ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : جمال جوان ( جوانی و یاران جوان پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله )/ محمد باقر پور امینی ؛ تهیه شده در مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما.
مشخصات نشر : قم: کتاب طه، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۱۰۴ص.
فروست : با پیامبر؛ ۲۴
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۵۱۳۸۲
جمال جوان (جوانی و یاران پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله)
با پیامبر : 24
گردآوری و تدوین: محمدباقر پور امینی
تهیه کننده: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
ناشر: کتاب طه
چاپ: زلال کوثر
نوبت چاپ: اول / پاییز 1386
شمارگان: 1500
بها: 10000 ریال
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.COM
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شابک: 8-60-2761-964-978 ISBN: 978-964-2761-60-8
جوانی، زیباترین بخش دفتر زندگی و محمد صلیاللهعلیهوآله، زیباترین خلقت دفتر
هستی است. آنجا که سخن از «جوانی» و «محمد» است، زیبایی وصفناپذیر
خواهد شد.
محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله دوران جوانیاش را با ویژگیهای نیکو آراست و
آنگاه که هدایت امت را به دست گرفت، جوانان را در سایه مهر و لطف
خویش سامان داد و همین امر سبب شد گرایش جوانان به ایشان بیشتر شود.
ماه فروماند از جمال محمد صلیاللهعلیهوآله
سرو نباشد به اعتدال محمد صلیاللهعلیهوآله
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد صلیاللهعلیهوآله
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد صلیاللهعلیهوآله
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد صلیاللهعلیهوآله
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد
پیش دو ابروی چون هلال محمد صلیاللهعلیهوآله
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمیگیرد از خیال محمد صلیاللهعلیهوآله
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد صلیاللهعلیهوآله بس است و آل محمد صلیاللهعلیهوآله(1)
دوران جوانی او چنانکه بایسته اوست، شناخته نیست و تنها پرتویی از
سیمای جوانی او را میتوان آشکار ساخت.
در این دفتر برآنیم که نخست، جوانی پیامبر را در دو بخش سیمای او با نام
«جمال محمد صلیاللهعلیهوآله» و سیره و ویژگیهای برجسته جوانیاش با نام
«کمال محمد صلیاللهعلیهوآله» بررسی کنیم. سپس برای شناخت یاران جوان پیامبر،
نمونههایی از این جوانان برجسته و همچنین شیوه برخورد پیامبر با آنان را
در «ظلال محمد صلیاللهعلیهوآله» میخوانیم.
به لطف و مدد حق، این سطور در نجف اشرف و در آستان شریف حیدری
قلمی شد. امید است این دفتر، راهنمای خوبی برای مدیران، هنرمندان،
مربیان و بهویژه جوانان رهپوی شود.
1) سعدی، کلیات اشعار سعدی ، به کوشش: مظاهر مصفا، تهران، کانون معرفت، بیتا، ص 694 .
زیبایی و شادابی، مهربانی و پاکی، سادگی و راستگویی، مجموعه
خوبیهایی بود که محمد صلیاللهعلیهوآله را پسند خاطر همگان بهویژه جوانان ساخته
بود. عشق و محبت او سرتاسر وجود یاران جوانش را فرا گرفته بود.
جان گرامی دریغ نیست ز عشقش
جان من و صد چو من فدای محمد صلیاللهعلیهوآله(1)
شخصی میگفت: «تا کنون ندیده بودم که کسانی آقای خویش را آن اندازه
که اصحاب محمد صلیاللهعلیهوآله او را دوست میدارند، دوست داشته باشند».(2)
هر دل که در هوای جمالش مجال یافت
عنقای همتش دو جهان زیر بال یافت
هر جان که با بلای ولایش گرفت اُنس
از نعمت و نعیم دو عالم ملال یافت
جبریل را تجلی شمع جمال او
پروانهوار سوخته بیپر و بال یافت(1)
قامتی راست، پیکری ورزیده، سینهای پهن، شانههای فراخ و مفاصل و
استخوانبندی درشتی داشت. نسبت به جوانان دیگر، میانه بالاتر بود. رنگ
پوستش سپید آمیخته با سرخ و موهایش نه کاملاً مجعد بود و نه صاف، بلکه
چین و شکنی اندک داشت. دندانهایش زیبا و درخشان بود و در یک ردیف
قرار داشت. چشمانی سیاه و پلکهایی پرمژه داشت.(2)
جمال بیمانندی داشت که از حُسن یوسف پیشی میگرفت و خودش
میگفت: «کانَ یوسفُ حسنا وَ لکِنَّنی املحٌ؛ یوسف خوبرو بود، ولی ملاحت من
بیشتر است».(3)
علی علیهالسلام نیز بیهمتا بودن سیمای محمد صلیاللهعلیهوآله را چنین حکایت میکند : «در
زیبایی هیچکس را چون او ندیدهام، نه پیش از آن حضرت و نه پس از او».(4)
ماه بود عکسی از جمال محمد صلیاللهعلیهوآله
مشک، شمیمی ز زلف و خال محمد صلیاللهعلیهوآله(1)
همراه با فروتنی، ولی تند گام برمیداشت. به هنگام راه رفتن اندکی به جلو
خم میشد، گویی در نشیب حرکت میکند. نگاهش متواضعانه بود و به زمین
بیشتر مینگریست تا به آسمان. چنان شرم داشت که به چهره کسی خیره نمیشد. ازاینرو، اگر ناگزیر به انتقاد از کسی بود، به صراحت نمیگفت و
مقصود خویش را باکنایه بیان میداشت. سکوتش به درازا میکشید و
بیضرورت لب به سخن نمیگشود.(2)
هر کس او را برای نخستین بار میدید، تحت تأثیر جذبه هیبت و شکوه او
قرار میگرفت.(3)هرگاه سخن میگفت، تبسم بر لب داشت.(4)
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
1) دیوان کامل جامی ، ص 95.
2) جلال الدین سیوطی، جامع الصغیر ، قاهره، 1365 ه- . ق، ج 2، ص310 ؛ سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابیداود ، بیروت، دارالفکر، 1414 ه- . ق، ج 2، ص 195؛ ابن حجر عسقلانی، فتحالباری ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا، ج 11، ص 21.
3) شمائلالنبویه، صص 51 و 52.
4) محمدباقر مجلسی، بحارالانوار ، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ه- . ق، ج16، ص 298.
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم(1)
قرآن، خلق و خوی محمد صلیاللهعلیهوآله را اینگونه وصف میکند:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ اْلآخِرَ وَ
ذَکَرَ اللّهَ کَثیرًا. (احزاب: 21)
همانا برای شما در [اقتدا به] رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سرمشقی نیکوست، برای
آن کس که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد میکند.
با توجه به این آیه، وجود پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله، کانونی است که با پیروی از آن،
میتوان روش زندگی را آموخت؛ زیرا رفتارش آنقدر پرمعناست که از
جزئیترین کار او میتوان قانون زندگی را دریافت. اخلاق و رفتار او قرآنی
بود، آنگونه که همسرش میگفت: «کانَ خُلقُه القرآن».(2)
نکته مهم و الهامبخش آن است که اخلاق نیک و رفتار پسندیده محمد صلیاللهعلیهوآله پس از بعثت سامان نیافت، بلکه سیمای محمد صلیاللهعلیهوآله پیش از بعثت نیز ستودنی و بیمانند بود. محمدی که خدیجه، جوانی او را سرشار از نیکرفتاری ترسیم میکرد.(3)
یک ذره ز آفتاب جمال محمد صلیاللهعلیهوآله است(1)
و اینک جلوههایی از جمال محمد صلیاللهعلیهوآله را در چگونگی رفتار با خدا، خود،
خانواده و دیگران بررسی میکنیم:
بنده خدا بود و هنگام نیایش، همچون مسکینان نیازمند، دستها را بالا
میگرفت.(2)میفرمود: «آفریدگار باحیا و بخشنده است؛ وقتی مردی دستهای
خود را به سوی او بلند میکند، شرم دارد که آن را خالی و نومید بازگرداند».(3)
آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق مییافت؛ عبادتش به منظور طمع بهشت یا ترس از دوزخ نبود، بلکه عاشقانه و سپاسگذارانه بود.(4)
به علی علیهالسلام میفرمود:
روز رستاخیز همه دیدگان جز سه دیده، گریان است: دیدهای که در راه
خدا بیدار خوابی کشیده؛ دیدهای که بر حرامشدههای الهی برهم
نهادهشده و دیدهای که از بیم خدا بسیار گریسته است.(5)
زندگیاش را براساس سادهزیستی بنانهاده بود، بهگونهای که ساده غذا
1) اهلی شیرازی، کلیات اشعار ، به کوشش: حامد ربانی، تهران، کتابخانه سنایی، 1344، ص 424.
2) ابن فهد حلی، عدة الداعی ، بیروت، دارالمرتضی، 1407 ه- . ق، ص 182.
3) احمد بن علی مثنی، مسند ابی یعلی ، تحقیق: حسین سلیم اسد، بیروت، دارالمأمون للتراث، بیتا، ج 3، ص 391.
4) نعمان بن محمد تمیمی، دعائم الاسلام ، ج1، ص 367.
5) ابن شعبه حرّانی، تحف العقول ، قم، منشورات جماعة المدرسین، 1404 ه- . ق، ص 8 .
میخورد، ساده لباس میپوشید و ساده حرکت میکرد. به بیانی دیگر، او
«خفیف المؤونه»(1)بود. بیشتر اوقات، زیراندازش حصیر بود. روی زمین
مینشست و عبایی داشت که هر جا میرفت، آن را دوتا میکرد و زیر خود
میانداخت. در خانه را خود باز میکرد و با دستان خویش، گوسفندان را
میدوشید.(2)بر مرکب بیزین و پالان سوار میشد. قوت غالبش، نان جوین و خرما
بود.(3)
در عین سادگی، طرفدار فقر نبود و مال و ثروت را به سود جامعه و برای
مصرف کردن در راههای مشروع، لازم میشمرد و میگفت: «چه نیکوست
ثروتی که از راه مشروع به دست آید، برای آدمی که شایسته داشتن ثروت
باشد و بداند چگونه صرف کند.»(4)و نیز میفرمود: «مال و ثروت، کمک خوبی است برای تقوا».(5)
بر کارهایش نظم حکمفرما بود. اوقات خویش را تقسیم میکرد و به
دوستان خود میفرمود: «تقسیم وقت کن و همه تلاش خود را به کار گیر و کار
هر روز را همان روز انجام ده».(6)
به پاکیزگی و بوی خوش، علاقه داشت؛ هم خودش رعایت میکرد و هم
1) محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه ، تهران، دارالکتب الاسلامیه، بیتا، ج 5 ، ص 54 .
2) محمد بن علی ابن بابویه قمی، ثواب الاعمال ، تهران، بیتا، ص 79.
3) مرتضی مطهری، مجموعه آثاروحی و نبوت ، تهران، انتشارات صدرا، بیتا، ج2، ص 254.
4) فیض کاشانی، محجة البیضاء ، ج6 ، ص 44.
5) وسائل الشیعه ، ج2، ص 16.
6) دعائم الاسلام ، ج1، ص 367.
به دیگران تأکید میکرد که تن خویش را پاکیزه و خوشبو نگه دارند.(1)به آینه
یا آب مینگریست و موهایش را شانه میزد.(2)همواره لباسش پاکیزه بود و
میفرمود: «پاکیزگی لباس مایه ارجمندی مؤمن نزد خدای والای است».(3)
در خانواده، مهربان بود. انس میگفت: «کسی با زن و فرزندش، مهربانتر از
رسول گرامی نبود.» مردم را به نیکرفتاری با زنان سفارش میکرد و
میفرمود: «همه مردم ویژگیهای نیک و بد دارند. مرد نباید تنها جنبههای
ناپسند همسر خویش را در نظر بگیرد و او را ترک کند؛ چه هرگاه از یک
خصلت او ناراحت شود، خصلت دیگرش، مایه خشنودی اوست و این دو را
باید با هم به شمار آورد».
در کارهای خانه، به خانواده کمک میکرد. در خدمت کارهای خانه بود(1)و
از اهل خانه نه غذایی میطلبید و نه علاقهاش را به خوردنیها بیان میکرد. اگر
غذایش میدادند، میخورد و آنچه نوشیدنی میدادند، مینوشید. چه بسا خود برای خوردن و نوشیدن برمیخاست.(2)به خانوادهاش نیز غذای خوب
میداد.(3)
صمیمی بود و کسی که برای نخستین بار وی را میدید، هیبتش او را
میگرفت. هر کسی با او همنشین میشد، دوستیاش را به دل میگرفت.(4)
در معاشرت با مردم، مهربان و گشادهرو بود. به هر کسی میرسید، سلام
میکرد. در سلام، از همه حتی کودکان و بردگان، پیشی میگرفت. وقتی به
کسی دست میداد، پیش از او دست خویش را باز پس نمیکشید؛ همچنانکه
صورتش را از او برنمیگرداند مگر آنکه او برگرداند.(5)چون با دوستانش
برخورد میکرد، دستانشان را میگرفت و میفشرد. میفرمود:
سه چیز است که دوستی آدمی با برادر مسلمانش را زلال میسازد: هنگام دیدار با چهرهای گشاده با دوستش روبهرو شود؛ زمان نشستن در مجلس برایش جا باز کند؛ او را با محبوبترین نامش بخواند.(1)
چهرهای گشاده داشت. تندخو، سرزنشگر، ناسزاگو و شوخ نبود.(2)
همگان را به خوش اخلاقی سفارش میکرد و میفرمود:
نزدیکترین همنشین من در رستاخیز، خوشاخلاقترین شما است...(3)در ترازوی عمل هر کسی در روز قیامت، چیزی بهتر از خوشخلقی
گذاشته نمیشود.(4)
محمد صلیاللهعلیهوآله در جوانی به فضیلتهای اخلاقی نیکویی آراسته بود. وجود همین ویژگیها، این جوان دانا، خردمند، متین، هشیار، تیزبین، فروتن و رشید را در
جامعه دوستداشتنی ساخته بود.
او نماد همه خوبیها و زیباییها و روایت خوب جوانی کردن بود. دل او
در چهل سالگی، نورانیترین، خاشعترین و پرظرفیتترین دلها برای
دریافت پیام الهی بود و خدای سبحان، آن را بهترین، عالیترین، مطیعترین و
خاشعترین دلها یافت. وقتی به این مرحله از معنویت و روحانیت رسید،
خدای متعال درهای آسمان و عوالم غیبی را به روی او گشود.(1)
تا زمانی که کسی دارای برترین مکارم اخلاق نباشد، خداوند متعال چنین
مأموریت خطیری را به او نمیدهد. این انسان کامل، در دوران جوانی و پیش
از بعثت، به چنان مرحلهای از کمال رسیده بود که خداوند، او را شایسته نزول
وحی الهی دانست.(2)به همین دلیل، در اوایل بعثت، خداوند متعال خطاب به
پیامبر چنین فرمود: «وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ». (قلم: 4)
حد ثنایش به جز خدا که شناسد
من که و اندیشه ثنای محمد صلیاللهعلیهوآله
لیس کلامی یَفی بنعت کماله
صلِّ الهی علی النبیّ و آله(1)
سیره، چگونگی و سبک رفتار است و وقتی از سیره محمد صلیاللهعلیهوآله سخن گفته
میشود، منظور همان نوع، روش و سبک رفتار اوست.(2)در این فصل، بخشی
از نمونههای کمال محمدی را میآوریم.
او به خصلتهای نیکو شهرت داشت و هیچگونه پیشینه منفی از او در اذهان مردم
مکه نبود. این سخن تاریخنگار نامی، _ابن اسحاق _شنیدنی است که مینویسد:
«رسول خدا در حالی به جوانی رسید که خداوند او را مراقبت و از پلیدیهای
جاهلیت حفاظت میکرد؛ زیرا اراده آن داشت تا کرامت رسالت به او دهد».(3)
محمد صلیاللهعلیهوآله، انسانی خردمند و باوقار بود. او چنان به امانتداری شهره بود
که مردم مکه در عصر جاهلی، در صورت پیدایش اختلاف، او را حَکَم قرار
میدادند و به داوریاش رضایت داشتند(4)تا آنجا که لقب «محمد امین» یافت.(5)
1) دیوان عبدالرحمان جامی ، ص 95.
2) مجموعه آثار سیره نبوی ، ج16، ص50.
3) ابن هشام، سیره النبویه ، قاهره، 1355 ه- . ق، ج 1، ص 183.
4) علی بن ابراهیم حلبی، سیره الحلبیه ، بیروت، دارالفکر العربی، 1400 ه- . ق، ج 1، ص 145.
5) «کنا نسمیه الأمین لصلاحه و أمانته»، امین الاسلام طبرسی، اعلامالوری، قم، مؤسسه آل البیت، 1417 ه- . ق، ص 62 .
درستکاری محمد جوان بهگونهای اطمینانخاطر مردم را جلب کرده
بود که هر زمان قربانی میکردند، از او میخواستند در جمع آنان حاضر شود
و برایشان دعا کند.(1)
ابوسفیان در پاسخ هرقل که پرسید: «آیا او را پیش از ادعای پیامبری به
دروغگویی متهم میکردید؟» گفت: «خیر».(2)
موقعیت ممتاز پیامبر را در کلام خدیجه نیز میتوان یافت که هنگام
پیشنهاد انجام سفر تجاری، علت علاقهمندیاش را به محمد صلیاللهعلیهوآله،
نیکاخلاقی، امانتداری و راستگویی وی برشمرد.(3)
پس از بعثت نیز قریش با همه دشمنیهایی که با او کردند، باز هم
امانتهای خود را به محمد امین میسپردند. به همین دلیل، پس از هجرت به
مدینه، علی علیهالسلام را چند روزی پس از خود در مکه باقی گذاشت تا امانتها را
به صاحبان اصلیاش برساند.
مردم حجاز، بدترین آیین را داشتند و بتهایشان همه جا برپا بود.(1)
عمومیترین اندیشه و باور مردم مکه و جزیرهالعرب، شرک بود و بیشتر آنان
با پرستش بتهای خودساخته، به شرک گراییده بودند. آنان معتقد بودند که
تدبیر جهان به بتها واگذار شده است و آنها نزد خدا تقرب دارند و تنها آنها
سزاوار پرستش هستند.(2)پذیرش و استمرار این باور مشرکان در نسل جوان،
با قوم و قبیله و اجداد آنان پیوندی خاص داشت.(3)
محمد صلیاللهعلیهوآله با آنکه در چنین فضای شرکآلودی میزیست، هرگز بر بتی
سجده نکرد. او سنتهای جاهلی را نمیپسندید و از بتها به شدت بیزاری میجست.(4)او میگفت: «نسبت به بتها بغض و کینه داشتم و به آنچه در
جاهلیت با آن مشغول بودند، اهتمام نداشتم».(5)
در نوجوانی و در سفر نخست به شام، وقتی که بحیرا او را به لات و عزّی
1) نهج البلاغه ، خطبه 21.
2) سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن ، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 14، ص 291.
3) «قالُوا بَلْ وَجَدْنا آباءَنا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ». شعرا: 74.
4) حسین بن محمد دیار بکری، تاریخ الخمیس ، بیروت، دار صادر، بیتا، ج 1، ص 285.
5) ابی بکر جابرجزائری، هذا الحبیب، مدینه، مکتبة العلوم و الحکم، 1422 ه- . ق، ص50 ؛ به نقل از: المستدرک علی الصحیحین.
سوگند داد، محمد صلیاللهعلیهوآله، آن دو را مبغوضترین چیز برای خود دانست.(1)از
امیرمؤمنان علی علیهالسلام پرسیدند: «آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بتی را - حتی برای یکبار عبادت کرده است؟» حضرت فرمود: «خیر».(2)
زید بن حارثه، پسرخوانده پیامبر که در طواف و سعی همراه محمد صلیاللهعلیهوآله
بود، همچون مشرکان، یکی از بتها به نام _اساف _یا نائله را مسح کرد. پیامبر به
او فرمود: «بر آن دست نکش!» چون زید بار دیگر آن بت را مسح کرد، پیامبر با
خشم به او فرمود: «مگر تو را از این کار نهی نکرده بودم».(3)
در مکه و در خاندان هاشم، کسانی که فکر توحیدی داشتند و بتپرست و مشرک
نبودند، به «حنفا» معروف بودند. آنان در مقابل شرک ایستادگی میکردند و به حق و
توحید ابراهیمی تمایل داشتند. والدین و اجداد پیامبر همه موحد بودند. محمد صلیاللهعلیهوآله
همچون نیاکان پاکسیرت خود، خداپرست بود.(4)او در دوران جوانی از
یکتاپرستی دور نشد؛ از هر نوع شرک، پاک بود و هرگز بر بتی سجده نکرد.
1) احمد بیهقی، دلائل النبوه ، بیروت، دارالنصر، 1389 ه- . ق، ج 2، ص 35؛ محمد ذهبی، سیر اعلام النبلاء ، بیروت، دارالفکر، 1417 ه- . ق، ج1، ص50.
2) سبل الهدی و الرشاد ، ج2، ص 200.
3) محمد بن عبد الله حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین ، بیروت، دارالفکر، بیتا، ج 3، ص 217؛ سیر اعلام النبلاء، ج1، ص 66 .
4) علیاکبر حسنی، تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام ، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بیتا، صص 128-132.
درباره آیین محمد صلیاللهعلیهوآله پیش از بعثت، چند نظر وجود دارد، از جمله:
رسمی بود.
پیامبران است. افرادی در میان بنیهاشم و برخی تیرههای قریش، خود را
ابراهیمی مذهب میدانستند و گفته ابن اسحاق مبنی بر اینکه پیامبر پیش از
بعثت بر دین قومش بود، در این راستا تفسیر میشود.(1)
روشن نیست.
