا اینجا روشن شد که اگر بعضی از ورثه فسخ کردند روی مبنای اول و دوم و چهارم، فسخ صحیح است روی مبنای سوم اصلاً فسخ صحیح نیست این یک، و اگر فسخ کرد، روی مبنای دوم که به اندازه سهم خود میرسد اگر ثمن موجود است که به اندازه همان سهم ثمن برمیگردد اگر موجود نیست که او بدهکار است و باید بپردازد. ولی در صورتی که ما در این مبنا بگوییم که فسخ تملیک و تملّک است؛ نظیر «حق الشفعه» یا فسخ «حل العقد» است «من الحین»، آن ضرر دیگر متوجه سایر ورثه نمیشود یا متوجه فاسخ نمیشود؛ ولی اگر گفتیم که فسخ این است که مبیع برگردد به ملک میت استطراقاً به ملک ورثه برسد، همین شخصی که به اندازه سهم خود فسخ کرده است؛ یعنی دوتا برادر بودند این یکی به اندازه سهم خود فسخ کرد، نصف آن زمین برگشت آمده ملک میت، دوباره این نصف به دو نصف تقسیم میشود: نصفاش مال فاسخ نصفاش مال برادر دیگری؛ آن وقت یک چهارم زمین به دست این فاسخ آمده، آن وقت کل ثمن را او باید بپردازد اینجا یک ضرری است متوجه او میشود و اگر بداند اقادام نمیکند مگر اینکه بداند این زمینی که قبلاً به یک قیمت رخیصی فروخته شده الآن چون بَرِ جاده قرار میگیرد و چند برابر ثمن میارزد بداند که همین مقدار هم اکتفا بکند متضرر نمیشود. بنابراین فسخ «حل العقد» است «بعنایة انه لم یکن من الاصل» یک، فسخ از سنخ حق تملیک و تملّک شفعه نیست دو، فسخ «حل العقد» است و به نحو ایقاع؛ آن وقت عناصر چهارگانه باید محفوظ باشد و هر کدام از ورثه به اندازه سهم خودشان حق فسخ دارند و آن سهم هم به اندازه سهم اینها به اینها میرسد، احیاناً بعضی از ورّاث ممکن است متضرر بشوند. «هذا تمام الکلام» در این مسئله با فروعات آن.
بحث روایی، بحثهای اساسی ما است. ما این روایت را در بحثهای حوزوی زیاد میشنویم که علم «نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» (1) یا ایمان «نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» این یک حقیقتی است؛ ولی ما باید برای چند امر همیشه مراقب باشیم که آیا چیزی در قلب ما آمده یا نه. گاهی انسان از قلبش غافل است همانطور برونمرزی زندگی میکند با حس و تجربه زندگی میکند کسانی که دانشهای آنها حسی و تجربی است و کارآمدی آنها هم حسی و تجربی است اینها کمتر موفق میشوند به مسائل تجریدی فکر بکنند که در قلبشان چه میگذرد، احیاناً اینها را جزء خیالات میدانند، اینها را جزء اوهام میپندارند کمتر سری به دل میزنند. اما بعضی واقعاً صاحبدلند اینکه از برخی به عنوان صاحبدل یاد میکنند برای اینکه اینها کاملاً مواظباند در قلبشان چه طائری نشسته است یا چه طائری پر کشیده مواظب قلبشان هستند. این مراقبت زبان و اعضا و جوارح که خیلی سفارش شده است این کار خیلی دشواری نیست؛ اما مراقبت قلب که خاطرات را انسان مواظب باشد، چه چیزی در ذهنش خطور کرده، چه چیزی خطور نکرده که اگر اینها را بتواند مراقبت کند و تنظیم کند در نماز یک حالت خاص خودش را دارد که یک قدری راحتتر است بدون تشوش به سر میبرند. غرض آن است که کسانی که با علوم تجریدی مأنوساند، مراقبت دل برای آنها خیلی سخت نیست؛ چون اینها بخش وسیعی از کار علمی آنها تجریدی است، کارآمدی آنها هم بر اساس یُزَکِّیهِمْ (2) باید تجریدی باشد؛ بنابراین برای اینها سخت نیست که مراقب دل باشند و صاحبدل بشوند. حالا که صاحبدل شد باید ببینند در دلش چه حادث شده. گاهی در مسائل علمی، مطلب حقی القا میشود گاهی یک مطلب باطلی القا میشود این مربوط به عقل نظری او است. در عقل عملی او گاهی یک ترسی ایجاد میشود گاهی یک طمأنینه و آرامش ایجاد میشود این مال عقل عملی او است، آنجا که مربوط به عزم و نیت و اخلاص و تصمیم و اراده و مشیت است، آن کار عقل عملی است. آنجا که مربوط به تصور و تصدیق و قضیه و قیاس و استقراء و تمثیل و اینگونه از امور است کار عقل نظری است. این چهار امر را او کاملاً باید مراقبت بکند تا صاحبدل بشود. ببیند که این تصورات باطل، تصدیقهای باطل، شبهههای باطل اینها از کجا آمده، آن براهین حق، ادله صدق از کجا آمده این دوتا بخش حق و باطل را در بخش اندیشه مراقبت بکند. آن دوتا بخش انگیزه را که یکی هراس است یکی طمأنینه و آرامش است آنها را هم باید مراقبت بکند، تا اگر حق بود شاکر باشد اینها را حفظ بکند، تا اگر باطل بود استعاذه کند و راه نجات آنها را پیدا کند و مراقب باشد که دیگر نیاید. در روایات و قرآن هم سخن از قذف است هم سخن از اِنزال، در جریان ترس فرمود: در دلهای دشمنان اسلام اینها خدا ترس را القا کرده است وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ. این «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء» این قذف هم در حق است، هم در باطل، هم در نظر هست، هم در عمل، هم در اندیشه است، هم در انگیزه فرمود: وَ أَنْزَلَ الَّذینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَیاصیهِمْ وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ (3) این یک نوع قذف است. یک نوع قذف هم «الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء». باید مواظب باشد چه آمده در دل و اینکه آمده در دل چه پیامی دارد؟ در قبال قذف ترس، انزال سکینت است که فرمود: فَأَنْزَلَ اللّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ (4) این آرامش و طمأنینه را خدا نازل میکند. اگر کسی صاحبدل باشد و سری به دل بزند میبیند این دل آرام است دیگر لرزان نیست اما اگر صاحبدل نباشد میبیند میلرزد اما نمیداند منشأ آن چیست و از چه دارد میترسد، چه کسی این را ترسانده؟ این چه کسی این را ترسانده یا چه کسی این را مطمئن کرده، یک اصل کلی قرآنی است که باید همیشه در نظر ما باشد.
وجود مبارک امام رضا(علیهم السلام) آمده که «عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ وَ عَلَیْکُمُ التَّفْرِیعُ» (1) در آیات قرآنی هم همینطور است. در آیات قرآنی فرمود که در قیامت که شد بالأخره اعضا و جوارح حرف میزنند، وقتی شخص به اعضا و جوارح میگوید لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنااینها یک اصل کلی قرآنی دارد: قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ. (2) پس هر کسی یک حرفی میزند دوتا بحث رایج است که «وَ انْظُرْ إِلَی مَا قَالَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَی مَنْ قَال» (3) در بعضی از امور میبیند «من قال» کیست، در بعضی از امور میگوید «ما قال» کیست، این «من قال» و «ما قال» رایج است؛ اما «من انطقه» «مفعول عنه» است چه کسی او را به حرف آورد اصلاً مطرح نیست. این آیه که دارد أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ اصل قرآنی است که انسان باید از او فروعاتی را استنباط بکند که چه کسی این آقا را حرف زد یا به حرف آورد؟ که از دهان او سب و لعن صادر کرد یا که از دهان او اجلال و تکریم صادر کرد؟ که او را به حرف آورد؟ این را آن صاحبدل متوجه است که میگویند از راه دور آمده آن وقت حساب او را هم میکند که این از کجا آمده این برای تنبیه من آمده یا برای امتحان من آمده؟ آن صاحبدل، هم مواظب «ما قال» است، هم مواظب «من قال»، هم مواظب أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ است. در اینگونه از موارد هم همینطور است این اولاً میبیند که چه در دلش اتفاق افتاده این قذف رعب است یا انزال سکینه است. این رعب، رعب صادق است یا رعب کاذب است، یک عدهای در میدانهای جنگ وَ زُلْزِلُوا به لرزه درآمدند وَ زُلْزِلُوا حَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللّهِ (4) بعضی از لرزهها و هراسها، هراسهای مذموم است چه اینکه خدا این هراس را در دل کفار انداخت وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود که من منصور به رعبم. در قبالش انزال سکینت است آرامش است که خدا آرامش را در قلب ایجاد میکند. هیچکس نمیلرزد که من زندگیم چه باید بشود چطور تأمین بکنم. یکبار هم این قصه عرض شد که مرحوم کلینی در همان جلد هشت کافی؛ یعنی روضه کافی این حدیث را نقل کرده که یکی از ائمه(علیهم السلام) مثلاً امام صادق(سلام الله علیه) به یکی از اصحاب فرمود: من اگر به شما بگویم شما کارتان را انجام بدهید تأمین هزینه شما با من، شما آرام میشوید؟ عرض کرد بله یابن رسول الله معصوم پسر معصوم، وقتی عهدهدار هزینه من بشود من یقیناً آرام میشوم فرمود: ما که هر چه داریم از ذات اقدس الهی است، همین وعده را خدا به شما داد چرا آرام نمیشوید؟ خدا فرمود: شما درستان را بخوانید کارتان را انجام بدهید روزیتان با من. این یک برکتی است که انسان بیارمد. او وعده داد فرمود شما عائله من هستید وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی اْلأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها (5) من معیلم، شما عائله من هستید روزی شما هم به عهده ما است؛ منتها شما «متوکلاً علی الله» درس بخوانید، نه برای اینکه به جایی برسید و نانی دربیاورید. شما درس بخوانید که دین را بفهمید و باور کنید و منتشر کنید تأمین هزینه شما با من. فرمود این وعده را او داد که ما هم هر چه داریم از او داریم که چرا آرام نمیشوید؟ سرّش این است که ما در واقع صاحبدل نیستیم. ما در رعب و سکینت که بخش عقل عملی است باید صاحبدل باشیم و مراقب باشیم. خاطرات و تصورات و تصدیقات هم گاهی حق است اینها را به برکت الهی فرشتهها الهام میکنند؛ چون علم را ذات اقدس الهی عطا میکند عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ. (6) اگر شبهاتی باشد قضایای باطلی باشد قیاسات باطلی باشد استقرا و تمثیلهای باطلی باشد بر اساس: إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ (7) همین است؛ بالأخره این یک شبهه است. این شبهه زمینه عقل نظری را تیره میکند، این شبهه که خودبخود پیدا نشده. یک وقت وسوسه گناه است، این معلوم است که مال شیطان است، یک وقتی شبهه است در برابر یک حقیقت، این معلوم است که إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ این را کس دیگر القا کرده. پس مراقبت به این است که ما دیگر این چهار عنصر را کاملاً در فضای دل پاسبانی کنیم چه اندیشههای حق، چه شبهات باطل، چه آرامشهای حق، چه هراسهای باطل همه اینها را انسان وقتی مراقبت کرد راحت خواهد شد این میشود شرح صدر.
وجود مبارک پیغمبر( صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کردند که شرح صدر چیست؟ همین دعای نوارنی که امام سجاد( سلام الله علیه) در شب 27 ماه مبارک رمضان از اول شب تا آخر شب این سه جمله را تکرار میکرد، اینها علامتهای شرح صدرند نه شرح صدر. وقتی ابن مسعود از حضرت سؤال میکند که علامت شرح صدر چیست؟ فرمود: «التَّجافِی عَنْ دارِ الْغُرُورِ وَ الإِنابَةَ إِلیٰ دارِ الْخُلُودِ وَ الاسْتِعْدادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ» (1) وجود مبارک امام سجاد از اول شب تا آخر شب 27 ماه مبارک رمضان عرض کرد: «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی التَّجافِی عَنْ دارِ الْغُرُورِ وَ الإِنابَةَ إِلیٰ دارِ الْخُلُودِ وَ الاسْتِعْدادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ». اینها علامت شرح صدر است که این دل باز است، اگر یک چیزی وسیع بود یک حادثه کوچک فوراً او را منقلب و متزلزل نمیکند. اگر یک شبستان وسیعی بود چندنفر آمدند نشستند جا فراوان است؛ اما یک جایی که تنگ باشد یک چند نفر بیایند همه باید جابجا بشوند. فرمود: در صدر مشروح، اینها بر فرض بیاند کاری با انسان ندارند که، چیزی متزلزل نمیکند. از برکات شرح صدر و از علائم شرح صدر همین است «التَّجافِی عَنْ دارِ الْغُرُورِ وَ الإِنابَةَ إِلیٰ دارِ الْخُلُودِ وَ الاسْتِعْدادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ» که امیدواریم خدای سبحان شرح صدر را نصیب همه علاقمندان قرآن و عترت بفرماید.
«والحمد لله رب العالمین»
هندسه فصول کتاب بیع تاکنون به این صورت تنظیم شد؛
1) (17) . الاقبال بالاعمال الحسنه(ط ـ الحدیثه)، ج1، ص 402-403.
فصل اول درباره عقد بیع بود، شرایط عقد، صحت معاطات یا عدم صحت، لزوم عقد بیع معاطاتی و عدم لزوم و این مسائل،
فصل دوم مربوط به متعاقدان بود که جریان بیع فضولی در فصل دوم جا داشت،
فصل سوم مربوط به «معقود علیه» بود که «معقود علیه» باید ملک باشد، حلال و طیّب و طاهر باشد، منفعت محللّه عقلایی داشته باشد و طلق باشد؛ یعنی وقف نباشد، رهن نباشد و مانند آن،
فصل چهارم مربوط به خیار بود و فصل پنجم مربوط به احکام خیار. قاعده «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (1) یک فصل مبسوطی را به خود اختصاص داد که این جزء مسائل بیع نبود؛ بلکه جزء قواعد فقهی بود که در هرجایی میتوان از او بحث کرد؛ هم در کتاب بیع هم در جاهای دیگر و در کتاب بیع هم همانطوری که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) در مسئله بیع هنگام احکام خیار ذکر کرد و همانطور که مرحوم محقق در شرایع بعد از اینها ذکر کرد، بنابراین این مسئلهای از مسائل منسجم به کتاب بیع نیست.
فصل پنجم تاکنون چهار مسئله گذشت؛
مسئله اولی این بود که خیار حق است نه حکم،
مسئله ثانیه این بود که این حق قابل انتقال است؛ زیرا «ذی حق» مقوّم این حق نیست، بلکه مورد حق است، قابل انتقال است و به وارثان میرسد،
مسئله سوم این بود که اگر وارث یک نفر باشد که محذوری ندارد و اگر وارث چند نفر بودند کیفیت توزیع «حق الخیار» به ورثه متعدد با چهار وجه یا چهار قول همراه بود که بیان اقوالش یا وجوه چهارگانه و احکام و آثار چهارگانه بیان شد و وجه دوم از این وجوه چهارگانه مختار بود که گذشت.
1) (1) . تهذیب الاحکام، ج7، ص371.
اما درباره فصل چهارم این است که اگر خیار برای اجنبی باشد در متن عقد برای اجنبی خیار قرار دادند و این اجنبی مُرد آیا خیار از بین میرود یا نه؟ اگر از بین میرود دیگر نوبت به ارثبری نمیرسد و اگر از بین نمیرود این خیار به چه کسی منتقل میشود؟ وارث این خیار کیست؟ آیا وارث این اجنبی ارث میبرند یا نه با مرگ اجنبی، خیار به آن «احد المتعاقدین» که خیار را برای او شرط کردند منتقل میشود؟ اگر خریدار گفت من چون خیلی خُبره این زمین نیستم، «حق الخیار» را برای فلان شخص قرار میدهم و شرط میکنم اگر آن شرط رخت بربست این «حق الخیار» به این مشترط میرسد؛ «فیه وجوهٌ و اقوال»، مرحوم علامه در بعضی از کتابهایش مثل تحریر (1) این را عنوان کرده است، مرحوم شیخ (2) هم هم موافق با تحریر و سایر کتابها این را بازگو کرده و برخی از این اقوال را ترجیح دادند. صورت مسئله اگر خوب مشخص نشود همان آن نقد لطیفی که از مرحوم آخوند بر مرحوم شیخ همین جا وارد میشود، (3) ما طرزی صورت مسئله را باید مطرح بکنیم که این وجوه سهگانه و اقوال سهگانه در او بگنجد. اگر طرزی مطرح بکنیم که این برخی از اقوال خارج بشود این راه فنی نیست.
مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در طرح مسئله فرمودند که وقتی خیاری را برای اجنبی قرار دادند آیا با مرگ آن اجنبی خیار از بین میرود یا نه؟ فرمودند مقتضای ظاهر این است که خیار از بین برود برای اینکه نظر آن اجنبی به عنوان کارشناس مطرح است و با رفتن کارشناس دیگر این حق به وارث یا دیگری منتقل نمیشود. این را مرحوم شیخ پذیرفتند مرحوم آقا سید محمدکاظم(رضوان الله علیه) (4) هم همین را تأیید کرد. مرحوم آخوند میفرماید: اگر این باشد که نزاع صغروی است. شما نزاع را طرزی طرح کنید که آراء سهگانه به او مرتبط بشود. اگر از اول گفتید ظاهر این «جعل الخیار للاجنبی» این است که رأی اجنبی دخیل است و این به نحو مقوّم است همه میگویند با مرگ او خیار از بین میرود سه قول در مسئله نیست. شما نزاع را از آن اول صغروی نکنید؛ چون ظاهر مقدم بر اصل است، ظاهر حجت هم هست. اگر ظاهر «جعل الخیار للاجنبی» این است که چون او کارشناس است، نظر او صائب است؛ پس رأی او مقوّم است و او مقوّم این حق است، نه مورد حق، با مرگ او خیار هم از بین میرود، دیگر جا برای آن دو قول نیست؛ یعنی آن قائلان آن دو قول که میگویند خیار به وارث اجنبی میرسد یا خیار به «من اشترطه له» میرسد آنها هم میگویند در صورتی که نظر او مقوّم باشد، چون رأی کارشناسانه دارد باز هم خیار به وارث میرسد یا به «من اشترط له» هم میرسد؟ هرگز یک چنین حرفی نمیزند. پس صورت مسئله را شما طرزی طرح کنید که وجوب سهگانه و آراء سهگانه متوجه او میشود. بگوید ظاهرش این است اگر ظاهرش این باشد که همه قبول دارند.
تحریر صورت مسئله حرف مهم را میزند که بارها به عرضتان رسید که اگر کسی در هر مسئله مقداری وقت کافی صرف بکند تا بفهمد موضوع چیست. اگر موضوع خوب مشخص شد، آنگاه دلیل از هر ناحیهای خودش را نشان میدهد؛ برای اینکه اگر حقیقت یک مسئله روشن شد این یک لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد، مقارناتی دارد. اینکه میبینید یک فیلسوف یا یک ریاضیدان برای یک مطلب چندین دلیل اقامه میکند؛ برای اینکه آن مسئله را خوب فهمید یک صورت مسئله است و یک ریاضیدان دقیق از پنج، شش راه حل میکند راه هم دارد. چرا؟ برای اینکه اگر یک شیئی به واقعیت خوب روشن شد این واقعیت که در عالم تنها نیست از یک جایی آمده و به جایی ختم میشود، همراهانی دارد، ملازماتی دارد، ملزوماتی دارد، لوازمی دارد از چندین راه میشود مسئله را حل کرد، یک فقیه هم همینطور است. اینکه میبینید اگر کسی یک سخن ناصوابی گفته مورد هجمه ناقدان قرار میگیرد از پنج شش جهت اشکال میکند همه آن اشکالها هم وارد است؛ برای اینکه او از اصل مسئله پرت شد اگر این واقعیت آنطوری باشد که این میگوید خب باید این لوازم را داشته باشد، ملازمات را داشته باشد، ملزومات را داشته باشد، مقارنات را داشته باشد هیچکدام را ندارد؛ لذا پنج ـ شش اشکال را وارد میکنند. عمده آن است که صورت مسئله مشخص بشود.
نقد لطیف مرحوم آخوند این است اگر اینطور است که شما میگویید که نزاع میشود نزاع صغروی؛ مرحوم آقا سید محمد کاظم از همان اول گفت بله حق با مرحوم شیخ است بله نه تنها حق با مرحوم شیخ است حق با همه است همه هم همین را میگویند. دیگر کسی نمیگوید آن جایی که ظاهر «جعل الخیار» به نحو تغریم باشد بعد به وارث میرسد، هیچ کسی نمیگوید آن جایی که ظاهر «جعل الخیار للاجنبی» نظر کارشناسی آن مقوّم است باز هم به «من اشترط له» میرسد، اصلاً قول دوم و سوم مطرح نیست.
پرسش: مرحوم شیخ که تحریر موضع نزاع میفرمایند ایشان عبارتی که دارند این است یا اجنبی مدخلیت دارد یا «محتملة المدخلیة» است.
پاسخ: عبارت بعدیاش این است میگویند: ظاهرش این است. اگر ظاهر این است که همان حرف را میزنند؛ اگر ظاهر «جعل الخیار للاجنبی» این باشد که نظر کارشناسانه او مقوّم است همه همین را میگویند؛ چون ظاهر وقفنامه، قولنامه، اسناد تجاری، وصیتنامه، وکالتنامه، نیابتنامه، شرطنامه، قبالهنامه ظاهر حجت است حجیت ظواهر دینی را ما از بنای عقلا میگیریم لازم نیست که عبارت وقفنامه یا قولنامهها صریح و نص باشد همان ظاهر متعارفی که مردم میفهمند حجت است. اگر ظاهر این قرارداد این باشد که نظر کارشناسانه این اجنبی مقوّم است همه میگویند که با مرگ او از بین میرود نقد لطیف مرحوم آخوند روی این جهت است.
پرسش: کارشناسی غیر مقوّم هم داریم.
پاسخ: اگر قرینه بر این باشد که او «احد المقومان» است «احد» خبرهها هست نه به عنوان دلیل، نه به عنوان تعیین و تحدید او کارشناس هست خیلیها هم هستند اگر به عنوان تنها کارشناس مسئله باشد بله، اما اگر به عنوان «احد الخُبَرا» باشد پسرش هم همین است. این کسی که ارزشیاب و کارشناس است دفتری دارد خودش هم این است پسرش هم همین کاره است.
پرسش: به ارث میرسد؟
پاسخ: قول دوم هم همین است که به ارث میرسد.
غرض این است که اگر ظاهر جعل این باشد که این شخص الا و لابد برای سوابق فراوانی که دارد قداستی که دارد و مانند آن قرینه بر این است که مخصوص او است بله در این صورت، نزاع صغروی میشود. این تحریر صورت مسئله از تحریر مرحوم علامه گرفته تا کتابهای دیگر.
حالا باید ما در دو مقام بحث بکنیم:
مقام اول درباره ثبوت مقام دوم درباره اثبات؛ مقام اول که آیا ممکن است اینها بله هر سه قول ممکن است ممکن است طوری باشد که لازمهاش سقوط این حق باشد، ممکن است طوری باشد که لازمهاش انتقال این حق به وارث اجنبی باشد، ممکن است طوری باشد که لازمهاش انتقال به «من اشترط له» باشد. چرا؟ برای اینکه در عالم ثبوت ممکن است طرزی این خیار را قرار بدهند که چون این شخص یک کارشناس منحصر است با قداستی که دارد با سابقهای که دارد معلوم هست که نظر او را میخواهند به عنوان نظر نهایی، ثبوتاً این است؛ چون ثبوتاً این ممکن است اگر اینطور بود با مرگ او به ورثه منتقل نمیشود از بین میرود؛ نظیر حقوقی که قائم به شخص است و شخص مقوّم آن حق است ونیز ثبوتاً ممکن است که با موت اجنبی از بین نرود. در اینگونه از موارد سه ضلعی که اقوال در مقابل هم و رودرروی هم هستند باید با دوتا منفصله مسئله را حل کرد ما یک منفصله سه ضلعی نداریم که منفصله حقیقی باشد ولی سه ضلعی، اگر منفصله حقیقیه است الا و لابد دو ضلعی است. اینکه میگویند اجتماع مقدم و تالی محال است، ارتفاع مقدم و تالی محال است؛ برای اینکه این نقیض هم هستند. در منفصله «مانعة الجمع» منفصله «مانعة الخلو» چند ضلع ممکن است ولی در منفصله حقیقی الا و لابد باید دو ضلع باشد و اکنون ما این سه ضلع را داریم و مقابل هماند رودرروی هماند هیچکدامشان با دیگری جمع نمیشود این باید با دوتا منفصله حل بشود. آن نظم منطقیاش این است که این خیاری که برای اجنبی قرار دادند یا با موت اجنبی زائل میشود یا نه، اگر با موت اجنبی زائل شد همان قول اول است و اگر با موت اجنبی زائل نشد بین دو ضدی که «لا ثالث لهما» است دور میزدند یا به وارث اجنبی میرسد یا نه که این نه، مصداق منحصره آن این است که به «من اشترط له» میرسد. پس «اما ان یزول او لا و اذ لم یزل اما ان ینتقل الی وارث الاجنبی او لا» اگر به وارث اجنبی منتقل شد مصداق منحصرش همان است که به «من اشترط له» میرسد. در مقام ثبوت، هرسه فرض ممکن است. چرا؟ برای اینکه اگر این حق را برای اجنبی قرار دادند که نظر کارشناسانه او الا و لابد نظر او دخیل است؛ چون سوابق او تجربههای او قداست او، او را فقط امین قرار دادند، معلوم است که با مرگ او خیار منتفی بشود، ثبوتاً ممکن است. باز ممکن است که او به عنوان یکی از خُبرهها و اهل نظر باشد و پسرش هم این کاره است اینها دفتر معاملاتی، بنگاه معاملاتی دارند کارشناسی دارند گاهی پدر دخالت میکند گاهی پسر دخالت میکند و فرقی هم بین اینها نیست در اینجا ممکن است که به پدر برسد و از پدر به پسر منتقل بشود. گاهی هم ممکن است که آنچه را که به پدر رسیده است برای اینکه پدر یک قدرت فائقهای دارد که نسبت به مشتری یا نسبت به بایع برتر است وگرنه از او که بگذریم به پسر و امثال پسر که برسد خود خریدار یا فروشنده آنها هم در حد این حرف کارشناساند آشنایی دارند؛ بنابراین دلیلی ندارد که به وارث اجنبی برسد به خود «من اشترط له» میرسد. پس در مقام اول هر سه فرض ممکن است هیچکدام محال نیست و هیچکدام ضروری هم نیست.
پرسش: این کارشناس وکیل است یا خیر؟
پاسخ: حالا ببینیم در مقام شناس این مسئله اثباتی است که چنین صفت دارد، ما در مقام اثبات باید استظهار بکنیم که از این «جعل الخیار للاجنبی» چه درمیآید و ظاهر در چیست؟ عناوینی که برای غیرمالک مطرح است یا نیابت است یا وکالت است یا وصایت است یا ولایت است یا جعل مستقل؛ این مسئله چهارم راجع به جعل مستقل است؛ یعنی وقتی که برای اجنبی خیار جعل میکنند به این نحو نیست که اجنبی را وکیل خود یا نائب خود قرار بدهند یا اجنبی وصی آن میتی باشد که این کالا را خریده، یا ولیّ این شخصی باشد که الآن محجور شده برای او خیار جعل میکند. اگر ما قرینه داشته باشیم در مقام اثبات ـ چون مقام ثانی ناظر به مقام اثبات است ـ اگر قرینه داشته باشیم که این «جعل الخیار» ظاهر آن جعل خیار است؛ ولی باطنش توکیل یا استنابه است؛ یعنی این شخص مشتری به جای اینکه خودش برود و داوری کند و خیار را اعمال بکند، اجنبی را نائب از طرف خود یا وکیل از طرف خود قرار میدهد. این صورت ظاهراً «جعل الخیار للاجنبی» است ولی باطناً «جعل الاجنبی نائباً او وکیلاً » هست، کسی حق را برای او قرار داد؛ اگر حقی را برای او قرار داد این وکیل که از بین رفت چرا این حق زائل بشود؟ پس این قول وجهی ندارد. اگر ظاهر این لفظ این بود که نه سخن از «جعل النیابه» و «جعل الوکاله» و امثال ذلک نیست؛ همانطوری که مرحوم شیخ فرمودند، ظاهرش این است که این شخص چون کارشناس است، سوابقی دارد، قداستی دارد رأی او محترم است ولاغیر، برای او قرار دادند. اگر ظاهر این باشد ما در مقام اثبات کشف میکنیم که با موت این شخص، خیار از بین میرود، این مال مقام اثبات که فرمایش مرحوم شیخ به مقام اثبات باید برگردد؛ اگر مرحوم شیخ این فرمایش را به مقام اثبات برمیگرداند دیگر نقد لطیف مرحوم آخوند هم متوجه این نمیشد که ناظر به این مقام اثبات بشوند نه طرح مسئله.
پرسش: مگر این خیار اصالتاً برای «ذوالخیار» نبود؟
پاسخ: دوتا حرف است؛ «ذوالخیار» به دیگری واگذار نکرده یک وقت هست که در همان متن عقد دارند خرید و فروش میکنند، برای اجنبی خیار جعل میکنند، نه اینکه خیار خود را به او بدهند او هنوز خیار ندارد اگر مغبون شد خیار دارد، اگر مجلس است خیار دارد، اگر حیوان است خیار دارد، اگر تأخیر است خیار دارد او که خیار ندارد. الآن مستقیماً در حین خرید و فروش یک فرش، خیار را برای فلان کارشناس جعل میکند یک تابلویی دارد میخرد، یک نسخه خطی دارد میخرد، خیال میکند که مال عهد عتیق است اینکه خطشناس و نسخهشناس و کاغذشناس نیست میگوید: خیار با فلان کسی است که خطوط قرون قبلی را میشناسد، کاغذهای قبلی را میشناسد او اگر نظر داد من میپذیرم این خیار ندارد که به دیگری واگذار کرده باشد. بنابراین «جعل الخیار للاجنبی» از سنخ نیابت و استنابه و توکیل و امثال ذلک نیست و اگر استظهار کردیم که نظر او در مقام اثبات دخیل است این زائل میشود و چون زائل میشود دیگر جا برای انتقال به ورثه نیست. یک فرض میماند که آن فرض لرزانی هم هست و آن این است که اگر ادله ارث اطلاق داشته باشد و انصراف نداشته باشد و به طور مطلق وارث را به جای مورّث بنشاند این تتمه حیات مورّث است این اجنبی از بین نرفته. اگر این خیار را طرفین برای زید که کارشناس است قرار دادند فرزند او هم همکار اوست در دفتر او کار میکند آنها هم کارشان همین است. اگر ادله ارث اطلاق داشته باشد و منصرف نشود و وارث را «بالقول المطلق» به جای مورث بنشاند، این مورّث که نمرده شما منتظر چه کسی هستید؟ چرا خیار جابجا بشود؟ این تنزیل هم که لغو نیست بهلحاظ آثار است اگر وارث را به جای مورّث نشاند گویا مورّث نمرد؛ پس حق ثابت هست همچنان. ولی مطلب دیگری که نهفته است این است درست است که ما در مسئله ارث باید ببینیم ادله ارث اطلاق دارد یا ندارد و از اینجا منصرف است یا منصرف نیست؛ ولی در باب ارث تنها ادله ارث نیست، تنها ادله تنزیل وارث به منزله مورث نیست؛ آن ادله «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (1) هم هست؛ چون دو طائفه دلیل در ارث مطرح بود: یکی اینکه وارث به جای مورّث نشسته است، یکی اینکه آنچه را که مورّث ترک کرده است مال وارث است «ما ترکه المیت فهو لوارثه» که این در نص است مضمون همین مطلب در آیات قرآن کریم است که إِنْ تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّةُ (2) عنوان «ماترک» ذکر میکنند. اگر یقین داشته باشیم یا استظهار کرده باشیم که این شخص مقوم است، یقیناً یا ظاهراً این حق منتفی میشود؛ ولی اگر احتمال عقلایی دادیم که این شخص مقوّم باشد و این حق متقوّم با آن باشد این شبهه مصداقیه خود عام است. ما یک عامی داریم که «ما ترکه المیت فهو لوارثه» این نمیدانیم «ماترکه المیت» است یا «ما فات بوفات المیت» است «ما ترکه المیت»؛ یعنی مال مانده، تعلق قطع شده، میت یک چیزی را گذاشته رفته اگر یک چیزی متقوّم میت باشد که میت او نگذاشته؛ خودش از بین رفت آن حق هم از بین رفت، آیا این مصداق «ماترک» است یا نه؟ شما شک دارید که مصداق «ماترکه المیت» است یا نه، با شک در مصداق خود دلیل که نمیشود به آن تمسک کرد مگر اینکه آن تنزیل به قدری قوی باشد که جلوی این احتمال انصراف را بگیرد بگوید که نه اصلاً او گویا نمرده، چون نمرده است، حق قبلاً قائم به پدر بود هم اکنون قائم به پسر است این هم یک معانی زائد میطلبد. پس در مقام اثبات باید این بحث ثابت بشود. اما آن دو قول دیگر، آنهایی که فتوایشان این است که با موت میت از بین نمیرود میگویند که این هیچ دخالتی ندارد و این به عنوان یکی از کارشناسان است، این یک حقی است برای او جعل شده. حق است و حق هم قابل انتقال است. شما باید احراز کنید که این «ذی حق» مقوّم است ما نباید احراز کنیم که «ذی حق» مورد است. شما که میگویید با مرگ او از بین میرود باید ثابت کنید که «ذی حق»، چون مقوّم است، ما میگوییم این حق است حق جزء مال است مال هم جزء «ماترک» است شما که میگویید این حق از بین رفته باید ثابت کنید که «ذی حق» مقوّم است این در مقام اثبات؛ هیچکدام از اینها نمیشود فتوا داد باید آن قواعدها را خواند و وقفنامه را خواند و بیعنامه را خواند ما روایتی نداریم که الآن درباره روایت استظهار بکنیم. اگر ظاهر یک قراردادی قسم اول بود قسم اول، قسم دوم بود قسم دوم، قسم سوم بود قسم سوم. بنابراین اگر در مقام اثبات ظاهرش این بود که حق برای او جعل شده است به ورثهاش میرسد؛ چون «ماترک» است و حق مالی است. قبلاً هم ملاحظه فرمودید کشفیات مادامی که از صبغه تعلیم و تعلم و دانش بیرون نیامده به حوزه مال نرسیده این گفتنش، نوشتنش، ترویجش نه تنها جایز است گاهی هم واجب است؛ برای اینکه در روایات ما دارد که اگر خدا به کسی علم نافعی داد و او این را کتمان کرد «مَنْ کَتَمَ عِلْماً أَلْجَمَهُ اللَّهُ بِلِجَامٍ مِنَ النَّار» (3) این همانطور که دهن خود را بست و نگفت خدا یک دهنهای از آتش میزند که یک علمی ما به تو دادیم چرا به دیگران نگفتی؟ این باید بگوید، دارویی را کشف کرده، صنعتی را کشف کرده، هنری را کشف کرده، معدنی را کشف کرده، راه فضایی را کشف کرده این باید بگوید و تعلیم بدهد. اما وقتی بخواهد از مسئله علم به عین بیاورد و صبغه مالی داشته باشد و با او تجارت کند، بله این حق طلق اوست میتواند رایگان بدهد میتواند در برابر عوض بدهد اگر خودش با اجاره و جعاله کسب کرده که مال صاحب اصلی آن است. اگر خودش تلاش و کوشش کرده مال خودش است خودش را میتواند اجاره بدهد بفروشد و مانند آن. در جریان حق اگر از این قبیل شد «حق الخیار»، چون امر مالی است این وقتی دلیل بر تقریب نداشتیم به ورثه میرسد. در مقام اثبات برای قول سوم و وجه سوم میشود این دلیل را اقامه کرد و آن این است که حقوق دو قسم است؛ یک قسم مربوط به ابدان و اشخاص است به منزله «حق الحضانه»ای که مادر دارد اینکه مالی نیست «حق المضاجعه»ای که زوجه دارد اینها که از این قبیل نیست حقوق فراوانی است که مربوط به ابدان و عبادات و شخصیتهای روحی و اینها است.
بحث ما در کتاب بیع به حقوق مالی است که حقوق مالی گاهی مستقیماً به خود مال تعلق میگیرد؛ مثل «حق التحجیر»، «حق الشفعه» و «حق الرهانه» که این ارتباط تنگاتنگ بین حق است و مال. یک وقت هست که استطراقی است به مال تعلق نگرفته به چیزی تعلق گرفته که طریق «الی المال» است؛ مثل خیار، خیار «عند التحقیق» به عین که تعلق نمیگیرد به عقد تعلق میگیرد عقد هم که مال نیست. خیار حق حل عقد است که به مال برسند؛ پس یک حق طریقی است حق مالی نیست. چون خیار یک حق طریق «الی المال» است نه حق مالی به ورثه نمیرسد به کسی میرسد که مال برای اوست و آن «من اشترطه له» است آن یا مشتری است یا بایع، حالا پسر این شخص برفرض خیار جاری بکند چه گیرش میآید؟ خیار حقی است برای رسیدن به مال، این ورثه که به مال نمیرسند؛ پس به او نباید منتقل بشود به کسی باید منتقل بشود که «اشترطه له». جواب این استدلال هم این است که درباره پدر چه میگویید؟ پدر مگر این حق استطراقی را نداشت؟ حق استطراقی معنایش این است که انسان با این حق به مال برسد مال را به صاحب مال بدهد هر کسی که هست. مگر پدر از این مال سهمی داشت که حال شما بگویید به پسر نمیرسد برای اینکه پسر صاحب مال نیست؛ چطور درباره پدر قبول کردید این حق باقی است باید به مال برسد مال میرسد مال برای هر کسی که هست. اگر خود پدر که اجنبی است این حق را داشت که معامله را فسخ کند به عین برسد و عین را به دست مشتری یا بایع بدهد پسر هم همان کار را میکند. در آنجا زیرنویس نشده که این خیار حق استطراق «الی المال الذی یتعلق بذی الخیار» اینکه نیست، امر مالی است باید به مال تعلق بگیرد اینجا به مال تعلق میگیرد. لذا در مسئله خیار زوجه زمینی را فروختند، مغبون شدند، خیار غبن دارند «حق الخیار» به ورثه میرسد، یکی از ورّاث زن است با اینکه از آن زمین ارث نمیبرد «مع ذلک» «حق الخیار» به او میرسد سهمی از «حق الخیار» دارد. لازم نیست که به خود «ذی الخیار» برسد همین که طریق شد «الی المال» کافی است؛ بنابراین وجهی ندارد که به «الی من اشترطه له» برگردد مگر اینکه در متن قرارداد در آن قباله نامه و سندی که تنظیم کردند ظاهرش یکی از اینها باشد. تنها چیزی که ما میتوانیم با قطع نظر از همه ادله بگوییم اطلاقات مسئله ارث هست مشروطاً و اینکه منصرف نباشد. اگر منصرف نبود اطلاقات دلیل ارث به قدری قوی باشد که این حق را هم جزء «ماترکه المیت» احراز کند و بگوییم اطلاقات دلیل ارث میگوید که وارث به جای مورّث نشسته چیزی اتفاق نیفتاد و کسی نمُرد قبلاً این حق مال این خانواده بود الآن هم هست. اگر یک چنین اطلاقی برای دلیل ارث باشد به طوری که کمبود آن طائفه ثانیه را یعنی «ما ترکه المیت فهو لوارثه» او را جبران بکند به طوری که بگوید الآن این «ماترک» میت است بله این به وارث میرسد. بنابراین چیزی نمیشود فتوا داد مگر اینکه سند و آن قباله و آن قولنامه و آن بیعنامه را مطالعه کرد.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله پنجم از مسائل فصل پنجم درباره این است که آیا فسخ به فعل حاصل میشود یا نه؟ تاکنون چهار مسئله از مسائل فصل پنجم روشن شد؛
مسئله اول این بود که خیار حق است نه حکم،
مسئله دوم این بود که «ذوالخیار» مورد حق است نه مقوّم حق؛ لذا «حق الخیار» قابل ارث است،
مسئله سوم اینکه اگر وارث یک نفر بود حکمش روشن است و اگر متعدد بود که چهار وجه است و ادله و آثار آن وجوه چهارگانه گذشت.
مسئله چهارم این بود که اگر خیار را برای اجنبی قرار دادند، بعد از مرگ اجنبی آیا خیار منتفی میشود یا به وارث اجنبی میرسد یا به «من اشترط له» که وجوهی بحث شد.
مسئله پنجم این است که فسخ به فعل حاصل میشود. بحث مسقطات خیار جزء احکام خیار است؛ ولی چون نصوصی که برخی از خیارات را ثابت کرد در همان نصوص مسئله سقوط خیار با تصرف بیان شد. لذا در بحث اثبات خیار مسئله مسقط بودن تصرف مطرح شد که مسقطات خیار هم آنجا هم طرح شد وگرنه بحثی از مسقطات خیار نباید در فصل اثبات خیار مطرح بشود، اینها جزء احکام خیار است؛ ولی چون روایتی که خیار حیوان را ثابت کرده در همان روایت سقوط خیار با تصرف را بیان کرده به این مناسبت مسئله مسقطات خیار را در اثنای بحث خیار ذکر کردند وگرنه آن جزء احکام خیار است مربوط به فصل پنجم است نه فصل چهارم فصل چهارم درباره اثبات خیارت است. این خیارات چهاردهگانه یا کمتر یا بیشتر معنایشان چیست؟ دلیل اثباتشان چیست؟ حدود ثبوتشان هم چیست؟ همین، وگرنه فصل چهارم نباید متعرض بحث مسقطات خیار بشود. چون اینچنین است به دلیل ثبوت خیار حیوان، مسئله مسقط بودن تصرف را ذکر کرد که حالا به آن اشاره میکنیم به این مناسبت مسئله مسقطات که مربوط به فصل پنجم است در فصل چهارم ذکر شد.
بحث در این است که خیار با چه ساقط میشود؟ منتها با تصرف ساقط میشود قبلاً بیان شد حالا میخواهم بگوییم فسخ هم با فعل حاصل میشود؛ همانطور که تصرف کاشف رضا است و با رضا خیار ساقط میشود بعضی از افعال کاشف فسخاند و کراهتاند که با کراهت و فسخ خیار ساقط میشود. یک توضیحی درباره سقوط خیار مطرح میشود بعد برسیم که آیا فعل میتواند مسقط خیار باشد یا نه؟
خیار از آن جهت که حق است قابل سقوط این یک، سقوط خیار گاهی به انقضای عمل او است؛ مثل اینکه در خیار مجلس وقتی افراد متفرق شدند ساقط میشود، خیار حیوان بعد از سه روز ساقط میشود، خیار غبن یا خیارات دیگر بنا بر اینکه فوری باشد با گذشت فور ساقط میشود، خیار تأخیر که بعد از سه روز است یک مهلتی هم دارد آن مهلت «لدی العقلاء» که گذشت ساقط میشود. پس سقوط خیار گاهی به انقضای عمل او است این یک، گاهی به اسقاط او است این دو، گاهی به اِعمال او است این سه، این سومی دوتا شعبه دارد که اِعمال تارةً «بالاجازه» است و اُخری «بالفسخ» است. سقوط خیار به انقضای عملش روشن است، سقوط خیار به اسقاط «ذی الخیار» که این حق دارد که این بگوید «اسقط حقی» یا قبل از بیع یا در اثنای بیع یا بعد از بیع، اینکه در اثنی مینویسند با اسقاط کافی خیارات همین است با اسقاط خیار حق ساقط میشود با اعمال خیار هم حق ساقط میشود اعمال تارةً به طرف قبول است اُخری به طرف نکول، اُخری به این است که اجازه میدهد تصرف کاشف از رضا دارد، یک وقت است کراهت دارد مبرز کراهت هم روشن هست و این شخص فسخ کرده است. در اینکه آیا فسخ با فعل حاصل میشود یا با قول، «فیه تأمل». باید ببینیم که اصلاً فعل این سمت را دارد که کار انشایی انجام بدهد یا انشایی انجام نمیدهد؟ محور بحث هم در این است که اگر کسی با خیار کالایی را خرید یا کالایی را فروخت تصرف بکند «فی ما انتقل الیه» این تصرف کاشف از رضا است و خیار او با این ساقط میشود، تصرف بکند «فی ما انتقل عنه» این کاشف از کراهت او نسبت به بیع است و این میشود فسخ. اگر کسی فرشی را فروخت به یک ظرفی، ظرف را گرفت و فرش را داد این ظرف «منقول الیه» است فرش «منقول عنه» است. اگر در ظرف تصرف کرد معلوم میشود که خیار را ساقط کرد و به معامله راضی است، اگر در فرشی که فروخت تصرف کرد معلوم میشود که به این معامله ناراضی است معامله را فسخ کرد وگرنه چرا در مال مردم تصرف بکند؟ همه این حدود باید مشخص بشود یک وقتی غافل است، یک وقتی غاصب است مالی را که فروخته دوباره دارد در آن مال تصرف میکند اینها کاشف از فسخ نیست. تصرف کاشف از رضا در «منقول الیه» نشانه امضا و در «منقول عنه» نشانه فسخ است، محور بحث این است. این مسئله پنجم عهدهدار این است که اگر کسی مالی را به بیع خیاری فروخت و در «منقول عنه» تصرف کرد معلوم میشود معامله را فسخ کرد.
اصل این بحث که فعل میتواند انشا بکند یا نه، این یک مطلب است. مطلب دیگر اینکه ما هر فعلی را که بخواهیم بگوییم به وسیله او فسخ حاصل میشود باید این سبب انشا باشد؛ یعنی به وسیله او انشا کرده باشد یا انشا در موطن دیگر است این فعل کاشف از انشا است، یا این فعل تعبداً فسخ است همانطور که درباره تصرف گفته شد که تصرف تعبداً مسقط خیار است، یا مصداق عرفی فسخ است «فیه وجوهٌ» و آرا. قبل از هر چیزی ما روایت علی بن رئاب را این صحیحه را یک بار مرور کنیم تا معلوم بشود که چگونه بزرگان فقهی ما بحث از مسقط بودن تصرف را که تصرف خیار را ساقط میکند؛ یعنی اجازه به الزام بیع است آن را در بحث خیارات ذکر میکنند و فسخ که خیار را ساقط میکند در اثر کراهت به بیع این را در احکام خیار ذکر میکنند هر دو باید یکجا ذکر میشد.
وسائل طبع مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) جلد هجدهم صفحه سیزده ـ این روایت را قبلاً در بحث خیارات خوانده شد ـ آنجا دارد که «بَابُ سُقُوطِ خِیَارِ الْمُشْتَرِی بِتَصَرُّفِهِ فِی الْحَیَوَانِ وَ إِحْدَاثِهِ فِیهِ». این روایت را که از او گاهی به صحیحه هم یاد میکنند با اینکه سهلبنزیاد در آن هست مرحوم کلینی (1) «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ»، این را بعضی از بزرگان فقهی از او به صحیحه هم یاد کردند «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: الشَّرْطُ فِی الْحَیَوَانِ ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ لِلْمُشْتَرِی»، اگر کسی گوسفند ، گاو ، شتر ، حیوان ، پرنده ، مرغی را خرید، حیوان بر او صدق کرد این سه روز خیار دارد «الشَّرْطُ فِی الْحَیَوَانِ ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ لِلْمُشْتَرِی اشْتَرَطَ أَمْ لَمْ یَشْتَرِطْ» چه اینکه مشتری شرط بکند چه مشتری شرط نکند سه روز خیار دارد «فَإِنْ أَحْدَثَ الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَی حَدَثاً قَبْلَ الثَّلَاثَةِ الْأَیَّامِ فَذَلِکَ رِضًا مِنْهُ فَلَا شَرْطَ» اگر مشتری قبل از گذشت سه روز در اثنای سه روز ـ نه بعد از سه روز، بعد از سه روز که خیار نیست اَمَد خیار منقضی میشود ـ اگر در اثنای سه روز یک تصرفی کرد دیگر خیار ندارد ولو دو روز مانده باشد «فَإِنْ أَحْدَثَ الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَی حَدَثاً قَبْلَ الثَّلَاثَةِ الْأَیَّامِ فَذَلِکَ رِضًا مِنْهُ فَلَا شَرْطَ»؛ یعنی خیاری دیگر در کار نیست «قِیلَ لَهُ وَ مَا الْحَدَثُ» اینکه گفتید «أَحْدَثَ» در آن تصرف بکند چه تصرفی؟ «قَالَ إِنْ لَامَسَ أَوْ قَبَّلَ أَوْ نَظَرَ مِنْهَا إِلَی مَا کَانَ یَحْرُمُ عَلَیْهِ قَبْلَ الشِّرَاءِ». چون مسئله خیار حیوان را در عبید و إماء هم مطرح میکردند. فرمود: اگر یک کاری انجام بدهد که قبلاً نمیتوانست انجام بدهد این معلوم میشود که تصرف است و معلوم میشود که راضی است، چون معلوم میشود راضی است؛ پس خیار ساقط میشود. حالا در همین جا اگر گوسفندی را کسی به دیگری فروخت و برای خودش هم تا سه روز یا کمتر و بیشتر خیار قرار داد، در اثنای خیار رفته این گوسفند را گرفته ذبح کرده این معلوم میشود معامله را فسخ کرد. تصرف مشتری کاشف از رضای او است؛ پس خیار مشتری ساقط میشود، تصرف بایع کاشف از کراهت او است؛ پس خیار ساقط میشود. این مسئله پنجم در اینباره است که همانطور که فعل باعث سقوط خیار است، چون امضا است، برخی از افعال باعث سقوط خیارند چون فسخاند این فصل پنجم متعلق به این است. این مسئله که تصرف «ذوالخیار» امضا است و با امضا خیارساقط میشود این را در بحث خیارات ذکر کردند و نباید آنجا ذکر میشد، چون بحثی از مسقطات خیار مال فصل پنجم است نه فصل چهارم که در احکام خیار باید ذکر بشود؛ ولی چون صحیحه علیبنرئاب و بعضی از ادله دیگر مسقطات خیار را در کنار مثبتات خیار ذکر کردند، این بزرگان فقهی(رضوان الله علیهم) هم تبعاً للنصوص، مسقطات خیار را در کنار مثبتاتاش ذکر کردند تا آنجا که روایت ذکر کرده اما آنجا که روایت ذکر نکرده؛ نظیر فسخ، او را به فصل پنجم برگردانند که آیا فسخ که ایقاع است مثل امضا باعث سقوط خیار است اعمال خیار است در طرف منفی با فعل حاصل میشود یا نه؟ سرّ این و تفاوت این. حالا فسخ گاهی با قول است مثل اینکه میگوید «فَسَخْتُ»، این نیازی به بحث ندارد، گاهی با فعل است. آیا با فعل فسخ حاصل میشود یا نه؟ آیا اینکه بافعل فسخ حاصل میشود، خود فعل فاسخ است، یا نه به وسیله فعل دارد انشا میکند؛ مثل همانطور که لفظ الزامآورنیست امضا نیست آن نیت و قصد با این لفظ کارساز است کسی که میگوید «أمضیت»، خود لفظ خیار را ساقط نمیکند، لفظ سبب ایجاد آن مطلب است؛ اینجا فعل هم سبب ایجاد آن مطلب است که فعل کار قول را میکند، نه اینکه خود فعل مسقط باشد آیا این است؟ یا نه این وسیله انشا نیست این کاشف از کراهت است و آن کراهت باعث سقوط «حق الخیار» است، یا نه فعل فسخ تعبدی است شارع مقدس تصرف در «منقول عنه» را فسخ قرار داده، یا نه «لدی العرف» خود فعل مصداق فسخ است. قبل از اینکه باید بحث بشود که فعل کار قول را انجام میدهد چه در اخبار چه در انشا. در اخبار گاهی انسان میگوید فلان کس آمد یا فلان کس نیامد، این جمله خبریه است. یک وقت انسان مشغول مطالعه است مشغول کار است از او سؤال میکنند که فلان کس آمد؟ این با سر اشاره میکند یا با دست اشاره میکند؛ یعنی آمد یا طرز دیگر اشاره بکند با دست اشاره بکند؛ یعنی نیامد. فعل گاهی کار قول را میکند در اِخبار این «لدی العقلاء» اینطور است. گاهی فعل کار قول را میکند در فضای انشا در معاطات همینطور است؛ معاطات چه آنها که بگویند معاطات بیع لازم است چه آنها که میگویند بیع جائز و غیرلازم؛ بالأخره انشا به وسیله این فعل است حالا یا تعاطی متقابل است یا اخذ و اعطا است، بالأخره با این فعل بیع حاصل شده، عقد حاصل شده نباید بگوییم این بیع عقدی است یا بیع معاطاتی، خیر اینطور نباید گفت. عقد گاهی با فعل است گاهی با قول، اصلاً بیع امر عقد است، نه اینکه بیع عقدی است یا بیع معاطاتی؛ بلکه باید گفت این «عقد البیع» و این عقد گاهی با فعل حاصل میشود گاهی با قول حاصل میشود معاطات هم عقد است و بنای عقلا هم در فعل همین است که با او انشا میکنند. الآن در هنگام رأیگیری در مجلس، چه در حوزه نظام اسلامی، چه در حوزههای دیگر میگویند موافقین برخیزند این برخاستن یک فعل است اینکه خبر از چیزی نمیدهد یعنی انشا میکند؛ یعنی من رأی میدهم هماکنون، من موافقم هم اکنون، اینکه خبر که نیست این فعل است، این فعل است دلیل بر انشا است. مخالفان مینشینند آن نشستن انشا است؛ یعنی من انشا کردم که مخالفم، مخالفت را با نشستن انشا میکنند، موافقت را با ایستادن انشا میکنند این فعل است؛ نظیر معاطات که فعل است و یک پیمانی را انشا میکنند حالا چه در بیع، چه در اجاره و چه در عقود دیگر. بنابراین فعل کار قول را انجام میدهد، هم در اِخبار، هم در انشا در فضای اسلامی، در فضای غیر اسلامی، این «لدی العقلاء» اینطور است و در پیشگاه صاحب شریعت(سلام الله علیه) هم این را دیده و چیزی ردع نکرده، امضا کرده. آن بیان نورانی حضرت که «إِنَّمَا یُحَلِّلُ الْکَلَامُ وَ یُحَرِّمُ الْکَلَامُ» (2) که برخی به آن ادلّه تمسک کردند که از معاطات کاری ساخته نیست هم در جای خود جواب داده شد. پس از فعل هم اِخبار برمیآید هم انشا برمیآید.
پرسش: در فعل باید همراه قرائن باشد.
پاسخ: بله اگر سهواً گفته یا غفلتاً گفته یا هزلاً گفته این صحیح نیست. در مراحل عقد این امور شرط است که باید جدّ باشد، قصد داشته باشد، توجه داشته باشد، نائم نباشد، هازل نباشد، لاقی نباشد، ساقی نباشد، ناسی نباشد اینها در شرایط قول هست در شرایط فعل هم هست.
پرسش: آیا بستگی به این ندارد که قبلاً قراردادی کردند که مثلاً اگر ایستادند موافقند یا نشستند مخالفند؟
پاسخ: بله در اعطا و اخذ هم اینطور است. یک وقت است کسی دارد به این صاحب مغازه کمک میکند که اثاثش را بچیند این یک چیزی به او میدهد یک ظرفی را او میگیرد که اثاث را ردیف بکنند اینکه اعطا و اخذ نیست، اینکه تعاطی نیست، اینکه معامله معاطات نیست؛ یا صاحب مغازه است با کارگرش، یکی این کالا را به آن میدهد که در جایی بگذارد کالاهای دیگر را آن به این میدهد که در جایی بگذارد این هم اعطا و اخذ است این هم تعاطی است؛ اما این برای خرید و فروش نیست، معلوم است که با قرارداد کارها سامان میپذیرد آن اعطا و اخذ یا تعاطی متقابلی که قصد بیع و شراء باشد و اینجا هم قصد اعلام و موافقت و مخالفت باشد. پس از فعل برمیآید آنچه را که از قول برمیآید، این «فی الجمله» است. ما این را داریم که از فعل هم اِخبار برمیآید هم انشا. اما آیا خود این فعل «بما انه فعل» فسخ است یا نه فسخ را با این فعل انشا میکنند؛ مثلاً خود قیام و قعود «بما انه» قیام و قعود موافقت و مخالفت نیست؛ بلکه آن کسی که نظر موافق دارد، موافقت خودش را با این فعل انشا میکند، اعلام میکند که اعلام به صورت خبر در نیاید انشا میکند با این کار دارد موافقت را ایجاد میکند یا با نشستن مخالفت را ایجاد میکند اینها ایقاع است؛ منتها در بعضی از موارد تعهد متقابل هم به همراه خواهد داشت. در جریان تصرف وجوهی گفته شد که خود فعل «بما انه فعلٌ» امضای عقد است، یا فعل مثل لفظ، سبب انشا است؛ پس خود فعل «بما انه فعل» این نیست مثل لفظ «بما انه لفظ» امضا نیست؛ بلکه امضا را با لفظ انشا میکنند اینجا هم فسخ را با فعل انشا میکنند این یک وجه. وجه دیگر اینکه همانطور که درباره تصرف گفته شد که تصرف مسقط خیار است تعبداً، چون در صحیحه علیبنرئاب آمده؛ تصرف در «منقول عنه» هم مصداق فسخ است تعبدا؛ً برای اینکه وزان فسخ و امضا یکی است. این هم ناصواب است؛ چون در معاملات که پیش عقلا رایج و دارج است یک امر تعبدی مطرح نیست آنها که به امور تعبدی هم معتقد نیستند، فعل را فسخ میدانند؛ یعنی اگر کسی فرشی را فروخته با خیار بعد رفته او را گرفته به دیگری دارد میفروشد این معلوم میشود این فسخ کرد. یک وقت است که ما میدانیم او سهو کرده یا یادش رفته یا غاصبانه دارد این کار را میکند البته چنین تصرفی فسخ نیست؛ اما میدانیم نه عالماً عامداً دارد همچنین کاری را میکند این معلوم میشود فسخ است.
غرض این است که تعبدی در کار نیست چه اینکه در صحیحه علیبنرئاب هم سخن از تعبد نبود آنجا وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود که اگر تصرف کرد «فَذَلِکَ رِضًا مِنْهُ»؛ معلوم میشود تصرف کاشف از رضا است نه تصرف مطلق؛ اینجا هم تصرف کاشف از کراهت فسخ است نه مطلق تصرف، پس تصرف فسخ تعبدی ما نداریم؛ پس فسخ تعبدی نیست. این چند نکته اساسی میماند که آیا ما فسخ را با فعل انشا میکنیم «کما ذهب الیه بعض»؛ یا نه انشا در درون ما مستقر است که همان کراهت است و همان کراهت در حقیقت انشای فسخ است و این فعل کاشف از آن کراهت است نه این وسیله انشا باشد، این اماره است، این علامت است علامت غیر از انشا است. در اینکه فسخ یک امر ایقاعی است یک، و نیازمند به سبب است دو، انشاپذیر است به فعل و قول ثالثاً، اینها اتفاقی است؛ اما فعل «بما انه فعل» تعبداً فسخ باشد این خیلی بعید است و هر فعلی هم بتواند مسقط خیار باشد، چون فسخ است این هم خیلی بعید است. ما باید ثابت بکنیم که این سبب انشا است؛ یعنی شخص قبلاً فسخ را انشا کرده در فضای درون با کراهت و این فعل کاشف از آن فسخ است، یا این است، یا نه خودش سبب برای انشا است؛ همانطور که قول سبب است انسان وقتی میگوید «بعت»، به سبب این لفظ، آن امضا را انشا میکند، به سبب این فعل، آن فسخ را انشا میکند.
بنابراین اگر کسی منکر هست منکر «فی الجمله» است و کسی مثبت است مثبت «فی الجمله» است، هر دو قول قابل جمع است. کسی نگفته «بکل فعلٍ» فسخ حاصل میشود؛ یعنی فعل یعنی تصرف در «منقول عنه»، چه اینکه کسی نگفته که «بکل فعلٍ» امضا حاصل میشود؛ یعنی در «منقول الیه». در اینجا باز ممکن است کسی به استناد صحیحه علیبنرئاب بگوید تصرف مسقط خیار است، چون نص داریم؛ ولی آنجا اصلاً نصی نیست اینها را در ضوابط عامه داریم سخن میگوییم؛ منتها در همان صحیحه علیبنرئاب هم کلمه «رضا» آمده فرمود این معلوم میشود راضی است پس «کل فعلٍ» تصرف در «منقول عنه» هر فعلی؛ یعنی تصرف در «منقول عنه» فسخ باشد دلیل ندارد، هیچ فعلی نتواند فسخ باشد این هم دلیل نداریم. اگر نه آن موجبه کلیه درست است نه این سالبه کلیه پس این معیار خاصی است. آیا معیارش این است که به وسیله این فعل فسخ انشا میشود یا انشای قلبی را با این فعل اظهار میکنیم این کاشف از او است، چون کاشف از او است؛ بنابراین فسخ در حقیقت به وسیله او است ما از هر راهی کشف کردیم فسخ حاصل میشود. حالا اینها زمینه بحث باشد؛ برای اینکه تکلیف اصول روشن بشود ما هر جا در فقه کم داشتیم و خودمان ناچار شدیم همانجا مسئله را حل کنیم معلوم میشود اصول ما پا به پای فقه نیامده وگرنه اگر آمده بود میگفتیم «کما مرّ فی الاصول». چون عقل که از منابع قوی و غنی فقه است متأسفانه در اصول مطرح نشده و به جای عقل، قطع مطرح شده، حالا میبینیم که ما در این موارد کاملاً به یک جای جدّی گیر میکنیم؛ مثلاً اگر کسی فسخ بکند که فرشی را که فروخته برود آن فرش را بیاورد این فسخ فعلی است؛ اما همین فرشی را که به مشتری فروخته با خیار، همان فرش را بدون فسخ قبلی به دیگری بفروشد میگویند هم بیع صحیح است هم آن معامله فسخ میشود. وقتی میپرسیم که فرشی را که شما به این مشتری فروختی، بدون اینکه بگویی «فسخت» و بدون اینکه بروی و فرش را از او بگیری، فسخ قولی نکردی، فسخ فعلی نکردی همینجا در حجره نشستی همان فرش را داری به دیگری میفروشی این صحیح هم هست، چطور مال مردم را داری میفروشی؟ میگوید من خیار دارم بعد میگوییم خیار داری پس فسخ بکن، مال خودت بکن بفروش، فقها میگویند خیر با همین فسخ میشود، یعنی چه؟ یعنی «آناً ما»ی قبل از «بعت» فسخ حاصل میشود و این فرش ملک این فرشفروش میشود، بعد به مشتری دوم میفروشد. این چه راهی است؟ در آیه است؟ در روایت است؟ غیر از عقل چیز دیگر، چنین حرفی نمیزند میگوید چون محال است آدم مال مردم را بفروشد و بیع صحیحی باشد باید مال مال خودش باشد؛ چون قبلاً فسخ نکرده «لا بالقول و لا بالفعل» و شارع مقدس «وفاقاً للعرف، تأییداً للعرف» این معامله را صحیح کرده؛ ما کشف میکنیم که «آناً ما»ی «قبل البیع» این معامله فسخ شده این کالا به ملک فروشنده آمده، بعد در آن ثانی فروخته شد. از این نمونه ما در بحثهای قبل شاید چندین مورد شمردیم اینها را باید اصول حل کند. وقتی عقل در اصول جایش خالی است، فقیه ناچار است در خود فقه، این کمبود اصول را ترمیم بکند. اگر مسئله عقل به اصول راه پیدا بکند معلوم میشود که اگر بیشتر از استصحاب و برائت نباشد کمتر نیست.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله پنجم از فصل پنجم درباره فسخ فعلی است.
مسئله اول این بود که خیار حق است نه حکم.
مسئله دوم این بود که خیار چون حق است قابل انتقال است و به ورثه میرسد.
مسئله سوم این بود که وارث اگر یکی باشد حکمش روشن است و اگر متعدد باشد چهار وجه است و وجه دوم منتخب است که با ادله آن گذشت.
مسئله چهارم این بود که اگر خیار را برای اجنبی قرار بدهد حکمش چیست؟ که این هم گذشت،
مسئله پنجم آن است که فسخ آیا با فعل حاصل میشود یا نه؟ بحث از فسخ در احکام خیار برای آن است که احکام خیار عهدهدار بیان آثار خیار از قبیل ثبوت و سقوط است، موارد سقوط خیار باید در مبحث احکام خیار ذکر بشود؛ ولی چون مسئله خیار حیوان و بعضی از خیارات دیگر که به وسیله نص ثابت شد در همان نصوص آمده است که اگر «ذوالخیار» تصرف کرد این تصرف کاشف از رضا است و خیار ساقط میشود، بخشی از مسقطات خیار در مبحث خیارات ذکر شده وگرنه بحث از مسقط خیار باید در مبحث احکام خیار بیاید، نه در مبحث خود خیار و در بحث دیروز روشن شد که سقوط خیار گاهی به انقضاء أمد او است گاهی به اسقاط «ذی حق» است گاهی به اعمال خیار است.
اعمال خیار هم دو شعبه دارد: یا «بالتصرف» است که کاشف از رضای به معامله است یا «بالفسخ» است که معامله را منحل میکند. اگر کسی خیار را اعمال بکند یا «بالتصرف» یا «بالفسخ»، خیار ساقط میشود. پس سقوط خیار گاهی به انقضاء أمد او است، گاهی به اسقاط «ذی الخیار» است، گاهی عمل به فعل است. فعل این «ذوالخیار» گاهی در «منقول الیه» تصرف میکند این فعل کاشف از رضا است و معامله را لازم میکند، گاهی در «منقول عنه» تصرف میکند کاشف از کراهت معامله است و معامله را فسخ میکند. تصرف در «منقول الیه» که خیار را ساقط میکند به استناد صحیح علیبنرئاب (1) در مبحث خود خیارات گذشت؛ اما تصرف در «منقول عنه» که به نام فسخ است و خیار را ساقط میکند در مبحث احکام خیار آمد. مطلب دیگری که طرح شد این بود که فعل مانند قول همانطوری که در مسئله گزارش و خبر سهم تعیین کننده دارد در مسئله انشا و ایجاد هم به شرح ایضاً [همچنین]؛ انسان گاهی با فعل خبر میدهد گاهی با فعل انشا میکند این قیام و قعود در موقع رأی گیری از همین قبیل است این دست بالابردنها در موقع رأیگیری همین قبیل است آنکه دستش پایین است؛ یعنی من انشا کردم عدم موافقت را، انشا کردم مخالفت را، آنکه دستش بالا است؛ یعنی من موافقت را انشا کردم اینها که اِخبار نیست. پس گاهی انسان با اشاره دست گزارش میدهد، کسی از آدم سؤال میکند که فلان کس آمد اشاره میکند بله؛ یعنی آمد یا با سر اشاره میکند یا گاهی سؤال میکنند فلان کس آمد انسان با دست اشاره میکند نیامد، با فعل میشود گزارش داد با فعل میشود انشا کرد.
1) (1) . وسائل الشیعه، ج 18، ص 13.
عمده آن است که تصرف در «منقول عنه» که فسخ است آیا مثل تصرف در «منقول الیه» که امضا است یکسان است یا فرق میکند؟ اگر تصرف در «منقول عنه» مثل تصرف در «منقول الیه» «من جمیع الجهات» یکسان بود «کما ادعاه بعضٌ»؛ دیگر میگفتیم بحث در فسخ فعلی همان بحث در امضای فعلی است که در مبحث خیارات گذشت؛ اما بین اینها خیلی فرق است.
