ghaemiyeh.com
سرشناسه:جوادی آملی، عبدالله،1312
عنوان و نام پدیدآور:آرشیو دروس خارج تفسیر آیت الله العظمی عبدالله جوادی آملی91-90 عبدالله جوادی آملی.
به همراه صوت دروس
منبع الکترونیکی : سایت مدرسه فقاهت
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، ۱۳96.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: خارج تفسیر
مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ﴿91 عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ 92 چون سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون در مکه نازل شد و همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است یعنی توحید نبوّت و معاد، گرچه خطوط کلی اخلاق و حقوق را هم به همراه دارد لذا آنچه در فضای شرکآلود مکه مطرح بود این آیات سورهٴ «مؤمنون» مطرح میکند و ابطال میکند.
یکی از مطالبی که در بین مشرکین رایج بود و از آنجا به برخی از اهل کتاب سرایت کرد مسئلهٴ اتّخاذ ولد است آنها یعنی مشرکان، فرشتگان را فرزندان خدا میپنداشتند و قدّیسین بشر را احیاناً فرزندان خدا میپنداشتند همین پندار موهون به مسیحیّت و یهودیّت سرایت کرده است گروهی از اهل کتاب عُزیر را فرزند خدا پنداشتند و گروهی از مسیحیها هم عیسی(سلام الله علیه) را فرزند خدا تلقّی کردند.
در این بخش وقتی اصل حرف که حرف مشرکین باشد ابطال شده باشد دیگر جا برای سخن اهل کتاب نیست اصل اتّخاذ ولد محال باشد دیگر سخن از فرزند بودن عُزیر یا فرزند بودن مسیح مطرح نیست این مطلب اول.
مطلب دوم آن است که آیات قرآن کریم در جریان ولد سه طایفه است: یک طایفهٴ مستقیماً نقل میکند که گروهی از اهل وثن و صنم یعنی مشرکان بالصراحه میگفتند: وَلَدَ اللَّهُ خدا والد است و فرزند دارد برابر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» آمده آیهٴ 151 به بعد سورهٴ «صافات» این است: أَلاَ إِنَّهُم مِّنْ إِفْکِهِمْ لَیَقُولُونَ ٭ وَلَدَ اللَّهُ - معاذ الله - خدا والد است و فرزندی دارد که سورهٴ مبارکهٴ «توحید» که دارد قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ٭ اللَّهُ الصَّمَدُ ٭ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ مستقیماً ناظر به ابطال این طرز تفکّر است.
این بالصراحه معنای والد بودن یعنی همان طوری که در انسانها جزئی از انسانی جدا میشود و به صورت فرزند در میآید دربارهٴ خدا هم - معاذ الله - چنین تلقّی باطلی داشتند.
قرآن کریم ضمن نفی این مطلب میفرماید خداوند منزّه از صاحبه است وقتی او همسر ندارد چگونه فرزند داشته باشد ممکن است به صورت معجزه زنی بیهمسر مادر بشود اما کسی که نه مذکّر است و نه مؤنث چگونه فرزنددار بشود لذا تعبیر به منزّه بودن، تعبیر به اینکه مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً در کنار لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً مطرح است.
گروه دوم کسانیاند یا مطلب دوم یا طایفهٴ دوم از آیاتی که مربوط به ولد است آن اتّخاذ ولد تشریفی است که گروهی از اهل کتاب میگفتند: نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ این فرزند تشریفی نشان تقرّب خاص است ما محبوبان الهیم فرزندان الهیم نه به این معناست که از او متولّد شدیم نه به معنای تَبنّی است که او ما را فرزند خود گرفته که نیازهای او را برطرف کنیم بلکه ما در اثر بندگی خاص به او نزدیکتر از دیگرانیم لذا محبوب اوییم و فرزند او.
این سخن شرعاً ممنوع است دلیل بر او نیست اطلاق این تعبیر روا نیست و مانند آن، اما این سخن از شرک نیست نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ سخن از شرک نیست چون خودشان را اله نمیپنداشتند.
بخش سوم از آیات که مربوط به اتّخاذ ولد است آن است که - معاذ الله - ذات اقدس الهی فرزندِ دیگری را فرزند خود قرار بدهد تَبنّی کند، بُنوّت اتّخاذ کند که مشکلات او را و کارهای او را حل کند.
این یک نحوه شرک است الوهیّت متعدّد است و مانند آن، این طایفهٴ سوم از آیات که ناظر به اتّخاذ ولد است که غیر از مسئلهٴ وَلَدَ اللَّهُ سخن از اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً است با آیاتی نظیر سُبْحَانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ ابطال میشود.
خدا برای چه فرزند اتّخاذ بکند؟ که کارهای او را انجام بدهد. او منزّه از حاجت است (یک) غنی است (دو) نه حاجت دارد و نه در کارها محتاج به ابزار و علل و وسایل است همهٴ ابزار و وسایل به او محتاجاند لذا با این دو وصف از اسمای حسنا این مسئله ابطال شده که فرمود: سُبْحَانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ او حاجت ندارد (یک) و نیاز دیگران را هم او برطرف میکند که أقْنیٰ و أغنیٰ هم غنی میدهد هم قُنیه، هم بینیازی میبخشد هم سرمایه عطا میکند اغنیٰ با غین و اقنیٰ با قاف اینکه در قرآن خدا مُغنی و مُقنی شد یعنی هم غنا میدهد هم قُنیه میدهد ناظر به این است خب پس اتّخاذ ولد اگر به این معنا باشد که بخشی از کارها را خدا به آنها واگذار بکند آنها دستیار خدای سبحان باشد این مستحیل است.
در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» مُظاهره بالقول المطلق نفی شده است در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیهٴ 22 این بود که غیر خدا هیچ سهمی در نظام هستی ندارد لا بالاستقلال (یک) لا بالمشارکه (دو) لا بالمظاهره (سه)، اگر غیر خدا سهمی در عالَم داشته باشد یا برای آن است که ذرّهای را مستقلاً آفرید یا برای آن است که در آفرینش یا تدبیر ذرّهای او شریک خداست یا برای آن است که در تدبیر ذرّهای او دستیار خداست والتالی بأثره الثلاث مستحیل.
آیهٴ 22 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» این بود قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ (یک) تقریرش به صورت قیاس استنایی این است که اگر غیر خدا سهمی در تدبیر ذرّهای از ذرّات عالَم داشته باشد این مقدم «لکان إمّا بالاستقلال أو بالمشارکة أو بالمظاهره» این تالی، «والتالی باثره الثلاث مستحیل فالمقدم مثله»، اگر موجودی بخواهد در عالَم سهم مستقلّی در تدبیر داشته باشد یا برای آن است که آن ذرّه را مستقلاً تدبیر میکند یا برای آن است که شریک خداست در تدبیر آن ذرّه یا برای آن است که دستیار و معاون خداست هر سه مستحیل است زیرا خدای سبحان قدرتش نامتناهی است و هر چه در عالَم هست مخلوق اوست اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ لذا فرمود: قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُم مِن دُونِ اللَّهِ لاَ یَمْلِکُونَ این لاَ یَمْلِکُونَ ناظر به آن بطلان سهگانه تالی است و آن است لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ (یک) وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ نه شریکالباریاند در مثال ذرّه (دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ نه مظاهرند ظهیرند پشتیباناند پشتوانهٴ خدایند (سه) پس بیکار محضاند خب اگر بیکار محضاند چه الوهیّتی دارد.
میماند مسئله شفاعت، شفاعت حق است برای انبیا و اولیاست که به آنها اجازه داده آن را در آیهٴ 23 بیان کرده فرمود شفاعت مثل این سه قِسم نیست که مستحیل باشد اقسام سهگانهٴ قبلی محال است یعنی استقلال، مشارکت، مظاهره اینها مستحیل است اما شفاعت به اذن خدا باشد ممکن است منتها به انبیا و ائمه اذن داده وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ إِذِنَ لَهُ حَتَّی إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّکُمْ که بحث دیگر است.
بنابراین غیر خدا هیچ سهمی ندارد اگر بگویید منظور از اتّخاذ ولد یعنی تشریفی است این شرعاً چنین تعبیری ممنوع است و محال نیست که کسی متقرّب به خدا باشد باید بگویید عبدٌ متقرّب و مقرّب إلی الله نه وَلد ٌمقرّب الی الله این یک منع شرعی دارد اما تقرّب و بندهٴ صالح بودن این کارِ ممکنی است و اگر اتّخاذ ولد منظور آن است که ذات اقدس الهی برخی را فرزند خود قرار داد و کارها را به او واگذار کرد که دستیار او باشد این مستحیل است لذا اتّخاذ ولد به این معنا هم مستحیل نظیر وَلَدَ اللَّهُ که در سورهٴ «صافات» بود و محال.
در این بخش فرمود یعنی در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ خب، وقتی اصلِ حرف در شرک باطل شد آنچه را که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» قبلاً گذشت که حرفهای مشرکان به مسیحیت رسیده است این هم همین طور است در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آیهٴ 171 این بود که وَلاَ تَقُولُوا ثَلاَثَةٌ انْتَهُوا خَیْراً لَکُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ وَاحِدٌ سُبْحَانَهُ أَن یَکُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَما فِی الْأَرْضِ در صدر همین آیهٴ 171 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این است که یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَلاَ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلَّا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ این رَسُولُ اللّهِ است و کَلِمَتُهُ است و أَلْقَاهَا إِلَی مَرْیَمَ است و رُوحٌ مِنْهُ است و همین، دیگر سخن از فرزند خدا بودن نیست خود مسیح عبد محض است و استنکاف هم ندارد از این کار خب، وقتی اصل این توهّم در بین مشرکین رایج بود و ابطال شد آنچه به اهل کتاب دربارهٴ عزیر و مسیح(سلام الله علیهما) سرایت کرده است آن هم میشود باطل مَا اتَّخَذُ.
در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که آن هم بحثش قبلاً گذشت آیهٴ 101 به این صورت بود بَدِیعُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ اولاً ذات اقدس الهی منزّه از جِرمیّت و جسمیّت و والد بودن است (یک) ثانیاً کلّ ما سوا مخلوق خدا هستند این هم معقول است هم مقبول، معقول است برای اینکه هر ممکنی خالق دارد، مقبول است برای اینکه شما قبول کردید وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ شما قبول دارید که خالقی غیر از خدا نیست خب اگر خالقی غیر از خدا نیست مدبّر هم غیر از خدا نمیباشد چون آنکه آفرید باید بپروراند کسی که چیزی را نیافریده از آغاز و انجام او بیخبر است از پیوند او با کلّ جهان بیاطلاع است چگونه میتواند او را اداره کند، لذا با این دو بیان آن دوس خن را ابطال کرد فرمود: أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ برای اینکه او جِرم نیست جسم نیست و مانند آن، و از طرفی همسر ندارد وَلَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ هر چیزی را هم او آفرید مبادا کسی بگوید این حرفها نیاز به وحی ندارد بشر درست است که ممکن است بیدین باشد ولی بددینی میماند، بیدینی نمیماند مثل همین فروپاشی کمونیسم شما در جریان فروپاشی شوروی دیدی کسی کاری به آنها نداشت نه کودتایی شد نه جنگ داخلی شد نه انقلاب مردمی شد این مثل آدمبرفی آب شد اما الآن که عصر علم و جزء پیشرفتهترین عصرهای جهان است از نظر علمی که بارها به عرضتان رسید الآن که شما اینجا نشستهاید در شهرتان هر اندازه موتور و دوچره باشد بالای سرتان ماهواره است چند هزار یعنی چند هزار ماهواره الآن بالای سرتان است، خب اگر چنین عصری، عصر علم نیست پس چه موقع عصر علم است دو قدم آن طرفتر میروید میبینید علم با همهٴ پیشرفتهایش دارد گاو و مدفوع گاو و ادرار گاو را تقدیس میکند بدتر از همه، پَستتر از گاو را هم دارند میپرستند بالأخره باشد به جایی باید تکیه کند تعجّب نکنید که چرا قرآن اینها را مطرح کرده مگر ما به برکت اهل بیت سرشار از این معارف غرقیم اما بشر وقتی قرآن و عترت را گذاشته کنار الیوم که عصر علم و پیشرفتهترین عصرهاست دارد ادرار گاو را تقدیس میکند مثل زمزم و آنها خیلی پیشرفتهتر از ایراناند ایران تازه در بخشهای انرژی هستهای برای مصالح صلحآمیز دارد قدمهای اولیه را برمیدارد آنها خیلی سالها قبل از انقلاب، اتمی بودند چنین کشوری است با آنکه اسرارآمیز است آن سرزمین، پیشرفتهای عمیق علمی دارد و اتمی شد در سالیان خیلی قبل، اما وقتی که میروید میبینید که به جای مسجد آنها معبد و بتکده دارند و اینها، یک خلیل باید آن خلأ را پر کند فرمود آنکه خداست که منزّه از جرم و جسم است (یک) منزّه از همسرداری است لم یتّخذ صاحبة ولا ولدا (دو) و کلّ شیء را هم که شما قبول دارید او خلق کرده این سومی جدال احسن است که وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ اینکه میبینید الآن به دنبال عرفانهای کاذب راه افتادند برای آن است که بشر بالأخره به جایی باید تکیه کند اگر عقل نشد به وهم تکیه میکند چون عقل نبود به موهومات بسنده کردند فرمود شما که قبول دارید او خالق کلّ شیء است خب اگر خالق کلّ شیء است چگونه آنها را به عنوان دستیار میگیرد به عنوان فرزند میگیرد برای چه بگیرد؟ این هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْ در آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیهٴ 101 به این صورت آمده است بَدِیعُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنَّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُن لَهُ صَاحِبَةٌ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ این خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ جدال احسن است یعنی مطلبی است حق چون معقول است و برهانپذیر است، جدالی است احسن چون شما قبول دارید که وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ.
در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» به این دو وصف از اسمای حسنای الهی اشاره کرده است که او هم سبحان است هم غنیّ آیهٴ 68 سورهٴ مبارکهٴ «یونس» این است وَقَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحَانَهُ یعنی این حرف باطل است او منزّه از جرم بودن، جسم بودن است وقتی منزّه باشد دیگر فرزند داشتن ممکن نیست خب اگر بگویید حالا صرفنظر از این برهان، او دستیار میخواهد کمککار میخواهد کلّ جهان را بخواهد اداره کند یک معین و معاون میخواهد، فرمود: هُوَ الْغَنِیُّ این هُوَ آوردن و «الف» و «لام» در خبر آوردن هم مفید حصر است او بینیاز محض است برای چه دستیار بخواهد پس اگر برای رفع نیاز باشد که او هُوَ الْغَنِیُّ است اگر برای انشقاق و انفصال جِرمی از او باشد او سبحان است او منزّه از جرمیّت و جسمیّت است دوتا برهان در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آمده قبلاً ملاحظه فرمودید که اسمایی که در آغاز آیه یا اثنای آیه یا پایان آیه آمده این کلید محتوای آن آیه است یا کلید قابلی است یا کلید فاعلی، اگر وصف، وصف فاعل است اوصاف خدا را ذکر میکند یعنی خدا میبخشد، خدا عفو میکند پایان آیه این است که هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ و مانند آن یا کلید، کلید قابلی است اگر درصدد پرورش انسانهاست در ذیل اوصافی ذکر میکند که لیاقت انسان، کارایی انسان، کارامدی انسان را مطرح میکند بنابراین اسمایی که در هر آیه است کلید محتوای همان آیه است یعنی اگر شما بخواهید برهان اقامه کنید اگر دوتا اسم آمده دوتا برهان است یعنی دوتا حدّ وسط است وحدت و کثرت براهین به وحدت و کثرت حدود وسطاست یک وقت این حدّ وسطها یکی است منتها شبیه هماند مرادف هماند ولو دوتا حدّ وسط ذکر شده ولی یک برهان است دو تقریر دارد اما اگر نه، حدّ وسط واقعاً متعدّد بود دوتا برهان است حقیقتاً، سبحان یک چیز است غنا یک چیز دیگر است یکی از اسمای تنزیهیه است یکی از اسمای تشبیهیه است دوتا برهان حقیقی در آیه سورهٴ مبارکهٴ «یونس» مطرح است یعنی در آیهٴ 68 فرمود: قَالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحَانَهُ (یک) هُوَ الْغَنِیُّ (دو) آن وقت وَمَا فِی الْأَرْضِ میتواند برهان سوم باشد إِنْ عَندَکُم مِن سُلْطَانٍ بِهذَا شما دلیل ندارید وقتی سلطان نبود دلیل نبود میشود هرج و مرج، اگر کسی عاقل نبود در بخش اندیشه گرفتار هرج و مرج است برای اینکه اوهام که به جایی بند نیست خیالات هم که به جایی بند نیس همهٴ اینها صغریاتاند هیچ کدام کبرای کلّی ندارند یعنی اگر شما کار را به دست واهمه بخواهی بسپاری این پرحرفی میکند چون استدلال بدون کبرای کلّی شدنی نیست از دوتا مقدمهٴ جزئی هرگز، هرگز یعنی هرگز به نحو سالبهٴ کلیه نمیشود استدلال کرد «عن جزئیین لا یکون قیاسٌ» هیچ برهانی از دوتا مقدمهٴ جزئی تشکیل نمیشود این میشود تمثیل به قیاس فقهی و اصولی، باید کلّی باشد تا یک کبرای کلی و ضابط کلی نداشته باشد این استدلال سامان نمیپذیرد وهم هم که کلّی درک نمیکند نه خیال توان ادراک صوَر کلی دارد نه وحی، ادراک این را، اگر کسی در حدّ وهم و خیال و وهّام و خیّال بود همیشه سرگردان است این راهی برای استدلال ندارد اما اگر به عقل رسید میتواند این واهمهها را و این خیالها را این موهومات و متخیّلات را که صغریات خوبی تحویل میدهند تحت پوشش یک کبرای کلی بیاورد استنتاج کند، فرمود شما برهان ندارید چه از راه سبحان بگوییم حق با وحی است، چه از راه غنا بگوییم حق با وحی است، چه از راه لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بگوییم حق با وحی است إِنْ عَندَکُم مِن سُلْطَانٍ بِهذَا شما چیزی که بتواند سلطنت اندیشی داشته باشد و سلطان بخش اندیشه باشد شما ندارید یک سلسله اوهام است پراکنده، یک سلسله خیالات است پراکنده، صدر و ساقهای ندارد إِنْ عَندَکُم مِن سُلْطَانٍ بِهذَا أَتَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ. در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هم باز همین مطلب آمده مطالب دیگری در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که دو بار این مطلب شده در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مائده» هم همان بود که گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «جن» هم باز مسئله اتّخاذ ولد نفی شده است آیهٴ سه سورهٴ مبارکهٴ «جن» این است وَأَنَّهُ تَعَالَی جَدُّ رَبِّنَا مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً خب جنّیها هم موحّد داشتند، مشرک داشتند، مؤمن داشتند، کافر داشتند، منافق داشتند، مؤمنشان همین حرف را میزند که تَعَالَی جَدُّ رَبِّنَا مَا اتَّخَذَ صَاحِبَةً وَلاَ وَلَداً این راجع به اتّخاذ ولد که اقسام سهگانه داشت و مبسوطاً بیان شد.
اما در جریان جملهٴ بعدی چون نفی خاص مستلزم نفی عام نیست حالا ممکن است کسی مدّعی وثنیّت باشد مشرک باشد و نگوید که اینکه شریک خداست فرزند خداست نه وَلَدَ اللَّهُ بگوید، نه تَبنّی اوّلی داشته باشد نه تبنّی ثانی مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ هم نگوید، بگوید خدا کارها را به اینها واگذار کرده است تفویض کرده است اینها ارباب متفرّقهاند.
فرمود: وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ از نفی خاص به نفی عام رسید یعنی غیر از خدا الهی در عالم نیست لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ چرا؟ برای اینکه شما نظم موجود را که میبینید شما چه در زمین باشید با همهٴ پهنه و گسترهای که زمین دارد، چه در آسمان باشید با همهٴ فراخناکی که دارد، آسمان و زمین را بخواهید طی کنید اینها یک پیوند علمی دارد یک نظم علمی دارد که با آن نظم علمی میشود آسمان را به زمین و زمین را به آسمان پیوند داد مسافرت کرد از نقطهای به نقطهای رفت و بهرهبرداری کرد و اکتشاف داشت و مانند آن، پس این مجموعه یک مجموعهٴ منسجمی است اینکه شما میبینید. اگر غیر خدا اله دیگری در عالَم بود در آسمان بود یا در زمین بود این نظم حاصل نبود.
در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آنجا مبسوطاً گذشت که لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا اگر غیر از خدای واحد یک خدای دیگری در عالَم بود که گوشهای از گوشهها را اداره میکرد این نظم جهان فرو میریخت جهان منظّم نبود چرا؟ برای اینکه هر اله باید یک گوشهٴ خاص را تدبیر کند یک اشکال معروفی بود که در ذیل آن آیه مطرح شد و مبسوطاً پاسخ داده شد آن اشکال الآن هم شما به تبیان مرحوم شیخ طوسی مراجعه کنید میبینید این اشکال به صورت شناور و سرگردان است مرحوم امینالاسلام یا طرح نکرد یا خیلی رقیق از کنارش گذشت این اشکال از دیرزمان بود حتی برای خیلی از اهل نظر آنها این اشکال برهان تمانع را خواستند با توارد علّتین حل کنند در حالی که اینچنین نیست برهان تمانع دلیل خاصّ خودش را دارد برهان توارد علّتین چیز دیگر است.
اشکالی که مرحوم شیخ طوسی در تبیان خیلی رقیقانه ذکر کرد و هرگز یعنی هرگز توان آن را نداشت که این را تحلیل کند و پاسخ بدهد و شاید بر اساس همین دشواری بود که مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان مطرح نکرد این است که خب اگر دو خدا در عالَم باشند چرا نزاع بکنند؟ منشأ نزاع یا جهل است یا هوس و غرض است جاهطلبی است یا عجز است منشأ نزاع یکی از این امور است دیگر، اگر دو خدا هر دو مصلحت واقعی را میدانند حقیقت نفسالأمری را میدانند مفاسد را هم میشناسند خب عالَم را برابر با «ما هو الواقع و المصلحه» اداره بکنند جهل که ندارند جاهطلب هم که نیستند عجز هم که ندارند خب چرا فساد پیدا میشود چرا لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا ما تلازم مقدّم و تالی را قبول نداریم ممکن است - معاذ الله - دو خدا باشد چون «ما هو الواقع، ما هو فی نفس الأمر، ما هو المصلحه، ما هو الملاک» را بلدند هر دو و غرض و مرض و جاهطلبی ندارند و عجز ندارند با هماهنگی هم عالم را اداره میکنند این اشکال از دیرزمان بود حتی به بعضی از متأخّرین رسیده اینها بالصراحه این اشکال را تصحیح کردند شما به شرح اصول فلسفه مراجعه میکنید در آن بخشی که سیدناالاستاد مسئله توحید را مطرح کرده است آن پاورقیها را میبینید، میبینید اینها هم گرفتار چنین شبهه بودند به زحمت برهان تمانع را به برهان توارد علّتین برگرداندند گفتند چه میشود که دوتا خدا با هم با هماهنگی عالم را اداره کنند.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) که المیزان بودن المیزان در اینجاها مشخص میشود چون در ذیل همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا خلاصه میفرمایند که اینها خیال میکنند که دوتا خدا مثل دوتا پیغمبرند - معاذ الله - یا دوتا امامند که ما یک نفسالأمر داریم یک ما هو الواقع داریم یک ما هو الملاک داریم یا ما هو المصلحه داریم که این دوتا خدا کارشان را برابر با «ما هو الواقع» انجام بدهند این دیگر خدا نشد، ما واقعی نداریم، مصلحتی نداریم، نفسالأمری نداریم، هیچ یعنی هیچ، این خداست و دیگر هیچ آن خداست و دیگر هیچ، اگر نفسالأمر هست اگر واقعیّتی هست اگر ملاک هست همه ممکناتاند از این دو نشئت میگیرند چون دوتا ذاتاند (یک) صفاتشان هم عین ذات است (دو) دوتا علم است دوتا قدرت است دوتا تشخیص است دوتا واقعیت است دوتا نفسالأمر است دوتا ملاک است مگر ما یک نفسالأمری داریم یک واقعی داریم که این دوتا خدا کارشان را برابر او انجام بدهند اینکه میشود دوتا پیغمبر، بله دوتا امام دوتا پیغمبر هیچ نزاعی با هم ندارند برای اینکه ما هو الواقع معلوم است اما دوتا خدا اگر فرض شد - معاذ الله - بقیه عدم محض است، عدم محض یعنی عدم محض، نفسالأمری ما نداریم ملاکی نداریم، نفسالأمر موجود ممکن است نه موجود واجب مطابق با واقع مطابق با نفسالأمر بله واقع را او آفرید نفسالأمر را او آفرید، اما خدا که کارش را مطابق با نفسالأمر و واقع انجام نمیدهد وقتی الف داشتیم و باء شده دو خدا چون صفاتشان عین ذات است پس دوتا علم داریم دوتا تشخیص داریم اگر دوتا علم داشتیم دوتا نفسالأمر داریم دوتا واقعیّت داریم اول دعوا همینجاست عالَمی پیدا نمیشود که.
اینکه مقدم و تالی را در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» بیان کرده است بطلان تالی را در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» بیان کرده لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا لکنّ التالی باطل چرا؟ برای اینکه مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ این فَارْجِعِ الْبَصَرَ نه یعنی بار دوم، یعنی مازاد بالاول ولو بار صدم و هزارم، هزار بار هم که بروی به سراغ عالَم جز نظم چیزی نمیبینی هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ، مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَی مِن فُطُورٍ یعنی لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله، برهان تمانع یعنی برهان تمانع به هیچ وجه به برهان توارد علّتین برنمیگردد، اگر دوتا خدا شد عالَم مستحیل است که نظم داشته باشد هماهنگی کنند و برابر واقع اداره کنند کار دوتا پیغمبر است و دوتا امام، لذا فرمود اگر دو خدا باشد حتماً دعواست لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ هر کدام کار خودش را انجام میدهند نه اینکه اینها کینه دارند نه خیر، این خدا علمش عین ذات اوست یک طور اداره میکند آن خدا علمش عین ذات اوست طور دیگر اداره میکند، اگر چند خدا داشتیم حتماً بینظمی در عالم حاکم است لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ شما زمین را میخواهید طرزی اداره کنید که به آسمان بسازد خب آسمان را الف آفریده زمین را باء آفریده، زمین را صاحبش طرز دیگر اداره میکند آسمان را طور دیگر اداره میکند شما بخواهی از زمین به آسمان سفر بکنی اینها را هماهنگ کنی بهرههای آسمانی را به زمین منتقل کنی فواید زمینی را به آسمان منتقل کنی این شدنی نیست دریا را به صحرا منتقل کنی، کشاورزی را به دامداری منتقل کنی، بحر را به نحر منتقل کنی اینکه شدنی نیست لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ هر کدام کار خودشان را انجام میدهند اصلاً خدا معنایش همین است.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» از این دقیقتر گذشت در اینجا میفرماید: وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ خب، نه اینکه اینها میگویند هر کدام ما کار خودمان را داریم دخالت نمیکنیم استقلال قوا خیر، این کار خودش را میکِشد میخواهد کار خودش را اداره کند میخواهد زمین را اداره کند خب زمین که بدون آسمان نیست زمین که بدون فضا و هوا نیست این زمین را میخواهد اداره کند آن طوری که خودش تشخیص میدهد خالق فضا و هوا میخواهد فضا و هوا را اداره کند آن طوری که خودش تشخیص میدهد اول دعواست وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ این میخواهد کار خودش را اداره بکند این غرض سوئی هم ندارد این خدا علمش عین ذات اوست زمین را این طور میخواهد اداره کند آن خدا علمش عین ذات اوست فضا و هوا را میخواهد آن طور اداره کند شما میخواهید از زمین به فضا و هوا بروی از او بهره بگیری خب نمیگذارد دیگر وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ والتالی باثره مستحیل نه علوّی میبینی نه إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ میبینی شما میگویید هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ قرآن کریم میفرماید من سفرهای پهن کردم به درازای سفرهٴ هستی یعنی آسمان را با همهٴ موجوداتش زمین را با همهٴ موجوداتش خلق کردم شما را دعوت کردم این طور نبود که اول انسان را خلق بکند کم کم سفره پهن بکند که فرمود سماوات و آنچه در او هست، ارض و آنچه در او هست مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ من برای شما تسخیر کردم منتها شما عالِم بشوید درس بخوانید بهره ببرید همان طوری که زمین را کَندوکاو میکنید همهٴ برکات را از زمین میگیرید در کُرات دیگر هم بروید همین طور است منتها حالا باید بیشتر درس بخوانید همه مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ قبلاً که سوار اسب میشدند فرمود ما این مَرکبها را برای شما خلق کردیم تا سوار بشوید و این ذکر را بگویید لِتَسْتَوُوا عَلَی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَتَقُولُوا سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ الآن هم وقتی سوار هواپیما شدی این ذکر مستحب است، سوار کشتی شدی این ذکر مستحب است، سوار اتومبیل شدی این ذکر مستحب است این گونه از آیات برای تمثیل است و نه تعیین که فقط اینجا مستحب است بگویی سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا خب آنها را هم خدا مسخّر کرده دیگر، پس کلّ این نظام را مسخّر کرده و هماهنگ کرده و به بشر این قدرت را داده و اگر - معاذ الله - بیش از یک خدا بود اول ناهماهنگی در نظام بود (یک) دوم دعوا در صاحبان قدرت بود (دو) لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ هر کدام کار خودشان را میخواهند انجام بدهند خب کار با این حل نمیشود بگوییم هر کدام کار خودش را انجام بدهد از باب تفکیک قوا بالأخره اینها به هم مرتبطاند یا نه، خب اگر فضا و هوا نباشد که چیزی از زمین روئیده نمیشود که اگر آفتاب نتابد اگر این ابرها تولید نشود اگر یک نکاحی بین این ابرها نشود خب ابری باردار نمیشود این ازدواج برای او هم هست این فرمود: فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ این وَدق شبیه نطفه است اینکه فرمود: وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ برای تلقیح و نکاح است اینها دارند صیغهٴ عقد میخوانند خطبهٴ عقد میخوانند که این ابرها باردار بشود چه اینکه صیغهٴ عقد و نکاح میخوانند تا این گیاهها باردار بشود هم وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ تا این گیاهها باردار بشود تلقیح بشود این عقد را میخوانند هم ابرها باردار بشود این فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ شما در این کلمهٴ «وَدْق» واژهپژوهی کنید میبینید آن نطفهای که یک شتر ماده از نر میطلبد یا گوسفند ماده از نر میطلبد آن را میگویند «ودق» این ابرها نطفه میطلبند تا باردار بشوند و زایمان کنند بعد فرمود ما وقتی که اینها باردار شدند برای اینها رَحِم درست میکنیم که اینها شلنگی نبارند قطرهای ببارند این خداست، خب حالا اگر چند خدا باشد هر کدام کار خودشان را دارند انجام میدهند پس إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ والتالی باطل فالمقدّم مثله وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ والتالی باطل والمقدم مثله سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ او منزّه است از آنچه را که برای خدا وصف میکنند که برای او ولد قائلاند یا میگویند وَلَدَ اللَّهُ یا تبنّی قائلاند یا اتّخاذ ولد قائلاند و مانند آن.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ 91 عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ 92
چون سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» در مکه نازل شد و فضای حاکم در مکه آلوده به شرک بود قرآن کریم براهین توحیدی را در کنار مسائل وحی و نبوّت و همچنین معاد، مبسوطاً در این سوره ذکر فرمود.
فضای شرکآلود مکه این نبود که آنها قائل بودند دو واجبالوجود در عالَم هست یا قائل به تعدّد خالق بودند یا قائل به تعدّد ربّ کل و ربّالأرباب بودند ربّالأرباب و ربّالآلهه را یکی میدانستند از این جهت موحّد بودند خالق کل را یکی میدانستند از این جهت موحّد بودند واجبالوجود را هم که یکی میدانستند از این جهت موحّد بودند مشکل مشرکان در تعدّد ربوبیّت بود لذا در همین سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ 84 به بعد به این صورت آمده است که: قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَمن فِیهَا إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَذَکَّرُونَ ٭ قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ ٭ قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ اینها را به عنوان اصول معقول و مقبول ذکر میکنند تا آنچه میآید به صورت جدال احسن باشد یعنی از مقدّماتی که حق است از یک طرف، مورد قبول طرف است از طرف دیگر این میشود جدال احسن، اگر از مقدّمات حقّه و معقول از آن جهت که حق و معقول است استفاده بشود میشود برهان و اگر از مقدّماتی که مورد قبول طرف است و منتها او در اثر جهل پذیرفته میشود جدال باطل ولی اگر مقدّماتی حق بود و معقول و مقبول بود میشود جدال احسن .
در این چند آیه اول از آنها اقرار گرفت که اینها هم فینفسه حق است هم مورد پذیرش مشرکان، وقتی اینچنین شد این کلام میشود جدال احسن. در چنین فضایی برهان اقامه کرد فرمود او نه ولد دارد که شما فرشتگان را فرزند او بدانید نه تعدّد اله در عالَم ممکن است پس فرض بر این است که آنها واجبالوجود را واحد میدانند خالق کل را واحد میدانند مدیر کل را، ربّ الأرباب را، اله الآلهه را واحد میدانند، آن که ملکوت کلّ شیء به دست اوست او را واحد میدانند بعد در تعدّد آلهه و ارباب که کارها به آنها واگذار شده است اختلاف توحیدی دارند کوشش و سعی جناب فخررازی که دارد برهان اقامه میکند بر توحید واجب یا بر توحید خالق اینها نارواست برای اینکه این گرچه مطلب حق است ولی آیه ناظر به توحید واجبالوجود نیست توحید خالق نیست.
پرسش: حاج آقا اگر ربّالأرباب در کل قبول داشتند اینکه شرک نیست که؟
پاسخ: چرا دیگر، یک ربّالأربابی که کارها را واگذار کرده به ارباب متفرّقون و در عالَم سهمی ندارد این دیگر توحید افعالی نیست کارها را دیگران دارند انجام میدهند و برای تقرّب به او هم باید این بتها را پرستید تا انسان را به آن ربّالأرباب نزدیک بکند این عین شرک است دیگر.
خب، در چنین زمینهای قرآن برهان اقامه میکند پس کوشش جناب فخررازی یک کوشش کلامی است و حق است ولی کوشش تفسیری نیست بحث در این نیست که واجب واحد است یا خالق واحد است یا ربّالأرباب واحد است بحث در این است که ارباب جزئیه نداریم و تنها همان خدا دارد عالَم را اداره میکند و اگر فرشتگاناند، مدبّرات امرند به اذن خدا.
در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ همین بیان نورانی که در سورهٴ «انبیاء» برای فرشتهها آمده برای اهل بیت(علیهم السلام) هم در زیارت جامعه کبیره آمده که اینها «عبادٌ مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون» خب اینها که بالاتر از ملائکهاند اگر ملائکه بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ هستند خب این ذوات قدسی هم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ هستند دیگر توسّل به اینها و استشفا اینها محذوری ندارد.
فرشتگان بندگان خدایند در بعضی از آیات سورهٴ مبارکهٴ «طه» و امثال «طه» گذشت که فرشتگان اعتراف میکنند میگویند لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ گذشتههای ما، علل سابقهٴ ما در تحت تدبیر اله است، معالیل ما، شعور ما، آثار و کارهای ما در تحت تدبیر حقّاند بین گذشته و آینده که حوزهٴ درون و هویّت ماست در تحت تدبیر حق است این سومی یعنی این سومی عمقش به قدری است که بسیاری از مفسّران این مَا بَیْنَ أَیْدِینَا را برگرداندند به حوادث روزگار این مَا بَیْنَ أَیْدِینَا نه یعنی حوادث روز، یعنی بین گذشته و آینده آن وقت چیزی برای بشر نمیماند که گذشته را که او تدبیر میکند آینده را که او تدبیر میکند حوزهٴ هویّتی ما را هم که او تدبیر میکند این میشود توحید افعالی.
خب، لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذلِکَ ما هم همین طوریم این طور نیست که بخشی از کارها به عهدهٴ ما باشد بخشی از کارها به عهدهٴ خدا - معاذ الله - این طور نیست.
فیض او نه خود او «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة» بر اساس توحید افعالی یک مدیر کل است دارد عالَم را اداره میکند تمام بحثها هم در فصل سوم است نه در هویّت مطلقه بحث است چون جا برای بحث نیست نه در اکتناه صفات ذاتی است که عین ذات است آنجا هم جا برای بحث نیست وجه الله است، فیض الله است، تدبیر خداست، ربوبیّت خداست که فعل خدا این فعل کلّ عالم را پوشش میدهد خب در این فضا قرآن دارد برهان اقامه میکند پس تمام بحثها باید در این فضا باشد قرآن در این فضا بر اساس سه فصل بحث کرده که اگر تعدّد ربوبیّت باشد تعدّد آلهه باشد در سه فصل بحث کرده و محذورهای هر سه فصل را هم ذکر کرده: یکی اصل تعدّد فی نفسه محذور دارد یکی اینکه این آلههٴ متعدّده با هم درگیر میشوند فصل سوم آن است که این نظام فروپاشیده میشود عالَم به هم میخورد یک بحث در این است که دو خدا ممکن نیست دوتا ربّ ممکن نیست یک بحث در این است که این دوتا ربّ با هم درگیر میشوند بحث سوم و فصل سوم آن است که اگر چندتا پروردگار و ربّ و اله داشته باشیم عالَم متلاشی میشود این سه فصل را قرآن کریم هر کدام را در جای خود ذکر کرده فصل سوم که مربوط به فروپاشی عالَم باشد در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» مبسوطاً گذشت آن فصل اول و دوم را هم اینجا به آن اشاره میکنند فرمود: مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ با خدا، خدای دیگر نیست چرا؟ «إذ کان معه إلهٌ آخر» که این مقدّم محذوف است لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ هر کدام از آنها کار خودشان را انجام میدهند اینها منتظر نیستند که دیگری چه میخواهد که آنکه مسئول زمین است زمین را اداره میکند آنکه مسئول فضا و هواست فضا و هوا را اداره میکند دیگر نگاه نمیکند که زمین اگر بخواهد کشاورزی و باغداری داشته باشد باید فضا ببارد او کاری به آن ندارد که این زمین را دارد اداره میکند او هم فضا را اداره میکند خب این شدنی نیست هر کسی کار خودش را انجام میدهد اینکه نظم نشد (این یک) اگر بخواهند کار خودشان را انجام بدهند الاّ ولابد درگیری پیش میآید آن یکی میخواهد زمین را اداره کند میگوید من زمین را این طور میخواهم اداره کنم آن یکی میگوید من فضا را میخواهم اداره کنم باید ببارم تگرگ بیاورم باران بیاورم برف بیاورم سرما بیاورم اول درگیری است لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ تالی فاسد اول که هر کسی کار خودش را انجام میدهد خب هر کسی کار خودش را انجام میدهد ما که چندتا عالَم نداریم که یک عالم منسجم داریم نمیشود هر کسی کار خودش را انجام بدهد بخواهند با ملاحظهٴ دیگری کار انجام بدهند هر کدام به این فکر است که دیگری را طرزی منظّم بیابد که با کار او هماهنگ باشد وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ و آنچه به فصل سوم برمیگردد در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این بود فرمود: لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا اگر مدبّران این عالَم بیش از یکی باشد این نظام به هم میخورد که مبسوطاً در آن سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» یعنی آیهٴ 22 سورهٴ «انبیاء» مفصّل بحثش گذشت منتها چند سؤال میماند: یکی اینکه مشرکان که معتقد نبودند این بتها خالقاند میگفتند بتها ربّاند نه خالق در حالی که تالی فاسد اولِ این برهان سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این است که لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ آنها که میگویند: لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ این خَلَقَ دیگر چیست؟ در آیهٴ 22 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که خَلق دو قسم است یکی کان تامّه است که آفرینش دارد این برای خداست، یکی کان ناقصه است که تدبیر است تدبیر هم خلق است چرا ربّ حتماً باید خالق باشد؟ برای اینکه این دارد بین موضوع و محمول بین وصف و موصوف بین مقدّم و تالی ربط ایجاد میکند تدبیر سنخی از خلقت است یک نحوی از آفرینش است اگر کسی یک گیاه را دارد میپروراند یعنی چه؟ یعنی به او بالندگی میدهد رشد میدهد میوه میدهد برگ میدهد شاخه میدهد همین است دیگر، کان ناقصه هم نوعی از خلقت است و اگر کسی ربّ بود حتماً باید خالق هم باشد این یا بر اساس برهان تلازمی است که پروردگار حتماً باید آفریدگار باشد یا نه، خود پروردن، پروراندن، تدبیر یعنی نوعی از خلقت است به این دو بیان این تالی میتواند تام باشد.
در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که چون بحث در ربوبیّت است نه بحث در خالقیّت خالق، عالَم را خلق کرده خدا عالم را خلق کرده اما اگر کسی بخواهد این عالَمِ موجود را اداره کند بیش از یک نفر باشد این عالم موجود فاسد میشود این کان تامّه به لیس ناقصه تبدیل میشود نظمش به هم میخورد چرا؟ برای اینکه فرض در این است که خالق خداست و عالم را خلق کرده تدبیر و پروراندنِ این عالم به دست چند بت است به دست چند اله است این چند اله که با کان تامّه کار ندارند که با کان ناقصه کار دارند یعنی یا به هم میزنند یا منظّم میکنند چون هر کدام مستقل از دیگری کار میکند به هم میزند، البته بههم خوردن نظم منتهی میشود به بههم خوردن اصل کان تامّه که در ذیل همان آیهٴ 22 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) در دعای عرفه آنجا آمد حضرت همین بیان را در دعای عرفه دارد منتها با اضافهٴ یک تالی فاسد دیگر فرمود: «لَوْ کانَ فیهِما الِهَةٌ اِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا» چون آنجا همان بیان نورانی حضرت نقل شد که این ناظر به کان تامّه است یعنی نه تنها نظمش به هم میخورد اصلاً ریشهای منهدم میشود خب دوتا تالی فاسد در دعای عرفه است ادعیه هم یفسّر الآیات را، زیارات هم همین طور است تنها آیه را آیه تفسیر نمیکند آیه را زیارات، ادعیه، روایات که خب کاملاً تفسیر میکنند.
بنابراین حوزهٴ این سه فصل مشخص است فصل اول این است که اصلاً تعدّد اله ممکن نیست برای اینکه هر کدام باید کار خودش را انجام بدهد دوم این است که هر کدام با دیگری درگیر میشود لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سوم اینکه عالم فاسد میشود.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد که این لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ ناظر به این نیست که اینها عُلوّ دارند نظیر ان فی العون علی فی الأرض فساد و علوّ و برتریطلبی نیست معنایش این است که اگر چند خدا عالَم را اداره کند اینها باید درجات داشته باشند بعضی عالیاند بعضی اعلیٰ، بعضی عظیماند بعضی اعظم چرا؟ برای اینکه بعضیها ربّ درختها هستند بعضی ربّ بحرند بعضی ربّ معدناند بعضی ربّالأرضاند خب آنکه ربّالأرض است خطوط کلی زمین را او اداره میکند او که تدبیر دریا یا صحرا یا معدن یا کوه یا مانند آن در اختیار اوست او گوشهای از زمین و موجودات زمینی را اداره میکند پس بنابراین بعضیها باید عالی باشند بعضی دانی بعضی اعلیٰ بعضی عالی و این با ربوبیّت و الوهیّت سازگار نیست.
این سخن فی نفسه درست است اما به شهادت لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ که در فصل اول است و به شهادت لَفَسَدَتَا که در فصل سوم است این ناظر به درگیری و تنازع آلهه است چون هر کسی بخواهد برابر با اراده و علم خود دارد جهان را اداره میکند، ولی اگر کسی قائل به تفویض شد این تفویض هم بر مبنای اخیر اشکال وارد میشود هم بر مبنای سیدناالاستاد، اگر کسی بگوید که خدای سبحان عالَم را آفرید و تدبیر امور را به این بتها واگذار کرده است بنابراین گرچه تفویض مستحیل است هم تفویض در کلّ نظام هم تفویض در قبال جبر در افعال انسانی ولی اگر تفویض باشد معنایش این است که خدای سبحان برابر درجات این آلهه مثلاً یکی جزء قدّیسین بشر است یکی جزء ملائکه است یکی جن است و مانند آن، برابر درجات وجودی اینها کارها را تقسیم کرده که اینها شدند مدبّرات امر منتها بالتفویض.
به هر کدام از اینها مأموریت خاص و حوزهٴ مخصوص داده است و کار را به اینها واگذار کرده و - معاذ الله - خودش مغلولةٌ أیدیهم، ید الله مغلوله شد - معاذ الله - خب اگر اینچنین شد نه آن لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ که گفته شد مطرح است نه استدلالی که ایشان فرمودند مطرح است برای اینکه خدای سبحان مدبّر کل است خود این آلهه را او آفریده، عالم را او آفریده، کارها را تقسیم کرده به هر کدام مأموریت ویژه داده الآن مغلولة الید کنار نشسته این تفویض که مستحی لاست هیچ کدام از آن تالی فاسدها را به همراه ندارد دیگر لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ نیست برای اینکه هر کدام مأموریت ویژه دارند با دیگری باید هماهنگ باشند لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ نیست، لَفَسَدَتَا نیست منتها الله مغلولةالید باشد مستحیل است زیرا چیزی که قدرتش نامتناهی است چه کسی دستش را ببندد و موجودات دیگری که ذاتاً فقیر الی اللهاند چگونه مستقل بشوند؟! دوتا برهان قبلاً ذکر شد که حدّ وسط برهان اول غنای ذاتی و اطلاق قدرت الهی بود حدّ وسط برهان دوم فقرِ ذاتی ما سوی الله است نه فقیر ذاتی را میشود سرِ پای خود نگه داشت که بشود مستقل نه دست قدرت مطلقه را میشود بست هم آن قدرت مطلقه مستحیل الغُلّه است که مغلولةالید باشد و هم ما سوی الله که ذاتاً فقیرند بسط ید اینها مستحیل است هم ممکن بشود مبسوطالید محال است هم واجب بشود مغلولالید مستحیل است دوتا برهانی است حدّ وسط هر کدام جدای از دیگری، تفویض بالقول المطلق محال است به هر کدام از این دو برهان هم میشود تکیه کرد.
بنابراین آنچه در فضای حجاز بود همین بود که میگفتند - معاذ الله - خدا مغلولالید است همین تفکّر شرک به یهودیّت رسیده و برخی از مسلمانها که گرفتار تفویضاند نظیر مبتلایان به جبر اینها معالواسطه همان دامِ دیگری را مبتلا شدند یک بیان نورانی از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) است در بخش پایانی کتاب توحید صدوق در باب ذکر المجلس الرضا(علیه السلام) در آنجا وقتی که حضرت دربارهٴ اراده و امثال اراده بحث میکند به آن متکلّم آن دیار میفرماید: «إنّی أحسبک أن تکون تتفکّر فکر الیهودی، تذهب مذهب الیهودیّه» تو همان تفکّر یهودیّت را داری که مغلولالید باشند یعنی همین تفکّر به تو سرایت کرده یعنی همان طوری که ما در مسئلههای روایات و اخبار میگوییم اینها اسرائیلیات است در مسائل کلامی هم یک سلسله اسرائیلیات است بالصراحه حضرت تصریح کرده که «إنّک تذهب مذهب الیهود» این تفکّر کلامیِ اسرائیلی است منتها دربارهٴ اخبار خیلیها روشنگری کردند گفتند اینها جزء اسرائیلیات است بحثهای کلامی و عقلی چون مهجور در حوزههاست معلوم نیست که این فکر از کجا آمده و چه تفکّر است مثلاً در بین عدّهای رواج پیدا کرده ولی بالصراحه حضرت فرمود: «إنّی أحسبک أن تکون تذهب مذهب الیهودیّه» با اینکه او بالأخره جزء مسلمانهای آن دیار بود این اسرائیلیات کلامی و امثال کلامی هست.
مطلب بعدی آن است که این حرفها گرچه در حوزههای علمی که بالأخره معدن نور و وحی است و علوم حق است خیلی شاید ضروری نرسد اما بالأخره الآن حوزهٴ علمیه حوزهٴ پربرکت قم چشمِ جهان اسلام است اگر بیداری اسلامی است، بیداری عقلی است، بیداری سیاسی است، بیداری اجتماعی است چشمشان به همینجاست.
ابوریحان بیرونی در آن تحقیق ماللهند میگوید اگر علمای هند تلاش و کوشش میکردند دیگر سخن از برهمن و برهما و بودا و امثال ذلک نبود وجود ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) که آمد خاورمیانه را توحیدی کرد و زنده کرد این در گفتهٴ ابوریحان نیست فلاسفهٴ یونان این راه توحید را حفظ کردند کُشته دادند بالأخره توحید را در یونان زنده کردند علمای هند چنین کاری نکردند اگر علمای هند هم مثل علمای یونان توحید را زنده میکردند دیگر هند گرفتار این برهمن و برهما و بودا و امثال ذلک نبود.
پارسال که چند نفر از علمای هند به قم آمده بودند به آنها همین حرف ابوریحان گفته شد اینها فقط گریه نکردند سر تکان دادند متأثّر شدند که بله، نیاکان ما غفلت کردند و اگر نیاکان ما این بحثهای توحیدی را ترویج میکردند امروز هند گرفتار مسئله برهمن و برهما و بودا نبود.
حرف ابوریحان در تحقیق ماللهند صفحهٴ هجده و نوزده این است که میفرماید صفحهٴ هجده کتاب تحقیق ماللهند ابوریحان بیرونی «إنّ الیونانیین أیّام الجاهلیّة قبل ظهور النصرانیّ» چون اینها قبل از میلاد زندگی میکردند «کانوا علی مثل ما علیه الهند مِن العقیده» خواصّ یونانی مثل خواصّ هندی بودند عوام یونانی مثل عوام هندی بودند «قبل ظهور النصرانیّ کانوا علی مثل ما علیه الهند مِن العقیده» چون ایشان مدّتها در هند دربارهٴ هند و در عقاید و مکتبهای گوناگون هند تلاش و کوشش کردند «خاصّهم فی النّظر قریبٌ مِن خاصّهم و عامّهم فی عبادت الأصنام کعامّهم» تودهٴ مردم یونان مثل تودهٴ مردم هند بودند صاحبنظران یونانی هم مثل صاحبنظران هندی بودند این در جاهلیّت کهن قبل از ظهور وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) بود «و لهذا استشهد مِن کلام بعضهم علی بعضٍ بسبب الاتّفاق و تَقارب الأمرین» گاهی چون این دو فکر شبیه هم بود از حرف حکمای یونان به سود حکمای هند سخن گفته میشد گاهی به عکس از حرف هر کدام به نفع دیگری استشهاد میشد لکن نه برای تصحیح «فإنّ ما عدی الحقّ زائقٌ و الکفر ملّةٌ واحدة» آن جاهلیّت کهن قبل از مسیحیّت در یونان با جاهلیّت کهنهٴ قبل از مسیحیّت در هند یکی بود «والکفر ملّةٌ واحدةٌ و لکنّ الیونانیین فازوا بالفلاسفة الذین کانوا فی ناحیتهم» در اثر رشد فلاسفهٴ صاحبنظر یونانی «حتّی نَقّه لهم الاصول الخاصّة دون العامّه لأنّ قُصار الخواص اتّباع البحث و النظر و قصار العوام التحوّل و اللجاج» صاحبنظران مناظرههای علمی کردند بحثهای علمی کردند به جایی رسیدند تودهٴ مردم حرفشان تعصّب است دیگر، همین صاحبنظران در آنها سقراط پیدا شد این سقراط موحّدانه قیام کرد فضای جاهلیّت یونان حکم به کفر او و حکم به مهدورالدم بودن او داد در بین قضات دوازدهگانه یازده قاضی او را مهدورالدم دانستند و بالأخره سقراط را اعدام کردند «لأنّ قصار الخواصّ اتّباع البحث و النظر و قصار العوام التحوّر و اللجاج إذا خلوا عن الخوف والرَّهبه یدلّ علی ذلک سقراط لمّا خالف فی عبادة الأصنام» وقتی با بتپرستی مبارزه کرد با تودهٴ مردم در افتاد «وانحرف عن تثنیة الکواکب آلهه» گفت این ستارهها آلهه نیستند ارباب نیستند اینها مخلوق خدایند «أطبق قضات أهل» همان یونان «الأحد عشر علی الفُتیا بقتله» یازده قاضی در بین دوازده قاضی یونان اتّفاق کردند فتوا دادند که سقراط مهدورالدم است برای اینکه این به آلههٴ ما اهانت کرده است «حتّی قضیٰ نَحبه غیر راجحٍ عن الحق» از توحید دست برنداشت اینکه نظیر ابراهیم(سلام الله علیه) نبود که آتش برایش گلستان بشود که این یک عالِم موحّدی بود «و لم یکن للهند أمثالهم ممّن یُهذّب العلوم» در هند چنین فداکاری نبود لذا برهمن و برهما و بودا رشد کرد هنوز هم که هنوز است این گاوپرستی و گوسالهپرستی و بتپرستی رایج است الیوم وظیفهٴ علمای ایران مخصوصاً حوزه این است این جامعةالمصطفی این بخشهای دیگر این سازمان مدارس بینالمللی اینها را طرزی موحّد بار بیاورند که دیگر در هند ما در این عصر شاهد برهمن و برهما نباشیم عدّهٴ زیادی هستند در این عالم دارند بتپرستی میکنند.
غرض این است که قرآن همیشه حرفش نو است و تازه است این براهین امروز هم تازه است منتها یک سقراط میخواهد که فداکاری کند شهید توحید بشود که یونان این کار را کرده و بعد افلاطون و ارسطو رشد کردند و هند اگر این کار را میکرد دیگر ما امروز این مشکل را نداشتیم.
به هر تقدیر چند فصل است که باید جداگانه بحث بشود یکی اینکه تعدّد آلهه ذاتاً مستحیل است چون لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ دوم اینکه لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سوم اینکه «لَفَسَدَتَا و تَفطَّرتا» کلّ این نظام پاشیده میشود، اما مسئلهٴ اینکه خالق، واحد است آن را قرآن کریم در بحثهای دیگر مطرح کرده که اصلِ اله و خالق وجود دارد و ما سوی الله فقیرند به غنیّ مطلق تکیه میکنند آن آیات دیگر است و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در کتاب شریف اصول فلسفه بحث توحیدی به آن معنا باز نداشتند گرچه در پاورقیها آمده بحث باز رسمی ایشان در توحید همان المیزان است البته المیزانی که علامه طباطبایی میخواست این فقط در قم مقدورش بود وگرنه ایشان قبلاً تفسیر نوشتند دو جلد بود که آن دو جلد اخیراً به صورت پنج جلد چاپ شده که بحثهای روایی و امثال ذلک است و دهتا رسالهٴ عمیق علمی را در آن مدت ده سال در تبریز نوشتند ولی شرح حال خودشان را که دستنویس دارند میفرمایند آن ده سالی که من در تبریز بودند همان بحبوحهٴ پیشهوری و غلامیحیی و همان مسئلهٴ حزب توده و پایان جنگ جهانی دوم و آشفتهبازاری حوزهها و مراکز بود مخصوصاً در آذربایجان در آنجا مرقوم فرمودند که دوران خسارت من همان ده سالی بود که من در تبریز بودم با اینکه چندین رسالهٴ عمیق علمی نوشتند دو جلد تفسیر نوشتند ایشان مرد المیزان هستند در این المیزان مخصوصاً در آن ده جلد اول خیلی حرفهای عمیق است این بحث را که برهان تمانع هرگز به توارد علّتین برنمیگردد و هرگز کاری به توارد واجبین ندارد توارد خالقین ندارد توارد دوتا ربّ کل ندارد بلکه مربوط به تعدّد ارباب جزئی است این را در المیزان مشخص کردند به صورت مبسوط ذیل همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که گذشت که ممکن نیست ما دوتا خدا داشته باشیم اینها برابر ما هو الواقع انجام بدهند خب ما هو الواقعی در کار نیست ولی اگر تفویض به این معنا باشد خدای سبحان که ما هو الواقع را میداند برابر ما هو الواقع کارها را واگذار بکند هیچ کدام از این محذوراتی که در این پنج فصل ذکر شده وارد نمیشود نه محذور سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» نه این دو محذور سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» و نه محذورات دیگر منتها اصلاً تفویض مستحیل است نه در برهانین یکی اینکه غنیّ مطلق، قادر مطلق نمیتواند مغلولالید باشد دوم اینکه فقیرِ محض را نمیشود مستقل کرد.
پرسش:...36
پاسخ: بله، قانون وضع بکند که دست خودش را ببندد مستحیل است شما حرف را بخواهی مستقل کنی این شدنی نیست از را این از حتماً باید بین سیر و بَصر باشد تا معنا بدهد وگرنه میشود اسم.
پرسش:...
پاسخ: بله، سنّت الهی بر اساس قدرت بیپایان او و غنای ذاتی او و فقر ذاتی ما سوی الله استوار است این قابل تغییر نیست حرف را نمیشود اسم کرد چون حرف بودنِ حروف اعتباری است ذاتی نیست ما این «مِن» را که بین سیر و بَصر است فقط وسیلهٴ ربط است میگوییم «سِرتُ مِن البصرة إلی الکوفه» از منظر دیگر او را به عنوان اسم نگاه میکنیم و یک الف و لام روی آن در میآوریم میگوییم «المِن للإبتدا» این «مِن» که الف و لام قبول کرده و مبتدا شده اسمِ آن «مِن» است که در «سِرتُ مِن البصره» است این چون ذات نیست انقلابپذیر است تحوّلپذیر است اعتبارپذیر است، اما اگر چیزی ذاتش حرف بود أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ بود این ذاتی که نه ذات به معنای ماهیّت، ذات به معنای هویّت در بحثهای قبلی در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» و امثال «ابراهیم» گذشت که فقر برای هویّت انسان نظیر زوجیّت اربعه نیست زیرا زوجیّت لازمهٴ ذات است و هر لازمی رتبةً از ملزوم مؤخّر است در مقام ذات، اربعه زوج نیست برای اینکه زوجیّت، کیفیّت مختصّ به کمّیّت است در مقولهٴ کیف جا دارد اربعه کمّ است دو چیز است زوجیّت حتماً یعنی حتماً بیرون از ذات اربعه است و فقر برای هویّت اشیاء نظیر ناطقیّت انسان نیست نظیر انسانیّت انسان است زیرا این ماهیّت است ماهیّت از هویّت فاصله دارد اگر - معاذ الله - فقر برای انسان و امثال انسان نظیر زوجیّت اربعه بود لازم بود که انسان در مقام ذات، زوج نباشد یعنی فقیر نباشد و این محال است فقر برای هویّت انسان نظیر انسانیّتِ انسان هم نیست زیرا انسان، حیوان ناطق است و ماهیّت است و جنس و فصل دارد تحت مقوله است و بیرون از مرز هویّت است اگر این فقر برای ما نظیر ناطقیّت ما بود نظیر ماهیّت ما بود باز از حوزهٴ هویّت ما جداست بلکه فقر برای ما خودِ هویّت ماست اگر اینچنین شد انسان در تمام حالات خود را در مظهر و محضر خدا بودن میبیند أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ نه یعنی فقر، وصف لازم شماست مثل زوجیّت اربعه أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ نه یعنی این ماهیّت شماست نظیر انسانیّت شما أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ یعنی او که داد فقرانه داد فقیرانه داد این هستی، فقیر است خب شما هستیِ فقیر را چطور میخواهی نگهداری چه میخواهی به او بدهی؟ این حرف را که نمیتوانی مستقل کنی چیزی به او بدهی بگویی من حالا کار ندارم برو اداره کن این منظور انسان و غیر انسان نیست ما سوی الله همین طور است خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد را این از لطایف فرمایش ایشان است میفرماید به تعبیرات قرآن کریم جهان، آیت است این آیه آیه بودن که دیگر در بسیاری از آیات قرآن وجود دارد آسمان آیت است زمین آیت است در و دیوار آیتاند هر موجودی که در جهان است آیت و علامت حق است این علامت بودن چند گونه است یک سلسله علامتهای اعتباری است مثل اینکه پرچم، علامت استقلال فلان کشور است یا فلان فلز وقتی روی دوش کسی است علامت درجهٴ فلان است اینها اعتباری است بعضی از امور علامتاند، آیتاند و تکوینیاند ولی محدود، یک چمن علامت و آیت آب است اما مادامی که سبز است وقتی پژمرده شد و خاک شد و زیر پا قرار گرفت دیگر آب را نشان نمیدهد دود علامت آتش است مادامی که به صورت دود در آمده اما وقتی تلطیف شده به صورت هوا در آمده دیگر آیت و علامت آتش نیست.
انسان یا موجود دیگری که آیت حق است در جمیع شرایط و اوزان و اوضاع آیت حق است این اگر خاک بشود خدا را نشان میدهد آب بشود خدا را نشان میدهد در هیچ حالتی نیست که آیت حق نباشد آنجا از این به بعد حالا که مشخص شد که آیت بودن جهان نسبت به ذات اقدس الهی از سنخ آیت اعتباری نیست تکوینی است (یک) و تکوینِ مقطعی نیست بلکه مستمرّ و دائمی است (دو) حالا به اینجا میرسیم که این آیت بودن آیا نظی زوجیّت اربعه است اگر ما میگوییم درخت آیت حق است یا وجود مبارک حضرت امیر میفرماید: «ما لله آیةٌ أکبر مِنّی» حضرت آیت عظمای حق است همان طوری که اربعه زوج است آیت بودن انسان نظیر زوجیّت اربعه است؟ پس معلوم میشود در مقام ذات - معاذ الله - آیت نیست آیا آیت بودن وجود مبارک حضرت امیر یا آیت بودن انسان برای خدا نظیر انسانیّت انسان است یعنی به منزلهٴ ماهیّت است که از هویّت جداست و فاصله دارد و دنبالهروست و تابع است و فرع هویّت است معلوم میشود که در هستهٴ مرکزی آیت نیست یا نه، آیت بودن انسان نظیر زوجیّت اربعه نیست نظیر انسانیّتِ انسانیّت نیست بلکه در محور هویّت او رفته جا کرده آن وقت هویّتش را گذاشته کنار، چیزی نمیماند برای انسان، انسان «لیس إلاّ آیةُ الحق» اگر «لیس الاّ آیة الحق» نشان را شما بخواهی مستقل کنی یعنی چه؟! اگر سِمتی او داشته باشد معلوم میشود در آن سِمت نشان حق نیست دیگر و حال اینکه مستحیل است، بنابراین تفویض بالقول المطلق مستحیل است نه قدرت نامتناهی مغلولالید میشود که یک برهان است، نه حرف مستقل میشود برهان دیگر، تفویض که محال شد پس ربوبیّت منحصراً برای خداست دیگران مدبّرات امرند به اذن الله آنگاه میشود آیهٴ سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که بَلْ عِبَادٌ مُّکْرَمُونَ ٭ لاَ یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ 91 عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ 92 قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ 93 رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ 94 وَإِنَّا عَلَی أَن نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ 95
چون سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» در مکه نازل شد و همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است در این سوره اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت مبسوطاً بیان شده و بیان میشود و در کنارش تبشیر و انذار هم هست یعنی حکمت نظری با حکمت عملی آمیخته است آنها را دعوت میکند به پذیرش حق بعد از روشن شدن آن بعد انذار میکند که اگر حق بعد از روشن شدن مورد پذیرش اینها نشد مورد عذاب الهیاند.
مطلب بعدی آن است که قرآن کریم هم ناظر به وضع موجود جامعه است هم به طور کلّی اصولی را تبیین میکند وضع موجود در جامعهٴ جاهلی غالباً شرک بود نه الحاد گاهی هم مسئلهٴ الحاد را مطرح میکردند ولی غالباً مسئلهٴ شرک مطرح میشد چون آنچه مبتلابه جامعهٴ جاهلی بود همان جریان مشرک بودن آنها بود یعنی آنها معتقد بودند واجبالوجود موجود است و شریکی ندارد در وجوبِ وجود معتقد بودند آن واجبالوجود خالق کل است و شریکی ندارد و معتقد بودند آن واجبالوجود که خالق کل است مدیر کل است ربّالأرباب است و شریکی ندارد منتها مقاطع جزئیه جهان خلقت را ارباب متفرّقون اداره میکنند برای انسان یک ربّ است برای حیوان یک ربّ است برای آسمان یک ربّ است برای زمین یک ربّ است همین طور ارباب متفرّقون دیگر.
پرسش: حاج آقا قاعدهای در قرآن داریم که ...
پاسخ: بله دیگر، چون آیات قرآن چند طایفه است یک بخشاش مربوط به همین اثبات توحید الهیّت است که جامعهٴ که جامعهٴ جاهلی مبتلا بودند که اول اقرار میگرفت که لَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ در همین سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» از آیهٴ 84 به بعد همهاش اقراری است که از آنها گرفته شده این مسلّم بودن عندالخصم قیاس را قیاس جدلی میکند منتها این یک مطلب چون هم معقول است و هم مقبول میشود جدال احسن که از ضعف فکری مخاطب کسی سوء استفاده نکرده و نمیکند وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ در آیهٴ 85 به بعد همین سوره قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ ٭ قُلْ مَن بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلاَ یُجَارُ عَلَیْهِ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ٭ سَیَقُولُونَ لِلَّهِ اینها مطالبی است حق و مورد قبول اینکه میبینید در کتابهای میگویند «لئن سَلَّمْنا، لئن سَلَّمْنا» یعنی تنزّل از برهان به جدل است وگرنه در مسئله برهان که «سلّمنا» و «لا نسلّم» مطرح نیست چه قبول چه نکول، قرآن حرف خودش را میزند اینکه میبینید «و لئن سَلَّمْنا» در غالب این کتابها بعد از اینکه تحقیق دقیق به عمل آمده میگویند «و لئن سَلَّمْنا» یعنی اگر تنزّل بکنیم از برهان به جدل بپردازیم باز هم حق با ماست وگرنه در مسائل برهانی که جای تسلّم مطرح نیست که، بنابراین اگر وضع موجود جاهلی باشد این است، اما برهان که کاری به وضع موجود ندارد در روزگار گذشتهٴ کهن یا آینده الی یوم القیامه اگر فکری پیدا شد گفت خدایی نیست - معاذ الله - شما چه دلیلی دارید بر اثبات او؟ (این یک) و اگر گفته شد که خدا شریک دارد شما چه دلیل دارید بر نفی او (این دو) کتابی که برای گذشته و آینده است الی یوم القیامه همهٴ معارف را به همراه دارد بخشی از آیات که جهانبینی توحیدی را طرح میکند چه قائلی داشته باشد چه نداشته باشد چه در حجاز چه در غیر حجاز این است که میفرماید: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ این نکره در سیاق نفی است یعنی خدا حقیقت بیمانند است نه دو فرد از یک نوع نه دو نوع از یک جنس نه دو جنس متوسّط در جنس عالی اصلاً او شریکپذیر نیست دقیقتر از این لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ همان آیات اوایل سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» است که گذشت شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ اصلاً الوهیّت، شهادت میدهد که تعدّدپذیر نیست مگر میشود شما دوتا نامتناهی داشته باشی آنکه محدود و متناهی است که خدا نیست خدا آن است که حقیقت نامتناهی باشد خب دوتا نامتناهی اصلاً فرضش محال است نه اینکه فرضِ محال باشد دو نامتناهی فرضش محال است یک متناهی جا برای غیر نمیگذارد آن دو روایت نورانی که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب صلات در باب ذکر در معنای «الله اکبر» چون کتاب الصلاة وسائل مثل سایر کتاب حدیث احکام صلات را دارد (یک) کتاب ذکر را دارد (دو) کتاب دعا را دارد (سه) کتاب قرآن را دارد (چهار) این بحثهایی که مربوط به قرآن است مربوط به دعاست مربوط به ذکر است اینها تبرّکاً در کنار کتاب صلات آمده در کتاب الذکر وسائل آن دو روایت که در طیّ این سالها چندین بار، چندین بار یعنی چندین بار آوردیم و خواندیم که وقتی از وجود مبارک امام صادق سؤال میکنند یا مستقیماً وجود مبارک امام صادق از شاگردان مخصوصشان سؤال میکند «الله اکبر» یعنی چه؟ آنها عرض کردند «الله أکبر مِن کلّ شیء» خدا از هر چیزی بزرگتر است فرمود: «فَقد حَدَّدْتَهُ» مگر چیزی هست که خدا از او بزرگتر باشد اگر خدایی هست و چیزی هست پس هم خدا محدود است هم آنها محدود، عرض کرد پس معنای «الله اکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصَف» خب اینها در حدّ «لا تنقض الیقین بالشکّ» نیست که با پنج شش سال درس خواندن حل بشود اینها جان کندن میخواهد که یعنی چه؟ که «الله أکبر مِن أن یوصف» یعنی چه؟ آن هم قضیه موجبهٴ معدولة المحمول است یا سالبهٴ محصّله «الله أکبر مِن أن یوصف» یعنی «الله لا یوصَف» به نحو قضیهٴ موجبة المعدول یا «لیس له صفت» به نحو سالبهٴ محصّله کما هو الحق.
خب این معانی از همین آیات برمیآید که لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ، شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ اصلاً الوهیّت شهادت میدهد که دو بردار نیست نه اینکه خدا زبانی گفته لاَ إِلهَ إِلَّا اللَّهُ تا اشکال فخررازی و امثال فخررازی مطرح بشود که اتّحاد شاهد و مدّعی است خود خدا مدّعی وحدت است پس خودش هم دارد شهادت میدهد این چه شهادت مسموعی است سخن از شهادت قولی نیست آن مرحلهٴ نازله است شهادت به این است که اصلاً الهیّت دو برنمیدارد مگر میشود ما دو نامتناهی داشته باشیم.
خب این براهین مربوط به کلّ جهانبینی است که اصلاً الوهیّت تعدّدپذیر نیست مستحیل است لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ از این قبیل است شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ از این قبیل است لَمْ یَکُن لَهُ کُفُواً أَحَدٌ از این قبیل است صمدیّت او از این قبیل است چیزی که جای خالی دارد دیگری آن جای خالی را پر کرده که این صمد نیست اگر صمد است کمبود ندارد اگر لَمْ یَکُن لَهُ کُفُواً أَحَدٌ که نکره در سیاق نفی است معادل ندارد فرض بکنیم گوشهای در جای دیگری یک خدای دیگری است و یک دستگاه دیگری دارد این آیات همه نافی آنهاست.
در جاهلیّت این گونه از افکار بلند نبود ولی قرآن همهٴ معارف را برای همهٴ بشر الی یوم القیامه آورده که اینها دستهٴ اول آیات توحید است.
دستهٴ دوم آیاتی است که مربوط به جامعهٴ جاهلی حجاز و امثال آنهاست که اینها معتقد بودند خدا واجبالوجود است خالق کل است شریک ندارد ربّالأرباب است شریک ندارد منتها ارباب متفرّقه دارند اداره میکنند.
در این زمینه آیات فراوانی است که بیشترین آیات مربوط به جاهلیّت حجاز این بخش از آیات است که شما این آلهه را که ربّ میدانید اینها چه کارهاند؟ خدا کار را به اینها تفویض کرده است که دو برهان بر استحاله است یک موجود حقیرِ محض نمیتواند مستقل باشد و از آن طرف به لحاظ مبدأ فاعلی خدای سبحان که قدرتش نامتناهی است و این ذاتیِ اوست نمیتوان فرض کرد که او مغلولالید باشد نه از او میشود کاست نه بر این میشود افزود هم تفویض امر به موجود ممکن مستحیل است هم قدرت نامتناهی و ذاتی حق اجازهٴ تفویض نمیدهد پس تفویض چه در نظام تکوین و چه در تفویضی که در مقابل جبر است مستحیل است نه بد است بلکه محال است (این دو) اینها که معتقد به ربوبیّت این آلهه بودند اینها را مستقل میپنداشتند دیگر آن تحلیل عمیق که اینها فقیر محضاند و ذاتاً نیازمند به حقاند که درک نمیکردند اینها را مستقل میپنداشتند اگر تفویض بود بر فرض محال هیچ کدام از این براهین توحیدی مزاحم نبود نه برهان توحیدی سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» نه این برهان توحیدی سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» نه آن إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هیچ کدام تام نیست چرا؟ برای اینکه از آن دوتا محال که بگذریم خدای سبحان که واحد هماهنگ کننده است کارها را با هماهنگی تفویض این ارباب متفرّقه کرده است آن وقت چه محذوری دارد علم را خدا داد قدرت را خدا دارد رهبری را خدا داد مدیریت را خدا داد و خداوند کارها را مشخص کرده آن وقت هر الهی کار خودش را هماهنگ با دیگری انجام میدهد - معاذ الله - اگر این چهار فرشته ارباب متفرّقه بودند الآن حیات را به اسرافیل داد مرگ را به عزرائیل(سلام الله علیهما) داد علم را به جبرئیل داد کِیل و اقتصاد و رزق و روزی مردم را به میکائیل داد اما نه به نحو تفویض در همهٴ امور فیض او «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة» اگر جبرئیل وحی میآورد علم میآورد به جبرئیل میگوید: «ما اوحیت اذ اوحیت ولکن الله اوحیٰ» اگر عزرائیل(سلام الله علیه) قبض روح میکند میفرماید: «ما أمَتَّ إذ أمَتْ ولکنّ الله یمیتُ و أمات» و اگر اسرافیل(سلام الله علیه) میدمد و حیاتبخش کودک نوزاد و دیگران است میفرماید: «وما احییت اذ احییت ولکن الله احیی» و اگر اسرافیل در مسئله قیامت این کار را میکند و اگر میکائیل رزق را زیاد میکند همه همین طور است هیچ کدام نیستند مگر اینکه مجاری ارادهٴ خدای سبحاناند شما در زیارتهای جامعه هم دربارهٴ ائمه(علیهم السلام) مثل همین کاری که جبرئیل و اسرافیل و میکائیل که گردانندگان عالَماند میخوانید میفرماید مجاری ارادی الهی و مقادیر مقدّرات الهی با دست شما انجام میگیرد یعنی اگر شما شفا دادید «و ما شَفَیْت إذ شفیت ولکن الله شفیٰ» خب چطور جبرئیل میتواند این کارها را انجام بدهد آن که بالاتر از جبرئیل است نمیتواند این کارها را انجام بدهد خب اینها که اسمای الهی را از مقام آدمیّت یاد گرفتند که، بنابراین اگر - معاذ الله - تفویض به این معنا باشد که خدا کارها را به اینها واگذار کرده باشد - معاذ الله - به نحو تفویض این نه برهان سورهٴ «انبیاء» تام است نه برهان سورهٴ «اسراء» تام است نه برهان سورهٴ «مؤمنون» برای اینکه کجایش ناهماهنگی پیش میآید آن واحد هماهنگ کننده کارها را تقسیم کرده به نحو تفویض - معاذ الله - ولی مشرکین قائل به این نبودند نه تنها تفویض محال است مشرکین قائل بودند که اینها در این کارها مستقلاند چون در این کارها مستقلاند خدای سبحان میفرماید چه کسی به این ارباب اذن داده اینها که سِمتی ندارند آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» را که خواندیم فرمود: لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ (یک) وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ (دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ (سه) نه مظاهره دارند نه مشارکه دارند نه استقلال دارند اینها هیچ کارهاند میماند مسئله شفاعت، شفاعت هم که خدا به اینها اذن نداد آن بخش چهارم که فرمود: ولا تنفع الشفاعة الا باذنه که به اینها اذن نداد.
مشکل جاهلیّت حجاز این بود که اینها ارباب متفرّقه را مقرّب إلی الله میدانستند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی شفیع میپنداشتند هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ به اذن خدا نبود مستقل بود وقتی مستقل شد معلوم میشود این کارها را با علم خودشان انجام میدهند چون این کارها را با علم خودشان انجام میدهند لَفَسَدَتَا سورهٴ «انبیاء» تام است إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» تام است لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ آیه محلّ بحث تام است برای اینکه اینها مستقلاً دارند کار انجام میدهند خب اگر مستقلاً دارند کار انجام میدهند هر کدام از اینها ذاتی دارد و وصفی دارد دیگر نمیشود گفت که اینها دو ذات دارند ولی یک وصف مشترک مگر اینها دو فرد یک نوعاند مگر اینها دو نوع یک جنساند مگر دو جنس تحت مندرج جنس عالیاند که تا بشود ترکیب دو ذات مستقلاند و بسیط، اگر دو ذات مستقلّ بسیطاند و جامع ندارند و صفات آنها هم عین ذات آنهاست دو علم دارند دو قدرت دارند دو حکمت دارند آن وقت اول تنازع است بنابراین بر اساس آن جهانبینی کلی فرمود: اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ دیگر فرض اینکه یعنی یک گوشهٴ دیگری یک عالَم دیگری باشد با این موجبهٴ کلیهای که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ سازگار نیست اگر یک گوشهٴ دیگری باشد و یک عالَم دیگری باشد و یک خدای دیگری نه آن خداست نه این خدا چون هر دو محدودند شیء محدود صمد نیست شیء محدود واجبالوجود نیست شیء محدود الله نیست پس بنابراین این مقامها باید از هم تفکیک بشود در مقام اول که توحید مطلق است آیاتی نظیر لَمْ یَکُن لَهُ کُفُواً أَحَدٌ یا صمدیّت او لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ یا شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ اینها مطرح است.
آیاتی که مربوط به وضع آلودهٴ جاهلیّت کهن است فرمود اگر دو خدا باشد چون اینها معتقد بودند که ارباب متفرّقه دارند این جهانِ موجود را اداره میکنند آن وقت همهٴ این آیات درست در میآید یعنی این براهین سهگانه درست در میآید.
دقیقتر از همه همان سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بود که گذشت در سورهٴ «اسراء» دارد إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً اینها اگر مستقل باشند دستدرازی به ذیالعرش میکنند چون هر کدام میخواهد کار خودش را انجام بدهد شما که میگویید ربوبیّت او مستقل است علمش هم که مستقل است تفویضی هم که در کار نیست خب این دستدرازی میکند به آن بالا برای اینکه هر موجودی میخواهد کار خودش را انجام بدهد چه دیگری بخواهد چه نخواهد، چه خدا بخواهد چه نخواهد إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بود ناظر به همین بخش است آیهٴ 42 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود قُل لَّوْ کَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَمَا یَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً پس تفویض در کار نیست که بگوییم کارها را خدا به اینها تفویض کرده چون تفویض بر فرض محال هیچ کدام از این مشکلات را ندارد خدا بر فرض اینکه این محال ممکن باشد تفویض ممکن باشد کارها را هماهنگ به این بتها واگذار کرده هر کدام وظیفهٴ خودشان را انجام میدهند دیگر فسادی در عالَم نیست اما آنها که «کما یقولون» آن طور که اینها میگویند سخن از تفویض نیست سخن از استقلال است چون سخن از استقلال است هر موجودی کار خودش را میخواهد انجام بدهد چه مطالب دیگری باشد چه نباشد لذا دستدرازی به ارادهٴ خدا هم خواهند کرد إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً ٭ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوّاً کَبِیراً خب چون او منزّه از شریک است منزّه از آن است که کسی بتواند به او دستدرازی کند.
پرسش:...
پاسخ: خب البته اینها چون وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی است یقیناً به رضای الهی سخن میگویند دیگر.
پرسش: یک مقداری اختیار هست محضِ محض نیست.
پاسخ: اختیار که هست، ولی اختیار بین جبر و تفویض است مویی نجنبند از سر ما جز به اختیار» اما آن اختیار هم به کَفِ اختیار اوست این طور نیست که ما در اختیار، مختار باشیم ما را مختار خلق کردند ما اگر بخواهیم کاری را بیاختیار انجام بدهیم محال است کسی بخواهد بدون اراده کار بکند اگر طنز است با اراده است، اگر جِدّ است با اراده است اصلاً خُلِقَ الانسان مختاراً انسان مجبور است که آزاد باشد انسان را آزاد آفریدند آزادیِ ما نسبت به افعال ماست اما آزادیِ ما آزاد نیست ما را آزاد خلق کردند ما نمیتوانیم بدون آزادی کار بکنیم اینچنین نیست که آزادی ما هم در اختیار ما باشد اختیارِ ما هم در اختیار ما باشد این مؤکّد اختیار است منتها اختیار غیر از تفویض است چه اینکه اختیار غیر از جبر است جبر محال، تفویض محال، امر بین الأمرین که اختیار است حق است.
خب وقتی نوبت براهین تمام شد میفرمایند چون حکمت عملی را با حکمت نظری کنار هم ذکر میکنند بشیر و نذیر است فرمود: عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ خدا برای خود شریک نمیبیند و شریک نمیداند چون نمیداند نیست در بعی از امور است که میگویند «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» حالا شما نیافتی شاید باشد شما نیافتی.
این سخن درست است که اگر کسی ندانست دلیل بر نبود آن معلوم نیست اگر کسی نیافت دلیل بر نبود آن شیء نیست «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» این قاعده درست است اما این قاعده دربارهٴ ممکنات است نه دربارهٴ واجب اگر خدا چیزی را ندانست معلوم میشود نیست دیگر اگر خدا چیزی را نیافت معلوم میشود نیست دیگر چون عدم محض است دیگر اگر هم باشد او باید آفریده باشد لذا قرآن کریم در مسئلهٴ توحید و مانند آن میگوید که حرفی میزنید که خدا نمیداند یعنی نیست إِتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ چیزی میگویید که خدا نمیداند یعنی نیست عدم علم خدا یعنی آن شیء معدوم است عدم وجدان خدا یعنی آن شیء معدوم است اگر خدا عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ است میگوید من شریک ندارم یعنی نیست دیگر چون علمِ نامتناهی که خلافبردار نیست محدود نیست (این یک).
مطلب دیگر آن است که این عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ ارشاد به نفی موضوع است وگرنه علم به غیب بما أنّه غیب تعلّق نمیگیرد اگر گفته میشود این شخص یا فلان نبیّ عالِم به غیب است یعنی آن مطلبی که برای دیگران غیب است برای حضرت غیب نیست وگرنه غیب بما أنّه غیب که تحت علم قرار نمیگیرد علم، کشف است حضور است ظهور است شهود است اگر دربارهٴ ذات اقدس الهی میگویند: عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ یعنی جهان که نسبت به شما به دو بخش تقسیم میشود بخشی غیب است بخشی شهادت کلٌّ نسبت به ذات اقدس الهی عالم شهادت است لذا او «بکلّ شیء شهید» است اگر او «بکلّ شیء شهید» بود کلّ شیء مشهود اوست اگر کلّ شیء مشهود او بود غیب و شهادت نداریم پس او عالِم الشّهاده است این غیب و شهادتی که نسبت به شماست نسبت به ذات اقدس الهی نیست که ارشاد به نفی موضوع است. سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ شما خدا را وصف کردید که - معاذ الله - شریک دارد مَثیل دارد عَدیل دارد بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ است خدا منزّه از همین اوصاف شرکآلود شماست.
حالا نوبت به انذار و تهدید میرسد به پیامبرش(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود: قُل این کلمهٴ رَبِّ را تکرار میکند برای اینکه در حال استغاثه هر چه انسان بیشتر تکرار بکند معلوم میشود مُستغیثتر است که گاهی میگویند «ربّ، ربّ، ربّ» یا «یا الله، یا الله» ده بار میگویند بر اساس همین جهت است قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ خدایا! شما خیلی از امور را به آنها وعید دادی ایعاد کردی تهدیدشان کردی اگر بخواهی آنچه را که نسبت به اینها تهدید کردی وعیدشان دادی به من نشان بدهی که من شاهد تعذیب آنها باشم من را نجات بده! إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ ٭ رَبِّ باز تکرار رَبِّ برای همین جهت است رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ در اینها که اینها به خودشان ظلم کردند به دین ظلم کردند مرا در بین اینها قرار مده.
در بحثهای دیگر در جریان إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ و در موارد دیگر که خداوند گناه را ظلم میداند در بخشهایی از آیات دارد که اینها به خودشان ظلم میکنند وَمَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ این بحث هم از لطایف قرآن کریم است که قبلاً هم داشتیم که اینها به خودشان ظلم میکنند این به خودشان ظلم میکنند نیاز به یک تدبّر جدید دارد و آن این است که بعضی از مفاهیماند که دوتایشان یکجا جمع میشوند مثل عالِم و معلوم، عاقل و معقول، مُحبّ و محبوب اینها با هم جمع میشوند یک شخص ممکن است که محبّ خودش باشد عالِم به خودش باشد عاقل خودش باشد اتحاد عاقل و معقول، عالم و معلوم، محبّ و محبوب اینها ممکن است اما بعضی از مفاهیماند که حتماً تعدّدپذیرند مثل علّت و معلول، خالق و مخلوق، محرّک و متحرّک اینکه یک شیء نمیشود خالق خودش باشد علّت خودش باشد محرّک خودش باشد حتماً دو چیز لازم است پس بعضی از مفاهیماند که اجتماع آنها ممکن است چون متقابل نیستند بعضی از عناوین و مفاهیم است که حتماً کثرت میخواهند.
مسئلهٴ ظلم از این قبیل است ظالم و مظلوم دو مفهومی است که یکجا جمع نمیشود زیرا ظالم مرزی دارد مظلوم محدودهای دارد اگر کسی از قلمرو خود تجاوز کرد به محدودهٴ دیگری رسید میشود ظلم، پس ظلم در جایی است که ظالم حدّی دارد (یک) مظلوم مرزی دارد (دو) این ظالم از مرز خود تعدّی کرده به محدودهٴ مظلوم رسیده (سه) اگر این سه عنصر فراهم شد میشود ظلم اگر ما یک شیء داشتیم مثل الف خب الف یک حدّ خاصّ خودش را دارد سرِ جای خودش است دیگر، دیگر ظلم معنا ندارد که اینکه خدا میفرماید گنهکار به خودش ظلم کرده این یعنی چه؟ یعنی چه یعنی یعنی چه؟ ما دو خود داریم یک خودِ حیوانی که هم وهم و خیال در اختیار ماست هم وحدت و غضب در اختیار ماست که این خدا به ما داد به حسب ظاهر مِلک ما کرده به حسب ظاهر.
یک خودِ انسانی داریم که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی است آن را به ما نداد، نداد یعنی نداد امانتاً نزد ماست آن همان روح ملکوتی انسانی است ما اگر در محدودهٴ حیوانی به دستور آن انسانیّتمان حرکت کردیم میشویم انسانِ عادل ولی اگر در محدودهٴ حیوانی از مرز بیرون رفتیم از حیوانیّتمان بیرون رفتیم آن محدودهٴ انسانیّت را هم به دام کشیدیم گفتیم تو هم مثل ما باش به فکر ما باش وارد محدودهٴ آن انسانیّت شدیم به او ظلم کردیم این امانت خداست اینکه برای ما نیست چون برای ما نیست به او ستم کردیم شما ببینید در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و «نساء» یک طور حرف دارند در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» یک طور دیگر حرف دارند در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» میفرماید: وَلاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ خدا یک عدّه را از یاد خودشان برده اینها به یاد خودشان نیستند اصلاً دربارهٴ همین گروه در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و «نساء» فرمود اینها فقط فکر خودشاناند أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ همین که صحبت جبهه و جنگ و دفاع مقدس میشود اینها به فکر خودشاناند خب همین که در سورهٴ «حشر» خدا فرمود اینها خودشان را فراموش کردند در آن سوَر میفرماید اینها فقط به فکر خودشاناند خب این خودِ حیوانی است که به فکر او هستند آن خودِ انسانی است که او را فراموش کردند ما آن برای ما نیست که او را به هر جا بخواهیم ببریم ما امانتداریم اگر بر خلاف حق عمل کردیم به او ظلم کردیم لذا این تعبیر که به خودش ظلم کرده در تعبیرات عرفی ممکن است بر اساس مسامحه باشد ولی در تعبیرات قرآن کریم که منزّه از تسامح و تساهل است این دقیقاً سخن میگوید معلوم میشود روحی است که امانت الهی است به ما داده شد تملیک نکرد نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی که ما امین خداییم باید این امانت را صاف تحویل او بدهیم «روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم» یک وقت است که نه، انسان - خدای نکرده - تعدّی میکند.
اینکه فرمود ظلم میکنند هم ظلم به خودشان است هم ظلم به دین است و مانند آن بعد فرمود: وَإِنَّا عَلَی أَن نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ این کلمهٴ «وَعْد» به معنای وعید هم هست منتها غالباً در وعید باب افعال به کار میرود میگویند «أوعد» برای وعد ثلاثی مجرّد به کار میبرند ولی خود ثلاثی مجرّد برای هر دو هم آمده وَإِنَّا عَلَی أَن نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ ما حتماً میتوانیم این کار را انجام بدهیم ما مدّتی برهان اقامه میکنیم ولی شما که پیغمبری(علیک و علی آلک السلام) شما که پیغمبری و دیگران هم باید به شما تأسّی کنند چطور با مردم رفتار میکنی پس سه مطلب شد: مطلب اول آن مسئلهٴ برهانی است که فلسفی و کلامی است که تام بود مطلب دوم تبشیر و انذار است که فرمود دست خداست مطلب سوم این است که شما چطور با مردم رفتار میکنید شما یک وقت با بیگانهها و برونمرزی این بیان نورانی حضرت امیر است که فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» این از بیانات نورانی حضرت است در نهجالبلاغه فرمود سنگ را همانجا که آمد برگردان یعنی این دفاع مقدس هشت ساله همین بود دیگر اینچنین نیست که حالا بیگانه سنگ بزند جایی را منفجر بکند و کشور آرام بنشیند اینجا جای سکوت نیست «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» ملّت ستمپذیر یک ملّت ذلیل و فرومایه است.
فرمود: «لا یَحتمل الذیء الاّ الذلیل» فرمود فقط ملّت پست و فرومایه است که ستمپذیر است وگرنه مگر میشود آدم ستم را قبول بکند خب نسبت به بیگانه «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» اما نسبت به آشنا و خودی و درون چطور رفتار بکنیم بالأخره اختلاف هست اختلاف نظر هست اختلاف سلیقه هست گاهی کینه هست گاهی بدرفتاری هست ما در جامعهمان با مردم چطور رفتار بکنیم؟ فرمود وظیفهٴ اوّلی شما این است که با بد نجنگید با بدی بجنگید این از لطیفترین معارف قرآن کریم است با مختلِف نجنگید با اختلاف بجنگید ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ نه «السیّء» نه طرف بد را از پا در بیاورید بدی را از پا در بیاورید این میشود جامعهٴ متمدّن.
خب کمتر خانوادهای است که فامیلها اختلاف نداشته باشند کمتر ارحامی است که اختلاف نداشته باشند کمتر قبیلهای است که اختلاف نداشته باشند فرمود با اختلاف مبارزه کنید نه با طرف اختیار با سیّء و با آدم بد نجنگید با بدی بجنگید ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ مردان الهی را هم وصف میکند در آیات دیگر که یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ اگر جامعهٴ ما اینچنین باشد دیگر در دادگستریها پلّههایش پر از مزاحمها و شکایتکنندهها و اینها نیست مواظب گفتارمانیم، رفتارمانیم کمی تحمّل میکنیم اگر کسی حرف تندی به ما زدند فوراً پرخاش نمیکنیم اگر کسی بیمِهری کرد فوراً درصدد کیفر نیستیم آن وقت جامعه میشود جامعهٴ متمدّن شما میبینید غالب این دعواها برای اینکه کسی حرفی زد حالا عصبانی بود دیگری فوراً درصدد انتقام است فرمود: ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ این دو نکته را دارد: یکی اینکه اولاً با بد به جنگ نیفتیم بدِ خودی یعنی بدِ داخلی برادر مسلمان اگر بدی دیدی با بد جنگ نکن با بدی جنگ بکن (این یک) و جنگ با بدی هم روشهای متعدّد دارد بهترین روش را انتخاب بکن (دو) «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ الحَسَنَةُ» «السیّئة» نیست ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ است نه با خوبی، بدی را برطرف کن با خوبترین روش بدی را برطرف کن این میشود جامعهٴ متمدّن اگر جامعه اینچنین شد حضرت ظهور میکند بارها به عرضتان رسید تا عقل جامعه کامل نشود حضرت ظهور نمیکند شما روایات ظهور را ببینید به برکت حضرت «وَضَع الله سبحانه و تعالی یَدَهُ علی رئوس الأنعام فیزید به أحلامهم و عقولهم» آن وقت الآن اگر جامعه هفت میلیارد است ادارهٴ هفت میلیارد آدم عاقل سخت نیست مگر با کُشتن حضرت جامعه را اداره میکند.
پرسش:...39
پاسخ: غرض این است که برونمرزی ما یک وظیفهٴ دیگر داریم فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» اما با درونمرزی با برادران خودمان چطور رفتار بکنیم با برادران خودمان که همه شیعهایم قرآن را قبول داریم عترت را قبول داریم همهمان اهل حرمیم همهمان اهل نماز جماعتیم با یکدیگر چطور رفتار بکنیم؟ اولاً مواظب زبانمان باشیم که کسی را نرنجانیم بر فرض اگر کسی ما را رنجاند ما دو طریق داریم: با او درگیر نشویم با بدی درگیر بشویم (یک) آن هم با بهترین روش او را جذب میکنیم این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است فرمود: «عَجَبْتُ لأقوام یَشترون العقیده بأموالهم و لا یشترون الأحرار بأخلاقهم» فرمود من تعجّب میکنم مردم خب آن روزی که بردهداری رواج داشت فرمود من تعجّب میکنم مردم پول میدهند برده میخرند اما اخلاق به کار نمیبرند که آزادگان را بخرند چه کسی است که نسبت به ما احسان بکند و ما شیفتهٴ او نشویم! همهٴ ما همین داریم دیگر خجالت میکشیم گاهی هم گریه میکنیم گاهی عذرخواهی میکنیم گاهی نامه مینویسیم همهٴ ما این طور هستیم دیگر خب این سرمایه در درون همهٴ ما هست فرمود شما با اخلاق میتوانی جامعه را نَرم بکنی این آیه پیامش این نیست که با بد بجنگید (یک) پیامش این نیست که بدی را به خوبی جبران بکنید (دو) پیامش این است که بدی را با بهترین روش درمان کنید (سه) ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ نه «بالّتی هی الحَسَنة» ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ ﴿91 عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ 92 قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ 93 رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ 94 وَإِنَّا عَلَی أَن نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ 95 ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ 96 وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ 97 وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ 98 در جریان توحید ملاحظه فرمودید که تفویض قدرت طبق دو برهان مستحیل است تعدّد برهان به تعدّد حدّ وسط است یکی اینکه خدای سبحان مغلولالید بشود مستحیل است زیرا قدرت ذاتی اوست و نامتناهی قدرتِ نامتناهی و ذاتی را نمیشود محدود کرد. دوم اینکه موجود ممکن ذاتاً فقیر است مثل معنایِ حرفی, معنای حرفی هرگز استقلالپذیر نیست نمیشود هستیِ او را شئون او را به او واگذار کرد چه رسد به شئون دیگری بر فرض که تفویض محال نباشد هیچ کدام از این سه برهانی که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» و «انبیاء» و «مؤمنین» است تام نیست اگر خدای سبحان کارها را به این بتها واگذار بکند یا به ملائکه واگذار کند - معاذ الله - چون کارها را حکیمانه توزیع میکند و با هماهنگِ هم توزیع میکند فسادی در روی زمین نیست در آسمان نیست بین الأرض و السماء نیست این دو مطلب.
سوم اینکه آنچه مورد ابتلای وثنیین حجاز بود این بود که این بتها را مستقل میپنداشتند چون بتها را مستقل میپنداشتند نه جریان تفویض در کار بود نه جریان اذن در کار بود این سه برهانی که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» و «انبیاء» و «مؤمنون» آمده تام است چون هر الهی مستقل است چون ذات جدایی دارد علمش جداست و قدرتش جداست قهراً چند اله چند هویّت دارند چند علم دارند چند قدرت دارند هر کدام برابر علم خود عمل میکند آنگاه هم لَفَسَدَتَا
قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ ﴿93 رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ 94 وَإِنَّا عَلَی أَن نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ 95 ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ 96 وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ 97 وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ 98 حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ 99 لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ 100 در بحثهای قبل روشن شد که مؤمنان یک درجه نیستند طبق آیه سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و آیه سورهٴ مبارکهٴ «انفال» مؤمنان دارای درجات متعدّدند گاهی هم درجه برای آنها به صورت حال است گاهی از این بالاتر ملکه است گاهی به نظر فصل مقوّم است که اگر مثلاً دربارهٴ عمار گفته شد که عمار ایمان در هستی او راه پیدا کرده «مِن قرْنه الی قدمه» این از همین قبیل قسم سوم خواهد بود لذا با تفاوتی سورهٴ «آلعمران» و سورهٴ «انفال» درباره مؤمنان دو تعبیر دارد یکی اینکه لَهُ دَرَجَاتٌ
یکی اینکه لَهُمْ دَرَجَاتٌ
این مطلب اول. چون مؤمنان دارای درجاتاند معارف توحیدی آنها ادراک آنها هم دارای مراتب است مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در کتاب شریف توحید نقل کرد که کسی آمده حضور امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «ما التوحید» توحید چیست؟ فرمود: «هو الذی أنتم علیه» همین است که دارید دیگر خدا واحد است «لا شریک له» خب این یک مؤمن عادی است که حضرت میفرماید توحید «هو الذی أنتم علیه» یک وقت است هشام حضور حضرت شرفیاب میشود کما مرّ غیر مرّ خود حضرت از هشام سؤال میکند که «أتنحته تعالی» آیا خدا را وصف میکنی؟ عرض کرد آری, فرمود «هات» ببینم خدا را چطور وصف میکنی؟ گفت «هو السمیع العلیم» حضرت نقض کرد فرمود: «هذه صفةٌ یشترک فیه المخلوقون
» خب غیر خدا هم سمیع است غیر خدا هم علیم است عرض کرد پس من خدا را چطور وصف بکنم؟ فرمود نگو علیم است بگو «علمٌ لا جهل فیه, نورٌ لا ظلمة فیه حیاتٌ لا
» او علم است نه علیم تا کسی بحث بکند که ذات در مشتق معتبر است یا نه. علمِ محض است قدرت محض است خب این یک درجه است آن درجهٴ دیگر اگر در بحث تکبیر دو طایفه از نصوص داشتیم یکی در جوشن کبیر و در ادعیه دیگر است که «الله أکبر مِن کلّ کبیرٍ» این برای اوساط از مؤمنین است یک وقت آن دو روایتی است که مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در کتاب ذکر صلات کتاب الصلات در ذکر سؤال میکند که حضرت از یکی از صحابی سؤال میکند که «الله اکبر» یعنی چه؟ عرض کرد «اکبر مِن کلّ شیء» فرمود مگر چیزی در عالَم است که خدا از او بزرگتر باشد؟ عرض کرد پس معنای «الله اکبر» چیست؟ فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصف
» خب آن برای اوحدی از اهل توحید است اینها برای اوساط از موحّداناند نظیر همان دو برداشت توحیدی و تفسیری توحیدی که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) نقل کرده این هم یک مطلب.
مطلب دیگر دربارهٴ لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ
سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً
در سورهٴ «اسراء» لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ
در سورهٴ «مؤمنون» که محلّ بحث است در کتابهای عقلی اعم از فلسفه و کلام بحث این است که واجب نمیتوانند متعدّد باشد خالق نمیتواند متعدّد باشد ولی در فضای شرکآلود حجاز آنها گرچه قائل بودند که واجب یکی است و خالق یکی است و ربّالأرباب یکی است اما ارباب متفرّقه هر کدام یک گوشهٴ عالَم را دارند اداره میکنند بالاستقلال نه بالتفویض نه اینکه از خدا اذن بگیرند خب اینها ذوات مختلفاند وجودات مختلفاند اگر بالاستقلال دارد زمین را اداره میکند از هوا و فضا خبر ندارد موجودی هوا و فضا را اداره میکند از زمین خبر ندارد خب اینها دو گونه تصمیم میگیرند دو گونه تدبیر دارند دو گونه اداره میکنند اینچنین نیست که هماهنگ باشند بدانند که چه کسی در گوشهٴ دیگر دارد جهان را اداره میکند الآن دورترین ستاره دربارهٴ زمین بیاثر نیست عمیقترین معدن از دورترین ستاره کمک میگیرد بالأخره یک واحد هماهنگ کننده باید باشد که اگر تفویض بود که این محال است طبق دو برهان, این قابل هماهنگی بود یعنی خدای سبحان کارها را منظّماً به اینها واگذار کرده است ولی اینها قائل به استقلالاند ارتباطشان را از خدا قطع میدانند در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» روشن شد که خدای سبحان میفرماید اینها نه ذرّهای را بالاستقلال مالکاند نه در شرکت مستقلاند نه در مظاهره مستقلاند شفاعت صحیح است و خدا به اینها شفاعت نداد به انبیا و اولیا اذن شفاعت میدهد بنابراین اگر آلهه متعدّد بودند چون در تدبیر مستقلاند و هر کدام از دیگری بیخبر است قطعاً برابر علم خودش عمل میکند میشود لَفَسَدَتَا
این هم ناظر به آن بحثهای گذشته.
اما آنچه مربوط به وعیدی است که ذات اقدس الهی به اینها داده است فرمود اینها دست از شرک برنمیدارند سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ
اینها این حرفها را میزنند و گرفتار عذاب هم خواهند شد حالا یا در دنیا یا در آخرت. شما به ذات اقدس الهی بگو که در هنگام عذاب در جمع اینها نباشی و از عذاب اینها متأثّر نشوی قُل رَبِّ إِمَّا تُرِیَنِّی مَا یُوعَدُونَ ٭ رَبِّ فَلاَ تَجْعَلْنِی فِی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ
بعد فرمود ما برای اینکه این وعیدهایی که دادیم این وعیدها را عمل بکنیم تواناییاش را داریم حالا اگر در دنیا اینها معذّب نشدند که غالباً گرفتار عذاب میشوند در حین مرگ از حین مرگ عذاب اینها شروع میشود شما خودت و امّت اسلامی را از وسوسه و دسیسه شیطان در امان بدان با پناه بردن به خدا ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ
که در سه فصل بحث احکام (یک) بحث حقوق و قوانین (دو) بحث اخلاق (سه) گذشت ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ
برای نجات از وسوسهها و دسیسههای شیطان پناه ببر وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ
مستحضرید این آیه بحثهای قبلیاش هم نشان میدهد که وقتی خدا میفرماید پناه بر أَعُوذُ بِاللّهِ
یا وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ
به خدا پناه ببر نه یعنی بگو «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» البته این استعاذه لفظی, لفظی است و ثواب خاصّ خودش را دارد اما شما در جریان این دفاع مقدس بودید وقتی میگفتند آژیر خطر را شنیدید بروید پناهگاه معنای بروید پناهگاه این نیست که در خیابان بایستید بگویید که من میخواهم بروم به پناهگاه که فرمود آژیر خطر را شنیدید فوراً پناهنده بشوید وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ
اگر دیدید وسوسهٴ نگاه به نامحرم است وسوسهٴ غیبت و تهمت و دروغ است, وسوسه أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ
است گرفتن مال حرام است توجیه حرام است اگر چنین وسوسهای در خودتان احساس کردید این آژیر خطر است فوراً پناهنده بشوید انسان باید تنش بلرزد رنگش زرد بشود به خدا متوسّل بشود مثل اینکه کسی را بخواهند در اتاق عمل ببرند از بستگان او این چطوری أَمَّن یُجِیبُ
میخواند در آن حال که دیگر نمیگوید خدایا پدرم را شفا بده که این أَمَّن یُجِیبُ
را با اضطرار میخواند این إِمَّا یَنزَغَنَّکَ
یعنی وقتی دیدید دارید گرفتار میشوید واقعاً با اضطرار بروید در پناهگاه دیگر إِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ
نَزْغ آن فشاری است که این مسئولین مرکوبها به این مرکوبها فشار میدهند تا بیشتر بار ببرند و بیشتر بدوَند و بیشتر حرکت کنند آن کاری که آن سیخی که دست این چاروادار است به این حمار میزند این را میگویند نزغ کرده یعنی فشار داده یعنی سیخ داده, فرمود اگر سیخی به شما داد فوراً بروید پناهگاه این پناهگاه من «کلمة لا اله الله حِصْنی
» موحّدانه این پناهگاه همه جا هست اگر دیدید احساس خطر میکنید دارید به گناه میروید همان طوری که أَمَّن یُجِیبُ
میخوانید مضطرّانه بگویید «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» این استعاذه است و اگر گفته شد فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ
یک وقت است کسی میگوید «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» این ذکرِ لفظی ثواب خاصّ خودش را دارد اما این در پناهگاه نرفته اگر بخواهد وارد پناهگاه بشود که برداشتش از برداشت لفظی نباشد بعد از اینکه فهمید قرآن حجّت له باشد نه حجّت علیه باید در پناهگاه برود اینکه دستور به حضرت داد بگو من پناهنده میشوم یعنی پناه ببر فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ
خب انسان وقتی که مضطرّانه پناهنده بشود پناهگاه همه جا هست دیگر هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ
او که باید پناه بدهد در هر حالی با ما هست بنابراین گفتن «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بدون پناهندگی مثل اینکه در حال حمله دشمن آژیر خطر را انسان از رسانهها بشنود و همین طور در خیابانها حرکت کند و بگوید من میخواهم بروم پناهگاه خب این, او را حفظ نمیکند از خطر.
پرسش:...
پاسخ: بله, قرآن الآن حبل الله است خب وقتی که انسان این حبل خدا را میگیرد دیگر نباید بلرزد که, انسان وقتی که یک طناب مستحکمی که به سقف بسته است گرفت دیگر لرزش ندارد که آن لرزش معلوم میشود که تمسّک نکرده به قرآن دیگر به عترت تمسّک نکرده «فاعتصوما بهما» نشده وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ
در بحث قبل روشن شد که همزه با الف فرق دارد اینکه با شدّت ادا میشود, میشود همزه حرکت دارد این فشاری که دارند این را میگویند هَمْز این سیخی که به او میزنند میگویند «نزغ» به آن میگویند «اَزّ» که أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً
که در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» بحثش گذشت در سورهٴ «مریم» آیهٴ 83 این بود أَلَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً
این فشاری که میدهد این نزغی که دارد سیخی که میزند میگوید حتماً این کار را بکن این ازّ شیطان است این هَمْز شیطان است این نَزْغ شیطان است در چنین حالی آدم فوراً باید برود پناهگاه آن طوری که أَمَّن یُجِیبُ
میخواند آن طور باید به خدا پناهنده بشود تا فقط استعاذبه باشد به خدای سبحان دیگر خب پس این خطر همیشه هست.
مطلب بعدی آن است که شیطان آن طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» و «نساء» و «آلعمران» در بخشهای گوناگون این تهدیدها را کرده گفته لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ
من از چهار طرف میآیم گاهی از طرف راست گاهی از طرف چپ اینها میآیم لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَلْأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ
این کارها را میکنم ولی از چند طرف میآیم حالا یا خودش به تنهایی در اَزمنه و امکنه متعدّد از چهار طرف میآید یا إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ
آن شیاطین زیرمجموعهٴ او کارها را تقسیم میکنند بعضی از طرف راست میآیند بعضی از طرف چپ میآیند بعضی از پشت سر میآیند که اینها میشود شیاطین یک وقت میبینید که چند نفر به سراغ یک نفر میروند برای گمراه کردن او اینها جزء شَیَاطِینَ الْإِنْسِ
هستند یکی از این راه وسوسه میکند یکی تهدید میکند یکی تحبیب میکند یکی وعده میدهد یکی وعید میدهد تا او را به دام بیندازند اینها هم جمع همزه است میشود همزات یا جمع شیطان است شده شیاطین اینکه گفت رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ٭ وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ
این نشان میدهد که حالا یا ابلیس خودش با قبیله إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ
حمله میکنند یا نه, قَبیلِ او کارها را تقسیم میکنند و حمله میکنند لذا میبینید یک شخص در اثر اینکه از چند طرف دسیسه به او حمله کرده است دفعتاً به دام میافتد. وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ٭ وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ
اینها از هر طرف میآیند یکی بر اثر تقسیم کار لَأُزَیِّنَنَّ
میکند یکی لْأُغْوِیَنَّهُمْ
میکند یکی لَأُمَنِّیَنَّهُمْ
میکند یکی لْأَمُرَنَّهُمْ
میکند مصداق اوست کارها را تقسیم میکنند دفعتاً میبینید این شخص محاط شد به دسائس به همزات به حضور شیاطین.
پرسش:...
پاسخ: بله خب دیگر, یا جهات وعد و وعید و تحبیب و تهدید است یا نه, همین ازمنه و مکان است خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) را یک وقت که مسئولین رفتند خدمتشان من دیدم به ما میگوید که اینکه شیطان میفرماید من از طرف راست و از طرف چپ و از جلو میآیم اینکه الآن شما میبینید از چهار طرف اسکورت میکنند و تجلیلتان میکنند و تکریمتان میکنند و از هر طرف نگهبانان اینها همانها هستند این را اوایل انقلاب فرمود. این ایام سالگرد سال قمری ایشان است بعضی از مراجع(رضوان الله تعالی علیهم) بیوتاتشان پربرکتاند که هم سال قمری و هم سال شمسی را گرامی میدارند این دربارهٴ امام(رضوان الله علیه) همان سالهای شمسی گرامی داشته میشود ولی شاگردان او بالأخره طلب مغفرت کنند آیاتی روایاتی در فضیلت این کار ثوابش را به نثار روح شریفشان اهدا کنند. غرض این است که او در مجلس خصوصی این را فرمود گرچه در جمع عموم نفرمود ولی ما هفت هشت نفر بیشتر شاید نبودیم فرمود این همان است. خب این یک طور است گاهی نه گفتند که مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ
یکی اینکه دربارهٴ فرزندان شما میگویند که شما بین بچههایتان باشید در آینده که اینها خَلْف شما زندگی میکنند چیزی برای اینها بگذارید این یک نمونه وَمِنْ خَلْفِهِمْ
است. خب فرمود فعلاً اینها این اوصاف را دارند نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ
آن وقت این جملهها را گفتند معترضه است حَتَّی إِذَا
اینها فعلاً حرفهایشان همین است که مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی
یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا
این حرفها را دارند این حرفهای شرکآلود را دارند, دارند, دارند تا زمان مرگ وقتی زمان مرگ فرا رسید مشکلاتشان عبارت از اینهاست.
پرسش:...
پاسخ: بله ممکن است, ولی بالأخره یا در ازمنه گوناگون آنکه مُتیقّن است یا در امکنه متعدّد یا بر اساس إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَتَرَوْنَهُمْ
کارها را توزیع میکند.
خب فرمود اینها دربارهٴ توحید سخنان باطل دارند حرفهای شرکآمیز دارند نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ... حَتّی
در دنیا که هستند میگویند: هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا
یا مسئله معاد را اسطوره میدانند میگویند ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ
یا مسئله توحید را سخن ناصواب میدانند میگویند مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ
ما قبلاً چنین چیزهایی را نشنیدیم معیار صدق و کذب و حق و باطل اینها هم اعمال نیاکان و تبار و نیای اینهاست چیزی را که نیاکان اینها کرده بودند میشود حق چیزی را که نیاکان اینها نکرده بودند میشود باطل وقتی میخواهند بگویند این مطلب حق است میگویند إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ
وقتی میخواهند بگویند فلان مطلب باطل است میگویند مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ
آنها که نکردند یعنی باطل است آنها کردند معلوم میشود حق است معیار سلب و ایجاب, نفی و اثبات, تصدیق و تکذیب و بالأخره حق و باطل همین دو قضیه است چیزی را که آنها کردند حق است إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ
چیزی را که آنها نکردند باطل است مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ
این مَا سَمِعْنَا
استدلال است و نه استبعاد میگویند چون آنها نکردند باطل است دیگر خب کسی که تقلیدمحور است تصدیق و تکذیبش هم در مدار همان قلاّده است دیگر. این مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ
همین بود این حرفها را داشتند داشتند تا زمان مرگ اما زمان مرگ کلاً اوضاع عوض میشود. در لحظهٴ مرگ خیلی از مسائل برای انسان روشن میشود علم هست ولی ایمان نیست یعنی این جناب علم آن بخش خیال این بخش حس آن بخش عقل نظری اگر بود اینها همه فعّالاند انسان در زمان مرگ هیچ کدام از این نیروهای علمی را از دست نمیدهد خوب برای او روشن میشود تمام خطر این است که این نیروهای عملی را از دست میدهد یعنی عقل عملی که متولّی عزم, اراده, نیّت, اخلاص, تصمیم و مانند آن است این قفل میشود مشکل کفّار و تبهکاران این است که در زمان مرگ حق را مثل آفتاب روشن میبینند اما میخواهند ایمان بیاورند نمیتوانند زیرا بین علم و بین نفس, اراده فاصله نیست کسی بگوید من نمیخواهم بفهمم البته میتواند بگوید من نمیخواهم فکر بکنم میخواهم مطالعه نکنم نمیخواهم درس بخوانم اینها چون فعل است اما اگر کسی استدلال کرد صغرا و کبرا مقدّمات را فراهم کرد به او نشان داد او دیگر نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم همین که مقدمات ضروری شد این میشود مضطر, مضطر یعنی کسی که در برابر ضروری قرار گرفته این یقیناً میفهمد اما حالا میخواهد اقرار بکند یا نه, بین نفس و بین اقرار کردن اراده فاصله است ممکن است چیزی را صد درصد حق بداند ولی زیر بار نرود انکار بکند وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ
بین نفس و قبول, ایمان پذیرش اراده فاصله است آنها فعل است اختیاری است و ارادهٴ انسان است این هنگام مرگ قفل میشود دیگر باز نخواهد شد لذا در حال مرگ انسان همهٴ اهل بیت را ممکن است ببیند ولی نمیتواند به ولایت اینها اقرار بکند جهنم را میبیند ولو جهنم برزخی ولی نمیتواند اقرار بکند آنجا جای اقرار نیست نمیتواند ایمان بیاورد لذا در تمام این موارد از مرگ گرفته تا برزخ تا صحنهٴ قیامت همهاش میگوید خدایا! مرا برگردان که من ایمان بیاورم اینجا جای ایمان نیست تنها جای ایمان دنیاست که هم بخش اندیشه راهش باز است هم بخش انگیزه, هم علم راهش باز است هم عمل راهش باز است ولی در حال احتضار این بخشهای عملی قفل میشود انسان امام را میبیند ولی نمیتواند به او ایمان بیاورد تمام خطر این است این جریان رَبِّ ارْجِعُونِ
فَارْجِعْنا یا لَیْتَنَا
که در سورهٴ «انفال» در سورهٴ «سجده» در این سورهٴ «مؤمنون» آمده سه جا همه برای این است که این قفل شده است و خطر در این است که انسان جهنم را میبیند میگوید رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا
اما آمَنَّا بِهِ
در آن نیست ایمان فقط در دنیاست و لاغیر این از غرر روایات وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هم همین بیان را از حضرت نقل کرده که «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حساب و لا عمل
» عمل نیست کسی بتواند کاری انجام بدهد توبهای بکند حسنهای پیدا کند عیبی را از بین ببرد کلاً تعطیل شده است خب.
پرسش:...
پاسخ: بله, این درخواست میکند که برگردد به دنیا جبران بکند حالا خدای سبحان پاسخ به او میدهد غرض این است که آنجا جای ایمان نیست.
پرسش:...
پاسخ: چون وقتی خطر را دید دیگر حق برایش روشن شد دیگر قبلاً میگفت اسطوره است اساطیر اوّلین است خرافات است مَا هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ
اما دیگر حالا حق شد خدا در قیامت جهنم را به او نشان میدهد أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ
شما میگفتید - معاذ الله - پیامبر ساحر است این جهنم و این شعله این سِحر است یا نمیبینید اینها میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا
اما آمَنَّا بِهِ
نمیتوانند بگویند میگویند فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً
غرض این است که از لحظهٴ احتضار به بعد دیگر آن بخش تصمیمگیری مُرده است الی الأبد به هیچ وجه جا برای تصمیم و عزم و اراده و اخلاص و ایمان نیست که نیست.
پرسش:...
پاسخ: برای کفّار هیچ اثر ندارد اثر سوء دارد برای مؤمنین چرا, خیلیها هستند که میمیرند و نمیدانند که مُردهاند دفعتاً میبینند نشئه عوض شد آنهایی که قبلاً میدیدند الآن نمیبینند این صحنههایی که الآن میبینند که قبلاً نمیدیدند برای خیلیها روشن نیست که مردهاند در تلقین به او میگویند این حالتی که برای تو پیش آمد این حالت, حالت مرگ است تو مُردی و بدان نشئه عوض شد ما هم به دنبال تو خواهیم آمد بعد هم «أنّ الموت حق» عدّهای هم میآیند از تو سؤال میکنند اینها در او اثر دارد چون قبلاً فراهم کرده همان فراهمکرده را الآن به یادش میآورند یک چیز جدیدی نیست لذا برای کفار هیچ اثری ندارد خب.
حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ همین مشرکین که هیچ اثری از ایمان در اینها نبود هنگام مرگ حق را میبینند میخواهد به حق ایمان بیاورند میبینند که این قفل شده است نمیتوانند به جای دیگر باید برگردند. این جمع ارْجِعُونِ
وجوهی برای او گفته شد که برخی از این وجوه ناتمام است یکی از آن وجوه آن است که اینها به خدای سبحان میگویند: رب ارجعن
, «ارجعنی»,«ارجعنی» «ارجعنی» به جای سه بار «ارجعنی» جمع آمده که رَبِّ ارْجِعُونِ
که اقل جمع سه بار است حالا شاید بیشتر بگویند تکرار فعل امر به صورت جمع ذکر شده است رَبِّ ارْجِعُونِ
این یک وجه که این اثبات میخواهد آیا در کلمات ادبا و فصحا چنین جمعی داریم یا نداریم خلیل که خب ادیب نامور ادب بود از او سؤال کردند که این چیست؟ گفت خدا گفته او اعلم است من نمیدانم نکته چیست که «استحسنوا الناس منهم» مردم از او خوششان آمد و گفتند وقتی انسان چیزی را نمیداند اظهار عجز بکند برکت است. وجه دوم آن است که این برای تعظیم است یک بار به خدای سبحان گفتند رَبِّ ارْجِعُونِ
همان طوری که ما در فارسی به یک نفر به جای اینکه بگوییم تو گفتی میگوییم شما فرمودی این شما که یک واژه جمع است برای مفرد به کار میرود تعظیماً این هم چون مطوّل مستحضرید لابد خواندید که جمع آوردن برای تکریم مخاطب این فرهنگ مولّدین است ادبای کهن ادبای اصیل چنین فرهنگی ندارند لذا شما میبینید در زیارت ائمه(علیهم السلام) در زیارت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ما نمیگوییم «السلام علیکم یا رسول الله» یا «السلام علیکم یا امیرالمؤمنین» میگوییم «السلامُ علیک یا رسول الله! السلام علیک یا امیرالمؤمنین!» در لغت عرب چنین چیزی نیست که برای تعظیم مخاطب جمع بیاورند فقط در متکلّم معالغیر است إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ
آنجا استعمال شده ولی در مخاطب میگویند استعمال نشده این از کلمات و تعبیرات مولّدین است به تعبیر صاحب مطوّل.
پرسش:...
پاسخ: خب آن خطاب به خود اهل بیت است نه به شخص.
وجه سوم آن است که اینها در درجه اول به خدا متوسّل میشوند ولی اینها با ملائکه روبهرو هستند اینها که خدا را نمیبینند کَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ
مشرک هرگز الله را به آن معنا نخواهد دید و جانِ اینها را فرشتهها که تحت تدبیر و زیرمجموعه حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) هستند میگیرند اینها خدا را مشاهده نمیکنند تا با خدا سخن بگویند ولی استغاثهشان به الله هست البته ولی مخاطبشان ملائکه است ملائکهای که یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ
هست ملائکهای که به اینها میگویند بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ
هست وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلاَئِکَةُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ
آن فرشتگان عذاب را میبینند به آنها میگویند رَبِّ ارْجِعُونِ
این وجه سوم اقر ببه نظر میرسد و آن دو وجه اثبات میخواهد خب.
پرسش:...
پاسخ: خب ضعیفش صادق است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: این گفته شد جمله معترضه است کلّ بحث درباره مشرکان و احوال و آدابشان بود که این حَتَّی
به آن یَصِفُونَ
میخورد فرمود: فَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ
بعد فرمود: مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ ٭ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ.. حَتّی
گفتند این حَتّی
متعلّق به آن یَصِفُونَ
است این جمله در وسط جملهٴ معترضه است برای تشویق حضرت و ترغیب حضرت به استعاذه و پناهندگی.
خب حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ
البته این استغاثه و درخواست را ممکن است خیلیها بکنند اما جواب کلا انها کلمة
نمیشنوند ممکن است بعضی از مؤمنان آن حالت را که رسیدند درخواست بکنند که برگردند برخی از سیّئات خودشان را جبران بکنند یا نه برگردند حسناتشان را اضافه کنند ما هیچ دلیلی نداریم که این حرف فقط مخصوص آنهاست ممکن است دیگران برای ترفیع درجه و مزید حسنات از خدای سبحان درخواست رجوع بکنند آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» است شاید همین معنا را تأیید کند در سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» آیهٴ ده به بعد این است: وَأَنفِقُوا مِن مَا رَزَقْنَاکُم مِن قَبْلِ أَن یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْلاَ أَخَّرْتَنِی إِلَی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَکُن مِنَ الصَّالِحِینَ
خب خیلیها هستند که از مالشان بهرهٴ صحیح را نبردند خیال کردند که مال باید بماند در حالی که فرمود: وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ
این در حال احتضار به خدا عرض میکند خدایا! مرا برگردان که من صدقه بدهم فَأَصَّدَّقَ
یعنی صدقه بدهم اینکه کفر ندارد اینکه شرک ندارد که این کمبود صدقه دارد البته «عون الضعیف صدقة
» راهنمایی کردن صدقه است هدایت صدقه است همهٴ اینها صدقه است دیگر وَأَکُن مِنَ الصَّالِحِینَ
بعد میفرماید: وَلَن یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا
خب فرمود این کار را بکنید لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ
پاسخش این است کَلَّا
رجوع ممکن نیست چون إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَستَقْدِمُونَ
اما إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا
یعنی چه؟ یعنی وقتی اینها به آن حد رسیدند حتماً چنین حرفی میزنند یعنی اینهایی که میگویند ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ
و از قیامت هیچ خبری را ندارند و ایمان نمیآورند اینها وقتی به حالت احتضار رسیدند حتماً چنین حرفی میزنند (این یک) دو کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا
درست است قائل که لقب یا وصف است مفهوم ندارد ولی در این گونه از موارد که در سیاق تهدید است مفهوم دارد یعنی «هو قائلها لا فاعلها» ما برگردانیم دیگر باز همان است در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیهٴ 27 و 28 این بود وَلَوْ تَرَی إِذْ وُقِفُوا عَلَی النَّارِ فَقَالُوا یَالَیْتَنَا نُرَدُّ وَلاَ نُکَذِّبَ بِآیَاتِ رَبِّنَا وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ٭ بَلْ بَدَا لَهُم مَا کَانُوا یُخْفُونَ مِن قَبْلُ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ
نه خیر این یک تمنّی دروغی است اُمنیه باطل است اینها به دنیا برگردند هم باز همان کفر را دارند پس «هو قائلها لا فاعلها» وجه سوم این است که این حرفی است بیجواب قولی است سخنی است که جواب ندارد کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا
بلا جوابٍ یعنی «قولٌ بلا جواب».
«اعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
«و الحمد لله ربّ العالمین»
حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿99 لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ 100 فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ 101 فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ 102 وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ103
چون سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است و جریان برزخ و معاد از مهمترین اصول اسلامی است لذا در این قسمت از سوره بعد از بیان مسئلهٴ توحید و وحی و نبوّت به جریان برزخ و معاد میرسند.
فرمود اینها مشرکانه حرفهایشان را دربارهٴ بتپرستی ادامه میدهند تا زمان مرگ، زمان مرگ که فرا رسید دیگر این تعبیرها را که هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ یا مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی این گونه از کلمات و مانند آن را ندارند حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ آنگاه حق برایشان روشن میشود و میخواهند حق را بپذیرند نمیتوانند چون ظرف عمل تمام شد اراده قفل میشود تصمیم و نیّت و امثال ذلک بسته میشود اگر گفته شد الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ در جریان مرگ به بعد بر اراده و تصمیم و امثال ذلک خَتم نهاده میشود مُهر الهی زده میشود انسان در زمان احتضار به بعد خیلی از چیزها برای او روشن میشود اما هیچ کاری از او ساخته نیست یعنی ایمان بیاورد توبه کند ذکری بگوید که با فعل به کمال برسد اینچنین نیست این قفل شدنِ اراده برای آن است که اینها در دنیا کلید اراده دست خودشان بود میتوانستند ایمان بیاورند ولی به سوء اختیار خود این در را قفل کردند ایمان نیاوردند عمل صالح انجام ندادند و مانند آن.
این کلید از زمان احتضار به بعد از دست اینها گرفته میشود اینها میفهمند ولی نمیتوانند ایمان بیاورند. نمودار ضعیفی از جریان احتضار و برزخ همین جریان رؤیاست خیلی از افرادند که در عالَم خواب و در رؤیا مطالبی برایشان روشن میشود ولی وقتی که بیدار شدند میگویند ای کاش ما این مطلب را سؤال میکردیم ای کاش اینچنین میگفتیم.
در خواب ارادهٴ انسان قفل است تابع عقاید و اخلاق و اعمال گذشتهٴ اوست وقتی بیدار شد اهل آرزوست که ای کاش این مطلب را میپرسیدم ای کاش فلان مطلب را طرح میکردم اما اگر در زمان بیداری یک ارادهٴ شفافی داشته باشد که با آن بتواند عقاید خوب و اخلاق خوب و اعمال خوب انجام بدهد رؤیای مبشّره هم دارد همهٴ ما تجربه کردیم که در عالَم خواب اگر رؤیایی نصیب ما بشود آن رؤیا در اختیار ما نیست بلکه در اختیار عقاید و اخلاق ماست این نموداری از جریان مرگ است برای اینکه خود خواب مرحلهٴ ضعیف از توفّی است که اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا بخشی از جریان مرگ در همین رؤیا برای ما مطرح است آن دو روایت نورانی که مرحوم فیض(رضوان الله علیه) در قسمت بَعْث وافی نقل کرد یکی از آن دو روایت را مرحوم کلینی قبلاً در روضه کافی نقل کرده بود همین بود که مسئلهٴ رؤیا گوشهای از جریان برزخ را به ما نشان میدهد.
خب حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ مطلب بعدی آن است که این «لیت» و «لعلّ» که در حال احتضار یا در قیامت مطرح است گاهی به لحاظ تمنّی اصلِ رجوع به دنیاست میگویند ای کاش ما به دنیا برمیگشتیم گاهی به لحاظ عمل صالح بعد از رجوع است میگویند اگر ما به دنیا برگردیم شاید امیدواریم که کار صالح انجام بدهیم این «لیت» و «لعلّ» گاهی به اصل رجوع برمیگردد گاهی به عمل صالح بعد از رجوع.
در جریان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که در بحث دیروز اشاره شد آن تمنّی برای اصل رجوع بود آیهٴ 27 سورهٴ «انعام» این بود وَلَوْ تَرَی إِذْ وُقِفُوا عَلَی النَّارِ فَقَالُوا یَا لَیْتَنَا نُرَدُّ ای کاش برگردیم و تکذیب نکنیم دین خدا را که این «لیت» قبل از «رد» ذکر شده است که هم اصل رجوع مورد رجاست و هم عدم تکذیب و انجام عمل صالح ولی در محلّ بحث اصل رجوع محلّ رجا نیست برای اینکه محلّ درخواست است میگویند: رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً سخن در این نیست که ای کاش ما برگردیم سخن در این است که ما را برگردان شاید به امید اینکه عمل صالح انجام بدهیم البته خود این درخواست رَبِّ ارْجِعُونِ مصداقی از مصادیق تمنّی و امید است.
پرسش:...
پاسخ: نه، اینها از وضع خودشان کاملاً باخبر نیستند که در چه نشئه آمدند اینها که از آیات الهی و وحی ربّانی مستحضر نبودند که بساط دنیا برچیده میشود البته بساط دنیا که برچیده میشود حتی نسبت به کسانی که اهل آیاتاند و میدانند قیامت بساطش برچیده شده است اینها هم در حال احتضار تمنّی رجوع دارند که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» که در بحث دیروز خواندیم این بود خیلیها هستند که کمبودی دارند از نظر عمل صالح در آخر عمر میگویند ای کاش ما برگردیم! درست است که بساط دنیا برچیده میشود اما عند ظهور قیامت ولی الآن که بساط دنیا برچیده نشد الآن خیلیها در دنیا هستند و عمل صالح انجام میدهند.
قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ در بعضی از روایات ذیل این آمده است که من آن زکاتی که ندادم اَدا کنم و تأیید این هم همان آیات ذیل سورهٴ «منافقون» است که گفت أَصَّدَّقَ صدقه بدهم که إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ که مصارف هشتگانه سورهٴ «توبه» بود. برابر ذیل سورهٴ «منافقون» که درخواست کردند این کاش ما برگردیم أَصَّدَّقَ یعنی صدقه بدهیم روایتی که در ذیل این آیه آمده است که فِیَما تَرَکْتُ یعنی من زکات را بدهم این با او هماهنگ است لکن این تطبیق است و نه تعیین که منحصر باشد (یک) و مؤیّد این هم آن است که دربارهٴ تَرَکه سخن میگوید که گفت لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ که دربارهٴ ترکه آن کارها را انجام بدهم این معلوم میشود که زکات در صدقه و امثال ذلک است.
اما اگر تَرَکْتُ ناظر به تَرکه نباشد یعنی کاری که من نکردم آنچه باید میکردم ترک کردم آن دیگر مطلق عمل صالح را شامل میشود البته مطلق مراد است و منتها تطبیقش برای آن است که یا فرد غالب است یا فرد مهم است و مانند آن.
کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا که سه وجه در این هُوَ قَائِلُهَا بود که بحثش در دیروز گذشت بعد میفرماید: وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ اینها چون در حال احتضارند در دالان ورودی به برزخاند هنوز در دنیا کاملاً جدا نشدند وقتی از دنیا جدا شدند وارد برزخ میشوند لذا فرمود وَرای اینها یعنی پیشروی اینها برزخ است. تعبیر از اَمام و پیشرو به وَرا برای آن است که این پیشرویی است که محیط به انسان است و انسان را در خود فرو میبرد پیشرویی نیست که در اختیار انسان باشد انسان به استقبال او برود بلکه او انسان را جزم میکند نظیر وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً که در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت.
وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ منظور از برزخ هم همان عالَم قبر به بعد است وقتی از امام(علیه السلام) سؤال میکنند که برزخ از چه موقع شروع میشود؟ «قال(علیه السلام) مُنذ القبر» دیگر ما چهار عالَم نداریم عالَم دنیا، عالَم قبر، عالَم برزخ، عالَم قیامت این سه عالَم است دنیاست و برزخ است و قیامت. برزخ همان عالَم قبر است حالا کسی که در قبرستانی دفن شد او خودش احساس میکن که وضع لحدش چگونه است؟ چه کسی به سراغ او میآید؟ او میبیند که چند نفر در همین قبر آمدند سؤال کردند قبر به او فشار میدهد یا قبر وسیع میشود «مَدّ البصر» وسیع میشود «روضةٌ مِن ریاض الجَنّة» میشود یا «حُفرة مِن حُفَر النیران» میشود.
او میبیند (یک) و همین جا که دفن شد اینجا را میبیند (دو) و حق میبیند و نه خیال (سه) ولی دیگران یک گور و چالهای میبینند (چهار) همین جا را او میبیند و حق هم میبیند.
آن دو روایت از آن برجستهترین روایاتی است که مرحوم فیض نقل کرده که یکی از آن دو روایت را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در روضه کافی نقل کرد که عصارهاش این بود که بشر اوّلی گرچه میخوابید ولی رؤیایی نداشت حرف انبیا را هم نمیپذیرفت بعد به انبیا میگفتند خب حالا اگر ما حرفهای شما را اطاعت کنیم چه میشود؟ آنها جواب میدادند گذشته از اینکه در دنیا راحتید بعد از مرگ جزای خودتان را میبینید.
انکار آنها بیشتر میشد میگفتند بعد از مرگ که خبری نیست انسان وقتی که مُرد میپوسد انبیا میگفتند که خیر، انسان که میمیرد از پوست به در میآید نه بپوسد و شما برای همیشه زندهاید.
انکار اینها بیشتر میشد تا رؤیا را خدای سبحان نصیب بشر اوّلی کرد که اینها وقتی میخوابیدند چیزهایی را در عالم رؤیا میدیدند بعد به حضور انبیایشان میرفتند میگفتند اینها چیست که ما در عالَم خواب میبینیم؟ آنها میفرمودند آنچه را شما در رؤیا میبینید نمونهای از آن حرفهایی است که ما میزنیم این از لطیفترین روایات ماست که این را مرحوم کلینی در جلد هشت کافی در روضه کافی نقل کرد روایتی هم مشابه این است که مجموع این دو روایت را مرحوم فیض در بحث بَعْث و قیامت وافی نقل کرد.
خب این خیلی شرح میکند تبیین میکند که مسئلهٴ برزخ چگونه است البته مسئلهٴ برزخ غیر از مسئلهٴ معاد است حالا در مسئله معاد دوباره آن بدن برمیگردد مطلب دیگر است ولی در برزخ انسان قبرش یا «روضةٌ مِن ریاض الجَنّة» است یا «حُفرة مِن حُفَر النیران» اگر کسی کافر بود در دریا هم غرق بشود میرود مستقیم در آتش در جریان قوم نوح دارد که وقتی طوفان آمد و آب فراگیر شد أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً نه «ثمّ ادخلوا» اینها رفتند در آب مستقیماً رفتند در آتش یعنی آتشی است که در آب هم هست خب آن آتشِ برزخی در آب هم هست اگر آتش دنیایی باشد دیگر در آب نیست اگر عبارت این بود که «اغرقوا ثمّ ادخلوا نارا» یعنی بعد از غرق که زمین خشک شده بود اینها دوباره مثلاً سوخت و سوز داشتند اما با «فاء» است که فاصله در کار نیست ترتیب بلافصل است یعنی اینها همین که وارد آب شدند غرق شدند مستقیماً رفتند در آتش خب این میشود برزخ.
ظاهر آیه با آن دو روایت لطیف وضع برزخ را روشن میکند که «إمّا حُفرة مِن حُفَرِ النیران أو روضةٌ مِن ریاض الجَنّة».
پرسش:...
پاسخ: نه واقعیت است کاملاً میبیند دیگر.
پرسش:...
پاسخ: نه با جسم و جان هر دو در برزخ هستند منتها جسمی که مناسب برزخ باشد انسان در هیچ نشئه بیجسم نیست در هیچ نشئهای انسان بیجسم نیست در دنیا که معلوم است در معاد هم که معلوم است که مثل دنیاست در برزخ با بدن برزخی محشور است دیگر.
فرمود: وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ. مطلب دیگر اینکه این گونه از مطالب که برزخ چیست و سرنوشت و سرشت همه ما با این امور مأنوس است اما ما دسترسی نداریم یک وقت است کسی میگوید «آن را که خبر شد خبری باز نیامد» یعنی راه بسته است این سخن ناصواب است یک وقت آیات و روایات مسئلهٴ برزخ را مبسوطاً مطرح میکنند و راه هم نشان میدهند که انسان بفهمد آنجا چه خبر است میبینید خود وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در جریان مراجعت از جنگ صفین که آمده در آن وادیالسلام آن کسی که در خدمت حضرت بود گفت من دیدم حضرت مرتب ایستاده مشغول دعاست من خسته شدم نشستم دوباره برخاستم دیدم حضرت مشغول دعاست این حالت برای من بود که خسته میشدم مینشستم ولی حضرت مرتب مشغول بود بعد فرمود اگر تو میدیدی که اینها چگونه روی این قبرها نشستهاند من با آنها سخن گفتم سخنان مرا شنیدند و جوابی میخواستند بدهند مثلاً حکمش این بود همهٴ این حرفها را حضرت امیر گفت و شنید و برای این شخص که در خدمتش بود شرح داد به ما هم گفتند شما این راه را میتوانید طی کنید این مخصوص امام و پیغمبر نیست روایاتی که آیاتی که دربارهٴ برزخ و قبور آمده فراوان است اما به ما گفتند بروید زیارت قبور خیلی از بزرگان بودند که در مدرسهٴ قبرستان به جایی رسیدند در درس و بحث همین حرفهاست که میبینید دیگر ولی در حرمها در زیارتها در نماز شبها در زیارت قبور چیزهایی هست که در درس و بحث نیست این دستور نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که وقتی زیارت قبور میروید (یک) حالا عرض ادب میکنید قرآن میخوانید حمد و سوره میخوانید آنها سرِ جایش محفوظ ولی درس بگیرید، درس بگیرید یعنی درس بگیرید این اموات را بعد از ادب و احترام، قسم بدهید به خدا بگویید شما را به خدا قسم آنجا چه خبر است به ما بگویید «اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ یا اَهْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ» شما را به «لا إله الاّ الله» قسم بگویید آنجا چه خبر است؟ خب این کار طلبهٴ عادی نیست این طلبهٴ عادی همان طوری که بعضیها پیشنماز میشود یا روضهخوان میشود یا مدرّس میشود همین، اگر کسی بخواهد راه قاضی و علامه طباطبایی و امام خمینی و اینها را طی کند یک راه قبرستانی هم هست خب بیان نورانی حضرت امیر است ما قبرستان میرویم برای ثواب فاتحه و اموات همین ولی حضرت فرمود اینها مدرسه است آنها را قسم بدهید به خدا بگویید چه گذشت آنجا چه خبر است آنجا با شما چطور رفتار کردند آنها یا در عالم رؤیا به ما چیز میگویند یا اگر شاگردانی هم نظیر شیخناالاستاد مرحوم آقا شیخ محمدتقی آملی که از شاگردان مرحوم آقای قاضی بود این برای دیگران هم این قصّه را نقل کرد برای ما هم فرمود که یک روز عاشورایی بود من در قم بودم روز عاشورایی بود زیارت حضرت و در عزاداری شرک کردم بعد خسته شدم آمدم همین قبرستان شیخان دیدم خیلی خسته شدم در حالت استراحت بودم خیلی از این اموات را دیدم که روی قبرشان نشستند دارند گفتگو میکنند خب این دیگر همان کاری که وجود مبارک حضرت امیر دید منتها آن حضرت در قلّه بود اینها شاگردانشان بودند در دامنه هستند.
این راه باز است، باز است یعنی برای همه باز است. فرمود قسم بدهید اینها را بگویید آنجا چه خبر است با شما چه کار کردند چه خواستند از شما؟ شما چطور جواب دادید؟ پس راه باز است دیگر اگر راه باز نبود که این دعاها - معاذ الله - میشد لقلقه لسان و لغو که.
این راه باز است برخیها گفتند تنها راه، راه حسّی است بله این راه، راه حسّی حق است «مَن فقدَ حسّاً فقدْ فقدَ علماً» این راه حق است علوم تجربی حق است حس از مراحل معرفتشناسی است اما تنها راه معرفتشناسی، حس و تجربه حسّی نیست دین آمده گفته درست است «مَن فقدَ حسّاً فقدْ فقدَ علماً» اینها که از راه عقل ما به شما آموختیم اما یک مطلب تازهای را ما خودمان آوردیم و آن این است که «من فقدَ تقواً فقدَ علما» این حرف تازه است، تازه است یعنی تازه است حرفِ دین است.
آنها میگویند این اسطوره است این افسانه و خرافات است دین میگوید هم «مَن فقدَ حسّاً فقدْ فقدَ علماً» که این را از راه عقل به بشر آموخت هم «من فقدَ تقواً فقدَ علما» فرمود: إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً یا وَاتَّقُوا اللّهَ وَیُعَلِّمُکُمْ اللّهُ خب اگر إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً «من فقدَ تقواً فقدْ فقدَ فرقاناً بین الحق و الباطل» این راه، راه دین است این راه راه قبرستان است راه نماز شب است راه طهارت روح است نه انسان بیراهه برود نه راه کسی را ببندد این راه را وجود مبارک حضرت امیر به ما آموخت، بنابراین ما وقتی به زیارت قبور میرویم البته عرض ادب باید بکنیم فاتحه میخوانیم ثواب میبریم و نثار گذشتگان ثواب را اهدا میکنیم همهٴ این راهها درست است اما آنکه یک روحانی یک عالِم قبرستان میرود برای اینکه چیز بفهمد خب این طور انسان با ناله و تضرّع آنها را به خدا قسم بدهد بگوید چه خبر است آنجا؟ چطور شد آنجا به ما خبر بدهید این راه علمی است دیگر پس معلوم میشود راه باز است. فرمود: وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ خب آدم اگر بفهمد آنجا چه خبر است با دست پر برمیگردد دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله، منتها بعضی سریع طی میکنند بعضی بطیء طی میکنند برزخ فاصلهٴ بین دنیا و قیامت است دیگر بعضیها سریعاً طی میکنند بعضی بطیئاً طی میکنند مثل خود قیامت است دیگر در خود قیامت که پنجاه هزار سال است در همان منزل زیدبنارقم که محفل تفسیری بود از وجود مبارک حضرت سؤال کردند که «ما أطول هذا الیوم» چه روز طولانی است که یک روز پنجاه هزار سال است فرمود: «والذی نفسی بیده» قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست این روز قیامت برای برخیها «کصلاة مکتوبه» مثل به اندازهٴ نماز واجب است حداکثر نماز واجب همان نماز ظهر و عصر است دیگر مگر نماز ظهر بیش از پنج، شش دقیقه طول میکشد حداکثر ده دقیقه فرمود این به اندازه یک نماز واجب برای برخیها بیش از این طول نمیکشد برزخ هم طولانی است إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ است اما برای برخیها خیلی سریع است.
خب حالا وقتی که صحنهٴ برزخ به پایان رسید آن نفخ صور اوّلی که همه مدهوش میشوند وقتی که نفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ این هیچ. اما نفخ دوم، نفخ دوم برای بیدار کردن است حالا این نفخ این صور شاخی است نظیر شیپور که در او میدمند یا نفخ ارواح است در صوَر ابدان که برخیها اینچنین قرائت کردند یا راز و رمز دیگری است به هر تقدیر یک علامت عمومی است که همه باید بیدار بشوند و همه بیدار میشوند.
فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ چون همه از خاک برمیخیزند دیگر فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ دیگر بعضی والد و بعضی وَلَد و بعضی برادر و بعضی خواهر این طور نیست که همه از خاکاند دیگر.
در صحنهٴ قیامت نَسَب در کار نیست چون همه از خاکاند نسبت به دنیا البته انساب سرِ جایش محفوظ بود و افراد یکدیگر را کاملاً میشناسند در قیامت هر کسی دیگری را ببیند کاملاً میشناسد آن وقت اگر گفته شد برادر هست، پدر هست، خواهر هست به لحاظ علاقهٴ ما کان بود که «انقضی عنه المبدأ» است نه اینکه الآن برادرند چون الآن همه از خاکاند کسی از کسی متولّد نشده اگر دارد برادر از برادر فرار میکند یعنی کسانی که در دنیا برادر هم بودند و الآن یکدیگر را میشناسند در اثر اینکه لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ از شدّت حادثه از یکدیگر میگریزند. خب فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یک بیان نورانی از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که هر نَسب و سببی قطع میشود مگر نسب و سبب من. این معنایش این نیست که آنجا سیادت و اینها هم محفوظ است کسی از دیگری متولّد میشود بلکه معنایش آن است که برکت سیادت باعث میشود که یک عدّه اعمال صالح دارند و به ما مرتبط میشوند به لحاظ علاقهٴ ما کان است و از طرفی هم وقتی فرمود: «أنا و علیّ أبوا هذه الامّة» آن یک نسب معنوی است آن قطع نمیشود البته.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر، میشناسند به لحاظ ما کان یعنی کسانی که در دنیا پدر بودند مادر بودند از آنها شفاعت میکنند وگرنه در قیامت کسی پدر کسی، کسی فرزند کسی نیست چون مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی همه از خاک برمیخیزند دیگر چون همه از خاک برمیخیزند دیگر والد و ولدی در کار نیست حالا آن جریان را هم در سورهٴ مبارکهٴ «معارج» هست که کسی افراد از برادرشان، خواهرشان، فامیلهایشان فرار میکنند یعنی به علاقهٴ ما کان میشناسند اینها که در دنیا برادرشان بودند امروز مشکلشان را حل نمیکنند.
فرمود: فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ اینها مسائلهای ندارند از یکدیگر حالی بپرسند تعارفی داشته باشند مشکل یکدیگر را حل بکنند به یکدیگر مراجعه بکنند این گونه از تسائل منتفی است.
پرسش:...
پاسخ: برای اینکه او کمک نخواهد برای اینکه مشکل کار خودش را انجام میدهد او بخواهد ببیند کمک بخواهد به او مراجعه کند این از او میگریزد برای اینکه مشکل خودش را حل کند.
در این قسمت فرمود تسائل نیست در جریان تسائل و تعارف آیات چند طایفه است بعضی آیات تسائل را نفی میکند مثل همین که اصلاً تسائلی در کار نیست بعضی آیات تعارف را اثبات میکند و تسائل را ثابت میکند آیاتی که تسائل را ثابت میکند در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» است در سورهٴ «صافات» فرمود هم جهنّمیها از یکدیگر سؤال میکنند هم بهشتیها از یکدیگر سؤال میکنند در سورهٴ مبارکهٴ «صافات» آیهٴ 25 و همچنین آیهٴ پنجاه به این صورت است در سورهٴ «صافات» آیهٴ 25 به بعد این است بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ ٭ وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ در جهنم یک گفتمانی یک گفتگویی دارند یکی میگویند تو باعث شدی آن یکی میگویند تو باعث شدی چنین مسائله اینچنینی دارند یکدیگر را هم لعنت میکنند کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا و مستکبرین با مستضعفان درگیری دارند مستضعفان به مستکبران میگویند شما باعث شدی که ما به این روز سیاه مبتلا شدیم مستکبران به مستضعفان میگویند شما عمداً مقصّرید انبیا آمدند اولیا آمدند رهبران الهی آمدند میخواستید حرف آنها را گوش بدهید چرا میگویید: إِنّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا که مثلاً عذاب آنها را مضاعف کنید خدا هم میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ این یک مسائلهٴ مشئوم و مذمومی است که بین دوزخیان است.
مسائلهای بین بهشتیهاست که در آیهٴ پنجاه سورهٴ مبارکهٴ «صافات» است وَعِندَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِینٌ ٭ کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَکْنُونٌ ٭ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ یَتَسَاءَلُونَ ٭ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ إِنِّی کَانَ لِی قَرِینٌ یک گفتگو و گفتمان لطیف و ظریفی بین بهشتیهاست که میگفتند ما قرینی داشتیم حرفهای ما را خرافه میدانست شما از او خبر دارید یا نه، تا اینکه برمیگردد میبیند این در وسط دوزخ است. پس یک سلسله مسائلهای بین بهشتیان هست بعد از استقرار در بهشت، یک سلسله مسائلهای برای دوزخیان است بعد از استقرار در جهنم اما در صحنهٴ قیامت که صحنهٴ درگیری است و هنوز وضع روشن نشد که چه کسی اهل ثواب است چه کسی اهل عِقاب هر کسی گرفتار کار خودش است این یک راهحل.
راهحلّ دیگری که هم زمخشری در کشّاف به آن اشاره کرده هم مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که این آیات که بعضیها مسائله را ثابت میکند بعضی مسائله را نفی میکند مربوط به تعدّد مواقف قیامت است در موقفی که درگیری زیاد است و فشار و شتاب زیاد است جای تسائل نیست در جایی که به رفاه رسیدند جای تسائل هست این را از ابنعباس هم مشابه این نقل شده است این دو راه.
اما آن راهی که جناب زمخشری به خودش اختصاص داده که در تبیان این نیست این است که در نفخهٴ اُولیٰ جا برای تسائل نیست ولی در نفخهٴ دوم جا برای تسائل هست که این نفی و اثبات مسائله را به نفختین برگرداندند.
این ناصواب است برای اینکه در نفخهٴ اُولیٰ کسی نیست صَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ مگر این مَن شَاءَ اللَّهُ این مَن شَاءَ اللَّهُ حالا چه کسانی هستند روشن نیست ولی برخیها میگویند
ما زنده به ذکر دوست باشیم ٭٭٭ دیگر حیوان به نفخهٴ صور
یک عدّه را با بوق و کَرنا باید بیدار کنند ما به نام حق زندهایم این یک راه است ولی بالأخره گروهی را مَن شَاءَ اللَّهُ را که قهراً اهل بیت مصداق کامل آنها هستند را استثنا کردند این راه، راه صوابی نیست که جناب زمخشری طی کرده است آن راهی اول را که مرحوم شیخ طوسی به آن اشاره کرده تا حدودی راه پذیرفتنی است لکن اصل آیات ما را نیازمند آن راه نمیکند چون این دو آیهٴ سورهٴ «صافات» که راجع به مسائله است ناظر به بعد از استقرار جهنّمیها در جهنم و بهشتیها در بهشت است این آیهای که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است و محلّ بحث است و مسائله را نفی میکند برای صحنهٴ قیامت است تعارضی در کار نیست. خب فرمود ما اینها را در صحنهٴ قیامت میآوریم اینها تسائل نمیکنند.
در سورهٴ مبارکهٴ «معارج» فرمود اینها اصلاً هر کدام از دیگری فرار میکنند آیهٴ ده به بعد سورهٴ مبارکهٴ «معارج» این است که یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ ٭ وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ ٭ وَلاَ یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً حَمیم یعنی دوست گرم دوستِ حمیمی همان دوست صمیمی است صمیم یعنی تو پُر که میگویند از صمیم قلب یعنی از قلبِ پُر، صخرهٴ صمّا آن سنگ تو پُر را میگویند دوست صمیمی دوستی که در او خللی نباشد در دوستی او چنین دوستی را میگویند دوست صمیمی.
حَمیم یعنی دوست گرم، حمام را هم که میگویند حمام برای اینکه منشأ گرمی است دوستِ گرم را میگویند حمیم. هیچ دوست گرمی از دوست گرمش سؤال نمیکند چون لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ برای اینکه هر کسی فرار میکند یُبَصَّرُونَهُمْ یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذَابِ یَوْمِئذٍ بِبَنِیهِ نه «یومئذٍ» یَوْمِئذٍ که مضافالیه عذاب است یَوْمِئذٍ بِبَنِیهِ ٭ وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِیهِ ٭ وَفَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْویه هر کسی گرفتار کار خودش است میگوید ای کاش من فرزندانم را قربانی میکردم تا خودم را نجات بدهم. خب پس این صحنه، صحنهٴ درگیری و شدّت عذاب و امثال ذلک است که هیچ دوست حمیمی به فکر دوست حمیم دیگر نیست دوستی و امثال ذلک همه به لحاظ علاقه ما کان است وگرنه دفعتاً واحده همه از خاک سر برمیدارند در آنجا کسی دوست کسی نمیشود فرزند کسی یا پدر کسی نمیشود همهٴ اینها به لحاظ علاقهٴ ما کان است.
مطلب بعدی دربارهٴ جریان وزن اعمال است که فرمود: فَمَن ثَقُلَتْ چون این آیات در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» مبسوطاً گذشت دیگر اینجا بحث مبسوط نداریم.
آیاتی که مربوط به میزان است پنج بخش دارد: بخش اول این است که ما میزان وزن میکنیم و ظلمی در او نیست که وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً دیگر تقسیم بکنند افراد را که بعضیها اهل حَسناند بعضیها اهل سیّءاند نیست فقط دارد ما میزان وزن میکنیم.
این طایفه در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آمده که ما این کار را انجام میدهیم بدون اینکه افراد را به دو قِسم تقسیم بکنند آیهٴ 47 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این بود وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَإِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ میزان هست، میزان عدل است، چیزی کم نیست، چیزی اضافه نیست، حق است، این میزان.
اما حالا افراد چند قسماند و وزن چیست؟ موزون چیست؟ اینها در آن مطرح نیست فقط اصلِ میزان یعنی اصل ترازو. طایفهٴ ثانیه آیهای است که دلالت میکند بر اینکه این میزان سه ضلع دارد یکی اصل ترازوست در یک کفّه وزن میگذارند در کفّه دیگر موزون مثل همین ترازوهایی که در دنیا رایج است کسی میخواهد نانی تهیّه کند ترازویی هست در یک کفّه وزن را یعنی آن سنگ را میگذارند در کفّه دیگر نان را که موزون است میگذارند این خاصیّت میزان است حالا میزانهای دقیق هست میزان دماسنج هست میزان فشار آب هست میزان فشار هوا هست بالأخره از همین میزانها به کمال رسیده وگرنه میزان اوّلی همین سه ضلع را دارد میزان است و وزن است و موزون.
در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آن وزن را مشخص کرده که ما با چه چیزی میسنجیم در سورهٴ «اعراف» آیه هشت این است وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ که مکرّر بحث شد یعنی ما با سنگ و متر و دماسنج و امثال ذلک عقیده و اخلاق و اعمال نمیسنجیم ما با حق میسنجیم نماز را یک طرف میگذاریم حق را یک طرف، روزه را یک طرف میگذاریم حق را یک طرف، عقیده و اخلاق و اعمال این شخص را یک طرف میگذاریم حق را یک طرف وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نه «والوزن حقّ» نه اینکه وزنی هست نه خیر اینکه در کفّهٴ ترازو به صورت وزن است حقیقت را ما اینجا میگذاریم آن وقت نماز را در کفّهٴ دیگر در دنیا سنگ وزن است نان موزون در آخرت حق وزن است نماز، موزون عقیده موزون، عمل موزون «والوزن حقّ» نیست وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ پس ما یک موزون داریم (یک) یک وزن داریم (دو) این دو طایفه.
طایفهٴ ثالثه میفرماید ما برای بعضیها ترازو نمیآوریم برای اینکه او چیزی ندارد ما بسنجیم که حالا اگر کسی دستش خالی بود نان نداشت خب برای او ترازو وضع نمیکنند که خب سنگ را گذاشتند این آقا که دستش خالی است چه چیزی را بسنجند بعضیها هستند که یا در اثر الحاد یا در اثر شرک وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً دستش خالی است این مثقال ذرّهای هم ندارد تا بسنجند وقتی دستش خالی است ما ترازو برای چه پهن بکنیم فرشتگان را بیاوریم مأمور چه باشند؟! آن را در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آورد که بحث آن هم قبلاً گذشت در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» آیهٴ 105 فرمود: أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً خب ما ترازو را بیاوریم و یک وزن حق بگذاریم آنجا که چه چیزی را بسنجیم؟ البته درکات او را با ترازوی دیگر میسنجند که این اگر منافق بود فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ است اگر کمتر بود که کمتر، اما درجات ندارد بسنجیم این طایفهٴ ثالثه.
طایفهٴ رابعه و خامسه این است بعضی از آیاتاند که از وزن خبر میدهند دیگر تقسیم افراد در کار نیست نظیر همان سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که گذشت فرمود ما ترازو نصب میکنیم بعضی از آیاتاند که از توزیع افراد سخن به میان میآورند ولی از ترازو نام نمیبرند برای اینکه «وَ حذف ما یُعلم مِنه جائز» آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «قارعه» آمده از همین قبیل است در سورهٴ «قارعه» آیهٴ شش به بعد این است بدون اینکه نام موزون و میزان و وزن را ببرد فرمود: فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ خب شما نام ترازو را نبردی که، فرمود ما چندین جا گفتیم اینجا دیگر لازم نبود بگوییم فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَاضِیَةٍ ٭ وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ ٭ فَأُمُّهُ هَاوِیَةٌ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَاهِیَهْ ٭ نَارٌ حَامِیَةٌ اینجا سخن از توزیع افراد است بدون اینکه نام ترازو برده بشود در سورهٴ «انبیاء» سخن از ترازوست بدون اینکه نام افراد برده بشود جامعترین آیه همان سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» است که بحثش قبلاً مبسوطاً گذشت و آن این است که هم نام میزان و وزن را میبرد هم نام افراد را آیهٴ هشت به بعد فرمود: وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ٭ وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا کَانُوا بِآیَاتِنَا یَظْلِمُونَ و آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مثل سورهٴ «قارعه» است که بدون اینکه نام وزن و میزان را ببرد فقط از توزیع افراد سخن به میان میآید فرمود: فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ یعنی آیه 102 و 103 سورهٴ «مؤمنون» که محل بحث است سخن از میزان نیست سخن از وزن نیست فقط سخن از توزیع و دو سنخ بودن افراد است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿99 لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ 100 فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ 101 فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ 102 وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ 103 تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ 104 أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ 105 قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ 106 رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ 107 قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ 108 بعد از براهین توحید و وحی و معاد خطر منکران دین را ذکر کرد فرمود اینها که بعد از اقامهٴ همه براهین از حق رو برگرداناند در هنگام مرگ حق برایشان روشن میشود.
مطلب دوم آن است که در حین احتضار اراده قفل میشود یعنی بین نفس و بین افعال ارادی قفل میشود انسان نمیتواند کاری انجام بدهد لکن در بخش اندیشه و علم این در همچنان باز است خیلی از چیزها را میشنود خیلی از چیزها را میبیند اما بخواهد جزم کند یا دفع کند تولّی کند یا تبرّی کند مقدورش نیست چون همهٴ اینها افعالاند فعل با اراده صادر میشود و ارادهٴ اینها قفل شده است چون مرگ که رسید نصاب عمل تمام میشود که «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» دیگر ظرف عمل تمام میشود.
اینها استغاثه میکنند استغاثه اینها را ذات اقدس الهی در موارد فراوانی از قرآن کریم ذکر میکند که زمخشری شش موردش را از ابنعباس و دیگران نقل کرده است در همهٴ موارد قرآن کریم استغاثه آنها را ذکر میکند بعد پاسخ منفی میدهد یکی از آن موارد همین محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است استغاثه اینها از زمان احتضار شروع میشود تا استقرار در جهنم آنجا هم که هستند استغاثه میکنند وقتی از خروج از جهنم ناامید شدند از برگشت به دنیا ناامید شدند درخواست مرگ میکنند جواب میآید که مرگ، مُرده است اینچنین نیست که مرگ در کار باشد وقتی قیامت میرسد خود موت میمیرد یعنی تغیّری دگرگونی انتقالی نیست که میگویند یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ جواب میآید خیر، اینها لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَلاَ یَحْیَی این شش مورد را البته مطالعه میکنید بعضی از آن موارد را هم ممکن است در این نوبت مطرح کنیم خب.
پرسش:...
پاسخ: بله، نه زندگیِ آرامبخش و مطمئن و مرفّه دارند نه میمیرند تا راحت باشند ثم لا یموت فیها حتّی یستریح و لا یحیی حیاة طیبة خب.
حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ موت مستحضرید اینکه در کتابهای ادبی میگویند که مثلاً «مات زیدٌ»، «مات» فعل و «زید» فاعل این به تعبیر بزرگان «او ز روی لفظ نحوی فاعل است» به تعبیر بعضی از سرایندهها «ورنه آن مفعول و فعلش قاتل است» در همان اوایل تعلیم جامعالمقدمات به این طلاب میگفتند که این «مات زید» نزد ادیب «مات» فعل است و «زید» فاعل وگرنه عندالتحقیق «مات زید» «زید اگر فاعل بدی کی ز مرگ خویشتن غافل بدی» این «مات زید» یک وقت «مات» فعل است و «زید» است فاعل که موت، موت اختیاری باشد نه موت طبیعی یعنی اگر کسی خواست به دستور حضرت که فرمود: «موتوا قبل أن تموتوا حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا و زنوا قبل أن توزنوا» به این سه دستور عمل بکند خود را قبل از اینکه صحنه قیامت برسد و او را وزن بکنند خودش را وزن بکند ببیند که چقدر با حق است. قبل از اینکه «یوم الحساب» فرا برسد خودش را به حساب بکِشد و قبل از اینکه به مرگ طبیعی بمیرد به مرگ ارادی رخت بربندد اگر «حاسبوا أنفسکم قبل أن تحاسبوا» اگر «زنوا قبل أن توزنوا» اگر «موتوا قبل أن تموتوا» را رعایت کرد با موت ارادی مُرد «مات زیدٌ» «زید اگر فاعل بدی» اما این مرگ طبیعی اینجا گفتند «مات زیدٌ» زید اگر فاعل باشد، لیک فاعل نیست کاو عاطل بود او ز روی لفظ نحوی فاعل است وگرنه در حقیقت مورد فعل است اینجا هم فرمود: حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ یعنی موت، فعل انسان نیست انسان مورد فعل است آن موت ارادی البته فعل انسان است.
حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ این نام مبارک ربّ برای استغاثه آمده است در خیلی از موارد میبینید که گرچه کلمهٴ مبارک «یا الله» مطرح است اما غالباً در این ادعیه و استغاثهها کلمهٴ «ربّ» مطرح است «ربّ، ربّ، ربّ» اول ده بار با «یاء» گفته میشود «یا ربّ» بعد این «یاء» حذف میشود میگویند «ربّ» این نه برای آن است که واقعاً این منادای محذوف الیاء باشد یا حذف شده باشد جا برای یاء نیست این به مناجات نزدیک میشود از منادات به مناجات میآید دیگر جا برای یاء نیست نه اینکه آن ده بار اول که میگویند «یا ربّ» بعد که میگویند ربّ اینجا منادای محذوف است اینجا جا برای ندا نیست این برابر همان دستوری که در مناجات پربرکت شعبانیه که دارد اول منادات است بعد کم کم مناجات است «إذا ناجیتک» بعد بالاتر از مناجات طوری است که انسان ساکت میشود و مخاطب میشود و ذات اقدس الهی با او مناجات میکند «وَاجْعَلْنی مِمَّنْ نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ» به جایی برسم که تو با او مناجات کنی نه من با تو مناجات کنم پس اول «یا ربّ» است بعد «ربّ» است بعد سکوت محض که از برخیها سؤال کردند که ما چه ذکری بگوییم گفتند ذکر سکوت، همهٴ ذکرها حرف زدن نیست برخی از ذکرها سکوت است آدم باید به جایی برسد که فقط گوش باشد «وَاجْعَلْنی مِمَّنْ نادَیْتَهُ فَاَجابَکَ وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ» به جایی برسم که فقط گوش باشم ببینم تو چه میگویی. خب این کلمهٴ «ربّ» در استغاثه سهم تعیینکنندهای دارد این ارْجِعُونِ که بحثش گذشت لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً باز هم سخن از ترجّی است این طور نیست که انسان جزم داشته باشد که عمل صالح کند فِیَما تَرَکْتُ «ترک» هم که دو احتمال داشت که گذشت.
کلمهٴ «کلاّ» مثل کلمهٴ «هیهات» برای تبعید است یعنی اینچنین نیست دور است گاهی کلمهٴ «هیهات» به کار گرفته میشود گاهی کلمهٴ «کلاّ» مثل سورهٴ مبارکهٴ «فجر» کَلَّا إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکّاً دَکّاً یا کَلَّا بَلْ لَا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ ٭ وَلاَ تَحَاضُّونَ عَلَی طَعَامِ الْمِسْکِینِ ٭ وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلاً لَمّاً ٭ وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً و مانند آن، کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ برزخ آن حاجز و حائلی است که مانع برخورد دو طرف است دنیا مراتب فراوانی دارد (یک) آخرت مراحل فراوانی دارد (دو) بین مراتب دنیا تناسبی هست بین مراحل آخرت تناسبی هست اما بین مراتب دنیا و مراحل آخرت تناسبی نیست لذا حاجزی، حائلی به نام برزخ مطرح است دنیا موجودی از جماد حرکت میکند این غذا کم کم نطفه میشود کم کم به مرحلهٴ نباتی میرسد کم کم به صورت حیوانی میرسد کم کم میشود انسان که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» و بخش مهمّش در همین سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که این نطفه بود علقه شد مضغه شد جنین شد ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ این مراتب که از جمادی به نباتی میآید از نباتی میمیرد حیوان میشود از حیوانی میمیرد انسان میشود و گاهی هم از انسان برتر این مراتب بینش تناسبی هست.
در صحنهٴ آخرت از صحنهٴ برزخ که یا «روضةٌ مِن ریاض الجَنّة» یا «حُفرة مِن حُفَر النیران»(1)تا ساحرهٴ قیامت تا مسئله صراط و تطایر کتب و عندالمیزان و عندالمحاسبه و امثال ذلک تا برسد به بهشت - انشاءالله - همهٴ این مراحل نسبتی با هم دارند اما نظام حاکم در برزخ و قیامت که شبیه هماند با نظام حاکم در دنیا تناسبی ندارند لذا بین این دو عالَم حاجزی و برزخی قرار گرفته نظیر آنچه فرمود: بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ برزخ به همین معنا میگویند گرچه با دید کلّی یک تناسب جامعی هست که انسان از صفر شروع میکند تا به لقاء الله برسد به آن معنا تناسبی هست لذا فرمود برزخ است وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.
1) (1) . الامالی (شیخ طوسی), ص28.
عرض کنم در این تفسیر شریک کنزالدقائق روایات فراوانی دربارهٴ برزخ است هم آن خطبه نورانی حضرت امیر هست هم روایتی که مرحوم کلینی نقل کرده هست هم روایاتی که دیگران نقل کردند دربارهٴ برزخ هست هم برخی از روایاتی که در روزهای قبل نقل شده ایشان نقل میکنند که از امام(سلام الله علیه) سؤال میکنند برزخ از چه موقع شروع میشود؟ «منذ القبر»(1)البته همین که این شخص مُرد حالت احتضارش تمام شد مُرد این وارد برزخ میشود ولو هنوز در سردخانه است هنوز دفنش نکردند ولی وارد برزخ شد این نشئهٴ برزخ یا «روضةٌ مِن ریاض الجَنّة» یا «حُفرة مِن حُفَر النیران»(2)برابر روایات فراوانی است که ائمه فرمودند شما برزخ را دریابید برای اینکه به ما دسترسی ندارید اینکه در روایات فراوانی هست که بخشی از اینها در تفسیر کنزالدقائق آمده نه یعنی ما دسترسی نداریم بلکه شما به ما نمیتوانید دسترسی پیدا کنید چون شفاعت اینها به اذن خداست هر وقت ذات اقدس الهی اذن داد شفاعت میشود اگر خدای سبحان در برزخ هم اذن بدهد برای اهل بیت(علیهم السلام) شفاعت آسان است این مربوط به اذن الهی است اگر خدا مقرّر فرمود که در برزخ اذن ندهد تا افراد در برزخ شستشو بشوند و پاک بشوند خب در برزخ طبق این روایات شفاعتی نیست فرمود به ما دسترسی ندارید شما برزختان را دریابید عرض کردند برزخ چه موقع است؟ فرمود: «منذ القبر» قبر هم نه یعنی اینکه در گورستان دفن میکنند اگر کسی مُرد وارد قبر شد وارد برزخ شد و صحنهٴ برزخ برای او هست.
آن بحثهای فقهی خودمان را دارد ما قبرستان میرویم زیارت میکنیم نماز شب مربوط به لیلةالدفن است ما که در دنیاییم احکام دنیا را باید رعایت بکنیم قبر کجاست تشریع کجاست نماز لیلةالدفن کجاست و اینها نه اینکه مدّتی در سردخانه بعضیها یک هفته منتظرند تا صاحبش پیدا بشود این یک هفته معلوم نیست که این کجاست یک هفته در برزخ است دیگر، دیگر ما چهار عالَم نداریم یکی دنیا یکی سردخانه یا قبر یکی هم برزخ یکی هم معاد، همین که انسان مُرد وارد برزخ میشود.
پرسش:...
پاسخ: احتضار قبل از برزخ است. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرد که چهارده معصوم(سلام الله علیه) را مؤمن در حال احتضار میبیند هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازهٴ لذّت مرگ نیست یک مؤمن اگر هشتاد سال نود سال زندگی کرده و لذّتهای فراوانی را پشتسر گذاشت و تجربه کرد هیچ لذّتی به اندازهٴ لذّت مردن برای مؤمن نیست برای اینکه چهارده.
پرسش:...
پاسخ: بله اینها احکام فقهی است که ما موظّفیم چون در دنیا هستیم اما او سرگردان نیست او الآن وارد برزخ خودش شده او همان جریانها که بعد از ورود برزخ دارد که چه چیزی میبینند چه چیزی نمیبینند یا عذاب است یا رفاه است - انشاءالله - همه را او میبیند.
وَمِن وَرَائِهِم این سه چهار صفحه است یا سه چهار ورق است روایات نورانی هم هست این را حتماً ببینید اگر بعضی از روایات احتیاج به توضیح و شرح داشت اینها را - انشاءالله - امیدواریم شرح بکنیم ولی این روایات را حتماً ببینید.
وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ اینکه درخواست کردند خدای سبحان غالباً در چند مورد آن طوری که زمخشری نقل کرد پنج شش مورد نقل میکند که اینها درخواست تأخیر دارند درخواست ترخیص دارند درخواست تخفیف دارند هیچ کدام از این درخواستها عملی نمیشود در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آیهٴ 44 این است فَیَقُولُ الَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَی أَجَلٍ قَرِیبٍ نُّجِبْ دَعْوَتَکَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ ما را صبر کنید جان ما را نگیرید اجازه بدهید مدّتی ما بمانیم حرف انبیا را گوش میدهیم پاسخش این است أَوَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُم مِن قَبْلُ مَا لَکُم مِن زَوَالٍ ٭ وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ وَتَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنَا بِهِمْ وَضَرَبْنَا لَکُمُ الْأَمْثَالَ ما سالیان متمادی به شما مهلت دادیم نصاب حجّیت به کمال رسید و شما متنبّه نشدید. در سورهٴ مبارکهٴ «سجده» آنجا هم درخواست تأخیر هست آیهٴ دوازده و سیزده سورهٴ مبارکهٴ «سجده» این است که وَلَوْ تَرَی إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ ٭ وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ ما تمام مهلتها و اتمام حجّتها را برای شما مقرّر کردیم الآن دیگر به جایی رسید که حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ.
در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آیهٴ 37 به این صورت است وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ جواب: أَوَ لَمْ نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ شما چندین بار مبتلا شدید عذرخواهی کردید ما عمر طولانی به شما دادیم که برای تذکره و موعظه کافی بود وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ هم انبیا آمدند هم شاگردان انبیا آمدند جانشینان انبیا آمدند ما هم به شما مهلت دادیم دیگر حالا نوبت شما تمام شده مهلت به پایان رسید.
در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» آیهٴ دوازده و سیزده به این صورت است وقتی اینها درخواست میکنند آیهٴ یازده قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَأَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَی خُرُوجٍ مِن سَبِیلٍ جواب: ذلِکُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِیَ اللَّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَإِن یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلَّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ سالیان متمادی هر وقت سخن از توحید میشد شما اظهار انزجار میکردید هر وقت سخن از شرک میشد اظهار رضایت میکردید دیگر نوبت شما گذشت و به پایان رسید.
پرسش:...
پاسخ: حالا آن - انشاءالله - در جای خودش باید بحث بشود که این أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ چه موتینی است و اینکه دارد لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَی کدام است این دو طایفه را چگونه باید جمع کرد.
در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» آیهٴ 76 به بعد این است وَنَادَوْا یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ اینها بعد از اینکه در جهنم ناامید شدند که نه تخفیفی هست نه ترخیصی هست نه استجابتی که اینها را خارج بکنند به مالک میگویند خودشان آن قدرت را ندارند به مالک دوزخ(سلام الله علیه) میگویند از خدایت بخواه که جان ما را بگیرد که ما راحت بشویم یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ قَالَ إِنَّکُم مَّاکِثُونَ ٭ لَقَدْ جِئْنَاکُم بِالْحَقِّ وَلکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ ٭ أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ٭ أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لاَ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُم بَلَی وَرُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ ما سالیان متمادی غفلت کردید صرفنظر کردیم درخواست کردید مهلت دادیم توبه نکردید ایمان نیاوردید شده لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ دیگر جا برای مرگ شما در جهنم نیست چه رسد به خروج شما از جهنم.
این موارد ششگانهای که زمخشری در کشاف از ابنعباس نقل کرد نمونهای از آن موارد فراوانی است که درخواست تبهکاران از زمان مرگ شروع میشود تا در استقرار در دوزخ و در همهٴ موارد ذات اقدس الهی میفرماید حجّت خدا بر شما تمام شد، پس بنابراین جا برای برگشت نیست.
فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ نفخ صور همان طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» هست این نفخ در صوَر بعید است باید این علامت شیپورباشی است حالا یا حقیقی است یا کنایی است این شیپور زدن اعلان عمومی با یک اعلان عمومی همه خاموش میشوند وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ سورهٴ مبارکهٴ «زمر» آیهٴ 68 و 69 با یک اعلان عمومی با یک فرمان همه رخت برمیبندند إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ که حالا گفتند اهل بیت(علیهم السلام) ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ حالا این فوت کردن حقیقی است یا کنایه از آن فوت کردن است که از بعضی از روایات همان مسئلهٴ شیپور و اعلان عمومی در میآید بالأخره آن خصوصیّتش را انسان نمیداند لکن با یک فرمان عمومی همه رخت برمیبندند با فرمان دیگر همه زنده میشوند بنابراین نفخ صور نمیتواند نفخ فی الصوَر باشد یعنی ارواح را در صوَر اجسام میدمند برای اینکه این نفخ صور است هم دربارهٴ نفخ اول آمده هم دربارهٴ نفخ دوم آمده همان طوری که در مَثل و در تشبیه با یک فوت کردن این آتش خاموش میشود با فوت کردن دیگر آتش مشتعل میشود دو گونه فوت کردن است این در مثال است ممثّل دو گونه فرمان است با فرمان مُوتُوا همه رخت برمیبندند با فرمان حیاتبخش همه زنده میشوند این اجمال را میشود فهمید که در نفخه صور با یک فرمان همه رخت برمیبندند إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ با فرمان دیگر همه زنده میشوند حالا که زنده شدند فرمود: فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ این تکویناً انساب نیست برای اینکه همه از خاک برخاستند دیگر والد و ولدی نیست اگر مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی خب چه نسبتی بین اینهایی است که از خاک برخاستند دیگر کسی والد نیست کسی ولد نیست این برای این.
میماند به لحاظ ما کان یعنی در دنیا این شخص فرزندان فلان شخص بود که یکدیگر را هم میشناسند اگر دارد که روزی است که یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ نه اینکه در آخرت یکی والد است دیگری ولد بلکه کسانی که در دنیا والد و ولد بودند و در آخرت همانها زنده شدند و یکدیگر را میشناسند میشود یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وگرنه در آخرت سخن از والد و ولد نیست این دو. در نظام آخرت گرچه در سورهٴ «واقعه» فرمود نظام، نظام جمعی است ولی نظام اجتماعی نیست.
باین ذلک این است که همه حاضرند اما هر کدام جداگانه حاضر است إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ اما وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً هر کسی کار خودش را انجام میدهد لذا اینکه ایستاده است ممکن است مؤمن باشد یک فضای شفاف و روشنی داشته باشد که «نوره یسعی من بین یدیه» و کسی که در کنار او ایستاده است ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ و ذات اقدس الهی با این شخص گفتگوهای فراوانی دارد او اصلاً نمیشنود با اینکه کنار هماند. نظام آخرت نظام اجتماعی نیست گرچه جمعاند ولی نظام، نظام فردی است چون نظام فردی است نه تعاطفی در کار است نه تراحمی در کار است و نه تفاخری.
در دنیا چون نظام، نظام اجتماعی بود بعضیها مشکل بعضی را حل میکردند این با عاطفه و تعارف و تعاطی و تعاون بعضیها هم به بعضی افتخار میکردند به آبائشان به اجدادشان افتخار میکردند اولئن آبائی وجئنی بمثله نه جا برای تفاخر است نه جا برای تعاطف است نه جا برای تعاون است چون نظام، نظام فردی است در آخرت.
پرسش:...
پاسخ: نه، شناختن که میشناسند آیه یَتَعَارَفُونَ را خواندیم اما کمک بکنند لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ هر کسی گرفتار کار خودش است البته به جایی میرسند که مؤمن حق شفاعت دارد عالِم حقّ شفاعت دارد به او میگویند «قِفْ تَشْفَعْ تُشفّع» یکدیگر را میشناسند برابر آیه یَتَعَارَفُونَ که قبلاً خواندیم حق است لا ریب فیه اما نظیر نظام دنیایی باشد که مشکل یکدیگر را حل بکنند اینچنین نیست.
پرسش:...
پاسخ: بله خب، اگر بخواهد شفاعت بکند اگر بخواهد مشکل او را حل بکند میتواند اما نظام، نظامی نیست که کسی بتواند مشکل دیگری را بدون اذن خدا حل کند.
در دنیا انسان مشکلات خودش را یا با ضوابط حل میکند یا با روابط حل میکند یا با مجموع امرین. ضوابط این است که کسی مشکلی دارد با خرید و فروش با اجاره با عقود اسلامی زمینی تهیه میکند خانهای تهیه میکند مایحتاج خودش را با خرید و فروش تأمین میکند این ضوابط است.
روابط آن است که پدری هست پسری هست برادری هست قوم و خویشی هست عاطفهای هست دوستی هست پدر مشکل پسر را حل میکند و مانند آن.
در بحث قیامت نه ضوابط حاکم است نه روابط ضوابط خاصّ خودش حاکم است لذا فرمود: لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ این بیع کنایه از مطلق داد و ستد است مثل اینکه فرمود: إِذَا نُودِیَ لِلصَّلاَةِ مِن یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَی ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ این بیع در قبال عقود دیگر نیست کلّ عقد، کلّ داد و ستد چه اجاره باشد چه مضاربه باشد هنگام نماز جمعه ترک کنید به سراغ نماز جمعه بروید چون مهمترین کار خرید و فروش است لذا بیع را ذکر فرمود.
فرمود: وَذَرُوا الْبَیْعَ در قیامت هم لاَ بَیْعٌ فِیهِ اصلاً جا برای عقود نیست که کسی چیزی بفروشد چیزی بخرد این طور نیست میماند روابط وَلاَ خُلَّةٌ خلیل و حبیب و دوست و امثال ذلکی در کار نیست که مشکل آدم را حل کند نظام، نظام فردی است هر کسی بار خودش را میبرد هر کسی مهمان سفره خودش است و مانند آن.
دیگران ممکن است حقّ شفاعت داشته باشند یکدیگر را هم البته میشناسند قریب حقّ خود را از قارِن میگیرد و مانند آن، اما بخواهد تعاطفی کند مشکل دیگری را حل کند وَلاَ یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً پس در نظام تکوین لاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ چون همه از خاک برخاستند در نظام اعتبار نظام آخرت مثل نظام دنیا نیست که با ضوابط و روابط دنیایی حل بشود بلکه وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً چون اینچنین است هر کسی مشکل کار خودش را باید انجام بدهد.
پرسش:...
پاسخ: آنجا که جای شفاعت است آنجا را میگویند: «قِفْ تَشْفَعْ تُشفّع» جایی است که جای شفاعت است چون پنجاه هزار سال است پنجاه موقف دارد و مانند آن در جایی که جای شفاعت است به عدّهای اجازهٴ شفاعت میدهند اما صحنهٴ قیامت که هر کسی باید کار خودش را بررسی بکند کسی به دیگری بگوید که مشکل مرا حل کن دیگر اینچنین نیست یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ، لاَ یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً حمیم و حمّام و گرم و صمیمی مشکل دیگری ر نمیتواند حل کند مسئله شفاعت جداست موقف خاصّ خودش را هم دارد شفعاء هم به اذن خدا معلوماند که چه گروهیاند خب.
پرسش:...
پاسخ: تناسخ که مستحیل بود قبلاً گذشت تناسخ رجوع انسان به دنیا نیست که روح کسی که از این بدن فارغ شده به بدن دیگر تعلّق بگیرد چون آن روح محصول رشد خود بدن است اگر روحی که برای بدن زید بود به حدّی از کمالات رسید بخواهد به بدن نوزاد دیگر تعلّق بگیرد مثل اینکه میوهٴ این درخت را کسی بخواهد بچسباند به نهالی که تازه آمده روح نتیجه و میوه درخت خود شخص است مگر میشود میوهٴ این درخت را به آن درخت چسباند بشود میوهٴ او، آن درخت باید خودش رشد پیدا کند به حدّ باردار شدن و میوهدار شدن برسد روح نتیجهٴ بدن است همین اوایل سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» خواندیم که ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ هم او را بالا آوردیم روح پیدایشش این طور است روح که برای زید بود تعلّق بگیرد به بدن نوزاد که این مستحیل بود بحثش در سال قبل هم گذشت در طیّ این آیات هم گذشت خب.
بنابراین فرمود: فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ از چند جهت وَلاَ یَتَساءَلُونَ. فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ مسئلهٴ میزان پنج طایفه از آیات بود که در بحث دیروز گذشت. فرمود: فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ معمولاً چون این بخشها صبغهٴ انذار بیش از صبغهٴ تبشیر است جریان کسانی که میزانشان سبک است سبکمغزند تهیقلباند که أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ یعنی فؤاد اینها مغز اینها جان اینها خالی است زیرا آنچه را که پر کردند از متاع دنیا که در آنجا خریدار ندارد آنچه باید پر میکردند که شرح صدر پیدا کنند اینها تهیه نکردند فرمود قبل اینها خالی است خب ظرف خالی آدم چه چیزی را بسنجند لذا در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» فرمود: فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً خب یک کفّه که حق است ما یک کفّه را حق بگذاریم آن کفّه دیگر چه چیزی را بسنجیم؟ باطل را که نمیشود با حق سنجید اگر گروهی أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ شدند میشوند خفیف المیزان یعنی این کفّهای که حق در آن هست سنگین است پایین، آن کفّهای که عقاید و اخلاق و اعمال اینها باید باشد در آن خالی است میرود بالا.
دربارهٴ این گروه غالباً آنهایی که خَفَّتْ مَوَازِینُهُ خطرهای آنها را بیشتر از بشارتهای مؤمنین ذکر میکند برای اینکه غالباً این آیات در سیاق آیات کفر و نفاق و امثال ذلک است در اینجا فرمود: فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ همین یک جمله، اما وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ (یک) فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ (دو) تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ (سه وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ (چهار).
یک روسوزی است یک درونسوزی، یک یَصْلَی النَّارَ الْکُبْرَی است یکی تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ است که باب تفعیل بالاتر از باب ثلاثی مجرّد پیام خاص دارد بعضیها روسوزی جهنم دارند آنهایی که هستند معاصیشان کمتر است بعضیها درونسوزی دارند که تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ نه یَصْلَی النَّارَ الْکُبْرَی وقتی درون و بیرون را میسوزانند این هم کالح میشود برشته میشود بریان میشود گاهی میفرماید: یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً در ذیل آن آیه آمده است که هنوز اینکه تشنه است همین که این حمیم جهنم را میخواهند به او برسانند هنوز به لب نرسیده این پوستهای لب میریزد «أعاذنا الله من شرور أنفسنا» باطن گناه این است یک وقت انسان میخواهد بگوید که معصیت کردن حرام است این میشود بحث فقهی یک وقت میخواهد اخلاق بگوید و خودش متخلِّق بشود نباید بگوید این کار حرام است فلان کار واجب است اینکه میشود فقه، باید بگوید این سمّ است باید باور کرد درونش آتش است زرورقی از لذّت به آن زدند این کالح کردن بریان کردن مَشوی یعنی بریانشده دیگر درونسوزی و برونسوزی که کاملاً سوخته میشود، میشود تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ خب اگر کالح میشود اگر پوست میریزد اگر یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً است اگر اول فرمود: تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ نار صورتشان را سیاه میکند روسوزی میکند بعد درونسوزی میکند اینها میشود اخلاق اینها تشبیه نیست اینها تنزیل نیست اینها شاعرانه نیست - معاذ الله - که اغراقی باشد باطنش هم این است باطن گناه زباله است باطن گناه سمّ است باطن گناه آتش است اینکه فرمود: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً اگر کسی خواست بگوید ظلم حرام است که دیگر درس اخلاق نیست میشود فقه، اما اگر بگوید ظلم، هیزم جهنم است و خود ظالم گُر میگیرد این میشود اخلاق این را باید ثابت بکنند که جهنمی هست و هیزمی هست حالا خیلی از اسرار است که ما نمیفهمیم ولی این را که میفهمیم این هیزم نقد است فرمود کسی که ظالم است خودش گُر میگیرد این هیزم جهنم است وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً حالا یا هیزم را میآورند وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ است یک حرفهای دیگر است آنها هم سر جایش محفوظ اما اینکه فرمود: نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ این آتشی است اول از درون گُر میگیرد بعد بیرون را میسوزاند بر خلاف آتش دنیا که اول برونسوز است و بعد درونسوز فرمود این سرخ میکند میسوزاند پوست را میریزد بریان میکند بعد اینها چنین نالهای که داشتند خدا میفرماید: أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ این برای احتجاج است دیگر این همه انبیا این همه اولیا این همه اهل بیت این همه سخنان آمده و شما مرتب تکذیب کردید گفتید اینها فسون است و فسانه خب ما شما را چنین باید میکردیم دیگر اینکه افسانه نیست که باطن گناه همینهاست فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ حالا اینها دارند عذرخواهی میکنند میگویند: رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا حالا ببینیم این عذرخواهیشان درست است یا نه؟
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿102 وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ 103 تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ 104 أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ 105 قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ 106 رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ 107 قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ 108 إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ 109 اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً حَتَّی أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ 110 إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ 111 بعد از بیان عناصر اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت ثمرهٴ تلخ الحاد و انکار را از یک طرف و میوهٴ شیرین اقرار و اعتراف را از طرف دیگر ذکر میکنند.
میفرماید ما در صحنهٴ قیامت تنها سخن از گفتگو و محاجّه نیست که سخنی بگوییم آنها پاسخ بدهند سخن از محاکمهٴ دنیایی و شبیه محاکم دنیا نیست متن عمل را حاضر میکنند فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ٭ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ (این یک).
ترازویی از سنخ همان وزن و میزان حاضر میکنند (این دو) وزن را حق تشکیل میدهد آنها حق را مشاهده میکنند چون روز, روز حق است یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ آن روز, روز حق است که اصلاً باطل در آنجا راه ندارد شک در آنجا راه ندارد روز, روز حق است اگر روز, روز حق است میزان, میزان قِسط است وزن, حق است دیگر جا برای انکار نمیماند و انسان هم اعمال خود را پرونده خود را به همراه میآورد این طور نیست که پرونده را دیگران از جای دیگر بیاورند تا این شخص بگوید شما در پرونده دستکاری کردید این طور نیست برای اینکه درست است که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَبَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً اما چه کسی پرونده را میآورد فرشتهها پرونده را میآورند تا - معاذ الله - این شخص بگوید فرشتهها کم و زیاد کردند یا خود شخص میآورد؟ فرمود: عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ خب اگر پرونده همراه خود آدم است هیچ کسی در این پرونده دخل و تصرّف ندارد آن وقت آن روز میشود روز حق.
درست است که همهٴ فرشتهها به اذن خدا اعمال ما را میدانند آن کرام کاتبین میداند اما وقتی پرونده با خود آدم است تمام سطور پرونده را انسان به همراه خود میآورد اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً آن وقت جا برای شک و تردید و اعتراض نیست که همه صحنه حق است ترازو حق است وزن حق است پرونده را خود انسان به همراه میآورد عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ آن وقت آن روز میشود حق, چاره جز اعتراف نیست.
مطلب بعدی آن است که این گفتگوهای بعدی در قبال آن صحنه یک وضع مضاعفی است که اینها حتی توهّمِ عذرخواهی هم نکنند اینکه اینها اعتراف میکنند فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ این اعتراف و این اقرار در دنیا وسیلهٴ خوبی است نعمت خوبی است توسّل به اقرار هم از بهترین توسّلات است در ادعیه هم به ما آموختند بگویید خدایا! «وجعلتُ الاقرار بذنبه إلیک وسیلتی» گاهی «توسّلت الیک بربوبیّتک» من خداییِ تو را وسیله قرار میدهم ولایت اهل بیت را وسیله قرار میدهم عظمت قرآن را وسیله قرار میدهم اینکه «توسّلت الیک بربوبیّتک» از قویترین وسیله شروع میکند تا به وسایل بعدی بعد میفرماید: «وجعلتُ الاقرار بذنبه إلیک وسیلتی» خب من اقرار میکنم شما فرمودید: وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ من هم یکی از بهترین وسایل من این است که من اقرار میکنم بعداً خب این در دنیا حسنه است قابل بخشش است خدا میپذیرد این اقرار است این اعتراف است «وَ کَفیٰ بالندْم التوبة» اما وقتی بین انسان و عمل این اراده قفل شد آن اقرار ظهور همین مَلکات کاذبهٴ دنیاست فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ اما فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ این چه اقراری است امروز در محکمه آدم دارد میکند وقتی حین محکمه شد که اقرار فایدهای ندارد که بنابراین اقرارهایی که در این گونه از آیات مطرح است یک اقرار ثمربخش نیست فرمود در صحنهٴ قیامت جا برای انکار و شکّ و شبهه و اعتراض نیست برای اینکه خود روز, روز حق است همان طوری که فرمود: لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ این نفی جنس است اصلاً آن روز, روز ظلم نیست چون روز عدل است روز, روز باطل نیست روز حق است گذشته از این همهٴ مجاری پرونده را خود شخص میآورد اصلاً کسی کار ندارد با او چه کسی به درون انسان میزند جاسازی میکند بله بیرون باشد ممکن است دستکاری بشود اما در درون که باشد وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُور خب این کتاب را از کجا خارج میکنند از کتابخانه میآورند از بایگانی پروندهها میآورند یا به خود انسان میگویند آن پروندهها را از درون خودت در بیاور عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ, عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ, تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ همه پروندهها را خودش دارد به همراه خودش میآورد بنابراین این صحنه جا برای انکار نیست خدای سبحان میفرماید این گروه که همه مجاری حق برایشان روشن شد اینها سالیان متمادی یاوه گفتند و بیهوده خوردند و بیهوده رفتند چنین افرادی که خَفَّتْ مَوَازِینُهُ اینها سه چهار خطر را باید ادراک کنند: (یک) خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ سرمایه را باختند (دو) در جهنم مخلّدند (سه) تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ آتش مثل این تیغهای شمشیر به طرف صورتهایشان حمله میکند خب این اگر تیغههای تند شمشیر به صورت بخورد این صورت را برش برش میدهد و میسوزاند صورت را آتش چنین کاری میکند با صورت تبهکاران تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ گروهی هستند که صورتهای اینها برشته شده داغ شده بریده بریده شده که راهی برای درمانش نیست هم کالحاند هم این نار لا تُبقی ولا تزر است آنگاه در صحنه قیامت این احتجاج است ذات اقدس الهی به اینها میفرماید شما چند کار کردید هم خودتان بیراهه رفتید (یک) هم عدّهای را به بیراهه کشاندید (دو) هم آنها که در راه بودند مسخره کردید (سه) این اشتغال دائم شما به مسخره کردن طوری بود که شما را از یاد من هم برد اصلاً به فکر من نبودید (چهار) أَلَمْ تَکُنْ آیَاتِی تُتْلَی عَلَیْکُمْ فَکُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ شما که خودتان تکذیب میکردید.
در بخشهای دیگر فرمود: وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ اینها هم نائیاند هم ناهی, نائی یعنی دور اینکه میگویند حجّ تمتّع برای نائی است حجّ قِران و اِفراد برای کسانی که نزدیک باشند همین است یعنی کسانی که از مکّه دورند منطقههای دورتر زندگی میکنند حجّ تمتّع باید انجام بدهند نائی یعنی دور «نَآء» یعنی «بَعُدَ» وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ وَإِن یُهْلِکُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ یعنی هم دورند هم دور نگه میدارند دیگران را از معروف نهی میکنند که اینها هم نائیاند هم ناهی این گروه همان بودند خب.
بعد عدّهای هم که مردان الهی بودند و راه حق را طی میکردند اینها آنها را مسخره میکردند که فرمود عدّهای بودند آنها میگفتند: رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً شما اینها را ابزار دست قرار دادید اصلاً سِخریّ یعنی مسخره کردن, سُخریّ یعنی مسخَّر کردن گرچه برخیها هر دو را به یک معنا دانستند لکن آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» هست سُخری است یعنی آیه 32 سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این است أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً ما برای اینکه نظام جامعه به کمال خود برسد همه را یکسان خلق نکردیم خب اگر همه عالِم بودند یا همه مهندس بودند یا همه طبیب بودند یا همه کشاورز بودند که زندگی فلج میشد باید شئون گوناگون داشته باشند این مطلب اول. حالا اگر کسی بگوید چرا زید در فلان حدّ قرار گرفت عمرو در فلان حد بسیار خب, اگر ما به عکس بکنیم باز هم این سؤال است عمرو در حدّ زید باشد زید در حدّ عمرو.
میماند مطلب سوم و آن این است که خصوصیات افراد یا مربوط به اصول خانوادگی است یا مربوط به اوضاع اجتماعی است یا مربوط به قَهر و مِهر سرمایهداران و امثال ذلک است و مانند آن, امور جزئی قابل تغییر و تبدیل است ولی آن دو اصل کلّی تغییرناپذیر است و حق است یعنی حتماً باید افراد مختلف باشند و دوم اینکه حالا اگر کسی بگوید چرا زید این سِمت را دارد عمرو آن سِمت را میگوییم بسیار خب, اگر عکس بشود هم باز همین سؤال است.
سوم خصوصیت اینها به امور داخلی برمیگردد فرمود ما این کار را کردیم افراد را در شئون گوناگون آفریدیم استعدادها فرق میکند گرایشها فرق میکند همهٴ علوم لازم است همه یک رشته را نمیپذیرند این ذات اقدس الهی با نظم خلق کرده رشتههای مختلف لازم است (یک) استعدادهای افراد هم متفاوت است (دو) این استعدادهای متفاوت برای آن رشتههای گوناگون است (سه) این میشود نظم الهی اما حالا چرا زید این نظم را دارد استعداد را دارد عمرو آنها را اینها امور خانوادگی, تربیت محیط و مانند آن است. فرمود ما این کار را کردیم برای اینکه لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً برخی بعضی را مسخَّر کنند آن گروه این گروه را در رشته خودشان مسخّر میکنند این گروه آن گروه را در رشته خودشان تسخیر میکنند و نظام میگردد مسخّر کردن, تسخیر متقابل نعمت و رحمت است اما تسخیر یکجانبه یک عدّه مستکبر یک عدّه مستضعف یک عدّه کارفرما یک عدّه کارگر برای همیشه آنها اینها را مسخّر بکنند این تسخیر متقابل نیست تسخیری محمود و ممدوح است که متقابل باشد اما این سِخری است یعنی این گروه مؤمنین را برای مسخره کردن ابزار دست قرار دادن اتّخاذ کردند به قدری این کار برای آنها حرفه شده است که حتی أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ شما در محفلهایتان اینها را به بازی میگرفتید مسخره میکردید میخندید آن قدر این مسخره کردنِ آنها برای شما شغلِ شاغل شد که اصلاً خدا را فراموش کردید اینها گفتگویی است که در صحنهٴ قیامت با همین تبهکارانی که تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ در میان میآید اما آنچه میگویند آنها در پاسخ عرض میکنند که رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا نه شَقا و شقاوت بر ما پیروز شد شقاوتِ ما بر ما پیروز شد ما قبول داریم که این شقاوت برای خود ما بود ما کسب کردیم نه اینکه شقاوتی هست و این شقاوت بر ما غالب شد که بشود جبر نه خیر, در اثر سوء اختیار ما, ما خودمان به طرف شقاوت رفتیم و شقی شدیم این شقوت و شقاوت در هنگام تصمیمگیری بر ما غالب شد ما به طرف تباهی رفتیم.
رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا (یک) وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ ما هم گُمکرده بودیم گُمشده بودیم این را میپذیریم که گُمشده بودیم و راه را گُم کردیم (این دو) الآن خواستهٴ ما این است که ما را برگردانی به دنیا تا عمل صالح انجام بدهیم اگر دوباره مثل وضع فعلی بود معلوم میشود ما ظالمیم (این سه) رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا از این نار ما را خارج کنی فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ پس اقرار دارند که اگر این خلاف را بکنند ظالماند اقرار دارند که ضالّین و گمراه بودند اقرار دارند که این شقاوت اینها بر اینها مسلّط شده است نه شقاوت مطلق اینها اهل شقاوت بودند در تصمیمگیری آن جبههٴ شقاوتشان بر اینها غالب شد. آنگاه ذات اقدس الهی در جواب این گروه میفرماید: اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ این طوایف ششگانهای که برخیها مخصوصاً زمخشری نقل کردند و بخش قابل توجّهی از اینها در بحث دیروز گذشت که اینها درخواست تأخیر میکنند درخواست ترخیص میکنند درخواست تخفیف میکنند در همهٴ این موارد ششگانه پاسخ منفی میشنوند این آخرین پاسخ است آنکه مرحوم شیخ طوسی در تبیان نقل میکند از برخیها میگویند این آخرین مرحله است که خدا فرمود خاموش باشید دیگر حرف نزنید دیگر از آن به بعد کسی حرف نزند اخْسَئُوا فِیهَا این «إخْسأ» را به کلب میگویند که این تَبعید با توهین است یک وقت کسی را میرانند دور میکنند یک وقت با اهانت دور میکنند این کلمهٴ «إخسأ» در عربی به کلب گفته میشود لأمرین: یکی برای دور داشتن او یکی هم برای تحقیر او این «اخسأ» این بار را دارد.
در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در جریان آن اسرائیلیهای تبهکار آیهٴ 65 به این صورت آمده بود که این مضمون آنجا هم گذشت آیهٴ 65 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ آن خاسیء سورهٴ مبارکهٴ «علق» با همین اخْسَئُوا سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» از یک خانواده است خب قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ دیگر با من حرف نزنید خب درست است خدای سبحان با کسی سخن نمیگوید در قیامت مگر تشریفاً و تکریماً ولی عدّهای میگویند: رَبَّنَا حالا یا اثر دارد یا اثر ندارد میگویند: رَبَّنَا درخواست میکنند این گروه حقّ رَبَّنَا گفتن هم ندارند.
در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود خدا با یک عدّه حرف نمیزند یک عدّه را هم نگاه نمیکند آیهٴ 77 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این بود فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَأَیْمَانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِی الآخِرَةِ بهرهای در قیامت ندارند وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ این لاَ یُکَلِّمُهُمُ کلام تشریفی است که خدا با آنها سخن نمیگوید البته با عدّهای از اهل قیامت که مؤمناند سخن میگوید و آنها را نگاه نمیکند با اینکه خدا «بکلّ شیء بصیر» است چطور میشود آنها را نگاه نکند این نظر, نظر تشریفی است با تکریم و با اجلال خدا به اینها نمینگرد و با اینها هم حرف نمیزند از اینکه فرمود: اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ این گفتند آخرین تَشری بود که ذات اقدس الهی به اینها زده اینها دیگر از این به بعد ساکت شدند.
استدلال حقتعالی این است که شما تکذیب میکردید (یک) خودتان اقرار دارید به شقاوت (دو) اقرار دارید به ضلالت (سه) اقرار دارید که اگر برگردید دوباره این کار را انجام بدهید این کار ظلم است (چهار) و عدّهای از بندگان صالح مرا هم مرتّب مسخره میکردید إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً ذات اقدس الهی خَیْرُ الرَّاحِمِینَ است أَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ است خَیْرُ الْفَاصِلِینَ است خَیْرُ الرَّازِقِینَ است اما در مسئلهٴ انتقام «أشدّ المعاقبین» در روایات, در دعای افتتاح آمده ولی در آیهای از آیات قرآن بگوید که او مثلاً «اشدّ الباطشین» است «أشدّ المنتقمین» است اینها نیامده از آن طرف خَیْرُ الرَّاحِمِینَ است خَیْرُ الرَّازِقِینَ است در رحمت آمده اگر در جایی از جاهای جهان امکان رحمت میبینید خدا خَیْرُ الرَّاحِمِینَ است أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ است در طرف فضایل اثباتی کلمهٴ خیر و افعل تفضیل به کار رفته ولی در طرف عذاب و انتقام و بَطش اینها به کار نرفته فقط فرمود: إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ در دعای افتتاح البته آمده که «أشدّ المعاقبین فی موضع النّکال والنقمة» و مانند آن.
خب پس این اعترافها برای آنها از سنخ اعتراف دنیا نیست نظیر اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که اینها دروغ میگویند اما سنخ دروغ آنها از سنخ ظهور ملکات دنیای اینهاست در صحنهٴ قیامت همین مشرکینی که اهل بتپرستی بودند اینها میگویند که ما بتپرست نبودیم خدای سبحان میفرماید: انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیهٴ 22 به بعد این است که وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکَاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ ٭ ثُمَّ لَمْ تَکُن فِتْنَتُهُمْ إِلَّا أَن قَالُوا وَاللّهِ رَبِّنَا مَا کُنَّا مُشْرِکِینَ سوگند هم یاد میکنند آنگاه ذات اقدس الهی به رسولش میفرماید: انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ اینها با اینکه متن عمل را به همراه آوردند پروندهٴ شرکآلود را به همراه آوردند و خودشان میدانند که در دنیا مشرک بودند الآن دارند دروغ میگویند این یک دروغ عمدی نیست.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر الآن همین بحث میکردیم این ظهور ملکات دنیاست در دنیا اینها چه کار میکردند؟ هر وقت گیر میافتادند دروغ میگفتند الآن همان ملکات در قیامت ظهور میکند میبینید آدم بددهنِ فحّاش در خواب هم که حرف میزند فحش میدهد اینکه در خواب فحش میدهد اینکه فعل اختیاری نیست که معصیت باشد که این ظهور ملکات بیداری اوست حالا اگر در عالم خواب کسی حرف میزند و دارد فحش میدهد اینچنین نیست که سیّئهای به حال او بنویسند که اینکه فعل اختیاری نیست این ظهور ملکات بیداری اوست در آخرت هم بشرح ایضاً این مبسوطاً در همان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که ظهور ملکات دنیاست وگرنه آنجا صدق و کذب راه ندارد برای اینکه متن عمل را مشاهده میکنند نه تنها اینها دروغ نمیگویند اصلاً دروغ گفتن ممکن نیست جِدّ کسی به کذبِ مُخبری و خبری مُتمشّی نمیشود در دنیا هم همین طور است در دنیا الآن در این مسجد اینجا که دیگر الآن در این فصل بخاری روشن نیست ما بخواهیم یکی از ماها به دیگری خبر دروغ بدهیم بگوییم که در مسجد اعظم فلان روز بخاری روشن بود این جِدّ ما متمشّی نمیشود برای اینکه او خودش میداند که بخاری نیست یعنی چه؟! در صحنهٴ آخرت وقتی کلّ اعمال و عقاید و اخلاق برای همگان حاضر شده است خود عمل مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ این شرک را میبیند پرونده را خودش آورده عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ, عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ همه میبینند که این چه چیزی آورده این چگونه میتواند دروغ بگوید که شرکی نبود جِدّ متمشّی نمیشود منتها ظهور ملکات دنیاست در دنیا کار او هر وقت گیر میکرد دروغ میگفت الآن همین طور است مثل آدم نائم این آدم نائمی که در بیداری به فحّاشی اُنس گرفته در خواب هم که حرف میزند بد و بیراه میگوید این حرف بد و بیراه او روی جدّ که نیست معصیت نیست در سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» هم مشابه همین مطلب است آیهٴ هجده سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» هم همین است یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمَا یَحْلِفُونَ لَکُمْ در قیامت برای او سوگند یاد میکنند همان طور که در دنیا برای شما سوگند میخورند این سوگند دنیا مَلکه کاذبه است که ظهورش در آخرت روشن میشود وگرنه در آخرت جِدّ کسی متمشّی نمیشود که دروغ بگوید بله اگر کسی حالا از این سالن یا از این شبستان مسجد بیرون رفت نسبت به دیگری که در صحنه نبود این ممکن است کذب خبری داشته باشد البته کذب مُخبری همچنان اشکالش باقی است این میتواند به او بگوید که در فلان روز در مسجد اعظم مثلاً بخاری روشن بود این میتواند چنین دروغی بگوید اما در حضور یکدیگر دروغ ممکن نیست در آنجا هم کذب خبری ممکن است ولی کذب مخبری هم نیست اصلاً چگونه کذب مخبری شکل میگیرد بحثی است که در اصول از مرحوم آقا شیخ عبدالکریم(رضوان الله علیه) دیگران هم داشتند منتها ایشان به صورت تَجَزُّم نه جزم یک تجزّم جعلی را ایشان تصویر کردند ولی بالأخره کذب خبری آنجا ممکن است لکن در صحنهٴ حضور و شهود طرفین نه کذب خبری ممکن است نه کذب مخبری.
پرسش:...
پاسخ: همان ظهور ملکات نفس است مثل آدم نائم دیگر آدم نائم که فحش میدهد چه کار میکند ظهور ملکات است دیگر.
یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَمَا یَحْلِفُونَ لَکُمْ وَیَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلَی شَیءٍ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْکَاذِبُونَ ٭ اسْتَحْوَذَ در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» داشت که لَمْ تَکُن فِتْنَتُهُمْ اصلاً ترفند آنها این است خب پس در اینجا با این محاجّه فرمود شما از چند جهت استحقاق این کیفر تلخ را دارید لذا جا برای عذرخواهی شما هم نیست و باید این عذاب را تحمل بکنید قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا ...٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً حَتَّی أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ اما آن مؤمنون که جزء مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ هستند إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ آنهایی که مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ هستند به فوز میرسند و شما که جزء خَفَّتْ مَوَازِینُهُ هستید به تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِیهَا کَالِحُونَ گرفتار میشوید حالا چند روایت از روایات نورانی این کتاب شریف کنزالدقائق بخوانیم تشبیه چون ایشان شاگرد مرحوم فیض بود بعد از مرحوم فیض بود غالب مطالب صافی مرحوم فیض در این تفسیر هست اگر جایی یک مطلب علمی دارد قبلاً مرحوم فیض گفته عین آن عبارت مرحوم فیض در این کنزالدقائق آمده لکن خصوصیّت این کتاب این است که روایات فراوانی را جمع کرده از نورالثقلین خیلی بیشتر است از صافی که خیلی بیشتر است روایات فراوانی جمع کرده ما چند روایت را تبرّکا بخوانیم این را حتماً یعنی حتماً تقریباً هجده نوزده صفحه است این را مطالعه بفرمایید برای اینکه این روایات برای همه ما آموزنده است با سرشت و سرنوشت ما کار دارد ما روزانه به این طرف داریم میرویم چه بخواهیم چه نخواهیم اگر نرفتیم ما را میبرند بالأخره.
برای جریان علمیِ او نیست برای اینکه علمی او بالأخره در بحثهای دیگر بود و در آیات دیگر است اما برای جنبهٴ عملی اوست که این هر روز بالأخره با ما جدّی حرف میزند اینها - معاذ الله - افسانه نیست تشبیه نیست هر روز آن قبرِ انسان سه بار میگوید «أنا بیت الوحشة, أنا بیت الغربة» خب گفتند شیخ بهایی در قبرستان این صدا را شنیده عدّهای میشنوند بالأخره اینها نه بیراهه میروند نه راه کسی را میبندند یک سر و گردن هم از دیگران بلندترند و میدانند اینجا جای رفاه نیست آن کسی که اینجا را ساخته قسم خورده که اینجا جای سختی است حالا اگر کسی جایی را بسازد او حکیم باشد عالِم باشد عاقل باشد معصوم باشد همهٴ این کارها دست او باشد و او که اینجا را ساخته قسم خورده که اینجا جای بدی است و آن خداست فرمود این لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ این «لام», «لام» قسم است دیگر فرمود قسم یاد میکنم که انسان در فشار و در منگنه است بالأخره همین, کسی خیال بکند که اینجا جای راحتی است یا فلان سِمت را پیدا کند راحت میشود خیر هر روز امتحان الهی است دیگر تا ما زندهایم در کلاس آزمونیم اگر این جریان کنکور برای دانشگاهها دائمی بود همیشه در استرس بودند دیگر ما هم همیشه همین طوریم منتها کسانی که غافلاند آینده را فراموش میکنند به دنبال یک رفاه نسبیاند بنابراین اینجا جای آسایش نیست اینجا جای امتحان است هر لحظه هم جای آزمون است چیزی را به عنوان پاداش به ما نمیدهند اگر یک وقت یک جا گفتند صلّ علیٰ این امتحان است اگر جایی برای کسی صلوات فرستادند این امتحان است همهاش آزمون است آنکه اصل است این است که سه بار قبر هر کسی به انسان میگوید: «أنا بیت الوحدة, أنا بیت الغربة, أنا بیت التربة» این صدا را باید بشنویم حالا کجا ما را دفن میکنند که روشن نیست ما لااقل صدای قبر دیگران را بشنویم اینکه نمیگوید من برای زیدم که هر جا که قبر کسی است او همیشه این سه حرف را دارد حالا اگر قبر ما بود, بود قبر دیگری بود, بود بالأخره این صدا را باید بشنویم دیگر این «أنا بیت الوحدة, أنا بیت الغربة, أنا بیت التربة» چند روایت نورانی است که ایشان در این قسمتها نقل کردند یعنی جلد نهم صفحهٴ 212 تا صفحهٴ 230 این هجده صفحه همین روایات نورانی را دارد تفسیر کنزالدقائق مشهدی است.
خب در روایت دارد که إِنَّهَا کَلِمَةٌ که خب بعضی از روایات را در بحث دیروز خواندیم. از وجود مبارک امام سجاد هست که قبر «إمّا روضةٌ مِن ریاض الجَنّة أو حُفرة مِن حُفَرِ النیران».(1)
در همانجا از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل شد که «البرزخ القبر» ما دیگر چهار عالم داشته باشیم دنیا قبر برزخ قیامت نیست دنیا برزخ قیامت, قبر در روایات ما در آیات ما همان برزخ است برزخ همان قبر است اینکه فرمود: أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ خدا اِماته کرده حیات را گرفته و او را به قبر برده یعنی وارد برزخ کرده بحثهای فقهی ما جداست که فلان قبرستان است فلان جا باید برویم قبر را باید به این صورت این خاک را باید به این صورت تنظیم بکنیم اینها دستورات فقهی ماست وگرنه قبر, عالَم قبر همین عالم برزخ است.
پرسش: جناب استاد ببخشید عالَم زر محسوب نمیشود جزء عوالم؟
پاسخ: آن برای قبل است, قبل از این دنیاست ما از این به بعد سه عالم را در پیش داریم عوالم فراوانی را پشتسر گذاشتیم البته.
خب فرمود: وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ فرمود این «هو القبر» است این روایت دیگری است البته و همین آیه را حضرت قرائت فرمود.
اما مطلب دیگر که جزء بشارتهاست اینها غالب اینها را از مرحوم کلینی نقل کرده غالب این روایات را بعد راوی از حضرت سؤال میکند که از وجود مبارک امام صادق سؤال میکند که برزخ چه موقع است؟ فرمود: «القبر مُنذ حین موته إلی یوم القیامة» در همین روایت که مرحوم کلینی نقل کرده راوی به امام صادق(سلام الله علیه) عرض میکند که من شنیدم که شما گفتید همهٴ شیعیان ما در بهشتاند فرمود بله, این کسی به شما گزارش داد درست است من گفتم که همهٴ شیعیان ما در بهشتاند «کُلُّهم وَالله فی الجنّة» سائل عرض میکند که «إنّ الذُنُبَ کثیرةٌ» خیلیها گناهان بد دارند گناهان بزرگ دارند شما چگونه میفرمایید همهٴ اینها در بهشتاند فرمود: «أمّا فی القیامة فَکُلُّکم فی الجنّة» همه شیعیان در بهشتاند البته «بشفاعة النبیّ المطاع أو وصیّ النبیّ(علیهم الصلاة و علیهم السلام) و لکنّنی أتخوّف علیکم فی البرزخ» تا پاک نشوید در قیامت وارد بهشت میشوید البته, آن جهنمِ محض که تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ جای شیعه نیست اما خطر در برزخ است برزخ «حُفرة مِن حُفَر النیران» حالا چند سال طول میکشد این را خدا میداند یک لحظهاش قابل تحمل نیست.
1) (1) . بحارالأنوار, ج6, ص275.
«أمّا فی القیامة فَکُلُّکم فی الجنّة. قلت و ما البرزخ؟ فقال القبر مُنذ حین موته إلی یوم القیامه و لکنّنی أتخوّف علیکم فی البرزخ» حالا چون دارند اذان میگویند ما این روایات را به خود شما آقایان ارجاع میدهیم ولی این روایت را تبرّکاً بخوانیم که نور چشم همهٴ ماست و آن روایت که در صفحهٴ 221 آمده از مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) است این است که به یونس میفرماید: «إذا کان ذلک» هنگام احتضار که شد «أطافُ محمّدٌ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علیٌّ(علیه السلام) و فاطمة(علیها السلام)» در بعضی از نصوص همان طوری که مرحوم کلینی نقل کرد فرمود این قسمت را برای همه نقل نکنید برای اینکه آنها که متوجه نیستند که آن عالم چه حکمی دارد که بعد ممکن است سؤال بکنند اشکال بکنند که خب اینها که میآیند فاطمه زهرا(صلوات الله علیها) میآید و این حضرت را میبینند این نامحرم است چطور میبینند فرمود این را برای افرادی که آگاه نیست نقل نکنید خیال میکنند آن صحنه هم مثل صحنهٴ دنیاست این مرحوم کلینی در بعضی از روایاتش هست حضرت میآید «والحسن والحسین» الآن تمام فخر ما این است که یک گوشهای از تربت را ببینیم چه رسد به حالا خود حضرت بیاید این است که مرحوم کلینی در آن بخش که جلد پنج کافی است که فرمود هیچ یعنی هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازه لذّت مرگ نیست خب اینها میآیند به بالین آدم دیگر چطور میشود این ما که تمام شرفمان این است که آن قبر را زیارت بکنیم گوشهای از تربیت را ببینم خود حضرت میآید بالای سر آدم خب یعنی چه؟ «و الحسن و الحسین و الملائکة المقرّبون(علیهم السلام) فإذا قَبَضه الله عزّ و جلّ سَیَّرت الکرّ فی القالبٍ کقالبه فی الدنیا» انشاءالله او را وارد بهشت برزخی بکنند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ﴿107 قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ 108 إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ 109 اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً حَتَّی أَنسَوْکُمْ ذِکْرِی وَکُنتُم مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ 110 إِنِّی جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائِزُونَ 111 قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ 112 قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ 113 قَالَ إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ 114 أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ 115 چون قرآن کریم هم حکمت است و هم موعظه و هم جدال احسن بعد از آن حکمت و اقامهٴ براهین برای اصول دین از راه موعظه آنها را هدایت کرده است که راه تبشیر و انذار بود.
در جریان انذار مسئلهٴ مرگ را مطرح فرمود مسئلهٴ برزخ را مطرح فرمود و جریان قیامت را اشاره کرد.
فرمود مرگ، انتقال از دنیا به برزخ است گرچه مرگ در عُرف مردم همان است که دستگاه بدن از کار بیفتد قلب و مغز از کار بیفتد و پزشک حاذق اجازهٴ دفن بدهد و این شخص در عرف مرده است ولی در فرهنگ قرآن کسی مرده است که از دنیا وارد برزخ بشود حساب برزخ جداست چون «تَنْتَقِلونَ مِن دارٍ إلی دارٍ» این شخص که آدم تبهکاری بود یا آدم مؤمنی بود ولی علاقهٴ شدیدی به مال و فرزند و امثال اینها داشت گرچه مال و فرزند و تعلّقات را رها کرد ولی آنها این شخص را رها نمیکنند.
مرگ عبارت از انتقال از دنیا به برزخ است وقتی این شخص وارد برزخ میشود که تعلّقات دنیایی از او گرفته بشود چون او قبل از مرگ این تعلّقات را رها نکرد هنگام مرگ متعلَّق را رها میکند ولی تعلّق را به همراه دارد تعلّق بدون متعلّق دردآور است تا این تعلّقها قطع نشد او در زحمت است این فشار جان دادن است کسی که علاقهٴ شدیدی به مال و فرزند و دنیا دارد ولو حلال با مرگ مورد علاقه را از او میگیرند (یک) تعلّق میماند (دو) تعلّق بدون متعلّق دردآور است (سه) اگر آدم معتاد را گرفتند چرا دردش و فریادش بلند است برای اینکه آن مواد که متعلَّق اعتیااد اوست از او گرفتند (یک) اعتیاد همچنان باقی است (دو) اعتیاد بدون موادّ مورد تعلّق دردآور است (این سه) همه جا همین طور است اگر کسی خواست راحت بمیرد همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که گاهی در نماز جمعه گاهی در غیر نماز جمعه این خطبه خوانده میشد که «إرفضوا هذه الدنیا الدنیّة التارکة لکم قبل أن تترکها» فرمود قبل از اینکه او شما را رها کند شما او را رها کنید تا راحت بمیرید این عذاب به معنای کیفر و محاسبهٴ برزخی و اینها نیست این عذاب تعلّق است.
پرسش: عرض حضرتعالی این میشود که قبض روح صورت میگیرد ولی...
پاسخ: بله دیگر این شخص قبض روح شده به حسب ظاهر این را دفن کردند ولی آن تعلّقاتش همچنان دردآور است این برای انتقال از دنیا به برزخ.
وقتی وارد برزخ شد اعمال او را بررسی میکنند البته جنّت برزخی یا جهنّم برزخی مقطعی است محدود است نسبت به قیامت کبرا کوچک است و از او گاهی به عنوان قیامت صغرا یاد میکنند حساب و کتاب برزخیاش جداگانه است ممکن است مؤمن باشد و وارد بهشت برزخی بشود و عذاب نبیند ولی این تعلّقات دردآور است بالأخره این یک مطلب که مسئلهٴ مرگ در فرهنگ طب غیر از مرگ در فرهنگ قرآن است این شخص علاقهٴ شدید به دنیا دارد ولو حلال اگر با فُجعهای با یک ایست قلبی مُرد معنایش این نیست که فشار مرگ ندارد سختی مرگ را تحمل نمیکند نه، سختی مرگ را تحمل میکند به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرمودند نقطه مقابلش هم هست ممکن است شهیدی در اثر اصابت گلوله در میدان جنگ در خونش دست و پا میزند دیگران که از حال او بیخبرند خیال میکنند این فشار جان دادن دارد در حالی که اگر او میتوانست با ما سخن بگوید یا ما میتوانستیم حرف او را بشنویم این دست و پا زدن او مثل آن است که انسانی در هوای گرم وارد استخر خنک شد دارد شنا میکند او هیچ رنجی نمیبرد در حالی که ما میبینیم خون از بدنش بیرون میجهد و او دارد دست و پا میزند فشار جان دادن برای اینها نیست این فشار گلوله و امثال گلوله است که چند لحظه است و بعد رخت برمیبندد این مطلب اول.
مطلب دوم که مربوط به برزخ است برزخ هم یا بهشت برزخی است یا جهنم برزخی و این جهنم است حقیقتاً و آن هم بهشت است حقیقتاً منتها بهشت کوچک یا محدود و یا جهنم محدود این طور نیست که اگر در روایات دیروز خواندیم که شیعیان در قیامت وارد بهشت میشوند یک کار آسانی باشد مگر در جریان برزخ حساب پس دادن و در سوخت و سوز ماندن کار آسانی است گذشته از اینکه یکی از محکماتی که در روایات ما هست همان بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) است که با سوگند گاهی بیسوگند این روایات نقل میشود که بهشت برای بندگان مطیع خلق شده است «خُلق الجنّة لِمَن أطاع الله ولو کان عبداً حبشیّا خُلقتَ النار لِمَن عَصی الله و لو کان سیّداً قرشیّا» اگر ابولهب باشد بالأخره قرشی است ولی اهل جهنم است و اگر بلال حبشی باشد اهل بهشت است این را حضرت با سوگند یاد کرده اینها جزء محکمات است بنابراین اگر یک شیعه معصیتکاری در برزخ پاک نشد با سوخت و سوز جهنم باید پاک بشود این حساب سر جایش محفوظ است البته از آن جهت که موحّد است مسلمان است قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) را قبول دارد یقیناً مخلّد در نار نیست مثل کافر، اما جریان رنجی که مؤمنان از تبهکاران چشیدند در قیامت گاهی این به عکس میشود رنج اینها درمان بشود در دنیا عدّهای مؤمنین را مسخره میکردند و میخندیدند در قیامت مشابه این کار برای مؤمنین پیش میآید که مؤمنین از کفّار میخندند فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا اینها کسانی هستند که مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مطففین» آمده است در آنجا از آیهٴ 29 به بعد سورهٴ «مطففین» این است إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کَانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ ٭ وَإِذَا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ ٭ وَإِذَا انقَلَبُوا إِلَی أَهْلِهِمُ انقَلَبُوا فَکِهِینَ ٭ وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هؤُلاءِ لَضَالُّونَ ٭ وَمَا أُرْسِلُوا عَلَیْهِمْ حَافِظِینَ این همان است که در این بخشهای سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آمده است که کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ اتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً شما مسخره میکردید میخندیدید و اینها.
همین آیات در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مطففین» به این صورت آمده ولی در قبال فرمود: فَالْیَوْمَ یعنی قیامت الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ ٭ عَلَی الْأَرَائِکِ یَنظُرُونَ اینها هم در قیامت جبران میکنند منتها در آیه محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این بخش نیامده فقط آمده کفاری که مؤمنین را مسخره میکردند ما مؤمنین را در بهشت مستقر کردیم آنها به فوز الهی رسیدند و کفّار در رنج و عذاب میسوزند این.
پرسش:...
پاسخ: نظیر یَشْوِی الْوُجُوهَ است یک نوع ترمیم است ترمیم قلب مؤمنین است که امروز یَشْوِی الْوُجُوهَ به این صورت است البته عکسالعمل کار آنها هم خواهد بود.
پس مسئله مرگ روشن شد مسئلهٴ برزخ تا حدودی روشن شد و اینکه شیعه اگر تبهکار بود در برزخ اگر پاک نشد بالأخره در سوخت و سوز قیامت گرفتار میشود ولی خب بعید است که در برزخ پاک نشود مگر برزخ کار آسانی است مگر جهنم برزخی یک چیز کوچکی است یک چیز کمی است بالأخره او قابل تطهیر است.
مطلب بعدی آن است که آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آمده که ما برای کفار وزن اقامه نمیکنیم فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً در همان سورهٴ مبارکهٴ «کهف» (یک) در طیّ این بحثهایی که روزهای اخیر مطرح شده (دو) در هر دو مقطع اشاره شده که آن ترازویی که وزنش حق است موضوعش باید درجات باشد چنین ترازویی برای کفار نیست اما کفار درست است که درجات ندارند ولی گرفتار درکاتاند درکات آنها را با ترازو باید تشخیص داد اگر کسی موافق بود إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ پس ترازویی است برای تشخیص درکات آن ترازو یقیناً برای کفار و منافقان و ملحدان هست این ترازویی که وزنش حق است و موزونش درجات چنین ترازویی برای کفار وزن نمیکنند برای اینکه ترازویی که برای سنجش حق است در یک کفّه حق گذاشتند در کفّه دیگر چه چیزی بگذارند کسی که خَفَّتْ مَوَازِینُهُ او باری ندارند قَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً اینها هباء را که نمیشود بسنجند که لذا ترازو برای اینها وضع نمیشود برای اینکه اینها درجات ندارند منتها معیار درکات اینها با یک ترازوی جداگانه باید مطرح بشود.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره آنها درکاتی دارند دیگر یک عدّه جزء ائمه کفرند که وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ هستند یک عدّه پیروان آنها هستند آنها که یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ دربارهٴ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَبِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ آن روز فرعون با یک گنهکار عادی که یکسان نیست که یک عدّه جزء ائمه کفرند دیگر یک عدّه جزء حطب جهنّماند یک عدّه جزء وقودند آنهایی که وقودند آتشزنه یا آتشگیره هستند آنها بیشتر سوخت و سوز دارند دیگر بالأخره درکات باید مشخص باشد نشانهاش آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» و اینها دربارهٴ منافق فرمود این منافق تَه است إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ پس معلوم میشود درکاتی هست که یکی اسفل است یکی میانی.
پرسش:...
پاسخ: برنمیگردند که، رجعت به معنای رجوع از برزخ نیست اینها رجعت از برزخ رجوع نمیکنند البته بزرگانی که رحلت کردهاند برمیگردند اما کفار را مهلت نمیدهند برای ترمیم حسناتشان اینها درخواست میکنند که ما را برگردانید به دنیا که جبران بکنیم میگویند این ممنوع است حالا ممکن است صحنهای باشد که اینها را برای تنبیه و عِقاب بیاورند اما اینکه گفتند رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ ما برویم عمل صالح انجام بدهیم اینجا میفرماید: کَلّا.
خب مطلب دیگر این است که در جریان مرگ اینها که گرفتار مرگ مغزی شدند هنوز کاملاً نمردند آن رگهٴ ضعیفی از حیات همچنان هست بنابراین اینها را نمیگویند مرده نه طب اینها را مرده میداند نه دین اینها را مرده میداند لذا اجازه دفن و امثال ذلک نمیدهند آن مرحلهٴ رقیقه حیات همچنان هست البته.
خب مطلب بعدی که به تناسخ برمیگردد تناسخ با جریان معاد کاملاً فرق دارد تناسخ این است که این روحی که قبلاً در بدن کسی بود حالا به کمالی رسیده در بخشی از بخشها حالا یا در فلاح یا در فساد بالأخره به فعلیّتی رسیده این از فعلیّت به قوّه برگردد به بدن یک کودک تعلّق بگیرد که لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً این مثل آن است که میوهٴ درختی که این میوه رسیده است این را بچسبانند به نهالی این درست نیست، اما در قیامت یا آنهایی که دوباره در خود دنیا زنده شدند طبق کاری که وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) کرد این شخص با همهٴ فعلیّتی که دارد بدنی را قبول کرده و بدن را دارد اداره میکند این از قوّه به فعلیّت نیامده این مثل آن است که میوهٴ همین درخت که این درخت حالا خشک شده با معجزه خدای سبحان همین درخت سرسبز بشود خب این درخت میوهٴ خودش را میگیرد دیگر بنابراین این با تناسخ فرق جوهری دارد و از طرفی هم روح گرچه در حدوث پیرو بدن بود ولی در بقا بدن پیرو روح است و بدن را روح میسازد الآن بدن ما در طیّ هفت، هشت سال کلاً تغییرپذیر است یعنی کسی که هشتاد سال یا نود سال زندگی کرده چندین بار اجزای بدن او عوض شده آنکه این وحدت را تأمین میکند و حفظ میکند همان روح است دیگر.
تمام گوشتها، پوستها، رگ و پِی و پیوندها چندین بار عوض شده نظیر همان عکس رودخانه است که بارها مثال زده شد اگر کسی در شب مهتاب کنار رودخانهای بنشیند که این رودخانه موجی ندارد و خروشی ندارد و حرکت آرامی دارد یک ساعت کنار رودخانه مینشیند عکس ماه را در این رودخانه یکسان میبیند این خیال میکند این عکس یک ساعت اینجا ثابت بود در حالی که دهها بار این عکس عوض شده هر لحظهای که یک بخشی از آب میآید عکس جدیدی به ما نشان میدهد این آب میرود آب دیگر میآید عکس جدید را اگر گفتند:
شد مبدّل آب این جوی چند بار٭٭٭ عکس ماه و عکس اختر برقرار
ناظر به آن است که چون حرکتش رقیق و لطیف است کسی احساس نمیکند وگرنه انسان که دست خودش را نگاه میکند و اگر خالی روی یکی از انگشتان پشت دستش باشد خیال میکند این خال همان خال دوران کودکی است در حالی که دهها بار عوض شده است یا هفت هشت بار عوض شده است بدن را هم روح میسازد همان طوری که در دنیاست همین وضع بعد از موت هم میتواند پیش بیاید بنابراین با مسئلهٴ تناسخ یک فرق جوهری دارد.
حالا در این بخش فرمود ما اینها را در قیامت مؤمنین را پاداش میدهیم و کفار را به کیفرشان میرسانیم وقتی که وارد صحنهٴ قیامت شدند خدا از اینها سؤال میکند چقدر در زمین ماندید؟ قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ اگر منظور از این ارض خصوص دنیا باشد این سؤال و جواب وضع روشنی دارد از آنها سؤال میکند که چقدر در دنیا ماندی؟ چند سال ماندی؟ اینها وقتی عظمت و ابدیّت قیامت را مشاهده میکنند عرض میکنند که لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ یک روز یا نصف روز یعنی کلّ دار دنیا این هفتاد هشتاد سال که اینها زندگی میکنند وقتی ابدیّت را مشاهده میکنند مثل یک روز یا نصف روز، اما اگر منظور از این ارض، صحنهٴ برزخ باشد گرچه صحنهٴ برزخ خیلی طولانیتر از صحنهٴ دنیاست برای افراد، لکن نسبت به ابدیّتِ قیامت باز هم خیلی اندک است چون قلّت و کثرت در این گونه از موارد یک امر اضافی است نسبت به قیامت و ساهرهٴ قیامت که ابدیّت را انسان مشاهده میکند میبیند آنچه در برزخ مانده است یک روز یا یک نصف روز ساعه یا کمتر از ساعه.
مشابه این قبلاً هم باز این آیات مطرح شد لکن در سورهٴ مبارکهٴ «روم» به این صورت آمده است آیهٴ 55 سورهٴ مبارکهٴ «روم» این است وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ اینها که تبهکارند سوگند میخورند میگویند ما یک لحظه ماندیم یک ساعت ماندیم در برزخ نسبت به ابدیت لکن این سؤال میماند که بالأخره اینها گرفتار عذاباند در برزخ، در مدّت عذاب هر اندازه که عذاب سخت باشد انسان طولانیتر احساس میکند چگونه اینها زمان عذاب را کم میبینند آخر اینها میگویند ما یک روز یا نصف روز ماندیم در حالی که به اینها خیلی سخت گذشت.
به دو وجه این قلّت و کثرت که امر اضافی است قابل تبیین است هم از نظر امتداد زمانی یا تمثّل زمان وقتی ابدیّت قیامت را مشاهده میکنند این یوم یا بعض یوم است هم از نظر عذاب وقتی عذاب قیامت را نگاه میکنند این یوم یا بعض یوم است عذاب قیامت طوری است که جهنّم به فاصلهٴ پانصد فرسخی نعره میزند چه اینکه بهشت به فاصلهٴ پانصد فرسخی بوی طیّب و طاهری برای بهشتی میفرستد جهنم طوری نیست که نظیر جهنم دنیا باشد انسان تا وارد نشود گرفتار زفیر و شهیقش نشود در قرآن جهنم را یک موجود مُدرِک میداند دارد إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً مثل گرگها که از دور که میبینند حمله میکنند فرمود همین که جهنم از دور جهنّمیها را دید دارد حمله میکند یا نعره میزند خب إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ گرچه هر موجودی در سهم خود اهل ادراک است ولی آغاز و انجام قیامت با ادراک همراه است چیزی در قیامت نیست که نفهمد و آگاه نباشد.
پرسش: استماع مخصوص کفار است؟
پاسخ: بله دیگر، إِذَا رَأَتْهُم نه اینجا در یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ مخصوص کفار است اینکه دارد إِذَا رَأَتْهُم یعنی جهنم تبهکاران را ببیند نعره میزند سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً آن قدر جهنم عصبانی است که تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ از شدّت عصبانیّت دارد تکّه تکّه میشود این را میگویند در بین حیوانات خشن پلنگ اینچنین است که گاهی از شدّت غضبانیّت تکّه تکّه میشود اینکه سعدی دارد «پلنگان رها کرده خوی پلنگی» برای همین جهت است این حالت را میگویند حالت تَنمّر، تنمّر یعنی مثل نَمِر بودن مثل پنلگ بودن که غضب پلنگ از غضب شیر و گرگ و اینها بیشتر است او عصبانیتر از سایر حیوانات است گرچه شیر از او شجاعتر است ولی پلنگ از شیر عصبانیتر و غضبناکتر است تنمّر چنین خویی است تَکَادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ یعنی جهنّم گویا از شدّت عصبانیّت میخواهد تکّه تکّه بشود این طور است.
خب چنین جهنّمی را میبینند آن عذابی را که در برزخ دیدند نسبت به این خروش پانصد فرسخی که فریاد میزند میشود لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ پس این قلّت و کثرتی که به تعبیر مرحوم شیخ در تبیان امر اضافی است این هم از نظر زمان میتواند اضافی باشد هم از نظر شدّت و ضعف عذاب میشود اضافی باشد.
پرسش: لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ در مورد اصحاب کهف هم داریم که در آنجا...
پاسخ: بله آنها نسبت به بیداری که شدند آنها برای آن است که در بحث سورهٴ «کهف» گذشت اینها وقتی که آمدند خوابیدند وقتی که آمدند آفتاب یک بخش از این کهف را گرفته بود وقتی که بیدار شدند دیدند که آفتاب یک گوشهٴ دیگر کهف را گرفته گفتند که همان روزی که ما خوابیدیم بعد از یکی دو ساعت بیدار شدیم که آفتاب همان آفتاب است منتها قدری جلوتر آمده یا نه، آفتاب فرداست اینها از کجا بفهمند سیصد سال شمسی و سیصد و نه سال قمری خوابیدند از کجا بفهمند گفتند: لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ.
بنابراین اگر این اصحاب که کهف بخواهند تشخیص بدهند با همین آفتاب باید تشخیص بدهند از کجا بفهمند یک آدم خوابیده سیصد سال خوابید اینکه امر عادی نیست که، که بگویند ما سیصد سال خوابیدیم از کجا بفهمیم بعد هم گفتند که خدا میداند که چقدر خوابیدیم و امثال ذلک خب آنها بر اساس همین معیار عادی بود.
در جریان برزخ اینها عذاب طولانی را تجربه کردند یا در دنیا هفتاد، هشتاد سال به سر بردند چگونه میگویند: یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ برای گذشته است از گذشته سؤال میکنند که شما چقدر در زمین بودید در جریان برزخ هم عذاب باعث احساس طولانی بودن است که به اینها خوش نگذشت که بگویند یک لحظه بود که اگر از مؤمنان سؤال بکنند ممکن است در اثر اینکه به اینها خوش گذشته است خیلی زمان را کم احساس بکنند اما از تبهکاران سؤال میکنند که چقدر ماندی اینها باید آن عذاب و طولانی مدت بودن را احساس بکنند ولی به هر تقدیر چه به لحاظ مدّت باشد چه به لحاظ کیفیت و شدّت باشد وقتی ابدیّتِ قیامت را از یک سو، آن جهنمِ خروشان را از سوی دیگر میبینند اینها میگویند که یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ که میشود اضافی باشد و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «روم» میآید به خواست خدا هم در بعضی از آیات دیگر گذشت.
این اگر به لحاظ دنیا باشد که فی الأرض است و اگر به لحاظ برزخ باشد چون انسان وقتی در دنیاست برزخ جزء آخرت به حساب میآید وقتی وارد قیامت شد برزخ جزء دنیا به حساب میآید برزخ این طرف قرار میگیرد و این شخص آن طرف برزخ واقع میشود اگر کسی در دنیا باشد یعنی در این طرف باشد برزخ را جزء آخرت میبیند وقتی از برزخ عبور کرد وارد صحنهٴ قیامت شد برزخ را جزء محدوده ارض میبیند لذا قابل توجیه است.
میماند این مطلب که خدای سبحان از امری که نسبت به درازمدت است به عنوان کوتاهمدت یاد میکند در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که فرمود: اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ این اِقتراب قویتر از قَرِب است مثل اینکه اقتدار قویتر از قَدَر است این زیادیِ موانع که تدلّ علی زیادة المعانی در این گونه از کلمات خودش را نشان میدهد ما اگر خواستیم بگوییم این شخص تواناست میگوییم قادر است اگر خواستیم بگوییم خیلی قدرت دارد میگوییم مقتدر است اقتدار با قدرت این فرق را دارد اقتراب با قُرب همین فرق را دارد اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ یعنی خیلی نزدیک شد با اینکه حسابهای خیلی دور است به این آسانی به این زودیها نمیآید البته اگر به لحاظ برزخ باشد خب بالأخره وقتی انسان مُرد حساب برزخیاش نزدیک است ولی باز این قدر نیست که انسان در حدّ اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ تعبیر بکند منتها در برابر ذات اقدس الهی که کلّ این صحنه نسبت به قیامت بسیار اندک است تعبیر به اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ میشود چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» هم دارد که اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ این هم همین است.
مطلب دیگر اینکه در صحنهٴ قیامت یک تبهکار بخواهد عذرخواهی بکنند گرچه عذر او را نمیپذیرند ولی یک مقدار تشفّی و آرامش قلب و سبک شدن هست در آیات قیامت دارد که به این تبهکاران اجازهٴ عذرخواهی هم داده نمیشود آن لحظاتی که احیاناً میخواهند عذرخواهی بکنند یا درخواست بکنند آن اوایل امر است اما آنجا که فرمود: اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ از آن به بعد دیگر اجازهٴ عذرخواهی هم به آنها داده نمیشود در سورهٴ مبارکهٴ «مرسلات» آیهٴ 35 به بعد آمده است که هذَا یَوْمُ لاَ یَنطِقُونَ ٭ وَلاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ در این موقف در این روز بعد از اینکه خدا فرمود: اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ دیگر کسی حقّ حرف ندارد حتی اجازهٴ عذرخواهی هم ندارند که یک مقدار از نظر روانی سبکتر بشوند پس آیهٴ 35 و 36 سورهٴ مبارکهٴ «مرسلات» اجازهٴ عذرخواهی هم به اینها داده نمیشود چه اینکه در بخشهای دیگر هم فرمود: فَیَعْتَذِرُونَ یا یُسْتَعْتَبُونَ که مقداری به وسیلهٴ این کار سبک بشوند آن هم به اینها اجازه داده نمیشود در بخشهای پایانی قرآن که فرمود به آنها اجازه داده نمیشود لاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ که سبک بشوند به وسیلهٴ عذرخواهی خب حالا منشأ همهٴ این مشکلات چیست؟ منشأ همهٴ مشکلات این است که اینها فکر میکردند که جریان قیامت اسطوره است و فسون است و فسانه انسان که میمیرد تمام میشود و میپوسد دین آمده که بگوید شما با مردن از پوست به در میآیید نه بپوسید و برای ابد زندهاید اگر معادی نبود این عالَم میشد افسانه برای اینکه هر کس بیاید هر کاری انجام بدهد هر ظالمی بیاید هر مظلومی برود هیچ حساب و کتابی نباشد خب میشود باطل و عاطل و یا لهو و لعب و لغو و کار عبث دیگر.
اینکه در همین قسمت از سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» فرمود: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ برای همین است کارِ بیهدف را میگویند عبث اگر عالَم قیامتی نداشت هر کسی در دنیا هر کاری میکرد یَله و رها بود میشد عبث و بیهدف دیگر در حالی که خدای سبحان در چند جای قرآن هم به صورت نفی هم به صورت اثبات مسئله معاد را مطرح کرد.
به صورت اثبات فرمود عالم به حق خلق شده است خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ به صورت نفی فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً اینکه میگویند حقّ مخلوقٌبه یعنی این نظام پیچیدهٴ به حق یا در صحبت حق است این باء بِالْحَقِّ یا باء ملابسه است یا باء مصاحبه فرمود ما آسمان و زمین را به حق پیچیدیم یا در صحبت حق قرار دادیم مصاحب حق قرار دادیم چون حق است به مقصد میرسد البته عالَم هدفمند است گرچه ذات اقدس الهی بینیاز است او هدف ندارد چون خود هدف، هدف ندارد هر چیزی برای نِیل به کمال است اگر مبدأیی کمال نامتناهی بود خودش میشود هدف که همه او را میطلبند أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ دیگر فرض ندارد یعنی این فرض محال است که یک کمال مطلق و نامتناهی این کمال مطلقِ نامتناهی کاری انجام بدهد که به وسیلهٴ این کار بخواهد به مقصدی برسد خب معلوم میشود که کمالش محدود است دیگر متناهی است نه نامتناهی، اگر کمالی نامتناهی شد چون کمال است کار از او صادر میشود نه کار انجام میدهد که به کمال برسد یعنی ذات اقدس الهی عالَم را خلق نکرد تا سودی ببرد ذات اقدس الهی عالَم را خلق نکرد تا جودی بکند او نه تا سود کار میکند نه تا جود کار میکند بلکه جوادِ محض است دیگران که کار میکنند یا برای سود است یا برای جود یا این ساخت و ساز را میکند برای اینکه بهره ببرد یا نه میخواهد ثواب ببرد این بیمارستان را میسازد آن مسکن را میسازد برای طبقهٴ محروم که میخواهد به وصف جود برسد به یک ثواب برسد این دوتا.
چون این سازنده کمالش محدود است نه نامتناهی یا میخواهد سودی را که ندارد ببرد یا جودی را که نداشت با این میخواهد ثابت کند ثواب ببرد و مانند آن، لذا کارِ غیر خدا تا بردار است یعنی میشود گفت فلان موجود این کار را کرده است تا به فلان مقصد برسد چه نبیّ چه ولیّ اما خدای سبحان که کمالش نامتناهی است چیزی را فاقد نیست تا با کار او را به دست بیاورد که اگر کار نکند فیضی نرساند به وصف جود متّصف نیست اگر این فیض را برساند به وصف جود متّصف میشود خب این کمالش میشود محدود این میشود ممکن - معاذ الله - دیگر واجب نیست، بنابراین از آن جهت که غنیّ محض است خودش منزّه از آن است که هدف داشته باشد هدف داشتن خدا نقص است و از آن جهت که حکیم است صدر و ساقهٴ فعل او با حکمت و منفعت و هدف و امثال ذلک است فعل، هدف دارد که به مقصد میرسد و مقصود خود را در آن مقصد مییابد فاعل، منزّه از مقصد داشتن است لذا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» به زبان موسای کلیم فرمود به جهانیان اعلام بکن قَالَ مُوسَی إِن تَکْفُرُوا أَنتُمْ وَمَن فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ حالا همهٴ مردم کافر بشوند این طور نیست که بر دامن کبریایی او گَردی بنشیند او به مقصد نرسیده باشد که او خودش مقصد است.
بنابراین فرمود کارِ ما عبث نیست چون کار حکیمانه است ما منزّه از آن هستیم که مقصد داشته باشیم چون غنیّ حمیدیم أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ پس هدف این نیست که ما به جامعه خدمت بکنیم هدف این نیست که ما عالِم بشویم اینها در راه است چه به جامعه خدمت کردن چه عالِم شدن اینها ابزار در راه است خب به جامعه خدمت بکنیم که چه بشود که بعد از مرگ یک جواب نقد داشته باشیم عالِم بشویم که چه بشود بعد از مرگ جواب نقد داشته باشیم یوم الحساب باید دستمان پُر باشد پس بنابراین هیچ کاری در دنیا هدف نهایی نیست اینها کمالات میانی است برای آن هدف نهایی.
پرسش: جناب استاد ببخشید مگر بسیاری از افعال خداوند برای رحمت نیست؟
پاسخ: برای رحمت رساندن خداست چون خدا حکیم است کارهای او رحمت است، حکمت است، نعمت است، احسان است و مانند آن اما چون غنیّ محض است این کارها را نمیکند که خودش سود ببرد (یک) یا خودش به کمال جود برسد (دو) که اگر این کار را نکند جواد نیست این نقص را دارد - معاذ الله - و این کار را میکند که به جود برسد بنابراین آن شعر یک شعر میانی است
من نکردم خلق تو سودی برم ٭٭٭ من نکردم خلق تا جودی کنم
نه جود هدف خداست نه سود بلکه چون حکیمانه است صدر و ساقهٴ فعلش عین رحمت است برکت است حکمت است همه دارند استفاده میکنند او چون کمالِ نامتناهی است جود از او صادر میشود نه کار میکند تا نقصی را برطرف کند که قبلاً سَخی نبود حالا میخواهد بشود سخی چون کمالات او هم بالذّات است هم نامتناهی.
در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» هم فرمود: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی انسان خیال میکند که رهاست یاوه است هیچ خبری نیست هیچ حسابی نیست هر کسی هر چه کرد، کرد خب این همه ظلمی که ظالمان و طاغیان کردند این همه رنجی که محرومان کشیدند حساب و کتابی نباشد خب میشود عالَم لغو دیگر.
اینکه فرمود: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی سُدی یعنی یاوه.
میبینید اینها که کارهای یدی انجام میدهند یا با پا یا با دست کار انجام میدهند زمزمههایی زیر لب دارند برای رفع خستگی آنها که اهل معنا نیستند حالا یا سوت میکشند یا تصنیف و ترانه میخوانند برای رفع خستگی آنها که عاقل و خردمندند اذکار الهی دارند برای رفع خستگی.
وجود مبارک ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) در آن کارگری و معماری و مهندسی خانهٴ کعبه زمزمه زیر لبشان رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا بود وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا آجر بیاور خِشت بیاور سنگ بیاور مرتّب این گِل بیار و سنگ بیار و خشت بیار با رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اداره میشد وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) هم آن طوری که امینالاسلام(رضوان الله علیه) نقل میکنند وقتی این پای مبارک را روی دوش بیل فشار میدادند و این باغ را شیار میکردند این جملهها را میخواندند أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی برای رفع خستگی.
اینکه گفتند: اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً همهاش «لا إله الاّ الله» و «سبحان الله» نیست هر کسی در هر کاری که مشغول است زمزمهٴ زیر لبش آیه مناسب آن کار باید باشد أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی انسان خیال کرد که همین طور یَله و رهاست همین که وارد خاک شد میپوسد خیر وارد خاک شد روزی سر برمیدارد مثل همهٴ آن خوشهها و شاخهها بالأخره یک روز یک بذر و یک حبّه و یک هستهای رفته در دل خاک و بعد سر در آورده اینکه در روایات آمده ائمه(علیهم السلام) فرمودند: «إذا رأیتموا الرّبیع فاذکروا النشور» همین است این هم ذکر خداست اگر فرمود: اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً یعنی در هر جایی ذکر مناسب آنجا را بگویید.
فرمود وقتی بهار را دیدید به یاد معاد باشید اینچنین نیست که شما بروید در خاک و سر برنیاورید این طور نیست أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا خب حضرت این آیات را میخواند أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی انسان خیال میکند که یَله و رهاست که حساب و کتابی در کار نیست.
مستحضرید که یاد معاد از بهترین فضایل است خدا این یاد را بر همهٴ ما لازم کرده اما به همه جایزه نداده که تذکره داشته باشیم فراموشمان نشود فقط به یک گروه جایزه داد فرمود من به ابراهیم، اسحاق، یعقوب اینها که بندگان خاصّ من هستند به اینها یک جایزه دادم إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ سؤال: «ما تلک الخالصة»؟ جواب: ذِکْرَی الدَّارِ آدم خانهٴ خودش را که فراموش بکند خب سرگردان در خیابان و بیابان است دیگر ولی وقتی خانهاش یادش باشد مرتب به فکر است که چیزی برای خانه تهیه کند خانهٴ ما قیامت است فرمود یاد خانه را من به عنوان جایزه خالصه به اینها دادم با جمله اسمیه و با «إنّ» و با ضمیر متکلّم معالغیر إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ سؤال: «ما تلک الخالصة»؟ جواب: ذِکْرَی الدَّارِ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ﴿112 قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ 113 قَالَ إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ 114 أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ 115 فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ 116 وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ 117 وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ 118 بعد از اینکه عناصر محوری سوره را مشخص کرد یعنی جریان اصول دین را تبیین فرمود, کسانی که منکر این اصولاند آنها را به کیفر تلخ تهدید کرد یکی از مسائل تهدیدی آن است که شما مؤمنان را تحقیر میکردید مسخره میکردید امروز عظمت مؤمنان روشن شد و وهن و حقارت شما هم معلوم شد آیا مسخره کردن مؤمن چنین خطری را به همراه دارد ولو برای مؤمن دیگر یا نه کفار, مؤمن را به جهت ایمان مسخره میکردند لذا به آن کیفر تلخ محکوم شدند که خدا فرمود: إِنَّهُ کَانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبَادِی یَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ٭ فاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیّاً پس اگر مؤمنی مؤمن دیگر را مسخره کند معصیت کرده است ولی مشمول این آیات نیست این آیات ناظر به کافرانی است که مؤمن را لإیمانه مسخره میکردند نه مؤمن را برای اینکه اندام او لباس او راه رفتن او مثلاً مورد خوشایند این شخص نیست پس مسخره کردن مؤمن گرچه معصیت است ولی مشمول این آیه نیست نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ نساء و امثال آن گذشت که مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا اگر کسی مؤمنی را عمداً بکُشد مخلَّد در نار است خلود در نار برای هر کسی نیست برای هر معصیتکاری نیست برای کسی است که کافر باشد و مانند آن. در آن دارد که اگر کسی مؤمنی را بکُشد مخلَّد در نار است که این تعلیق حکم بر وصف گفتند مشعر به علیّت است یعنی «وَ مَن یقتل مؤمناً لإیمانه فجزائه جهنّم خالداً» وگرنه اگر کسی مؤمن را در اثر زد و خورد مالی و مانند آن از پا در بیاورد که مخلَّد نیست حکم قتل را دارد دیگر. مسخره کردن مؤمن هم همین طور است اگر لإیمانه مسخره بکند کیفر تلخش همین است که بیان شد اگر برای مسائل عادی باشد حکمش این نیست.
مطلب دیگر آن است که افرادی که در برزخ هستند گاهی موقّتاً وارد برزخ میشوند و قضا و قدر اینها این است که دوباره برگردند نظیر آنچه را که وجود مبارک عیسای مسیح زنده میکرد یا نظیر کسی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ که دید عدّهای مردند گفت: أَنَّی یُحْیِیْ هذِهِ که خدا سبحانه و تعالی فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ اما آنها که وارد در برزخ شدند و مستقر شدند دیگر برنمیگردند.
مطلب بعدی آن است که در آیهٴ 108 خدای سبحان به کافران فرمود: اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ ساکت باشید و دیگر حرف نزنید اینها دیگر حرف نزدند, اما خدا نفرمود من با شما سخن نمیگوید ولو به صورت عِتاب شما حقّ حرف ندارید اینها فقط مستمِع بودند خدای سبحان کلام خود را در توبیخ و توهین اینها ادامه داد سه چهار آیه بعد هم دربارهٴ همین است پس اینکه فرمود: وَلاَ تُکَلِّمُونِ یعنی شما حقّ حرف ندارید ولو عذرخواهی نه اینکه من دیگر از این به بعد عِتاب هم نمیکنم این عتابِ بعدی ادامهٴ کلام الله است نه ادامهٴ تکلّم آن کفّار.
پرسش: حاج آقا ببخشید لاَ تُکَلِّمُونِ بعد از اخْسَئُوا برای تأکید است یا معنای خاصّ خودش را دارد؟
پاسخ: اخْسَئُوا به معنای «ابعدوا» است نه یعنی ساکت باشید معنای تأسیسی دارد نه تأکیدی «إخسأ» یعنی دور شو نه ساکت باش این کلبها را برای راندن با تحقیر میگویند «إخسأ» یعنی «إبعد» دور باش نه یعنی «اُسکُتْ» اما لاَ تُکَلِّمُونِ معنای خاصّ خودش را دارد که تأسیس است.
آنگاه مطلب از سؤال و جواب است که از این برزخیان سؤال میکنند شما چقدر ماندید؟ اینها میگویند یک روز یا نصف روز ما که نمیدانیم از عادّین بپرسید. دربارهٴ عادّین یعنی کسانی که عددداناند اهل شمارشاند مثل فرشتگان و مانند آن چند قرائت شده است که بخشی از اینها را زمخشری در کشّاف نقل کرد فَسْأَلِ الْعَادِّینَ آیا قرائت همین مشدّد است یعنی کسانی که عدد و رقم به دست آنهاست یا «فَسْأَلِ الْعَادِینَ» آنها که ظالماند اهل تعدّیاند که بیتشدید خوانده بشود یا «عادیین» یعنی از قبیله معمّرین عاد و ثمود سؤال کنید این قرائتهای سهگانه را زمخشری نقل کرده است ولی به هر تقدیر آنها میگویند ما نمیدانیم اینکه گفتند ما نمیدانیم برای آن است که یا فراموش کردند یا صحنه به قدری صحنهٴ آشفته و آشوبی است که اینها مضطرباند به هر تقدیر میگویند ما نمیدانیم ما یک روز یا نصف روز ماندیم با اینکه اینها هم مدّت طولانی را در برزخ پشت سر گذاشتند شاید برای این باشد که آنچه را که در برزخ پشت سر گذاشتند فعلاً یادشان نیست اگر یادشان نباشد میگویند یک روز یا نصف روز یا نه, یادشان است وقتی جریان ابدیّت قیامت را مشاهده میکنند آنچه را که در برزخ گذراندند یا در دنیا پشت سر گذاشتند نسبت به ابدیّت معاد یک روز یا نصف روز است قابل قیاس نیست گاهی هم در تعبیرات روایی این است که این دنیای شما نسبت به ملکوت الهی «کحلقةٍ فی فلات» این تشبیه معقول به محسوس و مانند آن است. خب بالأخره اینها میگویند ما یک روز یا نصف روز ماندیم ما نمیدانیم از عادّین بپرسید خدای سبحان میفرماید شما در درازمدّت در برزخ ماندید تا نوبت شما رسید که وارد صحنهٴ معاد بشوید و امروز وارد صحنهٴ معاد شدید قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ آنگاه خود خدای سبحان در پاسخ میفرماید: إِن لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنتُم تَعْلَمُونَ. جریان برزخ جریانی است که با درس و بحث و امثال ذلک حل نمیشود یک راه سومی قرآن کریم و دین به ما آموخت آن راه مشاهده است راه اول همان راه تجربه عمومی است که راه حس و معرفتشناسی حسّی و تجربی است که همه بشر دارند راه دوم راه تجرید, تجرید یعنی تجرید کاری به تجربه ندارد آن راه فلسفه و کلام و براهین عقلی است که آن راه هم کتاب و سنّت در اختیار گذاشت. راه سوم راه مشاهده است این راه مشاهده از راه تهذیب نفس و تطهیر قلب و امثال ذلک است که فرمود: «مَن أخلص لله أربعین صباحاً» آن وقت «تَنفجر یَنابیع الحکمة مِن قلبه علی لسانه» این راههای فراوانی دارد گاهی به ما میگویند روزهٴ مستحبّی بگیرید گاهی میگویند نماز شب بخوانید گاهی میگویند مواظب حلال و حرام باشید گاهی هم میگویند بروید مدرسهٴ قبرستان, مدرسهٴ قبرستان یعنی مدرسهٴ قبرستان یک وقت آدم میرود قبرستان زیارت میکند فاتحه میخواند خب البته ثواب دارد برای طلب آمرزش خودش و پدر و مادرش یک وقت میرود چیز یاد بگیرد خب این دعاهایی که در قبرستان است چند قسم است یک قسمت دعای مدرسهای است یعنی ما وقتی وارد قبرستان شدیم عرض ادب میکنیم عرض احترام میکنیم سلام عرض میکنیم اینها را قسم میدهیم به خدا میگوییم شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است «اَلسَّلامُ عَلی اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ اَهْلِ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ یا اَهْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ کَیْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ مِنْ لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ» شما را به خدا قسم بگویید آنجا چه خبر است با شما چه کار کردند خب این لغو است - معاذ الله - این درخواست یا راهحل دارد یقیناً راهحل دارد راهحلّش این نیست که آنها از راه درس و بحث به ما یاد بدهند که از آنها گذشت راهحلّش یا ارائه است یا رؤیت است یا رؤیا یا کشف و شهود است در حالت بیداری یا خوابهای خوبی که نصیب انسان میشود ممکن است مسائلی از راه مفاهیم عقلی به یاد آدم بیاورند اما راه رسمی که اموات با ما دارند همین دو راه است دیگر یا در بیداری حالت منامیه انسان آنها را مشاهده میکند نظیر آن که وجود مبارک حضرت امیر در بعضی از جریان صفّین وقتی به قبرستان وادیالسلام آن قسمت رسید ایستاد و حرف زد آن کسی که در خدمت حضرت بود گفت من خسته شدم نشستم دوباره بلند شدم دوباره نشستم ولی حضرت همچنان مرتب حرف میزد به حضرت عرض کردم با چه کسی حرف میزنی؟ فرمود تو اگر چشم داشتی میدیدی اینها حلقه حلقه روی قبر نشستند عرض کردم ارواحاند یا اجساد؟ فرمود اینها ارواحاند خب اگر کسی به آن حد برسد آنها را کاملاً میبیند نرسید شاگرد آنها بود بالأخره مقام احسان است که گویا آنها را میبیند و اگر این مرحله هم نشد در حالت رؤیا بالأخره رؤیاهای خوبی نصیب اینها میشود شما شرح حال بسیاری از علمای نجف و اصفهان و اینها را که میخوانید میبینید اینها شاگرد قبرستان بودند یعنی این وادیالسلام زیاد میرفتند این تخت فولاد زیاد میرفتند الآن این ایام بزرگداشت صدمین سال مرحوم آقا نجفی(رضوان الله تعالی علیه) است شما کتابهایش را بخوانید بخش وسیعی از علمش را میگوید من از قبرستان تخت فولاد دارم چندین بار رفتم زیارت کردم دعا خواندم این حرف, این مطلب برای من کشف شد دین ما بخش وسیعش راه شهود است این را میگویند علم نافع حالا اگر کسی خوابی را دید یک خواب خوبی را دید اثر آن بهتر از پنج شش سال درس خواندن است یا نیست؟ چه رسد به اینکه در بیداری ما اگر یک خواب خوبی ببینیم یکی از مراجع را یکی از اولیا را یکی از شهدا را مدّتها میبینید وضع ما عوضشده است اساس راه این است این راه آسانی که ما طی میکنیم راه حوزه و دانشگاه نتیجهاش همین اندک است که میبینید وگرنه این طور ما را وادار بکنند بگویند شما این اموات را قسم بدهید بگویید شما را به خدا قسم آنجا چه خبر است این معلوم میشود راه دارد دیگر راه آنها هم یا رؤیت است یا رؤیا. خود آنها اگر مؤمن بودند جواب دیگری میدادند حالا ذات اقدس الهی از غیر مؤمنین سؤال کرده کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ آنها گفتند: بَعْضَ یَوْمٍ یا فَسْأَلِ الْعَادِّینَ آن عادّین ملائکهاند مؤمنین راستیناند آنها میدانند در برزخ چه خبر است خب.
پرسش:...
پاسخ: آن در قیامت است نه در برزخ.
پرسش:...
پاسخ: این در برزخ است آن لاَ تُکَلِّمُونِ در معاد است که وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ آن آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ نساء و اینها بود خواندیم که خدا در قیامت با آنها سخن نمیگوید. این گفتگو که اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ حرف نزنید این تحقیر است و دیگر اینها عذرخواهی نمیکنند چون عذرخواهی کردن است دیگر اما آن سؤال و جواب که بودید آن تحقیر روی تحقیر است این عذاب روی عذاب است به آنها اجازهٴ عذرخواهی هم نداد که آیاتش هم خواندیم وَلاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ برای اینکه انسان که عذرخواهی بکند از نظر روانی یک مقدار سبکتر میشود به آنها اذن عذرخواهی هم داده نمیشود.
خب, بعد میفرماید: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً این گرچه دنبالهٴ آن بحثهاست ولی این ناظر به اصل کلّی است یعنی به همهٴ بشرهای منکر معاد میفرماید شما خیال کردید عالَم یاوه خلق شده و هدفی ندارد. در سورهٴ مبارکهٴ القیامه هم بود که أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی یعنی رهاست انسان با مردن میپوسد یا با مردن از پوست به در میآید أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً یعنی بیهدف یعنی هر کسی هر کاری کرد رهاست این خیال باطلی است خب پس عبس نیست, عبس نیست یعنی چه؟ یعنی هدف دارد هدف چیست؟ وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ معنای عبس بودن است پس إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ معنای هدفدار بودن است. أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ آنگاه چند برهان اقامه میکند که هر کدام از این براهین ثمربخش است برای نفی عبس و آن این است که خدای سحبان خالق این عالَم است چه اینکه شما هم قبول دارید مشرکان میپذیرفتند که الله خالق عالَم است وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ خب اللهای که خالق است یک موجود متعالیِ برجسته است یک موجود متعالیِ برجسته اگر کاری انجام میدهد کار عبس و لغو نیست (این یک) دو: مَلِک است کسی که مَلک است گذشته از اینکه مالک ارض و سماست تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ هم هست هم لله مِلک السلماوات هم لِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ هم بدنهٴ عالَم مِلک اوست هم نفوذ در جهان در اختیار اوست خدا هم مالک است کلّ جهان مِلک اوست هم مَلِک است فرمانروای کلّ عالَم است هم مالک یوم الدین است هم مَلِک یوم الدین هم مالک دنیاست هم مَلک دنیا خب اگر مَلک مقتدرِ عادلِ حکیم که کاری را انجام داد کار عبس میکند (این دو) هر کدام از این اسمای حسنا حدّ وسط است برای این برهان. سه: الحق است خب خدایی که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ آیا حق, کار باطل میکند عبس کار باطلی است دیگر بیهدف بودن کار باطلی است دیگر هم اثبات میکند که نظام با حق خلق شده است که خلقنا الارض والسماء بالحق یا مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ هم بطلان را نفی میکند که ما خلقناهما باطلا که هر دو بخش این مضمون دو طایفه از آیات است که در روزهای قبل گذشت هم به صورت اثبات هم به صورت نفی گاهی میفرماید ما عالَم را به حق خلق کردیم حالا یا باء مصاحبه است یا باء ملابسه یعنی این نظام هستی پیچیده به حق است یا پوشیده به حق است جامه حق در برکرده است یا پیچیده به حق است حق را نمیشود از او گرفت این بِالْحَقِّ خلق شده است اینکه میگویند حقّ مخلوقبه این حق است نه حقّی که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ خب خدایی که حق است کار باطل نمیکند. چهار: لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ هیچ مبدأیی غیر از او نیست خب حالا هیچ مبدأیی که غیر از او نیست شما به چه کسی دارید پناهنده میشوید و برای چه دارید کار میکنید اگر مبدأیی غیر از او نیست همه کارها باید به سَمت او و برای او باشد چرا؟ برای اینکه او رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ است که این یا میتواند تتمّه برهان چهارم باشد یا میتواند برهان پنجم باشد. خدا روی عرش کریم فرمانروایی میکند عرش آن مقام فرمانروایی است خب برخیها گفتند که این اتّصاف عرش به کَرَم از سنخ اتّصاف وصف به حال متعلّق موصوف است نه به حال خود موصوف چون ممکن است که عرش یعنی مقام فرمانروایی رفیع باشد عظیم باشد اما کریم بودن به لحاظ آن متعلّق است چون کرامت وصف یک موجود عاقل است به مقام نمیگویند کریم میگویند عظیم مقام رفیع اما مقام کریم اینچنین نمیگویند البته کرامت به مفهوم عام بر اجرام و احجار هم اطلاق میشود که میگویند ذَهَب و فضّه مثلاً اینها احجار کریمهاند این را میگویند اما قرآن کریم کرامت را به معنای خاص وصف خدا میداند که رب الکریم وصف قرآن میداند والقرآن الکریم وصف رسول وحی میداند إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ اما همین کَرَم را با همین معیارها وصف حجر و نبات و اینها بداند نیست آن یک مصداق دیگری یک رقیقهٴ دیگری است که برای گیاهان هم قرآن کریم دارد من ازواج کریم یا زَوْجٍ کَرِیمٍ, نبات کریم این کرامت را به آنها هم اسناد داد بنابراین اگر به فلزّات گرانقیمت میگویند احجار کریم یا گیاهان میگویند نبات کریم یا زَوْجٍ کَرِیمٍ این درست است که میتواند مشترک معنوی باشد ولی آن قدر این تشکیک مرتبهاش ضعیف است که شبیه مشترک لفظی است اینکه حقیقت تشکیکی را میگویند مشکِّک برای همین است که بیننده را به شک میاندازد که آیا این متّحدالمفهوم است یا مختلفالمفهوم از بس این مصادیق با هم اختلاف دارند که گویا این لفظ دارای چند مفهوم است که بیننده را به شک میاندازد که آیا یک مفهوم است یا چند مفهوم مشترک معنوی است یا مشترک لفظی. به هر تقدیر کرامت را خدا وصف خود میداند وصف قرآن میداند وصف رسول وحی میداند و وصف عرش این عرش که کریم است معلوم میشود تخت و امثال ذلک نیست این مقام, مقام کریم است چون کرامت از این مقام میآید رحمت از این مقام میآید و اگر «قلب المؤمن عرش الرحمن» شد انسان را کرامت دارد که انسان را که فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ چنین انسانی است که کرامت برای عرش اوست اگر گفته شد «قلب المؤمن عرش الرحمن» باعث کرامت اینهاست قبلاً در این کتابهای عقلی و بعضی از کتابهای همراه آنها آن مطلبی را که خیلی دقیق بود میگفتند: «مطلبٌ عرشیّ» این مطلب عرشی نه یعنی این مطلبی است علمیِ دقیقِ رقیق بلکه مطلبی است که مخصوص خود مؤلّف بود این مؤلف از باب اینکه «قلب المؤمن عرش الرحمن» (یک) و آنچه ذات اقدس الهی در این قلب اِلقا کرده میشود حکمتِ عرشی (دو) این در کتاب مینوشت حکمت عرشی (سه) بعد کم کم هر مطلبی را میگویند مطلب عرشی ولو برای دیگری باشد اینچنین نیست که دأب سابقیها این بود که هر مطلب عمیقی را از هر گویندهای که باشد این آقا در کتابش بنویسد مطلبٌ عرشی و حکمت عرشی, حکمت عرشی برای کسی است که خود مؤلف در قلب خود یافته باشد و چون قلب مؤمن عرش الرحمن است مجاز بود که از آن مطلب عمیق به عنوان حکمت عرشی یاد بکند. به هر تقدیر عرش خدا کریم است و نیازی نیست که ما بگوییم وصف به حال متعلّق موصوف است برای اینکه, اینکه تخت نیست اینکه جِرم نیست مقام فرمانروایی است که خدای سبحان روی این مقام فرمانروایی مستقرّ است اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ خب اگر عرش این است که کریم است از مقام کرامت کارِ عبس ممکن نیست بالأخره عالَم را خدای سبحانی که روی عرش کریم فرمانروایی میکند انجام داد خب کسی که با کرامت کار میکند که کار لغو و عبس و امثال ذلک نمیکند پس این رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ یا تتمّه لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ است یا برهان مستقل بنابراین یا چهار حدّ وسط است یا پنج حدّ وسط خب اگر خالق این اوصاف را دارد ممکن نیست کار عبس کرده باشد فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ معمولاً اسمای حسنایی که در پایان مبحث یا پایان آیه قرار داد دلیل محتوای آن بخش از آیات است بعد میفرماید کسی که غیر خدا را بخواند این دلیلی ندارد البته به فلاح هم نمیرسد هم برهان اقامه میکند بر نفی حق بودن دعوای او هم او را تهدید میکند به عدم فلاح وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ یک وقت است کسی در بینش جهانبینی باطل خودش گرفتار ثنویّت است خدا در ابطال آن حرف میفرماید دومی یعنی شریک خدا باشد او دلیل ندارد که حالا آن جهتش هم عرض میکنیم. یعنی با خدا مبدأ دیگر را بخواند که ثنوی باشد خیرات را مثلاً به خدا, شرور را به آن شریکش اسناد بدهد این میشود یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ اما آنچه مربوط به فضای حجاز بود که مشرکان الله را نمیخواندند ارباب متفرّقه اصنام و اوثان را میخواندند اینها را عبادت میکردند للتقریب والشفاعه نه اینکه خدا را عبادت میکردند خدا را که نمیخواندند که میگفتند ما به او دسترسی نداریم اینها هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ فقط یعنی فقط این بتها را میخواندند لذا سیدناالاستاد میفرماید معنای وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ این است که کسی که با بودِ خدا دیگری را بخواند حکمه کذا و کذا. یک وقت است میگوییم با خدا دیگری را بخواند نظیر ثنویّه یک وقت میگوییم نه با بودِ خدا به سراغ دیگری برود و به سراغ خدا نرود حکمه کذا و کذا که مشرکین اینچنین بودند مشرکین که اصلاً خدا را عبادت نمیکردند نه اینکه قدری خدا را عبادت میکردند قدری وثن و صنم را اینها فقط وثن و صنم را میپرستیدند للتقریب والشفاعه به هر تقدیر چه معنای وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ این باشد که کسی ثنوی فکر کنم ثنوی عمل کند خدا و غیر خدا را عبادت کند یا نه مثل مشرکان باشد که با بودِ خدا غیر خدا را عبادت کند به هر تقدیر این برهان هر دو را نفی میکند میفرماید: وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ بین دو خط کوچک قرار میگیرد که این وصف لازم و ضروری اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا که برهان ندارد اینکه برهان ندارد وصف ضروری و لازم دو دوتا پنجتاست دو دوتا پنجتا برهانپذیر نیست یعنی بیّنالغی است دیگر اله آخر برهانپذیر نیست زیرا یک خدای نامتناهی دیگر جا برای غیر نمیگذارد که, اگر - معاذ الله - خدا محدود بود جا برای غیر بود اما اگر «لا حدّ له» شد که براهین فراوانی در نهجالبلاغه است که اگر کسی خدا را وصف کرد چه کرد چه کرد «و مَن حدّه فقد عدّه» این خدا میشود نامتناهی اگر حقیقت نامتناهی شد خلئی نیست تا خدای دیگر را پر کند لذا خدا دیگر و اله دیگر برهانپذیر نیست این لاَ بُرْهَانَ لَهُ وصف ضروری و ذاتی اله آخر است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی بگوید دو دوتا پنجتا که برهان ندارد حکمه کذا و کذا وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ این لاَ بُرْهَانَ لَهُ جملهای است در محلّ نصب تا صفت باشد برای اله آخر اصلاً اله آخر برهانپذیر نیست وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ خب.
گاهی میفرماید دلیل بر بطلان شرک است نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ انبیاء سورهٴ اسراء سورهٴ مؤمنون گذشت که لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا (یک) إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً (دو) لَّذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِمَا خَلَقَ (سه) یکی در سورهٴ انبیاء بود یکی در سورهٴ اسراء بود یکی هم در سورهٴ مؤمنون که هر سه بحثش گذشت اینها براهین سهگانه بود برای استحاله شرک و تعدّد الوهیّت گذشته از اینکه برهان ندارد بلکه برهان بر خلاف اوست اگر چنین کاری بکند فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ خب چنین کسی به فلاح و رستگاری نمیرسد إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ این سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون با بیان اثباتی قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ شروع شد با بیان نفی لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ خاتمه پیدا کرد یعنی مؤمن اهل فلاح است و کافر اهل خسارت و طلاح و عدم فلاح إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ زمخشری و دیگران نقل کردند که اگر کسی به آیات اول سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون عمل کند و از بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون مُتّعِظ بشود این سعادت را فراهم کرده است و اهل نجات است «فقد نجیٰ و أفلح» آغاز و انجام این سوره سبب فلاح است و اوّلش هم قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ است آخرش هم که از کُنوز عرش الهی سخن به میان آمده که خدا رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ است و در قرآن کریم گرچه کریم مکرّر ذکر شد ولی تنها جایی که عرش به کرامت متّصف شد همین آیه است در سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون در جای دیگر عرش به کرامت متّصف نشد گرچه خداوند رسول خود را قرآن خود را عرش خود را به کرامت وصف کرد اما اینها کرامتهای بالتّبعاند که به بالأصل ختم میشود یا بالعرشاند که به بالذّات ختم میشود یا بالمجازند که بالحقیقه ختم میشود بر اساس سه مبنا و سه مسلکی که این آیات توجیه میشود. بخش نهایی آن است که در سورهٴ مبارکهٴ علق خدا را به عنوان اَکرم معرّفی کرده است که در آیه سه سورهٴ علق فرمود: اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ در آن سوره مشخص کرد که معیار کرامت چیست پس اگر در سورهٴ اسراء فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ یا در موارد دیگری انسان را به کرامت وعده داد راه کریم شدن و نِیل به مقام کرامت را هم در سورهٴ علق مشخص کرد فرمود: اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ خب یک وقت است که خدا اگر گفتند در فلان مسجد یا فلان کلاس یا فلان کوی فلان مهندس تدریس میکند یعنی درس هندسه میدهد فلان طبیب تدریس میکند یعنی درس طب میدهد فلان فقیه تدریس میکند یعنی درس فقاهت میدهد فلان حکیم تدریس میکند یعنی درس حکمت میدهد اگر گفتند اکرم تدریس میکند خب این درس کرامت میدهد اگر ربّ اکرم معلّم شد چه درس میدهد درس کرامت میدهد دیگر, اگر بخواهد درس رامت بدهد راهش هم علمِ کریمانه است الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ معلوم میشود آن علمی که کرامت را به همراه نداشته باشد و عالِم را کریم نکند آن علمی نیست که خدای سبحان به آثار قلمیِ آن عالِم سوگند یاد بکند خدا به قلم و به نوشتهها و به مکتوبات عدّهای سوگند یاد کرد فرمود: ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ قسم به قلم و قسم به مسطورات و مکتوبات اهل قلم خب کدام قلم است که خدا به او قسم خورد (یک) کدام کتاب و رساله و مقاله و سخنان علمی است که خدا به او قسم خورد (دو) اگر کسی در مکتب رَبُّکَ الْأَکْرَمُ باشد الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ باشد کریمانه عالِم بشود و کتاب او درس کرامت بدهد مورد سوگند خدای سبحان است وگرنه وویل لهم مما یکتبون.
«أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا»
امروز که یازده ذیقعده 1390 است مصادف با سالروز میلاد وجود مبارک ثامنالحجج علیبنموسی(علیهما آلاف التحیّة و الثناء) است سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» تمام شد فکر میکردیم که سورهٴ مبارکهٴ «نور» را شروع میکنیم ولی یکی دو نکته مربوط به سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مطرح است آن را مطرح میکنیم و امروز تبرّکاً برخی از روایاتی که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) رسیده است آنها را محور بحث قرار میدهیم ثواب همه این بحثها به روح مطهّر ثامنالحج(صلوات الله و سلامه علیه).
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُونَ ﴿115 فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ 116 وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ 117 وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ 118 در آیهٴ 108 همین سوره ذات اقدس الهی در پایان گفتگو با کفّار فرمود: اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ
که البته این نهی تکوینی است و نه تشریعی. دیگر از آن به بعد سخنی از کفار شنیده نشد اما آنچه در آیهٴ 113 به بعد همین سوره است قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ٭ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْأَلِ الْعَادِّینَ
این سؤال و جواب برای قبل از آن صحنهٴ اخْسَئُوا
است همین که اینها از برزخ وارد صحنهٴ قیامت شدند این گفتگو و سؤال و جواب برای آن طلیعه است که ذات اقدس الهی از آنها سؤال میکند چقدر در زمین ماندید یا چقدر در برزخ ماندید آنها میگویند: یَوْماً أَوْ بَعْضَ
نه اینکه بعد از اینکه فرمود: اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ
این صحنه رخ داده باشد تا گفته بشود که چگونه بعد از لاَ تُکَلِّمُونِ
اینها به سخن آمدند (یک) یا گفته بشود که این کلام و سؤال و جواب با مؤمنین است نه با کفار (دو) هیچ کدام از اینها جا ندارد زیرا این برای طلیعهٴ ورودشان به صحنهٴ قیامت است آن مربوط به بخش پایانی یا در جهنم بودن و مانند آن است.
مطلب دیگر آن است که کفار فکر میکردند که زندگی جز دنیا چیز دیگر نیست و چون غافل بودند از مرگ خیال میکردند که با مال و با قدرتهای مادّی میتوانند جاودانه زندگی کنند جَمَعَ مَالاً وَعَدَّدَهُ ٭ یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ
در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت که گروهی وقتی وارد باغشان میشدند میگفتند که این مِلکِ نَمیر است أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً
بادَ یعنی هَلَک یَبیدُ یعنی یَهلِکُ گمانش این بود که این باغ از بین نمیرود تفکّر جاهلی هم این بود که زمین را میگفتند مِلکِ نَمیر است در حالی که زمان و زمین همه در بستر تحول و انقلاباند اینچنین نیست که چیزی جاودانه باشد أَظُنُّ
این سخن درست نیست. این گروهی که یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ
گرفتارشان کرد أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً
گرفتارشان میکرد از این گروه سؤال میکنند که کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ
وقتی عظمت و جلال قیامت و ابدیّت را میبینند میگویند لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ
.
مطلب بعدی آن است که این تعبیر که فرمود: وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ
که منزلهٴ وصف تأکید است مشابه این تعبیرها در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت. در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیهٴ 151 این بود: سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَکُوا بِاللّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً
این مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً
وصف لازم شرک است شرک اصولاً دلیل ندارد انزالِ سلطان گاهی به نقل است گاهی به عقل خدای سبحان گاهی به صورت آیه یا روایت مطلبی را به بشر از راه پیغمبر و امام منتقل میکند این أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً
گاهی عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ
مطلبی را در عقل کسی القا میکند این أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً
هیچ کس حق ندارد بگوید که من خودم زحمت کشیدم فهمیدم بارها به عرضتان رسید این تفکّر, تفکّر قارونی است که کسی اسلامی حرف بزند و قارونی فکر بکند بگوید من چهل سال دود چراغ خوردم خودم زحمت کشیدم در حوزه یا دانشگاه عالِم شدم هرگز مبدأ قابلی به تنهایی نمیتواند به کمال برسد هر متحرّکی محرّک میخواهد هر قابلی فاعل میخواهد هر متعلِّمی معلّم میخواهد أَنزَلْنَا عَلَیْهِمْ سُلْطَاناً
گاهی نقل است گاهی عقل پس اینچنین نیست که اگر کسی در اثنای مطالعه به مطلبی رسید خود این مطالعه خود این فکر خود این حرکتِ درونی کمالِ علمی بیافریند این زمینه را فراهم میکند تا ذات اقدس الهی فیضی را به مستفیض عطا کند پس آنچه در آیهٴ 151 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آمده است به منزلهٴ وصفِ لازم شرک است یعنی اصلاً شرک دلیلبردار نیست خواه دلیل عقلی باشد خواه دلیل نقلی نظیر این تعبیر که البته مربوط به توحید و مسئله نفی شرک و امثال ذلک نیست نظیر اینکه گاهی جملهای وصف لازم یک مفرد قرار میگیرد آیهٴ 38 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» است که فرمود: وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَلاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ
این یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ
این جمله در محلّ جرّ است تا صفت باشد برای طائر خب اصولاً طائرً یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ
اگر جناحیه نباشد طائر با چه چیزی پرواز میکند با پا که پرواز نمیکند که با بال پرواز میکند اگر گفتند طائر معنایش این است که دو بال دارد با آن پرواز میکند خب اگر در کنار طائر این جملهٴ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ
را ذکر فرمود این وصفِ تأکیدی است دیگر وَلاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ
این وصف توضیحی است قید احترازی که نیست چون طائر که دیگر به غیر بال پرواز نمیکند که یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ
وصف لازم طائر است لاَ بُرْهَانَ لَهُ
وصف لازم شرک است و مانند آن پایان هم به وجود مبارک حضرت دستور داد که پروردگارا! مغفرت کن معمولاً غفران قبل از رحمت است چون غفران, گردگیری لکّهگیری شستشوست بعد رنگآمیزی اول ستّاری هست اول گردگیری هست اول غبارروبی هست بعد نقشه رحمت خاصّه را روی آن شیء منقوش کردن است قُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ
با اینکه خَیْرُ الْغَافِرِینَ
هم است اما خَیْرُ الرَّاحِمِینَ
است این خَیْرُ الرَّاحِمِینَ
نظیر أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
, أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ
سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1 الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ(2)) سورهٴ مبارکهٴ «نور» در مدینه نازل شد سورههایی که در مدینه نازل شد گذشته از اشتمالش بر اصول دین بخش وسیعی از احکام و حقوق فقهی و اخلاقی در آنها مطرح میشد چه اینکه جریان جهاد هم در سوَر مدنی مطرح میشد. کلمهٴ «سوره» که یک اصطلاح قرآنی است به مجموعه آیاتی گفته میشود که مشتمل بر هدف واحد است (یک) و با بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
هم شروع میشود (دو) مگر سورهٴ مبارکهٴ «توبه» که در عین اشتمال بر هدف واحد با «بسم الله» شروع نشده آن هم لکنةٍ خاصّه.
درباره سورهٴ مبارکهٴ «نور» خدا تعبیر به «سوره» فرمود در بعضی از سوَر نظیر سورهٴ مبارکهٴ «هود» و امثال آنها فرمود: أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیَا
شما در مقام تحدّی فرمود اگر نتوانستید مثل قرآن بیاورید ده سوره مثل قرآن بیاورید و اگر نشد ده سوره فرمود: إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ
در این گونه از موارد کلمه سوره بر مجموعه آیاتی که با «بسم الله» شروع میشود و هدف واحدی را در بردارد اطلاق شده است. شاید هماهنگ باشد با «سور البلد» آن دیواری که شهر را احاطه کرده و یک مجموعه واحدی را در بردارد بیارتباط با او نیست و جریان إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ
هم که در جریان داود(سلام الله علیه) مطرح شده است بیارتباط با سورِ بلد و دیوار و اینها نیست سُورَةٌ
یعنی «هذه سورةٌ» که این خبر باشد برای مبتدای محذوف سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا
که ما این را نازل کردیم وَفَرَضْنَاهَا
این سوره را واجب کردیم.
پرسش:... پاسخ: بله گاهی برای اشتمال بعضی از سوَر لنکتةٍ نظیر آیهٴ نور که در اینجا آمده تعبیر به سوره فرمود گرچه در سورهٴ «هود» فرمود ده سوره مثل این یا در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» همهٴ این بخشها را سوره نامید دیگر فرمود: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ
بنابراین اینچنین نیست که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» که وارد شده سُورَةٌ
مخصوص سورهٴ «نور» باشد و آن 113 سوره را شامل نشود دربارهٴ همه آنها اطلاق فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ
شامل آن میشود دیگر.
سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا در طلیعه سوره اهمیت آن را بیان فرمود و واجب بودن عمل به محتوای آنها را هم بیان فرمود. فرض یعنی لزوم الزام گاهی به معنای انزال استعمال میشود نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیهٴ 86 آمده که إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ
آنجا گفته شد که فَرَضَ
یعنی «أنزل» اما اینجا فَرَضْنَاهَا
به معنی «أنزلنا» نخواهد بود چگون کلمهٴ «أنزلنا» قبلاً آمده فرض همان حکم قطعی است یعنی احکامی که در این سوره است قطعاً باید امتثال بشود به معنای وجوب نیست زیرا حکم تحریمی هم فرض الله است لذا بخش وسیعی از احکامی که در سورهٴ «نور» آمده حکمِ تحریمی است نظیر زنا نظیر نگاه به نامحرم و مانند آن. بنابراین فرض یعنی حکمِ قطع, حکم قطعی گاهی به صورت وجوب است گاهی به صورت تحریم سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا
یعنی فرضنا أحکامِ او را. خب بعد برای اهمیت دادن به این مسئله فرمود: وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ
ما در این سوره آیات شفاف و روشنی را نازل کردیم همه اینها برای آن محتوایی است که در این سوره است همه آیات روشن و شفاف است اصلاً آیه یعنی علامت, اگر بیّن نباشد و شفاف نباشد که علامت نیست لکن تأکید وصف آیات به بیّنات برای اهتمام به این آیات است نظیر اینکه از معجزات وجود مبارک موسای کلیم به عنوان آیات بیّن تِسْعَ آیَاتٍ بَیِّنَاتِ
تعبیر شده است و نظیر آنچه در جریان سرزمین وحی در مکه مطرح است فرمود: فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ
آنجا آیات یعنی معجزات و نشانههای قدرت الهی خود کعبه حجرالأسود حِجر زمزم و سایر مشاهد و مواقفی که در سرزمین وحی است همه اینها آیات و علامتهای شفاف اعجاز الهیاند.
در این قسمت که فرمود آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ
اختصاصی به یک آیه خاص ندارد لکن اظهر مصادیقش همان آیه نور است و آیاتی که در حریم آیات نور این عظمت را در بردارد وگرنه همه آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» هست آیات بیّن است. فرمود اگر بخواهید اهل تذکّر باشید ما به شما تذکّر دادیم اگر مؤمنید باید به مقتضای ایمانتان عمل بکنید برای اهمیّت مطالبی که در این سوره است هم این سوره را با عظمت و جلال نام میبرد (یک) هم مخاطبان را به تذکّر دعوت میکند (دو) و هم آنها را به عمل به مقتضای ایمانشان هدایت میکند (سه) که میفرماید: إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ
اینها اهمیّت محتوای این سوره را در بردارد. خب تمام این اهتمام برای چیست برای اینکه به انسان بفهماند نظم جامعه و تمدّن جامعه در وفای به عهد و رعایت امانت است رعایت امانت از بهترین اصولی است که جامعه را به آن مرز والای تمدّن میرساند این اصل اول بعد از آن مقدمه.
اصل دوم آن است که قرآن کریم فرمود ما حرفهایی داریم حرفهای تازه است که این حرفها را در شما کتابهای بشری نمیخوانید و نمیتوانید هم به آن حرفها برسید این چهار قیدی که در آیات قبل بود که فرمود: یُعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ
(یک) وَالْحِکْمَةَ
(دو) وَیُزَکِّیهِمْ
(سه) وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
(چهار) که این چهارمی عنصریترین محور پیام وحی است یعنی وحی حرفِ تازهای دارد که نه تنها نمیدانید نزد کسی هم نیست نه تنها شما نمیدانید نزد کسی هم نیست هر چه هم فکر بکنید نمیتوانید به آن برسید وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
به جامعه بشری خطاب میکند نه مَا لاَ تَعْلَمُونَ
حتی به وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود: وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ
چیزهایی به تو یاد دادیم که تو آن نبودی که با نبوغی که داری یاد بگیری این حرفها مخصوص وحی است نمونههایی از این را قرآن کریم در جای جای خاصّ خودش به ما نشان میدهد چیزهایی هست که اصلاً بشر به آنها دسترسی ندارد و خدای سبحان آنها را به یاد بشر میاندازد یکی از آن چیزهایی که هرگز بشر به او دسترسی نداشت و نمیتواند بدون وحی بفهمد همان دو لایه بودن نفس انسانی است که در روزهای قبل گذشت که انسان یک خودِ حیوانی دارد که یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ
شهوت دارد غضب دارد وهم دارد خیال دارد اینها را خدای سبحان به انسان داد و تا حدودی در نشئه دنیا تملیکشان کرده است بلا تفویضٍ یک خودِ انسانی به او داد که فطرت اوست همان فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا
همان نفسی که وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
که آن مُلهم به فجور است ملهم به تقواست این را خدا به انسان داد و انسان را امین این لفظ قرار داد نه مالک. انسان باید تمام تلاش و کوشش را بکند که این امانت الهی را سالم تحویل خدا بدهد این در فکر هیچ کس نیست در خود خواصّ از مؤمنین هم اصلاً متوجه نمیشوند که آن برای ما نیست ولی وقتی به آیات میرسیم میبینیم آیات میگوید که اینها به خودشان ظلم کردند چندین بار گذشت که ظالم و مظلوم دو مفهوم است که کثرت مصداق میطلبد این نظیر عالِم و معلوم نیست نظیر عاقل و معقول نیست اتحاد عالم و معلوم ممکن است عاقل و معقول ممکن است انسانی به خودش علم دارد دو لفظ است دو مفهوم ولی یک مصداق انسان خودش را تعقّل میکند دو لفظ است دو مفهوم و یک مصداق. بعضی از مفاهیماند که حتماً کثرت میطلبند مثل خالق و مخلوق علّت و معلول محرّک و متحرّک و ظالم و مظلوم از این قبیل است این دو لفظ یعنی ظالم و مظلوم دو مفهوم دارد که حتماً دو مصداق میخواهند چرا؟ زیرا ظلم معنایش این است که ظالم از حدّ خود تجاوز بکند به مرز دیگری برسد مظلوم معنایش این است که بیگانه وارد حریم او شد این معنی ظالم و مظلوم است الف بخواهد به خودش ظلم بکند فرض ندارد الف مرزی دارد و در مرز خودش است دیگر اما الف میتواند خودش را تعقّل کند به خودش عالِم بشود اتحاد عالم و معلوم ممکن است اتحاد عاقل و معقول ممکن است اما اتحاد ظالم و مظلوم که ممکن نیست این بازگشتش به نقیضین است.
پرسش:... پاسخ: بله همین است دیگر. در این آیات در روایات فراوان است که اینها به خودشان ظلم کردند.
این تأمّل میطلبد که انسان به خودش ظلم میکند یعنی چه؟ انسان میتواند عالِم به نفس باشد میتواند عاقل به خود باشد این لفظ عالم و معلوم عاقل و معقول اینها کثرت مصداق نمیطلبند اما علت و معلول محرّک و متحرّک مُعطی و آخذ اینها کثرت مصداق میطلبند مسئلهٴ ظلم از این قبیل است. در قرآن آیات فراوانی است که دارد اینها به کسی ظلم نکردند اینها که شرک ورزیدند وَلکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
یا ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
اینها به خودشان ظلم کردند, اینها به خودشان ظلم کردند یعنی چه؟ چه کسی ظالم است چه کسی مظلوم است. در تحلیلهایی که از این طایفه از آیات برمیآید روشن شده است که این شهوت و غضب که بخش تحریکی و عملِ شئون نفس است آن بخش وهم و خیال که بخش اندیشه و ادراکی نفس است اینها مرزی دارند عقل که با فطرت الهی آمیخته است و آن عقلِ عملی که خدا او را مُلهم کرده به فجور و تقوا این نورانیّتی است در درون انسان یک موجود مجرّدی است در درون انسان که خدا این را به ما تملیک نکرد این را امانت به ما داد که ما از این چراغ استفاده کنیم مثل اینکه چراغی را دیگری به زید میدهد میگوید آقا این چراغ را بگیر و این راه را برو دیگر تملیک نکرده این چراغ را به او به عنوان امانت داده حالا اگر او این شیشه چراغ را بشکند یا این شیشه را غبارآلود کند که نور این چراغ به جایی نرسد خب به این چراغ ظلم کرده به صاحب چراغ ظلم کرده حقّ دیگری را برده. آن فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا
مِلک ما نیست آن وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
امانت الله است مِلک ما نیست اگر کسی در بخش اندیشه به آن عقل اهانت کند ظلم کرد به آن خودی که لایه دوم است و امانت الهی است, اگر در بخش انگیزه شهوت و غضب به آن عقلی که «به عُبد الرحمن
» تعدّی بکنند او را به بند بکشند خودشان امینِ قافله بشوند به آن خود ظلم کردند. چون ما دو خود داریم یک خودی است که امانت الله است یک خود داریم که به حسب ظاهر مِلک ماست در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» و در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و «نساء» بین این دو خود فرق گذاشته در سورهٴ «حشر» فرمود اینها چون خدا را فراموش کردند خدا اینها را از یاد خودشان برد اینها خودشان را فراموش کردند لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
اینها خودشان را فراموش کردند درباره همین افرادی که خودشان را فراموش کردند فرمود هر وقت صحبت جبهه و جهاد میشود اینها فقط به فکر خودشاناند أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ
خب چطور میشود که فرمود اینها خودشان را فراموش کردند بعد فرمود اینها فقط به فکر خودشاناند این کدام خود است که انسانِ معصیتکار به فکر اوست و آن کدام خود است که انسان تبهکار او را فراموش کرده این اصل کلّی بود که چند بار گذشت. زیرمجموعه آن اصل این است که خدای سبحان اجازه داد ما از راه حلال مالی فراهم بکنیم (یک) این خود حیوانی را هم به ما داد که ما با او نفس میکشیم زندگی میکنیم (دو) آن خود انسانی اوصافی دارد مَلکاتی دارد حقوقی دارد که ما امینِ آن هستیم که باید امانت خدا را حفظ بکنیم نشانهاش در همین مسئله زناست که اینجا مطرح شده و قتل است که قتل و زنا هم در سورهٴ «اسراء» کنار هم مطرح شد که گذشت هم در سورهٴ «فرقان» به خواست خدا خواهد آمد اگر کسی, کسی را مجروح کرد قصاص طرف دارد وَالسِّنَّ بِالسِّنِّ وَالجُرُوحَ قِصَاصٌ
چشم کسی را کور کرد گوش کسی را قطع کرد دست کسی را قطع کرد عمداً این الجُرُوحَ قِصَاصٌ
که قصاص طرف است خود شخص را کُشت این قصاص است قصاص حقّ خود شخص است در قصاصِ طرف شخص میتواند عفو کند شخص میتواند ترمیم کند در قصاص نفس ولیّ دم میتوانند اعمال حق کنند میتوانند ببخشند اما بعضی از حقوق است که نه برای خود انسان است نه برای ولیّ او - معاذ الله - اگر به زنی تجاوز شده یا به مردی تجاوز شده این ناموس و عفّت آیا حقّالناس است یا حقّالله اگر به زنی تجاوز شده این زن میتواند بگوید من گذشتم اگر به مردی تجاوز شده این مرد میتواند بگوید من گذشتم این مثل خون است که حقّ اوست یا عِفاف است که حقّ الله است چرا زن اگر بگذرد باز پرونده هست که فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا
هست معلوم میشود عفّت و ناموس جزء آن خود دوم است که حقّ الله است ما امینیم این آیات الهی است. خب کدام فقه است کجا فقه است کدام فقیه است که میتواند فتوا بدهد که اگر زن بگذرد حدّ زنا و حدّ رَجم و امثال ذلک ساقط است - معاذ الله - معلوم میشود این حقّ الله است این حقّ الله برای آن امانت الله است این همان لایه دومی است این همان خودی است که ما امین اوییم نه مالک او که اگر کسی عفافش را از دست داد حجابش را از دست داد به خود ظلم کرد یعنی آن خود دوم آن خودی که امانت اوست برای او نیست اینکه میگوید من خودم آزادم این آمده امانت الهی را انکار کرده مِلک خود گرفته و غاصبانه دارد زندگی میکند و خود را مالک آن میداند این میشود أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ
خدایِ او همان هوس اوست برای اینکه مالکِ آن نفس خداست مالک عفّت و ناموس خداست اگر کسی بگوید من صاحباختیار خودم هستم همین میشود أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ
لذا میبینید این سوره را با جلال و شکوه شروع کرده سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ
تا به ما بفهماند که شما یک مُلک دارید یک ملکوت آن ملکوت برای شما نیست آن یک چراغ شفاف و روشن و نورافکن قوی است ما به شما دادیم که راهتان را ببینید این چراغ را سیاه نکنید این شیشه را نشکنید این را غبارآلود نکنید این برای ماست, اگر گفته شد این در جلد دوم کافی هست مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) نقل کرده که اگر کسی مؤمنی را برنجاند آبروی او را برنجاند «فقد حاربَنی» اگر کسی ولیّای از اولیای الهی را هتک کند هتک الله را در بردارد این برای آن است وگرنه به خودِ حیوانی کسی آسیب برساند که هتک الله نیست. کم نیست این روایاتی که دارد حرمت مؤمن کمتر از حرمت کعبه نیست کم نیست این روایاتی که دارد اگر کسی مؤمنی را برنجاند و آزار کند الله را متأذّی کرده است خب مؤمن یعنی چه یعنی به خود حیوانی او یعنی مال او را بگیرد یا آن حیثیت ایمانی او که امانت الله است به او آسیب برسانند, بنابراین هم روایات دو طایفه است هم آیات دو طایفه لذا در بخشهایی از قرآن کریم فرمود ما حرفهای تازه داریم ما چیزهایی میگوییم که اصلاً بشر نمیتواند به او برسد شما الآن در این هفت میلیارد بشر به استثنای مؤمنینی که از فرهنگ قرآن باخبرند بپرسید که انسان میتواند اگر کسی به او تجاوز شده از حقّش بگذرد یا نه؟ میگوید خب بله, اما این دین است که میگوید نمیتواند بگذرد برای اینکه این امانت است مال کسی را بردند ما بگذریم یعنی چه فرمود در همین آیات است در خود قرآن کریم بعد از اینکه جریان قتل را مطرح کرده فرمود درست است وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ
ولی اگر عفو کردید اگر تخفیف کردید این احسانی است یک راه خوبی است گاهی میبینید که عفو کردن و قصاص نکردن زمینهٴ خضوع عدّهای را فراهم میکند اما در اینجا فرمود: وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ
جامعه را حجاب و عفاف متمدّن میکند اگر بخواهد جامعه ملکوتی باشد وقتی به حریم الهی تعدّی شد آن وقت چه امنیتی میماند. آنچه را که طهارت جامعه و قداست جامعه را فراهم کرده است همین چشمِ پاک گوش پاک زبان پاک لسان پاک و امثال ذلک است گفتند خلوت اجنبیّه با اجنبی در جایی جایز نیست و نماز هم بیاشکال نیست برای اینکه این به حریم خدا دارد تعدّی میکند هر اشکالی در جامعه پیدا شده بر اثر رعایت نکردن مسئله حجاب و مسئله عفاف و رعایت نکردن آداب چشم و گوش است وگرنه خطرهای مهم پیش نمیآمد بر اساس این جهات است که این سوره را با آن هِیمنه شروع کرده با آن جلال و شکوه شروع کرده چون این یک حرف تازهای است دیگر. شما الآن در مجامع بینالمللی آنهایی که به فرهنگ وحی آشنا نیستند وقتی بخواهید این حرف را بزنید میبینید این حرف برای اینها مأنوس نیست پس قرآن که فرمود ما یک حرف تازه داریم وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ
این است و ما هم همیشه باید مواظب امانت الهی باشیم اگر میگوییم ظَلَمْتُ نَفْسِی
یعنی خدایا! من به امانت تو و به حقّ تو تعدّی کردم و این حق برای توست کاری بکن که من اصلاح بشوم خب.