میکرد و این آیین تا زمانی که اسلام بر او نازل گشت، ادامه داشت. شاهد این
سخن، فرموده امیرمؤمنان علی علیهالسلام است:
وَ لَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطِیما اَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ
مَلائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَریقَ الْمَکارِمِ وَ مَحاسِنَ اَخْلاقِ الْعالَمِ لَیْلَهُ وَ نَهارَهُ... .(2)
خداوند از آن زمان که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از شیر بازگرفته شد، بزرگترین
فرشتهاش را قرین وی ساخت تا شب و روز او را به راههای مکارم و
اخلاق نیک ببرد.
مأموریت چنین فرشتهای، دلیل بر وجود برنامهای خاص از سوی
حق تعالی است. شاهد دیگر اینکه در هیچ تاریخی نقل نشده است که
محمد صلیاللهعلیهوآله در معبدهای یهود یا نصارا یا مذهب دیگر عبادت کرده باشد.
پیوسته در مسیر توحید گام مینهاد و به اصول اخلاق و عبادت الهی سخت
پایبند بود. روایتهای زیادی نیز در منابع اسلامی آمده است که محمد صلیاللهعلیهوآله از
آغاز عمرش، مؤد به روحالقدس بود و با چنین تأییدی بر اساس الهام
روحالقدس عمل میکرد.
علامه مجلسی معتقد است از آن زمانی که حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله به رشد
عقلی رسید، پیامبر بود. به اعتقاد او، پیامبر اسلام پیش از مقام رسالت، مقام
نبوت داشت. گاه فرشتگان با او سخن میگفتند و صدای آنها را میشنید و گاه
در رؤای صادقه به او الهام میشد. او پس از چهل سال به مقام رسالت رسید و
قرآن و اسلام بر او نازل شد.(1)
به باور میرزای قمی، حق این است که پیامبر اسلام پیش از بعثت بر اساس
دین خودش عبادت میکرد؛ زیرا آن حضرت از همه پیامبران برتر است و اگر
تا چهل سالگی پیامبر نباشد، در این صورت، حضرت عیسی و یحیی علیهماالسلام از
آن حضرت برتر خواهند بود؛ چون آنان در کودکی، پیامبر بودند.(2)
ابن ابی الحدید از حضرت امام باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمود:
خداوند، فرشتگانی را بر همه پیامبران خود گماشته است. مأموریت این
فرشتگان، پاسداری از اعمال آنها و تبلیغ رسالت است. خداوند از آن
زمان که حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله از شیر گرفته شد، فرشته بزرگی را بر آن
حضرت گماشت. این فرشته آن جناب را به سوی نیکیها و اخلاق
خوب هدایت میکرد و از بدیها و اخلاق بد باز میداشت و همین
فرشته پیش از آنکه آن حضرت به درجه رسالت برسد، او را با
«السلام علیک یا رسول اللّه» صدا میکرد. پیامبر هنوز جوان بود که با این
جمله صدا زده میشد.(1)
اگر پیروی پیامبر از حضرت ابراهیم علیهالسلام را بپذیریم، این پیروی به معنای
التزام پیامبر به آیین و مذهب ابراهیم نیست، بلکه مراد همان حنیف بودن،
یعنی یکتاپرستی و دوری از بتپرستی است. به بیانی دیگر، همسویی با
باورهای ابراهیم علیهالسلام، همان پذیرش توحید است. ازاینرو، دین حضرت
موسی و عیسی علیهماالسلام نیز که بر این باور استوارند، به ادیان ابراهیمی مشهورند.
با توجه به پاسخ چهارم، این نکته را میتوان یادآور شد که محمد صلیاللهعلیهوآله در
جوانی و پیش از بعثت، مؤمن موحدی بود که خدا را میپرستید و نسبت به
آنچه برایش شریعت الهی و دین حنیف ابراهیمی به شمار میرفت و
همچنین به آنچه خردش رهنمون میساخت، پایبند بود. همانا او برترین و
کاملترین خلق، در آفرینش، رفتار و خرد بود و برترین فرشته نیز او را تعلیم
میداد و به محاسن اخلاق راهنماییاش میکرد.(2)
آرامش دشت و بادیه برای محمد صلیاللهعلیهوآله، از ماندن در میان مشرکان و بتپرستان
مکه پسندیدهتر بود و او بهترین پیشه را چوپانی میدانست. به همین دلیل،
بخش زیادی از سالهای جوانی را با شبانی سپری کرد. عمار میگفت: روزی
گوسفندان خانوادهام را به چرا برده بودم و محمد صلیاللهعلیهوآله هم شبانی میکرد. به آن
جناب گفتم: آیا مایل هستید تا به فخ برویم که سبزهزاری درخشنده و نیکو
دارد؟ پیامبر فرمود: آری برویم. فردای آن روز به آنجا رفتم. محمد صلیاللهعلیهوآله پیش از من به آنجا رسیده بود، ولی گوسفندانش را از آن علفزار دور نگاه داشته و
نگذاشته بود وارد چراگاه شوند. تا مرا دید، فرمود: «چون با تو قرار گذاشته
بودم، خوش نداشتم پیش از آمدن تو، گوسفندانم را بچرانم».(1)
خلوت و تنهایی صحرا افزون بر آنکه برایش دستمایه شکیبایی و
بردباری بود، سبب میشد که به درستی در طبیعت بنگرد و به راستی
بیندیشد؛ در تاریکی شب نجوا کند و سختی روز را به جان بخرد. او سستی را
به بازوی تلاش و هنر صبر به زانو درآورد. دیگر پیامبران الهی نیز با
سپری کردن این دوران، بر مسند راهنمایی امت تکیه زده بودند. محمد صلیاللهعلیهوآله در
اینباره میگوید: «خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نفرمود، مگر اینکه چوپان
گوسفندان بود.»(2)روزی از ایشان پرسیدند آیا شما نیز شبانی کردهاید؟ فرمود:
«آری! من مدتی شبان گوسفندان اهل مکه در [سرزمین ]قراریط(3)بودم.»(4)او
1) قطب الدین راوندی، قصصالانبیاء ، بیروت، بیتا، ص 285؛ بحارالانوار ، ج16، ص224.
2) طبقات الکبری ، ج 1، ص100؛ شیخ عباس قمی، سفینة البحار ، انتشارات کتابخانه سنایی، بیتا، ج 2، ص 565.
3) قراریط اسم محل یا کوهی در اطراف مکه بوده است که محمد صلیاللهعلیهوآله در آنجا گوسفندچران و چوپان خاندان مکی خود بوده است. نک: الصحیح من سیرة النبی ، ج 1، ص 109؛ مقریزی، امتاعالاسماع ، قاهره، دار الانصار، 1410 ه- . ق، ج 1، ص 9. برخی تاریخنگاران، «قراریط» را به اجزای درهم و دینار تفسیر کرده و مدعی شدهاند که محمد صلیاللهعلیهوآله در مقابل چوپانی اهل مکه، چند قراط از ایشان دریافت میکرد. طبقات الکبری ، ج 1، ص 100 چنین تفسیری پذیرفتنی نیست و با گفته دیگر تاریخنگاران و متن روایات معتبر در تضاد است.
4) سیرة الحلبیه ، ج 1، صص 139 و 140.
همچنین از شبانی گوسفندان خانواده خود و عمویش ابوطالب(1)در اجیاد(2)یاد
میکند.(3)او در این کار هرگز اجیر و مزدور کسی نشد.(4)
شبان «دلی زکی و روحی لطیف و با رأفت دارد. در روزها به بیابانهای
گسترده مینگرد و شبها به آسمانها نظاره میکند و با نگریستن به ستارگان
فروزان، مجالی برای اندیشه مییابد. او به این عوامل و آیات مینگرد تا پشت
سر آنها را ببیند و برای این جهان تفسیری پیدا کند».(5)
مصطفی فرمود خود که هر نبی
کرد چوپانیش، برنا یا صبی
بیشُبانی کردن و آن امتحان
حق ندادش پیشوایی جهان
1) بحارالانوار ، ج18، ص194.
2) اجیاد از محلههای قدیمی مکه است که در غرب کوه صفا قرار داشته است. یاقوت حموی، معجم البلدان، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1399 ه- . ق، ج 1، ص 126.
3) طبقات الکبری ، ج 1، ص 101؛ عبدالرحمان سهیلی، روض الانف ، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، 1412 ه- . ق، ج 2، ص182.
4) احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی ، ترجمه: محمدابراهیم آیتی، تهران، شرکت انتشارات علمی فرهنگی، 1371، ج 2، ص 21؛ نک: الصحیح من سیرة النبی صلیاللهعلیهوآله ، ج 1، ص 108.
5) محمد حسنین هیکل، حیاة محمد صلیاللهعلیهوآله ، قاهره، 1354 ه- . ق، ص80 .
تا شود پیدا وقار و صبرشان
کردشان پیش از نبوت، حق، شُبان
گفت سائل هم تو نیز ای پهلوان؟
گفت: من هم بودهام دهری شبان(1)
هرچند ابن کثیر، دوره شبانی محمد صلیاللهعلیهوآله را تا پیش از ازدواج او با
خدیجه علیهاالسلامبیان میدارد،(2)ولی بر اساس حدیثی، آن زمان که پیامبر
سیوهفتساله بود، در میان کوههای مکه شبانی میکرد.(3)ایشان میفرمود:
خداوند، موسی علیهالسلام را مبعوث فرمود، درحالیکه گوسفندچرانی میکرد.
داوود علیهالسلام را مبعوث فرمود و او هم چوپان بود و من هم هنگامی که به
پیامبری مبعوث شدم، چوپان گوسفندان خانواده خود در اجیاد بودم.(4)
و در کلامی دیگر فرمود:
پیش از بعثت، به گوسفندان و شترانی که به چراگاه برده بودم،
مینگریستم. هیچ پیامبری نیست، مگر آنکه شبانی کرده است.(5)
1) جلال الدین رومی، مثنوی معنوی ، به تصحیح: رینولد الف) نیکسون، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1373، دفتر ششم، بیتهای 329 - 330.
2) ابن کثیر، البدایه و النهایه ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403 ه- . ق، ج2، ص360.
3) ابن شهرآشوب، المناقب آل ابیطالب ، قم، انتشارات علامه، ج 1، ص 44؛ بحارالانوار، ج18، ص194.
4) طبقات الکبری، ج1، ص101.
5) بحارالانوار، ج6 ، ص 226.
با توجه به این دو سخن، محمد صلیاللهعلیهوآله تا پیش از بعثت، با چوپانی و دشت و
بادیه مأنوس بود.
هنگامی که محمد صلیاللهعلیهوآله، جدش، عبدالمطلب را از دست داد، عمویش،
ابوطالب، سرپرستی او را عهدهدار شد که هشت بهار از عمرش میگذشت.(1)
محمد صلیاللهعلیهوآلهعموهای ثروتمند بسیاری داشت، ولی در این میان، ابوطالب
افتخار کفالت او را یافت. فردی که با وجود فقر و نداری بسیار، کریمترین
انسان قریش بود و جایگاه و احترام ویژهای میان مردم آن سامان داشت. او
تمام مسئولیتهای پدرش را عهدهدار شد و هرچند فرزند ارشد پدر نبود، به
دلیل شخصیت ممتاز و اخلاق پسندیدهاش، جایگاه اجتماعی او را کسب کرد
و بزرگ بنیهاشم شد.(2)
محمد صلیاللهعلیهوآله به خوبی حس میکرد که چگونه ابوطالب به همراه همسرش،
فاطمه بنت اسد، در نهایت عزت و افتخار از او نگهداری میکنند و از خود و
فرزندانشان نیز گذشتهاند تا وی به راحتی رشد کند.
محمد صلیاللهعلیهوآله به ابوطالب تا حد امکان، مهر میورزید و به او بسیار علاقهمند
بود. در حفظ جایگاه و گرامیداشت او میکوشید و به پیشنهاد وی ارج
مینهاد.(1)مهر محمد صلیاللهعلیهوآله به ابوطالب، آن «مؤمن قریش»(2)را در این سخن
محمد صلیاللهعلیهوآلهمیتوان یافت. آنگاه که ابوطالب درگذشت، محمد صلیاللهعلیهوآلهپس از
تشییع جنازه ایشان، در سوگ از دست دادن عمویش فرمود:
عمو! به خوبی یاریام کردی؛ همانا تو در کودکی مرا پرورش دادی و در
بزرگی، دعوت مرا اجابت و پشتیبانی کردی.(3)
محمد صلیاللهعلیهوآله، جوانی پرنشاط و مسئولیتپذیر بود. او در دوران جاهلیت، با
گروهی که آنها نیز از ستم رنج میبردند، برای دفاع از ستمدیدگان و مقاومت
در برابر ستمگران، همپیمان شد.
اصل ماجرا این بود که مردی از بنی زبید وارد مکه شد و کالایی را به
عاص بن وائل فروخت. عاص کالا را تحویل گرفت، ولی بهای آن را نداد. مرد
زبیدی ناچار بالای کوه رفت و رو به افرادی که در کنار کعبه نشسته بودند،
فریاد برآورد: «ای مردان (قریش)! به داد ستمدیدههای دور از طایفه و کسان
خویش برسید که در مکه، کالای او را به ستم میبرند...».(4)
1) راوندی، الخرائج و الجرائح ، ج 1، ص 140؛ بحارالانوار ، ج 16، ص 22.
2) محمد بن محسن بن مرتضی کاشانی، معادنالحکمه، قم، انتشارات جامعه مدرسین، 1409 ه- . ق، ج 2، ص 176؛ محمدرضا طبسی، منیهالراغب فی ایمان ابیطالب، قم، بوستان کتاب، 1417 ه- . ق، ص 45.
3) شرح نهج البلاغه، ج14، ص 76.
4) روض الانف، ج2، ص72؛ محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1369، ص66 .
سخنان دردمندانه او، برخی از قبایل قریش را به تحرک واداشت و با تحریک و
پیشقدمی زبیر بن عبدالمطلب، در خانه عبدالله بن جدعان گرد هم آمدند و
پیمان بستند که برای یاری ستمدیده و گرفتن حق وی همدستی کنند و اجازه ندهند که در مکه بر هیچکس ستم شود.(1)آنگاه به عنوان نخستین اقدام، همگی نزد
_عاص بن وائل _آمدند و حق زبیدی را از او ستاندند و به صاحبش برگرداندند.(2)
این پیمان که به حلف الفضول مشهور شد،(3)شریفترین پیمان نزد عرب
بود؛ زیرا در دیگر پیمانها، سخنی از حق و باطل نبود و همپیمان - چه ستمکار
و چه ستمدیده - مورد حمایت قرار میگرفت.(4)
محمد صلیاللهعلیهوآله که در آن هنگام بیش از بیست سال از عمرش میگذشت،(5)
1) بدایه و النهایه، ج2، ص356.
2) روض الانف، ج2، ص72.
3) در گذشته، مردانی از جُرهُم و قطوراء که نامهایشان همه از ماده «فضل» مشتق بوده است، گرد هم آمده و پیمانی بسته بودند که در داخل مکه ستمگری را مجال اقامت ندهند و پس از آنکه این پیمان کهنه شد و جز نامی از آن در میان قریش باقی نبود، دیگر بار در قبایل قریش تجدید شد و قریش آن را «حلف الفضول» نامید. ابن اثیر، الکامل فیالتاریخ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408 ه- . ق، ج1، ص473؛ بدایه و النهایه، ج2، ص356. همچنین درباره علت نامگذاری حلف الفضول بیان شده است که این پیمان از پیمانهای آن عصر که بیشتر درباره خون و نژاد و قبیله بود، مانند حلف العلقه الدم، حلف المتطیبین برتر بود. تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، ص 137.
4) سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، ص 170.
5) تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 338.
در این پیمان شرکت جست. حضور او به عنوان یک جوان امین، در این
حرکت جوانمردانه بسیار اهمیت داشت؛ زیرا بیشتر جوانان همسن و سال او
به چنین مسائلی توجه نداشتند.
محمد صلیاللهعلیهوآله نسبت به حضور خود در این پیمان افتخار میکرد و درباره
جایگاه حلفالفضول چنین میفرمود:
در سرای عبدالله بن جدعان در پیمانی حضور یافتم که اگر در اسلام هم
به مانند آن دعوت میشدم، اجابت میکردم و اسلام جز استحکام،
چیزی بر آن نیفزوده است.(1)
محمد صلیاللهعلیهوآله همواره به این پیمان به دیده احترام مینگریست و به اصول آن
که حمایت از محرومان و ستمدیدگان و مبارزه با ستمگری بود، اعتقاد داشت.
او میفرمود: «حاضر نیستم این پیمان را با شتران سرخ مو عوض کنم».(2)
از دیگر حرکتهای ستمستیز محمد صلیاللهعلیهوآله، تلاش او برای پایان دادن به
ستمهایی بود که در جنگ _فجار _چهارم همچنان ادامه داشت. عرب جاهلی،
چهار ماه از سال؛ یعنی رجب، ذیقعده، ذیحجه و محرم را پاس میداشتند و
در آن، جنگ را تحریم میکردند(3)تا در این مدت، با
خویش، بازارهای تجارتی را رونق بخشند و به امور عبادی خویش بپردازند.
1) علی بن حسین مسعودی، التنبیه و الاشراف، قم، مؤسسه نشر ضایع الثقافه الاسلامیه، بیتا، ص179؛ روض الانف، ج2، ص71؛ محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف، بیتا، ج2، ص13.
2) طبقات الکبری، ج1، ص103؛ تاریخ یعقوبی، ج1، ص373.
3) با توجه به آیه 36 سوره توبه، حرمت این چهار ماه ریشه در شریعت حضرت ابراهیم علیهالسلام داشته است و عرب عصر جاهلی نیز آن را پاس میداشته است. المیزان، ج 9، ص 277.
در تاریخ عرب عصر جاهلی، چهار بار این حریم شکسته شد و
جنگهایی میان برخی قبیلههای عرب صورت گرفت. چون این نبردها در
ماههای حرام رخ میداد، آنها را جنگ فجار نام نهادند.(1)در پایان دهه دوم پس
از عامالفیل، فجار چهارم، میان دو قبیله متحد قریش و کنانه از یک سو و قبیله
هوازن از سوی دیگر رخ داد.(2)جنگ در ماه حرام آغاز شد و در ماه شوال به
پایان رسید.(3)با طولانی شدن فجار چهارم، ستمهای بسیاری نیز صورت
گرفت که جدای از انگیزه آغاز آن، مقابله با این ستمگریها، آرمان هر
جوانمردی بود. محمد صلیاللهعلیهوآله نیز که 17(4)یا 20 بهار(5)از عمرش سپری شده بود،
با این روحیه ستمستیزی به حمایت از مظلومان پرداخت. ایشان از حضور خود در دوران جوانی به همراه ابوطالب،(6)چنین یاد میکند:
همراه عموهای خویش در آن حاضر شدم و چند تیر هم انداختم و
دوست هم ندارم که نکرده باشم.(1)
مهمترین پیشه دوران جوانی محمد صلیاللهعلیهوآله، شبانی بود. 25 سال(2)بیشتر نداشت
که پیشنهاد انجام یک سفر تجارتی را پذیرفت. ماجرا اینگونه آغاز شد که در
آستانه حرکت کاروان بازرگانی قریش به سوی شام، خدیجه، بانوی پرآوازه،
شرافتمند و ثروتمند مکه در پی مرد امینی بود تا سرمایه خود را برای تجارت
بدو بسپارد و مزدی پرداخت کند. ابوطالب از این فرصت بهره جست و به
برادرزاده خود، محمد پیشنهاد داد به این سفر تجارتی برود و گفت: «مردم با
دارایی خدیجه تجارت میکنند».(3)
خدیجه از گفتوگو و پیشنهاد ابوطالب آگاه شد و به سرعت، کسی را
در پی محمد صلیاللهعلیهوآله فرستاد و به او گفت: «چیزی که مرا به همکاری با تو تشویق
کرده، همانا راستگویی، امانتداری و اخلاق پسندیده توست. من حاضرم
1) برخی به دلیل تعدی و ستم صورت گرفته در فجار چهارم و همچنین حرمتشکنی ماههای حرام، نسبت به شرکت محمد صلیاللهعلیهوآله با تردید مینگرند و آن را انکار میکنند. البته دفاع و مقابله با تجاوز و ستم بانیان این فجار میتواند حضور محمد صلیاللهعلیهوآله را تفسیر کند. الصحیح فی سیرة النبی صلیاللهعلیهوآله ، ج 1، صص 95 - 97.
2) محمد صلیاللهعلیهوآله در شانزده ذیحجه سال 25 واقعه فیل، در بیستوپنج سالگی از مکه به شام حرکت کرد. تاریخ پیامبر اسلام، ص 69 . این سفر چهار سال و نه ماه و شش روز پس از فجار چهارم روی داد. مروج الذهب، ج 2، ص 278.
3) بحارالانوار، ج16، ص22؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 140.
دو برابر آنچه به دیگران میدادم، به تو بدهم».(1)
محمد صلیاللهعلیهوآله که پیشتر یک سفر ناتمام را به شام تجربه کرده بود، پیشنهاد
خدیجه را پذیرفت و در این میان، داد و ستد به صورت «مضاربه» تعیین شد.(2)
سرانجام محمد صلیاللهعلیهوآله در سال بیست و پنجم واقعه فیل با میسره، غلام خدیجه،
رهسپار شام شد و در این سفر، چند برابر دیگران سود برد.
چون به بُصری رسید، نُسطور راهب، او را دید و میسره را به پیامبری وی
مژده داد.(3)غلام خدیجه که در طول این سفر، خود نیز کرامتهای خاصی از
محمد صلیاللهعلیهوآله دیده بود، پس از بازگشت به مکه، تمام رخدادها را به خدیجه
گزارش داد.(4)
آنگاه خدیجه، آنچه را از غلامش شنیده یا خود از محمد امین دیده بود،
نزد ورقة بن نوفل، دانای عرب بازگو کرد. او نیز به خدیجه چنین گفت:
«اگر اینها درست باشد، او پیامبر این امت است».(5)
1) سیرة الحلبیه، ج1، ص147.
2) امام عسکری علیهالسلام : «ان رسول الله کان یسافر الی الشام مضاربا لخدیجه بنت خویلد». بحارالانوار، ج 17، ص 308.