فرق اساسی آن است که تصرف در «منقول الیه» که کاشف از رضا باشد خیار را ثابت میکند برای اینکه تملیک و تملک با انشای قبلی حاصل شده است؛ یعنی با ایجاب و قبول مبیع مال مشتری شد ثمن هم مال بایع، تملیک و تملیک حاصل شد؛ منتها این ملک لرزان است خیاری است اگر ما احراز کردیم که «ذوالخیار» بقائاً راضی است نه حدوثاً؛ و به لزوم این معامله رضایت میدهد همین کافی است؛ چون انشا شده، تملیک و تملک شده اما فسخ یک فرق جوهری با امضا دارد. فسخ آن است که مبیع مال مشتری شد، ثمن مال بایع شد با تملیک الآن ما میخواهیم کل این دوتا ملکها را جابجا کنیم این ملکیت جدیدی به کار میآید؛ یعنی ثمن میآید ملک مشتری، مثمن برود ملک بایع، این انشا میخواهد مال مردم را که نمیشود همینطوری مالک شد. صرف اینکه کسی راضی است که این عمل انجام بگیرد که مشکل حل نمیکند «لأن ههنا مقامین»:
یک مقام این است که ما میخواهیم در مال مردم تصرف بکنیم در خانه ایشان بنشینیم از غذای ایشان استفاده بکنیم روی فرش ایشان نماز بخوانیم این یک مقام، یک وقت میخواهیم فرششان را تملک کنیم این دو مقام، آنجا که میخواهیم روی فرششان نماز بخوانیم صرف رضایت کافی است این «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» (1) اینجا کارآیی دارد، بله آدم میخواهد مال مردم را بخورد باید او راضی باشد، روی فرش مردم نماز بخواند باید راضی باشد، در خانه مردم بنشیند باید راضی باشد؛ اما خواست خانه مردم را تملّک کند این انشا میخواهد. چگونه ملک کسی وارد حوزه ملک دیگری بشود؟ ما در مسئله تصرف فقط یک امر میخواهیم و آن طیب نفس است «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» همین اما در تملّک دوتا عنصر اساسی میخواهیم: یکی طیب نفس یکی تجارت، تجارت انشا است فرمود: لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (2) تجارت یک عنصر است رضایت عنصر دیگر، تجارت انشا است، ایجاب است، قبول است مگر میشود همینطوری مال مردم را تملک کرد. اگر کسی کالایی را به عقد خیاری فروخت این کالا دیگر ملک طلق مشتری است حالا بخواهد او را تملّک کند و ثمن را تملیک کند صرف اینکه راضی است که ثمن ملک مشتری بشود و راضی است که مثمن برگردد به ملک او، صرف رضا که توان آن را ندارد که تملیک و تملّک را تأمین کند باید تجارت باشد، باید انشا باشد. پس یک فرق جوهری بین فسخ و امضا است.
در مسئله امضا همان روایت علیبنرئاب که دارد این تصرف کاشف از رضا است؛ چون تملیک و تملّک صورت گرفته همه شئون حاصل است فقط در مقام بقا این شخص باید به لزوم معامله راضی باشد حالا که رضایت تأمین شد روایت این را تأمین کرد. اما در مسئله فسخ یک فرق جوهری است انسان میخواهد مال مردم را مالک بشود با چه معیار باید مال مردم را مالک بشود؟
پرسش: اینجا چون بیع، بیع خیاری هست هنوز ملکیت طلق حاصل نشده.
پاسخ: ملکیت طلق حاصل شده؛ منتها ملکیت لازم نیست. چه عقد چه بیع در اینها عقد لرزان است؛ یعنی جایز است لازم نیست ولی ملک، ملک طلق است اگر کسی بخواهد فرشی را که به دیگری فروخت ملک طلق اوست اینکه نه وقف است نه رهن هیچ چی، ملک طلق است.
پرسش: ؟پاسخ: میخواهد مال مردم را مالک بشود، دیگر مال مردم را که نمیشود با رضایت و کراهت مالک شد؛ بله اگر خواست در خانه مردم برود و نماز بخواند و تصرف بکند و مهمان مردم بشود بله رضایت کافی است؛ اما خواست مال مردم را تملّک کند این انشا میخواهد. اگر کسی کالایی را به دیگری فروخته این مثمن ملک طلق خریدار شد منتها عقد لازم نیست جایز است. بنابراین این انشا میخواهد؛ لذا فرق جوهری است بین مسئله فسخ و مسئله امضا اگر در مسئله امضا صحیح علیبنرئاب آمده گفته این تصرف کاشف از رضا است مشکل حل میشود یا میشود حل کرد اما در مسئله فسخ انسان تصرف کرده در «منقول علیه» ما هم میگوییم این تصرف کاشف از کراهت است کاشف از کراهت باشد! رضایت و کراهت مملّک نیستند آنچه که مملّک است انشا است. بنابراین اگر کسی بگوید خود تصرف در «منقول عنه» این تعبداً فسخ است دلیل میخواهد که نداریم. اگر بگوید چون کاشف از کراهت است فسخ است برفرض کاشف از کراهت باشد انشا میخواهد رضایت غیر از انشا است این دو، پس حتماً ما برای اینکه تصرف در «منقول عنه» را فسخ فعلی بدانیم مثل فسخ قولی، ما این را قبول کردیم که از فعل برمیآید آنچه را که از قول برمیآید به دلیل اینکه ما بیع معاطاتی هم داریم. بیع معاطاتی عقد فعلی است در برابر بیع قولی که عقد قولی است، نه اینکه بیع معاطاتی در برابر بیع عقدی باشد هردو عقد است؛ منتها یکی عقد فعلی یکی عقد قولی. اگر به این صورت درآمد؛ پس تعبداً نمیشود گفت تصرف در «منقول عنه» فسخ است این یک، آنجایی هم که کاشف از کراهت درونی است کافی نیست این دو؛ زیرا کراهت و رضایت در مسئله تصرف دخیلاند، نه در مسئله تملّک. اگر ما میدانیم که این شخص راضی نیست که روی فرش او نماز بخوانیم جایز نیست. اگر میدانیم راضی است تصرف بکنیم جایز است. کراهت و رضایت برای تصرف کافی است اما برای تملّک کافی نیست باید انشا بشود حالا یا انشای با عوض یا انشای بیعوض یا به صورت بیع و اجاره یا به صورت هبه و امثال ذلک.
پرسش: همان به لحاظ عرفی و هم به لحاظ عقلی میگویند اجازه به منزله علت مبقیه هست و فسخ به منزله علت محدثه هست.
پاسخ: اما «الفسخ ما هو؟» الآن ما داریم بحث میکنیم، نه «الفعل»، وقتی فسخ کرد بله. یک وقتی میگوید «فسخت» وقتی گفت «فسخت» این کار «عجزت» را میکند در طرف مقابل؛ اما الآن ما داریم بحث میکنیم «الفسخ ما هو؟» به چه چیزی حاصل میشود؟ پس با قول حاصل میشود یقیناً، با فعل تعبداً حاصل نمیشود یک، با فعل کاشف از کراهت حاصل نمیشود این دو، با فعلی که مصداق عقلایی باشد از یک طرف و مورد امضای صاحب شریعت باشد از طرف دیگر با این فعل فسخ حاصل میشود؛ مثلاً گوسفندی را فروخته با بیع خیاری که خیار داشت بعد آمده این گوسفند را ذبح کرده برای مصارف عمومی یا خصوصی، عرف میگوید این فعل فسخ فعلی است و شارع مقدس هم اینگونه از افعال را ممکن است امضا بکند. یا باید «لدی العقلاء» این فعل فسخ باشد یک، و مورد امضای صاحب شریعت باشد این دو، این میشود فسخ فعلی؛ یا نه انشا بکند اگر انشا کرد با این فعل، یقیناً فسخ حاصل میشود منتها انشا را از چه راهی ما کشف بکنیم؟ همانطوری که امضای صاحب شریعت را ما باید کشف بکنیم انشا را هم ما باید کشف بکنیم. بعضی از امورند که اصلاً برای این کار وضع شدند «بعت» معنایش معلوم است «اشتریت» معنایش معلوم است «انکحت» معنایش معلوم است؛ اما ما یک فعلی نداریم که این وضع شده باشد که به منزله صیغه باشد برای «فسخت» یک کاری است کرده؛ لذا ما این کارها را باید به اقسام گوناگون تقسیم بکنیم و ببینیم در مقام احراز، در مقام اثبات، کدام یک از این افعال نشان آن است که این آقا فسخ کرده اگر یک اماره عقلایی بود میشود حجت اثبات میخواهد. بنابراین فسخ فعلی جایی است که یک فعل «لدی العقلاء» علامت فسخ باشد یک، چون فعل عقلا «بما انه» فعل عقلا حجت نیست اگر سیره شرعیه متشرعه بود کشف از رضا میکرد، اما چون فعل عقلا است حتماً امضا میخواهد بگوییم این فعل چون در مرئای صاحب شریعت (علیهم السلام) و آنها دیدند و رد نکردند؛ پس این فعل میتواند فسخ فعلی باشد.
پرسش: ؟پاسخ: الآن همین را بحث میکنیم که چطور تصرف در «منقول عنه» میتواند فسخ باشد. پس آن دوتا وضع که تعبداً فسخ باشد دلیلی نداریم، بگوییم «کالاجازه» است برهان میخواهد مگر این دو صورت؛ یکی اینکه این «لدی العقلاء» فسخ فعلی باشد از یک سو و مورد امضای صاحب شریعت باشد از سوی دیگر، بله این میشود فسخ فعلی؛ یا نه خود همین علایمی هست، شواهدی هست که آن شخص با این فعل فسخ را انشا کرده است و این هم ثابت میشود. اما حالا ما از چه راه بفهمیم؟ حالا برای اینکه از چه راه میتوانیم بفهمیم باید این تصرفات «ذوالخیار» را به دو قسم تقسیم بکنیم. یک تصرفی کرده ما از چه راه بفهمیم که این شخص فسخ کرده یا نه یا قصد فسخ داشت؟ اگر شواهدی داشتیم قرائن حالیه و مقالیه داشتیم بله مطلوب ثابت است. فعل هم که مانند لفظ برای این کار وضع نشده، الفاظ برای معانی خاص وضع شدند، برای صیغه نکاح الفاظی داریم، برای صیغه بیع الفاظی داریم؛ اما برای فسخ که افعالی وضع نشد که مثلاً این فعل برای فسخ وضع شده باشد که اگر کسی این فعل را انجام داد؛ یعنی معامله را فسخ کرد اینچنین چیزی که ما نداریم. اگر فعل مثل لفظ نیست وضع خاص ندارد که مثلاً یک فعلی برای فسخ وضع شده باشد این شخص یک کاری کرده ما از کجا بفهمیم این فسخ است؟ فرض کنید به محکمه هم رفتند. بزرگان فقهی فعل را به دو قسم تقسیم کردند: یک فعل عینی و خارجی، یک فعل اعتباری. فعل عینی و خارجی؛ مثل اینکه زمینی که فروخته حالا رفته برای او آب و برق و تلفن و گاز آورده یا چاه احداث کرده یا خطکشی کرده تا ساختمان بسازد، زمینی را که فروخته این تصرفاتش در آن میکند. فعل اعتباری این است که کاری به زمین خارجی و تصرف خارجی ندارد، زمینی که به زید فروخته الآن دارد به عمرو فروخته یکی «بعت» به عمرو گفته.
تصرف دو قسم است: یک تصرف خارجی یک تصرف اعتباری؛ آنجا که تصرف خارجی است حداقل چهار وجه محتمل است اینکه زمین را فروخته الآن دوباره رفته آب و برق و تلفن گرفته دارد بازسازی میکند تسطیح میکند احتمال این است که این فسخ کرده و دارد برای خودش این کار را انجام میدهد، احتمال اینکه این از طرف مالک اجازه دارد که برای مالک، چون دوست اوست برود انجام بدهد، احتمال سوم این است که این از افرادی است که بالأخره هم میفروشد هم غصب میکند تصرف غاصبانه دارد میکند، احتمال چهارم این است که یادش رفته که فروخته خیال کرده نفروخته دارد برای ملک خودش آب و برق و تلفن تهیه میکند ممکن است محتملاتی هم باشد؛ ولی ما با این چهار احتمال از کجا احراز بکنیم که این آقا فسخ کرده؟ احتمال اول تقویت میشود که اگر یک عاقلی فعلی را انجام میدهد و قرینه حالی یا مقالی نیست که این فعل را از طرف کسی یا برای کسی دارد انجام میدهد، ظاهرش این است که برای خودش دارد انجام میدهد؛ پس احتمال اول با این تقویت میشود. احتمال دوم که برای غیر باشد این با بیان تقویت احتمال اول، احتمال دوم از بین میرود؛ برای اینکه اگر یک کسی کالایی را به دیگری فروخته و قرینهای در کار نیست شواهدی در کار نیست، هرگونه دخل و تصرفی دارد میکند معلوم میشود برای خودش میکند نه برای دیگری. احتمال سوم منتفی است؛ برای اینکه «اصالة الصحه» حمل فعل مسلم بر حلال، این است که این غاصبانه نیست کار حرامی انجام نمیدهد. احتمال چهارم منتفی است برای اینکه «اصالة عدم الغفله» «اصالة عدم السهو» اصالت به معنای ظهور جزء اصول عقلایی رایج و دارج است.
بنابراین فعل عقلایی این شخص روی سهو و نسیان نیست یک، روی غصب و معصیت نیست دو، برای غیر نیست سه، برای خودش هست چهار که این احتمال اول بود؛ پس معلوم میشود دارد فسخ میکند. مستحضرید اینها که اماره نیست اینگونه از اصول عقلایی آنقدر قدرت داشته باشد که همه این جوانب را ثابت بکند آن انشای متنی را هم برای ما احراز کند از او برنمیآید؛ بله اگر روایتی بود، دلیلی بود، نصی بود؛ اما وقتی که صرف این اصول عقلایی هست این اصول عقلایی آنقدر قدرت ندارد که عنوان فسخ را ثابت کند ما فسخ میخواهیم که با این خیار ساقط بشود و کالا برگردد؛ یعنی مال مردم ملک او بشود و مال او بشود مال مردم؛ این فسخ کار عقد را میکند در جهت منفی این معامله را دارد به هم میزند. ممکن است گفته بشود که در اثر تراکم این اصول چهارگانه، یک مظنه قوی پیدا میشود که این شخص فسخ کرده در اثر خفای واسطه که در برخی از اصول مطرح است یا این، یا از انضمام این اصول، آن احتمال عدم فسخ «کان لم یکن» میشود ما مطمئن میشویم که فسخ کرده است. اگر نتوانیم «ذاک او ذلک» را اثبات بکنیم به صرف اعتماد این اصول عقلایی احراز فسخ مشکل است. ما در قسم ثبوتی مشکلی نداریم فسخ گفته شد با دو امر حاصل میشود. اگر فعلی «لدی العقلاء» مصداق فسخ بود یک، و همین فعل مورد امضای صاحب شریعت بود دو، با این فعل فسخ حاصل میشود بله.
پرسش: اگر اماریت اینها را بپذیریم مستوفات عقلی آن ثابت میشود.
پاسخ: اینها اماره نیست، «اصالة الصحه» این است که اماره نیست «اصالة عدم الغفله» «عدم الظهور» اینها اماره نیستند؛ اگر اماره نبودند نمیشود به لوازم اینها منتقل شد. میماند مطلب دوم اگر ما احراز کردیم که این شخص فسخ را با این فعل انشا کرد بله ثابت میشود. اما اگر شک کردیم که آیا او درصدد انشای فسخ است به فعل یا نه، با این اصول مشکل است؛ مگر اینکه از انضمام این اصول آنقدر احتمال ضعیف بشود که ما طمأنینه عقلایی پیدا کنیم که این آقا فسخ کرده، بله این طمأنینه حجت میشود. «هذا تمام کلام» در آن مقام اول؛ یعنی تصرف خارجی. اما تصرف اعتباری بنگاهداری زمین را فروخته به دیگری و به زید؛ الآن همان زمین را فروخته به عمرو این فعل خارجی نیست این فعل اعتباری است این کار معصیت هم نیست؛ زیرا تصرف در مال مردم هم نیست این «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» این تصرف در مال مردم نیست این یک لغلغه لسانی است که برای حرف لغوی کرده؛ لذا در بیع فضولی آن بایع فضول معصیت نکرده اگر معاطاتی در کار نباشد اخذ و اعطایی در کار نباشد، مال مردم را فروخته، این نظیر غیبت و دروغ نیست که معصیت باشد یک کار خلافی است لغلغه لسانی است کار لغوی کرده؛ نعم اگر یک آثاری بر این مترتب باشد حرف دیگر است وگرنه صرف اینکه فرش کسی را زید بفروشد بگوید «بعتک هذا الفرش» این معصیت نکرده، یک کار لغوی انجام داد. اگر تصرف اعتباری باشد، نه تصرف حقیقی؛ مسئله «اصالة الصحه» و امثال ذلک در آن نیست؛ برای اینکه این معصیت نیست تا ما حمل بر صحت بکنیم، چه اینکه در آن احتمالات چهارگانه، مسئله فضولی مطرح نبود؛ ولی اینجا احتمال فضولیت هست که ما با «اصل الاصاله» میخواهیم ثابت کنیم؛ ولی این هم که بعضی از بزرگان فرمودند آنجا فضولی مطرح نیست این سخن هم ناتمام است آنجا هم فضولی مطرح است؛ چون فضولی همانطوری که در بیع قولی مطرح است در بیع فعلی هم مطرح است. این کسانی که کالا را میگیرند و با بیع معاطاتی کالای مسروقه را میفروشند این بیع معاطاتی است تصرف خارجی است در مال مردم پس فضولی در در تصرف خارجی هم هست اینطور نیست که در تصرف خارجی ما فضولی نداشته باشیم در تصرف خارجی فضولی هم داریم.
غرض این است که این حرام نیست اگر کسی بگوید «بعت» از نور کسی، از حرارت کسی؛ غرض این است که این تصرف در مال مردم نیست.
بنابراین اگر کسی بگوید فرق تصرف عینی با تصرف خارجی دوچیز است: یکی اینکه در آنجا فضولیت نیست در اینجا فضولیت هست، دیگر این فرق فارق نیست برای اینکه آنجا هم فضولیت راه دارد. یکی اینکه آنجا «اصالة الصحه» مطرح است اینجا «اصالة الصحه» مطرح نیست این درست است؛ برای اینکه اینجا احتمال حرمت ما نمیدهیم، صرف اینکه کسی بگوید مال مردم را بگوید «بعت» که حرام نیست.
اما مسئله فضولیت را که فارق دوم بود بین مسئله تصرف اعتباری و تصرف حقیقی که تصرف خارجی فضولیتبردار نیست ولی تصرف اعتباری فضولیتبردار است، این فرق ناتمام است. پس در مقام ثبوت مشکلی نیست؛ یعنی تصرف در «منقول عنه» تعبداً فسخ نیست یک، و ادعای اجماع اینکه فرق بین تصرف در «منقول عنه» در تصرف در «منقول الیه» نیست همانطوری که تصرف در «منقول الیه» امضا است و تصرف در «منقول عنه» فسخ است این اجماع هم ثابت نشده دو، صرف کشف از در تملّک رضا کافی نیست گرچه کافی است در مسئله تصرف، اینها که رد شد دو عنصر میماند: یکی اینکه اگر فعلی «لدی العقلاء» مصداق فسخ بود و مورد امضای صاحب شریعت بود فسخ با آن حاصل میشود این ثبوتاً مشکل ندارد اثباتش مربوط به شواهد خارجی است. دوم اینکه اگر فعلی که با آن فعل آن شخص فسخ را انشا کرد این هم فسخ ثابت میشود، ثبوتاً اشکالی ندارد، احرازش به شواهد خاصه برمیگردد. اگر کسی خواست با این اصول احراز کند کارش مشکل است، اگر برخی از قراین او را تأیید کرد به طوری که طمأنینه عقلایی پیدا شد این فسخ ثابت میشود.
«والحمد لله رب العالمین»
پنج مسئله از مسائل فصل پنجم روشن شد.
مسئله اولی این بود که خیار حق است و حکم نیست.
مسئله دوم این بود که مستحق خیار مورد خیار است نه مقوّم خیار؛ یعنی خیار قابل نقل و انتقال است و به ارث میرسد.
مسئله سوم این است که وارث اگر یک نفر بودند که تمام خیار میبرند، اگر بیش از یک نفر بودند که چهار وجه است وجه دوم مختار بود و آثارش هم گذشت.
مسئله چهارم این بود که اگر خیار را برای اجنبی قرار بدهد حکمش چیست؟
مسئله پنجم این است که سقوط خیار همانطور که با گذشت مدت هست انقضای أمَد هست و همانطور که با اسقاط «ذی الخیار» حاصل میشود با تصرف هم ساقط میشود. تصرف همانطور که اگر کسی در «منقول الیه» تصرف کند این کاشف از رضای آن معامله است این عقد جایز را لازم میکند، اگر در «منقول عنه» تصرف بکند این کاشف از کراهت است و عقد را فسخ میکند.
مسئله ششم این است که این فعل «بما انه فعلٌ» فسخ است یا کاشف از فسخ است؟ این در مسئله ششم است. قبل از ورود در مسئله ششم یک نقد لطیفی مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) نسبت به فرمایش مرحوم شیخ دارند؛ چون این نقد مشترک است بین مسقطات خیار در بحث تصرف و مسقط خیار در بحث فسخ و مرحوم سید اصرار دارد که ما آنجا هم گفتیم اینجا هم گفتیم اگر آدم متنبه بشود سودمند است و آن این است که در مسئله پنجم مرحوم سید فرمودند که اینجا سه مقام محور بحث است:
یکی اینکه آیا فسخ همانطور که با قول حاصل میشود با فعل هم حاصل میشود یا نه؟ اگر فسخ با فعل حاصل نشد نوبت به مقام ثانی و ثالث نمیرسد؛ ولی اگر فسخ به فعل حاصل شد نوبت به مقام ثانی و ثالث میرسد. مقام ثانی این است که حالا که فسخ به فعل حاصل میشود آیا «اصول الفسخ بالفعل» تعبدی است یا «للکشف عن الکراهه» است. اگر گفتیم تعبدی است که بحث دیگر نیست و نوبت به مقام ثالث نمیرسد و اگر گفتیم «للکشف» است نوبت به مقام ثالث میرسد و آن این است که او یک کاری را انجام داده در «منقول عنه» یک کاری انجام داده و تصرف کرده آیا این تصرف کاشف از فسخ است یا نه؟
این نظم ریاضی بین سه مقام هست؛ مقام اول این است که آیا فسخ به فعل حاصل میشود یا نه؟ اگر به فعل حاصل نشد دیگر نوبت به مقام ثانی و ثالث نمیرسد. اگر فسخ به فعل حاصل میشود، آیا فعل به عنوان یک فسخ تعبدی مطرح است یا چون کاشف از فسخ است؟ مقام ثالث آن است که حالا که فسخ تعبدی نیست فعل تعبداً فاسخ نیست بلکه «للکشف» است یک فعلی را او در «منقول عنه» انجام داد نمیدانیم این فعل کاشف از فسخ است یا نه چه بکنیم؟ این سه مطلب. اصرار مرحوم آقای سید محمد کاظم این است که مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) در بخشی از عبارت طرزی وارد میشود که گویا دارد مقام ثانی را طرح میکند بعد گوشه دیگر عبارتش سر از مقام ثالث درمیآورد «و المصنف خلط بین المقام الثّانی و الثالث» در مبحث فسخ «نظیر هذا الخلط فی مسألة مسقطیّة التصرّف للخیار علی ما أشرنا إلیه سابقا فی خیار الحیوان» (1) میفرماید: در مسئله خیار حیوان هم ایشان یک همچنین مشکلی را دارد آنجا هم همین بحث است که در مسقطیت تصرف در خیار حیوان تصرف در «منقول الیه» است؛ یعنی حیوانی را که کسی خرید در این حیوانی که خرید تصرف بکند آنجا هم این بحث است که آیا تصرف تعبداً مسقط خیار است یا چون کاشف از رضا است مسقط خیار است. در آنجا هم مرحوم شیخ بین این دو مقام خلط کرده در مقام ما هم مرحوم شیخ بین دو مقام خلط کرده ولی طرزی که بحث را به لطف الهی قبلاً ملاحظه فرمودید میتوان بدون خلط به پایان رساند «هذا تمام الکلام فی المسئلة الخامسه». اما مسئله سادسهای که مرحوم شیخ مطرح فرمودند این است: آیا خود فعل «بما انه فعل» سبب فسخ است، یا خود فعل سبب فسخ نیست کاشف از فسخ است؟ (2) اگر گفتیم فعل «بما انه فعل»؛ یعنی تصرف در «منقول عنه» زمینی را که فروخته حالا رفته دارد برای او آب و برق و تلفن و اینها را آماده میکند، دارد او را تسطیح میکند، دارد زیرساختش را فراهم میکند، دارد بنا میکند یا کشاورزی میکند زمین را که فروخته، این تصرف در «منقول عنه» خود این فعل سبب فسخ است یا کاشف از فسخ است؟ اگر گفتیم این فعل سبب فسخ است، پس قبلاً فسخی نبود هماکنون فسخ است. اگر ما آن نمائات متخلله را گفتیم مال مشتری است حکم خاص خودش را دارد مال بایع است حکم مخصوص خودش را دارد برای اینکه قبلاً فسخی نبود. ولی اگرگفتیم فعل کاشف از فسخ است نه خودش سبب فسخ باشد پس معلوم میشود قبلاً فسخ بود و هماکنون این برای ما کشف کرد. همانطوری که قول گاهی اخبار است گاهی انشا، فعل هم گاهی اِخبار است گاهی انشا. قولی که اِخبار باشد معلوم باشد، قولی که انشا باشد معلوم است.
مرحوم شیخ انصاری را خدا غریق رحمت کند ایشان یک رسالهای دارد به نام «صیغ العقود»؛ آن روزها چون خیلی مقید بودند که این عقدها را درست بخوانند برخی از بزرگان هم بیع معاطاتی را مثلاً مشکل میدانستند باید صیغه میخوانند. در خواندن صیغه مرحوم شیخ میفرمود: اگر کسی بخواهد فارسی بخواند باید این نکات ادبی را رعایت بکند. اگر خواست صیغه بیع قولی بخواند، نه بیع فعلی معاطات نکند صیغه بخواند که به تعبیر آن آقایان بشود بیع لازم نه معاطات که بشود بیع جایز، گرچه این سخن سخن ناصوابی است اگر کسی خواست صیغه بخواند نباید بگوید من این فرش را به شما فروختهام باید بگوید من این فرش را به شما فروختم، بین فروختم با فروختهام در فارسی فرق است اگر گفت من این فرش را به شما فروختهام میشود جمله خبریه، اگر بگوید فروختم میشود جمله انشایی. مرحوم شیخ در رساله «صیغ العقود» فرمود باید مواظب باشد اگر عقد نکاح هم خواست فارسی بخواند نباید بگوید که ازدواج به زوجه دادهام باید بگوید به زوجیت دادم که یکی بشود انشا نه اخبار. لفظ همانطور که میتواند خبر باشد و میتواند انشا باشد و بین خبر و انشا فرق است فعل هم گاهی میتواند خبر باشد گاهی میتواند انشا باشد (1) که در مثالهای قبل بیان شده؛ انسان دارد مطالعه میکند کسی آمده از انسان سؤال میکند که فلان شخص آمد ایشان با دست اشاره میکند میگوید نه، یا با سر اشاره میکند میگوید نه، یا سؤال میکنند که فلان کس آمد این با دست اشاره میکند میگوید آری یا با سر اشاره میکند میگوید آری، پس با فعل میشود خبر داد چه اینکه با فعل میشود انشا کرد. بنای عقلا در خیلی از کشورها همین است این قیام و قعود مجلس برای همین است اگر کسی موافق اصل مطلب است قیام میکند این فعل؛ یعنی من انشا کردم موافقت را نه خبر دادم، آنکه نشسته میگوید من انشا کردم مخالفت را نه خبر را. پس فعل هم میتواند انشا باشد هم میتواند اِخبار؛ نظیر اینکه قول هم میتواند انشا باشد هم میتواند اِخبار. حالا این فعل که کاشف از آن است این خبر میدهد این فعل سبب فسخ نیست، فسخ به وسیله کراهت درونی حاصل شده است و این فعل دارد از او خبر میدهد. آیا فسخ با خود فعل حاصل میشود که فعل سبب فسخ است، یا خیر فعل کاشف از فسخ است؟ اگر کاشف از فسخ بود آن سبب فسخ کراهت درونی خواهد بود. حالا این فعل چه منفصل چه متصل به منزله خبر از آن کراهت درونی است، آن کراهت و بیمیلی فسخ معامله است این فعل گزارشگر آن کراهت درونی است پس میشود کاشف نه سبب؛ یا نه فعل کاشف نیست بلکه انشا است باید انشا بکند و این فعل از آن انشا خبر میدهد، نه از کراهت، باید انشای قلبی باشد در درون خود انشا کرده باشد یک، نه کراهت و بیمیلی و این فعل کاشف از آن انشای قلبی باشد، نه کراهت قلبی، انشا؛ یعنی ایجاد. بنابراین فسخ گاهی روی یک مبنایی و وجهی خود فعل سبب فسخ است تعبداً یا «لدی العقلاء»، یا کاشف از فسخ است که فسخ آن کراهت درونی است، یا کاشف از فسخ است که آن فسخ آن انشای قلبی درونی است وجوه فراوانی در این زمینه گفته شد: برخیها بر ایناند که فسخ مثل امضا این با رضا و کراهت حل میشود؛ چطور در صحیحه علیبنرئاب در آن صحیحه آمده است که اگر کسی حیوانی را خرید در این حیوان؛ یعنی «منقول الیه» تصرف کرد «فَذَلِکَ رِضًا مِنْهُ» (2) با همین خیار او ساقط میشود؛ فسخ هم زمیل رضا است. «زمیل» یعنی همپالکی در تعبیرات روایی ما کلمه «زمیل» و «مزامل» کم نیست، چون بالأخره اینها که شترسوار میشدند دو نفر سوار یک شتر میشدند کجاوه درست میکردند یکی در این طرف کجاوه یکی در آن طرف کجاوه اینها را میگفتند «مزامل» هم «زمیل» هم «کنت زمیلاً له» یا «مزاملاً له»؛ یعنی ما در سفر همکجاوه بودیم این اصطلاح «مزامله» است. این کلمه «مزامله» و «زمیل» در کتابهای فقهی هم به واسطه همان روایات کم نیست. میگویند فسخ «زمیل» امضا است. امضا چطور با رضای قلبی حاصل میشود برای اینکه در صحیحه علیبنرئاب آمده است که اگر کسی در «منقول الیه» تصرف کرد این تصرف کاشف از رضا است و خیار ساقط میشود. اگر کسی حیوانی را به دیگری فروخت، آن وقت در «منقول عنه» تصرف کرد این معلوم میشود این فعل کاشف از کراهت است و کراهت فسخ است. چرا؟ فسخ و امضا «زمیل» هماند «مزامل» هم همپالکی هماند، اگر امضا با رضا حاصل میشود، فسخ هم با کراهت حاصل میشود.
این سخن ناتمام است؛ برای اینکه فسخ زمیل امضا نیست، فسخ مقابل امضا و در برابر امضا نیست، فسخ در برابر عقد است. چرا؟ برای اینکه امضا معنایش این است که عقدی واقع شده یک مقداری لرزان است این میآید این عقد لرزان را تثبیت میکند کار امضا است. اما فسخ در مقابل عقد است عقد گرهزدن بین دو چیز است، فسخ گشودن این گره است خیلی فرق است. فسخ در مقابل عقد است، نه در مقابل امضا؛ آن وقت شما کاری که امضا به وسیله صحیحه علیبنرئاب انجام شده میخواهید همان کار را درباره فسخ انجام بدهید؟ نعم خیار مرکب از حق ابرام و فسخ است بله؛ اما فسخ در قبال عقد است نه در قبال امضا، عقد یعنی گرهبستن بین عوض و معوّض فسخ؛ یعنی گشودن این گره که عوض به جای اصلی خودش برگردد معوّض هم به جای اصلی خود برگردد.
پرسش: اجازه در فضولی همین کار را میکند.
پاسخ: بله اجازه در فضولی این کار را نمیکند که بین کالا و ثمن، بین عوض و معوّض گره بزند، این گره خورده؛ منتها سرگردان است برای اینکه عقد صحیح است، چون اگر فرض کنید یکی عربیت را لازم دانست و ماضویت را لازم دانست آن فضول ماضویت را یا عربیت را رعایت نکرد اصلاً عقد باطل است.
عقد فضولی مربوط به فصل دوم از فصول کتاب بیع است؛ یعنی فصل اول همه ارکان آن صحیح است، بایع شرایطش را دارد، موجب شرایطش را دارد، صیغه ایجاب شرایطش را دارد، صیغه قبول شرایطش را دارد، عاقل هست، بالغ هست، سفیه نیست، مجنون نیست، هازل نیست همه اینها را دارد؛ منتها مالک نیست یا مأذون نیست این مالک نبودن یا مأذون نبودن برای فصل دوم از فصول دوم کتاب بیع است؛ فصل اول «یرجع الی العقد»، فصل دوم «یرجع الی المتعاقدین». پس تمام ارکان عقد در عقد فضولی جمع است؛ منتها این آقای فضول نه مالک است، نه مأذون؛ پس عقد صحیح است منتها چون عاقدش مالک یا مأذون نیست این عقد شناور و سرگردان است وقتی که مالک اصلی اجازه داد این عقد ارتباطش به مالک اصلی برقرار میشود، میشود «عقده» آنگاه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) این را شامل میشود، چون أَوْفُوا بِالْعُقُودِ معنایش این نیست که هر عقد سرگردانی که در عالم است شما وفا کنید که معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این است که هر کسی عقد خودش را وفا کند. این عقد به مالک ارتباط نداشت الآن که مالک اجازه داد این عقد سرگردان به این مالک مرتبط میشود آن وقت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شامل حالش میشود. پس در آنجا اجازه مشکل عقد را حل نمیکند، مشکل سرگردانی را حل میکند. اجازه برای تحکیم بین ثمن و مثمن نیست، اجازه برای برقراری ربط بین ثمن و مثمن نیست؛ اجازه برای این است که این عقد محقق شده و بسته شدهای که سرگردان است به صاحبش مرتبط بشود.
1) (5) . سوره مائده, آیه1.
پرسش: دو مرحله است عقد و وفا.
غرض این است که در مرحله عقد باید مشکلش حل بشود تا نوبت به مرحله وفا برسد. در مرحله عقد باید که این از سرگردانی دربیاید، بشود «عقده»، بعد مرحله وفا برسد که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. پس از اجازه همین کار برمیآید پیوند بین ثمن و مثمن برقرار شد این پیوند صحیح است؛ منتها سرگردان است این شخص وقتی گفت «عجزت» این عقد سرگردان به او ارتباط برقرار میکند، آن وقت وقتی ارتباط برقرار کرد نوبت به مرحله وفا میرسد.
«والحمد لله رب العالمین»
بنده هم متقابلاً این ایام خجسته را به پیشگاه ولیّ عصر(ارواحنا فداه) و شما علما, اساتید, فضلا, بزرگواران و شاگردان ولیّ عصر تهنیت عرض میکنم از بزرگواری و لطف و صفا و صمیمیت همه شما عزیزان حقشناسی میکنم و آنچه این دو بزرگوار قرائت فرمودند انشاء و انشاد فرمودند درباره خود شما آقایان به لطف الهی صادق است ولی درباره خودم اینها را به عنوان یک دعا تلقّی میکنم یعنی دعای دوستان در حقّ این ضعیف آن است که ـ انشاءالله ـ مشمول لطف الهی باشیم درباره شما خبر است درباره ما انشاء, درباره خود شما گزارش است درباره ما خواستن, خواستن کریمانه شما را با جان میپذیریم چون دعاست دعا ـ انشاءالله ـ مستجاب میشود لذا از همه شما حقشناسی میکنیم و از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم اضعاف مضاعف آنچه قرائت فرمودند که به شما داده است بیش از آن هم مرحمت کند!
اما درباره آن حادثه اخیر که در جریان روضه منوّره حجربنعدی اتفاق افتاده است این نکته را همه اهل سنّت برادران سنّی ما بدانند ممکن است چهار جاهل دست به چنین کاری بزنند عدهای بودند که یَقْتُلُونَ الْأَنْبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ, یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ آنها در هَدم قبور کوتاهی ندارند همین قبور ائمه بقیع بود که عدهای هَدم میکردند آنها که قبل از جریان وهابیّت حجاز از آن روضههای منوّره بقیع باخبرند از آن اجساد مطّلعاند این ذوات قدسی بقیع این چهار امام معصوم(سلام الله علیه) اینها مظلّهای داشتند بالأخره ساختمانی بود مقبرهای بود اینها کلاً ویران کردند اما خب نور اینها را هرگز نمیتوانند خاموش کنند وَیَأْبَی اللّهُ إِلَّا أَن یُتِمَّ نُورَهُ حجربنعدی هم پیرو همان ذوات مقدس است و شاگرد همان چهار امام و امثال آنهاست.
مطلب اساسی و مهم که میخواهم به برادران اهل سنّت عرض کنم این است که حیات شما, کیان شما, بقای شما به برکت همین اهل بیت است اینها را خوب گوش بدهند بعد بررسی کنند ببینند اینها مدیون اهل بیتاند چون همه ما جریان کربلا را شنیدیم و همه ما آن رجزخوانیهای پلیدانه امویان را شنیدیم شعر رسمی یزید این بود «لَعِب الهاشم بالْمُلک و لا خبر جاء و لا وحی نزل» او که نیامده با تشیّع بجنگد او که نیامد با ما شیعهها بجنگد او آمده به جنگ قرآن و اسلام برود و حسینبنعلی غدیر را زنده کرد و شما در پناه غدیر, سقیفهتان را نگهداشتید شرم هم چیز خوبی است یعنی اگر کربلا نبود سقیفه هم نبود برای اینکه یزید که با غدیر مخالف نبود اصلاً با اسلام مخالف بود این را بیش از ما, شماها نقل کردید گفت: «لَعِب الهاشم بالْمُلک و لا خبر جاء و لا وحی نزل» خب شما لااقل خجالت بکشید حرفی غیر از این دارید آن اوّلی و دومی و سومی را هم همین ابیعبدالله زنده کرد رفت کربلا علیبنابیطالب را زنده کرد غدیر را زنده کرد شما هم در پناه علیبنابیطالب در پناه غدیر, سقیفهتان را نگه داشتید خجالت هم چیز خوبی است! اگر نبود کربلا همان «لَعِب الهاشم بالْمُلک» حاکم بود یعنی امویان با اسلامِ سَقفی موافق بودند با اسلام غدیری مخالف بودند اگر این بود که دیگر نمیگفت «و لا خبر جاء و لا وحی نزل» کمی هم شما آخر فکر بکنید شرفتان, حیثیتتان, کرامتتان به وسیله کربلا و اهل بیت است به وسیله همین حجربنعدیهاست شما دارید با چه چیزی میجنگید؟! اگر ـ خدای ناکرده ـ این مفاخر از دست برود اگر غدیر آسیب ببیند در کنارش سقیفه هم رفته است آنکه لرزان است اگر تاریخ باشد, شرفی باشد, حیثیتی باشد شما مدیون کربلا هستید مدیون اهل بیت هستید.
وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) وقتی در دمِ دروازه با آن غُل و جامه از حضرت سؤال کردند در این صحنه چه کسی پیروز شد حضرت چه چیزی فرمود, فرمود ما, ما رفتیم اسلام را زنده کردیم و برگشتیم فرمود: «إذا أردت أن تعرف مَن غلب» وقتی دمِ دروازه شام از حضرت سؤال کردند در این صحنه چه کسی پیروز شد فرمود اگر میخواهی بفهمی چه کسی پیروز شد «إذا أردت أن تعرف مَن غلب فإذا دخل وقت الصلاة فأذّن و أقم» هنگام نماز, اذان و اقامه بگو ببین نام چه کسی را در اذان و اقامه میبری, ما رفتیم نام خدا و پیغمبر را زنده کردیم نماز را زنده کردیم و برگشتیم ما پیروزیم, آنجا به برکت غدیر شما هم سقیفهتان را حفظ کردید به برکت قرآن, به برکت علیبنابیطالب(سلام الله علیه) شما هم دیگران را حفظ کردید, اگر تاریخ است اگر گذشته است اگر وضع نهضتهای اسلامی است این است الآن هم خاورمیانه را همین قرآن و عترت حفظ کرد امام قیام کرد شاگردان امام قیام کردند مراجع قیام کردند شما نگاه کنید چند راهپیمایی چند میلیونی ما در ایران داشتیم این یا تاسوعا بود یا عاشورا بود یا اربعین بود یا 28 صفر این راهپیمایی چهارصد هزار نفری را هم که بختیار برای حمایت از قانون اساسی راهاندازی کرد مگر با چهارصد هزار نفر آن وقت جمعیت ایران کمتر از جمیعت کنونی بود بختیار به عنوان حمایت از قانون اساسی که رژیم سلطنتی را امضاء کند راهپیمایی چهارصد هزار نفری را در خیابان تهران از میدان امام حسین تا میدان انقلاب راهاندازی کرد آنها هم چون ساواکی بودند و ارتشی بودند به صورت نظامی این کلّ منطقه وسیع را پر کردند خیال کردند با چهارصد هزار نفر مشکل حل میشود اما وقتی که تاسوعا و عاشورا و اربعین و 28 صفر شد میلیونی آمدند میدان کار یکسره شد الآن هم شما در شبهای عملیات یا در حمله پنجاه پرچم اگر بود یک دانه پرچم سه رنگ نمیدیدید همهاش یا زهرا, یا حسین, یا ابوالفضل اینها بود پنجاه پرچم یک دانه سه رنگ بین آنها نبود اینکه دیگر تاریخ بیهقی نیست در خاکریز اول در خاکریز دوم یک دانه نوار مرز پرگهر نبود یا حسین یا حسین, کربلا کربلا, این ایران را, این انقلاب را, قرآن و عترت و کربلا و وجود مبارک صدیقه کبرا حفظ کردند آن وقت خاورمیانه شما هم در کنار این زنده شد الآن شما مصر و تونس را نگاه کنید نام امام است عربستان و یمن را نگاه کنید نام امام است قطر و بحرین و عمان را نگاه کنید نام امام است از همه جا نام امام است این شاگرد اهل بیت است, اگر شما نفس تازهای الآن میکشید به برکت اهل بیت است اگر گذشتگان شما نفس تازهای کشیدند به برکت کربلاست آخر شما شرفی, حیثیتی داشته باشید شما این خاورمیانه را الآن زنده میبینید میگویید شرق اوسط, بسیار خب, اما چه کسی اینها را بیدار کرده «خفته را خفته کی کند بیدار» شما همه خواب بودید یک بیداری شما را بیدار کرد آخر یک چیز را آخر شما حساب بکنید آنکه امروز اسلحه به دست طالبان و القاعده داده به دست وهابی و سلفی داد فردا همان اسلحه را علیه خود شماها به کار میبرد ما سالیان متمادی در ایران زندگی میکردیم برادران اهل سنّت بودند این دفاع مقدس که شد هر دو برای حفظ اصلِ اسلام رفتند شهید شدند شما اینها را الآن به جنگ چه کسی دارید مصرف میکنید ـ خدای ناکرده ـ اگر یک گوشه آسیب ببیند برمیگردد به شما به خودتان حمله کردید این آمریکا اصولاً یک ملّت وحشی است مبادا خیال دموکراسی اینها را بکنید شما از اینها وحشیتر چه کسی را سراغ دارید ما دو جنگ جهانی خانمانسوز داشتیم همه را همینها راهاندازی کردند ما در آسیا چنین جنگی نداشتیم در کوتاهترین مدت جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم این را همین غربیها راهاندازی کردند در کوتاهترین مدت هفتاد یا هشتاد میلیون را اینها به قتل رساندند الآن میبینید دم از دموکراسی میزنند برای اینکه دست همه اینها روی ماشه بمب اتم است اگر جنگ شروع میشود هفتاد میلیون میشود هفتصد میلیون حالا ما جرأت نمیکنیم این تاریخهای اصلی را بگوییم تا صد میلیون هم نقل کردند همین شماها کشتید دیگر ما مسلمانها چنین کاری نکردیم الآن اینکه میبینید هر چه میخواهند جلوی حمل اسلحه را بگیرند نمیتوانند اصلاً خوی اینها خوی درندگی است میگویند ما باید مسلّحانه باشیم با اینکه میبینند مرتب کشتار است کدام ملت است که مثل شما وحشی است که حتماً باید اسلحه داشته باشد مثل گرگ! شما به خودتان مطمئن نیستید چه رسد به دیگران برای اینکه خودتان دیدید در کوتاهترین مدت هشتاد میلیون را کشتند الآن هم دارید دموکراسی صادر میکنید یا در میانمار یا در بنگلادش یا در افغانستان یا در پاکستان یا در عراق که در غرب ماست هر روز شما دارید کشتار میکنید بنابراین همین آقایان اهل سنّت البته اینها آن سنّیهای واقعی نیستند اگر تفکّر تسنّن دارند یک مقدار بیندیشند که سقیفهٴ اینها به برکت غدیر حفظ شده نام اینها در سایه علیبنابیطالب(سلام الله علیه) حفظ شده اموی نیامده با اهل بیت بجنگد اموی آمده با پیغمبر بجنگد با اسلام بجنگد شما چه مجلسی رسمیتر از مجلس شام سراغ دارید او رسماً گفت «لَعِب الهاشم بالْمُلک و لا» او با شیعه مخالف بود یا با اسلام مخالف بود؟! اهل بیت آمدند وجود مبارک امام سجاد سخنرانی کرد زینب کبرا(سلام الله علیها) سخنرانی کرد سر مطهّر قرآن خواند بالأخره اسلام را حفظ کردند غدیر که حفظ شد شما هم سوءاستفاده کردید سقیفه را در کنار غدیر نگه داشتید این برای آنها, خاورمیانهای که الآن بیدار شده به برکت امام و شهدا و مراجع و این بزرگواران بودند شما اگر تازه حرکت کردید بیدار شدید شما را آن بیدار, آن حیّبنیقظانها شما را بیدار کردند اگر میبینید غرب قدری اسلحه دستتان انداخت همین اسلحه را به جان شما میاندازد مگر بنلادن را آنها تقویت نکردند بعد به چه روزی سوزاندند و ریختند در دریا با شما هم همان کار میکنند اگر انصاف باشد این است اگر «لم تکن لکم دین فکونوا احراراً فی دنیاکم» یک جهتش را لااقل شما حساب بکنید اما بزرگان ما, رهبر ما, مراجع ما, ملت و مملکت ما همه این کار را محکوم کردن, ضمن محکوم کردن این کار و عرض تسلیت به پیشگاه ولیّ عصر(ارواحنا فداه) سراسر جهان اسلام را وادار کردند راهنمایی کردند به صبر و بردباری و خویشتنداری که مبادا ـ خدای ناکرده ـ اینها اثر سوء متقابلی نشان بدهند که خواست دشمن همین است خب این سامرا را تخریب کردند بعد با جلال و شکوه ساخته شد اینطور نباشد ـ خدای ناکرده ـ بهانهای آنها به دست شما بدهند و مسلمانها در گوشهای این را دامن بزنند و یک جنگ داخلی بین شیعه و سنّی شروع بشود این دوباره ساخته میشود همیشه ذات اقدس الهی کعبهاش را و بیوت و مساجد و مراکز مذهبی متوجّه کعبه را از خطر ابرههها حفظ ولو با طیر ابابیل چه اینکه تاکنون حفظ کرده است.
من مجدداً از بزرگواری این دو شخصیت و از عظمت و شکوه و جلال و بزرگواری شما بزرگواران حقشناسی میکنم و گزارشی که درباره شما بزرگواران دادند و دعایی که درباره این حقیر کردند از اینها هم حقشناسی میکنم .
از ذات اقدس الهی مسئلت میکنیم به همه شما سعادت و سیادت دنیا و آخرت عطا بفرماید! نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, حوزهها و دانشگاههای ما, ملت و مملکت ما را در سایه امام زمان حفظ بفرماید! همه شما را مجتهدان و عالِمان عالیقدر قرار بدهد! فرزندان شما را از روحانیون نامدار اهل بیت عصمت و طهارت قرار بدهد! شما را مشمول ادعیه خاص و ویژه و زاکیه ولیّ عصر(ارواحنا فداه) قرار بدهد! روح مطهر امام راحل, شهدای انقلاب و جنگ و شهید آیت الله مرتضی مطهری همه را با شهدای کربلا و انبیا و اولیا(علیهم السلام) محشور بفرماید!
«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
فصل پنجم از فصول کتاب بیع، راجع به احکام فقه است. تاکنون پنج مسئله از مسائل فصل پنجم گذشت؛
مسئله اول این بود که خیار حق است نه حکم.
مسئله دوم این بود که مستحق این حق یعنی «ذوالخیار» مورد حق است نه مقوّم حق؛ لذا این حق قابل انتقال است.
مسئله سوم این بود که چون این حق قابل انتقال است به ورثه میرسد وارث اگر یک نفر بود حکمش مشخص است چند نفر بودند حکمش مشخص است.
مسئله چهارم این بود که اگر این خیار را برای غیر قرار بدهند «جعل الخیار للاجنبی» حکمش چیست؟
مسئله پنجم این بود که فعل مثل قول میتواند مصداق انشا باشد و چون ابرام و امضای عقد با قول انجام میشود، فسخ هم با قول انجام میشود از این جهت مشکلی نیست و همانطور که ابرام عقد با فعل حاصل میشود، فسخ عقد هم با فعل حاصل میشود که این در مسئله پنجم بود. به هر تقدیر مسئله پنجم گذشت و اما مسئله ششم ارزیابی تحلیل این مسئله است که چگونه فسخ با فعل حاصل میشود؟ درست است که فعل مثل قول، سبب انشا و آلت انشا است. همانطور که فعل مثل قول سبب گزارش و خبر هست؛ همانطور فعل مثل قول آلت انشا و ابزار انشا هم هست. این قیام و قعودی که در مجلسها انجام میشود انشا است یکی موافق است و یکی مخالف که با قیامشان یا با قعودشان این امر را انشا میکند. اگر در غیر موقع رأیگیری باشد آن نشستن دلیل بر هیچ چیز نیست نه موافقت نه مخالفت، چه اینکه آن ایستادن هم دلیل بر هیچ چیز نیست؛ ولی در موقع رأیگیری یک نماینده محترم که میایستد؛ یعنی موافق است یک نماینده محترم که مینشیند؛ یعنی مخالف است این موافقت و مخالفت را با فعل انشا میکند. در مسئله ششم باید این منع روشن بشود که فسخ با فعل حاصل میشود، یا فسخ با چیز دیگر حاصل میشود و فعل کاشف از فسخ است؟
محور اصلی بحث هم دوچیز است: یکی تصرف در «منقول عنه» است؛ همانطور که تصرف در «منقول الیه» ابرام و امضای عقد است، تصرف در «منقول عنه» هم فسخ عقد است؛ یعنی فرشی را که خرید اگر روی آن بنشیند و استفاده کند و نماز بخواند معلوم میشود که این معامله را امضا کرده، فرشی را که به دیگری فروخت برود در او تصرف بکند که این تصرف در «منقول عنه» است معلوم میشود معامله را فسخ کرده و این یک عنصر که تصرف در «منقول عنه» معیار است. دوم این است که تصرف تملّکی، نه تصرف به صرف تصرف. تصرف به معنای تملّک این در اسلام به دو چیز تکیه دارد: یکی به رضایت یکی به تجارت. اما اگر تصرف تملّکی نباشد صرف طیب نفس کافی است؛ یعنی اگر کسی بخواهد در مال مردم تصرف بکند در خانه مردم یا فرش مردم بنشیند و نماز بخواند انشا نمیخواهد یک، ابراز هم نمیخواهد دو، صرف طیب نفس درونی کافی است سه؛ چون «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» (1) ؛ لذا اذن فحوی در اینگونه از موارد کافی است. میداند که در حجره رفیق این وارد میشود نماز بخواند این راضی است، همین که اذن فحوی داشته باشد کافی است؛ زیرا معیار جواز طیب نفس است. ولی در تملّک مال مردم، هم طیب نفس لازم است هم تجارت که لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (2) تجارت همان نقل و انتقال است و انشا میخواهد پس اگر کسی تجارت داشته باشد و رضایت نداشته باشد با اجبار او را وادار بکنند این یک رکن معامله مفقود است رضایت داشته باشد ولی انشا نکند این تصرف حلال است ولی تملّک پیدا نمیشود. فسخ یک تصرف مالکانه است؛ یعنی میخواهند مال مردم را مالک بشود؛ زیرا اگر فرشی را فرشفروش به مشتری فروخت این فرش ملک طلق مشتری است، این اگر بخواهد در او تصرف مالکانه بکند؛ یعنی تملّک بکند این بایدتِجارَةً عَنْ تَراضٍ باشد. چه وقت تِجارَةً عَنْ تَراضٍ است؟ یا باید این را از او بخرد یا نه آن معامله قبلی را فسخ کند. فعل؛ یعنی تصرف در «منقول علیه» چه مقدار قدرت دارد که مال مردم را مال خود این شخص بکند و مال این شخص را منتقل بکند به مال مردم؟ خودش سبب فسخ است؛ یعنی هیچ عاملی برای فسخ نیست الا این تصرف فعل یا فسخ به چیز دیگری حاصل شده است و این فعل کاشف از آن است؟ اگر گفتیم خود این فسخ «بنفسه» فسخ است و سبب فسخ است باید برهان اقامه بکنیم، اگر بگوییم کاشف از فسخ است آن مکشوف را باید تبیین بکنیم. آن مکشوف که فسخ به وسیله او حاصل شده و این فعل؛ یعنی تصرف در «منقول عنه» کاشف از اوست این چیست؟ آیا آن مطلقا کراهت باطنی است، یا کراهتی که مبرز به فعل متصل باشد او فسخ است، یا کراهتی که منکشف میشود به فعل منفصل، او فسخ است، یا یک انشای قلبی و باطنی صورت گرفته و این فسخ کاشف از آن انشا است نه کراهت، کراهت یک وصف نفسانی است فعل نیست انشا فعل است ایجاد است. پس اینکه گفته میشود تصرف در «منقول عنه» فسخ است باید بیان بشود که خود این تصرف «بما انه تصرفٌ» سبب انفساخ معامله است یا نه کاشف از فسخ است؟
پرسش: انشای قلبی که متصور است، مادامی که مبرز نباشد.
پاسخ: ما برای اینکه آیا این شخص انشا کرده است یا نه، مبرز میطلبیم. اگر علم داشته باشیم یا این قبلاً گفته من در فلان ساعت انشا میکنم، ایجاد میکنم؛ مثل اینکه آدم دفعتاً تصمیم میگیرد، قبلاً تصمیم نگرفت الآن تصمیم میگیرد وقتی تصمیم میگیرد انشا میکند ؛ یعنی این فعل را ایجاد میکند. موقعی که میخواهد نماز بخواند نماز نیت میکند نیت را انشا میکند ایجاد میکند.
قصد، نیت، عزم اینها جزء امور قلبی است که انشا میشود این تصمیم گرفته، انشا کرده که معامله را همین الآن به هم بزند؛ منتها آن فعل مبرز هست برای اینکه دیگری که از درون او با خبر نیست مثل کراهت، در کراهت هم یک شخص حالا ناراضی است بیمیل شده این یک وصف نفسانی است این شخص خودش دارد و آگاه نیست خب آن طرف مقابل از کجا بفهمد که این کراهت پیدا کرده؟ این کراهتی که به فعل متصل «علی وجهٍ» یا به فعل منفصل «علی وجهٍ آخر» بارز شده و روشن شده آن کراهت مکشوفه فسخ است و این کاشف از اوست، این به منزله خبر از اوست بالأخره یکی از این راهها باید باشد. یکی از محتملات آن است که فسخ؛ یعنی این تصرف در «منقول عنه» خود همین این کاشف باشد از انشا، یا خود همین این انفساخ معامله را در قبل انشا بکند؛ مثل اینکه در مسئله اجازه گفته شد که اجازه یا کاشف است یا ناقل، اگر اجازه ناقل بود این عقد سرگردان هماکنون صاحب پیدا میکند؛ چون که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) به دوتا موجبه کلیه منحل میشود؛ یعنی هر شخصی یک، هر عقدی که به او مرتبط است به او وفا بکند دو، وگرنه معنای أَوْفُوا بِالْعُقُودِ این نیست که هر عقدی که در عالم واقع شده شما وفا بکنید، این ناظر به خود عاقد است هر کسی باید عقد خودش را وفا بکند. اگر فضول آمد مال این شخص را در غیاب او فضولی معامله کرد این عاقد نسبت به «معقود علیه» هیچ سمتی ندارد این عقد، عقد او نیست تا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شامل او بشود عقد مال مالک هم نیست، چون مالک اطلاع ندارد و انشا نکرده این یک عقد سرگردانی است. وقتی مالک اجازه داد این عقد سرگردان از تحیر درمیآید میشود «عقده»، وقتی «عقده»؛ یعنی عقد مالک شد آنوقت أَوْفُوا بِالْعُقُودِ شامل حالش میشود این باید وفا بکند. این «علی النقل» معنایش روشن است؛ یعنی ازهماکنون این عقد در اثر اذن مالک به این مالک استناد پیدا کرد و عقد او شد. اما «علی الکشف» چندتا احتمال هست یکی از محتملات آن که آن محتملات روشناش در بحث بیع فضولی قبلاً گذشت. آن محتمل دیگری که با بحث کنونی ما مربوط است این است که هماکنون این شخص اجازه میدهد از الآن ملکیت زمان قبل را انشا میکند، نه این است که آن فضولی که عقد را ایجاد کرده است اجازه کاشف باشد، معنایش آن باشد که همان وقت ملکیت حاصل شد. این معنای معروف اجازه است؛ یعنی اجازه «علی الکشف»؛ یعنی اجازه مالک کاشف است که از همان زمان وقوع عقد این ملکیت حاصل شد. اما احتمال این است که از الآن ملکیت زمان قبل را اعتبار میکنیم، نه اینکه قبلاً ملکیت حاصل شده است. اینجا هم وقتی این شخص تصرف میکند در «منقول عنه»، به منزله آن است که قبلاً انشای فسخ صورت پذیرفت که این تصرف در «منقول عنه» کاشف از آن انشا است بالأخره با یکی از این وجوه ما ناچاریم این را حل کنیم. چرا؟ برای اینکه ما با یک مشکل جدی عقلی روبرو هستیم؛ البته قبلاً هم ملاحظه فرمودید این مشکل به دست خود ما اصولیها به بار آمده؛ ما اگر در اصول بحث عقل را طرح میکردیم و قطع را به جای عقل نمینشاندیم از یک طرفی میگفتیم منابع فقهی ما کتاب است و سنت و عقل، در موقع ارائه آمدیم گفتیم کتاب و سنت و قطع که خیلی فاصله علمی و عمیق هست. جای عقل در اصول متأسفانه خالی است. ما اگر در اصول مسئله عقل را تبیین میکردیم اینجا این مشکل پیش نمیآمد، اینجا بالأخره به زحمت دارند، نه تنها این مورد موارد دیگر را هم دارند حل میکنند و آن این است که ما با یک مشکل جدی عقلی روبرو هستیم و آن این است که نه تنها عرف میگویند فقها(رضوان الله علیه) هم پذیرفتند که تصرف در «منقول عنه» این فسخ است.
1) (3) . سوره مائده, آیه1.
تصرف در «منقول عنه» معنایش این است که فرشی را که به دیگری فروخته، همین فرش را یا با بیع معاطاتی به دیگری میفروشد یا با بیع قولی به دیگری میگوید «بعت» و این صحیح هم هست. با یک کار هم فسخ حاصل میشود و هم بیع جدید حاصل میشود. آن محذور عقلی این است که شما دارید مال مردم را میفروشید پس اول فسخ بکنید، معامله را منحل بکنید، پس بگیرید آنگاه بفروشید از طرفی «لَا بَیْعَ إِلَّا فِیمَا تَمْلِکُ» (1) از طرفی «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ». شما در مال مردم دارید تصرف میکنید از طرفی میگویید این بیع صحیح است. این یعنی چه؟ عرف میگوید صحیح است فقه هم میگوید صحیح است. شما مال مردم فروشی را چگونه تصحیح میکنید؟ شما قبلاً این معامله را فسخ بکنید مال خودتان بکنید بعد بفروشید، فسخ نکرده مال مردم را دارید میفروشید و صحیح هم هست. اینجا عرف این را میپذیرد اما آن دقت عقلی را که ندارد. فقها آنها که بحثهای عقلی کمتر کردند میگویند چون عرف میپذیرد کافی است. اما آنها که درصدد تحلیل عقلیاند میگویند که چون شارع مقدس این تصرف را به عنوان فسخ امضا کرده است، ما کشف میکنیم که «آناً ما»ی قبل از تصرف این معامله فسخ شد و این فرش به ملک فرشفروش اول آمد و ثمن به ملک مشتری اول برگشت؛ چون «آناً ما»ی قبل از تصرف این معامله منحل شد فرش به ملک مالک اصلی برگشت؛ پس مالک اصلی در ملک خودش دارد تصرف میکند و ملک خودش را دارد میفروشد. از این تعبیرات عقلی در فقه کم نیست. نمونه دیگرش هم در مسئله وقف بود که گذشت. فروش وقف جایز نیست، چرا؟ برای اینکه یکی از شرایط صحت بیع این است که مبیع طلق باشد، عین مرهونه یا عین موقوفه چون طلق نیست بسته است خرید و فروشش جایز نیست. حالا این فرش مندرس شد، یا این خانه مندرس شد و جزء خانههای فرسوده است و باید که حتماً این را فروخت و جای دیگر خانه خرید. این که وقف است، وقف «بما انه وقفٌ» فروخته میشود، یا نه وقف «حیثیته عنه لا یباع و لا یوهب و لا یورث»؟ اصلاً وقف این است؛ حیثیت وقف این است که خرید و فروش نمیشود، ارث برده نمیشود، هبه نمیشود بسته است. شما وقف را «بما انه وقفٌ» دارید میفروشید یا نه؟ شارع چطور امضا فرمود که بیع این عین موقوفه در عین حال صحیح است؟ میفرمایند که ما از اذن شارع کشف میکنیم که این عین موقوفه «آناً ما»ی «قبل البیع» از وقفیت به درمیآید طلق میشود؛ آنگاه فروشش جایز است. این تحلیلات عقلی را شما از کجا دارید؟ اگر اصول مسئله عقل را خوب تبیین نکند، مبادی او، مقدمات او، منابع او و مبانی او را ذکر نکند که فقیه نمیتواند بگوید عقلاً این طور است. عقل یک حسابی دارد یک کتابی دارد. عقل بدون قیاس اصلاً حرف نمیزند؛ یعنی یک صغرا میخواهد یک کبرا، آن استقراء هم باید به قیاس برگردد، آن تمثیل هم اگر بخواهد حجت باشد به جامع برگردد که قیاس دارد.
1) (4) . عوالی اللئالی, ج2, ص247.
حرف اساسی را قیاس میزند؛ حالا هم که به قیاس زد به هرکدام از اشکال سهگانه دیگر بخواهد استدلال کند الا و لابد باید به شکل اول برگردد، شکل دوم و سوم و چهارم هم به هر وسیله است به شکل اول برمیگردد تا بشود بیّن؛ وقتی بیّن شد مطالبی را در سایه این بیّن مبیّن میکند. اینگونه از موارد در فقه کم نیست. در جریان رجوع این زن را که طلاق داد دیگر زن نامحرم است. اینکه تصرف میکند، نگاه شهوی به او میکند، لباس را از پیکر او به در میبرد این فعل حلال است یا حرام؟ این زن که نامحرم شد الآن که وقتی طلاق داد نامحرم میشود. میگویند رجوع با فعل حاصل میشود؛ یعنی چه؟ یعنی «آناً ما»ی قبل از اینکه این روسری از سرش بردارد یا نگاه شهوی به او بکند این زن برمیگردد همسر او میشود بعد نگاهش میشود حلال، وگرنه الآن که نامحرم است چگونه با فعل شما دارید حرام را حلال میکنید، این تصویرش چیست؟ اینکه عقد نیست الآن هم که نامحرم است، نامحرم هم که بدون عقد محرم نمیشود شما چطور میگویید با این فعل این رجوع حاصل میشود؟ در همه موارد میبینید که شریعت این را امضا کرده یک کمبودی دارد این کمبود را عقل دارد تبیین میکند. اینجا مشکل اساسی ما این است که تصرف اگر در «منقول الیه» بود این خیلی آسان است؛ برای اینکه «منقول الیه» ملک طلق خود خریدار است؛ منتها لرزان است وقتی این بررسی کرد دید به سود او است تصرف مالکانه میکند؛ البته تصرف اشتباهی و امثال ذلک، نه در طرف «منقول الیه» علامت ابرام است، نه در طرف «منقول عنه» علامت فسخ؛ تصرف عاقلانه و عادلانه و هوشیارانه. در این طرف ملک طلق اوست یک مختصری لرزان است این با تصرف ابرام میشود محذور عقلی ندارد اما تصرف در «منقول عنه» که مال مردم است، ملک طلق مردم است آن وقت چطور شما تصرف میکنید؟ لذا آمدند گفتند که اگر سبب فسخ باشد باید که دلیل داشته باشد، اگر کاشف از فسخ است این محذور عقلی ندارد. آن کراهت باطنی را شارع مقدس «وفاقاً للعرف» یا عرف «وفاقاً للشرع»، سبب فسخ میداند این فعل مبرز آن است، چون با کراهت معامله فسخ شده است این کاشف از آن است پس این در مال خودش تصرف میکند، چرا؟ برای اینکه آن کراهت قلبی فسخ است وقتی فسخ شد این مال برمیگردد به مال فروشنده و ثمن هم به خریدار برمیگردد؛ منتها ما برای اینکه بفهمیم او فسخ کرده یا نه میآید تصرف میکند فرش خودش را میبرد. اینکه فرش خودش را میبرد کشف میکند که در رتبه سابقه با آن کراهت قلبی معامله را فسخ کرده؛ لذا بسیاری از این اقوال در همین مدار کشف دور میزند که این شاید به ذهن نزدیکتر باشد. آنها که میگویند با خود فعل حاصل میشود آن را با آن مشکل عقلی میخواهند حل کنند که حالا البته به آن باید جداگانه برسیم. بنابراین هندسه بحث این شد که تصرف در «منقول الیه» ابرام عقد است، تصرف در «منقول عنه» فسخ عقد؛ آیا خود این تصرف فسخ است یا کاشف از فسخ است؟ اگر کاشف از فسخ است او مکشوفش، یا کراهت مبرز «بالفعل المتصل» است یا مبرز «بالفعل المنفصل» است، یا نه انشای قلبی است که این تصرف کاشف از آن انشا است؟ شاید آنچه که فعلاً به ذهن نزدیکتر میرسد آن است که همان کراهت درونی فسخ باشد و این تصرف کاشف از آن کراهت درونی باشد؛ حالا شاید اگر مشکلی در بین راه نبود به این نتیجه برسیم.
پرسش: دور اینجا به ذهن نمیرسد.
پاسخ: بله دیگر اصلاً دور همین بود که گفته شد تا حال صحبت دور بود. وقتی که این آقا میخواهد تصرف بکند در مال، باید مال او بشود بعد تصرف بکند؛ در حالیکه با همین تصرف میخواهد مال او بشود؛ یعنی حلیّت این تصرف متوقف است بر اینکه این مال او بشود، مال بودن او متوقف است بر این تصرف، این دوری که میگویند همین است. بنابراین آیا ما این دور را با آن برهان عقلی و حیل عقلی میتوانیم حل بکنیم یا نه؟ نظیر استحالهای که در مسئله بیع وقف هست؛ در جریان بیع وقف مسئله دور و امثال دور نیست؛ ولی بالأخره محذور اینکه مشروط به انتفاع شرط از بین میرود با آن مشکل روبرو هستیم. ما یک تلازم عدمی داریم و آن این است که وقتی شرط منتفی شد مشروط منتفی است گرچه بین شرط و مشروط تلازم وجودی نیست ولی تلازم عدمی هست.