پرسش:... پاسخ: بدن انسان را خدای سبحان موقّتاً تملیک کرده به دلیل اینکه فرمود اگر کسی به شما آسیب رساند میتوانید عفو بکنید در اختیار شماست مِلک شماست چیزی را خدای سبحان تفویض نکرده در خلال حرف هم اشاره شد که تفویض نشده که انسان بشود مالکِ مطلق لذا به بدن خودش هم نمیتواند آسیب برساند تفویض نکرده لکن اگر کسی به بدن او آسیب رساند قصاص طرف میخواهد بکند ولی اگر نکرد حقّ مشروع اوست میتواند عفو کند چه قصاص طرف چه قصاص نفس اما مسئله حجاب این طور نیست مسئله عفاف این طور نیست.
پرسش:... پاسخ: بله چون ذات اقدس الهی تعبیر تشویقی دارد در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بحث گذشت که إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ
آنجا گذشت که این تعبیر تشویقی است مثل اجر یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ
اینها همه تعبیر تشویقی و ترغیبی قرآن کریم است معمولاً اجر اجاره استیجار برای آن است که یا عین را موجر در اختیار مستأجر قرار بدهد یا کار را اجیر در اختیار مستأجر قرار بدهد اجیر کارِ خود را تملیک میکند به مستأجر, موجر منفعت عینِ مستأجره را تملیک میکند به مستأجر اما بالأخره آن مستأجر طَرْفی میبندد بهرهای میبرد اما خدا به ما اجر میدهد یعنی چه یعنی ما کاری را کردیم - معاذ الله - که خدا نفع برد ما شدیم اجیر او ما برای خودمان کار میکنیم از خدا مُزد میگیریم این تعبیر تشویقی است خدا اینکه در سورهٴ «توبه» فرمود: فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ
یا مَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ
برای آن است که اگر کسی با خدا معامله کرد عوض و معوّض هر دو را میبرد و اگر با شیطان معامله کرد عوض و معوّض هر دو را میبازد اگر ما با خدا معامله کردیم این طور نیست که چیزی بدهیم چیزی بگیریم این چیزی که داریم همین را کامل میکنیم عوض و معوّض هر دو برای ماست اگر - معاذ الله - با شیطان معامله کردیم هر دو را به او میسپاریم نه اینکه چیزی به شیطان بدهیم چیزی بگیریم خودمان را در اختیارش قرار میدهیم او از ما سواری میگیرد اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بحثش گذشت که او به خدا عرض کرد لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ
من احتناک میکنم حَنک اینها تحت حنک اینها را میگیرم سوار میشوم شما دیدید این اسبسوارها آنها که سوارکارند حنک اسب و تحت حنک اسب را میگیرند دیگر گفت من این کار را میکنم من سواری میخواهم این طور نیست که اگر کسی با شیطان معامله کرده چیزی از او بگیرد که عوض و معوّض هر دو را در اختیار او قرار میدهد لَأَحْتَنِکَنَّ
من احتناک میکنم همین کار را میکند اما ذات اقدس الهی عوض و معوّض هر دو را به ما برمیگرداند و اگر تعبیری کرد که لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ
یا یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ
همه اینها تعبیر ترغیبی و تشویقی است برای اینکه ما کاری را به سود او نمیکنیم در اجاره معنایش همین است دیگر که سودی را آن مستأجر میبرد بنابراین این سوره با این جلال و شکوه شروع شده سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ
همهٴ آیاتش اینچنین است مخصوصاً آیه نور لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
این لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
یعنی آن نَفْسی که برای من است مِلک طلق من است و این چراغ را من در درون شما روشن کردم به شما امانت دادم فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
هست خیلی از چیزها را به او یاد دادم او بلد است بگذارید او حرف بزند وقتی با او گفتگو کردیم این میشود تذکره ما حرف جدیدی اینجا نداریم در درون شما چیزی را گذاشتیم که اگر شما ساکت بشوید حرف او را گوش بدهید میبینید او هم همین حرفها را به شما میزند این میشود تذکره وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ
ما تذکره آوردیم یادآوری آوردیم این حرفها درست است حرفهای تازه است ولی قبلاً به شما گفتیم حالا یا عالَم میثاق بود یا عوالم دیگر.
پرسش:... پاسخ: مؤمن محدوده خاص دارد اگر به این گونه از ناموسی برسد نه, آن محدودهای که به مسائل پایین برمیگردد آن را ذات اقدس الهی اجازه داده معلوم میشود در آن مقدار امانت نیست اما آن محدوده مرز محدودهای که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» مشخص کرد آن منطقه ممنوعه است یک منطقة الفراغی هم گذاشته. الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ
چه زنِ تبهکار چه مردِ بزهکار هر دو را اگر ثابت بشود در محکمهٴ شرع حاکم شرع اسلامی صد تازیانه میزند. در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» دربارهٴ زن فرمود حبس کنید تا حکمش برسد دربارهٴ مرد فرمود آزار کنید تا حکمش برسد آیهٴ پانزده و شانزده سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است وَاللَّاتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَةَ مِن نِسَائِکُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنکُمْ فَإِن شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّی یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ
که میشد حبس ابد أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً
که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» سبیل را مشخص کرده که دیگر جا برای حبس ابد نیست آن حکم موقّت بود و حکم اصیل همان صد تازیانه است در صورتی که شیخ الشیخه نباشد در صورتی که مُحصن و محصنه نباشد و مانند آن در بعضی از موارد جَلْد است در بعضی از موارد رجم است در بعضی از موارد جمع بین جلد و رجم - معاذ الله - اگر شیخ یا شیخهای در حال احصان به این آلودگی تن در دادند بین جلْد و رجم گفتند جمع است. خب آن برای زنها بود وَاللَّذَانِ یَأْتِیَانِهَا مِنْکُمْ فَآذُوهُمَا
دیگر آنجا ندارد أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً
, فَإِن تَابَا وَأَصْلَحَا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمَا
و اینها. اگر این سورهٴ مبارکهٴ «نور» را در کنار آن بگذاریم این میشود مفسّر او و روشن میکند که أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً
آن راهی که خدای سبحان مشخص کرده است همین تازیانه است دربارهٴ این حکم زنا. دربارهٴ تقدیم و تأخیر این لفظ که چطور زانیه بر زانی مقدّم شد این را وجوهی گفتند اگر این واو ترتیب را نمیرساند گرچه نمیرساند ولی تقدیم ذکری زانیه بر زانی شاید نکتهای داشته باشد آن نکته آن است که معمولاً جاذبه و گرایش و دعوت به فساد و بزهکاری از روی زن است از این طرف شروع میشود بر خلاف مسئلهٴ سرقت که در آیه 38 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» قبلاً گذشت چون سرقت غالباً از طرف مردهاست اینها از اینجا شروع میشود در سورهٴ «مائده» آیهٴ 38 سارق را بر سارقه مقدّم داشت فرمود: وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا جَزَاءً بِمَا کَسَبَا
از طرف دیگر در فضای عرف شنائتِ بزهکاری زن بدتر از شنائت بزهکاری مرد است این را در یک گوشه از بیانات سیّدناالاستاد نه در این قسمت در قسمتهای دیگر دارد که این تفکّری است که حالا شاید رسوبات جاهلی باشد یا زمینههای دیگر داشته باشد بالأخره در جامعه این طور است که اگر زنی از خانواده بزهکار شد آن خانواده میشود مسلوبالحیثیّه ولی اگر جوان آن خانواده پسر آن خانواده بزهکار شد آن طور مسلوبالحیثیه نمیشود این همان غیرتِ کاذبه دوران جاهلی است وگرنه فرق ندارد اینچنین نیست که این عفاف و حجاب مخصوص زن باشد الآن متأسفانه این بازوهای لخت این از چه موقع در آمده از کجا در آمده چرا اینها بازوهایشان لخت است این طور نیست که این کارها روا باشد که هم برای اینها نارواست هم برای آنها ناروا اما اینکه میبینید زن اگر بزهکار شد آن خانواده مسلوبالحیثیه است آیا این فضای شریعت است یا رسوباتی از افکار دیگر است درست است که اگر زنی از خانواده بیعفاف شد آن خانواده احساس میکند که مسلوبالحیثیه شد ولی همین احساس را نسبت به پسرش هم باید داشته باشد فرق نمیکند اگر پسر زانی شد آن خانواده باید احساس بکند مسلوبالحیثیه است ولی احساس ندارد.
پرسش:... پاسخ: نه, آنکه نکته اول بود نکته دوم این است که در فضای شریعت این ناموس امانت خداست هم زن امینِ خداست هم مرد امین خداست چرا آن زن اگر آلوده شد خانواده احساس مسلوبالحیثیه میکند گاهی از آن محلّه حرکت میکند یا گاهی از آن شهر بیرون میرود ولی پسرش اگر آلوده شد این احساس را ندارد باید داشته باشد دیگر, هر دو به امانت الهی اهانت کردند این حجاب را این عفاف را هم مرد باید داشته باشد هم زن آیا این یک امر شرعی است که شارع مقدس راضی است - معاذ الله - این جوانها با آستینهای لخت بیایند بیرون یا نه, این جزء رسوبات جاهلی است فرق نمیکند در عفاف, فرق نمیکند در حجاب.
پرسش:... پاسخ: آن نکته اول است که جاذبهٴ او بیشتر است لذا مقدّم شد ولی در فضای شریعت آیا گناه فرق میکند نه, جهنّمها فرق میکند نه, تازیانهها فرق میکند نه, امانت خدایی فرق میکند نه, این چه رسوبی است که اگر خانوادهای زنش آلوده شد او بالأخره فراری و متواری میشود ولی پسرش اگر آلوده شد به زنا این کارها را نمیکنند.
پرسش:... پاسخ: آن برای نکته اول است که آن چون جاذبه بیشتری دارد از این جهت است ولی آن جاذبه دارد دیگر, بر اساس اینکه جاذبه دارد فرمود: الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی
اما مسئولیت چیست حکم شرعی چیست؟ حکم شرعی فرق میکند یعنی این زن آن به استثنای آن جاذبه این رعایت حجاب نگاه به نامحرم و امثال ذلک بین زن و مرد فرق است یا هیچ فرقی نیست اگر جهنّم است که برای هر دو است اگر تازیانه است که برای هر دو است.
پرسش:... پاسخ: نه دو حرف است در فضایی که تنها هستند باید لباس نازک بپوشند آنها که چادر دارند در زحمتاند انسان اجازه داد که دستش وقتی در اتاقش است در محلّ کارش است بله, حالا یک وقت است کسی کارگر است خب بله او دیگر دستش آستینش بالا باشد با گِل و لای او محذوری ندارد.
پرسش:... پاسخ: خب بله اینکه اشکال ندارد همین صحبت آن است که چرا اشکال ندارد یک وقت است که هیچ اثر ندارد بله, اگر هیچ اثر ندارد نه از این طرف نه از آن طرف اثر سوئی مترتّب نیست بله, اما اگر آثار سوء مترتّب شد چطور؟
بنابراین سرّ تقدیم سارق بر سارقه در سورهٴ «مائده» و سرّ تقدیم زانیه بر زانی در محلّ بحث مشخص شد چیست بر اساس دو نکته الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ
این را دربارهٴ قصاص طرف یا دربارهٴ قصاص نفس نفرمود آنجا اگر رأفتی باشد انسان تخفیف بدهد که ممدوح است وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ
اگر به خدا و قیامت ایمان دارید دست از این کار بردارید و خلاف نکنید.
مطلب دیگر اینکه, اینکه فرمود: إِن کُنتُمْ
یعنی به لازمهٴ ایمانتان عمل بکنید. حالا نکتهای درباره این طایفه است طایفه را به گروهی گفتند که بالأخره در مداری در محوری طواف میکنند که یعنی مقصدی دارند دور چیزی جمع میشوند این را میگویند طائف و طائفه برخیها گفتند اقلّش سهتاست برخی گفتند چهارتاست بعضی گفتند دوتاست روایتی از وجود مبارک ابیجعفر(علیهما السلام) رسیده است که بر یک نفر هم اطلاق میشود حالا شاید در مقام شهادت که یک حکم استثنایی است برای مشاهدهٴ حد آنها حضور یک نفر کافی باشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1 الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3)) سورهٴ مبارکهٴ «نور» که در مدینه نازل شد قسمت مهمّ مطالبش را دربارهٴ تأمین خانوادههای اصیل و راه پرورش اولاد صحیح و مانند آن قرار داد البته آیهٴ نور که از غرر آیات این سوره است هم در این سوره قرار گرفت. جامعه را خانوادههای اصیل تشکیل میدهند و عنصر محوری خانواده عفاف است که فرمود: وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً
اگر کسی این حریمِ عفاف را رعایت نکرد اهل غیرت نیست در بحثهای سابق داشتیم که از برجستهترین اوصاف الهی غیرت است که خدا غیور است. غیرت حقیقتی است که سه عنصر محوری را در بردارد یکی معرفتِ هویّت خود دوم عدم دخالت در امور غیر سوم اجازه ندادن دخالت غیر در امور او آن غیرزدایی را میگویند غیرت اگر کسی بخواهد در حریم دیگری وارد نشود و اگر کسی بخواهد دیگری را در حریم خود راه ندهد که چنین انسانی را میگویند غیور این فرع بر آن عنصر اول است که هویّت خودش را بشناسد اگر کسی انسانیّت خودش را شناخت قلمرو هویّت خودش را شناخت توان مرزبندی را دارد نه از مرز خود بیرون میرود نه اجازه میدهد کسی وارد مرز او بشود نه خانهٴ کسی را نگاه میکند نه اجازه میدهد کسی خانهٴ او را نگاه کند نه نامحرمی را نگاه میکند نه اجازه میدهد نامحرمِ او را نگاه کنند. غیرت تنها این نیست که انسان غیر را به حریم خود راه ندهد وگرنه گرفتار دیاسَت خواهد شد دیّوس یعنی چنین مردی. غیور آن است که به حریم دیگری هم راه پیدا نکند این از بیانات نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) است که در نهجالبلاغه آمده فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ
» هرگز یک انسان غیرتمند زنا نمیکند وارد حریم دیگری نمیشود اگر جامعه بخواهد به امنیّت برسد جامعه غیور باشد باید خانواده را درست تأسیس کند (این یک) به همین مناسبت وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود هیچ بِنایی در اسلام به عظمت بنای نکاح و ازدواج نیست بعد در حدیث دیگر که وجود مبارک امام صادق از آن حضرت(علیهما السلام) نقل میکند فرمود: «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه
» یک وقت زندگی, زندگی حیوانی است خیال میکنند نکاح برای ارضای غریزهٴ شهوت و جوانی است این زندگی, زندگی حیوانی است انسانی نیست چه رسد به اسلامی یک وقت است که نه, نکاح را به عنوان ما که فرشته نیستیم دائماً بمانیم برای اینکه نسل بماند انسانیّت محفوظ بماند نکاح میشود فرمود: «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه
» این نگاه کجا آن نگاه کجا فرمود پنجاه درصد حفظ دین جامعه به وسیلهٴ ازدواج است این نگاه به نکاح یک نگاه ملکوتی است این میخواهد خانوادهٴ دینی بسازد که بعد جامعهٴ متمدّن را تشکیل بدهد لذا مسئلهٴ زنا را با غیرت به غیور بودن مباین میداند خب اگر زنا چندین درجه دارد زنای عین هست زنای گوش هست زنای لامسه هست زنای باصره هست و مانند آن درجات فراوانی دارد بعضی گناه صغیرند بعضی گناه کبیرند و مانند آن. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ
» قهراً هیچ انسان غیرتمندی هم به نامحرم نگاه نمیکند خب این دین میتواند جامعه را بپروراند اگر بخواهد جامعه زندگی انسانی داشته باشد. خب لذا مسئلهٴ آدمکُشی مسئله شرک این گونه از گناهان بزرگ را ذکر میکند در کنارش مسئلهٴ زنا را ذکر میکند در سورهٴ مبارکهٴ اسراء که بحثش قبلاً گذشت در آیهٴ 22 به بعد این معارف شروع میشود که فرمود: لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَّخْذُولاً
از این توحید و نفی شرک شروع میکند تا به مسئله قتل و آدمکُشی میرسد و همچنین فرزندکُشی وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ
بعد فرمود: وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِیلاً
بعد وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ
بعد وَأَوْفُوا الْکَیْلَ
بعد وَلاَ تَقْفُ
آنگاه فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ
این حکمتی که خدای سبحان به بشر یاد میدهد یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ
در ذیل این آیات بیستگانه که صدرش توحید است و ذیلش این حکمت عملی تشکیل میدهد فرمود حکمتی که ما میگوییم اینهاست ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ
بعد دوباره به مسئلهٴ توحید که اهمّ معارف است میپردازد وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ
که بحثش مبسوطاً در سورهٴ مبارکهٴ اسراء گذشت. چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ فرقان هم به عنایت الهی خواهد آمد در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ فرقان که از آیهٴ 63 به بعد شروع میشود عباد الرحمن را که معرفی میکند اینها کسانیاند که یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً
و بسیاری از معارف و احکام و حِکم را ذکر میکند فرمود اینها موحّدند اینها قتل نفس ندارند و اینها کسانیاند که چشمشان پاک است و اعضا و جوارحشان پاک است و کسانیاند که اهل زنا نیستند وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ
مشرک نیستند وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ
که قتل نفس ندارند وَلاَ یَزْنُونَ
خب اینها را قرآن از اوصاف عبادالرحمن میدانند اینها را جزء حکمت میدانند و وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ازدواج را حفظ نصف دین میداند اساس دین این است منتها کسی که دستش بسته است پایش بسته است دهنش بسته است گوشش بسته است فلج است و زمینگیر است این در مکتب قرآن جزء معلولین است بله خب این نمیتواند ازدواج بکند ولی خودش دست خودش را بست چشم خودش را بست گوش خودش را بست خودش را فلج کرد معلول کرد خب این تشریفات و قیودی که برای زندگی است که فلان کس از سفر آمده ما باید کادو بدهیم بچه پیدا کرده ما باید کادو بدهیم میخواهد مکه برود کادو بدهیم اینها برای چیست این تشریفات برای چیست اول زندگی انسان هر چه سادهتر, راحتتر. در آن خطبه نورانی حضرت امیر که چند سال قبل آن خطبه را خواندیم حضرت بررسی کرده خب عاقلترین مرد بعد از پیغمبر دیگر دومی خدا خلق نکرد یعنی الآن اگر هفت میلیارد جمع بشوند بخواهند سورهای مثل قرآن بیاورند محال است این هفت میلیارد جمع بشوند همهشان بخواهند عنصری مثل علی بن ابی طالب تحویل بدهند آن هم محال است فرقی نیست یعنی فرقی نیست بین امام و قرآن این همه امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه تبیین کرده فرمود داشتن و مرفّه بودن درست است خدا تحریم نکرده ولی کسانی که زندگی مرفّه دارند باید بدانند که ضمناً از تحقیری هم رنج میبرند آن وقت تبیین کرد فرمود داشتن و مرفّه بودن آیا کمال است یا کمال نیست اگر بگویید کمال است خب انبیای الهی که این را نداشتند وضع وجود مبارک عیسای مسیح را, موسی را, داود را همه اینها را حضرت ذکر کرد فرمود وضع داود را برای شما بگویم وضع عیسی را بگویم وضع موسی را بگویم وجود مبارک پیغمبر هم که قصّهاش معلوم بود فرمود اینها همهشان ندار بودند یعنی امکانات داشتند اما «قرار بر کف آزادگان نگیرد مال» آن سلیمان(سلام الله علیه) با آن جلال با همان زنبیلسازی و زنبیلفروشی و اینها ارتزاق میکرد فرمود خیال نکنید که حالا سلیمان که سلطنت داشت بر باد مسخّر بود سفرهٴ رنگین داشت من برای شما شرح بدهم که غذای او چه بود. حضرت مثل اینکه همسفر و همسفرهٴ سلیمان بود آن قصّه را در نهجالبلاغه شرح داد زرهبافی و زرهفروشی داود را شرح داد با اینکه رهبر انقلاب بود وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ
رهبری انقلاب را قتل جالوت را به عهده داشت اما فرمود این با زنبیلفروشی ارتزاق میکرد مثل اینکه وجود مبارک حضرت با آن حضرت بود با موسی بود. بعد فرمود اگر اینچنین است اگر این کمال است باید متلزم بشوید که خدا این کمال را به بهترین انسانها که انبیا هستند نداد این را که نمیشود گفت که این کمال است و خدا این کمال را به انبیا نداد ناچارید بگویید این کمال نیست و هو الحق بعد آن عبارت را دارد فرمود این کسی که وضع مالیاش خوب است سفرهٴ رنگینی دارد ضمناً این مقدار را لااقل بفهمد که خدا دارد او را توهین میکند این بیان نورانی حضرت است در نهجالبلاغه خواندیم حالا خیلی از ماها گرفتار این وهن و حقارتیم, اگر داریم خب بسیار خب حرام نیست اما اگر نداریم مخصوصاً در اوایل زندگی بسازیم با این غالب بزرگان وضع زندگیشان در اوایل همین طور بود این عِسْر این غُل این زنجیری که ذات اقدس الهی فرمود پیغمبر از دست و پای مردم باز میکند یعنی واقعاً مردم حجاز در زنجیر بودند همهشان برده بودند در زنجیری یا این عادات این آداب این رسوب این رسوم غلط زنجیر است دیگر. در سورهٴ مبارکهٴ اعراف که این قسمت گذشت آیهٴ 156 به بعد پیامبر را در کتابهای آسمانی پیشین معرفی میکند میفرماید آن حضرت الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ
ما شناسنامه حضرت را در تورات گفتیم در انجیل گفتیم, گفتیم پیامبر کسی است که یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ
آن غُل را آن زنجیر را آن دست و پا گیر را از اینها گرفت اینها را آزاد کرد خب یعنی همه مردم اینها برده بودند و زنجیری در زندان بودند یا این عادات و رسوب غلط, زنجیر است اگر ما این عادات و رسوب غلط را بگذاریم کنار خیلی افرادند با همین زندگی ساده با همین شهریه میتوانند همسر داشته باشند مخصوصاً همسرانی که آنها هم به لطف الهی به برکت قرآن و عترت با این معارف آشنا شدند بنابراین از بهترین راههای زندگی سرعت در ازدواج است سنّ ازدواج بالا برود یا - خدای ناکرده - طلاق بعد از ازدواج پدید بیاید این اساس خانواده را به هم میزند.
پرسش:...
پاسخ: خیلیها با اجاره زندگی میکردند ما دلمان میخواهد اتاق خوابمان اتاق پذیراییمان حالِ بیحالمان همه جدا باشد این نیست, نیست یعنی نیست ما خودمان چهار سال در اول ازدواج تنها در حجره زندگی میکردیم این راه شدنی است مثل ما هم فراوان بودند شش ماه از یکدیگر خبر نداشتیم اول مهر میآمدیم آخر تعطیلات فروردین هم برمیگشتیم مثل ما هم خیلی بودند این زنجیر را اینکه واقع ما حرم میرویم البته حرم میرویم برای ثواب هم است اما قسمت مهمّی که در و دیوار این حرم را میبوسیم این است که اینها ما را عاقل کردند این حرفها را اینها آوردند عقل, عقل, عقل, تنها چیزی که جامعه را اداره میکند عقل است خب اگر کسی بخواهد عاقلانه زندگی کند همین شهریه برایش کافی است ما دلمان میخواهد که هر کس هر کاری کرده کادویی بدهیم خب برای چه این تشریفات برای چیست فرمود اینها یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ
زنجیر را پیغمبر گرفته آن دهنبند را گرفته آن چشمبند را گرفته آدم میبیند جهان چه خبر است خب به سلامتی رفته به سلامتی آمده زیارتش هم مقبول دعایش هم مستجاب حالا حتماً ما باید کادو بدهیم اینها برای چیست؟ مگر این اجارهنشینی قبلاً رسم نبود و فراوان نبود غرض این است که دین به ما آموخت چطوری زندگی کنیم آن وقت لذّت سادهزیستی را انسان از لذّت پرخوری و بدخوری بهتر میداند این بیان نورانی حضرت امیر است ما که زیارت میکنیم میگوییم «کلامکم نور
» یعنی چه؟ نور همین است دیگر در زیارت جامعه هست در سایر زیارات هست وقتی مشاهد مشرّفه شرفیاب شدیم عرض بکنیم که «و کلامکم نور
» خب اینها نور است دیگر فرمود اگر کسی بخواهد مرفّه زندگی کند ضمناً این مقدار شعور را داشته باشد که «حَقَّره الله» این تحقیری است. خب خاورمیانه در اختیار حضرت امیر بود در زمان حکومت دیگر دو امپراطوری در خاورمیانه بود یکی امپراطوری ایران بود یکی امپراطوری روم هر دو تسلیم جزیرةالعرب شدند و همه هم مالیات میدادند و طلا و نقره هم سرازیر حجاز شده بود با اینکه خاورمیانه در اختیار حضرت بود حضرت به عسل نگاه کرد فرمود خوشرنگی ولی من نمیدانم مزهات چطور است حالا لازم نیست ما آن راه را برویم نه میتوانیم نه لازم است ولی عاقلانه زندگی کردن ممکن است فرمود: «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه
» نصف دین در ازدواج و نکاح است مهریه گران که گفتند که زنی مشئومه است با شئامت است که مهریهاش زیاد باشد خب برای چه خب بالأخره اینها دین است دیگر. خدا غریق رحمت کند مرحوم مدرّس را اینکه میگفت سیاست ما عین دیانت ماست حرف صحیحی است زندگی ما هم عین دیانت ماست ما واقعاً سکولار زندگی میکنیم یعنی مرز دین ما از مرز زندگی ما جداست ما یک نماز و روزهای داریم بله اما یک ازدواج داریم خرید و فروش داریم خورد و خواب داریم در این زندگی نیست دین ما فقط در نماز و روزه است یعنی جدایی دین از سیاست یک مرحله, جدایی دین از زندگی ما نمیگوییم جدایی دین از سیاست ولی میگوییم جدایی دین از زندگی خب آثار دخالت دین در زندگی همین است دیگر اگر دین در زندگی رهایت کند میشود «مَن تَزَوَّج فقد أحرز نصف دینه
» سادهترین مردم, نزدیکترین مردم به انبیا هستند کسی که وضع مالیاش در رفاه است ضمناً این را بفهمد که «حقّره الله» حتماً یعنی حتماً این را مجدّداً به نهجالبلاغه در ذیل کلمهٴ «بَسَط» مراجعه بفرمایید که حضرت فرمود آنهایی که سفره رنگین دارد بدانند که خدای سبحان دارد آنها را اهانت میکند حالا ما به آن حد نرسیدیم لااقل این سادهزیستی را یک سر و گردن از دیگری بلندتر باشیم خجل نباشیم آنها که نیست این مسئلهٴ زنا پیش میآید از نگاه پیش میآید تا مراحل دیگر خب.
پرسش:...
پاسخ: دیگر حالا اگر ازدواج دائم باشد نوبت به او نمیرسد ما دربارهٴ ازدواج دائم چون مشکل ایجاد کردیم دست و پای خودمان را بستیم گرفتار آن ازدواج موقّتیم اگر ازدواج موقّت برابر آنکه رسول خدا گفت ثبت بشود ولد مشخص بشود نفقهٴ فرزند مشخص بشود آن هم حکم نکاح دارد دیگر آن باید ثبت بشود دیگر.
خب پس در سورهٴ مبارکهٴ اسراء مسئله زنا در کنار شرک و قتل قرار گرفت. در سورهٴ مبارکهٴ فرقان مسئله زنا در کنار قتل و در کنار شرک قرار گرفت و اگر در موارد دیگر غیبت گفته شد «اشدّ من الزنا» است باید دید کدام غیبت و چه درجهای از غیبت نسبت به چه درجهای از زنا نگاه به نامحرم هم زنای عین است کدام غیبت از کدام زنا اشدّ است باید جداگانه بحث بشود. حالا در این قسمت فرمود: الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ
خطاب به مردم و امّت اسلامی است ولی مجریان حدود الهی ائمه مردماند که از طرف خدای سبحان به وسیلهٴ پیامبر و به وسیله خود ائمه(علیهم السلام) منصوب شدند الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ
بخواهید شفاعت کنید وساطت کنید وسیله بشوید برای تخفیف یا برای ترک این کار را نکنید مَن یَشْفَعْ شَفَاعَةً حَسَنَةً
حکمش این است مَن یَشْفَعْ شَفَاعَةً سَیِّئَةً
حکمش این است که همهٴ اینها شفاعت سیّئه و شفاعت حسنه در سورهٴ مبارکهٴ نساء و امثال ذلک آمد نه شفاعت کنید نه در زدن این تازیانه را دست را محکم ببرید ولی شُل بیاورید پایین این کار هم نکنید که رأفت کاذب داشته باشید بگذارید این دردناک باشد.
مطلب بعدی دو عنصر محوری را ذکر کرده فرمود عدّهای بیایند ببیند این عدّه کفار نباشد برای اینکه وقتی کافر این صحنه را ببیند خیال میکند دین, دین خشونت است اما مؤمن که ببیند دو فایده اصیل دارد این را به صورت امر غایب ذکر کرده فرمود: وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
یک عدّه میبینند خدا را شکر که تبهکاران دارند به کیفرشان میرسند یکی اینکه عبرت میگیرند خودشان مبتلا نمیشوند لذا فرمود: وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
نه «طائفة من الناس» چرا اجرای حدود الهی در عرض عدو روا نیست؟ برای اینکه آنها توهّم همان اسلامهراسی و خشونتباری اسلام را مطرح میکنند اینها که نمیدانند این یک عدل مقدّس یک خشونت مقدّس است که گفتند اجرای حدود در عرض کفار نباشد (یک) در هنگام اجرای حدود کافران حضور نداشته باشند (دو) برای اینکه اینها خیال میکنند اسلام دینِ خشونت است مؤمنین حاضر باشند برای چند فایده یکی برای عبرتگیری یکی اینکه خوشحال باشند که حدود الهی دارد اجرا میشود این جریان سوء استفاده یا تعبیرات دیگری که حالا در رسانهها هست حالا یا اختلاس است یا سوء استفاده است یا فساد اقتصادی است مؤمنین باید حضور داشته باشند بفهمند که دین دارد جاری میشود این یک حکم نیست که «قضیة فی واقعة شخصیّه» مخصوص زنا باشد نه قتل هم همین طور است فساد مالی هم همین طور است مسائل دیگر هم همین طور است تا جامعه اسلامی بفهمد حکم الهی اجراشدنی است وقتی فهمید, مقتدر میشود هم عبرت میگیرد هم مقتدر میشود و خدا را شکر میکند که حدود الهی دارد اجرا میشود درباره قتل هم همین طور است درباره مسائل دیگر هم همین طور است این طور نیست که یواش پرونده بیاید و یواش برود نه خیر جامعه باید بفهمد وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
خب.
در سورهٴ مبارکهٴ نساء فرمود اگر زنهایی به بزهکاری آلوده شدند آیهٴ پانزده سورهٴ مبارکهٴ نساء این بود وَاللَّاتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَةَ مِن نِسَائِکُمْ
بعد از استشهاد چهار نفر و ثابت شدن فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنکُمْ فَإِن شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتَّی یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً
در سورهٴ مبارکهٴ نساء هنگام بحث از این آیه این احتمالات و شُعب احتمالات گذشت که آیا این ناظر به مساهقه است برای اینکه دارد وَاللَّاتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَةَ مِن نِسَائِکُمْ
زنهایی که اینچنیناند سخن از مرد نیست یا نه مساهقه نیست زنا را هم میگیرد آیا این مربوط به مُحصنه است به شهادت اینکه دارد مِن نِسَائِکُمْ
وگرنه میفرمود «مِن النساء» اینکه دارد از زنهای شما یعنی زنهای همسردارند این هم دو احتمال. آیا این فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ
ناظر به حبس ابد است یا نه, نگذارید اینها از خانه بیرون بیایند کار را که مرد انجام میدهد اینها مواظب باشید در خانه باشند که دیگر مشابه این کار نشود این توبیخی باشد برای اینها صیانتی باشد برای اینها. وجوه و احتمالات فراوانی بود که نظر نهایی در ذیل آیه پانزده گذشت أَوْ یَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِیلاً
که همین آیه سورهٴ مبارکهٴ نساء گفته شد سبیل راهی است که آن مسئله حد را در بردارد. در آیه شانزده همان سوره فرمود: وَاللَّذَانِ یَأْتِیَانِهَا مِنْکُمْ
این وَاللَّذَانِ
است نه «والذی» با «الّتی» نه «اللّاتی» اللَّذَانِ
است این اللَّذَانِ
برای دو مذکّر است آیا این ناظر به همان خلافی است که بین مردها اتفاق میافتد یا نه تقلیباً یکی مرد است دیگری زن به جای اینکه یکی مذکّر و دیگری مؤنّث هر دو را مذکّر آورده که اکثر مفسّرین این دومی را پذیرفتند یعنی دو نفر که یکی مرد است و یکی زن اگر گرفتار آن فاحشه شدند فَآذُوهُمَا
این اذیّت با آن فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ
دو چیز است آنجا احتمال اینکه مواظب باشید از خانه بیرون نرود دیگر آلوده نشود این یکی, اینجا فَآذُوهُمَا
اگر اذیت باشد به معنی زدن و امثال ذلک باشد بعد با حدّ بعدی نسخ میشود که فرمود: مِائَةَ جَلْدَةٍ
اما اگر ناظر به استخفاف و تحقیر و طرد اجتماعی و بیحرمتی باشد این همیشه هست تا اینکه توبه بکنند اگر توبه کرد و انسان شایسته شد که خب یک فرد عادی است از مزایای حقوقی فرد عادی برخوردار است عمده آیه بعد است که فرمود: الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ
نظم طبیعی اقتضا میکرد به حسب ظاهر انسان خیال میکند که این طوری باید گفته میشد «الزّانی لا یَنکح الاّ زانیةً أو مشرکةً و الزّانیةُ لا تَنکحُ إلاّ زانیاً أو مشرکا» اما در جمله دوم نفرمود «والزانیة لا تنکح» بلکه فرمود: وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا
این برای آن است که خب معمولاً خواستگاری و خُطْوه از طرف مرد شروع میشود از این جهت معمولاً نکاح از طرف مرد آغاز میشود لذا فرمود: وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا
.
عمده این تهافت بین صدر و ذیل است صدر آیه جملهٴ خبریه است این جملهٴ خبریه که زانی لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ
خب اینچنین نیست که خیلی افرادند که زانیاند ولی با فرد عادی ازدواج میکنند گاهی ممکن است کسی زانیه باشد یک فرد عادی و غیر زانی با او ازدواج بکند اگر این خبر است که مطابق با واقع نیست اگر به داعی انشاء القا شده است معنایش این است که این کار حرام است و ذیل با صدر هماهنگ است در ذیل حرمت تشریعی را فهماند فرمود: وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ
خب این جزء محرّمات است یعنی اگر کسی زانی بود الاّ ولابد باید بگردد زانیه را پیدا کند با او ازدواج کند و اگر کسی زانیه شد الاّ ولابد باید همسر زانی بشود یا مشرک این حکم تشریعی است یا حکم تشریعی نیست. روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) در این ذیل رسیده است حدود را مشخص کرده فرمود اگر کسی مُشتهَر به زنا شد (یک) حدود الهی درباره او اجرا شد (دو) این دیگر همه میدانند که این حدّ زنا خورد و توبه هم نکرد (سه) چنین انسانی حق ندارد با زنِ پاک ازدواج کند و اگر زنی به زنا آلوده شد شهرت پیدا کرد که آلوده است (یک) حدّ زنا بر او جاری شد (دو) توبه هم نکرد (سه) چنین کسی را نمیشود یک انسان طاهری بگیرد فقط همنوع خود میگیرد اینها که میگویند الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی
جمله خبریه است میفرمایند این به لسان غایب هست نه به لسان دائم نظیر اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ نور در آیات بعد یعنی آیهٴ 26 به این صورت است که الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ
که این حکم هم جاری مجرای غالب است آن حکم هم جاری مجرای غالب است پس خبر است نه اینکه به داعی انشاء القا شده باشد اولاً و به صورت غلبه است نه دوما ثانیاً یعنی میل طبیعی تبهکاران با یکدیگر است یک انسان بزهکار طبعاً میخواهد با کسی مثل خودش ازدواج کند این طور.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره شهرت پیدا میکند این یکی میگوید من دیدم.
پرسش:...
پاسخ: بله, حدّاقلش این است لااقل دسترسی ندارید که دیگران بفهمند لااقل یک نفر بفهمد که به دیگران بگویند وگرنه طائفه است دیگر طائفه به آن گروهی میگویند که در مدار یک مقصد خاصّی طوف دارند حرکت دارند این میگویند طِیْف خاص همین است دیگر میگویند فلان گروه طیف خاصّاند یعنی طایفه مخصوصاند حداقلّش عندالضروره یک نفر میشود خب.
در همین سورهٴ مبارکهٴ نور آیهٴ 32 به این صورت است که وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ
بالأخره این دختر خانم یک روزی دارد تا خانهٴ پدر است رزق او از آن مجرا به او میرسد وقتی به خانه شوهر آمد این مجرا عوض میشود فرمود اگر شما وضع مالیتان خوب نیست خدا شما را بینیاز میکند با ازدواج چه موقع ما باید به این حرفها ایمان بیاوریم تا عاقل نشدیم زندگی همین است عقل, عقل حالا سفارشی از مرحوم بوعلی بخوانیم که حدیثی را ایشان در آن معراج کتاب نوشته معراجنامه که وجود مبارک پیغمبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) دستوری میدهد وقتی میخواهد از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تعریف بکند حکیمانه پیغمبر را معرفی میکند وقتی میخواهد علی بن ابی طالب را معرف بکند حکیمانه معرفی میکند من هیچ, هیچ یعنی هیچ تعبیری از هیچ کسی ندیدم که به عظمت تعبیر مرحوم بوعلی از وجود مبارک حضرت امیر باشد وقتی تعریف از وجود مبارک حالا میخواهد نقل کند که حدیث را چه کسی به چه کسی گفته پیغمبری که از آن انبیاء است چه هست چه هست چه هست به علی بن ابی طالب که علی بن ابی طالب در بین خلق «کالعقل بین الحواسّ» است یعنی الآن که هفت میلیارد بشر روی زمین زندگی میکند علی عقل است این هفت میلیارد دست و پا و چشم و گوش با اینکه خود مرحوم بوعلی و فارابی و ابوریحان جزء برجستهترین افرادند فرمود دیگران به منزلهٴ چشم و گوشاند که عقل اینها را هدایت میکند چشم که قدرت تصدیق ندارد گوش که قدرت تصدیق ندارد همه اینها را عقل اداره میکند فرمود او در بین خلق مثل عقل است در بین حواس در حاشیه الهیّات شفا همین معنا ترجمه شده به یک ترجمه رقیق که گویا نیست آنکه در حاشیه الهیات شفاست این است که ابنسینا گفته که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) «بین الأصحاب کالمعقول بین المحسوس» یعنی اوّلی و دومی و سومی و سایر صحابه اینها به منزله چشم و گوشاند و علی عقل است اما آنکه در اصل کتاب هست دارد علی(سلام الله علیه) در بین خلق «کالمعقول بین المحسوس» او عقلِ محض است به حضرت امیر چه گفت؟ گفت اگر مردم به عبادتها مشغولاند تو به تفکّر عقلی مشغول باشد جلو میزنی آنچه جامعه را دور میکند همین مشکل است این آیه کسی عاقل است که حرف آفریدگارش را گوش بدهد دیگر چون «العقل ما عبد به الرحمن» فرمود اگر ازدواج کردی در صورتی که طرفین عاقل بودید گرفتار مهریه زیاد جهیزیه زیاد کادوهای بیجا نبودید «إن یکونوا فقراء یُغنهم الله من فضله» همه را خدا روزی میدهد ولی کسانی که عاقلانه نکاح میکنند خدای سبحان آنها را تأمین میکند خب برخیها خیال کردند این آیه ناسخ آن آیه است خب این آیه عام است ناسخ آن آیه است خب این آیه عام است ولو بعد نازل شده عام که مخصّص خاص نیست او درباره خصوص زانی و زانیّه است این دربارهٴ اَیاما و اَیّم یعنی بیهمسر اگر کسی بیهمسر شد شما به او همسر بدهید خب این عام چگونه میتواند مخصّص آن باشد. پس آن به همین عموم به همین اطلاق خودش باقی است منتها حالا این روایات را شاید امروز نخوانیم ولی شما حتماً به این کتاب حالا شاید به خود روایات به وسائل نتوانید مراجعه کنید این روایات را صاحب کنزالدقائق ذیل همین آیه ذکر کرده و آن چند روایت است.
پرسش:...
پاسخ: سادهتر باشد راحتتر است دیگر. حرام نیست ولی اگر کسی نداشت ازدواج را تأخیر بیندازد برای اینکه من جهیزیه سنگین ندارم.
پرسش:...
پاسخ: کاملاً پیدا میشود اگر عقل باشد مصادیق فراوان است.
در جلد نهم صفحهٴ 245 این است که وجود مبارک امام صادق در جواب این آیه فرمود: «هنّ نساءٌ مشهوراتٌ بالزّنا و رجالٌ مشهورون بالزّنا شُهور به» (یک) «و عُرفوا به و الناس الیوم بذلک المنزل فمن اُقیم علیه حدّ الزنا أو متّهمٌ بالزّنا لم ینبغ لأحدٍ أن یناکحه حتّی یعرف منه التوبه» پس اگر کسی معروف بود به این بزهکار حدّ الهی بر او جاری شد و توبه نکرد این سه قید را داشت مشمول آیه است چند روایت است که در صفحهٴ 245 آمده.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1 الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3)) تاکنون روشن شد که برای تعظیم این سوره چندین عبارت را خدای سبحان رعایت فرمود یکی اینکه در آغاز فرمود: سُورَةٌ
یعنی «هذه سورةٌ» دوم اینکه به صورت متکلّم معالغیر نه به صورت متکلّم وحده نه به صورت فعل مجهول بلکه به صورت فعل معلوم به عنوان متکلّم معالغیر تعبیر کرد فرمود: أَنزَلْنَاهَا
و همین معنا را تأیید کرد با فَرَضْنَاهَا
و برای بار سوم فرمود ما آیات بیّن و شفّاف و روشنی را در این سوره نازل کردیم که نیازی به توجیه و تأویل و امثال ذلک ندارد برای آن است که اجرای حدود که مسئولش دستگاه قضایی است گاهی ممکن است با تسامح با تساهل همراه بشود در آغاز جلوی این تساهل و تسامح را گرفت و خانوادههای متّهم هم ممکن است نگران بشوند جلوی نگرانی آنها را هم گرفت افرادی هم در جامعه ممکن است شفاعت سیّئه کنند جلوی اینها را هم گرفت که مَن یَشْفَعْ شَفَاعَةً سَیِّئَةً
حکمش چیست. در آغاز برای اینکه این حدود الهی با اهمیّت خاص اجرا بشود در صدر سوره این مطالب را بیان کرد قبلاً هم گذشت که انذار آیات انزال سُوَر و خود قرآن به صورت تجلّی است نه به صورت تجافی یعنی آن طوری که خداوند باران را نازل کرد تگرگ و برف را نازل میکند آن طور قرآن را نازل نکرد که به صورت انداختن و القا باشد بلکه قرآن را آویخت نه انداخت لذا میشود حبل الله در همان حدیث متواتر که فرمود: «إنّی تارک فیکم الثقلین
» کتاب خدا و عترت رسول(علیهم الصلاة و علیهم السلام) فرمود یکیشان ثِقل اکبر است و «أحد طرفیه بید الله سبحانه و تعالی
» این حبل متین یک طرفش به دست خداست یک طرفش به دست جامعه بشری لذا بشر اگر عنایت بیشتری کند میتواند این حبل را بگیرد نجات پیدا کند (اولاً) و تدبّر کند و بالا برود (ثانیاً) «اقرأ وارقی
» ناظر به همین است وگرنه حبل یعنی طنابِ انداخته یک گوشه مشکل خودش را حل نمیکند چه رسد به اینکه مشکل معتصمان را حل کند. در مقابل انزال قرآن, صعود کلمات طیّبه است اگر بعضی از مشایخ سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیهم اجمعین) فرمودند دعا, قرآن صاعد است این تا حدودی برگرفته از آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» است در آنجا فرمود: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ
عقاید طیّب براهین طیّب افکار طیّب مطالب علمی طیّب اخلاق طیّب اعمال طیّب به طرف خدا صاعد است صعود عقاید طیّب مطالب علمی طیّب گفتار و نوشتار طیّب به طرف خدا نظیر صعود دود و بخار و دخان نیست همان طوری که نزول قرآن شبیه نزول باران و تگرگ نیست صعود عقاید و مطالب علمیِ طیّب به طرف خدا هم شبیه صعود بخار و دخان نیست که تجافی باشد یک بخار یا یک دخان وقتی در کف زمین است صاعد نیست وقتی به فضا رفت دیگر در کف زمین نیست رفتنِ او هم به نحو تجافی است نه به نحو تجلّی اگر کسی صاحب عقیدهٴ طیّب شد فکر طیّب شد خُلق طیّب شد عمل طیّب شد این از زمین تا بالا نظیر نردبان صاعد است همان طوری که قرآن نظیر حبلِ متین آویخته است نه انداخته عقاید علمی هم که بالا میرود نظیر نردبانِ بالا رفته است نه نظیر دود و دخانِ بالا رفته هم إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ
به نحو تجلّی است هم أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ
به نحو تجلّی است پس راه دو طرفه باز است و اگر خوب بنگریم میبینیم این کلمهٴ طیّب از همان راهی که آمده است بالا میرود نه دو راه باشد در همان مسیری که قرآن آمده بالا میرود یعنی قرآن از آن مقام لدی اللّهی که فرمود: وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ
از مقام علیّ حکیم آمده نازل شده, شده عربیّ مبین که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این مضمون هست إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ
یعنی این قرآن یک طرفش علیّ حکیم است یک طرفش عربیّ مبین شما که با عربی مبین کار دارید اگر دارای علمِ طیّب و اخلاق و عمل صالحِ طیّب بودید به آن علیّ حکیم میرسید چون شما دارید بالا میروید و اگر کلمهٴ طیّب بالا میرود و بالا رفتنش به نحو تجلّی است نه به نحو تجافی و کلمهٴ طیّب وصف انسانِ صالحِ عالِم است پس خود انسان بالا میرود که وصف بدون موصوف که بالا نمیرود این طور نیست که بالا رفتنش نظیر دود باشد (یک) این طور نیست که از مغز و قلب و هویّت انسان بکِنند این را بالا ببرند (دو) پس خود انسان بالا میرود این انسانی که میگوید إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ
خودش دارد بالا میرود این میشود انسانِ الهی اگر انسان الهی شد همان بیانی که دشمنان درباره امام صادق(سلام الله علیه) گفتند صادق است که ابنابیالعوجا و دیگران آن طوری که در احتجاج مرحوم طبرسی آمده در کنار کعبه وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نشسته بود فرمود اگر در بین بشر یک فرشتهٴ فرودآمدهای که به صورت بشر متجسّم شده است باشد این همان مرد است حالا این حرف را از چه کسی شنیده و چگونه گفته ولی حرف, حرف حقّی است فرشتهای است که نازل شده است نزولش هم به نحو تجلّی است این راه برای همه باز است منتها آن ذوات قدسی در قلّهاند شاگردانشان در دامنه و دشتاند دارند حرکت میکنند غرض آن است که انزال سوره یک راه خاص دارد که اگر کسی فهمید و باور کرد و متخلِّق شد و عمل کرد و منتشر کرد این هم همین راه را بالا میرود منتها اینجا یک وقت است زبانش سلمان فارسی است و میشود سلمان فارسی وقتی بالا رفت به علیّ حکیم نزدیک میشود آن اباذر غفاری است زبانش عربی مبین است وقتی بالا رفت نزدیک علیّ حکیم میشود آنجا یکدیگر را میبینند. خب سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
دربارهٴ زانیه و زنا مستحضرید که این گونه از افعال یا اوصاف اگر مذکّر هم ذکر میشد چون شامل جنس بود زن و مرد هر دو را شامل میشد وقتی میگویند مؤمن اینچنین است مؤمنه را هم شامل میشود وقتی بگویند مُسلم کسی است که دیگران از دست و زبان او سالم باشند زن و مرد را شامل میشود وقتی میگویند «طلب العلم فریضةٌ علی کلّ مسلمٍ» لازم نیست مسلمه را هم بگویند هر دو را شامل میشود اینجا اگر میفرمود «الزانی فاجلدوه» شامل هر دو هم میشود ولی برای اهمیّت طرفین را ذکر کرد این یک. سرّ تقدیم زانیه بر زانی در اینجا و سرّ تقدیم سارق بر سارقه که عکس اینجاست در اینجا این دو نکته در بحثهای قبل روشن شد ولی در مسئلهٴ زنا چون جاذبه و منشأ فساد از خودنمایی و بیحجابی او شروع میشود اول زانیه ذکر شده ولی در مسئلهٴ نکاح چون رغبت و خِطْوه و خواستگاری از طرف مرد شروع میشود مرد را مقدّم داشت که فرمود: الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً
و در قسمتی هم که باز نسبت به زانیه رسید باز مرد را مقدّم داشت برای اینکه فرمود: الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً
به حسب ظاهر انسان فکر میکرد که باید این طور گفته میشود «الزّانی لا ینکح الاّ زانیةً أو مشرکة و الزّانیة لا تنکح إلاّ زانیّاً أو مشرکا» ولی اینچنین نفرمود یعنی گذشته از اینکه زانیه را مؤخّر ذکر کرد در مسئله نکاح هم او را مفعول دانست نه فاعل در مسئله زنا که جاذبه از طرف اوست او را مقدم ذکر کرد ولی در مسئله نکاح با دو فنّ ادبی او را مؤخّر ذکر کرد یکی اینکه او را لفظاً مؤخّر ذکر کرد برای اینکه فرمود: أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ
که این را مؤخّر ذکر کرد دوم اینکه حالا هم که او را مؤخّر ذکر کرد او را فاعل ندانست نفرمود «و الزانیة لا تنکحوا» فرمود: وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ
باز هم او مؤخّر داشت برای اینکه در خِطْوه و نکاح و ازدواج او مؤخّر است وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ
ظاهرش این است که این حرمت تشریعی است به زحمت افتادند که ببینند چگونه این هست. یک تلاش و کوشش برای آن است که آن جمله خبریه را حل کنند لذا برخیها آن را به صورت نهی قرائت کردند نه به صورت نفی گفتند «الزانی لا ینکِحْ» برای اینکه مشکل را حل کنند چون میبینند جامعه آنچه در خارج اتفاق افتاده این طور نیست گاهی طیّبی با خبیثی گاهی خبیثی با طیّبی ازدواج میکند یکی این کار را کردند یکی آمدند گفتند که نه این خبر است ولی به لحاظ اغلب است نه به لحاظ دائم این دربارهٴ صدر این جمله. درباره ذیل جمله که انشاست حالا یا گفتند که حرمتِ غلیظ دارد یا گفتند با شرایط خاص میشود محرّم وگرنه محقّق نیست و اینها. لکن نصوص و روایاتی که در ذیل این آمده این سه شرط را ذکر کرد که برخی از این نصوص در پایان بحث دیروز خوانده شد. در پایان بحث دیروز این روایتها که بخشی در کنزالدقائق آمده خوانده شد و آن این است که اگر کسی این سه شرط را داشته باشد نکاح با او حرام است یعنی عادت کرده این کار برای او حرفه شده و مشهور به این کار است (یک) حدود الهی دربارهٴ او اجرا شد که جامعه او را به عنوان محدوده میشناسد (دو) و توبه هم نکرد (سه) در چنین شرایطی تعبیر به «لا ینبغی» شد در بعضی از روایات و تعبیر به منع شده است یعنی صیغهٴ نهی آمده در بعضی روایات دیگر. در این تفسیر کنزالدقائق جلد نه صفحهٴ 245 این روایات آمده یکیاش این است که از زراره از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند که الزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ
این یعنی چه این مربوط به چیست؟ فرمود: «هنّ نساءٌ مشهوراتٌ بالزّنا
» (یک) «و رجالٌ مشهورٌ بالزّنا
» که «شُهروا به و عُرفوا به و الناس الیوم بذلک المنزل فَمَن اُقیم علیه حدّ الزنا أو متّهم مِن زنا لم یَنبغ لأحدٍ أن ینکاحه حتّی یُعرف منه التوبه
» از این روایت زراره سه قید برمیآید خب وجود مبارک امام صادق هم قرآن ناطق است اگر حضرت فرمایشی فرمود مثل یک آیه قرآنی است در برابر آیه قرآنی دیگر چون اینها همان هستند که در احکام الهی وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی
هستند دیگر. حضرت فرمود منظور این است که اگر کسی شهرت به این بزهکاری دارد حدّ الهی دربارهٴ او جاری شد توبه هم نکرد مشمول این آیه است. روایت دیگری هم که باز ابیالصبا از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکند فرمود: «کُنّ نِسوةً مشهوراتٍ بالزّنا
» و در آنجا «رجالٌ مشهورٌ بالزّنا قد عُرفوا بذلک فَمَن اُقیم علیه حدّ الزّنا أو شُهّر به لم یَنبغ لأحدٍ أن ینکاحه حتّی یُعرف منه التوبه
» این هم حدود سهگانه را در روایت ابیالصبا ذکر کرده. روایت دیگری که محمدبنمسلم عن أبی جعفر(علیهما السلام) ذکر میکند این است که «هم رجالٌ و نساءٌ کانوا علی عهد رسول الله (علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) مشهورین بالزّنا فَنهی الله عن اولئک الرجال و النساء
» الیوم هم حکم همین است که اگر کسی مشهور شد حکم همین است اگر کسی اینچنین شد «أو اُقیم علیه الحدّ فلا تزوّجه حتّی تُعرف توبة
» این نهی است دیگر «لا ینبغی» نیست گرچه «لا ینبغی» در روایات ظهور در کراهت ندارد بر خلاف تعبیرات فقهی در کتابهای فقهی «لا ینبغی» ظهور در حرمت ندارد اگر کسی فتوا داد «لا ینبغی» نمیشود از آن حرمت فهمید اما در تعبیرات قرآن کریم و نصوص کلمهٴ «لا ینبغی» آن منعِ حاد را در بردارد لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ
نه اینکه برای شمس مکروه است او اصلاً حق ندارد در نظام تکوین این منعِ قطعی را میگویند و منع بَطّی را میگویند «لا ینبغی» خب.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره روایات اصطلاحش اصطلاح فقهی نیست..ممکن است
از «لا ینبغی» نمیشود کراهت فهمید. در این روایت محمدبنمسلم که صریحاً نهی کرد فرمود: «فلا تزوّجه
» روایت بعدی که باز حکمبنحکیم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است فرمود: «الزانیةُ لا ینکحها الاّ زانٍ أو مشرک إنّما ذلک فی الجَهر ثمّ قال لو أنّ الاإنسان زَنا ثمّ تابَ تزوّج حیث جاء
» خب این روایات شارح آن آیات است که حرمت برداشته میشود در صورت توبه و روایات دیگری هم هست که باز در این ذیل مراجعه فرمایید.
اما در جریان ازدواج که اهمیّت ازدواج را قرآن کریم مشخص کرد و روایات معیّن میکند مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله علیه) در جلد بیست وسائل صفحهٴ چهارده و پانزده این روایت را از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل میکند که حضرت فرمود وجود مبارک رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) فرمود: «ما بُنِیَ بِناءٌ فی الإسلام أحبّ إلی الله عزّ و جلّ مِن التزویج
» بعد مطلب دیگر باز وجود مبارک حضرت فرمود: «اتّخذوا العهد فإنّه أقضه لکم
» این همان تفسیر إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ
است این در صورتی است که آن عِسْر و غُل و زنجیر و رسوم و رسوبات باطل را انسان از دست و پای جامعه باز کند که یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ
اگر آن رسوبات جاهلی دست و پا گیر شد همین سنّ ازدواج متأسفانه تأخیر میافتد که این مرضیّ خدا و پیامبر نیست ما موظّفیم دین را در زندگی «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجه
» قرار بدهیم یعنی در همهٴ امور دینی زندگی کنیم ولی متأسفانه دینمان در نماز و روزه و مسجد و حج و عمره و تمتّع و زیارات و ادعیه هست زندگی, زندگی دینی نیست لذا در شهرهایی که ملل مختلف زندگی میکنند خیلی فرقی بین مسلم و غیر مسلم دیده نمیشود.
خب مطلب بعدی دربارهٴ این تعبیر است که فرمود: وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
این طائفه چند جا در قرآن کریم ذکر شد یکی در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» بود همان آیه نَفْر آیهٴ 122 که فرمود: وَمَا کَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ
حالا اگر از روستایی یا شهری یک نفر هم قیام بکند به این آیه عمل کرده است گفتند طائفه جمع نیست که بگوییم اقلّش ثلاثه است و ما فوقش آن بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که فرمود واحد و ما فوقش را شامل میشود همین است یک نفر هم طائف است طائفه است «یطوفه إلی المقصد الی المقصود».
پرسش:...
پاسخ: طائفه به معنی قبیله نیست.
پرسش:...
پاسخ: نه فرمود: مِن کُلِّ فِرْقَةٍ
حالا اگر از شهری از روستایی یک نفر طلبه شد به این آیه عمل کرد دیگر. در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» هم مشابه این آمده آنجا هم که طائفه بر یک نفر میتواند اطلاق بشود و یک نفر را هم شامل میشود در آیهٴ نُه سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» این است که وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا
آنجا هم گفتند که چه دو قبیله چه دو گروه چه دو نفر اگر دو نفر به قتال یکدیگر پرداختند مشمول این آیه است این طور نیست که ما باید صبر بکنیم نزاع دستهجمعی بشود بعد تا اقدام بکنیم فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا
این طور نیست وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا
اگر این طائفه با این طایفه حالا یک نفر با یک نفر یا دو نفر با دو نفر یا نزاع دستهجمعی چند نفر با چند نفر همه مشمول این است لذا به استناد این دو شاهد گفتند که وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
شامل یک نفر هم میشود البته حضور همه اگر بود خب یک عُسْر و حرجی بود که همه نمیتوانند در آن مراسم حاضر بشوند که یک عدّه که حاضر بشوند کافی است منتها باید مؤمن باشند لوجهین یکی اینکه عبرت بگیرند یکی بدانند حدود الهی دارد اجرا میشود که پشتوانه داشته باشند قدرت پیدا کنند اما کفّار اگر حضور پیدا کنند دهنکجی میکنند تبلیغ اسلامهراسی میکنند دین را - معاذ الله - به خشونت معرّفی میکنند و مانند آن, لذا فرمود: وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
.
پرسش:...
پاسخ: خب بالأخره شهود غیر از خبر است اخبار کاذب هم کم نیست اگر ارتباطات ما قوی است بخش وسیعی از ارتباطاتمان را ارتباطات سیّئه و کاذب تشکیل میدهد کم نیست اخبار دروغ شما شاید اخبار راست را کم پیدا کنید خب.
پرسش:...
پاسخ: یک نفر را شامل میشود دیگر, اگر در روستایی یا شهری یک نفر قیام کرد آمد وارد حوزه علمیه شد به این آیه عمل کرد دیگر.
پرسش:...
پاسخ: نه, طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
که آورد معلوم میشود که نمیخواهد کفّار حضور پیدا کنند برای اینکه آنها اگر حضور پیدا میکردند اسلام را به عنوان دین خشونت معرفی میکردند. چرا گفتند در فقه فتوا دادند که حدود الهی را فی ارض العدوّ جاری نکنید خب حالا اگر بنا شد که این حدّ فَاجْلِدُوا
را اجرا بکنند چرا در فقه, فقه یعنی فقه شما به غالب متون فقهی مراجعه کنید میبینید که حالا یا نهیِ تحریمی است یا نهیِ تنزیهی است که حدود را فی ارض العدو جاری نکنید بگذارید بیاید در ارض آشنا چرا؟ همین حرفِ اسلامهراسی را تبلیغ سوئی که اسلام دین خشونت است را راهاندازی میکنند دیگر همان خطر در داخل هم برای دشمنان داخلی هست.
مطلب بعدی آن است که فرمود دینِ خدا جای تساهل و تسامح نیست در نوبتهای قبل گذشت که ما در سه منطقه باید زندگی کنیم منطقهای است که حکمش «ردّوا الحجر من حیث جاء» است منطقهای است که جایش جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا
است منطقهای جایش وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
است دربارهٴ دین خدا دربارهٴ اسلام دربارهٴ نظام اسلامی کسی حقّ معامله و تساهل و تسامح ندارد همان «ردّوا الحجر من حیث جاء» نشانهاش هم همین دفاع مقدس هشت ساله بود. در مسائل حقوقی خب اگر کسی به ما ستم کرده حقّ ماست که ما هم برابر عدل انتقام بگیرید جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا
مَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ یا وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ
نه «علیه» این هست اما قانون هرگز نمیتواند به تنهایی کشور را متمدّن کند در تتمیم این کار و تکمیل این کار, اخلاق را خدای سبحان مقدّر فرمود, فرمود شما اگر ستمی به شما شد نسبت به شما بدرفتاری شد در منطقهای هستید که حکم اصلیاش این است جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا
چه اینکه در جهنم هم همین طور است ولی با همین جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا
کشور به مقصد میرسد یا نه مؤمنین باید رعایت کنند وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
اگر یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
نبود همین پرونده هفت هشت میلیونی است که در دستگاه قضایی هست خب کسی حقّ او گرفته شده یا در رانندگی یا در اجاره یا در چِک دادن و مانند آن این حقّ قانونیاش را میبیند که باید برود شکایت بکند خب میرود شکایت میکند نتیجهاش هفت میلیون پرونده در دست مانده است دین را تنها جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا
پیشبینی نکرده دین این را پیشبینی نکرده فرمود برای تکمیل ترمیم آن خدای سبحان ترمیم بکند شما به رفاه میرسید وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
ما در سه منطقه داریم زندگی میکنیم اخلاق کار خودش را دارد قانون کار خودش را دارد دین خدا هم حکم خودش را دارد دین خدا به معنی جامع شامل هر سه منطقه است اما اینکه فرمود: لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ
یعنی اصول دین یعنی فروع دین یعنی احکام, دربارهٴ احکام که جا برای تساهل یا تسامح نیست که خب.
پرسش:...
پاسخ: البته, همان طوری که کمّاش مشخص شد صدتا باید باشد نه بیشتر بعضی از خلفا که حدود را جاری میکردند گفتند «تحت اِبط» پیدا نشود اِبط یعنی زیر بغل دست را اینقدر بالا ببرید تا فشار پیدا کند که زیر بغل پیدا بشود فرمود این کار را نکن این در نصوص اجرای حدود هست حدّش مشخص است همان طوری که عدد مشخص است کیفیّتش هم مشخص است صورت را نزن سر را نزن پشت را بزن این قدر «لا ترفع یدک حتّی یظهر ابتک» این زیر بغل پیدا بشود نه خب قدری دست را میبری بعد میآوری پایین, ببری که فشار بیشتری بیاوری که زیر بغلش پیدا بشود این کار را نکن خب این را گفتند دیگر خب اینها در فقه مشخص است همه یعنی همهٴ این ریز و درشتش در فقه ما آمده که چقدر بزن کجا را بزن چطور بزن زن را چطور مرد را چطور آمده اما حالا اگر کسی خواست در اصل حد وساطت کند شفاعت کند فرمود اینجا حکم خداست دیگر جا برای تسامح و تساهل نیست.
مطلب دیگر اینکه در جریان نعمت که در بحث دیروز مطرح شد خود نعمت یعنی مال زمین اینها آیات الهی است و برکت است فی ذاتها, اما اینها مثل قرآن نیست قرآن نوری است که اگر به جایی آمده آدم را روشن میکند مگر کسی چشمش را ببندد ولی مال مثل قرآن نیست که اگر یک جا آمده آدم را روشن بکند این طور نیست مال هر جا که آمده غالبش این است که انسان را مُترف و مُسرِف میکند با رفاه زندگی میکند دربارهٴ قرآن ذات اقدس الهی فرمود این نور است لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ
یا أَنْزَلْنَا
کذا و کذا فرمود ما قرآن نازل کردیم تا شما را نورانی کنیم اما دربارهٴ نعمت فرمود شما حواستان جمع باشد آنچه را ما آفریدیم برای آیات الهی است زمین آب میوه درخت اینها آیات الهی است اما وقتی که ما به شما دادیم حواستان جمع باشد کسی که وضع مالیاش خوب است این مبتلای به ثروت است مبتلا یعنی مبتلا, اگر کسی ندارد مبتلای به فقر است آن کس هم که دارد مبتلای به ثروت است ما او را آزمودیم در بخشهای سورهٴ مبارکهٴ «فجر» از وسطهایش این قسمت شروع میشود فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ
یعنی «أهانَنِ» فرمود: کَلَّا
در هر دو ابتلاست بعضیها مبتلا به ثروتاند بعضیها مبتلا به فقر که ما هر دو را آزمودیم این از بیانات نورانی است که در پایان شرح نهجالبلاغه ابنحدید از وجود مبارک حضرت امیر نقل شده است فرمود: «إنّ الغنیٰ والفقر بعد العرض علی الله
» چه کسی توانگر است چه کسی تهیدست در یومالحساب روشن میشود اما همه الآن سرِ کنکور نشستند این هیچ شرفی نیست بارها از وجود مبارک حضرت امیر نقل شد که وظیفه ما دو چیز است سعی در تولید قناعت در مصرف چنین جامعهای میتواند روی پای خود بایستد سعی در تولید یعنی هیچ کس نگوید من بازنشستهام آخر آدم دهن باز میکند میگوید من بازنشستم اگر عالِم و روحانی و مُعَمَّم است تا نفس میکشد دستش باید با قلم باشد وگرنه بیکاره است مگر میشود یک روحانی دهن باز بکند بگوید من فارغالتحصیلم تا نفس هست فهم قلم خواندن نوشتن گفتن و اگر روحانی نیست اهل حوزه و دانشگاه نیست او هم تا نفس میکشد کار حالا قبلاً هشت ساعت کار میکرد الآن یک ساعت کار بکند سعی در تولید قناعت در مصرف این جامعه را خودکفا میکند ذات اقدس الهی فرمود من همان طور که پیغمبر را معرفی کردهام در تورات و انجیل مسلمانها را هم معرفی کردم پیغمبر را در تورات و انجیل معرفی کرده طبق آیاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بود که این روزها خوانده شد که یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ
کذا و کذا که آیاتش در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بود دیروز خوانده شد اما مسلمانها را فرمود رسول خدا و همراهانشان کسانیاند که اینچنیناند در تورات اینچنیناند و در انجیل اینچنیناند مَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ
کذا و کذا و کذا کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ
الآن به برکت خونهای پاک شهدا و تلاش و کوشش جانبازان و سعی امام راحل(رضوان الله علیه) این کشور روی پای خودش است چرا برای اینکه شاگرد قرآن است باز چرا برای اینکه قرآن مسلمانها را در چندین قرن قبل معرفی کرده که مسلمان مثل شاخهٴ گندم است این شاخهٴ گندم نیازی ندارد که چوبی کنارش بگذاری این خشک نشود یا این نشکند این خودش کمربند درست میکند فرمود این شاخهٴ گندم را من چطور تربیت میکنم این اولاً جوانه میزند أَخْرَجَ شَطْأَهُ
وقتی شَطأ زد جوانه زد اَزیر و وزیر را از خود درست میکند اَزیر و وزیر به یک معناست هر دو به این معناست که بار سنگین و وِزر روی دوش آنهاست أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ
اَزیر را از خود وزیر را از خود با یک کمربند محکم جای خودش را محکم میکند روی پای خودش میایستد وقتی که اَزیر گرفت وزیر گرفت غلیظ شد فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ
روی ساق خودش میایستد میشود خودکفا, اگر ملّتی اینچنین شد میشود ملّت مسلمان ما تمام درد ما این است که داریم سکولار زندگی میکنیم یعنی دینِ ما در زندگی ما نیست ما سینه خوب میزنیم عزاداری خوب میکنیم نماز خوب میخوانیم اعتکاف داریم نماز جماعتمان مثل اینکه وضع دین از زندگی خداست این آیه فرمود من مسلمانها را چندین سال قبل معرفی کردم در تورات و انجیل که مسلمانها این طورند روی پای خودشان میایستند وقتی اَزیر از خود وزیر از خود غلیظ شدند ساق و ساقه پیدا کردند فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَی عَلَی سُوقِهِ
روی پای خودش میایستد آن وقت دنیا بخواهد تحریم بکند خب بکند این فکر را اگر - خدای ناکرده - کسی فکر خوبی خدا به او داد این ناشناسی کرد حقناشناسی کرد از این مملکت بخواهد جای دیگر برود هر جا برود دیگر خدا به او راه نمیدهد شما بالأخره آب و خاک این مملکتید از این مملکت رشد کردید این خونهای پاک شهدا این سرزمین را طیّب و طاهر کرد فرمود: «طِبْتُم و طابت الأرض الّتی فیها دُفِنْتُم» این کشور شده طیّب و طاهر حالا از اینجا فرار میکنید کجا میخواهید بروید برای چه میخواهید بروید غرض آن است که مسلمان آن است که روی پای خودش بایستد مبادا خیال بکند که داشتن کمال است داشتن کمال نیست داشتن آزمون است مثل قرآن نیست که داشتنش کمال باشد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1 الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3)) آنچه از این بخش سورهٴ مبارکهٴ «نور» مشخص شد این بود که قرآن کریم مسئلهٴ نکاح را ترغیب میکند و از سفاه کاملاً منع میکند و برای حفظ عفّت عمومی نکاح را مستحب قرار داد و از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شد که نکاح سنّت من است و اگر کسی ازدواج کرد نصف دینش را حفظ کرده «مَن تزوّج فقد أحرز نصف دینه» این نگاه رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مسئلهٴ ازدواج است پس برای تأمین غریزه و مانند آن نیست بلکه برای حفظ دین است.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره بخش وسیعی از دین به وسیلهٴ ازدواج تأمین میشود لوازمی دارد ملزوماتی دارد ملازماتی دارد.
مطلب دیگر آن است که این تشریفات در زندگی چه در جهیزیه چه در مهریه اینها مانع ازدواج میشود و اینها قیود و زنجیرههایی است که خودِ جامعه بر دست و پای خود بسته است و رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همهٴ این بندها را باز میکند چه بندهای اجتماعی سیاسی و مانند آن چه بندهای خانوادگی که وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ و اشاره شد که این قیودی نظیر دادن هدایای فراوان و متقابل به یکدیگر جزء قیود و زنجیرههایی است که دست و پاگیر است.
هدیه دادن در اسلام محمود است و ممدوح گاهی با احوالپرسی است گاهی با سلام است خود سلام, تحیّت و هدیه است و مانند آن.
اگر کسی امکانات مالی داشت در حدّ متعارف ممکن است هدایایی اهدا کند ولی اگر کسی نداشت, خودش را به زحمت بیندازد در اثر نداشتنِ این امکانات هدیهای از ازدواج محروم بشود این نارواست.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر, لذا مرحوم آقای بروجردی(رضوان الله علیه) این «صبّحکم الله» و «مساءکم الله» که هست احتیاط واجب داشتند در حاشیه عروه که احتیاط واجب این است که اگر کسی سلام کرد و گفت «صبّحکم الله» یا کسی به انسان گفت «صبّحکم الله» احتیاط واجب این است که انسان جواب او را هم بدهد او هم بگوید «صبّحکم الله» یا «رحمکم الله» و مانند آن این فتوای مرحوم آقای بروجردی بود در ذیل مسئله وجوب ردّ سلام به همین آیه هم استشهاد میکردند که إِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا میگفتند این «مساءکم الله» و «صبّحکم الله» اینها همه تحیّه است و جواب میطلبد.
به هر تقدیر آن است که ما باید باور کنیم دین در زندگیِ ما حضور دارد و دین, داشتن را فخر نمیداند تلاش در توحید فخر است قناعتِ در مصرف هم فخر است انسان کاملاً شبانهروز به مقدار مقدور بکوشد تا تولید کند و مشکل جامعه را حل کند عبادت است «الکاسب فی سبیل الله» آن قصّهای که مربوط به باغبان وجود مبارک حضرت امیر بود بارها به عرضتان رسید که در اطراف مدینه باغی در آن قسمت ینبوع و اینها داشتند چندین بار حضرت با بیل و کلنگ و اینها حفّاری میکردند که چشمهای, چاهی بجوشد باغبان حضرت میگوید که یک روز حضرت بالأخره آمد در ادامه آن کَند و کاو قبلی آن مِعوَل یعنی کلنگ را گرفت و شروع کرد به کند و کاو بالأخره به سنگی رسید آن سنگ را با عرق ریختن از زمین برداشت و زیر سنگ آب جوشید من دیدم خب منطقهٴ حجاز باغی که از خودش چشمه داشته باشد بالأخره ارزنده است من دیدم همین که آب جوشید حضرت صیغهٴ مبارکهٴ وقف را جاری کرد فرمود: «هذه صدقةٌ جاریة» خب این را میگویند کارِ اهل بیت این را میگویند حضور دین در زندگی تلاش هست تولید هست باغداری و کشاورزی هست برای تأمین نیاز جامعه و قناعت در مصرف.
ما باید بدانیم داشتن فخر نیست (یک) و سفرهٴ رنگین داشتن یک نوبه توهین هم هست (دو) لذا انسان در نماز در دعا در گریه بالأخره این را هم به یادش میآورد که خدایا! این برکات فراوانی که به من دادی که من در کنار سفره رنگین نشستم و دیگران ندارند این توهینی است که شما به من میکنی من هم این توهین را متأسفانه فخر تلقّی کردم یک راهحلّی به ما نشان بدهید این را چند بار, چند بار یعنی چند بار از نهجالبلاغه حضرت خواندیم ما باید بدانیم که داشتن سفرهٴ رنگین یک ننگ است نه یک فخر این استدلالی است که حضرت امیر کرده حالا یک وقت است که داشتن, نعمت خوبی است که آدم نیاز به غیر نداشته باشد این بسیار خوب است اما قناعت در مصرف, تلاش در تولید.
پرسش:...
پاسخ: خب بالأخره معلوم است امر نسبی است یک وقت است که آن حدّاقلش طوری که یک زندگی آبرومندانه داشته باشد انسان فرزندان خودش را سخت نگیرد این دیگر سفره رنگین نیست اما حالا آنکه در خطبهٴ 109 و همچنین در خطبهٴ 160 آمده این دو بخش را که چندین بار خواندیم باز هم بخوانیم.
در خطبهٴ 109 که در بیان قدرت ذات اقدس الهی است اول خطبه این است «کُلُّ شَیْءٍ خَاشِعٌ لَهُ وَ کُلُّ شَیْءٍ قَائِمٌ بِهِ غِنَی کُلِّ فَقِیرٍ» تا این بحث توحید که تمام شد میرسند به بخش مربوط به نبوّت در ادامه بخش مسئلهٴ نبوّت و اینها فرمود: «و مِنْهَا فِی ذِکْرِ النَّبِیِ(ّصلی الله علیه وآله وسلم) قَدْ حَقَّرَ الدُّنْیَا وَ صَغَّرَهَا» یعنی وجود مبارک پیامبر دنیا را تحقیر کرده تصغیر کرده کوچک شمرده یعنی «نَسبه إلی الحقارة و الصغارة» «وَ أَهْوَنَ بِهَا وَ هَوَّنَهَا» او را موهون و هیّن تلقّی کرده اهانت کرده و نسبت هون و سبکبالی به او داده «وَ عَلِمَ أنَّ اللَّهَ زَوَاهَا عَنْهُ اخْتِیَاراً» فهمید که خدای سبحان این سفرهٴ رنگین دنیا را از پیامبر گرفت برای اینکه او جزء خِیَرة الله است «وَ بَسَطَهَا لِغَیْرِهِ احْتَقَاراً» این سفرهٴ رنگین را در منزل برخی پهن کرد برای تحقیر آنها این سفرهٴ رنگین را از منزل پیغمبر گرفت چون او خیرة الله است «زَوَاهَا» یعنی این را منزوی کرده این سفرهٴ رنگین دنیا را «عَنْهُ اخْتِیَاراً» یعنی «لجعله خیرةً» «وَ بَسَطَهَا لِغَیْرِهِ احْتَقَاراً» دیگری را چون تحقیر کرده این سفرهٴ رنگین را داده.
ما حالا این را تحقیر نکنیم ولی بدانیم داشتن, کمال نیست همین, اگر حوزهها بدانند که داشتن کمال نیست آن وقت در اینها علمای بزرگ و فقهای بزرگ و حکمای بزرگ و عرفای بزرگ و محدّثین بزرگ تربیت میشوند اما اگر بدانند که نه داشتن کمال است این نهالهای زودرس اینها هنوز نشاء شدهاند اینها باید بارور بشوند فوراً نهالفروشی میشود تا یک کلمه آشنا شد و میتواند بارور بشود و آینده خوبی برای حوزه داشته باشد فوراً به این سمت یا به آن سمت به کار مشغول میشود.
فرمود اینچنین است چون پیغمبر این را فهمید «فَأَعْرَضَ عَنْ الدُّنْیَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِکْرَهَا عَنْ نَفْسِهِ وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زِینَتُهَا عَن عَیْنِهِ لِکَیْلا یَتَّخِذَ مِنْهَا رِیاشاً أَوْ یَرْجُوَ فِیهَا مَقَاماً بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَی الْجَنَّةِ مُبَشِّراً وَ خَوَّفَ مِنَ النَّارِ مُحَذِّراً» با یک دست و پای باز شروع کرد مردم را هدایت کردن این در خطبهٴ 109 بود که دارد «نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائِکَةِ وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ وَ یَنَابِیعُ الْحُکْمِ» بعد از این سادهزیستی «نَاصِرُنا وَ مُحِبُّنَا یَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا یَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ واللعنة».
اما در خطبهٴ مبارک 160 در آنجا با برهان این مطلب را ثابت کرد اول وضع سادهزیستی انبیا را ذکر میکند فرمود: «وَ لَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله وسلم کافٍ لَکَ فِی الْأُسْوَةِ وَ دَلِیلٌ لَکَ عَلَی ذَمِّ الدُّنْیَا وَ عَیْبِهَا وَ کَثْرَةِ مَخَازِیها وَ مَسَاوِیهَا إذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا» بعد قسمت رسول خدا که تمام شد فرمود: «وَ إِنَْ شِئْتَ ثَنَّیْتُ بِمُوسَی کَلِیمِ اللَّهِ» اگر خواستی من جریان سادهزیستی موسای پیامبر را بگویم خب همهٴ اینها قدرت آن منطقه در اختیارشان بود موسای کلیم بعد از اینکه جریان فراعنه رخت بربست فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ اینها به جایی رسیدند که قرآن میفرماید ما وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا آن منطقه وسیع مصر و کانال مصر و همه را در اختیار این گروه قرار دادیم وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا برای همینهاست دیگر فرمود اگر خواستید من جریان سادهزیستی موسی را ذکر کنم که گفت: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» وَ اللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلاَّ خُبْزاً یَأْکُلُهُ» تا آن بخش پایانی.
بعد میفرماید اگر اینها کم است من تثلیث کنم بعد از رسول خدا و بعد از جریان حضرت موسی قصّه داوود را بگویم «وَ إِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ بِدَاوُدَصلی الله علیه وآله وسلم صَاحِبِ الْمَزَامِیرِ وَ قَارِیءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» او خواننده بهشتیهاست قرآن را در بهشت داوود برای بهشتیان میخواند آن وقت این چه آهنگی است! «وَ قَارِیءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَلَقَدْ کَانَ یَعْمَلُ سَفَائِفَ» با اینکه رهبر انقلاب بود و پیروز شد و قدرت حکومتی پیدا کرد مُلک عظیم داشت فرمود این از زنبیلبافی استفاده میکرد «فَلَقَدْ کَانَ» با «لام» قسم «فَلَقَدْ کَانَ یَعْمَلُ سَفَائِفَ الْخُوصِ بِیَدِهِ وَ یَقُولُ لِجُلَسَائِهِ أَیُّکُمْ یَکْفِینی بَیْعَهَا وَ یَأْکُلُ قُرْصَ الشَّعِیرِ مِنْ ثَمَنِهَا» این برای داوود.
بعد فرمود: «وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِی عِیسَی بْنِ مَرْیَمَ» حالا چهارمی را بگویم نمونه چهارم را بگویم قصّه حضرت عیسی را ذکر کرد این شده چهارم بعد برهان اقامه میکند در ذیل.
فرمود خود رسول خدا که سادهزیست بود و آن جریان شِعب ابیطالب و اینها را ذکر میکند بعد برهان اقامه میکند میفرماید: «فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ» شما که دیدید این انبیا با زندگی ساده به سر بردند حالا متفکّری با عقل خود داور باشد نظریهپردازی کند «فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ أَکْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بِذلِکَ أَمْ أَهَانَهُ» همان بیرون است, اینکه آن سفرهٴ رنگین دنیا را از پیامبر گرفت آیا پیامبر را اکرام کرد یا اهانت کرد؟ «أَکْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً بِذلِکَ أَمْ أَهَانَهُ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ» اگر آن متفکّر آن کسی که با عقل خود بنا شد نظر کند و فتوا بدهد بگوید - معاذ الله - فقر, اهانت است و فقیر, موهون و مهان است و خدا اهانت کرده به حضرت «فَقَدْ کَذَبَ - وَ اللَّهِ الْعَظِیمِ - بِالْإِفْکِ الْعَظِیمِ» قسم به خدای عظیم این اِفک عظیم است «وَ إِنْ قَالَ: أَکْرَمَهُ» اگر به این نتیجه رسید که خدای سبحان در اثر سادهزیستی پیامبر او را گرامی داشت پس «فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ» خدا کسی را که سفرهٴ رنگین داد ضمناً تحقیر کرده اهانت کرده منتها او حالیش نیست.
ما اینها را باید بفهمیم که داشتن, فخر نیست حالا در ماها که کسی سفرهٴ رنگین به آن معنا ندارد ولی نگران این باشیم که چرا نداریم و این نگرانی نگذارد ما مانند فقها و حکمای دیگر بشویم این نقص است برای ما, نهالفروشی کردن همین که انسان همین که از سطوح عالیه را خوانده دو سه سال خارج رفته تازه اول درس خواندن اوست این سطوح را که یاد گرفته که ترجمه حرفهای بعدی است این را که نمیگویند سواد تازه اول درس خواندن اوست اگر مانعی نداشته باشد و بفهمد که ساده زیستن فخر است و سفرهٴ رنگین داشتن توهین است آن وقت به دنبال راه میرود و حوزهٴ علمیه و قم و مشهد و نجف و سایر حوزهها آماده است برای پرورش فقها و حکما و محدّثان و اینها.
پرسش:...
پاسخ: آنکه عذابِ الیم است اما همین داشتنی که انسان را از کمال باز میدارد دیگر «کفی بذلک وهناً» دیگر, این برای اینکه سفره رنگین پیدا کند خانهٴ بهتر اتومبیل بهتر لباس بهتر همین که یک مختصر درس خوانده رها میکند.
پرسش:...
پاسخ: خب البته, ولی آن مقداری که مقدور ماست ما باید بدانیم که دیگران که دارند این داشتن کمال نیست ما که سفرهٴ رنگین نداریم این توهین نیست در بحث روز قبل هم خواندید روز چهارشنبه که در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» فرمود بعضی مبتلا به ثروتاند بعضی مبتلا به فقر ما داشتن ثروت را ابتلا نمیدانیم نداشتن را ابتلا میدانیم میگوییم مبتلا به فقر است فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ٭ وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ٭ کَلَّا ما هر دو را مبتلا کردیم ما خیال میکنیم آن اوّلی کمال است دومی ابتلاست و همین مانع پیشرفت ماست.
پرسش:...
پاسخ: بله, یک وقت است که آن شخص نظیر بزرگان دیگری است که «قرار بر کف آزادگان نگیرد مال» اینها بهر جود و بخششاند این اهانت نیست آن جود است و سخاست که مظهر سخای الهی است و بهشت, درختی دارد به نام سخا شاخههای آن در دنیا در خانهٴ اسخیاست هر کسی اهل جود و سخا بود شاخهای از شاخههای بهشت در خانهٴ اوست که در روایات ماست با گرفتن همین شاخه به بهشت میرسد که این در روایات است.
صِرف داشتن, دادنِ خدا امتحان است اما فخرفروشی به این نعمت, تحقیر است فرمود خدای سبحان «فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ» بعد خودش هم در پایان میفرماید خب این حرفها را حضرت چه موقع میزند؟ آن وقتی که خانهنشین بود و کشاورزی میکرد یا آن وقتی که خاورمیانه در اختیارش بود این خطبهها برای زمان حکومت است دیگر آن وقتی که کلّ خاورمیانه در اختیار حضرت بود قسم یاد کرد فرمود قسم به خدا این لباس را من چند بار دادم به خیّاط که رفو کند «وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ», «رقّعتُ» یعنی دادم به راقع, دادم به پینهزن «وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتی هذِهِ حَتَّی اسْتَحَیَیْتُ مِنْ رَاقِعِها» این نهجالبلاغه سیّدرضی(رضوان الله علیه) مسبوق است به الغارات آن بزرگوار الغارات تقریباً صد سال قبل از نهجالبلاغه نوشته شده یکی از منابع روایی نهجالبلاغه است آن بزرگوار غارتهایی که در زمان حکومت حضرت امیر به وسیلهٴ امویان شام انجام میشد ردّ و بدل نامهها و اعتراضها را در آنجا نوشت در بخشی از جریان الغارات کسی که مثل کمیل(رضوان الله علیه) خب او اهل دعا و مناجات و صفا بود ولی مدیر نبود حضرت نامهٴ اعتراضآمیزی به کمیل نوشته که آخر تو چه میکردی اینها آمدند انبار را غارت کردند زدند بردند تو نتوانستی اداره بکنی! بعضیها برای دعای کمیل خوباند برای مدیریت خوب نیستند همین اعتراض حضرت امیر است در نهجالبلاغه به کمیل.
حِیط منطقهای است اینها دیگر تاریخ بیهقی و ناسخالتواریخ و اینها که نیست اینها بیان شفاف حضرت است در نهجالبلاغه حیط منطقهای بود تحت حکومت حضرت امیر مدیریتش را داده بود به کمیل آنها آمدند زدند بردند و کمیل نتوانست مقاومت کند خب حالا اگر کسی جزء اصحاب سرّ حضرت بود این به درد حوزه میخورد این دیگر به درد حکومت نمیخورد که حضرت اعتراض کرد اعتراضش هم در نهجالبلاغه هست.
الغارات قبل از نهجالبلاغه است در حدود صد سال که غارتهای امویان را آنجا نوشته خب اینکه عرض میکردیم این برای زمان خانهنشینی حضرت نبود زمان حکومت حضرت بود این بود که خب نماز جمعه را حضرت میخواندند قبل از نماز خطبهای ایراد میکردند همین مؤلف این کتاب میگوید من دوران کودکیام از بعضی از مشایخش نقل میکند که او میگوید من دوران کودکی به همراه پدرم رفتم مسجد جامع کوفه گفتند امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) خطبه میخواند من کودک بودم پدرم «أجلسنی علی عُنُقه» مرا قلمدوش روی دوش خودش نشاند در زمان خطبه که خب جمعیّت زیاد بود هم من آسیب نبینم هم جای دیگران را تنگ نکنم من روی دوش پدرم نشسته بودم و دیدم امیرالمؤمنین دارد خطبه میخواند این را ایشان از بعضی از مشایخش نقل کرد بعد من که متوجّه نبودم چیست که من دیدم امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) هنگام ایراد خطبه این آستینش را تکان میدهد من به پدرم گفتم جمعیّت زیاد است هوا گرم است علی بن ابی طالب عرق کرده این کار را میکند؟ فرمود نه, امیرالمؤمنین همین یک دانه پیرهن دارد این را صبح شسته هنوز خشک نشده واشور نداشت این را پوشیده آمده دارد خطبه میخواند این کار را میکند که پیرهن خشک بشود این علی, حالا ما نه این طور میتوانیم نه بر ما این طور لازم است ولی اگر این کمال بود او میکرد دیگر میدانید جریان اوراق بهادار که بعد پیدا شد سکّه هم به دست وجود مبارک امام باقر در زمان عمربنعبدالعزیز زده شد گرچه سکّه در ایران قبل از اسلام بود اما بعد از اسلام به راهنمایی امام باقر(سلام الله علیه) سکّه زده شد آن روز پول رایج همین شمش طلا و نقره بود آن سرمایهدارها در انبال منزلشان این طلاها و شمشها پر بود نظیر این هیزمهایی که الآن در روستاها هست این است که یعقوبی و غیر یعقوبی در تاریخ نقل میکنند که عمرعاص که به هلاکت رسید ورثهٴ او با تبر طلاها را تقسیم کردند مثل اینکه یک روستایی میمیرد ورثهٴ او آن هیزمها را با تبر تقسیم میکند سرّش همین است از ایران و روم این طلاها رسیده بود به حجاز با قدرت مرکزی حضرت امیر(سلام الله علیه) این طور زندگی کرد.
غرض این است که نداشتن, اهانت نیست و سفرهٴ رنگین داشتن فخر نیست که اگر کسی به آن نرسید حالا نگران باشد پس بنابراین انسان میتواند با سادهزیستی به مقاماتی برسد منظور این است و این جلوی ازدواج را نگیرد چه در پسرها و چه در دخترها مخصوصاً آنهایی که در فضای دینی دارند زندگی میکنند با علوم اسلامی زندگی میکنند بهترین زیستن همان سادهبودن منتها با عقل است دیگر چیزی را نگاه بکنی و او ندارد و حسرت بخورد نیست.
میماند مطلب بعدی که فرمود: الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ تاکنون چند وجه گفته شد یکی اینکه این آیه برابر با همان آیه دیگری در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که فرمود: الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ که این تجانس است امر طبیعی است قهراً این میشود خبر نه انشاء جملهٴ خبریهای است که به داعی اخبار القاء شده نه جمله خبریه که به داعی انشاء القاء شده باشد یعنی تبعاً افراد تبهکار به سراغ زنان آلوده میروند یا به زنان غیر مسلمان و همچنین غیر مسلمان هم چون مقیّد نیستند به دنبال طرفهای بزهکار و تبهکار میروند این قهراً میشود خبر و حکم انشائی را در برندارد این یک احتمال بود.
اما احتمال دیگر که این آیه به قرینهٴ ذیل که حکم انشائی را به همراه دارد که فرمود: وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ این خبری است به داعی انشاء القا شده اگر خبری است به داعی انشاء القا شده به اطلاقش گرفته میشود مگر مواردی که تخصیص خورده.
از نظر فقهی مرحوم شیخ طوسی مرحوم شیخ مفید و عدّهای از بزرگان و قدما اینها برابر این ظاهر آیه فتوا دادند که مرد اگر بخواهد با زانیه ازدواج کند حرام است.
دربارهٴ مرد فتوا نداند به وسیله نصوص خارج شده ولی درباره زن فتوا دادند.
نتیجهٴ آن فتوا هم همین روایاتی بود که در روزهای سهشنبه و چهارشنبه خوانده شد اگر کسی مشهورهٴ به آلودگی است و حدّ بر او جاری شد و توبه نکرد با حفظ این سه قید گفتند ازدواج با او حرام است.
این را شیخ مفید و شیخ طوسی و عدّهای از قدما فتوا دادند.
به فقهای میانی نظیر صاحب کنزالعرفان و مرحوم مقدسی اردبیلی در آن احکامش به اینها که رسید اینها بیمیل نبودند که فتوا به منع بدهند اما با تأمّل گذشتند که «فتأمّل» این «فتأمّل» هم در فرمایش صاحب کنزالعرفان است هم در فرمایش مقدّس اردبیلی(رضوان الله علیهما) بعد کم کم به فقهای بعدی رسید صاحب جواهر رسید که صاحب جواهر تقریباً تریبون شهرت است لسان شهرت است به تعبیر سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) ایشان بررسی کرده دید فقها(رضوان الله علیهم) غالب این روایات را حمل بر تنزیه و کراهت کردند گفتند یا ظاهر روایت حمل بر کراهت میشود یا چون فقهایی نظیر احمد حنبل و دیگران مایل به حرمت بودند اینها روایات منع حمل بر تقیّه میشود لذا مسیر این روایات برگشت و غالباً فتوا به کراهت دادند نه منع.
بعد از مرحوم صاحب جواهر نوبت به مرحوم آقا سیّد محمدکاظم که رسید این صریحاً فتوا به کراهت میدهد غالب فقها فتوا به کراهت میدهند منتها بعضیها احتیاط وجوبی میکنند بخشی از اینها مثل مرحوم آقای خویی مثل مرحوم آقای گلپایگانی(رضوان الله علیهما) مرحوم آقا ضیاء میفرماید منشأ احتیاط هم این است که این روایات مقیّده خیلی قدرت ندارند و اِعراض مشهور, اعراض مشهور باعث شده است که این روایات مانعه, حرمت نفهمند آنچه را که مرحوم آقای خویی گفته تقریباً بخش وسیعی از فرمایشات مرحوم صاحب جواهر است که هم در نوشتههای مرحوم آقای خویی آمده مبسوطاً هم در نوشتههای مرحوم آقا سیّد عبدالأعلی سبزواری(رضوان الله علیهما) آمده مبسوطاً این هر دو بزرگوار راه مرحوم صاحب جواهر را طی کردند مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله علیه) در جلد 29 جواهر از صفحهٴ 439 شروع میکند که فرمایش محقّق این است «مَن زنیٰ بإمرأة لم یَحرُم علیه نکاحها» آنجا فرمایش مرحوم شیخ را نقل میکند گرچه معروف بین متأخّرین کراهت است اما «خلافاً للشیخین و جماعه بل فی مَحکی غنیه الإجماع علیه» که آنها میگفتند حرام است «فاشترط التوبه» گفتند بدون توبه حرام است «لظاهر الآیه» به ظاهر آیه عمل کردند و گفتند آن صدر هم به قرینهٴ ذیل میتواند حکم تشریعی داشته باشد ظاهر آیه مضافاً إلی اطلاق روایات فراوان چون روایات سه طایفه است تقریباً همه روایات باب یازده و دوازده و سیزده که صاحب وسائل در بحث ازدواج با ذات العِدّه و مانند آن نقل کرد مطالعه شد این روایات سه طایفه است یک طایفه منع میکند یک طایفه جواز است یک طایفه هم تفصیل قائل است بین قبل التوبه و بعد التوبه, اگر مرحوم آقای خویی اگر مرحوم گلپایگانی(رضوان الله علیهما) احتیاط میکنند احتیاط وجوبی که حق با این دو بزرگوار است به استناد این طایفه ثالثه است که تفصیل میدهد بین قبل التوبه و بعد التوبه.
مرحوم صاحب جواهر بعد از نقل روایات حرمت میفرماید در صفحهٴ 440 جلد 29 «قاصرة عن ذلک بالشهرة علی خلافها و بموافقتها لإبن حنبل و قتاده» و این را اصول باید ثابت کند که صرف موافقت با عامّه این باعث میشود که ما دست از روایات برداریم با اینکه ما مشترکات فراوان داریم (یک) با اینکه به ولایت و نبوّت و خلافت و امثال ذلک برنمیگردد (دو) با اینکه مطابق با ظاهر آیه است (سه) صرف اینکه چون عامّه گفتند ما روایات را حمل بر تقیّه بکنیم این را اصول یعنی اصول باید متولّی این کار باشد صرف موافقت با عامّه باعث سقوط از حجّیت است یا نه.
بعد میفرماید: «فالمرتجع» در پایان صفحه 440 «حمل هذه النصوص علی القیّه أو الکراهة» لذا غالب فقهایی که بعد از مرحوم آقا سیّد محمدکاظم روی عروهشان تعلیقه دارند همه اینها حمل بر کراهت کردند منتها بعضیها احتیاط وجوبی دارند بعضیها احتیاط استحبابی که مرحوم آقای گلپایگانی در بخش اینکه اگر کسی همسرش آلوده شد آیا با او زندگیاش را ادامه بدهد یا نه, اینجا احتیاط وجوبی دارند میفرمایند بقا هم مثل حدوث است.
در صفحهٴ 442 فرمودند آیه ظاهراً خبری است که به داعی اخبار نقل شده نه به داعی انشاء همه این فرمایش آمده در تقریرات مرحوم آقای خویی برخیها خواستند بگویند که این آیه مثلاً نسخ شده است و آن ظاهر نیست اُولیٰ این است که بر ضربی از تنزیل حمل بشود ولی اولیٰ این است که قبل از توبه, احتیاط واجب این است که ازدواج نشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (1 الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (2) الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ (3) وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (4) إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (5)) در طلیعهٴ این سوره کلمهٴ سُورَةٌ به عنوان نکره ذکر شده است قوانین ادبی برخی قراردادی است برخی ریشه عقلانی دارد تعبیراتی نظیر اینکه اسم حروف مشبهه بالفعل باید منصوب باشد خبرش باید مرفوع باشد اینها قراردادی است اما ابتدای به نکره جایز نیست این اختصاصی به عِبری یا عربی یا تازی و فارسی ندارد یک ریشه عقلانی دارد برای اینکه مُخبِر وقتی درصدد اِخبار سودمند است باید از یک معرفه خبر بدهد نکره سودمند نیست بنابراین اینکه گفته شد «لا یجوز افتراق نکره» اختصاصی به عربی ندارد عِبری همین طور است فارسی همین طور است و مانند آن.
اگر تلاش مفسّران بر این است که بگویند «هذه سورة» و مانند آن برای اینکه این یک ریشه عقلانی دارد.
مطلب دیگر آن است که اینکه فرمود: فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ گرچه به وسیله تبیین الهی مُبیّن است ولی در این سوره ما متشابهاتی نداریم که نیازی به تأویل داشته باشد و قابل استنباط و اجتهاد نباشد یا عمومات است یا مطلقات است و اگر عموم و مطلق بود به عموم و اطلاقش استدلال میشود مگر تقیید و تخصیص که از خارج او را همراهی کند بنابراین آیاتش بیّن و شفاف است متشابهی در او نیست.
مطلب بعدی آن است که بین زنا و بغا فرق است که وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً گفتند اگر صرف علاقه طرفین باشد بدون اجرت این همان زناست و اگر اجیر باشد هن مستأجرات و پرچمهایی که در جاهلیّت نصب میشد در کار باشد میشد بغا که فرمود: وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً باغیه با زانیه فرقشان مطلق و مقیّد است یعنی آن که در قبال این کار نامشروع مزدی دریافت میکند و در جاهلیّت این امر رواج داشت و جایز بود زیرا منشأش صرف علاقهٴ طرفین بود ولی اگر کسی آن ذانیه ذاتالبعل میبود در اثر عِرق همسرداری این را روا نمیدانستند لکن اگر ذاتالبعل نبود یک کار جایزی بود نظیر آنچه متأسفانه در بعضی از گوشههای جهان هست, پس فرق است بین زنا و بَغی.
مطلب دیگر بر اساس اهمیّت این مطلب یا سوداً عن الاشتباه در سورهٴ مبارکهٴ مائده راجع به سرقت تعبیر اینچنین بود آیهٴ 38 سورهٴ مبارکهٴ مائده این است وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمَا نفرمود «فاقطعوا أیدی کلّ واحدٍ منهما» اما اینجا برای اینکه اشتباه نشود یا برای اهمیت مطلب کلمهٴ «کلّ» را اضافه کرد فرمود: فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا اگر میفرمود «فاجلدوهما» فهمیده میشد اما تعبیر فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا برای اهمیّت مطلب است.
مطلب بعدی جریان رأفت است که رأفت یک امر نفسانی است نظیر ملامت که یک امر نفسانی است نظیر عزّت که امر نفسانی است اینها اگر محمود و ممدوح باشد انسان باید با تمرین سعی کند به اینها برسد و اگر مقدوح و مذموم باشد باید کوشش بکند که گرفتار اینها نشود أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ انسان باید پرهیز کند که مبتلا نشود رأفت و رقّت یک امر نفسانی است اگر در نسبت به محرومان و مستضعفان و ایتام و اینها باشد هم محمود است هم انسان باید تلاش و کوشش کند که به آن برسد و اگر درباره اجرای حدود الهی باشد مذموم است باید سعی کند که به آن نرسد و به هر حال این امر نفسانی که تحت اختیار نیست این مورد تکلیف نیست اینکه فرمود: وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ یعنی مبادا کاری بکنید که این رقّت کاذب در اجرای حدود الهی اثر بگذارد یا گرفتار شفاعت سیّئه بشوید وَمَن یَشْفَعْ شَفَاعَةً سَیِّئَةً یا در اجرای حدود نقصی را روا بدارید به هر وسیله است وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ بنابراین اگر صرف رقّت یک امر نفسانی بود پدید آمد این معصیت نیست ولی اگر این رقّت نفسانی ضمیمه عدم اجرای حدود الهی باشد آن مشکل دارد.
مطلب دیگر اینکه در بحثهای پایانی سورهٴ مبارکهٴ مؤمنون روشن شد که فصل فقه و احکام الهی جدای از فصل قانون حقّالناسی است و این دو جدای از مسئله اخلاقاند.
در مسئلهٴ حکم خدا وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ هست حدود الهی باید جاری بشود جا برای تساهل نیست جا برای تسامح نیست این دین خداست که «ردّوا الحجر مِن حیث جاء» اما در مسئله قانون که خب حقّ الناس است بر اساس جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا عمل میشود چه اینکه ذات اقدس الهی در قیامت بر همین اساس میتواند حکم بکند ولی بخش سوم و فصل سوم که مسئلهٴ اخلاق بود آنچه در محور اخلاق مطرح است وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ است آنچه در بحث دیروز و امثال دیروز گذشت که کسی که دارای سفره رنگین است این یک تحقیر است این داخل در فصل اول نیست داخل در فصل دوم نیست بلکه داخل در فصل سوم است یعنی کسی بخواهد افتخار کند که من سفرهٴ رنگین دارم اینچنین نیست کسی بخواهد ببالد تفاخری کند که یا نازپرورانه به سر ببرد که این نعمتها را خدا به من داد من نزد او مُکرَّم و مُکرِمم اینچنین نیست این منافات ندارد که این حلال باشد خدای سبحان مالِ حلال را حرام نکرده اصلاً مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ اما داشتنِ سفرهٴ رنگین, کمال نیست (یک) تحقیر ضمنی است (دو) اینها به فصل سوم برمیگردد (چهار) این مرزها باید کاملاً مشخص باشد که در اخلاقیّات در اوصاف نفسانی در تفاخر و امثال ذلک ما باید مواظب باشیم که چه چیزی حقارت است و چه چیزی کرامت.
مطلب بعدی آن است که کلمهٴ «جَلْد» نفرمود «فاضربوهما» فرمود: فاجلدو فَاجْلِدُوهُمْ هما اگر ضرب به جِلد باشد میگویند «جَلَده» اگر ضرب به جبهه باشد میگویند «جبهَهُ» اگر ضرب به شکم باشد میگویند «بَطَنه» اگر ضرب به پشت باشد میگویند «ظهره» این فَاجْلِدُوهُمْ یعنی به پوست بزنید زمخشری و امثال زمخشری استظهارشان این است که این ضرب نباید طوری باشد که گوشت درد بیاید یا استخوان درد بیاید همان دردی که مربوط به پوست است قسمت مهم آن سلب حیثیّت است قسمت مهم آن است که این شناخته بشود که تبهکار است بنابراین اینکه در بعضی از روزها اشاره شد که به آن ضارب گفتند آن قدر دستت را بالا نبر که تحت اِبتت یعنی زیر بغلت پیدا بشود که با فشار بزنی بر اساس همین جهت است «جلده» یعنی «ضرب جلده» «آلَمَم جلده» اَلم و درد را به پوستش وارد کرده است خب.
پرسش:...
پاسخ: چرا, نیروی لمس در تمام جِرم بدن مفروش است اینکه استخواندرد میگیرند پوست دردی ندارد گاهی درد در استخوان است گاهی درد در پوست است البته اگر از بیرون شروع بشود پوست نیروی لمسش قویتر است خدای سبحان این نیروی لمس را در پوست بیشتر قرار داد چون حافظ بدن باشد و اگر انسان درد را احساس نکند که دفاع نمیکند که خب.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره همین که او در برابر دین خدا هتک حرمت کرده است همین سبب است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: آن را در روایات مشخص کردند که صوت یعنی با تازیانه بزنید حدودش را مشخص کردند روایات دیگر. اینکه گفتند زیر بغلت پیدا نشود تا اینجایش را گفتند آن بقیهاش را هم گفتند دیگر خب.
فرمودند: الزَّانِی لاَ یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَالزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ این صدرش طبق شواهد داخلی و خارجی نمیتواند حکم شرعی باشد برای اینکه خدای سبحان که حکم شرعی مشرک را مشخص نمیکند مشرک که با این احکام حالا بر فرض این کار را کرده حلال نمیشود اما ذیلش که وَحُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ ظاهرش هم حکم شرعی است و همان طوری که گفته شد احتیاط واجب در ترک است که بحثش گذشت.
این اهمیت جریان حفظ ناموس باعث شده است که جریان قَسْو را و رَمْی را مقدمتاً ذکر بکنند تا بخش مهمّ این سورهٴ مبارکهٴ نور که قصّه اِفک یکی از همسران رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است ذکر بکنند جریان اِفک بعضی از همسران.
فرمود: وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ کسانی که مُحصَناند حالا البته چون غالباً به اینها تهمت میزنند محصناتاند وگرنه مُحصَن هم یکی است چه مردِ محصن چه زن محصنه این قَسو دربارهٴ هر دو هست وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ کسانی که رَمْی میکنند زنان پاکدامن را به بیعفّتی یعنی به زنا رَمی میکنند خب اینها گاهی ممکن است عادل باشند و صادق باشند دیگر نمیشود گفت که اینها کارِ معصیتی کردند منتها آیا حقّ رَمی یعنی واقع نشده و دروغ میگویند اما آیا اینها مجازند یا نه؟ با چند آیه جلوی این کار را گرفت فرمود اولاً شما تجسّس نکنید در مسائل داخلی مردم (یک) بر فرض تجسّس کردید و برای شما روشن شد یا ناآگاهانه برای شما روشن شد فضای جامعه را آلوده نکنید (دو) اگر این دو کار را متأسفانه انجام دادید و فضای جامعه را آلوده کردید به محکمهٴ حاکم شرع که رسید اگر خود طرف اقرار کرد چهار بار که این شخصِ قاذِف تبرئه میشود و اگر اقرار نکرد این شخص قاذف باید چند شاهد بیاورد یا چهار مرد یا سه مرد و دو زن یا دو مرد و چهار زن بالأخره باید در محکمه اقامهٴ شهود بکند وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ را, در روایات و اطلاقات ادلّه محصَن را هم مثل محصنه میدانند یعنی اگر کسی یک مرد پاکدامنی را به بیعفّتی متّهم کند این هم قذف است دیگر وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ اگر آن طرف مقذوفه اقرار کرد که این قاذف را تبرئه میکنند و اگر او اقرار نکرد قاذف باید چهار شاهد بیاورد ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ چند حکم بر آن بار است یک: فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً هفتاد تازیانه به قاذف میزنند دو: وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً دیگر در هیچ محکمهای شهادت او پذیرفته نمیشود ولو عادل هست ولو راست گفته ولو دیده منتها حالا شاهد ندارد ولو راست گفته باشد و عادل باشد در اثر اینکه مواظب زبانش نبود دیگر شهادت او در محکمهای از محاکم پذیرفته نمیشود فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً (یک) وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً (دو) وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ نمیتوانند امام جمعه و جماعت بشوند (سه) در موارد دیگر اگر شهادت یک عدل واحد دربارهٴ رؤیت هلال و مانند آن مسموع بود شهادت او مسموع نیست (چهار) بالأخره او فاسق است.
گذشته از اینکه لعن خدا دامنگیر اوست که در همین سورهٴ مبارکهٴ نور آیه 23 اینچنین فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ (یک), وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ (دو) این دو به ضمیمه آن سه حکم (پنج) برای اینکه فضای جامعه طاهر و طیّب بماند ولو این شخص راست گفته ولو این شخص عادل است کاذب نیست مسئله واقع شده ولی نباید فضای جامعه را آلوده کرد.
در همین سورهٴ مبارکهٴ نور فرمود شما هرگز نگذارید فضای جامعهتان به تیرگی آلوده شود آیهٴ نوزده همین سورهٴ نور این است که إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ خب ذات اقدس الهی میداند در صحنه دیر هم که نشده چیزی هم که فوت نمیشود فرمود چه چیزی فوت میشود از چه چیزی میترسی زود یا دیر محکمهٴ عدل الهی برقرار میشود و هر کسی به کیفر عملش میرسد اما شما این چند روزی که در دنیا هستید این فضا را آلوده نکنید اگر فضا طیّب و طاهر باشد شما بهتر زندگی میکنید شما اصرار نکنید که پردهدری کنید ولی ذات اقدس الهی به همه اینها میرسد إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ جامعه را با طهارت باید حفظ کرد.
در سورهٴ مبارکهٴ حجرات آیه دوازده فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلاَ تَجَسَّسُوا شما پردهدری نکنید اسرار مردم را فاش نکنید اصولاً مردهها را زیر خاک میکنند تا روشن نشود اینها چه میچشند بالأخره احکام الهی هیچ فوت نمیشود ذات اقدس الهی إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ مگر چیزی فوتشدنی است مگر چیزی از بینرفتنی است محکمه است محکمهٴ عدل و ذات اقدس الهی به حساب همه میرسد ولی شما در فضای امن و آرام و طیّب و طاهر به سر ببرید وگرنه جامعه را نمیشود اداره کرد خب اگر سورهٴ مبارکهٴ حجرات سات میگوید مواظب زبانتان باشید اگر سورهٴ مبارکهٴ نور است در سه چهار آیه در موارد گوناگون ما باید مواظب زبانتان باشیم و اگر کسی صادق بود عادل بود منتها عاقل نبود و جلوی دهنش را نگه نداشت این اگر کسی را متّهم کرد و نتوانست شاهد اقامه کند هشتاد تازیانه میخورد (اولاً) دیگر شهادت او در هیچ محکمهای پذیرفته نیست محرومیّت اجتماعی دارد (ثانیاً) محرومیّت عبادی هم دارد (ثالثاً) نمیتواند امام جمعه و جماعت و جای دیگر بشود ملعون ذات اقدس الهی است (رابعاً) عذاب الهی هم دامنگیر او میشود (خامساً) و تشنیعِ الهی که در همین بخش اخیر آیه سورهٴ مبارکهٴ نور بود دامنگیرش میشود (سادساً) جهتش این است که فرمود: وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ حالا این حکمش گرچه مربوط به قذفِ زناست ولی بالأخره آن تعمیمِ تألیف تعمیمِ حکم میخواهد جامعه را آرام بکند خب اگر جامعه در آن تهمت باشد دروغ باشد ولو راست شما چیزی را که دارید این امر به معروف و نهی از منکر که حق است و فضیلت است و صدر و ساقهاش نعمت است ما این را گذاشتیم کنار, در غیاب یکدیگر حرفی میزنیم که بیاثر است بلکه اثر سوء دارد آنکه اثر صحیح دارد و بر ما واجب است که به خودش بگوییم و جلوی او را بگیریم باید جلوی منکر را گرفت و حرفی در آن نیست اما بهترین راه نهی از منکر است و با خود او درمیان گذاشتن است.
پرسش:...
پاسخ: خدا نفرمود که «لعنة الله و» گاهی میفرماید: عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ وقتی خدا کسی را لعن میکند انبیا و اولیا و فرشتگان الهی هم لعن میکنند لعنِ الهی یعنی دور از رحمت.
پرسش:...
پاسخ: خب چرا, مصلحت فرد که جدای از مصالح جامعه نیست خود شخص این پنج شش حکم برای خود شخص است دیگر یعنی اینکه حد جاری میشود اینکه دیگر مقبول الشهاده نیست دیگر محکوم به فسق است دیگر ملعون است اینها همه برای شخص است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: خب البته, مصلحت شخص هم هست منتها نهی از منکر باید باشد که دیگر آلوده نشود و دیگران هم آلوده نکند دیگر آن امر به معروف و نهی از منکر که از بین نمیرود که آن واجب است دیگر و هیچ ملّتی با داشتن امر به معروف و نهی از منکر خسارت نمیبیند میشود به او گفت که دوباره آلوده نشود او هم میفهمد که دیگران فهمیدند.
پرسش:...
پاسخ: نه آنها مجموعه قرائن است که برای علمِ حاکم باشد اگر علم حاکم در حقّ الله مثلاً جاری بشود چون قاضی و حاکم شرع علمش در بعضی از حقوق نافذ است در بعضی از حقوق نافذ نیست در حقّ الناس مشخص است در حقّ الله هم مشخص است اگر معیار, علمِ حاکم باشد ممکن است از آن ادلّه و شواهد آدم استفاده بکند تا قاضی علم پیدا کند وگرنه عکس و اینها نه خیر, حجّت شرعی نیست.
وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً این برای حد وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً این برای محرومیّت اجتماعی وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ این محرومیّت عبادی إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ مگر اینکه بعد از این رمی و اتّهام توبه کند.
خب این إِلَّا الَّذِینَ ناظر به آن است که چون توبه کردند و اصلاح کردند چون بعضی از امور است که انسان توبه بکند بین خود و خدای خود حل بشود نمازی را تأخیر انداخت یا تخفیف کرد روزهای را تأخیر انداخت توبه میکند بعد قضایش را انجام میدهد قضای نماز و قضای روزه انجام میدهد این توبه بین خود و خدای خود است یک وقت است که نه, حیثیت کسی را آسیب رساند این گذشته از اینکه باید توبه کند بین خود و خدای خود باید آن حیثیت آسیبدیده را هم ترمیم کند این إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا باید ترمیم بکند.
یک وقت است که فضای جامعه را با یک فرهنگ باطل آلوده کرد مقالهای نوشت یک سخنرانی کرد بحثی را کرد و شبههای را دامن زد بعد حالا فهمید که این کار, کار بدی بود کرده حالا بین خود و خدای خود توبه کند و اشک بریزد کافی نیست این قدم اول است این باید آن محیطی را که افرادی را که آلوده کرد اصلاح کند بعد یک مقاله علمی بنویسد کتاب علمی بنویسد سخنرانی علمی بنویسد این شبهه را ابطال کند که در بخشهای دیگر در سورهٴ مبارکهٴ بقره و مانند آن فرمود نه دربارهٴ رمی دربارهٴ مطالب دیگر فرمود: إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَیَّنُوا فَأُولئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِیمُ تنها جایی که ذات اقدس الهی فیض خاصّ خودش را به میدان میآورد میفرماید من بر آنها توبه نازل میکنم و میپذیرم همان آیه است البته کار سنگینی هم است إِلاَّ الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَیَّنُوا حالا بعضیها آمدند فکر باطل, شبهه باطل را در جامعه به صورت یک سمّ پاشیدند این بخواهد توبه کند اشک بریزد و مانند آن کافی نیست این قدم اول است هم باید آن فسادها را اصلاح کند هم باید به خوبی تبیین کند اینجا هم دو قسمت را فرمود إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ عمده آن است که این استثنای واقع عَقیب جُمَل متعدّده به چه چیزی برمیگردد اینجا سه مسئله است: یکی اینکه برخیها گفتند چون ترجیح بین این جُمَل نیست به همه برمیگردد برخیها گفتند که به خصوص اخیر برمیگردد برخیها که نظر دقیق دارند و هو الحق این است که این استثنای اخیر ذاتاً صلاحیّت دارد که برای همه یا برای بعض باشد (یک) تعیین کل یا بعض به وسیله قرینه خارجیه است (دو) قدر متیقّنش جملهٴ اخیر است (سه) اینچنین نیست که اگر گفته شد به جملهٴ اخیر برگردد یعنی استثنای بار عقیب جمل متعدّده برای جملهٴ اخیر است این برای قدر متیقّنگیری است لذا اگر قرینهای اقامه شده که به هر سه برمیگردد یا به دوتا برمیگردد این مزاحم با آن قدر متیقّنگیری نیست در اینجا قدر متیقّنگیریاش این است که به اخیر برمیگردد.
مطلب دیگر این است که اگر به اخیر برگشت به دومی هم برمیگردد چرا چون منشأ لاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً همان فِسق است دیگر خب اگر این عادل باشد چرا شهادتش در محاکم قضایی قبول نشود پس اگر به فسق برگشت یعنی إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا این دیگر فاسق نیست معلوم میشود دیگر مردودالشهاده هم نخواهد بود برای اینکه وجهی ندارد کسی که عادل است شهادتش در محکمه پذیرفته نشود.
پرسش:...
پاسخ: ابدا همان دیگر یعنی «لو لا التوبه» الآن در خود موارد دیگری که دارد قاتل, مشرک اینها حکم اصلیشان این است که دائماً در جهنم باشند حالا اگر مشرکی توبه کرده است دیگر حکم برمیگردد دیگر, حکم اوّلی مشرک این است که این مخلَّد در نار است ابداً باید در نار باشد حالا این مشرک آمده توبه کرد و مسلمان شده این حکم برمیگردد دیگر خب.
پرسش:...
پاسخ: اجرای حد دیگر اگر شاهدی آوردیم که توبه کرده اجرای حد ساقط میشود, ساقط میشود دیگر این استثنا صلاحیّت دارد به هر سه برگردد این گفت من توبه کردم اشتباه کردم و اصلاح هم کرده گفت ببخشید من اشتباه کردم و نباید این حرف را میزدم خب اگر توبه کرده و اصلاح کرده آن مقذوفه هم پذیرفته چون حقّ او هم دخالت است اصلاح کرده فرض در این است که صلاح او را هم طلب کرده اگر قرینهای اقامه شده که به اوّلی هم برمیگردد حد هم ساقط است غرض آن است که استثنای واقعِ عقیب جمل متعدّده هم صلاحیّت دارد به کل برگردد هم صلاحیّت دارد به بعض برگردد و اینها قرینه میطلبد قدر متیقّنش جملهٴ اخیر است در خصوص مقام اگر به اخیر برگردد میشود عادل دیگر فاسق نیست وقتی عادل شد قهراً آن حکم دومی هم به تلازم عقلی برمیگردد دیگر خدای سبحان که انسان عادل را نمیگوید او مردود الشهاده است سرّ اینکه فرمود: لاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً برای اینکه معصیتی کرده حالا توبه کرده حقّ الله و حقّ الناس همه را اصلاح کرده خب.
پرسش:...
پاسخ: وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً یعنی مادامی که این وصف را دارد همین است دیگر, فاسق مادامی که فاسق است ابدا مقبول الشهاده نیست حالا موضوع برگشت خَمر بما أنّه خمر حرمت ابدی دارد دیگر حالا برگشت و خِل شد و سرکه شد دیگر خمر نیست این مزاحم با آن ابدیّت نیست مگر خمر حرمت موقّت دارد خب خمر حرمت دائمی دارد دیگر خمر بما أنّه خمر حرامٌ ابدا حالا آمده سرکه شده کلب بما أنّه کلبٌ نجسٌ ابدا حالا در نمکزار رفت صار مِلحاً دیگر کلب نیست غرض آن است که وقتی موضوع عوض شده است منافاتی با نفی ابدیّت ندارد برای اینکه موضوع عوض شده خب.
فرمود: وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ اینها که رمی میکنند رامی گاهی مذکّر است گاهی مؤنث است گاهی عبد است گاهی اَمه است گاهی غلام است و مانند آن.
اطلاق وَالَّذِینَ همه را میگیرد مثل اینکه اطلاق الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی همه را میگیرد لکن در خصوص عبد و امه آن استثنا قائل شدند چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ نساء که بحثش قبلاً گذشت آیهٴ 25 این بود که اگر عبد یا اَمه اگر اَمه به این بزهکاری آلوده شد آن نصف حد دارد یعنی اگر دیگران را آزاد را مثلاً صد تازیانه میزنند به او پنجاه تازیانه میزنند آیهٴ 25 سورهٴ مبارکهٴ نساء این بود فَإِذَا أُحْصِنَّ دربارهٴ عبید و اِما وَمَن لَم یَسْتَطِعْ مِنکُمْ طَوْلاً أَن یَنکِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ فَمِن مَا مَلَکَتْ أَیْمَانِکُم مِن فَتَیَاتِکُمُ الْمُؤْمِنَاتِ دربارهٴ فَتیات مؤمنات فرمود: فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفَاحِشَةٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَی الْمُحْصَنَاتِ مِنَ الْعَذَابِ اگر مُحصَن و محصنه نباشند پنجاه تازیانه و اگر محصن و محصنه باشند آن یک بحث دقیق فقهی دارد که نصف رجم چگونه ترسیم میشود چنین استثنایی دربارهٴ عبد و اَما آمده است ولی دربارهٴ قذف چنین استثنایی نیامده بنابراین اطلاق وَالَّذِینَ یَرْمُونَ شامل همه اینها خواهد شد چه عبد چه اَمه و مانند آن.
بنابراین اگر عبد یا امه این کار را کردند آن طور است دربارهٴ محصنات ظاهر آیه شامل نمیشود مردها را اما نصوص وارده میفرماید آن مقذوف چه مردِ آبرومند باشد چه زن آبرومند حکم قذف همین است منتها چون غالباً قذف را دربارهٴ زنها اِعمال میکردند محصنات یاد شده است حالا اگر این قاذف نسبت به مقذوف زن و شوهر بودند آن وقت ان آیه شش شروع میشود که فرمود: وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُن لَّهُمْ شُهَدَاءُ إِلَّا أَنفُسُهُمْ که - انشاءالله - روز بعد مطرح میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (4 إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (5) وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُن لَّهُمْ شُهَدَاءُ إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ (6) وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (7) وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ أَن تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ (8) وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ (9) وَلَوْ لاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَکِیمٌ (10)) در این سوره که بخش مهمّ آن مربوط به مسئله حجاب و عفاف و امثال اینهاست بعد از اینکه مسئلهٴ زنا و حکم صد تازیانه را ذکر فرمود, جریان قذف را ذکر کرد فرمود کسانی که زنان عفیف را رَمْی میکنند رمی گاهی به سرقت است گاهی به زناست گاهی به گناهان دیگر است لکن در اینجا چون محفوف به چند قرینه است مقصود رمی به زناست زیرا در آیه قبل که سخن از الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی بود در دو آیه سیاق آیات مسئله زناست (این یک) تعبیر به محصَنات یعنی عفیف بودن ناظر به مسئلهٴ زناست برای اینکه این کاری به سرقت و امثال ذلک ندارد.
قرینه سوم آن است که گفتند چهار شاهد بیاورید این شهود چهارگانه برای مسئله زناست در مسئله سرقت یا سایر گناهان مسئلهٴ چهار شاهد مطرح نیست این سه قرینه نشان میدهد که منظور از رمی, رمی به زناست.
وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ بعد فرمود وقتی شاهد نداشتند سه حکمِ الهی بر اینها مترتّب است: یکی آن فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً است یکی اینکه هرگز شهادتهای اینها پذیرفته نمیشود در محاکم قضایی یکی اینکه اینها فاسقاند و کارهای مشروط به عدالت به اینها واگذار نمیشود گرچه دربارهٴ زانیه و زانی هم این مسائل مطرح است شهادت اینها مقبول نیست اینها هم فاسقاند هم صد تازیانه مطرح است هم عدم قبول شهادت هم حکم به فِسق. دربارهٴ زانیه و زانی این سه حکم را مترتّب نکرد همان مسئلهٴ حد را مطرح کرد ولی دربارهٴ قذف این سختگیری به عمل آمده.
در اینکه این مقدّم است برای داستان اِفک که یکی از همسران پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) - معاذ الله - را متّهم کردند این کار تنها یک کار عادی نیست برای اهمیّت به چنین کاری از طلیعهٴ امر این احکام سهگانه را بار کردند.
فرمود: وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ این وَالَّذِینَ با عموم بیان شده الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی با اطلاق بیان شده هر دو حجّتاند آن موارد فراوان را و مصادیق را با اطلاق میگیرد این با عموم شامل میشود فرقی از این جهت نیست هر دو حجّتاند یا بالاطلاق یا بالعموم.
وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً (یک) وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ این «لام» برای آن اضافه شده «و لا تقبل» در حالی که «الشهادة حاصلة لهم» قبلاً اینها مقبول الشهاده بودند شهادتی که برای اینها حاصل بود دیگر از این به بعد نپذیرید اگر میفرمود «و لا تقبل شهادتهم» این معنا را ثابت نمیکرد که قبلاً اینها مقبول الشهاده بودند الآن مردود الشهادهاند اما این «لام» نشان میدهد که «الشهادة الحاصلة لهم» در حالی که برای اینها شهادت حاصل بود «شهادةً حاصلةً لهم» این شهادتی که مقبول بود الآن مردود است به این مناسبت این کلمهٴ «لام» را اضافه کرده خب.
فرمود اینها فاسقاند البته اختصاصی به مسئله قذف ندارد احکام دیگر هم برایشان بار است.
اینکه فرمود: وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ در باب رَجْم وقتی گفتند اگر کسی محصَن و محصَنه است این یعنی همسردار است ولی در باب قذف وقتی گفته شد محصنات یعنی عفیف اعم از اینکه ذات بعل باشد همسردار باشد یا نباشد اگر دربارهٴ مریم(سلام الله علیها) گفته شد وَالَّتِی أَحْصَنَتْ معلوم میشود این محصنه است با اینکه ذات بعل نیست کسی که عفیف است این محصنه است وَالَّتِی أَحْصَنَتْ بنابراین احصانی که در مسئلهٴ رجم مطرح است به همسر داشتن برمیگردد احصانی که در مسئلهٴ قذف مطرح است به عفیف بودن برمیگردد خواه این عفیف همسر داشته باشد خواه نداشته باشد.
وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِینَ جَلْدَةً که حکمش گذشت اگر کسی توبه کرد چه در مسئلهٴ زنا چه در مسائل دیگر توبه برمیگرداند منتها همان لحظهٴ توبه شاید شهادت بعدیِ او پذیرفته نشود بالأخره مدّتی باید بگذرد که تمرینِ عملی داشته باشد لذا فرمود: إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذلِکَ وَأَصْلَحُوا بالأخره انسان باید آن مَلکه را یا حُسن ظاهر کاشف از مَلکه را تحصیل کند. اگر این قذف بین دو بیگانه باشد حکمش همین است اما اگر بین زن و شوهر بود یعنی شوهر, زنش را قذف کرده است وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ مستحضرید که زوجه خیلی فصیح نیست هم مرد را میگویند زوج هم زن را میگویند زوج, زن را نمیگویند زوجه در لغت فصیح لذا در قرآن کریم زوجه و زوجات به کار نرفته ازواج به کار رفته به وجود مبارک آدم(سلام الله علیه) گفته شد اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ چون با او دو نفر میشوند جفت.
غرض این است که در لغت فصیح به زن نمیگویند زوجه میگویند زوج همان طوری که به مرد میگویند زوج لذا در قرآن کریم عنوان زوجه یا زوجات استعمال نشد.
خب فرمود: وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ مردهایی که زنهایشان را به زنا رمی میکنند اینها هم حکم آن قذف عمومی را دارند که در محکمه باید چهار شاهد اقامه کنند حالا اگر چهار شاهد اقامه نکردند در صورتی که فرد عادی باشد شوهر نباشد حدّ قذف بر قاذف و رامی ثابت است اما اگر شوهر باشد و چهار شاهد نتواند اقامه کند لِعان مطرح میشود این سوگندهای پنجگانه در حکم شهادت چهار شاهد است وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُن لَّهُمْ شُهَدَاءُ إِلَّا أَنفُسُهُمْ حادثهای در منزل پیش آمد و اینکه نمیتوانست چهار شاهد را احضار کند گاهی هم میآمدند حضور پیامبر عرض میکردند که اگر ما حادثهای را در منزل با بیگانه دیدیم که نمیتوانیم چهار شاهد حاضر کنیم که فرمود حکم همین است برای اثبات همان اربعة شهود لازم است ولی اگر مردی زن خود را رمی کرده به آلودگی این باید چهار شاهد داشته باشد اگر چهار شاهد نداشت خودش فقط حاضر بود باید چهار سوگند یاد کند قبل از آن سوگند پنجم.
این سوگندهای چهارگانه به منزلهٴ شهادتهای چهارگانهٴ چهار شاهدند این قسمها کار شهادتهای چهار شاهد را میکنند این قدر مهم است این مسئلهٴ قسم لذا از او به شهادت تعبیر شده است هم بر اساس قرینه مشاکله و هم اینکه کارِ قسم را انجام میدهد اگر گفته شد «البیّنة علی المدّعی و الیمین علی مَن أنکر» این یمینِ منکر کار همان بیّنه را انجام میدهد یمین یک امر آسانی نیست این «تزر الدیار بلاغه» در نصوص یمینِ کاذب مراجعه میفرمایید مَثلی است در عرف میگویند وقتی که میخواهند کسی را نفرین بکنند یا کسی را بگویند این خانهخراب شده میگویند خانهٴ او دیگر حالا سبزی میکارند یعنی دیگر ویرانه شده به صورت باغ و راغ در آمده این «تزر الدیار بلاغه» یعنی خانه را ویران میکند سرزمین صاف میکند خانهٴ انسان را ویران خواهد کرد قسم دروغ این طور است این طور نیست که حالا کسی بگوید الفاظی را ما گفتیم.
پس قسم در اسلام کار بیّنه را میکند «الیمین علی مَن الدّعیٰ و الیمین علی مَن أنکر» در جریان لعان اگر بیگانه قذف کرد باید چهار شاهد بیاورد و اگر شوهر قذف کرد و چهار شاهد نداشت چهار بار قسم یاد میکند که این قسمهای چهارگانه به منزلهٴ شهادتهای چهار شاهد است إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ و نکتهٴ دیگری که از سوگند به شهادت تعبیر شده است این است که او میگوید «اُشهد الله» خدا را شاهد میگیرم که من خودم در صحنه بودم این صحنه اتفاق افتاده است فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ چهار بار سوگند یاد میکند که من راست میگویم یعنی من خودم این صحنه را مثلاً دیدم وَالْخَامِسَةُ یعنی شهادت پنجمش این است أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ پس چهار بار میگوید «اُشهد الله» که «إنّی مِن الصادقین, إنّی صادقٌ» در بار پنجم میگوید لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ آنجا میگوید بر من إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ اگر دروغ بگویم لعنت خدا بر من.
پرسش:...
پاسخ: الآن تعبیر غایب است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: خدای سبحان دارد میفرماید این چهار بار همهاش ضمیر غایب است دیگر فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ که إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ خدای سبحان دارد دربارهٴ این شخص مُلاعِن که دارد لعان میکند درباره این شاهد میفرماید یکی از اینها چهار بار شهادت بدهد که او مِنَ الصَّادِقِینَ است اینجا حتماً باید ضمیر غایب باشد دیگر.
خب, وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ اینجا هم حتماً باید ضمیر غایب باشد منتها وقتی آن شوهر دارد سوگند یاد میکند در هر بار میگوید «إنّی» یعنی آن چهار بار «إنّی مِن الصادقین» در سوگند پنجم میگوید «علیّ» دیگر ضمیر غایب نمیآورد خب وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ این لعان است.
وقتی این لعان حاصل شد شوهر تبرئه میشود (یک) اگر لعان نکرد نه شاهد داشت و نه سوگند ایراد کرد حدّ قذف بر این شوهر است و اگر شاهد ارائه کرد یا پنج بار سوگند یاد کرد حدّ قذف از این شوهر گرفته میشود این یک حکم.
حدّ زنا بر زن ثابت میشود این دو.
آنچه حدّ زنا را از زن درأ و دفع میکند لعانِ متقابل زن است که اگر زن هم سوگند یاد کرد عذاب و حدّ از او برداشته میشود این لعانِ متقابل را میگویند بِهال یک مباهله داخلی است در جریان مباهله آن است که خدا را میخواستند میگفتند لَعْنَةَ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ آن هم لعنت است علی الکاذب این یک بِهال یک مباهلهٴ خانوادگی است بین زن و شوهر که «اللعان بهالٌ, الملاعنة مباهلةٌ خاصّه» هم به خدا سوگند یاد میکنند هم لعنت طلب میکنند خب.
پرسش:...
پاسخ: دیگر حالا عذاب الهی را چه کار خواهد کرد در جریان تازیانه و امثال ذلک اینها عذاب دنیایی است اما عذاب الهی که خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ که از بین نمیرود که خب.
وقتی شوهر بِهال کرد لعان کرد پنج بار سوگند یاد کرد این زن مستحقّ حدّ زناست این عذاب برای او شأنیّت دارد یعنی او استحقاق این عذاب را پیدا کرده است اگر بخواهد این عذاب و حدّ زنا را از خود دفع کند باید این کار را بکند وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ أَن تَشْهَدَ یعنی شهادتِ این زن عذاب را از این زن درأ و دفع میکند که «اردؤا الحدود بالشبهات» یا «تُدرؤأ الشهود بالشبهات» درأ یعنی دفع وَیَدْرَؤُا یعنی «یدفع» یدفع از زن عذاب حد و عذاب زنا را أَن تَشْهَدَ که فاعل یَدْرَؤُا است اگر شهادت بدهد بعد از تأویل مصدر این أَن تَشْهَدَ بعد از تأویل مصدر فاعل یَدْرَؤُا خواهد بود أَن تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ چهار بار باید خدا را شاهد بگیرد بگوید «اُشهد الله إنّه من الکاذبین» این شوهر دروغ میگوید وَالْخَامِسَةَ یعنی همان طوری که أربع منصوب است این خامسه هم منصوب است وَالْخَامِسَةَ یعنی «تَشهد شهادة خامسة» وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ خدا را شاهد میگیرد که اگر این شوهر صادق باشد او مستحقّ غضب الهی و عذاب الهی باشد این بِهال و لعانِ متقابل زن عذاب حدّ زنا را از او برمیدارد خب.
اینها باید با همین الفاظ باشد (یک) با همین ترتیب باشد (دو) در محکمهٴ حاکم شرع باشد (سه) وقتی در محکمه حاکم شرع این بِهال متقابل این لعان متقابل انجام شد این حکم طلاق را دارد با اضافه که این حرمت ابدی میآورد دیگر لازم نیست حاکم بگوید «حَکَمْتُ» اینها در محکمه حاکم شرع اگر بهال کردند لعان کردند زن و شوهر از یکدیگر جدا میشوند ابدا.
این بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که «المُتلعان لا یَجتمعان» یعنی زن و شوهری که بهال کردند لعان کردند مباهله کردند ملاعنه کردند دیگر کنار هم جمع نخواهند شد.
خب پس بنابراین این نظیر صیغهٴ طلاق لفظش مخصوص ترتیبش مخصوص در محکمه حاکم شرع انجام بگیرد وگرنه الفاظش غیر از این الفاظ قرآنی باشد ترتیبش غیر از ترتیب قرآن باشد نزد حاکم شرع نباشد دیگر بهال و لعان نیست و حکم طلاق را ندارد خب.
پرسش:...
پاسخ: خب بله این برای کسی که إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ.
پرسش:...
پاسخ: بله خدای سبحان فرمود اول همین سوره این است که إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ.
إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ یک چند روزی است این هفتاد هشتاد سال نسبت به مسئله برزخ و ساهره قیامت و جریان دوزخ اینها قابل قیاس نیست تمام نشد دنیا که خدای سبحان میفرماید کسی عجله میکند که بترسد آن طرف از دستش در میرود «انما یعجل» یا کسی که «یخاف الفوت» اما وقتی کسی در محضر اوست و دارد مرتّب در مسیر ادامه میکند حالا یا زود یا دیر خدای سبحان چه عجلهای دارد برای این کار خب.
پرسش:...
پاسخ: نه دیگر آن برای سه طلاقه است این حرمت ابدی میآورد.
وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ یعنی اگر این شوهر درست بگوید این عذاب خدا بر او باشد. پرسش:...
پاسخ: بالأخره این شخص اصول خانواده را باید چیزی حفظ بکند دیگر گاهی خدای سبحان پرده را برمیدارد معجزاتی نشان میدهد آن لضرورة المقام است وگرنه مردم با همین وضع با پردهپوشی دارند زندگی میکنند و در قیامت که شد بالأخره به حساب رسیدگی میشود الآن آنچه حاکم بر مردم است حجاب است و پردهداری و رازداری همین وگرنه زندگی سامان نمیپذیرد در بعضی از نصوص دارد که اگر اسرار کشف بشود شما حاضر نیستید خیلی از مردههایتان را دفن کنید در این روایات مربوط به حفظ اسرار ببینید فرمود اگر باطن بعضیها کشف بشود شما حاضر نیستید «لأبین من الدفن» فعلاً باید این طور باشد دیگر آنکه خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است دست به اسرار مردم نمیزند با اینکه دو آیه به صورت شفاف و روشن در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» بحثش گذشت که قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ این همه روایاتی که مسئله عرض اعمال را دارد در کنار این دو آیه قرآنی فرمود هر کاری که میکنید پیغمبر میبیند این سین, سین تحقیق است و نه تسویف فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ اگر خدا میبیند دیگر سین تسویف که نیست که خدا بعداً میبیند که با یک جمله هم ذکر شد نفرمود «فیری الله فسیری رسوله» که فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ خب ائمه هم همین طورند انسان در محضر خداست و گناه میکند خدا یقیناً میبیند پیغمبر یقیناً میبیند اهل بیت یقیناً میبینند خب همین پیغمبری که همه اعمال را میبیند خدا غریق حرمت کند کاشفالغطاء را این از فقهای نامی ماست این بالصراحه در همان کشفالغطاء که از کتابهای قیّم فقهی ماست میفرماید درست است پیغمبر میبیند امام میبیند ولی علم دو قسم است یک علم عادی است که اگر حاکم علم پیدا کرده در بخشی از محاکم قضایی و حقوق قضایی که بین حقّ الله و حقّ الناس فرق است حاکم میتواند مثلاً به علم خود عمل بکند اما علمِ ملکوتی و علم غیبی سند فقهی نیست بارها به عرضتان رسید دیگر نمیشود گفت به علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) شما که میدانستی آن شب ابنملجم میآید چرا رفتی یا به امام مجتبی(سلام الله علیه) عرض کرد شما که میدانستی این سمّ دارد چرا خوردی علمِ ملکوتی بالاتر و شریفتر و عزیزتر و عظیمتر است که نظیر علم فقهی بیاید که سند فقه باشد آن چیز دیگر است این فرمایش بلند مرحوم کاشفالغطاء است این است که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با حصر فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» همین است فرمود مردم! ما بنا نداریم با علم ملکوتی محکمه را اداره کنیم ما با یمین و بیّنه محکمه اداره میکنیم و اگر کسی قسمِ دروغ خورد یا شاهد زور آورد در محکمهٴ منِ پیغمبر من برابر سوگند یا بیّنهٴ او مال را به او دادم مبادا بگوید من مال را از دست خود پیغمبر گرفتم از محکمه پیغمبر گرفتم این «قطعةٌ مِن النار» را دارد میبرد ما بنایمان بر این نیست که اسرار را فاش کنیم بنای محاکم هم این نیست که به علم غیب عمل بکند حیف علم غیب نیست که در سطح فقه عمل بشود این یک امور اعتباری است گاهی برای حفظ اعجاز از آن علم ملکوتی استفاده میکنند اما علم ملکوتی کجا فقه و اصول کجا فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» گاهی پرده را کنار میبرند این در جرجی جرداق هست فعلاً یادم نیست کجا دیدم ولی آنجا هست که کسی در جبهههای جنگ کشته شد و شهید شد عدّهای آمدند به حضور حضرت عرض کردند که ما تبریک بگوییم یا تسلیت تبریک بگوییم که جوانی را طرزی تربیت کردی که جزء افسران شما شدند در جبهه جنگ شربت شهادت نوشیدند تسلیت بگوییم که یک نیروی فعّالی را از دست دادید فرمود نه, به من تسلیت بگویید آن طوری که من خواستم او تربیت نشد چرا «کلاّ إنّ الشملة الّتی أخذها مِن غنائم خیبر لتشتعل علیه نارا» در جنگ خیبر او یک سابقه سوئی دارد سرقتی کرده الآن آن سرقتی در کنار قبر همین شهید شعله دارد این پیغمبر است خب گاهی اسرار را کنار میبرند از قبر خبر میدهند از سرقت چند سال قبل خبر میدهند اما بنا بر این نیست که جهان را با علم غیب اداره کنند اگر جهان را با علم غیب اداره میکردند ائمه(علیهم السلام) که دیگر کسی دست به خلاف نمیزد که باید مردم آزاد باشند قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ خب در جراین امام باقر هم این قصّه بارها به عرضتان رسید کسی وارد منزل شد کنیزک رفت دم در در را باز کند او نگاه نامحرمانه کرد وقتی کنیز در را باز کرد و این شخص آمد در درون حیاط گفت آیا هست یا نه گفت بله بیا, وجود مبارک امام باقر از اندرون با صدای بلند فرمود: «اُدخل لا اُمّ لک» ای کاش مادر تو را نمیزایید این چه کار بود کردی «أزعمت أن هذه الجُدران یحجب بین أبصارنا» تو خیال کردی این دیوار نمیگذارد ما پشت دیوار را ببینیم این چه کار بود کردی؟! خب گاهی این طور میکنند که بالأخره برای تعلیم و تربیت باشد گاهی هم نه, اسرار را حفظ میکنند
ز پیر راه گفتم چیست طریق نجات ٭٭٭و خواست جام مِی و گفت راز پوشیدن
اسرار مردم را حفظ کردن راز مردم را حفظ کردن اینها را به خدا سپردن باعث امنیّت جامعه است پردهدری صدها مکافات دارد خدای سبحان آخر ما برای چه کسی میخواهیم این کار را بکنیم حکم خداست خدا خودش انجام میدهد دیگر دیر هم نشده فوت هم نشده.
پرسش:...
پاسخ: بله خب آن در مسئله قیامت است چون أرحم الرّاحمین است دیگر خب.
پرسش:...
پاسخ: خب برای اینکه عصر ظهور ثمربخشی جهان بشریّت است دیگر. بشریّت تاکنون میوه داد اما میوهٴ کامل و شاداب و پربار نداد این همه انبیا و اولیا آمدند و این شجرهٴ طیّب را بارور کردند آبیاری کردند تا جامعه انسانی میوهٴ عقل و عدل بدهد تاکنون نداد «أکثرهم کذا» ولی حضرت که ظهور میکند عقل مردم بالا میآید به برکت حضرت حالا «وضع الله سبحانه و تعال یده علی رئوس العباد فیکمل بها أحملامهم و عقولهم» آنگاه برای اینکه دیگر از این به بعد به سراغ آلودگی نروند گاهی هم اسرار روشن میشود.
غرض این است که بنا بر این نیست که پردهدری بشود.
پرسش:...
پاسخ: نه, اجرای کامل وگرنه همیشه .. قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ این همه مردان صالح که هستند پس چیست؟
پرسش:...
پاسخ: حالا مسئلهٴ لعانی که فعلاً اینجا مطرح است مسئلهٴ قذف بالزناست مسئله نفی ولد مطلب دیگر است در آیات دیگر چون لعان دو بخش دارد یک بخشاش مربوط به قدف به زناست که در سورهٴ «نور» مطرح است یک بخشاش مربوط به نفی ولد است که مربوط به آیات دیگر و روایات دیگر است که انشاءالله به لعان نفی ولد رسیدیم حکم او جداگانه خواهد بود اما لعان مسئله قذف و حدّ زنا در این آیه مطرح است خب.
فرمود اگر این کار را کرد وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ أَن تَشْهَدَ این زن أَرْبَعَ شَهَادَاتٍ بگوید «اُشهد الله» خدا را شاهد میگیرم که این مرد دروغ میگوید إِنَّهُ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ, وَالْخَامِسَةَ یعنی «تَشهد» شهادت پنجمی میگوید «اُشهد الله» أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا إِن کَانَ مِنَ الصَّادِقِینَ با این خصوصیات یعنی الفاظ مخصوص ترتیب مخصوص در محکمه حاکم شرع به قصد انشاء این بهال و لعان محقّق میشود و حکم خاصّش که به منزله طلاق است لکن حرمت ابدی را به همراه دارد مترتّب میشود.
فرمود اینها راههایی است که میتواند جامعه را نجات بدهد وَلَوْ لاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَکِیمٌ اگر این فضل و عنایت الهی نبود هرج و مرج راه پیدا میکرد درباره عدّهای فرمود: فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ یعنی اینها در هرج و مرج دارند زندگی میکنند بالأخره نظمی, حسابی, یک محکمه عدل اینچنین نیست آنها فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ هستند اما در دنیا که نشئه اعتبار است ذات اقدس الهی با این وضع جامعه را آرام کرده است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنکُمْ لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ (11 لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً وَقَالُوا هذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ (12) لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ (13) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ (15) وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ (16) یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ (17) وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18))
یکی از نکاتی که در صدر این سوره تعبیر شده است که سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ اهمیت همین جریان اِفک است که مربوط به حریم وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رخ داد.
مستحضرید که طبق نقل مفسّران و مورّخان شیعه و سنّی وجود مبارک حضرت به یکی از این غزوهها و سفرها مسافرت کردند و قرعهای برقرار میکردند در انتخاب همسر و همراه در این سفر برخیها گفتند عایشه خدمت حضرت بودند وقتی پیروزمندانه حضرت از سفر برگشتند در بین راه خب در شب تار عایشه یا همسر دیگر برای قضای حاجت فاصله گرفت و موقع برگشتن چیزی را گُم کرده بود برای پیدا کردن آن گمشده شبِ تار بود رفت به سراغ آن, قافله هم حرکت کرد طبق این نقل.
وقتی که او برگشت گمشدهاش را پیدا کرد برگشت دید قافله رفت یکی از اعضای قافله که پشت سر این قافله بود رسید و او را شناخت و سوار بر مرکب کرد و او را به قافله رساند از اینکه او عایشه بود یا امّماریه بین مورّخان اختلاف است.
به هر تقدیر آن اصلِ مشترک این است که به حریم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رابطه داشت.
منافقان که گروهی دسیسهباز بودند از این فرصت سوء استفاده کردند کسی تهمتی را جعل کرد عدّهای هم این را رواج دادند اینها گروهی بودند که در جریان ترور رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ناکام ماندند در کوشش و سعی فراوانی خواستند نظام اسلامی به مقصد نرسد که در جنگ احد یک سوم جمعیّت تقریباً منافقانه برگشتند و حضرت را همراهی نکردند در هیچ کدام از این صحنهها موفق نشدند اخیراً به پَستترین وصف انسانی دست زدند و آن متّهم کردن حریم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود اینها گروهی بودند که قرآن از اینها به عنوان عُصْبِه یاد میکند و اینها مسئولی داشتند و زیرمجموعهای آن زیرمجموعه دارای درکات گوناگون بودند آن مسئول که متولّی کِبر و بزرگی این اتّهام و برترین قسمت اتّهام را به عهده داشت او عذاب الیم دامنگیرش میشد آنها که درکات میانی یا نازل داشتند هر کدام گرفتار گناه خاصّ خودشان شدند این گروه سعی کردند که حریم حضرت را مسلوبالحیثیه کنند بعد از جریان قذف خدای سبحان این داستان را ذکر کرد قذف اگر بین زن و شوهر باشد که حکمش لِعان و بهال بود که گذشت و اگر بین زن و شوهر نباشد آن مقذوفه سه حال دارد یا مُحصَنه است که حکمش همان ثَمَانِینَ جَلْدَةً است حکم قاذف که گذشت یا غیر محصَنه و غیر عفیفه است غیر عفیفه دو گروهاند برخیها عفیف نیستند ولی مشهور به بزهکاری هم نیستند آنها که غیر عفیفهاند ولی مشهور به بزهکاری نیستند حد برای قذف آنها نیست فقط تعزیر است آنها که مشهوره به بزهکاریاند باکشان نیست از گفتن و شنیدن این حرفها اگر کسی قذفی کرد آنها را متّهم کرد به بزهکاری نه حد دارد و نه تعزیر, پس آن مقذوفه یا عفیفه است یا غیر عفیفه, غیر عفیفه هم دو گروهاند اگر محصنه بود و عفیف بود که حدّ قذف همان ثَمَانِینَ جَلْدَةً است و اگر غیر عفیف بود ولی مشهوره به بزهکاری نبود قذف با تعزیر همراه است سومی که غیر عفیفه است و مشهوره به بزهکاری است قذفش نه حد دارد و نه تعزیر. پس این مسائل چهارگانه که یکی مربوط به لعان است بین زن و شوهر و آن سه مسئله مربوط به قذف غیر زن و شوهر است اینها همه مقدمه بود برای مسئله اِفک.
در جریان افک قرآن کریم این آیات فراوان را برای تبرئه حریم نبوّت ذکر کرده چون انبیا با آبرو زندگی میکنند ممکن است همسر پیغمبر کافره باشد ولی کفرِ همسر باعث مسلوبالحیثیه شدن آن خاندان نیست جریان نوح این طور بود جریان لوط این طور بود ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ که کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَیْنِ و هر دو هم کافره بودند قرآن بالصراحه میگوید همسر نوح کافره بود همسر لوط کافره بود و این ننگ نیست برای اینکه حرف در او اثر نکرد اما اگر آلوده باشد این به حریم نبوّت و اصول خانوادگی آسیب میرساند هیچ پیامبری گرفتار حریم آلوده نبوده و نخواهد بود خب.
لذا این مسئلهٴ آلودگی را این گروهی به دامن زدند لذا قرآن فرمود اینها گروهی بودند که این کار را کردند آنکه متولّی کبر و بزرگی این اتّهام بود عذاب الیم دارد آنهایی که مسئولیّت میانی را قبول کردند عذاب میانی دارند آنها که مسئولیت ضعیفتری را قبول کردند عذاب کمتری دارند.
بعد از این جریان وجود مبارک پیامبر نقل کردند که عدّهای را حدّ قذف زده است.
مهمترین حادثهای که وجود مبارک حضرت امیر این را به اجمال بیان میکند و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در یکی از مجلّدات گذشته المیزان این را باز کرد و تشریح کرد این است که در صدر اسلام منافقین حضور فعّال داشتند و عدد اینها کم نبود زیرا در جریان جنگ احد تقریباً یک سوم جمعیّت برگشتند اینها همانهایی بودند که با نفاق زندگی میکردند یعنی هزار نفر که برای مبارزه با مشرکین در جنگ احد شرکت کردند سیصد و اندی در راه برگشتند حاضر نشدند که به صحنه احد بیایند خب.
این گروه پس رقمشان کم نبود سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» هم درباره اینهاست که اینها کارشکنی میکردند تحریم میکردند میگفتند: لا تنفوا عند رسول الله ینفذ
خدای سبحان فرمود تحریم اینها اثر ندارد وَلِلّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ و مخازن الهی نامتناهی است و مانند آن.
پس رقم اینها کم نبود (یک) توطئه نظامی و جنگ علیه اسلام و کفر را اینها نقشه میکشیدند (دو) رابطه مرموزانه با مشرکان مکه هم داشتند (سه) در جریان ترور و رماندن شتر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن شب سهم بسزایی داشتند ولی موفق نشدند (این چهار) آخرین فتنه و بدنامی اینها همان جریان اِفک بود (پنج).
تحلیلی وجود مبارک حضرت امیر دارد آن تحلیل، متن است آن متن را سیدناالاستاد در یکی از مجلّدات تفسیریشان شرح کرده حضرت فرمود اینها با شرح سیدناالاستاد این است که این گروه کجا رفتند رقمشان که کم نبود یک سوم مردم مدینه بودند توطئه ترور هم که توطئه مشئوم و سنگینی بود داشتند آخرین توطئه هم که آلوده کردن حریم حضرت بود هم که اِبا نداشتند اینها با پیغمبر نساختند در سورهٴ مبارکهٴ «منافقون» هم برای افشاگری آمده بعد فرمود وقتی حضرت امیر را خانهنشین کردند غدیر را پوشاندند و سقیفه را به بار آوردند همه اینها دیگر دست از کارشکنی برداشتند دیگر منافعی نداشتند.
کار از این سه حال بیرون نیست یا همه این جمعیت یک دفعه مُردند اینکه نبود یا همه اینها برگشتند مثل سلمان و اباذر توبه کردند این هم که نبود یا با حکومت سقفی ساختند «و هو الحق» این تحلیل است منتها حضرت امیر متنش را ذکر کرده سیدناالاستاد در یکی از مجلّدات المیزان که بحثهای سابق گذشت این را باز کرده و شرح کرده خب بالأخره یک سوم مردم مدینه اینکاره بودند دیگر چطور وقتی سقیفه تشکیل شد هیچ سخن از کارشکنی نبود هیچ منافقی حضور نداشت هیچ کارشکنی نبود آن را وجود مبارک حضرت امیر در خطبه 210 بعد از اینکه کسی از حضرت سؤال کرد احادیث بدأ و ما فیه أیدی الناس من اختلاف چیست؟ حضرت فرمود: «إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً وَصِدْقاً وَ کَذِباً و نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَعَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً» که اینها را باید با اجتهاد بررسی کرد بعد فرمود: «رَجُلٌ مُنَافِقُ مُظْهِرٌ لِلْإِیمَانِ مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلاَمِ لاَ یَتَأَثَّمُ وَ لاَ یَتَحَرَّجُ یَکْذِبُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله وسلم مُتَعَمِّداً» علناً دروغ به پیغمبر میبندند «فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کاذِبٌ لَمْ یَقْبَلُوا مِنْهُ» اگر مردم بدانند که او منافق است که حرفش را نمیپذیرند «وَ لَمْ یُصَدِّقُوا قَوْلَهُ وَ لکِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله وسلم رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ فَیَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ» اینها میگویند خب این شخص پیغمبر را دید در زمان پیغمبر بود از او نقل میکند لابد راست میگوید تا به اینجا میرسد میفرماید اینها یک عدّه که روی کار آمدند اینها را ابزار خودشان قرار دادند «فَأَکَلُوا بِهِمُ الدُّنْیَا وَ إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا» آن ادیبی که گفت «الناس علی دین ملوکهم» را از همین جمله حضرت امیر گرفته فرمود: «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللَّهُ» مگر کسی خدا او را حفظ بکند وگرنه مردم اکثریشان به دنبال دنیایند این متن را سیدناالاستاد به صورت دقیق شرح کرده که منافق یک نفر و دو نفر هم نبودند یک سوم مردم مدینه بودند و کارهای اینها در همهٴ مواقع روشن بود که دارند چه کار میکنند و آن تحریم اقتصادی و امثال ذلک هم که مشخص بود در رماندن شتر پیامبر که حزیفه و امثال حزیفه آگاه شده بودند به تعلیم رسول خدا اینها دست داشتند.
آخرین بار هم مسلوبالحیثیه کردن حریم حضرت بود که بدترین و پَستترین کار انسانی است چنین گروهی است.
بعد از اینکه حضرت امیر خانهنشین شد همهٴ اینها فروکش کردند.
تحلیل سیدناالاستاد این است که یکی از این سه حال باید باشد یا باید بگوییم همه اینها از بین رفتند اینکه نیست یا همه اینها برگشتند مثل سلمان و اباذر شدند آدم صالح شدند که نیست یا با حکومت وقت ساختند «کما هو الحق» «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا».
پرسش:...
پاسخ: دو سوم دیگر که بودند دو سوم دیگر ضعیفالایمان بودند یک عدّه هم که یا تبعید شدند یا کشته شدند آن دو سوم دیگر مثل اباذر و اینها بودند که تبعید شدند تا آخر ایستادند دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله خب یک عدّه زیادی تبعید شدند یک عدّه زیادی هم ضعیفالایمان بودند.
این هم چندین بار گفته شد که این مجموعه کنزالقواعد کراجکی این رساله هست این رساله را آن بزرگوار نوشته رساله عنوان العجب یا التّعجّب است یعنی همان طوری که قوانین مرحوم میرزا قانون دارد یا فصول صاحب فصول فصلٌ فصلٌ دارد این کتاب عجبٌ عجبٌ دارد یک سلسله مطالب را نقل میکند بعد میگوید عجبٌ یا التّعجب.
فصلهای او معلّق به عجب است این رساله به نام التّعجب یا عجب است.
میگوید دختر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که به عظمت او همه آگاهی داشتند چندین شب و روز عدّهٴ زیادی را دعوت کرد و در خانه آنها میرفت که بیایید علی بن ابی طالب را یاری کنید این یک زن بود یک زن دیگری از همین مدینه برخاست عدّهای را دعوت کرد برای کشتن علی بن ابی طالب صدها نفر یا هزاران نفر صف کشیدند «عجبا» اصلاً این رساله به نام رساله عجب است همان طوری که فصلٌ فصلٌ یا اصلٌ اصلٌ دارد این تعجّب است که چطور دختر پیغمبر(صلوات الله علیهما) دعوت میکند نمیآیند، زنی مردم را برای کشتن وجود مبارک حضرت امیر دعوت میکند صدها نفر صف میکشند «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا» قلیل از آنها جزء اوحدی از مسلمانها بودند آنها یا تبعید میشدند یا محرومیّت داشتند یا شلاق خوردند و مانند آن.
بنابراین آنها کارشکن نبودند گرچه کارگشا نبودند ولی اینها که کارشکن بودند بعد از جریان سقیفه همه آرام شدند «إنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا».
پرسش:...
پاسخ: بله ساخته دیگر همانهایی که فهیم شدند شاهکار حضرت بود اما آنها که مشرک بودند همچنان به سوء اوّلیهشان باقی بودند دیگر نشانهاش هم همین است دیگر طوری نکشید که غدیر را به سقیفه تغییر کردند.
اینکه در صدر این سوره با این هیمنه وارد شد سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ این است خب.
اما اینکه گفته شد که در جریان آن آیه قبلی که وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً چون مستحضرید «تأبید کلّ شیء بحسبه» اگر گفتند ابدا یعنی مادامی که این عنوان است این با اوست مثلاً درباره زمین گفتند این زمین وقف است خب وقف عبارت از حبس ابد است دیگر «تحبیس الأصل و تسبیل الثمره» حالا اگر این زمین در اثر رانش کوه و اینها از بین رفت خب وقفش هم از بین میرود یا خانهای خراب شد خانه را میشود وقف کرد درخت را میشود وقف کرد یک عصا را میشود وقف کرد ابدیّت کلّ شیء بحسبه در این روستاها و اینها وقف درخت گردو و امثال اینها اصلاً رواج داشت فلان درخت گردو را وقف میکردند چه اینکه وقف خانه هم است با اینکه وقف، حبس ابدی است ابدیّت کلّ شیء بحسبه در اینجا که فرمود: وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً یعنی «مادام کونهم فسّاقا» چند روایت هست که وقتی اگر کسی حد خورد و عادل شد و توبه کرد و اصلاح کرد شهادت او مقبول است بعضیها از ائمه(علیهم السلام) نقل کردند حکم فقهی اینها که جمعبندی آیات و روایات بود از یک سو، نظر فقها بود از سوی دیگر طبق بیان مرحوم صاحب جواهر خوانده شد که فقهای بعدی هم همان راه را رفتند.
در تفسیر کنزالدقائق جلد نُه صفحهٴ 251 این دو روایت هست وقتی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میشود که اگر کسی قذف کرد و حدّ قذف بر او جاری شد و توبه کرد «ولا یُعلم منه الا خیرا أتجول شهادته جواز نفوس» آیا شهادت او نافذ است «قال(علیه السلام) نعم» بعد فرمود: «ما یُقال عندکم» نزد شما آنها چه میگویند فقهای دیگر چه میگویند «قلتُ یقولون توبته فیما بینه و بین الله و لا تُقبل شهادته ابدا» اینها میگویند توبهٴ او عذاب اخروی را برطرف میکند ولی این حکم فقهی همچنان باز است شهادت او مقبول نیست «فقال(علیه السلام) بئس ما قالوا» چه حرفی است میزنند؟! پدرم یعنی امام باقر میفرمود: «إذا تالوا و لم یُعلم منه الاّ خیرا جازت شهادته» یعنی ما اهل بیت میگوییم شهادت او مقبول است.
حدیث دوم که از مجمعالبیان مرحوم طبرسی است در ذیل وَلاَ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً وَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ٭ إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا این چنین آمده است اینجا دو وجه است این استثنا دو وجه است یکی اینکه «یرجع إلی الفسق» دوم اینکه استثنای «یرجع الی الأمرین: فإذا تاب قُبلت شهادته حُدّ أم لم یُحد عن ابن عباس إلی قومه و هو قول أبی جعفرٍ(علیهما السلام) و أبی عبدالله(علیه السلام)» قول امام باقر و امام صادق(سلام الله علیهما) این است که اگر کسی توبه کرده همین قاذف شهادت او نافذ است پس بنابراین ابدیّت کلّ شیء بحسب عنوان آن شیء است وقتی عنوان عوض شد ابدیّت هم رخت برمیبندد و کسی که حدّ قذف بر او جاری شده او هم توبه کرده و أَصْلَحُوا هم شامل حال او بود این توبهٴ او مقبول است «بینه و بین الله» این حکم کلامی، حکم فقهی هم این است که شهادت او نافذ است.
همه این بحثها مقدمه بود برای جریان افک که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنکُمْ یک نفر این توطئه را راه نینداخت ولی بدانید این یک آزمون الهی است این کار، کار خیر است وضع نفاق و منافق روشن میشود آنها رسوا خواهند شد طهارت همسران پیغمبر مشخص میشود حدّ الهی نسبت به قاذفین جاری میشود شما نفاق و منافق را میشناسید که نفاق یعنی چه؟ منافقان یعنی چه؟ تا کجا حاضرند اینها هتّاکی کنند لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ همان عَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ است مبادا شما این را شرّ تلقّی کنید برای شما خیر است آن گاه فضای اجتماع را در ضمن این آیات مشخص میکند که جامعه اسلامی یک فضای امنیّتی دارد نه تنها امنیّت نظامی و مالی، امنیّت حیثیتی دارد همه باید آبروی یکدیگر را حفظ بکنند چیزی را که شنیدند فوراً منتشر نکنند و چیزی را که شنیدند تا میتوانند کتمان کنند و اصلاح کنند تا امنیّت حیثیت و آبروی مردم در جامعه محفوظ بماند کارِ خدا را به خدا واگذار کنید دیر هم نشده إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ آتش جهنّم هم منتظر تبهکاران است ولی در دنیا که زندگی میکنید با یک خیال جمع و آبروی حفظشده زندگی کنید محکمهای هست هیچ چیزی هم فوت نمیشود روزی است که بر خدا چیزی مخفی نخواهد بود چه اینکه امروز هم مخفی نیست.
بعد فرمود اینها گروهیاند اینها دو سه درکه دارند دو سه مرتبه دارند لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ هر کدام از اینها درکهبندی است یا درجهبندی است گناه خاصّ خودشان را دارند این «لام»، «لام» اختصاص است نه «لام» منفعت لذا با آن آیه لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ معارض نیست آنجا «لام»، «لام» ضرر است که در مقابل هم است فرمود: تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَلَکُم مَا کَسَبْتُمْ آنجا لام در برابر علیٰ است اینجا که میفرماید: لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ لام لام اختصاص است نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا این لها برای مشاکله نیست چون لام در اینگونه از موارد وقتی اختصاص است یعنی عمل مخصوص عامل است چه زشت چه زیبا نه اینکه برای مشاکله گفته شد وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا اینجا با اینکه سخن از مشاکله نیست فرمود: لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ یعنی هر گناهی مختصّ به خود گناه است اما وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ آنکه بزرگترین این توطئه را به عهده گرفته گذشته از اینکه حدّ قذف و امثال ذلک دامنگیر اوست لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ اینها کسانی بودند که یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ که آیه نوزده همین سوره است که خواهد آمد اینها جعل کردند در بین چند نفر منتشر کردند به جامعه منتقل کردند چون یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ اینها این طور بودند.
پرسش:...
پاسخ: اینها خیر نیستند یعنی این کار، این توطئه به سود شماست برای اینکه آنها رسوا میشوند طهارت حریم پیغمبر مشخص میشود برای آنها خیر نیست چون فرمود: لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ و برای رهبر آنها هم عذاب عظیم است چه اینکه عذاب اخروی را هم مشخص کرده در آیه 23 همین سوره که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ میبینید عذاب دنیا را دارد مکرّر دارد طردشان میکند حدّ قذف برایشان بار میکند مسلوبالحیثیهشان میکند اهل اِثم میداند تقریباً یک صفحه و نصف این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «نور» در همین زمینه است تا امنیت اجتماعی حفظ بشود و آبرو (یک) و حریم نبوّت هم مصون بماند (دو).
پرسش:...
پاسخ: تساهل و تسامح مرزش گذشت اصل بر ستّار بودن است حُسن ظن است نه تسامح، تسامح آن است که در احکام خدا شما مسامحه کنید که بحثش گذشت که وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ سه فصل بود در دین خدا و احکام خدا جا برای تساهل و تسامح نیست وَلاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ در حقوق متقابل قانون بر اساس عدل است جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهَا فصل سوم یعنی فصل سوم، فصل سوم مسئله اخلاق بود که متمّم قانون است که انسان بالاتر از عدل عمل کند یعنی بالاتر از عدل که احسان است جامعه را اداره کند اینجاست که فرمود: وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ اگر وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ باشد دیگر پروندهها این قدر انباشته نمیشود اگر فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ باشد قانون است عدل است ولی وضع همین است که میبینید خب.
فرمود: وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ ٭ لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً شما یک روحید نفرمود نسبت به دیگر فرمود یک روز مثل لاَ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ یا فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ اصلش در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» به این صورت آمده است آیه ده سورهٴ «حجرات» إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ از این بالاتر همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که سَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ گرچه در بعضی از نصوص وارد شده که اگر کسی وارد اتاق شد وارد منزل شد کسی در منزل نبود بگوید «السلام علینا و رحمة الله و برکاته» ولی اگر بود سلام بکند این سلام بر دیگری را سلام بر خود میداند جامعه یک روح است در حقیقت اگر جامعه یک روح است فرمود زنها و مردها چرا نسبت به خودشان حُسن ظن ندارند نسبت به خودشان یعنی آبروی دیگری آبروی شماست آبروی شما آبروی دیگری است به منزلهٴ برادرید در یک مرحله، به منزله نفس واحدید در مرحلهٴ دیگر.
فرمود چرا یا کار را نکردند با اینکه اینها یک نفساند لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ آن افک را افک یعنی از حق به باطل رفتن، از صدق به کذب رفتن، از خیر به شرّ رفتن، از حسن به قبیح رفتند مصروف داشتن بیجا را میگویند افک فرمود چرا اینها وقتی این افک را شنیدند به خودشان حسن ظن نداشتند یعنی آبروی دیگری آبروی شماست چرا نسبت به خودتان حسن ظن ندارید نفرمود نسبت به دیگری لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً مثل سَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ شما یک روحید اگر یک روحید خب به خودتان سلام بکنید وقتی وارد اتاق شدید با اینکه انسان دارد به دیگری سلام میکند و چرا نگفتید این افکِ مُبین است چرا جلوی این تهمت را نگرفتید لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ اینها که تهمت زدند چرا چهار شاهد نیاوردند فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ اینها نزد خدا دروغگویند برای تأمین حیثیت جامعه اگر کسی واقعاً آگاه بود ولی چهار شاهد نداشت حق ندارد کسی را متّهم بکند برای اینکه این شخص ولو در مقام ثبوت صادق است ولی در مقام اثبات چون توان اثبات ندارد حدّ قذف بر او جاری میشود کاذب است با اینکه عادل است و درست گفته دیده ولی امنیّت حیثی جامعه باید محفوظ بماند و کار خدا را باید به خدا واگذار کرد فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ ٭ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنکُمْ لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُم مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ (11 لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً وَقَالُوا هذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ (12) لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ (13) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ (15) وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ (16) یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ (17) وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18) إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (19) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (20)) بعد از اینکه در صدر این سوره به عفاف دعوت کرد و از آلودگی و بزهکاری پرهیز داشت و جریان قذف را در چهار مورد مطرح کرد که اگر مردی زن خود را قذف کرد جریان بِهال و لعان مطرح است و حکم لعان هم مشخص شد که در محکمه حاکم شرع باید باشد و بعد تفرقه و حرمت ابدی میآید و اگر این قاذف با مقذوف نسبت زوجیّت نداشتند آن مقذوفه سه حال دارد یا محصنه است عفیفه است یا غیر عفیفه, غیر عفیفه یا مشهوره به بزهکاری است یا نیست اگر آن مقذوفه, مُحصنه بود که حدّ قذف بر قاذف جاری است و اگر محصنه نبود ولی شهرتی به زنا نداشت حکم به تعزیر میشود و اگر شهرتی به زنا داشت باکی از این حرفها نداشت دیگر نه حدّ قذف است و نه تعزیر.
آنها یعنی جریان تحریم زنا و دعوت به عفاف و حجاب و حکم چهارگانه قذف و اینها زمینه است برای آن داستان تلخی که در صدر اسلام اتفاق افتاد.
عدّهای اِفک یعنی دروغ را بافتند به تعبیر جناب زمخشری افک از کذب و افترا بدتر است یعنی آن درجه کاملتر دروغ و فریه را میگویند اِفک. دروغ گاهی نسبت به خود حادثه است نسبت به فردی که متعلّق حادثه است و مانند آن.
گاهی انسان یک امر عادی را دروغ میگوید این دیگر کذب است و کاذب میشود این شخص میشود کاذب آن هم کارش کذب است.
یک وقت است یک ادّعای سنگینی میکند با اینکه این یک کار باطل است این میشود کذّاب در جریان جعفر کذّاب گفتند او دروغگوی سابقهدار نبود شهرت به کذب هم نداشت اما همین ادّعای امامت که یک ادّعای سنگینی است او را کذّاب کرده است گاهی ممکن است یک خبر دروغ خیلی مهم باشد که این شخص میشود کذّاب.
جریان افّاک هم همین طور است گاهی انسان یک افک و فریه و کذبی را به کسی اسناد میدهد که این خیلی مهم نیست گاهی ممکن است یک حادثه سخت و تلخی را به همراه داشته باشد این با اینکه یک دروغ است این شخص میشود کذّاب یا میشود افّاک بر چنین گروهی شیطان سلطه دارد أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ ٭ تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ کسی که به خودش جرأت میدهد به حرمِ امن نبوی(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) جسارت کند این میشود افّاک این گروه این را ساختند اِفک را ساختند دستباف و دستساخت اینها بود که فرمود: إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنکُمْ اینها بیگانه نبودند اینها از دشمنان داخلی نظام اسلامی بودند از خود داخل ساخته شدند (این یک) و این هم برای تمیّز زشت و زیبا و حق و باطل و صدق و کذب و خیر و شرّ است لذا یک چیز خوبی است لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم برای اینکه خیر است پایانش خیر است عدّهای رسوا میشوند آنها را میشناسید کارها را به آنها واگذار نمیکنید از خطر آنها محفوظ میشوید لاَ تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ برای اینکه این گروهی که این افک را بافتند و ساختند هر کدام از اینها یک گناه مخصوصی دامنگیر اینها میشود (یک) وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ عذاب عظیم دامنگیر او میشود (دو).
اگر چنین حادثهای پیدا شد عدّهای دروغی را جعل کردند و منتشر کردند وظیفهٴ جامعه اسلامی این است فرمود: لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً شما وقتی چنین حادثه تلخی شنیدید فوراً از خطاب به غیبت و از ضمیر به اسم ظاهر التفات پیدا شده فرمود: لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ دیگر نفرمود «ظَنَنْتم» که همان خطاب محفوظ باشد با ضمیر هم مطلب را اَدا نکرد هیچ کدام از این دو کار نشده التفات از خطاب به غیبت شده التفات از ضمیر به اسم ظاهر شده فرمود شما که مردانتان مؤمناند زنانتان مؤمن هستید شما که در یک جامعه زندگی میکنید یکدیگر به منزلهٴ جان یکدیگرید چرا به خودتان گمان خیر نداشته و ندارید.
فرمود: لَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً این بالاتر از آن آیه سورهٴ «حجرات» است که إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ اینجا مثل اینکه فرموده باشد «إنّما المؤمنون نفسٌ واحدٌ» خودتان نظیر همان آیه سَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ وقتی وارد خانهای شدید به خودتان سلام بکنید برای اینکه شما مؤمنین و مؤمنات به منزله نفس واحدید این ضمیری که آمده بِأَنفُسِهِمْ ناظر به وحدت امّت اسلامی است.
خب پس اسم ظاهر آورده (یک) عدول از خطاب به غیبت شده (دو) و جامعه اسلامی را عین یکدیگر و ذات یکدیگر دانسته نه برادران یکدیگرند بلکه ذات یکدیگرند خود یکدیگرند بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً اولاً باید گمان خیر داشته باشید (یک) بعد این گمانتان را هم به لفظ در بیاورید و اظهار کنید و بگویید هذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ (دو) این وظیفه شماست چرا این کار را نکردید.
آنها که افک آوردند اگر چهار شاهد عادل ارائه نکردند و اقامه نکردند باید بدانند که در فضای شریعت محکوم به کذب مخبریاند «إنّ الغنیٰ والفقر بعد العرض علی الله» چه چیزی حق است چه چیزی باطل است چه چیزی خیر است چه چیزی شرّ است در محکمه قیامت معلوم میشود ولی در دنیا حساب و کتابی دارد در فضای شریعت کسی که این حرف را زده است نزد خدا در فضای شریعت کاذب است ولو راست هم گفته باشد اگر راست گفته باشد در قیامت معلوم میشود او نباید چیزی را در جامعه منتشر کند که توان اثباتش را ندارد نفرمود این واقعاً کاذب است چه کذب مخبری چه کذب خبری این مخبر, مخبر کاذب است ولو کذب خبری نباشد فرمود: لَوْلاَ جَاؤُوا وعَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولئِکَ این گروه افکآور در فضای شریعت کاذبِ مخبرند نه اینکه گزارش ایشان کذب خبری است ممکن است در بعضی از این قضایای اتفاق افتاده به معصومین میگفتند که اگر کسی مثلاً دید در منزلش بیگانهای آمده خودش دید چه کار بکند و اینها فرمود خب باید شاهد اقامه بکند.
غرض آن است که ممکن است خبر دروغ نباشد ولی مخبر در فضای شریعت دروغگوست که بین کذب خبری و کذب مخبری در این گونه از مسائل کاملاً فرق است فَأُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ در فضای شریعت محکوم به کاذباند و حد جاری میشود.
این کلمهٴ وَلَوْلاَ سه بار در همین بخش تکرار شده یکی آیه ده یکی آیه چهارده و یکی هم آیه بیست برای اهمیت مطلب فرمود اگر فضل الهی نبود خدای سبحان در برابر این سیّئه سنگین به شما مهلت نمیداد وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ که او هم رحمانِ دنیاست هم رحمان آخرت هم رحیم دنیاست هم رحیم آخرت اگر این فضل خدا نبود لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ شما که وارد میشوید «ثم افیض من حیث أفاض الناس» یعنی ورود و فوض در یکی افاضه در یکی یعنی خُذ در یکی «أفوضت» یعنی «خذت» اینکه در آن وارد شدی چون آگاهانه نبود دلیل هم نداشتی اگر فضل خدا نبود عذاب عظیم دامنگیرتان میشد هم عذاب دنیا هم عذاب آخرت.
چرا اگر فضل الهی نبود عذاب عظیم دامنگیرتان میشد؟ برای اینکه شما سه گناه سنگین کردید یک: إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ هر کسی که دیدید میگویید چه خبر او هم همین را منتشر میکند ملاقایتان با همین است لقای یکدیگر نشرتان همین است خب این یکی که بگوید چه خبر آن دیگر این حرف را نباید بزند که چنین حادثه صفوان دیده و در بین راه اتفاده افتاده پس اوّلین گناهتان این است که وقتی به یکدیگر رسیدید بگویید چه خبر او هم جریان افک را بازگو میکند.
دوم وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ دین آمده جلوی این دهن را بست و برخی از بزرگان گفتند به ما ذکر دستور بدهید فرمود دستورمان این است که ذکر سکوت داشته باشید مگر آدم همیشه دهنش را باز میکند هر حرفی را میزند.
خب این ذکر سکوت معنایش این نیست که ساکت باشید معنایش این است که از باطلگویی ساکت باشید در بحثهای قبل هم داشتیم که انسان یا نفی میکند یا اثبات یا تصدیق میکند یا تکذیب در این دو طرف دو سیم خاردار از نظر قرآن کشیده شده که انسان نه به طرف باطل برو بیبرهان که چیزی را تکذیب بکند نه در تصدیق و باور و قبول به طرف باطل برود چیزی را بیبرهان بپذیرد اگر دین آمده دو طرف را سیم خاردار کشید خب انسان تربیت میشود دیگر فرمود ما به اینها گفتیم که شما بیبرهان حرف نزنید لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ میخواهی تصدیق کنی باور کنی قبول کنی مرزش مشخص است بیبرهان نپذیر میخواهی نکول کنی تکذیب کنی نفی کنی بیبرهان نفی نکن ما به شما گفتیم.
اینها چون برهان نداشتند آمدند تکذیب کردند و ذات اقدس الهی اینها را مذمّت کرد بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ اینها را مذمّت کرد پس هم او را تحریم کرده هم این را تحریم کرده هم تکذیبِ غیر محقّقانه را تحریم کرده هم تصدیق غیر پژوهشگری را تحریم کرده خب انسان وقتی تصدیق و تکذیبش مهار شده باشد میشود آدم عاقل دیگر این میشود دین با این دو آیه مرزبندی کرده سی خاردار کشیده گفت نه آن طرف برو نه این طرف برو.
بخواهی تکذیب بکنی دلیل بیاور بخواهی تصدیق کنی دلیل بیاور آنهایی که تکذیب کردند بیبرهان مشمول این طرزدند بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ آنها که تصدیق کردند بیبرهان مشمول آیه سورهٴ «اسراء» هستند که لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ خب آدم وقتی دو طرفش سیم خاردار باشد یک آدم محقّق در میآید دیگر.
فرمود شما که آن کار را نکردید لااقل اینجا ساکت باشید وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ این مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ تقریباً وصف تأکیدی دهن است خب آدم با دهن حرف میزند دیگر مگر با چشم حرف میزند اینکه فرمود: یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم یعنی فقط این فوه است این دهن است قلب با او همراه نیست در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیهٴ 167 به این صورت گذشت فرمود این منافقین هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْیمَانِ یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ چیزی که در دلشان نیست میگویند خب یا معتقد نیستند میگویند یا عالِم نیستند میگویند اینه هم تَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ چیزی که نمیدانید میگویید آنها هم چیزی که باور نداشتند میگویند اگر قلب با قالب مطابق نباشد این فقط دهنی حرف میزند وگرنه خب همه با دهن حرف میزنند دیگر.
پس دوم این است که وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ سوم این است که این گناه عظیم را که عند الله عظیم است شما این را هیّن شمردید وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ تحقیرِ معصیت کبیره خودش معصیةٌ این سه گناه را شما مرتکب شدید اگر فضل الهی نبود عذاب عظیم دامنگیر شما میشد.
خب پس تکلیف جامعه اسلامی در این گونه از گزارشها چیست فرمود: وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم اینجا دیگر جا برای التفات نبود در آن آیه دوازده التفات از تکلّم به غیبت بود التفات از ضمیر به اسم ظاهر بود و حکم را گذراند اینجا دیگر التفاتی به عمل نیامده فرمود: وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ چرا شما نگفتید این بهتان بزرگ است چرا خودتان را تبرئه نکردید چرا جامعه را تطهیر نکردید یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً خدا موعظه میکند شما را.
در بحثهای سابق هم داشتید که وَعظ «جذب الخلق إلی الحق» است سخنرانی یا کسی مقالهای نوشته سخنخوانی بکند این را نمیگویند موعظه اگر حرف کسی توانست جاذبهای در مخاطب ایجاد کند خلق را به خالق جذب کند این را میگویند وعظ «الوعظ جذب الخلق الی الخالق» نه گوش مردم را با حرف پر کردن خدا فرمود من واعظم إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ یا اینجا یَعِظُکُمُ اللَّهُ یا به رسول خودش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ سخنرانی, سخنخوانی و امثال ذلک فراوان است اما وعظ کم است فرمود: یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ.
برای تبیین این مطلب فرمود ما جزئیات را وصف فعل را وصف فاعل را همه را برای شما تبیین کردیم وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ لذا فرمود: فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ در اول این سوره فرمود مسائل شفاف و روشن و محکم در این سوره است چیزی متشابه نیست پیچیده نیست دو پهلو نیست و مانند آن وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ این گروهی که به یکدیگر میگفتند چه خبر یا میگفتند چه خبر او گزارش میداد یا همین که برخورد میکردند میگفتند شنیدی صفوان چه کار کرد إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ یا آن سائل اول سؤال میکرد چه خبر این گزارش افکی میداد یا آن افّاک اثیم از همان اول وقتی کسی را میدید میگفت شنیدی صفوان چه کرد در بین راه این یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ است فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ عذاب الیم دنیا گاهی به صورت حدّ قذف است گاهی به صورتهای دیگر عذاب الیم آخرت هم که مشخص است وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ که اسرار را باید حفظ کرد امنیّت حیثیّتی جامعه را باید حفظ کرد جامعه نباید مسلوبالحیثیه باشد کارِ آخرت را باید به آخرت سپرد وگرنه بسیاری از خطرات به دنبال این اشاعه فحشاست وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ این آیه بیست مانند آیه ده محذوفالجواب است و آنچه در آیه چهارده آمده میتواند جواب باشد و قرینه باشد بر آن جواب محذوفی که در آیه ده و در آیه بیست است این گزارش کوتاهی از جریان افک.
اما آنچه کتباً سؤال شده که در جریان وجود مبارک حضرت امیر که اگر مثلاً نسبی در کار بود همه تمکین میکردند به صورت یک اِجماع مرکّبی حاصل شده است برای اینکه - معاذ الله - نسبی برای حضرت نشد برای اینکه مهاجرین میگفتند «منّا امیر» انصار میگفتند «منّا امیر» دیگر اجماع مرکّبی بود که تو نباش! خب مستحضرید که الآن ما در فضایی زندگی میکنیم همیشه این طور بود مخصوصاً در شرایط کنونی که بیش از هر چیزی نیازمند به وحدتیم این وحدت ما برادرانه محفوظ است نه تنها إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ بلکه بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً نه بالاتر از وحدت که در سورهٴ «حجرات» است بلکه بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً که در این سوره است ما نه تنها برادریم بلکه جان یکدیگریم این وظیفه ما نسبت به دیگری.
هیچ فرقی بین ما اهل ولایت و اهل بیت و برادران اهل سنّت نیست اینکه قرآن در صدر اسلام نازل شده است تنها سورهٴ «حجرات» نیست که بگوید إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ بالاتر و برتر و عمیقتر و دقیقتر از سورهٴ «حجرات» این سورهٴ «نور» است که فرمود: بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً امّت اسلامی یک نورند نه برادرند ما یک روحیم هر دو شهید دادیم هر دو این کشور را باید حفظ بکنیم و مانند آن اما بحثهای کلامی البته سر جایش محفوظ است.
پرسش: ایمان در روایات...
پاسخ: بله, اما آن یک مرحلهٴ اخروی است که حساب بهشت و امثال ذلک چیست, مرحلهای است در همین مسائل دنیا در مسائل دنیا ما وقتی که سورهٴ مبارکهٴ «نور» نازل شده است همین حرفها بود دیگر فرمود: بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً خب.
ما یک روحیم بالأخره در این کشور یک کشور داریم و یک دین داریم و یک مکتب داریم همه ما باید آن را حفظ بکنیم این مسئله سیاسی و اجتماعی اما مسئله کلامی البته همچنان محفوظ است.
درباره مسئله کلامی من خواهشم این است کسی میخواهد در حوزه بماند مثل ما خب این خیلی اگر با قرآن و روایات سر و کار نداشتیم با همین فقه و اصول سر و کار داشتیم کارِ حوزوی میگردد اما خیلی از شما آقایان امامت جمعه امامت جماعت روحانیّت منطقه تبلیغ را داریم حتما یک دوره قرآن را کاملاً مسلّط باشید که در دست شما باشد حتماً حتماً یک دوره نهجالبلاغه را مباحثه کنید که در دستتان باشد نهجالبلاغه مثل کفایه و اینها نیست که با هفت هشت سال درس خواندن حل بشود آن خطبههای نفسگیر باشد شما بخواهید با آن خطبهها همراه بشوید سنگین است وقتی قدری جلو رفتید خسته میشوید رها میکنید آن طور لازم نیست نه مردم از شما آن را میخواهند نه جامعه کنونی نیازمند آن معالی والاست سطوح متوسّط نهجالبلاغه را دو نفر دو نفر با هم بحث کنید یک ترجمه کوتاهی یک شرح کوتاهی که هر جای نهجالبلاغه را باز کردید اولاً بدانید چند خطبه دارد چند نامه دارد چند کلمه قصار دارد هر جا باز کردید یک کتاب شفافی باشد برای شما در دستتان باشد برای اینکه اینها ابزار هدایت مردم است.
در نهجالبلاغه متأسفانه خود سیّدرضی(رضوان الله علیه) نتوانست همه فرمایشات حضرت امیر را نقل کند این کتاب شریف تمام نهجالبلاغه را هم داشته باشید این نکته را در پرانتز عرض کنم شما با کافی مرحوم کلینی آشنا هستید ایشان خیلی کمحرف است محدّث است حدیث دارد شرحی ندارد ولی در همان جلد اول وقتی که در کتاب الحجّه خطبههای حضرت امیر را نقل میکند آن خطبهای که حضرت در جریان استنحاض مجدّد سربازانش برای صفّین شروع کرده به خطبه خواندن خیلی آن خطبه با خطبههای دیگر فرق دارد ایشان میگوید که بعد از اینکه خطبه را نقل کرد این را کلینی در همان جلد اول کافی دارد اگر تمام جن و انس جمع بشوند و در بین اینها پیغمبر و امام نباشد و بخواهد خطبهای ایراد کند مانند خطبه کسی که «بأبی و اُمّی» پدر و مادر من فدای او نمیتواند آن وقت این خطبه را نقل میکند میگوید پدر و مادرم فدای علی اگر همه بشر جمع بشوند ولی در آنها پیغمبر نباشد بخواهند مثل این خطبه ایراد کنند نمیتوانند خب میدانید کلینی از فحول علمای ماست و آن خطبه عرض کردم خطبهای نیست که کسی با هفت هشت سال درس که کفایه را میفهمد مکاسب را میفهمد آن را بفهمد این حواستان جمع باشد.
مرحوم صدرالمتألّهین حاشیهای دارد در شرح همین بخش از اصول کافی میفرماید شمایی که گفتید اگر همه جن و انس جمع بشوند و در آنها پیغمبر نباشد این مطلق نیست باید مقیّد کنید پیغمبرِ مُرسَل نباشد یعنی پیغمبر غیر مرسل هم نمیتواند مثل علی حرف بزند بعد مجلسی اول مجلس دوم محدّثین دیگر هم همین راه را رفتند خب اینها کارشناساند اینها کسانیاند که با ارسطوها و افلاطونها و اینها درگیرند نقد فراوان دارند آنجا ارسطو اشتباه کرده آنجا افلاطون اشتباه کرده آنجا فارابی اشتباه کرده آنجا بوعلی سینا اشتباه کرده این هر روز دست به یقه است با این فحول یونان و غیر یونان اما وقتی در برابر این نامه حضرت امیر خطبه حضرت امیر میرسد این طور ذلیلانه خاضع است میگوید پیغمبران دیگر هم خب حرفهایشان در قرآن آمده شما بگو اگر انبیای مرسل نباشد نمیتوانند مثل این حرف بزنند خب این وضع حضرت امیر(سلام الله علیه) بود کسی توقّع ندارد شماها بدون درس آنها را بفهمید ولی بالأخره آنکه به درد مردم میخورد این است.
مطلب دیگر سیّدرضی(رضوان الله علیه) ابتکاری کرده که نهجالبلاغه همه جا رفته اکثر شارحان نهجالبلاغه علمای اهل سنّتاند هفتاد هشتاد شرح آنها کردند در ماها هم البته ما شارحان داریم ولی اکثری شروح برای آنهاست سرّش این است که سیّد رضی خیلی عاقل بود مثل سیّد مرتضی وجود مبارک حضرت امیر گِلههای فراوان داشت آن بخشهای گزندهٴ گلهآور تفرقهافکن را اصلاً نقل نکرد در نهجالبلاغه سرّ ماندگاری نهجالبلاغه و اینکه اکثر شرّاحش علمای اهل سنّتاند همین است ولی این تمام نهجالبلاغه همه حرفهای حضرت امیر را آورده این روشن مینکد که مردم با غدیر چه کردند با سقیفه چه کردند گوشهای که خود حضرت امیر بالصراحه ذکر میکند مرحوم سیّد رضی آمده به کنایه ذکر کرده حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها إبن أبی قحافه» ایشان آورده ابن فلان که مبادا تنش ایجاد بکند سرّ ماندگاری نهجالبلاغه همین است.
خب در آنجا فرمود: «وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَها فُلانٌ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَی» من قطب سیاست مملکتم او هم میداند اما اجماع مرکّبی در کار نیست آن که میگفت «منّا امیر» این هم گفت «منّا امیر» وجود مبارک حضرت امیر جزء مهاجریان بود دیگر اگر مهاجرین میگفتند که «منّا امیر» آنها هم میگفتند بسیار خب از شما امیر شما یکی را انتخاب بکنید خب اینها ممکن بود حضرت امیر را انتخاب بکنند این را نمیگویند اجماع مرکّب.
در بخشهای دیگر وجود مبارک حضرت امیر میدانید مبادا کسی بگوید این همه مسلمانها چه کار کردند شما جریان بیت فاطمه(سلام الله علیها) را که شنیدهاید همین مردم بودند جریان کربلایی که میدانیم همین مردم بودند در جریان کربلا وجود مبارک سیّدالشهداء خودش را معرفی کرده فرمود امروز در شرق و غرب عالَم پسر و دختر پیغمبر غیر از من نیست گفتند «بغضاً لأبیک» اینها هم از شام نیامدند اینها هم از کوفه آمدند پامنبر حضرت امیر بودند آن زنها هم در مجلس زنانه تفسیر حضرت زینب(سلام الله علیها) حضور داشتند اینها بیگانه نبودند اینها برای ثواب آخرت آمدند میشود مردم را شوراند میشود مردم را غافل کرد میشود مردم را خواباند.
وجود مبارک حضرت امام سجاد دارد «کلّ یتقرّب إلی الله بِدَم أبیه» اینها برای بهشت آمدند به اینها که کسی جایزه نداد اینها یک توبره جو گرفتند که به اسبهایشان بدهند اینها قربة الی الله آمدند خب پس اینها را میشود شوراند اینها را با شوراندن.
گفتند یک آخوندزادهای را ما بفرستیم کربلا که قداست کربلا محفوظ باشد خیلیها ابنزیاد و اینها را میگفتند لیاقت کربلا را ندارد یک بچه آخوندی که از خانواده روحانی است او باید برود کربلا که نماز پنج وقت را به جماعت بخواند عمرسعد این طور بود صبح و ظهرین و مغربین را به نماز جماعت میخواند مردم را با این وضع فریب دادند وجود مبارک سیّدالشهداء آن بیان نورانی که دارد فرمود: «النّاس عَبید الدنیا والدین لَعِقٌ علی ألسنتهم» لَعِق و لعوق سابقاً در دوران کودکی ما چیزی بود به نام مَستکیّ الآن به عنوان آدامس است بعضی آدامسی مسلماناند مسلمانِ آدامسیاند سیّدالشهداء(سلام الله علیه) فرمود اینکه در دهن میگردانند که امروز میگویند آدامس تا مختصری مزه دارد میگردانند «یحیطون به ما دَرّت به معائشهم فإذا مُحسوا بالبلاغ قلّت دیّانه» وقتی به صورت پوست در آمده تُف میکنند میاندازند دور اکثریشان فرمود این طورند خب مسلمانِ آدامس جمع میشود کربلا برای اینکه بهشت برود حسین بن علی را میکُشد جمع میشود بیت فاطمه(سلام الله علیها) برای اینکه بهشت برود آتش میآورد جمع میشود برای اینکه بهشت برود علی(سلام الله علیه) را با طناب میبندد میبرد وگرنه جریان غدیر خدا رحمت کند این شهریار را در وصف مرحوم امینی را که الغدیر را خواست بستاید گفت
لا قلم إلاّ أمین را رقم الاّ قدیر٭٭٭ بازویش از لا فتیٰ منطقش از هل أتیٰاین امینی این الغدیر را نوشته مگر الغدیر کار کمی است بیش از صد هزار نفر حضور داشتند همه انکار کردند چیز مخفی نبود میشود این مردم را با تهدید و تحبیب شوراند شما این نامه وجود مبارک حضرت امیر را وقتی که مالک اشتر را به مصر اعزام میکرد بخوانید در آن نامه به مالک اشتر فرمود مالک! ماییم و قرآن و عترت شما میدانی با این دین چه کردند ما انقلاب نکردیم من نیامدم که کارهای دیگر انجام بدهم من آمدم دست و پای این دینِ زنجیری را باز کنم یا مالک! در همین عهدنامه حضرت است فرمود: «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ» این در زمان چه کسی بود؟ اوّلی و دومی و سومی فرمود قرآن بود نماز جماعت بود حج بود حجّ اسیر قرآن اسیر نماز اسیر روزهٴ اسیر این دین اسیر بود من زنجیر را از دست و پای این دین باز کردم «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» خب این علی و آن هم وضع.
مردم اکثریشان آدامسی مسلماناند اگر جریان بیت فاطمه باشد هورا میکشند اگر جریان کربلا باشد هورا میکشند اگر کتمان غدیر باشد هورا میکشند یک علی میخواهد که بگوید من زنجیر را از دست و پای این دین برداشتم.
در خطبهٴ دیگری که متأسفانه سیّدرضی آن بخش را نقل نکرده در خطبهٴ 197 آنجا میگوید که چه کسی از من به پیغمبر نزدیکتر است همه کارهای پیغمبر را من میکردم زمان حیات او رهبری او را پذیرفتم پرچمدار رسمی او بودم هر جا پیروزی بود نام علی بود این جمله را دارد در خطبهٴ 197 «فَمَن ذا أحقّ بِهِ مِنّی حیّاً و میّتا» این هست, بعد از این یک جمله نورانی دارد که در این تمام نهجالبلاغه هست در مصادرش در مصانیدش هست ولی سیّد رضی نقل نکرده آن جمله این است که «و أیم الله» قسم به خدا! «ما اختلف امّة قطّ بعد نبیّها الاّ ظَهَر أهل باطلها علی أهل حقّها» قسم به خدا بعد از هر پیغمبری که اختلاف رخنه کرد و درگیری داخلی پیش آمد باطل بر حق پیروز شد این حرفِ علی است خب این معصومِ مطلق است مطهّر مطلق است دیگر سخن از اینکه چه شد و - معاذ الله - او اگر حق داشت چندین بار خودش استدلال کرد هم به غدیر استدلال کرد به حدیث طیر مشوی استدلال کرد به حدیث منزله استدلال کرد و اینهاست بنابراین مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ولی سخن غیر از اینهایی است که میتوان گفت.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ (14 إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ (15) وَلَوْلاَ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهذَا سُبْحَانَکَ هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ (16) یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ (17) وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (18) إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (19) وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ (20) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21)) یکی از نکاتی که باعث شد این سوره را به عنوان سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ معرفی کند آن است که امنیّت اجتماعی از بهترین نعمتهای الهی است که افراد جامعه و امّت اسلامی احساس امنیّت بکنند یعنی بدانند آبروی آنها محفوظ است. در جریان اِفکی که اتفاق افتاده است فرمود این یک بهتان عظیمی است شما دارید به حریم نبوی اهانت میکنید این یک چیز روشن و بیّنالغی است چرا نباید شما مواظب زبانتان باشید. چند نکته مربوط به مسائل گذشته است که توجه آنها بیاثر نیست. در جریان قذف زوج و زوجه که از او با لعان یاد شده است تعبیری که درباره مرد هست آن است که او چهار بار باید سوگند یاد کند و خدا را شاهد بگیرد بار پنجم بگوید لعنت خدا بر او اگر او دروغ میگوید ولی دربارهٴ زن فرمود چهار بار خدا را شاهد بگیرد و سوگند یاد کند که مرد دروغ میگوید بار پنجم بگوید که غضب خدا بر او اگر مرد صادق باشد. تفاوتی که در سوگندهای پنجگانه مرد و زن هست این است که دربارهٴ مرد فرمود: وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ دربارهٴ زن فرمود: وَالْخَامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَیْهَا گرچه غضب و لعنت مفهوماً متفاوتاند و مترادف نیستند ولی گاهی ممکن است اتّحاد مصداقی داشته باشند ظاهراً در اینجا غضب برتر از لعنت است آن لعنِ خاص است زیرا این زن است که منشأ فتنه شده بیگانه را طمع انداخته و شوهر را در رِیْب و شک گرفتار کرده است لذا تعبیر غضب دربارهٴ زن شده است تعبیر لعنت دربارهٴ مرد.
پرسش:...مهریه چطور میشود؟
پاسخ: حکم لعان از نظر قذف در این آیه مطرح است از نظر مهریه و از نظر نفی ولد اشاره شد که دو فرع جدا دارد حکم طلاق وقتی شد مهریه اگر طلاقِ باین باشد که حکم خاصّ خود را دارد طلاق رجعی باشد که حکم خاصّ خودش را دارد طلاق مبارات باشد که حکم خاصّ خودش را دارد حکم مهریه و حکم نفی ولد دو فرع جداست که در دو بخش دیگر آیات مطرح است فعلاً دربارهٴ اصل بینونت بین الزوج و الزوجه است.
درباره سوگند پنجم فرمود: وَیَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذَابَ این عذاب را با الف و لام ذکر کرده که ظاهراً ناظر است به همان الف و لام عهد ذکری که قبلاً فرمود: فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا که حدّ زناست این حدّ زنا که عذاب معهود است از او با الف و لام یاد کرده است زیرا زن اگر سوگند یاد نکند و مرد با آن پنج بار سوگند خود را ادا کند بر زن حدّ زنا اجرا میشود و اگر زن سوگندهای پنجگانه یاد کند آن عذاب معهود را از خود دفع میکند. این نکتهٴ تفاوت مرد و زن که یک جا لعنت است یک جا غضب و اینکه چرا درباره زن با الف و لام ذکر شده است.
مطلب بعدی آن است که برای حفظ آبروی جامعه گفتند اگر کسی علاقه داشته باشد در بین مؤمنین فحشا رواج پیدا کند همین محبّت, عذاب عظیم الهی را به همراه دارد إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ مستحضرید که در فقه میگویند صرف علاقه گناه نیست (یک) از علاقه وقتی به اراده رسید به همّت رسید جلوتر آمد قصد گناه, همّت گناه هم گناه نیست (این دو) وقتی به فعل خارجی رسید میشود معصیت اگر کسی اراده کرد که معصیت کند ولی یا پشیمان شد یا موفق نشد معصیت میگویند نیست. خب مسئله کلامی سرِ جایش محفوظ است که کشف از سوء سریره میکند نظیر تجرّی, کشف از خبث باطن میکند از صفای درون او میکاهد اینها سر جایش محفوظ است اما تهدید به عذاب در این گونه از مسائل اخلاقی مطرح نیست اما اینکه فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ به تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان هنوز به اراده و تصمیم نرسیده این شخص گرفتار عذاب الیم است معلوم میشود یک نحوه عصیان است چون خدای سبحان تهدید کرده به عذاب الیم برای حفظ امنیّت جامعه و آبروی مردم دو مرحله قبل از عمل را گناه شمرده یکی صِرف علاقهٴ گسترش فحشا در جامعه که این علاقه است هنوز به اراده و تصمیم نرسیده یکی اینکه از علاقه جلوتر آمده در صدد اجرای این مورد علاقه است اراده کرده همّت گماشته که این فحشا را گسترش بدهد خب اگر صَرف علاقه باعث عذاب الیم است اراده به طریق اُولیٰ بر خلاف اینکه انسان قصد کرده که فلان کار را انجام بدهد اراده کرده که دروغ بگوید ولی خب یا پشیمان شده یا مخاطب نداشت میگویند صِرف اراده, معصیت نیست اما در این گونه از موارد که با حیثیت امّت اسلامی در ارتباط است این مرحله را خدای سبحان به عذاب الیم تهدید کرده و اگر صِرف محبّت, عذاب الیم را به همراه دارد یقیناً اراده به طریق اُولیٰ.
پرسش: اینکه فعل مضارع به کار برده نمیرساند که کسانی هستند اصلاً اینها کارشان این است که اشاعه فحشا بکنند.
پاسخ: بله خب, یک وقت است جریان اِفک بود او تعبیر فرمود که عُصْبَةٌ مِنکُمْ اما حالا اینچنین نیست که یک گروه مخصوصی باشند نه هر گروهی حالا, هر کسی که یُحِبُّونَ صِرف حبّ این امر نفسانی حالا استمرار داشته باشد گناه بشود مستمر اگر مقطعی باشد گناه میشود مقطعی آنها که عذاب بیشتری دامنگیرشان میشود در اثر استمرار این محبّت است که این فعل مضارع کشف از استمرار میکند آنها که نه, یک بار علاقه پیدا کردند که این فحشا در جامعه گسترش پیدا کند وِزر کمتری دارند ولی اصلش محفوظ است خب.
مطلب بعدی آن است که دربارهٴ فضل الهی با رحمت الهی که تفاوت یاد شده است این است که هر فضلی رحمت است ولی هر رحمتی فضل نیست اگر کسی یک اندازه استحقاق داشت و ذات اقدس الهی بر اساس آن رحمتِ مطلقهاش به استحقاق او عنایت کرد و پاسخ مثبت داد این رحمت است ولی فضل نیست چون زائد بر مقدار استحقاق نیست ولی از منظر دیگر فضل است برای اینکه تمام عنایتهای الهی تفضّل است انسان استحقاق چیزی ندارد هر خدمتی که انسان انجام میدهد عبادتی که انجام میدهد در برابر نعمتهایی که دریافت کرده است به حساب آنها هم کوتاهی کرده چه رسد به اینکه استحقاق دریافت نعمت جدید داشته باشد این همه مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه است که «مِننک ابتداء» همه نعمتهای تو ابتدایی است هیچ کدام مسبوق به استحقاق نیست که مثلاً ما بگوییم فلان شخص استحقاق این کار را داشته است و خدای سبحان به او عطا کرده نه, همهٴ نعمتهای الهی ابتدایی است «منّتک ابتداء» بنابراین انسان استحقاق هیچ اجری را ندارد بر اساس این منظر تمام عنایتهای الهی فضل است تفضّلی دارد ولی اگر برابر وعدههای خدا باشد که خدای سبحان وعده داده که در برابر فلان کار خیر فلان عمل واجب فلان مقدار ثواب عطا کند اگر به همان مقدار ثواب عطا کرده خب این رحمت است ولی فضل نیست و اگر بیش از آن مقدار عطا کرده میشود فضل گرچه تمام پاداشهای الهی فضل است مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا هست مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا هست تا برسد به هفتصد و هزار و چهارصدی که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بود.
پرسش: اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ فرق انبیا و رسالت.....
پاسخ: خب حالا عدل الهی ذات اقدس الهی بر خلاف عدل نمیکند یعنی عدل, کفِ برنامههای الهی است نه سقف او بالاتر از عدل دارد که احسان است فرمود: مَا أَصَابَکُم مِن مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ که عدل است و کفِ برنامههای الهی است اما وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ این دعای معروف که «یا مَن یقبل الیسیر و یعفوا عن الکثیر» از همین آیه گرفته شده دیگر این وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ میشود احسان در برابر انبیا و اولیا سِمتهایی که عطا میکند این بر اساس اینکه اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ ولی خدای سبحان غالباً بر محور احسان بشر را اداره میکند گاهی به صورت عدل, فقط در کیفرهاست که عدل است و کمتر از استحقاق, عذاب میکند ولی بیشتر از استحقاق هرگز عذاب نمیکند جَزَاءً وِفَاقاً ناظر به همین است خب.
این تفاوت بین فضل و رحمت از یک سو, تفاوت بین لعنت و غضب از سوی دیگر, تفاوت بین معرفه و نکره آوردن الْعَذَابَ از سوی دیگر, تفاوت اینکه چرا محبّت شیوع, عذاب الیم را دارد چه رسد به اراده با محبّتهای دیگر از این لحاظ است که حفظ امنیّت عِرضی و آبرویی جامعه نزد خدای سبحان خیلی معتبر و محترم است. اینکه فرمود: هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ برای اینکه شما باید مسئله رسالت و نبوّت را میشناختید حریم نبوّت را میشناختید گرچه این قصّه با قصّه خزیمةبن ثابت خیلی فرق دارد ولی بالأخره اگر کسی پیامبر را بشناسد حرم و حریم او را بشناسد میداند که این گونه نسبتها بهتان عظیم است بهتان را هم بهتان گفتند برای اینکه انسان کاری که نکرده به او اسناد بدهند او را مبهوت میکند دیگر, اگر باعث مبهوت شدن است از این جهت به آن میگویند بهتان کاری را کسی نکرده فوراً به او اسناد بدهند خب این باعث مبهوت شدن اوست. جریان خزیمةبن ثابت که مستحضرید آن اوایل کسی پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) را با آن جلال و شکوه نمیشناختند یا برخیها نمیشناختند دربارهٴ شتری کسی ادّعا کرد که این شتر برای من است حضرت فرمود من این شتر را خریدم برای من است از دور خزیمةبن ثابت داشت میآمد حضرت به این شخص مدّعی فرمود آیا حاضری ما به شهادت و گواهی خزیمةبن ثابت اکتفا کنیم و این نزاع فیصله پیدا کند گفت بله من خزیمه را به عنوان یک کارشناس صادق میشناسم. خزیمه که رسید حضرت اصل قصّه را مطرح کرد به خزیمه فرمود این شتر برای من است یا برای او من میگویم برای من است او میگوید برای او, عرض کرد یا رسول الله برای شماست آن شخص هم پذیرفت و این نزاع فیصله پیدا کرد. قصّه که گذشت حضرت به خزیمه فرمود تو در جریان بودی عرض کرد نه فرمود تو نمیدانستی این شتر برای من است عرض کرد نه من از کجا اطلاع داشتم فرمود چطور پس فیصله دادی و شهادت دادی عرض کرد من تو را به عنوان رسول خدا شناختم تو از آسمانها خبر میدهی از غیب خبر میدهی از گذشته خبر میدهی از آینده خبر میدهی من ایمان دارم تو دربارهٴ شتر اشتباه میکنی؟! یقیناً درست گفتی. از این به بعد بر اساس فهم خزیمةبن ثابت حضرت به او جایزه داد که او شده ذوالشهادتین یعنی در محاکم اسلامی که باید دو شاهد بیایند شهادت بدهند اگر خزیمه یک نفره میآمد شهادت میداد کار دو شاهد عادل را میکرد این مربوط به فهم اوست این مربوط به آن دینشناسی او نبوّتنشاسی او امامتشناسی اوست مگر میشود او اشتباه بکند خب آن قصّه اِفک مثل این نیست ولی خب باید بدانند که حریم نبوی محفوظ از آفتهای عِرضی است لذا فرمود شما همین که شنیدید درباره پیامبر است باید بگویید هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ مسئله کفر و ارتداد و امثال ذلک ننگ نیست جزء مُنفّرات نیست شما در کتابهای کلامی مستحضرید که میفرمایند نبیّ و وصیّ نبیّ(علیهم الصلاة و علیهم السلام) باید از منفّرات مصون بمانند خب حالا همسر پیامبری کفر ورزید و ارتداد پیدا کرد عذاب الیم دامنگیر اوست ولی این ننگی برای پیغمبر نیست ولی مسئله عِرضی ننگ است لذا فرمود در اینجا شما میگفتید که هذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ.
پرسش:...
پاسخ: چرا حرمت دارند ولی دربارهٴ دیگران باید تحقیق کنند دربارهٴ رسول خدا همین که شنیدند باید بفهمند این دروغ است.
پرسش: طبق آیه رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ رحمت, وسیله است نزد خداوند سبحان.
پاسخ: رحمت نه, گاهی خدای سبحان تعهّد میکند که رحمت کند وگرنه ذات اقدس الهی چه تعهّدی دارد.
پرسش: رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ.
پاسخ: بله آن رحمت رحمانیه است در جهنم هم هست اما این رحمت رحیمیهای که در جهنم نیست این رحمت رحیمیه همهجا نیست آنکه حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد وقتی جهنم را معرفی میکند میفرماید: «دارٌ لیس فیها رحمة» این بیان نورانی حضرت است در نهجالبلاغه یعنی در جهنم هیچ رحمتی نیست «دارٌ لیس فیها رحمة» اما آن رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ رحمت رحمانیه است که قبلاً هم این حدیث شریف که از وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) رسیده است معنا شده رحمت خدا بیش از غضب خداست (یک) و پیش از غضب خداست (دو) این «رحمته سَبَقَت غضبه» معنایش این نیست که رحمت خدا بیشتر از غضب اوست معنایش این است که رحمت خدا پیش از غضب اوست نه بیش از غضب او, البته رحمت خدا بیش از غضب اوست بهشت هشت در دارند گفتند جهنم هفت در دارد و مانند آن. اما بیان نورانی امام سجاد این است که «یا مَن تَسعیٰ رحمته أمامَ غضبه» این معنای «یا مَن سبقت رحمته غضبه» را تشریح میکند یعنی مهندس کارهای الهی رحمت است جناب رحمت نقشه میکشد که کجا مِهر باشد و کجا قَهر اگر خدای سبحان جای قهرآمیزی به نام جهنم دارد این برابر نقشه مهندسانه رحمت است که آن رحمت مطلقه میگوید اینجا باید قهر و غضب باشد آنجا باید بهشت باشد سوزاندن تبهکار در جهنم رحمت به نظام الهی است حفظ نظام است برخورداری مؤمنان از شفای صدر به وسیلهٴ تعذیب کافران است اینچنین نیست که یک جا را غضب کنند جهنم کنند یک جا را نعمت بدهند بهشت کنند بر اساس کدام مهندسی است وجود مبارک امام سجاد فرمود مهندسِ غضب و رحمتِ متقابل آن رحمتی است که مقابل ندارد «یا مَن تسعیٰ رحمته أمام غضبه» آن مهندس که رحمت مطلقه است جایی را جهنم میداند جایی را بهشت میداند ترسیم میکند جهنم هم رحمت است بهشت هم رحمت است شما وقتی سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» را تلاوت میکنید میبینید که این به به و چه چه که به صورت فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ مطرح است هم دربارهٴ بهشت است هم دربارهٴ جهنم فرمود: مُدْهَامَّتَانِ ٭ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ یا در آن بخش یُرْسَلُ عَلَیْکُمَا شُوَاظٌ مِن نَارٍ وَنُحَاسٌ فَلاَ تَنتَصِرَانِ ٭ فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ به به هم دربارهٴ جهنم است هم دربارهٴ بهشت است جهنم را که وصف میکند به به چه جای خوبی است خب اگر جهنم نباشد مگر میشود بشر را اداره کرد اکثری مردم «خوفاً مِن النار» دست و پایشان خطا نمیکند بنابراین رحمت خدا هم بیش از غضب خداست و هم پیش از غضب او که رهبری غضب را, نقشه غضب را رحمت به عهده دارد.
پرسش: کافر شدن بدتر از فحشاست اگر کافر شدن را احتیاط دارد.. اگر کافر بشود ننگ بر پیغمبر میشود.
پاسخ: بله خب این ننگ است و این ننگ دربارهٴ حریم حضرت جزء منفّرات است جامعه جدا میشوند از او, جزء منفّرات است برای خود شخص کفر بدتر از فحشاست عذاب الهی و خلود را در بردارد ولی آنچه مربوط به حریم نبوی است منفّر جامعه بودن است ننگ اجتماعی داشتن است.
فرمود: لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ فضل الهی مشخص است لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ و این کار هم سه گناه سنگین دارد که در بحثهای قبل مطرح شد بعد فرمود شما که چنین چیزی شنیدید باید بدانید حریم نبوی محفوظ است و این بهتانِ عظیم است و خدای سبحان شما را موعظه میکند. در برخی از تفسیرها نظیر جامع قرطبی و امثال این آمده است که آیا میشود خدا را واعظ دانست برای اینکه فرمود: یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً بعد گفتند نه, خدا را نمیشود به عنوان واعظ یا به عنوان معلّم نام برد به استناد اینکه فرمود: عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ یا یَعِظُکُمُ اللَّهُ مستحضرید که بین تسمیه و وصف فرق است اسمای الهی البته گفتند توقیفی است گرچه برهان کامل در مسئله نیست ولی ادبِ دینی و احتیاط اقتضا میکند که انسان اسمی که در کتاب و سنّت اهل بیت(علیهم السلام) نیامده بر خدا اطلاق نکند اما وصف غیر از اسم است شما میبینید در تمام این مباحث عقلی و استدلالی میگویند خدا واجب الوجود است یا نه, ما واجب الوجودی داریم یا نه, اوّل الأوائل داریم یا نه, علّة العلل داریم یا نه, مرتّب این کلمات را بر زبان جاری میکنند به عنوان اوصاف نه به عنوان اسما که در دعا و غیر دعا از اینها استفاده کنند. این تحلیلی که مرحوم میرداماد کرده است تحلیل خوبی است که بین تسمیه و وصف فرق است در تسمیه ادبِ دینی اقتضا میکند که چیزی که وارد نشده ما دربارهٴ خدای سبحان اطلاق نکنیم اما وصف کردن و تعبیر کردن در فارسی و تازی به الفاظ گوناگون رواست. اینجا هم واعظ را اگر کسی بخواهد از اسمای حسنای الهی بداند بعید است اما به عنوان وصف و امثال ذلک عیب ندارد مخصوصاً قرآن کریم هم وعظ را به کار برد هم تعلیم را به کار برد یَعِظُکُمُ اللَّهُ أَن تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ در تبیین این مطلب هم فرمود هیچ ابهامی در آن نیست جزء متشابهات نیست خدایِ علیم حکیم این امور را برای شما تبیین کرده و بدانید حرمت جامعه و تأمین امنیت جامعه به قدری حساس است که صِرف محبّت شیوع فحشا, عذاب الیم را در بردارد محبّت ناامنی فرق نمیکند حالا این خصوص فحشا میشود القا خصوصیت کرد چیزی که در همین حد است یا بدتر او. ایجاد وحشت کردن شایعهپراکنی کردن امنیت جامعه را به هم زدن کاری کردن که جامعه از آن امنیت بیفتد امّت اسلامی در هراس باشند این عذاب الهی را به همراه دارد.
پرسش: محبّت طبق نظام غیر درونی نیست طبعاً عملکرد خودش است.
پاسخ: نه خب اگر عملکرد باشد که یقیناً معصیت فقهی هم هست یک وقت است که انسان محبّت دارد چیزی را که خوب نیست اما این گناه نیست تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً خیلی حریصی این دیگر نمیگویند عذاب الیم دارد مگر اینکه انسان به دنبال مال حرام باشد.
پرسش: همین طور که فرمودید کافره و.. یا نمیشود حمل بکنیم که مَلکه بشوند کسی که ملکهاش افشا بشود...
پاسخ: خب البته, این همان طوری که ایشان سؤال کردند گناه بیشتری دارد دیگر کسی که مَلکهاش این است اما اگر حالا کسی ملکه نبود این طور نیست که هیچ اثر سوء بر او بار نباشد که. خلاصه امنیت جامعه چه امنیت عِرضی چه امنیتهای اقتصادی چه امنیتهای نظامی کسی علاقهمند باشد که این جامعه همیشه لرزان باشد خب این عذاب الیم الهی دارد دیگر این امّت اسلامی همیشه در هراس باشند این عذاب الیم را در بردارد دیگر.
إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ یک وقت است که دربارهٴ یک شخص است حالا ممکن است که کسی او را مصداق عذاب الیم نداند اما میخواهد جامعه را بلرزاند امّت اسلامی را بلرزاند نظام اسلامی را همیشه در وحشت قرار بدهد خب این درست نیست دیگر. إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شما نمیدانید که به هم زدن امنیت جامعه چه پیامدهای تلخی را دارد خب. این دربارهٴ قصّهای که برخیها نقل کردند که وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عدّهای را حد زده برخیها هم از اهل تفسیر انکار کردند که وجود مبارک پیامبر کسی از این افّاکین را حد نزده ولی بالأخره حکم آنها مشخص است.
پرسش: در آیهٴ 105... پیامبر جزء مؤمنات بوده
پاسخ: خب بله دیگر در فضای دنیایی جزء مؤمناتاند آخرتاند که وَامْتَازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ (یک) یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ (دو) وگرنه در فضای دنیا کسی که ظاهراً این کار را کردند جزء مؤمنین و مؤمناتاند دیگر, در فضای دنیا انسان برابر احکام اسلامی عمل میکند خب. وجود مبارک حضرت هم کسی را به حسب ظاهر حد نزده آن حدّ قذف دربارهٴ دیگران اجرا شده ولی دربارهٴ قصّه پیامبر اجرا نشده.
مطلب دیگر اینکه فرمود: وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللَّهَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ این سه بار تکرار شد این قسمت که اگر فضل الهی نباشد گذشت الهی نباشد رحمت الهی نباشد هم آن عذاب دنیایی که عذاب قذف است دامنگیر شما میشود هم مشکلات دیگر در دنیا هم عذاب آخرت اما راه توبه باز است راه همان اجرای حد خود لعان و سوگند یاد کردن باز است این راهها باعث رفع عذاب است نه حدّ مِائَةَ جَلْدَةٍ وارد میشود نه حدّ ثَمَانِینَ جَلْدَةً وارد میشود و نه عذاب قیامت اینها با توبه با اِنابه حل میشود.
پرسش:...
پاسخ: یا آن به محکمه نرسیده آن بزرگوارانی که میگویند حد جاری کرده است برای اینکه ثابت شده که اینها تهمت زدند برخی از مفسّران متأخّر که میگویند شخصاً حد نزده میگویند محکمهای تشکیل نشده برای این کار.
پرسش: استاد با توجه به قرینه سیاق اینجا اوضاع خاص است یا مطلق.. آن فاحشه مطلق هوس است؟...
پاسخ: قدر متیقّن در مقام تخاطب همین فحشای عِرضی و جنسی است لکن خصوصیّتی برای این نیست برای اینکه آن امنیتها مثل آن گناهانی که مثل این است یا بدتر از این است مشمول این آیه است اما آنها که پایینتر است نیست غرض این است که ظاهر این فاحشه الف و لامش الف و لام عهد است ناظر به تتمّه قصّه افک است و اما اینها غالباً تمثیل است نه تعیین گناهانی که در همین حد یا بالاتر از این حدّند مشمول این آیه است. بعد فرمود این راه شیطنت است که اینها اداره میکنند یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ این آیه 21 که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» است با آیهای که قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بحث شد یعنی آیه 208 هماهنگ است که مسائلی که مربوط به این آیه است در ذیل آیه 208 سورهٴ «بقره» گذشت آن آیه این است یَا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیَطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ خُطْوه, گام غیر از قدم است از پاشنهٴ پا تا سرانگشت را میگویند قدم, قدم اول قدم دوم قدم راست قدم چپ بین این دو قدم این فاصله را میگویند خطوه, گام اینکه میگویند یک قدم بر خویشتن نه وان دگر در کوی دوست چون خدای سبحان قریبالمرحله است «إن الراحل الیک قریب المسافة» بین عبدِ تائب و بین ورود در رحمت الهی بیش از دو قدم نیست یک قدم روی خویشتن مینهد توبه میکند آن قدم یعنی آن پا را در کوی دوست میگذارد غرض آن است که بین قدم و خطوه فرق است از پاشنه پا تا سرانگشت راست را میگویند قدم راست و همچنین دربارهٴ قدم چپ از پاشنه پا تا سرانگشت را میگویند قدم چپ یک شخص که قدم میزند این پای راست را جلو میگذارد پای چپ را دنبال بین این دو قدم را میگویند گام, خطوه. فرمود خطوه و گام شیطان مقتدای شما نباشد آنجایی که او پا میگذارد آنجایی که او راه میرود خطّ مشی شما نباشد.
خب این جریان در آیه 208 گذشت وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیَطانِ در آن آیه 208 آمده است که این عدوّ مبین است در آیه محلّ بحث فرمود این عدوّ مبین بودنش به این است که امر به منکر میکند و نهی از معروف در قبال عبادت خدا یعنی نماز که تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ شیطنتِ شیطان در امر منکر و نهی از معروف است فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ بعد فرمود: وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً شما با داشتن غرایز جنسی شهوت و غضب از یک سو و غالب شما هم در مرحلهٴ وهم و خیال به سر میبرید از لحاظ اندیشه از سوی دیگر, اگر با این سرمایه اندک انگیزه و اندیشه یعنی شهوت و غضبِ انگیزهای از یک سو, وهم و خیال اندیشهای از سوی دیگر که دارید به سر میبرید راه نجات برای شما سخت است آن عقل است که «بِه عُبِد الرحمن» که آن را فراهم نکردید اگر فضل الهی نباشد اکثری شما در زحمتید گرچه آن اوحدی و اقلّی هم به لطف الهی به مقصد میرسند وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ تزکیه الهی گاهی با تعلیم است نظیر یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ گاهی با فعل است مستحضرید که وحی دو قسم است یک وحی علمی است که برای انبیا و اولیاست که خدای سبحان احکام را به انبیا از راه وحی میرساند یا به ائمه(علیهم السلام) علوم غیبی را افاضه میکند اما بخش دیگری که مخصوص انبیا نیست برای دیگران هم هست آن وحیِ فعل است این وحی فعل این است که انسان از صالح و سالم باشد یک قلب طیّب و طاهر داشته باشد میبیند دفعتاً در او گرایشی پیدا میشود تصمیمی پیدا میشود ارادهای پیدا میشود که فلان کار را انجام بدهد این وحی الفعل است نه وحی علم فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ میبینید در چند نفر نشستند دفعتاً کسی میگوید صدای اذان است بلند بشویم نمازمان را اول وقت بخوانیم این فعل است این فعل را کسی القا کرده دیگر همان طوری که وسوسه فعل است کسی القا کرده یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ گرایشی ایجاد بکند که انسان بد بگوید یا بد ببیند تصمیم کار خیر هم این شخص تصمیم میگیرد نماز شب بخواند این فعل است اراده است اینکه علم نیست فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ اینکه فرمود: جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ این گرایشها همان تزکیهٴ عملی است فرمود اگر این تزکیههای عملی نباشد هیچ کدام شما نجات پیدا نمیکنید. مستحضرید در جریان قذف این نکته هم باید ملحوظ باشد که گروهی از دیرزمان سعی میکردند که حریم اهل وحی را حالا یا در خاندان موسی یا در خاندان عیسی یا در خاندان رسول خدا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) در اثر تهمت اینها را منکوب کنند در جریان حضرت مریم در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» گذشت که آنها گرچه بالصراحه نگفتند که تو آلودهای گفتند: مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً خب این تصریح به قذف نیست ولی تَکنیه است کنایه است اینکه گفتند: مَا کَانَ أَبُوکِ امْرأَ سَوْءٍ وَمَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً یعنی - معاذ الله - تو با آنها هماهنگ نیستی این آلودگی دامنگیر تو شد قذف بود در دوران حضرت عیسی بود دوران حضرت موسی بود گاهی بالتصریح گاهی بالکنایه که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21 وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَةِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (22) إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ (23) یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26)) این بخش مبسوط ظاهراً مرتبط به همین قصّه افک است قصّه طولانی و مبسوطی است در این قصّه ذات اقدس الهی برای پاسداشت حرمت حریم نبویاز هر نظر آیات را متقن و محکم نازل کرد که فرمود: أَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ
بعد از اصل قصّه افک و هنوز به پایان نرساندند فرمود دو راه است یک راه منکر یک راه معروف, راه منکر همان است که شیطان پیروانش را به آن راه فرا میخواند راه معروف راهی است که ذات اقدس الهی جامعه بشری را به آن فرا میخواند (اولاً) و کسانی که صلاحیّت و استحقاق و استعداد داشته باشند آنها را تزکیه میکند (ثانیاً) و چون خدای سبحان برابر مشیئت و اراده خود کار میکند و اراده او حکیمانه است بیحکمت کار نمیکند (ثالثاً) تشخیص موارد استحقاق هم در اثر اینکه خدای سبحان سمیع است و علیم (رابعاً) خطا راه پیدا نمیکند. منکر چیزی است که نزد عقل و نزد نقل نکره باشد اگر چیزی نزد عقل و نزد نقل نکره بود معلوم میشود نزد شریعت نکره است و اگر نزد شریعت نکره بود معلوم میشود نزد خدای سبحان ناشناخته است یعنی خدا او را به رسمیّت نمیشناسد منکر معنایش مجهول نیست معنایش آن است که عقل او را به رسمیّت نمیشناسد نقل او را به رسمیّت نمیشناسد دلیل عقل و دلیل نقل که دو چراغ تشخیص صراطاند معلوم میشود شریعت او را به رسمیّت نمیشناسد چنین چیزی میشود منکر. معروف یعنی چیزی که عقل او را به رسمیّت میشناسد نقل او را به رسمیّت میشناسد عقل و نقل که دو چراغ کاشف از صراط شریعتاند روشن میکنند که نزد شریعت این به رسمیّت شناخته میشود وقتی نزد شریعت به رسمیّت شناخته شد معلوم میشود ذات اقدس الهی او را به رسمیّت میشناسد این معنای منکر آن هم معنای معروف. شیطان انسان را به سَمت منکر دعوت میکند یعنی جایی که عقل و نقل او را به رسمیّت نمیشناسد ذات اقدس الهی به معروف دعوت میکند و تزکیه میکند برابر مشیئت خودش مستحضرید که در بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه دارد که خدای سبحان برابر با حکمت کار میکند و هیچ توسّل و وسیلهای مسیر حکمت خدا را عوض نمیکند «یا مَن لا تُبدّل حکمته الوسائل
» کسی بخواهد وسیله بگیرد تقرّبی دعایی نالهای که خدا - معاذ الله - کاری را بر خلاف حکمت انجام بدهد هرگز اینچنین نیست «یا مَن لا تُبدّل حکمته الوسائل
» پس او حکیمانه کار میکند برای اینکه روشن بشود چه کسی استحقاق دارد چه کسی استحقاق ندارد کجا صلاحیّت هست کجا صلاحیّت نیست فرمود: وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
او اسرار را آگاه است اقوال را آگاه است درون را میداند بیرون را میداند گذشته را میداند آینده را میداند لذا میداند که کجا مصلحت است و کجا مصلحت نیست فرمود: لاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ
که بین گام و خطوه هم فرق بود که گذشت وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ
این هنوز عِقاب را ذکر نکرده است راز این نهی را ذکر میکند چرا لاَ تَتَّبِعُوا
برای اینکه او امر به منکر میکند در حقیقت شما به دنبال منکر نباید حرکت کنید وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ
در قبال نماز که تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ
است شیطان یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ
و خدای سبحان با همین هدایتهای قولی از یک سو با هدایتهای فعلی از سوی دیگر که گرایشی علاقهای در قلب نسبت به معروف ایجاد میکند فضل خود را و رحمت خود را شامل این گروه میکند وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً
چون انسانها غالباً هم گرفتار دشمن دروناند به نام شهوت و غضب و از طرفی وهم و خیال و هم مبتلا به دشمن بیروناند که خود شیطان سوگند یاد کرد و خدا هم اعلام کرد که این عدوّ مبین است برای شما و سوگندش هم این بود که فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ
اما رحمت خدا و فضل خدا دو قسم است: آن فضل ابتدایی که عام است هُدیً لِلنَّاسِ
است همگان را هدایت کرده به همگان جانِ آگاه داده که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
هم درون همه را با چراغِ نفس ملهمه روشن کرد وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
در درون هیچ کسی تاریکی روا نداشت و در درون همه چراغ نفس ملهمه را روشن کرد در بیرون هم چراغ را برای همه روشن نگه داشت فرمود: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ
اگر کعبه ساخت قِیَاماً لِلنَّاسِ
است و اگر قرآن نازل کرد هُدیً لِلنَّاسِ
است برای همگان از درون و بیرون چراغ روشن کرده است پس فضل عمومی است. اما انی فضل خاص که پاداش و عنایت است آن دیگر برای همه نیست اگر کسی دستورهای الهی را اعتنا کرده چند قدم با دین رفته و عمل کرده از آن به بعد نسبت به او این مراحل دین آسان میشود فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی
این به آسانی نماز شب میخواند به آسانی نماز اول وقت میخواند به آسانی نماز با طمأنینه میخواند به آسانی از نامحرم میگذرد برای او سخت نیست فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی
اما او هم وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَی ٭ وَکَذَّبَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْرَی
این به جان کَندن به زحمت بخواهد خودش را از نامحرم حفظ بکند یا از مال حرام حفظ بکند میبیند خیلی سخت است برای او عقبهٴ کعود است برای اینکه راه را نرفته خب این پاداشی که ذات اقدس الهی عطا میکند برابر مشیئت اوست و مشیئت او طبق حکمت است و هیچ عاملی حکمت او را دگرگون نمیکند و او هم تشخیص میدهد چون سمیعِ علیم است کجا مصلحت حکیمانه است وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
.
در جریان اِفک چند حادثه پیش آمد یکی دربارهٴ قصّه معروف همین دربارهٴ عایشه بود یکی هم درباره پدر عایشه آن کسی که این اِفک را دامن زد از بستگان ابیبکر بود (یک) جزء مهاجرین بود (دو) جزء فقرا و نیازمندان بود (سه) و این طوری که این مورّخین و یا برخی از مفسّرین نقل کردند مورد اعتنای ابیبکر بود ابیبکر به او کمک میکرد و احسان میکرد (چهار). بعد از این جریان افک ابیبکر تصمیم گرفت یا سوگند یاد کرد که احسانش را قطع کند به او کمک نکند طبق نظر بسیاری از مفسّران اهل سنّت آیه نازل شد که اولواالفضل ایتلا نکند ائتلا یعنی سوگند یاد کرد یا تقصیر کرد یا طرد کرد به هر سه معنایی که برای ائتلا که باب افتعال است اینجا میتواند روا باشد «لا یأتلوا» مجزوم فعل مضارع همین ایتلاست یعنی قسم نخورد ترک نکند تقصیر نکند آن کسی که دارای فضل مالی است اینکه گذشت کند احسان کند فقیر را دریابد و مانند آن وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَةِ
آنها که اهل بخشش بودند (یک) وضع مالیشان خوب بود (دو) اینها کوتاهی نکنند که ایتا کنند بدهند برسانند أُولِی الْقُرْبَی
را, مساکین را مهاجرین را. این کسی که در این قصّه اِفک دستی داشت از بستگان ابیبکر بود و نیازمند بود و جزء مهاجرین. أُولِی الْقُرْبَی
او را شامل میشود الْمَسَاکِینَ
او را شامل میشود الْمُهَاجِرِینَ
او را شامل میشود. در این آیه فرمود آنها که اهل فضلاند یعنی تفضّلی دارند گذشتی میکنند (یک) و اولواالسّعه هستند وضع مالی آنها خوب است گشاددستاند توانگرند (دو) اینها سوگند یاد نکنند کوتاهی نکنند ترک نکنند که ایتاء کنند برسانند بدهند مالی را به کسانی که جزء اولواالقربای آنها هستند کسانی که جزء مساکیناند کسانی که جزء مهاجریناند البته فی سبیل الله این کار در راه خدا باشد وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا
از لغزشهای اینها عفو کنند و صَفْح کنند که بالاتر از عفو است یک وقت انسان میگذرد یک وقت صفحه خاطرات را برمیگرداند اصولاً در این صفحه چیز دیگر نیست که صفح بالاتر از عفو است. خب چرا اینها کوتاهی نکنند برای اینکه اگر شما نسبت به دیگران احسان کردید ایتاء کردید عفو کردید صفح کردید, صفح روا داشتید ذات اقدس الهی لغزشهای شما را هم میبخشد أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
این دو صفت ممتاز برای خدا هست خدای سبحان اگر بخواهد از لغزشهای شما بگذرد شما هم از لغزشهای دیگران بگذرید بسیاری از مفسّران اهل سنّت گفتند این دربارهٴ ابیبکر نازل شده است ابیبکر هم از این به بعد گفت من دوست دارم خدای سبحان نسبت به ما محبت و لطف روا بدارد من هم از این بسته ما که در این قصّه افک دستی داشت گذشتم نسبت به او آن کمکهایی که روا میداشتم الآن روا میدارم.
دو نکته حسّاس و مهم است یکی اینکه در این بخشها ملاحظه فرمودید آیاتی هم که بعد میآید از همین قبیل است این إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ
هم همین طور است یکی درباره عایشه است یکی دربارهٴ ابیبکر همه این تعبیرات جمع که گفته شد که فرمود محصنات را افک میکنند از آیات قبل داشتیم این آیه بعد هم داریم یا دربارهٴ لاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ
که دربارهٴ ابیبکر است این دو جریان آیاتی است که با جمع مذکّر سالم دربارهٴ ابیبکر آمده با جمع مؤنث سالم دربارهٴ عایشه آمده. لفظ جمع, مفهوم جمع دارد (یک) معنای جمع در آن معنا و مفهوم جامع به کار میرود (این دو) این هیئت جمع الف و لامش این هیئت جمعش در آن مفهوم, لفظ در مفهوم استعمال میشود این دو بعد از اینکه لفظ در مفهوم استعمال شد بر مصداق منطبق میشود و مصداق تحت او مندرج میشود لفظ در مصداق خارجی استعمال نمیشود (این سه) خب همه اینها جمع است جریان ابیبکر یک نفر بود جریان افک عایشه یک نفر است اینجا که شد اشکال نمیکنند که چگونه جمع آورده اما آیه ولایت و آیه زکات مکرّر اشکال میکنند که خب إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ
اینها جمع است در حالی که علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) یک نفر بود آنجا مرتب اشکال میکنند اما آنجا دو مورد, دو مورد یعنی دو مورد شما اینجا چطور حل میکنید شما میگویید درباره ابیبکر نازل شد ما هم قبول میکنیم شم میگویید دربارهٴ عایشه نازل شد ما هم قبول میکنیم اما همهاش جمع است مگر لفظ در مصداق خارجی استعمال میشود تا شما اشکال بکنید لفظ در مفهوم جامع استعمال میشود حالا مصداق قَلّ أو کَثُر یکی بود یکی نبود یک مصداق داشت یکی کم مصداق بود یکی بیشتر مصداق داشت در جریان افک غیر از عایشه کس دیگری نبود در جریان وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ
غیر از حضرت امیر کس دیگری نبود در جریان قسم خوردن اینکه دیگر چیزی به این شخصی که افک را دامن میزد غیر از ابیبکر کس دیگر نبود خب ما که حرفی نداریم لفظ در مفهوم استعمال میشود نه در مصداق خارجی چه مصداق داشته باشد چه نداشته باشد حالا که مصداق دارد چه کم چه زیاد اگر شما در این مورد اشکال ندارید چه اینکه ما هم اشکال نداریم آنجا هم نباید اشکال کرد برای اینکه جا برای اشکال ادبی نیست اگر لفظ در مصداق استعمال میشد که مطلب بیّنالغیّای است خب اشکال شما وارد ما هم میپذیریم اما لفظ در مفهوم استعمال میشود میخواهد مصداق داشته باشد میخواهد نداشته باشد میخواهد مصداقش کم باشد میخواهد زیاد باشد خب این همه که الْمُؤْمِنَاتِ
است الْمُحْصَنَاتِ
است الْغَافِلاَتِ
است همه اینها درباره عایشه است این هفت هشت جمعی که در لاَ یَأْتَلِ
آمده همهاش دربارهٴ ابیبکر است أُولُوا
یک، یُؤْتُوا
دو، وَلْیَعْفُوا
سه، وَلْیَصْفَحُوا
چهار، تُحِبُّونَ
پنج، لَکُمْ
شش، خب شش ضمیر جمع اعم از ظاهر و غایب درباره ابیبکر آمده درباره آن کسی که این افک را دامن میزد او هم چند جمع آمده أُولِی الْقُرْبَی
آمده یک، الْمَسَاکِینَ
آمده دو، الْمُهَاجِرِینَ
آمده سه او هم یک نفر بود خب چطور آنجاها شما دهنتان بسته است اینجا میآیید درباره إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ
اشکال میکنید غرض آن است که هر دو جا درست است حالا برای ما فرق نمیکند که این شأن نزولی که شما گفتید فلان شخص بود یا نبود ما هم داعی نداریم بگوییم که نبود خب جزء بستگان او بود و این هم احساس کرد که این جزء اولواالقربای اوست جزء بستگان اوست چرا درباره دخترش چنین کاری کرده جای گِله هم داشته البته این دو مطلب مهمّی است که باید در اذهان شریفتان باشد.
پرسش: ابیبکر جزء اولواالفضل آورده چیست؟
پاسخ: فضل است نه فضیلت، از این فضلها زیاد است دیگر اولواالفضل یعنی مازاد.
پرسش:...
پاسخ: بله خب، یعنی کسانی که میبخشیدند دیگر.
پرسش:...
پاسخ: آن برای خدای سبحان است وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ
این دربارهٴ خدای سبحان است با وصف عظمت هم معروف شده با رحمت هم همراه است خب.
این سوگند یاد کرده که دیگر چیزی به این فامیلش ندهد فرمود شما مگر نمیخواهید خدا از لغزشهای شما بگذرد خب شما هم از لغزشهای او بگذرید اینکه فضیلت نیست این فضل است اولواالفضل والسّعه یک وقت است رحمت با فضل همراه است یک وقت سِعه با فضل همراه است آنها که وضع مالیشان خوب است سفرهٴ پهنی دارند اینها محروم نکنند بستگان فقیرشان را اینکه فضلیت نیست.
پرسش:...
پاسخ: بله خب کسی که گناهی کرده بعد توبه کرده ذات اقدس الهی از او میگذرد وگرنه وجود مبارک حضرت نسبت به او حد جاری میکرد به آن حد نرسیده بود او چیزی شنیده گفته و ابابکر از فامیلش توقّع نداشت که چیزی را که شنیده بگوید او که دسیسه اوّلی را نداشت دسیسه اوّلی یک عدّه منافقین بودند این میگوید جزء بستگان شماست این منتها غفلت کرده آگاه نبوده مواظب زبانش نبوده چیزی را شنیده او هم گفته شما حالا چرا با او درگیر میشوید مگر نمیخواهید خدا از لغزشهای شما بگذرد اگر میخواهید از لغزشهای شما بگذرد شما هم از لغزشهای آنها بگذرید اما حالا آنهایی که دامنزنان این فتنه بودند ملاحظه بکنید خدا لعنت دنیا و لعنت آخرت را بر آنها کرده این معلوم میشود اینکه از بستگان ابیبکر بود جزء آن گروه نبود. ملاحظه فرمودید فرمود آنهایی که قذف کردند حدّ شرعیشان این است عذاب دنیویشان این است این یک. بعد هم فرمود اینها لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ
این عذاب کلامی حکم کلامیشان این است حکم فقهیشان هم آن است چیزی را فروگذار نکرده حالا اگر در بین این جمعیت یک نفر هم مواظب زبانش نبود این آن طور نباید ابیبکر و امثال ابیبکر او را گرسنه بگذارند خب.
بنابراین این قسمتها کاملاً از هم جداست. مطلب دیگر اینکه دربارهٴ این حد که آیا وجود مبارک حضرت حد جاری کرد یا نه بعضی میگویند جاری کرد بعضی میگویند جاری نکرد اگر واقعاً این تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) احکام قذف قبلاً نازل شده بود خب چطور وجود مبارک پیغمبر این حد را جاری نکرد اینها که قذف کردند باید در محکمه چهار شاهد بیاورند اگر نیاوردند لعان مربوط به زن و شوهر است نه مربوط به قذف بیگانه باید حد جاری بشود دیگر لذا اگر در بعضی از روایات دارد که قذف حد جاری نشده شاید برای همین باشد که این آیات حدّ قذف بعداً نازل شده همان طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» گذشت که إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ
در اوایل سورهٴ «مائده» است یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ
در اواسط این سوره است در حالی که این بَلِّغْ
خیلی قبل از إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ
نازل شده ترتیب آیات به ترتیب نزول نیست چه اینکه ترتیب سوَر هم به ترتیب نزول نیست اگر حدّ قذف قبلاً نازل شده بود خب وجود مبارک پیامبر حد جاری میکرد چه اینکه برخیها نقل کردند که حضرت عدّهای را حد زده اما آنهایی که میگویند رسول خدا حد جاری نکرد برای آن است که آیه قذف و حدّ قذف بعد از جریان افک نازل شده.
مطلب دیگر اینکه در آیه چهارم همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود: أُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ
ممکن است که کسی درست باشد یعنی کسی دیده ولی چهار شاهد نبود و نمیدانست که باید چهار شاهد بیاورد این قذف را کرده و از ارائه چهار شاهد مانده است این فاسق است ولو واقعاً صادق باشد منتها در فضای شریعت محکوم به قِسط است برای اینکه باید مواظب زبانش بود با آبروی افراد بیجهت بازی نکند اما در جریان افک چون واقعاً دروغ بود لذا فرمود اینها کاذباند قدر متیقّن در مقام تخاطب هم همین بود که اینها کاذب بودند هم کذب خبری بود هم کذب مُخبری لذا فرمود: أُولئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذبُونَ
تفاوت آیه سیزده و آیه چهارده هم در همین بخش است. خب فرمود: وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَةِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
این را چه درباره ابیبکر باشد چه درباره غیر ابیبکر باشد مطلبی است حق فضیلتی برای آنها نیست خب.
پرسش:...
پاسخ: نه خب دیگر، غفران درجاتی دارد اصلِ خود غفران یعنی پوشاندن این مِغْفَر را کلاهخود را که میگویند مغفر برای اینکه سر را میپوشاند آن مسئله بخشش نهایی با مغفرت حاصل نیست ستّار بودنِ خدا به یک مرحله است غفّار بودن خدا به یک مرحله است عفوّ بودن خدا به یک مرحله است و ذوالفضل بودن او به مرحله دیگر این طور نیست که همهٴ مراحل برای همه افراد باشد البته تا تمام این مراحل به پایان نرسد کسی وارد بهشت نمیشود حالا یا در برزخ مشکلاتش حل میشود یا در ساهره قیامت یا در دالان ورودی بالأخره بعد از اینکه تطهیر کامل شد وارد بهشت میشود آنجا لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ
آنجا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ
آنجا هیچ یادی از گناه نیست الآن ما یعنی بشر هر قدر توانمند باشد نمیتواند کاری بکند که لغزشهای تائب برطرف بشود اگر کسی نسبت به یک انسان کامل و شریفی بد کرده باشد او حدّاکثر میتواند عفو کند صفح کند کاری به او نداشته باشد گِلهای هم نکند نام او را به زشتی نبرد (یک) بعد نسبت به او احسان هم بکند او را در کنار سفرهاش بنشاند (دو) همین کارها را میکند اما هر چه احسان این شخص بیشتر میشود او در درون خود شرمندهتر خواهد شد این شخصی که نسبت به او بد شده بخواهد آن مشکل درونی آن تبهکار را برطرف کند مقدورش نیست چه کار بکند اما ذات اقدس الهی این کار را میکند یعنی صفحه قلب را شستشو میکند کسی که تبهکار بود توبه کرد مشرک بود بتپرست بود توبه کرد و در صدر اسلام مشرکین توبه میکردند و موحد میشدند اصلاً اینها یادشان نیست که در برابر بت سجده میکردند وگرنه شرمنده بودند در بهشت جا برای شرمندگی نیست.
پرسش:...
پاسخ: حضرت حرّ(سلام الله علیه) یادش نیست که آن جنایت را کرده وگرنه بدترین عذاب بود برای او، او اصلاً در بهشت یادش نیست که این کار خلاف را کرده اگر یادش باشد که عذاب الیم است برای او این کار فقط از خدا برمیآید این مقلّبالقلوب است شستشو میکند انساء میکندگاهی، تذکره دارد گاهی، صحنهٴ قلب را آن قدر تطهیر میکند که اصلاً یک تبهکار یادش نیست گناه میکرد آن بتپرست یادش نیست بتفروشی و بتسازی و بتکده را رواج میداد وگرنه در بهشت در عذاب الیم بود اگر نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ
است «نزعنا ما فی صدورهم» از خاطرات بد از افکار بد از نیّات بد از سابقهٴ بد این تطهیر کامل میشود وارد بهشت خواهد شد اگر هم سخت باشد مشکلاتش را باید تحمل کند حالا یا در برزخ است یا در ساهره قیامت است این پنجاه هزار سال بودن به همین مناسبت است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر هیچ حزنی ما نداریم الآن اینجا هیچ حزنی نداریم.
پرسش:...
پاسخ: بله، گذشته که در دنیا چه کردیم هست اما الآن یادش نیست که چه خلافی کردند الآن اینجا هیچ حزنی نداریم آن هم در طلیعه ورود میگویند حزنش این بود که آیا وارد بهشت میشوند یا نمیشوند بعد دارد نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ
ما نگران بودیم که آیا بهشت میرویم یا نمیرویم این حزن را از ما برداشت ما را وارد بهشت کرد هر جا بخواهیم جایمان میدهند کنار آن جمله این جمله است دیگر الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ
ما اول غمگین بودیم نمیدانستیم بالأخره میآییم اینجا یا نه، این غم را از ما برداشت ما را راه داد هر جا بخواهیم جایمان است نه اینکه فلان خاطره یادشان باشد بعد بگویند آن خاطره از ما گرفته شد اصلاً هیچ خاطره تلخی در ذهن بهشتیها نیست خب.
پرسش:...
پاسخ: حالیتان بشود غبطه برای اینجا نیست مثل سمع و بصر ده بار یعنی ده بار این مسائل گفته شد فرشتهها درجاتی دارد وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ
هیچ یعنی هیچ فرشتهای غصّه ندارد که چرا فرشته است مگر گوش ما غصّه میخورد که چرا ما کار چشم را انجام نمیدهیم همه اینها طیّب و طاهر میشوند همه یعنی همه خیلی از کارهاست که از چشم برمیآید از گوش برنمیآید مؤمنان در بهشت به منزلهٴ شئون نفسی یک نفس کاملاند به منزلهٴ فرشتگان بهشتاند هیچ فرشتهای غبطه فرشته دیگر را نمیخورد وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ
مگر اینها غصّه میخورند که چرا درجه آنها را ندارند مگر شئون نفس ما غصّه میخورد که چرا من فاقد شأن دیگریام چنین طهارتی برای بهشتیها حاصل میشود خب.
إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ اینها همه درباره عایشه است این جمع است در جمع استعمال شده منتها مصداقش یکی است البته مصادیق دیگری هم پیدا بشود همین طور است إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ
یک, الْغَافِلاَتِ
دو, الْمُؤْمِنَاتِ
سه. دو مطلب است که زمخشری در کشاف دارد یک مطلبش این است که شما چند بار قرآن را دور بزنید هیچ جایی به عظمت قصّه افک ذات اقدس الهی تهدید نکرده چندین آیه پشت سر هم لعن دنیا لعن آخرت حدّ قذف همه اینها را ذکر کرده این برای آن است که حریم نبوی را حفظ بکند این ادّعا میکند که من در هیچ بخشی از بخشهای قرآن کریم درباره ملحدان, مشرکان, کفار, منافقین این طور ده دوازده آیه پشت سر هم ببینم که بخواهد عدّهای را بکوبد نسبت به دنیا نسبت به آخرت تعبیرات فراوان داشته باشد برای اینکه حریم پیغمبر محفوظ بماند این یک تعبیر ایشان است در کشاف تعبیر دیگر همان مطلب لطیفی است که مرحوم خواجه طوسی در شرح اشارات بوعلی هم دارد که «أکثر أهل الجنّة البُهْل» نه البلهاء بُهل جمع أبله است «أکثر اهل الجنّة البهل» بهل نه یعنی سفیه نه یعنی کمخِرَد یعنی انسان سلیمالصدر انسانی که اصلاً به فکر دسیسه و وسوسه و کینه و فتنه و دغلبازی و این بازیگریها نیست یک انسان وارسته و خردمدار و عاقلی است این را میگویند ابله, ابله یعنی سلیمالصدر نه یعنی نابخرد این تفسیر مرحوم خواجه است در اشارات و تنبیهات در آن نمط نهم و اینها قبل از مرحوم خواجه جناب زمخشری در کشاف دارد همین این الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ
یعنی کسانی که در این فضاها نیستند اصلاً به فکر گناه نیستند این یک غفلتِ محمود و ممدوحی است اصلاً در فکر بازی نیست منظور از بُهل این است.
پرسش:...
پاسخ: اکثر اهل الجنّة این طور هستند اقلّشان کسانیاند که میتوانند اما سعی میکنند خودشان را حفظ بکنند اما اکثر کسانی هستند که اصلاً به فکر اینها نیستند.
پرسش:...
پاسخ: سلیمالصدرند نه اینکه إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ
حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) اصلاً به فکر گناه نیست مشغول کار خودش است اینها را میگویند سلیمالصدر کسانی که به فکر بازی نیستند نه به این فکرند که راه کسی را ببندند نه به این فکرند که بیراهه بروند کار خودشان را انجام میدهند اینها آدمهای سلیمالصدریاند یک وقت است که نه, کم و بیش به این فکر هستند منتها با زحمت و تلاش میگویند حالا چرا این کار را بکنیم بد است اما آنها اصلاً به این فکر نیستند که راه کسی را ببندند یا بیراهه بروند خب.
إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ را, اگر کسی محصنهای را رَمْی بکند نشان مظلومیّت اوست دو الْغَافِلاَتِ
کسی که سلیمالصدر است اصلاً در این فضاها نیست که بگوید من فلان کار را بکنم بعد بگوید «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» اصلاً در این فضاها نیست الْمُؤْمِنَاتِ
با ایماناند خب این سه وصف بر عایشه یا یک همسر دیگر پیامبر قابل تطبیق است این سه دلیل بر مظلومیّت است کسانی که این گروه را قذف میکنند گذشته از آن جریان حدّ قذف که مسئله فقهی است مسئله کلامیشان این است که لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ
از اینکه چطور درباره عایشه که یک نفر است جمع آورده شده زمخشری میگوید این درباره ازواج نبی(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) است لذا جمع آوردند یا عایشه چون اُمّالمؤمنین و المؤمنات است به این مناسبت جمع آورده شده ولی نیازی به هیچ کدام از آن جواب نیست جواب اساسی آن است که لفظ در معنای جامع خود به کار میرود مصداقش قلّ أو کَثُرَ. بعد فرمود تمام نشده هنوز قصّه افک اینها در محکمه الهی محکمه دنیا که حکمش حدّ قذف بود مشخص است ثَمَانِینَ جَلْدَةً
در محکمه الهی اینها اعضا و جوارحشان علیه اینها شهادت میدهد تا میروند انکار بکنند حرفی که زدند زبان شهادت میدهد کاری که کردند دست شهادت میدهد جایی که نباید میرفتند رفتند پا شهادت میدهد این دو تعبیر قرآنی نشان میدهد که مسئول, جان آدم است نه تن آدم یکی اینکه این اعضا و جوارح را شاهد معرفی میکند نه معترِف و مُقرّ اگر تبهکاری کاری را کرده باشد و آن کار را پذیرفته باشد میگویند اقرار کرد نمیگویند شهادت داد اگر دستی که سیلی زد زبانی که دروغ گفت یا قذف کرد پایی که به جایی رفت که نباید میرفت اگر پا گناه کرده باشد دست گناه کرده باشد دست گناه کرده باشد زبان گناه کرده باشد باید گفته میشد که اینها اقرار کردند در حالی که دارد اینها شهادت میدهند شهادت برای بیگانه است یعنی آن گنهکار کسی است شاهد دیگری است معلوم میشود اعضا و جوارح ابزار کارند فاعل و آن عامل و آن مسئول نفس است این یک قرینه, قرینه دیگر هم بالصراحه فرمود: بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
یعنی عمل برای خود شخص است زبان او, دست او, پای او ابزار کار اوست او با زبان دروغ گفت ولی او دروغ گفت نه زبان او با دست سیلی زد یا حرام گرفت ولی او حرام گرفت نه دست اگر دست گناه کرده بود میفرمود دست اقرار کرده اگر زبان گناه کرده بود میفرمود زبان اقرار کرده در حالی که دارد زبان شهادت میدهد دست شهادت میدهد پا شهادت میدهد معلوم میشود گنهکار نفسِ انسانی است گذشته از اینکه بالصراحه فرمود: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ
علیه اینها شهادت میدهند أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
این دو یعنی دو مطلب و قرینه جداست حالا گاهی در بعضی از آیات دارد که ما دهن اینها را مُهر میکنیم نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ
که با این باید جمع بشود چگونه دهنِ مُهرشده حرف میزند آیا موقف فرق میکند یا راهی را که امینالاسلام و دیگران ارائه کردند آن راه رفتنی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (21 وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَةِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (22) إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ (23) یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24) یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26))
در طلیعهٴ بحث اِفک دو نظر بود که اشاره شد اهل سنّت بر آناند که قصّهٴ افک مربوط به عایشه است معروف بین مفسّران و علمای شیعه این است که قصّه افک مربوط به ماریهٴ قِبطیه مادر ابراهیم است که این دو جریان در طلیعه بحث گذشت. به استناد این دو جریان إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ
به نظر علمای شیعه ناظر به ماریه قِبطیه است به نظر اهل سنّت ناظر به عایشه است بنابراین اطلاق الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ
و انطباقش بر عایشه به نظر اهل سنّت است و انطباقش بر ماریه قبطیه به نظر ماست که این دو جریان در طلیعه بحث مبسوطاً گذشت بنابراین منافاتی هم با جریان سورهٴ «تحریم» ندارد برای اینکه «کلٌّ علی رأیه».
مطلب دوم آن است که اینکه فرمود فضل و رحمت الهی اگر نبود هیچ کس وارسته نمیشد برای آن است که فضل خدای سبحان و رحمت الهی دو قِسم است: یک فضل ابتدایی یک فضل پاداشی گرچه همه فضلهای الهی ابتدایی است آن فضل الهی و رحمت الهی که ابتدایی است عقل داده است فطرت داده است قرآن نازل کرد انبیا آورد که همه اینها فضلهای ابتدایی است به وسیلهٴ این عقل از درون و وحی از بیرون بشر را هدایت کرد که فرمود: هُدیً لِلنَّاسِ
این هدایت تشریعی و هدایت ابتدایی است که عام است. گروهی گوش به این هدایت میدهند و چند قدم همراه انبیا میروند هم از نظر اعتقاد عقیدهٴ صحیح دارند هم از نظر اخلاق متخلِّق میشوند هم از نظر اعمال دارای عدلاند این گروه که مقداری اطاعت کردند پاداش دریافت میکنند پاداش الهی همان هدایت پاداشی است که گرایش است تَیسیر امور است توفیق است که فرمود: فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی
یا در سورهٴ مبارکهٴ «تغابن» اینچنین فرمود: وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ
خب این اگر هدایت ابتدایی باشد که اتحاد مقدّم و تالی است این هدایت پاداشی است یعنی اگر کسی ایمان بیاورد متخلّق بشود عمل صالح داشته باشد به آن هدایت ابتدایی خدای سبحان بها بدهد خداوند پاداشی به او عطا میکند و آن هدایت پاداشی است وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ
این گرایش و اهتدا و علاقه و محبّت که نسبت به اطاعت پیدا میکند این پاداشی است خدای سبحان به او داده این تزکیهٴ پاداشی است پس تزکیه فضل رحمت اینها به دو قسم تقسیم میشود یکی ابتدایی که عموم است خدای سبحان همه را هدایت کرد همه را از نفس ملهمه برخوردار کرد همه را با وحی و نبوّت و رسالت آشنا کرد که هُدیً لِلنَّاسِ
است اگر کسی به این هدایت ابتدایی بها داد و اطاعت کرد خدا به او پاداش عطا میکند پاداشش این است وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ
اگر کسی ایمان آورد خدای سبحان گذشته از جریان بهشت, قلب او را هم هدایت میکند توفیق عطا میکند رفیق خوب استاد خوب شاگرد خوب همبحث خوب همحجره خوب همسایه خوب همه اینها جزء توفیقات الهی است که خدا فراهم میکند آن گرایش دورنی را هم تأمین میکند که فرمود: وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ
این هدایت پاداشی.
اما اِضلال قبلاً هم بحثش گذشت که اضلال ابتدایی اصلاً نیست که - معاذ الله - ابتدائاً خدای سبحان کسی را گمراه کرده باشد آنچه هست هدایت است اگر کسی با داشتن عقل و فطرت از درون, وحی و نبوّت از بیرون بیراهه رفت معصیت کرد و خدای سبحان به او مهلت داد راه توبه را باز کرد «أنت الّذی فَتَحْتَ باباً إلی عبدک و سَمَّیته التوبة
» این عمداً به سوء اختیار خود این درِ توبه را هم به روی خود بست مهلت خدا را هم با بیاعتنایی گذراند از آن به بعد خدا سبحان او را گمراه میکند این گمراهی اضلالِ کیفری است (اولاً) و امر وجودی نیست (ثانیاً) یعنی چیزی خدا در قلب او ایجاد بکند چیزی بر او وارد بکند به عنوان اِضلال نیست بلکه امر عدمی است و آن این است که توفیقش را برمیدارد او را به حال خود رها میکند (ثالثاً) این همان است که در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آمده که فرمود یک وقت خدای سبحان فردی را برابر حکمت مصلحت میبیند که درِ رحمت را به روی او باز کند مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا
دری را که خدای سبحان به عنوان رحمت به روی فرد یا امّتی باز کرد هیچ کس نمیتواند آن در را ببندد فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا
اما وَمَا یُمْسِکْ
دری را که خدا باز نکرد لطفی را که خدا نداد فَلاَ مُرْسِلَ
خدا اگر فرمود کسی را گمراه میکند نه یعنی - معاذ الله - او را به سَمت فساد میکشاند لطفش را برمیدارد توفیقش را برمیدارد این همان است که وجود مبارک حضرت بارها عرض میکرد «إلهی لا تَکلنی إلی نفسی طرفة عین ابدا
» این یک امر وجودی نیست اضلال کیفری امر وجودی نیست فقط سلب توفیق است لطفی که تاکنون میداد حالا نمیدهد فرمود: وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ
دری را که خدا تا حال باز میکرد حالا باز نمیکند شخص را به حال خودش رها میکند خب این شخص مثل کودکی است که در آغوش پدر و مادر است اگر کسی او را رها بکند میافتد دیگر اینچنین نیست که این کودک بتواند خودش را حفظ بکند انسان بتواند خودش را حفظ بکند که این قهراً میافتد در چاه پس بنابراین هدایت دو قسم است: ابتدایی و پاداشی هر دو به فضل و رحمت خداست اضلال یک قسم, یک قسم یعنی یک قسم فقط کیفری است اضلال ابتدایی نیست این دو مطلب اضلال هم امر عدمی است نه امر وجودی این سه مطلب که این مطالب سهگانه در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» مبسوطاً گذشت یعنی آیهٴ 26 سورهٴ «بقره» این بود که یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَیَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ
خدای سبحان هدایت ابتدایی دارد (یک) هدایت پاداشی دارد (دو) اضلال کیفری دارد نه اضلال ابتدایی (سه) این اضلال کیفری فقط دامنگیر فاسقان و منحرفان از دین است (چهار). بنابراین اینکه فرمود: لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ
معنای خاصّ خودش را پیدا میکند که فضل و رحمت و تزکیه الهی دو قسم است هم ابتدایی هم پاداشی ولی اضلال ذات اقدس الهی یک قسم است و آن اضلال کیفری است دیگر نه سخن از جبر است نه سخن از تفویض بلکه امرٌ بین الأمرین.
پرسش:...
پاسخ: عدمی است دیگر برای اینکه کلّ صفحه دل را خود شخص پر کرده و سیاه کرده نامه را چه موقع مُهر میکنند آن وقتی که تمام حرفها در نامه نوشته شده و مطلبی جا نمانده آن وقت ختم میکنند یعنی مُهر میکنند صحنهٴ دل صفحه شفاف است نویسنده خود شخص است اگر خود شخص کلّ صحنه را سیاه کرد راهی هم بود به عنوان آبِ توبه این آبِ توبه یعنی خود توبه آبِ شستشوست نه یعنی بروی نزد کسی یک دَم بزند شما بخوری آن خب یک آداب و مستحبّات آن یک حرف دیگر است ولی خود توبه آب است که شستشو میدهد. این آبِ توبه این اضافه وصف به موصوف است آب, توبهای که آب است نه یعنی آن آبِ استکان را میگویند آبِ توبه خود توبه آبی است شستشو میکند خب این را طبق بیان نورانی امام سجاد فرمود این در باز است دیگر «أنت الّذی فتحت باباً إلی عبدک و سمّیته التوبة
» فرمود این توبه این هم آبِ توبه این را بخور شستشو بکن با توبه کردن کلّ صحنه را شستشو میکنی شفاف میکنی نکرد نکرد نکرد تا به آن آخر رسید دیگر بعد خدا مُهر میکند دیگر از آن به بعد دیگر خودشان میگویند سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ
و خدا هم تصدیق میکند سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ
اینها که صریحاً به پیامبرشان میگفتند چه بگویی چه نگویی برای ما فرق نمیکند سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ
نه «أم لم تَعِظ» اصلاً میخواهیم جزء وعّاظ نباشیم خب چنین آدمی وقتی که کلّ صحنه را سیاه کرده فقط یک امضاء میماند یک مُهر میماند خدا مُهر میکند دیگر, بنابراین کلّ صحنه به دست خود انسان است بعد فرمود: وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ
پس بنابراین نظر شیعه مشخص شد نظر اهل سنّت مشخص شد در جریان اِفک وقتی جریان اِفک نظر شیعهها مشخص شد دیگر آن قصّه وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ
مشخص میشود که مربوط به ابیبکر نمیتواند باشد.
پرسش:...
پاسخ: اینها دفع بود دیگر نه رفع قد مرّ مراراً دعای اینها نالهٴ اینها ضجّه اینها استغفار پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) روزی هفتاد بار اینها دفع است یک وقت ماها استغفار میکنیم رفع است یعنی گناهِ آمده غبارِ آمده را میخواهیم شستشو کنیم یک وقت آنها دفع میکنند اینها مثل اینکه بادبزن مرتّب دستشان است که حشرات و مگس نیاید اینها مادامی که انساناند مکلّفاند در حوزه شریعتاند با دیگران از نظر شریعت و تکلیف فرقی ندارند اینها مرتّب در کمیناند که مبادا خدای ناکرده غفلتی بشود و برای همیشه هم محفوظ ماندند استغفار آنها ناله آنها گریه آنها دفع غبار است نه رفع غبارِ آمده. بنابراین این لاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ
وضعش مشخص میشود که به نظر اهل شیعه چه گروهی است به نظر اهل سنّت چه گروهی است.
وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَةِ أَن یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ خب حالا اگر هم بنا بر اهل سنّت باشد و این شامل آن شخص باشد هر آیهای هر پاداشی را که به همراه دارد حیثی است یعنی اگر کسی در این جهت از این لحاظ این کار خیر را انجام داده است برکت این کار خیر را میبرد نه جمیع خیرات شامل حال او میشود (یک) نه اینکه بعداً هر خطا و خطیئهای را مرتکب بشود بخشوده میشود (دو) خب این چه کار دارد با «ارتدّ الناس بعد النبیّ
» این چه کار دارد به حوادث سقیفه. هر آیهای بر فرض اطلاق داشته باشد اطلاقش حیثی است یعنی در آن چیزی که در صدد مقام بیان است آن را مشخص میکند نه کارهای دیگر یعنی اگر کسی گفت روزه گرفت یا نماز خواند یا احسان کرد یا فلان کار خیر را انجام داد «فله الجنة» یعنی در همین محدوده نه اینکه بعداً هم اگر خلافی بکند باز «فله الجنة» بر فرض هم آن شأن نزول قصّه افک مربوط به آن بانو باشد وَلاَ یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ
هم مربوط به ابیبکر باشد اطلاقش حیثی است نه عمومی که نسبت به جمیع جهات باشد (یک) و بعد از رحلت هم حادثه سقیفه پیش بیاید هم باز «فله الجنّة» (دو).
پرسش:...
پاسخ: اگر باشد توبه بکند بله دیگر, اگر هر کسی این همه مشرکین صدر اسلام بودند که توبه کردند عملشان قبول شد دیگر یک وقت است کسی بازی میکند خب این در حقیقت ایمان نیاورد دیگر اما اگر کسی واقعاً ایمان بیاورد توبه بکند این همه مشرکان و بتپرستان صدر اسلام بودند که ایمان آوردند و اهل بهشت شدند دیگر اما اگر کسی بخواهد بازی کند منافقانه سخن بگوید نه هیچ ضرورتی ندارد بلکه همین سیّئهای است به سیّئات او. خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد را میفرماید بعضیها میگویند فلان کار را میکنیم حالا بعد استغفار میکنیم این دو گناه کرده یکی اینکه گناه فعلی را مرتکب شده یکی اینکه استغفار را به بازی گرفته این اهانت به استغفار است حالا این معصیت را میکنیم بعد استغفار میکنیم خب این بازی گرفتن استغفار است دیگر این دو گناه است به تعبیر ایشان.
خب فرمود اینها خطر دنیاییشان مشخص شد عمده آن است که فرمود این گروه لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ
خب چه موقع عذاب عظیم دامنگیر آنها میشود یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
در بحث دیروز اشاره شد که این دو قرینه است دو دلیل است که اعضا و جوارح گناه نمیکنند گناه برای نفس است چرا؟ برای اینکه اگر در محکمهٴ عدل الهی زبانی که غیبت کرده یا دروغ گفته این گناه, گناه زبان باشد عامل زبان باشد مسئول خود زبان باشد باید گفته میشد زبان اقرار میکند نه شهادت میدهد دستی که سیلی زده یا رشوه داده یا رشوه گرفته اگر این دست عامل باشد این دست معصیت کرده است و اگر این دست در قیامت سخن بگوید باید گفته میشد اعتراف کرده است نه شهادت داد مثل اینکه خود نفس وقتی سخن میگوید اقرار است فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ
خود نفس, اما اعضا و جوارح که حرف میزند تعبیر قرآن این است که اینها شهادت میدهند معلوم میشود اینها مجرم نیستند اینها ابزار کارند مثل اینکه انسان با قلمی کار باطل میکند حرف باطل میزند ابزار کارند منتها آن مصنوعی است این طبیعی.
شاهد دوم و قرینه دوم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
که عمل را ذات اقدس الهی به اشخاص اسناد میدهد نه به اعضا و جوارح وگرنه میفرمود «بما عَمِلت» در بخشهای دیگر هم بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ
امثال ذلک است در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آیه 65 این است که الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ
این دو قرینه در آیه 65 سورهٴ مبارکهٴ «یس» هم هست منتها حالا یک شاهد جمعی جداگانه باید ارائه بشود که چگونه زبان شهادت میدهد در حالی که دهن بسته است آیا این راهی که امینالاسلام(رضوان الله علیه) و دیگران رفتند این راه تام است که خدای سبحان زبان را از فضای کام بیرون میآورد (یک) این کام را میبندد (دو) زبان در بیرون فضای دهن حرف میزند (سه) تا جمع بشود بین شهادت زبان و بسته شدن دهن که فرمود: الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ
خب اگر افواه, فوه, دهن بسته شد چگونه زبان شهادت میدهد آیا راه این است یا موقفها فرق میکند در بعضی از مواقف دهن باز است و زبان شهادت میدهد در موقف دیگر دهن بسته است و اعضا و جوارح شهادت میدهند بالأخره باید در سورهٴ مبارکهٴ «یس» رسیدیم این جمع و راهحل جمع بین آیات مشخص بشود. پس طبق این دو قرینه اعضا و جوارح ابزار کارند منتها اینها آن فهم را شاید نداشته باشند یعنی اثبات اینکه اینها میفهمند به وسیله این آیات آسان نیست اینها کاری که کردند شهادت میدهند یعنی در قیامت دست شهادت میدهد که من این پول را دادم یا این پول را گرفتم اما این رشوه است این حلال است این حرام است شاید نداند آیا این اعضا و جوارح شهادت به عصیان میدهند یا شهادت به عمل میدهند محکمه الهی برگزار میشود میگویند چرا فلان حرف را زدی؟ این انکار میکند که من نگفتم زبان را خدای سبحان به حرف در میآورد زبان میگوید بله من این حرف را گفتم اما حالا این حرف اهانت است یا کذب است یا فِریه است این را شاید نداند البته کسی بگوید زبان نمیداند جرأت میطلبد ولی اثباتش دلیل میخواهد آن مقداری که از این آیات برمیآید این است که متن عمل را زبان میفهمد یعنی زبان میفهمد که این شخص دارد این حرف را میزند این دست میفهمد که این شخص در فلان روز دارد این پول را میدهد یا میگیرد این را کاملاً میفهمد این فرش را میبرد یا میگذارد اما این سرقت است این بیع است این شراء است این را شاید نداند یعنی اثبات معرفت طاعت و عصیان با این آیات آسان نیست اصل فعل را میبیند و شهادت هم میدهد از این آیات بیش از این مقدار برنمیآید البته از ادلّه دیگر که همه اینها آگاهاند سمیعاند بصیرند این شاید بتوان تشخیص داد آن وقت اگر اینها طاعت و عصیان را بفهمند قهراً خود اینها هم زیر سؤال میروند که شما که میدانستید این اطاعت است چرا انجام ندادید فلان کار معصیت است چرا انجام دادید؟
پرسش: جرأت نداشت انجام بدهد.
پاسخ: بسیار خب, این میتوانست چون همان خدایی که به او علم داد همان خدا از خدا میخواهد چرا مرا فلج نکردی نگرفتی تو مسئولی ولی اثبات اینکه اینها عالِم به معصیتاند کار آسانی نیست از خود این آیات برنمیآید.
پرسش:...
پاسخ: المعرفة حق است دیگر خدا را میشناسند تسبیحگوی خدایند اما حالا فلان کار معصیت است فلان کار این به نیّت وابسته است چون دادن و گرفتن این به نیّت وابسته است یک وقت کسی جلوی دیگری بلند میشود برای اینکه او مؤمن است احترام مؤمن فضیلت دارد بلند میشود یک وقت برای مسخره بلند میشود این میشود معصیتِ کبیر خب حالا این معصیت است یا اطاعت است این را این زانوها شاید نفهمند اما زانو و پا و مچ اینها میفهمند که فلان شخص در فلان مجلس در برابر فلان کس بلند شد اما حالا برای مسخره بود یا برای احترام مؤمن بود شاید نتواند تشخیص بدهد اما حکم به اینکه نمیفهمد هم کار آسانی نیست آن مقداری که از این آیات برمیآید این است.
مطلب مهم این است که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» ما با معمّایی روبهرو بودیم این تفسیر الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
اینها که علم نیست آنجا که علم است فقط باید گوش داد بعد مطالعه کرد بعد نقل کرد یک سؤال عمیق علمی ما آرزویمان شد که شاید گیرمان بیاید این معلوم میشود که شما خیال میکنید این همین درس عادی است یک سؤال عمیق علمی آرزویمان شد. ما در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» با معمّایی روبهرو بودیم و آن معمّا این بود که خدای سبحان در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود همه اعضا و جوارح در قیامت مورد سؤالاند خب سائل مشخص است مسئول هم مشخص است مسئولعنه هم مشخص اما در تشخیص و تطبیق مسئول و مسئولعنه ما با یک معمّا روبهرو بودیم آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این است آیهٴ 36 سورهٴ «اسراء» وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
چیزی که علم نداری به دنبالش نرو محقّقانه و عالمانه سخن بگو عالمانه قیام کن عالمانه قعود کن و مانند آن چرا إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً
آنهایی که در این بحثها حضور داشتند میدانستند ما با فشاری رد شدیم چرا برای اینکه ظاهر آیه این است که بدون علم کاری نکن زیرا سمع بصر قلب همهٴ اینها مسئولعنهاند خیلی از مفسّرین همین طور یعنی همین طور گذشتند خب ببینید مراجعه کنید تفسیر را این «کان» به چه کسی برمیگردد این «عنه» به چه کسی برمیگردد ما در فارسی اینها عربی قرآن عربی است کتابهای تفسیر هم عربی است اینها عربی حرف میزنند و فارسی فکر میکنند ما در فارسی میگوییم از فلان شخص بپرس این کلمه از را روی آن شخص میآوریم در عربی چنین تعبیری نیست این کلمه «عنه» که از او به «از» ترجمه میشود روی مطلب در میآید نه روی شخص یَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ
, یَسْألونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ
, یَسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِیضِ
شخص, مسئول است آن مطلب, مسئولعنه ولی در فارسی میگوییم از آقا بپرس خب اینکه فرمود: کَانَ عَنْهُ
یقیناً «عنه» به انسان برنمیگردد برای اینکه انسان مسئول است نه مسئولعنه سائل خداست و فرشتگان اداره کنندهٴ محکمه معاد مسئول انسان است مسئولعنه اعضا و جوارح او از انسان سؤال میکنند گوش را چه کردی از انسان سؤال میکنند چشم را چه کردی اینها را ما میفهمیم اما از انسان سؤال بکنند دلت را چه کردی قلبت را چه کردی فؤاد همان حقیقت انسان است آیا فؤاد مسئول است یا مسئولعنه از اعضا و جوارح انسان که سؤال نمیکنند برای اینکه اینها مسئولعنهاند مسئول خود انسان است نه سر انسان نه دست انسان نه چشم و گوش انسان نه اعضا و جوارح ریه و روده انسان خود انسان است خود انسان همان فؤاد اوست خب اگر خود انسان مسئول است دیگر نمیتواند مسئولعنه باشد که از خود انسان سؤال میکنند خودت را چه کردی این است معنایش یا ما دوتا خود داریم یک خود حیوانی داریم که با او داریم زندگی میکنیم یک خود الهی داریم که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی
این ضمیر متکلّم وحده رُّوحِی
برای خداست این روح به آنجا برمیگردد این خودِ حیوانی ما که وهم و خیال است حیوانات هم دارند شهوت و غضب است حیوانات هم دارند این سیرکبازیها و تمرینهای طنزآمیزی که بعضی از انسانها دارند قویترش را شما میبینید درباره حیوانات به کار میبرند آنها هم قابل تعلیم و تربیت اینچنینی هستند ما یک خود حیوانی داریم که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» و نساء مشخص شد فرمود هر وقت صحبت جبهه و جنگ و حفظ نظام میشود اینها فقط به فکر خودشاناند أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ
همینهایی که قرآن میفرماید اینها فقط به فکر خودشاناند در سورهٴ «حشر» فرمود اینها خودشان را فراموش کردند لاَ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
معلوم میشود ما دوتا خود داریم یک خود الهی داریم که امانت خداست برای ما نیست یک خود حیوانی داریم که ماییم و مکلّف اینکه در تعبیرات قرآن کریم آمده است اینها به خودشان ظلم کردند در بحثهای قبل هم داشتیم که ظالم و مظلوم دو لفظ است دو مفهوم است الاّ ولابد دو مصداق میخواهد عالِم و معلوم دو لفظ است دو مفهوم است ممکن است یک مصداق بخواهد شخص به خودش عالم باشد اما شخص به خودش ظالم باشد مستحیل است زیرا ظالم حدّی دارد مظلوم محدودهای دارد هر کس از حدّ خودش پا درازتر کند وارد گلیم مظلوم بشود این را میگویند ظلم تجاوز از حد است ما دو خود داریم یک خود حیوانی که همین عادی است و درک میکنیم و تکلیف هم با همین است یک خود الهی داریم که امانت الله است برای ما نیست آن چراغی است که خدا به ما داد تا ما با او راه را ببینیم چاه را تشخیص بدهیم اگر بر خلاف دستور الهی انجام دادیم به او ظلم کردیم و اگر بر خلاف دستور الهی انجام دادیم در قیامت ما را به محکمه میآورند میگویند با او چه کردی این فؤادی که من به تو دادم با او چه کردی؟ «کان الإنسان عن السمع مسئولا, عن البصر مسئولا, عن الفؤاد مسئولا» گاهی انسان به فؤاد ظلم میکن میشود وَلکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
گاهی باید پاسخ بدهد که این رُّوحِی
این یایی که به «روح» اضافه شده روحی که به یا اضافه شده این روح الله است روح الله را به ما تملیک نکردند به ما امانت دادند این چراغ را خدا روشن کرد که ما با این چراغ راه را ببینیم و راه را طی کنیم به ما میگویند چرا این فتیله را پایین کشیدی قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا
به ما میگویند چرا این چراغ را دفن کردی قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا
به ما میگویند چرا از نورش استفاده نکردی کُلُّ أُوْلئِکَ
یعنی «کلّ واحد من السمع و البصر و الفؤاد یکون مسئولٌعنه و یسیر الانسان مسئولاً عن السمع عن البصر عن الفؤاد» حالا روشن شد که ما هر کاری که انجام میدهیم گذشته از اینکه اعضا و جوارح شاهدند داریم به آن روحی که روح الله است خیانت میکنیم ظلم میکنیم آن وقت از ما سؤال میکنند که این روح را چه کار کردی این میشود قرآن این میشود تفسیر قرآن این را شما دیگر در تبیان و مجمعالبیان و امثال ذلک این حرفها که پیدا نمیکنید تفسیر قرآن برای همینهاست نه برای آن چهارتا حرفهای منبری که اگر کسی ایمان آورد عمل صالح کرد «فله الجنة» اینکه درس نمیخواهد اینکه درس نمیخواهد خیال کردند تفسیر همینهاست در همینجا فرمود شما مشکلتان این است که گاهی خلوت میروید که کسی شما را نبیند شما با انبوهی از شاهد حاضرید در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» فرمود شما میخواهید جایی پنهان بروید بسیار خب بروید ما حرفی نداریم جایی پنهان بروید ولی کجا جای پنهان است در سورهٴ «فصلت» آیهٴ نوزده به بعد این است که وَیَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِلَی النَّارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ ٭ حَتَّی إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
همین دو قرینه است که اینها شهادت است (یک) عمل را به افراد نسبت میدهند (دو) وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ
نه «أعلمنا» ما را به حرف آورد ما آن روز هم میدیدیم تو داری چه کار میکنی آن روز نتوانستیم حرف بزنیم امروز میتوانیم حرف بزنیم اگر آن روز «أعلمنا الله» باشد که در محکمه شهادت پذیرفته نیست این شخص میگوید خدایا تو به اینها گفتی اینها که نمیدانستند که خدا اعلام نمیکند تعلیم نمیدهد خدا اِنطاق میکند به نطق در میآورد عالِم آگاه را اینها میگویند خدا ما را به حرف آورد نه خدا به ما فهماند قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَهُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
فرمود: وَمَا کُنتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَن یَشْهَدَ
شما چرا نرفتید جایی که کسی شما را نبیند آنکه ممکن نبود که حالا چون دارند اذان میگویند تتمّه این آیه انشاءالله برای فردا.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24 یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26)) بحثهایی که مربوط به جریان اِفک بود مطالبی را در کنار خود داشت در این مجموعهٴ چند آیهای ذات اقدس الهی جریان محبّت شیوع فساد در امّت اسلامی را جزء گناهان بزرگ شمرد یک وقت است انسان علاقهمند است که فلان شخص آسیب ببیند مسلوبالحیثیه بشود و مانند آن. آن شخص اگر محقونالعِرض بود یعنی آبرویش محترم بود چنین علاقهای کشف از فساد درون میکند از نظر کلامی مشکل دارد ممکن است از جهت فقهی معصیت نباشد نظیر تجرّی که مستحضرید گفتند تجرّی, کشف از سوء سریره میکند ولو معصیت نباشد اگر کسی علاقه داشته باشد که فلان شخصی که آبروی او در اسلام محترم است این مسلوبالحیثیه بشود ممکن است معصیت نباشد چون فعلِ خارجی نیست ولی کشف از سوء سریره میکند اما اگر علاقهاش این بود که در نظام اسلامی در امّت اسلامی فسادی رخنه پیدا کند از آن جهت که این نظام, نظام اسلامی است یا این امّت, امّت اسلامی است این گذشته از آن محذوری کلامی, محذور فقهی را هم به همراه دارد اینکه در آیه نوزده همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ
این جزء گناهان کبیره است این غیر از آن است که انسان علاقه داشته باشد شخصی مثلاً مسلوبالحیثیه بشود اگر - معاذ الله - کسی در درون او این علاقه بود که نظام اسلامی آسیب ببیند امّت اسلامی مسلوبالحیثیه بشود این گناه بزرگ است عذاب الیم را در بردارد.
مطلب سوم آن است که این وصف که به سند حکم قرار گرفت تعلیق حکم به وصف شد مشعر به علیّت است ممکن است همین علاقه را انسان نسبت به یک امّت دیگر داشته باشد ولی این وعید الهی که لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ
را به همراه نداشته باشد تعلیق حکم بر وصف گفتند مشعر به علیّت است إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا
که قصّه افک از همین قبیل بود خواه آن طوری که اهل سنّت میگویند یا آن طوری که ما شیعهها میگوییم که مربوط به ماریه قبطیه بود به هر تقدیر این منافقان سعیشان این بود که امّت اسلامی و حریم نبوی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آسیب ببیند این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است فرمود در امّت اسلامی. مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که اگر کسی برادر مسلمان را در اثر اختلاف میراث اختلاف مالی اختلاف حقوقی بکُشد خب قتل جزء گناهان بزرگ است (یک) قصاص دارد (دو) بخشی از کفّارات را هم به همراه دارد (سه) این حکم قتل عمد است و اگر توبه نکند عذاب جهنم را دارد (چهار) اما مخلّد در نار نیست چون بالأخره کافر که نیست مشرک که نیست این به اندازه جرمش در آتش میسوزد اما در آن آیه دارد که وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً
این اِشعار به علیّت دارد یعنی اگر کسی مؤمن را لإیمانه بکُشد خب البته این میشود مخلّد دیگر بنابراین این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است اگر کسی علاقهاش این بود نظام آسیب ببیند یا امّت اسلامی مسلوبالحیثیه بشود این عذاب الیم را دارد چه اینکه قصّه افک از همین قبیل بود.
پرسش:...
پاسخ: آنجا هم در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» هم در سورهٴ «حج» روشن شد که عملی در فرهنگ قرآن صالح است که مطابق با حجّت آن عصر باشد امروز عمل یهود عمل مسیحی کجا میتواند صالح باشد عملی را قرآن کریم صالح میداند که مطابق با دستور حجّت عصر باشد حالا اگر کسی به طرف شرق نماز خواند این را قرآن عمل صالح میداند یا الیوم به طرف قدس نماز خواند این را قرآن عمل صالح میداند اینچنین که نیست فرمود هر کس به خدا که مبدأ است به قیامت که معاد است اعتقاد داشته باشد (دو) و عمل صالح کند این عمل صالح دو نکته را در بردارد یکی اعتقاد به وحی و نبوّت آن پیامبری است که در آن عصر زندگی میکند یکی هم به دستور او عمل بکند چنین کسی در هر عصر و مصری باشد موفق است وگرنه الآن اگر کسی به شریعت و منهاج نسخشده عمل بکند که قرآن کریم آن را عمل صالح نمیداند لذا در بخشهای دیگر فرمود: فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا
نه اینکه به شریعتِ منسوخه عمل بکند خب.
مطلب دیگر اینکه گاهی ممکن است از بعضی از آیاتی که صِرف محبّت را منشأ عذاب میداند استدلال بشود در حالی که اینچنین نیست البته از نظر کلامی مشکل جدّی دارد کشف از سوء سریره میکند ولی مشکل فقهی داشته باشد نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آیهٴ 188 این است لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُوا بِمَا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاَ تَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ
ممکن است گفته شود ظاهر این آیه این است که اگر کسی علاقهمند است محبّت دارد در برابر کارِ نکرده از او حمایت بشود او مورد حمد و ثنا و ستایش قرار بگیرد این گرفتار عذاب الیم است ولی اینچنین نیست این آیه 188 بعد از آیه 187 و 186 است در آیه 186 جریان فساد اعتقادی و امثال ذلک مطرح شد در آیهٴ 187 فرمود: وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ
از علمای اهل کتاب پیمان گرفته شد که شما باید معارف تورات و انجیل را برای مردم تفسیر کنید بازگو کنید بشارت تورات و انجیل را به مردم ارائه بدهید ولی شما کتمان کردید تحریف کردید وَلاَ تَکْتُمُونَهُ
ولی فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ
این را پشت سر انداختند (یک) وَاشْتَرَوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً
معامله کردند (دو) با دینفروشی ثمن بَخسی را گرفتند وَاشْتَرَوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً
آنگاه فرمود: لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُوا بِمَا لَمْ یَفْعَلُوا فَلاَ تَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ
اینها نسبت به آن تحریف و دسیسه کردند خوشحالاند نسبت به آن کارهایی که باید میکردند نکردند علاقهمندند که آنها را اِجلال کنند سپاسگزاری کنند شکوهی برای آنها قائل بشوند آن وقت فرمود اینها معذّباند پس اینچنین نیست که صِرف محبّت اینکه خلافی داشته باشد بر اساس همین محبّت عذاب بشود.
فتحصّل که محبّت گناه از نظر کلامی کشف از سوء سریره میکند دو: از نظر فقهی معصیت نیست اگر کسی همّت کرد که گناهی بکند اراده کرد گناهی انجام بدهد ولی ابزارش موفق نشد از نظر فقهی معصیت نیست ولی از نظر کلامی کشف از سوء سریره میکند (دو) سوم اینکه گاهی خود این محبّت, معصیت فقهی است گذشته از تجرّی کلامی و آن این است که اگر علاقهمند است که نظام الهی آسیب ببیند علاقهمند است که امّت اسلامی مسلوبالحیثیه بشود چنین چیزی جزء گناهان کبیره است قصّه افک از این قبیل بود. اما مسئله لَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَی مِنکُم مِن أَحَدٍ أَبَداً
در سوره.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر بعض نه کل, بعضیشان این طور میشود گناهی که بسیاری از مشکلات را به همراه دارد خب این البته اِثم است دیگر نه کلّ ظن بعضی ظن منطبق بر همین معاصی میشود دیگر.
پرسش:...
پاسخ: نه خب فرق میکند دیگر یک وقت است که همان جریان آیه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است که یک وقت برادر مسلمان را مؤمن را میکشد چون اختلاف در ارث دارند اختلاف در مال دارند این بله قصاص باید بشود کفّاره باید بدهد در قیامت جهنّم میرود ولی مخلّد نیست اما اگر کسی برادر مؤمن را لإیمانه بکُشد این میشود مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً
بنابراین این خیلی فرق میکند در اثر نیّت در اثر سوء سریره اگر کسی بخواهد امّت اسلامی مسلوبالحیثیه باشد.
اما جریان فضل خدا همه نعمتها به فضل الهی است البته, اما اضلال اشاره شد که اضلال ابتدایی نیست (یک) اضلال کیفری است (دو) اضلال کیفری هم به این معنا نیست که خدای سبحان کسی را عمداً بیراهه ببرد که بشود جبر بلکه اضلال الهی این است که فیض خاصّ خودش را میگیرد وقتی فیض خاصّ خودش را گرفت آن فیض عمومی سرِ جایش محفوظ است فطرت را هرگز نمیگیرد فرمود: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ
به صورت لا نفی جنس به بهترین وجه انسان را آفرید فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ
فرمود هیچ کس این فطرت را عوض نمیکند نه خدا نه غیر خدا, غیر خدا عوض نمیکند چون قدرت ندارد خدا عوض نمیکند چون لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
به بهترین وجه آفرید از این بهتر که دیگر ممکن نیست اگر از این بهتر ممکن نیست عوض نمیکند.
پرسش:...
پاسخ: فطرت را نه, فطرت محفوظ است خود شخص این فتیله را پایین میکِشد یا دفن میکند این را از بین نمیبرد این فطرت همچنان هست در درون انسان یک سیر خاموش دارد یک سیر کمنور دارد اما از بین نمیرود خاموشی به معنای از بین رفتن نیست لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ
به عنوان لا نفی جنس. دیگری بخواهد عوض کند که قدرت ندارد خود ذات اقدس الهی هم عوض نمیکند چون فرمود: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ
از آن طرف هم فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
از این بهتر دیگر ممکن نیست این چراغ قوی این فطرت قوی این عقل قوی این طهارت روح قوی این نفس ملهمه قوی همه این چراغها را ذات اقدس الهی در درون انسان روشن نگه داشت. اگر کسی با داشتن دو حجّت از درون و بیرون بیراهه رفت ذات اقدس الهی بارها به او مهلت داد راه توبه راه انابه همه را باز گذاشت او عمداً بست برابر این میشود آیه سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» آیه دوم که فرمود: مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ
از آن به بعد دیگر رحمت الهی را از او میگیرد همان رحمت رحمانیه و فیض عام است همان فطرت است همان عقل است همان هوش است اما این فیض خاصّ و گرایش مخصوص و دادن رفیق خوب و استاد خوب و شاگرد خوب و امکانات خوب که اینها توفیقات جنگی است اینها را برمیدارد شخص را به حال خود رها میکند وقتی به حال خود رها کرد او میشود و نفس مسوّله او و نفس امّاره او این نفس مسوّله اول زشتیها را زیبا, زیباییها را زشت به چشم نشان میدهد او را میفریبد وقتی فریب داد او را در جبهه جهاد درونی به اسارت میگیرد وقتی طبق بیان نورانی حضرت امیر «و کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر
» اسیر شد از آن به بعد هوس و هوا آمرانه و عالمانه بر او فرمانروایی میکنند میشود امّاره بالسّوء إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ
وگرنه اول که امیر نبود تا انسان اسیر نشود هوس امیر نخواهد شد اگر «و کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر
» دامنگیرش شد از آن به بعد إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ
از آن به بعد عالماً عامداً گناه میکند چنین آدمی که عالماً عامداً در برابر دین میایستد از آن به بعد ذات اقدس الهی شیطان را که به عنوان کلب معلَّم است برای گاز گرفتن و گزیدن او ارسال میکند در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت که إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ
در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» آن هم گذشت که أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً
شیطان رسالت ما را دارد کلب معلّم است شیطان ولایتی که ما برای او قرار دادیم اِعمال میکند در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» هم فرمود: وَمَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ
این کلب معلّم را میفرستد اما این کلب معلّم فقط میتواند گاز بگیرد کاری بیش از این ساخته نیست نه او را مسلوبالاختیار میکند نه مسلوبالاراده میکند احتجاج این کلب معلّم با انسان تبهکار هم در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت در آن سوره وقتی صحنه معاد برگزار شد آیه 22 سورهٴ «ابراهیم» این است که وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ
خدا وعده داد با انبیا با مرسلین با اهل بیت(علیهم السلام) با عقل با فطرت نامه دعوت نوشت این قرآن نامه دعوت است در حقیقت دیگر این همه روایات نامه دعوت است کارت دعوت است من هم کارت دعوت دادم خب میخواستی نیایی إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ
من وعدهٴ خلاف دادم او وعدهٴ وِفاق میداد او وعده میداد و عمل میکرد من وعده میدادم و خلاف میکردم خب میخواستی آنجا بروی إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ
یعنی وعده میداد و عمل میکرد من وعده میدادم و عمل نمیکردم هر دو را هم شما دیدید هر دو یعنی چهارتا را دیدید وعدهٴ خدا را دیدید انجاز وعدهٴ او را دیدید وعدهٴ مرا دیدید خلف وعدهٴ مرا هم دیدید چندین بار این چهار امر را آزمودید خب میخواستید نیایید إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ
یعنی «وَعَدَ و أنْجَز», «أنجز وعده» که هنگام پیروزی اسلام, پیروان رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در صدر اسلام میگفتند همین بود وَوَعَدتُّکُمْ
(سه) فَأَخْلَفْتُکُمْ
این چهارتا را دیدید من که شما را مجبور نکردم خب میخواستید نیایید وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی
من یک سوت کشیدم آمدید خب میخواستید نیایید فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ
امروز نه من صریخم نه شما نه من به داد شما میرسم نه شما به داد من میرسید هر دو گرفتار جهنمیم فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَمَا أَنتمُ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ
بنابراین شیطان بیش از کلب معلّم در نظام هستی کاری نمیکند اصل وجودش برکت است نسبت به کلّ نظام برای اینکه هر کس به هر مقامی رسید در اثر مجاهده نفس رسید مراقبت نفس رسید یعنی وسوسه بود این با وسوسه نبرد کرد و پیروز شد و الَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا
شد لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا
نصیبش شد وگرنه اگر جهاد نباشد و وسوسه نباشد و مبارزه نفس نباشد دیگر کسی به کمال نمیرسد که میشود یک زندگی حیوانی.
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود ذات اقدس الهی این اعضا شهادت میدهند ظاهر شهادت اگر حمل بر مجاز نشود این است که اینها آگاهاند اینها عالِماند برای اینکه شهادت تنها به فعل نمیدهند شهادت به عصیان میدهند. اگر نزاع تبهکاران در قیامت این باشد که ما این کار را نکردیم چشم و گوش میگویند ما دیدیم او کار کرد دست و پا میگویند راست میگوید من مطیع او بودم انجام شد لذا در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» این انسان بزهکار و آلوده به جلود یعنی به دست و پا و این اعضا و جوارح نه به چشم و گوش به اینها میگوید شما چرا حرف زدید قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا
با اینکه هر سه شهادت دادند یعنی چشم و گوش و جلود اینها با اینکه هر سه شهادت دادند ولی این تبهکاران فقط به جلودشان میگویند سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» آیه بیست این است حَتَّی إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
آنگاه اینها وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ
چشم و گوش میگویند ما دیدیم این فلان کار را کرده دست میگوید راست میگویند البته این بنا بر غالب است چون برخی از گناهان با خود چشم و گوش است گوش دادن غیبت گوش دادن آهنگ محرّم برای گوش است نگاه به نامحرم که حرام است برای چشم است اینچنین نیست که آنجا دست و پا سهمی داشته باشند خود این چشم و گوش گاهی عامل عصیاناند ولی غالباً کار با اعضا و جوارح انجام میگیرد اینکه در بخشی از آیات فرمود: بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ
برای غلبه است وگرنه همه گناهان که با دست و پا نیست برخی از گناهان برای چشم و گوش است دیگر. خب پس بنابراین ظاهر این شهادت که اگر حمل بر مجاز نکنیم این است که اینها شهادت میدهند به آن عملِ معصیتی نه اینکه به عمل مشترک و عصیان را شهادت ندهند و شهادت هم در این آیات مربوط به اَداست نه مربوط به تحمّل. شهادتِ شاهدی مسموع است که این در ظرف حادثه حضور داشته باشد و عالمانه بفهمد و فراموش نکند به خاطر بسپارد و در محکمه آنچه را دید و به خاطر سپرد بدون کم و زیاد بیان کند. معلوم میشود چشم و گوش و اعضا و جوارح الآن در صحنه حاضرند و درک میکنند ما چه میکنیم و کاملاً به خاطر میسپارند و در محکمه اَدا میکنند چون اَدای شهادت در محکمه مسبوق به تحمّل شهادتِ شاهد است در متن حادثه اگر در متن حادثه تحمّل نکنند که در هنگام محکمه نمیتوانند عمل بکنند که آن وقت خود متّهم میگوید که خدا به شما گفته ولی اینها میگویند نه, ما در متن حادثه حاضر بودیم تو این کار را کردی.
پرسش:...