3) نُسطور راهب به میسره چنین گفت: «این مرد که زیر سایه این درخت نشسته، همان پیامبری است که در تورات و انجیل درباره او بشارتهای فراوانی خواندهام». بحارالانوار، ج16، ص18.
4) امتاع الاسماع ، ج1، ص37؛ تنبیه و الاشراف، ص197.
5) بدایه و النهایه، ج2، ص362. گویا محمد صلیاللهعلیهوآله سفرهای تجاری دیگری نیز به شام داشته است. این نکته از متن روایت امام هادی علیهالسلام استفاده میشود. نک: بحارالانوار، ج 18، ص 206.
اینگونه به نظر میرسد که محمد صلیاللهعلیهوآله در دوران اقامت در مدینه به
کشاورزی نیز علاقهمند بوده است. بنا به فرموده امام جعفر صادق علیهالسلام،
امیرمؤمنان علی علیهالسلام و محمد صلیاللهعلیهوآله به همراه یکدیگر کشاورزی میکردند.
بدین ترتیب که علی علیهالسلام بیل میزد و محمد صلیاللهعلیهوآله هسته خرما را با آب دهان
خیس میکرد و در زمین میکاشت.(1)
1) کافی، ج5، ص 74.
خدیجه علیهاالسلام با محمد صلیاللهعلیهوآله خویشاوند بود و نسب هر دو در _قُصی _به هم
میرسید.(1)پس از بازگشت محمد صلیاللهعلیهوآله از سفر تجاری شام، صفات نیک او و
آگاهیهایی که خدیجه به وسیله میسره و دیگر افراد از آینده درخشان
محمد صلیاللهعلیهوآله به دست آورده بود، سبب دلبستگی خدیجه به وی شد. پس
بیدرنگ تمایل خویش را به ازدواج با وی آشکار ساخت و بنا بر نقلی،
خدیجه، خود، پیشنهاد پیوند را به محمدامین داد و گفت:
... بر اثر خویشی که میان من و تو برقرار است و آن عظمت و عزتی که
میان قوم خود داری و امانت، حسن خلق و راستگویی که از تو مشهود
است، مایلم با تو ازدواج کنم.(2)
محمد صلیاللهعلیهوآله، این پیشنهاد را با عموی خود مطرح و با او مشورت کرد. آنگاه
رضایت خود را از این ازدواج اعلام داشت.(3)
سرانجام، دو ماه و بیستوپنج روز پس از بازگشت محمد امین از سفر تجارتی
1) مناقب، ج1، ص 41.
2) سیرة النبویه، ج1، ص200؛ بدایه و النهایه، ج 2، ص 385. نخستین کسی را که خدیجه برای پیشنهاد ازدواج نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرستاد، به روایت یعقوبی از عمار یاسر، هاله ، دختر خواهر خدیجه بود و به روایت دیگر، نفیسه، دختر مُنیه، خواهر یَعلی بن منیه بود. طبقات الکبری ، ج 1، ص 105؛ تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 375 ؛ کامل فی التاریخ، ج 1، ص 473.
3) ابن هشام میگوید: محمد با عموی خود حمزة بن عبدالمطلب نزد خویلد رفت و خدیجه را خواستگاری کرد، ولی با عنایت به گفته آن دسته از تاریخنگاران که به مرگ خویلد اذعان داشتهاند، عموی خدیجه عهدهدار ازدواج خدیجه بوده است. سیره النبویه، ج1، ص201؛ کامل فی التاریخ، ج1، ص472.
شام، ازدواج آن دو صورت گرفت(1)و ابوطالب در مجلسی با شکوه، خطبه عقدشان
را خواند.(2)ایشان در این خطبه، برادرزاده خود را چنین معرفی کرد:
برادرزادهام از همه مردان قریش برتر است و هر کس با او مقایسه شود،
در مقایسه کم میآورد و او همانندی در میان مردمان ندارد.(3)
چون خطبه به پایان رسید، عمرو بن اسد، عموی خدیجه چنین پاسخ گفت:
«محمد پسر عبدالله بن عبدالمطلب از خدیجه، دختر خویلد خواستگاری
میکند. این خواستگار بزرگوار را نمیتوان رد کرد».(4)
محمد صلیاللهعلیهوآله هنگام ازدواج 25 ساله بود و گویا خدیجه نیز 28 سال داشت.(5)
البته برخی از تاریخنویسان مدعیاند که سن خدیجه 24، 30، 35 و 40 سال
بوده است.(6)
بیشک، شیدایی خدیجه، بر محور ارزشهای پاک انسانی بود. او در یکی از
1) امتاع الاسماع، ص9.
2) تاریخ یعقوبی، ج1، ص375.
3) بحارالانوار، ج 16، ص 14.
4) تاریخ پیامبر اسلام، ص70. ابن هشام میگوید: «محمد صلیاللهعلیهوآله بیست شتر جوان مهر داد». سیره النبویه ، ج1، ص201.
5) الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلیاللهعلیهوآله ، ج 2، صص 115 و 116؛ نک: ابوالفلاح عبدالحی، شذرات الذهب ، بیروت، 1409 ه- . ق، ج1، ص 14؛ تاریخ الخمیس ، ج1، ص 264.
6) البدایه و النهایه ، ج2، ص 295؛ بحارالانوار ، ج16، ص3؛ انساب الاشراف، ج1، ص108.
اولین گفتوگوهای خود با محمد صلیاللهعلیهوآله، علت شیفتگی خود را چنین بیان میدارد:
من به تو علاقهمند شدم؛ زیرا با من خویشاوندی؛ در میان قومت شریفی؛
نزد قبیلهات به امانتداری مشهوری؛ اخلاق نیک داری و راستگو هستی.(1)
محمد امین از این پیوند بسیار خرسند بود و همواره جایگاه خدیجه را
پاس میداشت. زندگیشان سرشار از صفا، صمیمیت و یگانگی بود. خدیجه
چنان آرامشی در خانه برقرار کرده بود که برخی از تاریخنویسان به درستی از
آن، با عنوان «کان یسکن الیها؛ نزد خدیجه آرامش مییافت»، یاد کردهاند.(2)
بانوی باسعادت مکه، خود را در پرتو خورشید محمد صلیاللهعلیهوآله، درخشنده
مییافت. او درباره شوهرش چنین میگفت:
فَلَوْ أَنَنّی اَمْسَیْتُ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ
وَ دامَتْ لِی الدُّنْیا وَ مُلْکُ الاْکاسِرَةِ
فَما سَوِیَتْ عِنْدِی جَناحَ بَعُوضَةٍ
اِذا لَمْیَکُنْ عَیْنِی لِعَیْنِک ناظِرَةً
اگر تمام نعمتهای دنیا از آن من باشد و جهان و ملک و قدرتش،
همواره برای من پابرجا باشد، در نظرم با بال پشهای برابری نمیکند
(بیارزش است)، آن هنگام که نگاهم به دیده تو نیفتد.(3)
هرکه را دیده بر آن چهره گلگون افتاد
چون شقایق دلش از داغ تو پرخون افتاد
باد سرگشته در آفاق شب تیره چو ماه
هر که از دایره مهر تو بیرون افتاد!
عقلم از عشق نه بیهوده به خود سلسله است
حکم دیوان قضا بود که مجنون افتاد
بر ره عشق، نه من حلقه به گوشم تنها
ماه نو نیز در این حلقه ز گردون افتاد(1)
او نمونه کامل رحمت و شفقت انسانی بود و نسبت به افراد ناتوان، فقیران و
بردگان بینهایت مهربان بود. در مورد بردگان به مردم میگفت:
اینها برادران شمایند. از هر غذا که میخورید، به آنها بخورانید و کار
طاقتفرسا به آنها تحمیل مکنید، بلکه خودتان در کارها به آنها کمک کنید.(2)
محمد صلیاللهعلیهوآله، فردی مردمدار، مهماننواز، اهل صله رحم و کمککننده به
بیچارگان و درماندگان بود؛ صفاتی که در جاهلیت، مردم او را بدان میستودند.
بهترین نمونه برخورد با بردگان را میتوان در شیوه برخورد او با زید بن حارثه
دید. سه سال پس از ازدواج محمد صلیاللهعلیهوآله با خدیجه، حکیم بن حزام، برادرزاده
خدیجه، از سفر خود به شام، بردگانی را همراه آورد که از جمله آنان، پسری
نابالغ به نام _زید بن حارثه _بود. هنگامی که عمهاش، خدیجه به دیدن وی آمد،
حکیم پیشنهاد داد یکی از غلامان را انتخاب کند. خدیجه نیز زید را انتخاب
کرد و او را با خویش برد. چون محمد صلیاللهعلیهوآله ، زید را دید، از خدیجه خواست تا
زید را به وی ببخشد. خدیجه هم او را بخشید و محمد صلیاللهعلیهوآله، زید را آزاد کرد و
پسرخوانده خویش نامید و نزد خود نگاه داشت.(1)
پس از مدتی، حارثه، پدر زید که در جستوجوی پسر بود، او را در مکه و
در خانه محمد صلیاللهعلیهوآله یافت. به زید اجازه دادند اگر بخواهد همراه پدر برود، ولی او
ماندن با محمد صلیاللهعلیهوآله را بر رفتن با پدر ترجیح داد و پدرش نیز خوشدل بازگشت.(2)
در صحیح بخاری آمده است که «کان رسول الله اجود الناس؛ او بخشندهترین
مردم بود.»(3)امام هادی علیهالسلام، در فرازی از سخنان خویش که گواه
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در دستگیری از افتادگان است میفرماید:
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله لَمَّا تَرَکَ التِّجَارَةَ إِلَی الشَّامِ وَ تَصَدَّقَ بِکُلِّ مَا رَزَقَهُ اللَّهُ
تَعَالَی مِنْ تِلْکَ التِّجَارَاتِ... .(4)
چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سفر تجارتی به شام را رها کرد و همه آنچه را
خداوند از این سفرها نصیبش کرده بود، صدقه داد، ... .
ده سال از پیوند آسمانی محمد صلیاللهعلیهوآله با خدیجه علیهاالسلام میگذشت که طوایف
قریش برای تجدید بنای کعبه گرد هم آمدند(1)و کار ساختمان را میان خود تقسیم
کردند.(2)با این حال، بر سرِ نهادن حجرالاسود در جایگاه خود، میانشان
کشمکشی پدید آمد؛ زیرا هر طایفهای میخواست افتخار نصب حجرالاسود
نصیب وی شود. آنان پیمان خون بستند که تا پای مرگ بر سر این کار
بایستند.(3)این کشمکش، چهار یا پنج روز به طول انجامید و سرانجام
سالمندترین مرد قریش پیشنهاد کرد هر که را نخست از در مسجد درآید،
حَکَم خود قرار دهند و هرچه گفت، بپذیرند. همه طوایف این پیشنهاد را
پذیرفتند. نخستین کسی که از در آمد، محمد امین بود. چون او را دیدند،
ناگهان همه همصدا، خشنودی خویش را بیان داشتند و گفتند: «هذا الْأَمینُ،
رَضینَا، هذَا مُحَمَّد؛ این امین است، به داوری او تن میدهیم. این محمد است».
چون محمد صلیاللهعلیهوآله از ماجرا آگاه شد، پارچهای خواست. سپس حجرالاسود
را میان آن نهاد و فرمود که هر طایفهای یک گوشه آن را بگیرد و بلند کند.
نمایندگان طوایف پیش آمدند، آن را بلند کردند و به جایگاهش رساندند.
آنگاه محمد امین سنگ را برداشت و در جایگاه خاص آن نهاد و بدینسان به
1) به قولی دیگر، کعبه بر اثر سیل ویران شده بود و قریش برای بنای مجدد آن اقدام میکردند. تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 373.
2) چهار قسمت دیوار کعبه، میان طوایف قریش تقسیم شد. سیره النبویه، ج1، ص207.
3) طایفه بنی عبدالدار تشتی پر از خون آوردند و با طایفه بنی عدی بن کعب همپیمان شدند که تا پای مرگ ایستادگی کنند و دست خود را در آن خون فرو بردند و به علقة الدم معروف شدند. تاریخ پیامبر اسلام، ص80 .
ماجرایی که ممکن بود به خونریزی بینجامد، به خوبی پایان داد.(1)
سالی در مکه خشکسالی شد. خانواده ابوطالب نیز پرجمعیت بود. محمد صلیاللهعلیهوآله
نزد دو عموی دیگرش، _عباس _و حمزه رفت و از آنان خواست برای یاری
ابوطالب از فرزندانش نگهداری کنند. آن دو پذیرفتند و وقتی نزد ابوطالب،
رفتند، او نیز پذیرفت و گفت: عقیل را نزد خودم قرار دهید. آنگاه محمد صلیاللهعلیهوآله،
علی علیهالسلام را گرفت و همراه برد. عباس، طالب را و حمزه نیز جعفر را. پیامبر در
مورد انتخاب حضرت علی علیهالسلام میفرمود: «اِخْتَرْتُ مَن اخْتَارَ اللّهُ لِی عَلَیْکُمْ عَلیِّا؛
همان را برگزیدم که خدا او را برای من برگزید؛ یعنی علی را».(2)
این فرصت از جمله نعمتهایی بود که از سوی پروردگار به علی علیهالسلامعطا
شد. آن هنگام که تنها شش سال از عمر بابرکت ایشان سپری شده بود،
محمد صلیاللهعلیهوآله به همراه همسرش، پرورش علی علیهالسلام را به عهده گرفت.(3)محمد صلیاللهعلیهوآله در همان اوایل نزول وحی، او را با آموزههای الهی آشنا ساخت. علی علیهالسلام میفرمود: «من پیش از آنکه کسی از این امت، خدا را پرستش کند، هفت سال
1) السیرة النبویه، ج1، ص209؛ مروج الذهب، ج2، ص279؛ محمد بن عبدالله ازرقی، اخبار مکه ، قم، منشورات الشریف الرضی، 1411 ه- . ق، ج1، ص164؛ انساب الاشراف، ج1، ص110.
2) مناقب آل ابیطالب، ج2، صص 181 و182.
3) همان، ج2، ص 180؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین ، قم، منشورات الشریف الرضی، 1414 ه- . ق، ص 41؛ بحارالانوار، ج 38، ص 294.
او را عبادت میکردم»؛(1)یعنی چهار سال پیش از بعثت و سه سال پس از آنکه
پیامبر، مردم را پنهانی به اسلام فرا میخواند.
محمد صلیاللهعلیهوآله نسبت به علی علیهالسلام بسیار مهر میورزید و همچون فرزندش و
حتی بیش از آن، در رشد او تلاش میکرد. فضل بن عباس میگوید: «از پدرم
عباس پرسیدم: پیامبر کدام یک از پسران خود را بیشتر از همه دوست داشت؟
گفت: علی بن ابی طالب را! گفتم: من از پسران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسیدم؟ گفت:
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، علی را از همه پسرانش بیشتر دوست میداشت و از همه آنها
به او مهربانتر بود. از زمان طفولیت علی علیهالسلام، هرگز ندیدم پیامبر او را از خود
جدا کند... . ما هیچ پدری را نسبت به فرزندش، مهربانتر از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
نسبت به علی علیهالسلام ندیدیم و هیچ فرزندی را نسبت به پدرش فرمانبردارتر از
علی علیهالسلام نسبت به پیامبر ندیدیم».(2)
حضرت علی علیهالسلام، شکوه آن دوران را چنین بیان میدارد:
پیامبر آنگاه که کودک بودم، مرا در اتاق خویش مینهاد و بر سینه
خویش جای میداد و مرا در بستر خود میخوابانید، چنانکه تنم را به تن
خویش میسود و بوی خوش خود را به من میبویانید و گاه بود که چیزی
را میجوید. سپس آن را به من میخورانید. هرگز دروغی در گفتار من و
اشتباهی در کردارم نیافت... و من همواره با پیامبر بودم، چونان فرزند که همواره با مادر است. پیامبر هر روز نشانه تازهای از اخلاق نیکو را برایم
آشکار میفرمود و به من فرمان میداد که به او اقتدا کنم.(1)
محمد صلیاللهعلیهوآله شیفته پرستش خداوند بود و از بتپرستی، سخت متنفر. او به
عبادت میپرداخت و از مردم جاهلی کناره میگرفت و برای این منظور، در
پی مکانی خلوت، غار حرا را برگزید.(2)
او در دوران جوانی راهی کوه نور(3)میشد و همه ساله مدتی را در غار حرا
سکنا میگزید. محمد صلیاللهعلیهوآله با خلوت غار مأنوس بود و شبهای پی در پی به
عبادت میپرداخت(4)و با خدای خویش نجوا میکرد.
به گفته راویان حدیث، محمد صلیاللهعلیهوآله «تحنث» میکرد. تحنث همچون
تحنف، همان عبادت کردن و دوری از بتها است.(5)تحنث را به عبدالمطلب
1) نهج البلاغه، خطبه 192قاصعه.
2) شرح نهج البلاغه، ج13، ص 248.
3) کوه نور در شمال شرقی شهر مکه قرار دارد و غار حرا در بالاترین نقطه آن قرار گرفته است. انتهای غار کاملاً به سوی کعبه و دهانه آن تقریبا به سمت بیتالمقدس است. آنگونه که هنگام طلوع تا غروب آفتاب، روشن است، ولی گرمای سوزان به درون آن راه نمییابد. اصغر قائدال، تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره ، تهران، نشر مشعر، 1374 ه- . ق، ص 107.
4) صحیح بخاری، ح 3؛ المیزان، ج10، ص288.
5) سیره النبویه، ج1، ص 23؛ ابن منظور، لسان العرب ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408 ه- . ق، ج 2، ص 138.
نسبت دادهاند؛ زیرا او سنت رفتن به غار حرا را پی ریخت.(1)امام هادی علیهالسلام
در این باره فرموده است:
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله... هر بامدادان به جانب کوه حرا میآمد و از آن بالا میرفت و از بلندیهای آن به آثار رحمت خدا و انواع عجایب و اسرار رحمت و حکمت او چشم میدوخت و اطراف آسمان و کرانههای زمین و دریاها و بیابانهای خشک و دشتها را با دیده عبرت مینگریست و از این آیات الهی، یاد خدا میکرد و او را چنانکه حق پرستش اوست، عبادت میکرد.(2)
علی علیهالسلام، عموزاده کوچک محمد صلیاللهعلیهوآله که از کودکی در خانه او جای گرفت
و در آغوش پرمهر او بزرگ شد، در این مورد چنین میفرماید: «لَقَدْ کانَ یُجاوِرُ
فِی کُلِّ سَنَةٍ بِحَراء فَاَراهُ وَ لایَراهُ غَیْری؛ هر سال در حرا خلوت میگزید. من او را
میدیدم و جز من کسی وی را نمیدید».(3)
گویا محمد صلیاللهعلیهوآله یک ماه از سال یا به گفته برخی، ماه رمضان را در غار میماند و
پس از پایان اعتکاف یک ماهه خود، مسکینان را اطعام میکرد(4)و به مکه باز میگشت.
سپس به دور کعبه طواف میکرد و آنگاه به خانهاش میرفت.(1)در زمینه امور عبادی
محمد امین صلیاللهعلیهوآله نوشتهاند که او در دوران جوانی حدود ده حج به جای آورد.(2)
یکی از نکتههای مهم در زندگی محمد صلیاللهعلیهوآله، «ارهاصات» است؛ ارهاص در لغت به معنی آمادهباش است و ارهاصات به امور شگفتانگیز و خلاف عادتی گفته میشود که معمولاً همزمان با ظهور یا ولادت پیامبری است.(3)از جمله قضایای دوران جوانی او همین ارهاصات است و داستان دیدن ملک هم جزو
ارهاصات است؛ رؤیاهای بسیار عجیبی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به ویژه در روزهای
نزدیک به رسالتش میدید.(4)
«چون محمد صلیاللهعلیهوآله به چهل سالگی رسید، خدای سبحان به دل او نگریست و آن را
بهترین، فرمانبردارترین و خاشعترین دلها یافت. آنگاه درهای آسمان (ملکوت
و غیب خود) به اذن او باز شدند تا محمد صلیاللهعلیهوآله شاهد اسرار شود. فرشتگان نیز اجازه
یافتند تا فرود آیند و محمد صلیاللهعلیهوآله، آنان را بنگرد. همچنین رحمت [ویژه خود] را
فرمان داد که از ساق عرش تا [فرق] سر محمد صلیاللهعلیهوآله آید و محمد صلیاللهعلیهوآله را فرا گیرد.
محمد صلیاللهعلیهوآله، جبرئیل روحالامین را دید که طوقی از نور دارد و طاووس فرشتگان است
1) اسحاق بن محمد همدانی، سیرت رسولالله صلیاللهعلیهوآله ، ترجمه: اصغر مهدوی، انتشارات خوارزمی، 1361، ج1، ص208.
2) ابن ادریس حلی، السرائر، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، بیتا، ج3، ص575.
3) رسولی محلاتی، تاریخ تحلیلی اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بیتا، ج1، ص 145.
4) مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، ص 272.
و بر او فرود آمد. جبرئیل بازویش را گرفت و تکان داد و گفت: ای محمد! بخوان».(1)
علی علیهالسلام و خدیجه علیهاالسلام، نخستین مرد و زنی بودند که به آیین او گرویدند.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خطاب به خاندان و عشیره خویش فرمود:
إِنِّی وَ اللَّهِ مَا أَعْلَمُ شَابّاً فِی الْعَرَبِ جَاءَ قَوْمَهُ بِأَفْضَلَ مِمَّا جِئْتُکُمْ بِهِ إِنِّی
قَدْجِئْتُکُمْ بِخَیْرِ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ وَ قَدْ أَمَرَنِیَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ أَدْعُوَکُمْ إِلَیْهِ
فَأَیُّکُمْ یُؤمِنُ بِی وَ یُؤازِرُنِی عَلَی أَمْرِی فَیَکُونَ أَخِی وَ وَصِیِّی وَ وَزِیرِی وَ
خَلِیفَتِی فِی أَهْلِی مِنْ بَعْدِی.(2)
ای فرزندان عبدالمطلب! من جوانی را در عرب نمیشناسم که بهتر از
آنچه من برای شما آوردهام، برای قومش آورده باشد. من خیر دنیا و
آخرت را برایتان آوردهام. خداوند به من دستور داده است تا شما را
دعوت کنم. هر کدام از شما که مرا در این دعوت پشتیبانی کند، همو
برادر، وصی و خلیفه من در میان شما خواهد بود.