تلازم عدمی این است که شرط صحت بیع آن است که «معقود علیه» طلق باشد بسته را نمیشود فروخت عین مرهونه را، عین موقوفه را عین منذوره را که اینها که با نذر با رهن با وقف بسته شد نمیشود فروخت. شما چطور این خانه وقفی را دارید میفروشید. اینها میگویند که «آناً ما»ی «قبل البیع» از وقفیت به درمیآید؛ برای اینکه محذور عقلی نداشته باشیم، آنجا مشروط بدون شرط است سخن از دور نیست؛ ولی در مقام ما سخن از دور است. برای اینکه ثابت کنند تصرف خودش فسخ نیست؛ بلکه کاشف از فسخ است وجوهی را گفتند که برخیها قبلاً ذکر شده و آن این است که گفتند فسخ مقابل با ابرام است اینها متقابلاناند و «یعرف الشیء» یا به خودش یا به مقابلش؛ همانطور که مقابل فسخ؛ یعنی ابرام با تصرف حاصل میشود فسخ هم با تصرف حاصل میشود که این در قبلاً نقد شده است که فسخ مقابل عقد است، نه مقابل ابرام. ما اگر بخواهیم شیئی را بشناسیم یا راه شناخت برهانی است که او را با مقوّماتش جنس و فصلش و در مراحل بعدی به لوازم ذاتی میشناسیم، یا از راه جدل میشناسیم که «یعرف الاشیاء باضدادها». شناخت هر شیئی به ضدش این شناخت جدلی است نه برهانی.
از بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که از حضرت سؤال کردند عقل چیست فرمود: «وضع کل شیء فی موضعه» (1) شبیه عدل است. عرض کردند جهل چیست فرمود: گفتم نه. این گفتم نه؛ یعنی بر اساس «یعرف الشیء بمقابله»، چون جهل مقابل عقل است یا عدل است اگر عدل یا عقل «وضع کل شیء فی موضعه» هست جهل این است که اشیاء جایشان قرار نگیرد. اینکه حضرت وقتی سؤال کردند «الجهل ما هو؟» فرمود «وصفت» من گفتم به شما با اینکه حضرت عقل را معنا کرده یا عدل را معنا کرده از باب «یعرف الاشیاء باضدادها» شناخت جدلی فرمود من این را معرفی کردم و گفتم، این بیان نورانی در نهجالبلاغه هست در ضمن عقل و عدل. ما قبول داریم که «یعرف الشیء بلوازمه تارةً و بمقوّماته اُخری و بمقابلاته اُخری» که شناخت، شناخت جدلی است اما فسخ مقابل ابرام نیست فسخ زمیل و همپالکی اِبرام است که این دوتایی باعث پیدایش «حق الخیار»ند خیار عبارت از حق فسخ و حق امضا است، نه اینکه فسخ مقابل آن باشد زمیل بودن غیر از مقابل بودن است فسخ مقابل عقد است. عقد بستن است و فسخ گشودن. چگونه شما میتوانید حکم ابرام را به فسخ بدهید؟ اگر ابرام و الزام عقد با رضایت حاصل میشود چگونه میتوان گفت فسخ عقد هم با کراهت حاصل میشود این دلیل نیست. شما یک راه دیگری را ارائه کنید که بتوان آن را پذیرفت؛ البته عرف مساعد است، عرف مساعد هست که کسی میآید فرش را دارد میگیرد میبرد؛ یعنی من این را فسخ کردم حالا فقیه باید این را توجیه بکند که رازش چیست؟ چگونه تصرف در مال مردم میشود حلال؟ چگونه حل عقد قبلی با تصرف در مال مردم حل میشود؟ اگر بگوییم که کاشف از کراهت است این محذوری ندارد؛ منتها باید برهانی اقامه کرد که کراهت، دلیل بر فسخ است. در جریان اِبرام ما آنجا مشکل جدی نداشتیم انسان در مال خودش تصرف میکند و صحیحه علیبنرئاب هم تا حدودی او را تأیید میکند میفرماید: این تصرف «رِضًا مِنْهُ»؛ (2) اما در جریان فسخ ما یک مشکل جدی داریم. اجماع هم که ادعا شده است که حکم فسخ و ابرام یکی باشد این اجماع منعقد نیست اثبات نشده و ثانیاً در بحثهای معاملات ملاحظه فرمودید انعقاد اجماع تعبدی در معاملات بسیار کم است معمولاً بحثهای معاملات امضایی و تأییدی است، یک امر تعبدی نیست و آن بزرگوارهایی هم که گاهی به اجماع تمسک میکنند گاهی هم به ادله دیگری نظیر کراهت باطنی و مانند آن تمسک میکنند پس اجماع به عنوان یک دلیل تعبدی قابل اعتنایی در مسئله مطرح نیست.
پرسش: تصرف در زمان خیار میشود نمیتواند دلیل بر این باشد که فسخ کرده؟
پاسخ: زمان خیار است؛ اما زمان خیار ملک طلق اوست ملک طلق هست منتها لرزان ملک مشروط که نیست زمان خیار زمان ملکیت است. یک وقت است که فرمایش مرحوم شیخ طوسی در بعضی از کتابهایش هست که زمان خیار اصلاً ملک نمیآید (1) این رأساً از بحث بیرون است در مال خودش تصرف میکند، اما «ما هو المشهور بین الاصحاب(رضوان الله علیه)» این است که زمان خیار ملکیت هست طلق هم هست؛ منتها لرزان است این دارد مال مردم را تصرف میکند، همین کلمه بگوید آقا مال من را پس بده کافی است دیگر همین یک جمله را که بگوید فسخ است او حق دارد معامله را فسخ کند. اگر با قول گفته پس بده، بعد برود و بگیرد مال خودش را دارد می گیرد. اما چیزی نگفته، چیزی نگفته دارد مال مردم را تصرف میکند بعد ممکن است ما بگوییم آن کراهت درونی فسخ است؛ حالا آن خریدار نمیداند ولی این مال خودش را دارد میگیرد این عیب ندارد. اما اگر نگفتیم کراهت درونی فسخ است نه تنها خریدار نمیداند او هم مصحح ندارد. اگر گفتیم همین خود تصرف مصداق فسخ است و شارع مقدس او را امضا کرده آنوقت این توجیه عقلی باید مشکل را حل کند که این شخصی که دارد تصرف میکند دارد مال مردم را تصرف میکند؛ آنگاه آن برهان عقلی میتواند راهگشا باشد که آن شارع مقدس که مالک مطلق همه امور است وقتی فرمود: این تصرف فسخ است؛ یعنی من میگویم «آناً ما»ی قبل از تصرف، این معامله منحل شد این فرش برگشت به ملک فروشنده این الآن دارد در مال خودش تصرف میکند. طلاق رجعی این کار را کرده. در طلاق رجعی مگر این زن را که طلاق داد این زن مگر نامحرم نیست؟ مگر نگاه به نامحرم حرام نیست؟ این یک وقت میگوید «رجعت» بعد نگاه میکند، یک وقت با نگاه رجوع حاصل میشود این یعنی چه؟ یعنی «آناً ما»ی قبل از نگاه این زن برگشت همسر او شد آنوقت این دارد همسر خودش را نگاه میکند یک راهحلی باید باشد. اگر عقل در اصول جایگاه خودش را باز میکرد دست فقیه در اینگونه از موارد بازتر بود. الآن ما باید یا کاشفیت را بپذیریم و برهان اقامه بکنیم یا اگر میگوییم این فسخ است و کاشفی در کار نیست خود آن محذور عقلی را حل کنیم.
1) (7) . المبسوط، ج2، ص219.
مرحوم علامه در تذکره یک راهی را از بعضی از فقها ذکر کرده که کسی نیت نماز کرده میخواهد این نماز را بشکند نماز دیگر را شروع بکند یک «تکبیرة الاحرام» میگوید میگویند این «تکبیرة الاحرام» را که گفتی، آن چون رکن است آن نماز قبلیتان را باطل کرده؛ ولی نماز بعدیتان شروع نشده، صحیح نمیشود شما میخواهید با یک کار، قبلی را باطل بکنید بعدی را هم تصحیح کنید؛ مثل اینکه کسی فرش فروخته به دیگری، بعد یک مشتری بهتری آمد این میگوید «بعت»، با این «بعت» آن بیع قبلی را منحل میکند آن بیع بعدی را میبندد حالا ببینیم این راه مثل راههای قبلی رفتنی است یا نه.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله پنجم از فصل پنجم ثابت شد که فسخ همانطوری که با قول حاصل میشود با فعل هم حاصل میشود و همانطوری که امضا و ابرام با فعل حاصل میشود، فسخ هم با فعل حاصل میشود؛ یعنی تصرف در «منقول الیه» که فعل است به معنای امضای عقد است و ابرام عقد است، تصرف در «منقول عنه» به معنای فسخ عقد و حل عقد است، این در مسئله پنجم ثابت شد.
مسئله ششم باید این تحلیل بشود اگر بگوییم فسخ با فعل حاصل میشود اصل مطلب محذوری ندارد، چه اینکه امضا با فعل حاصل میشود اینها هیچ محذوری ندارند. اما اینکه بگوییم امضا با فعل حاصل میشود هر جهتی را شما بررسی بکنید میبینید سالم از نقد است؛ ولی وقتی گفتید فسخ با فعل حاصل میشود این را باید توضیح بدهید هر طور بخواهید ترسیم بکنید با نقد همراه است. چرا؟ چون منظور شما از فعل، فعل حلال و صحیح است تصرف در «منقول الیه» یک فعل حلال است. انسان در مال خودش تصرف میکند کالایی را که با عقد خیاری خرید ملک او طلق است ولی عقد او لرزان، عقدش جایز است این در ملک طلق خود تصرف میکند و عقد لرزان را تثبیت میکند؛ ولی تصرف در «منقول علیه» بدون فسخ حرام است شما میخواهید در مال مردم تصرف بکنید میخواهید بگویید با حرام فسخ میشود این را که نمیگویید اگر بخواهید بگویید که تصرف حلال و فعل حلال فسخ است؛ پس اول باید بگویید «فسخت» فسخ بکنید با قول، این «منقول علیه» را ملک خودش بکند بعد در آن تصرف بکند آن دیگر با فعل فسخ حاصل نشده درست است که با تصرف در «منقول الیه» فسخ حاصل میشود و آن تصرف حلال است ولی تصرف در «منقول عنه» نمیتواند فسخ باشد برای اینکه این کار کار حرامی است. چون این محذور در مسئله فسخ بودن تصرف مطرح است آمدند گفتند که ما بررسی بکنیم ببینیم که این مشکل از کجا پیش آمد، آیا این تصرف و این فعل سبب فسخ است یا کاشف فسخ؟ اگر سبب فسخ باشد این محذورهایی که شما گفتید وارد است؛ اما اگر کاشف فسخ باشد، خیر محذوری ندارد.
بیان ذلک این است که اگر این تصرف سبب فسخ باشد؛ یعنی فسخ با خود همین تصرف حاصل بشود، یا باید بگویید با کار حرام فسخ حاصل میشود که نمیگویید، یا باید دور را قبول بکنید، یا باید اشتباه دو تا ملک مستقل را قبول بکنید، یا باید تقدم مشروط بر شرط را قبول بکنید، یا باید تقدم مسبب بر سبب را قبول بکنید هر تعبیری که بشود با مشکل عقلی همراه است. چرا؟ برای اینکه اگر پذیرفتیم که تصرف حلال و فعل حلال فسخ است نه فعل حرام؛ پس این تصرف در «منقول عنه» باید حلال باشد، حلّیتاش به چیست؟ اگر این تصرف تصرف خارجی باشد؛ نظیر معاطات که این فعل فعل غصب است این کار حرامی است. اگر یک فعل اعتباری باشد که کار حرامی نیست دور است، یا تحقق مشروط بیشرط است، یا تقدم مسبب بر سبب است.
بیان ذلک این است که تصرف اعتباری این است که کسی فرشی را با عقد خیاری به خریدار فروخت در مدت خیار همین فرش را به یک مشتری دیگر بفروشد میگوید «بعت ذاک الفرش» این تصرف خارجی نیست، این حرام نیست ولی دورش را چه کار میکنید؟ آن محذورات دیگر، عقلش را چه کار میکنید؟ دورش این است که ما یک اصلی داریم به عنوان «لا بیع الا فیما تملک» (1) شما میخواهید فضولی این کار را بکنید یا میخواهید مالکانه این کار را بکنید؟ اگر فضولی باشد که باز همان مشکل قبلی وارد است که تصرف صحیح نیست ولو حرام نباشد. اگر بخواهید تصرف مالکانه بکنید شما که الآن دارید میگویید اصلاً جدتان متمشی نمیشود شما که میخواهید بگویید «بعتک هذا الفرش»؛ یعنی این فرش را تملیک کردم شما که مالک نیستید. پس اول فسخ بکنید آن فرش را ملک خودتان بکنید بعد به مشتری دوم بفروشید. ترتیب دورش به این است که صحت بیع شما متوقف است بر اینکه شما مالک شده باشید، تملّک شما نسبت به آن فرش متوقف است بر همین «بعت» شما، شما میخواهید با این «بعت» فسخ بکنید این چه راهی است که دارید؟ اگر مسئله «لا بیع الا فیما تملک» را بگوییم فروختن مشروط به اینکه مالک باشید؛ پس شما یک مشروطی را انجام دادید بدون شرط. اگر «لا بیع الا فیما تملک» معنایش آن است که آن ملکیت قبلی سبب است برای این؛ یعنی مسبب را بدون سبب دارید انجام میدهید، آخر یک راه صحیحی شما طی کنید که ندارید. پس اگر شما تصرف حقیقی خارجی بخواهید بکنید که میشود حرام، تصرف اعتباری بکنید که میشود دور یا مشروط بیشرط یا تقدم مسبب بر سبب و مانند آن؛ « اضف الی ذلک کله» وقتی که شما دارید میگویید «بعت» با این «بعت» گفتن، یک ملک متعلق به دوتا مالک است. چرا؟ برای اینکه شما با این «بعت» این فرش را ملک مشتری کردید یک، با همین «بعت» فرش فروخته را ملک خودتان کردید دو، شما مگر میتوانید مستقیماً فرشی که مال مردم است منتقل بکنید به ملک مشتری، این میشود بیع فضولی. شما این فرشی را که فروختید این فرش را ملک خودتان میکنید یک، بعد ملک خودتان را تملیک میکنید به خریدار دوم، دو؛ این اگر با دوتا کار باشد هیچ محذوری ندارد با یک کار هم میخواهید مالک بشوید هم میخواهید مملّک باشید، هم خودتان میخواهید مالک بشوید هم خریدار دوم میخواهد مالک بشود، این اجتماع دوتا مالک بر ملک واحد که جمع نمیشود؛ برای اینکه اگر در فضای شریعت این فرش کلاً مال زید است؛ یعنی عمرو حق ندارد، اگر مال عمرو است؛ یعنی زید حق ندارد این بازگشتش به جمع نقیضین است جمع نقیضین در هر موطنی باشد محال است؛ چه موطن تکوین، چه موطن تشریع، چه موطن حقیقت، چه موطن اعتبار؛ اینچنین نیست که اگر امر اعتباری شد جمع نقیضین هم ممکن باشد؛ یعنی بگوییم این شخص در آن واحد هم «بعت» گفت هم «بعت» نگفت؛ چون امر اعتباری است، یک امر انشایی است جمع نقیضین، دور، اجتماع مثلین، اجتماع نقیضین، چه در امور حقیقی و چه در امور اعتباری مستحیل است. یک سلسله فرقهایی بین تکوین و اعتبار هست؛ ولی در این امور «بیّن الغی» هیچ فرقی نیست. بنابراین اینکه شما میگویید با فعل فسخ حاصل میشود این را توضیح بدهید؛ با فعل خارجی نظیر معاطات؟ یعنی کسی برود فرش فروخته را از خریدار بگیرد، میخواهید بگویید با این فعل فسخ حاصل میشود؟ اینکه کار حرامی است. شما میخواهید بگویید با کار حرام فسخ حاصل میشود؟ این را که نمیگویید. اگر با فعل اعتباری در بنگاه نشسته در مغازه نشسته دید یک مشتری بهتری آمده یک پول بیشتری میدهد، چون میگوید من خیار دارم همان فرشی را که به دیگری فروخته همان را با «بعت» به خریدار دوم دارد میفروشد این حرام نیست این کار لغوی است؛ چون تصرف در مال مردم نیست، اگر بخواهد این کار را انجام بدهد این مسئله دور و مشروط بیشرط و تقدم مسبب بر سبب و امثال ذلک است، اجتماع دو تا مالک بر ملک واحد و همه این محذورات عقلی را دارد.
1) (1) . عوالی اللئالی، ج2، ص247.
پرسش: «آناًما» برمیگردد.
پاسخ: بله در همین مسئله فسخ هم فرمودند که «آناًما»ی «قبل الفسخ» این کالا برمیگردد به ملک فاسخ، بعد از ملک فاسخ خارج میشود وارد ملک مشتری میشود؛ یا نخواست بفروشد با تصرف خارجی خواست این کار را انجام بدهد،«آناًما»ی قبل التصرف» ملک او میشود این شخص در ملک خودش تصرف میکند دیگر حلال است حرام نیست.
پرسش: مالک شدن متوقف است بر فسخ معامله اول.
پاسخ: این بیع بخواهد صحیح باشد باید مالک باشد، مالک بودن او به این است که این کالا برگردد به ملک فروشنده؛ در حالیکه این شخص با همین «بعت» دارد برمیگرداند به خودش؛ یعنی این فروشنده اول که خیار دارد با این «بعت» دارد مالک میشود. چرا؟ برای اینکه فرش را فروخته به خریدار اول، اگر بخواهد با تصرف خارجی برود فرش را از او بگیرد که کار حرامی است و تصرف در مال مردم است بخواهد با تصرف اعتباری، همین در مغازه نشسته بگوید «بعتک ذاک الفرش» با این «بعت» که تصرف اعتباری است میخواهد آن فرش را مالک بشود خب تا مالک نشود نمیتواند بگوید «بعت»، حالا که «بعت» گفته به وسیله «بعت» میخواهد مالک بشود این میشود دور.
پرسش: اگر بگوید «بعت» چطور؟
پاسخ: آن «بعت» که فعل است قول نیست فعل دو قسم است یا فعل خارجی است یا فعل اعتباری آنجا که با قول باشد میشود «فسخت» یا میگوید من معامله را فسخ کردم یا فارسی یا عربی؛ اما آنجا که میگویند با قول باشد؛ یعنی تصرف اعتباری.
تصرف یا خارجی است؛ مثل اینکه میرود فرش را میگیرد یا اعتباری است مثل اینکه در مغازه نشسته دیده خریدار بهتری آمده میگوید «بعتک ذاک الفرش»؛ چه بعت بگوید چه برود بگیرد، اگر برود بگیرد مسئله دور و ملک و مشروط بدون شرط و اینها نیست که کار حرامی است اگر بخواهد بگوید «بعت» مسئله دور و اجتماع ملکین و مشروط بیشرط و تقدم مسبب بر سبب و این تعبیرات است، راه حل چیست؟
پرسش: سبب این فسخ «آناًما» قبل از بیع چیست؟
غرض آن است که آنها دارند راه حل نشان میدهند برای اینکه عقل میگوید که شارع مقدس اگر این را امضا کرده حتماً یک دخل و تصرفی کرده. اگر این کار شارع نباشد کار مردمی باشد انسان میگوید کار باطلی است؛ اما وقتی به امضای شریعت رسیده باید یک جایی باشد، یک راه حل داشته باشد.
پرسش: علت فسخ «آناًما» چیست؟
پاسخ: یعنی ما کشف میکنیم شارع مقدس که منشأ حکمت است وقتی این کار را صحیح دانست؛ یعنی به دستور شارع «آناًما»ی «قبل الفعل» این فسخ شده؛ چون او حکیمانه کار میکند میبینیم از یک طرفی وقف ملک طلق نیست در مدار بسته است و از طرفی شرط صحت بیع آن است که مبیع و آن «معقود علیه» طلق باشد از طرفی میبینیم شارع مقدسی که فرموده وقف حیثیتش «انّه لَا یُبَاعُ وَ لَا یُوهَبُ» (1) است ملک طلق نیست، ملک بسته است اگر میبینید که مصلحت عامه ایجاب میکند که این خانه وقفی تبدیل بشود بفروشند یا جای دیگر بخرند برای تعریض خیابان و حفظ جان مسلمین اینجا بیع جایز است. ما اینها را چطور جمع بکنیم؟ عقل میگوید که شارع مقدس در اینگونه از موارد حکم کرده که این وقف «آناًما»ی «قبل البیع» از وقفیت به در آمده، برخی هم نه باکشان نیست میگویند وقف در این حال بیعاش جایز است. بنابراین ما در جمع بین ادله چاره نداریم این حرف را بزنیم میگوییم کار حکیم باید حکیمانه باشد.
1) (2) . تذکرة الفقهاء، علامه حلی، ج2، ص427، ط قدیم.
پرسش:؟پاسخ: حالا در آنکه نه وحدت به این معناست نه صدور به این معناست و در آنجا گفتند که اجتماع دوتا مالک محال است که یکی از محذورات بود و گذشت؛ یعنی این فرش هم بشود ملک فروشنده هم بشود ملک خریدار. چرا؟ برای اینکه فرشی را که ایشان فروخت به خریدار اول با همین «بعت» میخواهد این فرش را ملک خریدار دوم بکند، با همین «بعت» میخواهد فسخ بکند این فرش فروخته را ملک خودش بکند؛ یعنی با یک «بعت» در یک لحظه، این فرش هم مال فروشنده است هم مال خریدار دوم، این اجتماع ملکین است. از هر راهی انسان وارد بشود میبیند راه بسته است این است که این بزرگوارها به این راه افتادند یا بگویند «آناًما»ی «قبل التصرف» فسخ حاصل میشود یا بگویند تصرف سبب فسخ نیست کاشف از فسخ است. آن مکشوف یا کراهت باطنی است یا انشای قلبی، این شخصی که اراده کرده برود مال را بگیرد معلوم میشود راضی نیست کراهت دارد نسبت به معامله آن و کراهت فسخ است، چون آن بیمیلی و بیرغبتی فسخ است پس فسخ حاصل شده این شخص میرود مال خودش را میگیرد؛ برای اینکه فسخ حاصل شده با کراهت دیگر. همانطوری که با رضایت ابرام حاصل میشود با کراهت فسخ میشود و حل میشود؛ پس این شخص رفته مال خودش را گرفته این یک، یا این شخص مال خودش را فروخته دو، این فعل خارجی حلال میشود، آن فعل اعتباری که میگوید «بعت» این میشود نافذ این را در صورتی که ما بگوییم آن کراهت باطنی فسخ است و این کار کاشف از آن است، یا آن انشای درونی او فسخ است و این فعل کاشف از آن است این راه حلی است که بالأخره عقل وادار کرده که این مسائل را بگویند وگرنه ما در این زمینه نه آیهای داریم نه روایتی داریم اینها را عقل میگوید. اگر در اصول مسئله عقل، اعتبار عقل، مبانی عقل، مبادی عقل روشن بشود آن وقت انسان میتواند بگوید اینجا درست است و آنجا درست نیست؛ اما متاسفانه عقل جایش در اصول خالی است اگر گفتند عقل یکی از حجج است بدون مقدمات و بدون استدلال درست است؟ تمام استدلالها باید به قیاس برگردد، تمام اشکال چهارگانه باید به شکل اول برگردد، تمام مبیّنها باید به بیّن برگردد آنجا هم مشخصاتی دارد برای افاده یقین؛ اگر در مسائل حکمت نظری باشد یک سلسله مقدمات ضروری ذاتی اینها را میخواهد؛ اگر در حکمتهای عملی باشد یک سلسله مشهورات و مقبولات میخواهد که هم معقول باشد هم مقبول. این بزرگوارها در مسئله متواترات میگویند متواترات در بخشی برای توده مردم یقینآور است؛ در حالیکه متواتر در مسئله حکمت عملی؛ یعنی در فقه در اصول در تاریخ در مقتل در مسائل اخلاق اینها دیگر برای ما «بیّنالرشد» است ولی وقتی بیفتد در فضای تحقیق روی متواترات خیلی حساب باز نمیکنند، میگویند متواترات ولو یک میلیون نفر گفته باشند یک میلیون خبر واحد است مجموع ظنون یقینآور نیست، آن ظن متآخم و ظن مرکب و ظن متراکم و ظن قوی است قضیه باید به بیّنه برگردد مثل دو دوتا چهارتا که یقینیت با خود اوست اینها حتی در متواترات اشکال میکنند میگویند متواترات مصرف داخلی دارد، بله در تفسیر بخواهی، در نقل بخواهی، در تاریخ بخواهی، در حکایت بخواهی، در مقتل بخواهی، در اخلاق بخواهی، در حقوق بخواهی بله متواترات کارآمد است اما در مسائل ریاضی به بالا آنجا حتی متواترات هم مشکل دارند. کمترین چیزی که خدا خلق کرده یقین است در روایات ما هست «وَ لَمْ یَخْلُقِ اللَّهُ خَلْقاً أَقَلَّ مِنَ الْیَقِینِ» (1) مگر یقین فلسفی به آسانی دست میآید، یقین ریاضی به آسانی به دست میآید. خیلیها طمأنینه را یقین خیال میکنند. در مسائل حکمت عملی البته اینها خریدار دارد. به هر تقدیر اگر شما خواستید تصرف فعلی بکنید باید قبلاً فسخ بکنید؛ لذا اینها ناچار شدند آمدند گفتند تصرف سبب فسخ نیست، تصرف کاشف از فسخ است. آن مکشوف یا کراهت باطنی است یا انشاء باطنی. یک حرفی را ملاحظه فرمودید مرحوم شیخ (2) از تذکره (3) (4) مرحوم علامه نقل کرد که مرحوم علامه در تذکره از بعضی از فقهای عامه نقل کردند و خواستند جواب بدهند که این جواب مورد پذیرش محققان بعدی قرار نگرفت و آن این است که یک وقت است که تصرف معاطاتی است؛ یعنی با این فعل این فرش را از خانه آن آقا گرفتید تحویل مشتری دادید این یک بیع معاطاتی است، همان اشکالی که در بیع قولی وارد است اینجا وارد است، یک وقت میخواهید با همین «بعت» آن فرش فروخته را ملک خودتان بکنید بعد تملیک خریدار دوم بکنید. آن شخص اینچنین گفته است؛ گفته همانطوری که کسی با «تکبیرة الاحرام» احرام بست؛ مثل اینکه آدم حج مشرف میشود حج انجام میدهد یا عمره انجام میدهد با آن «تلبیه» مُحرِم میشود احرام میبندد اینجا هم وقتی وارد نماز میشود با «الله اکبر» مُحرِم میشود احرام میبندد. شما با این «تکبیرة الاحرام» احرام بستید وارد نماز شدید؛ حالا یک حادثهای در ذهن شما پیش آمد میخواهید این نماز را باطل کنید از نو شروع بکنید، یک «تکبیرة الاحرام» دوباره میگویید این بزرگواران میگویند که این «تکبیرة الاحرام» دومی نماز قبلی را باطل میکند اما نماز بعدی را صحیح نمیکند نمیتوانی با این «تکبیرة الاحرام» حرام وارد بشوی با این «تکبیرة الاحرام» از نماز قبلی خارج میشوید، چون اضافه است؛ اما وارد نماز بعدی نمیشوید شما با این «بعت» گفتن ممکن است فسخ بکنید اما وارد معامله بعدی نمیتوانید بشوید، این اشکال آن آقایان با آن تمثیل.
مرحوم علامه رفتند جواب دادند گفتند که این نسبت به شیء واحد که نیست که نسبت به دو شیء است. این نسبت به آن معامله قبلی فسخ اوست و نسبت به معامله بعدی عقد اوست. این فرمایش هم ناتمام است؛ چون در بعضی از امور تعدد نسبت هم مشکل را حل نمیکند برای اینکه اجتماع ملکین محال است. شما که میخواهید با این «بعت» هم مالک بشوید هم مملّک شما اگر این «بعت» را گفتید، بعد یک «بعت» دیگر میخواهید بگویید این دوتا کار است و از بحث بیرون است. شما میخواهید با یک «بعت» هم خودتان مالک بشوید هم مشتری مالک بشود؛ آن وقت اجتماع دو تا ملک در حال واحد در مملوک واحد، این محال میشود. این نسبت به دو شیء است نسبت به یک شیء نیست مشکل ندارد نیست، اصلاً مشکل از همین دو شیء بودن است.
پرسش: «من باع ثم ملک» (1) را که ما پذیرفتیم.
پاسخ: بله «باع شیئاً» یک، «ثم ملکه» دو، اینجا دوتا کار است اول که میگوید «بعت»، این فضولی است، بعد وقتی که خریده ملک خودش است مالک دارد اجازه میدهد. فرش مردم را فروخته این بیع میشود فضولی بعد رفته از صاحب فرش خریده بعد حالا که خریده به منزله امضای همان کار قبلی است این دوتا کار است سر جایش محفوظ است و اما اینجا با یک کار شما میخواهید مشکل را حل کنید، چون اینچنین است و راهی ندارد که خود این فعل «وحده» فسخ باشد چه فعل خارجی، چه فعل اعتباری، آمدند گفتند این فعل کاشف از فسخ است، فسخ آن کراهت باطنی است، یا انشاء درونی است و این مثالها هم که آن فقیه عامی زده تا حدودی اشکال را بیشتر میکند و راه حلی که مرحوم علامه(رضوان الله علیه) ارائه کرده است یک راه ناصوابی است.
1) (7) . کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج، ص435.
«و الحمد لله رب العالمین»
مسئله ششم از فصل پنجم این بود که اکنون که فسخ با فعل حاصل میشود، آیا این فعل سبب فسخ است یا کاشف فسخ؟ «فیه وجهان و قولان».
معنای سببیت آن است که بدون این تصرف در «منقول عنه» فسخ حاصل نشده و با این تصرف فسخ حاصل میشود، چون سبب فسخ است.
معنای کاشف این است که در رتبه سابق این فسخ حاصل شده و این تصرف کشف میکند. کسانی که گفتند تصرف کاشف است نه سبب؛ گفتند چند محذور عقلی دارد، حالا یک بحث وضعی است یک بحث تکلیفی.
بحث تکلیفی این است که این کار حرام است و تصرفی که حرام است اگر تصرف خارجی باشد چگونه سبب فسخ میشود؟ مثلاً کسی بخواهد فرشی را که فروخته، بدون اینکه قبلاً فسخ کرده باشد این فرش را از خریدار بگیرد، وقتی که گرفت بعد میشود مالک؛ اما گرفتنش در حال ملک دیگری است این تصرف غصب است. اگر با خود تصرف شما بخواهید فسخ حاصل بشود، این تصرف حرام است با این حرام میخواهید فسخ حاصل کنید این مشکل حکم تکلیفی. اگر تصرف اعتباری بکنید و نه تصرف خارجی؛ تصرف اعتباری آن است که فرشی را که این فروشنده با عقد خیاری فروخت و این فرش ملک خریدار شد این شخص فروشنده به مشتری دیگر بگوید «بعتک ذاک الفرش» با این بیع با این انشا که یک تصرف اعتباری است نه تصرف خارجی، میخواهد فسخ بکند آیا این میشود یا نمیشود؛ یا حتماً باید بگویم فسخ قبلاً شده و این تصرف اعتباری کاشف از فسخ است؟ گفتند این مستلزم دور است آن هم دور مضمر به تقریب مرحوم آقای نائینی؛ (1) دور مصرّح بطلانش روشنتر است دور مضمر است ولی دور مضمر بطلانش عمیقتر از دور مصرّح است.
1) (1) . منیة الطالب، تقریر بحث میرزای نائینی، ج2، ص165.
دور مصرّح این است که «الف» متوقف باشد بر «باء»، «باء» متوقف باشد بر «الف» بطلان این دور روشن است اما دور مضمر آن است که «الف» متوقف میشود بر «باء»، «باء» متوقف باشد بر «جیم»، «جیم» متوقف باشد بر «الف» این پیچیدگیاش و وهنش و فسادش بیشتر است؛ منتها به اندازه اولی شفاف نیست، چون اولی یک بطلان صریحی در کف دست طرف قرار میدهد. طبق فرمایش مرحوم آقای نائینی این دور، دور مضمر است چرا؟ برای اینکه کسی که میخواهد بگوید «بعت» و با «بعت» میخواهد فسخ کند بر اساس «لا بیع الا فی ملکٍ» یا «لا بیع الا فی مُلکٍ»، این شخص باید مالک یا مَلِک باشد. اگر گفتیم این حدیث «لا بیع الا فیما تملک» (1) است؛ یعنی کسی تا مالک چیزی نبود نمیتواند بفروشد. اگر گفتیم ضبطش با ضم است نه با کسر «لا بیع الا فی مُلکٍ»؛ یعنی انسان باید مَلِک و سلطه داشته باشد حالا یا مالک هست یا ولی هست یا نایب هست یا وکیل هست یا حاکم است که به یک نحوی ولایت دارد این مُلک دارد؛ یعنی سلطنت دارد این بیعاش صحیح است. به هر تقدیر انسان یا باید مالک باشد یا مَلِک؛ این شخصی که فرش خود را به دیگری فروخته نه مِلک دارد نه مُلک. پس «لا بیع الا فی ملکٍ» یا «لا بیع الا فی ملکٌ» این تفصیل را مرحوم آقای نائینی اینجا ذکر نکرده؛ ولی قبلاً در جاهای دیگر هم فرمودند. این شخص اگر بخواهد بیع کند باید مالک باشد، ملک او هم فرع بر این است که فسخ بکند تا فسخ نکرده مالک نمیشود؛ پس اول باید فسخ بکند بعد مالک بشود بعد بیع بکند. پس «البیع یتوقف علی المِلک، المِلک یتوقف علی الفسخ» اگر فسخ بخواهد با بیع حاصل بشود «الفسخ یتوقف علی البیع» این میشود دور مضمر. آنچه که ظاهر فرمایش مرحوم شیخ و امثال شیخ بود دور مصرّح بود که میگفتند این بیع متوقف بر فسخ است این فسخ متوقف بر بیع آن واسطه را ذکر نمیکردند؛ در حالی که راهش این است که بیع متوقف بر ملک است، ملک متوقف بر فسخ است، فسخ هم بخواهد با بیع حاصل بشود، چون تا «بعت» نگوید که تصرف نکرده در «منقول عنه» و مالک نمیشود. گذشته از مسئله دور بودن، آن مسئلهای که یک ملک در آنِ واحد مال دوتا مالک هم هست هم همین را محذور خواهد داشت؛ چرا؟ برای اینکه بایع با این «بعت» میخواهد مالک بشود فرشی را که فروخته به خریدار الآن که مالک نیست، میخواهد با این «بعت» مالک بشود در ظرفی که میگوید «بعت» با این «بعت» هم خود مالک میشود هم مشتری دوم، چون دارد «بعت»؛ یعنی من این مال را به مشتری دوم دادم پس با این «بعت» هم مشتری دوم مالک میشود هم خودش مالک میشود. دوتا ملک مستقل مال دوتا مالک در آن واحد جمع نمیشود. این اشکال را که بعضی از علمای عامه داشتند گفتند که نظیر اینکه کسی وارد نماز شد حالا بخواهد نماز قبلی را بشکند وارد نماز بعدی بشود، این «الله اکبر»ی که گفت چون رکن است با آن «تکبیرة الاحرام» نماز بسته شد، حالا میخواهد این نماز را باطل کند و وارد نماز دیگر بشود اگر «تکبیرةالاحرام» را دوباره بگوید به قصد اینکه نماز قبلی را باطل کند وارد نماز بعدی بشود، این شدنی نیست با «تکبیرةالاحرام» حرام، نماز دوم بسته نمیشود این اشکال بعضی از علما بود.
1) (2) . عوالی اللئالی، ج2، ص247.
مرحوم علامه در تذکره (1) پاسخ دادند که این چون بهلحاظ دوتا مالک است عیب ندارد نسبت به یک مالک بله اشکال داشت؛ چون نسبت به دوتا مالک است اشکال ندارد. این جواب هم ناصواب است برای اینکه اجتماع دوتا ملک مستقل برای مملوک واحد، در آن واحد ممکن نیست؛ زیرا معنای استقلال ملکی زید آن است که دیگری حق ندارد، معنای استقلال ملکی عمرو این است که دیگری حق ندارد آن وقت شیء واحد در آن واحد ملک مستقل دونفر باشد؛ یعنی هرکدام هم حق دارند و هم حق ندارند، بازگشت آن به جمع نقیضین است.
پرسش: اگر ملکیت، ملکیت تام باشد فرمایش متین است که کسی حق ندارد دخالت در آن بکند اما اگر ملکیت متزلزل باشد؟
پاسخ: ملکیت متزلزل نیست عقد متزلزل است نه ملکیت، الآن که روی مبنای مرحوم شیخ طوسی چون در احکام خیار خواهد آمد؛ یک وقتی گفته میشود در زمان خیار اصلاً ملک نمیآید. فرمایش ایشان این است که در زمان خیار ملک نمیآید وقتی که این شیء در عقد خیاری با خیار فروخته شد، ملکیت متوقف است بر انقضای زمان خیار؛ پس در این حال اصلاً خریدار مالک نیست. این مبنا اگر درست باشد معنایش این است که مشتری تا زمان خیار بایع نگذشت مالک نیست آن در ملک خودش تصرف میکند، نه مشکل حکم شرعی دارد که گفتیم تصرف میشود حرام، نه مشکل حکم وضعی دارد که مستلزم دور و امثال دور باشد، این شخص ملک خودش را دارد میفروشد. اما طبق مبنایی که معروف بین اصحاب است داریم بحث میکنیم که در زمان خیار طرفین مالکند «بالملکیة المطلقه»، ملکیت هم متزلزل نیست عقد متزلزل است؛ لذا این شخص میتواند فسخ بکند میتواند فسخ نکند. اگر این ملکیت به وسیله فسخ حاصل میشود این اجتماع دوتا ملکیت در آن واحد محال است. پس اولاً دور مضمر است ، ثانیاً فساد دور مضمر قویتر از دور مصرح است و ثالثاً اجتماع دوتا ملک مستقل برای دوتا مالک در ظرف واحد ممکن نیست ، رابعاً پس راهی که مرحوم علامه خواست ارائه بدهد این ناتمام است.
1) (3) . تذکرة الفقهاء، علامه حلی، ج11، ص184، ط آل البیت.
جریان دور را مرحوم شهید حل کرده که این دور، دور «معی» است که مرحوم شیخ (1) نقل کرده که گرچه معلوم نیست مرحوم شهید کجا فرموده چون این حرف، حرف قوی نیست. مرحوم شهید دارد که این دور، دور «معی» است و عیب ندارد. دور «معی» که همه میگویند عیب ندارد این دور نیست مثال میزنند «کاللبنتین المتساندتین» در قوانین (2) و امثال قوانین دور «معی» را به این مثال ذکر کردند دوتا آجر یا دوتا خشتی که به هم تکیه دادند و میایستند اینها را میگویند دور «معی» است؛ یعنی هر کدام متوقف بر دیگری است؛ چون با هم هستند عیب ندارد «کاللبنتین المتساندتین» دوتا خشتی که هرکدام به دیگری تکیه میکند. دور «معی» در حقیقت دور نیست، هیچکدام به دیگری تکیه نمیکند این دوتایی با هم یک نیروی ثالثی ایجاد میکنند که به آن نیروی ثالث وابستهاند و در حالت انحنا قرار دارند، نه اینکه این به وسیله او محفوظ است او به وسیله این محفوظ است، این اصلاً دور نیست. فرمایش مرحوم شهید هم معلوم نیست که در کجا گفته و بر فرض هم گفته باشد، این دیگر دور «معی» نیست این دور توقفی است؛ برای اینکه «لا بیع الا فی ملکٍ»، این «ذوالخیار» که بخواهد در «منقول عنه» تصرف بکند به دیگری بفروشد تا مالک نباشد بیع نیست این یک، پس بیع «یتوقف علی الملک»، ملک هم «یتوقف علی الفسخ» تا فسخ نکند که آن «منقول عنه» به او برنمیگردد. پس «البیع یتوقف علی الملک، الملک یتوقف علی الفسخ»، اگر فسخ بخواهد متوقف باشد بر این بیع که با این بیع حاصل بشود میشود دور مضمر؛ پس دور است یقیناً و سخن از دور «معی» نیست.
پرسش: هر توقفی که مستلزم دور نیست آنکه مستلزم «توقف الشیء علی نفسه» باشد. در «ما نحن فیه» ملک و فسخ میتوانند با هم در آن واحد واقع بشوند توقفشان هم مستلزم... .
پاسخ: دیگر توقف نیست اگر با هم هستند توقفی ندارند؛ ولی «لا بیع الا فی ملک» میگوید توقف دارد و یکی مقدم بر دیگری است. انسان که نمیتواند مال مردم را بفروشد. انسان یا باید مَلِک باشد یا مالک باشد وگرنه میشود فضولی و احتیاج دارد که دیگری اجازه بدهد اگر انسان نه ملک داشت نه مُلک، نه مَلِک بود و نه مالک چگونه میتواند بیع بکند؛ پس «البیع یتوقف علی الملک، الملک لا یحصل الا بالفسخ».
بنابراین اینکه در تعبیرات گاهی سبب و مسبب، گاهی علت و معلول، گاهی شرط و مشروط را ذکر میکنند روی همین جهت است. بیع متوقف بر ملک است، ملک متوقف بر فسخ است، فسخ هم با همین این بیع میخواهد حاصل بشود. پس نه پاسخ مرحوم علامه تام است، نه پاسخ مرحوم شهید که فرمودند که دور، دور «معی» است نه دور مضمر است و دور توقفی است. راه سومی را مرحوم شیخ (1) از دیگران البته که فرمودند بازگو میکند خودش هم به آن اشاره میکند که این از باب قاعده «من باع ثم ملک» (2) (3) است.
در جریان فضولی اگر کسی اول مال مردم را بفروشد بعد او را از صاحبش بخرد میگویند این درست است میفرمایند: ما در آنجا یک چنین فتوایی ندادیم که اگر کسی مال مردم را بفروشد و بعد بخرد درست باشد «بالقول المطلق»؛ بلکه آن وقتی که فروخت که فضولی بود و این عقد شناور بود و به جایی ارتباط نداشت، بعد هم که خرید نسبت به او حرفی نزد؛ بلکه بعد از خریدن باید نسبت به او سخن بگوید، یا قبول کند یا نکول که وضع او را از سرگردانی دربیاورد. اگر امضا کرد امضای او یا ناقل است یا کاشف، اگر نکول کرد که آن معامله اصلاً باطل است. پس اینطور نیست که این اول یک معامله سرگردانی بکند بعد خودش برود از مالک بخرد و آن معامله قبلی تثبیت بشود اینطور نیست، باید معامله قبلی را او تثبیت کند آنجا هم ما این حرف را نزدیم. بنابراین روی قاعده «من باع ثم ملک» هم این مسئله تأمین نمیشود؛ وقتی تأمین نشد نشان میدهد که این تصرف «بما انه تصرف» نمیتواند فسخ باشد الا و لابد باید کاشف باشد؛ حالا یا مکشوفش کراهت مبرز به فعل متصل است یا مبرز به فعل منفصل است بالأخره باید باشد. آنکه محقق ثانی، آنکه شهید ثانی این دوتا بزرگوار فرمودند که مرحوم شیخ (4) میفرماید که محقق (5) و شهید (6) ثانیان فرمودند، این هم همان راه عقلی را طی کردند. گفتند آن قصدی که این شخص کرده است؛ چون هر کاری که انسان انجام بدهد، کار ارادی مسبوق به قصد است، همین که میخواهد برود در «منقول عنه» تصرف بکند این مسبوق به قصد است با آن قصد فسخ حاصل میشود؛ پس این شخص میرود مال خودش را برمیدارد حرمت تکلیفی ندارد، وضعی هم قبلاً ثابت شده است؛ یعنی با آن اراده ثابت شده است، این تصرف میشود کاشف. این یک راه حلی است که این بزرگان پذیرفتند حالا ببینیم همین راه میشود تا پایان ادامه داد یا اگر مثلاً داد که تتمیمی ندارد اگر نقدی بر این راه وارد است که باید جداگانه بحث بشود. این راهی که این بزرگوارها تا به حال طی کردند همین است که این کاشف از فسخ است و فسخ در حقیقت آن امر باطنی است؛ حالا یا کراهت است که فسخ است یا انشای درونی است که فسخ است، یا به تعبیر مرحوم شهید ثانی و محقق ثانی، آن قصد تصرف، خود آن قصد فسخ است و این تصرف کاشف است. بنابراین فسخ حاصل میشود، وقتی فسخ حاصل شد ملک حاصل میشود، وقتی ملک حاصل شد بیع هم صحیح میشود.
1) (6) . کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج6، ص138.
2) (7) . کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص435.
3) (8) . کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج3، ص138.
4) (9) . کتاب المکاسب، شیخ مرتضی انصاری، ج6، ص137.
5) (10) . جامع المقاصد، محقق ثانی (محقق کرکی)، ج4، ص310.
6) (11) . مسالک الأفهام، شهید ثانی،ج3، ص216.
بنابراین چه تصرف خارجی بکند چه تصرف اعتباری بکند تصرف اعتباری هم مسبوق به قصد است اول فسخ است به وسیله فسخ ملک حاصل میشود به وسیله ملک انسان میتواند به دیگری بفروشد.
در قرآن کریم ذات اقدس الهی، خود را ولیّ مؤمنان معرفی کرده است که فرمود: اللّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا (1) و عدهای هم تحت ولایت الهیاند، اولیای الهیاند، آثاری هم بر این ولایت بار کرده است. انسان کامل مثل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اهل بیت(علیهم السلام) اینها هم تحت ولایت اللهاند و خدا ولیّ اینها است. درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود إِنَّ وَلِیِّیَ اللّهُ الَّذی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحینَ (2) خدا ولیّ من است که قرآن را نازل کرده؛ یعنی از راه انزال قرآن ولایت من تأمین هست و او متولی صالحان هم هست. پس مطلب اول این است که ذات اقدس الهی هم ولیّ مؤمنین است هم ولیّ انبیا. مطلب دوم آن است که در همین قرآن کریم، صلوات ذات اقدس الهی بر هر دو گروه نازل میشود؛ یعنی هم بر پیامبر صلوات میفرستد هم بر مؤمنین. بر پیامبر صلوات میفرستد همان آیه معروف سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است که فرمود: إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیمًا (3) این راجع بر صلوات بر پیامبراست. باز در همان سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرمود: خدا بر مؤمنین هم صلوات میفرستد که فرمود: هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ. (4) این آیه دوم قبل از آن آیهای است که قرائت شده؛ یعنی قبل از اینکه جریان إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَه را نازل کند این هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُمْ را فرمود؛ یعنی خدای سبحان بر مؤمنین صلوات میفرستد. تفاوت جوهری این دوتا صلوات این است که در آنجا نفرمود ما بر پیامبر صلوات میفرستیم تا او را از ظلمت خارج کنیم به نور بیاوریم؛ فرمود: إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ «بالقول المطلق»؛ اما درباره مؤمنان فرمود: هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ. پس خدا بر مؤمنان صلوات میفرستد تا آنها را نورانی کند. ذیل آیه هم فرمود که کانَ بِالْمُؤْمِنینَ رَحیمًا (5) همه جا سخن از ضمیر است، در پایان آیه به جای اینکه به ضمیر اکتفا کند با اسم ظاهر مطلب را بیان کرده فرمود: هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُمْ این ضمیر جمع مذکر ثالث لِیُخْرِجَکُمْ ضمیر جمع مذکر ثالث، بعد دارد وَ کانَ بِالْمُؤْمِنینَ رَحیمًا اگر میفرمود «و کان بکم رحیما» همان مطلب حل میشد؛ اما اسم ظاهر آورده تا سببش را بیان کند که اگر خدای سبحان بر شما صلوات میفرستد به سبب ایمان و به برکت ایمان است. پس دوتا ولایت آنجا هست دوتا صلوات هم هست آن صلواتی که بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست این مطلق است این صلواتی که بر مؤمنین هست با این قید و با این وصف ذکر شده است که شما را میخواهد نورانی کند، معلوم میشود نورانی شدن انسان با صلوات الهی است و معلوم میشود ولایت الهی هم با صلوات الهی است. در آن آیه فرمود: اللّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ اما با چه وسیله خارج میکند؟ به وسیله صلوات خارج میکند. پس صلوات الهی؛ یعنی آن رحمتهای خاصه انسان را نورانی میکند و انسان نورانی تحت ولایت ذات اقدس الهی است. چه گروهی بالأخره این سعادت را دارند که از ظلمت به نور خارج بشوند؟ فرمود: یَهْدی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ (6) اگر کسی پیرو رضای الهی باشد ببیند رضای خدا در چیست، خدا از چه راضی و از چه ناراضی، اگر کسی یَهْدی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ به این صورت شد این را هدایت میکند به آن هدایت پاداشی و وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ.
خدای سبحان معیار رضایت و کراهت خودش را هم در قرآن مشخص کرد.
سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» تقریباً نوزده آیه معاصی کبیر و معروف را هم شمرده از شرک گرفته تا قتل و تا هتک حرمت ناموسی و امثال ذلک، بعد از شمارش این گناهان زیاد فرمود: کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهًا (1) بعد فرمود: ذلِکَ مِمّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (2) حکمت به اصطلاح قرآن غیر از حکمت به اصطلاح حوزه است. حکمت به لسان قرآن جهانبینی حکمت است، اخلاق حکمت است، فقه حکمت است، بررسی اوصاف الهی حکمت است؛ برای اینکه در همه این آیات، بخشی به اصول دین برمیگردد، بخشی به فروع دین و فقه برمیگردد این میشود فرمود که اینها حکمت الهی است فرمود این معاصی پیش خدا مکروه است در برابر حسناتی که دیگران انجام دادند میفرماید: رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ (3) رضای الهی هم مشخص است اینطور نیست که چیزی مبهم باشد. پس چیزهایی که خدا از آنها راضی است مشخص است، چیزهایی که خدا از آنها ناراضی است مشخص است. یَهْدی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ این کار را میکند وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ اگر این شد انسان نورانی میشود. پس ولایت برای هر دو هست با تفاوت، صلوات برای هر دو هست با تفاوت و آن تفاوتها در جهاد ظهور میکند. انبیا هم جهاد دارند، اولیا هم جهاد دارند، مؤمنین هم جهاد دارند؛ البته جهاد بیرونی فرقی نمیکند، جهاد بیرونی چون خارج از حوزه نفس است فرق نمیکند؛ بعضی از اقسام جهاد، جهاد ابتدائی است بعضی از جهاد، جهاد دفاعی است این فرقی نمیکند. انسان به سراغ یک دشمنی برود که او را تسلیم بکند یا اینکه آماده است که اگر یک وقت دشمن به او حمله کرد او دفاع بکند این جهاد دفاعی است یا جهاد ابتدائی چون بیرون از مرز جان انسان است فرقی از این جهت نمیکند. اما جهاد درونی چرا خیلی فرق میکند جهاد درونی که انسان با هوس با شیطان با جنود شیطان دارد میجنگد، برای آنها جهاد ابتدائی است؛ یعنی آنها از اول حمله میکنند دشمن را خفه میکنند و دشمن را تسلیم میکنند برای توده مؤمنان این کار مقدور نیست که اینها به سراغ شیطان بروند او را تسلیم بکنند. اینها منتظرند که اگر یک وقتی هوسی گناهی به طرف اینها میخواهد بیاید اینها دفاع میکنند خودشان را حفظ میکنند. مؤمنان عادی جهاد ابتدائی ندارند؛ لذا افراد عادی نمیتوانند بگویند که شیطانی «اسلم علی یدی» شیطان را من تسلیم کردم؛ بلکه همیشه مواظب است که در طعن و طنز شیطان قرار نگیرد این همیشه باید مواظب باشد باید مراقب باشد. اما وقتی اینها جهاد ابتدائی داشتند آن شیطان را خفه کردند و تسلیم کردند آن هم زیر دست و پای اینها داد میزند که إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ (4) من اصلاً به اینها دسترسی ندارم. بنابراین تفاوت جوهری هست بین ولایت آنها با ولایت افراد، ولایت آنها طوری است که ذات اقدس الهی نورانیت اینها را لحظه به لحظه تکمیل میکند؛ اما ولایت الهی نسبت به افراد این است که لحظه به لحظه اینها را از ظلمت خارج میکند؛ حالا یا دفعاً یا رفعاً؛ بالأخره یا نمیگذارد یا اگر رفت و مبتلا شدند خارجشان میکند. لذا این صلواتی که در قرآن کریم برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است قیدی ندارد؛ اما صلواتی که بر مؤمنین هست آنجا قید دارد که فرمود یُصَلّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ.
صلوات برای صابران هم ذات اقدس الهی میفرستد اگر کسی خدای ناکرده مورد مصیبت شد و این موحدانه صبر کرد الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ (1) اینها واقعاً صبر کردند أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ. (2) صبر در مصیبت خیلی دشوارتر از صبر «عند المعصیة» نیست اگر کسی در معرض گناه قرار گرفت و خیلی هم به آن گناه علاقه داشت و صبر «عن المعصیة» کرد و «لله» خودش را حفظ کرد این هم أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ. صبر در طاعت آن خیلی مهم نیست، صبر کردند بر انجام واجبات، بر روزهگرفتن، انجام حج، انجام عمره، انجام نماز، تکلیفات واجب. اگر کسی صبر کرد در امتثال واجبها، آنها هم عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ خواهد بود؛ منتها چون صبر درجاتی دارد، صلوات الهی هم درجاتی دارد، فرشتههایی هم که بر انسان صلوات میفرستند درجاتی دارند. گاهی اوساطی از فرشتهها صلوات میفرستند گاهی «حمله» عرش صلوات میفرستند خیلی فرق میکند. اینجا که فرمود هُوَ الَّذی یُصَلّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ آیا جمیع ملائکه است که مثلاً جمع محلی به «الف و لام» و یک همچنین چیزی وجود داشت که ما بگوییم جمیع ملائکه است؛ نظیر آنچه که فرمود فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (3) (4) یا نه اینجا دارد «ملائکته»؛ اما چه گروهی از ملائکه این روشن نیست. همه ملائکه مأمور نیستند که نسبت به همه مؤمنان صلوات بفرستند؛ البته برای اوحدی از اهل ایمان، فرشتههای برتر هم صلوات میفرستند.
بنابراین این راه باز است که اگر ما بر اساس وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا (1) حرکت کردیم ـ انشاءالله ـ از «علم الدراسه» به «علم الوراثه» منتقل میشویم. این «علم الوراثه» همان است که وجود مبارک حضرت امیر فرمود کسی که علم پیدا کرد و عمل کرد یا «عَمِلَ بِمَا عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ یَعْلَمْ» (2) خدا او را وارث چیزی میکند که نمیداند، دیگر «علم الدراسه» نیست این دیگر در کتاب نیست که حالا یک روز یادش برود. اگر ذات اقدس الهی یک همچنین علمی را به او ارث داد، این از «علم الوراثه» برخوردار است که امیدواریم خدای سبحان نصیب همه شما بفرماید ما را هم محروم نکند.
«والحمد لله رب العالمین»
شش مسئله از مسائل فصل پنجم بیع گذشت. فصل پنجم بیع درباره احکام خیار بود.
مسئله اول این بود که خیار حق است نه حکم.
مسئله دوم این بود که این حق قابل انتقال به ورثه است.
مسئله سوم این بود که وارث اگر یک نفر باشد حکمش چیست و اگر چند نفر باشد حکمش چیست؟
مسئله چهارم این بود که اگر برای اجنبی خیار قرار بدهند حکمش چیست؟
مسئله پنجم این بود که آیا فسخ به فعل حاصل میشود یا نه؟
مسئله ششم این بود که آیا فعل سبب فسخ است یا کاشف و ثابت شد که کاشف است و لحظه قبل از فعل، فسخ حاصل میشود و فعل و تصرف در ملک خود فاسخ انجام میگردد.
اما مسئله هفتم؛ مسئله هفتم این است که در زمان خیار، خود «ذیالخیار» اگر بخواهد تصرف بکند، تاکنون حکمش روشن شد؛ چون «ذیالخیار» اگر در «منقول الیه» تصرف بکند که کشف از امضا و رضا است و اگر در «منقول عنه» تصرف بکند که کشف از فسخ است. اما غیر «ذیالخیار»، اگر بخواهد تصرف بکند در «منقول عنه» که حق تصرف ندارد، در «منقول الیه» میتواند تصرف بکند یا نه؟ چون در زمان خیار غیر «ذیالخیار» هیچ حقی ندارد این «ذیالخیار» است که حق دارد؛ آیا در زمان خیار، غیر «ذیالخیار» میتواند در «منقول الیه» تصرف بکند یا نه؟ پس حوزه بحث، تصرف غیر «ذیالخیار» در «منقول الیه» است؛ چون در «منقول عنه» که حق ندارد تصرف بکند، آیا جایز است یا جایز نیست؟ چند جهت بحث در این مسئله هفتم هست. قبلاً بارها ملاحظه فرمودید.
یکی از مهمترین ارکان تحقیق، ارزیابی صحیح محل بحث است. موضوع محل بحث و صورت مسئله اگر روشن نشد انسان هم در استدلال آسیب میبیند هم در اشکال و اگر موضوع مسئله و صورت مسئله خوب روشن شد هم مصون از اشکال است و هم در تحلیل و تعلیل آزادانه بحث میکند، چرا؟ برای اینکه وقتی موضوع مسئله و صورت مسئله خوب روشن شد این موضوع و این شیء بالأخره یک لوازمی دارد، ملزوماتی دارد، ملازماتی دارد. در امور تکوینی و حقیقی یک فیلسوف یا یک ریاضیدان اگر صورت مسئله را به خوبی تشخیص بدهد از چند راه میتواند برهان اقامه کند، در مسائل اعتباری و حکمت عملی یک حقوقدان یا یک فقیه یا یک «ذیفن» اخلاق، وقتی یک مطلب به خوبی برای او روشن شد گاهی از راه لوازم، گاهی از راه ملزومات، گاهی از راه ملازمات برهان اقامه میکند؛ چه اینکه اگر یک کسی اشتباه کرده و صورت مسئله را خوب تشخیص نداد آن منتقدان، آن مستشکلان از هر طرف میتوانند حمله کنند میگویند اگر حکم این است باید فلان لازم، فلان ملزوم، فلان ملازم را داشته باشد در حالی که ندارد، این تهاجم همه جانبه منتقدان برای کسی که صورت مسئله را خوب تشخیص نداد و آن استدلال قوی همه جانبه کسی که صورت مسئله را خوب تشخیص داد برای همین است.
یکی از کارهای دقیق مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) تبیین و تحلیل صحیح صورت مسئله است. ایشان میفرمایند که تشخیص صورت مسئله بنا بر صحیح کار آسانی نیست. عدهای از بزرگان مثل مرحوم علامه، مثل مرحوم شهید اینها کلماتشان در تحریر محل بحث، مضطرب است معلوم نیست چه دارند میگویند؛ نه تنها در کلمات علامه و شهید اضطراب مشهود است؛ بلکه در کلمات شهید اول و دوم هم اضطراب مشهود است. یک متن قویای را صاحب لمعه؛ یعنی ماتن دارد و شارح در روضة البهیه در شرح لمعه طرزی این را معنا میکند که خالی از تکلّف نیست. (1) پس بین ماتن و شارح در تحلیل محل بحث اختلاف است، بین علامه و دیگران اختلاف است، در خود کلمات علامه اختلاف است که چه میخواهند بگویند؛ البته الآن که بعد از گذشت چند قرن، مسئله خوب روشن شد خیلی تشخیص صورت مسئله دشوار نیست اما حق با آن بزرگانی است که بالأخره از لابلای همه موارد ابهام صورت مسئله را درآوردند؛ طرح مسئله از پیچیدهترین کارهای فنی است.
آنچه که فعلاً در مسئله هفتم مطرح است این است که غیر «ذیالخیار» آیا تصرف او وضعاً صحیح است یا نه؟ غیر «ذیالخیار» آیا تصرف او تکلیفاً صحیح است یا نه؟ یعنی آیا شرعاً میتواند تصرف بکند یا حرام است و اگر تصرف کرد این تصرف نافذ است یا نه؟ پس تصرف غیر «ذیالخیار» در «منقول الیه من الوضع و التکلیف» محل بحث است. در اینجا بعد از جهت اولی که تحریر محل بحث بود چند جهت طرح میشود؛ یک جهت اقوال مسئله است، یک جهت مبنا و مبانی این اقوال؛ البته بطور اجمال اشاره بکنیم تا تفصیلاً برگردیم. در جهت ثانیه که اقوال مسئله هست سه قول رسمی در مسئله نقل شده؛
1) (1) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص148.
قول اول اینکه تصرف غیر «ذیالخیار» در «منقول الیه» نه وضعاً جایز است جواز وضعی، نه تکلیفاً جایز است جواز تکلیفی؛ یعنی وضعاً باطل است و تکلیفاً حرام است.
قول دوم آن است که هم وضعاً صحیح است و هم تکلیفاً؛ یعنی اگر غیر «ذیالخیار» در «منقول الیه» تصرف کرده است این تصرفش نافذ است، اگر فروخت تصرفش نافذ است و معصیت هم نکرد؛ کاملاً در مقابل قول اول است.
قول سوم آن است که غیر «ذیالخیار» اگر در «منقول الیه» تصرف کرده است وضعاً صحیح است، تکلیفاً جایز است؛ منتها اگر «ذیالخیار» تصرف وضعی کرد؛ یعنی این کالا را به دیگری فروخت این باید فسخ بشود مال برگردد. بنابراین برخلاف قول دوم، قول دوم که میگفت وضعاً صحیح است و تکلیفاً حلال است، میگفت اگر این غیر «ذیالخیار» تصرف نقلی کرد؛ یعنی این را به غیر فروخت آنگاه «ذوالخیار» فسخ کرد، چون عین موجود نیست بدل عین را میگیرد و اگر مثلی است مثل، قیمی است قیمت؛ ولی قول سوم این است که اگر «ذوالخیار» فسخ کرد باید آن معامله قبلی که غیر «ذیالخیار» انجام داد او را فسخ کند و عین را برگرداند؛ چه اینکه یکی از لوازم قول سوم آن است که او حق اتلاف خارجی ندارد یک، حق اتلاف شرعی ندارد دو؛ اتلاف خارجی این است که غذایی را مصرف میکند، یک چیزی را از بین میبرد، یک جامهای را میپوشد و کهنه میکند این اتلاف خارجی است. اتلاف شرعی آن است که یک عبدی را آزاد میکند، چون عِتق طوری است که دیگر حُر را به عبد برنمیگردانند، یک کسی آزاد شد برای همیشه آزاد است این تلف نشد نمُرد؛ لکن به منزله تلف است. پس این سه قول به عنوان اقوال رسمی در جهت ثانیه طرح شده است. جهت ثالثه که فهرستش را بازگو کنیم بعد به اصل مطلب برگردیم؛ جهت ثالثه این است که مبنای این اقوال سهگانه چیست؟ این اقوال رودرروی هماند. قول اول این است که نه وضعاً صحیح است نه تکلیفاً جایز، وضعاً باطل تکلیفاً حرام. قول دوم این است که وضعاً صحیح، تکلیفاً حلال. قول سوم هم این است که وضعاً صحیح، تکلیفاً حلال؛ منتها اگر «ذوالخیار» فسخ کرده است باید آن معاملهای که واقع شده او را فسخ کنند تا عین برگردد. این تقابل و رودررویی اقوال برای چیست؟
پرسش: آن چیزی که در اینجا ممنوع است مطلق تصرف است یا تصرفی که مانع از استرداد عین میشود؟
پاسخ: قول سوم همین بود. بنابر قول اول که اصلاً تصرف مطلقا ممنوع است و نمیتواند جابجا بکند، بنابر قول دوم تصرف مطلقا جایز است چه اتلاف حقیقی و چه اتلاف شرعی، بنابر قول سوم هرگونه تصرفی جایز است؛ ولی اتلاف حقیقی یا اتلافی که به منزله حقیقی است و در فضای شرع اتلاف است جایز نیست، قول سوم همین بود. جهت اولی تحریر محل بحث بود، جهت ثانیه اقوال محل بحث است، جهت ثالثه مبنای این اقوال است که دوباره باید به سراغ آن اقوال برگردیم، این برای اینکه فضای مسئله به دست بیاید.
مبنای مسئله یکی گفتند این چنین است: گفتند آنهایی که میگویند تصرف «ذیالخیار» در «منقول الیه» جایز نیست؛ برای آن است که نظر مرحوم شیخ طوسی (1) و همفکرانشان را دارند که کالا در زمان خیار ملک طرف نمیشود؛ همانطور که عقد باید بگذرد و ایجاب و قبول باید به پایان برسد، باید زمان خیار هم بگذرد تا این کالا ملک طرف بشود در زمان خیار نقل و انتقال حاصل نمیشود؛ مثل معامله صرف و سلم که تا قبض نشود ملک نمیآید، اینجا هم تا زمان خیار نگذرد، ملک نمیآید که این به مرحوم شیخ طوسی در بعضی از کتابهایش اسناد داده شد و همفکرانی هم دارد. روی این مبنا که ملکیت حاصل نمیشود میگویند که تصرف غیر «ذیالخیار» در «منقول الیه» جایز نیست، نه وضعاً تصرفش صحیح است نه تکلیفاً جایز، تکلیفاً حرام و وضعاً باطل. این سخن در جای خود یعنی در یکی از احکام خیار و مسائل خیار خواهد آمد که آیا در زمان خیار ملک میآید یا نه؟ این قبول و نکولش به آن مسئله مربوط است به این مسئله مربوط نیست، چرا؟ برای اینکه اگر این قول اول که عدم جواز است وضعاً و تکلیفاً، به استناد عدم حصول ملکیت در زمان خیار باشد آن «ذیالخیار» هم نمیتواند تصرف بکند؛ برای اینکه زمان خیار ملک حاصل نمیشود، نه تنها غیر «ذیالخیار» نمیتواند تصرف بکند، «ذیالخیار» هم نمیتواند تصرف بکند؛ چون زمان خیار ملک حاصل نشده این یک، و ثانیاً استدلال این آقایان این است که غیر «ذیالخیار» نمیتواند در «منقول الیه» تصرف بکند، چرا؟ برای اینکه اگر «ذیالخیار» فسخ کرد باید مال او موجود باشد تا برگرداند، این دلیل آنها است اگر مربوط به ملک بود باید به «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» (2) استدلال بکنند، نه که «ذیالخیار» حق دارد اگر خیار را اعمال کرد عین که در دسترس نیست آن چه کار بکند. اگر سندش این بود باید بگویند که چون در زمان خیار ملک حاصل نشده این مال، مال مردم است و امانت در دست این شخص است، چون مال مردم است «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ»؛ گذشته از این تصرفهای عادی را شما تجویز میکنید آن تصرفی که مانع استرداد عین باشد او را جلویش را میگیرید؛ پس معلوم میشود مبنای قول اول این نیست که در زمان خیار، ملک حاصل نمیشود پس این نیست و اگر بگوییم که مبنا این است که چون خیار حقی است که به عین تعلق میگیرد، وقتی عین از بین رفت چگونه شما میتوانید خیار را اعمال بکنید؟ خیار حق «ذیالخیار» است یک، به عین تعلق گرفته دو، «من علیه الخیار» نمیتواند در عین تصرف بکند؛ برای اینکه متعلق حق دیگری است؛ نظیر «حقالرهانه». این مبنا هم ناتمام است نمیتواند این مطلب مبنای قول به عدم جواز باشد؛ برای اینکه اگر سخن از استرداد است باید بگویید تصرفی که مانع استرداد عین است جایز نیست وگرنه فرشی است پهن کرده روی آن نشسته، یا خانهای است که خریده رفته در آن نشسته، هر وقت آن «ذیالخیار» فسخ کرد میآید خانه را برمیگرداند، چرا شما میگویید مطلق تصرف جایز نیست؟ باید بگویید تصرفی که تلف حقیقی دارد، یا تلف حکمی دارد جایز نیست. پس معلوم میشود مبنای این اقوال اینها نیست که گفته شد چیزهای دیگر است. پس تاکنون سه جهت؛ برخی تفصیلاً و برخی اجمالاً روشن شد تا فضای بحث در دست باشد.