پاسخ: عذاب به نفس وارد میشود به عضو اصلاً وارد نمیشود عضو عذاب درک نمیکند در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که اینها که سوخت و سوز دامنگیرشان شد پوستهایشان سوخت پوست جدید میرویانیم تا اینها عذاب را احساس کنند کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ
چون گرچه نیروی لامسه که از شئون نفس است در همه بدن حضور دارد ولی حضور نیروی لامسه در پوست از جای دیگر قویتر است در گوش این نیروی لمس حضور دارد در استخوان هم این نیروی لمس حضور دارد درد استخوان را مشخص میکند درد گوش را مشخص میکند ولی قسمت مهمّ دردها در پوست است ذات اقدس الهی این پوست را حساستر از گوشت و استخوان قرار داد تا انسان ناملایم را احساس کند و خودش را نجات بدهد این از بهترین نعمتهای الهی است فرمود وقتی پوستشان خاکستر شد ما پوست دیگر میرویانیم تا اینها عذاب بچشند نه پوست کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا
نه «لتذقوا» نه اینکه این جلود و این اعضا عذاب بچشند نفس عذاب میچشد عذاب برای نفس است اگر شأن نفس که نیروی لمس باشد و ادراک باشد این را از عضو بگیرند این شخصی که در اتاق عمل رفته او را ارباً اربا میکنند قطعه قطعه میکنند دردی احساس نمیکند درد برای نفس است برای شئون نفس است برای نیروی لامسه است نه برای دست و پا وقتی این نیروی لامسه تخدیر شد این بیمار را در اتاق عمل که ارباً اربا میکنند اصلاً دردی احساس نمیکند همین که به هوش آمد و نیروی لمس به جایش برگشت تازه درد شروع میشود. غرض آن است که درد برای نفس است کار برای نفس است اینها اعضا و جوارحاند.
مطلب دیگر اینکه شهود تنها اعضا و جوارح نیستند إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ
فرشتهها هم شهادت میدهند در ذیل این آیاتی که فرشتگان شهادت میدهند روایاتی که از اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است ملاحظه بفرمایید در آنجا از حضرت سؤال میکنند که ملائکه از کجا میفهمند این نگاهی که کرده این شخص حلال بود یا حرام گاهی انسان کسی را نگاه تحقیری میکند گاهی نگاه تکریمی میکند آن یک نگاه معصیت است یک نگاه عبادت است گفتند «النظر إلی وجه کذا عبادت» خب اگر همین را گاهی به صورت مسخره بکند میشود عصیان اگر همین را به عنوان احترام دینی نگاه کرد میشود عبادت. این نگاه با آن دو نیّت فرق میکند از حضرت سؤال کردند چگونه ملائکه میفهمند که این شخص معصیت کرده یا اطاعت, حضرت فرمود آیا بوی کَنیف و بوی روضه, روضه یعنی گلستان آیا بوی کنیف چاه و بوی گُل یکی است؟ عرض کرد نه, فرمود کار هم همین طور است نیّت هم همین طور است آنها از بو تشخیص میدهند که این شخص قصد بد داشت یا قصد خوب. اینکه از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است «تعطّروا بالاستغفار لا تفضحنّکم روائح الذنوب
» همین است فرمود خودتان را با استغفار معطّر کنید حالا یا دفعاً یا رفعاً وگرنه گناه شما را مسلوبالحیثیه میکند بیآبرو میکند خب یک عدّه شامّهشان بسته است اما یک عدّه که شامّهشان باز است به نام فرشتگان و امثال فرشتگان همان فرشتههایی که بالها را پهن میکنند برای تکریم عالمان خب همانها حسّ بویایی خاص هم دارند دیگر. غرض این است که وقتی از امام(علیه السلام) سؤال میکنند که ملائکه از کجا گناه و اطاعت را که امر قلبی و نیّت است میفهمند فرمود آیا بوی کنیف و بوی روضه یکی است؟ عرض کرد نه, فرمود آنها از بو تشخیص میدهند بنابراین خود انسان با همه آن صحنهها گذشته از اینکه عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ
میآید.
میماند مسئله ظالم و مظلوم, عالم و معلوم, سائل و مسئول, مسئول و مسئولعنه اینها همه متعدّدند. عالم و معلوم تعدّدشان فقط مفهومی است ممکن است یک نفس در همان مرحله که عالم است به خودش علم داشته باشد نه به مرحله دیگر اگر به مرحله دیگر علم داشته باشد از بحث کنونی بیرون است هر مرحله از نفس به خودش عالم است این اتحاد عالم و معلوم ولی در مسئله ظالم و مظلوم الاّ ولابد ظالم باید مرزش جدا و مظلوم باید مرزش جدا باشد هرگز مسئله ظالم و مظلوم مثل عالم و معلوم نیست مسئول و مسئولعنه هم همین طور است مسئول یعنی بازخواست شده چون این در ذیل سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که سؤال سه قِسم است یک سؤال استفهامی است که فرمود علم در خزینهای است مخازنی دارد کلیدش سؤال است سؤال کنید چند نفر مأجور میشوند هم خود سائل هم کسی که جواب میدهد هم کسی که مستمِع است این یک سؤال است که فضیلت است و عبادت این سؤال استفهامی است یک سؤال استعطایی است در قبال استفهام مثل اینکه فرمود: وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ
از خدا سؤال کنید استعطا کنید عطا طلب کنید درخواست کنید چیزی به شما عطا کند این سؤال استعطایی است که خوب است یک سؤال استیضاحی و توبیخی است که میگویند فلان شخص را سؤال کردند مجلس, فلان وزیر را زیر سؤال برد از او سؤال کرد این سؤال نه سؤال استفهامی است نه سؤال استعطایی بلکه سؤال میکنند یعنی چرا این کار را کردی این همان است که فرمود: وَقِفُوهُمْ
«قفوهم» یعنی اینها را بازداشت کنید وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ
در قیامت عدّهای را بازداشت میکنند تا سؤال بکنند یعنی زیر سؤال رفته این زیر سؤال رفته یعنی سؤال اعتراضی. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود: کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً
سؤال استفهامی نیست سؤال استعطایی نیست زیر سؤال بردن است همه افراد زیر سؤال میروند خب از آنها سؤال میکنند مورد استیضاحش چیست موادّ استیضاحش چیست؟ میگویند چشم را چه کردی گوش را چه کردی فؤاد را چه کردی فؤاد یعنی قلب این قلب همان حقیقت ماست این مسئول چه کسی است این مسئولعنه چه کسی است لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ
یعنی کان الانسان عَنْهُ مَسْؤُولاً
انسان مسئول است سمع و بصر و فؤاد مسئولعنهاند در ذیل آن آیه گذشت که سمع مسئولعنه باشد مشخّص است از انسان سؤال میکنند گوشات را در چه راه صرف کردی از انسان سؤال میکنند که چشمت را در چه راه صرف کردی از انسان سؤال میکنند که خودت را در چه راه صرف کردی چون حقیقت انسان, قلب اوست دیگر این قلبی که فرمود: فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ
این قلب غیر از این قلبی است که در کنار قسمت چپ بدن انسان است و همه انسانها دارند منافق را ممکن است یک متخصّص قلب عکسبرداری کند همه کارهای متخصّص قلب انجام بدهد ببیند این دل سالم است فشاری ندارد ضربانی ندارد زائد بر حدّ و مانند آن, اما قرآن میگوید این قلب مریض است این قلبِ مریض یا ممکن است کسی بیماری قلبی داشته باشد ولی چون مؤمن صالح است مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ
باشد قرآن بگوید قلب او سالم است معلوم میشود قلب همان حقیقت انسان است و هویّت انسان است اینجاست که باید بررسی بشود مسئول کیست است مسئولعنه کیست ما دو لایهایم نفسی است به ما دادند با او کار بکنیم به حسب ظاهر خود ماییم حتی البته قتل او را هم نداریم لذا انتحار جزء معاصی بزرگ است نفسی هم مرحله برین و برتر است که چراغ راه ماست این نفس که امانت الهی است ما نباید به او ظلم بکنیم این نفس که چراغ ماست این چراغ را باید در تشخیص صراط به کار ببریم نه چاه نه اینکه این چراغ را به ما دادند ببینیم چاه کجاست برویم در چاه این چراغ را به ما دادند ببینیم راه کجاست برویم این راه. بنابراین ما آن امانت الهی را باید سالم تحویل بدهیم ما مالک او نیستیم اگر - خدای ناکرده - گناه کردیم به او ظلم کردیم این فتیله چراغ را عمداً آوردیم پایین نباید بیاوریم پایین دروغ گفتیم به او ستم کردیم آن وقت از ما سؤال میکنند این چراغ نیّری که ما به شما دادیم این را چه کار کردی.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (24 یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25) الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26)) تاکنون روشن شد که انسان موجودی است متفکّر و مختار هم جبر باطل است هم تفویض که این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه ذات اقدس الهی انسان را با سرمایههای الهی آفرید صحنهٴ قلب او یک لوح نانوشته نیست بلکه او را با نفس ملهمه آفرید که وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
به او فطرت داد نفس ملهمه داد در نهان او این چراغ را روشن کرد که بفهمد چه چیزی بد است چه چیزی خوب.
مطلب سوم آن است که انسان بالأخره در خانوادهای زندگی میکند از غذای حلال یا حرام آن خانواده استفاده میکند از رفتار و گفتار پدر و مادر طرْفی میبندد از دوستان نوجوانش نقشی میگیرد همه اینها در ساختن شاکلهٴ او سهمی دارد. وقتی که مکلّف شد اگر مراقب او نبودند این به آسانی گناه میکند و اگر مراقب او بودند به آسانی به طرف خیر میرود ولی در همه حالات اختیار از آن مسئول سلب نیست مسئولیّت او هست. برهانی که در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» بود حرف شیطان را در روز قیامت مشخص کرد که از شیطان و از هر عامل دیگری جز تهیّه مقدّمات و دعوتنامه کاری ساخته نیست تصمیم نهایی به عهده خود انسان است اینکه بعضی به طرف خیر میروند بعضی به طرف شرّ هر دو مختارانه میروند هیچ کدام مجبور نیستند منتها یکی آسانتر یکی سختتر و دشوارتر.
مطلب بعدی آن است که انسان یک واحدِ عددی نیست نظیر چهار پنج یک واحد شخصیِ تشکیکی است یعنی روحی دارد بدنی دارد اینها دو حقیقت جدا نیستند که انسان دو حقیقت باشد بلکه یک حقیقت ذات مراتب است آن مرحله عالیهاش عقل است و فطرت مراحل میانیاش خیال است و وهم و شهوت و غضب مراحل نازلش حس است و جوارح حسّی. این حقیقت گسترده به نام انسان است لکن هر کدام از این مراتب حکم خاصّی دارد آن مرتبهٴ عالیه را به عنوان چراغ راه ذات اقدس الهی به ما عطا کرده به عنوان اینکه امینِ ما باشد مراقب ما باشد معلّم ما باشد و نمایندهٴ خدا باشد به اصطلاح صبغهٴ خلافتی داشته باشد که خلیفة الله است. از آیات قرآن کریم چند عنوان برمیآید که از این عناوین متعدّد استفاده میشود که همهٴ مراحل انسانی مِلک انسان نیست گرچه چیزی مِلک حقیقی انسان نخواهد بود ولی این مِلکهایی که ذات اقدس الهی به عنوان عاریه عطا میکند برخی را به عنوان مِلک عاریهای عطا میکند بعضی را به عنوان معلّم و مربّی و چراغ راه آن مرحلهٴ بالا که مرحلهٴ فطرت است نفس ملهمه است که صبغهٴ خلافت الهی را داراست آن را به عنوان مراقب ما معلّم ما چراغ راه ما به ما امانت دادند ما امینیم نه مُستَعیر یک وقت چیزی را به شخصی به عنوان عاریه میدهند یک وقت به عنوان امانت میدهند یک وقت به عنوان ملکِ هبهای موقّتاً میدهند و مانند آن. آن مرحله عالیه مِلک طلق ما نیست آن را به عنوان امانت, چراغ راه به ما عطا کردند. تعبیرهای قرآن کریم یکیاش این است که انسان گاهی به خود ظالم میشود ظلم به نفس دارد پس ما یک ظالم داریم یک مظلوم و این حتماً باید دو مرتبه باشد مذکور و مَنسی داریم که گاهی انسان به یاد خودش است گاهی به یاد خودش نیست آن انسانی که به یاد خودش است آن خودی که مذکور است که در سورهٴ «آلعمران» یا «نساء» آمده است که أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ
اینها وقتی که جبهه و جنگ و مسائل اسلامی شد فقط به فکر خودشاناند و همینها نفس مَنسی دارند که در سورهٴ «حشر» فرمود: نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
پس یکی مَنسی است و دیگر مذکور, یکی مذکور است و دیگری ظالم, یکی مسئول است و دیگری مسئولعنه که در سورهٴ «اسراء» داشتیم که فرمود: إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً
یکی خلیفة الله است یکی أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ
این چهار طایفه از آیات نشان میدهد که یک بخش از مراحل والای ما که خلیفهٴ الهی است که فطرت الله است که چراغ راه است که نفس ملهمه است او برای ما نیست او امانت به ما داده شد ما داریم به او ظلم میکنیم قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا
تدسیس او و تدسیهٴ او مُدسِّس و مدسّی غیر از مدسّا و مدسَّس است اینها انسان است که دارد این فتیله را پایین میکشد و او را دارد به تاریکی فرو میبرد این هم طایفهٴ پنجم. پس اینکه فرمود اینها فقط به فکر خودشاناند اینها خودشان را فراموش کردند اینها به خودشان ظلم میکنند اینها خودشان را تدسیس و تدسیه دارند همینها ظالماند همینها مظلوم همینها مسئولاند همینها مسئولعنه نشان میدهد که آن مرحله والا برای ما نیست که ما هر کاری خواستیم به سرمان در بیاوریم این یک مرحله و آن میشود امانت الهی. اینکه فرمود: نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی
آنکه روح الله است و به اضافه تشریفی و اشراقی به ذات اقدس الهی استناد دارد آن دیگر به عنوان چراغ راه به ما داده شد برای ما نیست این مرحلهای که فرمود: فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً
بعد فرمود: ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ
آن بخشهایی که مربوط به حیات حیوانی است آن را به حسب ظاهر مِلک ما کردند اما آنکه روح الله است و خلیفة الله است و إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً
آن مِلک ما نیست آن نمایندهٴ خداست که ما را حفظ بکند اگر ما حرف نماینده الهی را گوش ندادیم دیگر انسان گرفتار أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ
میشود در بحثهای قبل مخصوصاً در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که گرچه خدای سبحان فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ
ولی این آغاز یا میانه راه است چرا انسان مُکرَّم است برای اینکه خلیفة الله است خب خلیفة الله یعنی چه یعنی کسی که حرف خدا را میزند حرف مستخلفعنه را میزند اگر کسی در کنار سفرهٴ کرامت بنشیند کریم بشود محترم باشد حرف خودش را بزند که دیگر خلیفة الله نیست چنین انسانی را که حرف خودشان را میزنند أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ
فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
خب اگر کسی قائم مقام یک مدیرکل بود قائم مقام یک مسئول محترم بود قائم مقام یک وزیر در وزارتخانه بود باید حرف او را بزند کار او را بکند قائم مقام زید باشد آن احترام قائم مقامی را داشته باشد ولی کار خودش را بکند این میشود کَالْأَنْعَامِ
پس اگر در سورهٴ «اسراء» فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ
این حرفِ آخر نیست سند کرامت او خلافت اوست و کسی خلیفه است که کار مستخلفعنه را بکند حرف مستخلفعنه را بزند دستور مستخلفعنه را انجام بدهد اگر کسی نان خلافت را بخورد دستور خودش را انجام بدهد که این میشود کَالْأَنْعَامِ
پس یک مرحله عالیه است که خلیفة الله است یک مرحله است که اگر کسی حرف خلیفة الله را گوش ندهد میشود أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ
قهراً مسئول غیر از مسئولعنه است مسئولعنه آن امانت الهی است و آن خود ماییم یعنی خودِ میانی ماییم که حیات ظاهری داریم و درکهای ظاهری داریم و مانند آن.
پرسش:...
پاسخ: بدن را که ذات اقدس الهی ابزار کار قرار داد او نه معصیت میکند نه اطاعت ابزار کار است ابزار کار به تبع صاحبکار احترام میشود این بدن چیزی نیست این بدن را خدای سبحان به حیوانات هم داد در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که همهٴ کارهایی که دربارهٴ انسان صورت پذیرفت دربارهٴ حیوان هم پذیرفته یعنی اگر انسان نطفه بود عَلَقه شد عِظام شد فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً
شد جنین شد همهٴ این مراحل در گاو و گوسفند هم هست اما وقتی جثم انشا خلقا آخر﴾
شد فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
میآید وقتی نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی
محقّق شد فَتَبَارَکَ اللَّهُ
میآید وگرنه تا آن بخش که مشترک بین انسان و دام بود.
این بخشها را ما ملاحظه بکنیم معلوم میشود انسان یک حقیقتِ ذات مراتبی است که آن مراحل عالیهاش مِلک طلق ما نیست امانت خداست و ما نسبت به آنها ظلم میکنیم و مسئولیم و در قیامت آنها مسئولعنهاند ما مسئولیم از ما سؤال میکنند به سؤال توبیخی که چرا حرف آن خلیفة الله را گوش ندادی چرا حرف نفس ملهمه را گوش ندادی چرا او را تدسیس و تدسیه کردی قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا
کردی و مانند آن.
بخش بعدی مربوط به شهادت است در جریان شهادت
پرسش:...
پاسخ: بله آنها پنج روح دارند که سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» دارد که وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ
چون انسان آن حقیقت والایش قابل شمارش نیست دیگران دارای ارواح اربعه هستند در ذیل همین وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ
آنهایی هستند که کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمَانَ وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ
در ذیل آن آیه سورهٴ «مجادله» روایاتی است که اهل بیت(علیهم السلام) دارای روح خامساند آنها برتر از همه هستند و در همه موارد خلیفة اللهاند لذا آنچه را که وجود مبارک ابراهیم فرمود همه اهل بیت میتوانند بگویند و شایستهاند که إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
حیاتشان مماتشان به دستور ذات اقدس الهی تأمین میشود.
اما در جریان شهادت فرمود این اعضا و جوارح که شهادت میدهند ظاهراً این تمثیل است نه تعیین یعنی اینچنین نیست که شهود در صحنهٴ قیامت همین سه عضو باشند یعنی زبان باشد و دست و پا باشد اینچنین نیست تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم
اینها باشد بلکه ظاهرش این است که هر عضوی از اعضای بدن که کاری با او انجام گرفت شخص بخواهد انکار کند آن عضو شهادت میدهد حالا اگر گوش بود سمع بود بصر بود شامّه بود لامسه بود ذائقه بود همه بود اینهاست اگر کسی بخواهد انکار کند یک مطلب ذوقی را ذائقه شهادت میدهد یک مطلب لمسی را لامسه شهادت میدهد یک مطلب سمعی و بصری را سامعه و باصره شهادت میدهند این حصر نیست که تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم
أعینهم همین طور است أسماعهم همین طور است اگر او بخواهد بگوید من این غیبت را گوش ندادم سامعه شهادت میدهد بگوید من آن نامحرم را نگاه نکردم باصره شهادت میدهد این طور نیست که فقط لسان شهادت بدهد کارهایی که مربوط به زبان است این است. اگر این شد آن بخشهایی که مربوط به نیّت است که آیا اخلاص بود یا ریا و سِمعه بود این را آن بخشی که عهدهدار تصمیم است و اخلاص و نیّت او شهادت میدهد که اینجا قصد ریا داشت یا قصد سُمعه داشت و مانند آن و اگر گوهر خود ذات سخن بگوید آن میشود اعتراف که فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ
اینکه در دو جای سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آمده و به تعبیر شهادت عَلَی أَنْفُسِهِمْ
است آیهٴ 130 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» قَالُوا شَهِدْنَا عَلَی أَنْفُسِنَا
چون بالأخره اعضا و جوارح از نفس جدا نیستند انسان یک حقیقت است که این اعضا و جوارح را دارد یعنی «قالوا بألسنتهم شهدنا بألسنتهم علی أنفسنا» بنابراین شاهد غیر از مشهودعلیه است این قَالُوا
یعنی بألسنتهم آن شَهِدْنَا
هم همین طور است و اگر جایی این قرینه نباشد آنجا شهادت به معنی اقرار است وفاقاً لقوله سبحانه و تعالی فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحَابِ السَّعِیرِ
خب. پس انسان طبق این تعبیرهای چهار پنجگانهای که در قرآن کریم است که یکیاش مذکور است دیگری مَنسی یکی مظلوم است دیگری ظالم یکی مسئول است دیگری مسئولعنه یکی خلیفه است دیگری مستخلفعلیه اینها نشان میدهد که انسان حقیقت ذات مراتب است البته آنهایی که به ولایت کامله رسیدند مثل اهل بیت(علیهم السلام) میتوانند به مقام دَنَا فَتَدَلَّی
هم راه پیدا کنند که فوق این مراحل است وگرنه افراد میانی تا المستفاد و امثال ذلک راه پیدا میکنند و فرشتگان هم که شاهدند و آخرین شاهد هم ذات اقدس الهی است که طبق بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه فرمود: «اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اللَّهِ فِی الْخَلَوَاتِ فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ
» از گناه در خلوت بپرهیزید برای اینکه آن کسی که امروز میبیند داورِ فردا هم اوست کسی حاکم است که خودش در صحنه بود و نمیشود در برابر او انکار کرد و خود انسان هم که بالأخره شهادت میدهد.
مطلب دیگر اینکه بخشی از شهادت مربوط به خود متن عمل است نه نیّت عمل مثل اینکه زمین شهادت میدهد مسجد شهادت میدهد فلان مکانی که حادثه در او اتفاق افتاده معصیت یا اطاعت شهادت میدهند اگر مکان شهادت میدهد نسبت به اصلِ فعل شهادت میدهد حالا بعید است که از آن اعماق فعل هم که نیّت و اخلاص است باخبر باشد گرچه نمیشود نفی کرد که اینها عالِم نیستند ولی اگر مدارِ قبول و نکول, اصل فعل باشد زمین شهادت میدهد مسجد شهادت میدهد یا شکایت میکند اما اگر مدار, نیّت و اخلاص و اینها باشد ممکن است درون هم شهادت بدهند جوانح هم مثل جوارح شهادت بدهند که این شخص با اخلاص بود یا نبود قصد ریا و سِمعه داشت یا نداشت.
مطلب بعدی دربارهٴ أَلاَ تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ
بود که أَلاَ
به معنی همان همزه استفهام و نفی معنا شده نه به معنای حرف تنبیه و امثال ذلک به این طور معنا نشده اصلاً.
مطلب بعدی آن است که هر موجودی البته مظهری از آیات الهی است آیتی از آیات الهی است هیچ شیئی نیست که مظهر نباشد آیت نباشد به تعبیر قرآن کریم لکن انسان بخشی آیت اسمای نازلهاند بخشی آیت اسمای میانیاند بخشی هم دربارهٴ انسانهای کامل مظهر و آیت اسم عظیماند بعضیها هم مثل وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) مظهر اسم اعظماند شما میبینید در این زیارت جامعه که تقریباً چهارده زیارت جامعه را مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) به برکت چهارده معصوم نقل کرد آن زیارت هفتمش دارد که خدایا! اینها مظاهر اسمای تو هستند این عنوان مظاهر در آن زیارت جامعه هفتم هست خب اینها مظهر اسم اعظماند و مانند آن برخیها مظاهر اسمای ضعیفترند مثلاً اسم «شافی» زیرمجموعه اسم «رازق» است این دیگر اسم اعظم نیست رازق هم اسم اعظم نیست زیرمجموعه اسم خالق است خالق هم اسم اعظم نیست زیرمجموعه قادر است قادر هم اسم اعظم نیست زیرمجموعه الله است که میگویند الله اسم اعظم است. بنابراین هر موجودی مظهری از اسمای خدای سبحان است شیطان اگر مظهر مُضلّ باشد کاری در عالَم انجام نمیدهد فقط جز دعوت این برهان سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» یک برهان تامّی بود در قیامت او میگوید که من جز دعوت کاری از من ساخته نبود آن هم مقداری که امر وجودی است اضلال نیست آنکه اضلال است امر وجودی نیست. بیان ذلک این است که ذات اقدس الهی برابر همان آیه دوم و سوم سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» فرمود گاهی ما لطفمان را برمیداریم مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ
گاهی خدا فیض را برمیدارد وقتی فیض را برداشت انسانی که معنای حرفی است فقیر بالذّات است به چه چیزی تکیه میکند قبلاً هم معنای فقیر روشن شد در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آن کسی که وضع مالیاش بد است مال ندارد به او نمیگویند فقیر او فاقد است لغتاً فقیر این لطیفه از خیلیهاست یکی هم مرحوم شیخ بهایی فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته است و قدرت قیام ندارد چون کسی که گرفتار مسائل اقتصادی است قدرت مقاومت و ایستادگی نه ایستادنِ فیزیکی, قدرت ایستادگی ندارد به او گفتند فقیر مثل اینکه مسکین هم همین طور است زمینگیر است وگرنه مسکین که به معنی ندار نیست اگر کسی که مال ندارد به او میگویند مسکین لمناسبتٍ است به او میگویند فقیر لمناسبتٍ است کسی که نمیتواند بایستد او فقیر است ستون فقراتش شکسته است فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ
خب اگر ذات اقدس الهی دست آدم را نگیرد این فیض را قطع کند و انسان را به حال خود رها کند میافتد دیگر فَکَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ
.
پرسش:...
پاسخ: بله این هم مسلّح است این همه انبیا و اولیا را آوردند اگر به ما پناهگاهی ذات اقدس الهی داد فرمود این پناهگاه در دستت است در کنار دلت است اگر یک وقت دیدی شیطان حمله کرد وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ
آن ایّامی که مناطق مسکونی را بمباران میکردند این آژیر خطر که میکشیدند معنایش این بود که بروید در پناهگاه هر وقت انسان احساس خطر کرد که دارد حالا گناه میکند او میگوید این نامحرم را نگاه کن یا این غیبت را گوش بده یا این مال حرام را بگیر خب چطور یکی از نزدیکترین افراد خانواده انسان میخواهند در اتاق عمل ببرند چطور «أمّن یجیب» میخوانیم ما؟ مضطرّانه «أمّن یجیب» میخوانیم دیگر. اگر کسی دیدید الآن در معرض امتحان است بین بهشت و جهنم است مکرّر شیطان میگوید این گناه را بکن این مال را بگیر این زیرمیزی را بگیر این رومیزی را بگیر این دروغ را بگو این تهمت را بزن فرمود فوراً برو در پناهگاه یک «أمّن یجیب» بخوان چطور «أمّن یجیب» میخوانیم ما وقتی که مریض داریم وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ
یعنی پناه ببر نه بگو «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» ما وقتی آژیر خطر را میشنیدیم در خیابان میایستادیم میگفتیم من میخواهم بروم پناهگاه! یا میدویدیم میرفتیم پناهگاه فرمود اگر وسوسه شد فوراً بگو «یا الله» با جزع بگو من همانجا نجاتت میدهم این کلمهٴ «لا إله الاّ الله» حِصن من است دیگر حِصن یعنی پناهگاه من هم دژبان این حِصنم. آن طوری که مریض داری میگویی «یا الله» آن طور بگو «یا الله» من فوراً به دادت میرسد چه کسی میتواند بگوید من بیپناهگاهم این طور نیست که.
بنابراین تا آنجا که امر وجودی است اضلال نیست دعوت است آنجا که اضلال است امر وجودی نیست امر عدمی است خدا لطف خودش را برمیدارد بنابراین تا آخرین مرحله انسان مختار است. شهادتها هم مشخص است پس آنجا که احتیاج دارد به شهادت بر ریا و سُمعه و امثال ذلک یا خود اعضا جوانحی شهادت میدهند یا فرشتهها شهادت میدهند یا «فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ
» شهادت میدهد یا خود انسان اعتراف میکند که فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ
چون در آن روز کلّ حقیقت روشن میشود که فرمود: یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ
هیچ وقت اختیار از انسان سلب نمیشود. در جریان بدن البته در برزخ با بدنِ برزخی همراهیم اما در معاد با همین بدن همراهیم به هر تقدیر بدن آن است که نفس او را بپذیرد همان طوری که در دنیا در هر شش هفت سال کلّ ذرّات بدن عوض میشود و ما همانیم که بودیم در قیامت هم بشرح ایضاً مثل دنیاست در دنیا اگر کسی سرقت بکند محکمهٴ عدل اسلامی او را محکوم بکند که دستش باید قطع بشود ولی این شخص فرار کرده بیست سال یا بیش از بیست سال گریخته بود در طیّ این سالها چندین بار تصادف کرده دست او قطع شده پیوند دستی زدند پای او قطع شده پیوند پایی زدند قلب او را, کلیه او را کلاً عوض کردند این شخص بعد از بیست سال که گرفتار شد محکمه عدل الهی بخواهد دستش را قطع کند اینکه نمیتواند بگوید این دست من آن دست نبود که میگویند دست توست هر چه را که نفست بپذیرد و با او کار کند این دست توست و این محکمه عدل اسلامی هم دستش را قطع میکند این دیگر نمیتواند بگوید آقا این دست آن دست نیست که دستی دست آدم است که نفس او را بپذیرد الآن این دست ما که مثلاً پنجاه سال زندگی میکنیم پنج بار عوض شده حداقل کسی که هفتاد سال زندگی میکند هفت بار یقیناً تمام ذرّات بدن او عوض شده ما همانیم که هستیم بنابراین همان طور که در دنیا هست آخرت هم میتواند همان طور باشد دیگر.
وضع بعدی آن است که این تمثیل, تعیینآور نیست که اعضا و جوارح شهادت میدهند آنگاه فرمود کلّ این حقیقتهایی که قرآن کریم گفته در قیامت وضعش روشن میشود. چه موقع شهادت میدهند یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ
اگر دین به معنای جزا باشد بعد از اینکه محکمه پایان رسید شهود شهادت دادند و شخص هم اقرار کرد محکمه او را محکوم کرد ذات اقدس الهی دین یعنی جزای حقیقی او را خواهد داد که «دنّاهم کما دانوا» دانَ یعنی جزا داد دین یعنی جزا که میگوییم مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ
یعنی مالک یوم جزا یا نه, معنای دقیقتر و جامعتری دارد آن دین حقیقی روشن میشود بالأخره مکتبها مختلف است آرا مختلف است جنگ 72 ملت کنار میرود حقانیّت اهل بیت روشن میشود این دین حقیقی آن روز روشن میشود خب وقتی دین روشن شد معنای قرآن روشن شد در بخشهای دیگر هم خدا فرمود این قرآن تفسیری دارد تعبیری دارد که ائمه(علیهم السلام) برای شما میگویند که وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ
تو مُبیّنی قرآن و عترت مبیّن یکدیگرند خب لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ
.
تأویلی دارد تأویل از سنخ تفسیر نیست در قبال تنزیل است تفسیر به باطن است نه تأویل یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ
یعنی تأویل قرآن قول قرآن بازگشت قرآن در قیامت میآید از سنخ لفظ نیست از سنخ مفهوم نیست از سنخ ماهیّت نیست از سنخ عین خارجی است این قرآن تفسیری دارد که در کتابهای تفسیری است و در گفتگوهای عادی است یک تأویلی دارد فرمود تأویل قرآن فردا میآید فرمود وقتی دینِ حقیقی آمد حقیقت قرآن حقیقت عترت فردا روشن میشود بالاتر از همه اینها همگان میفهمند اینکه کلّ جهان را روشن کرده است خداست یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ
اینجاست که سیدناالاستاد میفرماید این جزء غرر آیات است که خدا روشنترین روشنهاست. یک روایت نورانی را مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول اصول کافی نقل کرده در باب نسبت چون اصول کافی چند چاپ شده در این چاپی که مکتب صدوق چاپ کرده صفحهٴ 91 عنوان باب هم باب النسبه است اوایل جلد اول اصول کافی هم هست که یهود به محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شرفیاب شدند گفتند نَسَب خدا را برای ما معین کن بیان کن سه روز صبر کرد جوابی نیامد تا که سورهٴ مبارکهٴ «توحید» آمد بعد از وجود مبارک ابیعبدالله نقل کردند که از حضرت سؤال کردند قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
یعنی چه؟ فرمود: «قل هو الله أحدٌ فقال» این قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
«نسبةُ الله إلی خلقه» است «أحداً صمداً ازلیاً صمدیاً لا ضلّ له یُمسکه و هو یُمسک الأشیاء بأضلّتها» تا به این جمله «عارفٌ بالمجهول» هر چه نزد دیگران غایب است و مجهول است خدا او را عالِم است «و معروفٌ عند کلّ جاهل
» هر ملحدی خداشناس است منتها نمیفهمد علم به علم ندارد هر مشرکی خداشناس است هر جاهلی خداشناس است منتها بیچاره نمیفهمد که به سراغ چه کسی دارد میرود علم به علم ندارد وقتی قیامت قیام کرد میفهمد ای! این همین بود که من قبولش داشتم عالَم بیحقیقت نیست این حقیقت همان خداست منتها این خیال میکند - معاذ الله - طبیعت است در حالی که کلّ صحنه خلقت مخلوق ذات اقدس الهی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (25 الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (26) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (27) فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً فَلاَ تَدْخُلُوهَا حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (28) لَّیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ فِیهَا مَتَاعٌ لَّکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَکْتُمُونَ (29)) در اثنای آیاتی که مربوط به دعوت به حجاب و عفاف بود و طرح مسئلهٴ اِفک فرمود خدای سبحان حقّی است که زوالپذیر نیست (یک) جهلپذیر نیست (دو) چون الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ است پس زوالپذیر نیست چون نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است جهلپذیر نیست اگر عدّهای درباره ذات اقدس الهی شناختی ندارند این به نفی علمِ به علم برمیگردد نه اصلِ علم, اصلِ علم ذاتیِ هر موجودی است نسبت به ذات اقدس الهی برای اینکه هر موجودی را خدای سبحان آیت خود قرار داد در بحثهای قبل این مطلب روشن شد که آیت یعنی علامت و نشانه گاهی اعتباری است گاهی حقیقی. علامتهای اعتباری از بحث بیرون است مثل اینکه پرچم فلان کشور علامت خاص دارد و درجهٴ فلان ارتشی یک علامت مخصوص دارد و مانند آن اینها علامتهای قراردادی است. اما اگر گفتند چمن علامت آب است یا دود علامت آتش است یعنی قراردادی نیست پس آیت و علامت بودن دو قسم است: یک آیت اعتباری و قراردادی که به اختلاف قراردادِ قرارداددارندگان فرق میکند یک علامت تکوینی و حقیقی است که در هر زمان و زمینی باشد راهنماست و نشان میدهد. جهان آیت و علامت وجود ذات اقدس الهی است یعنی قراردادی نیستند تکوینیاند آن طوری که درخت علامت آب است چمن علامت آب است و مانند آن. اما این علامت بودن جهان که نشان خدای سبحان است به عنوان عرضِ قریب نیست که گاهی باشد گاهی نباشد به عنوان عرضِ ذاتی هم نیست که همیشه باشد ولی متأخّر از ذات باشد نظیر زوجیّت اربعه از این قبیل هم نیست زیرا گرچه زوجیّت اربعه عرض ذاتی و عرض لازم است و هرگز از اربعه جدا نمیشود ولی در حریم ذات اربعه نیست بالأخره لازمِ ذات است لازم از ملزوم جداست اربعه در مقولهٴ کمّ است و زوجیّت در مقولهٴ کیف از کیفیّات مختصّ به کمیّات است زوجیّت, فردیّت و مانند آن و هیچ لازمی در مرتبهٴ ذات ملزوم نیست اگر آیت بودنِ ممکن نسبت به ذات اقدس الهی از قبیل زوجیّت اربعه باشد معنایش این است که در مقام ذات موجود امکانی آیت حق نیست همچنین آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آمده است یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ فقر الی الله نه عرض قریب است نه عرض ذاتی وگرنه لازمهاش این بود که در حریم ذات راه نداشته باشد. وقتی آیت بودن و فقیر بودن عرضِ ذاتی نیست باید بدانیم که ذاتی است ذاتی هم دو مرحله دارد: یک ذاتی به معنای جنس و فصل ماهیّت یک ذاتی به معنای هویّت. آیت بودن ممکنات برای ذات اقدس الهی از قبیل حیوان ناطق بودن انسان هم نیست فقیر بودن موجودات نسبت به ذات اقدس الهی از قبیل حیوان ناطق بودن انسان نیست که ذاتی به معنای ماهیّت باشد زیرا ماهیّت چون امر اعتباری است و بعد از وجود است در رتبهٴ وجود که اصیل و حقیقت دارد نیست ذات اقدس الهی هستی عطا میکند و از حریم این هستی ماهیّت انتزاع میشود آنچه حاکی از این هستی است ماهیّت است و حاکی در مرتبهٴ مَحکی نیست اگر حاکی در مرتبه محکی نباشد پس ناطقیّت و حیوانیّت که ذاتیِ باب ایساغوجی به اصطلاح ذاتی ماهویاند در آن حرمِ امن هویّت راه ندارند در متن وجود راه ندارند برای اینکه تابع وجودند. آیت بودن و فقیر بودنِ موجودات امکانی نسبت به ذات اقدس الهی از سنخ حیوان و ناطق انسان هم نیست که تابع هویّت باشد. میماند مرحله چهارم, پس عرض قریب نیست عرض ذاتی نیست ذاتی باب ایساغوجی نیست میشود ذاتی به معنی هویّت خب اگر عین هویّت موجودی نشانِ آن بینشان باشد ممکن نیست که از او آگاه نباشد و عالِم نباشد هیچ موجودی نیست که خدا را نشناسد این روایت نورانی که روز چهارشنبه از جلد اول کافی مرحوم کلینی خواندیم که وجود مبارک امام(سلام الله علیه) فرمود خداوند «عارفٌ بکلّ مجهول و معروفٌ عند کلّ جاهل» همین است هیچ ممکن نیست کسی خدا را نشناسد هیچ ملحدی هیچ مشرکی منتها در اثر آن رسوبات و غفلتها علم به علم ندارند وقتی این پردهها و غفلتها کنار رفت این یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ در سورهٴ مبارکهٴ «ق» فرمود ما تو را عالِم نکردیم بلکه پرده را برداشتیم (این یک) پرده را از روی اسرار عالم برنداشتیم از جلوی چشم تو برداشتیم (دو). این دو کار از سورهٴ مبارکهٴ «ق» به خوبی برمیآید آیهٴ 22 سورهٴ مبارکهٴ «ق» این است که ما چیزی در قیامت به شما نفهماندیم که شما را عالم بکنیم چیزی به شما تعلیم بکنیم نبود و از واقعیّت و حقیقت اشیاء پرده را برنداشتیم زیرا اشیاء بیپرده خلق شدند پردهای روی اسرار عالم نیست فقط یک مطلب سومی است که ما در قیامت انجام دادیم و آن این است که پردهای که خودت جلوی چشم خودت آویختی ما این پرده را کنار زدیم لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا غفلت برای آن است که شیئی موجود باشد انسان به او توجه نداشته باشد فرمود فقط بیتوجهی است نه بیعلمی. این معلوم, موجود بود (یک) علم, موجود بود (دو) تو علم به علم نداشتی غافل بودی (سه) ما این پرده را از جلوی چشم تو برداشتیم الآن فهمیدی أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ (چهار). لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ نه «عنّا غطائنا» یا «عن الواقع غطائه» واقع بیپرده است خدا هم نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ امروز چشمات حِدّت دارد تیزبین است خیلی از جاها را میبیند.
بنابراین در معاد برای همه روشن میشود آن حقیقتی که میدانستند ولی از او غفلت داشتند آن کیست و چیست یعلمون ان الله.مبنی ذات اقدس الهی در معاد با این دو اسمِ حَسَن تجلّی دارد یکی حق بودن او در بین اسمای حسنای الهی یکی حق است یکی مبین بودن او مبین یعنی آشکار بر خلاف مُبیّن است که آشکارکننده است مبین است یعنی شفاف است وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ.
بعد فرمود جامعه باید مواظب باشند هم خودشان را بشناسند هم دیگران را بشناسند محفلی که مناسب آنها نیست نروند برنامههایی که مناسب آنها نیست گوش ندهند برای اینکه الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ این ارشاد به آن غرایز مردمی است در درون هر کسی یک گرایش و جاذبهای هست فرمود خدای سبحان به شما توفیق طهارت داد خودتان را هر جا نبرید که آلوده بشوید آنهایی که آلوده شدند و حرف ما را گوش ندادند الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ حرفهای طیّب و طاهر برای مردان و زنان طیّب و طاهر, حرفها و کارهای ناپاک برای مردان و زنان ناپاک شما که طیّب و طاهرید حریمتان را حفظ بکنید الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ بعد فرمود: وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ از جریان افک و امثال افک مبرّا هستند (یک) رزق کریم دارند (دو) که این کرامت یک وصف ممتازی است که ذات اقدس الهی به بندگان خاصّش عطا میکند. بعد برای حضور دین در جامعه این دستورها را میدهد مستحضرید که جامعه ما یک جامعه مسلمان است یعنی حسینیه و مسجد نماز و روزه حج و عمره همه سر جایش محفوظ است ولی آن طوری که دین باید در متن زندگی حضور داشته باشد کمرنگ است حضور دارد ولی کمرنگ است خیلی از چیزها را با اینکه برنامهٴ رسمی دین ماست در متن دین ما حضور ندارد. یک تعبیر لطیفی زمخشری در کشّاف ذیل همین آیه دارد که میگوید گویا بعضی از این امور جزء دین ما نیستند یا جزء شریعت منسوخه هستند در حالی که اینچنین نیست به عنوان نمونه این دید و بازدیدهای ما رفت و آمدهای ما اذن و عدم اذن ما را قرآن کریم در این سوره مبسوطاً ذکر کرده بسیاری از مسائل مربوط به نماز و روزه را به وسیله روایات به ما فهمانده اما اینها که مسائل زندگی ماست در متن زندگی حضور دارد خودش عهدهدار شده. میفرماید اولاً شما بدون وقت قبلی خانه کسی نروید دفتر کسی نروید منزل کسی نروید بدون وقت قبلی و با قرار قبلی با اذن قبلی نروید حالا یک وقت بدون وقت قبلی رفتید در زدید صاحبخانه بود ولی کار داشت فرصت ملاقات نداشت به شما گفت برگردید, برگردید به شما برنخورد این در زندگی ما نیست یعنی اگر ما رفتیم در خانه دوستمان کوبه را کوباندیم زنگ را زدیم صاحبخانه بود گفت ببخشید من الآن فرصت ملاقات ندارم ما هرگز تحمّل نمیکنیم این کتاب که آمده فرمود: وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ فرمود تزکیهٴ شما طهارت جامعه در این است که اگر صاحبخانه بدون وقت قبلی رفتید وقت ملاقات نگرفتید او فرصت نداشت گفت ارْجِعُوا فَارْجِعُوا به شما برنخورد ولی به ما برمیخورد سرّش این است که دین در زندگی ما نیامده یعنی نماز میخوانیم روزه میگیریم ممکن است نماز شب هم بخوانیم حج و عمره مستحب هم داشته باشیم ولی این طوری که دین به عنوان یک گلاب در برگ گُلِ زندگی بیاید این طور نیست وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا خب او که قرار قبلی که نداشتید وقت ملاقات هم که نگرفتید او هم خب کاری دارد بالأخره, فرصتی دارد یا حالش مناسب نیست اینها را در سورهٴ مبارکهٴ «نور» مشخص کرد فرمود اینها را به زنها بیاموزید به خانوادههایتان بیاموزید.
پرسش: زیارت مؤمن که در روایت وارد شده که اگر کسی جلوی راه زیارت مؤمن اصلاً بحث اینکه اجازه بگیرد و وقت قبلی اصلاً از کجای آیه معلوم است؟
پاسخ: بله الآن همین آیه که میخوانیم معلوم میشود وقتی میخواهیم مؤمن را زیارت کنیم در اماکن عمومی زیارت میکنیم در محافل عمومی زیارت میکنیم با وقت قبلی زیارت میکنیم و مانند آن.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ این چرا غَیْرَ بُیُوتِکُمْ دارد این غَیْرَ, غَیْرَ توضیحی است یک وقت انسان خانه است یک وقت اتاق است ممکن است در خانهای چند اتاق داشته باشد هر اتاقی کسی زندگی کند که قبلاً اینچنین بود فرمود در اتاق خاصّ خودتان مختارید که کلید در اختیار شماست و حتی در اتاق خاصّتان وقتی از بیرون هستید یک تَنحنهی در بعضی از تعبیرات مفسّران آمده است ذکری, تنحنهی و امثال ذلک بکنید. زمخشری نقل میکند کسی در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد که این دستور هست که ما وقتی وارد خانهای میشویم اذن بگیریم من خانهای دارم اتاقی دارم که فقط من هستم و مادرم باید استیذان کنم؟ فرمود بله. عرض کرد «لیس لها خادمٌ غیری» تنها خدمتگزار مادرم خود من هستم من هر وقت از بیرون میآیم باید اذن بگیرم اطلاع بدهم؟ فرمود بله, برای اینکه ممکن است او گرما و سرما داشته باشد بخواهد لباسش را عوض کند جامهاش را عوض کند دوست ندارد شما او را در حال تعویض لباس ببینید شما باید اذن بگیرید خب این دین است که مادر هست و خادمی هم غیر از پسرش ندارد فرمود بالأخره وارد حوزهٴ مسائل شخصی انسان نشوید لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا این استیناس را به استیذان معنا کردند چه اینکه در موارد دیگری تعبیر به استیذان شده مثل اینکه دربارهٴ منزل شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آمده فرمود شما آیهٴ 53 سورهٴ «احزاب» یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ بدون اذن نروید یا وقت قبلی و ملاقات قبلی یا اگر رفتید دمِ در اذن بگیرید بعد اگر به شما اذن دادند وارد بشوید اینجا هم استیناس یعنی استیذان چه اینکه درباره فرزندان هم تعبیر کردند فرمودند پدر و مادر موظّفاند حالا در همان آیات بعدی همین سوره است که طرزی در منزل زندگی کنند که اگر آن اتاق مشترک است که خب زن هست و شوهر هست و فرزندان اما اگر یک اتاق مختصّی است مربوط به پدر و مادر, فرزندها را یاد بدهید که بدون اینکه دقّالباب کنند کوبهٴ در را بزنند زنگ بزنند اذن بگیرند وارد اتاق شما نشوند که مبادا شما را در یک لباس آزاد ببینند این آیات هم در همین سوره است میخوانیم. حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا بعد وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا این ادبِ اجتماعی را رعایت کنید سلام تحیّت درخواست سلامت از طرف ذات اقدس الهی این را هدیه کنید ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ تا به دستورات الهی آشنا بشوید. فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً اگر آمدید دیدید کسی در خانه نیست در این اتاق نیست فَلاَ تَدْخُلُوهَا تا به وسیله اطلاع قبلی پیامی غیر پیامی به شما اذن بدهند تا وارد آن خانه بشوید فَلاَ تَدْخُلُوهَا حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ اگر به شما گفتند که نه, الآن ما وقت ملاقات نداریم یا الآن شما نمیتوانید وارد آن اتاق بشوید وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ این دین که آمده یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ مهمترین و برجستهترین راه تزکیه این است که این غرور و خودخواهی را از ما بگیرد خب چه دلیل دارد که اگر ما بدون وقت قبلی بدون اذن قبلی بدون دعوت قبلی رفتیم خانه کسی دقّالباب کردیم او کار داشت گفت ببخشید وقت دیگر, ما بدمان بیاید هیچ دلیلی نیست مگر خودخواهی این وَیُزَکِّیهِمْ برای رفع این خودخواهیهاست همان طوری که ما مال را خیلی دوست داریم تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً این غرور ما هم محبوب ماست این جریان حبّ مال را در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» ملاحظه فرمودید که فرمود با دادنِ زکات خودتان را تطهیر کنید آیه 103 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بود که خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا اگر گفته شد دین یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ است وَیُزَکِّیهِمْ است بهترین راه تزکیه این است که این تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً را تعدیل بکند خب وقتی انسان حقوقِ واجب را داد خود شخص پاک میشود نه مال را پاک میکند اینکه گاهی میگویند ما رفتیم نزد فلان مرجع مال را پاک کردیم این تعبیر صحیحی نیست باید گفت ما رفتیم نزد امام یا نایب امام خودمان را تطهیر کردیم این تعبیر قرآن این نیست که «تطهّرها» فرمود: تُطَهِّرُهُمْ, خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً که صدقه مال را پاک نمیکند خود شخصی که باید وجوهات بدهد آلوده است پاک میشود صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ که این جمله تُطَهِّرُهُمْ در محل نصب است تا صفت باشد برای صَدَقَةً این وجوهات خود شخص را پاک میکند خود شخص را تزکیه میکند نه مال را پاک بکند مال طیّب و طاهر است نقصی ندارد که قدریاش برای امام است قدریاش برای خود شخص. خب پس خود شخص پاک میشود این یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ به اشخاص برمیگردد وَیُزَکِّیهِمْ به اشخاص برمیگردد پرداخت وجوه شخصیه خود اشخاص را پاک میکند این غرورشکنی خود اشخاص را پاک میکند فرمود: فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ برگردید به شما برنخورد بگذارید دین در متن زندگی شما راه پیدا کند و اگر خواستید وارد بشوید حتماً با اذن باشد.
اگر وسط این بحث آمد که فرمود: هُوَ أَزْکَی لَکُمْ این برای شما باعث طهارت است معلوم میشود کسی که پرتوقّع است و مغرور است یک انسان خبیثی است حالا لازم نیست که انسان حتماً در مسائل جنسی جزء خبیثات باشد آدمی که وجوه نمیدهد جزء خبیثات است کسی که بگوید به من برخورد ما رفتیم دمِ در راهمان نداد جزء خبیثون است خبیث و طیّب مقابل هماند مزکّا و غیر مزکّا مقابل هماند این أَزْکَی لَکُمْ همین است خب اگر کسی غرورشکنی کرد میشود طیّب و طاهر. یک بیان لطیفی را حتماً ملاحظه بفرمایید که در جوامع روایی ما کجا هست ولی زمخشری این را در کشاف نقل کرده که «مَن سَبَقت عینه استأذانه فقد دَمَر» این هم از آن لطایف روایات است این حدیث است «مَن سَبَقت عینه استأذانه فقد دَمَر» کسی که چشمش قبل از گوش وارد صحنه میشود این به هلاکت رسیده خب هنوز صاحبخانه که به شما نگفت بفرمایید کجا را نگاه میکنی چرا اتاق را نگاه میکنی چرا حیات را نگاه میکنی این دین است این چشم باید عقب بیفتد گوش باید جلو بیفتد ببیند صاحبخانه میگوید بفرما! بعد او نگاه بکند برود. اگر چشم قبل از گوش راه افتاد «هَلَک» این میشود دین این دین همیشه ماندنی است دیگر شما این را در محیط کفار ملاحظه کنید قابل قبول است. اینکه در تفسیر المنار یک وقت نقل کردیم که ایشان از محمد عبدو نقل میکند که من وقتی رفتم در بعضی از کشورهای کفر آنجا اسلام را دیدم ولی کسی مسلمان نبود ولی در کشور ما مسلمان زیاد است ولی من اسلام نمیبینم همین است. فرمود همیشه باید چشم پشت سر گوش باشد اگر گوش شنید که صاحبخانه گفت بفرما! بعد او نگاه بکند برود «مَن سَبَقت عینه استأذانه فقد دَمَر» این برای این. خب نسبت به پسر و مادر هم که قصّه آن است نسبت به چشم و گوش هم که قصّه این است فرمود اگر به شما گفتند حالا این مسئله ورود نیست مسائل دیگر هم همین طور است اینها به عنوان تمثیل است نه تعیین. ما باید این غرور را بشکنیم تا وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ دربارهٴ ما که میخواهد ما را تطهیر کند روشن بشود این مکرّر قرآن به ما دارد قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی, قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا خب راه تزکیه چیست اینها که کلیگویی است اگر گفت قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا در سورهٴ «شمس» یا قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّی در سورهٴ «اعلیٰ» و سایر سوَر اینها کلیگویی است راه اجرایی و عملیاتیاش هم در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» است در سورهٴ مبارکهٴ «نور» است فرمود وجوهات شرعیتان را بدهید حقوق فقرا را بدهید تا پاک بشوید ادب اجتماعی را رعایت کنید تا پاک بشوید هُوَ أَزْکَی لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ آنگاه اصرار قرآن کریم در این گونه از موارد این است که هم از یک طرف نهی میکند هم از یک طرف امر میکند. در بعضی از موارد یا امر است یا نهی کم اتفاق میافتد که بین امر به شیء و نهی از ضدّ او یکجا جمع بشود اینجا فرمود اگر کسی نبود اذنی نبود لاَ تَدْخُلُوا این نهی است بعد فرمود حقّ ورود ندارید آنجا نایستید اگر به شما گفتند آقا چرا دمِ در میایستید بروید زود بروید دیگر. سه مرحله است یک وقت ورود در خانه است این اذن میخواهد این امر اول, امر سوم رجوع و بازگشت است امر دوم در دم در معطّل شدن است فرمود اینجا نایستید دمِ در مردم برگردید وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا نهی از دخول یک مطلب, امر به رجوع مطلب سوم, مطلب وسط این است که نایستید اینجا. همین زمخشری نقل میکند از ابوعبیده که من هرگز درِ خانه عالِمی را نزدم «ما قرأت باب عالمٍ قطّ» خب او را در محافل عمومی میدیدم اگر هم بود, اذن قبلی میگرفتیم با قرار قبلی میرفتیم درِ خانهاش همین طوری راه بیفتیم درِ خانهٴ این دارد مطالعه میکند کار دارد مکرّر زنگ میزنیم مکرّر وقت میخواهیم آخر اینکه ادبِ دینی نیست گفت «ما قرأت باباً علی عالِمٍ قطّ» این را هم ایشان نقل میکند. بنابراین نه تنها نهی از دخول است بلکه امر به رجوع است یعنی دمِ در بایستید تا صاحبخانه بیاید این چه کاری است میکنید این میشود ادبِ دینی. بسیاری از این امور است که روابط جامعه را تنظیم میکند و جزء اصول دین نیست جزء واجبات نیست ولی جزء امور تمدّنی است که خود قرآن آنها را به عهده گرفته اما بسیاری از مسائل نماز و روزه و حج عمره است که به وسیله روایات مشخص شده اما حالا فرمود اگر مکانی است در مسافرتید در حضر یا سفرید مکان عمومی است انبار است یا مسافرخانه عمومی است متاعی دارید یا تمتّعی میخواهید استراحت کنید متاع هم به معنای کالا هم به معنی استمتاع. بهرهوری مقداری خستگی رفع کنید هیچ کسی آنجا نیست و جزء مشترکات است و کسی نیست بله آنجا عیب ندارد که بروید لَّیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَدْخُلُوا بُیُوتاً که غَیْرَ مَسْکُونَةٍ این عدم ملکه است یعنی کسی در آن نیست نه اینکه فعلاً کسی در آن نیست خانهٴ غیر مسکون عدم ملکه است یعنی اصلاً کسی اینجا زندگی نمیکند فِیهَا مَتَاعٌ لَّکُمْ حالا یا کالای شما آنجاست یا نه میخواهید مقداری آنجا استراحت کنید تمتّع و بهرهبرداری و اینهاست این عیب ندارد ولی وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَکْتُمُونَ در نهان و نهاد شما چیست چه چیزی را اظهار میکنید چه چیزی را کتمان میکنید همه آنها را ذات اقدس الهی میداند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (27 فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً فَلاَ تَدْخُلُوهَا حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ (28) لَّیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ فِیهَا مَتَاعٌ لَّکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَکْتُمُونَ (29) قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکَی لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ(30)) نکاتی که درباره آیات قبلی مانده است یکی اینکه در جریان قذف در آیه چهار فرمود: وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحَصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ حکم جَلْد را ذکر فرمود. سه حکم را یکی حکم جلد است که حد است دوم عدم قبول شهادت است سوم محکومیّت اینها به فسق بعد استثنا کرد فرمود اگر کسی توبه کرد و خود را اصلاح کرد و حقوق را تأدیه کرد مورد رحمت الهی است, ولی در جریان قصّه اِفک با لعنِ دنیا و آخرت همراه کرد فرمود اینها که آیه 23 إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظیمٌ سخن از توبه را اصلاً مطرح نکرد چون قذف آیهٴ چهار یک قذف عادی است اما قذف آیه 23 تتمّه قصّه اِفک است که کار منافقانهٴ منافقون است و قصد اینها اهانت به حریم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود بنابراین کار اینها لعن دنیا و آخرت را به همراه دارد چون منافقاند و اهل توبه نیستند اما قذف آیه چهار که قذف عادی است یک گنهکار طبیعی ممکن است دست به چنین کاری بزند لذا راه برای توبه باز است تفاوت اساسی آیه چهار و آیه 23 همین است.
مطلب بعدی آن است که در مسائل قبلی گذشت که ذات اقدس الهی یک حقیقتِ بسیطِ نامتناهی است این حقیقتِ بسیطِ نامتناهی به ذهن کسی نمیآید چون از سنخ مفهوم نیست به شهود کسی نمیآید برای اینکه نامتناهی است تبعیضبردار نیست چون بسیط است لذا همهٴ بزرگان اهل معرفت میگویند ذات اقدس الهی قابل شناخت نیست برای هیچ پیغمبری و برای هیچ وصیّ و ولیّ و امامی قابل شناخت نیست هیچ کس نمیتواند بگوید انبیا به مقدار خودشان خدا را درک میکنند برای اینکه او مقدار ندارد و این تعبیر که «آب دریا را اگر نتوان کشید» یک بیان اغنایی است که چندین بار گذشت. پس ذات اقدس الهی نه معقول کسی است چون از سنخ مفهوم نیست نه مشهود کسی است چون نامتناهی است و بسیط است کلّش قابل شهود نیست بعض هم که ندارد آن وقت تمام معارف شهودی و امثال آن به وجه خدا به فیض خدا به نور خدا که نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است برمیگردد ما اگر خواستیم مَثلی ذکر بکنیم - معاذ الله - تشبیه نباشد تمثیل قاطع نباشد برای تقریب ذهن با آفتاب میتوانیم یک بازگو داشته باشیم الآن همه ما آفتاب را میبینیم که یقین داریم که این آفتاب است ولی همه کارشناسان میگویند آنچه را شما میبینید نور آفتاب است وگرنه خود آفتاب که قابل دیدن نیست آن وقتی که مسئله کسوف رخ داد و قمر بین ما و بین آفتاب قرار گرفت و سایه قمر به زمین افتاد و زمین تاریک شد تازه ما بخواهیم با چشم غیر مسلّح او را ببینیم کور میشویم آفتاب که قابل دیدن نیست اما همه ما یقین داریم آفتاب را میبینیم پس آنچه در آیه 25 آمده است در قیامت خدا را روشن میبینند یعنی این ابرهایی که خودشان ایجاد کردند این غبارهایی که خودشان تولید کردند کنار میرود نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ را میبینند نه الله را خدای سبحان روشنیِ آسمان و زمین است او را میبینند وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ بارها به عرضتان رسید که هیچ مسئلهای در عرفان نیست که آن هویّتِ محضه موضوع بحث قرار بگیرد هر چه هست فیض خداست وجه خداست که مقامات امکان است و اگر مقامات امکان است آنگاه میشود گفت که فلان شیء با حق مرتبط است این حق همان حقّ مخلوقبه است که فرمود ما آسمان و زمین را با حق خلق کردیم این حقّی که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» است الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ با این حق میشود ارتباط برقرار کرد با این حق میشود متّحد شد اگر میگویند اتّحاد حق و خلق, خلق حق است مِن وجهٍ و خلق است من وجهٍ همان پیوند مطلق و مقیّد است پیوند فیض و مستفیض است وگرنه چند جا از المیزان عبارت آوردیم خواندیم که ذات اقدس الهی معرفتش مستحیل است که مستحیل. بیان لطیف سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) را آوردیم خواندیم که ایشان بالصراحه میگوید خدای سبحان نه مشهود و معروف هیچ پیغمبری است هیچ پیغمبری خدا را درک نمیکند هیچ پیغمبری خدا را عبادت نمیکند هیچ پیغمبری خدا را طلب نمیکند او یک حقیقت نامتناهی فراگیر است به عقل کسی در نمیآید.
پرسش:...
پاسخ: این همان فیض خدا را نشان میدهد برای اینکه این بحثها چندین بار یعنی چندین بار گذشت الآن این جوشن کبیر را که ما میخوانیم ضمیر «هو» به الله برمیگردد میگوییم او حیّ است او قیّوم است او ازلی است او سرمدی است و مانند آن او ضارّ است او نافع است قضایایی که درباره ذات اقدس الهی است مانند سایر قضایا موضوع و محمول متّحدند اگر موضوع و محمول متّحد نباشند که قضیه نیست این اصل اول. اصل دوم آن است که تعیین محور اتّحاد به دست محمولِ قضیه است نه به دست موضوع قضیه اصل دوم یعنی اصل دوم هر وقت ما گفتیم «الف», «با» است «الف» را نباید نگاه کنیم باید «با» را نگاه بکنیم ببینم با چیست. اصل سوم این است که ما سه قضیه داریم در هر سه قضیه موضوع و محمول متّحدند اما تعیین محور اتّحاد به دست محمولِ قضیه است نه موضوع قضیه اگر موضوع, ذات بود ما را نباید فریب بدهد اگر ضمیر بین موضوع و محمول به ذات برگشت ما را نباید فریب بدهد تمام همّت ما باید این باشد که محمول چیست ما الآن سه قضیه داریم هر سه قضیه صادق است در هر سه قضیه موضوع و محمول متّحدند اما محور اتّحاد را محمول تعیین میکند ما میگوییم «زیدٌ هو ناطقٌ» این یک قضیه است «زیدٌ هو عالمٌ» این یک قضیه است «زیدٌ هو قائمٌ» این یک قضیه است در هر سه قضیه موضوع زید است در هر سه قضیه ضمیر «هو» به «زید» برمیگردد اما جایگاه وحدت خیلی فرق میکند در قضیه اُولیٰ زید با ناطق در مدار ذات متّحد است در قضیه دوم زید با عالِم در مدار وصف متّحد است در قضیه سوم زید با قائم در مدار فعل متّحد است فعل کجا وصف کجا ذات کجا این جوشن کبیر که هزار و یک قضیه است همه قضایا موضوعش ذات حق است الله است ضمیر هم به الله برمیگردد اما محورها فرق میکند اگر گفتیم هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ این یک معنا دارد «هو الخالق» یک معنا دارد «هو الرازق» یک معنا دارد «هو الشافی» یک معنا دارد «هو النافع» یک معنا دارد این نافع پایینتر از همه است آن شافی بالاتر از نافع است آن رازق بالاتر از شافی است آن خالق بالاتر از رازق است که همه اینها در محدوده فعلاند و همه این افعال زیرمجموعه «هو القادر» است که قدرت عین ذات است. بنابراین اگر گفته شد «داخلٌ» یعنی فیض او لطف او کَرم او عنایت او نه اینکه - معاذ الله - خودش داخل است ما همان طوری که حرف میزنیم به شرطی که حرفهایمان را بفهمیم روایات را باید بفهمیم اگر حرفهایمان و قضایایمان و ارتکاضاتمان تحلیل عالمانه نشود با روایات هم جاهلانه برخورد میکنیم ما این سه قضیهای را که داریم هر سه را به خوبی میفهمیم منتها کسی باید باشد که تحلیل بکند که فرق قضیه اول و دوم و سوم چیست چرا مدار اتّحاد در این سه قضیه فرق میکند حرف اول تعیین محور اتّحاد را موضوع میزند یا محمول اگر این قضایا را که خودمان روزانه با او سر و کار داریم عاقلانه تدبیر بکنیم آن وقت خدمت روایات هم رفتیم اگر داشتیم «داخلٌ», «خارجٌ» و امثال ذلک به خوبی میفهمیم. فیض او و لطف او این الْحَقُّ که در چند جای قرآن آمده الْحَقُّ مِن رَبِّکَ این حق با خلق متّحد است مِن وجهٍ و غیر اوست مِن وجهٍ چون این حق, فیض خداست این حق, کار خداست از خداست نه خدا آن خدا مقابل ندارد ذات اقدس الهی ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ و در قبالش عدم محض است اما این حقّی که «مِن الله» است این حق است که علی(سلام الله علیه) در مدار اوست «علیٌّ مع الحق و الحقّ مع علی» نه آن حقّی که ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ چندین روایت است که خدا بود و احدی با او نبود الآن کما کان خدا در ازل بود خدا در لا یزال هست خدا بین الأزل و لا یزال هست کسی با او نبود و نخواهد بود فالیوم کما کان. آن حقّی که عین ذات اقدس الهی است رفیق و مصاحِب برنمیدارد «مع» برنمیدارد هر چه هست «منه» است نه «معه» اما این حقّی که فیض خداست آسمان و زمین با حق خلق شده است که اصطلاحاً میگویند حقّ مخلوقبه علی و اولاد علی(علیهم السلام) با این حقّاند و اگر ما خواستیم ببینیم چه چیزی حق است باید ببینیم علی و اولاد علی کجایند.
پرسش:...
پاسخ: علی حق است یعنی فیض الله است لذا فرمود: «أنا وجه الله, أنا جنب الله» فعل خداست دیگر هیچ فعلی بالاتر از این نیست مرحوم مجلسی نقل کرد دیگران نقل کردند که وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «ما لله آیةٌ أکبر مِنّی» از من بزرگتر خدا مخلوقی ندارد.
پرسش:...
پاسخ: هُوَ مَعَکُمْ این محمول, تعیینکننده است دیگر وقتی گفتند با شماست نه شما با اویید او با شماست هر مطلقی با مقیّد است اما مقیّد که با مطلق نیست شما با او نیستید او با شماست وقتی این قضیه را تحلیل میکنید تعیین محور وحدت به دست محمول قضیه است اگر گفتیم «الله مع زیدٍ» یعنی «فی مقام الفعل» اگر گفتیم «زیدٌ هو قائمٌ» یعنی «فی مقام الفعل» اینچنین نیست که «زیدٌ قائم» قضیه نباشد یا موضوع و محمول متّحد نباشد موضوع و محمول در «زیدٌ قائمٌ» متّحدند در «زیدٌ عالمٌ» متّحدند در «زیدٌ ناطقٌ» هم متّحدند اما تعیین محور وحدت به دست محمول قضیه است دعای جوشن کبیر معنایش خب روشن میشود هزار و یک قضیه است محمولات مشخصاند درجات طولانی دارند هیچ کدام یعنی هیچ کدام در هویّت ذات نیست از این اوصاف فعلی ذات اقدس الهی, بنابراین اینچنین نیست که «لا تنقض» درس بخواهد اینها درس نخواهد اینها قویتر, عمیقتر, دقیقتر, رقیقتر از «لا تنقض» هستند «لا تنقض» اگر بحث سطح و خارج میخواهد اینها به طریق اُولیٰ هم بحث سطحی میخواهند هم بحث خارجی میخواهند.
پرسش:...
پاسخ: قادریّت است نه خالق, خالقٌ یعنی «قادرٌ قبل أن یَخلُق» بله, اما خالقیّت یک امر اضافی است وقتی خالقیّت است مخلوقیّت است البته با هم هستند لکن تقدّم ذاتی برای خالقیّت است مخلوقیّت مترتّب بر اوست برای اینکه فاعل قبل از فعل است ذاتاً گرچه معالفعل است بنابراین در ازل ذات اقدس الهی بود احدی با او نبود چیزی با او نبود الآن هم چیزی با او نیست در لا یزال هم چیزی با او نیست چندین روایت به همین مضمون آمده خدا غریق رحمت کند مرحوم آخوند خراسانی را وقتی آن شعر عطار نیشابوری را از ایشان سؤال کردند آن طلبه سؤال کرد که
دائماً او پادشان مطلق است ٭٭٭در مقام عزّ خود مستغرق است
او به سر ناید ز خود آنجا که اوست٭٭٭ کی رسد عقلِ وجود آنجا که اوست
اول این شعر را برده نزد مرحوم آخوند, مرحوم آخوند سه, چهار سطر جواب عمیق داد بعد برد نزد مرحوم آقا شیخ محمدحسین اصفهانی بعد نزد مرحوم ملاّ احمد کربلایی مجموعاً این طلبه خوشذوق این سؤالها را چندین بار نزد این اعلام گرداند یک رساله عمیقی شد به نام مکاتبات البته او هم یک آدم عادی نبود عطار نیشابوری که در شعر او این سه بزرگوار مرحوم آخوند فقط یک مقدار, آن دو بزرگوار عَلَمین بحثهای مبسوطی کردند جمعاً شده یک رسالهٴ وزین. غرض آن است که قادریّت, صفت ذات است تازه تعیّن است و هویّت مطلقه اصلاً در دسترس شهود هیچ پیغمبری نیست همه آنها مکرّر این را ذکر کردند این جزء محکمات فنّ شریف عرفان است خب.
وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ خب مثل اینکه ما میفهمیم آفتاب چطور روشن است اما حق, اسمی از اسمای او مبین, اسمی است از اسمای او تازه ما میفهمیم آفتاب حق است اما خود جِرم آفتاب را چون نمیبینیم و شعاعش را میبینیم خیال میکنیم این اوست نه خیر این شعاع از آفتاب است ما با شعاع کار داریم بیش از این هم مقدور ما نیست فقط میفهمیم با علم حصولی و برهان که این شعاع, صاحبی دارد برای ما همین مقدار بس است مقدور ما هم بیش از این نیست. اما نکتهای که مربوط به الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ است صدر و ساقه این بحثها مربوط به قذف بود بددهنی بود فحش دادن بود هتک حرمت بود الْخَبِیثَاتُ یعنی «الأقوال الخبیثه» این دو نکته باید ملحوظ بشود که چرا الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ مقدّم شد بر الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ و چرا الْخَبِیثَاتُ مقدّم شد بر لِلْخَبِیثِینَ سرّش این است که بحث در قذف است قذف یک قول خبیث است این قول خبیث از یک انسان خبیث نشأت میگیرد چون مسئلهٴ قذف و هتّاکی و قصّه اِفک بود این را مقدم داشت و چون حرفِ بد محور بحث بود این را بر گوینده مقدّم داشت که این دو نکته باید ملحوظ بماند یکی تقدیم خُبث بر طیب, یکی تقدیم خبیثات بر خبیثین الْخَبِیثَاتُ یعنی «الأقوال الخبیثه» کلمات خبیثه, نوشتههای خبیثه اینها برای خبیثین است چه اینکه خبیثین برای این اقوال آمادهاند اما کلمات طیّبه کلمات طاهره برای مردان و زنان پاک است چه اینکه مردان و زنان پاک شایسته کلمات پاکاند. أُولئِکَ یعنی مردان پاک و زنان پاک از آن تهمتهای ناروا و کلمات خبیثه مبرّا هستند و چون سخن از قذف به میان آمد و سخن از قصّه افک به میان آمد مسئلهٴ مواظب بودن چشم و گوش و حَرَم و حریم دیگران را بازگو میکند همینها زمینه قذف را فراهم میکنند انسان چه کار دارد خانه مردم را نگاه کند تا کسی را ببیند ناشناس باشد دهنش را باز کند بشود قذف لذا جلوگیری کرده فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ غیر از خانههایتان نروید چندین قسم ذکر کرده خانه خودتان هم میخواهید بروید باید که اطلاع بدهید برای اینکه ممکن است کسی در خانه بخواهد لباسش را عوض کند حالا غیر از زوجین اگر مادر بود خواهر بود دختر بود بالأخره نگاه به بعض اعضا حرام است خب برای اینکه این حادثه پیش نیاید آن شرمِ متقابل رخ ندهد فرمود شما بالأخره یک تنحنحی یک سرفهای یک ذکری یک یا اللهای یک استیذانی که او خودش را جمع بکند گرچه عین روایتی که جناب زمخشری نقل کرده است برخی از دوستان پیدا نکردند اما سعیشان مشکور مشابه این در روایات ما هست برای اینکه انسان مبتلا نشود به تهمت زدن و قذف فرمود جلوی چشمتان را بگیرید جلوی گوشتان را بگیرید جلوی زبانتان را بگیرید حتی خانه خودتان هم که میروید ذکری بگویید سرفهای بکنید یا اللهای بگویید که آنها خودشان را جمع بکنند همه که زن و شوهر نیستند اعضای خانواده یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً این بیوت دو قسم است یا بیت خود شماست یا بیت دیگران است یا بیت غیر مسکون این چند قسم است خانهٴ غیر مسکونی مثل این کاروانسراهای در راه و حمّامات و اماکن عمومی نظیر پارک که خانه نیست ولی جزء اماکن عمومی است اینها یک حکم دارند و خانههای مسکونی دیگران یک حکم دارند و خانههای خودتان هم یک حکم دیگر دارند. اگر خانه برای خودتان بود که حکمش همان بود که زمخشری نقل کرد روایات را, اما غیر خانهتان چند فرع دارد چند مسئله دارد که سه مسئله را اینجا ذکر میکند: لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا اُنس بگیرید یعنی استیذان بکنید وقتی استیذان کردید, اذن گرفتید بدون سلام وارد نشوید ادبِ ورود, سلام است ملاحظه فرمودید که آن جاهلیّت را قرآن کریم به جامعه متمدّن و عقل برقرار کرد تنها مدینه گفتنِ مدینه این نیست که حالا نام عوض شده چون مهدِ تمدّن شد یثرب شده مدینه لذا وقتی قافله کربلائیها(سلام الله علیهم) از کربلا برمیگشتند فرمودند دیگر اینجا مدینه نیست تمدّن و مدنیّت و دینداری و دینباوری رخت بربست شما شدید اهل یثرب «یا اهل یثرب لا مُقام لکم» وقتی مدینه بود که پیغمبر بود و دین بود و قرآن و عترت محترم بودند حالا که جاهلیّت آمد دیگر شما همان یثربیها هستید «یا اهل یثرب لا مُقام لکم» بنابراین اگر مدینه شد بر اساس مدنیّت و تمدّن است فرمود ما آمدیم شما را متّحد کردیم. اتّحاد سفارشی نیست موعظه نیست اخلاقی نیست دستوری نیست اینچنین نیست دو عنصر محوری دارد که جامعه میشود متّحد: یکی ایمان است خب یک مؤمن, مؤمن دیگر را دوست دارد مراعات میکند همه شئون را همه آداب و سنن را, دوم دستورهایی است که دین داده از خانواده شروع کرده همسایهها را اهل محل را اهل قبیله را ارحام را و کلّ جامعه را تک تک اینها را برنامه داد فرمود شما پراکنده بودید ما شما را متّحد کردید اینچنین نیست که همهاش با معجزه جامعه جاهلی شده باشد متّحد. در آیه 103 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» که بحثش گذشت فرمود: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلاَ تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ البته خدا مقلّبالقلوب است بر اساس آثار غیبی تألیف قلوب میکند فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً اما چطور تألیف قلوب کرده یعنی فقط معجزه یا اخلاق گفته دستور داده رعایت آن دستور را قوانین را لازم کرده فرمود شما جامعه اگر بخواهد کسی را متّهم نکند خانه کسی را نگاه نکند بدون اجازه وارد نشود وارد شد سلام بکند خب همین سلام, جذب دل میکند ادبِ عمومی است جامعه با ادب زندگی میکند با عاطفه زندگی میکند این وجود مبارک امام هشتم(سلام الله علیه) ملاحظه فرمودید این مَثل معروف که میگویند «سنگ روی سنگ بند نمیشود» همین است دیگر فرمود شما شیعهها پیروان ما زیارت یکدیگر بروید ترک نکنید «تزاوروا» رابطهتان را حفظ بکنید چرا «فإنّ فی زیارتکم إحیاءً لأحادیثنا» شما شیعههای ما هستید وقتی یک جا نشستید بالأخره حرفهای ما را نقل میکنید کلمات ما را نقل میکنید این کلمات ما سنگ را روی سنگ بند میکند اینکه میگوییم «سنگ روی سنگ بند نمیشود» یعنی چه راست میگوییم دیگر شما اگر یک سنگ بگذارید یک سنگ دیگر هم رویش بگذارید بند نمیشود که یک مَلات نَرم باید باشد که این سنگها را به هم جمع کند این ملات نرم, ادب است ادب اجتماعی عاطفه احسان گذشت بزرگواری ملاتی است که سنگها را روی هم بند میکند وگرنه سنگ که روی سنگ بند نمیشود که فرمود زیارت بکنید «فإنّ فی زیارتکم إحیاءً لأحادیثنا و أحادیثنا تَعطف بعضکم علی بعضٍ» عاطفه ایجاد میکند ادب ایجاد میکند آن وقت این سنگها روی هم بند میشود, میشود برج. جامعه را شما این ادب و احترام متقابل را بردارید سنگ روی سنگ بند نمیشود اینکه فرمود: فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ تنها بر اساس معجزه نیست یعنی دستورها ما اینچنین است الآن در سورهٴ مبارکهٴ «نور» هم فرمود مواظب چشم باشید مواظب گوش باشید این سه مسئله را رعایت بکنید اگر خانه مردم بخواهید بروید سه حال دارد استیناس کنید استیذان کنید اگر اذن دادند وارد بشوید با سلام, اگر مدّتی سه بار استیذان کردید کمتر و بیشتر کسی جواب نداد نروید اگر کسی را نیافتید نروید نه یافتید که کسی نبود این چقدر این کتاب شیرین است نفرمود که اگر دیدید کسی نیست نباید نگاه کنید نفرمود «فإن وَجَدْتم أن لا یکون فیه أحد» فرمود: فَإِن لَّمْ تَجِدُوا اگر نیافتید نه یافتید که کسی نیست یافتن یعنی انسان سَرک بکشد نگاه بکند ببیند کسی هست یا نیست بله بگوید یافتم که نبود, فرمود این کار را نکنید. اگر سه بار یا کمتر یا بیشتر استیذان کردید کسی را نیافتید حالا یا خواب بود یا نبود فَإِن لَّمْ تَجِدُوا نه «و إن وجدتم أن لم یکن فیه أحد» خب این میشود ادبِ اجتماعی این همان ملات است که سنگ را روی سنگ بند میکند. قسم سوم این است که اگر صاحبخانه بود و گفت ببخشید من فرصت ملاقات ندارم برگردید پس استیذان است اگر اذن داد وارد میشوید با سلام یک مسئله, اگر دو سه بار استیذان کردید در زدید یا مثلاً «یا الله» گفتید کسی جوابتان را نداد برگردید اگر کسی جوابتان را داد گفت ببخشید من الآن فرصت ملاقات ندارم آنجا نایستید ملاحظه بفرمایید این ادب چگونه میتواند جامعه را متمدّن کند وگرنه میشود یثرب. فرمود: فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً چطوری اخوانا یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا اُنس بگیرید استیذان بگیرید مشخص بشود هست و به شما اجازه میدهند حالا که اجازه دادند وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا این یک ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ, فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً نه «فإن وجدتم لا یکون فیه أحد» نه اینکه سَرک کشیدید پنجره و غیر پنجره را دیدید, دیدید کسی در آن نیست کسی را نیافتید حالا ممکن است خواب باشد ممکن است در حال استحمام باشد ممکن است در حال مطالعه باشد ممکن است در حال استراحت باشد شما نیافتید فَلاَ تَدْخُلُوهَا این فرع دوم مسئله دوم حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ و اگر کسی بود و گفت ببخشید برگردید الآن فرصت ندارم بدتان نیاید چه طلبی دارید آنجا از صاحبخانه وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَی لَکُمْ این میشود جامعهٴ متّحد. ما وقتی از دشمنیِ درونمان بکاهیم میتوانیم با دیگری زندگی داشته باشیم هیچ دشمنی بدتر از این نفسِ فریبکار نیست «مَکّاره مینشیند و محتاله میرود» این «أعدیٰ عدوّکم نفسک الّتی بین جنبیک» فرمود: وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا اینکه ما گفتیم انبیا قرآن وجود مبارک(علیهم الصلاة و علیهم السلام) راهش همین است هُوَ أَزْکَی لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ. مسئله چهارم حالا اماکن عمومی حمّامات پارکها کاروانسراها که مسئله چهارم است لَّیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ این عدم مَلکه است یعنی خانه کسی نیست همین که این مکان عمومی را این پارک را این جای عمومی را این سوله را برای عموم ساختند اذنی است از کسی که بیده الإذن به شما اذن داد شما میتوانید بروید که فِیهَا مَتَاعٌ لَّکُمْ یعنی تَمتّع بهرهبرداری استراحت بخواهید کمی بخوابید آنجا برایتان جایز است اما تمام این ریز و درشت کارتان را خدا میداند وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَکْتُمُونَ حالا این برای خانه مردم, در جامعه و خیابان و بیابان چطور فرمود: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ در جریان ابصار «مِن» آوردند که یا برای ابتداست یا برای تبعیض و اما دربارهٴ حفظ دیگر مطلق است دیگر فقط زن و شوهرند که مجازند وگرنه ارحام و محارم و همه اینها حفظش لازم است اما در تعبیر فُرُوجَهُمْ مستحضرید که کمتر لفظی به اندازه معانی قبیحه گسترده است معانی قبیحه الفاظ فراوانی دارند اینها که «یُستَقبَح ذکره» هستند جامعه از گفتن و شنیدن آنها منزجر هست در لغات و ادبیات میبینید الفاظ فراوانی دارند. سرّش این است که آن معنای قبیح همه سعی میکنند که با الفاظ کنایی از او یاد بکنند (یک) این الفاظ کنایی بعد از چند صباح مجاز مشهور میشود کم کم به صورت وضع تعیّنی یا تعیینی در میآید میشود حقیقت (دو) این را میگذارند کنار یک لفظ دیگری انتخاب میکنند (سه) لذا برای معانی قبیحه شما در کتاب لغت الفاظ فراوانی میبینید آن روزی که کلمه «فروج» به کار رفته جزو معانی خیلی کنایی و دور بود الآن به صورت صریح در آمده غائط اینچنین است غائط که در کتابهای فقهی هم ملاحظه فرمودید آن مکان پَست است نه معنی مدفوع أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنکُم مِنَ الْغَائِطِ آنجا در سفرها جای پستی که منظر دیگران نباشد و بادگیر نباشد آنجا میرفتند برای قضای حاجت این معنای کنایی کم کم شده مجاز مشهور و وضع تعیینی و تعیّنی و اینها پیدا کرده این را گذاشتند کنار حالا میگویند دستشویی اگر چند صباحی شد دیگر این دستشویی را هم عوض میکنند یک لفظ دیگر برایش میگذارند آن روز هم از همین قبیل بود وَالَّتِی أَحْصَنَتْ که دربارهٴ مریم(سلام الله علیها) به کار رفته او هم از همین قبیل است وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکَی پس این یُزَکِّیهِمْ که هست این وحدت جماعی که هست با رعایت مسائل اخلاقی در گفتار و رفتار و نوشتار و مواظب مطبوعات و رسانهها بودن حاصل میشود وگرنه با صِرف سفارش چنین امر گرانبهایی و دُرّ گرانبهایی حاصل نخواهد شد إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکَی لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ (30 وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (31)) سورهٴ مبارکهٴ «نور» بخش مهمّ مسائل حجاب و عفاف را به همراه دارد لذا در حفظ زبان و در حفظ چشم آیات فراوانی نازل کرده بخشی که مربوط به حفظ زبان بود گذشت بخشی که مربوط به ورود در منازل بود که اذن و استیذان لازم است آن هم گذشت این تعبیر جناب زمخشری در کشاف گرچه مضمونش مطابق با آیات است (یک) و روایات اهل بیت(علیهم السلام) هم همین مضمون را تأیید میکند (دو) لکن عین این عبارت در جوامع روایی ما پیدا نشده و اگر در جوامع روایی آنها باشد یک عبارت بسیار پسندیدهای است که «مَن سَبَقَت عینه استیذانه فقد دَمَر» کسی که چشمش قبل از عین وارد صحنه بشود این هلاک شده است این جمله را حتماً میتوان از جوامع روایی آنها پیدا کرد و این گونه از جملهها خیلی به منزلهٴ کلمات قصار است و آموزنده است و تقیّه هم در کار نیست برای اینکه مطلبی است حق مطابق قرآن روایات ما هم از ائمه(علیهم السلام) همین مضمون را فرمودند ولی این تعبیر و این لفظ جامع پیدا نشده خب. بر زمخشری هم که نقل کرده ولی خب این فاصله است با مفاتیح یعنی چند قرن قبل از مفاتیح است زمخشری در کشاف آن را دارد ولی در جوامع روایی آنها باشد.
اما راجع به حفظ چشم و آثار آن فرمود: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا به مؤمنین بگو که چشمهای خود را بپوشانند گرچه این حکم برای همه است ولی چون مؤمنین بهره میبرند و امتثال میکنند مؤمن و مؤمنه را ذکر فرمود: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ این قُل مفادش روشن نیست به مؤمنین بگو, چه چیزی بگو «غُضّوا» در تعبیر است «قل للمؤمنین غضّوا مِن أبصارکم» آنها هم یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ این یُغُضُّوا که مجزوم است و نونش افتاده چون جواب آن امری است که آن امر محذوف است «قل للمؤمنین غُضّوا من أبصارکم» آنها هم یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ که این مجزوم بودنش چون جواب آن امر است و همچنین «قل للمؤمنین احفظوا فروجکم» آنها هم یَحْفَظُوا که نون میافتد فُرُوجَهُمْ, قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ.
مطلب بعدی آن است که غضّ بصر و همچنین غمض بصر معنای کنایی آنها یعنی چشمپوشی منظور است نه اینکه چشمتان را بپوشید یعنی صرفنظر کنید یعنی نگاه نکنید اینکه میگویند چشمپوشی کرد یعنی صرفنظر کرد یعنی توجه نکرد. توجه نکنید به نامحرم و از نگاهتان بکاهید و خودتان را هم حفظ کنید نه نگاه کنید نه بگذارید کسی نگاه کند و عملاً هم خودتان را حفظ بکنید وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ و این راهِ تزکیه نفوس است یعنی اگر خدای سبحان فرمود قرآن برای این آمده است که یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ راه تزکیه نفوس همین رعایت چشم و گوش و امثال اینهاست که اینها مقدّمات کار است وقتی این مبادی محفوظ ماند دلها هم محفوظ خواهد شد.
بعد فرمود: إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ هر کاری که اینها انجام میدهند مؤمنین انجام میدهند ذات اقدس الهی آگاه است قصدشان چیست انجام میدهند نمیدهند نگاه میکنند نمیکنند چقدر نگاه میکنند همه را ذات اقدس الهی خبیر است. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم هست که «اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اللَّهِ فِی الْخَلَوَاتِ فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ» این دربارهٴ مردها. دربارهٴ زنها که وظیفهٴ بیشتری دارند چون خدای سبحان آنها را سبکی آفریده که با جمال و شکوه همراهاند فرمود: وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ یعنی شما هم به آنها بگویید امر حاضر کنید که «اُغضضن مِن أبصارکنّ» آنها هم یَغْضُضْنَ که این هم جواب آن امر مجزوم است وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ حفظ بکنند خودشان را خب که عفاف در جامعه حاکم باشد بعد فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا همان طوری که منظور از غَضّ و غَمض چشم یعنی چشمپوشی است این پوشیدنِ فیزیکی مراد نیست که انسان چشم را روی هم بگذارد مگر در مورد ضرورت, معیار چشمپوشی است یعنی عدم توجه به نامحرم است منظور از زینت هم مواضع زینت است گرچه برخی از فقها نظیر مرحوم فاضل سیوری فاضل مقداد ایشان میگوید خود زینت معیار است نه موضع زینت برای اینکه خود همین زینت طلیعهٴ گناه خواهد بود ولی ظاهراً منظور ابداء مواضع زینت است.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر, گاهی ظرافت کار مطرح است گاهی خبیر بودن مطرح است گاهی عملِ ظاهری نشان میدهد گاهی خیلی رقّت دارد مثلاً دربارهٴ قلب دارد که قلب مؤمن «بین اسبعین مِن أسابع الرحمن» است کارهای ظریف را معمولاً با سرانگشت انجام میدهند قلب از آن جهت که ظریف است نظیر ورق زدن صفحهٴ کتاب است که انسان با سرانگشت انجام میدهد شما ببینید کارهای مهم را نظیر بنّایی نظیر آهنگری این را با کلّ دست انجام میدهند اما کارهای ظریف را نظیر زرگری اینها با سرانگشت انجام میدهند نه با دست و ساعد و عَضد و اینها قلب هم از آن جهت که خیلی ظریف است با انگشتهای خدا جابهجا میشود این گونه از امور هم که خیلی ظریف است با صنع و صنعت آمیخته است فرمود آنچه را که اینها به کار میبرند با ریزهکاریهایشان مشهود خدای سبحان است خب.
فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ یعنی مواضع زینت را إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا که معروف همان وجه و کَفّین و امثال ذلک است منظور خود زینت نیست چون خود زینت اگر بیرون بدن باشد که یقیناً نگاه به او حرام نیست به بدن متّصل باشد ممکن است که تحریک بکند لذا فاضل مقداد و امثال ایشان فتوا به حرمت دادند که گوشواری که در گوش نامحرم است نمیشود آن را نگاه کرد چون این نگاه, طلیعهٴ معاصی دیگر است. تعبیر زمخشری در کشّاف این است که «النظرُ بَرید الزنا» برید یعنی قاصد نگاه به نامحرم این قاصد و پیامآور معصیت است ولی معروف این است که همان مواضع زینت معیار است إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا مگر آن مقداری که ظاهر باشد. یک بحث در این است که زن سَتْرش چقدر واجب است آیا میتواند دستش را وجهاش را بدون پوشش حرکت بدهد یک بحث در جواز نظر است اگر گفتند زن برای رفع حاجت میتواند با دستِ باز با روی باز حرکت کند معنایش این نیست که نامحرم هم میتواند به دست و صورت او نگاه کند این عدمِ وجوب سَتْر است نه جواز نظر برای مرد خب اگر ببیند مرد نگاه میکند که خب باید بپوشاند وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا بعد فرمود: وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ در جاهلیّت این طور نبود اینها گریبان و گردن را باز میگذاشتند اسلام آمده فرمود روسری بگذارید (یک) این روسری باید به قدری وسیع و جامع باشد که هم سر را بپوشاند (یک) هم جَیْد و گردن را بپوشاند (دو) هم جَیْب و گریبان را بپوشاند (سه) اینکه میگویند سینه را بپوشاند برای اینکه بین جَیْب و جَید فرق است آنکه در سورهٴ «مسد» دارد حمالة الحطب است فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِن مَسَدٍ جَیْد یعنی گردن, جید گردن که در نساء خواندید. خب جَیْب یعنی گریبان وقتی به وجود مبارک موسی فرمود: وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ یعنی دستت را در گریبانت بگذار تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ پس زن موظّف است رأس, جَیْب, جَیْد هر سه را بپوشاند وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ نه «علی جیودهنّ» جید که گردن را بپوشاند بلکه جیب یعنی گریبان را بپوشاند خب ولی در مفردات راغب متأسفانه جیْب قبل از جوی آمده با اینکه آن یایی است مؤخّر از واو است. به هر تقدیر فرمود: وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ خُمُر یعنی مقنعه بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ اینجا دو مسئله است و دو مطلب و سرّ تکرار لاَ یُبْدِینَ هم همین دو مطلب است. یکی ناظر به این است که چقدر را باز کند برای عموم این برای زینت ظاهر است مواضع زینت است یکی اینکه مواضع زینت آن مقداری که حالا ظاهر نیست آن مقدار را برای چه کسی میتواند ظاهر کند برای محارم پس موضع ظاهر زینت را که وجه و کَفّان است میتواند ظاهر کند برای همه منتها نگاهِ همه جایز نیست اینچنین نیست که این آیه درصدد تجویز نظر باشد درصدد عدمِ وجوب سَتْر است درصدد جواز ابداست اگر یک زن ببیند که نامحرمی دارد نگاه میکند آن وقت بر او لازم است که اِبدا نکند اما آن مواضع خفیّه مثل خود گریبان مثل دست مثل بدن اینها که دیگر ما ظَهَر نیست ما بَطَن و ما خفیّ است آنها را برای چه کسی میتواند ظاهر بکند فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا سرّ تکرار لاَ یُبْدِینَ برای اینکه دو مطلب کاملاً از هم جداست نمیشد با یک بار دو استثنایی که ناهماهنگ است کنار هم قرار بگیرند وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا (این یک) آن مَا ظَهَرَ مِنْهَا جاهلی معیار نیست مَا ظَهَرَ مِنْهَا اسلامی معیار است به شهادت اینکه در جاهلیّت گریبان باز بود ولی الآن فرمود: وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ پس منهای گردن منهای گریبان منهای سر هر چه ظاهر شده است جایز است میماند وجه و کفّان که «فی القدمین نظر» خب اما دربارهٴ «ما بَطَن» پس اگر میفرمود «و لا یُبدین زینتهنّ الاّ ما ظهر منها» این منصرف میشد به فضای جاهلی, فضای جاهلی سر باز گردن باز گریبان باز فرمود اینچنین نباشد آن قسمتهایی که باز بود آن سه قسمت کاملاً باید بسته باشد به استثنای این سه قسمت بقیه بدن که خب با لباس پوشیده است این سه قسمت باز بود یعنی موی سر معلوم بود گردن معلوم بود گریبان هم معلوم بود فرمود این سه قسمت را باید بپوشانید بقیه که دست تا مچ و صورت است این عیب ندارد یعنی اِبدایش عیب ندارد نه نظرِ نامحرم جایز است.
پرسش:...
پاسخ: خب بله همان مشکل هست دیگر, اگر کسی نامحرم بود او حقّ نگاه ندارد دو حرف است: یکی اینکه پوشیدن بر زن واجب است نه بر زن واجب نیست مگر در مواردی که ببیند نامحرم دارد نگاه میکند زن میتواند با دست تا مچ که پوشیده نیست و با صورت که پوشیده نیست برود در مجامع اما مرد میتواند نگاه کند نه, اگر مرد دارد نگاه میکند آن وقت اِبدا جایز نیست غرض آن است که تلازم نیست بین عدم وجوه اِبدا و جواز نظر, جواز نظر نیست اصلاً مگر اینکه برای رفع ضرورت به صورت عادی و بدون رِیْبه.
پرسش:...
پاسخ: تکلیف, حقّ الهی است البته.
وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ یعنی آن مواضع باطن إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ برای همسران خودشان أَوْ آبَائِهِنَّ برای پدرانشان أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ برای پدر شوهرشان أَوْ أَبْنَائِهِنَّ برای فرزندانشان أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ برای فرزندان شوهرهایشان أَوْ إِخْوَانِهِنَّ برای برادرانشان أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ برای برادرزادههایشان أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ برای خواهرزادههایشان أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ در بین محارم اعمال و اعمام و اخوال مطرح نشدند نفرمود برای عموها و برای داییها با اینکه آنها هم محرماند گفتند برای اینکه درست است که عمو محرم است دایی محرم است ولی عموزاده نامحرم است داییزاده نامحرم است ممکن است عمو و دایی این خانم را ببینند و برای فرزاندانشان معرفی کنند که نامحرم از وضع اینها باخبر بشود برخی از محارم را هم قرآن کریم ذکر نکرده است گرچه آنها نباید چنین کاری بکنند یا نمیکنند ولی ادبِ دینی اقتضا میکند که فضای جامعه فضای عفّت باشد آن وقت این میشود یک جامعه دینی و راحت.
پرسش: داماد زن را اینجا ذکر نکرده؟
پاسخ: خب آن پیداست که بیگانه است دیگر اما اینها که محرمِ نَسبی هستند اینجاست ولی اگر برادر برای برادرزاده بخواهد وصل کند محرمی برای محرم وصل میکند بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ هم همین طور است اگر بخواهد برادری برای برادر خودش یا دیگری که از همین قبیل است که آن هم محرماند وصل بکند محرمی برای محرم وصل کرده است.
أَوْ نِسَائِهِنَّ زن درست است که برای زن محرم است ولی زنِ مسلمان مجاز نیست که خود را برای زنی که غیر مسلمان است نشان بدهد زیرا ممکن است آن زنِ کافره این زن مؤمنه را ببیند و برای نامحرمها وصل کند لذا حضور زنِ مسلمان در مهمانیهایی که زنِ غیر مسلمان حضور دارد باید طوری باشد که آن زنِ غیر مسلمان از کیفیت بدنی این زن مسلمان آگاه نباشد زنِ مسلمان برای زن مسلمان محرم است أَوْ نِسَائِهِنَّ این رعایت ادب و عفّت عمومی. أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ این مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ تکرار نیست زنهای مؤمن در برابر مردها همین صوَر استثنایی است که در آیات آمده و یا عمو و دایی است که در روایات هم آمده اما زن بخواهد خود را برای زنِ دیگر نشان بدهد و بیاراید اگر آن زن مسلمان باشد میتواند اما اگر آن زن مسلمان نبود کافره بود در صورتی که مِلک یَمین این زن باشد میتواند پس مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ خصوص اِما و کنیز مراد است نه خصوص عبید (یک) نه اعمّ از عبید و اِما (دو) بلکه خصوص کنیز مراد است دوم اینکه این تکرار نیست درست است کنیز, زن است و نِسَائِهِنَّ هم زن لکن نِسَائِهِنَّ زنهای مؤمناند اِما اعم از مؤمنه و کافره است پس اگر زن کافره باشد در صورتی که کنیز این خانم باشد این میتواند خودش را به او نشان بدهد و اگر همین که کافره است کنیز او نباشد مشکل دارد که این زن خودش را نشان او بدهد.
پرسش:...
پاسخ: بله, اینکه نِسَائِهِنَّ گفتند برای همین است دیگر, برای اینکه زن مؤمنه مواظب چشم و گوشش هست دیگر اول دستور چشم و گوش را داد به مؤمنات بعد فرمود در چنین فضایی زن مؤمنه میتواند زن مؤمنه دیگر را ببیند بعد از اینکه زبان را دستور داد چشم را دستور داد گوش را دستور داد آنگاه فرمود در چنین فضایی أَوْ نِسَائِهِنَّ.
پرسش:...
پاسخ: خب حالا آن گسترهٴ کار را که با این تعبیری که در اول فرمود: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ شامل خواهد شد در فضایی که فرمود چشم باید امین باشد گوش باید امین باشد اعضای بدن باید امین باشد اینها را در این فضا فرمود محرم شما هستند میتوانید به آنها نشان بدهند و آنها هم میتوانند نگاه کنند خب.
پس أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ این اختصاص دارد به خصوص کنیزها چه اینکه در آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» هم همین طور بود در آیه پنج و شش سورهٴ «مؤمنون» به این صورت بود وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ ٭ إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ اگر کنیزِ مرد باشد این مستثناست اما اگر عبدِ یک زن باشد در عین حال که مِلک یمین است مستثنا نیست اینجا هم همین طور است أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ خصوص کنیزها را میگوید نه عمّ یا خصوص أب لذا در ردیف نِسَائِهِنَّ آمده این زنهایی که کنیز زنهای مؤمنهاند میتوانند آنها را ببینند ولو کافره باشند اگر عبد بود در ردیف آن رجال استثنا میشد ولی چون اِماست در ردیف نساء استثنا شده است. أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ یا بعضیها هستند همراهانیاند که در اثر سفاهت در اثر ادراکِ کم اینها تشخیص نمیدهند و اهل شهوت نیستند و تشخیص نمیدهند اینها نگاه اینها با عدم نگاه اینها یکسان است چون صِرف نگاه حرمت ذاتی ندارد آن نگاهی که باعث تحریک میشود مشکل دارد اگر کسی در اثر سفاهت فقدان آن قوّه شهوی و ضعف درک, نگاه او مثل عدم نگاه است فرمود اینهایی که جزء همراهان خانوادگی شما هستند و فقط جزء خدمهاند کاری از آنها ساخته نیست فقط خدمتگزاری اینها هم میتوانند ببینند چون دیدن اینها مثل عدم دیدن است.
پرسش:...
پاسخ: خب بله اگر نگاه به غیر اینها باشد نگاه با رِیْب باشد جزء آن موارد مستثنامنه است دیگر.
التَّابِعِینَ که غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ هستند اِرْبه یعنی حاجت جمعش هم اِرَب است این «منتهی الإرَب فی لغة العرب» اِرَب جمع اِربه است اربه یعنی حاجت اینها حاجتی به مسئله همجنس و امثال ذلک جنس مخالف ندارند اصلاً غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ مرد هستند ولی اوصاف مردانگی و شهوت در اینها نیست أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاءِ کودکانی که هنوز نمیفهمند زن و عورت زن و بدن زن و زیبایی زن یعنی چه چون اگر خود این کودک به حدّ تشخیص برسد در همین آیات بعدی این سورهٴ مبارکهٴ «نور» میفرماید به پدر و مادرها دستور میدهد که به فرزندانتان بگویید که سه وقت از اوقات شبانهروز وارد اتاق مخصوص پدر و مادر نشوند مگر اینکه اذن قبلی باشد که آنها خودشان را جمع کنند جامه را در بر بکنند آنها بیایند آن آیات مفصّلاً در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» خواهد آمد که حتّی بچههای آدم اگر اهل تمیز و ادراک بودند به آنها باید آموزش داد که سه وقت از شبانهروز وارد اتاق مخصوص پدر و مادر نشوند لذا فرمود: أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا یعنی اطلاع پیدا نکردند حالیشان نیست از این مسائل عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاءِ خب حالا این برای نشان دادن. نحوه مَشی و حرکت زنها در جامعه چگونه باشد فرمود اینها که راه میروند طرزی راه بروند همان طوری که مردانه باید حرف بزنند مردانه باید راه بروند زنانه حرف نزنند اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرمود: فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً یعنی حرفِ خوب بزنید (یک) خوب حرف بزنید (دو) مردانه حرف بزنید نه زنانه (سه) با رقّت و نازکگفتاری و نازکرفتاری این طوری حرف نزنید ولو «مِن وراء حجاب» باشد خدای سبحان آن جاذبهای که ایجاد کرده این ممکن است که در معرض فساد قرار بگیرد همان تعبیر زمخشری که «النظرُ بریدٌ» این پیامآور معصیت است فرمود حالا که میخواهند در جامعه راه بروند وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ در فضای جاهلی زینتها را گاهی به دست گاهی به پا گاهی به گوش و گاهی به چهره و اینها نصب میکردند فرمود این خلخالی که در پا برای زینت گذاشتند طرزی راه نروند که این خلخالها حرکت کند صدا کند و بیگانه را تحریک کند وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ پاها را محکم به زمین نزنند همان طوری که حرفهای اینها نباید رقیق باشد پاهای آنها نباید محرّک باشد در رفتن وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ تا معلوم بشود که اینها دارای چنین زینتیاند و تحریک بشود.
مسئله نگاه نامحرم یک مرد به زن مشخص است اما زن به مرد که آیا میتواند نگاه کند یا نه, روایات فراوانی هست آن قصّه ابن اُمّ مکتوم که نابینا بود وارد محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شد دو نفر دو خانم آنجا بودند حضرت به هر دو فرمود: «احتجبا» رو بگیرید یعنی نگاه نکنید یا فاصله بگیرید عرض کردند او که نابیناست فرمود شما که بینایید از این روایت ابن امّ مکتوم نابینا معلوم میشود زن هم حق ندارد مرد را نگاه کند و گرچه این روایت را گفتند سند معتبری ندارد یا آنچه از صدیقه کبرا(سلام الله علیها) رسیده است که زینت زن در این است که کسی او را نبیند او هم نبیند این هم گفتند مرسله است سند فقهی نخواهد بود لکن از مجموعه اینها به دست میآید همان طوری که مرد نمیتواند نگاه کند مگر به طور عادی زن هم نمیتواند نگاه کند مگر به طوری عادی حالا اگر جوانی متأسفانه با دست لخت حرکت کرده آیا زن میتواند این بازوی لخت پسر جوان را ببیند یا نه؟ اگر به طور عادی باشد که غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ است محذوری ندارد اما اگر ببیند - خدای ناکرده - همین بیان لطیف زمخشری که «النظر برید الزنا» این است این هم نباید نگاه کند بالأخره خود او میداند و إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ.
پرسش: صدای زن عورت است یا نه؟
پاسخ: نه, مگر اینکه محرّک باشد خود صدای زن عورت نیست.
خب, وَتُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ اینجا مؤمنون در قبال مؤمنات نیست آنجا که وظایف خاصّه برای دو گروه بود وظیفه مؤمنین جدا وظیفه مؤمنات جدا اما اینجا که توبهٴ إلی الله است رجوع الی الله است ادراک محضر ذات اقدس الهی است ادراک به اینکه أَنَّ اللَّهَ یَرَی اینها دیگر مخصوص به زن یا مرد نیست بنابراین این مؤمنون منظور اعم از مؤمنون و مؤمنات است بر خلاف آنچه در صدر آیه آمده وَتُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکَی لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ (30 وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (31)) برخی از نکاتی که مربوط به بحثهای سابق بود این است که در جریان اِفک آنچه معیار بحث بود مقذوفه و مَرمیه بالقذف چون مؤنث بود در آیه 23 و مانند آن تعبیر مؤنث آورد که إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ لکن در آیهٴ 26 به صورت جمع نهایی هم خبیثات و خبیثون را ذکر فرمود هم طیّبات و طیّبون را که حرفهای خبیث برای مردان خبیث است و افراد خبیث با حرفهای خبیث سر و کار دارند چه اینکه حرفهای طیّب برای مردان طیّب است و مردان طیّب با کلمات طیّبه سر و کار دارند. تعبیر «خبیثین» و «خبیثون» برای تَقلیب است که زنها را هم شامل میشود تعبیر «طیّبین» و «طیّبون» این هم تقلیب است مردها را هم شامل میشود سرّ مذکر آوردن این «طیّبین» برای آن است که در جریان اِفک تنها آن زن مقذوفه نبود صَفوان هم مقذوف بود لذا در قذف گذشته از اینکه سخن زن مطرح است مرد هم مقذوف میشود به فساد. تقلیباً جنبه مذکر رعایت شد فرمود: أُولئِکَ مُبَرَّؤُونَ نه اینکه «تلک» یا «اللّواتی مبرّئات» سرّ اینکه مذکّر آورد این است که در جریان افک و قذف صفوان و امثال صفوان هم مقذوف بودند تقلیباً بجانب الذکورة علی الاُنوثه مذکّر ذکر فرمود.
مطلب بعدی آن است که کلمهٴ جَیْب به فتح بود و جِید به معنی گردن که در سورهٴ «مسد» است آن به کسر است البته فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِن مَسَدٍ یک طناب محکمی در جید و گردن اوست. اما مسائلی که مربوط به آیات تلاوت شده است. دو حکم فقهی در آیه سی برای مردها بیان کرده است فرمود اینها هم باید چشمشان را نگه دارند و چشمپوشی کنند و هم اندام تناسلی خودشان را مستور کنند این دو حکم وظیفهٴ مردهاست قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ و حذف متعلّق هم دلیل بر عموم است اینها به طور عام یا مطلق موظّفاند نگاه نکنند «الاّ ما خرج بالدلیل».
پرسش:...
پاسخ: نه خب, به مؤمنین بگو یُغُضُّوا آن جواب این نیست جواب امر محذوف است «قل للمؤمنین غُضّوا أبصارکم» جوابش یُغُضُّوا است که با جزم ساقط میشود وگرنه یُغُضُّوا که جواب قُل نیست.
خب پس این دو حکم فقهی برای مردهاست مرد اگر بخواهد چیزی را نگاه کند دلیل میخواهد «حذف متعلّق یدلّ علی العموم» یا بالعموم یا بالاطلاق قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ اینها باید چشمشان را بپوشانند اینکه مُهمَل نیست مُجمَل نیست «حذف متعلّق یدُلّ علی العموم» اگر فقیهی خواست بگوید نظر به وجه و کفّین جایز است او باید دلیل بیاورد که با تخصیص یا تقیید از این عموم یا اطلاق خارج شده است که دلیلی ندارد پس قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ اصل این است که این چشمپوشی کند «الاّ ما خرج بالدلیل».
حکم فقهی دیگر پوشیدن اندام تناسلی است در نماز و غیر نماز حکم مرد یکی است در همه حالات باید اعضای تناسلی را بپوشاند وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ بیش از این محتاج به دلیل دیگر است این دو حکم فقهی برای مرد. مستحضرید که تمام احکامی که برای مسلمان هست غیر مسلمان هم در احکام شریکاند تنها در اصول دین نیستند حق این است که در فروع دین هم شریکاند لکن بعضی از احکام مخصوص حوزه اسلامی است وظیفه بینالمللی نیست. در جریان نگاه کردن نگاه به زن مسلمان جایز نیست به موی او به بدن او جایز نیست ولو با رِیْب همراه نباشد به قصد تلذّذ هم نباشد نگاه به بدن و موی زن مسلمان جایز نیست برای اینکه او از حرمت خاص برخوردار است. دو گروه مستثنا هستند: یک گروه زن غیر مسلمان نگاه به مو و بدن زن غیر مسلمان اگر با ذلّت و رِیْبه همراه نباشد جایز است برای اینکه او محترم نیست حرمت ندارد. از اینجا معلوم میشود که نگاه به زن که جایز نیست برای آن است که او یک ذخیره اجتماعی است مثل خانه مردم, خانه مردم فرش که نامحرم نیست پرده که نامحرم نیست ولی آبروی اشخاص ایجاب میکند که انسان خانه آنها را نگاه نکند چرا نگاه به خانه مردم حرام است خب پرده نامحرم است فرش نامحرم است یخچال و تلویزیون نامحرم است یا حرمت مؤمن ایجاب میکند که آدم خانهاش را نگاه نکند اینچنین نیست که تَطَلّع دور مؤمن حرام است برای اینکه آنجا نامحرم هست نه حالا عدّهای نشستند فقط مردند ما یقین داریم در این خانه همسایه غیر از مرد کس دیگری نیست اینها نشستند جلسه دارند نگاه به اتاق آنها از راه پنجره حلال است یا حرام خب حرام است دیگر این حرمت برای نامحرمی نیست برای حرمت و احترام خانه مؤمن است زن مسلمان حرمتی دارد نمیشود مویش را نگاه کرد بدنش را نگاه کرد زن غیر مسلمان این حرمت را ندارد پس نباید گفت حالا اگر کسی قصد لذّت ندارد یا قصد ریبه ندارد میتواند به زن نامحرم نگاه کند این احترامی است برای او, زن غیر مسلمان این حرمت را ندارد این یک گروهاند. زنانی که اهل بادیه هستند که «اذا نُهِین لا یَنتهی» نهی از منکر میشوند ولی ترتیب اثر نمیدهند با همان موی باز با همان دست برهنه در جامعه ظهور دارند هر چه هم بگویی اثر نمیکند این گروه هم «اذا نُهِین لا یَنتهی» نگاه به موی اینها نگاه به بدن اینها بدون لذّت و با نجات خطر ریْبه حرام نیست. خب پس بنابراین نگاه معلوم میشود که یک قسمت حرمتش برای آن است که «سَهمٌ مِن سهام ابلیس» انسان در معرض خطر گناه قرار میگیرد یک مقدار برای اینکه حیثیت او و آبروی او و امنیت اجتماعی او آسیب میبیند همان طوری که نگاه به اتاق دیگران حرام است.
پرسش:...
پاسخ: اگر جزء «اذا نُهِین لا یَنتهی» باشند بله, که هر چه آدم به اینها بگوید اثر نمیکند خب اینها حرمت خودشان را از دست دادند اما معنایش این نیست که نگاه با لذّت یا در حال خطر رِیْبه جایز است آن مطلقا حرام است ولی نگاه به زن ولو همراه با لذّت نباشد ولو خطر «سَهمٌ مِن سهام ابلیس» نباشد نگاه به بدن او و موی او اهانت به شخصیت اوست این زن یک ذخیره است باید محفوظ بماند مثل نگاه به خانه مردم خب خانه مردم چرا نگاه به خانه مردم حرام است برای اینکه ما به امنیت اینها داریم آسیب میرسانیم با اینکه اینجا غیر از مرد کس دیگری نیست یا نه اصلاً کسی نیست فقط پرده و در و دیوار و یخچال است این چرا نگاه حرام است این نگاه برای لذّت یا ریبه نیست این حرمت نگاه برای آن است که امنیت مردم محفوظ باشد.
پرسش: تصرف نیست؟
پاسخ: تصرّف نیست, چه تصرّفی است منتها آسیب رساندن به شخصیت و حرمت و حیثیت صاحبخانه یا همسایه است و از این جهت حرام است که در روایات دارد اگر صاحبخانه هم بفهمد دیگری در خانهاش نگاه میکند چشمش را بِکَند جایز است از بس این کار حرام است خب «فَقَه عینه» برای اینکه به حیثیت مردم و امنیت مردم آسیب میرسد دیگر تنها سخن از نگاه نامحرمانه و تلذّذ جنسی نیست بنابراین اگر کسی بخواهد موی زن مسلمان بدن زن مسلمان را نگاه کند به حیثیت او آسیب رسانده از این جهت حرام است ولو با لذّت همراه نیست و این حرمت در زنهای غیر مسلمان نیست (یک) در زنانی که اهل بادیهاند «اذا نُهِین لا یَنتهی» نیست (دو) اگر آدم نگاه کرد که همراه با لذّت نبود خطر ریبه نبود جایز است (سه) اگر گفته شد قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ گرچه احکام الهی برای همه است هُدیً لِلنَّاسِ است (یک) گرچه بهرهوران از این خصوص مؤمنیناند متّقیناند که در سورهٴ «بقره» و مانند آن فرمود: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ یا لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِینَ (این دو) نه برای آن است که فقط مؤمنین بهره میبرند فرمود: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ بلکه این حکم مخصوص مؤمنین است ولو لذّت نیست ولو خطر ریبه نیست ولی به حیثیت او آسیب رساندن است به حرمت او آسیب رساندن است.
پرسش:...
پاسخ: خب اگر افراد طوری است که مصداق «اذا نُهِین لا یَنتهی» شدند عمداً حرمت خودشان را از دست دادند آنگاه است که اگر با لذّت همراه نباشد (یک) اگر خطر «سَهمٌ مِن سهام ابلیس» او را همراهی نکند (دو) مثل اینکه آدم دیوار را نگاه میکند (سه) بله این نگاه عیب ندارد اما آدم بداند که مثل اینکه دیوار را نگاه میکند.
درباره مردها این دو حکم مشخص شده پس نمیشود گفت مرد میتواند وجه و کفّین را نگاه کند این دلیل میخواهد نمیشود به تعبیر مرحوم آقای خویی که فرمودند اصل, برائت است به برائت تمسّک کرد این دلیل میخواهد برای اینکه حذف متعلّق «یَدُلّ علی العموم» این آیه که مُهمل نیست مُجمل نیست فرمود مردها چشمشان را بپوشانند خب معلوم است که منظور در و دیوار که نیست یعنی مردها چشمشان را از زنها بپوشانند این اگر بخواهد کسی فتوا بدهد که مرد میتواند وجه و کفّین زن را نگاه کند او باید دلیل بیاورد نه اینکه اصل, برائت است این آیه منع میکند دیگر معلوم است که منظور این نیست که آسمان و زمین را نگاه نکند در و دیوار را نگاه نکند این معلوم است دیگر. آنچه از این آیه برمیآید این است که به زن نگاه نکند این مطلق است حذف متعلّق هم «یدلّ علی العموم» اگر کسی خواست فتوا بدهد که نگاه به وجه و کفّین جایز است او باید دلیل بیاورد نه اینکه اصل, برائت است قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ بالقول المطلق اینها نسبت به جنس مخالف باید چشمپوشی کنند آن وقت وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ اندام تناسلی خودشان را هم باید حفظ بکنند بیش از این بر اینها واجب نیست اما بیش از این بر اینها واجب نیست معنایش این نیست که زنها هم میتوانند بدن مرد را نگاه کنند میبینید در خیلی از موارد در آن مراسم عزاداری که لخت میشدند سینه میزدند خیلی از فقها احتیاط میکردند یا فتوا میدادند یا میگفتند اقواست که بالأخره زنها حضور نداشته باشند و نگاه نکنند و اگر در جایی زنها حضور دارند اینها لخت نشوند سینه بزنند این را گفتند دیگر. خب زنها هم یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بالقول المطلق زن اگر بخواهد عضوی از اعضای مرد را نگاه کند او دلیل میخواهد چون معلوم است که منظور آیه این نیست که زن آسمان و زمین را نگاه نکند که منظور این است که زن نامحرم را نگاه نکند خب اگر حذف متعلّق «یدلّ علی العموم» اگر ما خواستیم فتوا بدهیم که زن میتواند بدن مرد را نگاه کند دلیل میطلبد پس زن هم باید مواظب چشم و گوشش باشد مرد هم باید مواظب چشم و گوشش باشد تا جامعه بشود طیّب و طاهر. این نگاه همان طوری که زمخشری نقل کرد پیامآور آن گناه است این بیان نورانی ائمه(علیهم السلام) که فرمودند: «النظرةُ سَهمٌ مِن سهام ابلیس» تیر است دیگر خب تیراندازی که همهاش لازم نیست برسد که در این تیراندازیها مگر همهاش به هدف میخورد گاهی میخورد گاهی نمیخورد ولی آدم باید در معرض تیر نباشد دیگر خب شاید خورد مگر همه تیرها به هدف میخورد خیلی از تیرهاست اشتباه میشود تیراندازی شیطان هم بشرح ایضاً خب آن وقتی که خورد چه باید کرد انسان در معرض تیر قرار نگیرد دیگر «النظرةُ سَهمٌ مِن سهام ابلیس» در همین روایات دارد که شما پشت سر شیر میتوانی راه بروی ولی دنبال زن راه نرو یک راه دیگر برو خب این روایات مربوط به راه رفتن پشت سر زن در روایات نکاح هست دیگر زن دارد جلو میرود شما راهت را عوض بکن با اینکه پوشیده است این جاذبهای که ذات اقدس الهی خلق کرده است این خطرآفرین است این را باید بهجا مصرف کرد «النظرةُ سَهمٌ مِن سهام ابلیس» که یک روایت به دنبال شیر میتوانی حرکت کنی ولی اگر زنی جلو رفته تو راهت را عوض بکن اینها برای پرهیز است دیگر.
پرسش: حاج آقا در جامعه ما موجب عُسر و حرج نیست؟
پاسخ: نه, البته عُسر و حرج را آنها بر جامعه تحمیل کردند یک وقت چشم برخورد میکند خب بله آن دیگر همه گفتند استثناست این نظیر سمع و استماع است دیگر اینکه نگاه کردن نیست نگاه میافتد.
خب پس این دو حکمی که مربوط به مردهاست روشن است تخصیص یا تقیید دلیل میخواهد این دو حکمی که اول ذکر شده برای زنها این هم روشن است وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ این مطلق است وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ مطلق است و هیچ استثنایی هم نشده.
مسئله بعدی آن است که دو سطر در اسلام مطرح است یک سَتْر نفسی است یک سَتْر عن الغیب است سَتْر نفسی همان است که در مسئله صلات مطرح است بر زن واجب است در موقع نماز خودش را بپوشاند چه کسی او را ببیند چه کسی او را نبیند یا بر مرد پوشاندن اندام تناسلی در نماز واجب است چه کسی او را ببیند چه کسی او را نبیند اما در غیر نماز که کسی میرود حمام و غیر حمام که وجوب نفسی ندارد این وجوب نفسیِ سَتْر بما أنّه ستر این مخصوص باب صلات است اما نسبت به غیر که اگر کسی غیر هست و نگاه میکند بله باید اندام تناسلی خودش را حفظ بکند این برای مرد است زن هم باید اندام تناسلی خودش را حفظ بکند بالقول المطلق این هم برای زن. اما میماند دو حکم دیگر که مربوط به زن است که آن را دارد ذکر میکند.
پرسش:...
پاسخ: خب بله دیگر, احترام نماز نسبت به ذات اقدس الهی همین است دیگر.
پس این چهار حکم که دوتا برای مرد است دوتا برای زن این مسائل چهارگانه روشن است اما دو حکم دیگر که مربوط به زن است فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا این ناظر به سَتْرِ نفسی است بر زن چقدر واجب است که بپوشاند نه اینکه نشان بدهد چقدر میتواند نپوشاند دو مطلب است یکی اینکه چقدر میتواند نشان بدهد که با «لام» ذکر شده آن سرّ تکرار لاَ یُبْدِینَ برای آن است که اِبدا گاهی به معنای نپوشاندن است گاهی به معنای نشان دادن است آن اوّلی فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ اِبدا نکند یعنی واجب است بپوشاند مگر آن مقداری که ظاهر است حالا یا وجه و کفّین که به طور عادی این به معنی نشان دادن نیست «اَبدا» یعنی «أظهر» یعنی «لم یَستُر» بر زن پوشاندن واجب است مگر آن مقداری که ظاهر است که وجه و کفّین است اما حالا به چه کسی میتواند نشان بدهد این را مشخص کرد دو مسئله و دو مقام کاملاً یعنی کاملاً از هم جداست تکرارش تنها طبق بیان مرحوم شیخ طوسی که فرمود برای تأکید است تأکید نیست این تأسیس است این دو مطلب کاملاً از هم جداست. سؤال اول مسئله اُولیٰ بر زن چقدر واجب است بپوشاند و نپوشاندن حرام است این مسئله اُولیٰ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا یعنی «یَجب علیهنّ سَتْر جمیع الأعضاء الاّ ما ظهر منها» مسئله ثانیه زن چقدر میتواند بدن خود را نشان بدهد اینجا دیگر فقط همین چند گروهاند اینجا دیگر به استثنای اندام تناسلی نسبت به اشخاصی که جزء محارماند میتواند خود را نشان بدهد.
پس فهاهنا امران: یکی اینکه زن چقدر را باید بپوشاند همه را باید بپوشند إِلَّا مَا ظَهَرَ مسئله ثانیه به چه کسانی میتواند نشان بدهد به اشخاص معیّن لذا یک جا با «لام» ذکر شده یک جا بی «لام» ذکر شده.
پرسش:...
پاسخ: بله امر به معروف است دیگر منتها امر به معروف مستحضرید که چهار مرحله دارد امر به معروف و نهی از منکر چهار مرحله دارد مرحلهاش آن انزجار قلبی است که بر همه ما واجب است قلباً از بیحجابی منزجر باشیم و آثار این انزجار هم در برخورد ما مشخص باشد. مسئله دوم و مرحله دوم امر کردن است نه نصیحت کردن و سخنرانی کردن و موعظه کردن, موعظه کردن نصیحت اینها از قبیل امر به معروف نیست اگر کسی نمیداند از باب تعلیم جاهل واجب است که بگوییم چقدر را باید بپوشانی چقدر واجب نیست و اینها تعلیم جاهل کاری به امر به معروف ندارد یک وقت است کسی غافل است تنبیه غافل مربوط به مسئله امر به معروف نیست سوم کسی یادش رفته تذکرهٴ ناسی و ساهی کاری به امر به معروف ندارد چهارم کسی است عالماً عامداً مسئله را میداند متذکّر هم است غفلت نیست و حجاب را رعایت نمیکند اینجا جای امر است امر غیر از موعظه است غیر از تذکره است غیر از تنبیه است تنبیه غافل است غیر از تعلیم است این امر, ولایتی است که ذات اقدس الهی برای مؤمنین به عنوان ولایت متقابل قرار داده که الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ اینها بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ اگر کسی امر کرد و آن شخص به این امر مؤتمر نشد دو گناه, دو گناه یعنی دو معصیت کرده یکی اینکه حجاب را رعایت نکرده یکی اینکه امر این مولا را اطاعت نکرده این یک ولایت متقابلی است چه کار دارد امر به معروف به موعظه و نصیحت و تنبیه و تذکره این فرمان است.
پرسش: نصیحت که بهتر است.
پاسخ: خب البته, آنکه نصیحت است و تذکره است و موعظه است و ارشاد غافل است و تنبیه غافل است و اینها که مقدمات کار است.
حالا اگر کسی عالماً عامداً دارد معصیت میکند اینجا جای فرمان است و اگر این فرمانِ مولای خود را اطاعت نکرد دو گناه کرد یکی اینکه آیه حجاب را عمل نکرد یکی اینکه آیه امر به معروف را عمل نکرد این یک ولایت متقابلی است که بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ نه «بعضهم مبلّغون و بعضهم معلّمون, بعضهم مرشدون, بعضهم ناصحون, بعضهم واعظون» آنها بحثش جداست امر به معروف چیز دیگر است آنها چیز دیگرند این دو مرحله بر همه ما واجب است میماند مرحله سوم و چهارم آن جلوگیری و برخورد و حتی زدن این یک مرحله است که برای حکومت است بخش دیگر که مرحله اعدام است و قتل است که آن هم برای حکومت است. فرق تنبیهی که حکومت درباره امر به معروف و نهی از منکر میکند این است که در جریان زدن و گرفتن حالا کسی قصد انفجار دارد حرف را گوش هم نمیدهد خب پلیس که نمیشود اینجا نصیحت بکند یا او را بازداشت بکند که میبیند این الآن حالت انتحاری و انفجاری دارد الآن میرود عدّهای را از پا در میآورد خب همانجا باید این را بکُشد دیگر این امر به معروف که مرحله چهارم است جلوی خلاف را گرفتن است این را میزند یا میکُشد تا فساد واقع نشود این کاری به دستگاه قضایی ندارد فرق جوهری مرحله سوم و چهارم امر به معروف با مسئله حدود و تعزیرات این است که قاضی میزند یا حکم اعدام میدهد که چرا کردی اما امر به معروف و نهی از منکر میزنند که نکن بنابراین مرحلهٴ سوم یا مرحلهٴ چهارم در اختیار حکومت اسلامی است تا جلوی فساد گرفته بشود و این هیچ احتیاجی به دستگاه قضایی ندارد امر به معروف چیز دیگر است. دستگاه قضایی برای جُرم واقعشده است اگر کاری معلوم شد که جُرم است (یک) این جُرم به این شخص استناد پیدا کرد (دو) استنادش هم به نحو عمد بود نه به نحو خطا (سه) دستگاه قضایی شروع میکند به حد (چهار) که چرا کردی پس آن زدن یا کشتن دستگاه قضایی برای بعد از ارتکاب جرم است آن زدن یا کشتن مأموران انتظامی قبل از جرم است که جلوی جرم را بگیرد حالا اگر کسی یقین شد و معلوم شد که این درصدد شهید کردن استاد شهریاریهاست خب پلیس وقتی یقین پیدا کرد این درصدد آن است نه تنها جایز است بر او واجب است که تیراندازی کند دیگر این ولایت است این مولاست این مولا دارد بندهٴ خودش را هدایت میکند وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِیاءُ بَعْضٍ این چه کار به آیه سورهٴ «احزاب» دارد الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ یا آیات دیگر یا عَلِّمُهُمُ امر به معروف چیز دیگر است.
خب, فرمود پس اگر کسی بخواهد اظهار کند این یُبْدِینَ دوم است اگر کسی بخواهد نپوشاند آن یُبْدِینَ اول است بر زنها واجب است بپوشانند إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا مثلاً وجه و کفّین بر زنها حرام است که نشان بدهند مگر نسبت به محارم لذا یک جا یُبْدِینَ با «لام» استعمال شده یک جا بی «لام».
مطلب دیگر اینکه اگر وجه و کفّین که جزء مَا ظَهَرَ مِنْهَا است پوشاندن واجب نبود معنایش این نیست که نگاه نامحرم هم واجب است کما تقدّم مراراً هیچ تلازمی بین عدم وجوب ستر از یک طرف و جواز نظر از طرف دیگر نیست گذشته از اینکه جواز نظر بالقول المطلق در آیه قبل ممنوع شده قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ و گذشته از اینکه خیلی از موارد است که بزرگانی از فقها(رضوان الله علیهم) فتوا دادند که مرد پوشاندن بدن بر مرد واجب نیست حالا یا مشغول کارگری است یا نانواست یا کار یدی دارد یا بنّاست این با یک زیرپیرهن دارد بنّایی میکند دستش لخت است سینهاش لخت است بر این مرد پوشاندن واجب نیست اما معنایش این نیست که زن میتواند نگاه کند که عدم وجوب سَتْر مستلزم جواز نظر طرف مقابل نیست اگر از آیه إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا استفاده شد که وجه و کفّین را زن واجب نیست بپوشاند معنایش این نیست که پس مرد میتواند نگاه کند هیچ تلازمی هم بین آنها نیست (اولاً) و اطلاق قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ که حذف متعلّق از آن منشأ اطلاق است (ثانیاً) دلیل بر منع است و شامل نمیشود وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا برخیها مثل مرحوم آقای خویی خواستند بگویند که مَا ظَهَرَ مِنْهَا خود زینت است به دلیل اینکه در پایان فرمود: وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ این زنها موقع راه رفتن آرام راه بروند پایشان را محکم به زمین نزنند که آن خلخال پایشان صدا بکند و معلوم بشود که پایشان خلخال است پس معلوم میشود که معیار زینت است دیگر ولی راه رفتن که ممنوع نیست محکم راه رفتن هم که ممنوع نیست دلیل منع از محکم راه رفتن این است که آن خلخال صدا میکند نامحرم میشنود نه میبیند پس معلوم میشود زینت معیار است. خب حالا شما چرا رفتید آخر آیه دارید قرینه میآورید در کنار همین که فرمود: وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ به صورت شفاف موضع زینت را مطرح کرده است این را قرینه نمیگیرید این را قرینه بگیرید که منظور از زِینَتَهُنَّ موضع زینت است برای اینکه این میگوید مقنعه را باید به سر بگذارد (یک) آن قدر وسیع باشد که جید و گردن را بپوشاند (دو) آن قدر وسیع باشد که جیب و گریبان را هم بپوشاند (سه).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیْرِ أُولِی الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلَی عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلاَ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَا یُخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (31 وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (32)) احکام اسلام مشترک بین زن و مرد است مگر آن احکامی که مخصوص مرد یا مخصوص زن است غالباً در احکام مشترک فقط به صورت جمع مذکّر سالم ذکر میشود نظیر آنچه در طلیعه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آمد که قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ تا پایان که در آنجا زن و مرد هر دو مشمول آن آیاتاند اختصاصی به مرد ندارد در محاوره وقتی میگویند مردم اینچنین میگویند اعم از مردان و زنان است تعبیر عرفی عرب هم همین طور است یک وقت میگویند مردان در مقابل زنان است یک وقت میگویند مردم چنین میگویند مردم انقلاب کردند اینجا دیگر در قبال زن نیست. تعبیرات قرآن معمولاً عربیهایش شبیه همین فارسی است که دیگر زن را در برابر مرد ذکر نمیکند مگر در احکام مختصّه زن که جدا مطرح میشود و مگر در احکام مهم مثلاً جریان اقتصاد که در جاهلیّت برای زن یک استقلال اقتصادی قائل نبودند قرآن کریم بالصراحه برای زن یک استقلال اقتصادی قائل است جداگانه مردان را در برابر زنان قرار میدهد میفرماید: لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ که اینجا سخن از مردان و زناناند نه سخنان از مردم. در بخشی از آیات برای اینکه روشن بشود خطوط کلی اسلامی مشترک بین زن و مرد است آنجا هم بالصراحه مسئله زنان را در برابر مردان ذکر میکند مثل آیه 35 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» که فرمود: إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَالذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِیماً که خطوط کلی اسلام را بیان فرمود که زن و مرد در احکام اسلامی مشترکاند و بازگشتش البته به نفی ذکورت و انوثت است نه اینکه حقیقت انسان دو صنف است یک صنفش مذکّر یک صنفش مؤنّث و اینها با هم برابرند بازگشتش به این است که روح انسان نه مذکر است نه مؤنث بدن انسان یا اینچنین ساخته شده یا آنچنان و این احکام مشترک است ولی در جاهایی که خصوصیّت مطرح نیست به زبان مردم سخن میگوید مثل اول سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» و مانند آن, اما در جریان حجاب و عفاف برای اهمیت مسئله اینها را جدای از هم و در دو آیه مستقل ذکر فرمود آیه سی همین سورهٴ «نور» آن است قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ تا پایان آیهٴ 31 وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ.
مطلب دیگر آن است که از مجموع این بحثهای فروع چهارگانه به دست میآید که مرد نسبت به مرد, زن نسبت به زن, مرد نسبت به زن, زن نسبت به مرد حفاظش حجابش عفاف این فروع چهارگانه به خوبی از این آیات به دست میآید.
مطلب بعدی آن است که این حصرها حصرهای نسبی و اضافی است حصر مطلق و نفسی نیست اینکه فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا این دوازده گروه را استثنا فرمود عمو و دایی را ذکر نکرد آسیبی نمیرساند چون درصدد حصر نفسی و مطلق نیست چه اینکه در بعضی از موارد کمتر از این مقدار دوازدهگانه را ذکر کرد آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» این است که لَا جُنَاحَ عَلَیْهِنَّ فِی آبَائِهِنَّ وَلاَ أَبْنَائِهِنَّ وَلاَ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ إِخْوَانِهِنَّ وَلاَ أَبْنَاءِ أَخَوَاتِهِنَّ وَلاَ نِسَائِهِنَّ آن بقیه را ذکر نکرد شوهر و پدرشوهر را ذکر نکرد پس بنابراین دیگر آن نکتهای که حالا چون عمو و دایی اگر ببینند ممکن است برای پسرعمو و پسردایی ذکر بکنند آن یک نکته ذوقی است دلیل بر حصر نیست چون این حصرها, حصرهای اضافی است نه مطلق و نسبی است و نه نفسی به دلیل اینکه در آیات دیگر از این دوازدهتا هم مقداری حذف شده و نقل نشده.
مطلب بعدی آن است که این اِبدا مستحضرید که دو بخش داشت یکی وَلاَ یُبْدِینَ بود که اِبدای نفسی است بدون «لام» استعمال شده دوم اِبدایی بود برای دیگران ابدای اول معنایش آن است که باید بپوشاند ابدای دوم این است که میتواند نشان بدهد ابدای اول که فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ یعنی سَتْر واجب است مگر آن مقداری که به طور عرف و عادت ظاهر است نظیر وجه و کفّین به معنای نشان دادن نیست به معنای نپوشاندن است ولی اِبدای دوم که با «لام» به کار رفته فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ این حق ندارد به دیگران نشان بدهد مگر برای این دوازده گروه لذا با «لام» به کار رفته. خب تلازمی بین وجوب حفظ و حرمت نظر هست هر جا گفتند زن باید آن را بپوشاند یعنی مرد نباید نگاه کند اینجا تلازم هست و اگر مرد میتوانست نگاه کند خب زن چرا بپوشاند اگر گفتند زن حتماً باید مو را بپوشاند جِید و جَیْب گردن و گریبان هر دو را بپوشاند یعنی نگاه مرد به مو گردن گریبان حرام است اما اگر گفتند فلان عضو پوشاندنش واجب نیست معنایش این نیست که مرد میتواند نگاه کند ما چنین تلازمی را از کجا استفاده کنیم به دلیل اینکه بر مرد پوشاندن گردن و گریبان و امثال اینها واجب نیست اما بر زن نگاه جایز نیست ممکن است پوشاندن واجب نباشد ولی نگاه هم جایز نباشد پس بین این امور چهارگانه فرق است هر جا گفتند سَتْر واجب است در مقابلش نظر میشود حرام این دو امر هر جا گفتند ستر واجب نیست در مقابلش جواز نظر را ما نمیتوانیم کشف بکنیم این امور چهارگانه. اما اینکه فرمود: أَوْ نِسَائِهِنَّ فخررازی نقل میکند که بعضی از عرفا بالصراحه دستور دادند که در حمامها زنهای مسیحی و یهودی با زنهای مسلمان یکجا شرکت نکنند حمامشان باید جدا باشد برای اینکه این نِسَائِهِنَّ نشان میدهد که زن مسلمان فقط میتواند خود را به زن مسلمان نشان بدهد به زن غیر مسلمان نمیتواند نشان بدهد لذا در آن بخش از حکومت اسلامی بالصراحه حمامها تفکیک شده یعنی حمامهای زنهای مسلمان با زنهای غیر مسلمان جدا شد اما در مردها اینچنین نبود که حالا حمام مردانه مسلمان و غیر مسلمان جدا باشد ولی این را فخررازی نقل میکند که دستور رسیده است. أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُنَّ هم که ملاحظه فرمودید مخصوص کنیزان است نه اینکه عبد و غلام هم بتواند مولات خود و مالکه خود را نگاه کند.
کلمهٴ «طفل» گرچه مفرد است ولی چون به منزلهٴ جنس است تعبیر جمعی درباره او به کار رفته أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ نه «الذی» این الَّذِینَ نشان میدهد که این طفل کاربرد جنسی دارد نه فردی. مسئله توبه دو قسم است یک وقت انسان توبه میکند و استغفار میکند و صرفنظر میکند این دیگر توبه کرد و تمام شد و رفت اما آن ندامت و پشیمانی باید مستمر باشد این تُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً یعنی استمرار بدهید مسئله ندامت را که «کفی بالنّدم توبة» حالا اگر کسی گناهی کرد استغفار کرد و طلب بخشش کرد از ذات اقدس الهی و از آن کار صرفنظر کرد و پشیمان هم بود اما حالا دیگر استغفار مرتّب واجب باشد اینچنین نیست درخواست مغفرت همان بار اول کافی است لکن ندم و پشیمانی باید مستمر باشد اینچنین نیست که نسبت به گناه بیتفاوت باشد یا دلش به آن گناه علاقهمند باشد این دیگر با توبه هماهنگ نیست پس بنابراین توبه یک فعل محدود دارد و یک وصف نامحدود, فعل محدودش همان درخواست مغفرت است ترک گناه است و مانند آن اما پشیمانی باید مستمر باشد. مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در بحارالأنوار نقل میکند که اگر کسی بیست سال قبل گناهی کرده است الآن در یک مجلس وعظی نشسته است خدای سبحان آن گناه بیست سال قبل را به یاد این میآورد که این یک ندامت جدید داشته باشد درخواست مغفرت جدید داشته باشد تا فیض تازهای نصیب او بشود او توبه کرده است دیگر بر او واجب نیست توبه چون توبه حاصل شد و صرفنظر کرد و امثال ذلک لکن این استغفار جدید مزید لطف است این ندم جدید مزید لطف است وَتُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً این جَمِیعاً به همه این چهار گروه خطاب دارد که هر کدام لغزشی کردهاند یعنی مرد نسبت به مرد, زن نسبت به زن, مرد نسبت به زن, زن نسبت به مرد هر کدام از اینها لغزشی کردند توبه کنند أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ این أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ پایان این آیه نظیر قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ آغاز سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» است که این به زبان محاوره عادی است مثل اینکه میگویند مردم نه مردان گرچه تعبیر, تعبیر مذکر است ولی مؤمنات را هم شامل میشود یعنی در آیه سی خصوص مردان مطرح شدند در آیه 31 زنان مطرح شدند در پایان آیه 31 مردم مطرح شدند که اعم از مردان و زناناند أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.
در جریان استیذان مستحضرید فرمود تا به شما اذن نداند وارد نشوید در منزل پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) ادب مجلس پیغمبر در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آمده این است که سه دستور رسمی است برای شرفیابی که - انشاءالله - در جای خودش مطرح میشود اما برای منزل افراد عادی قبلاً فرمود تا به شما اجازه ندادند وارد نشوید حالا که وارد شدید تمام اتاقها را بررسی نکنید که چطور ساخته شده چه کالایی در آن هست چطور هست این طور نباشد که با غضّ بصر وارد بشوید با غمض عین وارد بشوید گرچه برای کوی و برزن هم هست گرچه برای همه رفتارهای مرد در برابر زن هست ولی به دنبال استیذان ورود در منزل دیگران اگر اجازه ورود دادند به عنوان مهمان یا غیر مهمان رفتیم دیگر حالا تمام کالای اتاق را براندازی کنیم ببینیم که چه چیزی دارد چطور چیده این دیگر روا نیست اینکه فرمود: قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا بعد از جریان استیذان نشان همین است این یک ادب اجتماعی است این ادب اجتماعی باعث آن عفاف عمومی است.
مطلب دیگر آنکه فخررازی نقل میکند درست است انسان در حال صلات فقط باید خودش را به آن وضع اندام تناسلی را بپوشاند در غیر صلات هم چون در محضر ذات اقدس الهی است به عنوان ادبِ مع الله, «الله احق أن یستحییٰ منه» انسان شایسته است که خود را بپوشاند باز نباشد این ادب مع الله است که در پایان سورهٴ مبارکهٴ «علق» آمده که أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی این ادب مع الله اقتضا میکند که انسان در غیر موارد قضای حاجت بالأخره خود را بپوشاند. روایتی که آمده است که هر جا که حفظ آمده حفظِ مِن السفاه و زناست مگر این آیه که راجع به حفظ مِن النظر است این هم یک حصر نسبی و اضافی است برای اینکه اختصاصی به نظر ندارد لمس را هم شامل میشود شنیدن صدای نامحرمانه نامحرم را هم شامل میشود گرچه صورت مرأه عورت نیست اما آهنگ ناروای او که عورت است بنابراین اگر در بعضی از نصوص آمده که هر جا سخن از حفظ است حفظ مِن الزناست مگر در اینجا که حفظ مِن النظر است این یک حصر نسبی است برای اینکه لمس را هم شامل میشود إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ آنها را هم شامل میشود همه اینها را در برمیگیرد.
حالا راهحلی که قرآن کریم نشان میدهد چیست یک وقت است میگوید آن کار را نکنید بسیار خب نفی آسان است اما راهحلّی باید نشان داد فرمود راهحلّش این است که ازدواجتان را تأخیر نیندازید بیش از این هم غریزه نمیطلبد. این حرام نیست این حکمت الهی است انسان مثل فرشته نیست که بماند این نسل باید محفوظ بماند اوّلین هدف ازدواج هم مَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم مِنْ خَیْرٍ است یا نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتوْا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ همه جا سخن از فرزند صالح است این قَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ یعنی به فکر فرزند صالح باشید خب انسان که مثل فرشته نیست از مرگ مصون باشد کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ برای حفظ نسل, نکاح را ذات اقدس الهی مقرّر کرده بیش از این هم نیاز نیست مثل غذا خوردن است بالأخره انسان یک مقدار معیّنی به غذا نیازمند است بقیه اشتهای کاذب است و مرضآور است نکاح را گفت سنّت من است نیمی از دین به وسیله ازدواج حاصل میشود «مَن تزوَّج فقد أحرز نصف دینه» و نکاح سنّت من است و ذات اقدس الهی زن را برای سَکینت و آرامش مرد آفریده خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا اگر این گونه از موارد جزء مَنهیات است محرّمات اسلام است آن هم راهحل نشان داد فرمود: وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ ملاحظه میفرمایید که جامعه را مسئول قرار داده این أَنکِحُوا خطاب به امّت اسلامی است خطاب به جامعه است به جوان نمیگوید زن بگیر به دختر جوان نمیگوید شوهر انتخاب بکن آن آیات دیگر است و وظیفه دیگر و روایات دیگر اما این آیه که جامعه را دارد متمدّن میسازد که در خیابان و بیابان چطور رفتار کنند چطور نگاه کنند جامعه را مسئول قرار داده که امر ازدواج را تسهیل کنید اِنکاح کنید نکاح بدهید فرزندانتان را یک وقت است به پدر و مادر خطاب میکند آن یک مسئولیّت محدودتری است یک وقت امّت اسلامی را مخاطب قرار میدهد که شما وسیلهای فراهم کنید که جوانها ازدواج کنند هم جهیزیه و مهریه را تعدیل کرد فرمود آن محضری که مهریهاش بالاست مشئومه و باشئامت است بهترین زن و بهترین نکاح آن است که «أقلهنّ مَهراً» باشد و اگر مهریه بالا اثر میکرد دستور میدادند جهیزیه هم بشرح ایضاً این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که در ذیل آیه سورهٴ «نحل» گذشت که فرمود اگر کسی باایمان بود فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً حضرت فرمود: «هی القناعة» حیات طیّبه را خود انسان عقلمدار میسازد فرمود قناعت است. ما اگر بدانیم طرزی زندگی کردن که باری روی دوش جامعه و خود ما نباشد این حیات, حیات طیّبه است راحتیم منتها درک ما باید مقداری بالا بیاید اینها اول حیات طیّبه را معنا کردند بعد گفتند جهیزیه فراوان کمال نیست مهریه فراوان کمال نیست «أقلّهنّ مهراً» کامل است آن وقت جامعه را هم وادار کردند که جوانها اعم اغز دختر و پسر را انکاح کنند وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی أیامیٰ جمع أیِّم است أیِّم جمع از دختر و پسر است یعنی آن کسی که عیال ندارد چه پسر باشد میگویند اَیّم چه دختر باشد میگویند ایّم برخیها اَیّمه به کار بردند ولی اَیاما جمع أیّم است یعنی «مَن لا زوج له» نه «من لا زوجة له» زوجه خیلی فصیح نیست هم مرد زوج است هم زن زوج است زن زوجه نیست لذا در قرآن کریم هیچ جا زوجه به کار نرفته زوجات به کار نرفته همهاش ازواج به کار رفته خب وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ برخیها این توفیق را داشتند که مقداری وقف میکردند برای مَهریه مقداری وقف میکردند برای جهیزیه و مانند آن این بیان نورانی حضرت امیر بارها خب شنیدیم که حضرت فرمود بالأخره انسان دو وصیّت دارد یک وصیّت عهدی دارد که بعد از مرگ من چه کسی غسل بدهد چه کسی تحنیت کند چه کسی تکفین کند چه کسی نماز بخواند کجا دفن کنید اینها را میگویند وصیتهای عهدی این گونه از وصیتهای عهدی نیازمند به وصیّ است چون مربوط به بعدالموت است قِسم دوم وصیّت تملیکی است که با ثلث من چه بکنید در وصیّت تملیکی که در مقابل وصیّت عهدی است وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «کُن وصیّ نفسک» خودت وصیّ خودت باش همین ثلث را که بعد از مرگ بخواهند عمل بکنند که آیا بکنند یا نکنند در زمان حیات خودت عمل بکن حالا یا با وقف یا غیر وقف جامعه اگر بداند سعادت آنها در این است که به جوانها همسر بدهند این وظیفهٴ دین است این تعبیر قرآن کریم است ما نباید فقط به جوانها بگوییم چرا ازدواج نمیکنی به دختر بگوییم چرا همسر قبول نمیکنی ما هم نزد خدا مسئولیم که اینها را همسر بدهیم زندگی برایشان تأمین کنید فرمود: وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ نه اینکه اینها نکاح بکنند البته اینها هم باید آمادگیشان را اعلام بکنند پدر و مادر هم باید زحمت بکشند ولی جامعه مسئول است حکومت اسلامی مسئول است وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ اینجا صالحین به معنای انسان وارسته و باتقوا نیست کسی قدرت اداره زندگی دارد صلاحیّت همسرگیری دارد کسی که همسر ندارد ولی قدرت اداره ندارد یا بیمار است یا ضعف فکری دارد آنها خیلی تحت امر نیستند اما آنهایی که تحت امرند کسی که شایسته است خانواده را اداره کند همسر را اداره کند این باشد وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی این مطلق است وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ آن روزی که متأسفانه بساط بردهداری بود فرمود آنها هم نگذارید بیهمسر باشند چه رسد به فرزندانتان این اَیاما غیر از عَبید و اِماست آنها که عبید و اِما هستند قدرت اداره دارند فرمود آنها هم نگذارید بیهمسر باشند چون در جریان حفظ نظر که فرقی بین عبد و اَمه و حرّ نیست لذا در مسئله نکاح اول فرمود پسران و دخترانی که شما دارید جامعه دارند اَیّم و بیهمسرند آنها را همسر بدهید اگر متأسفانه عصری بود که عصر عبد و اَمه بود آنها را هم همسر بدهید وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ میماند مشکل مالی.
پرسش:... پاسخ: نه, اینجا که دارد مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ چون آنها قدرت اداره کردن را ندارند باید اول قدرت اداره کردن به آنها داد وگرنه دشواری ایجاد میکند مسئله طلاق را در بردارد اول باید صلاحیّت تدبیر منزل را داشته باشد یا او را راهنمایی کرد به او کمک کرد که بتواند زندگی را اداره کند بعد به او همسر بدهند وگرنه مشکلی بر مشکلات افزوده میشود.
فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ فرمود شما با خدا معامله کنید بالأخره این دختر خانم یک روزی دارد آن آقا پسر هم یک روزی دارد مجرای رزق اینها هم برمیگردد این یکی در این خانه زندگی میکند آن یکی در آن خانه زندگی میکند وقتی با هم زیر یک سقف رفتند مسیر رزق هم برمیگردد برای اینکه روزی هر کسی مشخص است این طور نیست که این اگر در خانه پدر باشد رزق داشته باشد وقتی به خانه همسر آمده رزق نداشته باشد اینچنین نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» هم فرمود: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ در سورهٴ مبارکهٴ «هود» هم فرمود در دفتر من تمام مار و عقرب هم سهمیه دارند مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا هیچ ماری هیچ عقربی هیچ حیوان دریایی هیچ حیوان صحرایی نیست فرمود من متکفّلم اینها عائله من هستند این خداست! مگر میشود حیوانی در درّهای دریایی تَه کوه غاری به تعبیر سعدی که
حاجت موری به علم غیب بداند٭٭٭ در کوه غاری و صخره صمّا
فرمود اینها همه عائله من هستند در سورهٴ مبارکهٴ «هود» گذشت إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا منتها مقداری ما باید عاقلانه زندگی کنیم آن وقتی که لذّت زندگی است یعنی دهه سوم از بیست تا سی بعد دیگر از سی که گذشت کم کم فرود است دیگر حداکثر کسانی که هشتاد سال زندگی میکنند دوران غنیمت عمرشان تا چهل سالگی است از چهل سال به بعد دوران غرامت است مثل اینکه انسان چهل سال میرود بالای کوه چهل سال دیگر از آن طرف سرازیر میشود بیماریها و خوردن قرص و غصّه و اینها از چهل سال به بعد است دیگر, اگر زندگی لذّتی داشته باشد تا چهل سال اول است که غنیمت است آن چهل سال دوم دوران غرامت است فرمود بالأخره شما از زندگی بخواهید لذّت ببرید با آرامش لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا باشد باید با قناعت زندگی کنید إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ.
پرسش:... پاسخ: آن روز اینچنین بود دیگر, آن روز متأسفانه مسئله عباد و اَمه بود مثل خمر بود بعد کم کم به لطف الهی با گشودن باب عِتق در رِتق بسته شد با انحای گوناگون آمده فرمود اگر فلان کار را کردید باید بنده آزاد کنید فلان غفلت را کردید بنده آزاد کنید قتلی که شد بنده آزادی کنید روزهای خوردید بنده آزاد کنید تا کم کم بساطش را برچید دیگر اما آن روز بالأخره لازم بود الآن بدتر از آن روز است آن روزها که حرمت عبد و اَمه محفوظ بود اهانت کردن به آنها حرام بود اما امروز متأسفانه مستحضرید که این استکبار این صهیونیست بسیاری از اینها را فلّه فلّه به صورت برده در آوردند دیگر خب.
إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ خدا دو روزی داد: یکی روزی که فرمود اینها همه عائله من هستند در دفتر من حساب و کتابی است که در سورهٴ مبارکهٴ «هود» است یکی فرمود من یک بخشش زائدی هم دارد از آن بخشش زائدم به اینها میدهم آن مقداری که إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا آن را میدهم این استرقابه قصّهای را از برخی از بزرگان صدر اسلام نقل میکند که اسمش هم آنجا هست یک وقت معاویه خواست مغالطه کند چون این تفکّر جبری را اینها رواج دادند و اشاعره را که متفکّران جبری بودند اینها را پروراندند معتزله که تفکّر آزادی داشتند و آزادمنشی اینها را سرکوب کردند خدا غریق رحمت کند مرحوم حاج آقا رضای همدانی را این قصّه را ایشان هم نقل کرده در بحث طهارت که جبریه پاکاند مفوّضه پاکاند اینها مسائل عمیق نظری است مرحوم کاشفالغطاء فتوا به نجاستِ جبری مفوّضه داد فرمود حالا شما یک خردمند و فقیه و حکیمید برای شما روشن است اما برای بسیاریها مسائل جبر و اختیار مسائل نظری است مسائل ضروری نیست بعد اضافه میکند میفرماید جریان جبر را خیلی از این سلاطین دامن زدند برای اینکه مسئله جبر مسئولیت حکّام را کم میکند همه مسئولیتها را متوجه الله میکند - معاذ الله - این شخص دید معاویه خواست مغالطه کند عدّهای را جمع کرد یک تورّم و گرانی بود معاویه خواست این را توجیه کند گفت مردم ایّها الناس! شما معتقدید در مخزن الهی همه روزیها هست گفتند بله گفت معتقدید که در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» خدا فرمود: وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ خدا به قَدَر معلوم نازل میکند گفتند بله, گفت خدا برای شما به همین قدر نازل کرده است خب خیلیها که تفکّر جبری داشتند یا سادهنگر بودند رفتند قانع شدند این بزرگوار طبق بیان استرقابه فی معرفة الصحابه برخاست گفت معاویه اینجا سه مسئله است و تو داری مغالطه میکنی مسئله اول این است که در مخزن الهی همه نعمتها هست کسی حرفی ندارد مطلب دوم آن است که به اندازه نیاز بشر هر چه را که خودش حکمت بداند نازل میکند وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ این هم ما حرفی نداریم مطلب سوم این است که ذات اقدس الهی به اندازه نیاز ما نازل کرده است تو به جای اینکه به ما بدهی به خزانه خودت ریختی ما قیاممان برای همین است الآن قیام 99% مردم غرب هم همین است دیگر خدا به اندازه نیاز نازل کرده است آنها گرفتند در مخزن خودشان گفتند ما اشکالمان بر اساس این مطلب سوم است غرض این است که ذات اقدس الهی فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ غیر از آن روزی که همگان سهمی دارند فضل الهی هست چون وَاللَّهُ وَاسِعٌ است منتها عَلِیمٌ است که به چه کسی عطا کند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (32 وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً حَتَّی یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَمَن یُکْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (33) وَلَقَدَ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ وَمَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ (34)) در جریان تشکیل خانواده و نکاح که مقدّمه تشکیل یک خانواده بزرگ و امّت اسلامی است چندین مطلب را ذات اقدس الهی گاهی به صورت توصیه اخلاقی گاهی به صورت حکم الهی بیان فرمود بعد از جریان آن حدّ مشخص چهار امر را در بین مطرح فرمود اول رعایت حجاب و عفاف است که هم زنها خود را بپوشانند هم مردها چشمپوشی کنند چه اینکه زنها هم باید چشمپوشی کنند چشمپوشی از نامحرم از دو طرف این اوّلین وظیفهٴ اجتماعی است که رعایت عفاف را به همراه دارد.
مطلب دوم فرمودند پدر و مادر دو طرف و همچنین جامعه مسئول تأمین ازدواج جوانها چه دختر چه پسر هستند که در سنّ نکاحاند که فرمود: وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی اگر فرمود: «النکاح سنّتی» یا فرمود: «مَن تزوَّج فقد أحرز نصف دینه» که این تکلیفها متوجّه به خود جوانهای عَذَب است به اولیای آنها و همچنین جامعه و مسئولان یک نظام سفارش میکند که وسیلهٴ ازدواج جوانها را فراهم بکنید وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ فرقی بین آزاد و بنده نیست.
مطلب سوم آن است که تا آن نکاح فراهم بشود اینها خودشان را با عفّت اُنس بدهند نه تنها نگاه به نامحرم نکنند بلکه مَلکهٴ عفّت را فراهم بکنند فرمود: وَلْیَسْتَعْفِفِ این الف و سین و تاء منقوط استعفاف نظیر استجابت نظیر استکبار که این الف و سین برای تحقیق است در حقیقت نه برای طلب, با رغبت تمام با کوشش این عفّت را به دست بیاورند و تحصیل کنند این غیر از آن اوامر و نواهی آیات 29 و بعد است که قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا, قُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ این عفاف مَلکهای است یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَةِ» نزدیک است که انسانِ عفیف فرشتهای از فرشتههای الهی باشد این شبیه فرشته شدن به وسیله همین آداب است یک وقت است انسان کار حرام نمیکند یک وقت عفیف است این عفّت یک ملکه است یک ملکه نفسانی است غیر از غضّ بصر است آن هم با الف و سین و تاء که نشانه تحقیق و تأکید و امثال ذلک است اینکه میگوییم «استجب لنا» یا فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لَا أُضِیعُ این نشانه تحقیق است این وَلْیَسْتَعْفِفِ هم نشانه تحقیق است بکوشند که به ملکه عفّت برسند یعنی شبیه فرشته بشوند این در بیانات نورانی حضرت در نهجالبلاغه هست که «لَکَادَ الْعَفِیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکاً مِنَ الْمَلاَئِکَةِ» از این تعبیرات روایی فقهای ما هم(رضوان الله علیهم) استفاده کردند که آن روز به عرضتان رسید مرحوم صاحب جواهر در کتاب صوم جواهر دارد که در فضیلت روزه همین بس که انسان شبیه فرشته میشود همین فرمایش مرحوم صاحب جواهر در عروه مرحوم آقا سیّد محمدکاظم هم آمده در بحث روزههای مستحب در اول عروه این بحث نیست صاحب جواهر در اول بحث صوم دارد ولی مرحوم سیّد در بحث روزههای مستحبّی آنجا این فرمایش را دارد که در فضیلت روزه همین بس که انسان شبیه فرشته میشود این اختصاصی به روزه گرفتن نیست درباره عفّت هم همین طور است فضایل دیگر هم همین طور است که انسان موظّف است یا مأمور است که تَشبّه به فرشته داشته باشد تخلّق به اخلاق فرشته داشته باشد.
غرض این است که فرمود اول آن اوامر و نواهی است که نگاه به نامحرم نباشد بعد دوم هم به مسئولان جامعه به پدر و مادر و مسئولان نظام به همه دستور میدهد که وسیله ازدواج جوانها را فراهم بکنند سوم هم به جوانها دستور میدهد تا اینکه ازدواج فراهم بشود خود را با عفّت آشنا کنند زیرا راحت میشوند مقداری اگر سختی تحمل بشود بقیه دیگر فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی ما او را برای کارهای خیر موفق میکنیم آسان میکنیم او به آسانی کارهای خیر را انجام میدهد و مانند آن.
مرحله چهارم آن است که هم به خود جوانها هم به اولیای جوانها به پدر و مادرِ پسر به پدر و مادرِ دختر میفرماید وعده الهی این است که با ازدواج, زندگی رونق بگیرد شما منتظر نباشید که زندگی رونق بگیرد بعد ازدواج کنید بلکه با ازدواج زندگیتان را رونق ببخشید. دو امر را ذات اقدس الهی گرچه امور فراوانی در این موضوع مطرحاند ولی در این بخش دو امر را وسیله سِعه رزق قرار داده است یکی همین مسئله نکاح است که فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ خدا اینها را بینیاز میکند این هم وعده است نسبت به جوانها هم وعده است نسبت به پدر و مادر هم وعده است نسبت به نظام, اگر مسئولین نظام بخشی از بودجهها را در اختیار ازدواج جوانها قرار بدهند خداوند بودجه اینها را بیشتر میکند درآمد کشور را بیشتر میکند درآمد سرانه مملکت را بیشتر میکند این برای مملکت و نظام, پدر و مادر را هم میفرماید اگر إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ اِغنای فرزندان هم از راه اغنای پدر و مادر است این دو سوم هم به خود جوانها وعده جمیل داد که إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ هر کس نکاح کرد یا اِنکاح کرد مشمول این وعدِ جمیل الهی است که إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ. قسمت دوم همان مسئله تقواست که در سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» آنجا فرمود: وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ آیه دوم و سوم سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» این است وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً هیچ انسان باتقوایی در کار نمیماند درست است که مشکلات ممکن است از هر طرف رو بیاورد ولی راه خروج هست در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» و مانند آن که شیطان تهدید کرد گفت لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ فوق و تحت را مطرح نکرد در ذیل آن آیه بحث شد که چطور شیطان جهاد چهارگانه را گفته و جهت ششگانه را مطرح نکرده نگفت از بالا و پایین میآیم گفت از جلو و دنبال و طرف راست و طرف چپ میآیم گفتند این بالا و پایین را ذات اقدس الهی اجازه نمیدهد که شیطان راه پیدا کند بالا این است که انسان سر بلند کند دست بلند کند به طرف خدا بگوید «یا الله» پایین این است که سر خم کند سجده کند به خاک بیفتد بگوید «یا الله» راه سجده باز است راه دعا باز است این راه دعا را او نمیبندد این راه سجده را او نمیبندد ممکن است از راه فرزند از راه آیندهنگری باطل از راه چپی بودن راستی بودن اینها بیاید آدم را تقویت کند یا فریب بدهد ولی راه دعا را نمیبندد راه سجده را نمیبندد این دو راه اصلی باز است لذا ذات اقدس الهی این دو راه را همواره نگه داشت هیچ کسی این راه را بسته نمیبیند خب فرمود: وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ این راه تقوا هست بنابراین از دو منظر ذات اقدس الهی وعده سِعه رزق داد.
فتحصّل که در مقدّمات امر با اوامر و نواهی دخترها و پسرها راه حجاب را ذکر کرد بعد از آن راه, مسئولیّت مسئولان را آگاه کرد به اِنکاح کردن. مطلب سوم هم اینها را گفت تا نکاح حاصل بشود گذشته از اینکه موظّفید غَضّ بصر کنید آن عفاف را آن حجاب را آن عفّت را به هر وسیله است تحصیل کنید. چهارم هم آن وعده جمیل است که فرمود خداوند اینها را بینیاز میکند و کم نیست روایاتی که دلالت دارد بر اینکه افرادی که ازدواج کردند ذات اقدس الهی وعدهاش را اِنجاز میکند عملی میکند مخصوصاً اگر فرزنددار بشوند منتها سادهزیستن, حیات طیّبه است قناعت, حیات طیّبه است بعد هم که پیدا شد آدم یک زندگی با آسایش را فراهم میکند بدون اِتراف و بدون اسراف. خب این امور چهارگانه را که بیان فرمود اینها جزء موعظاتی است که در این سوره بیان شده جزء آیات مبیّنی است که در این سوره بیان شده.
پرسش:...
پاسخ: البته, دعا که مفتاح همه کارهاست دیگر دعا اختصاصی به طلب مغفرت و امثال ذلک ندارد برای همه امور است وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ هم دعا به معنای خواندن هم دعا به معنای خواستن این دعای به معنی خواستن را تصریح کرده فرمود: وَسْأَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ از فضل خدا بخواهید که مشکل شما را حل کند این راهِ خواستن است دیگر چون او مسبِّب امور است.
پرسش:...
پاسخ: برای اینکه این أَنکِحُوا چرا اِنکاح نمیکنند برای اینکه آن که مسئول انکاح است چرا انکاح نمیکند برای اینکه میگوید ما نداریم خب اگر ذات اقدس الهی این کار را محمود و ممدوح میداند و وسیله سِعه رزق میداند آن که این وسیله را فراهم میکند مشکلش برطرف میشود. اصولاً اصلِ جامع این است که نظام اسلامی را امّت مسلمان را مسئولین امر را و افراد را میفرماید از فقر نترسید در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این بحثش گذشت وقتی که رابطهٴ با مشرکین را قطع فرمود, فرمود: إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هذَا اینها نباید اینجا بیایند یک عدّه میگفتند خب اینها وضع مالیشان خوب است میآیند اینجا کار تولید میشود شغل تولید میشود ما به حقوقی میرسیم و اینها در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود اگر شما از فقر میترسید از این تحریمها هراسی نداشته باشید آیه 28 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هذَا حالا اگر گفتید اینها وضع مالیشان خوب است اینها که بیایند اینجا ما مسافرخانه کرایه میدهیم بارهای اینها را حمل و نقل میکنیم چیزی به اینها میفروشیم درآمد سالانهمان را از اینجا تأمین میکنیم فرمود این خیال را نکنید وَإِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ عائلهمند شدن عَیلَه یعنی فقر عائل یعنی نیازمند به انسانی که فقیر است میگویند عائلهمند است صِرف عائلهمندی که نشانه تنگدستی نیست از آن عَیله به معنی فقر گرفته شده فرمود اگر از فقر و عَیله و اینها میترسید نگران نباشید چون او که مَقالید السماوات و الأرض به دست اوست او این دستور را دیده دیگر او کلید آسمانها و زمین به دست اوست. بنابراین اگر نظام میترسد که کم بیاورد یُغْنِهِمُ اللَّهُ اگر پدر و مادر طرفین هراسناکاند یُغْنِهِمُ اللَّهُ اگر خود جوانها هراسناکاند یُغْنِهِمُ اللَّهُ اصل کلّی این است که به وعده الهی انسان باید اعتماد داشته باشد (یک) به دستور خدا عمل بکند و هراسناک روزی نباشد (دو) وَإِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاءَ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ در مواردی که مسائل خیلی جزئی مطرح است ذات اقدس الهی مسئله خبیر را طرح میکند چه اینکه آیه سی همین سوره فرمود: إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ آگاه بودن, خبیر بودن به مسائل جزئی نزدیکتر است تا مسئله علیم بودن و اینکه در آیه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آیهٴ 31 فرمود: وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ این آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ را در کنار بُعُولَتِهِنَّ ذکر نکرد برای اینکه اگر آنجا ذکر میکرد باید ضمیر جمع مذکّر سالم میآورد آن وقت این انسجام آسیب میدیدید گذشته از اینکه این انسجام آسیب میدید آن دو ابناء هم کنار هم قرار نگرفت برای دو نکته: یکی اینکه ضمیر جمع مذکّر سالم که بیاید در برابر ضمیر جمع مؤنث سالم این انسجام را به هم میزند دوم اینکه این دو ابناء آن وقت کنار هم قرار نمیگرفت بر اساس این دو نکته است که مسئله آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ را جدا کرده. خب فرمود: وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً این کارها را انجام بدهند تا اینکه مشکلات اینها حل بشود. عمده این است که انسان به وعده الهی اطمینان داشته باشد اگر طمأنینه داشته باشد با آرامش زندگی را شروع میکند و خدای سبحان هم که لاَ یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ خب.
مطلب بعدی آن است که آن روزی که متأسفانه نظام بردهداری رایج بود برای بردهها هم قرآن برنامهریزی کرده که آنها هم باید همسر داشته باشند (یک) باید زمینه آزادی آنها فراهم بشود (دو) این دو مسئله را کنار هم ذکر کرد اما دربارهٴ ازدواج آنها فرمود: وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ یعنی «أنکحوا» شما موظّفید این تنها اختصاصی به مالکان آنها ندارد نظام هم مسئول است جامعه هم مسئولاند که به این عَبید و اِما همسر بدهند. هم چون هر دو را مطرح فرمود یکی الْأَیَامَی مِنکُمْ یکی الصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ صالحین آنها که قدرت تشکیل خانواده دارند. بعد مسئله آزادی آنها را مطرح کرد فرمود: وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ مسئله عِتق رَقبه که جزء سنن الهی است حرفی در آن نیست در خیلی از موارد که کفّاره است از مصادیق کفّاره عِتق رقبه است آن هم حرفی در آن نیست اما حالا اگر بندهای با مولای خود تعهّد کرد و پیشنهاد آزادی داد گفت من قِسطی آزاد میشوم من را آزاد کن من ماهانه این مقدار میپردازم این را میگویند مکاتبه که شارع مقدّس این را ترسیم کرده مشروع کرده و مکاتبه بیع نیست (یک) عِتق نیست (دو) یک عقد است از سنخ ایقاعات نیست (سه) بین مولا و عبد برگزار میشود منتها این عبد باید بالغ باشد عاقل باشد که پیشنهاد بدهد ایجاب و قبول کند و امثال ذلک از سنخ بیع و شراء نیست برای اینکه خود عبد و اَمه مِلک بایعاند آن وقت دیگر اتحاد مشتری و مبیع یا اتحاد بایع و مبیع که فرض ندارد بنابراین اینها قرارداد میکنند نوشته میدهند که اگر ماهانه یا سالانه این مبلغ را بپردازی آزاد میکنیم این عِتق نیست برای اینکه عتق یک امر ایقاعی است تعلیق برنمیدارد اینها قرارداد میگذارند مکاتبه میکنند این ایجاب است آن قبول که اگر این مبلغ قِسطی داده شد مثلاً تا فلان قسط این را آزاد بکند فرمود: وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ اِبتغا یعنی پیشنهاد میدهند درخواست مکاتبه میکنند در مِلک یمین شما فَکَاتِبُوهُمْ با اینکه مکاتبه کنید این عقدِ مکاتبه را که عقد مستقل است و زیرمجموعه کتاب عتق مطرح است این را انشاء کنید برقرار کنید البته إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً یک وقت است مصلحت این عبد در این است که نه تحصیل کرده است نه قدرت مدیریت دارد که میتواند خودش را در جامعه اداره کند این باید در تحت تکفّل کسی باشد این فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً نیست که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» درباره فرزندان خود آدم آمده درباره بچههای خود آدم فرمود وقتی اینها بالغ شدند صِرف بلوغ کافی نیست آن بلوغ اقتصادی و فکری هم باید رعایت بشود فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوَالَهُمْ در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «نساء» فرمود مال مثل ستون فقرات جامعه است و این ستون فقرات را شما نشکنید مال را به دست هر کسی ندهید وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً قیام یعنی مقاومت نه ایستادنِ فیزیکی خیلی از فقرا هستند که کنار دیوار میایستند مرتب گدایی میکنند این نشسته است ایستاده نیست این قیام که در سورهٴ «نساء» مطرح است یعنی ایستادگی نه ایستادنِ فیزیکی فرمود ملّتی قدرت ایستادگی دارد که از نظر اقتصاد به کفایت برسد مال باعث قیام و مقاومت ملّت است وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً این مضمون خب به سفها ندهید گفتند کسی که شاربالخمر است سفیه است کسی که بیجا مصرف قمارباز است سفیه است بالأخره مال را هدر میدهد در همانجا هم دارد که اگر فرزندانتان مالی دارند یا ایتامی که زیر تدبیر شما هستند مالی دارند وقتی مال اینها را در اختیار اینها قرار بدهید که فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً صِرف بلوغ پانزدهسالگی کافی نیست باید این رشد اقتصادی داشته باشد که مال را هدر ندهد الآن هم که شما بخواهید با این عبد یا اَمه مکاتبه برقرار کنید آزاد کنید بدانید که این اگر آزاد بشود در اختیار بیگانگان قرار نمیگیرد و از او سوء استفاده نمیشود این بتواند خودش را اداره کند اگر توانست خودش را اداره کند إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً این مکاتبه را بپذیرید وگرنه به عنوان یک سرپرست مهربان این را زیرمجموعه خودتان داشته باشید خیر منظور اینچنین است نه خیر به معنی تقوا و امثال ذلک آن وظیفه عمومی است.
مطلب دیگر آن است که منظور از علم یعنی حجّت شرعی حالا یا علم به معنای یقین است یا طمأنینه. منظور آن علم ریاضی نیست علمی که حجّت شرعی است حالا یا یقین ریاضی یا طمأنینه عقلایی إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً بعد برای اینکه مسئله عِتق سامان بپذیرد فرمود اینها را کمک بکنید بخشی از بیتالمال باید صرف آزادسازی بردگان و کنیزان بشود آن را در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه شصت بیان فرمود زکات خب یکی از مصارف مهمّ حکومت اسلامی و جامعه اسلامی است در آیه شصت سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود: إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکِینِ وَالْعَامِلِینَ عَلَیْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِی الرِّقَابِ رقاب همین رقبهها که در عتق رقبه صرف میشود یکی از مصارف هشتگانه زکات صرف این است که درباره آزادسازی بردگان صرف بشود این یکی از مصادیق وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ است گذشته از اینکه مصارف دیگری هم میتواند درباره آزادسازی بردگان مطرح بشود اختصاصی به آن زکات ندارد.
مطلب مهم آن است که درست است که اسلام اصل مالکیّت را امضا کرده بر خلاف جریان بنشویکی و بالصراحه فرمود: لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا وَلِلنِّسَاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبْنَ فرمود هر کسی کسب حلال کرد مِلک او میشود و انسان مالک او میشود و مکرّر مسئله ملک و مال را به اشخاص اسناد داده است که این ملک اوست, مال اوست, مالهم, أَمْوَالُکُمْ, أَمْوَالُکُمْ این را نسبت داد و «الناس مسلطون علی اموالهم» هم یکی از اصول پذیرفتهشده در اسلام است. پس با این راههای فراوان, اصل مالکیّت را ذات اقدس الهی امضاء کرده است اسلام امضاء کرده است و هر کسی کسب حلال کرد مالک او میشود بلا ریبٍ. اما این اصل یک اصل متعامل و متقابلِ انسانها با یکدیگر است نه اصلی که حاکم باشد انسان را در برابر خدا هم مالک بداند اگر این باشد که میشود فکرِ قارونی, وقتی به قارون گفته بودند که وَلاَ تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا این گفت من خودم با استقلال اقتصادی اینها را به دست آوردم زکات بدهم چیست وجوه بدهم چیست سهم بیتالمال را تأمین کنم چیست مال برای من است. این فکر همان اسلامی حرف زدن و قارونی فکر کردن است فرمود درست است شما مالکید هر کسی کسب حلال کرد مِلک طلق اوست چیزی را ارث برد ملک طلق اوست چیزی را به او هِبه کردند ملک طلق اوست این مالکیّت کاملاً در اسلام محفوظ و محترم است اما انسان بالقیاس به ذات اقدس الهی هم باز مالک است که به خدا بگوید من مالکم اختیار خودم را داردم «الناس مسلّطون علی أموالهم» یا در برابر خدا باید همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «نور» را مطرح کرد وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ این مال, مال خداست به شما داده به عنوان امانت بنابراین اینچنین نیست که ما در برابر ذات اقدس الهی هم مالک باشیم بگوییم ما اختیار مالمان را داریم این وجوه را نمیدهیم ما در برابر یکدیگر بله مستقلّیم هر کسی هر کاری کرده کسب حلالی کرده مِلک طلق اوست و بدون رضایت او هم تصرّف است و حرام اما در برابر اراده خدا, خدا اگر دستوری داد ما بگوییم ما خودمان کسب کردیم حرف قارون را بزنیم این روا نیست فرمود: وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ از این شفافتر و روشنتر فرمود اینکه امور اعتباری است مالکیّت اینها با قرارداد حل میشود آنکه تکوینی است به نام چشم و گوش آن ملک شما نیست چه رسد به مال که امر اعتباری است ما الآن یک ملک تکوینی داریم که اعضا و جوارح ما در اختیار ماست یک ملک اعتباری داریم مالی که کسب کردیم مال ماست که لِلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِمَّا اکْتَسَبُوا عقد بیع و سایر عقود یک عناوین اعتباری است که باعث نقل و انتقال ملکی است ولی چشم و گوش در اختیار خود ماست ذات اقدس الهی نسبت به این چشم و گوشی که به حسب ظاهر ملک تکوینی ماست به ما فرمود ما مالکیم نه شما أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ در آن بخش أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ همین است این أَمَّن یک «أم» منقطعه است با «مَن» وقتی ادغام شد میشود أَمَّن این «أم» منطقعه به معنی «بل» است یعنی آنها خدا نیستند این کسی که مضطرّ را میتواند نجات بدهد آن خداست آنها خدا نیستند این کسی که مالک چشم و گوش شماست او خداست أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ لذا گاهی اجازه نمیدهد انسان چشم را ببندد با همان چشم باز جانش را میگیرد یا فرصت اینکه گوشش را تنظیم بکند اجازه نمیدهد درست است که ما تکویناً به حسب ظاهر در قبال یکدیگر مالک تکوینی چشم و گوشیم ولی نسبت به ذات اقدس الهی که مالک نیستیم این ملک تکوینی آن هم ملک اعتباری لذا فرمود: وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ بعد بردههایتان را هم نظیر جاهلی وادار به فحشا و منکر نکنید الیوم متأسفانه همین طور است دیگر این استکبار و صهیونیست میبینید فلّه فلّه بازار همین بردگی را دارند برای کسب درآمد فرمود شما مبادا کنیزانتان را وادار کنید به اینکه از راه بِغا و درآمد از این راه درآمدی برای شما فراهم کنند وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً این برای مبالغه است وگرنه اگر إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً که دیگر اِکراه معنا ندارد خودشان دارند این کار را انجام میدهند که اکراه معنا ندارد خب فرمود مبادا این کار را بکنید لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا درآمدی کسب بکنید این درآمد در برابر این کسب حرام است حالا اگر یک وقت اشتباهی کردید این راه را طی کردید و آنها را وادار کردید این طور نیست که راه توبه بسته باشد وَمَن یُکْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِیمٌ توبه کنید راه بازگشت باز است راه برگشت باز است و مانند آن.
ما در این آیات بسیاری از احکام را به صورت شفاف برای شما روشن کردیم داستان گذشتهها را کم و بیش مطرح کردیم موعظه ذکر کردیم وَعظ همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید «جذب الخَلق الی الحق» است واعظ «جاذب الخَلق الی الحق» است آن حالتی که در شنونده کِشش ایجاد میکند این اِتّعاظ شنونده است و وعظ گوینده که وعظ «جذب الخلق الی الحق» است همه مردم را ذات اقدس الهی موعظه میکند لکن پرهیزکاران طرْفی میبندند از این جهت فرمود: وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ.
پرسش:...
پاسخ: هر دو دیگر, چون هر دو هم او گناه کرده هم این منتها مِن بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ ناظر به مُکرهان است چون فرمود: فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ البته چون آنها معصیت کردند خدا غفور و رحیم است بعد از اکراه اگر کاری انجام شد آنها اگر مُکرَه بودند که «رُفع القلم عن المکره» آنها معصیتی نکردند معصیت برمیگردد به اکراه کنندگان.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
امروز عرفه است و عرفه از بهترین روزهای سال است و در ادعیه و روایات ما به عنوان روزی که خداوند او را عظیم و شریف و کریم قرار داد مطرح است همان تعبیرهایی که درباره ماه مبارک رمضان است که میگوییم «هذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَفَضَّلْتَهُ عَلَی الشُّهُورِ» (1)مشابه آن تعبیر درباره روز عرفه هم هست منتها «علی الأیّام» یا «علی الشهور» ندارد (2)یعنی فی نفسه این روز عظیم شریف و کریم است. چون روز عرفه است و روز دعاست بحث را به دعای عرفه وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه نورانی سجادیه تبدیل میکنیم که لابد یا قرائت فرمودید یا بعد از ظهر همراه با دعای عرفه سالار شهیدان(سلام الله علیه) قرائت میکنید. این دعای نورانی که حدوداً هجده صفحه است از آن مصادیق بارز قرآن صاعد است اگر درباره دعا گفته شد که دعا قرآن صاعد است برای آن است که از بهترین مصادیق کلم طیّب است این اصل اول که صغرای مسئله است اصل دوم که کبرای مسئله است فرمود: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ (3)کلمات طیّب به طرف خدای سبحان صعود میکند پس دعا صاعد الی الله است.
مطلب بعدی آن است که دعا از داعی جدا نیست این طور نیست که به نحو تجافی از زمین و مُلک و آسمان و ملکوت صعود کند بلکه به نحو تجلّی است یک وقت است دود بالا میرود بخار بالا میرود یک وقت دعا بالا میرود دعا آن طور بالا نمیرود که بخار و دخان بالا میروند که به نحو تجافی باشد دعا آن طوری بالا میرود که قرآن آن طور نازل شده است اگر قرآن به نحو تجلّی نازل شد نه تجافی اگر قرآن مثل باران نازل نشد که خدا او را به زمین بیندازد بلکه مثل حبل وثیق از بالا آویخته شد نه انداخته, در عین حال که در بالاست در مراحل میانی هست در عین حال که در بالا و در مراحل میانی هست در مراحل نازل هست صعود هم بشرح ایضاً این طور نیست که دعا که قرآن صاعد است بالا میرود نظیر بالا رفتن بخار باشد یا دخان باشد بلکه در عین حال که در زمین است آسمانی میشود در عین حال که در مُلک است ملکوتی میشود و چون دعا وصف داعی است و حال داعی است هرگز داعی را رها نمیکند اگر دعا صعود دارد و اگر کلمات طیّب صاعدند إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ (1)متکلِّم آن کلم طیّب هم صاعد است داعیِ آن دعا هم صاعد است این طور نیست که آن داعی و دعا کننده و خواهنده و خواننده در زمین باشد و دعای او بالا برود اگر در سورهٴ مبارکهٴ «حج» فرمود: لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ (2)آثارش این است که متّقی هم بالا میرود زیرا اگر تقوا بالا میرود و تقوا وصف متّقی است پس خود متّقی هم بالا میرود اینچنین نیست که تقوا مثل دود یا دخان و بخار بالا برود و متّقی هم چنین در زمین بماند و مُلکی باشد بنابراین دعا این خصیصه را دارد که داعی را بالا میبرد در عین حال که در مُلک و در زمین وجود دارد چون به نحو تجلّی است نه تجافی.
دعای نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که چهل و هفتمین دعای صحیفه سجادیه است چند بخش دارد بخش اوّلش به توحید برمیگردد وحدانیّت خدا ازلیّت خدا ابدیّت خدا اوّلیت خدا آخریّت خدا که اینها که عین هماند مطرحاند خالقیّت خدا که جهان را بدون مادّه و مُدّه آفرید خدا بود و چیزی با او نبود بعد جهان را خلق کرد الگویی نداشت اُسوهای نداشت مثالی نداشت صورتی نداشت که جهان را برابر با آنها بیافریند بلکه همه اینها نوآوری ذات اقدس الهی است.
بعد از اینکه این بخش توحید را که قسمت مهمّش به همین تسبیحات اربعه برمیگردد به «سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلاّ الله و اللهُ أکبر» برمیگردد اشاره میکند حضرت که شما حقیقت نامتناهی هستی اگر خدای سبحان حقیقت نامتناهی است چه اینکه هست آن وقت در قبال خدا چیزی نیست مگر سایه او و عکس او که او را نشان بدهد نظیر صورت مرآتیه که طبق بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) آن طوری که مرحوم صدوق در کتاب توحید نقل کرد در باب «ذکر مجلس الرضا(علیه السلام)» آنجا فرمود خلق به منزله صورت مرآتیه حقّاند (1)در برخی از خطبههای نهجالبلاغه هم آمده است که خدای سبحان جهان را مَرائی خلق کرد (2)ولی بالأخره سخن از مرآت است. منظور از مرآت این شیشه و جیوه و آن قاب نیست مرآتِ عرفی غیر از مرآت عرفانی است وقتی عرف میگوید مرآت یعنی این شیشهای که پشتش جیوه است و قاب دارد به وسیلهٴ آن ما صورت را میبینیم این میشود مرآت, مرآت که اسم آلت است وسیلهٴ دیدن صورت است این معنای آینه در عرف ولی وقتی اهل معرفت میگویند مرآت به این شیشهای که پشتش جیوه است و قطر و قاب دارد کاری ندارند منظورشان از مرآت, آن صورت است آن صورت, آلتِ رؤیتِ شاخص است آن صورت را میگویند آینه نه این شیشه را, این صورت است که شاخص را نشان میدهد و این صورت جا ندارد حجم ندارد وزن ندارد اما راست میگوید مثل سراب نیست سراب دروغ میگوید و فریب است صورتِ مرآتیه راست میگوید و حق است با اینکه چیزی نیست. این نور چشم بیننده وقتی به سطح شفاف آینه میتابد این نور منعکس میشود برمیگردد به آن شاخص حالا یا شخص است یا درخت یا غیر اینها آن وقت آن درخت را ما در این زاویه عطف میبینیم خیال میکنیم درخت را در آینه دیدیم در آینه هیچ چیزی نیست این طور نیست که عکسی همیشه در آینه باشد, اگر شما هستید, نور چشمتان تابید به صفحه شفاف آینه و این نور برگشت به انسان یا به شجر برخورد کرد آن وقت آن انسان یا آن شجر را در این زاویه انعطاف میبینیم خیال میکنیم در آینه دیدیم. خب این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است که فرمود نه خدا در خلق است نه خلق در خدا, اشیا به منزله صورت آینهاند; حضرت به آن شخص فرمود: «أخْبرنی عن المرآة أنت فیها أم هی فیک» عرض کرد هیچ کدام, لذا فرمود نه خدا در خلق است نه خلق در خدا, خلق آن لیاقت را ندارد که حال یا محل باشد خلق مثل صورت مرآتیه است. (3)
خب این محصول چه حقیقتی است محصول نامتناهی بودن خدای سبحان است در خیلی از کلمات اهل بیت هست در چندین خطبه نهجالبلاغه این مضمون هست مخصوصاً آن خطبه اول که دارد «مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» در اینجا وجود مبارک امام سجاد عرض میکند: «أَنْتَ الَّذِی لَا تُحَدُّ» بعد از آن حمدها و ازلیّت و ابدیّت و سرمدیّت و اینها را که فرمود, فرمود تو آن خدایی که حد نداری تا محدود بشوی «وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَکُونَ مَوْجُوداً» موجود از «وَجَدَ» است یعنی یافتن, کسی تو را نمییابد تو بعید المَنالی هیچ کس به تو دسترسی پیدا نمیکند «وَ لَمْ تَلِدْ فَتَکُونَ مَوْلُوداً» آن طوری که دیگران - معاذ الله - پنداشتند که خدای سبحان از کسی یا از چیزی متولّد شده است اگر دربارهٴ الوهیّت مسیح فکر میکردند الوهیّت عُزیر فکر میکردند یا مشکلاتی از این دست در بین هندیها مطرح بود و هست همه اینها را توحید اسلامی ابطال میکند فرمود شما حقیقت نامتناهی هستید «أَنْتَ الَّذِی لَا ضِدَّ مَعَکَ فَیُعَانِدَکَ وَ لَا عِدْلَ لَکَ فَیُکَاثِرَکَ وَ لَا نِدَّ لَکَ فَیُعَارِضَکَ» نه ضدّ داری نه شبیه داری نه مَثیل داری نه معاون داری اینها همه سالبه به انتفاء موضوع است برای اینکه تو حقیقت نامتناهی هستی هر چه در عالم فرض بشود سایه توست.
بعد از این «سُبْحَانَکَ», «سُبْحَانَکَ» که مربوط به اوصاف ذات اقدس الهی است اینها که به پایان میرسد و حمد الهی را به پایان میبرد آن وقت عرض ادب به پیشگاه پیامبر و صلوات فرستادن بر پیامبر را شروع میکند ذات اقدس الهی مستحضرید که در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» هم خودش بر پیغمبر درود میفرستد هم ملائکه بر آن حضرت درود میفرستند. در همان سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» هم خودش بر مؤمنین درود میفرستد هم ملائکه خدا بر مؤمنین درود میفرستند مرحوم خواجه طوسی روزی در اثنای درس از سیّد مرتضی(رضوان الله علیه) مطلبی را نقل کرد و بعد از اینکه نام شریف سیّد را برد گفت «صلوات الله علیه» شاگردان محضر ایشان تعجّب کردند که چطور ایشان بر سیّد مرتضی صلوات میفرستد بعد فرمود: «کیف لا یُصلّیٰ علی المرتضی» (1)کسی که به مقام مرتضایی رسیده است چگونه بر او صلوات نفرستیم.
1) (9) . الکنی و الألقاب, ج2, ص482.
اصل مسئله را در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» میشود یافت; در سورهٴ «احزاب» همین آیه معروف است که إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ (1)در همان سورهٴ «احزاب» دارد که هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ (2)شما اگر مؤمن باشید خدا بر شما صلوات میفرستد ملائکه بر شما صلوات میفرستند حالا معلوم میشود ما چقدر خودمان را ارزان فروختیم این صلوات فرستادن مخصوص پیغمبر نیست این مثل نبوّت نیست این مثل رسالت نیست این مثل عصمت نیست این مثل خلافت کلّیه نیست هر دو آیه در سورهٴ «احزاب» است هم إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ در آن سوره است هم هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ در آن سوره است حالا چقدر ما باید خودمان را ارزان بفروشیم [که آلوده به گناه شویم] مایی که میتوانیم به جایی برسیم که خدا بر ما صلوات بفرستد ملائکه خدا بر ما صلوات بفرستند آن وقت خود را رایگان هدر بدهیم؟! ما باید ببینیم ما که میتوانیم به جایی برسیم که ملائکه بر ما صلوات بفرستند خودمان را داریم به چه چیزی میفروشیم این روزهای عرفه و امثال عرفه چنین حال و هوایی را به همراه دارد.
آن وقت وجود مبارک حضرت درباره نبوّت و رسالت و خلافت و عظمت پیغمبر و مقام والای عصمت و مقام والای هدایت و مقام والای رهبری آن حضرت ذکر میکنند که مسئله نبوّت را به پایان میبرند بعد وارد مسئله امامت میشوند بعد از مسئله توحید, نبوّت را مطرح فرمود بعد از مسئله نبوّت, مسئله امامت را مطرح میکند عرض میکند که «اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَیَّدْتَ دِینَکَ فِی کُلِّ أَوَانٍ بِإِمَامٍ أَقَمْتَهُ عَلَماً لِعِبَادِکَ وَ مَنَاراً فِی بِلَادِکَ بَعْدَ أَنْ وَصَلْتَ حَبْلَهُ بِحَبْلِکَ وَ جَعَلْتَهُ الذَّرِیعَةَ إِلَی رِضْوَانِکَ وَ افْتَرَضْتَ طَاعَتَهُ وَ حَذَّرْتَ مَعْصِیَتَهُ وَ أَمَرْتَ بِامْتِثَالِ أَوَامِرِهِ وَ الِانْتِهَاءِ عِنْدَ نَهْیِهِ وَ أَلَّا یَتَقَدَّمَهُ مُتَقَدِّمٌ وَ لَا یَتَأَخَّرَ عَنْهُ مُتَأَخِّرٌ فَهُوَ عِصْمَةُ اللَّائِذِینَ وَ کَهْفُ الْمُؤْمِنِینَ وَ عُرْوَةُ الْمُتَمَسِّکِینَ وَ بَهَاءُ الْعَالَمِینَ» این را درباره امام ذکر میکند که در هر عصر و مصری تو ائمه(علیهم السلام) را که معصوماند حبل آنها به حبل تو وصل است عروه وثقای دیناند مرجع مؤمنیناند اینها را قرار دادی تا دینت را حفظ بکنند «اللَّهُمَّ فَأَوْزِعْ لِوَلِیِّکَ شُکْرَ مَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیْهِ وَ أَوْزِعْنَا مِثْلَهُ فِیهِ وَ آتِهِ مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَاناً نَصِیراً وَ افْتَحْ لَهُ فَتْحاً یَسِیراً وَ أَعِنْهُ بِرُکْنِکَ الْأَعَزِّ وَ اشْدُدْ أَزْرَهُ وَ قَوِّ عَضُدَهُ وَ رَاعِهِ بِعَیْنِکَ وَ احْمِهِ بِحِفْظِکَ وَ انْصُرْهُ بِمَلَائِکَتِکَ وَ امْدُدْهُ بِجُنْدِکَ الْأَغْلَبِ وَ أَقِمْ بِهِ کِتَابَکَ وَ حُدُودَکَ وَ شَرَائِعَکَ وَ سُنَنَ رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ اللَّهُمَّ عَلَیْهِ وَ آلِهِ» همین دعاهایی که در ماه مبارک رمضان هست در دعای «افتتاح» هست در پایان دعای «افتتاح» مربوط به اهل بیت عصمت و طهارت است همان دعا را شما میبینید وجود مبارک حضرت در روز عرفه مطرح میکند که بعد از توحید, مسئله نبوّت است بعد از نبوّت, اهل بیت است که وصل است حبل اینها به حبل نبوی(علیهم آلاف التحیّة و الثناء) بعد فرمود: «وَ أَحْیِ بِهِ مَا أَمَاتَهُ الظَّالِمُونَ مِنْ مَعَالِمِ دِینِکَ وَ اجْلُ بِهِ صَدَاءَ الْجَوْرِ عَنْ طَرِیقَتِکَ وَ أَبِنْ بِهِ الضَّرَّاءَ مِنْ سَبِیلِکَ وَ أَزِلْ بِهِ النَّاکِبِینَ عَنْ صِرَاطِکَ وَ امْحَقْ بِهِ بُغَاةَ قَصْدِکَ عِوَجاً وَ أَلِنْ جَانِبَهُ لِأَوْلِیَائِکَ وَ ابْسُطْ یَدَهُ عَلَی أَعْدَائِکَ وَ هَبْ لَنَا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ تَعَطُّفَهُ وَ تَحَنُّنَهُ» که بخشی از اینها در دعای «ندبه» مربوط به وجود مبارک ولیّ عصر است «وَ اجْعَلْنَا لَهُ سَامِعِینَ مُطِیعِینَ وَ فِی رِضَاهُ سَاعِینَ وَ إِلَی نُصْرَتِهِ وَ الْمُدَافَعَةِ عَنْهُ مُکْنِفِینَ وَ إِلَیْکَ وَ إِلَی رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ اللَّهُمَّ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بِذَلِکَ مُتَقَرِّبِینَ» ما به تو نزدیک میشویم. مستحضرید راهی بالأخره گرچه ما حالا این راه را نرویم بالأخره حداقل آدرس این راه را باید بدانیم میگوییم ما کار را قربة الی الله انجام میدهیم این درست است یک عدّه مقرّبین الی اللهاند این هم درست است از ما سؤال بکنند تقرّب به خدا به چیست؟ میگوییم زمانی نیست زمینی نیست این هم درست است اما با سلب و اوصاف سلبی که مشکل حل نمیشود, بالأخره راهحلّی باید نشان داد بین ما و خدا چقدر فاصله است چیست بالأخره؟ میگوییم معنوی است قرب معنوی است اینها هم درست است ولی اینها مشکل را حل نمیکند یک عالِم تا یک معیار علمی نداشته باشد آرام نیست وقتی یک معیار علمی داشت آرام میشود میفهمد راه هست منتها سعی میکند برود حالا تا چه اندازه موفق شد حرف دیگر است ولی همین کلیگویی باشد که معنوی است قُرب معنوی است زمانی نیست زمینی نیست در این صورت فرق بین عالِم و جاهل نیست, خب توده مردم هم همین حرف را میزنند دیگر بین ما و خدا قرب معنوی است ولی وقتی در فضای علم مطرح شد بالأخره یک اندیشمند از خود سؤال میکند ما یک سلسله مفاهیم داریم یک سلسله عناوین اعتباری داریم یک سلسله ماهیات داریم یک حقیقت وجودی داریم, دیگر غیر از این چیزی نیست, بین ما و خدا مفاهیم است نه عناوین اعتباری است نه ماهیّات است نه حقیقت هستی است بله, بین ما و او حقیقت هستی است خب این حقیقت هستی متباین است یا مشکِّک؟ اگر متباین بود که بریده بریده بود راه نبود بین ما و خدا راه هست صراط مستقیم است إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (3)راه است اگر وجودات, حقایق متباینه بود گسیخته گسیخته, بریده بریده بود که راه نبود لابد مراتب است میشود تشکیک پس بین ما و خدا یعنی بین صورت مرآتیه و شاخص آن اصل یادمان نرفته بین صورت مرآتیه و شاخص صورت مرآتیههای ریز و درشتی هست بعضی آینههای کوچکاند تاریک و باریک, بعضی آینههای میانیاند بعضی آینه شفافاند و بزرگاند.
آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که فرمود: «ما لله آیةٌ أکبر مِنّی» (1)خدای سبحان از من آیت بزرگتر خلق نکرده است, البته نه در درون نه در بیرون اما در درون برای اینکه اینها مِن نورٍ واحدند در درون اهل بیت کسی از اینها بزرگتر نیست چون مِن نور واحدند حساب رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جداست بیرون هم که هیچ کس نیست همتای اینها باشد لذا فرمود: «ما لله آیةٌ أکبر مِنّی» خب اینها میشوند آینهٴ کبرای حق آیت کبرا یعنی آینه کبرا, مرآت کبرا. بین ما که یک صورت مرآتیه هستیم با ذات اقدس الهی این درجات وجودی هست و متّصل نه منقطع چون تباین نیست و تشکیک است باز ما قانع نخواهیم شد برای اینکه, اینکه درجات وجودی, مکانی نیست آدم سیر بکند زمانی نیست سیر بکند چطور ما این راه را سیر بکنیم این مسئله شدّت و ضعف مشکل ما را حل نمیکند ما به دبنال اِشتدادیم نه شدّت و ضعف, شدّت و ضعف یعنی این درجات فرق میکند بعضی ضعیفاند بعضی قویاند بعضی اقوا, اما مشکل ما را اشتداد حل میکند یعنی حرکت جوهری وگرنه یکی ضعیف باشد یکی شدید چطوری مشکل ما حل میشود ولی وقتی حرکت جوهری داشتیم اشتداد یعنی اشتداد یعنی ضعیف میتواند شدید بشود شدید میتواند اشد بشود این راه باز است و هر اندازه که انسان جلوتر رفت دیگر خود را نمیبیند چون صورت مرآتیه مادامی که به مرآت وابسته است هیچ است اما وقتی که نشان میدهد بالأخره بهتر به آن ذوالصورة نزدیک میشود که این قرآن صاعد بودن میشود این.
1) (13) . بصائر الدرجات, ص77.
اینکه حضرت عرض کرد مرا جزء مقرّبین قرار بدهید نماز قربانی است روزه قربانی است درباره نماز که وارد شده «الصلاة قربان کلّ تقی» (1)درباره زکات هم وارد شده (2)هر انسان باتقوایی به وسیله نماز قربانی دارد یعنی متقرّب میشود به وسیله زکات قربانی دارد یعنی متقرّب میشود. وجود مبارک امام سجاد عرض میکند ما را جزء متقرّبین قرار بدهید حالا که انسان به مقام قرب رسید از اسرار, خیلیها باخبر است این طور نیست که آگاه شدن به اعمال مردم و درون مردم مخصوص انبیا(علیهم السلام) یا اهل بیت(علیهم السلام) باشد آنها مقامات خیلی برتری دارند که اصلاً به ذهن ما نمیآید اینکه فرمود: «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» (3)اصلاً به ذهنمان نمیآید یعنی چه اگر کسی جزء مقرّبین شد اسرار دیگران را میفهمد اگر إنَّ کِتَابَ الأبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ ٭ وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُونَ ٭ کِتَابٌ مَرْقُومٌ که یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ (4)ابرار, مردان بزرگاند مردان پاکاند نیّت صدق دارند اعمالشان عقایدشان اوصافشان اخلاقشان در کتاب است آن کتاب به نام علیّین است این علیّین, مشهود مقرّبین است انسان میتواند به اینجاها برسد آن وقت صاف خودش را ارزان بفروشد؟! اینکه حضرت عرض میکند مرا جزء متقرّبین قرار بدهید یعنی این.
بعد از چند سطر عرض میکند «اللَّهُمَّ هَذَا یَوْمُ عَرَفَةَ یَوْمٌ شَرَّفْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ وَ عَظَّمْتَهُ نَشَرْتَ فِیهِ رَحْمَتَکَ وَ مَنَنْتَ فِیهِ بِعَفْوِکَ وَ أَجْزَلْتَ فِیهِ عَطِیَّتَکَ وَ تَفَضَّلْتَ بِهِ عَلَی عِبَادِکَ» آن جملههای معروف مربوط به ماه مبارک رمضان آن چهار فعل است که به نحو تنازع یک متعلّق دارد «هذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَکَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَفَضَّلْتَهُ عَلَی الشُّهُورِ» (5)این «عَلَی الشُّهُورِ» مفعول واسطه است برای چهار فعل به نحو تنازع این وسط نباید قطع کرد این چهار فعل را باید با یک نفس خواند این «عَلَی الشُّهُورِ» متعلّق به همه است اینجا «علی» ندارد که این یوم عرفه «علی الشّهور» یا «علی الأیّام» افضل باشد این یک شرافت نفسی است یعنی خود این روز کریم است عظیم است شریف است نه بر دیگران رجحان دارد خودش عظیم است چون رحمت تو در این روز منتشر میشود.
خب حالا ما چه کارهایم؟ «اللَّهُمَّ وَ أَنَا عَبْدُکَ الَّذِی أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ قَبْلَ خَلْقِکَ» من که حضرت میفرماید «من» یعنی کلّ مخلوقات حالا خودش درک کرده این مطلب را ادراک کرده انسان سه مرحله را پشت سر گذاشت و یا با آنها همراه است در یک مرحله که «لا شیء» بود که ذات اقدس الهی به زکریا فرمود تعجّب نکن قَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً (1)این «لیس» تامّه است این «کان»ی منفی این «کان»ای است که خبر ندارد فقط اسم دارد لَمْ یَکُ شَیْئاً (2)یعنی معدوم بود از آن مرحله به بعد میرسد أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (3)که قابل ذکر نیست هَلْ أَتَی عَلَی الْإِنسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ که لَمْ یَکُن شَیْئاً مَذْکُوراً (4)قابل ذکر نبود, کسی نام مَنیٍّ یُمْنَی را که نمیبرد این مرحله دوم; مرحله سوم آن است که حالا علقه شدیم مضغه شدیم و فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (5)شدیم بعد وقتی مکلّف شدیم دستورهایی دادی ما اطاعت نکردیم نهیی کردی منزجر نشدیم البته این را به لسان قوم میفرماید ولی الآن در حضور شما صاغراً ذلیلاً حاضریم هر تصمیمی بگیری میتوانی ما هم حاضریم «وَ هَا أَنَا ذَا بَیْنَ یَدَیْکَ صَاغِراً ذَلِیلًا خَاضِعاً خَاشِعاً خَائِفاً مُعْتَرِفاً بِعَظِیمٍ مِنَ الذُّنُوبِ تَحَمَّلْتُهُ وَ جَلِیلٍ مِنَ الْخَطَایَا اجْتَرَمْتُهُ مُسْتَجِیراً بِصَفْحِکَ لَائِذاً بِرَحْمَتِکَ مُوقِناً أَنَّهُ لَا یُجِیرُنِی مِنْکَ مُجِیرٌ وَ لَا یَمْنَعُنِی مِنْکَ مَانِعٌ» نه کسی ما را پناه میدهد نه اگر بخواهی ما را مشمول عفو نکنی کسی میتواند جلوی شما را بگیرد «فَعُدْ عَلَیَّ بِمَا تَعُودُ بِهِ عَلَی مَنِ اقْتَرَفَ مِنْ تَغَمُّدِکَ وَ جُدْ عَلَیَّ بِمَا تَجُودُ بِهِ عَلَی مَنْ أَلْقَی بِیَدِهِ إِلَیْکَ مِنْ عَفْوِکَ وَ امْنُنْ عَلَیَّ بِمَا لَا یَتَعَاظَمُکَ أَنْ تَمُنَّ بِهِ عَلَی مَنْ أَمَّلَکَ مِنْ غُفْرَانِکَ وَ اجْعَلْ لِی فِی هَذَا الْیَوْمِ نَصِیباً أَنَالُ بِهِ حَظّاً مِنْ رِضْوَانِکَ» مستحضرید همین امام وقتی در اوج سخن میگوید و حق میگوید آنجا که بالای منبر شام فرمود ما این هستیم همهاش حق است «أنا ابن مکّة و مِنیٰ» (6)ما رفتیم خانهات را آباد کردیم و آمدیم اگر نبود جریان کربلا و اهل بیت, مکّه همان بتکده بود که بود.
وجود مبارک امام سجاد عرض میکند خدایا! ما آمدیم خانهات را زنده کردیم مکّه را سرزمین وحی کردیم مطاف را, قبله را زنده کردیم گرچه ما مِنا نرفتیم ولی منا را زنده کردیم «أنا ابن مکّة و مِنیٰ» همه اینها درست است اینها مربوط به فراز بود که درست است اما در مقام فرود, عرض میکند: «وَ سَأَلْتُکَ مَسْأَلَةَ الْحَقِیرِ الذَّلِیلِ الْبَائِسِ الْفَقِیرِ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِیرِ» من که خب یک ذرّهام ترس هم دارم «وَ مَعَ ذَلِکَ خِیفَةً وَ تَضَرُّعاً وَ تَعَوُّذاً وَ تَلَوُّذاً لَا مُسْتَطِیلًا بِتَکَبُّرِ الْمُتَکَبِّرِینَ وَ لَا مُتَعَالِیاً بِدَالَّةِ الْمُطِیعِینَ وَ لَا مُسْتَطِیلًا بِشَفَاعَةِ الشَّافِعِینَ وَ أَنَا بَعْدُ» هنوز هم وضع من این است «أَقَلُّ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا» خدایا! از من ضعیفتر و پَستتر موجودی نداری این یعنی چه؟ خب اگر همه این جلال و شکوه آینه به آن شاخص است اگر آن شاخص, قدری لطفش را بردارد صورت مرآتیه چیزی نیست «أَنَا بَعْدُ أَقَلُّ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا» بعد درخواست کمک میکند عرض میکند خدایا! من بستهام «أَنَا الْمُرْتَهَنُ بِبَلِیَّتِهِ أَنَا القَلِیلُ الْحَیَاءِ أَنَا الطَّوِیلُ الْعَنَاءِ» من بستهام برای اینکه به تو بدهکارم (یک) اگر کسی حقّ الله را ضایع کرده است مدیون است (دو) هر مدیونی باید گِرو بدهد (سه) حقّ الناس را که آدم بدهکار است خانه و زمین را گِرو میدهد اما حقّ الله را که بدهکار بود خود آدم را گِرو میگیرند خانه را که گِرو نمیگیرند اینکه در قرآن فرمود: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (1)یا کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ (2)همین است خود انسان را به بند میکشند. اینکه میبینید بعضیها میگویند ما هر چه میخواهیم نماز شب بخوانیم نمیتوانیم یا هر چه میخواهیم جلوی زبانمان را نگه بداریم نمیتوانیم هر چه میخواهیم جلوی چشممان را نگه بداریم نمیتوانیم راست میگویند بیچارهها چون در بند هستند این رهین بودن همین است.
بعد عرض میکند خدایا! آن توفیق موحّدان را به من بده که خلاصی پیدا کردند «وَ تَوَحَّدْنِی بِمَا تَتَوَحَّدُ بِهِ مَنْ وَفَی بِعَهْدِکَ وَ أَتْعَبَ نَفْسَهُ فِی ذَاتِکَ وَ أَجْهَدَهَا فِی مَرْضَاتِکَ» بخشهای پایانی این هم طلب دعاست عرض میکند که قلب مرا به حبّ دنیا مشغول نکن همین من و ما, همین دنبال القاب گشتن و دنبال مرید گشتن و همین بازیها عرض کرد: «وَ انْزِعْ مِنْ قَلْبِی حُبَّ دُنْیَا دَنِیَّةٍ تَنْهَی عَمَّا عِنْدَکَ وَ تَصُدُّ عَنِ ابْتِغَاءِ الْوَسِیلَةِ إِلَیْکَ وَ تُذْهِلُ عَنِ التَّقَرُّبِ مِنْکَ» اگر نماز تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ (1)دنیا هم «تَنهی عن العبادة و التقرّب» اینها را وجود مبارک حضرت دارد تا میرسد به اینکه مرا جزء کسانی قرار بده که در قرآن وعده دادی که نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ (2)من جزء آنها باشم «وَ أَمِتْنِی مِیتَةَ مَنْ یَسْعَی نُورُهُ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ» تو که در قرآن فرمودی یک عدّه نور پیشاپیش آنها حرکت میکند نور خودشان است دیگر نور آفتاب و اینها که نیست چون بساط آفتاب برچیده شد إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (3)شد, إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (4)شد نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ نه نور الشّمس نه برق است نه نور شمس و قمر, عرض میکند «وَ أَمِتْنِی مِیتَةَ مَنْ یَسْعَی نُورُهُ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ» بعد در بخشهای نهایی «اجْعَلْ هَیْبَتِی فِی وَعِیدِکَ وَ حَذَرِی مِنْ إِعْذَارِکَ وَ إِنْذَارِکَ وَ رَهْبَتِی عِنْد تِلَاوَةِ آیَاتِکَ» آیاتی که تلاوت میکنم رهبانیّتی در من پیدا بشود هراسی در من پیدا بشود و توفیقی عطا کن «وَ اعْمُرْ لَیْلِی بِإِیقَاظِی فِیهِ لِعِبَادَتِکَ وَ تَفَرُّدِی بِالتَّهَجُّدِ لَکَ» شبم را با نماز شب زنده نگه بدارم اینها را در دعای عرفه از ذات اقدس الهی مسئلت میکنند آن مسئلهٴ بَرد الیقینی که در بعضی از کتابها هست در این دعای نورانی آمده «وَ أَوْجِدْنِی بَرْدَ عَفْوِکَ» و در بهشت هیچ کینهای بهشتیان نسبت به هم ندارند در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» هم دارد که اینها دعا میکنند به خدا عرض میکنند: لاَ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلّاً لِلَّذِینَ آمَنُوا (5)اینجا هم حضرت عرض میکند «وَ انْزِعِ الْغِلَّ مِنْ صَدْرِی لِلْمُؤْمِنِینَ» که من کینه هیچ کسی را در دل نداشته باشم در پایان دارد «وَ أَتْمِمْ لِی إِنْعَامَکَ إِنَّکَ خَیْرُ الْمُنْعِمِینَ وَ اجْعَلْ بَاقِیَ عُمُرِی فِی الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ ابْتِغَاءَ وَجْهِکَ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ» که خدا - انشاءالله - همه حاجیان ما و معتمران ما و زائران ما را با حجّ مقبول و عمره مقبول و زیارت مقبول و ادعیه مستجاب به اوطانشان برگرداند و توفیق قرائت این دعاها را به همه ما مرحمت بکند و همه این مضمون را برای مسلمانهای شرق و غرب عالم محقَّق بفرماید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (32 وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً حَتَّی یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ وَلاَ تُکْرِهُوا فَتَیَاتِکُمْ عَلَی الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَمَن یُکْرِههُّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِن بَعْدِ إِکْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (33) وَلَقَدَ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ وَمَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمْ وَمَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ (34) اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ(35)) بعد از اینکه جریان حفظ نظر را از یک جهت مطرح فرمود و سَتْر را از جهت دیگر طرح کرد ساختار جامعه را از نظر عفاف تأمین کرد یعنی جامعهای که مردها مواظب چشمشان باشند زنها هم مواظب چشمشان باشند زنها هم مواظب حجابشان باشند چنین جامعهای از گزند بیعفافی محفوظ است این فصل اول.
فصل دوم این است که انسان مثل فرشته نیست که مصون از مرگ باشد و قائم به شخص انسان محفوظ به نوع است نه به شخص کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ برای انسان است نه برای فرشته و مانند آن و برای حفظ نسل, نکاح مقدّر شده است نکاح برای لذّت نیست برای حفظ نسل است چه اینکه تغذیه برای لذّت نیست برای حفظ شخص است شخص بدون غذا محفوظ نمیماند باید غذا بخورد تا بماند نوع بدون نکاح محفوظ نمیماند باید نکاح کنند که نوع محفوظ بماند.
فصل سوم این است که این کار, کار دشواری است انسان که مثل حیوان نیست غذای او در طبیعت آماده باشد حیوانات غذایشان بر اساس مائده طبیعی و سفره طبیعی آماده است اگر علفخوارند که غذایشان آماده است و اگر گوشتخوارند که نیازی به طبخ ندارد و غذایشان آماده است. انسان نیازمند به غذاست تهیّهاش آسان نیست رنج دارد برای تحمّل این رنج دو کار شده: یکی فشار گرسنگی که دردآور است, یکی لذّت خوردن که در فضای ذائقه و دهن متمثّل است و دیگر هیچ! انسان این مزد کارگری خود را در حلّ این دو نیاز میبیند یکی فرو نشاندن آن درد گرسنگی, یکی بهرهبرداری و کامیابی از لذّت خوردن این لذّت خوردن, مزد آن کارگری است رفع درد, مزد آن کارگری است افراد عادی خیال میکنند که غذا میخورند که لذّت ببرند در حالی که مزد کارشان را دارند میگیرند لذا به همان اندازهای که بدن نیاز دارد باید غذا خورد کم نیست روایاتی که فرمودند انسان اگر بعد از سیر شدن باز غذا بخورد هوش و استعداد خودش را از دست میدهد زیرا این روح مشغول هضم آن غذای زاید و برنامه زاید است دیگر مشغول کار خودش نیست مثل اینکه شما یک انسان فقیه یا حکیمی را وادار کنید که زبالههای شهر را جمع بکند او این کار را میکند ولی حیف است. روح را ما سرگرم کنیم برای اینکه زباله بسازد و به دستشویی تحویل بدهد این واقعاً ظلم به روح است به همان اندازه که انسان نیازمند به غذاست آن را عاقلانه روح تأمین میکند. غرض آن است که این لذّتی که در فضای کام است این مزد کارگری است آن فرو نشاندن درد گرسنگی این مزد کارگری است برای بهرهبرداری از آن این مزد را میگیرند.
در جریان نکاح هم بشرح ایضاً تأمین زندگی ازدواج کردن اداره همسر تأمین مسکن کار آسانی نیست این کار سخت را ذات اقدس الهی بر انسان تحمیل کرد مزد این کارگری را آن لذّت نکاح قرار داد اینها خیال میکنند نکاح میکنند برای التذاذ در حالی که نکاح میکنند برای قَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم است نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتوْا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ اینجا مزرعه است ولی به فکر نسل باشید بهترین دستوری که برای نکاح است تأمین نسل آینده و فرزندان صالح است که فرمود: قَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ بنابراین نکاح برای حفظ نسل است طبق این سه چهار فصل. دو مطلب را قرآن کریم در این آیات 32 و 33 مطرح کرد که گاهی خیال میکنند اینها با هم ناهماهنگاند. در آیهٴ 32 فرمود اگر اینها فقیرند خدا اینها را بینیاز میکند در آیهٴ 33 فرمود اگر کسی ندارد که ازدواج بکند عفّت بورزد و خویشتندار باشد خب اگر شما وعدهٴ غنا دادید دیگر دستور به خویشتنداری برای چیست؟ گاهی خیال میشود که این جملهٴ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ که وعده است مثلاً با جملهٴ وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً هماهنگ نیست خب اگر کسی ندارد خدا او را بینیاز میکند دیگر چرا شما او را ترغیب میکنید دستور میدهید به خویشتنداری. پاسخش این است که در تناقض که گفتند این دو آیه نقیض هماند مستحضرید که یکی از این دو قضیه حتماً باید کلی باشد یعنی موجبه کلیه با سالبه جزئیه نقیض هماند سالبه کلیه با موجبه جزئیه نقیض هماند دو موجبه جزئیه دو قضیه جزئیه یکی موجبه یکی سالبه یا دو قضیه مهمله هرگز نقیض هم نیستند این دو آیه تقریباً در حکم قضیه جزئیهاند و هیچ کدام نقیض هم نیستند هیچ کلیّتی در آیه اول نیست که خدا هر فقیری را که قصد ازدواج داشت بینیاز میکند اگر آیه پیامش این بود که هر فقیری را که قصد ازدواج داشت خدا او را بینیاز میکند با آیه بعدی ناهماهنگ بود که فرمود اگر کسی نداشت صبر کند خویشتنداری کند خب شما که وعده دادید خدا بینیاز میکند دیگر چرا دستور خویشتنداری میدهید؟ سرّ اینکه آن اوّلی هم در حکم قضیه جزئیه است و دومی در حکم قضیه جزئیه این است که درباره اوّلی فرمود اگر کسی نتوانست خویشتندار باشد بالأخره نکاح برای او لازم شد یا نزدیک به لزوم است و به سراغ کسی رفت که فرزندی دارد دَم بخت آنها در اثر فقرِ این داماد آینده او را رد نکنند خداوند مُهتمَل است با امید به لطف الهی او را بینیاز کند این وظیفه کسانی است که دختر دارند به آنها میفرماید اگر اینها آمدند و در منزل شما و نیازمندند در اثر فقر اینها, اینها را رد نکنید برای اینکه ممکن است خدا اینها را بینیاز بکند وَاللّهُ وَاسِعٌ است منتها عَلِیمٌ است که چقدر بدهد به چه کسی بدهد چه موقع بدهد و مانند آن اما دومی مربوط به خود این جوانهاست این جوانها اگر وضع مالیشان مناسب نیست تا آنجا که ممکن است دست به آلودگی نزنند و خویشتندار باشند آیه بعدی آیهٴ 33 وظیفه جوانها را مشخص میکند آیهٴ 32 که آیه قبلی است وظیفه اولیای دخترها را مشخص میکند که اگر کسی به سراغ دختر شما آمد اگر صالح بود و شرایط ازدواج را داشت به بهانه اینکه او وضع مالیاش ضعیف است او را رد نکنید البته برخیها این امر أَنکِحُوا را حمل بر وجوب کردند برخیها حمل بر استحباب کردند ولی یک ترغیب اخلاقی است به تعبیر بعضی از آقایانی که آیات الأحکام نویساند میگویند اکثر فقها بر ایناند که این امر برای وجوب نیست. نشانش آن است که در جریان عَبید واِما آن امر برای وجوب نیست و همین یک امر است که تکرار شده است فرمود: وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ یعنی از خود شما یعنی آزادها و احرار وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ خب انکاحِ عبد و اَمه که واجب نیست انکاح ابرار هم واجب نخواهد بود برای اینکه این دو امر در کنار هماند البته مستحضرید که در اثر عطف کردن این عطف به منزلهٴ تکرار آن عامل است مثل اینکه وقتی فرمود: «واغتسل للجمعة و الجنابة» منافات ندارد که یکی مستحب باشد و دیگری واجب چون این عطف به منزلهٴ تکرار عامل است نه اینکه لفظ در عکس از معنا استعمال شده باشد گرچه آن هم جایز است «واغتسل بالجمعة, واغتسل للجنابة» این «اغتسل» دوم برای وجوب است آن «اغتسل» اول برای استحباب است این منافات ندارد اینجا هم وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ (یک), وَالصَّالِحِینَ یعنی «و أنکحوا الصالحین من عبادکم و امائکم» (دو).
پرسش: ببخشید این لسان آیه لسان امتنان است چطور با جزئیت فرق میکند...
پاسخ: بله آخر نه حرف ایجاب در آن هست نه امتنان با وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ منافات دارد چون فرمود: وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ کجا را خدا اِغنا میکند ما چه میدانیم او میداند.
پرسش: اما حالا که دستور میدهد که میخواهند ازدواج کنند...
پاسخ: بله, اما نفرمود همه را خدا انفاق میکند فرمود او واسع است چون رزقش وسیع است اما او میداند به چه کسی بدهد اگر در ذیل آیه فرمود او میداند به چه کسی بدهد چه اینکه در بعضی از آیات دیگر دارد لِمَن یَشَاءُ معلوم میشود به مشیئت او وابسته است ما هم که به مشیئت او آگاه نیستیم بنابراین برای ما قضیه فیالجمله میشود نه بالجمله و قضیه فیالجمله یعنی قضیه مهمله در حکم قضیه جزئیه است دیگر ما نمیتوانیم تناقض دو آیه را ثابت کنیم که در آیه قبل فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یعنی هر کس فقیر بود و قصد ازدواج داشت خدا او را بینیاز میکند بعد هم فرمود اگر کسی نداشت خویشتندار باشد تا بگوییم این دو آیه نقیض هم است. اینکه فرمود اگر فقیر بود خدا او را بینیاز میکند خطاب به کسانی است که همان کسان مأمور به مخاطب به وَأَنکِحُوا هستند یعنی اولیا پدران دخترها و مانند آن به آنها میفرماید شما این فرزندانتان را, جوانهای جامعه را همسر بدهید و اگر صلاحیّت اداره خانواده داشتند به بهانه فقر اینها را رد نکنید امید است که خدا فقر اینها را ترمیم بکند چون او علیم است در آیه دیگر جوانها را مخاطب قرار داد که اگر شما نرفتید یک وقت ضرورت ایجاب میکند یک مطلب دیگر است اگر ضرورتی ایجاب نمیکند تا آنجا که ممکن است خویشتندار باشید برای اینکه مبادا - خدای ناکرده - آن حریمتان و هویّتتان را آسیب برسانید به وسیله کار حرام.
خب مطلب دیگر این است که کلمه زوج هم درباره شوهر استعمال میشود هم درباره همسر و همه را میگویند زوج آنجا که قبلاً ضمیر مذکّر آورد معلوم میشود که شوهر مراد است آنجا که فرمود: خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً یعنی همسر چون این أَزْوَاجاً به معنی همسر شد زیرا مخاطب اوّلی مرداناند خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ این ضمیر جمع مذکر سالم نشان میدهد مخاطب مردند أَزْوَاجاً یعنی زنها آنگاه لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا ضمیر حتماً باید مؤنث باشد چه اینکه هست لذا آنجا اگر أَزْوَاجاً فرمود و ضمیر مؤنث آورد برای اینکه تفصیل قاطع شرکت است فرمود: خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً یقیناً این أَزْوَاجاً یعنی زنها دیگر آن وقت لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا ضمیر باید مؤنث باشد اما اینجا که فرمود صالحین برای تغلیب است چون صالح و صالحه داریم اما زوج و زوجه لغت فصیحی نیست یا اگر هم باشد قرآن به کار نبرده در هیچ جای قرآن سخن از زوجه و زوجات و اینها نیست. اینجا فرمود: وَالصَّالِحِینَ با اینکه اِما صالحاتاند ولی تغلیباً فرمود: وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ.
فتحصّل که این انکاح, دستور اخلاقی یا اجتماعی است به اولیا به پدر و مادر به مسئولین نظام و مانند آن, حکم وجوبی نیست مگر یک وقت کسی احساس بکند که اگر اقدام نکند جامعه بالأخره آلوده میشود آن دیگر مطلب دیگر است وگرنه به حسب ظاهر نه وجوب عینی است نه وجوب کفایی چه اینکه برای افرادی که تنها بودن و عَذَب بودن برای آنها تحملپذیر است نه واجب تعیینی است نه واجب تخییری بین ازدواج دائم و منقطع و مِلک یمین وقتی نتواند و احتمال وقوع به حرام باشد آن وقت وجوب تعیینی یا تخییری مطرح است.
پرسش:...
پاسخ: اِنکاح یعنی خرج مهریه و جهیزیه و اینهاست دیگر. نکاح است دیگر حالا تبعات دیگر حساب دیگری دارد. قرطبی نقل میکند که در اثر فقر شوهری آن قاضی خواست بین اینها بینونت ایجاد کند اراده تفریق کرد دیگری گفت این بر خلاف قرآن است چون قرآن نفرمود «إن یکونوا فقراء یفرّقون بینهما» فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ شما دارید در اثر فقر شوهر حکم طلاق صادر میکنید این حرف را قرطبی از برخیها نقل کرد که به قاضی نقد کردند البته این کار وارد نیست برای اینکه ذات اقدس الهی وعده نداد وعده الهی تخلّفناپذیر است مثل اینکه فرمود هر کس ایمان آورد و عمل صالح کرد از عذاب مصون است اینجا وعده الهی است إِنَّ اللّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ و خلف وعده نمیکند و مانند آن اما اینجا در حدّ امید است نه در حدّ وعده بعد جریان مکاتبه بیش از آن مقداری که مطرح شده بود اینجا فعلاً نه لازم است نه مصلحت است برای اینکه به لطف الهی در اثر استقرار اسلام در سراسر کشور این بردگی رخت بربست خب.
برخیها گفتند که منظور از این فقر و غنا مربوط به عفاف است اگر کسی از نظر خویشتنداری فقیر بود او حکم خاص دارد این بعید است منظور از فقر و غنا همان مسائل مالی است نه مسائل قدرت خویشتنداری لکن عدّهای استفاده کردند که عباد و اِما یعنی عبد و اَمه اینها مالک میشوند برای اینکه خدای سبحان فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ معلوم میشود اینها گاهی فقیرند گاهی غنی, فقر و غنا عدم و ملکهاند عدم و ملکه بودن برای کسانی است که شأنیّت ملک داشته باشند اگر کسی مالک نیست نه فقیر است نه غنی, اگر عبد و اَمه مالک نمیشوند اینها نه فقیرند نه غنی, برای اینکه فقر و غنا رفعشان محال نیست نقیض هم نیستند عدم ملکه هستند مثل اعما و بصیر یک شجر نه اعماست نه بصیر, یک حجر نه اعماست نه بصیر اینها نقیض هم نیستند که رفعشان محال باشد فقیر و غنی اینچنین است یک شجر نه فقیر است نه غنی اما بالأخره یا موجود است یا معدوم اینچنین نیست که وجود و عدم رختپذیر باشد. از اینکه فرمود اگر عباد و اِما فقیر بودند خدا بینیاز میکند و مانند آن معلوم میشود اینها مالکاند لذا برخیها به این فکر افتادند که این إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ را مخصوص همان اَیاما بدانند یعنی مربوط به احرار است نه مربوط به عباد و اِما یا اگر فقرِ آنهاست به قرینه مکاتبهای که بعد در پیش است اینها وقتی که مکاتَب شدند مسئول تأمین هزینه خودشان خواهند بود تا بنده هستند البته حساب خاصّ خودشان را دارند اما وقتی که در شُرُف آزاد شدن هستند باید بدانند که هزینه را خودشان باید تأمین بکنند.
عمده آن است که اینها فرمود فقر و غنا آن فقر و غنای رایجِ توانگر و تهیدست نیست همین که بتوانند زندگی خودشان را اداره بکنند.
پرسش:...
پاسخ: نه آخر چون إِن یَکُونُوا خطاب به مأموران به انکاح نیست مأموران به همین عبد و اِماست وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی نفرمود «إن تکونوا فقرا» آنجا خطاب به اولیاست وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا یعنی آن ایاما یا عباد و اما دیگر.
مطلب بعدی آن است که این استفادهای که برخیها کردند که قرطبی گفته البته این استفاده ضعیف است وعدهای هم در کار نیست وجوب عینی یا کفایی هم در کار نیست و تناقضی هم در کار نیست حالا مهمترین بحث این بخش از سوره آیه مبارکهٴ نور است که فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ مستحضرید که اگر قرآن همان علیّ حکیم بود برای خیلی از خواص قابل ادراک نبود چه رسد برای توده مردم این کتاب هُدی لِلنَّاسِ است یعنی همگانی است و همیشگی, همگانی است چون هُدی لِلنَّاسِ است همیشگی است ذِکْرَی لِلْبَشَرِ است وجود مبارک حضرت خاتم انبیا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است پس میشود همگانی و همیشگی. کتابی که برای توده مردم است باید زبانش طوری باشد که توده مردم بفهمند اگر این در حدّ آن علیّ حکیم بود آن معارف بلند را میداشت غالب مردم نمیفهمیدند و نمیتوانستند ایمان بیاورند. مطلب دوم آن است که در عین حال که قرآن علیّ حکیم است إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً در عین حال که لَا یَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ همان مطالب عمیقِ علیّ حکیم را به صورت قصّه داستان و از آنها نازلتری و رقیقتر به صورت تمثیل بیان میکند تا همه بفهمند لذا در قرآن آیاتی است که بسیاری از حکما و فقها حریم میگیرند که دربارهاش وارد بشوند اما همان مطالب را قرآن کریم رقیق میکند به صورت قصّه به صورت داستان به صورت تمثیل آن قدر پایین میآورد تا دسترس همه مردم قرار بگیرد «و هذا هو معنی الانزال و التنزیل» اگر کسی خواست یک مطلب عقلی را یا فقهی را یا قاعده عمیق را مطرح کند این برای اینکه مخاطبانشان خوب بفهمند آن را به صورت یک مَثل ذکر میکند از آن قاعده عقلی تنزّل میدهد به مرحله خیال و وهم از آنجا تنزّل میدهد به مرحله حس با مثال و اینها با مخاطبان خود روبهرو میشود قرآن کریم همین کار را کرده در بخشهای وسیعی آن مطالب عمیق را به صورت تمثیل ذکر کرده فرمود: لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هذَا الْقُرْآنِ مِن کُلِّ مَثَلٍ, یَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ, تِلْکَ الأمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلاّ الْعَالِمُونَ لذا با کتابهای علمی دیگر فرق دارد نور است در حقیقت که طوری است که همگان میفهمند هیچ مطلبی در قرآن نیست که سادهترین فرد جامعه نفهمد قرآن آن را به صورت مثال و قصّه بیان کرده تا همگان بفهمند این آیه که از غرر آیات این سورهٴ مبارکهٴ است و اینکه از غرر کل آیات قرآن است میفرماید ذات اقدس الهی نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ است قبلاً گذشت که موضوع و محمول با هم متّحدند (یک) تعیین محور اتحاد موضوع و محمول به دست محمول قضیه است نه موضوع قضیه (این دو) اگر جوشن کبیر را قرائت میکنیم و میخوانیم در هر موردی نام مبارک الله برده شد ضمیر فصل هم آمد ما را نباید مغرور کند که الله در این مرحلها ست تعیین اتّحاد موضوع و محمول به دست محمول قضیه است ضارّ و نافع فعل خداست گاهی ضارّ است گاهی نیست گاهی نافع است گاهی نیست گاهی اغنیٰ و اقنیٰ گاهی مغنی است گاهی نیست گاهی مقنی است گاهی نیست خب به تعبیر مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در همان جلد اول کافی اگر اینها اوصاف ذات بود که تخلّفپذیر نبود اوصاف ذات عین ذات است اگر اوصاف ذات بود چون ذات زوالپذیر نیست این اوصاف باید ازلی و ابدی باشد در حالی که گاهی شفا هست گاهی نیست گاهی رزق هست گاهی نیست گاهی خلق هست گاهی نیست معلوم میشود اینها خارج از حوزه ذاتاند فعل ذات اقدس الهیاند ما با فعل خدا کار داریم و دیگر هیچ آنجا مقدور ما نیست.
مطلب بعدی آن است که کلّ جهان را ذات اقدس الهی آفرید اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ ظهور هر چیزی به هستی آنهاست حتی ظهور نور به هستی اوست این کلمه نور یعنی نون و واو و راء یک لفظ است یک مفهوم دارد ممکن است ماهیّت هم داشته باشد ولی نه این لفظ روشن است نه مفهوم نور روشن است نه ماهیّت نور, اگر این نور هستی یافت موجود شد روشن میکند و اگر موجود نشد چیزی را روشن نمیکند مفهوم نور روشنگر نیست ماهیّت نور روشنگر نیست این وجود نور است که روشن میکند خب. خدا نور سماوات و ارض است در ذیل این هم روایاتی هست که ملاحظه فرمودید یعنی منوّر سماوات و ارض است و از نظر معنا, هادی موجودات آسمان و زمین است بالأخره ظهور اشیاء به وسیله خدای سبحان است که او ظاهر به ذات است و مُظهِر غیر. این نور عمومی است که به همه هستی عطا میکند برابر رحمت مطلق است که فرمود: وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ این در صدر آیه بعد برای حفظ درجات که مدبّرات امر سهم دارند انبیا سهم دارند اهل بیت سهم دارند اولیا سهم دارند مثالهایی ذکر میکند که این مثالها آن نور را دریافت میکنند به ما میرسانند در حالی که هم دریافت کردن آن نور به عنایت الهی است هم رساندن آن نور به ما به عنایت الهی است هم او به ما از این دریافتکنندهها نزدیکتر است هم او به ما قدرتش برای رساندن از دریافتکنندهها قویتر است حالا این در اثنا روشن میشود - انشاءالله - . فرمود فضای هستی را او روشن میکند بعد مثالی ذکر میکند که در این مثال میفرماید این نه شرقی است و نه غربی مستحضرید خیلی از شماها این باغها را دیدید این باغهایی که دارای اشجار است سه قسمت است آن درختهایی که کنار دیوار شرقی است مقداری از روز در سایه است از آفتاب محروم است لذا میوه شاداب تحویل نمیدهد آن درختهایی که در کنار دیوار غربی است مقداری از روز از شعاع شمس محروم است لذا میوه شاداب نمیدهد این شجرهٴ ضاحیه یعنی شجره آفتابگیر اینکه در وسط باغ است این نه شرقی است نه غربی, اگر آفتاب طلوع کرد او بهره دارد تا آفتاب هست او بهره دارد بهترین میوه را درختان وسط باغ میدهند. فرمود لطف خدا نه شرقی است نه غربی همیشه میتابد برای همه میتابد و اینها برای توده مردم است یک نور ویژهای دارد که مردان الهی به سراغ آن میروند که آن فرمود: یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ نه «یهد الله له» این یک نور عمومی است که همگان بهرهمندند اما یک نور خصوصی دارد که یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ آن نور, رحمت خاصّه است آن نور در مسجد است آن نور در حسینیه است آن نور در حرم است آن نور در مسجدالحرام است آن نور در بقیع است که فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ.
فتحصّل أنّ هاهنا نورین یک نور عمومی است که همگان از او بهره میبرند یک نور خصوصی است آن نور خصوصی را آدرس داده فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ آن نور خصوصی همه جا نیست که تتمّهاش - انشاءالله - فردا.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ(35 فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ (36) رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ (37)) چند نکته مربوط به آیه 32 و 33 مانده است که با بیان آنها این آیه نور - انشاءالله - مطرح میشود. برخیها خواستند از وَأَنکِحُوا الْأَیَامَی مِنکُمْ ولایت اب و جد را استفاده کنند در حالی که این خطاب مخصوص اب و جد نیست (یک) و مسئولین جامعه را هم در برمیگیرد و ثانیاً اگر أَنکِحُوا دلیل بر ولایت باشد باید ولایت بر پسر بالغ رشید هم باشد در حالی که اینچنین نیست و درباره دختر گفته شد بنابراین از وَأَنکِحُوا نمیشود عنوان ولایت استفاده کرد.
مطلب دوم آن است که این آیه 32 و 33 با هم هماهنگاند نه متناقض در آیهٴ 32 فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ اگر اینها نیازمندند خدا اینها را از فضل خود بینیاز میکند این ناظر به مسئله انکاح است اگر کسی خواست دخترش را یا پسرش را برای آنها همسر انتخاب بکند یا پسر یا دختری به در خانهٴ او آمدند این بخواهد انکاح کند این افراد را به بهانه فقر رد نکند یک وقت است که کفّ دینی و اخلاقی نیستند آن یک عذر موجّهی است اما اگر کفّ دینی و اخلاقیاند صِرف فقر دلیل نیست مجوّز نیست که پدر و مادر دختر یا پسر آن طرف را رد کنند این دستور برای انکاح است برای منکحان است کسانی که میخواهند جوانِ عَذَب را همسر بدهند به آنها میفرماید: إِن یَکُونُوا اگر این اَیاما این عباد این اِما اینها فقرا هستند یُغْنِهِمُ اللَّهُ آیه 33 ناظر به خود جوانهاست فرمود اینها که لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً این لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً گرچه اطلاقش ممکن است شامل همه موارد بشود که یا همسر مناسبی نصیب او نشده یا همسر مناسب نصیب او شده ولی امکانات مالی ندارد همه اینها را ممکن است شامل بشود لکن به قرینه ذیل که فرمود: حَتَّی یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ معلوم میشود این لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً نه یعنی همسر پیدا نشده بلکه او قدرت ازدواج ندارد از نظر فقدان مسائل مالی.
مطلب دیگر آن است که این عدم وجدان گاهی برای آن است که اصلاً طرف نیست یا مال نیست یا مال هست و او دسترسی ندارد نظیر آنچه دربارهٴ عدم وجدان آب آمده آیهٴ شش سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این است که أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً این فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً یا به این است که اصلاً آب نباشد مثل یک بیابان کویری یا آب هست ولی او توان آن را ندارد در اثر اینکه دستش بیمار است زخمی است آب برای او ضرر دارد و مانند آن, پس عدم وجدان آب دو مصداق دارد اینجا هم عدم وجدان نکاح دو مصداق دارد. لاَ یَجِدُونَ نِکَاحاً این دو مصداق دارد.
مطلب سوم آن است که گرچه در این آیهٴ 32 و 33 کلمهٴ «لعلّ», «عسی» که نشانه امید و رجا و امثال ذلک باشد نیست لکن تعبیرات قرآن کریم دو قسم است یک قسم آنچه مربوط به خود خدای سبحان است آن را بالصراحه با بیان قاطع ذکر میکند إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ, کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی اینها دیگر «لعلّ» و «لیت» در آن نیست اما آنچه مربوط به خود مکلّفین است ممکن است در معرض زوال قرار بگیرد انسان تا زنده است مسئولیتی دارد (یک) و تا زنده است چون در بستر حرکت و دگرگونی است ممکن است وضعش عوض بشود (دو) لذا اگر چیزی را به انسان وعده دادند که کارِ انسان هم در او سهیم است با «لیت» و «لعلّ» همراه است (این سه). در جریان روزه گرفتن که خب این روزهای که «جُنّةُ من النّار» و از برترین عبادات است در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیهٴ 183 به این صورت آمد یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ اینچنین نیست که اگر کسی روزه گرفت حتماً بهشتی میشود چون تا نفس میکشد در معرض آزمون است پس بنابراین صِرف اینکه انسان روزه بگیرد نماز بخواند این شاید به بار میآورد نه باید آنجا که کارِ خداست باید است آنجا که کار بشر است شاید است چون جریان فقر و غنا با کسب بشر همراه است انسان مکلّف است کار کند تحصیل رزق بر انسان واجب است کار کردن برای تأمین نفقه واجب است لذا خدای سبحان در عین حال که وعده میدهد همان طوری که در طلیعه بحثهای این موضوع از آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» کمک گرفته شده و معلوم شد که به امید وابسته است به مشیئت الهی وابسته است جای «لعلّ» و «لیت» است آیه 28 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» که در آغاز این بحث خوانده شد این بود فرمود: وَإِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاءَ اگر از تحریم میترسید از اینکه گفتیم مشرکان نجساند حقّ ورود به سرزمین وحی را ندارند شما بگویید اینها وضع مالیشان خوب است اینها سرمایهدارند کالای تجاری میآورند یا کالای ما را میخرند اگر آنها نیایند ما به فقر مبتلا میشویم این حرف را نزنید وَإِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً عائلهمند شدن یعنی از فقر هراسانید فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ إِن شَاءَ به قرینه إِن شَاءَ که در آن آیه آمده و «لیت» و «لعلّ» که در آیات مُسانخ این گونه از مسائل آمده آیات محلّ بحث با رجا همراه شده لذا هیچ کس نمیتواند بگوید که فلان شخص فقیر بود و ازدواج کرد و وضعش خوب نشد و - معاذ الله - خدا به وعدهاش عمل نکرده چون شرایطی دارد همه این کارهایی که سهمی برای انسان هست وعده خدا بالجمله است نه فیالجمله به شهادت همان آیه سورهٴ «توبه» لذا اگر در آیه 32 محلّ بحث فرمود: إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ و در آیه 33 هم فرمود: حَتَّی یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ یعنی انشاءالله لذا گاهی توانگری و رفاه در بینونت بین الزوج و الزوجه است لذا در بخشهایی از قرآن کریم فرمود: وَإِن یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللّهُ کُلّاً مِن سَعَتِهِ آیه 130 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این است فرمود: وَلَن تَسْتَطِیعُوا أَن تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوهَا کَالْمُعَلَّقَةِ وَإِن تُصْلِحُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللّهَ کَانَ غَفُوراً رَحِیماً ٭ وَإِن یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللّهُ کُلّاً مِن سَعَتِهِ پس اینچنین نیست که همه موارد اِغنای الهی و توانگر ساختن خدا در نکاح باشد گاهی در تفرقه است لذا همیشه به صورت فیالجمله است به صورت «لعلّ» است به صورت «لیت» است برای اینکه تتمیمش به کارِ خود شخص است بر خود شخص واجب است به دنبال کار برود بر خود شخص واجب است کاری که مناسب اوست انجام بدهد این به این فکر نباشد که حتماً میزی باشد دفتری باشد او را به کنار میز و دفتر ببرند آنکه هست کار کردن است تولید است به هر وضعی که باشد ما حالا عادت کردیم میزی باشد و دفتری باشد و کنار او بنشینیم این معنای رزق و شغل نیست. پس تحصیل کار, تحصیل رزق و اشتغال بر خود شخص واجب است اگر اینها را انجام داد همه علل و شرایط فراهم شد این شاید میشود باید.
مطلب دیگر اینکه باز مربوط به مسائل قبل از این آیه است این است که اینکه فرمود: إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً این خیر و آن صلاحی که در صالحین است همان صلاحیّتهای تدبیری است صلاحیّتهای اجتماعی است نه صلاحیّتهای تقوایی گاهی ممکن است انسان از نظر تقوا شایسته باشد ولی از نظر مدیریت فاقد شرایط مدیریت باشد شما مستحضرید که کمیل(رضوان الله تعالی علیه) از اصحاب خاصّ وجود مبارک حضرت امیر بود حضرت امیر که برای خیلیها وقت خصوصی صرف نمیکرد دست کمیل را از مسجد کوفه گرفت بیرون برد و آن تعبیرات بلند را که «یا کمیل إنّ هذه القلوب اوعیةٌ فخیرها اُوعاها» را به او تعلیم کرد دعای کمیل را او نقل میکند این از شاگردان مخصوص وجود مبارک حضرت امیر است ولی وقتی حکومت علوی مستقر شد منطقهای است به نام هیط, هیط آن طوری که در نهجالبلاغه هست منطقهای است که در دسترس امویان هم بود این منطقه را وجود مبارک حضرت امیر در اختیار کمیل قرار داد که او مسئول آنجا بشود حالا یا فرماندار باشد یا بخشدار باشد مدیر آن منطقه باشد. امویان آمدند زدند بردند غارت کردند یک نامه گلایهآمیزی وجود مبارک حضرت امیر برای کمیل نوشت این نامه در نهجالبلاغه هست که من به تو مأموریت دادم به تو قدرت دادم سلاح داشتی نیرو داشتی اینها آمدند زدند بردند چرا نتوانستی دفاع بکنی معلوم میشود بعضیها فقط به درد دعای کمیل میخورند نه به درد اداره یک منطقه خب کمیل که آدم کمی نبود این نامه هم که در بیهقی و ناسخالتوایخ نیست این نامه روشن وجود مبارک حضرت امیر است اگر کسی یک آدم خوبی بود باید در همان حوزه خوبیِ او به او سِمتی داد گِله حضرت امیر نسبت به کمیل در همین متن نهجالبلاغه هست خب بنابراین اینچنین نیست که اگر کسی صالح بود صلاحیّت تقوایی داشت اهل نماز شب بود بتوان به او سِمت داد اینجا هم که میفرماید: وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ آن صلاحیّت تدبیری و مدیریت زندگی است اینجا هم که درباره مکاتبه فرمود: إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً این خیرِ مدیریت و تدبیر زندگی است که بتواند اقساط خودش را بدهد این عبدِ مکاتب.
خب درباره آیه نور که از غرر آیات است به تعبیر سیدناالاستاد.
پرسش: استاد ببخشید پس چرا در احکام ازدواج ظاهراً فرمودید که.. تولید نسل و بقای نسل است .بگوییم هدف نهایی ازدواج وسیله تقواست انسان باتقوا بشود.
پاسخ: آنکه در طلیعه گفته شد که «مَن تزوّج فقد أحرز نصف دینه» آن حدیث نورانی اول خوانده شد اما اساس کار در حفظ نظام که سنّت شد برای حفظ نسل است دیگر لذا در آن آیهای که فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتوْا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ اینجا جای مزرعه است اینجا جای کِشت است اینجا جای نهالپروری است وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ.
پرسش:... پاسخ: بله, اینکه فرمود: «تناکحوا تناسلوا فانی اباحی بکم الامم» همین است آنجا فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ برای تنها ارضای غریزه نیست اصل این کار را برای حفظ نسل بیان کرد که فرمود نساء مزرعه است ولی برای تأمین عفاف آن روایت نورانی خوانده شد که فرمود: «مَن تزوّج فقد أحرز نصف دینه» اینجا هم فرمود اگر کسی همسر پیدا نکرد یا امکانات مالی نداشت عفّت بورزد ولی اصل کار برای حفظ نسل است.
به هر تقدیر فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در بخشهایی از تفسیر شریف المیزان آیات خاصّی را میفرمایند جزء غرر آیات است این آیه اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ را میفرمایند جزء غرر آیات است آیهای که قبلاً خواندیم برای اینها روشن میشود أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ در آن باره هم فرمود این جزء غرر آیات است چون اصلِ عالَم بر توحید است آنچه دربارهٴ ذات اقدس الهی است و آنچه نشان میدهد کلّ هستی به فیض خدای سبحان پدید آمد و به افاضه او اداره میشود و به اراده او تبدیل میشود به جهان معاد اینها جزء غرر آیات است که ناظر به اصول است. نه تنها مطلب آنها جزء اصول است بلکه سالک و عابد را هم به آن غرر معارف آشنا میکند انسان که سرگردان نیست (یک) به عقب هم که برنمیگردد (دو) این به جلو میرود آنها که خیلی جلو هستند مثل پیشوایان ما اینها راهشان را زودتر از دیگران طی کردند در مداری حرکت میکنند ماها که - انشاءالله - پیروان آنهاییم این راه را طی میکنیم تا به مقصد برسیم اینها به مقصد رسیدهاند (اولاً) و مقصود را یافتند (ثانیاً) و در مدار آن مقصود میگردند (ثالثاً) حرکت اینها حرکت استدارهای است نه استطالهای. حرکت برای امام و مأموم حرکت, صراط مستقیم است اما صراط مستقیم غیر از صراط مستطیل است آن کسی که حول الحق حرکت میکند این «علی صراطٍ مستقیم» است آن کسی که إلی الحق حرکت میکند او هم «علی الصراط المستقیم» است صراط مستقیم غیر از صراط مستطیل است اگر گفته شد «علیٌّ مع الحق یدور معه حیث ما دار» حالا بنا بر اینکه «یدور» ضمیرش به حضرت علی برگردد «مداره» مدار حق باشد خب علی حقمحور است حرکت او استدارهای است نه استطالهای ولی حرکتش «علی صراط مستقیم» است صراط مستقیم علی قسمین است یک قسمتش مستطیل است مثل یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ یک قسمتش مستدیر است مثل «علیّ مع الحق یدور معه حیث ما دار» اگر آن حقّ فعلی در مدار علی بگردد آن هم «علی صراطٍ مستقیم» است چون آن هم فعل خداست که در مدار ولیّ خدا میگردد. به هر تقدیر ما باید «علی صراط مستقیم» حرکت کنیم. آیاتی که این گونه از مطالب را به ما تفهیم میکند میشود جزء غرر آیات. آیاتی که میگوید نماز بخوانید زکات بدهید جهاد کنید حج بروید عمره بروید زیارت کنید دعا بخوانید اینها در سایه این آیات غرر معنا پیدا میکند فرمود ظهور آسمان و زمین به وسیله ذات اقدس الهی است الله باعث ظهور آسمان و زمین است گرچه در بعضی از روایات این نور به معنای منوِّر آمده به معنای هادی آمده چون قبلاً این روایات هم خوانده شد وقتی که در ذیل آیه ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ اینها رفتند دیدند که ضریح محاربی خدمت امام صادق(سلام الله علیه) رسیده و این آیه را به لقاء الامام معنا کرده زراره یا ابوبصیر اینها که از شاگردان سابقهدار حضرت بودند گفتند ما مدّتی خدمت حضرت بودیم ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ را به لقای امام معنا نکردند این یعنی چه؟ شاید این شخص راوی اشتباه میکند. حضور حضرت شرفیاب شدند عرض کردند که فلان راوی از شما نقل کرده که ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ یعنی لقاء الامام ما تا حال چنین تفسیری از شما نشنیدیم فرمود: «مَن یحتمل مِثل ما یحتمل ضریح» اینکه در زیارت جامعه که وجود مبارک امام هادی(سلام الله علیه) که این روزها میلاد آن حضرت است از برکت آن حضرت نصیب مسلمانها شده در آنجا دارد که بهترین خواستهای که مؤمنین در مزار اهل بیت دارند همین جمله است که «مُحتملٌ لعلمکم» آن مقاماتی که برای آنها هست خب هست اما چه زائر میشود «بکم فتح الله, بکم یختم» بکم کذا این هست اما چه چیزی نصیب زائر میشود زائر اگر بیاید و زیارت بکند و برای طلب آمرزش خودش و پدران خودش که طرْفی نبسته این یک کار سادهای است زائر در مزار ائمه مشرّف میشود که چیز یاد بگیرد بهترین یعنی بهترین جملهٴ زیارت جامعه که نصیب زائر است این است که به پیشگاه امام عرض بکند من آمدم اینجا چیزی که مقبول دیگران نیست فقط انبیا میتوانند یاد بگیرند اولیا میتوانند یاد بگیرند ملائکه میتوانند یاد بگیرند و اوحدیّ از اهل ایمان من جزء اوحدیّ اهل ایمان باشم از آنها چیزی به ما بدهی شما که فرمودید حدیث ما صعب مستصعب است علم ما صعب مستصعب است «یا یحتمل الاّ نبیٌّ مرسَل أو مَلکٌ مقرّب أو عبدٌ امتحن الله قلبه للتقویٰ» من امیدوارم که جزء این عبد باشم «محتملٌ لعلمکم» این جمله خبریهای است که به داعی انشاء القا شده چون دعاست یعنی کاری بکنید که من علم شما را حمل بکنم آن حدیث صعب مستصعب را به ما مرحمت کنید این بهترین و برجستهترین این زیارت نورانی جامعه کبیر است این برای همه است برای اینکه اینها میتوانند کیمیاگری کنند اینها میتوانند حرّ را شهید کنند همین حرّی که ممکن بود به صورت عمر سعد در بیاید خب فیض الهی است دیگر. بنابراین آدم که میرود آنجا چیزهای بلندی باید بخواهد آیاتی که این گونه از معارف را در قرآن به همراه دارد جزء غرر است در آیات قبلی هم که گذشت مشابه این تعبیر بود فرمود در قیامت برای برخیها یا مثلاً خواص روشن میشود أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ که این کلمه هُوَ و الف و لام داشتن این نشانه حصر است که در آنجا معلوم میشود خدا حق بود و لاغیر و ما سوای خدا اگر سهمی از حق داشتند به برکت الهی بود آیه 25 همین سورهٴ «نور» که قبلاً گذشت این بود یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ حالا بعضیها تا نمردند نمیبینند نمیفهمند که أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ بعضیها در اثر موت ارادی میفهمند أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ آن که عالم را دارد اداره میکند و روشن میکند یک نفر است اگر آن که عالم را دارد اداره میکند و روشن میکند یک نفر است اگر کسی به این مقام رسید هرگز بیراهه میرود نه راه کسی را میبندد شما میبینید در تمام برجستگیهایی که خدای سبحان برای ائمه قائل شده برای اولیا قائل شده برای انبیا قائل شده مسئله اذن را مطرح کرده فرمود اگر کسی مرده را زنده میکند به اذن ماست اگر کسی ابرص و اکمح را درمان میکند به اذن ماست وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی وَتُبْرِئ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَی بِإِذْنِی این اذن همان ظهور آسمان و زمین است همان هستی آسمان و زمین است همان هستیبخش آسمان و زمین است اگر آیاتی از این قبیل بود جزء غرر آیات است و اگر کسی به اینها بار یافت جزء اوحدی از مؤمنین است که میتواند به جایی برسد که ائمه(علیهم السلام) در زیارتهایی که نصیب این شخص میشود از علومشان چیزی به این عطا کنند که بشود «یحتمله عبدٌ امتحن الله قلبه للتقویٰ».
پرسش:... پاسخ: اصلِ مطلب جزء غرر است اگر کسی چشمِ بینا داشت غرّهبین است و اگر نداشت مغرور است مطلب, مطلب اساسی است جزء اصول است دیگر در دین هم ما یک اصول دین داریم یک فروع دین داریم اگر کسی بخواهد به برکت فروع دین برسد باید آن اصول را قبول داشته باشد دیگر در ناحیه قبول اصول است که این فروع برکات دارد درباره وحی و نبوّت هم همین طور است چرا در آن حدیث آمده اگر کسی بین رکن و مقام آن همه عبادت بکند و ولایت اهل بیت را نداشته باشد بیقبول است برای اینکه آنکه اصل را ندارد فرع چه به درد او میخورد. اصل ولایت به نبوّت برمیگردد اصل ولایت و توحید و خلافت و رسالت به توحید برمیگردد آیاتی که بگوید کلّ عالم را یک نفر دارد اداره میکند همه هم به اذن او دارند کار میکنند خب اگر کلّ عالم را ذات اقدس الهی دارد اداره میکند این شمس چه کاره است ما الآن هزاران برکت از شمس و قمر میگیریم - معاذ الله - کسی میگوید ما آفتابپرستیم یا ماهپرستیم خب علی و اولاد علی که به مراتب از شمس و قمر بالاترند اگر از آنها کمک گرفتیم یعنی - معاذ الله - ما مبتلا به شرک شدیم؟! وهابیّت نه آن توحید را درک میکند نه ولایت را درک میکند نه اذن خدا را درک میکند نه نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ را درک میکند الآن شما صدها کار از شمس و قمر میخواهید دیگر هر وقت گرمتان شد یک راهی, سردتان شد یک راهی, نور خواستید از اینها یعنی - معاذ الله - شمس و قمر مؤثّرند یا او جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَالْقَمَرَ نُوراً فرمود ما این کار را کردیم دیگر نه اینکه ما کار را کردیم حدوثاً و بقائاً رها کردیم حدوثاً و بقائاً جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً «یجعل الشمس ضیاءً, جاعل الشمس ضیاءً», «والقمر نوراً, جعل القمر نوراٌ یجعل القمر نوراً جاعل القمر نوراً» گذشته و حال و آینده او شمس را ضیاء و قمر را نور کرد دیگر مگر ما تردید داریم که شمس و قمر هزارها برکت به اهل زمین میدهند مگر ما تردید داریم اینها هیچ کارهاند فقط به اذن خدا این کار را میکنند یک وقت اراده کرده میشود إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ یک وقت اراده کرده به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید: لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ درست است هم لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ که در قرآن بحثش گذشت و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید این حق است هم إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ حق است هم این شمس ظاهر را او آفرید و نورانی کرد هم آن شمس باطن را او آفرید و نورانی کرد خب چطور شما از آن شمس نور میگیرید و مشرک نیستید از این شمس که بالاتر از آن شمس است به مراتب بخواهیم نور بگیریم میشود - معاذ الله - غیر موحّد. سرّش این است که اینها واقعاً توحید را درک نکردند حضور و ظهور ذات اقدس الهی را در عالم درک نکردند اذن خدا را درک نکردند قُرب اولیای الهی اهل بیت را به الله درک نکردند. خب فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یک مَثل ذکر میکند در بحثهای قبل ملاحظه فرمودید گرچه مطالب بلند در قرآن کریم فراوان است ولی این را با تمثیل با قصّه آن قدر رقیق میکند که در دسترس فهم همه باشد هیچ کس نیست که بگوید من از این قرآن بهره نمیبرم سادهترین شخص میتواند از مطالب قرآن استفاده کند چون خدای سبحان آن مطالب را به صورت مَثل و قصّه و داستان رقیق کرده تا در دسترس فهم همه قرار بگیرد. فرمود حالا شما یک چراغی فرض کنید این چراغ در فضای باز نباشد که نورش پراکنده است در طاقچهای باشد قبلاً در این دیوارها یک کوّهای بود مداربسته برای اینکه چوببستهایی که داشتند داربستهایی که داشتند قبلاً این داربستها را در همین لابهلای دیوار جاسازی میکردند این به صورت داربست فلزّی فعلی نبود که چیزی به نام طاقچه ولی کوچک نه بزرگ کوّه غیر نافذه که راه نداشته باشد پشت سرش بسته باشد که هر چه میگیرد جاسازی کند پراکنده نکند چنین طاقچه کوچکی در دیوار فرض کنید یک چراغ شفافی را در این طاقچه بگذاریم یک شیشه شفاف بدون غباری روی این چراغ بگذاریم یک روغن زیتونی که از بهترین درختها گرفته شده عصاره بهترین شجره زیتون است در جانفتی او جاروغنی او بگذاریم خب این چقدر شفاف میشود خود این روغن زیت خوشسوز است آن چراغ هم بدون نقص است آن زجاجه شفاف هم مایه شفافیّت این نور است این کوّه و مشکات و طاقچه هم هر چه گرفت پس میدهد این میشود نورٌ علی نور این یک نور قوی است که انسان کاملاً میتواند در سایه او زندگی کند تازه این یک گوشه نور است خب پس اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (یک) «مَثَلُه» نیست چون خدا مَثل ندارد مَثَلُ نُورِهِ پس یک نور عمومی است که او حساب و کتابش جداست یک نوری برای این نور است (این دو) این نوری که برای نور خداست «الله نور السماوات والارض مثل نورِ نور الله» نه مَثل الله چون فَلاَ تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثَالَ مَثل نورِ خدا ضمیر برمیگردد به نور نه به الله مَثل نور خدا چنین جای شفافی است (این دو) خب خدا همین مقدار نور دارد نه خیر یک نور ویژه دارد فرمود: یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ الله یک نور ویژهای دارد که آن دیگر در طاقچه و در مصباح و در زجاجه و اینها نمیگنجد این در مسجد و حرم هست فقط این فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ است این دیگر در کوّه باشد و در مصباح باشد و در زجاجه باشد با این مَثلها نیست این جاهای مخصوصی است فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ این در مسجد است در حرم است در بقیع است در حسینیه است این جاهاست خب چه کسی با او آشناست مردانی که شب و روز به یاد او هستند. فتحصّل که الله البته این الله اسمی از اسمای خداست نه هویّت مطلقه, هویّت مطلقه در هیچ جا موضوع بحث نیست الله که اسمی از اسمای الهی است موضوع قضیه است این مایه ظهور نظام هستی است این الله که مایه ظهور نظام هستی است این نور یک نور دیگری دارد که مَثل آن نور همین جریان مشکاه و مصباح و زجاجه و امثال ذلک است که این برای توده مردم است که فیض میبرند یک نور ویژهای دارد که در جاهای مخصوص است که یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ آن نور کجاست فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وقتی قتاده خدمت امام باقر(سلام الله علیه) رسید حضرت فرمود من شنیدم فتوا میدهی عرض کرد آری, فرمود به چه چیزی فتوا میدهی؟ عرض کرد به قرآن, فرمود: «کیف تُفتی بالقرآن و ما وَرَّثک الله من القرآن حرفا» تو یک درس خواندی ولی یک حرف را به عنوان علمالوارثه از قرآن استفاده نکردی این قتاده مثل یک برده ضعیف در پیشگاه امام باقر حریم گرفته گفته من اینجا آمدم خیلی مرعوب شدم چه خبر است؟ فرمود: «أنت بین یدی بیتٍ أذن الله أن تُرفع» تو اینجا آمدی چنین جایی است من بیت الله نه تنها این مکان مبارک. بنابراین آن نور را خدا آدرس داد فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ حالا این بحثها را - انشاءالله - به طور عمیق مطالعه بفرمایید تا همهتان - انشاءالله - از غرر آیات استفاده کنید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (35 فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ (36) رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ (37)) یکی از نکاتی که مربوط به آیات قبل بود این است که گرچه ذات اقدس الهی فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ
گرچه هدف اصلی نکاح حفظ نسل است از یک طرف و حفظ دین و عفاف است از طرف دیگر لکن اینکه فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ
روشن است که مبنی بر غالب است زیرا در جهان مادّه و کثرت اینچنین نیست که هیچ مزاحمتی و منعی در بین نباشد فرمود افرادی که ازدواج میکنند گاهی فقط از فرزند پسر و ذکور برخوردارند گاهی از فرزند اناث برخوردارند گاهی از مذکّر و مؤنث برخوردارند یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَاثاً وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ ٭ أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَاناً وَإِنَاثاً وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیماً
این مبنی بر غالب است نه مبنی بر دوام آن هم ذات اقدس الهی اعلم است میداند که در چه موردی چه حکمت و مصلحتی هست. اما در جریان اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
که به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) جزء غرر آیات قرآن کریم است مستحضرید که الفاظ برای مفاهیم عام یا به اصطلاح دیگر برای روحِ معنا وضع شده است این کلمهٴ «نور» در طلیعه وضعش مصداق مادّی داشت نور آفتاب را نور چراغ را میگفتند نور ولی اطلاقش بر علم و معنویّت و موجودهای مجرّد عقلی, مجاز نیست مصداق مادّی با مجرّد فرق میکند نه اینکه مفهومها فرق بکند و این لفظ مشترک لفظی باشد و دارای چند مفهوم.
مطلب دوم آن است که خدا نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
است دو تعبیری که از ابنعباس و امثال ابنعباس نقل شده است که تعبیر اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
به «الله هادی أهل السماوات و الأرض» یا «منوّر السماوات و الأرض» معنا شده است این با تکلّف همراه است البته اگر یک روایت صحیحی از معصوم(علیه السلام) برسد کاملاً قابل پذیرش است اما حرفی که از ابنعباس و امثال ابنعباس رسیده است مطابق با ظاهر آیه هم نیست وجهی ندارد که انسان آیه را بر آن حمل بکند آیات دیگری هست که خدا را به عنوان هادی اهل سماوات و ارض میداند یا منوِّر شمس و قمر میداند که فرمود: جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَالْقَمَرَ نُوراً
این «جَعل» همان تَنویر است اگر گفته شد جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَالْقَمَرَ نُوراً
یعنی «منوّر الشمس و القمر» است اما اینجا که بالصراحه فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
میتواند به همان معنای ظاهریاش اخذ کرد که ظهور آسمان و زمین به وسیله خداست ظهور اینها هم با هستی اینهاست وقتی اینها معدوماند تاریکاند وقتی اینها موجودند روشناند که الله نور اینهاست و این مقام هم مقام سوم و فصل سوم است نه فصل اول که هویّت مطلقه ذات باشد که منطقه ممنوعه است نه فصل دوم که اکتناه صفات ذات باشد که آن هم مثل منطقه اول منطقه ممنوعه است بلکه فصل سوم مقام فیض و اظهار و افاضه و ایجاد و خلقت است که مقام فعل خداست فعل خدا یک موجود امکانی است گاهی این فعل هست گاهی این فعل نیست فعل که عین ذات نیست اگر عین ذات بود که زوالپذیر نبود از اینکه فعل گاهی هست گاهی نیست خلقت گاهی هست گاهی نیست افاضات گاهی هست گاهی نیست این معلوم میشود خارج از ذات است. خب پس ظهور آسمان و زمین یعنی کلّ هستی همان فیض خدای سبحان است.
مطلب بعدی آن است که هر جا سخن از سماوات و ارض است اگر «ما فیهنَّ», «ما بینهنّ» و مانند آن ذکر نشد منظور, مجموعه نظام خلقت است و اگر «ما فیهنَّ», «ما بینهنّ» و مانند آن ذکر شد منظور از سماوات خود سماوات است منظور از زمین خود زمین است چون ساکنان آسمان و ساکنان زمین جداگانه ذکر شدند. اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
ظهور آسمان و زمین به وسیله فیض خداست وقتی این فیض را جمع بکنند مثل نفخه اول صَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ
همه سر به جِیْد و عدم در گشود همه اینها بالأخره به باطن میروند کجا میروند خود حقتعالی میداند دوباره که بساط خلقت را پهن کرد ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ
در نفخه دوم همه زنده میشوند همه موجود میشوند همه سر جای خودشان برمیگردند پس ظهور مجموعه نظام هستی به وسیله فیض ذات اقدس الهی است اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
این برای مجموعه هستی.
آنگاه برای این نور مثالی ذکر میکند مَثَلُ نُورِهِ
نه «مَثَله» نه مَثل الله فرمود: فَلاَ تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثَالَ
شما برای خدا مَثل ذکر نکنید و لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَی
الآن برای نور خدا مَثلی ذکر میکند نه برای خود خدا مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ
این مجموعه مشبّهبه است که درجاتی دارد اگر ذات اقدس الهی رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ
است (یک) و ذُو الْعَرْشِ
است (دو) برای این نور, درجاتی ذکر میکند (یک) ذوالعرش هم ذکر میکند (دو) عرشی که خدای سبحان دارد همان مقام تدبیر و فرمانروایی است که آن هم البته فعل خداست برای او در صحنهٴ جهان خلقت قلبِ انسان است که قلب مؤمن عرش الرحمن است قلب مؤمن به منزلهٴ عرش است آن شئون علمی و عملی دیگر به منزلهٴ درجات رفیعهٴ آن انسان صاحبقلب اگر خدا رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ
است (یک) اگر ذُو الْعَرْشِ
است (دو) مؤمنی که نسبت به خدا در حدّ خود خلیفهٴ خداست او هم مظهر رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ
است (یک) ذُو الْعَرْشِ
است (دو) قلب او میشود عرش الرحمان, حالا بالاصاله انبیا و اهل بیت(علیهم السلام)اند بعد به تبع آنها مؤمنان و شاگردان آنها مطلب دیگر است. قبلاً هم این نکته گذشت که پیشینیان وقتی مطلبی را ذات اقدس الهی به آنها القا میکرد از آن مطلبی که از استاد نیاموخته بودند در کتاب ندیده بودند به عنوان حکمت عرشی یاد میکردند برای اینکه بر قلب اینها آمد (یک) و قلب مؤمن عرش الرّحمان است (دو), این گونه مطالب فاخر را حکمت عرشی مینامیدند (این سه). کم کم هر مطلب دقیقی را میگویند مطلب عرشی ولو دیگری گفته باشد ولی رسم پیشینیان این نبود. به هر تقدیر مؤمن قلبی دارد که عرش الرحمان است مظهر عرش ذات اقدس الهی است و دارای درجات رفیعه هم هست حالا این مطلب را خدای سبحان به صورت مَثل ذکر میکند. در نوبتهای قبل اشاره شد که گرچه در بخشی از آیات قرآن مطالب عمیقی هست آیات متقنی هست که حلّ آنها برای بسیاری از حکما دشوار است ولی همان آیات به برکت قصّه داستان مَثل, رقیق میشوند و در دسترس فهم همه قرار میگیرند خدای سبحان نور آسمان و زمین است یعنی چه؟ این را با مَثلی ذکر میکنند در منطقه ملاحظه فرمودید مَثل آن رقیقترین معرّفی است که ممکن است انسان از او استفاده کند آن معرّفهای چهارگانه یک نصاب خاصّ علمی دارند یعنی حدّین و رسمین حدّ تام حدّ ناقص رسم تام رسم ناقص اینها یک معیار مشخصی دارند اما پنجمی که رقیقترین و ضعیفترین و نازلترین معرّف است همان تمثیل است لذا شما ببینید در بسیاری از کتابهای منطق از تمثیل سخنی به میان نمیآید این تمثیل غیر از آن تمثیلی است که در باب حجّت مطرح است چون آنجا قیاس و تمثیل و استقرا آن باب استدلال و قیاس, باب تصدیق است کاری به آن تمثیل ندارد تمثیلی که در باب معرّف و قول شارح مطرح است رقیقترین معرّف است میگویند مَثل روح در بدن مَثل سلطان در مدینه یا رُبّان در سفینه است ربّان این ناوخدا نه ناخدا این برای خفّت و سهولت در تعبیر میگویند ناخدا این اصلش ناوخداست ناو یعنی کشتی خدا هم یعنی مدبّر مثل کدخدا و مانند آن این ناوخدا که از او به ناخدا یاد میشود این سرپرست کشتی است برای اینکه به توده مردم بفهمانند رابطه روح و بدن چیست اگر در حدّی نبودند که از حدّین یا رسمین طرْفی ببندند از این مَثل استفاده میکنند میگویند همان طوری که سلطان مدینه مدبّر مدینه است و ناوخدای کشتی مدبّر کشتی است چیزی به نام روح وجود دارد که مدبّر بدن است این رقیقترین معرّف و قول شارع است که از او به عنوان مَثل یاد میکند قرآن کریم از این رقیقترین راه هم استفاده کرده تا همگان را بفهماند نوری در جهان هست (یک) درجاتی دارد (دو) این درجات را میشود یکی پس از دیگری طی کرد (سه) به آن نور اصلی نزدیک شد (چهار) جایش هم مشخص است آدرسش هم مشخص است درجاتش هم مشخص است راهش هم مشخص است جای او مسجد است و حسینیه است و حرم است و سرزمین وحی است و بقیع است و امثال ذلک ائمه راهنمایان اینها هستند عبادت ذکر اقامه صلات ایتاء زکات و مانند آن طیّ این راهند که انسان با این راهها میرود و کسانی که مشغول این راه رفتناند طیّ این طریقاند نه عمداً به بیگانهها گوش میدهند نه حواسشان نزد بیگانههاست نه بیگانهها به اینها دسترسی دارند این خصوصیت سالکان این راه است و زمان و ذکر و خصوصیّت سالک مشخص است این فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ
چه کسانی مدبّران این بیوتاند رجالیاند که نه تنها به طرف بازیچه و بازیگری نمیروند بلکه بازیچه و بازیگری نمیتواند به سراغ اینها بیاید در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» که بحثش گذشت فرمود اینها در میدان بازی نمیروند آنجا که بازی و لهو و لعب و سرگرمی است اینها از آن مرحله اِعراض میکنند قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ
حالا دارند میروند مشغول کار خودشاناند خب اینها نرفتند به سراغ بازی, بازی به سراغ اینها میآید؟ نه لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ
این لاَّ تُلْهِیهِمْ
غیر از عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ
است آنها هرگز به سراغ بازی نمیروند این در سورهٴ «مؤمنون» بازی و بازیگران هم نمیتوانند به اینها دسترسی پیدا کنند و اینها را سرگرم کنند که در این آیه آمده لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ
نه اینها لاهیاند نه مُلهی میتواند اینها را سرگرم کند اینها مستغرق در ذات اخلاصاند در همین بعضی از مقتلها آمده که وقتی حسنبنعلی فرزندانش در کربلا بودند یکی از آنها به وجود مبارک سیّدالشهداء(سلام الله علیه) پیشنهاد داد که خِطبهای کند به خواستگاری سکینه خاتون(سلام الله علیها) برود فرمود تو نمیتوانی با او زندگی کند «کان الغا» چرا؟ برای اینکه «کان الغالب علیها الاستغراق فی ذات الله» این دخترم با دختران دیگر فرق دارد این غالباً غرق جمال و جلال الهی است تو همسری میخواهی که مثل خودت یک زندگی متوسط داشته باشد و او غالباً در جلال و جمال الهی است لذا در این قتلگاه خیلیها بودند ولی تنها کسی که شنید «شیعتی ما إن شربتم
» همین سکینه(سلام الله علیها) بود حساب اینها یکسان نیست. غرض این است که این گونه از مردان و زنان بازیچه را تودهنی کردند نه خودشان به طرف بازیچه میروند نه بازیگران میتوانند به سراغ اینها بیایند خیلی حرف است که انسان نه لاهی باشد نه مُلها نه به طرف بازی برود نه بازی و بازیگران به خودشان جرأت بدهند به طرف اینها بیایند رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ
در متن زندگی هستند در جامعه هستند ولی بازی نمیکنند کسی را به بازی نمیگیرند به بازی دیگران هم بازیگری نمیکنند اینها نورند خب اینها هم میتوانند درجات داشته باشند هم میتوانند «قلب المؤمن عرش الرحمن
» باشند این مطالب را شما میبینید در بحثهای آیات دیگر کمتر این حرفهاست اگر سیدناالاستاد میفرماید این آیه جزء غرر آیات است برای همین نکات است با آیات دیگر میبینید سطحش خیلی فرق میکند طرز ورودش طرز خروجش انسانسازیاش فرق میکند ایشان در بعضی از مجلّدات گذشته تفسیر هم فرمودند انسان نزد جوامع بشری حقّ مسلّم دارد مهمترین حقّی که جوامع بشری برای انسان قائل است حقّ حیات است اما قرآن کریم مهمترین حقّی که برای انسان قائل است توحید است دیگران همین حیات یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ
را میخواهند و آثار و لوازم و ملزومات و ملازمات این حیات حیوانی این را اصل میدانند ولی قرآن کریم مهمترین حقّی که برای بشر قائل است حقّ حیات است اگر این هشتاد غزوه و سریه و اینها در اسلام پیش آمده برای اینکه این استکبار نگذاشت جامعه بشری به مهمترین حقّ خودش برسد و وجود مبارک رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قیام کرد تا حقّ مسلّم مردم را به آنها برساند. غرض آن است که در فرهنگ قرآن مهمترین و برجستهترین حقّ بشر یعنی جزء حقوق بشر همان حقّ توحیدی است نه حقّ حیات حیوانی آن حقّ توحیدی که محفوظ شد همه حقوق که مِن جمله آنها حقّ حیات حیوانی است هم محفوظ میشود.
پرسش:... پاسخ: بله خب, اما برای مؤمنین فرمود خود ذات اقدس الهی دخالت میکند اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ
خود خدا مستقیماً دخالت میکند تا جامعه را نورانی کند معلوم میشود که دخالت ذات اقدس الهی که همین راه هم به انبیا(علیهم السلام) رسیده است برای اینکه جامعه را نورانی کند نورانیّت جامعه به همان توحید است یک موحّد نه بیراهه میرود نه راه کسی را میبندد نه خودش به میدان بازی میرود نه گرد و خاک بازی به دامن او مینشیند هم عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ
هستند هم لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ
هستند خب, اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
مَثل نور خدا نه مَثل خدا وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ
مَثل نور خدا مِثل چراغدانی است مشکاتی است که در این مشکات و چراغدان چراغ باشد فِیهَا مِصْبَاحٌ
این مصباح هم در یک شیشه شفافی که مثل کوکب درّی تابان است باشد الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ
که الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ
این مصباح نیازمند به یک روغن است برخیها «توقَد» قرائت کردند که ضمیر «توقَد» به زجاجه برگردد برخیها یوقد قرائت کردند که معروف است تا ضمیر به مصباح برگردد ظاهراً این اصل است که یوقد است (یک) ضمیرش هم به مصباح برمیگردد (دو) این مصباح از یک شجر و درخت پربرکتی تغذیه میکند این شجرهٴ مبارکه را قرآن معیّن کرد که زیتون است برای اینکه روغن زیتون شفافتر از روغنهای دیگر افروخته میشود حالا زمخشری و امثال زمخشری اینها در یک محدوده خاصّی فکر کردند گفتند این شجره مبارکه در شام روئیده میشود چون درخت زیتون شام معروفتر از جای دیگر است این البته دلیل میخواهد در این مَثل آنچه را ذات اقدس الهی ذکر میکند این است که این روغن کاملاً برای افروختن آماده است سرّش این است که در سرزمینی این میوه زیتون به بار آمد و این درخت زیتون غَرس شد که نه افراط در آن بود نه تفریط آن معنایی که در روز قبل گذشت این بود که لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ
چون مستحضرید باغی که مشجّر است و محصول است حائط و دیوار دارد این درختهایی که در کنار دیوار شرقی باغاند اوایل روز آفتاب نمیگیرند وقتی آفتاب بالا آمد بر آنها میتابد آن درختانی که در کنار دیوار غربی باغاند در پایان روز آفتاب نمیگیرند و در سایه دیوارند آن درختانی که در وسط باغاند میگویند «شجرةٌ ضاحیّة» که آفتاب بیشتری میگیرند وقتی آفتاب بیشتری گرفتند میوههایشان شیرینتر و شادابتر میشود این یک تفسیر. تعبیر یا تفسیر دیگر این است که لاَّ شَرْقِیِّةٍ
که زیاد آفتاب بگیرد لاَ غَرْبِیَّةٍ
که کم آفتاب بگیرد بلکه در وسط باغ است که هم آفتابش تعدیل شده است هم سایهاش تعدیل شده است به هر تقدیر ناظر به آن است که به مقدار لازم آفتاب میگیرد در غیر صورت لزوم در سایه است و پربارتر است لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ
این چون اینچنین است یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ
روغن او به قدری شفاف است که اینکه شما میبینید در این پمپ بنزینها میگویند استعمال دخانیات ممنوع است برای اینکه تا کبریت از یک فاصله دور روشن بشود او جرقّه میزند با اینکه تماس نگرفته با او ولی خب اشتعالپذیریاش زیاد است. یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ
اشتعالپذیری او زیاد است و خوب هم افروخته میشود نیازی نیست که انسان از نزدیک شعله را به او برساند خب چنین نوری هست این چراغ همیشه افروخته است و روشن است و محذوری ندارد شفاف و صاف هم هست یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ
گفتند این زجاجه «کوکبٌ درّیٌّ» این نور مصباح هم که روی آن زجاجه آمده میشود نُّورٌ عَلَی نُورٍ
اینها مَثل است برای نورانیّت فیض خدا که او رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ
است این رفع را هم مستحضرید گاهی رفع حسّی است نظیر وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ
گاهی رفع معنوی و عقلی است نظیر یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ
که این دو جمله است و دو قضیه است و دو تمیز دارد یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ
این تمیز ندارد وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ
تمیز دارد آن تمیزش دَرَجَاتٍ
است خب اگر مؤمن عالِم دارای درجات است تمیز جمله اول هم معلوم میشود یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ
درجةً مؤمن عادی یک درجه بالا میرود مؤمن عالِم چند درجه این دَرَجَاتٍ
که تمیز جمله دوم است میتواند قرینه باشد برای تمیز جمله اول که محذوف شد این رفع معنوی است. حالا ذات اقدس الهی که میخواهد رفع کند مؤمن را با این نورها رفع میکند نوری میفرستد که مؤمن راه خودش را ببیند فرمود: جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ
ما نور دادیم قرآن دادیم پیغمبر دادیم بعد فرمود شما که نور گرفتید یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ
کسی که جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ
با این نور هم وارد صحنه برزخ و قیامت میشوید آن فضا را روشن میکنید نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ
نوری از طرف خدای سبحان آمده به نام قرآن و عترت که جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ
مؤمن از این نور بهرهبرداری میکند که در همین آیات مشخص شده است که جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ
با همین نور هم وارد صحنه برزخ و قیامت میشود که نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ
در آنجا شمس و قمر نیست برای اینکه إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ
شد, وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ
شد هیچ نوری در آنجا نیست مگر اینکه انسان به همراه خود ببرد لذا مؤمن همراه خود نور فراوان دارد آن کافری که در کنار او ایستاده است ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ
راه خودش را گم کرده این نور شمس نیست که اگر بتابد هر دو را روشن کند که این نوری است که مخصوص خود انسانهاست اگر نور مخصوص زید باشد عمرو که در کنار اوست در تاریکی به سر میبرد همان طوری که در دنیا از او استفاده نکرده در قیامت هم از او بهره نمیبرد. خب فرمود: نُّورٌ عَلَی نُورٍ
این نورها کجاست؟ فرمود آن نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
که به همه داد آن ظهور خداست و هستی است و به همه عطا کرده است این نورهای اختصاصی یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ
آن نور عمومی نظیر هدایت تشریعی عام که هُدیً لِلنَّاسِ
است به همه رسیده اما این نور پاداشی نور معنوی نور علم نور معرفت این را خدای سبحان به هر کسی که خواست عطا میکند و مشیئت او همان طوری که در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) آمده برابر با حکمت است دیگر آن از غرر فرمایشات امام سجاد است «یا مَن لا تبدّل الحکمته الوسائل
» ای خدایی که ما هر توسّلی هر وسیلهای هر ضریعهای ارائه کنیم که شما - معاذ الله - بر خلاف حکمت کار بکنید این شدنی نیست هیچ وسیلهای نمیتواند مسیر حکمت شما را عوض کند که شما کار غیر حکیمانه بکنید این نیست پس مشیئت الهی برابر با حکمت اوست یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ
باز این را تکرار میکند که این مَثل است ما میخواهیم از این مَثل به ممثّل پی ببریم حالا که یک نور عمومی دارد که کلّ هستی را روشن میکند یک نور خاص دارد که مردان الهی را با آن نور روشن میکند آن نور عمومی که فیض حق است به همه رسیده و میرسد اما آن نور خصوصی که داوطلب دارد آن جایش کجاست آن را الآن آدرس میدهند که کجاها هست (یک) بهرهوران از آن نور چه کسانیاند (دو) شرایط بهرهوری را هم مشخص میکند (سه) سایر لوازم را هم در کنارش بازگو میکند (چهار) بعد از اینکه فرمود: وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ
حالا فإن قلت آن نور کجاست؟ فِی بُیُوتٍ
این در حرم هست این در مسجد هست این در حسینه هست این در سرزمین وحی است این در بقیع هست اینجاهاست. «و الحمد لله ربّ العالمین»
اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (35 فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ (36) رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ (37) بینب لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزیدَهُم مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ (38))
بعد از اینکه بخشی از احکام اسلامی را فرمود و قبل از اینکه بقیه احکام را بفرماید مَثلی ذکر میکند مَثل را مستحضرید برای چند منظور ذکر میکنند یکی اینکه افراد متوسّط دستشان به این دامنهٴ مطلب برسد تمثیل برای آن است که آن مطالب بلند را پایین بیاورند به حس نزدیکتر کنند تا در دسترس اوساط از مستمعان برسد. فایده دیگر آن است که همین مَثلی که از بالا به پایین آمده به عنوان یک حبل متین در دسترس دیگران است به صورت نردبان برای اوحدیّ از مخاطبان است که آن اوحدی همین مَثل را بگیرند و بالا بروند اگر گفته شد «اقرأ وارقی» ناظر به این بخش است. پس مَثل حداقل دو فایده را به همراه دارد یکی برای آن است که دامنه مطلب پایین بیاید تا همافق دستِ اوساط مخاطبان قرار بگیرد آنها بفهمند. فایده دیگر آن است که همین مَثل پایینآمده دستاویزی باشد برای اوحدی که همین را بگیرند و بالا بروند آنجا که در قرآن کریم فرمود ما این مَثلها را میزنیم لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ, لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ این طایفه از آیات برای اوساط از مؤمنان است و اما آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» بیان کرد آیهٴ 43 سورهٴ «عنکبوت» فرمود: وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ این ناظر به آن فایده دوم است. اولاً باید کسی عالِم باشد عالِم به اصطلاح قرآنی نه عالم حوزوی و دانشگاهی عالم به اصطلاح قرآنی همان است که إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَا که علم و عمل با هم آمیخته باشد وگرنه صِرف آگاهی از مطالب را قرآن عالِم نمیداند. خب پس کسانی را قرآن عالم میداند که اهل خشیت باشند که إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَا اگر کسی عالِم شد اهل خشیت شد جزء اوساط از مخاطبان است در فرهنگ قرآن بر خلاف اوساط عمومی که بنای عقلا و فهم عرف آن را همراهی میکند آن اوساط که بحثش در اول اشاره شد دیگرند و این اوساط قرآنی دیگرند. علما جزء متوسّطان از مخاطبان قرآناند خب اینها که عالِماند به اصطلاح قرآن که اهل خشیتاند اینها این طناب را میگیرند بالا میروند لذا فرمود: وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ عالِماند که عاقل میشوند علما هستند که عقلا میشوند عقل همان است که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» عقل آن است که انسان مالک بهشت بشود نه بهشتی آن که بهشتی است عالِم است آن که مالک بهشت است عاقل است میبینید در قرآن کریم دارد لْهُمْ جَنَّاتِ یک عدّه را دارد که یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ اهل جَنّتاند وارد بهشت میشوند یک عدّه مالک بهشتاند اینکه دربارهٴ آنها دارد لْهُمْ جَنَّاتِ غیر از کسانی است که اینها فِی جَنَّاتٍ کذا و کذا إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ این غیر از آن است که فرمود: لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی این لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی ملاحظه فرمودید که درباره گروه خاصّی آمده که «إنّ الجنّة تَشتاق إلی أربعه» یا خمس یا کمتر و بیشتر بهشت مشتاق سلمان است بهشت مشتاق اباذر است برای اینکه هر مملوکی مالک خودش را میخواهد بهشت را اینها ساختند. بنابراین عالِم به اصطلاح قرآنی متوسّط است عاقل به اصطلاح قرآنی جزء اوحدی است فرمود: وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ که آنها لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ, لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ و بالأخره به سعادت برسند اما وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ.
فهاهنا مراحل ثلاث: یکی مراحل ابتدایی است که هنوز عالِم قرآنی نشدند ولو عالِم حوزوی و دانشگاهیاند اینها به وسیله این امثال متذکّر میشوند متفکّرانه اهل خشیت میشوند, میشوند در ردیف علما. گروه دوم علما هستند که به تصدیق قرآن کریم اهل خشیتاند این گروه دوم مرحلهٴ سوم میرسند که میشوند عاقل وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ پس مَثل این سه فایده را برای این سه گروه دارد.
مطلب دیگر این است که اگر ذات اقدس الهی میخواست مَثل بزند انسان خیال میکرد به شمس مَثل بزند روشنتر است که مَثل نور خدا مثل آفتاب است اما حالا به چراغدان و به کوّه در جدار و به مصباح و زجاجه مَثل میزند برای چه؟ برای اینکه ثابت کند از دلِ تاریکی ذات اقدس الهی نور در میآید (این یک) و قلب مؤمن به منزله مشکات است که در او مصباح میرود با زجاجه میرود با روغن زیتون میرود نُّورٌ عَلَی نُورٍ میشود (این دو) وگرنه اگر صِرف فضای روشن بود یا روشن کردن فضا بود به شمس و قمر مثال میزد.
مطلب بعدی آن است که اگر شاخصی در برابر آینه قرار بگیرد ظهور این صورت در آینه به وسیلهٴ خود این شخص است تا این شخص ظاهر است این صورت در آینه هست دیده میشود و اگر باطن شد و غایب شد دیگر صورتی در آینه نیست. طبق بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که در پایان کتاب شریف توحید مرحوم صدوق آمده فرمود نه خدا در خلق است نه خلق در خدا مثل اینکه نه شاخص در آینه است نه آینه در شاخص ولی اگر شاخصی, شخصی وجود داشته باشد صورت او در آینه منعکس میشود یعنی صورت او را ما در آینه میبینیم خلق به منزلهٴ صوَر مرآتیه خدا هستند اگر ذات اقدس الهی به اسم «هو الظاهر» تجلّی کرد میشود نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ اگر به اسم «هو الباطن» تجلّی کرد یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ بساط این آسمانها جمع میشود بساط زمین جمع میشود این طومار را چطور جمع میکنند فرمود: کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ سجل این طومار است دیگر این طومار حالا یا پارچه است یا کاغذ این باز است که در آن نوشته است و امضاست اما اگر کسی این را لوله بکند این وقتی لوله شده میشود طیّ این را اول میگویند طومار اول طومار است برای اینکه نوشته است وقتی لوله شده جمع شده میشود مَطوی که وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ, یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ سِجل یعنی طومار الآن همه نوشتهها در این صفحه هست در طومار هست ولی بسته است یوم النّشور که شد دوباره اینها را باز میکند خب بنابراین ذات اقدس الهی اگر به اسم «هو اظاهر» تجلّی کرد طبق بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه که فرمود: «الحمد لله المتجلّی لِخَلقه بِخَلقه» میشود نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ اگر به اسم شریف «هو الباطن» تجلّی کرد یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ میشود پس ظهور آسمانها و زمین به وسیله ذات اقدس الهی است این اصل مطلب اما نُّورٌ عَلَی نُورٍ مربوط به آن معارف است مربوط به آن عقاید است مربوط به آن علوم است مربوط به هدایتهاست و مانند آن.
مطلب دیگر این است که همان طوری که در عالَم حس و ظاهر خداوند آفتاب را سراج وهّاج قرار داد که این آفتاب از چیز دیگری نور نمیگیرد اجرام دیگر از او نور میگیرند وگرنه خود او سراج وهّاج است جَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجاً و مانند آن در ممثّل در نور معنوی هم قرآن را نور قرار داد پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت را نور قرار داد اینکه میبینید نگار به مکتب نرفتهاند مثل آن است که آفتاب جایی نرفته تا نور بگیرد این قمر است که به مکتب میرود ولی شمس به مکتب نمیرود قرآن به مکتب نمیرود اهل بیت به مکتب نمیروند بنابراین اگر کسی خواست خدمت قرآن برود حرف خودش را از زبان قرآن بزند این مثل اینکه شمعی در دستش است میخواهد با این شمع آفتاب را پیدا کند این درست نیست آفتاب محتاج به شمعِ شمّاع نیست قرآن احتیاجی به سرمایهگذاری مفسّر نیست مفسّر فقط باید ببیند همین! حرف خودش را از زبان قرآن منتقل بکند این مثل انیکه با شمعب خواهد نور آفتاب را پیدا کند در برابر اهل بیت نور اینها را زیاد کند اینها از کسی چیز یاد نمیگیرند مگر از ذات اقدس الهی یکی از روایاتی که سیدناالاستاد در المیزان میفرماید این جزء غرر روایات ماست آن است که از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) سؤال کردند به شما وحی میرسد؟ میفرماید نه, وحی به ما نمیرسد مگر آنچه ما از قرآن میگیریم خب این قرآن را ذات اقدس الهی به همه آموخت ولی آن علوم قرآنی را باطن قرآنی را حقایق قرآنی را از راه وحی و الهام به اینها افاضه میکند یک چیز جدیدی نیست فقط همین است خب این حرف بسیار بلندی است یعنی ما از جای دیگر نمیگیریم هر چه داریم از همین قرآن داریم خب چون این قرآن را قبلاً ملاحظه فرمودید ما با عربی مبین او سروکار داریم حداکثر این است که یک لایههایی را هم مثلاً آدم به زحمت بفهمد اما از عربی مبین تا علیّ حکیم همهاش قرآن است دیگر إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ این از علیّ حکیم تا عربی مبین, از عربی مبین تا علیّ حکیم قرآن است ما حداکثر با عربی مبینش سر و کار داریم خب علیّ حکیمش آنجا نه عِبری است نه عربی اینکه میگویند علم لدنّی همین است دیگر علم لدنّی نظیر فقه و تفسیر و فلسفه و کلام و اصول و اینها علمی نیست که موضوع داشته باشد محمول داشته باشد رابطه داشته باشد در آن بحث بکنند لَدُن یعنی نزد اگر همین معارفی که در جوامع بشری از انبیا رسیده است انسان همینها را دست اول از لدن از نزد خدا بگیرد میشود علم لدنّی آنگاه حقیقت هست بدون مجاز, صافی هست بدون دُردی, اول و آخرش با هم است و مانند آن این میشود علم لدنّی لدن یعنی نزد. ما تَه چشمه داریم آب میگیریم هزارها فرسخ این آب از راه لوله و غیر لوله رسیده بعد به ما میرسد ما قدری از آن را میگیریم اما اگر کسی برود سرچشمه لدن یعنی نزد که دقیقتر و رقیقتر از عند است ما در فارسی آن قدر فرهنگ وسیع نداریم که این دو کلمه را بتوانیم درست ترجمه کنیم لدن را هم ما به نزد ترجمه میکنیم عند را هم به نزد ترجمه میکنیم در حالی که عند اعم از لدن است اگر کتابی به دست انسان باشد نزد انسان باشد میگویند کتاب عندی حالا خواه فعلاً در دست او باشد یا در قفسههای کتابخانهاش باشد بالأخره میگوید عندی نزد من است اما اگر فعلاً در دستش باشد نقد باشد میگویند لدن لدی اللهی شدن علم لدنّی گرفتن غیر از علم عنداللهی شدن و عند الله گرفتن است آن پیشاپیش حضور بدون غیبت و امثال ذلک. فرمود آنجا که لدی الله است این قرآن علیّ حکیم است خب کسی که از علیّ حکیم بخواهد بهره ببرد دیگر با وحی همراه است دیگر این دیگر فرشته که اینجا حضور ندارد این وحی مستقیم خداست بنابراین این درجات هست که انسان از این مَثل به آن ممثّل راه پیدا کند و خدای سبحان میخواهد این قلب به منزلهٴ مشکات باشد در آن مصباح افروخته بشود در آن زجاجه باشد نور باشد که بعد بفرماید اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ مثل اینکه از مشکاتِ تاریک از مصباحِ تاریک از زجاجه تاریک نوری متلألیء میشود و اگر مثال میزد به مسئله شمس این نکات ملحوظ نمیشد و رعایت نمیشد.
مطلب بعدی حقیقت و مجاز است در جریان حقیقت و مجاز ما با الفاظ و مفاهیم و معانی آشنا هستیم که لفظ در معنای حقیقی استعمال میشود یعنی چه در معنای مجازی استعمال میشود یعنی چه اینها را میفهمیم اما حقیقت و مجاز خارجی و مصداق کمتر با او مأنوسیم. ما وقتی میگوییم لفظ حقیقت و مجاز یعنی این لفظ اسد مثلاً وضع شده است برای حیوان مفترس وقتی از محلّ خودش تجاوز بکند از آن معنای حقیقی تجاوز بکند به غیر معنا برسد این معنای دوم را میگویند معنای مجاز که اگر کسی خواست به حقیقت برسد از این رجل شجاع که مجاز است مَجوز است معبر است از این مجوز و معبر باید عبور کند به آن حقیقت برسد وگرنه اگر کسی بگوید «رأیت اسداً یرمی» این با مجاز مربوط است این با مَمرّ مربوط است نه با دارالقرار نه با مقرّ اینها را ما میفهمیم این لفظ در حقیقت استعمال شد یعنی چه در مجاز استعمال شد یعنی چه اما نور وقتی گفته میشود نور این اصلش برای ذات اقدس الهی است از آنجا به شمس و قمر رسیده است در مسائل حسّی از آنجا به قرآن رسیده است که فرمود: جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ از آنجا به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است فرمود: یَاأَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً ٭وَدَاعِیاً و کذا و کذا وَسِرَاجاً مُّنِیراً این سراج منیر بودن پیغمبر و آن سراج وهّاج بودن شمس یکی در طبیعت یکی در ماورای طبیعت یکی فیزیکی یکی متافیزیکی اینجا مجوز است معبر است که از این مجوز از این معبر از این ممرّ عبور بکنیم به ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ میرسیم که او میشود حقیقت اینها میشوند مجاز کلّ ماسوا میشود مجاز او میشود حقیقت برای اینکه از این راه به آنجا رسیدیم اینها عاریه است و ذات اقدس الهی آن مراحل ضعیف را نصیب مؤمنین عادی هم میکند که فرمود: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ اگر در بعضی از روایات آمده است «اتقوا فراسة المؤمن فانّه یَنظر بنور الله» همین است یعنی شما اگر همین ایمان مؤمن را علم مؤمن را فراست مؤمن را بگیری و بالا بروی به حق میرسی اینجا مجوز است معبر است این طور نیست که واقعاً مؤمن از خودش نور داشته باشد درست است اهل فراست است درست است خوشفکر است خوشبین است عاقبتاندیش است دوربین است دوراندیش است اما همه اینها عاریتی است تا انسان به حق برسد «اتقوا فراسة المؤمن فانّه یَنظر بنور الله» پس مَثلها تنها برای این نیست که ما بفهمیم بلکه برای این است که این مَثل را بگیریم به ممثّل برسیم وقتی بهشت را وصف میکند درست است میفرماید: جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ ولی در آن سورهٴ مبارکهای که به نام حضرت است یا سورهٴ «فتح» میفرماید: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهَا أَنْهَارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَأَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ کذا مِنْ عَسَلٍ کذا مِنْ ماءٍ کذا مَثل بهشت این است که نهر عسل جاری است مَثل بهشت آن است که نهر خمر جاری است مَثل بهشت آن است آب جاری است که هرگز تغییرپذیر نیست مَثل بهشت جایی است که نهر شیر جاری است که اینها سِنه ندارند تغیّر ندارند بو نمیدهند و مانند آن خب ممثّل چیست؟ اگر تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ مثل است خود بهشت پس چیست؟ اینها حق است بالاترش هم حق است میشود نُّورٌ عَلَی نُورٍ یعنی برای اوساط از مردم همین بهشت جسمانی است جسمی است و بدنی است و نهری است و درختی است و تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ اما برای اوحدیّ از اهل ایمان یک بهشت جسمانی است که تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ یک بهشت است که فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی است که جنّةاللقاء است آن وقت گفتند: وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ باز هم وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ چندین بهشت برای این گونه از افراد است یک بهشت فیزیکی یک بهشت متافیزیکی یک بهشت جسمانی یک بهشت روحانی آنجا که با اهل بیتاند که دیگر سخن از تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ نیست نه اینکه آن را ندارند در عین حال که آن را دارند بالاتر میروند بارها این مثل ذکر میشد الآن ما در شبستان مسجد اعظمیم این حرفها را میزنیم این حرفها هم زمان دارد هم زمین یعنی کسی میگوید کسی میشنود این آهنگها این کلمات زمینی است و زمانی اما این معارف این مطالب که دیگر برای قم و غیر قم نیست مطالب برای زمین و آسمان نیست این مطالب که بحث بشود خدا نور است پیغمبر نور است اهل بیت نور است اینها که زمان و زمین نیست ما در عین حال که حرف میزنیم در یک زمان در یک زمین چیزی میفهمیم که نه زمانی است نه زمینی ما با جانمان میفهمیم که او لا شرقیّ است و لا غربی با گوشمان میشنویم با دهنمان حرف میزنیم که جسم است و بدن دارد. بنابراین برای اوساط تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ برای اوحدی همین تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ میشود مَثل مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ من کذا بنابراین مثل اینکه اصحاب که میرفتند خدمت وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) بعضیها میگفتند روز عید است برویم خدمت حضرت دست حضرت را ببوسیم آنجا خرما بخوریم محضر حضرت را ببینیم بعضیها مثل اباذر و زراره و ابوبصیر و اینها میگفتند برویم محضر حضرت, حضرت را زیارت بکنیم از علمش هم استفاده میکنیم. ابوذر و زاررهها و ابوبصیرها کسانی بودند که له جنّتان افراد عادی کسانی بودند که تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خب بنابراین اینکه فرمود: «اتقوا فراسة المؤمن فانّه یَنظر بنور الله» این همان نوری است که یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ نه آن نور نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ آن نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ عمومی است.