از میان آنان، تنها علی علیهالسلام پاسخ حضرت را لبیک گفت. آن حضرت نیز او
را در همان آغاز کار، جانشین و خلیفه خود خواند.(3)
پیرمردی از قبیله کلب نیز درباره دعوت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گفت: «چه نیکوست
آنچه این جوان بدان دعوت میکند، جز آنکه خاندانش از او دوری جستهاند. اگر او
با قوم خویش مصالحه میکرد، تمامی عرب از او پیروی میکردند».(1)
این حکایت همچنان ادامه یافت... .
1) انساب الاشراف، ج1، ص 238.
با آغاز بعثت، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله، خود را برای ابلاغ وحی الهی، هدایت مردم
به توحید و مبارزه با شرک و ستم آماده ساخت. به سبب فساد و تباهی حاکم بر
حجاز بهویژه مکه که با بتپرستی، شرک، آدمکشی و جنایت آمیخته بود،
دعوت آشکار میسر نبود. پس از گذشت سه سال، خداوند او را مأمور کرد
دعوت خود را آشکار سازد. در ابتدا، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله با مهر و عطوفت و
استواری بیان، خویشان و نزدیکانش را به یکتاپرستی فرا خواند. به سبب
فشار و محدودیت فراوانی که مشرکان پدید میآوردند، در سالهای نخست،
تنها گروه اندکی توانستند حریم دل را به نور قرآن بیارایند. چهرههای
برجسته این گروه اندک، جوانان یکتاپرستی بودند که حیات و شادابی خود را
در پیوند با پیامبر میجستند و در سایه او، انس با خدا را تجربه میکردند.
نسلی که «آمده مجموع در ظلال محمد صلیاللهعلیهوآله»، مرحله به مرحله پیش رفت.
سختیها، مرارتها و کوچیدنها را به جان خرید و بر پیمان خود پایدار ماند
تا آنگاه که پایه دولت اسلامی استوار گشت. این جوانان، مهمترین نقش را در
اعتلای دولت و حفظ کیان جامعه ایفا کردند تا آنجا که اکنون جوان و جوانی،
فصل پرافتخار تاریخ اسلام بهشمار میآید. اینان به آیات حیاتبخش قرآن
گوش فرا میدادند تا آنکه بستر تبلیغ آشکار فراهم آمد.
ترسیم اقبال جوانان به محمد صلیاللهعلیهوآله و نقشآفرینی آنان در دوره بیست ساله پیش
و پس از هجرت، هدف این فصل از نوشتار است. امید است این فصل، پنجرهای
رو به پروردگار برای همه جوانان بگشاید؛ جوانانی که رسم رسالت را منشور
زندگی خود ساختهاند. در این فصل، با بیست جوان از یاران پیامبر(1)آشنا میشویم.
سه سال از نبوت محمد صلیاللهعلیهوآله میگذشت و جز علی علیهالسلام، خدیجه و چند نفر
دیگر، مسلمانی نبود و بر اساس یک گزارش تاریخی، در دوران دعوت
پنهانی، گروه اندکی از جوانان و مستضعفان به اسلام گرویدند.(2)سپس پیامبر
مأموریت یافت تا دعوت خود را آشکار کند و از مشرکان روی برتابد.(3)
محمد صلیاللهعلیهوآله گاه کوه صفا و گاه حجر اسماعیل را محل خطابه خود قرار
میداد. او تنها از قرآن و آیات نازل شده بر خود سخن میگفت و مردم را به
پرستش خدای یکتا و دوری از بتها دعوت میکرد. رایجترین برخورد با او،
ریشخند و استهزایی بود که خدا از آن خبر داده بود: «که ما [شر ]ریشخندگران
را از تو برطرف خواهیم کرد».(4)
1) جوانان بسیاری در عصر نبوی درخشیدند. برخی در رکاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به شهادت رسیدند و بسیاری در جنگها و صحنههای پس از رحلت پیامبر، حضور داشتند. افسوس که گروهی از ایشان نام نیک خود را ماندگار نساختند.
2) طبقات الکبری، ج1، ص 199.
3) «فَاصْدَعْ بِما تُو ٔ مَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ». حجر: 94.
4) «إِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئینَ». حجر: 95.
هرچند سخنان مشرکان سبب دلتنگی حضرت بود،(1)ولی روز به روز به
هدایت مردم بهویژه نسل جوان امیدوارتر میشد؛ زیرا ارمغان محمد صلیاللهعلیهوآله،
مرهمی بر روح خسته و دل افسرده بسیاری از جوانان آن روزگار بود.
هنگامی که جوانان مکه به مسجدالحرام وارد میشدند، با توجه به خُلق و
خوی جاهلی خویش، کنار کعبه، پشت به زمین میخوابیدند و پاهایشان را به
سمت دیوار، رو به بالا میبردند و خطاب به پیامبر میگفتند: «ای محمد! برای
ما از شعرهایت بخوان.» پیامبر بدون دادن کوچکترین تذکر اخلاقی، آیاتی از
قرآن را برایشان تلاوت میکرد و آنها را به توحید و دوری از شرک فرا میخواند.
نفوذ آیات الهی همراه با سعه صدر و مهربانی محمد صلیاللهعلیهوآله، فکر خفته آنها را
بیدار میکرد و آنان را به اندیشیدن وا میداشت. پس از اندک زمانی، اینبار
جوانان بودند که یکدیگر را خبر میکردند تا خود را به محمد صلیاللهعلیهوآله برسانند و از
تازههای وحی خبر بگیرند. این جوانان شیفته در خدمت پیامبر قرار
میگرفتند و پیامبر نیز از استعدادهای آنها برای پیشبرد اسلام بهره میجست.
جوانان با تکیه بر فطرت پاک خود، پیشاهنگ پیروان اسلام شدند و با شور و
نشاط، گرد پیامبر جمع شدند و با حضور خود، قلب پیامآور وحی را شادمان
ساختند؛ حضوری که در کلام حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله اینگونه وصف شده است:
إِنَّ اللّه َ بَعَثَنی بَشیراً وَ نَذیراً، فَحَالَفَنی الشُّبّانُ وَ خالَفَنِی الشُّیُوخُ.(2)
خداوند مرا به پیامبری برانگیخت. پس جوانان به من گرویدند و یاریام
کردند و بزرگسالان به مخالفت برخاستند.
بررسی فهرست مسلمانان نخستین، نشان میدهد که بیشتر آنها هنگام
اسلام آوردن کمتر از سی سال داشتند.(1)گرایش پرشور و روزافزون نسل جوان به آموزههای زیبای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، خشم و نگرانی بزرگان متعصب و
سران شرک را برانگیخت تا آنجا که ابوجهل در سخنرانی آتشین خود،
مسلمان شدن جوانان را فساد و گمراهی دانست و آموزههای محمد صلیاللهعلیهوآله را
مایه انحراف و تباهی جوانان خواند.(2)
با فزونی گرفتن شمار پیروان پیامبر، سران قریش پس از چند بار
دادخواهی نزد ابوطالب، در دیدار آخر به وی گفتند: «ما چند بار نزد توآمدیم
تا درباره برادرزادهات با توسخن بگوییم که پدران و خدایان ما را به بدی یاد
نکند و فرزندان و جوانان و بردگان و کنیزان ما را از راه به در نبرد».(3)
نگرانی از گرایش جوانان به اسلام، در چهره سران شرک موج میزد و با
حیرت، پیشآمدهای تازه را دنبال میکردند. آنان بیمناک بودند که پیام
محمد صلیاللهعلیهوآله از مرزهای مکه فراتر رود و جوانان قبیلهها و شهرهای دیگر را نیز
به سوی خود کشاند. ازاینرو، پس از آگاهی یافتن از هجرت مسلمانان به
حبشه، دو نفر را به حبشه فرستادند. آنگاه که فرستادگان قریش برای
1) عبدالمتعال صعیدی مصری کتابی به نام «شباب قریش فی بدء الاسلام» نوشته و در آن چهل نفر از جوانان قریش را که در پذیرش اسلام پیشگام بودند، به ترتیب سنی معرفی کرده است که نفر اول آنها علی علیهالسلام است. مهدی پیشوایی، تاریخ اسلام، قم، دفتر نشر معارف، 1382، ص 144.
2) بحارالانوار، ج6 ، ص415.
3) انساب الاشراف، ج1، ص 229؛ نک: بحارالانوار، ج18، ص 185.
بازگرداندن مهاجران به دربار نجاشی وارد شدند، در گفتوگو با درباریان، از
گرایش جوانان مکه به اسلام شکوه کردند.(1)
همچنین در سفر تبلیغی پیامبر به طائف، اشراف این شهر با تحریک سران
قریش، از ترس اینکه جوانانشان از آن حضرت پیروی کنند، از پذیرش اسلام
سر باز زدند و از حضور پیامبر جلوگیری کردند.(2)
شخصی از قبیله هذیل وارد مکه شد و پیامبر او را به اسلام دعوت کرد.
ابوجهل به مرد هذیلی گفت: «مبادا سخن او را بپذیری! زیرا او ما را بیخرد و
پدران ما را که مردهاند، اهل آتش معرفی میکند و حرفهای عجیب میزند.»
هذیلی گفت: «چرا او را از شهر خود بیرون نمیکنید؟» ابوجهل پاسخ گفت:
«اگر او بیرون رود و جوانان سخن او را بشنوند و شیرینزبانی او را ببینند، از
او پیروی خواهند کرد و ممکن است به کمک آنها به ما حمله کند!»(3)
عتبه، یکی از اشراف قریش نیز در دیدار با اسعد بن زراره، یکی از بزرگان
_خزرج _در یثرب، از گرایش جوانان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شکوه کرد و او را از
نزدیکی با پیامبر باز داشت. آنگاه که پافشاری او را برای طواف کعبه دید،
پیشنهاد کرد که درون گوشهایش پنبه بگذارد. اسعد چنین کرد و به طواف
مشغول شد. چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دید که درون حجر اسماعیل در کنار
شماری از بنیهاشم نشسته است، خود را سرزنش کرد و پنبهها را از گوشش
درآورد و نزد محمد صلیاللهعلیهوآله رفت و گفت: «صبح خوبی داشته باشید!»
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سرش را بالا آورد و به زیبایی به او سلام کرد. چون اسعد
پرسید که شما مردم را به چه چیزی دعوت میکنید، پیامبر پیام توحیدی خود
را بیان کرد. اسعد همانجا اسلام آورد و با مسلمان شدن اسعد، بذر
یکتاپرستی در یثرب کاشته شد.(1)
سرانجام، چون مشرکان بر کشتن پیامبر همداستان شدند، ابوجهل در میان
سران مشرک چنین بهانه آورد که محمد گمان کرده است او رسول خدا است.
به همین دلیل، بتهای ما را دشنام میدهد و جوانان ما را فاسد میکند.(2)
وضعیت آن روزهای پیامبر و اسلام در قرآن اینگونه وصف شده است:
وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ
یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرینَ. (آل عمران: 54)
و [یاد کن] هنگامی را که کافران درباره تو نیرنگ میکردند تا تو را به بند
کشند یا بکشند یا اخراج کنند و نیرنگ میزدند و خدا تدبیر میکرد و
خدا بهترین تدبیرکنندگان است.
پیامبر افکار جاهلی را که همچون زنجیر و باری بر دوش پیر و جوان بود، از
میان برداشت(3)و با نفوذ در دلها کردار نومسلمانان را دگرگون ساخت. نتیجه
این دگرگونی، تربیت جوانان پاک، سلحشور و باایمانی بود که معنای حقیقی
زندگی را حس کردند و به پاس این نعمت، حتی از جان خویش نیز گذشتند.
تقویت روحیه گذشت و جانفشانی در نهاد جوانان مهاجر و انصار، دین
اسلام را از گزند خطرها و تهدیدهای دشمنان نگاه داشت و اینحافظان
راستین اسلام با قامتی استوار، هرگز از یاری پیامبر، دست برنداشتند.
علی علیهالسلام، فضای حاکم بر جوان متحول آن روز را اینگونه ترسیم میکند:
ما - در میدان کارزار - با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بودیم. پدران و پسران، برادران و
عموهای خویش را میکشتیم و در خون میآلودیم و این، جز بر
ایمانمان نمیافزود که در راه راست پابرجا بودیم. در سختیها، شکیبا و
در جهاد با دشمن، کوشا. گاه تنی از ما و تنی از سپاه دشمن به یکدیگر
میجستند و چون دو گاو نر، سر و تن هم را میخَستند. هریک
میخواست جام مرگ را به دیگری بنوشاند و از شربت مرگش سیراب
سازد. گاه نصرت از آنِ ما بود و گاه دشمن گوی پیروزی را میربود.(1)
در سایه چنین تربیتی، جوان مدنی، جبهه را بر حجله ترجیح میداد. گفتهاند
حنظلة بن ابی عامر، جوانی بود که شب زفافش با دختر _عبدالله بن ابی سلول _با
جنگ احد همزمان شد. وی با اجازه پیامبر، شب زفاف را کنار همسرش سپری
کرد و فردا صبح به لشکریان اسلام پیوست. او در میدان نبرد با ابوسفیان درگیر شد
و شتر او را زخمی کرد و ابوسفیان را بر زمین انداخت. آنگاه سپاهیان دشمن،
حنظله را محاصره کردند و وی را به شهادت رساندند. پیامبر درباره او فرمود: «من
دیدم که فرشتگان خدا، حنظله را میان زمین و آسمان، با آب باران غسل میدهند».(2)
با تابش نور قرآن، مرزها بهگونهای دیگر تفسیر میشد. دیگر نسبت
خویشاوندی بر حق و حقیقت چیره نبود. تنها ایمان و یکتاپرستی عامل
تشخیص سره از ناسره بود. در نتیجه، بسیاری از قوم خود جدا شدند. علی علیهالسلام
میفرمود: «ما در کنار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با پدران، فرزندان، برادران و
عموهایمان جنگ میکردیم و این، جز بر ایمان و تسلیم ما نمیافزود».(1)
تأملی در زندگی مصعب بن عمیر نیز برای ما آموزنده است. او جوان
خوش قد و قامت و زیبایی بود که به همه خوشیها و امکانات رفاهی پشت پا
زد و پذیرای اسلام شد. روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مصعب را دید که از دور
میآید، در حالیکه عبای کهنهای بر دوش انداخته بود و لباسهای
وصلهداری بر تن دارد. حضرت با دیدن او خطاب به یاران خود فرمود: «به او
خوب بنگرید که چگونه خداوند قلبش را روشن و منور کرده است. او را نزد
پدر و مادرش میدیدم که از بهترین غذاها و آشامیدنیها [و لباسها] استفاده
میکرد، ولی محبت و دوستی خدا و رسولش او را به این وضع درآورده است».(2)
مصعب از اینکه برادرش در جنگ بدر به اسارت مسلمانان درآمده است،
خشنود بود. او به مسلمانی که برادرش را به اسیری گرفته بود، گفت: «اسیرت
را سخت نگاه دار که اموال فراوانی در مکه دارد!» و در برابر اعتراض برادرش
گفت که در واقع، آن مسلمان، برادر اوست.(3)
در این دوران، از جوان دیگری به نام عبدالله بن عبدالله بن ابی نیز میتوان
یاد کرد. پدرش از سران منافقان بود. او در بدر و پیکارهای پس از آن، شرکت
جست. بینیاش در احد آسیب دید که گویا پیامبر دستور داد با ورق نازک فلز
همرنگ صورت [شبیه طلا] روی آن را بپوشانند.(1)
عبدالله وقتی شنید که پدرش نفاق خویش را آشکار کرده و نسبت به
پیامبر و مهاجران سخنان ناروایی گفته است، بیدرنگ پیش از اقدام دیگر
مسلمانان، به راه افتاد و به پدرش گفت: «تو را رها نمیکنم تا بدانی و بفهمی که
ذلیل و زبون تویی و محمد صلیاللهعلیهوآله، عزیز و بزرگوار است.» در این میان
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید و گفت که از وی دست بردارد. عبدالله به پیامبر گفت:
«شنیدهام که میخواهی پدرم را کیفر دهی. مرا بفرما تا خود، او را بکشم»، ولی
پیامبر فرمود: «نه! با پدرت نیکی کن و خوب معاشرت کن».(2)
تاریخ پرشکوه اسلام، نمونههای فراوانی از ایستادگی و پایداری جوانان
مسلمان در پیش و پس از هجرت را بازگو میکند. مشرکان چون تلاششان
برای ساکت کردن پیامبر بینتیجه ماند، مسلمانان بیپناه و بردگان را به شدت زیر شکنجه و آزار خود قرار دادند. هر قبیله نیز به آزار افراد مسلمان خویش
میپرداخت؛ زندانی کردن، کتک زدن، گرسنگی و تشنگی دادن و خواباندن
روی ریگهای گرم مکه در شدت گرمای ظهر، از جمله این شکنجهها بود.
ازاینرو، دوران پیش از هجرت را باید دوران پایداری نامید.
بلال حبشی، عمار، عامر بن فُهیره (جوان سیهچردهای که در 26 سالگی
مسلمان شد)؛(1)_نهدیّه _و دخترش؛(2)_زنّیره _(کنیز رومی بنیعدی) و _لبیبه _(کنیز
بنیمومل)،(3)کسانی بودند که در این برهه از تاریخ، آزار و شکنجههای
فراوانی دیدند.
همچنین خبّاب بن ارت یکی از پیشگامان و جزو نخستین گروهی است
که گویا پیش از سال چهارم مسلمان شد. به گفته تاریخنویسان، کافران او را
برهنه میکردند و روی سنگهای تافته مکه شکنجه میدادند.(4)آسیبدیدگی
او به اندازهای شدید بود که آثار زخمهای شکنجههای قریش تا پایان عمر
روی کمرش برجا مانده بود.(5)خبّاب هنگام هجرت به مدینه، 24 سال داشت و
در تمام صحنهها کنار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حضور یافت. وی پس از شرکت در
صفین، در 63 سالگی (سال 39 هجری) درگذشت و امیرمؤمنان علی علیهالسلام در
کوفه بر او نماز گزارد.(6)چون امام در کنار قبرش ایستاد، پس از بزرگداشت
وی، به زخمهای بهجای مانده بر جسمش اشاره کرد(1)و فرمود:
یَرْحَمُ اللّهُ خُبِّابَ بْنَ الاَْرَتِّ، فَلَقَدْ اَسْلَمَ راغِبا وَ هاجَرَ طائِعا وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ،
وَ رَضِیَ عَنِ اللّهِ وَ عَاشَ مُجاهِدا.(2)
خدا بیامرزد خباب بن ارت را. با رضایت، اسلام آورد و از روی
فرمانبرداری هجرت کرد و به قناعت گذراند و از خدا راضی بود و
مجاهد زندگی کرد.
چون تاریخ 23 ساله زندگی پیامبر اسلام را ورق میزنیم، هیچ برگ درخشانی
از آن را بدون نام و تلاش جوانی علی صلیاللهعلیهوآله نمیتوان یافت. او جوانی برای همه
عرصههای شکوهمند اسلام بود و بسیاری از پیروزیها نیز مرهون درایت و
شجاعت این جوانمرد است.
علی علیهالسلام هنگام نزول وحی، نخستین کسی بود که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهگروید
و او را بدانچه از جانب خدا آورده بود، گواهی داد. در آن هنگام تنها ده سال از
عمر علی علیهالسلام میگذشت.(3)
مُسلِم اول، شه مردان علی
عشق را سرمایه ایمان علی(1)
در سال هفتم بعثت، مشرکان قریش با دربند کردن بنیهاشم در شعب
ابوطالب، تصمیم به محدود کردن آنها گرفتند.(2)در این میان، ابوطالب در حفظ و
مراقبت از پیامبر اسلام، از هیچ کوششی دریغ نورزید تا آنجا که فرزند جوان خود
را به نگهبانی محمد صلیاللهعلیهوآله سفارش میکرد و گاه شبهنگام نزد بستر محمد صلیاللهعلیهوآله
میرفت و وی را بلند میکرد و علی علیهالسلام را به جای او میخواباند و علی علیهالسلام را به صبر و شکیبایی سفارش میکرد. علی علیهالسلام نیز به پدر چنین پاسخ میگفت:
مرا در یاری احمد شکیبایی میفرمایی؟... من دوست دارم مرا ببینی و
بدانی من پیوسته فرمانبردار تو هستم. من احمد را که در کودکی و
جوانی ستوده است، برای رضای خدا یاری میکنم.(3)
با گسترش اسلام و افزایش شمار مسلمانان و همچنین نفوذ آنها در یثرب،
مکیان در «دارالندوه»،(4)برای قتل محمد صلیاللهعلیهوآله نقشه کشیدند و در شب پنجشنبه
اول ربیعالاول سال چهاردهم بعثت، خانه پیامبر را محاصره کردند. جبرئیل،
1) اقبال لاهوری.
2) بنیهاشم از شب اول ماه محرم سال هفتم بعثت تا نیمه رجب سال دهم، در شعب ابیطالب گرفتار بودهاند. تاریخ پیامبر اسلام، ص161.
3) شرح نهجالبلاغه، ج14، ص64 .