جهت اول تحریر محل مسئله بود که مرحوم شیخ میفرماید کلمات علامه و شهید مضطرب است و مرحوم شیخ میفرماید که ماتن و شارح با هم هماهنگ نیستند؛ زیرا در متن لمعه یک مطلبی است که در روضه شارح لمعه «بما لا یخلوا عن تکلّفٍ» شرح کرده است. پس تحریر صورت مسئله مشخص شد، اقوال مسئله هم مشخص شد اجمالاً مبنای مسئله هم این نیست که این آقایان خیال کردند، مبنا چیز دیگر است. حالا برگردیم به سراغ اصل بحث؛ حالا که روشن شد که محل بحث کجا است در جهت اولی که محل بحث روشن شد، حالا وارد جهت ثانیه میشویم که در بین اقوال سهگانه کدام قول حق است؟ ظاهراً آن قول وسط حق است؛ یعنی قول به اینکه تصرف «من علیه الخیار» در «منقول الیه» جایز است تکلیفاً و نافذ است وضعاً، چرا؟ برای اینکه ملک اوست. قبلاً گذشت که عقد دوتا موتن دارد؛ بعضی از عقودند که یک موتنیاند و یک بعدیاند؛ مثل «عقد الوکالة»، «عقد العاریة»، «عقد الهبه» اینها یک بُعدیاند، کسی به دیگری اذن نمیدهد این کار را بکن؛ اما در کنار این یک بُعد دیگری نیست که من پای امضایم ایستادهام هر وقت خواست پس میگیرد، عاریه اینطور است، ودیعه اینطور است، وکالت اینطور است، هبه اینطور است هبه به غیر «ذیرحم»؛ اما در مسئله بیع، در مسئله اجاره عقودهایی از این سنخی اینها دو بُعدیاند در بُعد اول آن نقل و انتقال مطرح است، در بعد دوم تعهدی است که میگویند ما پای امضایمان ایستادهایم، این حقیقت بیع در فضای عقلا است و شارع هم همین را امضا کرد؛ شارع که در مسئله بیع و امثال بیع، حقیقت شرعیه نیاورد. این بُعد دوم در مسئله عاریه و اینها نیست در عاریه اگر کسی فرشی را به دیگری عاریه داد، تعهد دیگر ندارد که من پای امضایم ایستادم هرگز از شما پس نمیگیرم، اینکه نیست، هر وقت خواستند پس میگیرد؛ ودیعه اینطور است، عاریه اینطور است، وکالت اینطور است.
بیع دوتا حوزه دارد: یک حوزه نقل و انتقال یک حوزه تعهد. خیار به هیچ وجه کاری به حوزه اول ندارد. عقد چه خیاری باشد چه خیاری نباشد بعد از تمام شدن نصاب ایجاب و قبول، بایع مالک ثمن میشود و مشتری مالک مثمن، ملک طلق؛ منتها عقد لرزان است؛ برای اینکه ملک طلق است. فرق است بین ملک طلق و عقد لرزان، عقد را هر وقت صاحب خیار خواست به هم میزند، بله به هم میزند اما حقی نسبت به عین تعلق نگرفته؛ نظیر «حقالرهانه» نیست در جریان «حقالرهانه» این راهن مالک این خانه هست؛ ولی ملکش طلق نیست؛ یعنی وقتی کسی بدهکار شد، خانه را در رهن طلبکار قرار داد، این عین مرهونه؛ یعنی خانه ملک راهن ـ صاحبخانه ـ هست؛ ولی دیگر طلق نیست در مدار بسته ملک اوست این در دست مرتهن است اگر بخواهد تصرف بکند باید مرتهن اجازه بدهد. مرتهن، «حق الرهانه» او به این تعلق گرفته مال این عین نیست ولی «حقالرهانه» مرتهن به این عین تعلق گرفته. منافع عین مرهونه در مدت رهن مال راهن است نه مال مرتهن؛ لذا اینکه میبینید رهن و اجاره میکنند برای همین است. اگر کسی پولی را از دیگری گرفت مقروض شد در برابر آن قرض، خانه خود را رهن میدهد، وقتی خانه خود را رهن داد، این خانه مال اوست؛ ولی حق تصرف ندارد. مرتهن نسبت به این خانه باید امین باشد هیچ تصرفی نباید بکند، اگر بخواهد در این خانه بنشیند باید اجاره بدهد اینکه میبینید رهن و اجاره میکنند همین است؛ یعنی یک کسی پول پیشپرداخت میکند خانه را رهن میگیرد؛ چون استفاده در عین مرهونه باید به اذن راهن باشد اجاره به او میپردازد. عین مرهونه مال راهن هست اما طلق نیست. اینجا مسئله «حقالخیار» که از سنخ «حقالرهانه» نیست؛ یعنی رهنگونه اینطور نیست که خیار به عین تعلق گرفته باشد؛ خیار به عقد تعلق میگیرد اگر عقد را فسخ کرد و عین موجود بود همان را استرداد میکند عین موجود نبود میشود دو قول: یا تبدیل میشود ضمان معاوضه به ضمان ید، یا نه ضمان معاوضه همچنان باقی است و آن معامله فسخ میشود اگرچنانچه «من علیه الخیار» کالا را فروخته به دیگری فسخ بکند و برمیگرداند به «ذیالخیار».
پرسش: ...
پاسخ: نه فقط یک مالک دارد مشتری که «من علیه الخیار» است مالک است دیگری حق ندارد.
پرسش: میتواند تصرف کند.
پاسخ: نمیتواند تصرف بکند مگر اینکه فسخ بکند وقتی فسخ کند آن وقت ملک او میشود و میتواند تصرف بکند وگرنه کالایی را که فروخت، زمینی را که فروخت یا خانهای را که فروخت با عقد خیاری، این خانه مال خریدار هست ملک طلق اوست فروشنده چون خیار دارد میتواند معامله را فسخ بکند بعد مالک بشود. پس در زمان واحد اینچنین نیست که دوتا مالک داشته باشد.
پرسش: آیا در رهن یک عقد اجاره کفایت میکند؟
پاسخ: اگر در ضمن عقد اجاره رهن بکنند بله کفایت میکند، این کار را بکنند اولی است، تا اینکه در ضمن آن وامی که میدهند شرط اجاره بکنند آن خالی از شبهه ربا نیست؛ اما اجاره را اصل قرار بدهند بگویند ما این خانه را اجاره کردیم به فلان مبلغ، به این شرط که آن پول را هم ما به شما میدهیم، این خانه هم در رهن ما باشد که اصل را اجاره قرار میدهند در ضمن عقد اجاره یک شرط سودآوری ضرر ندارد اما در ضمن آن وامی که میدهند بگویند به این شرط که به من اجاره بدهی این مشکل دارد. بنابراین این میتواند دلیل قول دوم باشد که وضعاً صحیح است و تکلیفاً جایز، چرا؟ برای اینکه در زمان بیع، این شخص مالک میشود و تعهداتی که هست مربوط به حوزه دوم است که حوزه وفاست نه حوزه تملیک و تملّک و هر دو مالک میشوند بر اساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1) تصرف کنند. «ذوالخیار» حقی که دارد حقش به عقد تعلق میگیرد نه به عین؛ اگر هم به عین تعلق گرفت معنایش این نیست که نظیر «حقالرهانه» است و جلوی تصرف «من علیه الخیار» را میگیرد این اگر عین موجود بود که خود عین، نشد بدل او که اعم از عین و بدل هست؛ یا احیاناً ممکن است که به قول سوم کسی قائل باشد که اگر این تصرف کرده است و «ذوالخیار» فسخ کرده است آن معامله قبلی باطل میشود. حالا یکی از حرفهایی که قائلین به عدم جواز تصرف ممکن است به آن تمسک بکنند مطلبی است که در مسئله اینکه آیا در زمان خیار ملک حاصل میشود یا نه، آن مطرح است. آن روایت دوم باب پنجم از ابواب خیار است؛ یعنی وسائل، جلد هجدهم، صفحه چهارده، باب پنج از ابواب خیار که مربوط به خرید و فروش حیوان است. روایتی که نقل میکنند صحیحه ابن سنان است که روایت دوم این باب است. روایت دوم این باب را مرحوم کلینی «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ». سرّ اینکه از این روایت به صحیحه یاد میشود با اینکه «سهل بن زیاد» هست؛ برای آن است که در کنار «سهل بن زیاد»، «احمد بن محمد» هست؛ یعنی«عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ» روی این مناسبت از او به صحیحه یاد میشود «عَنِ ابْنِ سِنَانٍ» «عبدالله بن سنان» خود صاحب وسائل توجه دارد که وقتی گفته شد «ابن سنان» میگوید «یَعْنِی عَبْدَ اللَّهِ»، نه «محمد بن سنان». «محمد بنسنان» را برخیها مشکل دارند گرچه مرحوم علامه بحرالعلوم آن هم تأیید میکند. (2)
پرسش: خود «سهل بن زیاد» هم بر مبنای مرحوم ... موثقه است.
پاسخ: بله موثق هست اما صحیحه نمیگویند در او نقدی نیست، میگویند صحیحه نیست. سرّ اینکه اصحاب از این روایت به صحیحه یاد میکند؛ برای اینکه «احمد بن محمد» کنارش هست. «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ وَ یَشْتَرِطُ إِلَی یَوْمٍ أَوْ یَوْمَیْنِ» در اینجا مسئله خیار حیوان مطرح است؛ چون خیار حیوان اعم از حیوان صاهل و ناهق و ناطق که عبد هم جزء خیار حیوان شمردند، این دابه را خرید، این گوسفند را مثلاً خرید و شرط میکند که تا یک روز یا دو روز خیار داشته باشد.
در مسئله خرید و فروش حیوان، خیار هست فرمود: «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» (1) سائل میگوید که «فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» این گوسفند یا این اسب یا بیمار میشود یا میمیرد «عَلَی مَنْ ضَمَانُ ذَلِکَ» چه کسی ضامن است «فَقَالَ (علیه السلام) عَلَی الْبَائِعِ حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» در ظرف این سه روز اگر این گوسفند مُرد، فروشنده ضامن است وقتی این سه روز گذشت بایع ضامن است، چون ملک بایع میشود ملک مال بایع است به این صحیحه «ابن سنان» عدهای استدلال کردند که کالا در زمان خیار ملک خریدار نمیشود برای تملّک گذشته از عقد (ایجاب و قبول) گذشت زمان خیار هم لازم است که به مرحوم شیخ طوسی در مبسوط به دیگران اسناد داده شد. پس روی این مبنا کسی حق ندارد تصرف بکند؛ برای اینکه ظاهرش این است که بعد از گذشت زمان خیار این کالا ملک خریدار میشود. بنابراین در زمان خیار او مالک نیست، وقتی مالک نشد تصرف او وضعاً باطل و تکلیفاً حرام. پاسخ استدلال به این، این است که اولاً این در مسئله بعد مبحث خاص خواهد آمد که یکی از احکام خیار این است که در زمان خیار ملک حاصل میشود، نه اینکه ملک حاصل نشود و ادلهای که قائلان به عدم حصول ملک ارائه کردند ناتمام است. ثانیاً این مسئله مربوط به خیار حیوان است چگونه شما در همه موارد میگویید خیار حیوان همانطور که دوتا خصیصه دارد: یکی اینکه آدم کالاهای دیگر را که بخرد خیار ندارد ولی حیوان را که میخرد خیار دارد این یک؛ ثانیاً خیاری که در خرید و فروش حیوان است؛ نظیر خیار مجلس و امثال ذلک نیست تا سه روز هست. اینها از مختصات حیوان است برای اینکه از سلامت و مرض او تا آشنا بشود خریدار طول میکشد. بنابراین این مربوط به خرید و فروش حیوان است که در خرید و فروش حیوان یک مختصاتی هست که در دیگر کالاها نیست و ثالثاً اگر در زمان خیار کسی مالک نباشد، باید استدلال آنها این باشد که «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ»؛ نه اینکه چون در زمان خیار «ذوالخیار» حق دارد اگر بخواهد حقش را اعمال بکند و فسخ بکند عین باید موجود باشد تا او استرداد کند این چه استدلالی است؟ شما دلیل متقن دارید که ملک او نیست ملک او نیست نباید تصرف بکند. شما آن مطلب اصلی را گذاشتید کنار آمدید گفتید که اگر «من علیه الخیار» در زمان خیار تصرف بکند ممکن است «ذوالخیار» فسخ بکند و عین خودش را بخواهد؛ وقتی عین موجود نیست چگونه او میتواند فسخ بکند؟ اولاً باید بین انحای تصرف و فسخ، فرق بگذاریم بگوییم تصرفی که مانع استرداد باشد جایز نیست، تصرفی که مانع استرداد نیست جایز است. خانهای است خریده میرود در آن مینشیند اگر آن صاحبخانه فسخ کرد که برمیگرداند، فرشی که خریده پهن میکند مینشیند اگر فسخ کرد برمیگرداند؛ ولی شما اینطور نمیگویید میگویید تصرف وضعاً نافذ نیست رأساً، تکلیفاً جایز نیست اصلاً و ثانیاً باید به «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ» تمسک کنید؛ نه اینکه استرداد. پس معلوم میشود که به هیچ وجه عدم جواز تصرف مستند به صحیحه «ابن سنان» نیست آن برای آن است که خیار چون حقی است متعلق به عین، میگویند عین وقتی از بین رفت حق «ذیالخیار» از بین میرود. ما دوتا جواب دادیم و میدهیم: یکی اینکه خیار حقی است متعلق به عقد نه به عین و ثانیاً بر فرض که به عین تعلق بگیرد از سنخ «حقالرهانه» نیست، اگر عین موجود بود که عین را استرداد میکند، نشد بدل او را استرداد میکند.
1) (6) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله هفتم از مسائل فصل پنجم که در احکام خیار بود این است که آیا «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف در «منقول الیه» را دارد یا ندارد؟ چند جهت محور بحث بود؛ یکی تحریر محل نزاع، یکی هم بیان مبانی و ادله قائلان که در جهت ثانیه، قول مختار و دلیل آن هم روشن میشود.
تحریر محل بحث همه جا مخصوصاً در بحثهای عمیق دشوار است؛ گاهی میبینید بعضی از اقوال از محل بحث بیرون است، بعضی از ادله از محل بحث بیرون است، باید روشن بشود در این مسئله هفتم از مسائل فصل پنجم محور گفتگو چیست. محور گفتگو این نیست که «من علیه الخیار» مطلقا از تصرف در «منقول الیه» محروم است چه تصرف متلِف، چه تصرف ناقل، چه تصرفی که نه اتلاف در اوست، نه نقل در اوست؛ فرشی خریده پهن کرده روی آن نشسته این نه اتلاف است، نه فروختن به غیر. خانهای خریده که نه او را تخریب کرده برای بازسازی که اتلاف عین باشد و نه به دیگری فروخته، حالا بلکه فرش را باز کرده روی آن نشسته. تصرف «من علیه الخیار» در زمان خیار مطلقا ممنوع نیست این از بحث بیرون است؛ بلکه محور بحث این است که «من علیه الخیار» در زمان خیار آیا میتواند تصرف متلِف یا تصرف ناقل که مانع استرداد عین است داشته باشد یا نه؟ «فیه وجوهٌ و اقوال». پس محور بحث این است. یک قول این است که تکلیفاً حرام و وضعاً باطلٰ یعنی «من علیه الخیار» حق ندارد در کالایی که خریده تصرف اتلافی داشته باشد یا تصرف نقلی، بخواهد این غذا را مصرف بکند حق ندارد، بخواهد این خانه را تخریب کند و بازسازی کند حق ندارد، بخواهد این کالا را به دیگری بفروشد هم حق ندارد. اما استفاده عادی از او جایز است، تکلیفاً حرام و وضعاً هم باطل؛ اگر خانه را به دیگری فروخت این معامله معامله فضولی است این قول اول.
قول دوم آن است که تکلیفاً جایز و وضعاً هم نافذ؛ ولی اگر «من له الخیار» فسخ کرد آن ضمان معاوضی تبدیل میشود به ضمان «ید»؛ یعنی وقتی که فسخ کرد؛ چون عین موجود نیست حالا یا تلف شد یا به دیگری فروخته شد اگر مثلی است مثل را میگیرد و اگر قیمی است قیمت را میگیرد. قول سوم آن است که تصرف تکلیفاً جایز و وضعاً هم نافذ؛ ولی اگر «ذوالخیار» فسخ کرد ضمان معاوضی همچنان ضمان معاوضی است، به ضمان یدی تبدیل نمیشود؛ یعنی این شخصی که «ذوالخیار» است، وقتی فسخ کرد عین خودش را میخواهد؛ اگر عین را آن شخص که «من علیه الخیار» است به دیگری فروخت این آن معامله را فسخ میکند و آن عین را که پیش دیگری است استرداد میکند، اگر تلف شد باید بدل را بپردازد. این مجموعه شش قول یا شش نظر به سه وجه ترکیبی درآمد. اگر ما تکلیف و وضع را از هم جدا کنیم میشود شش قول یا شش نظر؛ اما اگر جدا نکنیم میشود سه قول.
قول اول این است که تکلیفاً حرام است وضعاً هم باطل مطلقا.
قول دوم آن است که تکلیفاً جایز وضعاً هم جایز و اگر آن شخص «ذوالخیار» فسخ کرد اگر آن عین موجود نبود، آن ضمان معاوضی به ضمان ید تبدیل میشود.
قول سوم آن است که تکلیفاً جایز و وضعاً هم نافذ و اگر هم «ذوالخیار» فسخ کرد و عین موجود نبود ضمان معاوضی همچنان باقی است باید این شخص معاملاتی که کرده فسخ کند عین را به صاحبش برگرداند؛ این خلاصه اقوال. پس تعیین محل بحث که جهت اولی بود این نیست که آیا «من علیه الخیار» مطلقا از تصرف ممنوع است یا نه؛ بلکه مدار بحث در دو نوع تصرف است؛ تصرف اتلافی و تصرف نقلی، حالا اتلاف یا اتلاف حقیقی است یا اتلاف حکمی. اتلاف حکمی مثل عتق رقبه که نمیشود عین را برگرداند، یا نظیر استیلاد که «ام ولد» را نمیشود فروخت و مانند آن، اتلاف حقیقی که مصداقش روشن است در غیر این مورد تصرف «من علیه الخیار» جایز است. پس محل بحث روش شد و آرا و اقوال ششگانه در سه جهت هم مشخص شد.
جهت ثالثه اینست که مبنای این حرفها چیست؟ بسیاری از تلاشها و کوششهای مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این هست که برگرداند که بر چه اساسی این بزرگوارها فرمودند که تصرف «من علیه الخیار فی زمن الخیار» جایز نیست برخیها خواستند بگویند سند این عدم جواز این است که اینها قائلند که ملک در زمان خیار حاصل نمیشود، ملک به وسیله عقد است با انقضای زمان خیار و در زمان خیار ملک حاصل نمیشود. گوشههایی از اشکالات را مرحوم شیخ بیان کرده، بازترش را محققین بعدی مخصوصاً مرحوم آقای نائینی (1) بیان کرده که این حرف ناروا است، چرا؟ برای اینکه اگر دلیل منع تصرف عدم حصول ملکیت باشد اینها باید چندتا حرف بزنند یک، و استدلالشان هم محور خاص داشته باشد دو، آن چندتا حرف این است که «من علیه الخیار» مطلقا از تصرف ممنوع است خواه تصرف متلِف خواه تصرف ناقل خواه تصرف عادی، چرا؟ چون که «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» (2) مالک نشد، چرا شما میگویید تصرف متلِف و تصرف ناقل جایز نیست بقیه تصرفات جایز است؟ چرا میگویید میتواند فرش را پهن کند روی آن بنشیند؟ چرا میگویید میتواند در خانه را باز کند در آن بنشیند منتها تخریب نکند؟ اگر مالک نیست چرا این تصرفاتش را تجویز میکنید؟ «هذا من ناحیة من علیه الخیار» «من له الخیار» هم حق تصرف ندارد؛ برای اینکه در زمان خیار ملک حاصل نشده، اگر در زمان خیار ملک حاصل نشده و حصول ملکیت متوقف است بر عقد و انقضای زمان خیار، «من له الخیار» هم حق تصرف ندارد؛ نه تصرف متلِف، نه تصرف ناقل و نه تصرف عادی؛ از اینکه این حرفها را نمیزنند معلوم میشود که دلیل بحث آن نیست که چون در زمان خیار ملک حاصل نمیشود و از طرفی هم اگر در سند عدم جواز تکلیف و عدم نفوذ وضع این است که در زمان خیار ملک حاصل نمیشود این آقایان باید استدلال کند به «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ»؛ نه اینکه در زمان خیار ملک حاصل نمیشود اینکه یقینی است، روی مبنای شما این است که زمان خیار ملک حاصل نمیشود؛ چون در زمان خیار ملک حاصل نمیشود فتوا دادید که تکلیفاً حرام و وضعاً هم باطل؛ چرا تکلیفاً حرام و وضعاً هم باطل؟ برای اینکه «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» باید به اینها استدلال کنید. چرا استدلال میکنید که خیار دارد؟ چون شخص خیار دارد، اگر در زمان خیار اصلاً ملک نیست شما باید به حصول ملک تمسک بکنید، نه اینکه این شخص خیار دارد.
پرسش: در کلام شیخ انصاری آن استشهادی که از محقق در شرایع میآورد میگوید که حرف شیخ طوسی کلاً از محل بحث ما بیرون است.
پاسخ: فرمایش مرحوم شیخ هم همین است؛ منتها بازترش را محققین بعدی مخصوصاً مرحوم آقای نائینی تبیین کردند که جهتبندی کردند.
مرحوم شیخ میفرماید که اگر جهت عدم جواز این باشد که ملک نیست این باید که مطلقات تصرفات هم ممنوح باشد؛ در حالی که شما میگویید تصرف متلف جایز نیست، تصرف ناقل جایز نیست، بقیه تصرفات جایز است، لذا آن نمیتواند سند منع باشد این باید از بحث بیرون باشد (1) . پس سند این اقوال سهگانه چیست؟ سند آن منع چیست؟ سند جواز چیست؟ پس سند قائلین به جواز این نیست که چون در زمان خیار ملک حاصل است، پس تصرف جایز است و سند قول به عدم جواز این نیست که چون در زمان خیار ملک حاصل نیست پس تصرف جایز نیست، براساس آن مبنا نیست. پس این اقوال و این آرا روی کدام مبنا دور میزند؟ میتواند روی این مبنا باشد؛ چون در زمان خیار، خیار حق است. اگر ما گفتیم خیار حقی است متعلق به عقد کاری به عین ندارد، تصرف در عین جایز است مطلقا چه تصرف اتلافی، چه تصرف نقلی و چه سایر تصرفات. اگر گفتیم خیار حقی است متعلق به عین، پس عین درگیر است تصرفات متلفه و تصرفات ناقله جایز نیست تصرفاتی که اتلاف و نقل را به همراه ندارد جایز است. پس این مبنا میتواند مصحح آن آرا و نظر متفاوت باشد. اگر ما گفتیم خیار حقی است متعلق به عقد کاری به عین ندارد قول به جواز درست است. اگر گفتیم خیار حقی است متعلق به عین آن قول به عدم جواز درست است. این هم مورد نقد قرار گرفت، چرا؟ البته این میتواند دلیل باشد منتها دلیل تام نیست؛ مثل حرف اول نیست، سخن اول اصلاً ناتمام بود از بحث خارج بود؛ یعنی این میتواند «فیالجمله» به بحث مرتبط باشد و توجیهگر آرای گوناگون باشد. خود مرحوم شیخ این بیان را دارد؛ منتها به صورت تلطیف و به صورت صنعت و فن درنیاورده در فرمایشات مرحوم آخوند هست آن هم به صورت صنعت درنیاورده. مرحوم آقای نائینی (2) همینها را به صورت صنعت درآورده و میفرماید که خیار «عندالمحققین» حقی متعلق به عقد است به عین تعلق نمیگیرد اینکه نظیر «حقالشفعه» نیست، اینکه نظیر «حقالرهانه» نیست عین که درگیر نیست، به عقد تعلق میگیرد. لکن آیا این خیاری که به عقد تعلق میگیرد عقد موضوع است برای خیار؛ یعنی صبغه موضوعیت دارد یا طریق و معبر و سرپلی است که این «ذیحق» از راه عقد به عین برسد. کدام است؟ اگر خیار یک حقی باشد که مستقیماً به عقد تعلق گرفت و کاری به عین ندارد و تعلق آن هم صبغه موضوعیت دارد؛ یعنی عقد «بما انه عقدٌ موضوعٌ للخیار» کاری به عین ندارد؛ این حق قابل ارث است، زوجهای که از عین در زمین ارث نمیبرد باید از این حق ارث ببرد و هکذا ورثه اجنبی؛ برای اینکه آنها که کاری به عین ندارند، این حق متعلق به عقد است موضوعیت هم دارد کاری به مال ندارد، آنهایی هم که از مال محرومند باز میتوانند از این «حقالخیار» ارث ببرند، چرا؟ برای اینکه این حق است و حق هم قابل ارث است؛ برای اینکه آن «ذیحق» که مقوّم نبود مورد بود.
بنابراین، این را شما ملتزم نیستند، معلوم میشود که خیار درست است ما «عندالتحقیق» میگوییم حقی است متعلق به عقد؛ اما این «طریقاً الی العین» است، «معبراً الی العین» و «قنطرةً الی العین» است اینهاست. این معنا است؛ چون برای عبور به عین است اگر کسی خیار داشت که معامله را فسخ کند باید بتواند به وسیله فسخ عقد به عین برسد، لذا عین را نمیشود از دست داد، عین را هم نمیشود تلف کرد ولی میشود از آن بهرهبرداری کرد و استفاده کرد این وجه معقولی میتواند باشد.
بنابراین آن اولی که چون در زمان خیار ملک حاصل نمیشود حالا گذشته از اینکه خودش «فی نفسه» سخن تامی نیست آن ارتباطی با بحث ما ندارد وگرنه آن محذورها را باید ملتزم بشوند که نمیشوند. دومی صبغه علمی دارد میتواند به مقام او مرتبط بشود؛ لکن مبنا تام نیست البته، چرا؟ برای اینکه درست است ما میگوییم خیار حقی است متعلق به عقد؛ چون خیار حقیقت شرعیه و متشرعی و امثال ذلک که ندارد یک امر عقلایی است شارع مقدس هم همان را امضا کرد. با تحلیل غرائز و ارتکازات عقلا، به این نتیجه میرسیم که این یک حقی است که میتواند «ذوالخیار» این عقد را به هم بزند، خیار «حق فسخ العقد بابرامه» است. اما این را هم قبول داریم که این موضوعیت ندارد و فسخ عقد برای آن است که به عین برسد؛ اما به عین برسد، به جرم عین برسد، به ذات عین برسد، یا اعم از عین و بدل؟ اعم از عین و بدلش که اگر مثلی است مثل و قیمی است قیمت؛ حالا یا اینها در عرض هماند یا در طول هماند، به نحو تعدد مطلوبند یا نه به نحو وحدت مطلوب است چیست؟ آنچه را که ما میتوانیم از مسئله تعلق «حقالخیار» به عقد «استطراقاً الی العین» بهرهبرداری کنیم، این است که باید ببینیم که این شخصی که ضامن عین است این ضمان به چه معناست؟ در تلف آن متلف که ضامن است، قیمت «یوم الاداء» را ضامن است یا قیمت «یوم التلف» را ضامن است؟ این به مسئله ضمان مرتبط است، چرا؟ برای اینکه اگر ما گفتیم این شخص که ضامن عین است قیمت «یوم الاداء» را ضامن است، معلوم میشود که این عین تا موجود است در عهده او هست وقتی از بین رفت، همین عین «بما انها تالفةٌ» در ذمه او میآید؛ لذا طلبکار به بدهکار میگوید مال مرا بده نه قیمتش را بده، میگوید مال مرا به من بده نه عوض آن را بده؛ اینکه وقتی غریزه را شما تحیلیل میکنید ارتکاز را میشکافید میبینید مردم میگویند مال مرا بده؛ معلوم میشود این مال افتاده و شکسته در ذمه اوست؛ پس بعد از شکستن هم مال را صاحبمال میخواهد نه بدل را، حالا که میخواهند بدهند چون خود مال وجود ندارد قیمت «یوم الاداء» را میدهند نه قیمت «یوم التلف» را، میبینید این تحلیل مرحوم آقای نائینی بیدقت نیست. میگوید: شما وقتی که مالی داشتید دیگری از بین برد چه به او میگویید میگویید قیمتش را بده یا میگویید مال من را بده؟ اولین حرفی که صاحب مال، این مالباخته به این شخص متلِف میگوید میگوید مال مرا بده، معلوم میشود این مال در عهده اوست ولو «تالفاً»؛ حالا که میخواهند امتثال بکنند ادا بکنند، چون تالف قابل ادا نیست میگویند بدلش را بده؛ لذا قیمت «یوم الاداء» را میدهند، لذا این تورم اثر دارد، تفاوت قیمت اثر دارد، بالا بودن قیمت اثر دارد. نمیشود گفت که آن روزی که شکست کمتر میارزید و قیمت روز تلف میآید در ذمه؛ خیر، قیمت «یوم الاداء» میافتد در ذمه. این عین تا هست در ذمه این شخص هست که عین این را برگرداند وقتی تلف شد این عین «بما هی تالفةٌ» در ذمه او میآید؛ به دلیل اینکه غریزه مردم این است که به بدهکار میگویند مال مرا بده؛ چون مال او وجود ندارد در «یوم الاداء» بدل را میدهد. پس عین تا هست که خود عین باید برگردد، اگر تلف شد همین عین «بما هی تالفه» در ذمه آن ضامن میآید، وقتی هم که بخواهد ادا کند قیمت «یوم الاداء» را باید حساب بکند؛ لذا مسئله تورم و کم و زیادی قیمت و امثال ذلک سهم تعیینکنندهای دارد. نه این است که قیمت «یوم الغصب» را باید بدهد، چون «یوم الغصب» خود عین وجود دارد دیگر جا برای قیمت نیست و نه اینکه قیمت «یوم التلف» را باید بدهد برای اینکه در «یوم التلف» اینچنین نیست که عین رفته کنار بدلش آمده در ذمه این «متلف»؛ بلکه در «یوم التلف» خود این عین در ذمه او میآید؛ چون خود این عین در ذمه او میآید؛ به دلیل اینکه مالباخته میگوید مال مرا بده معلوم میشود خود عین مال ولو «تالفاً» در ذمه این «متلِف» میآید و چون میخواهند ادا کنند، ادا مقدور نیست در «یوم الاداء» قیمت «یوم الاداء» را باید بدهد.
پرسش: باعث ضرر بایع میشود.
بحث غاصب و امثال غاصب که میگویند این مأخوذ به «اشق الاحوال» است این یک نظر دیگری است؛ مثلاً اگر ایشان در ظرف شش ماه، شش ماه قبل مالی را گرفته مثلاً یک اتومبیلی را گرفته، بعد غصب کرده سرقت کرده این اتومبیل بعد از یک ماه تصادف کرده و از بین رفته و در ماه سوم یا چهارم این سارق دستگیر شده حالا ضامن است؛ ضامن است؛ یعنی قیمت اتومبیل را روز سرقت ضامن است؟ نه، روز تلف ضامن است؟ نه، روز ادا ضامن است؟ نه، پس چه روزی ضامن است؟ میگویند، چون غاصب مأخوذ به «اشق الاحوال» است باید ببینیم تورم این قیمت خودرو از روز غصب و روز تلف و روز ادا چه وقت بالاترین نقطه را دارد. غاصب مأخوذ به «اشق الاحوال» و «اشد الاحوال» است، چرا؟ برای اینکه ید او ید ضمان است یک، در «یوم الغصب» این ید ید ضمان بود در «یوم التلف» این ید، ید ضمان بود در یومی که میخواهد ادا بکند این ید، ید ضمان بود، مالیت این خودرو در طی این شش ماه در تحت ید این غاصب بود پس این «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (1) آن «اعلی القیم» را هم میگیرد، لذا آن «اعلی القیم» را ضامن است این تفاوتهای مسئله ضمان است. مرحوم آقای نائینی این را به مسئله ضمان بردند که اگر ما در ضمان قائل شدیم قیمت «یوم الاداء» را ضامن است این شخص باید که در «یوم الاداء» به مثل یا به قیمت تبدیل میشود؛ بنابراین تصرف این شخص جایز است یک، و حالا تلف کرده یک بیانی مرحوم شیخ دارد که بین تلف و اتلاف تلازمی نیست گفتند، اگر تلف شد بدل را میدهند این معنایش این نیست که اتلاف جایز است. اگر کسی مال مردم را گرفته و مال مردم در دست انسان تلف شد بدل آن را میدهد. بدل دادن حکم وضعی است، این مصحح حکم تکلیفی نیست که بگوییم که حالا چون بدلدادن ممکن است؛ پس ما مال مردم را میشکنیم بدل آن را میدهیم؛ نخیر، ضمان تالف؛ یعنی ضامن شدن مال تلف شده، مجوز اتلاف مال مردم نیست. بنابراین هر کسی باید در مسئله ضمان روی مبنای خودش فتوا بدهد. اگر گفتیم که این خیار حقی است به عین تعلق گرفته، باید بگوییم که نحوه تعلق خیار به عین چیست؟ این سخن سخنی است ناصواب، خیار حقی است متعلق به عقد، نه به عین؛ ولی اگر هم به عین تعلق بگیرد آیا نظیر «حق الشفعه» است که به عین تعلق میگیرد؟ نه؛ نظیر «حق الرهانه» است که به عین مرهونه تعلق میگیرد؟ نه؛ چون «حق الرهانه» عین را از طلق میاندازد. «حق الشفعه» چیزی است که «یدور مع العین حیث ما دارت»، هر جا برود همانطور است که ولو انسان به ده واسطه هم اگر کسی این زمین را بفروشد این شریک نسبت به او حق شفعه دارد، بله. زمینی است هزار متر، مشترک بین دو نفر، این شریک اول این زمین را فروخته به شخص دوم، این شریکی که بوده با شخص دوم «حق الشفعه» دارد، میتواند «حق الشفعه» اعمال بکند میتواند نکند. اگر آن دومی فروخته به سومی، این با سومی «حق الشفعه» دارد میتواند فسخ بکند و «هکذا». حق شفعه «یدور مع العین حیث ما دارت» بر خلفا مسئله رهن. آیا خیاری که به عین تعلق میگیرد از قبیل «حق الشفعه» است؟ نه، از قبیل «حق الرهانه» است؟ نه؛ برای اینکه عین در گرو نیست عین طلق است، به شهادت اینکه نظر همه محققان این است که اگر کسی کالایی را خرید میتواند بفروشد، برخیها جلویش را گرفتند، «من علیه الخیار» میتواند بفروشد اینطور نیست که نتواند تصرف بکند، در «حقالرهانه» اصلاً مرتهن حق تصرف ندارد. یک فرشی را که به عنوان گرو گرفته یا خانهای را که به عنوان گرو گرفته باید درب آن قفل باشد حق تصرف ندارد، اگر خواست تصرف بکند باید اجازه بپردازد؛ چه اینکه خود راهن هم نمیتواند تصرف بکند تصرفی که با وثاقت او سازگار نیست. چرا ما میگوییم خیار حقی است که به عقد تعلق میگیرد منتها «طریقاً الی العین» برای اینکه این شخص عین را میخواهد، میخواهد فسخ بکند که به عین خودش برسد چه اینکه در مسئله «حق الرهانه» به عین تعلق میگیرد، چرا؟ برای اینکه وثاقت او و آن گرو بودن او، برای اینکه او طمأنینه داشته باشد، طمأنینه با عین حاصل میشود. بنابراین ما اگر گفتیم خیار حقی است متعلق به عقد ـ به نحو موضوعیت ـ باید لوازمش را هم ملتزم بشویم که این نیست، قائلیم که به عقد تعلق میگیرد «طریقاً الی العین»؛ منتها اگر عین وجود داشت که همان عین را برمیگردانند، اگر عین وجود نداشت به ضمان «یوم الاداء» ضامن هست و ضمان «یوم الاداء» هم ضمان معاوضی نیست؛ ضمان ید است؛ یعنی مثل یا قیمت.
1) (5) . مستدرک الوسائل، ج14، ص8.
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله از مسائل فصل پنجم که در احکام خیار هست این است که آیا در زمان خیار «من علیه الخیار» میتواند در آن کالا تصرف بکند یا نه؟ تحریر محل بحث این بود که در زمان خیار «من علیه الخیار» میتواند تصرف اتلافی یا نقلی بکند یا نه؟ پس محل بحث مطلق تصرف نیست یک. محل بحث تصرف «من له الخیار» هم نیست دو. محل بحث تصرف «من علیه الخیار» است در خصوص تصرف اتلافی یا نقل به غیر مثل بیع؛ آیا جایز است یا نه؟ گرچه بر حسب احتمال، چهار قول به تعبیر سیدنا الاستاد امام (1) مطرح است؛ اما اقوال رایج همین سه قول است. بر حسب احتمال اینکه وضعاً و تکلیفاً جایز باشد این یک محتمل. احتمال دوم اینکه وضعاً و تکلیفاً جایز نباشد؛ یعنی وضعاً باطل باشد و تکلیفاً حرام. احتمال سوم آن است که تکلیفاً جایز باشد وضعاً نافذ نباشد. احتمال چهارم به عکس این است که وضعاً نافذ باشد تکلیفاً جایز نباشد. پس محل بحث تصرف «من علیه الخیار» است در زمان خیار در «منقول الیه» به تصرف اتلافی یا نقلی، آیا این جایز است یا جایز نیست؟ برخیها خواستند بگویند که دلیل عدم جواز آن است که در زمان خیار، ملک حاصل نمیشود.
بنابر فتوای منسوب به شیخ طوسی در مبسوط (2) و بعضی از بزرگان دیگر(رضوان الله علیهم)؛ چون در زمان خیار ملک حاصل نمیشود و حصول ملک متوقف است بر عقد و انقضای زمان خیار؛ پس چون در زمان خیار ملکیت نیامده نمیشود تصرف کرد. این سخن ناصواب بود برای اینکه تحریر محل بحث با این ناهماهنگ است. اگر در زمان خیار ملک نیاید و این مطلب مستند به آن باشد که در زمان خیار ملک نمیآید، باید بگویند «من علیه الخیار» حق تصرف ندارد چه اتلافی، چه نقلی، چه هر تصرف دیگر این یک؛ «من له الخیار» هم حق تصرف ندارد مطلقا این دو؛ دلیل مسئله هم این نیست که چون خیار هست و خیار حقی است متعلق به عین، باید عین برگردد «عندالفسخ»؛ بلکه دلیل مسئله این است که «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ». (3) اینکه میبینید نه به آن دلیل استدلال کردند، نه در طرف «من علیه الخیار» تصرف را توسعه دادند نه «من له الخیار» را ممنوع کردند از هر ناحیه معلوم میشود که دلیل مسئله این نیست که تا زمان خیار منقضی نشد ملک نمیآید؛
مسئله هشتم است که ـ به خواست خدا ـ بعد از این مسئله خواهد آمد و به تعبیر مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) و دیگران، تازه آن مسئله را ممکن است بر این مسئله متفرع بدانند. (1) میگویند که عدم جواز تصرف «من علیه الخیار» در زمان خیار این قدمت دارد، این سابقه دارد. قبل از اینکه قول به عدم حصول ملک در زمان خیار پدید بیاید، آن قول سابقه داشت و شاید قول به عدم حصول ملک در زمان خیار ناشی از این باشد که چون «من علیه الخیار» نمیتواند تصرف بکند؛ پس مسئله به عکس میشود. بنابراین هرگز نمیتوان عدم جواز تصرف «من علیه الخیار» را به عدم حصول ملک در زمان خیار توهم کرد؛ پس این رأساً از حریم بحث بیرون است. ملاحظه فرمودید که تحریر محل بحث اگر روشن شد، این لوازم و ملزومات و ملازمات را هم به همراه خود دارد. وقتی محل بحث روشن بشود آدم از سه جهت میتواند اشکال بکند چه اینکه اگر محل بحث خوب روشن بشود از سه جهت میتواند استدلال بکند. عمده برای هر محقق تبیین محل نزاع است.
پرسش: چرا محل بحث را طوری مطرح نکنیم که مبنا و قول شیخ هم در آن قرار بگیرد؟
پاسخ: برای اینکه اگر این باشد، همان سه تا محذور هست، این در مسئله هشتم ـ به خواست خدا ـ خواهد آمد که آیا حصول ملک متوقف بر انقضای زمان خیار هست یا نه؟ اگر مسئله هفتم این باشد که مبتنی باشد بر عدم حصول ملک، انسان میتواند اینطور مسئله را بحث بکند؛ ولی صورت مسئله را باید از اول مشخص کند که نه «من له الخیار» حق دارد و نه «من علیه الخیار»، نه تصرف اتلافی و نقلی جایز است و نه تصرف عادی، نمیتواند فرش پهن کند روی آن بنشیند؛ برای اینکه ملک او نیست و دلیل مسئله هم این نیست که چون خیار است و خیار متعلق به عین است؛
1) (4) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص147.
دلیل مسئله این است که «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِلَّا بِطِیب نَفْسهُ» ملک آدم نشد ملک دیگری است و تصرف در ملک دیگری جایز نیست. دلیلاً و مدلولاً انسان حرف دیگر باید بزند. از این سه جهت معلوم میشود که محل بحث این نیست که چون در زمان خیار، ملک حاصل نمیشود؛ لذا «من علیه الخیار» حق تصرف ندارد.
پرسش: «من علیه الخیار» حق تصرف دارد یا ندارد؟
پاسخ: «من علیه الخیار» بله کاملاً حق تصرف دارد؛ منتها تصرف نقلی یا تصرف اتلافی، اول کلام است، تصرفهای دیگر چرا کاملا ًمیتواند فرش پهن کند رویش بنشیند، در خانه را باز کند رویش بنشیند و مانند آن کتابی که خرید مطالعه بکند، کاملاً میتواند، «من له الخیار» میتواند این هم میتواند. اینکه در طلیعه بحث گفته شد سه جهت محور کلام است: یکی اینکه صورت مسئله چیست؟ یکی اینکه دلیل مسئله چیست؟ یکی اینکه اقوال چیست؟ برای همین جهت است.
اساس کار بر این نیست که چون در زمان خیار ملک حاصل نمیشود. پس بحث روی کدام محور است؟ بحث در این است که چون خیار حقی است متعلق به عین، عین را نمیشود تلف کرد، عین را نمیشود منتقل کرد، چرا؟ برای اینکه اگر «ذوالخیار» فسخ کرد عین باید باشد و برگردد. حالا اگر کسی تصرف اتلافی نکرده، تصرف نقلی نکرده، خانهای است رفته و در آن نشسته، فرشی است پهن کرده، بله این تصرف جایز است که نه اتلاف است نه نقل.
حالا ببینیم که این تعلق خیار به عقد یا تعلق خیار به عین سهم تعیینکننده دارد یا ندارد؟ آن بزرگوارانی که میگویند: خیار حقی است متعلق به عقد، میگویند چکاری به عین دارد کسی که یک کالایی را خریده مالک میشود یک، بر اساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1) میتواند در ملک تصرف بکند دو، که این را باید بعداً توضیح بیشتری بدهیم پس تصرف «من له الخیار» و تصرف «من علیه الخیار» در زمان خیار جایز است که این را باید توضیح بیشتر بدهیم. اما اینهایی که میگویند جایز نیست، برای چه میگویند؟ میگویند خیار حقی است متعلق به عین، اگر متعلق به عین بود پس عین درگیر است، اگر متعلق به حق بود حق معبر است، نه اینکه موضوعیت داشته باشد به تعبیر مرحوم آقای نائینی؛ طریقیت دارد؛ (2) یعنی این حق میآید روی عقد که عبور بکند به عین برسد، نه اینکه روی عقد بماند و نشانهاش این است که زوجه از عرصه ارث نمیبرد از زمین ارث نمیبرد و اگر آن زوج یک کالایی و یک زمینی را خرید یا فروخت مغبون شد یا خیار داشت این خیار به ورثه ارث میرسد اما به زوجه ارث نمیرسد؛ چون این خیار حقی است متعلق به عین، عین که آن زمین است هیچ سهمی زوجه در آن زمین ندارد، بنابراین از خیار هم محروم است. ولی اگر خیار حقی باشد متعلق به عین و موضوعیت داشته باشد نه طریقیت، این عقد معبر نباشد برای عین، خود عقد مقصد باشد به زوجه هم میرسد دیگر، وارث اجنبی هم همان طور که خیار را برای اجنبی جعل کردند وارثان او هم سهم میبرند. اینکه میبینید به لوازمش ملتزم نیستند برای آن است که خیار یا حقی است متعلق به عین یا اگر متعلق به عقد است، عقد معبر است به اصطلاح طریق است و طریقیت دارد که از طریق عقد به عین برسد؛ پس عین درگیر است. وقتی حق متعلق به عین شد عین طِلق نیست وقتی عین طِلق نشد «من علیه الخیار» نمیتواند تصرفی بکند که آن تصرف متوقف بر طِلق بودن است. اشکال برای «من له الخیار» نیست؛ برای اینکه «من له الخیار» که خیار دارد این عین طِلق است برای آنکه خریده؛ اما «من علیه الخیار» چون خیار مال آن طرف مقابل هست و خیار متعلق به عین است یا به عقد است در واقع عقد به عین میرسد این عین درگیر است، چون این عین درگیر است؛ لذا نمیشود این عین را اتلاف کرد و نمیشود عین را تلف کرد. «لا یقال» که اگر این عین بدون آسیب کسی به تلف سماوی تلف بشود «ذوالخیار» اگر خیارش را اعمال کرد به بدل تعلق میگیرد، اینطور نیست که تلف عین باعث سقوط خیار باشد، او اگر خیارش را اعمال کرد عین موجود نیست به بدل تعلق میگیرد؛ یعنی ما این را قبول داریم که در صورت تلف خیار به بدل تعلق میگیرد؛ اما معنایش این نیست که اتلاف جایز است که نمونه آن در جریان رهن است. اگر کسی فرشی را به عنوان رهن در اختیار طلبکار گذاشت و این فرش تلف شد این «حق الرهانه»ای که این مرتهن دارد به بدل این تعلق میگیرد، راهن باید یک فرش دیگری بیاورد یا کالای دیگری بیاورد و در رهن این مرتهن قرار بدهد. اگر رهن در صورت تلف شدن عین مرهونه، به بدل تعلق میگیرد معنایش این نیست که اتلاف این هم جایز است، تعلق به بدل «عند التلف» مجوز اتلاف نخواهد بود مصحح اتلاف نخواهد بود در رهن اینطور است در مقام ما هم همینطور است.
پرسش: مرتهن اتلاف کرده باشد؟
پاسخ: مرتهن اتلاف کرده باشد که معصیت کرده، دیگری عمداً مال مردم را اتلاف کرده باشد معصیت کرد.
غرض این است که اگر «حق الرهانه» به بدل تعلق میگیرد، معنایش این نیست که اتلافش جایز است؛ یا در صورت خود خیار که خیار در صورت تلف شدن عین به بدل تعلق میگیرد، معنایش این نیست که اتلاف عین جایز است تا ما بگوییم «من علیه الخیار» میتواند تصرف متلفانه یا ناقلانه بکند، اینها نمونههایش. پس نمونه اینکه عین درگیر است این است که یا خیار حقی است متعلق به عین، یا اگر متعلق به عقد است عقد معبر است تا به عین برسد. نشان اینکه نمیشود این همچنین کاری کرد این است که اگر «من له الخیار» اجازه بدهد به «من علیه الخیار» که شما این عین را میتوانید بفروشید، اگر با اذن «من له الخیار» «من علیه الخیار» این عین را بفروشد میگویند خیار ساقط است اگر خیار به عقد تعلق میگرفت عقد که همچنان سرجایش محفوظ است از اینکه این خیار ساقط میشود معلوم میشود که خیار متعلق به عین است یا «بالاصاله» مال عین است یا از نظر عقود؛ بالأخره مقصد اصلی خیار این است که این عین را بتواند استرداد بکند. وقتی خود «ذوالخیار» اجازه داد که «من علیه الخیار» این کالا را بفروشد عین حق او ساقط است؛ اینها همه نشان آن است که عین درگیر است وقتی عین درگیر بود پس «من علیه الخیار» تصرف اتلافی، تصرف نقلی نمیتواند بکند، تصرفات دیگرجایز است. «هذا تمام الکلام» در ادله کسانی که قائل به عدم جواز تکلیفی و عدم نفوذ وضعی تصرف «من علیه الخیار» هستند.
اما «والذی ینبغی ان یقال» این است که ما یک عقدی داریم که این عقد دو بُعدی است، در بُعد اول تملیک و تملّک را به عهده دارد که قبلاً گذشت، در بُعد دوم تعهد است که ما پای امضایمان ایستادهایم. در مسئله عقد ودیعه، عقد عاریه، عقد هبه، عقد وکاله اینگونه از عقود جائزه، اینها تکبُعدی است فقط ایجاب و قبول است و آن مطلب را انتقال میدهد؛ اما در هیچکدام از این عقود جائزه بُعد دوم نیست که ما پای امضایمان ایستادهایم. این کسی که عاریه داده یا ودیعه است یا وکالت هست یا مانند آن معنایش این نیست که من دیگر پس نمیگیرم من دیگر پس نمیدهم اینها نیست، اصل را همان بُعد اول تعیین میکند؛ ولی در جریان عقود لازمه مثل بیع، مثل اجاره بنا شد اینها دو بُعدی باشد، در بُعد اول آن نقل و انتقال است، در بُعد دوم طرفین متعهدند که پای امضایشان بایستند. این تعهدی که در بُعد دوم است گاهی مطلق است و گاهی مقیّد که خیار به این مرحله دوم برمیگردد «کما تقدم مراراً». حالا که اینچنین است؛ پس ملکیت آمده وقتی که ملکیت آمده طرفین مالکند، وقتی طرفین مالک شدند بر اساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میتوانند تصرف بکنند شما میگویید که «من علیه الخیار» میتواند تصرفات دیگری را داشته باشد اما تصرف اتلافی و نقلی ندارد، میگوییم چرا؟ میگویید برای اینکه عین درگیر است. میگوییم که درست است که عقد معبر هست که به عین برسد؛ اما شما این را قبول دارید که این عین به «جوهره» و به «ذاته» درگیر نیست؛ بلکه به «مالیته» درگیر است. این را قبول دارید که اگر عین تلف شد باز «حق الخیار» همچنان محفوظ است یا قبول ندارید؟ چون قبلاً هم ملاحظه فرمودید که حقی که به عین تعلق میگیرد سه قسم است: یا به عین تعلق میگیرد هیچ ذمهای عهدهدار آن حق نیست؛ مثل «حق الجنایه» «حق القصاص» که به عبد جانی تعلق گرفته ذمه کسی مشغول نیست این عبد اگر افتاد و مُرد آن «حق القصاص» و آن «الجنایه» کلاً رخت برمیبندد ذمه کسی مشغول نیست، این مثل یک رنگی است روی بدن این عبد، «یدور معه حیث ما دار». لذا عبد جانی را انسان میتواند بفروشد، آن «مجنیٌ علیه» هر جا عبدش ـ این جانی را ـ دید قصاص میکند، چه پیش زید باشد، چه پیش عمرو خریدار، این یک قسم؛ یک قسم حقی است که فقط به ذمه تعلق میگیرد کاری به عین ندارد؛ مثل طلبی که انسان در ذمه دار،د وامی که به دیگری داد. قسم سوم که محل بحث است آن است که به عین تعلق میگیرد اما ذمه درگیر است؛ نظیر «حقالرهانه»، «حقالرهانه» عین را درگیر کرده اما آن مدیون موظف است این را فک کند. اینچنین نیست که «یدور معه حیث ما دار» تا این شخص راهن بتواند به دیگری بفروشد آن وقت مرتهن بگوید من هر جا این عین مرهونه را گرفتم «حق الرهانه» را دارم، نه اینطور نیست؛ «حق الرهانه» متعلق به عین است اما ذمه خاص درگیر است. شما در جریان «حق الخیار» چه میخواهید بگویید؟ میخواهید بگویید که مال عین است «لاغیر»، پس چرا میگویید وقتی عین تلف شد همچنان «حق الخیار» باقی است؟ خیار را فسخ میکنند اگر عین موجود نبود بدلش مثل یا قیمت را میپردازند. معلوم میشود که خیار حقی است متعلق به عقد یک، از اینجا گفتید عبور میکنید ما پذیرفتیم، گفتید طریق است قبول کردیم، از اینجا عبور میکند به مالیت این عین میرسد، نه به مال؛ پس خصوصیت ندارد آن عین اگر عین نشد به بدل تعلق بگیرد. حق جدید که نیست همان حق است، انتقالی از حقی به حق دیگر هم که نیست معلوم میشود همان حق تعلق میگیرد به اعم از عین و بدل، آن هم سرجایش محفوظ است. پس «حق الخیار» گفتید طریق است قبول کردیم، عقد معبر است قبول کردیم؛ اما از عقد عبور میکند به مالیت این کالا اعم از عین و بدل، لذا گفتید که بقای خیار در صورت تلف عین، مجوز اتلاف نمیشود؛ مثل «حق الرهانه»، ما هم قبول داریم اما دلیل بر حرمت هم نیست؛ یعنی اگر دلیل بر جواز اتلاف نباشد، دلیل بر حرمت اتلاف هم نیست، این ساکت است؛ وقتی منعاً و جوازاً ساکت بود باید به آن مرجع فوق و دلیل عام مراجعه کنیم که آن «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» است. ما «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» را پذیرفتیم، چرا؟ برای اینکه این بیع «تمام السبب» برای نقل و انتقال و ملک است.
سخن سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (1) داشتند از سابق هم داشتند این هم دارند که میفرمایند: این بیع؛ یعنی ایجاب و قبول یا خصوص ایجاب، وقتی که تحقق پیدا کرد این موضوع است که عقلا یا شارع مقدس، حکم بر آن مترتب بکنند آیا این از سنخ موضوع و حکم است یا راه دیگری دارد ـ انشاءالله ـ آن باید روشن بشود که ظاهراً اینچنین نیست. بنابراین گفتید که بقای خیار با تلف عین دلیل اتلاف او نمیشود بله ما هم میگوییم درست است؛ اما دلیلی بر منع اتلاف ندارید، شما که منع حرام است تکلیفاً و باطل است وضعاً اینطور نیست؛ وقتی دلیلی نداشتیم بر جواز یا بر منع ثبوتاً و سقوطاً به ادله مطلق و عام فوق مراجعه میکنیم و آن «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» است. این «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میگوید که «من علیه الخیار» مالک این شیء شد، وقتی مالک شد میتواند تصرف بکند چه تصرف اتلافی، چه تصرف نقلی و چه تصرفات دیگر. مسئله حرمت، مال آن تصرفات خارجی است وگرنه صرف تصرفات اعتباری؛ نظیر «بعت و اشتریت» این حرام نیست حتی در فضولی، اگر معاطات نباشد فقط عقد لفظی باشد این کار لغوی کرده نه کار حرام؛ برای اینکه مال مردم را فروخته، فقط گفته «بعت» همین لفظ را گفته تصرف خارجی نکرده که تا ما بگوییم این «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ» شامل او میشود. «لَا یَحِلُّ مَالُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ» از اینگونه از تصرفات اعتباری منصرف است. پس میشود جایز؛ وقتی جایز شد ما در تأیید این مسئله نمونه هم میتوانیم داشته باشیم. پس روال اولی جواز است تأیید هم میتوانیم داشته باشیم. شما هم یک تأیید آوردید ما هم یک تأیید میآوریم یک، آن تأییدات شما را هم توجیه میکنیم دو. تأیید ما این است که «حق الشفعه» که به ذمه تعلق نمیگیرد به عین تعلق میگیرد؛ یعنی اگر یک زمین هزارمتری را دونفر با هم خریدند یا به ارث بردند شریک شدند، «احد الشریکین» بدون موافقت و اطلاع قبلی شریک، این سهم خودش را به دیگری فروخت، این میتواند آن معامله را به هم بزند و آن نصف را که به دیگری فروخته خودش بخرد و پولش را بپردازد، این را میگویند حق شفعه. حق شفعه به عین تعلق میگیرد به ذمه که تعلق نمیگیرد. چطور شفیق «احد الشریکین» میتواند تصرف اتلافی بکند، میتواند تصرف نقلی بکند و با اینکه حق به عین تعلق گرفته ممکن است شما اینچنین پاسخ بدهید بگویید که بین «حق الخیار» و «حق الشفعه» فرق است، همین که عقد آمد «حق الخیار» در اثر شرط یا ادله مستقر میشود اگر مجلس بود یا خیار حیوان بود که منصوص است وگرنه برابر شرط همین که عقد آمد خیار منعقد میشود. پس این قبل از اینکه «من علیه الخیار» تصرف بکند این حق هست. اما در جریان «حق الشفعه» فعلاً حقی نیست اگر دو نفر شریک بودند فعلاً هیچکدام حق شفعه ندارند، اگر «احدالشریکین» سهم خود را به شخص ثالث فروخت از آن به بعد؛ یعنی «بعد البیع»، حق شفعه برای این شریک حاصل میشود. پس ملک قبل از حق شفعه بود؛ اما اینجا «حقالخیار» قبل از تصرف نقلی وجود دارد با آنجا خیلی فرق دارد میگوید این فرق هم فارق نیست، چرا؟ میگوید بالأخره همین شخص که حق شفعه پیدا کرده الآن حق شفعه این مسلم است، الآن که حق شفعه پیدا کرده، همان خریدار میتواند به خریدار ثالث و رابع بفروشد با اینکه این «حق الشفعه» دارد.
1) (7) . کتاب البیع(امام خمینی)، ج5، ص432.
معنای حق شفعه این است که میتواند معامله را به هم بزند؛ بله اما نه اینکه جلوی معاملات دیگری را بگیرد بگوید او معصیت کرده یا تصرفش باطل است این تصرف کند صحیح است این اگر خواست میتواند به هم بزند. پس «حق الشفعه» با اینکه به عین تعلق میگیرد مانع تصرف نقلی دیگری نیست. اما درباره دوتا نمونهای که شما ذکر کردید؛ یکی مسئله رهن که وثیقه است میگویند که راهن نمیتواند مثلاً این عین را از بین ببرد تصرف اتلافی یا نقلی بکند؛ یکی هم گفتید در زمان خیار اگر «من له الخیار» اذن بدهد به اذن «من له الخیار»، «من علیه الخیار» تصرف نقلی بکند این خیارش ساقط میشود؛ اینها نمونه آن است که خیار به عین تعلق میگیرد. ما هر دو جا را قبول داریم اما فرق است بین اینکه یک مطلب «لو خلّی و طبعه» این پیام را داشته باشد یا در اثر صحابت با قرینه داله این معنا را بفهماند ما در هر دو جا قرینه داریم. در مسئله رهن اصلاً وثیقه است گرو است، طمأنینه طلبکار به همین گرو است به این رهن است، شما این را از دستش بگیرید، نمیشود ما قرینه داریم که نمیشود در اثر تعلق «حقالرهانه» مرتهن به این عین راهن میگوید که تصرف بکند ولی نمیتواند؛ برای اینکه قرینه عقلایی هست، عقلی هست، نقلی هست همه هم قبول کردند که این گرو طمأنینه طلبکار است شما میخواهید این را از دستش بگیری! این جایز نیست، این قرینه عرفی او را همراهی میکند شرع هم همین را امضا کرد.
در جریان اذن «من له الخیار» به تصرف نقلی «من علیه الخیار»، این هم قرینه عرفی هست یک؛ گذشته از این نص هم داریم در خصوص این مورد دو؛ ادعای اجماع هم شده سه. ما ادعای اجماع را حالا میگذاریم کنار و میگوییم در معاملات انعقاد اجماع تعبدی بسیار بعید است اولاً، با داشتن نص و قرینه عرفی انعقاد اجماع تعبدی بسیار مشکل است دو؛ پس بنابراین آن قرینه عرفی از یکسو و نص خاص از سوی دیگر اینها همه دلالت میکند که با اذن «من له الخیار» اگر «من علیه الخیار» تصرف نقلی بکند تکلیفاً جایز وضعاً هم نافذ است، این با قرینه همراه است شما بحث بکنید و شاهد بیاورید جایی که بدون قرینه این اثر داشته باشد. بنابراین اگر آنجا میبینید جایز هست یا به دلیل سقوط خیار است ما هم قبول داریم که عین درگیر است؛ منتها «عین بما انه عینٌ خاص» یا «بما له من المالیة المطلقه» که این مالیت مطلقه گاهی در ضمن عین است و گاهی در ضمن بدل است. پس تاکنون دلیلی نتوانستند اقامه کنند که «من علیه الخیار» حق تصرف نقلی یا اتلافی ندارد.
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله در فصل پنجم این بود که اگر در زمان خیار غیر، «من علیه الخیار» بخواهد تصرف بکند تصرف او تکلیفاً چطور است وضعاً چطور است و مانند آن. جهات فروانی محور بحث بود: یکی تحریر محل نزاع بود یکی وجوه و اقوال مسئله بود یکی مبانی این اقوال.
عصاره بحث این است که «من علیه الخیار» اگر بخواهد تصرف غیر اتلافی و غیر نقلی بکند جایز است و خارج از محل بحث است؛ محل بحث جایی است که بخواهد تصرف اتلافی بکند یا تصرف نقلی که به دیگری بفروشد. دلیل «مانعها» این است که خیار حقی است متعلق به عین و «ذوالخیار» حق دارد که معامله را فسخ کند و عین خود را استرداد کند. اگر «من علیه الخیار» این عین را از بین ببرد یا به دیگری منتقل کند، این تفریط حق دیگری است و تکلیفاً جایز نیست، وضعاً نافذ نیست، این عصاره حرف آن بزرگواران بود.
در تحلیل نهایی به این نتیجه رسیدیم که باید از دو منظر بحث کرد: یکی مقتضای قاعده، یکی مقتضای روایت. مقتضای قاعده این است که چون بیع ملک میآورد و حصول ملک متوقف بر انقضای زمان خیار نیست؛ پس خریدار واقعاً مالک این کالا میشود. وقتی مالک کالا شد عموم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (1) میگوید هرگونه سلطهای برای این مالک حاصل است. درباره خیار روشن شد که خیار حقی است متعلق به عقد، نه متعلق به عین. اگر «ذوالخیار» فسخ کرد و عین موجود بود که عین را استرداد میکند، اگر عین موجود نبود بدلش را که اگر مثلی است مثل، قیمی است قیمت را استرداد میکند. خیار حق متعلق به عین نیست حق متعلق به عقد است. درست است که این عقد طریق به عین است؛ ولی محور اصلی و مصب اصلی این عقد است. نشانه آن این است که اگر این عین تلف شده باشد به تلف قهری نه به اتلاف «احدالطرفین». اگر «ذوالخیار» فسخ کرده باشد؛ چون عین موجود نیست به بدلش برمیگردد معلوم میشود خیار حقی است متعلق به عقد نه متعلق به عین، اگر متعلق به عین باشد وقتی عین تلف شده حق هم از بین میرود. در بعضی از موارد نظیر «حقالرهانه» و نظیر بیع به شرط «ردالثمن» آنجاها ما قرینه داریم که خود عین درگیر است. «حقالرهانه» حقی است مال مرتهن درباره عین مرهونه؛ پس راهن که مالک این عین است نمیتواند بفروشد؛ برای اینکه این عین درگیر است، حق مرتهن به عین مرهونه در مدت رهن تعلق گرفته، پس این عین را بسته، این عین طلق نیست مبیع باید طلق باشد. اما اینجا «حقالخیار» و مانند آن که مبیع را مقیّد نکرده این مبیع طلق است همه شرایط «معقود علیه» را دارا است باید ملک باشد، منفعت محلله عقلایی داشته باشد، طلق باشد. خیار حقی است متعلق به عقد، عقد این را درگیر کرده؛ یعنی عقد را شناور و لرزان کرده عین همچنان مطلق است. پس عین ملک است منفعت محلله عقلایی دارد و طلق است همه شرایط مبیع بودن را دارا است؛ پس بیعش جاری است.
1) (1) . نهج الحق، ص494. بحارالانوار,ج2, ص272.
پرسش: در «حقالرهانه» اگر عین مرهونه از بین رفت مگر نباید بدل بپردازند... ؟
پاسخ: قبلاً هم اشاره شد که اگر از بین رفت باید بدل بپردازند مستلزم جواز اتلاف نیست. تلف اگر شد، چون حکم تکلیفی به همراه او نیست طبق یک آفت سماوی تلف شد کسی معصیت نکرد.
پرسش: در عین مرهونه هم چون به عین تعلق گرفته وقتی که تلف شد باید بدلش را بدهیم.
پاسخ: نه از جهت اینکه چون بدل دارد به عین تعلق نگرفته؛ بلکه در موقع تنظیم حق روشن شد که بیع و مانند آن دوبُعدی است در یک بُعد نقل و انتقال است و در یک بُعد تعهد.
در بعد نقل و انتقال هیچ شرطی نیست یعنی کالا مطلق است، ثمن مطلق است این ملکهای مطلق جابجا میشود در موقع تعهد که من پای امضایم میایستم یا نه، اگر خیار نباشد طرفین متعهدند «بالقول المطلق» که پای امضایشان بایستند أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1) شاملشان میشود و اگر شرط کردند بگویند من مشروطاً پای امضایم میایستم که این تعهد به این التزام میخورد و کاری به ملکیت ندارد پس ملک طلق است. اگر ملک طلق است؛ بنابراین جمیع تصرفات مالک جایز است «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» میگیرد در اینگونه از مواردی که یاد شده نظیر «حقالرهانه» یا نظیر بیع بشرط رد ثمن آنجا قرینه است و عین درگیر است کسی محتاج به پول بود خانه خود را به کسی فروخت گفت به شرط اینکه اگر من تا یکسال ثمن را برگردانم این خانه را به من برگردانی اینجا معلوم است عین درگیر است آن خریدار حق ندارد این خانه را خراب کند بازسازی کند و حق ندارد این خانه را بفروشد؛ برای اینکه فروشنده در اثر نیاز به پول گفت من این خانه را به شما میفروشم تا یکسال، اگر پول را به شما برگرداندم این خانه به من برگردد معلوم میشود که عین مورد تعلق است. اینگونه از موارد که قرینه در کار است یک مورد سومی هم بود که مرحوم شیخ مطرح کرده و آن این است که اگر «من له الخیار» به «من علیه الخیار» اجازه بدهد که این عین را بفروشد اینجا میگویند حق ساقط است (2) این برای اینکه ما قرینه داریم که او از حق خودش که متعلق به عقد بود صرفنظر کرده. در جایی که ما قرینه داریم عین درگیر است یا قرینه داریم که صاحب حق صرفنظر کرده خارج از بحث است. ما برابر مقتضای قاعده الآن داریم سخن میگوییم تا برسیم به مقتضای نص. برابر مقتضای قاعده بیع ملکیت میآورد مشتری که این فرش را خریده مالک این فرش هست، این فرش ملک طلق است، جمیع آثار ملک طلق بر او بار است، «منه جواز الاتلاف و منه جواز النقل». خیار، نه دلیل بر جواز اتلاف است نه دلیل بر منع، نه دلیل بر جواز نقل است نه دلیل بر منع نقل هیچکدام از امور چهارگانه با دلیل خیار ثابت نمیشود؛ نه تکلیفی و نه وضعی، نه منعش و نه جوازش. این چهارتا را باید از ادله دیگر استفاده کرد عموم «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» این را میگیرد.