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر اینها در قوس نزول یک فرمایشی دارند میفرمایند: «أول ما خلق الله نوری» اما در قوس صعود فرمایش دیگری دارند که میگویند رَبِّ زِدْنِی عِلْماً تا زنده بودند میفرمودند: رَبِّ زِدْنِی عِلْماً حساب قوس صعودشان که لحظه به لحظه باید بالا بروند فرمود: وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً باید عبادت بکنند باید سؤال بکنند باید بخواهند باید منتظر باشند تا ذات اقدس الهی دستور بدهد اینها بگویند ولی در قوس نزول که «اوّل ما خلق الله»اند همه چیز را میدانند اگر اینها برابر قوس صعود بخواهند حرکت کنند وظیفهشان این است که مرتب بگویند رَبِّ زِدْنِی عِلْماً اگر به لحاظ قوس نزول باشد که خب البته اینها در بارگاه دَنَا فَتَدَلَّی هستند بنابراین خدای سبحان این وعده را به مؤمنین هم داده که اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ این یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ یعنی از آن مشکات درونشان ما یک چراغ افروخته میکنیم از همانجا زجاجه میزنیم روغن زیتون میدهیم که یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ میشود نُّورٌ عَلَی نُورٍ میشود این میشود شرح صدر أَوَمَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ این آیهای که سیدناالاستاد میفرماید از غرر آیات است خیلی از بزرگان در زمینه خصوص این آیه یا رساله نوشتند یا بالاتر از رساله نوشتند غزالی از کسانی است که درباره خصوص این آیه نوشتهای دارد که عصاره آن نوشته را فخررازی در تفسیرشان نقل کردند و بعد البته اظهارنظر هم کردند این آیه از آیاتی است که روی آن خیلی از بزرگان کار کردند حکما هم تطبیق کردند نه تفسیر, در اشارات و تنبیهات مرحوم بوعلی در آن بخش نمط سوم در مسئله نفس قوای نفس و شئون نفس را تطبیق کردند این دیگر تفسیر نیست در حقیقت. خیلیها گفتند مشکات چیست مصباح چیست زجاجه چیست نور چیست نُّورٌ عَلَی نُورٍ چیست این را به عنوان تطبیق ذکر کردند نه به عنوان تفسیر.
پرسش:...
پاسخ: خب آنجا هم گاهی خسوف و کسوف هست غیبت هست همین که شب شد دیگر خبری نیست غلبه ظلمت بر نور خدا نیست هرگز کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی اینها میروند در دیار تاریکی نه اینکه نور ذات اقدس الهی مغلوب بشود اینها مقهور ظلمت الهیاند فرمود: جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ آنجا هم که رفتند در دیار ظلمت آن ظلمت هم آیت حق است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که فرمود من دو آیت دارم یک آیت الله تاریک یک آیت الله روشن وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً هر دو آیت الله هستند فرمود من آن را آیت تاریکی قرار دادم وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً آنها که ظلمتاند مقهور ظلمات الهیاند خب بنابراین ذات اقدس الهی نورهای فراوانی دارد نور حسّی دارد نور معنوی دارد نور حسّی درجاتی دارد نور معنوی درجاتی دارد و مشخصاتش هم گفته راه را هم نشان داده این طور نیست که کلّیگویی بکند راه را نشان ندهد راه را هم نشان داد آدرس را هم داد فرمود ما این مَثل را میزنیم برای چند گروه که بیان شد خب بالأخره این نورهای خصوصی شما کجاست شرایط ورود کجاست چه کسانی بهره میبرند چه کسانی آگاهاند همه را بیان کرده فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ این اذن, اذن تکوینی است یک اذن تشریعی است که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» فرمود مسلمانها که از مکّه به مدینه آمدند و حکومت تشکیل دادند و قدرت مرکزی پیدا کردند به آنها اجازه دفاع داده شد أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» این اذن تشریعی گذشت خدا اذن داد که اینها بجنگند دفاع کنند از خودشان در مکّه سخن از زد و خورد نبود فقط خورد بود به اصطلاح همهاش سیزده سال در رنج بودند در مدینه که حکومت مرکزی شد از خودشان دفاع کردند این میشود اذن تشریعی اما فرمود این اذنهایی که من به حرم دادم به مسجد دادم اینها اذن تکوینی است هیچ کس نمیتواند عظمت مسجد را عظمت حرم را عظمت حسینیه را عظمت سرزمین وحی را عظیمت بقیع را کم بکند فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وگرنه آن اذن تشریعی که در هر خانهای هست کدام خانه است که خدای سبحان اذن تشریعی نداد حتی امر کرده به همه خانهها و صاحبخانهها امر کرده که شما رفیع بشوید ذکر بگویید عبادت کنید أَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ همه اینها را دستور داده پس هیچ خانهای نیست که ذات اقدس الهی اذن تشریعی نداده باشد اما آن خانهای که اذن تکوینی داد و احدی نمیتواند آن را ویران کند همین خانههاست فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ خب سرّ رفعتش چیست؟ فرمود مردان الهی در آن میروند این رجال در برابر نساء نیست معمولاً علم بر غلبه یعنی تعبیر غلبه است دیگر مردمی که خواه صدیقه طاهره باشد خواه مریم(سلام الله علیهما) باشد خواه زینب کبرا باشد خواه فاطمه معصومه(علیهنّ صلوات الله و سلامه) باشد بالأخره فرق نمیکند در این بیوتی که أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ نام خدا و یاد خدا هست مردانیاند که نه بازی میکنند نه بازیگران آنها را میتوانند به بازی سرگرم کنند که دیروز بحثش گذشت اینها نه خودشان عمداً به طرف بازی میروند که وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ که در سورهٴ «مؤمنون» بود نه هیچ بازیگری میتواند اینها را به بازی سرگرم بکند رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ مطلب دیگر این است که اینها بالأخره کار دارند بیکار نیستند کاسباند حالا یا حوزویاند یا دانشگاهیاند یا کاسباند یا تاجرند یا کشاورزند یا دامدار فرق نمیکند اما آن حرفهشان مانع نیست (یک) گاهی خود حرفه مانع است مثل کاسبی که اهل کسب است ولی فعلاً مشتری نیامده این در مغازه نشسته است که هر وقت مشتری آمد به او کالا بفروشد این تاجر است این حرفه او تجارت است یک وقت است که نه, مشتری آمده در مغازه از او کالا خواست او دارد کالا وزن میکند که به او بدهد در حین داد و ستد است این را میگویند بیع آن را میگویند تجارت رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ (یک) وَلاَ بَیْعٌ (دو) نه این حرف مانع یاد خداست نه حین اشتغال به درآمد برخیها هم حرفهشان مانع است هم اشتغال, مخصوصاً آن حین اشتغال به درآمد از یاد خدا غافل میشوند گاهی کمفروشی است گاهی گرانفروشی است گاهی ربا گرفتن است و مانند آن, فرمود مردان الهی نه تنها آن حرفه اینها را مانع نیست آن حین کسب درآمد هم مانع یاد خدا نیست رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ شما ببینید سالیان متمادی این نماز جمعه اینجا بود همین مردم متأسفانه کنار حرم سالیان متمادی میبینید این موقع نماز جمعه مغازهها را باز میگذاشتند سالیان متمادی الآن هم همین طور است این نماز اول وقت چه فضیلتی برای اوست! مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) این را در من لا یحضره الفقیه نقل میکند که وقتی اذن را میگویند فرشتهها ندا میدهند که آقایان برخیزید آن آتشها را خاموش کنید «قوموا إلی نیرانکم الّتی اوقدتموها علی ظهورکم فأدفعوها بصلواتکم» این اذان فرشتههاست اذان یعنی اذان.
بنابراین اینکه تمام فرشتهها یعنی فرشتههای مسئول در تمام نمازهای اول وقت میگویند «قوموا إلی نیرانکم الّتی اوقدتموها علی ظهورکم فأدفعوها بصلواتکم» شما میبینید مرتب الآن ما که میرویم برای ادای نماز کلّ خیابان پر از جمعیت است این ندای فرشتهها را کسی نمیشنود اذان را کسی نمیشنود این دستور رسمی دین ماست که موقع نماز بالأخره آدم کارها را کم بکند این نباید توقّع داشته باشیم که خانههای ما از این قبیل باشد وقتی خانههای ما از این قبیل است که ما جزء کسانی باشیم که لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ اما اینجا هم تجارت هم بیع متأسفانه ما را از یاد خدا و نام خدا غافل میکند به سراغ دیگر میرویم پس این خانه هست میشود فراهم کرد میشود ساخت چنین خانهای رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ این ذِکْرِ اللَّهِ عام است همه عبادات را شامل میشود ولی ذکر خاص بعد از عام برای عظمت و اهمیت است فرمود: وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ و سرّش هم یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لاَّ شَرْقِیِّةٍ وَلاَ غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (35 فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ (36) رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ (37) بینب لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزیدَهُم مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ (38))
بعد از اینکه مسئله حق و باطل و ایمان و کفر و مانند آن را مطرح فرمود دو مطلب را درباره کلّ نظام هستی ذکر میکند تا این انشعابی که در جامعه بشری پیدا شده و هست یک عدّه موحّدند یک عدّه ملحد, یک عدّه مؤمناند یک عدّهای کافر, عدّهای عادلاند عدّهای ظالم سرانجام یک عدّه اهل بهشتاند یک عدّه اهل جهنّم وضعشان روشن بشود. تاکنون این گونه از مطالب روشن شد که فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ سه مطلب درباره این جمله بود: مطلب اول اینکه اگر نور به معنای وجود باشد که وجود آسمان و زمین به وسیله خداست این همان طوری که در برخی از تعبیرها آمده که نور را به معنای منوِّر گرفتند این درست است اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یعنی «منوِّر السّماوات و الأرض» یعنی «موجد السّماوات و الأرض» هستی آسمان و زمین باعث ظهور آنهاست و اگر معدوم باشند ظهوری ندارند و این هستی به افاضه خدای سبحان است پس خدا نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است یعنی منوِّر سماوات و الأرض و موجد سماوات و الأرض است این مطلب اول.
مطلب دوم اینکه اگر منظور از اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ یعنی وجود, ما بخواهیم بگوییم سماوات و ارض که موجود ممکناند دارای وجودند و دارای ماهیّت که «کلّ ممکن زوجٌ ترکیبی له ماهیة الوجود» درخت هویّتی دارد و ماهیّتی انسان هویّتی دارد و ماهیّتی یک چیستی و یک هستی به اصطلاح آن وقت وجود سماوات و ارض خدا باشد این مستحیل است چون چنین چیزی مستحیل است بنابراین آیه حتماً ناظر به آن نیست که جهان وجود دارد, شجر و حجر وجود دارند وجودشان الله است ماهیّتشان خودشان این مستحیل است که این شجری که مرکّب از وجود و ماهیّت است وجودشان همان الله و نور الله باشد و ماهیّتشان برای خودشان بلکه هر ممکنی دارای وجود امکانی است نه وجود وجوبی الله وجود شجر و حجر نیست الله موجد شجر و حجر است این مطلب دوم.
مطلب سوم این بود که اگر ما آسمان و زمین را طبق بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) صورت مرآتیه بدانیم برای اینها هستی قائل نباشیم صورت مرآتیه فقط شاخص را نشان میدهد اگر ما سماوات و ارض را مرآت حق بدانیم نه موجود در قبال حق آنگاه سماوات و ارض موجود به وجود خدایند باقی به بقای خدایند نه به ایجاد خدا و به اِبقای خدا زیرا چیزی در آینه نیست تا شاخص در برابر آینه هست ما صورتش را در برابر آینه میبینیم اگر شاخص به باطن رفت و غیبت کرد یا از نظر ما غایب شد دیگر چیزی در آینه نیست. این معنای سوم خیلی دقیق است و دیر به ذهن میآید گرچه وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) در آن حدیث در جمع آن محفلهای علمی ذکر فرمود, این معنای سوم دیر به ذهن میآید معنای دوم که محال است معنای اول میشود حق یعنی «الله موجد السماوات و الأرض» خب.
پرسش:...
پاسخ: چرا دیگر, برای اینکه تعدّد نور است چیزی باعث نورانی شدن است آن ضیت افروخته شده روشن است آن وقت آن زجاجه را روشن میکند و مصباح را روشن میکند و آن مشکات را روشن میکند که میشود نورٌ علی نور.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره هادی نسبت به انسانهاست منوّر نسبت به سماوات و الأرض است این معنی اول است البته معنای سوم که از روایت امام رضا(سلام الله علیه) به دست آمده است ادقّ است اما آن دیر به ذهن میآید تا انسان میرود چنین مطلبی را در جامعه مطرح کند با مشکل روبهروست در محافل خصوصی اهل علم که خیلی از مبادی برایشان روشن است طرح مسئله سوم عیب ندارد اما شما بخواهید این را در جامعه مطرح کنید جامعه که معنای حدیث وجود مبارک امام رضا را نمیفهمد که جامعه میگوید این درخت وجود دارد این شجر وجود دارد همان معنای اول را میفهمد. این است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «نحن معاشر الأنبیاء بُعثنا علی أن نکلّم الناس علی قدر عقولهم» آدم هر چیزی را که بلد است که نمیگوید هر چیزی که نافع است باید بگوید. مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) این را از وجود مبارک امام صادق نقل کرد که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «ما کَلَّمَ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) العباد بکُنه عقله قطُّ» این روایت نورانی را مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق نقل کرد که وجود مبارک پیامبر در تمام مدّت عمر با هیچ کس به اندازه فکر خودش حرف نزد که مرحوم صدرالمتألّهین در شرح اصول کافی در ذیل این آیه اهل بیت(علیهم السلام) را استثنا کرده بعد مجلسی اول, مجلسی دوم هم همین راه را طی کردند اهل بیت را استثنا کردند برای اینکه اینها بیگانه نبودند. حضرت با کُنه عقل خود با احدی سخن نگفت خود امام رضا(سلام الله علیه) هم برابر آن تحلیلی که در مجلس علمی برای خواص بیان فرمودند برای توده مردم که این طور سخن نگفتند که, توده مردم میگویند درخت موجود است, انسان موجود است, شجر موجود است اما درخت به منزله صورت مرآتیه باشد, انسان به منزلهٴ صورت مرآتیه باشد این برای خواص است بنابراین همان طوری که خود ائمه(علیهم السلام) شاگردانی داشتند و اصحابی, حرفی که برای شاگردانشان میگفتند برای توده مردم نمیگفتند عالمان و مبلّغان دین هم باید اینچنین باشد حرفی را که در مجالس علمی میشود گفت آن حرف را که نمیشود برای توده مردم روی منابر گفت که. مطلب سوم حق است و ادقّ است اما خب مبانی دارد تا آدم تبیین کند دشوار است. مطلب اول مطلبی است حق و روشن نه اینکه مطلب باطلی باشد سومی از اوّلی دقیقتر است دومی البته محال است خب.
مطلب بعدی آن است که در مَثل در تشبیه که اگر این به تشبیه نزدیکتر باشد که «کاف», «کاف» تشبیه باشد همیشه مشبّهبه قویتر از مشبّه است اگر گفتید «زیدٌ کالأسد» اسد در شجاعت اقوای از زید است زید شجاع است ولی شجاعت اسد را ندارد لذا به شجاعت اسد تشبیه میشود مشبّهبه اقوای از مشبّه است در اینجا مشبّهبه جریان مشکات و مصباح و زجاجه و زِیت است مشبّه, نور خداست خب نور خدا که مراتب اقوای از مشبّهبه است سرّش آن است که این تشبیه, تشبیه معقول به محسوس است در تشبیه معقول به محسوس معیار, مقدار معرفت است ماها محسوس را بهتر از معقول درک میکنیم برای ما یک امر حسّی و تجربه حسّی روشنتر از تجرید عقلی است لذا آن بحث نور خدا در عین حال که قویتر است و غنیتر ولی نسبت به معرفت ما آن شهرت و شهور آن را ندارد لذا نور خدا به جریان مشکات و امثال اینها تشبیه شده است.
مطلب بعدی آن است که این نُّورٌ عَلَی نُورٍ در مَثل به یک معناست در ممثّل به یک معنای دیگر در مَثل خب تعدّد نور ترکیب نور تراکم نور هر سه راه دارد برای اینکه آن مشکات میشود روشن مصباح میشود روشن زجاجه میشود روشن خود شعله فتیله میشود روشن اینها نُّورٌ عَلَی نُورٍ است هم تعدّد نور است هم ترکیب نور است هم تراکب نور است این درباره مَثل اما ممثّل اینچنین نیست که واقعاً تعدّد باشد این وقتی گفته میشود نُّورٌ عَلَی نُورٍ یعنی یک نور قوی است یک تعبیر بیگانه هم نیست میگوییم این مطلب نُّورٌ عَلَی نُورٍ است یعنی خیلی مطلب خوبی است خیلی مطلب شفّاف است فیض خدا نُّورٌ عَلَی نُورٍ است یعنی خیلی شفاف روشن قوی غنی شدید اینهاست نه دو نور است نه نور مرکّب است نه نور متراکم است اینچنین نیست نوری است شفاف روشن بیّنالرشد پس این نُّورٌ عَلَی نُورٍ در مَثل به یک بیان است در ممثّل به بیان دیگر نُّورٌ عَلَی نُورٍ خب.
مهم آن است که این مَثل را که ذات اقدس الهی دارد ذکر میکند و اصل جریان که کلّ سماوات و ارض با نور الهی روشن شدهاند آن آیاتی که میگوید همه در تسبیح حقّاند همه در تنزیه حقّاند روشن میشود برای اینکه همه با نور الهی روشن شدند اگر همه با نور الهی روشن شدند منوّر خودشان را میشناسند خدای سبحان که علیم است خدای سبحان که حیّ است خدای سبحان که سمیع بصیر است نور این خدا سماوات و ارض را روشن کرد آن وقت سماوات و ارض میشوند سمیع بصیر حکیم علیم و مسبّح او هستند هیچ کدام بدون اذن او کار نمیکنند هیچ ظلم و تعدّی در نظام هستی نیست این انسان است که بیراهه میرود وگرنه آسمان سر جای خودش است زمین سر جای خودش است شمس با همه قدرت و شکوهی که دارد ذرّهای جلو نمیرود اینچنین نیست بگوید حالا ماه را من روشن کردم چون من روشن کردم قدری جلوتر میروم تندتر میروم این طور نیست لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّیْلُ سَابِقُ النَّهَارِ حرکت آفتاب منظّم است حرکت قمر منظّم است وضع شب مشخص است وضع روز مشخص است فصول چهارگانه وضعشان مشخص است هیچ کدام معصیت نمیکنند قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ عدل محض است در عالَم بالعدل قامت السماوات و الأرض چون همهشان روشناند همهشان سمیعاند همهشان بصیرند آن نورِ خدای حکیمِ علیمِ سمیعِ بصیر اینها را روشن کرده اینها میشوند مسبِّح حق منزّه حق حامد حق و مانند آن این انسان است که به دو گروه تقسیم شده است لذا فرمود آنها تسبیحگوی حقّاند تحمیدگوی حقّاند اما از این به بعد این زمینه برای آن توضیح است فرمود: یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ این نور, نور دوم است که نور خاص است به اصطلاح رحمتِ رحیمیه است نور معرفت است نور ایمان است نور ایمان پاداشی است این لِنُورِهِ که در بالا آمده مَثَلُ نُورِهِ این اضافه, اضافه لامیه است یعنی نوری که لله است این نور الهی گاهی به صورت کتاب آسمانی در میآید گاهی به صورت مکتب الهی در میآید گاهی به صورت نبوّت و رسالت در میآید گاهی به صورت ولایت و امامت در میآید و اگر درباره اهل بیت(علیهم السلام) میگوییم «کلامکم نور» از همین نور اختصاصی است خب یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ این یک نور ویژه است که ذات اقدس الهی به قرآن داد به تورات داد به انجیل داد به صحف ابراهیم داد به زبور داود داد اینها همه نور الهیاند این حرف, حرف جهانبینی است اختصاصی به اسلام ندارد قرآن یکی از کتابهاست و وجود مبارک پیغمبر, ائمه(علیهم السلام) هم برخی از انوار الهیاند از آدم تا حضرت خاتم و همه انبیا همه مرسلین همه اولواالعزم همه کتابهای آسمانی مشمول این نور ویژه است که اینها یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ این یک اصل کلّی است اختصاصی به حوزه بعد از قرآن ندارد این یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ از ازل هم بوده یعنی از حضرت آدم بوده اینچنین نیست که کفّار و منافقان فقط در اسلام به معنی خاص پیدا شده باشند عدّهای میخواستند نور حضرت نوح را خاموش کنند نشد صریحاً گفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ یا إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ تو - معاذ الله - سفیهی تو گمراهی گمشدهای خَرِفی - معاذ الله - همه را بالصراحه گفتند حضرت فرمود: یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ من گمراه نیستم من سفیه نیستم رعایت ادب را در جواب رعایت کرد. خب این بیان که فرمود خدای سبحان نرو خودش را وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ این مربوط به جهانبینی است یک اصل کلّی الهی است اختصاصی به حوزه اسلام ندارد عدّهای خواستند مسیحیّت را در زمان حضرت عیسی از بین ببرند نشد عدّهای خواستند یهودیّت را زمان حضرت موسی از بین ببرند نشد عدّهای خواستند دین حنیف ابرهیم خلیل(سلام الله علیه) را در عصر او از بین ببرند نشد این اصل, اصل کلی است در سورهٴ مبارکهٴ «حج» این اصل جامع گذشت یعنی آیه چهل سورهٴ مبارکهٴ «حج» این بود فرمود: وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ در بحثهای قبلی هم داشتیم که معارف قرآن کریم در سه حوزه خلاصه میشود یک حوزه محلّی یک حوزه منطقهای یک حوزه بینالمللی, حوزه محلّی مربوط به ما مسلمانهاست حوزه منطقهای برای موحّدان عالَم است حوزه بینالمللی برای جوامع انسانی است چه ملحد چه مؤمن برای آنها هم برنامه دارد بالأخره. در حوزه توحیدی فرمود اگر ذات اقدس الهی از مکتب خود از دین خود دفاع نکند و حمایت نکند صومعه نمیماند بِیَع نمیماند عبادتگاه نمیماند مسجد نمیماند یعنی این یک امر عمومی است جزء سنّت خداست که ذات اقدس الهی دین خودش را حفظ میکند کم نبودند کسانی که در زمان حضرت ابراهیم یا انبیای دیگر(علیهم السلام) درصدد خاموش کردن نور وحی و نبوّت بودند و خدای سبحان همه آنها را سر جایشان نشانده. این مسئله که اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یا یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ یک امر کلّی است که مربوط به همه ادیان و مکاتب است فی کلّ عصرٍ و مصرٍ برابر حجّت آن عصر.
پرسش: جناب استاد ببخشید نور خاصّ خداوند حتماً باید در بستر نور آسمانی بتابد؟
پاسخ: بله دیگر غیر از آسمانی دیگر نیست فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلاَلُ دیگر, اگر الله دینی را نفرستد فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلاَلُ کلّ جهان را خدا آفرید انسان را هم خدا آفرید راه را هم باید او مشخص بکند دیگر. آن که خالق است باید ربّ باشد آن که آفرید باید بپروراند پرورش انسانها به فکر است دیگر انسان را اگر بخواهند بپرورانند باید از راه فرهنگ و فکر و قانون بپرورانند دیگر این نظیر درخت نیست که با کود پرورش یابد که این باید با فکر پرورش یابد فکر فقط باید ذات اقدس الهی عطا کند.
خب پس بنابراین اینکه فرمود: لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ معلوم میشود این آیه جزء قوانین عامّه الهی است و اگر در آیه چهل سورهٴ «حج» آمده است وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ گرچه قیدی که بعد از چند جمله یا عنوان ذکر شده است روشن نیست که به همه یا به بعض برمیگردد و قدر متیقّن آن جمله عقیب است که استثنای جُمل متعدّده قدر متیقّنش جمله اخیر است لکن اینجا ما شاهدی داریم که به همه برمیگردد یعنی وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ اختصاصی به مساجد ندارد در عصر وجود مبارک ابراهیم آن معبدش در عصر وجود مبارک موسی آن معبدش در عصر وجود مبارک عیسی آن معبدش در عصر وجود مبارک حضرت هم مسجد یعنی این مراکز مذهب جای عبادت است و خدای سبحان اینها را حفظ میکند چه اینکه تاکنون حفظ کرده لذا اگر در آیه محلّ بحث فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ بعد فرمود: وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ اختصاصی به مسجد ندارد نعم, در زمان فعلی بله برای اینکه در زمانی که دین خاتَم و خاتِم آمده است حجّت عصر قرآن است هر علمی که مخالف قرآن باشد دیگر عمل صالح نیست عملی صالح است که مطابق با حجّت عصر باشد البته یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ الآن میشود مسجد یعنی فی کلّ عصرٍ فی کلّ مصرٍ حکم خاصّ خودش را دارد. فرمود: یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ و در آیه سورهٴ «عنکبوت» که در بحث دیروز قرائت شد فرمود: وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ این یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ یک هدایت عامّه است نظیر هُدیً لِلنَّاسِ آن وَمَا یَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ نظیر هُدیً لِلْمُتَّقِینَ است که فقط متّقیان و مؤمنان و اولواالألباب و اولواالأبصار بهره میبرند وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ خب این نور ویژه کجاست فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ ذات اقدس الهی اذن داد که آن بیوت رفعت پیدا کنند و اذن داد که یاد خدا و نام خدا در آن بیوت مطرح بشود میشود مسجد که بهترین مصداقش البته مسجد است خدا غریق رحمت کند صاحب جواهر را میفرماید خود اهل بیت تنزیل شدند منزله پیغمبر(علیهم آلاف التحیّة و الثناء) خانه اهل بیت تنزیل شده است به خانه خدا این را در مکان مصلّی دارد در مکان مصّلی که نماز در حرم مثل نماز در مسجد ثواب دارد ما چنین نصّ خاصی که به صورت این طوری که در مسجد است مشخص فرمود که مسجدالحرام چقدر مسجدالنبی چقدر مسجد قبیله چقدر مسجد محلّه چقدر مسجد جامع چقدر مشخص کرد روایات که مساجد ثواب نماز در آنها چقدر است چنین روایت شفاف و روشنی که ما در حرم نداریم ولی ایشان میفرماید به برکت ادله دیگر خانهٴ اهل بیت به خانهٴ خدا ملحق شده است لذا نماز در حرم با اینکه قبرستان است کنار قبر معصوم است نظیر مسجد است و آن ثواب را دارد نه تنها مکروه نیست ثواب مسجد را دارد نماز در حرم.
پرسش:...
پاسخ: البته, این هم معنایش همان تمثیل است در این تعزیههای سابق برای اینکه به جامعه بفهمانند تشبیهی مَثلی میکردند وقتی جریان سیّدالشهداء(سلام الله علیه) و گودال قتلگاه و اینها مطرح بود کبوتری را میآوردند این بال و پر کبوتر را با آن خون قتلگاه آغشته میکردند و این کبوتر پرواز میکرد این مطلبی که در تعزیهها حسّی میکردند برابر همان مطلبی است که در زبانها دور میزد که در مشرق عالم در مغرب عالم این کبوتری که از قتلگاه سیّدالشهداء رفت حرکت کرد هر جا قطره خونی ریخت آنجا مسجد شد و مرکز عبادت شد این یک تمثیل است وگرنه نه کبوتی بود نه مرغی بود نه پر و بالی بود یعنی هر جا مرکز عبادت است در اثر خون شهید است و اگر اینها نبود لَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ همین است دیگر خدای سبحان که فرمود اگر دفاع ما نبود یعنی شهادت نبود یعنی جهاد نبود یعنی مبارزه نبود یعنی کربلا نبود مسجد و صومعه نبود الآن هم واقعاً شما میبینید این انقلاب اسلامی اگر نبود اگر این شهادت شهیدان نبود صومعه و کلیسایی نمیماند که مگر این بلشیکها که در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی که شما اگر نقشه سابق را قبل از فروپاشی میدیدید, میدیدید که بخشی از آسیا را و بخشی از اروپا را اینها گرفته بودند بخش وسیعی از جهان در اختیار اینها بود اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی این نقشه قبلی بود نه تنها با مسجد و اهل مسجد میجنگیدند و مبارزه میکردند مثل موادّ مخدر با صومعه و با بیع و کلیسا هم میجنگیدند این طور نبود که مسیحیها آرام بودند که, این انقلاب اسلامی بود که مسیحیّت را هم زنده کرده خدا رحمت کند مرحوم کاشفالغطاء را که این حرف را ما چند بار از ایشان نقل کردیم مرحوم کاشفالغطاء در کشفالغطاء دارد که اگر الآن مسیحیتی مانده یهودیّتی مانده به برکت اسلام است اسلام آمده عیسی را معرفی کرده موسی را معرفی کرده مریم را عَذرا معرفی کرده معصومه معرفی کرده مطهّره معرفی کرده وگرنه این عهدین تحریف شدهای که شرب خمر و امثال اینها را - معاذ الله - به انبیا نسبت میدهد کشتی گرفتن خدا با یعقوب را در بردارد این دین با پیشرفت علم ماندنی نبود یک خرافهای بود و فسون و فسانه قرآن آمد انجیل را معنا کرد تورات را معنا کرد انبیا را معنا کرد عصمت اینها را روشن کرد عذرا بودن مریم را معرفی کرد اینها را زنده کرد یعنی مسیحیت به وسیله قرآن مانده یهودیّت به وسیله قرآن مانده وگرنه چیزی نمیماند. خب غرض این است که این اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق نه تنها با مسجد درگیر بودند با صومعه و بِیع هم درگیر بودند این آیه چهل سورهٴ مبارکهٴ «حج» میگوید اگر شهادت نباشد اگر دفاع نباشد اگر مبارزه نباشد هیچ کدام از این مراکز دینی نمیماند لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ به برکت خون شهید کلّ این سرزمینها زنده است این تمثیلی است وگرنه واقعاً نه کبوتری در کار بود نه پرواز و ریختن خونی.
خب فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ و أذن الله أن یُذکر خب این اذن تکوینی است دیگر وگرنه در هر خانهای خدای سبحان نه تنها اذن داد بلکه امر کرد وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ اینکه میگویند صبح و شام کنایه از دوام است نه اینکه صبحها و شامها فقط صبح و شام ممکن است ناظر به آن بحثهای نماز خاص که در صبح و غروب اینهاست مطرح باشد اما آنجا که فرمود: اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً آنکه مربوط به صبح و شام نیست در جمله بعد دارد در آنجا خدا ذکر میشد خب ذکر خدا که مربوط به بامداد و شامگاه نیست بنابراین این بامداد و شامگاه غدوّ یعنی بامداد, آصال یعنی شامگاه عصر نزدیک شب عشیّه, اگر منظور عبادت خاص باشد این راجع به نماز است اما اگر منظور از بامداد و شامگاه یعنی دائماً این ناظر به ذکر است چون دو برنامه در کنارش آمده یکی ذکر خدا که فرمود: یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ بعد هم آنجا فرمود: رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ ذکر خدا را هم در سورهٴ «جمعه» و مانند آن فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً هر چیزی یک حد دارد مگر نام خدا و یاد خدا که دائماً انسان باید به یاد آنها باشد خب اگر ذکر کثیر است مربوط به بامداد و شامگاه نیست پس این بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ یا کنایه از دوام است که با ذکر الله سازگار است اگر منظور خصوص بامداد و خصوص شامگاه است با نماز و امثال ذلک سازگار است برای اینکه نماز که دائمی نیست نماز یک وقت مشخصی دارد رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ اینجا یک امر حرفهای است که مستمر است یک عبادت مستمر یک امر موقّت و محدود است یک عبادت محدود این چهار امر به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) مقابل هماند آن دو امری که یکی حرفهای است و یکی موقّت همین که در بحثهای قبل آمده فرق بین تجارت و بیع است تجارت حرفه است یک شخص تاجر است در مغازهاش نشسته تاجر است دیگر صبح تا غروب تجارت میکند یعنی حرفهاش این است یک وقت بیع است آن وقتی که مشتری آمده کالا را قیمت کرده این دارد میفروشد میشود بیع این بیع یک امر محدود است که صبح تا غروب نیست هر وقت مشتری آمد بیع است اما تجارت این آقا تاجر است دیگر این ملکه است حرفه است و دائماً این شخص که در مغازه نشسته است حرفهاش این است پس این دو امر, آن دو امر دیگر یکی ذکر الله است که دائمی و مستمر است یکی اقامه صلات و ایتاء زکات است که وقت خاص دارد بنابراین آن دو امر در مقابل این دو امر است. این بزرگان که هیچ چیزی اینها را از نام خدا و یاد خدا باز نمیدارد اینها یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ منظور از این ابصار همان بصائر است بصیرتهاست هیچ کسی در آن روز آرام نیست فقط یک عدّه هستند که مطمئناند لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ در روزی که بالأخره کلّ صحنه عوض میشود قبلاً ملاحظه فرمودید نمیشود گفت که در کدام تاریخ قیامت قیام میکند چون خود تاریخ رخت برمیبندد زمان و زمین رخت برمیبندد کی و کجا رخت برمیبندد فهاهنا امران: یکی اینکه ما نمیتوانیم سؤال بکنیم قیامت چه موقع قیام میکند یا قیامت کجا قیام میکند برای اینکه هم کجا برداشته شد هم چه موقع برداشته شد چه موقع سؤال از زمان است اگر زمینی باشد به دور شمس بگردد یا به دور خود بگردد حرکتی باشد زمان تولید میشود اگر وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ شد وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ شد دیگر نه جای چه موقع است نه جای کجا این مطلب اول.
مطلب دوم آن است که این معنا مستلزم حصر معاد در روحانیّت نیست - معاذ الله - این معنا مستلزم نفی معاد جسمانی نیست - معاذ الله - این معنا منتها را مثل مبدأ میکند در جریان مبدأ هم همین طور است خدا اولین باری که میخواست آسمان و زمین را خلق کند نه چه موقع بود نه کجا او میخواست جسم خلق کند این خلق جسم نه چه موقع دارد کجا برای اینکه قبلاً جسمی نبود تا در مدار چیزی حرکت کند زمان تولید بشود قبلاً جسمی نبود تا مکان داشته باشیم پس نفی کی و کجا به معنای نفی جسمانیّت نیست نفی کی و کجا معنایش این است که این شیء مسبوق به زمان و زمین نیست خود زمان و زمین با همین دارد پیدا میشود همان حرفی که در مبدأ بود در معاد هم هست جسم هم هست روح هم هست بعداً هم کی پیدا میشود هم کجا پیدا میشود اما وقتی کلّ این صحنه با جهانلرزه نه با زمینلرزه إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ کلّ جهان لرزید وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ شد وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ شد إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ شد, إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ شد کلّ نظام صحنهاش برداشته شد تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ شد ما دیگر تاریخ و کی و کجا نداریم ولی کی و کجا زمین با تبدیل خلقت الهی پیدا میشود.
فتحصّل أنّ هاهنا امرین: امر اول اینکه اگر معاد بخواهد برقرار بشود نمیشود گفت که معاد در فلان سال هجری شمسی یا هجری قمری یا میلادی اتفاق میافتد دوم اینکه جسم هست, جسم هست یعنی جسم هست آن وقت کسی آن را بشنود بگوید این حرف انکار معاد جسمانی است این است که برخیها چیز فهمیدن را مثل اینکه معصیت کبیره میدانند یا حرام ذاتیم یدانند باید همه جهات را همه مطالب را همه عبارات را به خوبی گوش داد همان طوری که در مبدأ نه کی بود نه کجا ولی جسم خلق شد و جان خلق شد در معاد هم بشرح ایضاً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ (37 لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزیدَهُم مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ (38) وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ (39) أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ (40)) آیه مبارکهٴ نور همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید طبق بیان سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی(رضوان الله تعالی علیه) که این ایام سالگرد ارتحال این مرد الهی است این از غرر آیات است و خود ایشان هم از مصادیق بارز رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ بود اینکه میبینید ماها در این مباحثات گاهی تند میشوید گاهی حرفهایی میزنیم در طی این 25 سالی که ما در خدمتشان بودیم هرگز این برخورد را از ایشان مشاهده نکردیم نه با ما نه با دیگری چه آنهایی که اشکال وارد میکردند چه آنهایی که اشکال ناوارد میکردند یک انسان ملکوتی خودساخته بود یعنی دیگران باید تلاش و کوشش کنند صبر کنند خویشتنداری کنند تا آدم خوب باشند این اصلاً یک آدم خوب بود برای او زحمت نبود سخت نبود که حوادث را تحمل بکند چنین انسانی بود حشرش انشاءالله با اولیای الهی باشد. ایشان این آیه اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ را نظیر بعضی از آیات دیگر قرآن کریم جزء غرر آیات میدانند تاکنون روشن شد که آیات قرآن کریم طبق یک تقسیم به محکم و متشابه مُنقسِم میشود که بعضی محکماند بعضی متشابه و این تقسیم هم در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» مبسوطاً گذشت.
مطلب دوم آن است که در بین محکمات آیات به غرر و غیر غرر تقسیم میشوند آنها که محکماتاند بعضی از آنها جزء غرر آیاتاند بعضیها جزء آیات عادیاند و جزء محکماتاند.
مطلب سوم این بود که غرر آیات, آیاتیاند که کلّ جهان را بر اساس توحید و نورانیّت ترسیم میکنند موجودات تکوینی را مشخص میکنند تکوین آنها را تبیین میکنند موجودات تشریعی و تشریع و شریعت آنها را بازگو میکنند گروههایی که در نظام تکویناند یک دستاند و هرگز اختلافی ندارند گروههایی که در نظام تشریعاند دو دستهاند بعضی مهتدیاند بعضی ضالّاند بعضی اهل بهشتاند بعضی اهل جهنماند گروههایی که در نظام تشریعاند آنها که در صراط مستقیماند بعضی نور دارند بعضی نُّورٌ عَلَی نُورٍ دارند آنهایی هم که بیراهه میروند برخیها ظلمت دارند برخی ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ دارند که همه اینها را ترسیم میکند این نقشهٴ توحیدی جهان را این آیه اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ و آنچه مربوط به این است ترسیم میکند اگر آیهای به این خصوصیّت بود جزء غرر آیات است و اگر آیهای در این حدّ جهانبینی و مهندسی عالَم و نقشهٴ جهان و تبیین تکوین و تشریع و به این اندازه نبود یا جزء غرر نیست یا اگر جزء غرر بود غرّه بودن و روشن و شفاف بودن هم چون درجات دارد اینها در آن درجات میانی قرار دارند این هم یک سلسله مطالب.
مطلب بعدی آن است که ما اگر خواستیم از آیهای مطلبی در بیاوریم همان طوری که قبلاً بیان شد دو راه دارد یکی راه سِباق است به اصطلاح و یکی راه سیاق روایاتی که در ذیل آیه است برای بیان مصداق است برای بیان شرح نزول است برای بیان ترجیح احدیالجهات است برای تخصیص عام است برای تقیید مطلق است که حجیّت آیه به وسیله آن روایات تأمین میشود اما از خود آیه اگر خواستیم مطلبی را به دست بیاوریم این به احد النحویین است که جمع را باید لحاظ بکنیم به نحو مانعةالخلو است حتماً جمعش ممکن است یکی سِباق به اصطلاح یکی سیاق. سباق همان است که در اصول ملاحظه فرمودید تبادل «ما یَنسبق مِن اللفظ الی الذهن» میشود سباق آیه. سیاق این است که کمک گرفتن از قبل از بعد این کمک گرفته میشود به شهادت آیات قبل به شهادت آیات بعد مطلبی را میشود از آیه استفاده کرد. این سیاق برای همه آیات نیست سباق برای همه آیات است سیاق وقتی برای آیهای خواهد بود که با گذشته یا آینده ارتباط داشته باشد آًات از نظر سیاق به چهار گروه تقسیم میشود بعضی از آیاتاند که با قبل و بعد یکجا نازل شدند نظیر سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که این قبل و بعدش در هر آیهای که حساب بشود قبل و بعدش با هم نازل شدند چون این سوره دفعتاً نازل شد که میگویند هفتاد هزار فرشته این سوره را بدرقه کردند با هم به قلب مطهّر حضرت وارد شدند سورهٴ مبارکهٴ «کوثر» این طور است سورهٴ مبارکهٴ «اخلاص» این طور است سورهٴ مبارکهٴ «حمد» این طور است اینها با هم نازل شدند لذا هم سباق دارند هم سیاق. برخی از آیاتاند که تتمّه آیات قبلاند با آینده ارتباط ندارند سیاق اینها را باید با گذشته ملاحظه کرد این دو قِسم. برخی از آیاتاند که سرفصل آیات آیندهاند سیاق اینها را باید با آیات بعدی ملاحظه کرد نه قبلی چون آیات قبلی در یک عصر نازل شد این بخش در یک زمان دیگری در یک خصوصیّت دیگری نازل شد. قِسم چهارم آن است که خود این آیه به تنهایی نازل شده است نظیر آیه تطهیر و آیات دیگری که به قبل و بعد کار ندارد با قبل و بعد هم منسجم نیست این آیه که به تنهایی نازل شده است این فقط سباق دارد و سیاق ندارد البته بعد از تنظیم این گروههای چهارگانه این مطلب هم در ذهن خواهد بود که بالأخره به دستور پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این آیه در یک مقطع خاصّی از سوره قرار گرفت اینچنین نیست که گسیخته و گسسته از گذشته یا آینده باشد فیالجمله با قبل و بعد ارتباط دارد گرچه بالجمله مرتبط نیست بنابراین هر آیهای را که ما بررسی میکنیم از این چهار قسم بیرون نیست اگر خواستیم از سیاق کمک بگیریم باید مشخص بشود نزول این یا با قبل و بعد بود یا با قبل بود یا با بعد بود یا به تنهایی که از این چهار حال بیرون نیست. این آیه اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ گرچه خیلی روشن نیست با گذشته رابطه داشته باشد اما ارتباطش با آینده به خوبی مشخص است خدای سبحان کلّ نظام را ترسیم کرد که نظام, نظام نورانی است در این نظام نورانی یک نیّرِ بالذّات است که این نظام را حدوثاً و بقائاً روشن کرد و روشن نگه میدارد و همه موجودات ثناگوی او هستند
توحیدگوی او نه بنیآدماند و بس٭٭٭ هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کند
همین حرف را میزند. خب اگر همه موجودات موحّدند به استثنای نظام تشریع همه مسبّحاند همه منزّهاند حرف همه موجودات این است که این نیّر بالذّات سبّوح است و قدّوس هم منزّه از عیب است هم مبرّای از نقص. فرق نقص و عیب هم قبلاً بیان شد یک وقت است یک کالا معیب است مثل فرشی که یک گوشهاش سوخته است پاره شده است این فرش معیب است یک وقت است که این فرش نو و تازهبافته است و سالم است ولی ناقص است برای یک مساحت بیست متری فرش شانزده متری ناقص است عیبی ندارد ولی همه آن مساحت را پوشش نمیدهد پس نقص چیزی است و عیب چیز دیگر. تسبیح برای تنزیه از عیب است تقدیس برای تبرئه از نقص است کمالهایی که ممکنات دارند علمی که ممکن دارد حیات و قدرت و سمع و بصری که ممکن دارد این ناقص است زیرا این موجود ممکن, محدود است قهراً علم او محدود قدرت او محدود حیات او محدود برخیها جاهلاند یا جهل علمی دارند یا جهالت عملی دارند آنها عیب است ذات اقدس الهی هم از عیبِ مَعیبان منزّه است هم از نقص ناقصان لذا او سبّوح است یعنی هیچ عیبی ندارد قدّوس است یعنی هیچ نقصی ندارد اینکه فرشتهها عرض کردند نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ ناظر به این دو مطلب است و اگر تسبیح در قبال تقدیس قرار نگیرد بگوییم سراسر جهان مسبّح حقّاند این هر دو مطلب را بیان میکند یعنی او هم منزّه از عیب است هم مبرّای از نقص قهراً میشود حقیقت نامتناهی زیرا اگر متناهی باشد میشود ناقص دیگر قدّوس نیست پس نوری است نامتناهی و کلّ جهان را دارد اداره میکند گذشته و حال و آینده را دارد تعیین میکند آینده هم با ابدیّت همراه است یعنی انسان که وقتی وارد بهشت شد دیگر تا و حتّی و متیٰ و امثال ذلک ندارد انسان چند میلیارد سال در بهشت میماند این حد ندارد انسان ابدیّ بالعرض است به آن ابدیّ بالذّات متّکی است اگر دلیلی داشتیم موجوداتی نظیر ارواح ائمه(علیهم السلام) قدّوسی عالین امثال ذلک اینها ازلی بودند ازلی بالعرضاند هیچ موجودی ازلی بالذّات نیست فقط ذات اقدس الهی است که ازلی بالذّات است اگر دائم الفضل یا «دائم الفیض علی البریّه» بود در دو طرف فیض او «لانقطاع له» بود محذور عقلی ندارد اگر «کلّ مَنّه قدیم» بود در دو طرف اینچنین بود محذور علی ندارد در بهشت ابدیّت هست خود بهشت ابدی است مؤمنین در بهشت ابدیاند سخن از هزار میلیارد سال نیست سخن از میلیارد میلیارد سال نیست میشود ابدی, ابدی بالغیر ابدی بالعرض ابدی بالتّبع با امکان ذاتی هماهنگ است ولی ازلی بالغیر ازلی بالتّبع ازلی بالعرض اگر دلیلی داشتیم این برهان عقلی بر خلافش نیست فیض او دائمی است ازل و ابد عالَم حادث است زیرا جهان مادّه در حرکت است و موجود متحرّک بقا ندارد فضلاً از قِدَم ولی ارواح انبیا مقام عصمت مقام ولایت مقام نبوّت این گونه از مقامها اگر ازلی بالعرض باشند دلیلی داشته باشیم اثباتاً برهانی بر خلافش نیست. خب این نیّر حقیقی کلّ عالم را دارد اداره میکند ما اگر طعم ازلیّت را نچشیدیم انشاءالله طعم ابدیّت را خواهیم چشید و برای ابد خواهیم ماند دیگر نظیر موجودات مادّی نیستیم که مرگ به سراغ ما بیاید وقتی آنجا رفتیم در عین حال که جسم داریم در عین حال که روح داریم در عین حال که مرکّب از جسم و روحیم دیگر لاَ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الْأُولَی چون مرگ را اماته میکنند مرگ را میمیرانند در قیامت مرگ میمیرد دیگر لا موت ابدا این نظام را با این آیات میشود تثبیت کرد لذا این میشود جزء غرر آیات با آیات دیگر خب خیلی فرق میکند. افرادی که به راه افتادهاند و در بیوتی هستند که أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ تقریباً در حدود بیست صفحه روایات نورانی در این کتاب شریف کنزالدقائق آمده این بیش از تفسیر مرحوم فیض و امثال فیض این روایات را جمع کرده این بیست صفحه روایات قسمت مهمّش درباره این است که آیا بر اهل بیت(علیهم السلام) تطبیق شده یا ائمه فرمودند این آیه نور دربارهٴ ما نازل شده به هر تقدیر حصر ندارد آنها در اندراج تحت این آیه دارای مقام امامتاند شاگردان اینها مأموماً مندرج تحت این آیهاند به برکت اینها مشمول این آیات خواهند بود. خب حالا خدای سبحان دو گروه کرد بعد از اینکه دو بحث کرد دو فصل یکی به لحاظ تکوین یکی به لحاظ تشریع به لحاظ تکوین فرمود همه در یک سطحاند هیچ کافری در نظام تکوین نیست همه مسبّح او هستند همه تنزیهکننده او هستند و مانند آن در نظام تشریع افراد و قسماند فرمود اینهایی که فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ حالا یا مسجد است یا حرم است یا هر جایی را که مشمول این آیه باشد البته بهترین بیتی که مشمول این آیه است همان بیت الله است که بعضیها به دست ابراهیم و اسماعیل(سلام الله علیهما) ساخته شده بعضیها به دست داود و سلیمان مثل بیت المقدس ساخته شده بعضیها باز به دست خود پیغمبر و اصحاب آن حضرت(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) ساخته شده نظیر مسجد مدینه و مسجد قبا و امثال ذلک و اینکه وجود مبارک نوح فرمود: وَلِمنَ دَخَلَ بَیْتِیَ آن بیت هم جزء بیوتی است که أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ است. به هر تقدیر اگر کسی وارد بیتالنبوّه شد بیتالولایه شد بیتالتوحید شد خدای سبحان با او چند کار میکند اولاً تمام اعمال او را که حساب شده پاداش میدهد (یک) ثانیاً وقتی میخواهد پاداش بدهد این طور نیست که برابر همان عمل پاداش بدهد بر اساس اصل کلّی که مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (یک) بر اساس مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (دو) بر اساس مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ (سه) ذات اقدس الهی فرمود: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا یعنی اینچنین نیست که برابر همان عمل پاداش بدهد فرمود: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا اگر این شخص در مدّت عمر که حالا هفتاد سال یا هشتاد سال یا کمتر و بیشتر زندگی کرده این صد عمل خیر دارد این در این صد عمل یکی از همه بااخلاصتر است فرمود ما آن 99 عمل او را که عمل صحیح است ولی به درجه عالیه نرسیده همه آن 99 عمل را مطابق با این احسن الأعمال جزاء میدهیم مثل اینکه کسی بخواهد احسان بکند از یک میوهفروشی که در طبق میوهٴ او سه درجه سیب هست سیب ضعیف و متوسّط و اقوا آن سیب اقوا قیمتش گرانتر است سیب متوسّط ثمنش متوسّط است سیب ضعیف ثمنش ارزانتر اگر کسی خواست احسان بکند تمام این سیبها را به قیمت آن بهترین سیب بخرد میشود لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا این نهایت احسان است خب این اوّلین کاری است که ذات اقدس الهی با مؤمنین میکند به همین اندازه بسنده بکند نه خیر اینچنین نیست فرمود: وَیَزیدَهُم مِن فَضْلِهِ گذشته از اینکه تمام اعمال را اگر این صد عمل دارد یکی خیلی بااخلاص است بقیه متوسطاند همه را برابر آن أحسن الأعمال جزا میدهد گذشته از این چیزهایی هم برابر فضل خود به او عنایت میکند شاید آنچه را که خدای سبحان برابر فضل او به او عطا کرده است جزء آرزوهای او بود اما برخی از امور است که جزء طبقه سوم است نه از سنخ لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا است (یک) و نه از سنخ وَیَزیدَهُم مِن فَضْلِهِ که مورد توقّع او بود از آن هست (دو) بلکه چیزهایی است که مورد توقّع او هم نیست این است که در بعضی از آیات فرمود در بهشت سه درجه نعمت هست یک درجه نعمت همان است که در برابر اعمال اینهاست یک درجه فیض و فضل عنایت الهی که فوق اعمال اینهاست که اینها اصلاً چنین کاری را نکردند یک سلسله مزایایی است که اصلاً فوق تصوّر اوست اینکه فرمود اینها که وارد بهشت شدند لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ هر چه بخواهند حاصل است خب انسان مشیئت او محدودهای دارد به اندازه معرفت و شناخت, مشیئت دارد چیزهایی است که اصلاً نمیداند و تصوّر نمیکند تا بخواهد بارها این مَثل ذکر میشد که یک انسان کشاورز یک انسان دامدار یک انسان پیشهور در تمام مدّت عمر هرگز چنین آرزویی ندارد که ای کاش من نسخه خطّی تهذیب مرحوم شیخ طوسی را در خانه میداشتم این اصلاً تهذیب نشنیده نسخه خطّی نشنیده اینچنین نیست که حالا در تمام مدّت عمر چنین آرزویی داشته باشد زیرا او اصلاً اهل این کار نیست تا آرزو داشته باشد. در این بخش سوم فرمود چیزهایی است که فوق آرزوی شماست لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ خیلی خب وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی فوق مشیئت اینها چیزهایی نزد ماست واقعاً اینکه فرمودند ما «لا عین رأت و لا اُذن سَمعت و لا خطرَ علی قلب بشر» همین است دیگر, وقتی انسان چیزی را نمیداند چه آرزو بکند؟! فرمود این قسم سوم هم نزد ما هست وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ ممکن است این وَیَزیدَهُم مِن فَضْلِهِ ناظر به آن درجه دو باشد (یک) یا ناظر به درجه سه باشد (دو) یا ناظر به درجتین باشد (سه) هر دو را شامل میشود بالأخره چیزهایی را ذات اقدس الهی به انسان عطا میکند که انسا اصلاً فکرش را نمیکرد یعنی اصلاً درکش نبود چون او هر چه را از بهشت میشنید خیال میکرد نظیر باغهای دنیاست یا نظیر میوههای دنیاست. بعد فرمود چون روی این حساب است وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ, بِغَیْرِ حِسَابٍ به چند معناست یکی اینکه بیحساب میدهد - معاذ الله - خیر, چون فرمود: کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ با نظم هندسی کار میکند اینچنین نیست که بیحساب کار بکند اما دومی و سومی صحیح است این بِغَیْرِ حِسَابٍ سه فرض دارد که یکیاش باطل است دو فرضش صحیح است بیحساب - معاذ الله - کار خدا بیحساب نیست او حکیم است کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ است إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ است قَدَر و قَدر و اندازه و هندسه مسلّم است اما آن دو معنا صحیح است یعنی این قدر به برخیها عطا میکند که لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ به حساب در نمیآید (این یک). معنای سوم آن است که در محاسبه بالأخره انسان باید که چون «إنّ الناقد بصیر» باید دقیقاً محاسبه بکند خب اگر این مثالی که ما زدیم ممثّل را با همین مثال بسنجیم اگر کسی میوه یک دستفروشی را یک طبقداری را همه میوه را به قیمت آن احسن بخرد معلوم میشود بیحساب است دیگر یعنی به حساب نیست برای اینکه میوههای این طبق سه قسمت است انسان اگر بخواهد برابر محاسبه خرید و فروش کند باید سه حساب داشته باشد آن سیبهای ضعیف یک قیمت سیبهای متوسّط یک قیمت آن سیبهای شادات قیمت دیگر اگر کسی همه را بخواهد به قیمت سیب شاداب بخرد بِغَیْرِ حِسَابٍ است دیگر خب پس به غیر حساب بودن به معنای بیحسابی و بینظمی باشد این نقص است و خدا فرمود: کُلُّ شَیءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ یکی اینکه دقّت در حساب بکند و کم بدهد در برابر کم اینچنین نیست و به همین معنا که ذات اقدس الهی فراوان عطا میکند و خیلی دقیق بررسی نمیکند دربارهٴ این معناست که فرمود: یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهَا بغَیْرِ حِسَابٍ یعنی دیگر اینها را معطّل نمیکنند اینها بیحساب وارد بهشت میشوند یعنی اگر بخواهند بررسی بکنند مقداری وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ در آن ایستهای بازرسی که فرمود: وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ اینها را متوقّف کنید از آنها سؤال بکنید این باید معطّل بشوند ولی حالا یا در اثر شهادت است یا دعای پدر و مادر است یا دعای فرزند صالح است خصیصهای پیش آمده که به اینها اجازه ورود به بهشت میدهند به غیر حساب یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهَا بغَیْرِ حِسَابٍ یعنی این مناقشات در حسابهای ذات اقدس الهی نیست.
مطلب دیگری که طبق روایاتی که فرمودند اهل بیت(علیهم السلام) مصداق کامل این آیهاند ببینید مناسبتش هم همین است وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) این آیات را حمل بر تمثیل میکرد نه تعیین اینکه فرمود: رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ این آیه را در جبهههای جنگ میخواند فرمود: رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ و عن الجهاد و عن الحرب و عن القتال و عن المقاتلة و عن الشهادة و مانند آن معلوم میشود ذِکْرِ اللَّهِ شامل همه اینها میشود (یک) إِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ تمثیل است و نه تعیین (دو) اینها را در جبههها میخواند یعنی هیچ چیزی مجاهدان فی سبیل الله را از جهاد و شهادت اِلها نمیکند باز نمیدارد خب اینها تمثیل است. این کلمهٴ اِقام چون مصدرش اقامه است نه اِقام آن تا حذف شده و اضافه به صلات به جای آن تا نشسته چه اینکه اعلالی هم در وسط کلمه راه پیدا کرده خب این برای گروهی است که در بیوتی که أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ یا صاحب خانهاند مثل خود ائمه(علیهم السلام) یا مهمانان صاحب خانهاند مثل شیعیان اینها که بالأخره در این بیت واردند در بیتالولایه واردند وَلِمنَ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً که نوح گفته از این قبیلاند در مقابل والذین کفروا وَالَّذِینَ کَفَرُوا هستند که اینها به دنبال سراب میگردند خیلیها هم هستند که در شرایط کنونی به دنبال سراب میروند آخرهای عمر که همه اعضا و جوارح را از دست دادند دیدند دستشان خالی است رهبران الهی هستند که گفتند آنچه شما میروید تکاثر است و نه کوثر شما تشنه مقامید تشنه کمالید تشنه معرفتید تشنه وجدانهای دیگر هستید اما آن راهی که شما میروید آن چشمه نیست اگر کسی حرف راهنما را گوش ندهد به جای اینکه به دنبال کوثر برود به دنبال تکاثر بدود تمام تلاش و کوششاش را مصرف میکند آخرهای عمر اعضا و جوارح را از دست میدهد (یک) عطش روزافزون است (دو) آنجا میفهمد که خبری نیست سراب بود آبنما بود آب نبود (سه) راه برگشت نیست (چهار) خب کسی که تمام تلاشش را دوان دوان به دنبال سراب که کرانه افق است به امید آب حرکت بکند و تمام قدرتش را از دست بدهد وقتی به پایان افق رسید ببیند خبری نیست این راه برگشت ندارد که دستش افتاده پایش افتاده نفسش افتاده این چه راهی دارد فرمود: أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ که در قیعه است قیعه همان قاع صف صف این افق وسیعی که در اثر تابش آفتاب آن کرانهاش سبز و خرّم نشان میدهد این آبنمایی است که آب در آن نیست قیعه مثل قاع صف صف آن بیابان وسیع هموار را میگویند خب بِقِیعَةٍ که این با جزء کلمه نیست اگر در قیعه در قاع صف صف کسی سرابی را دید و حرف راهنما را گوش نداد آنها گفتند چشمه جای دیگر است آب در جای دیگر است این سمت که تو میروی به ترکستان است نه حجاز این گوش نمیدهد این وقتی پایان کار شد که یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً نه «وَجده لا شیء» چون معدوم قابل وجدان نیست سراب قابل وجدان نیست نه اینکه انسان مییابد که سراب است امر عدمی قابل دید و یافت نیست این عدم الوجدان است نه وجدان العدم هیچ چیزی را نمیبیند آنگاه ذات اقدس الهی به حسابش همانجا میرسد و دردش همانجا شروع میشود که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ (39 أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ (40) أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ (41)) بعد از اینکه نظام کلی را ترسیم فرمود که کلّ هستی به برکت ذات اقدس الهی روشن است و خداوند نور آسمان و زمین است در نظام تکوین به هر موجود مستعدّی هستی عطا میکند و در نظام تشریع انسان را به مقصد هدایت میکند و نورِ تشریع را در کنار نورِ تکوین در مراکز خاص مثل مسجد حرم مراکز عبادی قرار میدهد و عدّهای از این نور بهره میبرند و همواره به یاد خدایند در عین حال که در متن زندگیاند نه بیراهه میروند نه راه کسی را میبندند نه اهل بازیاند نه کسی را بازی میدهند نه بازیِ کسی در اینها اثر میگذارد از سه جهت منزّه از بازیگریاند اینها اعمالشان را خدای سبحان به بهترین وجه پاداش میدهد و از فضل خود اینها را برخوردار میکند به قدری به اینها پاداش عطا میکند که به حساب در نمیآیند لکن در همین نظام تکوین کسانیاند که در اثر سوء رفتار اول گرفتار مکروهاتاند بعد معاصی صغیره بعد معاصی کبیره طوری که این گناه چرکی روی آینه دل اینها میشود کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ آنگاه یا اصلاً نمیبینند یا بد میبینند کسی که بدبین است یا نابین است این همواره در خطر است برای مردان الهی مثالی ذکر فرمود که آن مثال عبارت از مشکاتی است فِیهَا مِصْبَاحٌ مصباح در زجاجه است آن زجاجه مانند ستاره پرفروغ آسمان است این مصباح از شجره مبارکه تغذیه میکند و مانند آن. برای چنین افراد گمراهی دو مثال ذکر میکند یک مثال برای کسانی که بینا هستند ولی بدبیناند مثل انسانی که اَهول است مثل انسانی که اَعور است بیجا میبیند بد میبیند درست تشخیص نمیدهد یا نابیناست جا برای دیدن نیست. آن که در ظلمت است ظلمات متراکم اهل دیدن نیست آن که در بیابان بازی است و کرانه افق را که آبنماست آب میبیند و حرفِ راهنمایانی که در این منطقه وسیع حضور آگاهانه دارند گوش نمیدهد این دیدش ناصواب است برابر دید ناصواب حرکت بیجا میکند. دو مَثل ذکر میکند برای اینکه آن ممثّل را تنزّل بدهد تا دستِ فکر توده مردم به این مطلب برسد آن مطلب این است که هر کسی بالأخره کمالی را میطلبد سعادتی را میطلبد (یک) برای وصول به آن کمال, کاری را انتخاب میکند (دو) به خیال خود این کار, رابط بین او و سعادت و کمال است (سه) هر چه صاحبنظران میگویند نه آنچه را که شما تشخیص دادی هدف است نه راهی که شما در پیش گرفتی شما را به مقصد میرساند شما هم ضالّید هم غاوی, غوایت یعنی بیهدفی ضلالت یعنی بیراهی بعضیها یکی را دارند بعضی گرفتار هر دو هستند بعضی نمیدانند کجا بروند اینها غاویاند مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی ناظر به این است که رهبر الهی شما هم اهل مقصد است هم اهل راه نه گرفتار ضلالت است که بیراهه برود نه گرفتار غوایت است که بیمقصد باشد او هدفمند است (یک) راهبلد است (دو) دیگران یا بیهدفاند نمیدانند برای چه خلق شدند یا اگر بدانند راه را گم کردند این گروه شیئی را مقصد قرار دادند در حالی که مقصد نیست اموری را راه ارتباطی قرار دادند که به وسیله این امور به آن مقصد برسند در حالی که اینچنین نیست عدّهای عزّت میطلبند قدرت میطلبند کمال و سعادت میطلبند و فکر میکنند که بتپرستی یا کارهای دیگری که کفّار دارند این میتواند آنها را به مقصد صحیح برساند قرآن میفرماید کسی که این کار را انجام میدهد عملِ اینها دویدنِ بیجاست مقصد اینها موهون و سراب است اینها به دنبال سراب میدوند وقتی به سراب رسیدند به پایان راه رسیدند میبینند که خبری نیست نه به کمال رسیدند چون عطششان همچنان هست نه راه برگشت دارند چون تمام اعضا و جوارح را از دست دادند در پایان راه آن کسی که در کمینشان بود به نام خدا او را میبینند و ذات اقدس الهی در پایان راه کیفر تلخ اینها را به اینها میرساند این عصارهٴ مَثل برای ملحدان مشرکان کافران منافقان و مانند آن است در قبال مَثلی که برای مؤمنان ذکر کرده بود مَثلی که برای مؤمنان ذکر کرده بود در آیهٴ 35 این بود که مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ بعد در آیه 36 فرمود: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ و در آیهٴ 37 فرمود: رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ در آیهٴ 38 پاداش اینها را ذکر کرد اما در آیهٴ 39 و بعد این دو مَثل را برای کفّار و ملحدان و مشرکان و منافقان ذکر میکند میفرماید: وَالَّذِینَ کَفَرُوا این کفر در مقابل ایمان است نه در مقابل شرک و الحاد همه آنها را شامل میشود کسی که مؤمن نیست خواه ملحد باشد خواه مشرک باشد خواه کافر باشد یعنی اهل کتاب باشد که به وحی و نبوّت خاص ایمان ندارد خواه منافق همه این گروههای چهارگانه را شامل میشود أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ عمل مثل سراب نیست مثل اینکه آنجا فرمود: کَمِشْکَاةٍ مجموعه آن قیودی که ذکر شد مشبّهبه است و کار اینها مشبّه اینجا هم مجموعه اموری که ذکر شده است مشبّه است سراب برای اینها مقصد است آن عبادت بتها که مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا برای اینها دویدن و حرکت و کوشش است آن خدماتی که به خیال خود إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَن سَبِیلِ اللّهِ این اعمال اینهاست اعمال اینها مثل سرابی است بِقِیعَةٍ قیعه و قاع نظیر تَمره و تَمر آن صحرای وسیعی است که در پایان کرانه آب به نظر میآید سبزه و سبزی به نظر میآید در حالی که آنجا نه سبزه و سبزی و چمن هست و نه آب قاع صف صف این است قیعه این است کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ خب خیلیها این سراب را میبینند ولی عاقل هیچ فکر نمیکند یا کسی که سیراب است به دنبال این نمیرود آن جاهلِ تشنه به سراغ این میرود چون جاهل است این را آب میبیند چون تشنه است به این سَمت میدود یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً البته ضَمْآنی که کافر و جاهل باشد چون مَثل برای کفار است.
خب لطیفه این تعبیر آن است که ذات اقدس الهی همان طوری که در آغاز سیر این کافران سخن میگوید در پایان کار کافران هم حضور دارد یک وقت است کسی فقط در مبدأ حضور دارد این یک طور باید حرف بزند یک وقت است کسی در آن پایان راه در کرانه افق حضور دارد او باید یک طور حرف بزند یک وقت است کسی همه جا حضور دارد مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ این یک طور دیگر حرف میزند که راه سوم است. خدای سبحان وقتی از آغاز راه او سخن میگوید, میگوید این شخص تشنه از دور او را آب میبیند و حرکت میکند اگر خدای سبحان فقط در مبدأ با این شخص بود باید میفرمود «حتّی إذا بَلَغ» وقتی که رسید میبیند آب نیست اما خدا در پایان راه هم هست إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ فرمود: حَتَّی إِذَا جَاءَهُ وقتی آمد معلوم میشود آنجا هم خداست اگر کسی بخواهد مَثل ذکر کند میگوید یک جاهل تشنه از دور سراب میبیند و دوان دوان به آن سَمت حرکت میکند وقتی که رسید میبیند خبری نیست این طرز حرف زدن است اما نمیگوید وقتی آمد, خب شما که در اول راهید نباید بگویید آمد باید بگویید وقتی که رفت اما چون ذات اقدس الهی مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ در آغاز راه با او هست میفرماید: یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً در پایان راه هم با او هست میفرماید: حَتَّی إِذَا جَاءَهُ وقتی اینجا آمد میبیند خبری نیست فقط ما را میبیند حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً نه «وجده لا شیء» عدم قابل یافت نیست نمیشود گفت که یافت که نبود یافتن به عدم تعلّق نمیگیرد عدم تحت وجدان شیئی قرار نمیگیرد لذا به صورت قضیه سالبه ذکر فرمود, فرمود: لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً میبیند چیزی نیست وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ خدا را آن وقت آنجا میبینند انسان تا قدرت صوری و ظاهری دارد کسی را نمیبیند وقتی کشف غطاء شد در سوره مبارکه ق دارد فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ وقتی کشف غطاء شد مثل عند الموت و مانند آن آنگاه الله را میبیند در اینجا فرمود: حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ خدا همه جا حضور دارد ولی او در پایان عمر خدا را میبیند فَوَفّاهُ حِسَابَهُ حساب او را تسویه کرده. در برابر مؤمنان که فرمود: لِیَجْزِیَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ اینجا فرمود: فَوَفّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ چون اگر کسی بخواهد اعمال گذشته یک انسان هفتاد سال یا هشتاد ساله را بررسی کند طول میکشد اما وقتی کلّ شیء عنده حاضر باشد او سریع الحساب است همه اعمال را میتواند پیدا کند این یک مَثل.
پرسش...
پاسخ: اینها آثار دنیایی دارد در دنیا به مال میرسند به عزّت میرسند به قدرت میرسند اما اگر کاری را کسی برای بعد از مرگ نکرد و بعد از مرگ را منکر بود کار تا زمان مرگ ادامه دارد چون کار را نیّت پیش میبرد اگر نیّت الهی بود برای آخرت بود این کار دوام دارد اما اگر کسی گفت إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا دیدِ او تا گور بود و کار او هم تا گور بود همه منافع کار او هم تا گور است مال پیدا میکند شهرت پیدا میکند احترام دنیایی پیدا میکند و مانند آن و اگر اهل حیله نباشد ممکن است این کارها باعث تخفیف عذاب او در جهنم بشود این دو اما اینها را به بهشت ببرند شدنی نیست برای اینکه کسی که معتقد نیست ماورای این عالَم عالمی هست چنین انسانی شایسته ورود به بهشت نیست. خب این برای کسی است که بینش دارد ولی بد میبیند حق را باطل میبیند باطل را حل میبیند. مثال دیگر آن است که اصلاً نمیبیند قدرت دید ندارد أَوْ کَظُلُمَاتٍ یعنی اعمال اینها و روش و سیره اینها مثل این است که در ظلمتهای متراکم باشد چندین ظلمت و تاریکی باشد که نگذارد او از نور استفاده کند أَوْ کَظُلُمَاتٍ چون ما برای دیدن هم نیروی بیننده میخواهیم و هم نورِ خارج وگرنه انسان در شب تار با اینکه چشمش سالم است جایی را نمیبیند أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ لُجّی را آن طوری که جناب زمخشری و امثال ایشان معنا کردند یعنی دریای عمیق پر آب لازمهٴ چنین دریایی هم موّاج بودن است لُجّه بحر گاهی به معنای موج است اما بحر لُجّی یعنی دریای عمیق پرآب, اقیانوس این لُجّی موجی دارد خب این نشان میدهد که این ظلماتی که در اینجا آمده است ظلمات متفرّق و پراکنده نیست ظلمات متراکم است و متراکب. یَغْشَاهُ مَوْجٌ شخص در دریاست بالای دریا هم موجب است بالای موج هم موج است بالای این امواج هم ابر است خب اگر روز است این نور آفتاب را نمیبیند اگر شب است نور ماه و ستاره را نمیبیند بالأخره چه شب چه روز او در تاریکی است یَغْشَاهُ مَوْجٌ (یک) مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ (دو) مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ (سه) لذا فرمود: ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ نه ظلمات پراکنده یک وقت است ابر است پراکنده است هر گوشهای یک سحاب است یا دریایی است موّاج هر گوشهای یک موج است اما اگر این امواج متراکب و سحاب هم متراکم باشد این به هیچ وجه دیدی ندارد چه روز باشد چه شب. این شخص به قدری در ظلمت فرو رفته است که إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا دست انسان عضوی است که کاملاً در اختیار انسان است یعنی قبض و بسطش بالا و پایین کردنش شمال و جنوب بردنش شرق و غرب بردنش دور و نزدیک کردنش همه و همه در اختیار انسان است این شخص هر چه میخواهد دست خود را ببیند نه تنها نمیبیند نزدیک دیدن هم نیست نفرمود «إذا أخرج یده لا یراها» فرمود: لَمْ یَکَدْ یَراهَا کادَ یعنی قَرُب نزدیک دیدن هم نیست به هیچ وجه دست خودش را نمیبیند خب وقتی دست خودش را ندید چگونه میتواند فضای دیگر را ببیند و خودش را نجات بدهد گاهی انسان نزدیکترین فامیل خود را نزدیکترین عشیره و اقارب خود را نزدیکترین ارحام خود را نزدیکترین دوستان خود را در اثر آن بیماری درونی که دارد نمیبیند إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا این شخص از هیچ راهی نمیتواند نور بگیرد چرا, برای اینکه آن که نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است الله است این شخص با نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رابطهای ندارد خب قهراً مَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ اگر ذات اقدس الهی نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است - کما هو الحق - کلّ روشنی به برکت الهی است اگر کسی با خدا رابطه نداشت چه نوری پیدا میکند. این دو مَثل نشان میدهد که اینها یا اهل دیدن نیستند مثل جاهلهای اینها یا اگر اهل نظرند بد میبینند بیجا میبینند سراب را آب میبینند مثل دانشمندان آنها این مثالها را ذات اقدس الهی در موارد دیگر هم ذکر فرمود. در سورهٴ مبارکهٴ بقره آیهٴ 264 مثال کسی که بیراهه میرود گناه میکند مال خودش را در راه کفر صرف میکند یا در راه فساد صرف میکند و مانند آن فرمود آیهٴ 264 سورهٴ مبارکهٴ بقره فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَیْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لاَ یَقْدِرُونَ عَلَی شَیْءٍ مِمَّا کَسَبُوا فرمود اینها که بیراهه رفتند مال را از راه حرام به دست آوردند در راه حرام صرف کردند مثل آن است که یک سنگ اَملص بزرگی یک جا باشد یک مختصر خاک و غباری روی این سنگ باشد وابل یعنی آن تندباران باران فراوان در قبال طَل که فرمود: فَإِن لَمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ آن رگبار را میگویند وابل اگر بارانِ رگبار تندی بیاید به این سنگ اصابت کند فَتَرَکَهُ صَلْداً همه این خاکها و غبارها را میشوید میبرد دیگر چیزی نمیماند که اعمال اینها مثل یک مُشت خاک است روی چنین سنگی که وقتی رگبار باران آمد همه را از بین میبرد فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوَانٍ یعنی سنگ صاف و بزرگ که عَلَیْهِ تُرَابٌ یک مقدار خاک روی این سنگ بزرگ باشد فَأَصَابَهُ وَابِلٌ باران رگباری تند درشتدانه به این سنگ برسد فَتَرَکَهُ صَلْداً یک سنگ صاف میکند که لاَ یَقْدِرُونَ عَلَی شَیْءٍ مِمَّا کَسَبُوا این در یک مَثل. مَثل دیگری هم در سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم و مانند آن بیان کرده آیهٴ هجده سورهٴ مبارکهٴ ابراهیم این مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الِّریحُ فِی یَوْمٍ عَاصِفٍ مثل یک مشت خاکستری باشد که بعد طوفان باد بوزد چیزی این خاکستر را نمیگذارد که یا بالأخره مثل آن خاک روی صفوان است یا یک مشت خاکستری است که طوفان باد او را کاملاً پراکنده میکند لاَّ یَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُوا عَلَی شَیْءٍ دیگر نمیتوانند این را جمع بکنند بنابراین گاهی به صورت سراب مثال میزنند گاهی به صورت ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ مثال میزنند گاهی به صورت صفوانی که عَلَیْهِ تُرَابٌ مثال میزنند گاهی به صورت کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الِّریحُ مثال میزنند یعنی چیزی دستشان را نمیگیرد بالأخره چون باطل همین طور است دیگر گاهی به صورت کَف آب درست میکند خود این عمل کف آب است برای اینکه باطل باشد بیمغز است دیگر. این مثالها را ذکر میکنند دربارهٴ اینها فرمود: ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ اما دربارهٴ مؤمنان فرمود: نُّورٌ عَلَی نُورٍ این نُّورٌ عَلَی نُورٍ نور متراکب هست چه اینکه رحمتین را هم اینها دارند در سورهٴ مبارکهٴ واقعه فرمود کِفلینی از رحمت را ذات اقدس الهی به اینها عطا میکند آیهٴ 28 سورهٴ مبارکهٴ حدید این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ اگر رحمت قرآن و عترت باشد مضاعف است اگر رحمت عامّه و خاصّه باشد مضاعف است اینها دو رحمت دارند چون نُّورٌ عَلَی نُورٍ هستند و قرآن و عترت با اینهاست رحتم عام و خاص با اینهاست و مانند اما آنها ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ در قبال این مؤمنانی که یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ یا رحمت عامّه را با رحمت خاصّه جمع میکنند چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ جاثیه دارد خدا اینها را در رحمت خاصّ خودش داخل میکند آیهٴ سی سورهٴ مبارکهٴ جاثیه این است که فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ این رحمت خاصّه است که ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ آن رحمت عامّه که وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ شامل حال اینها هست این رحمت خاصّه است که نُّورٌ عَلَی نُورٍ میشود. پس کفّار کافر به معنی اعم یعنی اعم از ملحد و مشرک و کسی که به نبوّت خاصّه ایمان ندارد و منافق و مانند آن اینها ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ اما مؤمنان که نُّورٌ عَلَی نُورٍ است کِفْلَیْنِ مِن رَحْمَتِهِ دارند, فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ دارند چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ اعراف وقتی آن رحمت عام را که در آیه 156 سورهٴ اعراف فرمود: رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فرمود: فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ درست است که این ضمیر به آن رحمت برمیگردد ولی یک شبه استخدامی هم در ارجاع ضمیر هست آن رحمت عام که وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ اما آن رحمت خاصّه را من برای متّقیان لازم میدانم فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وگرنه آن رحمت که رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ دیگر متّقی و غیر متّقی را در برمیگیرد دیگر. خب بنابراین برای کفّار این دو مَثل را ذکر فرمودند اما دربارهٴ اینکه اینها چرا بیراهه رفتند این به سوء اختیار خودشان است که فرمود: مَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ اما آنچه مربوط به مسئله قبل بود دربارهٴ قیامت و معاد آن ملاحظه فرمودید که سه مقطع است یکی اینکه این آسمان و زمین تا چه موقع ادامه دارند البته تا آسمان هست و زمین هست «متیٰ» و «ایّان» معنا دارد این یک مقطع دوم آن است که این آسمان و زمین برچیده میشوند که یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ در مقطع دوم که وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ دیگر جا برای چه موقع و «متیٰ» و امثال ذلک نیست برای اینکه کلّ زمان دارد برچیده میشود کلّ مکان دارد برچیده میشود. مقطع سوم این است که دوباره میخواهد این بساط را پهن بکند زمین را ایجاد کند آسمان را ایجاد کند تا زمین را ایجاد نکرد تا آسمان را ایجاد نکرد نه چه موقع معنا دارد نه کجا معنا دارد مثل اینکه در آغاز امر قبل از اینکه آسمان را خلق کند زمین را خلق کند جسم را خلق کند نه چه موقع معنا داشت نه کجا معنا داشت به وسیلهٴ آسمان بعد از آسمان و زمین, زمان پیدا میشود مکان پیدا میشود اجساماند که زمان و مکان را به همراه دارند پس سه مقطع است تا اینها هستند «ایّان» و «کیف» و «متیٰ» هست در مقطع دوم و سوم که اساس کار آنجاست چه موقع و «متیٰ» معنا ندارد برای مقطع اول اشراط الساعه ذکر کردند که انسان قُرب قیامت را قرب رجعت را قرب ظهور حضرت(سلام الله علیه) را با آن اشراطالساعه میتواند کم و بیش تشخیص بدهد برای اینها تا هستند اشراطالساعه ذکر کرد چون زمانی و زمینیاند اما دربارهٴ آن مسئله فقر و غنا, فقر و غنا غیر از مسئله «من بسط الله له الدنیا» است یک وقت است کسی بسط دنیا دارد که آنجا حضرت فرمود این تحقیری را به همراه دارد وگرنه یک زندگی عادی آبرومندانه اینکه بسط دنیا نیست آن کسی که دائماً سفره رنگین دارد آن را حضرت فرمود: «مَن بسط الله فی الدنیا» این «فقد حقَّرَهُ الله» نه کسی که زندگی روزانه را در اثر اینکه حقوق عادی میگیرد یک زندگی دارد نیازمند به کسی هم نیست این را که نفرمود: «حقّره الله».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ (39 أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ (40) أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ (41) وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ (42) أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحَاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَاماً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ وَیَصْرِفُهُ عَن مَن یَشَاءُ یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ (43)) بعد از اینکه آن مطلب عمیق توحیدی را به صورت برهان مشخص فرمود همان مطلب را به صورت دو مَثل تنزّل داد تا در دسترس فهم همه قرار بگیرد اگر این کتابِ الهی برای خواص بود همان مطلب قبلی کافی بود لکن چون هُدیً لِلنَّاسِ است برای همه مردم است هم باید برهان ذکر بشود هم باید به صورت مَثل بیان بشود. مَثل ایمان و مؤمن را بیان فرمود اما مَثل کفر و کافران را با دو بخش تبیین کرد. فرمود اینها تلاش و کوشششان بیثمر است زیرا اینها هم غاویاند هم ضالّ هم بیهدفاند هم راه گُمکردهاند اینها تشنهاند هیچ انسانی بدون عطش نیست انسان تشنهٴ کمال است لکن هم در تشخیص کمال اشتباه میکند هم در راه تحصیل کمال گمراهی دامنگیرش میشود لذا فرمود این عملهایی که اینها انجام میدهند عبادتهایی که برای بتها میکنند و مانند آن مثل آن است که انسانِ تشنهای به جای اینکه گوش به حرف راهنما بدهد و حرف راهنما را بپذیرد که کوثر کجاست به دنبال تکاثر میرود چون به دنبال تکاثر میرود تمام تلاش و کوشش را در این راه صرف میکند در پایان عمر میبیند عطش همچنان هست و به کمال نرسیده و راه ترمیم هم ندارد برای اینکه تمام توانش را از دست داده است أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ مرحوم شیخ طوسی و همفکران ایشان این قِیعه را جمع قاع میدانند عدّهای این را مفرد تعبیر کردند نظیر تَمْر و تمره و مانند آن. این سراب را یک انسانِ تشنه آب میپندارد باید بین این دو تعبیر هماهنگی ایجاد کرد یا هماهنگیِ موجود را یافت یکی اینکه فرمود: حَتَّی إِذَا جَاءَهُ وقتی که آمد به سراغ آن سراب دوم اینکه لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً اگر این معدوم است چگونه جَاءَهُ را تحمل میکند اگر موجود است چگونه لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً را تحمل میکند. جمع بین این دو تعبیر به این است که از نظر مکان خب جای موجودی است کرانه افق است ولی از نظر آب لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً است معدوم است یعنی کسی که از دور کنار افق را به صورت چمنِ سبز میبیند آن مکان موجود است ولی چمنی در کار نیست آبی در کار نیست وقتی به سراغ آن مکان آمد میشود گفت جَاءَهُ وقتی آن آب را نمیبیند لَمْ یَجِدْهُ میشود خب حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ چرا وَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ چرا متحیّر نیست آیا این ناظر به آن است که هر مضطرّ تشنهکامی وقتی از هر جا بریده شد و قطع طمع کرد خدا را میبیند ناظر به آن است - کما لا یَبعد - یا نه در کیفر او ذات اقدس الهی چون سریع الحساب است همانجا حسابش را رسیدگی میکند برخیها را به برزخ و قیامت ارجاع میدهند برخیها را در همان پایان دوران زندگی میگیرد او هم سریع الحساب است و هم صابر است و در فرصت مناسب عِقاب میکند دربارهٴ این گروه سریع الحساب است برای اینکه اینها کافرانی بودند که با داشتن همه راههای هدایت عمداً بیراهه رفتهاند به هر تقدیر ممکن است یک انسان مضطرّی وقتی از همه جا بُرید خدا را واقعاً میخواهد چرا دعای مضطرّ مستجاب است أَمَّن که بارها ملاحظه فرمودید این أم, أم منطقعه است با آن میم «مَن» کنار هم قرار گرفته ادغام شد «أم» منطقعه به معنی «بل» هست یعنی آنها خدا نیستند کسی که مشکل مضطرّ را حل میکند خداست «أم مَن یجیب المضطرّ إذا دعاه فیکشف السوء» او خداست خب اگر کسی مضطرّ شد واقعاً خدا را مشاهده میکند برای اینکه بالأخره این عالَم حقیقتی دارد یا ندارد کسی هست که بر کلّ عالَم مسلّط باشد یا نه این شخصی که در قعر دریا افتاده و تمام راههای نجات بسته است این ناامید نیست چرا برای اینکه در آن حال مییابد آن کسی که دریا را آفریده قادر بر دریاست در آن حال خدا را مشاهده میکند یا باور میکند لذا در آن حال فقط خدا را میخواند و خدا هم دعای موحّد را مستجاب میکند اینکه فرمود: وَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ برای آن است که او مضطرّ است تشنه است از همه وسایل محروم شده آنگاه خدا را مشاهده میکند بله خدا را مشاهده میکند لکن دیگر حتی فرصت «یا الله» گفتنم هم ندارد تمام دشواریها برای کفار این است که در آن پایان خدا را حق را توحید را درک میکنند میفهمند ولی نمیتوانند ایمان بیاورند یعنی بین ما و بین عمل, اراده فاصله است (یک) و این اراده تا زمان حیات است (دو) وقتی مرگ رسید بین ما و کشف حقیقت فاصلهای نیست خیلی از حقایق را ما بعد از مرگ میفهمیم اما بین ما و عمل هیچ راهی نیست تمام محرومیّت این است که انسان در قیامت حق برای او روشن میشود ولی نه میتواند توبه کند نه میتواند ایمان بیاورد چون «الیوم عملٌ و لا حساب و غداً حسابٌ و لا عمل» همه ما در دوران زندگی خواب را تجربه کردیم وقتی بیدار شدیم میگوییم ای کاش فلان مطلب را از فلان شخصی که در عالَم رؤیا دیدیم سؤال میکردیم این چنین نیست که در عالَم رؤیا سؤال در اختیار ما باشد سؤال در اختیار عقاید و مَلکات قبلی ماست.
پرسش...
پاسخ: همین است دیگر انسان باید بیداری را مواظب باشد تا خوابِ خوب ببیند اگر در بیداری مالک حرفهای خود اندیشههای خود و آرای خود و اخلاق خود بود در خواب هم میتواند سؤالهای خوب داشته باشد وگرنه کسی که در بیداری مالک این عقاید و اخلاق و اعمال نیست بلکه در اختیار نفس مسوّل یا امّاره بالسّوء قرار دارد در عالَم خواب هم اینچنین است خیلی از بزرگان را خواب میبیند یا مناظر خوبی خواب میبیند وقتی که بیدار شد میگوید ای کاش من فلان مطلب را میپرسیدم نمیشود گفت که انسان در عالَم خواب هم مثل عالَم بیداری سؤال در اختیار سائل باشد. خب بنابراین حسرت همین است این شخص خدا را در آن حال مشاهده میکند وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ اما خدا به عنوان قهّار برای او ظهور میکند «اشدّ المعاقبین» ظهور میکند نه «أرحم الراحمین» وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ.
پرسش...
پاسخ: همین دیگر آن روایت هم آن روز نقل شده است این آیه در منزل زیدبنارقم مطرح بود در منزل زیدبنارقم که چند نفر نشسته بودند وجود مبارک حضرت داشتند تفسیر میکردند که فرمودند روز قیامت «خمسین الف سنة» حالا خود زیدبنارقم یا یکی از حاضران در آن محفل تفسیر به حضرت عرض کرد «ما أطول هذا الیوم» چه روز طولانی است فرمود: «والذی نفسی بیده» قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست این روز پنجاه هزار سال برای مؤمن به اندازه صلات مکتوبه است به اندازه یک نماز است حالا یک نماز چهار رکعتی انسان با همه مستحبّاتش حدّاکثر ده دقیقه طول میکشد فرمود این پنجاه هزار سال برای مؤمن هفت هشت دقیقه است برای اینکه همه کارها را کرده و دلیلی ندارد که معطّل بشود که حالا یا پنجاه موقف است ایستگاه است ایست بازرسی است سؤال و جواب است یا راههای دیگر بنابراین در عین حال که پنجاه هزار سال است برای بعضی از مؤمنان پنج دقیقه است ولی در اینجا سخن از قیامت نیست سخن از همان حالت موت است خب.
مطلب دیگر اینکه برخیها گرفتار جهلاند و برخیها گرفتار جهالتاند بعضی گرفتار جهلیناند آنها که گرفتار جهلاند اگر جهلشان جهل بسیط باشد که همان شک است راه درمان باز است ولی اگر جهل مرکّب باشد یعنی ندانند و ندانند که ندانند راه درمانش پیچیده است (این یک) اگر گذشته از جهلِ علمی گرفتار جهالتِ عملی هم بود یعنی هم در اندیشه مشکل داشت هم در انگیزه این میشود ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ جهل مرکّب به آسانی درمانپذیر نیست جهالتِ عملی هم وقتی به درازا کشید درمانپذیر نیست اگر جهالتِ عملی با جهلِ علمی کنار هم قرار بگیرد دیگر ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ در بعضی از آیات که در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت آیهٴ 122 تعبیر این بود فرمود: أَوَ مَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا خب برخیها هستند که در بخش اندیشه عالِماند (یک) در بخش انگیزه عادل و باتقوایاند (دو) این نُّورٌ عَلَی نُورٍ است (سه) این شخص هم عالِم است هم عادل در قبال عدّهای هستند که فِی الظُّلُمَاتِاند هم در بخش علمی مشکل دارند هم بخش عملی مشکل دارند فرمود: أَوَ مَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ در جامعه که حرکت میکنند با علمش افکار دانشمندان را روشن میکند با سیره و عملش دلهای عدّهای را پرفروغ میکند این با نور در جامعه حرکت میکند کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا آن شخص با کسی که در ظلمتهای متراکم است و خارج شدنی نیست یقیناً فرق میکند بنابراین انسان اگر وارسته بود نور پیشاپیش او راه را شفاف و روشن میکند به برکت روشن شدن راه دیگران هم آن راه را طی میکنند اما این شخص فرورفته در ظلمت است بیرون بیاید نیست لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ این گروه, مثالشان همان است که هرگز از ظلمت بیرون نمیآیند و گاهی هم به انبیایشان(علیهم السلام) میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ اینها کسانیاند که ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا وقتی دست خودش را ندید دست یعنی قدرت حالا تنها این دست که نیست حالا اینچنین نیست که حالا دست خودش را نبیند پای خودش را ببیند و مانند آن دست کنایه از قدرت است این قدرت خودش را از دست داد هیچ توانی ندارد وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ برای اینکه در طلیعه آن آیات سرفصل این بخش اخیر آیهٴ 35 اینچنین بود اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ خب اگر این شخص نورش را از خدا نگیرد از کجا میتواند نور بگیرد. بعد میفرماید کلّ نظام را که شما نگاه کنید میبینید همه
تسبیحگوی او نه بنیآدماند و بس٭٭٭هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
گرچه این خطاب میتواند متوجه به همه باشد لکن آنکه میبیند ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)اند و اهل بیت فرمود: أَلَمْ تَرَ مگر نمیبینی که همه موجودات آسمان و زمین و همه پرندهها دارند تسبیح حق میگویند خب بالأخره این جِرم سنگین پرنده این باید اهرم جاذبه باشد به زمین بیفتد ولی گاهی هم پَر میزند ممکن است انسان بگوید که در حال دَفیف و پَر زدن ممکن است توانی داشته باشد در آسمان بماند اما آنجا که بیپَر است بالها را باز کرده پَرها را باز کرده صافّات است قدرت حق را بهتر میشود دید فرمود در تمام حالات این موجودات تسبیحگوی حقّاند در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت هر موجودی مسبِّح حق است تسبیحش با تحمید آمیخته است إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ که تسبیح با تحمید آمیخته است آنجا بیان لطیف سیدناالاستاد این بود که هر موجودی نقص خودش را احساس میکند عجز خود را میبیند (یک) به کسی پناه میبرد که سبّوح و قدّوس از نقص و عیب باشد چون یک ناقص به ناقص مراجعه نمیکند یک ناقص به کسی که منزّه از نقص است مراجعه میکند (این دو) وقتی آن منزّه از نقص نیاز این ناقص را برآورد این ثناگوی او میشود (این سه) مجموع این امور به این صورت در میآید إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (چهار). این امور چهارگانه از آن آیه استفاده شد در اینجا هم فرمود همه دارند او را تسبیح میکنند اینکه همه دارند او را تسبیح میکنند چون همه محتاجاند به کسی مراجعه میکنند که منزّه از نقص و حاجت باشد چون اگر دیگری هم مثل اینها محتاج باشد که کاری از دست او برنمیآید لذا فرمود تو اگر درست بررسی کنی کاملاً میبینی در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که فرمود: فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً یا بعضی از سنگها هستند که وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ آنجا گویا این حدیث بود هم مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) از ما هم جناب زمخشری از آقایان اهل سنّت هر دو نقل کردند که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود من قبل از اینکه به مقام رسالت و نبوّت مبعوث بشوم وقتی عبور میکردم آن سنگی که مخصوص است «و إنّی لأعرفه الآن» و الآن هم میشناسمش هر وقت مرا میدید سلام میکرد. یک روایت نورانی از حضرت امیر هست که ما وقتی از مدینه خارج شده بودیم هیچ درختی نبود هیچ سنگی نبود مگر اینکه به حضرت سلام عرض میکرد خب این را آنها میبینند بله اما این خطاب به همه نیست آنها میبینند به ما هم میگویند أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ آن بیان لطیف مرحوم میرداماد این است که در جریان آن تسبیح حصاء و سنگریزه دست آن کافر معجزه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این نبود که سنگریزه را گویا کند اعجاز حضرت در این بود که پرده غفلت را از گوش آن کافر برداشت تا آن کافر بشنود وگرنه این تسبیحگویی همیشه هست خب أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ در حالی که صَافَّاتٍاند طیر در حال دَفیف هم این کار را میکند اما در حالی که پر نمیکشد بال نمیزند همین طور صاف در آسمان دارد راه میرود حالت اِعجابانگیز است دیگر چگونه این جِرم سنگین سقوط نمیکند مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ هیچ کسی نمیتواند این را نگه بدارد مگر اراده الهی خب این اراده میبینید در خود ما اثر دارد یک گوشهای را انسان «مَن عرف نفسه فَقَد عرف ربّه» این بدن بالأخره یا شصت کیلوست یا هفتاد کیلو یا کمتر و بیشتر اینها که میروند میپرند دو متر سه متر چهار متر میپرند کسی هست که بالأخره این لاشه شصت کیلویی را از اینجا به آنجا پرت میکند دیگر این همان نفس است دیگر روح این ورزشکار نفس این ورزشکار این لاشه را پرت میکند آنجا مثل اینکه کسی قدرتمند است یک بار شصت کیلو را پرت میکند تا هفت هشت متر بالأخره اینکه میگوییم میپرد میپرد چه کسی میپرد چه کسی میپراند چه کسی میبرد آن روح این بدن را شصت کیلوگرم است یا هفتاد کیلوگرم است سه چهار متر پرت میکند آن طرفتر پس میشود روحی بدنی را جابهجا بکند خود ما الآن با آیات الهی غرقیم و داریم زندگی میکنیم چه کسی این را میبرد چه کسی این را میآورد چه کسی این را مینشاند چه کسی این را میخواباند یک روحی که این بدن را تدبیر میکند دیگر وقتی از این بدن فاصله گرفت این میشود یک لاشه سرد. کلّ جهان را اراده الهی دارد میگرداند که فرمود: مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ در اینجا هم فرمود او تسبیحگوی حق است. مرحوم شیخ طوسی متأسفانه این ضمیر عَلِمَ دو احتمال داد یکی اینکه کُلٌّ قَدْ عَلِمَ یعنی کلّ واحد از مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ اینها کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ این احتمال اول است که این را اَجود دانستند احتمال دوم که آن را اجود ندانستند آن است که ضمیر عَلِمَ به کُلٌّ در حالی که اجود همین است که ضمیر عَلِمَ به کُلٌّ برگردد همه میدانند دارند چه کار میکنند علم خدا همگانی است و همه شیئی است و در پایان آیه آمده است وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ این را نباید دلیلِ آن قول گرفت که ضمیر عَلِمَ به اللَّهُ برگردد این را باید دلیل آن قول گرفت که ضمیر عَلِمَ به کُلٌّ برگردد همه میدانند دارند چه کار میکنند و خدا هم به همه کارها عالِم است وگرنه آن میشد تکرار صولاً عن التکرار ضمیر عَلِمَ به کُلٌّ برمیگردد نه به اللَّهُ در پایان فرمود: وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ همه میدانند که دارند تسبیح میکنند تسبیح هم گاهی در مقابل تقدیس است گاهی جامع تقدیس اگر در مقابل تقدیس بود گفتیم «سبّوحٌ قدّوسٌ» یا آنچنان که ملائکه گفتند: نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ تسبیح عبارت از تنزیه از عیب است تقدیس عبارت از تنزیه از نقص است بین عیب و نقص فرق فراوان است اگر اتاقی سه در چهار بود یک فرش دوازده متری که یک گوشهاش سوخته بود یا گوشهاش کهنه بود مُندرس بود میگویند این فرش مَعیب است این فرش عیب دارد اما اگر یک فرش دو در سه نو و تمیز گذاشتند نمیگویند این فرش معیب است میگویند این فرش ناقص است نقص یک کمال محدود است عیب آن است که همان مقداری که دارد زده است بین عیب و بین نقص فرق فراوانی است تسبیح, تنزیه از عیب است تقدیس, تنزیه از نقص است خدای سبحان همان طوری که منزّه از ظلم است منزّه از جهل است منزّه از عیوب دیگر است مقدّس از علمِ ملائکه است مقدّس از علم انبیاست مقدّس از علم اولیاست برای اینکه علمِ انبیا علمِ اولیا علمِ ملائکه مثل هستیِ اینها محدود است و ناقص است هر محدودی ناقص است و ذات اقدس الهی علمش نامتناهی است و ازلی بنابراین تنزیه از نقص را میگویند تقدیس, تنزیه از عیب را میگویند تسبیح این در صورتی است که تسبیح در مقابل تقدیس قرار بگیرد نظیر سبّوح قدوس ربّ الملائکة و الروح یا نظیر حرف فرشتهها که میگفتند: نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ.
پرسش...
پاسخ: علم دارند دیگر به دلیل اینکه در بسیاری از روایات دارد اینها شهادت میدهند خب اگر مکان نداند که چه کسی آمده در اینجا نماز خوانده مسجد نداند چه کسی آمده و چه کسی نیامده چگونه میتواند شفاعت کند و شهادت بدهد و شکایت کند آن همسایههایی که نیامدند, مسجد شکایت میکند آنهایی که آمدند, مسجد هم شهادت میدهد هم شفاعت میکند خب در قیامت ظرفِ اَدای شهادت است نه ظرف تحمّل شهادت آن وقتی مسموع است که شاهد در متن حادثه حضور داشته باشد و درک بکند و تحمّل بکند و یادش نرود بعد در محکمه اَدا کند خب اگر اینها در دنیا متوجّه نباشند و ندانند در قیامت که خدا اینها را عالِم بکند که این شهادت نیست آنگاه خود متّهم میگوید خدایا! تو یادشان دادی ولی اینها که در قیامت شهادت میدهند زمین شهادت میدهد آن مکانی که انسان گناه کرده شهادت میدهد یا آن مکانی که انسان نماز خوانده اطاعت کرده شهادت میدهد برای اینکه میفهمند دیگر. خب فرمود: کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ بعد فرمود برای تتمیم مسئله وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ او هم مالک است هم مَلک هم مِلک اوست برای اینکه او خلق کرده هم مُلک اوست یعنی نفوذ و سلطنت دارد تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ همه مِلک او هستند و همه هم به او برمیگردند که مَصیر همه به اوست مصیر نه مسیر, مَسیر همان است که فرمود: إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ مصیر یعنی صیرورت است انسان به جایی میرسد که مظهر اسمی از اسمای ذات اقدس الهی میشود به حدّی که امکان داشته باشد بعد نمونه دیگری برای ربوبیّت و نورانیّت جهانی ذکر میکند میفرماید شما مگر نمیبینید خب این دیگر قابل دیدن است برای همه مخصوصاً برای هواشناسان میفرماید یک هوای صاف و شفافی است که همهتان دارید از نقطه دور آن دورترین نقطه دریای مدیترانه مثلاً نسیمی اول پیدا میشود بعد کم کم تند میشود کم کم ابر پیدا میشود این ابرها چند گونه خواهند بود بعضی نرند بعضی مادّهاند بعد بین این ابرها یک نکاح و ازدواجی برقرار میشود تلقیح میشود این ابرها باردار میشوند وقتی باردار شدند مأموریت پیدا میکنند که بارشان را به زمین بنهند و وضع حمل کنند در این صورت ذات اقدس الهی برای اینها رَحِم درست میکند که اینها اگر بخواهند باران ببارند شلنگی نبارند اگر بخواهند برف ببارند بهمن نبارند اگر این تودههای سنگین ابر اگر محصولشان را که برف است بخواهند از غیر رَحِم برف ببارند خب میشود بهمن دیگر, بهمن که میگویند چون غالباً در ماه بهمن این حادثه رخ میدهد میگویند بهمن یک طوفان و یک گردبادی در این قلّهها و دامنههای کوه پیدا میشود (یک) چون به صورت گردباد است کلّ این برفهای دامنه را جمع میکند به صورت یک گلوله در میآورد (دو) این گلوله چند تُنی میآید جادّه را میبندد (سه) میگویند فلان جا بهمن آمد چون غالباً در ماه بهمن است اگر ذات اقدس الهی رَحِم درست نکند برای اینها قطره قطرهای نباشد دانه دانهای نباشد نه از شدّت شلنگ باران میشود زندگی کرد نه از بهمنِ ابر اینها را در این آیه ذکر میکنند اینکه ما میگوییم علوم اسلامی را میشود از قرآن استفاده کرد یعنی این همان طوری که از «لا تنقض الیقین» که یک خط بیش نیست بیش از پنجاه شصت جلد کتاب را فقهای ما نوشتند باد و باران هواشناسی بادشناسی برفشناسی تگرگشناسی همه اینها را از این آیات میشود استفاده کرد خب چطور «لا تنقض الیقین» یک خط میشود پنجاه شصت جلد کتاب آن میشود اسلامی اگر از این آیه و امثال این آیه ما هواشناسی را در بیاوریم اسلامی نیست؟! ما دلمان میخواهد علم اسلامی این باشد که بگوید یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا همان طوری که نماز اذان دارد و اقامه دارد و رکعت اول و دوم و سوم و چهارم و شکّیات همه را دارد این طور ما بارانشناسی و هواشناسی بگوییم آن میشود عبادیات خب همه ما میدانیم برای قبل از صد سال را ما ذکر نمیکنیم از صد سال قبل تا الآن تقریباً پنجاه شصت جلد کتاب از این یک خط در آوردند دیگر این سعیِ مشکور عالِمان دین ماست در فقه و اصول «رُفِع امّتی» هم بیش از یک خط نیست عقل است و عقل است و عقل, عقل جدیّت میکند تلاش میکند استخراج میکند اِنبات میکند و این میشود حجّت شرعی ما دو اشتباه کردیم یکی اینکه خیال میکنیم علمِ دینی همان طور است که نظیر صحیحه حمّاد روایات را از اذان و اقامه شروع میکند تا السلام علیکم آن طور وارد بشود تا فیزیک و شیمی را به ما یاد بدهد (یک) ثانیاً ما این عقل را بشری میدانیم حرفِ اسلامی میزنیم و مثل قارون فکر میکنیم میگوییم اینها بشری است بشر همان است که أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی آن بشری است هر چه علم است و دانش است و نور است عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ است و میشود حجّت شرعی مگر میشود انسان چیزی را بفهمد و حجّت شرعی نباشد مگر کسی میتواند بگوید من این علم را خودم تحصیل کردم هر طوری خواستم به کار میبرم یا دیگری داد و دیگری از ما مسئولیت میطلبد اینکه چند برابر «لا تنقض الیقین بالشکّ» است که از این آیات درباره علوم طبیعی فراوان در قرآن کریم است فرمود مگر نمیبینید أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی اِزجا آن کارِ اندک است اینکه میگویند بضاعتِ مُزجات, مُزجات یعنی کم, بضاعت به معنی کم نیست این مزجات به معنی کم است یعنی بضاعت اندک. اول نسیم است اول کم است اول که طوفان نیست تندباد نیست سونامی نیست اول یک نسیم کمی است این نسیم کم ابر را آرام آرام حرکت میدهد بعد این ابرهای پراکنده را جمع میکند کنار هم بعد اینها را رُکام قرار میدهد در بخشهای دیگر دارد وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ که تلقیح میکند عقد نکاح میکند و اینها بعد وقتی باردار شد میخواهد این بار را به زمین بنهد به صورت وَدْق در میآید نه شلنگ و نه بهمن این وَدْق این قطرات مِنْ خِلاَلِهِ این بیان نورانی ائمه(علیهم السلام) این روایت هم ذیل همین آیه است که غربالی میبارد و اگر غربالی نبارد فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ یعنی از لابهلای این ابر که این غربالی باریدن برای صیانت مزرعههاست مرتعهاست و زندگی است فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ (41 وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ (42) أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحَاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَاماً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ وَیَصْرِفُهُ عَن مَن یَشَاءُ یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ یَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ (43)) بعد از اینکه فرمود کلّ هستی را ذات اقدس الهی آفرید و اداره میکند اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ و بعد از اینکه فرمود خداوند یک نور خاص دارد که عدّهای از آن نور خاص بهره میبرند این مدبّری بودن خدا و رحیم و رئوف بودن خدا و گاهی فقدان رحمت الهی را در آیات بعد ذکر فرمود. فرمود آنهایی که نور خاصّ الهی نصیبشان شد میفهمند که صدر و ساقهٴ عالَم تسبیحگوی حقّاند نه تنها میفهمند بلکه میشنوند آنها که نورِ رقیق نصیبشان شد با برهان میفهمند که سراسر عالَم تسبیحگوی حقّاند آنها که از نور بیشتری برخوردارند با وجدان مییابند میشنوند و میبینند که اشیاء تسبیحگوی حقّاند تحمیدگوی حقّاند در پیشگاه حق خاضع و خاشعاند صدای تسبیح رَعد را میشنوند وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ اگر کسی اهل آن نور خاص نباشد فقط یک خروش و صدا میشنود اگر کسی مقدار ضعیفی از آن نور نصیبش شد با برهان میفهمد که این رعد تسبیحگوی حق است و اگر نور بیشتری نصیب او شد واقعاً صدای تسبیح رعد را میشنود همان طوری که صدای تسبیح فرشتهها را میشنود. بنابراین برای برخیها این أَلَمْ تَرَ به معنای «ألم تَعلم» است یعنی مصداقاً برای شخص رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اولیای الهی اهل بیت و شاگردان آنها همان رؤیت است که واقعاً میبینند اشیاء ساجد و خاضعاند و میشنوند صدای تسبیحات آنها را أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ گرچه پرنده در همه حالات تسبیحگوی حق است اما در حالی که صَفیف دارد نه دَفیف پَر نمیزند صاف در فضا حرکت میکند این یک کرامت بالغهای را نشان میدهد در آن حال هم تسبیحگوی حقّاند چه اینکه خود آنها هم میفهمند که چه میکنند انسان است که گاهی فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ٭ الَّذِینَ هُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ نماز میخوانند ولی نمیفهمند چه میگویند اما این موجودات نماز میخوانند و میفهمند چه میگویند خب کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ نه یعنی نماز را میفهمند تسبیح را میفهمند بلکه حضور قلب دارند در حال نمانز حاضرالقلباند در حال تسبیح حاضرالقلباند کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ البته وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ. بعد فرمود هم خالقیّت کلّ جهان به عهده خداست (یک) هم ربوبیّت کلّ جهان به عهده خداست (دو) و هم همگان به او توجّه دارند و به سَمت او در حرکتاند (سه) اینکه فرمود: وَلِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ کسی مُلک دارد و نفوذ دارد که مالک باشد کسی مالک است که خالق باشد چون در کلّ جهان فرض دنارد که کسی غاصب باشد یا مانع باشد. در امور جزئی ممکن است موجودی مالک شیئی باشد ولی مَلک نباشد کسی از او غصب بکند و او را تحت قَهر قرار بدهد اما کلّ جهان جنود و ستاد الهیاند فرض ندارد که چیزی مانع ارادهٴ الهی باشد چون همه مخلوق او و مربوب او هستند بنابراین فرضِ مانع یک فرض مستحیل است هم مالک است چون خالق است هم مَلک است تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ چون کسی مانع نفوذ اراده الهی نیست لذا فرمود: وَلِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ این تقدیم خبر هم مفید حصر است پس او آفرید (یک) او تدبیر میکند (دو) همه هم به سَمت او هستند (سه). سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید این ناظر به معاد نیست بر خلاف آنچه جناب فخررازی و همفکرانشان این إِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ را به معاد برگرداندند آنها خیال کردند این آیه نظیر آیات دیگر ناظر به آن است که اشیاء به طرف خدا برمیگردند بله اشیاء به طرف خدا برمیگردند ولی از آیات دیگر استفاده میشود این آیه ناظر به این است که هر چیزی بالأخره به مبدأش برمیگردد کار را از او میخواهد اگر کلّ جهان تسبیحگوی حقّاند تحمیدگوی حقّاند فرمان را باید از چه کسی بگیرند از آن محمود و مسبَّح بگیرند دیگر به او مراجعه میکنند دستور را از او میگیرند یک وقت دستور میرسد که دهن باز کن و قارون را بگیر این زمین میگوید چَشم اگر فرمود: فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ برای آن است که این زمین گوش به فرمان خداست آن دریا هم گوش به فرمان خداست آن سنگ هم گوش به فرمان خداست دستور میرسد که دوازده چشمه باید بجوشانی میگوید چشم, پس صیرورت و رجوع کلّ شیء الی ربّه است حرف او را گوش میدهند البته کلّ نظام وقتی که صحنهٴ زلزلة الساعه پدید آمد خب همه به طرف الله برمیگردند این یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ ناظر به حشر اکبر است آن درست است اما این گونه از آیات ناظر به این است که همه مطیع او هستند و به او مراجعه میکنند در تصمیمگیریها و در اطاعت و فرمانبری کجا ببارند کجا نبارند حالا الآن قصّه بارش باران و نفوذ این هوای سرد و گرم است اینها فقط منتظرند که دستور برسد کجا ببارند کجا نبارند این طور نیست که به میل خودشان هر جا خواستند ببارند که صاعقی دارند اگر صاعقی دارند و قاعدی دارند اگر موجودی کسی از جلو او را راهنمایی میکند میشود قاعد از پشت سر او را صوق میدهد میشود صاعق خب این منتظر است که قاعد چه میگوید صاعق چه میگوید دیگر. ذات اقدس الهی فرمود قاعد ماییم به اسمی از اسما صاعق ماییم به اسمی از اسما مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا ما پیشانی و پیشانوی هر چیزی را گرفتیم داریم میبریم یعنی ما قاعدیم حالا این اختصاصی به دابّه ندارد که پرندهها هم همین طورند جمادات هم همین طورند گیاهان هم همین طورند پیشانوی هر چیزی به دست راهنما و قاعد است مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا سؤال حالا پیشانی را گرفتی کجا میبری؟ إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ من روی راه راست اینها را رهبری میکند خب در بخشهای دیگر فرمود اینچنین نیست که من پیشاپیش اینها با فعلی از افعال خودم قیادتِ کل را به عهده بگیرم از پشت قافله و عقبماندهها بیخبر باشم خیر نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ آن که قاعد است همان او صاعق است صاعق یعنی کسی که از پشت سر هدایت میکند از پشت سر میراند. فرمود همان طوری که خدا «هو الأوّل» است و همان خدا «هو الآخر» است خدایی که «هو الظاهر» است همان خدا «هو الباطن» است خدایی که قاعد است همان «هو القاعد», «هو الصاعق» است فرمود اینچنین نیست که ما در دنبالهٴ این قافله ابرها نباشیم ما از پشت سر هم این ابرها را میرانیم تا آنجا که مصلحت باشد نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) هست که گاهی مصلحت نیست که ذات اقدس الهی این باران را به این مردم بده دستور میدهد که این ابرها بارانها را به دریاها منتقل میکنند خب این سلب نعمت است برای اینکه فرمود: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ حالا وَلکِن کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ تمام قطرات باران به اندازه نیازهای گیاهان روی زمین است ولی وقتی گروهی قابل و لایق نباشند فرمود خب این را ما به دریاها میدهیم پس بنابراین همان «هو القاعد», «هو الصاعق» است همان که پیشانوی اشیاء را گرفته همان او در پشت سر اشیاء را هم راهنمایی میکند لذا اشیاء بین هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ در این تنگه به دستور او دارند حرکت میکنند نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ به سرزمین تشنه و خشک خب اگر چنین چیزی باشد فرمود این را گاهی قاعد را میبینند صاعق را میبینند صدا را میشنوند اینها همانهایی هستند که فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ از نورانیّت خاص استفاده میکنند گاهی نمیبینند ولی میفهمند خب با برهان میفهمند این هم نوری است گاهی نه با وجدان مشاهده میکنند نه با برهان میفهمند اینها کسانیاند که ساهیاند و غافلاند فرمود: وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ حدوثاً وَإِلَی اللَّهِ الْمَصِیرُ بقائاً پس صیرورت و رجوع و فرمانگیری برای همه اشیاء به ذات اقدس الهی است این هم تقدیم إِلَی اللَّهِ هم باز مفید حصر است اشیاء دستورها را از ذات اقدس الهی میگیرند. این اصل کلی را که فرمود, گاهی یک اصل کلی را ذکر میکند به یک نمونه را این یک ترجیعبند گونهای است که اصل کلی را ذکر میکند بعد موارد را ذکر میکند اول اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بعد مؤمن و کافر را ذکر فرمود مثالهای آنها را ذکر فرمود بعد فرمود: وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بعد جریان پیدایش ابر و باد و باران و ریزش و تگرگها و اینها را ذکر میکند بعد هم میفرماید به دنبالهٴ این یُقَلِّبُ اللَّهُ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ که در آیه بعد است. به دنبال اینکه مُلک سماوات و ارض برای خداست فرمود: أَلَمْ تَرَ این أَلَمْ تَرَ هم یا ادراکِ مفهومی است که به وسیلهٴ برهان نظم و امثال نظم است که نصیب گروه خاص میشود یا مشاهده است که نصیب اوحدیّ از انسانهای موحّد است أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی این اِزجا یعنی سوق دادن یعنی راندن منتها آرام آرام کم کم گاهی جریان کشتی را میفرماید: یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ خداوند کشتی را به وسیلهٴ باد حرکت میدهد نه تند که شما آسیب ببینید اینکه میگویند بضاعتِ مزجات برای اینکه انسان کالایی را چیزی را کم کم تدریجاً به کسی میدهد اینکه میگویند بضاعت ما مزجات بود یعنی قلیل بود قلّت را از مزجات استفاده نمیکنند چون مزجات یعنی سرمایه یعنی مایه یعنی دستمایه و مانند آن این قلّت و کثرت را نمیفهماند از آن اِزجا, قلّت در میآید چون به تدریج است سهل است یسیر یسیر است میگویند بضاعت ما مزجات بود. خب این اِزجا گاهی به فلک و کشتی نسبت داده میشود در بعضی از آیات دارد نظیر آیه 66 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که قبلاً گذشت فرمود: رَبُّکُمُ الَّذِی یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ فِی الْبَحْرِ آرام آرام این کشتی را حرکت میدهد که شما گرفتار طوفان و تندباد و امثال ذلک نشوید لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ کَانَ بِکُمْ رَحِیماً الآن اینجا میفرماید اول از نقطهٴ دور این ابرها را به تدریج جمع میکند خب به چه وسیله این ابرها را آرام آرام حرکت میدهد به وسیله یک نسیم اول که طوفان و تندباد و اینها نیست اول نسیمی این نسیم آرام آرام این ابرها را بعد از اینکه خدای سبحان با یک سلسله اموری ابر تولید کرد حالا میخواهد این ابرها را مثل یک تولید دارد و یک مصرف یک صادرات دارد یک واردات حالا این ابرها را تولید کرده ابرها از دریاها برمیخیزد و مانند آن حالا کجا باید بروند مأموریتشان چیست چه کسی مأموریت را اجرا میکند بعد از تولید ابر از فضای اقیانوسها و دریاها و امثال ذلک به باد دستور میدهد آرام آرام اینها را جمع بکن این میشود اِزجاء سحاب که فرمود: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحَاباً به وسیلهٴ باد این ابرها را آرام آرام حرکت میدهد این ابرهایی که اول قطعه قطعه و پراکنده بودند و از تبخیر این آبِ دریا و مانند آن پدید آمدند این سحاب اینها را حرکت میدهد به هم نزدیک میکند وقتی نزدیک کرد میشود ابرهای فراوان وقتی ابرهای فراوان شد ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ مستحضرید که این کلمهٴ «بین» دو طرف میخواهد نمیشود گفت بین الف خب بین الف و چه چیزی ولی اگر الف یک مجموعه پراکندهای باشد میشود گفت بین الف ساماندهی کرده الفتی ایجاد کرده بین این جمعیّت الفتی ایجاد کرده لذا این «بین» دو ضلعی نیست که بینه و بین شیء آخر بلکه «بین السّحاب» معلوم میشود که این ابرهای پراکنده که حالا اسم جنس است و کثرت را به همراه دارد این ابرهای پراکنده را به وسیله این باد نزدیک هم کرد بعد الفتی بین اینها ایجاد میکند کم کم یک نکاح و ازدواجی بین اینها برقرار میشود اینها باردار میشوند حالا که باردار شدند بار را چه موقع و کجا باید وضع کنند و چطور وضع کنند آن را جداگانه ذکر فرمود, فرمود: ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ بعد: ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکَاماً وقتی که کاملاً الفت برقرار شد و آماده شدند و باردار شدند اینها متراکم هماند رُکام یعنی متراکم متراکب به صورت یک کوه در میآیند حالا برای اینکه اینها شلنگی نبارند اگر بخواهند بارش باران داشته باشند یا بهمنی نازل نکنند اگر بخواهند بارش برف داشته باشند برای اینها رَحِم درست میکند اینها را غربالی میکند برای اینها روزَنه فراهم میکند که از این روزنه باران ببارد یا برف ببارد فَتَرَی الْوَدْقَ یعنی این باران را یَخْرُجُ «مِنه» نیست مِنْ خِلاَلِهِ یعنی بعد از اینکه وسطها را باز کرده یعنی برای این سحابِ نکاح شدهٴ تلقیح شدهٴ باردار شده رَحِم درست کرده آنگاه دستور بارش میدهد اینکه میگویند فلان شیء مختل است یعنی اتّصالش قطع شده است بین الف و با فاصلهای پیدا شده اگر این کار متّصل باشد و هماهنگ میگویند منسجم است اما اگر یک گوشه یک طرف یک گوشه طرف دیگر این وسط خالی باشد میگویند مختل شده است خلل پیدا کرده خلال دارد این ابر مختل میشود این ابر منسجم, مختل میشود رحمدار میشود تا قطرهای ببارد فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ این تعبیرها در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» تا حدودی مبسوطاً گذشت سایر سوَر هم بود آیهٴ دوازده و سیزده سورهٴ مبارکهٴ «رعد» این بود هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَیُنشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ او ایجاد میکند ابرهای سنگین و باردار را آنگاه وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلاَئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ در اینجا خوف و طمع, تبشیر و انذار, نعمت و نقمت کنار هم مطرح است گاهی خدا مصلحتش این است که گروهی را با صاعقه از پا در بیاورد آن را مطرح میکند گاهی مصلحتش این است که با تگرگ و برف و یخبندان شدن و سرمای زودرس به یک عدّه آسیب برساند اینجا ذکر میکند گاهی مصلحت آن است که رحمت و نعمت را نصیب کسی کند اینجا مطرح میکند. در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» و همچنین در محلّ بحث یعنی سورهٴ مبارکهٴ «نور» این آیات آمده فرمود: وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلاَئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ به این قسمت باید توجه کرد فرمود: وَیُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ صاعقه از همین تولید رعد و برق پدید میآید فَیُصِیبُ بِهَا مَن یَشَاءُ اگر کسی را خواست تنبیه کند با این صاعقه مصیبتزده میکند و این صاعقه را اصابت میدهد به کسی که حکمتِ او خواسته است در مقام ما هم فرمود: وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ وَیَصْرِفُهُ عَن مَن یَشَاءُ تگرگها که میوهها را از بین میبرد به هر گروهی که مصلحت بداند اصابت میکند آنها را مصیبتزده میکند محصولشان را از بین میبرد و گروهی که مورد عنایت حقّاند این تگرگها و سرماهای زودرس را از آنها منصرف میکند و نمیگذارد آنها آسیب ببینند خب پس هم نظام تکوینی و علمیاش را محقّق کرده که علوم تجربی در باد و بارانشناسی در هواشناسی پیدایش باد از یک سو ابر از سوی دیگر تراکم ابر از سوی دیگر تلقیح ابر از سوی دیگر باردار شدن آنها بعد از تلقیح از سوی دیگر رَحِمدار شدن آنها هنگام بارش از سوی دیگر خلال آنها بخواهد ببارد این را علم به عهده میگیرد که بارها به عرض رسید اینها به مراتب هم بیشتر از «رُفع عن امّتی» هستند هم برتر از «لا تنقض الیقین بالشکّ» است و هم راه دارد خب اگر با «لا تنقض» ما پنجاه شصت کتاب در طول این صد سال درست کردیم شده علم اصول با این آیات با این ادلّه نمیشود پنجاه شصت کتاب درست کرد به نام هواشناسی دینی و هواشناسی اسلامی ما دلمان میخواهد وقتی میگویند علم اسلامی است یعنی نظیر آن روایت حمّاد که از اول اذان تا آخر «والسلام علیکم» گفته این طور به ما بگوید تا بشود علم اسلامی خب شما جلد اول کفایه را که میبینید این کفایه جزء علوم اسلامی است یا نه اول تا آخر, آخر تا اول این کفایه هیچ آیهای نیست هیچ روایتی نیست فقط به عقل و استدلال وابسته است بنای عقلا بر این است شارع مقدس دیده و رد نکرده میشود حجّت. امر دلالت بر وجوب دارد طبیعت نه معنا را میرساند نه تکرار را میرساند نه فوریّت را میرساند نه تراخی را میرساند همه و همه بر اساس همین بنای عقلاست روش عقلانی است شارع مقدس هم اینها را امضا کرده الآن اگر مساقات و مضارعه داشته باشیم صد نهاد صد شرکت با باغدارها و با کشاورزها پیمان مساقات بستند پیمان مضارعه بستند این صد شرکتی که باغدارها را دعوت کردند پیمان بستند عقد مساقات بستند این عقد مساقات شرعی است اینها باید باغداری کنند نهالداری کنند غرس نهال کنند هَرس کنند خب کجایش اسلامی است این عقد شرعی است یا نه دینی است یا نه اسلام در باغداری چه گفته چه وقت غرس کنید چه وقت هرس کنید چقدر کود بدهید چقدر آب بدهید چقدر خاک بدهید خب صد درخت صد رشتهٴ مهندسی میخواهد بعضیها زمستانیاند بعضی تابستانیاند بعضی گلخانهایاند بعضی بهارند این چهار فصل مگر همه اینها در یک فصلاند که یک رشته علمی بخواهد این صد مهندسِ تحصیلکرده بِفهم میخواهد تا این صد نوع علم را راهنمایی کند همه اینها اسلامی است چون دربارهٴ فعل خداست. کشاورزی هم همین طور حالا مزرعه اگر صد شرکتی با کشاورزان پیمان زراعی بستند برنج انواعی دارد گندم انواعی دارد جو انواعی دارد ذرّت انواعی دارد اینهایی که کشاورزیاند خب صد نوع کشاورزی صد مهندس تحصیلکرده میخواهد تا بفهمد اینها چطوری این مزرعهها به ثمر مینشیند خب حالا این عقود اسلامی است اینها شرعی است اینها میخواهند برابر شرع مقدّس به این مضارعه به این مساقات عمل بکنند راهش غیر از جلد اول اصول کفایه است بنای عقلا این است شارع مقدس دیده و رد نکرده میشود دینی. اینچنین نیست که عقل را بشر از خودش داشته باشد که عقل چراغی است مثل نقل خدا داد, خدا داد یعنی خدا داد مبادا ما خیال بکنیم که علمِ دینی علمی است که این امور چهارگانه را به همراه دارد این امور چهارگانه که الآن اشاره میشود همهاش لازم است و خوب است ولی کلاً از حریم بحث علم دینی بیرون است امور چهارگانه این است که اگر کسی بخواهد بگوید که این علوم اسلامی است یا دانشگاه را باید اسلامی کرد به این چهار امر هیچ کدام از اینها مربوط به اسلامی کردن دانشگاهها نیست امر اول: دین ما را به فراگیری علم دعوت کرده است بله این یک عملِ دینی است نه علمِ دینی دو: تعلیم اساتید باید قربة الی الله باشد این حق است ولی این یک عمل ِدینی است نه علمِ دینی سه: شاگردان باید لله درس بخوانند این حق است ولی این یک عملِ دینی است نه علمِ دینی چهار: کاربرد دانشها باید در جهت حق باشد خیر باشد صلاح و فلاح باشد این صحیح است ولی این یک عملِ دینی است نه علمِ دینی, علم دینی مثل همین که موضوع و محمول اینها بررسی کار خداست و علم و دانش باید دینی باشد الآن ما که اینجا تفسیر بحث میکنیم به چه دلیل علمِ ما دینی است برای اینکه میگوییم خدا چنین گفت, خب آن استاد محترم هم در دانشگاه میگوید خدا چنین کرد آن وقت کارِ ما میشود دینی علمِ ما میشود دینی علم او دینی نیست؟! علم او اگر دینیتر از کار ما نباشد لااقل مثل کار ماست منتها فلسفه الهی صدر و ساقه عالم را مشخص میکند ثابت میکند جهان خدا دارد کلّ جهان مِلک و مُلک اوست إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ اگر اینچنین شد آن وقت آن دانشگاه کلاً در تشریح فعل خدا سخن میگوید ما الآن دربارهٴ امام دو کار داریم دربارهٴ خدا یک کار داریم آن یکی مانده دربارهٴ امام ما هم دربارهٴ قول امام بحث میکنیم میشود دینی هم دربارهٴ فعل امام بحث میکنیم میشود دینی ولی دربارهٴ خدا فقط دربارهٴ قول خدا که بحث میکنیم میشود دینی و اما اگر دربارهٴ فعل خدا بحث کردیم میگوییم اینکه دینی نیست علم سکولار است علم که دینی و غیر دینی ندارد مشکل این است که آن مبدأ و منتها حل نشد (یک) دوم اینکه ما اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم (دو) خیال میکنیم عقل برای خود ماست فهم برای خود ماست همان حرفی که قارون زده گفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی ما اگر باور کردیم فهم و دانش مخلوقِ خداست عالِم و علم و معلوم هر سه را او آفرید جهان را او آفرید ما را او آفرید این فهم را هم که یک چراغ است او روشن کرد خب اگر فهم, فهم اوست دیگر نمیگوییم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی من خودم زحمت کشیدم فراهم کردم میگوییم خدا را شکر که این را به ما داد پس علم, مخلوق حق است عالِم مخلوق حق است معلوم مخلوق حق است بررسی فعلِ خدا مثل بررسی قولِ خدا دینی است منتها یک الهیّات میخواهد که فضای دانشگاه را الهی کند آن عقیده آن استدلال آن برهان که صدر و ساقهٴ جهان کارِ اوست و اساتید دانشگاه دارند با چراغی که خدا روشن کرده کارِ او را میبینند اگر از این منظر حرکت کردند آنگاه دانشگاه میشود اسلامی. فرمود: وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا خیلیها فکر میکردند که مثلاً در فضا کوههایی است که از آن کوهها مثلاً باران یا برف یا تگرگ نازل میشود در حالی که هر امر مُتقن و محکمی را میگویند جَبل اینکه اوصاف درونی که مستحکم باشد میگویند جِبلّی است برای همین است و اگر کوه را میگویند جَبل برای آن است که مستحکم و مُتقن است چون اینچنین است میگویند جَبل این ابرها اگر نرم و سست باشد که دیگر تگرگزا نیست این ابرِ بستهٴ مستحکمِ سرد میشود جَبل و اگر سست باشد که یا باران ندارد یا ژالهای دارد نَمی دارد اینچنین نیست که تگرگ ببارد بَرَد یعنی تگرگ وقتی تگرگ میبارد که مثل جبل باشد ابر تا رکام نشود متراکم نشود مرکّب نشود سرد نشده یخبسته نشود کوه نشود تگرگزا نیست فرمود: وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا در سماء چه چیزی یُنزّل مِن بَرَدٍ این تگرگ است که محصول را میزند و از بین میبرد خب این مصیبت دامنگیر چه کسی میشود هر کسی که بیراهه رفته از چه کسی منصرف میشود هر کسی مشمول رحمت الهی باشد فَیُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ وَیَصْرِفُهُ عَن مَن یَشَاءُ یَکَادُ سَنَا بَرْقِهِ سَنا که ممدود باشد یعنی ارتفاع سنایِ مقصور یعنی روشنی, روشنی برقِ این بَرد و بارش باران ممکن است که چشم را خیره کند این یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ اختطاف یعنی ربودن که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت از همین قبیل است یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ این «ذَهَبْتُ بزیدٍ» را در کتابهای ادبی ملاحظه فرمودید بعضیها میگویند فرق «أذهبه» و «ذهب به» این است «أذهبه» یعنی او را رها کرد فرستاد «ذهب به» یعنی به همراه او رفت او را برد ولی لازم نیست میگویند که «ذهب بزیدٍ» یعنی به همراه زید برود همین که زید را ببرد به دستور میگویند «ذهب بزیدٍ» و استشهاد میکنند به این که خداوند رعدی میفرستد که یَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ این طور نیست که همراه ابصار خودش برود.
حالا بحثی مربوط به یُقَلِّبُ اللَّهُ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ است که قبلاً گذشت تغلیب اللیل والنهار (یک) تکویر اللیل والنهار (دو) ایلاج اللیل فی النهار و النهار فی اللیل هر سه گذشت آنجا میبینید وقتی که اعتدالِ ربیعی یا خریفی شد یعنی اول پاییز یا اول بهار شب دوازده ساعت روز دوازده ساعت است قوس اللیل دوازده ساعت است قوس النهار هم دوازده ساعت حالا وقتی که میخواهد روز طولانی بشود از اول بهار و شب کوتاه بشود این یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ یعنی دو طرف قوس النهار را میآورد در قوس اللیل این قوس اللیل دوازده ساعت است قوس النهار هم دوازده ساعت این قوس النهار را از دو طرف صبح و غروب وارد محدودهٴ شب میکند شب میشود کوتاه روز میشود روشن وقتی پاییز و زمستان میرسد یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ این قوس اللیل را که تاریک است وارد قوس النهار میکند از دو طرف یعنی هم از طرف صبح هم از طرف شام, غروب این شب وارد محدودهٴ روز میشود قوس النهار میشود تاریک و کم, قوس اللیل میشود بلند این کارِ یُقَلِّبُ اللَّهُ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ است یک چیز مربوط به ازدواج و تکثیر نسل بود که حالا بحثش گذشت در نظام تکوین اساس کار بر تولید است و اسلام هم قسمت مهمّ این را برابر نظام تکوین از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسیده است که «تناکحوا» برای اینکه فرزند پیدا کنید «إنّی اباهی بکم الامم» از نظر تشریع حکم فقهی خاصّ خودش را دارد که ازدواج چه وقت واجب است چه وقت مستحب است و امثال ذلک نفقه به عهده چه کسی است مهریه به عهده چه کسی است اینها نظام تشریع است ولی از نظر نظام تکوین برای حفظ نسل است چه اینکه در حیوانات هم همین طور است. حالا - انشاءالله - بقیه برای بعد از دههٴ محرم. «و الحمد لله ربّ العالمین»
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (45 لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (46)) در صدر این سوره فرمود آیات بیّن و روشنی در این سوره هست بخشی از آیاتی که مربوط به توحید بود علل اخلاقی و فقهی بود که گذشت در این آیه 45 میفرماید خداوند هر جنبندهای را از آب خلق کرد آیاتی که مربوط به خلقت خداست چند طایفه است: طایفه اُولیٰ آیاتی است که میفرماید هر چه ممکن است که هستیِ او عین ذات او نیست خدا خالق اوست اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ این موجبه کلیه است یعنی «کلّ ممکنٍ مخلوق الله سبحانه و تعالی» که این ناظر به کان تامّه است. طایفه دیگر آیاتی است که دلالت میکند بر اینکه خداوند هر چه را آفرید زیبا آفرید الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ هر چه خلق کرد زیبا خلق کرد که این ناظر به کان ناقصه است. منظور از زیبایی, زیبایی ظاهری نیست آن طوری که در طاووس و امثال طاووس است زیبایی حکمتِ نظری است یعنی هم به حق خلق شد هم با نظم آفریده شد نظم ریاضی در همه مشهود است که بشر علمش را مطابق با نظم جهان تنظیم میکند ما که میگوییم فلان شخص دانشمند است یعنی چه؟ یعنی گوشهای از نظم آفرینش را فهمید یا در رشته کشاورزی یا در رشته دامداری یا در رشتههای دیگر, علم هر کسی به این است که گوشهای از اسرار عالَم را بفهمد پس زیباییِ آفرینش کان ناقصه است ناظر به نظم علمی است از یک سو و حق است که حکمت نظری است از سوی دیگر, چیزی که باطل باشد بیهدف باشد زیبا نیست چیزی که هدف دارد ولی ابزار رسیدن به آن هدف را واجد نیست زیبا نیست اینکه فرمود: أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ که ناظر به کان ناقصه است یعنی هر چیزی را هدفمند آفرید (اولاً) وسایل پیمودن راه رسیدن به آن هدف را در اختیارش قرار داد (ثانیاً) میشود زیبا خواه به صورت خرچنگ باشد خواه به صورت طاووس این زیباییِ هنری ظاهری معیار نیست آن زیبایی ریاضی و زیبایی عقلی معیار است این دو طایفه.
طایفه سوم آیاتی است که درباره گوشههای عالم وارد شده است یا درباره آسمان و زمین است که فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ یا درباره انسان است که فرمود: خَلَقَکُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ یا درباره حیوانات است که در این آیهٴ 45 سورهٴ «نور» به آنها اشاره کرد که فرمود: وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ هر جنبندهای را از آب آفرید که اینها ناظر به مبدأ مادّی است. آن که فرمود: إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ یعنی هر چیزی نظم ریاضی دارد چیزی را کم یا اضافه نمیبینید مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ اینکه فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ یعنی هر چیزی نظم ریاضی دارد چیزی را کم یا اضافه نمیکنیم مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ اینکه فرمود: خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ یعنی همه چیز مقصدی دارند که به سراغ او میروند اینها راجع به مصالح ساختمانیِ عقلی اینهاست که این آدم با حق ساخته شد یعنی اگر بخواهید از منظر عقل نگاه کنید مصالح ساختمانی جهان حق است اگر بخواهید از منظر حس نگاه کنید مصالح ساختمانی اشیاء فرق میکنند جنبندهها را از آب آفرید برخیها را از خاک آفرید برخیها را از آتش آفرید و مانند آن. اینکه فرمود: وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ یعنی آن جنبندههایی که شما میبینید با آنها سر و کار دارید اینها از آب خلق شدند آب منظور نطفه نیست زیرا جنبندهها چند قسماند که سه قسماش را در همین آیه 45 اشاره فرمودند بعضیها روی شکم راه میروند نظیر ماهی دریا یا مار و کِرم و مانند آن, بعضی روی دو پا راه میروند مثل مرغها بعضی روی چهار پا راه میروند چهار دست و پا مانند گوسفند و امثال اینها که البته حصر نیست نفرمود همه از این قبیلاند فرمود «منهم کذا» اما اینکه فرمود: وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ اگر منظور از آب, نطفه باشد شما مستحضرید این حیوانات از سه نوع متولّد میشوند یک قسم با داشتن پدر و مادر متولّد میشوند مثل گوسفند و اینها که در رَحِم جنیناند و بعد متولّد میشوند برخیها نظیر تخمگذاری مرغ و امثال مرغ متولّد میشوند بعضی از حیواناتاند که از راه نطفه و پدر و مادر نیستند نظیر کرمهای زیرزمین, کرمی که در میوه پیدا میشود اینها از سنخ نطفه و امثال نطفه متولّد نمیشوند بنابراین اینکه فرمودند: وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ منظور از «ماء» نمیتواند نطفه باشد. خب اگر این است که همه دابّهها از آباند آن وقت انسان هم جزء دوابی است که روی دو پا راه میرود آیا اینکه فرمود انسان را ما مِن صَلْصَالٍ کَالْفَخَّارِ آفریدیم یا إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ آفریدیم منظور چیست؟ این از خاک خلق شده اگر منظور این است پس چرا در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که قبلاً گذشت آیهٴ سی فرمود: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ هر زندهای از آب خلق شده خب اینها تخصیص خورده به خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِینٍ یا نه تخصیص نخورده؟ مرحوم شیخ طوسی در تبیان و برخی از مفسّران اهل سنّت این راه را طی کردند که اوّلین چیزی را که ذات اقدس الهی در نشئه مادّه آفرید آب است بعد آتش از او پیدا شده باد از او پیدا شده خاک از او پیدا شده و مانند آن خب این فرضی است که باید اثبات بشود اینکه گفته میشود علمِ دینی همان طوری که شما مستحضرید از «رُفع امّتی» یا از «لا تنقض» که هر کدامشان بیش از یک سطر نیستند از این «لا تنقض» در این صد سال اخیر پنجاه شصت جلد کتاب استخراج شده این عقل است که رفته خدمت این نقل و از آن این شصت جلد یا صد جلد کتاب را در آورده «رُفع امّتی» هم همین طور است این هم یک سطر بیش نیست این پنجاه شصت جلد کتابی که در طیّ این صد سال فقهای ما(رضوان الله علیهم) مرقوم فرمودند با به کارگیری عقل و طرح این مطالب در حوزهها پنجاه شصت جلد کتاب از این یک سطر در آوردند. این آیات که میگوید هر شیء زندهای از آب است بعد میفرماید انسان از خاک است جن از آتش است آیا اینها تخصیص است یا آن طوری که شیخ طوسی و دیگران فرمودند اصلِ موجودات آب است بعد از آب عناصر دیگر به دنیا آمده اینها کارِ تحقیقی علمی میخواهد اگر عقل در خدمت این نقل تلاش و کوشش کند از همین آیات هم پنجاه شصت جلد کتاب در میآورد میشود علمِ دینی اینچنین نیست که علم دینی همهاش این باشد که یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا نماز ظهرتان این است نظیر روایت طولانی حمّاد چند طور علم, علم دینی است بنابراین اینکه آیات خلقت اگر بررسی بشود چه نتیجهای میدهد یک مطلب است بررسی محقّقانه اینها هم علم دینی است مطلب دیگر, منتها علم آن قیاس و خیال و گمان و وهم را باید گذاشت کنار ضروریترین کار برای حوزههای علمیه داشتن یک منطق قوی است با بنای عقلا و فهم عرف گوشهای از این علوم تأمین میشود جهانبینی را, خلقت را با بنای عقلا و فهم عرف و لغت نمیشود حل کرد عقل است و عقل اگر عقل میداندار شد این میتواند علم دینی داشته باشد وگرنه شما بخواهید این معنا را تبیین کنید که چگونه خدای سبحان یک جا میفرماید: مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ یک جا میفرماید انسان را از طین یک جا میفرماید جن را از آتش این را بخواهید با لغت و بنای عقلا و فهم عرف حل کنید این شدنی نیست فهم عرف و اینها برای همین احکام فقهیِ ما کارآمد است برای اینکه ائمه(علیهم السلام) و همچنین پیغمبر و همچنین ذات اقدس الهی با مردم طرزی حرف میزند که مردم بفهمند خب مردم وقتی بخواهند احکامشان را یاد بگیرند لغت است و بنای عقلا و فهم عرف دیگر, اما در جهانبینی که با مردم حرف نمیزنند که شما میبینید بین خطبههای حضرت امیر با خطابههایش خیلی فرق میکند شما میبینید بین مناجات شعبانیه با این بیست جلد وسائل خیلی فرق میکند شما ممکن است بیست جلد وسائل را مطالعه کنید کمتر احتیاج داشته باشید به تحقیقات لغوی برای اینکه معصومین(علیهم السلام) با مردم حرف میزنند باید طرزی حرف بزنند که مردم بفهمند آن کسی که میرود منبر حرفهای محقّقانه و حرفهای درس و بحثی میزند این حقّ منبر را ادا نکرده اگر رفته در ایام عاشورا یا ماه مبارک رمضان منبر مطالب علمی تهیه کرد که مستمعین نمیفهمند خب این حقّ خطابه را ادا نکرده این فقط باید این حرفها را در حوزه بگوید وقتی با مردم حرف میزنند باید مردمفهم باشد دیگر این بیست جلد وسائل یک طرف, مناجات شعبانیه و خطبههای حضرت امیر طرف دیگر شما میبینید این مناجات شعبانیه قدم به قدم حرفهای نفسگیر دارد انسان میرود از منادات به مناجات از مناجات میرود به لبه سکوت بعد به خدا عرض میکند خدایا نوبت من تمام شد حالا تو بگو من بشنوم این حرفها که با بنای عقلا حل نمیشود با لغت حل نمیشود اینها را نه قاموس میفهمد نه صاحب لسانالمیزان و امثال ذلک.
بنابراین اگر این حرفها را به عقل بدهیم نه به لغت نه به بنای عقلا نه به فهم عرف آن وقت این هم میشود جهانبینی خوب این هم میشود زمینشناسی دینی این هم میشود جانورشناسی دینی پس بنابراین آیاتی که در این زمینه وارد شده باید بررسی بشود که واقعاً اینکه شیخ طوسی و امثال شیخ طوسی(رضوان الله علیه) فرمودند این درست است که اوّلین پدیده آب بود بعد از آب عناصر دیگر پدید آمد یا نه انسان را از طین و تراب خلق کرده است این تخصیص است از آیه سورهٴ «انبیاء» که فرمود: مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ خب.
پرسش...
پاسخ: اگر کسی فعل خدا را بررسی میکند علم دینی است در الهیات فلسفه ثابت میکند کلّ جهان مخلوق خداست فعل خداست اگر ثابت شد کلّ جهان فعل خداست همان طوری که بررسی قول معصوم علمِ دینی است بررسی فعل معصوم علم دینی است بررسی قول خدا هم علم دینی است بررسی فعل خدا هم علم دینی است الآن ما که داریم تفسیر میکنیم علم ما علم دینی است چرا برای اینکه میگوییم خدا چنین گفت آن استاد دانشگاه که دارد زمینشناسی تدریس میکند میگوید خدا چنین کرد آن وقت تفسیر ما میشود دینی آن وقت علم آن آقا دینی نیست؟! منتها باید در این فضا فکر بکند که کلّ جهان فعل خداست و او دارد فعل خدا را تصریح میکند بعد هم این معنا را باید بپذیرد که عقل عطیّه الهی است نگوید این دانش ما بشری است بشر همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «القیامه» مشخص کرده أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی آنکه سهم بشر است همان است اینکه عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ شد سهم الله است نه سهم بشر بارها به عرضتان رسید که مشکل ما حوزویان و عزیزان دانشگاهی این است که ما اسلامی حرف میزنیم ولی قارونی فکر میکنیم قارون هم غیر از این نمیگفت ما میگوییم چهل سال زحمت کشیدیم عالِم شدیم او هم میگفت که إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی من خودم زحمت کشیدم مال پیدا کردم چرا آن حرف محکوم است برای اینکه فرمود: مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ نگو من زحمت کشیدم پیدا کردم مال را خدا آفرید تو را خدا آفرید فهم را خدا آفرید کوشش را خدا آفرید قدرت را خدا آفرید اختیار را خدا آفرید منتها تو تلاش و کوشش کردی این راه را بروی نگو من پیدا کردم بگو «ما مِن نعمة فمنک» این آیه که مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ را گفتند در نمازها بخوانید در تعقیبات نماز بخوانید یکی از تعقیبات نماز همین است «اللهم ما بنا من نعمة فمنک» آن وقت این دانش میشود حجّت مگر میشود چیزی آدم بفهمد و حجّت شرعی نباشد هیچ دانشمندی مجاز است که بگوید من این مطلب را خودم کشف کردم و میخواهم برابر او هر چه دلم خواست عمل بکند میتواند بگوید یا نه هرگز نمیتواند بگوید چون این حجّت شرعی است برابر این دانش موظّف است در راه صحیح حرکت کند وگرنه جهنّم است خب چرا جهنّم است برای اینکه یک حجّت شرعی دارد مگر میشود علم حجّت نباشد بنابراین راه علم دینی این نیست که ما یک صحیحه حمّاد داشته باشیم که از اذان و اقامه شروع بکند تا «السلام علیکم» نماز را به حمّاد یاد بدهد تا بشود علم دینی ما اگر این قسم داشتیم که به صحیحه حمّاد معروف است میشود علم دینی اگر یک «لا تنقض» داشتیم که متفکّران دینی درباره او تلاش و کوشش کردند میشود علم دینی اگر هیچ یعنی هیچ دلیل نقلی نداشتیم عقل رفته خدمت این کوهها و کوهها را شناسایی کرده و فهمیده چگونه «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» میشود علم دینی چون فعل خدا را دارد میبیند دیگر مگر میشود بررسی فعل خدا دینی نباشد آن وقت این علم حجّت شرعی است (یک) معلوم, مخلوق خداست علم مخلوق خداست عالِم مخلوق خداست و این علم حجّت شرعی است حالا این راهی را که مرحوم شیخ طوسی و امثال شیخ طوسی نشان دادند یکی از احتمالات مسئله است که آیا اوّلین چیزی که در جهان خلق شده آب است بعد عناصر پیدا شدند قهراً آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» بدون تخصیص میماند یعنی آیه سی سورهٴ «انبیاء» که فرمود: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ.
پرسش...
پاسخ: بالأخره فرمود هر چیزی از آب است خب اگر کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ انسان حیّ است دیگر انسان که حیّ است آیا از آب است یا مِن تُرَابٍ.
پرسش..
پاسخ: بله انسان حیّ بودنش از آب است یا از تراب؟ حیّ بودن انسان به این است که این موجودی که از تراب خلق شده است حالاتی را پیدا کرده ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ زنده میشود اگر اصلش از تراب است آیا صادق است که ما بگوییم اصلش از آب است یا اگر آبِ به علاوه تراب, طین را درست میکند آیا صادق است که ما بگوییم اصلش از آب است با اینکه مخلوطی از آب و طین است اگر آن راه شیخ طوسی(رضوان الله علیه) است که باید ثابت بشود آیه سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» تخصیصی نخواهد خورد اگر نه این عناصر با هم آفریده شدند این حتماً تخصیص میخورد یا ناظر به تحوّل فیالجمله است اینکه فرمود همه از آب هستند یک وقت است که اصل کلّی و جامع را ذکر میکند لذا آن را به صورت معرفه یاد میکند آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این است وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ در اینجا هم که فرمود همه دابّهها از آباند اینجا دیگر با الف و لام نیست اینجا نکره است برای اینکه تنوّع مخلوقها را میخواهد ارائه کند در آیهٴ 45 همین سورهٴ «نور» فرمود: وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ هر دابّهای را از یک آب خلق کرده حالا این میتواند فیالجمله درباره نطفهها باشد ولی درباره کِرمها و امثال اینها صادق نیست چون درباره انواع و اصناف و امثال ذلک است نکره آورده مشابه همین تعبیر را در سورهٴ مبارکهٴ «رعد» آیه چهار آنجا هم نکره ذکر کرده فرمود این بحث اختصاصی به انسان و حیوان ندارد در کشاورزیها و در باغداریها هم همین طور است در کشاورزی که مزرعه است در باغداری که درختکاری است میبینید یک قطعه زمین مثلاً یک هکتار زمین این قِطَع به قطعههای متجاور هست (یک) آب اینها یک هوای اینها یک آفتاب اینها یک مهتاب اینها یک باغبان اینها یک اما میبینید دو برگ شبیه هم نیست میوههای گوناگون طعمهای گوناگون لذّتهای گوناگون بوهای گوناگون در گلها و مانند آن, آن را در آیه چهار سورهٴ مبارکهٴ «رعد» قبلاً بحثش شد فرمود: وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ در یک هکتار را که شما به چند قسمت بکنید ده قَبیضش بکنید هر کدام مجاور قطعه دیگر است وَجَنَّاتٌ مِنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِیلٌ صِنْوَانٌ وَغَیْرُ صِنْوَانٍ یُسْقَی بِمَاءٍ وَاحِدٍ بماء واحد بترابٍ واحد بهواء واحد بنورٍ واحد و مانند آن اما وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ اُکُل یعنی خوراکی نه خوردن نه اَکل یعنی این میوهها گوناگون است رنگهایشان گوناگون است طعمهایشان گوناگون است برگهای درختها گوناگون است رائحه گلها گوناگون است این صوَر کثیره را دیگری عطا میکند دیگر إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ خب اگر کسی بررسی کند که چگونه این درخت انگور این طور میشود این درخت سیب این طور میشود خب میشود علمِ دینی دیگر چون فعل خدا را دارد بررسی میکند ما تعجّب میکنیم که بررسی فعل معصوم را دینی میدانند اما بررسی فعل خدا را دینی نمیدانند خدا چنین کرد, خدا چنین کرد قرآن که اینها را دارد نقل میکند دینی بودن این حرفها به قول است یا بالقول و المقول الآن این حرفها که دینی است چون قول, قول خداست دینی است یا هم قول دینی است هم مقول. مطلب دینی است یا نیست چون خدا گفت این گفتن دینی است این گفتار دینی است یا آن مطلب هم دینی است اگر آن مطلب دینی است اگر ما از راه نقل نفهمیدیم از راه عقل فهمیدیم خب میشود دینی دیگر. آنچه در قرآن است هم قول دینی است هم مطلب و مقول نقل و منقول هر دو دینی است و اگر کسی از راه عقل به آن مطلب برسد کسی است که موحّد نیست ولی با بررسی نظم عالَم مسلمان شد خب آن مطلبش دینی است یا نیست این اصلاً قرآن را ندیده یا خبری از این مطالب ندارد از بررسی آیات الهی موحّد شده آیا آن مطلب دینی است یا نیست این قرآن نقلاً و منقولاً دینی است حالا اگر کسی عقلاً و معقولاً به این مطالب رسیده هم دینی است دیگر.
به هر تقدیر فرمود در جریان باغداری این طور است در جریان کشاورزی هم همین طور است و اینکه فرمود «منهم کذا, منهم کذا» که ضمیر جمع مذکّر عاقل و سالم آوردند میگویند تغلیباً للعاقل علی غیر العاقل است این بر اساس دید ماست ولی بر اساس دید دیگران که إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ این سخن از تغلیب نیست همهشان عاقلاند این ماییم که زبان اینها را متوجّه نمیشویم وگرنه همه اینها عاقلاند کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ در مجازات قرآن در متشابهات قرآن ما چگونه باید ارزیابی بکنیم آراء گوناگونی است برخیها میگویند دست به این ظاهر نزنید اینها حق است نگویید که تغلیب است چون بعضی از اینها عاقلاند بعضی از اینها غیر عاقل تغلیباً للعاقل علی غیر العاقل ضمیر جمع مذکّر سالم آورد فرمود: مِنْهُم نه همهشان عاقلاند به دلیل اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» قبلاً گذشت که فرمود: کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ همه اینها آیه 41 همین سوره این بود که کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاَتَهُ وَتَسْبِیحَهُ که ظاهراً این است که ضمیر عَلِمَ به کلّ واحد از این حیوانات برمیگردد نه «الله» چون در ذیلش جریان «الله» آمده که وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ خب اگر سراسر جهان ادراک است و شعور است خرد است آگاهی است چرا تغلیب باشد همه اینها عاقلاند دیگر.
اما اینکه میبینید هزار پا داریم یا بعضی از حیواناتاند که بیش از چهار پا دارند اینجا را ممکن است که یا تغلیب باشد یا جهات دیگر که اکثر حیواناتی که بشر با آنها سر و کار دارد همین سه قسم است یا ماهی و مار و کِرم است که یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ یا مرغ و انسان و امثال اینهاست که یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ یا نظیر گوسفند و امثال گوسفند است که یَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ آنها که ضمن حفظ ظاهر از لطایف هم طرْفی میبندند میگویند آیات ظاهرش محفوظ است شکّی در آن نیست که فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ برای ماهی است و مار است و کِرم است و امثال ذلک اما راهی هم هست که ما از این ظاهر به باطن و بالاتر برویم نه همین ظاهر میگویند فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ یعنی برخیها خطّ مَشیشان شکم است فقط برای شکم کار میکنند خب این کاری با معنای اوّلی ندارد نه اینکه - معاذ الله - آن معنای اوّل را انکار بکند اینکه میگویند: «اقرأ وارق» همین است شما میبینید این بیان نورانی از وجود مبارک حضرت امیر هست از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیهما) هست که مردم سه طور عبادت میکنند یک عدّه «خوفاً مِن النّار» یک عدّه «شوقاً الی الجنّة» یک عدّه «حبّا و شکرا» این عبادت تنها مربوط به نماز و روزه نیست درس و بحث هم عبادت است دیگر تفسیر خواندن و روایت خواندن و علم التفسیر و علم حدیث هم عبادت است بعضیها «خوفاً من النار» است بعضی «شوقاً الی الجنّة» است بعضی «حبّاً و شکراً» است که «لک عبادة الأحرار» این قسم سوم را میگویند اهل طریقت آن دو قسم را میگویند اهل شریعت این شریعت با طریقت ممکن است همراه نباشد ولی هیچ طریقتی نیست مگر که در خدمت شریعت است همین نماز که شریعت است همین روزه که شریعت است یک عدّه اهل شریعتاند یعنی یا این سَمت میروند یا این سَمت یا فرار میکنند که نسوزند یا میدوند که بهشت نصیبشان بشود اینها سیر افقی دارند و بهشت هم میروند جهنّم هم نمیروند متشرّع هم هستند عادل هم هستند متدیّن هم هستند. اما یک عدّه اهل طریقتاند میگویند اینها را که به ما میدهد ما به سراغ محبوب برویم این عمودی حرکت میکند این بالا میرود این این طرف و آن طرف نمیدود میگوید جهنم که برای ما نیست بهشت هم که کمتر از آن است که او به ما میدهد اما ما خود او را میخواهیم در قیامت
گر مخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی ٭٭٭ دوست ما را و همه نعمت فردوس
خب اینکه در پایان سورهٴ مبارکهٴ «قمر» دارد إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ اگر کسی اهل تقوای کامل بود یقیناً جنّات و نَهر را دارد آن «ممّا لا ریب فیه» است این میخواهد عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ برسد این اهل طریقت است یعنی راه میرود عمودی میرود بالا میرود نه - معاذ الله - آن را رها میکند چون آن را رها کرده که همانجا سقوط میکند بنابراین بعضیها فقط متشرّعاند یعنی میدوند که نسوزند میدوند که به بهشت برسند بعضیها متطرّقاند عمودی فکر میکنند «حبّاً لله» درس میخوانند «شکراً لله» درس میخوانند میخواهند عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ نصیبشان بشود اینها وقتی به این آیات رسیدند میگویند بله دو مطلب هست و در کنار این دو مطلب دهها مطلب هم هست حیوانات چند قسماند بعضیها یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ مثل ماهی دریا مثل مار بیابان مثل کِرم زیر زمین و اینها قدری بالاتر میآیند میگویند همین مردم هم فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ یک عدّه روی شکم حرکت میکنند فقط برای همین, بهترین غذا را تهیّه کنند بعد هم همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که حکومت خلیفه سوم را تشریح کرد فرمود عصاره زندگی مسئولان عثمانی بین نَسیل و مُعتلف بود همین فرمود یک عدّه بین نسیل و معتلف دارند زندگی میکنند این میشود فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ معنایش این نیست که - معاذ الله - آن فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ که مربوط به حیوانات شکمخیز است نظیر مار را انکار کند آن میشود شریعت این میشود حقیقت. از اینها بالاتر اهل حقیقتاند اینها در طول هم هستند هیچ ممکن نیست متطرّقی متشرّع نباشد یک محقّق و متحقّقی متطرّق نباشد بنابراین ظاهر آیه همین است که فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ همین مقدار و نظم را اگر کسی بررسی کند میشود موحّد لذا بعد میفرماید ما آیاتی روشن را برای شما تشریح کردیم وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ آنها که گرفتار شهوتاند وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ بعد نفرمود دابّه غیر از این نیست این مِنْهُم مفید حصر نیست بعد فرمود: یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ هر چه را بخواهد بنابراین اگر کسی بگوید ما سرطان, سرطان همین خرچنگ را میگویند سرطان ما در فارسی میگوییم خرچنگ آنها در عربی میگویند سرطان این بیماری صعبالعلاج هم چون مثل خرچنگ از هر طرف ریشه میدوانند به آن گفتند سرطان اگر حیوانی نظیر خرچنگ چند دست و پا بود خدا فرمود: یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ اگر هزارپا داشتیم یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» هم شبیه این گونه از مطالب گذشت که فرمود: وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این بود فرمود: وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا وَزِینَةً وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ خیلی از چیزهاست که شما نمیدانید و خدا میآفریند چه وقت کُرات دیگر کشف شده چه وقت تحت الأرض کشف شده چه وقت درون اشجار و احجار کشف شده که ما از همه حیوانات باخبر باشیم فرمود: وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ اینجا هم فرمود خدای سبحان آنچه را که بخواهد و مشیئت او هم حکیمانه است انجام میدهد چرا, چون إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ برای اهمیّت مطلب هم صدر آیه هم ذیل آیه به اسم جلاله شروع کرده و ختم کرده وگرنه در همه موارد با ضمیر میشد مطلب را بیان کنی چون در آیه 44 این بود که یُقَلِّبُ اللَّهُ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِأُوْلِی الْأَبْصَارِ اگر میفرمود «و هو خَلق» خب کافی بود چون قبلاً نام مبارک الله آمده یا در ذیل همین آیه 45 اگر بفرماید: «إنّه علی کلّ شیء قدیر» کافی بود برای اینکه قبلاً نام مبارک الله آمده تصریح به اسم جلاله در صدر و ذیل این آیه نشانه اهتمام به مطلب است بعد فرمود: لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ این جمله لَقَدْ أَنزَلْنَا شبیه ترجیعبند این سورهٴ مبارکهٴ «نور» است در صدر این سوره ملاحظه فرمودید که فرمود ما این سوره را نازل کردیم سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ بعد از چند آیه هم دوباره فرمود ما برای شما تشریح کردیم آیه هجده وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ باز در بخشهای دیگر فرمود: وَلَقَدَ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ تا به این قسمت رسیدیم این چندمین بار است که میفرماید: لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ باز هم نرسیده به پایان این سورهٴ مبارکه باز هم همین تعبیر است این به منزله ترجیعبند است لذا میبینید سیدناالاستاد به این آیه که رسیدند دیگر این را معنا نکردند یعنی این آیه 46 را دیگر معنا نکردند چون قبلاً گذشت فرمود ما اینها را برای شما شفاف و روشن کردیم اما حالا چه کسی به مقصد میرسد و چه کسی به مقصد نمیرسد ما راه را به هم نشان دادیم اگر کسی عاقلانه به این راه بنگرد نظمش را ببیند از یک سو حق بودن و هدفمند بودن خلقت را ببیند از سوی دیگر به توحید حق راه پیدا کند از سوی سوم از آن به بعد ما قلبش را گرایش میدهیم میبینید برخیها اصلاً بیتابی میکنند مواظباند ساعت را نگاه میکنند که چه وقت اول وقت میشود نمازشان را بخوانند این برای چیست؟ با چه کسی میخواهند حرف بزنند چرا این قدر بیتابی میکنند این گرایش از کجا پیدا شده این برای سوختن جهنم که نیست برای اینکه تا آخر وقت هم فرصت هست این چرا دلش شور میزند که با محبوبش گفتگو بکند این یَهْدِی مَن یَشَاءُ از همین قبیل است گرایشها کششها تلاشها علاقهها به دست کسی است که مقلّبالقلوب است فرمود اینها اگر مقداری راه بیفتند من اینها را کمک میکنم وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ این هدایت پاداشی است وگرنه هدایت عمومی که فرمود: هُدیً لِلنَّاسِ امیدواریم همه از این فیض برخوردار باشیم!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِن مَاءٍ فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (45 لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (46) وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِّنْهُم مِن بَعْدِ ذلِکَ وَمَا أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ (47) وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ (48) وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ (49) أَفِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ یَخَافُونَ أَن یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (50)) بعد از اینکه جریان مُلک و مِلک آسمانها و زمین را برای خدا دانست در آیه 41 و بعد از اینکه فرمود همه اینها در پیشگاه خدای سبحان ساجد و ذاکر و مصلّی و نمازگزارند وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بعد از جریان تبیین پیدایش باد و باران و ابر و غربالی باریدن بارانها و بعد از ذکر تفاوت لیل و نهار جریان آفرینش دابّهها را ذکر کرد. برخیها نظیر فخررازی این قول را احسنالأقوال تلقّی کردند که این کلمه مِن مَاءٍ متعلّق به دابّه باشد نه خَلَقَ وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِن مَاءٍ یعنی هر جنبندهای که از آب است مخلوق خداست با اینکه این قول را ایشان احسنالأقوال تلقّی کردند یک قول صائبی نیست چون درصدد بیان این است که هر دابّهای مخلوق خداست نه هر دابّهای که از آب است و اگر دربارهٴ انسان گفته شد که انسان اصلش از طین است و نسلش از آب این بر اساس غلبه است و اگر وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) نه از طین بود نه از نطفه این مخالف آیات نیست چون آیات درصدد بیان غالب است نه کل, بیان عادت است نه معجزه. اینکه فرمود: وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِن مَاءٍ آن بیانی هم که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان داشتند این منصوص نیست روایتی داشته باشیم که دلالت کند اصل این عناصر از آب است بعد آتش پیدا شد بعد هوا پیدا شد بعد خاک پیدا شد این منصوص نیست ایشان باید ثابت میکرد و اگر در روایات شما فحص کنید میبینید در تفسیر علیبنابراهیم(رضوان الله علیه) فقط این مطلب هست که خیلی از دابّهها از نطفهاند این سخنی است روشن بعد مطلب دیگری که در تفسیر علیبنابراهیم است این است که این بیان غالب است که دابّهها بعضیها روی شکم بعضیها روی دو پا بعضیها روی چهار پا حرکت میکنند در همان روایت از وجود مبارک امام صادق است که برخی از حیوانات با دست و پاهای بیشتری حرکت میکنند یعنی این محمول بر غالب است. اما برخیها خواستند بگویند که اطلاق مَشیْ بر قِسم اول که مثل ماهی مثل مار مثل کِرمهای زمینی و مانند آن این مثلاً مجاز است و مانند آن برای اینکه کودک وقتی مادامی که زَحف دارد زاحف یعنی آن که روی شکم راه میرود زَحف در مقابل مَشی است کودک وقتی که روی شکم روی سینه سینهخیز حرکت میکند نمیگویند مَشی وقتی ایستاد و به راه افتاد میگویند به راه افتاد معلوم میشود مشی در مقابل زَحف است این سخن ناصواب است برای اینکه نسبت به انسان و امثال انسان که حرکت اصلیشان بر مشی روی دو پاست یا بعضی از حیوانات مثل چهار پاست این اگر زحفی باشد یعنی سینهخیز باشد این ناظر به تطوّر دوران اوست که در دوران کودکی زحفی یعنی سینهخیز حرکت میکند وقتی رشد کرد قدری بالا آمد روی دو پا یا چهار پا حرکت میکند این معنایش این نیست که زحف, مشی نیست «مَشی کلّ دابّةٍ بحسبها» است بنابراین روی سینه رفتن روی شکم رفتن هم حقیقتاً مشی است. بعد اینکه فرمود: إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ممتنعات لا شیءاند شیء نیستند مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در آن کتاب شریف توحید نقل میکند که کسی آمده خدمت امام صادق(سلام الله علیه) عرض کرد که آیا خدا میتواند کُرهٴ زمین را مثلاً در یک جسم شبیه پوست تخممرغ قرار بدهد بدون اینکه آن ظرف توسعه پیدا کند و بدون اینکه مظروف کوچکتر بشود آیا اینچنین است یا نه؟ خب مستحضرید که سائلها یکسان نیستند در یک روایت حضرت یک جواب اقناعی داد که او خیلی خوشش آمد گفت بزرگتر از زمین را یعنی آسمان و زمین آن مجموعه را خدا در چشم تو قرار داد او هم قانع شد و ساکت شد و رفت ولی آن کسی که آمد یک آدم دقیقی بود حضرت فرمود خدا «بکلّ شیء قدیر» است «والذی سألت لا یکون» خدا بر شیء قدیر است لا شیء که شیء نیست ممتنع, لا شیء است مظروفی در ظرف کوچک بدون اینکه ظرف توسعه پیدا کند یا مظروف کوچکتر بشود چنین چیزی محال است نظیر دو دوتا پنجتا بین محال عقلی و محال عادی فرق است محال عادی معجزهپذیر است اما محال عقلی ممکن نیست که شکافی در او راه پیدا کند فرمود آنکه تو سؤال کردی «لا یکون» این کان, کان تامّه است «لا یکون» یعنی «لا شیء» بنابراین آیاتی که دارد از باب تخصیص چیزی خارج نشده همهاش تخصّصاً خارج شده إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ممتنعات لا شیءاند.
مطلب دیگر اینکه فرمود تاکنون چهار جاست که میفرماید ما آیات مبیّن را یا آیات بیّن را نازل کردیم در سه جا خطابی در کار است اما در این جای چهارم یعنی آیهٴ 46 هیچ خطابی نیست نفرمود: «لقد أنزلنا الیکم آیات مبیّنات» آن سه قسمت با خطاب همراه است قسمت اول آیهٴ اول همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» است که فرمود: سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ در آیهٴ هجده همین سوره فرمود: وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ در آیه 34 که گذشت این بود که فرمود: وَلَقَدَ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ در هر سه قسمت مخاطبی دارد اما در این قسم چهارم در این آیه 46 فرمود: لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ دیگر خطابی در کار نیست سرّش همان طوری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اشاره فرمودند سرّش همین ذیل آیه است که فرمود: وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ اگر خطاب بود این هدایت هم به مخاطبین توجّه میکرد در حالی که این یک اصل عام است اختصاصی به مخاطبین ندارد تا روز قیامت اصل کلّی این است که وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ این هدایت هم ملاحظه فرمودید هدایت پاداشی است نه هدایت به معنی ارائه طریق آن هدایت ارائه طریق که هُدیً لِلنَّاسِ است خدای سبحان همگان را هدایت کرده است که شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ این برای همه مردم هدایت است اما چه در سورهٴ مبارکهٴ «نور» و «مؤمنون» چه در سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» و «صف» و امثال ذلک فرمود: وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ اگر کسی اهل ایمان بود اهل اعتقاد بود عمل صالح داشت از هدایت پاداشی طرْفی میبندد آن وقت قلبش شوق عبادت دارد این شوق بالأخره عطیّه الهی است دیگر بعضیها از گناه منزجرند این عطیّه الهی است این پاداش است این پاداش را خدا به هر کس نمیدهد فرمود: إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا اگر هدایت ابتدایی باشد که این اتحاد مقدم و تالی است که این ضرورت بشرط المحمول است که خب معلوم است اگر کسی مطیع خدا باشد در هدایت است دیگر اما اینکه شرط و جزا دارد فرمود: إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا معلوم میشود هدایت پاداشی است نه هدایت ابتدایی یا مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ خب اگر هدایت ابتدایی باشد که با ایمان همراه است که فرمود اگر کسی بخواهد خدا قلبش را هدایت کند باید مؤمن باشد یعنی آن هدایت ابتدایی را باید تحصیل بکند تا از هدایت پاداشی طرْفی ببندد اینجا هم فرمود: وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ این هدایت پاداشی است آن گرایشها آن علاقهها آن میلهایی که هست فیض خداست آن انزجار از معصیتی که در افراد پیدا میشود این هم فیض خداست بعد حالا افراد را تقسیم میکند. از بیانات نورانی امام باقر(سلام الله علیه) قبلاً خواندیم که حضرت فرمود خودتان را بر قرآن عرضه کنید چون قرآن میزان است دیگر انسان آیا سبکوزن است سنگینوزن است چقدر وزن اوست چقدر سبک است آیا خالی است فرمود بعضیها وقتی خودشان را بر قرآن عرضه میکنند معلوم میشود یک ظرف خالیاند وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ یعنی خالی است چیزی در دلشان نیست قلبشان نیست درونشان نیست لاشهای دارند که بدن است که این هیچ در قلبشان که باید ایمان باشد خالی است اما یک عدّه وزیناند یک عدّه سنگیناند خودشان را باید بر قرآن عرضه کنند اینکه به ما گفتند محاسبه کنید این محاسبه مستحضرید فرع بر مراقبت است اولاً آدم باید مراقب باشد همه عقاید و رفتارها و گفتارها و نوشتارها و منش و کوشش خود را یادداشت کند اینچنین نیست که در موقع محاسبه فقط آن کارهای خوب یادش باشد آن خسارتها یادش نباشد وگرنه این فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ میشود کدام تاجر نفع میبرد و جزء یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ است آن تاجری که خسارتها را هم بنویسد درآمدها را هم بنویسد بعد جمعبندی کند اگر کسی خسارتها را ننویسد فقط درآمدها را بنویسد که تاجر نیست یک عدّه فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ چرا برای اینکه در بخش مراقبت و محاسبه البته یک عدّه که منافق و امثال ذلکاند که حسابشان جداست آنها که مراقب نیستند آن خطرات را یادداشت نمیکنند فقط عبادتها یادشان است در موقع محاسبه خودشان را طلبکار بهشت خطاب میکنند و این درست نیست آدم باید در موقع مراقبه آنچه سود اوست یادداشت کند آنچه زیان اوست یادداشت کند بعد اینکه گفتند هر شب قبل از خواب محاسبه کنید بررسی کند سود و زیانش را بسنجد در اینجا به ما فرمودند خودتان را بر قرآن عرضه کنید قرآن کریم بر اساس دقیقترین راه مشکلات ما را حل میکند با صبر و تقسیم فرمود یک عدّه مؤمناند یک عدّه کافرند یک عدّه منافقاند یک عدّه مریضالقلباند یک عدّه خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً هستند راههای حل را هم نشان داد ما باید بفهمیم کدام یک از این چهار گروهیم راههای حلّمان هم مشخص است - انشاءالله - مؤمنیم یا - معاذ الله - غیر مؤمنیم یا - معاذ الله - منافقیم یا ممکن است ضعیفالایمان باشیم اینها را دارد مشخص میکند میفرماید اینها به حسب ظاهر میگویند آمَنَّا بِاللَّهِ (یک) وَبِالرَّسُولِ (دو) دو مطلب است برای اینکه این «باء» تکرار شده اگر سخن از اطاعت باشد دیگر سخن از تکرار «باء» نیست برای اینکه اطاعت پیامبر همان اطاعت خداست دیگر ولی اگر ایمان باشد باید هم به توحید وجود خدا وحدانیّت خدا لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ و مانند آن ایمان بیاوریم (یک) بعد به وحی و نبوّت ایمان بیاوریم (دو) که وجود مبارک حضرت پیامبر است خاتم انبیاست دارای معجزه است کتابش هم قرآن است اینها مربوط به رسول است که آمَنَّا بِاللَّهِ (یک) وَبِالرَّسُولِ (دو) این وظیفه همه است در موقع عمل هم «آمنّا وصدقنا» اطاعت میکنیم. فرمود یک عدّه میگویند, اینکه فرمود: وَیَقُولُونَ درست است که این قول مفهوم ندارد ولی اگر در مقام تحدید باشد و قرینه او را همراهی کند یعنی فقط اینها با لقلقه لسان حرف میزنند یَقُولُونَ میگویند, آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» آمده همین را تأیید میکند در آنجا یا در سورهٴ مبارکهٴ «فتح» آمده آیه یازده سورهٴ «فتح» این است که سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَّا وَأَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ این یَقُولُونَ گاهی در مقابل «یفعلون» است گاهی فقط لقلقه لسان است اینجا فقط لقلقه لسان مراد است برابر آیه یازده سورهٴ «فتح» اینها وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا اما در موقع عمل برمیگردند, برمیگردند یک وقت است که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً خب اینها «فی قلوبهم ضعفٌ» یک وقت است نه واقعاً معتقد نیستند اینها کسانی هستند که منافقاند فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً و مانند آن گاهی مرض قلب اطلاق میشود بر ضعف ایمان آن قرینه میخواهد آنجایی که الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ در کنار منافقین وارد شده است فرمود منافقین پرهیز کنند وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ هم احتراز کنند اینجا معلوم میشود که لَئِن لَمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ در کنار منافقین قرار گرفته معلوم میشود ضعف ایمان هم یک نحوه مرض است نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آمده است که فرمود: فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً اگر کسی نگاهی به نامحرم دارد و در نامحرم طمع میکند این برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» قلبش مرض دارد و این مریض است خب این دیگر نفاق نیست پس گاهی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ منظور افراد ضعیفالایماناند گاهی هم منافقاند این مرض قلب مشترک است مرحله شدیدش که دیگر قابل درمان نیست نفاق است مراحل ابتداییاش که قابل علاج است همان ضعف ایمان است فرمود اینها میگویند آمَنَّا بِاللَّهِ ما موحدیم (یک) وَبِالرَّسُولِ مسلمانیم (دو) اما موقع عمل میبینید رو برمیگردانند. منشأ این حرفها چیست؟ گفتند یکی از منافقین با یکی از یهودیها در مسائل حقوقی نزاعی داشتند آن یهودی چون میدانست حق با اوست میگفت برویم در محکمه پیامبر شما این میگفت که برویم نزد کعبالأهبار چون میدانستند او رشوه میگیرد و مسئله را به سود این منافق حل میکند آن یهودی میدانست که وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) منزّه از رشوه و ارتشاه است گفت برویم آنجا. خب اینکه میگوید ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِّنْهُم این را تحلیل میکند قرآن کریم که چطور میشود که انسان در برابر فرمان خدا سرپیچی میکند منشأش چیست یا کفر است - معاذ الله - یا نفاق است یا ضعف ایمان چرا برای اینکه این سرپیچی کردن بر اساس صبر و تقسیم و به صورت قیاس استثنایی یا به این است که - معاذ الله - دستگاه دین جاهل است یا دستگاه دین غافل است یا دستگاه دین ساهی است یا دستگاه دین ناسی است یا دستگاه دین - معاذ الله - اهل رشوه و ارتشاه است والتالی بأثره محال پس اگر خطری است در اثر بیراهه رفتن اینهاست اینها یا منافقاند یا فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ و هو الحق این صبر و تقسیم را از یک سو تحلیل قیاس استثنایی از سوی دیگر حقّانیّت همهجانبه کتاب آسمانی و شریعت از سوی سوم نفاق یا فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ که جامعشان ظلم است از سوی چهارم نتیجهگیری میکند میفرماید آنها همه باطل است این یکی حق است و آن این است که اینها ظالماند دارند به خودشان ظلم میکنند این عصاره این چند آیهای است که باید بخوانیم.
پرسش: ببخشید مرز میان مقتضیات و حقیقت و ظرف ایمان چیست چون بعضی چیزها در ظاهر ظرف ایمان باشد یا مرض باشد ولی اقتضای در بین بشر این باشد؟
پاسخ: اقتضای طبیعی بشر را ذات اقدس الهی میداند و برابر آن هم حکم صادر میکند یک وقت است که ضرورت است خب ضرورت از هر طرفی بیاید حکم شارع هم از آنجا برداشته میشود «رُفع عن امّتی» حالا اگر الجاء است اضطرار است اکراه است سهو است نسیان است جهل است حکم برداشته میشود, میشود «رُفع» اما اگر چون انسان در سِعه قرار دارد الناس فی سعة ما لا یعلمون و اما اگر نه خواستهای دارد همه خواستهها را شارع مقدس جواب مثبت داد وجود مبارک حضرت امیر آن طوری که در نهجالبلاغه است داشتند سخنرانی میکردند جمعیتی هم در خدمت حضرت بودند نامحرمی هم عبور کرد حضرت فرمود اگر یک وقت طمع کردید آن هم که در خانه دارید همین است شما بیش از این هم حاجت ندارید خب چرا خودتان را میسوزانید اینچنین نیست که یک چیز دیگر باشد که آن که در خانه شماست هم همین است خب راه ازدواج را معیّن کرده ما دلمان میخواهد که همه سیّئات را داشته باشیم بعد بگوییم دین سختگیری کرده این طور نیست این بیان شفاف را حضرت در نهجالبلاغه دارد دیگر, اگر مال باشد فرمود بیش از این آخر شما دنبال چه چیزی میگردید آخر برای چه تلاش و کوشش بکنید بخواهید آن دستشوییها را پر کنید اینکه در روزهای قبل هم گفته شد که برخی از فرشتگان مأموریتشان این است که انسان که رفت عند قضاء حاجت سرش را خم کند بگوید ببین چه کار کردی اینکه گاهی انسان سر خم میکند آن دستگاه توالت را میبیند آن لگن را میبیند این بر اساس فشار فرشتههاست این در روایات هست که ببین چه کار کردی خب یا این است یا آن دیگر حضرت فرمود آن که در خانه دارید همین است اینچنین نیست که این زنی که رد شده چیز دیگر باشد که خب تمام نیازها را شارع مقدس بیان کرده بقیه میشود باطل چه کسی محبوبتر و عزیزتر از خدا برای ماست.
خب فرمود اینها ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِّنْهُم مِن بَعْدِ ذلِکَ میگویند آمَنَّا بِاللَّهِ یعنی موحّدیم و بر اساس تعدّد این متعلَّق که وحی و رسالت غیر از مسئله توحید است این کلمه «باء» تکرار شده آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ اما در أَطَعْنَا دیگر «أطعنا الله و أطعنا الرسول» اینجاها دیگر جا برای تکرار نیست برای اینکه رسول هر چه میفرماید حکم خداست دیگر ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِّنْهُم بعضیها موقع آزمون اعراض میکنند نه اینکه بعضیها اعراض نمیکنند بعضیها اعراض میکنند اینها هر کدامشان موقع امتحان بشود اینها اعراض میکنند اینکه فرمود: وَمَا أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ برای همهشان است.
در قبال اینها آیه 51 است که بعد میآید به خواست خدا إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ اینها میگویند ما آمنّا چه به خدا چه به پیامبر چه به احکام و شریعت او و عملاً هم اطاعت میکنند در قبال کافر و منافق و ضعیفالایمان, مؤمنیناند منتها اینجا سخن از کافر مطرح نیست یا سخن از منافق است یا سخن از ضعیفالایمان. فرمود: وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ببینید اینجا دیگر ضمیر مفرد است وقتی اینها دعوت میشوند که بیایید به محکمه خدا و پیامبر خب محکمه خدا را پیامبر اداره میکند دیگر یعنی دین خدا را پیامبر اداره میکند دیگر لذا ضمیر مفرد است «لیحکما» نیست لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ مثل در سورهٴ مبارکهٴ «انفال» هم گذشت که اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ نه «دعواکم» سخن از تثنیه نیست چون دعوت خدا به وسیله پیامبر ابلاغ میشود دیگر. اینجا فرمود: لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ این لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ هم ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» اینها مشخص کرده که حکم اینها چیست خدا چطور حکم میکند به چه حکم میکند در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» آنجا فرمود: لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ این لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ آیهٴ 105 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ نه «بما رأیت» رأی آن حضرت که در دین دخالت ندارد ارائه الهی است تعلیم الهی است اشهاد الهی است این هم مشاهده میکند و بازگو میکند خب این گروه در حقیقت حرف خدا را طرد میکنند حالا رازش چیست؟ چرا حرف خدا را رد میکنند اینها بالأخره حرف چه کسی را میخواهند گوش بدهند؟ اینها حرف خودشان را میخواهند گوش بدهند در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که اینها اصلاً میآیند در مجلس شما که حرف خودشان را بزنند نه حرف تو را بشنوند «واذا جاءک الذین یجادلونک فی آیاتنا فقل» کذا و کذا فرمود رسول من! یک عدّه میآیند که فقط حرفهای خودشان را بزنند نه اینکه حرف تو را بشنوند آنها که میآیند حرفهای تو را بشنوند سلام ما را به آنها برسان وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ که این شرحش در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت قبلاً رسم بود که واعظها بالای منبر که میرفتند اول به مستمعین سلام میکردند بعد شروع میکردند الآن هم در خطبههای نمازجمعه این رسم است اصلش ادب قرآنی است که ذات اقدس الهی به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود وقتی میخواهی درس بگویی مجلس تعلیم کتاب و حکمت داشته باشی اینها که آمدند حرفهای خدا و پیامبر را بشنوند اول سلام بکن وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ آن اوساط از مستمعان سلام را از تو تلقّی میکنند اوحدیّ از مستمعان سلامِ مرا از تو تلقّی میکنند اینچنین نیست که انسان نیارزد یا نتواند سلام خدا را تلقّی کند انسان به جایی میرسد که میتواند سلام خدا را به دیگری برساند الآن ما در عزای پسر پیغمبریم ما به یکدیگر چه میگوییم به سیدالشهداء چه میگوییم, میگوییم «السلام علیک یا اباعبدالله» این سلام خودمان است «علیکَ منّی سلام الله» این کم مقام نیست به حضرت عرض میکنیم من امدم سلام خدا را به شما عرض کنم «السلام علیک یا اباعبدالله» این سلام خود ماست «علیک منّی سلام الله ابداً ما بقیت و بَقی اللیل والنهار» همه اینها درس است خب ما کجا, چه کسی ما را به اینجا رسانده چطور شده که ما حالا این لیاقت را پیدا کردیم که سلام خدا را بخواهیم به سیّدالشهداء برسانیم این به برکت خود آنهاست دیگر پس مؤمن این قدر را دارد این دستور هست که اگر خودش را نبیند و در حوزه نورانیّت آنها وارد بشود سلام خدا را تلقّی میکند (یک) به پیشگاه سالار شهیدان تقدیم میکند (دو) «علیک منّی سلام الله ابداً ما بقیت و بَقی اللیل والنهار» و این مقام آن قدر شیرین است که عرض میکنیم خدایا این را هرگز از ما نگیر «و لا جعله الله ابداً آخر العهد منّی لزیارتکم» این هست حالا ما خودمان را رایگان میفروشیم مطلب دیگر است.
خب فرمود اینها برای چه این کار را میکنند چرا اعراض میکنند اینها مشکل جدّیشان چیست از چه چیزی میترسند؟ فرمود: وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ چرا اعراض میکنند برای چه برمیگردند وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ اگر به سود آنها باشد که میآیند اگر به سود آنها نباشد نمیآیند پس معلوم میشود حقمحور نیستند هوامحورند «یَحوم حوم نفسه» این «یَحوم حوم نفسه» همان «منهم ظالمٌ ومنهم مقتصدٌ ومنهم سابقٌ بالخیرات» این روایت نورانی که در ذیل این آیه سورهٴ «فاطر» هست که فرمود: «منهم ظالمٌ ومنهم مقتصدٌ ومنهم سابقٌ بالخیرات» آن کسی که ظالم است «یَحوم حوم نفسه» فقط هوسمحور است خودمحور است خودش را میخواهد اگر حق به سود او بود خب میآید اگر حق به سود او نبود نمیآید معلوم میشود اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ دیگر این هست. همه ما در هر کاری حالا ممکن است خدای ناکرده انسان در یک گوشه این طور باشد باز بالأخره این باید معالجه بشود دیگر اگر کسی دائماً این طور بود که معلوم میشود یا کافر است یا منافق اگر در یک مقطع این طور بود حکمش همین است فرمود: وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ حالا اینها را باید جمعبندی بکنیم صبر و تقسیمش مشخص بشود (یک) قیاس استثناییاش هم مشخص بشود (دو) تا بشود آیه مبیَّن و مبیِّن و بیّنه (این سه) الآن تا حال چهار جا ما خواندیم که خدا فرمود ما شفاف حرف میزنیم شفاف یعنی منطقی یعنی دو دوتا چهارتا اگر قیاس استثنایی شد اگر صبر و تقسیم شد اگر تحلیل شد دیدیم که بین چهار امر است سه تای آن یقیناً باطل است یکیاش حق انسان میشود صبر و تقسیم و شفاف و روشن دیگر اینکه چهار بار تاکنون فرمود ما حرفهایمان شفاف است بر اساس همین تحلیل است دیگر. فرمود: وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ ٭ وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ در کمال اذعان و اقرار و خضوع با سرعت میآیند در محکمه خب چرا این طور است چرا اگر حق به سود اینها نبود نمیآیند به سود اینها بود میآیند أَفِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یعنی «إمّا أن یکون لمرضٍ فی قلبهم» (یک) که این معلوم میشود ضعف ایمان است «إمّا أن یکون للارتیاب فی قلبهم» این معلوم میشود نفاق است یا کفر که البته کفر باطنی است و ایمان ظاهری چون فعلاً آن کافر مطلق اصلاً محلّ بحث نیست أَمْ یَخَافُونَ أَن یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ که این هم باز به ضعف ایمان یا به مرض نفاق برمیگردد از نظر روانی یعنی احتمال میدهید که - معاذ الله - پیامبر حیف «حاف» یعنی انحرف یعنی جار, جور کرده است میگویند حیف و میل کرد عَسف, حیف اینها همه به معنی جور است خب ائتساف همین حیف است خب فرمود میترسید که - معاذ الله - پیامبر ظلم بکند جور بکند و منشأش هم حالا یا جهل است یا سهو است یا نسیان است یا رشاه و ارتشاه است - معاذ الله - این هم که محال است أَن یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ پس «إمّا» آن, «إمّا» آن, «إمّا» آن پس تالی بأصره مستحیل بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ اینها دارند ظلم میکنند هم ظلم به شریعت میکنند هم ظلم به آن طرفی که ذیحق است میکنند هم ظلم به خودشان میکنند که در بخشهای قبلی گذشت که وَمَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ این أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ را قبلاً ملاحظه فرمودید که ظالم و مظلوم دو لفظ است دو مفهوم است دو مصداق میخواهد ما درباره خودمان عالِم و معلوم داریم که دو لفظ است دو مفهوم ولی یک مصداق ولی ظالم و مظلوم حتماً دو مصداق میخواهد معلوم میشود مرحلهای از درونمان را آن مرحله عالیه نفس ملکوتی را ذات اقدس الهی به عنوان چراغ به ما داد مِلک ما نکرد ما امینیم و هر خطری که متوجّه میشود داریم به او ظلم میکنیم یعنی این خود حیوانی دارد با آن خود انسانی ستم میکند وگرنه اتحاد ظالم و مظلوم که فرض صحیح ندارد که أَفِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ یَخَافُونَ أَن یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ والتالی بأصره مستحیل لذا با «بل» اضرابیه فرمود: بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِن مَاءٍ فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (45 لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (46) وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِّنْهُم مِن بَعْدِ ذلِکَ وَمَا أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ (47) وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ (48) وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ (49) أَفِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ یَخَافُونَ أَن یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (50) إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَن یَقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنَا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (51) وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَخْشَ اللَّهَ وَیَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ (52)) بعد از بیان آفرینش آسمانها و زمین و تبیین کیفیت پیدایش و پرورش باد و باران و امثال اینها آفرینش حیوانات جنبنده را مطرح فرمود در نوبتهای قبل اشاره شد که حیوانات جنبنده بعضی روی توالدند مثل گوسفند و امثال گوسفند بعضیها بر اساس تخمگذاریاند مثل مرغ و امثال مرغ بعضیها هیچ کدام از این دو قسم تولید یا توالد نیستند نظیر کِرمهای زیرزمینی کِرمهایی که درون میوه پیدا میشوند و مانند آن این به معنای خَلقالساعه بودن کِرم نیست مدّتها طول میکشد تا ذرّات ریزی پیدا بشود (اولاً) تبدیل بشود به این حیوان (ثانیاً) ولی به هر تقدیر این نه توالد است نه تولید نه از سنخ گوسفند و امثال گوسفند است که در رَحِم مادر متولّد میشود نه از سنخ تخمگذاری زیر پَر مرغ است معنایش خلقالساعه بودن نیست معنایش بطلان قانون تکامل نیست.
مطلب بعدی آن است که قرآن کریم گاهی فعلی را به خدا اسناد میدهد گاهی همان فعل را به قرآن اسناد میدهد گاهی همان فعل را به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اسناد میدهد اسنادش به ذات اقدس الهی بالاصاله است به قرآن و به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بالتّبع است یا بالمظهریّت است جریان تبیین در این سوره از همین قبیل است خداوند در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیهٴ هجده تبیین آیات را به خود اسناد داد فرمود: وَیُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ خدا توضیح میدهد تشریح میکند با بیان شفاف شما را آگاه میکند وقتی خدا مبیِّن آیات بود آیات میشود مبیَّن بالدرجه اُولیٰ بعد میشود مبیِّن در درجهٴ ثانیه اگر در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیهٴ 34 فرمود: لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ برای اینکه خدا آیات را تبیین کرد آیات میشود مبیَّن در درجهٴ اُولیٰ همین آیات مبیَّن احکام و حِکم را برای ما تبیین میکند میشود مبیِّن پس اگر در همین سورهٴ «نور» آیهٴ هجده فرمود: یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ بعد در آیه 34 و همچنین در آیه 46 فرمود: لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ برای اینکه خداوند آیات را تبیین کرد (یک) این آیات شده مبیَّن و شفاف (دو) این آیات مبیَّن احکام و حِکم را برای ما تبیین میکند میشود مبیِّن (سه) رابطه بین درجه دو و درجه سه را میتوان در صدر همین سوره و از صدر همین سوره مشاهده کرد برای اینکه در صدر این سوره فرمود: سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ این آیات که ذاتاً بیِّن نیستند اگر ذاتاً بیِّن بودند که مبیِّن نمیخواستند خدای سبحان ذاتاً مبیِّن است (یک) وقتی مبیِّن بود آیات میشود مبیَّن (دو) وقتی مبیَّن شد این آیاتی که مبیَّن است و بیِّن و شفاف است احکام و معارف را برای جامعه بشری تبیین میکند میشود مبیِّن (این سه مرحله) خب. پس مبیِّن بالاصل ذات اقدس الهی است آیات میشود مبیَّن بعد مبیِّن است برای ما لذا در صدر این سوره از آیات به بیّنات یاد کرد بعد فرمود در برابر آیات مردم دو دستهاند یک عدّه اصلِ ایمان را دارند (یک) کمال ایمان را هم دارند (دو) تمام ایمان را هم دارند (سه) یعنی آن عناصر اصلی ایمان را که فارق بین ایمان و کفر است دارا هستند اجزایی که ارکان نیست اگر کم و زیاد بشود کفر نمیآورد ولی نقص میآورد اینها را هم دارا هستند (دو) میوههای این شجرهٴ طیّبه ایمان را هم دارند (این سه) اینها مؤمنین کاملاند أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ, فَأُولئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ اینها کسانیاند که اصول دین را دارند (یک) فروع واجب را دارند (دو) مستحبّات و سنن را هم دارند (این سه). در قبال این برخیها هستند که آن عناصر اصلی ایمان را ندارند لذا کافرند اگر به حسب ظاهر اظهار ایمان بکنند میشوند منافق که فعلاً آیات با این گروه کار دارند برخیها هستند که آن عناصر اصلی ایمان را دارند یعنی اصول دین را پذیرفتند لکن در فروع دین مشکلی دارند بعضی از واجبها را انجام نمیدهند بعضی از محرّمات را مرتکب میشوند اینها دینشان ناقص است برای اینکه فقط اصول را دارند فروع را ندارند برخیها هستند که نه اصول را دارند فروع را هم دارند ولی آن زوائد و مستحبّات و آن سنن را درک میکنند قرآن فعلاً با آنها کاری ندارد فقط با این گروه که یا منافقاند یا ضعیفالایمان با اینها کار دارد اینکه فرمود اینها مؤمن نیستند نسبت به منافق نفی حقیقت است مثل «لا صلاة الاّ بطهور» نسبت به ضعیفالایمان شبیه «لا صلاة الاّ بفاتحة الکتاب» است اما قسم سومش که از قبیل «لا صلاة لجار المسجد الاّ بالمسجد» اینجا نمونهای ندارد برای اینکه فعلاً قرآن با کسانی که اصول را معتقدند فروع را انجام میدهند ولی مستحبّات و اینها را انجام میدهند با آنها کاری ندارد بنابراین این دو گروه مشمول وَمَا أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ هستند اینها که یا منافقاند یا ضعیفالایمان. در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» به این دو گروه اشاره فرمود آیه شصت سورهٴ «احزاب» این است لَئِن لَمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ در مدینه سه گروه بودند که با نظام مشکل داشتند یک عدّه منافق بودند یک عدّه ضعیفالایمان بودند یک عدّه کارشان نشر اراجیف بود این اراجیف که جمع است از «رَجْفه» سامان پذیرفت رجفه یعنی لرزه خبر اگر مطابق با واقع باشد ثابت است لرزهای در او نیست ولی وقتی مطابق با واقع نبود تکیهگاهی ندارد لرزان است شناور است این اخباری که تکیهگاهی ندارد مطابق واقع نیست اینها را میگویند اراجیف نه اراجیف یعنی حرفهای مبتذل نه گاهی ممکن است خیلی حرف دقیق هم باشد ولی ساخته یک عدّه دانشمندان منحرف است که فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ یا امثال ذلک. در مدینه کسانی که مخالف با نظام بودند این سه گروه بود فرمود این سه گروه باید دست بردارند وگرنه ذات اقدس الهی بالأخره صبر حسابی هم دارد لَئِن لَمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ (یک) وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ آنها مؤمن هستند مؤمن به معنای اینکه کافر باشند نیستند اما ضعیفالایماناند وَالْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ این مرجفون حالا یا در اثر نفاق است یا در اثر ضعف ایمان است درصدد نشر اراجیفاند این خبرهای بیپایه همان طوری که خودش شناور است جامعه را هم لرزان میکند فرمود اینها باید دست بردارند در این قسمت هم فرمود: وَمَا أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ هر دو گروه یا سه گروه را میتواند شامل باشد این یک اصل جامع است در برابرش کسانی هستند که همین آیه سورهٴ «نور» آیهٴ 51 عهدهدار آنهاست که به خواست خدا به آن هم میرسیم إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ یعنی مؤمنین کامل و حقیقی حرفهایشان چیست اما این گروه که در اثر نفاق یا در اثر ضعف ایمان حرف میزنند ولی عمل نمیکنند حکمشان چیست؟ این قولی که فرمود یعنی آیه 47 فرمود: وَیَقُولُونَ میگویند, یعنی حرف میزنند این همان است که در بحث دیروز آیه یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ خوانده شد اما در آیه 51 که فرمود: إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ بعد دارد أَن یَقُولُوا نه یعنی حرفشان این است منطقشان این است اگر گفتند قول مؤمن این است یعنی منطقش این است حالا چه بگوید چه نگوید اما وقتی گفتند قول منافق این است یعنی حرفش این است باطنش غیر از این است ولی ظاهرش این است این یَقُولُوا, قالُوا, قُلْنَا اینها به یک معنا نیست خب. پس منافقون و ضعیفالایمان و امثال ذلک اینها کسانیاند که وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ ما توحید را قبول داریم قرآن را هم قبول داریم وَبِالرَّسُولِ سنن او را هم قبول داریم هم فرض الله هم فرض النبی همه را قبول داریم و هم به حکم خدا گردن مینهیم هم به حکم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اما رو برمیگردانند این معلوم میشود حرف میزنند دیگر یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ لذا اعراض میکنند وَمَا أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ این دو گروه مؤمن نیستند حالا یا در اثر نفاق یا در اثر ضعف ایمان این گرچه استعمال لفظ در عکس از معنا هیچ محذوری ندارد ولی این در آن معنای جامع به کار رفت یعنی ایمان اعم از اصل ایمان یا کمال ایمان برای اینها نیست. نشان این ضعف ایمان یا فقدان ایمان این است که اگر حادثهای پیش بیاید گروهی از اینها به محکمه دعوت بشوند اینها حاضرند به محکمه یهودیها مراجعه کنند اما حاضر نیستند به محکمه اسلام مراجعه کنند چون در محکمه یهود رشاه و ارتشاه رسمیّت دارد اینجا رسمیّت ندارد وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ که در بحث دیروز اشاره شد که چرا ضمیر مفرد است لِیَحْکُمَ است «لیحکما» نیست برای اینکه حکم الرسول همان حکم الله است مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی است حکم جدیدی که ندارد لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ که در سورهٴ «نساء» گذشت یعنی تو بِمَا أَرَاکَ اللّهُ حکم میکنید نه «بما رأیتَ» خب لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ اینها دیگر به محکمه الهی نمیآیند اینها به حکم قَضا تن در نمیدهند نه حکم حکومتی نه حکم قضایی هیچ کدام را حاضر نیستند تن در بدهند اما اگر بفهمند که حق با اینهاست به سود اینهاست فوراً میآیند وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ اگر در مخاصمهای در پروندهای به سود اینها حکم داده میشود میآیند اگر چون حق با اینها نیست حق با طرف دیگر است با حکم مخاصمه اینهاست به سود اینها حکم داده نمیشود نمیآیند معلوم میشود اینها هوامحورند دیگر «یحومون حوم نفسه» وَإِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ اما وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ ممکن است در جمع اینها یک افراد ضعیفالایمانی باشد که سرپیچی نکنند و ضعف ایمانشان در مسائل دیگر باشد لذا فرمود: إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ نه «إذا هم معرضون» اینجا هم فرمود: وَإِن یَکُن لَهُمُ الْحَقُّ یعنی نسبت به همین فریقی که اگر حق به سود اینها نبود رو برمیگردانند اگر حق به سود اینها بود سریعاً با اذعان و انقیاد وارد محکمه قضا میشوند و وارد حوزه حکومتی میشوند این سرّش چیست این یا با صبر و تقسیم باید حل بشود یا به صورت قیاس استثنایی باید حل بشود این برای چیست؟ آیا اینها درباره دین شک دارند یعنی درباره قرآن - معاذ الله - شک دارند آیا اینها درباره نبوّت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شک دارند آیا اینها درباره علم و عصمت پیغمبر شک دارند آیا اینها درباره درایت پیغمبر شک دارند چه شکّی دارند منشأش چیست بالأخره؟ هیچ راهی برای این امور نیست برای اینها بیّنالرشد شد که دین حق است پیغمبر حق است و اینها عالماً عامداً منحرفاند لذا اینها ظالماند سخن از مرض نیست یک وقت است که شک داریم اگر آن مرض عمدی باشد که فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ این دیگر همان ظلم است این «بل» اعراض میکند یعنی در قلبشان مرض نیست در قلبشان رِیْب نیست در قلبشان خوف نیست برای همه روشن است که این پیغمبر است این قرآن هم کلام خداست هیچ شکّی رِیْبی هراسی در آن نیست این کلمهٴ «حیف» در قرآن کریم همین یک مورد به کار رفت اینها ترس ندارند برای اینکه عقل ممثّل است وجود مبارک حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عالماً عامداً در مقابل دین میایستند اگر این مرض همان نفاق بود دیگر جا برای «بل» اضرابیه نبود که بگوییم آن نیست بلکه اینها ظالماند خب این مرض, مرض نفاق است و عین ظلم است دیگر این ریب همان نفاق است و عین ظلم است دیگر این هراس از دین همان نفاق است و عین ظلم است دیگر بنابراین باید طرزی معنا بشود که حالا یا به صورت قیاس استثنایی یا به صورت صبر و تقسیم این ظلم در قبال آنها قرار بگیرد که آنها عامل توجیهکننده باشد که به آنها بهانه بدهد بعد فرمود بهانهای در کار نیست همه اینها عالماً عامداً بیراهه میروند. در بحثهای قبل هم داشتیم که چگونه میشود عالِمی عمداً گناه میکند سرّش هم همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید این است که دستگاهی که مربوط به اندیشه است کاملاً مرزش از دستگاه انگیزه جداست اینکه گفته میشود کاملاً مرزها جداست معنایش این نیست که فاصله مکانی دور دارند هر دو مجرّدند و خیلی هم نزدیک هماند ولی در آن تحلیل دقیق عقلی از هم فاصله دارند از باب تشبیه معقول به محسوس از باب تشبیه مجرّد به مادّی اگر این رگهای مویی قلب کسی که چندین رگ هست هر کدام یک مأموریت و مسئولیتی دارند کنار هم هم قرار دارند یکی از آن رگهای مویی ظریف دقیق گرفته باشد و قلب این بیمار آسیب ببیند آن متخصّص قلب فقط همان رگ بسته را درمان میکند و باز میکند میگوید این رگ کاری به رگهای دیگر ندارد اصلاً ارتباطی به رگهای دیگر ندارد اینکه او میگوید اصلاً ارتباطی ندارند با اینکه صدها کار مشترک دارند در جدار هماند جوار هماند دیوارهای اینها به هم وصل است اما این چون دقیق است و همین بسته است باید همین را باز کنند. در جریان عقل عملی که عهدهدار عزم و اراده و اخلاص و نیّت و بالأخره کوشش است انگیزه حوزهاش کلاً در اختیار اوست عقل نظری که مسئله تصوّر و تصدیق و قطع و ظنّ و اینهاست اندیشه کلاً در قلمرو عقل نظری است اینها در حوزه باطن در درون مثل چشم و گوش و دست و پا هستند در بیرون قبلاً داشتیم که افراد از لحاظ بیرونی چهار گروهاند بعضیها هم چشم و گوششان سالم است هم دست و پای اینها, اینها هم مار و عقرب را خوب میبینند هم وقتی احساس خطر کردند خوب فرار میکنند و نجات پیدا میکنند. گروه دوم کسانیاند که مجاری ادراکی اینها خیلی قوی است چشمشان سالم, گوششان سالم خوب میشنوند خوب میبینند ولی دست و پای اینها را عمداً بستهاند اینکه مار و عقرب را میبیند بعد نمیتواند فرار کند خب مسموم میشود نمیشود به او اعتراض کرد مگر ندیدی مگر چشم فرار میکند مگر گوش فرار میکند آنکه فرار میکند بسته است این گروه دوم است.
گروه سوم کسانیاند که دست و پای دونده قوی و نیرومند دارند لکن چشم و گوششان کَر و کور است اینها مسموم میشوند مار و عقرب اینها را میزند نمیشود به اینها اعتراض کرد که مگر پا نداشتی بدوی بله پا دارد ولی ندید بالأخره نمیبیند نه صدا را میشنود نه عقرب را میبیند.
گروه چهارم کسانیاند که اینها معلول مطلقاند هم دست و پای اینها فلج است هم چشم و گوششان کَر و کور است این از نظر بیرون, از نظر درون هم افراد چهار گروهاند بعضی عالِم عاقلاند عالم عادلاند یعنی هم خوب میفهمند هم باتقوایند هم میفهمند چه چیزی گناه است و حرام است هم قدرت تصمیمگیری دارند که آلوده نشوند برخیها چون جهاد نفس نکردند نفس امّاره نفس مسوّله از درون, ابلیس از بیرون این عقل عملی که مسئولیّت عزم و اراده و انگیزه به عهده اوست این را به زنجیر کشیده چون این را به زنجیر کشیده این در عین حال که ممکن است آیه قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ را خوب تفسیر بکند سخنرانی بکند اما همین که از منبر پایین آمده نامحرمی را هم نگاه میکند نمیشود به او اعتراض کرد مگر تو نمیدانی آیه را نخواندی؟! آیه و خواندن آیه و تفسیر آیه که چشم را نمیبندد آنکه چشم را میبندد عقل عملی است و این عقل عملیاش زنجیری است این بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً امیر» همین است دیگر این عقلشان این عقلی که باید اراده کند تصمیم بگیرد و فرمان بدهد به چشم که «قُضّوا أبصارکم» این زنجیری است رشوه همین طور است ارتشاه همین طور است ربا همین طور است هر معصیتی که انسان انجام میدهد نباید به این آقا گفت تو مگر نمیدانستی چون علم است کاری به عمل ندارد آن دستگاه عمل جداست.
گروه دیگر کسانیاند که دستگاه عملیشان خیلی قوی است اما نمیدانند چه کار بکنند برخیها از اساتید ما(رضوان الله علیهم) نقل میکردند که عدّهای از این مقدّسین وقتی ماه مبارک رمضان میشد یک دوره زادالمعاد ختم میدادند خب زادالمعادی که آن روزها ایشان از سابق نقل میکردند قبل از مفاتیح مرحوم محدّث قمی(رضوان الله علیه) این اعمال دوازده ماهه است اینکه تنها برای ماه مبارک رمضان نیست این خیال میکرد هر چه عربی است و دعاست برای ماه مبارک رمضان است این خیال میکرد همان طوری که قرآن را باید ختم داد مثلاً ماه مبارک رمضان فضیلت دارد یک دوره زادالمعاد را هم باید ختم داد این پُرکار است اما نمیداند چه بخواند چه کار بکند آن اعمال یازده ماه دیگر را هم در ماه مبارک رمضان انجام میدهد.
گروه چهارم کسانیاند که جاهل متهتِّکاند نه میفهمند چه کار باید کرد نه بر فرض که بفهمند, توان آن را دارند. در قرآن کریم به همه این اقوام و گروههای چهارگانه در مقطعهای گوناگون اشاره کرد فرمود اینها کسانیاند که مشکل علمی ندارند نه مرض دارند به نام شک نه در دین شک دارند نه در حقّانیّت پیغمبر شک دارند نه در نیروی اجرایی پیغمبر شک دارند نه در نزاهت پیغمبر از سهو و نسیان و عصیان و جهل و جهالت تردید دارند اینها عالماً عامداً بیراهه میروند «بل هم الظالمون» در بحثهای قبل هم داشتیم که ظلم در جریان نفس یک تبیین جدیدی میطلبد و آن این است که ظالم از محدوده خودش تعدّی میکند وارد حریم دیگری میشود انسان میتواند به دین ظلم بکند معنا دارد به دیگری ظلم بکند معنا دارد به جامعه ظلم بکند معنا دارد برای اینکه انسان حریمی دارد دین جامعه دیگری حریم خاص دارند اما انسان به خودش ظلم میکند یعنی چه؟ حریم ظالم کدام است حریم مظلوم کدام است فرمود: وَلکِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ما ظلم نکردیم اینها به خودشان ظلم کردند. در بحثهای قبل شواهدی داشتیم که این ظلم به نفس را توجیه میکند شما میبینید این جدولخوابها کارتنخوابهای معتاد را خیلی از این جوانها میبینند این طور نیست که خطر اعتیاد را نفهمند این خطر را لمس میکنند اما باز به دنبال اعتیادند نمیشود به اینها گفت مگر شما جدولخواب را ندیدی کارتنخواب را ندیدی, پیادهخواب را ندیدی بله این دیده بیش از ما هم اطلاع دارد ولی آنکه باید تصمیم بگیرد یعنی عقل عملی این در اثر گناههای متراکم زنگزده است خب از شمشیر زنگزده کاری ساخته نیست که هر چه شما این را نشانش بدهید این بر علمش افزوده میشود ولی بر عملش افزوده نخواهد شد برای اینکه آن نیروی عَمّال بسته است اینجا هم وقتی که میخواهند ظلم بکنند به چه ظلم میکنند خدای سبحان فرمود من دو شیء به شما دادم یکی را موقّتاً تملیکتان کردیم یکی را به عنوان چراغ در درون شما روشن نگه داشتم این برای من است شما امین من هستید خلیفه من هستید این را من به شما ندادم که مِلک شما باشد آنکه به شما دادم به حسب ظاهر تملیکتان کردم که شما بگویید لاَ أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی و مانند آن همین حیات گیاهی و حیات حیوانی است حیات گیاهی این است که تغذیه کنید رشد کنید بالنده بشوید خرّم بشوید بخورامید مثل یک نهال حیات حیوانی در این است که مقامی داشته باشیم جایی داشته باشیم مطالبی طلب بکنید همین! اما آن خود انسانی که ملکوت شماست او به عنوان چراغ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا من در درون شما افروخته شدم با روغ زِیْت شبیه روغن زیت این را مشتعل کردم انبیا را فرستادم که او را همیشه روشن نگه بدارند آن برای من است برای شما نیست شما اگر گناه کردید به او ستم کردید این گناه به سود خود حیوانی است و علیه خود انسانی این دو آیهای که یکی در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» است یکی در «آلعمران» یا «نساء» جمعش هم همین خواهد بود در سورهٴ «حشر» دارد که نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ اینها خدا را فراموش کردند خدا هم اینها را از یاد خودشان برد اینها به فکر خودشان نیستند در آیه دیگر فرمود اینها وقتی مسئله جبهه و جنگ و امثال ذلک میشود فقط به فکر خودشاناند أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ خب این کدام نفس است که این اشخاص تبهکار برابر آن آیه فقط به فکر خودشاناند برابر آیه سورهٴ «حشر» خودشان را فراموش کردند آن خودی که اینها به فکر او هستند همان خود حیوانی است آن خودِ مَنسی میشود مظلوم این خودِ مذکور میشود ظالم لذا فرمود اینها کَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ به آن بیچاره ستم کردند به آن خودِ نفسانی به آن خودِ انسانی آنکه ملکوت ماست آنکه خلیفة الله است آنکه سراج منیر است آنکه فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا است آنکه امانت الهی است به او آسیب رسانده.
پرسش...
پاسخ: خب بله این برای اینکه خودِ انسانی را چون خود انسانی هم خودش را حفظ میکند خود حیوانی را هم حفظ میکند اینکه باید تصمیم بگیرد که به خودِ گیاهیاش آسیب نرساند به خود حیوانیاش آسیب نرساند حقّ خود انسانی را هم حفظ بکند این فرمانروای کلّ قوا همان خود انسانی است این میشود مَنسی یا این میشود مظلوم وقتی این مظلوم شد کسی نیست که دست این جوان معتاد را بگیرد این درست است به خود گیاهی خودش هم آسیب میرساند این دیگر بالنده نیست به خود حیوانیاش هم آسیب میرساند دیگر اهل عاطفه و امثال ذلک نیست اما آنکه نمیگذارد این سه ستم را بکند همان خود انسانی است که مَنسیّ اوست و مظلوم او.
پرسش...
پاسخ: بله, سرّش این است که اوایل انسان یک مرحله جلو میرود و بین خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً است این خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً بین نفی و اثبات است و این چراغ وقتی فرمان داد که شما برگرد توبه کن اگر برگشت و توبه کرد میشود حُر(سلام الله علیه) وگرنه میشود تبهکاران دیگر بنابراین این همیشه هست ذات اقدس الهی درست است سریعالحساب است اما صبر را از نحوه سنّت الهی باید آموخت خدا مهلت میدهد, مهلت میدهد, مهلت میدهد این صفحه نامه را در اختیار خود ما قرار میدهد آن سطر آخر هم اگر ماند باز خدا امضا نمیکند بلکه - انشاءالله - انسان برگردد اگر تا آخرین سطر را انسان سیاه کرد آنگاه خدا مُهر میکند میشود خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ خب نامه را چه وقت مُهر میکنند نامه وقتی که همه حرفها نوشته شده دیگر اگر صحنه قلب مقداری شفاف و روشن باشد راه برای توبه باز باشد که خدا مُهر نمیکند که «أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبَادِکَ بَاباً إِلَی عَفْوِکَ وَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ» این مضمون در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه هست خدایا تو درِ توبه را برای همیشه باز کردی کسی نمیداند چه وقت میمیرد که آنمّای قبل الموت اگر توبه بکند و مسلمان بشود «الإسلام یَجُبّ ما قبله» یک «لا اله الاّ الله» میگوید میمیرد همین بتپرست یک «لا اله الاّ الله» و شهادت به وجود مبارک حضرت میدهد و میمیرد و مستقیماً وارد بهشت میشود انسان که نمیداند چه وقت میمیرد که.
پرسش...
پاسخ: نه «الاسلام یَجبّ ما قبله» آنچه را که اسلام آورد نه آنچه را که قبل از اسلام بود اگر کسی نسیه گرفته مال مردم خورده یک بیع اقساطی گرفته فرشی را اقساطی خریده و کافر بود حالا مسلمان شد این قانون جَبّ که او را تقویم نمیکند نمازهایی که نخوانده روزههایی که نگرفته حجّ و عمرهای که نرفته آنچه را اسلام آورده اگر این شخص مسلمان بشود و هیچ کدام از اینها را قبلاً انجام نداده باشد این مستقیماً وارد بهشت میشود اما کسی که اقساطی چیز خریده مال مردم نزد اوست مدیون است این را که اسلام نیاورده یعنی اسلام مصطلح نیاورده.
خب پس ظلم همه موارد را شامل میشود اینها ظلم به دین کردند ظلم به جامعه کردند و ظلم به خودشان کردند در برابر این گروه, مردان الهیاند آنها چه کسانیاند که در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» بحثش گذشت که رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ, إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ یعنی منطق اهل ایمان نه حرف اینها آنجا که فرمود: یَقُولُونَ برای منافقین یا ضعیفالایمان یعنی حرف میزنند یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ اما اینجا که میفرماید: إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ یعنی منطق اینها این است سنّت و سیره و روش اینها این است إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ قولشان این است که أَن یَقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنَا و میگویند و میایستند وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ این ضمیر فصل «هُم» با الف و لام نشانه فلاح کمال است فلاح در همین است بعد یک اصل کلّی را هم ذکر میکنند که بعضیها سؤال کردند کوتاهترین آیهای که میتوان او را حفظ کرد (یک) و دستوری باشد برای نه دستورالعمل که یکی فارسی یکی عربی یک الف و لام وسط دستورِ عمل اگر دستور عمل باشد کار باشد ما با او عمل بکنیم چیست؟ زمخشری نقل میکند که این آیه را به او گفتند این یک جمله را ملاحظه بفرمایید عناصر چهارگانه را داراست وَمَن یُطِعِ اللَّهَ (یک) مربوط به فرض الله وَرَسُولَهُ سنن النبی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وَیَخْشَ اللَّهَ نسبت به ما مَضیٰ وَیَتَّقْهِ نسبت به ما یأتی فَأُولئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ این یک سطر است و همه عقاید و اخلاق و فروع و اصول و همه اینها را داراست و کفیٰ بذلک اعجازاً وَمَن یُطِعِ اللَّهَ «فی فرائضه» وَرَسُولَهُ «فی سننه» وَیَخْشَ اللَّهَ «فی ما مضیٰ من ذنوبه» وَیَتَّقْهِ «فیما یأتی مِن الامور» فَأُولئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ اینها حصر است دیگر فرمود ما احکام را گفتیم مردم هم دو قسم است إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً.
اما بحثهایی که مربوط به علوم دینی بود مستحضرید که علم دینی غیر از عمل دینی است به عنوان نمونه چهار کار را میشود ذکر کرد که اینها جزء اعمال دینیاند عملِ دینیاند نه علمِ دینی یعنی اگر دانشگاهها بخواهد اسلامی بشود آموزش و پرورش بخواهد اسلامی بشود این چهار کار مشکل را حل نمیکند این چهار کار, عملِ دینی است آموزش و پرورش را دانشگاه را وقتی میشود اسلامی کرد که دانش بشود اسلامی, علم بشود دینی نه عملِ دینی داشته باشیم عمل دینی وظیفه همه ماست. امر اول از امور چهارگانه این است که دین ما را به فراگیری علم دعوت کرده است برای عالِم درجاتی قائل شد فراگیری علم هر قدمی که انسان برای علم برمیدارد نَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا را هم بر این تطبیق کردند خب ما هم موظّفیم در نوشتارمان, گفتارمان جامعه را به فراگیری علم دعوت بکنیم این کار عملی است دینی حالا یا واجب یا مستحب.
مطلب دوم تعلیمی که اساتید حوزه و دانشگاه دارد باید به قصد قربت باشد با وضو بیایند به قصد قربت تدریس بکنند خودشان را نخواهند نشان بدهند در خلال نقد حرف دیگران ادب را رعایت کنند و اشکالپذیر باشند و امثال ذلک اینها روشهای دینی و عملهای دینی است که در حوزه تعلیم معلّمان مطرح است.
سوم: طلبهها و دانشجوهای حوزه و دانشگاه که درس میخوانند باید قربة الی الله باشد با وضو سر کلاس باشند حرمت یکدیگر را داشته باشند حرمت علم را داشته باشند حرمت استاد را داشته باشند اینها عملِ دینی است.
چهارم: نتیجه و کاربرد این علوم هم باید در راه صحیح باشد کارِ باطل نکنند یعنی از این انرژی هستهای که ایران دارد مثل ایران تلاش و کوشش بکنند که بهره صلحآمیز ببرند نه مثل بیگانه که بهرههای سوء بردند از علم بهره صحیح ببرند نه بهره فاسد این عملی است دینی این گونه از امور و امثال این امور که عملی است دینی در عین حال که واجب است و کمال است و منزّه است و قداست دارد کلاً از حریم بحث علم دینی بیرون است علم دینی یعنی علم دینی دانش خود دانش دینی باشد مسئله باید مسئله دینی باشد مسئله دینی الآن ما میگوییم خدا چنین کرد این مسئله دینی است این علم, علم دینی است اگر با فلسفه الهی ثابت شد که ما هیچ چیزی به نام طبیعت نداریم علوم طبیعی هم فسون است و فسانه هر چه داریم خلقت است و خلقتشناسی این دو علم است یک وقت است که انسان زمین را بررسی میکند از آن جهت که زمین حادث است مبدأ قدیم میخواهد یا امکان ماهوی دارد واجب میخواهد یا امکان فقری دارد غنیّ بالذّات میخواهد اینها بحث فلسفه و کلام است که در حوزهها و در دانشگاهها جداگانه مطرح است یک وقت درباره پیدایش و پرورش زمین بحث میکنیم که قطر زمین چقدر است طول زمین چقدر است مساحت زمین چقدر است درون زمین چه خبر است بیرون زمین چه خبر است معادنش کجاست غیر معادن کجاست بحارش کجاست غیر بحارش کجاست کیفیت بهرهبرداری از معادنش چگونه است اینها علمی است که در دانشگاهها مطرح است اینها به خلقتشناسی برمیگردند خلقتشناسی مسئلهاش دینی است یعنی موضوعش محمولش ربطش همه درباره کار خداست خدا زمین را اینچنین خلق کرد فاصله بین اجزا را اینچنین خلق کرد معادن را اینچنین میپروراند اینچنین نیست که خودبهخود «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» خودبهخود چیزی بشود گاز خودبهخود چیزی بشود نفت این سالها وقت میخواهد عمر میخواهد راهِ علمی هم دارد مسئله یعنی موضوع مسئله محمول مسئله ربط مسئله هر سه کار خداست خلقتشناسی فرض ندارد که دینی نباشد اگر اینچنین شد همان طوری که خود حوزه بدون اینکه به آنها بگویند کلاس دختر و پسر از هم جداست از هم جدایند نمازش را اول وقت میخواند با وضو به درس میآید دانشگاه هم اینچنین خواهد بود زیرا خلقتشناسی فرض ندارد که دینی نباشد پس اعمال دینی را باید کاملاً از مرز علم دینی جدا کرد (یک) در کمال صلابت طبیعت را و علوم طبیعیه را فسون و فسانه دانست (دو) خلقت را به جای طبیعت گذاشت (سه) مسئله را مسئله بررسی فعل خدا دانست (چهار) تا مجموعه این مسائل بشود علمِ دینی (پنج).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُل لاَّ تُقْسِمُوا طَاعَةٌ مَّعْرُوفَةٌ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (53 قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَیْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَیْکُم مَا حُمِّلْتُمْ وَإِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ (54) وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (55)) بعد از بیان نظام تکوین فرمود مردم در برابر دستورهای الهی دو گروهاند: یک عدّه میگویند ما ایمان آوردیم و اطاعت کردیم و پایدارند یک عدّه هوامدارند هوسمحورند اگر به سود اینها باشد حضور دارند اگر به سود مادّی اینها نباشد حاضر نیستند. همین گروه تظاهر به دین دارند و سوگندهای غلیظ و شدید ایراد میکنند که ما مؤمنیم وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ که این مفعول مطلق نوعی است یعنی سوگند شدید قسم غلیظ که ما مؤمنیم «وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ قَسماً غلیظا جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ» أیمان که همان جمع یمین به معنای سوگند است. سوگند یاد میکنند که لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ اگر جهادی پیش بیاید و تو دستور بدهی که اینها از شهر و روستا خارج بشوند حتماً شرکت میکنند و به جبهه میروند گرچه برخی این خروج را خروج از اموال و دیار معنا کردند لکن در خیلی از موارد خروج یعنی خروج برای جهاد از شهرشان از روستایشان برای جبهه خارج میشوند آیه 46 و 47 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این است وَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً آیه 47 این است لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مَا زَادُوکُمْ إِلَّا خَبَالاً خروج در این گونه از موارد یعنی از محلّشان خارج میشوند و به جبهه جهاد شرکت کنند اینجا هم که خدا فرمود که اینها میگویند لَیَخْرُجُنَّ یعنی به جبهه جهاد وارد میشوند و از منزل خارج میشوند. آنگاه خدای سبحان چند دستور داد فرمود اولاً نیازی به سوگند نیست مطلب حق روشن شد مطلب باطل روشن شد قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ است «قد تبیّن الطوغ من العصیان» است «قد تبیّن الإیمان و الکفر» است «قد تبیّن الخلوص و النفاق» است همه اینها بیّنالرشد شد طَاعَةٌ مَّعْرُوفَةٌ ایمانٌ معروفٌ و اطاعةٌ معروفةٌ و اخلاصٌ معروفٌ همه چیز روشن است دیگر نیازی به سوگند نیست طَاعَةٌ مَّعْرُوفَةٌ یعنی دستورهای ما یک طاعت روشنی دارد دین برنامه روشنی دارد نیازی به سوگند نیست (یک) نیازی هم به غلظت سوگند نیست (دو) چرا سوگندهای غلیظ یاد میکنید قسم هرگز دروغ را راست نمیکند کذبِ خبری را صدقِ خبری نمیکند کذب مخبری را صدق مخبری نمیکند قسم سهمی ندارد در راست کردن گزارش دروغ. إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ نه نیازی به سوگند هست و نه درونتان با سوگند مستور میشود زیرا غیبِ شما علن است برای خدای سبحان او درون شما را مثل بیرون آگاه است و میداند پس نه حاجت است به سوگند زیرا دین همه احکام و حِکمش بیّنالرشد شد قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ و نه اثر دارد برای اینکه قسم, دروغ را راست نمیکند نه کتمان شما نسبت به ذات اقدس الهی ثمربخش است چون او خبیر است بِمَا تَعْمَلُونَ بنابراین یک کار لغوی است. خب پس چه باید کرد فرمود: قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ به امّت اسلامی بگو دستورهای دینی دو قسم است یک قسمت فرضالله است یک قسمت فرضالنبی است آن احکام و دستورهایی که خدای سبحان داد درباره نماز روزه حج عمره زکات خمس سایر مسائلی که در قرآن کریم آمده خداوند دستور داد شما باید اطاعت کنید و بخشهایی که مربوط به مدیریت جامعه است تدبیر جامعه است دستورهای حکومتی است که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آنها را صادر میکند آنها را هم باید اطاعت کنید اینها حکم خداست زیرا پیامبر از طرف خدا میگوید این أَطِیعُوا اللَّهَ که معلوم است حکم خداست این أَطِیعُوا الرَّسُولَ به سه چهار قرینه حکم الله است قرینه اول این است که خود خدا میفرماید: أَطِیعُوا الرَّسُولَ اگر پیامبر بفرماید «أطیعونی» انسان باید دلیل اقامه بکند که پیامبر چون مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی است پس این فرمایش او از طرف خداست اما اینجا وقتی صریحاً خود خدا میفرماید به اینها بگو أَطِیعُوا الرَّسُولَ خب معلوم میشود حکم الله است دیگر (این یک) ثانیاً نفرمود «أطیعوا الله و أطیعونی» فرمود: أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ من هم از رسول اطاعت میکنم شما هم باید از رسول اطاعت کنید خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک شخصیّت حقیقی دارد که ابن عبدالله است یک شخصیت حقوقی دارد که رسول الله است از آن جهت که رسول الله است خود حضرت از رسالت خودش اطاعت میکند اینکه در نمازها حضرت تشهّد میخواند و در تشهّد به رسالت خود شهادت میدهد نشان همین است که خود ابن عبدالله از رسول الله اطاعت میکند یعنی شخصیّت حقوقیِ او حاکم بر شخصیت حقیقی اوست خودش اطاعت میکند بعد دیگران هم اطاعت میکنند لذا نفرمود «أطیعوا الله و أطیعونی» فرمود: أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ یعنی بر اساس شخصیت حقوقی من کار بکنید بعد خدا مستقیم به مردم خطاب میفرماید فَإِن تَوَلَّوْا اگر شما رو برگرداندید یا مثلاً اگر التفاتی باشد اینها رو برگردانده باشند اصل کلّی این است که فَإِنَّمَا عَلَیْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَیْکُم مَا حُمِّلْتُمْ خدا به مردم خطاب میکند فرمود اگر شما رو برگرداندید آسیبی به هیچ جا نمیرسانید برای اینکه خود پیامبر رسالتش را انجام داد و میدهد شما باید اطاعت بکنید و نکردید فَإِنَّمَا عَلَیْهِ مَا حُمِّلَ آنچه بر او تحمیل شد او باید بارش را به مقصد برساند بار رسالت است آنچه بر شما تحمیل شد که باید بارش را به مقصد برسانید اطاعت از خدا و اطاعت از رسول است اگر اطاعت نکردید به مقصد نمیرسید. خب پس اطاعت از پیامبر تاکنون روشن شد که از دو جهت اطاعت خداست چون یکی اینکه خود خدا فرمود: أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ دوم اینکه نفرمود «و أطیعونی» بلکه فرمود: أَطِیعُوا الرَّسُولَ دو جهت دیگر هم مانده است که جمعاً چهار جهت, چهار قرینه است که اطاعت الرسول اطاعت الله است.
پرسش: ولایت تکوینی دارند؟
پاسخ: البته دارند, ولی اینجا مربوط به امور تشریعی است دیگر, یعنی دستورهایی که برای اداره کشور میدهند باید اطاعت بشود.
وَإِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا این قرینه سوم فرمود اگر از پیامبر اطاعت کردید هدایت میشوید به مقصد میرسید البته این همان آیهای است که در ردیف آیات دیگر ذکر میشود که این هدایت, هدایت پاداشی است چون اگر کسی از پیامبر اطاعت کند معنایش آن است که هدایت شد ایمان آورد خدا را قبول دارد دستور خدا را اطاعت میکند که طبق دستور خدا از پیامبر حرفشنوی دارد و اطاعت میکند خب پس هدایت اُولیٰ برای این شخص حاصل است این دیگر اتحاد مقدم و تالی است اتحاد شرط و جزاست اینکه فرمود اگر اطاعت کنید هدایت میشوید خب اینها هدایت شدند که اطاعت میکند دیگر معلوم میشود این تَهْتَدُوا هدایت ابتدایی نیست هدایت پاداشی است یعنی اگر از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اطاعت کردید آن هدایت پاداشی نصیب شما میشود آن ایصال به مطلوب است آن گرایش است آن علاقه است آن امکانات نِیل به مقصد است که بهره شما خواهد شد که فرمود: یَهْدِی مَن یَشَاءُ همان هدایت پاداشی است. قرینه چهارم وَمَا عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ یعنی پیامبر ما کاری کرده است که برای شما حجّت را رسانده و بیّنالرشد کرده هم رسانده هم مُبین شده مُبین یعنی شفاف و روشن نورِ مبین یعنی نور خیلی شفاف و روشن. در بخشهایی از قرآن کریم آمده است که وَقُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً یک وقت کسی سخنرانی میکند در یک مراسم آن وظیفه عادیاش را انجام داد ولی آن رسالت اساسیاش را انجام نداد برای اینکه حرف باید به جان مردم برسد نه به گوش مردم سخنرانی کردن حرف را به گوش مردم رساندن است و چیز نوشتن حرف را و نقوش کلمات را به چشم مردم رساندن است و اینها هرگز کافی نیست رسالت روحانیّت و عالمان دین این است که حرف را به جان مردم برسانند و این توجه دارید که مقدور هر کسی نیست تا از جان برنخیزد در جان نمینشیند این حرف باید سنگین باشد از جای بلند بیاید تا به جای بلند برود وَقُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً وجود مبارک رسول گرامی این بود حالا اگر شنوندهای به سوء اختیار خودش در دل را بست کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ این دیگر به سوء اختیار خودش است أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا این یک طبق میوه را این باغبان الهی آورده دم در دل این دل قفل بود خب دیگر تقصیر صاحبدل است که دل را قفل کرده فرمود: أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا خب اگر قلبی قفل بود و این طبق میوه را نگرفت تقصیر باغبان نیست فرمود ما کار را طرزی اَدا کردیم که به جان مردم تا دمِ در دل رساندیم حالا اگر قلب باز بود که میپذیرد و اگر نبود که نمیپذیرد این چهار قرینه نشان میدهد که اطاعت پیامبر اطاعت ذات اقدس الهی است. خب فرمود نیازی به سوگند نیست طَاعَةٌ مَّعْرُوفَةٌ همه چیز روشن شده است و ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم به صورت بیّنالرشد حرفها را به شما انتقال میدهد در برابر این دستورهای شفاف افرادی که در مدینه بودند دو گروه بودند یک عدّه میآمدند بدون سوگند در محضر پیامبر حرفها را بشنوند که خدای سبحان میفرماید اینها که میآیند در مسجد حرفهای تو را بشنوند سلام ما را به آنها برسان یا بگو سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ فرمود: وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ عدّهای میآیند که حرفهای خودشان را بزنند نه حرفهای تو را بشنوند این دو قسمت در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت گاهی در نقل این دو آیه به صورت نقل به مضمون اکتفا میشود گاهی هم عین عبارت خوانده میشود در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آنجا که مشخص میکند که اینها که میآیند حرفهای خودشان را میخواهند بزنند آیه 25 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این است وَمِنْهُم مَن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَجَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَن یَفْقَهُوهُ که این هم یک اضلال کیفری است وَفِی آذَانِهِمْ وَقْراً وَإِن یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاَ یُؤْمِنُوا بِهَا هر معجزهای را که ببینند باز استنکاف میکنند حَتَّی إِذَا جَاءُوکَ یُجَادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ یک عدّه اصلاً میآیند برای جدال که حرفهای خودشان را بزنند نه اینکه حرفهای تو را بشنوند حَتَّی إِذَا جَاءُوکَ یُجَادِلُونَکَ نه «إذا جاءوک یجادلونک» حَتَّی إِذَا جَاءُوکَ یُجَادِلُونَکَ چه میگویند یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اینها میآیند فقط برای جدال اینها میگویند حرفهای تو اسطوره است اما گروه دیگر کسانیاند که باز در همان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیه 54 به این صورت است فرمود: وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنکُمْ سُوءاً بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ این همان سنّتی است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق این آیه سورهٴ مبارکهٴ «انعام» داشت و قبلاً هم رسم بود که خطبا وقتی بالای منبر میرفتند قبل از شروع به سخنرانی سلام میکردند به مستمعین الآن هم خطبای نمازجمعه این کار را میکنند رسم اصلی و دستور اصلی این بود که آن خطیب آن عالِم دینی آن مبلّغ الهی اول سلام بکند طبق همین آیه منتها اوساط از مستمعان سلام را از پیامبر دریافت میکردند اوحدیّ آنها سلام الله را تلقّی میکردند وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ حالا یا «سلام الله علیکم» یا «سلامی علیکم» به هر تقدیر این دو گروه بودند. آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «نور» مطرح است ناظر به آن منافقان و الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ و امثال ذلک است که اینها میخواهند با قسمِ دروغ, دروغ و کذب را حل کنند لکن خدای سبحان راهها را مشخص کرد بعد فرمود ثمرهٴ شیرین ایمان و عمل صالح تنها در آخرت نیست بالأخره دنیا هم برای اینکه به عدل و عقل برسد مردان صالح و سالم میطلبد اگر کسی ایمان داشت از نظر عقیده و عمل صالح داشت از نظر رفتار, حکومت دینی نصیب او خواهد شد او میتواند حکومت دینی تشکیل بدهد در آن سرزمین این احکام و حِکم را پیاده کند در کمال امانت و امنیت وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ در جمع شما اگر مردانی پیدا بشوند که از نظر عقیده مؤمن باشند از نظر کار دارای عمل صالح باشند وعدهٴ الهی این است که حتماً اینها را خلیفه قرار میدهد در زمین حکومت میکنند و این امور را که بعداً میفرماید نماز را اقامه میکنند زکات را ادا میکنند و مانند آن اگر متمکّن شدند الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ که در بخشهای دیگر خواهد آمد نصیب همین گروه میشود خب لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ استخلاف در قرآن کریم گاهی به این است که اینها خلیفة الله باشند گاهی به این است که نه برخی از این حکومتهای صالح خلیفه حکومت صالح پیشیناند آنهایی که مربوط به خلافت الهی است برای انبیا و اولیای الهی است نظیر إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً که مربوط به آدم و انسان کامل است بالأخره یا نظیر جریان حضرت داود که فرمود: یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ در سورهٴ «ص» و «صافات» درباره حضرت داود است یا درباره سلیمان که فرمود: وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ خب اینها خلافت انبیاست از یکدیگر و جمع این خلافتها به خلافت الهی منتهی میشود گاهی هم خلافت مردان صالح است حکومت صالحان است که عدّهای در زمین حکومت میکنند بعد از اینها یک عدّه دیگری به مقصد میرسد تا امر به وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) برسد که کلّ جهان را با خلافت الهی اداره میکند البته خلافت وجود مبارک حضرت گذشته از اینکه خلافت انبیاست خلافت صالحین را هم به همراه دارد منتها خلافت در اینجا نسبت به حضرت به عنوان نیابت از افراد قبل نیست. خب این وعده الهی است فرمود: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ از جمع شما مسلمانها وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ صِرف ایمان کافی نیست عمل صالح هم لازم است خدا وعده داد که حتماً اینها را خلیفه در زمین قرار بدهد و خلیفه خدا باید حرف خدا را بزند در بحثهای قبل هم داشتیم که اگر خدا در سورهٴ «اسراء» فرمود: لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ سند کرامت انسان خلافت اوست که إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً یا لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ و مانند آن و خلیفه باید حرف مستخلفعنه را بزند و اگر حرف خودش را بزند و نان خلافت را بخورد میشود غصب آنگاه میشود أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ دیگر لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ نیست کرامتِ بنیآدم به استناد خلافت اوست این یک اصل, خلیفه آن است که حرف مستخلفعنه را بزند نه حرف خودش را اصل دوم. اگر کسی کرامت خلافت را چشید ولی حرف خودش را زد میشود کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ اینچنین نیست که هر انسانی مشمول لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ باشد فرمود: لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ افرادی هم قبل از شماها بودند که حکومت صالح داشتند و آنها هم خلیفه پیشینیان بودند یا به معنای عام خلیفة الله بودند چون خلافت اینچنین نیست که به معنی نبوّت باشد همان طوری که نبوّت درجاتی دارد همان طوری که امامت درجاتی دارد رسالت درجاتی دارد, خلافت درجاتی دارد اوج خلافت برای معصومین است مرحله نازلهاش برای مردان صالح است مردان عادل است ولو معصوم نباشند اگر سخن از امامت و رسالت باشد البته اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ مؤمن هرگز خلیفه خدا نیست اما اگر خلافت به این معنا باشد که این شخص عادل است (یک) حرفهای خدا را میفهمد باور میکند عمل میکند بعد از فهم و ایمان و عمل به جامعه منتقل میکند این خلیفة الله است حرف خودش را نمیزند که اگر حرف خدا را دارد میزند خلیفه خداست دیگر منتها باید توجه داشته باشد که خلافت درباره ذات اقدس الهی معنای خاصّ خودش را دارد خلیفه آن است که از خَلف مستخلفعنه میآید یعنی در غیبت او در عدم حضور او, این میآید خدایی که «مع کل شیء» است همه جا حاضر است غیبتی ندارد خفایی ندارد تا کسی مِن وراء او بیاید قهراً این خلافت او از این جهت است که این ظاهراً مردم از حرف و پیام خدا خبری ندارند او دارد پیام خدا را میرساند وگرنه خلافت به آن معنا که از خَلف مستخلفعنه بیاید در غیبت او بیاید از پشت سر او بیاید به این معنا که درباره ذات اقدس الهی نیست حتی در جریان حضرت آدم که إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً وارد شد به این معنا نخواهد بود که برای اینکه خدای سبحان محیط بکلّ شیء است آنگاه لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ این وعده برای هر کسی نیست لذا فرمود: مِنکُمْ اگر کسی مسلمان بود اگر کسی در مصر در تونس در یمن در کشورهای دیگر حکومت اسلامی تشکیل داد لکن حکومتی نبود که در آنجا نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه و حسینبنعلی و اهل بیت(علیهم السلام) حضور داشته باشند آنها مشمول این آیه نیست اگر زمخشری در کشاف خودش را به زحمت انداخت که گفت آیا خلفای ثلاث, خلفای صدر اسلام مشمول این هستند گفت بله «هم, هم» اینها همان هستند اینها یک راه باطل و ناصوابی است برای اینکه در این آیه دارد وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ آن دین خداپسند دین مرتضی دین مرضیّ کدام دین مرضیّ خداست آنکه فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً این اسلام خداپسند آن است که آن کمال را (یک) آن تمام را داشته باشد خب دینِ منهای غدیر دین مرضیّ نیست.
پرسش: الآن دست ما نیست که بگوییم مرضیّ رضای خدا باشد.
پاسخ: ما امیدواریم دست ما باشد چرا دست ما نیست.
پرسش: ما قائل به تخطئه هستیم.
پاسخ: نه, تخطئه با تصویب غیر از غدیر و سقیفه است ما غدیری هستیم چرا دست ما نیست منتها حالا باید تلاش و کوشش بکنیم بهتر اجرا بکنیم فرمود دینِ مرضی, دین مرضی همان است که در اول سورهٴ مبارکهٴ «مائده» مشخص شد که فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً ما یک دین مرضی داریم - انشاءالله - منتها باید بهتر تلاش و کوشش بکنیم بله این هست اما اینچنین نیست که دینِ منهای غدیر بشود دین مرضی منتها اینها را باید توجه داد روشن کرد که ما یک دین مرضی هم داریم و آن در سقیفه نیست همین! خب لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ اگر سقیفه - معاذ الله - دین مرضی بود بله اما فقط غدیر مرضی است وقتی غدیر مرضی است باید اینها را راهنمایی کرد خیلی از این آقایان متشیّعاند منتها نرسیده به اینها شما بپذیرید که خیلی از اینها معذورند برای اینکه هر چه شنیدند و خواندند همان سخن از سقیفه بود یعنی وقتی ملّتی از هر جهت تبلیغات خلاف غدیر و خلاف واقع حالا هر چه هست به مردم رسانده بشود خب مردم حجّتی ندارند میشود جاهل قاصر دیگر این لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ دامنگیر اینها نیست واقعاً خیلیها نمیفهمند بیرون هم اگر کسی بخواهد تحقیق کند و مسلمان بشود هشتاد درصد کتابها, کتابهای سقفی است بیست درصدش کتابهای غدیری است اینچنین نیست که خدا همه اینها را به جهنم ببرد حالا درجات عالیه بهشت نصیبشان نمیشود ولی خیلیها حق به دست آنها نرسیده. خب فرمود: وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ اگر کسی مؤمن بود و عمل صالح داشت خدا او را به اینجا میرساند اینها سخن از دنیا و حکومت صالحه است و پیروان اهل بیت است آن اوجش در زمان ظهور وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) است اختصاصی به آن حضرت ندارد وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً اینها گرفتار تقیّه بودند گرفتار حکومتهای سقفی بودند و از غدیر محروم بودند خداوند اینها را بعد از خوف به امنیت میرساند وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً لطیفهای که در تفسیر قیّم المیزان است این است ملاحظه فرمودید میفرماید: یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً اینها دو جمله فعلیه است بدون عطف, بدون عطف یعنی بدون عطف نفرمود: «یعبدوننی و لا یشرکون» اینکه عدم شرک را بر عبادت عطف نمیکند و در کنار او ذکر میکند یعنی یک واقعیّت است عبادتی که شرک در آن نیست گویا مفرد است و وصف آورده شده یعنی عبادت خالص أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ, یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وگرنه دو جمله فعلیه خب باید یکی را بر دیگری عطف کرد دیگر آن قدر نفی شرک در متن دین دخیل است که نیازی به عطف ندارد یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً مثل اینکه بفرماید: لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ ولی در آن بحثهای قبل داشتیم که اکثر مؤمنین مشرکاند وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ حالا روایتی هم در ذیل آن آیه آمده است که از معصوم(سلام الله علیه) سؤال میکنند که چطور اکثر مؤمنین مشرکاند فرمود همین که میگویند «لولا فلان لهلکت» اگر فلان کس نبود مشکل ما حل نمیشد خب عرض کردند ما چه بگوییم؟ فرمود خدا را شکر بکنید که از آن راه مشکل ما را حل کرد نه اینکه اول خدا دوم فلان شخص یا اگر فلان شخص نبود ما مشکلمان حل نمیشد از نظر مسائل توحیدی هم پیداست که این آیه معنای دقیقی دارد وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ در آن بیان نورانی که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) به عبدالأعلی دارد مرحوم صدوق این را در کتاب توحید نقل کرده است این است که اگر کسی خدا را با صورت و مثال و حجاب بشناسد «فهو مشرک» «مَن عرف الله بصورةٍ أو مثالٍ أو حجابٍ فهو مشرک» خیلی از ماها گرفتار چنین معرفتی هستیم تازه آن که فیلسوف یا متکلّم است خدا را با برهان میشناسد این برهان این مفهوم این قیاس یک سلسله مفاهیم است این مثلاً کسی هزار برهان اقامه کند بر اساس همین دعای «جوشن کبیر» هر کدام را حدّ وسط قرار بدهد بگوید او رازق است و هر که رازق است خداست, او شافی است هر که شافی است خداست این هزار برهان درست است اما هزار مفهوم است هزار صورت ذهنی است هیچ کدام از اینها خدا نیست آنکه خداست که در خارج است به ذهن نمیآید خدا مثل شجر و امثال شجر نیست - معاذ الله - که به ذهن بیاید پس اینکه در ذهن است خدا نیست آنکه خداست در خارج است ما به او دسترسی نداریم ما اگر خیال میکنیم با همین برهان داریم خدا را میشناسیم آن طبق بیان امام صادق(سلام الله علیه) به عبدالأعلی این شرکی بیش نیست یک بیانی منتها آن سندش تام نیست وقتی از وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) سؤال کردند البته این حرف نیازی به سند ندارد آن قدر آیات و روایات در این زمینه هست که کافی است ولی آن برای روشن کردن ذهن رساست از امام عسکری(سلام الله علیه) کسی سؤال کرده که مرا به توحید و به خداشناسی راهنمایی بکن حضرت دید او اهل استدلال و امثال ذلک نیست فرمود آیا مسافرت کردی عرض کرد بله فرمود سفر دریایی کردی سوار کشتی شدی عرض کرد آری فرمود اگر اتفاقی افتاده کشتی شکسته باشد عرض کرد آری فرمود آن وقتی که کشتی شکست اگر دنبال تختهپارهای چیزی گشتی نصیبت نشد گفت بله چنین اتفاقی افتاده است فرمود در آن حالت متوجّه چه بودی؟ گفت متوجّه قدرتی بودم که بر دریا بالای دریا پایین دریا سلطه کامل دارد فرمود همان خداست خدا را یک آدم مریض خوب میفهمد یک آدم محتاج خوب میفهمد یک آدم گرفتار خوب میفهمد نه یک فیلسوف و متکلّم, فیلسوف و متکلّم برای اینکه زمینه را قانع کنند جلوی تهاجم بیگانهها را بگیرد هیچ راهی از راه مفهوم نمیشود خدا را شناخت این روایت هم مرسل است مرحوم میرداماد در قبسات نقل کرد دیگران هم نقل کردند ولی متأسفانه هنوز سند پیدا نشده از غرر روایات ماست از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) است که «کلّ ما» نه «کلّما», «کلّما میّز تُموهُ بأوهامکم من أدقّ المعانی فَهُو مخلُوقٌ مِثلُکُم مردودٌ إلیکُمْ» یک صوَر ذهنی است الله مفهومی است در ذهن ما اینکه خدا نیست این هزار مفهومی که در جوشن کبیر است اینها خدا که به ذهن نمیآید اینها که خدا نیستند آن راه دل را که راه ایمان و عمل صالح است این مفاهیم شکوفا میکند یعنی آنچه را که انسان مییابد این مفهوم قدرت تبیین دارد از آن راه خداست بنابراین وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ از اینجا آن روایت نورانی که از امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند که ما خیلی از موارد دعا میکنیم دعای ما مستجاب نمیشود با اینکه خدا فرمود: ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ سرّش چیست؟ فرمود: «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفون» شما از کسی دعا میکنید از کسی چیز میخواهید که نمیشناسید خب این از شاگردان حضرت است دیگر فرمود راه حوزه و دانشگاه راه معرفت الله نیست اگر آن ضجّه نماز شب را داشتی بله آن راه خداست «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفون» این به یکی از شاگردانش میگوید دیگر. خب بنابراین اگر کسی ایمان داشته باشد و خلیفة الله باشد و عمل صالح باشد این الاّ ولابد غدیری خواهد بود دیگر با سقیفه سازگار نیست وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ این طوری میشود این دین مرضی همان دین مرضی است ما دوتا دین مرضی که نداریم کوشش جناب زمخشری در کشاف به جایی نمیرسد بالأخره.
پرسش:... هم عمل صالح دارد هم ایمان دارد این چطور
پاسخ: خب بله این عذاب نمیشود اما ممکن است در اعراف یا درجات نازله بهشت خدای سبحان به او فیضی بدهد اما فیض خاص برای غدیر است دیگر از این راه باید بیایند یک وقت است کسی معذور است میشود «رُفع عن امّتی» اما دیگر جنّات عدن که نصیبش نمیشود البته از آن طرف ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ خدای سبحان بخواهد بدهد برهانی بر خلاف نیست اما این شخص طلبکار نیست ما حق نداریم بگوییم این شخص الاّ ولابد بهشتی است بله این مقداری که میتوانیم بگوییم, بگوییم یقیناً عذاب نمیشود این را میشود گفت خب و یقیناً ذات اقدس الهی این را مورد لطف قرار میدهد اما به آن اوج لطف برساند که این را خلیفه خود قرار بدهد آن سند نداریم که. وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً بعد از استقرار حکومت اسلامی در مدینه به وسیله پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین «وحده وحده وحده» را خواندند «أنجز وعده و نصر عهده» را خواندند که این دعا الآن رسمی است «وحده وحده وحده» هم که قبلاً بحث شد این تکرار نیست این ناظر به مراحل سهگانه توحید است «وحده ذاتاً, وحده وصفاً, وحده فعلاً» این تکرار نیست تأسیس است سه مرحله توحید است وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً یعنی اصلاً در عبادت آمده که شرک در او راه ندارد این نکره هم در سیاق نفی است تنها سخن از ریا نیست حتی اگر کسی بخواهد عبادت را زمینه قرار بدهد که از جهنم نجات پیدا کند یا به بهشت برسد این دو گونه است یک وقت است که - معاذ الله - خدا را بهانه قرار میدهد وسیله قرار میدهد که به وسیله او از جهنم نجات پیدا کند یا به بهشت برسد در صحّت عبادت اینها افرادی مثل ابنطاووس و امثال ابنطاووس آن طوری که شیخ بهایی(رضوان الله علیهم) نقل کرده است اشکال کردند که اصلاً صحّت عبادت اینها مشکل است یک وقت است نه, غالباً یا همهشان این طورند خدا را عبادت میکنند نه اینکه خدا را وسیله قرار بدهند منتها نمیفهمند از خدا چه بخواهند از خدا نجات از جهنّم میخواهند از خدا رسیدن به بهشت میخواهند اینها عبادتشان صحیح است و این روایت تثلیثی هم ناظر به صحّت عبادت است عبادت را به سه قسم تقسیم کرده عابدان و عُبّاد را به سه قسم تقسیم کرده اینها کسانیاند که واقعاً خدا را عبادت میکنند منتها نمیفهمند از خدا چه بخواهند معبودشان خداست منتها از خدا وقتی بخواهند چیزی طلب بکنند برخیها خوفاً میگویند ما را نسوزان بعضیها شوقاً میگویند به ما بهشت بده اما بگویند که من تو را میطلبم لقای تو را میطلبم این عبادت احرار است.
گوشهای از این حرفها را در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» آیه پانزده بیان کرد که فرمود: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ همین مضمون را در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» که محلّ بحث است در آینده نزدیک - انشاءالله - داریم در آنجا در بخش پایانی این سوره آیه 62 میفرماید: إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ یَذْهَبُوا که قصّه حنظله قصیرالملائکه ذیل همین آیه است که به خواست خدا خواهد آمد.
مطلب بعدی آن است که مطلبی را قبلاً از مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) نقل کردیم در ذیل اینکه خدای سبحان آیه 45 که وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ مرحوم شیخ طوسی داشتند که اصلِ مخلوق در عالم طبیعت آب است بعد از آب باد و آتش و خاک پیدا شده است و سندی نقل نکردند در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» که قبلاً گذشت فرمود: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ آنجا هم مرحوم شیخ طوسی سند ارائه نکرده در تفسیر کنزالدقائق هم سند ارائه نشده اینجا که جایش هست در تفسیر کنزالدقائق هم سندی ارائه نکردند در ضمن گذشته که آنجا جایش بود نه اینجا آخرهای قرآن صاحب کنزالدقائق که شاگرد مرحوم فیض بود ایشان به روایت مرحوم کلینی در روضه کافی آخرهای قرآن دسترسی پیدا کرده در ضمن آیهای که خیلی هم مناسب نیست آنجا نقل کرده در سورهٴ مبارکهٴ «نازعات» آیه سی وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحَاهَا آنجا از روضه کافی نقل کرده اوّلین چیزی که خدا خلق کرد آب بود بعد باد بود بعد نار بود بعد از نار دخان بود بعد از دخان, سماوات را درست کرده این جمله که از دخان, آسمانها را به بار آورده این از خود قرآن برمیآید که ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ کذا و کذا یعنی ما از یک مُشت دود این همه راههای شیری را درست کردیم یا از یک مُشت گاز این همه را درست کردیم اول دخان بود دود بود یا گاز بود این همه کواکب و راههای شیری و منظومههای شمسی را ما از یک مشت دود درست کردیم بعد هم بساطش را جمع میکنیم خب این روایت را ایشان مناسب بود که در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «انعام» نقل بکنند یا در ذیل سورهٴ مبارکهٴ «نور» که محلّ بحث است نقل بکنند چون خود ایشان دسترسی پیدا نکرده به آخر قرآن که رسیده این روایت را پیدا کرده از روضه کافی در ذیل آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «نازعات» نقل کرده از این روایت کاملاً پیداست که اوّلین چیزی که خدا خلق کرده آب است البته این هم باید تحقیق بشود این هم مثل «لا تنقض» است که با ادله دیگر حوزهها تحقیق کرده این را باید دانشگاهها بررسی کنند که آیا اوّلین موجود از این عناصر اوّلی این چهارصد پانصد عنصری یا کمتر و بیشتری که کشف شده آیا آب بود یا چیز دیگر مثل اینکه در سورهٴ «انبیاء» فرمود این آسمان و زمین اول بسته بودند ما بعد باز کردیم أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا اینچنین نبود که ما یک زمین داشته باشیم جدا آسمان داشته باشیم جدا اینها بسته بودند ما باز کردیم رَتق بودند ما فَتق کردیم این را علمِ دینی دانشگاهها که تفسیر همین آیات است باید حل بکند منتها از بعضی از جملهها برمیآید که حساب هوا غیر از حساب باد است و غیر از هوا چیز دیگر نبود لکن از مجموع آن روایت روضه کافی و سایر روایات برمیآید که اصل همه اینها آب بود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (55 وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (56)) بعد از اینکه خطوط کلی اصول دین و فروع آن را مشخص فرمود و افراد را به دو صنف تقسیم کرد گذشته از جریان وعده به بهشت و وعید به دوزخ در جریان دنیا هم وعده تشکیل مدینه فاضله را داد که در دنیا به وسیله مردان صالح افراد مؤمن باایمان مدینه فاضلهای تشکیل میشود حکومت عادلهای ظهور میکند حالا بر کدام حکومت تطبیق شده یا تطبیق میشود یک بحث بعدی است. فرمود این وعده الهی است وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ که این «مِن» تبعیض است یعنی از جامعه شما مؤمنان وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ این طور نباشد که ایمانشان بدون عمل باشد یا عملشان تبعیضی باشد که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً بلکه عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ باشد هر چه کار صالح است اینها انجام میدهند بعضی را ترک کنند بعضی را انجام بدهند اینچنین نیست که لذا با جمع محلاّ به الف و لام ذکر فرمود وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ با لام قسم یعنی حتماً ذات اقدس الهی اینها را جانشین گذشتگان قرار میدهد چه اینکه گذشتهها را جانشین اقدمین قرار داده قدما را جانشین اقدم قرار داده متأخّرین را جانشین قدما قرار میدهد با این تفاوت که وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ این عنایت خاصّ خداست که به افراد مؤمن صالح عطا میکند و آن این است که دینی که مرضیّ خداست و خدا این دین را برای آنها پذیرفته است که اسناد دین به این مردم به معنای اسناد این فیض به مستفیض است نه به معنای اسناد فیض به فیّاض یک وقت میگوییم «دینُ الله» این دین اضافه است به ذات اقدس الهی اضافهای که فیض به فیّاض دارد یک وقت میگوییم لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ این اضافه فیض است به مستفیض اینجا که فرمود: دِینَهُمُ اضافه فیض به مستفیض است و خود این دین, دین حق است که اضافه موصوف به صفت است که یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ این دین اضافهای دارد به آنها که اضافه فیض به مستفیض است و وصفی دارد که این حق, صفت دین است گاهی میفرماید: وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ که این اضافه موصوف به صفت است به هر تقدیر فرمود: وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ.
پرسش...
پاسخ: اینها که متدیّناند تدیّن دارند ولی آن قانون, دین است خدای سبحان دین مرتضی و مرضی را در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» مشخص فرمود در آیه سوم سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این است فرمود: الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً این دینِ مرتضی دینِ مرضی دینِ خداپسند دینی است که قرآن و عترت را با هم دارد بعد از جریان غدیر و جریان ولایت دین مرضی مشخص شد کوشش جناب زمخشری و امثال زمخشری که بخواهند این را بر جریان سقیفه حمل بکنند به جایی نمیرسد. خب دینی مرضیّ خدای سبحان است که مطابق آیه سه سورهٴ مبارکهٴ «مائده» باشد فرمود خداوند مؤمنانی که به عمل صالح موفقاند آنها را به تشکیل مدینه فاضله و حکومت عادله موفق میکند سوگند یاد کرده است لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ جریان خلافت در قرآن انحایی دارد یک قسم خلافة الله است که درباره جریان انسان کامل مثل حضرت آدم(سلام الله علیه) فرمود: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً یک قسم خلافت انبیا بعضهم نسبت به بعض است اولیا بعضهم نسبت به بعض است نظیر جریان داود و سلیمان و امثال ذلک که وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ و مانند آن. یک قسم خلافت و جانشینی به معنی اعم است که قوم عاد و ثمود و قوم نوح را قرآن کریم فرمود اینها خلیفه آنها بودند آنها خلیفه اقدمین بودند بین قوم نوح و عاد و ثمود خلافتی برقرار بود که به آن آیات هم اشاره میشود قسم چهارم خلافت از همین قبیل است که مؤمنان جانشین مؤمنان دیگرند با این خصیصه یا خلافت به معنای عام باشد که مؤمنین بعد از اقوام دیگر میآیند با این خصیصه, اینها که آمدند حکومت عادله تشکیل میدهند در حکومت عادله نه ترسی هست و نه اندوهی نه از داخل نه از خارج اینها موحّدانه دینشان را درک میکنند باور دارند عمل میکنند و به دیگران منتقل میکنند هیچ ترسی ندارند نه از داخل نه از خارج این در زمان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حاصل نشد برای اینکه اینها مرتّب در هراس بودند حالا اگر هراس داخلی کم بود هراس خارجی زیاد بود هراس داخلی هم بود برای اینکه عدّه زیادی از اینها سر از نفاق در آورده بودند یا یهودیهایی بودند که جاسوسی میکردند برای مشرکان یا منافقانی بودند که گزارشگر اهل شرک بودند در زمان خود حضرت این وعده انجاز نشده بعد هم تا زمان حضرت امیر(سلام الله علیه) دین مرضی پیدا نشده زمان حضرت امیر هم که نگذاشتند اینها چون عمل صالح نکردند نگذاشتند این بزرگوار آن دین الهی را پیاده کند لذا سه جنگ را بر آن حضرت تحمیل کردند که مرتب خونریزی و کشتار و امثال ذلک بود جنگ جمل بود جنگ صفین بود جنگ نهروان و خود حضرت امیر(سلام الله علیه) آن طوری که در خطبه قاصعه آمده است یک وقت هم همین خطبه قاصعه در این بحث مطرح شد فرمود در خاورمیانه مستکبران حکومتی داشتند وجود مبارک ابراهیم خلیل آمد با جریان بتشکنی و تبرگیری و احتجاج و درون آتش رفتن و آتش را گلستان کردن بالأخره خاورمیانه را امن کرد یعنی هیچ کسی در عصر وجود مبارک ابراهیم داعیه بتپرستی نداشت یا کلاً برطرف شد یا در حکم برطرف شدن بود و انبیای ابراهیمی هم تا حدودی قدرت داشتند حضرت اسحاق و امثال ذلک بعد کم کم فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ شد و باز شرک و بتپرستی برگشت وجود مبارک یوسف(سلام الله علیه) که بعدها به زندان افتاد با بتپرستی مبارزه کرد تا حدودی آن مصر را رفته روشن بکند همین مستکبران دوباره بر خاورمیانه مسلّط شدند آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در خطبه قاصعه این است که اکاسره و قیاصره مستحضرید که حجاز یک حیات خلوتی بود هم برای امپراطوری ایران هم برای امپراطوری روم کسی برای حجاز حساب خاص باز نمیکرد زیرا نه مرکز سیاست بود نه مرکز اقتصاد بود نه مرکز تجارت بود جایی نبود که امپراطوری ایران نسبت به او طمع کند یا امپراطوری روم نسبت به او طمع کند اما وقتی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً شد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ظهور کرد این دو امپراطوری را رام کرد و هر دو مسلمان شدند یا تسلیم شدند بعد از اینکه این دو امپراطوری تسلیم شدند اوضاع خاورمیانه آرام شد ولی قبل از اینکه اوضاع خاورمیانه آرام بشود جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) که مقداری گذشت بیان نورانی حضرت امیر این است که همین اکاسره ایران و همین قیاصره روم فرزندان ابراهیم را نوههای ابراهیم را این امامزادهها را این پیغمبرزادهها را اصحاب دَبَر و وَبر کردند اخوان وَبر کردند یعنی اینها را چارودار کردند مستحضرید که این شتربانها و ساربانها را میگویند اصحاب دَبر و وَبر. دَبر یعنی این زخمهای پشت شتر را اینها دارند درمان میکنند با تیمار و امثال ذلک, وَبر این کُرکهای سینه شتر است این قسمت را میگویند بَرَک پارچههای بَرکی پارچههایی است که از این پشم و قسمتهای ظریف سینه شتر باشد این مَبارک اِبل که میگویند خواندن نماز در آن مَبارک اِبل مکروه است برای اینکه شتر با سینه در این قسمتها میخوابد این قسمت را میگویند بَرَک و شتر روی همین قسمت میخوابد آن میشود مَبارک اِبل پشمهای کُرکی که از این قسمت سینه گرفته میشود میگویند بَرَک قباهای بَرکی, عباهای برکی از این قسمت ساخته میشود فرمود شما را اصحاب و اخوان بَرک کردند یعنی چارودار کردند که اگر بخواهند این مو را بتراشند این پشمها را بتراشند به وسیله شماها این کار را میکردند کار ساربان همین است دیگر. خب فرمود این ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) آمد این خاورمیانه را تحت سلطه علمی خود در آورد بعد در اثر اختلاف و ناهماهنگی همین افرادی که باید حکومت را حفظ میکردند باعث شد که اکاسره ایران و قیاصره روم این دو ابرقدرت این پیغمبرزادهها را گرفتند و چارودارشان کردند بعد فرمود من را تنها نگذارید اگر من تنها شدم و بیگانه مسلّط شد همان کاری که اکاسره و قیاصره نسبت به فرزندان ابراهیم(سلام الله علیه) کردند نسبت به شما هم میکنند که کم و بیش دیدیم امویان چه کردند مروانیان چه کردند عباسیان چه کردند اینکه میبینید تاریخ 2500 سال را میشمارند همه اینها که قاجار و ساسانی و سامانی و هخامنشی و سلجوقی نبودند چندین سال عباسیان بودند همین بنیالعباس از یک سو شبیه ساسانی و سامانی بودند از یک سو هم شبیه پهلوی و قجر بودند لذا این سلسله, سلسله 2500 ساله است این سلسه منحوس در بین آنها مروانی هست عباسی هست همه اینها که ایرانی نبودند آنها که در ایران حکومت میکردند که این مأموم بود که در ایران حکومت میکرد این امامکُش بود که در ایران حکومت میکرد اینها جزء 2500 سالهاند. فرمود اگر شما آن دین را درست نشناسید باور نکنید عمل نکنید و تبلیغ نکنید به همین روز سیاه مبتلا میشوید.
خب خدای سبحان فرمود یک گروه مخصوصیاند که مورد وعده الهیاند خدا وعده داد که دینِ حق را که به اینها عطا کرده است متمکّن کند دین وقتی متمکّن میشود که قوانین او به خوبی شناخته بشود (یک) مورد باور باشد (دو) مورد عمل باشد (سه) تبلیغ بشود (چهار) این میشود دین متمکّن در چنین فضایی نه ترسی درونی است نه ترس بیرونی نه غم درونی است نه غم بیرونی اینکه فرمود: وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً درست است که نکره در سیاق مثبت است و نه منفی ولی اطلاقش شامل هر دو قسم میشود یعنی اینها هراسی نداشتند نه در داخل نه در خارج, نه در داخل از یکدیگر میترسیدند نه هراسی از بیگانه داشتند کشور شده کشور امن مستحضرید که اسلام اصراری ندارد و اصلاً بنای او بر این نیست که مزاحم دیگران باشد اما به ما میفرماید: وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً اگر - خدای ناکرده - جنگی رخ داد در آن صحنه میفرماید: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ در جبهه جنگ جز خشونت چیز دیگری نیست اما در حال عادی نفرمود شما خشن باشید فرمود طرزی زندگی کنید که دشمن درباره شما طمع نکند و شما را به عنوان یک دژ شکستناپذیر تلقّی کند این امر است (یک) امر غایب است (دو) در حقیقت مأمور, دشمنان هستند (سه) فرمود طرزی شما زندگی کنید که حتماً آنها در شما استواری را احساس بکنند وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً نه وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ فرمود شما طرزی زندگی کنید که دشمن طمع نکند این دستور غلظت نیست دستور استقامت و صلابت است مثل اینکه هیچ آدم عاقلی طمع نمیکند که با سلسله جبال البرز دربیفتد خب چکار کند شما با چهارتا کلنگ و بیل میخواهی به جنگ قلّه دماوند بروی فرمود شما سلسله کوه باشید که دشمن در شما غیر از صلابت چیز دیگر درک نکند وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً این غیر از وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ است خب چه وقت ملّت به جایی میرسد که دشمن جدّاً باور کند که نمیشود با آنها در افتاد؟ آن وقتی که یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً باشد وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ باشد دین مرضی با این ابعاد چهارگانه یاد شده اجرا بشود آن وقت نه ترس درون است نه ترس بیرون تاکنون چنین چیزی نشده است البته بالقول المطلق ممکن است مقطعی در گوشهای چند صباحی چنین نعمتی نصیب اهل آن منطقه شده باشد ولی اگر بخواهد به صورت رسمی باشد باید به وسیله ظهور مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) باشد که وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ باشد.
درباره اصل استخلاف فرمود خدای سبحان بنای او بر این است که این زمین را دست به دست بگرداند و همین طور گروهی بیایند و گروهی بروند چه اینکه مخصوص گروه خاصّی نیست اصل خلافت را در جریان سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیه 69 و همچنین آیه 74 نسبت به قوم هود و نسبت به عاد و ثمود بیان کرده در آیه 69 سورهٴ «اعراف» فرمود: إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَکُمْ فِی الْخَلْقِ کذا و کذا بعد در آیه 73 سخن از ثمود مطرح شد فرمود: وَإِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً بعد از قوم ثمود آیه 74 فرمود: وَاذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَکُمْ فِی الْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِن سُهُولِهَا قُصُوراً وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُیُوتاً فرمود به قوم ثمود که شما بعد از عاد آمدید امکانات فراوانی ما به شما دادیم امکانات شما تنها این نبود که در منطقههای ییلاقی در دامنههای کوه ویلا بسازید امکانات شما به قدری بود که کوه را ویلا میساختید یعنی این کوهها را میتراشیدید اتاق درست میکردید پذیرایی درست میکردید جای خواب درست میکردید جای مهمان درست میکردید این غیر از این است که انسان در دامنه کوه یک ویلا بسازد فرمود: وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُیُوتاً این کار را کردید خب فَارِهِینَ را هم در بخشهای دیگر دارد الآن هم بعضی از آثار باستانی در این قلّههای شمال هست که اینها کوه را به صورت کاخ در میآوردند این کوه را میتراشیدند چندین اتاق, پذیرایی برای خود, مهمان, ورودی خروجی درست میکردند که بقایایش الآن جزء آثار باستانی است فرمود همه امکانات را ما به شما دادیم بعد طوری نکشید که مقهور الهی شدید و قهر خدا شما را از بین برد. در بخشهایی باز از سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» جریان ارثگذاری را از زبان موسای کلیم بیان فرمود آیهٴ 128 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است که وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) به قومش فرمود: اسْتَعِینُوا بِاللّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ این تبدّل هست گروهی میروند إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ این همیشه هست اما مدینه فاضله شرط اساسیاش ایمان است و عمل صالح, اگر گروهی واقعاً مؤمن بودند و واقعاً به اعمال صالح موفق شدند توفیق این را پیدا میکنند که حکومت صالحه و مدینه صالحه داشته باشند وگرنه صِرف میراث بردند گروهی بعد از گروه دیگر است در موارد دیگری هم در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» و اینها هم آمده درباره بنیاسرائیل که وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ بعد هم فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ و مانند آن درآمد از آن.
خب بنابراین استخلاف گاهی نسبت انسان است به خدای سبحان که فعلاً از حریم بحث بیرون است إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً یا یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ یا استخلافِ پیامبری نسبت به پیامبر دیگر است که وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ و مانند آن یا استخلاف عاد و ثمود و قوم نوح نسبت به یکدیگر است که یک استخلاف مذمومی است یا استخلاف مؤمنین نسبت به یکدیگر است که این آیه میتواند دلیل آن باشد حالا یا قبلاً مؤمنانی بودند و مؤمنان فعلی خلیفه آن هستند یا نه قبلاً افراد غیر مؤمن بودند و اینها به جای آنها آمدند درباره بنیاسرائیل میفرماید: وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا شما به جای ظالمین نشستید این به جای ظالمین نشستید تعلیق حکم بر وصف است که خطری را هم در گوش دارد مثل اینکه بگویند آقا شما روی صندلی لرزانی نشستی یعنی مواظب باش اینکه فرمود: وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا یعنی عدّهای اینجا نشسته بودند چون ظلم کردند ریشهکن شدند شما آمدید مواظب باشید ظلم نکنید وگرنه ریشهکن میشوید این وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا این خطر را دارد مثل اینکه به یک آقا میگویند آقا اینجا صندلی لرزان است قبلاً کسی نشست و افتاد پایش شکست شما مواظب باشید. در بخشهای دیگر هم فرمود ما شما را به جای آنها نشاندیم گاهی به صورت متکلّم معالغیر لِنَنْظُرَ گاهی به صورت فعل مغایب لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ اینها نسبت به اقوامی که تبهکارند. اما در خصوص این آیه محلّ بحث که فرمود ما این کار را کردیم وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ این خصیصهای دارد که در قسمتهای دیگر نیست آن خصیصه شبیه آیه 105 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» است که فرمود: وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ این عباد صالح همان است که الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ صالح بالاتر از عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ است زیرا عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ در حوزه عمل خبر میدهد صالح درباره حوزه ذات و عمل هر دو خبر میدهد کدام انسان صالح است آن انسانی که مؤمن باشد از نظر قلب و عقیده و کارهای صالحش را هم انجام بدهد تکلیفش را انجام بدهد اگر از نظر عقیده و قلب مشکل داشته باشد یا از نظر قلب مؤمن باشد ولی عمل صالح انجام نداد که انسان صالح نیست اینکه أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ این یک تعبیر به تنهایی جامع آن الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ خواهد بود خب فرمود: أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ و اگر این گروه به مقامی رسیدند که ما از آنها به عنوان مدینه فاضله مثلاً یاد میکنیم چه کار میکنند برابر آیه 41 همان سورهٴ «حج» فرمود: الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ خب ماه پربرکت محرّم که در پایانش هستیم این اوایل این ماه به نام امر به معروف و نهی از منکر بود این امر به معروف و نهی از منکر که دو فریضه از فرایض الهی است بهترین عامل برای اصلاح جامعه است حالا هم حکومت وظیفهاش این است که در بخش سوم و چهارم امر به معروف و نهی از منکر فعّال باشد هم توده مردم وظیفهشان این است که در بخش اول و دوم فعال باشند البته بخش اول و دوم وظیفه مشترک امّت و حکومت است بخش اول انزجار قلبی و تنفّر برخوردی این یک بخش و تذکّر زبانی و دستور زبانی بخش دوم. اوّلین بخشی که بر همه ما واجب است این است که نگاه غضبان داشته باشیم نگاه نفرتآمیز داشته باشیم واجب است یعنی واجب است اگر کسی بیحجاب بود زنهای دیگر وقتی این را میبینند عبوسانه ببینند متنفرانه ببینند این خودش را جمع میکند این عبوسانه نگاه کردن متنفّرانه نگاه کردن غضبانانه نگاه کردن واجب است, واجب است یعنی واجب است آن مرحله بعدیاش این است که خانم لباست را حفظ بکن یا فلان شخص لباست را حفظ بکن اگر کسی مبتلاست به رومیزی و زیرمیزیگیری اعضای آن نهاد و ارگان و آن وزارتخانه بر همه آنها واجب است که سطل زباله را چطور نگاه میکنند سطل زباله را که با چهره باز و لبخند نگاه نمیکنند که یا بینی را میگیرند یا عبوس میکنند رد میشوند دیگر فرمود شما سطل زباله را چطور نگاه میکنید اینها را همین طور نگاه بکنید این اوّلین مرتبه وجوب است نه اینکه سرتان را خم بکنید بروید کنار خب این اوّلین مرتبه واجب است دیگر, اگر یک مرد تبهکاری در خیابان رد میشود هشت, ده هزار نفر بالأخره او را میبینند همه او را به عنوان یک سطل زباله نگاه کنند خب یقیناً خودش را جمع میکند این اولین مرتبه امر به معروف و نهی از منکر است وجوه مُکفهرّه, غضبان, متنفّر حالا یک وقت است انسان گلدانی را میبیند با لبخند میبیند با چهره باز میبیند یک وقت سطل زباله را میبیند حالا یا بینیاش را میگیرد یا بالأخره به سرعت رد میشود دیگر. فرمود بر همه واجب است وقتی یک انسان تبهکار را میبینند با چهره دِژم او را نگاه بکنند این نصوص امر به معروف و نهی از منکر است در مرحله اول, آن انزجار قلبی که سر جایش محفوظ است که در او اثر نمیکند که آن انزجار قلبی وظیفهای است بین ما و خدای ما اما این رایجترین و نقدترین و آسانترین کار همین وجوه مکفهرّه است که باید داشته باشیم اگر زنی اگر مردی تبهکارانه در جامعه بخواهد زندگی کند در خیابانی که چند هزار نفر میروند همه او را به عنوان یک سطل زباله نگاه کنند دیگر او اگر متّهم به سوء استفاده است خودش را جمع میکند اگر تبهکاری دیگر دارد خودش را جمع میکند اینها بر ما واجب است اینچنین نیست که حالا کسی بیحجاب رد شده کسی هم بیتفاوت رد شده هیچ گناهی در نامه عمل او ننویسند نه خیر اگر درباره آن بیحجاب گناه مینویسند نسبت به این خانمهایی هم که هیچ نگاه مکفهرّانه نکردند گناه مینویسند دیگر خب. فرمود: الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ مدینه فاضله با این پیدا میشود دیگر وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ بنابراین اینکه فرمود: وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ دین مرضی را مشخص کرد دین در قلب اینجا جا افتاد و همین دینی که در قلب جا افتاد در جامعه هم جا افتاد که خودشان دست به تباهی نمیزنند یا اگر دستشان آلوده شد با امر به معروف و نهی از منکر دیگران اصلاح میشوند چنین جامعهای میشود جامعه مهدوی(علیه آلاف التحیّة و الثناء) خب حالا همه ما موظفیم هر لحظه منتظر باشیم آن هم یک مطلب است اما این هم نباید خوشبینانه مسئله را حل کرد ما الآن بر فرض در ایران هفتاد میلیون هستیم همه ما هم اگر سلمان و اباذر بشویم نمیشود مطمئن شد که حضرت ظهور میکند برای اینکه ما تازه یک صدم عالمیم یک صدم یعنی یک صدم وجود مبارک حضرت که میآید جهانی حکومت تشکیل میدهد جهان هم هفت میلیارد است ما هم یک صدمیم با یک صدم هم با یک گل که عالم بهار نمیشود که ولی بالأخره ما هر لحظه منتظریم وظیفه ماست دستور ماست انتظار فرج, عبادت ماست اما نباید حالا خوشبینانه اگر ما هفتاد میلیون شدیم هفتاد میلیون سلمان و اباذر حالا حضرت فردا ظهور میکند بله اگر اکثریّت جامعه بشری عاقل شدند و 313 شاگرد مثل امام پیدا شد بله حضرت یقیناً ظهور میکند برای اینکه او که نمیخواهد جهان را با دعا و امثال دعا حل کند که میخواهد با مدیریت جهان را رهبری کند. مرحوم سیّد رضی(رضوان الله علیه) این را بارها شنیدید در نهجالبلاغه نامهای را نقل میکند آن نامه این است که کمیل از اصحاب خاصّ حضرت بود که حضرت به افراد عادی وقت ملاقات نمیداد اما دست کمیل را گرفت و بیرون شهر کوفه برد و «یا کمیل إنّ القلوب اوعیة فخیرها اوعاها» آن بیان نورانی را فرمود. کمیل یکی از اصحاب سرّ است شاگرد مخصوص است در زمان حکومت حضرت امیر منطقهای است به نام هیط, هیط جایی است که عدّهای در آنجا زندگی میکردند و وجود مبارک حضرت مسئولیت آن منطقه را داده بود به کمیل امویان آمده بودند غارت کردند زدند بردند و کمیل نتوانست آن منطقه را اداره کند نامه گلایهآمیزی حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که برای کمیل نوشت که آخر من این همه امکانات دادم قدرت دادم چرا نتوانستی دفاع بکنی خلاصه آن نامه این است که فقط بعضیها به درد دعای کمیل میخورند مدیریت چیز دیگر است خب کمیل که آدم کمی نبود چرا حضرت امیر از او گِله میکند بعضیها برای دعا خوباند برای مناجات خوباند برای سخنرانی خوباند برای سخنخوانی خوباند برای درس گفتن خوباند برای بحث کردن خوباند مدیریت یک نعمتی است فرمود تو چه کار میکردی؟! وجود مبارک حضرت که ظهور بکند لااقل 313 نفر شاگرد مثل امام میخواهد ولی ما هر لحظه باید منتظر باشیم یک وظیفهای ما داریم یک وعدهای هم به جامعه بدهیم در وعده دادن به جامعه باید مواظب باشیم خب اگر حضرت(سلام الله علیه) ظهور کرد برابر این وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ همه اینچنیناند خب اگر انسانی متّهم بود مجرم بود این میخواهد در جامعه زندگی کند دیگر هر جا میرود میبیند نسبت به او بدبینانه نگاه میکنند خب آن زندگی تلخ است دیگر چنین کسی نمیتواند در جامعه زندگی کند که این اولین مرتبه امر به معروف و نهی از منکر است شما روایات امر به معروف و نهی از منکر را نگاه کنید در قرآن کریم دارد این مخصوص به گروه خاص نیست اولاً ما خواستیم در تورات و انجیل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را معرفی کنیم فرمود: الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ پیغمبر را وقتی میخواهد در تورات و انجیل معرفی کند میفرماید در آخرالزمان کسی میآید که امر به معروف و نهی از منکر را جدّی میگیرد درباره اقوام دیگر هم در سورهٴ مبارکهٴ «هود» این مضمون گذشت که چرا عدّهای مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ چرا اولوابقیّه اقدام نکردند مستحضرید بقیّةالله از القاب پربرکت وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) است وقتی حضرت ظهور کرد به دیوار کعبه تکیه داد میفرماید: «أنا بقیّة الله» چرا, چون وجه الله است مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ ماندگارِ الهی است خب «أنا بقیّة الله» عالمان دین را هم وجود مبارک حضرت امیر جزء بقیّةالله میدانند منتها بالتبع «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» همین است دیگر چه کسی علما را نگه میدارد غیر از وجه الله اگر کسی صبغه مَا عِندَکُمْ داشت که یَنفَدُ صبغه ما عنداللّهی داشت که «یَبْقیٰ» اگر «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» این علما بقیّةاللهاند بالتبع چون شاگرد آن بقیّةالله بالاصلاند این کم مقامی نیست این گونه افراد را قرآن کریم بالاتر از اولواالأبصار بالاتر از اولواالألباب میداند یک عدّه اولواالأبصارند در فرهنگ قرآن, یک عدّه اولواالألباباند در فرهنگ قرآن, یک عدّه اولوابقیّة هستند یعنی والی بقایاند مولای بقایاند ولیّ بقایاند باقدارند ماندگارند خب آدم وقتی که میتواند بماند چرا بپوسد این علمِ دین است که انسان را بقیّةالله میکند مگر میشود شاگرد بقیّةالله, بقیّةالله نباشد مگر میشود شاگرد فقیه, فقیه نباشد مگر میشود شادگرد مهندس, مهندس نباشد خب شاگرد بقیّةالله هم میشود بقیّةالله پس اگر وجود مبارک حضرت امیر فرمود: «العلماء باقون ما بَقی الدّهر» اگر در سورهٴ «هود» آمده است که چرا اولوابقیّه دفاع نکردند قیام نکردند معلوم میشود که عالمان دین اولوابقیّهاند مسئولیت اینها نسبت به دیگران, امر به معروف و مانند آن بیش از دیگران است. خب اینکه فرمود: وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ این بالاتر از آیه پنج سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است که فرمود: وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ برای اینکه آنها دوباره برگشتند فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ کردند این آیه نمیتواند نسبت به بنیاسرائیل باشد برای اینکه هنوز از دریا درآمدند آثار این معجزه در آنها هست به موسای کلیم گفتند که اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ کاملترین مصداقش همان طوری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمودند مربوط به وجود مبارک حضرت است لکن حصر نیست حالا اگر مدینه فاضله شرایطی داشت - انشاءالله - در بحثهای بعدی مطرح میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (55 وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (56) لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ وَلَبِئْسَ الْمَصِیرُ (57)) بعد از بیان آن خطوط کلی توحید و سایر معارف فرمود ذات اقدس الهی با بشر نزدیک است چه اینکه بشر هم میتواند به خدا نزدیک بشود بر اساس بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که این مضمون در صحیفه مبارکه هست «دانٍ فی دنوّه و عالٍ فی علوّه» خداوند هم در مسئله دعا و مناجات به بندگانش اجازه داد که با او منادات داشته باشند (اولاً) بعد مناجات داشته باشند (ثانیاً) بعد مستمع مناجات خدا باشند (ثالثاً) که خدا مناجات کند و اینها بشنوند اینها عصاره آن مناجات شعبانیه است اینها در مسئله دعا و نیایش. از نظر مسائل فقهی به بندگانش اجازه عهد داد این عهد و یمین و نذر یکی از اینها به نام عهد است که انسان با خدا معاهده برقرار میکند میگوید «عاهدت الله» من با خدا عهد بستم که فلان کار را انجام بدهم یا فلان خلاف را نکنم این تعهّد با خدا نشانه قرب الهی است که «إنّ الراحل إلیک قریب المسافة» آن قدر فیضش و لطفش به ما نزدیک است که به ما اجازه میدهد با او عهد ببندیم. مرحله سوم همین وعدی است که خدا به ما داده است خدا وعده میدهد به ما وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا از این وعدهها در قرآن کم نیست حالا یا مسائل عبادی است یا مسائل اجتماعی است یا مسائل جهادی است و مانند آن.
پرسش....
پاسخ: بله وعده همین است دیگر اگر شرایط را ما رعایت بکنیم تخلّف ندارد دیگر إِنَّ اللّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ.
پرسش...
پاسخ: بله آنجا خودش قرینه دارد که وعده بالصراحه به این صورت نیست وگرنه اصل کلی حاکم در آیات این است که إِنَّ اللّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ اما آنجا با قرینه همراه بود که گذشت اینجا هم بدون قرینه است اگر کسی این شرایط را رعایت بکند وعده خدا انجازپذیر است و تخلّفپذیر نیست وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ این وعده نسبت به کسانی است که از نظر عقیده مؤمناند و از نظر عمل کارهای لازم را انجام میدهند.
مسئله بعدی آن است که راجع به استخلاف است صِرف استخلاف کمال نیست که عدّهای را خدا ببرد عدّه دیگر را جانشین آنها قرار بدهد چه اینکه نمونههایی از آن قبلاً گذشت بعد از جریان قوم نوح, عاد و ثمود مطرح شدند اینکه ثمود و عاد بعد از قوم نوح آمدند نه یعنی بعد از آن هشتاد نفر یعنی بعد از قوم نوح که به هلاکت رسیدند ثمود و عاد پدید آمدند.
پرسش...
پاسخ: این وعده است دیگر وعده جزء انشائیات است جزء ایقائات است جزء عقود که نیست مگر آن عهد جزء عقود است یا نذر جزء عقود است یا یمین جزء عقود است اینها همه یکطرفه است دیگر.
خب اصل استخلاف نشانه کمال نیست عمده آن شرایط و وعدههایی است که خدا بر اساس آن شرایط عطا میکند پس اصل استخلاف فرمود: وجعلکم خلفاء من نوح منظور از قوم نوح همانهایی بودند که هلاک شدند أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً نه هشتاد نفر یا کمتر و بیشتری که وَجَعَلْنَا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبَاقِینَ عمده در کمال این است که فرمود: وَلَیُمَکِّنَنَّ این امور را نصیب کسانی میکند که از نظر عقیده مؤمناند و از نظر عمل واجبها را انجام میدهند و محرّمات را ترک میکنند وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ آن دین خداپسند را که فرمود: رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً برای اینها متمکّن میکنند که اینها در همه ابعاد بتوانند این را پیاده کنند.
پرسش...
پاسخ: البته جزء مصادیق هست دیگر ولی روایاتی که در ذیل این آیه آمدند به کنزالدقائق که مراجعه میکنید مربوط به وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) است.
پرسش: آخر یک روایت هم نقل میکند از خود حضرت علی(علیه السلام) میفرماید هر کس به من نگوید خلیفه چهارم لعنت خدا بر او.
پاسخ: خب بله برای اینکه آن سه نفر را که دین امضا نکرده که غرض این است که روایاتی که در ذیل این آیه است آن طوری که در کنزالدقائق آمده مربوط به وجود مبارک حضرت حجّت است میبینید المیزان چقدر در مسیر روایت حرکت میکند با اینکه وجوه فراوانی در اینجا گفته شد ایشان سعی کردند همه این وجوه را بررسی کنند ضعف همه آنها را تبیین کنند بعد بفرمایند که «والذی تؤتیه الآیه» این است که منطبق میشود بر حضرت حجّت روایاتی که میبینید, میبینید که بر حضرت حجّت تطبیق شده این هماهنگی المیزان است با روایات منتها تمام وجوهش را بررسی میکند در هر جایی که روایت یک مطلب قابل اعتمادی دارد یک وقت یک روایت ضعیف است یا مرسل است با او نمیشود مسیر آیه را تعیین کرد یا تغییر داد ولی یک روایت معتبری باشد به هر وسیله است ایشان سعی میکنند مسیر آیه را با روایت هماهنگ کنند یکی از موارد هم همینجاست.
غرض این است که آنچه در روایات آمده که بر وجود مبارک حضرت تطبیق میشود این نکتهای را به همراه دارد و آن این است که اگر منظور این ارض کلّ ارض باشد بله همین روایت کنزالدقائق است که بر وجود مبارک حضرت حجّت منطبق میشود اما اگر «أرض کلّ عصرٍ و مصرٍ» ملاحظه بشود ممکن است که مصادیق دیگر هم داشته باشد منتها آن مصادیق دیگر فیالجمله است نه بالجمله آن طوری نیست که حالا گسترده باشد همه اقطار را بگیرد یا همه ازمان را بگیرد این دو اصل همگانی را همیشگی را به همراه داشته باشد اگر اینچنین شد آدم احتمال میدهد که در منطقهای اگر چند صباحی دین حاکم بود این هم مصداق آیه است ولی اگر فیالأرض را گفتیم ظاهرش کلّ ارض است بله این مخصوص حضرت میشود.
خب کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ آن دین خداپسند همان راهی را که جناب زمخشری در کشّاف رفت همان راه را جناب فخررازی در تفسیر کبیرشان میروند خب مستحضرید که هر دو ناصواب است وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً قبلاً هراسناک بودند دشمن داخلی داشتند دشمن خارجی داشتند امنیّتی در کار نبود حالا در کمال امنیّتاند امنیّت هم از بهترین نعمتهای الهی است وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان این بیان را دارد که برخیها خواستند این را بر خلیفه دوم تطبیق کنند برای اینکه ایشان تلاش و کوشش کرده است از مدائن کسرا تا خراسان و تا سجستان همه را فتح کرده است و حکومت اسلامی مستقر کرد بنابراین این مشمول آیه خواهد بود. نقد ایشان این است که خب اگر شما گستره اسلام ظاهری را میخواهید بگویید بعد از ایشان در عصر اموی ایام معاویه فتوحات که بیشتر بود اینها در غرب خیلی پیشرفت کردند در حالی که آنجا خبر از اسلام نبود این حرفها از این به بعد دیگر در فرمایش مرحوم شیخ طوسی نیست قبل از مرحوم شیخ طوسی جناب ابوریحان بیرونی این مطلب را نقل کرد جناب ابوالحسن عامری نقل کرد اینها قبل از مرحوم شیخ طوسی بودند نقل کردند که وقتی معاویه به حکومت رسید یک رابطه تجاری با سلاطین بتپرست هند برقرار کرد ببینید به عنوان حکومت اسلامی به عنوان خلیفه مسلمانها چطور بتفروشی و بتپرستی را ترویج میکردند خب این دو حکیم از بزرگان جهان اسلاماند هم ابوریحان بیرونی در تحقیق ماللهند این را فرمودند هم ابوالحسن عامری بالأخره در طیّ این هزار سال اینها به عظمت علمی شناخته شدند این دو بزرگوار نقل میکنند که وقتی معاویه به قدرت رسید بخشی از مغرب زمین را فتح کرد آن قسمتها بتپرستی رواج داشت سلاطین و حکّام صنمی و وثنی بودند بتهای زرّین داشتند این منطقه خاورمیانه بتپرستی در کار نبود هندِ دور این بتپرستی را داشت معاویه همین بتهایی که از بتکدههای خصوصی سلاطین مغرب زمین به دست آورد اینها را مزیّن کرد مرصّع کرد به وسیله کشتی از قسمت شامات و اینها به سلاطین هند منتقل کرد و پول زیاد گرفت بتفروشی کرد یک خلیفه رسمی مسلمانها با این داشت حکومت میکرد حرف مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که صرف گسترش نظامی و پیروزی ظاهری مشمول این آیه نخواهد بود اگر شما بگویید دومی از مدائن کسرا تا خراسان و سجستان را فتح کرد خب مشابه این یا بیش از این طرف مغرب زمین را ایام معاویه فتح کردند. آن فرمایش دو بزرگواری که قبل از مرحوم شیخ طوسی بودند این است خب این چه اسلامی است که بتها را مزیّن میکند و مرصّع میکند و به سلاطین بتپرست هند میفروشد چنین دینی را داشتند ترویج میکردند دیگر خب پس بنابراین آنها یقیناً منظور نیست وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً که اینها در کمال امنیّت موحّدانه خدا را عبادت کنند یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً که این نکته که جمله دوم بر جمله اول عطف نشده است و باهم ذکر شدند نظیر «لا إله إلاّ الله» خواهد بود یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً بعد فرمود: وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ خب فِسق ضعیفتر از کفر است چطور میفرماید اگر کسی کافر بود فاسق میشود یا منظور آن أفحش مراتب فسق است یا نه, منظور از کفر, کفران نعمت است بالأخره یا باید در کفر تصرّف کرد یا در فسق اگر کفر معنای معهود خود را دارد آن فسق, خروج أفحش است «فَسَق» یعنی «خَرج عن الصراط» خب اگر خروج درجاتی دارد و آن عالیترین درجهاش که در درک اسفل قرار میگیرد در حقیقت پایینترین درکهاش اینجا مراد است بله این میتواند بعد از کفر باشد بالأخره یا باید در کفر تصرّف کرد و گفت کفر, کفر در مقابل ایمان نیست یعنی بعد از اینکه ما این حکومت را این نعمت را این نظام اسلامی را به اینها دادیم اگر کسی کفران نعمت بکند میشود فاسق یا اگر در کفر تصرّف نکردیم در فسق باید تصرّف بکنیم. در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» آنجا سخن از کفران نعمت مطرح شده که شاید در این روزهای قبل هم به آن اشاره شد آیه دوازده سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این است که وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِن کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ این کفران نعمت است در مقابل شکر این کفران نعمت منتهی به فسق خواهد شد یا خودش نوعی از فسق است به هر تقدیر در احدیاللفظین باید تأمّل کرد و آن را توجیه کرد. بعد فرمود: یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ این فسق به معنای کفران نعمت و امتناع از شکرگزاری است وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ در چنین فضایی سه اصل را شما باید رعایت کنید که امور دیگر به همین سه اصل برمیگردد رابطهتان را با خدا باید همیشه مستحکم کنید که نماد این تحکیم ارتباط نماز است فرمود: وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ یعنی ارتباط با ذات اقدس الهی باید کاملاً محفوظ باشد وَآتُوا الزَّکَاةَ رابطهتان را با خلق خدا باید رعایت کنید این «زکات کلّ شیء بحسبه» وقتی که آیات زکات در سوَر مبارک مکّی نازل شد آنجا بحثش گذشت که منظور زکات مال نیست چون زکات فقهی مال در مدینه نازل شد در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ کذا و کذا وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ این به تزکیه نفس تزکیه اخلاقی یا زکات مستحبّی و مانند آن برمیگردد وگرنه زکات فقهی در مدینه نازل شده در بخشی از آیات سوَر مکّی سخن از زکات مطرح است در حالی که زکات فقهی مراد نیست آنجا روایاتی هم که در زمینه «زکات کلّ شیء بحسبه» مطرح بود یادآور شد که «زکاتُ الجمال العفاف» هر کسی موظف است هر مکلّفی موظف است عفیف باشد آن کس که از جمال بیشتری برخوردار است وظیفه او بیشتر است هر کسی موظف است در راه خدا جهاد کند آن کسی که شجاعتش بیشتر است وظیفهاش بیشتر است «زکاة الشجاعة الجهاد فی سبیل الله» زکات علم, تعلیم است زکات جاه و قدرت, رسیدگی به امور دیگران است اینها را ائمه(علیهم السلام) فرمودند بنابراین اگر زکات به عنوان نماد ارتباط با این افراد جامعه است نظیر صلات این دو اصل را به همراه خواهد داشت یعنی در چنین نظامی انسان رابطهاش را با خدا صحیحاً برقرار میکند (یک) رابطهاش را با خلق خدا صحیحاً برقرار میکند (دو) رابطهاش را با حکومت اسلامی درست برقرار میکند (سه) که فرمود: وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ خب این أَطِیعُوا الرَّسُولَ ناظر به مسائل فقهی و عبادی و امثال ذلک که نیست چون آن را در صورت صلات و زکات و امثال ذلک بیان فرمود, فرمود آنچه را که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند آن را اطاعت کنید. در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» اصل کلّی است که فرمود هرگز مؤمن حق ندارد وقتی چیزی را که پیامبر فرمود این امتناع بکند وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ آیه 36 سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» این است وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِیناً برای اهمیت مسئله نام زن را در کنار نام مرد جداگانه برد فرمود وقتی خدا پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حکمی کرد کسی حق ندارد بگوید من نظرم این است. خب پس این سه عنصر محوری همه دستورها را زیرمجموعه خود دارد آنچه به خدا برمیگردد آنچه به خلق خدا و امّت برمیگردد آنچه به حکومت برمیگردد اگر چنین نظامی مستقر شد دیگر کسی حق ندارد در هیچ کدام از این اضلاع سهگانه تخلّف بکند.
مطلب بعدی آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» که آیهاش قبلاً خوانده شد یعنی آیه 41 سورهٴ «حج» فرمود: الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ نماز را هم فرمود: تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ درباره نماز هم بارها ملاحظه فرمودید که سخن از اقامه نماز است یعنی ابزار و مصالح اوّلیه نماز که قرائت چیست رکوع چیست سجده چیست ذکر سجده چیست این در کتاب و سنّت آمده شما باید دو کار بکنید یکی اینکه این اجزا و شرایط را شناسایی بکنید و به هم مرتبط بکند دوم اینکه این را به صورت یک ستون نگه بدارید آن مطلبی که بارها تکرار شد این بود که شما میبینید هیچ جا سخن از خواندن نماز نیست برای اینکه اگر دین خود را به عنوان یک کتاب حکیم و مکتب حکیم معرفی کرد فرمود: یس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ حرفش باید حکیمانه باشد خب اگر دین خود را به حکمت معرفی کرد همین دین فرمود: «الصّلاة عمود الدین» بعد همین دین بخواهد بگوید نماز بخوان این دیگر سخن حکیمانه نیست برای اینکه ستون را کسی نمیخواند ستون خواندنی نیست اگر گفتی ستون است بگو أَقِیمُوا الصَّلاَةَ یا نگو نماز ستون دین است یا اگر گفتی نگو نماز بخوان برای اینکه ستون خواندنی نیست قرائت شدنی نیست ستون را اقامه میکنند لذا شما میبینید هر جا سخن از نماز است اقامه صلات است اگر یَصْلَوْنَ و مُصَلِّینَ و آنها هم دارد به همین معناست مقیمین الصلاة, یُقِیمُونَ الصَّلاةَ, أَقِمِ الصَّلاَةَ, أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ, أَقِیمُوا الصَّلاَةَ همه جا اقامه است فرمود ما این مصالح اوّلیه را به شما دادیم شما این را به صورت یک ستون در بیاورید.
مطلب بعدی آن است که خب ستون روی زمین ستون برای چیست؟ برای اینکه تکیه بدهیم این را که نمیگویند ستون که خیمهای لازم است خدا غریق رحمت کند مرحوم کاشفالغطاء را ایشان در کشفالغطاء دارد که عمود دین نماز است خیمه دین جهاد است این جهاد خیمه درست میکند این نماز ستون این خیمه است حالا «جهاد کلّ شیء بحسبه» جهاد فرهنگی هست جهاد اخلاقی هست جهادهای اصغر هست اوسط هست اکبر هست و مانند آن بالأخره ما خیمهای لازم داریم که در زیر این خیمه به برکت ستون نماز زندگی کنیم اینکه تعبیر فرمود: أَقِیمُوا الصَّلاَةَ برای همین جهت است وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ.
پرسش: یکی از دلائل مظلومیت قرآن در حوزههای علمیه یا در تاریخ شیعه در مقابله فقه این نوع استدلال نبوده که بگویم زکات در ..