4) دارالندوه، یعنی مجلس شورای مکه. قصی بن کلاب جدّ چهارم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را ساخت و هنگام وفات، اداره آن را به فرزندش عبدالله سپرد. بعدها معاویه آن را خرید و دارالاماره قرار داد. سپس جزو مسجدالحرام شد. تاریخ پیامبر اسلام، ص211.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را از توطئه مشرکان آگاه کرد. پیامبر نیز به علی علیهالسلامگفت که در
جای وی بخوابد. جوان بیست و چهار ساله هاشمی پرسید: «اگر من جای تو
بخوابم، تو در امان خواهی ماند؟» گفت: «بلی!» علی علیهالسلاملبخندی زد و سجده
شکر گزارد. وی پس از رفتن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، در بستر ایشان خوابید و
روپوش او را روی خویش انداخت.(1)
گفتنی است این آیه در شأن «لیلهالمبیت» نازل شد:
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّه ِ وَ اللّه ُ رَؤُفٌ بِالْعِباد.
(بقره: 207)
از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا
میفروشد و خدا نسبت به [این ]بندگان مهربان است.(2)
علی علیهالسلام پس از انجام سفارشهای پیامبر، به همراه فاطمه علیهاالسلام، دختر
رسول الله صلیاللهعلیهوآله؛ فاطمه، مادر خود و فاطمه، دختر زبیر بن عبدالمطلب (فواطم)
روانه یثرب شد و به حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله پیوست.(3)با گذشت هشت ماه از
هجرت، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میان مهاجر و انصار پیمان برادری برقرار کرد. سپس
دست علی علیهالسلام را گرفت و او را برادر خود خواند.(4)
1) بحارالانوار، ج19، صص 13 و 61 ؛ مستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 5 ؛ تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، ص171.
2) ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، بیروت، دارالفکر، 1417 ه- . ق، ج42، ص67 ؛ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1409 ه- . ق، ج 2، صص 80 - 82 .
3) جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، قم، نشر دانش اسلامی، 1363، ج1، ص432.
4) سیره النبویه، ج2 ص150؛ امتاع الاسماع، ص49.
در سالهای نخست پس از هجرت، جنگهای بسیاری رخ داد. در این
میان، نقش محوری دلیرمرد جوان، علی علیهالسلام در دفاع از اسلام، برجسته و
چشمگیر بود. علی علیهالسلام که در پیکار بدر حدود 25 سال داشت، درباره حضور
خود در آن جنگ چنین میگوید:
من بزرگان عرب را به خاک انداختم و سرکردگان ربیعه و مضر(1)را
هلاک ساختم. شما میدانید مرا نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چه رتبت است و
خویشاوندیام با او در چه نسبت است.(2)
پس از احد، حماسه علی علیهالسلام در نبرد احزاب و رویاروییاش با قهرمان
عرب، حیات دوبارهای به اسلام و مسلمانان بخشید، بهگونهای که پیامبر در
وصف حضور او چنین فرمود:
پیکار علی بن ابیطالب علیهالسلام با عمرو پسر عبدود در روز خندق، از عمل
امت من تا رستاخیز برتر است.(3)
کوهم و هستیّ من بنیاد اوست
ور شوم چون کاه، بادم باد اوست
جز به باد او نجنبد میل من
نیست جز عشق اَحد سر خیل من(1)
آنگاه که مسلمانان مدتها در کنار یکی از قلعههای خیبر زمینگیر شده
بودند، حضور علی علیهالسلام - که در آن زمان سی و یک سال از عمر گرانمایهاش
میگذشت - نقطه امیدی بود برای پیروزی سپاه اسلام(2)
این مژده را به یاران خود داد و فرمود:
فردا پرچم را به دست کسی میدهم که خدا و رسول را دوست دارد و
خدا و رسول، او را دوست دارند و با پیروزی باز میگردد.(3)
بسیاری از اصحاب، خود را لایق چنین وصفی میدانستند، ولی پیامبر در
روز موعود در پی علی علیهالسلام بود و عَلَم را به دست او سپرد. آن قهرمان دلیر، گام
در میدان نهاد و با فتح خیبر، به سرعت جنگ را به سود مسلمانان پایان داد.
پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله، خود را شهر علم میخواند و وصی جوان خود را «در» آن
میدانست. ایشان جویندگان دانش را به علم علی علیهالسلام رهنمون میساخت و
میفرمود: «من شهر علمم و علی در آن است. پس کسی که خواهان علم است،
باید از در آن وارد شود».
چون تو بابی آن مدینه علم را
چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویایِ باب
تا رسد از تو قُشور اندر لباب(1)
زیباترین سخن در وصف علی علیهالسلام، ندایی بود که در جنگ احد شنیده شد.
هاتف آسمانی بانگ برآورد که: «لاَفَتَی اِلاّ عَلی؛ هیچ جوانمردی چون
علی نیست».(2)
در دوره ده ساله پس از هجرت، در تمامی صحنهها، پیشگام و بیادعا بود
و بااخلاص پیش میتاخت. او از آن دوران چنین یاد میکند:
هنگامی که همه سستی ورزیدند، به کار پرداختم و آنگاه که همه نهان
شدند، خود را آشکار ساختم و چون همه در گفتار درماندند، به گشادگی
سخن گفتم و گاهی که همه ایستادند، به نور خدا در راه تاختم. آوایم
فروتر از همگان و رغبتم برتر از این و آن بود. در راه فضیلت عنانگشوده
راندم و مرکب مسابقت را از همه پیشتر جهاندم. همانند کوهی - ایستاده
بودم - که تُندَرش نتواند جنباند و گردباد نتواندنش لرزاند. نه کسی را بر
من جای خردهای بود و نه گوینده را مجال طعنهای... .(3)
علی علیهالسلام در سال دهم هجرت، پس از انجام یک مأموریت و درنگی
چندماهه در یمن به مدینه بازگشت.(4)در پایان همان سال نیز به همراه
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهراهی مکه شد و در آخرین حج پیامبر در کنار آن حضرت
حضور داشت.
پس از گذشت سه سال از بعثت و آغاز دعوت آشکار پیامبر، با گرویدن
شماری از جوانان و محرومان به اسلام، آزار و فشار مشرکان به جایی رسید
که به درگیری میان برخی از نمازگزاران و مشرکان در یکی از درههای مکه
انجامید. بدین ترتیب، مسلمانان حتی درهها و شعبهای دور مکه را که
میتوانستند در آن آزادانه نماز بگزارند، از دست دادند. در حدود سال چهارم بعثت،(1)مسلمانان برای گریز از فشار مشرکان، تصمیم گرفتند در خانه ارقم که
در دامنه کوه _صفا _قرار داشت، جمع شوند تا در آنجا افزون بر دیدار با
پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله، آیات الهی را نیز بشنوند و به عبادت بپردازند. این مکان، بعدها
به «دارالتبلیغ ارقم» شهرت یافت.(2)
سن ارقم بن ابی ارقم را بین بیست تا سی سال نوشتهاند(3)و او را هفتمین
مسلمان میدانند. او پس از هجرت به مدینه، در بدر و پیکارهای دیگر شرکت
1) سیره رسول خدا، ص 237.
2) تاریخ پیامبر اسلام، ص 99.
3) ارقم ، هشتاد و اندی سال عمر کرد و در سال 55 هجری درگذشت. طبقات الکبری، ج3، ص 244.
4) صفی الدین خلیل بن ایبک الصفدی، الوافی بالوفیات، فرانزشتاینز، قیسبادان، بیتا، ج 8 ، ص 363.
5) مامقانی، تنقیح المقال، قم، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام ، 1423 ه- . ق، ج8 ، ص 390.
گویا پیامبر حدود یک ماه در خانه ارقم به سر برد(1)تا آنکه شمار مسلمانان
به چهل نفر رسید.(2)پس از آن بود که مسلمانان آماده هجرت به حبشه شدند.
شمار زیادی در این کانون اسلام آوردند.(3)برای نمونه، عمار یاسر در این خانه
اسلام آورد.(4)مصعب بن عمیر نیز وقتی شنید رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در خانه ارقم،
مردم را به خداپرستی دعوت میکند، بر او وارد شد و اسلام را پذیرفت.(5)
طُلیب بن عمیر هم یکی دیگر از ایمانآورندگان در خانه ارقم است. او نزد
مادرش، اروی دختر عبدالمطلب آمد و از اسلام آوردنش خبر داد. مادر، او را
تشویق کرد که سزاوار است تو از فرزند دایی خود حمایت کنی و اگر من نیز چون مردان میتوانستم از او دفاع کنم، چنین میکردم. اروی نیز اسلام را
پذیرفت و به حمایت از پیامبر پرداخت.(6)طلیب پس از هجرت به حبشه به
مدینه رفت و در نبرد بدر شرکت کرد.(1)
سرپرستی مهاجران
آزارها و سختگیری مشرکان بر مسلمانان همچنان ادامه داشت و روزهای
بسیار سختی بر اصحاب جوان میگذشت. حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله برای رهایی از
این وضع، نخستین گروه از یاران خود را در رجب سال پنجم بعثت به سمت
حبشه روانه کرد و به آنان مژده داد در آنجا پادشاهی است که نزد وی بر کسی
ستم نمیرود و آنجا سرزمین راستی است. باشد که خدا برای شما فرجی از
این گرفتاری قرار دهد.(2)این گروه پانزده نفره، پس از چهار ماه به مکه
بازگشتند.(3)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، بیدرنگ مسلمانان را به رفتن دوباره به حبشه تشویق فرمود
و در نوبت دوم، هشتادوسه مرد و هجده زن به سرپرستی جعفر بن ابیطالب
رهسپار حبشه شدند.
چون قریش از رفاه و آسایش مسلمانان در حبشه خبر یافتند، دو نماینده
نزد نجاشی، پادشاه مسیحی حبشه فرستادند تا شاید مسلمانان مهاجر را از حبشه براند. آن دو پس از تقدیم هدایای خود به نجاشی، مهاجران مسلمان را «جوانانی بیخرد و سبکمغز» معرفی کردند «که دین قوم خود را رها کردند و کیش نوساختهای آوردهاند» و از پادشاه حبشه خواستار بازگرداندن مسلمانان شدند.
جعفر، سرپرست جوان و 25 ساله کاروان مسلمانان، در واکنش به این
1) همان.
2) سیره النبویه، ج1، ص345.
3) مهاجران در حبشه شنیدند که قریش اسلام آوردهاند و دیگر زحمتی برای مسلمانان مکه در کار نیست. پس در ماه شوال به مکه بازگشتند، ولی در نزدیکیهای مکه خبر یافتند که اسلام آوردن اهل مکه دروغ بوده است. ناچار هرکدام بهطور پنهانی یا در پناه کسی وارد مکه شدند و بیش از پیش گرفتار آزار و شکنجه شدند. بحارالانوار، ج18، ص422.
عمل قدم پیش نهاد و از تاریخ پیش از اسلام و آیین نجاتبخش الهی
حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله سخن راند و حقیقت دین اسلام را بازگو و سبب هجرت
را فشار مشرکان برای بازگرداندن مسلمانان از اسلام عنوان کرد.(1)در ادامه نیز آیاتی
از سوره مریم را خواند که دیدگان نجاشی از شنیدن آن اشکبار شد. سخنان پرشور
جعفر به قدری اثرگذار بود که سرانجام نجاشی، به تندی، فرستادگان قریش را
بازگرداند. او از تحویل مسلمانان سر باز زد و از آنان به خوبی پذیرایی کرد.(2)
حضور جعفر در کنار مسلمانان در حبشه و نیز نجات مسلمانان از خطر
بازگشت، بسیار مؤثر بود. جعفر ده سال از برادر خود، علی علیهالسلام بزرگتر بود(3)و
در آغاز بیست سالگی به دین اسلام گروید. او دومین مردی بود که دعوت
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را پذیرفت.(4)
سیما و سیره جعفر بسیار شبیه پیامبر بود(5)و آن حضرت در وصف او
چنین فرمود: «خداوند، مردم را از شاخههای مختلف آفرید، ولی من و جعفر
از یک شاخه و درختیم».(6)
جعفر دوران جوانی خود را به خوبی پاس داشت و آن را با خصلتهای
نیکو آراست. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به وحی الهی دریافت که خداوند چهار خصلت
نیکوی جعفر را ارج مینهد. پس جعفر را فرا خواند و پرسید: «آن چهار خوی
تو که خدا بر آنها اعتبار مینهد و موجب خشنودی خدا شده است، چیست؟»
جعفر گفت: «یا رسول الله! اگر به این خاطر نبود که خدا به شما خبر داده است،
هرگز آنها را آشکار نمیساختم. هرگز میگساری نکردهام؛ زیرا دانستم عقل
را تباه میکند. هیچگاه دروغ بر لب نیاوردهام؛ زیرا فهمیدم دروغ از ارزش
آدمی میکاهد. ابدا قصد زنا نکردهام؛ چرا که بیم داشتم آنچه درباره دیگران
روا میدارم، درباره خودم انجام پذیرد. به هیچروی بت نپرستیدهام؛ زیرا بت،
موجودی بیسود و زیانبار است.» پیامبر به نشانه تحسین، بر شانه جعفر
دستی زد و گفت: «به راستی سزاوار است خداوند به تو دو بال ارزانی دارد تا با
فرشتگان در بهشت پرواز کنی».(1)
مسلمانان چندین سال در حبشه ماندند و با هجرت پیامبر به مدینه،
بازگشت تدریجی مهاجران حبشه به مدینه آغاز شد. آنگاه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهدر
آغاز سال هفتم هجری و پیش از رفتن به خیبر، نامهای به حبشه فرستاد و از
همکاری نجاشی با مسلمانان قدردانی کرد و خواستار بازگرداندن مهاجران
حبشه به مدینه شد.
مهاجران چون به مدینه وارد شدند، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز با پیروزی در نبرد
خیبر و به دست آوردن غنایم بسیار به سوی مدینه آمد.(2)آن حضرت پس از
دیدن جعفر، او را در آغوش گرفت و پیشانیاش را بوسید و فرمود: «نمیدانم به کدام خوشحالتر باشم؛ به فتح خیبر یا به رسیدن جعفر؟»(3)پیامبر پس از آن
جعفر را در کنار مسجد اسکان داد(1)و از غنایم فتح خیبر برای او و دیگر
مهاجران سهمی در نظر گرفت.(2)همچنین جعفر در رسیدگی به درماندگان و
فقیران اهتمام داشت.(3)ازاینرو، او را «ابا المساکین» یا پدر مسکینان نامیدند.(4)
در سال دوازدهم بعثت، دوازده نفر از مردم یثرب در موسم حج، در عقبه منا،
با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیعت کردند و پس از انجام بیعت به مدینه بازگشتند. آنان از
پیامبر خواستند شخصی را با آنها روانه سازد که قرآن و احکام اسلام را به
مردم یثرب بیاموزد. رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز مصعب بن عمیر را به یثرب فرستاد.
مصعب به یکی از خانوادههای ثروتمند مکه منسوب بود. او جوانی
خوشسیما و جذاب بود که لطیفترین جامهها را میپوشید. از بهترین
عطرها استفاده میکرد و مادرش در مراقبت، رسیدگی و آراستگی او بسیار
میکوشید.(5)این جوان 29 ساله(6)پس از آگاهی از حضور برخی جوانان مکه
در خانه ارقم، پنهانی راهی آن خانه شد.
آیات جانبخش قرآن کریم و کلام حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله قلبش را دگرگون ساخت و
1) اسدالغابه، ج1، ص287.
2) سهم جعفر سالانه پنجاه لنگه خرما بود. طبقات الکبری، ج 4، ص 35.
3) صحیح بخاری، ص633 .
4) اسدالغابه، ج1، ص328.
5) اسدالغابه، ج4، ص134؛ روض الانف، ج4، ص97؛ المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص200.
6) مصعب در هنگام شهادت سال سوم هجرت در حدود چهل ساله بوده است. سفینة البحار ، ج2، ص30. با این احتساب، او در سال پنجم بعثت حدودا 28 یا 29 ساله بوده است.
او در آنجا به دین اسلام گروید، ولی مسلمانیِ خود را از بیم تندی
پدر و مادر و قومش پنهان داشت. مصعب پی در پی و پنهانی نزدرسول خدا صلیاللهعلیهوآله
میرفت و در خانه ارقم نماز میگزارد تا آنکه روزی عثمان بن طلحه عبدری او
را در حال نماز دید و از مسلمانی مصعب آگاه شد. پس بیدرنگ پدر و مادر
وی را خبر کرد. آنها با درشتی با مصعب برخورد کردند و او را در خانه زندانی
ساختند.(1)او در ماه رجب سال پنجم بعثت، پس از آگاهی از حرکت برخی از
مسلمانان به حبشه، از خانه گریخت و به همراه آنها راهی سرزمین نجاشی
شد، ولی پس از درنگی اندک با ایشان به مکه بازگشت.(2)در مهاجرت دوم به
سرپرستی جعفربن ابیطالب، بار دیگر راهی حبشه شد که این بار هم به مکه
بازگشت.(3)
پیامبر هنگام فرستادن مصعب به یثرب، از وی خواست تا به هرکس که
مسلمان شد، قرآن بیاموزد و مردم را به سوی خدا دعوت کند.(4)او که آیات
بسیاری از قرآن را میدانست،(5)در خانه اسعد بن زراره اقامت گزید(6)و با
همراهی میزبان خود، در ترویج دین اسلام و دعوت مردم به اسلام بسیار
کوشید. در ابتدا، این مبلّغ جوان هر روز به محل اجتماع خزرجیان میآمد و
آنها را به اسلام فرا میخواند. جوانان نیز که شیفته پیام او شده بودند، به
دعوت او پاسخ میگفتند.(1)سپس به محله اوسیان راه پیدا کرد و در کنار چاهی
در محله بنی عبدالاشهل مینشست. گروهی از جوانان گرداگرد او حلقه میزدند ومصعب نیز برای آنان قرآن میخواند. سعد بن معاذ، بزرگ قبیله
اوس پیغام داد که مصعب، عامل فساد جوانان ما شده است و خواهان بازگشت
او شد و به اُسید بن حضیر گفت: «میدانی که اسعد پسرخاله من است و
نمیتوانم با او درشتی کنم. تو نزد این دو مرد برو که به قصد گمراه کردن
محرومان ما آمدهاند و آنان را از نزدیک شدن به محله ما باز دار».
اُسید نزد آن دو رفت و همین که به آنان رسید، دشنام و ناسزاگویی را آغاز
کرد. مصعب که با معرفی اسعد، اُسید را شناخته بود، به او گفت: «چه مانعی
دارد که بنشینی تا با تو سخن گویم. اگر دعوت ما را پسندیدی، بپذیر و اگر
بدت آمد، در دور کردن ما کوتاهی مکن.» گفت: «چه با انصاف سخن گفتی.»
اُسید نشست و با شنیدن دعوت مصعب و آیاتی از قرآن مجید، گفت: «برای
مسلمان شدن چه باید کرد؟» آنگاه به دستور مصعب، برخاست. غسل کرد و
جامههایش را پاکیزه ساخت. کلمه شهادتین را بر زبان راند و دو رکعت نماز
خواند. سپس به آن دو گفت: اگر سعد بن معاذ هم به اسلام درآید، دیگر کسی
از بنیعبدالاشهل نامسلمان نخواهد ماند. هماکنون او را نزد شما میفرستم.
سعد هم به همان ترتیب شروع به ناسزاگویی کرد، ولی پس از شنیدن دعوت
اسلام و آیاتی از قرآن مجید، شهادت حق را بر زبان جاری ساخت و همراه
اُسید بن حضیر نزد قوم خود بازگشت و آنها را به اسلام دعوت کرد. گفتهاند
که در آن شب، یک مرد یا زن نامسلمان در میان بنی عبدالاشهل باقی نماند و از
آن پس، روز به روز بر شمار مسلمانان افزوده شد.(2)
مصعب، پیشنماز مسلمانان در مدینه شد و نخستین نماز جمعه را در آن شهر اقامه کرد.(1)تلاش مصعب بن عمیر در مدینه به جایی رسید که در هر
محله از محلههای انصار، مردان و زنان مسلمان زندگی میکردند. تلاوت و
نشر قرآن در اسلام آوردن مردم مدینه تا آنجا مؤثر بود که پیامبر میفرمود:
«فُتحت المدینه بالقرآن؛ مدینه با قرآن گشوده شد».(2)
سرانجام مصعب به مکه بازگشت و اسلام اهل مدینه را به عرض
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رساند و آن حضرت را شادمان ساخت.(3)پس از حضور
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهدر مدینه، مصعب همراه ایشان بود و برای اجرای دستورهای
آن حضرت قدم برمیداشت.
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله، هفت سال سوم زندگی را - که بستر شکلگیری دوران جوانی
است - دوران مشورت و وزارت جوان دانسته است(4)و با در نظر گرفتن این
مهم به جوانان مینگریست. او به آنان شخصیت میداد و در صحنههای
مختلف، دیدگاههای ایشان را جویا میشد. این توجه ویژه، سبب شیفتگی و
ارادتمندی جوانان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شد.
در سال سوم هجرت، قریش با آماده کردن سه هزار مرد جنگی، زمینه نبرد
1) اسدالغابه، ج4، ص134.
2) بلاذری، فتوح البلدان، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1398 ه- . ق، ص 21.
3) روض الانف، ج 4، ص 78.
4) «اَلْوَلَدُ سَیِّدُ سَبْع سِنین، وَ عَبْدٌ سَبْع سِنین وَ وَزیرٌ سَبْع سنین؛ فرزند در هفت سال نخست، سرور، هفت سال دوم، فرمانبردار و هفت سال سوم، وزیر و مشاور است». مکارم الاخلاق، ج1، ص478.
احد را فراهم آورد.(1)پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهپس از آگاهی از تصمیم قریش، زمینه
مقابله با هجوم مشرکان را تدارک دید. ایشان ترجیح میداد که جنگجویان
1) طبقات الکبری، ج2، ص28؛ انساب الاشراف، ج1، ص313.