مرحوم آخوند یک مشکلی دارد و مشکلش این است که نه اینکه بگوییم فتوا مشکل است و فتوا ندهد و احوط بگوید؛ بلکه صاف میگوید حق ندارد تصرف نقلی بکند. (1) مرحوم آقای نائینی میگوید مسئله مشکل است (2) فتوا نمیتواند بدهد. مرحوم سید(رضوان الله علیه) (3) «وفاقاً للشیخ» فتوای روشن و شفاف میدهد؛ منتها بعضی از تعبیراتش فنی نیست. بیان آن امور این است که مرحوم شیخ میفرماید که پس ما دلیلی بر منع از ناحیه خیار نداریم، خیار حقی است متعلق به عقد هر وقت این عقد گشوده شد عین موجود است که استرداد میشود نشد بدلش، اگر تلف شد بدلش، اگر فروخته شد بدلش. خود خیار زبان ندارد که حکم تکلیفی یا حکم وضعی را منعاً یا جوازاً ثابت کند هیچکدام از امور اربعه از دلیل خیار برنمیآید ماییم و «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» مقتضایش این است. شاهد دیگر هم مرحوم شیخ (4) اقامه میکند میگویند که اگر کسی مثلاً فرشی را با ظرف خرید و فروش کرد هر دو مثلاً کالا بودند ، قبل از اینکه ظرف تحویل گرفته بشود افتاد و شکست این تلف قبل از قبض بود و اما خریدار که فرش را گرفت این فرش را فروخت. پس «احدالعوضین» فروخته شد و عوض دیگر قبل از قبض تلف شد، در اینجا شما چه میگویید؟ میگویید که «کُلُّ مَبِیعٍ تَلِفَ قَبْلَ قَبْضِهِ فَهُوَ مِنْ مَالِ بَائِعِهِ» (5) در اینجا مگر فتوا میدهید که این فروش فرش، این عقد دوم باطل است باید فرش برگردد یا میگویید نه این معامله چون قسخ شد بدل اینها باید داده بشود، آن ظرف که شکست بدل میخواهد، این فرش که به دیگری منتقل شد این هم بدل میخواهد دیگر فتوا نمیدهید که بیع فرش باطل است؛ بعد میگوید شما نگویید که اینجا با مقام ما فرق دارد آنجا رو اضطرار است اینجا روی اختیار است میگوید که این فرع مجزی نیست ما باید ببینیم که این حق به چه تعلق گرفته؟ مصب این عقد چیست؟ آیا عقد است یا عین است؟
محور اصلی حق عقد است عقد وقتی منحل شد اگر عوضین سرجایشان بودند که برمیگردند نشد بدلشان برمیگردد. پس دلیلی ندارد بر حسب مقتضای قاعده که ما بگوییم این تصرف دوم باطل است اما بر حسب نص صحیحه ابن سنان (1) که آن اوائل خوانده شد معلوم شد که مخصوص به باب خیار حیوان بود و از بحث خارج بود به چند جهت نقدی داشت که در بحث روایی گذشت.
پرسش: فروشنده بر فرض که مبیع موجود باشد میگوید من همان مبیع خودم را میخواهم.
پاسخ: بله میخواستید نظیر شرط «ردالثمن» بگویید شما تملیک کردید وقتی تملیک کردید ملک طلق خریدار شد بر اساس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» این نقل و انتقال داد. مرحوم آخوند میفرماید که چون فسخ شد فسخ عبارت از «حل المعامله و حل العقد من الاصل» است نه «من الحین»؛ چون فسخ حل معامله «من الاصل» است آن اصلها باید جابجا بشود؛ بنابراین این نقل دوم صحیح نبود باید باشد که اگر «ذوالخیار» فسخ کرد این جابجا بشود. این درست است باید جابجا بشود؛ ولی در حینی که این مشتری که «من علیه الخیار» است فروخت مالک واقعی بود، چون مالک واقعی بود در آن ـ این «آناً ما»یی (2) که مرحوم شیخ دارد همان تحلیل عقلی است عقل هم باید در اصول تبیین بشود که قلمرو حجیتش کجا است متأسفانه در اصول از این عقل خبری نیست ـ «آناً ما»یی که او میگوید این روی برهان عقلی میگوید، میگوید در یک لحظه این شخص مالک بود، چون مالک است «بالقول المطلق» پس ملک طلق خودش را دارد میفروشد هیچ چیزی نیست که جلوی صحت این معامله را بگیرد. در تأیید فرمایش شیخ میشود گفت که در شرایط کنونی که بازار هر ساعت یک نرخی دارد و یک قیمتی دارد این اصلاً نمیتواند سبب رکود اقتصادی را بشود؛ یعنی اگر کسی خیار داشت کسی حق تصرف ندارد باید منتظر باشد ببینید «من له الخیار» چه تصمیمی دو روز بعد میگیرد این یک رکور اقتصادی است. شما هزارها نفر را فرض کنید یک کالایی را خریدند و خیار دارند و بعد همهشان سه روز باید صبر بکنند تا ببینند «من له الخیار» چه تصمیمی میگیرد، این حرف قابل قبول نیست. بنابراین ما هم قبول داریم که این فسخ «حل المعامله من الاصل» است. در همان آنجا که تلف میشد چطور بود آنجا که تلف بود شما میگویید که «حل المعامله من الاصل» است معنایش را توجه دارید که معنایش این است که روی مالیت مستقر است اگر عین بود عین، نشد بدل اینجایی که معامله تلف میشود آن کالا چطور است؟ آنجا که کالا تلف میشود مگر فسخ نیست؟ مگر «من الاصل» نیست؟ مگر به بدل تعلق نمیگیرد؟ اینجا هم همینطور است دیگر، پس هیچ دلیلی بر منع نیست. میماند این حرف، فرمایش مرحوم آخوند این است که تصرف نقلی جایز نیست این فرمایش تام نیست.
پرسش: ؟پاسخ: چرا ملکیت طلق است، «حین العقد» است، ملک طلق دارد، عقد متزلزل است نه ملک؛ چندینبار بیان شد که ما یک حوزه نقل و انتقال داریم، حوزه تملیک و تملک داریم که بُعد اول است یک حوزه دیگر داریم که طرفین میگویند ما پای امضایمان میایستیم یا نه، عقود دیگر نظیر ودیعه، نظیر عاریه، نظیر امانت، نظیر وکالت اینها تک بُعدی است بیع و اجاره و اینها دو بُعدی است در بُعد اول نقل و انتقال است در بُعد دوم این است که ما متعهدانه پای امضایمان میایستیم. این تعهد که حوزه دوم است گاهی لرزان است، گاهی لازم است؛ گاهی مطلق است، گاهی مشروط وگرنه حوزه تملیک مطلق است وقتی ملک مطلق بود جمیع آثار ملکیت باید بر او بار بشود و تأیید مرحوم شیخ هم همین است، پس برحسب قاعده تام است روایت هم خارج از بحث است که در روز اول صحیحه ابن سنان خوانده شد.
مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) مطلبشان تام است مطابق با مرحوم شیخ فرمودند؛ لکن تعبیرشان و استدلالشان ناتمام است، میگویند که در بیع خیاری ملک میآید یا نمیآید؟ اگر ملک میآید پس خریدار که بر حسب فرض خیار ندارد «من علیه الخیار» است، مالک این کالا شد به ملکیت مطلقه و میتواند او را بفروشد، اگر بگویید فعلاً مالک نیست باید زمان خیار بگذرد تا این مالک بشود، این تخلف معلول از علت است. این تعبیر از چنین فقیهی ناتمام است. اینجا سخن از علیت و معلولیت نیست آیا در آنجایی که متوقف هست آنکه مرحوم شیخ و امثال شیخ میگویند تا زمان خیار نگذرد ملکیت نمیآید، اینها که متوجهاند تخلف معلول از علت جایز نیست؛ منتها میگویند گذشت زمان خیار هم «جزءالعله» است یک جزئش آمده جزء دیگر که انقضای زمان خیار است باید حاصل بشود تا علت تامه حاصل بشود تا معلول بیاید. اول کلام است اولاً بکارگیری این تعبیرات در اینگونه از موارد خیلی مناسب نیست و چون مناسب نیست فنی هم نیست. مرحوم شیخ و امثال شیخ که میگویند ملکیت بعد میآید نمیگویند معلول از علت تخلف کرده؛ میگویند علت عبارت از عقد و انقضای زمان خیار است یک جزء علت عقد است جزء دیگر انقضای زمان خیار است. پس این تعبیر(مرحوم نائینی) تام نیست.
یک مشکلی سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) دارند که آن در بحث بیع گذشت، اگر لازم بود گاهی هم ممکن است مطرح بشود. ایشان میفرمایند که ماهیت بیع و حقیقت بیع «بعد الایجاب» که خیلی قبول را در حریم عقد دخالت نمیدهند محور اصلی همان انشا است (1) این انشا موضوع است، آن کسی که میگوید که «بعت» و این نقل ملک را انشا و ایجاد میکند این موضوع است تا شارع مقدس اثر شرعی را روی این موضوع بار کند که شارع مقدس حصول ملکیت را اثر این موضوع میداند این موضوع است تا شارع بگوید حکمش که حصول ملکیت است محقق شد. این بیان ظاهراً ناتمام است سخن از موضوع و حکم نیست. یک وقت است که کسی دارد آب انگور را میجوشاند اگر جوشاند این موضوع است برای نجاست یا حرمت و اگر بیشتر جوشاند به «ذهاب ثلثین» رسید این موضوع است برای طهارت اینجا سخن از موضوع وحکم است؛ اما در جریان بیع و امثال بیع سخن از موضوع و حکم نیست، سخن از امضا است. خود بیع «لدیالعقلاء» این سبب است برای ملکیت، یک امر انشایی است. انشا گاهی با قول میشود و گاهی با فعل؛ با قول بشود میشود مثل «بعت»، با فعل بشود میشود اعطا و اخذ یا تعاطی متقابل. قبلاً هم گذشت انسان گاهی با فعل خبر میدهد گاهی با فعل انشا میکند؛ با فعل خبر میدهد مثل اینکه کسی از او سؤال کرده که فلان شخص آمد؟ این با سر اشاره میکند آری یا با دست اشاره میکند آری، گاهی هم با سر اشاره میکند میگوید نه، یا با دست اشاره میکند میگوید نه، اینجا با فعل خبر داد. یک وقت با فعل انشا میکند مثل موقع رأیگیری در مجلس است بعضی بلند میشوند این بلندشدن است انشای موافقت است، آنکه مینشیند انشای مخالفت است. این قیام و قعود در موقع رأیگیری فعلی است که به وسیله او موافقت یا مخالفت انشا میشود نه خبر داده بشود. در غیر این حالت قیام و قعود انشا نیست ولی در این حالت انشا است غرض است این است که با فعل میشود انشا کرد.
1) (11) . کتاب البیع (امام خمینی)، ج، ص182.
پرسش: منظور امام از موضوع حکم مگر تأسیس است که به آن اشکال داشته باشیم؟
پاسخ: منظور این است که اصلاً پیش عقلا هم سخن از موضوع و حکم نیست؛ یعنی خود این انشا هست شارع هم این را امضا کرده، نه اینکه این کار موضوع باشد تا شارع مقدس ملکیت را بر این بار بکند اینچنین نیست این انشای ملکیت کرده «لدی العرف» با این کار حاصل میشود شارع همین را هم امضا کرد. به هر تقدیر اگر گاهی ضرورتی پیش آمد ممکن است فرمایش ایشان مطرح بشود. حالا در اصل مسئله؛ مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) به حسب قاعده میگوید تصرف نقلی جایز است. مرحوم آقای سید محمد کاظم وفاقاً به ایشان همین راه را طی کرده منتها تعبیر فنیشان نارسا است. مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) اشکال جدیشان این است که عقد برای آن است که عین برگردد که این هم پاسخ داده شد. مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) میفرمود که «والمسئلة مشکلةٌ» برای اینکه از طرفی میبینیم که بزرگان از اصحاب، معروف بین اصحاب عدم جواز تصرف نقلی است و از طرفی مقتضای قاعده را میبینیم، میبینیم که خیار حقی است متعلق به عقد و تصرف جایز میشود، لذا «مشکلةٌ جداً»؛ ولی روشن شد که حالا میبینید هیچ مشکلی نیست اگر اجماع هم بود در اینگونه از موارد، اجماع تعبدی نبود فضلاً از اینکه مشهور بین اصحاب این است این مشکلی ایجاد نمیکند و مرحوم شیخ در طلیعه امر گفته که طرح مسئله، تنظیم صورت مسئله، تحلیل صورت مسئله خیلی شفاف و روشن نیست در کلمات علامه و شهید اضطراب دیده میشود (1) یک، در شرح متن لمعه، ماتن یکطور میگوید، شارع طرزی متن را شرح میکند که «لا یخلو عن تکلفٍ» (2) دو، یک همچنین جایی شما نمیتوانید یک شهرتی به دست بیاورید که این شهرت مانع فتوا بشود در برابر قاعده؛ منتها یک فرمایش لطیفی مرحوم آقای نائینی (3) دارند که این نقدی است بر فرمایش مرحوم آقای سید محمد کاظم، آن فرمایش چیست؟ فرمایش این است که ما اگر گفتیم تصرف نقلی جایز است که لازم است و ملک خودش است اگر گفتیم تصرف نقلی جایز نیست آیا حکم فضولی را دارد یا نه؟ «من علیه الخیار» حق نداشت این کالا را بفروشد حالا که فروخت حکم بیع فضولی را دارد که با اجازه صاحب حل میشود یا نه؟ مرحوم سید متأسفانه اینجا میفرماید: حکم فضولی را ندارد، (4) چرا؟ برای اینکه در بیع فضولی شخص مال مردم را میفروشد میشود بیع فضولی؛ اما اینجا «من علیه الخیار» مال خودش را میفروشد؛ منتها چون متعلق حق دیگری است گفتند نفوذ ندارد، پس با بیع فضولی فرق میکند.
پرسش: فرمایش مرحوم ناینی را با فرمایش مرحوم سیّد خلط نفرمودید:
پاسخ: چطور؟
پرسش: داشتید مبنای ایشان را توضیح میدادید.
پاسخ: مبنای نائینی که قبلاً گفته شد. ایشان گفته که مشکل است و مشکلش این است که اصحاب یکطور میگویند، مقتضای قاعده طور دیگر است.
مقتضای قاعده جواز است اصحاب گفتند که مشکل دارد ما عرض کردیم که اجماع اگر بود مشکل نداشت چه رسد به شهرت؛ پس مشکلی ما در مسئله نداریم. خود شهرت هم ملاحظه فرمودید همچنین شفاف نیست، برای اینکه مرحوم شیخ در تحریر کلمات آقایان گفت علامه و شهید در تحریر صورت مسئله مشکل دارند، شارح و ماتن در لمعه مشکل دارند، همچنین مسئله شفاف و روشنی نیست یک، تازه شهرت هم هست دو؛ بنابراین ما چیزی در برابر قاعده بایستد نداریم سه، پس فرمایش مرحوم آقای نایئنی نقد شد. میماند نقد فرمایش مرحوم آقای سید محمد کاظم.
مرحوم آقای سید محمد کاظم میگوید که حالا که ما فتوا دادیم «وفاقاً للشیخ» که در اینجا تصرف «من علیه الخیار» جایز است و میتواند به دیگری منتقل کند؛ حالا اگر آمدیم و گفتیم جایز نیست آیا این بیع میشود بیع فضولی یا نه؟ میگوید حکم بیع فضولی را ندارد، چرا؟ چون در بیع فضولی این است که فضول مال مردم را میفروشد اما اینجا مال خودش را میفروشد متعلق حق مردم است؛ مثل اینکه راهن عین مرهونه را بفروشد بیع فضولی نیست، چرا؟ برای اینکه این خانه که مال راهن است و در اختیار مرتهن قرار داد خانه ملک راهن است؛ منتها «حقالرهانه» مرتهن تعلق گرفته اینکه فضول نیست.
پرسش: محل بحث این است که تصرف ناقلانه جایز نیست.
پاسخ: بله (تصرف ناقلانه) جایز نیست، برای اینکه متعلق حق دیگری است؛ حالا اگر فروخت فضولی است یا نه؟ که با قوانین بیع فضولی حل بشود. اگر جایز بود که دیگر فضولی نبود حالا چون جایز نیست آیا مثل حکم فضولی است که با قاعده بیع فضولی حل بشود یا نه؛ یعنی با اجازه «من له الخیار» حل بشود یا نه یا معامله باطل است؟ ایشان میفرماید معامله باطل است، چرا؟ برای اینکه معامله فضولی این است که مال مردم را بفروشد؛ اما اینکه مال خودش را میفروشد متعلق حق دیگری است. این فرمایش مرحوم آقای سید محمد کاظم ناصواب است، چرا؟ برای اینکه در فضولی یک وقت است که آن کالا ملک نیست، یک وقت است آن کالا طلق نیست در هر دوجا فضولی است. یک وقت است فضولی بودن «لفقد المقتضی» است، یک وقت است فضولی بودن «لوجود المانع» است. آنجا که مِلک نباشد انسان مال مردم را بفروشد این فضولی رایجی است. آنجا که مِلک باشد مال خود فروشنده باشد؛ منتها طلق نباشد متعلق به حق دیگران باشد این فضولی است «لوجود المانع».
فضولی دو بخش دارد: یک بخشش «لفقدان المقتضی» است؛ مثل آنجا که مال مردم را میفروشد. یک وقت است «لوجود المانع» است مثل اینکه مال خودش را میفروشد مثل راهن که مال خودش را میفروشد؛ منتها متعلق «حقالرهانه» مرتهن است در اینجا هم خریدار ملک خودش را میفروشد که «من علیه الخیار» است منتها متعلق حق «من له الخیار» است. بنابراین در اینجا فرمایش مرحوم آقای نائینی تام است سخن مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیهم اجمعین) این ناتمام است.
بیانات نورانی امام دهم امام علی النقی(صلوات الله و سلامه علیه و علی آبائه) بازگو کنیم. یکی از بیانات نورانی امام دهم(سلام الله علیه) این است که فرمود: «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُون». (1)
دنیا گاهی به معنای همین حیات دنیا در برابر حیات آخرت است؛ یعنی زندگی روی زمین و تحت سقف آسمان به این حیات، این را به آن میگویند دنیا که خدا دنیا و آخرت را خلق کرده است. یک وقت است میگویند دنیا؛ یعنی آن تعلقات آن لهو و لعب و زینت و تفاخر و تکاثر که «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ». (2) آنجا که حضرت فرمود: «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُون»؛ یعنی این حیات دنیا، یعنی این زندگی. این زندگی دار داد و ستد است انسان سرمایهای به نام عمر دارد این سرمایه را میدهد و چیزی باید بگیرد یا تجارت «رابحه» دارد یا تجارت «باهره» دارد؛ اما «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ» دیگر سوق نیست بازار نیست. بنابراین اینکه حضرت فرمود «الدُّنْیَا سُوقٌ رَبِحَ فِیهَا قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُون» این ناظر به حیات دنیا است. مطلب دیگر اینکه خسارتها تنها نیست که انسان سود نبرد خسارتی که انسان میبرد این است که عوض و معوّض هر دو را به دشمن تسلیم میکند سودی که میبرد معنایش این نیست که چیزی را داده یک قدری بیشتر گرفته. در تجارت سودآور عوض و معوّض هر دو به انسان برمیگردد، در تجارت زیانآور هر دو به دشمن برمیگردد.
بیان ذلک این است که فرمود که شما با خدا تجارت کنید إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ (1) اینکه در سورهٴ مبارکهٴ توبه و در بخشهای دیگر هم آمده که با خدا تجارت کنید، خرید و فروش کنید؛ یعنی جانتان حیثیتتان را وقتتان را به خدا بدهید در قبال چیزی بگیرید؛ یعنی این کالا را بدهید چیز دیگر بگیرید اگر کسی جان خودش را داد چه میتواند بگیرد و به که میتواند بدهد؟ پس جان باید محفوظ باشد. اگر کسی با خدا معامله کرد خدای سبحان این جان را تکمیل کرده، شفاف کرده، بالغ کرده، تطهیر کرده، کامل کرده در اختیار او قرار میدهد، عوض و معوّض هر دو را به آدم میدهد. اما اگر کسی با شیطان معامله کرده او عوض و معوّض هر دو را میگیرد؛ یعنی جان را میگیرد انسان میشود برده او و باید به او سواری بدهد. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ اسراء سوگند او را یاد کرده گفته لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ (2) من «احتناک» میکنم «احتنک الفرس»؛ یعنی حنک و تحت حنک این اسب را آن سوارکار گرفته، گفت من سواری میخواهم، من بر اینها سوار میشوم اینها مرکوب مناند وقتی من «احتناک» کردم دهنه زدم افسار اینها را گرفتم، بار مرا باید بکشند. عوض و معوّض هر دو را شیطان میبرد اما در آنجا عوض و معوّض هر دو را ذات اقدس الهی برمیگرداند. لذا اینجا فرمود هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجیکُمْ (3) یا فرمود یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ (4) در مقابلش فرمود فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ (5) این فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ نه معنایش این است که تجارت آنها بائر است و دائر نیست؛ بلکه خود آنها بائرند و دائر نیستند. بائرند؛ یعنی «هالک» که فرمود: کانُوا قَوْمًا بُورًا (6) چون «بور» جمع «بائر» است؛ یعنی خود اینها بائرند برای اینکه هر دو یعنی عوض و معوّض را هر دو را شیطان گرفته اگر فرمود اینها کانُوا قَوْمًا بُورًا اینچنین نیست که زمین بائر را به اینها بدهند که، خود اینها بیخاصیتاند. بنابراین چون انسان سرمایه را میدهد این سرمایه که خود جان انسان و عمر انسان است دارد عطا میکند و چون عمر را دارد عطا میکند در قبال چیزی باید بگیرد. بهترین تجارت آن است که با کسی انسان معامله کند که عوض و معوّض هر دو را تکمیل کرده به انسان برگرداند؛ نه اینکه با کسی معامله کند که ـ معاذ الله ـ هر دو را میگیرد. «اعاذن الله من شرور انفسنا و سیئاتنا اعمالنا» !
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله از مسائل فصل پنجم این بود که آیا در زمان خیار «من علیه الخیار» میتواند تصرفات نقلی و اتلافی داشته باشد یا نه؟ تصرفی که اتلاف نباشد، تصرفی که نقل نباشد این «مفروق عنه» هست که جایز است؛ اما تصرف اتلافی یا تصرف نقلی جایز است یا نه که «فیه وجوهٌ و اقوال» و گذشت. اگر ثابت شد که «من علیه الخیار» حق تصرف ندارد و خیار به عین تعلق گرفته است یا به حق «طریقاً الی العین» تعلق گرفته است که عین را از طلق بودن بیاندازد این «من علیه الخیار» حق تصرف نقلی ندارد، چه اینکه حق تصرف اتلافی هم ندارد؛ حالا اگر تصرف نقلی کرد و این کالا را به دیگری فروخت این معامله فضولی است یا نه؟ روشن شد که دو وجه بیان کردند: یکی راهی است که مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (1) رفته یکی هم راهی که مرحوم آقای نائینی (2) رفته؛ راهی که مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) رفته این بود که این فضولی نیست، چرا؟ برای اینکه اگر معنای این عقد این بود که او حق تصرف نداشت ما بگوییم شبیه فضولی هست معنایش این است که معلول از علت تخلف پیدا کرده؛ یعنی آن عقد آن وقت حاصل شده و ملک حاصل نشده مگر الآن که این شخص اجازه میدهد این تخلف معلول از علت است. دو نکته در نقد فرمایش آقای سید محمد کاظم اشاره شد: یکی اینکه بر تعبیر از علت و معلول در اینگونه از مسائل اعتباری خیلی احتیاط میخواهد برای اینکه ما همه جوانب علیت را باید بررسی کنیم و ثانیاً عقد مقتضی نقل است و در اینگونه از مواردT اجازه آن مالک جزء علت است اینطور نیست که «تمام العله» عقد باشد و «تمام العله» آمده و معلول نیامده و تخلف معلول از علت شده که جایز نیست؛ بلکه علت عبارت از عقد است و امضای مالک، پس این بیان مرحوم سید تام نیست. راهی که مرحوم آقای نائینی رفته قابل قبول است و آن این است که در فضولی گاهی مشکل در اثر فقدان مقتضی است و گاهی در اثر وجود مانع است. فقدان مقتضی آنجایی که کسی مال مردم را میفروشد اصلاً مالک نیست در وجود مانع آنجایی که شخص مال خودش را میفروشد منتها مال او متعلق حق غیر است؛ مثل اینکه راهن خانهای را نزد مرتهن رهن گذاشته در مدت رهن همین خانه را به دیگری فروخت، ملک خود راهن است؛ منتها طلق نیست «حقالرهانه» مرتهن به این عین مرهونه تعلق گرفته و این را از طلقیت انداخته شده ملک محدود و مقیّد اینجا مانع وجود دارد نه اینکه مقتضی نباشد؛ تحقیق مسئله فضولی این را هم شامل میشود.
فضولی گاهی به این است که کسی مالک نیست ملک دیگری را میفروشد، یا مالک هست ملک خودش را میفروشد ولی متعلق حق دیگری است؛ بنابراین اینجا فضولی میشود. این در صورتی است که ما گفتیم تصرف «من علیه الخیار» به نحو تصرف نقلی جایز نیست. اما اگر فتوا به جواز دادیم گفتیم «من علیه الخیار» مطلق تصرفات بر او جایز است میتواند تصرف اتلافی و تصرف نقلی داشته باشد اگر «من له الخیار» فسخ کرد عین موجود بود که میگیرد نبود بدلش را میگیرد «من المثل و علی القیمة». این نکتهها را توجه داشته باشید که امام(رضوان الله علیه) فرمود زمان و مکان در اجتهاد دخیل است (1) این تنها به این نیست که موضوع فرق میکند. اصلاً کل اقتصاد با زمان و مکان فرق میکند. الآن در این بازارها ما بگویم «من له الخیار» کالایی را خریده «من علیه الخیار» همینطور باید دست نگه دارد ببینید چه وقت جناب «من له الخیار» میآید فسخ میکند یا یا اگر فروخته بتواند از آن خریدار دوم پس بگیرد هر لحظه این کالا در معرض خرید و فروش است اینها سیلوار در مغازه رفت و آمد میکنند در بازار رفت و آمد میکنند اصلاً نمیداند به که فروخته که برود از او دوباره بگیرد. شما در این روایات حج میبینید؛ این روایات حج دارد که وقتی که کسی میخواهد طواف بکند مستحب است که با شتر بیاید در هر شوطی از اشواط سبعه، کنار حجرالاسود پیاده بشود استلام بکند برود این برای آن وقتی بود که هشت ده نفر میآمدند مسجد الحرام برای زیارت این در روایات حج هست دیگر که هر وقتی هر کسی میخواهد برود هر شوطی از اشواط سبعه از شتر پیاده بشود مستحب است حجرالاسود را استلام بکند برود. این مال آن وقتی است که ده بیست نفر اطراف کعبه بودند و زیارت میکردند و اینها؛ اما الآن که اصلاً اجازه برای استعلام یکبار هم نمیدهند شما چطور میتوانی این روایت را عمل بکنی؟ این بزرگوارها خیال کردند که بازاری است نظیر بازار نجف، روزی پنج ششتا مشتری میآید این مشتریها را هم میشناسند، بعد میگویند که میتواند فسخ بکند برود از او بگیرد این رکود اقتصادی را دربر دارد اولاً، مشتری که الآن فروخته اصلاً نمیشناسد کیست تا برود از او پس بگیرد ثانیاً، این چه طرز فتوایی است که باعث بشود بازار را راجل کند.
1) (3) . اجتهاد وتقلید(امام خمینی)، مقدمه، ص16.
پرسش: ؟پاسخ: بله آنجا قبلاً بیان شده که این نظیر «حقالرهانه» است نظیر شرط «رد الثمن»؛ یعنی یک کسی پول احتیاج داشت خانهاش را گرو گذاشته خانهاش را داده به شخصی به عنوان بیع شرط این معلوم است که خانهاش را میخواهد. آن آقایانی که قائلند به جواز تصرف اتلافی و نقلی در اینگونه از موارد هم استثنا کردند گفتند این محفوف به قرینه است چندجا است که ما قرینه داریم که این شخص به این عین دلبسته است؛ در خیار رد ثمن که گفت من این خانه را میفروشم به شرطی که تا یکسال اگر پول را آوردم خانه به من برگردد این معلوم میشود خانه مورد علاقه اوست. در آنگونه از موارد همه آن قائلان به جواز تصرف اتلافی و جواز تصرف نقلی آنجا فتوا دادند که جایز نیست و اینجا محفوف به قرینه است خب وگرنه در غیر این صورت شرطی نکردند قرینه مقالیه یا حالیه هم او را همراهی نکرده، فقط خیار دارد این بازار باید راکد باشد، این شخص باید درب مغازهاش را ببندد منتظر باشد که این خریدار چه وقت میآید فسخ میکند.
پرسش: مرتکزات عرف چه در زمان سابق و چه در زما ن فعلی در مواردی که خیار مجعول وجود دارد این است که به هر حال دست نگه دارد.
پاسخ: خیاری هم که شارع فرموده است که با عسر و حرج نباید همراه باشد.
شارع هم قضایی فرمودند قضایای شخصی یا قضایای خارجیه که نیست قضیه حقیقیه است در هر زمان و در هر زمین. اگر به نحو قضیه حقیقیه است که هست و اگر عسر و هرج در کار نیست انسان باید جهانی فکر بکند و فتوا بدهد. یک وقتی انسان در یک مدار بستهای فکر میکند و با یک قرینهای؛ البته قرینه آنجا حاکم است اما اگر به نحو فتوای عام بخواهد تبیین بکند بگوید کسی که خیار دارد حق تصرف ندارد این باید که در مغازه بنشیند فقط تسبیح بزند.
پرسش: اگر کسی برای وی عسر و حرج پیش میآید معامله خیاری نمیکند.
پاسخ: خود این فتوا عسر و هرج میآورد میگوید «من علیه الخیار» حق تصرف ندارد؛ این قاعده کلی است دیگر اینها به نحو قضیه حقیقیه است. اگر یک وقت نظیر خیار رد ثمن باشد که خب آن شخص معلوم است که به خانهاش احتیاج دارد در اثر فشار فقر دارد خانهاش را میفروشد اینجا معلوم است آن خریدار هم یا میخرد یا نمیخرد. ولی وقتی که در اینگونه از موارد قرینه حالی، قرینه مقالی نبود کسی خیار داشت حالا یا خیار مجعول شرعی یا خیار مجعول شخصی، اگر خیار داشت معنایش این نیست که آن «من علیه الخیار» باید دست از هر کار اقتصادی بردارد یا اگر فروخت فوراً برود پس بگیرد آن کسی که به او فروخته اصلاً معلوم نیست کیست. بنابراین در این فرع که آیا فضولی هست یا نه حق با مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) است، در فرع بعدی مرحوم شیخ فرمودند که اگر ما قائل شدیم که تصرف جایز است وقتی تصرف جایز شد «من علیه الخیار» میتواند تصرف بکند وقتی تصرف کرد «من له الخیار» اگر فسخ کرد عین موجود بود که میگیرد نشد بدلش را میگیرند. در این جهت فرقی نیست بین اینکه که «من علیه الخیار» که تصرف کرده و فروخته به عقد جایز فروخته باشد یا به عقد لازم، نمیشود گفت که چون به عقد جایز فروخته میتواند فسخ بکند باید فسخ بکند، چرا؟ برای اینکه معنای جواز عقد این است که آن عاقد میتواند فسخ بکند، نه ثالث. اگر این خریدار این کالا را فروخت به عقد جایز اگر خواست فسخ میکند نخواست فسخ نمیکند نه اینکه دیگری که آن عاقد اول هست او بیاید فسخ بکند، پس معنای جواز عقل سلطنت خود این عاقد دوم است، نه سیطره عاقد اول. حالا میماند یک فرعی (1) که آیا این عاقد اول عاقد دوم را میتواند ملزم بکند که شما این معامله را فسخ بکن یا نه؟ خودشان «بالمباشره» نمیتوانند فسخ بکنند؛ برای اینکه معنای جایز بودن عقد دوم، این است که عاقد دوم حق فسخ دارد نه عاقد اول؛ ولی فرع بعدی این است که آیا عاقد اول میتواند عاقد دوم را ملزم کند به فسخ یا نه؟ «فیه وجهان».
1) (4) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص151.
مرحوم شیخ(رضوان الله تعالی علیه) و همکفرانشان میفرمایند که احتمال الزام هست؛ ولی وجهی برای الزام نیست. ما اول سند احتمال الزام را بگوییم بعد بگوییم که این وجه تام نیست و این سند تام نیست. آنها که قائلند به الزام میگویند که این «من علیه الخیار» حق تصرف داشت و این مال را به دیگری فروخت به عقد جایز؛ لکن الآن هم ـ چون اگر فسخ کرد باید که بدل کالا را بدهد که چون عین کالا را که به دیگری فروخت، باید بدل کالا را به آن فاسخ و عاقد اول بدهد ـ این بدل، بدل حیلوله است، چرا؟ برای اینکه عین که از بین نرفته؛ اگر عین واقعاً از بین رفته باشد آن زمان ید میگوید یا مثل یا قیمت، شما واقعاً مثل یا قیمت را ضامنید. اما اگر مال کسی را انداختهاند در دریا غواصها هم مرتب رفت و آمد میکنند ممکن است مال را بگیرند این چند روزی که غواصها درصدد جستجو هستند تا مال را بگیرند یا مالی گمشده است و ولی میشود پیدا کرد دارند جستجو میکنند پیدا میکنند این ضامن بدل «حیلوله» دارد؛ یعنی بدل را میدهد، این بدل حایل است بین آن شخص و این شخص یا بین آن مبدل و این اصل، تا پیدا میشود وقتی آن اصل پیدا شد این دیگر بدل «حیلوله» رخت برمیبندد آن اصل را به صاحبش برمیگرداند. وقتی عاقد اول مال را به دومی فروخت و همین عاقد اول معامله کرد و این مال را به دومی فروخت میشود عقد دوم. وقتی این کالا را به شخص دیگر فروخت پس این کالا فعلاً موجود نیست، بدل او را که بدل «حیلوله» است ضامن است، این بدل «حیلوله» مادامی اثر دارد که عین در دست نباشد؛ اما چون عقد عقد جایز است ممکن است این عقد دوم را فسخ کرد و عین برگردد جا برای بدل «حیلوله» نیست. بنابراین وقتی به عقد جایز، این کالا را به دیگری فروختند حتماً باید این عقد دوم که عقد جایز است این فسخ بشود آن کالای اصلی برگردد و به صاحب اصلی مسترد بشود.
اگر یک جایی در یک مکان عمومی که چندهزار نفر هستند یک چیزی گم شد تا یک مدتی طول میکشد پیدا بشود در جاهایی که طول میکشد که پیدا بشود یا به او دسترسی پیدا کنند اینجا بدل، بدل «حیلوله» است. بنابراین این خریدار که این کالا را به دیگری فروخت بدلش را ضامن است اما این ضمان بدل از سنخ ضمان بدل «حیلوله» است وقتی به اصل دسترسی پیدا کردند ممکن است ولو به الزام آن خریدار دوم که شما فسخ بکن، آن را باید فسخ کنند که عین برگردد و به صاحب اصلی آن بدهد. این را مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) نقد میکند میگوید که بدل «حیلوله» مال جایی است که این اصل آن شیء ملک این شخص باشد؛ منتها ملک رفته به دست دیگریT یا در دسترس نیست بدلش را میدهد. اما اگر قائل به جواز نقل شدیم، آن عقد اول مملّک بود «من علیه الخیار» مالک شد، ملک خودش را فروخته ملک دیگری را نفروخت. آن فاسخ که فسخ کرده این شیئ را که مالک نبود، آن فاسخ که فسخ کرده که «من له الخیار» است این کالا را فروخت وقتی فروخت از ملک او کلاً خارج شد آمده به ملک خریدار، خریدار ملک طلق خودش را فروخته ملک دیگری را نفروخته؛ پس جا برای بدل «حیلوله» نیست.
مرحوم آقای سید محمدکاظم(رضوان الله علیه) بر فرمایش مرحوم شیخ نقدی دارند، میفرمایند که ما یک مشکل جدی در مسئله ضمان ید داریم (1) که مرحوم آقای نائینی (2) هم همین راه را ادامه میدهد و آن مشکل جدی ما با تحلیل غرایز عقلا حل میشود آن مشکل این است که در ضمان معاوضه این شیء مشخص است که ثمن در عوض مثمن است مثمن در عوض ثمن که این ضمان معاوضی است و روشن است. اما در ضمان ید «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّی تُؤَدِّیَ» (3) اگر کسی مال مردم را گرفته این ید، ید ضمان است ضمان ید، تا عین موجود است که خود این عین به عهده آن شخص است که باید بپردازد این حرفی در آن نیست.
مشکل اساسی این است وقتی که این عین تلف شد بدل این عین به ذمه میآید یا خود آن عین در ذمه است؟ در اینکه «یوم الاداء» وقتی که بخواهد ادا کند عین وجود ندارد باید بدل بدهد این هم حرفی در آن نیست. در این مقطع وسط اختلاف نظر هست؛ یعنی در مقطع اول که عین را غصب کرده خود این عین در ذمه غاصب است «عَلَی الْیَدِ مَا أَخَذَتْ» همان را که اخذ کرد این مقطع اول، مقطع سوم هم محل بحث نیست؛ مقطع سوم این است که روزی که میخواهد ادا بکند بدل بدل بدهد. حالا یک اختلاف داخلی آنجا هست که آیا حال که باید بدل بدهد اگر این شیء قیمی است باید قیمت بدهد قیمت «یوم الغصب» را باید بدهد یا قیمت «یوم الاداء» را بدهد یا «اعلی القیم» را باید بدهد؟ آن یک اختلاف داخلی است ولی علی ای حال این بدل که به ذمه او میآید چه وقت به ذمه او میآید؟ «یوم الاداء» به ذمه او میآید یا «یوم التلف»؟ ایشان میفرماید تحقیق مسئله آن است که این عین که غصب شد خود این عین مادامی که موجود است در ذمه غاصب است یک، اگر تلف شد همین عین اعتباراً در ذمه غاصب است دو، در مقطع سوم حالا که میخواهد ادا کند چون خود عین وجود ندارد بدلش را میدهند؛ یعنی قیمتش را میدهند سه، پس قیمت در «یوم الاداء» نه قیمت «یوم الاداء» در «یوم الاداء» قیمت به ذمه میآید؛ حالا یا قیمت «یوم الغصب» یا قیمت «یوم التلف» یا قیمت «یوم الاداء» یا «اعلی القیم» که «الغاصب مأخوذ به اشق الاحوال» است که «فیه وجوه»، «یوم الاداء» قیمت به ذمه میآید نه قیمت «یوم الاداء». پس بنابراین ما این را از کجا درمیآوریم؟ ما که روایتی و آیهای نداریم میگوییم این از تحلیل غرائز عقلا درمیآوریم این البته در فرمایش مرحوم سید نیست در فرمایش بعضی از مشایخ بود که شاگردان مرحوم آقای نائینی بودند. میگویند شما وقتی که غریزه عرف را بررسی میکنید میبینید این مالباخته به این غاصب میگوید مال مرا بده، میگوید اتومبیل مرا بده، میگوید این موتور مرا بده، میگوید این فرش مرا بده، فرش خودش را طلب میکند؛ این معلوم میشود که این فرش در ذمه اوست معلوم میشود این اتومبیل در ذمه اوست ولو او فروخته از بین رفته. این عین چون اثر فقهی و اثر حقوقی دارد نمیشود گفت بر اینکه همین که تلف شد بدلش در ذمه میآید. اگر تلف شده باشد و بدل در ذمه آمده باشد، غرائز و ارتکازات عرفی این بود که بدل مال من را بده؛ ولی نمیگویند، میگویند مال مرا بده، چون مال مرا بده، اعتبار عقلا این است که خود این مال ولو تالف هم باشد وجود اعتباری دارد در ذمه این شخص غاصب؛ پس این مال ولو تالف هم باشد در ذمه این شخص که ناقل هست مستقر است. در «یوم الاداء» حالا چون خود آن وجود ندارد باید قیمت را بدهد حالا که باید قیمت را بدهد از این به بعد در چهار فاز میافتیم که قیمت «یوم الغصب» است، یک قیمت «یوم التلف» هست، قیمت «یوم الاداء» است یا «اعلی القیم» است. آن وجوه و اقوال چهارگانه در تعیین قیمت است؛ ولی محور اصلی بحث این است که چه وقت بدل به ذمه او میآید؟
مرحوم شیخ (1) و امثال شیخ میفرمایند: «یوم التلف» بدل به ذمه میآید. تحقیق در مسئله که حق با مرحوم سید (2) و حق با مرحوم آقای نائینی (3) است این است که در «یوم الاداء» بدل به ذمه میآید نه «یوم التلف»؛ چون مرحوم شیخ آن راه را رفته فرموده که بنابر اینکه تصرف نقلی جایز باشد این شخص کار مشروعی کرده کالایی را خریده گرچه «من علیه الخیار» بود این را فروخته به دیگری وقتی فروخته به دیگری الآن دیگر عین وجود ندارد، چون عین وجود ندارد به منزله تلف است تلف حقیقی نیست تلف اعتباری است، چون به منزله تلف است؛ پس همان لحظهای که این عین را شرعاً حق داشت به دیگری بفروشد فروخت در همان لحظه بدل در ذمه این شخص مستقر شد حالا فاسخ وقتی فسخ کرده خب میآید عین خودش را میگیرد وقتی عین نبود بدلش را میگیرد دیگر دلیلی ندارد که ما آن عقد دوم را فسخ بکنیم. این راه مرحوم شیخ بود و آن هم راه مرحوم سید(رضوان الله علیهما) و منشأ اختلاف این دو بزرگوار تحلیل ضمان ید است که در ضمان ید، اگر عین موجود است که خود عین. اگر عین تلف شد، آیا بدل عین «یوم التلف» به ذمه میآید؟ ـ نه بدل «یوم التلف» و قیمت «یوم التلف» ـ یا نه، در «یوم التلف» خود عین اعتبار میشود. در «یوم الاداء»، چون ادای عین ممکن نیست باید بدل بدهد حالا آن بدل که قیمت است «فیه وجوهٌ اربعه».
مرحوم سید(رضوان الله علیه) یک فرع دیگری را طرح میکنند میفرمایند که چون نظرمان در مسئله ضمان این است در ضمان ید میگوییم که تا لحظه اَدا خود عین هست ولی اَدا ممکن نیست الا «بالبدل» در لحظه اَدا تبدیل میشود عین به بدل در اینجا اگر عقد جایز باشد ـ این عقد دوم ـ این شخص باید او را ملزم بکند به اینکه اینکار را بکن فسخ بکن الزام بکن؛ برای اینکه این ممکن است، چون عین موجود است و اگر عقد لازم باشد نه عقد جایز، چون شرعاً حق داشت بفروشد و با عقد لازم هم فروخت اگر برای این «من علیه الخیار» امکان داشت اقاله کند از او خواهش کند که از ما پس بگیر، این کار را باید بکند نشد باید از او بخرد چون این عاقد دوم این کالا را به دیگری فروخت دیگر اگر توانست از آنها بخواهد که اقاله کنند که به عین برگردد که برمیگردد و اگر نشد از آن خریدار دوم بخرد تا تحویل «من له الخیار» اول بدهد این برای چیست؟ این برای آن است که ما فسخ را باید تحلیل بکنیم. ما گفتیم که جایز است این کار را انجام بدهیم بسیار خب و این چون جایز بود این مشتری این کالا را که خرید جایز بود که تصرف نقلی بکند تصرف نقلی هم کرد جایز بود که به دیگری بفروشد فروخت. اما آن «من له الخیار» را که فسخ کرد فسخ یعنی چه؟ اینها حقیقت شرعیه که ندارد حقیقت متشرعهای هم که ندارد؛ اینها را ما با غرائز عقلایی تحلیل میکنیم. کاری که عقلا انجام دادند در قبال شریعت نیست ذات اقدس الهی یک چراغی در درون بشر روشن کرد به نام فطرت و عقل این هم حجت شرعی است عقل در مقابل نقل است نه در مقابل شرع اگر اصول سامان میپذیرفت و مسئله حجیّت عقل در اصول مثل حجیّت خبر واحد محور بحث قرار میگرفت آن وقت معلوم میشد «العقل ما هو؟». عقل در مقابل شرع نیست عقل در مقابل «سمع» است عقل در مقابل «نقل» است این عقل حجت شرعی است خدا این چراغ را در درون مردم روشن کرده این مردمند که باید اسلامی حرف بزنند و اسلامی فکر بکنند؛ متأسفانه ما اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم، همان که آن محروم گفت: إِنَّما أُوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی (1) من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم این من خودم درس خواندم عالم شدن من خودم زحمت کشیدم کسب کردم حرف، حرف قارون است؛ یعنی ما اسلامی حرف میزنیم ولی خیال میکنیم این فکر، فکر ماست زحمت، زحمت ماست دیگر نمیدانیم ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ (2) این حجت شرعی است که خدا در درون دل ما روشن کرد. اگر وهم و خیال باشد مثل خبر ضعیف و مرسل که حجت نیست، اگر برهان باشد واقعاً عقل باشد این مثل خبر واحد معتبر حجت است. این حجت شرعی در درون ما هست غرائز عقلا از همین سنخ است اگر به عادات و به آداب جاهلی مشوب نباشد روی فطرت باشد این است این غریزهها را باید تحلیل کرد.
فرمایش مرحوم سید این است که وقتی فسخ میکنند شما فسخ را بررسی بکنید ببینید فسخ چیست؟ فسخ این است که این معوض جای صاحب اصلی آن برود ، این عوض به جای صاحب اصلی آن برود. فسخ معنایش همین است، فسخ که معامله جدید نیست، فسخ حل معامله قبلی است. اگر فسخ حل معامله قبلی است فرشی را که کسی به دیگری فروخته به خیار و آن خریدار «من علیه الخیار» است این فروشنده «من له الخیار». این خریدار که «من له الخیار» است این فرش را فروخته به دیگری این هم پول دستش هست که حالا بخواهد با او معامله بکند بعد معلوم شد که در این معامله اشتباه کرده و حالا معاملهاش را فسخ کرد. فسخ کرد یعنی چه؟ یعنی این پول را این فروشنده باید بدهد به مشتری، فرش را خریدار باید بدهد به فرشفروش، این پول برود جای اصلی، فرش برود جای اصلی معنای فسخ این است.
معنای فسخ این است که هر جا عوض از آنجا درآمد به همانجا برگردد، هر جا معوّض درآمد به همانجا برگردد. معوّض فرش است معوّض باید برگردد. شما میگویید معوّض نیست یعنی چه؟ شما فسخ را قبول دارید یا ندارید؟ اگر گفتید «من له الخیار» حق فسخ دارد فسخ معنایش همین است فسخ معنایش این است هرکالایی به جای اصلی آن برگردد، شما فروختی معصیت نکردی کار خوبی هم به زعم خودتان کردی؛ ولی الآن باید بخری و بدهی، الآن اگر اقاله ممکن است اقاله، نشد، بخرد و به ما بدهد، این فرمایش مرحوم سید است. لکن اگر مسئله ضمان «یوم التلف» مشخص بشود فسخ هم سامان میپذیرد. فسخ وقتی سامان پذیرفت آن وقت دیگر رجوع عوض به جای اصلیاش، رجوع معوّض هم به جای اصلیاش میتواند توجیه بشود و لازم نیست که عقد دوم فسخ بشود یا اقاله بشود یا مشتری از آن خریدار دوم بخرد و مانند آن.
«والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله از مسائل فصل پنجم این بود که در زمان خیار «من علیه الخیار» حق تصرف دارد یا ندارد؟ چند وجه گفته شد و مبانی آن وجوه هم گفته شد. بنا شد که هم از منظر قاعده، هم از منظر روایت، هم از منظر آرای اصحاب بحث بشود؛ از نظر روایت صحیحه ابن سنان (1) در اوائل بحث خوانده شد معلوم شد که این صحیحه ارتباطی به بحث ما ندارد این درباره خیار حیوان و مانند آن است و مشخص است، بنابراین ما روایتی در مسئله نداریم. از منظر قاعده اگر «من علیه الخیار» مالک این کالا شد اولاً و این ملک هم طلق است مقیّد نیست مرهون نیست ثانیاً، وجهی برای عدم جواز تصرف نیست ثالثاً، اگر کسی قائل شد که در زمان خیار ملک حاصل نمیشود که منسوب به مبسوط (2) و امثال مبسوط است و در مسئله بعد خواهد آمد این از بحث بیرون است برای اینکه مالک نیست سخنی است ناتمام زمان خیار ملک هست و اگر کسی قائل شد که خیار حقی است متعلق به عین نه به عقد و طوری متعلق به عین است که این عین را از طلق میاندازد؛ نظیر «حقالرهانه» خب اینکه ملک طلق نیست تا «من علیه الخیار» تصرف کند اما نه آن مبنا تام است نه این مبنا تام، در زمان خیار ملکیت حاصل است اولاً و این ملک هم طلق است ثانیاً، اگر ملکیت هست و طلق است برای اینکه خیار به عقد تعلق بگیرد هرچه این عقد طریق به عین باشد ولی عین به عنوان ملک طلق در اختیار «من علیه الخیار» است پس مقتضای قاعده به استناد «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (3) این است که «من علیه الخیار» میتواند تصرف بکند تصرف اتلافی و تصرف نقلی، چون تصرف غیراتلافی و تصرف غیرنقلی این «عند الکل» جایز است، این برابر قاعده است. اما هم مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) فرمودند مسئله «فی غایة الاشکال» (4) هم مرحوم آقای نائینی (5) مرحوم آخوند (6) صاف مسئله را حل کرده که جایز نیست اینجا اصلاً جای اشکال نیست مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) (7) هم صاف مسئله را حل کرده که جایز است و جایی برای نقد نیست مرحوم شیخ برای اینکه پرهیز کند از مخالفت آنچه که مشهود بین اصحاب است و همچنین مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) این واهمه را داشتند، لذا مرحوم شیخ میفرمایند گرچه مقتضای قاعده این است که «من علیه الخیار» بتواند تصرف کند لکن ظاهر عبارت شهید اول در دروس و ظاهر عبارت محقق ثانی در جامعالمقاصد این است که اصحاب اتفاق دارند برعدم جواز، سخن از رأی این دو بزرگوار نیست، سخن از ادعای شهرت نیست بلکه سخن از ادعای اتفاق است، چون این دو بزرگوار ظاهر عبارتشان اتفاق اصحاب بر منع است ما نمیتوانیم بر خلاف چیزی که «متفق علیه» اصحاب است فتوا بدهیم، لذا میفرمایند مسئله «فی غایة الاشکال» است مرحوم آقای نائینی هم که قبلاً نقل کردیم ایشان هم فرمود که «مشکلةً جداً» لکن راه همان است که مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) رفته برای اینکه روایتی ما در مسئله نداریم یک، مسئله هم مسئله معاملاتی است و عرفی است و تعبدی در اینجا بسیار بعید است دو، اجماعی هم در کار نیست ادعای اتفاق کردند که نازلتر و رقیقتر از اجماع است سه، اجماع منقول آن هم در مسئله غیر عبادی مسئله معاملات خیلی بعید است که حجت باشد در امور عبادی ممکن است کسی به این اجماعات اعتنا کند و فتوا برخلافش ندهد ولی در امور معاملات که غرائز عقلا بود، بنای عقلا هست، قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هست، بعد از اسلام همین حرفها در حوزه مسلمین هست، در حوزه غیرمسلمین هست بعید است یک امر تعبدی باشد ملک، ملک طلق است و چون ملک مطلق نیست برابر قاعده تصرف جایز است خب پس در بین این فتاوا فتوایی که مرحوم آقای سید محمد کاظم دادند(رضوان الله علیه) درست است و قاعدهای که مرحوم شیخ ارائه فرمودند هم درست است آن ادعای اتفاقی که این دوتا بزرگوار مطرح کردند هم ممکن است کسی احتیاط بکند در بعضی موارد ولی آنچنان نیست که مشکلی ایجاد بکند.
مطلب بعدی آن است که اگر «من علیه الخیار» در زمان خیار بخواهد تصرف بکند تصرف نقلی؛ یعنی این کالا را فروخته به کسی آن هم فروخته به دومی آن هم به سومی و هکذا؛ اگر «من له الخیار» اجازه داد همه این عقود متعاقبه صحیح است، چرا؟ برای اینکه اجازه به منزله اسقاط حق است اما اگر فسخ کرد آیا این عقدهای بعدی از زمان فسخ عقد قبلی منفسخ میشوند یا «من الاصل» منفسخ میشوند؟ بیان ذلک این است که اگر کسی کالایی را با خیار خرید این شخص خیار دارد آن «من علیه الخیار» همین کالا را در اول ماه فروخت پنجم ماه که او مثلاً خیار داشت یا زمان اِعمال خیار بود خیار خودش را اِعمال کرد عقد را فسخ کرد آیا آنهایی که روز اول ماه عقد کردند و به دیگری فروختند آن عقد آنها اول ماه منفسخ میشود یا پنجم ماه؟ آثارش هم در نمائات متخلله معلوم میشود سابقاً به این فکر بودند که اثر این تفاوت چیست میگویند نمای متصله داریم نمای منفصله داریم اما الآن وضع بازار مشخص است که یک روزش یا یک ساعتش قیمتها فرق میکند چه رسد به پنج روز، بنابراین تفاوت مالی دارند، آثار مالی فراوانی دارند. آیا کسی که در روز پنجم فسخ کرد باعث میشود که آن عقد روز اول ماه منفسخ بشود یا عقد از روز پنجم منفسخ میشود؟ این به دو امر مرتبط است یکی تحلیل مسئله فسخ است یکی اینکه آیا ما ملک موقت داریم یا نداریم مرحوم شیخ میفرماید که بعضی از معاصران بزرگوار ما که از آنها به عظمت و به احترام یاد میکنند این است که آن معامله دوم از اصل منفسخ میشود، (1) چرا؟ برای اینکه حقیقت فسخ این است که معامله قبلی منحل میشود وقتی معامله قبلی منحل شد هرکدام از عوضها به صاحب اصلیاش برمیگردد و هرکدام که به صاحب اصلیشان برگشتند معنایش این است که این معاملهای که به صورت عقد دوم انجام شد این باید از همان روز اول فسخ بشود، چرا؟ برای اینکه اگر عقد دوم در روز پنجم ماه فسخ بشود این شخصی که خیار داشت و عقد خود را فسخ کرد ملک خود را از این عاقد دوم دریافت میکند نه عاقد اول برای اینکه اگر عقد دوم در روز پنجم فسخ بشود نه از روز اول این «ذوالخیار» که عقد خودش را در روز پنجم فسخ کرد مال خود را از این عاقد دوم میگیرد نه عاقد اول در حالیکه فسخ حل معامله اصل است «کان لم یکن» کردن است عوض باید به جای اصلیاش برگردد، معوّض باید به جای اصلیاش برگردد، این «ذوالخیار» باید مال خود را از کسی تلقی کند که به او مال فروخته است نه از کسی بگیرد که آن شخص از خریدار اولی خریده است، چون حقیقت فسخ حل معامله قبل است «کان لم یکن» شدن اوست و رجوع کل عوضین به مالک اصلی خودش است این «ذوالخیار» باید این مال خود را از آن عاقد اول بگیرد نه از عاقد دوم. نعم، اگر ما ملک موقت داشته باشیم و این دومی به منزله اولی فرض بشود میشود گفت که معامله دوم از حین فسخ آن «ذوالخیار» منفسخ میشود؛ یعنی ما این را بپذیریم که در روز اول ماه این معامله خیاری انجام شد، همان روز «من علیه الخیار» این کالا را به یک شخصی فروخت، پنجم ماه «ذوالخیار» فسخ کرده است، در این پنج روز آن عاقد دوم مالک بود یک، و این عاقد دوم به جای مالک اول مینشیند دو، و این «ذوالخیار» ملک خود را از این عاقد دومی که به جای عاقد اول نشسته است تلقی میکند سه، اگر یک همچنین حرفی زدیم میشود گفت که عقد دوم از حین فسخ عقد اول منفسخ میشود ولی ما ملک موقت نداریم، بر فرض ملک موقت داشتیم حقیقت فسخ را چه کنیم؟ شما چه دلیل دارید بر تنزیل عاقد دوم به منزله عاقد اول؟ این نکته البته نه در کلام آن «بعض الافاضل» است نه در کلام مرحوم شیخ، چون مرحوم شیخ فقط این را فرمودند؛ اگر ما ملک موقت داشته باشیم قابل حل است خب بله برفرض هم ملک موقت داشته باشیم قابل حل نیست شما فسخ را چه میکنید؟ فسخ را یا تحقیقاً یا تنزیلاً باید بگویید این مالک دوم به منزله مالک اول است برای اینکه فسخ این است که «ذوالخیار» مال خود را از کسی تحویل بگیرد که به او داد و آن عاقد اول است. بنابراین روی مبنای مرحوم سید که فرمودند ـ آن مبنا را مرحوم آقای نائینی هم قبول دارند که ـ تبدیل ضمان معاوضه به ضمان ید در ظرف اَدا است نه قیمت «یوم الاَدا» در ظرف اَدا تبدیل میشود؛ یعنی عینی که انسان از دیگری غصب کرد مادامی که این عین موجود است که این عین در عهده این ضامن است وقتی این عین افتاد و شکست اعتباراً خود این عین در ذمه این غاصب است به دلیل اینکه مالباخته به غاصب میگوید مال مرا بده، میگوید اتومبیل مرا بده یا موتور مرا بده یا فرش مرا بده با اینکه آن فرش سوخته و اتومبیل هم تصادف کرده و از بین رفته این معلوم میشود خود این مال اعتباراً در عهده غاصب هست در «یوم الاَدا» که میخواهد بپردازد آن وقت سخن از این است که باید قیمت «یوم الغصب» را بدهد یا قیمت «یوم التلف» را بدهد یا قیمت «یوم الاَدا» را بدهد یا «اعلی القیم» را بدهد «فیه وجوه الاربعه»
1) (8) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص152ـ153.
غرض این است که ضمان در عهده او بهلحاظ عین تالفه است تبدیل عین به بدل در «یوم الاَدا»ست این یک مطلب که عین هرگز تبدیل نمیشود به بدل نه در «یوم الغصب» نه در «یوم التلف» بلکه «یوم الاَدا» عین به بدل تبدیل میشود، مطلب دوم این است که حالا که عین به بدل تبدیل شد این هم قیمی بود باید قیمت را بدهد آیا قیمت «یوم الغصب» را بدهد، «یوم التلف» را بدهد، «یوم الادا» را بدهد یا «اعلی القیم» را بدهد که بین اینکه قیمت چه روزی را بدهد و بین اینکه این تبدیل میشود از عین به بدل خیلی فرق است مبادا به این دوتا مطلب از هم اشتباه بشود.
راهحل اساسی هم آن چیزی که مرحوم سید(رضوان الله علیه) فرمودند و مرحوم آقای نائینی هم قبول کردند، مشایخ ما هم تعبیرشان همین بود؛ این بزرگوار میفرمود که نشان اینکه عین در ذمه است این است که مالباخته روی غرائز عقلا میگوید مال من را بده، میگوید فرش من را بده معلوم میشود خود عین مال اعتبار هست تبدیل آن مضمون از عین به بدل در ظرف اَداست اما حالا قیمت چه روزی این به وجوه چهارگانه برمیگردد.
پرسش: ؟پاسخ: مثل خود «من علیه الخیار» اگر خود «من علیه الخیار» تصرف بکند در ملک طلق خودش تصرف کرده حالا وقتی که بخواهد بپردازد مثل اینکه کسی اشتباهاً مال مردم را گرفته خورده این تکلیفاً مشکلی ندارد ولی در هنگام وضع تبدیل باید بشود آن عین به بدل در ظرف اَدا باید تبدیل بشود حالا قیمت چه روزی به آن وجوه چهارگانه وابسته است این تکلیفاً مال خودش است عیب ندارد. سرّ اینکه اجازه باعث نفوذ همه عقود متعاقبه است برای اینکه اجازه به منزله اسقاط حق است ولی فسخ حل عقد است «من الاصل کان لم یکن».
مطلب بعدی آن است که اینکه گفته میشود «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف نقلی و اتلافی ندارد این کدام خیار است؟ چون اقسام چهاردهگانه خیار که مرحوم شهید(رضوان الله علیه) و دیگران فرمودند اینها همسان نیستند اقسام متعدد دارند مرحوم شیخ به دو قسمش اشاره کرده مرحوم آقای نائینی این را بازتر کرده، چون مرحوم آقای نائینی در بین اینها میگفتند سلطان بحث معاملات است در نجف بحث معاملات را بعضی از مراجع ماضی و برخی از مشایخ ما میگفتند آن روز عدهای تصمیم گرفتند که بگویند در عبادات مقلدینشان از مرحوم آقای سید ابوالحسن تقلید کنند در معاملات از مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) از بس ایشان در مسئله معاملات مسلط بود. مرحوم شیخ به یکی دو قسم اشاره کرده مرحوم آقای نائینی به سه قسم مبسوطاً بیان کرده، مرحوم شیخ میفرماید که اینکه گفته میشود «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف ندارد این مال خیار منجز «بالفعل» است نه خیاری که «بالفعل» منجز نشده.
بیان ذلک این است که این خیار بر حسب ظاهر دو قسم است ـ حالا تا برسیم به فرمایش مرحوم آقای نائینی ـ خیار منجز «بالفعل» مثل خیار مجلس، مثل خیار حیوان، مثل خیار شرط که شرط کرده که فلان وقت خیار داشته باشد این خیار «بالفعل» است دیگر، چون «بالفعل» در خیار مجلس، در خیار حیوان، در خیار مشروط خیار محقق است «من علیه الخیار» نمیتواند تصرف بکند آنهایی که میگویند در زمان خیار نمیشود تصرف کرد خیار منجز «بالفعل» را میگویند اما خیاری که هنوز سببش نیامده، منشأاش نیامده بعدها میخواهد بیاید این «فیه وجهان» میشود یا نمیشود دو وجه است. آن خیاری که هنوز خودش نیامده و بعدها خواهد آمد مثال بزنیم مثل خیار تأخیر؛ در خیار تأخیر یک کسی یک کالایی را خریده، فرشی را خریده نگفته که من قسطی یا نسیه بعد از یک ماه میآورم فرش را نقد خریده رفت که پول بیاورد مشکلی برایش پیش آمد و نیامد تا سه روز نیامد معامله نقدی است نه نسیه بنا بود که پول را بیاورد سه روز تأخیر کرد، روز اول و دوم این فروشنده صبر کرد روز سوم هم صبر کرد خب از این به بعد متضرر میشود گفتند که اگر تا سه روز مشتری نیامد و این پول را نداد فروشنده خیار دارد میتواند صبر بکند تا خریدار بیاید و میتواند او را به دیگری بفروشد پس قبل از سه روز هنوز او خیار ندارد و خیار در کار نیست و آن شخص هم «من علیه الخیار» نیست؛ یعنی آن خریدار «من علیه الخیار» است و این فروشنده «من له الخیار» اینگونه از خیارها را میگویند هنوز سببش نیامده هنوز ظهور نکرده این زمان را میگویند زمان خیار پس اگر گفته شد؛ مثلاً سه روز در حیوان خیار است (1) آن خیارش «بالفعل» است اما گفتند خیار تأخیر سه روز است؛ یعنی بعد از سه روز حاصل میشود بعد از سه روز یکی «من له الخیار» است یکی «من علیه الخیار» آنجا حکمش روشن میشود یا خیاری که بشرط رد ثمن باشد این خیار بشرط رد ثمن؛ یعنی کسی که نیازی به پول داشت خانه خودش را فروخت به یک خریداری گفت من خانهام را میفروشم به شما به این شرط که اگر تا فلان مدت من پول را به شما برگرداندم خیار داشته باشم و معامله خودم را فسخ بکنم خب این خیار مشروط به رد ثمن است ولی هنوز ثمن نیامده و رد نکرده پس گاهی خیار متوقف است بر گذشت زمان گاهی متوقف است بر رد ثمن و مانند آن در اینگونه از موارد چون هنوز این خیار به فعلیت نرسیده «من علیه الخیار» میتواند تصرف بکند، چون اصل دلیل خیلی شفاف و روشن نبود که «من علیه الخیار» نتواند تصرف بکند ولی اگر گفتیم «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف ندارد مال آن خیاری است که منجز «بالفعل» باشد نه خیاری که زمانبر باشد و مشروط باشد به یک امری مرحوم آقای نائینی این را باز کردند فرمودند خیار سه قسم است اینطور که شما فرمودی این دو قسم نیست این سه قسم است (2) بعضی از خیار است که منجز «بالفعل» است مثل همان خیار مجلس خیار حیوان و مانند آن که شما مثال زدید برخی از کارها متوقف بر گذشت زمان است هیچ سببی، منشأیی هیچ چیزی پیدا نشده شاید روز سوم شخص آمده اصلاً مقتضی خیار وجود ندارد اگر تا سه روز نیامده بله فروشنده خیار دارد اما اصلاً منشأ خیار سبب خیار و مانند آن نیامده. یک وقت است که نه منشأ خیار هست منتها ظهور نکرده کشف نکرده منشأ خیار هست مثل اینکه یک کسی یک کالایی را گران فروخته خریدار، مغبون شده، خیار غبن دارد منتها متوجه نشده بعد از دو روز یا سه روز که از قیمت باخبر شد مراجعه میکند میگوید من مغبون شدم اینجا زمینه خیار هست یا یک کالای معیبی را شما فروختید تا قبل از ظهور عیب اگر گفتید میگویند خیار نیست اگر گفتید قبل از ظهور عیب خیار نیست یا قبل از ظهور غبن خیار نیست این منشأاش که هست در خیار تأخیر به هیچ وجه منشأ وجود ندارد حالا یا تعبدی است یا امضایی، خیار تأخیر معنایش این است که یک کسی فرشی را فروخته اقساطی نبود، نسیه نبود نقد بود و این آقا رفت پول بیاورد مشکلی پیش آمد و نیامد این فروشنده این روز اول صبر کرد روز دوم صبر کرد روز سوم هم صبر میکند بعد متضرر میشود دیگر، بعد میتواند بفروشد، حالا باید بین «من له الخیار» و «من علیه الخیار» را فرق گذاشت که چه کسی میفروشد. به هر تقدیر خیار مال بعد از سه روز است و زمینه این خیار به هیچ وجه قبلاً فراهم نبود اما کسی که معیب فروشی کرده، کسی که خریدار را مغبون کرده منتها آن خریدار از عیب بیخبر است، از غبن بیخبر است زمینه خیار فراهم است، چون زمینه خیار فراهم است این شخص در اینجا که معیبفروشی کرده یا مغبون کرده «من علیه الخیار» است این شاید بتوانیم بگوییم که هنوز خیار منجز نشده به فعلیت نرسیده این حق تصرف ندارد، چرا؟ چون زمینه را دارد از بین میبرد با اینکه منشأاش اینجا هست. بنابراین اگر ما گفتیم «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف ندارد این اختصاصی ندارد به جایی که آن خیار صد درصد منجز است جایی هم که خیار صد درصد منجز نیست لکن زمینهاش فراهم است این ممکن است مشمول همان ادله باشد برای اینکه حق آن شخص تعلق گرفته گرچه حق به عقد تعلق گرفته نه به عین و اما این عقد طریق به عین است و باید که محفوظ بماند تا صاحب کالا بیاید و معاملهاش را فسخ بکند اینکه فرمودند «وجهان» و مترتب است و اصلش این است که در زمان تنجز باشد این منحصر نیست پس چه زمانی که خیار منجز است مثل خیار مجلس و حیوان یا نه زمینهاش فراهم است مثل خیار غبن و خیار عیب. «والحمد لله رب العالمین»
هفتمین مسئله از مسائل فصل پنجم این بود که آیا در زمان خیار «من علیه الخیار» میتواند تصرف اتلافی و نقلی بکند یا نه؟ «من له الخیار» میتواند هرگونه تصرفی را داشته باشد، چون تصرف او به منزله امضا است اما «من علیه الخیار» تصرف او دلیل بر امضا یا فسخ نیست برای اینکه او حقی ندارد. آیا در زمان خیار «من علیه الخیار» میتواند تصرف بکند یا نه؟ «فیه وجهان و قولان»
معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم اجمعین) این بود که «من علیه الخیار» تصرف اتلافی و تصرف نقلی نمیتواند انجام بدهد تصرفات عادی و بهرهبرداری عادی را میتواند. این مسئله هفتم با همه فروعی که داشت به این قسمت ختم شد که این خیاری که گفته میشود «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف اتلافی و نقلی ندارد، خیار منجز «بالفعل» است یا اعم از آن؟ زیرا خیار گرچه به چهارده قسم تقسیم شده است ولی در عناصر محوری او سه قسم بیشتر نیست؛ یک قسم خیاری است که هم سبب او «بالفعل» هست هم مسبب ناشی از او مثل خیار مجلس، مثل خیار حیوان و مثل خیار شرط متصل در همه موارد سبب این خیار «بالفعل» هست مثل خود مجلس، مثل خرید حیوان و مسبب او که خود خیار باشد هم حاصل است در «الْبَیِّعَانِ بِالْخِیَارِ مَا لَمْ یَفْتَرِقَا» (1) یا «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ» «کون المتبایعین فی مجلس البیع» خود آن سبب تام است برای حدوث خیار، متبایعان هم در مجلس خیار نشستهاند هم سبب حاصل است هم مسبب اینها «بالفعل» خیار دارند، در «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ» مشتری خیار دارد و مانند آن.