پاسخ: بالأخره فقهای بزرگوار کارهای خودشان را کردند ولی اینکه فرمودند: یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً مستحضرید که این مهجور به معنای متروک نیست ما یک هجرت و هَجر به معنی ترک داریم یک هُجر به معنای هزیان داریم که - معاذ الله - در جریان ارتحال حضرت گفتند إنّ الرجل - معاذ الله - کذا این مهجور آن مهجور است برای اینکه قوم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در آن وقت قرآن را در جانشان نگه میداشتند همان چند نفری که ایمان آورده بودند قرآن را حفظ کردند سحرها میخواندند در نمازها میخواندند خیلی از افراد در نماز قرآن میخواندند خیلی از افراد حافظ قرآن بودند آن روز کسی قرآن را مهجور نکرد متروک نکرد منتها قوم یعنی قریش قرآن را به استهزا گرفتند گفتند این هُجر است - معاذ الله - هزیان است فسون است و فسانه. قرآن متأسفانه مهجور بودن به معنی متروک بودن در حوزهها هست دیگر یعنی ما آمدیم این دینی که به ما گفته «طلب العلم فریضة» این دینی که به ما گفته «اطلبوا العلم ولو بالسین», «ولو بخوض اللجج و سفک المهج» این همه ترغیبی که کرده عالِم بشوید هم از زبان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم از زبان وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) این روایت را مرحوم کلینی نقل کرد دیگر در همان جلد اول اصول کافی این دینی که به ما گفته تحصیل علم واجب است گفته چه بخوان گفته «إنّما العلم ثلاثة آیة محکمة فریضة عادلة سنّة قائمة» ما گفتیم «آیة محکمة» فقه و اصول, «فریضة عادلة» فصله و اصول, «سنّة قائمة» فقه و اصول این حوزه تکبُعدی ما به این صورت در آمد «آیة محکمة» چه کار به فقه و اصول دارد این مربوط به جهانبینی است فلسفه است کلام است خدا هست یا نه, واحد هست یا نه, رابطه خلق و خالق چگونه است بعد معاد چگونه است بهشت چگونه است برزخ چگونه است دوزخ چگونه است اینها به «آیة محکمة» برمیگردد اینها در حوزهها مطرح نیست فقه مطرح است البته آن هم فقه به همین صورت که ملاحظه میفرمایید ولی بالأخره این حرفها در کتابها آمده دیگر اگر هر کدام از ما بالأخره یک گوشه این علوم را بگیریم بعضیها اگر رشته تخصّصی داشتند آیه محکمه بعضیها فریضه عادله بعضیها سنّت قائمه حوزه به جامعیّت خودش میرسد - انشاءالله - . خب فرمود عمده امر به معروف و نهی از منکر است که ما الآن در ماه پربرکت محرّم هستیم این ماه, ماه امر به معروف و نهی از منکر است. امر به معروف و نهی از منکر در بحث دیروز اشاره شد که این سهلالمعونه است خیلی هم اثر دارد یعنی اگر کسی را مجرم شد حالا یا مجرم اقتصادی است یا مجرم اخلاقی است بالأخره روشن شد یک جرم مشهودی دارد مردم میدانند که او چه کاره است این اگر در جامعه زندگی میکند کسی هیچ اعتراضی نسبت به او نکند فقط این کار سبک را که آسان را و نازلترین مرتبه امر به معروف است بر همه ما واجب هم است که او را با یک چهره عبوس نگاه کنیم به او لبخند نزنیم اینکه بر همه ما واجب است که مقدور همه ما هم است اگر یک زن بیحجابی دارد میگذرد تمام این خانمها وقتی او را نگاه میکنند با چهره غضبان نگاه کنند متنفرانه نگاه کنند خب او یقیناً خودش را جمع میکند دیگر این وجوه مکفهرّه که فرمودند همین است دیگر. این امر به معروف و نهی از منکر چند قسم است فرمود نماز جلوی منکر را میگیرد منکر یعنی چیزی که خدا او را به رسمیّت نشناخت قرآن او را به رسمیّت نشناخت اهل بیت آن را به رسمیّت نشناختند نزد اهل بیت نکره است نزد عقل نکره است معروف یعنی چیزی که خدا او را به رسمیّت شناخت نزد اهل بیت معرفه است نزد قرآن معرفه است نزد عقل معرفه است یعنی او را به رسمیّت شناختند نماز چنین کاری میکند جلوی منکر را میگیرد نهی میکند خب در اینکه نماز هر کسی ناهیِ اوست این حرفی در آن نیست ما حالا لازم نیست که بمیریم و ترازوی اعمالی نصب بکنند که بفهمیم اعمال ما قبول شد یا نه آن مرحله کامل است اما مراحل عادیاش دیگر خدا علامت را به ما داد دیگر فرمود من میزان نازل کردم یعنی قرآن ترازوست دیگر ما کاملاً میتوانیم بفهمیم این نماز ظهر و عصری که خواندیم قبول شد یا قبول نشد اگر تا غروب - انشاءالله - آلوده نشدیم معلوم میشود این قبول شد دیگر برای اینکه «الصلاة ما هی الشجر ما هو الانسان ما هو» جنس و فصلش را قرآن مشخص کرد فرمود نماز آن است که نهی از فحشا و منکر میکند ما خوشحالیم که تا عصر آلوده نشدیم و نماز ظهرین ما مقبول شد اما اگر - خدای ناکرده - آلوده شدیم بعد از اینکه از مسجد و حسینیه در آمدیم تن به تباهی دادیم این دیگر میفهمد که نماز مقبول نیست دیگر صحیح است قضا و اعاده ندارد اما قبول نشده آن حکم کلامی که تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ در آن نیست این مشخصات را دین فرمود حالا آن اسرار و رموز این حقایق در قیامت عندالحساب روشن میشود ولی این خصوصیات را که خدا فرمود من ترازو فرستادم مشخص میشود. غرض این است که نماز افراد ناهی خود آن افراد است نماز جماعت ناهی آن جماعت است نماز جمعه ناهی جمعه است اگر فضای مملکت فضای نماز بود باید این فضا عطرآگین باشد این امّت را این مملکت را از فحشا و منکر باز بدارد اگر این نماز مقبول باشد اگر قبول شد نماز فُرادا نماز جماعت نماز جمعه کشور عطرآگین میشود و اگر - خدای ناکرده - آلوده شد معلوم میشود این نمازها مقبول نیست اینها معیارهای است که قرآن کریم مشخص فرمود, فرمود: وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ خب «زکات کلّ شیء بحسبه» زکات هر چیزی به حسب خودش است «زکات الشجاعة الجهاد فی سبیل الله» در اینجا که فرمود: وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ همه این مراتب را بازگو فرمود.
میماند مطلب دیگری که بعضیها خیال کردند با قدرتشان میتوانند در برابر دین خدا بایستند فرمود اینها که کافرند بسیار خب حالا قبول نکردند دین را نپذیرفتند ولی این را باید بفهمند که کاری از آنها ساخته نیست لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ اینها چه کسی را میخواهند از پا در بیاورند میخواهند دین را از پا در بیاورند مسلمانها را از پا در بیاورند نظام اسلامی را از پا در بیاورند از اینها کاری ساخته نیست اینها مُعجِز نیستند معجز به کسی میگویند که دیگری را عاجز بکند فرمود اینها هیچ چیزی در عالم پیدا نمیشود که اراده خدا را عاجز بکند و هیچ چیزی در عالم پیدا نمیشود که جلو بیفتد و اراده خدا را عقب بزند این دو اصل را قرآن کریم بالصراحه بیان کرد فرمود ما هرگز عقب نمیافتیم وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ که کسی جلو بزند ما عقب بیفتیم اراده او خواست او قدرت او جلوی مکتب ما دین ما را بگیرد اینچنین نیست.
پرسش: کسی جلوی عمل صالح را بگیرد خداوند اراده عمل صالح را کرده و این جلوی آن را گرفته.
پاسخ: خب جلوی آن آقا را گرفته و آن آقا به مقصد رسیده است و ذات اقدس الهی از راه دیگری همین آقا را تأیید میکند و آن شخص را هم سر جایش مینشاند حالا آنکه آنها را سر جای خودشان مینشاند الآن آیاتش را میخوانیم.
در این قسمت فرمود: لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مبادا خیال بکنید آنها که قدرت دارند جلوی مکتب را بگیرند جلوی قرآن و عترت را بگیرند این شدنی نیست لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ اینها در یک گوشه زمین بخواهند جلوی دین را بگیرند نمیشود مگر اینکه خود افراد دیندار نباشند اگر افراد این شرایطی که ما گفتیم داشتند هرگز بیگانه نمیتواند اینها را به زانو در بیاورد مکتب را یعنی دین را عاجز بکند لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ اینکه کاری در دنیا از آنها ساخته نیست از لحاظ آخرت هم وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ وَلَبِئْسَ الْمَصِیرُ آتش جای اینهاست بعد مصیر اینها هم آتش است یعنی اینها مسیر را که همان سیّئات و گناهان باشد طی میکنند تا میشوند آتش. اسرار قیامت برای خیلی از ماها روشن نیست و دسترسی هم نداریم اما بخشی از این اسرار را در آیات قیامت به خوبی میشود فهمید ما جریان جهنم را که شنیدیم, ندیده باور داریم درکات جهنم را که قرآن و روایات فرمودند باور داریم شعلههای جهنم را باور داریم اما درختِ نسوز جهنم چطور است که إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ درختی است که با آتش آبیاری میشود اینها چطور است هیزمی است که با آتش دوام پیدا میکند و هیزمی است که آتش جهنم با آن هیزم مخصوص افروخته میشود اینها را قرآن مشخص کرده فرمود: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً کسی که قاسط است اهل قَسط است قَسط یعنی جور در قبال قِسط به معنای عدل قَسط به معنی جور یعنی هیزم جهنم خود این ظالماناند یعنی خود این ظالم گُر میگیرد این مقدار را که میفهمیم اما حالا هیزم دیگر دارد فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ آن ناسش را میفهمیم این حجاره همان حجارهای است که در روایات دارد به صورت بت در میآوردند میپرستیدند و مانند آن ممکن است ولی غرض این است که این گونه از آیات را آدم به خوبی میفهمد که بعضی افراد گُر میگیرند و نمیسوزند, نمیسوزند یعنی خاکستر نمیشوند برای اینکه یک هیزم نسوزند هیزم نسوز مرتّب در سوخت و سوز است برای اینکه در سورهٴ «نساء» گذشت که کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا لِیَذُوقُوا الْعَذَابَ دیگر خب این دائماً دارد میسوزد دیگر این میشود ائمه کفر این هم میشوند ظالمین خب اینها را که آدم یعنی ظاهر اینها را که آدم میفهمد که شخص خودش مرتب میشود شعله فرمود میشود مَصیر پس بنابراین این مصیر سر جایش محفوظ است سبیلِ غیّ هم مسیر است که آن هم سر جایش محفوظ است این کسی که راه گناه را دارد طی میکند این سبیل غیّ است و مسیر است وقتی که به قیامت رسیده خود این شخص میشود هیزم جهنم وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً هیزم جهنم میشود لذا این مصیر سر جایش محفوظ است. خب در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» هیچ چیزی در عالم نیست که جلوی اراده خدای سبحان را بگیرد آیه 44 سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» این است أَوَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَکَانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ آخر قدری اینها تاریخ بخوانند قدری آ باستانی ببینند کسانی را ما خاک کردیم که چند برابر اینها قدرت داشتند نه تنها آنها و شما بلکه چیزی در عالم پیدا نمیشود که در برابر اراده خدا بایستد مَا کَانَ اللَّهُ لِیُعْجِزَهُ مِن شَیْءٍ فِی السَّماوَاتِ وَلاَ فِی الْأَرْضِ چون او قدیر مطلق است, علیم محض است در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود این صنادید قریش مگر چقدر سرمایه دارند چقدر عِدّه و عُدّه دارند ما کسانی را خاک کردیم که اینها یک دهم قدرت آنها را ندارند در آیه 45 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» فرمود: وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ رسول من! کسانی قبل از این صنادید قریش انبیای گذشته را تکذیب کردند ما آنها را خاک کردیم که این صنادید مکه این سرمایهداران مکه یک دهم قدرت آنها را ندارند خود حجاز یک کشور یک وجبی است یک حیاط خلوتی برای این دو امپراطوری بود چه چیزی داشت حجاز که حالا اینها بنازند فرمود: وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ این جریان عاد و ثمود که لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ آنها را ما از بین بردیم اینها چه میخواهند بگویند وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ وقتی من میخواهم بگیرم خوب میگیرم خب بنابراین اگر کسی بخواهد در برابر دین بایستد این پوزش به خاک مالیده میشود در اسرع وقت رسوا خواهد شد این خیال نکند که با فردی طرف است این با حق طرف است این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه هست که یک کشتیگیر است که پشت همه را به خاک میمالد و آن حق است «مَن صارع الحقّ صَرَعَه» مصارعه یعنی کشتیگیری اگر کسی بخواهد با حق کشتی بگیرد حتماً پشتش به خاک میافتد هر کس با حق کشتی گرفت شکست خورد «مَن صارع الحقّ صَرَعَه» حق او را به زمین میزند همه جا همین طور است حالا یک وقت در برابر اصل مکتب است یک وقت در برابر یک انسان مظلوم است که حق با اوست و انسان میخواهد او را از پا در بیاورد. بنابراین آنچه در بخشهای دیگر آمده ناظر به همین قسمتهاست که این آیه اصل کلی را مشخص کرد فرمود اصل کلی توحید است و اطاعت خداست از یک سو و اطاعت پیامبر است در فرمایشاتی که آن حضرت به ما فرمودند. اگر منظور از این ارض مقطعی باشد شامل خیلیها میشود و اگر منظور از ارض کلّش باشد مخصوص حضرت(سلام الله علیه) است و روایاتی که کنزالدقائق ذکر کرده همین جریان حضرت حجّت(سلام الله علیه) است منتها میماند یک شبهه که این آیه که به صورت وعده ذکر شده وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا اگر درباره حضرت حجّت(سلام الله علیه) باشد هیچ کدام از آنها که در زمان نزول آیه نبودند آیه با چه کسی دارد حرف میزند این مِنْکُم خطاب با چه کسی است هیچ فردی هیچ جمعیّتی هیچ کدام از آنها که در زمان حضرت حضور دارند الآن نیستند و هیچ کدام از اینها که الآن هستند و به حسب ظاهر مخاطباند آن وقت نیستند. سرّش این است که آیات الهی چند نحو است چند سنخ است چند قسم است یک قسماش درباره اشخاص مخصوص است مثل قسمت مباهله مثل آیه تطهیر مثل آیه ولایت که اینها مخصوص است یک قسمت مخصوص به یک قوم خاص است مثل مهاجرین مثل انصار اینها هم مخاطب خاصّ خودش را دارد یک قسمت به عنوان قضیه حقیقیه است راجع به عنوان است شما دنبال چه کسی میگردید اگر کسی گفت «کلّ نارٍ حارّ» شما میگویید الآن اینجا که آتش نیست خب نباشد ما که نه قضیه شخصیه داریم (یک) نه قضیه خارجیه داریم (دو) یک قضیه حقیقیه است قضیه حقیقیه «کلّ نار حارّ» که احتیاج ندارد که الآن آتشی باشد که این به صورت یک قضیه حقیقیه است هر قومی هر عصر و مصری اگر این شرایط را داشت ذات اقدس الهی آنها را تأیید میکند منتها در عصر حضرت حجّت این شرایط حاصل میشود. فتحصّل که آیات قرآن گاهی مربوط به شخص است یک نفر یا چند نفر مثل آیه مباهله یا آیه تطهیر یا آیه ولایت اینها مرزش مشخص است یک وقت است راجع به قوم است نظیر مهاجرین نظیر انصار آنها محورش مشخص است یکی یا قضیه شخصیه است نظیر آیه ولایت و تطهیر و مباهله یا قضیه خارجیه است نظیر مهاجرین و انصار و امثال ذلک یا قضیه حقیقیه است نظیر همین گونه از آیات این وعدههای الهی که مخصوص یک گروه خاص نیست که اینچنین نیست که مخصوص آنها باشد آنها موفق میشوند این را پیاده کنند الیوم اگر حضرت ظهور بکنند پیاده بکنند همین طور است قبلاً هم اگر حضرت ظهور میکرد پیاده میکرد همین طور بود آیه مخصوص نیست آنها این توفیق را دارند که مشمول آیه باشند آیه به صورت قضیه حقیقیه است اگر کسی گفت هر وقت لامپ فلان روشن کردید فضا دیگر از تاریکی نجات پیدا میکند این یک قضیه حقیقیه است حالا الآن آن لامپ نیست یا الآن آن نورافکن نیست حساب دیگر است هر کسی موفق شد نورافکنی ایجاد کرد فضا را کاملاً زیر نظر دارد آن وقت حضرت نورافکنی دارد أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا و کلّ زمین - انشاءالله - اصلاح میشود.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (56 لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ وَلَبِئْسَ الْمَصِیرُ (57) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الفَجْرِ وَحینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِن الظَّهِیرَةِ وَمِن بَعْدِ صَلاَةِ الْعِشَاءِ ثَلاَثُ عَوْرَاتٍ لَکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَلاَ عَلَیْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُم بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلیمٌ حَکِیمٌ(58)) در بخشی از این سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیات عفاف و حجاب و نزاهت اخلاقی را مطرح فرمود در طلیعه این بحث فرمود کسی حق ندارد بدون اجازه صاحبخانه وارد حریم خصوص کسی بشود آیه 27 همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بود یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ٭ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً فَلاَ تَدْخُلُوهَا حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ بخواهید وارد منزل کسی بشوید بدون اذن وارد نشوید در این بخش از آیاتی که امروز قرائت شد مربوط به زندگی داخلی خود انسان است خانه دیگری نیست ولی خانه خود انسان است در خانه انسان افرادی زندگی میکنند که بعضی از این افراد کودکاند و برخی از این افراد جزء خدمه هستند و مانند آن. آن روز که مِلک یمین مطرح بود اگر اَمهای مِلک یمین بود مَحرم بود برای آن مرد ولی اگر غلامی مِلک یمین بود محرم نبود برای مالکه و زن در چنین فضایی آیه نازل شد که به بچههای خردسالتان که تمییز میدهند زشت را از زیبا جدا میکنند دستور بدهید تربیتشان کنید که بدون اجازه شما وارد اتاق خصوص شما نشوند در سه وقت از شبانهروز حتماً با اجازه قبلی وارد بشوند که شما خودتان را آماده کنید برای ورود این کودکِ نابالغ ولی اهل تمییز اگر کسی در خانواده چنین ادب دینی را اِعمال کرد قهراً این نابالغ وقتی بالغ شد وارد فضای جامعه شد به ادبِ دینی مؤدّب است.
قبل از توضیح این مطلب میرسیم به آن جریان امر به نماز و امر به اقامه نماز و ایتای زکات اینکه فرمود: وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ در بحث دیروز اشاره شد که نماز چون ستون دین است ستون را باید اقامه کرد اگر کسی نماز را اقامه نکرد این عمود دین که بر او واجب است این را امتثال نکرد و چون امتثال نکرد ممکن است مشمول آن تعییر و سرزنش سورهٴ مبارکهٴ «ماعون» بشود در سورهٴ «ماعون» آیه چهار به بعد به این صورت آمده است فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ٭ الَّذِینَ هُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ وای بر بعضی از نمازگزارها که اینها در عین حال که دارند نماز میخوانند از نماز سهو میکنند بیروناند یعنی ظاهراً قرائت دارند ولی ستون دین را اقامه نکردند پس قرائت نماز حمد و سوره و مانند آن کافی نیست باید با اخلاص با توجه با حضور قلب با توجه به آثار و برکات نماز این ستون را اقامه کرد. در طلیعه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» قبلاً گذشت که فرمود: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ بنابراین مثبت و منفی هر دو را قرآن بیان کرده آن که ادب نماز را رعایت میکند در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» بیان کرده آن که آداب نماز را رعایت نمیکند در سورهٴ مبارکهٴ «ماعون» بیان کرده که فرمود: فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ این نماز میخواند ولی نماز را اقامه نکرده است الَّذِینَ هُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ گاهی هم اهل ریا و سمعه و اینها خواهد بود. بنابراین ما بحثی داریم که فقه میپذیرد بحثی داریم که کلام باید بپذیرد اینکه میبینید بین صحّت و قبول فرق گذاشتند همین است ما موظّفیم به نمازِ مقبول نه نماز صحیح, نماز صحیح همین است که نه قضا دارد نه اعاده ولی این مشکل را حل نمیکند آن نماز مقبول است که مشکل را حل میکند که تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ آن نماز مقبول است که ستون دین است وگرنه همین نمازی که انسان حواسش جمع نیست فقط الفاظی را میخواند و رو به قبله ایستاده است این تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ نیست این قرائت نماز است نه اقامه نماز و ما مأمور به اقامه نمازیم که فرمود: وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ برای اینکه این ستون را شما میخواهید سامان بدهید و زیر خیمه نگه بدارید.
پرسش:.. وظیفه است و آن قدر اهمیت دارد چرا تکمیل نشده؟
پاسخ: مقدور خیلیها نیست برای اینکه ما بیرون نماز را باید مواظب باشیم که نیستیم و علاقهمان این است که در نماز حضور قلب داشته باشیم خب این نیست دیگر عمده بیرون نماز است ما وقتی بیرون نماز هر چه را خواستیم دیدیم شنیدیم گفتیم خندیدیم و همه اینها را به دل سپردیم این مصالح ساختمانی شیطنت را به شیطان دادیم آن وقت بیرون نماز که داریم حرفهای او را انجام میدهیم درون نماز او شروع میکند از این مصالح ساختمانی هر چه که دلش میخواهد خیالبافی میکند یک وقت انسان به «السلام علیکم» میرسد میبیند که چیزی از نماز یادش نیست اگر کسی بیرون نماز را مواظب باشد در درون نماز توفیق حضور قلب را دارد خب این کار هر کسی که نیست اگر واجب بود خیلیها ترک میکردند. بنابراین این کمال نماز در همان حضور قلب است در روایات نماز هم ملاحظه فرمودید که بعضی از نمازها هستند که همین که نمازگزار خواند این را میپیچند فرشتگانی هستند که این نماز را میپیچند به سرش میزنند این نماز به او میگوید خدا تو را ضایع کند همان طوری که تو مرا ضایع کردی اینها روایاتی است که در باب صلات است دیگر خب پس بنابراین ما مأمور به اقامه ستون دین هستیم نه مأمور به قرائت صلات اینکه میگویند فقه اصغر به همین مناسبت است وگرنه در مسائل کلامی ما به اقامه نماز مأموریم نه به قرائت حمد و سوره خب وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ در جریان وَآتُوا الزَّکَاةَ این البته در مدینه نازل شد در مدینه زکاتِ مصطلح همان زکات بر نُه چیز است که واجب است ولی بسیاری از آیات زکات یا بخش قابل توجّهی از آیات زکات در سوَر مکّی است در مکّه زکات فقهی نبود زکات فقهی چون در مدینه نازل شد حکم خاصّ خودش را دارد اما زکات سوَر مکّی مربوط به مطلق صدقه و احسان و تعاون و امثال ذلک است شما به باب زکات که مراجعه میکنید میبینید که زکات دو قسم است زکات واجب همین زکات فقهی است و زکاتهای اخلاقی است تزکیه نفس است زکات خدمترسانی به جامعه است و مانند آن. در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه در کلمات حکیمانه آن حضرت کلمات قصار رقم 136 به این صورت است در نهجالبلاغه فرمود: «وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ وَ زَکَاةُ الْبَدَنِ الصِّیَامُ» روزههای مستحبّی زکات بدن است البته روزه واجب هم میتواند زکات بدن باشد ولی حضرت فرمود هر چیزی یک زکات دارد جاه و آبرو زکاتی دارد اگر کسی تواصی به خیرش تواصی به عمل صالحش توصیهاش اثر دارد این زکاتِ حیثیت خودش را آبروی خودش را وجیهالملّه بودن خودش را باید بپردازد زکات اخلاقی این است زکات خانواده مشخص است زکات جامعه مشخص است فرمود: «وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ وَ زَکَاةُ الْبَدَنِ الصِّیَامُ» این روزههای مستحبّی زکات بدن است در بیان دیگر آن حضرت که در شماره 211 آمده فرمود: «وَالعفوُ زکاتُ الظّفر» اگر بر رقیبت پیروز شدی گذشت, زکات این پیروزی است زکات این قدرت است همه اینها مشمول زکات است بخشی از اینها واجب است که در مدینه مشخص شد بخشی از اینها مستحب است یا توصیه اخلاقی است که در مکه هم بوده هیچ سندی نداریم که مستحب باید بعد از واجب باشد چیزی اول ممکن است مستحب باشد بعد بشود واجب یا اول اخلاقی باشد بعد بشود فقهی و حقوقی و مانند آن بنابراین زکاتی که در مکه بود همان زکاتهای اخلاقی و زکاتهای اجتماعی یا زکاتهای سیاسی و مانند آن بود. در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این مطلب آنجا اشاره شد که در همان سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیه چهار فرمود: وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ آنجا نفرمود شما زکات بدهید میفرماید فاعل زکات باشید این یا زکات به معنی تزکیه است که انسان فاعل اوست یا زکاتهای مستحبی است سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» در مکه نازل شد سخن از زکات هم هست منتها تعبیر قرآن کریم این است که اینها فاعل زکاتاند نه مؤدّی زکات, زکات را اَدا کنند یا ایتاء کنند نیست زکات را به جا بیاورند این فاعل زکات بودن نشانه آن است که این زکاتِ مصطلح فقهی نیست. خب ما موظّفیم چه در مکه چه در مدینه این کارها را انجام بدهیم هم رابطه خود را با خدا هم رابطه خودمان را با خلق خدا حفظ بکنیم. رابطه با خلق خدا در سایه ارتباط با خدا حفظ میشود یعنی آن حبل الله است که این پیوند را مستحکم میکند بعد فرمود: لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ در غالب موارد کلمهٴ «لیت» و «لعلّ» هست زیرا ما تا نفس میکشیم در معرض تحوّلیم اینچنین نیست حالا اگر کسی نماز را اقامه کرده اقامه حقیقی هم کرده زکات را چه واجب چه مستحب, چه فقهی چه اخلاقی تأدیه کرده یا انجام داده این دیگر مقطوعالسعاده باشد ما تا نفس میکشیم در معرض امتحانیم لذا همه جا سخن از «لیت», «لعلّ» و مانند آن است کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ خب روزه «جُنّة مِن النار» اما اینچنین نیست ما که روزه میگیریم دیگر هیچ حادثهای پیش نیاید ما را عوض نکند که لذا ما همیشه بین خوف و رجائیم نه اینکه اینها اثرشان با «لیت» و «لعلّ» است اینها اثرشان یقینی است اما آثار مشئوم دیگری هم در راه است لذا ما همیشه بین الخوف و الرجاء هستیم حالا اگر کسی این وظایف را انجام داد نباید یقیناً مطمئن باشد که حُسن عاقبت دارد البته باید امیدوار باشد امید سر جایش محفوظ است پس اگر در آیه سورهٴ مبارکهٴ «بقره» که راجع به روزه است که کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ کذا و کذا لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ یا در اینجا که فرمود: وَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ برای این است که ما تا زندهایم در معرض حوادثیم.
مطلب بعدی آن است که حوزه رسالت و حوزه ولایت اهل بیت(علیهم السلام) حوزه عصمت است معنای حوزه عصمت بودن این است که آنچه به اینها برمیگردد معصومانه است اما ممکن است کاری که همینها انجام دادند خطا در بیاید اشتباه در بیاید و مانند آن. فرق بین اینکه کار ممکن است اشتباه در بیاید ولی آنها معصوم و مصوناند این است ما مادامی که در دنیا زندگی میکنیم قوانینی داریم این قوانین گاهی مطابق با واقع در میآید گاهی مطابق با واقع در نمیآید حالا چون غالبالموافقه است با یُسر و آسانی جامعه همراه است این قانون را خدا تصویب کرده یک صحنهای هم هست به نام قیامت که حقّ محض آنجا روشن میشود که آن آیه هم قبلاً گذشت یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ ما باید بین این دو حوزه جدایی بیندازیم آنچه به امامت اهل بیت(علیهم السلام) و رسالت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برمیگردد عصمت محض و صددرصد است (یک) گاهی هم ممکن است بعضی از کارهای اینها خلاف واقع در بیاید (دو) این یعنی چه؟ یعنی اینکه اینها چون معصوماند یک سلسله قوانینی را از طرف ذات اقدس الهی القا میکنند اینها صددرصد معصومانه است چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است چه چیزی مستحب است چه چیزی مکروه است اینها صددرصد معصومانه است مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی همه احکام را اینها از ذات اقدس الهی گرفتند معصومانه تلقّی کردند (یک) معصومانه در حافظه سپردند (دو) معصومانه به امّت اسلامی ابلاغ کردند (سه) یعنی از قلبشان که تلقّی کرد تا حافظهشان که نگهداری کرد تا لبان مطهّرشان که به مردم ابلاغ کرد این حوزه کلاً حوزه عصمت است این درباره احکام و علمِ غیبی که دارند ناظر به همین مطالب است که این مطالب را عالماً مِن الله سبحانه و تعالی آگاهانه میگیرند و حفظ میکنند و ابلاغ میکنند اما در موقع اجرا و عمل که بخواهند عمل بکنند علمِ غیب سند کار فقهی نیست این بحث مبسوطاً در بحث فقهی عبارت مرحوم کاشفالغطاء را آوردیم خواندیم در بحث تفسیری هم به طور اجمال گذشت مرحوم کاشفالغطاء(رضوان الله علیه) شاید فقهای دیگر هم تعرّض کرده باشند این بزرگوار همان است که مرحوم صاحب جواهر میگوید من به حدّت ذهن او فقیهی ندیدم مرحوم کاشفالغطاء در کتاب شریف کشفالغطاء این مطلب را بیان میکنند که آیا علمِ غیب سند حکم فقهی هست یا نه؟ میفرمایند نه آن برتر از آن است که سند حکم فقهی باشد یعنی کسی نمیتواند اشکال بکند بگوید که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) آیا میدانست که در شب قدر شهید میشود یا نه اگر نمیدانست که نقص است اگر میدانست که ابنملجم او را شهید میکند چرا رفته مسجد وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) آیا میدانست در آن کوزه سمّ است یا نه اگر نمیدانست که نقص است اگر میدانست چرا نوشید و همچنین جریان سیّدالشهداء ایشان میفرمایند علم غیب اجلّ از آن است که کاربرد فقهی داشته باشد کاربرد فقهی, علم عادی و علم بشری است آن علم برای فراگیری احکام الهی است (یک) و برای آن است که این احکام را مصونانه و معصومانه حفظ بکند (دو) و معصومانه به جامعه ابلاغ بکند (سه) علم غیب سند حکم فقهی نیست علم ملکوتی سبب انجام وظیفه نیست واجبها و محرّمها را باید با علمهای عادی انجام داد خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را ایشان هر چه خواست این مطلب را به بعضی از نویسندههای آن شهید جاوید تفهیم کند مقدورش نبود که آنها میگفتند چطور میشود حسینبنعلی بداند که او را شهید میکنند معذلک زن و بچه را ببرد ایشان میفرمودند این علم غیب, علم ملکوتی سند حکم فقهی نیست نشانهای که مرحوم کاشفالغطاء(رضوان الله علیه) ذکر میکند این است برهان مرحوم کاشفالغطاء این است که این یک اصل مسلّمی است که شیعهها نقل کردند سنّیها نقل کردند و روش پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم همین بود که فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» من در محکمه قضا درست است خدا در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرمود: وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ همه باید صددرصد تسلیم باشید ولی من برابر شاهد و یمین داوری میکنم نه برابر علم غیب یعنی این دو آیهای که در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» است آن سند حکم فقهی ما نیست فرمود: قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ گذشته از روایات فراوانی که همه اعمال ما را به پیشگاه این ذوات قدسی عرضه میکنند این دو آیه به صورت شفاف دلالت میکند که هر کاری شما بکنید پیغمبر میبیند ائمه میبینند خب فرمود ما برابر علم غیب در محکمه ننشستیم به صورت حصر فرمود «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» بعد صریحاً اعلام کرد فرمود مردم اگر کسی با قسم دروغ یا شاهد زور وارد محکمه بشود مالی را در اثر شهادت دروغِ شاهدان یا سوگند کذبِ قسمخورها در محکمه من, من به استناد آن شهادت و قسم حکم بکنم و مال را ببرد مبادا بگوید من در محکمه پیغمبر از دست خود پیغمبر گرفتم این «قطعةٌ مِن النار» این را صریحاً اعلام کرد فرمود ما بنایمان این نیست که با علم غیب عمل بکنیم اگر ما با علم غیب عمل بکنیم که شما مجبورید اطاعت کنید ما گفتیم لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ میخواهید قبول میخواهید نکول. حسابی در قیامت باز است کمالِ انسانی در آزادی اوست ما جلوی آزادی شما را نمیگیریم ما شما را آزاد گذاشتیم یعنی خدا شما را آزاد گذاشته لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ ما بنا بر این نیست که آنچه میدانیم عمل بکنیم وجود مبارک امام باقر که خب این را بارها خودتان برای دیگران نقل کردید حضرت در اتاقش نشسته کسی وارد دمِ در شده کنیزی رفته در را باز بکند و او یک نگاه نامحرمانهای کرده همین که وارد حیاط شد خواست اجازه بگیرد حضرت در اندرون اتاق فرمود: «ادُخل یا اُمّ لک» این هم خجالت کشید عرض کرد من این کار را کردم ببینم شما متوجّه میشویم یا نه, فرمود: «أزعمت أنّ هذه الجُدران یحجب بین أبصارنا» تو خیال کردی ما پشت دیوار را نمیبینیم خب این امام اگر همیشه بخواهد با علم غیب عمل بکند که همه ما مجبوریم اطاعت کنیم حضرت به صورت حصر فرمود ما در محاکم قضاییمان بر اساس قانون سوگند و یمین عمل میکنیم اگر کسی قسم دروغ خورد یا شهادت کذب داد و ما مالی را به او دادیم این قطعهای از آتش را دارد میبرد خب بنابراین این حکم, خطاست یعنی چه خطاست یعنی مال زید را عمرو غاصبانه دارد میبرد اما حکم پیغمبر حق است حکم حق است یعنی چه؟ یعنی برابر دستوری که ذات اقدس الهی داد ذرّهای تخلّف نشد باید با یمین باشد بود, باید با بیّنه باشد بود چرا خدای سبحان چنین قانونی را ترسیم کرده برای امتحان برای حفظ آزادی مردم لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.
فتحصّل که علم غیب سبب و سند حکم فقهی و کار فقهی نیست (اولاً) و این ذوات قدسی در فراگیری احکام در سه مقطع معصوم کاملاند (ثانیاً) در اجرای قانون معصوماند (ثالثاً) قانون غالبالمطابقه است نه دائمالمطابقه (رابعاً) و اگر خللی هست در اجرای قانون به مجری برنمیگردد خود این قانون دست بعضیها را باز گذاشته تا لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ بشود (خامساً) بنابراین آنچه به حوزه رسالت و امامت اهل بیت برمیگردد صددرصد عصمت است آنچه کار انجام میگیرد ممکن است همین کار در اثر تخلّف برخیها خلاف در بیاید ولی قانون, قانون واقعی است (یک) اجرایش اجرای واقعی است (دو) و سرّ اینکه خدا چنین قانونی را تصویب کرده برای اینکه غالبالمطابقه است نه دائمالمطابقه به تعبیر شیخ انصاری و دیگران (سه) تا امتحان, راهش برای آزادی مردم باز باشد صحنهای باشد که لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ بنابراین أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ که در اینجا أَطِیعُوا الرَّسُولَ به مسائل حکومتی دستورهای آن حضرت برمیگردد به این معناست آنچه از طرف آن ذات قدس است صددرصد عصمت است ولی خودِ کار ممکن است گاهی وفاق در بیاید گاهی خلاف این مربوط به آن قسمت است اما در جریان روایت حجاب و عفّت فرمود شما میخواهید جامعه عفیف داشته باشید خب از کودکی باید در منزل درس عفّت بدهید ببینید مستحضرید آن مسائلی که نماز ظهر چند رکعت است نماز عصر چند رکعت است نماز مغرب و عشاء چند رکعت است اینها را به روایات واگذار کرده اما تربیت بچهها را شخصاً در قرآن کریم مطرح کرده انسان تعجّب میکند که چطور این آموزش سه مرحله شبانهروز را قرآن ذکر میکند اما جریان نماز با همه اهمیّتش به سنّت واگذار میکند برای اینکه این است که جامعه را حفظ میکند فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا این امر غایب است آنها حتماً این کار را باید بکنند خب حتماً این کار را باید بکنند امر غایب است امر غایب نسبت به آن عَبید و اِما که مکلّفاند قابل امتثال است اما نسبت به خردسالان نابالغ که آنها مکلّف نیستند یعنی چه اینکه فرمود حتماً بچههای شما باید اذن بگیرند که امر غایب است و دلالت وجوب دارد یعنی شما باید حتماً آنها را تربیت کنید که در سه وقت تا درِ اتاق را نزدند دقّالباب نکردند با تلنگری در نزدند و شما خودتان را جمع نکردید و لباس مؤدّبانه نپوشیدید خودتان را جمع نکردید نپوشاندید اینها نیایند خب اگر چنین فضایی در داخله زندگی در خانواده مطرح باشد جامعه هم جامعه عفیف خواهد بود دیگر فرمود: لِیَسْتَأْذِنکُمُ این امر غایب است حتماً اینها باید وقتی وارد اتاق مخصوص پدر و مادر میشوند اذن بگیرند لِیَسْتَأْذِنکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ اگر مرد بود نسبت به مالکه که زن است او نمیتواند نگاه بکند خب چه کسانی؟ این غلامها آنهایی که ملک یمین شما هستند که الآن دیگر خوشبختانه این رخت بربست وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم آنها که بالغاند که تکلیفشان قبلاً گذشت اینهایی که نابالغاند حتماً باید با اجازه قبلی وارد اتاق مخصوص پدر و مادر بشوند وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ این ثَلاثَ مَرّاتٍ تمثیل است بر اساس غلبه است نه تعیین حالا یک وقت پدر دارد لباس عوض میکند در این سه وقت نیست غیر از این سه وقت است خب نباید در اتاق مخصوصش بچه نابالغ وارد بشود یا مادر دارد لباسش را عوض میکند نباید او وارد بشود حالا اختصاصی به این سه وقت ندارد منتها این سه وقت حمل بر غالب است ثَلاثَ مَرّاتٍ یکی مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الفَجْرِ که پدر و مادر در اتاق مخصوص خوابیدند و بلند شدند برای نماز صبح خب لباس خواب تنشان است لباس عادی تنشان نیست اینجا بچه حق ندارد وارد اتاق مخصوص پدر و مادر بشود مگر اذن بگیرد اینها خودشان را جمع کنند وَحینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِن الظَّهِیرَةِ ظَهیره یعنی نیمروز پدر خسته است نیمروز از محلّ کار آمده میخواهد لباسش را عوض کند بچه نابالغ همین که تشخیص میدهد و تمییز میدهد حق ندارد وارد اتاق پدر بشود یا مادر است اهل تدریس است در دبیرستانها و دبستان تدریس میکند وارد اتاق شده میخواهد لباسش را عوض بکند لباس منزل بپوشد این پسر نابالغ حق ندارد مادرش را به آن وضع ببیند حینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِن الظَّهِیرَةِ وَمِن بَعْدِ صَلاَةِ الْعِشَاءِ که موقع خواب است که لباس عادی را از تن بیرون میآورند و لباس خواب میپوشند چرا ثَلاَثُ عَوْرَاتٍ لَکُمْ این زمان اختلال است زمان برهنگی است عورتبودن همین است اَعور بودن از همینجاست این زمان برهنگی است زمان اختلال در جامه پوشیدن است خب اینها حتماً باید مواظب باشیم. اگر جامعهای در دوران کودکی در داخله منزل پدر و مادر بچهها را با این سبک تربیت کردند این جامعه میشود عفیف مادر حق ندارد هر طوری نزد بچهاش بنشیند پدر حق ندارد هر طوری نزد بچهاش بنشیند میبینید اهمیت این مسئله ایجاب کرده که خدای سبحان اینها را خودش در قرآن متعرّض بشود اما بسیاری از احکام را به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) واگذار کرده که شما بگو نماز ظهر چند رکعت است به حضرت اعلام کرد حضرت هم فرمود, اینهاست که جامعه را میسازد اینهاست که مدینه فاضله را میسازد اینهاست که لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ میسازد اینها که لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ میسازد خب.
بعد فرمود این مواقع که بالأخره لباس خوب دربرتان است و عادی است حالا لازم نیست آنها اذن بگیرند اینها که بیگانه نیستند اینها بچههای شما هستند محرم شما هستند لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَلاَ عَلَیْهِمْ باز هر دو را ذکر کرد فرمود اگر شما به اینها اجازه دادید خلاف نکردید اینها خودشان وارد اتاق شما شدند خلاف نکردند معلوم میشود اینها چه مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم چه لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم خب لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم که هیچ جا جناح برایش نیست «رُفع القلم حتّی یحتلم» ولی باز اینجا بالصراحه میفرماید جناحی و گناهی بر این بچه نیست معلوم میشود بچه را باید درست تربیت کرد فرمود بعد از این سه نوبت اگر وارد اتاق پدر و مادر شد عیب ندارد لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَلاَ عَلَیْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ بعد از این سه مرتبه, غیر از این سه مرتبه هر وقت بخواهند وارد بشوند لازم نیست اذن بگیرند اما این سه مرتبه حتماً باید در بسته باشد (یک) اگر در باز است او را حالی کنید که بدون در زدن و دقّالباب و تلنگور نیاید در اتاق مخصوص شما (دو) چرا؟ برای اینکه اینها بچههای شما هستند محرم شما هستند با شما باید زندگی کنند طَوَّافُونَ عَلَیْکُم بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ شما میروید در اتاق آنها, آنها میآیند در اتاق شما اینچنین نیست که حالا هر وقت که بخواهند بیایند باید اذن بگیرند اینکه نمیشود ولی این سه وقت را باید مواظب باشید طَوَّافُونَ عَلَیْکُم بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلیمٌ حَکِیمٌ این برای چندمین بار است که خدای سبحان فرمود ما اینها را جزء به جزء برای شما بیان کردیم قبلاً ملاحظه فرمودید که چگونه چهار موردش گذشت که گاهی میفرماید آیات مُبیِّناند گاهی میفرماید خدا مبیّن است گاهی میفرماید آیات بیِّن و شفافاند البته مبیّن بالأصل خدای سبحان است چون بیان کرد آیات میشود بیّن و شفاف چون آیات بیّن و شفاف شد خود این آیات میشود مبیّن که سه مرحله بود یک مرحله این است که کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الآیَاتِ مرحله دوم این است که چون خدا تبیین کرد این آیات میشود بیّن و شفاف که در اول این سوره آمده است که فِیهِ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ چون آیات بیّن و شفافاند مبیِّن احکام و حِکماند که فرمود: آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ باز هم به اصل برگشت فرمود اگر آیات مبیّن است چون بیّن است اگر آیات بیّن است چون ما او را تبیین کردیم کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلیمٌ حَکِیمٌ بنابراین تعبیری در تفسیر قرطبی هست اینها چون از وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) محروماند اصرارشان بر این است که این آیه 55 را بر همان جریان خلفای صدر اسلام منطبق کنند که لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ ایشان یعنی قرطبی در تفسیر این قسمت دارد که منظور خلفای صدر اسلاماند مخصوصاً آن سه نفر اول چرا برای اینکه اگر آن نباشد تاکنون که نشده از این به بعد هم که نمیشود خب شما درِ معرفت را بستید از این به بعد مربوط به وجود مبارک حضرت است شما در را بستید چرا نمیشود از این به بعد, اصلاً خدای سبحان جهان را میبرد به صورتی که وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا بشود تاکنون که درخت انسانیّت آن میوه شاداب را نداد «أکثرهم کذا و کذا» روزی باید باشد که انسانیّت میوه بدهد و آن روز ظهور حضور حضرت است دیگر بنابراین اینکه شما میگویید تا حال نشده ما هم باور داریم ولی از این به بعد هم نمیشود از کجا میگویید؟!
مطلب دیگر اینکه اگر بر بخشی از صدر اسلام که زمان حضور وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تطبیق بشود در مقطعی این منافات ندارد به اینکه, اینکه فرمود: وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لاَ یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً این منافات ندارد در مقطعی اینها هراسناک باشند چون در این آیه نفرمود اصلاً اینها خوف ندارند میفرماید خوفی دارند این خوف تبدیل به امن میشود پس اگر در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آمده که اینها یک حوادث تلخی نظیر جنگ احزاب و امثال ذلک خندق و اینها را دارند وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً این منافات ندارد که مشمول آیه باشد آیه یازده سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» این است که هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً بعد هم با برکت نورانی حضرت امیر جنگ خندق به پیروزی رسید خب این خود آیه هم فرمود: وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً نه اینکه اصلاً خوفی ندارند تطبیقش بر صدر اسلام بعید است ظاهراً منطبق است به همان وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) که روایات هم این را تأیید میکند ولی اگر تطبیق بشود بر زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این منافات ندارد که جنگ احزابی باشد و خوف و هراسی باشد و زلزال شدید باشد چون دارد که وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیداً بعد در آیه فعلی هم دارد که وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً در جریان جنگ بدر هم همین طور بود وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد در جنگ بدر که اوّلین جنگ نابرابر مسلمانها با کفار بود آنها چند برابر ما بودند مسلّح بودند سواره بودند ما خیلی کمتر از آنها بودیم پیاده بودیم بیسلاح بودیم آنها به سربازانشان گوشت شتر میدادند ما به سربازانمان خرما میدادیم اصلاً جنگ نابرابر بود و اوّلین جنگی هم بود که بر ما تحمیل کردند فرمود کسی خواب نداشت آن شب ولی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تا صبح زیر درختی مشغول مناجات دعا تضرّع بود که گویا اصلاً فردا جنگ نیست درست است علیبنابیطالب در بین امّت ثانی نداشت اما خود حضرت میفرماید هر وقت نائره جنگ ملتهب میشد ما کنار پیغمبر میرفتیم «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّه» این را در نهجالبلاغه دارد فرمود وقتی نائره جنگ خیلی تنور جنگ داغ میشد و شعلهور بود ما هر وقت به پیغمبر نزدیکتر میشدیم مثل اینکه به سنگر رسیدیم ایشان میفرماید در آن شب حضرت تا صبح مشغول مناجات بود که گویا اصلاً جنگی نیست خب این دیگر خصیصه آن حضرت است غرض این است که اگر بر صدر اسلام نه بر خلفا در زمان خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تطبیق بشود نمیشود گفت که آنها چنین زلزلهای داشتند چون آیه بحث دارد که خوف بود اما وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً. «و الحمد لله ربّ العالمین»
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الفَجْرِ وَحینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِن الظَّهِیرَةِ وَمِن بَعْدِ صَلاَةِ الْعِشَاءِ ثَلاَثُ عَوْرَاتٍ لَکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَلاَ عَلَیْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُم بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ وَاللَّهُ عَلیمٌ حَکِیمٌ(58 وَإِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِه وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (59) وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ أَن یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (60)) بعد از اینکه در آیه 27 همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا که ورود منزل را مربوط به اذن قرار داد عدّهای را استثنا فرمود آنها که مِلک یمیناند و آنها که نابالغاند درباره همین ملک یمین و همین افراد نابالغ سه مرتبه از شبانهروز را استثنا فرمود, فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آنها که غلام شمایند و آنها که نابالغاند چه فرزند شما چه فرزند دیگران همین که نابالغ باشند اینها مستثنا هستند میتوانند بدون اذن وارد بشوند اما سه وقت شبانهروز باید اجازه بگیرند این مرّه در مقابل دفعه نیست بحثی که در اصول ملاحظه میفرمایید که آیا امر مفید مرّه است یا تکرار آنجا مرّه به معنای یک دفعه است اینجا سه مرّه یعنی سه دفعه نیست یعنی سه وقت چون خود این مرّات را در جمله بعد به اوقات تفسیر فرمود که فرمود: مِن بَعْدِ صَلاَةِ الْعِشَاءِ و مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الفَجْرِ و کذا و کذا پس ثَلاثَ مَرّاتٍ یعنی «ثلاث اوقات». عمده آن است که این مأمور کیست در این امر غایب اگر خصوص بالغان از مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ باشد این درست است ولی در آیه گذشته از ملک یمین افراد نابالغ هم ذکر شدند افراد نابالغ که مأمور نیستند «رُفع القلم عن الصبیّ حتی یَحتم» پس مأمور کیست بر چه کسی واجب است که جریان استیذان را مطرح کند بر بالغان بر اولیا واجب است که طرزی این اطفال را تربیت کنند که اینها بدون اجازه وارد اتاق مخصوص پدر و مادر نشوند نظیر این امر در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» گذشت در پایان سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه 123 به این صورت آمد یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُم مِنَ الْکُفَّارِ وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً یعنی مؤمنین! کفاری که مهاجماند شما دفاع کنید و این جهاد دفاعی را حفظ کنید وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً آنها حتماً باید در شما غلظت را استواری و صلابت را بیابند این امر غایب است مأمورش که کفار نیستند بر کفار واجب نیست که در شما احساس غلظت بکنند بلکه بر مسلمانها واجب است طرزی دارای صلابت سیاست و نظامی باشند که کفار در آنها احساس صلابت بکنند این صلابت را بیابند در معرکه جنگ یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ حاکم است در زمان نبرد خب جای خشونت است اما در این جمله سخن از خشونت نیست که شما خشن باشید و غلیظ باشید بلکه شما آن قدر باید متصلّب و استوار باشید که حتماً بیگانه در شما احساس صلابت بکند این امر آن ضرورت و لزوم را میرساند منتها مأمور این امر, کفار نیستند مأمور این امر, جامعه اسلامی و امّت مسلمان است امّت مسلمان از نظر علمی سیاسی اقتصادی اجتماعی نظامی به قدری باید متصلّب باشد که بیگانه احساس طمع نکند و احساس هراس بکند مثل اینکه این سلسله جبال البرز دشمن کسی نیست با کسی هم خشونت رفتار نمیکند ولی همه میفهمند که نمیشود با کوه در افتاد این کوه آن قدر استوار است که اگر کسی با او در افتد خودش را گرفتار میکند همه از این سلسله جبال البرز برکتهای فراوانی را دریافت میکنند اما در او احساس غلظت میکنند کسی به جنگ قلّه دماوند نمیرود فرمود شما مثل سلسله جبال باشید در اثر وحدتتان امنیّتتان درایتتان سیاستتان اقتصادتان اتّحادتان آن قدر مستحکم باشید که دشمنها در شما احساس صلابت و قدرت و صیانت بکنند این امرِ به امّت اسلامی است که اثرش در بیگانه ظهور میکند وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً یعنی آن قدر شما باید متصلّب باشید که آنها این معنا را درک بکنند.
پرسش..
پاسخ: نه آن در اغْلُظْ عَلَیْهِمْ است در صورت جنگ نظیر آن دفاع مقدس هشت ساله «ردّوا الحجر حیث جاء» که قبلاً گذشت آنجا بله جای غلظت است اما در حال عادی جامعه اسلامی آن قدر باید مستحکم باشد که بیگانه طمع نکند.
پرسش...
پاسخ: بله آن یکی بله, در میدان معرکه بله اما این امر غایب است آن امر حاضر خطابش به مسلمانهاست روشن است اما این امر غایب یعنی چه کفار که امر شارع مقدس را اطاعت نمیکنند این امر غایب هم مثل امر حاضر برای وجوب است بر آنها واجب است که در شما غلظت را بیابند یعنی شما باید غلیظ باشید دیگر. خب اینجا هم همین طور است لِیَسْتَأْذِنکُمُ بچهها حتماً باید اذن بگیرند آنها که مکلّف نیستند تا اذن بگیرند یعنی شما باید طرزی آنها را بپرورانید که آنها به ادبِ اذن آشنا بشوند لِیَسْتَأْذِنکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم پس پرورش کودک چه بچههای خود آدم چه بچههایی که بالأخره در منزل آدم رفت و آمد میکنند آنها را طرزی باید تربیت کرد که در سه وقت از شبانهروز بدون اجازه وارد اتاق آن پدر و مادر یا بزرگ خانواده نشوند.
پرسش...
پاسخ: برای زنها و مردان هم هست منتها خطاب قرآن روی مردم است نه مردان.
پرسش...
پاسخ: همان چیزی است که همه ردّش کردند چه زن چه مرد برابر آیات قبلی و آیات بعدی این زن که حالا میخواهد لباس خواب بپوشد این طور نیست که رها باشد که هر کسی بتواند او را ببیند که حتی مِلک یمین او این ملک یمین در خصوص مرد استثنا شده است در خصوص زن که استثنا نشده یعنی اگر زنی مالک غلامی بود این غلام که نمیتواند او را نگاه کند که. خب خطاب قرآن به مردان نیست به مردم است این یک فرهنگ محاوره است آنجا که سخن از مرد در مقابل زن هست آنجا سخن از رجال و نساء است اگر دلیل بر تغلیب نداشتیم آنجا سخن از مردان در قبال زنان است وگرنه تعبیر قرآن کریم نظیر محاورات عمومی یک فرهنگ خاص دارد مثل تعبیر عمومی که خطاب به مردم است نه مردان میگوییم مردم رأی دادند مردم انقلاب کردند یعنی مرد و زن این مردم در قبال زنها نیستند مرداناند که در قبال زناناند رجالاند که در قبال نساء هستند لِیَسْتَأْذِنکُمُ به پدر و مادر هر دو خطاب میکند بلکه مادر مهمتر است زن مهمتر است برای اینکه ملک یمین اگر کنیز بود که خب زن است و اگر غلام بود با اینکه ملک یمین است حق ندارد مالکه خود را ببیند لِیَسْتَأْذِنکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ چه اینکه در آیهای که قبلاً گذشت یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ این اختصاصی به مردان ندارد برای مردم است اعم از مردان و زنان اصلِ مطلب برای همه است خصوصیّات و موارد استثناییاش هم برای همه است وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ این تربیت عمومی ناظر به اولیاست در سورهٴ مبارکهٴ «تحریم» آمده آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «تحریم» این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً حالا بعضیها نارِ بالفعل دارند مثل فرزندان بالغ بعضی نار بالقوّه دارند نظیر فرزندان غیر بالغ این فرزند غیر بالغ اگر تربیت نشود وقتی بالغ شد خب به طرف فساد گرایش پیدا میکند دیگر اینکه فرمودند: «مروحٌ بالصلاة و هم أبناء سبع» همین است اینکه فرمود: «یفرق بینهم فی المضاجع إذا بلغوا سبع أو تسع سنین» همین طور است باید انسان از تشریفات زندگی کم بکند ولی بستر خواب بچهها را کاملاً مستقل کند جدا کند دوتا بچه را چه دو برادر چه دو خواهر چه یک برادر و خواهر هفت هشت ساله اینها را در یک رختخواب نخوابانند فرمود: «یفرق بینهم فی المضاجع إذا بلغوا سبع أو تسع سنین» حالا بگویند دو برادرند هفت ساله یا یک برادر و خواهرند هفت ساله یا هشت ساله یا نُه ساله این را حتماً فرمود در رختخواب جدا بخوابانید اینجا جای تشریفات نیست اینجا اگر برای هر کدام یک رختخواب مستقلّی باشد اینجا را نمیگویند تجمّل باید از آن هزینههای زائد کم کرد بستر اینها را جدا و مستقل کرد. خب فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً که وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ خب این أَهْلِیکُمْ درست است که بالغ را بالفعل شامل میشود ولی نابالغ را هم بالقوّهای که قریبه مع فعل است شامل میشود پس بر پدر و مادر لازم است بر بزرگان لازم است که خردسالان را بپرورانند چه نسبت به فرزندان خودشان چه نسبت به فرزندان دیگر اگر همسایهای رسماً حریم نگیرد و به کودکان مجاور نفهماند که شما باید وقتی وارد میشوید در این سه وقت اذن بگیرید خب این هم بیاذن وارد میشود مخصوصاً در بخشهایی که رابطه بیشتر هست نظیر بعضی از روستاها و مانند آن خب.
پرسش...
پاسخ: بله خب دیگر بر پدر و مادر واجب است دیگر. شش قول در این آیه طبق حرف قرطبی نقل شده برخیها گفتند این آیه منسوخ است بعضی گفتند این امر, امر ندّی است و مانند آن ظاهرش وجوب است انسان باید اینها را تربیت کند دیگر. خب لِیَسْتَأْذِنکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ وَالَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ در آن روز قبل به عرضتان رسید که جامعه وقتی تربیت میشود که از خردسالی عفیف به بار بیاید وگرنه اگر اینها را تا پانزده شانزده سال رها بکنیم بعد بگوییم بزرگ میشوند خودشان یاد میگیرند این چیزی نیست که انسان بعد از بلوغ یاد بگیرد این هفت سالی که کودک در اختیار پدر و مادر است یک دوره دانشکده هفت ساله است که همه عواطف و عادات و آداب را اینجا یاد میگیرند شما میبینید بعضی از شهرها که عاطفه در آنجا بیشتر حکومت میکند هر چه مسئولین یا بعضی از خیّرین رفتند تلاش بکنند که خانه سالمندان بسازند میبینند نشد میگویند مگر آدم میشود پدر یا مادر خودش را رها بکند به خانه سالمندان بدهد برای اینکه این بچه هفت سال دانشکده رفته این دانشکده همان آغوش مادر است دامن پدر است او عاطفه یاد گرفته این گریه سرمایه اوست و در فراغ آنها مینالد اما شما شهرهای بزرگ که این بچهها در مهدکودک تربیت میشوند آن هفت سالی که باید عاطفه یاد بگیرند که یاد نگرفتند همین مقدار که پدر و مادرشان یک مقدار مشکل پیدا شد و سن بالا آمد فوراً خانه سالمندان میبرند خب این محصول همان مهدکودک است دیگر این بچه عاطفه را از کجا یاد بگیرد فراغ مادر را چگونه دردآور بداند فراغ پدر را چگونه دردآور بداند اینکه درسخواندنی نیست این را که نمیشود در حوزه یا دانشگاه یاد گرفت که این فطری و تزریقی است و زمانش هم همان هفت سال اول است از این هفت سال گذشت دیگر دورانش گذشته است عاطفه را آن هفت ساله یاد میگیرند این پدر و این مادر اینکه قرآن فرمود: إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ یا وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ همین است دیگر خب من این قصّه را هم یک وقت برای شما نقل کردم که دو سال قبل من دیدم کسی از این شهرهای استان دور آمده یک استکان آب هم دستش است سنّش هم از پنجاه گذشته بود با چه بیتابی آمده که آقا شما این آب را دهن بزنید حمدی بخوانید من مادرم مریض است خب این درست است که این کارش شاید درست نبود از راه دور آمده ولی این غرق عاطفه است این نشان میدهد که این حاضر نیست مادرش را به خانه سالمندان بدهد دیگر اصلاً به فکر چنین آدمی نیست که مادرش را رها کند این بهترین برکت است این بهترین نعمت است و اما دیگری که اصلاً آب دستش نمیگیرد که کسی دهن بزند که همین که پدرش یا مادرش کمی سن بالا رفته میبرد خانه سالمندان از این طرف مهدکودک از آن طرف هم خانه سالمندان این هفت سال, هفت سال تعلیم و تربیت است هفت سال عاطفه است عاطفه خریداری نیست عاطفه در هیچ جا پیدا نمیشود فقط در دامن پدر و مادر هست. خب فرمود این را قدر بدانید این را قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ یکی بعد فرمود: طَوَّافُونَ عَلَیْکُم اینها باید بیایند شما را ببینند شما باید اینها را بینی نمیشود که همیشه اذن بگیرند که فرمود در این سه وقت اینها آشنا بشوند مؤدّب بشوند که بدون اذن وارد نشوند دقّالباب بکنند تلنگر بزنند شما لباستان را بپوشید خودتان را جمع بکنید با ادب اینها را بپذیرید.
پرسش...
پاسخ: بله یعنی او را تحکیم نکنید با جان گفتن و با عزیزم گفتن بپرورانید نه اینکه لوس بار بیاورید این لوس بار آوردن یک مطلب است یک وقت است که تحکیم نکنید قهر نکنید با عاطفه او را بپرورانید که او عاطفه یاد بگیرد دیگر خب.
فرمود این سه وقت را شما به آنها بیاموزید که اینها از شما اجازه بگیرند بعد از اجازه وارد بشوند مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الفَجْرِ وَحینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِن الظَّهِیرَةِ وَمِن بَعْدِ صَلاَةِ الْعِشَاءِ در نیمروز دو بار لازم نیست همان یک بار که شخص لباس را عوض میکند کافی است چون بار دیگر هم خودش روشن است که هنگام تعویض لباس کودک نیاید بعد مرقوم فرمود که اینچنین نیست که فقط شما معصیت کرده باشید آنها هم مشکل پیدا میکنند آنها اگر جزء الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ باشند که بالفعل مشکل دارند چون بالغاند اگر لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُم باشند بالقوّة القریبة من الفعل مشکل دارند چون این همین که بالغ شده است دیگر درکی ندارد حجاب و بیحجابی برای او یکسان است لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَلاَ عَلَیْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ چرا برای اینکه طَوَّافُونَ عَلَیْکُم اینها باید با شما زندگی کنند اینها که نمیتوانند هر لحظه اجازه بگیرند که این غلام الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ که مرتب باید کارهای شما را انجام بدهد یا بچههای شما که شما باید مرتب کار آنها را انجام بدهید اینها طَوَّافُونَ عَلَیْکُم بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ آن وقت فرمود: کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ این قرآنی که فرمود: یس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ برای اینکه کلامِ حکیم است در غالب این مسائل ذات اقدس الهی به عنوان علیم حکیم خودش را وصف میکند که اسمای حسنایی که در ذیل همین آیه است ضامن مضمون همان آیه است یعنی این دستورها برابر علم و حکمت است وَاللَّهُ عَلیمٌ حَکِیمٌ.
پرسش..
پاسخ: خب آنها بالغاند دیگر بالغ وظیفهاش بیشتر است دیگر.
وَإِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ حالا اگر بالغ شدند داخل در همان مستثنامنهاند مستثنامنه که در آیه 23 بود این بود که کسی وارد نشود مگر اینکه اذن بگیرد اگر از همسایه یا غیر همسایه کسی بالغ شد این فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ محارم در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» و مانند آن حسابشان جدا شد که فرزند آدم, برادر آدم, برادرزادهها اینها که محارماند در سورهٴ «نساء» حسابشان جدا شد الآن سخن از بالغ و نابالغ است و اگر کسی همسایه آدم بود و دوست بچههای آدم بود و بالغ شد حتماً باید اذن بگیرد مثل برابر آیه 23 سورهٴ «نساء» وَإِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا البته به برکت روایات علامت بلوغ چند قسم است یکی همین احتلام است که «رُفع القلم عن الصبیّ حتّی یحتلم» این حصر نیست اگر سن بود یا علائم دیگر بود آنها هم میتوانند نشانه بلوغ باشند فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ این دیگر میتواند یک امر غایبی باشد که مأمورش همان افراد بالغاند کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِه میبینید این مسائل اجتماعی که اینها مدینه فاضله میسازد پشت سر هم میگوید خدا این را میگوید, پشت سر هم میگوید خدا علیم است پشت سر هم میگوید خدا حکیم است شما این بیانات را در نماز و روزه ندارید که این طور قدم به قدم جزئیات را بگوید بعد بگوید خدای علیم خدای حکیم چون اینهاست که مدینها را فاضله میکند جامعه را ادب اداره میکند بارها به عرضتان رسید الآن این ده دوازده میلیون پروندهای که هست هفت هشت میلیون مربوط به الفبای دین است این الفبای دین مسئلهای نیست که کسی نداند که همه ما میدانیم که بالأخره چک بیمحل کشیدن بد است دروغ گفتن بد است خیانت کردن بد است کمفروشی بد است گرانفروشی بد است احتکار بد است و به موقع تخلیه نکردن خانه و یا مغازه بد است همه این چیزها الفبای دین است دیگر اینها همه در رسالههای عملیه نوشته است همه اینها جزء بیّنات ماست و مشکلات این هفت هشت میلیون پرونده هم همین است مشکل جامعه مشکل اخلاق است نه مشکل علم آن مشکلات عمیق علمی برای حوزه و دانشگاه است که به لطف الهی دارند کار خودشان را انجام میدهند آنکه کشور را مدینه فاضله میکند همین اخلاق است همین آداب است همین بیحجابی و بدحجابی و کثرت طلاق و کثرت مهر و کثرت جهیزیه و اینهاست لذا در غالب اینها بلافاصله میگوید خدا اینچنین بیان کرده خدا عالِم به مصالح است خدا حکیم است تا جامعه راه بیفتد کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیَاتِه وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ گفتند سورهٴ مبارکهٴ «نور» را همان طوری که آقایان میخوانند تفسیرشان را میفهمند به خانمها هم یاد بدهید تفسیرش را بفهمند بعد فرمود: وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً این درباره استیذان بود که آیه 23 داشت که لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ در آیه 27 بود یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا اما بعدش در جریان حجاب آیه 29 به بعد آیه سی به این صورت است قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ تا میرسد به پایان همین بخش آیه 31 که وَلاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا از همین گروه که موظّف به عفاف و حجاب و سَترند زنهای سالمند را استثنا کرده فرمود: وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ قواعد جمع قاعده است یعنی نشسته و اما اینجا قواعد جمع قاعد است نه جمع قاعده برای اینکه این قاعد یعنی «قاعد عن الحیض» همان طوری که حائضه نداریم, حامله نداریم چون تاء برای فرق مذکر و مؤنث است اما اگر صفتی مخصوص زن بود دیگر تاء فارقه نمیخواهد که تالفرقی که در سیوطی آمده یعنی تاء فارقه آن برای صفت مشترک است مثل عالِم و کاتب و امثال ذلک اما نمیگویند حائضه نمیگویند حامله نمیگویند قاعده میگویند قاعده یعنی «قعد عن الحیض» وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ یعنی آنهایی که «قَعدْنَ عن الحیض» اینها اگر قدری روسریشان کنار رفت عیب ندارد خب با اینکه برای اینها رعایت سَتر اُولاست فرمود: وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ حالا اگر منظور از الْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ یعنی آنها که به فرتوتی و کهنسالی رسیدند که هیچ احتمال و علاقهای به نکاح در آنها نیست و با آنها نیست آن وقت این قید لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً میشود توضیحی. اگر آن اعم بود که هنوز به آن سن نرسیدند این قید لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً میشود احترازی. زنهای سالمندی که دیگر سخن از ازدواج با آنها مطرح نیست اینها اگر مقداری روسریشان کنار رفت عیب ندارد وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ أَن یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ مقداری اگر بیچادر رفتند یا کمی روسریشان فاصله گرفت اینها عیب ندارد اما به این شرط که غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ آن زینتهایی که گفتیم لاَ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ آنها سر جایشان محفوظ است برای اینکه آنها در مصنوعیها هم ممکن است جوانی را تحریک کند در این چوبهایی که آنها را مزیّن میکنند با اینکه چوب است ممکن است کسی را تحریک کند چه رسد به زن فرمود: غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ بُرج آن بنای عالی را میگویند فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ یعنی بناهای مستحکم و یا گچکاری شده و مانند آن تبرّج یعنی خودنمایی.
پرسش..
پاسخ: این خطاب, وظیفه مردم است «إذا نُهین لا یَنتهین» حالا کسی وارد دوشنبهبازار, شنبهبازار و سهشنبهبازاری که در گوشهکنار این کشور هست روستائیهایی میآیند و «إذا نُهین لا یَنتهین» هر چه هم بگویی چون عادت نکردند با آن طهارت روحی که در روستای خودشان دارند خودشان را مرد میدانند اینجاست که اگر یک وقت مرد چشمش بیفتد عیب ندارد «إذا نُهین لا یَنتهین» اما وظیفه آنها این است که خودشان را بپوشانند دیگر این وظیفه زن را دارد ذکر میکند میگوید زن سالمند اگر کمی روسریاش کنار رفته عیب ندارد اما آن زنها که سالمند نیستند «اذا نهین وجب علیهنّ الانتهار» اما «لا ینتهین» «إذا نُهین لا یَنتهین» آنها نگاه مرد عیب ندارد نه اینکه آنها کارشان حلال است آنها کارشان حرام است.
پرسش..
پاسخ: بله دیگر, لذا اگر خُمُر و امثال ذلک بود دیگر نمیفرمود: غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ میخواهد طرزی بفرماید که تبرّج را نهی کند اظهار زینت را نهی کند لذا فرمود آن ثیاب به معنای اعم حالا یا چادر ندارد یا بخشی از روسری رفته کنار این عیب ندارد برای اینکه اینها تحریک نمیکند آنهایی که تحریک میکند آنها را نباید اظهار بکند لذا فرمود: غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ.
پرسش: به یک دختر گفتم, گفت نه.. روی سر نمیگذارند آقا باز دو مرتبه
پاسخ: خب حالا این همانهایی هستند که امر به معروف و نهی از منکر را اطاعت نمیکنند نه خیر, ما را - انشاءالله - در قبر خودمان میگذارند او را در قبری که «حُفرة مِن حُفَرِ النیران» میگذارند بله در یک قبر نمیگذارند درست است اما یکی «روضةٌ مِن ریاض الجنّة» یکی «حُفرة مِن حُفَرِ النیران» خب.
این بیان هم سخن درستی نیست که حالا هر کسی کار خودش را انجام بدهد آن بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست و درست است که هر کسی را در قبر خودش میگذارند حالا یکی «روضةٌ مِن ریاض الجنّة» یکی «حُفرة مِن حُفَرِ النیران» اما فرمود شما مادامی که روی زمین هستید این حرف منطقی نیست که هر کسی, بله وقتی مردید هر کسی قبر خودش را دارد اما مادامی که روی زمین هستید سخن از قبر نیست سخن از سفینه است فرمود افرادی که در یک سفینه نشستند در یک کشتی نشستند صندلیهای اینها فرق میکند اگر کسی فرض کنید داسی بگیرد زیر صندلی خودش را بخواهد خراب بکند بگوید من صندلیام جدا شما صندلیتان جدا دیگران اگر دستش را گرفتند نگذاشتند زیر صندلی خودش را خراب بکند همه نجات پیدا میکنند اما اگر دستش را نگرفتند این زیر صندلی خودش را خراب کرده شکافته شکسته شده آب از زیر صندلی او وارد کشتی شده کلّ فضای کشتی را به هم میزند همه را هم غرق میکند این تمثیل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است نمیشود گفت به تو چه! باید گفت هم به من چه هم به تو چه, هم شما مسئولید به من بگویید هم من مسئولم برای اینکه ما سرنشینان یک کشتی هستیم شما اگر این وضع ادامه بدهید درباره بچههای ما هم اثر میگذارد درباره فرزندان ما هم اثر میگذارد درباره بستگان ما هم اثر میگذارد هم به من چه هم به تو چه همه ما مسئولیم «کلّکم راع و کلّکم مسئولٌ عن رعیّته».
پرسش: اینجا فرمود: أَن یَضَعْنَ اینجا در واقع بحث یک مقدار..رفتن نیست ظاهر آیه این است که.
پاسخ: اما خب به غرینه غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ همه آنچه را که تحریککننده است بسته است دیگر بخواهد خودنمایی بکند ممنوع است کاری بکند که تحریککننده باشد ممنوع است حالا یا روسریاش یک مقدار کنار رفته یا دستش یک مقدار پیدا شده.
پرسش: مراقب باشد روسری نگذارد اگر تبرّج نداشته باشد.
پاسخ: نه خب فرق میکند اگر پیرزنی باشد که هیچ اثر ندارد بله ممکن است که, اما در ذیل فرمود: وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ این سه جمله را کنار هم فرمود با در نظر گرفتن جمله سوم که وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ نشان میدهد که او هم باید مواظب فضای عفّت و اینها باشد خب اگر او طوری است که نوهٴ او میگوید مادربزرگ که حالا بیروسری است یا بیچادر است من هم باید باشم این کار جایز است این فضا را آلوده میکند دیگر این وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ همه این قسمتها را ترمیم میکند آن غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ بخشی را ترمیم میکند. فرمود: وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ در بخشهایی از قرآن کریم ما را دستور داده که یک حکم الزامی دارید و یک حکم رجحانی دارید آن حکم رجحانیتان در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 237 و آیه دیگر مشخص شد در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 237 بعد از جریان طلاق و گرفتن نصف مهر فرمود: إِلاَّ أَن یَعْفُونَ أَوْ یَعْفُوَا الَّذِی بِیَدِهِ عُقْدَةُ النِّکَاحِ وَأَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلْتَّقْوَی که مرحله کمال را هم نشان میدهد در همان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 280 فرمود: وَإِن کَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَی مَیْسَرَةٍ اگر بدهکار است کسی, وضع مالیاش مناسب نبود که بپردازد باید مهلت داد تا وضعش خوب بشود فرمود: وَأَن تَصَدَّقُوا اگر ببخشی خَیْرٌ لَکُمْ بعضی از مسائل است که ما ساده میگیریم ولی چه فخررازی چه تفسیر قرطبی چه برخی از تفسیرهای دیگر از ابنعباس نقل کردند که چند آیه است که من یاد ندارم کسی به این آیات درست عمل کرده باشد یکی إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَی است که در ذیل فرمود: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ یعنی باور جامعه این باشد که معیارِ کرامت تقواست و هر که اتقا بود اکرم است ممکن است بعضیها فیالجمله بپذیرند اما فضای جامعه هنوز این را نپذیرفته که إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ آیه دومی که میگوید من تا حال ندیدم این جا آیه به خوبی در جامعه عمل بشود آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «نساء» است فرمود: وَإِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینُ فَارْزُقُوهُم مِنْهُ در موقع توزیع میراث اگر این دو سه گروه وارد شدند اینها را محروم نکنید بعضی از بستگان شما هستند که اینها جزء طبقات ارث نیستند سهمی هم برای اینها قائل بشوید اگر ایتامی در موقع توزیع ارث شما آنجا راه پیدا کردند آنها را محروم نکنید مساکین را در هنگام توزیع ارث محروم نکنید سهمی به مساکین بدهید سهمی به ایتام بدهید سهمی هم به بستگان فقیرتان که یا بنا نیست فقیر باشند به بستگانتان که جزء طبقات ارث نیستند بدهید این سه آیه است که میگوید من هنوز جامعه را پیدا نکردم که به این سه آیه درست عمل بکنند یا اکثر جامعه یا غالب جامعه بالأخره به این آیات کمتر توجه میکنند اینهاست که بالأخره زندگی را میسازد فرمود: وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ.
پرسش: ببخشید استاد آیه سوم
پاسخ: آیه سوم همین آیه محلّ بحث است دیگر, آیه محل بحث است خب.
در جریان این ثَلاَثُ عَوْرَاتٍ لَکُمْ این میگویند عورات, عورات بعضیها میبینید برای عذرتراشی چه در موقع چه در غیر جبهه میگویند خانه ما کسی نیست یا خانه ما در جایی است که ناامن است منطقهای است که مثلاً آنجا هنوز دیوارکشی نشده امنیت محفوظ نیست در این گونه تعبیرها و بهانه آوردنها در صدر اسلام هم بود در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» آیه سیزده به این صورت است حالا دشمنها صف بستند با هم دارند میآیند و آمدند دارند حمله میکنند بعضیها میگویند ما خانه خلوت است کسی نیست بچهها نیستند من باید بروم در چنین فضایی وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ یَا أَهْلَ یَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا اما وَیَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِّنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ خانه خلوت است کسی نیست وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ اینکه فرمود: ثَلاَثُ عَوْرَاتٍ لَکُمْ یعنی سه بار است که وضع مختلّ است سامانپذیر نیست نظم نیست در این سه مرحله شما باید با اذن وارد بشوید اینجا هم که میگوید: إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ یعنی سامانی ندارد در محلّ تلفات است یا تهاجم است و مانند آن, این کلمه «عوره» که در آیه محلّ بحث آمده با توجه به آیه سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» روشنتر میشود وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ أَن یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ در صورتی که این دو قید هم رعایت بکنند غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ و اینکه وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ عفاف برای همه اینها خیر است نه برای خود او برای اینکه او که لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً برای او کاری میکند که جامعه را به عفاف دعوت میکند وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ أَن یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (60 لَیْسَ عَلَی الْأَعْمَی حَرَجٌ وَلاَ عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلاَ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ وَلاَ عَلَی أَنفُسِکُمْ أَن تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ آبَائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهَاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوَانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَوَاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمَامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمَّاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوَالِکُمْ أَوْ بُیُوتِ خَالاَتِکُمْ أَوْ مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَأْکُلُوا جَمِیعاً أَوْ أَشْتَاتاً فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (61)) در این سورهٴ مبارکهٴ «نور» بخش وسیعی از احکام عفاف و حجاب را مطرح فرمود. قبلاً فرمود که زنها موظّفاند خود را بپوشانند چه اینکه مردها موظّفاند چشمان خود را بپوشانند و نگاه نکنند. در مسئله وجوب سَتر نه مسئله جواب نگاه در مسئله وجوب ستر یک سلسله اموری استثنا شده همان طوری که در جریان وجه و کفّین برخیها استثنا کردند اما این استثنا ناظر به مسئله وجوب ستر است نه جواز نظر یعنی اگر فقیهی فتوا داد که پوشاندن صورت واجب نیست یا پوشاندن کفّین واجب نیست معنایش این نیست که نامحرم هم میتواند نگاه کند استثنای از وجوب ستر است نه استثنای از جواز نظر در اینجا هم استثنا از وجوب ستر است نه جواز نظر حالا اگر آیهای, روایتی دلیل بود بر اینکه یک زن سالمند میتواند مقداری از روسری خود را کنار ببرد موی سرش پیدا بشود اما آیا این دلیل است بر اینکه دیگری هم میتواند نگاه کند یا نه, غرض آن است که استثنای از مسئله وجوب ستر مجوّز نگاه نامحرم نیست مثل همان مسئله جواز کشف وجه و کفّین که این مستلزم جواز نظر نامحرم نبود.
مطلب دوم آن است که اگر گفتیم وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ یعنی «والقواعد من الحیض و الحمل» آن وقت آن لاَ یَرْجُونَ میشود قید اعتراضی, اما گفتیم «والقواعد من الحیض و الحمل و النکاح» آن قید میشود توضیحی یعنی قید لاَ یَرْجُونَ وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ بر آنها حرجی نیست که برخی از این سترها و پوششها را رعایت نکنند أَن یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ در اینکه این ثیاب آیا جلواب است یا نه, خمار است یا نه, مقنعه است یا نه, وجوه فراوانی گفته شد که بخشی از آنها را باید روایات تأمین کند ولی اجمالاً آنکه فتوا بر این است, این است که بعضی از مواضع بدن را نمیتواند نپوشاند (این یک) مقداری از موی سر اگر پیدا شد مقداری از ذراء که فوق کفّ است پیدا شد مقداری از جِیْب که فوق وجه است یا دون وجه است پیدا شد این عیب ندارد تازه این درباره استثنای از وجوب ستر است اما جواز نظر باید دلیل خاصّ خودش را دید خب.
مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان بعد از این بیان میفرماید نظر جایز نیست فرمایش مرحوم شیخ طوسی در تبیان این است که نگاه جایز نیست حالا ستر هم بر او واجب نباشد نگاه به مو و مانند آن جایز نیست غرض این است که اگر کسی بخواهد جواز نظر را استنباط کند دلیل میطلبد آیه ناظر به آن نیست اصلاً اگر روایتی دلالت داشت همان طوری که گفته صوت زن عورت نیست موی زن سالمند یا جیْب و گردن زن سالمند یا مقداری از ساق و ضراء زن سالمند عورت نباشد آن وقت نگاه جایز است این دو مبحث کاملاً از هم جداست همین شیخ طوسی که در تبیان آیه را به ظاهرش معنا کرده است که درباره وجوب ستر استثنا شده میفرماید نظر جایز نیست خب غرض اینکه جواز نظر دلیل میطلبد چون اطلاقات قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا نظر را منع کرده است. فرمود: غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ.
پرسش...
پاسخ: بله, یک وقت است که خودِ نظر, نظر به مو ولو به ریبه هم نباشد جایز نیست این حرمتی است این میبینید احترام زن است چرا گفتند زنهایی که «إذا نهین لا ینتهین» نگاه به آنها جایز است چرا گفتند نگاه به زن کافره اگر لریبةٍ نباشد جایز است برای اینکه نگاه, ورود به حریم عفاف یک زن است و این حرمتشکنی است این باید مصون باشد این بیحرمتی به زن است اگر کسی او را نگاه کند و جایز نیست ولو به عنوان ریبه هم نباشد حالا مگر میشود کسی قصد ریبه ندارد طبیب و معالج هم نیست و هیچ اثر سوئی هم بر این نگاه بار نیست مگر میشود نگاه کرد؟! موی زن هم همین طور است غرض این است که شارع مقدس این را به عنوان حریم نگه داشته یک حرمت و احترامی است برای او برای زن کافر این احترام نیست که اگر کسی قصد ریبه نداشت میتواند مثل آدم عادی نگاه بکند آنها هم «إذا نهین لا ینتهین» این روستاییها که این طورند که حرفشنوی ندارند و نصیحتپذیر نیستند امر به معروف و نهی از منکر در آنها اثر نمیکند آنها هم حرمت خودشان را از دست دادند غرض این است که مسئله نگاه به ریبه حرام است ولو نسبت به کافره که انسان به فساد میافتد اگر نگاه ریبه نباشد نسبت به زن مسلمان نگاه جایز نیست مگر آن وجه و کفّینی که برخیها استثنا کردند لذا همین شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان با اینکه وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ را جزء مسئله استثنای از ستر معنا کرده است مانند سایر مفسّران فرمود نظر جایز نیست. خب وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللَّاتِی لاَ یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَ جُنَاحٌ أَن یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِینَةٍ ولی در همین حال هم اگر عفّتشان را حفظ بکنند خَیْرٌ لَهُنَّ معلوم میشود این ستر, عفاف است این عفاف را و این ملکه عفّت را باید حفظ کرد وَأَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.
در جریان ورود بر خانهها فرمود وارد نشوید مگر اینکه اذن بگیرید که آیه 27 همین سوره این بود یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا الآن در موارد دخول در خانهها هم ادب ورود را ذکر میکند (یک) و هم بهرهبرداری از موادّ غذایی در خانهها را ذکر میکند (دو) و هم اینکه کسانی که در نشست و برخاست معذورند برای آنها گشایشی قائل است (سه) و هم اینکه این درود را معنا میکند (چهار) که قسمت مهم و مهمترین بخش این آیه درباره این است که شما از طرف خدا سلام بفرستید که این باید جداگانه بحث بشود و معنا بشود خب. فرمود: لَیْسَ عَلَی الْأَعْمَی برخی از مفسّران این را به جهاد برگرداندند این مسئله حق است در ادله دیگر هست که جهاد بر این گروه واجب نیست بر کسی که معذور است ذوالأعذار حضورشان در معرکه قتال واجب نیست یعنی نابینا, لنگ, بیمار اینها میتوانند جبهه نروند اما بحث در مسئله جبهه و جنگ و جهاد و امثال ذلک نیست بحث در ورود در منازل یکدیگر است و استفاده از موادّ غذایی آیه 26 و 27 و اینها که قبلاً گذشت درباره ورود در منازل بود که بدون اذن وارد نشوید حالا در این آیه میفرماید ورود شما در این منازل مستثناست که بدون اذن وارد بشوید اذن جدید لازم نیست (یک) و در جریان همسفره بودن همکاسه شدن با این افراد ذوالأعذار محذوری ندارد نه شما حریم بگیرید که اینها را همسفره قرار ندهید نه آنها شرمنده بشوند و خجالت بکشند و با شما همکاسه نشوند با اینها همکاسه بشوید همسفره بشوید همغذا بشوید هیچ محذوری هم ندارد درست است مسئله جهاد از اینها تکلیف برداشته شد ولی آیه درباره جهاد نیست لَیْسَ عَلَی الْأَعْمَی حَرَجٌ وَلاَ عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلاَ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ وَلاَ عَلَی أَنفُسِکُمْ که چه أَن تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ این بُیُوتِکُمْ یعنی «بیوت أولادکم, بیوت أزواجکم» اگر خانهای, اتاقی مخصوص پسر شماست مخصوص همسر شماست این را اگر بدون اذن وارد بشوید مجازید اینکه فرمود: مِنْ بُیُوتِکُمْ نه یعنی خانه خود شما این دیگر احتیاجی به وحی نبود که انسان وارد خانه خودش بشود حرجی ندارد از چه کسی اذن بگیرد این بُیُوتِکُمْ میبینید در این آیه ازواج اصلاً نیامده ابنا اصلاً نیامده سرّش این است که اینها داخل در بُیُوتِکُمْ هستند وگرنه خانه خود آدم که دیگر احتیاج به وحی نیست که, که خدا بفرماید عیب ندارد شما بروید در خانهتان اینکه مِنْ بُیُوتِکُمْ را فرمود بعد مسئله فرزند را ذکر نکرد مسئله همسر را ذکر نکرد معلوم میشود که بُیُوتِکُمْ یعنی «بیوت أبنائکم, بیوت أزواجکم» و مانند آن که اینها بیت شماست در حقیقت. خب در جریان ورود فرمود وارد خانه دیگران نشوید مگر اینکه مأنوس بشوید و سلام بکنید درباره اینها فرمود هیچ محذوری ندارد که أَن تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ خب أکل در بیوت فرع بر دخول است پس هم «لا تدخلوا بیوتکم الا أن یؤذن لکم» و مانند آن موارد استثنایی دارد که آنچه در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» بیان شده است یعنی آیه 27 که فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا بعد هم فرمود: فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَداً فَلاَ تَدْخُلُوهَا و تا اذن نگرفتید وارد نشوید این برای کسانی است که این هشت نُه گروه نباشند درباره این هشت نُه گروه استثنا شده سرّ استثنا آن است که انسان وقتی میخواهد در چیزی تصرّف بکند یا آن تصرّف متوقّف بر مِلک و مُلک است یا نه, تصرّف متوقّف بر مِلک و مُلک نیست صِرف اباحه کافی است برخی از تصرّفات است که انسان تا مالک نباشد (یک) و مَلک نباشد (دو) این تصرّف نافذ نیست نظیر بیع کردن, عتق کردن, وقف کردن و مانند آن این گونه از تصرّفات انسان باید هم مَلک باشد (یک) هم مالک باشد (دو) «لا بیع الاّ فی مِلکٍ لا بیع الاّ فی مُلکٍ» چیزی که انسان مالک نیست اگر بفروشد فضولی است یا چیزی که مالک است ولی مَلک نیست در دست دیگری است مالی است مسروق مِلک طلق اوست ولی دیگری برده سرقت کرده این درست است مالک است ولی مَلک نیست درست است مِلک دارد ولی مُلک ندارد این چه چیزی را میخواهد بفروشد. بنابراین اگر کسی خواست تصرّفِ بیع و امثال ذلک بکند اینها حتماً مِلک میخواهد مُلک میخواهد و مانند آن ولی اگر نظیر بیع نظیر وقف نظیر عِتق رقبه و مانند آن کسی میخواهد کفّاره بدهد خب باید مال خودش را کفّاره بدهد. بخش دیگر از تصرّفات احتیاج به مِلک و مُلک نیست صرف اباحه تصرّف کافی است اگر یک وقت خواست تصرّف بکند که عینی را به دیگری بدهد که میشود بیع و امثال بیع این باید مالک باشد اگر خواست عین را ندهد منفعت عین را بدهد بالأخره باید مالک منفعت باشد ولو مالک عین نباشد مالک منفعت باشد وگرنه در حوزه نقل منفعت میشود فضولی مثل کسی که خانهای را اجاره کرده به نحو مباشرت که خودش استفاده کند و حقّ انتقال به دیگری را ندارد ولی همین خانه را یا همین مغازه را که به نحو مباشرت اجاره کرده حالا میخواهد به دیگری واگذار کند این اجاره, فضولی است برای اینکه او حقّ انتقال نداشت اگر خواست اجاره بدهد باید مَلک باشد و مالک باشد نسبت به منفعت ولو نسبت به عین مالک منفعت نیست. قسم سوم مسئله مِلک عین نیست مِلک منفعت نیست مِلک انتفاع است نظیر عقد عاریه, عاریه عقد است عقد است یعنی عقد است غیر از اباحه تصرّف است یک ایجاب دارد یک قبول دارد آن مُعیر ایجاب میکند مستعیر قبول دارد و منفعت را مالک نمیشود انتفاع را مالک میشود لذا اگر کسی از دست این مستعیر گرفت به او چیزی بدهکار نیست برای اینکه او مالک منفعت نبود بر خلاف اینکه از دست مستأجر چیزی را بگیرد و غصب بکند آن بر اساس قاعده «علی الید» ضامن است و چون مالک منفعت همان مستأجر است و منفعت را این شخص غاصب تفویت کرده. این سه امر احتیاج به عقد دارد از این امور گذشته یعنی تملیک عین نیست تملیک منفعت نیست تملیک انتفاع نیست غرض مالکیّت نیست سخن از اباحه تصرّف باشد این هیچ عقدی نمیخواهد. اذن کافی است بلکه ضعیفتر از اذن, کشف رضا کافی است انسان اگر اذن فحوا هم احراز بکند طیب نفس هم احراز بکدن کافی است آیه محلّ بحث درباره این قسم چهارم و پنجم است یعنی میخواهد خانهای بنشیند در اتومبیلی سوار بشود از اتومبیلی استفاده کند روی فرشی بنشیند غذایی بخورد هیچ کدام از اینها احتیاج به آن عقود سهگانه ندارند نه از قبیل بیعاند که نقل عین است نه از قبیل اجارهاند که نقل منفعت است نه از قبیل عاریه است که نقل انتفاع است و مانند آن صِرف اباحه تصرّف است در اضافه یعنی ضِیف را پذیرایی کردن مهمان را پذیرایی کردن اگر ظرف میوهای را نزد مهمان گذاشتند این اباحه تصرّف است نه تملیک عین است نه تملیک منفعت است نه تملیک انتفاع لذا او حقّ بردن ندارد این ملک او نیست مگر اینکه خود صاحبخانه جداگانه تملیک کرده باشد فقط اباحه تصرّف است مهمان بیش از اباحه تصرّف از خانه میزبان سهمی ندارد این اباحه تصرّف گاهی با لفظ است گاهی با اذن قلبی است و مانند آن. آن گونه از مسائل که در محور تملیک است این لاَ تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَکُونَ تِجَارَةً (یک) عَن تَرَاضٍ (دو) باید تجارتب اشد اما این بخشهای چهار و پنج بر اساس «لا یَحلّ مال امریء مسلمٍ الاّ بطیب نفسه» است کاری به نقل و انتقال ندارد اگر کسی بخواهد در خانه دیگر بنشیند نماز بخواند روی فرشش بنشیند از غذای او استفاده کند باید مأذون باشد باید اباحه تصرّف باشد این آیه ناظر به اباحه تصرّف است وقتی که آیاتی آمده است که شما از مال حرام بپرهیزید خیلیها جدّی گرفتند و سعی میکردند که از این گونه از موارد به شدّت بپرهیزند آیه نازل شد که ما اگر گفتیم یعنی خدا که فرمود از مال دیگران استفاده نکنید یعنی از مال بیگانهها نه از مال ارحام و قوم و خویشی که اذن فحوا اینها را همراهی میکند اصل بر اذن فحواست و رضایت است و اباحه تصرّف است در این گونه از موارد که شاهد حال حکایت میکند مگر اینکه دلیل خاص داشته باشیم بر خلافش. خب پس در این گونه از موارد اباحه تصرّف است و اباحه تصرّف هم غیر از تملیک است و کسی که مسافرت میکند کلیدش را به همسایه میدهد میگوید در اختیار شما مگر اینکه دلیل خاص بر خلافش اقامه شده باشد او میتواند چیزی در منزلش هست میل کند در منزلش برود بنشیند نماز بخواند استفاده کند کلید را به او داده گفته این هفته من میروم مسافرت این خانه در شما در این گونه از موارد حتی اذن هم لازم نیست طیب نفسی که کشف بشود کافی است چون آن بیان نورانی حضرت این نیست که «لا یحلّ مال امریء مسلمٍ الاّ باذنه» دارد «إلاّ بطیب نفسه» اگر ما رضای او را کشف کردیم ولو با اذن فحوا این مسئله حلال است این آیه ناظر به این بخشهای از تصرّفات خانوادگی است که فرمود اینها یعنی این بیماران این اعرج این اعما اینها با شما در این مسائل شریکاند یکساناند برخیها میگفتند که اینها نیایند شرکت نکنند برای اینکه یک اعرج جای بیشتری میخواهد تفصّح در جا میخواهد یعنی جای وسیعتری میخواهد یا خود او خجل میشد شرکت نمیکرد یا بعضیها که متنفّر بودند میگفتند اینها نیایند آیه آمده که اعرج و غیر اعرج اعما و غیر اعما مریض و غیر مریض با هم باشید برای اینکه دیدن اینها خیلی از آثار و برکات را به همراه دارد هم این دلشکستهها تأمین میشوند و هم از غرور شما میکاهد این حرجی نیست که با هم زندگی کنید در کنار سفره با هم بنشیند نه آنها احتجاب بکنند نه شما بیجا فاصله بگیرد اگر مسئله به همین صورت حل بشود با سیاق آیات هم سازگار است چه اینکه سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم همین راه را طی کردند لَیْسَ عَلَی الْأَعْمَی حَرَجٌ وَلاَ عَلَی الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلاَ عَلَی الْمَرِیضِ حَرَجٌ وَلاَ عَلَی أَنفُسِکُمْ که این کارها را انجام بدهید. خب میبینید اینها مدینه فاضله درست میکند خدا غریق رحمت کند مرحوم شهید را یک الفیه نوشته یک نفلیه نوشته الفیه هزار حکم واجب برای نماز است نفلیه سه هزار حکم مستحب برای نماز است بسیاری از احکام و حکم نماز را قرآن کریم ذکر نکرده اما اینها آداب زندگی است آداب اجتماعی است اینها عاطفه ایجاد میکند اینها محبّت ایجاد میکند اینها وحدت ایجاد میکند اینها جامعه را منسجم میکند اینها را قرآن ذکر کرده جامعه منسجم هزارها برکت را میتواند در خود احساس بکند برکات الهی را میتواند ببیند. تنها مسائل سیاسی نیست که بیگانه در اینها طمع نمیکند نظیر وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً مسائل آداب و اخلاق و رفاه و امثال ذلک هم هست فرمود اینها با هم زندگی کنید خب اگر مسئله صِله رِحم نباشد اگر رفت و آمد نباشد اگر هر کسی باید کنار سفره خودش بنشیند چه اینکه غرب همین طور است که اگر مهمانی از بستگان بیاید باید که روزی خودش را سهیمه خودش را جیره خودش را همراه خودش بیاورد این طوری که مهمان بیاید در غرب که مثلاً کسی یک هفته بیاید مهمان پسرعمو باشد پسرخاله باشد این طور نیست که, اینها چنین نعمتی را به گور میبرند این در فضای ماست این صِله رحم که خب یک گروه فراوانی را به هم منسجم میکند این نمیگذارد مشکلات اجتماعی پیش بیاید زد و خورد پیش بیاید دعوا پیش بیاید قهر پیش بیاید این قدر دین توسعه داده که آدم بدون اجازه عمو, خاله, دایی مجاز است برود خانه آنها غذا بخورد این معنایش همان عاطفه است انسجام است دیگر اگر این جامعه با این سَمت حرکت کند یعنی محیط خانوادگی با این وضع گستردهای که هست هر کسی با سی چهل خانواده رابطه دارد بالأخره عموها و داییها و عمّهها و خالهها و برادرها و خواهرها و اینهاست دیگر آن وقت این میشود منسجم این بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که فرمود صِله رحم بکنید برای اینکه وقتی رفتید آنجا حرفهای ما را میزنید و حرفهای ما انسجام ایجاد میکند همین است فرمود: «تزاوروا فإنّ فی زیارتکم احیائاً لأحادیثنا و أحادیثنا تعطف بعضکم علی بعض» فرمود شما شیعههای ما وقتی کنار هم نشستید بالأخره حرفهای ما را میزنید روایات ما را نقل میکنید مکتب ما را بازگو میکنید مکتب ما عاطفه ایجاد میکند اینکه میبینید میگویند سنگ روی سنگ بند نمیشود که قبلاً هم بحثش گذشت همین است دیگر شما این برجهای رفیعی که میبینید این سنگ روی سنگ بند نمیشود که یک ملات نرمی میخواهد بالأخره, این ملات نرم است که این برج را حفظ میکند و این عاطفه است که جامعه واحد منسجم میسازد دیگر فرمود: «و أحادیثنا تَعطف بعضکم علی بعض» اینها را قرآن اصرار دارد که خودش بالصراحه شفاف به صورت باز بیان کند. خب أَن تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ این بیوتکم یعنی «بیوت أبنائکم و أزواجکم» لذا اینها را قرآن دیگر جداگانه ذکر نکرده اینها به منزله بیت خود آدم است دیگر أَوْ بُیُوتِ آبَائِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أُمَّهَاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ إِخْوَانِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخَوَاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَعْمَامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمَّاتِکُمْ أَوْ بُیُوتِ أَخْوَالِکُمْ قسمت مهمّ قهر و کینهها متأسفانه در همین خانوادههاست اگر دین فرموده وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً راهش هم نشان داده بالأخره أَوْ بُیُوتِ خَالاَتِکُمْ أَوْ مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ همسایهای است میخواهد به زیارت خانه خدا برود به حج و عمره یا عتبات مشرّف بشود کلید را میدهد به همسایه دیگر خب این هم سری میزند هم خانه همسایه را حفظ میکند و هم به منزله برادر او محسوب میشود أَوْ مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُمْ خب دیگر در جامعه چه کسی میماند همه را با این عاطفه بست صدیق آن قدر مهم است که گاهی انسان در قیامت آرزو میکند که من ای کاش یک دوست مناسبی داشتم میفرماید: فما لنا من شافعین صدیق حمیم فَمَا لَنَا مِن شَافِعِینَ ٭ وَلاَ صَدِیقٍ حَمِیمٍ گاهی صدیق آنچنان مشکل انسان را حل میکند که از برادر نزدیکتر است بالأخره هر کسی در جامعه صدیقی دارد دیگر آن وقت این آیه این جامعه را بست آن وقت این جامعه میشود منسجم.
پرسش...
پاسخ: اصلش منع است دیگر اینها خرج بالدلیل است دیگر اینها ادلّه است اینها مخصّص و مقیّد آن اطلاقات است که «لا یحلّ مال امریء مسلمٍ الا بطیب نفسه» اینجاهاست در حقیقت این تخصّصاً خارج است نه تخصیصاً در این موارد که بنفس است دیگر وقتی جامعه منسجم شد عاطفی شد رحامت شد صِله رحم شد این تخصّصاً خارج است تخصیصی در کار نیست تقییدی در کار نیست در همه موارد طیب نفس است دیگر.
پرسش: استاد ولی در آن موارد فقط در واقع بحث این است که شما مواظب داشته باشید ولی بحث..
پاسخ: خب این با قرینه همراه است اگر با قرینه همراه بود نه خیر نمیشود تصرّف کرد خب آن وقت چیزی هم باید به او بدهد این میشود اجیر این میشود مزدور این مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ قرآن نیست به کسی گفتند ما میرویم زیارت شما چند روزی خانه ما مواظب باشید خب عمل مؤمن محترم است چیزی هم باید به او بدهد دیگر اگر چیزی نگفت, اجرتالمسمّا نبود اجرتالمثل باید بدهد دیگر حالا خود این شخص اگر عفو کند و نگیرد مطلب دیگر است وگرنه امر کرده خود آن شخص همسایه که داوطلب نبود که این امر کرده وقتی امر کرد ضامن است اگر عقد اجاره بست باید اجرتالمسمّی بدهد نشد اجرتالمثل بدهد شرعاً بدهکار میشود اگر مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ یعنی کلید را به او داد گفت این منزل در اختیارش ما که غالباً نسبت به همسایهها اینچنین است این «لا جناح علیه أن یأکل مِن متاعه» و اگر از آن قبیل نبود گفت آقا خانه مرا مواظب باش خب شرعاً بدهکار است دیگر خب این چه حق داری مگر عبد و مولاست شما وقتی گفتی خانه مرا مواظب باش امر کردی, امر کردی فعل مسلم محترم است فعل مسلم محترم شد شما باید ضمان بدهی اگر ضمان ید بود نشد ضمان معاوضه خب.
فرمود: أَوْ مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ أَوْ صَدِیقِکُمْ آن وقت این جامعه را میشود منسجم کرد.
پرسش: جناب استاد ببخشید غیر از مقام صدیق از عمومیّت مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ مگر بالاتر نیست چرا فرمودند در .
پاسخ: آخر کلید را به او نداده درباره خانه است این کلید را به او نداده حالا کلید آن صدیق هم در اختیار خودش است آنجایی که مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ است کلید را به او داده در اختیار خودش است خودش رفته سفر عتبات یا زیارت حجّ عمره این آقا آمده کلید را گرفته در این خانه شب میخواهد بخوابد حالا درِ یخچال را باز کرده میوهای هست مگر اینکه او منع کرده باشد همین که منع نکرده باشد تملیکِ کلید به منزله اباحه تصرّف است اما نسبت به صدیق اصلاً هیچکاره است سخن از مَا مَلَکْتُم مَّفَاتِحَهُ و امثال ذلک هم نیست.
خب لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَأْکُلُوا شما با هم جَمِیعاً در کنار یک سفره بنشینید أَوْ أَشْتَاتاً شَتیت یعنی پراکنده, شتّا یعنی پراکنده این گروههای یادشده که ذویالآهاتاند آههای دارند بیماری دارند یا اعرجاند یا اعمایاند و مانند آن با هم در کنار یک سفره بنشیند یا بیهم فرق نمیکند عمده آن است که فرمود: فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً اگر کسی در خانه بود که خب سلام میکنید بر اهل خانه و چون «مؤمنون بعضهم من بعض»اند نظیر فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ که آنجا گفته شد یعنی یکدیگر به منزل جان هستید آنجا در جریان قوم موسای کلیم که فَتُوبُوا إِلَی بَارِئِکُمْ در آنجا دارد فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ یعنی «فالیقتل بعضکم بعضا» اینجا هم فَسَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ یعنی «فلیسلّم بعضکم علی بعضٍ» اگر کسی در خانه بود و اگر کسی در خانه نبود بگویید «السلام علینا» مثل اینکه در نماز این کار را میکنیم میگوییم «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» خب این «السلام علینا» این سلام که دعا نیست این سلام کلام آدمی است اگر دعا بود که مبطل نماز نبود که انسان در نماز اگر بخواهد در کسی سلام بکند عمداً نماز باطل است سهواً اگر سلام کرد سجده سهو دارد سلام, کلام آدمی است نه دعاست نه ذکر است نه قرآن است هیچ کدام از اینها نیست یک وقت است که یک جمله دعاعیهای میخواند آیهای از قرآن میخواند نظیر سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ خب این قرآن است سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ این قرآن است اما یک وقت میخواهد به کسی سلام بکند این اگر در نماز به کسی سلام کرد عالماً عامداً این سلام مثل کلام عمدی مبطل صلات است اگر سهواً سلام کرد که خب سجده سهو دارد برای اینکه این ذکر خدا نیست دعا نیست قرآن نیست هیچ چیز نیست کلام آدمی است حالا این کلام آدمی یک وقت خود انسان تحیّت دارد میگوید درود عرض میکنم تحیّت عرض میکنم این میگوید «سلامٌ علیکم» یک وقت این است یک وقت میگوید نه تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ در نماز که ما میگوییم «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» خود ما به خودمان سلام میکنیم اینکه دعا نیست دعا انسان میتواند نسبت به خودش دعا بکند «اللهمّ اغفر لی» یا «اللهمّ اشفع لی, اللهمّ ارزقنی, اللهمّ زدنی علما» اینها دعاست اما تحیّت نسبت به ما خود سلام بکنیم یعنی چه؟ «السلام علیّ» این یعنی چه «السلام علینا» این یعنی چه؟ اینجاست که گفتند که این شخص نمازگزار شده خلیفةالله وقتی خلیفةالله شد ترجمان خداست در مقام فعل وقتی ترجمان خدا شد رسالت الهی را دارد این رسول الله است که دارد سلام خدا را میرساند اگر خدا بفرماید: سَلاَمٌ عَلَی نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ این بهجاست بفرماید: سَلاَمٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ بهجاست بفرماید: سَلاَمٌ عَلَی مُوسَی وَهَارُونَ بهجاست خدا بفرماید «سلام علی عباد الله الصالحین» بهجاست همین خدا به نمازگزار اجازه میدهد میفرماید شما از طرف من به نمازگزاران عالَم سلام بفرست این کم مقامی نیست که تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ حالا آن مفسّران عادی میگویند اصلِ این تحیّت را خدای سبحان جعل کرده است چون خدا چنین قانونی وضع کرده است این «تحیّةً مبارکةً مِن عند الله» اما وقتی قدری دقیقتر بشویم آن معنی اول مطلوب است یعنی یک نمازگزار خلیفةالله میشود و فرستاده خدا میشود کم نیست روایاتی که مرحوم کلینی در جلد دوم کافی نقل کرده که ذات اقدس الهی به برخی از انبیا فرمود آن وقتی که من بیمار شدم چرا به عیادت من نیامدید عرض کرد بارالها! شما که منزّه از مرض هستید, فرمود آن مؤمن که بیمار شده است آن فیض مرا آنجا شما باید مشاهده کنید. یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که اینها که فهرست موضوعی نهجالبلاغه را تنظیم میکردند خیال میکردند این مربوط به رسول الله است حضرت امیر در نهجالبلاغه دارد که «المسکین رسول الله» یعنی کسی که نیازمند واقعی است آمده به شما مراجعه کرده خدا این را فرستاده این رسول الله آن پیغمبر نیست رسول الله یعنی فرستاده خدا کسی که واقعاً نیازمند است به ما مراجعه کرد ما باید بدانیم کسی این را فرستاده آن کس خداست «المسکین رسول الله» خب اگر «المسکین رسول الله» شد «المعطی» هم رسول الله است او با یک دست میفرستد با دست دیگری پاسخ میدهد انسان نباید خودش را کم بگیرد خب اگر همین مستمند را خدا فرستاد آن مجیب را هم خدا فرستاد که مشکل این را حل بکند «المسکین رسول الله» آنها که این فهرست موضوعی نهجالبلاغه را تنظیم میکردند خیال میکردند این مربوط به پیغمبر است اوصاف رسول الله را که ذکر میکردند این جمله را هم در آنجا ذکر کردند. خب پس مُصلّی میشود رسول الله این فرستاده خدا این خلیفه خدا بر همه نمازگزاران سلام میفرستد «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» این را چه کسی میگوید؟ رسول الله میگوید. اینجا هم فرمود: فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلَی أَنفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً وگرنه انسان سلامی که خودش دارد به دیگری میفرستد که بگوید من تحیّت عرض میکنم سلام عرض میکنم دیگر تَحِیَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُبَارَکَةً طَیِّبَةً نیست نعم تَقنینش این قانون سلام کردن را ذات اقدس الهی مشخّص کرده اما این خود این سلام تحیّت باشد پربرکت باشد طیّب باشد این باید مِّنْ عِندِ اللَّهِ بیاید دیگر.
پرسش:..
پاسخ: بله خب دیگر و همان بزرگان گفتند کسی که حضور قلب ندارد وقتی سلام میکند ما خجالت میکشیم چرا, برای اینکه انسان بر اساس اینکه نماز, تحریمه التکبیر است و تحلیله التسلیم این نماز معراج مؤمن است آن بیان نورانی که مرحوم ابنبابویه قمی در من لا یحضره الفقیه از حضرت نقل میکند که «إنّ المصلّی یناجی ربّه» همین است نمازگزار با خدای خودش مناجات میکند خلوت کرده با خدا چون خلوت کرده (یک) عروج کرده (دو) پس در این مسجد نیست در جمع مردم نیست وقتی که نزول دارد از آن معراج عرض ارادتش تمام شد عرض بندگیاش تمام شد حالا میخواهد وارد بشود این تازه آمده در مسجد وقتی تازه آمده در مسجد به مردم سلام میکند میگوید «السلام علیکم و رحمة الله» ایشان فرمایشش این است که کسی که حواسش نزد مردم است این معراج نکرده در مردم است حواسش نزد دیگران است این وقتی میگوید «السلام علیکم» ماها خجالت میکشیم مثل اینکه الآن ما اینجا نشستیم کسی به دیگری بگوید آقا سلام عرض میکنم خب این جای خجالت است دیگر ما که نرفتیم جایی غیبت نکردیم در حضور یکدیگریم آخر به یکدیگر سلام بکنیم؟! میگوید این آقا باید رویش بشود بگوید «السلام علیکم» این مگر کجا بود اینکه همین جا بود که نعم اگر عروج کرده باشد «الصلاة معراج المؤمن» باشد «إنّ المصلّی یناجی ربّه» باشد نجوا باشد خلوت باشد با خدای خودش گفتگو کرده باشد با ما نبود حالا که آمده پایین با ما آمده باید بگوید «السلام علیکم و رحمة الله» چون تازه وارد این بیت شده بعضی از آقایان مفسّران این بیت را بر مسجد هم تطبیق کردند البته نظر شریفشان حصر نیست مسجد هم جزء بیوت است به هر تقدیر فرمود: کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِمَن شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (62 لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (63) أَلاَ إِنَّ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ وَیَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (64)) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نور» آن مسائل نظامی و سیاسی که در مدینه اتفاق افتاده است مطرح فرمود چون در مکه مسئله نظامی و دفاع و جهاد مطرح نبود در مدینه در اثر هجوم بیگانهها جنگهایی را علیه حکومت اسلامی تحمیل کردند ذات اقدس الهی محدوده حضور مردم را مشخص کرد فرمود در احکام الهی بر اساس إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ عمل میشود در موضوعات مستنبطهٴ دینی باز بر اساس إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ عمل میشود در موضوعات عادی و عرفی که به اصطلاح از آنها به عنوان منطقةالفراق یاد میشود و انحا و اقسامی دارد به عنوان وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ (یک) وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ (دو) امتثال میشود. حکمی را بخواهند در جامعه اسلامی اجرا کنند خود حکم را خدا مشخص میفرماید آن موضوعات مستنبَط را هم خود دین مشخص میکند اما این شهر را چطوری اداره بکنیم این کشور را چطوری اداره بکنیم خیابانکشیهایش چطوری باشد مرکز تجاریاش کجا باشد درمانگاههایش کجا باشد دبستانها و مراکزی فرهنگی فکریاش کجا باشد اینها یک امور عادی است که در هر زمان و زمینی فرق میکند یک قاعده کلی ندارد حکمش را خدا مشخص فرمود موضوعات مستنبطه را مشخص فرمود میماند امرالناس اینجا جای رأیگیری و مشورت است درست است در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود: وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ اما این امر را مشخص فرمود در سورهٴ «شوریٰ» که وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ نه امرالله, امرالله را باید وحی مشخص بکند اگر حکم مشخص شد و اگر موضوعات مستنبطه دینی مشخص کرد که این دو منطقه, منطقه محدوده و ممنوعه است آنگاه در نحوه اجرایش باید با مردم مشورت کرد که چگونه این امور پیاده بشود پس مشورت کردن مرزش مشخص است این امری که در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» فرمود: وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ همان أَمْرُهُمْ است که در سورهٴ «شوریٰ» بیان کرد که وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ نه امرالله امور دینی جای مشورت نیست.
مطلب بعدی آن است که حالا اگر دشمن تهاجم کرد و بر مسلمانها دفاع واجب شد رهبر الهی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این جامعه را دعوت کرد برای دفاع کردن در چنین زمینهای بخشی از آیات در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» نازل شده بخشی هم در همین سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود هیچ کسی حقّ غیبت ندارد وقتی پیامبر فرمود: «الصلاة جامعةً» همهتان حضور پیدا کنید تا تصمیم لازم را به اطلاع شما برسانیم همه باید حاضر باشید. یک وقت کسی معذور است این معذور است نباید خودش برای خودش عذر موجّه صادر کند و غیبت کند این باید بیاید در حضور همه از حضرت اذن بگیرد تا مردم بفهمند که سرّ غیبت او معذوربودن اوست (یک) همراه با مأذون بودن اوست (دو) هم او معذور است هم پیامبر اذن داد وگرنه هر کسی غیبت میکند میگوید من معذور بودم. بنابراین حضور همگان لازم است فرمود مؤمن کسی است که از نظر عقیده تام باشد به خدا و قیامت عقیده دارد در این گونه از امور اجتماعی هرگز پیغمبر و امام(علیهما السلام) را رها نمیکند تنها نمیگذارد حضور پیدا میکند اگر عذر ندارد که حضورش را ادامه میدهد اگر عذر دارد به محضر پیغمبر میرساند آن حضرت تزاحم را بررسی میکند اهم و مهم را بررسی میکند گاهی بعضی افراد معذور هستند اما یک کار مهمّی در پیش است که آن کار از عذر او مهمتر است هم در جریان جنگ احد حضرت فرمود همان مجروحان و جانبازان فقط باید بیایند تا روشن بشود که امّت اسلامی اگر مجروح هم باشد از دینش دفاع میکند بعد از جریان جنگ احد همان زخمیها حرکت کردند رفتند, وقتی کفار دیدند که مسلمانها دستبردار نیستند بعد برگشتند حضرت اجازه نداد حتی افراد دیگر بیایند خب درست است که انسان معذور است اما اینجا که تعارض ادلّه نیست که ما بیاییم ظاهر و اظهر کنیم و نصّ و ظاهر بکنیم تزاحم یعنی تزاحم, تعارض برای ادلّه است تزاحم برای ملاکات است اگر اصل دین و مانند آن در خطر باشد دیگر نمیشود گفت فلان کس مریض است یک مقدار سخت است پایش درد میکند خسته است و مانند آن لذا هم باید در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حضور پیدا کند (یک) هم گزارش بدهد بگوید وضع من در این حد است (دو) تا تصمیمگیری نهایی به عهده خود پیغمبر باشد که فَإِذَا عَزَمْتَ نه «إذا عزموا», فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ تصمیم بگیرد که در شرایط کنونی این شخص جانباز زخمی در مدینه باشد بهتر است یا وارد جبهه بشود این تزاحم است باید اهم و مهم بکند. بعضی از افراد که راحتطلب و رفاهطلب بودند اینها استیذان میکردند بعضیها واقعاً معذور بودند اذن میخواستند بعضی منافق بودند نمیخواستند در جبهه شرکت کنند درباره منافقان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق دستور وحی ارزیابی میکرد میدید که این منافق که دارد استیذان میکند اگر پیغمبر به او اذن بدهد و این شخص وارد جبهه نشود بهتر است لذا به اینها اجازه میداد که اینها جبهه نروند برای اینکه اینها که میرفتند جبهه جاسوسی میکردند برای بیگانهها و اطلاعات نظامیها را به آنها میرساندند لذا در بخشهایی از آیات سرّ اجازه دادن به این منافقین را هم ذکر فرمود, فرمود اگر اینها بیایند در جبهه وضع شما را خراب میکنند فوراً گزارش میدهند از مهمّات شما باخبر میشوند به دشمنان اطلاع میدهند. بنابراین این امور را ذات اقدس الهی به پیغمبر فرمود که هیچ کس حقّ غیبت ندارد حضور بر همه واجب است حتی آنها که معذورند, آنها که معذورند باید بیایند و عذرشان را بگویند و حضرت عذرشان را بررسی کند اهم و مهم کند به بعضیها اذن میدهد به بعضیها اذن نمیدهد جریان حنظله غسیلالملائکه که مستحضرید ذیل همین آیه است خب این تازه داماد شده از آن طرف هم در جریان جنگ احد بیگانه حمله کرده این به حضرت عرض کرد که امشب لیلةالزفاف من است به من اجازه بدهید من در مدینه بمانم صبح اول وقت خودم را میرسانم در این گونه از موارد دستور رسیده که به او اجازه بدهد حضرت به حنظله اجازه داد حنظله در لیلةالزفاف در مدینه ماند فردا با همان حال وارد صحنه جنگ شد و مبارزه کرد و شربت شهادت نوشید و وجود مبارک پیغمبر فرمود من میبینم فرشتهها دارند او را شستشو میدهند و غسل میدهند شده حنظله غسیلالملائکه خب اینها را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یکی پس از دیگری مشخص کرد که محدوده رأی مردم کجاست محدوده مشورت با مردم کجاست محدوده معذور بودن کجاست محدوده رفتن کجاست در طلیعه امر گاهی ذات مقدس حضرت در اثر آن خُلق عظیمی که داشت عنایتی که داشت رأفت و رحمتی که داشت به برخیها اجازه میداد دستور رسید که درست است شما رئوف و مهربانید ولی دین اهمیّتش از همه اینها بیشتر است در شرایط کنونی آن روزی که یک نفر باید در برابر بیست نفر بایستد آن روز جا برای این گونه از مهربانیها نیست بعدها که الآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنکُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِیکُمْ ضَعْفاً یک نفر در برابر دو نفر یک وقت است که یکی از بدترین گناهان و مهمترین گناهان همان فرار از جبهه است فرار از زحف از گناهان کبیره است یک وقت است یک سرباز مسلمان باید در برابر بیست نفر بایستد اگر سی نفر شد بیست و پنج نفر شد آن وقت مجاز است فرار کند ولی در برابر بیست نفر حقّ فرار ندارد این یک نفر در برابر بیست نفر بعد وقتی قدرت اسلامی پیدا شد و از طرفی هم مسلمانها حوادثی برای آنها پیش آمد آیه نازل شده الآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنکُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِیکُمْ ضَعْفاً اگر یک نفر در برابر دو نفر قرار گرفت حقّ فرار ندارد اما اگر در برابر سه نفر یا چهار نفر شد میتواند فاصله بگیرد خب فرار از زحف از معاصی مهم است در درجه اول انسان باید در برابر بیست کافر بایستد کم کم اوضاع عوض شد انسان در برابر دو نفر باید بایستد اینجا سخن از تزاحم است سرّش این است که خدای سبحان به اینها عنایت کرد اینها هم باور کردند این مطلب هم حق است صددرصد اینها هم به این حقّ صددرصد رسیدند که انسان چیزی کم نمیآورد همان بیانات نورانی سیّدالشهداء(سلام الله علیه) فرمود: «صبراً بنی الکرام فما الموت إلاّ قنطره» یک پُل است بین شما و بهشت حق است حق یعنی حق اینها هم این را باور کردند اینچنین نیست که حالا انسان به سختی بیفتد به زحمت بیفتد یک پل است آن طرفش بهشت است این طرفش میدان جنگ است دیگر حالا اگر یک نفر در برابر بیست نفر بایستد بعد از مدّتی شربت شهادت بنوشد و دینش را یاری کند ضرر نکرده که لذا در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» قبل از اینکه این مسائل خوب شفاف بشود به پیامبر فرمود با کمال مهربانی نه اینکه حضرت مثلاً خلاف کرده باشد فرمود چرا اجازه دادی هنوز زود است در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه 43 به این صورت فرمود: عَفَا اللّهُ عَنکَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْکاذِبینَ خب شما اجازه دادی یک عدّه رفتند مناسب نبود برای اینکه این گروه منافقانه اذن میگیرند معذور نیستند لاَ یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ أَن یُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَاللّهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ مردان با ایمان که اذن نمیگیرند که از جبهه فاصله بگیرند إِنَّمَا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ ٭ وَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَلکِن کَرِهَ اللّهُ انْبِعَاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَقِیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِینَ ٭ لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ مَا زَادُوکُمْ إِلَّا خَبَالاً وَلَأَوْضَعُوا خِلاَلَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ اینها خوب شد نیامدند اگر میآمدند در جبهه یک عدّه را تضعیف میکردند روحیه آنها را تضعیف میکردند (یک) اطلاعات جبهه را هم به بیگانه میدادند (دو) اینها امّت مفسدیاند گروه مفسدیاند. اما در سورهٴ مبارکهٴ «نور» که محلّ بحث است اینها سخن از استیذان معالعذر بود نظیر حنظله غسیلالملائکه اینکه فرمود: إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ این إِنَّمَا نسبت به خطوط کلی دین این حصر, حصر حقیقی است نسبت به کمال دین این حصر اضافی است إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ یعنی ایمان کامل برای این گروه است که از نظر عقیده به خدا و پیامبر مؤمناند از نظر عمل در مسائل اجتماعی هرگز پیغمبر را تنها نمیگذارند وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ در مسائل اجتماعی اولاً با پیامبر حضور دارند اگر هم معذورند برای خود برنامه تنظیم نمیکنند که خودشان را مجاز بداندن وارد محضر حضرت میشوند از حضرت اذن میگیرند تا همه بفهمند که این شخصی که غایب شده نیامده معذور بود (اولاً) و پیامبر هم عذر او را پذیرفتند (ثانیاً) فرمود اینها لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ تا اذن بگیرند اینها وظیفه آنهاست. اما وظیفه خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را قرآن مشخص کرد فرمود شما بررسی میکنید بعد از صدق معذور بودن این شخص مستأذن شما بررسی میکنید اهم و مهم میکنید به بعضیها اذن میدهید به بعضیها اذن نمیدهید به بعضیها میگویید شما با همین وضع خطرناکتان باید حرکت کنید یکی دیگری را کول گرفته در جریان جنگ احد که بروند به سراغ مشرکین تا آنها سر جایشان نشانده بشوند فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ اینها أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ خب فضای این بخش از سورهٴ «نور» با بخش سورهٴ مبارکهٴ «توبه» خیلی فرق میکند آن فضا, فضای نفاق بود اینها یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ برای هر کاری یک عدّه آن طوری که در بحث دیروز اشاره شد برابر آیات سورهٴ «احزاب» میگویند إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ میگویند خانه ما جایی ساخته شد که فعلاً جمعیّت کم است دیوار ندارد و امنیّت محلّه محفوظ نیست گشت محلّی نیست اینها را بهانه قرار میدهند فرمود: وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ خانه شما مشکلی ندارد إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَاراً این در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است اما درباره اینها فرمود: لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ برای هر کاری که انسان اجازه نمیگیرد که جبهه نرود که فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِمَن شِئْتَ مِنْهُمْ پس بعضاً در بعضاً در بعض شد بعضیها مجازند (یک) نسبت به بعضی از شئون مجازند (دو) و پیغمبر هم همینها که استیذان میکند به بعضیها اذن میدهد به بعضیها اذن نمیدهد (این سه) برای اینکه اصل نظام که در خطر باشد دیگر جا برای اینکه فلان کس مریض است یا فلان کس آسیب دیده است نیست فَأْذَن لِمَن شِئْتَ مِنْهُمْ بعد هم به اینها توجه بدهد که این فضیلیتی از اینها فوت شده است برای اینها طلب مغفرت بکن که ترمیم بشود آن فضیلتِ از دست رفته وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ در اینجا با اینکه ضمیر کافی بود باز اسم ظاهر آوردند نفرمود «إنّه غفورٌ رحیم» فرمود: إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ خب.
در جریان حضور محضر پیغمبر وقتی محدوده مشورت مشخص شد محدوده دستور مشخص شد فرمود: لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً دو وجه را مرحوم شیخ طوسی در تبیان بیان فرمود که آن دو وجه را مفسّران بعدی هم ذکر کردند یک وجهش مطابق با روایت است اما وجه سومی هست که با ذیل آیه سازگارتر است آن روایت را هم باید توجیه کرد. آن دو وجهی که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان بیان فرمود این است که شما دعای پیامبر یعنی بخواهید پیامبر را به اسم صدا بزنید او را به اسم عادی صدا نزنید تسمیه آن حضرت با تسمیه افراد دیگر فرق میکند بگویید «یا رسول الله! یا نبیّ الله!» و مانند آن به اسم کوچک آن حضرت که بزرگ است حضرت را صدا نزنید (این یک) لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً همان طور که یکدیگر را میخوانید آن طور پیامبر را نخوانید. وجه دوم آن است که دعای پیامبر یعنی مسئلت پیامبر در پیشگاه خدا با دعای دیگران فرق میکند پیامبر مستجابالدعوه است و بدانید وقتی پیامبر چیزی را از خدای سبحان بخواهد حتماً اجابت میشود دعای پیامبر با دعای دیگران فرق میکند این وجه دوم مطابق با بعضی از روایات است لکن آنچه اَنسب است یک وجه سوم است اگر وجه سوم با سیاق آیه سازگارتر بود مناسب این است که ما این لفظ را در آن معنای جامع به کار ببریم که هر سه مورد را شامل بشود.
پرسش...
پاسخ: بله, این بخشی که الآن اشاره شد در سورهٴ مبارکهٴ «نور» این در فضای نفاق نبود آنکه گذشتیم در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» بود که در فضای نفاق بود درباره نفاق فرمود: أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِر لَهُمْ لَن یَغْفِرَ اللَّهُ اما اینجا در فضای افرادی است که حنظله غسیلالملائکه و امثالهم در جمع اینها هستند در اینجا فرمود اینها معذورند عذرشان هم بهجاست و شما به هر که صلاح میدانید اجازه بدهید اما در آنجا بالصراحه روشن فرمود اینها قصد عدم شرکت در جبهه دارند و منافقاند.
خب بعد هم اصل کلّی هست ولو فضا هم فضای نفاق باشد پیغمبر مستجابالدعوه است در آنجا هم خدا به پیغمبر فرمود برای آنها استغفار نکن برای اینکه استجابت دعا را باید خدا اجازه بدهد دیگر فرمود اگر هم برای منافقین طلب مغفرت بکنی بیاثر است اگر یک عبد صالحی مستجابالدعوه است باذن الله مستجابالدعوه است دیگر خب فرمود: لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً بعد از این به بعد فرمود زمینه نفاق در بین آنها پیدا میشود پس آن قسمت مربوط به جریان حنظله غسیلالملائکه و امثال ذلک است از این به بعد کم کم زمینه نفاق ظهور میکند. فرمود بعضیها هستند که منافقاند بعضیها هستند که ضعیفالایماناند که در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» فرموده بود لَئِن لَمْ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ این تقابل قاطع شرکت است تفصیل قاطع شرکت است این الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ ناظر به ضعیفالایمان است منافقون هم که معنایش روشن است. برخی از افراد که یا ضعیفالایمان بودند یا گرفتار نفاق بودند اینها میدانستند که اگر استیذان بکنند حضرت اذن نمیدهد ممکن بود به بعضیها اذن بدهد برای اینکه اینها یک آدم مفسدی بودند برابر آیات سورهٴ «توبه» اگر وارد جبهه میشدند روحیه رزمندهها را تضعیف میکردند (یک) اطلاعات نظامی را به بیگانهها میرساندند (دو) این لَأَوْضَعُوا خِلاَلَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ بود ممکن بود به اینها اذن بدهد ولی برخیها مواظب بودند که پیغمبر به چه کسی اذن میدهد (یک) و چه کسی از وسط جمعیّت بلند میشود حرکت میکند به طرف در خروجی میرود (دو) تا خودش را کنار او آرام آرام به در خروجی برساند (سه) اینکه میگویند لِواذ یعنی این شخصی که مأذون شود مَلاذ او بشود پناهگاه او بشود این به او پناهنده بشود در پناهگاه این در سایه این در کنار این آن روز که فضای شب که اینچنین نبود که همه جا روشن باشد این شخص که مأذون بود داشت حرکت میکرد آن منافق هم در سایه این در جوار این در لواذ این در پناهندگی این خودش را خارج میکرد آیه نازل شد که این را خدا میداند تَسلُّل یعنی خروج تدریجی اینکه شمشیر را آرام آرام از غلاف در میآورند میگویند: «سلّ سیفه مِن الغل» از غلاف به تدریج در آورده این «مَن سلّ سیف البغی قُتل به» سلّ یعنی همین سیفِ مَسلول یعنی سیفی که از غلاف در آمده خب این حالت را میگویند تسلّل اگر کسی تدریجاً خارج بشود میگویند «تَسلَّلَ» فرمود آنهایی که مأذوناند و اذن میگیرند دارند میروند افرادی که غیر مأذوناند گاهی هم شبانه در کنار سایه اینها خودشان را به درِ خروجی میرسانند این کار, کار حرامی است که خدا میداند, میداند قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً اینکه معذور است و مأذون است دارد میرود ملاذ و پناهگاه آن منافق قرار میگیرد آن منافق هم خود را در پناه این خارج میکند حالا یا با توطئه قبلی یا بیتوطئه این کار میشد یا میخواست بشود که خداوند فرمود این کار, معلومِ خداست و در محکمه الهی محاکمه خواهید شد قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً خب فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شما را در یک امر اجتماعی دعوت کرده است از مخالفت امر او بپرهیزید این ضمیر أَمْرِهِ یا به الله برمیگردد یا به رسول خدا به هر دو برگردد یک واقعیّت است ولی انسب آن است که به رسول خدا برگردد خب آنهایی که مخالفت میکنند با امر پیامبر این مخالفت گاهی در رأیگیری و مشورت است گاهی در اجرا و عمل است گاهی رأیشان را در قبال رأی پیغمبر میگویند, میگویند نظر ما این است و قصد مخالفت دارند نه ارائه طرح یک وقت است که نه, بعد از تصویب در مقام عمل مخالفت میکنند فرمود فرق نمیکند چه مخالفت در رأی باشد چه مخالفت در اجرا و عمل باشد فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ امر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اگر ضمیر به الله برگردد یعنی أمرالله چون امرالله هم به وسیله پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به مردم ابلاغ میشود.
پرسش..
پاسخ: تحقیق است گاهی فعل مضارع کاری انجام میدهد که مثل فعل ماضی است قد روی فعل مضارع درباره ذات اقدس الهی کار قد روی فعل ماضی را میکند درباره فعل خدا خب فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ یا آشوب داخلی است یا آن طوری که زمخشری در کشّاف از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرد حکومت جائری, سلطان جائری بر اینها مسلّط میشود أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ زمخشری در کشّاف در ذیل این جمله آیه 63 میفرماید وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود: «یسلّط علیه سلطاناً جائر» خب اگر در هنگام جهاد در هنگام دفاع از نظام اسلامی دفاع نشود خب سلطان جائر مسلّط میشود دیگر همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در خطبه «قاصعه» است فرمود این شورش داخلی را بگذارید کنار انسجام را به هم نزنید وگرنه اکاسره و قیاصره میآیند بر شما مسلّط میشوند فرمود اینچنین نیست که این کار بیسابقه باشد این کار سابقه دارد چند بار این خطبه «قاصعه» اشاره شده در همین بحثها, حضرت در خطبه «قاصعه» فرمود حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) آمد و انقلاب کرد و حکومت تشکیل داده نظام اسلامی مستقر کرد بعد از او یک سلسله اختلافاتی متأسفانه رخنه کرد اکاسره و قیاصره که مستحضرید حجاز یک حیات خلوت بود برای این دو امپراطوری هم امپراطوری ایران در شرق حجاز بود یک قدرت غیر قابل انکار بود هم امپراطوری روم, حجاز در وسط چیزی نداشت اینها از دو طرف حمله کردند فرمودند اینها ابناء نبی را به صورت اصحاب دَبر و وَبر درآوردند یعنی پیغمبرزادهها را آوردند چارودار کردند فرمود این تاریخ ماست ما در همین مکّه در همین مدینه در همین فلات در همین بخش خاورمیانه این کسراهای ایران از یک طرف, قیصرهای روم از طرف دیگر قیام کردند زحمت حضرت ابراهیم خلیل را هدر دادند خیلی از این پیغمبرزادهها را, امامزادهها را, انبیازادهها را اصحاب دَبر و وَبر کردند «دَبر» زخم پشت شتر را میگویند خب یک چارودار کارش همین تیمار کردن و زخمروبی است دیگر وَبَر همین کُرک جلوی سینه شتر را میگویند پارچههای وَبری نرم است اینها را میگویند بَرَک برای اینکه لطیفترین قسمت پشم شتر همان روی سینه اوست مَبارک اِبل میگویند نماز مکروه است لذا آنجا که شتر با سینه میخوابد خب اینها را میگویند پارچههای بَرَکی, وَبر هم همین پشمهاست این کُرکهاست اینها را خب چارودارها همان طوری که گوسفندها را میتراشند پشمهایش را میگیرند بزها را میتراشند موی آنها را میگیرند این شترها را هم میتراشند وبر و کرکش را میگیرند دیگر فرمود اینها پیغمبرزادهها را آوردند به این صورت در آوردند الیوم هم - معاذ الله - اگر اختلافی در این کشور پیدا بشود بیگانه رخنه کند خیلیها را ماشینشوی میکند این طور نیست که اگر بیگانه مسلّط شد به عدّهای شغل بدهد که این است که با چنگ و دندان باید این نظام را حفظ کرد منتها همه باید عاقلانه رفتار بکنیم دیگر, اصل مسئله این است عقل است و عقل است و عقل است و عقل این امانت الهی است در دست ما خب.
پرسش...
پاسخ: بله دیگر شامل همه الی یوم القیامه اینها جاری است دیگر, الی یوم القیامه این حرفها جاری است دیگر اگر نظر شریفتان باشد آن اعلامیهای که ما دادیم در ده دوازده سال قبل همین آیه را ذکر کردیم در اعلامیه دیگر إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ غرض این است که بر همه ما لازم است عاقلانه این نظام را اداره کنیم تا - خدای ناکرده - لحظهای غفلت بکنیم مَنیّت در کار باشد نظر خود را بخواهیم بر دین مقدّم بداریم خدا تحمّل نمیکند مصالح ساختمانی حق است فرمود ما این نظام را با حق آفریدیم حق با هیچ چیزی آشتی ندارد فرمود: مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ, مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً این مضمونها در چند جای قرآن هست گاهی به صورت قضیه سالبه گاهی به صورت قضیه موجبه, گاهی میفرماید این نظامی که من آفریدم حق است گاهی میفرماید در نظام آفرینش باطل راه ندارد انسان رأی خود را نظر خود را بگوید همین است و چیز دیگر نیست با اینکه مشکلی پیدا کرده است این باعث آسیبدیدن است دیگر خب این تا ظهور حضرت هست وجود مبارک حضرت هم که ظهور کرد عقل مردم کامل میشود این قدرتی دارد چه چیزی ذات اقدس الهی به آن حضرت داد که «وَضع الله یده علی رئوس الأنام فیکمل به أحلامهم» یا وضع آن حضرت باذن الله «یده علی رئوس الأنام فیکمل به أحلامهم» همین است عقل مردم که کامل شد 313 شاگرد مثل امام(رضوان الله علیه) داشت خب اداره جهان سخت نیست الآن این هفت میلیارد اگر عاقل باشند و 313 نفر شاگرد مثل امام پیدا بشود برای حضرت ادارهاش دشوار نیست غرض این است که این الی یوم القیامه هست البته.
لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً الآن هم شما میبینید یک کار خیری میخواهند انجام بدهند میخواهند درمانگاه, مسجد, مدرسه کسی عذر میآورد من بیمارم خانهام تنهاست کسی معذور بود دارد میرود این هم پشت سرش دارد میرود این همیشه هست دیگر ولی انسان باید بداند که مرگ پوسیدن نیست مرگ از پوست به در آمدن است این دو قدمی ماست «ما الموت الاّ قنطره» این مخصوص مجاهدان که نیست برای همه ما هم هست فرمود: «صبراً بنی الکرام فما الموت إلاّ قنطره» دو قدمی ما بهشت است یا - خدای ناکرده - دو قدمی ما گودال است این طور نیست که حالا منتظر باشند این شخص تشییع بشود و بیاورند حرم طواف بدهند و بعد بروند دفن بکنند و شب به حسابش برسند که این همین که مُرد لحظه رحلت از دنیا وارد برزخ میشود ما که نمیدانیم به این بیچاره چه میگذرد که اینکه جزع میکند ناله میزند و این در روایات است دیگر که به این مشیّعین به این تشییعکنندگان میگوید زود نبرید استغفار کنید برای من «لا إله الاّ الله» بگویید این جزع میزند ناله میکند که برای من طلب مغفرت کنید برای همین است اینکه میگویند شما وقتی وارد تشییع شدید به کسی سلام نکنید سلام کردن به مشیّعین مکروه است بگذارید او ذکرش را بگوید او «لا اله الاّ الله» را بگوید او عبرت بگیرد یک سکوتِ محض باشد سلامی که این همه مستحب است حالا نه انسان استاد خودش را رفیق خودش را بزرگتر از خودش را در تشییع دید این سلام کردن به او مکروه است گفتن بگذارید این چند دقیقهای که تشییع میکنند فقط «لا اله الاّ الله» و درود بر پیغمبر و درود بر علی و اولاد علی بگذارید همین باشد که این بیچاره یک مقدار نفسِ تازه بکشد اینچنین نیست که مرگ یک امر آسانی باشد و اینها بنابراین اگر این مسائل روشن بشود کسی تسلّل نمیکند کسی به بهانه دیگری از مجلس بیرون نمیرود حالا جنگ شد جنگ نشد مسائل خیری دیگر فرمود: فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ که این یکی از مصادیقش را جناب زمخشری از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) فرمود.
پرسش..
پاسخ: برای اینکه الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ دیگر, این دعا میشود دعوت یعنی وقتی پیامبر شما را خواست شرکت کنید نه اینکه «لا تجعلوا دعاء الرسول» در تسمیه نام حضرت را نبرید (یک) یا دعای حضرت مستجاب است (دو) اینجا چون مناسبت ندارد مناسبت همان دعوت حضرت است حضرت شما را خواست بگوییم چشم لبیک برای اینکه این روایتی هم که نقل شده است که منظور استجابت دعاست آن هم عمل بشود اگر ما این دعا را در معنای جامع به کار ببریم هر سه مورد را شامل میشود ولی سیاق, سیاق امر است خب شما دعای پیامبر را مثل دعای خود قرار ندهید یعنی نگویید یا فلان بگویید «یا رسول الله» آن وقت در ذیل میفرماید کسانی که از امر او مخالفت میکنند فتنه میبینند آخر این امر با صدر آیه سازگار نیست معلوم میشود صدر آیه درباره دعوت پیامبر است و امر اجتماعی.
چون دعوت که فرمود شما را دعوت کردند شرکت کنید این امر هم یکی از مصادیق دعوت است یعنی خواندن, وقتی که بخوانند این باید شرکت کنند که اگر وقتی خوانده شدید شما حضور پیدا کنید این خواندن است دیگر منتها مصداق امر است أَلاَ إِنَّ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مَا اینجا هم همان جایی است که فعل مضارع کار فعل ماضی را میکند قَدْ یَعْلَمُ مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ وَیَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ صدر این سوره این بود که خدای سبحان آیات بیّنی در این سوره نازل کرده است سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِیهَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ لَّعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ احکامی هم ذکر کرده این رجوع ذیل به صدر «ردّ العجز إلی الصدر» این تعلیل این صدر است (اولاً) و تعلیل مضامین این سوره است (ثانیاً) که مِلک و مُلک این نظام برای خداست و کلّ این صحنه تبدیل میشود به محکمه پاداش و کیفر و هیچ چیزی فوت نمیشود بنابراین همه احکام و حِکمی هم که گفته شد برای بررسی در محکمه عدل الهی حاضر است آن مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم که در تفسیر کنزالدقائق دو طایفه از نصوص نقل شد یک طایفه دارد که مخصوص مرد است چون کنیز دیگر لازم نیست اذن بگیرد و اگر غلام بود باید اذن بگیرد ولو مالک او زن باشد زیرا غلام درست است مِلک یمین است و اما نمیتواند به مالکه خود نگاه کند آن طایفه دیگر که دارد اعم است آن حمل بر رجحان میشود نه حمل بر وجوب این نحوه جمع این دو طایفه است فرمود: قَدْ یَعْلَمُ مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ وَیَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ چیزی از علمِ ذات اقدس الهی غایب نیست (یک) هر کسی هم در برابر عملش مسئول است (دو) فاصلهآی هم نیست (این سه) حالا یا «روضةٌ مِن ریاض الجنّة» است یا «حُفرةٌ مِن حُفَر النیران» - معاذ الله - قریب است نزدیک است این طور نیست که فاصله زیاد باشد یان میتواند ضامن این بخش اخیر (یک) و ضامن محتوای کلّ این سوره باشد (دو).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِمَن شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (62 لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ (63) أَلاَ إِنَّ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ وَیَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (64)) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نور» به صورت جمعبندی مؤمنانِ کامل و متدیّنین واقعی را معرفی فرمود, فرمود مؤمنان واقعی کسانیاند که گذشته از ایمان به مبدأ و وحی و رسالت دارای عمل صالح باشند و مهمترین عمل صالح آن است که در مهمترین کار اجتماعی پیامبر را تنها نگذارند فرمود: إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ توحیدشان تأمین میشود وَرَسُولِهِ وحی و نبوّت و ایمان به قرآنشان تأمین میشود وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ این دو کلمه «مع» و «علی» نشان میدهد که هم حضور همگان لازم است در محضر حضرت و هم اشراف بر آن امر لازم است آن حضور همگانی با کلمه «مع» تأمین شده است که فرمود: إِذَا کَانُوا مَعَهُ آن اشراف بر امر و سلطه بر آن امر با کلمه «علی» تأمین شده است که عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ درباره امر نه, نفرمود «فی أمرٍ جامع» یک وقت بحث در این است که این جلسه برای تصمیمگیری درباره فلان مطلب است اما وقتی مطلب مهم شد انسان باید بر او اشراف داشته باشد لذا به جای کلمه «فی» کلمه «علی» را به کار بردند. مؤمنان واقعی کسانیاند که در این گونه از موارد هرگز مجلس را ترک نمیکنند (یک) اگر معذور هستند بدون اذن مجلس را ترک نمیکنند (دو) لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ چون اگر کسی مجلس را ترک بکند دیگران خیال میکنند که غیبت جایز است و حضور لازم نیست پس حتی اگر کسی معذور بود بدون اعلام قبلی و بالأخره بدون مرخصی مجلس را ترک نکند اگر کسی معذور بود و اذن گرفت آنگاه فرمود آن دو رکن اصلیاش محفوظ است إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ اینها کسانی هستند که آن دو عنصر اصلی را دارا هستند أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ یعنی اینها مؤمن واقعیاند. در صدر اسلام عدّهای بودند که سعی میکردند محفل پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را تضعیف کنند آنها که مشرک بودند توطئه داشتند عدّهای را میفرستادند که چند لحظهای در محضر حضرت بنشینند بعد بلند بشوند بروند بگویند ما رفتیم دیدیم خبری نبود مجلس علمی نبود مطالب مهمّی نبود این کارِ توطئهآمیز مشرکان بود که از بحث کنونی بیرون است اما یک عدّه که منافق بودند و ظاهراً حضور داشتند اینها سعی میکردند از هر فرصتی سوء استفاده کنند در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیهٴ 127 قبلاً بحثش گذشت که فرمود: وَإِذا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ سورهای نازل میشد دستور نظامی میآمد یا دستور مالی میآمد یا دستورهای دیگر نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ همین منافقین یا افراد ضعیفالایمان یکدیگر را نگاه میکردند برای بررسی کردن که آیا کسی اینها را مواظب است یا مواظب نیست اگر میدیدند که همه مشغول گوش دادن به فرمایش حضرتاند در آن زمینه سؤال و جوابی دارند حواسشان به سخنرانی حضرت است سوره جدید است آیه جدید است آرام مجلس را ترک میکردند چون کسی مواظب اینها نبود اگر میفهمیدند که نه, دیگران اینها را میبینند فرصت برای رفتن نیست موقّتاً میماندند وَإِذا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ هَلْ یَرَاکُم مِنْ أَحَدٍ نگاه میکردند ببینند آیا کسی اینها را میبیند اگر نمیدیدند ثُمَّ انصَرَفُوا این انصراف همان است که باعث شده است این کلمه «عن» در یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ اینکه در آیه محلّ بحث فرمود: یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ چون اینجا مخالفت معنای اعراض و انصراف را به همراه دارد و تجاوز از محضر حضرت استفاده میشود کلمه «عن» را ذکر کرده یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ یعنی «یعرضون عن أمره» برای اینکه در آیه 127 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود: ثُمَّ انصَرَفُوا یعنی «انصرف عن محفله عن مجلسه» خب. بعد فرمود: صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ خدای سبحان دلِ اینها را از ادراک معارف منصرف کند میبینید بعضیها شما هر چه نصیحت میکنید میگویند ما نمیفهمیم این حرفها را حوصله گوش دادن نداریم اینها گرفتار عذاب الهیاند که معارف الهی احکام و حِکم الهی به اینها عرضه میشود اینها با چهره عبوس میگویند ما حوصله این حرفها را نداریم صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ این یک کیفر الهی است. خب کیفر الهی که خدا قلب اینها را منصرف کرده چطور میشود به این است که لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ یَفْقَهُونَ دیگر چیزی نمیفهمند اینها اول که به این صورت نبودند که لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ یَفْقَهُونَ باشند که اول آدمهایی بودند مثل سایر افراد از فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا برخوردار بودند و چیز میفهمیدند وقتی انسان این نعمت الهی را که فهم است این را به کار نبرد (یک) درصدد خدعه و خیانت باشد (دو) این فهم گرفته میشود (سه) لذا لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ یَفْقَهُونَ شد خب اینها مثل چوب خشک شدند درباره بتها فرمود: وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا این چوبها کارهای نیستند چیز نمیفهمند که این افراد منافق هم مثل این چوب خشک لاَ یَفْقَهُونَ شدند اینها کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ مثل یک چوب خشکیاند که به دیوار تکیه دادند وقتی خب کسی چیزی نمیفهمد با چوب و سنگ فرق ندارند که اگر در بخشهای دیگر فرمود اینها کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ مثل یک چوب خشکیاند که به دیوار تکیه دادند اینجا یعنی آیه 127 سورهٴ «توبه» فرمود: صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَیَفْقَهُونَ دیگر فهم را خدا از اینها میگیرد این بدترین کیفر است دیگر خب.
پرسش...
پاسخ: بله خب دیگر کفار حقیقتاً مکلّفاند منتها در صدر اسلام همه مکلّف بودند همهشان کافر بودند مشرک بودند اینها تنها وظیفهشان این بود منتها بعضی از اینها ایمان آوردند که اصول است و به دستور عمل کردند که فروع است خب.
بنابراین این نیرنگی بود برای کسانی که منافقاند یا فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌاند که ضعیفالایماناند اینها میدیدند که چه کسی میبیند چه کسی نمیبیند مجلس را ترک بکنند.
پرسش: استاد ظاهراً شما فرمودید که این مطلب را میفهمند عقل نظریاش تعطیل نیست عقل علمی که مرکز ایمان است تعطیل است ..
پاسخ: بله آن وقت کم کم این فهم هم از آن گرفته میشود کم کم این توفیق و این ادراک صحیح هم از اینها گرفته میشود دیگر اینها لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور فرمود اینها کسانیاند که کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ. خب پس این خصیصه منافقین و خصیصه افراد ضعیفالایمان است که این کار را انجام میدهند.
مطلب دیگر درباره کلمه فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِمَن شِئْتَ مِنْهُمْ فرمود آنهایی هم که از این فیض محروم شدند برای اینها طلب مغفرت بکن این جملهٴ طلب مغفرت بکن اگر به اذن خداست معلوم میشود وجود مبارک پیغمبر مستجابالدعوه است یک دستور عمومی یک ترخیص عمومی است که خدای سبحان به هر فرد موحّدی دستور میدهد که دعا بکن به مؤمنین دستور میدهد استغفار بکن این دستورها اگر واجد شرایط باشد یقیناً خدای سبحان مستجاب میکند یک وقت دستور ویژهای به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میدهد این دستور ویژه نشان میدهد که استغفار آن حضرت برای بعضیها دعای آن حضرت برای بعضیها نیایش آن حضرت برای بعضیها با دعاهای دیگران و استغفار دیگران فرق میکند اگر فرمود: لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ که یکی از معانی چهارگانهاش همین دعای به معنای مستجاب شدن است با ذیل آیه قبل که فرمود: وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ هماهنگ است چون درباره لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ چهار وجه ذکر شد دیگر.
خب پس فرمود اگر کسی معذور بود باید مأذون هم باشد تنها معذوربودن کافی نیست برای اینکه اگر کسی غیبت کرد دیگران که نمیدانند او عذر داشت خیال میکنند غیبت جایز است ولی وقتی استیذان بکنند معلوم میشود که معذور است (یک) و مأذون هم است (دو). کار ذات اقدس الهی نسبت به یک عدّه اذن است و نسبت به یک عدّه امر, برای اولیای خاصّ خدا اذن میدهد که شما این کار را انجام بدهید برای اینها حرمت قائل است میگوید شما مأذونید این کار را انجام بدهید به بعضیها میگوید نه, شما مأمورید این کار را انجام بدهید این طور نیست که مأمور و مأذون در یک حد باشند اذن و امر در یک حد باشد به هر تقدیر خدا فرمود استغفار بکن خب اگر این استغفار اثر نمیکرد که امر خاص نداشت لذا به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود برای اینها استغفار بکن به این مردم فرمود دعای پیغمبر با دعای شما فرق میکند بالأخره در بعضی از روایات از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) سؤال کردند که با اینکه خدا فرمود: ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ چگونه ما دعا میکنیم و مستجاب نمیشود فرمود: «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفون» کسی را میخوانید که نمیشناسید خدا کیست ما چون خدا را با برهان و دلیل حوزه و دانشگاه میشناسیم این دلیل که بارها به عرضتان رسید اگر ما هزار و یک دلیل برابر جوشن کبیر اقامه بکنیم که میشود اقامه کرد و کار حوزه و دانشگاه همین است اینها براهین تامّی است رازق حقیقی اوست شافع حقیقی اوست ضارّ حقیقی اوست نافع حقیقی اوست ممیت حقیقی اوست محیی حقیقی هم اوست خب این هزارتا برهان است چرا برای اینکه هزارتا حدّ وسط است وحدت و کثرت براهین به وحدت و کثرت حدّ وسط است اگر دو برهان حدّ وسطش یکی باشد در لفظ فرق داشته باشد این دیگر دو برهان نیست یک برهان است تقریرش فرق میکند ولی اگر برهان الف برهان باء حدّ وسطشان واقعاً فرق کرده باشد میشود دو برهان این هزار و یک اسم واقعاً مفهومایشان فرق میکنند این طور نیست که مترادف باشند پس هزار و یک دلیل داریم که خدا هست اما هزار و یک دلیل صغرا و کبرا و اصغر و اوسط و اکبر و محمول و موضوع و یک سلسله مفاهیمی است انباری از مفاهیم در ذهن ماست طبق بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که به صورت مرسل در این کتابها آمده که فرمود: «کلّ ما میزّتموه بأدقّ أوهامکم فهم مخلوقٌ مثلکم مردودٌ الیکم» ما انباری از مفهوم در ذهن ماست حتی مفهوم «الله واجبٌ» این لفظی که میگوییم این مفهوم «الله», «الله» است به حمل اوّلی صورت ذهنی است به حمل شایع «واجبٌ» مفهومی است به حمل اوّلی و صورت ذهنی است به حمل شایع اگر کسی بگوید من با خارج کار دارم نه با ذهن این خارج یک دانه خ است و یک دانه الف است و یک دانه راء است و یک دانه جیم این خارج, خارج به حمل اوّلی است ذهن به حمل شایع است ما در فضای ذهن داریم طواف میکنیم هیچ کدام اینها الله نیستند ما هم با اینها مأنوسیم آن بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که به عبدالأعلی تعلیم داد و مرحوم صدوق آن را نقل کرد فرمود: «مَن زَعم أنّه یَعرف الله سبحانه و تعالی بصورةٍ أو مثالٍ أو حجابٍ فهو مشرک» اکثری ما گرفتار همین هستیم اینکه در آیه فرمود: وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ اکثر مؤمنین مشرکاند برای اینکه ما با براهین سر و کار داریم ما با مفهوم سر و کار داریم اما آن ضجّه و گرایشی که انسان میطلبد یک گمشدهای را میخواهد آن در حقیقت خداست این براهین زمینه فهمیدن او را فراهم میکند (یک) وقتی انسان به او رسید او را خوب میتواند تبیین کند تعلیل کند (دو) به جامعه ارائه کند (سه) راه اصلی همان است این راه اصلی راه فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا فرمود: «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفون» کسی را میخوانید که نمیشناسید خب. پس بنابراین اینکه فرمود استغفار بکن فوراً فرمود استغفار پیغمبر با استغفار دیگران فرق میکند لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً اگر برخی این دعا را به معنای نیایش و امثال ذلک گرفتند برای اینکه با این وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ هماهنگ باشد حالا میرسیم به این لاَ تَجْعَلُوا که چهار احتمال است این احتمالات چهارگانه برابر قرائن چهارگانه است احتمال اول این است که منظور از دعا همان دعوت باشد یعنی امر باشد برای اینکه مسبوق است به امر ملحوق است به امر فضای این بخش فضای امر و دستور پیغمبر است و ذات اقدس الهی هم از چند جهت فرمود امر پیغمبر را گرامی بدارید هم به صورت قضیه اثباتی فرمود: أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ هم به صورت قضیه سلبی فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ هم ما را به موافقت امر حضرت دعوت کرد هم ما را از مخالفت امر حضرت نهی کرد البته دوتا تکلیف نیست که دوتا عِقاب داشته باشد اینچنین نیست که فعلش واجب و ترکش محرّم باشد لکن یکی واجب است نقلاً دیگری حرام است یک حکم دارد عقلاً در حقیقت بازگشتش به همان مطلب است برای تأکید. خب اینکه فرمود: أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ به جمله اثباتی ذکر کرد قضیه موجبه و مُثبته است اینکه فرمود: فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ نهی از مخالفت اعراض است پس لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ این دعا به معنی دعوت یعنی فرمان یعنی امر برای اینکه قبلاً سخن از امر حضرت بود بعداً هم باز سخن از امر حضرت است احتمال دوم این است که این دعا به معنای خواندن باشد اگر این کلمه «دعاء» اضافه به فاعل بشود دُعَاءَ الرَّسُولِ یعنی دعایی که پیامبر دارد پیامبر دعا میکند این هم با دعوت سازگار است نظیر آیه سورهٴ «انفال» که یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ هم با دعای به معنای استجابت سازگار است که دعا به فاعل اضافه شده باشد اما اگر از سنخ اضافه مصدر به مفعول باشد که حضرت میشود مدعوّ نه داعی آن وقت دو احتمال دیگر مطرح است یکی اینکه وقتی حضرت را صدا میزنی در مقام تسمیه نام مبارک حضرت را نبرید آن لقب شریف حضرت را ببرید بگویید «یا نبیّ الله! یا رسول الله!» و امثال ذلک این در موقع خواندن اینچنین باشد یکی مربوط به کیفیت صداست که با صدای بلند در محضر حضرت آن حضرت را نخوانید خب. فتحصّل که چهار احتمال شد اگر دعا اضافهاش به رسول اضافه به فاعل باشد دو احتمال در آن هست اضافهاش به مفعول باشد دو احتمال در آن هست اضافهاش به فاعل باشد یعنی رسول داعی است داعی است یعنی آمر است نظیر یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ یا دعا به معنای دعا کردن و نیایش کردن است که حضرت دعا کند و خدا مستجاب کند برابر وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ است که دعای پیامبر مستجاب است پس اگر از باب اضافه مصدر به فاعل بود این دو احتمال مطرح است و اگر از باب اضافه مصدر به مفعول بود آن دو احتمال دیگر مطرح است که در بعضی از روایاتی که علیبنابراهیم و دیگران نقل کردند که مجموع آن روایات را در کنزالدقائق ملاحظه میفرمایید فرمود پیامبر را به صورت عادی همان طوری که یکدیگر را صدا میزنید که دعای بَعْضِکُم بَعْضاً نباشد شما یکدیگر را به اسم صدا میزنید حضرت را هم میخواهید با اسم صدا بزنید این کار را نکنید این یکی, یکی درباره کیفیت صحبت کردن در محضر حضرت حالا بر فرض خواستید حضرت را با لقب پرافتخار نبوّت, رسالت صدا بزنید دیگر فریاد نزنید آن طوری که در منطقههای عادی مطرح است میبینید در منطقههای عادی مخصوصاً محیط کشاورزی میبینید در مجلس اینها که اینها دارند حرف میزنند با صدای بلند حرف میزنند برای اینکه اینها روزانه همه حرفهایشان بلند است در موقع آبیاری کردن در موقع تراشی کردن یکی این سمت باغ است یکی آن سمت باغ فاصله چندین متر این ناچار است با صدای بلند حرف بزند که او بشنود این کشاورز اصلاً حرفی که میزند بلند است برای اینکه با بلند حرف زدن باید مشکلش را حل کند در تقسیم آب در تقسیم کار در کیفیت درو کردن این یک طرف زمین است مخاطبش یک طرف دیگر است اینکه نمیتواند آرام حرف بزند که این آقایان با صدای بلند جحوری عادت کردند در مجلسشان هم که مینشینند در یک مسجد یا حسینیه یا خانه عادی هم بلند حرف میزنند اصلاً عادتشان همین است در آن فضا هم با صدای بلند حضرت را میخواندند فرمود هم در نام مواظب باشید غیر از آن لقب پرافتخار را نام نبرید و هم در کیفیت صدا هم لاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ که در اول سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» به این صورت آمده است اول سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» آیه دوم این است یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ خب شما کشاورزید دامدارید کنار هم که نیستید با فاصلههای زیاد در بیابان وسیع یکدیگر را صدا میزنید خب چاره جز این نیست که با صدای بلند صدا بزنید ولی آن طور در مجلس حضرت با آن حضرت گفتگو نکنید.
پرسش..
پاسخ: خب البته, آن وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ این طور است صوتتان را بلند نکنید همین طور است.
حالا میرسیم به این روایت. روایتی در کتاب شریف مناقب درباره وجود مبارک حضرت صدیقه کبرا(سلام الله علیها) است که قبلاً حضرت یعنی وجود مبارک صدیقه کبرا وجود مبارک پیامبر را به همان «یا أب» و مانند آن صدا میزنند بعد از اینکه این آیه نازل شد آن طوری که از مناقب نقل شده است وجود مبارک صدیقه کبرا عرض میکرد «یا رسول الله!» بار اول پیغمبر حرفی نزد بار دوم حضرت حرفی نزد بعد از بار سوم فرمود این آیه درباره تو نیست تو بگویی «یا أب» دلم زنده میشود «أحیی للقلب» تو بگویی «یا أب! أرضی للرب» این چه کسی است؟! دل من زنده میشود خدا خوشش میآید تو بگویی «یا أب» به هر تقدیر این تأیید میکند یکی از معانی چهارگانه آیه این است که فرمود این برای شماها نیست «أنت مِنّی و أنا مِنکِ» اینها را مناقب نقل کرد خب این خیلی حرف است دلم زنده میشود خدا خوشش میآید تو بگویی «یا أب» ما فقط حضرت را برای اینکه بین در و دیوار آسیب دید و اینها مثلاً گریه میکنیم این نیست شما نگاه کنید مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) آن مقام را برای حضرت نقل کرد که جبرئیل نازل میشد آن مطالب عمیق را میگفت و وجود مبارک حضرت امیر کاتب وحی بود این هم وحی است دیگر منتها وحی تشریعی نیست جز مَلاهم است و صدیقه کبرا(سلام الله علیها) املا میکرد و حضرت امیر مینوشت این چه مقامی است؟! ما گریهمان برای اینهاست وگرنه مظلوم در عالَم زیاد است. خب و اگر واقعاً کار به دست اینها بود غدیر حاکم بود نظام ما جمعیّت ما جهان ما این طور نبود علوم ما این طور نبود بالأخره میبینید در همین یک آیه ما چهارتا احتمال میدهیم دیگر آن روز اگر بود که این طور احتمالات نبود که. خب پس بنابراین اگر از باب اضافه مصدر به فاعل باشد دو احتمال است اضافه مصدر به مفعول باشد دو احتمال است و اگر ما معنای جامعی داشته باشیم و میتواند این مصادیق چهارگانه را زیرمجموعه خود بگیرد این وجوه گوناگون, شواهد درونی هم دارد آنها که میگویند منظور از این امر, فرمان الهی است برای اینکه مسبوق و ملحوق به فرمان است آنها که میگویند منظور از این دعا, خواندن است تأیید روایی دارد آنها که میگویند منظور دعا به معنی نیایش است تأیید سیاقی دارند که فرمود: وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ برای اینکه إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ هر کدام از اینها به وجهی بالأخره وابسته است.
خب پس اینکه فرمود: لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً این هم تأیید میکند که یکدیگر را چطور صدا میزنید پیغمبر را این طور صدا نزنید اگر منظور از این دعا به معنای امر بود خب افراد که یکدیگر را امر نمیکنند که آنها که میگویند لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ یعنی تسمیه و این روایت را شاهد میگیرند میگویند این تعبیری که دعای بَعْضِکُم بَعْضاً همین طور است شما یکدیگر را چطور صدا میزنید اول سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» هم همین بود یعنی آیه دوم سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» که آن طوری که با یکدیگر جهراً سخن میگویید در محضر حضرت آن طور جهراً سخن نگویید بالأخره این طور نیست که این احتمالات چهارگانه مثلاً یکی یقیناً مراد باشد و دیگری باطل باشد این طور نیست خب. لاَ تَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُم بَعْضاً بعد فرمود اینها که کنار یکدیگر فاصله میگیرند نظیر آیه 127 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» که میبینند چه کسی اینها را میبیند چه کسی اینها را نمیبیند آرام مجلس را ترک کنند بالأخره خدا که بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ است دیگر خدا که میبیند شما اگر دیگری شما را ندید مجلس را ترک کردید خدا که میبیند که از مواردی است که برای تحقیق آمده با اینکه فعل مضارع است نظیر قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ آنجا همین بحث گذشت دیگر آنجا هم برای تحقیق بود دیگر قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً این «لواذ» مصدر باب مفاعله است مصدر ثلاثی مجرّد نیست «مُلاوذه» این است که یکی در سایه دیگری برود فرق لیاذ و لواذ با عوذ و استعاذه این است که در مسئله استعاذه که کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ آن وقت واقعاً پناهندگی است که از فکر او میخواهند استفاده کنند این میشود استعاذه پناه بردن به زید برای اینکه از کمک او کمک مالی او کمک فکری او استفاده کنند اما اینجا سخن از لواذ است اینها مثل چوب و پردهاند اگر چوبی را, پردهای را, میزی را بخواهند از مسجد ببرند بالأخره یک جسمی است دیگر در کنار این جسم کسی خودش را پنهان میکند میرود این پناهندگی فکری یا سیاسی یا مالی و امثال ذلک نیست که کسی لواذ داشته باشد این بشود مَلاذ او مشکل او را حل بکند نه اینکه دارد میرود بالأخره سایهای میافتد دیگران این را میبینند پشت این را که نمیبینند که آن دومی از این فرصت استفاده میکند در سایه این میرود چه اینکه این هم در سایه او میرود افرادی که در جای مسجد و حسینیه نشستند و میخواهند او را نبینند این در لواذ اوست بنابراین «لواذ» مصدر باب مفاعله است (یک) با عوذ و استعاذه فرق جوهری دارد در خصوص این مقام (دو) این به منزله پرده است پردهای را بخواهند از مسجد ببرند بیرون چوبی را صندلی و میزی را میخواهند ببرند بیرون بالأخره این حاجب است یک عدّه پشت این را نمیبینند این شخص هم مثل یک چوب است این هم میتواند ساتر و حاجب آن رفیق باشد آن رفیق هم میتواند حاجب و ساتر این باشد یَتَسَلَّلُونَ مِنکُمْ لِوَاذاً که با همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» یعنی آیه 127 هماهنگ در میآید فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ این امر برای افاده آن تجاوز است در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آیه پنجاه این مطلب گذشت که فرمود: وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ این معلوم میشود که معنی اعراض را میخواهد بفهماند به قرینه کلمه «عن» اینجا هم یُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ اعراض را میخواهد بفهماند امر هم گفته شد گاهی به معنی فرمان است که جمعش اوامر است گاهی به معنی شأن و جریان است که جمعش امور است امور پیغمبر یعنی فعلِ او قول او سنّت او سیرت او این حجّت شرعی است نه میشود از امری که جمعش اوامر است کسی تخطّی بکند نه میشود از امری که جمعش امور است فاصله بگیرد امور او یعنی سنّت او سیرت او قیام و قعود او برای ما حجّت است و اوامر او هم حجّت است شما میبینید در زیارت آلیاسین بر تک تک حالات حضرت صلوات میفرستیم دیگر «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَقوُمُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَقْعُدُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ حینَ تَقْرَءُ وَتُبَیِّنُ» سلام بر شما وقتی که بلند میشوید سلام بر شما وقتی که مینشینید قیامش و قعودش و قرائتش و تحلیلش و تسبیحش و تکبیرش همه اینها ذکرالله است خب پس اگر سلام بر تک تک حالات این است در زیارت آلیاسین معلوم میشود امری که جمعش امور است آن هم محترم خواهد بود گرچه ظاهر این امر همان فرمان است که جمعش اوامر است ولی اگر امر به معنای این باشد که جمعش امور است آن هم چون مربوط به شخص رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آن هم معتبر است.
مطلب دیگر این کلمه «أو» است که أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ این تردید نیست این جزم به تنافی است قبلاً هم ملاحظه فرمودید کلمه «أو» یا «إمّا» یک وقت جایی میآید که آن جمله را از جمله بودن و قضیه بودن و مسئله بودن میاندازد چون شک است اگر شَبَهی را انسان از دور ببیند بگوید «لست أدری زیدٌ أو أمر» این «أو» یا «إمّا» و مانند آن این را از قضیه بودن میاندازد از مسئله بودن میاندازد برای اینکه حکم در آن نیست میگوید «لیست أدری إمّا زیدٌ و إمّا أمر» اما یک وقت است این «أو» شک و تردید نیست جزم به تنافی است مثل «العدد إمّا زوجٌ و إمّا فرد» این «أو» این جمله را قضیه میکند مسئله میکند حکم در آن هست یعنی این شخص میگوید من جزم دارم که از این دو بیرون نیست این میشود مسئله این «إمّا»یی که در قضایای منفصله است چه مانعةالخلو چه مانعةالجمع چه حقیقیه اِمّایی است که قضیهساز اما إمّایی که در مسئله «لست أدری» این شَبهی که من میبینم إمّا زید است و إمّا عمرو این جمله را از مسئله بودن میاندازد چون شک است حکم در آن نیست این «أو» در این گونه از موارد تردید نیست جزمِ به تقابل طرفین است این جزم به تقابل حالا یا با هم جمع میشوند یا با هم جمع نمیشوند اگر حقیقیه باشد جمع نمیشوند اگر مانعةالجمع باشد جمع نمیشوند مانعةالخلو باشد جمع میشوند این «أو» در این قسمت مانعةالخلو است یعنی یا فتنه دنیا یا عذاب آخرت که جمع را شاید در بخشهایی از آیات قرآن فرمود: لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا, وَیَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَادُ اینها هم در دنیا رسوایند هم در آخرت پس معلوم میشود که گاهی عذاب خدا در دنیاست که در بعضی از روایات آمده «إنّ الله سبحانه و تعالی أکرم مِن أن یُعذّب عبده مرّتین» اگر کسی بیراهه رفته و خدای سبحان او را در دنیا تنبیه کرده به مقدار استحقاقش دیگر بعد از مرگ کاری با او ندارد و یا اگر در دنیا کاری به او نداشت در آخرت کاری به او دارد بعضیها هستند که سیّئاتشان به قدری متراکم است که لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ هم در دنیا هم در آخرت خب اینکه فرمود: أَن تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ این قابل تطبیق بر هر سه گروه است غرض این است که این «أو» برای تردید نیست آن وقت در پایان آنچه ضامن همه مسائل و معارف این سوره است این است که أَلاَ إِنَّ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ از درون و بیرون شما باخبر است وَیَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ که التفات از خطاب به غیبت است فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا خدا به تک تک اینها گزارش میدهد که اینها چه کردند چون وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ در سورهٴ «قیامت» دارد که یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ همه کارهای تازه و قدیمی و کهنه و نویش را خدای سبحان به او تَنبئه میکند نبأ و خبر را به او میدهد او هم یُنَبَّؤُ الْإِنسَانُ بعد میفرماید ما از بیرون دفتر گزارش نمیآوریم چه حاجت که ما بگوییم از درون آن حرفها در میآید بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ اینکه فرمود: یُنَبَّؤُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ بعد با «بل» اضرابیه میفرماید: بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ نه «بصیرٌ» که این تاء مبالغه استی عنی نیاز به اینکه ما از بیرون شواهدی بیاوریم دفتر بیاوریم نیست از درون او نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً ٭ اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً طَائِرُکُم مَعَکُمْ این کتاب و نامه اعمال از درون شما پَر میکشد میآید بیرون همه را میبینید به هر تقدیر اگر در بعضی از آیات دارد که فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا نحوهٴ تَنبئه, اِنباء, گزارش دادن در آیات دیگر روشن شد یکی از انحای تنبئه این است که آنچه در درون انسان مکتوم است و بسته است خدا این را نشر میدهد نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً ٭ اقْرَأْ کِتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً «أعاذنا الله مِن شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».«و الحمد لله ربّ العالمین»
تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً (1 الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً (2) وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَهُمْ یُخْلَقُونَ وَلاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً (3)) سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» همان طوری که از محتوا و مضمون این سوره معلوم است در مکّه نازل شد زیرا عناصر محوری مطالب این سوره اصول دین است توحید است وحی است نبوّت است و مانند آن. مشکل مردم حجاز هم جهل علمی بود هم جهالت عملی هم از نظر اعتقاد مشکل جدّی داشتند زیرا مبتلا به وثنیّت بودند هم از نظر عملی و اخلاقی مبتلا به سیّئات. این سوره مبارکه آن بخشهای اساسی اصول دین را به همراه دارد یعنی توحید را اثبات میکند نزول قرآن و جریان وحی را به عهده دارد و حرفِ کسانی که برای خدا شریک قائل شدند نقل میکند و ابطال میکند. برخیها گفتند که سه آیه از آیات این سوره در مدینه نازل شده است که ناظر به مسئله حرمت خمر حرمت زنا و مانند آن است ولی آنچه معروف است در صدر اسلام در خود مکّه این امور به عنوان محرّمات اصلی معروف بودند یعنی حرمت خمر حرمت زنا معروف بودند اینچنین نیست که اینها در مدینه تثبیت شده باشد. عظمت قرآن را ذات اقدس الهی هم به لحاظ مبدأ فاعلی مشخص کرده هم به لحاظ مبدأ قابلی هم به لحاظ محتوا. مبدأ فاعلیاش خدایی است که منشأ برکت است تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ یعنی خدایی که منشأ برکت است قرآن نازل کرد اگر فرمودند «نَزَّل الذی تبارک» یا تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ یعنی حوزه قرآن حوزه برکت است اگر در سورهٴ مبارکهٴ «علق» فرمود: اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ قبلاً هم اشاره شد که اگر گفتند خدایِ اکرم دارد تعلیم میدهد یعنی درس کرامت میدهد اگر گفتند در فلان محفل یک فقیه تدریس میکند یعنی درس فقه میدهد در فلان محفل یک حکیم تدریس میکند یعنی درس حکمت میدهد اگر قرآن فرمود خدای اکرم تدریس میکند یعنی درس کرامت میدهد اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ ٭ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ اگر در اول سورهٴ مبارکهٴ «کهف» و همچنین در اول همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» سخن از نزول قرآن است مبدأ فاعلی را در این سوره مشخص کرد فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ یعنی کسی که فرقان را نازل کرده است یک مبدأ متبارک است یعنی منشأ برکت, قرآن نازل میکند یعنی قرآن منشأ برکت است درست است که برکتهای فراوانی را به همراه دارد اما مهمترین برکتی که قرآن به همراه دارد همان معارف دینی است دیگر. پس بهترین برکت, معارف دینی و علوم الهی خواهد بود برکت را همان طوری که این لغتشناسان مشخص کردهاند هم در کتابهای لغتشناسی جداگانه بیان شده هم در تفسیر کشّاف و امثال کشّاف که به نکات ادبی میپردازند هم مورد عنایت شد که چیزی که خیرِ کثیر باشد میگویند برکت و چیزی که میماند و فایده دارد برکت است و اگر در حجاز آنجا که آب کم بود باران کم بود بارانی میآمد در جایی جمع میشد عدّهای از آن استفاده میکردند آن را میگفتند برکه بنابراین برکه و بروک اِبل و امثال ذلک همخانوادهاند که منشأ برکت را هم به همراه دارند پس قرآن کتاب برکت است برای اینکه بهترین برکت, برکت علمی است و مشکل حجاز هم فقدان این برکت بود از این جهت فقیر بودند با این برکت توانگر شدند یعنی جهلِ علمیشان به علم تبدیل شد جهالت عملی اینها به عدل تبدیل شد تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ اما مقصود از این فرقان چیست؟ منظور از این فرقان یقیناً قرآن کریم است چه اینکه در اول سورهٴ مبارکهٴ «کهف» فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ منظور از کتاب هم همان قرآن است از این قرآن کریم گاهی به عنوان قرآن گاهی به عنوان کتاب گاهی به عنوان فرقان گاهی هم به القاب دیگر یاد میشود.
حالا منظور از این فرقان چیست؟ برخیها گفتند منظور از این فرقان همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آنجا بیان شد چون متفرّقاً و متدرّجاً صوَرش از یکدیگر جدا نازل شده است از این جهت میگویند فرقان از آن جهت که معانیاش هماهنگ است منسجم است یا در مقطعی دفعتاً نازل شده است میگویند قرآن, قرآن این «نون» جزء کلمه نیست «قرأ» یعنی «جَمَع» چون مجموع است میگویند قرآن چون متدرّجاً و متفرّقاً سوره به سوره نازل شده است میگویند فرقان. در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» قبلاً گذشت آیهٴ 106 سورهٴ «اسراء» این بود وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً آنگاه فرمود: وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً ما این کتاب را به تدریج نازل کردیم اگر یکجا نازل میکردیم و یکجا بر مردم میخواندی تحمّلش دشوار بود اما تدریجاً نازل کردیم که شما تدریجاً بخوانید آنها هم تدریجاً تحویل بگیرند. از این جهت از قرآن به فرقان یاد شده است وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ. فخررازی نقل میکند که احتمال این مطلب هست که منظور از قرآن, فرقان باشد برای اینکه این کتاب تدریجاً نازل شده است آنگاه شاهدی هم که اقامه میکند این است که خدا فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ نه «أنزل» بر اساس آن فرقی که بین انزال و تنزیل است که انزال برای نازل کردن دفعی, تنزیل برای نازل کردن تدریجی است تنزیل با فرقان مناسب است انزال با قرآن مناسب است لکن این سخن ناتمام است برای اینکه همین فرقان را قرآن کریم درباره تورات به کار برده همین کلمه را که فرمود ما به موسای کلیم فرقان دادیم با اینکه دفعتاً واحده در همان طور که به میقات رفته بود برای او تورات نازل شد به او تورات عطا کردیم تورات که سوره سورهاش, آیه آیهاش از هم جدا نازل نشده که دفعتاً کتابی به صورت الواح خدای سبحان به او مرحمت کرد. بنابراین منظور از این فرقان بر اساس این نکته نمیتواند همان جنبه نزول تدریجی قرآن باشد مناسبترین راه این است که فرقان برای آن است که این کتاب فارق بین حق و باطل بین صدق و کذب بین خیر و شرّ و بالأخره بین حسن و قبیح طاعت و عصیان جهنم و بهشت تبشیر و انذار اینها را از هم جدا میکند حوزه هر کدام را از دیگری جدا میکند این میشود فرقان و ذات اقدس الهی همین فرقان را در مرحله رقیق و نازلهاش به بندگان صالح عطا میکند که یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ بعد هم فرمود اگر این راه صحیح را طی کردید إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً, یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً یعنی نوری به شما عطا میکند که دیگر مردّد نیستید در شک و تردید و ابهام و اجمال به سر نمیبرید خیلیها هستند که اصلاً سالیان متمادی دیگر بدون استخاره زندگی میکنند راه برایشان مشخص است در تصمیمگیری در انجام در امضا کردن در قبول و نکول راه برایشان مشخص است این نعمتی است که انسان بیتردید زندگی میکند میداند چه چیزی بد است چه چیزی خوب است چه کار خیر است چه کار شرّ است چه کار حسن است چه کار قبیح است چه کار صدق است چه کار کذب است اینها را میداند این نعمتی است است فرمود: إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً خب پس فرقان به معنای فرق بین حق و باطل است که قویتر از کلمه «فرق» است نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ این کتاب از آن جهت که بین عقیدههای حق و باطل اوصاف خیر و شرّ اعمال طاعت و عصیان فرق میگذارد میشود فرقان و اگر کسی به این کتاب عمل کرد مرزهایش هم مشخص میشود آن وقت ذات اقدس الهی افراد را هم برابر همین فرقان از هم جدا میکند لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ.
پرسش: آقا فرق انزال تدریج را قبول فرمودید که
پاسخ: تا حدودی گرچه مورد نقض دارد اما تا حدودی قرآن کریم وقتی به کار میبرد تنزیل را در موارد تدریج و انزال را در موارد دفعی ولی موارد نقض هم دارد.
تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ این کلمه «علی» نشان میدهد که از بالا به صورت اشراف و استعلا این کتاب نازل شده است گاهی با حرف مصاحبه ذکر میشود نظیر آیه 105 سورهٴ «اسراء» که فرمود: بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ این «باء» یا «باء» مصاحبه است یا «باء» ملابسه است یعنی قرآن در صحبت حق است (یک) یا قرآن پیچیده به حق است (دو) بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ ولی وقتی نسبت به قلب مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطرح است فرمود: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ یعنی از بالا به صورت استعلا که بر قلب مطهّر هم اشراف داشته باشد این کتاب نازل شده. در این گونه از موارد فرمود: نَزِّلُ عَلَی عَبْدِهِ چه در اول سورهٴ «کهف» چه در اول سورهٴ «فرقان» سخن از نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ است نزول قرآن بر عبد است صعود قرآن بر اساس عبودیّت است اگر سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ است اسرا و صعود و امثال ذلک محورش عبودیّت است و اگر محبط وحی شدن مطرح است مدارش باز عبودیّت است عَلَی عَبْدِهِ خب این کار را ذات اقدس الهی انجام داد برای اینکه این کتاب یا این پیغمبر این لِیَکُونَ اگر ضمیرش به قرآن برگردد مجریاش پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است اگر ضمیرش به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برگردد مدارش قرآن است فرقی نمیکند لکن عبد هم نزدیکتر است و هم اجرائیات را باید به عبد اسناد داد لِیَکُونَ یعنی رسول و این عبد لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً این ابدی بودن و جهانی بودن و خاتمیّت رسالت آن حضرت را میفهماند دو اصل است که در رسالت آن حضرت به صورت بیّن قرآن کریم روشن فرمود یکی کلّی یکی دائم همگانی و همیشگی اگر چیزی همگانی بود یعنی هیچ فردی از او مستثنا نیست همیشگی بود هیچ زمان و زمینی هم از او مستثنا نیست قرآن کریم هم کلی است هم دائم, هم همگانی است و هم همیشگی آن وقت میشود خاتَم و خاتِم این عَالَمِینَ هم ناظر به همان است همه عوالم انسانیّت را در بردارد اگر چه عوالم دیگر از فیض آن حضرت بهره میبرند ولی مسئله انذار و تبشیر ناظر به همان عوالم انسانیّت است درست است اگر گفتیم اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ شامل عالم جماد و نبات و حیوان و فرشتهها و امثال ذلک میشود اما اینجا به قرینه مقام, عوالم انسانیّت مراد است پس عالمینی که در این آیه است با عالمینی که در آیه اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ است خیلی فرق میکند آن نظام تکوین است و سماوات و ارضین و همه را شامل میشود جماد و نبات و حیوان و فرشتهها همه را شامل میشود اما اینجا درباره عوالم انسانیّت است.
مطلب دیگر اینکه قبلاً هم مشابه این گذشت که گرچه خدای سبحان انبیا را به عنوان مبشّر و نذیر معرّفی کرد ولی اثر انذار بیش از اثر تبشیر است بسیاری از مردم در اثر انذار و «خوفاً مِن النار» معصیت نمیکنند اما «شوقاً الی الجنّة» بهره همه نیست این همه فضایل که برای نماز شب ذکر شده است اگر کسی به سراغ «شوقاً إلی الجنّة» حرکت میکرد این نماز شب را مثل نماز صبح میخواند اما چون محرّکش در نماز صبح «شوقاً إلی الجنّة» نیست «خوفاً مِن النار» است نماز صبح را میخواند ولی از فیض نماز شب محروم است اکثری ماها بر اساس «خوفاً مِن النار» حرکت میکنیم لذا در قرآن کریم با اینکه حضرت هم مبشّر است هم مُنذِر هیچ جا به صورت حصر نیامده «إنّما أنت مبشّر» هیچ وقت هم به پیغمبر دستور داده نشد که بگو «إنّما أنا مبشّر» اما إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ, إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ این تعبیرات در قرآن کریم هست که حضرت دستور مییابد که بگوید من فقط کارم انذار است با اینکه او سه مرحله دارد هم انذار دارد برای افراد ضعیف, هم تبشیر دارد برای افراد میانی, هم لقاء الله دارد حُبّاً لله دارد برای اوحدی, اینکه دارد إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ اینکه دیگر سخن از انذار و تبشیر نیست در نوبتهای قبل هم داشتیم که برخیها سیرشان افقی است یعنی یا از این طرف میدوند که جهنم آنها را نگیرد یا از این طرف میدوند که به بهشت برسند بالأخره یا یمین است یا یسار اوحدی از بندگان منزّه از دسترسی جهنم یا مبرّای از آن هستند که به طمع بهشت عبادت کنند اینها سیرشان عمودی است بالا میروند اینها بر مدار محبّت دارند عبادت میکنند نه بر مدار «خوفاً مِن النار» یا «شوقاً إلی الجنّة» اینها را میگویند اهل طریقت یعنی همه کارهایی را که متشرّعین دارند, دارند منتها هدف و معرفت و مقصد و مقصود فرق میکند همین نماز را برخیها میخوانند میدوند که جهنم اینها را نگیرد همین نماز را بعضی میخوانند میدوند که به بهشت برسند همین نماز را برخیها میخوانند منزّه از آن هستند که به فکر بهشت و جهنم باشند به فکر بهشتآفریناند اینها را میگویند متطرِّقاند طریقت دارند تا به آن حقیقت برسند که لقای خدای سبحان است نه - معاذ الله - طریقت در قبال شریعت باشد اگر شریعت نباشد که راه نیست خب. بنابراین اینکه فرمود: عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ به لحاظ اکثر مردم است که اکثری بر اساس «خوفاً مِن النّار» حرکت میکنند.
پرسش: عالم جن نقل میشود آیه یا نه؟
پاسخ: خب بله دیگر برای اینکه این سَولاناند و محشور هم هستند و مأمور هم هستند همین که در سورهٴ «احقاف» دارد که إِنَّا سَمِعْنَا مثلاً نبیّای که رسولی که أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَی این معلوم میشود این جن کلیمی بود آمده در محضر حضرت و اسلام آورده و برگشت آنها هم مکلّفاند دیگر خب.
پرسش..
پاسخ: بله خب آن در حقیقت تحذیر بکند بشارت داده است که از جهنم نجات پیدا میکنی این هم بشارت به معنی اعم است نه بشارت در مقابل انذار اگر کسی جهنّمی فکر میکند کسی به او بگوید که شما نجات پیدا کردی این بشارت داده است به نجات مِن النار نه بشارت داده است به ورود به جنّت خب.
فرمود چرا ذات اقدس الهی این کتاب را فرستاد حالا چندتا برهان اقامه میکند چندتا اسم از اسمای حسنا را اینجا ذکر میکند چندتا توحید از توحیدهای الهی را اینجا مطرح میکند یکی از آنها توحید خالقیّت است که او خالق است وحده «لا شریک له فی الخِلقه» یکی اینکه او مقدِّر است «وحده لا شریک له فی التقدیر» یکی اینکه او مَلک است و مالک است «وحده لا شریک له فی المالکیّه» یکی اینکه گذشته از مالک بودن مَلک است و مقتدر است و ذینفوذ است «لا شریک له فی المُلک» خب اگر همه این کارها برای ذات اقدس الهی است نه جا برای ولد و شریک است نه جا برای رها کردن جامعه بشری جا برای هیچ کدام از این دوتا نیست اما جا برای ولدگیری نیست برای اینکه انسان که فرزند میخواهد یا برای آن است که مشکلات کار او را فرزند او به عهده بگیرد یا برای اینکه خودش چون میمیرد فرزند, نسل آینده باشد جای او را پُر کند اگر موجودی کاملِ محض بود خالقِ صِرف بود مَلک و مالک محض بود مقدّر محض بود نیازی به فرزند ندارد «هو الحی الذی لا یموت» است نیازی به فرزند ندارد و اگر کسی شریک میخواهد برای اینکه مشکل کار او را حل کند کسی به تنهایی عهدهدار مِلک و مُلک جهان هستی است کان تامّه و ناقصه کلّ ما سوا را اداره میکند او محتاج به شریک نیست میبینید حرفهای قرآن در این بخش حرفهایی است که هم توده مردم میفهمند هیچ کسی نیست که این حرفها را نفهمد اما از این دقیقتر هم دارد از این ادق هم دارد یک وقت میفرماید خدا فرزند ندارد برای اینکه فرزند برای آن است که جای پدر را بگیرد اگر کسی اهل مرگ نیست فرزند میخواهد چه کند و اگر کسی قادر مطلق است نیازی به فرزند ندارد اما وقتی سورهٴ «توحید» میرسد میگوید او چون صمد است اصلاً اسم فرزند را نبرید یک حقیقتِ بیکرانِ بسیطِ محض که زاد و ولد ندارد که آن یک حساب دیگر است که فرمود سورهٴ «توحید» را همگان متوجّه نمیشوند این یک تعبیر است با مردم انسان که حرف میزند باید حرفش پشتوانه علمی داشته باشد (یک) و قابل فهم باشد (دو) با مردم انسان حرفِ علمیِ محض بزند وظیفه خود را انجام نداده حالا کسی دعوت شده برای سخنرانی در یک حسینیه یا مسجدی این فقط حرفهای علمی میزند این اشتباه میکند حسینیه را با حوزه این حرفهای علمیِ ما آنجا جایش نیست شما دعوت شدید که به این مردم غذای فکری بدهید حرفی بزنید که اینها بفهمند حرفهای عمیق حوزههای علمی یا دانشگاهی را آنجا برای چه مطرح میکنید هر کسی یک قلم دست گرفته یا سخنی را میخواهد بگوید باید ببیند کجا دارد حرف میزند بالأخره باید بفهماند این رسالت همه است اگر حرفهای علمی دارید یا دانشگاه یا حوزه, حرفهایی که با مردم سر و کار دارید باید مردمفهم باشد لکن پشتوانه علمی داشته باشد که اگر همان حرفها و سخنرانیهای مسجد و حسینیه را در حوزه از شما دلیل خواستند بتوانید ارائه کنید این طرز قرآنگویی است که منشأ برکت است این حرفها, حرفهای حق است اما برهان اساسی برای لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً این است که او حقیقتِ بسیطِ محض است اصلاً سؤال درست نیست که خدا فرزند دارد یا ندارد وَلَمْ یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ و مانند آن. خب به هر تقدیر چون خدا اینچنین است قرآن نازل کرده خب چرا نازل کرده برای اینکه او مَلک است مالک است آفرید باید بپروراند اگر این درخت را خدا آفرید باید بپروراند دیگر پرورش درخت به این است که فصول چهارگانه بیاید بهار بیاید پاییز بیاید باران بیاید زمین آماده باشد زمان آماده باشد آفتاب بتابد مهتاب بتابد تا این درخت بار بدهد حالا انسان را آفرید این شجره انسانیّت باید بار بدهد یا ندهد پرورش انسان به چیست انسان یک موجود متفکّر مرید و مختار و عاقل است پرورشش به علم و عمل است دیگر باید به او فرهنگ بدهد به او تعلیم بدهد به او تزکیه بدهد وگرنه این عبسآفرینی است انسان را که عبس خلق نکرده که اگر خلق کرد باید آبیاری کند اگر فرمود: وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً این شجره طیّب و طوبا را باید آبیاری کند آبیاری انسان به عقل و عدل است دیگر فرمود چون او همه را آفرید و برای همه حساب باز کرد برای انسان هم حساب باز کرد خب از سابق هم میگفتند, میگفتند بالأخره این کسی که یک یخچال ساخته یک تلویزیون ساخته یک رادیو ساخته یک دفترچه راهنمایی دارد که چگونه شما از آن استفاده کنید کسی که انسان را آفریده یک دفترچه راهنمایی فرستاده به نام قرآن که از این انسان چگونه استفاده کنید این هم دفترچه راهنماست بالأخره کسی که این یخچال را خلق کرده ابتکار کرده همین طور میدهد به دست مردم یا یک دفترچه راهنمایی به او میدهد کسی که انسان را آفریده همین طور رها میکند یا دفترچه راهنمایی برایش دارد که بالأخره از مغزت, از قلبت, از چشمت, از گوشت کجا استفاده بکن, چطور استفاده بکن, چقدر استفاده بکن, برای چه استفاده بکن این دفترچه راهنماست خب پس این برهانها برای «أن نَزَّل علی عبده الفرقان» است حتماً باید این کار را میکرد و کرد این «یَجب عن الله» است نه «یَجب علی الله» ذات اقدس الهی الاّ ولابد باید انسان را بپروراند الاّ ولابد باید دامها را بپروراند معادن را بپروراند نباتات را بپروراند و میپروراند تدبیر و ربوبیّت کلّ شیء بحسبه اگر گیاهان و نباتات و باغ و بوستان و امور کشاورزی را باید اداره کند باران مناسب میخواهد اگر انسان را بخواهد اداره کند قرآن کامل لازم دارد لذا فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً چرا این کار را کرده برای اینکه تنها او دارد عالم را اداره میکند دیگر. این پنج شش دلیل توحیدی برای آن است در نوبتهای قبل به عرض رسید که براهین توحیدی فقط در فضای ذهن انباری از مفاهیم است لکن ما گذشته از اینکه از بیرون یک سلسله مفاهیم میگیریم به صورت انبار در درون یک سلسله کوثری داریم به نام فطرت و خاصیّتها این حرفهایی که از بیرون ما به وسیله کتاب یا استاد میشنویم این کلید است که آن حرفها را درها را باز کند نگذارد این قفل بماند أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا خیلیها هستند که این درِ دل قفل است وقتی درِ دل قفل باشد آن گوهرها مثل اینکه درِ این معدن گاز یا معدن نفت درش بسته باشد و قفل باشد دیگر کشور به ویرانی میکشد دیگر اما یک کارشناس و معدنشناس وقتی این قفل را بردارد این خاک را بردارد و استخراج بکند این کشور را تأمین میکند.
پرسش: بعضی از عوام هستند که از این مفاهیم برخوردار نیستند ولی از لحاظ فطرت به نحو اکمل استفاده کردند
پاسخ: خب سرّش این است که اینها حرفهایی شنیدند که نگذاشتند آن درِ دل قفل بشود آنها شاگردان حسینیه و مسجدند حرفهای علما را شنیدند اینچنین نیست که کسی حرفی نشنیده باشد عالِمی را ندیده باشد البته گاهی بعضی افراد بر اساس کرامتهایی که خدای سبحان نصیبشان میکند مکتبنرفته فیض میبینند ولی غالباً اینها در مکتب علمای بلادشان تربیت شدند همان حرفهایی که از وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) رسید به حضرت عرض کردند با چه کسی بنشینیم؟ فرمود: «مَن یُذکّرکم الله رؤیته» از همان حرفهای بلند نبوی است که حکمای ما بزرگان ما فرمودند: «مَن لا یَنفعک لحظه لا یَنفعک لفظه» این حرف برای صاحب عوارف المعارف است همین سهروردی همین سهرورد که یکی از روستای اطراف زنجان است چه برکتی از این روستا برخاست غالب این روستاها منشأ برکتاند این بزرگوار گفت کسی که خطّمشی او, رفتار او, نگاه او در شما اثر نکرد حرف او هم بیاثر است «مَن لا یَنفعک لحظه لا یَنفعک لفظه» اگر میبینید یک انسان ساده درسخواندهای از کوثر قرآن و عترت بهره گرفت از این پای منبرها تربیت شده بالأخره. به هر تقدیر خدای سبحان نظام را آفرید و باید هم اداره کند و تدبیر و اداره هر موجودی به اندازه خودش است موجودات سپهری را اداره میکند لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ موجودات ارضی را هم اداره میکند قَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَوَاءً لِلسَّائِلِینَ انسان را هم باید اداره کند تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ پرورش انسان, تدبیر انسان به همین کتاب الهی است چرا؟ این پنج شش برهان برای تحکیم این مدّعاست اینها براهین توحیدی است که نقل کرده الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لذا هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ آسمان که از زمین جدا نیست آسمان بروی حرف همین است زمین بروی حرف همین است این طور نیست که حالا اینها که سوار سفینههای آسمانپیما شدند رفتند کُرات دیگری این احکام را نداشته باشند این احکام و حِکم برای مریخ هم هست برای زمین هم هست البته خصوصیتهای مکانی و زمانی و اینها تغییراتی در موضوعات دارد ولی در احکام که پیدا نمیشود الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (یک) چون اینچنین است ولد میخواهد چه کند وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً با چه کسی دارد حرف میزند با کسانی که میگویند وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً با چه کسی دارد حرف میزند با کسانی که میگویند عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ با چه کسی دارد حرف میزند با کسانی که میگویند الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ با این افکار جهلی و جاهلی روبهروست دارد زمینه این جاهلیّتهای اعتقادی را برمیدارد و جاهلیّتهای صنمی و وثنی را هم میزداید. فرمود: وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ حالا برخیها قائل به ولد بودند یا میگفتند عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ یا قائل به تثلیث بودند میگفتند الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ یا درباره فرشتهها میگفتند «بَنات الله» یا نه, اصلاً برای خدا - معاذ الله - شریک قائل بودند فرمودند همه کارها را او آفرید آنچه را هم که شما به عنوان شریک خدا پنداشتید او هم مخلوق خداست و در تحت تدبیر خداست آنکه شما شریک پنداشتید مشکل خودش را حل نمیکند لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً اینها معادی دارند مبدأیی دارند بقایی دارند غذایی دارند همه اینها را تازه خدا دارد تأمین میکند خب لَمْ یَکُن لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً اینکه بارها گفته میشد که این مفاهیم مشکل را حل نمیکند یعنی این مفاهیم کلیدند با کلید که انسان مشکل را حل نمیکند باید با کلید راه را باز کرد آن قفل را شناخت رفت دمِ در آن قفل را باز کرد وارد گنجینه شد آن گنجینه کجاست؟ آن گنجینهای که همه اسرار لازم در او هست کجاست امروز چون زادروز میلاد وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) است این جمله نورانی را از آن حضرت بخوانیم صاحب تحفالعقول این بیان نورانی را از وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) نقل کرد در وصیّتی که به جابر جوفی دارد فرمود: «ولا معرفة کمعرفة بنفسک» شما گوهری دارید این گوهر دهن باز کرده هر لحظه میگوید خدا خدا, خدا خدا برو بشنو ببین این چه میگوید خب اگر کسی به سراغ درون برود صدای درون را میشنود که این چه میخواهد این تشنه چه میخواهد چرا هر کسی به دنبال هر چه رفت میبیند سیر نمیشود معلوم میشود نخواست دیگر کسی دنبال خانه میرود و خانه پیدا میکند میبیند سیر نشد معلوم میشود خانه نمیخواست یک چیز دیگر میخواست خیال میکرد خانه میخواهد علمی میخواست آن علم را پیدا کرده مدرکی پیدا کرده به بقا هم رسیده باز دنبال گمشدهای میرود معلوم میشود اینها را نمیخواست یک چیز دیگر میخواست تنها چیزی که آدم را آرام میکند أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ همان هدف است ما اگر این کریمه یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ را با همین بحثهای عقلی خوب تبیین کنیم بحثهای علیم اینکه فرمودند علم, مفتاح است برای همین است کلید است این بحثها کلید است انسان میرود دمِ در دل این در دل را باز میکند وقتی آن داخل رفت دیگر مشاهده است دیگر اسراری را میبیند ما که میگوییم فقیریم خیلی از ماها در حال عادی خودمان را بینیاز تلقّی میکنیم تا برسد - معاذ الله - به جایی که إِنَّ الْإِنسَانَ لَیَطْغَی ٭ أَن رَآهُ اسْتَغْنَی اما اینکه خدا فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ چرا امام باقر فرمود هیچ معرفتی به اندازه معرفت نفس نیست یعنی درست است که خدا فرمود: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ اما اینها عِدل هم نیستند این یکی خیلی بالاست آن یکی اگر معرفت فلسفی یا کلامی باشد آن معرفت آفاقی است نه معرفت انفسی اگر کسی برهان اقامه کند که چون روح, ادراک دارد ادراک یک امر مجرّة است پس روح مجرّد است این از نفس حرف میزند ولی آفاقی فکر میکند اینکه معرفت نفس نیست اینها مفاهیمی است جدای از جان ما اگر مفهوم شد از جان ما جداست میشود آفاقی این را دیگر معرفت انفسی نمیگویند. معرفت انفسی این است که حرف نزند مفهوم نداشته باشد تصوّر نداشته باشد تصدیق نداشته باشد قضیه نداشته باشد مثل آدم غریق, آدم غریق با اینکه در دریا غرق است اصلاً آب یادش نیست این فقط نجات میخواهد با اینکه در دریا غرق است در آب غرق است این به فکر دریا نیست اصلاً دریا یادش نیست که این حیات یادش است این روایت حیف که مرسل است و مسند نیست آن وجود امام عسکری(سلام الله علیه) کسی رفته حضورش عرض کرد «دُلَّنی علی المعبود» حضرت فرمود آیا مسافرت کردی عرض کرد بله, فرمود سفر دریایی کردی عرض کرد بله, فرمود اتفاق افتاده کشتی بشکند عرض کرد بله, فرمود اگر کشتی شکست دنبال تختهپاره بودی تختهپاره گیرت نیامد چه حالتی داشتی عرض کرد فهمیدم, فرمود خدا همان است که در همان حالت به او متوجّه میشوی یک قدرت غیبی ازلی که بر دریا مسلّط است بر صحرا مسلّط است آن که در صحرا گم شده میگوید یا الله آن که سوار سفین سپهرپیما شده وارد کُره مریخ شده یک مشکل فنی پیدا شده میگوید یا الله هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ این بحثهای عقلی کلید است که آدم درِ این دل را باز کند ببیند چه میخواهد آن داخل همه چیز هست از اسمای حسنای الهی این هزار و یک اسمی که در جوشن کبیر خوانده آنجا میبیند هست برای اینکه این وابسته به اوست حالا چطور هست چطور بودنش در بحثهای قبل هم گذشت حالا به مناسبت بیان نورانی امام باقر(سلام الله علیه) که فرمود هیچ معرفتی به اندازه معرفت نفس نیست این بیان میشود. یک وقت است که انسان میگوید «الانسان فقیرٌ» اینکه خدا فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ ما که میگوییم «الانسان فقیرٌ» نظیر اینکه «الماء حارٌّ» از این قبیل است که حرارت برای آب وصفی است منتها عَرض مفارق گاهی هست گاهی نیست آیا فقر برای انسان عرض مفارق است نه, اینچنین نیست آیا از قبیل «النارّ حارّ» است که حرارت برای نار عرض مفارق نیست عرض لازم است حرارت از نار جدا نیست آیا وقتی گفتیم «الانسان فقیرٌ» مثل آن است که گفته باشیم «النار حارّةٌ» نه این طور نیست برای اینکه حرارت, عین ذات نار نیست لازم ذات است هر لازمی از مرتبه ملزوم بیرون است نار در درون ذات خود به اصطلاح اینها جوهر است حرارت, کیفیت است و این کیف در حریم ذات نیست در مقام جوهر نیست لازمه ذات است یک رتبه متأخّرتر است خب اگر فقر در درون ذات ما نباشد آنجا غنا راه پیدا میکند آن وقت درون ذات ما به خدا - معاذ الله - وابسته نیست پس اگر گفتیم «الانسان فقیرٌ» نظیر «النار حارّة» نیست. آیا اگر گفتیم «الانسان فقیرٌ» نظیر «الانسان حیوانٌ, الانسان ناطقٌ» است نه, نه یعنی نه, این هم نیست چرا برای اینکه ناطق, ذاتی ماست بله حیوانیّت ذاتی ماست اما ذاتی به معنی ماهیّت و ماهیّت یک مرتبه از هستی دور است ما ذاتی به معنی هویّت میخواهیم پس این سه مرحله همه را باید رفت و رو کرد گذاشت کنار, اگر گفتیم «الانسان فقیرٌ» مثل اینکه گفتیم «الوجود موجودٌ» این در متنِ هویّت اوست لفظاً دوتا, مفهوماً دوتا ولی هویّتاً یکی چطور میگوییم «الله غنیٌّ» آن غنا عین ذات اوست دیگر آنجا که ماهیّت نیست که ما هم فقر, عین ذات ماست اگر وصفی عین ذات بود نشانه فخر نیست باید دید آن وصف چه وصفی است اگر گفتیم «الله غنیٌّ» این غنا عین ذات اوست نشانه کمال است اما اگر گفتیم «الانسان فقیرٌ» این فقر هم عین ذات اوست نشانه نقص است خب انسان اگر این معنا را با علم حضوری بیابد میبیند به کجا وصل است مگر فقیر میتواند روی پای خود بایستد یا کسی دستش را گرفته اصلاً فقیر به تعبیر لطیف شیخ بهایی به معنی ندار که نیست که آن که ستون فقراتش شکسته است و نمیتواند بایستد کسی باید این را بلند کند به او میگویند فقیر چون یک انسان بیمار قدرت مقاومت و ایستادگی ندارد به او میگویند فقیر وگرنه فقر به معنی بیماری نیست خب پس یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ یعنی ستون فقراتتان شکسته است قدرت ایستادن ندارید کسی باید شما را نگه دارد این ذکر خاصّی که ما میگوییم «بحول الله تعالی و قوّته أقوم و أقعد» نه یعنی ما نه تنها نمیتوانیم بایستیم تو باید دست ما را بگیری نه تنها نمیتوانیم بنشینیم تو دست ما را باید بگیری نه تنها نمیتوانیم استلقا کنیم امضا کنیم یمین و یسار تو دست ما را بگیری اصل هویّت ما دستگیری توست «بحول الله تعالی و قوّته أقوم و أقعد» نه در نماز این نماز, درس توحید است یکی از جاهایش هم همین نماز است این طور نیست که بیرون نماز حالا ما اینجا که بحث تمام شد «بحولنا و بقوّتنا نقوم و نقعد» این طور که نیست که ما اصلاً در تمام امور «بحول الله و قوّته نقوم و نقعد» آن وقت این نغمه ماست اینکه امام باقر(سلام الله علیه) فرمود درست است خدا فرمود: سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ آن هم معرفت است آن هم اثر دارد درس و بحث کلامی و فلسفی اثر خاصّ خودش را دارد اما هیچ معرفتی به اندازه معرفت نفس نیست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً (1 الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ یَکُن لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً (2) وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَهُمْ یُخْلَقُونَ وَلاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً (3) وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْماً وَزُوراً (4) وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً (5) قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً (6)) سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که در مکه نازل شد عناصر محوریاش هم اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق است این سوره با اسم مبارک «تبارک» شروع شد بر خلاف سورهٴ «اسراء» که با «سبحان» شروع شد سورهای که با «تبارک» شروع بشود آثار فیض و برکت در او ظاهرتر از سوَری است که با تسبیح شروع بشود آن با قداست و تنزیه آمیخته است. در روایاتی هم این فرقان را تطبیق کردند بر اینکه قرآن کریم چون متفرّقاً و نجوماً نازل شده است فرقان است این یکی از وجوه است دلیل بر حصر نیست اما قسمت مهمّ نامگذاری قرآن به فرقان این است که او فارق بین حق و باطل صدق و کذب خیر و شرّ و حَسن و قبیح است خب تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ چون مشکل اساسی مردم مکه توحید از یک سو, وحی و نبوّت از سوی دیگر بود در آغاز این سوره هم مسئله توحید را به خوبی تبیین فرمود هم مسئله وحی و نبوّت را بعد شبهات آنها را درباره توحید و وحی و نبوّت ذکر میکند و پاسخ میدهد. فرمود خدای سبحان منشأ برکت است و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عبدِ محض. آن معبودِ صرف بر این عبدِ محض فرقان نازل کرده است تا جهانیان را از باطل بیم بدهد به حق بیاورد از کذب بیم بدهد به صدق بیاورد از شرّ بیمناک کند به خیر بیاورد از قبیح انذارشان بدهد به حسن بیاورد و مانند آن. کلمهٴ «عالَمین» همان طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید در سورهٴ مبارکهٴ «حمد» و امثال «حمد» که دارد اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ ربعلا این شامل سماوات و ارضین و ما فی السماء و ما فی الأرض خواهند بود فرشتگان چه در آسمان چه در زمین, موجودات جمادی نباتی حیوانی معدن غیر معدن همه اینها مشمول «العالَمین»اند در اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ اما «العالَمین»ی که در مسئله وحی و نبوّت است مربوط به جامعهای است که با فکر و اراده کار میکند مثل انسان جن و مانند آن که اینها مسئولاند مختارند اطاعت و عصیان دارند, پس سماوات و فرشتگان و امثال ذلک را شامل نمیشود البته این مربوط به نظام تشریع است ممکن است در اثر نظام تکوینی و ولایت کلّی که انسان کامل دارد معلّم فرشتهها هم باشد اما آنچه مربوط به وحی و نبوّت است یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ است ولی آن مقامی که یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ که اینها معلّم فرشتهها باشند البته سرِ جایش محفوظ است شامل جماد و نبات و حیوان و اینها هم نخواهد بود برای اینکه اینها متفکّر مختار و مسئول نیستند شامل اُمم و اقوام گذشته هم نخواهد بود برای اینکه قانون عطف بر ماسَبق نمیشود بنابراین ربّالعالمین منطقهاش خیلی وسیع است و این «العالَمین»ی که درباره وحی و نبوّت آمده است منطقه محدودی دارد گرچه ذات اقدس الهی هم رحیم است هم «أشدّ المعاقبین» است «فی موضع النکال و النقمة» هم «أرحم الراحمین» اما اینجا که نَذِیراً را ذکر فرمود بعد از گذشت چند جمله إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً را هم ذکر میکند این طور نیست که فقط انذارِ محض باشد یا تخویف صِرف إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً که در آیه شش همین سوره خواهد آمد اگر وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) انذار میکند در حقیقت انذار الهی و قهر الهی را ابلاغ میکند. خب خداوند چرا قرآن نازل کرد؟ برای اینکه او حق است «لا ریب فیه» لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ او خالق کلّ شیء است او ربّ کلّ شیء است اگر هر موجود ممکنی را او آفرید و هر موجود ممکنی را او باید بپروراند پرورش انسان متفکّر مختار هم به تعلیم و تزکیه است الاّ ولابد باید برای انسان کتاب نازل کند دیگر چون لَّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است هم خالق است هم مَلک است هم مالک است و مانند آن کتاب نازل کرده برای اینکه جامعه را بپروراند و در این کار هم منزّه از شریک است کمبودی ندارد نقصی ندارد تا کسی معاون او باشد ظَهیر او باشد شریک او باشد دستیار او باشد که در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» این سه قِسمش کاملاً نفی شده که چند بار به مناسبتهایی آن آیات سورهٴ «سبأ» خوانده شد که ذات اقدس الهی میفرماید غیر از خدا احدی مالک ذرّهای از موجودات جهان امکان نیست لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ یعنی موجودی پیدا بشود فرشته یا غیر فرشته که ذرّهای را در عالَم بالاستقلال مالک باشد این نیست حتی آن مِلکهای تکوینی که انسان دارد نسبت به اعضا و جوارح این نسبت به خودمان در یک محدوده خاصّی به عنوان امانت به ما دادند وگرنه فرمود این چشم شما هم مِلک من است این گوش شما هم مِلک من است این «أم», «أم» منقطعه است أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ لذا گاهی اجازه نمیدهد که انسان چشم را ببندد با همان چشم باز میمیرد این طور نیست که انسان مالک تکوینی باشد نسبت به اعضا و جوارح خودش نسبت به اعضا و جوارح خودش هم مالک نیست پس لاَ یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ (این یک) وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِن شِرْکٍ هیچ کسی شریک خدا هم نیست که مثلاً اگر بالاستقلال مالک نیست بالاشتراک مالک باشد (این دو) وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِیرٍ ظهیر و پشتیبان و دستیار خدا هم نیست زیرا او مستقل است و غنیّ محض است پس از غیر خدا به هیچ وجه کاری ساخته نیست خب اگر از غیر خدا به هیچ وجه کاری ساخته نیست چرا شما آنها را عبادت میکنید؟! پس الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً که اتّخاذ ولد غیر از وَلَدَ اللَّهُ است که در بعضی از آیات نفی شده وَلَمْ یَکُن لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ برای اینکه او نیازی به شریک ندارد (یک) هم او بینیاز از شریک است هم ما سوای او کمتر از آن هستند که مالک چیزی باشند یا شریکالباری باشند برای اینکه در بحثهای قبل داشتیم که اینکه ذات اقدس الهی میفرماید: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ (1)اختصاصی به انسان ندارد یعنی «یا أیّها الممکن» حالا چه موجود زمینی باشد چه موجود آسمانی غیر از خدا فقیرِ الی اللهاند این «فقیرٌ» نسبت به ما سوای خدا این محمول برای آن موضوع مشخص شد که در بین اقسام چهارگانه فقط یک قسم حق است یعنی وقتی ما میگوییم الانسان یا الأرض یا المَلَک یا الجن فقیرٌ اسناد فقیر به این انسان از قبیل «الماء حارٌّ» یا «الماء باردٌ» نیست برای اینکه حرارت و برودت از عوارض مفارق نار است گاهی هست گاهی نیست اما فقر اینچنین نیست این یک قسم بود که منفی شد قسم دوم اینکه اگر گفته شد «الانسان فقیرٌ» از قبیل «الأربعة زوجٌ» یا «النار حارّةٌ» نیست که حالا لازمه ذات باشد یا لازمه وجود خارجی باشد و مانند آن برای اینکه درست است لازم, ملزوم را رها نمیکند در مسئله «الأربعة زوجٌ» اما لازم رتبةً از مرتبه ملزوم متأخّر است چون أربعه کمّ است داخل در یک مقوله است و زوجیّت کیف است داخل در مقوله دیگر است و هرگز زوجیّت در مرحله اربعه نیست متأخّر است. اگر فقر در مرحله ذات انسان نباشد معلوم میشود درون ذات انسان محتاج به مبدأ نیست - معاذ الله - اینچنین که نیست. مرحله سوم این بود که اگر گفتیم «الانسان فقیرٌ» نظیر «الانسان حیوانٌ ناطقٌ» نیست که ذاتیِ به معنای ماهیّت او باشد زیرا ماهیّت ثابت شده است که در رتبه هویّت نیست متأخّر از هویّت است اصالتی ندارد آن فیض مستقیم ذات اقدس الهی هویّت است و از آن هویّت, ماهیّت انتزاع میشود اگر فقر برای انسان ذاتیِ باب ماهیّت بود به اصطلاح ایساقوجی بود و مانند آن یعنی نظیر «الانسان ناطقٌ» بود لازمهاش این بود که در مقام هویّت و اصل هستی فرق نباشد در حالی که اینچنین نیست پس این سه مرحله باطل خواهد بود میماند هویّتش عین فقر و این صفت فقر برای انسان صفت عین ذات است مثل اینکه غنا عین ذات واجبتعالی است اگر صفتی عین ذات بود این نشانه فخر نیست باید دید آن صفت چه صفتی است اگر از قبیل غنا و امثال اینها باشد بله این صفت اگر عین ذات بود کمال خواهد بود اما اگر از سنخ عجز و فقر و نقصان و امثال اینها باشد اگر چنین صفتی عین ذات بود این کمالِ نقص را میرساند خب اگر الله غنیٌّ بتمام ذاته و ما سوی الله فقیرٌ بتمام ذاته این چگونه میتواند خالق باشد مالک باشد ولد باشد شریک باشد پس هیچ کاری از غیر خدا ساخته نیست این براهین را که ذات اقدس الهی اقامه کرده که هر کدام از اینها حدّ وسط است و هر حدّ وسطی برای خود برهان میسازد آن وقت نتیجه میگیرد که غیر خدا نه معبود است (یک) نه از غیر خدا تدبیر جامعه بشری ساخته است (دو) فرمود: وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً.
1) (1) . سورهٴ فاطر, آیهٴ 15.
پرسش: .به چه معنا میشود؟
پاسخ: آن دیگر همان فقر الی الله میشود فخر است دیگر, همین فقر الی الله میشود فخر دیگر سرّش این است که ما این درک را نداریم که به چه کسی وابستهایم اگر کسی بداند که محتاج به ذات اقدس الهی است نه به خود متّکی است نه به دیگری آن غنی هم که این فقیر را رها نمیکند أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ خب آن غنی که کافی است انسان به دنبال چه کسی برود؟! اگر ما احساس بکنیم که فقیر الی الله هستیم خدا هم که کافی است بنابراین نه به خودمان متّکی هستیم نه به غیر خدا تکیه میکنیم نه سرگردان و شناوریم أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ همین است دیگر, این ذکر گاهی اضافه به مفعول است در اوایل امر أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ یعنی «بذکر العبدِ اللهَ» این اضافه به مفعول است این یک مرحله یاد و طمأنینه میآورد بعد کم کم انسانِ ذاکر که قدری جلو رفت این أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ یک معنای دیگری بر او ظهور میکند که اضافه مصدر به فاعل است نه مفعول «ألا بذکر الله عبده موجبٌ لطمأنینة قلبه» چنین انسانی میشود صاحب نفس مطمئنّه و آرام میشود. خب فرمود این براهین برای ابطال شرک وثنیین حجاز است از یک سو و تهمت اِفک و فِریه و اسطوره و فسون و فسانه بودن وحی را - معاذ الله - هم از بین میبرد از سوی دیگر وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً مستحضرید که ادیبات اقتضا میکند بالأخره یک ضمیر مرجعش مشخص بشود ذکر بشود مرجعی که اصلاً ذکر نشده این ضمیر به چه کسی برمیگردد ولی گاهی برای بیاعتنایی که اصلاً اینها قابل ذکر نیستند یک ضمیر بیمرجع ذکر میشود گاهی هم بر اساس شهرت و عظمت و جلال و شکوه میگویند نیازی به ذکر مرجع نیست. آنچه در اینجا ذکر شده وَاتَّخَذُوا خب مرجعی تا حال ذکر نشده این ضمیر «هم» به چه کسی برمیگردد اما میفرماید اصلاً قابل نیستند تا اینکه ما اسمشان را ببریم میگوییم چنین کاری کردند معلوم میشود یک عدّه مشرکین این کار را کردند در نقطه مقابل که گاهی بر اساس عظمت نام مرج برده نمیشود و ضمیر بیمرجع کار خودش را حل میکند نظیر وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ٭ وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاَهَا ٭ وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا که وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا چه کسی جَلاَّهَا نهار جلّی چه چیزی را؟ شما که اشیاء را قبلاً ذکر نکردید گفتید وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ٭ وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاَهَا ٭ وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا آن «ها» به چه کسی برمیگردد این مخلوقات الهی این مظاهر الهی دیگر همه آیات الهیاند دیگر روشن است لذا فرمود: وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا گاهی مرجع ذکر نشده ضمیر میآید برای روشن شدن گاهی برای تحقیر اینجا برای تحقیر ذکر شده وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً که این آلهه لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً است (یک) وَهُمْ یُخْلَقُونَ است (دو) وَلاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً است (سه) وَلاَ نَفْعاً است (چهار) وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً (چهار) وَلاَ حَیَاةً (پنج) وَلاَ نُشُوراً (شش) شش برهان است بر مسئله برای اینکه شما هر کدام از اینها مورد نیاز بشر است بالأخره دیگر شما آخر اینها را برای چه میپرستید یا نفع به دست اینهاست که جذب بکند یا ضرر به دست اینهاست که دفع بکند یا حیات به دست اینهاست که احیا کنند یا موت به دست اینهاست که مرگ را از شما بزداید یا نشور به دست اینهاست آخر اینها چهکارهاند اگر هیچ یک از اینها از اینها برنمیآید آخر چرا اینها را میپرستید گذشته از اینکه خودشان هم مخلوقاند اصلش فرمود: لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً شما یک اصل موجبه کلیه دارید به نام اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ یک سالبه یک کلیه دارید که نکره در سیاق نفی است که این وثن و صنم لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً شما آن خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ با لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً گِره زدید آخر این چه بیعقل است؟! لذا اصلاً شایسته نیستند که اسم اینها را ما ببریم لذا ضمیر بیمرجع را اینجا ذکر فرمود آخر شما کسی که خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ آن را رها کردی او را نمیپرستید کسی که لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً را میپرستید اینها الیوم هم هستند شما وقتی هند و امثال هند سری میزنید این فکر هم هست یعنی وقتی بشر از قرآن و عترت دور شد با وهم و خیال زندگی کرد همین وثن و صنم هم هست الآن که عصر علم است شما این حرفها را در هند میبینید دیگر.
خب جناب زمخشری در کشّاف احتمال دادند که این یَخْلُقُونَ به معنای «یَختلقون» باشد خلق گاهی به معنی اختلاق است یعنی ساختگی تَخْلُقُونَ إِفْکاً یعنی اختلاق میکنید اختراع میکنید بدعت در میآورید در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» به این صورت آمده است که عدّهای تَخْلُقُونَ إِفْکاً اِفک یعنی دروغ اینکه فرمود اِفک را ایجاد میکنید سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» آیه هفده این است إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إِفْکاً میگویند اینها دروغ خلق کردند یعنی اختلاق کردند این اختلاق یعنی ساختگی خب. زمخشری احتمال دادند که اینجا یَخْلُقُونَ شَیْئاً یعنی «یختلقون» ولی نیازی به این کار نیست این همان برهانی است که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» مشابه این گذشت در سورهٴ «نحل» فرمود شما خالق را رها کردید به غیر خالق تکیه کردید آیه هفده سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این بود أَفَمَن یَخْلُقُ کَمَن لاَّ یَخْلُقُ خب خالق را باید عبادت کرد از غیر خالق شما چه توقّعی دارید؟! بنابراین نیازی نیست ما یَخْلُقُونَ را به معنای «یختلقون» بگیریم یعنی اینها اختلاق میکنند فریه میبندند و مانند آن این نیازی نیست خب. فرمود این بتها هیچکارهاند لاَ یَخْلُقُونَ شَیْئاً نکره در سیاق نفی وَهُمْ یُخْلَقُونَ این یُخْلَقُونَ را جناب زمخشری گفت یُخْلَقُونَ یعنی «یُختلقون» بتپرستان اینها را ساختند اینها یک آلهه ساختگیاند اینها مخلوق بتپرستاند یعنی مُختلَق بتپرستاند اما خب نه, اگر خلق هم به همین معنای آفرینش باشد درست است برای اینکه اینها مخلوق خدایند خَلَقَکُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ آنچه را شما انجام میدهید آن را هم خدا خلق کرده البته آن ساختگیِ به معنای أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ در اینجاها درست است در بخشی از آیات فرمود شما چیزی را نَحت میکنید نحت همان نجاری به نجار میگویند ناحت و نحّات فرمود: أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ چیزی را میتراشید خب این سنگ را میتراشیدند چوب را میتراشیدند بت درست میکردند و عبادت میکردند به این معنا خلق به معنای اختلاق درست است اما نیازی نیست که ما این یُخْلَقُونَ را به معنای «یختلقون» بگیریم. خب پس اینها خودشان فقیرند کاری انجام ندادند از باب تفصیل بعد از اجمال نه «کان» تامّه در اختیار آنهاست تا بشوند خالق نه «کان» ناقصه در اختیار آنهاست تا بشوند مَلک و مالک و ربّ و اله یک وقت است چیزی را خلق کردند لذا قداستی دارند و باید پرستش بشوند اینکه نیست یک وقت چیزی را حالا خلق نکردند ولی میتوانند اداره کنند تدبیر کنند این هم که نیست برای اینکه فرمود اینها مشکل خودشان را هم نمیتوانند حل کنند وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ اینها مشکل خودشان را نمیتوانند حل کنند چه رسد به مشکل شما وَلاَ یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً تا مرگ را ازش ما دور کنند وَلاَ حَیَاةً تا حیات و زندگی را برای شما جذب کنند وَلاَ نُشُوراً شما را بعد از مرگ زنده کنند به شما پاداش بدهند هیچ کاری از آنها ساخته نیست ربّ باید کسی باشد که خالق است و غیر خالق ممکن نیست ربّ باشد لوجهین یکی اینکه ربوبیّت عند التحلیل به خلقت برمیگردد دوم اینکه اگر هم به خلقت برنگشت بالتلازم در ظلّ خلقت است این دو برهان یکی رجوع ربوبیّت است عندالتحلیل به خلقت یکی هم تلازم, کسی ربّ است که خالق باشد ربّ یعنی چه کار میکند یعنی کمالی را به این شیء عطا میکند یعنی چه؟ یعنی وجود رابط یا رابطه چیزی را به او میدهند باز یعنی چه؟ یعنی امری را ایجاد میکند در محدوده او, علم را ایجاد میکند در محدوده او, مال را ایجاد میکند در محدوده او, کمال و جمال را ایجاد میکند در محدوده او هر ربوبیّتی به خلقت برمیگردد برای اینکه کمال یک امر عدمی که نیست اگر امر وجودی است مبدأ ایجادی میخواهد پس هر جا ربوبیّت است خلقت است اینکه قرآن میفرماید غیر از خالق کسی نمیتواند ربّ باشد برای اینکه ربوبیّت عندالتحلیل به خلقت برمیگردد. دوم اینکه اگر کسی خواست موجودی به نام الف ربّ او باشد مدبّر او باشد او را تربیب کند و در کنار تربیب, تربیت کند باید از او آگاهی داشته باشد دیگر خب کسی که الف را نیافریده چه میداند گوهر الف چیست خواسته الف چیست الف کجا آمده کجا میخواهد برود راهش چیست کمالش چیست بر اساس این تلازم حتماً ربّ باید خالق باشد کسی که خالق نیست کاری از آنها ساخته نیست براهین قرآن کریم روی این دو حدّ وسط خیلی تکیه میکند بعد هم شبیه همین برهانی که در اوایل همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» تبیین شده که اینها را به صورت صفر و خطّ فقر در آورده که هیچ کارهاند در سورهٴ مبارکهٴ «نجم» میفرماید همه آن مدّعاهای شما را ما ریختیم دور همه آن مسمّیات را ریختیم دور یک لفظ خالی فقط برای شما مانده شما این چوب را میگویید ربّ خب بگویید ربّ ولی این لفظ زیرش خالی است إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ شما این ربّ را میگویید یک دانه «راء» است و یک «باء» مشدّد این لفظ را میگویید این معنا را در ذهن دارید ولی زیرش خالی است إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا اسم بیمسمّاست بگویید ربّ بگویید معبود بگویید ولی لفظی است زیرش خالی است بالأخره برای اینکه ما این را لختش کردیم دیدید که چیزی نداشت که نه خالق است نه ربّ نه مالک است نه مَلک نه نافع است نه ضارّ نه محیی است نه ممیت آخر هیچ چیزی نیست چرا اینها را میپرستید؟! خب پس اگر در سورهٴ مبارکهٴ «نجم» هم فرمود: إِنْ هِیَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُکُم یعنی آیه 23 سورهٴ مبارکهٴ «نجم» بعد از اینکه این را عور کرده بالأخره برهنه کرده فرمود این را شما خوب تحلیل کنید نه کان ناقصه از اینها ساخته است نه کان تامّه ساخته است خود اینها هم مخلوقاند و امثال ذلک.
پرسش..
پاسخ: نه خیر این فقط به خودش میخواهد بها بدهد این اگر غیرت داشت فقیر به غنی تکیه میکرد یک وجود رابط لرزان به چه کسی باید تکیه کند به همان معبودش باید تکیه کند در بحثهای سابق هم داشتیم که غیرت از بهترین برکات و فضایل ماست منتها غیرت وقتی تحلیل میشود به سه عنصر محوری برمیگردد اینها مفاهیمی هستند که این عناصر را در درون خود دارند از سنخ ماهیّت و جنس و فصل نیستند ولی بررسی معنای غیریت بدون ارزیابی این سه عنصر محوری ممکن نیست حالا اگر معنای غیرت مشخص بشود معلوم میشود بیغیرتتر از همه همین ابلیس است دیگر. غیرت این است که انسان هویّت خودش را بشناسد محدوده خودش را بشناسد مرزبندی کند (یک) بعد غیرزدایی کند نه وارد حریم غیر بشود (دو) نه غیر را وارد حریم خود بکند (سه) چنین آدمی میشود غیور پس غیرت بدون این سه عنصر حاصل نخواهد شد. آن کسی که مبتلا به دیاست است بیگانه را به حریم خود راه میدهد غیور نیست آن کسی که وارد حریم دیگری میشود این هم غیور نیست در بیانات نورانی حضرت امیر(صلوات الله علیه) در نهجالبلاغه هست که «ما زَنیٰ غیورٌ قطّ» هرگز انسانِ باغیرت زنا نمیکند حالا زنای بصر یا زنای سمع یا زنای رجلین «ما زَنیٰ غیورٌ قطّ» اینکه به ناموس دیگری نگاه میکند در همین محدوده بیغیرت است برای اینکه غیرت یعنی غیرزدایی آخر چرا وارد حریم غیر شدی؟! خب آن حضرت که فرمود: «ما زَنیٰ غیورٌ قطّ» زنا به مرحله اُولیٰ و وسطا و نازله هر سه را میگیرد دیگر, خب معنای غیرت این است کسی که نمیفهمد فقیرِ محض است و نمیفهمد باید به غنیّ صِرف تکیه کند تا اصلِ هویّت او تأمین بشود در برابر ذات اقدس الهی اظهارنظر میکند میگوید شما نظرتان این است که من سجده بکنم ولی من نظرم چیز دیگر است جُرمش این بود به تعبیر شیخناالاستاد حکیم الهی قمشهای
جُرمش این بود که در آینه عکس تو ندید٭٭٭ ورنه بر بوالبشری ترک سجود این همه نیست
اینکه او ملعونِ ازل و ابد شد نه برای اینکه حالا سجده نکرد خیلیها نماز نمیخوانند ولی ملعون ازل و ابد نمیشوند جرمش این بود مستقیماً دهن به دهن گفت من نظرم این است خب از این گناه بدتر دیگر چیست؟! یک فقیر محض به غنیّ صرف که تمام هویّتش به اراده او وابسته است بگوید شما نظرتان این است ولی من نظرم این است أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ این استکبار است که مشکل برای همه ایجاد میکند اول برای ابلیس دوم برای دیگران خب.
پرسش: استاد ببخشید جاهلِ قاصری که دسترسی به هدایت و قرآن ندارد چطور خداوند.
پاسخ: چرا به او فطرت داد سرمایه داد به او به اندازه اینکه قاصر است ذات اقدس الهی مستضعفین را که نمیسوزاند ولی این بالأخره تشنهای است که آب در کنار اوست این میداند که چه کسی او را آفریده و البته به درجات عالیه بهشت ممکن است نرسید ولی یقیناً نمیسوزد مستضعفین را که ذات اقدس الهی برای آنها وسیلهای فراهم نکرد یا آنها دسترسی نداشتند که به جهنم نمیبرد فرمود: لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ اگر کسی بیّنه ندارد که گرفتار عذاب نمیشود خب.
پس بعد از این چند برهان که پنج شش برهان است این صنم و وثن لخت شدند وقتی لخت شدند در آیه 23 سورهٴ مبارکهٴ «نجم» میفرماید اینها لفظ بیمعنا هستند دیگر ما خانهتکانی کردیم آخر کاری از اینها ساخته نیست نشان بدهید ببینید از این بتها چه کاری ساخته است. فرمود حالا که اینچنین است یعنی شما اِفک و امثال ذلک را دارید میپرستید ببینیم حرفتان چیست این بحث توحید تمام شد یعنی البته در این مقطع. درباره وحی و نبوّت فرمود: وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا چون در این قسمت هم مشرکین دخیلاند هم یهودیها هم مسیحیها و مانند آن که منکر وحی و نبوّت خاصّه بودند وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا که مشرکین را هم در بربگیرد إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ - معاذ الله - این یک فریه است یک دروغ است این بسته است اینها الله را قبول داشتند که الله هست واجبالوجود است خالق کل است مدیر کل است اما مبتلا به ارباب متفرّقه بودند وحی و نبوّت را کذب میپنداشتند میگفتند اگر خدا برای ما رسولی میفرستد این رسول باید از جنس فرشته باشد بشر نمیشود رسول باشد این توهّم باطل آنها بعد هم در برابر این معجزات میگفتند این یک فریه دروغی است که خود او در آورده عدّهای هم دور او جمع شدند این را کمک کردند و اینها اسطوره گذشتگان و پیشینیان است (یک) مستورات قدماست (دو) که گفتند إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ, أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ گاهی به معنای اسطورهها و قصص گذشتههاست اینها شنیدند رستم و اسفندیاری در ایران قصّه دارند و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم نوح و ابراهیم(سلام الله علیهما) را مطرح کرد گفت این همان قصّههای زرتشتیها و امثال ذلک است که اینها اسطوره گذشتگاناند.
یک احتمال دیگر این است که نه, از گذشته دور حرفهای خرافی مستور شد نوشته شد اساطیر و کتب گذشتگان است و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) - معاذ الله - بر اساس آنها رونویسی کرده «اکتتبها» رونویسی کرده استنساخ کرده حالا تحویل ما داده ادّعای نبوّت میکند این توهّم بیجای این دو گروه یعنی هم مشرکان هم گروهی از یهود و مسیح وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ خودش فریه و دروغ بسته است وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ یک عدّه هم دورش جمع شدند از این پابرهنهها کمکش کردند وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْماً وَزُوراً اینها از عدل و عقل فاصله گرفتند گرفتار زور و باطل شدند ما فرقان فرستادیم که عقل را از جهل جدا کند حق را از باطل جدا کند عدل را از زور جدا کند یا از ظلم جدا کند. این چندتا شبهه پشت سر هم مطرح است یا یک قبیله اینها را در زمانها و زمینهای گوناگون گفتهاند یا قبایل متعدّد افراد متعدّد این تهمتها را زدند چندین تهمت چندین بهانه چندین شبهه در این بخش از آیات آمده حالا یا یک گروه یک باندی بودند که در فرصتهایی به این بهانههای متعدّد تمسّک میکردند یا نه گروههای متعدّد افراد متعدّد بودند که هر کدام یک تهمتی میزدند وَقَالُوا یا همانها یا گروه دیگر بالأخره کفار این حرف را زدند أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ یعنی آنچه را که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آورد - معاذ الله - یا افسانه پیشینیان است اسطوره پیشینیان است یا مستورات قدماست که اکْتَتَبَهَا او رونویسی کرده یا نوشته فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً برای اینکه روشن بشود ضمناً که خیلی دروغ نگفتند چون اینها میدانستند پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مکتب نرفته اهل خواندن و نوشتن نیست گفتند عدّهای این اسطورهها را املاء میکنند یک عدّه هم که أَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ برای او مینویسند به اصطلاح این کاتبان وحی را أَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ میپنداشتند. خب این حرفها را این اساطیر را دیگران املاء میکنند و کاتبان وحی به اصطلاح که أَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ برای او مینویسند این - معاذ الله - این فریه را میگوید وحی است فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً در بامداد أَصِیلاً در شامگاه. غروب را میگویند اصیل به تعبیر شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان برای اینکه این اصل اللیل است ریشه شب از همان عصر شروع میشود از این جهت گاهی آصال تعبیر میشود گاهی اصیل تعبیر میشود خب در پایان فرمود: قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً این فِریه نیست (یک) اسطوره و فسون و فسانه نیست (دو) مستورات پیشینیان نیست (سه) این اسرار خلقت است که صاحب سرّ و عالِم به سرّ یعنی ذات اقدس الهی برای تعلیم و تزکیه جوامع بشری فرستاده است قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ آن در طلیعه این سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» گذشت وقتی گفتند که در فلان مسجد یا فلان محفل یا فلان کلاس فقیه تدریس میکند یعنی درس فقه میدهد دیگر فلان جا مهندس تدریس میکند یعنی درس هندسه میدهد اگر گفتند در فلان جا صاحب سرّ تدریس میکند یعنی اسرار میگوید اگر گفتند فلان جا تبارک و مُتبارِک تدریس میکند یعنی درس برکت و کرامت میدهد نظیر همان اول سورهٴ مبارکهٴ «علق» که اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ یعنی خدای اکرم دارد تعلیم میدهد یعنی درس کرامت میدهد دیگر اگر گفتند اصولی دارد تدریس میکند معنایش این است که تعلیق حکم بر وصف مشعر است یعنی دارد اصول تدریس میکند دیگر اینجا هم خدا دارد سرّ یاد میدهد علن روزگار را که همه شما میبینید این یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ را که میبینید اما سرّی هم در عالم هست که آن را نمیبینید که انسان از کجا آمده به کجا دارد میرود آغازش چیست انجامش چیست روح ملکوتی او چیست انسان که میخوابد این روح است که با آن بدن سیر و سفر خاص دارد آن چه کسی است این بدنی که برای اوست اینکه در بستر خواب است آن اسرار عالم چیست با چنین عالمی داریم رابطه برقرار میکنیم صاحب سرّ دارد قرآن نازل میکند یعنی اسرار میگوید. خب قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یعنی اسرار آسمان و زمین را دارد میگوید شما میبینید یک درس عمومی است که مربوط به کلّ عالم است میگوییم فقه است اصول است چه چیزی پاک است چه چیزی نجس است خب معلوم است چه چیزی حرام است چه چیزی حلال است همه در این علم شریکاند میگویند این گوسفند پاک است و حلال آن خنزیر نجس است و حرام خب اینجا فرق است بین اشیا یکی زشت است یکی زیبا اینها را آدم درس میخواند در فقه و اصول میفهمد قدری جلوتر میرود میگوید که چه گوسفند چه خنزیر اگر برهان حدوث باشد هر دو حادثاند و مبدأ قدیم دارند اگر برهان امکان ماهوی باشد هر دو ممکناند و واجب دارند اگر برهان امکان فقری باشد هر دو فقیرند و غنیّ دارند اینجا جای فلسفه و کلام است دیگر نمیشود گفت اینجا یکی نجس است آن یکی پاک است که بالأخره این حلال است آن حرام است بالأخره چه این حلال چه آن حرام چه این پاک چه آن نجس هر دو مخلوقاند این یک دید دیگر است. از این مرحله که گذشتیم یک دید وسیعتر دقیقتر عمیقتر که به سرّ برمیگردد چه گوسفند پاک و حلال چه خنزیر نجس و حرام إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ همه ساجد و تسبیحگوی او هستند همه تکبیرگوی او هستند این را عرفان به عهده دارد اینجا دیگر نمیشود گفت این نجس است آن پاک است بله میگوید این نجس و آن پاک هر دو مسبّح حقاند اگر کسی دیدِ بسته و مدار تنگ داشته باشد این فقط در همان محور اول میماند چه چیزی پاک است چه چیزی نجس است چه چیزی حلال است چه چیزی حرام قدری دید میانی داشته باشد از اینجا برمیگردد جلوتر, قدری دید وسیعتر باشد با آیه سورهٴ «اسراء» کار دارد إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ خب فرمود او سرّ عالم را دارد به شما میگوید شما قدری جلوتر بیایید غیر از این ظواهر چیزهای دیگر هم هست یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ خب بعد فرمود مبادا وقتی ما اول گفتیم لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً همهاش سخن از بگیر و ببند و بکوب و به زنجیر بکش سخن از آنها نیست آن جایش محفوظ است خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ آنها سر جایش محفوظ است اما إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً هم سر جایش محفوظ است این طور نیست که همهاش بگیر و ببند باشد ببخش و بگذر هم در آن هست إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْماً وَزُوراً (4 وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً (5) قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً (6) وَقَالُوا مَالِ هذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ لَوْلاَ أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً (7) أَوْ یُلْقَی إِلَیْهِ کَنزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَّسْحُوراً (8) انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً (9) تَبَارَکَ الَّذِی إِن شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِّن ذلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَیَجْعَل لَّکَ قُصُوراً (10) بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنَا لِمَن کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیراً (11)) گرچه همه برکات به وسیله اهل بیت(علیهم السلام) است و ثواب همه درس و بحثها در درجه اول به ارواح مطهّره آنها میرسد ولی بحثهای امروز و ثواب بحثهای امروز مخصوص وجود مبارک امام مجتبی و امام کاظم(سلام الله علیهما) است. قبل از ورود به بحث یک حدیث نورانی از وجود مبارک امام مجتبی نقل کنیم که مربوط به مسائل دینی و عملی ماست. مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب قیّم کافی از وجود مبارک امام مجتبی(سلام الله علیه) نقل میکند که آن حضرت فرمود: «کونوا أوعیة العلم و مصابیح الهدیٰ» به مؤمنان به شیعیان به همه جوامع بشری نصیحت میکند میفرماید ظرف دانش باشید و چراغ هدایت جانتان ظرف اوهام و خیالات نباشد در ظرف دل معارف الهی را قرار بدهید وِعاء علم باشید.
از بیانات نورانی امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) استفاده میشود که دلها ظروف معارفاند حضرت در آن جریان کمیل فرمود «یا کمیل! إنّ هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها» دلها ظروف علوماند و بهترین دل آن قلبی است که ظرفیّتش برای علوم و معارف بیشتر باشد «إنّ هذه القلوب اوعیة فخیرها أوعاها» بر اساس همان بیان وجود مبارک امام مجتبی فرمود: «کونوا أوعیة العلم» یعنی وِعاء دانش باشید دلهای شما خالی نباشد که گرفتار مضمون آیه وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ باشد (یک) حرفهای باطل, افسانه و خیالات را در دل جا ندهید (دو) این دل را ظرف معارف قرار بدهید (سه) «کونوا أوعیة العلم» لکن برای اینکه این علم نافع باشد برابر این علم باور داشته باشید (اولاً) متخلِّق باشید (ثانیاً) عمل بکنید (ثالثاً) جامعه را روشن کنید (رابعاً) «و مصابیح الهدیٰ» چراغ هدایت باشید. اگر چیزی روشن نباشد فضای خود را و راه خود را نبیند هرگز توان روشنگری جامعه را هم ندارد اینکه ذات اقدس الهی فرمود: وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ ناظر به همین علمِ نافع است پس عصاره فرمایش امام مجتبی(سلام الله علیه) این شد که جامعه وقتی به علمِ صائب و عملِ صالح رسید این جامعه به مقصد میرسد حالا وارد بحث بشویم.
در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که در مکّه نازل شد مسائل اصلی دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و معاد محور اصلی بحث است. مشرکان از یک طرف, اهل کتاب از طرف دیگر هم درباره اسلام از نظر توحید مشکل داشتند هم درباره وحی و نبوّت و هم درباره جریان معاد. بعد از اینکه فرمود: وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً که ناظر به مشرکان است برای اینکه معلوم بشود ضمیر به آنها برنمیگردد اسم ظاهر آورده فرمود: وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا این اختصاصی به کسانی که اتّخاذ آلهه کردند ندارد کفّار عرب یا غیر عرب دو تهمت سنگین را روا داشتند دو فِریه و کذب را روا داشتند یکی اینکه گفتند مطالب قرآن - معاذ الله - اسطوره و افسانه است دوم اینکه گفتند برای اینکه این مطالب در جامعه مورد قبول بشود - معاذ الله - پیامبر روی افترا اینها را به خدا اسناد داد پس هم افسانهٴ خبری است هم کذب مخبری یعنی این مطالب اسطوره است و افسانه است (یک) و اینها گفته خدا نیست و پیامبر - معاذ الله - اینها را روی افک و افترا به خدا اسناد داد که گفتند إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ درباره مطالب قرآن هم گفتند که این أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ است. ذات اقدس الهی به هر دو شبهه جواب داد هم درباره حکمت و حق بودن این کتاب که این منزّه از افسانه و اسطوره است هم درباره شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که این منزّه از افتراست. درباره حق بودن این کتاب فرمود این فرقان است فارق بین حقّ و باطل صدق و کذب خیر و شرّ حسن و قبیح است بین راه و چاه فرق میگذارد چنین کتابی حکمت است و این هم به وسیله وحی بر وجود مبارک پیغمبر نازل شده است اگر کمترین تردیدی در شما هست او که یک نفر است و درسنخوانده شما همه علما و دانشمندان کُره زمین را جمع بکنید یک سورهٴ کوتاه مثل این بیاورید که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بحثش گذشت. در سورهٴ «اسراء» صریحاً تحدّی فرمود که اگر شما شک دارید که این کتاب, کتاب الهی است همهتان جمع بشوید یک سوره مثل این بیاورید آیه 88 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً.
پرسش:..افرادی بودند که قصد اصلاح جامعه را داشتند ولی به خاطر اینکه حرفشان مقبول واقع بشود به خدا نسبت دادند.
پاسخ: نه خیر برای اینکه هیچ اصلاحطلبی از راه دروغ جامعه را اصلاح نمیکند بدترین فساد, کذب است دیگر چگونه ممکن است کسی انسان دروغگو باشد و درصدد اصلاح جامعه باشد اوّلین فساد دامنگیر خود این دروغگوست اگر چنین چیزی باشد - معاذ الله - خب این تحدّی کرده است دیگران باید بتوانند بیاورند دیگر همه کسانی که در رشتههای گوناگون حرفی برای گفتن دارند همهشان اظهار عجز میکنند میگویند این عصاره فکر ماست شما اگر توانستید نقدی کنید از شما تمنّا میکنیم تکمیل کنید تتمیم کنید این حرف همه دانشمندان است تنها کسی که میگوید مثل ما احدی حرفی ندارد انبیایند شما ببینید از مرحوم فارابی گرفته تا حکمای متأخّر از قدیمترین فقیه گرفته تا فقیه متأخّر همهشان میگویند نظر قاصر ما این است اگر اشکالی به نظرتان رسید بگویید تنها کسی که میگوید در جهان ما حرف میزنیم و مثل ما کسی نیست پیغمبراناند دیگر این حرف, حرف کمی نیست صریحاً هم اعلام میکنند دیگر لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً همه علما و دانشمندان گرفتار تجدید نظرند تکاملاند فتواهایی که قبلاً داشتند الآن تجدیدنظر میکنند اما تنها کتابی که میگوید لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً وحی است دیگر بنابراین حرفهای آنها در این دو بخش نقل شد و هر دو بخش را قرآن رد کرد فرمود: فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْماً وَزُوراً اینکه گفتند این کتاب - معاذ الله - اسطوره است این حرفِ زوری است حرف باطلی است زور یعنی باطل اینکه گفتند وجود مبارک پیامبر - معاذ الله - دروغ گفته است فِریه کرده است به خدا اسناد داد, ستم کردند به او فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْماً (یک) وَزُوراً (دو) یکی مربوط به مُخبر یکی مربوط به خبر برای اینکه صریحاً اعلام کردند فرمودند خب اگر این است او یک نفر است و درسنخوانده شما همه علما و دانشمندان را جمع بکنید یک سوره کوچک هم مثل این بیاورید. بعد فرمود این سخن اینها ما با اینکه فرقان نازل کردهایم اینها بیراهه رفتند تعبیر وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْماً وَزُوراً مشخص شد برای چیست وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً فخررازی از برخیها نقل کرد که این فَهِیَ تُمْلَی جواب است یعنی این طور نیست که اسطوره پیشینیان باشد یا مستور و مکتوب گذشتگان باشد بلکه وحی الهی است که بامداد و شامگاه بر او نازل میشود خود فخررازی پذیرفته است که حرف معروف در این آیه غیر از این حرفی است که برخیها گفتند این فَهِیَ تُمْلَی حرف همان کفار است که میگویند این کلماتی است که بامداد و شامگاه بر او املاء میکنند سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) هم فرمودند این مطابق با سیاق نیست ظاهرش هم فرمایش همین آقایان است این مطابق با سیاق نیست این فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً جواب نیست بلکه تتمّه حرف آنهاست. در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این سخن گذشت که آن حرفهایی که شما به او نسبت میدهید که عَلَیْهِ بعضیها املاء میکنند بر او از جای دیگر آمدند و حرفها را به پیامبر میگویند آنها عربزبان نیستند عربی نمیدانند و این کتاب عربیِ مبین است آیه 103 سورهٴ مبارکهٴ «نحل» این است وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ شما میگویید که دیگران املاء کردند دیگر خب دیگران که عربی مبین نمیدانند این عربی مبین است یَقُولُونَ إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ در خود مکّه که کسی نیست این حرفها را بداند و آنها اهل سواد و اینها نبودند شما میگویید این قصّهها را دیگری از جای دیگر آمده به پیامبر گفته خب بیگانه که از کشور دیگر آمده که عربزبان نیست و اینها عربی است وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ.
مطلب بعدی آن است که اینها برای اهانت به قرآن کریم - معاذ الله - تعبیر به کتاب و قرآن و امثال ذلک نمیکنند میگویند إِنْ هذَا بر اساس تحقیری که داشتند و اگر از شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عنوان رسول یاد میکنند آن به صورت تحکّم و استهزاست نه اینکه حضرت را به عنوان رسول قبول داشته باشند اگر در تعبیراتی که بعد داریم که وَقَالُوا مَالِ هذَا الرَّسُولِ این بر اساس اعتقاد نیست بلکه بر اساس تحکّم و استهزا و مانند آن است خب خدای سبحان در جواب اینها گذشته از آن تحدّی عام فرمود این قرآن از مبدیی است که او عالِم سرّ است انسان یک حقیقت نامحسوسی دارد که جانِ ملکوتی اوست که نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی که حقیقتِ او را تشکیل میدهد و یک بدن محسوسی جهان هم یک حقیقت نامحسوسی دارد که بر اساس آن حقیقت نامحسوس مسبِّح خداست ساجد خداست مُسلِم و مطیع و منقاد خداست و در تمام حالات به دستور خدا حرکت میکند و یک بدنه محسوسی هم دارد که خب همه این بدنه محسوس را میبینند رابطه بین انسان و جهان هم بشرح ایضاً یک ربط ظاهری است و یک ربط ملکوتی کسی که انسان را آفرید جهان را آفرید پیوند انسان و جهان را آفرید باید عالِم باشد به ظاهر این مثلث و به باطن این مثلث آن کسی که به باطن این مثلث عالِم است یقیناً ظاهر مثلث را هم آگاه است فرمود کسی که سرّ عالم را سرّ آدم را سرّ پیوند عالم و آدم را میداند کتاب نازل کرده است تا بشر برابر آن سرّ هم با خودش رابطه برقرار کند هم با جهان ارتباط برقرار کند ما حق نداریم هر کاری را بکنیم لذا در بحثهای دیگر آیات قرآن کریم فرمود اینها به خودشان ظلم میکنند معلوم میشود یک لایهای از درون ما امانت الهی است که ما اگر بد کردیم به او ظلم میکنیم او مِلک ما نیست این خودِ حیوانیِ ما را موقّتاً در اختیار ما قرار دادند آن خودِ ملکوتی ما به عنوان چراغ راهنما امانت الهی است ما حق نداریم نسبت به او تعدّی کنیم اگر گناه کردیم به او ظلم کردیم اینکه در قرآن دارد اینها به خودشان ظلم میکنند ظالم و مظلوم حتماً باید متعدّد باشند نظیر عالِم و معلوم نیست که ممکن است مفهوماً دوتا و مصداقاً یکی کسی به خودش علم داشته باشد ظالم یعنی از مرز خودش تجاوز کرده مظلوم یعنی کسی وارد مرز او شده محدوده ظالم مشخص, محدوده مظلوم مشخص اگر کسی از مرز خود بیرون برود وارد محدوده دیگری بشود میشود ظلم ما اگر به خودمان ظلم کردیم معلوم میشود یک لایهای از خود که خودِ ملکوتی است وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی این چراغ الهی است این امانت الهی است این مال ما نیست لذا ما حق نداریم هر کاری بکنیم که به او آسیب برسد لذا فرمود: وَمَا ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَلکِن کَانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ خب کسی که سرّ ما را میداند سرّ جهان را میداند او باید کتابی نازل کند که هم مطابق با ظاهر هم مطابق با باطن باشد لذا میفرماید: قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ لذا فارق است فرقان بین حق و باطل است فرقان بین صدق و کذب است فرقان بین خیر و شرّ و حسن و قبیح است یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً این ترغیبی است هم نسبت به مشرکان هم نسبت به کافران هم نسبت به دیگران که شما اگر به آن ندای فطرتتان توجه کنید این مطالب را میپذیرید هر وقت هم برگردید مشمول غفران و رحمت الهی هستید.
پرسش: خود پیمانی هم برای خداست.
پاسخ: البته, همهاش برای خداست منتها خدای سبحان به ما تملیک موقّت کرده است یا به ما عاریه داده است اینکه فرمود تملیک کرد مِلک شما کرد از ما هم میگیرد در همان محدوده چشم و گوش هم قبلاً گذشت که ذات اقدس الهی فرمود درست است که شما به حسب ظاهر مالک چشم و گوشید اما مُلک و مِلک این اعضا و جوارح ظاهری هم در حقیقت در تحت قدرت الهی است أَمَّن یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ این «أم», «أم» منقطعه است نظیر أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ این أم منقطعه با میم مَن که کنار هم جمع شد مشدّد میشود أَمَّن یعنی «بل مَن یملک السّمع و الأبصار» خداست خدا چه کسی است او که مالک چشم و گوش است به چه دلیل مالک چشم و گوش است برای اینکه هم چشم و گوش را آفرید هم اینکه به خیلیها اجازه نمیدهد چشمش را ببندد تا بعد از بستن چشم بمیرد اینکه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند چرا شما این قدر بیتابید فرمود این قدر قدرت خدا زیاد است من نمیدانم این چشمی که باز کردم میتوانم ببندم و بمیرم یا با چشم باز میمیرم لذا در حال احتضار اگر کسی چشم محتضر را نبندد یک حالت رعبآوری دارد یک منظره دلخراشی دارد اجازه نمیدهد آدم چشم را ببندد بمیرد این بدنِ ظاهر هم مِلک و مُلک اوست اما در محدوده اختیار عادی فرمودند این را ما به شما دادیم حالا یا عاریه است یا هر چه هست از آن استفاده کنیم اما آن را به شما ندادیم این فقط چراغ است دیگر این را نشکن این چراغی که فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا این فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا این استاد شماست معلّم شماست راهنمای شماست چراغ شماست به او کار نداشته باشد شما غذایی میخواهی, زندگیای میخواهی, نکاحی میخواهی, تجارتی میخواهی با این محدوده انجام میگیرد آن هم که راهنمای شماست او را تیره نکن قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا نشود و مانند آن.
پرسش:
پاسخ: خب بله دیگر این اصلاً منهای قرآن است در حقیقت, اگر - معاذ الله - کسی بگوید «حسبنا کتاب الله» یعنی قرآنِ منهای قرآن خب.
پرسش:
پاسخ: ما هستیم اما ما به عنوان امانت الهی هستیم چون خدا این امانت را به ما داد ما مادامی که امینیم میتوانیم بگوییم که ماییم به او اشاره میکنیم اما در حقیقت اختیار به ما ندادند که هر کاری توانستیم هر بلایی به سر او در بیاوریم.
پرسش:
پاسخ:خب خدای سبحان محیط محض است دیگر.
حالا حرفهای آنها یعنی تبهکارانی که منکر وحیاند اینها شش حرف مبتذل دارند الآن هم که برخیها که منکر وحی و نبوّتاند - معاذ الله - حرفهایشان از همین قبیل است آنها که میگویند إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا و مانند آن این سخنشان به همین صورت در میآید.
پرسش:
پاسخ: خب برای کسی که عِدل قرآن را گذاشته کنار فرمود: «لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض» خب قرآنِ ناطق است آن قرآن ناطق از این جدا نمیشود یک حقیقت است به دو صورت در آمده حالا اگر کسی - معاذ الله - کسی گفته «حسبنا کتاب الله» عترت را گذاشته کنار یعنی در حقیقت قرآن را گذاشت کنار دیگر برای اینکه اینها که «لن یفترقا» اگر «لن یفترقا» و آنجا عترت حضور ندارد پس در حقیقت قرآن حضور ندارد دیگر.
خب فرمود شش امر را اینها ذکر کردند که همهاش باطل است وَقَالُوا مَالِ هذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ اینها که بر اساس إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا (یک) بر اساس لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (دو) یعنی معرفتشناسی اینها حس و تجربی است و از آن طرف هم آخرت را منکرند چه اینکه مبدأ را هم منکرند فقط دنیا را میپذیرند اینها اگر سخن از وحی و نبوّت باشند میگویند خب این پیامبر که در این پنج شش امر با ما شریک است چگونه میتواند با خدا رابطه داشته باشد خدایی که او ادّعا میکند و از طرف او قانون بیاورد این مثل ماها غذا میخورد اگر کسی از طرف خدا باشد فرضاً باید فرشته باید این مثل ما در بازار راه میرود تجارت میکند کسب میکند خب اگر کسی از طرف خداست باید فرشته باشد مَالِ هذَا الرَّسُولِ تعبیر به رسول هم به عنوان تحکّم و استهزاست - معاذ الله - یَأْکُلُ الطَّعَامَ یک گزافه وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ گزافه دوم, سوم لَوْلاَ أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ خب حالا بر فرض رسول ما بشر بود اولاً رسول نیست بر فرض اگر باشد باید فرشته, رسول باشد اگر هم بشر رسول شد فرشتهای باید او را تصدیق کند و تأیید کند که این از طرف خدا آمده لَوْلاَ أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً فرشتهای باید باشد دستیار او, معین او, معاون او که مردم را از باطل بهراساند ولی او همه کارها را خودش انجام میدهد چهارم أَوْ یُلْقَی إِلَیْهِ کَنزٌ بر اساس نظام باطل سرمایهداری که ارزش را به مال میدادند گفتند او اگر بخواهد در جامعه بر ما مسلّط باشد یا حاکم باشد یا مُطاع ما باشد باید قدرت مالی بیشتری داشته باشد گنجی, ثروتی داشته باشد که ما از او اطاعت کنیم. پنجم أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا بالأخره یا تجارت داشته باشد یا کشاورزی و زراعت داشته باشد که دیگر نیازی به کسی نداشته باشد محتاج به کارهای عادی نباشد و مانند آن. عدّهای در برابر این پنج شبهه گفتند که اینها نیست این شخص - معاذ الله - سِحر شده است حرفهای مسحورانه دارد وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَّسْحُوراً مستحضرید که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» غالب این مطالب آمده در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آیه 91 به بعد آیه 100 و اینها تقریباً بخش وسیعش مربوط به همین است چه اینکه آیه 89 به بعد همان سوره هم درباره همین است در سورهٴ «اسراء» آیه 89 و 90 این است وَقَالُوا لَن نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً ٭ أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِن نَّخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهَارَ خِلاَلَهَا تَفْجِیراً ٭ أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَیْنَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللَّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً ٭ أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی کذا و کذا این شبهاتش گذشت در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «انعام» هم آیه شش به بعد به صورت مبسوط این شبهات ذکر شده آنجا گفتند که وَقَالُوا لَوْلاَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ چرا فرشتهای به همراه او نیست اولاً بشر نمیتواند رسالت خدا را داشته باشد بر فرض اگر بشر رسول خدا باشد باید فرشتهای او را تأیید کند آنجا شبهاتش نقل شد و کاملاً به آن شبهات ذات اقدس الهی پاسخ داد اینجا هم بعد از نقل این شش جهتِ باطل فرمود: انظُرْ نگاه کن طرز فکر اینها را. ما کتابی فرستادیم مطابق با حکمت همه را هم دعوت کردیم که این را مطالعه کنید افزایش و کاهشش اگر مقدور شماست نشان بدهید و همهتان هم جمع بشوید یک سوره کوچک مثل این بیاورید اینها به جای اینکه از این کتاب بهره صحیح ببرند کوثری فکر کنند تکاثری اشکال میکنند لذا به جایی نمیرسند ما بر اینها کوثر فرستادیم اینها میگویند چرا تکاثر نداری چرا بیت و گنج نداری چرا باغ نداری چرا بوستان نداری خب ما از کجا حرف میزنیم اینها کجا حرف میزنند ما چه چیزی فرستادیم اینها چطور اشکال میکنند؟!
پرسش:
پاسخ: بله خب دیگر آنچه بر جهان باید حکم بکند باید الهی باشد دیگر.
انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا اصلاً بیراهه میروند ما اینها را به جهان دیگر دعوت میکنیم ما میگوییم مرگ, پوسیدن نیست از پوست به در آمدن است انسان مسافرخانهای دارد چند روز بعد نابود نمیشود مهاجر است مهاجر که شد باید توشه تهیه کند توشه آنجا هم تقواست ببین اینها چطور حرف میزنند انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً راه گم کردند دیگر همان طوری که در آغاز این سوره فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ در آیه ده همین سوره میفرماید: تَبَارَکَ الَّذِی خب اینها گفتند که چرا این باغ ندارد چرا گنج ندارد خب اگر ذات اقدس الهی بخواهد همان طوری که در عالم دیگر میآفریند اینجا هم میآفریند تَبَارَکَ الَّذِی إِن شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِّن ذلِکَ برتر و بهتر از آنچه را که اینها پیشنهاد میدهند به تو میدهد جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَیَجْعَل لَّکَ قُصُوراً کلّ این قصوری که دیگران دارند قصری که دیگران دارند باغی که دیگران دارند اینها را چه کسی به اینها داد فرمود: وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً شما یک قطره بودید این قطره آب را به این صورت در آوردیم دیگر أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی, وَأَنَّهُ هُوَ أَغْنَی وَأَقْنَی او هم غنا داد هم قُنیه هم غنا داد بینیازی داد هم غُنیه و سرمایه داد وگرنه شما اینها را که نداشتید که دیگران هر چه دارند هم با عطای الهی است دیگر تَبَارَکَ الَّذِی إِن شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِّن ذلِکَ جَنَّاتٍ که تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ بعد هم وَیَجْعَل لَّکَ قُصُوراً قصرهای فراوانی عطا کند چون مضمون این آیات در بحثهای قبلی هم چه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» چه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و مانند آن گذشت دیگر ما آنها را اینجا تکرار نمیکنیم لکن در پایان آن فرمایش نورانی امام مجتبی(سلام الله علیه) را نقل کنیم که باز ثواب همه این بحثها به روح مطهّر آن حضرت برسد. مرحوم محمدبن علیبن شهر آشوب این بزرگوار خب میدانید قبل از مرحوم علامه و اینها بود و راه نزدیک به شیخ طوسی داشت و کاری که شیخ طوسی(رضوان الله تعالی علیه) کرده بود ایشان به عنوان تتمیم و تکمیل کار شیخ طوسی تلاش و کوشش کرد خب شیخ طوسی از بزرگانی بود که سیّد مرتضی(رضوان الله علیه) او را خوب پروراند و حوزه نجف با مدیریت سیّد مرتضی خوب تدبیر شد مدیریت و عظمت و جلال و شکوه حوزه نجف تنها در این نیست که در جوار حضرت امیر است خب در جوار پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جوار ائمه بقیع(علیهم الصلاة و علیهم السلام) خبری از این معارف نبود یک انسان حکیمِ عاقلِ مدیرِ مدبّرِ فقیه نامی مثل سیّد مرتضی میخواهد تا حوزه را اداره کند حوزه تشکیل بدهد اینچنین نیست که حالا نجف قداست دارد بله نجف قداست دارد ولی حرم نبوی هم بیقداست نیست بقیع هم بیقداست نیست آنجا خبری از این معارف نیست یک انسان عاقل است که جانشین امام است و میتواند حوزه را تدبیر کند جامعه را تدبیر کند علم را ترویج کند این سیّد مرتضی و آن سیّد رضی چقدر عاقل و خردمند بودند این سیّد مرتضی توانست آنچنان حوزه علمیه بیسابقه نجف را سابقهدار کند که شیخ طوسیها را بپروراند آن برادرش سیّد رضی هم خیلی آدم عاقلی بود این برادرش سیّد رضی(رضوان الله علیه) بیانات نورانی حضرت امیر را جمع کرد خب میدانید وجود مبارک حضرت امیر در حال عصبانیّت حرفهای حقّی دارد مثل خود قرآن کریم است دیگر قرآن کریم برای یک عدّه اصلاً آبرو باقی نگذاشت گاهی میفرماید: فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ گاهی میفرماید «مثلهم کمثل الذین فلان» کَمَثَلِ الْحِمَارِ آبرویی از یک عدّه کفار باقی نگذاشت وجود مبارک حضرت امیر هم همین طور بود برای سقیفه و اهل سقیفه آبرویی باقی نگذاشت ولی سیّد رضی(رضوان الله تعالی علیه) بعد از گذشت چند قرن از عصر غدیر و سقیفه وقتی خواست بیانات نورانی حضرت امیر را جمعآوری کند فرمود مسائل کلامی سر جایش محفوظ است حقّانیّت غدیر و بطلان سقیفه سر جایش محفوظ است اما ما الآن به جان هم بیفتیم وجهی ندارد آن قدر دقیقانه و حکیمانه نهجالبلاغه را ترتیب داد که آن حرفهای تند و تیز را در نهجالبلاغه نقل نکرد اینکه میبینید نهجالبلاغه اگر صدتا شرح دارد هشتاد تای آن را سنّیها شرح کردند برای همین جهت است اگر آن اعتراضهای تند و تیز حضرت امیر در نهجالبلاغه میآمد این هم یک کتاب منزوی بود این است که آدم مسائل کلامی را با مسائل اجتماعی نباید مخلوط کند ما با برادران اهل سنّت در یک کشور در یک خاورمیانه با هم زندگی میکنیم دوستان مشترک داریم دشمنان مشترک داریم و بحثهای کلامی جدّی هم داریم ما غدیر را حق میدانیم و لاغیر, سقیفه را باطل میدانیم و لاغیر, این بحثهای کلامی ماست اما بالأخره با هم داریم زندگی میکنیم اگر نظامی به نام نظام اسلامی مستقر شد شما میبینید هم برادران اهل سنّت در این هشت سال شهید دادند هم ما اینچنین نیست که یک کشور را در اثر اینکه - خدای ناکرده - یک عدّه شیعهاند یک عدّه سنّی بیگانه طمع بکند بخواهد اینها را ارباً اربا کند این کار سیّد رضی ستودنی است لذا آن حرفهای تند و تیز حضرت امیر را نقل نکرد اما وجود مبارک سیّد مرتضی(رضوان الله علیه) شما ببینید مرحوم علامه, علامه بحرالعلوم یعنی علامه بحرالعلوم یک آدم کوچکی نیست ایشان در فواید الرجالیه نقل میکند وقتی خواجه نصیر طوسی در اثنای درس حرفی را از سیّد مرتضی نقل میکرد میگفت «قال السیّد المرتضی(صلوات الله علیه)» بعضی از شاگردان تعجّب میکردند که مگر میشود بر سیّد مرتضی صلوات فرستاد؟! ایشان فرمود: «کیف لا یصلّی علی المرتضی» این را بحرالعلوم نقل میکند حرف مرحوم خواجه طوسی مستند به آیه سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» است در آن سوره ذات اقدس الهی دوتا صلوات دارد یک صلوات بر وجود مبارک پیامبر است که معروف است إِنَّ اللَّهَ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ در همان سوره یک صلوات نسبت به مؤمنین دارد فرمود: هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ خدا بر شما صلوات میفرستد اگر اهل ولایت بودید اهل قرآن بودید اهل دیانت بودید این کم نیست که خدا بر مؤمنی صلوات بفرستد خواجه نصیر میگوید چگونه ما بر سیّد مرتضی صلوات نفرستیم «و کیف لا یصلّی علی المرتضی» همین سیّد مرتضی که وضع مالیاش هم خوب بود مقداری مال را وقف لوازمالتحریر و کتاب و قلم و کاغذ طلاّب حوزه علمیه نجف کرد خب دیگری میبینید وقف طعام ظاهری میکند این وقف طعام و غذای معنوی کرده غذای روح کرده آئین وقف کردن را یاد دیگران داده این کارِ سیّد مرتضی است همین بحرالعلوم نقل میکند که بارها این قصّه به عرضتان رسید که ایشان نیروها را شناسایی کرده طلبهها را شناسایی کرده استعدادها را شناسایی کرده دیده بعضیها خیلی خوشاستعدادند اینها را جداگانه شهریه بیشتری میداد که اینها بیشتر درس بخوانند بیشتر پژوهش کنند بیشتر تحقیق کنند به یکی از اینها که استعداد راقی داشت ماهی دوازده دینار شهریه میداد و آن یکی که در درجه بعد بود ماهی هشت دینار آن که ماهی دوازده دینار شهریه میگرفت شده شیخ محمد حسن طوسی این یکی که ماهی هشت دینار شهریه میگرفت شده قاضی ابن البرّاج هر دو جزء فحول علمای شیعه شدند همین شیخ طوسی وقتی خواست در جمع نویسندگان کتب اربعه حضور پیدا کند یک نفره دو کتاب از کتابهای اربعه را نوشت تهذیب و استبصار برای همین شیخ طوسی است وقتی خواست مسائل رجالی را و مسائل فهرست و کتب علمای شیعه را بنویسد بعضیها فقط رجال نوشتند بعضیها فقط فهرست نوشتند این به تنهایی هم رجال نوشت هم فهرست هم رجال شیعه را تنظیم کرد هم کتب علمای شیعه را به نام فهرست نوشت ما فهرست شیخ طوسی برای آثار و مؤلّفات و کتابهای علمی بزرگان شیعه است این رجالش هم که مشخص است لذا محمدبن علیبن شهر آشوب سعی کرد معالواسطه از شیخ طوسی اجازه بگیرد چون عصر شیخ طوسی را ادراک نکرده گرچه او قبل از علامه و امثال علامه است سال 488 هجری به دنیا آمده سال 588 هجری تقریباً قریب یکصد سال این مرد بزرگ زندگی کرده لذا میبینید مناقب شهر آشوب مورد اعتماد بسیاری از فتاحل علماست این بزرگوار در همان جلد دوم یا جلد چهارم این مناقب شهر آشوب جریان وجود مبارک امام مجتبی را نقل میکند میگوید که وجود مبارک امام مجتبی و همچنین سیّد الشهداء(سلام الله علیهما) اینها روی آتق و دوش پیغمبر سوار شده بودند مستحضرید این کار را پیغمبر تنها برای این نمیکرد که به اینها علاقه داشت یا اینها حرمت خاص داشتند برای همان جریان واقعه کربلا و امثال کربلا که پنجاه سال بعد از رحلت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اتفاق میافتاد علناً این کار را میکرد چون آنچه مربوط به حسنین بود اینها سیّدا شباب اهل الجنّة هستند امام دوم و سوم هستند همه اینها را فرموده بود خب اینها را به عنوان احادیث که اینها اماماند عِدل قرآناند اینها را فرمود, کسانی که جزء اصحاب حضرت بودند این را میشنیدند اما اینها که شاگردان حضرت بودند اصحاب حضرت بودند صحابه حضرت بودند اینها که در جریان کربلا نیستند که برای اینکه اینها آن وقت هم بودند پنجاه شصت سال سنّش بود کم است کسی که صد و اندی سال زندگی کند آنها که شصت سال بودند هفتاد سال بودند یکی پس از دیگری مردند اینهایی که الآن بچههای ده دوازده ساله هستند بعد از پنجاه سال میشوند مرد شصت ساله آن وقت آنها زندهاند لذا وجود مبارک پیغمبر کاری میکرد که بچههای مدینه هم ببینند بچههای مدینه هم بفهمند اینها را گاهی روی آتق راست گاهی روی آتق چپ روی دوش اینها را سوار میکرد و حرکت میکرد تا اینها بفهمند بچهها بفهمند که این قدر مورد علاقه پیغمبرند یک وقت حضرت روی منبر بود خب سخنرانی بود پیغمبر است سخنرانی است دفعتاً دیدند حضرت از منبر پایین آمد گفتند چه اتفاقی افتاده دیدند وجود مبارک حسینبنعلی وارد شد حضرت این را بغل کرد آن وقت نیست آخر این کارها حضرت این را بغل کرد لبانش را بوسید روی منبر روی دامن خودش نشاند آخر این کار یعنی چه؟! در حضور این همه آدم این را که نمیفهمیدند برای چه حضرت این کار را کرده خب آخر این نوه را خیلیها داشتند بچه را خیلی داشتند با بچههای خودش که حضرت این کار را نکرده بود که اینها نمیفهمیدند که چرا وجود مبارک پیغمبر از بالای منبر پایین میآید و این بچه را در بغل میگیرد بالای منبر میبرد در حضور مردم لبش را میبوسد. ابن شهر آشوب نقل میکند که وقتی وجود مبارک پیغمبر این دو نازدانه را روی دوش خودش سوار کرد یکی از اصحاب رسید به این دو بچه گفت که اسب خوبی دارید «نِعم الفرس لکما» چه اسب خوبی پیغمبر فرمود نه خیر, چه سواره خوبی «نِعم الفارسا» خب اینها برای چیست؟! اینهایی که اصحاب حضرت بودند اینها که بعد از پنجاه سال نیستند که آن جوانهایی که ده ساله دوازده ساله اینها هستند, اینها هستند که در مجلس شام به یزید میگویند چوب را بردار چون خودم دیدم پیغمبر این لب را میبوسد «إرفع غضیبک عن هاتین الشفتین فإنّی رأیت رسول الله یقبّلهما» من خودم دیدم پیغمبر اینها را میبوسد حضرت برای این, این کار را میکرد اینچنین نیست که حالا سرّ دوست داشتن بچه وادار بشود خب در حضور خیلیها این دکمه را باز کند از گلو تا سینه را ببوسد خب برای چه؟! خب بالأخره این کار را آدم در خانه میتواند انجام بدهد هر کسی بالأخره بچه دارد نوه دارد این کار را میکند اما روی منبر در حضور همه دکمه را باز کن از گلو تا سینه, لذا وجود مبارک سیّدالشهداء به شمر(علیه اللعنه) فرمود هر که هستی بدان جای بلندی نشستی «لقد ارتقیت مرتقاً عظیما» خیلی جای بلندی نشستی «طال ما قَبَّله رسول الله» اینجا را پیغمبر خیلی بوسید. خدایا! این عرض ادب را قبول بکن به پیشگاه حسنبنعلی اهدا بکن.
«و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
وَقَالُوا مَالِ هذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ لَوْلاَ أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً (7 أَوْ یُلْقَی إِلَیْهِ کَنزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَّسْحُوراً (8) انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً (9) تَبَارَکَ الَّذِی إِن شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِّن ذلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَیَجْعَل لَّکَ قُصُوراً (10) بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنَا لِمَن کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیراً (11) إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً (12) وَإِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَکَاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنَالِکَ ثُبُوراً (13) لاَ تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً وَاحِداً وَادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً (14) قُلْ أَذلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کَانَتْ لَهُمْ جَزَاءً وَمَصِیراً (15) لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ خَالِدِینَ کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً (16)) چون سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» در مکه نازل شد و عناصر محوری سُوَر مکّی اصول دین است لذا در این بخش جریان توحید و وحی و نبوّت که برای بسیاری از مردم حجاز درست درک نشده بود بیان شد. در جریان توحید فرمود شما کسی را که عبادت میکنید یا باید برای این باشد که از خیرِ او طرْفی ببندید یا از شرّ او در امان باشید اگر موجودی نه منشأ خوف بود نه مبدأ رجا چرا میپرستید مردم بالأخره یا «خوفاً مِن النار» است یا «شوقاً إلی الجنّة» عبادت میکنند اوحدی از بندگان خدا «حبّاً لله» خدا را میپرستند در جمع مشرکان این اوحدی حضور ندارند افراد شرکورز آدمهای عادیاند افراد عادی یا بالأخره برای ترس یا برای طمع عبادت میکنند فرمود از این بتهای شما که هیچ ساخته نیست برای اینکه نه مالک نفعاند نه مالک ضرر نه مالک حیاتاند نه مالک موت.
مطلب بعدی آن است که کسی را که عبادت میکنند اگر اطاعت کردند باید از او فیض ببرند و اگر عصیان کردند باید کیفر ببینند پاداش و کیفر در دنیا ممکن نیست چون در دنیا هر چه به انسان داده میشود با ابتلا و آزمون همراه است جزای محض نیست ممکن است برخی از پاداشها را خدا در دنیا عطا بکند ولی این پاداش محض نیست زیرا همین نعمت خداداد مسئولیّت را به همراه دارد و ابتلا را هم در بردارد پس این پاداش صِرف نیست پاداش صرف فقط در قیامت است اگر معبودی مالک نشور نبود مالک معاد نبود نتوانست مردهها را زنده کند به عدل و داد حکم کند چنین موجودی شایسته پرستش نیست لذا تمام آن اوصافی که نفی شده هر کدام حدّ وسط برهاناند بتها چون نافع نیستند معبود نیستند چون ضارّ نیستند معبود نیستند چون حیاتبخش نیستند معبود نیستند چون مرگ در اختیار آنها نیست معبود نیستند و چون مالک نشور نیستند معبود نیستند لذا اینکه فرمود: لاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً هر کدام از اینها حدّ وسط است برای برهان جدا, این اجمال بحث بود درباره توحید.
درباره وحی و نبوّت اینها میگفتند که وجود مبارک پیامبر اگر رسول است چرا همانند دیگران راه میرود و غذا میخورد و اگر همانند دیگران راه میرود و غذا میخورد چرا ادّعای رسالت میکند زیرا رسول باید فرشته باشد فرشته هم که اهل اکل و شرب و امثال ذلک نیست. سرّش این است که آنها انسان را در همین إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ خلاصه میدیدند اما از نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی باخبر نبودند از إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً باخبر نبودند اگر از آن باخبر نباشند لذا رسالت را مخصوص فرشتهها میدانند و انسان را محروم از رسالت. گاهی درباره وحی و کتاب الهی سخن باطل داشتند میگفتند که اینها اسطوره است اسطوره به دو معنا گاهی درباره شخص رسول گرامی این تعبیری که در جمله وَقَالَ الظَّالِمُونَ آمده وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَّسْحُوراً این اسم ظاهر به جای ضمیر نشسته آیه هشت همین سوره برای آن است که یا تبهکارترین اینها دهن به چنین حرفی باز کردند یا همینها در جمعبندی نهایی رسیدند به اینجایی که مثلاً رسول خدا مسحور است وگرنه همه اینها به «قالوا» با ضمیر اکتفا میشد اما اسم ظاهر آوردن در آیه هشت وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ برای آن جمعبندی نهایی است.
مطلب دیگر این است که همین گروه یا جمعی از این گروه میگفتند وجود مبارک حضرت - معاذ الله - ساحر است چون دیدند کتابی آورده که دیگران از آوردن مثل او عاجزند گفتند تو سِحر کردی دیگران سِحر بلد نیستند. برخیها گفتند نه, او مسحور است نه ساحر, ساحرانی در او اثر سوء گذاشتند او دهن به ادّعای نبوّت باز کرد وگرنه مگر انسان میشود پیامبر باشد بنابراین یا گاهی میگفتند حضرت ساحر است گاهی میگفتند مسحور یا گروهی میگفتند حضرت ساحر است - معاذ الله - گروه دیگر میگفتند مسحور ساحر بودن شاعر بودن کاهن بودن مُفتری بودن اینها را درباره آن حضرت گفتند. ذات اقدس الهی میفرماید اینها نه جهانبینی درست دارند نه معرفتشناسی کامل لذا راه گُمکردهاند یک انسان راه گُمکرده گاهی یمین میرود گاهی یسار, گاهی نفی میکند گاهی اثبات گاهی میگوید ساحر بود گاهی میگوید مسحور إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلاً مَّسْحُوراً یا زمانهای مختلف این حرف را میزدند یا گروههای مختلف این سخن را داشتند.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» قدری بازتر همین مطالب بیان شده و آیه نود به بعد سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود بعد از اینکه خداوند تحدّی عام کرد فرمود این کتاب و آن دانشمندان شرق و غرب شما لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ این تحدّی است شما میگویید بالأخره مسحور شد خب ساحرانتان را جمع کنید مثل این بیاورند دیگر اگر میگویید این مسحور است بالأخره یک عدّه سحر کردند آن ساحرانتان را جمع کنید ببینید میتوانند چنین کتابی چنین حدیثی بیاورند یا نه, لذا اینها گاهی میگفتند که ارزش برای ثروت است بیش از این اصلاً نمیاندیشیدند در نظام جاهلی و در نظام طغیان ثروت معیار ارزش است در بیانات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه سجادیه این است خدایا آن توفیق را به من بده که من بفهمم «وَ اعْصِمْنِی مِنْ أَنْ أَظُنَّ بِذِی عَدَمٍ خَسَاسَةً أَوْ أَظُنَّ بِصَاحِبِ ثَرْوَةٍ فَضْلًا فَإِنَّ الشَّرِیفَ مَنْ شَرَّفَتْهُ طَاعَتُکَ وَ الْعَزِیزَ مَنْ أَعَزَّتْهُ عِبَادَتُکَ» عرض کرد خدایا آن توفیق را بده که من از نظر ادراک به نظام ارزشی راه پیدا کنم که بفهمم چه چیزی عزیز است و چه چیزی ذلیل, چه چیزی مایه عزّ- است چه چیزی مایه ذلّت, چه کسی عزیز است چه کسی ذلیل مبادا بگویم کسی که وضع مالیاش خوب است او شریف است و کسی که تهیدست است او خصیص است زیرا معیار شرف و خسّت در اطاعت و عصیان است و نه در ثروت و این در جاهلیّت جدید هست در جاهلیّت کهنه بود در هر دو هست لذا در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که قبلاً گذشت نظیر آیه نود به بعد آنجا دارد أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَی فِی السَّماءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتَّی تُنَزِّلَ کذا و کذا یا در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دارد لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ و مانند آن. این نظام را ذات اقدس الهی ابطال کرد فرمود معیارِ شرف به روح است نه به تن و شرافت روح در تقوای اوست برای اینکه یک انسان وقتی راکد باشد جامد باشد خب درجا میزند این دیگر اهل ترقّی نیست ولی وقتی فهمید مقصدی دارد (یک) و مقصودی در آن مقصد قرار دارد (دو) و بین این قاصد و آن مقصد راه است (سه) بدون رهتوشه ممکن نیست (چهار) رهتوشه را از آن مقصود یاد میگیرد (پنج) آن مقصود گفته تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی (شش) این تقوا زادراه اوست حرکت میکند تا به مقصد برسد (هفت). یک انسان باتقوا دارد توشه تهیه میکند اگر کسی واقعاً خواست ترقّی کند این از این سؤال بکند ما چگونه عالِم بشویم چگونه ترقّی بکنیم چگونه به مقامات برسیم چگونه با اولیای الهی آشنا بشویم این سؤال, سؤال تامّی نیست برای اینکه اگر کسی احساس کرد که مسافر است خب راهش همین تقواست تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی این راهی نظیر نان سنگگ نیست که فقط آن را آدم بخورد که این هم راه است هم همراه است هم زاد است هم چراغ است خود تقوا به آدم میگوید کجا برو با چه کسی برو چطور برو اینچنین نیست که اگر کسی زاد و توشه تهیه کرده یعنی تقوا تهیه کرده نفهمد کجا برود این حقیقتاً چراغ است راه به آدم نشان میدهد انسان نسبت به بعضی از امور گرایش پیدا میکند از بعضی از امور بیمیل میشود هر چه او را میخواهند به سمتی ببرند میبینند نه, این گرایش ندارد میل ندارد. این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «مَن عَمِلَ بما عَلِم اوتی علم ما یَعلم» همین است بنابراین تقوا که زاد است در سورهٴ «بقره» گذشت تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی این نظیر زاد دنیا نیست که حرف نزند زاد آخرت چراغ است چراغ راه را نشان میدهد و گرایش هم ایجاد میکند. برخیها گفتند که یک مسافر اگر بخواهد حرکت کند اگر فقط با زاد بخواهد حرکت کند این لنگان لنگان به مقصد میرسد ولی اگر راحله داشته باشد زادش با راحله, راحلهاش با زاد همراه باشد زودتر میرسد راحله این راه محبّت است علاقه, دوستی به خدا و قرآن و عترت همان إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی این دوستی انسان را سواره به مقصد میرساند یک وقت است آدم گناه نمیکند اطاعت میکند و آنها را هم در حدّ مُطاع به همین اندازه نسبت به آنها احترام میکند اما بیتابی بکند که آنها را ندیده دلش نسبت به آنها شور داشته باشد این طور نیست این شخص زاد دارد توشه دارد ولی راحله ندارد پیاده میرود ولی اگر محبّت داشت کِشش داشت گرایش داشت این سواره میرود در عصر خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم همین طور بود یک وقت حضرت دید شب است و کسی در میزند بعد اجازه داد در را باز کردند دیدند که یکی از حالا یا جوان یا میانسال عرض کرد من هر چه خواستم امشب شما را نبینم و بخوابم نتوانستم تحمّل نمیکنم باید حتماً شما را زیارت بکنم تا خوابم ببرد این یک دوستی یک چیز دیگر است علاقه یک چیز دیگر است این میشود مرکَب او میشود زاد اگر کسی نه مرکب داشت نه زاد داشت خب میشود ابن السبیل, ابن السبیل وقتی که ماند دیگر یا این بیگانه او را میبرد یا آن بیگانه او را میرباید دیگر فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحیقٍ لذا اینها نه در مسئله توحید به مقصد رسیده بودند نه در مسئله وحی و نبوّت به مقصد رسیده بودند لذا قرآن کریم میفرماید اینها در حدّیاند که فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً در طلیعه همین آیات سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» فرمود اینها فَضَلُّوا فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً اصلاً به هیچ وجه راه را پیدا نکردند و نمیتوانند پیدا کنند و در توحید نظرشان این بود و در وحی و نبوّت هم همین بود لذا فرمود اینها فَضَلُّوا فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً خب.
بعد فرمود این گروه که چنین ادّعایی دارند توقّعاتی هم دارند و ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اینها شایسته خطاب نیستند که ما جواب اینها را بدهیم برای اینکه اینها حرف برهانی ندارند لذا به خود حضرت خطاب کرد و جواب آنها را داد فرمود: انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ ضرب مَثل یعنی وصف کردن, تو را که رسولی چگونه وصف میکنند میگویند به نحو مانعةالجمع است انسان یا باید اهل غذا و حرکت در زمین باشد یا اهل رسالت باشد در حالی که این جمعپذیر است انسان با بدنش یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ است با روح ملکوتیاش وحی را تلقّی میکند و عمل میکند و به جامعه منتشر میکند خب.
مطلب دیگر اینکه اینها میگویند چرا رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این مزایای طبیعی را ندارد؟ خدای سبحان قدرت دارد بیش از آنچه آنها میگویند به تو عطا کند آنها گفتند چرا یک باغ یک بوستان ندارد که از درآمد آن باغ استفاده کند خدا میتواند به تو چندین جنّت عطا کند جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ عطا کند جنّاتی که خودکفاست نهر از زیر درختانش جاری است عطا کند آنها گفتند چرا أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ که این تنوینش هم نشانه وحدت باشد یک باغ داشته باشد لااقل مشکلش حل بشود مشکل اقتصادی, فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی إِن شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِّن ذلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَیَجْعَل لَّکَ قُصُوراً بعد میفرماید اینها مشکل اساسی دارند در معرفتشناسی و آن این است که اینها ساعت را قیامت را منکرند وقتی قیامت مورد انکار قرار گرفت اول و آخر زندگی میشود گور و گهواره همین! از گهواره تا گور دیگر بعد خبری نیست میشود إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا نَمُوتُ وَنَحْیَا خب اگر این باشد و اساس که مسئله قیامت است انکار شده باشد - معاذ الله - این نظام میشود پوچ برای اینکه هر که هر چه کرد, کرد چون حسابی نیست کتابی نیست پاداشی نیست کیفری نیست یک عالم پوچ جز پوچگرایان کس دیگر را نمیپذیرد فرمود اینها اساس کارشان این است که بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ اصرار آیات قرآن کریم این است که مسئله معاد را برای اینها تبیین کند وگرنه مسئله مبدأ یعنی صِرف اینکه کسی معتقد باشد واجبالوجودی هست و آن واجبالوجود کلّ عالم را خلق کرده (یک) مدیر کل است کلّ عالم را هم اداره میکند (دو) اما کاری با ما ندارد مسئولیتی ما در برابر او نداریم این همین یَله و رها شدن دنیاست این تمام خطر از همین جا شروع میشود برای اینکه وقتی حساب و کتابی نباشد هر کسی هر کاری کرد, کرد لذا با «بل» اضراب میفرماید تمام آن حرفهای قبلی یک طرف این یکی یک طرف بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ اصلاً ساعت را و قیامت را اینها دروغ پنداشتند لذا رهایند.
پرسش: تفسیر قرآن ذیل این آیه دارد ساعت یعنی امیرالمؤمنین.
پاسخ: البته, مصادیقش چون اینها مبدأ توحیدی اینها هستند اینها تطبیق است نه تفسیر, تفسیر مفهومی نیست اما چون قیامت که قیام میکند وجود مبارک حضرت «قَسیم الجَنّة و النار» است دیگر اگر «قسیم الجنّة و النار» بود حرف اول را در قیامت اینها میزنند دیگر خب.
فرمود: بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ در مسئله أَعْتَدْنَا قبلاً هم گذشت مرحوم شیخ طوسی در تبیان نظرش این است که این أَعْتَدْنَا اصلش «أعددنا» بود بعد تبدیل شد به «تاء» عَدَدَ بود شده عَتَدَ ولی اگر خود عَتید به معنای آماده است که مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ عَتید یعنی آماده مستعد, اگر عَتَدَ به معنای آماده شدن است عتید یعنی آماده دیگر لازم نیست ما أَعْتَدْنَا را بگوییم اصلش «أعددنا» بود بلکه عتد یعنی آماده شدن أعتد یعنی آماده کرده است أَعْتَدْنَا لِمَن کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیراً این نشان میدهد ساعت الآن هست این ساعت الآن افروخته است که دارند لِمَن کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ جهنم الآن هست آن نارِ افروخته را میگویند آن چیزی که نارِ افروخته دارد میگویند سَعیر خب اینکه فرمود: أَعْتَدْنَا ما آماده کردیم نظیر آنچه در بخشهای پاداش فرمود بهشت أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ, أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ این أُزْلِفَتِ یعنی نقد است نزدیک شماست زُلفیٰ یعنی نزدیکی, درجه نزدیکی یعنی انسان همین که مُرد وارد جنّت برزخی میشود ولو جسدش هنوز دفن نشده اینچنین نیست که دور باشد همان طوری که ذات اقدس الهی أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ پاداشش هم همین است همین که انسان این نشئه را رها کرد رَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ چه اینکه - معاذ الله - اگر تبهکار بود آن هم أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ این آماده است «فی حفرة مِن حُفر النیران» بنابراین اینکه جزع میکنند میگویند قدری آرامتر بگذارید «لا اله الاّ الله» بیشتر بگویند و مکروه است که انسان به تشییعکننده سلام بکند برای اینکه او باید فقط ذکر بگوید هم خودش سلام ببرد هم آن متوفّا از فیض این توحید بهره ببرید برای همین جهت است.
پرسش:
پاسخ: نه, چه لزومی دارد اما استفادهاش به همین معناست که خوف از او محرِّک است شوق به بهشت محرّک است این معنا را دارد اگر چیزی آماده بود اثرگذار است خوف از او انسان را وادار میکند گناه نکند شوق به او محرّک انسان است که انسان اطاعت کند این مقدار هست.
پرسش:
پاسخ: خب خودش فرمود دیگر آن اراده الهی را ما از ظواهر آیات کشف میکنیم دیگر فرمود این سعیر دارد منتها یک سلسله کارهایی است که این به بعد موکول میشود آن را در آیه بعد دارد فعلاً فرمود این نارِ افروخته دارد اما نعره کشیدنش وقتی است که کفار بمیرند وارد صحنه قیامت بشوند از دور جهنم وقتی اینها را میبیند نعره میزند اما الآن نعره نمیزند خدای سبحان ارادهاش را ما به وسیله همین آیات و روایات کشف میکنیم دیگر. فرمود یک جهنّمی است هم أُعِدَّتْ برای کفّار این جریان جهنم در جریان بهشت فرمود: أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ, أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ اینها هست اما الآن اثری از آن جهنم از نظر حمله و نعره کشیدن و اینها نیست إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً وقتی وارد صحنه قیامت شدند همین که جهنم جهنمی را از دور ببیند نعره میزند چطور این حیوان درنده وقتی بخواهد طعمه خود را بگیرد نعره میزند این هم همین طور است خب منتها لطیفه قرآن کریم این است که این جهنم هست صحنه آخرت صحنه حیات است یک چیز بیجان در آخرت نیست «ان الدار الآخرة» دار نه فقط اهلش «إنّ الدار الآخرة لهی الحیوان» هیچ موجودی در آخرت نیست که حیات نداشته باشد همهشان زندهاند چون اینچنین است دیگر آن توجیه مرحوم شیخ طوسی در تبیان که میفرماید اسناد رؤیت به سعیر به نار مجاز است این تام نیست برای اینکه از کجا برای ما روشن شد که آتش قیامت نمیفهمد آتش قیامت میفهمد چون سراسر آخرت دارِ حیات است ظاهر آیه هم همین است اگر ما دلیلی بر خلاف داشتیم خب ظاهر را توجیه میکنیم اما اگر دلیل بر خلاف نداشتیم بلکه آیات دیگر هم این را توجیه میکنند ما همین طور نسبت میدهیم اما لطیفه آیه این است که جهنم از دور طعمه خود را میبیند (یک) جهنّمیها هم آن جهنّم را میبینند (دو) حمله ددمنشانه جهنم را میبینند (سه) نعرهاش را میشنوند (چهار) ولی این مؤمنینی که در کنار اینها هستند اصلاً هیچ چیزی را نمیشنوند (پنج) همان طوری که مؤمن فضای وسیعی را روشن میکند این کافر که کنار او ایستاده است هیچ جا را نمیبیند انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً است آنها هم میگویند قدری نگاه کنید یا منتظر باشید یا به ما توجه کنید از شما نور بگیریم میگویند نورتان را باید از دنیا میگرفتید و کلّ صحنه قیامت تاریک است چون دیگر شمس و قمر همه تناسخ شدند دیگر إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکّاً دَکّاً قمر را گرفته شمس را گرفته طماست شده إِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ شده این إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ که در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» آمده است این همه در یک ساهره وسیع جمعاند آنجا نه برق است نه شمس است نه قمر هر کسی نور خود را باید داشته باشد دیگر اگر کسی با نور بود جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ آنجا روشن است جایش هم روشن است اگر کسی اینجا نور به همراه نبرد آنجا دیگر ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ این طور نیست که برای آن آقا برق روشن کنند یا شمس و قمری باشد که چون بساط شمس إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ شد إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ شد و مانند آن. تعبیر لطیف قرآن این است که این چهار پنج امر برای کافر است بهشتی اصلاً جهنم را نمیبیند نعرهاش را هم نمیشنود در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» گذشت که لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ آیه 102 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این بود خب این خیلی سر وصدا دارد جهنم دیگر حالا چطور درباره بهشت دارد بوی بهشت پانصد فرسخ میرود و عاقّ والدین نمیشنود دیگر کسی که عاقّ والدین است با اینکه این بو پانصد فرسخ میرود خمس مأئه فرسخ میرود و این نمیشنود خب دیگران میشنوند. در آیه 102 سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این بود که إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ ٭ لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ خب این همه نعره در یک باغ وحش هست و اصلاً مؤمن نمیشنود.
پرسش: مؤمن نعره اینها را میشنود عذاب اینها را ببیند خب لذّت میبرد
پاسخ: آن در مسئله خواستنِ خود مؤمن است که فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ اینها ذات اقدس الهی برای تَشفّی گروهی آنهایی که به اینها ظلم کردند ستم کردند آنها را نشان میدهد تا مظلوم از کیفری که خدای سبحان به ظالم میدهد یَضْحَکُونَ باشد فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ در آن روز تَشفّی قلوب مؤمنین است این به درخواست آنهاست در مقطع معیّنی اما صحنه نعره کشیدن و فریاد کشیدن و زفیر برآوردن و میبینید کسی که دویده نفس نفس میزند میخواهد با شدّت این نفس را بالا بیاورد این را میگویند زفیر جهنم مثل اینکه این گرگها که میخواهند حمله بکنند اینها هم زفیر دارند دیگر زفیرشان را, خشم آمیخته با آن نعره را فقط این کفار میبینند خشم, صوت نیست تا اینها بشنوند خشمِ درونی که وصف نفسانی است که قابل دیدن نیست اثار غضب که بیرونی است دیدنی است نه شنیدنی ولی آن وصف نفسانی و این اثر مشهود بدن, نعره تولید میکند وقتی نعره تولید کرد میشود مسموع لذا فرمود: سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً وگرنه غیض و غضب و خشم را که انسان نمیبیند که میشنود آن نعره را میشنود خب پس از دور جهنم اینها را میبیند.
پرسش:
پاسخ: بله خب برای اینکه همین ظهور ملکات دنیاست که در آنجا روشن میکند وگرنه برابر سورهٴ «انبیاء» آیه 102 که بحثش گذشت اصلاً اینها احساس نمیکنند نعره جهنم را لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ خب.
إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ یعنی از جریان جهنم دورند چون قبلش فرمود: إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ درباره خصوص جهنم است لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ هنوز مسئله بهشت مطرح نشد روز, روز فزع اکبر است همه مینالند ولی اینها راحتاند لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ ٭ یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ این ترسیم صحنه قیامت است خب در آن روز وانفسا جهنم از راه دور کفار را میبیند (یک) نعره میزند (دو) اینها هم آثار خشم و نعره او را احساس میکنند (سه) بهشتیها هم در صحنه قیامتاند اصلاً نمیشنوند (چهار). در جریان آن بخشهای دیگر گذشت که بهشتیها در حدّی هستند که در دنیا بصیرند در آخرت بصیر جهنّمیها در دنیا بصیرند و در آخرت کور در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت که همین جهنّمی که نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی به خدا عرض میکند که رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً من در دنیا چشم داشتم ولی اینجا کورم ذات اقدس الهی میفرماید ما هیچ کاری نکردیم کَذلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذلِکَ الْیَوْمَ تُنسَی هر طوری که در دنیا بودی همان طور ما تو را آوردیم ما هیچ کاری نکردیم اینکه شما نمیبینی کوری این همه انبیا و اولیا و بهشت و درجات بهشت و مراتب بهشت و فرشتگان و مؤمنین و صدیقین و صلحا و شهدا اینها را نمیبینی در دنیا هم نمیدیدی جهنم را میبینی در دنیا مراکز فساد را میدیدی اینجا هم جهنم را میبینی جهنم را نشانت میدهیم میگوییم أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ شما هم میگوییم رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا ما شما را کور نکردیم شما بهشت را نمیبینی در دنیا هم مسجد و حسینیه و حوزه و اینها را نمیدیدی جای دیگر را که میدیدی که الآن هم جای دیگر را میبینی اینجا فقط بهشت را نمیبینی انبیا را نمیبینی اولیا را نمیبینی فقط خودت هم قبول داری که میگویی رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا همین کور میگوید خدایا من دیدم چه چیزی را میبیند نتیجه آن چیزی که در دنیا میدید دیگر, هیچ یعنی هیچ خلافی نسبت به دنیا نیست در دنیا یک عدّه چشمشان بسته است نسبت به نامحرم قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا در آخرت اصلاً جهنم را نمیبینند غیبت را نشنیدند تهمت را نشنیدند غنا را نشنیدند آهنگ حرام را نشنیدند اینجا هم لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا ندای الهی را مناجات الهی را اذان را دعوت انبیا را شنیدند اینجا هم حرفهای فرشتهها را میشنوند این طور نیست که چیزی در دنیا باشد خدا بر خلاف دنیا اینها را آنجا ببرد یک آدم بینایی را کور بکند خب همینها که میگویند رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَی وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً همینها میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا دیگر. پس بنابراین این خروش جهنم این قریب جهنم این نعره جهنم فقط برای یک عدّه است یک عدّه میشنوند یک عدّه نمیشنوند.
پرسش: حضرت استاد در سورهٴ «مریم» میگوید..
پاسخ: آنجا گذشت که ورود به معنای اشراف است دیگر نظیر لَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ.