مسلمان در بیرون از شهر مدینه با دشمن روبهرو شوند.(1)ازاینرو، نظر خود
را با اصحاب در میان گذاشت و آنها را به مشورت فراخواند. بزرگان مهاجر و
انصار نیز دیدگاه پیامبر را پسندیدند، ولی جوانان (فتیان احداث) که بسیاری
از آنان به دلیل کوچکی، در نبرد بدر شرکت نکرده بودند، به شوق شهادت، با
این پیشنهاد مخالفت کردند و گفتند: «ای رسول خدا! ما را بر سر دشمن ببر تا
گمان نکنند که ترسیدهایم و از ناتوانی و زبونی در شهر ماندهایم».(2)
عبدالله بن ابی در اعتراض به پیشنهاد جوانان گفت: «ای رسول خدا! در
مدینه بمان و بر سر دشمن مرو؛ چه به خدا سوگند، ما تاکنون از مدینه بر سر
دشمن نرفتهایم، جز اینکه شکست خوردهایم و برعکس، دشمن تا کنون بر
سر ما به مدینه نیامده است، جز اینکه پیروز شدهایم. پس دست از ایشان بردار
تا اگر بمانند، در بدترین زندان مانده باشند و اگر بر سر ما بتازند، مردان ما
روبهرویشان بجنگند و زنان و کودکان از بالای سر سنگبارانشان کنند و اگر
هم بازگردند، چنانکه آمدهاند، ناامید برگردند».(3)
در نتیجه پافشاری جوانان، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نظر آنها را پذیرفت و تصمیم
به حرکت گرفت. داخل خانه شد. سلاح پوشید و آماده حرکت، بیرون آمد و
در پاسخ یاران جوان که به سبب سرزنش بزرگانی چون سعد بن معاذ و اُسید بن حضیر از
1) پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در خواب دیده بود که شمشیر او شکاف پیدا کرده است و شتری را برای او سر میبرند و دست خویش را در زرهی محکم درآورد. ازاینرو، حضرت خواب را چنان تعبیر کرد که جمعی از یاران او کشته میشوند و مردی از خانهاش به شهادت میرسد و زره نیز همان مدینه است. تاریخ یعقوبی، ج1، ص406.
2) السیره النبویه، ج3، ص67؛ الصحیح فی السیرة النبی الاعظم صلیاللهعلیهوآله ، ج6 ، ص87 .
3) عبدالرزاق صنعانی، المصنف، بیروت، المکتب الاسلامیه، 1392 ه- . ق، ج5 ، ص364؛ السیره النبویه، ج3، ص67 .
سماجت خویش پوزش میخواستند، فرمود:
پیامبری را سزاوار نیست که لباس جنگ بپوشد و بیآنکه جنگ کند، آن
را از تن درآورد. اکنون بنگرید به آنچه انجام میدهید و به نام خدا
رهسپار شوید که اگر شکیبا باشید، پیروز خواهید شد.(1)
نیکویی مشاوره در هنگامه جنگ احد، شخصیتبخشی به جوانان و
توجه به پیشنهاد آنها، سبب نزول این آیات شد:(2)
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْکُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ
فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِیالاَْمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَّکَلْ عَلَی اللّهِ
اِنَ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِلّینَ. (آل عمران: 159)
به [برکت] رحمت الهی، در برابر آنان نرم [و مهربان] شدی و اگر خشن
و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده میشدند. پس آنها را ببخش و
برای آنها آمرزش بطلب و در کارها با آنان مشورت کن، ولی هنگامی که
تصمیم گرفتی، [قاطع باشی] بر خدا توکل کن؛ زیرا خداوند، متوکلان را
دوست دارد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای حفظ کیان دولت اسلامی در مدینه، با جنگآفرینی
مشرکان و کافران روبهرو بود و با قاطعیتی بینظیر، جنگها را رهبری
میکرد. آن حضرت شیوه متداول آن دوره را به کار میگرفت و لشکر را به پنج
گروه: قلب، میمنه، میسره، مقدمه و ساقه تقسیم میکرد. سمتهای نظامی بسیاری در لشکر پیامبر وجود داشت. از جمله این سِمتها «صاحب لوا» بود
که به پرچمدار سپاه گفته میشد.(3)پرچمداری در میدان جنگ، جایگاه والایی
داشت که همواره قهرمانان و جوانان دلیر سپاه این سمت را عهدهدار میشدند.
علی علیهالسلام در همه غزوهها، پرچمدار سپاه اسلام بود.(1)تاریخنویسان
نوشتهاند: «اِنَّ عَلِیًا کَانَ صَاحِبَ لِواء رَسُولِ اللّه ِ صلی الله علیه و آله یَوْمَ بَدْرٍ وَ فِی کُلِّ مَشْهَدٍ؛ علی علیه السلام پرچمدار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در بدر و تمام نبردها بود».(2)
ابن عباس، علی علیهالسلام را صاحب لوای سپاه محمد صلیاللهعلیهوآله میدانست.(3)مالک بن
دینار از سعید بن جبیر و برخی از قاریان قرآن درباره پرچمدار رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله
پرسید و ایشان در پاسخ، علی علیهالسلام را صاحب رایت و پرچم حضرت معرفی کرد.(4)
گویند در جنگ احد، به سبب آسیبدیدگی دست راست علی علیهالسلام، پرچم
از دست او افتاد. پیامبر دستور داد که پرچم را به دست چپ علی علیهالسلام بسپارند و
آنگاه فرمود: «علی علیهالسلام، پرچمدار من در دنیا و آخرت است».(5)
مهاجر و انصار و هریک از قبایل نیز پرچم و پرچمدار خاصی داشتهاند که
میتوان از پرچمداری سعد بن معاذ برای اوسیان و حباب بن منذر برای
خزرجیان در جنگ بدر یاد کرد.(6)در این جنگ، مصعب بن عمیر، پرچمدار
مهاجران سپاه پیامبر بود.(7)وی در نبرد احد نیز پرچمدار بود. او در حضور رسول خدا
1) صحیح فی سیرة النبی صلیاللهعلیهوآله ، ج6 ، ص116؛ مستدرک علی الصحیحین، ج3، ص111.
2) سیر اعلام النبلاء، ج2، ص617؛ تاریخ مدینه دمشق، ج42، ص72.
3) الاستیعاب، ج3، ص197؛ احمدبن عبداللّه طبری، ذخائر العقبی، بیروت، مؤسسه الوفاء، بیتا، ص75.
4) مستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص137.
5) تاریخ الخمیس، ج1، ص434.
6) طبقات الکبری، ج2، ص10؛ ج3، ص89 .
7) [7] . تاریخ پیامبر اسلام، ص255.
صلیاللهعلیهوآله جنگید تا آنکه به فیض شهادت رسید. هنگام خاکسپاری
مصعب، به دلیل کوتاه بودن تنپوشی که داشت، اگر سرش را میپوشاندند،
پاهای او نمایان میشد و وقتی پاهایش را میپوشاندند، سرش نمایان میشد.
ازاینرو، به دستور پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، لباس مصعب را روی سر و صورت او
نهادند و بر روی قدمهای او، گیاه _اذخر _گذاشتند.(1)
در نبرد تبوک، پرچم بنی مالک بن نجار در دست عماره بن خرم بود که
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله آن را از وی ستاند و به یکی از جوانان آن قبیله، یعنی زید بن ثابت
سپرد و در پاسخ به شکوه برخی از یاران، به عماره چنین فرمود: «چون زید
قرآن بیشتری از تو میداند، او را مقدم داشتم».(2)
زید بن ثابت در این جنگ حدودا بیست ساله بود. او پیش از این از شرکت
در جنگ بدر بازداشته شد؛ چون سیزده سال بیشتر نداشت. اولین حضور او
در نبرد خندق بود. او که در این جنگ شانزده ساله بود، در حفر خندق و انتقال
خاک تلاش بسیاری میکرد.(3)
به جز غزوههایی که خود پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرماندهی سپاه را به عهده داشت،
سریهها را اصحاب منصوب پیامبر، رهبری میکردند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله،
فرمانده بیشتر سریهها را از میان جوانان برمیگزید که گاه اعتراض
پیشکسوتان و ریشسفیدان را به دنبال داشت. برای نمونه، در دوران
حاکمیت پیامبر، جوان شایستهای که به دلیل «قاری قرآن» بودن از دیگران
ممتاز بود، نشان فرماندهی سریهای را دریافت کرد. نوشتهاند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
سپاهی را برای جهاد با کفار روانه ساخت و جوانترین فرد را فرمانده آنها کرد. تأخیری در حرکت ایجاد شد. پیامبر خطاب به یکی از سپاهیان فرمود:
«هنوز نرفتهاید؟» وی پاسخ داد که فرمانده ما به درد پا مبتلا شده است! پیامبر
بیدرنگ پیش او رفت یا کسی را نزدش فرستاد و برای شفا یافتنش، این دعا را
هفتبار تکرار کرد: «بِسْمِ اللّه ِ وَ بِاللّه ِ وَ أَعُوذُ بِعِزَّةِ اللّه ِ وَ بِقُدْرَتِهِ مِنْ شَرِّ مَا فیهَا؛ به نام خدا و
با پناه بردن به عزت و قدرتش از شر و بدیهای موجود.» طولی نکشید که
فرمانده جوان شفا یافت. آن سپاهی گفت: «ای رسول خدا! آیا فرماندهی ما را
به کسی دادهای که از همه ما جوانتر است؟» پیامبر در پاسخ به اعتراض و
گلایه او فرمود: «آری! سببش امتیازی است که او نسبت به بقیه دارد. او قاری
قرآن است».(1)
جلالالدین رومی، اعتراض گروهی از یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به اینکه
جوانی از طایفه هذیل را به فرماندهی برگزیده بود و نیز پاسخ آن حضرت به
آنها را اینگونه به نظم درآورده است که گزیدهای از آن را میآوریم:
گفت نه نه یا رسول الله مکُن
سرور لشکر مگر شیخ کهن
یا رسول الله جوان ار شیرْزاد
غیر مرد پیرْ سرلشکر مباد
هم تو گفتستی و گفتِ تو گوا
پیر باید، پیر باید پیشوا
1) محمد بن علی بن حکیم ترمذی، نوادر الاصول ، بیروت، بیتا، ص332.
یا رسول اللّه درین لشکر نگر
هست چندین پیر و از وی پیشتر(1)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در پاسخ معترضان گفت:
گفت پیغامبر که ای ظاهرْنگر
تو مبین او را جوان و بیهنر
ای بسا ریش سیاه و مردْ پیر
ای بسا ریش سپید و دلْ چو قیر
عقل او را آزمودم بارها
کرد پیری آن جوان در کارها
1) مولوی، مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بیتهای 2047 - 2050.
پیرْ پیرِ عقل باشد ای پسر
نه سپیدی موی اندر ریش و سر
از بلیس او پیرتر خود کی بود؟
چونکه عقلش نیست، او لاشَی بود
پیش ظاهربین چه قلب و چه سره
او چه داند چیست اندر قَوصَرَه؟
ای بسا زرّ سیه کرده به دود
تا رهد از دست هر دزدی حسود
ای بسا مِسِّ زراندوده به زر
تا فروشد آن به عقل مختصر
ما که باطنْبین جمله کشوریم
دل ببینیم و به ظاهر ننگریم(1)
نام برخی از فرماندهان جوان پیامبر به شرح زیر است:
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در سال هشتم، برای نبرد با رومیان در سریه موته سپاهی روانه
داشت(2)که جعفربن ابیطالب و زید بن حارثه، فرمانده اول و دوم سپاه
بودند.(3)پیامبر در مورد فرماندهی آن دو فرمود: «اگر جعفر به شهادت رسید،
زید فرمانده خواهد بود و اگر او هم به شهادت رسید، عبدالله بن رواحة
رهبری سریه را بر عهده بگیرد».(1)
جنگ سختی در قریه موته درگرفت. جعفر پرچم را به دست راست خویش
گرفته بود و پیش میتاخت و رجزی میخواند که نشاندهنده شوق فراوان او به
بهشت بود. چون دست راست وی از بدن جدا شد، پرچم را به دست چپ گرفت و
آنگاه که دست چپ خود را هم از دست داد، پرچم را با دو بازوی خود نگاه داشت و
همچنان در کار جهاد استوار بود تا به شهادت رسید، درحالیکه نود و چند زخم بر
پیکر او وارد شده بود.(2)سپس زید فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. چون خبر
شهادت جعفر رسید، حضرت از شهادت او بسیار اندوهگین شد(3)و در وصفش چنین فرمود: «خداوند به جای دو دست جعفر، دو بال به او ارزانی داشته است تا در
بهشت پرواز کند.»(4)حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله همواره به یاد جعفر بود و با یاد او
میگریست(5)و میفرمود: «سزاوار است گریهکنندگان بر امثال جعفر گریه کنند».(6)
وصف غمبار شهادت آن سردار جوان را با این دو بیت شعر از کعب بن مالک
پی میگیریم:
آن روز فقیران و مستمندان در سوگ فرو رفتند؛ زیرا «پدر بیچارگان» را
از دست داده بودند. مرگ جعفر به قدری تلخ و دردناک بود که ماه
درخشان در سوگ او تیره شد و آفتاب پر نور کسوف کرد و نزدیک بود
برای ابد، چهره از جهانیان بپوشاند.(1)
او فرمانده دوم سریه موته بود که از سال سوم هجرت تا پیش از جنگ موته، فرماندهی
هشت سریه دیگر را نیز بر عهده داشت.(2)این انتصابها با اعتراض برخی یاران روبهرو
شد، ولی پیامبر خدا شایستگی و برتری زید را دلیل این انتصاب برشمرد.(3)
زید از بردگان(4)سفید بود(5)که پیش از بعثت، خدیجه، او را به محمد صلیاللهعلیهوآلهبخشیده
1) اعیان الشیعه، ج4، ص126.
2) تاریخ پیامبر اسلام، صص 241-244.
3) صحیح بخاری، ص736.
4) زید در دوران کودکی همراه مادرش به دیدن بستگانش رفت. طایفه بنی قین به فامیل و بستگان مادرش حمله کردند و زید را به اسارت بردند. او را به بازار عکاظ آوردند تا بفروشند. حکیم بن حازم، او را برای خدیجه خرید و خدیجه نیز وی را در هشت سالگی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بخشید. با عنایت به این نکته که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیست سال از زید بزرگتر بود، حضور او در خانه پیامبر در 28 سالگی حضرت، یعنی سه سال پس از ازدواج با خدیجه و دوازده سال پیش از بعثت صورت گرفته است. الاصابه ، ج1، ص563 ؛ تاریخ پیامبر اسلام، ص78.
5) زید سفید بود، ولی در مقابل، اسامه فرزند زید، سیاه چرده بود. سیر اعلام النبلاء، ج3، ص141.
بود و حضرت نیز او را آزاد کرد و پسرخوانده خود خواند.(1)ازاینرو، او را
زید بن محمد میگفتند تا آنکه آیه «اُدْعُوهُم لاِبائِهِمْ.» (احزاب: 4 و 5) نازل شد و
حکم پسرخواندگی باطل شد و از آن پس به زید بن حارثه شهرت یافت.(2)
زید حدود بیست سال از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله کوچکتر بود(3)و آن حضرت وی را
بسیار دوست داشت و او را «زیدالحبّ» لقب داده بود.(4)پس از بعثت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله،
زید سومین مرد جوانی بود که به رسالت او ایمان آورد(5)و از آن تاریخ، پیوسته در
کنار پیامبر بود و یار و همراه صدیق او بهشمار میرفت تا جایی که حضرت به زید
میفرمود: «تو برادر و دوست ما هستی.»(6)رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبهخاطر علاقهای که به
زید داشت، زینب، دختر عمه خود را به ازدواج او درآورد.(7)
در سال دهم بعثت، زید در سفر طائف همراه پیامبر بود. آن حضرت به
طائف رفت تا از قبیله _ثقیف _کمک بخواهد و آنان را به دین مبین اسلام دعوت
کند، ولی آنها در مقابل این پیشنهاد سعادتبخش، سفیهان و بردگان خود را
واداشتند تا با دشنام و داد و فریاد به دنبال پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله راه افتند و او را
سنگباران کنند. زیدبن حارثه در مقابل جوانان طائف از حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله
1) اسدالغابه، ج2، ص238.
2) تاریخ مدینة دمشق، ج 19، ص 355.
3) الاستیعاب، ج2، ص115. گروهی، پیامبر را ده سال بزرگتر از زید میانگارند. طبقات الکبری، ج3، ص 32.
4) مستدرک الوسائل، ج25، ص406؛ تفسیر القمی، ج2، ص 172.
5) اسدالغابه، ج2، ص239.
6) همان، ج3، ص466؛ صحیح بخاری، ص736.
7) [7] . المیزان، ج16، ص322.
حمایت کرد. در این سفر، پاهای پیامبر و چند جای سر زید زخم برداشت.(1)
پس از هجرت پیامبر به مدینه، مسلمانان به همراه پیامبر و زید بن حارثه راهی این شهر شدند. همچنین در نخستین سال هجرت و در جریان پیمان برادری،
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله، میان او و عموی خود، حمزه، پیمان برادری برقرار کرد.(2)
زید جوان در بیشتر غزوهها و جنگهایی که در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
رخ داد، شرکت داشت و هشت سریه را فرماندهی کرد.(3)در سال هشتم
هجرت، در نبرد موته، جانشین جعفربن ابیطالب بود و پس از شهادت او
مسئولیت فرماندهی را بنا به سفارش پیامبر به عهده گرفت و در نبردی
سخت، پیاده جنگید تا آنکه در میان نیزهداران دشمن به شهادت رسید.(4)
پیامبر از شهادت زیدبن حارثه آزردهخاطر شد. هرگاه پیامبر وارد خانه
جعفر و زید میشد، بسیار میگریست و میفرمود: «آن دو، برادر و همسخنم
بودند و با آنان انس گرفته بودم.»(5)همچنین میفرمود:
در خواب دیدم که جعفربن ابیطالب به صورت فرشتهای در بهشت
پرواز میکند و از نوک شهپرهایش خون میچکد و زید بن حارثه را در
درجه پایینتری دیدم. با خود گفتم، گمان نمیکردم زید مقامش کمتر از
جعفر باشد! جبرئیل آمد و گفت: زید کمتر از جعفر نیست، ولی جعفر را
بهخاطر خویشاوندی با تو فضیلت و برتری بخشیدیم.(1)
نکته زیبایی که در دفتر زندگی این جوان بیش از همه اهمیت دارد، این
است که وی تنها صحابی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهست که نامش در قرآن آمده است.(2)
در اقدامی دیگر، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله در سال دهم هجرت، فرماندهی سپاه
اسلام را به پسر زید بن حارثه، اسامه سپرد و با دست مبارک خویش پرچمی
برای اسامه بست و به او چنین فرمود:
به نام خدا و در راه خدا نبرد کن. با دشمنان خدا پیکار کن. سحرگاهان بر
اهالی اُنبا(1)حمله ببر و این مسافت را چنان سریع بپیما که پیش از آنکه
خبر حرکت تو به آنجا برسد، خود و سربازانت به آنجا رسیده باشید.(2)
انتصاب اسامه هجده ساله(3)و سیه چرده،(4)شکوه بسیاری از یاران را در پی
داشت. آنها با سرزنش و گلایه سخنانی گفتند که همگی نشان دهنده آن بود که
آنان فرمانبردار دستور پیامبر نیستند. محور گفتار یاران این بود که چرا
پیامبر، جوان نورس و کمسنی را فرمانده بزرگان صحابه قرار داده است.(5)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدر پاسخ به اعتراضهای اصحاب چنین فرمود:
اِنْ تَطْعَنُوا فِی إِمارَتِهِ فَقَدْ کُنْتُمْ تَطعَنُونٍ فِی إِمَارةِ اَبِیِه مِنْ قَبْلُ، وَ أَیمُ اللّه اِنْ
کَانَ لخَلیقَا لِلاْءِمارَةِ.(6)
اگر از فرماندهی او گله دارید، همانا پیشتر، از انتصاب پدرش نیز گله
داشتید، ولی این دو سزاوار و شایسته این مقام بوده و هستند.
او جوان شجاع یثرب و فرزند صحابی نامدار سعد بن عباده بود که در دوران
شکوفایی اسلام، بارها کارآمدی خویش را نشان داد. او گاه از سوی
1) اُنبا جزئی از خاک تلقأ است که در نزدیکی موته در سوریه قرار دارد.
2) فروغ ابدیت، ج2، ص485.
3) اسدالغابه، ج2، ص96؛ الاستیعاب، ج1، ص170؛ کتانی، التراتیب الاداریه، بیروت، دارالکتاب العربی، بیتا، ج 1، ص 262.
4) سیر اعلام النبلاء، ج4، ص121.
5) طبقات الکبری، ج2، صص 146 و 191.
6) صحیح بخاری، ج 4، ص 213.
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله مأمور گرفتن صدقات از قبایل میگشت.(1)همچنین پیامبر
خدا، در سال هشتم هجرت، او را به ناحیه یمن فرستاد و دستور داد که بر صُداء(2)حمله برد. قیس با چهارصد نفر از مسلمانان در ناحیه قنات(3)اردو زد.
پیش از حمله قیس، گروهی از اهل صُداء نزد حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله آمدند و
پیمان بستند که قوم خود را به اطاعت از مسلمانان وادار کنند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
نیز سپاه قیس را به مدینه بازگردانید و پس از آن، اسلام بین ساکنان صُداء
رواج یافت.