1) (1) . الکافی(ط- اسلامی)، ج5 ، ص170.
قسم اول آن است که سبب حاصل هست ولی یک شرطی دارد که آن شرط هنوز حاصل نشده هر وقت آن شرط حاصل شد خیار فعلیت پیدا میکند مثل اینکه خیار به شرط رد ثمن در متن عقد؛ یعنی قرارداد بسته شد یک کسی نیازی به پول داشت خانه خود را به دیگری فروخت گفت من این خانه را به شما میفروشم به این شرط که اگر تا فلان مدت من این ثمن را برگرداندم خیار داشته باشم خب این اصل خیار سببش منعقد شد منتها شرط فعلیتش رد ثمن است این قسم دوم.
قسم سوم آن است که فعلاً نه سبب او حاصل است نه خود خیار، در ظرف بعد خیار سبباً و مسبباً حاصل میشود؛ نظیر خیار تأخیر، در خیار تأخیر شرطی نکردند نصی هم در کار نیست که «بالفعل» خیار داشته باشند کالایی را خریده نقدی نه قسطی یا نسیه و مانند آن رفت که پول بیاورد مشکلی برایش پیش آمد و نیامد این فروشنده روز اول صبر میکند، روز دوم صبر میکند، روز سوم صبر میکند، روز چهارم خیار دارد میتواند معامله را فسخ کند یا نکند، پس در این سه روز سبب خیار حاصل نشده هیچ زمینهای برای خیار نیست خود اصل سبب خیار بعد از گذشت روز سوم حاصل میشود این هم یک قسم از اقسام خیار است خب اینکه گفته میشود «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف اتلافی و نقلی ندارد معیار کدامیک از این اقسام است؟ قسم اولش یقیناً مصداق بحث است؛ یعنی آنچه که هم سبب و مسبب هر دو حاصل است؛ نظیر خیار مجلس، خیار حیوان و مانند آن، قسم اخیرش تقریباً «عندالتحقیق» یا «عندالاکثر» مانع نیست برای اینکه خیاری در کار نیست قسم دوم است که میتواند محل بحث باشد که بعضیها میگویند: چون سبب خیار حاصل است اگر آن تصرفی که میخواهد انجام بدهد در معرض اتلاف حق غیر است پس حق ندارد دیگران میگویند نه هنوز خیار به فعلیت نرسیده و میتواند تصرف بکند آنهایی که نظیر مرحوم شیخ (1) و نظیر مرحوم آقای نائینی (2) (رضوان الله علیهما) که به مسئله شهرت یا اتفاق اصحاب خیلی بها میدادند و میگفتند مسئله «فی غایة الاشکال» است که مرحوم شیخ فرمود یا مرحوم نائینی فرمود که «مشکلةٌ جداً» برای اینکه از طرف قاعده را نگاه میکنند میبینند که «من علیه الخیار» حق تصرف دارد از طرفی فرمایش اصحاب را نگاه میکنند هراس از مخالفت آن را دارند خب چون اتفاق اصحابی که ادعا شده است یک دلیل لبّی است قدر متیقن دارد قدر متیقناش آن خیار منجز «بالفعل» است قاعده عام و دلیل عام که مجوز بود برای اینکه شما مرحوم شیخ قبول کردید انسان کالایی را که خریده مالک میشود یک، «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (3) مجوز هرگونه از تصرفات است دو، پس بنابراین از نظر قاعده تصرف نقلی و اتلافی جایز است این سه، اگر مشکلی دارید مسئله اتفاقی است که بعضی از بزرگان ادعا کردند آن چون دلیل است بر فرض که معتبر باشد دلیل لبّی است قدر متیقناش جایی است که خیار منجز «بالفعل» باشد.
پرسش: همانطوری که اجماع، اجماع متقدمین ملاک است شهرت هم همین طور است دیگر؟
پاسخ: نه خب بالأخره بنابر شهرتی که گفته بودند شهرت متقدمین بود که بتواند صبغه کاشفیت داشته باشد و گرنه صرف اشتهار که کاشفیت ندارد که اجماع هم اعتبارش از جهت کاشفیت است پیش ما امامیه وگرنه خود اجماع که ذاتاً حجت نیست این را قبلاً هم ملاحظه فرمودید منابع اصول کتاب و سنت و عقل و اجماع نیست منابع اصول کتاب است و سنت است و عقل، اجماع بر فرضی که حجت باشد زیرمجموعه سنت است حالا چه به عنوان دخول چه به عنوان کشف ما اجماع را تقریر بکنیم بالأخره کشف از رضای معصوم(علیهم السلام) که سنت است خواهد بود تا کاشف نباشد؛ یعنی مثل خبر واحد از سنت کشف نکند به هیچ وجه حجت نیست ما که نظیر دیگران خود اجماع را حجت نمیدانیم آنها امت را معصوم میدانند به این معنا که اگر امت اجماع کردند براساس «لَا تَجْتَمِعُ أُمَّتِی عَلَی ضَلَالَة» (1) خود اجماع را حجت میدانند ما که هرگز همچنین حرفی نمیزنیم ما هم بالأخره میگوییم اجماع اگر از رضای معصوم(علیه السلام) از ورود معصوم(علیه السلام) کشف کردیم میشود حجت.
منبع استدلال فقهی ما فقط کتاب است و سنت است و عقل آن سنت یا با خبر کشف میشود یا با شهرت یا با اجماع هرکدام از اینها زیرمجموعه فراوانی دارند؛ خبر چند قسم است؟ شهرت چند قسم است؟ اجماع هم چند قسم است؟ بالأخره اجماع در این صف نعال قرار دارد، به هر تقدیر چه اجماع چه شهرت اینها دلیل لبّیاند اطلاق و عموم هم که در کار نیست شاید نظر مرحوم شیخ که فرمود «ان المتیقن» (2) ناظر به همین نکته باشد عبارت مرحوم شیخ این است که قدر متیقن این است و همین قدر متیقن را شارحان تشریح کردند معلوم میشود ما قدر متیقن میخواهیم بگیریم برای اینکه مشکل ما در اینجا اتفاق اصحاب است و اتفاق اصحاب هم دلیل لبّی است باید قدر متیقناش را گرفت. این عبارت دیروز که ایشان داشتند که قبلاً گذشت که ظاهر عبارت دروس و جامع این است در اول این مسئله هفتم (3) همان سطر دوم و سوم ایشان از «جامعالشرایع» ابن سعید نقل کردند دیگر در همین مسئله هفتم سطر دوم همین فرمایش ایشان است که از «جامعالشرایع» ابن سعید اینها معمولاً در «مفتاحالکرامه» و اینها هست «مفتاحالکرامه» «بالصراحه» دارد که مثلاً «جامعالشرایع» است مرحوم شیخ هم وقتی که بخواهد از ابن سعید چیزی را نقل کند این «الجامعللشرایع» یا «جامع الشرایع» یاد میکند در اول مسئله هفتم سطر دوم عبارت این است «حکی» از «الجامع الشرایط ابن سعید» که مثلاً «من علیه الخیار» حق تصرف ندارد پس این عبارتی که قبلاً نقل شد که ظاهر عبارت دروس و جامع؛ یعنی همانی که قبلاً نقل کردند چون ایشان دارند «قد تقدم»، «قد تقدم» همین است آنکه از دروس نقل کردند و آنکه از «جامعالشرایع» ابن سعید نقل کردند این است گرچه حرف محقق ثانی را هم بعد نقل میکند لکن از «جامعالمقاصد» معمولاً به جامع تعبیر نمیکند به «جامعالمقاصد» تعبیر میکند اینجا هم که «الجامع الشرایع» به جامع تعبیر کرده است، چون در اول مسئله عنوان «جامعالشرایع» را از ابن سعید نام برده است وگرنه ایشان میفرمود «جامعالشرایع». بنابراین آنچه که از «جامعالشرایع» ابن سعید برمیآید و از بعضی از بزرگان دیگر استفاده میشود این است که غالب اصحاب مایلند به عدم جواز تصرف «من علیه الخیار» حالا روی این اصل اگر ما بخواهیم حرکت کنیم قدر متیقناش جایی است که خیارمنجز «بالفعل» باشد آنجایی که زمینه هست آن هم ممکن است ملحق بشود به خیار منجز «بالفعل» اما آنکه نه سبب آمده نه خود خیار آمده مثل خیار تأخیر وجهی ندارد که «من علیه الخیار» حق تصرف نداشته باشد این اقسام سهگانه مشخص است منتها در تطبیق بعضی از موارد بین این بزرگان اختلاف هست که آیا «خیار العیب»، «خیار الرؤیه»، «خیار الغبن» اینها جزء قسم دومند یا جزء قسم سوم؟ قسم اول مشخص است که سبب و مسبب هر دو حاصلاند مثل خیار مجلس و خیار حیوان، قسم سوم آن است که هیچکدام فعلاً نیست بعداً ظهور پیدا میکند مثل خیار تأخیر، قسم دوم آن است که خود سبب فعلاً حاصل است مسبب بعد میآید مثل خیار شرط، خیار شرط در متن خیار این شخص فروشنده تصریح میکند میگوید این خانهام را به شما فروختم به این شرطی که هر وقت پولم را به شما برگرداندم این خانه به من برگردد یا خیار داشته باشیم اینجا «بالصراحه» تصریح شده است خیار اما در مواردی که همچنین چیزی تصریح نشده آیا داخل در قسم دوم است یا قسم سوم؟ مثل خیار عیب، مثل خیار غبن، مثل «خیار الرؤیه» و مانند آن.
نقد مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) این است که شما بالأخره اگر بر اساس شرط ضمنی باید حرکت بکنید چه اینکه باید حرکت کنید در خیار عیب، در خیار غبن، در خیار رؤیه سبب حاصل است مگر علم به خیار شرط است؟ الآن اینجا سبب خیار حاصل است شما گفتید اگر سبب خیار حاصل باشد؛ یعنی قسم دوم، این ملحق به قسم اول است خب اینکه سبب خیار حاصل است دیگر، ظهور غبن، ظهور عیب، ظهور «علی خلاف ما وصفه الواصف» اینها که سبب خیار نیستند اینها کاشف از خیارند، بنابراین اینها داخل در قسم دومند که شما قسم دوم را ملحق به قسم اول کردید داخل در قسم سوم نیستند؛ یعنی هرگز مسئله خیار غبن، خیار رؤیه و خیار عیب نظیر خیار تأخیر نیستند نظیر همان آن خیار به شرط «رد الثمن»اند اگر شما خیار به شرط «رد الثمن» را که قسم دوم است ملحق به قسم اول کردید و گفتید «من علیه الخیار» در اینجا حق تصرف ندارد درباره خیار غبن و خیار رؤیه و خیار عیب هم باید همین فتوا را بدهید.
مطلب بعدی آن است که ما در شریعت در تحلیل عقلایی شاید یک همچنین چیزی نداشته باشیم شارع مقدس این کار را کرده ولی در مسئله ملک موقت نه در فضای عرف یک همچنین چیزی سابقه دارد نه در فضای شرع، بیان این دو امر این است که ما در عرف ملک «آناً ما» نداریم یا باید تحلیل بشود از نظر حقوقی که داریم یا نداریم ولی در فرض شریعت عقل این ملک «آناً ما» را ترسیم میکند اما ملک موقت نه در فضای عرف و بنای عقلا هست نه در فضای شرع.
فرق جوهری این دو این است که ملک «آناً ما»؛ یعنی یک لحظه فلان زمین یا فلان کالا ملک مطلق زید میشود منتها زید این را در همان لحظه بعد فروخته نه اینکه ملک موقت میشود اگر او نفروشد برای ابد ملک اوست در فلان لحظه این ملک او شده، در آن، آن ملک این شده، آنی که میت مُرد ملک منتقل میشود به وارث همان لحظه نه اینکه زماندار باشد که، آن لحظه این ملک به وارث میرسد «ملکاً مطلقا» «ملکاً مستمرا» نه اینکه ملکیت تملیک تدریجی باشد تملیک تدریجی نیست همان آن لحظه مالک شد ملک مطلق، ملک مستمر. ترسیم ملک «آناً ما» در اسلام برای این جهت است که در مسئله ششم از مسائل همین فصل هفتم گذشت که ما فعلاً در مسئله هفتمایم.
مسئله ششم این بود که فسخ با فعل حاصل میشود در آنجا ترسیمش به این صورت بود که اگر کسی کالایی را فروخته به دیگری و خیار دارد یک وقت است میتواند با قول فسخ کند بگوید «فسخت» یک وقتی با فعل میرود و او این کالا را از او میگیرد که خود همین فعل کاشف از فسخ است یک وقت است که نمیرود کالا را از او بگیرد همین شخص که این فرش را به دیگری فروخت چون خیار دارد یک مشتری دیگری پیدا شد همان فرشی را که قبلاً به دیگری فروخت به این مشتری دوم میفروشد و میگوید «بعت» این معامله صحیح است خب بر حسب ظاهر این معامله باید فضولی باشد برای اینکه شما این فرش را فروختید به فلان شخص حالا مال مردم را دارید میفروشید اگر مال مردم نیست مال خودتان است پس اول فسخ بکنید پس بگیرید معامله را به هم بزنید بعد بفروشید شما معامله قبلی را به هم نزده معامله دوم را شروع کردید همه میگویند این معامله صحیح است خب این معامله صحیح است شما یک وجه عقلانی نشان بدهید مال مردم را دارد میفروشد، این چرا فضولی نیست؟ میگویند چون شارع مقدس این معامله دوم را صحیح کرده ما کشف میکنیم که «آناً ما»ی «قبل البیع الثانی» این معامله منفسخ شده و این کالا برگشت به ملک مالک اول، این شخصی که میگوید «بعت» دارد مال خودش را میفروشد خب این را براساس برهان عقلی میگویید دیگر، برهان عقلیتان این است که اگر یک کالایی را کسی به دیگری فروخت اگر خیار دارد باید معامله را اول فسخ بکند بعد به مشتری دیگر بفروشد قبل از اینکه فسخ بکند دارد به مشتری دیگری میفروشد بعد مشکل دور بود که مرحوم شهید خواست بگوید این دور، دور معی است دور توقفی نیست که این سخن درستی نبود راههای دیگری ارائه کردند که هیچکدام درست نبود بالأخره ناچار شدند بگویند «آناً ما»ی قبل البیع این شخص مالک میشود همین که اراده کرده به دیگری بفروشد ما کشف میکنیم که شارع مقدس آن معامله را فسخ کرده «آناً ما»ی قبل از اینکه بگوید «بعت» آن معامله فسخ شد و این کالا به مالک اصلی برگشت و حالا این دارد میفروشد.
پرسش: .؟پاسخ: نه عقل دیگر نص خاص است، شارع مقدس در اینجا تابع عرف نیست خیلی از موارد است که حرف عرف را امضا میکند خیلی از جاهاست که امضا نمیکند مثل مسئله ربا، ربا یک امر عرفی است، عقلایی هم هست دانشکده دارد، دانشگاهها دارد که چگونه انسان ربح را بگیرد، چگونه افزایشش بدهد، این را علم میدانند، این را کمال میدانند، شارع مقدس این را جنون میداند میگوید که الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ (1) خب آنکه عرف دانش و علم میداند شرع این را مخبطانه میداند مواردی است که عرف دارد شارع امضا میکند مواردی است که عرف دارد و شارع امضا نمیکند اینجا بعضی از جاهاست که شارع امضا نکرده یا سابقه ندارد مثلاً خیار تأخیر هم از همین قبیل است. در خیار تأخیر اگر کسی معامله نقدی کرده خب این رفته نیامده معنای عرف این نیست که تا سه روز صبر بکنند مخصوصاً در شرایط کنونی که قیمتها لحظهای و روزانه است این معامله را نقدی معامله کرده نه معامله قسطی یا معامله نسیهای، رفته که پولش را بیاورد کاری پیش آمده یا یادش رفته روز اول، روز دوم و روز سوم نیامده اینجا شارع مقدس میگوید شما حق فروش ندارید مگر بعد از روز سوم، بله مختارید میتوانید صبر بکنید میتوانید بفروشید.
پرسش: ؟پاسخ: در خیار حیوان نیست در خیار حیوان خودش «بالصراحه» کرده خیار تأخیر غیر از خیار حیوان است.
خیار تأخیر این است که یک کسی یک کالایی را خریده، یک اتومبیلی را خریده نقدی یک وقت است نسیه است یا نقد و اقساط است که از بحث بیرون است یک وقتی نقدی خریده بعد دست کرد در جیبش دید که چک نیست یا پول نیست گفت الآن میروم میآورم رفت که بیاورد و مشکلی برایش پیش آمد و تا سه روز نیامده این شخص حق فروش به دیگری را تا سه روز ندارد بعد از سه روز خیار دارد به نام خیار تأخیر خب اینها جزء ابداعیات شارع است دیگر. بنابراین در اینگونه از موارد ما میدانیم شارع حکیم کاری بر خلاف عقل نمیکند و اینکه فرمود شما میتوانید هم با فعلتان فسخ کنید هم با قولتان فسخ کنید معلوم میشود که «آناً ما»ی «قبل البیع الثانی» این معامله منفسخ شده و این کالا برگشت به ملک شخص اول دارد میفروشد این ملک «آناً ما»؛ یعنی پیدایش این ملک در آن لحظه شد اما «ملکاً مطلقاً مستمرا» است نه ملک محدود منتها این شخص فوراً به دیگری فروخته اگر به دیگری هم نمیفروخت خب میماند برای او دهها سال اما ملک موقت غیر از منفعت موقت است منفعت موقت در اجاره و امثال اجاره ما داریم اما یک عینی ملک کسی بشود یک روزه، دو روزه، یکساله، دوساله یک همچنین چیزی در عرف سابقه ندارد در شریعت هم بیسابقه است که ما یک ملک موقت داشته باشیم، لذا این است که میفرماید که از زمان فسخ اول تا فسخ دوم که در بحث دیروز گذشت ملک موقت در اسلام بیسابقه است و اما ملک «آناً ما» سرجایش محفوظ است و آن راه حسابی دارد، حالا معلوم شد که این جامعی که مرحوم شیخ دارد که ظاهر عبارت دروس و جامع همان است که در سطر دوم در مسئله هفتم دارد که ابن سعید در «جامع الشرایع» این مطلب را فرموند.
1) (8) . سوره بقره, آیه275.
مطلب بعدی که مرحوم شیخ اضافه کرده و آن این است که اگر ما گفتیم «من علیه الخیار» حق تصرف دارد که خب این فروعات جای بحث ندارد اگر گفتیم «من علیه الخیار» حق تصرف ندارد و تصرفات اتلافی و تصرفات نقلی ممنوع است، تصرفات نقلی چند قسم است پس تصرف غیراتلافی و تصرف غیرنقلی جایز است خانهای را خریده درش را باز کرده در آن نشسته، فرشی را خریده پهن کرده روی آن نشسته، یخچالی را خریده دارد استفاده میکند، اتومبیلی را خریده دارد استفاده میکند اینها دیگر تصرفات جایزه است تصرف اتلافی که او را از بین ببرد یا تصرف نقلی به دیگری بفروشد اینها ممنوع است برای اینکه عین درگیر حق است و ممکن است «ذوالخیار» فسخ بکند و عین خودش را بخواهد پس تصرف نقلی و تصرف اتلافی ممنوع است برخی از تصرفات در حکم اتلاف است؛ نظیر استیلاد «أمه» که سابقاً مطرح بود که چون ام ولد را نمیشود فروخت آیا استیلاد جایز است یا نه؟ مشکل دارد برای اینکه این در معرض عدم جواز بیع است به منزله اتلاف، حالا به جای استیلاد مسئله وقف مطرح میشود، لازم نیست حالا بگوییم این مسئله دیروز مطرح بود و امروز هم مطرح نیست مسئله وقف کردن همینطور است زمینی را خریده و فروشنده زمین برای خودش خیار قرار داده تا دوماه، یکماه، ده روز کمتر یا بیشتر «من علیه الخیار» میتواند تصرف وقفی بکند؛ یعنی این زمین را وقف بکند یا نه؟ که اگر وقف کرد دیگر در دسترس آن «ذوالخیار» نخواهد بود برای اینکه روشن بشود تصرف «من له الخیار» در عین غیر از تصرفات رایج و دارج چند قسم است باید به این اقسام سهگانه توجه کرد یک قسم این است که عین و منفعت هر دو را از دست میدهند مثل زمینی را خریده به دیگری میفروشد کل این عین زمین و منفعت زمین به خریدار دوم منتقل شده، قسم دوم آن است که منفعت زمین را به کسی منتقل نمیکند خود عین زمین را درگیر میکند مثل اینکه این زمین را به طلبکارش رهن داده، گرو گذاشته پیش طلبکار خود خب منافع عین مرهونه در مدت رهن مال راهن است نه مال مرتهن این منافع را منتقل نکرده لکن عین مرهونه را در گرو آن شخص طلبکار قرار داده ولو ملک او نکرده ولی این عین دیگر از طلقیت افتاد دیگر قابل خرید و فروش نیست. قسم سوم به عکس آن است که عین را درگیر نکرده عین همچنان ملک خودش است منفعت را داده به دیگری «بالاجاره» وقتی مال را به دیگری اجاره بدهد زمینی را خریده و فروشنده برای خودش خیار گذاشته خریدار «من علیه الخیار» است حالا همین خریدار که این خانه را خریده و این زمین را خریده «من علیه الخیار» است این خانه را یا این مغازه را اجاره داده به دیگری اجاره داده؛ یعنی منفعتاش را به دیگری واگذار کرده عین را به دیگری واگذار نکرد در اینجا این بزرگان میگویند آیا جایز است یا جایز نیست؟
مرحوم شیخ فرع اول و فرع دوم را جداگانه بحث کرد و درباره استیلاد فرمود «فیه وجهان» (1) حالا سخن از استیلاد نباشد حالا سخن از وقف باشد در جریان وقف بالأخره این شیء از طلقیت افتاد ولو هنوز ملک هست عیناً ذاتش ملک هست منتها محدود است و حق فروش ندارد منفعتاش هم باید که درباره «موقفٌ علیه» صرف بشود حبس اصل است این فک ملک نیست این را به صورت مسجد در نیاورده که نظیر تحریر رقبه باشد که از ملکیت خارج کرده باشد؛ نظیر عتق رقبه از آن باب نیست این را وقف مدرسه، مسجد، بیمارستان، درمانگاه و مانند آن کرده که اصل ملکیت همچنان محفوظ است منتها از طلقیت افتاد منافعش را هم درباره آن «موقفٌ علیه» باید صرف بکند. خب آیا «من علیه الخیار» حق اینگونه از تصرفات را دارد یا ندارد؟ درباره وقف و امثال وقف که خود عین را درگیر کرده این مشکل است برای اینکه «ذوالخیار» اگر حق دارد گرچه حقش به عقد تعلق گرفته نه به عین ولی عقد معبر و طریق است به عین غالب این بزرگان پذیرفتند که خیار حق متعلق به عقد است نه عین ولی موضوعیت ندارد به تعبیر مرحوم آقای نائینی (2) این طریق است این عقد معبر است طریق است که این شخص به عین برسد پس شما نمیتوانید عین را از دست بدهید با وقف کردن یا با رهن گذاشتن و مانند آن عین را از طلقیت انداختید کسی نمیتواند به این عین دسترسی پیدا کند در حالیکه «ذوالخیار» با عین کار دارد و اینها مشکل دارد ولی در جریان اجاره عین درگیر نیست عین همچنان ملک طلق است لکن یک محذور دیگری دارد و آن این است که اگر منفعت منفک از عین قابل بهرهبرداری بود، بله اینجا شما میتوانستید بگویید که عین طلق است و منفعت منتقل شده اما شما در تعبیر اجاره هم ملاحظه فرمودید میگویند که اجاره درست است تملیک منفعت است اما «تسلیط العین» به «تملیک المنفعه» بالأخره این منفعت روی این عین قائم است دیگر، تا شخص این خانه را نداشته باشد که نمیتواند از آن استفاده کند که باید این مستأجر سلطان بر این خانه باشد مسلط باشد «تسلیط العین» و «تملیک المنفعه» خب شما عینی که مال مردم است تحت سلطنت دیگری قرار دادید دیگر این است که میگویند «فیه وجهان» خیلیها میگویند آری یک عده هم میگویند نه یا خیلیها میگویند نه یک عده میگویند آری سرّش همین است که این روشن نیست اگر دلیل اصلی ما «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَی أَمْوَالِهِم» (3) بود که هست و اگر بیع ملک مطلق میآورد که میآورد هر جا یقین داشتیم که از عموم خارج است میگوییم حق تصرف ندارد بقیه داخل در این عموم است و حق تصرف دارد.
«والحمد لله رب العالمین»
در فصل پنجم از احکام خیار تاکنون شش مسئله روشن شد و ما در مسئله هفتم هستیم.
مسئله اول این بود که خیار حق است نه حکم.
مسئله دوم اینکه این حق قابل انتقال است.
مسئله سوم اینکه ورثه چگونه این حق را توزیع میکنند.
مسئله چهارم این بود که این حق خیار اگر برای اجنبی جعل بشود حکمش چیست؟
مسئله پنجم این است که فسخ همانطور که با قول حاصل میشود با فعل هم حاصل میشود.
مسئله ششم این است که آیا فعل کاشف است یا سبب؟
مسئله هفتم این است که «من علیه الخیار» در زمان خیار حق تصرف اتلافی و نقلی ندارد، گرچه حق تصرف عادی دارد؛ یعنی اگر خانهای را به شرط خیار خرید گرچه میتواند در آن خانه بنشیند و از او استفاده کند ولی حق تخریب و بازسازی ندارد، حق فروختن ندارد و مانند آن این محور مسئله هفتم بود.
تصرفی که جایز هست که از بحث بیرون است؛ مثل اینکه در خانه بنشیند. تصرفهایی که مشکل دارد سه قسم است؛ یک قسم تصرفی است که عین و منفعت هر دو را درگیر میکند؛ «إمّا بالاتلاف الحکمی» یا به نقل یا خصوص عین را درگیر میکند یا خصوص منفعت را. البته آنجایی که خصوص منفعت را درگیر کند و هیچ مساسی با عین نداشته باشد آن هم جایز است؛ ولی آنجا که منفعت را درگیر کند ولی ارتباط با عین داشته باشد آن هم محل بحث است.
بیان اقسام سهگانه این است که تصرفات؛ گاهی نظیر بیع هست که بیع عین و منفعت هر دو را به دیگری منتقل میکند اگر «من علیه الخیار» این کالای خیاری را بفروشد؛ یعنی عین را و منفعت را به دیگری منتقل کرد و اگر وقف کند گرچه منتقل نکرد؛ لکن عین را درگیر کرد به حبس، منفعت را تثبیت کرد به «موقوف علیه». پس هم منفعت را به دیگری داد و هم عین را بست که دیگر قابل نقل و انتقال نیست، این قسم دوم با قسم اول یک حکم دارد؛ منتها یکی به صورت بیع است و یکی به صورت وقف. قسم دوم آن است که عین را درگیر میکند نه منفعت را مثل اینکه خانهای که با خیار خرید این «من علیه الخیار» این خانه را رهن طلبکارهای خود قرار بدهد که عین خانه درگیر است منفعت درگیر نیست، منفعت عین مرهونه در مدت رهن برای راهن است. عین درگیر است نه رهن. قسم سوم آن است که اجاره میدهد نه رهن. اجاره هم دو قسم است یک قسمش خارج از بحث است آنجا که اجاره میدهد ولی عین در اختیار اوست الآن این هواپیماها، کشتیها، اتوبوسها اینها را به آن سرنشینانشان اجاره میدهند اما عین در اختیار راننده و مالک است یک وقت آژانسی است و امثال ذلک که اتومبیل را در اختیار کسی قرار میدهند عین و منفعت را در اختیار او قرار میدهند. اما یک وقت است که نه یک اجارهای است که عین در اختیار خود موجر است در اختیار مستأجر نیست، مستأجر تابع موجر است. اگر اجاره نظیر اجاره خانه باشد بله این خانه را در اختیار مستأجر قرار میدهند ولی اگر نظیر اتومبیل و امثال اینها باشد اینچنین نیست که این عین را در اختیار مستأجر قرار بدهند مستأجر را در این اتومبیل یا کشتی یا هواپیما مینشانند.
پرسش: این به صورت سرپایی محسوب میشود.
پاسخ: الآن اینهایی که مسافرت میکنند عین اجاره است. بعضیها گاراژ دارند بعضی ماشین دارند و اجاره میدهند حالا گاهی ممکن است که گاراژ و ماشین هر دو مال یک گروه یا یک شخص باشد ولی بالأخره این مسافر که میرود کرایه میکند و اجاره میکند این ماشین را یا این هواپیما یا کشتی را در رفت و آمد کرایه میکند اجاره است؛ ولی اینچنین نیست که آن موجر؛ یعنی صاحب هواپیما یا کشتی یا اتومبیل این اعیان را در اختیار مستأجر قرار بدهد. یک وقت آژانسی است کسی میرود میگوید من میخواهم به فلان شهر مسافرت بکنم یک ماشین میخواهم خود آن ماشین را با کلید و سوئیچ آن را همه چیز را در اختیار این آقا قرار میدهد میگوید که دو روزه یا یک روزه این مقدار. اینجا عین را در اختیار او قرار میدهد تا از آن عین بهرهبرداری کند. اما این کرایهها و اجارههای معمولی اینطور نیست خود این شخص از منافع این کشتی یا یا هواپیما یا اتومبیل استفاده میکند ولی عین در اختیار او نیست. پس اجاره دو قسم شد آن قسمی که عین در اختیار مستأجر نیست آن از بحث بیرون است فقط این سه قسم داخل است. آن قسمی که نظیر بیع باشد «من علیه الخیار» این خانه را بفروشد، عین و منفعت هر دو را منتقل کرد، اگر وقف بکند عین و منفعت هر دو را درگیر کرده، اگر رهن بدهد عین را درگیر کرده منفعت را درگیر نکرده، اگر اجاره نظیر آژانسی و اینها بدهد، عین و منفعت هر دو را درگیر کرده منتها به دو نحو؛ نظیر ملکیت نیست. ولی اگر اجاره بدهد بدون اینکه عین در اختیار او باشد این یک قسم دیگر است. آن قسمها معلوم میشود که جایز نیست؛ یعنی «من علیه الخیار» حق فروش ندارد یک، حق فسخ ندارد دو، حق رهن ندارد سه، برای اینکه عین درگیر است و اگر «من له الخیار» فسخ کرد عین خودش را خواست باید بتواند بگیرد. مرحوم شیخ (1) و سایر فقها(رضوان الله علیهم) اینکه این را جداگانه مطرح کردند برای آن است که عین درگیر نیست منفعت درگیر است. اما در جریان اجاره اگر به اذن «من له الخیار» باشد و ما گفتیم که این اذن به منزله اسقاط حق است که حکمش روشن است. اگر اجاره به خود «من له الخیار» است به او اجاره دادند، چون عین بالأخره در اختیار اوست، این هم محذوری ندارد؛ چه بگوییم اذن به منزله اسقاط «حق الخیار» است چه نگوییم عین در اختیار اوست بالأخره، اگر هم خواست فسخ بکند و فسخ کرد عین را دارد و میگیرد دیگر اما اگر اجاره دادیم به غیر و به اذن او بود که این اجاره صحیح باشد و این اسقاط خیار نبود حالا یا برفرض اذن هم نداد یا اذن داد و این اسقاط خیار نبود حالا این اجاره داد بعد فسخ کرد آیا آن اجاره باطل میشود یا باطل نمیشود؟ «فیه وجهان و قولان». پس آن قسم اول و دوم یقیناً جایز نیست بنا بر اینکه تصرف «من علیه الخیار» به تصرف اتلافی و نقلی جایز نباشد؛ گرچه حق این است که جایز است؛ ولی این قسم اول و دوم یقیناً جایز نیست؛ یعنی مسئله وقف و بیع که یک حکم را دارند، مسئله رهن که حکم دیگر را دارند که عین را درگیر میکنند جایز نیست. اما مسئله اجاره باید جایز باشد، چرا؟ برای اینکه این شخص مالک این عین هست و مالک منفعت هم هست، چون مالک عین است مالک منفعت هم هست. قبل از فسخ مالک عین است در اثر بیع و مالک منفعت هم هست برای اینکه منفعت تابع عین است.
1) (1) . کتاب المکاسب(انصاری، ط- جدید)، ج، ص155.
پرسش: موجر یا مستأجر؟
پاسخ: این شخص مشتری مالک عین است بعد این مشتری به دیگری دارد اجاره میدهد حالا ببینیم اجاره صحیح است یا اجاره صحیح نیست. وقتی به مستأجر اجاره داد مستأجر مالک منفعت میشود.
دلیل صحت این اجاره آن است که بالأخره هیچ راهی برای بطلان اجاره نیست، چرا؟ برای اینکه مشتری که این خانه را خریده مالک خانه است، وقتی مالک خانه شد مالک منفعت آن هم هست، وقتی مالک منفعت بود حالا عین را نمیتواند بفروشد یا وقف بکند ولی منفعت را که میتواند به دیگری با اجاره منتقل کند، چرا این اجاره باطل باشد؟ اگر «من له الخیار» فسخ کرد عین را میگیرد. شما از بعد از فسخ بحث کنید، پس قبل از فسخ محذوری ندارد اجاره، قبل از فسخ هیچ محذوری ندارد برای اینکه ملکیت هست و اگر هم ما ملکیت موقت داشته باشیم در اسلام چه اینکه در وقف داریم ملکیت موقت با بیع سازگار نیست ولی با اجاره که سازگار است این شخص هم اجاره داد؛ یعنی منفعت این خانه را شش ماهه تملیک مستأجر کرد پس این اجاره نمیتواند قبل از فسخ باطل باشد؛ چون منافاتی با استرداد عین نداد. البته چون عین در اختیار مستأجر هست، تصرفی که مستأجر میکند روی عین تصرف میکند؛ اگر «من له الخیار» بخواهد فسخ بکند باید عین را برگرداند و چون عین در اختیار مستأجر است نمیتواند برگرداند. دلیل جواز این است که این موجر مالک عین هست یک؛ مالک منفعت هست دو؛ حق «من له الخیار» نظیر «حقالرهانه» به او تعلق نگرفته. او خیار دارد خیار حقی است متعلق به عقد گرچه این عقد معبر به عین است ولی عین را نظیر «حقالرهانه» درگیر نکرده. اگر عین طلق است منفعت هم تابع عین است اجاره باید صحیح باشد؛ وقتی اجاره صحیح شد میماند مرحله بقا، آنجا اگر فسخ کرد از آن به بعد آیا اجاره «بعدالفسخ» صحیح است یا باطل میشود حکم جداگانهای دارد. پس ما در فرع اول دستمان باز است که ما بگوییم این اجاره صحیح است آنهایی که میگویند این اجاره صحیح نیست برای اینکه میگویند آن اجارهای که مستأجر مسلط بر عین نیست ما با آن اجاره کاری نداریم؛ نظیر همینهایی که مسافران کشتی و هواپیما و اتومبیلاند. اما آنجایی که مستأجر مسلط بر عین است؛ مثل خانه را یا مغازه را به کسی اجاره میدهند مستأجر سلطهای بر آن عین دارد، چون در زمان خیار عین باید آزاد باشد که هر وقت «من له الخیار» فسخ کرد عین را استرداد بکنند اینگونه از اجارههایی که مستأجر سلطه بر عین دارد ممکن است جایز نباشد؛ ولی این نمیتواند دلیل منع باشد، برای اینکه عین درگیر نیست «حقالرهانه» در آن نیست عین طلق است اگر عین طلق است منفعت هم که مطلق است قابل اجاره است عمده «بعدالفسخ» است.
در جریان «بعدالفسخ» دوتا وجه است: یکی صحت، یکی بطلان؛ لکن بطلان هم دو مبناست: یکی مبنای مرحوم میرزای قمی و یکی هم مبنای دیگران. آنهایی که میگویند باطل است میگویند که بعد از اینکه فسخ شده این «من علیه الخیار» که حالا فرض کنید یکساله خانه را اجاره داد و بعد از گذشت شش ماه، «من له الخیار» فسخ کرد، وقتی «من له الخیار» فسخ بکند منفعت تابع عین است این یک؛ پس زمان فسخ این خانه برمیگردد به ملک فاسخ این دو؛ پس از این تاریخ به بعد؛ یعنی این شش ماه دوم آن موجر، نه مالک عین بود نه مالک منفعت، اجاره او وجهی ندارد و دلیل ندارد تا بگوییم اجاره بقائاً صحیح است. یک مطلب در این است که آیا این اجاره باطل است یا این اجاره به منزله فضولی است؟ اینکه میگویند باطل است؛ یعنی بدون رضایت و اذن مالک جدیدش باطل است اگر مالک جدیدی همین را امضا بکند صحیح است ، همین اجاره را امضا بکند دیگر عقد جدیدی لازم نیست. آن حدوثاً ملکی بود بقائاً فضولی است همان معامله فضولی را که بقائاً فضولی است همان را امضا میکند.
پرسش: این قول سوم میشود؟
پاسخ: آنهایی هم که میگویند صحیح است نمیگویند که از این به بعد هم صحیح است که مال مردم را کسی بفروشند. آنهایی که میگویند صحیح است؛ یعنی این اجاره صحیح است منتها منافع مستوفات را آن موجر باید از کیسه خودش بدهد، چون منافعی که استیفا کرده آن شش ماه اول را که میتوانست استیفا بکند اما این شش ماه دوم را که اجاره را پیش گرفته یا بعداً دارد میگیرد ضامن منافع این است به قیمت روز البته؛ اگر آن روز اجاره ارزان بود امروز فرق کرد به قیمت روز او «بالعکس»، به قیمت امروز این منافع را ضامن است آن منافع قبلی که ملک خود او بود در ملک خودش استیفا کرده است. بنابراین آنهایی که میگویند صحیح است میگویند که این اجاره داده میتواند صحیح باشد، چرا میتواند صحیح باشد؟ برای اینکه ملکش که موقت نبود ما ملک موقت نداریم، منفعت موقت هم که نبود ما منفعت موقته نداریم، منفعت موقت در اجاره قابل ترسیم است؛ یعنی کسی که خانه را به دیگری اجاره میدهد آن مستأجر مالک منفعت شش ماهه میشود این را داریم. اما ملک عین که کسی مالک یک عین بشود «ملکیّة موقته»؛ این را ما نداریم مگر در مسئله وقف، در مسئله وقف اگر قائل شدیم که این عینی که وقف شده است ملک «موقوفٌ علیه» است منافع هم تابع این عین است. اگر قائل شدیم که عین موقوفه ملک «موقوفٌ علیه» است؛ منتها طلق نیست آن حق فروش ندارند ملک آنهاست منفعت تابع آنهاست این منفعت و عین موقت است، یعنی چه؟ یعنی واقف که گفته این زمین مال فرزندان من «بطناً بعد بطن» باشد، این بطن اول که در این بیست سال زندگی میکنند، مالک این زمیناند ملکیت بیست ساله، مالک درآمد این زمیناند درآمد بیست ساله و وقتی اینها منقرض شدند به نسل بعدی و بطن بعدی رسید بطن بعدی هم مالک عیناند بیست ساله ـ اگر فرض کردیم این بطن بیست سال یا سی سال میماند ـ مالک منفعتاند محدود. منفعت موقت در اسلام و در بنای عقلا شواهد فراوانی دارد؛ ولی مالکیت عین، موقت باشد در وقف قابل ترسیم هست اگر ما قائل شدیم که «موقوفٌ علیه» مالک عیناند. اما اگر گفتیم نه این ملک «اله» است و «موقوفٌ علیه» مالک عین نیست فقط مالک منفعت این عین است؛ پس ما نمونهای در اسلام نداریم که ما یک ملک موقت داشته باشیم یا در وقف تحریر رقبه است؛ نظیر وقف مسجد و امثال ذلک که فَک ملک است نه حبس ملک، اینکه گفتند وقف «تحبیس الاصل و تسبیل الثمرة» (1) مال رقبات وقفی است وگرنه وقفی که از سنخ مسجد باشد؛ نظیر تحریر رقبه است اگر کسی یک بندهای را آزاد کرد برای همیشه او آزاد میشود دیگر حر را نمیشود بنده کرد. اگر کسی زمینی را وقف مسجد کرد این زمین «بالقول المطلق» از ملکیت بیرون میرود.
1) (2) . ر.ک: نهج الحق, ص510. «حَبِّسِ الْأَصْلَ وَ سَبِّلِ الثَّمَرَة».
مرحوم کاشف الغطاء(رضوان الله علیه) (1) و بعضی از فقها در خصوص ایران که میفرمودند آن بخشهایی که «مفتوح العنوة» است افرد آن زمین را «تبعاً للآثار» مالکاند. یک وقت است کسی زمین را احیا میکند مالک مطلق میشود، یک وقت است نه زمینی است که «مفتوح العنوة» است این «مفتوح العنوة» «الی یوم القیامه» ملک مسلمانهاست نه ملک اشخاص، آن وقت اگر کسی یک چیزی را، خانهای را، جایی را آباد کرده تا این خانه هست تا اینجا آباد هست او مالک است اگر ویران شد دیگر مالک نیست. اگر در بخشی از ایران که «مفتوح العنوة» بود حکم این است اگر کسی جایی را مسجد ساخت آن هم ملکیت آن همینطور است وقتی ویران شد دیگر از ملکیت آن شخص بیرون رفته دیگر مسجدیت هم نخواهد داشت؛ برای اینکه او از اول به این اندازه مالک نبود برای اینکه مالک ابد بود تا وقف ابد بکند آنجایی که احیای موات است مالک ابد است میتواند وقف ابدی بکند آنجا که مالک ابد نیست چطور میتواند وقف ابدی بکند. آن یک بحث موضوعی است درباره بحث در ارضی ایران و امثال ایران. به هر تقدیر ما اگر ملک موقت را بخواهیم ترسیم بکنیم در وقف میتوانیم ترسیم بکنیم بنابر اینکه عین موقوفه مال این بطون باشد تدریجاً؛ اما اگر فک ملک باشد، یا نه اصل ملک مال «اله» باشد، نه مال کسی و این بطون «لاحقه» فقط مالک منفعت باشند نه مالک عین؛ ملکیت منفعت موقت است ما ملکیت دائمی نداریم درباره اوقاف، ملکیت موقت است روی منافع و اما اگر کسی زمینی را خرید مالک دائمی منفعت است، نه منعفت آن موفقت باشد. اگر کسی زمینی را خرید، مالک منفعت این عین است دائماً منفعت دائمی این شیء مال اوست؛ لذا میتواند «مادام العمر» اجاره بدهد؛ گرچه درباره منفعت «طویلالمدة» یک نظر دیگری هم هست. به هر تقدیر آیا این اجاره صحیح است یا اجاره باطل است؟ آنهایی که میگویند این اجاره صحیح است میگویند که این شخص مالک عین بود یک؛ به تبع عین مالک منفعت بود دو؛ مالکیتش نسبت به این منفعت طلق و گسترده و بدون مرز بود این سه؛ در یک محدوده یکساله اجاره داد که اثنای سال فسخ اتفاق افتاد چهار؛ بنابراین این در ملک خودش اجاره داد، چرا این اجاره باطل باشد؟ حالا شما میگویید این آقا که فسخ کرده حق او از بین میرود آن هم یک راهحل دارد حالا یا بدل او را باید بدهد و مانند آن حالا این اجاره چرا باطل باشد؟ هم «قبل الفسخ» درست است هم «بعد الفسخ» درست است اینکه ملکیت محدود نداشت. الآن کسی که زمینی را خرید ولو خیاری هم باشد این ملکیت آن محدود است؟ نه، نسبت به عین محدود است؟ نه، نسبت به منفعت محدود است؟ نه، حالا که نسبت به منفعت محدود نیست این یکساله اجاره میدهد در اثنای سال «من له الخیار» فسخ کرده فسخ بکند؛ اگر عین موجود است عین، نشد بدلش را میگیرد بدل آن منافع مستوفات را این آقا میگیرد به او میدهد، چرا اجاره باطل باشد؟ پس اجاره «قبل الفسخ» درست است «بعد الفسخ» هم درست است این فضولی هم نیست. اما آنهایی که میگویند منفعت تابع عین است درست است که ما درباره عین ملک موقت نداریم درست است که وقتی کسی زمینی را خرید یا خانهای را خرید مالک عین میشود مطلقا و منفعت هم تابع عین است مالک منفعت میشود مطلقا؛ اما وقتی در اثنای سال این زمین را به دیگری فروخت دیگر ملک او منقطع شد اگر این اصل منقطع شد منفعت تابع اصل هم میشود منقطع وقتی منفعت تابع اصل شد منقطع این شخص موجر نسبت به آن شش ماه آینده مالک نیست اصلاً، چه را اجاره بدهد؟ حالا یا بگویید فضولی است و «من له الخیار» میتواند اقدام میکند یا نه اصلاً باطل است این راه بطلانش است.
1) (3) . شرح الشیخ جعفر علی قواعد العلامة ابن المطهر، ص218ـ219.
پس راه صحت این است که این شخص که «من علیه الخیار» است مالک عین است «بالقول المطلق» منفعت هم تابع این عین است «بالقول المطلق» و این هم اجاره یکساله داد ملک خودش را اجاره داد دیگر فضولی نیست، برای اینکه خودش اجاره داد؛ مثل اینکه انسان مال خودش را اجاره میدهد و بعد از اجاره میفروشد یک خانهای را به کسی اجاره داده، بعد از گذشت دوماه در اثنای اجاره به یک خریداری هم میفروشد. این معامله صحیح است؛ منتها خریدار اگر عالم به این اجاره باشد که خیار ندارد اگر عالم به این اجاره نباشد بالأخره میگوید هشت ماه من باید صبر بکنم متضرر میشوم مخالف شرط ضمنی است من خیار دارم ولی بیع صحیح است، اگر گفتیم خیار دارد یعنی بیع صحیح است؛ چون خیار از احکام معامله صحیح است معامله باطل که خیار ندارد. اگر کسی خانه را به دیگری اجاره داد و خریدار نمیداند همین شخصی که خانه را به دیگری اجاره داد به این خریدار دارد میفروشد این معامله صحیح است، برای اینکه عین را دارد میفروشد؛ منتها یک مشکلی دارد که این عین فاقد منفعت است در مدت یکسال اگر این خریدار آگاه است که معامله صحیح است لازم هم هست اگر آگاه نیست معامله خیاری میشود. وقتی گفتیم معامله خیاری است؛ یعنی معامله صحیح است، چون خیار از احکام بیع صحیح است. پس تاکنون روشن شد که اگر کسی ـ «من علیه الخیار» ـ زمینی را اجاره بدهد این اجاره صحیح است ولو در اثنای اجاره «من له الخیار» فسخ بکند. برخیها یا از راه کشفی که مرحوم محقق قمی خواهد گفت که بحث بعدی است یا از راه کشف نه؛ این شخصی که «من علیه الخیار» گفت و این خانه خیاری را به دیگری اجاره داد منفعت را تملیک کرد. تملیک منفعت فرع بر آن است که منفعت را مالک باشد تملک منفعت فرع بر تملّک عین است این شخص که اثنای این سال ملکیتش را از دست داد؛ پس مالک منفعت نسبت به آن شش ماه دیگر نیست وقتی که نسبت به آن منفعت در شش ماه دیگر مالک نیست چگونه میتواند اجارهاش صحیح باشد؟ اصلاً مالکیت او موقت بود. اینها دلیل کسانی است که قائل به بطلان اجارهاند که مال مردم را اجاره داد.
منظور بطلان؛ یعنی بدون رضایت و اجاره «من علیه الخیار» صحیح است وگرنه ممکن است از راه فضولی تصحیح کرد. مرحوم شیخ میفرماید این بیان درست نیست، مرحوم آقای نائینی و اینها هم همین را تأیید کردند میگویند چرا؟ میفرمود که این «من علیه الخیار» نظیر بطون وقف نیست. جریان وقف این است که هر کدام از این بطون، یک ملک موقت دارند؛ چون ملک موقت دارند منفعت موقت مال اینهاست؛ چون منفعت موقت مال اینهاست، اگر یک منفعت درازمدتی را به دیگری منتقل کنند نسبت آن مازاد باطل است. اگر کسی جزء بطن اول بود این خانه وقفی را اجاره داد و در اثنای سال مُرد، این خانه را اجاره یکساله داد با گذشت شش ماه مُرد این اجاره باطل است چرا؟ برای اینکه این شخص که مالک مطلق این خانه نبود یا مالک مطلق این منفعت نبود اگر مالک مطلق این منفعت نبود مالک «مادام الحیاة» بود؛ حالا نسبت به آن «بعد الحیات»، معامله باطل میشود، یا به تعبیر دیگر فضولی میشود. پس چون ملک منفعت تابع ملک عین است و ملک عین محدود بود در اینجا به وسیله فسخ برگشت به فاسخ؛ بنابراین، این «من علیه الخیار» مالک نبود تا اجاره بدهد. این را میفرمایند درست نیست، چرا؟ برای اینکه با وقف نمیشود این را هماهنگ کرد.
در جریان وقف بطون متلاحقه، یکی قبل از دیگری، یکی بعد از دیگری اینها همهشان ملک را از واقف تلقی میکنند، نه از بطن قبلی. بطن قبلی که در این بیست سال یا پنجاه سال بود وقتی منقرض شد بطن بعدی ملک را از واقف تلقی میکند؛ نه از این بطن قبلی که به منزله ارث باشد که این شخص تا زنده بود داشت و بعد از مرگ مال او به ورثه منتقل بشود مال او به بطن بعدی منتقل بشود از آن قبیل نیست این نظیر ارث نیست که از بطن قبلی به بطن بعدی برسد. این بطن قبلی که مرزش تمام شد، بطن بعدی تملّک را و ملکیت را از واقف دریافت میکند نه از بطن قبلی، چون اینچنین است پس هرکدام از این بطون یک مرز خاصی دارند ملکیتشان محدود است؛ چون ملکیتشان محدود است اگر بطن قبلی اجاره داد یکساله و در اثنای سال مُرد این اجاره یا فسخ میشود یا احتیاج دارد به امضای بطن بعدی این درست است چرا؟ برای اینکه بطن قبلی تا زمانی که زنده بود مالک بود، بعد دیگر مالک نیست. برخلاف مورّث، این مورّث الآن که مالک است الآن ملکیت مطلقه در اختیار اوست؛ لذا میتواند دهساله اجاره بدهد ولو بعد از مرگ به ورثه میرسد آن اجاره همچنان سرجایش محفوظ است از سنخ فضولی نیست احتیاجی به اذن ورثه ندارد این الآن مالک منفعت مطلقه است میتواند نودساله اجاره بدهد منفعت نودساله در اختیار همین شخص است ولو عادتاً این شخص تا نود سال زنده نیست؛ اما اجاره صحیح است ورثه موظفند همین را امضا بکنند این نه حدوثاً فضولی است نه بقائاً فضولی، ولی بطن قبلی یک همچنین حقی ندارد بطن قبلی ملکیتش تا زمان پایان حیات اوست و همین که رحلت کرد بطن بعدی ملکیت را از او تحویل نمیگیرد؛ نظیر وارث نیست که از مورّث تحویل بگیرد؛ بطن بعدی ملک را از واقف تحویل میگیرد پس آن ملکیتش محدود بود وقتی ملکیتش محدود بود حق اجاره بیش از آن را نداشت حالا چون نمیدانست معذور بود ولی بعد کشف بطلان شد. ملکیت دو طور زایل میشود: یا به انتفاع مقتضی یا به وجود مانع؛ یا به ارتفاع سببیت یا به وجود رافع؛ یا عمرش تمام میشود یا رافع میآید. در جریان وقف عمرش تمام شده؛ نظیر شک در مقتضی. اما در جریان فسخ مانع روی کار آمده، نه اینکه عمرش تمام شده باشد، عمر ملکیت تمام نشده. بنابراین اگر «من علیه الخیار» اجاره بدهد اجارهاش صحیح است راهی برای بطلان نیست. آنها که خیال میکردند راه برای بطلان است میگفتند که تملّک منفعت تابع عین است یک، عین محدود بود دو تا زمان فسخ پس منفعت محدود است تا زمان فسخ مال «بعد الفسخ» باطل میشود. جوابش این است که به وسیله فسخ رافع آمد نه اینکه مقتضی عمرش تمام شده آن مالک منفعت مطلقه بود و اجاره هم داد از آن به بعد بله باید او ضامن باشد منافع مستوفات را باید تضمین بکنند برای «من علیه الخیار». ملکیت موقت درباره وقف رواست آن هم راجع به منفعت. حالا ببینیم فرمایش محقق قمی(رضوان الله علیه) به همین برمیگردد یا چیز دیگر است.
«والحمد لله رب العالمین«
هفتمین مسئله از مسائل فصل پنجم این بود که «من علیه الخیار» حق تصرف اتلافی و نقلی در آن عین ندارد. فروع فراوانی در این ضمن گذشت و تاکنون روشن شد که تصرف نقلی گاهی به این است که عین را بفروشد؛ یعنی همین عینی را که خرید و فروشنده خیار داشت این «من علیه الخیار» تصرف میکند در این عین به تصرف نقلی که به دیگری بفروشد یا وقف بکند؛ در این دو حال عین و منفعت هر دو را از دست داده است. قسم سوم آن است که منفعت را از دست ندهد ولی عین را درگیر کند؛ مثل اینکه این خانهای را که خریده این خانه را به طلبکار بدهد و به مرتهن به عنوان رهن واگذار بکند. در این سه صورت خود این عین درگیر است نمیشود این عین را اگر آن فروشنده فسخ کرد به او برگرداند. فرض چهارم آن است که این عین را اجاره میدهد. در اجاره عین را تملیک نمیکند، عین را وقف نمیکند، عین را رهن قرار نمیدهد مثل اقسام سهگانه پیشین؛ لکن یک تبعیت متقابلی بین عین و منفعت است همانطوری که منفعت در اصل تحقق تابع عین است، عین در استیفای منفعت هم تابع منفعت است. منفعت هر زمینی مال کسی است که این زمین مال اوست، منفعت هر خانه مال کسی است که آن خانه مال اوست، پس تحقق منفعت در اصل از وجودش به تبع عین است اما اگر کسی این زمین یا خانه را به دیگری اجاره داد آن مستأجر اگر بخواهد از منافع این زمین یا خانه استفاده کند و منفعت آن را استیفا کند چارهای جز این نیست مگر اینکه عین تابع منفعت باشد در اختیار مستأجر قرار بگیرد پس یک تبعیت متقابلی بین عین و منفعت هست «بلا دورٍ». در این فرض چهارم اگر «من علیه الخیار» خواست این زمینی را که خرید و خانهای را که خرید اجاره بدهد، اگر به اذن «من له الخیار» بود یقیناً این اجاره جایز است تکلیفاً و نافذ است وضعاً «لوجهین» یکی اینکه احتمال میدهیم خود همین اذن در اجاره به معنای اسقاط حق خیار باشد و اگر هم به معنای اسقاط حق خیار نبود به معنای تفویت منفعت باشد؛ یعنی اجازه داده است که منفعت آن را تفویت کند. پس اگر به اذن «من له الخیار» بود خانهای را کسی فروخته و خیار داشت «من علیه الخیار» به اذن این فروشنده «ذی الخیار»، این خانه را یکساله اجاره داد این اجاره شرعا جایز است وضعاً صحیح است منافع یکساله این خانه برای این موجر است و اگر در اثنای سال این «من له الخیار» فسخ کرد عین خانه به او برمیگردد «مسلوب المنفعه»، بعد از اینکه سال گذشت آن وقت منفعت را مالک میشود، چرا؟ چون خودش اذن داد معنای اذن تفویت در منفعت است. اما اگر به اذن «من له الخیار» نبود این شخص این خانه را اجاره داد یکساله در اثنای سال «من له الخیار» فسخ کرده است دوتا فرع است: یکی اینکه اصل اجاره نسبت به گذشته صحیح است یا نه «قبل الفسخ»؟ یکی اینکه اجاره نسبت به «بعد الفسخ» صحیح است یا نه؟ اگر گفتیم اجاره «قبل الفسخ» باطل است، دیگر نوبت به فرع دوم نمیرسد برای اینکه کل اجاره باطل میشود و اگر گفتیم اجاره به نسبت «ما قبل الفسخ» صحیح است نوبت به طرح فرع دوم میرسد چون اکنون که اجاره نسبت به آن شش ماه قبل صحیح بود، الآن نسبت به این شش ماه بعد که «بعد الفسخ» است صحیح است یا نه؟ پس اگر این اجاره نسبت به «قبل الفسخ» صحیح بود ما باید درباره فرع دوم بحث بکنیم. نسبت به «قبل الفسخ» راهی برای بطلان نیست، چرا؟ برای اینکه شما گفتید «من علیه الخیار» تصرف نقلی نباید بکند؛ تا «قبل الفسخ» که تصرف نقلی کرده ولی آن فسخ نکرده الآن که «ذوالخیار» فسخ کرد عین در اختیار او قرار میگیرد که فرع بعدی است، اما فرع اولی چرا باطل باشد؟ این شخص که مالک عین بود، مالک منفعت بود، ملک خودش را اجاره داد. درست است عقد متزلزل است ولی ملک طلق است، عین طلق است، منفعت طلق است، عقد متزلزل است هرگز عین از نظر مقیّد بودن نظیر وقف درگیر نیست منفعت درگیر نیست که مقیّد باشد، منفعت ملک طلق است، عین ملک طلق است؛ منتها عقد به عنوان معبر به عین متزلزل است اگر این شخص فسخ کرد عین برمیگردد به فاسخ، پس نسبت به «قبل الفسخ» این اجاره صحیح است دلیلی بر بطلان نیست عمده نسبت به «بعد الفسخ» است نسبت به «بعد الفسخ» ما بگوییم اجاره صحیح است و عین «مسلوب المنفعه» برمیگردد به «من له الخیار» این هیچ وجهی ندارد، چرا؟ برای اینکه فاسخ وقتی فسخ کرده است این عین را «بما له من المنافع» باید دریافت کند نه «مسلوب المنفعه». خودش که اجاره نداد اجاره هم به اذن او نبود مال مردم را که انسان میدهد با منفعتش باید برگرداند، فسخ هم این است که عین هم برگردد، معامله هم برگردد «کان لم یکن». «کان لم یکن» این عین بود، دارای منفعت بود، تسلیم و تسلم باید میشد همه اینها باید بشود آن معامله اول با آن عناصر اولیه شکل گرفت، عین باید برگردد، منفعت هم داشته باشد، تسلیم و تسلم آن هم مصون باشد این عین را باید برگرداند خارجاً نه فقط اعتباراً تسلیم و تسلیم باید بشود؛ یعنی خارجاً با منفعت باید برگرداند. پس احتمال اینکه «بعد الفسخ» عین مال فاسخ میشود «مسلوب المنفعه» این وجهی ندارد.
دوتا احتمال میماند: یکی اینکه این صحیح باشد با جبران منفعت، یکی اینکه باطل باشد. راه صحت آن را مرحوم شیخ (1) و سایر بزرگان بیان کردند. راه بطلان را بعضی از فقها دارند مرحوم محقق قمی (2) (رضوان الله علیهم اجمعین) هم یک فرمایشی دارند.
راه صحت آن است که ما یک ملک مطلق و دائم داریم و یک ملک موقت. آن ملک دائم منفعت دائمه را در اختیار انسان قرار میدهد و هیچ چیزی باعث زوال او نیست مگر اینکه رافعی از خارج بیاید وگرنه تبعاً اقتضا بقا و دوام دارد؛ ملکیتها هم همینطور است. اگر کسی یک چیزی را خرید کالایی را خرید منقول یا غیرمنقول این ملک که محدود نیست؛ مگر اینکه یک چیزی بیاید او را از بین ببرد حالا یا حادثههای طبیعی یا حادثههای اعتباری یا زمینلرزهای یا رانش کوهی، مرگی چیزی بیاید این حیوان را یا خانه را این زمین را از بین ببرد یا اینکه خود این شخص این را بفروشد و منتقل بکند به دیگری وگرنه ملکی که انسان حق دارد تبعاً اقتضای دوام در آن هست یک، ملکی که اقتضای دوام در آن هست دارای منفعت دائمه است دو، پس این «من علیه الخیار» که مالک بود ملکی را که اقتضای دوام در آن داشت اجاره یکساله داد این خلافی نکرده اجاره هم باید صحیح باشد منتها شما میگویید آن شش ماه دوم این شخصی که فسخ کرده منفعت او چیست! البته این ضامن است باید منفعت او را بپردازد وگرنه اجاره چرا باطل باشد؟ اجاره صحیح است از مستأجر «مال الاجاره» را میگیرد اگر به همان اندازه بود که به «من له الخیار» میدهد اگر کم و زیاد بود جبران میکند پس اجاره صحیح است نسبت به «قبل الفسخ» که واضح است نسبت به «بعد الفسخ» هم به این دلیل صحیح است.
پرسش: اینکه ضامن است، آیا برای مستأجر ضامن است؟
پاسخ: نخیر «من له الخیار».
پرسش: چرا؟
پاسخ: چون منفعت عین آن را تفویت کرده این خانه که کسی فروخت به این «من علیه الخیار» گفت من تا یکسال پول را میآورم و اگر آوردم خانه برگردد، این خانه را در وسط مدت اجاره داده این پول را آورده میخواهد خانه خودش را برگرداند این خانه برمیگردد معامله را فسخ کرده اما میخواهد برود در خانه بنشیند مستأجر نشسته است اگر ما گفتیم اجاره باطل است که مستأجر را بیرون میکنند و خودشان مینشینند که قول دوم است که الآن باید بیان بشود اگر گفتیم این اجاره صحیح است این شش ماه دوم این خانه برای این «من له الخیار» است منفعت آن هم برای «من له الخیار» است در حالیکه آن موجر این منفعت این خانه را به دیگری داده پس ضامن است.
بنابراین این بزرگان میفرمایند که این «من له الخیار» وقتی فسخ کرده نسبت به شش ماه قبل که درست بود خب منفعت را موجر گرفته؛ اما نسبت به شش ماه دوم که خانه برگشت به این صاحبخانه، منفعت این خانه مال اوست در حالیکه شما میگویید این منفعت را مستأجر دارد. اگر بگویید «مسلوب المنفعه» برمیگردد که هیچ وجهی ندارد، اگر میخواهید بگویید ضامن است؛ بله موجر ضامن است موجر باید که «اجرة المثل» این را بدهد نه «اجرة المسمی» را، «اجرة المسمی» مال خود اوست «اجرة المثل» این را باید بدهد حالا گاهی «اجرة المثل» با «اجرة المسمی» هماهنگ است گاهی متفاوت. پس راهی برای این نیست که این اجاره نسبت به «بعد الفسخ» باطل باشد چه اینکه راهی برای این نیست که بگوییم این رایگان است و «مسلوب المنفعه».
اما وجه بطلان این اجاره نسبت به «بعد الفسخ»؛ آنهایی که میگویند اجاره نسبت به «بعد الفسخ» باطل است دوتا راه دارند: یک فرمایشی مرحوم محقق قمی(رضوان الله علیه) دارد، یک فرمایشی هم بزرگان دیگر.
مرحوم شیخ فرمایش آن بزرگان را روشن کرد و حل کرد و جواب داد نقضاً و حلاً جواب داد؛ بعد نسبت به فرمایش مرحوم محقق قمی میفرماید که اگر مرحوم میرزای قمی که قائل است به بطلان اجاره نسبت «بعد الفسخ» فرمایشش همین فرمایش بزرگان است که ما نقضاً و حلاً جواب دادیم. اگر فرمایششان چیز دیگر است بیان کنند تا ما درباره او اظهارنظر بکنیم. (1) آنچه را که محقق قمی میفرماید و شاید دیگران هم همان را گفتند این است که منفعت تابع ملک است یک؛ ملک موقت منفعت موقت میآورد دو؛ ملک دائم منفعت دائم میآورد سه؛ چون این معامله خیاری بود و «من له الخیار» در زمان خیارش فسخ کرد ما کشف میکنیم که آن «من علیه الخیار» ملکش نسبت به این عین موقت بود، چون ملکش نسبت به این عین موقت بود محدود بود به «قبل الفسخ»؛ پس منفعت هم تا «قبل الفسخ» مال او بود «بعد الفسخ» مالک منفعت نبود، چرا؟ چون منفعت تابع ملک است ملکش هم که موقت بود پس منفعتش هم موقت است وقتی منفعتش موقت بود نسبت به ما «بعد الفسخ» میشود فضولی، اینکه میگویند باطل است؛ یعنی بدون امضا اگر آن صاحب اصلیاش اجازه بدهد شاید راهی برای تصحیح باشد اینکه میگویند باطل است؛ یعنی بدون امضا باطل است، چون منفعت تابع اصل است یک، اصل که عین است موقت بود دو، پس منفعت موقت است سه؛ یعنی این شخص موجر منفعت شش ماه اول را مالک بود منفعت شش ماه دوم را مالک نبود سه، بشود اجاره فضولی چهار، این عصاره فرمایش محقق قمی که این میتواند برگردد به فرمایش همان آقایانی که مرحوم شیخ میفرماید که اگر این است که ما جواب این را حلاً و نقضاً داریم اگر فرمایش محقق قمی چیز دیگر است بیان کنند تا ما اظهارنظر بکنیم.
1) (3) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص157.
پرسش: فسخ «حل العقد» باشد چطور؟
پاسخ: فسخ حل عقد است «من الاصل» است یا «من الحین»؟
«من الاصل» باشد؛ یعنی کل این عین گویا نبود ولی این به اعتبار اینکه گویا از اصل بود منافع این را نباید تضمین بکند، چرا؟ برای اینکه در آن مسئله قبلی گذشت که نمائات متخلله هم روی بنای عقلا هم روی امضای شارع مقدس گذشته است؛ یعنی اگر کسی حیوانی را خرید و خیار داشت استفاده از پشم آن یا استفاده از باربری او در تمام مدت در اختیار آن خریدار است. این منافع متخلله حالا نماء متصل یا نماء منفصل برهای که آورده، شیری که داده اینها هم بنای عقلا بر این است هم مورد امضای شرع است که نمائات متخلله مال «من علیه الخیار» است، این فرع قبلاً گذشت.
راه بطلان این اجاره نسبت به «بعد الفسخ» چیست؟ اگر گفتند که چون منفعت تابع عین است و عین ملکیتش موقت بود پس منفعت هم ملکیتش موقت هست، این سخن سخن صحیحی نیست، چرا؟ برای اینکه ما ملکیت موقته در اسلام فقط در محدوده وقف داریم آن هم بنا بر اینکه عین موقوفه مال «موقوف علیه» باشد «ملکاً مقیّدا» ملک غیرطلق، منفعت مال اینها باشد «طلقاً»؛ ولی عین ملک «موقوف علیه» باشد «ملکاً» غیرطلق اما اگر گفتیم نه ملک اینها نیست ملک «الله» است و مانند آن حکم خاص خودش را دارد. ما فقط در وقف یک همچنین ملکیت موقت داریم. از کجا در وقت یک همچنین ملکیت موقت داریم؟ برای اینکه اگر خانهای را وقف این نسلها کردند بعد «بطناً بعد بطن» یا زمینی را وقف یک گروهی کردند «نسلاً بعد نسل» معنایش این است که این نسل قبلی نظیر «عمرا»، تا عمر دارد تا زنده است این ملک اوست و بهره مال اوست وقتی که مُرد، نه اینکه از او به دیگری برسد او دیگر چیزی ندارد تا به دیگری برسد این نظیر ارث نیست اگر این بطن اول و در سال بیست مثلاً مُرد دیگر چیزی ندارد که به ورثه برسد این همین اندازه مالک بود نسل بعدی و بطن بعدی این ملک را از آن واقف تلقی میکنند نه از بطن قبلی. در ارث فرزند ملک را از پدر تلقی میکند. در وقف نسل دوم ملک را از آن واقف اصلی تلقی میکنند، چرا؟ برای اینکه نسل قبل و بطن قبل تا زنده بود مالک بود وقتی که مُرد تمام شد ملکیتش ملکیت او موقت بود، نه اینکه بعد از او به ورثه میرسد او چیزی ندارد که به ورثه برسد او «ماترک» ندارد. در ارث عنوان «ماترک» است «ما ترکه المیت فهو لوارثه» (1) :
1) (4) . ر.ک: کافی, ج7,ص168.«من مات و ترک مالاً فلورثته».