برخی از امور، تنها از عهده شخص پیامبر یا نماینده خاص او ساخته بود؛
ویرانی بتخانهها و ریشهکنی نشانههای شرک از این جمله است. پیامبر
رحمت در کنار نشر آیین یکتاپرستی، تخریب بتها را بهدست
حضرت علی علیهالسلام سپرد. پس از فتح مکه، علی علیهالسلام، برخی بتهای نصب شده
در درون و بیرون کعبه را سرنگون کرد. او به دستور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر دوش
ایشان رفت و بت بزرگ قریش را که از مس بود، بر زمین افکند و سپس دیگر
بتها را شکست.(4)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در دوران محاصره طائف نیز به امیرمؤمنان علی علیهالسلام
مأموریت داد تا با سپاهی آماده، بر بتپرستان حمله برد و هر جا بتی یافت، آن
را بشکند. علی علیهالسلام دشمن را درهم شکست و بتهای آنها را درهم کوبید و
سپس به طائف بازگشت. حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهبا رسیدن او، تکبیر گفت و مدتی
را با وی در خلوت به گفتوگو پرداخت، چنانکه سبب گله برخی از صحابه شد.(1)
همچنین در سال نهم هجرت، علی7 مأموریت یافت تا با 150 مرد انصاری به
سوی خاندان حاتم طایی رود و بتخانه _فُلس _را ویران کند. آن حضرت با
یاران خود بامدادان بر آن قبیله یورش برد و بتخانه را ویران ساخت.(2)
یک سال پس از فتح مکه، آیات سوره توبه نازل شد. چون خود پیامبر
نمیخواست به حج برود، بر اساس وحی الهی، علی علیهالسلام را مأمور ابلاغ این پیام
الهی ساخت و بیدرنگ، او را با حکم امیری کاروان حجاج جایگزین ابوبکر
هاشمی، در روز دهم ذیالحجه، بالای جمره عقبه با ندای رسا، سیزده آیه از
سوره توبه را خواند و قطعنامه چهارمادهای پیامبر را به گوش تمام
شرکتکنندگان رسانید. بر اساس این پیام، مشرکان تنها چهارماه مهلت
داشتند که تکلیف خود را در برابر حکومت اسلامی روشن کنند. مشرکان
پیش از مهلت مقرر، دسته دسته به آیین توحیدی روی آوردند، بهگونهای که
در سال دهم هجرت، شرک در حجاز ریشهکن شد.(4)
1) شیخ مفید، الارشاد، قم، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام ، 1413 ه- . ق، ج 1، ص152.
2) امتاع الاسماع، ج1، ص324.
3) رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در پاسخ به اعتراض ابوبکر فرمود: «رساندن این پیام تنها کار خودم است یا مردی که از من باشد.» شیخ طوسی، التبیان، نجف، منشورات مکتبة الامین، بیتا، ج5، ص198.
4) سیره النبویه، ج4، ص190؛ الارشاد، ج1، ص65؛ امتاع الاسماع، ج1، ص360؛ تاریخ پیامبر اسلام ، صص 647-649.
وقتی پیامبر فرماندهی غزوهای را به عهده داشت، اداره شهر مدینه را به یکی از
یاران خود میسپرد و به دلیل اهمیت نبردها، همواره علی علیهالسلام را همراه خود میبرد.
در سال نهم هجرت که سپاه اسلام برای نبرد _تبوک _آماده میشد،
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، عموزاده جوان خود، علی علیهالسلام را امیر مدینه قرار داد؛ زیرا حضرت از توطئه اعراب و بسیاری از مکیان که با آنها جنگیده بود، آگاه بود و
بیم داشت که در نبود او بر مدینه بتازند و با همدستی منافقان مدینه، پیشآمد
ناگوار و جبرانناپذیری روی دهد. منافقان که کینه علی علیهالسلام را در دل داشتند،(1)
از حضور حضرت به خشم آمدند؛ زیرا امیری او نقشه توطئه ایشان را برهم
میزد. ازاینرو، به بدگویی علی علیهالسلام پرداختند و در شهر شایع کردند که
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از او رنجیدهخاطر شده و به همین دلیل او را در مدینه گماشته
است. علی علیهالسلام برای از بینبردن این توطئه، به سرعت خود را به سپاه اسلام
رسانید و پیامبر را از ماجرا آگاه کرد.(2)پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به علی علیهالسلام فرمود:
برادرم! به جای خویش بازگرد که مدینه را جز من یا تو کسی شایسته
نیست و تویی جانشین من در خاندان من و محل هجرت من و عشیره
من. ای علی! مگر خشنود نیستی که نسبت به من، همان مقام و منزلت را
داشته باشی که هارون نسبت به موسی داشت، جز آنکه پس از من
پیامبری نیست.(3)
سپس علی علیهالسلام به مدینه بازگشت و در پرتو مدیریت او، توطئهها ناکام ماند.
همچنین رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در سال هشتم هجرت پس از پایان نبرد حنین و
در آستانه برگزاری حج، با انجام عمره تصمیم گرفت سرزمین مکه را ترک
کند و به سوی مدینه رهسپار شود. او اداره سیاسی مکه را به دست جوان تازه مسلمان و خردمند این شهر عتاب بن اَسید سپرد(1)و برای این فرماندار
21 ساله، روزانه یک درهم حقوق در نظر گرفت.(2)
با انتخاب عتاب، بسیاری از اصحاب به سبب سن کم او، لب به اعتراض
گشودند. پیامبر خدا در پاسخ، ملاک مسئولیت را برتری و شایستگی او
دانست و فرمود: «لَیْسَ الاَْکْبَرُ هُوَالاَْفْضَلُ، بَلِ الاَْفْضَلُ هُوَ الاَْکْبَرُ؛ هر بزرگی،
بافضیلت نیست، بلکه هر با فضیلتی، بزرگ است».(3)
فرماندار جوان مکه پس از سرپرستی حج آن سال، در اجتماع بزرگ مردم
چنین گفت: «پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله برای من حقوق تعیین کرده است و من در سایه
آن، از هر نوع هدیه و کمک شما بینیازم».(4)
نوشتهاند پیامبر، معاذ بن جبل را نیز برای رسیدگی و پاسخگویی به مسائل
شرعی، بیان احکام دین و تعلیم قرآن در مکه برگزید(5)تا در کنار عتاب بن اسید
به امور دینی شهر و مردم سامان بخشد.
داوری و قضاوت
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در رویدادهای مختلف و برای خاتمه دادن به دشمنیها، خود
به عنوان داور و حاکم عمل میکرد.(1)نخستین بار که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تصمیم
گرفت قاضی انتخاب کند و به شهرهای دیگر بفرستد، این مسئولیت را به
جوانان سپرد. علی علیهالسلام و مُعاذ بن جبل از نخستین افرادی بودند که برای این
سمت انتخاب شدند.(2)آگاهی اصحاب از احکام شرعی، تنها ملاک گزینش
نبود، بلکه زیرکی، باهوشی و دقت نظر نیز از ویژگیهای مهم انتخاب قاضی
به شمار میرفت؛ زیرا شناسایی سره از ناسره و چیرگی بر نیرنگ و فریب
خطاکاران، از عهده کسانی برمیآمد که به حلال و حرام الهی آگاهی داشته و از
بینش و زیرکی خاصی برخوردار باشند.(1)
اینک به فعالیتهای دو تن از افرادی که به حکم قضاوت پیامبر راهی
سرزمینهای مختلف شدند، اشارهای میکنیم:
تلاش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن بود که همواره وصی و جانشین پرتوان خود را در
کنار خویش نگه دارد، ولی در بحرانها و مشکلات مهم، سرپرستی و
گرهگشایی را به او میسپرد. نمونه آن، فرستادن علی علیهالسلام به یمن است.
پیامبر در سال دهم هجرت، با وجود اینکه معاذ در یمن بود، علی علیهالسلام را با
حکم قضا و داوری به آن سرزمین فرستاد. علی علیهالسلام پیش از حرکت، در محضر
رسول الله صلیاللهعلیهوآله با فروتنی چنین گفت: «من جوانم و در طول عمر داوری نکرده
و بر مسند قضا ننشستهام.» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دست مبارک خود را بر سینه او نهاد
و درباره او دعا کرد و گفت: «بارالها! قلب علی را هدایت فرما و زبان او را از
لغزش مصون بدار.»(2)سپس به قاضی جوان سفارش فرمود:
علی! با کسی از در جنگ وارد مشو و کوشش کن در پرتو نیروی منطق و
حسن سلوک، مردم را به راه راست هدایت کنی. به خدا سوگند، اگر خدا
کسی را به وسیله تو به راه راست راهنمایی کند، از آنچه خورشید بر آن میتابد، بهتر و نیکوتر است.
در پایان، چهار سفارش مهم را به علی علیهالسلام فرمود:
دعا و نیایش را پیشه خودساز؛ زیرا دعا در بیشتر موارد با اجابت همراه است.
در تمام حالتها سپاسگزار خدا باش؛ زیرا شکر موجب فزونی نعمت است.
اگر با کسی یا گروهی پیمان بستی، آن را محترم بشمار.
از نیرنگ زدن و فریب دادن مردم بپرهیز؛ زیرا حیله بدکاران به خود
آنان باز میگردد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همچنین نامهای به اهل یمن نوشت و به علی علیهالسلام داد و
فرمود که آن را برای ملت یمن بخواند.
نماینده جوان پیامبر در مدت اقامت خود در یمن، داوری و قضاوتهای
حیرتانگیزی کرد.(1)ایشان پس از آگاهی از حرکت حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهبرای
شرکت در موسم حج (حجة الوداع)، با سربازان خود راهی مکه شد و
مأموریت خود را در آن سرزمین به انجام رسانید.(2)
در سال دهم هجرت، معاذ بن جبل که در میان اصحاب به فقاهت و آشنایی به
احکام قرآن شهره بود،(3)از سوی پیامبر مأموریت یافت که برای داوری و
قضاوت راهی سرزمین یمن شود.
معاذ در 18 سالگی اسلام آورده بود و در 20 سالگی در جنگ بدر شرکت
کرد.(4)او در هنگام رفتن به یمن حدود 28 سال سن داشت.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پیش از فرستادن معاذ، با او به گفتوگو پرداخت و از او
پرسید: «مدرک داوری تو در گشودن اختلاف چه خواهد بود؟» وی گفت:
«کتاب خدا، قرآن.» حضرت پرسید: «اگر در آن موضوع، اشارهای در کتاب
خدا نباشد، از روی چه قضاوت میکنی؟» گفت: «از روی قضاوتهای
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله؛ زیرا من تمام داوریهای شما را در موضوعهای گوناگون دیده و
در خاطر ثبت کردهام. اگر جریانی پیش آید که موضوع آن با یکی از داوریهای
شما همانند باشد، از داوریهای شما استفاده میکنم و بر اساس آن قضاوت
میکنم.» حضرت باز پرسید: «اگر جریانی پیش آید و درباره آن تصریحی در کتاب
خدا و قضاوتی از من نباشد، در این صورت چه میکنی؟» معاذ گفت: «تلاش و
کوشش میکنم و بر اساس قاعده و عدل و انصاف داوری میکنم.» آنگاه پیامبر
فرمود: «شکر خدا را که پیامبر خود را موفق کرد که شخصی را برای داوری انتخاب
کند که عملش مورد رضایت اوست.»(1)سپس با پای پیاده، مُعاذ را درحالیکه بر
مرکب سوار بود، بدرقه کرد(2)و سفارشهای مهم زیر را به او گوشزد فرمود:
ای معاذ! قرآن خدا را بدانها بیاموز! آنان را بر اخلاق خوب پرورش ده.
مردم را در مقام خودشان نگه دار؛ چه نیک باشند و چه بد و امر خدا را
بر آنها اجرا کن. در فرمان خدا و مال خدا از هیچکس در هراس مباش؛
زیرا اختیار با تو نیست و مال از آن تو نیست. امانت آنها را کم یا بیش
بدانها بپرداز. بر تو باد نرمش و گذشت، در غیر مورد ترک حق که نادان
بگوید، حق خدا را ترک کردی. از کارمندان خود، در هر چه میترسی
دچار عیبی شوی، پوزش بخواه تا تو را معذور دارند.
شعارهای دوران جاهلیت را از میان ببر مگر آنچه را اسلام زنده داشته
است. امر اسلام را خرد و کلان پدیدار کن و بیشتر همتت به نماز باشد که
پس از اعتراف بهدین، سر (رأس) مسلمانی (اسلام) است. مردم را
به خدا و روز جزا یادآوری کن. پندگویی را دنباله کن که آنها را به کردار
خدایی نیرومند سازد. سپس آموزگاران در میانشان پراکنده کن. خدایی را
بپرست که به وی باز میگردی. در راه خدا از هیچ سرزنش مترس.
من به تو سفارش میکنم به پرهیزکاری از خدا و راستگویی و وفا به
پیمان و پرداخت امانت و ترک خیانت و نرمگویی و ابتدای به سلام و
حمایت همسایه و پناهنده و مهربانی با یتیم و خوشکرداری و کوتاه
کردن آرزو و دوست داشتن دیگر سرای و هراس از حساب و چسبیدن
به ایمان و فهمیدن قرآن و فروخوردن خشم و فروتنی. مبادا مسلمانی را
دشنام دهی یا از گنهکاری پیروی کنی یا امام عادلی را نافرمانی کنی یا
راستگویی را باور نداری یا دروغزنی را باور داری. پروردگارت را نزد
هر سنگ و درخت به یاد آور. برای هر گناه توبهای تازه کن؛ گناه نهان را
با توبه نهان و عیان را با توبه عیان. ای معاذ! اگر نمیدانستم که تا قیامت
برخورد نداریم، سفارش را کوتاه میکردم، ولی من میدانم که ما هرگز
یکدیگر را ملاقات نخواهیم کرد.
پس بدان همانا محبوبترین شما نزد من کسی است که با من به همان
حالی برخورد کند که در آن از من جدا شده است.(1)
مُعاذ بن جبل پس از ورود به یمن، به قضا و داوری میان مردم پرداخت و
1) تحف العقول، صص 25 و 26. این سخن پیامبر، هشداری به معاذ و دیگران است که رمز محبوبیت من به تو تا وقتی است که این روش و دیدگاه و مشی را تا هنگام مرگ حفظ کنی، در آینده تغییر روش ندهی و از مسیر من منحرف نگردی. آنچه بر زندگی معاذ پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گذشت، اسفبار، ولی درسآموز و عبرتانگیز است. گویند که او از «اصحاب سقیفه» شد. گروهی که برخلاف نظر صریح رسولالله صلیاللهعلیهوآله بر وصی نبودن علی علیهالسلام گواهی دادند و آن را مکتوب کردند. همچنین در جریان تصرف فدک به دست خلیفه اول، معاذ به درخواست کمک فاطمه علیهاالسلام پاسخ رد داد. شیخ مفید، الاختصاص ، قم، انتشارات جامعه مدرسین، بیتا، ص185؛ سیدابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث ، مدینة العلم، قم، بیتا، ج18، ص183.
فردای آن، ایشان را با دین اسلام و خواندن و معارف قرآن آشنا کرد.(1)
گویا معاذ با توجه به تسلطی که به کتاب و سنّت داشت، به پرسشی که از
وی درباره حقوق شوهر بر همسر پرسیده بودند، جواب کافی نداده بود.(2)
ازاینرو، پیامبر تصمیم گرفت علی علیهالسلام را به یمن بفرستد.
مُعاذ بن جبل تا هنگام رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در یمن اقامت داشت(3)و به
وظایف قضایی و فرهنگی خود عمل کرد و سپس به مدینه بازگشت.(4)
تبلیغ معارف دینی و آموزش قرآن، اساسیترین بخش مأموریتهای
فرهنگی یاران جوان پیامبر بود. مصعب بن عمیر با آموزش قرآن و معارف
آن، مردم مدینه را با اسلام پیوند زد.
معاذ بن جبل در 26 سالگی، پس از فتح مکه، از سوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
مسئولیت تبلیغی و فرهنگی این شهر را عهدهدار شد تا در تعلیم قرآن و نشر فرهنگ اسلام بکوشد.(5)یکی از وظایف واگذار شده به او در سفر به یمن نیز
مسئولیت ترویج احکام اسلام بود.
1) التراتیب الاداریه، ج1، ص258.
2) سیره النبویه، ج4، ص237.
3) تاریخ مدینة دمشق، ج58، ص392. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنگام بدرقه معاذ به او فرموده بود که تو دیگر مرا نخواهی دید و هنگام بازگشت با مسجد و قبرم روبهرو خواهی شد. سیر اعلام النبلاء، ج3، ص281؛ تاریخ مدینة دمشق، ج58، ص412.
4) معاذبن جبل تا سال هجده هجری زنده بود و سرانجام در سن 33 سالگی بر اثر طاعون درگذشت. تاریخ مدینة دمشق، ج58، ص391؛ سیر اعلام النبلاء، ج3، ص298؛ سفینة البحار، ج2، ص288.
5) اسدالغابه، ج5، ص194.
پیامبر در دهمین سال هجرت، جوان دیگری به نام عمرو بن حزم(1)را که هفده ساله
بود،(2)به نمایندگی خویش در نجران منصوب کرد تا به مردم فقه و قرآن بیاموزد.(3)
عبدالله بن مسعود نیز از جوانانی است که بسیار با قرآن انس داشت و
معارف آن را از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرا گرفته بود. او هفتاد سوره قرآن را از زبان
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنید(4)و بقیه را از حضرت علی علیهالسلام فراگرفت(5)و گنجینه دل را
با نور کلام پروردگار آراست تا جایی که حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله شنیدن و
فراگیری قرآن از عبدالله بن مسعود را سفارش میفرمود(6)و این کلام پیامبر،
گواه جایگاه والای فرزند مسعود است: «هر کسی که دوست دارد به قرآن
چنانکه هست، گوش دهد، از عبدالله بشنود».(7)
این معلم جوان قرآن، در بیست سالگی،(8)بیستوسومین نفری بود که در مکه
1) او در سال سوم هجرت، چون کمتر از پانزده سال داشت، پیامبر مانع از حضور وی در جنگ بدر شده بود. نخستین حضورش در جنگ خندق بود. تاریخ پیامبر اسلام، ص312.
2) الاستیعاب، ج3، ص 257.
3) همان، ج2، ص275؛ التراتیب الاداریه، ج1، ص243.
4) سیراعلام النبلاء، ج3، ص298؛ تاریخ مدینة دمشق، ج33، ص130.
5) سفینة البحار، ج2، ص137.
6) همان.
7) [7] . سیر اعلام النبلاء، ج3، ص299؛ سفینة البحار، ج2، ص137.
8) [8] . عبدالله بن مسعود، حدودا 63 سال زندگی کرد متوفی به سال 32 یا 33 ه .ق. با توجه به این نکته که او پیش از گردآمدن مسلمانان در خانه ارقم (پیش از دعوت عمومی) مسلمان شد، عمر او حدود بیست سال بوده است. از آن پس، وی به عنوان جوانی کوشا و پرتلاش در خدمت اسلام و پیامبر بود. سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 290؛ تهذیب الکمال، ج 16، ص 127؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 33، ص 194.
به دین اسلام گروید.(1)او پس از سخنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، با شجاعت و استواری
1) تاریخ مدینة دمشق، ج33، ص69.
تمام، قرآن را میان مشرکان مکه آشکارا و با صدای بلند میخواند(1)و همین، سبب
شد تا او را آزار دهند.(2)شور، پشتکار و نشاط فرزند مسعود، او را وا میداشت که
همواره نزد پیامبر خدا آمد و شد کند و از نور اعجاز او توشه برگیرد. پیامبر نیز
احساس او را پاس میداشت و گاه او را از برخی امور غیبی آگاه میساخت. عبدالله
بن مسعود در این زمینه از یک ماجرای شگفتانگیز چنین یاد میکند:
شبی در مکه، پیامبر را نیافتیم و هرچه جستوجو کردیم، اثری از او
ندیدیم. از این ترسیدیم که ایشان را کشته باشند! به جستوجوی
حضرت در درههای مکه رفتیم. ناگهان دیدیم از سوی کوه حراء
میآید. پرسیدیم: «یا رسول الله! سخت نگران شدیم و دیشب بدترین
شب زندگی ما بود.» پیامبر فرمود: «مبلّغ جنیان(3)نزد من آمد. رفته بودم تا
برایش قرآن بخوانم! آنگاه ما را با خود برد و جای پای جنیان و مکان
آتش و اجاقشان را به ما نشان داد».(4)
فرزند مسعود هنگام رهسپار شدن راهیان حبشه، با ایشان همسفر شد و
مدتی را در آن دیار گذراند. پس از مدتی به مکه بازگشت و سپس به مدینه
هجرت کرد(5)و همپای مهاجران و انصار، همواره در خدمت رسول گرامی اسلام بود. او در
1) سیر اعلام النبلاء، ج3، ص293.
2) طبقات الکبری، ج1، ص 151.
3) جن نوعی از مخلوقات خداست که از حواس ما مستورند. قرآن کریم وجود چنین موجوداتی را تصدیق کرده است. جنیان قبل از بشر و از جنس آتش خلق شدهاند و مانند انسان، زندگی، مرگ و قیامت دارند و همانند جانداران دیگر، دارای نر و ماده و ازدواج و تکاثر هستند. همچنین این مخلوقات مثل بشر دارای شعور و ارادهاند و مؤمن و کافر دارند. المیزان، ج20، صص 42 و 43.
4) همان، صص 51 و 52؛ ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج25، ص101.
5) سیر اعلام النبلاء، ج3، ص290؛ الاستیعاب، ج4، ص112.
جنگ بدر، بر بدن مجروح ابوجهل دست یافت و او را
به دَرَک فرستاد.آنگاه به سرعت نزد حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله آمد و ایشان را با خبر
قتل ابوجهل، خرسند و خوشحال کرد.(1)
یکی دیگر از مأموریتهای فرهنگی، یادگیری زبانهای غیرعربی بود؛ زیرا
یهودیان و مسیحیان، بخشی از مردم شبهجزیره عربستان را تشکیل میدادند. این
گروه با گویش عبری و سریانی در اطراف عربستان سکونت داشتند که با ظهور
اسلام، تلاش و تکاپوی یهودیان بهویژه یهودیان مدینه و خیبر، پرمخاطره و
تهدیدآمیز بود. بنابراین، آشنایی با زبان آنها واقعیتی انکارناپذیر بود.
به دستور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، جوان پرشور مسلمان، زید بن ثابت، به فراگیری
خط و زبان یهودیان (زبان عبری) پرداخت تا بر خواندن نوشتههای آنها
تسلط یابد. همچنین پیامبر به او سفارش فرمود که زبان سریانی را فراگیرد. او
این گویش رایج عیسویان را در 17 روز فراگرفت.(2)
در میان یاران پیامبر، جوانی به نام جابر بن عبدالله انصاری ویژگی خاصی
داشت. زوایای زیبای شخصیت جابر سبب شد که او آمد و شد فراوانی نزد
پیامبر داشته باشد و از نزدیک با اندیشه و مرام ایشان انس گیرد.
جابر یکی از جوانان تلاشگر و پرشور مدینه بود که در تمامی صحنههای
حماسی، حضوری چشمگیر داشت. او نخستین بار در دوران نوجوانی، به
همراه پدر و برخی از یثربیان در سال سیزدهم بعثت، پیامبر را در قصبه منا
زیارت کرد(3)و هنگام حضور حضرت در مدینه، همواره به گرد او میگشت.
در سال دوم هجرت که جنگ بدر پیش آمد، او به دلیل خردی سن(1)از شرکت
در نبرد منع شد، ولی با حضور در منطقه جنگ، به آب دادن جنگجویان
مسلمان پرداخت.(2)
در هنگامه آغاز جنگ احد، عبدالله بن عمرو، فرزند خود، جابر را به
سرپرستی دخترانش در مدینه گماشت و خود در آن نبرد به شهادت رسید.(3)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله پس از پایان جنگ احد، مردم را به تعقیب دشمن فراخواند و
جز آنها که تا پایان جنگ همراه او بودند، به دیگران اجازه شرکت نداد. در این
میان، جابر که حدود هفده سال داشت،(4)نزد پیامبر آمد و گفت: «پدرم به خاطر
هفت خواهرم، مرا در مدینه گذاشت و گفت: پسرم! سزاوار نیست که این
هفت زن را بیسرپرست در مدینه بگذاری و من هم در راه جهاد، تو را بر
خود مقدم نمیدارم. پس نزد خواهرانت بمان. من هم به فرموده پدرم در
مدینه نزد خواهرانم ماندم و در جنگ احد شرکت نکردم. اکنون مرا به
همراهی با خویش سرافراز گردان.» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به جابر اجازه حرکت داد
و تنها او بود که در احد شرکت نکرد و در این غزوه که حمراء الاسد نامیده شد،
1) رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از حضور نوجوانانی که زیر شانزده سال داشتند، جلوگیری کرد و زیدبن ثابت، رافعبن خدیجه، اسامهبن زید، براءبن عازب، زیدبن ارقم و چند جوان دیگر را از میان سپاه بازگردانید و اجازه همراهی نداد. امتاع الاسماع، ص73.
2) تاریخ مدینة دمشق، ج11، ص217؛ سیر اعلام النبلاء، ج4، ص337؛ تهذیب الکمال، ج4، ص448.
3) سیر اعلام النبلاء، ج4، ص338.
4) جابر در سال 78 ه . ق در 94 سالگی درگذشت. بنابراین، در سال نخست هجرت او چهارده ساله و در سال سوم هجرت که جنگ احد و غزوه حمراء الاسد صورت گرفت، هفده ساله بوده است. تهذیب الکمال، ج4، صص 453 و 454؛ سیر اعلام النبلاء، همان.
همراه حضرت بود.(1)جابر از آن پس در تمام غزوهها در کنار پیامبر بود و به گفته خود وی، در نوزده غزوه از بیست و یک غزوه حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهحاضر
بود و جنگید.(2)
جابر به دلیل آمد وشد فراوان با پیامبر، از عظمت والای خاندان وحی آگاه
بود تا جایی که به عنوان یکی از نمادهای مودت و دوستی، بر پیروی از آلبیت
رسول علیهمالسلام پافشاری داشت.(3)او علی علیهالسلام را - جدای از پیامبران - بهترین خلق و
رستگاری را در گرو دوستی و پیروی از او و ائمه پس از او میدانست و
دشمنان امیرمؤمنان علی علیهالسلام را کافر و منتقدان او را منافق معرفی میکرد.(4)او
میگفت: «منافقان را بهوسیله بغض و کینه ایشان نسبت به علی میشناختیم».(5)
جابر، محرم راز پیامبر راستین و خاندان ایشان به شمار میرفت. وی
روزی به همراه حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله به دیدار فاطمه زهرا علیهاالسلام رفت(6)و در
روزی دیگر، پس از آگاهی از تولد امام حسین علیهالسلام برای گفتن تبریک، راهی
خانه دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شد. وی از این دیدار چنین یاد میکند: «... در دستان
1) انساب الاشراف، ج1، ص413. جابر میگوید: اولین غزوهای که شرکت کردم «حمراء الاسد» بود. سیر اعلام النبلاء، همان.
2) تاریخ مدینة دمشق، ج11، ص216؛ سیر اعلام النبلاء، ج4، ص338؛ محمدبن حسن طوسی، رجال الطوسی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1415 ه- . ق، صص 31و32؛ ابوعلی حائری، منتهی المقال، قم، مؤسسه آل البیت، 1416 ه- . ق، ج2، ص 209.
3) سفینة البحار، ج1، ص140؛ معجم رجال الحدیث، ج3، ص330؛ مستدرک علم الرجال، ج2، ص99.
4) بحارالانوار، ج22، ص92.
5) الاستیعاب، ج3، ص46.
6) نک: بحارالانوار، ج43، صص61 و 62.
فاطمه لوح سبزی را دیدم. گمان بردم که آن زمرد است. در آن حال نوشتهای
سفید شبیه نور خورشید، نظر مرا به خود جلب کرد. به ایشان عرض کردم:
پدر و مادرم فدای شما ای دختر رسول الله صلیاللهعلیهوآله! این لوح چیست؟ حضرت
فاطمه علیهاالسلامفرمود: این لوحی است که خداوند آن را به رسولش اهدا کرده است؛ در آن نام پدرم، نام شوهرم، علی، نام دو فرزندم و اسامی تمام اوصیای
تبار فرزندم وجود دارد. پدرم آن را به من تقدیم داشت تا بدان شاد و مسرور
گردم. آنگاه فاطمه آن لوح را به من داد و آن را خواندم و از روی آن یادداشت
برداشتم».(1)
ذهن پرسشگر جابر، همواره او را وا میداشت که حقیقت آیات را از
پیامبر بپرسد. از جمله وقتی آیه شریف: «یَا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُواللّهَ وَ أَطیعُوا
الرَّسُولَ وَ أُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید و
پیامبر و اولیای امر خود را نیز اطاعت کنید.» (نساء: 59) نازل شد، درباره
اولیالامر از پیامبر پرسید. پیامبر نیز در پاسخ چنین فرمود:
جابر! آنان جانشینان پس از من و پیشوایان مسلمانان هستند. اولین آنها
علیبن ابیطالب و پس از او به ترتیب، حسن، حسین، علی بن حسین و
محمد بن علی هستند که در تورات به باقر معروف است و تو او را در
آینده خواهی دید. هر وقت او را دیدی، سلام مرا به او برسان.(2)پس از
او جعفر بن محمد صادق، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن
علی و علی بن محمدند و پس از او، همنام و همکنیهام، حجت خدا در
زمین و بقیهاللّه در میان بندگان است؛ همانکه خداوند به دست او شرق و
غرب زمین را فتح خواهد کرد. او عدالت را در جهان خواهد گسترد.(1)
فداکاری، پیشگامی، نشاط و تلاش جابر جوان، در تمام عرصهها آشکار
و زبانزد مردم بود.
«رسول گرامی اسلام در میان شما مردم جانشینی برگزید، همچنان که تمام
پیامبران گذشته برای امتهای خود برگزیدند؛ زیرا آنها هرگز انسانها را
سرگردان رها نکردند و بدون معرفی راهی روشن و گذاشتن نشانههایی
استوار از میان مردم نرفتند».(2)
در آخرین حج، پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله مأمور شد در بزرگترین اجتماع
مسلمانان در غدیر خم که برخی شمار حاضران را بیش از یکصد هزار تن
دانستهاند، آشکارا مسئله جانشینیاش را اعلام کند(3)و بیم و نگرانی مخالفت مردم را
نادیده انگارد؛ چون مقام جانشینی منصبی الهی است. خداوند خطاب به او فرمود:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ
اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ... . (مائده: 67)
ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت نازل شده است، ابلاغ کن که اگر
نکنی، پیامش را نرساندهای و خدا، تو را از [گزند] مردم نگاه میدارد... .
آنگاه پیامبر لب به سخن گشود و در آن انجمن بزرگ، جانشینی علی علیهالسلامرا
که از سالیان پیش به صورتهای گوناگون بیان کرده بود، آشکار ساخت و
امیرمؤمنان علی علیهالسلام را که جوانی 33 ساله بود، به همگان شناساند و فرمود:
«مَنْ کُنْتُ مَولاهْ فَهذا عَلیٌ مَوْلاه؛ هرکه من مولای اویم، علی هم مولای اوست».(1)
1) محمدبن عیسی ترمذی، سنن الترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا، ج5، ص 591 .
آنگاه خداوند به پیامبرش بشارت داد که «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ
عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ اْلإِسْلامَ دینًا؛ امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر
شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما [به عنوان] آیینی برگزیدم». (مائده: 67)
به فرموده علی علیهالسلام:
و اوجب لی ولایته علیکم
رسول اللّه یوم غدیرخم(1)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در روز غدیر خم همان ولایتی را که خود داشت، برای
من بر شما واجب ساخت.
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از ولایت علی علیهالسلام سخن گفت و تمامی حاضران نیز بیعت
کردند.(2)به گفته امام محمد غزالی، عمر بن خطاب ابتدا در روز غدیر خم با
حضرت علی علیهالسلام بیعت کرد، ولی پس از رحلت پیامبر، بیعت خود را زیر پا گذاشت.(3)
یکی از بهانههای جریان مخالف جانشینی، جوانی علی علیهالسلام بود(4)که
پیشتر، پیامبر این دستاویز را از کار انداخته بود و بارها امیری مسلمانان را به
1) الغدیر، ج2، ص54.
2) [2] . سیره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، ص 672.
3) «ذکر ابوحامد فی کتابه سر العالمین و کشف ما فی الدارین، فقال: فی حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه: ان عمر قال لعلی: بخ بخ. أصبحت مولی کل مؤمن، قال ابوحامد: هذا تسلیم ورضی ثم بعد هذا غلب الهوی حبا للریاسة، و عقد البنود وأمر الخلافة ونهیها، فحملهم علی الخلاف فنبذوه وراء ظهورهم، واشتروا به ثمنا قلیلاً فبئس ما یشترون». سیر اعلام النبلاء، ج 19، ص 328.
4) خلیفه دوم در برابر این پرسش که چرا با علی علیهالسلام چنین برخوردی شده است، مسئله کم سنی ایشان را بهانه کرد. شرح نهج البلاغه، ج12، ص 82 .
جوانان سپرده بود. مهمترین آن نیز سپردن امیری سپاه اسلام به اسامه
هجدهساله و بیتوجهی به اعتراض اصحاب نسبت به انتصاب وی بود. حال
آنکه در سپاه اسامه، بزرگان صحابه مانند ابوبکر، عمر، ابو عبیده جراح، عثمان،
طلحه، زبیر، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص قرار داشتند.
بیان جانشینی علی علیهالسلام در غدیر خم، برای بیشتر یاران پیامبر، امر جدیدی
نبود و همگان آن را در دوران بعثت و در صحنههای گوناگون، از زبان پیامبر شنیده بودند. از آغاز دعوت آشکار پیامبر، یعنی از ماجرای «یومالانذار» که
فرمود: «تو برادر و وزیر و وارث و جانشین پس از من هستی» نام علی علیهالسلام به
عنوان جانشین و وصی ایشان بر سر زبانها بود.(1)همه از منزلت و جایگاه
علی علیهالسلام نزد پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله آگاه بودند و میشنیدند که میفرمود:
من سرای حکمت و علم هستم و علی علیهالسلام، دروازه آن.(2)
علی علیهالسلام از من است و من از او و او پس از من ولیّ هر مؤمنی است.(3)
علی علیهالسلام، سرپرست شما پس از من است.(4)
هر کس از علی علیهالسلام پیروی کند، همانا از خدا پیروی کرده است.(5)
علی علیهالسلام با حق است و حق با علی.(6)
علی علیهالسلام، حجت خدا بر بندگان است.(7)
علی علیهالسلام، سرور دنیا و آقای آخرت است.(1)
و صدها سخن دیگر... .
مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدینحال و که بوده است و که باشد؟
جز شیر خداوند جهان، حیدر کرار
این دین هُدی را به مثل دایرهای دان
پیغمبر ما، مرکز و حیدر، خط پرگار(2)
قرآن کریم.
نهجالبلاغه.
آیتی، محمد ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1369.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1385ه- . ق.
ابن اثیر، علی بن محمد بن عبدالکریم جزری، اسدالغابة فی معرفة الصحابه، بیروت،
دارالمعرفه، 1418ه- . ق.
1408ه- . ق.
المدرسین، بیتا.
----------------------------- ، عیون اخبارالرضا، کتابفروشی طوس، قم، 1363.
----------------------------- ، ثواب الاعمال، تهران، بیتا.
ابن سعد، طبقات الکبری، بیروت، دارالکتاب العلمیه، 1410ه- . ق.
ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، انتشارات علامه.
ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، بیروت، دارالفکر، 1417ه- . ق.
ابن کثیر، اسماعیل بن کثیر دمشقی، البدایه و النهایه، بیروت، داراحیاء التراث
العربی، 1403ه- . ق.
ابن منظور، لسان العرب، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1408ه- . ق.
ابن هشام، سیره النبویه، قاهره، 1355ه- . ق.
احمد بن ابی یعقوب،_ تاریخ یعقوبی_، ترجمه: محمد ابراهیم آیتی، شرکت انتشارات
علمی و فرهنگی، تهران، 1371.
ازرقی، محمد بن عبدالله، اخبار مکه، قم، منشورات الشریف الرضی، 1411ه- . ق.
اصفهانی، ابوالفرج، علی بن حسین، الاغانی، بیروت، دارالفکر، بیتا.
----------------------------- ، مقاتل الطالبیین، قم، منشورات الشریف الرضی، 1414ه- . ق.
اصفهانی، احمد بن عبدالله، حلیة الاولیاء، بیروت، دارالکتاب العربی، 1405ه- . ق.
الکاندهلوی، محمد یوسف، حیاة الصحابه، بیروت، المکتبة العصریه، 1423 ه- . ق.
المزی، جمال الدین یوسف، تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسه الرساله، 1408ه- . ق.
امینی، عبدالحسین، الغدیر، قم، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه، 1416ه- . ق.
بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، دارالکتب العلمیه، بیتا.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارالفکر، 1417ه- . ق.
بلاذری، ابوالحسن احمد، فتوح البلدان، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1398ه- . ق.
بلاذری، احمد بن عیسی بن جابر، انساب الاشراف، بیروت، دارالفکر، 1417ه- . ق.
بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوه، بیروت، دارالنصر، 1389ه- . ق.
پیشوایی، مهدی، تاریخ اسلام، قم، دفتر نشر معارف، 1382.
ترمذی، محمد بن علی بن حکیم، نوادر الاصول، بیروت، بیتا.
ترمذی، محمد بن عیسی، سنن الترمذی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بیتا.
----------------------------- ، شمائل النبویه، بیروت، دارالکتاب العربی، 1417ه- . ق.
جامی، عبدالرحمان، دیوان کامل جامی، ویراسته: هاشم رضی، تهران، انتشارات
پیروز.
جزائری، ابی بکر جابر، هذا الحبیب، مدینه، مکتبه العلوم و الحکم، 1422ه- . ق.
جعفریان، رسول، _سیره رسول خدا _صلیاللهعلیهوآله، قم، انتشارات دلیل ما، بیتا.
حائری، ابوعلی، منتهی المقال، قم، مؤسسه آل البیت، 1416ه- . ق.
حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله،_ المستدرک علی الصحیحین_، بیروت، دارالفکر،
بیتا.
حرّانی، ابن شعبه، تحف العقول، منشورات جماعه المدرسین، قم، 1404ه- . ق.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، دارالکتب الاسلامیه، تهران، بیتا.
بیتا.
حلبی، علی بن ابراهیم، السیره الحلبیه، بیروت، دارالفکر العربی، 1400ه- . ق.
حلی، احمد بن فهد، عدة الداعی، بیروت، دارالمرتضی، 1407 ه- . ق.
حلی، محمد بن ادریس، السرائر، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، بیتا.
حلی،_ نهج الحق و کشف الصدق_، قم، 1344.
حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، داراحیاء التراث العربی، بیروت،
1399ه- . ق.
خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، دارالکتب العلمیه، بیروت، بیتا.
خوئی، سیدابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، مدینة العلم، قم، بیتا.
دیار بکری، حسین بن محمد، تاریخ الخمیس، بیروت، دار صادر، بیتا.
ذهبی، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، بیروت، دارالفکر، 1417ه- . ق.
راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه الامام المهدی علیهالسلام،
1409ه- . ق.
----------------------------- ، قصص الانبیاء، بیروت، بیتا.
رسولی محلاتی، سیدهاشم، تاریخ تحلیلی اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگاسلامی،
بیتا.
امیرکبیر، 1373.
علیشاه، بیتا.
سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، نشر دانش اسلامی، قم، 1363.
سجستانی، سلیمان بن اشعث، سنن ابی داود، بیروت، دارالفکر، 1414ه- . ق.
سعدی، _کلیات اشعار سعدی، _به کوشش: مظاهر مصفا، کانون معرفت، تهران، بیتا.
سهیلی، عبدالرحمان، الروض الانف، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، 1412ه- . ق.
سیوطی، جلال الدین، جامع الصغیر، قاهره، 1365ه- . ق.
صالحی، محمد بن یوسف، سبل الهدی و الرشاد، بیروت، دارالکتب العلمیه،
1414ه- . ق.
صفدی، صفی الدین خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات، فرانزشتاینز، قیسبادان، بیتا.
صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، المکتب الاسلامیه، بیروت، 1392ه- . ق.
طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیرالقرآن، تهران، دارالکتبالاسلامیه،
1390 ه- . ق.
----------------------------- ، سنن النبی، قم، بیتا.
طبرسی، ابی نصر حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، قم، مؤسسه النشر الاسلامی،
1416ه- . ق.
طبرسی، امین الاسلام، اعلام الوری، قم، مؤسسه آل البیت، 1417ه- . ق.
طبری، احمد بن عبدالله، ذخائر العقبی، بیروت، مؤسسه الوفاء، بیتا.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری (تاریخ الامم و الملوک)، بیروت، بیتا.
----------------------------- ، تفسیر الطبری، بیروت، بیتا.
طبسی، محمدرضا، منیه الراغب فی ایمان ابی طالب، قم، بوستان کتاب، 1417ه- . ق.
طوسی، محمد بن حسن، التبیان، نجف، منشورات مکتبه الامین، بیتا.
----------------------------- ، رجال الطوسی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1415ه- . ق.
عاملی، جعفر مرتضی، _الصحیح من سیرة النبی الاعظم _صلیاللهعلیهوآله، بیروت، بیتا.
عاملی، محسن امین، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف، بیتا.
عبدالحی، ابوالفلاح، شذرات الذهب، بیروت، 1409 ه . ق.
عسقلانی، ابن حجر، الاصابه، بیروت، دارصادر، بیتا.
----------------------------- ، فتح الباری، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بیتا.
قائدان، اصغر، تاریخ و آثار اسلامی مکه مکرمه و مدینه منوره، تهران، نشرمشعر،
1374ه- . ق.
قمی، عباس، سفینه البحار، انتشارات کتابخانه سنایی، بیتا.
--------------------- ، سیمای پیامبر اسلام، قم، مؤسسه در راه حق، 1366.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، مؤسسه دارالکتاب، قم، 1367.
کاشانی، محمد بن محسن بن مرتضی، معادن الحکمه فی مکاتیب الائمه، قم، انتشارات
جامعه مدرسین، 1409 ه- . ق.
کتانی، عبدالحی، التراتیب الاداریه، بیروت، دارالکتاب العربی، بیتا.
کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، دارالکتب الاسلامیه، تهران،1350.
مامقانی،_ تنقیح المقال_، قم، موسسه آل البیت علیهمالسلام، 1423ه- . ق.
مثنی، احمد بن علی، مسند ابی یعلی موصلی، تحقیق: حسین سلیم اسد، بیروت،
دارالمأمون للتراث، بیتا.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1403 ه- . ق.
مسعودی، علی بن حسین بن علی، التنبیه و الاشراف، قم، مؤسسه نشر منابع الثقافه
الاسلامیه، بیتا.
مسعودی، علی بن حسین بن علی، مروج الذهب، قم، دارالهجرة، بیتا.
مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، تهران، انتشارات صدرا، بیتا.
مظفر، محمدحسن، دلائل الصدق، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1409ه- . ق.
مفید، الاختصاص، قم، انتشارات جامعه مدرسین، بیتا.
--------------------- ، الارشاد، مؤسسه آلالبیت، قم، 1413 ه- . ق.
مقریزی، امتاع الاسماع، قاهره، دارالانصار، 1410ه- . ق.
مناوی، عبدالرئوف، کنوز الحقایق، مصر، بیتا.
موسوی، عبدالرحیم، سیدالبطحاء ابوطالب، قم، المجمع العالمی لاهل البیت علیهمالسلام،
1422ه- . ق.
مولانا اهلی شیرازی، _کلیات اشعار _به کوشش: حامد ربانی، تهران، کتابخانه سنایی، 1344.
(میرزای) قمی، ابوالقاسم بن محمد محسن، قوانین الاصول، قم (چاپ رحلی سنگی
قدیمی)، بیتا.
1412 ه- . ق.
نوری، میرزاحسین، مستدرک الوسائل، قم، مؤسسه آلالبیت، 1407ه- . ق.
همدانی، اسحاق بن محمد، سیرت رسول الله، ترجمه: اصغر مهدوی، انتشارات
خوارزمی، 1361.
هیثمی، علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1408 ه- . ق.
هیکل محمد، حسنین، _حیاة محمد _صلیاللهعلیهوآله، قاهره، 1354ه . ق.