بیان نورانی حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است اینجا میت چیزی را ترک نکرده این منقضی شد به انقضای عمر او. ما ملک موقت فقط در وقف و مثل این «عمرا» و اینها داریم وگرنه در خرید و فروش ما ملک موقت نداریم. نعم؛ ملک گاهی از بین میرود اما «لوجود الرافع»، نه «لفقدان مقتضی»؛ بله ملک را آدم میفروشد یا ملک از بین میرود میپوسد بله، اینها رافع است؛ مثلاً اگر کسی خانهای را مالک بود اینچنین نیست که ملک این خانه پنجاه ساله باشد؛ منتها این خانه بیش از پنجاه سال دوام ندارد و بعد میپوسد و خراب میشود. از بین رفتن اینگونه از املاک «لوجود الرافع» است، نه «لفقدان المقتضی»؛ ولی در مسئله ارتفاع ملک بطن سابق، «لفقدان مقتضی» است، نه تنها «لوجود» رافع. شما در مسئله فسخ چه میفرمایید؟ اگر کسی خانهای را خریده ملکیت او موقت است «الی زمان الفسخ» ما همچنین ملکیت موقتی، نه در عرف داریم نه در شرع، آن فقط در خصوص وقف است. پس این شخص ملکیت این را دارد که استعداد بقا دارد تا یک رافعی نیاید این ملکیت هست این معنای ملکیت است. پس شما از کجا میفرمایید که ما کشف میکنیم که این مالک نبود؟ این ولو «آناًما» مالک بشود این لحظهای که مالک شد حدوثش «آناًما» است ولی استعداد بقائ آن برای ابد است ولو یک لحظه حادث بشود. اما این چیزی که یک لحظه حادث شد قابل استمرار و بقا است «الی الابد» مگر اینکه یک رافعی بیاید جلویش را بگیرد. بنابراین راهی که این بزرگوار؛ محقق قمی و امثال ایشان طی کردند این راه، راه صحیح نیست نظیر وقف نیست. پس چه راهی دارید برای بطلان؟
راه بطلان این است چون بنابر آن بود که «من علیه الخیار» حق تصرف نقلی ندارد و تصرف نقلی هم چهار قسم بود سه قسمش گذشت و روشن بود این قسم چهارم محل بحث است، این قسم چهارم هم ملحق به اقسام سهگانه قبلی است؛ اقسام سهگانه قبلی این است که این «من علیه الخیار» این زمین یا خانهای را که خرید به دیگری بفروشد؛ دوم اینکه این را وقف بکند؛ سوم اینکه این را رهن قرار بدهد در تمام این اقسام سهگانه این عین درگیر است حق دیگری به آن تعلق نگرفته. اما در مسئله اجاره عین درگیر نیست عین را به کسی نفروخت، عین را وقف نکرد، عین را رهن نداد؛ لکن وقتی اجاره داد مستأجر باید مسلط باشد بر عین، آن نحو اجاره که در بحث دیروز گذشت که مثلاً کسی خانهای را اجاره میدهد یا یک اتومبیلی را به کسی اجاره میدهد میگوید این در اختیار شما دو روزه اما اگر آن عین در اختیار خود موجر باشد و آن مستأجر سرنشین اتومبیل و هواپیما و کشتی او باشد این فرع روشن است برای اینکه عین در اختیار خود موجر است عین را به مستأجر نداد وقتی معامله را فسخ کرد این را در اختیار خود فاسخ قرار میدهد، عین در اختیار اوست مانع استرداد عین نیست. اما آن اجارههایی که مستأجر مسلط بر عین است این مانع استرداد عین است و بحث هم در این است که «من علیه الخیار» نمیتواند کاری انجام بدهد که مانع همین است این میتواند مانع باشد که دلیل بطلان اجاره نسبت به «بعد الفسخ» باشد ولی آنها راهی ندارند. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) بعد از عبور از قاعده، مسئله اصل و استحباب را مطرح میکند.
حدیث نورانی را به مناسبت ایام میلاد امام جواد(صلوات الله و سلامه علیه) هستیم این را نقل کنیم؛ وجود مبارک امام جواب(صلوات الله و سلامه علیه و علی آبائه و ابنائه) این بیان نورانی را فرمود «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ الشَّیْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّیْطَانَ» (1) فرمود هر کسی گوش به حرف دیگری میدهد گوش میدهد؛ یعنی میشنود و اطاعت میکند دارد او را عبادت میکند، چنین عبادتی مراحلی دارد. اگر آن گوینده حرف خدا و پیامبر را گفت، این خدا را دارد عبادت میکند و اگر آن گوینده حرف ابلیس را گفت و خودش جزء «شیاطین الانس» بود یا حرفهای ابلیس را نقل کرد، این شنونده ابلیس را عبادت میکند «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ النَّاطِقُ یُؤَدِّی عَنِ الشَّیْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّیْطَانَ». گاهی انسان حرف خودش را گوش میدهد، این حرف خودش را گوش میدهد خودش هم یا «عن الله» سخن میگوید یا از ابلیس؛ اینطور نیست که دیگری این را گفته باشد یا یک چیزی را در جای دیگر خوانده باشد راه افتاده باشد، نظر خودش رسیده؛ نظر خودش یا از سنخ عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ (2) هست إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقانًا (3) هست یا اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ (4) است یا موارد دیگری که ذات اقدس الهی با الهام و با وحی غیر نبوی چیزی به انسان افاضه میکند در این حال انسان دارد «الله» را عبادت میکند؛ گرچه فکر، فکر خودش است کسی نگفته و در جای دیگر هم ننوشته یک وقت است نه بر اساس وَ إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ (5) هست یک فکری در ذهن او القا شده او خیال میکند فکر خودش است و اندیشمند شد و اندیشه اوست، دیگر نمیداند که وَ إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ. اقسام سیزدهگانه مغالطه و امثال آن همه اینها جزء القائات شیطان است. کسی که گرفتار مغالطه میشود الا و لابد با دسیسه شیطان است این دارد مطالبه میکند دفعتاً یک فکری در ذهنش رسوخ میکند و نمیفهمد که این فکر را از کجا دریافت کرد. اگر ذهن معبر شیطان مخصوصاً این شیطان بود میشود وَ إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِم. بنابراین اگر این فکر خودش است منتها فکر فکر شیطانی است، این هم گرفتار أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (6) میشود هم «مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ». اما برخیها مردان الهیاند کلمات نورانی دارند.
بیان حدیث قدسی که ذات اقدس الهی میفرماید «لِسَانَهُ الَّذِی یَتَکَلَّمُ بِهِ» (1) این شنونده از زبان خدا حرف میشنود، گوینده فلان شخص است و اما لسان، لسان الهی است «لِسَانَهُ الَّذِی یَتَکَلَّمُ بِهِ» من در مقام سوم؛ یعنی فصل اول که منطقه ذات است منطقه ممنوعه است. فصل دوم که مقام اکتناه صفات ذات است آن هم منطقه ممنوعه است. فصل سوم که اساس عرفان و گفتار و نوشتار کتابهای عرفانی است در همین فصل سوم است که فعل خدا، نور خدا، وجه خدا اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ (2) در این محدوده است. در این محدوده فصل سوم که فعل خداست و فیض خداست میفرماید که این فعل، فعل امکانی است، یک موجود امکانی است این زیارت جامعه، صدر و ساقه آن در همین مقام فعل سوم است که اینها مظاهر خدا هستند «بکم فتح الله» است «بکم یختم» است و «بکم کذا» و «بکم کذا»ست. اینها افعال الهیاند، افعال الهی موجود امکانی است. بنابراین یک انسان کامل اگر مظهر اینها شد؛ چون مقام امکان است محذور ندارد. فرمود: من زبان او هستم آن وقت این شخص با زبان الهی دارد حرف میزند وقتی با زبان الهی دارد حرف میزند اگر شنونده خودش باشد که « فقد عَبَدَ اللَّهَ»، شنونده دیگری هم باشد که باز « فقد عَبَدَ اللَّهَ». امیدواریم یک چنین فیضی نصیب همه ما بشود.
«والحمد لله رب العالمین»
هندسه بحث تاکنون به این صورت تنظیم شده بود که در فصل پنجم از فصول کتاب بیع که مربوط به احکام خیار است؛
مسئله اول این بود که خیار حق است،
مسئله دوم این بود که قابل انتقال است،
مسئله سوم این بود که ورثه چگونه این حق را توزیع بکند،
مسئله چهارم این بود که اگر خیار برای اجنبی قرار داده بشود حکمش چیست؟
مسئله پنجم این بود که فسخ همانطور که با قول حاصل میشود، با فعل هم حاصل میشود؟
مسئله ششم این است که فسخ یا کاشف است یا ناقل؟ فعل سبب فسخ است یا کاشف از فسخ است؟
مسئله هفتم این بود که «من علیه الخیار» در زمان خیار نمیتواند تصرف بکند. فروع فراوانی از این مسئه هفتم گذشت و محور بحث هم این بود که «من علیه الخیار» تصرفات عادی میتواند بکند اما تصرف اتلافی و نقلی نمیتواند بکند.
فروع پایانی مسئله هفتم این بود که اگر «من له الخیار» اجازه داد که «من علیه الخیار» اجاره بدهد وقتی که اجاره داد، بعد در اثنا فسخ کرد آن اجاره صحیح است، اما اگر «من له الخیار» اجازه نداد «من علیه الخیار» بدون اذن «ذیالخیار» این عین را اجاره داد و در اثنای سال اجاری «ذوالخیار» فسخ کرد آیا اجاره باطل میشود یا نه؟حدوثاً که باطل نمیشود، بقائاً باطل میشود یا نه؟
مختار این بود که بقائاً باطل نمیشود برخی از بزرگان که محقق قمی(رضوان الله علیه) (1) هم در جمع اینهاست میفرمایند که این اجاره بقائاً باطل میشود، چرا؟ برای اینکه وقتی «ذوالخیار» فسخ کرد معلوم میشود که عین مال موجر نبود و چون منفعت تابع عین است و عین مال موجر نیست، پس منفعت هم مال موجر نیست و وقتی منفعت مال موجر نبود اجاره میشود باطل؛ همان بطلانی که در مسئله عقد فضولی و مانند آن مطرح است که ممکن است با اجاره تصحیح بشود؛ برای اینکه ملک موقت است. مرحوم شیخ( رضوان الله علیه) قول به بطلان اجاره را در اثر اینکه ملک موقت است باطل کردند و فرمودند: اگر فرمایش مرحوم محقق قمی به همین مبنا برگردد که جواب او همین است و اگر ایشان فرمایش دیگری دارند آن را تبیین کنند تا ما نظر بدهیم. (2)
عصاره این بیان این است که موجر منفعت را تملیک میکند این یک، اگر منفعت در طول سال مال او بود اجاره یکساله صحیح است؛ اما منعفت شش ماهه مال او بود نه یکساله، اجاره یکساله صحیح نیست، چرا؟ چون منفعت تابع ملک است ملک موقت منفعت موقت میآورد این دو، مرحوم شیخ و سایر محققین میفرمایند از اینکه گفتید منفعت تابع ملک است این درست است اما از اینکه فرمودید ملک موقت است؛ نهخیر ملک موقت نیست. کسی که کالایی را خریده ملک آن طلق است و دائمی است اگر ملک موقت بود باید به انقضای آن زمان ملک منتفی بشود در حالیکه اگر کسی فسخ نکند «الی یوم القیامه» ملک هست؛ پس بنابراین ملک موقت نیست ملک ممتد است. گاهی این ملک موقت را از بین میبرند نه اینکه این ملک موقت است با رسیدن وقت منقضی میشود عمرش تمام میشود نهخیر عمر ملک تمامشدنی نیست. بنابراین اگر ملک موقت بود این است؛ نعم در مسئله وقف ما این را داریم که ملک موقت است منفعت آن هم موقت شما اگر به بطون سابق و لاحق بخواهد قیاس بکنید از بحث ما بیرون است. بیان ذلک این است که اگر واقف خانهای را وقف کرده برای گروهی نسلاً بعد نسل، زمینی را وقف کرده برای عدهای بطناً بعد بطن، این نسل اول مادامی که زنده است از این زمین یا خانه بهره میبرد، دیگر نمیتواند نسبت به بعد از عمر خودش اجاره بدهد اگر اجاره داد باطل است، چرا؟ برای اینکه ملکیت این «موقوفٌ علیه» محدود است؛ چون ملک محدود است منفعت هم به تبع ملک محدود، محدود است و این شخص تا زنده است مالک است بعد هم ملک را رها میکند و اما درباره اجاره که از این قبیل نیست.
بطون سابق و لاحق هیچکدام ملکیت را از دیگری نمیگیرند ملکیت را از واقف میگیرند؛ چون واقف تملیک کرده گفته نسل اول، اول و نسل دوم، دوم و «هکذا». نسل اول تا زنده است مالک است بنابراینکه عین موقوفه ملک «موقوف له» بشود «ملکاً مقیدا». اگر وقف این است که ملک «موقوفٌ له» میشود ملک مقیّد منتها منفعتش طلق است، چون منفعت تابع عین است و عین محدود است آن منفعت هم محدود است؛ لذا بطن اول که منقرض شد بطن دوم میتواند اجاره را فسخ بکند؛ یعنی اجاره به اذن او باید باشد آن حق اجاره نداشته باشد، اما در اسلام غیر از مسئله وقف ما ملک موقت نداریم. این یک توضیحی میخواهد و آن این است که ملک گاهی طلق است، گاهی مقیّد، ملک میشود بدون قید باشد اما قید بدون ملک ممکن نیست اصلاً قید بند ملک است، ما یک قیدی نداریم که ملکیت را تعقیب نکند، ملک بدون قید میشود که ملک طلق داشته باشد؛ اما قید بدون ملک که فرض ندارد. این ملک یک چیزی است که گاهی مقیّد است و گاهی مقیّد نیست و وقتی هم مقیّد شد گاهی قیدش مثل خودش مطلق و دائمی است، گاهی قیدش محدود است به چند قید زیرمجموعه، در آنجا که قیدش مطلق باشد؛ مثل اینکه کسی یک مالی را وقف میکند «لجهة الخیر»، برای یک امر خاص وقف نمیکند تا بگوییم آن امر خاص منقرض شد این وقف هم از بین میرود، برای یک جهت خیر مطلق بریه وقف میکند. این ملکیت یک قید دائم دارد اگر وقف نکند که ملک طلق مطلق است؛ حالا هم که وقف کرده قید مطلق است، زمین را وقف کرده «لجهة الخیر» که منافع این صرف امور خیریه بشود این دیگر مطلق است «الی یوم القیامه». یک وقت است که ملک مطلق هست و این ملک مطلق را مقیّد میکنند به قیود فراوان، مثل اینکه زمین را وقف میکنند برای چند بطن، این چند بطن هر کدام که پنجاه سال هستند این به چندتا پنجاه سال تحدید میشوند این قیدها محدود است، ملک مطلق است، این قیود محدوده پای او را میبندد. اصل آن مقیّد است که قابل زوال نیست؛ البته اگر وضع پیش آمد «عند انقراض» نسل قیدش گرفته میشود قابل فروش است و اما در صورتی که این بطون یکی پس از دیگری بیایند و بروند هر بطنی یک قیدی است پنجاه ساله که دست و پای این ملک را میبندد. پس اصل ملک مطلق بود، به یک قید، نه؛ به چندین قید تو در تو محدود شد قهراً منافع هم به چند مرحله محدود بسته میشود. یک وقت است که نه ملک مطلق است و قید محدود؛ مثل رهن، رهن اینطور نیست که این ملک را از مطلق بودن بیاندازد، طلق نیست؛ منتها در این مدتی که در گرو این مرتهن است طلق نیست وگرنه خود عین و منتفعت آن «بالقول المطلق» مال اوست این شخص هم میتواند مادامی که در رهن هست هم اجاره به دیگری بدهد، لذا خودش هم از این بهره میبرد. غرض این است که منفعت تابع این عین است و مطلق است در یک زمان محدودی که این بدهکار طلب طلبکار را نداد و فک رهن نکرد این عین مرهونه درگیر است. پس گاهی ملک مطلق است قید هم مطلق، گاهی ملک مطلق است قید محدود که این حالات گوناگون قیود متراکمه او را تعقیب میکند. اگر یک وقتی منفعت محدود داشتیم برای اینکه ملک ما محدود است؛ نظیر بطن اما در مسئله «من علیه الخیار» و «من له الخیار» یک همچنین چیزی نیست، ملک مطلق است، وقتی ملک مطلق بود منفعت مطلق است، وقتی منفعت مطلق بود اجاره صحیح است؛ منتها «بعد الفسخ» را این باید غرامت او را بپردازد منافع مستوفات را باید ترمیم بکند؛ یعنی کسی که «من علیه الخیار» بود بدون «اذن من له الخیار» اجاره داد، آن منافع «بعد الفسخ» را باید ترمیم بکند به او بپردازد. بنابراین راهی برای بطلان اجاره نیست و اگر «من له الخیار» فسخ کرد آن عقد اجاره فسخ نمیشود.
مرحوم شیخ (1) در پایان فرمودند که اگر این قواعد عامه کافی نباشد نوبت به شک برسد ما میتوانیم استصحاب به صحت آن اجاره بکنیم و بگوییم این عقد اجاره که قبلاً بود و فسخ نشده بود الآن که «من له الخیار» آن معامله اصلی را فسخ کرد شک میکنیم که آیا عقد اجاره منفسخ شد یا نه؟ بقای او را و دوام او را استصحاب میکنیم، چون شک در اینجا شک در رافع است نه شک در مقتضی او قابلیت دوام داشت، قابلیت استمرار داشت نمیدانیم با فسخ «من له الخیار» این عقد اجاره از بین میرود یا نه؛ آن عقد قبلی را استصحاب میکنیم.
پرسش: آیا این استصحاب درست است؟
پاسخ: اگر کسی که شک در مقتضی را هم با شک در رافع جایز میداند بله چون در اینجا شک در مقتضی نیست.
پرسش: خود فسخ آن عقد را از بین میبرد.
پاسخ: شخص عقد خودش را از بین میبرد؛ یعنی عقد ملکی را از بین میبرد نه عقد اجاره را. عقد قبلی کاملاً از بین رفت قبل از فسخ آن خریدار مالک عین بود «ملکاً طلقا» منفعتش هم تابع او بود «منفعةً مطلقة» و اجاره داد به یک مستأجری؛ بنابراین محدود نبود محدودیت فقط در نظیر وقف است.
پرسش: وقتی این شخص فسخ کرد معامله از اصل باطل شد.
پاسخ: از اصل باطل شد بله.
منافع متخلله را همه میگویند مال «من علیه الخیار» است؛ یعنی اگر یک کسی گوسفندی را خرید و فروشنده اختیار داشت تا یک ماه، تمام این منافعی که این گوسفند دارد- چه منافع متصل و چه منافع منفصل ـ حالا درباره منافع منفصل ممکن است اختلاف داشته باشند ـ همه مال خریدار است پس معلوم میشود که این درست است که فسخ حل معامله است «من الاصل» اما «بعنایة انه لم یکن من الاصل»، نه تکویناً و تحقیقاً؛ برای اینکه همه منافع را همه فقها میگویند مال خریدار است. خب اگر از اصل باطل باشد تمام منافع را باید برگرداند! خب بنابراین این راهی برای بطلان اجاره نیست «هذا تمام الکلام» در مسئله هفتم.
1) (3) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص157.
مسئله هشتم این است که آیا با عقد ملک حاصل میشود یا نه در زمان خیار ملک حاصل نمیشود؟ عقد به انضمام گذشت زمان خیار ملک حاصل میشود، تا خیار هست ملک نمیآید وقتی زمان خیار منقضی شد ملک میآید. این عنوان مسئله بود. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) با طرح این عنوان اول میفرماید «و المشهور» (1) این است. این دوتا نقد در این طرز کتابنویسی هست؛ نقل اول همان است که مرحوم آقای نائینی به ایشان طرح کردند که شما باید نظم هندسه بحث را حفظ بکنید شما این مسئله هشتم را باید جای هفتم بگذارید، مسئله هفتم را باید جای مسئله هشتم بگذارید. (2) مسئله هفتم این بود که در زمان خیار بعضی حق تصرف ندارند؛ چون یکی از آن جهاتش این بود که ملکیت نمیآید. اگر شما در مسئله هشتم حل بکنید این مسئله را و این را اول ذکر بکنید که در زمان خیار ملکیت میآید یا نمیآید؟ اگر ثابت کردیم که در زمان خیار ملکیت میآید؛ پس «من علیه الخیار» حق تصرف دارد و اگر ثابت کردیم که زمان خیار ملکیت نمیآید؛ پس «من علیه الخیار» حق تصرف ندارد، شما هفتم را به جای هشتم ذکر کردید هشتم را به جای هفتم ذکر کردید و الآن دارید بحث میکنید که در زمان خیار ملکیت میآید یا نمیآید؟ قبلاً که بحث کردید که میتواند تصرف بکند یا نمیتواند تصرف بکند. بنابراین این نه طرز کتابنویسی است نه هندسه فکری تنظیمشده است، این مسئله هشتم باید جای مسئله هفتم قرار بگیرد و مسئله هفتم به جای مسئله هشتم قرار بگیرد.
پرسش: شیخ در مسئله قبلی بیان کرد که ... یعنی ملکیت «مفروغ عنه» است.
پاسخ: اگر «مفروغ عنه» است نباید اینجا بحث بکنیم که آیا ملکیت میآید یا نمیآید. مسئله قبل برای ما روشن نیست، چون هنوز بحث نکردیم بحث در مسئله هشتم میآید که آیا در زمان خیار ملکیت میآید یا نمیآید؟ این هنوز روشن نیست؛ آن وقت چون روشن نیست میتوانیم بحث بکنیم که «من علیه الخیار» میتواند یا نمیتواند و کدام تصرف میتواند و کدام تصرف نمیتواند؟ تصرفاتی غیر متلفه را میتواند، تصرفات بهرهبرداری شخصی را میتواند، تصرفات نقلی و اتلافی را نمیتواند؛ چرا او را میتواند و این را نمیتواند؟ آنکه میتواند برای اینکه ملک میآید؛ پس چرا شما بحث را «مفروغ عنه» گرفتید؟ اگر تصرفات غیر اتلافی و تصرفات غیر نقلی جایز است، چه اینکه جایز است؛ پس معلوم میشود در زمان خیار ملک میآید، حالا بیایید در مسئله هشتم بحث بکنید که در زمان خیار ملک میآید یا نمیآید؟ این طرز هندسه بحث نیست. باید اول ثابت بشود که ملک میآید یا نمیآید؟ راه دوم هم این است که مهمترین طرز ورود در مسئله این است که اول موضوع مسئله و صورت مسئله مشخص بشود؛ وقتی صورت مسئله مشخص شد اقوال مسئله مشخص میشود، وقتی آرا و اقوال مسئله مشخص شد ادله مسئله مشخص میشود، وقتی ادله مشخص شد به مقام قضا و داوری میرسد، وقتی قضا و داوری به پایان رسید نتیجهگیری میشود و فتوا داده میشود. آدم از اول بیاید یا حرف خودش را نقل بکند یا بخواهد حرف دیگری را تضعیف بکند این راه علمی نیست اصلاً هندسه را برای همین ساختند، بارها گفته شد.
خدا غریق رحمت کند مرحوم شهید را، این منیه (1) را نوشته فرمود: طلبه حتماً باید یک مقداری درس ریاضی بخواند که فکرش فکر مهندسی باشد، چطور حرف بزند؟ چطور کتاب بنویسد؟ شما همینطور پراکنده حرف میزنید؟ خواندن یک مقدار ریاضی برای تنظیم فکر است که انسان کجا وارد بشود؟ چطور وارد بشود؟ چگونه استدلال بکند؟ چگونه داوری کند؟ چگونه نتیجهگیری بکند؟ چگونه فتوا بدهد؟ شما از اول میگویید «و اتفق المشهور» یا «ذهب المشهور» صورت مسئله چیست؟ پس اینکه «ذهب المشهور» یا «مستند المشهور» این جای دوم و سوم است. مطلب سوم آن است که این باید در کتاب بیع مشخص بشود، نه در کتاب خیار؛ منتها حالا چون گوشهای از آن به بحث خیار مرتبط است باید به اینجا هم اشاره کرد و آن این است که عقد بیع ـ مثل عقود دیگر ـ اینها نسبت به آن ملکیتی که مترتب بر اینها است چه حالتی دارند؟ آیا عقد بیع این «بعت و اشتریت» عقد قولی یا اعطا و اخذ یا تعاطی متقابل که عقد فعلی است این عقد فعلی یا آن عقد قولی اینها موضوعند برای حکم شاهد ملکیت؛ یا علت و سبب «لحدوث الملکیت» هستند و شارع این را امضا کرده؛ یا علامتند، نه علت که شارع مقدس چیز دیگر را علامت قرار داده یا عرف چیز دیگری را علامت قرار داده که مثل این دستدادن و «تصفیق» «بَارَکَ اللَّهُ لَکَ فِی صَفْقَةِ یَمِینِکَ» (2) این «صفقه» این دست دادنها اینها علت نیست اینها علامت است که معامله صورت گرفته، چیست؟ این را باید در کتاب بیع در بحث بیع مشخص بشود که بیع موضوع است برای آن حکم، یا بیع سبب است برای آن مسبب، یا بیع علامت است برای «ذیالعلامه»؟ آیا اگر موضوع است «تمام الموضوع» است یا «جزء الموضوع» است؟ اگر علت است «تمام العلة» است یا «جزء العلة»؟ اگر علامت است «تمام العلامه» است یا «جزء العلامه»؟ به هر تقدیر حالا در اول بیع مطرح نشد؛ برای اینکه یک گوشهاش به مسئله خیارات مرتبط بود حالا اینجا در بحث خیارات طرح شد. حالا که طرح شده صورت مسئله باید مشخص بشود که چه میخواهیم بگوییم.
صورت مسئله این است هرچه که ما درباره بیع گفتیم؛ اگر گفتیم بیع موضوع است یا بیع علت است یا بیع علامت است؛ یعنی این ایجاب و قبول به تنهایی تماماً موضوع است یا تماماً علت است یا تماماً علامه است یا نه این «جزء الموضوع» یا «جزء العله» یا «جزء العلامه» است «و الجزء الآخر» انقضای زمان خیار است، در زمان خیار باید بگذرد این «بعت و اشتریت» و گذشت زمان خیار، این یا «تمام الموضوع» است یا «تمام العله» است یا «تمام العلامه» است برای حصول ملکیت، کدام است؛ این است یا آن؟ حالا که صورت مسئله مشخص شد برویم به سراغ اقوال مسئله؛ مرحوم شیخ و سایر بزرگان اینها تمام تلاش و کوششان این است که احترام پیشکسوتان را حفظ بکنند؛ لذا برای مرحوم شیخ(قدس سره) خیلی سخت است که در برابر آرای گذشته موضعگیری بکند؛ یا موافق آنها میشود یا احتیاط میکند یا متوقف میشود.
معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این است که این عقد، حالا اگر موضوع بود یا علت بود یا علامت بود و عقد «وحده» بود تمام کار برای ترتب ملکیت است و همین که ایجاب و قبول به نصابش رسید ملکیت حاصل میشود. برخیها که مثلاً مرحوم شیخ در مبسوط (1) یا خلاف (2) از آن عبارتهای گوناگونی نقل میشود میفرمایند که عقد «تمام الموضوع» یا «تمام العله» یا «تمام العلامه» نیست؛ انقضای زمان خیار هم لازم است. برخی نظیر «ابن جنید» (3) که از داوری بین ادله طرفین ماندند متوقف شدند. پس گروهی فتوایشان این است که معروف بین اصحاب هم همین فتواست که عقد به تنهایی برای حصول ملکیت کافی است. گروهی میگویند عقد به انضمام گذشت زمان خیار، برخی هم مثل «ابن جنید» متوقفند. مرحوم شیخ فرمود که خیلی روشن نیست که مرحوم شیخ طوسی مخالف با اصحاب باشد؛ برای اینکه به بعضی از کتابهای ایشان نسبت داده شد که مطابق با «ما هو المشهور» فتوا دادند (4) این را میخواهند بفرمایند تا زمینه پیدا بشود که در برابر شیخ طوسی(رضوان الله علیه) و سایر بزرگان، ایشان فتوا نخواهند داد یا نمیدهد. پس آن بزرگوارها هم خیلی روشن نیست که فتوایشان مخالف مشهور باشد. سرّ اینکه مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) این فتواهای متنبه میدهد؛ اما نه مثل مرحوم علامه. مرحوم علامه آرای فراوانی دارد که حتی گفته شد «انّ آرائه بحسب کتبه» برای اینکه این دوتا بزرگوار تکبُعدی حوزه را اداره نکردند، فقه مقارن داشتند، حرفهای دیگران را شنیدند و با دیگران گفتگو کردند، قهراً آرای جدیدی برایشان پیش آمد. الآن شما میبینید در هر کدام از این رشتههایی که در حوزهها هست، اگر اینها درونحوزوی رشد بکنند در همان محدوده ترقی میکنند؛ اما رأی تازهای، فکر تازهای، تنوع جدیدی پیش نمیآید. مرحوم علامه در اثر برخورد به آرای فقهای اهل سنت چندین رأی در طول عمر برایش پیدا شده؛ برای اینکه این یکبُعدی نبود ممکن نیست انسان به آرای دیگران تماس بکند تضارب بکند همچنین جامد بماند، اینطور نیست. مرحوم شیخ متنبه بود، مرحوم علامه متنبه بود اینها که در یک بُعد رشد نکردند باخبر بودند که دیگران چه میگویند. اینها که بیخبرانه کتاب مینویسند تا آخر در همان رشته ممکن است ترقی بکنند اما دیگر نوآوری ندارند. مرحوم شیخ اینطور بود؛ لذا چند فتوا به این بزرگوار اسناد داده شد. بیش از همه مرحوم علامه(رضوان الله علیه) است که «صارت آرائه بحسب کتبه». به هر تقدیر مرحوم شیخ بعد از اینکه این مرحله قول را گذراندند میفرمایند که حق آن است که معروف بین اصحاب است و آن اینکه عقد به تنهایی باعث پیدایش ملکیت است حالا «تمام العله» است یا «تمام السبب» است، چرا؟ برای اینکه ادلهای که قرآن کریم و روایات اهل بیت(علیهم السلام) ارائه میکنید مفید تمامیت است أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ یعنی بیع به تنهایی «تمام الموضوع» است برای حلیت مال مردم و حلیت مال شما برای مال او، أَحَلَّ تکلیفاً حلال وضعاً نافذ، چه اینکه ربا تکلیفاً حرام وضعاً غیرنافذ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا (5) آن کار تکلیفاً حرام و وضعاً غیرنافذ، این کار تکلیفاً حلال و وضعاً نافذ که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ این است. لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (6) میگوید اگر تجارت باشد با رضایت، رضایت باشد در کنار تجارت این «تمام الموضوع» برای حلیت و مالک شدن مال مردم است. اینگونه از آیات به اطلاق دلالت میکند ادله خاصه داریم، ادله عامه داریم، ادله معارض داریم که باید جمعبندی بشود. این عصاره دوتا دلیلی است که به طور اجمال مرحوم شیخ ذکر میکند.
مرحوم آخوند میفرماید که هیچ کدام از اینها دلالت ندارد، (1) چرا؟ برای اینکه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ درصدد بیان چیز دیگر است و إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ هم درصدد بیان چیز دیگر است. أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ درصدد بیان این است که خدا ربا را حرام کرده آن کار را نکنید بیع را انجام بدهید اما درصدد این نیست که بگوید بیع به تنهایی «تمام الموضوع» است یا «تمام العلة» است و مانند آن، درصدد بیان این نیست؛ درصدد بیان این است که با ربا معامله نکنید با بیع این کار را بکنید. تِجارَةً عَنْ تَراضٍ هم همینطور است؛ یعنی اکل مال به باطل نباشد روی تجارت باشد درصدد بیان این نیست تا شما از این اطلاق بگیرید اگر هم برفرض درصدد بیان بود حداکثر «فی الجمله» استفاده میشود نه «بالجمله».
این شبهه مرحوم شیخ دوتا اشکال دارد؛ یکی اینکه اصلاً درصدد بیان این نیست، ثانیاً هم این را بخواهد بیان کند بیش از «فی الجمله» استفاده نمیشود؛ یعنی بیع «فی الجمله» سبب حلیت است تِجارَةً عَنْ تَراضٍ «فی الجمله» سبب حلیت است نه «بالجمله» که اطلاق بگیرید و بگویید همین که بیع شد چه قید دیگر او را همراهی بکند چه نکند، چه انقضای زمان خیار بشود چه نشود ملکیت میآید، نخیر آن را نمیخواهد بگوید. تِجارَةً عَنْ تَراضٍ همین که حاصل شد ملکیت میآید، چه انقضای زمان خیار باشد چه نباشد درصدد بیان آن نیست. پس دوتا اشکال دارد مرحوم آخوند: یکی اینکه اصلاً ناظر به این نیست که بیع سبب است میگوید برود بیع کنید اما بیع چیست؟ باید در جای خودش ثابت کرد. مال مردم را نخورید مگر از راه تِجارَةً عَنْ تَراضٍ؛ حالا تِجارَةً عَنْ تَراضٍ چیست؟ شرایط خودش را باید جای دیگر بیان کرد. بر فرض هم از این دوتا آیه استفاده بشود که بیع سبب حلیت است، تِجارَةً عَنْ تَراضٍ سبب حلیت است بیش از سببیت «فی الجمله» برنمیآید، اگر دلیلی دلالت کرد بر اینکه انقضای زمان خیار هم همانجا معتبر است ما اخذ میکنیم. حالا ببینیم اشکالات ایشان وارد است یا وارد نیست.
1) (14) . حاشیة المکاسب(آخوند)، ص261.
«والحمد لله رب العالمین»
هشتمین مسئله از مسائل فصل پنجم این است که آیا ملک به وسیله عقد به تنهایی حاصل میشود یا شرطش انقضای زمان خیار است؟ در اوائل مبحث بیع آنجا تا حدودی عنایت شد که آیا این عقد بیع موضوع است برای حصول ملکیت، یا علت است برای حصول ملکیت، یا علامت است برای حصول ملکیت؛ یا نه «علی ای تقدیرٍ» چه موضوع باشد، چه علت باشد، چه علامت باشد «تمام الموضوع» یا «تمام العله» یا «تمام العلامه» نیست؛ بلکه انقضای زمان خیار هم شرط است، پس عقد تا زمان خیار نگذرد «تمام الموضوع» یا «تمام العله» یا «تمام العلامه» برای حصول ملکیت نیست «فیه وجهان، بل وجوه؛ رأیان بل آراء». سرّ اینکه چند رأی در این ارائه شده این است که ادله گوناگونی مطرح است. ظاهر بعضی از ادله این است که عقد به تنهایی حالا یا موضوع است یا علت یا علامت، باعث پیدایش ملک است. ظاهر برخی از ادله این است که انقضای زمان خیار دخیل است، چون ظاهر بعضی از ادله این است که عقد به تنهایی کافی است، لذا معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این است که همین که عقد محقق شد، ملکیت حاصل میشود و چون ظاهر برخی از ادله آن است که انقضای زمان خیار هم دخیل است، کلمات مرحوم شیخ طوسی در مبسوط (1) و مانند آن ناظر به این است که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود. چون جمع بین این ادله کار آسانی نیست، کلمات مخالفین هم مضطرب است؛ لذا مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در بعضی از کتابهایش موافق با آنچه معروف بین اصحاب است فتوا دادند و در برخی دیگر از کتابها نظر خاص خودشان را ارائه کردند و چون جمع بین ادله کار آسانی نیست، برخی از فقها متوقف شدند. اینکه میگویند متوقفند و گاهی احتیاط میکنند و گاهی میگویند مشکل هست و احتیاطی هم در کار نمیکنند؛ یعنی ما در اینجا فتوایی نداریم. آنجایی که فقیه گفته مشکل است حالا چه بگوید احوط این است چه نگوید؛ یعنی من فتوایی نداریم و آنجایی هم که میفرماید احوط است؛ یعنی من فتوایی ندارم البته احتیاط «حَسَنٌ فی کُلِها»، لذا مقلدان این بزرگوار میتوانند به غیر مراجعه کنند، چون او در اینجا فتوایی ندارد.
1) (1) . المبسوط، ج2، ص83ـ84.
پرسش: سخنان شهید در دروس مانند فتوای شیخ طوسی است.
پاسخ: آنجا که مثل مرحوم شیخ طوسی، کلماتش مختلف است، کلمات آن بزرگوار هم مختلف است.
مرحوم شیخ میفرماید: بالأخره کلمات شیخ که مخالفت به او استناد داده شد مضطرب است. بعد از ایشان مرحوم آقای نائینی (1) هم میفرمایند کلمات این بزرگواران هم مضطرب است. کلمات آن بزرگوار هم احیاناً همینطور مضطرب است. اگر کسی بخواهد بگوید توقف دارد که جزء متوقفان نیست؛ اما وقتی بگویند ظاهر ابن جنید توقف است اگر این حرف شیخ طوسی را بزند که دیگر نمیگویند ظاهر او توقف است. به هر تقدیر درباره خود شیخ طوسی(رضوان الله علیه) که مخالفت به او اسناد داده شد، فرمایش مرحوم شیخ این است، فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که کلمات این بزرگوار مضطرب است معلوم نیست که نظرشان موافق با معروف بین اصحاب است یا نه، به هر تقدیر اجماعی در کار نیست ماییم و ادله طرد.
مطلب بعدی همان بود که در بحث قبل نقد مرحوم آقای نائینی (2) بود که از نظر نظم صناعی این مسئله هشتم باید قبل از مسئله هفتم باشد؛ یعنی مسئله هفتم به جای مسئله هشتم باشد، مسئله هشتم به جای مسئله هفتم باشد. مسئله هفتم این بود که آیا «من علیه الخیار» در زمان خیار میتواند تصرف بکند یا نه؟ مسئله هشتم این است که آیا زمان خیار ملک میآید یا نه؟ اگر در زمان خیار ملک نیامد معلوم است که «من علیه الخیار» یقیناً این حق تصرف ندارد اگر آمد میتواند تصرف بکند؛ لذا جابجایی لازم است؛ یعنی مسئله هفتم به جای مسئله هشتم و مسئله هشتم به جای مسئله هفتم و «علی ای تقدیرٍ» موضوع مسئله در بحث قبل مشخص شد که چیست، حالا چه راهی داریم برای انتخاب «احد الآراء»؟ مسئله معاملات ریشه اصلی آن غرائز و ارتکازات مردم است.
ادله نقلی صبغه تأیید و امضا دارد، نه صبغه تأسیس؛ برخلاف عبادات که صبغه تأسیس دارند. چون بحثهای معاملات قبل از اسلام بود، بعد از اسلام هست، بعد از اسلام هم در حوزه مسلمین هست و هم در حوزه غیرمسلمین هست؛ همانطور که قبل از اسلام معامله میکردند بعد از اسلام هم بیع و شراع دارند؛ همانطور که مسلمانها بیع و شراع دارند غیر مسلمین هم بیع و شراع دارند در برخی از حدود احیاناً اختلاف هست. بنابراین این جزء ابتکارات و تأسیسات شرعی نیست؛ این جزء امضائیات شرعی است. وقتی جزء امضائیات بود قبل از اینکه ما به ادله نقلی مراجعه بکنیم باید آن غرائز و ارتکازات عرفی و مردمی را تحلیل کنیم. وقتی غرائز و ارتکازات عقلا را تحلیل میکنیم میبینیم اینها بیع را یا «تمام السبب» یا «تمام الموضوع» یا «تمام العلامه» برای حصول ملک میدانند، متوقف بر چیزی نیستند، همین که ایجاب و قبول تمام شد، این سند را امضا کردند، طرفین خودشان را مالک میدانند. این یک قسمت از قضیه است؛ چون شارع مقدس باید امضا بکند، باید ادله امضایی را هم ما بررسی بکنیم که آیا شارع مقدس فلان معامله خاص را امضا کرد یا نکرد؟ اگر امضا کرد با همه قیود و شرائط امضا کرد یا برخی از قیود آن را القا کرد؟ آیا چیزی خودش افزود یا نه؟ اینها را ما از ادله نقلی باید به دست بیاوریم.
در جریان صرف و سلم ما میبینیم که شارع مقدس یک دخل و تصرفی کرده فرموده که معامله صرافان و سلف فروشان وقتی صحیح است که «احد العوضین» در مجلس قبض بشود. اگر در صرافی یا در سلم فروشی «احد العوضین» در مجلس قبض نشد آن معامله صحیح نیست. این یک دخل و تصرف جداگانهای است که شارع مقدس در حوزه امضا انجام داد. پس ما باید ببینیم شارع مقدس امضا کرد یا نکرد و اگر امضا کرد با شرائط و حدود خاص امضا کرد یا نه؟ برخی از امور را امضا نکرده؛ مثل ربا را، برخی از امور را مثل بیع را امضا کرد، در برخی از امور دخل و تصرف کرده؛ نظیر صرف و سلم که قبض را شرط قرار داد. آیا باید ببینیم در زمان خیار شارع مقدس این دخل و تصرفی که کرده فرموده که این معامله وقتی مؤثر در ملکیت است که زمان خیار بگذرد یا نه؟ این کار را ما باید بکنیم. پس بنای عقلا مشخص شد حوزه غرائز عقلا ارزیابی شد معلوم شد که بنای عقلا در قرار تجاریشان این است همین که ایجاب و قبول خوانده شد و امضا کردند خود را مالک میدانند اگر خیار داشتند که برابر خیار عمل میکنند. اثر خیار طبق فرمایش مرحوم شیخ تزلزل ملک است. (1)
1) (4) . کتاب المکاسب(ط _ الحدیثه)، ج، ص160.
نقد مرحوم سید کاظم(رضوان الله علیه) و دیگر بزرگان دارند، این نقدی است که خود مرحوم شیخ هم اگر عنایت میفرمود، به این نقد توجه میکرد و آن این است که چون خیار حقی است متعلق به عقد، نه متعلق به عین؛ پس خیار عقد را متزلزل میکند نه ملک را، عقد متزلزل باعث تزلزل ملک است. (1) از فرمایشات خود مرحوم شیخ هم میشود این معنا را استظهار کرد؛ برای اینکه ایشان فرمودند: خیار اثرش تزلزل ملک است به سبب اینکه میتواند سبب ملک را که عقد است از بین ببرد معلوم میشود تزلزل ملک به سبب تزلزل عقد است. اگر تزلزل ملک مال خود او بود که میتوانست خود ملک را بگیرد؛ ولی فرمایش ایشان این است که اثر خیار، تزلزل ملک است برای اینکه «ذوالخیار» میتواند سبب ملک را که عقد است از بین ببرد؛ «لأن الخیار حقُ فسخ العقد». بنابراین این یک نقد علمی نیست این یک ضعف عبارتی است که خیار اثرش تزلزل عقد است نه تزلزل ملک؛ نعم تزلزل عقد باعث تزلزل ملک میشود، ما باید این کارها را بکنیم.
حالا وارد مطلب بعدی میشویم وقتی غرائز عقلا را بررسی کردیم میبینیم که ایجاب و قبول که محقق شد؛ حالا خواه به صورت لفظ، خواه به صورت اعطا و اخذ، خواه به صورت تعاطی متقابل و امضا شد این را کاملاً میگویند سبب تام است برای ملکیت یا موضوع تام است برای حصول ملکیت؛ چه خیار باشد چه خیار نباشد. برخی از معاملات در آن خیار تصریح شده که میگویند تا فلان مدت خیار داشته باشیم، یا فلان کارشناس باید نظر بدهد و مانند آن، بعضی از امور هم خیاری نیست مطلقا این بیع را سبب تام برای خیار نمیدانند. همین حقیقت که در فضای عرف ریشه داشت و دارد این را شارع مقدس فرمود: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا (2) یعنی آن قرضهای ربوی را شارع امضا نکرد و ابطال کرد این خرید و فروشی که در مقابل ربا است امضا کرد. خرید و فروش را هم باز کرده؛ فرمود: نه تنها ربای در قرض تحریم شده است ربای در بیع هم تحریم شده است.
قرض غیر از دِین است. قرض یک عقد است، یک ایجاب است و یک قبول دارد کسی یک پولی میدهد به عنوان مقرض کسی پولی میگیرد به عنوان مقترض که زماندار است و قسطی است یا غیرقسطی باید بپردازد، دِین اعم از آن است گاهی انسان مال کسی را تلف میکند و «من اتلف مال الغیر فهو له ضامن» (1) و مانند آن شامل حال آن میشود، دِین عقد نیست اما قرض عقد است ایجاب دارد قبول دارد و مانند آن. در عقد قرض هر افزایش و کاهشی که به این صدمه برساند میشود ربا. بیع ربوی در خصوص مکیل و موزون است نه در معدود و ممسوح و چیزهای دیگر. اگر مکیل و موزون همجنس بودند؛ منتها یکی مرغوبتر یکی کم رغبتتر، این نمیتواند یکی بیشتر از دیگری یا کمتر از دیگری باشد. با تشابه عین، اگر اتحاد در نوع داشتند نمیشود چون این صنف از گندم بهتر از آن است این کمتر باشد آنکه مرغوبتر نیست بیشتر باشد اینطور نیست آن ربای در معامله میشود. فرمود: أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا این هم حکم تکلیفی را شامل میشود؛ یعنی این کار حلال است و هم وضعی را شامل میشود؛ یعنی نافذ است. در جریان حَرَّمَ الرِّبا هم تکلیف را شامل میشود کار معصیت است، هم وضع را شامل میشود؛ یعنی نافذ نیست. این عصاره استدلال مرحوم شیخ، مرحوم آقای نائینی و سایر بزرگان بود. نقدی که در بحث قبل از فرمایش مرحوم آخوند یاد شده است این بود؛ ایشان میفرماید که «قد مرّ غیر مرة»ما از اولی که تا به حال چندبار اشاره کردیم که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع در قبال حَرَّمَ الرِّبا است. لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً (2) این إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً در قبال لا تَأْکُلُوا است. (3) مرحوم شیخ هم به أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع استدلال فرمود هم به إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَرَاضٍ استدلال فرمود، مرحوم آقای نائینی (4) هم همین را فرمود؛ ولی فرمایش مرحوم آخوند این است که این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع پیام جدا و مستقلی ندارد و در برابر آن است.
ربا حرام است در قبال ربا، بیع حلال است، نمیخواهد این بیع را به صورت قانونگذاری تبیین کند تا شما به اطلاق یا عموم آن تمسک بکنید درصدد این نیست درصدد این است که ربا نکنید بیع بکنید؛ اما بیع چیست؟ شرائطش چیست؟ نمیخواهد بیان کند. بله «فیالجمله» از أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع تأثیر وضعی او به دست میآید؛ اما ما «بالجمله» میخواهیم نه «فی الجمله»: إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ هم در قبال لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ است؛ یعنی مال یکدیگر را بدون داد و ستد و تجارت و رضایت مصرف نکنیم؛ اما حالا إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ با اطلاق یا عموم باشد بیان کنند که هر تجارتی که با رضایت همراه باشد هر رضایتی که در سایه تجارت باشد این «بالقول المطلق»، چه زمان خیار چه غیرزمان خیار، چه قبل از انقضا چه بعد الانقضا این مفید ملکیت است این درصدد آن نیست؛ لکن این نقد مرحوم آقای نائینی ظاهراً ناتمام است. این أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع همین که رایج بین عقلا است این را تصویب میکند إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ هم دارد که در بین عقلا دارج است این را تصویب میکند؛ یعنی در مسئله تجارت حلیت مال مردم که بخواهد مالک بشوی دو عنصر لازم است: یکی اینکه به صورت تجارت باید باشد حالا یا بیع است یا صلح است یا عقود دیگر باید باشد و با رضایت باشد. هرکدام از این دو عنصر مفقود شد ملکیت برای شما حاصل نمیشود. فضای عرف این است، امضای شرع همین است این هم مطلق است. در فضای عرف دیگر سخن از انقضای زمان خیار نیست در فضای شرع هم همین است شارع مقدس میتواند یک چیزی را اضافه بکند؛ نظیر آنچه که در باب صرف و سلم اضافه فرمود؛ اما اینجا اضافه نکرده چیزی را. بنابراین عقد یا حالا «تمام السبب» است یا «تمام العلامه» است یا «تمام الموضوع» برای حصول ملکیت کافی است و انقضای زمان خیار لازم نیست.
پرسش: ؟پاسخ: هر چه را که شارع مقدس در اصل بیع مشخص فرمود، آنها معتبر است؛ اما اینجا انقضای زمان خیار را در هیچ دلیلی از ادله امضای بیع ما نداریم.
پرسش: اصل خیار را تأیید کرد.
پاسخ: اصل خیار را تأیید کرد؛ اما حالا خیار دخیل در حصول ملکیت است یا باعث تزلزل عقد است این را که مشخص نکرد. در بحث خیار روشن شد که خیار حقی است متعلق به عقد و مایه تزلزل عقد است فضای عرف هم همین است. در فضای عرف عقد خیاری عقد متزلزل است، همان را هم شارع مقدس امضا کرد. آن خیار غبن را، خیار عیب را این چیزها را که شارع نیاورد؛ خیار مجلس را، خیار تأخیر را، خیار حیوان را شارع آورده ولی اصل حقیقت خیار که حقی است متعلق به عقد که عقد را متزلزل میکند و در اثر تزلزل عقد ملک متزلزل میشود این را که شارع نیاورد.
خیار باعث تزلزل عقد است؛ یعنی عقد آمده اثر دارد، منتها لرزان است؛ برای اینکه «ذوالخیار» اگر فسخ کرد ملکها سرجای خودش برمیگردد. بنابراین چون بهترین راه آن است و فضای عرف هم این است که عقد به تنهایی «تمام السبب» یا «تمام الموضوع» یا «تمام العلامه» است و چیزی در این کار دخیل نیست شارع هم همین را امضا کرده، نوبت به خیار که میرسد خیار حقی است متعلق به عقد، شارع هم همین را امضا کرده، باعث تزلزل عقد است شارع هم همین را امضا کرده؛ اما انقضای زمان خیار متمم عقدیت عقد باشد این نه در عرف سابقه دارد و نه ما در شرع از آن پیامی داریم.
پرسش: خیار حیوان و مجلس را وقتی میگوییم که خود خیار عقد را متزلزل میکند بالتبع عین را متزلزل میکند آن حکم را ما سرایت میدهیم به سایر خیارات.
پاسخ: ما خود خیار را در این دو امر برابر عرف داریم عمل میکنیم، ما که نمیتوانیم قیاس بکنیم. در سایر موارد که خیار نیست هر بیعی البته خیار مجلس دارد هر جایی که مبیع حیوان باشد «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ» (1) خیار حیوان دارد؛ اما حالا ما چکار بکنیم در غیرحیوان حکم حیوان را جاری بکنیم؟
پرسش:.؟پاسخ: آنجا هم همینطور است؛ در خیار مجلس، در خیار حیوان آنجا هر چه هست ما در سایر موارد هم میگوییم. معنای خیار تزلزل عقد است، نه عدم حصول ملکیت. ملک حاصل میشود برابر عقد، عقد لرزان است، در سایه تزلزل عقد، ملک هم میشود لرزان وگرنه خود ملک ذاتاً متزلزل نیست ملک آمده و چون ملک به سبب عقد آمده و عقد قابل زوال است این ملک هم به سبب او قابل زوال است. این عصاره بحث بود. پس نقد مرحوم آخوند وارد نیست، راه مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) تام است، تأیید مرحوم نائینی(رضوان الله علیهم اجمعین) هم تام است. حالا این بزرگوارها غیر از مسئله أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع و غیر از مسئله إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ به ادله دیگری استدلال کردند که عصاره برخی از آن ادله ذکر میشود و متن روایات ـ انشاءالله ـ خوانده میشود. برخی از ادلهای که غیر از این دو دلیل عام به آن استدلال کردند، صحیحه یسارابنیسار است در آن صحیحه آمده است که در یک مجلس بیع، اگر یک فروشنده کالایی را به خریدار فروخت، آیا در همان مجلس میتواند از او بخرد یا نه؟ گاهی میبینید برای اینکه تفاوت بیع نقد و نسیه است یا علل دیگری در کار است این معامله صورت میگیرد. حضرت فرمود: بله، در همان زمان خیار که در مجلس نشستید و خیار دارید، بایع میتواند کالایی را که به مشتری فروخت از او بخرد. سائل میپرسد که این کالای خودش را بخرد؟ این کالا را او داد همین تازه به او فروخت، کالای خودش را بخرد؟ در ذیل این صحیحه دارند که حضرت فرمود که این «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ» (2) شما این گوسفندی که فروختی دیگر مال شما نیست، این گاوی را که فروختی دیگر مال شما نیست، این کالایی که به آن مشتری فروختی دیگر مال شما نیست، چون مال شما نیست مال اوست مال او را دارید از او میخرید. صدر روایت تا حدودی ظهور دارد؛ اما ذیل روایت کاملاً شفاف است که با حصول عقد «تمام الملکیة» آمده توقف بر هیچ چیز ندارد با اینکه خیار مجلس دارند با اینکه میتوانند عقد را به هم بزنند حضرت فرمود: شما چیزی را که فروختی مالک نیستی هماکنون که در مجلس عقد نشستهاید میتوانی آن را بخری. آن اخبار عینه، چون همین راه علاج فنی بود آن روایات آن باب هم خیلی شفاف است کسی پولی میخواهد و برای اینکه گرفتار ربا و امثال ربا نشود، یک مالی را به دیگری میفروشد نسیه صدتومان، صدتومان باید از دیگری بگیرد نقداً به او میفروشد هشتاد تومان؛ این بیست تومان را این شخص هم به پولی که میخواهد وام بگیرد رسیده هم آن فروشنده سود برده به جای اینکه ربا باشد آن هست. اگر یک نامحرمی با یک جمله «انکحت» حلال میشود نباید تعجب کرد، چگونه یک ربایی با یک صیغه خاصی، با الفاظ مخصوصی حلال میشود، ما که از اسرار این احکام باخبر نیستیم. این عقدها اثر دارد، این قراردادها اثر دارد به دلیل اینکه همان یک جمله حرام را حلال میکند. بنابراین اخبار عینه که جداگانه باید به آن اشاره بشود شفافترین دلیل مسئله است. اما اینجا صحیحه یساربنیسار وقتی به حضرت عرض میکند من مال خودم را از او بخرم حضرت فرمود که: «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ» مال تو نیست تو به او فروختی مال او شد؛ حالا در مجلس خیار از او داری میخری. این روایت و همچنین روایتی که در جریان ملک یمین آمده، چون نگاه به نامحرم و بعضی از اعضای کنیز حرام است، مگر برای مالکش. گرچه مسئله عبید و إماء به لطف الهی رخت بربسته شد؛ اما این روایات کمک میکند. در بحثهای فقهی میبینید الآن با اینکه مسئله نظام بردهداری رخت بربسته است در خیلی از موارد از این روایات اثر فقهی میگیرند میگویند اینکه از امام سؤال کردند کسی کنیزی را خرید و خیار دارد و هنوز زمان خیار نگذشت میتواند نگاه کند «وَ النَّظَرِ إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا النَّظَرُ إِلَیْهِ» (3) میشود یا نه؟ گفت بله میشود معلوم میشود مالک شد دیگر اگر مالک نمیشد که «وَ النَّظَرِ إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا النَّظَرُ إِلَیْهِ» که جایز نبود؛ پس معلوم میشود در زمان خیار خریدار مالک میشود این ملک یمین او میشود.
پرسش: شاید این نظر رضایت به معامله باشد؟
پاسخ: وقتی که این مشتری است و شارع مقدس فقط زوجه و ملک یمین را استثنا کرده، اینکه ملک یمین نشد اگر ملک نشده باشد چگونه میتواند نظر کند «وَ النَّظَرِ إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا النَّظَرُ إِلَیْهِ» اگر این است معلوم شد مالک شد. این هم نظیر کار طلاق رجعی نیست که ما بگوییم با خود این عمل رجوع حاصل شده و اینجا بگوییم با خود این عمل ملک حاصل شده، با خود این عمل چگونه ملک حاصل میشود؟ اگر بگوییم از یک طرف او اگر خیار داشت، بله این «ذوالخیار» بود و تصرفش مسقط خیار بود، اگر خیار مال طرف دیگر بود چه؟ بنابراین این «من علیه الخیار» است با اینکه «من علیه الخیار» است، تصرف اتلافی نیست تصرف نقلی هم نیست و این نظر گفتند جایز است معلوم میشود ملکیت آمده.
تبیین غرائز و ارتکازات عقلا این است که این عقد به تنهایی «تمام السبب» یا «تمام الموضوع» است «لحصول الملکیة» و شارع مقدس هم بر اساس أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع یک، إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ دو، این را امضا کرده، سه چیزی را به عنوان مؤثر بودن قرار نداد، چهار خیار را هم ما قبول داریم خیار عقد را متزلزل میکند که به وسیله تزلزل عقد، اگر شخص فسخ کرد ملک هم از بین میرود و برمیگردد به صاحب اصلیاش پنج، اینها همه را ما قبول داریم اما اصل ملکیت حاصل شد. این نظیر عقد فضولی نیست که اجازه دیگری بخواهد، نظیر صرف و سلم نیست که قبض بطلبد بالأخره عقد فضولی چون از طرف مالک نبود نمیشود تصرف کرد و در صرف و سلم، چون شارع مقدس قیدی را اضافه کرده بدون قبض نمیشود تصرف کند اینها درست؛ اما آنجا به شارع مقدس چیزی اضافه نفرمود و چیزی را کم نکرد و همان راه عقلا را امضا کرد راه عقلا همان است که عقد به تنهایی «تمام السبب» برای حصول ملکیت است.
پرسش: برای خرید بعضی را نمیشود نگاه کرد.
پاسخ: آن نظیر نامحرم است که نمیشود نگاه کرد «لغیر ریبةٍ» حالا اینجا با ریبه دارد نگاه میکند، آنجا که با ریبه دارد نگاه میکند آنجا را شارع برای زمان خیار تحلیل کرد. آنجا برای کسی که میخواهد ازدواج بکند «یجوز النظر لا لریبة»؛ اما اینجا «مع الریبه، مع الشهوه، مع الکذا و کذا» دارد نگاه میکند میگوید جایز است؛ برای اینکه ملک یمین اوست. بنابراین با این عواید عامه میشود روشن کرد آنچه که معروف بین اصحاب است درست است. آنچه که تاکنون تثبیت شده است، همین مسئله أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْع است و إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ اما مسئله صحیحه یساربنیسار و سایر روایات باید روی متن خوانده بشود ببینیم که همین است که مرحوم شیخ (1) و امثال شیخ(رضوان الله علیه) استشهاد فرمودند یا نکات دیگری هم هست.
«والحمد لله رب العالمین»
هشتمین مسئله از مسائل فصل پنجم این بود که آیا در زمان خیار ملک حاصل میشود یا نه؟ یعنی آیا عقد «تمام السبب» برای حصول ملکیت است؛ منتها چون عقد متزلزل است ملک در سایه عقد متزلزل لرزان است؛ یا نه حصول ملکیت متوقف است بر انقضای زمان خیار؟
معروف بین اصحاب(رضوان الله علیه) این بود که خود عقد به تنهایی سبب حصول ملکیت است؛ منتها در زمان خیار این ملکیت در اثر تزلزل عقد متزلزل است و با گذشت زمان خیار این ملکیت لازم میشود، چون عقد لازم میشود. منسوب به مرحوم شیخ طوسی (2) در اثر اختلاف کلمات آن بزرگوار این است که حصول ملکیت متوقف بر انقضای زمان خیار است. همین توقف هم از جناب «ابن جنید» (3) نقل شده است که همین اول بحث، مرحوم شیخ از مرحوم شهید(رضوان الله علیه) نقل کرد که «ابن جنید» هم قائل به توقف ملک بر انقضای زمان خیار است. مرحوم شیخ در صفحه 161 توقف بر انقضای زمان خیار را از «ابن جنید» نقل کردند. در صفحه 164 دارند «حکایة التوقف»، دیگر نفرمودند توقف بر انقضای زمان خیار این موهب آن شد که یعنی ایشان در این مسئله متوقفاند؛ ولی منظور از توقفی که مرحوم شیخ میگوید جریان توقف از «ابن جنید» حکایت شده است؛ یعنی توقف حصول ملک بر انقضای زمان خیار. مرحوم شیخ میفرماید: به هر تقدیر کلمات مرحوم شیخ طوسی خیلی شفاف و روشن نیست؛ حالا چه این بزرگوار موافق باشد یا نه، حق چیزی است که معروف بین اصحاب است. به ادلهای استدلال کردند که برخی از آن ادله مورد مناقشه مرحوم آخوند خراسانی(رضوان الله علیه) (4) قرار گرفت که قبلاً نقد شد. برخی از ادله را که ایشان اشاره نکردند سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (5) اشاره کرد. برخی از اشکالاتی را که مرحوم شیخ مطرح کردند، هم مرحوم آقای نائینی، هم سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) حل کردند.
مجموعه ادله که برای افاده اینکه عقد به تنهایی مفید ملکیت است، متوقف بر انقضای زمان خیار نیست یکی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (1) است یکی إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (2) است یکی همان أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3) است یکی هم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (4) است که اینها را «سیدنا الاستاد» اضافه کرده میفرمایند که شرط «واجبالوفا»ست و شرط مطلق تعهد است اینها وقتی تعهد سپردند که این ملک آن بشود و آن هم ملک این بشود باید به این وفا کنند. وقتی که میگویند «بعت و اشتریت»؛ یعنی آن «ملّکت» و «تملّکت»، دلیلی ندارد که متوقف بر انقضای زمان خیار باشد و برخی از ادله مثل «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را مرحوم شیخ مطرح نفرمودند. مرحوم آقای نائینی هم آن ادله را قبول کردند. میماند مناقشاتی که مرحوم شیخ دارند تا بعد برسیم به روایاتی که دیروز به طور اجمال خوانده شد.
آن مناقشهای که مرحوم شیخ دارند این است که قائلین به حصول ملکیت به روایاتی که در باب خیار حیوان و امثال خیار حیوان نقل شده است تمسک کردند و آن این است در مسئله خیار حیوان گذشت که «ذیالخیار» اگر تصرف بکند، باعث سقوط خیار است؛ حالا کاشف از رضاست یا ناقل است مطلب دیگر است. یکی از آن تصرفات مسئله «وَ النَّظَرِ إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا النَّظَرُ إِلَیْهِ» (5) بود.
معروف بین اصحاب این بود که به وسیله عقد ملک حاصل میشود، خود اصحاب به این روایت تمسک کردند که ملک حاصل میشود، چرا؟ برای اینکه نظر به بدن اجنبی حرام است در صورت عقد حلال است و در صورت ملک یمین حلال. اگر کسی جاریهای را خرید و عقد خیاری بود، در زمان خیار میتواند نظر بکند «وَ النَّظَرِ إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا النَّظَرُ إِلَیْهِ» این جواز نظر معلوم میشود که در زمان خیار ملک حاصل شده است، اگر ملک حاصل نشده بود چگونه نظر جایز بود؟ یک راهحلی مرحوم شیخ ارائه کردند که چون این قصد نظر میکند «آناًما»ی قبل از نظر آن خیار ساقط میشود یا همزمان خیار ساقط میشود، وقتی خیار ساقط شد بیع به تنهایی میماند، بیع بدون خیار سبب ملکیت است. یا زمان خیار باید بگذرد یا خیار باید ساقط بشود. اگر زمان خیار نگذشت ولی خیار ساقط شد، ملکیت حاصل میشود. اگر مالکی اراده نظر به بدن این ملک یمین کرد «آناًما»ی قبل از نظر خیار ساقط میشد وقتی که خیار ساقط شد ملکیت میآید وقتی ملکیت آمد نظر در ملک میشود. تعبیر مرحوم امام(رضوان الله علیه) به نظر دقیق فلسفی است میفرماید: این یک نظر دقیق فلسفی است که نباید اینها را درحریم فهم فقهی راه داد. (1) کسی که هر چیزی را به جای خودش مصرف میکند این جامع معقول و منقول میشود؛ اما کسی که خیلی به این مسائل آشنا نیست، دلش میخواهد حرف عقلی هم بزند؛ این باید توجه داشته باشد چنین حرف عقلی دقیق را کجا دارد میزند. بیان لطیف سیدنا الاستاد این است که یک نظر فلسفی دقیق است و جایش اینجا نیست جایش در مطالب دیگر است. در مسائل عرفی که بنا بر فهم عرف و عقلا و امثال ذلک است جای طرح این مسائل عمیق نیست. بنابراین این اشکالی که مرحوم شیخ دارد که از آن باب است این اشکال وارد نیست.
1) (10) . کتاب البیع(امام خمینی)، ج5، ص78.
پرسش: «آناًما» را ما قبلاً هم داشتیم یک بحث فلسفی نیست.
پاسخ: عقل باید در اصول مشخص بشود ما در آنجایی که دلیل داریم ناچاریم برای حل او یک علاجی پیدا کنیم نظیر اینکه فسخ با خود بیع حاصل میشود؛ یعنی اگر کسی یک فرشی را فروخت به یک خریداری و حق فسخ داشت این گاهی با فعل، گاهی با قول میتواند این معامله قبلی را فسخ کند بعد آن فرش را به خریدار دوم بفروشد. اما اگر نه فعلاً و نه قولاً فسخ نکرد همین فرشی که به زید فروخت هماکنون این فرش را به عمرو میفروشد؛ آنجا چون دلیل داریم که یک چنین چیزی جایز است عقل ناچار میشود برای اینکه این دور را حل کند بگوید «آناًما».
مرحوم شهید و برخی از آقایان گفتند این دور نیست و توقف «معی» است بعد روشن شد که نهخیر، این دور واقعی است و چاره جز این نیست در آنگونه از موارد که ما دلیل داریم عقل ناچار میشود اقدام میکند وارد میشود و مسئله را حل میکند و میفرماید «آناًما قبل البیع» همین که قصد کردند فسخ حاصل میشود اما در اینجا ما چنین چیزی نداریم در اینجا شارع مقدس فرمود که اگر کسی چیزی را خرید اگر تصرف نکرد که هیچ، اگر تصرف کرد سائل سؤال میکند تصرفش به چه باشد؟ قبل از اینکه لمس کند و نظر کند «وَ النَّظَرِ إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا النَّظَرُ إِلَیْهِ» این اگر این کار را کرده ساقط میشود معلوم میشود این کار جایز است دیگر، چرا ما بگوییم ملکیت نیامده و «آناًما»ی «قبل الملک»، «آناًما»ی «قبلالنظر» یا مقارن با نظر، خیار ساقط شده و ملک آمده، بعد نظر جایز است، یک امر دقیق را میخواهیم بر فقه تحمیل کنیم؛ اما آنجا که خود فقه چنین مطلبی را گفت، عقل میگوید: من میتوانم این بار شما را بکشم و بفهمم و بگویم «آناًما»ی «قبل البیع ثانی» فسخ شده است. اما وقتی که ظاهر حرف شارع این است که بیع ملکیت میآورد بعد فرمود: در زمان خیار اگر کسی تصرف کرد خیار ساقط میشود، تصرفش هم به همین است و نظر کند «الی ما لا یجوز النظر» یا لمس کند، معلوم میشود در ملک خود تصرف کرده؛ پس آنجایی که شارع مقدس یک حرفی دارد که ما هیچ راهی نداریم عقل آن بار را تحمل میکند به تحلیل عقلی؛ اما اینجا که ظاهرش این است که ملک خودش است میتواند تصرف بکند ما چرا همچنین حرفی بزنیم؟ پس همه این ادله نشان میدهد که در زمان خیار ملکیت میآید. آن توجیه مرحوم شیخ را ایشان نمیپذیرند؛ چه اینکه توجیه به جریان مطلّقه رجعیه را هم نمیپذیرند. مرحوم شیخ میفرماید که این نظرکردن؛ نظیر نظر زوج است به زوجه مطلّقه رجعیه که با همین، رجوع حاصل میشود میفرماید این قیاس هم «مع الفارق» است (1) در مسئله مطلّقه رجعیه ما آنجا داریم «المطلقة الرجعیة زوجةٌ» این نگاه و آثار زوجیت در زمان عده رجوع بر او بار است «الا ما نظر» به تعبیر ایشان؛ اما اینجا اگر ملک نیاید آثار ملکیت به هیچ نحو اینجا بار نیست، چرا شما اینجا را با جریان مطلقه زوجیه قیاس میکنید؟ پس آن قیاس مع الفارق است یک، آن تحلیل عقلی هم نابجا است این دو، ادله گذشته تأیید میکند این دوتا روایت هم تأیید میکند،. حالا برسیم به سراغ آن روایتی که به طور اجمال خوانده شده الآن بخوانیم.
1) (11) . کتاب المکاسب(ط ـ الحدیثه)، ج، ص165.
یک روایت همین است که در باب خیار آمده که بحث مبسوطی ندارد. حالا الآن را به اجمال رد میشویم. وسائل جلد هجده، صفحه سیزده، باب چهار «بَابُ سُقُوطِ خِیَارِ الْمُشْتَرِی بِتَصَرُّفِهِ فِی الْحَیَوَانِ وَ إِحْدَاثِهِ فِیهِ»، این روایت اول را هم مرحوم کلینی (1) نقل کرد هم مرحوم شیخ طوسی (2) مرحوم کلینی «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» گرچه سهل هست اما «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» هم در کنارش هست «عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ»، لذا صحیحه «عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ» تعبیر شده «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) قَالَ: الشَّرْطُ فِی الْحَیَوَانِ ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ لِلْمُشْتَرِی اشْتَرَطَ أَمْ لَمْ یَشْتَرِطْ فَإِنْ أَحْدَثَ الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَی حَدَثاً قَبْلَ الثَّلَاثَةِ الْأَیَّامِ فَذَلِکَ رِضًا مِنْهُ فَلَا شَرْطَ» اگر در طی این سه روز تصرفی کرد دیگر خیارش ساقط میشود و دیگر خیار ندارد. به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردند که مثلاً چه کار بکنند در ظرف این سه روز «قِیلَ لَهُ وَ مَا الْحَدَثُ» که شما دارید «أَحْدَثَ ... حَدَثاً» «قَالَ إِنْ لَامَسَ أَوْ قَبَّلَ أَوْ نَظَرَ مِنْهَا إِلَی مَا کَانَ یَحْرُمُ عَلَیْهِ قَبْلَ الشِّرَاءِ» این شخصی که میخواهد لمس بکند یا تقبیل بکند یا نظر بکند به عضوی که قبلاً حلال نبود و الآن حلال هست، خب الآن چرا حلال هست؟ برای اینکه الآن ملک یمین شد دیگر پس معلوم شد که در زمان خیار ملک است فرمود نظر بکند به چیزی که قبلاً حلال نبود و الآن حلال است الآن برای چه حلال است؟ برای اینکه ملک حاصل شد. پس توجیه مرحوم شیخ تام نیست استدلال بزرگانی که به این روایت تمسک کردند که در زمان خیار ملک میآید هم تام است این روایت چون قبلاً در بحث خیار حیوان مبسوطاً خوانده شد و حدودش هم بحث شد دیگر آن تفصیلش اینجا بازگو نمیشود.
شارع مقدس حرامی را که حلال نمیکند؛ چون شارع مقدس در آنجاها فرمود، عقل ناچار است که این بار را تحمل بکند و بگوید راه دارد و آن «آناًما» است؛ برای اینکه کار شارع منزه از لغو است و منزه از باطل است این را عقل وارد میشود و توجبه میکند؛ اما اینجا لازم نیست عقل وارد بشود. شواهد دیگر هم این است که در زمان خیار ملک میآید اینجا چیز محظوری و خلافی نیست که تا عقل توجیه بکند.
پرسش: ؟پاسخ: نه تعبیر کرده که در زمان خیار نگاه بکند به چیزی که «قبل الشراع» نگاه حرام بود خب معلوم میشود شراع ملک میآورد دیگر، فرمود اگر نظر بکند «أَوْ نَظَرَ مِنْهَا إِلَی مَا کَانَ یَحْرُمُ عَلَیْهِ قَبْلَ الشِّرَاءِ»، «قَبْلَ الشِّرَاءِ» چرا حرام بود؟ و بعد از «شراء» چرا حلال است؟ برای اینکه «قَبْلَ الشِّرَاءِ» ملک یمین نبود با شراء ملک یمین شد پس معلوم میشود ملک آمده.
روایت دیگر که مرحوم شیخ (1) بعداً به آن اشاره کردند و مرحوم آقای نائینی (2) در اوائل به آن اشاره فرمودند. وسائل جلد هجدهم، صفحه 41، روایت سوم از باب پنجم، از ابواب احکام عقود که این روایت را محمدین ثلاث(رضوان الله علیهم) نقل کردند؛ یعنی هم مرحوم کلینی (3) نقل کرد، هم مرحوم صدوق (4) نقل کرد و هم مرحوم شیخ طوسی (5) مرحوم کلینی «محَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ یُونُسَ عَنْ شُعَیْبٍ الْحَدَّادِ عَنْ بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» اینکه در بعضی از نسخ دارد «یساربنیسار» در این نسخه «بشّار» است آنجا هم گفتند «بشار». «بشار» میگوید من از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردیم «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الْمَتَاعَ بِنَسَاءٍ» مثلاً فرشی را به نسیه میفروشد به صد دینار. چون نیازی به پول دارد میخواهد از ربا مصون باشد، این فرش را به یک خریدار به صد دینار، به نسیه میفروشد؛ «فَیَشْتَرِیهِ مِنْ صَاحِبِهِ الَّذِی یَبِیعُهُ مِنْهُ» بعد بلافاصله همان فرش را نقداً از مشتری میخرد به هشتاد دینار. غرض این است که این هشتاد دینار بدهد و صد دینار بگیرد این را به صورت دوتا معامله درمیآورند نه به صورت قرض که ربا بشود. فرشی را به او نسیه میفروشد صد دینار نقداً میخرد از او به هشتاد دینار؛ یعنی خریدار همین فرش را به فروشنده میفروشد هشتاد دینار؛ قهراً بیست دینار بدهکار میشود که بعد از یک ماه باید بپردازد. اینکه هشتاد دینار میگیرد و صد دینار میپردازد این برای پرهیز از ربا است. اینها با دوتا معامله میخواهند حل کنند از حضرت سؤال کردند میشود این کار یا نه؟ «یَبِیعُ الْمَتَاعَ بِنَسَاءٍ فَیَشْتَرِیهِ مِنْ صَاحِبِهِ الَّذِی یَبِیعُهُ مِنْهُ» دوباره از او میخرد میشود این کار؟ «قَالَ(علیه السلام) نَعَمْ لَا بَأْسَ بِهِ» بعد در ذهن این سائل این بود که بالأخره انسان چگونه کالایی را که به دیگری فروخت از او میخرد این مال خودش را دارد میخرد، چطور است وضعش؟ «فَقُلْتُ لَهُ أَشْتَرِی مَتَاعِی» من مال خودم را از او بخرم؟ «فَقَالَ لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ»؛ این کالا چه حیوان باشد، چه غیرحیوان باشد، چه خیارش سه روز باشد، چه نباشد کمتر و بیشتر، این را دیگر مال شما نیست، وقتی فروختی مال دیگری است ولو خیار هم داشته باشی حالا حیوانی را فروختی در مورد خیار هم هست «صَاحِبُ الْحَیَوَانِ بِالْخِیَارِ» (6) مشتری خیار دارد ولی مِلک او شده است. شما ملک خودتان را نمیخرید ملک او را دارید میخرید. این روایت ظاهر در این است که به وسیله عقد ملک حاصل میشود، چون ملک حاصل میشود؛ پس فرمایش مرحوم شیخ دلیل ندارد. حالا ببینیم آنچه را که به مرحوم شیخ اسناد داده شد غیر از این روایاتی که با توجیه مرحوم شیخ انصاری گاهی همراه میشود آیا دلیل دیگری هست یا دلیل دیگری نیست؟
روایت نورانی هم از اهل بیت(علیهم السلام) در همین مسائل معرفتی که مناسبت با ماه پربرکت رجب باشد هم نقل بکنیم. این ماه پربرکت رجب فضائل فراوانی دارد که بخشی از آنها به همین ادعیه و آشنا شدن به معارف توحیدی و نبوی و ولویّ و امثال ذلک است. هم درباره اسمای حسنای خدای سبحان این تعبیر آمده و هم مشابه این تعبیر درباره چهل حدیث آمده؛ گرچه لسانشان دوتاست ولی در یک وادیاند؛ آنکه مربوط به اسمای حسنای حق تعالی است این است که وارد شده ذات اقدس الهی نودونه اسم؛ یعنی صد منهای یک اسم دارد البته آن هزار اسم و یا هزار و یک اسمی که در جوشن کبیر است آن راهحل خاص خودش را دارد. اما این روایات دارد که «إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْماً» خدا نودونه اسم دارد «مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّةَ» (1) اگر کسی اینها را احصا کند وارد بهشت میشود. این احصا چه درباره آن هزار اسم و چه درباره این نودونه اسم، چند مرحله دارد که هر مرحله ثواب مخصوص خود را دارد؛ یک وقتی کسی خود این اسماء را میشمارد و اینها را حفظ میکند خب این یک بخشی از ثواب است که با ذکر لفظی همراه است. یک وقتی از اینها برتر فکر میکند این اسماء را جمعآوری میکند، معانی لغوی اینها و معانی عرفی اینها را بررسی میکند این یک مرحله است. یک وقت است یک محققی است برتر کاوشگری است روی این اسما به کمک آیات و روایات اینها را تفسیر میکند این هم یک مرحله از احصا است، درباره چهل حدیث هم همینطور است که «مَنْ حَفِظَ عَلَی أُمَّتِی (مِنْ أُمَّتِی) (2) أَرْبَعِینَ حَدِیثا» (3) بعضیها این چهل حدیث را بررسی میکنند یا به حسب ظاهر حفظ میکنند بعضیها چهل حدیث را جمع میکنند. چهل حدیث جمع میکنند آنها را شرح میکنند و تفسیر میکنند این هم چند مرحله است هم درباره حفظ اربعین حدیث و هم درباره احصای نودونه اسم. اما آن چیزی که مهمتر از همه است آن است که انسان مظهر این اسماء نودونهگانه بشود، مظهر هر اسمی که شد به همان اندازه مظهریت ثواب میبرد. مظهر غفور میشود، مظهر رحیم میشود، مظهر حکیم میشود، مظهر خبیر میشود، مظهر لطیف میشود با این اسم دارد زندگی میکند. آن کسی که حفظ بکند «أَرْبَعِینَ حَدِیثا» کسی حفظش به معنای مظهریت است؛ یعنی در جان خود و در سیره و سنت خود چند حدیث از این چهل حدیث یا همه این چهل حدیث را اگر موفق شد حفظ کرده است؛ یعنی درمتن خارج حفظ کرده است نگذاشت این معارف ضایع بشود، عملاً مظهر محتوای این چهل حدیث شد اگر حدیثی درباره صله رحم بود این کاملاً این مطلب را حفظ کرد، نسبت به حق همسایه بود حفظ کرد، نسبت به حق همشهری و شهروندان بود حفظ کرد، نسبت به حق هممرزی بود حفظ کرد، رابطه استاد و شاگرد بود، رابطه همبحث بود، رابطه موجر و مستأجر بود، رابطه مالک و مشتری بود، هرکدام این حقوقی را که در این چهل حدیث آمده این نگذاشت این مطالب و این احکام الهی ضایع بشود این را در هویت خود نگهداری کرد، متخلّق شد، عمل کرد، مانع از تلفشدن اینها شد، مانع از ضایعشدن اینها شد، این حفظ محتوای این احادیث است. بنابراین احصا آن ضعیفترین مرحله آن همان شمارش لفظی است و قویترین مرحله آن تحقق عملی است که انسان واجد این معانی بشود و مظهر این اسماء بشود «إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْماً».
درباره حفظ اربعین حدیث هم همینطور است سادهترین مرحله آن همان حفظ کردن این چهل حدیث است؛ حالا یا در کتاب حفظ میکند یا در حافظه خودش نگه میدارد، این الفاظ را حفظ میکند؛ بالاترش اینکه مفاهیم حفظ میکند یا درباره آنها تفسیر مینویسد، برتر از همه این است که نمیگذارد این معارف از یاد جامعه برود و عملاً در هویت خود اینها را پیاده میکند. آنچه که از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که فرمود: «وَ لَا أُحْصِی نِعْمَتَکَ وَ لَا الثَّنَاءَ عَلَیْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ» (1) آن هم باز یک معنای لطیفی دارد در آنجا که دارد «لَا أُحْصِی نِعْمَتَکَ وَ لَا الثَّنَاءَ عَلَیْکَ» ناظر به اسماء نیست که «لا احصی اسمائک» دارد «لَا أُحْصِی نِعْمَتَکَ وَ لَا الثَّنَاءَ عَلَیْکَ»؛ یعنی آنطوری که شایسته توست که من بخواهم شما را مدح کنم، حمد کنم، اجلال کنم و تکریم کنم من نمیتوانم. این نمیتوانم پس کاری به احصای اسماء ندارد؛ گرچه کلمه احصا در هر دوجا آمده که «إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْماً» «مَنْ أَحْصَاهَا فله کذا» و در آن حدیث نبوی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است که «لَا أُحْصِی نِعْمَتَکَ وَ لَا الثَّنَاءَ عَلَیْکَ» کلمه «احصی» در هردوجا آمده؛ ولی آن ناظر به احصای ثنا است و این ناظر به احصای اسماء است. اینکه حضرت فرمود: «لَا أُحْصِی نِعْمَتَکَ وَ لَا الثَّنَاءَ عَلَیْکَ»؛ گاهی از سنخ این است که «یدرک لا یوصف» گاهی انسان میگوید من نمیتوانم «از دست و زبان که برآید» (2) نمیتوانم آن کار را انجام بدهم این نمیتوانم؛ یعنی آن معنا را درک کردم آن حقیقت را درک کردم «یدرک» ولی «لا یوصف» گاهی اینطور است؛ مثلاً درباره ممکنات همینطور است گاهی انسان یک چیزی را فهمید ولی نمیتواند بیان بکند. ولی درباره ذات اقدس الهی اینطور نیست که من آنچه را که شایسته حمد شماست درک کردم ولی در مقام املاء و ابلاغ و تعلیم و مانند آن عاجزم «لَا أُحْصِی»؛ یعنی «لا ادرک» آنچه که شایسته مقام شماست من نمیتوانم درک بکنم، نه اینکه از سنخ «یدرک و لا یوصف» است؛ از سنخ «لا یدرک» است. «لَا أُحْصِی»؛ یعنی «لا ادرک»؛ زیرا آن حقیقت نامحدود را هیچ وجود محدود امکانی ولو وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد نمیتواند درک کند. پس گذشته از اینکه آن احصا کاری به احصای اسمای حسنا ندارد، معنای آن احصا هم آن نیست که من درک میکنم ولی نمیتوانم بیان بکنم؛ معنایش این است که من نمیتوانم درک کنم «وَ لَا أُحْصِی نِعْمَتَکَ وَ لَا الثَّنَاءَ عَلَیْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ» آن وقت ما با همچنین خدایی در همیشه مخصوصاً در ماه پربرکت رجب ربرو هستیم. اینکه انسان دست به محاسن میگذارد، این شیبه نیست؛ این یک وقت است که روایت دارد که «مَنْ سَرَّحَ لِحْیَتَهُ کذا» (3) اگر کسی محاسنش را شانه بکند چه حکم دارد، این معلوم میشود محاسن منظور است؛ اما اینکه حضرت دست گذاشت روی محاسن سفیدش عرض کرد «شیب» من، این کنایه از عجز است؛ یعنی این عجز و مسکنت و فقر و بیچارگی مرا چه کسی رحم بکند؟ دیگر نباید ما به این فکر باشیم اگر زن بود چکار بکند؟ اگر جوان بود چکار بکند؟ اگر محاسن نداشت چکار بکند؟ سخن از محاسن نیست این «حَرِّمْ شَیْبَتِی» (4) یعنی به عجز من رحم بکن تا بگوییم پس کسی که زن هست چکار بکند؟ اگر جوان بود چکار بکند؟ همانطور که در مناجات است «مَوْلَایَ یَا مَوْلَایَ أَنْتَ الْقَوِیُّ وَ أَنَا الضَّعِیفُ» (5) همین و عجز من و ضعف من و مسکنت من و به بیچارگی من رحم بکن این بیچاره را به آتش نیانداز، این را زن هم میتواند بخواند، مرد هم میتواند بخواند، منظور محاسن نیست، منظور سفیدی مو نیست. آن وقت گاهی انسان که ضعیف شد در حال عجز هم همین چانهاش را میگیرد، وقتی یک کسی میخواهد بگوید به من رحم کنید چانهاش را میگیرد؛ یعنی به مسکنت من، به ضعف من، به عجز من، به ناتوانی من رحم بکنید در همه حال این است. بنابراین این ماه، ماه دعای خاص است آن ادعیه هر روزی که مشخص است آن دعای بلندی که مربوط به وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه) رسیده است درباره مقام ولایت، آن را هم لابد قرائت میکنید. خدا یک همچنین خدایی است که فرمود: اگر اسمای او را به هر اندازه توانستید مظهر بشوید، این راه را به ما نشان دادند که ـ انشاءالله ـ امیدواریم نصیب همه شما بشود ما هم محروم نشویم.
«والحمد لله رب العالمین»
مسئله هشتم از فصل پنجم این بود که آیا در زمان خیار ملک حاصل میشود یا نه؟ یعنی اگر عقد بیع حاصل شد بایع و مشتری ایجاب و قبول را انشا کردند، مبیع ملک مشتری و ثمن ملک بایع میشود یا متوقف است بر انقضای زمان خیار که حالا اگر بیع برای حصول ملکیت موضوع بود یا علت برای حصول ملکیت بود یا علامت برای حصول ملکیت بود؛ آیا «تمام الموضوع»، «تمام العله»، «تمام العلامه» است یا «جزء العلامه» که انقضای زمان خیار هم لازم است، این صورت مسئله است.
معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) این بود که عقد بیع «تمام السبب» است «تمام العله» برای حصول ملکیت است. مرحوم شیخ طوسی (1) و برخی از بزرگان نظر شریفشان این است که تا زمان خیار منقضی نشد، ملکیت حاصل نمیشود. البته در اسناد این قول به مرحوم شیخ هم تأمل است، چون کلمات ایشان یکسان نیست؛ در بعضی از موارد مثل آنچه معروف بین اصحاب است فتوا دادند و در بعضی موارد نظر مخالف دادند، بین خیار متصل و خیار منفصل گاهی فرق گذاشتند و به تعبیر مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) کلمات شیخ طوسی مضطرب است جداً «فی غایة الاضطراب». (2) این تعبیر مرحوم آقای نائینی را برای این عرض میکنیم که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) خیلی به زحمت نیفتد. این صورت مسئله و این هم دو قول. چون مسئله امر معاملاتی است در معاملات است و نه در عبادات؛ پس سخن از تعبد در آنها بسیار کم است و اجماعی هم در کار نیست حداکثر شهرت است. تلاش و کوشش مرحوم شیخ انصاری این است که در برابر شیخ طوسی فتوای مخالف ندهد عمده آن است ما ببینیم ادله مسئله چیست و اگر ادله مسئله کافی بود حالا مخالفت مرحوم شیخ طوسی ضرری ندارد. پس صورت مسئله مشخص شد، یک؛ فضای مسئله هم فضای تعبدی نیست امر معاملاتی است، دو؛ معروف بین اصحاب این است که ملکیت حاصل میشود، سه؛ و مرحوم شیخ طوسی اسناد داده شد که ایشان میگوید ملکیت بر انقضای زمان خیار توقف دارد، چهار؛ کلمات ایشان هم به تعبیر مرحوم آقای نائینی «فی غایة الاضطراب» است، پنج.
پرسش: ابن جنید متوقف شدند.
پاسخ: ابن جنید متوقف نشدند؛
ابن جنید قائل به توقف حصول ملکیت بر انقضای زمان خیار است. اول عبارت خیلی شفاف بود که ابن جنید (1) نظرشان این است که حصول ملکیت متوقف بر زمان ملک است، بعد از چند صفحه عبارت را به صورت «التوقف» (2) ذکر کردند که این «الف و لام»، «الف و لام» عهد است؛ یعنی توقف حصول ملکیت بر انقضای زمان خیار. ادلهای که در مسئله اقامه شد دو طائفه است، ما باید ادله حصول ملکیت را مطرح کنیم، یک؛ ادله عدم حصول ملکیت را مطرح کنیم، دو؛ بعد بین اینها داوری کنیم و جمعبندی کنیم، سه.
ادله حصول ملکیت فراوان و قوی است که هم ادله عام دارند هم ادله خاص. ادله عام که گذشت این بود که أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (3) ظاهرش امضای این است که بیع «تمام السبب» برای حصول ملکیت است. إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (4) این است که تجارتی که با رضایت آمیخته باشد «تمام السبب» برای حصول ملکیت است. أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) و «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (6) را هم که سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (7) به آن پرداختند آن هم دلالت میکند بر اینکه عقد به تنهایی «تمام العله» برای حصول ملکیت است و همچنین شرط به تنهایی «تمام العله» برای حصول ملکیت است؛ حق با ایشان است ایشان «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» را هم به آن استدلال کردند. اینها ادله عامه است که اختصاصی به بیع ندارد. ادله خاصه هم سه نوع بود که آنها هم گذشت؛ یکی صحیحه «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» بود که در روز قبل خوانده شد که از امام(سلام الله علیه) سؤال میکند من در مجلسی که کالای خودم را به مشتری فروختم در مجلسی که نشستهایم خیار مجلس دارم میتوانم از او بخرم یا نه؟ حضرت فرمود میتوانی بخری، عرض کرد مال خودم را بخرم؟ فرمود: مال تو نیست «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ» (8) تو فروختی. معلوم میشود که اگر کسی کالایی را بفروشد ولو در همان مجلس باشد و خیار مجلس داشته باشد مشتری مالک میشود و بایع میتواند از مشتری این را بخرد. آنهایی که میخواستند از ربا فرار کنند با همین خرید و فروش نقد و نسیه نجات پیدا میکردند. کسی میخواست پولی بگیرد هشتاد دینار یا هشتاد درهم بعد از یک ماه بپردازد؛ مثلاً صد دینار، این اگر وام بود که ربا میشد؛ برای اینکه گرفتار ربا نشود کالای خودش را نسیه میفروخت به یک شخصی صد دینار «فی المجلس»، همان کالا را هشتاد دینار میخرید، یا کالایی را از کسی به صد دینار میخرد که صد دینار بدهکار میشود که اول ماه آینده بپردازد همین کالا را الآن نقداً هشتاد دینار به او میفروشد، در حقیقت هشتاد دینار پول گرفت بعد از یک ماه باید صد دینار بپردازد. این هشتاد دینار نقد بود آن صد دینار نسیه، دوتا بیع است و عیب ندارد و این شخص تعجب کرد که من مال خودم را بخرم؟ فرمود مال تو نیست شما فروختی، این صحیحه «بشار» بود که گذشت. پس معلوم میشود که در مجلسی که خیار مجلس است «فی المجلس» در همان عقد خریدار مالک میشود، فروشنده هم مالک میشود.
دلیل خاص دیگر همان جواز لمس و تقبیل «وَ النَّظَرِ إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا» (1) بود. أمهای را خریده هنوز خیار منقضی نشده میتواند لمس کند، تقبیل کند و نظر کند «إِلَی مَا لَا یَحِلُّ لِغَیْرِ مَالِکِهَا» این معلوم میشود ملک یمین حاصل شد که تقبیل جایز است، لمس جایز است، نگاه جایز است، این دلیل دوم.
دلیل سوم نمائات مبیع است که مال مشتری میشود. اگر کسی کالایی را خرید ولو سه روز، چهار روز خیار دارد، این حیوانی که خرید سه روز خیار دارد، استفاده از شیرش برای مشتری است و جایز است یا میتواند اسبی را که خرید بارکشی کند، مسافرکشی کند همه منافع را دارد. پس منافع عین در مدت سه روز مال مشتری است و معلوم میشود مشتری مالک شد، اینها ادله خاصه است. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) برای اینکه رودرروی فتوای شیخ طوسی قرار نگیرد و مخالفت ایشان را تحمل نکند، این ادله را نقد کردند و فرمودند که این ادله که میگوید شما همان «فی المجلس» میتوانید مال خودتان را بخرید، وقتی طرفین تواطؤ کردند، تبانی کردند؛ یعنی بنا گذاشتند که مجدداً یک بیع جدیدی را انشا کنند، این تبانی باعث سقوط خیار است و قهراً عقد جایز میشود عقد لازم، وقتی خیار ساقط شد، حرف شیخ طوسی هم همین است که ملکیت بعد از انقضای خیار یا سقوط خیار حاصل میشود، آن وقت شخص میتواند بخرد. همین تبانی طرفین؛ یعنی بنا گذاشتند که از یکدیگر بخرند، باعث سقوط خیار است. این تبانی را مرحوم شیخ (2) خیلی روی آن تکیه میکند که این تبانی است. حالا ببینیم این دو مشکل مرحوم شیخ واقعاً راهزن است یا هیچکدام از اینها کارساز نیست. اما اصراری که ایشان دارند اینکه مخالفت شیخ طوسی نشود، اولاً اجماعی در کار نیست، یک؛ شهرت محققه هم که به طرف شماست، دو؛ امر، امر معاملاتی است سخن از تعبد نیست، سه؛ فرمایشات شیخ طوسی هم مضطرب است به تعبیر مرحوم آقای نائینی «فی غایة الاضطراب»، چهار؛ شما چه هراسی دارید حالا اگر مرحوم شیخ طوسی فرمایششان موافق نبود؟ اما این فرمایشی که شما کردید مبنای علمی ندارد، آیا صرف تبانی دو طرف که حالا قرار گذاشتند از هم بخرند این جزء مسقطات خیار میشود؟ تبانی، دو طرف عقد لرزان و جایز را لازم میکند؟ پس باید طرف مقابلش را هم بپذیرید که اگر کسی کالایی را فروخت و از مجلس بیرون آمدند دیگر عقد لازم شد. تبانی کردند که از هم بخرند، این عقد جایز را لازم میکند؟ صرف تبانی اگر عقد جایز را لازم بکند از آن طرف هم عقد لازم را هم باید جایز بکند؛ یا نه تبانی کردند که فسخ بکنند هنوز فسخ نکردند. صرف اینکه تبانی کردند فسخ بکنند، صرف اینکه تبانی کردند اقاله کنند، این صرف تبانی باعث میشود که عقد لازم بشود جایز؟ اینها تبانی کردند که بیایند پس بدهند و پس بگیرند هنوز این کار را نکردند. پس صرف تبانی، نه عقد جایز را لازم میکند که شما گفتید و نه عقد لازم را جایز میکند که ما نقض کردیم؛ بنابراین تبانی اثری ندارد. سرّش این است که چون در حقیقت مشتری مالک شد، «فی المجلس» بایع و مشتری میتوانند یک معامله جدیدی بکنند، چون ملکیت آمد. پس این فرمایشات مرحوم شیخ که یکی میخواهد حریم بگیرد از مخالفت با شیخ طوسی(رضوان الله علیه) و یکی هم این حضور را دارند توجیه میکنند؛ بعد میفرماید که اگر کسی با فقه مسائل آشنا باشد این راهحل دارد؛ (3) نهخیر اینچنین نیست این راهحل ندارد و تبانی مشکلی را حل نمیکند، طرفین بنا گذاشتند که از یکدیگر بخرند با عقد جدید، صرف تبانی عقد لازم را جایز نمیکند که خیار ساقط بشود چه اینکه اگر تبانی کردند که فسخ بکنند؛ یعنی وقتی از مجلس بیرون آمدند و این عقد لازم شد حالا تبانی کردند که اقاله کنند؛ چون اقاله جایز است، صرف تبانی بر اقاله عقد لازم را جایز نمیکند؛ وقتی که اقاله کردند که عقد منفسخ میشود. پس این راههایی که مرحوم شیخ ارائه کردند این راهها ناتمام است. میماند ادله طرف دیگر آن بزرگانی که میفرمایند: حصول ملک متوقف بر انقضای زمان خیار هست اینها دلیلشان چیست؟ اینها که میگویند اگر عقد شد خیار هست و تا خیار هست ملکیت حاصل نمیشود، وقتی زمان خیار منقضی شد یا خیار را ساقط کردند؛ آن وقت ملکیت میآید که حصول ملکیت متوقف بر انقضای زمان خیار یا اسقاط خیار، اینها دلیلشان چیست؟ اینها هم به چه دلیل استدلال کردند؛ اولین دلیل آنها این است که اگر به وسیله عقد، ملکیت حاصل بشود، ملکیت آثار خاص خودش را دارد و باید طرفین در او بتوانند تصرف بکنند در حالی که تصرف در زمان خیار جایز نیست. اگر ملک بود چرا تصرف جایز نیست؟ از عدم جواز تصرف میفهمیم ملک نیامد. این دلیل اینها ناتمام است؛ برای اینکه در مسئله هفتم گذشت که در زمان خیار تصرف جایز است، فقط «من علیه الخیار»؛ نه «من له الخیار»، «من علیه الخیار» نمیتواند تصرف متلف و ناقل بکند. آنجایی که قرینه هست که این عین درگیر است، یعنی این طرف عین را میخواهد؛ مثل اینکه خانه را گذاشته به شرط رد خیار و به شرط ثمن، محتاج پول بود، این خانه را آورده به کسی فروخته گفته، اگر تا یک سال من پول را آوردم خانه را باید به من برگردد؛ بله، اینجا قرینه است که نمیشود تصرف اتلافی کرد. خانه را خراب کرد و بازسازی کرد یا تبدیل کرد به یک چیز دیگری، یا این خانه را فروخت به دیگری، این کار را نمیشود کرد وگرنه اصل تصرف جایز است و تصرف اتلافی یا تصرف نقلی در صورت موارد قرینه خاص، جایز نیست هذا اولاً؛ ثانیاً که گفته که بین ملکیت و جواز تصرف تلازم است که اگر یکجا ما نتوانستیم تصرف بکنیم معلوم میشود مالک نیستیم؟ گاهی عدم جواز تصرف برای اینکه ملک هست، ولی طلق نیست این یک؛ گاهی عدم جواز تصرف برای اینکه ملک هست ولی مستقر نیست این دو؛ پس عدم جواز تصرف یک لازم اعم است که گاهی در اثر عدم حصول ملکیت است، گاهی در اثر عدم حصول طلق است و گاهی در اثر عدم حصول استقرار است؛ شما از کجا از این لازم عام ملزوم خاص را ثابت کردید؟ ممکن است یک چیزی ملک نباشد، تصرف جایز نیست یا ملک هست، ولی طلق نیست که حالا یا در اثر وقفیت است یا رهن بودن است یا مانند آن نمیتواند تصرف بکند. آن طلبکار میگوید این فرش خانه را باید در اختیار من قرار بدهی که من مطمئن بشوم وگرنه من رها نمیکنم؛ این فرش را در اختیار او قرار داده دیگر نمیتواند در آن تصرف بکند، گرچه منافع عین مرهونه در مدت رهن مال راهن است؛ ولی او گرو گرفته است. پس عدم جواز تصرف گاهی لفقدان ملکیت است، گاهی لفقدان طلقیت است، گاهی هم لفقدان استقرار؛ مثل زمان خیار. چون ملک مستقر نشده نمیشود تصرف کرد، پس شما از کجا میگویید در اثر عدم حصول ملکیت؟ پس دلیل اول اینها ناتمام است. دلیل دوم اینها همان روایت محمدبنمسلمی است که در بحث خیار حیوان گذشت.
ظاهر روایت این است که در زمان خیار ملکیت حاصل نمیشود، روایت پنج از ابواب خیار، وسائل، جلد هجدهم، صفحه چهارده و پانزده، باب پنج همان درباره خیار حیوان است که در مسئله خیار حیوان گذشت که اگر کسی گوسفندی را بخرد و در این مدت تلف بشود این مال کیست؟ این روایت را مرحوم کلینی (1) نقل کرده، مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) مرسلاً نقل کرد. (2) مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) هم باسنادش از ابن محبوب نقل کرده، (3) هر سه بزرگوار این را نقل کردند؛ منتها مرحوم کلینی و شیخ طوسی(رضوان الله علیهما) مسنداً نقل کردند، مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) مرسلاً نقل کرد. آن روایت دوم باب پنجم از «ابواب الخیار» است؛ مرحوم کلینی «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» چون احمدبنمحمد در کنار این «سهل» آمده، اگر در «سهل» سخنی هم باشد این ترمیم خواهد شد. «عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ یَعْنِی عَبْدَ اللَّهِ»؛ یعنی عبداللهبنسنان، چون اینها درباره محمدبنسنان متأسفانه مشکل دارند با اینکه محمدبنسنان هم معتبر است.
مرحوم علامه بحرالعلوم در تقویت محمدبنسنان تلاش و کوشش کرده ولی معروف این است که برای محمدبنسنان آن عظمت خاصی که برای عبداللهبنسنان قائلند قائل نیستند؛ آن هم چون روایات فراوانی در فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) نقل کرد، اینها این معانی را برنمیتافتند، خیال میکردند که مثلاً خدای ناکرده ایشان یک مشکلی دارد. این زیارت که از ناحیه مقدسه وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله علیه) در ماه رجب مطرح است. این اگر رسماً خوانده بشود بعضی هم ممکن است در آن اشکال داشته باشند:«لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ»اینها برای خیلیها قابل فهم نیست.
پرسش: مرحوم کلینی نیز در فضیلت ائمه احادیث زیادی نقل کردند.
پاسخ: بله آخر آن احادیث؛
نظیر این روایتی که در دعای ماه رجب: «لا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهَا إلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ فَتْقُهَا وَ رَتْقُهَا بِیَدِکَ بَدْؤُهَا مِنْکَ وَ عَوْدُهَا إِلَیْکَ أَعْضَادٌ وَ أَشْهَادٌ وَ مُنَاةٌ وَ أَذْوَادٌ» (1) کجا یک چنین چیزی کلینی نقل کرده؟ خدایا بین تو و اهل بیت هیچ فرقی نیست، مگر اینکه تو معبودی و اینها عابدند. اینها مثل رسائل و مکاسب نیست که با هشت ده سال درسخواندن حل بشود، همین دعا؛ ولی اینها چون مطرح نیست کسی کاری به اینها ندارد؛ برای اینکه وظیفه هر روز است. معنای توحید چیست؟ خالق کیست؟ مخلوق کیست؟ نظام خلقت چیست؟ اسم اعظم چیست؟ مظهر اسم اعظم چیست؟ امام یعنی چه؟ ما همان مقتول و مسموم را شنیدم. آنکه معلم همه فرشتههاست این یعنی چه؟ آن یعنی چه؟
غرض این است که اگر کسی در نقل آن روایات متخصص باشد، این همان کاری که برای محمدبنسنان پیش آمد، برای ایشان هم پیش میآید. مرحوم علامه بحرالعلوم در فواید الرجالیه (2) سعی میکند که محمدبنسنان را هم تقویت کند. به هر تقدیر برای اینکه معلوم بشود ابن سنان کیست؟ فوراً میگویند؛ یعنی عبدالله «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)» عبداللهبنسنان میگوید: از وجود مبارک امام صادق سؤال کردم «عَنِ الرَّجُلِ یَشْتَرِی الدَّابَّةَ أَوِ الْعَبْدَ». چون این خیار حیوان اختصاصی به دابه ندارد، عبد و أمه هم همینطور در خیار حیوان هستند. «وَ یَشْتَرِطُ إِلَی یَوْمٍ أَوْ یَوْمَیْنِ» میگوید دو روز یا سه روز من خیار داشته باشم در حالی که خیار حیوان تعبداً تا سه روز است؛ ولی در اینجا خریدار یک روز یا دو روز را شرط کرده «فَیَمُوتُ الْعَبْدُ وَ الدَّابَّةُ أَوْ یَحْدُثُ فِیهِ حَدَثٌ» حالا مثلاً یا میمیرد یا بیمار میشود «عَلَی مَنْ ضَمَانُ ذَلِکَ» چه کسی ضامن است؟ این مرگ را یا این بیماری را که عارض شد چه کسی باید خسارتش را بدهد؟ این سؤال را عبداللهبنسنان از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد. «فَقَالَ(علیه السلام): عَلَی الْبَائِعِ» خسارت مال بایع است. چرا؟ «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ». حالا آنها یک روز یا دو روز شرط کردند، ولی شرط یعنی خیار در حیوان سه روز است و تا این سه روز منقرض و منقضی نشد، هر خطری و هر ضرری که رخ داد به عهده مالک است. «حَتَّی یَنْقَضِیَ الشَّرْطُ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ وَ یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» تا اینکه این کالا مال مشتری بشود در ظرف این سه روز مال مشتری نیست. این نشان میدهد که در ظرف خیار خریدار مالک نمیشود و حصول ملکیت متوقف بر انقضای زمان خیار است.
پرسش: خیار حیوان که داشته،چرا دوباره چنین جعل خیار کرده؟
پاسخ: نه آنها که نمیدانستند. چون خیار حیوان یک امر تعبدی است؛ نظیر خیار غبن و امثال ذلک نیست، این نمیدانسته که در حیوان سه روز خیار است، خودشان مثل موارد «شرط الخیار» کردند، بعد میفرمایند؛ نه، خیار حیوان تا سه روز است و گرچه یک یا دو روز را شرط کردید؛ ولی در خیار حیوان چه شرط بکنید چه نکنید تا سه روز خیار دارد.
پرسش: ؟بعد از سه روز میتوانند، در زمان خیار حیوان هم باز میتوانند، تعدد خیار فرض دارد که اگر یکی را ساقط کردند دیگری هست. در بحث اجتماع خیارات آمده، اگر کسی حیوانی را بخرد که این حیوان معیب باشد، این شخص مغبون هم بشود، بیش از آن قیمت خریده و شرط خیار هم کردند، خیار مجلس هم دارد این چهار پنجتا خیار دارد، اگر یکی ساقط شد بقیه هست، دوتا ساقط شدند بقیه هستند. در همین خیار حیوان خیار مجلس هست، خیار حیوان هست، اگر مغبون شده خیار غبن هست، اگر عیب داشت خیار عیب هم هست. این روایت دلیل دوم کسانی است که میگویند حصول ملکیت، متوقف بر انقضای زمان خیار است. ظاهرش هم این است که «یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی» معلوم میشود که در زمان خیار مبیع مال مشتری نیست میفرماید ما ظاهر این را قبول داریم؛ اما در صحیحه بشار نص است این ظاهر یا اظهر است این ظاهر. در صحیحه بشار که آن در همین جلد هجدهم صفحه 41 آٰمده بود این بود که مرحوم کلینی از بشاربنیسار نقل کرد که «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الرَّجُلِ یَبِیعُ الْمَتَاعَ بِنَسَاءٍٍ» یک کالایی را نسیه در مجلس میفروشد «فَیَشْتَرِیهِ» همانجا از خریدار میخرد؛ برای اینکه گرفتار ربا نشود. این فرش را به او میفروشد به نسیه به صد دینار و همین فرش را از او میخرد نقد به هشتاد دینار؛ پس صد دینار به او بدهکار است هشتاد دینار پول گرفته، برای اینکه ربا نشود این کار را میکنند، عرض کرد جایز است یا نه؟ حضرت فرمود: بله جایز است «فَیَشْتَرِیهِ مِنْ صَاحِبِهِ الَّذِی یَبِیعُهُ مِنْهُ» در همان مجلس که خیار مجلس است وقتی کالایی را به مشتری فروخت در همان مجلس از مشتری میخرد جایز است یا نه؟ «قَالَ(علیه السلام): نَعَمْ لَا بَأْسَ بِهِ». سائل میپرسد که «فَقُلْتُ لَهُ أَشْتَرِی مَتَاعِی» من کالا را همین الآن به او فروختم، خیار مجلس هم هست من مال خودم را از او بخرم؟ حضرت فرمود: «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ»، این مال تو نیست تو فروختی. حالا تو فروختی؛ یعنی ملک بلامالک است تو فروختی، ولی مشتری مالک نشد یا تو فروختی و مشتری مالک شد؟ این دوتا پیام دارد؛ پس فروشنده یقیناً دیگر مالک نیست این یک، این کالا که هم ملک است ملک بلامالک نمیشود این دو، مالک هم شده مشتری به دلیل اینکه حضرت فرمود شما میتوانی از او بخری این سه، این «بالصراحه» دلالت دارد که شما کالایی که فروختی دیگر ملک شما نیست. این نص است و آن روایتی که الآن خواندیم ظاهر یا این اظهر است و آن ظاهر. آن یکی قابل توجیه است، آن یکی که میگوید «یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی»؛ یعنی یا طلق نیست و بعد از انقضای زمان خیار طلق میشود یا مستقر نیست و بعد از انقضای زمان خیار مستقر میشود، این وجوه را تحمل میکند؛ اما این یکی خیلی شفاف و روشن است که شما این مالی که فروختی مال شما نیست. حالا ملک شما نیست؛ یعنی ملک «بلا مالک» است شما مالک نیستی این کالا از ملک شما به درآمده ولی ملک مشتری نشده؟ اینکه ملک «بلامالک» نمیشود و از طرفی هم در همین روایت آمده که شما میتوانی از او بخری و چون «لا بیع الا فی ملکٍ»؛ پس او معلوم میشود مالک است. معلوم میشود این شفافتر و روشنتر از آن روایت است که میگوید «یَصِیرَ الْمَبِیعُ لِلْمُشْتَرِی». پس این دلیل دوم قائلان «بالتوقف» حصول ملکیت «علی انقضای زمان الخیار»، این هم تام نیست. حالا برسیم به سراغ دلیل سوم ـ انشاءالله ـ.
«والحمد لله رب العالمین»
هشتمین مسئله از مسائل فصل پنجم این بود که آیا حصول ملکیت متوقف بر انقضای زمان خیار است یا نه؟ دو قول بود؛
قول اول که معروف بین اصحاب(رضوان الله علیهم) بود این است که حصول ملکیت متوقف بر انقضای زمان خیار نیست و قول دیگری که به مرحوم شیخ طوسی و امثال ایشان اسناد داده شد این بود که حصول ملکیت متوقف بر انقضای زمان خیار هست. در اسناد این قول دوم به مرحوم شیخ و امثال شیخ یک مقداری باید تأمل بکنیم عبارتهای گوناگونی مرحوم شیخ در مبسوط (1) و غیر مبسوط نشان نمیدهد که ایشان «بالصراحه» قائل به توقفند؛ لذا مرحوم آقای نائینی(رضوان الله علیه) فرمودند که کلمات مرحوم شیخ در این زمینه «فی غایة الاضطراب» (2) است. به هر تقدیر برای قائلان به توقف سه دلیل اقامه شده چه اینکه برای قائلان به عدم توقف هم ادله فراوانی اقامه شد.
ادله معروف برای قائلان به عدم توقف بود آیه أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ (3) بود آیه إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ (4) آیه أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (5) بود و به تعبیر سیدنا الاستاد امام(رضوان الله علیه) (6) عموم «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» (7) بود که اینها ادله عام بود. ادله خاص هم صحیحه «بشّار» بود صحیحههای دیگر هم بود که وقتی سائل سؤال میکند من در مجلسی که کالای خودم را به مشتری فروختم میتوانم از آن مشتری در همان مجلس بخرم؟ حضرت فرمود آری، بعد عرض کرد که من چگونه مال خودم را بخرم؟ «أَشْتَرِی مَتَاعِی» مال خودم را بخرم؟ فرمود «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ» (8) تو این حیوانی که فروختی یا کالایی که فروختی گرچه خیار مجلس هست و شما در همان مجلس هستید؛ ولی مال شما نیست. این ذیل خیلی شفاف و روشن است که عقد به تنهایی مملّک است ولو زمان خیار نگذرد. دلالت این صحیحه «بَشَّارِ بْنِ یَسَارٍ» برای اینکه حصول ملکیت متوقف بر انقضای زمان خیار نیست خیلی قویتر از دلالت صحیحه «محمد بن مسلم» (9) است که الآن به آن اشاره شده. ادلهای که فتوای مشهور و معروف بین اصحاب را تثبیت میکند مبسوطاً گذشت و اینها بازگو شد.
قول دوم که منسوب به شیخ طوسی و امثال شیخ طوسی بود که عقد به تنهایی مملّک نیست، بعد از انشای عقد، انقضای زمان خیار هم لازم است تا ملکیت حاصل بشود، اینها به سه دلیل استدلال کردند؛
دلیل اول این است که اگر عقد به تنهایی مملّک باشد مشتری وقتی این کالا را خرید باید بتواند تصرف بکند در حالیکه تصرف مشتری در زمان خیار جایز نیست.
دلیل دوم این دلیل نقد شد که در زمان خیار تصرف «من علیه الخیار» جایز است و آن تصرفی که گفتند جایز نیست تصرف اتلافی و تصرف نقلی است در صورتی که قرینهای در کار باشد که فروشنده خیار دارد که همین عین را برگرداند.
دلیل سوم آن است که تلازم نیست ممکن است یک کسی چیزی را مالک باشد و نتواند تصرف کند. اگر کسی خانه خود را به دیگری اجاره داد منافع این خانه مال مستأجر است و ملک این خانه مال موجر است. این خانه ملک موجر است ولی موجر نمیتواند درمنافعاش تصرف کند؛ پس تلازم نیست بین ملکیت و جواز تصرف در بخشی از مراحل رهن هم همینطور است که گاهی انسان چیزی را مالک است ولی حق تصرف ندارد؛ این نقد دلیل اول. دلیل دوم قائلان به توقف همان صحیحه «محمدبنمسلم» بود که خوانده شد. آن صحیحه آن است که اگر کسی حیوانی را فروخت حضرت فرمود که شما باید در مدت سه روز صبر کنید و اگر در اثنای این سه روز تلف شد بایع ضامن است، معلوم میشود که تا زمان خیار نگذرد ملک حاصل نمیشود اگر ملک حاصل شده بود ملک مشتری بود و ملک مشتری تلف میشد نه ملک بایع. پاسخ این صحیحه هم برابر صحیحه «بشّار» این بود که گرچه این ظاهرش این است که این ملک حاصل نمیشود؛ ولی نص یا اظهر بودن صحیحه «بشّار» نشان میدهد که ملک حاصل میشود؛ برای اینکه سائل از امام (رضوان الله علیه) سؤال کرد که من میتوانم کالایی را که به مشتری فروختم در همان مجلس از او بخرم؟ یعنی با اینکه مجلس هست و با اینکه خیار مجلس هست یا اگر حیوان هست خیار حیوان دارد میتوانم بخرم یا نه؟ که روایت «عینه» هم همینطور است روایت «عینه» هم همین بود که انسان یک پولی میخواست وام بگیرد و ربا هم نباشد، گفتند بهترین راه این بود که یک کالایی را به کسی که پول دارد میفروشد یا به عکس، کالایی را نسیه صد درهم میخرد، همان کالا در آن مجلس نقداً به او میفروشد هشتاد درهم، در حقیقت هشتاد درهم گرفت و صد درهم را بعد از یکماه باید بپردازد این ثمره آن قرض ربوی را دارد ولی ربا نیست؛ روایات «عینه» به اصطلاح همین را تأیید میکند. در این روایات «عینه» و همچنین در روایت صحیحه «بشّار»، کسی کالایی را در مجلسی به خریدار میفروشد در همان مجلس این کالا را از خریدار میخرد. این شخص سائل به حضرت عرض کرد من کالای خودم را در همان مجلس میتوانم از او بخرم؟ میفرماید این کالای شما نیست، شما که با بیع اول فروختید «لَیْسَ هُوَ مَتَاعَکَ وَ لَا بَقَرَکَ وَ لَا غَنَمَکَ» این صحیحه خیلی شفاف و روشن است که حق مملّک است. بنابراین اگر صحیحه محمدبنمسلم ظهوری هم داشته باشد که عقد به تنهایی ملک نمیآورد و متوقف بر انقضای زمان خیار است این صحیحه بشّار یا نص است یا اظهر؛ اینها مسائلی بود که قبلاً بازگو شد. دلیل سومی که قائلان به توقف ارائه کردند روایت نبوی است که «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ».
این «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» که از عوالی اللئالی (1) نقل شده است و نبوی است و سند روشن و شفافی هم ندارد به آن استدلال شده است و عصاره استدلال هم به تقریر مرحوم آقای نائینی این است: «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» که اینها میخواهند به آن تمسک کنند معنایش این است که درآمد در مقابل ضمان است، فرمایش مرحوم آقای نائینی این است که این قضیه را که ما داریم که خراج؛ یعنی درآمد در مقابل ضمان است؛ یعنی اگر کسی عینی را اگر تلف شود ضامن هست درآمد مال اوست، اگر عین تلف شد به عهده زید است معلوم میشود درآمد هم به عهده زید است بعد میفرمایند عکس و نقیضش این است کسی که ضامن عین نیست مالک درآمد هم نیست؛ یعنی «و ینعکس بعکس النقیض» به این جمله «من لیس ضامنا لیس الخراج له» (2) این تعبیر مرحوم آقای نائینی است. اگر یک قضیهای صادق بود، عکس نقیض او حتماً صادق است؛ چون عکس نقیض به منزله لازم ضروری خود قضیه است حالا به کار بردن اینها در فقه یک مقداری مأنوس نیست، ولی مرحوم آقای نائینی این کار را کرد، حق هم با ایشان است البته؛ یعنی اگر یک قضیهای صادق بود حتماً عکس نقیضش صادق است وگرنه خود نقیض صادق است جمع بین نقیضین میشود این قواعد منطقی که اختصاصی به علوم عقلی ندارد در علوم ادبی هم هست، در نحو هست، در صرف هست. جمع نقیضین در کارهای اعتباری محال است، جمع نقیضین در کارهای حقیقی محال است اینطور نیست که اگر اجتماع نقیضین گفت محال است این مخصوص تکوینیات باشد. در امور تشریعی مثلاً بگوییم این شخص هم بیع را انشا کرد و هم بیع را انشا نکرد، هم تملیک کرد و هم تملیک نکرد، هم اجازه داد و هم اجازه نداد اینها همهشان محال است، این جمع نقیضین و رفع نقیضین چه در امور تکوینی و چه در امور اعتباری همهشان باطل است. به هر تقدیر منطق کاربردش برای همه علوم است؛ منتها حالا این تعبیر در کتابهای فقهی خیلی رواج ندارد مرحوم آقای نائینی اینطور تقریر میکند که میگویند «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ»؛ یعنی درآمد در مقابل ضامن بودن عین است، کسی درآمد را میبرد که اگر آن عین تلف شود به عهده او باشد، این اصل قضیه است. عکس و نقیضش این است که اگر کسی ضامن عین نبود مالک درآمد هم نیست، این دو. قاعده سوم ضمیمهاش میشود و آن این است که «التلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له» (3) اگر کالایی را فروخت و مشتری خیار داشت این کالا در زمان خیار مشتری تلف شد براساس قاعده «التلف فی زمن الخیار ممن لا خیار له»، چون در زمان خیار مشتری، تلف شد بایع ضامن است و خسارتش به عهده بایع است. وقتی خسارتش به عهده بایع بود؛ پس بایع ضامن است، وقتی بایع ضامن بود خراج و درآمد مال بایع است اگر خراج و درآمد مال بایع بود معلوم میشود ملک حاصل نشده ، چرا؟ برای اینکه اگر به صرف عقد ملک حاصل شده باشد و مشتری مالک کالا شده باشد باید درآمد این کالا مال او باشد، نه درآمد کالا مال بایع؛ از این مجموعه ما استفاده میکنیم که در زمان خیار ملک حاصل نمیشود، این عصاره تقریب دلیل سوم است با کوشش مرحوم آقای نائینی. نقدی که بر این وارد شده این است که اگر خیار مخصوص بایع بود اینجا چه میگویید؟ اگر خیار مخصوص بایع بود مشتری ضامن است و اگر مشتری ضامن است؛ پس برابر «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» درآمد متعلق به مشتری باید باشد اگر درآمد مال مشتری است معلوم میشود ملکیت آمده و اگر خیار مشترک بود بین بایع و مشتری آن هم همینها را دارد؛ لذا فرمایش ایشان این است که این روایت عوالی اللئالی که نبوی است، نه میتواند مایه استدلال قولی که مشهور است باشد و نه میتواند مورد استدلال قولی که در قبال اصحاب است باشد، نه کسانی که قائلند به توقف حصول ملک بر انقضای خیار میتوانند به این تمسک کنند نه آنها که میگویند عقد به تنهایی مملّک است؛ برای اینکه اساس این کار درباره ضمان معاملی است نه ضمان معاوضی، در ضمان معاوضی ما همچنین چیزی نداریم که «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ». الآن در «عین مغصوبه» اگر این عین تلف شد غاصب ضامن است حالا چون غاصب ضامن است پس درآمد متعلق به غاصب است؟ این «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» برای ضمان معاوضی است نه ضمان ید، غاصب ضامن است ولی درآمد برای مالک است. شما بین ضمان معاوضی و ضمان ید باید فرق بگذارید این مسیرش جای دیگر است؛ لذا ایشان میفرمایند که این حدیث نه میتواند سند قائلین به ملکیت باشد و نه سند قائلین به توقف باشد، چون ناظر به ضمان معاوضی است نه ضمان ید و تلازمی هم نیست در ضمان ید هرگز اینطور نیست.
مسئله مالکیت ، اگر کسی خانه خود را به دیگری اجاره دارد اینجا چون «الْخَرَاجَ بِالضَّمَانِ» نیست خانه اگر خراب شد خسارتش برای مالک است، درآمد این خانه برای مستأجر است تلازمی در مسئله ضمان ید نیست آن مال ضمان معاوضی است که اگر کسی مبیع را مالک است درآمد مبیع مال او است، اگر کسی ثمن را مالک است درآمد ثمن مال او است، ضمان معاوضی هم تقابل و تعاملش به همین سبک است.
بخش پایانی مسئله هشتم این است که مرحوم شیخ انصاری(رضوان الله علیه) موافق با «ما هو المعروف بین الاصحاب» هست ولی در بعضی از ادله نقدی داشت که آن نقدها وارد نبود، ایشان دوتا دلیل را اخیراً ذکر میکند میگویند: یکی ضعیف است و دیگری اضعف، آن یکی که ضعیف است در ردیف سائر ضعاف ذکر میکند بعد میفرماید: «و أشدّ ضعفاً من الکلّ» (1) حرف دیگری است. حالا ما این دوتا نکته را باید نقل کنیم. آن غالب ادلهای که برای معروف بین اصحاب اقامه کردند نقد کرده بودند و به این دلیل رسیدند که این را هم تضعیف میکنند؛ بعد میرسند به آن «أشدّ ضعفاً». آنکه تضعیفش میکنند فرمایش مرحوم علامه در تذکره است، مرحوم علامه در تذکره استدلال کردند که در روایت هست اگر کسی عبدی را بخرد، عبد اگر مالک چیزی نبود که این مشتری مالک چیزی نخواهد شد؛ ولی اگر عبد مالک یک چیزی بود مولی به او داد و ما قائل شدیم که عبد مالک میشود این جزء «ما یدخل فی المبیع» هست یا نه؟ آیا آنچه را که عبد مالک است مال مشتری میشود یا نه؟ آنجا در روایت دارد که بله مال مشتری میشود. مرحوم علامه به آن استدلال کردند که معلوم میشود عقد مملّک است و متوقف بر انقضای زمان ملک نیست. (2) مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) این را تضعیف میکنند و میگویند که این روایت درصدد بیان این نیست که عقد به تنهایی مملّک است یا متوقف بر انقضای زمان ملک است، این روایت درصدد این است که آیا متملکات عبد داخل در مبیع است یا نه؟ به همراه عبد منتقل میشود یا نه؟ روایات درصدد بیان این مطلب است؛ نه درصدد بیان اینکه آیا عقد مملّک است یا متوقف بر انقضای زمان خیار است. این هم میفرماید که نظیر سایر ادله ضعیف است بعد از آنها میفرماید: «و أشدّ ضعفاً من الکلّ» این است. حرف مرحوم صاحب جواهر را نقل میکنند بدون اینکه نام مرحوم صاحب جواهر را ببرند. مرحوم آقای سید محمد کاظم(رضوان الله علیه) میفرماید که این قول، قول صاحب جواهر است فرمایش مرحوم شیخ بر خلاف انصاف است. تعبیر ایشان این است که اینطور تعبیر کردن نسبت صاحب جواهر آن هم حرف متقنی که او میزند این برخلاف انصاف است شما چرا گفتید این «اشدّ ضعفاً» است. (3) عبارت صاحب جواهر را حالا میخوانیم، مرحوم سید(رضوان الله علیه) از صاحب جواهر دفاع میکند بعد یک نظری در پایان دارند که آن نظر را هم عرض میکنیم. عبارت مرحوم صاحب جواهر در جلد 23 جواهر در ضمن عبارت مرحوم محقق این است: مرحوم محقق فرمود که الرابعه؛ یعنی مسئله چهارم، صفحه 78 این متن قرار داد، متن جواهر این است «الرابعه المبیع یملک بالعقد و قیل به و بانقضاء الخیار» این متنی است که محقق در شرایع (4) دارد. بعد از اینکه محقق آن را گفته بعد فرمود که «والاول اظهر»؛ یعنی متوقف بر انقضای زمان خیار نیست معروف بین اصحاب این است که عقد به تنهایی ملک میآورد یک؛ و قیل که عقد به تنهایی مملّک نیست بلکه متوقف بر انقضای زمان خیار است این دو، محقق بعد از نقل این دو قول فرمود «والاول اظهر»؛ یعنی عقد به تنهایی مملّک است و متوقف بر انقضای زمان ملک نیست اینها متن شرائع است.
مرحوم صاحب جواهر بعد از نقل این بحثها که محقق دو قول نقل کرد و قول اول را قبول کرد؛ آنگاه صاحب جواهر دارد قول اول را که عدم توقف ملک بر انقضای زمان خیار باشد او را تعلیل میکند.
عبارت متن شرائع این است که «والاول اظهر»، ایشان دارد که «و اصح» (1) ، چرا؟ «لصدق تجارة عن تراضٍ قبله»؛ یعنی قبل از انقضای زمان خیار تجارت «عن تراض» صادق است، پس ملک فسخ است « و عدم معقولیة غیر ترتب الأثر من التحلیل للبیع الصادق علیه» أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ هم دلیل دیگری است أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ دلیل تنفیذ است، خدا این بیع را حلال کرده یعنی چه؟ تنفیذ است؛ یعنی اثر ملکیت بار است. شارعی که فرمود أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا ربا نافذ نیست و بیع نافذ است. پس این دو دلیل یکی أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ است و یکی تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ. «و عدم معقولیة غیر ترتب الأثر من التحلیل للبیع الصادق علیه قبل انقضاء الخیار قطعا» این یک، این دو دلیل حرفی است که خیلیها گفتند خود مرحوم شیخ هم کمابیش به آن اشاره داشت که در بحثهای قبل گذشت.
مطلب سوم مرحوم صاحب جواهر دارند؛ از این به بعد است که مرحوم شیخ انصاری میفرماید که «و اشدّ ضعفاً من الکل» این است. «و لأن المقصود للمتعاقدین والذین وقع التراضی عیله بینهما انتقال کل من الثمن و المثمن حال العقد»؛ حرف صاحب جواهر این است که این بایع و مشتری که میگویند «بعت و اشتریت» مقصودشان چیست؟ مقصودشان این است که ملک حاصل نشود یا شود؟ یقیناً مقصودشان این است که ملک حاصل شود، چه وقت حاصل شود؟ یک ماه بعد، دو روز بعد، سه روز بعد چه وقت حاصل شود؟ مقصودشان این است که الآن حاصل شود. مقصود بایع و مشتری که یکی دارد میخرد و یکی دارد میفروشد این است که بعدها شما مالک بشوید یا الآن مالک بشوید پس اینها مقصود دارند مقصودشان هم «حصول الملک است فی حال العقد». اینها را اصرار داریم تکهتکه بخوانیم برای اینکه اشکال مرحوم شیخ به تکهتکه این عبارتهاست و دفاع مرحوم سید هم از تکهتکه این عبارتهاست. پس «و لأن المقصود للمتعاقدین والذی وقع التراضی علیه بینهما انتقال کل من الثمن و المثمن حال العقد»؛ اینها مقصودشان این است، پس غرائز عقلا، ارتکازات مردمی و فهم عرف این است. حالا شارع مقدس چکار میکند؟ یا این را باطل میداند یا این را صحیح میداند بدون قید و شرط یا صحیح میداند با قید و شرط؟ شارع که این را باطل نکرده برای اینکه گفته أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، شرطی هم که برایش ذکر نکرده پس همین را امضا کرده؛ پس معلوم میشود در حال عقد ملکیت حاصل میشود. پس فضای عرف و غریزه عقلا و ارتکازات مردمی این است «فهذه المعامله اما صحیحةً کذلک عند الشارع« یا همینطوری که نزد عقلا هست و نزد شارع هست. پس «یثبت المطلوب، او باطلةٌ من اصلها» یا یک همچنین معاملهای اصلاً باطل است؛ این را کسی نگفته که این معامله باطل است. «او انها صحیحةٌ» این «لا انها صحیحةٌ» نوشته ولی آنکه این عبارت صحیح این است «او انها صحیحةً علی غیر ما قصداه و تراضیا علیه» یا میگویید همینطور صحیح است پس «ثبت المطلوب»؛ یا میگویید اصلاً باطل است که دلیل ندارید؛ یا میگویید نه صحیح است ولی یکطور دیگر صحیح است طوری که اینها قصد نکردند که این بشود «المقصود لم یقع الواقع لم یقصد» آن هم باز دلیل میخواهد «او انها صحیحةٌ علی غیر ما قصداه و تراضیا علیه». عبارت جواهر این است که «لا انها» عبارتی که سید و امثال سید نقل کردند «او انها» است. نکته چهارم؛ «و اثبات الخیار منهما او من الشارع»، نکته چهارم؛ شارع مقدس برایش خیار جعل کرده گفته این خیار مجلس دارد این خیار حیوان دارد این خیار دلیل است برای اینکه این معامله صحیح است اگر معامله باطل باشد که معامله باطل خیار ندارد پس شما نمیتوانید بگویید این باطل است اگر باطل بود شارع مقدس در اینجا خیار جعل نمیکرد که خود اینها میتوانند شرط بکنند. «و اثبات الخیار منهما او من الشارع ان لم یؤکدّ ذلک لا ینافیه» این مؤکد صحت است، اگر مؤکد نباشد منافی صحت هم نیست؛ حالا شما میگویید خیار جعل کرده؛ خیار جعل کرده خیار دلیل صحت معامله است. پس «فالمقتضی للملک حینئذٍ موجود و المانع منه مفقود» این عصاره فرمایش مرحوم صاحب جواهر در جلد 23 جواهر صفحه79 بود. مرحوم شیخ(رضوان الله علیه) میفرماید که «اشد ضعفاً من الکل» این است مرحوم سید میفرماید که این فرمایش شما برخلاف انصاف است. توضیح اینکه فرمایش مرحوم صاحب جواهر متین است. فرمایش مرحوم شیخ این است که اینها زماندار نیست معنای «بعت» این نیست که من الآن تملیک کردم، معنای «اشتریت» این نیست من الآن تملیک کردم، چون زمان در آن داخل نیست؛ مرحوم سید هم فرماید ما هم قبول داریم معنای «بعت» این نیست که «بعتک الآن» معنای «اشتریت» این نیست که «اشتریت الآن» الآن در آن نیست. بله، ما قبول داریم اما بالأخره تملیک و تملّک متضمناند و زماندار هستند یا نیستند؟ اینها مجرد که نیستند اینها در یک زمانیاند؛ پس الا و لابد زمان دارند. این طرفین محمل را انشا کردند یا یک زمان معینی را یا مطلق را؟ اهمال که معنا ندارد اطلاق هم اگر باشد پس بنابراین گذشته را باید شامل بشود معنایش این است که این کالا قبلاً مال شما بود من قبلاً تملیک کردم این را کسی نمیگوید، اهمال که نیست اطلاق هم نیست که شامل گذشته باشد، استقبال هم که نیست برای اینکه وصیت نیست که نمیگوید بعد از مرگ من تو ببری، آن تملیک استقبالی مال وصیت و امثال وصیت است این فروشنده که نمیخواهد وصیت بکند در وصیت است که تملیک مستقبل است، غرائز عقلا چیست؟ شما تا الآن که آمدید با غرائز عقلا همکاری کردید و موافق بودید. پس اهمال در کار نیست، اطلاق در کار نیست، گذشته را نمیخواهد بگوید، آینده را نمیخواهد بگوید، نمیماند مگر حال؛ پس داعی آنها این است، درست است که در فعل، در «ملّکت» در «تملّکت» حال اخذ نشده ولی داعی آنها این است، غرض آنها این است و شارع هم همین داعی و غرض را امضا کرده است. نعم؛ شما گفتید که زمان در درون این سیره نهادینه نشده ما قبول داریم، صاحب جواهر هم همچنین حرفی را نزده اگر زمان در درون این تملیک و تملّک نهادینه شده باشد که من الآن تملیک کردم و شما هم الآن متملّک شدید، این دیگر متوقف بر هیچ چیز نیست؛ آن وقت شارع مقدس که میآید درباره صرف و سلم میگوید که بعد از ایجاب و قبول ملک حاصل نمیشود تا قبض نشد ملک پدید نمیآید یک چیزی گفته که برخلاف مقوّم است. صاحب جواهر که نمیخواهد بگوید که زمان در درون او نهادینه شده که قوام اوست که مقوّم او باشد؛ یعنی الآن ملکیت میآید نه یک لحظه بعد، تا شما بگویید که در صرف و سلم متوقف بر حالت قبض است او که همچنین سخن تقویم نگفته.
1) (17) . جواهر الکلام, ج23, ص79.
پرسش: صرف و سلم لا نص خارج نیست؟
پاسخ: بسیار خب شارع مقدس در آنجا چکار کرده؟ برخلاف مقوّم به عقد حرف زده یا نه عقد نسبت به این «لا بشرط» بود، داعیشان این بود، غرضشان این بود؛ چون داعیشان وغرضشان این است نه مقوّم، شارع مقدس میتواند چیزی را کم بکند و چیزی را اضافه بکند، بله میتواند. اگر چیزی را اضافه فرمود یا چیزی را کم کرد «علی الرأس و العین» قبول است و مخالف عقد هم نیست، صاحب جواهر که نمیخواهد بگوید که این «بعت و اشتریت» متقوّم به زمان حال است که یک همچنین حرفی نزد. بنابراین این حرف، نه تنها اضعف نیست ضعیف هم نیست بلکه قوی است و آن فرمایش شما هم برخلاف انصاف است میماند یک مطلب که این دلیل دیگری نیست حقش این بود که مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) طرزی این مطلب را بیان کند که تقریر و تقریب همان أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ و تِجارَةً عَنْ تَراضٍ باشد؛ نه اینکه با «واو» این عبارت را ذکر بکند: «و لانه» که نشان بدهد یک دلیل دیگری است. بله، این تقریباً تحلیل و تقریر و تقریب همان أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ است، همان تِجارَةً عَنْ تَراضٍ است؛ برای اینکه خدا بیع را امضا کرده، بیع چیست؟ تملیک فعلی، تملک فعلی. خدا تِجارَةً عَنْ تَراضٍ را امضا کرده تِجارَةً عَنْ تَراضٍ چیست؟ تملیک حالی و تملک حالی. از اینکه این کلمه «واو» را آورده و نشان میدهد که یک دلیل دیگر است ممکن است شما اشکال کنید دلیل جدایی نیست این تقریب همان دوتا آیه است؛ ولی «علی ای حال» در کمال قوّت است. حالا بخشی از مطالب ریز میماند که البته با مطالعه ـ انشاءالله ـ حل میکنید تا ـ انشاءالله ـ اگر عمری باقی مانده برای سال بعد در مسئله نهم وارد میشویم، «و جعلکم مبارکاً این ما کنتم». «والحمد لله رب العالمین»