خب اگر قیامت عصارهٴ کار دنیا و عقاید و اوصاف دنیاست میشود تُبْلَی السَّرَائِرُ وقتی سریره هر کسی در آنجا روشن شد افراد کافر سریرهشان چیست؟ سریره ظاهر میشود دیگر سریره را در سورهٴ مبارکهٴ «حج» بیان کرد فرمود: لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور آن چشمی که در دل باید باشد نیست آنجا هم همین طور است دیگر این باطن آنجا ظاهر میشود این شخص باطنش کور بود دیگر نمیدید لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور این چشمش که کور بود چه چیزی را نمیدید؟ این مسجد و حسینیه را نمیدید ولو جای دیگر را میدید که همان طور هم در آخرت محشور میشود از این طرف هم مؤمنین مسجد و حسینیه و مرکز قرآن و عترت را میدیدند مراکز فساد قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ بود یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ این هم نعمت است لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا (یک) وقتی لاَ یَسْمَعُونَ شد «لا یریٰ» میشود «لا یَشمّ» میشود «لا یَلمس» میشود و امثال ذلک «لا یروا» جهنم را اصلاً جهنم را نمیبینند آنگاه گاهی برای تشفّی قلبشان به ذات اقدس الهی عرض میکنند کسانی که ما را مسخره میکردند ما میخواهیم از حالشان باخبر بشویم از یکدیگر سؤال میکردند یَتَسَاءَلُونَ از اهل جهنم که شما خبر ندارید چنین کسی بود همیشه ما را مسخره میکرد آن وقت فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوَاءِ الْجَحِیمِ در چنین موردی برای تشفّی هست خب. فرمود این گونه از موارد را که ذات اقدس الهی به اینها ارائه میکند نتیجه همان اعمال درونی اینهاست که ظاهر میشود و شکوفا میشود لذا در این بخش فرمود اینها چون اصل کار این است چون اینها قیامت را منکر شدند دیگر از نظر معرفتشناسی یا از نظر جهانبینی برای آنها فرق نمیکند.
پرسش: استاد نمیشود گفت بهشت و جهنم ملکوت همین عالم دنیا هستند و یک حقیقت ..
پاسخ: چرا انفکاک هست منتها انفکاک دو شیء بیگانه نیست ظاهر و باطناند دیگر برای اینکه فرمود: یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا (یک) وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ (دو) این نشان میدهد آخرت, باطن همین عالم است این ظاهرش شما بیان نورانی حضرت امیر به سلمان درباره زرق و برق دنیا همین بود دیگر فرمود مَثل حیات دنیا مثل مَثل حَیّه «لَیِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا» این ظاهرش نَرم است دیگر همین نرم کُشنده است به سلمان فرمود این زرق و برق دنیا مثل این پشت مارِ اَبلق و نرم است که «لَیِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا» ظاهر این آیه که فرمود: یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ یعنی «الآخرة باطن الدنیا» موقعیّت جغرافیایی نیست که این طرف آب دنیا آن طرف آب آخرت أو بالعکس این ظاهرش دنیاست باطنش آخرت است خب.
فرمود آنها درباره باغ و بوستان پیشنهاد دادند ما بهشتی داریم که عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ در بعضی از روایات ملاحظه فرمودید که این برای کل نیست بهشتِ هر کسی به اندازهای است که اگر همه اهل دنیا مهمان او بشوند جا دارد یعنی خانهای است که الآن که هفت میلیارد بشر روی زمین زندگی میکند بخواهد مهمان او بشود جا دارد چنین چیزی است این روایات بهشت را ملاحظه بفرمایید. خب آیاتی که دارد عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالْأَرْضُ آیا معنایش این است که مجموعه بهشت چنین مساحت است یا بهشت هر نفری این مساحت را دارد؟ به هر تقدیر در آنجا روح و ریحان است و سِعه است جهنّمی بیچاره در هر مدار و محوری در فشار است این در دنیا که هست در فشار است در حال احتضار در فشار است در قبر در فشار است در جهنم چه جهنم برزخی چه جهنم کبرا هم در فشار است فشار جهنم را اینجا تصریح کرد فرمود: مَکَاناً ضَیِّقاً (یک) مُقَرَّنِینَ (دو) اولاً در جهنم وقتی بنا شد این تبهکار یاغی را بسوزانند این طور نیست که جای وسیعی به او بدهند بگویند اینجا باش و بسوز یک جای تنگی است که در همین جای تنگ باید بسوزد این طور نیست که با دست و بال باز بسوزد مُقرّن است به غُل و زنجیر بسته است مقرون به غل است بسته است (این دو) همه اینها نتیجه اعمال است این شخص در دنیا که بود دو جدار او را فشار میداد یکی حفظ موجود یکی طلب مفقود, یکی این بود که فوراً این رباها را مرتب جمع بکند یکی اینکه آنچه را داشت بر صفرش بیفزاید این حفظ موجود یک فشار است آن طلب مفقود فشار دیگر است این بین این دو جدار در فشار است الآن با اینکه امکانات زندگی به مراتب از گذشته بیشتر شد اما ایست قلبی و فشار قلبی و مرگهای زودرس و اینها خیلی بیشتر از گذشته است برای اینکه این فشارها خودش کُشنده است بین دیوار حفظ موجود و جدار طلب مفقود در تلاش است همین دو خطر در حال احتضار او را فشار میدهد همین دو خطر در قبر او را فشار میدهد او میبیند که این لحد قبر بسته شد و افسانه نیست حق میبیند منتها او میبیند نه دیگری, دیگری این طور نیست که اگر قبر را بشکافد ببیند لحد به هم بسته شد یا نشد این طور نیست این لحدها را او میبیند فشار میآورد به هم بسته میشود با همین وضع هم که دست و پای دیگران را بست در قیامت هم مُقرَّنِ مَقرونِ بستهٴ زنجیری جهنم خواهد بود مَکَاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ در بحثهای قبل هم ما داشتیم اسرار قیامت بسیاری از اینها پیچیده است اما ظواهر بعضی از آیات خیلی شفاف و روشن است که فرمود ما جهنم را میآوریم وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ ما اگر از آن جهنمِ غیر منقول خیلی باخبر نباشیم از این جهنم منقول انسان میتواند باخبر بشود در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فجر» فرمود ما جهنم را میآوریم جهنم آورده میشود روایاتی که در ذیل این آیه است دارد که عدّهای از فرشتگان با غل و زنجیر جهنم را کشان کشان میآورند این جهنم همان انسان ظالم طاغی رباخور است برای اینکه در آیات سورهٴ مبارکهٴ «جن» بود وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً ما خیلی از اسرار جهنم را نمیفهمیم اسرار بهشت را نمیفهمیم چون نه عقل راه دارد نه نقل خیلی برای ما شفاف کرده اما این مقدار از آیات که به صورت صریح دلالت دارد که هیزم جهنم را ما از جنگل نمیآوریم خود ظالم آنجا گُر میگیرد وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً قاسِط کسی که اهل قَسط است نظیر همانهایی که قاسطین و ناکثین و مارقین بودند خب این میشود گُر میگیرد اینها که روشن است که دیگر احتیاجی به تأویل و احتیاجی به تفسیر ندارد که وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً خود این شخص گُر میگیرد حالا وقتی که وارد این سوخت و سوز شد مرتب میگوید مُردم مرا نجات بدهیم مُردم یا درخواست هلاک میکند که بمیرم راحت بشوم یا میگوید مُردم و سوختم مرا نجات بدهید هیچ کدام از اینها نیست نه لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَلاَ یَحْیَی نه میمیرد که راحت بشود نه حیات طیّب و طاهر نصیبش میشود لذا در این بخش که ثُبور یعنی هلاک خواهان هلاک است میگوید ای کاش من بمیرم خودش میداند صدای او جواب داده نمیشود به فرشتههای مسئول جهنم میگوید یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ تو به خدایت بگو که جان ما را بگیرد جواب میآید که اینجا جای مرگ نیست چون خود مرگ, مُرده است در قیامت مرگ را میمیرانند مرگ یعنی تحول. در این بخش از آیات سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» فرمود: لاَ تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً وَاحِداً وَادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً یک بار بگویید اثر ندارد ده بار بگویید اثر ندارد چرا برای اینکه کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا هر باری یک عذاب است و هر عذابی یک فریاد را به همراه دارد هم از نظر رقم عذاب زیاد است هم از نظر اَمَد و مدّت عذاب زیاد است که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً (12 وَإِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَکَاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنَالِکَ ثُبُوراً (13) لاَ تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً وَاحِداً وَادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً (14) قُلْ أَذلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کَانَتْ لَهُمْ جَزَاءً وَمَصِیراً (15) لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ خَالِدِینَ کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً (16) وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَیَقُولُ أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ (17) قَالُوا سُبْحَانَکَ مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاءَ وَلکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً (18)) در طلیعه این سوره مبارکهٴ از انذار الهی سخن به میان آمده که فرمود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً برای اینکه انذار, محض نباشد با تبشیر همراه شد و در آیه شش همین سوره فرمود: إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً این غفورِ رحیم برای آن است که تبشیر با انذار کنار هم قرار بگیرد (اولاً) و راه را برای بازگشت تبهکاران فراهم بکند (ثانیاً) که اگر آنها موحد بشوند و دست از کار سیّء بردارند از غفران و رحمت الهی برخوردارند.
مطلب قبلی که در قبل ثابت شد این بود که بهشت و جهنم الیوم موجودند منتها نه در دنیا موجودند در آخرت موجودند در آن نشئه بهشت الآن هست جهنم هست تعبیر أُعِدَّتْ یا أَعْتَدْنَا که در قرآن کریم آمده ناظر به آن است که در آن مقطع هم بهشت آماده است و هم جهنم آماده است.
مطلب بعدی آن است که اینها در دنیا به جایی میرسند که موعظه در آنها اثر نمیکند و خودشان هم بالصراحه به رهبران الهی میگویند سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ چه موعظه بکنی چه اصلاً جزء واعظان نباشی برای ما بیتفاوت است آن قدر منحرفاند که نمیگویند «سواء علینا أوعظتَ أم لم تَعِظ» میگویند أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ همین گروه بیتفاوت در برابر دین در قیامت هم اقرار میکنند میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَجَزِعْنَا چه ناله بزنیم چه صبر بکنیم یکسان است اثری ندارد. در چنین مقطعی ذات اقدس الهی میفرماید اینها وقتی وارد دوزخ شدند درخواست هلاکت میکنند بعد فرمود: لاَ تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً وَاحِداً وَادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً درخواست مکرّر هم بکنید بیاثر است برای اینکه شما در دنیا بالصراحه به انبیایتان میگفتید سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ به جایی هم رسیدید که ما به پیامبران الهی(علیهم السلام) گفتیم سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِر لَهُمْ خدا اینها را نمیآمرزد. بنابراین چه یک بار چه چند بار درخواست هلاکت بکنید یا استغاثه بکنید بیاثر است.
مطلب بعدی آن است که در قرآن نسبت به این گروه فرمود اینها گاهی حَطب جهنماند نظیر آیه سورهٴ جن که وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً گاهی اصل کلّی را ذکر میکند میفرماید: قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ که آن موادّ اول سوخت و سوزش یک مقدار سنگ است یک مقدار انسان که خود انسانها موادّ سوخت و سوزیِ جهنماند بعد روشن میکند این انسانهایی که موادّ سوخت و سوز جهنماند و آن سنگهایی که جزء موادّ سوخت و سوز جهنم است بتها و بتپرستاناند إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ این مضمون بخشی از آیات است حَصَب حَصْبا همان سنگ و سنگریزه پس اینکه فرمود: فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ یا قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ روشن میشود که موادّ سوخت و سوزی جهنم خود انسان است مثل اینکه با زغالسنگ کورهها را پرآتش میکنند با افراد تبهکار کورههای جهنم را پرآتش میکنند این در طرف دوزخ, در طرف بهشت هم ظاهر آیات سورهٴ مبارکهٴ واقعه این است که مقرّبین خودشان را روح و ریحاناند فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ٭ فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ نه «له جنّتٌ» ما حالا چون درک این معنا برای ما دشوار است حتماً میگوییم «لام» حذف شده ما که از آنجا خبر نداریم از وضع مقرّبین و بهشت و اهل بهشت بیاطلاعیم فوراً بگوییم اینجا «لام» حذف شده یا فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ یعنی «لهم روحٌ و ریحانٌ» آخر این تقدیر برای چه؟! اگر به ما گفتند «خویش را تأویل کن نه این ذکر را» ما به همین ظاهر آیه معنا میکنیم اگر دلیل عقلی یا نقلیِ معتبری بر خلاف اقامه شده باشد بعد میگوییم اینجا حرفی محذوف است و مانند آن وگرنه ظاهر آیات سورهٴ مبارکهٴ واقعه این است که اگر کسی جزء مقرّبین شد فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ نه «له روحٌ» نه «له ریحان» نه «له جنّاتٌ نعیم» آن وقت آن بیان نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که مرحوم صدوق در امالی نقل کرد در ضمن آن احادیث بیست و هفت, هشتگانهای که ایشان درباره «أنا مدینة العلم و أنت یا علیُّ بابها» آنجا یکی از احادیث این است که «أنا مدینة الحکمة و هی الجَنّة و أنت یا علیُّ بابها» خود حکمتی که خدای سبحان میفرماید: فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً و یکی از مصادیق روشن کوثر است خود این کوثر خود این حکمت, جنّت است حالا اگر برای ما دلیل عقلی یا دلیل نقلی معتبر اقامه شده است که کوثر نمیتواند جنّت باشد حکمت نمیتواند جنّت باشد جنّت الاّ ولابد یک قسم دارد و آن همان است که درخت داشته باشد آب داشته باشد قسم دیگر ندارد آنگاه میگوییم مثلاً «لام» محذوف است و امثال ذلک اما اگر گفته شد وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ, وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ یا وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ یا در بخش پایانی سورهٴ قمر فرمود: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ ما چرا آن عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ را با جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ یکی بدانیم در این مقطع جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ که برای همه مؤمنین هست چه ابرار چه مقرّبین اما برای مقرّبین یک جنّات دیگر است که خود آنها میشوند جنّت خود آنها میشوند روح و ریحان اگر در این طرف سقوط و درکات بعضیها میشوند هیزم جهنم بعضیها میشوند سنگ جهنم إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ یا وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً از این طرف حَصَب و از این طرف حَطب داریم از آن طرف هم روح و ریحان و جنّت نعیم داریم مناسب هم این است ادب هم همین را اقتضا میکند که ما این ظواهر را حفظ بکنیم مگر اینکه دلیل قطعی بر خلافش اقامه بشود.
پرسش:
پاسخ: همین سیّئات میشود آتش دیگر خود این شخص دارد گُر میگیرد این شخص با چه چیزی گُر میگیرد با ظلم گُر میگیرد این نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ این شخص مشتعل میشود ظلمِ امروز به صورت آتشِ فردا در میآید چطور در رؤیاهای صادق اگر کسی خواب ببیند که آبِ زلال نوشیده است یا در استخر زلال شنا میکند علمِ صحیح نصیبش میشود اگر کسی خواب ببیند که شیرِ خالص به او دادهاند حکمت نصیبش میشود اینها درست است اگر کسی هم معلوم بشود که حکمت یا علم بخواهد در عالم طبیعت به صورتی در بیاید به صورت آب زلال یا شیر در میآید اگر ظلم را بخواهند به عالم طبیعت در بیاورند میشود شعله لذا فرمود: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً خب اگر اینچنین است که خود این شخص بتپرستیاش آتش است و این آتش از درون بتپرست در میآید و خودش را میسوزاند بدن هست حسّی هم هست جسم هم هست آتش هم هست منتها این آتش را از بنزین و گازوئیل نمیآورند از بتپرستی میآروند ما که نرفتیم آنجا از اوضاع آنجا خبر نداریم که ظاهر آیات هم این است آنهایی هم که گفتند ما دیدیم این طوری میگویند ما دیدیم بعضی از بزرگان هم که در کتابهای عرفانی حرف نوشتند و مورد قبول است آنها میگویند ما میبینیم بعضیها که حرف میزنند از دهنشان آتش در میآید اینکه میگویند «آتشبیار معرکه» این تشبیه محض نیست اینها هم دروغ نگفتند میگویند ما میبینیم کسانی که برخی از افراد فتنهگر برخی از افراد اختلافانداز برخی از افراد دروغگو توطئهگر اینها که حرف میزنند از دهن اینها آتش در میآید میگویند ما اینها را دیدیم خب اینها که میگویند ما دیدیم همین طور ظواهر آیات هم که همین است اگر برای ما دلیل قطعی عقلی یا نقلِ معتبر شد بله میگوییم اینکه صیرورت اینها این است یا روح و ریحان این است یا جنّت نعیم این است یک «لام» تقدیر میگیریم اما وقتی که دلیل بر خلاف نیست و برخی هم همین را میگویند ما مشاهده کردیم ما به ظاهرش باید که عمل بکنیم. این حرفها برای آن است که این مصیر را ما دیگر عوض نکنیم فرمود: أَذلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کَانَتْ لَهُمْ جَزَاءً وَمَصِیراً این لَهُمْ هم سرِ جایش محفوظ است یعنی این جنّت برای اینها مصیر است یعنی اینها محلّ صیرورتشان پایان صیرورتشان بهشت است نه پایان سیرشان بهشت است نه اینکه اینها میروند بهشت اینها بهشت میشوند خب اگر صیرورت, بهشت است بهشت میشوند ما دلیلی بر خلاف نداریم بلکه دلیلی بر وفاق ادّعا شده است این ظواهر محفوظ است.
پرسش:
پاسخ: بهشت میشوند بهشت معنوی میشوند آن جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ که سرِ جایش محفوظ است اینکه انسان بهشت میشود یعنی چه؟ در بهشت جز طهارت جز عدل و عقل جز احسان و مهر و وفا و صفا چیز دیگر نیست. در جریان قیامت ذات اقدس الهی به صورت لای نفی جنس میفرماید این صحنه قیامت که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ این صحنهای که اوّلین و آخرین حاضرند لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ این «لام», «لام» نفی جنس است یعنی امروز ظلم مرده است نه خدا به کسی ظلم میکند نه فرشتهها به کسی ظلم میکنند نه کسی توان آن را دارد به کسی ظلم بکند صحنه قیامت صحنه عدلِ محض است وقتی حساب بررسی شد اینها وارد بهشت شدند آنجا هم به صورت لای نفی جنس فرمود: لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ اینکه مرفوع است برای اینکه لام تکرار شده فرمود آنجا جای گناه نیست آنجا جای حرف لغو نیست نگاه لغو نیست خیال لغو نیست اگر گفتند آنجا وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ هستند لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ اینچنین نیست که با اینکه حوری هستند معذلک گفتند قَاصِرَاتُ الطَّرْفِاند هیچ بهشتی به حوری دیگر نگاه نمیکند با اینکه زیبایی حوری در مژه بلند است نه مژه کوتاه ولی قرآن وقتی وصف حوری را ذکر میکند میفرماید اینها مژهکوتاهاند گفتند این ناظر به آن است که اینها غیر از همسرشان اصلاً به احدی نگاه نمیکنند اینها کوتهنظرند یعنی فقط همسربیناند قَاصِرَاتُ الطَّرْفِاند در بهشت وقتی اینچنین شد نفی جنس شد لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ آنگاه میفرماید هر چه بخواهند به آنها میدهند معلوم میشود خلاف نمیخواهند دیگر اگر فضای بهشت فضای طهارت است این است حالا اگر کسی به چنین مقامی رسید خودش میشود بهشت اینکه حضرت فرمود: «أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علیُّ بابها» این برای آن است این میشود بهشت معنوی این میشود بهشت عقلی این میشود بهشت روحانی آن بهشتی که جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ آن را که به همه مؤمنین میدهند اما میبینید وقتی قرآن کریم تعبیر میکند در پایان سورهٴ مبارکهٴ قمر میفرماید: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ اینها نزد خدایند نزد خدا دیگر سخن از باغ و ارم نیست آنجا خودش جنّتِ معنوی است که فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی است نه جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ جنّت الله که دیگر درخت ندارد که جنّت الله عقل دارد و عدل و آنها از اینکه همیشه چیز میفهمند همیشه درصدد عقل و عدلاند همیشه درصدد مِهر و وفا و صفایند همیشه در لذّتاند چنین حالتی دارند بنابراین اگر کلمه صیرورت در این گونه از موارد به کار رفت این به ظاهرش محفوظ است.
پرسش:
پاسخ: این برای جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ است که وارد میشوند اما در بخش سورهٴ مبارکهٴ واقعه که مقرّبین را ذکر میکند میفرماید اگر کسی جزء مقرّبین بود فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ خود مقرّبین جزء روح و ریحاناند و جنّت نعیماند نه اینکه برای مقرّبین روح و ریحان است برای مقرّبین جنّت نعیم است در پایان سورهٴ مبارکهٴ واقعه به این صورت آمده آیه 88 سورهٴ مبارکهٴ واقعه فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ٭ فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ نه «له جنّت نعیم» آنجا که درخت است و نهر است که برای اینهاست و دارند دیگران هم دارند ابرار هم دارند کسانی هم که مشمول شفاعت شدند وارد شدند آنها هم که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً آنها هم دارند وقتی با شفاعت وارد بشوند اما اینها که عنداللهیاند اینها که مشمول فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِیاند وارد جنّت الله شدند آنجا دیگر سخن از باغ و راغ نیست آنجا سخن از علم است و عقل است و طهارت است و عصمت است و ولایت است و شنیدن کلام الله است این میشود بهشت الآن انسان غذایی میخورد لذّت میبرد مطلبی را میفهمد لذّت میبرد مطلبی را ابتکاراً خودش تحصیل میکند لذّت میبرد فنّی را ابتکاراً پدید میآورد لذّت میبرد آیا این لذّت هست یا نه این لذّت, لذّت میوه درخت است یا لذّت علم و عقل است این خودش بهشت است اندوه هم دو نمونه است یک وقت دست کسی را میسوزانند یک وقت کسی کاری کرده شرمنده است و خجالت میکشد خوابش نمیبرد این عذاب الیم است یا نه پس ما دو نمونه عذاب داریم یک عذاب جسمی داریم یک عذاب روحی دو نمونه نشاط داریم یک نشاط جسمی داریم یک نشاط روحی هر دو حکم جهنّم را دارند در بخش درد و رنج, هر دو حکم بهشت را دارند در بخش لذّت و گنج اینچنین نیست که هر بهشتی در آن درخت باشد بهشتی که در آن درخت است در آنجا میفرماید: لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ بهشتِ بیدرخت را دیگر با لام ذکر نمیکنند فرمود: فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ٭ فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ خودِ این شخص جنّت نعیم است علم بهشت است عقل بهشت است رحمت و لطف بهشت است یک انسان رحیمِ عاقلِ عادل در بهشت دارد زندگی میکند و لذّت هم میبرد.
پرسش: حاج آقا در دنیا؟
پاسخ: در دنیا مرحله ضعیفه اوست از اینجا کمی قویتر در برزخ است ولی اصلش در قیامت است چون اینجا به هر که دادند آزمایش است ممکن است بگیرند اینجا جای جزا نیست اینجا جای آزمون است نعمتی است که خدا داده است انسان باید حقشناسی کند لذا ممکن است از او سلب بشود اینجا جای آن معنا نیست مگر کسی که بدنش در اینجا باشد روحش در جای دیگر که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که «قُلُوبُهُمْ فِی الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِی الْعَمَلِ» این از بیانات نورانی حضرت است در نهجالبلاغه فرمود بدنش مشغول نماز و روزه و احسان و عبادت و خدمات به مردم است اما روحش در بهشت است, روحش در بهشت است یعنی هماکنون در بهشت است برای اینکه آنجایی که روح او مستقر است که در دسترس کسی نیست «قُلُوبُهُمْ فِی الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِی الْعَمَلِ» بنابراین این مصیر سر جایش محفوظ است معنای خاصّ خودش هم دارد صیرورت هم هست بدون اینکه ما بگوییم لامی تقدیر شده است و مانند آن.
پرسش:
پاسخ: خب البته, برای امام هر زمانی این طور است که «بِیُمنه رُزِق الوراء و بوجوده ثَبَتَتْ الأرض و السماء» امامِ هر عصری کلّ جمال و کمال مردم آن عصر به برکت اوست دیگر, امروز به برکت وجود مبارک ولیّ عصر است خب. بنابراین این مَصِیراً سر جایش محفوظ است. ذات اقدس الهی بعد از بیان این دو گروه و بیان پاداش و کیفر این دو گروه که در قیامت محقّق میشود به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: أَذلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ به اینها بگو کدام یک از این دو خوب است آن یا این؟ اگر بگویید - معاذ الله - بعد از مرگ خبری نیست عالَم میشود پوچ هر که هر چه کرد, کرد این را که عقل نمیپذیرد اگر عالم پوچ نیست یک حساب و کتابی دارد - کما هو الحق - پاداش شرک و کفر و ظلم همان است که سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً پایان توحید و عقل و عدل همین است که جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ بعد فرمود: لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ این تقدیم خبر هم نشانه آن است که این ویژگی برای مردان باتقواست که وارد صحنه بهشت شدند مشیئت را قرآن کریم منشأ پیدایش و پرورش و یا خواسته و تحقّق لذایذ بهشت قرار داد خب انسان چطور میشود به جایی برسد که هر چه بخواهد برای او حاصل است سرّش آن است که فرمود ما آنچه خیانت و خلاف و کینه و جفا و اینهاست از دلِ اینها کَندیم اگر داشتند که ما کَندیم نداشتند, نگذاشتیم وارد بشوند آنها که اهل کینه بودند اهل خلاف بودند اینها را عمل جرّاحی میکنند بالأخره این طور نیست که هر کسی را با هر خیال خامی بهشتی کنند اینها یا در دنیا فشار میبینند نشد در حال احتضار فشار میبینند نشد در برزخ آن قدر فشار میبینند که احدی از او خبر ندارد اگر در برزخ هم پاک نشدند در ساهره قیامت که پنجاه هزار سال است فشار میبینند تا بشوند طیّب و طاهر تا طیّب و طاهر نشدند به بهشت راه پیدا نمیکنند آنجا جا برای کسی که اهل خلاف است و اراده خلاف دارد نیست لذا در سورهٴ مبارکهٴ اعراف و مانند آن فرمود: وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ حالا تنها غِلّ و خیانت و کینه و اینها نیست هر ناپاکی را ما از دل اینها کَندیم تا نکَنند و طیّب و طاهر نکنند وارد بهشت نمیشوند انسان وقتی که طیّب و طاهر شد بله آنجا که رفت هر چه بخواهد حاصل است منتها سه قسم مشیئت است یک قسم مشیئتهایی است برای جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ که هر چه بخواهند در بهشت حاصل است از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال کردند در جریان بهشت آدم روایات مختلف است بعضی از روایات دارد که گندم بود بعضی از روایات دارد انگور بود بعضی روایات دارد مثلاً خرما بود کدام یک از اینها درست است فرمود همهاش درست است برای اینکه درخت بهشت مثل درخت دنیا نیست که درخت انگور, خرما ندهد یا درخت خرما, گندم ندهد این برابر مشیئت و اراده بهشتی است او اگر بخواهد گندم بدهد گندم میگیرد خرما خواست خرما میگیرد چون او دیگر با کود و هرس و غرس که به دست نیامده او با عمل صالح حاصل شده فرمود همهاش درست است. آن بیان لطیفی را که مرحوم امینالاسلام(رضوان الله علیه) در مجمعالبیان نقل کردند در ذیل آیه یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیراً فرمودند چشمههای بهشت را خود بهشتیها تفجیر میکنند ایشان این جریان را نقل میکند که با دست یک خط میکشند اینجا چشمه میجوشد این طور نیست نظیر دنیا باشد که هر جا چشمه است آنجا انسان ویلایی بسازد یا چادر بزند که چشمه در اختیار بهشتیان است این برای یک مرحله است که لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ اما برای کسانی که وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ یک بهشت دیگری دارند آنجا هم لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ هر علمی بخواهند هر سؤالی بخواهند خدا غریق رحمت کند شیخناالاستاد مرحوم حکیم الهی قمشهای این بارها میگفت آرزوی ما این است که ما در بهشت نهجالبلاغه را خدمت حضرت امیر بخوانیم این مکرّر در مکرّر میگفت این تکّه کلامش بود که ای کاش برویم آنجا و نهجالبلاغه را خدمت حضرت بخوانیم این یک خواسته است آنجا علوم حاصل میشود ولی اعمال حاصل نمیشود یعنی کسی نمازی بخواند روزهای بگیرد به جایی برسد کاملتر بشود این طور نیست کمالِ عملی نیست اما کمالِ علمی کاملاً یکی پس از دیگری هست. خب این آرزوها, آرزوهای حقّی است لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ این برای کسی است که جزء ابرار است اما اگر جزء مقرّبین بود و روح و ریحان بود خودش بهشت بود باز هم لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ اینها از ذات اقدس الهی مراحل برتر طلب میکنند خود ائمه(علیهم السلام) خود اولیای الهی چون فاصله بین اینها و بین ذات اقدس الهی نامتناهی, نامتناهی یعنی نامتناهی است این طور نیست که فاصله بین اینها و خدای سبحان متناهی باشد وگرنه - معاذ الله - تناهی خدا لازم میآید زیرا اینها یک موجود محدود و متناهیاند (یک) فاصله بین اینها و ذات اقدس الهی - معاذ الله - اگر متناهی باشد (دو) مجموع دوتا متناهی میشود متناهی (سه) آن وقت لازمهاش این است که آن مبدأ اعلا بشود متناهی لذا فاصله بین صادر اول و ذات اقدس الهی نامتناهی است فاصله بین خلق و خالق نامتناهی است اینها رَبِّ زِدْنِی عِلْماً آنجا هم دارند هر چه از ذات اقدس الهی اسمای حسنا طلب بکنند اگر طلب بکنند شهود پیدا میکنند ذات اقدس الهی اشهاد دارد اعلان دارد ارائه ملکوت دارد ارائه جبروت دارد و مانند آن پس لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ هم برای کسانی که لُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ است وارد است هم برای وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ که فوق این است وارد است هم برای کسانی که وارد جنّتی شدند فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی شدند هست و این اصل است وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ برای هر سه گروه هست. فرمود ما چیزهایی داریم نزد ما هست که از قلمرو مشیئت اوّلیها از حوزه مشیئت دومیها از حوزه مشیئت سومیها بیرون است یک سلسه معارفی نزد ما هست که زائد بر مشیئت آنهاست.
بیان ذلک این است که بالأخره گروه اول مشیئتشان محدود است ما این مثال را قبلاً چند بار همین جا به عرضتان رساندیم که افراد عادی مشیئتشان محدود است اگر به یک کشاورز بگویند شما چه میخواهی هر چه بخواهی برای شما حاصل کنیم این غیر از قلمرو کشاورزی چیز دیگر آرزو نمیکند این هرگز آرزو نمیکند ای کاش نسخه خطّی تهذیب شیخ طوسی را من داشته باشم این اصلاً تهذیب نشنیده فقه نشنیده آرزوی او محدود است اما یک فقیه را اگر بگویند یکی از آرزوهایتان چیست میگوید ای کاش من نسخه خطّی کافی را میداشتم اینها جزء آرزوهای اوست آرزوی هر کسی به حوزه درک او وابسته است یک کشاورز یک دامدار یک پیشهور یک تاجر یک کارمند یک کارگزار اینها آرزوهایشان محدود است فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ چیزهایی هم نزد ما هست که آنها نمیتوانند آرزو بکنند. گروه دوم که فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ حالا شدند جزء مقرّبین اینها هم یک سلسله خواستههایی دارند و یک سلسله اموری است که نمیدانند تا آنها را بخواهند گروه سوم هم که وارد فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی شدند اینها هم یک سلسله چیزهایی دارند که درک میکنند یک سلسله چیزهایی هم لدی الله هست که اینها به آنجا نرسیدند و جزء اسما مستأثره است حالا اسما مستأثره را اینها خواستارند یا نمیخواهند سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) که بیمیل نیستند که بفرمایند اسمای مستأثره را اولیای الهی به اذن خدا میدانند ولی باز به اذن خدا میدانند آنجا هم ممکن است چیزهایی باشد که احدی به او دسترسی نداشته باشد مگر اینکه به مقام فنا برسد به هر تقدیر در همه این بخشها اینکه فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا (یک) وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی بیش از آن مقدار مشیئت هر چه بخواهند به آنها میدهیم بعضی از چیزهاست که اصلاً آنها نمیفهمند تا بخواهند این وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ سجده و امثال «سجده» آمده است در سورهٴ سجده این تعبیر نیست اما آیه هفده سورهٴ سجده این است که فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم این نفس, نکره در سیاق نفی است هیچ کسی نمیداند ما اینجا چه چیزی ذخیره کردیم نه گروه اول نه گروه دوم نه گروه سوم, گروه اول که جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ را دارند نمیفهمند که بیش از این باغ و بوستان چیزهای دیگر هم هست مستحضرید اینها در طول هماند گروه اول جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ را دارند اما مرحله دوم و سوم را ندارند گروه دوم مرحله اول و دوم را دارند ولی مرحله سوم را ندارند گروه سوم که وارد جَنَّتِی شدند اول و دوم را دارند سومی را هم دارند بنابراین اینچنین نیست که آن جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ - معاذ الله - برای بعضیها باشد نه این برای همه است منتها این وسطیها یا ابتداییها آن بالاییها را ندارند شما روایاتی که در ذیل آیات غرف مبنیه است وارد بشوید ملاحظه بفرمایید بخشی را مرحوم مجلسی(رضوان الله علیه) در بحارالأنوار نقل کرده این غرف مبنیه این برجهای بهشت نظیر برجهای دنیا نیست در برجهای دنیا اگر کسی در طبقه پنج است میتواند مهمان طبقه شش بشود و به آنجا رفت و آمد بکند ولی در بهشت این طور نیست اگر کسی جایش در طبقه پنج است نمیتواند برود بالا که وارد طبقه ششم بشود به همان دلیل که نتوانست در دنیا نماز شبش را حفظ بکند زبانش را حفظ بکند چشمش را حفظ بکند آنجا هم نمیتواند بالاتر برود این طور نیست که حالا نظیر برجهای دنیا باشد این غرف مبنیه این طور باشد بنابراین هر چه پایینیها دارند بالاییها دارند اما این طور نیست که هر چه بالاییها داشته باشند پایینیها هم دارند.
پرسش: حاج آقا به عنوان مهمان نمیتوانند؟
پاسخ: نه, مهمانی که بکنند چیز بالاییها به اینها عطا میکنند در همان محدوده خودشان فیض میبرند.
پرسش: پاسخ: خب اگر او را پایین بیاورد بله ولی او که وقتی وارد بهشت شد دیگر تحوّلی در آنجا دیگر نیست که او را مثلاً از بالا بیاورند پایین چون همان جا هست دیگر.
پرسش:
پاسخ: بله نمیتواند بالاتر برود دیگر به همان دلیلی که در دنیا درجاتی بود در قرآن کریم فرمود: لَهُمْ دَرَجَاتٌ (یک) هُمْ دَرَجَاتٍ (دو) بعضیها اصلاً تدرّج نکردند بالاتر بروند بعضیها برابر سورهٴ انفال بالاتر رفتند شده لَهُمْ دَرَجَاتٌ برخیها آن قدر بالا رفتند که خود درجه شدند که در سورهٴ آلعمران دیگر بدون «لام» آمده فرمود: هُمْ دَرَجَاتٍ این را شما وقتی به زمخشری یا به فخررازی میدهید میگوید اینجا «لام» محذوف است به دلیل اینکه در سورهٴ انفال دارد لَهُمْ دَرَجَاتٌ خیر خویش را تأویل کن هیچ لامی هم حذف نشده بعضیها لَهُمْ دَرَجَاتٌ بعضیها هُمْ دَرَجَاتٍ هستند خب اگر اینجا خودشان درجه شدند یعنی مالک درجه شدند به مرحله والا بار یافتند دیگران را هم میتوانند زیرمجموعه خودشان نگه بدارند.
پرسش: پاسخ: بله, این برای راه است فرمود: وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً اینها در راهاند اما وقتی به مقصد رسیدند هر کدام جای خودشان را دارند دیگر در راه بله این طور است این محصول برکات خودش است اینچنین نیست که حالا در قیامت کسی یک سوره بخواند برود بالا در دنیا هر اندازه که خواند و درجه یافت در آخرت یکی پس از دیگری ظهور میکند تا به آن قلّهای که در دنیا کسب کرده است برسد در دنیا گفتند «اقرأ وارقَ» بخوان, درجات بالاتر را کسب بکن اما در آخرت این طور نیست که کسی بخواهد ثواب ببرد سورهای بخواند درجهاش بالاتر برود این از بیانات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است و وجود مبارک حضرت امیر(علیه السلام) هم این را در نهجالبلاغه نقل کرده فرمود: «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلَ» امروز جای کار است دیگر ولی فردا یعنی قیامت دیگر شریعتی نیست دیگر وحی و نبوّت و رسالت تشریعی نیست که کسی عملی انجام بدهد ثواب ببرد خب اگر آنجا عمل بود خب خیلیها توبه میکردند دیگر خیلیها ایمان میآوردند اصلاً ایمان ممکن نیست ایمان بین نفس و بین ایمان, اراده فاصله است و آن روز این کنترل شده است هیچ کس نمیتواند یک کار جدیدی بکند نه میتواند گناه بکند نه میتواند ثواب بکند منتها اسرار عالم یکی پس از دیگری برایش روشن میشود تکامل علمی فراوان است برای گروه خاصّی البته, اما تکامل عملی هیچ ممکن نیست.
پرسش:پاسخ: پاداش متّقیان محسوب میشود دیگر, اما کسی کاری انجام بدهد که این کار پاداش داشته باشد در قیامت ممکن نیست قیامت ظرف پاداشِ کارهای اینهاست در دنیا نه ظرف کارِ خیر باشد ظرف پاداش کارهای خیر نیکان است در دنیا خب.
در بهشت هر چه بهشتی بخواهد به او میدهند ولی تبهکاران در دنیا هر چه دلشان میخواست انجام میدادند که میگفتند هذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی یعنی تحت قذفی هر چه دلشان میخواست میکردند اما وقتی که مُردند برابر آیه 54 سورهٴ مبارکهٴ سبأ وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ آنچه را که میخواستند از آنها گرفته شد تعلّق مانده (یک) متعلَّق از دست اینها گرفته شد (دو) عذاب و فریاد شروع میشود (سه) چرا معتادها را گرفتند عذابشان شروع میشود برای اینکه مواد را از آنها میگیرند (یک) اعتیاد میماند (دو) اعتیاد بدون متعلّق دردآور است (سه) چرا فشار مرگ هست فشار قبر هست برای اینکه این شخصِ معتاد به دنیا به مال و فرزند و زندگی طبیعی دل بسته است (یک) هنگام مرگ این متعلّق را از او گرفتند (دو) تعلّق مانده است (سه) فریاد شروع میشود (چهار) تا تک تک این تعلّقات گرفته نشود این شخص در جان کندن است خب وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ کَمَا فُعِلَ بِأَشْیَاعِهِم مِن قَبْلُ مشابه این تعبیرات را در سورهٴ مبارکهٴ ق هم از این قبیل بود یا سورهٴ مبارکهٴ شعراء که اینها هر چه میخواستند خدای سبحان به اینها میداد و بیش از آن مقداری که اینها طلب داشتند یعنی مسئلت داشتند ذات اقدس الهی به اینها عطا میکرد منتها خواسته اینها برابر درک اینها محدود بود در سورهٴ مبارکهٴ ق به این صورت بیان فرمود که اینها وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ تا میرسد به آیه 35 سورهٴ مبارکهٴ ق ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ ذلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ ٭ لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ یعنی یک سلسله کمالات و معنویات و لذایذ نزد ما هست که فوق مشیئت و اراده آنهاست خب الآن ما هم حدّاکثر حالا آن کشاورز نسخه خطّی نخواست ما نسخه خطّی میخواهیم حدّاکثر آن است که یک سلسله مطالب علمی و یک سلسله مسائل اخلاقی و امثال ذلک را طلب بکنیم دیگر محدود است دیگر, نمیدانیم نزد اهل بیت چه چیزی هست تا بخواهیم که بنابراین هر کدام از ماها هم مشیئت ما و ارادت ما به حوزه معرفت ما وابسته است و آن هم محدود است لذا بالقول المطلق ذات اقدس الهی فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ آنچه را که اینها میخواهند ما داریم و بیش از آن. در سورهٴ مبارکهٴ شوری آیه 22 فرمود: لَهُم مَا یَشَاؤُنَ عِندَ رَبِّهِمْ این عِندَ رَبِّهِمْ در آیه محلّ بحث نیست در خیلی از جاها نیست اینها که برابر بخش پایانی سورهٴ قمر به عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ رسیدهاند یک چیز زایدی خدا به آنها عطا میکند که آنجا فرمود: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ در آیه 22 سورهٴ مبارکهٴ شوری میفرماید: لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ همان طوری که ما علم لدنّی داریم بهشت لدنّی هم داریم لدن یعنی نزد یک وقت انسان پایین است و این باران رحمت این کوثر رحمت میریزد به وسیله اهل بیت(علیهم السلام) به شاگردانشان میرسد به وسیله کتابها و نوشتهها و درس و بحث تا به انسان برسد این صفّ نِعال است این دیگر لدنّی نیست مثل بارانی که از بالا بیاید تا به انسان تَه جوی برسد بالأخره آن باران اوّلیه نیست فیض هم همین طور برخیها قوص صعود را طی میکنند «اقرأ وارقَ» است بالا میروند تا عند ربّه میرسند آنجا میگیرند وقتی بگیرند میشود علم لدنّی, علم لدنّی علمی نیست در برابر فقه و اصول و فلسفه و کلام و عرفان اگر هر کدام از اینها را انسان لدی الله و عند الله بگیرد میشود علم لدنّی همین احکام صوم و صلات را که ما با صدها واسطه از اهل بیت(علهیم السلام) داریم درس میگیریم این علم عادی است علم کتاب و مدرسه است ولی همین أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مِن عند الله گرفته این میشود علم لدن نه اینکه علم لدنّی علمی باشد موضوعی داشته باشد محمولی داشته باشد البته, همه این حقایق که باطن این احکام و حِکماند نزد خداست اسرار عالم نزد خداست بعضی از آن چیزها به صورت علومی است رسمی در میآید بعضی از آنها به صورت علم رسمی در نمیآید هر علمی را که انسان لدی الله که بالاتر از عندالله است و اگر نشد عندالله فرا گرفت میشود علم لدنّی در اینجا میفرماید آیه 22 سورهٴ شوری لَهُم مَا یَشَاءُونَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ اما در آیه محلّ بحث سخن از عند ربّه نیست بعد میفرماید این وعدهای است که ما دادیم (یک) و عدّهای هم از ما میخواهند خدایا تو که وعده دادی عمل بکن (این دو) هم فرشتهها میگویند هم مردان الهی اهل سحر میگویند خدایا آن وعدهای که دادی به ما عطا بکن! فرشتهها برابر آیه هشت سورهٴ غافر به خدای سبحان عرض میکنند رَبَّنَا وَأَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدتَّهُمْ این بهشتی که به اینها وعده دادی مرحمت بکن وَمَن صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّیِّاتِهِمْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ آلعمران هم مؤمنان الهی آنها که یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ آنها هم عرض میکنند در آیه 193 رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّآتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ ٭ رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَّنَا عَلَی رُسُلِکَ وعدهای که به زبان انبیا(علیهم السلام) دادی آن وعده را اِنجاز بکن در همین بخش از آیات سورهٴ مبارکهٴ فرقان دارد که این کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً یعنی ما وعده دادیم (یک) خدا هم که خُلف وعده نمیکند (دو) هم فرشتهها از ما سؤال میکنند که این وعده را انجاز کنید هم مؤمنان از ما طلب میکنند. «و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَیَقُولُ أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ (17 قَالُوا سُبْحَانَکَ مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاءَ وَلکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً (18) فَقَدْ کَذَّبُوکُم بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَلاَ نَصْراً وَمَن یَظْلِم مِنکُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً کَبِیراً (19) وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَیَمْشُونَ فِی الْأَسْوَاقِ وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیراً (20)) بعد از اینکه برهانی بر توحید و نفی شرک اقامه فرمود و بعد از اینکه جریان وحی و نبوّت و رسالت را تبیین فرمود با مشرکان چنین خطاب میکند که نتیجه تلخ کفرِ اعتقادی و سیّئات عملیِ شما جهنّمی است که اگر شما را از دور ببیند شما صدای زفیر او را میشنوید إِذَا رَأَتْهُم مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً در قبال شما مردان الهی هستند که وارد جنّت الْخُلد میشوند و این وعدهای است که خدا به متّقیان داد عدّهای از خدای سبحان مسئلت میکنند که این وعده را انجاز کند هم مؤمنان در ذکر سحرهایشان از خدا مسئلت میکنند رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَّنَا عَلَی رُسُلِکَ هم فرشتهها به خدا عرض میکنند وعدهای که به مؤمنان دادید اِنجاز کنید ربنا آتهم ما وعدتهم هم ملائکه از خدا درخواست انجاز وعد دارند هم مؤمنان لذا فرمود این جنّت کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً آنگاه میفرماید کافر در قیامت در چند محکمه محاکمه میشود تا هیچ بهانهای برای او نباشد بعد مشخص بشود که تنها عامل انحراف این کافر و شرک این کافر یا سیّئه این کافر, سوء رفتار خود اوست و لاغیر هیچ کس مسئول محرومیّت افراد نیست مگر خود آن افراد. در چند محکمه قرآن کریم محاکمه اینها را بازگو میکند در یک محکمه اینها میگویند بهانه میآورند که شیطان ما را گمراه کرد وسوسه کرد ما را فریب داد محکمهای تشکیل میشود شیطان یک طرف تبهکاران یک طرف گفتگو بین شیطان و تبهکاران است این تبهکاران و گنهکاران در آن محکمه محکوم میشوند. در یک محکمه بین مستضعفان و مستکبران محاکمه میشود مستضعفان میگویند مستکبران ما را منحرف کردهاند در آن محکمه مستکبر یک طرف مستضعف یک طرف گفتگو و احتجاجات برقرار میشود در آن محکمه هم مستضعف محکوم میشود برای اینکه مستضعف میگوید مستکبران ما را گمراه کردند مستکبران میگویند که انبیا آمدند برای همه ما عقل بود برای همه ما فطرت بود برای همه ما چطور حرف انبیا را گوش ندادید حرفهای ما را گوش دادید در نتیجه قرآن کریم میفرماید هم مستکبر هم مستضعف هر دو گرفتار جهنماند یک وقت استضعاف به معنای ظلم و تحمیل اقتصادی و آنهاست آن یک مطلب دیگری است که مستکبر محکوم است یک وقت استضعاف فکری است یعنی مستکبران, مستضعفان فکری را به دنبال خودشان جذب میکنند در آن محکمه هر دو محکوماند که به مناسبتهایی قبلاً بازگو شد اگر هم لازم بود گوشهای از آن که در سورهٴ «سبأ» و اینهاست بازگو بشود. در محکمه سوم بین عابدان و معبودان بین مشرکان و آلهه اینها محاکمه میشود آلهه اینها اگر از سنخ ملائکه باشند از سنخ قدّیسین بشر باشند در این محکمه حضور دارند اما اگر سنگ و چوب و گِل و امثال ذلک باشد در محکمه ابلیس آنجا محاکمه میشوند چون خود چوبها مشرکان را دعوت نکردند که ماها را بپرستید در حقیقت شیاطین اینها را وادار کردند که اصنام و اوثان را بپرستند. پس بتها دو قسماند یک سلسله بتهای سنگ و گلاند که اینها در محکمه با ابلیس حضور دارند یک سلسله بتهای قدّیسین از فرشتهها و بشرند که یک عدّه فرشتهها را به عنوان بنات الله قبول کردند و پرستیدند یک عدّه قدّیسین بشر را مثل عزیر را مثل مسیح(سلام الله علیه) را پرستیدند در این محکمه که قدّیسین از فرشتهها و بشر معبود شدند قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که محلّ بحث است محکمه تشکیل میدهد حالا آن دو محکمه هم اگر لازم بود مقداری مطرح میشود چون برخی از این محاکم قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» بحث شد. در آیه هفده سورهٴ «فرقان» میفرماید در معاد خداوند این وثنیها و بتپرستها را محشور میکند (یک) وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ دو وَمَا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ آن معبودها را هم محشور میکند یعنی آن ملائکه را عزیر را عیسی(سلام الله علیهما) را اینها را هم محشور میکند معبودها را یک طرف عابدها را یک طرف محکمه تشکیل میدهد آن وقت در حضور این عابدها از معبودها سؤال میکند شما اینها را گمراه کردید شما اینها را به خودتان دعوت کردید شما اینها را به پرستش خودتان فرا خواندید فَیَقُولُ یعنی خدا میفرماید آن حاشر همان کسی که اینها را محشور کرد فرمود: وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ این التفات از تکلّم به غیبت است یعنی «یوم نحشرهم» ما اینها را محشور میکنیم. آن حاشر خدای سبحان است خداوند در آن روز به عنوان داور نهایی عابد و معبود را در محکمه جمع میکند به معبودها میفرماید: أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ همینها که اینجا قرار دارند این بتپرستها را شما گمراه کردید أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ یا اینها خودشان گرفتار ضلالت و گمراهی شدند شما مقصّرید یا اینها مقصّرند بتپرستی معلوم شد که باطل است برای اینکه دِینَهُمُ الْحَقَّ که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت آن روز روشن میشود توحید آن روز روشن میشود. از این بتپرستها با چهار ضمیر غایب و یک اسم اشاره, اشاره شده است که اینها خیلی دور نیستند فرمود: وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ یعنی این بتپرستها را وَمَا یَعْبُدُونَ آن «ما» یعنی معبودها یَعْبُدُونَ ضمیر جمع غایب است که باز به بتپرستها برمیگردد أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ که این اسم اشاره به بتپرستهاست أَمْ هُمْ که باز ضمیر است به بتپرستها ضَلُّوا ضمیر مذکّر جمع سالم به همین بتپرستها برمیگردد پس چهار ضمیر است با یک اسم اشاره. خب در این محکمه خدای سبحان حاشر است و قاضی و داور طرفین را دعوت کرد به معبودها یعنی این ملائکه به قدّیسین بشر میفرماید شما این بتپرستها را گمراه کردید یا خودشان گمراه شدند آنها پاسخ میدهند قبل از اینکه جواب این سؤال را بدهند عرض ادب میکنند تسبیح میکنند قَالُوا سُبْحَانَکَ تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی مبرّای از آن هستی که مَثیل داشته باشی ما به تسبیح تو معتقدیم قَالُوا سُبْحَانَکَ (این یک) نه تنها ما این کار را نکردیم اصلاً حق نداشتیم چنین کاری بکنیم ما خودمان غیر تو را نمیپرستیم آن وقت دیگری را به خودمان دعوت میکنیم مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاءَ اولیا بالقول المطلق ممنوع است هر جا اولیایی هستند باید اولیاءالله باشند تحت ولایت تو باشند ما چنین کاری نکردیم و چنین حقّی نداریم ما خودمان بنده تواییم چگونه دیگران را به بندگی دعوت بکنیم مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا این یَنبَغِی در قرآن معمولاً در موارد حتمی به کار برده میشود در بعضی از روایات ما هم همین است این اصطلاح قرآنی و روایی غیر از اصطلاح فقهی است در فقه وقتی فقیهی میگوید که «ینبغی» یا «لا ینبغی» از حدّ استحباب و کراهت بالاتر نمیرود اما نباید اصطلاح فقهی را با اصطلاح روایی یا قرآنی خلط کرد اگر در آیهای در روایتی گفته شد «ینبغی» یا «لا ینبغی» نمیشود استحباب را فهمید یا کراهت فهمید اگر فرمود: لا شمس یبن تدرک القمر یعنی اصلاً شمس حق ندارد کسی به او اجازه نمیدهد بنابراین اصطلاح «ینبغی» یا «لا ینبغی» در قرآن و روایات غیر از اصطلاح این دو کلمه است در فقه مَا کَانَ یَنبَغِی ما اصلاً چنین حقّی نداریم نه برای ما مکروه است برای ما حرام بیّن است مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاءَ ما خودمان بنده تواییم برده تواییم چگونه دیگری را به خودمان دعوت بکنیم اینچنین نیست خب پس منشأ انحراف اینها چه شد منشأ انحراف یک سلسله انحرافات معرفتی است که در آیات دیگر ذکر شده یک سلسله انحرافات عملی است و انگیزهای نه اندیشهای که در این آیات مطرح است یک جهت انحراف برای جاهلانِ از وثنیهاست (یک) یک جهت انحراف در معرفتشناسی برای پژوهشگران و به اصطلاح عالمان آنهاست (دو) یک جهت مشترکی بین عالم و جاهل هست (سه) آن جهت معرفتشناسی که سبب انحراف جاهلان و مقلّدان است همین تقلید کور از گذشتگان که إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ, مُهْتَدُونَ و مانند آن. افراد جاهل اینها به تبار و نیایشان اقتدا میکنند چه در تصدیق چه در تکذیب آنجا که میخواهند بگویند آری میبینند که نیاکانشان گفتند آری یا نه, آنجا که میخواهند بگویند نه میبینند نیاکانشان گفتند نه یا نه, وقتی از آنها سؤال میکنی چرا بتپرستید میگویند إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ یا مُهْتَدُونَ وقتی بگویند بیایید به سراغ توحیدی که انبیا دعوت میکنند میگویند مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ پدران ما که نکردند ما هم نمیکنیم پس سلب و اثبات اینها, ایجاب و نفی اینها, قبول و نکول اینها, تصدیق و تکذیب اینها در مدار حرفهای گذشتگان است هر دو را قرآن کریم نقل کرده است آنجا که تصدیق میکنند میگویند چون پدران ما گفتند آنجا که تکذیب میکنند میگویند چون پدران ما نگفتند آنجا که تصدیق میکنند میگویند إِنَّا وَجَدْنَا آنجا که تکذیب میکنند میگویند مَا سَمِعْنَا بِهَذا این کار جاهلان تقلیدی است در معرفتشناسی. محقّقان آنها که به زعم خود اهل تحقیقاند اینها بین تکوین و تشریع خلط میکنند میگویند بتپرستی حق است چرا برای اینکه اگر باطل باشد خدا قدرت مطلق دارد باید جلوی ما را بگیرد و جلوی ما را نگرفته اگر لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ, لَوْ شَاءَ اللّهُ اگر خدا میخواست که ما بتپرست نباشیم خب جلوی ما را میگرفت دیگر این خلط بین تکوین و تشریع در خیلی از فضاها هست قرآن کریم میفرماید بله قدرت خدا مطلق است خدا اگر میخواست جلوی شما را میگرفت اما خدا شما را آزاد گذاشته ببیند که وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ, إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً, ما اصلاً شما را آزمودیم و شما را مختار قرار دادیم برای اینکه بیازماییم تا تکامل روشن بشود اگر ما بخواهیم در هر جا جلوی شما را بگیریم که کمال نیست انتخاب نیست. همین توهّم جاهلیّت کهن در جاهلیّت جدید هم هست شما میبینید خیلیها به این آیه آیةالکرسی تمسّک میکنند لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ خب لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ یعنی تشریعاً؟! که این - معاذ الله - میشود اباحهگری که اگر لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ یعنی اجباری نباشد امر به معروفی نهی از منکری نباشد تعزیری نباشد حدودی نباشد بگیر و ببندی نباشد هر که هر چه کار بخواهد بکند بکند این میشود اباحهگری که این دیگر دین نشد که این لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ برای تکوین است یعنی خدا شما را آزاد خلق کرده این هم جهنم این هم بهشت هر کدام میخواهید بروید, بروید اما به شما میگویند نروید طرف جهنم جلوی شما را میگیرند مثل اینکه جلوی این کارتنخوابها را میگیرند جلوی جدولخوابها را میگیرند میگویند اینجا خطر دارد پایانش جدولخوابی است پایانش کارتنخوابی است اعتیاد برای شما خطر دارد نروید به دنبال این. پس لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ که گروهی به آن تمسّک میکنند برای اباحهگری همان طرز تفکّر جاهلیّتی است که مشرکان داشتند گفتند لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَآبَاؤُنَا خب اگر بتپرستی بد باشد خدا که قادر است جلوی ما را میگیرد اینها خدا را به عنوان واجبالوجود قرار دارند (یک) به عنوان خالق کل قبول دارند (دو) به عنوان مدیر کل و ربّالأرباب و اله الآلهه قبول دارند (سه) اما ربوبیّت جزئی را به اشخاص و ملائکه و امثال ذلک میدهند (چهار) شرکشان در بخش چهارم است که گرفتار ارباب متفرّقهاند ضرر و نفع, شفا و مرض رزق امنیت آرامش ارزانی و گرامی بارانی و امثال بارانی را از این بتها میطلبد خب اگر کسی چنین توهّمی بکند که چون خدا قادر است و جلوی ما را نگرفته پس این کار مقبول خداست این خلط تکوین و تشریع است و قرآن کریم هم پاسخش را داد که در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و امثال ذلک گذشت.
پرسش:..عقلی است یا شرعی؟
پاسخ: عقلی است دیگر, عقل در مقابل نقل است این همان نقل, امضای عقل است یعنی شما که بردهای چه حق دارید درباره کلّ نظام سخن بگویید و مردم را به غیر خدا دعوت بکنید این چه کاری است این همه براهین توحیدی را ما برای شما نقل کردیم که از غیر خدا کاری ساخته نیست.
پرسش:
پاسخ: برای ما اصلاً سزاوار نیست ما چنین کاری بکنیم ما چنین حقّی نداریم خب. بنابراین که چنین حقّی به ما داده چه کسی به فقیر حق داده که ادّعای غنا بکند دیگری را به خود دعوت بکند فرمود ما به آنها میگوییم أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ این چهار ضمیر جمع مذکّر سالم به اضافه این اسم اشاره هؤُلاَءِ به این بتپرستها برمیگردد.
پرسش:
پاسخ: محاکمه است دیگر برای اینکه روشن بشود لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ نه امتحان با علم خدای سبحان مخالف است نه محاکمه, محاکمه برای اینکه این شخص معلوم بشود که معذور نبود در گناه و اگر محاکمه نشود میگویند ما معذور بودیم دیگر.
پرسش:
پاسخ: نه شیطان اعم از ابلیس است ابلیس آن شخص معهودِ واحد است شیاطین الانس والجن متعدّدند شیطان بر شیطان انسی بر شیطان جنّی هم اطلاق میشود ولی ابلیس همان موجود واحد است که از خدا درخواست بقا إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ کرده است که خدا فرمود: قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِی إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ ٭ قَالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ ٭ إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.
پرسش: مشرکین و کفار متفاوت هستند
پاسخ: بله خب شرک, عذابشان درکاتشان فرق میکند دیگر.
پرسش:
پاسخ: نه, بتپرستان حضور دارند چون میگوید شما اینها را به خودتان دعوت کردید یا اینها خودشان گمراه شدند در مسئله بتپرستی حساب دیگر است در مسئله استضعاف و استکبار حساب دیگر است در مسئله مطلق گناهان که هر کسی گناه کرده میگوید شیطان مرا وسوسه کرده حساب دیگر است در این محکمه عابد و معبود حضور دارد قَالُوا سُبْحَانَکَ تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی اصلاً شریک نداری (یک) ما هم حق نداریم و حق نداشتیم که غیر تو را ولیّ قبول کنیم (دو) ما خودمان برده و بنده تو هستیم ملائکه حرفشان این است قدّیسین بشر حرفشان این است مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاءَ این «کان» منفی هم بالکل ریشه هر گونه استحقاق را میزند.
پرسش:.. شما فرموده بودید که من بتها و بتپرستها هر دو را.
پاسخ: آن چوبهاست إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ همان سنگها و چوبهاست وگرنه قدّیسین بشر که خودشان را تبرئه کرده بودند.
خب بنابراین از نظر معرفتشناسی, مشرکان دو قسم بودند آن جهله اینها گرفتار تقلید باطل بودند آن علما و محقّقانشان به اصطلاح داعیهدارانشان مبتلا به خلط بین تکوین و تشریع بودند لکن جامع مشترک بین دو گروه همین حبّ دنیا و غفلت از یاد خدا و غفلت از آن لایه اصلی نفس و امثال ذلک است اینها یعنی قدّیسین از بشر و همچنین فرشتهها به ذات اقدس الهی میگویند که اینها از چند لایه مقصّرند اولاً براهین توحیدی در عالم فراوان است (این یک) و ثانیاً نعمتهای شما به پدران اینها دادیم نعمتهای شما به خود اینها دادیم اینها گذشته از اینکه حقشناسی نکردند, نعمت را به نقمت تبدیل کردند شکر نعمت را به کفران نعمت تبدیل کردند یاد نعمت را به نسیان تبدیل کردند یاد ولیّنعمت را به خدافراموشی تبدیل کردند همه این کارها را کردند بنابراین اینها مجرم چند لایهاند وَلکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ اینها در خانوادههای مُترف و مُسرف به بار آمدند حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ آن قدر در نعمت غرق بودند که نعمت را به نقمت تبدیل کردند شکر نعمت را به کفر نعمت تبدیل کردند یاد ولیّنعمت را به نسیان ولیّنعمت تبدیل کردند یاد خدا از یادشان رفته نَسُوا الذِّکْرَ ذکرِ مطلق ذکر خدا و ذکر نعمت ذکر ولیّنعمت همه اینها را که قرآن فرمود, اینها فراموش کردند اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ خب انسان وقتی به یاد نعمت باشد شکر میکند از این بالاتر فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ به یاد ولیّنعمت باید باشند اینها نه به یاد نعمت بودند نه به یاد ولیّنعمت بودند نَسُوا الذِّکْرَ را, این را نعمت ندانستند شکر نکردند ولیّنعمت را به یاد نیاوردند او را نپرستیدند حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ.
پرسش: حاج آقا ببخشید نعمت ولایت مراد نیست؟
پاسخ: یکی از مصادیقش همین است وقتی توحید باشد نبوّت هست ولایت هست قرآن هست عترت هست اما اگر اصلش را - معاذ الله - فراموش کردند اگر کلمة لا إله الاّ الله را کسی فراموش بکند «و أنا مِن شروطها» را هم یقیناً فراموش میکند دیگر.
خب وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً اینها در اثر اترافی که داشتند اسرافی که داشتند نازپرده بیجای تنعّم بودند اینها یک ملّت بائری بودند. قرآن کریم یک عدّه را زنده میداند یک عدّه را مرده یک عدّه را جزء موات میداند یک عدّه را جزء مُحیا یک عدّه را جزء بائر میداند یک عدّه را جزء دائر. اصل جریان را قرآن کریم به این صورت یاد میکند که وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً خدا شما را در یک سرزمین دائری به عنوان یک شجرهٴ طوبا پروراند و آبیاری کرد این کار بقیه را داد دست خدا شما البته بلا تفویضٍ به شما گفت این هم آب حیات است این هم معرفت است این هم باغبان است به نام وحی و نبوّت و امامت و خلافت و رسالت و ولایت و اینها همه چیز را فرموده, شما این حیات را به ممات تبدیل کردید دائر را بائر کردید و شما یک ملّت بائر شدند همان طوری که زمین گاهی دائر است گاهی بائر زمینه زندگی هم گاهی دائر است گاهی بائر, تجارت و کسب هم گاهی دائر است گاهی بائر, بائر یعنی هالک جهنم را میگویند دارالبوار یعنی دارالهلاک زمینی که کشت و زرع نمیشود آب ندارد محصول به بار نمیآورد میگویند این بائر است یک سرزمین بائری است ملّت بائر هم همین است یعنی میوه نمیدهد سنگلاخ است فرمود: وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً در قبال یک عدّه مردان دائریاند زمینهشان دائر است زمینشان دائر است در برابر این گروه فرمود یک عدّه هستند که یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ اینها منتظرند به انتظار یک داد و ستدی به سر میبرند که هرگز به هلاکت مبتلا نمیشوند تجارت نافع است یک عدّه فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ چون بیان نورانی حضرت امام هادی(سلام الله علیه) این بود که «إنّما الدنیا سوق رَبِح فیها قومٌ و خَسِر فیها آخرون» دنیا یک داد و ستدی است دیگر برای اینکه انسان سرمایه عمر را میدهد یک چیزی میگیرد حالا یا با خدا و قرآن و عترت معامله میکند یک چیزی میدهد به حسب ظاهر یعنی وقت صرف میکند یک چیزی میگیرد اما در حقیقت روح تجارت با خدا روح هِبه است نه داد و ستد زیرا عوض و معوّض هر دو را خدا برمیگرداند این طور نیست که انسان چیزی به خدا بدهد و چیز دیگری را از خدا بگیرد بلکه آنچه را که داد معالاضافه خدا برمیگرداند عوض و معوّض هر دو را انسان میبرد اگر با ابلیس معامله کرد عوض و معوّض هر دو را او میبرد این طور نیست که چیزی به آدم بدهد اگر چیزی به انسان بدهد مثل جویی است که به اسب میدهد چون سواری بدهد این طور نیست که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت این اسب را تیمار میکند جو میدهد آب خنک هم به او میدهد آب خنک هم روی بدنش میمالد برای اینکه سواری بگیرد گفت لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ من احتناک میکنم احتناک, کار آن سوارکار مسلّط و مسلّمی است که سوار بر اسب میشود (یک) دهنه میزند (دو) حنک و تحت حنک این اسب را کاملاً در اختیار دارد (سه) این را میگویند احتناک شیطان بالصراحه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گفت من سواری میخواهم خب اگر کسی با چنین سوارکاری معامله کرد قدری جو گرفت دو توبره جو گرفت اینکه عوض و معوّض نیست چون خودش توانش را در اختیار او قرار میدهد اینچنین نیست که اگر شیطان کام کسی را شیرین کرده چیزی به او داده این نظیر جویی است که به اسب میدهند عوض و معوّض هر دو را او میبرد ولی اگر تجارتی با قرآن و عترت کرد عوض و معوّض هر دو را خدا به او برمیگرداند و آنها غنیاند چیزی از ما نمیخواهند که عمر ما را کامل میکنند به ما برمیگردانند حیات ما را پررونق میکنند به ما برمیگردانند میشود حیاتِ خالد. خب پس همان طوری که زمینِ زندگی یا دائر است یا بائر زمینه زندگی هم بشرح ایضاً یا دائر است یا بائر تجارتها کسبها درس و بحثهای حوزه و دانشگاه یا دائر است یا بائر یک عدّه کَانُوا قَوْمَاً بُوراً پایان امر دستشان خالی است یک عدّه یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ دستشان پر است یک عدّه مَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ دستشان خالی است یک عدّه حیات و مماتشان نه تنها برایشان خوب است برای نظام خوب است برای کشور خوب است خب این شهدا کسانیاند که یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ (یک) وقتی هم وارد یک سرزمین شدند خونشان کشور را پربرکت و معطّر میکند (دو) «طِبتم و طابت الأرض التی فیها دُفنتم» از این تجارت لَن تَبُورَ بهتر چه چیزی نشان دارید آدم طوری زندگی بکند که وقتی هم که مُرد یک کشور را زنده میکند «طِبتم و طابت الأرض التی فیها دُفنتم» این نشانه یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ است.
پرسش:
پاسخ: خب به اذن حضرت و به تعبیر حضرت البته آن وقت به استثنای گروه اندکی که گرفتارند حتی در برابر حضرت میایستند وگرنه أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا دیگر, آن وقت عقل مردم چون بالا میرود در روایات است که «وضع الله یده علی رئوس العباد فجمع بها عقولهم و کَمَلَت به احلامُهم» (1)همین است ملّتی که عاقل شد مردمی که عاقل شدند و در سایه وجود مبارک ولیّ عصر 313 شاگرد مثل امام حضور داشته باشد آن وقت یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ دیگر.
خب فرمود اینها وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً در اثر آن رفاهزدگی. فتحصّل که جامعه شرک از نظر معرفتشناسی گرفتار دو خطر است از نظر انگیزه گرفتار یک امر مشترک است آن خطرهای معرفتشناسی این است که مقلّدان را تقلیدِ کور به جهنم برد آن مدّعیان تحقیق را خلط و مغالطه بین تکوین و تشریع به جهنم برد قدر مشترک بین این دو گروه همین دنیازدگی است که «حُبّ الدنیا رأس کلّ خطیئة» آن روز که روز عدل و حق است فرمایش این بزرگان در محکمه عدل الهی این است که خدایا هیچ کس اینها را گمراه نکرده اینها در اثر حبّ دنیا و تجمّلات دنیا و بهرهبری اترافی به این دام افتادند لکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً.
پرسش:
پاسخ: نه اصلاً انگیزهشان همین است دیگر منشأ فراموشی خدا و یاد قیامت همین اتراف است دیگر بخش اندیشه را اینجا مطرح نمیکنند بخش اندیشه را جای دیگر مطرح میکنند خب یک انسان مُترف انسان متنعّم انسانی که همهاش در لذّت به سر میبرد دیگر یُنسی الآخر بیان نورانی حضرت هم همین است که «إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَی وَ طُولُ الْأَمَلِ», «اتِّبَاعُ الْهَوَی» یُنسی الآخرة و «طُولُ الْأَمَلِ» هم یَسدّ عن الهویٰ خب.
1) (1) . الکافی، ج 1، ص 25.
آنجا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آن محاکمهای که بین هر تبهکاری با ابلیس مطرح بود آنجا گذشت در آنجا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» آنها گفتند که شیطان ما را گمراه کرده است ذات اقدس الهی در آن محکمه ابلیس را حاضر میکند و آنها را هم حاضر میکند آیه 21 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ اینها در قیامت میگویند شیطان ما را گمراه کرده محکمهای تشکیل میشود شیطان یک طرف تبهکاران یک طرف این تبهکار اعم از بتپرست و معصیتکار و امثال ذلک است اختصاصی به عابد و معبود ندارد اینها میگویند شیطان ما را گمراه کرد شیطان میگوید که هیچ تقصیری از طرف من نیست من یک دعوتنامه نوشتم انبیا هم یک دعوتنامه نوشتند عقل و فطرت شما از درون با آن دعوتنامه انبیا موافق بود شما با داشتن عقل از درون با فطرت از درون, وحی و نبوّت و ولایت از بیرون آن دعوتنامه را جواب ندادید دعوتنامه مرا جواب دادید من کاری نکردم إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّکُمْ یعنی وعد باطل فَأَخْلَفْتُکُمْ من با وعده دروغین شما را آوردم خدای سبحان و انبیا و اولیا با وعده راست شما را دعوت کردند وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ من فقط وسوسه کردم وسوسه یک دعوتنامه است هیچ اجباری در کار نبود خب إِلَّا أَن دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم امروز نه من به داد شما میرسم نه شما به داد ما «کلاهما فی النار» غرض این است که در این محکمه شیطان هم خودش را تبرئه میکند منتها میگوید من گناه خودم را دارم اینکه در قرآن فرمود: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکَ وَمِمَّن تَبِعَکَ بحث دیگری است هر دو «کلاهما فی النار» اما شیطان مقصّر نیست که کسی را گمراه بکند تا کسی بگوید شیطان باعث شده است خب شیطان دعوت میکند در حدّ وسوسه نه بیش از آن اصلاً بیش از آن حق ندارد خدای سبحان اختیار را, اراده را در اختیار کسی قرار نداد.
پرسش:
پاسخ: نه, مَانِعَتُهُمْ نعمت را, شما نعمت دادید آنجا به جای اینکه از این نعمت حُسن استفاده کنند در برابر نعمت شاکر باشند کفران نعمت کردند تو نعمت دادی آنها قدردانی نکردند تو محبّت کردی آنها حقشناسی نکردند تو لطف کردی آنها جفا کردند همین. در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» و امثال آن, آن جریان محاکمه بین مستضعف و مستکبر مطرح است در آنجا مستضعفان وقتی که وارد جهنم شدند چون فهمیدند که خلاف کردند باید عذاب ببینند میبینند مستکبر هم در جهنم است به خدا عرض میکنند که عذاب آنها را بیشتر کن برای اینکه آنها ما را گمراه کردند که ربنا عذاب آنها را دو برابر کنید برای اینکه آیه 31 سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» این است وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَن نُؤْمِنَ بِهذا الْقُرْآنِ وَلاَ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ الْقَوْلَ یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلاَ أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ مستضعفان به مستکبران میگویند این دنبالهروها به آن پیشروها میگویند شما ما را گمراه کردید آنگاه آنها در جواب میگویند قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم خب انبیا آمدند هم برای ما هم برای شما, حرفهای آنها را هم ما شنیدیم هم شما, ما چه تقصیر داریم ما گفتیم بیایید انبیا هم گفتند بیایید شما دنبال ما آمدید حرف انبیا را گذاشتید کنار إِذْ جَاءَکُم بَلْ کُنتُم مُّجْرِمِینَ شما هم مثل ما مجرمید دیگر وَقَالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَروُا بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ این کارها را کردید. در بخشهای دیگر که اینها به خدا عرض میکنند خدایا عذاب آنها را زیاد کن خدای سبحان میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ شما هم دوتا عذاب دارید آنها هم دوتا عذاب دارند منتها تحلیل نکردید چرا لِکُلٍّ ضِعْفٌ برای اینکه شما هم گناه کردید (یک) هم درِ خانه اهل بیت را بستید (دو) شما اگر نرفته بودید دنبال اموی و مروانی اینها که درِ خانهشان بسته نمیشد که اینکه فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ همین است فرمود شما که یک گناه نکردید آنها دو گناه کردند شما هم دو گناه کردید آنها معصیت کردند (یک) درِ خانه اهل بیت را بستند سقیفه را به جای غدیر نشاندند (دو) دو گناه کردید شما هم همین دو گناه را کردید شما هم معصیت کردید هم اموی و مروانی و امثال اینها را تأیید کردید لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ شما چرا تحلیل نمیکنید حساب نمیکنید. خب پس سه محکمه است و سه محاکمه یک محکمه عمومی است که هر تبهکاری میگوید شیطان باعث شد در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» میفرماید شیطان میگوید من کاری نکردم من وسوسه کردم انبیا و اولیای الهی هم دعوت کردند آنها دعوت صدق داشتند من دعوت کذب داشتم شما میخواستی آنجا بروی یک محاکمه در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» و امثال «سبأ» است که بین مستضعف و مستکبر است خدا میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ خب شما رهبران الهی را گذاشتید کنار به دنبال رهبران کفر و ضلال رفتید شما دو گناه کردید دیگر وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ محاکمهای هم بین عابد و معبود است که در این سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» مطرح است که ذات اقدس الهی حق را به فرشتگان و حق را به قدّیسین بشر میدهد فرمود: فَقَدْ کَذَّبُوکُم بِمَا تَقُولُونَ آن وقت خدا پرونده را با این مختوم میکند خطاب میکند به بتپرستها میفرماید دیدید که این معبودها شما را دعوت نکردند شما به جای اینکه نعمت را حقشناسی کنید شکر کنید کفران کردید به جای توحید, شرک ورزیدید فَقَدْ کَذَّبُوکُم نگویید که اینها ما را گمراه کردند اینها که شما را تکذیب کردند امروز هیچ کاری از شما برنمیآید نه بالاستقلال میتوانید مشکلتان را حل کنید نه بالنصره فرق ولایت و نصرت این بود یا فرق ولایت و شفاعت این بود اگر کسی ولیّ خودش باشد والی خودش باشد مشکل خودش را حل میکند اما اگر کسی ولیّ نباشد نه ولیّ خودش باشد یا ولیّ دیگری ناصر باشد یعنی دیگری درصدد حلّ مشکل خود است انسان به او کمک میکند اگر گفتند زید ولیّ عمرو است یعنی همه کارهای عمرو را این زید حل میکند اما اگر گفتند زید, ناصر عمرو است یعنی بخشی از کارها را خود عمرو انجام میدهد زید او را کمک میکند فرمود نه کسی ولیّ شماست که کلّ کارهای شما را به عهده بگیرد نه کسی ناصر است که بخشی از کارها را شما به عهده بگیرد بخشی از کارها را او, در اینجا بعضی از قرائتها, قرائت ضمیر فعل غایب است به حسب ظاهر طبق آن روایات این قدری اَنسب به نظر میرسد یعنی این فرشتهها نه ولیّ شمایند نه ناصر شما نه ولیّاند که همه کارهای شما را انجام بدهند که این عذاب را از شما منصرف بکنند نه ناصرند که بخشی از کارها را شما به عهده بگیرید آنها شما را کمک بکنند در صرف عذاب, اگر خطاب باشد چه اینکه هست معنایش این است که نه شما توان آن را دارید که عذاب را از خود منصرف کنید بالاستقلال, نه توان آن را دارید که دیگری عذاب را از شما منصرف کند و شما کمک او باشید (دو) فَمَا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً یعنی صرف عذاب وَلاَ نَصْراً.
پرسش:
پاسخ: البته, یکی از مصادیقش این است دیگر آن روز که جا برای توبه نیست آن روز جا برای هیچ کاری نیست برای اینکه قیامت ظرف عمل نیست خب.
پرسش: پاسخ: بالأخره هر کسی در برابر دین خدا قرار بگیرد در یکی از این محاکم ثلاثه محکوم خواهد شد دیگر.
پرسش: پاسخ: این بله چون مواقف فرق میکند دیگر, پنجاه هزار سال است هر هزار سالی هم یک موقف است مثل در بحث اینکه الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ شد (یک) آنجا که در سورهٴ مبارکهٴ «یس» دارد که الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ در بحثهای قبل داشتیم که گاهی دهن را مُهر میکنند کسی حقّ حرف ندارد گاهی هم دارد که یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ خب یا دست و پا شهادت میدهند اینها به زبان میآیند وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا آنجا که جای مُهر کردن است موقف خاص است آنجا که جای گوشاندن است و حرف زدن است موقف مخصوص. در این بخشها فرمود: وَمَن یَظْلِم مِنکُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً کَبِیراً البته اطلاق آیه شامل هر ظلمی میشود چه ظلم اعتقادی چه ظلم اخلاقی چه ظلم عملی لکن قدر متیقّن در مقام تخاطب همین مسئله شرک است چون با مشرکان دارد سخن میگوید که إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ این مشرکانی که در همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» بحث آنها گذشت اینها به عنوان عابد و بتپرست وقتی آنجا حضور پیدا کردند قدر متیقّن در مقام تخاطب همان ظلم شرکی است که إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ اما اطلاق آیه گذشته از اینکه قدر متیقّن را شامل میشود موارد دیگر را هم در برمیگیرد این اصل کلی است که وَمَن یَظْلِم مِنکُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً کَبِیراً «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ خَالِدِینَ کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً (16 وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَیَقُولُ أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ (17) قَالُوا سُبْحَانَکَ مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاءَ وَلکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً (18) فَقَدْ کَذَّبُوکُم بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَلاَ نَصْراً وَمَن یَظْلِم مِنکُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً کَبِیراً (19) وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَیَمْشُونَ فِی الْأَسْوَاقِ وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیراً (20)) در جریان جهنم و بهشت احاکم خاصّی را قرآن کریم مطرح میفرماید در خصوص آیه شانزده سورهٴ «فرقان» فرمود بهشتیها بر اساس وعده وارد بهشت میشوند یعنی آیه پانزده و شانزده این دو مطلب را دارد نه بر اساس استحقاق زیرا انسان هر کار خیری انجام بدهد در برابر نعمتهای الهی هنوز بدهکار است اینکه گفتند خود را محاسبه کنید یعنی اعمال خیرتان را با سیّئات بسنجید اگر سیّئاتتان بیشتر بود که توبه کنید و ترمیم کنید و اگر حسناتتان بیشتر بود مغرور نباشید حسناتتان را با نعمتهای الهی بسنجید تا معلوم بشود هنوز بدهکارید. بعد از اینکه اعمال را سنجیدید از سنجش خاطرات هم غفلت نکنید آنچه در اذهان شما خطور میکند آنها را هم محاسبه کنید از جمعبندی اینها معلوم میشود که انسان طلبکار نیست که بگوید من استحقاق بهشت دارم ولی وعده الهی شامل حال چنین افرادی خواهد شد لذا تعبیر قرآن کریم در غالب این موارد این است که ما به متّقیان وعده دادیم و اگر تعبیر به جزا میکنیم این تعبیر تشویقآمیز است مثل تعبیر به اجر خب نباید گفت چون خدا تعبیر به جزا کرد پس انسان استحقاق دارد مثل اینکه تعبیر به اجر کرد خب اگر اجر باشد اجیر, مستحق است واقعاً این اجیر است و اجر است انسان برای خود کار میکند و از خدا مزد دریافت میکند این اجر است یا تعبیر تشویقآمیز است در بحثهای قبل داشتیم که معامله با خدا سودآور است برای اینکه خداوند عوض و معوّض هر دو یکجا به انسان میدهد اگر انسان با خدا بیع کرد و همین مناسبت بیع را میگویند بیعت که فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ در جریان إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم اگر انسان بیع کرد و جان خود و مال خود را به خدا فروخت اولاً مالک جان و مال نیست تا بفروشد و ثانیاً بر فرض که مالک باشد بفروشد خدا مال ما را, جان ما را تکمیل میکند میپروراند به کمال میرساند و به ما میدهد عوض و معوّض هر دو را به ما میدهد این چه بیعی است در مسئله اجاره که فرمود: لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ کذا و کذا یا أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ این اجر یعنی ما برای خدا کار میکنیم و مزد میطلبیم یا برای خودمان کار میکنیم بنابراین تعبیر به بیع تعبیر به اشترا تعبیر به ثمن و مثمن تعبیر به اجر همه اینها تشویقآمیز است لذا نباید گفت چون در جمله قبل آیه پانزده فرمود جزا انسان از این کلمه جزا بخواهد استفاده کند که پس یک انسان مؤمن طلبکار میشود برای اینکه این توهّم طلبکاری پیش نیاید مکرّر تعبیر به وعده دارد قبلش وعده, بعدش وعده قبل از جمله جزا فرمود: وُعِدَ الْمُتَّقُونَ بعد از آن هم در آیه شانزده میفرماید: کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً این وعده الهی است پس کسی طلبی از خدای سبحان ندارد مثل اینکه شما به فرزندانتان میگویید اگر این درس را خوب خواندی و اگر در امتحان موفق شدی من این پاداش را به شما میدهم درست است تعبیر به پاداش میکنید ولی این تشویقآمیز است او برای خودش درس میخواند و موفق میشود کمالی نصیب او میشود ولی شما میگویید ما به شما پاداش میدهیم این تعبیر در ادبیات عرفی هم هست که تعبیر تشویقآمیز است برای اینکه کسی طلبکار نباشد و توهّم نکند که این تعبیر جزا نشانه استحقاق است مهفوف به دو جمله وُعِدَ الْمُتَّقُونَ قبل, کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً بعد, این کلمه لَهُمْ جَزَاءً وَمَصِیراً مهفوف به دو وعده است تا انسان مطمئن باشد که طلبکار نیست خب وعده است.
مطلب بعدی آن است که در بهشت که فرمود: لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ بعد از اینکه فرمود: وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّاند که در سورهٴ «اعراف» و مانند آن گذشت آنجا توضیح داده شد که در فضای بهشت نه تنها کینه و حِدق و عداوت در دل انسان نیست هرگز زیادیخواهی در دل انسان نیست هیچ نقصی که مربوط به نفسانیّات باشد در دل نیست (یک) انسان به قلب سلیم وارد میشود این إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ یا یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ ٭ إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ یعنی قلبی که جز رضای خدا چیزی در او نیست یک انسان بهشتی دارای قلب سلیم است این قلب سلیم جز رضای خدا و پسندیدن کار خدا چیزی در او ندارد لذا هیچ مشکلی در بهشت برای بهشتیها نیست این امور را که شما مطرح میکنید میبینید نشانه سلامت قلب است در بهشت غرف مبنیّه هست درجات هست هرگز پایینی طمع درجه بالایی را نمیکند رَشک نمیبرد قصّه نمیخورد و اگر گفته شد که حضرت سجاد(سلام الله علیه) فرمود: «إن لعمّی العبّاس درجةً یَغبطها بها یوم القیامة» حالا شاید در برزخ باشد در ساهره قیامت باشد نه در بهشت اگر هم در بهشت هست به معنای رشک و حسرت دنیایی نیست هرگز انسانی که در مرتبه هشتم است آرزو و تمنّی این را داشته باشد که به درجه نُه برسد نیست وگرنه یک عذاب و نگرانی بود در بهشت نظیر فرشتهها به سر میبرد برای فرشتهها این اصل هست که وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ اما هیچ فرشتهای غصّه نمیخورد که چرا درجه من ده است درجه دیگری دوازده وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ مردان بهشت, زنان بهشت در بهشت همانند فرشتهها منزّه از حِقدند, کینهاند, حسرتاند و مانند آن این راجع به درجات. راجع به تبهکاریهای قبلی عدّهای از این بهشتیان بالأخره از درِ توّابین وارد میشوند باب توّابین است خب خیلیها هستند که گناه کردند بعد توبه کردند و مشمول رحمت الهی شدند وارد بهشت شدند غیر از معصومین بالأخره خیلیها گرفتار لغزش هستند خب اینها که از در توّابین وارد میشوند احسان الهی را میبینند اگر یادشان باشد که در دنیا گناه کردهاند که آنجا شرمندهاند این همه بتپرستان که توبه کردند و موحّد شدند و اکنون وارد بهشت شدند اگر یادشان باشد که در دنیا در برابر صنم و وثن سجده میکردند که آنجا خجالت میکشند اصلاً تائب خود حرّ(سلام الله علیه) اصلاً یادش نیست که آن کار را کرده وگرنه خجالت میکشید و این یک عذاب و رنج است آن قدر ذات اقدس الهی در صحنه دل کارگزاری میکند مقلّب قلوب است اصلاً حرّ(سلام الله علیه) یادش نیست که آن بیادبی را کرده است لذا در بهشت متنعّم است اگر ما یادمان باشد که در دنیا گناه کردیم و الآن در بهشتیم خب این شرم را چه بکنیم؟!
مطلب سوم آن است که خیلیها هستند که بالأخره نظیر نوح(سلام الله علیه) که فرزندش در جهنم دارد میسوزد خب پدر در بهشت است پسر در جهنم دارد میسوزد اینجا چطور نگران نباشد اگر وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) یادش باشد که چنین پسری داشت که خب در رنج است اصلاً در صحنه قلب نوح(سلام الله علیه) چنین خاطرهای نیست که پسری داشت همه افرادی که تبهکارانی از قوم خویش را داشتند اینها وقتی در بهشتاند اصلاً یادشان نیست که پسری, برادری, خواهری و مانند آن داشتند که الآن در سوخت و سوز است چنین عالمی است فرمود آنچه را که اینها میخواهند برای اینها حاصل است لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ وقتی بهشتی وارد چنین صحنهای شد الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ هیچ غم و اندوهی در دل نیست چنین عالمی است آنگاه اگر سؤال بشود که خب خدای سبحان یقیناً به وعده خود عمل میکند حالا چه حاجت که بهشت الآن موجود باشد یا جهنم الآن موجود باشد چون به وعیدش عمل میکند عندالمصلحه و الحکمة پاسخش این است که این آیات بهشت و جهنم در عین حال که اثر فقهی دارد اثر تبشیر و انذار و اخلاقی دارد اثر معرفتی هم دارد از بیانات نورانی امام رضا(سلام الله علیه) است روایات فراوانی هم هست از آیات فراوانی هم استفاده میشود آن بیان نورانی امام هشتم(سلام الله علیه) این است که «لیس منّا» از ما نیست کسی که بگوید بهشت و جهنم الآن خلق نشده اما این جهانبینی ما, شناخت ما را این آیات و روایات تأمین میکند بهشت الآن موجود است جهنم الآن موجود است کجا هست «لیست أدری» میبینید کلّ زمین وضعش عوض میشود یعنی به هم میخورد دوباره میسازد, کلّ آسمان وضعش به هم میخورد یعنی به هم میخورد دوباره میسازند در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ یعنی «تبدّل السماوات غیر السماوات» و میشود جهانلرزه نه سخن از زمینلرزه یا آسمانلرزه است این زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ که در آغاز سورهٴ «حج» بود یعنی کلّ جهان میلرزد ساختارش عوض میشود به هم میخورد اما بهشت همچنان موجود است جهنم همچنان موجود است این آدم را وادار میکند به معرفت که این کجاست زمین است نه, آسمان است نه؟ بیرون از آسمان و زمین است؟ بیرون کجاست؟ چیزی نیست که در صحنه قیامت ویران نشود و بازسازی نشود این معارف فراوانی را به همراه دارد اگر در آیه کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ فرمود اگر علمالیقین داشته باشید هماکنون جهنم را میبینید ناظر به همین است اگر در بیانات نورانی حضرت امیر در مقام «کأنّ» حضرت(سلام الله علیه) فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا» یا درباره جهنم «هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ» درباره بهشت «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْرَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ» ما را وادار میکند که قدری فکر کنیم ببینیم این کجاست در زمین است؟ نه, در آسمانهای ده طبقه و صد طبقه است؟ نه, پس جایی هست که کلّ عالم به هم میخورد ولی بهشت به هم نمیخورد بهشت را که بازسازی نمیکنند جهنم را که بازسازی نمیکنند چه برزخی باشد چه قیامت کبرا چه بهشت و جهنم برزخی چه بهشت و جهنم قیامت کبرا اینها به هم نمیخورند اینها نه در آسماناند نه در زمین وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در معراج اینها را دیده وارد بهشت شده جهنم را از نزدیک مورد نظر قرار داده اینها آدم را وادار میکند که بررسی کند که این کجاست آن جایی که نام ندارد کجاست اگر انسان این جهنم را بشناسد و این بهشت را بشناسد یقیناً دقیقتر درباره کارهای خودش در خاطرات ریز و درشت خودش تأمّل میکند اینها از نظر جهنمشناسی, بهشتشناسی سهم تعیینکنندهای دارد خب.
پرسش:
پاسخ: نه, جهنم دو قسم است بهشت هم دو قسم است هم جَنَّاتٍ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ جسم است بدن دارد هم درخت دارد هم این دست و پای انسان هست هم روح انسان هست که عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ اما الآن شهدا در بهشتاند ولو بهشت برزخی اما این طور نیست که حالا که کلّ عالم عوض میشود زمین را عوض میکنند برای بازسازی, آسمان را میکوبند برای بازسازی, بهشت شهدا عوض بشود یا جهنم اشقیا عوض بشود اینها سر جایش محفوظ است چه برزخیاش چه قیامت کبرا چه جهنم صغرا چه جهنم کبرا, چه بهشت صغرا چه بهشت کبرا اینها جایی هستند که با اینکه کلّ عالم را بازسازی میکنند اینها تکان نمیخورند چنین جایی است.
پرسش: اگر بهشت و جهنم .. نیست پس معاد جسمانی ما چطور جمع میشود؟
پاسخ: جسمانی هست, همین درختی که هست جسم است, بدنی که هست جسم است همین شهدا دست دارند پا دارند لذّت میبرند عِندَ رَبِّهِمْ هم هستند اما جسمی است که نه در آسمان است نه در زمین, بدنی است که نه در آسمان است نه در زمین, درختی است که نه در آسمان است نه در زمین این شواهد روایی که این را تأیید میکند بالأخره هم آیات هم روایات به صورت شفاف و روشن دلالت دارد که بهشت الآن موجود است جهنم الآن موجود است این یک اصل آیات فراوانی هست روایات فراوانی هست که در صحنه قیامت عالم بازسازی میشود إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ میشود إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ میشود یَوْمَ تُبَدُّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ میشود, وَالسَّماوَاتُ میشود زلزلة الساعه کلّ عالم را به هم میزند اما هیچ تحوّلی در بهشت پیدا نمیشود با اینکه بدن هست جسم هست درخت هست میوه هست جایی است که کاری به عالم طبیعت ندارد کاری به زمین و آسمان ندارد بالأخره خب.
پرسش:
پاسخ: بهشت دیگر بازسازی نمیکنند که.
پرسش:
پاسخ: بله خب, برای اینکه این دارالقرار است دیگر دارالقرار که دیگر دارالفرار نیست فرمود آخرت دارالقرار است این بهشت دارالقرار است دیگر بهشت را تخریب نمیکنند که جهنم را تخریب نمیکنند که خب.
پرسش:
پاسخ: بالأخره هر چه میسازد این اعمال ما موادّ اولیه میدهند ولی معمار و مهندس دیگری است آن فرشتهها که دارند میسازند, میسازند اعمال ما آن موادّ اولیه را عطا میکند ولی چنین چیزی هست این است که اگر ما بگوییم چه حاجت که خدا بهشت و جهنم را الآن خلق کرده باشد این یک اثر عمیق علمی دارد معرفتی دارد اعتقادی دارد بله وعده الهی حق است اگر بهشت و جهنم الآن خلق نشده بود بعداً هم خلق میکرد از نظر پاداش و کیفر فرق نمیکرد اما خیلی از مسائل را این مطلب معرفتی به همراه دارد که خداوند یک سلسله موجوداتی دارد که جسم دارند روح دارند اما نه در آسماناند نه در زمین, بدن دارند جسمِ طول و عرض و عمقدار دارند درخت است میوه است اما نه در آسمان است نه در زمین خب.
لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاؤُونَ خَالِدِینَ کَانَ عَلَی رَبِّکَ وَعْداً مَسْؤُولاً بعد میفرماید ما که فتوا دادیم گفتیم فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً اینها راه گُمکردهاند ولی برای اینکه مسئله برای آنها بیّنالرشد بشود از یک سو, بیّنالغی بشود از سوی دیگر اینها را به محکمه دعوت میکنیم ممکن است همان انکاری که در دنیا داشتند در قیامت ظهور کند برای اینکه مبادا انکار بکنند ما یک محکمه عادلانه تشکیل میدهیم همه را حاضر میکنیم (یک) و متن عمل را هم حاضر میکنیم (دو) اعضا و جوارح اینها را هم به عنوان شهود حاضر میکنیم (سه و چهار) تا برای او روشن بشود که او مجرم است مع ذلک وقتی هم که وارد جهنم شد باز همان حرفهای دنیای خودش را تکرار میکند اگر در قیامت احتجاج به حجّت بالغه میرسد برای این است که همه این جوانب را رعایت کرده است فرمود: وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ ذات اقدس الهی این بتپرستها را محشور میکند وَمَا یَعْبُدُونَ یعنی معبودهای اینها, چیزی که این بتپرستها یَعْبُدُونَ او را, آنها را هم محشور میکنند. این کلمه «ما» را برخیها خواستند بگویند که برای غیر ذویالعقول است لذا برای صنم و وثن خواهد بود و این تام نیست برای اینکه رواج این کلمه «ما» شاید متأخّر باشد وگرنه در لسان قرآن کریم کلمه «ما» برای ذات اقدس الهی به کار رفت برای اینکه فرمود: وَالسَّماءِ وَمَا بَنَاهَا آن بانی سماء غیر از خدا کس دیگری نیست که در بیانات نورانی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که در سورهٴ «کافرون» مطرح شد در آنجا دارد که وَلاَ أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ آنکه من میپرستم شما نمیپرستید از الله به «ما» یاد شده است نه به «مَن» از این تعبیرات در قرآن کریم کم نیست بنابراین اگر رواجی پیدا کرده که مثلاً «ما» برای غیر ذویالعقول است «مَن» برای ذویالعقول این را باید با فرهنگ خود قرآن تطبیق کرد قرآن کریم این «ما» را گاهی برای ذویالعقول گاهی برای غیر ذویالعقول به کار میبرد در اینجا به قرینه سؤال و جوابی که هست این «ما» ذویالعقول است یعنی یا ملائکه یا قدّیسین بشر وَمَا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ ذات اقدس الهی میفرماید اینها که گمراهاند راه گُمکردهاند بیّنالغی بودن اینها روشن است الآن سخن در این نیست که آیا اینجا ضلالت است یا هدایت سخن در این است که این ضلالتِ قطعی مُضلّش چه کسی است از مبدأ فاعلی سؤال میشود نه اینکه از فعل سؤال بشود که آیا ضلالت است یا هدایت یا از وصف سؤال بشود فَیَقُولُ أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ این مُضلّشان چه کسی است چه کسی اینها را گمراه کرده؟ حالا اینها بر فرض برایشان مسلّم شده باشد که بیراهه رفتهاند ولی ممکن است که دیگری را متّهم کنند یا بهانه بیاورند که فلان کس ما را گمراه کرده فلان مبدأ فاعلی ما را گمراه کرده ما بیگناه بودیم اینجا هم محکمه تشکیل میشود پس یک محکمه برای این است که آیا اینها در راه بودند یا بیراهه یک محکمه برای این است که اینها مقصّر بودند یا بیتقصیر آن جریان محکمه که ضلالت است آن سر جایش محفوظ است چون روشن شد اینها هم میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا, وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ و مانند آن, اما حالا چه کسی مقصّر بود آیا کسی اینها را به بیراهه کشاند یا خودشان بیراهه رفتند أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ چون این محور اصلی مبدأ فاعلی است لذا مبدأ فاعلی را اول ذکر میکند أَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هؤُلاَءِ یا نه خودشان مقصّرند أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ این کلمه أَنتُمْ از یک طرف هُمْ از طرف دیگر با اینکه اگر هر دو کلمه را بردارند مطلب درست است معلوم میشود محور سؤال, تعیین فاعل است که چه کسی اینها را گمراه کرده اگر میفرمود «أأضللتم» مطلب حل است «أم ضلّوا السبیل» مطلب تام است اما «أنتم» که ضمیر حاضر است «هم» که ضمیر غایب است برای اینکه این سؤال به دنبال فاعل میگردد «أأنتم أضللتم هؤلاء أم هم ضلّوا السبیل» ضلالت قطعی است اینها مقصّر بودند یا بیتقصیر فرشتهها در جواب عرض میکنند که اولاً ما دو نکته را باید عرض کنیم که عقیده ماست سُبْحَانَکَ تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی هیچ کس حق ندارد برای تو شریک قائل بشود نه در ذات نه در صفت, معبود محضی «لا شریک له فی العبادة» اله محضی «لا شریک لک فی الالهیّة» و مانند آن, اما همین وثنی و صنمی جاهلی در مراسم تلبیه حج صریحاً میگفتند «لبیک لا شریک لک الاّ هو لک تَملکه و ما مَلَک» این تلبیه آنها بود در هنگام احرام حج میگفتند تو شریک نداری مگر شریکی که آن شریک هم مِلک توست - معاذ الله - دین آمده کلّ این کلمات شرکآلود را ریخته کنار «لبیک اللهمّ لبیک لا شریک لک اللهمّ لبیک» خب این حرف که سُبْحَانَکَ در آغاز حرف این ملائکه و قدّیسین بشر است یعنی تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی (یک) دو ما چنین حقّی نداریم ما برده محضیم بنده صِرفیم ما که مثل شیطان نیستیم به دنبال اولیای خاص برای خودمان مرید درست کنیم که در جای دیگر فرمود: فَقَاتِلُوا أَوْلِیَاءَ الشَّیْطَانِ بله شیطان برای خود اولیا درست کرده وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ برای خودشان اولیا درست کردند اما ما برای خودمان اولیا درست نکردیم نه اولیا داریم نه اولیایی به دنبال ما راه افتادند ما بندگان تو هستیم دیگران هم بردگان تو. خب مَا کَانَ یَنبَغِی لَنَا أَن نَّتَّخِذَ مِن دُونِکَ مِنْ أَوْلِیَاءَ اگر در سورهٴ «نساء» فرمود: فَقَاتِلُوا أَوْلِیَاءَ الشَّیْطَانِ یا در سورهٴ «بقره» آیةالکرسی فرمود: وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم یعنی این کار, کار شیطنت است ما که این کاره نیستیم این دو مطلب گذشت. درباره اینها یک مطلب ریشهدار را ذکر کرد یک مطلبی افزون بر این ریشه آن مطلب ریشهدار این است که به صورت فعل ماضی فرمود: وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً یک آدمهای منحرفی بودند نه شدند, بودند و به صورت کان مستمر هم ذکر میکند این دلیل مهم وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً این مهمترین جواب. گذشته از اینکه آن قوم بور بودند شما این همه محبّت را کردی که آنها را به راه بیاوری راه نیامدند این وَلکِن افزون بر آن وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً شما لطف کردی, محبّت کردی به اینها و پدران اینها نعمت دادی به جای شکر نعمت کفران نعمت کردند به جای تذکره تو را فراموش کردند نه اینکه - معاذ الله - چون تو نعمت دادی اینها بیراهه رفتند و تو مقصّری - معاذ الله - اصلِ کار به وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً است که به صورت کان مستمر در آورده اصلاً آدمهای منحرفی بودند.
پرسش:
پاسخ: بله خب از اول که خدای سبحان بر اساس فطرت آفریده اما بر اساس فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ اول مکروهات است بعد معاصی صغیره است بعد معاصی کبیره است بعد اکبرِ کبائر است فرمود: فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» فرمود این گناهان اول از بورا که شروع نمیشود که, اول از قساوت قلب که شروع نمیشود اول یک کار مکروهی آدم میکند بعد معصیت صغیره را میکند بعد معصیت کبیره میکند ادامه که پیدا کرد فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ شما این چشمههایی که املاح دارند میبینید آن چشمههایی که کوثرگونه میجوشند شفافاند الآن صدها سال است که بعضی از این چشمههای شفاف دامنه سلسله جبال البرز میجوشد آن ریگهای این چشمه سائیده شدند اول سنگ بزرگ بودند سائیده شدند در طیّ این چند قرن اما همچنان شفافاند برای اینکه این آب, املاحی ندارد اما برخی از چشمهها که با املاح میجوشند اول کاری که میکنند راه خودشان را میبندند یعنی کسانی که سنّ چهل پنجاه سال دارند میدیدند اینجا که اول چشمه آمده یک دشت سبزی بود این آب با املاح و رسوبات کم کم آمد راه را بست بعد از چهل پنجاه سال یک تلّی از سنگ شد فرمود: فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ این گناهان کوچک بعد به گناهان بزرگ بعد به اکبرِ بزرگ وقتی درازمدت شد قلب قسی میشود, میشود سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ در چنین فضایی فرمود: کَانُوا قَوْمَاً بُوراً تو نعمت دادی فطرت دادی همه چیز دادی بعد گذشته از همه آنها نسبت به اینها یک احسان مزیدی کردی که بلکه به راه بیایند به راه نیامدند همه نعمتها را نسبت به اینها روا داشتی به راه نیامدند ما چه تقصیر داریم ما کاری نکردیم وَلکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ اینها آن قدر بیراهه رفتند که شکر نعمت را به کفران نعمت تبدیل کردند (یک) یاد و نام تو را به نسیان و سهو تبدیل کردند (دو) سرّش این است که اصولاً اینها با انحراف داشتند زندگی میکردند وَکَانُوا قَوْمَاً بُوراً.
پرسش:
پاسخ: بله خب آن وقتی که خدا میخواهد بگیرد آن وقتی که خدا میخواهد بگیرد به نحو موجبه کلیه نبود به نحو موجبه جزئیه فرمود ما اول اینها را به صورت عادی پروراندیم دیدیم بیراهه رفتند بعد اینها را گرفتیم یا به بیماری یا به حوادث تلخ یا به مشکلات اینها را گرفتیم دیدیم ناله نکردند گفتیم چرا فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا چرا ضراعت نکردند چرا اهل تضرّع نبودند خب ما یک قدری فشار دادیم که بگویند یا الله با فشار خواستیم بگویند یا الله نشد حالا که دیدیم قابل هدایت نیستند فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّی إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا پر شدند در متن نعمت اینها را گرفتیم تا دادشان در بیاید خب ما از هر راهی خواستیم شما را موعظه بکنیم نشد دیگر انبیا فرستادیم وحی فرستادیم فطرت فرستادیم چهارتا بیماری فرستادیم چهارتا مشکلات مالی فرستادیم چهارتا مشکلات اجتماعی فرستادیم که بگوید یا الله نگفتید که, در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت فرمود ما اینها را فشار دادیم فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا چرا ضراعت نکردند چرا ناله نکردند آن وقت هم که به دنبال زید و عمرو میگشتند ما اینها را فشار دادیم که بگویند یا الله چرا این کار را نکردند خب کسی که صرّاء و ضرّاء مورد آزمون الهی است و نمیگوید یا الله دفعتاً خدا میفرماید آن قدر او را پر نعمت میکنیم نظیر کرم ابریشم که در وسط آن کارهای خودش غرق میشود فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّی إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا وقتی باد کردند از نعمت آن وقت أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً این است وگرنه موجبه کلیه نیست که خدا به هر که نعمت میدهد برای گرفتن است که.
پرسش:
پاسخ: مَا یَعْبُدُونَ همان ملائکه است و قدّیسین بشر است و امثال ذلک.
پرسش: قَوْمَاً بُوراً نتیجه نَسُوا الذِّکْرَ نیست؟
پاسخ: نه, اصلاً کَانُوا قَوْمَاً بُوراً لذا نَسُوا الذِّکْرَ چون «کان» مستمر است و قبلی است نه اینکه «ساروا قوماً بورا» کَانُوا قَوْمَاً بُوراً اینها اصلاً این طور بودند لذا حقشناسی نکردند به جای قدرشناسی و حقشناسی و نعمتشناسی و تذکره خدا, فراموش کردند خب. مشابه این بخش در پایان سورهٴ مبارکهٴ «مائده» آمده است که در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» ذات اقدس الهی آیه 116 سورهٴ «مائده» این است که در صحنه قیامت به وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) میفرماید: ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِن دُونِ اللّهِ اینها که گرفتار تثلیث یا امثال اینها بودند مقصّرند کار, کار بدی است با توحید سازگار نیست مقصّر اصلی چه کسی است؟ تو دعوت کردی اینها را به تثلیث یا خودشان بیراهه رفتند؟ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِن دُونِ اللّهِ قَالَ سُبْحَانَکَ دو مطلبی که اینجا هست آنجا هم در سورهٴ مبارکهٴ «مائده» هم بود اولاً تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی ثانیاً ما چنین حرفی حق نداشتیم بزنیم قَالَ سُبْحَانَکَ (یک) دو مَا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ حرف انبیا حرف فرشتهها حرف قدّیسین بشر در این گونه از مقاطع دو نکته است یکی اینکه تو منزّه از آن هستی که شریک داشته باشی یکی اینکه ما چنین حقّی نداریم که بگوییم ما را بپرستید و ما به طرف خودمان دعوت بکنیم سُبْحَانَکَ (یک) مَا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ (دو) خب پس این صحنه برای همیشه هست و ذات اقدس الهی برای اینکه حجّت او بالغه بشود این محکمه را به راه انداخت حالا نتیجه میگیرند به بتپرستها خطاب میکنند که این معبودها که شما را تکذیب کردند شما محکوم شدید بالعذاب القطعی نه خودتان میتوانید عذاب را از خود منصرف کنید بالاستقلال نه با کمک دیگری یا دیگران میتوانید مشکل خود را حل کنید فَقَدْ کَذَّبُوکُم بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً بالاستقلال یعنی عذاب را از خود منصرف کنید وَلاَ نَصْراً یعنی با کمک, با کمک دیگری, دیگری بخواهد عذاب را از شما منصرف کند شما کمک او باشید یا شما بخواهید عذاب را از خود منصرف کنید دیگری ناصر شما باشد اینچنین نیست اصل کلّی این است که هر ظالمی محکوم است منتها قدر متیقّن در مقام تخاطب همان إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ است لکن منحصر در او نیست اطلاق این آیه سر جایش محفوظ است وَمَن یَظْلِم مِنکُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً کَبِیراً ما کمی میچشانیم این طور نیست که او بنوشد بلکه میچشد آن عذابی که ما بخواهیم او را در آن عذاب غرق کنیم که مقدور اینها نیست همین مختصری که ما به اینها میچشانیم برای اینها عذاب کبیر است خب بعد درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید بحث در دو مقام است یکی در نبوّت عام یکی در نبوّت خاص, درباره نبوّت عام اینها که میگویند اصلاً بشریّت با رسالت سازگار نیست ما جواب نبوّت عام را خواهیم داد یکی اینکه درباره شخص پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این حرف را دارند ما جواب مخصوص این رشته را میدهیم الآن چون آنها درباره اصل نبوّت بحث نکرده بودند درباره نبوّت خاص بحث کردند یعنی آیه هفت همین سوره که قبلاً خوانده شد این بود که وَقَالُوا مَالِ هذَا الرَّسُولِ چرا این شخص این طور است از طرفی ادّعای نبوّت دارد از طرفی در بازار حرکت میکند غذا میخورد اهل غذا خوردن است اهل مَشی فی السوق است نمیگفتند که اصلاً رسالت با بشریّت سازگار نیست آن در آیات دیگر است قرآن کریم درباره نبوّت عامّه بحث مبسوط خاصّ خودش را دارد چون اینها درباره خصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این حرف را زدند آنگاه درباره این همان آیه بیست میفرماید اصلاً نبوّت کلی همین است ما بر فرض فرشتهای را میفرستادیم باید او را به صورت بشر در میآوردیم برای اینکه شما باید ببینید احتجاج کنید حرف او را بشنوید وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَا یَلْبِسُونَ که در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت اینجا میفرماید همه انبیا این طورند بشر بودند وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ (یک) وَیَمْشُونَ فِی الْأَسْوَاقِ (دو) تا حجّت باشند برای شما وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً ما میآزماییم کسی که در بین شماست به مقامی میرسد تا ببینیم دیگران در برابر حق و عدل و عقل خضوع دارند یا داعیههای باطلی دارند ما اینها را میآزماییم إِلَّا إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَیَمْشُونَ فِی الْأَسْوَاقِ وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیراً ما کسی که از خانههای متوسط است میبینیم که به هر درجهای برسد صلاح و فلاح را حفظ میکند چون اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ پُستهای کلیدی را ذات اقدس الهی فقط به کسانی میدهد که میداند اینها به هیچ وجه از مسیر دین فاصله نمیگیرند اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ اما کرامت را, علم را به عنوان آزمون به هر کسی میدهد گاهی ممکن است نظیر بلعم باعور در بین آن در بیاید که وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا گاهی هم ممکن است مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ در بیاید ولی بالأخره پستهای کلیدی را ابداً ذات اقدس الهی به احدی که کشف خلاف در کارش راه پیدا میکند عطا نمیکند اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ. اما مقامات عادی به عنوان آزمون چرا ممکن است عطا بکند فرمود: وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً این هست که این کار را ما میکنیم و میآزماییم تا کسی نگوید که چرا فلان شخص به پیغمبری رسیده ما نرسیدیم لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ و مانند آن که در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» آمده فرمود اینها آزمون است و معیاری هم دارد در قرآن کریم فرمود یک عدّه با اینکه حق برایشان روشن شده است انکار میکنند ما کاری میکنیم که این از آنها گرفته بشود در دنیا برای فرعون بیّنالرشد شد که وجود مبارک موسای کلیم پیغمبر است و کار او معجزه است اما مع ذلک انکار کرد همین معنا برای اینکه مبادا در قیامت ظهور پیدا کند از هر طرف راه را خدا میبندد وجود مبارک موسای کلیم به فرعون ملعون فرمود آخر تو که برایت روشن شد لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ تو برایت روشن شد که اینها بصائر الهی است خب مشکلت چیست؟ در دنیا انسان با اینکه برای او صد درصد مطلبی روشن میشود میتواند نپذیرد زیرا متولّی اندیشه, عقل نظر است و مسئول عمل و عزم اراده, عقل عمل اگر در جهاد درونی در جهاد نفس این عقل عمل به ره درآمده به اسارت و زنجیر در آمده یک مطلب صد درصد علمی و حق و یقین را انکار میکند این خطر هست مثالش هم در بحثهای قبل داشتیم که مسئول اراده یک چیز دیگر است مسئول اندیشه چیز دیگر است همان طوری که در صحنه بدن مسئول ادراک, چشم و گوشاند مسئول حرکت, دست و پایاند اگر کسی به صورت شفاف مار و عقرب را ببیند این دیگر مار است و مار دمان و سمّی است دارد میآید عقرب را هم میبیند اما دست و پای او که بسته باشد این فرار نمیکند که نمیشود به او گفت مگر ندیدی چشم که فرار نمیکند علمِ حوزه و دانشگاه که فرار نمیکند آن عقلِ دینی است که از معصیت فرار میکند اینکه در جهاد اکبر, جهاد اکبر که حضرت فرمود, باید مواظب باشیم کسی آن نیروی تصمیمگیرنده و متولّی عزم و اراده و اخلاص را به بند نکشد وگرنه شما همین آیه را بخوان همین معنا در قیامت هم ظهور میکند منتها در قیامت همه جوانب را به قدری خدای سبحان شفاف میکند که دست و پای آدم هم علیه آدم قیام میکنند آن وقت دیگر هیچ راهی برای انکار نیست «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا». «و الحمد لله ربّ العالمین»
فَقَدْ کَذَّبُوکُم بِمَا تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَلاَ نَصْراً وَمَن یَظْلِم مِنکُمْ نُذِقْهُ عَذَاباً کَبِیراً (19 وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَیَمْشُونَ فِی الْأَسْوَاقِ وَجَعَلْنَا بَعْضَکُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَکَانَ رَبُّکَ بَصِیراً (20) وَقَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِکَةُ أَوْ نَرَی رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً کَبِیراً (21) یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً (22)) شبهاتی که مشرکان مکّه و کافران داشتند بخشی مربوط به توحید بود که اشاره شد بخشی هم مربوط به مسئله معاد بود و هست که بعضی گذشت و بعضی از این شبهات و پاسخها خواهد آمد بخشی هم مربوط به مسئله وحی و نبوّت بود. درباره وحی و نبوّت ملاحظه فرمودید که آنها گاهی درباره خود وحی و کتاب خدا و کلام خدا سخن داشتند گفتند این افسون و افسانه است اسطوره پیشینیان است قصص گذشتگان است مستورات گذشتگان است وحی نیست که تُمْلَی عَلَیْهِ و مانند آن قَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا ذات اقدس الهی این شبهه را جواب داد فرمود: قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ این اسرار خلقت است اسرار عالم است راه تعلیم و تزکیه است اسطوره نیست افسانه نیست و مانند آن.
برخی از شبهات آنها مربوط به پیامبر بود و عصاره آن شبهات هم این است که این پیغمبری یا کار ملکوتی است یا کار مُلکی اگر یک امر ملکوتی است نصیب بشر نمیشود اگر یک امر مُلکی است و بشر به او دسترسی پیدا میکند ما هم میتوانیم به آن برسیم چرا فرشته بر ما نازل نمیشود و به نظر آنها این است که رسالت یک امر ملکوتی است فرشته باید رسول خدا باشد انسان نمیتواند ولی این تردید بین الأمرین را دارد چون نظر آنها این است که رسالت یک امر ملکوتی است و بشر نمیتواند رسول خدا باشد میگویند: وَقَالُوا مَالِ هذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ اینکه مثل ما غذا میخورد اینکه مثل ما در بازار راه میرود در خیابان راه میرود اینکه نمیتواند رسول باشد این نظر آنهاست ولی از باب صبر و تقسیم میگویند بالأخره رسالت را شما مشخص کنید از چه قسم است اگر از سنخ ملکوت است که به بشر نمیرسد اگر از سنخ ملک است که ما هم میتوانیم برسیم. ذات اقدس الهی همه این شبهات را بررسی کرد فرمود اگر انسان موجودی بود که فقط از طین بود از گِل بود فقط ابزار گوشت و پوست و بدن بود بله این نمیتوانست به امر ملکوتی راه پیدا کند اما یک جهت او إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ است یک جهتش هم نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی است آنکه این نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی این ودعیه ملکوتی را شکوفا کرده است لیاقت آن را پیدا میکند که با اسرار عالم تماس بگیرد برخی از آنها که اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ آنها را به مقام رسالت میرساند آن که قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا و این فطرت را خاموش کرد این فطرت را دفن کرد دسیسه کرد مدسوس کرد آن فقط جنبه بشری دارد ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَیَتَمَتَّعُوا وَیُلْهِهِمُ الْأَمَلُ این با إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً این نمیتواند با امر ملکوتی رابطه برقرار کند پس بنابراین اشکال وارد نیست زیرا انسان یک جنبهاش إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ است یک جنبهاش نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی یک جنبهاش فرد عادی است که أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی است یک جنبهاش هم وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا است اگر کسی آن جنبه فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا که در آغاز امر با الهام الهی آشنا شد این در مکتب الهام درس خواند اینکه تنها در حوزه و دانشگاه درس نمیخواند که این با الهام به دنیا آمده اگر این ودیعه را این سرمایه را حفظ بکند میتواند به جاهایی برسد اما اگر خاک روی این سرمایه بریزد مدسوس کند بالاتر از دس, تدسیس یعنی تدسیس که صیغه باب تفعیل است و کثرت و مبالغه و شدّت را میرساند قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا که اصلش «دَسَّسَها» بود این «دَسَّس» تفعیل همان «دسّ» است مدسوس کردن دسیسه کردن یک کار بدی است تدسیس بدتر است خب اگر کسی با تلاش و کوشش این جان مُلهم را تدسیس کرد دفن کرد در بین اغراض و غرایز این صدای فطرت را که نمیشنود که این حرف خودش را نمیشنود خب اگر حرف خودش را نشنید مدسوس شد مدسَّس شد چه توقّعی دارد که از وحی طرْفی ببندد ولی اگر کسی قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا شد همان را شکوفا کرد همان را بالا آورد و روشن کرد این اگر ذات اقدس الهی صلاح بداند و از اسرار گذشته او باخبر باشد میتواند او را مصلحت بداند او را به جایی برساند پس بنابراین نگویید رسالت اگر امر ملکوتی است به بشر نمیرسد اگر امر ملکی است به ما هم باید برسد خیر یک امر ملکوتی است به بشر هم میرسد ولی شما بشر نیستید إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ این تعارف ندارد که بالأخره انسان یا باید حرف وحی را گوش بدهد یا جزء اسراربین عالم باشد که چشم باطن را پیدا کند درون خیلیها را ببیند یا دو روز صبر کند ببیند که اینها به چه صورت در میآیند خب وجود مبارک امام سجاد این کار را کرده وجود مبارک امام باقر این کار را کرده هر دو امام همام در صحنه عرفات یک عدّه را نشان دادند دیگر آنها که گفتند «ما أکثر الحجیج و قلّ الضجیج» فرمود نه خیر «ما أکثر الضجیج و قلَّ الحجیج» میگویی نه ببین خب اگر کسی در برابر امام زمانش به خلاف حرکت کند همان در میآید که بنابراین یکی از این سه راه هست که جمع را شاید فرمود ما گفتیم بشر میتواند وحی بگیرد شما هم میگویید ما هم میتوانیم وحی بگیریم شما إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ هستید دیگر چه نقصی میکنید. اینها را ذات اقدس الهی در آیات متعدّد فرمود اینجا هم به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: فَانظُرُوا نگاه کن ببین اینها چطور اشکال میکنند در آیه نُه همین سورهٴ «فرقان» که قبلاً گذشت این بود فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ نگاه کن چطور استدلال میکنند ما درباره انسان حرف میزنیم شما که انسان نیستید خب این یک راه با صرفنظر از این جواب دقیق به تک تک این شبهات پاسخ داده شد فرمود شما میگویید چرا او وضع مالی ندارد خب کلّ این جهان را مال و مِلک و مُلک را خدا آفرید میتواند به او بدهد دیگر این چرا کنز ندارد چرا باغ ندارد اگر بخواهد که تَبَارَکَ الَّذِی إِن شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِّن ذلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ پس بنابراین هیچ کدام از این شبهات شما وارد نخواهد بود.
میماند مطلب بعدی که درباره این اموال که خدای سبحان به شما مال داد و به جای اینکه شکر کنید کفران کردید. مال در فرهنگ قرآن در پنج, شش آیه به صورتهای گوناگون ترسیم شد اصلِ مال خب نعمت الهی است این در یک بخشی از آیات که أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً اینها نعمت خداست. مطلب دوم که بخش دیگر از آیات است ذات اقدس الهی میفرماید ما هر چه دادیم به عنوان امتحان است تکریم نیست اجلال نیست اجلال و تکریم در قیامت است اگر به کسی مال دادیم با امتحان است این یک موجبه کلیه است یک اصل کلی است در خیلی از جاها یکی از اینها سورهٴ مبارکهٴ «تغابن» است که إِنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ فتنه یعنی آزمون که موجبه کلیه هم است بخش سوم, طایفه ثالثه آیاتی است که به نحو موجبه جزئیه است نه به نحو موجبه کلیه که فرمود: إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ بعضیها از مالها, بعضی از فرزندها دشمناند پس آنکه موجبه کلیه است فرمود: إِنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ این ابتلاست امتحان است یعنی «کلّ مالٍ ابتلاء, کلّ ولدٍ ابتلاء» اما عدوّ و دشمن بودن این به نحو موجبه جزئیه است که فرمود: إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلاَدِکُمْ عَدُوّاً لَّکُمْ در مقام ما, ما دلیلی نداریم که این مربوط به عدوّ و دشمنی باشد فرمود آنها گفتند که وَلکِن مَّتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ این حرف فرشتههاست در معاد که خدایا تو به آنها نعمتهای فراوانی دادی اینها به جای اینکه شکر کنند کفر ورزیدند دلیلی نیست که این آیه درباره عذاب باشد خب پس طایفه اُولیٰ به نحو موجبه کلیه این است که «کلّ مالٍ نعمةٌ» طایفه ثانیه این است که هر مالی که ذات اقدس الهی به کسی داد آزمون الهی است طایفه ثالثه دیگر موجبه کلیه نیست موجبه جزئیه است که بعضی از اموال بعضی از اولاد واقعاً دشمن انساناند مقام ما هم بیش از مسئله ابتلا چیز دیگر نیست نعمتی است که خدا داد و البته باید در برابر این نعمت شکر کرد.
پرسش:
پاسخ: دیگر حیات دنیا نه «زینتکم» در اوایل سورهٴ «کهف» هم گذشت که هر چه که هست زینت زمین است إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ یا زَیَّنَّا السَّماءَ کذا و کذا فرمود آسمان بروید این شمس و قمر زینت السماء است نه زینت شما, زمین بروید این زینت الأرض است «انا زینا الارض» کذا, الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا این زمین اینجا مزیّن شد این فضا اینجا مزیّن شد نه شما زینة الانسان در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» است که آنجا فرمود خدای سبحان حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ زینت انسان, کمال اوست وگرنه زینت خانه و زندگی و فرش که آن باغ و آن زمین را مزیّن کرده است نه زینت انسان, زینت انسان آن است که با مزیّن همسفر باشد خب اگر در سورهٴ «حجرات» دارد که حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ محبوب شما دین شماست وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ زینت شما همان علم و ادب و عقل و عدل شماست معلوم میشود باغ و راغ زینت الأرض است نه زینت انسان خب اگر اینچنین است آسمان را هم فرمود ما با شمس و قمر مزیّن کردیم حالا بر فرض شما سوار سفینه شدید رفتید آسمان آنجا زندگی کردید آنجا هم مزیّن نیستید الاّ بالایمان, زینت انسان همان کمالات اوست حالا که اینچنین است پس زینت الأرض مشخص شد که فرمود: وَنَبْلُوکُم مثلاً کذا که فرمود ما شما را با این زینتها میآزماییم لکن اگر کسی از این امتحان سرافراز بیرون آمد آن وقت همینها برای او روح و ریحان خواهد شد یعنی میتواند از اینها استفاده روح و ریحانی ببرد و اما اگر سرفراز بیرون نیامد از اینها سوء استفاده کرد کم کم با همینها خدا او را میگیرد آنگاه آیات سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و دو بخش از سورهٴ مبارکهٴ «توبه» شاهد آن مسئله خواهد بود که قبلاً اشاره شد. در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود ما اینها را که وقتی بخواهیم بگیریم غرق نعمت میکنیم در بحبوحه نعمت اینها را میگیریم آیه 44 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این است فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکِّرُوا بِهِ ما قبلاً اینها را با فقر و بیماری و مشکلات قدری فشار دادیم که بگویند «یا الله» آیه 43 این بود فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا آخر بأس ما, امتحان ما, آن تازیانهای که آمد چرا ناله نکردند تضرّع نکردند زاری نکردند ما اینها را قدری فشار دادیم که بگویند «یا الله» نگفتند دیدیم لایق نیستند, این مشکلات را حل کردیم نعمتها را فراوان کردیم اینها را در غرق نعمت خفه کردیم فَلَوْلاَ إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَلکِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ٭ فَلَمَّا نَسُوا مَاذُکِّرُوا بِهِ ما آنها متذکِّر کردیم ولی به یادشان نیامد فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتَّی إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً چون در چنین حالتی سلب نعمت دردآورتر است دیگر بر اساس همین معیار در دو جای سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود اگر دیدید یک عدّه که کجراهه رفتند و کجراهه میروند ولی نعمتهای آنها افزون است شما در تعجّب نباشید برای اینکه ما اینها را میخواهیم بگیریم آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این است فَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ در همان سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آیه 85 هم به این صورت است وَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَأَوْلاَدُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ أَن یُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ اینها را ما میخواهیم در متن نعمت بگیریم تا عذابشان شدیدتر بشود بنابراین این پنج, شش طایفه مشخص میکند که مال در اسلام اصلش نعمت است دادنش امتحان است برخی از اینها دشمن است برخی از اینها برای آن است که انسان غرقِ او بشود و در بحبوحه غرق نعمت گرفتار عذاب الهی میشوند خب. اینکه فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ پاسخش این است که به اینها بگو رسول الاّ ولابد باید بشر باشد برای اینکه با شما میخواهد حرف بزند میخواهد اسوه و الگوی شما باشد اگر بگوید من اسوهام و مقتدای شمایم و قُدوه شمایم به من اقتدا کنید آخر بگویند تو فرشتهای تو که اهل شهوت و غضب نیستی ما چگونه به تو اقتدا کنیم رسول آن است که در اَمام مردم باشد و امامت را به عهده بگیرد فرشته که اینچنین نیست مردم نه حرف او را میشنوند نه او را میبینند لذا هیچ ممکن نیست رسولِ مردم فرشته باشد این برهانش در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت بعد میفرماید اینکه شما میگویید یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ منظور این نیست که پرخوری میکند یا بدخوری میکند یعنی اصلِ غذا خوردن را اینها اثبات کردند مَشی در اسواق هم اصل مشی را اثبات میکند نه اینکه بازارگرد است تا کسی بگوید که رفتن در بازار و زود رفتن و دیر آمدن و اینها کار شیطان است و اینها, غرض این نیست که اینها خیلی در بازار میگردند غرض این است که برای رفع حوائج میروند بازار چیز میخرند برای رفع حوائج غذا میخورند این طورند یعنی مثل ماها هستند نه اینکه زیاد اهل غذا هستند یا زیاد اهل سوقاند تا گفته بشود سوق مثلاً رفت و آمدش کذا و کذاشت خب فرمود: إِلَّا إِنَّهُمْ لَیَأْکُلُونَ الطَّعَامَ بعد به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید اینها نیش میزنند و خب شما هم باید صبر کنید صبر از بهترین ملکاتی است که انسان با او آزموده میشود ما دیگر چیزی بالاتر از نماز در فروع دین نداریم برای اینکه «الصلاة عمود الدین» و اما در جریان استعانت به نماز و صبر مسئله صبر مقدّم بر صلات ذکر شده است البته تقدیم لفظی وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ صبر غیر از سکوت است ما که از گذشته خبر نداریم از آینده خبر نداریم ما در معرض امتحانیم هر حادثهای که پیش آمد انسان جزع بکند این وجهی ندارد صبر بر ما لازم است همان طوری که نماز بر ما لازم است اگر بخواهیم بر مشکلات روزگار فائق بشویم صبر لازم است بر مشکلات جهنّم فائق بشویم صلات لازم است وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ اینجا به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود صبر کنید ما شما را با یکدیگر میآزماییم در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» هم فرمود شما باید که از صبر صرفنظر نکنید ما خیلی از شماها را با این وسایلی که تبهکارها نقل میکنند میآزماییم آیه 186 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این است لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوَالِکُمْ وَأَنْفُسِکُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَمِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذَی کَثِیراً وَإِن تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ اینکه لقمان فرمود: وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ یا در این بخش فرمود صبر کنید و باتقوا باشید فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ عزمالامور یعنی «مِن الامور الّتی یَجب أن یُعْزَم علیها» اولاً ما هیچ کاری را بدون اداره نمیتوانیم بکنیم اصلاً ما «خُلقنا مختارین و مریدین» اگر انسان مورد فعل بود دست کسی را گرفتن از جایی به جایی بردن اینکه مصدر فعل نیست این را بردند نه اینکه رفت ولی اگر کاری به انسان اسناد داده شد کار انسان بود حتماً ارادی است ما ممکن نیست کاری را بدون اراده انجام بدهیم همان طوری که دو دوتا پنجتا نیست دو دوتا سهتا نیست انسان هم قادر نیست کار غیر ارادی انجام بدهد ولو طنز بگوید ولو بخواهد بخندد خب شوخی کند هم بالأخره تصمیم میگیرد اراده میکند انسان اصولاً «خُلق مختاراً حرّاً مریداً» این طور خلق شده است ما مجبوریم که آزاد باشیم آزادی در اختیار ما نیست که آزادی را سلب بکنیم یک کار غیر ارادی انجام بدهیم این نیست ما را خدا آزاد خلق کرد مختار خلق کرد لذا مسئولیم لذا هر کاری را با اراده انجام میدهیم اما کارها فرق میکند یک وقت یک کار عادی است حالا یک ساعت یا دو ساعت بنشیند مشورت بکند با دوستان مشورت بکند خودش فکر بکند این طور نیست بلند میشود میرود منزل یا مسجد, اما اگر خواست همسر انتخاب بکند خواست منزل تهیه کند این کاری است که «مِن عزم الامور» است خودش مینشیند فکر میکند با دوستان مشورت میکند بالأخره با صاحبنظر مشورت میکند اینها را میگویند «مِن عزم الامور» یعنی «مِن الامور الّتی یَجب عن یُعزم علیها» باید تصمیم گرفت صبر «مِن عزم الامور» است یعنی «مِن الامور الّتی یَجب عن یُعزم علیها» حرف لقمان این است حرف سایر اولیای الهی و بزرگان این است چون حرف ذات اقدس الهی این است که فرمود: وَإِن تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ.
پرسش: از آیه سورهٴ «بقره» میشود استفاده کرد که احزاب ظاهری هم در قیامت نگران است
پاسخ: خب بله مکلّف است دیگر, حضرت تا زنده است با علمِ غیب که عمل نمیکنند که إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ در این بخشها همه احکام بر حضرت هم واجب است بر دیگران هم واجب است گاهی البته اگر ضرورت اقتضا بکند که معجزهای اِعمال بکنند با علم غیب عمل میکنند ولی بنای آنها بر این است که با علم ظاهر عمل بکنند در همان فرمایشات مرحوم کاشفالغطاء که یک وقت خواندیم همین بود در جریان محکمه و داوری که حضرت فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالأیمان و البیّنات» هم همین است حضرت با اینکه میداند مال برای چه کسی است حق, حقّ چه کسی است ولی برابر آن علم غیب و علم ملکوتی محکمه اسلامی اداره نمیشود فرمود ما با شاهد و با سوگند, داوری میکنیم و محکمه را پیش میبریم اگر کسی قسم دروغ خورد شاهد زور آورد در محکمه ما, ما به استناد آن شاهد یا سوگند مالی را به کسی دادیم او باید بداند که «قطعةٌ مِن النار» را دارد میبرد این یک آتش دارد میبرد مبادا بگوید محکمه پیغمبر بود من از دست خود پیغمبر گرفتم بنا بر این نیست که ما در دنیا برابر آن علم غیب عمل بکنیم.
پرسش:
پاسخ: خب بله دیگر فرد عادیاند اینها وضو میگیرند تطهیر میکنند.
پرسش:
پاسخ: آنکه مربوط به طهارت از ذنب است در عصمت است خب.
فرمودند این شبهات در اثر آن است که اینها معنای وحی و نبوّت و رسالت و امثال ذلک را بررسی نکردند میماند جریان فرشته که گفتند که همان طور که فرشته بر شما نازل میشود ما هم باید فرشته را ببینیم یک بلندپروازی بیجا هم کردند که ما باید ربّمان را ببینیم اینها درباره ذات اقدس الهی به عنوان اینکه الله واجبالوجود است خالق کل است ربّالأرباب است اله الآلهه است همه را قبول دارند منتها به عنوان اینکه ربّ ماست ما در برابر او مسئولیم شفای ما, رزق ما, سلامت ما, امنیت ما به دست ارباب متفرّقون است اینها واسطهاند که مشکلات ما را حل کنند که شرک از همینجا پیدا شده لذا آنها الله را به عنوان ربّ جزئی قبول نداشتند اگر هم میگفتند: أَوْ نَرَی رَبَّنَا یا منظور از این ربّ, ربّالأرباب است یا نه مواشاتاً مع المخاطب این حرف را زدند وگرنه آنها ربّ خاصّ خودشان را داشتند عبادت میکردند اینها میگفتند یا ما باید فرشته را ببینیم یا الله را - معاذ الله - ببینیم در پاسخ ذات اقدس الهی میفرماید این یک استکبار در اندیشه است چه توقّع بیجایی دارید که یک آدم عادی فرشتهها را ببیند ولی صبر بکنید فرشته را میبینید روزی فرشته را میبینید که به شما سخت میگذرد در هنگام مرگ فرشته مرگ را میبینید البته خیلیها عزرائیل(سلام الله علیه) را نمیبینند آن ملائکه زیردست آنها(علیهم السلام) را میبینند که آنها که با قهر و غضب جان اینها را میگیرند که إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ با سیلی و لگد و مُشت جان اینها را میگیرند با این ملائکه روبهرو هستند فرمود بله صبر کنید شما هنگام مرگ ملائکه را میبینید اما ذات اقدس الهی که دیدنی نیست نه در دنیا نه در آخرت نه حینالموت نه بعدالموت نه در رؤیا نه در رؤیت او که منزّه از دیدن و امثال ذلک است وَقَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا اینها که امید آخرت ندارند میگویند لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِکَةُ اگر پیغمبر, این شخص مدّعی رسالت است میگوید فرشته بر ما نازل میشود خب بر ما هم نازل بشود أَوْ نَرَی رَبَّنَا ما هم الله را - معاذ الله - ببینیم پاسخ این است که لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً کَبِیراً یک بلندپروازی بیجا دارید ولی یک چند روز صبر بکنید فرشته را هم میبینید یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ در هنگام مرگ میبینید اما لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ برای مؤمنین بُشراست ولی برای کفار و تبهکاران بشارتی نیست آن روز میگویید وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً دست به دامن میشوید میگویید از ما صرفنظر کنید از ما فاصله بگیرید ما را رها کنید این حِجر یعنی منع, محجورها که در کتابهای فقه کتابی است به نام کتاب حَجر برای همینهاست یعنی محجورین اما آن مهجور به معنای متروک است هجرت است و اینکه ذات اقدس الهی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً این مَهْجُوراً به معنای متروکا نیست که هجرت باشد تا گاهی انسان بگوید جامعه ما قرآن را ترک کرده است مهجور است این آیه را بخواند, منظور حضرت این نیست که قوم من قرآن را ترک کردند و از قرآن فاصله گرفتند قرآن در جامعه ما مهجور است آن وقتی که حضرت فرمود, قرآن در دلها بود هر کس مسلمان بود کاملاً قرآن را حفظ میکرد آیات فراوانی حفظ میکرد در نمازها میخواند در شبها و روزها آیات را میخواندند این مهجور از هجرت نیست این مهجور از هَجر به معنی ترک نیست این مهجور از هُجر به معنای هزیان است همان طوری که - معاذ الله - در هنگام رحلت حضرت گفتند: ان الرجل لیهجر از آن هجران است مهجور است یعنی قوم من این کتاب را - معاذ الله - هزیان میدانند یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ که نور و وحی است میگویند این اسطوره است این هزیان است وگرنه آن وقتی که این آیه نازل شده بود مسلمانها کاملاً قرآن را میبوسیدند و قوم پیغمبر که یعنی همانهایی که اسلام آورده بودند که ترک نکرده بودند اما آن مشرکانی که در صف مقابل ایستاده بودند آنها میگفتند این هزیان است و افسون است و اسطوره است و امثال ذلک.
پرسش: اینکه خداوند بشر را خلق کند یک سری علامتها را برای بشر روی کره و آسمانها قرار بدهد..با این نشانهها به قیامت و مرگ ایمان بیاورید این یک مقدار سخت نیست برای عموم مردم که..
پاسخ: نه, برای اینکه نظام حق که پوچ نیست این نظام حق یاوه نیست أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی یعنی کلّ این نظام همین طور آمد بخورد و برود هر که هر چه کرد, کرد هر ظلمی کرد, کرد هیچ حساب و کتابی در عالم نیست أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی سُدیٰ یعنی یاوه این شدنی نیست.
پرسش:
پاسخ: بله, عقلی هم خدا به او داد که از همین محسوس به معقول سفر کند فرمود شما سفر کنید از محسوستان به معقول, تدبّر کنید فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ همین است نظریه بدهید فرمود شما فرزند کسی هستید که اهل رؤیت بود لااقل شما پسر همان پدر باشید اهل نظر باشید پدرتان ابراهیم خلیل که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «حج» گذشت فرمود: مِّلَّةَ أَبِیکُمْ این منصوب به اغراست یعنی «خذوا» دین پدرتان را بگیرید مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ شما پسرِ چنین پدری هستید ما به پدرتان کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ به او نشان دادیم او دید شما پسر همان پدر هستید أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ شما نظر کنید او اهل رؤیت است شما نگاه کنید او اهل دیدن است گاهی نگاه به دیدن میرسد نظر به رؤیت میرسد ما را که این طور نیافریده که فرمود تو خلیفه من هستی نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی من تو را با سرمایه خلق کردم فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا اگر کسی این چراغ را خاموش نکند خیلی از چیزها را میتواند ببیند.
به هر تقدیر فرمود اینها میبینند هنگام مرگ فرشتهها را میبینند چون جریان مرگ مطرح شد عدّهای میخواهند اصلاً جلویشان آزاد باشد قرآن کریم بعد از نقل شبهات آنها و اجوبه آن شبهات میفرماید اینها حرفی برای گفتن ندارند هیچ شبهه علمی نزد مشرکان و کافران نیست بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ این میخواهد جلویش باز باشد این حرفی برای گفتن ندارد که, اگر قیامت باشد چه اینکه هست, سؤال و جوابی باشد چه اینکه هست او خودش را کنترل میکند ولی میخواهد جلویش باز باشد خب اگر کسی بخواهد جلویش باز باشد بهانه میطلبد یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ هیچ بازرسی نداشته باشد ولی ما او را به بند میکشیم میگوییم وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْؤُولُونَ حرفهای آنها و شبهات آنها را نقل میکند و رد میکند بعد میفرماید اینها حرفِ گفتنی ندارند این لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ میخواهد جلویش باز باشد. اما در جریان مرگ و برزخ این آیات و روایات را حالا یا به عنوان درس امکاناتی دارید مثلاً برای کسی درس بگویید یا جلسات خصوصیتان اینچنین باشد یا لااقل خودتان دو به دو مباحثه بکنید این آیات و روایاتی که مربوط به معاد است مربوط به قبر است مربوط به برزخ است این را با فقه و اصول خلط نکنیم خب میبینید این همه روایاتی که درباره فقه و اصول هست و وجود مبارک امام باقر و امام صادق اینها را میگفتند به شاگردان چه چیزی حلال است چه چیزی حرام است چه چیزی پاک است چه چیزی نجس است چه چیزی صحیح است چه چیزی باطل است اینها همه را میگفتند اما حالا گریه بکنند که نبود که اما این روایات مربوط به برزخ را با گریه درس میگفتند با گریه یعنی با گریه این امام باقر است وقتی جریان قبر و برزخ را میگوید این نظیر ارکان صلات و واجبات صلات و قاعده لا تعاد این طور نیست که درس بگوید زراره بنویسد که این را با اشک این حرفها را میگوید حالا این روایات را نگاه کنید این کتاب شریف وافی مرحوم فیض(رضوان الله علیه) خب هم مفسّر نامی بود هم محدّث نامی بود هم حکیم نامی بود یک انسان جامعالأطرافی بود این کتاب شریف وافی را خب روایات کتب اربعه را جمع کرده روایات دیگری هم که مقدورش بود آنها را جمع کرده و برخی از روایات که لازم بود توضیح بدهند توضیح دادند این روایت را از روضه کافی چندین بار ما در همین بحث تفسیر آوردیم خواندیم از جلد هشت کافی مرحوم کلینی که آن را از روضه کافی چند بار خواندیم اما این وافی جلد 25 این طبع جدید که اصفهان چاپ کرده جلد 25 صفحه 640 این با تعلیقه شیخناالاستاد مرحوم علامه شعرانی چاپ شده است جلد آخرش است ظاهراً جلد 25 درباره ابواب ما بعد الموت در تنظیم کار مرحوم فیض این است که ایشان ابواب توحید را اول ذکر میکند بعد کم کم مسئله وحی و نبوت و رسالت را ذکر میکند بعد احکام فرعی را ذکر میکند بعد مسئله بیماری و وصیّت و عیادت مریض و اینها را بعد ذکر میکند بعد مسئله تجهیز و نماز میّت و دفن میّت و اینها را ذکر میکند بعد جریان برزخ را ذکر میکند بعد جریان معاد را این طور نیست که مسئله تجهیز و صلات میّت و امثال ذلک را در باب طهارت ذکر بکند معمولاً در کتابهای فقهی در باب طهارت اینها را ذکر میکنند بعد وارد کتاب صلات و صوم میشوند ولی مرحوم فیض(رضوان الله علیه) با همان نظم طبیعی که در خارج هست آن بحثهای اوّلیه را یعنی اصول دین را ذکر میکنند فروع دین را ذکر میکنند آن وقت آخرها بحث وصیّت و تجهیز میّت و امثال ذلک را ذکر میکنند لذا این جلد 25 که تقریباً آخرین جلد است در این قسمت است. در جلد 25 در صفحه 640 این روایت را که مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در جلد هشت کافی نقل کرده است ایشان نقل میکنند و آن روایت این است که مرحوم کلینی «عن بعض أصحابنا عن علیبنعباس عن الحسنبنعبدالرحمن عن أبیالحسن(علیه السلام)» حضرت امام کاظم(سلام الله علیه) میفرماید: «إنّ الأحلام لم تَکُن فیما مضیٰ» بشر اوّلی میخوابید ولی خواب نمیدید «أحلام» یعنی رؤیاها «إنّ الأحلام لم تَکُن فیما مضیٰ فی أوّل الْخَلْق و إنّما حَدَثَتْ» بشر اوّلی خواب نمیدید بعدها پیدا شد حسنبنعبدالرحمن عرض میکند که من به عرض أبیالحسن(علیه السلام) رساندم که «فقلتُ و ما العلّة فی ذلک» چطرو شد که بشر اوّلی خواب نمیدید رؤیا نداشته بود «فقال(علیه السلام) إنّ الله تعالی بَعث رسولاً إلی أهل زمانه» از همان پیشکسوتان انبیا(علیهم السلام) «فدعاهم إلی عبادة الله و طاعته» مردم را به توحید و وحی و نبوّت و عبادت و اطاعت دعوت کرد مردم عصر او به آن حضرت گفتند «إنْ فَعَلْنا ذلک فما لنا» اگر دستورات شما را عمل بکنیم چطور میشود؟ «فوالله ما أنت بأکثرنا مالاً و لا بأعزّنا عشیرتاً» آخر تو بر ما برتری نداری نه از ما سرمایهدارتری نه قوم و قبیلهات بیشتر است آخر ما چرا حرفت را گوش بدهیم «فقال(علیه السلام) إن أطعتمونی أدخلکمُ الله الجنّة» اگر اطاعت کردید خدا شما را به بهشت میبرد «و إن عصیتم أدخلکم الله النار» اگر معصیت کردید خدا شما را به جهنم میبرد «فقالوا و ما الجنّة والنار» بهشت چیست؟ جهنم چیست؟ آن پیامبر(علیه الصلاة و علیه السلام) بهشت و جهنم را برای اینها معنا کرد «فَوَصَف لهم ذلک قالوا متیٰ نصیرُ إلی ذلک» خب اگر اعمال را انجام دادیم چه وقت به بهشت میرویم؟ «فقال إذا مِتُّم» وقتی مردید بعد از مرگ وارد میشوید «فقالوا لقد رأینا أمواتنا صاروا عظاماً و رُفاتا» مردهها که میپوسند و خاک میشوند اینها که برنمیگردند که «فازدادوا له تکذیباً و به استخفافاً» هم تکذیبشان افزوده شد هم سبکشماری اینها, آنگاه «فأحدث الله عزّ و جل فیهم الأحلام» خدا رؤیا را نصیب اینها کرد که اینها در عالم خواب چیزهایی را میدیدند خواب میدیدند که با بدنشان مسافرت کردند مناظر خوبی دیدند مناظر بدی دیدند «فأتوه فأخبروه بما رأوا» وقتی که بیدار میشدند میآمدند نزد پیامبرشان میگفتند اینها چیست که ما میبینیم تا حال این طور نبود اینها چیست که ما میبینیم؟! «فأخبروه بما رأوا و ما أنکروا من ذلک» یک چیزهای ناشناختهای را دیده بودند دیگر برای آنها اوّلین بار بود نمیدانستند چه خبر است که «فقال(علیه السلام) إنّ الله عزّوجل أراد أن یحتجّ علیکم بهذا هکذا تکون أرواحکم إذا مِتُّم» شما چنین عالمی میروید چرا دنبال گورستان میروید «هکذا تکون أرواحکم إذا مِتُّم و إن بلیت أبدانکم تَصیر الارواح إلی عِقابٍ حتی تُبْعَثَ الابدان» تا در معاد دوباره ذات اقدس الهی شما را زنده کند اما آنکه وجود مبارک امام باقر با گریه این مطلب را میرساند این بود.
پرسش:
پاسخ: با بدن سفر میکند دیگر, همین روح است دوتا روح نیست روح در حدّ مرحله گیاهی این بدن را در بستر اداره میکند لذا غذایی که انسان خورد هضم میشود نفس میکشد و اینها و مواظب این هم هست تا این استراحتش را بکند و بالای سر انسان هم هست کسی انسان را صدا میزند او میشنود و این بدن را تکان میدهد بیدار میشود او میشنود نه اینکه انسان اول بیدار بشود بعد بشنود بلکه اول میشنود بعد بدن بیدار میشود او قیّم ماست سرپرست ماست ما را که رها نکرده اگر انسانِ پرخور و بدخور باشد کسی فقط تمام تلاش و کوشش این روح بیچاره, روح ملکوتی این است که این لاشه را حفظ بکند این زباله را حفظ بکند مثل اینکه شما یک حکیم را بگویید فرقان دست بگیر شهر را تطهیر بکن میکند ولی خب این حیف است انسان آن قدر غذا بخورد که فقط کارش بین نَسیل و معتلف باشد طبق بیان نورانی حضرت امیر این بدترین خسارت است دیگر و اگر انسان وارستهای بود کمخور بود خوشخور بود طیّب و طاهر بود این روح فراغتی پیدا میکند ضمن اینکه این بدن را در بستر اداره میکند با آن بدنِ خودساخته سفر میکند حرم مشرّف میشود عتبات مشرّف میشود منازل خوب میبیند با افراد خوب صحبت میکند رؤیای خوب نصیبش میشود وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در همان جلد هشت کافی که مرحوم کلینی نقل کرده این بود که روزها از شاگردان سؤال میکرد «ما المبشّرات» دیشب چه دیدید؟ اینها میخوابیدند که بروند کلاس درس آن کسی که میخوابد که بخوابد همان است که در آیات دیگر قرآن از آنها یاد کرده خب پس بنابراین ما روحی داریم, یک بدن برزخی داریم, یک بدن مادّی داریم این بدن مادّی در بستر هست آن بدن برزخی ابزار است ما با بدن سفر میکنیم دیگر خب بیبدن که سفر نمیکنیم دیگر این بدن را ساختیم و با او داریم سفر میکنیم فرمود مُردید چنین وضعی پیدا میکنید در دنبال قبرستان کجا میگردی این شخص میبیند که همین قبر همین لحد آمده و درست میبیند منتها درباره او درست است دیگری خب آن کند و کاو بکند نمیبیند او همین قبر را میبیند همین لحد را میبیند فشار همین لحد را میبیند اگر کسی را در فلان زمین قم دفن کردند او همان جا را میبیند و درست هم میبیند, میبیند که این لحد را فشار دادند طوری که آن غذاهایش از لای ناخنهایش دارد میجوشد بیاید بیرون ولی او میبیند نه دیگری فرمود: «هکذا تکون أرواحکم» تا معاد برسد ذات اقدس الهی دوباره آن بدن اوّلی را زنده کند.
در صفحه 608 یک بیان دیگری را از وجود مبارک امام باقر نقل میکند بعد از یک حدیث مفصّلی که قبلش آن حدیث مفصّل از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است ولی در صفحه 608 مرحوم کلینی از «محمدبنالحسین عن عمروبنعثمان عن جابر عن أبیجعفر(علیهما السلام)» نقل میکند آن حدیثی که در صفحات قبل از وجود مبارک پیغمبر نقل شده بود بعد میفرماید این شخص که وارد قبر شد وارد گور شد «فإذا دخل حُفرته رُدّت الروح فی جَسده و جاءه ملکاه القبر» این نونش به تثنیه افتاد این دو فرشتهای که سؤال و جواب قبر به عهده آنهاست میآیند «فأمتحناه» از او سؤال و جواب میکنند آن قدر مسئله مرگ و جریان قبر مهم است که بدیهیترین بدیهی ما از یادمان میرود برای اینکه الفبای دین را از ما سؤال میکنند مشکلات فقه و فلسفه و اصول را که از ما سؤال نمیکنند میگویند خدایت کیست؟ دینت چیست؟ دیگر از این سؤال ابتداییتر؟! از یک مسلمان سؤال میکنند دینت چیست؟ یادش نیست, یادش نیست یعنی یادش نیست مگر تامّه موت آن قدر آسان است که انسان مگر کسی مسلمان واقعی باشد دین مَلکه شده باشد برای او میگویند قبلهات کجاست؟ نمیداند کتابت چیست؟ نمیداند خیلیها هستند که مدّتها فشار میبینند تا یادشان بیاید خدا غریق رحمت کند اوّلین بار سیدناالاستاد امام(رضوان الله علیه) در همین مسجد همین شبستان مسجد اعظم آنجا منبر بود اوّلین بار ایشان همین را فرمودند بعدها ما روایتش را هم پیدا کردیم ایشان فرمودند در بعضی از روایات دارد که بعضی بعد از احقابی از عذاب تازه یادش میآید که وقتی سؤال میکنند «مَن نبیّک» تازه یادش میآید که نبیّ من کسی است که قرآن بر او نازل شده هنوز نام مبارک حضرت یادش نمیآید همین, بعد از هشتاد سال عذاب تازه یادش میآید که میگوید پیامبر من کسی است که قرآن بر او نازل شده است نه انجیل و تورات اما بالأخره اسمش چیست؟ اینکه نماز میخواند مرتب, شهادتین میدهد اذان و اقامه شهادتین میدهد همین که در قبر سؤال کردند «مَن نبیّک» نام مبارک حضرت را میبرد نام اهل بیت(علیهم السلام) را میبرد اما این کسی که اهل نماز و اینها نیست یادش نیست این تلقینی که میکنند اگر کسی دینش دین اسلامی نباشد یادش نیست یاد نمیگیرد اگر مسلمان بمیرد ولو عربی نداند همه کلمات عربی را میفهمد هر آیات قرآنی, هر سؤالی که آن تلقینکننده بگوید این کاملاً میفهمد چون زبان برمیگردد به همان زبان دین میشود. به هر تقدیر در اینجا محمدبنالحسین میگوید که وجود مبارک امام باقر این حرفها را «و کان أبوجعفر(علیهم السلام) یَبکی إذا ذَکَر هذا الحدیث» حضرت با گریه این حرفها را برای ما نقل میکرد.
پرسش:
پاسخ: امتحان میکند نه خیر مشخص نیست تا جواب ندهد مشخص نیست برای سؤالکننده که مشخص است ولی برای این آقا باید جواب بدهد رد بشود این آقا نمیتواند جواب بدهد تا جواب ندهد همین جا گیر است «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِکَةُ أَوْ نَرَی رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً کَبِیراً (21 یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً (22) وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً (23)) بعد از بیان عناصر محوری اصول دین و برخی از خطوط کلی فقه و اخلاق, شبهات منکران وحی و رسالت و همچنین منکران جریان معاد را یکی پس از دیگری ذکر فرمود. در بخشهای گذشته فرمود شبهه آنها این است که بین رسالت و بشریّت تنافی است اگر کسی رسول است حتماً باید فرشته باشد و اگر کسی بشر است حتماً از رسالت محروم است این تفکّر باطل وثنیها بعد میگفتند که اگر رسالت یک امر ملکوتی هست چه اینکه هست نباید بر بشر نازل بشود یا بشر به او دسترسی پیدا کند و اگر بشر به او دسترسی پیدا میکند ما هم باید به او دسترسی پیدا کنیم چون «حُکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» اگر شما بشری هستید مثل ما خب بر شما نازل میشود بر ما هم نازل بشود اگر بر ما نازل نمیشود بر شما هم نازل نشود این یک توهم و شبهه. شبهه دیگر میگفتند که اگر شما با فرشتهها رابطه دارید فرشتهای بیاید که تأیید کند و ما هم آن فرشته را ببینیم لازم نیست بر ما نازل بشود همان فرشتهای که بر شما نازل شده است و مدّعی هستید که فرشته بر ما نازل میشود ما هم او را ببینیم که با شما باشد و مصدّق و مؤیّد شما باشد. این توهّمهای گوناگونی بود که تاکنون نقل شده است.
پاسخی که ذات اقدس الهی به اینها مرحمت فرمودند چندتا بود که بعضی از آن پاسخها گذشت. آنچه در این آیه مطرح است که وَقَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ فرمودند فرشته را میشود دید ولی شما چشمتان را بستید و کور کردید اگر لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور شما عمداً آن چشمِ قلب را کور کردید خب فرشته را نمیبینید وگرنه عدّهای فرشته را میبینند یک نابینا اگر بخواهد بگوید که شما میبینید من هم باید ببینم چون «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» اوّلین پاسخ این است که «لا یستوی الحیّ والمیّت, لا یستوی الأعمی و البصیر», هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمَی وَالْبَصِیرُ, «هل یستوی الحیّ والمیّت» این «حکم الأمثال» یک اصل کلّی است ولی شما مثل او نیستید شما کورید و وجود مبارک حضرت بیناست اگر برابر سورهٴ «حج» کافران و مشرکان کوردلاند و با چشم دل میشود فرشتهها را دید این چه حکم الأمثالی است که بیجا تطبیق کردید.
بعد فرمود در جریان معاد هنگام مرگ شما فرشتهها را میبینید شما که به قیامت معتقد نیستید و مرگ را پایان راه میدانید و میگویید انسان که میمیرد از بین میرود و میپوسد ولی بدانید هنگام مرگ فرشته را میبینید برای اینکه این چشمِ ظاهری شما بسته میشود آن چشم باطنی را باز میکنند و فرشتهها را میبینید اما فرشته رحمت را نمیبینید فرشته عذاب را میبینید آن روز, روز بشارت و مژده نیست (یک) نه تنها روز بشارت و مژده نیست روز تلخکامی شما هم هست (دو) شما وقتی فرشته را دیدید میگویید ما به خدا از تو پناه میبریم, پناه میبریم به خدا از تو. زمخشری نقل میکند که سیبویه این اصطلاح را از عرب نقل کرد که وقتی در گذشته به کسی حرفی میزدند که آیا تو این کار را کردی میگفتند «حِجراً محجورا» به منزله - معاذ الله - است یعنی من به خدا پناه میبرم از این کار, هرگز من این کار را نکردم این واژه «حِجراً محجورا» اصطلاحی بود که در عهد کهن بین اعراب رواج داشت آن طوری که زمخشری از سیبویه نقل میکند «حِجراً محجورا» یعنی «مَنعاً ممنوعا» از من دور باشید من پناه میبرم به خدا از شما. پس وَقَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا در مسئله قیامت لقاء الله روشن میشود یعنی خدای سبحان که با چشم ظاهر دیده نمیشود در خواب هم دیده نمیشود در برزخ هم دیده نمیشود در قیامت هم دیده نمیشود نه با چشم ظاهر نه در حدّ تمثّل, در حدّ تعقّل درک میشود و مشاهده میشود و این برای کسی است که همه حجابها را برطرف کرده باشد آن وقت یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ در دنیا خداوند آیات خود را نشان داد و با فعل مضارع هم تعبیر کرد سَنُرِیهِمْ مرتب آیات آفاقی و انفسی را نشان میدهد آنها که بینا هستند میبینند آنها که نابینا هستند وَکَأَیِّن مِنْ آیَةٍ چه در ارض چه در سماء یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ اینها مرتّب آیات الهی از کنارشان رد میشود یا اینها از کنار آیات الهی میگذرند و نمیبینند. در قیامت این موانع برطرف میشود این مشاغل برطرف میشود آن اوهام باطل رخت برمیبندد یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ در آن روز یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ در دو بخش از قرآن کریم یکی فرمود: دِینَهُمُ الْحَقَّ را خدا به اینها نشان میدهد یکی اینکه اینها بیّنالرشد بودن خدای سبحان را درک میکنند البته آن معارف برین نصیب اینها نمیشود آن مرحله عالی توحید را درک نمیکنند إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ آن حجاب همچنان هست که اینها بتوانند آن طوری که اوحدی مثلاً معنای قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را در قیامت میبیند نه تنها بفهمد آن طور را کفار و مشرکین درک نمیکنند إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ اما جلال الهی را میبینند همان طوری که بهشتیها جمال الهی را در بهشت مشاهده میکنند دوزخیان جلال الهی را قهر الهی را انتقام الهی را در دوزخ میبینند که میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا بنابراین اینها دو پیشنهاد داشتند یکی اینکه چرا ما ملائکه را نمیبینیم لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِکَةُ یکی اینکه نَرَی رَبَّنَا درباره ربّ هیچ پاسخی خدای سبحان به آنها نداد برای اینکه این ممنوع بود و محال بود به آن اشارهای نکردند که خدا دیدنی نیست اما درباره فرشتهها فرمود میبینید منتها با چشم برزخی میبینید در حال احتضار میبینید آن روز به شما سخت هم میگذرد. الآن توقّعشان این نیست که ملائکه را ما ببینیم میگویند ملائکه بر ما نازل بشود. در آن آیات قبلی که داشتیم کان معه ملک در همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» در صفحه قبل که فرمود ای کاش بر او لَوْلاَ أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً یعنی آیه هفت همین سورهٴ «فرقان» اینها ادّعا نمیکردند که فرشته بر ما نازل بشود این فرشتهای که بر پیغمبر نازل میشود و او را تأیید میکند ما او را ببینیم یا یک فرشته مخصوصی بیاید برای تأیید او که ما آن فرشته را ببینیم اما الآن سخن از رؤیت فرشته نیست سخن از انزال ملائکه است بر آنها. در جریان نزول فرشتهها در هنگام مرگ چه در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» چه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این آیات گذشت که فرشتهها هنگام مرگ نازل میشوند و اشخاص هم هنگام مرگ این طور نیست که خودشان بمیرند اینها را میمیرانند همین طور که حیات این طور نیست که خود انسان زنده بشود بلکه آنها را احیا میکنند البته همه اینها در تحت تدبیر خدای سبحان است لکن مسئول احیا حضرت اسرافیل(سلام الله علیه) است مسئول اماته حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) آن طور نیست که همه کسانی که حیات تحصیل میکنند زنده میشوند آنها حین حیات خدا را مشاهده کنند یا اسرافیل(سلام الله علیه) را مشاهده کنند اگر یک شهود ضعیفی هم هست نسبت به سَدنه و خدمه زیرمجموعه اسرافیل(سلام الله علیه) است در هنگام موت هم اینچنین نیست که همه بتوانند عزرائیل(سلام الله علیه) را مشاهده کنند بسیاری از مردم از مشاهده حضرت عزرائیل(سلام الله علیه) محروماند با همان سدنه و حفظه زیرمجموعه عزرائیل برخوردارند که تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا آن تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا مأمورانی هستند که زیرمجموعه حضرت عزرائیلاند اوحدیّ از مسلمانها و موحّداناند که با عزرائیل(سلام الله علیه) رابطه دارند و جان را تسلیم میکنند نه حیات برای خود آنهاست که انسان خودبهخود زنده بشود نه موت در اختیار انسان است که انسان خودبهخود بمیرد بلکه حیات را به انسان عطا میکنند انسان میپذیرد, موت را که قبض روح است روح را از انسان میگیرند انسان هم به همراه میرود دیگر انسان در حقیقت به همراه میرود بدن را میگذارد تا دوباره برگردد او را میبرند.
پرسش:
پاسخ: مرگ را بله, اما این رفتن را که امر وجودی است این در اختیار او نیست کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ موت همان انتقال است انسان این مرگ را میچشد اما رفتن و بردن که قبض میکند قبض در اختیار قابضالأرواح است خب.
در آیه 97 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» فرمود: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ در هنگام مرگ با آنها گفتگویی دارند قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ در چه حالتی بودی در چه شرایطی بودی قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ ما مورد استضعاف قرار گرفته بودیم در زمین, فرشتهها پاسخ میدهند أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً اینکه هجرت مثل جهاد واجب است و رفتن در سرزمین شرکی که انسان نتواند اعمال عبادی را انجام بدهد حرام است به همین مناسبت است اگر کسی برود در زمین کفر که نتواند احکام دینیاش را انجام بدهد یا در زمین کفر هست ولی نمیتواند اعمال دینیاش را انجام بدهد هجرت بر او واجب است فرشتهها در هنگام مرگ میگویند چرا در سرزمین کفر ماندید؟ اینها میگویند که ما مستضعف در زمین بودیم فرشتهها در هنگام قبض روح میگویند أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فُیهَا خب زمین خدا که وسیع بود شما باید هجرت میکردید به جایی که بتوانید احکام دینیتان را انجام بدهید فَأُولئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیراً این گروه با این وضع روبهرو هستند و آسیب میبینند. در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آنجا به این صورت بیان فرمود که در هنگام مرگ یک برخورد تندی فرشتهها با تبهکارها دارند آیه 93 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این است وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللّهِ کَذِباً أَوْ قَالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَلَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَمَن قَالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مَا أَنْزَلَ اللّهُ وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلاَئِکَةُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ هنگام مرگ فرشتهها با شدّت میگویند جان را بدهید اینها هم تسلیم میشوند قبض روح را با شدّت میگیرند سابقاً که تخدیر اعضا در کار نبود این دندان کشیدن خیلی صعب و دشوار بود چرا دندان کشیدن یا قطع کردن یک عضو سخت است برای اینکه این عضو این پوست این گوشت زنده است این دندان زنده است این زنده زنده را کسی میخواهد اماته کند بمیراند دیگر, مرگ این طور است تمام بدن را میمیرانند آنجا دیگر تزریق نمیکنند انسان را بیهوش نمیکنند که انسان را تخدیر نمیکنند که این روح را از تمام اجزای بدن میگیرند حالا حساب کنید چقدر سخت میگذرد ولی اگر کسی قطع علاقه کند حواسش به جای دیگر باشد او مدهوش است نه بیهوش این مدهوش چیز دیگر است و هیچ احساس نمیکند غرض این است که اگر کشیدن دندان دردآور است برای اینکه یک موجود زندهای را میخواهند بیروح کنند بریدن یک مقدار گوشت دست دردآور است برای اینکه یک موجود زندهای را میخواهند بیروح کنند در هنگام مرگ همین طور است این روح را از تمام اجزای بدن میکشند بیاورند بیرون, اگر کسی مدهوش و نه بیهوش حواسش جای دیگر باشد این هیچ دردی را احساس نمیکند.
پرسش:
پاسخ: بله همین دیگر, مثل گوسفندی که زنده زنده این را پوست بکَنند سخت است دیگر.
پرسش:
پاسخ: نه خب برای اینکه اینها که اوحدی از انسانها هستند که همیشه تمنّی موت دارند راحتاند. غرض این است که اگر کسی در حال عادی باشد این میشود جان کندن که فشار جان کندن است فرشتهها به این ظالمین میفرمایند: وَالْمَلاَئِکَةُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهونِ بِمَا کُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَکُنتُمْ عَنْ آیَاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ ولی اگر کسی مدهوش حق باشد فرشتهها میآیند گُلی شبیه گل یاس به او میدهند او بو میکند و همه خاطرات را همه تعلّقات را از دست میدهد و هیچ علاقهای ندارد و مشتاقانه سفر میکند که مرحوم کلینی و دیگران از ائمه(علیهم السلام) نقل کردند که هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازه لذّت موت نیست. خب این گروه که لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا توقّع بیجایشان در این بخش از آیات این است که فرشتهها بر ما نازل بشوند نه فرشته بر پیغمبر نازل بشود به عنوان تصدیقکننده او و ما او را ببینیم لَوْلاَ أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً آن آیه شش و هفت همین سوره بود که گذشت, اما الآن مدّعیاند که بر ما نازل بشود آنگاه ذات اقدس الهی میفرماید شما که پرتوقّعاید یک وقت فرشته بر شما نازل میشود اما به شما سخت میگذرد. درباره أَوْ نَرَی رَبَّنَا هیچ پاسخی ندادند برای اینکه لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ و اگر «تدرکه القلوب بحقائق الإیمان» شما که حقایق ایمان را ندارید این گروه نه در دنیا نه در برزخ نه در قیامت از شهود حق طرْفی نمیبندند إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ.
پرسش:
پاسخ: تعقّل خب بالأخره عقل که گرفته نمیشود درک هست دیگر, این مرحله عالیه درک هست.
پرسش:
پاسخ: بالأخره درک کلیّات در همه جا هست دیگر آنجا شهود هست شهود مانع درک که نیست خب.
فرمود: أَوْ نَرَی رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً کَبِیراً اینها یک انسان مستکبر و از خودراضی بودند که در سورهٴ مبارکهٴ «غافر» از استکبار آنها و از خودرضایی آنها چنین یاد میکند که آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «غافر» این است إِنَّ الَّذِینَ یُجَادِلُونَ فِی آیَاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ إِن فِی صُدُورِهِمْ أَلَّا کِبْرٌ اینها بزرگواری میخواهند بزرگی میطلبند مَا هُم بِبَالِغِیهِ هرگز به آن نمیرسند توقّع بیجایی است إِن فِی صُدُورِهِمْ أَلَّا کِبْرٌ مَا هُم بِبَالِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ درباره همین گروهی که از خودراضیاند و خود را میبینند ذات اقدس الهی نسبت به اینها میفرماید زمینی که رویش راه میروید از شما بهتر است بزرگتر است مستحکمتر است آسمانی که بالای سر شما سایه انداخت از شما بزرگتر است بهتر است اما نسبت به مردان الهی میفرماید ما امانتی داشتیم هیچ کدام از سماوات و ارض توان حمل آن را نداشتند فقط انسان آن را حمل کرد اگر إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ هست آنها فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا و اِبای آنها هم اِبای اِشفاقی بود و نه ابای استکباری یک وقت است اِبا بر اساس استکبار است مثل اِبای شیطان که أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ یک وقت اِبای اشفاقی است که ما نمیتوانیم, اظهار عجز میکنند فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ این اِبای اشفاقی مورد ترحّم ذات اقدس الهی است اما آن اِبای استکباری مورد خشم خداست این آسمان و زمین که اِبای اشفاقی داشتند کاری نتوانستند انجام بدهند که انسان میکند پس بنابراین انسانی که حامل امانت اله باشد از آسمان و زمین برتر و بالاتر است ولی اگر این امانت الهی را نپذیرفت یا خیانت کرد میفرماید: ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا, لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ, إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً شما اگر منهای آن امانتپذیری یک انسان عادی حساب بشوید که خلیفه خدا نیست امین الله نیست این زمینی که رویش راه میروی آن زمین از او محکمتر است آسمانی که بر او سایه میاندازد از او بالاتر است همین قرآنی که میفرماید: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ همین قرآن میفرماید: لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ این کدام ناس است خب این اگر انسان منهای نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی باشد میشود همین که در تالار تشریح است البته آسمان و زمین از او بزرگترند اما اگر انسانی که ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ باشد, فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ را به همراه داشته باشد میشود إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بنابراین این آیه 57 سورهٴ «غافر» که دارد آسمان از شما بزرگتر است زمین از شما بزرگتر است برای کسانی است که همان یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ را فقط دارند اینچنین نیست که حقایقی را که به عنوان امانت الهی است درک بکنند و تحمّل بکنند خب پس إِن فِی صُدُورِهِمْ أَلَّا کِبْرٌ مَا هُم بِبَالِغِیهِ درباره چنین گروهی فرمود: لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ همین ناسی که اینچنیناند دیگر.
پرسش:
پاسخ: نه، آن امین، روح است امانت چیز دیگر است امانت را گفتند ولایت است، معرفت است، دین است، حقیقت قرآن است و بیان نورانی حضرت امیر که در نهجالبلاغه بودید و خواندیم همین امانتهاست فرمود آسمان و زمین نروید همین امانتهایی که نزد یکدیگر میسپارند کمتر امینی است که مال مردم را حفظ بکند بیتالمال به دست او برسد و او «علی ما هو حقّ» عمل بکند خود حضرت امیر(سلام الله علیه) آن طوری که نقل کردند هفتهای یک بار آنچه در بیتالمال بود توزیع میکرد و «یَکنس» آن را جارو میکرد یا میداد آن را جارو کنند بعد دو رکعت نماز شکر میخواند که من دستم به اموال بیتالمال دراز نشده شما حالا از صدر اسلام تا الآن پیدا نمیکنید کسی که خب بالأخره این کاری که حضرت امیر کرد این یک تکلیف الهی بود دیگر که با بیتالمال این طور رفتار بکند بگوید من با یک طلبه عادی فرقی نمیکند این را پیدا نمیکنید پس بنابراین در نهجالبلاغه حضرت فرمود آسمان نروید نگویید «إنّا عرضنا الأمانة أی الولایة أی المعرفة أی حقیقته» آنها سر جایش محفوظ است نه همین امانت را، فرمود نماز این طور است روزه این طور است امانت چیزی که خدا درباره او فوراً میروید آسمان خیال میکنند این امانتداری کار آسانی است فوراً میرود ولایت، ولایت یک کار آسانی نیست که هر کسی تحمّل بکند که آنکه در نهجالبلاغه است که چندبار همین جا خواندیم فرمود همین امانت مالی است این امانت مالی را آسمان و زمین نمیتواند حمل بکند خب انسانها هم نمیتوانند حمل بکنند شما این بیتالمال را به هزار مرجع به هزار مجتهد بدهید علی از بین آنها در نمیآید همین است دیگر.
خب بنابراین اگر انسان امینالله بود خب از آسمان و زمین بالاتر است برای اینکه آسمان و زمین از بینرفتنی است و امینالله از بینرفتنی نیست.
پرسش:...
پاسخ: بله امتحان میکنیم دیگر، امتحان داریم دیگر بله إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً ٭ چون امتحان است دیگر، یک عدّه حمل کردند یک عدّه حمل نکردند اصلِ عرض امانت به عنوان امتحان است دیگر، یک عدّه حمل کردند شدند امینالله، یک عدّه حمل نکردند خیانت کردند لاَتَخُونُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِکُمْ خیانت خدا، خیانت پیغمبر و خیانتهای عادی سه قسم را در آیات دیگر مشخص کرد آنها که حمل کردند شدند امینالله. یکی از برجستهترین القابی که وجود مبارک حضرت امیر دارد در همین زیارت امینالله که لابد هر روز شما آقایان میخوانید عرض میکند «یا امین الله» خب این کم مقامی نیست اگر کسی نظیر شیخ انصاری شد خب آدم میرود کنار قبرش میگوید «السلام علیک یا أمین الله» دیگر یا اگر بحرالعلوم شد یا اگر ابنطاوس شد یا اگر آقای بهجت شد یا اگر زید شد یا اگر عمرو شد میگوید «السلام علیک یا امین الله» دیگر، این دیگر نظیر رسالت نیست نظیر نبوّت نیست نظیر امامت نیست که اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ آدم نتواند در غیر از چهارده معصوم این حرفها را بزند که اگر کسی واقعاً امین دین خدا بود کم و زیاد نکرده احکام خدا را کم و زیاد نکرده بیتالمال را کم و زیاد نکرده میشود امینالله دیگر.
پرسش:...
پاسخ: نه، ما باید تابع کسی باشیم که تکلیف را رعایت کرده است و او علی(سلام الله علیه) است آنها که نمیتوانند باید پناهنده بشوند به کسی که میتواند آن چهارده نفر توانستند این کار را بکنند لذا آنها دستور میدهند، ما اطاعت میکنیم.
خب بنابراین انسان اگر امینالله بود بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» شامل حالش میشود نبود خب آسمان از او بزرگتر است زمین از او بزرگتر است در وصایای لقمان این است که شما چطور میخواهید راه بروید إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً شما با همین قدرت بدنی زندگی میکنید آن معنویت را که از دست دادید خب اگر با قدرت بدنی دارید زندگی میکنید با همین باربرداری دارید زندگی میکنید زمین از شما سنگینتر است کوه از شما سنگینتر است به چه چیزی مینازید؟! در این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «غافر» یعنی آیهٴ 57 میفرماید آسمان از شما بالاتر است زمین از شما بالاتر است اگر آن امینالله باشد بله، شما از آسمان و زمین بالاتری اما اگر امینالله نباشد خب زمین از شما بزرگتر است شما همین جسماید دیگر آن روح را که از دست دادید آن امانت را از دست دادید.
پرسش:...
پاسخ: امانت مالی را هم شامل میشود، آنکه در نهجالبلاغه است که چندین بار آوردیم خواندیم که الآن شما کلمه امانت را در نهجالبلاغه مراجعه کنید میبینید حضرت فرمود صلات حکمش این است، زکات حکمش این است، امانت مالی آن قدر مهم است که خدا فرمود: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یکی از مصادیق امانت همین امانت است دیگر. خب بنابراین اگر انسان منهای آن امانت الله و خلیفة الله باشد زمین و زمان از او بالاترند و اگر امین الله بود از زمان و زمین بالاتر است میشود ولیّ زمان، میشود صاحب زمان نه تنها زمان، ولیّ زمین نه تنها ولیّ زمین، ولیّ آسمان «بیمنه رُزِقَ الوریٰ» ورا اختصاصی به زمین ندارد موجودات آسمانی هم همین طورند.
خب این گروه پرتوقّع که لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا اینها اگر درخواست نزول فرشته داشتند خدا میفرماید فرشته بر شما نازل میشود در هنگام مرگ نازل میشود در دو جای قرآن هم دارد که یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ فرشتگانی که موکّل امور دنیا هستند پشتشان را محکم میکوبند میگویند وقتت تمام شد نوبتت تمام شد برو بیرون، فرشتههای موکّل برزخ هم میبینند این با دست خالی روی سیاه دارد میآید سیلی به صورتش میزنند که با این وضع کجا میآیی؟! این إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ را این طور معنا کردند.
خب فرمود: لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً کَبِیراً درباره رؤیت خدا که اصلاً سخنی نفرمود چون لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ درباره رؤیت ملائکه فرمود: یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ نسبت به مؤمنین بُشراست بشارت است وَیَقُولُونَ همین مجرمین حِجْراً مَحْجُوراً این حِجْراً مَحْجُوراً یعنی «عوذتاً» یعنی «معاذتاً» طبق نقلی که جناب زمخشری و سیبویه دارد بعد میفرماید اینها که میآیند یک مُشت اعمالی دارند که این اعمال همه را ما باید بریزیم دور وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً حالا این قَدِمْنَا یعنی امروز که روز قیامت است یا امروز که صحنه برزخ است ما این کار را میکنیم یا نه همان وقتی که اینها انجام دادند، اینها چه کار کردند؟ اینها گفتند که مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی اینها گفتند که هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ این اعمال شرکآلود را ما هباء منثور قرار دادیم در سورهٴ مبارکهٴ «نور» گذشت که أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً آیه 39 سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بود وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّی إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ فَوَفّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ ٭ أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ این از همان اول بیراهه میرفت نه اینکه عملی بود حالا فرشتهها ثبت کردند و در قیامت این را هباء منثور قرار میدهد قیامت ظرف ظهور هباء منثور شدن این اعمال است اینها خیال میکنند دارند عبادت میکنند دارند خدمت میکنند اینها در جبهههای جنگ وقتی میخواستند در غزوه بدر و امثال بدر علیه نظام الهی لشگرکشی کنند آن توده مردم میرفتند کنار کعبه از بتهای عمومی کمک میگرفتند، خواصّشان که گذشته از بتهای عمومی، بتکده خصوصی در منزل داشتند از این بتهای خصوصی هم کمک میگرفتند که آنها یاریشان کنند که اینها بیایند اسلام را از پا در بیاورند با چنین عقیدهای میآمدند دیگر یعنی از بتها کمک میگرفتند تضرّع میکردند ناله میکردند که ما را یاری کنید برویم دین را خاموش کنیم این کار را میکردند این اعمال اصلاً کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ بود، ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ بود همان وقت هباء منثور بود منتها اینکه ذات اقدس الهی میفرماید: وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا اگر ناظر به این باشد که ما امروز این کار را میکنیم امروز ظرف ظهور هباء منثورا است و اگر منظور این باشد که همان وقتی که اینها انجام دادند هباء منثور بود که فعل ماضی است ما این کار را کردیم برای آنها کشف نشد و برای اینها امروز کشف میشود که فرمود: قَدِمْنَا نه اینکه امروز ما این کار را میکنیم همان وقتی که اینها انجام دادند هباء منثور بود.
پرسش:...
پاسخ: چرا با فعل ماضی دارد دیگر برای آنها ظهور است نه اینکه برای خدا ظهور باشد اینکه فرمود: وَقَدِمْنَا چه وقت قَدِمْنَا چون فعل ماضی است، همان وقتی که اینها انجام دادند کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ بود کار خیری نبود ماندگار نبود چون مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ اگر کاری عنداللّهی نبود ما عند الناس بود خب یَنفَدُ، مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ چیزی که چرک است کفر است الحاد است این ماندنی نیست همان وقتی که اینها بتها را میپرستیدند هباء منثور بود منتها برای اینها روشن نبود اینکه فرمود: جَعَلْنَا اینکه فرمود: قَدِمْنَا چون هر دو فعل ماضی است یعنی ما قبلاً این کارها را کردیم حالا برای مشرکان امروز روشن میشود که اینها هباء منثور است وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ هر کاری که اینها انجام دادند این عمل غیر از فعل است فعل را به غیر انسان هم اسناد میدهند اما عمل را دیگر نمیگویند فلان سنگ عمل کرد فلان درخت عمل کرد اما فعل به معنی اصل جامع کار را به غیر انسان هم اسناد میدهند.
پرسش:...
پاسخ: بله همین دیگر، این میبینند که دود شد بیجاست مثل سراب است دیگر، خود این کاری که انجام میدهند قربانی میکنند قبلاً قربانی میکردند بخشی از گوشت قربانی را به دیوار کعبه میخکوب میکردند که خدا قبول کند خون قربانی را به دیوار کعبه میمالیدند که خدا قبول کند آیه سوره حج نازل شده است لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی مِنکُمْ همین دخیل بستنهایی که هست از جاهلیّت هم بود فوراً قفلی میبندند فوراً یک پارچه میبندند آنها قربانی میکردند گوشت را فوراً آویزان میکردند به سینه دیوار کعبه، خون را میمالیدند آیه نازل شد که خون و گوشت که به خدا نمیرسد چرا دیوار کعبه را آلوده میکنید لَن یَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِمَاؤُهَا وَلکِن یَنَالُهُ التَّقْوَی که شما ندارید این شرک را دست بردارید توحید پیدا کنید تقوا پیدا کنید تا خدا قبول کند. خب ذات اقدس الهی باطن این کار را نشان میدهد باطن این کار هباء منثور است دیگر، باطن این کار سراب است دیگر.
پرسش:...
پاسخ: «لا شیء» است دیگر بله، منتها شیءنماست.
پرسش:...
پاسخ: بله، این هیچ چیزی نیست این هباء منثور تأکید منثور روی هباء برای آن است که ثابت کند این هم شبیه سراب است این حِجْراً مَحْجُوراً یا هَبَاءً مَّنثُوراً یا کُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِینَ این گونه از اوصاف مضاعف و تأکیدی برای آن است که اصلاً آن شیء را کلا شیء قرار بدهند خب تعبیر به اینکه اینها بوزینهاند کمتعبیری نیست فرمود بوزینه خاسئهاند تعبیر به اینکه هباء است کمتعبیر نیست اما هباء منثور این ذرّات کنار هم، هم نیستند پراکندهاند کنار هم باشند ممکن است خیال تأثیر در آنها باشد.
پرسش:...
پاسخ: بله، تشبیه یعنی تشبیه، شما دلتان میخواهد اگر گفتیم «زیدٌ اسدٌ» این یال و کوپال هم داشته باشد. این «زیدٌ اسدٌ» کاف ندارد آنجا که فرمود: کَسَرَابٍ کاف داشت اینجا که فرمود: کُونُوا قِرَدَةً دیگر کاف ندارد البته آنجا ملکوتشان نسخ شده بود اما اینجا فرمود: کَسَرَابٍ اینجا میفرماید: هَبَاءً مَّنثُوراً یعنی لاشیء اگر خدا بخواهد بفرماید این اعمال شدید و غلیظ اینها را ما لاشیء قرار میدهیم از این ادبیتر که ممکن نیست فرمود: وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ این عمل که بود، این عمل یعنی بتپرستی بود سجده بود شکر بود قربانی کردن بود مسح بود مالیدن بود بوسیدن این صنم و وثن بود همه این اعمال باطنش لا شیء است لا شیء را گاهی به صورت سراب تعبیر میکنند گاهی به صورت هباء مضافاً إلیه منثورا یعنی گذشته از اینکه به منزله ذرّات است ذرّات منثور و پراکنده هم هست ما چنین کاری میکنیم.
پرسش:...
پاسخ: آن برای اینکه چون برای دنیا این کار را میکنند.
پرسش:...
پاسخ: گوش ابن گوش، چند بار گفته شد که اینها برای دنیا کار میکنند (یک) دنیا قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ (دو) روشن شد، اینها که برای آخرت کار نمیکنند که اینها برای دنیا کار میکنند دنیا چیست؟ قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ این طور نیست که اینها در آنجا یک اشکال عمیق شد اینها ذرّهای برای خدا کار نمیکنند نه قلیل نه کثیر، مگر منافق خدا را قبول دارد مگر منافق برای خدا کار میکند منتها کم؟! منافق اصلاً خدا را قبول ندارد تا برای او کار کند این «کافرٌ فی باطنه» نه ذکر قلیل دارد نه ذکر کثیر، این از غرر روایات حضرت امیر(سلام الله علیه) است که در ذیل همین آیه آمده وجود مبارک حضرت امیر در ذیل این آیه دارد که اینها که برای خدا کار نکردند مگر منافق برای خدا کار میکند تا شما بگویید کم کار کرده منافق اصلاً خدا را قبول ندارد قیامت را قبول ندارد این «لا یعمل لله أصلاً و أبدا» پس برای چه عمل میکند؟ «للدنیا» (یک) قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ (دو) اینکه قرآن را باید با اهل بیت فهمید همین است این از غرر روایات ماست که در ذیل همین آیه از وجود مبارک حضرت امیر رسیده است که منافق ذرّهای برای خدا کار نمیکند فقط برای دنیا کار میکند دنیا هم متاع قلیل است و اگر خدای سبحان فرمود اینها لاَ یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلَّا قَلِیلاً بازگشتش به استثنای منقطع است نه استثنای متّصل چون منافق که اصلاً به یاد خدا نیست. خب بنابراین اینکه فرمود: وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً بازگشت این هباء منثور به همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» آیه 39 به این صورت فرمود: أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یا اعمال آنها کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراهَا وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُورٍ خب این کجا را میخواهد بگیرد این دست خودش را نمیتواند ببیند این میگوید انسان از گور تا گهواره است بعد خبری نیست چنین انسانی که کور است دلش میخواهد ملکوت را ببیند با اینکه ملکوت، چشم باطن میخواهد چنین انسانی که کور است دلش میخواهد وحی بر او نازل بشود چون خودش وحی را نمیبیند وحی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را هم انکار میکند لذا فرمود منشأ این کار اینها معرفتشناسی اینهاست اینها تازه ملائکه را هم که قبول دارند و الله را قبول دارند به عنوان مشفوععنده، فرشتهها را هم که قبول دارند به عنوان ارباب و آلهه یک تندیسی، مجسّمهای برای او میتراشند که او را ببینند اینها گرفتار چنین اصالة الحسّ و التجربهاند تنها مشرکین نبودند که این کار را میکردند همانها که تفکّر صهیونیستی و اسرائیلی هم داشتند به حضرت موسی میگفتند که اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ اینها هستند که سامری میپرورانند سامری هم دید که اینها حسگرا هستند برای آنها گوسالهپرستی را ترویج کرد همینها که ملائکه را قبول دارند میگویند ملائکه بنات الله هستند که خدا میفرماید شما دختر را برای خودتان قبول نمیکنید برای خدا دختر میپسندید تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزَی این یک تقسیم بدی است ناعادلانه است شما دخترداشتن را نقص میدانید برای خودتان نمیپسندید آن وقت میگویید ملائکه بنات الله هستند خب این تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزَی اینها ملائکه را قبول داشتند میگفتند بنات الله است آنها را شفیع قرار میدادند و میپرستیدند لکن برای اینکه ببینند برای همانها تدیس و مجسّمه درست میکردند یعنی این قدر گرفتار اصالةالحس بودند آن وقت این گروه اصالةالحسّی دلش میخواهد فرشتهها را با همین چشم ببیند یا ذات اقدس الهی را - معاذ الله - با همین چشم ببیند فرمود در آن صورت هیچ ممکن نیست اینها ببینند برای اینکه اعمالش هم ندارند وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً حالا چون ایام اربعین در پیش است که شما بزرگواران برای تبلیغ تشریف میبرید «جعلکم مبارکاً أینما کنتم» انشاءالله پیام انبیا و اولیا را به سمت جامعه برسانید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالَ الَّذِینَ لاَ یَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلاَئِکَةُ أَوْ نَرَی رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً کَبِیراً (21 یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً (22) وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً (23) أَصْحَابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً (24)) بعد از بیان بخشی از آیات توحید و وحی و نبوّت به جریان معاد پرداختند عدّهای که منکر معاد بودند فکر میکردند که معاد عبارت از رجوع مردم بعد از مرگ به دنیاست معاد را عود به دنیا فکر میکردند و چون مشاهده میکردند که مردهها به دنیا برنمیگردند انکار آنها بیشتر میشد میگفتند اگر خدایی هست ما باید ببینیم و اگر فرشتهای هست باید بر ما هم نازل بشود اینکه گفتند خدا را ما هم باید ببینیم حرف همه نیست حرف کسانی است که معرفتشناسی آنها در حدّ حس و تجربه است شبیه آنچه را که بنیاسرائیل به موسای کلیم(سلام الله علیه) میگفتند که اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ (1)یا میگفتند: لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً (2)چنین فکر و معرفتشناسی, تمنّی مشاهده خدا را با چشم ظاهر - معاذ الله - دارد. درباره فرشتهها میگفتند همان طوری که بر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ملائکه نازل میشود بر ما هم باید نازل بشود برای اینکه او هم بشر است ما هم بشریم و «حُکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» در این بخش قرآن کریم بعد از نقل شبهات آنها درباره خدای سبحان فرمود اصلاً او دیدنی نیست نه تنها با چشم ظاهر دیدنی نیست با چشم مثالی هم دیدنی نیست فقط با چشم قلبی که با حقیقت ایمان است قابل دیدن است که شما آن را ندارید که إِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور. (3)
پرسش ...
پاسخ: اینها به برکت آن دو پیامبر, متمثّل شدند و بعضیها هم دیدند بر بشر که نازل نشدند اینها مهمانان این دو پیغمبر بودند بر این پیغمبرها وارد شدند نه برای آنها, آنها هم به برکت معجزه این دو پیامبر این وجودات مثالی را مشاهده میکردند شاهد اینکه اینها وجودشان وجود مثالی بود این بود که وقتی وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) مهمانی کرد و برای اینها غذا آورد جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ (1)دید دست آنها به طرف طعام دراز نمیشود اهل غذا نیستند معلوم میشود که جسم و ماده و غذاخور و امثال ذلک نبودند پس برای آن دو پیغمبر نازل شدند (یک) و در اثر معجزه آن دو پیغمبر چشم مثالی عدّهای باز شد (دو) آنها چند لحظهای دیدند (سه) نظیر جریان دحیه کلبی.
خب اینکه درباره خدای سبحان فرمود که خداوند اصلاً قابل دیدن نیست نه دیدن با چشم مادی نه دیدن با چشم مثالی; چشم مثالی همین است که انسان در حالت خواب سفرهایی میکند حرفهایی را میشنود مناظری را میبیند با اینکه این چشم مادیاش بسته است چنین دیدن مثالی و برزخی نسبت به ذات اقدس الهی محال است خدا را نه در دنیا نه در آخرت با چشم ظاهر نمیشود دید (یک) با چشم مثالی نمیشود دید (دو) فقط با حقیقت قلوب میشود شناخت آن هم برای گروه خاص است لذا درباره خدای سبحان او چون مفروقعنه بود جواب نداد. درباره فرشتهها فرمود فرشته بر شما نازل بشود که وحیای بیاورد, اینچنین نیست; اما اصلِ شهود فرشتهها برای شما هست وقتی که این چشم ظاهرتان از کار افتاد و چشم برزخی و مثالی شما باز شد یعنی در حال احتضار که شما میبینید هیچ چیزی را این شخص محتضر نمیبیند هیچ صدایی را نمیشنود ارتباطش از دنیا کلاً قطع شد وارد عالَم مثال شد همان روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) از ائمه(علیهم السلام) نقل کردند که مال او برای او متمثّل میشود فرزندان او برای او متمثّل میشوند و عمل او هم برای او متمثّل میشود (2)در آن لحظه فرشتهها را میبینند البته فرشتهها را با قهر میبینند که در دو قسمت از آیات قرآن دارد که تبهکار وقتی فرشتهها را میبینند آنها این انسان محتضر را میزنند که یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ (3)که چرا چهرههای اینها را میزنند چرا پشت اینها را میزنند هم در آیات قبلی گذشت. فرمود یک لحظهای در مقطعی اینها فرشتهها را میبینند اما برای آنها خیلی سخت میگذرد اینها توقّع نداشته باشند که فرشته را ببینند و مشاهده کنند.
مطلب بعدی آن است که همه به لقاء خدا میروند یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (1)هیچ کس نیست که به لقاءالله نرود بعدالموت برای همه حق روشن میشود لکن تبهکاران, مشرکان, منافقان, کافران و امثال ذلک قهر الهی را میبینند خدا را با اسمای جلالیّه میبینند إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ (2)را میبینند و مؤمنان خدا را با رحمت و عنایت و لطف مشاهده میکنند با این تفاوت که گرچه برای ایمان, درجات هست و برای کفر, درکات لکن مؤمنان اسمای حسنا را میبینند برخی از آنها اسم اعظم را هم مشاهده میکنند ولی کافران فقط قهر الهی را میبینند قهرهای خدا در تحت اِشراف مِهر و رحمت خدای سبحان است ما یک اسم اعظم قهّار نداریم اما اسم اعظم رحمان داریم در بحثهای قبل هم گذشت که اگر گفته میشود رحمت خدا بیش از غضب خداست این یک بخش از مطلب است عمده آن است که رحمت خدا هم بیش از غضب اوست (یک) و هم پیش از غضب اوست (دو) آنچه مهم است دومی است «یا مَن سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه» (3)نه یعنی «زادت رحمته علی غضبه» رحمت خدا پیش از غضب اوست نه بیش از غضب او یعنی مهندس و معمار و نقشهکشِ غضب, رحمت است; کجا باید سوزاند کجا باید عذاب کرد چه کسی باید دستور بدهد نقشه به دست چه کسی است مهندس چه کسی است معمار چه کسی است؟ جناب رحمت است آن رحمت است که میگوید فلان جا بسوزان فلان جا نسوزان «أنت الّذی سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه» این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) که در صحیفه آمده ناظر به همین بخش است «أنت الّذی تَسعیٰ رَحمتُهُ أمامَ غَضبه» (4)خدایی که غضب او به امامتِ رحمت او ظهور میکند و رحمتِ او اَمام و اِمام غضب اوست; پیشاپیش, رحمت جلو میآید نقشه میکشد دستور میدهد که اینجا جای بهشت است آنجا جای جهنم است جای بگیر و ببند است. بنابراین رحمتْ مقابل ندارد این رحمت خاصّه است که مقابل دارد به نام غضب وگرنه رحمت مطلقه مقابل ندارد چون رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ (5)بنابراین کفار هرگز آن رحمت مطلقه را آن اسم اعظم را مشاهده نمیکنند.
پرسش ...
پاسخ: آن رحمت خاصّه است که مقابل غضب است آن رحمت مطلقه است که مقابل ندارد یک غضب مطلقی برای خدای سبحان نیست شما در هیچ آیه در هیچ روایت در هیچ دعا در هیچ زیارت نمیخوانید «و غضبه وسع کلّ شیء» اما فرمودند: وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ همه جا سخن از رحمت واسع حق است «و برحمتک التی وسعت کل شیء», (1)غضب مطلق برای خدا نیست آنچه برای خداست رحمت مطلقه است اگر رحمت مطلقه است پس غضبش طبق رحمت و عدل است یعنی خدای سبحان برای اینکه به جامعه رحمت بفرستد نظام را مرحوم خود قرار بدهد بگیر و ببندی هم دارد وگرنه میشود هرج و مرج این عدلِ رحیمانه خداست که عذاب را تنظیم میکند. خب اگر آن رحمت مطلقه باشد آن رحمت مطلقه را فقط مؤمنان میبینند کفار این غضب خاص را میبینند لذا نسبت به همین کفاری که در قیامت میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (2)درباره همین کافران هم آمده است که إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ (3)آنها دیگر رحمت خاصّه را نمیبینند بهشت را نمیبینند طبق آن بیانی که قبلاً گذشت, اولیا را نمیبینند, مؤمنین را نمیبینند, مردان حق را نمیبینند و مانند آن رحمت واسعه را هم مشاهده نمیکنند برای اینکه اینها همه در گودال تنگنظری و محدوده تنگ به سر بردند بنابراین همه خدا را ملاقات میکنند منتها بعضی جمال الهی را بعضی جلال الهی را آنهایی که جمال الهی را نگاه میکنند درجاتی دارند میتوانند آن جمال مطلق را هم ببینند اما آنهایی که جلال و قهر الهی را میبینند درکاتی دارند هرگز اینها به درجه نمیرسند چه رسد به درجه عالیه لذا فرمود: إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ, یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً این حِجْراً مَحْجُوراً که چند وجه برای آن ذکر شده یکی از آن وجوه همین بود که جناب زمخشری از سیبویه نقل کرده که این حِجْراً مَحْجُوراً به منزله «معاذ الله» است یعنی از ما دور باد یعنی «منعاً ممنوعا». (4)
پرسش: جریان قوم لوط که عدّهای ملائکه عذاب را مشاهده کردند آن هم تمثّل بوده؟
پاسخ: بله یعنی به برکت وجود مبارک لوط بود که مشاهده کردند, این لوط پیامبر است آن ابراهیم(سلام الله علیهما) پیامبر است این فرشتهها برای آنها نازل شدند گاهی به برکت پیغمبر هر عصری آن حالت تمثّل پیدا میشود نظیر دحیه کلبی, دحیه کلبی آمده در اتاق در محضر حضرت اما آن طوری نبود که اگر درِ اتاق را ببندند او نتواند برود بیرون این طور نیست نظیر انسان نیست که اگر وارد اتاق شد درِ اتاق را بستند او دیگر نتواند برود بیرون آن طور نیست به برکت آن پیغمبر اینچنین هم هست البته ملائکةالأرض ممکن است احکام دیگر هم داشته باشند نازلتر از آنها هم باشند ما دلیلی بر حصر ملائکه در اقسام مجرّد محض یا مجرّد مُستکفی نداریم.
فرمود: وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً فرمود اینها کارهایی که کردند به حسب ظاهر اینها خودشان خیال میکردند کار خیر است وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (1)به نظر اینها این کارشان خیر بود عبادت بود میگفتند: مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (2)ولی به نظر واقع این به دنبال سراب رفتن است در سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود کفار عملی که انجام میدهند اعمال اینها سراب است (3)سراب یعنی فِریه محض, سراب غیر از صورت مرآتیه است صورت مرآتیه چیزی در آینه نیست ولی راست میگوید هر چه را که صورت مرآتیه نشان میدهد حق است یعنی شاخصی در خارج هست و صورت مرآتیه, آن را نشان میدهد صورت مرآتیه دروغ نمیگوید کذب و فریه نیست اما سراب, کذب و فریه است اگر کسی راه بلد باشد و به این تشنه بگوید آنچه را که شما از دور میبینید سراب است آنجا آب نیست او تکاثر است نه کوثر, کوثر جای دیگر است این شخص گوش نمیدهد پشت سر هم با تلاش و کوشش به دنبال سراب میرود وقتی که اعضا و جوارحش از دست رفت دست و پایش فلج شد و شکست و به آخر عمر رسید میبیند خبری نیست حالا عطش هست (یک) برای او روشن شد که سراب است (دو) راه برگشت ندارد (سه) کسی هم آب به او نمیدهد (چهار) اینکه کافر تا زنده است مشرک تا زنده است بت را میپرستد آن روز برای او روشن میشود که سراب است اینکه در این آیه فرمود ما اعمال اینها را هباء منثور میکنیم این ظهور هباء منثور است این کشف است در حقیقت, نه اینکه اعمال اینها واقعیتی داشت حقیقتی داشت بعد ما این را هباء منثور میکنیم. در سورهٴ مبارکهٴ «ق» آمده است که ما آن روز پرده را از جلوی چشم این شخص برمیداریم فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (4)نه «عنّا» یا «عن الواقع» خدای سبحان پردهای ندارد چون او نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (5)است اسرار عالم هم پردهای ندارند چون آیات بیّن و شفاف و روشناند این پرده جلوی چشم خود این کافر و مشرک و منافق است و دستبافت خود اوست خود او این پرده را بافت و جلوی چشم خودش آویخت و ما این پرده را کنار میزنیم که أَعْیُنُهُمْ فِی غِطَاءٍ عَن ذِکْرِی (6)ما این غطاء را در قیامت برمیداریم نفرمود ما غطاء را از خودمان برمیداریم از پرده بیرون میآییم یا اسرار عالم را بیپرده نشان میدهیم آیات بیّن, معنایش بیپرده بودن است نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است معنایش بیپرده بودن است هم خدا نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است بیپرده به در آمده هم اسرار عالم بیپرده است اما این پرده جلوی چشم خود کافر و مشرک و منافق است که فرمود: فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ حالا وقتی پرده کنار رفت معلوم میشود این به دنبال سراب میرفت نه اینکه واقعیتی بود خدای سبحان این را به صورت هَبَاءً مَّنثُوراً در آورده گرچه بعضی از چیزهایی که ستبر و غلیظ و محکماند آنها را هم خدای سبحان هباء مُنبث میکند نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» آمده وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً ٭ فَکَانَتْ هَبَاءً مُّنبَثّاً (7)اینها را هم آن کار را میکند یعنی خدای سبحان که وقتی بخواهد صحنه قیامت را ترسیم بکند اول این کوهها را به منزلهٴ رملِ یکجا جمع شده میکند شما میبینید این گردباد در این منطقههای کویری گاهی تلّی از شن درست میکند این کوه نیست چون ریشهای ندارد سنگی ندارد بادها یک گردباد یک مقدار شن را جمع کرده بالا آورده این کَثِیباً مَّهِیلاً (8)است اول این کوههای ستبرِ ریشهدار سنگی را مثل تلّی از شن درست میکند که نه ریشه دارد نه سنگ است نه سنگین, از این ضعیفتر و رقیقتر میکند کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ (9)میکند مثل آن پنبه ندّافیشده, از این ضعیفتر و رقیقتر میکند فَکَانَتْ هَبَاءً مُّنبَثّاً (10)بعد اگر سؤال کردند که قیامت که میخواهد برپا بشود خدا این کوهها را چه کار میکند وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً (11)اینها را پودر میکند اول به صورت کثیب مهیل در میآورد بعد به صورت عِهن منفوش در میآورد بعد به صورت پودر در میآورد بعد هم معلوم میشود خبری نیست بنابراین ممکن است چیزی که به حسب ظاهر مستحکم است خدا او را هباء منثور قرار بدهد ولی در جریان اعمال مشرکین اینچنین نبود که اعمال اینها مُتقن بود عمود بود عماد بود مستحکم بود بعد خدا این را هباء منثور قرار داد این سراب بود وقتی کشف غطاء شد معلوم میشود که این هیچ واقعیتی نداشت فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً. از چند نظر با اهمیّت این مطلب را ذکر کرده فرمود ما به میدان میآییم خب اینکه فرمود ما به میدان میآییم میخواهد قدرتنمایی کند دیگر وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا بعد کلمه هَباء خودش پراکنده شدن است دیگر نیازی به مَّنثُوراً ندارد این هباء منثور نظیر قِرَدَةً خَاسِئِینَ (12)است این یکی وصف است یکی موصوف برای تأکید و اهتمام, قِرده خاسیء خود قِرَده باعث خُسران و خسارت و تحقیر و خاسیء بودن و فرومایهبودن است دیگر, هباء یقیناً منثور و پراکنده است ولی این تأکیدش برای اهمیت مسئله است پس هم از نظر مبدأ فاعلی با تأکید بیان شده فرمود ما به میدان میآییم, هم از نظر مبدأ قابلی فرمود آن را ما ذرّات ریز میکنیم بعد هم فرمود: مَّنثُوراً.
1) (16) . سورهٴ کهف, آیهٴ 104.
2) (17) . سورهٴ زمر, آیهٴ 3.
3) (18) . سورهٴ نور, آیهٴ 39.
4) (19) . سورهٴ ق, آیهٴ 22.
5) (20) . سورهٴ نور, آیهٴ 35.
6) (21) . سورهٴ کهف, آیهٴ 101.
7) (22) . سورهٴ واقعه, آیات 5 و 6.
8) (23) . سورهٴ مزمل, آیهٴ 14.
9) (24) . سورهٴ قارعه, آیهٴ 5.
10) (25) . سورهٴ واقعه, آیهٴ 6.
11) (26) . سورهٴ طه, آیهٴ 105.
12) (27) . سورهٴ بقره, آیهٴ 65; سورهٴ اعراف, آیهٴ 166.
مطلب دیگر اینکه فرمود در برابر اینها اصحاب جنّتاند اصحاب جنّت در آن روز جایگاهشان خوب است و قرارگاهشان خوب است این قیلوله نشان میدهد که این بخش مربوط به مسئله برزخ است قیلوله آن استراحت نیمهروز است در بعضی از آیات دارد که عذاب الهی آمده هُمْ قَائِلُونَ (1)هنوز در خواب قیلوله بودند که عذاب الهی آمده در بهشت محض شاید اصلاً نومی در کار نباشد همهاش صحنه یقظه و بیداری است اما در بهشت برزخی چون جریان قیلوله و نوم مطرح است فرمود: وَأَحْسَنُ مَقِیلاً اما این کلمه «خیر» و کلمه «أحسن» این معنای افعل تفضیلی را ندارد که بهشتیها بهتر از جهنّمیها باشند یا جای بهشتیها بهتر از جای جهنّمیها باشد این طور نیست نظیر أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ (2)که افعل تعیینی است و نه تفضیلی اینجا هم خیر به معنای خوب بودن است نه بهتر, أحسن به معنای حَسن است نه به معنای أحسن و اگر معنای تفضیلی داشته باشد به لحاظ گمان آنهاست; آنها گمان میکردند که کارشان خوب است خدا میفرماید بر فرض کار شما خوب باشد اصحاب جنّت کارشان بهتر از شماست, بر فرض جایتان خوب باشد جای اصحاب جنّت بهتر از شماست بنابراین این خیر و أحسن یا معنای تعیینی دارد نه تفضیلی یا اگر معنای تفضیلی دارد به لحاظ توهّم آنهاست.
مطلب دیگر اینکه مال فرزند ازواج, اینها گاهی فتنهاند گاهی دشمناند گاهی هم خیرند مستحضرید که هیچ چیزی بیرون از جان آدم نیست که بالذّات ضارّ یا نافع باشد و اگر چیزی ضارّ یا نافع است تعلّق و وابستگی انسان است به او, اگر مال کسی که خیّر است در راه صحیح مصرف میکند خیر است خود آن مال ذاتاً خیر نیست این تعلّق عاقلانهٴ این خیّر است که از آن مال بهره حُسن میبرد و این مال او را پاک میکند که فرمود: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا (3)که در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» گذشت که این تُطَهِّرُهُمْ این جمله در محلّ نصب است تا صفت باشد برای صدقه این صدقه یعنی همان زکات و وجوه شرعی این وجوه شرعی, پرداخت وجه شرعی و مال باعث طهارت صاحب مال است نه اینکه مال پاک میشود خود شخص پاک میشود مال که آلوده نیست اینکه فرمود: صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ نه «تُطَهِّرْهُمْ» معلوم میشود خود این صدقه این کار خیر باعث طهارت خود شخص میشود شخص اگر مشرک باشد که روشن است إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ (4)و اگر مشرک نباشد موحّد باشد مؤمن باشد در حدّ خودش قبل از پرداخت وجوه شرعیه این نقص را دارد به هر تقدیر عملِ درباره مال, کیفیت وابستگی و تعلّق به مال یا بد است یا خوب وگرنه خود مال, نعمت الهی است فرزند, نعمت الهی است ذاتاً اینها نه نافعاند و نه ضارّ اگر از راه حلال باشد این مال, خیر و رحمت و برکت است و مانند آن, اگر تعلّق از راه صحیح نباشد و آلوده باشد هم درباره مال هم درباره فرزند هم درباره زن آمده منتها در بعضی از آیات زن و فرزند آمده در بعضی از آیات مال و فرزند آمده اگر فرمود مال اینها باعث خسارت اینهاست فرزند اینها مایه خسارت اینهاست ناظر به همان بدرفتاری شخص نسبت به مال و فرزند است در بعضی از آیات نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «نوح» آمده آیه 21 سورهٴ «نوح» این است که قَالَ نُوحٌ رَّبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِی وَاتَّبَعُوا مَن لَمْ یَزِدْهُ مَالُهُ وَوَلَدُهُ إِلَّا خَسَاراً مال اینها دشمن اینهاست فرزند اینها دشمن اینهاست مایه خسارت اینهاست پس اگر در بعضی از آیات دارد که بعضی از ازواج و اولاد عدوّ شما هستند (5)اینها حصر نیست که دشمن انسان فقط فرزند ناصالح باشد یا همسر ناصالحه باشد مال حرام هم دشمن انسان است. در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» آنجا فرمود خدای سبحان با مال اینها میخواهد اینها را عذاب بکند فرمود مبادا از داشتن مال اینها شما در تعجّب باشید آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «توبه» این است فَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا خدا میخواهد به وسیله مال و فرزند اینها را عذاب بکند خب اگر دشمنی نباشد اگر سوء برداشت نباشد اگر تعلّق سوء نباشد که اینها باعث عذاب نیست پس تعذیب شخص است به وسیله مال و به وسیله فرزند برای اینکه اینها مایه خسارتاند آنچه البته مایه خسارت است تعلّق بیجا, کسب حرام و مانند آن است وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ همینها باعث میشود که اینها در قیامت هم گرفتار این خواهند شد.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم آمده است که آیهٴ 64 سورهٴ «اسراء» آمد که وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِکَ وَأَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ خب اگر انسان شریکی داشت به نام شیطان این شریک مال بود و شریک ولد بود این شریک چه سهمی دارد انسان را به کجا میبرد اگر کسی عینِ مال غیر مخمَّس را مَهریه زنش قرار بدهد مصداق «و شارکهم فی الأولاد» میشود این ولد ، مشترک بین پدر و شیطان است این معنیاش است . خب اگر ولد مشترک بود بین انسان و شیطان چه میکند با او؟ وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ در بعضی از تعبیرات آمده که اگر کسی نامحرمی را ببیند به شوق رسیدن به او با همسرش همبستر بشود مصداق «و شارکهم فی الأولاد» است اینچنین نیست که آدم نگاه نامحرمانه بکند به بیگانه دل ببندد با حلال خودش جمع بشود و شیطان حضور نداشته باشد این طور نیست که اگر فرزندی ناصالح در آمد رایگان ناصالح در آمده باشد این طور نیست خب وَشَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ وَعِدْهُمْ اگر شریک مال شد چه کار میکند؟ یا وعده میدهد به باطل یا وعید میدهد از حق میگوید اگر این مال را در راه خیر صرف کردی فقیر میشوی غافل از اینکه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود اگر وضع مالیتان ضعیف شد «إذا أمْلَقْتُم فَتاجروا الله بالصّدقة» (1)اگر دیدید مشکل مالی دارید به قرض افتادید زندگی یک مقدار برای شما دشورا است تجارت کنید با چه کسی تجارت کنید با خدا, چطور تجارت کنید یک مقدار صدقه بدهید. خب باور کردن این حرفها یک هنر دینی میخواهد فرمود: «إذا أمْلَقْتُم» اِملاق که در قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» و امثال انعام آمده (2)آنجا گذشت که املاق به معنی فقر نیست خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ (3)به معنی «خشیة الفقر» نیست بلکه این لازمِ آن فقر است چون انسان ندار که دستش تهی است به تملّق میافتد انسان متملّق گرفتار اِملاق فقیرانه است اگر گفتند خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ یعنی «خشیة الفقر المنتهی إلی الاملاق, خشیة الفقر موجب للتملّق» انسان ندار تملّق میکند بالأخره, اینکه گفتند تا میتوانید یا مال پیدا کنید یا استغنای طبع برای همین است اگر - خدای ناکرده - جامعهای, کشوری یکی از این دو را نداشته باشد وقتی بیگانه تهدید کرد او ناچار است تحمّل کند یا باید آن هنر را داشته باشد که مسائل اقتصادیاش را به نصاب برساند یا اگر آن هنر را نداشت از نظر قدرت روحی به استغنا برسد که دومی بالاتر از اوّلی است انسان بتواند از چیزی بینیاز باشد بهتر از آن است که به وسیله آن بینیاز باشد به هر تقدیر اگر استغنا نشد لااقل قدرت غنا باشد. فرمود اگر میترسید به چاپلوسی و تملّق بیفتید با خدا تجارت کنید او فرمود ارحامتان همسایههایتان را دریابید من کاملاً جبران میکنم. این است که فرمود اگر - خدای ناکرده - کسی کسب حرام کرد شیطان شریک اوست (4)و اگر عین آن مال حرام را نه ذمّه, مهریه قرار داد «شارکهم فی الأولاد» میشود (یک) و اگر با نگاه نامحرمانه انگیزهای پیدا کرد آن فرزند هم مصداق «شارکهم فی الأولاد» میشود (دو). خب اینها را ذات اقدس الهی مشخص کرده که اولاد و اموال فی نفسه برکتاند و خیر و رحمتاند, کیفیت بهرهبرداری آنها درآمد آنها هزینه آنها به دو قسم حلال و حرام تقسیم میشود و اگر حرام بود لَمْ یَزِدْهُ مَالُهُ وَوَلَدُهُ إِلَّا خَسَاراً (5)میشود, شَارِکْهُمْ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ (6)میشود بعد آن آیه سورهٴ مبارکهٴ «توبه» دامنگیر میشود که فَلاَ تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَلاَ أَوْلاَدُهُمْ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُم بِهَا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا (یک) وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ (7)(دو). بنابراین اینها یعنی مشرکان و کافران چه در بخش اعمال چه در بخش اولاد چه در بخش اموال مشکل جدّی داشتند و خدا فرمود: وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً ٭ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً (23 أَصْحَابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً (24) وَیَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلاَئِکَةُ تَنزِیلاً (25) الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَکَانَ یَوْماً عَلَی الْکَافِرِینَ عَسِیراً (26) وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً (27) یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِیلاً (28) لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً (29)) بعد از بیان معارف توحید و بخشی از وحی و نبوّت به جریان معاد پرداختند. مهمترین مشکل مشرکان همان انکار معاد بود زیرا اگر کسی معاد را بپذیرد و خود را مسئول بداند در هر کاری صلاح و فلاح را به خوبی بررسی میکند. فرمود اینها که منکر معاد بودند و توحید ربوبی و الوهی را نپذیرفتند کاری را برای تقرّب به خدا انجام نمیدهند. عبادتهای اینها که برای بتهاست سراب است کارهای خیر دیگر اینها نظیر احسان, جود, صِله رَحِم, صدقات و مانند آن چون به قصد قربت نیست ثوابی ندارد اثر وضعی آنها هم احیاناً در دنیا ظهور میکند در آخرت از این کارها هیچ نفعی به آنها نمیرسد آثار دنیایی اینها را ممکن است بیابند احیاناً ممکن است در آخرت سهمی از تخفیف عذاب داشته باشند اما به وسیله اعمالی که در دنیا انجام میدهند از عذاب الهی برهند به بهشت برسند اینچنین نیست: وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً عمل هم غیر از فعل است فعل را به حیوان هم اسناد میدهند ولی عمل غالباً به انسان اسناد داده میشود.
پرسش: حاج آقا ممکن است اصل عذاب برداشته شود کما اینکه برای حاتم طایی و دیگران...
پاسخ: حالا آن چون قبل از اسلام بود اینها معذور بودند کافرِ مستضعف بودند حجّتشان بالغ نبود و مانند آن اما بعد از اسلام فَإِن آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا (1)و بعد از اسلام که حجّت الهی بالغ شده است اگر کسی ایمان نیاورد معذور نیست البته کافرِ مستضعف که حجّت الهی به او بالغ نشده است او معذّب نیست چون عذاب برای کسی است که لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ. (2)
آنگاه بخشی از آثار قیامت را ذکر میکنند میفرمایند این گروه توقّع دارند ملائکه را ببینند ملائکه که بر اینها نازل نمیشوند (یک) با چشم ظاهر هم که نمیشود ملائکه را دید (دو) آن وقتی که چشم دنیایی بسته شد چشم برزخی باز شد اینها ملائکه را در حین احتضار میبینند (سه) چه اینکه در قیامت هم میبینند (چهار) منتها برای تعذیب اینها نازل میشوند (پنج) وَیَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمَامِ ابر را میگویند غَمام, سحاب را میگویند غمام چون غمام از غَمّ است و از سَتر است و پوشاندن است و ابر چون جلوی آفتاب را میگیرد و بخشی از آسمان یا فضا را میپوشاند گفتند غَمام, غمام به معنای ابر نیست ابر را میگویند غمام چون میپوشاند حالا اگر فرمود آسمان مُنشَق میشود به وسیله غمام حالا این غمام چه تیرگی چه تاریکی چه پوشندگی چه پوشیدگی باشد ممکن است با ابر همراه نباشد نمیشود این غمام را همان سحاب و ابر دانست این از اشراطالساعه است روزی که قیامت قیام میکند بالأخره وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (3)میشود وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ (4)میشود إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (5)میشود إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (6)میشود همه اینها بساطشان برچیده میشود تا نظام نو طراحی بشود در آن مقطع فرشتهها نازل میشوند اینها آن فرشتهها را هم میبینند منتها برای تعذیب است و برای مؤمنان هم رحمت است البته, وَیَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمَامِ این تَشَقَّقُ اصلش «تَتَشَقَّقُ» بود گاهی میگویند «إنْشَقَّتِ الأرض بالنّبات» گاهی میگویند «تَنشقّ الأرض عن النّبات» گاهی میبینید یک گیاه که میخواهد بروید این زمین شکافته میشود و دو طرف این خاک کنار میرود این گیاه خودش را روشن میکند کشاورز را هم که میگویند فلاّح برای اینکه او شکافنده است در حقیقت, گاهی اینچنین نیست که این دو طرف خاک کنار برود و چیزی ظهور بکند بلکه از همان باطن که در میآید این زمینی که پوشیده است این خاک کنار میرود و این گیاه سر از خاک به در میآورد لذا گاهی میگویند «تَنشقُّ» یا «إنشقّت الأرض بالنّبات» گاهی میگویند «عن النبات» به هر تقدیر این اِنشقاق یعنی شکاف. وَیَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلاَئِکَةُ تَنزِیلاً که صحنه معاد است در آن روز مِلکها و مُلکهای اعتباری رخت برمیبندد مِلک و مُلک حقیقی ظهور میکند مالکهای اعتباری و مَلکهای اعتباری کنار میروند مالک حقیقی و مَلک حقیقی ظهور میکند به نام خدا این چهار مطلب را از این کریمه میتوان به دست آورد فرمود: الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ خب مِلکهای دنیا که مثلاً فلان زمین مِلک چه کسی است این یک امر اعتباری است مُلک یعنی نفوذ و سلطنت و قدرت این هم امر اعتباری است آن که دارای مِلک است میشود مالک آن که دارای مُلک است میشود مَلِک هم مِلک و مُلک در دنیا اعتباری است رخت برمیبندد هم مالک و مَلِک اعتباریاند و رخت برمیبندند این امور چهارگانه کنار میرود مِلک حقیقی و مُلک حقیقی ظهور میکند مالک حقیقی و مَلک حقیقی ظهور میکند فرمود: الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نه «الْمُلک حقٌّ» در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت که آنجا در مسئله وزن نفرمود «والوزن حقّ» نه اینکه یک وزنی هست در قیامت, یک سنجشی هست اگر فرموده بود «والوزن حقّ» مثل «الموت حقٌّ, القبر حقٌّ, الجنّة حقٌّ, النّار حقٌّ» یعنی اینها هستند اما وقتی میفرماید: وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ (7)با الف و لام ذکر میکند نه یعنی وزنی هست بلکه میخواهد بفرماید وزن حق است یعنی آنجا سنگ و متر و امثال ذلک نیست حق, وزن است عقاید و اخلاق و اعمال, موزوناند در دنیا نان و گوشت را با سنگ میسنجند در قیامت عقیده و اخلاق و اعمال را با حق میسنجند وزن در قبال موزون که کلاهما در میزان قرار میگیرند که امر ثالث است این وزن, حق است در دنیا وزن, سنگ است در آخرت وزن, حق است اینجا هم فرمود: الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ حق, مُلک است حق, مِلک است نه آسمان و زمین آن وقت حق دارد حکومت میکند خب این مثل زمین نیست خب حق برای چه کسی است الْحَقُّ مِن رَبِّکَ (8)دیگر, سخن از زمین نیست سخن از آسمان نیست که زمین برای چه کسی است آسمان برای چه کسی است اینها چون بساطش برچیده شد مِلک چیست؟ مُلک چیست؟ درست است که مالک خداست مَلک خداست اما مِلک چیست؟ مُلک چیست؟ مِلک حق است مُلک حق است نه زمین, اگر حق دارد حکومت میکند پس زمین بر محور حق میگردد آن مواقف چندگانه بر محور حق میگردد صراط بر محور حق میگردد تطایر کتب بر مدار حق میگردد اِنطاق جوارح بر مدار حق میگردد الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نه «الْمُلک حقٌّ» حق, مُلک است خب حق برای کسی نیست که, حق برای زید نیست حق برای عمرو نیست حق فقط برای الله است الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نظیر وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ نه «والوزن حقٌّ» خب اگر این است این معلوم است لِلرَّحْمنِ است الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ خب لِلرَّحْمنِ حالا که این شد وَکَانَ یَوْماً عَلَی الْکَافِرِینَ عَسِیراً کافری که به دنبال باطل بود هیچ سهمی از آن روز ندارد دیگر, این روز برای او نیست این هیچ جا ندارد در این روز هر جا برود در عذاب الیم است وَکَانَ یَوْماً عَلَی الْکَافِرِینَ عَسِیراً آنگاه حسرتش را تبیین میفرماید, میفرماید: وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً در ذیل این آیه یکی دوتا روایت است که لابد ملاحظه فرمودید کسی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ایمان آورد آن رفیق مشرکش به او اعتراض کرد که چرا ایمان آوردی گفت او مهمان من بود من برای او غذا آوردم به او گفت من غذا را نمیخورم مگر اینکه تو مسلمان بشوی من هم اسلام آوردم روی مثلاً شرم و اینها, او هم گفت باید مرتد بشوی و مرتد هم شد (9)و بالأخره پایانش به ضلالت و جهنم [منتهی شد], حالا این شأن نزول باعث اختصاص این آیه نیست که این شخص در قیامت میگوید که من یک رفیق بدی داشتم و مرا منحرف کرد بالأخره رفیق سوء این خطر را دارد حالا آن گوشهای از مصادیق این آیه مطلق است.
1) (1) . سورهٴ بقره, آیهٴ 137.
2) (2) . سورهٴ انفال, آیهٴ 42.
3) (3) . سورهٴ زمر, آیهٴ 67.
4) (4) . سورهٴ زمر, آیهٴ 67.
5) (5) . سورهٴ تکویر, آیهٴ 1.
6) (6) . سورهٴ تکویر, آیهٴ 2.
7) (7) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 8.
8) (8) . سورهٴ بقره, آیهٴ 147.
9) (9) . التبیان فی تفسیر القرآن, ج7, ص486; التفسیر الکبیر, ج24, ص454.
ما در تعبیرات عرفیمان چه در فارسی چه در عربی میگوییم انسانی که پشیمان شده است این سبّابه خودش را گاز میگیرد در تعبیرات فارسی میگوید وقتی کسی که بخواهد مظلومیت خودش را ثابت کند میگوید همه ما را گاز میگیرند من مثل آن انگشت انسان پشیمانم خب انسان پشیمان انگشت بیچارهاش را گاز میگیرد در عربی میگویند سبّابه مُتندِّم, مُتندّم یعنی انسان نادم همین تعبیر سبّابه متندّم که در ادبیات عرب هست در تعبیرات فارسی ما در نثر و نظم آمده که من سرانگشت مردِ پشیمانم که انسان این انگشتش را گاز میگیرد ولی در قیامت ظالم هر دو دستش را گاز میگیرد از شدّت حسرت یَوْمَ یَعَضُّ گاز میگیرد ظالم هر دو دستش را از شدّت حسرت وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ آن وقت داد میزند میگوید یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً ای کاش من با پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک راهی داشتم این رفقای بد مرا گرفتار کردند ای کاش با اینها نبودم اهل محفل اینها نبودم اهل مجلس اینها نبودم رفیق بد بالأخره انسان را گرفتار نار میکند. فرمود: وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ یَقُولُ این ظالم یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً الف و لام این ظالم هم, الف و لام عهد نیست که برابر آن روایت آن شخصِ معیّن باشد چون کلّی است دیگر جنس است قابل تطبیق بر مورد نزول هست اما حصر در کار نیست هر انسان تبهکار و ستمکاری آن روز از شدّت ندامت دستهایش را گاز میگیرد یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً بعد درخواست مرگ میکند یَا وَیْلَتَی این یَا وَیْلَتَی بالاتر از آن یَا لَیْتَنِی است در یَا وَیْلَتَی درخواست مرگ میکند لَیْتَنِی دیگر منادا ندارد خب یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِیلاً این اختصاصی به آن شخص معیّن ندارد این فلان یعنی فلان شخص, فلان رفیق بد حالا قابل تطبیق هست بر آن موردی که در روایت آمده که آن شخص میزبان حضرت بود و رفیقِ بد باعث انحراف او شد دیگران هم مشمول همین اصل کلیاند یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِیلاً اینکه میگویند در خُلّت و دوستی انسان مواظب باشد با هر کس رفاقت نکند برای همین است مخصوصاً برای جوانها. در این کتاب کلیله و دمنه که یک کتاب ادبی خوبی بود دارد جوانی که قابل پرورش خوب است اگر رفیق بد داشته باشد مثل درخت انگور است که در کنار یک درخت پرتیغ قرار بگیرد در آن کتاب این مَثل آمده اگر یک درخت قتادی یعنی پرتیغ جنگلی باشد یک درخت انگوری در کنارش باشد چون درخت انگور وقتی داربست نباشد قدرت ندارد خودش را حفظ بکند به همسایه میچسبد خب همسایه او که درخت پرتیغ است این تمام خوشهها و شاخههایش را به این همسایه میدهد و تمام میوههایش هم در این درخت پرتیغ قرار میگیرد به هیچ وجه هم قابل استفاده نیست کسی که نمیتواند روی آن درخت پرتیغ برود از انگور استفاده کند, یک انسان شایسته اگر کنار رفیق بد باشد میگویند مثل درخت انگوری است که کنار درخت قتاد یعنی درخت پرتیغ قرار بگیرد که بیحاصل میشود.
پرسش:
پاسخ: هر خُلّتی دیگر, هر دوستی که باعث بشود انسان رابطهاش را از قرآن و عترت کم بکند چرا ای کاش با او رفاقت نمیکردم؟ دلیل مسئله شامل میشود چه زوج و زوجه باشد چه رفیق باشد چه همسایه باشد و مانند آن لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ او مرا از یاد خدا و نام خدا گمراه کرده است در قرآن کریم هم ذِکر مطرح است هم ذُکر مطرح است یعنی یاد خدا در دل نام خدا بر لب هم فرمود: فِیهِ ذِکْرُکُمْ (1)یعنی شرف شما نام شما این است یک ملّت وقتی نامدار است نامور است مانا و پویاست که با دین باشد چون دین وجه الله است و میماند ملّت متدیّن هم میماند لذا فرمود: فِیهِ ذِکْرُکُمْ اگر از دین فاصله گرفت میشود غیر وجه الله میشود دنیا میشود مَا عِندَکُمْ, مَا عِندَکُمْ هم یَنفَدُ (2)اصل کلّی است که دامنگیر او میشود پس اگر کسی خواست شریف باشد شرف داشته باشد نام و یاد داشته باشد کتاب الهی و عترت است که فرمود: فِیهِ ذِکْرُکُمْ اینکه گفت: لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ شامل همه اینها میشود از نام خدا بر لب از یاد خدا در دل از شریف و نامدار شدنِ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و مانند آن, بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی این یاد خدا آمد دیگر, خدا سبحان فرمود ما ذکر فرستادیم, قرآن فرستادیم وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً آیا این شیطان همان رفیق بد است؟ قابل تطبیق است آیا شیطان همان ابلیس است که گاهی معالواسطه گاهی بلاواسطه باعث ضلالت میشود؟ قابل تطبیق است وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً انسان را رسوا میکند خِزی و رسوایی و فرومایگی دامنگیر انسان میکند و مانند آن. در جریان بهشت که فرمود: أَصْحَابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُّسْتَقَرّ و همچنین در جریان جهنم که در بخشی از این آیات آمده مستحضرید که بهشت و جهنم از حقایق بسیار عمیق و مستور از عقل ماست چون هم عقل ما دسترسی ندارد هم کمتر بحث شده, بنابراین حرف قاطع و حرف انحصاری درباره بهشت و جهنم از غیر معصوم ساخته نیست.
مطلب بعدی آن است که در جریان بهشت فرمود: لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ (1)(یک) بعد فرمود: وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ (2)(دو) بعد هم در پایان سورهٴ مبارکهٴ «فجر» [آیات 27 تا 30] فرمود اگر کسی آن سه رکن محوری را داشته باشد یعنی دارای نفس مطمئنّه باشد راضیه باشد مرضیه باشد ما بقیه راه را به او اجازه میدهیم میگوییم برگرد بیا تا جنّةاللقاء این کسی که به مقام مطمئنّه رسید به مقام راضیه رسید به مقام مرضیه رسید هنوز در راه است به مقصد نرسیده برای اینکه خدا میفرماید: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِی (3)برگرد, خب اگر به مقصد رسیده باشد که دیگر جا برای رجوع نیست معلوم میشود راه آن قدر طولانی و بلند و عمیق و رفیع است که اگر کسی دارای این سه عنصر محوری بود هنوز در راه است! خب این کجا میخواهد برود؟ میخواهد به جنّة الله برسد آن جنّة الله دیگر جَنَّاتٌ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (4)نیست خب بنابراین جنّت حقیقتی دارد که نزد ما مستور است اقسامی دارد نزد ما مستور است انحایی دارد نزد ما مستور است اینها مُثبتاتاند اگر آیهای ظاهرش این بود که اگر کسی جزء مقرّبین بود فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ (5)ما دلیلی نداریم که بگوییم «فله روحٌ یا فله ریحانٌ» خود انسان ریحان است چه اینکه همین انسانی که خودش روح و ریحان است جَنَّاتٌ تَجْرِیْ مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ هم دارد مثل اینکه در جریان دوزخ اگر در سورهٴ «جن» فرمود ظالمْ خودش هیزمِ گُر گرفته جهنم است وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (6)این دلیلی نیست که در جهنم چیزهایی دیگری نیست این آیه دارد که خودش مثل یک هیزم گُر گرفته است حقیقتش هم همین است وقود نار هم باز همین انسانهای تبهکارند که فرمود: کَدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ (7)و اگر آیهای دارد که وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ (8)معنایش این نیست که «الی المعاصی الّتی یوجب ارتکابها دخول النار» خیر, حقیقتِ معصیت, آتش است منتها حالا ما نمیبینیم چطور آنهایی که چشم برزخی دارند گفتند ما دیدیم کسانی که آتشبیار معرکه بودند حرفهای دو به هم زن میزدند میخواستند جامعه را به هم بزنند وقتی حرف میزدند ما میدیدیم که از دهانشان آتش در میآید (9)خب این را بزرگان گفتند دیگر حقیقتِ گناه, آتش است حالا ما نمیبینیم نباید این آیه را تأویل بکنیم این آیه سر جایش محفوظ است آن آیاتی هم که میگوید معصیت باعث دخول در نار است اینها هم سر جایش محفوظ است اینها مُثبتاناند مثبتات را که شما مستحضرید که یکی را بر دیگری حمل نمیکنند روایتی که مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در امالی نقل کرد که فرمود: «أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علیُّ بابها» (10)خب ما هیچ دلیلی نداریم که «و هی الجنّة» یعنی معرفت و علم چیزی است که اگر کسی طبق آن عمل بکند «یدخل الجنّة» نه خیر این هم درست است آن هم درست است اگر اینها مثبتیناند و اگر دلیلی بر حصر نیامده وجهی برای تخصیص عام یا تقیید مطلق نیست «أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علیُّ بابها» الآن ما در بهشتیم آنکه حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه دارد که «قلوبهم فی الجِنان و أجسادهم فی العمل» (11)
1) (12) . سورهٴ الرحمن, آیهٴ 46.
2) (13) . سورهٴ الرحمن, آیهٴ 62.
3) (14) . سورهٴ فجر, آیات 27 و 28.
4) (15) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 15.
5) (16) . سورهٴ واقعه, آیهٴ 89.
6) (17) . سورهٴ جن, آیهٴ 15.
7) (18) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 11; سورهٴ انفال, آیات 52 و 54.
8) (19) . سورهٴ قصص, آیهٴ 41.
9) (20) . الفتوحات (14 جلدی), ج10, ص302.
10) (21) . الامالی (شیخ صدوق), ص388.
11) (22) . نهجالبلاغه, خطبه 192.
(1)مردان الهی کسانیاند که دلهایشان در بهشت است بدنهایشان دارد کار میکند, خب اینکه دارد کار صالح انجام میدهد کار را با بدن انجام میدهد دلش در بهشت است یعنی دلش نزد بهشت است یا نه دلش الآن در بهشت است؟ هیچ دلیلی نداریم که بگوییم «قلوبهم فی الجنان» یعنی «قلوبهم متعلّقة بالجنان» اینچنین نیست یک مرحله از بهشت را هماکنون او داراست مرحله دیگر سر جایش محفوظ است در جریان دوزخ این طور است در جریان بهشت این طور است هیچ راهی برای حصر نیست بعضیها از محلّ کارشان تا منزل, از منزل تا محلّ کارشان سعی صفا و مروه دارند یعنی خانهشان محلّ عبادتشان است زندگی صالح و سالم دارند محل کارشان هم تولید است و خدمت به جامعه و نظام اسلامی این مثل اینکه دارد بین صفا و مروه سیر میکند دارد عبادت میکند میشود «الکاسب حبیب الله» یک کسی خانهاش هم مرکز فساد است محلّ کارش هم مرکز رباست این یَطُوفُونَ بَیْنَهَا وَبَیْنَ حَمِیمٍ (2)این بین دو کانال آتش دارد راه میرود اگر کسی چشم باطن داشته باشد میبیند این آقا در آتش دارد راه میرود اگر چنین چیزی شد ما نباید بگوییم این نیست الاّ ولابد جهنم در آخرت است بله آن هم هست این هم هست اینها مثبتاناند دلیلی بر حصر نیست نه درباره جنّت نه درباره جهنم. پرسش:
پاسخ: بله دیگر چون فیضهای الهی, نعمتهای الهی متعدّد است دیگر همان طوری که فرمود: وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ (3)بعد از چند جمله فرمود: وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ (4)بعد هم در پایان سورهٴ مبارکهٴ «فجر» فرمود: فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی (5)جنّت درجاتی دارد مراتبی دارد اقسامی دارد حصری که در کار نیست اما به طرف ذات اقدس الهی رفتن نامتناهی است برای اینکه اگر به طرف خدا رفتن - معاذ الله - متناهی بود لازمهاش این بود که - معاذ الله - خدا متناهی باشد. بیان ذلک این است که انسان - أیّ انسانٍ کان - یک موجود ممکن است و محدود اگر فاصله بین این انسان ولو نبیّ یا ولیّ یا وصیّ(علیهم السلام) اگر فاصله وجودی بین او و ذات اقدس الهی محدود باشد مجموع دو متناهی میشود متناهی آن وقت لازمهاش این است که ذات اقدس الهی یک مقام محدود داشته باشد ولی اگر خدای سبحان نامتناهی است کما هو الحق فاصله بین محدود و غیر محدود هم نامتناهی است نه اینکه فاصله متناهی است اگر این فاصله متناهی باشد مجموع دو متناهی میشود متناهی و حال اینکه ذات اقدس الهی غیر متناهی است پس فاصله متناهی با غیر متناهی, غیر متناهی است اینچنین نیست که حالا اگر کسی به مقام نبوّت رسید یک چند درجهای با مقام الهی فاصله دارد این طور نیست.
پرسش:
پاسخ: همین است دیگر, آنجا که میفرماید این مقدار بود تا آنجا که مقدور بشر است که به آن مقام راه پیدا کند این مقدار فاصله است وگرنه این طور نیست که فاصله بین یک انسان کامل و درجه وجودی ذات اقدس الهی فاصلهای متناهی باشد که مثلاً بگوییم - معاذ الله - خداوند فلان مقدار از انسان کامل بزرگتر است آن دو روایت جزء غرر روایات ما بود که مرحوم صاحب وسائل نقل کرده چند بار آن روایات را خواندیم هر دو به این مضمون است که فرمود: «الله أکبر مِن أن یوصَف» (1)آنجا هم روشن شد که این «أکبر» به عنوان موجبه معدولة المحمول نیست به عنوان سالبه محصّله است یعنی «الله لا یوصف» شما بخواهی مرزبندی کنی وصفی برایش ذکر بکنی او را زیر حیطه وصف بیاوری اینچنین نیست همان بیان نورانی وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) که در توحید مرحوم صدوق است که فرمود خدا اشیاء را آفرید و اشیاء مثل صورت مرآتیهاند (2)صورت مرآتیه جا نمیخواهد اینکه همه اشیاء آیتاند یعنی علامتاند مرآت حقّاند مرآتی که اهل معرفت میگویند همان است که از این حدیث استفاده کردند مرآت به معنای آینه یک معنای عرفی دارد یک معنای معرفتی دارد معنای عرفی مرآت و آینه همین است که در بازارها میفروشند یک شیشه است و جیوهای است پشت شیشه و قابی است و آن را خرید و فروش میکنند میگویند این مرآت است که این اسم آلت است, آلت است و ابزار است که به وسیله این آلت, صورت را انسان در این شیشه میبیند این آینه عرفی است اما وقتی عارف میگوید مرآت کاری به شیشه و جیوه و قاب ندارد آن صورت را میگوید مرآت آن صورت, آلت دیدن صاحبصورت است اگر چنین چیزی در بیرون باشد چه اینکه سراسر عالم به دید این بزرگان این طورند صورت مرآتیهاند صورت مرآتیه جا نمیخواهد جای کسی را تنگ نمیکند اگر اشیاء آیتاند علامتاند در بحثهای قبل هم گذشت که این آیت بودن برای اشیاء از قبیل حرارت و برودت برای آب نیست که گاهی باشد گاهی نباشد این طور نیست و از قبیل زوجیّت اربعه هم نیست که لازمه ذات باشد برای اینکه اگر آیت بودنِ ارض و سماء لازمه ذات باشد نظیر زوجیّت اربعه هر لازمی از مرتبه ملزوم متأخّر است پس این آیت بودن در مقام ذات نیست پس در مقام ذات خدا را - معاذ الله - نشان نمیدهد آن وقت باید بشود مستقل از این مرحله هم جلوتر برویم بنا بر اینکه اصالت برای هستی است نه برای ماهیّت, آیت بودنِ اشیاء که انسان مثلاً آیت حق است آیت بودن ذاتی انسان هم نیست از باب ذاتیِ ماهیّت نظیر جنس و فصل زیرا اصالت برای هویّت است نه برای ماهیّت, اگر آیت بودن نظیر جنس و فصل باشد لازمهاش این است که در مقام هویّت, آیت نباشد پس این سه قسم باطل است فَبقی القسم الرابع آن قسم چهارم این است که هویّت انسان, آیت است خب اگر هویّت او خدا را نشان میدهد چیزی برای خود او نباید بماند دیگر این میشود همان بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) که فرمود جهان مثل آن صورت است که شما در آینه نیستید آینه هم در شما نیست ولی شما را نشان میدهد اینکه گفته شد «داخلٌ فی الأشیاء» (3)حضرت آنجا معنا کرده که شما در آینه نیستید آینه هم در شما نیست ولی شما را نشان میدهد خدا در عالَم نیست عالَم هم در خدا نیست ولی عالم, خدا را دارد نشان میدهد این جا نمیخواهد خب اگر این دید باشد با این دید کسی بگوید إِیِّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (4)با دید دیگر خیلی فرق میکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً (23 أَصْحَابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً (24) وَیَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلاَئِکَةُ تَنزِیلاً (25) الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَکَانَ یَوْماً عَلَی الْکَافِرِینَ عَسِیراً (26) وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً (27) یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِیلاً (28) لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً (29) وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (30) وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً (31)) چون عمل کافر چه بخش اعتقادی که عمل جانحهٴ اوست چه بخش اخلاقی که عمل نفسانی اوست و چه اعمال ظاهری او که کردار بدنی اوست همه اینها باطل است فرمود ما این را هباء منثور قرار میدهیم یعنی این هباء منثور را برای اینها مکشوف میکنیم نمونههایی از این را قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» بیان فرمود آیه هجده سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» این بود که مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الِّریحُ فِی یَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ یَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُوا عَلَی شَیْءٍ ذلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِیدُ (1)اگر یک مقدار خاکستر روی یک سنگ بزرگ املسی باشد و باد تندی بوزد چیزی از این ذرّات نمیماند در قیامت این حقیقت برای آنها روشن میشود. در قبال کافران, مؤمنانی هستند که اصحاب جنّتاند اصحاب جنّت در آن روز هم از استقرار خوبی برخوردارند هم از آسایشگاهی, این مَقیلْ اگر زمان قیلوله باشد با مستقر که اسم مکان است تفاوت پیدا میکند و اگر مَقیل به معنای مکان قیلوله باشد تفاوتش با مستقر این است که جایی که جای آسایش آنهاست و جایی که جای زندگی آنهاست هم جای آسایش آنها خیر است و حَسن هم جای زندگی آنها خیر است و حَسن بالأخره بین مقیل و مستقر فرقی باید باشد لکن مقیل به معنای زمان قیلوله یا مکان قیلوله نیست به معنی خوابِ وسط روز زیرا این در بهشت کبراست در برزخ ممکن است که این مسائل نظیر خواب و شبیه خواب مطرح باشد ولی در بهشت عدن, جنّت کبرا جا برای قیلوله و خواب و امثال ذلک نیست و اگر گفته شد مقیل این ناظر به آسایش و استراحت و امثال ذلک است وگرنه آنجا لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً اگر ماه نیست و اگر آفتاب نیست دیگر شب و روزی نیست تا نیمروز مطرح بشود و آسایش یا خواب نیمروز مطرح بشود.
1) (1) . سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 18.
در بخشهایی از قرآن فرمود: لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً آیه سیزده سورهٴ مبارکهٴ «انسان» این است مُتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَی الْأَرَائِکِ لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً برای اینکه إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (1)شد, إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ (2)شد و شمس و قمر بساطشان برچیده شد در بهشت جا برای آفتاب و ماه و امثال ذلک نیست قهراً جا برای شب و روز نیست زمان مطرح است اما شب و روز مطرح نیست شب و روز به این است که بالأخره کُرهای باشد و دور خود بگردد شب و روز تولید بشود.
پرسش: خداوند متعال مگر دست از خلقت برمیدارد؟
پاسخ: خلقت الهی دائمی است منتها این مخلوق تبدیل میشود به مخلوق دیگر.
پرسش:
پاسخ: نه خب, آنجا شمس و قمرش نور و ایمان خود افراد است هر کس شمس و قمر را باید به همراه خودش ببرد, نشد در تاریکی است همان جریان سورهٴ مبارکهٴ «حدید» دارد که ضُرِبَ بَیْنَهُم بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِن قِبَلِهِ الْعَذَابُ (3)همین است دیگر; آنجا نور هست ولی نور را هر کسی به همراه خودش میبرد اگر یک بیابان تاریکی باشد و کسی چراغ به همراه نبرد خب در تاریکی است دیگر آنجا نور را فقط خود مؤمن به همراه دارد که نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ. (4)بالأخره در قیامت وقتی بساط این دنیا برچیده شد و قیامت به پا شد آنجا شمس و قمری نیست هر کسی نور را از اینجا به همراه برد نُورُهُمْ یَسْعَی بَیْنَ أَیْدِیِهمْ است نشد در تاریکی است.
بنابراین در سورهٴ مبارکهٴ «انسان» آیه سیزده فرمود: لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً اگر شمس و قمر نیست پس لیل و نهار هم نیست اگر لیل و نهار نبود دیگر مقیل به این معنا نخواهد بود اگر جنّت, جنّت برزخی باشد که تمثّل لیل و نهار در آنجا راه دارد آن را ممکن است بفرماید لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَعَشِیّاً در بعضی از آیات سورهٴ مبارکهٴ «مریم» گذشت که اینها رزقشان را در بامداد و شامگاه مییابند جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبَادَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّهُ کَانَ وَعْدُهُ مَأْتِیّاً ٭ لاَّ یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْواً إِلَّا سَلاَماً وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهَا بُکْرَةً وَعَشِیّاً لکن این آیات یعنی آیات 61 و 62 سورهٴ «مریم» هم به مناسبت اینکه فرمود: جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمنُ آن هم جنّت عدن است نه جنّت برزخی آنجا هم لیل و نهاری نیست ولی معذلک تعبیر به بُکره و عشیّ یعنی بامداد و شامگاه شده صبح را میگویند بُکره و غروب را میگویند عشیّ, این کنایه از دوام و استمرار است نه واقعاً آنجا صبحی هست و عصری هست و ظهری هست برای اینکه بالأخره اگر شب و روز نیست و اگر کُرهای به دور خودش نمیگردد لیل و نهاری پدید نمیآید, کنایه از دوام خواهد بود.
مطلب دیگر اینکه, اینکه فرمود: خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در اینجا فرمودند مَقیل به معنای نوم و امثال ذلک نیست و اینجا را به معنای جنّت برزخی معنا نکردند (1)ولی در بحث روایی روایتی را مرحوم کلینی با دو سند نقل کرده که آنجا از وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است که به مؤمن در قبر میگویند: «نَم قَرین العین» یعنی با چشمِ روشن بخواب بعد, بعد از چند جمله حضرت این جمله را قرائت فرمود که خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً (2)در ذیل آن روایت چون وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) صدرش دارد که وقتی وارد قبر شد به او میگویند «نَم قَرین العین» و در ذیلْ این آیه را فرمود, سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمود این اشاره است که این آیه راجع به جنّت برزخی است. (3)
پس اینجا چند مطلب است یکی اینکه ایشان در بحث تفسیری, آیه را به برزخ معنا نکردند دوم اینکه در بحث روایی روایت را معنا کردند که روایت صدرش مربوط به قبر است و قبر همان برزخ است آن وقت برخی از متأخّران گفتند که مرحوم علامه در المیزان این آیه را به برزخ تطبیق کرده است به استناد دو روایت که هر دو ضعیف است در حالی که اینچنین نیست ایشان در تفسیر این آیه, آیه را به برزخ معنا نکردند در تفسیر روایی روایت خب روایت را معنا کردند روایت روشنِ در باب برزخ است دیگر, حالا سند روایت ضعیف است مطلب دیگر است.
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: أَصْحَابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً اگر این نسبت به دنیا و آخرت باشد یعنی کفار در دنیا در یک رفاه نسبیاند ولی مؤمنین در بهشت در رفاه مطلقاند اگر کسی خواست بین رفاه کفار در دنیا و راه مؤمنان در بهشت بسنجد آن وقت این خَیْرٌ معنای افعل تفضیلی میتواند داشته باشد آن أَحْسَنُ هم معنای افعل تفضیلی میتواند داشته باشد اما وقتی فضا, فضای قیامت شد یک طرفش جهنم است یک طرف بهشت آن خَیْرٌ و این أَحْسَنُ هیچ کدام معنای افعل تفضیلی را ندارند هر دو معنای تعیینی را دارند.
غرض این است که در جهنم سخن از خیر نیست تا ما بگوییم بهشت بهتر از جهنم است در قیامت اگر تعبیر به خیر شده است که بهشت بهتر از جهنم است این خیر, خیر تفضیلی نیست تعیینی است (این یک) یا به عنوان تهکّم و استهزاست (این دو). در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» آنجا هم شبیه اینها گذشت که فرمود: وَإِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقَاماً وَأَحْسَنُ نَدِیّاً ٭ وَکَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُم مِن قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِءْیاً (1)نسبت به دنیا آنها میگویند که ما بهتریم یا شما اینجا جا برای خیر هست ولو به زعم آنها ولی در جریان قیامت که حالا روشن شد یکی بیّنالغی درآمد یکی بیّنالرشد آنجا دیگر خیر حتماً افعل تعیینی است و نه تفضیلی.
1) (9) . سورهٴ مریم, آیات 73 و 74.
بعد فرمود: وَیَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلاَئِکَةُ تَنزِیلاً فرشتهها نازل میشوند برای اجرای مأموریتهایی که مربوط به حال انتقال است و اینجا که وصف را ذکر کرد تعلیق حکم بر وصف هم مُشعر به علیّت است در این آیه 27 فرمود: وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ و در آیه 55 همین سوره دارد که وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً ممکن است بعضی از مصادیق ظالم در اینجا و کافر در آنجا در روایات آمده باشد اما اینها تطبیق است و نه تفسیر مفهومی و سند یَعَضُّ هم ظلم است و سند ظهیر بودن هم کفر است آنجا کفر معیار است اینجا ظلم معیار است وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ آنگاه یَقُولُ میگوید ای کاش ما در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودیم راهی به آن حضرت داشتیم که او ما را به قرآن هدایت میکرد البته چون حقیقت رسالت و حقیقت قرآن یک چیز است اگر سخن از نبوّت است قرآن مطرح است, اگر سخن از قرآن است نبوّت مطرح است لکن بالأخره قرآن را رسول و اهل بیت باید به جامعه معرّفی بکنند لذا این شخص میگوید ای کاش من در صحابت پیامبر بودم که او مرا به قرآن هدایت میکرد ولی این رفیق ظالم و منحرف مرا از قرآن جدا کرد این رسول خب معلوم است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آن ذکر ظاهرش همان قرآن کریم است برای اینکه فرمود بعد از إِذْ جَاءَنِی معمولاً دربارهٴ قرآن تعبیر به جَاءَکُم یا جَاءَنِی آمده که میگوید قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ (1)دربارهٴ پیامبر خیلی کم اطلاق شده که «جاءکم الرسول» اگر مَجیء به پیامبر اسناد داده شد آن با «باء» استعمال شده یعنی «جاءکم الرسول بالقرآن بالکتاب بالذکر بالوحی» پس اگر گفته شد «جاءنی الذکر» یعنی «جاءنی القرآن» چون در آیات دیگر آمده جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ دربارهٴ رسول سخن از ارسال است دربارهٴ رسول اگر مَجیء به کار رفت گفته میشود که «جاءکم الرسول بالقرآن» که آنجا «جاء» چون با «باء» استعمال شد به معنای ایتاء است یعنی آوردن نه اتیٰ یعنی آمدن. خب پیامبر قرآن را برای ما آورد کم استعمال شده باشد که مثلاً بگویند «جاءکم الرسول» مگر اینکه با «باء» آمده باشد به معنی «جاءکم الرسول بالوحی» اینجا چون دارد بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی ظاهرش همان ذکر است یعنی قرآن وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً شیطان چه جنّی باشد چه انسی باشد مخالف عزّت انسان است و میخواهد انسان را فرومایه کند, رسوا کند و خاکسارش کند حالا شیطان چه شیطان انس باشد چه شیطان جن باشد شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ (2)مشمول این هستند آن ابلیس اصلی هم که دستبردار نیست وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولاً.
آنگاه فرمود: وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی دید که این نور الهی در جامعه اثر نکرد بلکه آنها عکسالعمل سوء انجام دادند به ذات اقدس الهی پناهنده شد با او مناجات کرد مناجات انبیا دو قسم است یک وقت است که شکوه است و درخواست عذاب نظیر آنچه وجود مبارک نوح داشت یک وقت درخواست تکلیف است نه درخواست عذاب آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «نوح» آمده این است که اینها دیگر وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً در سورهٴ مبارکهٴ «نوح» آیه پنج به بعد این است که وجود مبارک نوح عرض کرد که قَالَ رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلاً وَنَهَاراً ٭ فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعَائِی إِلَّا فِرَاراً ٭ وَإِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَاراً ٭ ثُمَّ إِنِّی دَعَوْتُهُمْ جِهَاراً ٭ ثُمَّ إِنِّی أَعْلَنتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرَاراً تا به اینجا میرسد که خدایا اینها دیگر ایمان نمیآورند و عذاب الهی را بر اینها نازل بکن و مانند آن وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّاراً. (1)
بعد از عرض حال, درخواست نزول عذاب کرد اما وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در اینجا درخواست عذاب نکرد بلکه اصل جریان را به ذات اقدس الهی گزارش داد عرض کرد یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً در بحثهای قبل نظیر سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که اگر با «حاء» باشد که همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» آمده حِجْراً مَحْجُوراً (2)آن یعنی «مَنعاً» که این حَجْر به معنای منع, [موضوع] کتابی از کتابهای فقه ماست که کتاب حَجر داریم چه کسی محجور است سفیه محجور است مفلّس محجور است صبیّ محجور است و امثال ذلک آن محجور یعنی ممنوع آن با «حاء» است اما اگر با «هاء» باشد این یا به معنی ترک است مثل هجرت و امثال ذلک یا به معنی هذیان و مسخره و امثال ذلک است اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عرض کرد یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً نه یعنی متروکا برای اینکه این سوره و این بخش از آیات در مکه نازل شد در مکه آنها که مسلمان بودند اسلام آوردند که قرآن را حفظ میکردند و قرائت میکردند و احترام میکردند آنها که قوم حضرت بودند یعنی قریش و ایمان نیاورده بودند قرآن را - معاذ الله - سِحر و شعبده و جادو و امثال ذلک میدانستند مهجور به معنی متروک نبود مهجور از هجر به معنی هذیان بود همان تعبیر ناروایی که در هنگام رحلت حضرت گفته شده بود که - معاذ الله - «إنّ الرجل لیهجر» (3)از همان قبیل است و خود سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) همین معنا را در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» که قبلاً گذشت آنجا قبول فرمودند (4)یعنی آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آنجا کاملاً شفاف و روشن است که هَجر به معنای هذیان است اما اینجا میفرمایند بعضیها این هجر را به معنی هذیان گرفتند و این ضعیف است. (5)در آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این است مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سَامِراً تَهْجُرُونَ شما مستکبرانه با وحی برخورد کردید اهل شبنشینی هستید «سَمیر» عضو شبنشین را میگویند منادمه ندیم بودن مسامره سمیر بودن [اشاره است به] اینها که دور هم مینشینند و گعدهای دارند این مفرد و جمع مشمول این سامِر است اینها در کنار کعبه یا غیر کعبه شبها مینشستند مسامره میکردند شبنشینی داشتند و قرآن را - معاذ الله - هذیان, سِحر, شعبده, جادو, شعر و اینها میدانستند برای اینکه اگر کسی بخواهد تَهْجُرُونَ را به معنی «تترکون» معنا کند که دیگر مربوط به شبنشینی نیست در شبنشینی جا برای اهانت کردن به قرآن است آنجا قبول فرمودند که هجر در آن آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» به معنای هذیان است مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سَامِراً تَهْجُرُونَ اما اینجا متأسفانه میفرماید برخیها گفتند که این هجر به معنای هذیان است و این ضعیف است. خب بنابراین اینکه فرمود: یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً به قرینه اینکه در مکه نازل شد و در مکه آنها که ایمان آوردند که قرآن را با جان میپذیرفتند آنها که ایمان نیاوردند مسئله هجر و هذیان و سِحر و شعبده گفتند این مهجور به همان معنا خواهد بود نه مهجور به معنی متروک.
پرسش: آیا این آیه سخن حضرت در قیامت نیست؟
پاسخ: نه, حضرت در دنیا این فرمایش را فرمود دیگر, بعد خدای سبحان هم تسلیت میدهد که شما باید صابر باشید برای اینکه انبیای دیگر دشمن داشتند بنای نظام عالم بر این است که انبیا دشمن داشته باشند تا آزموده بشوند دیگر, ما هر اندازه که عمر داریم به اندازه عمرمان در کلاس امتحانیم آن که ما را آفرید و نظام را آفرید قسم یاد کرد که این انسان در فشار است این لام, لام قسم است دیگر لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ (1)سوگند یاد کرد فرمود ما انسان را در فشار آفریدیم بعضی شصت سال, بعضی هشتاد سال, بعضی نود سال, بعضی کمتر بعضی بیشتر باید امتحان بدهند اینجا جای آسایش نیست جای آسایش جای دیگر است که خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً اینجا جای آزمون است هر مقامی که به ما دادند یا از ما گرفتند, هر حالی که پیش آمده قبض و بسط ما, غم و نشاط ما, سرور و اندوه ما همه و همه آزمون است ما مبتلا به سلامتیم و آن که در بیمارستان است مبتلا به مرض مبتلا یعنی ممتحن.
خب اینجا خدای سبحان فرمود تنها تو نیستی وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً خب شما البته باید بسازید صابر باشید. عدّهای «کدود کدود القزّ ینسجُ دائماً» (2)بعضیها کدودند; کدّ و تلاش و کوشش دارند مثل کرم ابریشم در همان مجموعهای که خودش جمع کرده همانجا دفن میشود و میمیرد «کدود کدود القزّ ینسج دائماً» بعضی این طورند بعضیها هم با فقر و اینها آزموده میشوند به قرینه اینکه فرمود: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً این معلوم میشود که صحنه, صحنه دنیاست خب در دنیا پیغمبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به ذات اقدس الهی ارائه کرده که من وحی و نبوّت شما را به اینها رساندم اینها در قبال گفتند این سِحر است و شعبده است و جادو هست و مسخره کردند چه کنم؟ فرمود باید صابر و بردبار باشی تا اینکه مسئله حل بشود.
مطلب دیگر این است که نظام هستی بدون علت و معلول نخواهد بود چه قبل از دنیا چه در دنیا چه بعد از دنیا بالأخره اشیاء به ذات اقدس الهی وابستهاند تصادف و شانس و گُتره و گزاف در هیچ گوشه عالَم نیست چه قبل از دنیا چه در دنیا چه در برزخ چه در قیامت هر چیزی سببی دارد از آن راه باید انجام بشود منتها اسباب فرق میکند آنچه را که ما در دنیا سبب میدانستیم این مقطعی سبب است ولی آنجا این سببیّت را از دست میدهد مثلاً ما خیال میکنیم که آب آن است که خنک باشد یا آب مثلاً یک حدّ متوسّطی از برودت را دارد میگوییم «باردٌ» خب اگر ما در منطقه سردسیر زندگی بکنیم بله آب سرد است در منطقه گرمسیر زندگی بکنیم آب گرم است این طور نیست که حرارت و برودت, ذاتی آب باشد که تا هوا چطور باشد. ما خیال میکنیم که انسانْ وزین است و وزنی دارد و سنگین است قبل از اینکه مسئله جاذبه و خروج از مدار جاذبه و رفتن به فضای بیوزنی و اینها کشف بشود بشر خیال میکرد که وزن داشتن و سنگین بودن ذاتی یک جسم است بعد معلوم شد که در اثر فشار جوانب است که انسان احساس ثِقل میکند وقتی از مدار جاذبه رفت بالا در جای دیگر رفت وزنی ندارد پس اینچنین نیست که وزن داشتن و سنگین بودن ذاتی جسم باشد اگر در این فضا زندگی کردیم آثارش این است شرایطش این است در جای دیگر زندگی کردیم شرایط دیگر است اما نظام عالَم نظام علّت و معلول است در بهشت علّت و معلولهایش فرق میکند در جهنم علّت و معلولهایش فرق میکند ولی اینچنین نیست که اگر کسی را بخواهند بسوزانند با هر چیزی بسوزانند, نه وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (1)لازم است یا اگر کسی را بخواهند بنوازند با هر چیزی میشود نواخت, نه خیر, خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً خواهد بود.
1) (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 24; سورهٴ تحریم, آیهٴ 6.
فتحصّل که نظام هستی بدون علت و معلول نیست گُتره و گزاف نیست منتها در هر زمان و زمینی علّتها فرق میکند ما مادامی که در زیر فشار جاذبه هستیم حتماً از جسم, سنگینی تراوش میکند لازمهٴ او همین است از اینجا که بیرون رفتیم میبینیم نه وزنی نداریم ما مادامی که در دنیا هستیم میشود کسی مالک باشد دیگری مملوک باشد از دیگری غصب بکند بر دیگری حمل بکند و مانند آن, وقتی وارد صحنه قیامت شدیم میبینیم نه آنجا جز حق چیز دیگری حاکم نیست الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ این از آن غرر آیات است سخن از آسمان و زمین نیست سخن از حق بودن مِلک است در دنیا این طور نیست غصب هم راه دارد سرقت هم راه دارد.
این از غرر بیانات وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است شما این حرف را حتماً در نهجالبلاغه نگاه کنید چرا مال حرام بیبرکت است؟ برای اینکه مال دیگری است مال آدم که نیست, حضرت فرمود بعضی از علمها هم علم بیبرکتی است فرمود ما درِ خانهٴ علمیم خب حالا اگر کسی بخواهد وارد بیتالعلم بشود باید از بابش وارد بشود دیگر فرمود ما اهل بیت درِ علمیم از این در باید وارد شد خدا هم فرمود: وَأْتُوا الْبُیُوتَ مِن أَبْوَابِهِا (1)اگر کسی وارد خانه علم شد ولی از درِ اهل بیت وارد نشد «سُمّی سارقاً» (2)این درس خوانده است ولی دزد است این چه حرفی میخواهد بگوید؟! منهای اهل بیت کسی وارد حرم علمِ پیغمبر بشود علم قرآن بشود بله ممکن است که درس هم بخواند و تفسیر هم بنویسد اما «سُمّی سارقاً» علمِ سرقتی خب معلوم میشود اثر ندارد دیگر این خیلی پیام دارد ما خیال میکنیم که همهاش فرش و در و دیوار غصب میشود نه خیر, علم هم علمِ غصبی است مثلاً کسی سی چهل سال زحمت کشیده تلاش و کوشش میکند تا کیفیت سرقت و اختلاس را یاد بگیرد بعد هم مال را به اختلاس میبرد این هم محصول کار اوست اما مال, مال مسروقه است این مال مسروق بیبرکت است درسها هم همین طور است علمها هم همین طور است این را حتماً مراجعه کنید به نهجالبلاغه.
پرسش: کسی تلاش کند با تلاش عقلی خودش به مطالب عرفانی و دینی میرسد.
پاسخ: بالأخره با راهنمایی قرآن و عترت است دیگر, اگر - معاذ الله - بگوید «حسبنا کتاب الله» (1)این هم «سُمّی سارقاً» اگر - معاذ الله - این عقیده را نداشته باشد که «إنّی تارک فیکم الثقلین», (2)«سُمّی سارقاً» این خیلی حرف بلندی است که فرمود خدا در قرآن فرمود: وَأْتُوا الْبُیُوتَ مِن أَبْوَابِهِا ما درِ این علمیم اگر کسی از راه ما چیزی را یاد نگیرد «سُمّی سارقاً» خب این سرقت در معاد راه ندارد.
پرسش:
پاسخ: علمِ حق دیگر; علمی که انبیا آوردند اما سِحر و شعبده و اینها دیگر علم نافع نیست اینکه ما در نمازها در تعقیبات هم علم نافع را از خدا میخواهیم هم به خدا از علمِ غیر نافع پناه میبریم «أعوذ بک مِن علمٍ لا یَنفع» (3)همین است دیگر, یک وقت است علم در جوهره خود, نافع نیست مثل سِحر و شعبده و جادو و طلسم و امثال ذلک که اصلاً این علم, علم نافعی نیست یک وقت است علم در جوهره خود نافع است فقه است فلسفه است تفسیر است کلام است اینها علمی است که فینفسه نافع است ولی به حال این عالِم نافع نیست برای اینکه سرقتی است خب حالا چرا مال مردم را آدم بگیرد بیبرکت است چون مال او نیست از در وارد نشده از دیوار وارد شده گرفته خب مالِ سرقتی است «سُمّی سارقاً» ؛ «أعوذ بک مِن علمٍ لا یَنفع» شامل این گونه از مصادیق هم میشود ولی در قیامت خبری از این علمها و اعمال و اینها نیست الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ آنجا مگر جای سرقت است آنجا مگر جای خلاف است آنجا مگر جای تعدّی است؟! اصلاً در آنجا گناه ممکن نیست در آنجا تعدّی ممکن نیست لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ (4)این لاَ ظُلْمَ الْیَوْمَ نفی جنس است دیگر آنجا تعدّی اصلاً راه ندارد پس هر مِلک و مُلکی در قیامت هست حق است گاهی این الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وارد شده گاهی هم نه, دارد الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ آنجا هم الْمُلْکُ که الف و لامش میتواند الف و لام عهد باشد ناظر به مُلک حق است آنجا هیچ راه برای تعدّی و بطلان ندارد مُلک, مُلک حق است (یک) و مالک و مَلکش الله است (دو) این از غرر آیات است که فرمود: الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ در بعضی از آیات البته سخن از حق نیست اما خب آن الف و لامش میتواند عهد باشد آیه شانزده سورهٴ مبارکهٴ «غافر» این است که یَوْمَ هُم بَارِزُونَ لاَ یَخْفَی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ, الْمُلْکُ برای چه کسی است امروز؟ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ. الْمُلک الحق منحصراً از آنِ خداست اما مُلکهایی که در اختیار دیگران است ممزوج از حق و باطل است. در قیامت لاَ تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً (5)هیچ کسی مالک چیزی نیست هم آنجا از نظر مِلک و مُلک منحصر در حق است هم از نظر مالک و مَلک منحصر در خداست که او مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (6)است, «مَلک یوم الدین» است پس در آنجا مِلک و مُلک غیر حق یافت نمیشود مالک و مَلکی هم غیر از خدا یافت نمیشود.
فتحصّل چه قبل از دنیا چه در دنیا چه بعد از دنیا, نظام, نظام علّت و معلول است گُتره و گزاف نیست منتها علل فرق میکند اسباب فرق میکند شرایط فرق میکند بعضی از جاهاست که اثر دارد چون محدوده خاص است اما ذاتیِ به این معنا که این شیء فی أیّ زمانٍ و زَمَنٍ این اثر را دارد این کار آسانی نیست که ما بگوییم ذاتی جسم این است که سنگین باشد نه خیر این ضرورت بشرط المحمول است نه ضرورت ذاتی, جسم مادامی که زیرمجموعه دستگاه جاذبه است بله سنگین است خب.
فرمود: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً او شما را هدایت کرده مؤمنین را هم هدایت کرده نصرت هم عطا کرده نصرت هم عطا میکند شما چه مشکل دارید مقداری که تلاش و کوششتان را ذات اقدس الهی ببیند که شما خوب امتحان دادید بعد نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْرَی (1)میشود به آسانی این بار را میبرید فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی ٭ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی ٭ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی (2)خیلی از افرادند که زندگی ساده را خیلی با سهولت تحمل میکنند بارهای سنگین را خیلی به سهولت میبرند این برای اینکه فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) آن بار سنگین را با تَیسیر الهی پشتسر گذاشت که فرمود: وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی (3)فرمود بالاتر از آن به ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْرَی نه کار را برای تو آسان میکنم تو را آن قدر مقتدر میکنم که به آسانی کار را انجام بدهی نه «نیسّر الامور لک» بلکه «نُیسّرک للامور» این خیلی فرق دارد با آنچه به موسای کلیم دارد برای ما همین که یَسِّرْ لِی أَمْرِی باشد کافی است اما «یسّرنی» یا «یسّرنا للامور» آن یک مقام شامخ است شامل پیغمبر شده فرمود: نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْرَی نه «نیسّر الامور لک» تو به قدری قوی هستی که به آسانی کار انجام میدهی نه در کار تصرّف میکنم که کار را برای شما کوچک بکنم تو را آسان میکنم که کار را انجام بدهی نه اینکه کار را برای تو آسان میکنم تو همین حدّی که هستی باشی من در تو تصرّف میکنم نه در کار, یک وقت در کار تصرّف میکنند همه مقدّماتش را فراهم میکنند کار برای آدم آسان میشود یک وقت در خود انسان تصرّف میکنند این را بالا میآورند به آسانی کار انجام میدهند. لِلْیُسْرَی یعنی «للخصلة الیسریٰ» اما درباره حضرت موسای کلیم که عرض کرد خدایا! یَسِّرْ لِی أَمْرِی یعنی کار را برای من آسان بکن خیلی فرق است تازه موسای کلیم از خدا خواست ولی خدا به حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ (4)آن تفاوتش این است که موسای کلیم خواست اما درباره پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عطای ابتدایی است اما در مسئله تیسیر یک وقت باید کار را سبک بکنند به دست آدم بدهند بارِ سبکی را به آدم بدهند یک وقت انسان را بالا میآورند وزین میکنند که خودش میتواند این بار را به آسانی ببرد فرمود: نُیَسِّرُکَ لِلْیُسْرَی (5).
فرمود این اصل هست ما برای هر پیامبری دشمن قرار دادیم برای آزمون در سورهٴ مبارکهٴ «حج» گذشت وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ (1)شیطان نمیگذارد اهداف انبیا(علیهم السلام) پیاده بشود این هست بنابراین هم جامعه هم مردم هم امّت باید تلاش و کوشش کنند مبارزه کنند هم رهبران الهی باید تلاش و کوشش کنند و صابر و بردبار باشند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (30 وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً (31) وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً (32) وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً (33) الَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلَی وُجُوهِهِمْ إِلَی جَهَنَّمَ أُولئِکَ شَرٌّ مَکَاناً وَأَضَلُّ سَبِیلاً (34)) بعد از اینکه شبهات منکران وحی و نبوّت را ذکر فرمود و پاسخ داد بر اساس همان بینش توحیدی وجود مبارک پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) با خدای خود مناجات کرد عرض کرد یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً این گزارش نیست این استغاثه و درخواست است تا نصرت الهی نازل بشود. در جریان مهجور بودن چهار وجه برای هَجر و هِجر و هجرت در قرآن کریم مطرح است یکی به معنای هذیان است که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیه 67 به این صورت گذشت مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سَامِراً تَهْجُرُونَ, تَهْجُرُونَ یعنی شما هذیان میگویید, هذیان گفتن آنها به این است که درباره قرآن سخن باطلی داشتند میگفتند این - معاذ الله - سِحر است یا شعبده است یا کهانت است یا شعر است و مانند آن نه اینکه قرآن هذیان است اینها هذیان میگفتند تَهْجُرُونَ یعنی شما هذیان میگویید شما که میگویید قرآن سِحر است شعبده است کهانت است و مانند آن به قرآن اهانت میکنید شما هذیان میگویید و در آن قصّه که گفته شد - معاذ الله - «إنّ الرجل لیهجر» (2)یعنی او هذیان میگوید نه قرآن هذیان است اگر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) تَهْجُرُونَ را در سورهٴ «مؤمنون» به معنای هذیان گرفتهاند (3)و مهجور را در سورهٴ «فرقان» به معنای متروک گرفتهاند بعد فرمودند مهجور به معنای هذیان ضعیف است (4)برای اینکه هَجر یعنی هذیان گفت اما مهجور یعنی متروک پس ممکن است کسی تَهْجُرُونَ سورهٴ «مؤمنون» را به معنای هذیان بداند ولی مهجور سورهٴ «فرقان» را به معنای متروک, چه اینکه ایشان این طور معنا کردند اما آنهایی که فروقاللغه نوشتند و درباره لغات قرآن موارد را استقصا کردند گفتند هَجَرَ به معنای هذیان آمده وقتی تَهْجُرُونَ سورهٴ «مؤمنون» به معنای سَبّ باشد قهراً قرآن میشود مسبوب لذا مهجور سورهٴ «فرقان» را به معنای مسبوب یعنی متعلّق سبّ یعنی فحش داده شده دشنام داده شده معنا کردند لذا میشود که مشترک باشد بین تَهْجُرُونَ و مهجور هر دو به معنای سبّ و هذیان و امثال ذلک است پس این قول ضعیف نیست که ایشان فرمودند مهجور را به معنای هذیان معنا کردن ضعیف است ولی قول خود ایشان راه دارد که کسی تَهْجُرُونَ را به معنای هذیان بگیرد و مهجور را به معنی متروک زیرا تَهْجُرُونَ یعنی شما در شبنشینیها حرفهای هذیان و باطل میزنید میگویید قرآن سِحر است میگویید قرآن - معاذ الله - شعبده است.
مطلب دوم هَجر به معنای ترک است خدای سبحان به پیامبرش فرمود اینها را ترک بکن اما وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً (1)نه اینکه اینها را رها بکنی دیگر کاری به هدایت اینها نداشته باشی اینها را ترکِ جمیل بکن; مشکلات اینها را تحمل بکن سوء ادب اینها را تحمل بکن ولی تبلیغ و هدایت و ارشاد اینها را رها نکن این میشود هجر جمیل که عالمان دین در مصائب روزگار باید دارای هجر جمیل باشند چه اینکه موظفاند دارای صبر جمیل باشند.
قسم سوم معنای مهاجرت است که مهاجرون در برابر انصار کم استعمال نشده در قرآن, چهارم به معنای تحویل است [که] با ترک آمیخته نظیر وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ (2)حالا یا مَضجعتان را تغییر بدهید یا نه, در همان مضجع واحد, صورتتان را برگردانید که هجر در مضاجع بر هر دو معنا قابل تطبیق است. پس این معانی چهارگانه است که در قرآن کریم درباره لغت هجر به کار رفته ولی عمده در جریان مَهْجُوراً آنچه به ذهن میرسد در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» همان «مسبوباً» و امثال ذلک است برای اینکه سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» در مکه نازل شد مردم مکه هم دو قسمت بودند یک اقلیّت یک اکثریّت اقلیّت همان گروه اندکی بودند که ایمان آوردند آنهایی که ایمان آوردند قرآن را در کمال حرمت حفظ میکردند قرائت میکردند در شب, روز تلاوت میکردند و مانند آن. صنادید قریش و پیروان آنها که اکثریت را تشکیل میدادند نسبت به قرآن اهانت میکردند میگفتند این سِحر است شعبده است کهانت است و مانند آن, آنها قرآن را سبّ میکردند بنابراین اگر هَجر به معنای سبّ صحیح است مهجور به معنای مسبوب هم صحیح است چه اینکه متصدّیان فروقاللغه بیان کردند و وجود مبارک حضرت با خدای سبحان این مطلب را در میان میگذارد که اینها نسبت به قرآن اهانت را روا داشتند نه اینکه اینها قرآن را ترک کردند یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً.
پرسش:
پاسخ: البته, تطبیق است دیگر این درست است اینها قرآن ناطقاند اینها را مهجور قرار دادند به همه معانی برای اینکه اینها همتای قرآن کریماند و از یکدیگر جدا نمیشوند منتها اینها قرآن ناطقاند این قرآن که در خدمتش هستیم قرآن صامت و همان طوری که اینها قرآن صامت را مهجور کردند قرآن ناطق را هم مهجور کردند دیگر.
پرسش:
پاسخ: هم متروک است هم مسبوب, نسبت به حضرت امیر هم اهانتهای فراوانی کردند دیگر.
وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً نه اینکه او را ترک کردند او را اصلاً مهجور اتّخاذ کردند بعد فرمود: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ در دنیا که دار ابتلاست آن کسی که انسان را آفرید سوگند یاد کرد که انسان تا زنده است در کلاس آزمون و بلواست لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ (1)کَبَد یعنی رنج و درد انسان در مُکابده و رنج خلق شده است خب آن که انسان را خلق کرد با لام قسم سوگند یاد کرد که انسان در رنج است رنج انبیا و اولیای الهی(علیهم السلام) مکتبی است رنج دیگران به صورت دیگر است. فرمود: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ اصلِ این جریان در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیه 112 مبسوطاً گذشت; در آن آیه 112 سورهٴ «انعام» اینچنین بود وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا یَفْتَرُونَ فرمود اگر خدای سبحان میخواست جلوی اینها را میگرفت ولی برای آزمون رهبر اسلامی و امّت مسلمان ما برای اینها دشمن قرار دادیم ببینیم اینها تا چه اندازه حاضرند برای دینشان سرمایهگذاری کنند; این اصلِ کار; منتها انبیا(علیهم السلام) در دعاهایشان مسبوق به اذن الهیاند (یک) اذنهایی که خدای سبحان به انبیا میدهد برابر سِعه و ضیق قلمرو وحی و نبوّت اینهاست (دو) آن که رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (2)است اذن نفرین به او داده نمیشود (سه) آن که رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ نیست نظیر وجود مبارک نوح اذن نفرین به او داده میشود (چهار) اگر وجود مبارک نوح عرض کرد رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّاراً برای اینکه إِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً (3)که در سورهٴ «نوح» است, در سورهٴ مبارکهٴ «هود» گذشت که خدای سبحان فرمود ما به نوح ابلاغ کردیم اعلام کردیم که فَلاَ تَبْتَئِسْ (4)از این به بعد دیگر کسی مسلمان نخواهد شد با این اعلام قبلی که خدا در سورهٴ «هود» به وجود مبارک نوح فرمود, نوح عرض کرد رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّاراً چرا؟ برای اینکه إِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلاَ یَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً پس اذنها مختلف است برای اینکه لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (5)است تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (6)است و مانند آن. در این قسمت فرمود: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ اما هدایت برای خدای سبحان است چه به معنای هدایت ابتدایی چه به معنای هدایت پاداشی, نصرت هم که خدای سبحان نصیر است و اگر کسی را یاری کرد دیگری توان مخذول کردن او را ندارد وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ در هدایت ابتدایی خدا کافی است چون هُدیً لِلنَّاسِ (7)است در هدایت پاداشی هم فرمود: وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ (8)و فرمود: إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا (9)که این دو آیه اخیر ناظر به هدایت پاداشی است آن آیه اول که هُدیً لِلنَّاسِ است هدایت ابتدایی است هم در هدایت ابتدایی خدا کافی است هم در هدایت پاداشی در نصرت و یاری رساندن هم خدا کافی است او اگر بخواهد کسی را یاری کند چه کسی میتواند به خذلان او اقدام بکند.
مطلب دیگری که کفار داشتند این مطلب را در قبال مطالب و اشکالات و شبهات دیگر نقل میکند بعد در جواب یک جمعبندی نهایی دارد.
در آیات قبلی شبهات اینها نقل شده است; در همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» آیه چهارم این بود وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ (این یک) در آیه پنجم فرمود: وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلاً (این دو) در آیه هفتم فرمود: وَقَالُوا مَالِ هذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ, بعد در آیه هشتم فرمود: أَوْ یُلْقَی إِلَیْهِ کَنزٌ این شبهات را از طرف آنها ذکر کرد بعد فرمود: انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا (1)تک تک اینها را پاسخ داد در آیه شش پاسخ داد که این اِفک نیست دستبافت دیگران نیست جعل و وضع و کذب نیست وحی الهی است آن که عالِم اسرار خلقت است او نازل کرده است و اگر تردیدی دارید مثل این بیاورید. بعد رسیدند به شبهات دیگر که آنها را هم پاسخ دادند. الآن میرسند به این شبهه که در آیه 32 همین سورهٴ «فرقان» مطرح است وَقَالَ الَّذینَ کَفَروا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً اینها اولاً در اصل وحی بودن قرآن اشکال کردند بعد گفتند بر فرض اینکه این وحی باشد خب چرا دفعةً واحدة نمیآید خب مگر خدای سبحان, خدایی که شما مدّعی هستید صاحب کتاب است احتیاج به فکر و تأمّل و مطالعه دارد خب یک کتاب را دفعتاً واحده نازل کند این معلوم میشود شما هر وقت فکر کردید با دوستانتان مشورت کردید با عدّهای مذاکره کردید آیهای - معاذ الله - جعل میکنید خب اگر حرف خداست خدا که نیازی به مطالعه و تأمّل ندارد دفعتاً کتابی نازل کند وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً در این نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ چند نکته هست که جداگانه باید مطرح بشود یکی اینکه بین انزال و تنزیل معمولاً فرق میگذاشتند مخصوصاً در کتاب شریف المیزان انزال آن فرود آوردن دفعی است تنزیل آن فرود آوردن تدریجی است اگر تنزیل به معنای تدریج است و انزال به معنای دفعی است عدّهای با همین آیه نقض کردند گفتند گاهی تنزیل به معنای دفعی است چه اینکه انزال هم ممکن است به معنای تدریجی باشد انزال به معنای فرود آوردن تدریجی باشد شواهدی برای آن اقامه کردند اما تنزیل به معنای فرود آوردن دفعی باشد به همین آیه استشهاد کردند گفتند خدا در قرآن فرمود: لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً اگر تنزیل به معنای تفریق و تدریج باشد دیگر تدریج با جُمْلَةً وَاحِدَةً هماهنگ نیست مثل اینکه گفته بشود چرا این قرآن دفعةً واحدةً متفرّق نشد خب اگر دفعه واحده است دیگر جا برای تفرّق ندارد.
1) (15) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 9.
پرسش: جناب استاد مگر این مقول قول کفار نیست؟
پاسخ: بله, ولی قرآن کریم به افصح وجه بیان میکند نه اینکه هر حرفی را چه مطابق با فصاحت و بلاغت باشد چه نباشد این قرآن بیان کند آنچه بیان میکند چه حرف کافر چه حرف منافق چه حرف جن چه حرف انس این نقلْ به احسن وجه است ولو منقول یک امر باطلی باشد آنها حرف باطل زدند ولی این حرف باطل را به احسن وجه نقل میکند که این قول, قول فصیحانه و بلیغانه است مثل اینکه یک انسان خطّاط ماهر خوشخط اگر بخواهد حرف زشت دیگری را هم بنویسد با خطّ خوب مینویسد این کتاب, کتاب فصیح و بلیغ است حرف دیگران را ولو باطل هم باشد شرک هم باشد زشت هم باشد این به احسن وجه نقل میکند که با قواعدی هماهنگ باشد.
فرمود: لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً آنها که میگفتند انزال به معنای فرود آوردن دفعی است و تنزیل به معنای فرود آوردن تدریجی است وقتی به این آیه میرسند میگویند اینجا تنزیل به معنای انزال است چرا؟ برای اینکه جُمْلَةً وَاحِدَةً با انزال به معنی دفعی هماهنگ است پس انزال معنای خودش را دارد یعنی دفعی, تنزیل معنای خودش را دارد یعنی تدریجی ولی گاهی احدهما به معنای دیگری استعمال میشود مثل همین آیه که تنزیل به معنای انزال است.
نقد سیدناالاستاد این است که نه خیر, تنزیل به معنای تدریج است اینجا به معنای دفعی نیست منتها تنزیل که به معنای تدریج است با خود قرآن هماهنگ است یک وقت خدای سبحان کتاب نازل میکند نظیر آنچه به موسای کلیم الواح داد این کتاب است کلام نیست ولی نسبت به وجود مبارک پیغمبر کلام است نه کتاب وقتی جمع کردند میشود کتاب. بیان ذلک این است که جبرئیل(سلام الله علیه) که میآمد اینچنین نبود که برای پیامبر کتاب بیاورد برای پیامبر کلام میآورد کلمه کلمه از طرف خدای سبحان این کلمات را این سوَر را این آیات را قرائت میکرد و وجود مبارک پیامبر هم با گوش مبارکشان میشنیدند خب پس اصلِ وحی الهی به صورت کلام است (یک) کلام, الاّ ولابد تدریجی است (دو) منتها یک وقت است کسی یک ساعت سخنرانی میکند این تنزیل است «جملة واحدة» یک وقت دو جمله را الآن میگوید دو جمله را دو روز دیگر میگوید دو جمله را سه روز دیگر میگوید این تنزیل است متفرقاً و نجوماً قرآن از همین قبیل است که چند آیه امروز چند آیه روز دیگر چند آیه روز دیگر, تنزیل بود یعنی کلام بود تکلّم بود چون تدریجی است این تدریج نظیر سخنرانی یک ساعته نبود که یک ساعت یا یک روز کلّ این قرآن را جبرئیل(سلام الله علیه) بخواند و حضرت بشنود بلکه دو آیه را امروز دو آیه را روز دیگر و هکذا. حرف آنها این بود که شما کلام دارید نه کتاب مثل موسای کلیم نیستید که کتاب بیاورید که الواح باشد که مهمانی چهل شبه شما نتیجهاش دریافت تورات باشد خدا به او کتاب داد به او تورات دارد این الواح همه چیز در آن نوشته شده بود و آورد اما به شما کلام داد این کلام یک امر تدریجی است اول مبتداست دوم خبر است سوم متعلّقات است و هکذا این تدریج یک وقت است که دفعی است یک وقت است که تدریجی است چون کلام است حتماً تنزیل است نه انزال, چون نجوماً در طیّ 23 سال نازل شده است, «جملة واحدة» نیست این خلاصه نظر سیدناالاستاد است (1)که تا حدودی قابل پذیرش است دیگر اینچنین نیست که ما تنزیل را به معنای انزال بگیریم. فرمایش ایشان این است که آنها که کتاب موسای کلیم را نپذیرفته بودند که این کتاب است و از طرف خدا آمده اینها منکر وحی و نبوّت بودند چه اینکه منکر معاد هم بودند این طور نبود که جریان کتاب موسی را به عنوان الواح قبول کرده باشند بعد بگویند که همان طوری که موسای کلیم الواحی آورد شما هم الواح بیاورید, (2)اگر این اشکال از طرف یهودیها بود ممکن بود این توجیه روا باشد ولی این سوره در مکه نازل شد آنجا یهودیها کمتر حضور داشتند حضور رسمی برای مشرکان بود که اصلاً با وحی و نبوّت هماهنگ نبودند.
پرسش: نزول تدریجی قرآن کلماتش نبوده بلکه حقیقت آن
پاسخ: نه, آنجا هم باز ممکن است, آنجا هم ممکن است که دفعتاً یکجا نازل شده باشد دیگر.
پرسش:
پاسخ: بله محکم است اما ثُمَّ فُصِّلَتْ. (1)آنجا که اُحْکِمَتْ آیَاتُهُ, (2)علیّ حکیم است اینجا که فُصِّلَتْ, عربیّ مبین است در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دارد که إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (3)آنجا که علیّ حکیم است أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ است اینجا که عربیّ مبین است ثُمَّ فُصِّلَتْ است از علیّ حکیم تا عربیّ مبین, از عربیّ مبین تا علیّ حکیم همهاش قرآن است و این حبل متین است که آویخته شده نه انداخته شده. به هر تقدیر این جُمْلَةً وَاحِدَةً میتواند این باشد که قرآن که کلام خداست و شما ادّعا دارید و خدا نیازمند به مطالعه و تأمّل نیست چرا پراکنده نازل میشود چرا دفعتاً نازل نمیشود او که محتاج به مطالعه نیست بعد هم خلاصه حرفتان را اول و آخر را بگویید ما بدانیم چه میخواهید بگویید شما یک ماه صبر بکنید دو آیه میآورید دو ماه صبر بکنید دو آیه میآورید ما بالأخره نفهمیدیم که شما چه میخواهید بگویید خلاصه حرفتان, کتاب قانونتان را بیاورید ما بفهمیم چه میخواهید بگویید, این خلاصه شبهه و نقد مشرکان.
پاسخی که میدهد میفرماید پیامبر برای تعلیم و تزکیه آمده است ما یک کلاس درس داریم یک مدیریت اجتماعی و تدبیر جامعه; اگر طبیبی به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) بخواهد کلاس درس داشته باشد این درسهای خود را که کتاب طبّ است ممکن است در یک ساعت یا کمتر و بیشتر به شاگردانش القا بکند که فلان بیماری دارویش این است فلان بیماری دارویش این است و هکذا اما اگر طبیبی خواست بیمار را معالجه کند او لحظه به لحظه روز به روز دارو میدهد دستور میدهد که عمل بشود. (4)آیهای نازل میشد حضرت مردم را جمع میکرد در مسجد برای اینها آیه را تلاوت میکرد یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ (5)بعد لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (6)برای اینها تفسیر میکرد توجیه میکرد تشریح میکرد بعد با هم وارد صحنه جامعه میشدند عمل میشد بعد با هم وارد مسجد میشدند حضرت میگفت که این آیه را که دستور آمد و شما رفتید عمل کردید فلان جا موضع قوّت بود فلان جا موضع ضعف بود فلان جا را اصلاً یادتان رفته فلان جا را اصلاً عمل نکردید این را در مسجد میگفت, دوباره وارد صحنه جامعه میشدند حالا یا در غزوه یا در غیر غزوه یا در مسائل سیاسی یا مسائل اقتصادی با هم وارد جامعه میشدند آن کسریها را برطرف میکردند بار چهارم - یک مربّی این کار را میکند - با هم میآمدند مسجد میفرمودند آن نقطه قوّت محفوظ ماند آن نقاط ضعف برطرف شد آن نقاطی که کمرنگ بود پررنگ شد حالا یک آیه دیگری را شروع میکنیم. چنین مدیر و مدبّری باید به تدریج حرف بزند اینکه نمیخواهد درس بگوید اگر طبیب باشد دوره چند ساله دارد و درس طب را به شاگردانشان میدهد اما اگر معالج باشد باید لحظهای باشد موردی باشد روزانه باشد عمل بکند و نتیجه بگیرد شما هر اندازهای که احتیاج دارید میآورد, بقیه را بیاورد که شما فرصت مطالعه و عمل ندارید برای چه؟! مضافاً که این بخشها در مکه نازل شد در مکه آنهایی که مسلمان بودند که تهیدست بودند آنهایی که توانگر بودند که کافر و مشرک بودند خب آیات زکات برای چه کسی نازل بشود؟! شما توقّع دارید آیات خمس نازل بشود آیات زکات نازل بشود آیات صدقات نازل بشود بنابراین یک وقت یک کتاب علمی است میخواهد تدریس بشود بله آن جُمْلَةً وَاحِدَةً لازم است اما یک وقت نسخه است این حتماً باید به تدریج باشد فرمود ما این کار را کردیم لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ تا تو را مکتب را جامعه را نظام را لحظه به لحظه تثبیت بکنیم این چه حرفی است که آنها میزنند اینها اگر شبهه دارند باید بدانند که ما این کار را کردیم کَذلِکَ ما تدریج کردیم لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ تو طبیب معالجی نه معلّم طب لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ بعد هم ما نمیگذاریم که فاصله زیاد بشود ما ترتیل داریم حفظ میکنیم قبل از اینکه گذشته از یادتان برود آینده را به گذشته مرتبط میکنیم اینچنین نیست که ما یک مدّتی بخشی از آیات را نازل بکنیم وقتی از یادتان رفته آیات دیگر, اینکه ترتیل نشد ما موالات را حفظ میکنیم مقطع را حفظ میکنیم زمان و زمین را حفظ میکنیم تا جامعه با یک مکتب واحد, منسجم بشود و متّحد حرکت کند.
فرمود: لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ اما طوری نیست که گذشته از آینده گسیخته باشد وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً موالات را حفظ میکنیم سبق و لحوق را حفظ میکنیم ماضی و قابل را حفظ میکنیم فرمود تاکنون چندتا شبهه اینها کردند ما به بهترین وجه پاسخ دادیم وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ (یک) وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً (دو) شما این شبهه را مطرح کردید گفتید که إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ بعد گفتید اساطیر اوّلین است, ما گفتیم این وحی الهی است نشانهاش این است که شما توان آن را ندارید مثل این بیاورید قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُوراً رَّحِیماً (1)گفتید چرا این طعام میخورد چرا در بازار راه میرود ما در جواب گفتیم او از آن جهت که غذا میخورد از آن جهت که بازار میرود که پیغمبر نیست وحی نمیگیرد از آن جهت که دارای روح ملکوتی است وحی میگیرد و از آن جهت که غذا میخورد و در بازار راه میرود برای اینکه شما او را ببینید او شما را ببیند اسوه شما باشد با شما حرف بزند احتجاج بکند جواب شما را بدهد, پس هر شبههای که اینها آوردند ما حق را آوردیم (یک) به زیباترین وجه پاسخ دادیم (دو) إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً.
پرسش:
پاسخ: بله برای او هست ولی همه خطابها که ظاهرش متوجّه پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است ولی یا از باب «إیاک أعنی واسمعی یا جار» است مثل لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ (2)و مانند آن یا نه شامل او و دیگران میشود مثل همین آیه. خود وجود مبارک حضرت وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ اینها ثابتاند اما به تثبیت الهی دیگر اینها همان طورند که إِنَّکَ مَیِّتٌ وَإِنَّهُم مَیِّتُونَ (3)هر چه دارند به عنایت الهی دارند دیگر فرمود: وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (4)اگر فیض الهی نبود, تثبیت الهی نبود, توفیق الهی نبود شما این برکات را نداشتید.
پرسش: ظاهر آیه محوریّت خود پیامبر است
پاسخ: نه, آنها که با شخص پیامبر کار نداشتند با دین کار داشتند, پیامبر و امّت اسلامی هر دو باید دفاع بکنند و همه هم دفاع میکردند اینها مستقیماً با دین کار داشتند قهراً آن که آسیب میدید پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود و امّت, اینها با شخص پیامبر که درگیر نبودند که با مکتب درگیر بودند و همه باید پاسخ بدهند خدای سبحان هم این مکتب را تدریجاً نازل کرد که هم پیامبر را تثبیت کرد هم امّت را تثبیت کرد.
وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً آنها هم میگفتند که این اِفک است وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ (1)تنها پیامبر را محور اعتراض قرار نداده بودند گفتند یک عدّه افرادی هم دور او جمع شدند که به باطل دامن میزنند که وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ قرآن آمده هم پیامبر را تطهیر کرده هم مؤمنان به حضرت را. فرمود: وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ یعنی «بوصفٍ» إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً اوّلین مفسّر خود ماییم یعنی کشف میکنیم, آنها درباره شما هر شبههای داشتند ما آن شبهه را نقل میکنیم میگوییم که نبوّت او از آن جهتی که بشر است نیست از آن جهتی که بشر است مثل شماست درست است «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» اما چرا مغالطه میکنید او از جنبه بشری مثل شماست حکم الأمثال هم واحد است شما غذا میخورید او هم غذا میخورد شما در بازار راه میروید او هم در بازار راه میرود و مانند آن اما یُوحیٰ (2)که امثال نیست از آن جهت که شما مثل او نیستید از آن جهت او هم مثل شما نیست بنابراین اگر حکم الأمثال باشد بله, بدن او با بدن شماست اَکل طعام و مَشی در اسواق است اگر از نظر روح باشد این شبیه انبیای دیگر است انبیا شبیه یکدیگرند یُوحیٰ کذا و کذا پس این تحلیل را قرآن ارائه میکند آنها باطل گفتند قرآن حق میگوید, آنها روشن و شفاف سخن نگفتند مبهم حرف زدند قرآن تفسیر کرد «فَسَّر» یعنی روشن کرد شفاف کرد اینهایی که بهیمه هستند مبهمگویند اگر قرآن درباره یک عدّه دارد که إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)انعام را بهیمه گفتند برای اینکه حرفهای اینها مبهم است معلوم نیست دارند چه میگویند اینها هم که معلوم نیست چه میگویند حرفهایشان مبهم است دیگر اگر إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ (4)حرفهای اینها هم حرفهای مبهم است بالأخره اینها نمیدانند دارند چه میگویند گاهی اعتراض میکنند که چرا غذا میخوری یا بازار راه میروی خب اینکه اعتراض ندارد اگر او فرشته بود که شما او را نمیدیدید نمیتوانستید با او حرف بزنید. بعد فرمود این گروه که چندین بهانه و شبهه مطرح کردند اینها یُحْشَرُونَ عَلَی وُجُوهِهِمْ در قیامت هم إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ (5)هستند اینها سر به زیرند مثل حیوانات محشور میشوند چون همّت اینها همان مسائل طبیعی و مادّی است.
در بحثهای قبل هم داشتیم که بزرگان اهل حکمت گفتند هیچ درختی در مدّت عمر ترقّی نمیکند درخت مستحیل است ترقّی بکند برای اینکه آنکه بالا آمده که فروعات و شاخه اوست آنکه دهن اوست سر اوست مغز اوست در گِل است درخت اهل ترقّی نیست خیلیها درختی زندگی میکنند یعنی برج ساخته ترقّی کرده اما این فروعات زندگی اوست اما دلش نزد گِل است خب چنین آدمی که سر به گِل است که ترقّی نمیکند, اگر درخت همواره دهنش, مغزش, سرش, ریشهاش و عمقش در گِل است و اینکه بالا آمده فرع اوست انسانی اینچنین زندگی بکند این نامٍ بالفعل و حیوانٌ بالقوّه چه رسد به انسانیّت این هنوز حیوان نشده برای اینکه نه عاطفه دارد نه فرزندی و پدری و مادری دارد نه عاطفه غنی و فقیر دارد اگر مقداری در خیرات و در عواطف و اینها حرکت کرده میشود حیوانٌ بالفعل و انسانٌ بالقوّه انسان آن است که هممرز فرشته باشد انسان چیز دیگر است فرمود اینها در قیامت هم سر به زیرند حیوان سر به زیر است.
در بحثهای شهادت گذشت که اعضا و جوارح شهادت میدهند این دو سنخ شهادت است یک شهادت قولی است که خب وقتی که از اعضا و جوارح سؤال بکنند لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا, قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (1)این شهادت قولی است یک شهادت عملی است آنجا که شَهِدُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کَانُوا کَافِرِینَ این شهادت, حرف نیست با صدر و ساقهاش است حالا اگر یک انسان درنده ظالمی به صورت گرگ در آمده این شهادت است دیگر, لازم نیست حرف بزند شما اگر گرگی را در باغوحش دیدید این شهادت میدهد که درنده است دیگر این لازم نیست حرف بزند خب اگر به صورت گرگ در آمده خب این شهادت است دیگر, این شَهِدُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کَانُوا کَافِرِینَ (2)است.
در ذیل فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً (1)فرمود عدّهای به صورت حیوانات در میآیند (2)خب اینکه به صورت حیوان در آمد دیگر لازم نیست از او استنطاق بکنند که چرا این کار را کردی او انکار بکند بعد دستش شهادت بدهد این همهاش دارد شهادت میدهد که درنده است یا اگر به صورت مور در آمده همه هویّت او دارد شهادت میدهد که یک موجود حریصی است پس اینکه فرمود: إِذِ الُمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ (3)سر به زیرند نه خجلاند بله خب یک عدّه خجلاند به صورت انسان در آمدند و خجلاند اما آنها که فَتَأْتُونَ أَفْوَاجاً به صورت حیوان در آمدند این دیگر چیست این نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ است دیگر این دیگر شهادتش با تمام وجود است اگر به صورت مور در آمده یا به صورت گرگ در آمده یا به صورت موش در آمده این با تمام هویّت شهادت میدهد که فلان کاره است.
الَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلَی وُجُوهِهِمْ میتواند چند بخش را شامل بشود; بعضیها بر صورتاند ولی سر به زیرند بعضی به دَمر افتادند آنها که «أکبّوا علی الدنیا» اینها این طور محشور میشوند با این وضع إِلَی جَهَنَّمَ محشور میشوند این گروه شَرٌّ مَکَاناً وَأَضَلُّ سَبِیلاً چرا أَضَلُّ سَبِیلاً در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی (یک) وَأَضَلُّ سَبِیلاً (4)(دو) چرا أَضَلُّ سَبِیلاً برای اینکه در دنیا اگر کسی راه گُم کرده باشد بالأخره امید نجات هست توبه هست راهنماییهای دیگران اثر بکند هست و مانند آن اما آنجا دیگر جا برای توبه نیست لذا اگر کسی اینجا کور بود آنجا کورتر است اینجا امید شفا هست امید اینکه بصیر بشود هست امید اینکه اعما بودن او برطرف بشود هست اما آنجا که از اینها نیست که اینجا اگر کسی گمراه بود امید اینکه مهتدی بشود هست اما آنجا اگر گمراه محشور شده دیگر هدایتپذیر نیست لذا فرمود: وَمَن کَانَ فِی هذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً یعنی گمراهیِ او در آخرت بیش از گمراهی او در دنیاست این کریمه 34 سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» هم همان را میتواند برساند که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (30 وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً (31) وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً (32) وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً (33) الَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلَی وُجُوهِهِمْ إِلَی جَهَنَّمَ أُولئِکَ شَرٌّ مَکَاناً وَأَضَلُّ سَبِیلاً (34) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیراً (35) فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً (36) وَقَوْمَ نُوحٍ لَمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ عَذَاباً أَلِیماً (37)) چون سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» در مکه نازل شد و فضای مکه آلوده به شرک بود مشرکان گذشته از اینکه در مسئله توحید مشکل جدّی داشتند و در مسئله معاد مشکل جدّی داشتند در جریان وحی و نبوّت هم مشکل جدّی داشتند اینها گاهی درباره محتوای وحی اشکال میکردند گاهی درباره اصلِ رسالت که رسول باید فرشته باشد شبهه داشتند گاهی در اثر اینکه فکر میکردند فرشتهای باید رسالت بشر را تأیید کند چون همراه پیامبر فرشتهای را نمیدیدند اشکال داشتند گاهی بر اساس آن ارزش جاهلی که ثروت را معیار ارزش میپنداشتند و وجود مبارک حضرت هم از نظر مالی جزء طبقه اشراف نبود اشکال میکردند گاهی هم رسیدند به اینکه چرا قرآن تدریجاً نازل میشود. آن شبهات را یکی پس از دیگری در موطن خود جواب فرمودند لذا اصل کلی قرآن این است که اینها هرگز مطلبی نمیآورند وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً اگر روی نظام ارزشی اشکال داشتند پاسخ داده شد اگر اینکه بشر نمیتواند رسول باشد پاسخ داده شد اگر اینکه چرا فرشته همراه پیامبر نمیآید پاسخ داده شد و اگر درباره تنزیل تدریجی قرآن شبههای داشتند هم پاسخ داده شد.
جناب زمخشری این تنزیل را به معنای انزال گرفتند گفتند چون در تنزیل, تدریج مأخوذ است اگر تنزیل به معنای تدریج باشد با جُمْلَةً وَاحِدَةً هماهنگ نیست لذا باید به معنی انزال باشد. (1)بعد از جناب زمخشری مفسّران دیگر هم همین راه را رفتند اما پاسخ تحلیلی سیدناالاستاد کافی بود که تنزیل همان تدریج است چون تکلّم است نه کتاب این کلمات یکی پس از دیگری ادا میشود این قهراً تدریج است بر خلاف الواح موسای کلیم که دفعتاً نازل شده است و انزال است (2)پس اگر کلام است و تکلّم است و الفاظ و حروف است قهراً تنزیل است و تدریج است گاهی شبهه آنها این بود که یکجا خدا سخن را با پیامبر در میان بگذارد دیگر تدریجاً نازل نشود (این شبهه).
پاسخ این شبهه این است که اگر یک کتاب, کتاب علمی باشد مثل اینکه میخواهد دستور طب بدهد بله این کتاب یا این درس چون قواعد کلی است ممکن است یکجا بیان بشود اگر کتاب, کتاب اخلاقی باشد نظیر زبور داوود(علیه السلام) مواعظ و اخلاقیّات باشد ممکن است کلیّاتش یکجا بیان بشود اما اگر کتابی است به عنوان کتاب قانون که سیاست را اجتماع را قضا و داوری را فقه و حقوق را به همراه دارد خب سؤالات مردم تدریجی است ناسخ و منسوخ هم هست تغییر قبله از همین قبیل است خب کتابی که ناسخ و منسوخ دارد که نمیتواند یکجا نازل بشود کتابی که به عنوان نسخه شفابخش بیماران است اینکه نمیتواند یکجا نازل بشود این کتاب طب نیست که کلیات را بیان کند یک قضیه شخصی اتفاق افتاده ما در این قضیه شخصی چه کار بکنیم؟ خب کتابی که پاسخ به سؤالهای تدریجی را به همراه دارد ناسخ و منسوخ را به همراه دارد جنگ و صلح را به همراه دارد این کتاب, کتاب مدیریت است این گذشته از آن قوانین ثابت کلی اصول دین و گذشته از خطوط کلی فقه و حقوق, قضایای موردی فراوانی هم دارد چنین کتابی چاره جز این نیست که تدریجاً نازل بشود گذشته از اینکه حکمت و مصلحت هم در این است که در طیّ این 23 سال فرشته مرتب در ارتباط با پیامبر باشد وحی را بیاورد درخواست پیامبر را ابلاغ بکند پیام خدا را ابلاغ بکند تا این تثبیت قلب پیامبر باشد.
حالا اگر کسی بگوید که این کتاب دفعتاً بر پیامبر نازل بشود و پیامبر تدریجاً به جامعه منتقل کند خب پیامبر که اُمّی است مصلحت و حکمت الهی در این است که او خوانا نباشد نویسا نباشد خب این کتاب در خانه آن حضرت ذخیره باشد برای چه؟! او که اهل خواندن نیست او باید از راه گوش بشنود نه از راه چشم ببیند اگر حکمت الهی این است مصلحت الهی این است که او خوانا و نویسا نباشد تا آنها تهمت نزنند نگویند این کتابی است که خودت نوشتی - فرمود: وَمَا کُنتَ تَتْلُوا مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلاَ تَخُطَّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ (1)تو اگر خوانا بودی نویسا بودی آنها به این زودی نمیپذیرفتند که این کتاب, وحی است میگفتند خودت نوشتی خب اگر حکمت الهی در این است که رسول گرامی اهل خواندن نباشد اهل نوشتن نباشد فقط از راه گوش باید بشنود - این کتاب حتماً تدریجی خواهد بود و اگر دفعتاً نازل بشود و در خانه بماند و به مردم ابلاغ نشود خب فرق چنین کتاب با کتابی که در البیت المعمور هست یا در عرش هست چیست؟! مردم که به تدریج باخبر میشوند بنابراین اینکه بگوییم دفعتاً بر حضرت نازل بشود منتها حضرت تدریجاً به مردم ابلاغ کند با چندین شبهه همراه است گذشته از اینکه این ترتیل [فوایدی دارد], ترتیل عبارت از نظم با فاصله است آن نظمِ بیفاصله را میگویند سَرد, مَسرود یعنی پشت سر هم, اما قرائت ترتیلی آن است که منظم باشد آهسته آهسته باشد شمرده شمرده باشد که بینش فاصله هست فرمود در هر فاصلهای فرشته وحی میآید قلب شما را تسدید میکند و جامعه را روشن میکند و مانند آن پس اینها منافعی است که در این نزول تدریجی قرآن کریم است.
1) (3) . سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 48.
پرسش:
پاسخ: آن نزول دفعی یعنی آن معانی و حقایقش یکجا بوده البته, آن را حضرت در قلب شریف خودشان یکجا درک کردند مثل اینکه در پایان عمر فرمودند که هر سال یک بار قرآن کریم بر من عرضه میشد و امسال دو بار بر من عرضه شد که معلوم میشود پایان عمر من است (1)عرضه دفعیِ قرآن کریم مربوط به یک نشئه دیگر است همان طوری که درباره ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) که وارد شده است وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2)از همین قبیل است وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک میلیون مطلب را یکجا به من گفتند (3)این یک میلیون مطلب یک وقت است که دفعتاً نازل میشود آنچنان که قرآن به آن صورت نازل شده اما یک وقت است که آیات پشت سر هم ناسخ و منسوخ پشت سر هم اینها باید به تدریج باشد کتاب نسخهای است نسخهای که طبیب برای درمان بیماران میدهد حتماً باید تدریجی باشد این نظیر الواح موسی نیست نظیر زبور داوود نیست و مانند آن.
پرسش:
پاسخ: مِن قَبْلِ أَن یُقْضَی إِلَیْکَ وَحْیُهُ (4)آن برای آن است که آنها گفتند که چون نزول دفعی بود حضرت میخواست بخواند ولی ظاهرش این است که شما نگران چه هستید آنچه را که ما بر شما نازل کردیم شما این را به زبان نیاور چون فراموش نخواهی کرد سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی (5)شما اگر نگران این هستید که از یادتان برود این نگرانی برطرفشده است چون موقعیّت شما تثبیتشده است حافظه شما را خدای سبحان ضمانت کرده است و مانند آن پس بگذارید این آیه تمام بشود هر وقت مصلحت بود شما انشاد کنید و قرائت کنید نه اینکه ناظر باشد که آنچه را که قبلاً میدانستید لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ خب آنکه هنگام نزول وحی که نبود همیشه این آیه صادق است که لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَی (6), بگذارید این آیه تمام بشود یا این سوره تمام بشود بعد بخوانید اگر نگران این هستید که از یادتان برود ما چون حفظ شما را تضمین کردهایم فراموش نمیکند پس نگران نباشید چون سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی.
پرسش: استاد به هر حال به دست ما این قرآن یکجا رسیده است.
پاسخ: کتاب شده است نه کلام, این کلام به تدریج به آنهایی که در عصر حضرت بودند در طیّ 23 سال رسیده است آن وقت وقتی که ناسخ و منسوخ مشخص شد نسخهها مشخص شد جنگ و صلح مشخص شد قهر و مِهر مشخص شد تولّی و تبرّی مشخص شد میشود یک قانون یعنی دوره 23 ساله دوره آزمون بود آن وقت جوامع بشری الی یوم القیامه مطابق این دوره 23 ساله دارند عمل میکنند یک خطوط کلی در قرآن هست بعضی از اسرار را هم به ائمه(علیهم السلام) آموختند که به ما گفتند الی یوم القیامه شما با قرآن و عترت هستید و چون عترت مفسّر اصلی قرآن است و قرآن ناطق است او هم برای ما حکم طبیب را دارد که نسخههای روزانه عطا میکند.
بعد فرمود اینها که در مکه بودند و مسلمان شدند ممکن است بعضی از اینها منافق باشند لکن به حسب ظاهر قرآن را مهجور نکردند نه هَجر به معنی هذیان نه هَجر به معنی ترک حتی آنها که به حسب ظاهر منافق بودند و بعدها زمینه سقیفه و امثال سقیفه را فراهم کردند ظاهراً قرآن را ترک نکرده بودند چه در نماز و چه در غیر نماز. از ائمه(علیهم السلام) رسیده است که این عهد خداست روزی پنجاه آیه این عهد خدا را بخوانید (1)چندین روایت است در ذیل این آیه که ما را ترغیب میکند به قرائت قرآن و حشر با قرآن و اینکه قرآن, عهد خداست و این عهد را روزانه پنجاه آیه بخوانیم. (2)
اما آن جریان بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» که کلام الهی را به سه قسم تقسیم کرده است این مطلق کلام الهی است اختصاصی به قرآن یا تورات یا انجیل یا زبور و مانند آن ندارد خدا از سه راه با بشر حرف میزند یا بلاواسطه یا به واسطه پیک الهی یا مِن وراء حجاب نظیر جریان شجر [در ماجرای حضرت موسی] و مانند آن حالا آن حرف یا دفعی است یا تدریجی یا بالکتاب است یا بالکلام آنجا کلام در مقابل کتاب نیست کتاب را هم شامل میشود خب.
از اینکه فرمود: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً این نشان میدهد که جامعه با ابتلا همراه است با صبر همراه است (یک) و همه هم یکسان فکر نمیکنند (این دو) و یک تسلّی و دلداری برای وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مؤمنان است (سه) به استناد این اصل کلّی جریان نوح را جریان موسی و هارون را ذکر میکند تا برسیم به جریان عاد و ثمود که اینکه فرمود: وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً قصّه حضرت نوح و وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهم اجمعین) را جداگانه ذکر میکند به مناسبت همین. پس وَکَذلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِینَ به همین مناسبت قصص انبیا را ذکر میکند بعد فرمود: وَکَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً که این ناظر به توحید در هدایت و نصرت است. قرآن کریم در خیلی از موارد این اسماء را این افعال را این اوصاف را به غیر خدا اسناد میدهد. خَلق را به غیر خدا اسناد میدهد خدا میشود أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (1)حفظ را به غیر خدا نسبت میدهد خدا میشود خَیْرٌ حَافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ (2)رحمت را حفظ را خلق را رزق را عزّت را به غیر خدا نسبت میدهد قوّت را به غیر خدا نسبت میدهد خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ (3)و مانند آن. چون کتاب, کتاب توحید است همه اینها را جمعبندی میکند زیر پوشش أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (4), إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً (5)در میآورد معلوم میشود که آنها یا بالتبع است یا بالعرض است یا بالمجاز یعنی اگر خلقت را به غیر خدا اسناد میدهد و اختصاصی به جریان حضرت عیسی ندارد به طور کلی میفرماید که او أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ است معلوم میشود خالقینی هستند که خدا احسن است یا او خَیْرُ الرَّازِقِینَ (6)است یا خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (7)است خَیْرُ الْفَاصِلِینَ (8)است از این خیرها در قرآن کم نیست بعد همه اینها را جمعبندی میکند زیر پوشش توحید شما هیچ جا ندارید که کمالی را خدای سبحان به غیر خود اسناد بدهد بعد آن کمال را منحصراً برای خود نداند.
پس سه مطلب است یکی اینکه این کمال را خدا داراست یکی اینکه این کمال برای غیر خدا هست سوم اینکه آن که غیر خداست دارد به برکت الهی دارد و مظهر خداست و آیت خداست با توحید سازگار است أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (1)از این قبیل است إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً (2)از این قبیل است اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (3)از همین قبیل است و مانند آن یعنی اگر ما گفتیم أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (4)وجود مبارک عیسی و مانند آن به اذن خدا خالقاند خود عیسی و خَلقِ او که فعلِ اوست و مخلوق او که طیر است هر سه مخلوق خداست چون اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ و اگر گفتیم وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ (5)در جای دیگر حصر میکند که إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً یعنی عزّتی که پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) دارند عزّتی که مؤمنین دارند این به اِعزاز الهی است به عزّتبخشی خدای سبحان است در اینجا هم همین طور است مسئله هدایت را به غیر خدا اسناد داد که فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ (6)انبیا هادیان مردماند یا نصرت را به غیر خدا اسناد داده است که مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ این «هَل مِن ناصر»ی که وجود مبارک سیّدالشهداء فرمود چون وارث عیسای مسیح بود و این عیسای مسیح «هل من ناصر» را گفت وجود مبارک سیّدالشهداء هم صدای «هل مِن ناصر»ش بلند شد برای اینکه در پایان سورهٴ مبارکهٴ «صف» دارد که وجود مبارک عیسی(سلام الله علیه) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا أَنصَارَ اللَّهِ کَمَا قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوَارِیِّینَ مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ فَآمَنَت طَائِفَةٌ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَکَفَرَت طَائِفَةٌ فَأَیَّدْنَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَی عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظَاهِرِینَ وجود مبارک عیسای مسیح در آن مبارزات فرمود: «هَل من ناصرٍ ینصرنی» آنها حواریّون گفتند که نَحْنُ أَنصَارُ اللَّهِ و وجود مبارک سیّدالشهداء هم وارث همین پیامبر و انبیای دیگر است او هم میگوید «هل مِن ناصرٍ» این «هل مِن ناصرٍ» حرف همه انبیاست خب اگر عدّهای انصار خدا هستند نشان میدهد که این وصف برای غیر خدا هست اما در اینجا دارد کَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً یعنی اگر ما گفتیم انیبا هادیند فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ (7)اگر حواریّین و امثال حواریّین ناصران الهیاند اگر گفته شد که إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ (8)اگر گفته شد وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ (9)همه اینها ناصران بالتّبع یا بالعرض یا بالمجازند کَفَی بِرَبِّکَ هَادِیاً وَنَصِیراً این میشود توحید در هدایت و توحید در نصرت آن أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ (10)هم ناظر به همین قسمت است.
1) (20) . سورهٴ بقره ، آیهٴ 165.
2) (21) . سورهٴ یونس ، آیهٴ 65.
3) (22) . سورهٴ زمر ، آیهٴ 62.
4) (23) . سورهٴ مومنون ، آیهٴ 14.
5) (24) . سورهٴ منافقون ، آیهٴ 8.
6) (25) . سورهٴ انعام، آیهٴ 90.
7) (26) . سورهٴ انعام ، آیهٴ 90.
8) (27) . سورهٴ محمد ، آیهٴ 7.
9) (28) . سورهٴ حج ، آیهٴ 40.
10) (29) . سورهٴ زمر ، آیهٴ 36.
پرسش: ... پس مقبولیت انبیا هم باید به رأی گذاشته شود...
پاسخ: نه, دعوت میکند; مقبولیّت به رأی نیست مقبولیّت به کشف است خدای سبحان اینها را حجّت قرار داد صراط قرار داد چراغ هم داد فرمود با این چراغ با این سراج, این صراط را بشناسید قانونگذاری برای خداست و لاغیر إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ (1)اما قانونشناسی برای عقل است برای جامعه است جامعه باید قانونشناس باشد و راه قانونشناسی را هم خدای سبحان از راه عقل و فطرت مرحمت کرده انبیا را هم با معجزه فرستاده دوتا چراغ در جامعه هست یکی چراغ عقل یکی چراغ نقل حتی خود روایات که زراره چنین گفت و حمران چنین گفت این روایات معتبره اینها سراجاند نه صراط, اینها قانون را به ما میشناسانند نه قانونگذار باشند قانونگذار خداست که حکم را بیان کرده جامعهای که عقل دارد نقل دارد دو چراغ در دستش است «چندین چراغ دارد و بیراهه میرود» (2)خب مشکل پیدا میکند بنابراین هیچ یعنی هیچ, سالبه کلیه است هیچ بشری در هیچ عصر و مصری حقّ قانونگذاری ندارد هیچ عقلی هم این حرف را نمیزند که من باید قانون وضع بکنم عقل, قانونشناس است نه قانونگذار طبیب هم همین طور است طبیب قانونگذار نیست طبیب میگوید دستگاه گوارش این بیمار را من میدانم آن غذاهایی که خورده میشناسم داروهایی که میتواند مشکل او را حل کند میشناسم محصول این معرفتهای خودم را در نسخه مینویسم طبیب نه حکم میکند زیرا نه موضوع را آفرید نه محمول را آفرید نه ربط موضوع و محمول را آفرید نه حقّ حکم دارد فقیه اینچنین است فیلسوف اینچنین است هیچ کسی در عالم حقّ قانونگذاری ندارد.
پرسش:
پاسخ: خود منطقةالفراغ را صاحب منطقةالفراغ وسیع کرده دیگر ما که نمیگوییم اینجا منطقةالفراغ است به ما گفتند اینجا مباحات است در مباحات هم حالا ما میخواهیم در این مباحات خیمه بزنیم چطور خیمه بزنیم خطوط کلی را باید از آنجا که منطقه ممنوعه است بگیریم از آن عمومات از آن اطلاقات از آن ادلّه آن ابزار را بگیریم در منطقةالفراغ بتوانیم زندگی کنیم بنابراین این چراغی که در دست ماست به نام عقل و فطرت, آن چراغی که به ما دادند به نام نقل ما با این دو سراج, صراط الهی را میشناسیم هرگز ما مهندسی نمیکنیم که کجا منطقه ممنوعه است کجا منطقةالفراغ است آن قانونگذاری که ما را آفرید و صحنه را آفرید و پیوند ما و صحنه را آفرید میگوید آنجا حرام است و آنجا واجب است و آنجا مباح در این منطقه مباح میتوانید کارها را انجام بدهید اما به این شرط که به وجوب و حرمت آسیبی نرسانید و ما به برکت عقل و نقل تشخیص میدهیم کجا منطقه ممنوعه است کجا منطقةالفراغ است کجا غرقگاه است که گفتند مکروهات, قرقگاه است برای اینکه اگر وارد این مکروهات بشوید کم کم به معاصی صغیره بعد کم کم به معاصی کبیره. (1)
غرض این است که عقل چه در مسائل فلسفی چه در مسائل فقهی چه در مسائل حقوقی چه در مسائل تجربی, طبّی و مانند آن در همه موارد یک چراغ روشنی است مثل نقل معتبر که واقع را میشناساند و ما را باخبر میکند یعنی میگوید اینچنین هست نه اینچنین باید, اگر طبیب میگوید باید این کار را بکنی حرفِ آن هست و نیست را میزند معنای فرمان طبیب این است که این دستگاه شما فعلاً در این حالت است آن غذا در آن حالت است اگر آن غذا به این دستگاه گوارش شما برسد این آسیب میبیند و درد تولید میکند همین! برای اینکه آسیب نبینی و درد نکشی فلان دارو را مصرف کن فلان غذا را نخور این بخور و نخوری که میگوید این چراغ است این چراغ را روشن کرده سه چهار منطقه را نزد بیمار گذاشته دستگاه گوارش را نزدش گذاشته دستگاه غذا را گذاشته دستگاه دارو را گذاشته دستگاه سلامت و درد را هم گذاشته غرض این است که هیچ کسی حقّ فرمانروایی ندارد نعم, هر کدام از ما در حیطه شخصی خودمان مدیر و مدبّریم ما ولایت بر خود داریم اما نسبت به دیگری هیچ کسی والی نیست فقط قانونشناس است و راهنمایی میکند اگر کسی نبیّ و ولیّ بود نظیر وجود مبارک عیسی و موسی و حضرت رسول(علیهم الصلاة و علیهم السلام) به اذن خدا همان طوری که ما در داخله بدنمان دخل و تصرّف میکنیم دستمان را حرکت میدهیم بالا و پایین میبریم و مانند آن, آنها هم چون دارای معجزهاند گاهی درخت را از جا میکنند گاهی شقّالأرض میکنند گاهی شقّالقمر میکنند گاهی شقّالبحر میکنند گاهی شقّالشجر میکنند این میشود ولایت البته که او والی است مظهر «هو القادر» است حتی آنها هم قانونشناساند نه قانونگذار فرمود: لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ (2)زبانت را بدون وحی حرکت نده بگذار من بگویم تو بشنو به مردم برسان قانون برای کسی است که جهان را آفرید انبیا هم قانونشناس و قانونآورند تنها کسی که حقّ قانونگذاری دارد خدای سبحان است إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ (3)اگر در جاهای دیگر دارد او خَیْرُ الْحَاکِمِینَ (4)است بر اساس إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ (5)حصر شده مثل عزّت مثل قوّت مثل رزق إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (6)جریان هدایت همین طور است جریان نصرت همین طور است جریان کفایت همین طور است أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ (7)درست است که یک عدّه کفایت امور دیگری را به عهده دارند اما اینها همه مَظهرند همه آیتاند همه مأمورند همه بالتّبع است یا بالعرض است و یا بالمجاز.
پرسش: انبیا ولایت تشریعی به هیچ وجهی ندارند؟
پاسخ: چرا دیگر, ولایت تشریعی را ذات اقدس الهی به آنها اجازه داد که فلان جا این کار را بکنید فلان جا این کار را نکنید اگر ذات اقدس الهی این دستور را ندهد که کسی این کار را نمیتواند بکند خدای سبحان احکام را به اینها تعلیم میدهد اینها به ما میرسانند اگر - معاذ الله - اینها از آن جهت که بشرند نه از آن جهت که وحی میگیرند احکامی بگویند این معلوم میشود بشر در قانون خدا در بخشی از امور به وحی محتاج نیست این با آن برهان نبوّت سازگار نیست برهان نبوّت این است که ما در وسط گذشته و آیندهایم از یک راه دوری آمدیم به یک راه دوری میرویم نه میدانیم گذشته چه خبر بود نه از آینده باخبریم لذا نمیدانیم زاد ما چیست توشه ما چیست آن کسی که ما را از راه دور آورد بعد به راه دور میبرد زاد و توشه ما را او باید معیّن کند به نام دین, حالا اگر بخشی از دین را بشر برای ما معیّن کند بدون استمداد از وحی و الهام الهی این معلوم میشود بشر - معاذ الله - به وحی محتاج نیست دیگر, بنابراین چه تکوین چه تشریع هر چه انبیا دارند که معجزات الهی است به افاضه ذات اقدس الهی است خدای سبحان به اهل بیت داد خدای سبحان به انبیا داد خدای سبحان به معصومین داد آنها آنچه را که از ذات اقدس الهی از راه وحی و الهام دریافت کردند به ما ابلاغ میکنند.
بارها این قصّه به عرضتان رسید که مرحوم مفید(رضوان الله تعالی علیه) در امالی نقل میکند که بعد از رحلت وجود مبارک امام باقر(سلام الله علیه) وفدی, هیئتی خدمت امام صادق(سلام الله علیه) مشرّف شدند برای عرض تسلیت هنوز از عظمت امام صادق باخبر نبودند. مرحوم مفید نقل میکند که این وفد این هیئت به نمایندگی سالمبن ابی حفصه وارد شدند سالم گفت من بروم خدمت حضرت تسلیت عرض کنم و برگردم جلو آمد و تسلیت عرض کرد گفت ما در غم کسی الآن متأثّریم یعنی درباره رحلت امام باقر(سلام الله علیه) این با اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را ندیده بود وقتی میگفت «قال رسول الله» کسی حقّ حرف نداشت ما چنین کسی را از دست دادیم دیگر کسی نمیگفت آقا شما که پیغمبر را ندیدی چطوری از پیغمبر نقل میکنی ما چنین کسی را از دست دادیم. مرحوم مفید در امالی نقل میکند که وقتی این حرف به عرض امام صادق(سلام الله علیه) رساند حضرت یک لحظه تأمّل کرد بعد سر بلند کرد فرمود: «قال الله عزّ و جلّ» از خدا بلاواسطه نقل کرد فرمود خدا چنین فرمود اگر کسی صدقهای بدهد این صدقه را خدا چندین برابر کامل میکند میپروراند مثل اینکه شما برّهتان را بچه آهو را میپرورانید «یُربّی احدکم فِلوَهُ» یا «فُلُوَّه» این برّه را میپرورانید بزرگ میکنید او هم بزرگ میکند چند برابر میکند تحویل شما میدهد وقتی این بیان نورانی را امام صادق(سلام الله علیه) به سالم فرمود این سالم دست و پایش را جمع کرد آمد به هیئت گفت من رفتم از رحلت امام باقر تسلیت بگویم به امام صادق عرض کردم ما کسی را از دست دادیم که پیامبر را ندیده از او سخن نقل میکند اما دیدم الآن امام صادق مستقیماً از خدا نقل میکند (1)معلوم میشود این ارتباط هست دیگر اینچنین نیست که - معاذ الله - این از نزد خودشان «بما أنّهم بشرٌ» بگویند «بما أنّهم ولیٌّ معصومٌ» میگویند پس از خدا میگیرند به ما منتقل میکنند این میشود نقلِ حکم نه قانونگذاری; آنها از راه وحی و الهام, قانونشناساند بعد ما را آشنا میکنند منتها مسائل تشریع مستقیماً برای پیامبر است و از ناحیه پیامبر به امام میرسد در وحیهای غیر تشریعی ائمه(علیهم السلام) هم حضور و ظهور دارند.
1) (39) . الامالی (شیخ مفید), ص354.
فرمود ما این کار را کردیم این تدریج برای منافع چند جانبه است که گذشت وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ آنها حرف باطل میزنند ما حق میزنیم آنها میگویند چرا پیامبر سرمایهدار نیست چرا سرمایهداران را دور خودش جمع نکرده چرا فقرا را دور خودش راه داده این حرفها حرفهای باطلی است ما حرف حق میآوریم که در سورهٴ «انبیاء» گذشت که ما حق میآوریم فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ (1)آنها حرف باطل میزنند ما حرف حق میزنیم این حرف حق دامغ است دامغ یعنی دَمغکوب, دَمغ یعنی مغز, یعنی حرف ما مغزکوب است فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ شما میبینید با اشارهای مغز این حباب را میترکانید این از بین میرود فَیَدْمَغُهُ یعنی این حق آن باطل را مدموغ میکند یعنی مغزکوب میکند فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ این برای حق, آنها مبهم میگویند ما حَسن میگوییم آنها حرف حسن بر فرض داشته باشند ما احسن داریم إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً این درباره کلمات, درباره افراد هم اینها محشور إلَی جَهَنّماند عَلَی وُجُوهِهِمْ لذا شَرٌّ مَکَاناً وَأَضَلُّ سَبِیلاً هستند اما آنها که پیروان دین تو هستند در آیه 24 مشخص شد که أَصْحَابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُّسْتَقَرّاً وَأَحْسَنُ مَقِیلاً.
مطلب بعدی آن است که هدایت و ضلالت برای سالک است نه برای سبیل نمیگویند این راه, راه گمشده است آن رونده گمراه است نه راه منتها راه اگر به مقصد برسد راه هدایت است اگر به مقصد نرسد بیراهه است بیراهه را نمیگویند گُمشده, اگر گفته شد أضلّ است یعنی ضلالتش بیشتر است به لحاظ آن سالک است البته راهها هم فرق میکند بعضی از راهها فاصلهشان از صراط مستقیم کم است بعضی از راهها فاصلهشان از صراط مستقیم زیاد اینها هستند که یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (2)اینها تا بخواهند برگردند توبه کنند فرصت از دست رفته است اما برخیها هم از صراط مستقیم قدری فاصله گرفتند اینها ممکن است زودتر برگردند پس ضلالت و هدایت برای رونده است اگر به راه اسناد داده میشود به این مناسبت است فرمود: لِکُلِّ نَبِیٍّ ما دشمن قرار دادیم این بخشها که قبلاً مبسوطاً بحث شد حالا به اجمال از اینها میگذریم. فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ چه اینکه به شما هم کتاب دادیم وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیراً این گفته شد که خب هارون هم در جریان دریافت کتاب سهیم بود برای اینکه وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد که هارون که برادر من است أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (3)و خدای سبحان هم بالصراحه در بعضی از آیات فرمود ما موسی و هارون را به طرف فرعون ارسال کردیم (4)موسی هم رسول خداست و هارون هم رسول خداست اما اینجا از وزارت او بحث است این وزارت در قبال رسالت نیست که حالا کسی اشکال کند اینکه خودش رسول است خودش نبیّ است چگونه میشود وزیر؟ این وزیرِ لغوی است نه وزیر اصطلاحی, وزیر یعنی کسی که بار سنگین روی دوشش است وِزر یعنی بار سنگین, اَزیر و وَزیر هر دو به کسی میگویند که اِزر, وِزر یعنی بار سنگین مملکت روی دوشش باشد به آن کسی که بار سنگین روی دوشش است هم میگویند اَزیر هم میگویند وزیر اگر دارد که اوزارشان بر دوششان است (5)یا لاَ وَزَرَ (6)وزر آن بار سنگین است و وجود مبارک هارون در عین حال که رسول است در عین حال که نبیّ است در عین حال که شریک وحی است بار سنگین تبلیغ را هم به دوش دارد و وزارت وجود مبارک موسای کلیم را هم تحمل دارد این وزارت در قبال رسالت نیست فَقُلْنَا اذْهَبَا معلوم میشود رسالت دارد دیگر فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا ما آنها را تدمیر کردیم به هلاکت رساندیم اینجا هم اعدای شما را به هلاکت میرسانیم.
بعدش هم قصّه نوح را ذکر کرد که این ترتیب نزول است نه ترتیب تاریخ وَقَوْمَ نُوحٍ لَمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ عَذَاباً أَلِیماً نوح یک پیامبر است اما قوم او الرُّسُلَ که جمع محلاّ به الف و لام است را تکذیب کردند اینکه دارد وَقَوْمَ نُوحٍ لَمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ وجوهی برای این جمع گفته شد یا برای آن است که اینها تفکّر براهمی داشتند که براهمه هند اصلاً منکر رسالتاند همه انبیا را تکذیب میکنند میگویند اصلِ وحی و نبوّت - معاذ الله - یک امر باطلی است بنابراین همه انبیا به زعم اینها باطلاند یا نه, حضرت نوح و انبیای گذشته و قبل از او را تکذیب کردند لذا جمع محلاّ به الف و لام آورد یا نه, چون حرفِ یک پیغمبر حرف همه انبیاست این اختصاصی به مسئله نوح ندارد در جریان اصحاب حِجر هم همین طور است لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحَابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ (1)از این تعبیر در قرآن کم نیست یعنی اگر کسی حرف یک پیامبر را تکذیب بکند چون این انبیا مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (2)همه اینها یک حرف دارند دیگر, اگر کسی حرف یک پیامبر را - معاذ الله - تکذیب بکند حرف همه انبیا را تکذیب کرده است چون همه انبیا توحید آوردند معاد آوردند وحی و نبوّت آوردند لذا سخن از تصدیق بعضهم لبعضٍ است مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ اگر اختلافی بین انبیا هست در شریعت و منهاج است که آنها چند رکعت نماز بخوانند ما چند رکعت, کفار و مشرکین مشکلشان در شریعت و منهاج نبود در اصلِ وحی و نبوّت بود نه اینکه اصل وحی و نبوّت را قبول داشتند میگفتند حالا ما چند رکعت نماز یا به فلان طرف نماز خواندن را قبول نداریم.
فتحصّل اگر کسی حرف یک پیامبر را پذیرفت باید حرف همه انبیا را قبول بکند چون حرفهای آنها یکی است, حرف یک پیامبر را تکذیب کرد همه انبیا را تکذیب کرد چون حرف همهشان یکی است معیار وحدت انبیا اصول دین است و خطوط کلی فقه و اخلاق و حقوق است نه لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (1).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً (32 وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً (33) الَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلَی وُجُوهِهِمْ إِلَی جَهَنَّمَ أُولئِکَ شَرٌّ مَکَاناً وَأَضَلُّ سَبِیلاً (34) وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیراً (35) فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً (36) وَقَوْمَ نُوحٍ لَمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ عَذَاباً أَلِیماً (37) وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً (38) وَکُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً (39) وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ یَکوُنُوا یَرَوْنَهَا بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً (40)) بسیاری از این آیات در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و مانند آن بحثش گذشت عمده همین جریان تنزیل تدریجی قرآن کریم است این اشکال آنها یک اشکال سطحی است چون قرآن اگر دفعتاً نازل میشد اینها همین شبهه را داشتند که چرا تدریجاً نازل نشد و چون تدریجاً نازل شد میگویند چرا دفعتاً نازل نشد عمده آن است که خدای سبحان به وسیله قرآن تحدّی عام کرده ؛ فرمود مثل این بیاورید (2)نشد ده سوره مثل این بیاورید (3)نشد یک سوره مثل این بیاورید (4)حالا چه این کتاب دفعتاً نازل شده باشد چه تدریجاً. ضرورتی که استحاله را به همراه داشته باشد در کار نیست ممکن بود چنین کتابی دفعتاً نازل بشود ولی آنچه باعث تثبیت قلب پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و سهولت امر تعلیم و تربیت است و آسانگیری در اجرایی و عملی کردن آن است همین نزول تدریجی است لذا سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) بعد از اینکه چند وجوه را از دیگران نقل کردهاند میفرمایند اینها ضعیف است (5)آنها گاهی درباره خدای سبحان سخن داشتند که وقتی ما ایمان میآوریم که خدا را ببینیم فرمودند این محال است درباره فرشتهها که ما تا فرشته را نبینیم ایمان نمیآوریم جواب داده شد که فرشته را با چشم ظاهر در دنیا نمیتوانید ببینید هنگام مرگ میبینید در برزخ میبینید در قیامت میبینید و مانند آن اما چرا قرآن دفعتاً نازل شده و تدریجاً نازل نشده است این استحاله عقلی ندارد این سهولت در امر است هر حادثهای که پیش میآید سؤال جدیدی دارید جریان مباهله پیش میآید جریان اصحاب کساء پیش میآید جریان غدیر پیش میآید اینها حوادث تدریجی است احکام تدریجی دارد آیات تدریجی هم دارد و این کتابِ تعلیمی به این معنا که انسان درس طب بگوید نیست اگر وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (6)است این درمان است درمان ، تدریجی است اگر سخن از تعلیمِ حصولی و یاد دادن باشد بله ممکن است کتابی را دفعتاً انسان به متعلِّمان ارائه کند ولی اگر خواست نسخه بنویسد و تدریجاً درمان کند این نسخهها تدریجی است دیگر.
پرسش ...
پاسخ: نه, حالا ممکن است که کتاب دفعتاً نازل شده باشد آن وقت اول تحدّی کرده باشد فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ (1)بعد وقتی معلوم شد مقدورشان نیست فرمود: فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیَاتٍ (2)بعد معلوم شد که مقدورشان نیست میفرماید: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ (3)اگر دفعتاً هم نازل میشد این تحدّی سهگانه هم جای خود را داشت، به هر تقدیر این محال نیست .
اما تورات وجود مبارک موسای کلیم بعد از مدتها از نبوّت او نازل شده است اوایل ، دستورها تدریجی بود بعد وَوَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً شد وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ (4)شد این چهل شبانه روز که وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) مهمان خدای سبحان بود در آن اربعین تورات نصیبش شده یک سلسله مواعظ کلّی و امثال ذلک وگرنه آن دستورهای جزئی اذْهَبْ أَنتَ وَأَخُوکَ (5)یا اذْهَبَا إِلَی فِرْعَوْنَ (6)و دستورهایی که پشت سر هم نازل میشد آنها آیات تدریجی بود دیگر, لذا سیدناالاستاد بعد از نقل بسیاری از آن وجوه فرمود اینها خالی از ضعف نیست اینها ضرورتِ تنزیل تدریجی را اثبات نمیکند.
بخشی از این مسائل در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت ؛ آیه 105 و 106 سورهٴ «اسراء» این بود وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً ٭ وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً تدریجاً اینها را یادشان بدهید و اگر تدریج باشد آنها آسانتر ایمان میآورند آنها باید به قرآن ایمان بیاورند اما اگر اول شش هزار و اندی آیه با احکام فراوان نازل میشد تحمل آنها دشوار بود ولی ایمان تدریجی در اثر نزول تدریجی ، این کار را آسان میکند که فرمود: وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِیلاً بخش قابل توجّهی از راز نزول تدریجی قرآن در ذیل آیه 106 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت اینجا هم وجوه فراوانی گفته شد که لابد ملاحظه فرمودید و میفرمایید. فرمود هم تثبیت فؤاد شماست که ما پشت سر هم با شما رابطه داریم هر وقت فرشته نازل میشود بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ (7)یا نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ (8)همین باعث تثبیت قدم است باعث ثبات روحیه و طمأنینه است هم برای شما هم برای جامعه و ترتیل هم هست یعنی فاصله هست موالات هست نظم هست لذا جامعه فراموش نمیکند و از طرفی هر وقت آنها یک اشکال جدیدی ارائه کردند نقد تازهای دارند ما پاسخ تازه میدهیم خب چنین کتابی باید تدریجی باشد دیگر وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ یعنی بوصفٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً آنها یک مطلب باطلی آوردند ما با حق جوابشان را میدهیم آنها یک مطلب مبهمی را گفتند ما با تفسیر روشن جوابشان را میدهیم خب چنین کاری چنین صحنهای مستلزم تدریج است دیگر, اشکال جدید نقد جدید اعتراض جدید, پاسخ جدید طلب میکند.
فرمود: وَلاَ یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیراً بعد فرمود اینها به دنبال بهانه میگردند. در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» همان طوری که جریان نزول تدریجی قرآن کریم مطرح شد حشر حیوانگونه اینها هم در آیه 97 همان سوره مشخص شد ؛ در آیه 97 همان سورهٴ «اسراء» به این صورت آمده است وَنَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَبُکْماً وَصُمّاً تقریباً حیوانگونه محشور میشوند دیگر از این گروه ، شاهد طلب نمیشود - چه اینکه در بحث دیروز گذشت - آنهایی که به صورت انسان محشور میشوند در صحنه محاکمه اعضای آنها و جوارح آنها علیه آنها شهادت میدهند, آن وقت اینها به جلودشان میگویند لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا ، قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (1)اما اگر کسی به صورت حیوان محشور شد کلّ هویّت او شهادت میدهد که این چهکاره است دیگر لازم نیست دست حرف بزند دستِ گرگ پای گرگ بدن گرگ شهادت میدهد که او درنده است این شهادتِ فعلی است نیازی به شهادت قولی نیست. بعد فرمود این گروهی که الآن اینجا هستند شَرٌّ مَکَاناً وَأَضَلُّ سَبِیلاً به سرنوشت اقوام گذشته مبتلا میشوند که بسیاری از آنها به غرق محکوم شدند.
سرّ اینکه جریان موسی و نوح(سلام الله علیهما) را کنار هم ذکر کرده است برای اینکه آن عذابِ رسمی این دو گروه غرق بود وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیراً ٭ فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً این تدمیر و اهلاک به همان غرق است فرمود ما اینها را گرفتیم انداختیم در دریا. در جریان قوم نوح(سلام الله علیه) هم که فرمود: أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً (2)این دو گروه که تعذیبشان به غرق بود کنار هم ذکر فرمود.
مطلب بعدی آن است که هر پیامبری وزیر است چون وزیر و اَزیر یعنی کسی که بار سنگین روی دوش اوست منتها این وزیر بودن این معنا را به همراه دارد که مثلاً برای کسی وزیر است نظیر اینکه در جریان هارون و موسی(سلام الله علیهما) فرمود: وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیراً چه اینکه خود وجود مبارک موسای کلیم هم در آن درخواستهایی که داشت گفت : أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (1)برادرم هارون را وزیر من قرار بده شریک در امر من قرار بده هر پیامبری حتی خود وجود مبارک موسای کلیم وزیر است اَزیر است یعنی بار سنگین روی دوش اوست اما وزیر برای کسی نیست خصیصه هارون آن است که این وزیر است برای موسی(سلام الله علیهما).
خب در جریان اینکه فرمود ما به موسی و هارون گفتیم اذْهَبَا إِلَی الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً این فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً دیگر در تورات و اینها نیست قرآن کریم وقتی اصلِ وحی الهی را نسبت به موسی و هارون ذکر میکند میفرماید: اذْهَبْ أَنتَ وَأَخُوکَ (2)نزد فرعون بروید و امثال ذلک اما وقتی قصّه موسی و هارون را در قرآن نقل میکند اصلِ جریان را با تعذیب نقل میکند این فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً دیگر در تورات نیست آنجا در طلیعه امر فرمود: وَلاَ تَنِیَا وَنی و سستی به خود راه ندهید وَلاَ تَنِیَا فِی ذِکْرِی (3)بروید نزد فرعون فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی (4)دیگر فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً در آن نیست اما وقتی قرآن کریم بخواهد قصّه موسی و هارون(سلام الله علیهما) را نقل کند عاقبت کار آنها را هم اینجا ذکر میکند میفرماید ما به موسی و هارون(سلام الله علیهما) گفتیم اذْهَبَا إِلَی فِرْعَوْنَ (5)بروید آنجا و آنها را نصیحت کنید رفتند و نصیحت کردند و اثر نکرد و فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً این فَدَمَّرنَاهُمْ تَدْمِیراً در تورات و امثال تورات نیست (یک) بعد از آن نقل اذْهَبَا هم نیست (دو) چون فاصله زیادی شد اینها رفتند و او مقاومت کرد و مناظره کرد و محکوم شد و نپذیرفت تا عذاب دامنگیرشان شد این فَدَمَّرنَاهُمْ گرچه در آیه 36 همین سوره «فرقان» وصل به اذْهَبَا است ولی از قصّه وجود مبارک موسی و هارون منفصل بود وَقَوْمَ نُوحٍ لَمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ همان طوری که قوم موسی و هارون «لمّا کذّبوهما فکانوا من المغرقین» وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَةً آنها هم آیت بودند و علامت بودند یعنی قوم موسی و هارون برای اینکه آنجا دارد فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً (6)اما در اینجا فرمود این آیت جهانی است این نمیشود اختصاص داشته باشد به جریان قوم نوح برای اینکه آنها هم آیت بودند وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ عَذَاباً أَلِیماً.
اما در جریان بحثهای دیروز که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وحی الهی را دریافت میکند و قانونگذار فقط خدای سبحان است مستحضرید که عقل در مقابل وحی نیست عقل در مقابل الهام نیست عقل در مقابل نقل است یعنی روایت زراره و حمران و امثال ذلک که به دست ما میرسد این روایات اگر صحیح و حجّت و معتبر باشد میشود حجّت شرعی, برهان عقلی هم اگر واجد شرایط استدلال باشد میشود دلیل عقلی, دلیل عقلی در قبال روایت که دلیل نقلی است اینها کاشفاند هر دویِ اینها کشف میکنند که خدای سبحان به معصومین چه فرموده است وحی, مقابل ندارد هرگز عقل در مقابل وحی نیست عقل در مقابل نقل است یعنی روایت صحیح و معتبر با دلیل عقلی هر دو کاشفاند که خدا به پیامبر چه فرمود و از ما چه میخواهد.
انبیا(علیهم السلام) گاهی مطالب را با لفظ و معنا تلقّی میکنند مثل قرآن که لفظ هم معجزه است معنا هم که خب هست. گاهی لفظ و معنا هر دو را تلقّی میکنند ولی معنا, وحی الهی است لفظ, معجزه نیست مثل حدیث قدسی درباره حدیث قدسی تحدّی نشده گاهی معنا را خدای سبحان به اینها القا میکند از راه وحی و الهام, الفاظ را در اختیار خودشان قرار داده است مثل روایتهای معمولی بالأخره قوانین الهی احکام الهی از خداست و لاغیر چه در فرضالنبی چه در فرضالله ؛ در فرضالنبی که خدای سبحان کار را تفویض کرده معنایش این نیست که تو بما أنّک بشرٌ بخشی از دین را بیاور خب این معنایش این است که انسان در دین ، محتاج به خدا نیست دیگر, معنای تفویض این است که این معارف و احکام و حِکم را خدای سبحان از راه وحی و الهام به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود بعد فرمود اختیار به شما دادم در این محدوده بیان کنید با هر لفظی که خواستید بیان کنید نه این است که اینها - معاذ الله - من حیث انّهم بشرٌ یک سلسله احکامی برای ما قرار میدهند خیر! بدون وحی بدون الهام حکمی از احکام دین را بیان نمیکنند خب بنابراین دین که قانون است یک قانونگذار دارد و هو الله إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ (1)قانونشناسِ اصیلِ معصوم پیامبر است آن هم از راه وحی نه در قانونگزاری کسی شریک خداست «لا شریک له» و نه در قانونشناسی کسی شریک پیغمبر است پیغمبر «لا شریک له» است در قانونشناسی.
1) (22) . سورهٴ انعام, آیهٴ 57 ؛ سورهٴ یوسف, آیات 40 و 67 .
اما کشف اینکه خدا به پیامبر چه فرمود این دو راه دارد یا برهان عقلی دارد یا دلیل نقلی, برهان عقلی کشف میکند که خدای سبحان به پیامبر چه فرمود, خبر صحیحه و مانند آن کشف میکند که ذات اقدس الهی به پیامبر چه فرمود به اهل بیت چه فرمود به وسیله پیامبر. عقل, قانونشناس است روایت, قانونشناس است هیچ کس قانونگذار نیست و حتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قانونشناس است منتها عدیل و شریک ندارد چون از راه وحی ، معصومانه میفهمد خدا چه فرمود و خدا هم با او سخن میگوید در وحی تشریعی, با دیگری سخن نمیگوید دیگری هر فیضی که دارد به وسیله پیامبر است که وحی تشریعی است.
مطلب بعدی انحای سهگانه ولایت بود ولایت تکوینی برای این ذوات قدسی پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) است چه اینکه برای انبیای دیگر هم بود اینها میتوانند معجزه, کرامت احیای موتا شفای مریض و سایر معجزاتی که از اینها نقل شده است به اذن الله انجام بدهند یک ولایةالتشریع است که ولایت تشریع یعنی حقّ قانونگذاری چون قانونگذار خدای سبحان است به اینها قانون را یاد میدهد به اینها میفرماید چگونه این قانون را ابلاغ کنید با چه الفاظی بیان کنید مثل روایات, یک ولایت تشریعیه است نه ولایةالتشریع, ولایةالتشریع به کار خود شارع برمیگردد که این قسمی از ولایت تکوین است ولایت تکوینی یعنی اینکه انسان والی و ولیّ کار خودش باشد مثل اینکه هر انسانی ولایت تکوینی دارد بدنش را حرکت میدهد دستش را حرکت میدهد او والی دست و پاست والی بدن است گاهی میبینید یک ورزشکار این بدن شصت هفتاد کیلو را دو سه متر پرت میکند آن طرف خب اینکه از اینجا برمیخیزد به آنجا مثل اینکه کسی باری را از جایی بردارد به جای دیگر بیندازد این روح است که بر این بدن ورزشکار مسلّط است با یک اراده قوی این شصت کیلو را پرت میکند آن طرف میاندازد اگر یک آدم نیرومندی باشد باری را شصت کیلوست از جایی به جایی پرت میکند این شخص ورزشکار هم این هیکل شصت کیلو را دو متر پرت میکند این کار, کار روح است که ولایت تکوینی نسبت به بدن دارد دیگران ضعیفترش را دارند و یک ورزشکار قویترش اینها ولایت تکوینی است.
کلّ عالَم نسبت به انسان کامل مثل بدن است همان طوری که ما در قبض و بسط در قُرب و بُعد در فراز و فرود این بدن در اختیار ماست کلّ عالَم نسبت به انسان کامل اینچنین است چه در احیای موتا چه در شقّالأرض شقّالبحر شقّالشجر شقّالحجر اینها این طوری است آن میشود ولایت تکوینی, اگر کسی در بدن خودش خواست تصرّف کند میشود ولایت تکوینی منتها ما که ضعیفیم بدنمان همین بدن محسوس است آن انسان کامل که قوی است کلّ این جهان, بدن اوست به اذن الله همان طوری که ما دست و پایمان را حرکت میدهیم به اذن خدا, وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن طوری که در نهجالبلاغه حضرت امیر(سلام الله علیه) آمده درختی را از جای خودش در مکه کَند و سر جا آورد با آن دو سه مرحله (1)که قبلاً خوانده شد این درخت به منزله عضوی از اعضای بدن انسان کامل است این ولایت دارد بر کار خودش ولایةالتشریع برگشتش به ولایت تکوینیه است اما ولایت تشریعیه یعنی مدیریت جامعه ؛ جامعه را چطور اداره بکند جنگ و صلح را قبض و بسط را دعوا را توزیع را مسائل انفال را مسائل فیء را سرپرستی جامعه تدبیر جامعه این را میگویند ولایت تشریعیه خب اینها به دستور ذات اقدس الهی یا تکویناً یا تشریعاً به وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) داده شد هیچ وقت ما حق نداریم عقل را در مقابل وحی قرار بدهیم برای اینکه این با علم حصولی است آن با علم شهودی است این خطا دارد آن منزّه از خطاست این قابل سنجش نیست اما عقل را در برابر روایت زراره و امثال زراره میشود قرار داد برای اینکه آن هم گاهی اشتباه دارد گاهی کم دارد گاهی زیاد دارد مثل عقل است هر دو علم حصولی است هر دو خطاپذیر است هر دو سهوپذیر است نقصپذیر است این گونه اند و مقابل هماند.
1) (23) . نهجالبلاغه, خطبهٴ 192؛ < قالوا تدعو لنا هذه الشجرة ... > .
پرسش:
پاسخ: او از طرف ذات اقدس الهی مأمور بود قوانینی را ابلاغ بکند و ابلاغ کرد چون وجود مبارک نوح و انبیای دیگر از طرف خدا پیام خدا را میرسانند و اگر کسی در برابر وحی خدای سبحان مقاومت کرد خدا مهلت توبه و بازگشت میدهد اگر او باز مقاومت کرد تمرّد کرد فرمود: وَلاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذینَ ظَلَمُوا (1)تو درباره ظالمین با من گفتگو نکن اینها محکوم به غرقاند بنابراین وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) ولایت تکوینی خود را باید به اذن خدا اِعمال بکند دیگر, اگر حضرت عیسی(سلام الله علیه) احیای موتا دارد همه به اذن الله است دیگر به اذن خدای سبحان وجود مبارک نوح این کار را انجام میدهد و خدای سبحان درباره پسر او فرمود اصلاً با من درباره او سخن نگو برای اینکه ما به اندازه کافی مهلت دادیم. فرمود عاد و ثمود و اصحاب رسّ اینها هم سرنوشت قوم حضرت نوح و موسی و هارون را داشتند عاد و ثمود که بحث اینها در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و امثال ذلک مبسوطاً گذشت. رَسّ برخیها گفتند اسم چاه است (2)برخیها گفتند نهری است به نام رسّ که در روایات عیون اخبار الرضا از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) هست که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) بیان فرمود که رسّ یک نهر طولانی است که در کنارش قریههای آبادی است مردم آنها بتپرست بودند آن طوری که در عیون اخبار الرضا هست و سیدناالاستاد هم این را در المیزان نقل کرده در بحثهای روایی تفسیرهایی روایی هم هست آنها درختی را به نام صنوبر که به فارسی از آن به شاهدرخت تعبیر میشد میپرستیدند در امتداد این نهر, قریههای دوازدهگانه معموری بود که اسامی آن قریهها همین اسامی است که ایرانیها ماههای خود را به این اسامی انتخاب کردند . این دوازده ماه در این روایت عیون اخبار الرضا هست که دوازده قریه در امتداد این رودِ روشن به این دوازده اسم بود که عَجم اسامی ماههای خود را از این اسامی قُرای دوازدهگانه گرفتند این روایت در تفسیرهای روایی آمده از عیون اخبار الرضا در المیزان هم آمده (3).
رسّ به استناد این بخش از روایات اسم آن نهر است برخیها خواستند بگویند که رسّ اسم چاه است ، آنکه در نهجالبلاغه حضرت امیر(سلام الله علیه) است تأیید میکند که افراد ساکن اطراف رسّ انبیای خود را شهید کردند ؛ در خطبه 182 نهجالبلاغه آمده است که «أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ وَ أَطْفَأُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ وَ هَزَمُوا بِالْأُلُوفِ وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ» اینکه گفتند انبیای خود را شهید کردند که برخیها این را نقل کردند (1)این دیگر در عیون اخبار الرضا نیست ولی این بیان نهجالبلاغه او را تأیید میکند چون این قیدی که بعد از چند جمله آمده قدر متیقّنش جمله اخیر است دیگر اگر عمالقه و ابناء العمالقه, فراعنه و ابناء الفراعنه آمده اصحاب الرسّ هم آمده این «الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ» قدر متیقّنش برای اصحابالرسّ است حالا ممکن است که عمالقه را هم شامل بشود فراعنه را هم شامل بشود چه اینکه احتمالش هم هست ولی قدر متیقّنش این است بنابراین این رسّ منطقهای بود یا اسم بئر است یا نهر ممتد است که اینها انبیای خود را شهید کردند و ذات اقدس الهی میفرماید این گروه به عذاب الهی معذّب شدند مانند قوم فرعون و قوم نوح.
وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً٭ وَکُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً ما هیچ کسی را بدون حجّت هلاک نکردیم مطالب را به طور عمیق و عقلی برایشان بیان کردیم برای اینکه تنزّل پیدا کند در دسترس فهم توده مردم باشد آن برهان عقلی را به صورت مَثل ذکر کردیم. مستحضرید این قرآن کریم چون برای همه نازل شده است آن براهین عقلی را به وسیله قصّهها و داستانها برای همگان قابل فهم میکند حالا اگر کسی خواست برای مردم سخنرانی کند این فقط با برهان روی منبر حرف بزند این وظیفه خود را انجام نداد برای اینکه برهان برای حوزهها و دانشگاههاست که فقط مُبرهِنین به سر میبرند توده مردم را با آن حرف متقن اول باید آگاه کرد که براهینی هست بعد آن براهین را به وسیله قصّهها داستانها و امثال باید تنزّل داد تا در دسترس فهم شنونده باشد همین کاری که قرآن کریم کرده این همه قصّههایی که در قرآن کریم هست این همه امثالی که در قرآن کریم هست برای اینکه همه اینها یک مصادیق عینی نشان میدهند (یک) یا مَثلی ذکر میکنند که سطح مطلب را پایین بیاورد (دو) مطلب تا پایین نیاید در دسترس مخاطب قرار نگیرد که او نمیفهمد پس اگر سخنرانی فقط رفته جایی یا خواسته خودش را - معاذ الله - نشان بدهد یا نه, خیال کرده که اینجا حوزه و دانشگاه است مطالب علمی گفته این به رسالت خودش که تبلیغ دین باشد عمل نکرده این باید حرف را برساند به جان مردم قلمبهگویی که مخاطب نفهمد این وَقُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً (2)نیست به ما نگفتند «قولوا فی آذانهم» گفتند وَقُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ حرف باید طوری باشد انسان به جان مخاطب برساند خب شما که حرف علمی گفتید او هم نمیفهمد چه توقّعی دارید او هم اگر آمده بود حوزه مثل ما یا بهتر از ما میشد ما هم اگر این توفیق را نداشتیم و حوزه نیامده بودیم مثل او یا پایینتر از او میشدیم این است که قرآن کریم آن براهین عقلی را خیلی رقیق میکند عینی میکند به صورت داستان در میآورد آنجایی که سخن از داستان نیست با مَثل مسئله را حل میکند که مخاطب به جانش برساند از آن به بعد میشود لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ (3)فرمود ما برای همه مَثل زدیم هیچ کس نیست مطلب را نفهمد برهان گفتیم قصه گفتیم مَثل هم زدیم وَکُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ بعد وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً.
پرسش ...
پاسخ: بله صدق است دیگر کذب نیست منتها کسی فحش داده بسیار خب فحش داده ولی یک خطّاط ماهری به بهترین وجه آن فحش را نقل میکند این هنر در خطاطی است نمیگویند او که این قدر زیبا نبود بله او این قدر زیبا نبود ولی حرف او را ما داریم نقل میکنیم بعضیها عبری است بعضیها عربی است بعضی سریانی است بعضی تازی است بعضی فارسی است بعضی ترکی است بعضی رومی است خب آن صهیب رومی و بلال حبشی که عربی حرف نمیزدند یا فراعنهای که عِبری زبان بودند یا زبانهای دیگر داشتند اینها که عربی حرف نمیزدند وَکُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً ما هلاک کردیم اینها را به یک هلاکِ قطعیِ تشدیدی و مانند آن.
اصحاب رسّ را گفتند گرفتار مساحقه بودند (1)همان طوری که قریه لوط گرفتار عمل مقابل بودند ؛ اینها در مردها آنها در زنها این هم یکی از محتملات و اقوالی است که در جریان اصحاب رسّ گفته شد فرمود: وَلَقَدْ أَتَوْا فرشتگان الهی عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ مَطر یعنی باران گاهی قطرات آب نازل میشود گاهی سنگباران است این سنگباران, سنگباران یک تعبیر ادبی و محاورهای است که ما هم در فارسی داریم آنها هم در تازی دارند اینکه در جریان قوم لوط آمده است این قریه أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ یعنی سنگبارانشان کردیم این یک تعبیر رایج تقریباً بینالمللی است نه اینکه حالا باران آمده بعد فرمود: أَفَلَمْ یَکوُنُوا یَرَوْنَهَا بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً ما آیات الهی را یکی پس از دیگری به اینها نشان دادیم آن آیات تکوینی را نشان دادیم این آیات لفظی، مفسّر آن آیات تکوینی است اینها را برایشان بیان کردیم نظم عالم را بیان کردیم و گفتیم شما مسافرید که به دیار ابد سفر میکنید هیچ اثر نکرده در اینها چون اینها فکر میکردند که مرگ پایان راه است این از بهترین ره آورد انبیای الهی مخصوصاً قرآن کریم است که این حرف معادل ندارد که انسان مرگ را میمیراند نه مرگ, انسان را این حرف هیچ معادل ندارد ماییم که مرگ را از پای در میآوریم و مرگ را میچشیم و مرگ را هضم میکنیم و دیگر مرگی نیست و برای همیشه ما میمانیم کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (2)نه «کلّ نفس یذوقها الموت» مرگ ما را هضم نمیکند ما مرگ را هضم میکنیم این حرفی نیست که غیر از انبیا کسی گفته باشد همه میگویند انسان که میمیرد تمام میشود تسلیمِ مرگ میشود اینها آمدند گفتند خیر مرگ تسلیمِ شماست شما مرگ را میچشید اگر کسی یک لیوان آب یا یک لیوان شربت را ذوق کند و بچشد این ذائق آن مذوق را هضم میکند و در خودش لِه میکند نه مذوق, ذائق را فرمود مرگ یعنی تحول یعنی دگرگونی شما این دگرگونی را در خود هضم میکنید و برای ابد یکدست میمانید این حرف هیچ معادل ندارد.
پرسش...
پاسخ: آن هم همین طور است دیگر, ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ (1)هم همین طور است اینها عذاب را میچشند در خودشان ناچارند هضم بکنند این شربت تلخ را بعد تمامشدنی نیست کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (2)یک شربت تلخ, یک شربت تلخ, یک شربت تلخ پشت سر هم باید این سمّ را بچشد ثُمَّ لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَلاَ یَحْیَی (3)جهنّمی است که درخت از آن با آتش سبز میشودإِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ در دنیا درخت با آب سبز میشود در جهنم درخت با آتش سبز میشود به هر تقدیر آنجا هم همین طور است ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ انسان این را میچشد یک شربت دیگر, یک شربت دیگر کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَقَوْمَ نُوحٍ لَمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ عَذَاباً أَلِیماً (37 وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً (38) وَکُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً (39) وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ یَکوُنُوا یَرَوْنَهَا بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً (40) وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً (41)) بعد از اینکه براهین وحی و نبوّت را اقامه فرمود و شبهات آنها را پاسخ داد به این آخرین شبهه رسیدیم که آنها گفتند چرا قرآن تدریجاً نازل شد. پاسخ فراوانی داده شد که برخی از آن پاسخها خالی از ضعف نیست و مهمترین جوابش این است که قرآن کریم یک کتاب تدوینیِ درسیِ رسمی نیست نظیر کتاب طب که آن مؤلّف بخواهد قوانین طبّ را به شاگردان بیاموزاند این طور نیست بلکه یک طبّ بالینی و شفای روزانه است اگر طبیب بخواهد با مریض رفتار کند آن نسخههای او باید ترتیلی باشد یعنی در هر فرصت مناسبی یک نسخه, فاصله بین نسخهها باید منظّم باشد نه چسبیده باشد که دو نسخه را او یکجا عمل کند نه فاصله زیاد در کار باشد که اثر نسخه قبلی از بین رفته باشد ترتیل معنایش این است که نه آنچنان دومی به اوّلی متّصل است که اوّلی خوانا نباشد یا قابل شنیدن نباشد نه این قدر از او فاصله دارد که گسسته و گسیخته باشد (این میشود ترتیل). درمان هم باید ترتیل باشد یعنی هر نسخه در زمان خاصّ خود باشد آن نسخه دوم نه چسبیده به نسخه اول باشد که داروها مخلوط بشود نه آن قدر فاصله داشته باشد که اثر داروی قبلی از بین رفته باشد. شفا وقتی حاصل میشود که آن طبیب بالینی درمانش را ترتیلی داشته باشد بنابراین اگر کسی در کلاس درس برای دانشجویان پزشکی بخواهد قوانین طب را تدریس کند کتابی که آغاز و انجامش تألیفشده است در اختیار آنها قرار میدهد ولی اگر طبیبی به بیمارستان رفت خواست بیماران را درمان کند او ناچار است نسخه ترتیلی داشته باشد و قرآن کریم هم شفا بودن خود را مشخص کرد هم بیمار بودن افراد زیاد جامعه را. شفا بودنش را مشخص کرد فرمود: وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ (4)بیمار بودن افراد را در سورهٴ «احزاب» در سورهٴ «مائده» فرمود آنهایی که به نامحرم نگاه میکنند مریضاند آنهایی که به بیگانهها دل سپردهاند مریضاند فَلاَ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاَ مَعْرُوفاً (5)حالا اینها به عنوان تمثیل است نه تعیین یعنی اینچنین نیست که آن کسی که رشوه میگیرد یا در مال وقف تصرّف میکند یا در مال شریک اثر سوء میگذارد او مریض نباشد ولی اگر کسی به نامحرم نگاه کرد مریض باشد خیر, همه اینها مرض است منتها در بعضی از موارد تصریح به مرض شد در بعضی از موارد تصریح به مرض نشد. اگر در سورهٴ «احزاب» فرمود آن که به نامحرم طمع میکند مریض است فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ و اگر در سورهٴ «مائده» فرمود آن که چشم به بیگانه دوخته است مریض است فَتَرَی الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ یُسَارِعُونَ فِیهِمْ (6)اینها تمثیل است نه تعیین یعنی معنایش این نیست که مرض فقط همین دو قسم است سایر معاصی مرض نیست در حالی که در روایات بسیاری از معاصی را به عنوان مرض مشخص کردند. پس قرآن, شفاست طبق وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ معاصی, امراضاند طبق این شواهد و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و همچنین اهل بیت(علیهم السلام) اطبّایند که «طبیبٌ دوّارٌ بطبّه» (7)اگر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبیب است و اگر قرآن داروی شفابخش است و اگر معاصی, امراض است باید این نسخه ترتیلی باشد این آیات ترتیلی باشد این آیات یکی پس از دیگری نازل بشود تا جامعه با این نسخههای ترتیلی درمان بشود.
پرسش: حاج آقا اینکه فرمودید, مربوط به زمان نزول است.
پاسخ: بله اینها تجربهشده است حالا کتاب طبّ تجربهشدهای را به ما دادند چون تدریجاً که آمده تدریجاً که محو نمیشود تدریجاً آمده که بماند.
میماند مسئله لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ (1)که قرآن کریم را ذات اقدس الهی ترتیلاً و تنجیماً نازل کرده است برای تثبیت قلب مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سرّش آن است که حوادثی که برای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یکی پس از دیگری رخ میداد نیاز به تثبیت موقعیّت داشت جدیداً, یک وقت است دشمن میخواهد حمله کند خب درست است که وجود مبارک پیامبر از ناحیه وحی, کتاب الهی را دریافت کرده است اما اگر چند سال قبل آیهای آمده که شما باید جهاد کنید الآن بیگانه حمله کرده است و همه مسلمانان چشمشان به خود پیغمبر است اگر فرشته در چنین زمینهای بیاید آیهای تازه نازل بکند وعده نصرت بدهد موقعیّت پیغمبر تثبیت میشود اینچنین نیست که اینها ذاتاً ثابت باشند اینها به تثبیت الهی ثابتاند. در شب حمله وقتی وجود مبارک پیامبر میبیند فرشته آمده وعده نصرت میدهد او آرام میشود در توطئههای پشت جبهه وقتی فرشته میآید آیه نازل میکند او تثبیت میشود در مسافرتهایی که غیر قابل پیشبینی است وقتی فرشته میآید دستور میدهد حادثه را طرح میکند پیامبر آرام میشود اینچنین نیست که اینها ذاتاً مثل ذات اقدس الهی ثابت باشند اینها به وسیله عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوَی (2)قوی میشوند اگر شَدِیدُ الْقُوَی به خود ذات اقدس الهی برگشت برای اینکه إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ (3)آن شَدِیدُ الْقُوَی شاگردی را تقویت میکند که او پیروز بشود و اگر منظور از شَدِیدُ الْقُوَی جبرئیل باشد او به تعلیم الهی به تقویت الهی شَدِیدُ الْقُوَی خواهد بود به هر تقدیر در روز خطر وقتی فرشته نازل میشود پیام خدا را میآورد یقیناً موقعیّت پیغمبر تثبیت خواهد شد. پس جریان شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیاز به تثبیت موردی دارد.
در جریان بشر عادی که بیمارند درمان آنها نیازی به ترتیل دارد گاهی سخن از شفا و دارو و درمان است گاهی سخن از وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً (1)است در جریان وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً هم همین طور است یک وقت است کسی دانشجوی دانشکده کشاورزی است استاد یک قوانین کلی کشاورزی را میخواهد تدریس کند او یک کتاب جامعی برایش کافی است یک وقت یک باغدار است یک باغبان است میخواهد باغ احداث کند عملیاتی کند کاربردی کند چنین باغبانی چنین باغداری چنین مهندسی که میخواهد باغ سبز کند او که نمیتواند همه آنچه را که بلد است یکجا پیاده کند این بعد از شیار به تدریج بذرافشانی میکند به تدریج آبیاری میکند به تدریج کود میدهد بعد کم کم هرس میکند تا این به بار بنشیند بنابراین نباید گفت چرا قرآن تدریجاً نازل شد برای ماها که بعد از آزمون وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک کتاب است اما در طلیعه امر آنجا شما بیمارستانی را ترسیم بکنید که یک طبیب بالینی دارد مریضها را درمان میکند باغی را ترسیم بکنید که یک مهندس کشاورزی دارد باغ احداث میکند آبیاری میکند میپروراند تا میوه بدهد در آن مقطع چاره جز تدریج نیست لذا این وجوه فراوانی که دیگران ذکر کردند چون قرآن مشتمل بر ناسخ و منسوخ و مانند آن است پس حتماً باید تدریجی باشد سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) و دیگران نقد کردند که نسخ در کلمات الهی به تخصیص ازمانی برمیگردد (2)روحِ نسخ در ماها به این است که قانونی را تصویب میکنیم بعد در موقع آزمون و عمل میبینیم چندان کارآمد نیست یا کارآمدیاش گذشت و تاریخ مصرفش سپری شد این قانون را کنار میگذاریم یک قانون دیگر وضع میکنیم اما نسبت به ذات اقدس الهی که به همه زمان و زمینها آگاه است روح نسخ درباره خدای سبحان به تخصیص ازمانی برمیگردد لذا خدای سبحان از همان اول میتواند بفرماید تا فلان مقطع فلان قانون را عملی کنید نظیر استقبال به قدس را از آن تاریخ به بعد وقتی وارد مدینه شدید قبله شما کعبه باشد این نسخی که تخصیص ازمانی است از همان اول قابل پیشبینی است بنابراین نمیشود گفت چون قرآن مشتمل بر ناسخ و منسوخ است الاّ ولابد باید تدریجی باشد این جوابها قابل دفع است و اما آن دو بیان و امثال آن دو بیان قبال قبول, لذا تثبیت را خدای سبحان گاهی به جامعه اسناد میدهد گاهی به خود پیغمبر در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم مشابه این گذشت که اگر تثبیت الهی نبود ممکن بود دیگران در شما نفوذ پیدا کنند وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (3)یک عدّه آمدند توطئه کردند ما فوراً جبرئیل را فرستادیم و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را از راه وحی توجیه کردیم که اینها غرض سوء دارند اینها فتنهگرند اینها هدف بد دارند میخواهند تهدید کنند میخواهند تطمیع کنند میخواهند تحبیب کنند حرفهای اینها را نپذیر خب این آمدنِ تدریجی, موقعیّت پیامبر را تثبیت میکند به او اطلاع جدید میدهد آرامش میبخشد لذا فرمود: وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ این گونه از موارد تثبیتی هست.
مطلب دیگر این است که همان طوری که اینها در مسائل استقامت به اقامه الهی و تثبیت الهی ثابت قدماند و قائم به قِسط در مسائل علمی هم همین طور است نمیشود گفت که بخشی از دین فرضالله است بخشی از دین فرضالنبی, فرضالنبی که معروف است همین رکعت سوم و چهارم نماز است که میگویند این بخشها فرضالنبی است آن دو رکعت اول فرضالله است. (1)عقل در کیفیت عبادت در اینکه بعد از مرگ از ما چه میخواهند به هیچ وجه عالِم نیست عقل در بعضی از موارد سلطان قضیه است بدیهیات را خوب میفهمد (یک) از این بدیهیات قوانین نظری که نزدیک به بدیهی است میسازد (دو) با این سرپلْ اصلِ مبدأ را ثابت میکند (سه) توحیدِ مبدأ را صفات ذاتی مبدأ را اتحاد صفات با هم عینیّت صفات با ذات همه اینها را عقل ثابت میکند چون مربوط به جهانبینی است, اصل وحی را اصل عصمت را اصل معجزه را فرق معجزه با سِحر و شعبده و جادو را عقل در کمال استقلال ثابت میکند (چهار, پنج و مانند آن). دهها مسئله است که عقل ثابت میکند و عقل در اثبات این مسائل به هیچ وجه محتاج به وحی نیست برای اینکه هنوز وحیای ثابت نشده هنوز خدایی ثابت نشده با این براهین میفهمد خدایی هست قیامتی هست وحیای هست نبوّتی هست اینها حوزه استقلال عقل است از اینها به عنوان مستقلاّت عقلیه یاد میکنند اینها رأساً خارج از حوزه بحث بود و هست اما حالا نماز ظهر باید چهار رکعت باشد دو رکعت را خدا میگوید دو رکعت را پیغمبر! این اصلاً قابل قبول نیست یعنی بخشی از دین را پیغمبر میگوید این تفویض شده که پیغمبر بگوید.
1) (11) . الکافی, ج1, ص266.
خب پیغمبر بگوید یعنی چه؟ یعنی «بما أنّه یوحی الیه» میگوید بله, چه اینکه اینچنین است سمعاً و طاعتاً بازگشتش به بیان خدای سبحان است اما «بما أنّه بشرٌ یأکل و یَمشی» است هرگز چنین چیزی نیست او «بما أنّه بشرٌ» یک عقل عادی دارد عقل عادی از کجا میفهمد که نماز ظهر چهار رکعت است دو رکعتش را خدا باید بگوید دو رکعتش را ما میگوییم؟! بنابراین آنچه در روایات هست مرحوم کلینی و دیگران نقل کردند که بعضی از قسمتهای تشریع را خدا به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) واگذار کرد «فَوَّض إلیه» امورِ احکامی را (1)(یک) فرضالنبی در قبال فرضالله داریم (2)(دو) همه اینها حق است و صِدق اما «بما أنّه یوحی إلیه أنّه کذا و کذا و کذا لا بما أنّه بشرٌ یأکل و یمشی» چون عقل این جزیئات را هرگز نمیتواند بفهمد پس مرزها جداست.
پرسش: بالأخره با دیگران که قطعاً فرق دارد.
پاسخ: بله خب دیگران فرق دارد اما «بما أنّه یوحی الیه» فرق دارد دیگر «بما أنّه بشرٌ, لولا الوحی کأحدٍ من الناس» است دیگر.
خب بنابراین یک وقت است که در مسائل هوش و امثال هوش ممکن است که بعضیها با بعضی فرق کنند اما از غیب میخواهد خبر بدهد میخواهد بگوید آن طرف اینها را میخواهند عقل به هیچ وجه از آن طرف عالم خبر ندارد چون یک جزئی است (یک) قابل اقامه برهان نیست (دو) این غیب است در برزخ این طور سؤال میکنند قیامت پنجاه هزار سال است فلانجا موقف است فلان جا تطایر کتب است فلان جا انطاق جوارح است این طور سؤال میکنند این طور جواب میدهند این طور میسوزانند آن طور میسوزانند اینها را عقل به هیچ وجه نمیتواند بفهمد بعد از اینکه آنها گفتند هم به زحمت عقل میفهمد بله کلیات را خطوط کلی را اصلِ حشر را اصلِ عدل را اصلِ محکمه را اصلِ حساب و کتاب را اصلِ پاداش و کیفر را بله عقل میفهمد اما حالا نماز ظهر چهار رکعت است دو رکعتش را خدا بگوید دو رکعتش را پیغمبر بگوید - معاذ الله - «بما أنّه بشرٌ» هرگز نیست «بل بما أنّه یوحی الیه» از آن جهت بله سمعاً و طاعتاً.
پرسش: دو رکعت اول را ما چطوری میفهمیم؟
پاسخ: چون او میگوید دو رکعت اول را خدا گفته دو رکعت دوم را من میگویم, این دو رکعت دوم را من میگویم یعنی خدای سبحان به من گفته این دو رکعت را این طور بگو وگرنه دو رکعت اول را هم او خودش نقل کرده میشود فرضالنبی که در معراج ثابت شده در معراج, نماز دو رکعتی ثابت شده در معراجی که با اینکه چند لحظه شبانه حضرت رفتند و برگشتند در همان لحظه شبانه که برخیها گفتند این چِفت در هنوز آن لرزشش بود و آرام نشد که پیغمبر برگشت:
چنان رفته و آمده باز پس٭٭٭ که ناید در اندیشه هیچ کس (1)
آنجا صبح شده حضرت نماز صبح خوانده شب شده نماز شب خوانده ظهر شده نماز ظهر خوانده عصر شده نماز عصر خوانده, نماز پنج وقت را وجود مبارک همان جا خوانده نه یاد گرفته, چنین صحنهای است با اینکه چند دقیقه شب بیشتر نگذشت سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً (2)همین لیل روز شد همین لیل ظهر شد همین لیل صبح شد همین لیل, لیل شد چنین چیزی است چنین چیزی را عقل کجا میتواند بفهمد؟!
خب بنابراین اگر در روایات ما که این روایات را کلینی نقل کرد دیگران هم نقل کردند در مجامع معتبر ما آمده که ما فرضالنبی داریم فرضالله داریم نظیر روایت قرآن خب این همه روایاتی که در مجلّدات وسائل هست اینها احکام الهی است دیگر فرقشان با قرآن این است که قرآن لفظاً و معنیً از خدای سبحان است اینها معنیً از خدا هستند یعنی اصل احکام را خدا فرمود, الفاظ را در اختیار اینها قرار داد وگرنه این طور نیست که اینها - معاذ الله - «مِن حیث انّهم بشرٌ» به ما بگویند چه چیزی واجب است چه چیزی حلال است چه چیزی حرام است, اگر این باشد «مِن حیث انّهم بشرٌ» باشد معنایش این است که انسان در بسیاری از مسائل دینی محتاج به وحی نیست اما اگر «مِن حیث انّهم یوحیٰ الیهم» باشد - کما هو الحق - یعنی کلّ دین مِن الله سبحانه و تعالی است که إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ (3)پس تثبیتش به این دو وجه بود و وجوه دیگری که به همینها برمیگردد و القای وحی هم از همین قبیل بود لذا فرمود: لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ (4)تا اینکه خدا بگوید و شما انجام دهید.
مطلب بعدی آن است که ذات اقدس الهی کاربردی کرده ؛ احکام را بیان کرده شبهات را پاسخ داده مدّتی صبر کرده که این منحرفین برگردند, برنگشت اینها را هلاک کرده شهرشان را ویران کرده بعد به مردم جاهلی حجاز فرمود جریان شهر لوط و امثال لوط سر راهتان است شما که در هر سفری دو بار اینجا ویرانهها را میبینید خب قدری عبرت بگیرید شما میدانید اینجا کجاست لَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ شما در این ویرانهها میروید, این ویرانهها که میروید خب چرا عبرت نمیگیرید؟! ما که جای دیگر اینها را دفن نکردیم همین سرِ راهتان است این راه بزرگ را ما میگوییم بزرگراه آنها میگویند اتوبان قرآن میگوید امام, امام آن بزرگراهی را میگویند که اگر کسی وارد شد دیگر لازم نیست از این و آن بپرسد قطعاً به مقصد میرسد. راههای فرعی را نمیگویند امام آن بزرگراه آن صراط مستقیم که اگر کسی وارد آن صحنه شد دیگر لازم نیست از زید و عمرو بپرسد یقیناً به مقصد میرسد آن را میگویند امام. در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» که بحثش قبلاً گذشت فرمود ما این دو شهری را که ویران کردیم برِ امام است یعنی برِ بزرگراه است شما که وقتی قافله از حجاز به شام میرود از این بزرگراه رسمی رفت و آمد میکنید در هر سفری دو بار شما این ویرانهها را میبینید خب عبرت بگیرید دیگر.
آنجا که محلّ بحث است در همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این است که فرمود: وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ جریان قوم لوط که أَمْطَرْنَا عَلَیْهِمْ حِجَارَةً مِن سجیل (1)سرِ راهتان است شما هم این قافلهتان که از حجاز به شام میرود در رفت و برگشت این را میبینید ولی خب عبرت نمیگیرید. در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» که بحثش قبلاً گذشت فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ ٭ وَإِنَّهَا لَبِسَبِیلٍ مُّقِیمٍ ٭ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِّلْمُؤْمِنِینَ ٭ وَإِن کَانَ أَصْحَابُ الْأَیْکَةِ لَظَالِمِینَ ٭ فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ (2)در اینجا یک امامِ مبین داریم یک لَآیَةً لِّلْمُؤْمِنِینَ داریم یک آیات - آیات یعنی آیات که جمع است - لِلْمُتَوَسِّمِینَ داریم اصلِ آیه چون جنس است فرمود اگر کسی اهل ایمان باشد اینها آیه الهیاند اما متوسِّم که بحثش قبلاً گذشت یعنی وَسمهشناس یعنی سیماشناس سیما به معنی صورت نیست سیما یعنی علامت است موسوم یعنی علامتدار, سیما یعنی علامت حالا چون خیلی از علامتها در چهره است خیال میشود که سیما به معنی صورت است فرمود اگر کسی سیماشناس باشد وَسمهشناس باشد موسومشناس باشد یعنی میراث فرهنگیشناس باشد آثار باستانیشناس باشد میبیند اینها برای چند سال قبل است إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ متوسِّم کسی است که کارشناس میراث فرهنگی است خب خیلیها متوسِّم نیستند تماشاچیاند نمیداند برای چند سال قبل است نمیداند برای کدام عصر و مصر است فرمود آنها که زمانشناساند زمینشناساند متوسّماند وَسمهشناساند سیماشناساند میراث فرهنگی بلدند آنها میدانند این برای چند سال قبل است و سرِ راه شما هم هست بعد, بعد از اینکه فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ ٭ وَإِنَّهَا لَبِسَبِیلٍ مُّقِیمٍ میفرماید ما از اینها انتقام گرفتیم و این دو شهر را ویران کردیم وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ سرِ بزرگراهتان است خب شما همیشه رد میشوید دیگر خب چرا عبرت نمیگیرید؟! اگر اینچنین باشد منشأش این است که اینها خواباند اینها تماشا میکنند نه عبرت بگیرند وقتی انسان از جهلِ علمی به علم, از جهالتِ عملی به عمل و عقل عبور کند میگویند عبرت گرفته وگرنه اگر برود صحنههایی را ببیند که آموزنده است و عبور نکند این تماشا کرده نه عبرت گرفته فرمود اگر شما اهل درایتید باید عبرت بگیرید عبور بکنید سرِ راهتان است ولی شما چون خیال میکنید مرگ, آخر خط است و آخر راه است از قیامت هیچ سهمی ندارید باکتان نیست میگویید خب انسان که میمیرد میپوسد ما چرا لذّت نبریم برهان مسئله در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که محلّ بحث است این است که اینها خیال میکنند مرگ, تمام شدن است بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً دیگران چرا بار تکلیف را تحمل میکنند چرا خودشان را از لذّت و شهوتهای کاذب نجات میدهند مواظباند تکلیفهای الهی را عمل بکنند چون به امید معادند دیگر به امید پاداشاند چرا اینها زحمتهای دینی را تحمل میکنند چون «یرجون نشورا» خب کسانی که لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً داعی ندارند این زحمات و تکلیفها را عمل بکنند سرّش این است که اینها چون به قیامت معتقد نیستند رهایند مؤمنین چون به قیامت معتقدند و میگویند زود یا دیر ما به صحنه پاداش میرسیم لذا باید راهنمای خودمان را گرامی بداریم و از راهنماییاش استفاده کنیم برهان مسئله این است که بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً.
پرسش: جریان قوم لوط در زمان حضرت ابراهیم بود یعنی قبل از حضرت موسی و عیسی ... اینها که از این خرابهها رد میشدند چطور...
پاسخ: چون یکی پس از دیگری مانده یک وقت است شهری به طور عادی ویران میشود یک وقت است نه, عذابی میآید این عذاب سینه به سینه, دست به دست, کتاب به کتاب به دیگران میرسد موسای کلیم آمد این حرفهای را گفته, عیسای مسیح آمد این حرفها را گفته قُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ آمدند این حرفها را سینه به سینه گفتند همه این انبیا آمدند قصص پیشینیان را برای مردم نقل کردند این طور نیست که اینها دفن شده باشد در کتابهای تاریخ هر کدام از این انبیای ابراهیمی(علیهم السلام) که آمدند قصّه گذشتگان را نقل کردند این مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (1)از همین قبیل است اینها حرفهای یکدیگر را نقل کردند (یک) تصدیق کردند (دو) نفس به نفس سینه به سینه کلام به کلام, انبیای ابراهیمی این حرفها را در خاورمیانه نگه داشتند و حفظ کردند.
پرسش:
پاسخ: خب نه, بالأخره بشر شهوتی دارد که برابر آن دارای جاذبه است و جذب میکند غضبی دارد که خوف و ترس و امثال ذلک در این بخش است دافعهای دارد که فرار میکند. قرآن کریم گاهی برای جذب ملایم گاهی برای دفع منافی گاهی از آیات بهشت گاهی از آیات جهنم نقل میکند بعد عقلی دارد که لذّت عقلی میبرد انسان از خوردن و نوشیدن و پوشیدن جامههای خوب و مانند آن لذّت میبرد اینها لذایذ جسمانی است از حوادث تلخ رنج میبرد و سعی میکند که خود را از آنها حفظ بکند اینها کارهایی است که قوّه غضبیه و دفاع دارد از فهمیدن مطالب از عدل از احسان از اینکه خیری نسبت به جامعه انجام دهد یا مطلب نویی را کشف بکند لذّتی میبرد که اینها لذّتهای عقلی و روحی است اگر کسی ابتکاری داشت نوآوری داشت مطلبی را کشف کرد دوایی را کشف کرد جواب سؤالی را کشف کرد یک لذّت عقلی میبرد این سه جهت در انسان هست قرآن کریم هم برابر همین سه جهت وعده داد وعید داد تبشیر کرد انذار کرد گاهی به فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ٭ وَادْخُلِی جَنَّتِی (2)وعده میدهد که وعده عقلی است گاهی عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (3)میفرماید که وعده عقلی است گاهی جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (4)دارد که لذّتهای جسمانی است گاهی یُحْشَرُونَ عَلَی وُجُوهِهِمْ (5)دارد که عذاب جسمانی است همه را فرموده دیگر خب.
این وَعَاداً عطف میتواند باشد بر ضمیر منصوب در أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ آنجا دارد أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ بعد فرمود: وَعَاداً وَثَمُودَ اینها منصوب است یعنی عاد را هلاک کردیم ثمود را هلاک کردیم بعد اینکه فرمود: وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً اینها میتوانند عطف باشند بر آن ضمیر منصوب در أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ از این جهت نصب است اما وَکُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً اینها منصوباند به فعل بعدی.
مطلب بعدی آن است که اول و آخر این قصّه را ذکر کرده جریان قوم نوح را ذکر کرده با هلاکتش, جریان قوم موسی و هارون(سلام الله علیهما) را ذکر کرده با هلاکتش این وسطها را دیگر در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و سایر سوَر گذرانده; فرمود قوم نوح نصایح او را نشنیدند ما هلاک کردیم, قوم موسی و هارون نصایحش را نشنیدند ما هلاک کردیم قُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً و گوش ندادند ما هلاک کردیم ما همه اوصاف تعلیمها تربیتها را روا داشتیم کُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ اما چون عمل نکردند تَبَّرْنَا تَتْبِیراً این برادههای ریز و ظریف طلا نقره آهن این برادهها را میگویند تِبْر (تِبْر این برادههای ریز را میگویند) «تَتْبیر» یعنی ما اینها را ریزشان کردیم اگر برادهای را شما ببینید میبینید این یک ذرّه ریزی از یک جسم بزرگ است فرمود ما همه اینها را تتبیر کردیم به صورت تِبْر در آوردیم نظیر هَبَاءً مَّنثُوراً (1)که ریزشان کردیم خردشان کردیم وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً «تَبَّرَهُ» یعنی «جَعله و سیّره تِبراً» او را ظریف ضعیف ریز دقیق پودر نازک و امثال ذلک کردیم. بعد فرمود اینها که این صحنه را میبینند و متّعظ نمیشوند برای آن است که میگویند مرگ, پایان کار است خب اینها مردند ما هم میمیریم وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ این ویرانهها را میبینند به وسیله انبیای ابراهیمی آگاه شدند سینه به سینه نفس به نفس به اینها رسیده که اینها یک قوم فاسدی بودند ذات اقدس الهی اینها را از پای در آورده و معذلک عبرت نمیگیرند میگویند اینها مردند ما هم میمیریم همین! چرا متّعظ نمیشوند أَفَلَمْ یَکوُنُوا یَرَوْنَهَا مگر ندیدند اینها را ولی خب چرا عبرت نمیگیرند برای اینکه بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً عبرت گرفتن یعنی چه عبور کنند از چه به چه و برای چه؟! اینها لذّت نقد میخواهند مرگ را هم که پایان راه میدانند و اگر کسی از حیات بعدالموت خبر بدهد اینها تعجّب میکنند میگویند یک خبر جدیدی آمده شنیدی کسی آمده میگوید شما هنگامی که مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ دوباره زنده میشوید (2)با پوزخند این حرف را رد میکردند فرمود منشأ اصلی این است.
خب, بنابراین مشخص میشود که عقل کاربردش کجاست نقل کاربردش کجاست همه اینها زیرمجموعه در بحثهایی هم که عقل استقلال دارد منهای آن خطوط کلی که عقلیِ محض است مثل اصل اثبات خدا اصل اثبات وحی و نبوّت و امثال ذلک در حوزه مادون, عقل اگر بخواهد از گذشته خبر بدهد از آینده خبر بدهد مستقل نیست حتماً از نقل کمک میگیرد که اگر چیزی مخالفش از نقل ثابت نشده آن وقت میپذیرد همان طوری که در کتابهای اصول ملاحظه فرمودید تمسّک به عام قبل از فحص از مخصِّص, تمسّک به مطلق قبل از فحص از مقیِّد روا نیست تمسّک به دلیل عقلی قبل از فحص از دلیل نقلی در مواردی که عقل مستقل نیست هم روا نیست در مسئله اصل اثبات خدا اصل اثبات وحی اصل اثبات نبوّت اینها که متفرّع بر وحی نیست بلکه به وسیله اینها تازه دین ثابت میشود بله عقل اگر خطا نکند و از بیّن به مبیَّن برسد و راه را درست طی کند نیازی به حرفی نیست مستحضرید که راه, معصوم است این رونده است که اشتباه میکند یعنی بین معلوم و مجهول یک سرپل یقینی است یک صراط مستقیم است اینچنین نیست که انسان اگر بخواهد از معلوم به مجهول برسد راه نباشد اگر راه نباشد که تأمّل و تفکّر باطل است اینکه قرآن دعوت میکند تأمّل کنید. تدبّر کنید مطالعه کنید معلوم میشود راه هست دیگر یعنی میشود از مطلب معلوم به یک مجهول رسید به مقصد بار یافت این راه هست این مطلب اول. آیا این راه گاهی هست و گاهی نیست یا نه همیشه هست؟ همیشه هست, آیا این راه گاهی به مقصد میرساند گاهی اشتباه میکند؟ نه هیچ وقت اشتباه نمیکند راه, معصوم است ولی رونده است که گاهی اشتباه میکند گاهی اشتباه نمیکند بین دلیل و مدلول بین قیاس و نتیجه بین معلوم و مجهول, صراط مستقیمِ معصومی خدا قرار داد بعد به ما گفت که نلغز و مواظب باش و این راه را طی کن اینکه در تعلیمات منطق میگویند منطق «آلةٌ قانونیةٌ تَعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفکر» برای اینکه راه, معصوم است آیا در عالَم راه هست برای اینکه ما مجهول را معلوم بکنیم یا نیست اگر راه نیست پس این دستور تأمّل و تدبّر برای چیست اگر راه هست و خود راه هم معصوم نیست و اشتباه میکند پس برای راه یک راه دیگری باید باشد آن راهنمایی که ما را راهنمایی میکند او کدام راه را دارد طی میکند پس معلوم میشود راهی هست که آن راه معصوم است یعنی رابطه دلیل و مدلول, معصوم است رابطه معلول و مجهول, معصوم است این رونده باید نلغزد مواظب باشد اگر رونده این راه را درست طی کرد به مقصد میرسد و اگر درست طی نکرد عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ (1)بنابراین راه هست اما در زیرمجموعه آن قوانین کلی هر جا سخن از عقل هست باید از نقل کمک بگیرد که اگر مخالف نقل نبود آن وقت فتوای عقل درست است اما در خطوط کلی جهانبینی که اصل وحی و نبوّت را میخواهد ثابت کند اصل مبدأ را میخواهد ثابت کند آن البته نیازی به وحی و امثال ذلک ندارد چون هنوز وحیای ثابت نشده.
1) (27) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 74.
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً مطابق آن جهانبینی باطل خودشان است اینها چون خیال کردند بعد از مرگ خبری نیست (یک) و پنداشتند رابطه انسان و خدا قطع است (دو) و اگر رسالتی هست الاّ ولابد فرشته باید رسالت الهی را به عهده بگیرد (سه) بر اساس این مبانی پندار باطل وقتی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میرسیدند و همچنین در هر عصری به پیامبر آن عصر میرسیدند - معاذ الله - مسخره میکردند میگفتند این میگوید من با خدا رابطه دارم استهزایشان از همینجا شروع میشد وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَی الْقَرْیَةِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ یَکوُنُوا یَرَوْنَهَا بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً (40 وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً (41) إِن کَادَ لَیُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلاَ أَن صَبَرْنَا عَلَیْهَا وَسَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً (42) أرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً (43) أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً (44)) پرسش: ببخشید صفاتی که اهل بیت عصمت و طهارت به خودشان اختصاص میدهند میشود بر دیگران هم تطبیق کردی؟
پاسخ: آنچه مربوط به مقام است مثل نبوّت رسالت امامت اینها بر اساس اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (1)مخصوص اینهاست احدی سهمی ندارد آنچه مربوط به مقام نیست سِمت الهی نیست بلکه کمال انسانی است که خدا عطا کرده است این ممکن است دیگران هم دارای آن مرحله باشند نظیر عصمت, عصمت یک سِمت رسمی نظیر نبوّت رسالت امامت نیست که غیر از این چهارده نفر کسی نداشته باشد ممکن است بخشی از عصمت مرحلهای از مراحل عصمت را دیگران داشته باشند کمالاتی که برای ائمه(علیهم السلام) هست اگر سِمتها و پُستهای کلیدی باشد بر اساس اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ و همچنین «اعلم حیث یجعل امامته و خلافته و نبوّته» و مانند آن مخصوص این چهارده نفر است ولی اگر یک کمال انسانی باشد نظیر عصمت نظیر شفاعت نظیر وسیله بودن این بالأصاله برای آن چهارده نفر است ممکن است تربیتشدههای آنها هم به بخشی از این مقامات برسند گاهی درباره سلمان گفته میشود «مِنّا أهلَ البیت» (2)بعضی از رجال قم هم بودند که درباره آنها هم وارد شده است که فلان شخص «مِنّا أهلَ البیت» (3)اینها ممکن است.
فرمود شبهات اینها مشخص شد شهوتهای اینها مشخص شد چه در بخش توحید چه در بخش وحی و نبوّت, اینها مشکل اصلیشان بعد از جریان توحید همان مسئله معاد است چون اینها معاد را منکرند و مرگ را پایان راه میدانند نه راهی معتقدند نه راهنمایی زیرا وقتی مقصدی در کار نیست قهراً راه هم نیست راهنما هم نیست یعنی دینی هم نیست پیغمبری هم نیست برای اینکه دین, صراط است راه است پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) راهنماست اگر مقصدی در کار نباشد انسان با مرگ نابود میشود نه به جایی میرسد وقتی مقصدی نیست خب راهی نیست وقتی راهی نبود راهنمایی نیست. سرّ اینکه اینها دین را که صراط مستقیم است منکرند وحی و نبوّت را هم که راهنمایی را به عهده دارد منکرند برای آن است که پایان را منکرند لذا در همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» قبلاً در آیه یازده بعد از اینکه شبهات آنها را نقل فرمود و جواب داد فرمود: بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ مشکل اصلی اینها این است که منکر معادند خب اگر بعد از مرگ خبری نباشد راهی نیست راه برای آن است که انسان به جایی برود وقتی جایی در کار نباشد راهی نیست وقتی راه نبود راهنمایی هم نیست.
بعد از اینکه در آن بخش آیه یازده فرمود مشکل اصلی اینها انکار قیامت است در مقام ما هم در آیه چهل فرمود مشکل اصلی اینها این است بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً خب واقع اگر - معاذ الله - خبری بعد از مرگ نباشد, دین میشود فسون و فسانه بنابراین اینها یک سلسله شبهاتی درباره این داشتند که اصلاً انسان نمیتواند پیامبر باشد با خدا رابطه داشته باشد چون بشری است مثل ما که این شبهات نقل شد و پاسخ داده شد یک سلسله شبهات داشتند که نظام ارزشی برای ثروت است برای قبیله است برای قومیّت است برای کثرت عِدّه و عُدّه است کسی که یتیم است کسی که فقیر است کسی که قدرت مالی ندارد او چگونه میتواند زعیم باشد یک سلسله توهّمات اینچنینی داشتند بر اساس این توهّمها وقتی میبینند کسی داعیه نبوّت دارد - معاذ الله - او را به سُخریه میگیرند.
اصلِ حرف در بخشهای وسیعی از این سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» مربوط به کفار بود از آیه چهار به بعد سخن از این است قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا کذا و کذا و کذا این حرفها را نقل میکند بعد از این, شبهات فراوانی از اینها نقل شده است و پاسخ داده شد تا رسیدیم به بخش اخیر که آیه 32 همین سوره است وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هر سرفصلی با وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا شروع میشود در آیه چهار با وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا بخشی از شبهات آنها نقل شد و پاسخ داده شد و پایانش این بود که چون منکر معادند این شبهات را دارند. در آیه 32 سرفصلش این است وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ شبهات اینها را پاسخ داد بعد فرمود منشأش این است که بَلْ کَانُوا لاَ یَرْجُونَ نُشُوراً پس محور اصلی بحث همان نقل شبهات کفار است و پاسخ آنها.
در خلال پاسخ شبهات کفار فرمود ما جریان نوح را تشریح کردیم جریان موسی و هارون را تشریح کردیم و همچنین قوم اینها را بازگو کردیم قوم عاد و ثمود را بازگو کردیم وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً (1)همه اینها را به وسیله انبیای ابراهیمی برای اینها تشریح کردیم وَکُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِیراً ٭ وَلَقَدْ أَتَوْا (2)یعنی همین کفار و مشرکان حجاز از کنار شهرهای ویرانشده اقوام و ملل گذشته, گذشتند و عبرت نگرفتند لذا این أَتَوْا به همین کفار و مشرکان حجاز برمیگردد. بعد همان طوری که در قسمتهای فضیلت گاهی مصدر به جای مشتق مینشیند میگوییم «زیدٌ عدلٌ» گاهی در طرف نقص هم مصدر به جای مشتق مینشیند اینکه فرمود: وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً که هُزُواً مصدر است این «هُزُو» به جای «مَهزو» نشسته است مبالغتاً, وجود مبارک حضرت سخریه نیست مورد سخریه است ولی مبالغتاً چون خیلی این دهنکجی را داشتند از «مَهزوّ» به «هُزُو» تعبیر شده است فرمود: وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً نه «یَستهزئونک» این را ابزار دست قرار میدادند برای اینکه نظام ارزشی آنها را پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق وحی الهی از بین برد. نظام فکری اینها را ابطال کرد توهّم باطل اینها را درباره مرگ و بعد از مرگ از بین برد فرمود انسان هرگز زائل نمیشود از بین نمیرود پس مقصدی هست اگر مقصدی هست دو عنصر را باید بپذیرید یکی صراط, راه, یکی راهنما به نام پیغمبر, دین و آورنده دین وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً نمیگویند آیا این همان کسی است که ادّعای نبوّت دارد آیا این همان است که خیال میکند پیامبر است میگویند این همان کسی است که خدا او را پیامبر کرده؟! این میشود مسخره دیگر, شما که قبول ندارید اگر یک وقت بخواهند حرف پیامبر را نقل کنند میگویند این همان کسی است که مدّعی است؟! خب این مسخره نیست این همان کسی است که خیال میکند پیامبر است این مسخره نیست منتها خیال را به او نسبت میدهند اما وقتی گفتند: أَهذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً این را به عنوان مسخره میگویند دیگر اینها که معتقد نیستند که ذات اقدس الهی وجود مبارک حضرت را به عنوان پیامبر مبعوث کرد لذا بین «یَزعمُ» یا «یَتخیّل» یا «یَدّعی» و اینکه هیچ کدام از این عناوین نیست مستقیماً سخن از بعثت است فرق اساسی است.
أَهذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً بعد با خودشان میگفتند که این نزدیک بود در اثر آن دعوتها و دعواهای فراوانی که داشت و دارد ما را گمراه کند اینها خودشان را حق میپنداشتند وثنیّت را صنمیّت را حق میپنداشتند میگفتند که توحید, ضلالت است اعتقاد به معاد, ضلالت است فقیر و غنی یکسان باشند ضلالت است همه اینها را ضلالت میدانستند و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که آنها را به این اصول دعوت میکرد او را مُضلّ میپنداشتند پس این امور ضلالت است (یک) پیامبری که جامعه را به این امور دعوت میکند میشود مضلّ (دو) لازمهاش این است که - معاذ الله - خودش ضالّ باشد (سه) برای اینکه اگر کسی مُضلّ غیر است معلوم میشود فی نفسه ضالّ است دیگر پس گرچه ضلالت و ضالّ بودن را مستقیماً به پیامبر اسناد ندادند اما وقتی که خدا میفرماید فردا معلوم میشود که چه کسی اضلّ است یعنی شما فکر میکردید که شما مهتدی هستید و - معاذ الله - رسول خدا ضالّ است فردا که حق روشن میشود معلوم خواهد شد که چه کسی ضالّ است چه کسی غیر ضالّ. خب اینها میگفتند که ما مقاومت کردیم بر بتپرستیمان وگرنه نزدیک بود او ما را موحّد کند نزدیک بود او ما را مسلمان کند ما خیلی تلاش کردیم روی دین خودمان ایستادیم. گفتند: وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ این «إن», «إن» نافیه است یعنی اتخّاذ نمیکنند إِلَّا هُزُواً اما «إن» در إِن کَادَ این مخففّه از مثقّله است یعنی «إنّه کاد لیضلّنا» نزدیک بود ما را گمراه کند از خدایان ما و از آلهه ما, ما را منصرف کند منتها ما مقاومت کردیم لَوْلاَ أَن صَبَرْنَا عَلَیْهَا اگر ما بر شرک مقاومت نمیکردیم او ما را موحّد میکرد. خب الآن اینجا سخن از ضلالت دین مطرح نیست سخن از ضالّ بودن پیامبر مطرح نیست سخن در این است که اگر کسی از شرک فاصله بگیرد میشود ضالّ و مضلّ اینها هم مثل شخص پیامبر خب اگر شخص پیامبر - معاذ الله - مضلّ باشد باید فی نفسه ضالّ باشد دیگر, لازمهٴ این تعبیر آن است که ما ضالّی داریم و آن ضالّ, مردم مکّه نیستند آن رهبر الهی است که اینها را به توحید دعوت میکند آنگاه فرمود در قیامت روشن میشود که چه کسی ضالّ است چه کسی ضالّ نیست این أضلّ هم از تفضیل منسَلِخ است.
وَسَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً این دو نکته باید محفوظ بماند که اینجا أَضَلُّ از تفضیل منسلِخ است (یک) و اینکه ضالّی وجود دارد به زعم آنها و آن ضال - معاذ الله - پیامبر است (دو) و خودشان مهتدیاند (سه) خدا میفرماید در قیامت روشن میشود چه کسی ضال است چه کسی مهتدی إِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَی هُدیً أَوْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (1)اینکه گفتند: لَیُضِلُّنَا معلوم میشود آن کسی که مُضلّ است فی نفسه ضالّ است دیگر. خب بعد میفرماید منشأ همه اینها هواست هوا یک زعیم جاهلی است که نه خودش حرفی برای گفتن دارد نه صاحب خودش را به کسی که حرفی برای گفتن دارد دعوت میکند. اگر کسی گرفتار هوا و هوس شد این هوا او را کورکورانه به خودش دعوت میکند ولی اگر کسی اهل درایت و عقل بود این عقل دو کار میکند اگر خودش چیزی را بلد است که کاملاً راهنمایی میکند اگر چیزی را بلد نیست و مستقل نیست میفهمد که مستقل نیست و بلد نیست (یک) و عادل است (دو) میفهمد که علم نزد چه کسی است (سه) شخص را به آن طرف هدایت میکند (چهار) این کار عقل است عقل در مستقلاّتش چیزهایی که میفهمد فتوا میدهد در امور نقلی در امور غیبی در امور ماورای طبیعت در امور بعد از مرگ در احکام و شریعت در خیلی از چیزها که نمیداند میگوید من نمیدانم (یک) کسی هست که میداند به نام پیامبر (دو) باید به او مراجعه کنی (سه) هیچ نعمتی بالاتر از عقل نیست این یک چراغ است این چراغ تا آنجا که فضا را روشن میکند راهی را هدایت میکند آنجا که روشن نیست به این راهی میگوید از چراغ دیگر کمک بگیر این حرفِ چراغ است دیگر میگوید اینکه الآن شما میبینی اینجا راحتی به چاه نیفتادی برای اینکه یک نوری کنار شماست شما محتاج به نوری برو ببین نور دیگر کجاست منتها چراغ این حرف را نمیزند که برق کجاست ولی عقل این حرف را میزند که وحی, برق است از من خیلی قویتر است من تا اینجا دست شما را گرفتم که به وحی راهنمایی کنم بگویم وحی همه چیز را بلد است بروید از آن کمک بگیرید این دو کار را عقل میکند. نقل در قبال عقل است اما نه همتای عقل.
1) (6) . سورهٴ سبا, آیهٴ 24.
شما میبینید خدای سبحان میفرماید یا سمع یا عقل (1)نمیفرماید یا عقل یا شرع, عقل در مقابل شرع نیست عقل در مقابل سمع است و سمع را هم خود عقل رهبری میکند انسان حرف را یا به برهان تامّ عقلی میزند مثل اینکه میگوید خدایی هست قیامتی هست وحیای هست نبوّتی هست (اینها را عقل میگوید) یا به راهنمایی عقل به سراغ نقل میرود عقل میگوید قیامتی هست انسان از بین نمیرود نمیپوسد یک جایی هست اما من نمیدانم آنجا چه خبر است برو ببین آن کسی که از آنجا آمده میداند چه خبر است عقل ما را به نقل راهنمایی میکند عقل میگوید پاداشی هست کیفری هست اما آنجا چه خبر است چطور است روز پنجاه هزار سال یعنی چه؟ صراط مستقیم یعنی چه؟
شما مثلاً میبینید در همین آیه سورهٴ مبارکهٴ «فجر» که فرمود: وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنسَانُ وَأَنَّی لَهُ الذِّکْرَی (2)ظاهر آیه این است که جهنم را میآورند وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ با فعل مجهول هم یاد شده این جهنم را کشان کشان میآورند بعد صراط مستقیم را روی آن میکِشند (3)اینها حرفهایی نیست که عقل بفهمد که جهنم را میآورند یعنی چه؟ صراط را روی جهنم میکشند یعنی چه؟ چطور جهنم منقول است آیا جهنم فقط منقول است یا همین طور که چندتا بهشت داریم چندتا جهنم هم داریم جهنم منقول داریم جهنم غیر منقول داریم اینها حرفهایی نیست که عقل بفهمد عقل فقط میفهمد که پاداشی هست کیفری هست خدای عادل, محاکمهای میکند اما همین عقل دو مطلب دارد یکی اینکه من نمیفهمم یکی اینکه میفهمم که به کجا باید مراجعه کرد این است که هیچ نعمتی بالاتر از عقل نیست و هیچ فیضی بالاتر از عقل نیست دو فتوای خوب میدهد تا آنجا که مستقلاّت عقلی اوست با برهان سخن میگوید, میگوید حرف این است از آن محدوده گذشته که به جزئیات برمیگردد یا به غیب برمیگردد دو فتوای شفاف و روشن دارد میگوید من نمیدانم, کسی هست که میداند و باید به او مراجعه کرد و آن وحی است حتماً هست بدون تردید هست چون ضرورت وحی را عقل ثابت میکند دیگر, لذا عقل در مقابل سمع است نه در مقابل شرع, آن شریعت را گاهی ما با عقل کشف میکنیم گاهی با نقل کشف میکنیم نه اینکه عقل - معاذ الله - در قبال شریعت باشد بگوییم عقلاً و شرعاً یا - معاذ الله - در قبال وحی باشد بگوییم بالوحی است یا بالعقل است عقل هرگز آن صلاحیّت را ندارد که در برابر شریعت باشد یا در برابر وحی باشد عقل مثل روایت معتبر زیرمجموعه وحی است و کاشف شریعت.
در قیامت هم یک عدّه اعتراف میکنند میگویند: لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ (1)بالأخره ما باید از یکی از این دو چراغ استفاده میکردیم یا باید خودمان میفهمیدیم چه چیزی بد است چه چیزی خوب است یا باید گوش میدادیم آنهایی که بلدند به ما بگویند آنهایی که بلدند یا خودشان پیامبر و امام(علیهم السلام) هستند یا از پیامبر و امام نقل میکنند بالأخره ما ای کاش یا میفهمیدیم یا گوش میدادیم لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ در آیه محلّ بحث هم همین طور است فرمود این گروه در دنیا که هستند نه اهل سمعاند نه اهل عقل أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ اینها نه با عقل کار دارند نه با نقل خب بیش از دو چراغ که نیست اگر کسی روشش نه به استناد عقل بود نه به استناد نقل بود این کاری با شریعت ندارد لذا فرمود اکثری اینها بیراهه رفتند البته در اینها ممکن است کسانی باشند که سیّءالورود باشند و حَسنالخروج, طلیعه امرشان بد باشد پایان کار به توبه موفق بشوند اما اکثریشان بیراهه رفتند أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ.
خب بنابراین اینکه فرمود وقتی که عذاب را دیدند برایشان روشن میشود مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً یعنی معلوم میشود چه کسی مهتدی است چه کسی ضال است وگرنه اضلّ به معنای افعل تفضیلی در کار نیست أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ اینجا مستحضرید که این دو مفعول را بعضیها خیال کردند که اله مفعول دوم است و برای اهمیّت مقدم شد و هوا مفعول اول است (2)عدّهای هم که منهم سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میگویند نه, تقدیم و تأخیری در کار نیست اله مفعول اول است و هوا مفعول دوم (3)بالأخره انسان باید از قانونی پیروی کند دیگر, نظمی قانونی یک حساب و کتابی باید باشد آن حساب و کتاب یا هوای خودشان است یا هوای دیگری این حکومت استبدادی این است که انسان اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ حکومت مردم بر مردم هم [یعنی انسان] «إتّخذ» اهوای دیگران را آلهه خود اما حکومت الله بر مردم «اتخذ الله ربّه» اینچنین نیست که انسان بدون قانون بتواند زندگی کند بدون نظم زندگی کند این نظم را یا میل و هوا و خواسته خود شخص تنظیم میکند این میشود حکومت استبدادی حالا یا در درون فرد و خانواده یا در درون جامعه فرق نمیکند یا شورایی زندگی میکند که «اتخذ اله أهواء عِدّةٍ» که هر چه این گروه گفتند ما عمل میکنیم این در داخلهٴ منزل باشد به این وضع است در داخلهٴ قبیله باشد که نظام سابق نظام قبیلگی بود به این سبک است یا نظام کنونی در کشورهای غیر الهی باشد حکومت مردم بر مردم حکومت مردمسالاری باشد از همین قبیل است اما اگر نظام اسلامی شد حکومت الله است و اگر گفته شد مردمسالاری یعنی مردمسالاری دینی مردمی که قرآن و عترت را قبول کردند فتوای قرآن و عترت بر آنها میشود حاکم هیچ کسی بیاله نیست برای اینکه بالأخره تابع چیزی باید باشد دیگر ولو تابع مِیل خودش اینکه میگوید ما هر چه بخواهیم میکنیم این همین است من هر چه دلم بخواهد میگویم و میکنم این اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ بدون اله نمیشود یعنی بدون نظم و قانون نمیشود بنابراین بر اساس نظر دوم اله میشود مفعول اول هوا میشود مفعول دوم ولی برخیها میگویند از بس مسئله اتّخاذ اله مهم بود مفعول دوم را مقدّم ذکر کرد مفعول اول را متأخّر.
فرمود اینها وضعشان این است اینها نظمی دارند قانونی دارند یا مستبدّند یا دموکراسی غیر دینی بالأخره اله اینها یا هوای خود شخص واحد است یا اهوای جمع, همین! این بارها به عرضتان رسید این حقوق بشری که اینها تدوین کردند هیچ پایگاه علمی ندارند حقوق را مستحضرید مثل فقه این سه مقطع دارد اینها در مقطع سوم گیرند هر کشوری قانونی دارد که رساله عملیه آنهاست یک سلسله مواد است در رسالههای عملی به صورت مسئله مسئله در مصوّبات مجلس یک کشور به عنوان مادّه مادّه قانون, این مواد که در رسالههای عملیه است یا مصوّبات مجلس هر کشور است متّخذ از مبانی است از یک فقیه سؤال بکنید که این موادّ و فتاوا را از کجا گرفتی؟ میگوید بر اساس مبنای خودم گرفتم من مبنایم این است که خبر واحد حجّت است من مبنایم این است که با شکّ در مقتضی میشود استصحاب کرد, من مبنایم این است که در اقلّ و اکثر برائتی هستیم من مبنایم این است که در اطراف علم اجمالی, مخالفت قطعیّه حرام است نه موافقت قطعیّه این مبانی من است این مبانی من در اصول ثابت شده به استناد آن مبانی من استنباط میکنم فتوا میدهم.
در قوانین کشورها هم همین طور است آن موادّ قانونی کشورها را که مجلس آنها تصویب میکند از یک مبانی گرفته شده آن مبانی, قانون اساسی آنهاست از آن مبانی به عنوان اصول یاد میشود از مصوّبات مجلسشان به عنوان مواد این دو مرحله درست است عمده آن است که آن مبانی را از کجا میگیرید آنها دستشان خالی است اما کسی که اسلامی فکر میکند دستش پر است میگوید من مواد را از مبانی میگیرم مبانی را از منبع, - منبع یعنی منبع! - من از وحی و قرآن و عترت میگیرم این دستش پر است آن که ما را آفرید عالم را آفرید ربط ما و عالم را آفرید دستوری داد ما از این منابع, مبانی را استنباط میکنیم از این مبانی, مواد را استخراج میکنیم و عمل میکنیم و به دیگران میگوییم. مجلس شورای اسلامی ایران هم همین طور است کشورهای اسلامی هم باید این طور باشد موادّی که مجلس تصویب میکند از مبانی میگیرد این مبانی در قانون اساسی هست به نام اصول, اصول قانون اساسی از قرآن و عترت گرفته شده همین طوری که ساخته نشده آنها که مردمسالاری دینی برایشان مطرح نیست مقطع مواد را دارند مرحله مبانی را دارند اما [در قسمت] منابع دستشان خالی است مثلاً این موادّ حقوقی رایج حقوق بشر را از یک سلسله مبانی میگیرند مثل آزادی, عدالت, امنیت اجتماعی, امانت, حُسن تفاهم, زندگی مسالمتآمیز, رعایت کنوانسیون بینالملل, میثاق بینالملل, حقوق متقابل, احترام متقابل اینها مبانی است از این مبانی, موادّ حقوقی را استنباط میکنند اینها درست است اما مهمترین این مبانی مسئله عدل است که عدل, شاخصِ اینهاست و شاهکلید است عدل مفهومش هم خیلی شفاف و روشن است عدل یعنی «وضع کلّ شیءٍ فی موضعه» اینجا هم حرفی نیست اما جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست زن جایش کجاست مرد جایش کجاست شراب جایش کجاست سرکه جایش کجاست گوسفند جایش کجاست خوک جایش کجاست دستشان خالی است درست است که شما از عدل گرفتید درست است که عدل «وضع کلّ شیء فی موضعه» معنایش همین است ما هم چیز دیگر نمیگوییم اما اشیاء جایشان کجاست اشخاص جایشان کجاست این است که میشود اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ هر جا که خودشان خواستند میگویند جای اشیاء این است لذا اگر دفاع را گفتند ترور میشود ترور, اگر مدافعین و مجاهدین را گفتند تروریست میشوند تروریست! دستشان خالی است این حقوق بشر غربی به هیچ وجه پایه علمی - پایه علمی یعنی پایه علمی! - ندارد *******خب جای اشیاء کجاست عدل یعنی چه دفاع یعنی چه استقلال یعنی چه؟ همه اینها حق است هر ملّتی باید مستقل باشد اما «الاستقلال ما هو؟ الحریّة ما هی؟ العدل ما هو؟ العمل ما هو»؟ شما میبینید اینها امضای دو طرف را عقد را ایقاع میدانند «وَ کفی بذلک ظلما» این رعایت عدل است دیگر خب اگر رعایت عدل است هر جا شما میلتان نبود به هم میزنید خب چندین قطعنامه علیه اسرائیل امضا شده تصویب شده عمل نکردند یعنی گویا این حقوق مردم را هِبه کردند بعد پس میگیرند اینها هبه نیست اینها تعهّد متقابل است.
بنابراین حرفِ اساسی را عقل میزند; عقل میگوید تا آنجا که من میفهمم راهنمایی میکنم آنجا که نمیفهمم دو فتوا میدهم یعنی اینکه من بلد نیستم کسی هست که بلد است دوم اینکه آن که بلد است از خدا میگیرد و صاحب وحی است آن قرآن و عترت است و اهل بیت این حرف عقل است. از این بگذریم میشود سفه میبینید قرآن کریم وقتی جریان ابراهیم(سلام الله علیه) را مطرح میکند میفرماید: وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ (1)الآن شما میبینید بسیاری از بانکها کارشان را خردمندی اقتصادی میدانند و همین قرآن کریم اینها را دیوانه میداند میگوید ما مال را ندادیم که شما انباشته کنید یک عدّه را به جان هم بیندازید و آبروی یک عدّه را در اثر همین رباخوری ببرید اینکه فرمود کسی که ربا میخورد الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لاَ یَقُومُونَ إِلاَّ کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ (2)شما میبینید بانکداری ربوی را یک عدّه خرد و عقل و دانش میدانند همین را قرآن جنون میداند میگوید اینها مخبّطانه قیام دارند مال برای این نیست که شما یک جا انباشته کنی به تعبیر عدّهای یک درصد یک طرف, نود و نُه درصد یک طرف دیگر خب دست اینها خالی است این میشود اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ هر چه میلشان هست اینها برابر همان میل عمل میکنند.
در جریان انعام هم فرمود انعام یک مقصد علمی داشته باشند به مقصد علمی برسند این طور نیست اگر هزارها سال قبل اسب و حمار یک روش خاص داشتند الآن هم همان طورند این طور نیست که به مقصد برسند تکامل پیدا کنند اینها بین نَثیل و معتلفاند همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در همان اوایل نهجالبلاغه است که حکومت سومی را تشریح میکند میفرماید بین نَثیل و معتلف بودند. (3)شتر بین این دو حد دارد زندگی میکند دیگر حدّ سومی ندارد یا در علفزار در معتلف, علف تغذیه میکند یا - جسارت است - آنجایی که باید مدفوع دفع کند هست همین! گفت خیلیها بین آشپزخانه و دستشویی زندگی میکنند خب این همان است دیگر, تمام تلاششان این است که غذایی مصرف بکنند و بعد [دفع کنند], اینکه در بین دو حدّند اینها رشدی ندارند از این جهت اینها به مقصد نمیرسند همین حدّی که هستند, هستند و عدّهای هم واقعاً حیوان محشور میشوند اما چرا از حیوان گمراهترند برای اینکه از حیوان هیچ توقّعی نیست حیوان همین است دیگر.
در نظام تکوین که در سورهٴ مبارکهٴ «نور» گذشت اینها اهل تسبیحاند اینها اهل صلاتاند (1)کار خودشان را انجام میدهند. در نظام تشریع هم که تکلیف ندارند این انسان است با داشتن فطرت و عقل از درون و وحی و امامت و رسالت از بیرون کارِ حیوان را دارد میکند خب آن که حضرت امیر فرمود بین نَثیل و معتلف بودند خب از شتر به مراتب بدترند یعنی اینجا هم اضلّ منسلِخ از معنای تفضیلی است مگر به لسان تکوین در لسان تکوین اینها به مقصد نمیرسند کمال پیدا نمیکنند و کفّار و مشرکان و دنیامدارند هم همین طور است این درصدد مذمّت آنها نیست فرمود: أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ اینچنین نیست إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً مشابه این را ذات اقدس الهی فرمود ما شما را وکیل اینها قرار ندادیم أَفَأَنتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً شما وکیلِ بر اینها نیستید ولیّ اینها هستی وکیلِ بر اینها نیستی که اینها را به اجبار به راه بیاوری یک وقت است میگوییم شما وکیل از طرف فلان کس هستید وکیل هستید عنه یا وکیل هستید له اینجا معنای اجبار را نمیفهماند اما اگر گفتیم شما وکیل علیه نیستید یعنی بر اینها مسلّط نیستید که اینها را به اجبار به سمتی بکشانید آنگاه معنای این آیه که فرمود: أَفَأَنتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً مشابه آیه 45 سورهٴ «ق» است که نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَیْهِم بِجَبَّارٍ که بتوانی با جبر, اینها را به راه بیاوری این طور نیست اینها آزادند لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ (2)بشر آزاد خلق شده است نه لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ معنایش این است که کسی امر به معروف نکند نهی از منکر نکند وگرنه آن میشود - معاذ الله - اباحیگری یعنی بشر در نظام تکوین آزاد است و گذشته از این, دین که امر قلبی است اجبارپذیر نیست اما در مقام عمل بالأخره امر به معروف است نهی از منکر است حدّ است تعزیر است و مانند آن. مردم طبعاً آزادند نمیشود جلوی آزادی تکوینی را گرفت اما تشریعاً بنده خدایند اگر - معاذ الله - تشریعاً هم کسی بگوید لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ این میشود اباحیگری این میشود هرج و مرج فرمود شما جبّار نیستید که به زور, اینها را به اسلام دعوت کنید چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «غاشیه» به این صورت بیان فرمود: فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ ٭ لَسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ (3)تو صیطره نداری که به اجبار اینها را مسلمان بکنی شما میگویی فرمود: قُلِ الْحَقُّ (4)حالا یا قبول میکنند یا نکول, این راه تربیت صحیح است که ذات اقدس الهی این راه را برای همه مشخص فرمود اینجا هم فرمود: أَفَأَنتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً (41 إِن کَادَ لَیُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلاَ أَن صَبَرْنَا عَلَیْهَا وَسَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً (42) أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً (43) أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً (44) أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً (45) ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً (46) وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً وَالنَّوْمَ سُبَاتاً وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً (47) وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً (48) لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً وَنُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَاماً وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً (49)) در همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که ملاحظه فرمودید در مکه نازل شد عناصر محوری این سوره, توحید و وحی و نبوّت و معاد بود و هست و خطوط کلی اخلاق و حقوق و فقه را هم در بردارد و چون نظام ارزشی آنها این بود که اگر کسی از نظر مسائل مالی متمکّن است میتواند صاحب سِمت باشد و سِمتها را هم در مسائل مادّی منحصر میپنداشتند لذا خیال میکردند رسالت هم یک امر مادّی است و نظام ارزشیِ مادّی را باید داشته باشد و سرمایهدارترین مرد باید رسالت داشته باشد اگر رسالت بشر ممکن باشد, لذا وجود مبارک رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را - معاذ الله - استهزا میکردند و خود را مهتدی و آن حضرت را ضالّ میپنداشتند برای اینکه میگفتند: إِن کَادَ لَیُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا اگر ما استقامت نمیکردیم این شخصی که مدّعی رسالت است مُضلّ ما بود ما را از بتپرستی که امر شریف و خوب است گمراه میکرد. خب اگر اسناد اضلال به حضرت صحیح باشد و حضرت - معاذ الله - مُضلّ باشد پس فی نفسه ضالّ است زیرا اگر کسی ضالّ نباشد که مُضلّ نیست پس درست است که اضلال را به آن حضرت نسبت دادند ولی لازمهاش آن است که آن حضرت فی نفسه ضالّ باشد لذا در پاسخ ذات اقدس الهی میفرماید وقتی اینها در معاد, عذاب الهی را دیدند میفهمند که مَنْ أَضَلُّ سَبِیلاً اینجا این أَضَلُّ گفته شد منسلخ از معنای تفضیل است زیرا حضرت در متن هدایت است که إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (1)آن حضرت در متن هدایت است ضلالتی اصلاً ندارد لذا اضلّ به معنای گمراهتر در برابر گمراه نیست.
1) (1) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 43.
مطلب دیگر اینکه نمیشود گفت که این أضَلُّ به معنای افعل تفضیل است برای اینکه آنها در ضلالت شدید هستند. تعبیر قرآن درباره ضلالت شدیدِ آنها جای خود را دارد که میفرماید: ضَلَالٍ بَعِیدٍ, (1)ضَلاَلٍ مُبِینٍ, (2)یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ (3)این تعبیرات درست است اما کلمه أضَلُّ که افعل تفضیل است یک امر قیاسی و نسبی است یعنی دو طرف هر دو ضالّاند منتها یکی گمراهتر است لذا أضَلُّ به معنای «اشدّ ضلالةً» نیست زیرا آنجایی که افعل تفضیل فاقد شرایط فضیلت باشد آن دیگر نسبی در کار نیست آن افعل تفضیلهایی که صیغه افعل از آنها بسته نمیشود, لذا اینجا به معنای افعل تفضیلی نخواهد بود تعبیری نظیر ضَلَالٍ بَعِیدٍ, ضَلاَلٍ مُبِینٍ و امثال ذلک را خواهد داشت دیگر افعل تفضیل در کار نیست.
مطلب بعدی آن است که ذات مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دربارهٴ اینها یقین نداشت که اینها اهل استدلال عقلی یا نقلیاند مظنّه هم نداشت که اینها اهل استدلال عقلی یا نقلیاند خداوند یقین او را نفی نکرد چون أَمْ تَحْسَبُ یعنی «لا تحسبْ» این اقلّ مراتب داوری آن حضرت درباره کفار است یک وقت است که آن حضرت یقین دارد, خدا یقین او را نفی میکند از این قبیل نیست یک وقت حضرت مظنّه و گمان دارد و خدا گمان او را نفی میکند از این قبیل نیست کمترین نظر درباره آنها فقط پندار است میفرماید پندار هم نداشته باش بنابراین اینجا جای یقین یا مظنّه و امثال ذلک نیست مدحی هم هست یعنی این پنداری هم که داری این درست نیست آنها نه اهل عقلاند نه اهل نقلاند.
اما درباره عقل و نقل قرآن کریم گاهی سمع را بر قلب مقدّم میدارد (1)گاهی به عکس, (2)گاهی سمع را بر عقل مقدّم میدارد (3)نظیر این گونه از موارد که تقدیم لفظی است گاهی هم قلب را بر سمع مقدّم میدارد خَتَمَ اللّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ (4)که در آن گونه از آیات قلب بر سمع مقدّم است این تقدیمِ لفظی به لحاظ خصوصیتهای موردی است نه برای آن است که سمع مقدّم بر عقل است.
مطلب دیگر آن است که پشتوانه سمع, عقل است چرا سمع حجّت است چرا قول پیامبر حجّت است برای اینکه ما برهان عقلی داریم خدای سبحان حکیم است انسان را که آفرید و انسان راهی دارد و مقصدی دارد راهنما لازم دارد که آن راهنما باید بیاید راه را مشخص کند مقصد را معیّن کند به وسیله عقل, ما ضرورت وحی و نبوّت را میفهمیم پشتوانه حجیّت قول پیغمبر, دلیل عقل است خود عقل میگوید من این مسائل را به خوبی میفهمم که بشر نیازمند به راهنماست و خودش نمیتواند مشکل راهنمایی خود را حل کند الاّ ولابد پیامبر معصوم میخواهد, آنگاه حرف پیامبر معصوم را کاملاً میپذیرد. پس پشتوانه نقل, عقل است که به دلیل عقل, سمع میشود حجّت. فرمود اینها نه اهل سمعاند نه اهل عقل إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ منتها اینجا به لحاظ تکوین میتوان گفت که اضل معنای خاصّ خودش را دارد یعنی افعل تفضیل است اینها از حیوانات گمراهترند حیوان قدرت استدلال ندارد استقلال فکری ندارد نتیجهگیری نمیکند و مانند آن و همّت او هم بطن اوست غیر از این کار دیگر ندارد آنها در این جهت از حیوانات هم گمراهترند برای اینکه حیوان سرمایه عقلی ندارد دلیل نقلی هم ندارد لذا در حدّ همان حیات حیوانی به سر میبرد انسان با اینکه دارای دلیل عقلی است دارای دلیل نقلی است کار حیوانی انجام میدهد لذا أَضَلُّ سَبِیلاً است.
اما سرّ اینکه چرا نسخ و امثال نسخ در قرآن راه پیدا میکند بازگشتش به همان حرفهای قبلی است که قرآن یک کتاب علمیِ محض نیست نظیر یک کتاب طب و مانند آن, کتابِ درمان بالینی است شفای بالینی است یا [بر اساس] وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً (1)یک رویش بالینی است به تدریج میخواهد جامعه را برویاند یا به تدریج میخواهد جامعه بیمار را درمان کند ناچار چنین کتابی نسخههای زمانی و زمینی دارد گاهی نسخه این است که انسان به طرف قدس نماز بخواند بشود قبله اول, گاهی باید به طرف کعبه نماز بخواند میشود قبله دوم, این چه به صورت نسخ بیاید چه به صورت تخصیص که بازگشت نسخ به تخصیص ازمانی است حتماً باید تدریجی باشد بنابراین سرّ وجود نسخ یا تخصیص ازمانی این است که به تدریج دارد جامعه را به مقصد میرساند اگر نسخه هست اگر درمان هست اگر طبّ بالینی است یا کشاورزی بالینی است حتماً باید تدریجی باشد.
پرسش: استاد ببخشید چطور حیوان با اینکه عقل و نقل ندارد ولی اینجا ضالّ محسوب میشود چون أضَلُّ به معنای گمراهتر است پس حیوان باید ضالّ باشد؟
پاسخ: بله دیگر, نظام تکوینی همین است مقصدی ندارد که استدلال کند به مقصد برسد. در نظام تکوین حیوان هزار سال قبل با حیوان هزار سال بعد یکی است این دیگر بخواهد ترقّی کند و مقصدی داشته باشد راهی را طی کند استدلالی داشته باشد نیست وضعش همین است بعضیها هم در تمام مدّت عمر حیات حیوانی دارند اگر سنّشان به هفتاد سال رسید یک کودک هفتاد ساله هستند الآن هم که حرف میزنند همان حرف کودکانه است فقط از خوردن و خوابیدن و مانند آن سخن میگویند خب این از حیوان گمراهتر است برای اینکه حیوان دلیل عقلی و نقلی برای تکامل نداشت ولی انسان با داشتن دلیل عقلی و نقلی فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ (2)کردند.
پرسش: استاد ببخشید با پذیرش پندار برای معصوم مقدمه برای سهو ایجاد نمیشود؟
پاسخ: نه, چون کارِ اینها دفع است نه رفع, خدای سبحان اینها را به وسیله مَلکه عصمت و فضایل دیگری که داد این ملکات حافظ اینها هستند از سهو و خطا و خطیئه و نسیان و امثال ذلک, اینکه فرمود: سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی (1)یعنی دیگر فراموش نمیکنیم این رعایت کردن برای پرهیز از سهو و نسیان است و خدای سبحان این ملکات را به آنها عطا کرده است و آنها واجد این ملکاتاند خب.
پرسش: در جریان هدهد و امثال ذلک آیا ...حیوانی بود یا بالاتر از حیوانی بود.
پاسخ: آن هم به تعلیم وجود مبارک سلیمان بود این میبینید همه هدهدها همه حیوانات از این سنخ فکر طرْفی نمیبندند خدای سبحان به کوهها دستور داد همراه داوود نماز جماعت بخوانند یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ, (2)إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ (3)یک تسبیح تکوینی است که همیشه کوه و زمین و زمان دارند بر اساس آیه سورهٴ «اسراء» که إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (4)همه موجودات تسبیحگوی حقّاند یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ (5)یک تسبیح خاص است که کوهها و پرندهها به دستور خدای سبحان همراه داوود و سلیمان دارند وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ, (6)إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالْإِشْرَاقِ, (7)یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ (8)این اَوّاب بودن این ناله کننده بودن را خدا به انبیا اسناد داد به انسانهای کامل اسناد داد و کوههای تحت تدبیر هم اسناد داد این کوهها و آن پرندهها که عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ اینها به وسیله هدایت برین وجود مبارک سلیمان و داوود به اینجا رسیدند.
فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً این از آن غرر آیات است سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) میفرماید این ناظر به مسائل توحیدی و برهان بر توحید و امثال ذلک نیست این تتمّه و تنظیری است نسبت به مطالب گذشته - حالا ببینیم آیا از این قبیل است یا ناظر به مسائل توحیدی است - ایشان نُه آیه را همه را میفرمایند در یک سیاق است میفرمایند همان طوری که ما یک ظل داریم یک ظلمت داریم یک نور داریم در جهان تکوین, در جهان تشریع هم یک دین داریم یک سایه دین داریم یک ظلمت داریم که کفار و منافقان و مشرکان در ظلمت قرار دارند که با آیات قبل هماهنگ است اینها که إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُواً آنها که أَضَلُّ سَبِیلاً آنها که اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ آنها در ظلمتاند از شمسِ قرآن و عترت بهرهای ندارند و مانند آن که این با گذشته هماهنگ است حالا ببینیم با گذشته هماهنگ است (1)یا سرفصل توحیدی است که با سایر آیات توحیدی هماهنگ است.
فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ این رؤیت در قرآن کریم گاهی با «إلی» استعمال میشود که بمعنی نظر دارد مثل «نظرتُ إلی القمر فلم أره», گاهی بدون «إلی» استعمال میشود أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ (2), أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ (3)در آن گونه از موارد این أَلَمْ تَرَ با «إلی» استعمال نشده به معنای همان رؤیت است اینجاها که با «إلی» استعمال شده تقریباً معنای نظر را میدهد به این طرف نگاه نکردی یا به این طرف نگاه بکن أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ اگر زندگی افراد همهاش با آفتاب همراه بود خب در زحمت بودند اگر همهاش سایه و بدون آفتاب بود آن هم در زحمت بودند فرمودند برای استراحت و آسایش مردم, ما منطقهها را طرزی تعبیه کردیم که برخی از مواقع و مواضع سایه است بعضی از مواضع روشن. سایه برای این است که خنک باشد معتدل باشد خود آنها زندگی کنند دامهایشان را آنجا ببرند آسایش و استراحت داشته باشند شب از همین قبیل است سایه از همین قبیل است منتها, دلیل اصلی سایه وجود آفتاب است اگر آفتاب نباشد که بر چیزی نمیتابد تا سایهای برای آن پیدا بشود. عنصر اصلی پیدایش سایه, آفتاب است اما آن جِرم کثیف نظیر دیوار یا نظیر درخت که سایه دارد این در حقیقت مانع تابش نور است چون مانع تابش نور است سایه پدید میآید از او سخنی به میان نیامده یعنی از این شاخص به نام درخت یا دیوار سخنی به میان نیامده از حرکت سایه سخن به میان آمده حرکت سایه را قرآن به شمس اسناد نداد تا بگوییم که این با زمینمحوری سازگار است نه با شمسمحوری و جریان زمینمحوری بر اساس هیئت بطلمیوسی است و باطل شده شمسمحوری حق است شمس که حرکت نمیکند تا اینکه ما بگوییم به وسیله حرکت شمس, سایه حرکت میکند بلکه زمین حرکت میکند به وسیله حرکت زمین, سایه جابهجا میشود لذا قرآن اصلِ وجود سایه را به شمس اسناد داد نه حرکت سایه را, این یک مطلب.
مطلب دیگر در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و مانند آن گذشت که علم یک اصطلاح دارد فرهنگِ محاوره اصطلاح دیگری دارد درست است که زمین حرکت میکند و شمس محورِ حرکت است و متحرّک, زمین است و علم همین مطلب را ثابت کرده است اما همینها که برای آنها در مسائل هیئت و نجوم مسلّم شد که زمین حرکت میکند وقتی میخواهند حرف بزنند میگویند وقتی که آفتاب طلوع کرده الآن شما در همه کشورها وقتی که میخواهید حرفِ شب و روز را بزنید میبینید همه میگویند چه وقت آفتاب طلوع میکند با اینکه اینها یقین دارند زمین طلوع میکند نه آفتاب, اگر آفتاب حرکت ندارد نه طلوع دارد نه غروب, این کُره زمین وقتی به دور خود میگردد آن بخشی که روبهروی آفتاب است میشود روز آن بخشی که پشت به آفتاب است میشود شب وقتی که این زمین دارد حرکت میکند در حقیقت این بخش از زمین طلوع کرده ما طلوع میکنیم نه آفتاب ولی وقتی بخواهیم حرف بزنیم چه میگوییم؟ میگوییم طلوع آفتاب فلان ساعت است این اختصاصی به شرقی یا غربی, شمالی یا جنوبی ندارد فرهنگ محاوره یک چیز است بحثهای علمی چیز دیگر است همانهایی که این مطلب را کشف کردند و در کلاسهای دانشگاهیشان تدریس میکنند که زمین حرکت میکند نه آفتاب وقتی میخواهند حرف بزنند میگویند وقتی که آفتاب طلوع کرده ما فلان ملاقات را داریم غرض آن است که محاوره یک حساب است بحثهای علمی حساب دیگر در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» وقتی که فرمود: فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ (1)آنجا بیان شده که این مخالف با پیشرفت علم نیست مخالف با آخرین تحقیقات علمی نیست زبان محاوره یک چیز است زبان علم چیز دیگر بنابراین اگر همین دانشمندان میگویند آفتاب چه وقت طلوع میکند معنایش این نیست که از حرف خودشان در کلاس تدریس برگشتند و گفتند زمین حرکت نمیکند آفتاب حرکت میکند.
1) (22) . سورهٴ بقره, آیهٴ 258.
پس روشن شد که سبب وجود سایه, آفتاب است (این یک) پیدایش سایه در اثر یک شاخص ظلمانی است (دو) منتها نامی از آن برده نشده, به وسیله حرکتِ زمین در اوقات گوناگون شب و روز, سایه کوتاه و بلند میشود (سه) در قرآن کریم فرمود ما شمس را دلیل سایه قرار دادیم یعنی سبب وجود سایه, شمس است; به چه دلیل سایه موجود است؟ به سبب شمس منتها در فرهنگ محاوره گفتند که شمس از دائرةالنهار زائل شد شما مثلاً نماز ظهر را بخوانید أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ (1)زوال شمس را هنگام نماز ظهر قرار دادند از راه پیدایش ظِل و حرکت سایه از طرف مشرق به طرف مغرب معلوم میشود شمس از دایره نصفالنهار زائل شده است آن وقت مثلاً نماز ظهر شروع میشود. این سایه که به وسیله شمس تولید میشود مطلب دقیقی را میفهماند که جهان, سایه خداست ظلّ الهی است اما این ظل, دلیل وجود شمس نیست بلکه شمس دلیل وجود ظِل است آنها که از راه مخلوق پی به خالق میبرند بر اساس برهان «إن» از سایه به شمس پی میبرند آنها که دقیقترند از شمس به سایه پی میبرند میگویند چون شمس فلان وضع را پیدا کرده است سایه هم جابهجا میشود ولی افراد عادی از سایه پی به شمس میبرند در حقیقت شمس دلیل بر ظِل است نه به عکس یعنی برهان «لِمّی» اصل است نه برهان «إنّی».
مطلب بعدی آن است که این سایه که از شاخصی پدید میآید وقتی که آفتاب از طرف شرق طلوع کرد سایه این شاخص به طرف غرب است اول طولانی است بعد کوتاه, یک درخت اول صبح سایهاش طولانی است کم کم کوتاه میشود بعد از زوال این ظل تبدیل به فِیء میشود گرچه ظل گاهی به معنای فیء است گاهی به معنای خودش لکن در حقیقت سایه قبل از زوال را میگویند ظِل, سایه برگشت را میگویند فِیء «فاء» یعنی «رَجع» آن سایه برگشت را میگویند فیء «فإنّ الدنیا کفیء زائل» (2)دنیا آن قدر ضعیف است که حتی نمیشود آن را به ظل تشبیه کرد بلکه آن را باید به فیء تشبیه کرد آفتاب بعد از ظهر خیلی دوامی ندارد سایه بعد از ظهر هم بشرح ایضاً «فاءَ» یعنی «رَجع» فِیء آن ظلّ حادث بعد از زوال است اگر در قبال ظِل قرار بگیرد. اما اینکه درباره بهشت وارد شده است که در بهشت ظِل است (3)نه یعنی آنجا شمس است و شیء شاخصی هست و سایهای پیدا شده چون آنجا لاَ یَرَوْنَ فِیهَا شَمْساً وَلاَ زَمْهَرِیراً (4)سایه یعنی جای خنک و آرام و معتدل, یعنی فضای بهشت فضای سایه است فضای معتدل و خنک و گواراست. شمس دلیل بر ظِل است نه ظل دلیل بر شمس, این سایه در صبح برای این درخت و مانند درخت در طرف مغرب هست اول طولانی است بعد کم میشود در منطقههای استوایی اصلاً نابود میشود بعداً این سایه پدید میآید بعد از ظهر که فیء است که آفتاب به طرف مغرب حرکت میکند این سایه به طرف شرق حرکت میکند لحظه به لحظه این سایه طولانی میشود وقتی که به غروب رسید شمس غروب کرد دیگر سایه نیست آیا سایه نیست سایه معدوم شد یا چیزی در عالَم ولو در حدّ سایه هم باشد معدومشدنی نیست به جایی برمیگردد میفرماید این سایه معدوم نمیشود ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً یعنی هیچ چیز ولو در حدّ ضعیفترین موجود به نام سایه باشد نابود نمیشود بلکه به اصلش برمیگردد.
مطلب بعدی آن است که سایه حرکت نمیکند چون سایه لحظه به لحظه پدید میآید و لحظه به لحظه قبض میشود این طور نیست که این سایهای که در لحظه قبل ثانیه قبل در فلان مکان بود او جای خودش را حرکت بدهد شما الآن وقتی چیزی را در برابر این چراغ برق قرار میدهید مادامی که در این قسمت ایستادهاید سایه اینجاست وقتی رفتید جای دیگر نه اینکه سایه شما به همراه شما حرکت کرد این همان سایه قبلی باشد این ظِل لحظه به لحظه حادث میشود هر کدام از اینها یک سایه جدیدند مثل این لامپهای ریزی که روشن میشود و متحرّک نشان میدهد این طور نیست این صدها یا دهها لامپ ریز است هر لحظه یکی روشن میشود چون متّصل است ما خیال میکنیم این نور قبلی بود اینجا آمده سایه حرکت نمیکند هر لحظه به لحظه یک سایه جدیدی تولید میشود آن هم در اثر حرکت زمین خود شخص هم که دارد حرکت میکند سایه به دنبال او میآید این موالاتِ اشیاء منقطع است ما خیال میکنیم اینها یک شیء است دارد حرکت میکند بالأخره زمین حرکت میکند و در هر لحظه یک گوشه قرار دارد و سایه جدید پیدا میشود.
ذات اقدس الهی فرمود این نظم ریاضی که شما میبینید ناظمی دارد که با این نظم دانشمندان هیئت و نجوم کار دارند اما بهرهوری از این سایه برای دامدار و کشاورز و امثال ذلک است که اگر آفتاب مستقیم بتابد انسان و دام در زحمتاند اما اگر یک جا سایه باشد جای آسایش و استراحت است. مشابه این تعبیر را درباره شب و روز دارد که خدا شب را آفرید به عنوان لباس و سکونت شما روز را آفرید برای کارِ شما, در آیه محلّ بحث فرمود: وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً اگر این زمین را ساکن قرار میداد در اثر سکون زمین این سایه ساکن بود یا شمس را به زعم عدّهای ساکن قرار میداد و در اثر سکونِ شمس, سایه ساکن بود همیشه اینجا سایه بود آفتاب اگر نتابد گیاه رشد نمیکند انسان حیاتش را باز نمییابد و مانند آن لذا فرمود گاهی سایه است گاهی سایه نیست مثل اینکه گاهی شب است گاهی روز.
فرمود: ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً در جریان یَسیر سه وجه ذکر شده که این وجوه سهگانه را مرحوم شیخ طوسی در تبیان بیان کرده لکن وجه اول همان وجه ظاهر است که یَسِیراً یعنی «سهلاً», (1)«یُسر» در برابر «عُسر» است فرمود برای ما آسان است. دو نمونه را ذات اقدس الهی در قرآن کریم ذکر میکند یکی سادهترین موجودات و یکی دشوارترین موجودات هر دو را میفرماید برای ما آسان است. سادهترین موجودات همین سایه است فرمود: برچیدن بساط سایه برای ما خیلی آسان است ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً. مشکلترین کار هم جریان قیامت کبراست در قیامت کبرا کلّ جهان را به هم میزند دوباره میسازد خب اگر وَالْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ (2)کلّ این نظام را به هم میزند دوباره میسازد میفرماید: ذلِکَ حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ (3)این حشر اکبر برای خدای سبحان یَسیر و آسان است سرّش این است که خدای سبحان با ابزار و اَدوات و جوارح و امثال ذلک - معاذ الله - کار نمیکند, اگر طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) «فاعلٌ لا بمعنی الحرکات» (4)او با اراده کار میکند کسی اراده کند که کلّ نظام را به هم بزند دوباره بسازد یا اراده کند که این سایه را جمع بکند یکسان است الآن شما با اراده تصوّر میکنید یک قطره آب را با اراده تصوّر میکنید اقیانوس اطلس را هر دو را یکسان بدون زحمت تصوّر کردید چون با اراده کسی بخواهد کاری انجام بدهد رنج بدنی و ابزاری ندارد فرمود هم آن کار حَشْرٌ عَلَیْنَا یَسِیرٌ هم این کار قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً اما یَسِیراً به معنای «تدریجاً» یا معانی دیگر این قدری با آیه شاید هماهنگ نباشد.
پرسش: حضرت استاد اگر سایه عدم الشخص یا...
پاسخ: عدم ملکه است دیگر غیر از ظلمت است ظلمت عدمِ صِرف است ما سه قضیه داریم یکی نور داریم یکی ظلمت داریم یکی ظِل, اگر گفتیم این نور است که موجبه محصّله است اگر گفتیم این ظلمت است که سالبه محصّله است اگر گفتیم ظل است که موجبه معدولة المحمول است. در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» به همین جریان لیل و نهار سرمدی اشاره کرده در آیه 71 فرمود: قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِضِیَاءٍ أَفَلاَ تَسْمَعُونَ هم در آیه 72 فرمود: إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللَّهِ یَأْتِیکُم بِلَیْلٍ اگر خداوند طرزی این عالم را آفریده بود که شب و روزی در کار نبود همیشه شب بود یا همیشه روز بود این دیگر زندگی ممکن نبود. بعد فرمود شب و روز را منظّم آفرید که زندگی تأمین بشود شب را برای آسایش و استراحتتان خلق کرد روز را برای کارتان خلق کرد اینجا هم مسئله ظل و شمس از همین قبیل است ظل را آفرید ظل هم در شب هست هم در روز به آن معنا, آنجا که دارد قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً ناظر به همین ظلّ عصر و قبل از ظهر و بعد از ظهر است که اشاره شد. غرض این است که سایه را برای بخشی از زندگی آفتاب را برای بخشی از زندگی شب را برای بخشی از زندگی روز را برای بخشی از زندگی [خلق کرد]. هم نشان نظم دقیق ریاضی است که الآن اگر یک منجّم دقیقی باشد کاملاً میتواند مشخص کند که تا هزار سال - حالا بیشتر هم ممکن است - چندتا کسوف اتفاق میافتد چندتا خسوف, چندتا کلی است چندتا جزئی چه اینکه از این طرف هم اگر دقیق باشد میتواند حساب کند که در طیّ هزار سال گذشته چندتا خسوف اتفاق افتاد چندتا کسوف از بس عالم منظّم است اگر عالم با نظم دقیق ریاضی آفریده شده پس یک ناظم حکیمی دارد و اگر منافع و مصالح همهجانبه در نظر گرفته شده پس یک مبدأ رئوف و مهربان و حکیم و مصلحتاندیشی دارد گاهی قرآن کریم بر اساس نظم ریاضی موجودات سپهری سخن میگوید گاهی بر اساس منافع مردمی که در این نظم نهفته است سخن میگوید در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» در آیات 71 و 72 و 73 به مصلحت و حکمتی که در این کار است اشاره کرد.
اما در جریان ظِلال و فِیء که در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» گذشت آنجا فرمود اینها هم ساجدند اینها هم خاضعاند در سورهٴ مبارکهٴ «نحل» در آیه 48 فرمود: أَوَ لَم یَرَوْا إِلَی مَا خَلَقَ اللَّهُ مِن شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاَلُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَالشَّمَائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَهُمْ دَاخِرُونَ سجدهگاه ظِلال صبحها به طرف غرب است سجدهگاه ظلال بعد از ظهر به طرف شرق است اینها داخرند خاضعاند مسبِّحاند خب ظل اگر یک امر عدمی محض بود که دیگر سجده نمیکرد ظِل غیر از ظلمت است یک وجود ضعیفی دارد و این وجود ضعیف در پیشگاه ذات اقدس الهی خاضع است خضوع تکوینی - همان طوری که هر موجودی هم تکویناً خاضع تکوینی است - تابع نظم است اینچنین نیست که آنجا که باید طولانی باشد کوتاه بیاید آنجا که باید کوتاه بشود طولانی بشود تابع نظم ریاضی است در همه امور آن خالق خود و ناظم خود را تسبیح میکند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً (45 ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً (46) وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً وَالنَّوْمَ سُبَاتاً وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً (47) وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً (48) لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً وَنُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَاماً وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً (49) وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً (50)) چون سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است یعنی توحید و وحی و نبوّت و خطوط کلی اخلاق و حقوق هم در آن مطرح است بعد از بیان بخشهایی از مسائل توحیدی و وحی و نبوّت به این قسمت مسائل توحیدی هم اشاره فرمودند. نظر شریف سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این است که این آیات با چند آیه قبل هماهنگ است (1)آیات قبل این بود که افراد برخی مؤمناند برخی جاهلاند بعضی در جهالتاند بعضی در ضلالتاند بعضی روشناند بعضی تیره و تاریکاند چه اینکه در نظام تکوین هم یک جا ظلمت است یک جا ظِل است یک جا نور است یک جا شب است یک جا روز است و مانند آن. این یک تفطّن خوبی است و ایشان هم از سیاق استفاده میکنند لکن سیاق به شهادت اینکه در پایان هم باز مسئله توحید را مطرح میکنند این است که این ناظر به جریان توحید باید باشد.
1) (1) . المیزان, ج15, ص225.
مطلب دیگر آن است که آیات توحیدی متعدّد است برای اینکه مؤمنان و اهل نظر و اهل بصر یکسان نیستند گاهی میفرماید شما این آیات را اگر بررسی کنید پی به خدا میبرید به زمین نگاه کنید به آسمان نگاه کنید به درخت نگاه کنید اینها آیات الهیاند شما را به آفریدگار و ناظم این عالَم هدایت میکنند گاهی مستقیماً ما را دعوت میکنند میفرمایند که ببین خدا دارد چه کار میکند نه اینکه زمین را نگاه کن وَفِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ (1)از آیات زمین پی به الله ببری [بلکه] ما را مستقیماً دعوت میکند میگوید ببین خدا دارد چه کار میکند!
این ببین خدا دارد چه کار میکند دو نکته را به همراه دارد یکی اینکه رؤیت حتماً باید رؤیت قلب باشد یکی اینکه مخاطب, شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است تا از نور او و فروغ او جامعه هم به این نورانیّت برسد ببین خدا دارد چه کار میکند این کارِ هر کسی نیست که ببیند لذا تاکنون سخن از متکلّم معالغیر بود الآن سخن از غیبت است نه آن آیاتی که دارد آتَیْنَا, (2)جَعَلْنَا, (3)فَقُلْنَا, (4)اینها همهاش متکلّم معالغیر است که قبلاً گذشت الآن از همه این متکلّمهای معالغیر به ربّ که حضور را نمیرساند تبدیل شده است خب ببین خدا دارد چه کار میکند این معلوم میشود رؤیت بصری نیست رؤیت قلب است و یک بیننده خاص میخواهد (اولاً) به برکت آن بیننده, سایر افراد هم ممکن است ببینند (ثانیاً).
أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ خب یک وقت سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ است که مرحله ضعیف است وَفِی أَنفُسِهِمْ (1)است که مرحله قوی است بالاتر از همه اینها این است که مستقیماً ما را به ذیالآیه دعوت میکنند نه اینکه آیهای هست و از آیه به الله پی ببریم مستقیماً کارهای اعجاز را میگویند ببین خدا چه کرده است اصلاً این کار, کار غیر خدا نیست أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ (2)خب اینکه یک مقدار پرنده را بر فیلِ مسلّح مسلّط کند کار غیر او نیست اگر کسی بخواهد این کار را ببیند یقیناً فاعل این کار را هم خواهد دید بنابراین مراحل ابتدایی این است که وَفِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ بعد وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ (3)بعد میگوید اینچنین نیست که حالا شما از آیه پی به ذیالآیه ببرید از سایه پی به شمس ببرید از خود شمس, شمس را بشناس که «آفتاب آمد دلیل آفتاب» (4)بعد از شمس, سایه را بشناس ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً چرا حالا از سایه پی به شمس میبری اینهایی که کارهای نجومی انجام میدهند و همه ما این طوریم که وقتی سایه شاخص مشخص شد که از طرف شرق به طرف غرب آمده پی میبریم که آفتاب از دایره نصفالنهار زائل شده است از سایه پی به حرکت میبریم البته خود شمس برای ما روشن است. اما ذات اقدس الهی میفرماید اینچنین نیست که شما شاخصی نصب بکنی سایه را مواظب باشی بعد ببینی وقتی این سایه از شرق به طرف غرب رفت پی ببری که شمس از نصفالنهار زائل شده است خیر, چون شمس از نصفالنهار زائل شده است سایه برگشت چرا به دنبال «إن» هستی از «لِم» کمک بگیر أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ نمیبینی خدا دارد چه کار میکند؟! این برای بخش سوم است برای کسانی که اهل رؤیت قلباند چنین خطابی مخاطب خاص میخواهد و آن شخص مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ (5)مگر نمیبینی خدا دارد چه کار میکند؟!
پرسش ...
پاسخ: همه جا که این طور باشد از همین قبیل است آنجا که مستقیم ما را دعوت میکند به کار خدا که ببین خدا دارد چه کار میکند نه اینکه نظم عالم را ببین بعد پی به ناظم ببر از همان اول ناظم را ببین, ببین او چه کار محیّرالعقولی دارد انجام میدهد أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ آن ظِل را ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً آفتاب دلیلِ سایه است نه سایه دلیل آفتاب, خدا دلیل بر ممکنات است نه ممکنات دلیل بر خدا اوست که ممکنات را آفرید اوست که ممکنات را تأمین میکند و هدایت میکند و به مقصد میرساند ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً ٭ ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً این یَسِیراً سه وجه معنا شده (1)در اینجا به همان معنای آسان بودن است.
پرسش: در زمان حضرت بقیة الله اگر ما بخواهیم...
پاسخ: خب الآن هم وجود مبارک حضرت هست خود ائمه همیشه این طور بودند وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) این آیه را خواندند بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ (2)فرمود ماییم (3)همیشه بودند دیگر, الآن هم وجود مبارک حضرت است در زمان آن یازده امام دیگر آن ذوات قدسی بودند اینها البته اصلِ کار است وجود مبارک امام صادق فرمود به دنبال چه چیزی میگردی میخواهی دلیل مفهومی اقامه کنی از آسمان و زمین پی به خدا ببری؟! اگر خدا غایب بود بله غایب را از راه صفات و اسماء و علائم باید شناخت اگر کسی اینجا حاضر نباشد شما بخواهی به دیگری معرفی بکنی میگویی این چه کسی است میگویی این پسر فلان کس است برادر فلان کس است فلان اشتغال را دارد فلان درس را خوانده فلان جا زندگی میکند با این اوصاف او را میشناسانی اما اگر در کنار شما باشد اول او را میبینی میشناسی معرفت پیدا میکنی بعد اوصافش را میشناسی این طور نیست که اگر کسی حضور شما نشسته باشد به وسیله اوصاف او را بشناسی که قدّش فلان است قیافهاش فلان است لهجهاش فلان است این را میبینی میشناسی بعد به اوصافش پی میبری. وجود مبارک امام صادق فرمود خدا که غایب نیست دنبال چه میگردی؟! خدا را اول بشناس ببین بعد به اوصافش پی ببر این را از کجا حضرت استفاده کرده؟ فرمود مگر برادران یوسف این کار را نکردند برادران یوسف در آن جریان نهایی که وجود مبارک یوسف آن کار را کرد اینها گفتند أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ (4)جنابعالی یوسفید؟ نگفتند یوسف تویی, گفتند تو, «أنت» را بر «یوسف» مقدم داشتند أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ جنابعالی یوسفی؟ گفت وقتی که شما کسی را میبینی اول او را میشناسی بعد به اسمش پی میبری به وصفش پی میبری به خانوادهاش پی میبری میگویی جنابعالی اسمتان چیست پسر چه کسی هستید اول خود شخص را میشناسید وجود مبارک امام صادق فرمود برادران یوسف اول خودش را شناختند گفتند «أنت», «أنت» یعنی «أنت» یعنی ما تو را دیدیم دیگر میشناسیم تو یوسفی نه اینکه آن یوسفی که ما گُم کردهایم تویی اول اسم یوسف را نبردند بعد از یوسف به «أنت» پی ببرند اول «أنت» را دیدند تا بعد به یوسف پی ببرند (5)خب این قرآنی است که همه میخوانند دیگر, یک امام صادق(سلام الله علیه) میخواهد این طور استفاده کند غرض این است که وقتی او حاضر است به دنبال چه میگردی؟! باید دستی به چشم جان کشید این چشم جان را بیدار کرد او را دید بعد ببینند او دارد چه کار میکند. این بخشها چون هر مخاطبی توان کشیدن این بار را ندارند مستقیماً به خود پیغمبر خطاب میشود بعد از آنجا سرریز میکند به دیگران میرسد دیدید این آبشارهای مهم اول روی دوش سنگهای بزرگ میآید بعد به دامنه این کوه میریزد آن آبشار مهم را هر درختی هر زمینی هر گیاهی نمیتواند تحمل کند این آبشارهای مهم اول روی دوش او میآید بعد پخش میشود به دیگران میرسد این خطابهای مهم اول به شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) متوجّه میشود بعد شعاعش به دیگران میرسد فرمود ببین خدا دارد چه کار میکند خب این ببین خدا دارد چه کار میکند یک شخص خاص میخواهد دیگر أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ آن بخشهای دیگر هم همین طور است در جریان اصحاب فیل هم همین طور است ببین چه کار کرده با چندتا پرنده جلوی همه این کارهای ابرهه را گرفته. خب أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ غرض این است که اختصاصی به وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) ندارد همه ائمه را شامل میشود.
خب فرمود: وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً خدا دلیل بر ممکنات است نه ممکنات دلیل بر او, شمس دلیل بر ظل است نه ظل دلیل بر شمس بله حالا کسی دسترسی ندارد شمس را ببیند از سایه کمک میگیرد فرمود: ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً. فرمود همان طوری که ما ظل را قرار دادیم برای اینکه بهشتگونه باشد برای شما جا برای آسایش و استراحت باشد حالا یکی از مصادیق ظل همان بینالطلوعین است که آرام و لطیف و ملایم است یا جای خنکی است که انسان [در آن به سر میبرد] الآن ما در زیر این سقف هستیم در ظلّیم در سایهایم در آفتاب زندگی کردن کار آسانی نیست فرمود بهشت هم ظلّ ممدود دارد (1)با اینکه شمس و قمری در کار نیست همه جایش سایهگونه است یعنی فضای نرم و معتدل و دلپذیر و قابل زیست است. در بعضی از تعبیراتی که مربوط به دوزخیان است فرمود اینها ظَلیل ندارند یعنی سایهبان ندارند لاَ ظَلِیلٍ وَلاَ یُغْنِی مِنَ اللَّهَبِ (2)نه چیزی هست که آنها را از آن التهاب آتش نجات بدهد نه سایهبانی دارند خب با اینکه آنجا شمسی هم در کار نیست که سایه به این صورت داشته باشد ظَلیل یعنی سایهبان فرمود جهنّمیها ظلیل ندارند.
فرمود: وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً نه اینکه شب را تاریک قرار داد نه اصلاً برای شما لباس دوخت شما مرتّب بخواهید کار بکنید که نمیشود شما در روایات کسب این روایات را به وسائل مراجعه فرمودید که اگر کسی روز هم کار بکند شب هم کار بکند حقّ چشم را اَدا نکند تعبیر به حرمت شده است, (3)حرمت یعنی حرمت! در روایات تعبیر به حرمت شده یک انسان زراندوز طمّاع که شب کار میکند روز هم کار میکند آسایش هم ندارد به مزاج خودش و بچههایش رحم نمیکند تعبیر به حرمت شده, حرمت شده نه یعنی آن مال حرام است آن یک حکم وضعی است اما این کار, کار حرام است اگر هم حرمت, حرمت تکلیفی باشد یعنی خود این کار حرام است اگر نباشد حمل بر کراهت بشود کراهتش شدید است یعنی این کار که انسان روز کار بکند شب هم کار بکند حقّ چشم را ادا نکند به مزاجش آسیب برساند سلامتش را رعایت نکند تعبیر به حرمت شده فرمود روز را کار کنید شب را استراحت و آسایش داشته باشید ما برای آسایش شما جامه برای شما دوختیم این لباس است برای شما و خواب را هم که جزء بهترین برکات است برای سبات و آرامش قرار دادیم این شنبه را که میگویند سَبت یعنی تعطیل یَومَ سَبْتِهِمْ (4)یعنی روزی که تعطیل بود فرمود نوم برای تعطیلی این اعضاست که قدری آرام بگیرند بعد با نشاط بیشتری کار کنند ولی وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً این نظم است روز برای چیست شب برای چیست خواب برای چیست بیداری برای چیست این خواب و بیداری هم نموداری از حیات و ممات است انسان که میخوابد یک مرگ موقّت است که اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا (5)در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» هم گذشت که هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُم بِاللَّیْلِ وَیَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ (6)هر شب ما میمیریم منتها یک مرگِ موقّت روح را تقدیم میکنیم بعد به ما برمیگردانند لذا مستحب است که انسان وقتی بیدار شد بگوید «الحمد لله الذی أحیانی بعد ما أماتنی و إلیه النشور» (7)این دعای هنگام بیداری است دیگر, وقتی انسان از خواب برخاست اول صبح میگوید «الحمد لله الذی أحیانی بعد ما أماتنی و إلیه النشور» خب این نوم یک مرگ موقّتی است که انسان با آن مرگ دائم آشنا بشود بعد فرمود: وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ یکی از مصادیق رحمت الهی باران است که امیدواریم خدای سبحان کشورهای اسلامی مخصوصاً کشور ما را از این رحمت خاصّ خودش برخوردار بفرماید!
فرمود باران, رحمت است پیشاپیش رحمت, ریاح میآید که بشارت باران را به همراه دارد قبل از اینکه باران بیاید پیشدرآمد باران, ریاح است که بشارتدهنده و مژدهدهنده باران است. معمولاً در قرآن کریم هر جا سخن از رحمت و نعمت و بشارت است با جمع به کار میرود «ریاح» هر جا سخن از عذاب است مفرد به کار برده میشود طوری که مرحوم شیخ طوسی هم در تبیان این را دارند لکن ایشان نفرمودند غالباً, طرزی ذکر کردند که از آن دوام برمیآید (1)لکن در قرآن کریم کلمه ریح به نحو مفرد آن هم برای رحمت و امثال ذلک به کار برده شد وَجَرَیْنَ بِهِم بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ (2)از همین قبیل است و در جریان سلیمان هم غالباً ریح به کار رفته که مفرد است نه ریاح برای سلیمان ما ریح را مسخّر کردهایم (3)و مانند آن (4).
بنابراین در بیان قرآن کریم غالباً نه دائماً از آن بادهای بشارتدهنده رحمت به جمع یاد شده است که «ریاح» فرمودند و از آن بادی که سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (5)آن گونه از عذابها به «ریح» که مفرد است تعبیر شده گاهی هم ریح طیّبه است گاهی هم برای سلیمان ریح قرار دادیم که معجزه اوست اینها مفرد است.
بعد فرمود: وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ پیشاپیش باران این بادها میآید. این ریاح هم بُشر است هم نَشر هم بشارتدهنده رحمتاند هم ناشر گیاهاناند ناشر هوایند ناشر درختهایند خیلی از چیزها را منتشر میکنند. در سورهٴ مبارکهٴ «مرسلات» آیه سه از آن ریاح به عنوان وَالنَّاشِرَاتِ نَشْراً یاد کرده است آغاز سوره این است که وَالْمُرْسَلاَتِ عُرْفاً ٭ فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفاً ٭ وَالنَّاشِرَاتِ نَشْراً این ناشرات همان بادهایی هستند که پراکنده میکنند گاهی برای تلقیح است گاهی برای تصفیه هواست اگر این بادها نوزد بعضی از این هواهای آلوده ممکن است اهلش را آسیب برسانند بنابراین اینها هم بُشرند هم نَشر هم بشارتدهندهاند و هم منتشرکننده آن خواصّ گیاهان یا خواصّ فضای دیگر وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً خب این ماء طهور که رحمت الهی است پیشاپیش اینها ریاحِ مُبشّرات میوزد.
در جریان ریاح مبشّرات سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بحثش قبلاً گذشت; آیه 57 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این بود وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذَا أَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ این بادها یک وسیله نقلیهاند ابرها را روی دوش خودشان میگیرند نظیر این فرقوندارها که این کالا را میبرند این بادهای تند این ابرهای سنگین را روی دوششان میگیرند اِقلال یعنی به دوش گرفتن اینکه میگویند: «ما أقلّت الغَبراء و لا أظلّت الخضراء» همین است که در وصف اباذر(رضوان الله علیه) نقل شده «ما أقلّت الغَبراء» یعنی زمینِ خاکستریرنگ, هیچ کسی را روی دوش نگرفته «و لا أظلّت الخضراء» آسمانِ سبزرنگ بر کسی سایه نینداخته که «أصدق مِن ابیذر» (1)باشد اِقلال یعنی روی دوش گرفتن سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) تعبیر رایجی داشت میفرمود آن بحبوحه مسلّط شدن تودهایها بر ایران و سلطه آنها بر آذربایجان میفرمود: «لم یکن لنا أرضٌ تُقلّنا و لا سماءٌ تُظِلُّنا» با اینکه آن چند سال چندین رساله سنگین نوشتند میفرمودند ما نه زمینی داشتیم که بتواند ما را روی دوش خود نگهدارد نه آسمانی داشتیم که سایه نرمی [بر سر ما بگستراند] بحبوحه قدرت پیشهوری و کمونیستی بود تمام مسجدها و حسینیهها و سقّاخانهها را اینها تبدیل کرده بودند به کلوپهای حزب توده.
در اینجا که دارد حَتَّی إِذَا أَقَلَّتْ سَحَاباً (2)یعنی این بادهای تند این ابرها را روی دوش خود میگیرند خب اینها مأموریت دارند کجا ببرند در جایی که ذات اقدس الهی دستور میدهد چون اینها مأموران الهیاند سایه سجده میکند چه رسد به غیر سایه در مسئله یَتَفَیَّؤُا ظِلاَلُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَالشَّمَائِلِ (3)یا بخشهای دیگری که قبلاً داشتیم (4)سایه دارد سجده میکند منتها ما خبر نداریم از همین قبیل است فرمود: حَتَّی إِذَا أَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الَّثمَرَاتِ کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَی (5)لسان آن آیه این است که همان طوری که خدا زمینِ مرده را زنده میکند انسانهای مرده را هم زنده میکند چون در بهار دو کار انجام میشود یکی اینکه خوابیدهها بیدار میشوند یکی اینکه مردهها زنده میشوند درختها در زمستان به خواباند برخی از درختان در زمستان هم بیدارند مثل درختهای مرکّبات و اینها لذا وقتی سرما میآید آنها آسیب میبینند چون بیدارند آنکه بیدار است آسیب میبیند آنکه خواب است آسیب نمیبیند آنها خیلی آسیبپذیرند اگر سرما تند باشد بعضیها خواباند بیدار میشوند بعضی مردهاند در بهار زنده میشوند درختها که خشک نشدند نمردند منتها خواباند وقتی بهار که شد اینها بیدار میشوند اما آن کودی که زیر درخت است آن خاکی که زیر درخت است این مرده است دیگر مرده یعنی مرده اینکه دیگر جانی ندارد این دیگر جماد است وقتی باران نازل شد این درختهای خوابیده بیدار شدند رجوع میکنند به بالندگی و تغذیه هم خودشان بالا میآیند هم این خاکهای مرده را جذب میکنند در بدنه گیاه و این خاکِ مرده را روح میدهند استدلال قرآن به این نیست که این درخت بالنده شد این درخت که خواب بود این خاکِ مرده را فرمود ما زنده کردیم اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (6)زمینِ مرده را زنده میکند نه درختِ خوابیده را بیدار کند برهان معاد این است که این خاک مرده است و خدا آن را زنده میکند همین خاک را میکند خوشه و شاخه و میوه این امواتی هم که در قبرستاناند همین طور اینها را بیدار میکند دیگر شما هر سال دارید زنده شدن مردهها را میبینید خب هیچ وقت سؤال نکردید که این خاکِ مرده چطور شده زنده؟! فرمود: اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اینجا هم [یعنی در آیه 57 سورهٴ «اعراف»] فرمود ما این مردهها را زنده کردیم کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ بعد هم در آیه 58 فرمود: وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ این بلد طیّب نشان میدهد که اگر یک جا بَلْدِه گفته شد و مؤنث آورده شد نباید انتظار داشت که صفتش هم حتماً مؤنث باشد چون منظور از آن بَلْده همان بَلَد است در آیه محلّ بحث که فرمود ما بَلْدِه میّت و مَیت را زنده کردیم از همین قبیل است فرمود: لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً منظور از این بَلْده یا مکان است یا بَلَد که مذکّر است به دلیل آیه سورهٴ «اعراف» که فرمود: وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ یا جای دیگر هم دارد که ما بَلَد میّت را و مَیْت را زنده کردیم. (7)
فرمود این آب, آب طهور است یک بحث مبسوط فقهی جناب فخررازی در ذیل این آیه ذکر کردند کیفیت طاهر بودن و اینکه با ماء مُستعمل در حَدَث اکبر آیا میشود دوباره وضو گرفت یا نه (1)که این بحث مبسوط فقهی است و از حریم تفسیر بیرون است. وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً ٭ لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً یعنی سرزمین موات را ما زنده بکنیم (یک) وَنُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَاماً (دو) وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً (سه). انسان را بعد از این دو امر ذکر کرد زمین که زنده میشود با باغداری و کشاورزی زنده میشود پس باغداری و کشاورزی که موادّ غذایی جامعه را تأمین میکنند زنده شدند حیوانات هم که دامداریاند و وسایل نقلیه گذشته بودند اینها زنده شدند چنین سرزمینی قابل زیست است از این جهت انسان را بعد ذکر کرده. این تقدیم و تأخیر به لحاظ اینکه اگر جامعه انسانی بخواهد در سرزمینی زندگی کند باید زمین, میّت نباشد موات نباشد بایر نباشد دایر باشد وقتی دایر شد کشاورزی دارد باغداری دارد و مانند آن, پس از این جهت تأمین است دامداریاش هم که تأمین شده است به وسیله مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَاماً آن وقت جا برای زیست انسان است که فرمود: وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً از طیر هم استفاده میکنند از وحش هم استفاده میکنند اما آنها اینچنین نیست که جزء عناصر محوری حیات یک جامعه باشند لذا از طیر و وحش سخنی به میان نیامده از کشاورزی و دامداری سخن به میان آمده برای اینکه احتیاجات با آن رفع میشود.
پرسش ...
1) (35) . التفسیر الکبیر, ج24, ص467 - 473.
پاسخ: همین, الفتات است. برای اینکه کارهایی که خدای سبحان میخواهد انجام بدهد یا اسم ظاهر است که خطاب نیست یا با ضمیر غایب است مثل «هو» بعد وقتی که اصلِ مطلب جا گرفت و در ذهن افتاد آنگاه خودش را نشان میدهد به ضمیر متکلّم معالغیر در میآورد آنجا هم همین طور بود دیگر أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ که «ربّ» اسم است کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ این مَدَّ است که فعل غایب است وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ است که فعل غایب است ثُمَّ جَعَلْنَا با سهتا فعل غایب خدا را نشان داد بعد ضمیر متکلّم معالغیر را بیان کرد که التفات از غیبت به حضور است گرچه «جعلنا» خطاب نیست ولی حضور را میرساند اینجا هم همین طور است وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ است وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً است وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ است بعد وَأَنزَلْنَا است بعد لِنُحْیِیَ است اول با چند فعل غایب یا ضمیر غایب مسئله را مطرح میکنند و ذهن را آماده میکنند بعد از اینکه ذهن به حضور پروردگارش بار یافت آن وقت ضمیر متکلّم معالغیر مطرح است لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً وَنُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَاماً وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً این اَناسی که جمع انسان است جمع انسان گاهی به اَناسین است که خیلی کم استعمال میشود نظیر بوستان که به بَساتین جمع بسته میشود غالب جمع انسان همان اَناسی است که از اِنس مثلاً گرفته بشود وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً این مفرد آوردن کثیر برای آن است که گاهی فَعیل معنای جمع را میرساند مثل حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (1)قبلاً هم داشتیم وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً آیه 38 همین سوره این بود که وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً چون گاهی فَعیل معنای جمع را میرساند وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً.
1) (36) . سورهٴ نساء, آیهٴ 69.
بعد فرمود این باران را ما در فصول گوناگون در زمانهای متنوّع به سرزمینهای مختلف میرسانیم این طور نیست که همه جا در یک زمان, زمستان باشد در یک زمان, پائیز باشد درست است زمستان هست اما زمستانی که شمس مایل باشد نه عمود همه جا نیست اگر برای منطقه شمالی ما شمس مایل میتابد برای یک عدّه عمود میتابد الآن در طرفهای قطب جنوب تابستان است دیگر, اینچنین نیست که شمس آنجا هم مایل بتابد آنجا عمود میتابد و تابستان است بالأخره.
پرسش ...
پاسخ: خب البته دیگر, بالاتر از همه این است که انسان در فعلِ خدا دارد حرف میزند قبلاً ملاحظه فرمودید که چهار بخشْ دینی است ولو همه اینها از علمِ دینی بیرون است آن چهار بخشی که دینی هست ولی از علمِ دینی بیرون است این است که ما بگوییم اسلام ما را به فراگیری علم دعوت کرده است ما هم موظّفیم به جامعه بگوییم «طلب العلم فریضة» (1)موظّفیم بگوییم «اطلبوا العلم ولو بالصین» (2)این ترغیب به فراگیری علم است عملی است دینی و از حوزه بحث بیرون است تعلیم باید برای رضای خدا باشد استاد حوزه و دانشگاه باید برای رضای خدا درس بگویند این تعلیم, فعلی است دینی این را نمیگویند علمِ دینی, دانشجو و طلبه در حوزه و دانشگاه باید برای رضای خدا درس بخوانند این عملی است دینی این را نمیگویند علمِ دینی چهارم کاربرد علوم باید دینی باشد یعنی محصول بهداشت و درمان ساختن داروهای حلال است یا محصول و کار کسانی که در دانشکده کشاورزیاند پرورش گیاهان است پرورش درختهاست پرورش گلهاست کاربرد اینها و عملیات اینها باید در خدمت جامعه باشد نه در مراکز فساد این چهارتا اعمالی است دینی اینها را نمیگویند اسلامی کردن دانشگاه آن پنجتا علمِ دینی است هر علمی که درباره وجود خداست دینی است هر علمی که درباره صفات خداست دینی است هر علمی که درباره عینیّت صفات با هم و عینیّت صفات خدا با ذات خداست دینی است هر علمی که درباره اقوال خدا, علوم الهی است مثل تفسیر و امثال تفسیر دینی است هر علمی که درباره افعال خداست که خدا چه کرد چه میکند این دینی است این پنجتا دینی است همه اینها یا در حوزه است یا در دانشگاه, دانشگاه درباره افعال خدا بحث میکند حالا کسی غافل است مطلب دیگر است فرض ندارد کسی زمینشناس باشد یا فیزیکدان باشد یا شیمیدان باشد و علمش الهی نباشد حالا او غافل است مطلب دیگر است وگرنه او دارد درباره فعل خدا بحث میکند خدا چنین کرد خدا چنین کرد, خب اگر کسی در قم دارد میگوید خدا چنین گفت این میشود دینی ولی اگر در دانشگاه گفت خدا چنین کرد دینی نیست او اگر دینیتر از این نباشد خب لااقل مثل این است منتها باید توجه داشته باشند که ما علمِ غیر دینی نداریم مگر کسی - معاذ الله - اصل مبدأ را منکر باشد بله اصل مبدأ را که منکر بود میشود لائیک آن وقت همه علوم هم میشود فسون و فسانه.
خب فرمود: وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَیْنَهُمْ ما این باران را اگر یکجا جاری کردیم همانجا نگه نمیداریم که در زمین فرو برود این را به صورت نهر تا بحر هدایت میکنیم و اگر در مکانهای متعدّد باراندیم آن هم تصریف است این تَصْرِیفِ الرِّیَاحِ (1)زمینه «تصریف المیاه» است اینکه در ریاح تصرّف کردیم او را جابهجا کردیم برای اینکه ابرها را جابهجا بکند بارانها را جابهجا بکند پس اگر یک جا باران باراندیم او را نهرگونه میبریم اگر روی کوه دامنه کوه باران آمد با نهر این را تا بحر هدایت میکنیم که تمام اطراف را مشروب کند و تشنهها را سیراب کند و اگر خود باران را در جاهای مختلف باراندیم برای آن است که مردم هر زمان و زمینی هم بهره ببرند وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا این نشان میدهد که این آیات, آیات توحیدی است ولی متأسفانه فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً خیلیها گرفتار حس و تجربهاند خب وقتی معرفتشناسی آنها حس و تجربه بود از خودشان خبر ندارند چه رسد از امور غیبی اینها همان بیرون دروازه را دارند آباد میکنند.
در بحثهای قبلی هم یک بیان لطیفی از صدرالمتألهین(رضوان الله علیه) نقل شده است که هیچ انسان مادّی که درختگونه زندگی میکند ترقّی نمیکند خیلیها حیاتشان حیات گاهی است یعنی خوب غذا میخورند خوب جامه در برمیکنند خوب بالندهاند مدتها در برابر آینه سرگرماند تا خودشان را بیارایند و بیایند بیرون, این یک نهال خوبی است. بعد فرمودند که هیچ, هیچ یعنی به نحو سالبه کلیه هیچ درختی در عالَم ترقّی نمیکند آنکه بالا آمده فروعات اوست وگرنه دهن او ریشه او سرِ او در لجن است مگر درخت ترقّی میکند ریشه او دهن او در گِل و لای است اینکه بیرون آمده فروعات اوست شاخه, فرع آن ریشه است خیلیها هستند که درختگونه زندگی میکنند اینها «نامٍ بالفعل و حیوانٌ بالقوّه» هنوز حیوان نشدند چه رسد به مراحل عالیه انسانیّت فرمود: فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً.
1) (39) . سورهٴ بقره, آیهٴ 164; سورهٴ جاثیه, آیهٴ 5.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلِیلاً (45 ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً (46) وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً وَالنَّوْمَ سُبَاتاً وَجَعَلَ النَّهَارَ نُشُوراً (47) وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً (48) لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً وَنُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَاماً وَأَنَاسِیَّ کَثِیراً (49) وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً (50) وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَّذِیراً (51) فَلا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً کَبِیراً (52) وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً وَحِجْراً مَّحْجُوراً (53) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً (54)) درباره آیه أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ سه مطلب را باید در نظر داشت مطلب اول اینکه این آیه و همچنین آیات بعدی درصدد بیان توحید و ادلّه وحدانیّت خدا و نظم عالم است دوم اینکه بعد از اینکه این آیات روشن شد که شمسی هستی بعضی جاها ظل است بعضی جاها نور بعضی جاها تاریک است بعضی جاها روشن بعضی جاها شب است بعضی جاها روز و بحرینی هست بعضی جاها شور است بعضی جاها شیرین بعضی جاها تلخ است بعضی جاها شیرین همان طوری که نظام تکوین این طور است نظام تشریع هم این طور است یک شمسِ حقیقتی است به نام وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) اینها فضای جامعه را روشن کردند بعضی در ظلمتاند بعضی در ظلّاند بعضی در شباند بعضی در فضای روشناند بعضی تلخ و ترش و شورند بعضی شیریناند بعضی شفافاند و مانند آن. اگر کسی اینچنین تفسیر بکند که آیات 45 به بعد درصدد بیان توحید الهی است و تا پایان نظم را درست تقریر کند و از وجود نظم به ناظم پی ببرد و خداوند علّت پیدایش این نظام شفاف است (یک) و این نظام شفاف, علامت وجود خداست (دو) این نسبت متقابل که از یک طرف علّت است از طرف دیگر علامت محفوظ بماند بعد در بخش بعدی بگوید که همان طوری که در نظام تشریع, دینی هست و نبوّتی هست و امامتی هست بعضی در ظلمتاند بعضی در ظلّاند بعضی روشناند یعنی بعضی کافرند بعضی مؤمناند بعضی منافقاند بعضی تلخاند بعضی ترشاند بعضی شیریناند یک تفسیر مقارن و تطبیقی داشته باشد این ممکن است اما بخواهد بگوید که نه, این آیات مستقیماً ناظر به تنظیر است یعنی همان طوری که در نظام تشریع بعضی مؤمناند بعضی کافر بعضی نورانیاند بعضی ظلمانی, در نظام تکوینی هم یک جا شب است یک روز است یک جا ظلمت است یک جا روشن است این قدری بعید است. پس هاهنا امور ثلاثه اول اینکه این آیات درصدد بیان توحید است که خدا علّت است و نظم عالم, علامت; دوم اینکه مفسّر میتواند یک برداشت ذوقی و تطبیقی داشته باشد بگوید همان طوری که در تکوین یک جا روشن است یک جا تاریک یک جا ظلمت است یک جا ظل یک جا شیرین است یک جا تلخ و شور, در نظام تشریع هم همین طور است; سوم اینکه بگوییم این آیات فقط درصدد بیان تنظیر است این سومی مشکل است.
مطلب بعدی آن است که فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ به حسب ظاهر, انسان احساس میکند که این سایه درخت کم کم به درخت نزدیک میشود و تمام میشود یا سایه دیوار غروب که شد کم کم به طرف دیوار تمام میشود ولی خدا میفرماید سایه به طرف ما برمیگردد این معلوم میشود که أَلاَ إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ, (1)وَإِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (2)در حقیقت یا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (3)یک اصل کلی است هیچ چیزی خودبهخود پدید نمیآید و چیزی هم معدوم نمیشود اگر به حسب ظاهر به خفا میرود در تحت قبضه قدرت خدای سبحان خواهد بود فرمود ما او را به طرف خودمان جمع میکنیم ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً نه اینکه خودبهخود این سایه تمام میشود یا به شاخص اصلیاش برمیگردد ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً.
جریان لیل و نهار هم این «لام» در لَکُمُ به همه میتواند متعلّق باشد یعنی وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الَّیْلَ لِبَاساً «جعل لکم النوم سُباتا, جعل لکم النهار نشورا» این نظم به سود شماست که یک وقت کار بکنید یک وقت استراحت داشته باشید یک وقت به تجارت بپردازید یک وقت به عبادت بپردازید این لَکُمُ سرفصل است برای همه این عناوین و اینکه نظم عالم را ارائه کرد که سبب پیدایش باران چیست به ما هم یاد میدهد که ما چگونه باران ایجاد بکنیم سبب پیدایش و پرورش گیاه چیست به ما هم یاد میدهد که ما میوههای گلخانهای داشته باشیم سبب پیدایش و پرورش انسان چیست به ما هم جریان سلولهای بنیادی را یاد میدهد اینها تعلیم است اگر سلولهای بنیادی مطرح شده است اگر میوههای گلخانهای مطرح شده است بارانهای مصنوعی مطرح شده است برای اینکه خدا میفرماید من از این ابزار, فلان چیز را ایجاد میکنم یعنی شما رابطه این ابزار با فلان چیز را بفهمید (یک) دست به کار بشوید (دو) و ایجاد بکنید مشکلتان را حل بکنید (سه) این طور نیست که اگر سلولهای بنیادی مطرح شد یا بارانهای مصنوعی مطرح شد مشکلی ایجاد بشود اصلاً آیات, تعلیم این امور را به عهده دارد میوههای غیر فصل را با ایجاد شرایط در زمستان ایجاد میکنند قبلاً فکر میکردند که فلان میوه حتماً باید در تابستان رشد بکند اگر همان شرایط تابستانی را در گلخانه در زمستان انجام بدهند همان میوه را میدهد دیگر, قبلاً فکر میکردند که این کودک حتماً باید در رَحِم باشد اگر بیرون مثلاً باشد شدنی نیست بعد معلوم شد که بیرون هم شدنی است. قرآن چند کار را به ما یاد میدهد اصلِ اینکه ممکن دارای علّت است و آن علّت, ممکنآفرین است (یک) ممکن علامت وجود آن علت است (دو) و این راه, راه علمی است راه معجزه نیست چون راه عادی است (این سه) راه علمی راه عادی قابل تعلیم و تعلّم است و راه فکری دارد (چهار).
پرسش: جناب استاد اگر بیان نمیشد توسط قرآن کریم آیا با تجربه بشر دست پیدا نمیکرد؟
پاسخ: اگر با تجربه دست پیدا میکرد بر اساس عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (1)بود دیگر, ما نباید قارونی حرف بزنیم بگوییم بشر, بشر بیبشر! هر چه انسان دارد به تعلیم الهی است دیگر اگر ما قارونی فکر بکنیم هرگز به جایی نمیرسیم خیلیها هستند که اسلامی حرف میزنند ولی قارونی فکر میکنند میگویند ما خودمان کسب کردیم ما خودمان درس خواندیم إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (2)این را که شما باز بکنید با توحید هماهنگ نیست انسان را, بشر را, جامعه را بخواهید بفهمید به این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» مراجعه کنید تا شناسنامه انسان را مشخص کند فرمود انسان أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (3)انسان را بخواهید سورهٴ «نحل» مراجعه کنید وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً (4)انسان را بخواهید ببینید آن بخش دیگر آیات را که وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (5)بسیاری از فقهای بزرگ ما بقای بر تقلید میّت را اشکال میکردند میگفتند که خیلی از این فقها و مراجع آخر عمر که شده این مسائل یادشان نیست حالا بعد از مرگ یادشان است؟! شما میخواهی از فتوا تقلید کنید بله علم مردنی نیست شما که نمیخواهی از فتوا تقلید کنی شما میخواهی از این مرجع تقلید کنی باقی باشی بر فتوای مرجع, اگر میخواهی باقی باشی بر فتوای مرجع سه امر را - سه امر یعنی سه امر! - باید احراز کنی آن مرجع از بین نرفته این فتوا و علم از بین نرفته رابطه بین این دو هم محفوظ است شما رابطه را از کجا حفظ میکنی چقدر این استصحاب توان دارد که ثابت کند این بعد از مرگ هم این علم را دارد شما میخواهید از علم و فتوا تقلید کنی علم و فتوا که مرجع نیست از آن مرجع خشک و خالی میخواهی تقلید کنی او که مرجع نیست از یک مرجع عالِم بخواهی تقلید کنی باید احراز کنی که این شخص همان طوری که در دنیا صاحب رأی بود هم اکنون صاحب رأی است این خیلی آسان نیست انسان با استصحاب بتواند ثابت کند خیلی از مراجعاند که آخرهای عمر «من هر چه خواندهام همه از یاد من برفت» (6)شما این سه ضلع را - سه ضلع یعنی سه ضلع! - تا احراز نکردید نمیتوانید بگویید بقا جایز است. غرض این است که انسان را بخواهید آیات, مشخص کرده شناسنامه انسان را در کفِ دستش داده پس هیچ به نحو سالبه کلیه هیچ کسی حق ندارد بگوید که بشر فهمیده اگر علم و دانش است بله عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (7)ذات اقدس الهی گاهی از راه نقل به انسان چیز میفهماند گاهی از راه فطرت و عقل میفهماند این عقل چراغ خوبی است این فطرت چراغ خوبی است این عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ چراغ خوبی است این فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (8)چراغ خوبی است آن قارونی حرف زدن یک ظلمتِ بدی است هیچ کس نمیتواند و مجاز نیست بگوید من خودم سی, چهل سال زحمت کشیدم به اینجا رسیدم. بنابراین قرآن کریم چندتا کار میکند ساخت و ساز بشر را به ما یاد داد ساخت و ساز گیاه را به ما یاد داد ساخت و ساز باران را به ما یاد داد ساخت و ساز امتزاج بحرین را به ما یاد داد آدم هم انجام میدهد.
پرسش: برخی آقایان به جواز تقلید از میّت قائلاند در عین حال این مشکل است واقعاً...
پاسخ: خب به زحمت ثابت میکنند خب فقیه فحلی مثل آخوند اشکال میکند مثل آقای نائینی اشکال میکند مرحوم آقا ضیاء به زحمت افتاده گاهی استصحاب در مسئله اصولی میکند میگوید حجیّت رأی را استصحاب میکنیم گاهی در مسئله فقهی استصحاب میکند, فحلی مثل آخوند مخالف است فحلی مثل نائینی مخالف است گذشته از این, آنها که دین را از سیاست جدا میدانند یک مرجع بیدخالت را با مرده یکسان میدانند لذا تقلید از هر دو را جایز میدانند از آن طرف شما میگویید خیلیها به آن استدلال میکردند «أمّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها إلی رُواة حدیثنا» (1)از این طرف میگویید «مَجاری الامور بید العلماء» (2)آن بیچاره که مُرده است که مقبوضالید است یدی ندارد تا شما به او مراجعه کنید اگر دلیل شما «مَجاری الامور بید العلماء» است اینکه بیدست است اگر «أمّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها إلی رُواة حدیثنا» اینکه بیزبان است اگر بنایتان بر این است که سیاست از دیانت جداست ما فقط فتوا میخواهیم تا حدودی مجازید لذا نائینی, آخوند این فحول از علما, بزرگان از علما(رضوان الله علیهم اجمعین) موافق با بقا نیستند اگر کسی بخواهد فتوا به بقا بدهد به نحو جزم باید این اضلاع سهگانه مثلث را احراز کند.
غرض این است که انسان این است پس هیچ یعنی هیچ! کسی حق ندارد بگوید اینها بشری است اگر وحیای نبود, اگر وحیای نبود یعنی اگر تعلیم الهی نبود [آن وقت] انسان میشد همان مَنیٍّ یُمْنَی (3)دیگر, بنابراین اگر کسی توانست با سلولهای بنیادی بشر بسازد این به تعلیم الهی است اگر میوه تابستانی را در زمستان در گلخانه پروراند به تعلیم قرآنی است هوشِ الهی باشد به تعلیم الهی است نقل باشد هماهنگ با عقل, تعلیمِ الهی است اینها را قرآن یاد داده پس این طور نیست که اگر چیزی را قرآن یاد داده و ما را هم تشویق کرده ما بنازیم بگوییم ما این کار را کردیم بله, معجزه اینچنین نیست که کسی درس بخواند معجزه بیاورد علم, موضوع دارد محمول دارد نسبت دارد راه فکری دارد ممکن است کسی استاد باشد ممکن است کسی شاگرد باشد استاد مطالب فکری را از راه گفتن و نوشتن به شاگرد منتقل کند این راه فکری دارد اما معجزه به هیچ وجه راه فکری ندارد یعنی کسی سالهای سال صدها سال نزد وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) درس بخواند که شما چه کار کردید که مرده را زنده کردید [این ممکن نیست بتواند معجزه بیاورد] این به قداست روح وابسته است این علم نیست که موضوع داشته باشد محمول داشته باشد نسبت داشته باشد دلیل داشته باشد مدّعا داشته باشد این روح وقتی طیّب و طاهر شد وقتی اراده کرد مُرده زنده میشود معجزه درس نیست, کرامت درس نیست به قداست روح وابسته است از سنخ علوم نیست از سنخ مفاهیم نیست از سنخ موضوع و محمول و مسئله نیست روح که طیّب و طاهر شد وقتی اراده کرد درخت از جایش کَنده میشود خب بنابراین اینها هم صِبغه علمی دارد (یک) هم صبغه تعلیمی دارد (دو) و هم اگر کسی این کار را کرده است از سلولهای بنیادی بشر ساخت باید شاکر باشد که قرآن به او چیزی یاد داد او هم راه قرآن را ادامه داد (سه) این کارها را قرآن یکی پس از دیگری کرد.
پرسش:...
پاسخ: الآن هم همین طور است دیگر, در همین تابستان و زمستان به طور عادی که انسان باغی را آبیاری میکند و میوه میدهد مؤثّرْ اوست همه اینها ابزارند فاعل به معنای مابهاند نه فاعل به معنی ما مِنه آن که هستی میدهد همیشه خداست حتی این کاری هم که ما میکنیم آبی که مینوشیم این سیرابی پیدا میشود آن نشاط پیدا میشود خالقْ دیگری است اوست که اِنبات لَحم میکند فاعل اوست دیگران ابزار کارند در امور عادی هم همین طور است نه اینکه حالا در امور عادی ما خالق باشیم و در امور غیر عادی خدا خالق باشد که ما ابزار کار اوییم ما را به کار گرفته دارد این کارها را انجام میدهد.
این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که تنها مسائل اخلاقی را بیان نکرده فرمود: «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» (1)اینها یک صبغه اخلاقی هم دارد که فرمود اعضا و جوارح شما سربازان خدایند مواظب باشید اگر بیراهه رفتید دیگر خدا از جای دیگر سربازکِشی و لشکرکشی نمیکند ما را - خدای ناکرده - با زبان ما با دست ما میگیرد حرفی میزنیم که آبروی ما میرود کاری را میکنیم که آبروی ما میرود جایی میرویم که آبروی ما میرود فرمود این کار را نکنید بیراهه نروید اگر بیراهه رفتید خدا از جای دیگر لشکرکشی نمیکند اعضای شما سربازان او هستند «جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» اگر خواست بگیرد حالا یا رومیزی یا زیرمیزی میگیرید آبرویتان میرود این برای مسائل اخلاقی. خب اگر جوارح ما و جوانح ما سربازان او هستند کسی میتواند بگوید من نوآوری دارم من خودم ابتکار کردم من این درخت را به بار آوردم خب اعضا و جوارح که حق ندارد بگوید من آبیاری کردم من درخت رویاندم اوست که انسان را هدایت میکند قَدَّرَ فَهَدَی (2)این اعضا را راهاندازی کرده آن آب را راهاندازی کرده این درختها را رویانده و سرزمینها برای اوست همه امور این طور است.
پرسش: اگر این ابزارآلات عملی به فرماندهی عقل قدسی و وحی و شریعت عمل نکنند جنود الشیطاناند؟
پاسخ: در معاصی, این جنود شیطان است لکن در نظام کل خود شیطان هم یکی از سربازان خدای سبحان است منتها کلب معلَّم است شیطان را ذات اقدس الهی دو مأموریت داد هر دو در کمال زیبایی است یک مأموریت عمومی داد که وسوسه کند. وسوسه از بهترین و مقدسترین چیزهای عالم است هر کس به جایی رسید از راه وسوسه رسید اگر وسوسهای نباشد تحریکی نباشد جهاد اکبری نیست پیروزی در کار نیست انسان میشود فرشته, خب فرشته دیگر کمالی ندارد از این فرشتهها خدا زیاد آفرید انسانی که بخواهد «بار دیگر از مَلک قُربان شوم» (1)یا «پرّان شوم» باید وسوسه داشته باشد (یک) با وسوسه بجنگد (دو) پیروز بشود (سه) از مَلک قُربان شود و مقرّبتر بشود (چهار) در نظام عالَم وسوسه چیز خوبی است بیش از این هم مسلّط نیست و حقّ دخالت هم ندارد لذا در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» میفرماید شیطان در قیامت میگوید من دعوتنامه نوشتم, انبیا دعوتنامه نوشتند اولیا دعوتنامه نوشتند عترت طاهرین دعوتنامه نوشتند عقل و فطرت دعوتنامه نوشتند این همه دعوتنامه را آنها نوشتند من هم دعوتنامه نوشتم میخواستید نیایید, همین! (2)قسمت دوم چون کلب معلّم است این کلب معلّم و سگ تربیتشده هیچ کسی را گاز نمیگیرد مگر به دستور صاحبش! خب حالا صاحبش ذات اقدس الهی است فرمود یک عدّه هستند که ما همه نعمتها را به آنها دادیم بیراهه رفتند همه فرصتها را دادیم آنها بیراهه رفتند مهلت دادیم برای توبه و اِنابه بیراهه رفتند از آن به بعد این سگ معلّم را به جان اینها میاندازیم أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً, (3)إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ (4)اینها میبینید مرتب گرفتار وسوسه و شورشاند البته اختیار را از اینها نگرفته این هم کار بسیار مقدّسی است تنها نقص شیطان این است که «جُرمش این بود که در آینه عکس تو ندید» به تعبیر شیخناالاستاد مرحوم الهی قمشهای و آنجا سجده نکرد و گرفتار ضلالت ابدی شد چون در برابر خدا ایستاد نسبت به ذات اقدس الهی ادّعای ربوبیّت کرده گفته جنابعالی نظرتان این است ولی من نظرم چیز دیگر است! خب این دیگر قابل بخشش نیست دو کار را خدا برای شیطان معیّن کرده هر دو در نظام احسن خوب است کاری به کسی ندارد لذا اگر کسی تحت اِضلال شیطان قرار گرفت در نظام تکوین دارد خدا را سجده میکند برای اینکه لِلَّهِ یَسْجُدُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (5)که استثناپذیر نیست بله در نظام تشریع که اختیار دارد و معصیت کرده است اهل دوزخ و جهنّم است. بنابراین اگر نعمتهای خدا را خدا به ما یاد داد و ما عمل کردیم و مشابه آن را ساختیم باید شاکر باشیم که این مکتب را قرآن فراسوی ما نصب کرد ولی کرامت معجزه و امثال ذلک که راه فکری ندارد راه علمی و مفهومی و ذهنی و علم حصولی و موضوع و محمول [و مانند] اینها ندارد راه تعلیم و تعلّم نیست.
فرمود: وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً این مَاءً طَهُوراً دو مطلب را میفهماند یکی اینکه طهارتهای شما را تأمین میکند چه طهارت حَدَثی چه طهارت خَبثی یکی سیراب شدن شما را, سیراب شدن انسان را در کنار سیراب شدن حیوان و سیراب شدن گیاه قرار داد طهارت را جداگانه ذکر کرد یک سلسله نعمتهای مادّی است که انسان و دام شریکاند اینکه فرمود ما درختها را باثمر کردیم میوهها رویاندیم مزرعه و مرتع را رویاندیم مَتَاعاً لَکُمْ وَلِأَنْعَامِکُمْ, (1)کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ (2)این آیات نشان میدهد که انسان در بهرهبرداری از این گونه مواهب مادّی خداوند, با دام مشترکاتی دارد اما آنجا که طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) مربوط به علم و معرفت است آنجا مرز مشترک انسان و فرشتههاست دیگر دام در آنجا حضور ندارد امام سجاد(سلام الله علیه) به استناد آیه سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» که بحثش قبلاً گذشت فرمود در فضل علوم الهی همین بس که خداوند ملائکه و علما را یکجا ذکر میکند شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ (3)این استنباط امام سجاد(سلام الله علیه) نشان میدهد که انسان یک مرز مشترکی با فرشتهها دارد از همین استنباط میتوان بهره دیگر برد و اینکه انسان یک مرز مشترکی با دام دارد که فرمود: کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُمْ, مَتَاعاً لَکُمْ وَلِأَنْعَامِکُمْ اینجا هم یک مرز مشترکی بین انسان و دام هست فرمود شما را سیراب میکنیم انعامتان را سیراب میکنیم باغهایتان را سیراب میکنیم اما آن طَهُوراً مطلب دیگر است آنجا که شما را با وضو طاهر میکند با غسل طاهر میکند یا طهارتهای حَدثی را به شما میآموزاند آنجا دیگر مطلب دیگر است. فرمود: وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً طَهُوراً آنجا دیگر اگر طهور به معنای پاک کردن رذایل خَبثی باشد این هم مشترک است اما حدثی باشد دیگر مشترک نیست سقی مشترک است. جناب زمخشری در کشاف دو احتمال میدهد درباره ضمیر لَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَیْنَهُمْ یکی همین احتمالی است که در بحث دیروز گذشت که صَرَّفْنَاهُ یعنی ما این آب را جابهجا کردیم به همه برسد یا روی دامنههای کوه و ارتفاعات یک منطقه که بارید این برف یا تگرگ یا باران بارید به وسیله رودخانه ما به همه جا میرسانیم یعنی این را جابهجا میکنیم یا اینکه ما به وسیله باد این ابرهای پربار را دستور میدهیم در مناطق گوناگون ببارند در فصول گوناگون ببارند که ضمیر صَرَّفْنَاهُ به آن مَطَر برگردد. احتمالی که ایشان مطرح میکند به عنوان یکی از دو احتمال این است که وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ یعنی این قول را, ما این مطلب را در جای جای قرآن میگوییم در کتابهای انبیای پیشین(علیهم السلام) گفتیم تا روشن بشود که این نظم یک ناظمی دارد (4)وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَیْنَهُمْ لِیَذَّکَّرُوا از این لِیَذَّکَّرُوا کمک گرفتند که منظور این است که ما این قول را این مطلب را به طور متنوّع در موارد گوناگون گفتیم فَأَبَی أَکْثَرُ النَّاسِ إِلَّا کُفُوراً آنها چون معرفتشناسیشان حس و تجربه است چیزی که محسوس آنهاست و با حس تجربه کردند میپذیرند و چیزی که معقول آنهاست متأسفانه ادراک نمیکنند و نمیپذیرند لذا گرفتار کفر شدند فرمود: فَلا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً کَبِیراً شاید سرّ اینکه جناب زمخشری در کشّاف ضمیر صَرَّفْنَاهُ به قول الهی برگرداند برای اینکه با آیات بعدی نظیر وَجَاهِدْهُم بِهِ که ضمیر بِهِ به این کتاب و قول الهی و تعلیم الهی برمیگردد هماهنگ است. جهاد یک جهاد صغیر است یک جهاد کبیر یا یک جهاد اصغر است یک جهاد اکبر, جهاد صغیر با همین آهن است و دشمن بیرون را طرد کردن, جهاد اکبر همان مبارزه با نفس است که طبق آن روایات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند, (5)جهاد با دشمن بیرونی, جهاد نظامی جهاد صغیر است و جهاد فرهنگی جهاد کبیر. جهاد نظامی یعنی کسی با یک زور بیشتری یک قدرت بیشتری رقیب را از پای در بیاورد جهاد فرهنگی استدلال میخواهد تقریر میخواهد برهان میخواهد تعلیم میخواهد مقدّمات مناظره میخواهد و مانند آن لذا این جهاد فرهنگی نسبت به جهاد نظامی بزرگ است آن جهاد نظامی جهاد صغیر وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً کَبِیراً اثنای بحث توحید, مسئله رسالت را و ابلاغ پیام الهی را مطرح فرمود بعد به دنباله مطالب نظم الهی و دلیل توحید حق, جریان دریاها را یا رودخانههای بزرگی که شبیه دریاست ذکر فرمود وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ مَرْج مخلوط کردن است حالا در اجسام خشک مثل گندم و اینها میگویند مخلوط شده است در مایعات میگویند ممزوج شده است مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ چون اینها آباند باید ممزوج شده باشد لکن به قرینه اینکه فرمود: وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً یعنی مقارن هماند کنار هماند ممزوج نشدند به دلیل اینکه فرمود برزخی بین اینهاست حاجز بین اینهاست حِجْراً مَّحْجُوراً در کار است. در بخشهایی از قرآن فرمود: فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ اینها در امر مریجاند هرج و مرج که میگویند یعنی همین, در سورهٴ مبارکهٴ «ق» آیه پنج این است بَلْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ امرِ مریج همین است که ما میگوییم قاطی کرده یعنی موضوعها را اشتباه کرده محمولها را اشتباه کرده احکام را اشتباه کرده اینکه قاطی کرده یعنی نظم علمی در گفتار او نیست موضوع از محمول خودش جدا شد محمول از موضوع خودش جدا شد با بیگانه پیوست میگوییم قاطی کرده تعبیر قرآن کریم این است که فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ اینها قاطی کردند برای اینکه اگر یک قضیه علمی باشد موضوع برای همین محمول باید باشد محمول باید برای همین موضوع باشد نسبتشان محفوظ باشد تا قضیه سامان بپذیرد اگر کسی مخلوط فکر میکند قاطی کرده باشد میگویند فَهُمْ فِی أَمْرٍ مَرِیجٍ در اینجا قاطی نشده به اصطلاح, ممزوج نشده مخلوط نشده به دلیل اینکه در آیه محلّ بحث فرمود: وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً و در سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» هم فرمود: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ ٭ بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ (6)هیچ کدام بَغی دیگری ندارد هیچ کدام طلب دیگری ندارد هیچ کدام در حریم دیگری وارد نمیشود پس اختلاط نیست امتزاج نیست قاطی کردن نیست چون کلمه مَرْج قاطی کردن و اختلاط را میفهماند فوراً فرمود: بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ یَبْغِیَانِ منتها همان طوری که رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا (7)یعنی آن عَمَد دیگر مرئی نیست اینجا هم جَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً که «لا ترونها» آن برزخ چیست؟ آن اراده الهی است که دیدنی نیست اصلِ برزخ و حاجز هست که اینها مرزهایشان جداست اما چه چیزی نمیگذارد که اینها مخلوط هم بشوند ممزوج هم بشوند با اینکه هر دو مایعاند «لا ترونها» برزخی نیست که شما ببینید پس «جعل بینهما برزخاً بغیر برزخٍ ترونها» یعنی یک برزخ غیر مرئی دارد مثل اینکه آنجا فرمودند یک ستون غیر مرئی دارد حالا اراده الهی است یا تعبیرات دیگر, بنابراین اینجا که فرمود: جَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً برای آن است که این محفوف است بما یَصلح للقرینیّه و مَرْج را به معنای خلط نگرفته به معنای مَزج نگرفته به معنای قاطی کردن نگرفته مرزها کاملاً از هم جدا هستند فرمود: وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ این هذَا تصویر آن حادثه است گاهی یک قضیه گذشته را برای اینکه خوب برای مخاطب ترسیم بکنند تصویر بکنند او را به ذهن او اینچنین میآورند به جای اینکه بگویند «أحدهما کذا و الآخر کذا» میگویند «هذا کذا و ذاک کذا» در جریان حضرت موسی(سلام الله علیه) که موسی دید یکی از قوم فرعون میخواست ستم بکند نسبت به آن مظلوم بنیاسرائیل به جای اینکه بفرماید «أحدهما کذا و الآخر کذا» فرمود: هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ (8)این ترسیم و تصویر صحنه واقعه است تا مخاطب خوب درک بکند این یک نکته ادبی است که اینها را لابد در مطوّل ملاحظه فرمودید آنجا سخن از هذا و هذا نیست الآن قرنها از قصّه موسی و دو نفر که یکی را کُشت و دیگری زنده ماند گذشت اما برای ترسیم و تصویر آن واقعه که برای مخاطب حسّی بشود به جای اینکه بفرماید «أحدهما من شیعته و الآخر من عدوّه» یا کذا و کذا فرمود: هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ اینجا هم همین طور است الآن ما دریا را نمیبینیم نزد ما حاضر نیست اما برای ترسیم و تصویر آن صحنه نزد مخاطب که اینها را مشهود ببیند فرمود این یکی شیرین است آن یکی تلخ است هُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ فُرات یعنی شیرین وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ تلخ و شور اما آن مَرَج به معنای خَلَط نیست به معنای مَزجَ نیست قاطی کردن نیست برای اینکه فرمود: وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً وَحِجْراً مَّحْجُوراً گویا آن برزخ به آن بحر دست راستی میگوید جلو نیا به بحر دست چپی میگوید جلو نیا یا بحر شمالی میگوید جلو نیا به بحر جنوبی میگوید جلو نیا حِجْراً مَّحْجُوراً حِجر یعنی منع, محجور یعنی ممنوع این کتاب حَجر که در فقه هست [درباره] آنها که ممنوعالتصرّفاند است آن بحثی که قبلاً داشتیم با هاء بود یعنی متروک یا به معنای هذیان که مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سَامِراً تَهْجُرُونَ (9)که آن قصّه - معاذ الله - «إنّ الرجل لیهجر» (10)از این قبیل است آن با هاء است اما اینکه یکی از کتابهای فقه ما کتاب حَجر است یعنی منع, سفیه محجور است مُفلّس محجور است صبیّ محجور است یعنی ممنوعالتصرّف است آن برزخ و حاجز به دو طرف به هر کدام تشر میزند حِجْراً مَّحْجُوراً یعنی نیا جلو به این طرف هم میگوید حِجْراً مَّحْجُوراً یا کلّ واحد از طرفین به یکدیگر میگویند من به مرز شما نمیآیم شما هم وارد محدوده من نشوید وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً که آن برزخ میگوید حِجْراً مَّحْجُوراً یا کلّ واحد از بحرین به یکدیگر میگویند حِجْراً مَّحْجُوراً در تتمّه براهین بر توحید فرمود: وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً.
1) (22) . سورهٴ نازعات, آیهٴ 33; سورهٴ عبس, آیهٴ 32.
2) (23) . سورهٴ طه, آیهٴ 54.
3) (24) . (سورهٴ آلعمران, آیهٴ 18) تفسیر الامام العسکری, ص625.
4) (25) . ر.ک: الکشاف, ج3, ص285.
5) (26) . الکافی, ج5, ص12.
6) (27) . سورهٴ الرحمن, آیات 19 و 20.
7) (28) . سورهٴ رعد, آیهٴ 2.
8) (29) . سورهٴ قصص, آیهٴ 15.
9) (30) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 67.
10) (31) . الطرائف (سیدبن طاووس), ج2, ص432.
در اینجا دو احتمال هست یکی اینکه این ماء همان است که در سورهٴ «انبیاء» بود که وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ (1)یا در سورهٴ مبارکهٴ «نور» بود که وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مَن مَاءٍ (2)یا نه منظور از این ماء, نطفه است که خداوند از نطفه بشر آفرید و جریان انساب و اسباب را راهاندازی کرد اگر فرزند انسان باشد خواهر انسان باشد پدر و مادر انسان باشد اینها با هم رابطه نسبی دارند بستگان داماد یا بستگان عروس باشند نسبت مصاهرهای برقرار است که از آنها به عنوان سبب یاد میشود فرمود: وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ علی قسمین یکی مرد است که عامل نسب است یکی عروس و زن است که مصاهره و دامادی را به همراه دارد.
پرسش: حاج آقا خلقت حضرت آدم و حضرت حوّا و حضرت عیسی نسبت به ماء ...
پاسخ: آن دیگر نطفه نبود فرمود: إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ ٭ فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (3)و فرمود انسان اصلش مِن طِینٍ است نسلش مِن ماءٍ است (4)حالا این نسل را دارد بیان میکند اگر منظور از این ماء همان باشد که در سورهٴ «انبیاء» است آدم و حضرت عیسی و اینها هم در آن ماء شریکاند که وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ اگر منظور از این ماء نطفه باشد اینها درباره فرزندان حضرت آدم(سلام الله علیه) است به استثنای حضرت عیسی.
فرمود: وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً آنگاه این بشر را دو قسم کرد یک قسمت مردند که نَسب به همراه آنهاست یک قسمت زناند که صِهر و دامادی به همراه آنهاست و دوباره برگشتند به صدر این سرفصل در این سرفصل فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ این مطلب را با پیغمبر در میان گذاشت گرچه همگان مأمورند تا حدودی مقدور همگان است موظّف هم هستند اما خطاب مستقیم به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود نمیبینی خدا چه کار کرد؟! در بخش پایانی این پاراگراف این مجموعه فرمود: وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً این ردّ العجز الی الصدر است صدر این محدوده أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ است ذیل این محدوده وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَّذِیراً (51 فَلا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً کَبِیراً (52) وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَیْنَهُمَا بَرْزَخاً وَحِجْراً مَّحْجُوراً (53) وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً (54) وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُهُمْ وَلاَ یَضُرُّهُمْ وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً (55) وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً (56) قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً (57) وَتَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَکَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً (58)) چون سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» در مکه نازل شد و مسئله وحی هم از مسائل محوری سوَر مکّی بود در آیه 51 فرمود: وَلَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَّذِیراً اگر خدا میخواست میتوانست برای هر محلّی یک پیامبری اعزام بکند لکن وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را برای کلّ این منطقه مبعوث کرد و بار سنگین را روی دوش آن حضرت قرار داد فرمود بار تو سنگین است ما اگر میخواستیم میتوانستیم ولی شأنیّت تو, شخصیّتی که به تو دادیم باعث شده است که آن بار سنگین را روی دوش تو بگذاریم که کلّ این منطقه به رسالت تو احیا بشود لذا باید یک جهاد کبیر بکنی یک جهاد سنگین بکنی هم جهاد فرهنگی سنگینتر از جهاد نظامی است هم وسعت حوزه مسئولیّت تو باعث جهاد کبیر است لذا فرمود: وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً کَبِیراً منظور از این جهاد نمیتواند جهاد نظامی باشد زیرا این سوره در مکه نازل شده است در مکه سخن از جهاد نبود حکومتی تشکیل نشده بود نیروهای نظامی در اختیار نداشتند تا بتوانند جهاد کنند فقط یا در تقیّه بودند یا صبر و بردباری و مظلومیّت به سر میبردند و اگر این سوره در مدینه نازل میشد ممکن بود ناظر به جهاد نظامی باشد بنابراین طبق این دو قرینهای که هست یکی اینکه مناسب با آن آیه لَوْ شِئْنَا لَبَعَثْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ نَّذِیراً است (یک) و از طرفی هم در مکه جا برای جهاد نظامی نبود (دو) معلوم میشود که منظور از این جهادِ کبیر, تحمّل تبلیغ دشوار تعلیم دشوار و تزکیه دشوار است وَجَاهِدْهُم بِهِ جِهَاداً کَبِیراً.
مطلب دیگر این است که ذات اقدس الهی چند کار را در عالم انجام میدهد بعضی از کارهاست که مخصوص اوست احدی توان آن را ندارد چه اینکه بعضی از اشخاصاند که مخصوص به سِمتهایی هستند که دیگران فاقد آن ارزش و سِمتاند. خدای سبحان انبیا را مبعوث میکند به وسیله آنها ائمه(علیهم السلام) را مشخص میکند که این کار مخصوص خدای سبحان است افرادی هم در اثر داشتن عصمت, شایسته دریافت نبوّت و رسالت و امامتاند که این هم بر اساس اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (1)در اختیار خدای سبحان است و گروه مخصوصی به عنوان مبدأ قابلی. معجزاتی هم خدای سبحان به انبیا و اولیایش عطا کرده است که این معجزات هم مخصوص ذات اقدس الهی است راه فکری ندارد جزء علوم نیست - جزء علوم نیست یعنی جزء علوم نیست! - نمیشود یاد گرفت این کار را انجام داد به قداست روح وابسته است ممکن نیست کسی سالیان متمادی درس بخواند بتواند مرده را زنده کند یا با یک سورهٴ مبارکهٴ «حمد» بیماری را درمان کند یا ابرص و اکمه و اعما را درمان کند اینچنین نیست اینها راه فکری ندارد راه درس و بحث و موضوع و محمول و عرض ذاتی و اینها نیست به قداست روح وابسته است مثل اینکه پیوندهای نسبی با درس و بحث نیست اگر زید پسر عمرو است دیگر پسر عمرو است کسی نمیتواند با درس و بحث پسر عمرو بشود این راه فکری ندارد یک پیوند خارجی است جریان معجزات هم از همین قبیل است اما به استثنای این امور, کارهای عادی که ذات اقدس الهی انجام میدهد این راه تعلیم هم هست یعنی به وسیله نسیم کم کم باد تولید میشود بعد ابر تولید میشود ابر نکاح میشود در اثر تناکح ابرها بعضی از ابرها تلقیح شده باردار میشوند رسالتی پیدا میکنند بر منطقهای ببارند گیاه برویانند گیاه را به ثمر برسانند اینها همه کارهای علمی است ذات اقدس الهی این کارها را مرتب انجام داده و میدهد در آیات الهی اینها را مشخص میکند بشر را هم دعوت میکند که اینها را یاد بگیرید مثل این انجام بدهید و انجام میدهند اینچنین نیست که اینها ممنوع باشد بلکه اینها راهنماییهای الهی است پس اگر سلولهای بنیادی مطرح شد یا میوههای گلخانهای مطرح شد همه اینها برگرفته از نظام خلقت است نه نظام طبیعت و خدای سبحان این کارها را به بشر آموخت.
1) (1) . سورهٴ انعام, آیهٴ 124.
اما در جریان بحر غالباً آبهای دریا شور است اگر منظور از این بحر همان دریا باشد باید کشف کرد آن دریایی که دو قسمت است یک قسمت آب شیرین دارد یک قسمت آب شور کدام است اگر منظور از این بحر آن نهر بزرگ باشد که این نهرهای بزرگ را هم بحر تعبیر میکنند نظیر رود نیل که در کلمه بحر هم بر او اطلاق شده است اگر این باشد رودخانه شیرین هست در عالم کم نیست اما بحر باشد باید جستجو کرد که بحر شیرین کدام است یعنی کدام دریایی است که یک مقدارش شیرین است یک مقدارش شور و اما آن برزخ و حاجز, مرئی نیست هر کدام از دو طرف به یکدیگر میگویند حِجْراً مَّحْجُوراً یعنی نزدیک ما نیا نظیر آنچه در آیه 22 همین سورهٴ «فرقان» گذشت که یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً چون آن ملائکه عذاب را که میبینند میگویند نزدیک نیایید ما از شما به خدا پناه میبریم این حِجْراً مَّحْجُوراً یعنی نزدیک ما نیایید اینجا هم کلّ واحد از این دو بحر به دیگری میگویند حِجْراً مَّحْجُوراً آن برزخ هم حاجز است.
خب وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً اینها را ذات اقدس الهی معجزه ندانست اینها را جزء علوم عادی دانست که به دیگران هم یاد میدهد که پیوندهای نسبی باشد پیوندهای سببی باشد مصاهره باشد وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً که اشاره شد همان طوری که در سرفصل این بخش از آیات پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مخاطب قرار داد فرمود: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ (1)اینجا هم در پایان این بخش فرمود: وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً بعد میفرماید در برابر این همه نِعم و ادلّه توحیدی یک عدّه بتها را میپرستند کسانی را و اشیائی را میپرستند که آنها نه نافعاند و نه ضارّ عبادت آنها زیانبار است ولی معبود نه ضارّ است نه نافع وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ معبودی را که آن معبود نه نافع است نه ضارّ ولی عبادت آنها ضارّ است چون شرک است.
1) (2) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 45.
مسئله نفع و ضرر به لحاظ غالب مردم است غالب مردم که عبادت میکنند یا «خوفاً من النار» است یا «شوقاً إلی الجنّة» آن اوحدی از بندگان الهیاند که «حبّاً» (1)و «شکراً» (2)و ذکراً معبود را عبادت میکنند وگرنه غالب مردم یا برای ترس از جهنم است یا برای شوق به بهشت به همین مناسبت هم سِمت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به عنوان بشیر و نذیر ذکر کرد و ذکر میکند چه اینکه در آیه 56 همین سوره فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً پس توده مردم عبادتشان یا در اثر شهوت است یا در اثر غضب; یا در اثر غضب هست که میخواهند از خود دفاع کنند و خطر را دفع کنند «خوفاً من النار» عبادت میکنند یا در اثر شهوت و جاذبه نعمتهای بهشت خدا را عبادت میکنند یا «شوقاً إلی الجنّة» است که با تبشیر هماهنگ است یا «خوفاً مِن النار» است که با انذار هماهنگ است این کارِ غالب مردم است کماند بندگانی که لله خالصاً و «حبّاً» و ذکراً و «شکراً» و فکراً عبادت کنند بنابراین عبادت توده مردم یا برای دفع خطر است یا جلب منفعت.
ذات اقدس الهی هم به مشرکان میفرماید عبادت بتها نه دافع خطر است (یک) نه جالب منفعت است (دو) یعنی آن معبودها نه برای شما خطری را دفع میکنند نه منفعتی را جلب میکنند بلکه عبادت آنها جز ضرر چیز دیگر نیست لذا میفرماید: وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُهُمْ اگر شما بخواهید برای شوق عبادت کنید وَلاَ یَضُرُّهُمْ اگر بخواهید برای خوف عبادت کنید لکن عبادت اینها سبب ورود در جهنم است برای اینکه شما دارید علیه دین تلاش و کوشش میکنید وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً ذات اقدس الهی چون غنیّ محض است و قدیر صِرف نه نیازی به کمک دارد و نه میشود به او آسیب رساند یا به او کمک کرد دین او مکتب او راه او آسیبپذیر است یعنی کسی میتواند آسیبی ایجاد کند چند صباحی مانع دیگران بشود که راه خدا را طی نکنند همان طوری که نصرت دین خدا فرض دارد که إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ, (3)وَلَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ (4)آسیب رساندن به دین خدا هم فرض دارد گرچه سرانجام وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (5)پایان کار به سود اهل تقواست ولی کسی ممکن است چند روزی جلوی پیشرفت دین را بگیرد همان طوری که نصرت دین خدا رواست یعنی ممکن است إِن تَنصُرُوا اللَّهَ رواست آسیب رساندن به پیشرفت دین خدا هم ممکن است یعنی محال نیست لذا فرمود: وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً یعنی «علی دینه و علی مکتبه ظهیرا» ظَهیر یعنی پشتوانه و پشتیبان برخیها پشتیبان و پشتوانه حقّاند برخیها پشتیبان و پشتوانه باطلاند کافر پشتوانه و پشتیبان باطل است که علیه دین تلاش و کوشش میکند.
پس این آیه چند نکته را به همراه دارد یکی اینکه عبادت یا خوفاً است که عبادت بتها از این قبیل نمیتواند باشد چون بتها ضارّ نیستند یا شوقاً إلی المنفعه است که عبادت بتها نمیتواند چنین باشد زیرا بتها نافع نیستند ولی عبادت اینها جز ضرر چیز دیگر نیست چون انسان میشود کافر و همین انسانِ کافر با بتپرستیاش علیه دین دارد پشتوانه تأمین میکند یا پشتیبان میشود وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً آنگاه فرمود جهنمی هست قیامتی هست حسابرسی هست چند روزی اینها ممکن است میداندار باشند و تو که رسول خدا هستی سِمت تو جز تبشیر و انذار نیست نه وکیل بر آنها هستی نه وکیلِ علیه اینها هستی (1)که اینها را سرکوب کنی, نه مُصیطر بر اینها هستی (2)که سرکوب کنی, نه جبّار بر اینها هستی (3)که طبق این سه طایفه آیه که قبلاً خوانده شد سلطهای نداری دین هم اینها را آزاد گذاشته در نظام تکوین نه در نظام تشریع, در نظام تشریع جا برای آزادی نیست وگرنه میشود اباحهگری, واجباتی هست محرّماتی هست حدودی هست فرمود: مَن یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَأُولئِکَ (4)کذا و کذا یک مرزبندی هست و مانند آن, اما در نظام تکوین, انسان آزاد است چون همین آزادی باعث کمال است و شما جلوی آزادی تکوینی آنها را نمیتوانی بگیری (یک) مسئولیت شما هم بیش از تبشیر و انذار نیست (دو) وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً ولی با مردم خردمندانه و عاقلانه این مطالب را در میان بگذار بگو که شما بالأخره عمری را دارید میگذرانید چه بخواهید چه نخواهید در سوداگری هستید «الدنیا سوق ربح فیها قومٌ و خَسر آخرون» (5)که بیان نورانی امام هادی(سلام الله علیه) است شما بالأخره دارید عمر و وقت را صرف میکنید (این یک اصل) در قبال این صرف عمر که سرمایه است چیزی باید بگیرید (این دو) با کسی تجارت کنید که عوض و معوّض هر دو را به شما بدهد (سه) با کسی سوداگری نکنید که عوض و معوّض هر دو را خودش بگیرد (چهار) اگر این کار را کردید مغبون میشوید و در یوم التغابن غَبنتان ظهور میکند (پنج و شش).
اما مطلب اول این روشن است بالأخره انسان هر لحظه دارد سرمایه میدهد دیگر «نفس المرء خُطاه إلی أجله» (1)این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) است که انسان هر دَمی که برمیآورد هر نفسی که میکشد یک قدم به قبر نزدیک میشود پس سرمایه را دارد میدهد این سرمایه را با چه کسی معامله کند درباره چه بدهد اگر با خدا معامله کرد که إِنَّ اللّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم (2)و مانند آن خدای سبحان دو کار میکند هم این مثمن را میپروراند بالا میبرد جان را کامل میکند هم ثمنِ سنگینی به او عطا میکند به نام بهشت حالا یا جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِها الْأَنْهَارُ (3)است یا گذشته از جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِها الْأَنْهَارُ, عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (4)است که افراد فرق میکنند آن وقت این عوض و معوّض هر دو را به خود انسان میدهد انسان مالک خودش میشود و مالک بهشت میشود تعبیر لَهُمْ جَنَّاتٌ (5)هم ارشاد به همین است که جنّت, للمؤمن است که با لام تعبیر کرده نه اینکه ما اینها را وارد بهشت میکنیم, ما اینها را وارد بهشت میکنیم آیات دیگر است اما لَهُمْ جَنَّاتٌ سِمت اختیاری به اینها میدهد لذا اینها حقّ شفاعت دارند گروهی که لَهُمْ جَنَّاتٌ شدند اینها میتوانند شفیع هم باشند خب پس عوض و معوّض هر دو را خدا به انسان داده از این جهت وَمَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ (6)فرمود به شما تبریک میگوییم بشارت به شما چه داد و ستدی از این بهتر که عوض و معوّض هر دو را شما داشته باشید ولی اگر کسی - معاذ الله - با شیطان معامله کرد شیطان کلّ هویّت را تسخیر میکند و از انسان سواری میخواهد عوضی که شیطان به انسان میدهد بردگی خود انسان است که این عوض مثل معوّض در اختیار خود شیطان است در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که من سواری میخواهم من مقداری اینها را فریب میدهم با چهارتا گناه با چهارتا معصیت با چهارتا کارهای شهوی و غضبی اینها را به دام میکشم وقتی به دام کشیدم خود اینها مِلک طلق من میشوند وقتی ملک طلق من شدند آن چیزهایی که من میخواهم و به آنها دادم باید در خدمت من به کار بگیرند لذا در آن بخش از سورهٴ «اسراء» فرمود: لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ (7)من احتناک میکنم «احتنک الفرس» به آن سوارکار مسلّطی میگویند که بر اسب سوار بشود حنک و تحت حنک او را در اختیار بگیرد هر جا میخواهد ببرد هر طور میخواهد براند گفت لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ من سواری میخواهم این عوض و معوّض هر دو برای شیطان میشود این طور نیست که حالا اگر کسی بردگی شیطان را پذیرفت دوباره بخواهد برگردد مقدورش باشد میبینید بعضیها میگویند ما هر چه میخواهیم برگردیم نمیتوانیم, نمیتوانیم برای اینکه به بند کشیده شدند خب بنابراین انسان مرتب دارد سرمایهگذاری میکند چه بهتر که با خدا سرمایهگذاری کند که عوض و معوّض هر دو را میبرد. در این بخش فرمود با پیغمبر خدا هم که اگر شما معامله کردید این چون رسول خداست حرف خدا را دارد میزند آن عوض و معوّض هر دو را به شما میدهد یعنی شما آزاد میشوید مالک میشوید مَلک میشوید و این همه فضایل دنیا و برزخ و قیامت برای شماست من از شما چیزی میخواهم که آن چیز را میخواهم به شما بدهم اینکه میگویند ما چیزی از شما نمیخواهیم مگر اینکه شما به راه بیفتید یعنی آن مُزدی که میخواهید به ما بدهید آن مُزد هم به شما برمیگردد مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ (8)یعنی این عوض هم مثل معوّض برای شماست ما چیزی نمیخواهیم این تعبیر در قرآن وصف همه انبیا آمده یعنی ما هیچ چیزی از شما نمیخواهیم اما اینکه از شما چیزی میخواهیم که به شما برگردانیم در حقیقت رشد شما, اجر ماست یعنی عوض و معوّض هر دو برای خود شماست آن تعبیر لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً حرف همه انبیاست تعبیرشان این است که ما از شما چیزی نمیخواهیم اما چند تعبیر درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که دارد ما از شما چیزی میخواهیم لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی (9)یعنی ولایت اهل بیت, اجر من است من این را از شما میخواهم بعد هم فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ ما که اجر مادّی از شما نخواستیم اینها هستند که حرف ما را میزنند اینها هستند که جای ما مینشینند اینها هستند که کار ما را میکنند بنابراین ما چیز زایدی از شما نخواستیم لذا سه مطلب را قرآن کریم در کنار هم ذکر میکند اول نفی اجر بالقول المطلق که لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً دوم و سوم این دو طایفه از آیات, مخصّص یا مقیّد نیستند اینها یک استثنای منقطعاند شبیه متّصل فرمودند ما از شما اجر نمیخواهیم مگر مودّت اهل قربا, خب مودّت اهل قربا که به سود پیغمبر نیست به سود خود مردم مؤمن است یا در همین آیه محلّ بحث یعنی آیه 57 فرمود: قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً این یک استثنای منقطع است شبیه متّصل شما از شما اجری نمیخواهیم مگر اینکه شما کامل بشوید خب این «مگر» به حسب ظاهر استثنای متّصل است ولی در حقیقت استثنای منقطع است چون اجر و خود شخص هر دو برای خود شخص میشوند چیزی به پیغمبر برنمیگردد.
پرسش:
پاسخ: نه خب مبادی اختیاری دارد دیگر, درست است نسیان یک امر اختیاری نیست ولی مبادی اختیاری دارد دیگر چون مبادی اختیاری دارد حفظ از همین قبیل است ترکش نسیان, محبّت از این قبیل است عداوت از این قبیل است مبادی اختیاری دارد مبادی اختیاری این است که ادراک داشتن معرفت داشتن بحث کردن جستجو کردن اینکه راه مشخص بشود حالا اگر راه مشخص شد یقیناً انسان محبّت پیدا میکند دیگر اگر معلوم بشود چه چیزی سمّ است چه چیزی عسل است خب یقیناً انسان نسبت به عسل محبّت پیدا میکند و نسبت به سمّ نفرت پیدا میکند ولی بعد از اینکه مشخص شد کسی معتاد بشود خب به سوء اختیار خودش, خودش را به موادّ مخدّر مبتلا کرده. بنابراین تولّی و تبرّی محبّت و عداوت اینها چون مبادی اختیاری دارند قابل تکلیفاند.
این آیه یعنی آیه 57 سورهٴ «فرقان» که محلّ بحث است و همچنین آیه 23 سورهٴ «شوریٰ» که فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی و آیه دیگری که فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ (1)هیچ کدام مخصّص یا مقیّد عموم یا اطلاق لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً نیست چون اجر آن است که به آن شخص مستأجر برگردد نه به اجیر الآن شخصی دیگری را اجیر میکند که خانه او را بسازد این صاحبکار میشود مستأجر و این بنّا میشود اجیر خب این بنّا کاری را به سود مستأجر انجام میدهد اجرتی هم میگیرد اما اگر شما به فرزندتان گفتید که اگر درس خواندی این قدر مثلاً به شما میدهم اگر در امتحان موفّق شدید این مقدار من به شما میدهم این عوض و معوّض هر دو به سود فرزند است این طور نیست که حالا او که عالِم شد کامل شود به سود غیر خودش باشد ممکن است در این مثال خدشهای پیدا بشود که گاهی فرزند دانشمند به سود پدر خواهد بود ولی نسبت به ذات اقدس الهی یا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که غنیّاند بینیازند از کار ما, این جا برای استدراک نیست.
1) (22) . سورهٴ سبأ, آیهٴ 47.
خب پس خدا فرمود بیع کنید ولی هر دو را به شما میدهیم برای اینکه جان شما را سالم نگه میداریم بهشت را هم به جان سالم عطا میکنیم و خودتان حیات پیدا میکنید پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم همین حرف را دارد میفرماید ما از شما چیزی نمیخواهیم اگر گفتیم چیزی میخواهیم آن به حسب ظاهر تعبیر استثناست ولی واقعش استثنای منقطع است در سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» تعبیر این است که من از شما اجری میطلبم و آن مودّت اهل بیت است; آیه 23 سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» این است که قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی خب بعد فرمود: مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً مصداق شفاف و روشن حَسنه در اینجا ولایت است برای اینکه این محفوف است بما یَصلح للقرینیّه درست است که خیرات دیگر حسنه است اما از اینکه فرمود من از شما مودّت اهل بیت میخواهم بعد هر کس حسنه داشته باشد من حسنه او را اضافه میکنم مصداق روشنش ولایت است دیگر خب پس مَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً تولّی این خاندان(علیهم السلام) حسنه است اگر کسی تولّی پیدا کرد ذات اقدس الهی این حسنه را حسنات میکند و شکوفا میکند و به خود آدم برمیگرداند اگر به خود آدم برگرداند معلوم میشود اینکه فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی به حسب ظاهر متّصل است ولی در واقع استثنای منقطع است این اجر نیست در آیه محلّ بحث هم که فرمود: إلاَّ مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً این به حسب ظاهر استثنا متّصل است ولی واقعاً استثنا منفصل است چون طیّ سبیل خدا که به سود پیغمبر نیست به سود خدای سبحان نیست لذا در بخشهای دیگر فرمود: مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ (1)به صورت شفاف بیان کرد این مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ بیان این است که نه ما آن عام را تخصیص دادیم نه آن مطلق را تقیید کردیم نه از شما چیزی خواستیم عوض و معوّض هر دو برای شماست اگر گفتیم بیع کنید یعنی بیعت کنید ثمن و مثمن هر دو برای شما, اگر گفتیم اجیر بشوید ما مستأجریم شما را اجیر میکنیم که این کار را انجام بدهید اجرت و منفعت هر دو برای شماست ما چیزی از شما نخواستیم.
1) (23) . سورهٴ سبأ, آیهٴ 47.
پرسش: استاد اینکه فرمودید اتّخاذ سبیل حق به سود پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و خداوند نیست به سود دین حق که هست.
پاسخ: دین برای خود انسان است دیگر; دین صراط است دیگر. این دین هر چه شفافتر باشد سالک آسانتر میرود صراط را این راه را هر چه غبارروبی بکنند توسعه بدهند شفاف بکنند مانع را بردارند آن سالک و رونده آسانتر میرود دیگر, این راه را آسان میکنند اما به سود رونده است.
در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ «قلم» فرمود اینها چه بهانهای دارند مگر یک بار سنگینی روی دوش آنهاست چیزی از آنها میخواهی که برای آنها گران و سنگین است; آیه 46 سورهٴ مبارکهٴ «قلم» این است أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِن مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ اینها زیر بار غرامت میروند؟! چیزهایی اگر از آنها میخواستی به عنوان اجرت تعلیم مزد تعلیم و مانند آن آنها میتوانستند بگویند این یک غرامت است اما چیزی از اینها نمیخواهی حالا که چیزی از اینها نمیخواهی و مرتب داری به اینها خدمات ارائه میکنی آن اجری هم که تعبیر شده است به نام ولایت اهل بیت آن اجر مثل منفعت کار هر دو به خود اجیر برمیگردد یعنی عوض و معوّض هر دو در اختیار اجیر خواهد بود لذا از او به عنوان حسنه یاد کرد در آیه محلّ بحث هم همین است.
در سورهٴ مبارکهٴ «ص» آیه 86 این است مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ سایر انبیا هم همین حرف را زدند در سورهٴ «یس» ذکر شهیدی هست همان طوری که ما در زیارت <وارث> به شهدا عرض میکنیم «فَیا لیتنی کنّتُ معکم» (1)ای کاش با شما بودیم شهدا هم میگویند ای کاش با ما بودید میدیدید اینجا چه خبر است منتها این حرفِ شهید و حرفِ این شهید در سورهٴ مبارکهٴ «یس» هست که در آنجا در آیه 26 و 27 میگوید: یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ همان طوری که بازماندههای شهدا به شهدا میگویند «یا لیتنا کنّا معکم» شهدا هم میگویند ای کاش با ما بودید میدیدید اینجا چه خبر است ما همین مقدار را میدانیم که آنها دین را کمک کردند به فیضی رسیدند اما فیضشان چیست نمیدانیم که لَهُم مَا یَشَاؤُنَ (2)است لاَ تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم مِن قُرَّةٍ أَعْیُنٍ (3)است نیست شهید هم میگوید ای کاش بودید اینجا میدیدید که خدا با ما چه کرد قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ (4)همین شهید سورهٴ «یس» قبل از شهادتش به جامعهاش گفته که از انبیا پیروی کنید لوجهین اینها دو کار میکنند یکی اینکه خوب حرف میزنند حرفِ خوب میزنند غرض ندارند یکی اینکه عوض نمیخواهند خب اگر کسی خدمات رایگان میدهد خوب هم خدمت میکند چیزی هم نمیخواهد خب گوش بدهید اتَّبِعُوا کسی را که این دو صفت را دارد اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً (یک) وَهُم مَّهْتَدُونَ (5)(دو) خب حالا اگر طبیبی باشد رایگان دارد خدماتی را میدهد یک طبیب حاذقی است خب کدام عاقلی است که حرفش را گوش نمیدهد حرف شهید سورهٴ «یس» این است که انبیا با دو عنصر محوری آمدند یکی اینکه خوب خدمت ارائه میکنند یکی اینکه رایگان است خب اگر مهندسی معماری بنّایی طبیبی داروسازی خدمات صادقانه و حاذقانه ارائه کند (یک) رایگان باشد (دو) هر عاقلی قبول میکند (سه), اتَّبِعُوا کسی را که این دو مطلب را دارد اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً (یک) وَهُم مَّهْتَدُونَ این (دو) همه انبیا این طورند.
خب پس عقلا و شهدا حرفشان همین است که انسان باید بپذیرد و عصاره حرف شهدا که برگرفته از تعلیم انبیاست این است که آقایان حرف کسی را گوش بدهید با کسی معامله کنید با کسی بیعت کنید و عقد بیع ببندید که عوض و معوّض هر دو را به شما میدهد این بیعت را که بیعت میگویند چون بیع است دیگر منتها یک تاء اضافه شده انسان تا بیع نکند نفروشد که نمیگویند بیعت حرف این شهید همان حرف انبیاست که یاد گرفته که با کسی بیعت کنید که عوض و معوّض هر دو را به شما میدهد اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ.
اما آنچه در بحث دیروز اشاره شده راجع به تقلید - حالا بحث, بحث فقهی نیست بحث تفسیری است لکن [ضرورتاً اشارهای میشود که] ما که نمیخواهیم از مُرده یا کسی که مانند مرده است تقلید کنیم مرجع را برای فتوا نمیخواهند اگر دین از سیاست جدا بود و اگر مرجع مُرده و زندهٴ بیکار یکی بود بله, سخن از اعلم بودن شیخ انصاری یقینی است اما نمیگویند مستقیماً به شیخ انصاری مراجعه کرد ما کسی را میخواهیم که «مجاری الامور بید العلماء» (1)کسی را میخواهیم که «أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا» (2)کسی را میخواهیم که مثل مُرده نباشد خب مادامی که حوزه در تعلیم - در تعلیم یعنی در تعلیم! - باقیِ بر تقلید از میّت است توده مردم مملکت هم در تقلید, باقی بر تقلید از میّتاند ولو از رساله زنده عمل بگیرند برای اینکه این در تعلیم, تابع مرده است حرفِ جدیدی ندارد درس خارج هم مجموع چندتا سطح نیست که کسی چندتا سطر را چندتا حاشیه را مطالعه کند بگوید من دارم درس خارج میگویم, درس خارج یعنی خارج از آنچه دیگری گفته با نوآوری باید همراه باشد یک حرف تازه است مجموع چندتا سطح نمیشود درس خارج این اصل اول, وقتی رهبران فکری حوزه در تعلیم, باقیِ بر تقلید از میّتاند جامعه هم در تقلید باقیِ بر تقلید از میّت است ولو به حسب ظاهر رساله زید را گرفته دارد حرف زید را گوش میدهد, بنابراین حوزه بالندگی خودش را باید حفظ بکند البته هستند مردان بزرگ و بزرگواری که بالندهاند حرفهای نو دارند خارجِ حقیقی دارند و مانند آن ولی باید به هر وسیله توسعه پیدا کند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنفَعُهُمْ وَلاَ یَضُرُّهُمْ وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً (55 وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً (56) قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً (57) وَتَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَکَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً (58)الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً (59)) بعد از اینکه بخشی از آیات معارفی را در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» ذکر فرمود, فرمود حجّت الهی بر اینها تمام شد ولی اینها جاهلاً به غیر خدا پناهنده میشوند و غیر خدا را میپرستند. پرستش یا برای جلب منفعت است یا برای دفع ضرر, از بتها نه جلب منفعت متوقّع است نه دفع ضرر زیرا اینها نه نافعاند نه ضار اگر عبادت برای محبّت و شکر و ذکر باشد که در حدّ این افراد نیست (اولاً) و آن اصنام و اوثان هم شایسته چنین چیزی نیستند (ثانیاً) عبادت غالب عبادتکنندهها یا «خوفاً من النار» است که دفع ضرر است یا «شوقاً الی الجنّة» است که جلب نفع است این بتپرستها که به بهشت و جهنم معتقد نیستند ولی اصلِ جذب نفع و دفع ضرر برای هر بشری متصوَّر است.
پرسش: آیا در این بتپرستی چیزی دیده بودند که ادامه میدادند مثلاً جلب نفعی یا دفع ضرری؟
پاسخ: آنها که معرفتشناسیشان در اثر حس و تجربه است یا منکر اصل عبادتاند یا معبودی را میپرستند که محسوس باشد که میگفتند: اجْعَلْ لَنَا إِلهاً کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ (1)اینها که در مدار حس و تجربه زندگی میکنند اینها حساسِ بالفعلاند متخیّل بالقوّه اگر به مقامات خیالی رسیدند «متخیّلٌ بالفعل و عاقلٌ بالقوّه» و اگر اوحدیّ آنها به مرحله تعقّل رسید میشود انسان اینها حساساند یعنی در مرحله حس دارند زندگی میکنند نشاط اینها غم اینها هم در محدوده حس است فرمود شما که برای جذب نفع یا دفع ضرر کار میکنید از این وثن و صنم کاری ساخته نیست ولی شما بدانید که عبادتِ شما جزء بدترین گناهان است و دارید به دین خدا آسیب میرسانید وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً این «کافر» چون جنس است شامل همه کفار میشود کلمه «ظَهیر» هم بر وزن فعیل است به حسب ظاهر مفرد است لکن جمع را هم در بردارد شما در سورهٴ مبارکهٴ «تحریم» آیه چهار ملاحظه میفرمایید فرمود: إِن تَتُوبَا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلاَئِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌخب این ملائکه جمع است و ظَهیر مفرد, اگر کافر جنس شد و شامل افراد کثیر شد این ظهیر میتواند معنای جمع را بفهماند و با آن کثرتِ کافر هماهنگ باشد. بعد فرمود حجّت الهی بر اینها تمام شد تو هم غیر از تبشیر و انذار سِمتی نداری اینها هم در وادی جهلِ علمی و جهالتِ عملی به سر میبرند کسی باید باشد که اینها را تنبیه کند و آن خدای توست به خدای خودت توکّل بکن.
1) (1) -سورهٴ اعراف, آیهٴ 138.
فتحصّل أنّ هاهنا اموراً یک: براهین برای توحید تام است دو: انسان که خدا را عبادت میکند یا برای جذب نفع است یا دفع ضرر و یا «شوقاً الی الجنّة» است یا «خوفاً مِن النار» از غیر خدا چون نه ضارّ است نه نافع هیچ کدام از این دو ساخته نیست سه و چهار, اگر کسی با تمامیّت حجّتْ توحید را رها کرد به دام شرک افتاد دارد علیه دین خدا قیام میکند که ظَهیرِ علی الدین است. پنج: خدای سبحان اینها را باید تنبیه بکند شش: رسالت پیامبر برای چیست؟ پیامبر چه مسئولیتی دارد؟ میفرماید مسئولیت شما تبشیر است انذار است بعد از اتمام حجّت; به اینها بشارت بدهید که اگر به دنبال منفعت دنیا و آخرتید خدا, اگر برای نجات از ضرر دنیا و آخرتید توحید الهی, این تبشیر و آن انذار اگر کسی با اقامه همه این بیّنات بیراهه رفته است خدای سبحان به پیامبر فرمود شما تبشیر و انذارتان را به تمامیّت برسان بعد برای تنبیه آنها به خدایی توکّل کن که همهکاره است کَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً او میداند چه کسی تبهکار است او میداند چه کسی بعد از تمامیّت حجّت, بیراهه رفته.
پرسش...
پاسخ: خب بله آن ولایت حساب دیگری است اما فرمود شما آنها را نمیتوانی مجبور کنی چون بشر آزاد خلق شده است با اجبار کردن که کمالی در کار نیست اگر کسی با اجبار به طرف دین حرکت کرد کمالی در او نیست.
فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً جریان تبشیر و انذار در قرآن کریم به صوَر گوناگون استعمال شده ولی کلمه نَذیر بیش از مُنذِر و مُنذَر به کار رفته بعضی از الفاظ و صیغهها هستند که کثیرالاستعمالاند بعضی یا اصلاً استعمال نشدند یا قلیلالاستعمالاند. شما میبینید در جریان صیغه محبّت, ثلاثی مجرّدش استعمال نمیشود میگوییم «حَبَّ یَحبُّ حابٌّ فهو محبوب» این ثلاثی مزیدش استعمال میشود میگویند «أحبَّ یُحبُّ فهو محبوب» آنجا دیگر «فهو مُحَبّ» نمیگویند از این تعبیرات برای قلّت یا کثرت استعمال هست.
فرمود تو چند مطلب را با آنها در میان بگذار بگو این تعلیم من رایگان است (یک) ولی شما بدانید نظام عالَم حسابی دارد شما را همین طور رها بکنند هم نیست (دو) من هم به کسی تکیه کردم که کَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراًاین (سه) و از شما هم انتقام خواهد گرفت (چهار) اما اینکه فرمود: قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ یعنی تعلیم من رایگان است چیزی از شما طلب نمیکنم شما کاری نمیتوانید بکنید که به سود من باشد من هم از شما چیزی طلب ندارم.
میماند دو مطلب یکی اینکه این مسائل مالی که به حضرت تقدیم میکردند چگونه توجیه میشود دوم این عرض ادبها و صلواتها و دعاها و زیارتها و قرائت قرآن و اهدای ثواب به ارواح مطهّره آنها چه نقشی دارد آیا اینها اثر دارد یا اثر ندارد میتواند اجر آنها باشد یا نه؟ اما آن جریان مسائل مالی مستحضرید که هیچ کسی مال خود را به امام و پیغمبر نمیدهد. خدای سبحان مالک سماوات و ارض و همه اموال است بالذّات و بالاصاله آن مقداری که به ما داده است که فرمود: آتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِی آتَاکُمْ (1)در درآمدها چهار پنجم را به ما داد پنج پنجم را به ما نداد, آن کسی که خمس میدهد مال خود را نمیدهد مالِ شریک را به امام میدهد آن یک پنجم مال او نیست نه اینکه کسی مال خود را به امام میدهد وجوه شرعیه از این قبیل است زکوات هم از همین قبیل است; این طور نیست که انسان مالک کلّ مال باشد آن وقت از مال خود به عنوان یک دهم یا یک بیستم زکات عطا کند خدای سبحان فقرا را شریک مال اغنیا قرار داده است در زکات, خدای سبحان اهل بیت(علیهم السلام) و مکتب را شریکِ مال اغنیا قرار داده است در خمس یعنی این بیست درصد یعنی این یک پنجم مال کسی نیست تا اینکه به امام بدهد به عنوان وجوه شرعی این دِیْن است این شرکت است حالا چون خمس یک کسر مشاع است این مقدار یقینی است که به مال تعلّق میگیرد این یک دِیْن در ذمّه نیست یعنی کسی که وجوه شرعی بدهکار است این طور نیست که در ذمّه او چیزی باشد بخواهد بپردازد که قبل از پرداخت و تطهیر ما فی الذمّه بتواند در اموالش تصرّف بکند نظیر دِیه نیست اگر کسی مال کسی را از بین برد یا در تصادفهای خطایی دیه بدهکار شد ذمّهاش مشغول است «مَن أتلف مال الغیر فهو له ضامن» (2)یا «علی الید ما أخذت حتّی تؤدّی» (3)اموال این شخص غایب, متعلّق مال نیست ذمّه این غاصب یا مُتلِف مشغول است اما مسئله زکات اینچنین نیست مسئله خمس اینچنین نیست خود مال گیر است عمده آن است که آیا این خمس که تعلّق میگیرد به اموال کسی که زاید بر درآمد دارد به نحو کلّی فی المعیّن است یا کسر مشاع؟
برخیها نظر شریفشان این است که این به نحو کلّی فی المعیّن است یعنی اگر کسی مقداری مال دارد قبل از تطهیر مالش میتواند در این مال تصرّف بکند مکّه برود حج برود لباس احرام بگیرد لباس برای خودش برای نماز و اینها بگیرد و اگر به آن بخش نهایی رسید یعنی بیست درصد مانده آن الاّ ولابد به عنوان وجوه شرعی است به نحو کلی فی المعیّن است اما بسیاری از بزرگان نظر شریفشان این است که خمس, کسر مشاع است کسر مشاع یعنی کسر مشاع یعنی یک پنجم کلّ مال شریک است هیچ کس نمیتواند در مال خودش وقتی سال مالی او رسید تصرّف بکند مگر اینکه حقّ شریک را بدهد و اگر فرشی را خرید یک پنجمش فضولی است اگر نانی خرید به ده تومان دو تومانش فضولی است تمام معاملات اینها میشود فضولی, خدای سبحان این بیست درصد را این یک پنجم را مال کسی نکرد تا اینها بخواهند مال خودشان را به پیغمبر یا امام(علیهم السلام) بدهند به عنوان اجر. در جریان انفال که اصلاً مال کسی نیست مال در اسلام یا درآمدهای شخصی است یا مِلک ملّی و عمومی است آنجا که فِیء مسلمین است یا انفال است که مِلک مکتب است قلل جبال بطون اودیه, معادن اینها برای مکتب است نه برای ملّت آن اموال عمومی یعنی مفتوحالعنوه و مانند آن ملّی است وگرنه انفال ملّی نیست برای مکتب است بنابراین از نظر مالی کسی چیزی به پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) نمیدهد تا بگوییم اجر است.
میماند زیارتها و درودها و صلواتها و اذکاری که ما میفرستیم. این ذوات قدسی از آن جهت که نور واحدند و از آن جهت که صادر اولاند در قوس نزول همه کمالات را به عنایت الهی دارند در قوس صعود بر اساس رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (1)لحظه به لحظه کامل میشوند منتها به تکمیل الهی به افاضه الهی به عنایت الهی, کاری که ما انجام میدهیم یک عرض ادبی است که باعث تکامل خود ماست نه باعث تکامل آنها, این صلواتها این عرض ادبها این حضور آنها شرفیاب شدنها این اهدای ثواب قرائت قرآنها تکاملی است برای خود ما و تأدّب و تقرّبی است برای خود ما نه اینکه ما واسطه فیض بشویم به واسطه این کارِ ما کمالی به آنها برسد این مثال بارها از سیدناالاستاد مرحوم علامه و دیگران نقل شده است که اگر کسی باغی داشته باشد باغبانی داشته باشد آن باغبان را تأمین کند باغ برای او درختها برای او میوه برای او باغبان را هم او دارد تأمین میکند اگر این باغبان در روز عید یک دسته گُلی یا یک سبد میوهای از باغ او بچیند و به او تقدیم بکند خود باغبان میشود مؤدّب نه اینکه آن مالک چیزی را پیدا کند که نداشت چون همه اینها از باغ اوست از بوستان اوست این طور نیست که این باغبان از مال خود چیزی به صاحب باغ داده باشد ما حدّاکثر باغبانی هستیم که باغِ دینی آن حضرت را داریم نگهداری میکنیم به ما گفتند خُذُوا مَا آتَیْنَاکُمْ بِقُوَّةٍ, (2)وَأَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ (3)و کذا و کذا.
پرسش...
پاسخ: همین دیگر, این رفع درجه یعنی خود ما مثل اینکه یک سبد میوه به آنها دادیم نه اینکه ما بین خدا و پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرار بگیریم که بشویم واسطه در فیض به وسیله دعای ما یک شیء جدیدی به پیغمبر برسد این طور نیست ما همیشه در صف آخریم و صف نعال, این عرض ادبها برای تقرّب خود ماست ولی ذات اقدس الهی نسبت به اینها دائماً افاضه دارد اینها را بالا میبرد فرمود: وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (1)او مرتّب دارد بالا میرود (یک) خدای سبحان مرتّب دارد او را بالا میبرد (دو) ما هر چه داریم از بوستان و باغ آن حضرت داریم (سه) برای تقرّبمان عرض ادب میکنیم یا دعا میکنیم یا صلوات میفرستیم (چهار) بنابراین ما چیزی به عنوان اجر به آنها نخواهیم داد.
پرسش:
پاسخ: همین دیگر, به ما گفتند این الفاظ را بگویید تا خودتان به شفاعت آن حضرت برسید و این الفاظ را بگویید و عبادت کنید تا خودتان تقرّب پیدا کنید نه اینکه انسان بین خدا و پیغمبر واسطه باشد و مجرای فیض باشد و وسیله قرار بگیرد که به وسیله او - معاذ الله - خدا فیض جدیدی به پیغمبر برساند اینکه نیست ما هر چه داریم به مثابه همان باغبانی است که از بوستان اینها داریم.
خب پس قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیه 47 هم فرمود: قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ فرمود ما گفتیم که لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی (2)اما این طور نیست که حالا مودّت در قربا به سود ما باشد مودّت در قربا به سود شماست شما همان طوری که در باغ پیغمبرید در باغ علی و اولاد علی(علیهم الصلاة و علیهم السلام) هستید همین! اگر میخواهید بیکاره باشید بروید بیرون اگر میخواهید در باغ زندگی کنید که «روضةٌ مِن ریاض الجنّة» باید در باغ امامت, ولایت, رسالت, نبوّت باشید بنابراین ما از شما چیزی نخواستیم مسائل مالی که مال شما نیست خدا اصلاً مال شما نکرده شما موظّفید حقّ شریک را بدهید مسائل عبادی هم شما به ما نزدیک میشوید نه اینکه شما واسطه فیض باشید که به واسطه شما فیضی از خدا به ما برسد که ما به برکت شما برویم بالا اینچنین نیست.
خب فرمود بنابراین قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً مستحضرید که در همه موارد سخن از استثنای فعل است اما اینجا برای اثبات آزاد بودن انسانها که هیچ نحوه اجباری در کار نیست برای اینکه فرمود تو وکیل بر آنها نیستی تو جز تبشیر و انذار سِمت دیگری نداری اینها در کمال آزادی به سر میبرند مخصوصاً فضا هم فضای مکّه است فرمود: إِلَّا مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً اگر میفرمود «الاّ مَن اتّخذ الی ربّه سبیلا» خب کافی بود اما این مشیئت را اضافه کرده تا معلوم بشود انسان در کمال آزادی و انتخاب و اختیار میتواند به مقصد برسد هیچ اجباری در کار نیست خب حالا همین طور اینها را باید رها کرد؟! اینها با اقامه همه این بیّنات خدا را رها کردند و به دنبال صنم و وثن راه افتادند اینها را باید همین طور رها کرد؟!
برخیها گفتند که وَکَانَ الْکَافِرُ عَلَی رَبِّهِ ظَهِیراً از سنخ فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ (1)است [ولی] ظاهراً از آن سنخ نیست خب بالأخره چه کار باید کرد یعنی هیچ نظمی در عالم نیست حساب و کتابی نیست فرمود نه, نظم هست حساب و کتابی هست اینها اگر توبه نکردند به حُسن عاقبت بار نیافتند کیفر میبینند تنبیه میشوند ولی تو وظیفهات این است که توکّل کنی به چه کسی توکّل کنی به خدایی که همه صفات کمالیه را دارد (یک) از همه اوصاف نقص منزّه است (دو) از همه اوصاف عیب, عیب یعنی عیب که بین عیب و نقص کاملاً فرق است مبرّاست (سه) و از همه عیوب اینها خبیر است (چهار) دستبردار هم نیست (پنج) بنابراین یک حساب و کتابی دارد شما نگران چه چیزی هستید وَتَوَکَّلْ بر کسی که این هفت, هشت وصف را داراست یک:عَلَی الْحَیِّ آنها یک مُردهای را دارند عبادت میکنند این صنم و وثن که زنده نیستند تو به حیّ توکّل کن این حیّ هم یک حیّ دائمی است الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ است (دو) و از همه عیوب منزّه است (سه) از همه نقایص مبرّاست (چهار) به چه دلیل؟ به دلیل وَسَبِّحْ اگر موجودی گوشهای از گوشههای او نقص بود او سبّوح نیست گوشهای از گوشههای او عیب بود او سبّوح نیست تو داری بالقول المطلق او را تنزیه میکنی وَسَبِّحْ برخی موجودات ممکن است که عیب نداشته باشند نقص نداشته باشند اما مشکل کسی را حل نکنند فقط کار خودشان را انجام میدهند مثل ملائکهای که میگویند اصلاً خبر ندارند که خدا عالَم و آدمی خلقی کرد یا نه, خب چنین موجودی مشغول کار خودش است فرمود نه, خدا این طور نیست که فقط نقص ندارد فقط عیب ندارد که این چهارمی میشود «حیّ» است (یک) «لا یموت» است (دو) منزّه از عیب است (سه) مبرّای از نقص است (چهار) اما همه نعمتها هم از اوست به دلیل اینکه فرمود: بِحَمْدِهِ ما چه کسی را حمد میکنیم؟ کسی که مشکل ما را حل کند دیگر, اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (2)برای اینکه همه موجودات به نقص یا عیب خودشان آگاهاند (یک) باید به کسی مراجعه کنند که بینقص و عیب باشد (دو) چون اگر او هم ناقص یا معیب باشد که مشکلگشا نیست بعد از مراجعه به او از او فیضی دریافت میکنند (سه) در برابر دریافت فیض باید شکرگزار باشند (چهار) لذا تسبیح با تحمید هماهنگ است إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ اینجا هم فرمود: وَسَبِّحْ اما بِحَمْدِهِ این باء یا باء مصاحبه است یا ملابسه است بالأخره این تسبیح معنایش این نیست که خدا بینقص است خدا بیعیب است بله بینقص است بیعیب است ولی مُنعِم است مُفضِل است مُکرِم است خالق است رازق است مشکل ما را هم حل میکند لذا حمد میکنیم خب فرمود چنین موجودی به نام ذات اقدس الهی است به او توکّل کن کار به اینها تمام نمیشود وَتَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ (یک) الَّذِی لاَ یَمُوتُ (دو) وَسَبِّحْ (سه و چهار) بِحَمْدِهِ (پنج) برای اینکه او درست است منزّه از نقص مبرّای از عیب است ولی رازق است خالق است مُفضِل است مُنعِم است مُکرِم است همه را عطا میکند دیگر. خب حالا او مشکل ما را حل کرد چگونه از اینها انتقام بگیرم فرمود: وَکَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً او میداند چه کسی بد کرده خب او را وکیل قرار بده شما نگرانی که چرا عدّهای بیراهه رفتند و حرف تو را گوش ندادند تو کار خودت را انجام بده خدای سبحان که خبیر است کیفر را به اینها خواهد داد وَکَفَی بِهِ یعنی «کفی بالله» که این «باء», «باء» زائده است لتأکید یعنی «کَفی الله», «کفی الله بذنوب عباده خبیرا» کار به اینها تمام میشود نه, الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ آن کسی که مشکل همه را حل میکند لذا محمود همه است کسی است که کلّ نظام را آفرید (یک) میپروراند (دو) الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا کلّ این مجموعه را آفرید. اما این فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ بعضی از مسائل هست که در قرآن کریم تقریباً مخصوص پیغمبر و اهل بیت(علیهم السلام) است که بین آنها و خدایشان است و بعد از اینکه آنها فهمیدند به دیگران منتقل میکنند.
فرمود: فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ در اینکه منظور از این أَیَّامٍ یوم در مقابل شب نیست حرفی نیست یوم به معنای مجموع شب و روز هم نیست مثل اینکه میگویند صلوات یومیه این هم نیست نه یوم در مقابل شب است نه یوم به معنای مجموع شب و روز که میگوییم صلات یومیه یعنی مجموع این هفده رکعت زیرا این شب و روز از اینجا پیدا میشود که شمسی باشد زمین باشد این زمین وقتی به دور خود میگردد یک قسمتش شب است یک قسمتش روز اما وقتی شمسی نباشد زمینی نباشد زمینی حرکت وضعی نداشته باشد شب و روز به این معنا نیست اما اصلِ زمان هست حالا آن شش روز به معنای شش مرحله است چگونه مراحل به شش قسمت تقسیم شد این را در بخش پایانی فرمود این را فقط از خدا بپرس نه برای شما نافع است نه اثبات آن آسان است فرمود: فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ خب این خالقیّت خدای سبحان است که اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1)اما ربوبیّت او چیست او بعد از اینکه آفرید باید بپروراند ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ بر تخت فرمانروایی مستقر شد مستولی شد که دارد اداره میکند این عرش, مقام فرمانروایی است که اگر نموداری از آن عرش را انسان بخواهد بفهمد میگویند «قلب المؤمن عرش الرحمن» این یک عرشِ تختی باشد از فلز یا از چوب یا از جِرم دیگر که نیست آن مقام شامخ فرمانروایی را میگویند عرش الرحمان که حقیقت انسانیّت آن قلب انسان آن لطیفه الهی آن روح مجرّد اگر علماً و عملاً کامل شد نمودار عرش الرحمان است «قلب المؤمن عرش الرحمن» خب پس او آفرید (یک) میپروراند (دو) این الرَّحْمنُ یا خبر است برای الَّذِی که عدّهای بر آناند یا خبر است برای مبتدای محذوف (2)یعنی «هو الرحمن» خب عرش چیست استوای علی العرش چیست آن < ستّة أیام > چیست فرمود: فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً از خدا بپرس او میداند چیست اینها آیاتی نیست که درکش برای همه بلاواسطه آسان باشد آنها میفهمند, به اندازهای که به وسیله روایات به ما رسیده است ما میفهمیم منتها متأسفانه کسانی در صدر اسلام نبودند که پیگیر این گونه از مسائل باشند و متأسفانه درِ آن مدینه علم بسته بود و اگر این در باز بود خیلی از چیزها را انسان میفهمید فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً او چون خبیر است او چون علیم است او چون همه چیزها را آشناست برای شما کاملاً بیان میکند خب.
پرسش...
پاسخ: چرا هست اما مستحضرید ما مشکل روایی خیلی نداریم ولی رجال (یک) درایه (دو) این دو رشته درباره روایات تفسیری فعال نبود درباره روایات مقتل فعال نبود درباره روایات تاریخ مطرح نبود درباره روایات اخلاق مطرح نبود فقط درباره روایتهای فقهی بزرگان ما خیلی کوشش کردند سعی کردند سعیشان مشکور الحمدلله راه باز شده اما خیلی از بحثهای روایی همین طور مانده البته اینها مقصّر نیستند برای اینکه بالأخره شیعه که به برکت کوشش امام راحل و خونهای پاک شهدا هم ایران اسلامی را روشن کرد و هم خاورمیانه را دارد بیدار میکند الآن کم و بیش مسئله حدیثشناسی و روایات قرآنی و روایات اخلاقی و روایات مقتلی و روایات تاریخی دربارهاش دارد کار میشود وگرنه آن وقت یا در زندان بودند یا مسموم بودند یا شهید بودند شاگردانشان هم متواری, غرض این است که این چهار بخش کار نشده و اگر کسی خواست درباره اینها کار کند نظیر روایات فقهی باید روی آن کار بکند صِرف اینکه روایتی وارد شده است که این درباره فلان موضوع است میدانید بحث, بحث علمی است بحث عملی نیست بحث فقهی نیست چون فقه هم به این روایات کارش حل میشود هم به کمتر از روایات کارش حل میشود یعنی اگر ما امارهای نداشتیم با اصلِ عملی کار فقهی ما سامان میپذیرد اما بحث روایی که سِتَّةِ أَیَّامٍ چیست «عرش» چیست چگونه خدا بر عرش مستقر شد اینها باید مفید علم باشد و این یا باید متواتر باشد سنداً یا حداقل مستفیض.
پرسش...
پاسخ: خب اینها نه کتابتی بود نه حوزهای بود خیلی از چیزها را اینها یاد گرفتند بعد به همراه خودشان بردند یک امام باقر و امام صادق(صلوات الله علیهما) میخواهد که حوزه علمیه داشته باشند ما مشکل فقهی نداریم گرچه اگر روایات همه به دست ما میرسید فقه پربارتر میشد ولی اگر روایت هم نباشد با اصلِ عملی فقه سامان میپذیرد اما دینِ ما تنها فقه نیست که بخشی از فروعات زندگی ماست ما بحثهای عمیق تفسیری داریم بحثهای اقتصادی داریم بحثهای نظامی داریم بحثهای سیاسی داریم بحثهای فرهنگی داریم که اینها مسئله فقهی نیست که با خبر واحد حل بشود این آقایانی که در بحثهای حدیث کار میکنند در بحثهای رجال و درایه حدیثی کار میکنند بارها به اینها عرض کردیم که سیدناالاستاد مرحوم محقّق داماد یک مطلب عمیقی داشتند و آن این است که مشکل جدّی ما این است که الآن شما میبینید مطلبی در هزار کتاب نوشته شده مخصوصاً الآن که دیگر بازار نشر فراوان شده روایتی است که شما الآن در مجلاّت و کتابها فراوان میبینید مثلاً در هزار جاست وقتی صد سال جلوتر میروید میبینید این هزارتا کتاب میشود مثلاً پانصد کتاب, دویست سال جلوتر میروید میبینید این پانصد کتاب میشود دویست کتاب چون همه اینها از آن منابع نقل میکنند وقتی به عصر مجلسی اول و دوم(رضوان الله علیهما) میرسید میبینید این هزار کتابی که اینجا هست آنجا که رسیده میشود پنجاه کتاب وقتی صد سال از مجلسیها(رضوان الله علیهما) میگذرید میبینید همین پنجاهتا شده پانزدهتا, بیستتا میرسید به عصر ابنادریس میبینید کمتر شده میرسید به عصر شیخ طوسی و کلینی میبینید این هزارتا کتابی که الآن ما میدیدیم شده چهارتا کتاب یعنی کتب اربعه, قدری جلوتر میروید میبینید این کتب اربعه هم برای چهار نفر نیست برای سه نفر است زیرا تهذیب و استبصار را شیخ طوسی نوشته قدری جلوتر میروید میبینید که همین شیخ طوسی گاهی روایت را از صدوق یا مرحوم کلینی نقل میکنند این سه نفر شده دو نفر, قدری جلوتر میروید میبینید همین روایت را کلینی و صدوق(رضوان الله علیهما) از زراره نقل کردند شده خبر واحد, خبر واحد یعنی خبر واحد با خبر واحد نمیشود دین را نگهداشت تمام تلاش و کوشش حوزه باید برای پر کردن آن خلأ به کار برود یعنی فاصله کتب اربعه تا اصول اربع مائه باید مشخص بشود دست خیلی از ماها خالی است ما مسئله امام زمان را داریم ظهور را داریم ولایت را داریم اینها که نظیر فقه نیست که با خبر واحد حل بشود اینها را باید با آن پر کردن خلأ بین کتب اربعه و اصول اربع مائه حل کرد آن بزرگان در عصر باقرین و صادقین(سلام الله علیهما) با جان کَندن حل کردند یعنی میرفتند حضور حضرت استنساخ میکردند مثل جانِ شیرین نگه میداشتند نزد استاد این را قدم به قدم میخواندند هر روز تاریخگذاری میکردند در حاشیه نسخه خطّیشان مینوشتند «بَلغ قبالاً, بلغ قرائةً, بلغ مقابلةً» یعنی اینجا, اینجا رسیده این حدیث را خدمت زراره خواندیم زراره از حضرت شنیده و تصحیح کردیم بعد از اینکه این رساله که مثلاً حالا یا صد حدیث بود یا کمتر یا بیشتر از استاد اجازه میگرفتند که [استاد میگفت] این کتابی است صد حدیث دارد اوّلش آن است وسطش آن است آخرش آن است این شخص نزد ما خوانده «و أجَزْتُ له روایته» اجازه روایی اینجا صادر میشود الآن اجازه روایی به عنوان تبرّک است آن روز سند بود ما چند اصل از اصول اربع مائه داریم که به بازار ورّاقان جعّال نرفته و کم و زیاد نشده این یک جان کندن میخواهد این طور نبود که وجود مبارک امام صادق آزادانه بتواند حوزه علمیه داشته باشد کسی مسئله فقهی داشت خب میخواست برود حضور حضرت آنجا هم که جاسوسان عباسی بودند و چه کار بکند مسئلهای بود مربوط به طلاق و سه طلاقه مسئله خانوادگی و مسئله حساس و مهم هم بود این به این خیار فروش طبقدار سر کوچه گفته این طبق خیار و این لباس خیارفروشی را به من بده همین کار را کرده این طبق خیار را روی سر گذاشته لباس خیارفروش را پوشانده داد میزد چه کسی خیار میخرد. وجود مبارک امام صادق که باخبر است به خادمش فرمود این خیارفروش نیست این مسئله شرعی دارد این شیعه ماست این نمیتواند بیاید اینجا برو بگو ما خیار میخواهیم این او را آورد و او آمد مسئله شرعیاش را سؤال کرد و جوابش را گرفت. (1)دین با این وضع حاصل شد شما میگویید سلمان و اباذر ما داریم الآن وظیفه ما این است که نسخه خطّیها را پیدا کنیم فاصله بین کتب اربع و اصول اربع مائه را پیدا کنیم تا با دست پر بگوییم امام زمان یعنی این, امام صادق یعنی این, امام کاظم یعنی این, آیه یعنی این اما خیلی از ماها الآن در خلأ حرف میزنیم. الآن هم به برکت خونهای پاک شهدا این کار شدنی است. فرمود از اینها بپرس.
1) (14) .الخرائج و الجرائح, ج2, ص642.
در جریان آیات هم آیات قرآن کریم چند قسم است بخشی از آیات عمومی است نظیر اوایل سورهٴ مبارکهٴ «رعد» فرمود یک تکّه زمین است وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ مثلاً یک هکتار زمین در این یک هکتار زمین قطعات گوناگونی هست درختهای گوناگونی هست آب یکی هوا یکی شمس یکی خاک یکی باغبان یکی اما میوههای رنگارنگ میوههای دارای طعمهای مختلف دارای شکلهای مختلف دارای اندازههای مختلف که نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ (1)این آیهای است که قابل تبیین برای خیلیهاست. بخشی از آیات مربوط به ستاره شِعراست کهوَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَی (2)که اوحدیّ از نجومیها باید بفهمند که ستاره شِعرا چیست و سیر آن چگونه است حرکت آن چگونه است این خمسه متحیّره چه چیزی هستند اینها آیات الهی است که خواص به وسیله رصدخانهها میفهمند بین این دو طایفه آیات هم مراتب, جریان مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ (3)هم از همین قبیل است یک آیه عمومی نیست که همگان بفهمند خواص فهمیدند و میفهمند عکسبرداری هم کردند شاید همین عکسهایی که نشان دادند [باشد که] دریایی است که مشخص است مرزبندی شده نه آن آب شیرین به طرف آب شور میرود نه آب شور ممزوج آب شیرین میشود آن کار را هم کردند البته, حالا جزم به اینکه این دریا همان است که فرمود: مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ البته کار آسانی نیست خب فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَتَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَکَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً (58 الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً (59) وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمنُ انَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُوراً (60) تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِیها سِرَاجاً وَقَمَراً مُنِیراً (61) وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً (62)) بعد از بیان عناصر محوری اصول دین یعنی توحید و وحی و نبوّت و پاسخ دادن به برخی از اشکالات آنها فرمود اینها کسانیاند که در اثر رکون به همان صنمیّت و وثنیّت از توحید فاصله گرفتند شما سِمتی جز تبشیر و انذار ندارید مسئول هدایت آنها از نظر تکوین نیستی آنها تکویناً آزادند مَن شَاءَ أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلاً (1)آزادانه دین را میپذیرد ولی تو بدان که خدای سبحان هیچ کدام اینها را رها نمیکند توکّل بکن بر خدایی که دارای این اسمای کمال و جمال و جلال است. معنای توکّل این نیست که تا آنجا که به حسب ظاهر معلوم و مقدور انسان است بگوید من خودم انجام میدهم آن حوادث پیشبینی نشده را به خدا واگذار کند این تبعیض در توکّل است که با توحید سازگار نیست . توکّل معنایش این است که انسان خدا را وکیل خود قرار بدهد هر آدم عاقلی وقتی میخواهد کاری را انجام بدهد که به همه شئون آن کار آگاهی ندارد (یک) بر فرض آگاهی, توان آن را ندارد (دو) وکیل میگیرد (سه) ما نسبت به همه کارهایمان این سه امر را باید رعایت کنیم چون هیچ کاری نیست که ما به جمیع شئونش آگاه باشیم هیچ کاری نیست که ما نسبت به جمیع شئون آن توانمند باشیم چون به جمیع شئون علم نداریم و به جمیع شئون آن کار توانایی نداریم چاره جز این نیست که وکیل بگیریم وَکَفَی بِاللَّهِ وَکِیلاً (2)پس معنای توکل این نیست که آن مقداری که می توانیم به خودمان اسناد بدهیم آن مقداری که نمیدانیم و نمیتوانیم توکّل کنیم . اگر ما در همه امور به خدای سبحان توکّل کردیم آنگاه آن مدیر و مدبّر گاهی خود ما را اداره میکند آن بخشی که به حسب ظاهر معلوم و مقدور ماست گاهی دیگران را تسخیر میکند آن بخشی که معلوم و مقدور ما نیست آن وقت اگر ما به او توکّل کردیم و او را وکیلِ مفَوَّض و مطلق قرار دادیم او شروع میکند به کار ؛ او خود ما را تدبیر میکند دیگران را تدبیر میکند از مجموعه این دو تدبیر آن مقصد صحیح به دست میآید لذا در سورهٴ <طلاق> فرمود:وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ پس معنای توکّل, تبعیض یا تشریک در کار نیست اگر در سورهٴ <طلاق> فرمود:وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً ٭ وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (3)برای اینکه إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدْراً آن وقت توکّل ما ثمربخش میشود پس توکّل, تبعیض در وظیفه نیست که بخشی از کارها را خودمان انجام بدهیم آن مقداری که مقدور ما نیست به عنوان حوادث پیشبینی نشده توکّل کنیم. چرا خدا کافی است برای دو جهت, چرا مَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ برای دو جهت یکی اینکه إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ یکی اینکه قد جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدْراً او مهندسی عالم را به عهده گرفته برای هر چیزی یک اندازه مشخص قرار داده (یک) نسبت به همه چیز هم قدرت مطلق دارد (دو) خب پس خود ما هم از این دو نظر زیرمجموعه این دو اصلیم یعنی اینکه فرمود: قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدْراً برای ما هم یک قدر مشخّصی است که او قرار داده اگر فرمود: إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ خدای سبحان مقصد خود را بالأخره میرسد و میرساند ما هم جزء مقاصد او هستیم در مقام سوم یعنی مقام فعل, بنابراین اگر کسی خدا را وکیل مطلق قرار داد چه اینکه باید او را وکیل مطلق قرار بدهیم, خود ما را او دارد اداره میکند وقتی ما را او دارد اداره میکند ما دیگر نباید نگران باشیم این معنی توکّل است که فرمود: وَتَوَکَّلْ.
اما نسبت به آن اوصافی که در بحث دیروز گذشت . درباره حیات و ممات به حسب ظاهر ما خیال میکنیم انسانی که در دنیا هست زنده است وقتی از دنیا میرود میمیرد و مرگ را فنا تلقّی میکنیم در حالی که حقیقت حیات و ممات به عدم و مَلکه و امثال ذلک برنمیگردد هر دو امر وجودی است موت, هجرت از دنیا به آخرت است یک نحوه حرکت است حیات, بقای در دنیاست نه بقای در دنیا امر عدمی است نه هجرت از دنیا به آخرت امر عدمی است ولی از آن جهت که ما این مهاجر و مسافر را در دنیا نمیبینیم این فقدان شهود و دیدن را یک امر عدمی تلقّی میکنیم بنابراین انسان یا در دنیا میماند یا مسافر است مثل اینکه کسی در شهر خود یا مقیم است یا مسافر ؛ نه مسافرت امر عدمی است نه اقامه امر عدمی است.
مطلب دیگر اینکه اگر از بالا کسی مسئله مرگ و حیات را نگاه کند میبیند که خدای سبحان که روح را به خود اضافه داد به عنوان اضافه تشریفی که فرمود: وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی (1)این روح که به خدای سبحان اضافه تشریفی دارد در تحت تدبیر و مأموریت اوست چند روزی به او مأموریت میدهد که بدن دنیایی را اداره کند چند روزی او را مأموریت میدهد که بدن برزخی را اداره کند بالأخره ما وقتی که از این دنیا به برزخ میرویم با یک بدن برزخی میرویم تا در قیامت به آن بدن اصلی برگردیم این مأموریت روح است که خدای سبحان گاهی به او دستور میدهد بدن دنیا را اداره کند گاهی دستور میدهد بدن آخرت را اداره کند این نحوه مأموریت و عزل و نصب نسبی است در حقیقت, امر عدمی در کار نیست.
1) (4) . سورهٴ حجر, آیهٴ 29؛ سورهٴ ص, آیهٴ 72.
نسبت به ذات اقدس الهی که حیات عین ذات اوست موت نه به معنای تغییر مأموریت نه به معنای هجرت هیچ کدام از اینها آنجا راه ندارد لذا فرمود: وَتَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ او سبّوح است قدّوس است از هر نقص از هر عیب و هر کمالی را هم داراست و هر نعمتی هم از اوست لذا محمود مطلق است و از تبهکاران باخبر است و دیگر نیازی نیست که کسی او را باخبر کند یا پیشنهاد انتقام بدهد برای اینکه وَکَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً.
پرسش: در همین آیه دلیل بر این است که دیگران میمیرند آن وقت خدا ...
خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ (1)موت یا به معنی مهاجرت است که از دنیا به برزخ رفتن است « تَنتقلون مِن دارٍ الی دار» (2)که در روایات ماست یا نه, قدری بالاتر از این انتقال, تغییر مأموریت است این روح چند صباحی مأمور است از طرف خدا که بدن دنیایی را اداره کند چند صباحی مأمور است که بدن اخروی را اداره کند تا در قیامت به آن بدن اصلی برگردد در هر سه نشئه مأموریت الهی را دارد انجام میدهد. پرسش:..هم جبری میشویم هم تفویضی
پاسخ: نه, نه جبری میشویم نه تفویضی بلکه امر بین امرین است دیگر, توحید افعالی یعنی توحید افعالی, جبر باطل است تفویض باطل است منتها فرمود بین جبر و تفویض, «أوسع ممّا بین الأرض و السماء» (3)خب پس جبر باطل, تفویض باطل, امر بین امرین حق است این امر بین امرین که حضرت فرمود فاصله بین جبر و تفویض «أوسع ممّا بین الأرض و السماء» برخیها در تقریر اختیار طوریاند که به محدوده جبر نزدیکاند ولی خب جبر نیست برخیها طوریاند که به محدوده تفویض نزدیکاند اما خب تفویض نیست آن هسته مرکزی بین جبر و تفویض را میگویند توحید افعالی ، این توحید افعالی این است که در عین حال که همه کارها به تدبیر الهی است انسان آزاد است این همان صراط مستقیم است که درکش «أدقّ مِن الشعر» است و پیمودن آن هم «أحدّ مِن السیف» (4)بنابراین تمام کارها را او دارد انجام میدهد اختیار ما هم با تدبیر او دارد میگردد
مویی نجنبد از سر ما جز به اختیار آن اختیار هم به کف اختیار اوست
این طور نیست که ما در اختیار, مختار باشیم ما مجبوریم که آزاد باشیم و این آزادی برای ما ضروری است جبر، مستحیل است اختیار یعنی < امر بین امرین> ضروری است اما خدا مختار است بالذّات, ما مختاریم بالاضطرار «خُلقنا مختارین» ما اگر بخواهیم کاری را به نحو جبر انجام بدهیم نه حرام است نه بعید است بلکه مستحیل است همان طوری که دو دوتا پنجتا مستحیل است جبر مستحیل است نه جبر حرام است یا جبر بد است تفویض هم بشرح ایضاً همان طوری که دو دوتا سهتا مستحیل است تفویض مستحیل است یک انسان بخواهد کاری را مستقل انجام بدهد خب اگر بخواهد در ایجاد مستقل باشد ایجاد فرع بر وجود است باید باشد تا اینکه کار انجام بدهد دیگر وجودش که به دست دیگری است چه کسی میتواند بگوید من مالک هستی خودم هستم پس تفویض ، مستحیل است جبر هم معنایش بیارادگی است بیاختیاری است بیفکری است مگر میشود ما کاری را بیفکر و اراده انجام بدهیم کسی بخواهد طنز بگوید بخواهد شوخی کند فکر میکند یک وقت است دست کسی را میگیرند از جایی به جایی بیرون می برند این مورد فعل است نه مصدر فعل این نه جبر است نه تفویض نه اختیار برای اینکه فاعل نیست جبر و تفویض و اختیار و توحید افعالی اقسام چهارگانه فاعلیّتِ فاعل است اگر زید را از جایی گرفتند بیرون بردند این مورد فعل است این فاعل نیست این نه جبر است نه تفویض است نه اختیار است نه توحید افعالی اما اگر بخواهد کار انجام بدهد مصدر فعل باشد فاعل باشد مستحیل است, مستحیل یعنی مستحیل این محال است کاری را بیاراده انجام بدهد. بنابراین ما مجبوریم که آزاد باشیم این آزادی را به ما دادند آن طوری که دو دوتا چهارتا را دادند هیچ ممکن نیست کسی بگوید من مضطرّ بودم اختیار از دست من گرفته شد یک وقت است انسان مضطر میشود واجبی را ترک کند یا حرامی را مرتکب بشود اما این کار, کار اختیاری است از آن طرف آن حرمت برداشته شد «رُفع عن امّتی تسع» (1)ولی انسان اگر کاری را انجام بدهد که فاعل باشد الاّ ولابد اختیار است یعنی جبر مستحیل است تفویض مستحیل است و < امر بین امرین > (2)حق است منتها آنهایی که توحید کاملتری دارند به این هسته مرکزی<بین امرین> نزدیکاند یا در متن این<امر بین امرین>اند دیگران یک مقدار به تفویض یک مقدار به جبر نزدیکاند خب.
پرسش ...
پاسخ: این تثبیت اختیار است , تأکید اختیار است ما را مختار خلق کردند اگر ما مضطرّیم که آزاد باشیم این تثبیت اختیار است تأکید اختیار است اختیار محال است از ما زائل بشود آزادی محال است از ما زائل بشود ما آزادیم چه در معصیت چه در اطاعت.
فرمود این خدای سبحان گذشته از آن اوصاف کمالی یاد شده کلّ سپهر را آفرید (یک) همه در پیشگاه او خاضع و خاشعاند (دو) همان طوری که سیدناالاستاد مرحوم علامه(رضوان الله علیه) در ذیل آیه 45 به بعد مطلبی فرمودند که مورد نظر بود اینجا هم همان مطلب را میفرمایند . ایشان در ذیل آیه 45 فرمودند: أَلَمْ تَرَ إِلَی رَبِّکَ تا نُه آیه بعد درصدد بیان توحید و اسرار توحید و نظم توحید و پی بردن به وحدانیّت خدا نیست الآن اینجا در ذیل آیه تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً هم همین فرمایش را میفرمایند, میفرمایند سیاق آیات درصدد نظم توحیدی نیست که برهان توحید اقامه کند که مسئله بشود مسئله کلامی بلکه سیاق در این جهت است که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینها را به سجده و اسلام دعوت میکند اینها مستکبرانه جواب منفی میدهند در حالی که همه موجودات دارند خدا را عبادت میکنند اگر اینها خدا را عبادت نکردند آسیبی نمیرسد برای اینکه کلّ نظام برده و بنده خداست سیاق ، درصدد استغنای الهی و غنای الهی و عظمت و جلال الهی است که مسجود همگان است نه سیاق ، درصدد این باشد که برهان کلامی اقامه کند که خدا هست.
در آنجا سه مطلب بود که به عرض رسید ممکن است که عنصر محوری همان مسئله کلامی باشد ولی اینها در سایه آنها حل بشوند اینجا هم همان مطالب قابل طرح است یعنی مقصود اصلی میتواند مسئله کلامی باشد برهان بر توحید الهی باشد و آن اهداف و مقصودهای طیّب و طاهری که ایشان فرمودند در ضمن اینها حل بشود لذا فرمود خدای سبحان سماوات و ارض و ما بینهما را در شش روز آفرید جریان خلقت سماء و ارض در شش روز در [آیه 54]سورهٴ <اعراف> گذشت در[آیه 3] سورهٴ <یونس> گذشت در[آیه 7] سورهٴ <هود> گذشت دیگر اینجا نیازی به توضیح جدید نیست.
فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً شما اگر بخواهی از کلّ نظام و ساختار سؤال بکنی که چه کسی حق است چه کسی باطل است چه کسی در ضلالت است چه کسی در هدایت است کجا باید سجده کرد به چه کسی باید سجده کرد از خدای سبحان که سؤال بکنی خدا خبیرِ مطلق است. پرسش ...
پاسخ: اصول اربعه مائه به وسیله خبر واحد رسیده دیگر, فاصله بین اینها و اصول اربعه مائه خبر واحد است دیگر یعنی کتب اربعه میگوید حدّثنی فلان شیخ, فلان شیخ, فلان شیخ از زراره که به خبر واحد میرسد با خبر واحد مشکل فقه حل میشود بلکه کمتر از خبر واحد که خبر واحد اماره است کمتر از خبر واحد که اصل عملی باشد مشکل فقه را حل میکند اما مسائل ما در فقه اکبر است امامت, ولایت, نبوّت, آیات قرآن, درباره وجود مبارک ولیّ عصر, کیفیت حکومت او, کیفیت اشراف او, کیفیت عرضه اعمال به او هر روز اعمال ما را به پیشگاه حضرت میبرند مخصوصاً هفتهای دو روز اینها مطالبی نیست که با خبر واحد بشود حل کرد .
وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قائل ، وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که به اینها فرمود: اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ ، قَالُوا وَمَا الرَّحْمنُ حالا یا برای آن است که اوّلین بار است دارند میشوند که الله را میگویند رحمان چون اینها الله را میدانستند الله را معتقد بودند میگفتند ما به الله دسترسی نداریم این بتها را میپرستیم تا ما را به الله نزدیک بکند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1)یا هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2)الرحمان برای آنها شناختهشده نبود لذا از او بهما تعبیر کردند نه به <مَن> بنا بر اینکه <ما> برای غیر ذویالعقول باشد و <مَن> برای ذویالعقول گرچه گاهی به عکس هم استعمال میشود تعبیر به <ما> در این دو مورد که قَالُوا وَمَا الرَّحْمنُ انَسْجُدُ لِمَا دیگر تعبیر به <مَن> نکردند نگفتند «و مَن الرحمن» یا «أنسجد لمن تأمرنا» شاید قصد هتک و اهانت هم داشتند ولی به هر تقدیر رحمان برای آنها شناخته شده نبود الله شناخته شده بود و معتقد بودند که الله موجود است شریک هم ندارد خالق کل اوست ربّ کل هم اوست اله الآلهه هم اوست منتها مشکلات ما را ارباب متفرّقه حل میکنند و واسط بین ما و الله همین ارباب متفرّقه است که این شرک در ربوبیّت بود . وقتی ذات مقدس حضرت فرمود بر پیشگاه حضرت باری فقط باید خضوع کرد آنها میگفتند ما الرحمان را نمیشناسیم انَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا از این تَأْمُرُنَا که خطاب است معلوم میشود قائل، شخص حضرت است که وَإِذَا قِیلَ یعنی شخص پیامبر(علیه و علی آله آلاف التحیّة و الثناء) قائل ، آن حضرت است و اینها به آن حضرت عرض کردند: انَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا اینها همیشه از توحید فاصله داشتند وقتی دعوتنامه جدیدی را میدیدند نفور و رمیدن اینها اضافه میشد وَزَادَهُمْ نُفُوراً .
چه اینکه در بحثهای دیگر هم فرمود اینها همیشه اگر سخن از کثرت باشد و شرک باشد همراهاند وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ (1)سخن از توحید که به میان بیاید اینها مُشمئز میشوند سخن از کثرت آلهه و ارباب به میان بیاید اینها شاداباند اما وقتی سخن از توحید به میان آمده وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ اینجا هم زَادَهُمْ نُفُوراً در قبال آن زَادَتْهُمْ إِیمَاناً که مردان الهی داشتند اینها زَادَهُمْ نُفُوراً است. تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً این هم میتواند ناظر به مسئله توحید و برهان کلامی باشد و هم اینکه آنچه را سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) فرمود باشد. ایشان فرمود سیاق درباره توحید نیست سیاق درباره این است که اینها خاضع و خاشع نیستند در حالی که کلّ نظام خاضع و خاشعاند.
مطلب دیگر آن است که جریان آفرینش شب و روز را قرآن کریم از چند منظر در آیات گوناگون مطرح فرمود یکی بهرههای کلامی و عقلی میخواهد ببرد که اینها نظم دقیق ریاضی دارند (این یک) این نظم دقیق حکایت میکند از وجود ناظم حکیم و مدبّر (دو) پس الله موجودٌ (سه) این بخشی از آیاتی است که خلقت آسمان و زمین و شب و روز را تأمین میکند که اینها را به عنوان آیات میشمارند. بخش دیگر برای منافع و بهرهبرداری بشر است که شب برای استراحت است روز برای کار است اگر همیشه شب بود کار مشکل بود اگر همیشه روز بود کارمشکل بود این منفعتِ توزیع وقت به شب و روز است.
1) (13) . سورهٴ زمر, آیهٴ 45.
بخش سوم از آیات که روایات ضمن آن تأیید میکند آن است که عبادتهای شب و عبادتهای روز موظّف است و اگر کسی در شب به آن اعمالش نرسید روز میتواند جبران کند یا اگر اعمال مستحبّی روز را نتوانست انجام بدهد شب می تواند تدارک کند اینکه فرمود: جَعَلَ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً این کلمه خِلْفَةً یک جا در قرآن ذکر شد و آن همینجاست در ذیل این, آن روایت نورانی امام(سلام الله علیه) است که فرمود اگر نماز شبی در شب قضا شد بالأخره روز انجام بدهید دریابید این طور نیست که حالا که شب گذشت بگویید گذشت میشود آن ذکر و عبادت و تسبیح و سجود شب را در روز انجام داد و بالعکس .
پرسش ...
پاسخ: خِلْفه یعنی جانشین دیگر, این جانشین اوست او جانشین اوست اختلاف لیل و النهار که در سورهٴ مبارکهٴ <بقره> بحث شد آن هم همین است دیگر, در سورهٴ مبارکهٴ <بقره> آیه 164 آنجا مشخص شد که إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیلِ وَالنَّهَارِ این یعنی چه؟ اختلاف یعنی رفت و آمد اینکه دارد «السلام علیکم یا مختلَف الملائکة » (1)مختلف ملائکهاند یا حرم مختلف ملائکه است یعنی مکان اختلاف فرشتهها ، اختلاف یعنی یک گروه میروند یک گروه دیگر میآیند اینکه فرمود: «اختلاف امّتی رحمة» (2)یعنی رفت و آمد مختلف ملائکه یعنی رفت و آمد یک عدّه ملائکه لیلاند یک عدّه ملائکه نهارند مأموریتهایشان فرق میکند اینها میشود مختلف ملائکه, خِلفه هم همین است یعنی پشت سر هم منتها یکی خلیفه دیگری است چون یک وقت است که سخن از موالات است یعنی یک, دو, سه, چهار, پنج این عنوان اختلاف عنوان خِلفه او را نمیرساند موالات یعنی ترتیب آیات درصدد این نیست که یک شب است و روز است و شب است و روز, آیه به این جهت خلیفه بودن و خلفه بودن و رفت و آمد نظر دارد فرمود آن جانشین این است اگر نماز شبتان در شب فوت شده است روز میتوانی انجام بدهی به قرینه لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً آن روایت را در ذیل این حتماً ملاحظه میفرمایید.
درباره درود و ذکر و صلوات و اینها که نسبت به ائمه داریم بحثش گذشت اما صدقاتی که نسبت به وجود مبارک ولیّ عصر داریم این آیا اثر دارد یا ندارد این هم مثل همان درودی است که ما به اهل بیت میفرستیم ما واسط فیض باشیم که به وسیله دعای ما یا کار ما «اللهم کن لولیک» قائد باش ناصر باش حافظ باش به وسیله کار خود دعای خود بین ذات اقدس الهی و وجود مبارک ولیّ عصر قرار بگیریم که واسط در فیض باشیم مسیر فیض باشیم چنین چیزی نیست ما هر چه داریم در کنار مائده و مأدبه این بزرگواران داریم برای خود ما تأدّبی است که این عرض ادب ها را داشته باشیم اما از آن طرف اینها ذات اقدس الهی نسبت به اینها < دائم الفیض> است اینها هم نسبت به خدای سبحان دائمالعبادتاند البته در قوس صعود رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (1)را مرتب میگویند کمالشان را همیشه دارند یا درباره خود رسول خدا دارد که وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً (2)غرض این است که این دعاهای ما این صدقات ما تقرّبی است برای خود ما وگرنه ما با دعای خود یا کار خود بین وجود مبارک ولیّ عصر و خدای سبحان قرار بگیریم که مجرای فیض باشیم واسط در فیض باشیم به وسیله ما فیضی به این ذوات قدسی برسد اینچنین نیست.
فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِیها سِرَاجاً وَقَمَراً مُنِیراً بُروج یعنی مسکن و منزل در سورهٴ مبارکهٴ <حجر> آنجا گذشت که خداوند بروجی را در آسمان قرار داد ؛ آیه شانزده سورهٴ <حجر> این بود که وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَزَیَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِینَ برج حمل و ثور و جوزا و سرطان و اسد و سنبله و تا این دوازده برج, برج یعنی مسکن و مأوا . چند ستاره در یک منزلاند این ستارهها گاهی به صورت گاوند میگویند برج ثور گاهی به صورت گوسفندند میگویند برج حمل گاهی به صورت ترازو هستند میگویند برج میزان گاهی به صورت خرچنگاند میگویند برج سرطان گاهی به صورت شیرند میگویند برج اسد گاهی به صورت ماهیاند که حوت است و مانند اینها . این ستارهها گاهی دورند گاهی نزدیکاند میلیونها فرسخ از هم فاصله دارند ولی ما از دور اینها را نزدیک میبینیم شکل اینها که به صورت ترازو هست یا به صورت ماهی هست یا به صورت خوشه گندم هست باعث شده است که برای اینها نام گذاشتند مثلا میگویند قمر در برج عقرب است اگر این ماه در آن سیری که دارد یا زمین نسبت به او این سیری را که به ما نشان میدهد ما ماه را در برج عقرب ببینیم این میگویند در مسافرت در عقد ازدواج مثلاً مناسب نیست اگر در برج دیگر باشد این مثلاً بینقص است بنابراین بروجی در آسمان هست یعنی منازل (یک) ستارهها در آن بروج در آنجا قرار دارند (دو) و اشکال گوناگون ستارهها برای آن است که از دور اینچنین دیده میشود (این سه) لذا این دوازده برج نام گذاری شده است برای آن صوری که ما از دور میبینیم (چهار) . فرمود: تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِیها سِرَاجاً وَقَمَراً مُنِیراً چون سخن از لیل و نهار بود آنچه روز را روشن میکند به نام سراج و آنچه شب را روشن میکند به عنوان قمر را ذکر کردند . در سورهٴ مبارکهٴ <نوح> از شمس تعبیر به سراج کرده است که فرمود :أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ طِبَاقاً ٭ وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجاً (3).
بنابراین منظور از سراج در این آیه همان شمس است فرمود خداوند در آسمانها سراج آفرید و قمر را هم آفرید, اما اساس کار این است که این شمس و قمر با همه این زیبایی و جلال و شکوهی که دارند اصلِ اینها یک مشت دودی بود در سورهٴ مبارکهٴ< فصلت> آیه یازده به بعد به این صورت فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ یعنی بعد از اینکه زمین را خلق کرد ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ یک مشت گاز و دود بود خداوند به این سماء و به زمین فرمود: ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ نه «طائعین» با اینکه تثنیه است از جمع خبر دادند یعنی من و او, او و من یعنی زمین و آسمان أَتَیْنَا همراه همه موجودات دیگر طَائِعِینَ همه ما با طوع و رغبت در پیشگاه تو حاضریم خب همین آسمان که هنوز ساخته نشده فرمود: ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ همین دخان را فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ دو روزه هفت آسمان راههای شیری شمس و قمر را آفرید از همین یک مشت دود شمس و قمر آفرید این طور نیست که از جای دیگر نور آورده باشد از برلیان ساخته باشد همین دود است که شمس و قمر کرد یک روز دیگر هم باز همین شمس و قمر را به صورت دود در میآورد فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ همه این ستارههای ثابت و سیّار همه این شمس و قمر را از یک مشت دود ساخت فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا تدبیر هر آسمانی را به مسئول همان آسمان سپرد وَزَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ وَحِفْظاً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ گاهی کوکبها را به مصباح تشبیه میکند گاهی مصباح را به کوکب تشبیه میکند به تعبیر مرحوم شیخ طوسی در تبیان فرمود اینجا تشبیه کوکب است به مصباح که فرمود: وَزَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ آنچه در سورهٴ مبارکهٴ <نور> گذشت که فرمود: اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کانها این زجاجه کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ (1)این زجاجه به لحاظ آن مصباح کوکب درّی است پس گاهی مصباح یا زجاجه مصباح به کوکب تشبیه میشود گاهی هم کواکب به مصابیح تشیبه میشود از جهت نور دادن وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً.
1) (19) . سورهٴ نور, آیهٴ 35.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَتَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لاَ یَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَکَفَی بِهِ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِیراً (58 الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْأَلْ بِهِ خَبِیراً (59) وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمنُ انَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُوراً (60) تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِیها سِرَاجاً وَقَمَراً مُنِیراً (61) وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً (62) وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً (63) وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً (64)) در جریان توکل باید توجه داشت که توکل نه به معنی تعطیل است (یک) نه به معنی تقسیم کار است (دو) اگر کسی توکل کند یعنی بگوید من کارها را به خدا واگذار کردم و خودش گرفتار عُطله و تنبلی بشود این ترک واجب کرده است این توکل نیست و اگر تقسیم بکند بگوید که یک مقدار قدرت برای من است یک مقدار قدرت برای خدا ، آن مقداری که برای من است خودم انجام میدهم آن مقداری که مقدور من نیست به خدا توکل کنم این یک شرک خفی است این تشریک در کار است این توکل نیست معنایش این است که من مقداری را به حول و قوّه خودم انجام میدهم بقیه را به حول و قوّه خدا واگذار میکنم این با توحید سازگار نیست زیرا یک موحد همه با حول و قوّه الهی کار میکند نه خود را به تنبلی و عُطله محکوم میکند نه کار را از ذات اقدس الهی جدا میداند میگوید در همه امور «بحول الله و قوّته أقوم و أقعد» (1)این ذکر نورانی مخصوص نماز نیست در حال نماز ، توحید را به ما آموختند نه یعنی نمازگزار در قیام و قعود به حول و قوّه الهی حرکت میکند بلکه معنای این ذکر این است که نمازگزار میگوید من معتقدم قیام من و قعود من به حول و قوّه الهی است «بحول الله و قوّته تعالی فی جمیع اموری آناء اللیل و أطراف النهار أقوم و أقعد» نه یعنی قیام و قعود نماز من به حول و قوّه الهی است.
1) (1) . الکافی, ج3, ص338.
بنابراین یک انسان متوکّل به وظایف شرعیاش عمل میکند در تمام فرصتها مشغول کار است و ترک واجب نمیکند چه اینکه مستحب را هم ترک نمیکند (این یک) در تأمین هزینه در خدمات فردی و جمعی کوشاست (این دو) ولی در تمام این امور میگوید خدایا من تو را وکیل کردم تو وکیل من هستی وکیلِ مطلق در کلّ عالم اثر دارد اگر وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ (1)اگر لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ (2)یک انسان متوکّل عرض میکند خدایا من و همه موجودات جزء سربازان آماده شماییم لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ والْأَرْضِ من شما را وکیل کرده ام (این دو) شما کار مرا با آن جنودی که داری انجام بده (سه) خود من هم در خدمت سربازان شما هستم (چهار) بنابراین اگر کسی توکل کرد و موفق شد نمیگوید بخشی برای من بود بخشی برای خدا میگوید مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (3)خدا را شاکرم که خدا به وسیله سربازان کار مرا انجام داد و من هم یکی از سربازان الهی بودم نه اینکه تقسیم بکند بگوید تا این مرز برای من از آن به بعد برای خدا این یک شرک مشهور اگر نباشد لااقل یک شرک مستور است آن وقت خودش در متن کار است و خود را سرباز الهی میبیند چرا چون خود را به وکیل سپرده است و سراسر عالم هم سربازان الهیاند اینچنین نیست که این شخص متوکّل جزء جنودالرحمان نباشد.
آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم مؤیّد همین آیه است اگر در آیه دارد لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1)آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که «وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ»دست و پای شما سربازان خداست ؛ اینچنین نیست که شما اگر وقتی کاری انجام دادید موفق شدید بگویید من این کار را کردم نه خیر جنود الهی این کار را کردند چه اینکه اگر کسی خدای ناکرده کجراهه رفت بیراهه رفت راه دیگران را بست اگر خدا بخواهد او را تنبیه کند با دست او, او را میگیرد با زبان او, او را میگیرد حرفی میزند رسوا میشود کاری میکند رسوا میشود این طور نیست که لازم باشد خدا از جای دیگر سربازکشی بکند فرمود: «وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» دست و پای شما سربازان اوست خب پس ما نه در مثبت نه در منفی حق نداریم بگوییم ما مستقلّیم اگر یک کار خیری انجام دادیم حرف خوبی زدیم مطلب خوبی نوشتیم خدمت خوبی کردیم اقدام خوبی داشتیم بر اساس مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (2)باید شاکر باشیم که خدای سبحان با سربازان داخلی آبروی ما را حفظ کرد و اگر خدای ناکرده بیراهه رفتیم باید این خطر را احساس کنیم که گاهی با سربازان داخلی گاهی با سربازان خارجی میگیرد پس معنای توکل, عُطله و تعطیلی و تنبلی نیست معنای توکّل تقسیم کار نیست که تا بخشی برای ما باشد بخش دیگر برای خدا باشد اینکه میشود استقلال این میشود شریک داشتن اینکه با توحید سازگار نیست بنابراین یک انسان متوکّل میگوید: إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (3)آن وقت می گوید:«اُفوّض امری کله الی الله سبحانه و تعالی» آن وقت شروع به فعالیت میکند این معنی توکل است.
پرسش ...
پاسخ: بله دیگر, «بحول الله و قوّته أقول و أقعد, أتکلّم و أسْکُت اُجاهد و اُدافع أکتب و أسمع و اُدرّس و أتدرّس» و مانند آن ، این مکتبی است که ائمه(علیهم السلام) به ما آموختند. آن که جبری است میگوید «لا حول و لا قوّة الاّ لله» آن که تفویضی است میگوید «لا حول و لا قوّة لله» آن که امر بین الأمرینی است مثل ما به ما آموختند بگویید «لا حول و لا قوّة إلاّ بالله» (1), «بحول الله و قوّته أقوم و أقعد» (2)انسان کار را با اختیار انجام میدهد اما «آن اختیار هم به کفِ اختیار اوست» خب.
اما معنای صلوات, دعا, طلب مغفرت همه اینها هر موجود دانی نسبت به بالا انجام بدهد همین طور است این صلواتی که وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) انجام داد (3)خود حضرت انجام میدهد یک حساب دیگری دارد خب این انسان کامل معصوم است میتواند واسطه فیض باشد برای فرشتهها و اینها اما این صلواتی که حضرت به ما آموخت ما این صحیفه سجادیه را قرائت و تلاوت میکنیم نه نسبت به ملائکه آن سِمت را داریم که واسطه فیض باشیم یعنی بین خدا و فرشتهها قرار بگیریم فیضی را از خدا دریافت بکنیم و به ملائکه برسانیم نه نسبت به اهل بیت(علیهم السلام), ما آن صلاحیّت و لیاقت و درجه وجودی را نداریم که بین خدا و ائمه قرار بگیریم بین خدا و پیغمبر قرار بگیریم بین خدا و فرشته قرار بگیریم نعم, یک مؤمن ممکن است نسبت به مؤمنان دیگر اینچنین باشد یک واسطه در فیض باشد آن ممکن است عالِمی یک مؤمن برتری که رفعت درجه دارد این ممکن است که واسطه فیض باشد به برکت او و به وساطت او فیضی به دیگران برسد وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) به همین زکریابن آدم که در شیخان دفن است فرمود در قم باش خدا به برکت تو خیلی از عذابها را برمیدارد (4)این ممکن است اما حالا مؤمنی واسطه بشود که فیضی را از خدا دریافت کند به وجود مبارک ولیّ عصر برساند یا به ائمه برساند یا به ملائکه برساند اینچنین نیست آن وقت تمام این صلواتهایی که میفرستیم یک تقرّبی است برای ما همان مثالی که سیدناالاستاد و دیگران داشتند مثل آن است که در روز عید ، باغبانِ کسی یک ظرف میوه یا یک دسته گل از باغِ صاحبباغ به پیشگاه صاحبباغ ببرد این طور نیست که چیزی از خودش به صاحبباغ داده باشد یا از جای دیگر آورده باشد به صاحبباغ داده باشد میوه باغ اهل بیت را که همین دعا و صلوات و طلب مغفرت و «وتقبّل شفاعته و قرب وسیلته» (5)همین ادعیه و اینهاست اینها میوه باغ اینهاست این میوهها را انسان به پیشگاه اینها تقدیم میکند از انسان چیزی به این ذوات قدسی نمیرسد ولی خود انسان ، متقرّب میشود متکامل میشود و مانند آن.
پرسش ...
پاسخ: بله دیگر نه اینکه من واسطه بشوم و سلام را از خدا دریافت بکنم قبل از شما بعد به شما برسانم که شما بعد از ما باشید این طور نیست این برکاتی که از طرف خدا به آنها میرسد ما همین برکات را از ذات اقدس الهی مسئلت بکنیم که خودمان متقرّب بشویم در آن مثال اگر کسی از باغِ صاحبباغ یک سبد میوهای یا یک دستهگُلی روز عید چیده و به آنها داد این طور نیست که چیزی از خودش به صاحبباغ داده باشد این نیست که این دسته گل را یا این سبد میوه را از جای دیگر آورده باشد به صاحبباغ داده باشد بلکه میوه و گل صاحبباغ است که به پیشگاه صاحبباغ تقدیم میشود خود این باغبان متقرّب میشود نه اینکه صاحبباغ به برکت و وساطت این باغبان به جایی برسد.
پرسش ...
پاسخ: بله همه اینها تقرّب خود شخص است نه اینکه این شخص واسطه فیض باشد بین خدا و امام زمان یا ائمه دیگر(علیهم السلام) که اینها صادر اولاند نور واحدند.
پرسش ...
پاسخ: یقیناً به وجود مبارک ولیّ عصر هر لحظه فیض میرسد مخصوصاً در شبهای جمعه این یک رابطهای است بین خدا و امام زمان بین خدا و اهل بیت(علیهم السلام) مخصوصاً شبهای جمعه اما ما هیچ کارهایم این طور نیست که ما بین خدا و امام زمان - معاذ الله - واسطه باشیم که ما فیضی را از خدا بگیریم به امام زمان بدهیم .
بنابراین فرمود: الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ که این الرَّحْمنُ هم میتواند فاعل اسْتَوَی باشد هم خبر برای مبتدای محذوف. سرّ طرح نام مبارک الرَّحْمنُ برای آن است که در فضای جاهلی الرّحمان معروف نبود شناختهشده نبود اینها الله را میشناختند میگفتند الله موجود است شریک ندارد واجبالوجود است کلّ عالَم را او خلق کرد کلّ عالم را او تدبیر میکند او اله الآلهه است ربّ العالمین است ربّ الأرباب است و مانند آن اما کارهای دریا و صحرا و بشر و امثال بشر را ارباب متفرّقه اداره میکنند این ارباب متفرّقه را ما میپرستیم تا ما را به الله نزدیک کنند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ اینها الله را قبول داشتند میگفتند ما به الله دسترسی نداریم این بتها واسطه فیض ما هستند بدون اینها نمیشود خدا را عبادت کرد بدون اینها نمیشود از خدا کمک گرفت مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی (1)(یک) هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (2)(دو) اینها الله را میشناختند الله را قبول داشتند و مانند آن, اما الرَّحْمنُ برای اینها شناخته شده نبود وقتی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود الرَّحْمنُ را عبادت کنید الرَّحْمنُ است که بر عرش مستوی (3)است یعنی آن موجود مطلقی که شما او را به عنوان الله قبول دارید او دارای وصف جامع رحمانیّت است عالم راالرَّحْمنُ دارد اداره میکند اگرالرَّحْمنُ دارد اداره میکند رحمتش وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ (4)شما نیازی به بت و امثال بت ندارید اینها الرحمان را نمیفهمیدند لذا میگفتند رحمان کیست به «ما» هم تعبیر میکردند که اهانتآمیز باشد که برای غیر ذویالعقول است.
ذات اقدس الهی در چند آیه رحمان را معنا کرد فرمود اولاً الرحمان در کنار الله نام مبارک همان حقیقت نامتناهی است که در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» مبسوطاً گذشت ؛ آیه 110 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» همین مباحث گذشت که قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی که آنجا گذشت که آیا این «له» به آن ذات برمیگردد یا به أیّاً برمیگردد قُلِ ادْعُوا اللَّهَ الله را بخوانید (یک) أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ رحمان را بخوانید (دو) أَیّاً مَا تَدْعُوا یعنی «أیّاً ما تدعوا من الاسمین من الله و من الرحمن» چه بگویید الله چه بگویید الرحمان فَلَهُ این له به أیّاً برمیگردد یعنی اگر بگویی الله همه اسما را داراست چون الله اسم اعظم است اگر بگویی الرحمان همه اسما را دارد چون الرحمان اسم اعظم است اما آنچه معهود است معروف است و متبادر به ذهن است این است که ضمیر به همان ذات برمیگردد چه از آن ذات به الله تعبیر کنید چه از آن ذات به الرَّحْمَانَ تعبیر کنید آن ذات دارای اسمای حسناست غرض آن است که الرحمان برای مردم حجاز شناخته شده نبود و قرآن کریم با این تعبیرات الرحمان را کاملاً توضیح داد.
در تفسیر علیبنابراهیم این روایت هست که آنها که گفتند ما الرَّحْمَانَ خدای سبحان بخش اول سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» را نازل کرد اگر شما بخواهید بدانید الرحمان کیست الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ ٭ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ (1)اینها همه وصف الرحمان است تا آنهایی که گفتند مَا الرَّحْمنُ بفهمند که رحمان چه کسی است. اما در جریان قیامت چه اینکه در همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» گذشت که الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ یعنی آیه 26 همین سوره ، قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «حج» آیه 56 گذشت الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ برابر آیه سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ (2)گرداننده اصلی صحنه قیامت گاهی از او به الله یاد میشود نظیر آیه 56 سورهٴ «حج» که فرمود: الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ گاهی از او به الرحمان یاد میشود نظیر آیه 26 همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که فرمود: الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ مُلک, حق است سخن از آسمان نیست در قیامت مالک یوم الدین کیست مَلک یوم الدین کیست الله ، خب مِلک چیست مُلک چیست آسمان و زمین مِلک و مُلک است یا حق مِلک و مُلک است فرمود نگو آسمان نگو زمین ؛ آسمان و زمین ظهور حقّ فعلیاند آنچه در قیامت مطرح است حق است الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ سخن از آسمان و زمین نیست تا شما بگویید زمین برای کیست آسمان برای کیست حق است که به صورت آسمان و زمین ظهور کرده به دلیل اینکه همه اسرار را این زمین میداند و میگوید در طلیعه قیامت که یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا همین است إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا (3)در آن روز یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا ٭ بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا (4)همان طوری که در دنیا فرمود: وَأَوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا (5)این زمین گیرنده وحی است اسراری که دارد تا آن روز نگه میدارد و هر سرّی را که خدا فرمود آشکار کن آشکار میکند و زمین دهن باز میکند میگوید فلان شخص در فلان لحظه این کار را کرده پس سخن از زمان و زمین نیست تا بگویند متری چند الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ (6)نه اینکه مِلک حق است نه خیر حق, مِلک است آن وقت آن حق میشود زمین آن حقّ فعلی است دیگر آن حق میشود آسمان و کاملاً اسرار را بازگو میکند و آنچه را که نباید بگوید نمیگوید آنچه را که باید بگوید میگوید هر اندازه که باید سخن بگوید سخن میگوید. غرض این است که الرحمان را خدای سبحان برای اینها تشریح کرده که رحمان این است در کنار الله است اسم اعظم است معلّم قرآن است معلّم بیان است خالق انسان است این کان ناقصه و کان تامّه را الرحمان عطا کرده .
تَبَارَکَ الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِیها سِرَاجاً وَقَمَراً مُنِیراً در توضیح شمس و قمر برخیها خواستند بگویند که فرق ضیاء و نور این است که اگر بالاصاله و بالذّات باشد میگویند ضیاء و اگر اعم باشد میگویند نور آنجا که دارد خدای سبحان شمس را ضیاء قرار داد و قمر را نور قرار داد آیه پنج سورهٴ مبارکهٴ «یونس» ناظر به همین مطلب است هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَالْقَمَرَ نُوراً میگویند نور اعم از آن است که برای خود منیر باشد یا از جای دیگر گرفته باشد ولی ضیاء آن است که از خود شیء باشد لذا در سورهٴ مبارکهٴ «شمس» فرمود: وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ٭ وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاَهَا (1)که قمر در تِلو شمس قرار میگیرد و از همان ضحای شمس استفاده میکند وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرَادَ أَن یَذَّکَّرَ أَوْ أَرَادَ شُکُوراً که این روایتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) رسیده است یک تطبیق خوبی است که اگر کسی عبادتهای شب از دستش رفته قضا شده میتواند در روز انجام بدهد که اگر کسی به نماز شب نرسیده لااقل روز همانها را قضا به جا بیاورد (2)که لیل خِلْفه روز است روز خلفه شب است برخیها به فکر مشغولاند بعضیها به ذکر مشغولاند بعضیها به شکر مشغولاند و انسان موحّد تام به هر سه مشغول است آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت این بود الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً (3)بعد سخن از عبادت آنهاست.
اما آنچه در بخش پایانی این سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» میآید همان مسئله ذکر و شکر است این ذکر و این شکر مسبوق به آن فکری است که در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آمده وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ این مجموعه را با یک اسم اشاره مفرد تعبیر میکند رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا نه هذه این واحد حقیقی حق است یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ چه میگویند میگویند: رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا نه هذه بَاطِلاً. حالا در قبال آن کفاری که با کجدهنی بددهنی از الرحمان جلّ جلاله با اهانت یاد میکردند میگفتند: وَمَا الرَّحْمنُ انَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا در قبال آنها مردان موحد الهیاند که بندگان رحماناند وَعِبَادُ الرَّحْمنِ این چند آیه در وصف انسانهای متکاملی است که بندگان الرحماناند پس یک وقت انسان در جاهلیّت است میگوید مَا الرَّحْمنُ یک وقت در عقلانیّت است میشود وَعِبَادُ الرَّحْمنِ این عِبَادُ الرَّحْمنِ یک رابطهای با خودشان دارند که خودشان را مدیریت میکنند یک مدیریت جمعی دارند که با جامعه رفتار میکنند یک پیوند ناگسستنی عبادی با خالقشان دارند که شبها مخصوصاً آن کار را انجام میدهند و فضایلی دارند از مسالب و مطاعن مصوناند واجبها را انجام میدهند از محرّمات پرهیز میکنند این اوصاف کمال را ذکر میکنند بعد میفرمایند: أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ (1)این أُولئِکَ یا خبر است برای عِبَادُ الرَّحْمنِ که وَعِبَادُ الرَّحْمنِ این الَّذِینَ به بعد اوصاف آنها باشد وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ کذا و کذا أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ که آیه 75 همین سوره است ولی اگر این الَّذِینَ خبر بود آن دیگر خبر دوم است وَعِبَادُ الرَّحْمنِ چه کسانی هستند الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً فرومایه نیستند ولی فروتنانه زندگی میکنند هَیِّن یعنی با اهانت نیستند سست نیستند ولی فروتنانه به سر میبرند یک انسان فرومایه ، سست است یک انسان فروتن ، مُتقن و محکم است ولی آرام به سر میبرد وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً .
1) (26) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 75.
در بخشهای دیگر هم فرمود: إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً (1)گردنکشی بکنی که چه؟! اگر از نظر جسم باشی که این زمین از تو سنگینتر است این کوهها و تپهماهورها از تو بلندترند ستبرترند اگر بخواهی معنویّت داشته باشی البته کاری از تو ساخته است که آسمان آن بار را نمیتواند بکشد پس اگر آن معنویّت و خلافت الهی باشد که راه دیگر است مشمول بخش آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» خواهید بود که إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ (2)اگر بخواهید بر اساس بدنی و جِرمی و جسمی فکر بکنید زمینی که روی آن راه میروی از تو سنگینتر است کوهی که در کنارش قدم میزنی از تو سنگینتر است إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً خب پس عبادالرحمان کسانیاند که یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً نه تنها مَشی فیزیکی یعنی خطّمشیشان این است نه بیراهه میروند نه راه کسی را میبندند نه بددهناند نه توهینی میکنند نه کسی را میرنجانند و اگر جاهلی با آنها برخورد کرد اینها بهشتیگونه رفتار میکنند بهشتی چه کار میکند در بهشت چه خبر است در بهشت که جا برای لغو و حرف زشت و حرف تلخ نیست این شخص بهشتی در جامعه بهشتیگونه رفتار میکند در دنیا جهنّمیها هم هستند اگر یک جهنّمی در دنیا نسبت به اینها دهنکجی کرد اینها بهشتیگونه جواب میدهند وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ این تعلیق حکم بر وصف ، مشعر به آن نحوه کار است جاهل وقتی با اینها حرف بزند بر اساس جاهلیّت حرف میزند دیگر فحش میگوید اهانت میکند بددهنی دارد دروغ میگوید تهمت میزند این کارها را میکند چون اسناد فعل به موصوف به یک وصف نشان آن است که آن فعل از چه سنخ خواهد بود إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ یعنی خطاباً جاهلیّه خطاب بر اساس جهل علمی یا جهالت عملی اگر جاهلی خطاب جهل علمی داشت یا خطاب جاهلیّت عملی داشت به اینها اهانت کرد اینها مانند مردان بهشت بهشتیگونه پاسخ میدهند وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً یعنی «قالوا قولاً سالماً سلیماً» سخنی که از هر گزند و اُفت و آفتی سالم است اینها جواب بد نمیدهند.
وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا قولاً سلیماً سالما, قالوا قولاً سدیدا, قالوا قولاً حقّا . در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» آنجا دارد که لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْواً وَلاَ تَأْثِیماً ٭ إِلَّا قِیلاً سَلاَماً سَلاَماً (1)قیل یعنی قول در بهشت جز حرف سلامتآمیز حرف سِلم حرف نرم حرف حق چیز دیگری نیست مردان بهشتی هم جز حق چیزی نمیگویند و اگر کسی نسبت به اینها دهنکجی بکند اینها قَالُوا سَلاَماً این خطّمشیشان مشخص شد (یک) روابط اجتماعیشان مشخص شد (دو) حالا رابطه عبادیشان با خدا را مشخص میکند وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً بیتوته به معنی خواب نیست یعنی شب را گذراندن تَبییت به معنای خوابیدن در شب نیست بات یعنی شب را گذراند اینکه در این اتاق بیتوته میکند یعنی شب را در اینجا به سر میبرد خواه بخوابد خواه بیدار باشد خواه تلفیقی از نوم و یقظه باشد اینها شب در پیشگاه پروردگار یا ساجدند یا قائم یا در حال قیام مشغول عبادتاند یا در حال سجده مشغول ذکر یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً این بزرگوارها کسانیاند که یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ (2). در بخشهایی که گفته شد بدن کافر سجده میکند سایه کافر سجده میکند این سجده تکوینی است مثل زمین و همه اجزای زمین ؛ خود کافر ملحد است منکر است در ساحت تشریع هیچ ذکری ندارد اما بدن او مثل بدن سایر موجودات مثل سایر اجرام و اجسام در تسبیح حق است وقتی هم که مُرد در قبر رفت این بدن او چه خاک بشود چه نشود مثل سایر موجودات تسبیح میکند آن لسان تکوین آن تسبیح تکوینی سودی به لسان تشریع ندارد بنابراین اینکه هرموجودی اهل تسبیح اهل سجده اهل حمد اهل اسلام و انقیاد در پیشگاه خدای سبحان است ،این شامل بدن کافر هم میشود چه زنده چه مرده اما هیچ ثوابی عائد خود کافر نخواهد شد مگر از راه کارهای تشریعی او.
پرسش ...
پاسخ: خضوع دارد دیگر حالا رو به قبله باشد یا پشت به قبله چون بر اساس فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ (1)این سجده صادق است منتها اگر نماز بود البته قبلهاش باید مشخص باشد اما در حال غیر نماز اگر کسی خواست سجده شکر بکند افضلش ممکن است رو به قبله باشد اما اینچنین نیست که اگر کسی به خاک افتاد و سجده کرد _ سجده شکر البته _ این درست نباشد.
وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً (2)انسان وقتی بدهکار بود طلبکار او را رها نمیکند طلبکار را میگویند غَریم یعنی آدم را رها نمیکند ملازم آدم است. جهنم ، طلبکار انسان تبهکار است میشود غَریم آدم غارم آدم یعنی ملازم آدم ، عذاب آن هم غرام است لِزام است لازم است دستبردار نیست عرض میکنند خدایا عذاب آن دستبردار نیست عذاب جهنم را از ما به دور دار! اینها در عین حال که خطّمشیشان تواضع و فروتنی است رفتارشان با جامعه بر اساس زندگی مسالمتآمیز است رفتارشان نسبت به ذات اقدس الهی خاضعانه و ساجدانه و قائمانه است مرتب از ذات اقدس الهی درخواست نجات از عذاب میکنند که مبادا بلغزند و گرفتار آن عذاب بشوند که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا». «و الحمد لله ربّ العالمین»
وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً (63 وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً (64) وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً (65) إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً (66) وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَاماً (67) وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلاَ یَزْنُونَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثَاماً (68) یُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَیَخْلُدْ فِیهِ مُهَاناً (69) إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (70))
بعد از بیان معارف توحیدی از یک سو و نقل اشکالات یا شبهات ملحدان از سوی دیگر و پاسخ صحیح از شبهات و اشکالات آنها، در جمعبندی، بندگان صالح و مطیع و باتقوای الهی را معرفی میکند این اوصافی که به صورت جمله خبریه ذکر شده است گرچه وصف بندگان است اما به داعی انشاء هم القا شد یعنی صِبغه دستوری را هم دارد اینکه فرمود: عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً یعنی «إمشوا علی الأرض هونا» که این جمله خبریه معنای انشاء را هم به همراه دارد. یکی از روایات نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در ذیل آیه سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» گذشت که خداوند عالمان دین را با فرشتهها یکجا ذکر میکند که فرمود: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ (1)که عالمان توحیدی در ردیف ملائکه موحّدانه گواهی میدهند اما خود ذات اقدس الهی گذشته از اینکه عالمان دین را در کنار فرشته ذکر میکند اوصاف فرشتگان و بندگان مخلِص و مخلَص را مشترک میداند آن مقداری که قابل اشتراک است. در این آیه 63 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که محلّ بحث است فرمود عبادالرحمان اینچنیناند در بخشی از آیات فرشتهها را هم عبادالرحمان میداند که آنها هم بندگان الهیاند از آنها تعبیر به عبادالرحمان میکند (2)این تعبیر عبادالرحمان در قرآن کریم مشترک بین مؤمنان خالص و فرشتههاست همان طوری که شهادت توحیدی مشترک بین عالمان توحیدی و فرشتههاست آنجا فرمود: شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ طبق بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) این عالمان توحیدی را با فرشتهها یکجا ذکر کرد اینجا در دو آیه در دو سوره هم فرشتهها را عبادالرحمان میداند هم مؤمنان خالص و مخلِص و مخلَص را. خب اینکه فرمود: وَعِبَادُ الرَّحْمنِ خطّمشیشان این است یعنی در عین حال که اوصاف آنها را ذکر میکند دستور هم میدهد که اینچنین باشید.
مطلب بعدی آن است که این مَشی اینها منظور مشی ظاهری در قبال قیام و قعود نیست یعنی خطّمشی اینها این است اینها با هَون زندگی میکنند نه با هُون گرچه این مادّه هاء و واو و نون مشترک است مادّه مشترک است ولی صورت اگر مفتوح باشد هَون است معنای فضیلت را دارد یعنی فروتنانه اگر مضموم باشد معنی ذلّت و خواری که أَیُمْسِکُهُ عَلَی هُونٍ (1)یا عذاب میشوند عَذَابَ الْهُونِ (2)آن هُون خواری و رسواری و خزی است این هَون که با فتح هاء است به معنای سبکبالی نه سبکساری, سبکبالی است و سَکینت و وقار است در عین حال که اینها با سکینت و وقارند سبکبالاند آماده پروازند هُون به کار میرود یعنی خواری و ذلّت پس أَیُمْسِکُهُ عَلَی هُونٍ یا عَذَابَ الْهُونِ به ضمّ هاء است به معنای خواری و رسوایی این به فتح هاء است به معنای سبکبالی نه سبکسری یا سبکمغزی. فرمود: یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً خطّمشیشان این است برخی از خطّمشیهای اینها را ذکر فرمود, فرمود: وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً اینها در جامعه زندگی میکنند افراد جاهل را میبینند افراد سفیه را میبینند اما وقتی با عالمان و متدیّنان و خردمداران برخورد میکنند خب میگویند مصافحه راجح است دست میدهند با آنها گفتگو میکنند مذاکره میکنند اما مسافحه مکروه و مرجوح است آن مصافحهای که راجح است با صاد است این مسافحهای که مکروه و مرجوح است با سین است یعنی برخورد سفیهانه اگر سفیهی با آدم برخورد کرد آدم اگر مسافحه کند یعنی سفیهانه جواب بدهد مرجوح است اما إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً بزرگواری از سفاهت گذشتن است بنابراین کسی با جاهل, جاهلانه برخورد کند میشود مسافحه و مرجوح, با عاقل، خردمندانه برخورد کند میشود مصافحه و راجح إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ اگر حرف جاهلانه جاهل به آنها گفته بشود آنها حرفهای سلیمانه و سالمانه دارند اگر قابل گفتگو نباشد فوراً خداحافظی میکنند اینچنین نیست که آن حرف را ادامه بدهند.
پس خردمندان یعنی عِبَادُ الرَّحْمنِ چندتا کار میکنند مشیشان روی زمین بر اساس سکینه و وقار و تواضع است علی هونٍ است سبکبالی است نه سبکسری برخوردشان با دیگران این است اگر آنها عاقلانه برخورد کردند اینها هم عاقلانه برخورد میکنند و اگر جاهلانه برخورد کردند اینها عاقلانه برخورد میکنند اگر اثر نکرد فوراً خداحافظی میکنند این فوراً خداحافظی میکنند را در سورههای دیگر فرمود: سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ این سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ یعنی خداحافظ! نه سلام میکنند به آنها تکریم میکنند گرامی میدارند این طور نیست آنکه در سوره دیگر دارد که اگر مشرکین با اینها برخورد کردند اینها نسبت به اینها دهنکجی کردند اینها در جواب میگویند لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ شما کارتان را انجام بدهید ما کارمان را انجام میدهیم سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ (1). در عربی بین اعراب این هست کسی بخواهد خداحافظی کند میگوید سلام علیکم نه سلام علیکم که در ابتدای برخورد نشانه تکریم و تحیّت باشد نسبت به اینها تحیّتی ندارند اما سفیهانه هم برخورد نمیکنند این کارِ عِبَادُ الرَّحْمنِ است که مشابه این کار را فرشتگان دارند خب بنابراین عِبَادُ الرَّحْمنِ کسانیاند که خطّمشیشان سبکبالی است و برخوردشان هم با جاهلان, سالمانه و سلیمانه است.
در جریان برخورد خردمندانه نسبت به مردم که فرمود خطمشیشان این است، برخیها گفتند این آیه نسخ شده است به آیه جهاد به تعبیر مرحوم شیخ طوسی سخن از نسخ نیست این طور نیست که یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً این با آیه جهاد نسخ شده باشد در جهاد هم سرِ جایش محفوظ است قَالُوا سَلاَماً است اینها عاقلانه و خردمندانه دفاع میکنند تجاوز نمیکنند. حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه به پیشگاه خدای سبحان عرض میکند خدایا ما به قضا و قدر تو راضی هستیم به امر تو راضی هستیم اگر مصلحت در این است که آنها پیروز بشوند مرگ ما را مرگ شهیدانه قرار بده «إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَی عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْیَ وَ سَدِّدْنَا لِلْحَقِّ وَإِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَیْنَا فَارْزُقْنَا الشَّهَادَةَ» (2)خدایا اگر مصلحت شد که ما پیروز بشویم آن توفیق را به ما بده که ما از عدل نگذریم بالأخره اینها کافرند و حربیاند و باید کُشته بشوند حقّی هم دارند دیگر چطور بکُشیم آیا مُثله بکنیم آیا آتش بزنیم آیا بیش از اندازه اقدامی بکنیم نه, آنها در جنگاند کُشته شدند خب رهایشان میکنیم دیگر از آن به بعد کسی را مُثله بکنیم بسوزانیم و اموال آنها را آتش بزنیم این کار را نکنیم خدایا توفیقی بده که اگر ما پیروز شدیم از عدل نگذریم این میشود «مَشیهم التواضع» (3)دیگر این میشود یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً این جا برای نسخ نیست که ما در داخله خب بر اساس وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئه (4)عمل بکنیم نسبت به بیگانه بر اساس «ردّوا الحجر مِن حیث جاء» (5)عمل بکنیم اما حالا آنها یک سنگ زدند ما دو سنگ بزنیم دیگر نه «ردّوا الحجر مِن حیث جاء» ظلم ولو نسبت به کلب هم حرام است معصیت شرعی است این طور نیست که آدم حق داشته باشد نسبت به مار ظلم بکند نسبت به کلب ظلم بکند یک وقت دارد از خود دفاع میکند خب مار حمله کرده است کلب حمله کرده است انسان دفاع میکند ولی بخواهد ظلم بکند ظلم جایز نیست ولو حیوان, بنابراین این طور نیست که این آیه با آیه جهاد یا آیه دفاع و امثال ذلک نسخ شده باشد این آیه محکم است جزء مطلقات قرآنی است وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً این باید خطّمشی همه ما باشد چه رسانهها چه صدا و سیما الآن شما میبینید خب آنها دهنکجی میکنند حتی نسبت به وجود مبارک پیغمبر و ائمه(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اهانت میکنند کاریکاتورهای زشت میکِشند خب آنها کافرند از آنها توقّعی نیست ولی ما باید خیلی خردمندانه عاقلانه سنگین برخورد بکنیم حالا ما برای اینکه چهار نفر بخندند صدا و سیمای ما عکسهای آنها را به صورت زشتی در بیاورد که چهار نفر بخندند این جواب جهل را با جهل دادن است این با نظامی که نظام عبادالرحمان است هماهنگ نیست ما نوشتههای ما گفتههای ما رفتارهای ما صدا و سیمای ما روزنامههای ما باید خیلی عاقلانه و فرشتهمنش باشد بالأخره این طور نیست که اگر کسی این کار را کرد بیگانه نداند که اینها دارند کریمانه برخورد میکنند یا ذات اقدس الهی جبران نکند بلکه جبران میکند و ترمیم هم میکند و بالأخره عقلای جهان هم میفهمند که نظام اسلامی دارد به عنوان عبادالرحمان عمل میکند و نگاه نمیکند آنها چه بیادبی کردند نسبت به مسئولان ما یا نسبت به مقامات دیگر.
خب یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً مثل مؤمنان در بهشت که قِیلاً سَلاَماً سَلاَماً (1)آن طور رفتار میکنند. ارتباطشان هم با ذات اقدس الهی در شب با سجده و خضوع است وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً شب را با خدای خود راز و نیاز دارند بیتوته میکنند شب را به خواب نمیگذرانند آسایش آنها در این است که با محبوبشان گفتگو کنند و لذّتی که اینها از سجده و همچنین نماز میبرند خیلی بیش از لذّتی است که یک انسان در اثر خوردن یا خوابیدن میبرد.
قرآن کریم همان طوری که الله را میخواهد بازگو کند در اذهان مردم جا بیندازد الرحمان هم اینچنین است میبینید وقتی سخن از آفرینش است میفرماید: مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ (2)این الرحمان که اسم اعظم است مثل الله در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که حاوی سایر اسمای حسنا هستند قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ (3)درست است اسمای ذاتی خدا عین هماند (یک) و عین ذاتاند (دو) اما سخن در این نیست که جهان مخلوقِ علیم است مخلوقِ قدیر است مخلوق فلان اسم است بلکه مخلوق الله است مخلوق الرحمان است مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفَاوُتٍ در جریان نگهداری پرندهها در فضا میفرماید: مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ (4)این مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ یا مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ یا هُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ (5)برای آن است که الرحمان را مثل الله برای مردم کاملاً معرفی کند. اما اینکه در اوایل سوَر بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ است آنها چطور نسبت به الرحمان هیچ حساسیّتی نشان نمیدادند آنها کلّ قرآن را - معاذ الله - سِحر و شعبده و کهانت و جادو و اینها میدانستند اما وقتی به آنها گفته میشد که اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ میگفتند: وَمَا الرَّحْمنُ (6)ما که رحمان را نمیشناسیم اینها الله را میشناختند و خیلی هم به الله احترام میکردند و بتها را میپرستیدند که آنها را به پیشگاه الله نزدیک بکند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ (7)دین آمده بفرماید که الله, رحمان است و با الرحمان بودن دارد عالم را اداره میکند. عبادِ الرحمان باید بر عرش مستقر بشوند و کار الرحمان را انجام بدهند قبلاً هم این بحث گذشت که رسم پیشینیان این بود اگر یک مطلب حکیمانه و عمیقانه علمی نصیب عالِمی میشد و جزء نوآوری او بود این شخص مجاز بود که از آن مطلب عمیق علمی به عنوان حکمت عرشی یاد کند زیرا «ان قلب المؤمن عرش الرحمن» (8)(یک) و این مطلب به قلب او القا شد نه به قلوب دیگران (دو) میشود حکمت عرشی (سه) بعدها دیگر رایج شده است هر کسی هر مطلب علمی را از هر که شنیده از هر جا دیده میگوید حکمت عرشی, مطلب عرشی ولی قبلاً بنا این طور نبود خب اگر انسان دارای قلبی است که «عرش الرحمن» است و اگر کسی این قلب را برنجاند عرش خدا میلرزد که اگر کسی مؤمنی را یا یتیمی را یا مظلومی را برنجاند عرش خدا میلرزد در حقیقت خود این هم مظهر همان عرش است خب الرحمان چه کار میکند؟ الرحمان عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوَی (9)و کاری که انجام میدهد بر اساس هندسهای است که مهندسش رحمت است عبادِ الرحمان هم همین کار را میکنند حالا معلوم میشود که چرا مرحوم شیخ طوسی و سایرین قبول نکردند که آیه جهاد ناسخِ این باشد.
بیان ذلک این است که ذات اقدس الهی الرحمان است قبلاً هم گذشت که رحمتِ او سابق بر غضب اوست یعنی پیش از غضب اوست نه بیش از غضب او, بیش از غضب اوست از روایات و ادله دیگر استفاده میشود که یقیناً رحمت خدا به مراتب بیشتر از غضب اوست اما اینکه دارد سَبَقَت رحمته سبقت یعنی سبقت نه یعنی زادَتْ آن بیان نورانی امام سجاد در صحیفه که فرمود: «تَسعیٰ رَحمته أمامَ غضبه» (1)یعنی همه غضبها و اوصاف غضبی او اگر مُنتقم است او اگر غضب دارد او اگر سَخط دارد او اگر عذاب میکند همه اینها در صف جماعتیاند که امام جماعتشان رحمان است رحمان اَمام غضب است رحمان اِمام غضب است هر جا رحمان دستور غضب بدهد غضب شروع میشود نه رحمت او بیش از غضب اوست البته رحمت او بیش از غضب اوست اما آنچه نکته عمیق عریق علمی است این نیست که رحمت او بیش از غضب اوست آن است که رحمت او پیش, پیش یعنی پیش رحمت او پیش از غضب اوست رحمت در اینجا دستور میدهد که اینها باید عذاب بشوند رحمان دارد عذاب میکند چرا چون او خدای کل است رحم کردن به عدل به چیست رحم کردن به مظلوم به چیست رحم کردن به نظام حق به چیست به این است که کافر عذاب ببیند دیگر باید به نظام رحم کرد یا نه باید به دین رحم کرد یا نه باید به مظلوم رحم کرد یا نه این رحمت اقتضا میکند فتوا میدهد که کافر عذاب بشود «تَسعیٰ رَحمته أمامَ غضبه», «یا مَن سَبَقَت رحمته غضبه» (2)نه سَبق زمانی دارد یا سبق زمینی سبق رتبی و فرمانروایی دارد اگر این است انسان هم همین طور خواهد بود بنابراین روشن میشود که چرا شیخ طوسی قبول نکردند که آیه جهاد ناسخ این باشد این با رحمت منافات ندارد, مگر این ظلم است یا بر خلاف رحمت است رحمت اقتضا میکند که دین بماند رحمت اقتضا میکند که نظام بماند رحمت اقتضا میکند که حقّ مظلوم از ظالم گرفته بشود چون اینچنین است جهاد هم از رحمت است دفاع هم از رحمت است الرحمان دارد اداره میکند آن وقت عبادِ الرحمان دارای قلبیاند که این قلب, عرش خداست و این عباد روی این عرش مستقرّند و روی این عرش فرمانروایی رحمت را امضا میکنند و مطابق رحمت میجنگند یک وقت اقتضا میکند که حضرت بفرماید: «اذهبوا فانتم الطلقاء» (3)خب این رحمت است که دستور چنین کاری میدهد این دعای نورانی حضرت امیر همین است در آن خطبه دویست هم فرمود آن رحمانیّت مطلقه جلوی ما را گرفته وگرنه مگر معاویه از ما سیاستمدارتر بود؟! اگر عنایت الهی نبود اگر دستور الهی نبود اگر فرمان خاصّ ذات اقدس الهی نبود نه «لکنتُ من أدهی العرب», «لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَی النَّاسِ» برای اینکه علم باشد ما داریم همه شرایط را بلدیم قدرتش هم که داریم در خطبه دویست فرمایششان این است «وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِیَةُ بِأَدْهَی مِنِّی وَ لکِنَّهُ یَغْدِرُ وَ یَفْجُرُ وَ لَوْ لاَ کَرَاهِیَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَی النَّاسِ» نه «أدهی من العرب» «وَ اللَّهِ» و اما بدانید اینچنین نیست که حالا ما مکر نمیکنیم مکر بتواند در ما اثر کند فریب بخوریم آن هم نیست «وَ اللَّهِ مَا اُسْتَغْفَلُ بِالْمَکِیدَةِ وَ لاَ أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِیدَةِ» (4)قسم به خدا هیچ کسی نمیتواند ما را فریب بدهد منتها ما فریب نمیدهیم برای اینکه فریب دادن یک چیز بدی است نه اینکه ما ساده باشیم یا فریب کسی را بخوریم قسم به خدا احدی نمیتواند علی را فریب بدهد ولی ما فریب نمیدهیم این میشود علی! خب این میشود عبادالرحمان دیگر همان کاری که فرشتهها دارند البته فرشته در این حد نیست.
پرسش: نیرنگ در جهاد چطوری توجیه میشود؟
پاسخ: یعنی ضربه فنّی کردن, ضربه فنّی کردن نیرنگ نیست نه اینکه خیانت بکنند قبلا مبارزه تن به تن بود اگر بنا شد یک نفر از آنها یک نفر از ما خب یک نفر از آنها آمده اینکه آمده دو نفر اینجا حمله بکنند این بر خلاف شریعت است و حرام هم است. «المؤمنون عند شروطهم» (1)یک حکم محلّی محض نیست (یک) حکم منطقهای هم نیست (دو) حکم بینالمللی است یعنی با هر که تعهّد کردی باید وفادار باشی ولو طرفت ملحد باشد دیگر اینچنین نیست که مؤمنی یا نظام اسلامی با کفار با مشرکین تعهّدی پیدا کرده بتواند زیر تعهّدش را بزند اما ضربه فنّی جزء مکر نیست یک هنرهای نظامی است.
پرسش: استاد ببخشید در مواقعی که از اصل غافلگیری استفاده میکنند برای نابود کردن دشمن
پاسخ: همان ضربه فنّی است دیگر فرمود ما مکر نمیکنیم خب او باید غافل نباشد حضرت امیر (سلام الله علیه) فرمود: «مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ» (2)اگر کسی بخوابد غفلت کند دشمنِ بیدار حمله میکند شما باید همیشه بیدار باشید وقتی هم که بخواهید بخوابید چطور میخوابید الآن در خانههایتان دارید میخوابید اینجا سنگر نیست ولی مثل یک جوان مبارز سنگری بخوابید او وقتی میخواهد بخوابد چطور میخوابد اگر روزهداری بخواهد وضو بگیرد چطور آب را در دهن میگذارد آیا آب را فرو میبرد یا چون روزه دارد و روزه با نوشیدن آب سازگار نیست در حال روزه وقتی بخواهد وضو بگیرد آب را در دهن مضمضه میکند و میگرداند فرمود شما هم مثل آدم روزهدار که وضو میگیرد آب را در دهن مضمضه میکند خواب را هم در فضای چشمتان بگردانید نه اینکه خواب را فرو ببرید که بخوابید فرمود: «وَ لاَ تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلاَّ غِرَاراً او مضمضة» (3)پس اصل اول این است که نخوابید «مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ» اصل دوم این است که حالا که میخواهید بخوابید در حدّ مضمضه بخوابید خواب را در چشمتان مضمضه بکنید این همان است که زراره سؤال کرد که آیا یک چُرت زدن دو چرت زدن وضو را باطل میکند یا نه؟ حضرت فرمود اگر صدا را میشنود نه, باطل نمیکند معلوم میشود خواب نرفته دیگر در همان حد خب این معنایش این نیست که شما نخوابید که معنایش این است که آن قدر هوشیار باشید که گویا این غفلت چند لحظه حال خواب به منزله مضمضه کردن آب در فضای دهن روزهدار است یعنی فریب نخورید دیگر یعنی ضربه فنّی نشوید خب عبادالرحمان اینچنیناند.
پرسش ...
پاسخ: بله خب آن هم برای اینکه به دین میخواهد رحمت کند به مظلومین میخواهد رحمت کند اینهایی که مظلومین غزّه و فلسطیناند اینها چه وقت باید دلهایشان تشفّی پیدا کند بالأخره اینها هم باید خوشحال بشوند دیگر حقّ اینها هم باید گرفته بشود دیگر حقّ اینها وقتی گرفته میشود که آن صهیونیست به عذاب الهی گرفتار بشود اینچنین نیست که ذات اقدس الهی رحمت یکجانبه داشته باشد که این رحیمِ مطلق است دیگر جهنم هم با رحمت خلق شده است با اینکه «دارٌ لیس فیها رحمة» (1)که در بیانات حضرت امیر در نهجالبلاغه هست که یعنی جهنم نسبت به بهشت وقتی سنجیده میشود بله جای عذاب است القهّار المنتقم نسبت به الرّحیم اگر سنجیده بشود بله اما القهّار اسم عظیم است نه اسم اعظم, الرحیم اسم عظیم است نه اسم اعظم هر دو زیر پوشش الرحماناند که اسم اعظم است الرحمان گاهی دستور میدهد المنتقم القهّار و مانند آن ظهور کنند گاهی دستور میدهد الرئوف العفوّ الرحیم ظهور کنند آن بزرگواری که گفت:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت٭٭٭آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد (2)
همین است قبلاً این کتاب حافظ را مثل رسائل و مکاسب درس میخواندند منتها یک عرفان فارسی است حافظ در این بیت میگوید که استاد ما گفت عالَم هیچ جا اشتباه نیست هیچ جا عذاب نیست هیچ جا درد نیست هیچ جا رنج نیست خب شما این دردها و عذابها را نمیبینید یا میبینید نه نیست چرا برای اینکه آن درد و عذاب یک طرف این نشاط و سرور یک طرف هر دو زیر پوشش الرحماناند شما اگر این درد را ببینید بله میرنجید میگویید مصیبت است و باید صبر کرد آن نشاط را ببینید میگویید نعمت است و باید شکر کرد ولی الرحمان را که ببینید این الرحمان هم آن جهنم و قهر و انتقام خدا را پوشش میدهد هم این مِهر و لطف و صفا و وفای الهی را پوشش میدهد «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت» هیچ جا قهری نیست هیچ جا عذابی نیست «آفرین بر نظر پاکِ خطا پوشش باشد» بر آن نظر که الرحمان را دید آن الرحمان هم المنتقم و القهّار را پوشش میدهد هم الرّحیم و اللطیف را پوشش میدهد بنابراین عالَم با رحمانیّت دارد میگردد اگر استادِ استاد ما مرحوم آقا میرزا محمود قمی میگفت:
مویی نجنبد از سر ما جز به اختیار٭٭٭آن اختیار هم به کف اختیار اوست
گر وعده دوزخ است و یا خلد غم مخور٭٭٭بیرون نمیبرند تو را از دیار دوست
بر اساس این مبناست وگرنه جهنم سر جایش محفوظ است بهشت سر جایش محفوظ است آن خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (1)سر جایش محفوظ است اما خُذُوهُ فَغُلُّوهُ را چه کسی فرمان میدهد البته المنتقم فرمان میدهد إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ مُنتَقِمُونَ (2)اما این بین راه است نه پایان راه المنتقم اسم عظیم است یا اسم اعظم؟ اسم عظیم است این عظیم از کدام اسم اعظم پیروی میکند از الرحمان پیروی میکند آن وقت کلّ عالم با رحمت دارد اداره میشود لذا اگر کسی وارد آن صحنه هم بشود رحمتِ رحمانیّه الهی را هم که ببیند میبیند مهندس جهان با دستگاه رحمت دارد کار میکند.
غرض آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیه 55 که فرمود: وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ یعنی خداحافظ! آنجا إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً یعنی از نظر فعل وگرنه به آنها سلام بکنند و امثال ذلک نیست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً (63 وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً (64) وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً (65) إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً (66) وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَاماً (67) وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلاَ یَزْنُونَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثَاماً (68) یُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَیَخْلُدْ فِیهِ مُهَاناً (69) إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (70) وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتَاباً (71))
قرآن کریم خدای سبحان را مبدأ همه هستی میداند اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ (1)اصل دوم قرآن این است که خدا غنیّ محض است (2)اصل سوم آن است که نه تنها غنی است بلکه ماسوا فقیر به سوی اویند (3)معلوم میشود هر ناقصی به طرف کمال مطلق باید حرکت کند و هو الله سبحانه و تعالیٰ طبق این اصول خدا میشود کمال نامتناهی اگر کمال نامتناهی خواست کاری انجام بدهد برای چیزی کار نمیکند چون کمال نامتناهی است کار از او صادر میشود. اصل پنجم این میشود که آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» و همچنین بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» آمده این هدفِ مخلوق قرار میگیرد نه هدف خالق. اگر در بخش پایانی سورهٴ «ذاریات» فرمود: مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (4)عبادت, هدف مخلوق است نه هدف خالق یعنی اگر مخلوق عبادت نکند به کمال نمیرسد نه اینکه اگر مخلوق عبادت نکند خالق به هدف نمیرسد زیرا خالق خودش هدف است خودش کمال است. موجود غیر کامل کار را انجام میدهد که به وسیله کار به کمال برسد این را میگویند غرض زاید بر ذات ولی اگر خود آن مبدأ کمال مطلق بود و کمال مطلق داشت کاری انجام میداد آن کمال مطلق برای چیزی کار نمیکند بلکه چون کمال مطلق است کار میکند.
آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» هدف خلقت را علم معرفی کرده فرمود: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً برای اینکه جامعه بشری علم پیدا کند که خدا علیم محض است و قدیر صِرف ما این نظام را خلق کردیم. پس آیه سورهٴ «ذاریات» هدف مخلوق را عبادت میداند آیه پایانی سورهٴ «طلاق» هدف مخلوق را عالِم شدن میداند پس غرض خلقت آن است که جوامع بشری عابد و عالم بشوند «العبادة ما هی؟ العلم ما هو؟» عبادت را در آیات فراوانی مشخص کرد که بخش قابل توجّهی از آنها در پایان سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» است که محلّ بحث است علم را هم در بسیاری از آیات مشخص کرد علم توحیدی یعنی چه علم به عالم بودن خدا یعنی چه قدرت خدا یعنی چه «علم» خدا چه میکند قدرت خدا چه میکند این تقریباً تفسیر و شرح آن دو هدف است.
بنابراین این آیه 63 به بعد دارد آن عبادت را شرح میدهد که اگر در بخش پایانی سورهٴ «ذاریات» فرمود هدف خلقت آن است که بشر عبادت کند (1)حالا دارد عبادت را شرح میدهد در بحث دیروز گذشت که گرچه اینها جمله خبری است و وصف بندگان الهی است لکن به داعی انشاء القا شده یعنی بندگان خدا باید اینچنین باشند.
مطلب دیگر آن است که در کتابهای اخلاقی یا منازلالسائرین آنها عابد را در قبال زاهد نام میبرند عبادت را در قبال زهد ذکر میکنند و اوصاف هر کدام را جدا مطرح میکنند ولی قرآن کریم این کار را نکرده و نمیکند که زهد را در قبال عبادت ذکر بکند عابدان را در قبال زاهدان ذکر بکند چیزی در فرهنگ قرآن به عنوان زاهد و زاهدان ما نداریم فقط یک بار کلمه زهد به کار رفته آن هم به معنای بیرغبتی چون کلمه زهد اگر با فی استعمال بشود بیرغبتی را نشان میدهد که قصه یوسف(سلام الله علیه) است که کَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ (2)اما این زهد مصطلح که در قبال عبادت است و زاهد که گروه خاصّی از بندگان الهیاند و بیرغبت به دنیا هستند این کمالات زیرمجموعه عبادت ذکر میشود اصطلاح قرآنی این است اما روایات و کتابهای اخلاقی مسئله زهد و زاهد را در کنار عبادت و عابد ذکر میکند خب.
عِبَادُ الرَّحْمنِ کسانیاند که این دو خصیصه را دارند از نظر جمعی به کسی آزار نمیرسانند (یک) بیمهری دیگران را تحمل میکنند (دو) و اگر دیگران بیمهری کردند آنها با خداحافظیِ محترمانه آنها را رها میکنند اگر در آن آیه دیروز که خوانده شد آنها میگویند: سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ (1)این سلام تودیع است یا اگر آزر عموی وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) بتپرستی را رها نکرد و وجود مبارک حضرت ابراهیم او را دعوت کرد او نپذیرفت جوابی که حضرت ابراهیم به آزر دارد فرمود: سَلاَمٌ عَلَیْکَ (2)این سلام, سلام خداحافظی است یعنی خداحافظ شما! ما در تعبیرات عرفی میگوییم خداحافظ عرب میگوید سلام علیکم این سلام دوستی و تحیّت و تکریم و امثال ذلک نیست این سلامٌ علیکم وجود مبارک ابراهیم همین إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً است آن سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ (3)از همین قبیل است که إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً و این امور را که شما جمعبندی کنید میشود هَجر جمیل اگر در سورهٴ «مزمل» ذات اقدس الهی به رسولش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دستور داد وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً (4)همین است یک وقت انسان قوم خود را ترک میکند از آنها قهر میکند این کار انبیا نیست یک وقت از قوم فاصله فکری و فرهنگی میگیرد یعنی آنها را آزار نمیکند (یک) بیمهری آنها را تحمل میکند (دو) فاصله برقرار نمیکند (سه) همیشه با آنها در ارتباط است حرفهای الهی را ابلاغ میکند این میشود هَجر جمیل وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً.
پرسش ...
پاسخ: در جریان حضرت یونس فقط قرآن کریم به همه انبیا این هشدار را میدهد به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم میفرماید: لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ (1)مثل یونس نباش که هَجری کرده است که به ترک اُولیٰ شبیهتر است درباره انبیای دیگر فرمود: وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ, (2)وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی, (3)کذا و کذا یعنی به یاد آنها باش همان روشی که ما به آنها آموختیم به تو هم میآموزیم اما درباره یونس فرمود: وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ خب.
وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً این نحوه ارتباطش با جامعه و مردم است که اگر عالمان دین ورثه انبیا هستند این گونه رفتار میکنند اینها وارثان انبیایند انبیا هم همین طور بودند انبیا هجر جمیل داشتند وارثان انبیا که عبادالرحماناند هم همین طورند وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً شب را به بهترین وجه برگزار میکنند ساجد و خاضع و یا در حال ایستادناند یا در حال سجدهاند و عبادت میکنند لذتی که از این کار میبرند به مراتب بیش از لذّتی است که دیگران از کارهای بدنی میبرند کَانُوا قَلِیلاً مِنَ اللَّیْلِ مَا یَهْجَعُونَ (4)خیلی نمیخوابند مقداری میخوابند فاصله میگیرند البته وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که خب شبها را کمتر استراحت میکردند لکن این طور نبود که نماز شب که مثلاً یازده رکعت است این یازده رکعت را پشت سر هم بخوانند یک خواب طولانی نداشتند این مثل انسانی که در سنگر است همان طوری که حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود نوم را در چشمتان غَراره کنید مضمضه کنید هرگز نگذارید خواب در چشمتان فرو برود (5)انسان سنگربان همین طور است وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین طور بود این یازده رکعت نماز را پشت سر هم در یک وقت بخواند این طور نبود.
پرسش ...
پاسخ: بله خب استراحت اینها در چیز دیگر است اینها با همان رابطه الهی قدرت تأمین میکنند استراحت دارند منتها روح و ریحان بودنشان در همین سجده و قیام و اینهاست البته از ما نخواستند که مثل وجود مبارک حضرت باشیم ولی راهی که حضرت طی میکرد این بود.
وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِیَاماً این قیام مفرد نیست وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً ٭ إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً اینها در سجده و در قیام از خدا چه میخواهند؟ اینها از خدای سبحان نجات از عذاب را میطلبند که اگر - خدای ناکرده - گرفتار گناه بود عذاب را با این جملهها رفع کند و اگر - انشاءالله - موفق بود که هیچ گناهی نداشته باشد با این جملهها عذاب را دفع میکند برای اینکه همین تعبیرها باعث میشود که انسان آلوده نشود یا دفع عذاب است برای غیر مرتکبها یا رفع عذاب است برای کسانی که لغزیدند. این جمله که رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ حرف آنهاست و دعای آنهاست اما آن دو جمله إِنَّ عَذَابَهَا کَانَ غَرَاماً (یک) إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً (دو) یکی مربوط به عذاب است یکی مربوط به جهنم آیا این دو جمله تتمّه دعای عبادالرحمان در سجده و قیام است یا کلام الله است اگر کلام الله باشد که خب حق است و صدق و اگر حرف عبادالرحمان باشد با تصدیق الهی همراه است عبادالرحمان در سجده و قیام میگویند: رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ بعد میگویند چون عذاب جهنم غرام و خالص است چون «دارٌ لیس فیها رحمة» (1)و خود جهنم هم یک مستقرّ بدی است یک مُقام و جایگاه بدی است (این دو) اینها را آیا بندگان خدا در سجده و قیام دارند که جزء تتمّه دعای آنهاست یا نه, گفته ذات اقدس الهی است هر کدام باشد حق است منتها یکی بلاواسطه و دیگری معالواسطه. مسائل انفاقی را فرمود اینها در هزینه کردن از افراط و تفریط میپرهیزند حرام ولو یک درهمش هم که باشد اسراف است چون از مرز شریعت گذشته حلال است که دو قسم است یا افراط میشود یا تفریط یا همان هسته مرکزی آنهایی که با مال حلال انفاق میکنند سعی میکنند از حد نگذرند اسراف نمیکنند و سختگیری بیجا هم نمیکنند انسان طبعاً قتور و مُمسک است این قتور بودن و ممسک بودن به تفریط میرساند فرمود نه اهل تفریط باشید که طبعاً وَکَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً (2)برای اینکه اگر خزائن الهی را هم به او بدهند این ذخیره میکند خیال میکند که تمام میشود نه اهل اسراف باشد چه اینکه به وجود مبارک پیغمبر هم در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» فرمود شما این هسته مرکزی را حفظ بکنید آیه 29 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود وَلاَ تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَی عُنُقِکَ وَلاَ تَبْسُطْهَا کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحْسُوراً بین افراط و تفریط باشد.
اسراف, تعدّی از حد است که خود این اسراف, تبذیر است تبذیر یعنی بذرافشانی بیجا اگر کشاورزی بود خواست این بذر را بیفشاند باید زمین را شناسایی بکند شیار بکند آماده بکند بعد بذر را بیفشاند روی سنگلاخها روی شورهزارها آنجاها اگر بخواهد بذرافشانی کند این میشود تبذیر, تبذیر یعنی بذل بذر در جای غیر مستعد اگر بذر را انسان بیجا بپاشد تبذیر کرده است بذر را بهجا بپاشد تبذیر نکرده است اگر کسی هزینه را بیجا کرده است این بذرافشانی بیجاست.
پرسش: آن آیهای که فرمودید وَلاَ تَبْسُطْهَا کُلَّ الْبَسْطِ...
پاسخ: بله دیگر در بحثهای قبل هم ما داشتیم که وجود مبارک امام حسن(سلام الله علیه) گاهی تمام اموال را گاهی نیم اموال را در راه خدا داد (1)عمده آن است که انسان در صراط مستقیم باشد این دو اصل قبلاً گذشت که اصلی است به عنوان «خیر الامور اوسطها» (2)یک اصل است به عنوان «خیر الامور أکثرها و أوفرها و أشدّها و أعلاها» شما میبینید وقتی در دعای < کمیل > انسان با خدای خود گفتگو میکند دیگر أوسطها را نمیخواهد مرتّب آن قلّه را طلب میکند مرا «و أقربهم منزلة منک و أخصّهم زلفةً لدیک» (3)ببر بالا, ببر بالا سرّش این است که انسان تا تشخیص بدهد کجا صراط مستقیم است که «الیمین و الشمال مضلّة و الطریق الوسطیٰ هی الجادة» (4)که بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است آن کار مشکلی است اما وقتی وارد صراط مستقیم شد که خود معصوم صراط مستقیم است, کلّ مال را هم که ببخشد این صراط مستقیم است اینجا جایی است که حضرت باید کلّ مال را ببخشد مثل جایی است که سیّدالشهداء(سلام الله علیه) کلّ دارایی را عطا کرده این کار آسانی نیست که کسی تشخیص بدهد که صراط مستقیم چیست برای ماها تشخیص دادنش مشکل است به همان اندازه که تشخیص میدهیم یمین و شمال مضلّه است «و الطریق الوسطی هی الجادّه» ما با «خیر الامور أوسطها» داریم زندگی میکنیم بر فرض که جزء عبادالرحمان باشیم اما آنها حالا که خودشان صراط مستقیماند «أنتم الصراط الأقوم» (5)که در زیارت «جامعه» میخوانیم اینها هر چه سریعتر هر چه کاملتر, بهتر که حالا ما در بخش پایانی همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» خواهیم داشت که اینها کسانیاند که به خدا عرض میکنند وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً (6)ما موظفیم که خیلی سریع نباشیم خیلی به این سبک نباشیم که سبقت بگیریم مگر در محدوده خاص اما اگر کسی خودش صراط مستقیم شد دیگر یمین و یسار ندارد تا مضلّه باشد اینجا جای «خیر الامور أکثرها و أوفرها و أشدّها و أعلاها» اینجا جای توقف نیست اینجا جای تصادف نیست.
پرسش: ...
پاسخ: بله دیگر آن برای آن است که به ما بفهماند که چه باشیم اما وقتی که خود صراط مستقیم شد میبینید اینها چه در مسائل مالی چه در مسائل جهادی دیگر چیزی فروگذار نکردند خب انسان سهمیه خودش سهمیه واجبالنفقهاش را به یک کافر میدهد کافر یعنی کافر این وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً (1)این اسیر، کافر بود دیگر چون مسلمان که در مدینه اسیر نمیشد در جنگهایی که با مشرکان مکه داشتند اینها اسیر میدادند آنها هم اسیر میدادند خب این مشرکی که به اسارت در آمده در مدینه اسیر بود این اسیر را وجود مبارک حضرت امیر و اهل بیت(علیهم السلام) با سهمیه افطار خودشان تأمین کردند. اینها دومی ندارند در عالم برای اینکه اینها صراط مستقیماند میبینند الآن اسلام نیاز به این کار دارد بنابراین اگر کسی خودش صراط مستقیم بود به صراط مستقیم که نمیگویند مستقیم باش که در صراط مستقیم میگویند تندتر ما هم از خدا میخواهیم در دعای < کمیل > که به صراط مستقیم برسیم و تندتر «أقربهم منزلة منک و أخصّهم زلفة لدیک» (2)اما آنجا جای «أحسن الامور أکثرها و أوفرها» است برای کسی که نمیداند راه کجاست بله «خیر الأمور اوسطها» (3)یک بیان نورانی وجود مبارک حضرت امیر در نهجالبلاغه دارند که «لا یُقاس بآل محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) من هذه الامة أحد» (4)این «أحد» نکره در سیاق نفی است خیلیها خیال میکنند احد یعنی جن و انس به نظر ما این أحد ، ملائکه را هم شامل میشود هیچ کسی مثل اینها نیست «لا یُقاس بآل محمدٍ(صلّی الله علیه و آله و سلّم) من هذه الامة أحدٌ» این است این در نهجالبلاغه صریحاً هست و مسبوق است به بیان نورانی پیامبر (5)چون خود اینها صراط مستقیماند آن وقت نمیشود به اینها گفت آقا چرا این قدر تند میروی.
بنابراین در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» آن را که فرمود (1)در حدّ متوسط است و برای توده مردم اما در این قسمتها فرمود اینها کارشان قَوام است قَوام به فتح عدل است بین افراط و تفریط بر خلاف قِوام که پایه و ما یُقام به الشیء را میگویند قِوام که «قِوام الدین بأربعة», (2)آن را میگویند قِوام یعنی پایه اما این را میگویند قَوام یعنی هسته مرکزی. در بحثهای قبل هم داشتیم که الرحمان در قبال الله در قرآن کاملاً مطرح است نه تنها اینجا محلّ بحث است میگویند عبادالرحمان در خیلی از موارد است میگویند: وَهُم بِذِکْرِ الرَّحْمنِ هُمْ کَافِرُونَ (3)یا آیه 45 سورهٴ «مریم» این است که یَا أَبَتِ إِنِّی أَخَافُ أَن یَمَسَّکَ عَذَابٌ مِنَ الرَّحْمنِ یا در همان سورهٴ مبارکهٴ «مریم» آیه 58 دارد که إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُ الرَّحْمنِ آیه 69 دارد أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی الرَّحْمنِ این «الرحمن» با «الله» این دوتایی با اسمای حسنای دیگر فرق میکنند لذا اینجا به عنوان عبادالرحمان مطرح است چه اینکه در بعضی از موارد به عنوان عِبادُ الله (4)بندگان خدا یا عِبَادِیَ (5)ضمیر متکلّم وحده مطرح است خب اینها در موارد انفاق این طورند وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ این انفاق آنها بین اسراف و تقتیر قَوَاماً یعنی عدلاً. خب این کارها حُسن فعلی است ممکن است برخیها چنین کارهایی هم داشته باشند ولی این ملاک نیست اینها هدف خلقت نیست هدف خلقت آن توحید است و معرفت است به ضمیمه اینها ، لذا فرمود عبادالرحمان نه تنها کارهای خوب میکنند بلکه آدمهای خوب هم هستند یعنی حُسن فعلی از یک طرف, حُسن فاعلی از طرف دیگر؛ حسن فاعلیشان این است که وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ موحّد ناباند در همه امور موحّدند در سورهٴ مبارکهٴ «احزاب» دارد که اینها از غیر خدا نمیترسند الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللَّهِ وَیَخْشَونَهُ وَلا یَخْشَون أحَداً إلاَّ الله (6)امید هم همین طور است «لا َیرجُونَّ احد منکم إلاّ ربه», (7)وَیَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ (8)در رجا موحّدند در خوف موحّدند اگر در رجا و خوف موحّدند در سایر مسائل هم اهل توحیدند این میشود حُسن فاعلی این حُسن فاعلی با آن حُسن فعلی اینها که جمع بشوند شخص را عبدالرحمان میکند اینها جزء عبادالرحمان میشوند.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که بخش وسیعی از گناهان را آنجا ذکر فرمود بعد فرمود اینها حکمت الهی است که ما داریم بیان میکنیم ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ. در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» که بحثش قبلاً گذشت فرمود: لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَّخْذُولاً بعد از جریان توحید، مسئله احترام پدر و مادر را ذکر میکند (1)بعد وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ (2)را مطرح میکند بعد تبذیر را نهی میکند إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً (3)را مطرح میکند بعد مسئله اعتدال در انفاق را مطرح میکند (4)بعد وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ (5)را بعد وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی (6)را بعد وَلاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ (7)را ذکر میکند بعد میفرماید اینها حکمت الهی است. در فضای جاهلی ، طرح این مسائل ضروری بود نمیشود گفت که حالا چرا به عبادالرحمان میگویند شما قتل نفس نکنید زنا نکنید مگر عبادالرحمان اینکارهاند؟! خب سوره در مکه نازل شد گناه رایج آنها آدمکشی و آلودگی دامن بود این باید برطرف بشود دیگر بنابراین اگر مسئله نهی از قتل نفس و آلودگی دامن در کنار مسئله توحید چه در بخش پایانی سورهٴ «فرقان» و چه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» ذکر شد بر اساس همین نکته است فرمود مردان الهی این عبادالرحمان هرگز این کارها را نمیکنند چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» هم وقتی بخشی از اوصاف مؤمنون را ذکر فرمود, فرمود: إِنَّ الَّذِینَ هُم مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهم مُشْفِقُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِآیَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ٭ وَالَّذِینَ هُم بِرَبِّهِمْ لاَ یُشْرِکُونَ ٭ وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَی رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ ٭ أُولئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ (8)که گوشهای از اسرار عبادالرحمان را آنجا ذکر فرمود آنجا حسن فاعلی را با حسن فعلی کنار هم ذکر کرد در فضای جاهلی ذکر اینها در کنار هم لازم بود. فرمود اینها خونی را که خدای سبحان ریختنش را حرام کرد آن نفس محترم است آن خون را نمیریزند وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ یا در قصاص است یا در حدود است و مانند آن به استثنای قصاص و حدود و امثال ذلک هرگز دست به خونریزی نمیزنند .
وَلاَ یَزْنُونَ در مسئله زنا قبلاً گذشت که این به غیرت وابسته است اسلام خیلی روی غیرت تکیه میکند غیرت از سه عنصر محوری تشکیل شد غیرت یعنی غیرزدایی اگر کسی این سه اصل را نداشته باشد غیور نیست غیرت عنصر اوّلش این است که انسان هویّت خودش را بشناسد حالا یا هویّت خانوادگی یا هویّت محلّی یا هویّت منطقهای وقتی هویّت نظام را شناخت هویّت شخص را شناخت هویّت خانواده را شناخت دوتا غیر را میزداید یکی اینکه خودش وارد حریم غیر نمیشود برای اینکه کار انسان غیور غیرزدایی است اگر وارد حریم دیگری بشود که این غیرت ندارد برای اینکه غیر را ترک نکرد و اگر بیگانهای به حریم او تعدّی کرد او آرام نشست این هم غیرت ندارد برای اینکه غیرت یعنی جلوی غیر را آدم باید بگیرد دیگر اگر کسی بیتفاوت بود به بیان نورانی حضرت امیر عمل نکرد «ردّوا الحجر من حیث جاء» (1)را عمل نکرد یک انسان بیغیرتی است یا یک مملکت بیغیرتی است و اگر نه, خودش تعدّی کرد مثل استکبار و صهیونیست این هم بیغیرت است برای اینکه غیرت یعنی وارد حریم غیر نشویم. این بیان نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه که فرمود: «ما زنیٰ غیور قطّ» (2)همین است یعنی فرمود هیچ انسان باغیرتی زنا نکرده برای اینکه آخر زنا یعنی به حریم غیر تعدّی کردن دیگر غیرت هم یعنی انسان جلوی غیر را بگیرد دیگر خب این چطوری است؟ میبینید وجود مبارک حضرت امیر چطور غیرت را معنا میکند این از کلمات نورانی حضرت است در نهجالبلاغه دیگر فرمود: «ما زنیٰ غیور قطّ» نگاه به نامحرم هم همین طور است هیچ انسان باغیرتی نامحرم را نگاه نمیکند این دین است, این دین است یعنی این دین است «ما زنیٰ غیور قطّ» فرمود: وَلاَ یَزْنُونَ یکی از بهترین اوصاف الهی غیرت است که خدا غیور را دوست دارد وَلاَ یَزْنُونَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثَاماً کسی این کار را بکند با اِثم و گناه روبهرو است.
پرسش...
پاسخ: بله دیگر دوتا حرف است غیرت یک محمود داریم یک مذموم, غیرت محمود آن است که جلوی شریعت را نگیرد خب بالأخره این نمیتواند تمام نیازهای مرد را برطرف کند اگر شوهر به دنبال یک حلال دیگر رفت نباید او بساط خانواده را به هم بزند این یک غیرت بیجایی است یعنی جلوی غیر را گرفته بیجا هم جلوی غیر را گرفته مَن یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فأولئکَ هُم الظَّالِمون (1)کجا آشناست و کجا غیر است را خدا باید معیّن کند دیگر .
در بحثهای فقه و حقوق بشر هم گذشت که الآن این حقوق بشر صبغه علمی ندارد که برای اینکه حقوق مثل فقه مثل قانون این سه مرحله دارد مواد حقوقی دارد این مواد را از مبانی میگیرند آن مبانی را از منابع میگیرند یک فقیه وقتی رساله مینویسد این موادّ فقهیاش در رساله است اینها را از یک مبانی میگیرد که در اصول فقه این مبانی برای این فقیه روشن شده است میگوید در اطراف علم اجمالی موافقت قطعیّه واجب است یا مخالفت قطعیّه حرام است با شکّ در مقتضی میشود استصحاب کرد اینها مبانی است در اصول میگیرد این مبانی را از منابع استنباط میکند یعنی از قرآن و عترت و عقل از منابع, مبانی میگیرد از مبانی, موادّ حقوقی فقه این طور است اخلاق این طور است حقوق این طور است در نظام اسلامی, الآن این حقوق بشر بارها توجه کردید که مبنای علمی ندارد حالا چند ماده است به عنوان حقوق بشر این مواد را از چه میگیرند از مبانی پذیرفته شده میگیرند از آزادی از استقلال از امنیت از عدالت از امانت از زندگی مسالمتآمیز حُسن همجواری تفاهم متقابل اینها یک مبانی پذیرفتهشده است از این مبانی آن موادّ حقوقی را استنباط میکنند میشود حقوق بشر مهمترین مبنا در بین اینها مسئله عدل است که عدل از همه اینها شیرینتر بالاتر عمیقتر است و معنای عدل هم خیلی شفاف و روشن است عدل یعنی «وضع کلّ شیء بحسبه» اما تمام ابهام از این به بعد است جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست شما که منبع وحیانی ندارید آنکه اشیاء را آفرید آنکه اشخاص را آفرید میداند جایشان کجاست او جای زن و مرد را مشخص کرده او جای شراب و سرکه را مشخص کرده او جای گوسفند و خوک را مشخص کرده که جای این کجاست جای آن کجاست جای زن کجاست جای مرد کجاست شما که منبع ندارید اگر منبع نداشتید حرف علمی برای گفتن ندارید بارها شنیدهاید که الآن اینها این مجاهدان و مدافعان فلسطین و غزّه را میگویند تروریست چون تروریست را خودش باید معنا کند دیگر اینکه دفاع نمیفهمد یعنی چه که اینکه جهاد نمیفهمد یعنی چه که اگر عدل, مبنای حقوقی است و معنای عدل هم «وضع کلّ شیء فی موضعه» هست که معنای روشنی است جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست جای جهاد و دفاع کجاست جای ترور کجاست میبینید دهنشان باز است هم اینها را تروریست میدانند هم بنلادن و القاعده را مدافع میدانند این وضع حقوق بشر است نه تنها ظلم است حرف علمی نیست بالأخره این اشیاء باید جایش مشخص باشد اشخاص باید جایش مشخص باشد ذات اقدس الهی برای زن وظیفه معیّن کرده برای مرد وظیفه معیّن کرده فرمود این حدود الهی است تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ (2)آن وقت غیرت از این به بعد شروع میشود انسانی که نه اشیاء را آفرید نه از جای اشیاء باخبر است نه اشخاص را آفرید نه از جای اشخاص باخبر است این چگونه میتواند غیرت را معنا کند لذا اگر کسی از داشتن یک همسر دیگری جلوگیری بکند خب این یک غیرت کاذب است فرمود مردان الهی این کار را نمیکنند وگرنه یُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ دوتا عذاب دارند یک عذاب قبح فعلی یک عذاب قبح فاعلی عذاب هرگز مضاعف نیست مگر اینکه گناه مضاعف باشد ما در تمام قرآن یک جا داریم آن هم مربوط به همین کیفر تلخ تبهکاران است که جَزَاءً وِفَاقاً, (3)جَزَاءً وِفَاقاً یعنی هرگز کیفر الهی بیش از عذاب نیست چنین تعبیری درباره حسنات که نداریم جَزَاءً وِفَاقاً نه, فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (4)(یک), مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (5)(دو) مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ (6)(سه) گاهی دو برابر گاهی ده برابر گاهی صد برابر حسنات را پاداش میدهد این طور نیست که حسنات وِفاق عمل باشد که بلکه چند برابر است لکن کیفر سیّئات هرگز از سیّئه نمیگذرد اگر یک وقت کیفر مضاعف شد برای اینکه معصیت مضاعف است مثل اینکه به زنان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود اگر شما یک گناه کردید دو عقاب میبینید (7)برای اینکه هم خودتان گناه کردید هم حیثیت بیت نبوی را رعایت نکردید.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَاماً (67 وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَلاَ یَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلاَ یَزْنُونَ وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثَاماً (68) یُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَیَخْلُدْ فِیهِ مُهَاناً (69) إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (70) وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتَاباً (71) وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً (72)) چون سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» در مکه نازل شد و مشکل اساسی مردم مکه شرک بود از نظر اعتقاد و قتل نفس و ناپاکی بود از نظر عمل این سه عنوان را ذکر فرمود. قبلاً هم اشاره شد که ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» فرشتگان را عبادالرحمان میداند یعنی آیه نوزده سورهٴ «زخرف» این است وَجَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ این وصف, مشترک بین فرشتهها و انسانهای خاص است کسانی عبادالرحماناند که عبادت برای آنها راسخ باشد عدّهای راسخ در علماند عدّهای راسخ در عبادتاند عبادالرحمان آن گروهیاند که راسخان در عبادتاند برخی از اوصاف این عباد را قبلاً ذکر فرمود در آیه 67 چنین فرمود: وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا نه یعنی اگر بخواهند انفاق کنند [بلکه] آنها مرتباً انفاق میکنند هم مسائل مالی را انفاق میکنند هم نعمتهای دیگری را که خدا به آنها داد انفاق میکنند چون مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ (1)اند این إِذَا أَنفَقُوا ناظر به این نیست که اینها انفاق نمیکنند ولی اگر خواستند انفاق بکنند هسته مرکزی عدل را رعایت میکنند وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذلِکَ قَوَاماً.
1) (1) - سورهٴ بقره, آیهٴ 3.
یک وقت است که انفاق بین الافراط و التفریط است یک وقت کلّ کارهای اینها بین الافراط و التفریط است یک وقت قوای علمی و عملی اینها بین الافراط و التفریط است اینها سه مطلب است که از هم جداست. انفاق اینها البته منزّه از افراط و تفریط, اسراف و تقتیر و مانند آن هستند اما این نمونه آن است که اینها در هسته مرکزی عدل زندگی میکنند آنچه فضیلت است عدل است یعنی انسان بداند جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست جای افعال کجاست هر شیء هر فعل هر شخصی را در جای خود قرار بدهد مستحضرید که عدل از بهترین فضایل نفسانی و اخلاقی است و مبنای بسیاری از مسائل حقوقی است و مفهوم عدل هم کاملاً شفاف و روشن است اما حقیقت العدل فی غایة الخفاء است زیرا عدل معنای شفاف و روشنش این است که «وضع کلّ شیء بحسبه» اما جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست جای افعال کجاست غیر از اشیاءآفرین و اشخاصآفرین کسی میتواند عادل باشد؟ جای زن کجاست جای مرد کجاست جای عالم کجاست جای غیر عالم کجاست جای موحّد کجاست جای ملحد کجاست جای شراب کجاست جای سرکه کجاست جای گوسفند کجاست جای خوک کجاست آیا اینها هر دو حلالاند آیا هر دو حراماند جای اشیاء جای اشخاص جای افعال را کسی میداند که خالق باشد و هو الله لذا هیچ کس نمیتواند بگوید قانون من عدلمحور است الاّ در فضای شریعت در بحثهای قبل هم داشتیم که این جریان حقوق بشر موادّ حقوقی دارد (یک) مبنای حقوقی دارد (دو) ولی چون فاقد منبع حقوقی است صبغه علمی ندارد (سه) یعنی پای این حقوق بشر به جایی بند نیست مبانی حقوق عبارت از عدل است استقلال است آزادی است زندگی مسالمتآمیز است حُسن همجواری است [حفظ] فضای زیست است [حفظ] محیط زیست است اینها مبانی حقوقی است از این مبانی آن مواد را استنباط میکنند برجستهترین مبنا مسئله عدل است که از همه مهمتر و دلپذیرتر است و مفهوم عدل هم خیلی شفاف و روشن است اما «و کُنهه فی غایة الخفاء» (1)حقیقت عدل از پیچیدهترین حقایق است زیرا حقیقت عدل عبارت از «وضع کلّ شیء فی موضعه» است و جای اشیاء را غیر از خالق اشیاء کسی نمیداند.
1) (2) - این مصرع در بیان حکیم سبزواری درباره مفهوم وجود آمده است: شرح المنظومه, ج2, ص59.
این بندگان رحمان در هسته مرکزی عدل زندگی میکنند و عدل فضیلت است نه اعتدال الآن شما میبینید نظام سرمایهداری غرب بر اساس اعتدال است نه بر اساس عدل یکی از مبانی اقتصادی آنها تقاضا و عرضه است اگر تقاضا زیاد بود کالا گرانتر میشود تقاضا کمتر بود کالا ارزان میشود این کار کاری است بر خلاف عدل روزی الهی را باید به طور متوسط با یک سود معقول مقبول در اختیار بشر قرار داد اگر یک وقت مردم محتاج شدند شما گرانتر بفروشید وقتی احتیاجتان کمتر شد ارزانتر بفروشی این یقه مردم را گرفتن است این حلقوم مردم را گرفتن است این فشار بر مردم آوردن است از اصول بسیار بد, مسئله تقاضا و عرضه است این تقاضا و عرضه, اعتدال است اما اگر ما بر اساس عدل زندگی بکنیم نیاز جامعه را باید برآورده کرد اینچنین نیست که حالا در ایام عید تقاضا زیاد شد ما کالا را گران بکنیم یا مسکن را گران بکنیم یا وسیله نقلیه را گران بکنیم اینها بر اساس اعتدال است که بسیار مذموم است آنچه بسیار محمود و ممدوح است عدل است که مشکل مردم را میتواند حل بکند اگر کسی عبادالرحمان شد بیش از آن مقداری که دیگران از زراندوزی لذّت میبرند اینها از انفاق لذّت میبرند إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا بر اینها تحمیل نیست بر اینها تشریف است ما موظّفیم عادل باشیم نه معتدلِ غربی یعنی بر اساس تقاضا و عرضه زندگی کنیم کسی بار زایدی را بر سر و صورتش حمل بکند برای اینکه مردم یا عوام این طور قیافه را قبول دارند خب این چه عدلی است این چه عقلی است این چه عبادالرحمانی است؟! غرض این است که انسان باید عاقلانه و عادلانه زندگی بکند بر محور عدل زندگی بکند نه بر محور اعتدال حالا او گران میفروشد چون تقاضا و عرضه است این یکی قیافهاش را این طور در میآورد بر اساس تقاضا و عرضه است چون این طور عوام میپسندند خیلی فرق است بین عدل و اعتدال.
مطلب اوّلی درباره انفاق بود دومی فرق عدل و اعتدال بود سومی آن است که ما گذشته از اینکه موظّفیم عادل باشیم در مقام وصف باید بکوشیم عادل باشیم در مقام قوا البته آن خیلی مقدور ما نیست ولی تا آنجا که ممکن است باید در تحصیل آن بکوشیم. عدل در قوا مستحضرید غیر از عدل در اوصاف است غیر از عدل در افعال است عدل در قوا این است که برخیها این نیروهای علمی و عملی که دارند برخیها افراطیاند بعضی تفریطیاند بعضی در هسته مرکزی عدل قرار دارند در مسئله استعداد و فهمیدن مطلب بعضیها افراطیاند بعضی تفریطیاند بعضی در هسته مرکزی عدلاند میبینید بعضیها دارای جُربزهاند جُربزه از بدترین چیزهای درس خواندن است جربزه این است که این ذهن انسان مثل یک گنجشک نوظهور از شاخ به شاخ از شاخه به شاخه از مطلب به مطلب قبل از اینکه حقّ این شاخه را عملی بکند از این مطلب به مطلب دیگر میپردازد ذهن آرام نیست هنوز استاد مطلبی را طرح نکرده اشکال میکند هنوز جواب را نشنیده وارد یک شعبه دیگر میشود اینچنین طلبه یا دانشجویی به زحمت دانشمند بشود برای اینکه ذهن آرامی ندارد این ذهن زودپرواز او را به زحمت میاندازد. ذهن دیرپرواز هم که افراد کودناند آنها هم بعید است به جایی برسند کُندپرواز نظیر آن پرندههای بال و پر شکستهاند که به زحمت کسی باید دست اینها را بگیرد از شاخهای به شاخه دیگر ببرد این کودنی مانع رشد است آن جربزه مانع رشد است آن استعدادی که در هسته مرکزی عدل باشد به آن میگویند حکمت این حکمت نه حکمت نظری است نه حکمت عملی است از سنخ معرفت و دانش نیست از سنخ قوّه است این نیرو اگر یک نیروی عادلی باشد حرف را تا خوب بررسی نکرده نه تصدیق میکند نه تکذیب و تا حرف استاد یا آن طرف تمام نشده شروع نمیکند به اعتراض یا قبول یا نکول, چنین کسی چه در حوزه چه در دانشگاه بالأخره موفق میشود و دانشمند آینده خواهد بود این از بهترین برکات الهی است که انسان دارای استعدادی باشد صابر نه خودش صابر باشد این استعداد صابر باشد زود تصدیق نکند زود تکذیب نکند زودپرواز نباشد دیرپرواز نباشد نه کودن باشد نه جربزهای این بخش حکمت است. در بخش انفاق کردن همین طور است در بخش نکاح همین طور است در شهوت این طور است در غضب همین طور است یک وقت است میبینید کسی طبق مصالحی برای پیشرفت کیان اسلام با افرادی از قبایلی ازدواج میکند مثل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک وقت است نه, کسی شَرِه است ولو حلال اگر حلال هم باشد از نظر تحلیلات دقیق عقلی او عادل نیست به یک زن و دو زن و سه زن و اینها اکتفا نمیکند به منقطع و دائم اکتفا نمیکند این کسی است که در شهوت گرفتار طغیان است این ولو حلال است معصیت نکرده اهل بهشت است اهل جهنّم نیست ولی در تحلیلات دقیق فلسفی او عادل نیست یعنی این قوّه شهوتش سرکش است در اقتصاد هم همین طور است در جنگ و مبارزه هم همین طور است بعضیها اصلاً نترساند متهوّرند این تهوّر یک چیز بسیار بدی است یعنی خود را به خطر انداختن بیجهت; همان طوری که یک انسان خائف گرفتار ضعف قوّه دفاعی است یک انسان متهوّر هتّاک هم که باکش نیست این گرفتار افراط قوّه دفاعی است در قوّه دفاعی دو طرف است در قوّه شهوی دو طرف است در قوّه اقتصاد دو طرف است در قوّه شهوت و نکاح دو طرف است که آنها خارج از بحث ماست و در قوّه فهم و استدلال و استنباط هم دو طرف است ذهنِ زودپرواز هرگز محقّق نمیشود و ذهن کودن دیرپرواز هم هرگز محقّق نخواهد شد البته لطف الهی در تغییر و تبدیل همیشه همراه بندگان صالح است. غرض آن است که ما یک هسته مرکزی عدل داریم در قوا که بحثش در این آیات نیست یک هسته مرکزی عدل داریم در اوصاف و افعال که بحث عبادالرحمان شامل آن میشود یک تفاوت عمیق اخلاقی یا فقهی و حقوقی بین عدل و اعتدال است که اشاره شده عبادالرحمان عادلاند نه معتدل و این عدلشان هم در همه این اوصاف است هم از افراط میپرهیزند هم از تفریط, این دو نمونه که ذکر شده است به عنوان حصر نیست به عنوان تمثیل است.
پرسش:
پاسخ: خب نه, آن میشود نزاع لفظی آن اعتدالی که الآن مذموم است همان اعتدال تقاضا و عرضه است حالا اگر عرضه زیاد شد این باید تقاضا کند؟ اگر عادل باشد نمیکند دیگر میگوید این مقدار برای من بس است این زراندوزی برای چیست؟! این تعدّد ازدواج منقطع و دائم برای چیست؟! این اسراف در مال و زندگی برای چیست ولو حلال, ولو حلال باشد مگر آدم باید هر چه در سر سفره است مصرف بکند؟! خب بزرگان اخلاقی ما که میگویند اعتدال منظورشان از اعتدال همین عدل است اما نظام سرمایهداری غرب میگوید عدل بیعدل ما کاری به عدل نداریم ما کار به اعتدال داریم ما تقاضا و عرضه میخواهیم میگوییم آقا این گران میشود ظلم است میگوید من چه کار دارم ظلم میشود من کار به تقاضا و عرضه دارم شما بگویید ایام فروردین است مسافرت زیاد است این ظلم است [که کرایه زیاد بگیری] این ندارد این قدر کرایه بدهد میگوید من چه کار دارم این اعتدال یعنی تقاضا و عرضه آنکه بزرگان اخلاقی ما میگویند این عبارت اُخرای از عدل است آن کاری به تقاضا و عرضه ندارد این وقتی میبیند چیزی مشتری زیاد شد بازار کم شد بازار سیاه شد چه ارز باشد چه غیر ارز باشد گران میگوید, دارو وقتی کم شد گران میدهد میگوید این ندارد بیمار است در حال خطر است میگوید به من چه این با تقاضا و عرضه میخواهد مال جمع بکند و صریح هم میگویند این نظام سرمایهداری غرب میگویند ما چه کار داریم او ندارد ما با تقاضا و عرضه داریم زندگی میکنیم و همین طور هم اداره میکنند دیگر نفس را بند میآورند تا گران بفروشند اینکه دارو قاچاق میکند بعد گران میفروشد بر اساس چه حساب است بر اساس اعتدال است دیگر یعنی بر اساس تقاضا و عرضه است دیگر, پس این سه چهار مسئله از هم جدا شد.
مطلب بعدی آن است که فرمود در فضای جاهلی, شرک محلّ ابتلا بود قتل نفس محلّ ابتلا بود آلودگی دامن محلّ ابتلا بود این سه گناه بزرگ را که برخی اعتقادی و برخی عملی است مطرح فرمود, فرمود کسانی که با خدا اله دیگر را نمیخوانند در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آمده است که اصلاً شرک برهانپذیر نیست یعنی عبارت آیه این بود که وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ (1)این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِوصفِ لازم إِلهاً آخَرَ است مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی ادّعا کند دو دوتا پنجتا که دلیل ندارد حرف او کذا و کذاست این «که دلیل ندارد» لازمه ذاتی دو دوتا پنجتاست وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ اینجا [یعنی بعد از آخَرَ] اینجا نباید وقف کرد وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ, فَإِنَّمَا این فَإِنَّمَا جزاست یا جواب است اصلاً اله دیگر برهانپذیر نیست برای اینکه یک حقیقت نامتناهی است اگر خدا - معاذ الله - محدود بود خب این یک خدا, خدای دیگری هم در کنارش هست ولی اگر حقیقت نامتناهی است نامتناهی جا برای خدای دیگر نمیگذارد که پس وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ در چنین فضایی یک عدّه غیر از الله اله دیگر را میخواندند اینها از نظر اعتقاد مشرک بودند برای اینکه معبودی غیر از خدا, ربّی غیر از خدا قائل بودند اما دعا و دعوت اینها موحّدانه بود اینها این طور نبودند که هم خدا را بخواهند هم بت را اینها فقط بتها را میخواستند اینها توحید در شرک داشتند این طور نبود که قدری خدا را عبادت کنند قدری غیر خدا را یک روز خدا را عبادت کنند یک روز صنم و وثن را یا نظیر ریاکار نبودند که هم خدا هم غیر خدا اینها فقط بتها را میپرستیدند میگفتند ما دسترسی به الله نداریم این بتها را عبادت میکنیم تا ما را به الله نزدیک کنند و شفیع ما باشند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی, (2)هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللَّهِ (3)اینکه فرمود: وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ سه وجه توجیه شد برخیها گفتند که اینها خدای دریا را غیر از خدای خشکی میدانستند در حال عادی بتها را میپرستیدند فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (4)بنابراین اینها شرک در عبادتشان به نحو توزیع بود این هم درست نیست برای اینکه اینها در دریا و صحرا بتها را میخواستند ولی وقتی به کام غرق تهدید شدند و دستشان از بتها کوتاه بود دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ بهترین توجیهی که به تعبیر سیدناالاستاد در بین این سه وجهی که گفته شد این است که با بودِ خدا اینها غیر خدا را میخواهند (5)نه اینکه هم خدا را میخوانند هم غیر خدا را اینها اصلاً خدا را عبادت نمیکنند فقط بتها را عبادت میکردند این راجع به شرکشان. قتل نفس در چهار بخش دامنگیر اینها بود آن غارتگریها و قتال جنگجویانه و اینها که بود آن راهزنیها و قطّاع طریق بودن که بود این قتل بود این هیچ, در داخله زندگی گرفتار سه قتل حرام بودند یکی قتل دخترها بود که اینها را زنده به گور میکردند البته بعضی از قبایل نه همه قبایل, یکی قتل فرزند بود اعم از دختر و پسر در سال گرانی و قحطی و خشکسالی که فرمود: وَلاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ (6)این خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ یعنی برای هراس از فقر, فرزندانتان را نکُشید املاق هم که قبلاً گذشت به معنای فقر نیست چون انسان تهیدست به تملّق میافتد گرفتار املاق میشود از این جهت حالت فقر را به حالت املاق تعبیر فرمودند وگرنه أملق به معنای فَقر نیست افتقر نیست لاَ تَقْتُلُوا أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ سوم برای تضحیه و قربانی بود که در اثر جاهلیّت جهلا گاهی فرزندشان را قربانی بتها میکردند که بتها به اینها خدمتی بکنند و مشکل اینها را حل بکنند و باران بیاورند و امثال ذلک این سه قتل فجیع در جاهلیت بود گذشته از آن قتل غارتگرانه قطّاع الطریق در چنین فضایی فرمود قتل نفس نکنید آلودگی دامن هم که برای عدّهای رسمیّت داشت و پرچم داشتند این دو, سه کار رسمی بود لذا قرآن کریم در سورهٴ «فرقان» که در مکه نازل شد اینها را صریحاً مطرح فرمود, فرمود این کارها را نکنید اگر کسی هر سه کار را کرد مخلّد در نار است این خلود به معنای ابدیّت خواهد بود معنای خاصّ خودش را دارد که فرمود: وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثَاماً ٭ یُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ چرا عذابش مضاعف است؟ برای اینکه کفر اعتقادی از یک سو, عمل سیّء و گناه بدنی از سوی دیگر, گناهان مکرّر عذاب مضاعف دارد این برای یُضَاعَفْ چرا خلود دارند خب برای اینکه مشرکاند اما اگر این وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ به این اخیریها برگردد یعنی به قتل و زنا برگردد نه به شرک آنگاه مضاعف بودنش برای اینکه قتل از یک سو, زنا از یک سو و خلود به معنای مکث طویل خواهد بود نه به معنای ابدیّت به همین وزان هم توبه تقسیم شده است.
در جریان توبه فرمود: إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً اگر گرفتار شرک بود توبهاش به این است که ایمان بیاورد (یک) عمل صالح انجام بدهد (دو) اگر گرفتار شرک نبود توبهاش مشمول آیه 71 است که فرمود: وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً دیگر سخن از آمن نیست اینکه تکرار شده است توبه هم در آیه 70 هم در آیه 71 برای اینکه سیّئات فرق میکند اگر سیّئه اعتقادی داشتند توبهشان با ایمان است و عمل صالح اگر سیّئه اعتقادی نداشتند فقط سیّئه عملی داشتند توبهشان به عمل صالح است فرمود: إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً در آیه 71 هم فرمود: وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتَاباً.
پیچیدهترین مطلبی که در این بخش است مسئله تبدیل سیّئه به حسنه است خدا سیّئه را به حسنه تبدیل میکند یعنی چه؟ بدی را به خوبی تبدیل میکند یعنی چه؟ افرادی نظیر جناب زمخشری در کشّاف و همفکرانشان اینها این آیه را به محو و اثبات برگرداندند (1)در بخشی از آیات است که یَمْحُوا اللَّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ (2)خدا بعضی چیزها را محو میکند بعضی چیزها را ثابت نگه میدارد این تبدیل سیّئه به حسنه به صورت محو و اثبات تفسیر شده است یعنی سیّئات اینها را محو میکند حسنات اینها را اثبات میکند این معنی تبدیل سیّئه به حسنه است خب ولی این تصرّف در ظاهر است این بر خلاف ظاهر عمل کردن است آیا تنها راه این است که ما تبدیل سیّئه به حسنه را به محو و اثبات برگردانیم یا راه دیگری دارد اینکه فرمود: فأولئکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ سیّئه را حسنه میکند این یعنی چه؟
پرسش:
پاسخ: تَکفیر با ستّار بودن سازگار است کَفر و کُفر یعنی پوشاندن. کَفَر یعنی سَتر و اگر کسی که معتقد به حق نیست به او میگویند کافر برای اینکه او حق را پوشانده وگرنه اصل لغت کَفَرَ به معنای اینکه خدا را منکر شده نیست کَفر یعنی سَتر, تکفیر هم مستور کردن است خدا یُکَفِّر سیئات را یعنی میپوشاند او به عنوان ستّار مطرح است که خدا ستّار است ستّار بودن او یک حساب است غفّار بودن او یک حساب است اینها معنای روشنی دارد عفو کردن او, سَفح کردن او هم معنای روشنی دارد اما تبدیل سیّئه به حسنه یعنی چه؟ اگر آنچه را که زمخشری معنا کرده است و همفکران زمخشری که یُبَدِّلُ یعنی یَمْحُو الله مَا یَشاءُ ویُثْبِت (1)او ماحی و مُثبت است آن حق است اما چه دلیلی چه ضرورتی که تبدیل به معنی محو باشد چه ضرورتی که تبدیل به معنی تکفیر باشد چه ضرورتی که تبدیل به معنی سَتر باشد خدا «مبدّل السیّئات حسنات» (2)است «غافرَ الخطیئات» (3)است «مُکفّر السیّئات» (4)است و امثال ذلک اینها الفاظی است که مفاهیم متعدّد دارد مترادف هم نیستند اگر مترادف هم نیستند و ما هیچ راهی نداشتیم که تبدیل سیّئه به حسنه را معنا کنیم آنگاه ممکن است یا تبدیل به معنی سَتر باشد یا تبدیل به معنی محو باشد و مانند آن.
خب اینکه فرمود: فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ تعبیری که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارند این است که ما چیزی به عنوان سیّئه در خارج که یک وجود خارجی داشته باشد نداریم در خارج هر چه هست افعالی است حرکاتی است مشترک بین حلال و حرام این خوردن غذا یا نشستن روی فرش یک فعل خارجی است اگر این غذا حلال بود این فرش طیّب و طاهر بود این میشود طاعت اما اگر غصب بود میشود معصیت در خارج, معصیت و طاعت, سیّئه و حسنه یک وجود خارجی جدا داشته باشند نیست یک فعل مشترکی است که این فعل اگر موافق با قانون الهی باشد میشود حسنه, مخالف قانون الهی باشد میشود سیّئه کسی دارد یک نان حرامی را میخورد همه کارهای فیزیکی خوردن نان حرام با کسی که دارد نان حلال میخورد یکی است گرفتن است جویدن است بلع کردن است هضم کردن است اینها در هر دو یکی است اینچنین نیست که یکی به نام سیئه دیگری به نام حسنه غیر از این حرکات خارجی یک چیزی ما داشته باشیم یکی از اینها موافق با قانون است دیگری مخالف با قانون الهی آنکه موافق با قانون الهی است میشود طاعت و حسنه آنکه مخالف قانون الهی است میشود سیّئه.
خب قدری جلوتر میرویم میبینیم که اینها از یک نفس طیّب و طاهر برنمیخیزد اینها از دو نفر برمیخیزد یا از یک شخص در دو حالت طیّب و خبیث برمیخیزد یعنی یک منشأ نفسانی دارد این شخص شقیّ سعی میکند غصب بکند و حرام بخورد آن شخص سعید سعی میکند کار بکند و حلال بخورد پس سیّئه و حسنه که وصف این فعلاند وجود خارجی ندارند از انطباق و عدم انطباق این فعل به قانون شرع انتزاع میشوند منشأ پیدایش چنین کاری هم خصوصیتهای گوناگون نفس است و این نفس هم کاملاً قابل تغییر و تبدیل است. در عالم طبیعت مادامی که انسان در محدوده دنیا زندگی میکند قابل تغییر و تبدیل است بد خوب میشود خوب بد میشود یک کود بدبویی میشود گل یاس همین گل یاس امروز که معطّر است و دماغپرور است بعد از اینکه پوسیده شد بدبو میشود گاهی بدبو خوشبو میشود گاهی خوشبو بدبو میشود این دنیا جای تغییر و تبدیل است اگر یک کود بدبو شده میوه شیرین یا یاس معطّر یک انسان بدنیّتی بد ارادهای با توبه, طیّب و طاهر میشود یا - معاذ الله - انسان بدعاقبت مثل این میوهای است که میپوسد و متعفّن میشود تبدیل در نظام خلقت وقتی به روح و نفس و وجودات خارجی برگردد کار روزانه عالم هستی است اگر کسی خود را به باغبان خوب بسپارد و هو الله بر اساس وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الْأَرْضِ نَبَاتاً (1)او یک خبیثی را طیّب میکند و همین طور نگه میدارد اما اگر خود را به خبیث بسپارد به نام شیطان وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ اولیایشان شیطان است یُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ (2)این یک میوه معطّر و شیرینی را یک گل یاس دماغپروری را به صورتی بدبو در میآورد نفس, قابل تغییر است این نفس و این اراده که تغییرپذیر شد منشأ تبدّل و گوناگونی افعال است وگرنه ما فعلی داشته باشیم در خارج به نام سیّئه نیست فعلی داشته باشیم به نام حسنه نیست این کسی که دارد غذای حلال میخورد آن کسی که دارد غذای حرام میخورد کارهای طبیعی و وجود خارجی هر دو یکی است منتها یک کار موافق با شریعت است که از آن حسنه انتزاع میشود یک کار مخالف شریعت است که از آن سیّئه انتزاع میشود منشأ این وفاق و خلاف هم آن اراده خوب و بد است منشأ اراده خوب و بد آن خصوصیّت نفسانی است که یا طیّب است یا خبیث او اگر اصلاح بشود ارادهها اصلاح میشود ارادهها که اصلاح شد افعال اصلاح میشود این نظر سیدناالاستاد(رضوان الله تعالی علیه) است. (3)
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً (72 وَالَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَعُمْیَاناً (73) وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً (74) أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَیُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَسَلاَماً (75)) در بخش پایانی در آیه 63 فرمود: وَعِبَادُ الرَّحْمنِ خداوند فرشتهها را عبادالرحمان میداند که وَجَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ (1)پس خداوند فرشتهها را عبادالرحمان میداند و بندگان خاصّ و خالص خود را هم عبادالرحمان میداند لذا اوصاف مشترک هر دو گروه را ذکر میکند اگر فرشتهها را به کرامت وصف میکند که بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (2)یا در سورهٴ «انفطار» دارد إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ (3)همین کِرام را وصف مؤمنان قرار میدهد همین کرامت را خُلق و خوی عبادالرحمان قرار میدهد که میفرماید: وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً خب این وصف فرشته که إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ ٭ کِرَاماً کَاتِبِینَ برای عبادالرحمان آمده حالا اینها نسبت به فضایل اخلاقی در چه پایگاهی هستند که فرشتهخوی شدند؟ خداوند فضایل اینها را ذکر کرد بعد فرمود اینها دست به گناه نمیزنند اما آنها که دست به گناه زدند راه برای برگشت باز است یک وقت کسی در اثر اینکه میبیند فلان کار ضرر دارد نمیکند یا در اثر پیری و کهنسالی دست از گناه برداشته است این یک توبه قهری است این توبهای نیست که فضیلت را به همراه داشته باشد آن توبهای فضیلت دارد که جهتدار باشد یعنی انصراف از گناه و اقبال و توجّه الی الله لذا این دو قسم را در کنار هم ذکر فرمود در آیه 71 فرمود: وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ یعنی «یَرجع» إلی الله پس صِرف دست برداشتن از گناه نیست اگر کسی از گناه دست بردارد ولی به طرف الله رجوع نکند این دیگر توبه نیست فرمود توبه حقیقی آن است که انسان از سیّئات دست بردارد و به طرف الله رجوع کند پس آن که میبیند فلان کار برای او ضرر دارد از این جهت نمیکند یا در اثر کهنسالی دیگر توان آن کار را ندارد این یک توبه طبیعی و قهری است این توبهای نیست که فضیلت باشد آن توبهای فضیلت است که یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ را به همراه داشته باشد.
مطلب مهمّ بحث دیروز تبدیل سیّئات به حسنات بود چندین روایت در تفسیر شریف کنزالدقائق هست که مربوط به همین تبدیل سیّئه به حسنه است (1)ولی هیچ کدام از آنها این مشکل را حل نمیکند. مسئله محو سیّئات و اثبات حسنات یک چیز آسانی است قابل درک است در روایات آن باب آمده است که خداوند در قیامت تبهکارانی که توبه کردهاند به جای سیّئات پاداش حسنات به آنها میدهد این تعویض است نه تبدیل یعنی سیّئات را رها کردن و عوض سیّئات, پاداش حسنات دادن است این یک چیز روشن و سهلالتناولی است اما تبدیل سیّئه به حسنه یک مادّه مشترک میخواهد خود سیّئه با حسنه مادّه مشترک ندارند مگر در فضای نفس, نفسی که گاهی عصیان دارد گاهی اطاعت مادامی که در دنیاست به بدن تعلّق دارد قابل قبول و نکول است این دو چهره است وقتی از این دنیا رخت بربست دیگر تبدیل آنجا وجهی ندارد که وصف نقصی گرفته بشود تبدیل بشود به کمال به صورت یک فعل اینچنین نیست اما مادامی که در دنیاست ذات اقدس الهی میتواند این نفس و این قلب و این هویّت ناپاک را پاک کند تبدیل کند به یک انسان طیّب و طاهر از طیّب و طاهر, فضایل طیّب و طاهر صادر میشود این ممکن است خود حسنه و سیّئه به لحاظ مبدأ فاعلی یک مبدأ مشترکی دارند اما شرک و توحید اینها یک مبدأ مشترکی ندارند که نمیشود شرک را به توحید تبدیل کرد حرام را به حلال تبدیل کرد مگر به لحاظ آن مبدأ قابلی یعنی نفس که این نفس مادامی که در دنیاست قابل تغییر و تحوّل و تکامل و صعود و نزول است تبدیلپذیر است تغییرپذیر است و مانند آن اینکه فرمود: إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ (2)همین طور است انسان میتواند عوض بشود تبدیل بشود البته خود این تبدیل چون فضیلت و نعمت است بر اساس مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (3)به فیض الهی وابسته است اما درباره انسان امکانپذیر است ولی شرک, توحید بشود حرام, حلال بشود این عناوین مادّه مشترک ندارند پس تعویض سهلالتناول هست که در روایات کنزالدقائق آمده که به جای سیّئات پاداش حسنات میدهند این روشن است اما سیّئه تبدیل به حسنه بشود توجیه میخواهد.
پرسش...
پاسخ: بله, خداوند به جای سیّئات آنها حسنات عطا میکند آنکه در بحث دیروز گذشت که چرا آیه هفتاد آمَنَ دارد برای اینکه درباره گناه شرک است در آیه 71 «آمن» ندارد برای اینکه این درباره آن گناه دوم و سوم است یعنی قتل و زناست نه شرک اما مادّه مشترک این است که چه مشرک چه غیر مشرک, سیّئه چه شرک چه قتل چه غیبت و مانند آن چگونه به حسنه تبدیل میشود؟ آنچه در روایات کنزالدقائق است این است که به جای سیّئه خداوند پاداش حسنه میدهد (1)خب این چیز روشنی است درکش آسان است اما سیّئه بخواهد تبدیل بشود به حسنه این تبدیل یک مادّه مشترک میخواهد یک وقت است میگویند که این الف از بین میرود و باء پیدا میشود این میشود محو و اثبات این قابل درک است دوم اینکه الف که بد بود شخص از آن الف صرفنظر میکند به جای اینکه به الف کیفر بدهد پاداش عطا میکند این عوض است این هم قابل درک است اما یک وقت بگویند که الف که شرک است این شرک را تبدیل میکنند به باء یعنی توحید, زنا را تبدیل میکنند به نکاح غیبت را تبدیل میکنند به نصیحت این معصیت را تبدیل میکنند به اطاعت این توجیه میخواهد اینها که مادّه مشترک ندارند مگر به لحاظ نفس که نفس وقتی زیر و رو شد عوض شد وقتی سیّء عوض شد به حسن, سیّئه هم به حسنه تبدیل میشود که بالأخره یک راه توجیهی داشته باشد دیگر.
1) (7) . تفسیر کنزالدقائق, ج9, ص433.
پرسش...
پاسخ: شرک چطوری تبدیل میشود به توحید؟! اما عامل که مشرک است کاملاً منقلب میشود چون نفس است دیگر در دار تغییر و تبدیل است دیگر إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ (1)تغییرپذیر است دیگر این با توبه عوض میشود.
پرسش...
پاسخ: وقتی که این شخص توبه کرد از این به بعد دیگر آنچه از این نفس طیّب و طاهر صادر میشود حسنه است.
پرسش...
پاسخ: اعمال قبل را ذات اقدس الهی از بین میبرد تبدیل سیّئه به حسنه به تبدیل سیّء به حسن است یعنی این نفس خبیث شده طیّب و طاهر آنگاه اگر تعبیر به محو و اثبات بشود که زمخشری و امثال ایشان دارند (2)این قابل قبول است اگر تعویض بشود که روایت کنزالدقائق است (3)این قابل درک است ولی جایگاه تبدیل باید یک مادّه مشترک داشته باشد که چیزی از صورتی به صورت دیگر در بیاید و این فقط نفس است خب.
فرمود: وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً اینها شاهد زور نیستند یکی از مصادیق روشن شهادت زور این است که در محکمه حاضر بشوند شهادت باطل بدهند لکن آیه ناظر به آن نیست ناظر به یک امر جامع و مطلقی است که آن را هم زیر پوشش خود میتواند بگیرد یعنی اینها در محفل باطل, کار باطل, حرف لغو حضور ندارند زور یعنی باطل اینها آنجا حضور ندارند نه خودشان کار باطل میکنند چون عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَاند نه در محفل باطل حضور پیدا میکنند لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ اگر همایشی کنفرانسی گردهمایی جایی باشد که فساد باشد اختلاط باشد آهنگهای حرام باشد این گونه از محافل آنها حضور ندارند پس مجلس معصیت آنها حضور ندارند عصیانهای شخصی را هم مرتکب نمیشوند نموداری از این فضیلت در آیه 68 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: وَإِذَا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ اگر اینها در کنار کعبه یا جای دیگر نشستند نسبت به دین اهانت میکنند شما آنجا حضور پیدا نکن البته خطاب به حضرت است لکن مخاطب اصلیاش مردماند لذا در بخشهای دیگر فرمود ما قبلاً به شما گفتیم که شما در مجلس حرام شرکت نکنید (4)با اینکه در هیچ جای قرآن نگفته مگر اینجا و اینجا هم خطاب به پیغمبر است پس اینکه در جای دیگر به مردم خطاب میکند میفرماید ما قبلاً به شما گفتیم معلوم میشود آنکه به پیغمبر فرمود, مخاطب اصلی مردماند. در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» هم این بود که مردان الهی از لغو گریزاناند وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (5)در بخشهای دیگر هم فرمود اینها اگر لغو را بشنوند از آن فاصله میگیرند و میگویند: لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این بود وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ لاَ نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ.
خب این «لا یقومون», «لا یقعدون», «لا یجلسون» نیست لاَ یَشْهَدُونَ است یک وقت است کسی در نماز یا غیر نماز این خاطرات را به ذهن میآورد این هم شهود زور است اگر کسی با خاطرات حرام هم سرگرم باشد این دیگر جزء عبادالرحمان نیست این مَرُّوا کِرَاماً نیست اگر کسی نه در علم نه در عین با زور و باطل و حرام انسی ندارد این جزء عبادالرحمان است این قوّه خیال که آرام نمیگیرد خواب هم ندارد چون سهمی از تجرّد برای اوست این در بیداری بیدار است در خواب هم بیدار است این خوابهای ناروا که انسان میبیند بر اساس فعالیّت همین قوّه خیال است دیگر, این خدمتگزار شهوت و غضب است اگر عقل این را کنترل بکند از بهترین برکات الهی است و اگر این را کنترل نکند شهوت و غضب این را میگیرند اینکه میبینید اگر زیدی با عمرو ناسازگار بود دائماً دارد برای او نقشه میکشد این قوّه خیال دارد نقشه میکشد که او را به چاه بیندازد تا قوّه غضبیه خوشش بیاید یا اگر کسی گرفتار شهوت است دائماً این قوّه خیال دارد صوَری را ترسیم میکند تا قوّه شهویه را ارضاء کند این آرام نمیگیرد چه در خواب چه در بیداری, اگر کسی این را مهار نکرد همیشه در زحمت است ولی اگر مهار کرد از بهترین برکات الهی است چون هر چه که عقل دستور داد او تنظیم میکند صورتگری میکند صورتسازی میکند و مانند آن, بنابراین شهادت زور یکی از مصادیقش حضور در محکمه قضاست و شهادت باطل دادن این یکی از زیرمجموعه این شهادت زور است و این مقصود نیست مقصود این است که این در کار باطل حضور ندارد آن معنای جامع شهادت زور محکمه را هم در برمیگیرد و شهادت زور اعم از شهادت عینی و علمی است آن که در خارج در محفل گناه شرکت میکند شاهد زور است آن که دائماً مراحل علمی و حضور ذهنی و خاطرات تلخ را میگذراند این هم گرفتار شهادت زور است عبادالرحمان از این رذائل مصوناند لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ خب اینها خودشان که نمیروند اگر هم یک وقت عبورشان بیفتد سعی میکنند مَرُّوا کِراماً; وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً شما میبینید زنبور عسل این هرگز به سراغ سطل زباله نمیرود این همهاش در بوستان و گلستان میرود بلبلان هم همین طورند هنوز هوا گرم نشده اینها میخوانند و در باغهای تمییز و پاک روی شاخهها مینشینند جایی که آلوده باشد زباله باشد اصلاً بلبل راه ندارد آنجا, زنبور عسل آنجا راه ندارد درباره زنبور عسل گفتند که اگر یک وقت عبورش بیفتد کنار سطل زباله به سرعت میگذرد نحل کارش عسل دادن است عبادالرحمان کارش شیرینکام کردن جامعه است این اصلاً در رذایل راه ندارد بنشیند بد کسی را بگوید کینه کسی را در دل بپروراند نقشه بکشد اینچنین نیست مثل زنبور عسل است وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً خب اینها کسانیاند که آیات الهی را میشنوند خوب گوش میدهند. در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» گذشت اینها کسانیاند که وقتی آیات الهی بر آنها خوانده بشود آیه 58 سورهٴ مبارکهٴ «مریم» این بود إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِمْ آیَاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُکِیّاً هم میفهمند هم به سجده میافتند هم اشک میریزند اینها ساجداً باکیاً آیات الهی را تلقّی میکنند همان معنا که به صورت وصف ثبوتی در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» گذشت به صورت صفت سلبی در آیه 73 این سوره مطرح است که وَالَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَعُمْیَاناً بعضیها اصمّ و اعمایند اصلاً معنای آیه را نه میفهمند نه میشنوند ممکن است یک ترجمهای را درک بکنند اما اینها این طور نیستند بلکه خَرُّوا سُجَّداً وَبُکِیّاً باکیاً به سجده میافتند خرور یعنی از بالا به پایین آمدن.
خب عمده آن است که اینها خودشان را اصلاح کردند اهل بیتشان را اصلاح میکنند بخش محلّی را اصلاح میکنند بخش منطقهای را اصلاح میکنند بخش بینالمللی را اصلاح میکنند الآن شما میبینید سخن از بیداری مسلمانهاست در خاورمیانه, همه اینها به برکت امام و خونهای پاک شهداست این دین چطور ما را تربیت میکند حالا این آیه را نگاه کنید این از غرر آیات ماست که الآن حرف روز خاورمیانه است فرمود عبادالرحمان کسانیاند که عرض میکنند وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا درست است ما موظّفیم تعلیم بدهیم تزکیه کنیم نصیحت کنیم سفارش کنیم قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً (1)ما موظّفیم اما همه اینها به هِبه و بخشش و کرم تو وابسته است هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا داشتن همسران باایمان چون این مادر است که فرزند صالح تربیت میکند و باید بدانند که تربیت کردن فرزند صالح و انسان نمونه از هر مدرکی افضل است هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ اینها قرّةالعین باشند برای ما قُرّة به معنای روشنی چشم تفسیر میشود ولی تفسیر به لازم است چون قرّه یا از قَرّه است یا از قَریر هوای سرد را میگویند قریر هوای قارّ, اشکی که از چشم بیرون میآید دو قسم است یک انسان غمگین و دلسوخته اشکش گرم است انسانی که عزیز سفرکردهاش از سفر آمده این خوشحال میشود اشک شوق میریزد این اشک خنک است وقتی میگویند قَرّة الأعین نه یعنی چشم شما روشن یعنی اشک شوق بریزید فضیلتی نصیبتان بشود عزیزتان برگردد به کمالی برسید محبوبتان مقصودتان برسد که شما اشک شوق بریزید اشک خنک این معنای قرّةالعین است یعنی به مقصد برسید مقصودتان را در آن مقصد ببینید و اشک شوق بریزید که این اشک, اشک قارّ و خنک است یا نه, از قَرّه است یعنی آرام بگیرید انسان یا مضطرّ است که در آن حال مضطرب است یا طمأنینه دارد و قرار گرفته است این هم در صورتی است که به مقصد برسد در قرار است اگر در بین راه باشد و ابنالسبیل باشد که قراری ندارد این قرّة أعین یا از آن هوای قارّ است یا از قرار بالأخره یک موفقیّتی است و نعمت الهی. تعبیر فخررازی این است که گفته نشده قرّة عیون گفته شد قرّة أعین جمع قلّه آوردند برای اینکه مردان الهی که جزء عبادالرحمان باشند قلیلاند قَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ (2)لذا جمع قلّه آوردند (3)خب عمده این جمله است وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً خدایا! آن توفیق را بده که مردان پاک جامعه به دنبال ما راه بیفتند این دعای امام و شهداست که خاورمیانه را به راه انداخته این کم هنر نیست یک وقت است عدّهای بیگانه یا افراد میانی کاری را میکنند که دیگری کرده است اما یک وقت اسلامخواهانه کلّ خاورمیانه را دارند بیدار میکنند این معنایش آن است که امام, امام خاورمیانه است امام, امام مسلمین به پا خاسته است این شهدا, امام خاورمیانهاند این شهدا, امام مسلمین به پا خاستهاند اینها امام تونساند امام مصرند امام بحریناند امام یمناند امام عربستاناند این همّت بلند را قرآن به اینها آموخت انسان همیشه مأموم باشد که هنر نیست دنبالهرو باشد که هنر نیست یا یک عدّه آدمهای عوام به دنبال آدم راه بیفتند که هنر نیست این دعا را خدا به این عبادالرحمان آموخت به اینها اجازه داد که به خدا این حرفها را بزنند خدایا! آن توفیق را بده که متّقیان به ما اقتدا کنند این کم کمال است؟! نگفته که در ایران که نگفته در زمان و زمین خود ما که, متّقیان این جمع محلاّ به الف و لام است مردان پاک و باتقوا به ما اقتدا کنند این دین است دیگر خب حالا روشن شده که هر خدمتی که الآن در خاورمیانه این عزیزان دارند میکنند اول ثواب را در نامه عمل امام و شهدای ایران اسلامی مینویسند بعد برای آنها وگرنه اینها همان گروهی بودند که سالیان متمادی در خواب بودند دیگر این وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً این روح بلندپروازی را دین به ما یاد میدهد این دین است نفرمود همهاش به دنبال دیگری برو خب چه وقت انسان امام متّقیان میشود؟ در صورتی که مراحل چهارگانه قبلی را پشت سر گذاشته باشد اول معرفت صحیح بعد از معرفت, هجرت است وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ (4)از رجس هجرت بکن بعد از هجرت, سرعت است فرمود وقتی که مهاجر شدی داری حرکت میکنی توقّف نکن میدانید این وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ همهاش درباره مجلس حرام نیست نگاه کردن بعضی از سریالها این طور است خواندن روزنامههای بیاثر همین طور است یک دانشجو یا یک طلبه تا نفس میکشد باید به دنبال علم برود اگر چیزی مفید علمی نیست خب چرا آدم وقت صرف بکند این لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ آن را شامل میشود. فرمود اگر معرفت شد قدم دوم هجرت است اگر هجرت شد سرعت است اینجا جای این نیست که بگویند فلان مقدار بروید که اگر کسی در راه افتاد صراط مستقیم افتاد اینجا جای «خیر الامور اوسطها» (5)نیست اینجا جای «خیر الامور أشدّها و أکثرها و أوفرها و أعلاها» است که در دعای کمیل میخوانیم «و أقربهم منزلة منک و أخصّهم زلفة لدیک» (6)اگر کسی در راه باشد پس قدم اول معرفت است مرحله دوم هجرت است مرحله سوم سرعت است که فرمود: وَسَارِعُوا (7)نگفت آرام آرام بروید که فرمود اگر راه را پیدا کردید خب تندتر بروید. مرحله چهارم سبقت است اینکه جلوتر بروند اینکه بالا و پایین نشستن نیست که اینکه ریاست و مرئوسیّت نیست که مذموم باشد این دین است و تقواست خب اگر کسی در هسته عدل و تقوا دارد حرکت میکند این اگر جلوتر برود نقص نیست خیلیها عادلاند این میخواهد اعدل باشد خیلیها متّقیاند این میخواهد اتقا باشد میبینید مرحوم آخوند صاحب کفایه دارد تقلید افضل, (8)تقلید افضل یعنی افضل بعد کم کم آمده شده تقلید اعلم, پیشینیان اصلاً اعلم را مطرح نمیکردند میگفتند این علم یک طرف, تقوا یک طرف, عبادالرحمان بودن یک طرف این مجموعه را اگر کسی داشت میشود افضل. عبارت مرحوم آخوند در کفایه مطابق با عبارت شیخ بهایی است در زبدةالاصول که آن بزرگوار هم دارد «تقلید الأفضل متعیّن عندنا» (9)بعد کم کم رنگ باخته شده تقلید اعلم خب عبادالرحمان اینچنیناند سَابِقُوا, (10)یعنی جلوتر بروید خب اگر کسی متواضع است دیگری میکوشد متواضعتر باشد اینکه چیز بدی نیست دیگران متّقیاند این میکوشد اتقا باشد اینکه چیز بدی نیست اینکه دنیا نیست که بد باشد که. خب پس اول معرفت است بعد هجرت است بعد سرعت است بعد سبقت حالا که سابق شد احساس مسئولیت باید بکند نه اینکه همانجا بایستد و متوقّف بشود و راکد باشد باید رهبری دیگران را هم به عهده بگیرد از خدا بخواهد که یک عدّه پرهیزکاران حرف او را گوش بدهند وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً اگر به این درجه نرسید مأموم شد طبق بعضی از روایاتی که هست «واجعل لنا من المتّقین اماما» (11)این برای مأمومین است اما روح بلند قرآن کریم این است که خدایا! تو که دینت را حفظ میکنی تو که جامعه را بدون امام نگه نمیداری تو که بدون پیشرو نگه نمیداری خب ما جلو بیفتیم دیگران به دنبال ما, ما که نمیخواهیم فخرفروشی بکنیم که این چیزی نیست که بد باشد که تو خودت به ما دستور دادی که عبادالرحمان این طورند, این طورند جمله آخری که گفتی, فرمودی عبادالرحمان میگویند خدایا ما را پیشوای مردان باتقوا قرار بده که متّقیان جامعه به ما اقتدا کنند وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً این میشود عبادالرحمان.
1) (13) . سورهٴ تحریم, آیهٴ 6.
2) (14) . سورهٴ سبأ, آیهٴ 13.
3) (15) . التفسیر الکبیر, ج24, ص487.
4) (16) . سورهٴ مدثر, آیهٴ 5.
5) (17) . الکافی, ج6, ص541.
6) (18) . مصباح المتهجّد, ص850.
7) (19) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 133.
8) (20) . کفایة الاصول, ص474.
9) (21) . زبدة الاصول, ص165.
10) (22) . سورهٴ حدید, آیهٴ 21.
11) (23) . مصباح المتهجّد, ص751.
حالا فتحصّل که نه تنها حضور در انتخابات خدمت کردن به نظام و شهدا و امام است بلکه باعث میشود که دیگران هم به ما اقتدا کنند چرا ما دنبالهرو باشیم مگر تقلید و دنبالهرو بودن و مأموم بودن فضیلت است آنچه فضیلت است پیشرو بودن است فرمود شما رائد باشید قائد باشید امام باشید وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً این چه کتابی است! وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً (70 وَمَن تَابَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتَاباً (71) وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً (72) وَالَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَعُمْیَاناً (73) وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً (74) أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَیُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَسَلاَماً (75) خَالِدِینَ فِیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً (76) قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزَامَاً (77)) قرآن کریم هدف خلقت جهان را دو چیز دانست یکی عبادت و دیگری معرفت قبلاً گذشت که برابر بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «طلاق» هدف خلقت, معرفت توحیدی بشر است اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً (1)فرمود ما این نظام آسمان و زمین را آفریدیم فرمان الهی از همه این مسیر عبور میکند تا شما موحّدانه بدانید خدا بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ (2)است خدا عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (3)است. در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» همان آیه معروف است که وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (4)پس هدف مخلوق نه هدف خالق چون خالق خودش هدف است کمال است هر فاعلی, فعلی را انجام میدهد برای وصول به کمال خود کمال مطلق اگر خواست کاری بکند دیگر کمالی خارج از این حقیقت نامتناهی فرض ندارد چون کمال است و عین علم و اختیار و قدرت و اراده است فعل عالَم مراداً و مختاراً از او صادر میشود خب پس هدف به مخلوق برمیگردد نه به خالق اگر هدف خلقت, معرفت باشد که در پایان سورهٴ «طلاق» است در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» اولواالألباب که اهل معرفتاند به مقصد رسیدهاند حرفهای آنها را نقل کرد که اولی الألباب وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً (5)آنها اهل فکرند اهل بحثاند اهل استدلالاند اهل معرفتاند اهل شهودند حق بودن عالم را میفهمند حق بودن عالم را میبینند اینها اولواالألباباند. مطابق آیه سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» که هدف خلقت یعنی هدف مخلوق, عبادت است (6)بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» مطرح است که فرمود: وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ (7)تا پایان بحث که آیه 75 همین سوره است عبادالرحمان اوصافشان این است اوصاف ثبوتی دارند اوصاف سلبی دارند و مانند آن, چون همه این بحثهایی که از آیه 63 به بعد است مربوط به عبادالرحمان است عبادالرحمان افراد ضعیف و متوسط و قوی دارند بالاترین رتبه برای معصومان(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است که وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) در آن بیان نورانی نهجالبلاغه فرمود: «فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن» (8)یعنی اگر قرآن برای مؤمنان برای متّقیان برای مقرّبان درجات ذکر میکند آن قلّهاش برای اهل بیت است آن مراحل میانی برای دیگران است «فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن» یا «فیهم کرائم القرآن» (9)آن قلّه برای اهل بیت است این بخشهای میانی و پایین برای دیگران, اگر اینچنین شد هم بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آنها و مأمومان و شاگردان و پیروان آنها را شامل میشود هم بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» که محلّ بحث است آنها و شاگردان و پیروان آنها را شامل میشود لذا آنها اگر به خدا عرض میکنند وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً یعنی «اماماً مطلقاً معصوماً مطهّراً طیّباً» و مانند آن است. شاگردان آنها اگر میگویند وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً یعنی اماماً عادلاً نه اماماً معصوما و اگر روایاتی در کنزالدقائق و مانند آن نقل شده است (10)با حفظ این مراتب است وگرنه صدر و ساقه این بحث مربوط به عبادالرحمان است اختصاصی به ائمه(علیهم السلام) ندارد آنجا که مخصوص ائمه است و احدی راه ندارد آیه تطهیر است (11)آیه مباهله است (12)آیه إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ (13)است و مانند آن, اما این آیات که بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» (14)یا بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» است همه را شامل میشود منتها آنها در قلّهاند و شاگردان اینها در مراحل میانی و متوسط یا نازل.
1) (1) . سورهٴ طلاق, آیهٴ 12.
2) (2) . سورهٴ بقره, آیهٴ 29.
3) (3) . سورهٴ بقره, آیهٴ 20.
4) (4) . سورهٴ ذاریات, آیهٴ 56.
5) (5) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 191.
6) (6) . سورهٴ ذاریات, آیهٴ 56.
7) (7) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 63.
8) (8) . نهجالبلاغه, خطبهٴ 87.
9) (9) . نهجالبلاغه, خطبهٴ 154.
10) (10) . تفسیر نور الثقلین, ج4, ص43 و 44; تفسیر کنزالدقائق, ج9, ص445 - 447.
11) (11) . سورهٴ احزاب, آیهٴ 33.
12) (12) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 61.
13) (13) . سورهٴ مائده, آیهٴ 55.
14) (14) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 191.
مطلب بعدی آن است که آنچه در همین سوره آیه 69 به بعد گذشت که وَیَخْلُدْ فِیهِ مُهَاناً این قید یا به همه برمیگردد آنکه در اصول ملاحظه فرمودید استثنای عقیب چند جمله, قید عقیب چند جمله, شرط عقیب چند جمله یا به همه برمیگردد یا به اخیر قدر متیقّنش اخیر است اگر این مَن یَفْعَلْ ذلِکَ (1)به همه برگردد یعنی به مشرک و به قاتل و به زانی برگردد خب این خلود معنای خاصّ خودش را دارد یعنی همان ابدیّت اما اگر به اخیر برگشت نه به شرک این خلود به معنای مکث طویل است چون موحّد, مسلمان برابر اسلامی که دارد ایمان و توحیدی که دارد نمیتواند مخلَّد باشد خلود برای غیر موحّد است و اگر در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» تهدید به خلود شده است که قاتل مؤمن مخلَّد در نار است آنجا گذشت که دوتا توجیه برای آن آیه است آیه 93 سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که دارد وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِیهَا آنجا دوتا توجیه شده یکی اینکه تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است اگر کسی مؤمن را بما أنّه مؤمن بکشد یعنی لإیمانه بکشد خب این قاتل میشود مرتد و مخلّد به معنای ابدیت است دیگر اما اگر نه, از باب تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت نباشد به عنوان مُشیر باشد یک نزاع مالی بود غیر مالی بود آنجا خلود یقیناً به معنی ابدیّت نیست به معنی مکث طویل است زیرا معصیت کبیره غیر از ارتداد است معصیت کبیره غیر از شرک است و امثال ذلک این دو وجه توجیهی در آیه 93 سورهٴ «نساء» گذشت. خب بنابراین مَن یَفْعَلْ ذلِکَ (2)به هر کدام برگردد حکم خاصّ خودش را دارد.
پرسش: دلیل مضاعف شدن عذاب چیست؟
پاسخ: برای اینکه چندتا گناه دارد یا گناه کرده و در برابر پیغمبر هم ایستاده وگرنه در یک جای قرآن فقط آمده فرمود: جَزَاءً وِفَاقاً (1)و آن درباره کیفر است درباره پاداش جزاء وفاق نیست درباره پاداش مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (2)است (یک) مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (3)است (دو) کَمَثَلِ حَبَّةٍ (4)است (سه) و مانند آن, ولی تنها جایی که جَزَاءً وِفَاقاً است برای کیفر است دیگر یعنی بیش از حدّ گناهِ او کیفر نمیبیند این تحدید هم به لحاظ نفی مافوق است نه نفی مادون مستحضرید گاهی حد دو جانبه است نظیر حدّ عادت زنان و امثال اینها که کمتر از ده روز حکمش چیست بیشتر از ده روز حکمش چیست و مانند آن, گاهی به لحاظ احدالطرفین است نه به لحاظ طرف دیگر اینکه در حدّ مسافت هشت فرسخ است نه یعنی بیشتر ضرر دارد کمتر از این نباشد اگر در حدّ کُر گفتند آن مقدار از نظر وزن آن مقدار از نظر حجم باید باشد یعنی کمتر نباید باشد بیشتر شد, شد. در جریان جَزَاءً وِفَاقاً حد به لحاظ نفی زاید است یعنی بیشتر از ظلم آنها کیفری نیست اما خب کمتر شاید باشد وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (5)به هر تقدیر اینکه فرمود اگر کسی توبه کند و عمل صالح انجام بدهد خداوند سیّئات اینها را به حسنات تبدیل میکند یک وقت است که ما میخواهیم تبدیل را به معنی تعویض بگیریم محو بگیریم غفران بگیریم عفو بگیریم صفح بگیریم که خیلی از مفسّران اینچنین معنا کردند زمخشری در کشاف این را به صورت محو و اثبات معنا کرده است (6)خب این یک راه است این دیگر تبدیل نیست. یک وقت میخواهیم معنای تبدیل را حفظ بکنیم اگر خواستیم معنای تبدیل را حفظ بکنیم اگر گفتیم الف تبدیل میشود به باء باید یک وجه مشترکی باشد اگر الف کلاً از بین برود باء پدید بیاید میگویند «زال الألف و حَدَث الباء» نمیگویند «تبدّل الألف بالباء» تبدیل جایی است که ماده مشترک محفوظ باشد اگر مادّه مشترک محفوظ نباشد اوّلی از بین برود دومی پدید بیاید میگویند زوال اوّلی به حدوث دومی در تبدیل الاّ ولابد مادّه مشترک معتبر است.
مطلب سوم آن است که اگر چیزی مادّه مشترک نداشته باشد تبدیلپذیر نیست ما ممکن است خیال بکنیم به تقطیع به تبدیل به تنصیف به تربیع ولی او تکان نمیخورد الآن صوَر ذهنیه شما, شما سطحی را خطی را در ذهنتان ترسیم میکنیم بعد بر اساس محاسبات ریاضی این را نصف میکنید ثلث میکنید میگویید این خط یک متری به دو نیم متر تقسیم میشود یا این سطح مثلث یا سطح مربع را ما به دو قسم تقسیم میکنیم و مانند آن این تخیّل قسمت است نه تقسیم زیرا در تقسیم اگر شما خطی را تقسیم کردید یک خط یک متری را به دو نیم متر دیگر یک متری وجود ندارد اگر یک سطح پنج متری را تقسیم کردید به دوتا دو متر و نیم دیگر سطح پنج متری وجود ندارد لکن شما هر کاری بخواهید بکنید در فضای ذهن تقسیم ریاضی انجام بدهید میبینید ممکن نیست این یک خط یک متری را شما به دو نیم متر تقسیم کردید دوتا نیم متر ایجاد کردید خیال کردید که آن اوّلی را تقسیم کردید به دلیل اینکه آن اوّلی هنوز سر جایش محفوظ است اصلاً ممکن نیست چیزی که مادّه ندارد این را بشود کار ریاضی روی آن کرد تقسیم کرد این تخیّل قسمت است شما اگر شجری را بیبرگ کردید آن شجر اوّلی سر جایش محفوظ است یک درخت بیبرگ ایجاد کردید خیال میکنید که او را تقسیم کردید اگر آن را تقسیم کردید که نباید در ذهنتان آن باشد که, بنابراین اگر کسی خط یک متری را به دوتا نیم متر دارد تقسیم میکند خیال میکند که دارد قسمت میکند وگرنه قسمتی نیست به دلیل اینکه او سر جایش همچنان محفوظ است اگر چیزی تقسیم شد آن مَقسَم نباید بعد از انقسام وجود داشته باشد چیزی که مادّه ندارد تبدیلپذیر نیست نعم تعویضپذیر است محوپذیر است عفوپذیر است صفحپذیر است و اینها.
پرسش:
پاسخ: آن عمل که جامع ذهنی است آن را که کسی جابهجا نمیکند این غصب یک وجود خارجی است این غصب که حرام است چگونه به حلال تبدیل بشود العمل که مفهوم کلی است له أفرادٌ کثیره بعضی سیّئه است بعضی حسنه اما هذا العمل الخارجیّ الذی وقع عصیاناً این تبدیل بشود به حسنه یک وقت است آدم میبیند هیچ راهی ندارد خب میگوید تبدیل یعنی تغییر یعنی عفو یعنی تعویض و مانند آن خب. بنابراین باید ببینیم که در فرهنگ قرآن تبدیل تا کجا راه دارد صورت ذهنی به هیچ وجه تبدیلپذیر نیست به همین شاهدی که گفته شد یعنی این سر جایش محفوظ است اگر شما [در ذهن] خطّ یک متری را به دو نیم متر تقسیم کردید خیال کردید قسمت کردید وگرنه او تقسیم نشده نشانهاش این است که همچنان سر جایش محفوظ است پس چیزی که مادّه ندارد تبدیلپذیر نیست نعم, آنچه در ذیل آیه آمده است وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً شاید امثال زمخشری را وادار کرده باشد که منظور از تبدیل همان مغفرت است منظور از این تبدیل همان رحمت است خدای سبحان کسی را که گناه کرده به جای اینکه او را کیفر بدهد چون توبه کرده است پاداش میدهد این یک راهی است که به قرینه ذیل آیه که سخن از مغفرت است ما تبدیل را به غفران معنا بکنیم.
حالا کم کم جلوتر برویم ببینیم که همه جا تبدیل مادّه مشترک میطلبد یا خصوصیّت آن مورد تبدیل را معنا میکند تبدیل کلّ شیء بحسبه.
پرسش:
پاسخ: بله اینجا هم همین طور است دیگر حسد «إنّ الحسدَ یأکل الایمانَ کما تأکلُ النارُ الحطبَ» (1)این تشبیه است یا تمثیل این تشبیه است دیگر در تشبیه لازم نیست اگر گفتند «زیدٌ کالأسد» او هم یال و کوپال داشته باشد اما تمثیل یعنی تمثیل یعنی این فرد است برای آن کلّی اما تشبیه چیز دیگر است تمثیل چیز دیگر است زید که مثال برای اسد نیست که شبیه اسد است مثال این است که زید مثال است برای انسان, انسان کیست؟ مثل زید است مثال, فرد کلّی است تشبیه فرد او نیست در بعضی از اوصاف شبیه اوست ما یک تمثیل داریم و یک تشبیه خب اگر آنجا فرمود تشبیه است دیگر درباره حسد هم همین طور است که حسد «یأکل الإیمان کما تأکل النار الحطبَ» این تشبیهی است این کاف, کاف تشبیه است اما اینجا سخن از تشبیه نیست سخن از تمثیل نیست نفرمود مثل کذا فرمود تبدیل میکند. تبدیل کلّ شیء بحسبه آیا در هر جا تبدیل که استعمال شد مادّه مشترک لازم است یا نه تبدیل کلّ شیء بحسبه. اینجایی که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) به نفس برگرداندند (2)برای اینکه یک شباهتی نه مثال, شباهتی با سورهٴ مبارکهٴ «نور» دارد آنجا البته محفوف به قرینه است آنجا شفاف است آنجا هیچ مشکلی نداشتیم چه اینکه در آنجا هم بدون اشکال مسئله گذشت آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «نور» این بود که وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً نفرمود ما خوفشان را امن میکنیم اگر آنجا این طور میفرمود باز هم میگفتیم نمیفهمیم این یعنی چه؟! خوف قبل از هجرت را چگونه به امن بعد از هجرت تبدیل کردید آن خوف که زمان قبل بود و گذشت الآن یک زمان امن است آن خوف که به این امن تبدیل نشد نفرمود ما خوفشان را به امن تبدیل میکنیم فرمود ما خائفان را به صورت آمنان در میآوریم فرمود: وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یعنی «نُزیل منهم الخوف و نعطیهم الأمن» اینها یک مادّه مشترک دارند و آن نفس اینهاست اما اگر ما چنین تعبیری میداشتیم اینجا هم مثل آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «نور» شفاف بود اما اینجا دارد که سیّئه را به حسنه تبدیل میکنیم این سیّئه به حسنه تبدیل بشود توجیه میخواهد وگرنه به نار میفرماید: کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً (3)آسان است به چوب بفرماید اژدها بشو آسان است به سنگ بفرماید حرکت بکن اینجا چشمه بشو آسان است به آب بفرماید نیا بایست آسان است, آسان است یعنی درکش آسان است چون ماده مشترک دارند و مقدور هم هست اما چیزی که مادّه مشترک ندارد شما هر کاری بکنید میبینید این سر جایش محفوظ است این را چطوری تبدیل میکنند بنابراین اگر راهی برای او نبود آن وقت این تبدیل میشود تعویض میشود عفو میشود محو میشود مغفرت و مانند آن اگر خواستیم یک راهحلّی پیدا کنیم بله این راه که سیدناالاستاد طی کردند (4)نظیر آنچه در آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «نور» گذشت قابل حل است ولی اگر گفتیم تبدیل کلّ شیء بحسبه در تبدیل, مادّه مشترک وقتی لازم است که طرفین تبدیل مادّی باشند شما در همین قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» چطور توجیه میکنید آیه 181 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» درباره تبدیل وصیّت است کسی وصیّتنامه نوشته وصیّت کرده که این خانه برای ایتام باشد این وصیّت کرده کسی آمده غصب کرده ایتام را راه نداده یا بیرون کرده خودش رفته آنجا نشسته اگر این کار را کرد فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَی الَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ این وصیّت را تبدیل کرد, این وصیّت را تبدیل کرده یعنی چه؟ خانه که همان خانه است آن کاغذ هم که همان کاغذ است آن مرکّب که همان مرکّب است این عناوین اعتباری که تبدیلپذیر نیست چه چیزی را به چه چیزی تبدیل کرده میگوییم وصیّت را تبدیل کرده یعنی به وصیّت عمل نکرده اگر شما تبدیل را در قرآن در این گونه از معانی هم دارید که میگویند وصیّت را تبدیل کرده وقف را تبدیل کرده در پایان این وقفنامهها هم مینویسند دیگر همین که درباره وصیّت است در وقف هم مینویسند فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَی الَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ پس تبدیل کلّ شیء بحسبه حالا یا مجاز است قرآن هم استعمال کرده یا نه حقیقت است بر اساس اینکه تبدیل کلّ شیء بحسبه اگر گفتیم تبدیل کلّ شیء بحسبه این دیگر مجاز نیست اگر گفتیم مجاز است دلیل این تجوّز را هم داریم چون خود قرآن استعمال کرده قرآنی که میگوید اینها که به وصیّت عمل نکردند وصیّت را تبدیل کردند یعنی چه؟ چه چیزی به چه چیزی تبدیل شد؟ چه چیزی بدل چیز دیگر شد اینکه عناوین اعتباری است وصیّت که امر اعتباری است وجود خارجی ندارد آنکه وجود خارجی دارد یک سوادٌ علی بیاضٍ است یک کاغذ سفید است و چند جمله خط.
پرسش: عناوین اعتباری آثار خارجی که دارند.
پاسخ: بسیار خب پس معلوم میشود که عنوان اعتباری را میشود تبدیل کرد به لحاظ خارج اینجا هم سیّئه و حسنه را میشود تبدیل کرد به لحاظ خارج. ما نباید توقع داشته باشیم که حتماً هر جا تبدیل است یک مادّه مشترک باشد چون تبدیل کلّ شیء بحسبه این یک و قرآن کریم هم در مواردی تبدیل را به کار برده است که مادّه مشترک ندارد اصلاً مادی نیست این دو بر اساس این معیار یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ هم درست است.
پرسش:
پاسخ: خب بالأخره فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (1)این شخص موحد که مرتد نشده که مرتد بله مخلَّد است اما این اختلاف مالی دارد یک مسلمانی را کشته این باید قصاص بشود در دنیا و در آخرت هم معذّب میشود اگر بیتوبه رفته اما دیگر مخلّد نیست که آنجا فرمود: مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً (2)یعنی کسی مؤمنی را لإیمانه بکشد بله مخلّد است اما اگر مؤمن عنوان مُشیر باشد نه از باب تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت باشد آنجا گفته شد خلود به معنای مکث طویل است دیگر.
پرسش:
پاسخ: نه, این تهدید است خب البته عفو الهی ممکن است باشد چون اینها وعید است وعید, خبر که نیست که انشاء است خُلف وعید مخالف حکمت نیست مخالف عدل نیست مخالف احسان الهی هم نیست آن خلف وعده است که مشکل دارد این جملهها هم جمله خبریه نیست اینها همهشان وعید است و جمله انشائیه است و اگر ذات اقدس الهی عفو بکند بر اساس وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (3)آسیبی به جایی نمیرسد.
فرمود: وَالَّذِینَ لاَ یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً ٭ وَالَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْهَا صُمّاً وَعُمْیَاناً اینها را که نمیشود گفت درباره ائمه معصوم است که اینها اوصاف سلبیه است و نازلترین مرحله ایمانی است آن وقت چگونه ما بتوانیم برابر آن روایتی که مثلاً در کنزالدقائق هست (1)بگوییم وَالَّذِینَ یَقُولُونَ منحصراً برای ائمه(علیهم السلام) است چون این طبق تعبیر دیگر که أُولئِکَ یعنی آیه 75 که فرمود: أُولئِکَ این خبر است برای مبتدا یعنی وَعِبَادُ الرَّحْمنِ (2)مبتداست و این أُولئِکَ خبر است همه اینها اوصاف عبادالرحمان است آن وقت همه اینها که اوصاف عبادالرحمان است ما یک گوشهاش را بگوییم مخصوص ائمه(علیهم السلام) است و بقیه برای دیگران این تفکیک نارواست ولی بگوییم طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن» (3)این قابل پذیرش است که این درجاتی دارد قلّهاش برای آنهاست وسط و ذیلش برای پیروان آنها خب.
فرمود: وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً آنگاه همین اوساط یا ضعاف که نسبت به دیگران اماماند خود اینها عرض میکنند که «و اجعل لنا مِن المتّقین اماماً» (4)یعنی این ضعاف نسبت به اوساط مأموماند ضعاف و اوساط نسبت به آن اوحدی یعنی اهل بیت(علیهم السلام) مأموماند این امکان دارد که در نظام داخلی هم بعضها امام بعضها مأموم باشند ولی بالأخره عبادالرحمان الگوی دیگراناند این امام به معنای پیشوا به معنای الگو بودن اختصاصی به معصوم ندارد یک انسان عادلی, انسان وارستهای میتواند الگو باشد همان طوری که در بحث دیروز گذشت. خود کلمه امام را مستحضرید که بعضیها گفتند که این امام جمع آم است نظیر صیام که جمع صائم است (5)آم با الف و همزه شبیه فاعل احتمال دیگر آن است که این جنس باشد بنابراین با جمع سازگار است وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً چون امام جنس است میتواند با جمع هماهنگ باشد.
مطلب دیگر اینکه در بخشهای قبلی فرمودند عبادالرحمان این اوصاف را دارند این کارها را نمیکنند آنها که عادلاند این کارها را نمیکنند دفعاً, اگر در بین اینها کسی - معاذ الله - مرتکب شد رفعاً با توبه ترمیم میکند. در روایات ما هست که هرگز انسان تبهکار حین تبهکاری مؤمن نیست «لا یزنی الزانی و هو مؤمن», (1)و مانند آن (2)این نفی ایمان نفی اعتقادی نیست این کفر عملی است نه کفر اعتقادی دارد «لا یزنی الزانی و هو مؤمن» نظیر لِلّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ (3)این کفر, کفر عملی است دیگر کفر اعتقادی که نیست همان طوری که ایمان بخش اعتقاد دارد بخش اقرار دارد و بخش عمل, کفر هم سه مرحله دارد کفر اعتقادی - معاذ الله - مشخص است چیست, کفر قولی و کفر فعلی این است که زباناً معصیت بکند یا با دست و پا معصیت بکند اینها کفر عملی است آن روایاتی که دارد «لا یزنی الزانی و هو مؤمن» این کفرهای عملی است نه کفرهای اعتقادی بنابراین جا برای خلود دیگر نخواهد بود اگر اینچنین شد أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا مستحضرید که این صبر جامع همه حسناتی است که گفته شد برای اینکه شما همه این فضایل را شمردید و سندش را هم صبر ذکر کردید خب معلوم میشود اقسام سهگانه صبر را زیر پوشش یک عنوان ذکر کردید صبر «عن المعصیة» صبر «عند المصیبة» صبر «علی الطاعة» سه قسم صبر است, (4)انجام دادن واجبهای مالی و بدنی دشوار است خب انسان باید صابر باشد تحمل کند هنگام مصیبت نباید جزع کند عندالمصیبه باید صابر باشد هنگام ابتلای به گناه باید صبر عن المعصیه داشته باشد این بِمَا صَبَرُوا شامل همه اینها میشود برای اینکه اوصافی که ذکر شده لاَ یَزْنُونَ (5)است لاَ یَقْتُلُونَ (6)است یَبِیتُونَ (7)است پس صبر «علی الطاعة» است صبر «عن المعصیة» است و مانند آن, این صبر باید عام باشد. فرمود: بِمَا صَبَرُوا نفرمود «بما آمنوا» برای اینکه این صبر همه فضایل را دارد و مسئله صبر در ردیف ستون دین است که فرمود: اسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (8)این از بهترین برکات فضیلت است ما واقع نمیدانیم کار را چه کسی دارد اداره میکند درست است که ما به اندازه خودمان با همفکری دیگری باید که وضع را تدبیر بکنیم اما این طور نیست که اگر چیزی پیش نیامد ما جزع کنیم فزع کنیم اوضاع را بهم بزنیم نمیدانیم چه کسی دارد اداره میکند لذا فرمود: وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ اینچنین نیست که روزگار همهاش باید به کام ما باشد به سود ما باشد خیلی از چیزهاست که ما نمیدانیم فرمود: عَسَی أَن تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسَی أَن تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ (9)بنابراین صبر کردن با انجام دادن وظایف لازم از بهترین فضایل است وَیُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَسَلاَماً. در جریان غرفه آن غُرف مبنیه که قبلاً هم گذشت برای افراد که لَهُمْ دَرَجَاتٌ (10)(یک) هُمْ دَرَجَاتٌ (11)(دو) آنکه در سورهٴ «آلعمران» است با آنکه در سورهٴ «انفال» است کاملاً فرق میکند بعضی دارای درجهاند بعضی خودشان درجهاند آنهایی که خودشان درجهاند دیگر در آن آیه لام محذوف نیست هُمْ دَرَجَاتٌ آنها که جزء اوساط از اهل ایماناند لام ذکر شده فرمود: لَهُمْ دَرَجَاتٌ جنّت هم فرق میکند در جنّتهای جسمانی این مشترک بین ابرار و مقرّبان است در جنّتهای روحانی یک مِیْز کاملی بین ابرار و متّقیان است همان سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» که به خواست خدا بعداً خواهد آمد آنجا یک اوصاف مشترکی بین مقرّبان و اصحاب یمین ذکر فرمودند که مشخص است یک سلسله اوصاف مختص, در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» جریان سابقون را ذکر کردند فرمود: وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ٭ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (12)اوصاف و فضایلی که برای مقرّبون ذکر میکند تقریباً مشترک است بین مقرّبون و اصحاب یمین که جزء ابرارند البته در این قسمت مشترک هم غرف اینها و درجات اینها فرق میکند فرمود اینها فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِاند ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ ٭ وَقَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ ٭ عَلَی سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ ٭ مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ (13)در اثنای اوصاف مشترک وصفی را ذکر کرد که مخصوص آنهاست فرمود این همه مقرّبین روی صندلیها هستند همه روبهرو, روبهرو یعنی روبهرو همه روبهروی هماند شما کجا دارید که هزار نفر یکجا بنشینند همه روبهروی هم باشند بالأخره اگر صف مستطیل است آن که آخر صف نشسته با اینکه این طرف نشسته روبهروی هم نیستند که ما که نمیدانیم رقم آنها چقدر است که اگر در همین سورهٴ «واقعه» دارد إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (14)خب مقرّبین شاید میلیونها نفر باشند تا قیامت ما نمیدانیم چند نفر مقرّبین هستند که خب این میلیونها نفر همه - همه یعنی همه! - روبهروی هماند شما نگاه کنید در ذیل این آیه بزرگانی که گفتند, گفتند این وقتی است که به حضور الله میرسند آنجا دیگر غیبت نیست همه یکدیگر را میبینند همه روبهروی هماند وگرنه شما صفبندی کنی صندلی بگذاری میز بگذاری یک میز جرمی و جسمانی بگذاری بالأخره پنج شش نفر مقابل هماند هر دو نفر مقابل دو نفرند آن که آخر صف نشسته این که این طرف نشسته که این را نمیبیند که اینها بعضی متقابلاند بعضی یمیناند بعضی یسارند بعضی خلفاند اما یک میلیون را شما حداقل یکجا جمع بکنید که همه روبهروی هماند همه یکدیگر را میبینند این فقط میگویند عند حضور الله که رسیدند و در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قمر» دارد که إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (15)وقتی به حضور الله رسیدند همه روبهروی هماند خب این دیگر نصیب اصحاب یمین که نخواهد شد البته کسی نمیداند آنها میرسند یا نمیرسند.
1) (35) . الکافی, ج2, ص285.
2) (36) . الکافی, ج2, ص285.
3) (37) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 97.
4) (38) . الکافی, ج2, ص91.
5) (39) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 68.
6) (40) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 68.
7) (41) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 64.
8) (42) . سورهٴ بقره, آیات 45 و 153.
9) (43) . سورهٴ بقره, آیهٴ 216.
10) (44) . سورهٴ انفال, آیهٴ 4.
11) (45) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 163.
12) (46) . سورهٴ واقعه, آیات 10 و 11.
13) (47) . سورهٴ واقعه, آیات 12 - 16.
14) (48) . سورهٴ واقعه, آیات 49 و 50.
15) (49) . سورهٴ قمر, آیات 54 و 55.
پرسش:
پاسخ: بله الآن ما جسم هم داریم در مسجد اعظم نشستیم این حرفها را داریم این حرفها نه در این زمان است نه در این زمین, حرف را که انسان میگوید در یک زمان است کسی که میشنود در یک زمان است اما آن معارف بلند که زمان و زمین ندارد که الآن ما چطور هستیم جسم ما در مسجد اعظم است گفتن و شنیدن در مسجد اعظم است اما این مطالب در مسجد اعظم است؟! ما از عرش روی فرش داریم سخن میگوییم اینکه مسجد اعظم نیست که الآن هم همین طوریم الآن اینجا نشستهایم از گفتن و شنیدن لذّت میبریم اینها در مکان است و در قم است و اینها اما آن مطلب در قم است آن حرفها در قم است آن مطالب در قم است این طور که نیست که الآن هم همین طور است آنجا فرمود: فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ در جریان معراج اینکه میگویند معراج روحانی است نه یعنی - معاذ الله - حضرت جسم نداشت جسم داشت در همه مراحل اما دَنَا فَتَدَلَّی (1)جسمانی نیست نه اینکه او جسم نداشت او با جسم دَنَا فَتَدَلَّی اما دَنَا فَتَدَلَّیاش دیگر جسمانی نیست مثل عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (2)است مثل الآن که ما اینجا حرف میزنیم این مطالب که دیگر مطالب جسمانی نیست.
آنجا دارد که همه مقرّبین روبهروی هماند این فرض ندارد مگر به لحاظ آن جریان جنّت روحانی که فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ (3)خب فرمود: لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْواً وَلاَ تَأْثِیماً ٭ إِلَّا قِیلاً سَلاَماً سَلاَماً (4)این تا اینجا مربوط به مقرّبین وَأَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ ٭ فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ ٭ وَطَلْحٍ مَنضُودٍ ٭ وَظِلٍّ مَمْدُودٍ ٭ وَمَاءٍ مَسْکُوبٍ ٭ وَفَاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ (5)این هم شبیه آنهاست این مشترک بین مقرّبین و اصحاب یمین است اما در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» آنجا دیگر مختصّات مقرّبین را ذکر کرده فرمود: فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ٭ فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِیمٍ (6)نه «فله روحٌ» خودش روح است خودش ریحان است آنها را که دارد آن جَنَّاتٌ (7)را دارد وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ (8)را دارد اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ (9)را دارد همه اینها را دارد نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» هست که همه لذایذ جسمانی را دارد عندالله هم هست (10)این عنداللّهی جای همه نیست ابرار را آنجا راه نمیدهند مقرّبین را آنجا راه میدهند خب شما در این غرف مبنیه ملاحظه بفرمایید کسی که اهل غرفه پنجم است این نمیتواند به غرفه بالا برود این نظیر دنیا نیست ولی کسانی که در بالا هستند میتوانند پایین بیایند مهمان اینها بشوند در دنیا این آقا که اهل نماز شب نبود آنجا هم طبقه بالا نمیتواند برود و غصّه هم نمیخورد عبادالرحمان را فرمود: جَعَلُوا الْمَلاَئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ (11)پس ملائکه عبادالرحماناند مؤمنین هم عبادالرحماناند در ملائکه هم که وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ (12)کسی غصّه ندارد کسی حسد ندارد هر کدام راضیاند به آنچه خدا به اینها داده مگر ملائکه نسبت به یکدیگر رشک میبرند غصّه میخورند حسد دارند بهشتیها هم همین طورند دیگر.
1) (50) . سورهٴ نجم, آیهٴ 8.
2) (51) . سورهٴ قمر, آیهٴ 55.
3) (52) . سورهٴ واقعه, آیهٴ 89.
4) (53) . سورهٴ واقعه, ایات 25 و 26.
5) (54) . سورهٴ واقعه, آیات 27 - 32.
6) (55) . سورهٴ واقعه, آیات 88 و 89.
7) (56) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 15.
8) (57) . سورهٴ واقعه, آیهٴ 17.
9) (58) . سورهٴ واقعه, آیهٴ 23.
10) (59) . سورهٴ قمر, آیات 54 و 55.
11) (60) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 19.
12) (61) . سورهٴ صافات, آیهٴ 164.
پرسش:
پاسخ: آنها با اینها هستند نه اینها با آنها, خیلیها بودند که در محضر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودند و قرآن میفرماید اینها نگاه میکنند ولی تو را نمیبینند وَتَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَیُبْصِرُونَ (1)اینها با بدن پیغمبرند البته با بدن پیغمبر بودن, با بدن امام بودن, با مرحله نازله امام بودن اینها سر جایش محفوظ است در بهشت با آنها محشور بشوند سر جایش محفوظ است اما آن منزلتی که اینها دارند آنها ندارند الآن ممکن است یک مسافر زائری هم بیاید کنار شما بنشیند این از نظر بدن کنار شما نشسته اما این حرفها را که درک نمیکند که لذّتی که شما از این آیات میبرید که آن زائری که کنار شما نشسته نمیبرد که این هم میگوید من رفتم قم و زیارت کردم و مسجد اعظم رفتم و پای تفسیر نشستم این آمده اما با هم بودند در یک بخش, بیهم بودند در بخش دیگر فرمود اینها با هم نیستند که وَتَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَیُبْصِرُونَ.
مرحوم صدوق(رضوان الله علیه) در امالی در جریان «یا علی أنا مدینة العلم و أنت بابها» (2)نقل میکند که وجود مبارک پیغمبر به حضرت امیر(سلام الله علیهما) فرمود: «أنا مدینة الحکمة و هی الجنّة و أنت یا علیّ بابها» (3)اینها مُثبتاناند اینها معارض هم نیستند که ما بگوییم آنجا چون «مدینة الحکمة» است اینها «مدینة العلم» است اینها چطور جمع میشوند نه آن هم هست این هم هست آن مرحله هم هست این مرحله هم هست خود مقرّبین, روح و ریحاناند (یک) خود مقرّبین جنّت نعیماند (دو) برای مقرّبین روح و ریحان است (سه) برای مقرّبین جنّت نعیم است (چهار) این برای جسمشان است آن برای روحشان است این برای مرحله نازلهشان است آن برای مرحله عالیهشان است اینها منافاتی با هم ندارند که ما ناچار بشویم بگوییم فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ (4)یعنی «فلهم روحٌ و ریحانٌ».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً (74 أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَیُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَسَلاَماً (75) خَالِدِینَ فِیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً (76) قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزَامَاً (77)) پرسش: استاد در رابطه با تبدیل سیّئه به حسنه ..در واقع زمانی صورت میگیرد که..شما فرمودید بین سیّئه و حسنه باید یک مادّه مشترکی باشد تا تبدیل صورت بگیرد.
پاسخ: اشاره شد که تبدیل خارجی در صورتی است که مادّه مشترکی باشد اگر مادّه مشترک نباشد احتیاج به توضیح دارد تبدیل گاهی به لحاظ خود آن صفت است که این احتیاج به توضیح و توجیه دارد گاهی مادّه خارجی را عوض میکنند گاهی شخص را عوض میکنند این سه قسم تبدیل یکسان نیست اگر شیء خارجی را بخواهند تبدیل بکنند خب همان طوری که در جریان تبدیل نار به گلستان تبدیل عصا به اژدها و مانند آن گذشت این هم امکان عقلی دارد هم واقع شده چه اینکه تبدیل جان انسان یک جان خبیث را به طیّب تبدیل بکنند این امکان دارد برای اینکه درست است روح مجرّد است ولی در مقام فعل و تدبیر به بدن وابسته است احکام بدن را دارد سهو و نسیان نشان میدهد که او تغییرپذیر است از نظر ارتباط به بدن, قسم سوم بود که احتیاج به توجیه داشت که صفتی را تبدیل به صفت بکنند سیّئهای را به حسنه تبدیل بکنند این احتیاج به توجیه داشت. در سورهٴ مبارکهٴ «نور» وَلَیُبَدِّلَنَّهُم (1)آنجا روشن شد که تبدیل به لحاظ خود شخص است یعنی این مؤمنین خائف را مؤمنان مطمئن کرد یعنی یک انسان خائف را آمِن کرد این ممکن است یا در جریان معاد در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (2)این تبدیل چه در سورهٴ «نور» چه در سورهٴ «نساء» به اشخاص تعلّق گرفته بَدَّلْنَاهُمْ اینجا میشود به معنی تعویض باشد یعنی به جای آن جلود یک جلود دیگری به اینها دادیم چه در سورهٴ «نور» چه در سورهٴ «نساء» تبدیل به اشخاص و نفوس تعلّق گرفته اما در آیه محلّ بحث تبدیل سیّئه به حسنه است این است که توجیه میخواهد و توجیهش به همین راههایی بود که گذشت.
فرمود این گروهی که وَعِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرضِ هَوْناً وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً (1)پاداش آنها این است که أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ اینها کسانیاند که تنها به فکر خودشان نیستند یعنی مراحل پنجگانه را پشت سر گذاشتند معرفت پیدا کردند به دین و قرآن و عترت و معارف الهی هجرت پیدا کردند از جهل علمی به علم از جهالت عملی به عدل هجرت کردند در این هجرت هم سرعت گرفتند در این سرعت هم سبقت گرفتند بعد از گذشت این مراحل چهارگانه از خدا میخواهند خدایا ما که سریعاً به توفیق شما آمدیم و جلو افتادیم و پیشگام شدیم پشت سریها را هم دریابیم این توفیق را به ما بده وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً عدّهای که غالباً تفکّر ادبی دارند به این فکرند که چطور این امام کلمه مفرد است و آن «نا» که ضمیر متکلّم معالغیر است کثرت را نشان میدهد نگفتند «واجعلنا للمتّقین ائمة» به این فکر بودند که یا امام جنس است همه را شامل میشود یا امام بر وزن صیام جمع عام است نظیر صیام که جمع صائم است جمع مکسّر (2)این دو وجه, وجه ادبی است و قابل قبول اما آن نکتههای اساسی که قرآن به آن سمت سوق میدهد آنها قدری مغفول واقع شد و آن این است که این کثرت به وحدت برمیگردد هیچ کثرتی بین اینها نیست اینها یک واقعیّتاند اگر درباره اهل بیت(علیهم السلام) وارد شده است که اینها از نور واحدند درست است که در آن مراحل مخزن الهی کثرت نیست ولی بالأخره اینها کثیرند دیگر, اما همه اینها یک حقیقتاند هیچ اختلافی بین اینها نیست هر کدام به جای دیگری اگر بود همان کار را انجام میداد بنابراین چه شما بفرمایید که اینها چهارده نفرند درست گفتید, چه بفرمایید یک نفرند درست گفتید «کلّهم من نور واحد» (3)نه یک مفهوم دارند یا در مخزن الهی یک چیزند خب در مخزن الهی خیلی از چیزها یک چیز است. این قسم از آیات دارد که مردان الهی یک واقعیّتاند اینکه گفته شد «متّحد جانهای شیران خداست» (4)همین است مثل اینکه شما همه حقایق را هر چه آن زید میگوید این عمرو میگوید, هر چه را این عمرو میگوید آن زید میگوید چون اینها از خودشان که ندارند از وحی الهی دارند از مکتب الهی دارند نه مکتب الهی کثرتپذیر است نه اینها شِقاق و نفاق و اختلافی دارند پس جا برای کثرت نیست درست است که اینها چهارده نفرند یا 124000 نفرند ولی بالأخره یک واقعیّتاند. یک تعبیر لطیفی سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد که اینها یک صفّاند (5)این یک صف که ایشان در المیزان تعبیر کرده میتواند ناظر به این بخش باشد اینها یک واقعیّتاند یک نورند خب اگر شما اختلاف محمود را بگذاری و اختلاف مذموم را برداری میشوند یک واقعیّت دیگر. در ذیل آیه 213 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که اختلاف دو قسم است یک اختلاف مذموم است و یک اختلاف محمود و ممدوح, اختلاف ممدوح و محمود آن است که هر کدام گوشهای از عالم را دارند اداره میکنند چشم و گوش اختلاف دارند اما اختلاف محمود و ممدوح یکی مسئول شنیدن است یکی مسئول دیدن است اینها هر کدام کار خودشان را میکنند اینچنین نیست که با هم درگیر باشند وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ این اختلاف محمود است یک قسم دیگر از اختلاف است که آن هم محمود و ممدوح است که این در ذیل همان آیه 213 مشخص شد مثل اختلاف کَفّتی المیزان به تعبیر سیدناالاستاد (6)این ترازو این میزان یک شاهینی دارد و دوتا کفّه در یک کفّه وزن میگذارند در یک کفّه موزون مثلاً در یک کفّه سنگ میگذارند در کفّه دیگر نان این دو کفّه اگر وزن و موزون با هم یکسان بود یعنی یک کیلو سنگ گذاشتند یک کیلو نان اینها با هم هماهنگاند اما اگر وزن بیشتر بود یا موزون بیشتر بود اینها مختلفاند و این اختلاف, اختلاف مقدّس و منزّه است اختلاف بدی نیست چون هر دو میگویند که باید عدل محفوظ باشد اگر وزن سنگینتر بود موزون را همراهی نمیکند میگوید شما کم داری باید اضافه کنی اگر موزون بیشتر بود وزن کمتر بود موزون وزن را همراهی نمیکند میگوید من نمیآیم همراه شما, شما برو بالا من همین جا هستم پایین هستم مگر اینکه بر شما بیفزایند. اگر بین کفّتی المیزان اختلاف است یک اختلاف محمود و ممدوحی است چون هر دو خواهان عدلاند این طور نیست که این مخالف او باشد او مخالف این باشد هر دو میگویند ما میخواهیم عدل برقرار بشود مساوات برقرار بشود مواسات برقرار بشود این یک اختلاف محمود است اما اگر میزان درست بود وزن درست بود موزون درست بود یک فروشندهای آمده تطفیف طَف کرده قلیل کرده شده مُطفّف از این به بعد وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ (7)این ترازو را دستکاری کرده این یا وزن را کم کرده یا موزون را کم کرده از این به بعد یک اختلاف مذمومی پیش میآید فرمود: وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ (8)از این به بعد یک اختلاف مذموم است اما دو نفر که دارند بحث میکنند تا حق روشن بشود یک مناظره خوبی است یک اختلاف خوبی است اختلافنظر است تا حق روشن بشود بنابراین اختلاف اگر قبلالعلم باشد محمود و ممدوح است بعدالعلم باشد مذموم است این ذوات قدسی عالمانه دین را میشناسند و عادلانه و معصومانه عمل میکنند لذا هیچ اختلافی بینشان نیست نور واحدند شاگردان آنها هم نور واحدند اینهایی که میگویند ما را رهبران متّقیان قرار بده درست است که اگر میفرمود در آیه «واجعلنا للمتّقین ائمة» به حسب ظاهر آن جمع با متکلّم معالغیر هماهنگ بود اما اینها یک حرف دارند یک مقصد دارند یک راه دارند اینها امامین نیستند چه رسد به ائمه لذا مفرد آورده شده اینکه میبینید در قرآن کریم هر وقت سخن از انبیا آمده فرمود: مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (9)یعنی این 124000 نفر یک نفرند چون همه از یک جا آمدند ما را به یک جا دعوت میکنند خودشان هم نه عیب دارند نه نقص بنابراین جا برای کثرت نیست لذا هر لاحقی مصدّق سابق است مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ, مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ این میشود که مفرد آورده فرمود: وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً این گونه افراد آن غُرف مبنیه بهشت برای اینهاست (یک) مخلّد در آنها هستند (دو) هم قرّة العین اینهاست به نحو دوام هم قرارگاه اینهاست به نحو دوام (سه و چهار) جای خوبی هم هست هم به یکدیگر که میرسند دَعْوَاهُمْ فِیهَا سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیَّتُهُمْ فِیهَا سَلاَمٌ (10)هم از آن طرف وَالْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِن کُلِّ بَابٍ ٭ سَلامٌ عَلَیْکُم (11)هم فرشتهها سلام دارند هم خود اینها نسبت به یکدیگر سلام دارند این تنوین تَحِیَّةً وَسَلاَماً یا تنکیر تَحِیَّةً وَسَلاَماً برای تفخیم است و تعظیم اینها با این جلال و شکوه هستند و در نشئهای هستند که اگر میلیونها سال یا میلیاردها سال بمانند خسته نمیشوند هیچ خستگی نیست یعنی نشئهای است که منزّه از آثار حرکت و خستگی و امثال ذلک است. خَالِدِینَ فِیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً آنگاه چون در فضای مکه این سوره نازل شد و حکومت رسمی آنها حکومت جهل علمی و جاهلیّت عملی بود در پایان نسبت به همین مشرکان و کفار و بتپرستان مکه و کجرویهای آنها فرمود: قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ فرمود به اینها بگو حالا این مَا یا «ما»ی استفهام انکاری است یا «ما»ی نافیه است فرمود ما چهار مطلب را با شما درمیان گذاشتیم دوتا ثبوتی دوتا سلبی ما گفتیم آن وزن و وزین بودن و مُتقن بودن برای وحی و علوم الهی است و این وحیِ وزین و سنگین دلپذیر است آسان است فطرتپذیر است هم این وحی و این قول, قول ثقیل و وزین است إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً (12)أی وزیناً که «إنّی تارک فیکم الثقلین» (13)از این قبیل ثقل و وزنه است و هم دلپذیر است چون مطابق با فطرت است با درون شما هماهنگ است وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ (14)ما چیزی بر شما تحمیل نکردیم اگر یک آب گوارایی به شما میدهیم چون عطش دارید اگر یک نان حلالی به شما بدهیم چون گرسنه هستید آن گرسنگی این نان را به خوبی جذب میکند آن تشنگی این آب را به خوبی جذب میکند ما یک چیز زایدی به شما ندادیم بر شما تحمل نکردیم این میشود آسان این دو صفت از اوصاف ثبوتی قرآن کریم است دو صفت از اوصاف سلبی قرآن کریم هم ذکر کرد فرمود ما قول ثقیل دادیم قول وزین دادیم این وزنه دارد این سنگین است اما دشوار نیست این مثل سنگ نیست که حمل کردنش سخت باشد این سخت نیست (یک) و سست نیست آسان است (این دو) فرمود این کتاب خفیف و تهیمغز و سبکمایه نیست وَلاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ (15)کذا و کذا در جریان قوم فرعون هم فرمود فرعون فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ (16)خفیف یعنی سبک, سبکسر, سبکمایه, تهیمغز فرمود این قرآن آسان است ولی سبک نیست سنگین است ولی سخت نیست این یَسیر و آسان بودن آن و عُسر نداشتن آن دو صفت سلبی را به همراه دارد یکی اینکه سبکمغز نیست خفیف نیست در عین حال که آسان است یکی اینکه سخت نیست در عین حال که وزین است پس وزین است و آسان دو صفت ثبوتی, سخت نیست و سست نیست دو صفت سلبی فرمود ما این کتاب را به شما دادیم این کتاب جامعه را سنگین کرده آنها که با این کتاب نیستند گاهی میفرمایند: وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً (17)که در همین سوره خواندیم در سورهٴ مبارکهٴ «نور» فرمود: أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً (18)که قبلاً گذشت در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» فرمود ما در روز قیامت برای اینها ترازو وضع نمیکنیم فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً (19)خب ما ترازو نصب بکنیم که چه چیزی را بسنجیم اگر اینها عملی داشته باشند بله خب میسنجیم اما کسی با دست خالی آمده ترازو برای چه نصب بکنیم؟! نعم یک ترازوی خاص است که درکات اینها را میسنجد که کدام شخص در درکه پنجم در درکه ششم در درکه اسفل قرار بگیرد آن کفر و سیّئه و نفاق و شقاق و آنها را با یک ترازوی دیگر میسنجیم اما حالا آن ترازویی که خیرات و عقاید حقّه و علوم الهی و اعمال صالحه را میسنجند برای اینها ما چه نصب بکنیم بر خلاف کسانی که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً (20)برای آنها ترازو نصب میکنیم اما برای مشرکی که با دست خالی آمده وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ (21)دلهای تهی و مغز تهی و دست خالی آمدند ما چه چیزی را بسنجیم؟! لذا فرمود: فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً (22)برای اینها ترازوی سنجش حسنات نیست البته ترازوی سنجش درکات و سیّئات هست این میشود قرآن پس اگر کسی با قرآن بود میشود وزین ثقیل ثَقل خود قرآن ثقل است عترت ثقل است و مانند آن. متّقیان کسانیاند که این امور را انجام دادند میشوند افراد سنگین و وزین جامعه را هم به همین ثِقل دعوت میکنند الآن شما میبینید در فضایی زندگی میکنید که شنیدن این اخبار دردآور است چه اینکه انسان از نزدیک ببیند - معاذ الله - قرآن را مثلاً اهانت میکنند همین استکبار همین سربازان استکبار در همین افغانستان آنها که اول اجازه نداشتند جرأت نمیکردند به قرآن اهانت بکنند که آنها اول یک سلسله افرادی به نام طالبان ساختند به نام القاعده ساختند به نام بنلادن ساختند به نام منافقین ساختند هر جنایتی را به دست اینها عمل کردند و نشان دادند و اسلامهراسی را در بین مردم رواج دادند گفتند اسلام یعنی طالبان اسلام یعنی القاعده اسلام یعنی بنلادن اسلام یعنی منافقین بعد دست زدند به قرآنسوزی اینچنین نبود که اینها اول به خودشان اجازه بدهند که قرآن بسوزانند که البته اینها باید بدانند که ممکن است که طولی نکشد که اوباما و امثال اوباما گرفتار سرنوشت قذّافی و امثال قذّافی بشوند إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ (23)همان خدایی است که حالا یا به برکت امام هشتم(سلام الله علیه) بود یا خونهای پاک شهدا یا هر دو در همان منطقه طبس دوتا کار را کرد دیگر یکی با شن یک مقدار مشکل را حل کرد یکی هم جریان همین هواپیمای جاسوسی بیسرنشین خب اینها که نمیشود گفت - معاذ الله - اتفاق است و دری به دیوار خورد و این طور شد که مگر در جریان جنگ احزاب غیر از این بود مگر در آنجا غیر از اینکه یک مُشت شن مسئله را حل کرد اینجا که کسی خبر نداشت که خود امام(رضوان الله علیه) فرمود ما هیچ خبر نداشتیم این شن آمده مأموریت خودش را انجام داده در جریان طبس کار را حل کرده حالا فرق نمیکند برکت قرآن باشد عترت باشد نزدیک ثامنالحجج است به برکت امام هشتم باشد خونهای پاک شهدا باشد بالأخره إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ. (24)
1) (3) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 63.
2) (4) . الکشاف, ج3, ص296.
3) (5) . ر.ک: الامالی (شیخ صدوق), ص236; ر.ک: الغیبة (نعمانی), ص93.
4) (6) . مثنوی معنوی, دفتر چهارم, بخش 17.
5) (7) . المیزان, ج15, ص245.
6) (8) . المیزان, ج8, ص 158 و ... .
7) (9) . سورهٴ مطففین, آیهٴ 1.
8) (10) . سورهٴ بقره, آیهٴ 213.
9) (11) . سورهٴ بقره, آیهٴ 97; سورهٴ مائده, آیهٴ 46.
10) (12) . سورهٴ یونس, آیهٴ 10.
11) (13) . سورهٴ رعد, آیات 23 و 24.
12) (14) . سورهٴ مزمل, آیهٴ 5.
13) (15) . الامالی (شیخ صدوق)، ص 415.
14) (16) . سورهٴ قمر, آیات 17, 22, 32 و 40.
15) (17) . سورهٴ روم, آیهٴ 60.
16) (18) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 54.
17) (19) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 23.
18) (20) . سورهٴ نور, آیهٴ 39.
19) (21) . سورهٴ کهف, آیهٴ 105.
20) (22) . سورهٴ توبه, آیهٴ 102.
21) (23) . سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 43.
22) (24) . سورهٴ کهف, آیهٴ 105.
23) (25) . سورهٴ فجر, آیهٴ 14.
24) (26) . سورهٴ فجر, آیهٴ 14.
پرسش:
پاسخ: نه, کمحوصله نیستیم ما وظیفه هم داریم که آن دومی است که میخواهم عرض کنم. اوّلی این است که او باید بداند یعنی سران استکبار باید بدانند که سرنوشت قذّافی آنها را تعقیب میکند این کتاب, کتابی نیست که بشود با او بازی کرد ما قبلاً خواندیم از مرحوم کاشفالغطاء که از بزرگان فقهای ماست(رضوان الله علیه) که مرحوم صاحب جواهر درباره او میگوید من فقیهی به حدّت ذهن کاشفالغطاء ندیدم ایشان در کتاب قیّم کشفالغطاء میگوید این قرآن آمده مسیحیّت را آبرو داده کلیمیّت را آبرو داده اگر قرآن نبود نه مسیحیّت میماند نه کلیمیّت این آمده مریم(سلام الله علیها) را به عنوان عذرا معرفی کرده مطهّره معرفی کرده عیسی را موسی را اینها را به عنوان معصوم معرفی کرده با وحی معرفی کرده خدا را منزّه از آن دانسته که پایین بیاید با یعقوب کشتی بگیرد (1)آن تورات محرّف و آن انجیل دستخورده نمیتوانست بماند و دین را نگهدارد الآن هم کلیسا اگر مانده است به برکت مسجد مانده است الآن اگر مسیحیّت و یهودیّت مانده است به برکت اسلام مانده است انبیا را معرفی کرده عصمت را ثابت کرده ماورای طبیعت را ثابت کرده وحی را ثابت کرده لذا مسیحیّت را نگه داشته یهودیّت را نگه داشته مریم را با عظمت نگه داشته چنین کتابی است! حالا کسی بیاید - معاذ الله - با او بازی کند این را مطمئن باشند إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ این عقیده ماست درباره ذات اقدس الهی.
اما وظیفه ما چیست؟ به ما ذات اقدس الهی فرمود نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید به کسی حمله نکنید تجاوز نکنید تعدّی نکنید اما استوار باشید مقاوم باشید عاقل باشید خردمدار باشید وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً (2)که به مناسبتی هم در همین زمینه بحث شد این وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً امر غایب است یعنی حتماً باید آنها احساس بکنند شما ستبرید خب اگر کسی مثل سلسله جبال البرز بود که کسی نمیتواند با کلنگ و بیل به جنگ این سلسله برود که فرمود شما آن قدر باید نیرومند و قوی باشید که دشمن بفهمد نمیشود با شما کنار نیامد باید آرام بگیرد این وَلْیَجِدُوا یعنی وَلْیَجِدُوا این درست است امر غایب است آنها که خدا را قبول ندارند چه برسد به اینکه امر او را اطاعت کنند فرمود شما باید طرزی باشید که الاّ ولابد به حس آنها بیاید که شما کوهید اگر - خدای ناکرده - در بین شما اختلافی باشد - خدای ناکرده - ناامنی باشد آنها احساس هراس نمیکنند احساس استقلال نمیکنند.
الآن موقع انتخابات است ما از همه باید قدردانی کنیم همه را باید دعا کنیم هم مسئولان را هم آن بزرگوارانی که کاندیدا شدند هم مردمی که دارند رأی میدهند که همه اینها انشاءالله مشمول ادعیه ذاکیّه ولیّ عصر باشند که با جلال و شکوه انتخابات برگزار بشود اما و صد اما باید مواظب زبانمان باشیم - خدای ناکرده - پشت سر کسی حرف نزنیم اوصاف ثبوتی خودمان را بگوییم خدمات خودمان را بگوییم برنامههای خودمان را بگوییم هیچ کسی را اهانت نکنیم تخریب نکنیم این نمیماند - نمیماند یعنی نمیماند! - این عالم حسابی دارد کتابی دارد اگر کسی - خدای ناکرده - بیحساب وارد شد باحساب بیرونش میکنند مگر همین مجلس نبود, همین مجلس نیست که عدّهای حَسنالورود شدند و سیّءالخروج خب چرا صلاحیّت بعضیها را در اثر اتّهام شرکت در این اختلاس سه هزار میلیاردی رد کردند خب چطور میشود یک انسان حَسنالورود میشود و سیّءالخروج میشود با خوشنامی وارد میشود با بدنامی بیرونش میکند این هست اگر هست ما در تمام لحظات باید طیّب و طاهر باشیم مواظب زبانمان, گفتارمان, چشممان باشیم همهاش حساب دارد این طور نیست که رقم نفحات ما را فرمود بدانید ذات اقدس الهی عدد انفاس شما را حساب میکند چندتا نفس کشیدیم چطور داریم نفس میکشیم برای چه کسی داریم نفس میکشیم یک وقت است یک کسی حرف کسی را نزد کسی آورده طوری نفس میکشد که بگوید او کار بد کرده حرف ما در او اثر نمیکند بر اساس این نفس, عقاب میشود این نفس حساب دارد چه رسد به قدم و اِقدام و قلم و اینها بنابراین چه چیزی بهتر از این نورانیّت خب به ما نگفتند شما بروید زیارت وارث بخوانید به ما نگفتند در زیارت وارث به شهدا عرض کنید شما آمدید این ایران را طیّب و طاهر کردید «طِبتم و طابت الأرض الّتی فیها دُفنتم» (1)اینکه مخصوص سیّدالشهداء(سلام الله علیه) نیست که بعضی از زیارتها خب البته مخصوص خود سیّدالشهداء است که کسی در آنجا شرکت ندارد اما بالأخره افرادی که جزء شاگردان حضرت بودند همینها هستند دیگر ما به اینها عرض میکنیم سلام ما بر شما, شما این کشور را طیّب و طاهر کردید خب کشوری که - معاذ الله - در آن دروغ باشد خیانت باشد تهمت باشد افترا باشد این طیّب و طاهر است؟! امر خالی از این دو نیست یا - معاذ الله - این کشور طیّب و طاهر نیست یا - خدای ناکرده - بساط ما را جمع میکنند ما از دومی باید بترسیم کشور, کشور طیّب و طاهری است یعنی این عزیزانی که رفتند شهید شدند هرگز به این فکر نبودند که به مقامی برسند آنها صریحاً وقتی که مسئولین میگفتند ما دیگر امکاناتمان بیش از این نیست میگفتند یا اعدام یا اعزام آن که شناسنامهاش را دستکاری میکند تا سنّش بالغ بشود مثلاً برود آنجا خون بدهد این آمده این کشور را طیّب کرده طاهر کرده این دین ماست این مثل نماز ماست این مثل قرآن ماست به اینها عرض میکنیم شما این کشور را طیّب کردید خب حالا کشور طیّب را به ما دادند دیگر ما باید این طهارت را حفظ بکنیم طهارتش این است که مسئولین ما در صلاحیّت, طیّبانه و طاهرانه باشند, خود عزیزانی که کاندیدا شدند, طیّبانه و طاهرانه باشند, آن بزرگوارانی که شرکت میکنند و رأی میدهند, طیّبانه و طاهرانه باشند, آنهایی که تبلیغ میکنند, طیّبانه و طاهرانه باشند تا اینکه ما راه شهدا را ادامه بدهیم روسفید باشیم این میشود وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً (2)این کشور را ستبر میکند آن وقت اوباما کیست آمریکا کیست؟! مگر کسی ممکن بود انگلیس را گوشش را بگیرد بیرون بکند همین مجلس این کار را کرده همین ایران این کار را کرده مگر ممکن بود کسی با انگلیس این طور حرف بزند سفیر انگلیس را احضار بکند [بگوید] برو بیرون, [بگوید] چشم! این اصلاً در افسانه بود برای ایران این قدرت از کجا پیش آمد همین وَلْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً است دیگر خب چرا ما شاکر نباشیم؟! بنابراین هر کسی حرف ما را گوش میدهد در هر جا هستیم در روستا هستیم در شهر هستیم در حوزه هستیم در دانشگاه هستیم به عزیزان و دوستانمان سفارش بکنیم که مواظب زبانشان, قلمشان, قدمشان باشند تا نظام الهی طیّب و طاهر به دست صاحب اصلیاش برسد انشاءالله.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً (74 أُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُوا وَیُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَسَلاَماً (75) خَالِدِینَ فِیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً (76) قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزَامَاً (77)) عصاره سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» این شد که عناصر محوری اصول دین را بیان فرمود براهینش را هم اقامه فرمود برخورد مستکبرانه و جاهلانه کفّار حجاز را هم ذکر کرد و برخورد مؤمنان خاضع و خاشع را هم ذکر کرد نتیجه هر کدام را اعم از پاداش و کیفر بیان فرمود در جریان عبادالرحمان بعد از اینکه اوصاف علمی و عملی فراوانی از اینها ذکر کرد نقل فرمود که اینها از ذات اقدس الهی گذشته از صلاح و سَداد خانوادگی, امامت جامعه را هم خواستند. در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» آیه 84 از وجود مبارک ابراهیم جریان وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ را هم نقل کرد که انسان از ذات اقدس الهی درخواست میکند که ماندگار باشد نام او بماند سیره و سنّت او بماند این «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» (1)را از خدا مسئلت میکند اینکه فرمود: وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ یعنی در بین آیندگان من خوشنام باشم نام حق نام صدق نام عدل و نام فضیلتِ من مطرح باشد این همان است که «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» مستحضرید که یکی از بهترین القاب وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) همین بقیّةالله است اما این بقیّةالله قبل از اسلام هم مطرح بود در اسلام هم مطرح است منتها خاتِم و خاتَمش وجود مبارک امام زمان است قرآن کریم از عالمان دین در ادوار گذشته به عنوان أُولُوا بَقِیَّةٍ (2)یاد میکند عالمان دین روحانیون بقیّةاللهاند منتها وجود مبارک ولیّ عصر بالاصاله است اینها بالتبع, آنها در نظام خلقت بین مخلوقها بالذّاتاند اینها بالعرض آن حضرت بالحقیقت است اینها بالمجاز یک روحانی میتواند بقیّةالله باشد زیرا او لله فکر میکند لله عمل میکند لوجه الله سخن میگوید و وجه الله هم ماندنی است در قرآن کریم از علمای پیشین چنین یاد کرد أُولُوا بَقِیَّةٍ بعضیها جزء اولواالألباباند بعضی جزء اولواالأبصارند بعضی کذا و کذا بعضی جزء اولوا بقیّهاند کسانی که صاحب مقام بقیّةاللّهیاند اینها جزء اولوابقیّهاند یعنی والی بقایند مالک بقایند خدا بقا را به اینها تملیک کرده است چون این بیان در قرآن کریم آمد وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) فرمود: «الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ» (3)خب چه چیزی بهتر از اینکه انسان نمیرد و از بین نرود گرچه هیچ کس از بین نمیرود ولی از خاطرهها محو میشوند و نسیاً منسیاً میشوند اما عالمان دین میبینید همچنان زندهاند شما الآن در حوزههای علمیه روزی هزارها بار افراد میگویند قال الشهید(رحمه الله), قال الشهید(رحمه الله) خب این لسان صدق است دیگر این بقیّةالله است دیگر منتها آن حضرت بالأصل بقیّة الله است اینها بالتّبع آن حضرت بالأصل امام است اینها بالتّبع اماماند بنابراین این مقامی است که خواستنش از ذات اقدس الهی نقص نیست این ریاست دنیایی و مادّی نیست که انسان از خدا طلب نکند این وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً یعنی ما را امام متّقیان قرار بده ما را بقیّةالله قرار بده ما را ماء معین قرار بده یکی از القاب وجود مبارک حضرت ماء معین است همین ماء معین را درباره عالمان دین هم میگویند ماء معین مائی است که «تَناله الدلاء و تراه العیون» آن آبی که در زیر زمین مدفون است دیگر مَعین نیست اما آن آبی که عین و چشم او را میبیند و در دسترس تشنگان است و جاری است میگویند ماء معین در ذیل آیه قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ (4)آنجا روایاتی هست که بر وجود مبارک حضرت تطبیق شده (5)از القاب عالمان دین هم این است که اینها ماء معیناند اینها با کتاب نوشتنشان با درسشان با بحثشان با امامتشان با موعظهشان معارف دین را در جامعه جریان میدهند خب چه نعمتی بهتر از این اینکه مقام دنیا نیست که اگر کسی بخواهد به دنبال دنیا رفته است که این یک مقام معنوی است قرآن هم تجلیل کرده اِجلال کرده تجویز کرده اکرام کرده که اینها بگویند خدایا وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً در بیانات نورانی حضرت امیر هست که کسی که امام یک جمعیّت شد حالا امام جماعت شد امام جمعه شد امام یک شهر شد هر چه شد این «فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ» (6)اینها برابر همین آیات محلّ بحث سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» یعنی از آیه 63 به بعد عمل کردند دیگر عبادالرحمان این اوصاف را داراست اگر حضرت امیر فرمود: «فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ» اینها شروع کردند به تعلیم نفس و تأدیب نفس و در نهجالبلاغه وجود مبارک حضرت امیر, رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به امامِ مَن اتّقی وصف کرد فرمود: «فهو إمامُ مَن اتّقیٰ» (7)امام متّقیان است خب این لقب پرافتخار بالأصاله برای آن حضرت است بالتّبع برای شاگردان آنها, اگر روایاتی در کنزالدقائق و امثال ذلک آمده است که این درباره ما اهل بیت است (8)این حق است چون بالأصاله برای آنهاست شعاع آن برکت آن ریزش آن به شاگردانشان هم میرسد خب همین قرآن است که از عالمان امّتهای گذشته به أُولُوا بَقِیَّةٍ (9)یاد میکند دیگر أُولُوا بَقِیَّةٍ یعنی بقیّةالله چه چیزی را قرآن کریم باقی میداند آنچه عند الله است باقی میداند برابر آیه سورهٴ «نحل» که فرمود: مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ (10)اگر کسی الهی فکر کرد و الهی عمل کرد چه در امّتهای گذشته چه در این امّت میشود أُولُوا بَقِیَّةٍ (11)یعنی بقیّةالله منتها شاگرد امام زمان خودش است شاگرد پیغمبر عصر خودش است آن علمای قبلی که اولوابقیّه بودند شاگرد پیغمبر زمانشان بودند الآن اگر کسی جزء أُولُوا بَقِیَّةٍ باشد جزء شاگردان وجود مبارک حضرت است این خاصیّتها را دارد.
1) (1) . نهجالبلاغه, حکمت 147.
2) (2) . سورهٴ هود, آیهٴ 116.
3) (3) . نهجالبلاغه, حکمت 147.
4) (4) . سورهٴ ملک, آیهٴ 30.
5) (5) . الکافی, ج1, ص340.
6) (6) . نهجالبلاغه, حکمت 73.
7) (7) . نهجالبلاغه, خطبه 94.
8) (8) . تفسیر القمی, ج2, ص117; تفسیر کنزالدقائق, ج9, ص446 و 447.
9) (9) . سورهٴ هود, آیهٴ 116.
10) (10) . سورهٴ نحل, آیهٴ 96.
11) (11) . سورهٴ هود, آیهٴ 116.
مطلب بعدی آن است که در این آیه کلمه وَیَخْلُدْ فِیهِ (1)استثنائاً فیه خوانده میشود مثلاً این طور نیست که حالا اگر کسی فیه بخواند غلط ادبی باشد این طور نیست ولی خب این طور قرائت شده. بحث قرائت آیات جزء علومالقرآن است یک بحث ساده مختصر یک روز و دو روز و یک هفته نیست اگر انشاءالله فرصتی مناسب شد در بحثهای علومالقرآن وارد شد آن باید جداگانه بحث بشود که آیا قرائت متواتر است یا متواتر نیست بر فرضی که متواتر نباشد اصلاً متواتر نیست و بعضی مثل حفص و امثال حفص متواترند که بحث خاصّ خودش را دارد اما در جریان خلود چه از آیات چه از روایات برمیآید که موحّد مخلّد در نار نیست اگر کسی خدا را قبول داشت قیامت را قبول داشت وحی و نبوّت را قبول داشت همه این اصول را قبول داشت منتها مبتلا شد به قتل نفس این به اندازه اینکه این سیّئه سنگین آثار تلخ دارد باید عذاب الهی را تحمل کند بعد جزء «عتقاء الله من النار» (2)میشود دیگر ممکن نیست یک گناه غیر اعتقادی یعنی گناه جارحه و دست و پا منتهی بشود به خلود به معنای ابدیّت. در روایات است که عدّهای که به عذاب الهی گرفتار شدند و موحّد بودند اینها از جهنّم نجات پیدا میکنند و روی پیشنهاد اینها نوشته است «هولاء الجهنّمیون عتقاء الرحمن» اینها بعد عرض میکنند خدایا این وسیله شرمندگی ماست این هم محو میشود و دیگر این «هولاء الجهنّمیون عتقاء الرحمن» نوشته نمیشود (3)اگر در ذیل آیه حج دارد وَمَن کَفَرَ (4)یعنی کفرِ عملی, کفر عملی یک عذاب موقّت دارد عذاب دائم نیست لذا آیه سورهٴ مبارکهٴ «نساء» را غالباً توجیه کردند به یکی از دو امری که گذشت که مَن یَقْتُلْ مُؤْمِناً (5)این یا از باب تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است میباشد یعنی «مَن قتل مؤمناً لإیمانه» خب البته این خلود ابدیّت دارد اما اگر کسی قتل مؤمناً برای نزاع مالی و امثال مالی آنجا گفتند خلود به معنای مکث طویل است وگرنه یک گناه از کسی که موّحد است معتقد است همه اصول دین را قبول دارد اصول مذهب را قبول دارد این نمیشود کیفر ابدی داشته باشد اما آن جَزَاءً وِفَاقاً (6)که وارد شده است یعنی کیفر مطابق با عمل است و تحدید به لحاظ نفی زاید است نه نفی اقل برای اینکه خدای سبحان از خیلی از سیّئات عفو میکند تخفیف میدهد وَیَعْفُوا عَن کَثِیرٍ (7)این با آیه سورهٴ «فصلت» منافاتی ندارد در آیه 27 سورهٴ «فصلت» اینچنین آمده فَلَنُذِیقَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا عَذَاباً شَدِیداً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ این أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ نه یعنی کیفر ما أسوأ از عمل اینهاست بلکه اینها عمل سیّء دارند و اسوأ گناه صغیر دارند گناه کبیر دارند گناه اکبر, این کلمه أسْوَأ یا منسلخ از تفضیل است کما قیل یا به این معناست که ما اینها را به کیفر بدترین گناهشان میگیریم (8)نسبت به گناهان میانی کبیر یا صغیر بحث نکردند نسبت به گناه اکبرشان بحث کردند فرمود ما اینها را به گناه اکبرشان میگیریم أسوأ آنچه را که اینها انجام دادند کیفر میبینند نه اسوأ از آنچه انجام دادند یعنی آنها گناه کبیر کردند ولی ما کیفر گناه اکبر را به اینها میدهیم این معنای آیه نیست یا آنها مبتلا به گناه صغیر شدند ما کیفر گناه کبیر را بر آنها تحمیل میکنیم اینچنین نیست «أسوأ من الذی کانوا یعملون» نیست أَسْوَأَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ بنابراین این کلمه أسْوَأ یا منسلخ از تفضیل است کما ذهب الیه بعض یا به این معناست که ما سنگینترین کار آنها را در نظر داریم یک وقت است که از آن گناه سنگین صرفنظر میکند تخفیف میدهد به گناه صغیر یا گناه کبیر میگیرد نه گناه اکبر یک وقت است نه, چنین کسانی که در برابر قرآن ایستادهاند به بزرگترین گناهشان کیفر داده میشوند از گناهان مادون ساکت است این راجع به جَزَاءً وِفَاقاً.
1) (12) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 69.
2) (13) . الامالی (شیخ طوسی), ص180.
3) (14) . تفسیر القرآن العظیم (ابن ابیحاتم), ج7, ص2256 و 2257.
4) (15) . سورهٴ آل عمران, آیهٴ 97.
5) (16) . سورهٴ نساء, آیهٴ 93.
6) (17) . سورهٴ نبأ, آیهٴ 26.
7) (18) . سورهٴ مائده, آیهٴ 15; سورهٴ شوریٰ, آیهٴ 30.
8) (19) . المیزان, ج17, ص388.
پرسش: خداوند در جاهایی وعده قطعی داده... آیهای که دارد یَقْتُلونَ النّبیینَ بِغیر حقٍّ بعد دنبالش دارد وَیَقْتُلونَ الّذینَ یأمرونَ بالقِسطِ مِن النّاس را به عمد میکُشد آنها اصلاً اعمالشان حبط است (1)کسی که حبط اعمال است همیشه جایش در جهنم است.
پاسخ: نه خب اگر کسی اعمالش حبط شد عقایدش که حبط نمیشود البته اگر کسی پیغمبر را کُشت که دیگر موحد نیست.
پرسش: اگر آمر به معروف را کشت.
پاسخ: بله آمر به معروف را اگر کشت عذابش محدود است دیگر, آمر به معروف هم دو قسم است یک وقت آمر به معروف را للأمر بالمعروف و النهی عن المنکر میکشد خب بله این که دیگر مسلمان نیست یک وقت نه, در اثر اختلاف مالی میکشد همان آیه سورهٴ «نساء» همین بود دیگر یک وقت است که مَنْ یَقْتُل مُؤمناً (2)أی «لإیمانه» خب بله این مخلّد است «من یقتل الآمر بالمعروف و الناهی عن المنکر للأمر بالمعروف و للنهی عن المنکر» این با دین مخالف است و میکشد بله مخلّد است اما اگر نه, با این یک مشکل مالی دارد این عنوان آمر به معروف و ناهی از منکر عنوان مشیر است نه علّت حکم او که مخلّد به معنای ابدی نیست .
مطلب بعدی آن است که اینها که میگویند هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً راه انبیا(علیهم السلام) را دارند میروند در دو جای نهجالبلاغه هست که وجود مبارک حضرت امیر فرمود حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) «امامُ مَن اتّقی» (3)با اینکه امام همه است چرا قرآن هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (4)است برای اینکه هُدیً لِلنَّاسِ (5)است برای اینکه متّقیان و مؤمنان از آن استفاده میبرند پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) امام همه مردم است منتها متّقیان استفاده میکنند علما و مراجع و روحانیّت امام همه مردماند منتها متّقیان از اینها استفاده میکنند منتها اینها امام مردماند امام متّقیاناند نه ائمه, این تعبیر اینچنین نیست که حالا ما به دنبال حرف زمخشری و امثال زمخشری بگردیم که محتمل است این «امام» جمع آمّ باشد نظیر صیام جمع صائم (6)این میخواهد بفرماید علما حرفشان یکی است مراجع حرفشان یکی است روحانیّت حرفشان یکی است اگر امام متّقیاناند حرفشان باید یکی باشد اگر - معاذ الله - اختلافی با هم داشتند معلوم میشود امام متّقیان نیستند ائمهاند اگر ائمه شدند این فضیلت را ندارند تعبیر وحدت برای آن است که روشن بشود اینها از یک نفر حرف میگیرند برای یک نفر حرف میزنند در یک مسیر حرکت میکنند لذا همهشان اماماند.
مطلب بعدی آن است که اینکه فرمود: وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً پاداشش این است که اینها در غرفه بهشتی تحیّت و سلام را تلقّی میکنند در قبال کفّار که در آیه 68 همین سوره گذشت فرمود: وَمَن یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثَاماً لذا اینجا [یعنی در آیه 75] «یَلْقَون» هم خوانده شد (1)آنها یَلْقَ أَثَاماً اینها «یَلْقَونَ» یا یُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَسَلاَماً درباره دوزخیان آیه 66 این بود إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً درباره عبادالرحمان دارد که خَالِدِینَ فِیهَا حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقَاماً بعد در جمعبندی این سوره فرمود شما خودتان حساب بکنید اگر فضل الهی نباشد چقدر میارزید چقدر وزن دارید در بحثهای قبل گذشت که اینکه خدای سبحان فرمود: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ (2)میگوییم «الانسان فقیرٌ» آیا این محمول برای موضوع نظیر حرارت و برودت برای آب است که میگوییم «الماء حارٌّ أو الماء باردٌ» که عرض مفارق باشد نه اینچنین نیست آب گرم ممکن است سرد بشود آب سرد ممکن است گرم بشود چون عرض مفارق است اما أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ «الانسان فقیر» این طور نیست که این محمول گاهی باشد گاهی نباشد آیا وزان «الانسان فقیر» وزان «الأربعة زوجٌ» است که لازمه ذات باشد نه, برای اینکه لازمه ذات گرچه ذات را رها نمیکند ولی متأخّر از ذات است در مقام ذات نیست أربع به اصطلاح در مقوله کمّ است چون مقدار است زوجیّت از کیفیّات مختصّ به کمّیات است در مقوله کیف است دو چیزند دو مطلباند در دو مقولهاند (یک) و یکی متأخّر است و یکی متقدّم (دو) چون زوجیّت, لازم ذات است هر لازمی از مقام ملزوم متأخّر است پس در مقام ملزوم نیست فقر, لازم ذات نیست که در مقام ذات نباشد اگر فقر در مقام ذات نبود آنجا غنا راه پیدا میکند دیگر برای اینکه شیء یا فقیر است یا غنی, اگر فقر راه پیدا نکرد میشود غنی, سوم آیا وقتی میگوییم «الانسان فقیر» نظیر «الانسان حیوانٌ ناطق» است یا نه, نه یعنی نه زیرا حیوانیّت و ناطقیّت برای ماهیّت اوست و ماهیّت از هستی او متأخّر است اول هستی مییابد بعد ماهیّت از او ظهور میکند اگر فقر برای انسان از قبیل حیوان ناطق باشد یعنی ذاتی به معنای ماهیّت و جنس و فصل باشد نه ذاتی به معنی هویّت معنایش این است که در هویّت او فقر راه ندارد چهار اگر گفتیم «الانسان فقیرٌ» مثل آن است که بگوییم «الانسان موجودٌ» بله از همین قبیل است یعنی هستیِ او هستی فقیرانه است خب اگر هستی او هستی فقیرانه بود میشود معنایِ حرفی اگر این هستیِ فقیر با آن غنی رابطه نداشته باشد میشود هیچ دیگر, فرمود شما «عِبء» یعنی وزن یعنی ثِقل یعنی سنگینی هیچ ندارید اگر رابطهتان را قطع کردید هیچ هستید این یَعْبَؤُا که در قرآن فقط یک جا استعمال شده و آن همین است این بار سنگین را میگویند «عِبء» اینکه میگویند تعبیه کرده یعنی جاسازی کرده فرمود اگر شما رابطه نداشته باشید آخر وزنی ندارید چیزی نیستید رقمی نیستید ولی متأسفانه شما این رابطه را از اول تا الآن بهم زدید ما درباره معاد گفتیم وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ (3)شما با بودِ خدا دیگری را اراده کردید ما پیغمبر فرستادیم شما گفتید - معاذ الله - إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ ما از قیامت سخن گفتیم شما گرفتار بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ شدید این صفحه اول همین سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» را که گذشت ملاحظه بفرمایید در آیه دو فرمود: لَمْ یَکُن لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً اما شما وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً (4)که هیچ کاری از آنها ساخته نیست ما پیامبر فرستادیم شما برابر آیه چهار گفتید که إِنْ هذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ گفتید أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا (5)گفتید مَالِ هذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ (6)گفتید که أَوْ یُلْقَی إِلَیْهِ کَنزٌ (7)در آیه یازده معاد را تکذیب کردید بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ (8)خب شما چیزی را فروگذار نکردید که هر چه ما گفتیم شما به هم زدید تکذیب کردید لذا در بخش پایانی که جمعبندی میکند میفرماید شما بیارزشید چرا؟ برای اینکه شما ارزشتان در تصدیق سخنان ماست ولی هر چه ما گفتیم شما تصدیق نکردید دیگر قُلْ مَا یَعْبَؤُا حالا این مَا یا «ما» استفهام انکاری است یا نافیه است «عَبأَ بکم» یعنی با دید سنگین شما را نگاه بکند با وزن نگاه بکند اعتنا بکند به شما خب به شما اعتنا نمیکند برای اینکه وزنی ندارید وزنتان در تصدیق است شما که فَقَدْ کَذَّبْتُمْ. حالا لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ این از باب اضافه مصدر به مفعول است یا اضافه مصدر به فاعل است اگر دعای شما نباشد ارزش ندارید یا اگر ذات اقدس الهی شما را نخواند بیارزشید اینچنین نیست که اضافه «دعا» به «کُم» اضافه به فاعل باشد یعنی اگر شما خدا را نخوانید بیارزشید خیر, اگر او دستتان را نگیرد بیارزشید اضافه به مفعول است یعنی «لو لا دعاء الله ایاکم» اگر او پیغمبر نفرستد هدایتتان نکند دین پیدا نکنید میشوید لا شیء نه اینکه اگر شما خدا را نخوانید میشوید لا شیء شما خودتان میخواهید خدا را بخوانید یا کسی شما را باید جذب بکند؟ اول از طرف ذات اقدس الهی باید شما را بخوانند تا حقّ حیات پیدا کنید وگرنه خودتان که خدا را نمیخوانید.
غرض این است که این اضافه به مفعول است نه اضافه به فاعل, گرچه اضافه به فاعل هم باز به یک وجهی قابل توجیه است «قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَائه ایّاکم» اگر او شما را نمیخواند که وزنی نداشتید که پس وزنتان به این است که این امور را تصدیق کنید رابطه را حفظ بکنید ولی متأسفانه فَقَدْ کَذَّبْتُمْ حالا که کَذَّبْتُمْ پس بیوزنید همین عذاب الهی و کیفر تلخ الهی برای شما میشود لازم فَسَوْفَ یَکُونُ همین تکذیب که به صورت عذاب در میآید از شما دستبردار نیست چون در حقیقت همین عمل است که به این صورت در میآید که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
طسم (1 تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2) لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (3) إِن نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِم مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ (4) وَمَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلَّا کَانُوا عَنْهُ مُعْرِضینَ (5) فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ (6) أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَی الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ (7) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (8) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ (9)) بحث امروز کلاً ثوابش نثار روح مطهّر کریمه اهل بیت(سلام الله علیها) است. سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» در مکّه نازل شد بهترین راه برای بررسی اینکه این سوره در چه فضایی نازل شد ارزیابی عناصر محوری مطالب آن سوره است این سوره درباره اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه مطرح است مسائل جنگ جهاد زکات و امثال ذلک که در مدینه نازل شد در این گونه از سوَر مکّی نیست. معنای این حروف مقطّعه هم در اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت همان طوری که در آن سوره دارد ذلِکَ الْکِتَابُ (1)اشاره به دور است اینجا هم تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ اشاره به دور است و منظور بُعد منزلت و ارتفاع مکانت است وگرنه «هذا الکتاب» است که فرمود: هذَا الْقُرْآنُ (2)و مانند آن, پس تعبیر به تِلْکَ که مخاطب حاضر است ولی مشارالیه دور است وقتی گفتیم «ذاک» یا «ذلک» این نشانه اشاره است از یک طرف, مخاطب است از طرف دیگر ما یک مخاطبی داریم و یک اشارهای با مخاطب حرف میزنیم و مطلبی را به او نشان میدهیم مخاطب در همه حال حاضر است آن مشارالیه گاهی نزدیک است گاهی میانی است گاهی دور ما در فارسی اینجا و آنجا داریم این و آن داریم یعنی نزدیک و دور داریم در تعبیرات از افراد هم مفرد و جمع داریم این عربی است که آن اقتدار همهجانبه را دارد تثنیه دارد که ما در فارسی نداریم میانی دارد که ما در فارسی نداریم ما در فارسی موقع اشاره کردن میگوییم این و آن اما در عربی در هنگام اشاره کردن میگویند «هذا ذاک ذلک» اگر نزدیک باشد میگوییم «هذا» میانی باشد میگوییم «ذاک» دور باشد میگوییم «ذلک» همچنین بین مفرد و جمع در فارسی ما لغتی و کلمهای نداریم به یک نفر میگوییم «تو» به دو نفر هم میگوییم «شما» به چند نفر هم میگوییم «شما» اما این عربی است که بین مفرد و جمع, تثنیه دارد چه اینکه بین نزدیک و دور هم اسم اشاره دارد. «تلک» اشاره به دور است و منظور ارتفاع رفعت و منزلت است وگرنه کتاب حاضر است و بشر در خدمت اوست.
مطلب بعدی آن است که این کتاب مبین است مبین غیر از مُبیِّن است مبین است یعنی شفاف و روشن است مطالبش شفاف و روشن است پیچیده نیست مبهم نیست استنادش به مبدأ فاعلی شفاف و روشن است ارتباطش به مبدأ غایی و هدف که قیامت باشد شفاف و روشن است پس کتابی است که صدر و وسط و پایان او مُبین و شفاف و روشن است و منزلت والایی دارد لذا فرمود: تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ. بعد فرمود شما حالا این گوهرها را آوردی و آنها نمیپذیرند آنها را مرتّب هدایت میکنی به مبدأشان نمیپذیرند هدایت میکنی به مقصدشان نمیپذیرند و چون این هدایتهای گرانبهای شما را نمیپذیرند شما متأثّری متأسفی مثل اینکه داری قالب تهی میکنی مثل اینکه داری جان میدهی این کار را نکن لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ این بُخوع نفس در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» مبسوطاً بیان شده آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این بود فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً یعنی «لعلّک باخعٌ نفسک أسفاً» از بس متأسف و متأثری داری جان میدهی خب حالا نپذیرفتند, نپذیرفتند. این تسلیت را ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» داد در همین سوره هم میدهد در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» هم که در پیش داریم به خواست خدا آنجا هم همین فرمایش را میفرماید که فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ این طور نباشد که برای اینکه اینها ایمان نمیآورند جان بدهی آیه هشت سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» این است أَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ مثل اینکه داری جان میدهی قالب تهی میکنی این کار را نکن نپذیرفتند, نپذیرفتند. پس وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم از نظر برهان مُبیِّن آیات الهی است هم از نظر معجزه آیات فراوان آورده هم از نظر عاطفی نسبت به اینها مهربان است مثل پدر اینهاست اینکه فرمود: «أنا و علیّ أبوا هذه الامّة» (1)این پدرانه عطوفانه مهربانانه این مطالب را با آنها در میان میگذارد تنها تدریس نیست تعلیم است و تزکیه لذا با عاطفه آمیخته است هم در سورهٴ «کهف» هم در سورهٴ «شعراء» و هم در سورهٴ «فاطر» این مضمون با تعبیرات گوناگون آمده لَعَلَّکَ این «لعلّ» هم در حدّ اشواق است لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ بعد میفرماید ما میتوانیم یک معجزه کمرشکنِ سرافکنی ناظر کنیم نظیر سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (2)گردنکشی اینها را به خضوع تبدیل بکنیم ولی بنا بر این نیست بنا بر این است که اینها با اختیار خودشان ایمان بیاورند إِن نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِم مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ خضوع برای گردن نیست برای خود انسان است انسان وقتی که چیزی را پذیرفت, تسلیم شد میگویند خاضع است ولی وقتی که تسلیم شد سرافکنده شد سر به زیر شد نشان سر به زیری علامت سرافکندگی این تنزّل گردن است گردن وقتی خضوع کرد یعنی پایین آمد سر پایین میآید انسان سرافکنده میشود لذا فرمود: أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ گاهی تعبیر به نَکس رئوس دارد نُکِسُوا عَلَی رُؤُوسِهِمْ (3)سرافکنده میشوند گاهی به لحاظ گردن تعبیر میکند که فرمود: فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ وگرنه میفرمود «ظلّت أعناقهم لها خاضعةً» به همان دلیل که «ظلَّتْ» فرمود نه «ظلّ» اگر تأنیث «ظلّت» به لحاظ «أعناق» است «خاضعة» باید میفرمود به لحاظ «أعناق» لکن چون خضوع عُنق به مناسبت خضوع این افراد است از این جهت تعبیر به خاضعین فرمود و چون خضوع یک امر عقلی است حکم ذویالعقول را به أعناق داده است فرمود: فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ فرمود اینها استکبارشان استمرار پیدا کرده است در مسائل توحیدی هر برهانی که ارائه بشود اینها رو برگرداناند در مسائل وحیانی, نبوّت و رسالت هر آیهای که نازل بشود اینها رو برگرداناند وقتی رو برگرداندند و بیاعتنایی کردند کم کم زمینه استهزاء فراهم میشود چون نزد اینها کمارزش است وقتی کمارزش شد او را به سخریه میگیرند فرمود: وَمَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلَّا کَانُوا عَنْهُ مُعْرِضینَ ٭ فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ نه «ما کانوا عنه یعرضون» اول اعراض است بعد استهزاء. فرمود این نام شماست شما نامدارید نامورید هرگز از بین نمیروید بعضیها اسمشان فقط در قبور کتابهای تاریخی دفن میشود یک پژوهشگر تاریخی باید نبش قبر بکند و آن کتابها را ورق بزند تا اسم اینها را بیابد و بگوید در فلان عصری چنین چیزی بوده است ذات اقدس الهی میفرماید بعضیها را ما همین کار را کردیم خیلی از سلاطین بودند حکّام بودند افراد ستمگر و طاغی بودند که ما اینها را جزء احادیث قرار دادیم وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ (4)میگویند روزی در این مملکت ساسانی بود سامانی بود هخامنشی بود بنیامیّه بود بنیعباس بود بنیمروان بود ما اینها را حدیث قرار دادیم وَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ دیگر خبری از آنها نیست فقط اسمشان در کتابهای تاریخ دفن شده اما بعضیها ماندگارند صاحبناماند ذکر است الآن میبینید نام انبیای ابراهیمی زنده است یهودیها از آنها به عظمت اسم میبرند مسیحیها از آنها به عظمت اسم میبرند مسلمانها از آنها به عظمت اسم میبرند میلیاردها بشر از این چند نفر به عظمت اسم میبرند اینها دارای ذکرند ناماند مانا هستند پویا هستند و مانند آن پس بنابراین بعضیها را خدا جزء اُحدوثه قرار میدهد فرمود: جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ خبری از آنها نیست اما بعضیها صاحبناماند صاحبذکرند فرمود قرآن شما را صاحبنام میکند صاحبذکر میکند ماندگار میکند آثارتان میماند ولی شما گوش نمیدهید وَمَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ سخن از متکلّم نیست سخن از رحمان است سخن از کسی است که منشأ رحمت مطلقه است از آن منشأ رحمت مطلقه چنین ذکری آمده این ذکرِ رحمت است وقتی که آمد تازه هم هست هر وقت ذکر تازهای بیاید اینها اعراض میکنند در مسائل توحیدی هم مشابه این تعبیر ما داشتیم در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آیه 105 هم این بود وَکَأَیِّن مِنْ آیَةٍ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ بسیاری از آیات الهی است آیات توحیدی و مانند آن است یا آیات آسمانی است یا آیات زمینی است که برایشان شفاف و روشن میشود ولی آنها رو برگرداناند نگاه نمیکنند اعتنا نمیکنند در اول سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هم مشابه این تعبیر گذشت آیه دو سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این بود مَا یَأْتِیهِم مِن ذِکْرٍ مِن رَّبِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَهُمْ یَلْعَبُونَ بازی میکنند با این در ذیل همان آیه یَلْعَبُونَ گذشته است که این لعب را این بازی را که گفتند لعب برای اینکه مثل لعاب دهن است این کسی را سیر نمیکند الآن یک عدّه زیادی هنوز هم کودکی فکر میکنند سرمایههای سنگینی بودجههای سنگینی بهترین نیروی جوانی را در حساسترین دوران زندگی صرف بازی میکنند بازی برای تقویت روحیه است روزی یک ساعت نه اینکه انسان حرفهاش را بازی قرار بدهد. به هر تقدیر فرمود لعب را لعب گفتند برای اینکه مثل لعاب است لعاب دهن هرگز تشنه را سیراب نمیکند کمی لب را تَر میکند و بعد میخشکد اصلاً لعب را به همین مناسبت لعب گفتند دیگر این دیگر ریشه دقیق عقلی که ندارد این مثل لعاب دهن است مگر هیچ کس با لعاب دهن عطشش را میتواند رفع بکند یا این لعاب دهن مگر میماند این مختصری لب را تر میکند بعد خشک میشود بازیها هم همین طور است این است که الآن واقع بشر نمیفهمد کجا دارد میرود این بودجههای سنگین در سطح بینالملل اختصاصی به شرق یا غرب که ندارد بالأخره فکری باید باشد اینها را بیدار کند الآن هم همین طور است دیگر شما هر چه بگویید اعراض میکنند حرفهای قرآن حرفهای روز است و به روز است و تازه است و نو است بالأخره فرمود: مَا یَأْتِیهِم مِن ذِکْرٍ مِن رَّبِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَهُمْ یَلْعَبُونَ (5)این را به بازی گرفتند لاَهِیَةً قُلُوبُهُمْ (6)خب بنابراین این معنا که فرمودک وَمَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلَّا کَانُوا عَنْهُ مُعْرِضینَ ناظر به همین است در سورهٴ مبارکهٴ «قمر» هم مشابه این هست آیه دو سورهٴ مبارکهٴ «قمر» هم همین است وَإِن یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَیَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ خب اینها دارند اعراض میکنند وقتی اعراض کردند به زعم اینها این کمارزش است وقتی کمارزش شد مایه سخریه و مسخره است فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ پس سرّ اینکه قبلاً آیه پنج تعبیر به اعراض فرمود در آیه شش تعبیر به استهزا فرمود این ترتّبی است که بین استهزا و اعراض هست وقتی اعراض کردند نزد اینها کمارزش میشود وقتی کمارزش شد مورد استهزاست.
مطلب بعدی آن است که این تهدید الهی یک تهدید محاورهای هم هست اگر یک عاقلی خردمندی به کسی چند بار نصیحت کرد و او گوش نداد این به او میگوید بالأخره نتیجهاش را میبینی این بالأخره نتیجهاش را میبینی تعبیر محاورهای است در این آیه هم همان تعبیر محاورهای به کار رفته فرمود شما تکذیب کردید ولی خب اثرش به شما میرسد دیگر بعد میبینید که چه خواهد شد فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ نبأ آن خبر مهم است حالا یا تلخ یا شیرین خبرهای عادی را شاید به نبأ تعبیر نکنند عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ ٭ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ (1)اگر وصف عظیم داشته باشد که معلوم میشود خیلی مهم است اگر هم نباشد خبر عادی را شاید نبأ نگویند بالأخره خبر قابل اعتنا را نبأ میگویند حالا یا به سود یا به ضرر فرمود خبرش به گوش اینها میرسد اثر تلخ اعراض کردن از آیات الهی و مسخره کردن آیات الهی به اینها خواهد رسید فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ اینها در مسئله توحید مشکل دارند در مسئله وحی و نبوّت مشکل دارند در مسئله معاد مشکل دارند حالا درباره مسئله توحید أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَی الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ شما اگر در فنّ شریف گیاهشناسی کار بکنید یک مهندس کشاورزی باشید گیاهان را بشناسید نهالها را بشناسید درختها را بشناسید آثار و خواصّ دارویی این گیاهها را بشناسید به حیرت میافتید یک مدبّری دارد یک مربّی دارد یک ناظمی دارد اینها کریماند اولاً نر و مادّه دارند تلقیح دارند ازدواج دارند تولید دارند اینها زوجاند و آن بادهای موسمی هم که میوزد ابرها را تولید میکند این بادها مثل اینکه دارند صیغه عقد زناشویی بین این گیاهان میخوانند که وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (2)تلقیح کردن باردار کردن این درختها برگها گیاهان این کارها را میکند با این عقد مناکحه اینها باردار میشوند هم موادّ غذایی بشر را تأمین میکنند هم موادّ دارویی را بالأخره این بشر غذای او از همین گیاه است همان طوری که انسانی که بخواهد در تغذیه کار کند درس تغذیه باید بخواند که چه غذایی از این گیاهان برای انسان خوب است داروهای گیاهی هم بشرح ایضاً این هم یک فنّ دقیق طبّی است چه گیاهی عصارهاش برای تهیه کدام دارو خوب است در چه حدّی خوب است در چه زمانی خوب است در چه زمینی خوب است و مانند آن خب این بدن به استثنای مسئله نمک از موادّ شیمیایی بهره نمیگیرد یعنی تمام بدن را گیاهان دارند اداره میکنند یا باواسطه یا بیواسطه یا سبزیها و میوهها و امثال اینهاست که گیاه بلاواسطهاند یا لبنیات و گوشت است که معالواسطهاند آنها هم از این گیاهان بالا آمدند دیگر کلّ بدن انسان را گیاه دارد اداره میکند خب بیماریهایش هم با گیاه باید درمان بشود منتها همان طوری که تغذیه یک فنّ عمیق علمی و حسابشده است داروشناسی و درمان هم بشرح ایضاً فرمود: أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَی الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ مستحضرید اینجا بین «کم» و «کلّ» جمع شده تا کثرت را, تنوّع گیاهان را گیاهان تغذیهای را گیاهان دارویی را اشاره بکند وگرنه یکی از اینها کافی بود اگر میفرمود «أولم یروا الی الأرض کم أنبتنا فیها من زوج کریم» کافی بود یا میفرمود «أولم یروا الی الأرض أنبتنا فیها من کلّ زوجٍ کریم» کافی بود لازم بود بین «کم» و «کلّ» جمع بشود مگر برای افاده تکثیر و تنوّع انواع گیاهان تغذیهای و دارویی و اینها هم کریماند یعنی عمیقِ علمیاند با نظم خاص روئیده میشوند البته کریم بودن گیاه نظیر کریم بودن جماد که میگویند طلا حَجر کریم است نقره حجر کریم است اینها احجار کریماند در حدّ خودشان است اما کرامتِ والا همان کرامت انسانی است. اینها گرچه آیات است تعبیر به آیات در صدر آمده که تِلْکَ آیَاتُ مربوط به آیات قرآن است اینجا هم فرمود: مَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ که کثرت را نشان میدهد اما اینکه فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً این جنس است همه اینها را زیرمجموعه خود دارد فرمود ما این آیات توحید را نازل کردیم اینها در توحید ربوبی جدّاً مشکل دارند وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ البته برخیها ایمان دارند و قرآن کریم حقوق همه را حفظ کرده وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ درست است که ذات اقدس الهی مهربان است آنجا هم فرمود: مِّن ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ اینجا هم فرمود بر اساس رحمت الهی این آیات را نازل کرد و به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم تسلیت میدهد که شما این قدر به خودت فشار نیاور همه این کارها را ذات اقدس الهی بر اساس رحمت میکند اما عزیزانه رحمت میکند یک وقت است کسی چاره ندارد عفو میکند یک وقت است کسی آن قدرت والا را در دست ندارد لذا رحیمانه رفتار میکند اما ذات اقدس الهی اینچنین نیست که چاره نداشته باشد یا فاقد قدرت والا باشد بلکه عزیز است و عزیزانه رحمت میکند گاهی میفرمود غفور رحیم است (3)خب آنجا جای دوتا اسم از اسمای حسناست اما برای اینکه به مشرکان بخواهد رحمت بکند میفهماند که او با اینکه میتواند تنبیهتان کند آن اقتدار را دارد عفو میکند و صفح میکند وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ بنابراین آنجاها که سخن از غفور رحیم است بخشش مضاعف است حالا تفاوتی هم هست بین مغفرت و عفو بین مغفرت و رحمت و مانند آن, اما نسبت به کفار که فعلاً رحم کرده آیهای نفرستاده نظیر قوم عاد و ثمود که اینها را زیر و رو کند یا نظیر اقوام دیگری که اینها را به عذاب الیم گرفتار کند برای اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (4)است دو چیز است که عامل رفع عذاب است طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) یکی استغفار مردم یکی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در بین مردم (5)تا حضرت در بین هست آن عذاب نازل نمیشود پس رحمت الهی در کنار عزّت و اقتدار اوست نه اینکه حالا شما قدرتی داشته باشید یا او ضعف داشته باشد یا جهات دیگری ملاحظه بکند وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ نمونههایی از اینها این است یکی فرمود: فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ این انباء هم درباره خود انسانهای تبهکار است هم درباره تبهکارانی همانند خود اینها آنگاه دارد قصّه نوح را میگوید قصّه ابراهیم را میگوید قصّه موسی و هارون را میگوید قصّه شعیب را میگوید قصّه لوط را میگوید اینها را گزارش میکند بعد میفرماید این اصل حاکم ما این است اصل حاکم الهی این است که انبیا میفرستند معجزه میفرستند تذکّر میدهند راه توبه را باز میکنند اگر همه این راهها را آنها به سوء اختیار خودشان بستند آن وقت إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ. (6)
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَمَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلَّا کَانُوا عَنْهُ مُعْرِضینَ (5 فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ (6) أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَی الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ (7) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (8) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ (9) وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (10) قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ (11) قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (12) وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ (13) وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (14) قَالَ کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ (15)) نکتهای مربوط به بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» یعنی آیه 77 سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» هست که فرمود: قُلْ مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ یَکُونُ لِزَامَاً چندتا روایتی که در ذیل این آیه آمده است (1)این خطاب را به خصوص کفار نمیداند به انسانها میداند اعم از کافر و مؤمن میفرماید أیّها الناس اگر شما به خدا توجه نکنید و از خدا چیز نخواهید او را عبادت نکنید او را دعا نکنید مورد اعتماد و اعتنای او نیستید وزنی ندارید به اصطلاح رقم و عددی نیستید عَبء یعنی یک شیء سنگین و وزین اگر شما خدا را نخوانید بیارزشید نظیر وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً (2)یا فَلاَ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً (3)پس ایّها الناس! اگر شما خدا را نپرستید و خدا را نخوانید و نخواهید بیارزشید اختصاصی به کفار ندارد برابر چند روایتی که در ذیل این آیه است. اما چون خطاب این آیه با خیلی از آیات این سوره ناظر به مشرکان مکه است میفرماید ذات اقدس الهی به شما احترام کرده برای شما دعوتنامه فرستاده اگر او شما را احترام نمیکرد که دعوت نمیکرد مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْلاَ دُعَاؤُکُمْ (4)اگر او شما را دعوت نمیکرد معلوم میشود مورد احترام او نبودید. اینکه اضافه «دعاء» به «کُم» اضافه به مفعول است یا اضافه به فاعل بحث بود طبق آن روایات اضافه این «دعاء» به «کُم» اضافه به فاعل است یعنی اگر شما خدا را نخوانید شما داعی نباشید عابد نباشید رقمی نیستید لکن طبق آن برداشت دیگر اضافه «دعاء» به «کُم» اضافه مفعول است یعنی «لولا دعاء الله إیّاکم» خدا شما را دعوت کرد اگر او شما را دعوت نمیکرد ارزشی نداشتید سرّ ترجیح اضافه به مفعول بر اضافه به فاعل که آیا داعی خداست یا داعی بنده است این فاء فَقَدْ کَذَّبْتُمْ (5)است اگر واو بود «و قد کذّبتم» ممکن بود بگوییم اضافه «دعاء» به «کُم» اضافه به فاعل است اما فاء است یعنی اگر خدا شما را دعوت نمیکرد شما بیارزش بودید ولی متأسفانه شما این را تکذیب کردید یعنی ارزشتان را از بین بردید بنابراین اگر این واو بود معنایش این بود که اگر بشر خدا را نخواند بیارزش است; در تقریر این هم مسئله فقر و غنا مطرح شد که انسان فقیر ارزشش به ارتباط با غنی است دیگر, ارزش انسان که فقیر است به ارتباط با غنی است ارتباطش هم به دعاست و عبادت که این دعا اعم از عبادت است و امثال ذلک. اگر یک موجود فقیر که معنایِ حرفی است به حقیقتِ اسمی تکیه نکند هستی ندارد پس مَا یَعْبَؤُا بِکُمْ لَولاَ دُعَاؤُکُمْ یعنی «لا وزن لکم لولا دعائکم» اگر بخواهید وزن پیدا کنید باید عبادت کنید. اما از آن جهت که این دعا به مفعول اضافه شده یعنی دعای خدا نسبت به شما تأییدش آن فاء است که فَقَدْ کَذَّبْتُمْ فرمود نه «و قد کذّبتم» هر دو راه پذیرش دارد نظیر اینکه گاهی میفرماید: أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِی (6)گاهی هم میفرماید: وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ (7)آیا ذکر الله اضافه مصدر به مفعول است یعنی «ذکرکم الله, أکبر من العبادة» یا اضافه به فاعل است که «ذکر الله لکم أکبر من عبادتکم» آنجا هم دو وجه بیان شده آنجا شاید قرینه تعیینکنندهای نباشد اما اینجا چون فاء دارد به قرینه فاء که فرمود: فَقَدْ کَذَّبْتُمْ (8)این گفته شد که اضافه دعا به مفعول ارجح است.
اما در جریان آیات محلّ بحث فرمود اینها تکذیب کردند لکن تکذیب اینها مستقیماً به خبر برمیگردد غیر مستقیم به مُخبِر برمیگردد یک وقت است که انسان مخبر را تکذیب میکند یعنی او یک آدم دروغگوست یک آدم دروغگو إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا (1)اعتنا به خبر نکنید بروید تحقیق کنید این گزارشگر مورد اعتماد نیست یک وقت است انسان مستقیماً خبر را تکذیب میکند که این داستان دروغ است حالا آن شخص مخبِر خواه عالم باشد خواه جاهل باشد خواه ساهی و ناسی و خاطی باشد اعتنایی به مخبر نیست اینها در درجه اول یعنی مشرکین خبر را تکذیب کردند یعنی - معاذ الله - توحید ربوبی نیست وحی و نبوّت نیست معاد نیست و مانند آن, بالتّبع مخبر را هم تکذیب کردند لذا در درجه اول خود گزارش را مورد استهزا قرار میدهند در درجه دوم گزارشگر را فَقَدْ کَذَّبُوا یعنی خبر را, فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ خب در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که هر جریانی یک موعد مقرّری دارد برای هر شخصی اجل معیّن است برای هر شیئی اجل معیّن است برای هر گزارشی اجل معیّن است لِکُلِّ نَبَاٍ مُسْتَقَرٌّ (2)همان طوری که لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ (3)یا «لکلّ شخصٍ أجل» هر فردی یک زمان معیّنی تاریخ مصرفش میگذرد هر امّت و ملّتی تاریخ مصرفی دارد هر شیئی هم تاریخ معیّنی دارد آنجا که فرمود: لِکُلِّ نَبَاٍ مُسْتَقَرٌّ اختصاصی به وعده یا وعید ندارد. گاهی در فرصتهای مناسب درباره وعده خبر میدهد گاهی در فرصتهای مناسب درباره وعید خبر میدهد این آیه شش سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» که محلّ بحث است درباره وعید است فرمود: فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ.
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از دو جهت احساس رنج میکردند یکی هم از نظر مسائل سیاسی, اجتماعی و مانند آن, یکی هم از نظر مسائل عاطفی. از نظر مسائل سیاسی, اجتماعی خب میدید اینها صریحاً در برابر حکومت اسلامی دارند میایستند گرچه هنوز حکومتی نبود در برابر دین خدا در برابر این مکتب میایستند یا در سورهٴ «انعام» به طور روشن به این بخش اشاره شده آیه 35 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این بود وَإِن کَانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرَاضُهُمْ اگر برای شما سخت است که آنها رو برگرداندند قبول نکردند فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَن تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی السَّمَاءِ فَتَأْتِیَهُم بِآیَةٍ وَلَوْ شَاءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی الْهُدَی فَلاَ تَکُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِینَ آسمان بروی زمین بروی ممکن است آیه بیاوری ولی اینها با این وضعی که دارند ایمان نمیآورند یک وقت است که نه, رنج آن حضرت از نظر مسائل عاطفی است که وجود مبارک میبیند که اینها مرتب با سرعت دارند به طرف دوزخ میروند خب این رنج میبرد بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم (1)داری قالب تهی میکنی داری جان میدهی که ایمان نیاوردند خب نیاوردند که نیاوردند, پس هم از آن جهت که جلوی ایمان جامعه را میگیرند همین صنادید قریش و نمیگذارند مکتب رواج پیدا کند هم از نظر عاطفی ذات اقدس الهی به حضرتش این تسلیت را میدهد هم آنجا میفرماید اینها خوی مستکبرانه دارند هم اینجا میفرماید شما این قدر عطوف نباش حساب خاصّ خودش را دارد.
پرسش:...
1) (12) - سورهٴ کهف, آیهٴ 6.
پاسخ: بله در سورهٴ «انعام» کلّ جریان را لِکُلِّ نَبَاٍ مُسْتَقَرٌّ (1)فرمود, در سورهٴ «انعام» آیه 34 فرمود: وَلَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلاً مِّن قَبْلِکَ فرمود تنها تو نیستی آنها هم تکذیب شدند صبر کردند تو هم تکذیب شدی باید استقامت کنی اینکه گاهی به صورت خصوصی ذکر میکند میفرماید: وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ, (2)وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی, (3)وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ (4)یعنی به یاد اینها باش اینها را ببین اما وَلاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ مثل ذوالنّون نباش مثل صاحب حوت نباش این وَاذْکُرْ, وَاذْکُرْ یعنی جریان آنها الگوست نه قصّه یونس, گاهی به صورت جمع ذکر میکند میفرماید انبیا آمدند و تکذیب شدند تو هم در ردیف اینهایی آنها صبر کردند تو هم باید صبر بکنی البته نه به این معناست که تو به آنها اقتدا بکنی در همان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که فرمود تو به هیچ کدام از آنها مأمور به اقتدا نیستی تو به آن مکتبی مأمور به اقتدایی که ما به اینها آموختیم. بعد از ذکر انبیا(علیهم السلام) نفرمود «فبهم اقتده» فرمود: فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ (5)یعنی تو مأمور نیستی دنبال حضرت ابراهیم و نوح بروی تو مأموری دنبال مکتبی بروی که آنها به دنبال همان مکتب رفتند. خیلی فرق است که بفرماید «بهم اقتده» یا بفرماید: فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ آنجا فرق این دو مطلب روشن شد که هیچ پیغمبری از انبیای گذشته(علیهم السلام) مقتدا و قُدوه و اُسوه پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نبودند این مکتب است که هم برای آنها بود هم برای حضرت. فرمود آنها تکذیب شدند صبر کردند تو هم باید صبر بکنی بنابراین این دو هر رنج قابل درمان است. همه مسائل دین اگر تحلیل بشود ریشهاش توحید است ساقهاش وحی و نبوّت است آن وقت شاخه و برگ و میوهاش فروعات و اخلاق اگر از بالا شروع بکنی میوه است و برگ است و خوشه و شاخه است و ساقه است و ریشه اگر از پایین شروع بکنی ریشه است و ساقه است و شاخه است و برگ و میوه همه اینها به توحید برمیگردد لذا قبل از جریان وحی و نبوّت و قصّه وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) فرمود کلّ جهان را همان طوری که خدا آفرید خدا دارد اداره میکند خب انسان را هم خدا آفرید همان خدا باید اداره بکند درخت را آسمان را زمین را چه کسی اداره میکند؟ آفریدگار آنها, خب انسان را هم باید آفریدگار او اداره کند انسانی که نه از گذشته باخبر است نه از آینده باخبر است نه از حقیقت و هویّت خودش مستحضر است نه از کلّ جهان اطلاع صحیحی دارد از هر جهت محفوف به جهل است خب بالأخره یک راهنما میخواهد دیگر أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَی الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ ٭ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ این جمله اخیر به منزله ترجیعبند سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» است نظیر فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (6)بعد حالا شروع میکند میفرماید شما را تکذیب کردند باید استقامت کنی قبل از شما هم انبیایی بودند آنها را تکذیب کردند و آن انبیا استقامت کردند و موفق شدند وَإِذْ یعنی «واذکر» این ظرف را این داستان را وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی همان خدایی که امروز به تو میگوید به طرف مشرکین حجاز حرکت بکن همان خدا به موسای کلیم(سلام الله علیه) هم فرمود: أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است شما برای استقرار عدل باید با ظالمین گفتگو کنی نفرمود قوم فرعون, قوم قِبطی و قوم مصر و امثال ذلک چون از این جهت دخیل نیست و از آن جهت که إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (7)بدترین ظلم همان مسئله اعتقادی است بعد هم مسئله ظلم به مستضعفان است و محرومان بنیاسرائیل فرمود دو کار را باید بکنی یکی اینکه عقل اینها را آزاد بکنی از جهل علمی به در بیایند توحید را خوب بفهمند یکی اینکه آن عقل عملی را از جهالت عملی آزاد بکنی اوّلین کاری که موسای کلیم(سلام الله علیه) کرد توحید بود بعد آزادی مردم بعد از اینکه فرمود: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی (8)فرمود: أنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (9)من تحریر بنیاسرائیل را میخواهم آزادی این مردم خب پس آن ظلم اعتقادی را در درجه اول قرار داد که إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ با رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی با آن مبارزه کرد این ظلمِ مردمی را هم فرمود: أنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ ما کاری به کشتیرانی تو و سرمایههای تو و این رود نیل و اینها نداریم ما با زمان و زمین کار نداریم ما آمدیم برای آزادی مردم وقتی مردم آزاد شدند راه خودشان را طی میکنند دیگر این أَنْ أَرْسِلْ این شعار رسمی وجود مبارک موسای کلیم بود دیگر هم از آن طرف توحید را ترمیم کرد هم از این طرف تحریر بنیاسرائیل آزادسازی بنیاسرائیل را در دستور کار قرار داد وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ وقتی میگویند «أکرم هذا الشخص» دلیل میخواهد چرا اکرام بکنیم میگوییم «لانّه عالمٌ» اما اگر گفتیم «أکرم هذا العالم» این دیگر دلیل نمیخواهد «أکرم هذا الهاشمی» این دیگر دلیل نمیخواهد معلوم میشود سیادتِ او علّت است دیگر یا علمِ او علّت است پس اگر گفتیم «أکرم هذا الشخص» باید تعلیل کنیم یا بالعلم یا بالسیّاده و مانند آن اما اگر گفتیم «أکرم هذا العالم, أکرم هذا الهاشمی» خب این دیگر دلیل نمیخواهد اینکه فرمود: أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ این دیگر دلیل نمیخواهد یعنی برای رفع ظلم باید بروی ظلمها هم اعتقادی و ظلمهای مردمی هر دو را بیان فرمود. قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ اینها نه تقوای اعتقادی و عبادی دارند نه تقوای سیاسی قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ من میترسم مرا تکذیب کنند و حرفِ تو زمین بخورد من حرفی ندارم اگر گفتند - معاذ الله - این دروغ است وحی دروغ است توحید دروغ است معاد دروغ است آن وقت من چه کنم حرف شما زمین میماند. خب اگر تکذیب کردند من نه قدرت فکر دارم نه قدرت مشورت دارم نه در فضای باز میتوانم اراده کنم مستحضرید کسی که با یک گروه مخاصم بداندیش مهاجم روبهرو شد این راه فکر و ذکرش تنگ میشود شرح صدر از بهترین نعمتهای الهی است ما یک طریقی داریم این طریق بیرونی یک سلوک درونی هم داریم ما در راه بیرونی اگر بخواهیم آزاد برویم تصادف نکنیم راحت برویم چه کار باید بکنیم؟ باید مانع نباشد راه تنگ نباشد دیگر, یک راه وسیعی میخواهیم که آزادانه تردّد کنیم این برای راه بیرونی, راه درونی ما اندیشههای فراوانی داریم (یک) انگیزههای فراوانی هم داریم (دو) راه اندیشه را چه کسی باید باز کند راه انگیزه را چه کسی باید باز کند بیرون خیلی روشن است که انسان اگر بخواهد راهی را طی کند باید کاملاً راه باز باشد دیگر اگر راه تنگ باشد که جا برای رفتن نیست که, در درون ما, ما اگر مطلبی را بخواهیم انجام بدهیم این مطلب اگر عادی و ساده باشد خب انسان خیلی نیاز به مشورت و فکر و تدبیر و عاقبتاندیشی ندارد حالا میخواهد همین جا بنشیند خب مینشیند دیگر اما اگر خواست کاری بکند که مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ باشد طبق بیان لطیف لقمان که فرمود: إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ, (10)مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ یعنی «مِن الامور الّتی یَجب أن یُعزم علیها», «مِن الامور الّتی یَجب أن یُعزم علیها» یعنی خیلی باید روی آن کار بشود مگر میشود بشر کاری را بدون عزم انجام بدهد در بحثهای قبل هم داشتیم که محال است یعنی محال که انسان کاری بیاراده بکند اصلاً انسان مجبور است آزاد باشد آزادی انسان در اختیار او نیست که کسی بخواهد بیاراده کار بکند بیآزادی کار بکند این شدنی نیست این از بهترین برکات الهی است که انسان «خُلق مختاراً» آزادی برای انسان ضروری است به هیچ وجه قابل سلب نیست اگر یک وقت دست انسان را گرفتند از جایی بیرون بردند آن مصدر فعل نیست آن مورد فعل است دیگر کاری انجام نداد وگرنه کاری که انسان انجام میدهد محال است که مختار نباشد و مجبور باشد ما آزاد خلق شدیم خب. این کار اگر جزء مسائل مهم بود مِنْ عَزِمِ الْأُمُورِ بود فکر میخواهد مشورت میخواهد فکر وقتی هست که انسان طرف اثبات و نفی را در صفحه ذهن بریزد مثل پژوهشگری است که میخواهد مطالعه کند یک مطلب دقیقی را این ناچار است چندتا کتاب را بیاورد باز کند تورّق کند به مقصد برسد این اگر جایش تنگ باشد فقط خودش باید دوزانو جایی بنشیند جا برای کتاب نباشد که جا برای مطالعه نیست اگر کسی خواست در بخش اندیشه تحقیق کند باید میدان وسیعی داشته باشد افکار را بیاورد ادلّه را بیاورد نفی و اثبات را بیاورد نقض و ابرام را بیاورد حرف دیگران را بیاورد داوری کند تا به نتیجه برسد این یک میدان وسیعی میخواهد این را میگویند شرح صدر اگر کسی غمگین باشد این ابر را میگویند غمامه برای اینکه این فضای بالای سر انسان را میبندد اگر کسی غمگین باشد غصّه داشته باشد این مدار قلبش بسته است این جا برای تحقیق اندیشه و آرای دیگران ندارد این شرح صدر ندارد این در اندیشه و فکر موفق نیست این مشکل خودش را نمیتواند حل کند چه رسد به اینکه از آرای دیگران کمک بگیرد و همچنین در بخش انگیزه آنجا که بخواهد بین امور مختلف یکی را راجح بداند یکی را مرجوح بداند بعد تصمیم بگیرد اراده کند و شروع بکند خب این یک میدان وسیعی میخواهد هم در میدان انگیزه باید شرح صدر داشته باشد هم در بخش اندیشه, اگر کسی غمگین بود مصیبتزده بود هر دو محور بسته است نه قدرت فکر صحیح دارد نه قدرت تصمیم, تصمیم کاملاً مرزش از مرز فکر جداست مثل همان نمونههایی که قبلاً گفتیم ما با چشم و گوش چیزی را درک میکنیم با دست و پا حرکت میکنیم که اینها مرزهایشان کاملاً فرق میکند وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد خدایا این کار مسئولیت سنگینی است من هم در بخش علم و امثال ذلک نیازمند به میدان وسیعم هم در بخش اراده و تصمیم و نیّت محتاج به میدان وسیعم پس به من شرح صدر بده فرمود بسیار خب شرح صدر دادم عرض کرد که خب من تنهایم و نزد اینها طبق پندار اینها سابقه خوبی ندارم وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ یعنی بزعمهم نه اینکه من کار بدی کرده باشم خدایا من مأموریتت را با جان میپذیرم ولی به جبرئیل(سلام الله علیه) بگو که درِ خانه هارون را هم بزند او را هم وزیر من قرار بدهد عرض نکرد خدایا «أرسل هارون» هارون را رسول خود قرار بده عرض کرد فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ یعنی آنچه به من فرمودی اطاعت میکنم ولی به جبرئیل بگو پیام شما را به او هم برساند اینچنین نبود که - معاذ الله - وجود مبارک موسای کلیم عرض کند خدایا این مأموریت را به هارون بده عرض کرد من پذیرفتم ولی به این پیک آسمانیتان امر کنید که به سراغ برادرم برود او را وزیر من قرار بدهد برای اینکه بهترین ابزار یک پیامبر برای نشر دین, تبلیغ است و برادر من از من شیرینتر حرف میزند بهتر از من حرف میزند آن مبلّغی موفق است آن نویسندهای موفق است آن گویندهای موفق است آن سرایندهای موفق است که ادیبانهتر سخن بگوید أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً (11)من که نمیخواهم فقط درس بگویم که من میخواهم حرف تو را به جامعه برسانم مردم که تنها علم نمیخواهند مردم داناییِ تنها را نمیطلبند آرایش را هم میطلبند شما هیچ وقت دیدید وقتی میخواستید بروید یک قبا تهیه کنید یا عبا تهیه کنید همین که یک پارچه را به شما نشان دادند بپذیرید هیچ عاقلی این کار را نمیکند دهتا پارچه را نشان بدهد برای اینکه ما هم باید آن درکمان را تأمین بکنیم هم آن زیباپذیریمان را تأمین کنیم میخواهید ظرف بخرید هر ظرفی را که به شما نشان دادند که نمیخرید که برای اینکه شما همان طوری که غذا میخواهید همان طوری که احتیاج به پوشاک دارید احتیاج دارید آن ذائقهتان آن ذوقتان آن آرایشتان آن زیباییتان تأمین بشود لذا چندین ظرف را میآورند شما یکی را انتخاب میکنید چندین رنگ را میآورند شما یکی را انتخاب میکنید ماییم و آرایش از یک سو و دانایی و اندیشه از سوی دیگر و جامعه را یعنی مردم را اگر کسی بخواهد با علمِ محض اداره کند کمتوفیق است باید این را در یک ظرف خوبی حالا یا بیان خوبی یا بنان خوبی به جامعه ارائه کند عرض کرد او از من شیرینتر حرف میزند أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً (12)عرض نکرد من قبول نمیکنم عرض نکرد این مأموریت را به برادرم بده فرمود: فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ نه «أرسل هارون» در سورهٴ مبارکهٴ «طه» این نمودار و این گونه از مسائل کاملاً آنجا گذشت که وجود مبارک موسای کلیم به ذات اقدس الهی عرض کرد که این مأموریت را ضمن اینکه به من مرحمت کردی به هارون هم این مأموریت را بده فأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ یا وَاجْعَل لِی وَزِیراً (13)این وَاجْعَل لِی وَزِیراً یعنی او را اَزیر و وزیر من قرار بده هر دو تقریباً به یک معناست آن که بار سنگین روی دوش اوست وِزر مملکت روی دوش اوست میگویند وزیر بار تبلیغ را او باید ببرد برای اینکه أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً خب.
1) (13) - سورهٴ انعام, آیهٴ 67.
2) (14) - سورهٴ مریم, آیهٴ 41.
3) (15) - سورهٴ مریم, آیهٴ 51.
4) (16) - سورهٴ مریم, آیهٴ 56.
5) (17) - سورهٴ انعام, آیهٴ 90.
6) (18) - سورهٴ الرحمن, آیهٴ 13 و... .
7) (19) - سورهٴ لقمان, آیهٴ 13.
8) (20) - سورهٴ طه, آیهٴ 50.
9) (21) - سورهٴ شعراء, آیهٴ 17.
10) (22) - سورهٴ لقمان, آیهٴ 17.
11) (23) - سورهٴ قصص, آیهٴ 34.
12) (24) - سورهٴ قصص, آیهٴ 34.
13) (25) - سورهٴ طه, آیهٴ 29.
پرسش: آیا أفصح الناس نبودن نقص نیست؟
پاسخ: نه, نقص نیست برای اینکه همه کمالات را دارا هستند فصیح باید باشند نه أفصح, فصیح باید باشد اگر کسی فصیح نبود بله ناقص است اما أفصح نبود ناقص نیست عرض کرد برادرم أفصح از من است چه اینکه أفصح از دیگران هم است.
پرسش: چرا [حضرت موسی] این را برای خودش نخواست؟
پاسخ: شرح صدر خواست حلّ عُقده را خواست آن مقدار را هم برای اینکه اگر مرا کشتند لااقل او بماند تنها این نیست که او شیرینتر از من حرف میزند من میخواهم پیام شما, مکتب شما زمین نماند که اگر من از بین رفتم لااقل این, فرمایش شما را به مردم برساند منتها اگر نکشتند او أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً است اگر کُشتند بالأخره او پیامرسان است دیگر این پیام الهی حیف است زمین بماند ما آمادهایم برای هر کار.
آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آمده خدای سبحان همه خواستههای او را انجام داد که وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ٭ هَارُونَ أَخِی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ٭ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (1)تا اینکه ما با هم این کار را انجام بدهیم بعد ذات اقدس الهی فرمود: اذْهَبْ أَنتَ وَأَخُوکَ بِآیَاتِی وَلاَ تَنِیَا (2)وَنی یعنی سستی, «تَنیا» نهی آمده رویش یعنی سستی نکنید در اقامه نام من و یاد من پس آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» فعلاً محلّ بحث است که وجود مبارک موسای کلیم عرض کرد برادرم را اعزام بکن فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ یعنی آیه سیزده همین سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» است ناظر به این است که من میپذیرم ولی به جبرئیل(سلام الله علیه) بگو که پیام شما را به برادر من هم برساند من میترسم از تنهایی با سابقهای که نزد اینها دارم شرح صدر نداشته باشم آن وقت وقتی شرح صدر نداشتم نه در اندیشه موفقم و نه در انگیزه اینکه قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَیَضِیقُ صَدْرِی این شرح صدر را هم در سورهٴ «طه» گذراند (3)هم اینجا وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی خب یک انسان مداربسته زبانش هم میگیرد تنها برای وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی (4)نیست میبینید انسان در کلاس امتحان چرا زبانش میگیرد برای اینکه آن غم و غصّه در یک مدار بستهای او را وادار به فکر میکند او اصلاً سؤال ممتحن را خوب درک نمیکند این اگر بخواهد فردا بحث بکند کاملاً میدان باز دارد و آزاد زبانش هم باز است اما وقتی که مدار بسته بود زبان بند میآید دست هم میلرزد این طور نیست که دست و زبان مستقل باشند و از مغز فرمان نگیرند فرمود: وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی نه برای وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی که از آن جهت باشد.
پرسش: هر پیامبری که در هر عصری است باید از حیث جمال ظاهری و جمال باطنی از دیگران افضل باشند.
پاسخ: طوری باید باشد که جامعه بیرغبت نباشند نه جامعه به بهانه مال او یا جمال او و امثال ذلک به دور او جمع بشوند نقصی نداشته باشند چیزی که جامعه را برنجاند و برماند نباشد دیگر لازم نیست اعلا از هر جهت باشد.
پرسش:...
پاسخ: آن در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است که به خواست خدا میآید نه اینکه حالا این أفصح بودن به آن جهت باشد در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» در آیه پانزده به این صورت آمده است: وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ وجود مبارک موسای کلیم فِیهَا در آن مدینه رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ که اینها را در مطوّل ملاحظه فرمودید ترسیم و تصویر واقعه است تا انسان خوب مسئله را بفهمد به جای اینکه بفرماید یکی از دوستان او و پیروان او بود, یکی از مخالفان او «أحدهما کذا و الآخر کذا» آن قصّه را خوب مجسّم کرد فرمود: هذَا با اینکه مدّتها گذشت الآن آنچه در قرآن کریم است فرمود: هذَا این بعد از گذشت چندین قرن است دیگر اما برای ما ترسیم کرده این قضیّه را فرمود این یکی از دوستان او, آن یکی از دشمنان او هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ با یک مُشت او را از پای در آورد با اینکه آن شخص به حق کشته شد چون ظالم بود میخواست این محروم بنیاسرائیل را آسیب برساند اما وجود مبارک موسی هم فرمود: وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ نظیر آنچه در سورهٴ «فتح» آمده إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تأخَّرَ (1)خب مستحضرید فتح مکّه شکر دارد این سبب مغفرت ذنوب که نیست فرمود ما مکه را فتح کردیم تا گناه تو بخشوده شود این چه ارتباطی دارد مقدم و تالی با هم یا موضوع و محمول با هم إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ یعنی گناهانی که آنها میپنداشتند کهنه و تازه, گناهان قدیمی گناهان جدیدی در جنگ بدر و حنین و احزاب از آنها کُشتی نزد آنها مذنب تلقّی میشدی اکنون که فاتحانه و حاکمانه وارد مکه شدی وقتی فرمودی: «اذهبوا فأنتم الطّلقاء» (2)همه آن کینهها رد شد لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ وگرنه گناه را فقط توبه میبخشد دیگر.
پرسش:...
پاسخ: بله آن به حق بود اولاً قبل از نبوّت بود (یک) و ثانیاً این قوم ظالم اگر دارند محرومی را از پای در میآورند باید دفاع بکنند دیگر, آنها عدّه زیادی از این بنیاسرائیل را کشتند سر بریدند. این ماجرای وجود مبارک موسای کلیم قبل از نبوّت بود بعد وقتی که تشریف بردند مدین و نزد وجود مبارک شعیب(سلام الله علیهما) بودند و بعد عائلهدار شدند و بعد با شعیب از مدین به طرف مصر میآمدند در بین راه مقام نبوّت نصیبش شد این سالهای متمادی قبل از نبوّت بود آن هم در فضایی که حاکمان قِبطی یعنی فرعون مدّتهای مدید این بنیاسرائیل بیچاره را داشتند میکشتند. حالا اگر انشاءالله به سورهٴ مبارکهٴ «قصص» رسیدیم ممکن است توضیحات بیشتری در آن زمینه داده بشود. وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ ناظر به آن است فرمود: کَلّا هیچ کدام از اینها محال نیست آنچه را که خواستی ما انجام میدهیم آنها بخواهند جلوی رشد مکتبت را بگیرند نمیتوانند شما را آسیب برسانند نمیتوانند باعث ضیق صدر شما بشوند نمیتوانند باعث عدم انطلاق لسان شما بشوند نمیتوانند همه این نِعم را ما به شما میدهیم و از آنها هم جلوگیری میکنیم کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ ما همه جا حاضریم گاهی تعبیر «إنّی» لازم است گاهی تعبیر «إنّا» لازم است حالا این متکلّم معالغیر به لحاظ اینکه مدبّران الهی جنود الهی در خدمت حضرتاند یا نه, ما مقتدرانه [حاضریم] گاهی تعبیر به «نحن» است گاهی تعبیر به «إنّا» است متکلّم معالغیر ما حضور داریم حاضریم با شما دو نفر برای تأیید, حاضریم با او برای اهلاک لذا جمع آورده نفرمود «معکما» [بلکه فرمود] من هر دو جا حاضرم چون سه قِسم معیّت در قرآن کریم هست یک معیّت مطلقه است که هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ (1)مع کلّ انسان است یک معیّت خاصّه و ویژه است که آن معیّت خاصّه و ویژه برای مؤمنین است إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا, (2)إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ (3)این معیّت خاصّه با دیگران نیست کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ, (4)إِنَّ اللّهَ مَعَنَا (5)حرف موسای کلیم این بود حرف وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان غار این طور بود این یک معیّت دوم, دوم یعنی دوم این معیّت ویژه است که مخصوص انبیا و اولیا و مؤمنین است یک معیّت خاصه است کنار کافر و مشرک است که همان جا اینها را خفه کند این معیّت قهّاریه است پس سه قسم معیّت در قرآن کریم است یک معیّت مطلقه است که در سورهٴ «حدید» آمده هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ یک معیّت خاصّه است که إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا یک معیّت قهریه است که فرمود با کفار هستیم که إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ (6)اینجا که فرمود: إِنَّا مَعَکُم تلفیقی از دو قسم معیّت است با شما هستم برای تأیید, با فرعون هستم برای اهلاک که ذات اقدس الهی همان جا او را هلاک کند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (10 قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ (11) قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (12) وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ (13) وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (14) قَالَ کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ (15) فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولاَ إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (16) أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (17) قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ (18)) بعضی از مطالبی که مربوط به سؤالهای قبلی است عبارت از این است که ائمه(علیهم السلام) مثل فرشتگاناند همان طوری که فرشتهها سخنشان این است وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ (1)ائمه(علیهم السلام) هم مقام و برنامههای خاصّی دارند گرچه همه اینها از نظر نصاب امامت واجد شرایط و یکساناند اما تفاوتهایی هم بین آنها هست برنامههایی هست برای اینکه خصوصیت زمانها و زمینها فرق میکند بنابراین تفاوت هست ولی تنافی و تباین و امثال ذلک نیست.
مطلب دوم آن است که معارف قرآن کریم همگانی است و همیشگی لذا جاودانه است و اگر برخی از قضایا شخصی نقل شده است از آن قضایای شخصی یک ضابطه کلّی استنباط میشود که هر وقت در طول تاریخ مثل آن قضیه اتفاق افتاد همان قانون جاری است این طور نیست که یک قضیه شخصیهای در قرآن نقل شده باشد که تاریخ مصرف داشته باشد. قضایای شخصی عبارت از آن است که خصوصیتهایی در موضوع دخیل است که قضیه را از محصور بودن میاندازد قضیه شخصی در علوم به هیچ وجه معتبر نیست بر خلاف قضیه جزئی است قضیه جزئی یعنی زیر یک پوشش کلی است بعضی از این کلّیها این حکم را دارند میگویند «بعض الحیوان ناطقٌ» این میشود قضیه موجبه جزئیه اما «زیدٌ قائم» در علوم معتبر نیست برای اینکه زید یک موضوع شخصی است با خصوصیات و با مرگش رخت برمیبندد این دیگر قابل طرح در علوم نیست لذا قضایایی که در علوم معتبرند قضایای محصورهاند یا موجبه کلیه یا جزئیه یا سالبه کلیه یا جزئیه, قرآن هم یک کتاب عمیق علمی است که یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (2)قضایای آن یا موجبه است یا سالبه بالأخره محصوره است قضیه شخصیه که هیچ ربطی با قضایای معارف کلّی نداشته باشد در قرآن نیست اگر یک داستان شخصی واقع شد یک قانون کلی شامل آن میشود که هر وقت مشابه آن اتفاق افتاد آن قانون کلی مرجع است.
مطلب سوم آن است که نسخ در قرآن کریم به تخصیص ازمانی برمیگردد یک وقت است نسخ مصطلح است معنایش آن است که آن قانونشناس یا قانونگذار آشنا نبود که این مطلب تام نیست در تجربه ناکارآمدی این قانون مشخص شد این قانون را نسخ میکنند این کشف از آن میکند که قانونشناس محیط نبود نسخ به معنای ابطال گذشته این به هیچ وجه در شریعت نیست اما نسخی که بازگشتش به تخصیص ازمانی است این در شرایع فراوان است اسلام سر جایش محفوظ است که انبیای بعدی و انبیای قبلی همان را آوردند و در محدوده اسلام سخن از مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (1)است ولی در محدوده لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (2)این شِرعه و منهاج محدوده زمان و زمین دارند آنها چقدر باید عبادت میکردند به کدام سمت باید نماز میخواندند محدود بود عصرهای بعدی حکم خاصّ خودش را دارد این نسخ بازگشتش به تخصیص ازمانی است یعنی مصلحت و رعایت تربیت جامعه به این است که در آن محدوده عبادتشان به این سبک باشد در محدوده دیگر عبادتشان به سبک دیگر باشد نه اینکه عبادت پیشینیان باطل باشد یا به آن سمت باطل باشد نسخ به معنای ابطال گذشته نیست به معنای پایان بخشیدن به مدّت گذشته است ولی نقل احکام منسوخه نشان آن است که پیشینه این حکم چه بوده است و چگونه ذات اقدس الهی در آن وقت چنین حکمی را برابر مصلحت دستور داد ذکر آن و حفظ آن در قرآن کریم با مصالح همراه است.
مطلب بعدی آن است که انسانهای کامل انبیا ائمه(علیهم السلام) اینها درست است در قوس نزول حالا یا خلق اوّلاند نور اوّلاند هر چه هستند از هر نقص و عیبی به اذن الهی و به عنایت الهی معصوماند ولی در قوس صعود برابر رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (1)متکاملاند لحظه به لحظه فیض الهی میآید اینها را میپروراند اگر در اینجا آیهای داریم که لَعَلَّکَ بَاخِعٌ (2)یا موارد دیگر نهی شده است (3)برای اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با همین امر و نهیها بالا میآید در قوس نزول به عنایت الهی هر چه باید داشته باشند دارند ولی در قوس صعود بر اساس رَبِّ زِدْنِی عِلْماً کامل میشوند نباید گفت که چرا در آنجا این آیه نازل شد با اینکه او انسان کامل به مقام بقای بعد از فنا رسید برای اینکه همه اینها هم به افاضه لحظه به لحظهای خداست اگر ذات اقدس الهی این افاضات مستمرّ را قطع کند وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً (4)بنابراین بین قوس نزول و صعود باید فرق گذاشت (یک) و در قوس صعود وجود مبارک حضرت لحظه به لحظه به عنایت الهی متکامل میشود (دو) اگر امری, نهی ای, دستوری آمده که فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ (5)یا فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً (6)با همین امر و نهیها حضرت متکامل میشود و بالا میآید.
در جریان حضرت موسی و هارون(سلام الله علیهما) بار سنگین روی دوش موسای کلیم(سلام الله علیه) است نه بار روی دوش هارون بالأخره مسئولیت اصلی به دوش وجود مبارک موسای کلیم است این دستور داد این بنیاسرائیل به دنبال حضرت حرکت کردند که بروند خب آن ارتش جرّار فرعون هم فهمید اینها میخواهند از شهر بیرون بروند اینها را تعقیب کردند اینها رسیدند به ساحل رود نیل خب رود نیل گرچه به حسب ظاهر رود است اما جای کشتیرانی است یک دریاست تعبیر قرآن هم از این رود به عنوان بحر است (1)دیگر نه نهر جای خطر هم هست همراهان وجود مبارک موسی عرض کردند که خب جلو که دریاست غرق است پشت سر هم که ارتش جرّار فرعون است اینجا چه جایی بود که ما را آوردی؟! خب این مسئولیت و حفظ خود و دیگران بین دو خطر مرگ این کار آسانی نیست این یک قدرت الهی میخواهد که از شرح صدر کمک گرفته است فرمود نه, هیچ خطری نیست نه جلو خطر هست نه پشت سر ما منتظر دستور خدای سبحانیم کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ, (2)خب اگر إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ است به ما دستور بدهد برگردیم, برمیگردیم ما میشویم پیروز به ما فرمان بدهد دریا بروید ما از دریا عبور میکنیم ما میشویم پیروز خب همه این خطرها را وجود مبارک موسی تحمل کرد عصا باید به دست موسی باشد شاید به دست هارون بود هم به این قدرت نبود ما آن اثر را ندیدیم باید با معجزه باشد البته ذات اقدس الهی به هر پیغمبری که عطا کند میشود ولی بالأخره موسای کلیم لازم است که با عصا بتواند دریا را خشک کند این کارهای اساسی برای وجود مبارک موسای کلیم بود. این تعبیر که وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ این یک ترجیعبندگونهای است در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» قرآن کریم بعد از بیان آن اصل جامع به نقل چند قصّه پرداخت قصّه حضرت موسی و هارون از یک سو بعد قصّه حضرت ابراهیم بعد قصّه نوح بعد قصّه حضرت هود بعد قصّه حضرت صالح بعد قصّه حضرت لوط بعد قصّه حضرت شعیب در پایان سورهٴ «شعراء» هم جریان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را نقل میکند که این از باب ردّ العجز الی الصدر است خب این قصص را نقل میکند که آن اصل کلی را ثابت بکند. ترجیعبندگونه همه این چند قصّه این است که إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (3)این تفکّر جبری اشاعره تنها در سخنان افرادی مثل فخررازی و اینها از پیشینیان نبود در بین متأخّرین هم در تفسیر آلوسی و امثال آلوسی این تفکّر جبری فراوان است معتزله که یک مقدار آزاداندیش بودند در اثر قهر بنیالعباس اینها قلع و قمع شدند بسیاری از این متفکّران معتزلی در زمان متوکّل عباسی و اینها کُشته شدند و آن تفکّر آزاداندیشی اعتزال تقریباً رخت بربست و آنچه حاکم بین اهل سنّت است همان تفکّر اشعری است اینها گرچه در فقه دارای مذاهب چندگانهاند حنفیاند شافعیاند مالکیاند و حنبلی ولی غالباً در مسائل کلامی اشعریاند. آلوسی در ذیل این آیه وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ راه فخررازی و امثال فخررازی را که جریان جبری بودن است ذکر میکند اینجا اگر ایشان طرح نکرده بود سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این را در المیزان هم ذیل این بحث طرح نمیکرد و ما هم طرح نمیکردیم برای اینکه چند بار مسئله بطلان جبر گذشت. شبهه فخررازی و امثال فخررازی از پیشینیان و آلوسی از متأخّران این است که ذات اقدس الهی در ازل میدانست که زید مؤمن است و عمرو کافر, نمیشود گفت که خدا نمیدانست، او در ازل میدانست که فلان شخص مؤمن است و فلان شخص کافر این مطلب اول. در لایزال آن شخص حتماً باید مؤمن باشد کفر نخواهد داشت و این شخص حتماً باید کافر باشد ایمان نخواهد داشت چرا؟ برای اینکه در ازل معلوم بود که زید مؤمن است و عمرو کافر این ذاتشان این است و خدای سبحان هم در ازل میدانست که زید مؤمن است و عمرو کافر اگر در لایزال زید مؤمن نباشد و عمرو کافر نشود «علم خدا جهل بوَد» (4)چون علم خدا جهلشدنی نیست پس یقیناً حتماً جبراً زید میشود مؤمن عمرو میشود کافر این توهّم ناصواب فخررازی و امثال فخررازی که در این درازمدّت ادامه پیدا کرد تا به تفسیر روحالمعانی آلوسی و امثال آلوسی رسید (5)نقدی که گذشت و قبلاً بیان شد و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اینجا مطرح میکنند میفرمایند شما این امور سهگانه را باید اول ترسیم بکنید بگویید که ماهیّت زید ذاتاً مؤمن است و ماهیّت عمرو ذاتاً کافر (این یک, این مرحله اُولیٰ), علمِ خدا به این ماهیّت تعلّق گرفته است به ماهیّت زید که ذاتاً مؤمن است به ماهیّت عمرو که ذاتاً کافر است (این دو) مرحله سوم آن است که آنچه در خارج وجود پیدا میکند مطابق با علم خداست وگرنه علم خدا جهل بوَد; اما در مطلب اول, آن ماهیّت بدون ایجاد ذات اقدس الهی تقرّر دارد و موجود است و اقتضایی دارد؟ چنین صحنهای را شما کجا ترسیم میکنید که این ماهیّت ذاتاً این است؟ خب ماهیّت تا وجود پیدا نکند که اقتضایی ندارد گذشته از اینکه ماهیّت زید و عمرو هم یکی است آن خصوصیتهای شخصی فرق میکند آنکه ماهیّت است ماهیّت انسان است و انسان لااقتضاست پس بنابراین اینچنین نیست که ماهیّت زید قبل از علم خدا در عالَمی وجود داشته باشد بعد خدا به او علم پیدا کند بسیاری از اینها خدا را - معاذ الله - در حدّ یک انسان کامل میدانند همان طوری که علمِ ما تابع معلوم است یعنی چیزی هست ما به او علم پیدا میکنیم به علم حصولی «العلم هو الصورة الحاصلة من الشیء لدی الذهن» - معاذ الله - بسیاری از آنها علم خدا را بما عدیٰ همین طور میدانند یک علم مفهومی حصولی میدانند حالا اگر این زید قبلاً بود بالماهیّت بود در کدام عالم بود در کدام وعاء بود آیا بیوجود بود که میشود معدوم, معدوم که اقتضایی ندارد آیا با وجود بود خب چه کسی او را موجود کرد (اولاً) علم ذات اقدس الهی از سنخ علم حصولی و مفهومی نیست که صورتگیری بکند(ثانیا ) اما میماند مطلب مهم, ما پذیرفتیم که هر چه معلوم است خدا به او علم دارد اما علم دارد «علی ما هو علیه من المبادی و المنابع و المبانی» نه اصلِ فعل را علم داشته باشد خدا به هر چیزی که در جهان هست علم دارد (این یک) و به آثار آنها هم علم دارد (این دو) و به روش و منش آنها هم علم دارد (سه) به عنوان نمونه ذات اقدس الهی علم دارد که کدام خاک «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» (6)این را میداند کدام بذر کدام حبّه کدام هسته میشود خوشه یا شاخه این را هم میداند آن در جماد این در نبات, کدام حیوان در کدام سرزمین به دنیا میآید با خصیصههای حیوانی این هم که بخش سوم است را میداند کدام انسان در کدام سرزمین به دنیا میآید راه خیر را یا راه شرّ را طی میکند این را هم میداند (این چهار) هر چهارتا را میداند اما خود این ذوات را میداند و کارها را میداند و بس یا ذوات را میداند کارها را میداند روش و منش اینها را هم میداند یعنی خدا میداند که فلان خاک اگر با گذشت میلیونها سال سنگ شد بعد لعل شد در بدخشان یا عقیق شد در کوههای یمن میداند راه علمیاش چیست یا نمیداند چگونه این خاکها را جذب میکنند هر خاکی لعل نمیشود هر خاکی عقیق نمیشود کیفیّت جذب خاک مناسب برای لعل و عقیق شدن را هم میداند یا نمیداند پس اصل هستی را میداند اوصاف را میداند افعال را میداند مبانی را میداند منابع را میداند مبادی را میداند همه را میداند. حالا میرسیم به نبات همین طور میرسیم به حیوان همین طور تا میرسیم به انسان, ذات اقدس الهی میداند که فلان شخص در فلان وقت این کار را میکند و میداند که قبلاً فکر کرده با چه کسی مشورت کرده چه کسی او را هدایت کرده چه کسی او را راهنمایی کرده چه کسی مقدّماتش را فراهم کرده میداند, میداند که او میتواند آن راه خیر را انجام ندهد ولی بین خیر و شرّ مطالعه کرده خیر را انتخاب کرده این را هم میداند بعد میداند که فلان شخص در فلان وقت با اینکه میداند و میتواند به طرف شرّ برود به حُسن اختیار خودش به طرف خیر میرود میشود کمیلبنزیاد نخعی، برادرش می شود حارثةبنزیاد نخعی که قاتل فرزندان مسلم(سلام الله علیه) است خدا میداند که این شخص میتواند راه خیر برود میتواند راه شرّ را انتخاب بکند هر دو راه را بلد است هر دو راه را میتواند چه کسی او را اغوا کرده میداند این میداند که میتوانست در برابر اغوا بایستد همه اینها را خدا میداند یعنی میداند کمیلبنزیاد با اختیار خود میشود از صحابه حضرت و میداند که حارثةبنزیاد نخعی با اختیار خود میشود از اصحاب اموی «گر می خوردن من حق ز ازل میدانست» (7)اختیار مرا هم حق ز ازل میدانست, اراده مرا هم حق ز ازل میدانست آن وقت اگر اختیاری نباشد «علمِ خدا جهل بوَد» اگر اختیار ثابت نباشد علم خدا جهل میشود پس این شخص مؤمنِ بالاختیار است بالضروره نه مؤمن بالضروره, مؤمن بالاختیار است بالجبر یعنی انسان مجبور است که آزاد باشد این مؤکّد حریّت اوست هیچ انسانی ممکن نیست کاری را بدون اختیار و انتخاب و آزادی و حریّت انجام بدهد اصلاً «خُلق الانسان مختاراً» اگر انسان را از جایی به جایی بردند این فعل انسان نیست این قبول انسان است انسان در آنجا مورد فعل است نه مصدر فعل و از حریم بحث بیرون است بحث در فاعلیّت انسان است نه منفعل بودن او لذا همان طوری که دو دوتا پنجتا مستحیل است نه قبیح مجبور بودن انسان هم مستحیل است نه قبیح ممکن نیست انسان کاری را بدون اراده بکند در مرید بودن و مختار بودن و قاصد بودن او مضطرّ است یعنی خدا او را آزاد خلق کرد اگر کسی را خدا آزاد خلق کرده باشد بر خلاف آزادی کاری از او صادر نمیشود .آن که گفته بود
1) (11) - سورهٴ بقره, آیهٴ 50; سورهٴ اعراف, آیهٴ 138 و... .
2) (12) - سورهٴ شعراء, آیهٴ 62.
3) (13) - سورهٴ شعراء, آیات 8 و 9, 67 و 68, 103 و 104, 121 و 122, 139و 140, 158 و159, 174 و 175, 190 و 191.
4) (14) - منسوب به خیام.
5) (15) - روحالمعانی فی تفسیر القرآن العظیم, ج10, ص63.
6) (16) - دیوان سنایی, قصیده 134.
7) (17) - منسوب به خیام.
مِی خوردن من حق ز ازل میدانست٭٭٭ گر مِی نخورم علمِ خدا جهل بوَد (1)
پاسخ دادند که
علمِ ازلی علّت عصیان بودن ٭٭٭در نزد حکیم غایت جهل بوَد
(که این پاسخ منسوب به جناب محقق طوسی است) بله خدا در ازل میداند که فلان شخص فلان کار را میکند اما میداند با اختیار میکند میداند به او گفتند نکن ولی عمداً گوش نداد میداند که میتوانست نکند ولی کرد اینها را هم میداند پس علمِ ازلی اگر به شیئی تعلّق گرفته است با حفظ مبادی اختیاری تعلّق گرفته پس آن فعل میشود ضروری الوقوع مختاراً این حرف قبلاً هم بحث شد و جواب داده شد ولی چون جناب آلوسی اینجا مطرح کرده و سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) یک بحث عقلی برای ابطال حرف آلوسی اینجا ذکر کردند (2)اینجا طرح شده.
پرسش: این هم استفاده میشود که بالأخره آزادی انسان مطلق نیست آزادی خدا مطلق است.
پاسخ: خب بله دیگر آزادی هر کسی به اندازه هویّت اوست دیگر هویّت انسان را چه کسی به او داد خدا آزادی انسان را هم خدا به او داد دیگر این خداست که در آزادی آزاد است آزادی اش نامتناهی است چون هستیاش را کسی به او نداد ولی ما مجبوریم که آزاد باشیم یعنی اصلاً محال است کسی بخواهد کاری را بیاراده انجام بدهد این شدنی نیست بیاختیار انجام بدهد شدنی نیست میخواهد طنز بگوید شوخی بکند حتماً اختیار دارد که این شوخی را بگویم این حرف را بگویم اینجا بگویم یا نگویم ما را خدا آزاد خلق کرده هیچ راهی برای جبر نیست لذا چون ما را آزاد خلق کرده همان طوری که جبر محال است تفویض هم محال است نه تفویض بد است کار را به ما واگذار نکرده اگر واگذار کرده بود که ما میشدیم مستقل همان طوری که ما در حدوث محتاج به ذات اقدس الهیم در بقا هم هستیم. غرض این است که چون اینکه فرمود: وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ در پایان غالب این قصّهها این تعبیر آمده که اکثر اینها مؤمن نبودند این ترجیعبندگونه جناب آلوسی را در روحالمعانی وادار کرده مسئله جبر را طرح کند و سیدناالاستاد را هم آن را به این سبک ابطال کردند.
پرسش:...
پاسخ: چون دارد وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ چون خدا خبر داد پس ایمان نیاوردن اینها میشود واجب دیگر, غافل از اینکه بله ایمان نیاوردن اینها میشود واجب اما ایمان نیاوردنِ اختیاری اینها واجب است چون خدا بالصراحه فرمود: إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ, فرمود: وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ (1)ما اصلاً انسان را سرِ دو راه خلق کردیم یک راهه نیست یک طرفه نیست این نشان میدهد که انسان همیشه سر دو راه است ما راه یک طرفه نیست همیشه دو طرفه است وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ, إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً (2)این منطق رایج قرآن کریم است اما حالا زید کدام راه را انتخاب میکند خدا میداند, میداند که این کمیل با اختیار علوی میشود و میتواند اموی بشود و میداند برادرش با اختیار اموی میشود و میتواند علوی بشود . هیچ کسی از همین جبریها در قیامت هم به خدای سبحان نمی گویند آخر تو ما را مجبور کردی، در هیچ جای قرآن نیست در هیچ جای روایات نیست خب اگر این جبر - معاذ الله - حق بود اینها استدلال میکردند میگفتند آخر تو ما را وادار کردی چرا ما را عذاب میکنی حتی در جهنم هم که هستند سخن از این است که ما بد کردیم خب این استدلال خوبی است اگر جبر حق بود بالأخره یک گوشهاش در میآمد دیگر این همه داد و فریاد جهنّمیها که بلند است هیچ کدامشان نگفتند و نمیگویند خدایا تو ما را وادار کردی این معلوم میشود اصلاً مسئله جبر به ذهن کسی نمیآید در جهنم سوخت و سوز دارند ولی یکدیگر را فحش میدهند کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (3)خب اگر همهشان مجبورند به آن مسئول جهنم بگویند آخر ما را چرا آوردی اینجا شما باعث شدی ما این کار را کردیم ما چرا آوردید اینجا؟! ولی هیچ کدام این کار را نمیکنند همهاش دارند خودشان را عِقاب میکنند و یکدیگر را لعن میکنند.
پرسش: اگر شرایط خاص باعث آثار خاص بشود و آن شرایط تحت اختیار بشر نباشد آیا این خود یک نحو جبر نیست؟
پاسخ: نه آن اضطرار است که «رُفع عن امّتی تسع» (1)این اگر ضرورتی بیاید که بر انسان حاکم باشد خود ائمه فرمودند: «رُفع عن امّتی تسع» سهو است نسیان است اضطرار است اجبار است اگر کسی وادارش کردند که روزه بخورد خب کفّاره ندارد معصیت هم نکرده اگر کسی دهنش را باز کردند آب ریختند این هم روزهاش صحیح است نه تنها معصیت نکرده روزهاش هم باطل نشده چون نوشیدن روزه را باطل میکند نه نوشاندن, خوردن روزه را باطل میکند نه خوراندن, خوراندن که روزه را باطل نمیکند که بنابراین اگر اضطرار بیاید بر اساس حدیث رفع آن حکم تکلیفی برداشته میشود البته وضعیاش سر جایش محفوظ است انسان باید حقّالناس را مثلاً ادا کند.
فرمود: وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ این ندا چه نحو بود بلاواسطه بود یا معالواسطه در پایان سورهٴ «شوریٰ» آنجا فرمود ذات اقدس الهی با یکی از سه راه با بشر حرف میزند یا بلاواسطه یا مِن وَرَاءِ حِجَابٍ یا یُرْسَلُ رَسولاً (2)این به یکی از آن انحا بود لکن به قرینه کلمه ندا معلوم میشود از دور بود از نزدیک نبود چون اگر نزدیک بود دیگر ندا ندارد تعبیر وَإِذْ نَادَی از بُعد حکایت میکند بُعد هم گاهی ممکن است معالواسطه باشد یا مع حجاب باشد وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ که در بحث دیروز اشاره شد قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ. وجود مبارک موسای کلیم عذر خودش را گفت فرمود حیف این تبلیغ و رسالت است که با ناکامی همراه بشود من چند عذر دارم : إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ(یک) آن وقت بار سنگین رسالت به مقصد نمیرسد چون خائفم یَضِیقُ صَدْرِی (دو) لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی (سه) یک انسان خائف قدرت اندیشه و انگیزه او بر مدار بسته است نه میتواند درست فکر بکند نه میتواند درست تصمیم بگیرد اگر پژوهشگری در فضای رعبآوری بخواهد مطلبی را تحقیق کند کامیاب نیست یک انسان مصمّمی بخواهد در فضای خوف تصمیم بگیرد موفق نیست نه اراده و نیّت و عزم و قصد کارایی دارد نه تصوّر و تصدیق و جزم و علم کارایی دارد هم در بخش علم انسانِ خائف مشکل دارد هم در بخش عمل.
بعد فرمود: فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ اینجا دیگر فاء است این عذر چهارم نیست عذر چهارم بعد میآید در چنین فضایی میگوید خدایا من کمک میخواهم هرگز وجود مبارک موسای کلیم عرض نکرد که من این مسئولیت را نمیپذیرم معذورم دیگری را بفرست نفرمود «أرسل هارون» فرمود: فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ یعنی آن فرشته را بگو که همین پیام را به هارون برساند تا اینکه آن هارون وزیر من باشد بخشی از این شواهد در سورهٴ «طه» است بخشی از این شواهد در سورهٴ «قصص» است بخشی از این شواهد هم در متن همین آیات محلّ بحث. در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که گذشت آنجا وجود مبارک موسی عرض کرد که وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی ٭ یَفْقَهُوا قَوْلِی ٭ وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ٭ هَارُونَ أَخِی (1)خب این معلوم میشود که رسالت را قبول کرده منتها مُعین و معاون و اَزیر و وزیر میطلبد این در سورهٴ مبارکهٴ «طه» در سورهٴ «قصص» که مشابه همین بخشها خواهد آمد آنجا هم موسی عرض کرد رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ من میترسم مرا بکُشند آن وقت این پیام شما به مقصد نرسد برای اینکه این پیام شما به مقصد برسد وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ نه «أرسله» نه اینکه من معذورم او را بفرست نه خیر او را با من بفرست من قبول میکنم فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ. (2)
در همین آیه محلّ بحث سورهٴ «شعراء» فرمود: فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ سه عذر را ذکر فرمود هنوز حرف تمام نشده عرض کرد که هارون را رفیق من قرار بده چهارم: وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ من در اثر اینکه قبل از نبوّتم از یک مظلوم و مستضعفی حمایت کردم و ظالمی را از پای در آوردم آنها کینه مرا دارند ممکن است مرا بکشند آن وقت پیام شما ناکام بماند خب اگر کسی قصد استعفا دارد قصد استنکاف دارد ادلّه خود را اول ذکر میکند بعد میگوید من طبق این ادلّه معذورم اما اگر چهار دلیل دارد سه دلیل را قبلاً ذکر میکند قبل از دلیل چهارم آن حرف خودش را بزند معلوم میشود نمیخواهد استعفا بدهد برای اینکه ایشان عرض کرد خدایا من میترسم تکذیب کنند پیام شما ناکام بماند (یک) چون خائفم یَضِیقُ صَدْرِی (دو) چون خائفم لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی (سه) پس برادرم را به عنوان کمک بفرست این دیگر چهار نیست چهارمی این است که من یک سابقه قتلی هم دارم خب اگر کسی در مقام استدلال است استعفا است استنکاف است باید همه بهانهها را همه ادله را ذکر بکند بعد بگوید من طبق این چهار دلیل معذورم این طور نیست که وسط حرفها بگوید دیگری را کمک من بفرستم معلوم میشود درصدد استعفا نیست درصدد استنکاف نیست عرض کرد إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (یک) وَیَضِیقُ صَدْرِی (دو) وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی (سه) فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ بعد عذر چهارم را ذکر میکند وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ معلوم میشود نمیخواهد بهانه بیاورد نمیخواهد استنکاف بکند نمیخواهد استعفا بدهد خب دوتا خواسته دارد یکی اینکه من مشکل دارم یکی اینکه وزیر میطلبم ذات اقدس الهی با یک جمله کوتاه به هر دو پاسخ داد این تعبیر کَلّا یعنی هیچ کدام از این اعذار چهارگانه مانع نیست اینکه گفتی برادرم را بفرست فَاذْهَبَا این تثنیه یعنی قبول کردم او را پیغمبر قرار دادم به همراه تو هم میفرستم فَاذْهَبَا این میشود معجزه قرآن، این چه قول ثقیلی است! خب إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً (1)این چهارتا بهانه آورد و یک خواسته این پنجتا را با کَلّا فَاذْهَبَا پاسخ داد فرمود آن چهارتا هیچ کدام عذر نیست چون من همه را تأمین میکنم خواسته دیگری که پنجمین مطلب بود این بود که برادرت وزیر بشود فَاذْهَبَا, فَاذْهَبَا یعنی قبول کردم دیگر یعنی او را سِمت دادم دیگر چه کتابی است! خوب نگاه کنید عرض کرد رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ عذر اول, دوم اینکه وَیَضِیقُ صَدْرِی سوم اینکه وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی چهارم اینکه وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ من چهارتا عذر دارم خواسته من که مطلب پنجم است این است که برادر مرا برای کمک بفرستی این پنج مطلب, فرمود: کَلّا آن چهارتا هیچ همه رفع میشود، با یک کَلّا گفتن همه آنها رفع شد چون إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ (2)قلبش مطمئن شد شرح صدر حاصل شد لسانش منطلق شد خوف قتل برطرف شد با یک دانه کَلّا اما آن پنجمی که خواستی برادرت همراهت باشد فَاذْهَبَا یعنی قبول کردم به او سِمت دادم دوتایی پیغمبرید بروید کَلّا فَاذْهَبَا یک وقت در حضور سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی مطرح شده بود که چطور نهجالبلاغه که خیلی فصیح است اما کار قرآن را نمیکند شما ببینید در مهمترین شفافترین شیرینترین فصیحترین بلیغترین خطبههای نهجالبلاغه یک جمله قرآن باشد خودش را نشان میدهد ایشان میفرمودند در جنگ جهانی اول که بالأخره کلّ جهان داشت میسوخت حتی مسیحیها حتی بالأخره غیر مسلمانها آنها که موحّد بودند قرآن تلاوت میکردند میگفتند انجیل به زبان نمیآید نهجالبلاغه فصیح است اما این را بخواهید به صورت قرائت قرآن ترتیلی بخوانید یا آهنگین بخوانید به آهنگ در نمیآید ولو عبدالباسط هم بخواهد بخواند در نمیآید وقتی جنگ جهانی شد خواستند به کلامی توسّل بجویند و تمسّک و اعتصام بجویند حتی غیر مسلمانها هم سعی میکردند قرآن بخوانند میگفتند انجیل به آهنگ در نمیآید چنین کتابی است فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ (3)شما همین جمله إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (4)این را بگذارید در خطبه «قاصعه» میبینید همین یک جمله کلّ خطبه را میکِشد [و تحتالشعاع قرار میدهد] عظمتی دارد! فرمود قَالَ کَلّا فَاذْهَبَا.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (10 قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلاَ یَتَّقُونَ (11) قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (12) وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ (13) وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (14) قَالَ کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ (15) فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولاَ إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (16) أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (17) قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ (18) وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ (19) قَالَ فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ (20) فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ (21)) در این بخش که ذات اقدس الهی به موسای کلیم خطاب کرد از ظاهرش پیداست که این ندا از دور است چون اوایل امر است بعد ممکن است که وَقَرَّبْنَاهُ نَجِیّاً (1)آنجا که سخن از تقرّب نجوایی است دیگر سخن از نجواست نه ندا در بخشهای کوه طور فرمود: وَقَرَّبْنَاهُ نَجِیّاً یعنی با او مناجات کردیم او با ما مناجات میکند و مانند آن. از اینکه فرمود ما به موسی گفتیم ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ این قوم ظالم را بدون واو به صورت عطف بیان مشخص کرد که قوم فرعون است که گویا ظالمین و قوم فرعون دوتا لفظاند به یک معنا لذا با واو عطف نکرده با فاء عطف نکرده عطف بیان شده از بس ظلم دودمان فرعون شهرت یافت که بگویند ظالمین یا بگویند قوم فرعون یکی است این میشود عطف بیان آن; فرمود: أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ ٭ قَوْمَ فِرْعَوْنَ قوم فرعون. خب این عطف بیان بودن روشن میکند که چرا وجود مبارک موسای کلیم مکرّر هراس داشت و قرآن کریم از خوف آن حضرت یاد کرد. خوف موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) یک خوف مشترکی بود گذشته از اینکه وجود مبارک موسای کلیم یک خوف خاص داشت. خوف مشترک این دو پیامبر از همین قوم ظالم بود گذشته از اینکه خود فرعون داعیه ربوبیّت داشت بلکه داعیه ربوبیّت اعلا داشت بلکه داعیه توحید در ربوبیّت داشت این مراحل را قرآن کریم از او نقل کرد که مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (2)هست که این میشود توحید در الوهیّت یعنی غیر از من اله دیگری نیست یعنی «لا إله الاّ أنا» آن أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (3)را هم که داشت اینکه گفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی یعنی «لا إله الاّ أنا» چنین حکومت خشنی مگر میشود یک انسان عادی برود آنجا بدون ضیق صدر با انطلاق لسان سخن بگوید خب قطعاً هراس خواهد داشت این خوفی است معقول و عادی این مشترک بین وجود مبارک موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) است چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آیه 45 سورهٴ مبارکهٴ «طه» این بود قَالاَ رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَن یَفْرُطَ عَلَیْنَا این خوف مشترک بود بین این دو پیامبر اما آن خوفی که مخصوص وجود مبارک موسای کلیم بود که در قرآن کریم چند جا از ازاله خوف سخن گفته شد یکی خوف مربوط به سابقه قتل بود که وجود مبارک موسای کلیم قبل از نبوّت به حمایت یک مظلومی, ظالمی را از پا در آورد و نزد حکومت فرعون متّهم شد به ظلم و مذنب بودن که گفت لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ این خوف مخصوص.
برسیم به سراغ خوف دوم, وجود مبارک موسای کلیم وقتی که از مدین برمیگشتند به مصر در کوه طور آن حادثه پیش آمد بالأخره خواست به قصد اینکه نار بیاورد نور نصیبش شد و شنید که خدای سبحان به او میفرماید: مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَی عرض کرد هِیَ عَصَایَ فرمود: أَلْقِها یَا مُوسیٰ (1)فرمود آن عصا که در دستت است بینداز اگر خدا اراده کرده باشد آن چوب باشد چوب است و اگر اراده کرده باشد آن بشود مار میشود مار اینجا وقتی وجود مبارک موسای کلیم آن چوب را انداخت شد فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَی خب ترسید این برای اوّلین بار است دیگر یک ترس معقولِ مقبولِ بجاست خدا فرمود: لاَ تَخَفْ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی (2)این یک خوف معقولی بود بهجا هم بود برای اینکه در بحث دیروز داشتیم که اینها در قوس صعود لحظه به لحظه به افاضه الهی مستفیض میشوند ذاتاً که از خودشان چیزی ندارند اگر خوف برطرف میشود اگر امن و امنیّت میآید به عنایت الهی میآید وقتی خدا فرمود: خُذْهَا وَلاَ تَخَفْ عرض کرد چشم و دست آورد و مار را گرفت و شده چوب از آن به بعد دیگر ترسی نبود پس آن خوفی که در اثر قتل قبل از نبوّت بود یک خوف معقول و بهجایی بود آن هم از حکومت خشن این خوف کوه طور هم یک خوف معقول و مقبولی بود از آن به بعد دیگر خوفی نبود وقتی خواستند مأموریت پیدا کنند با فرعون درگیر بشوند هدایتش کنند گفتند: إِنَّنَا نَخَافُ أَن یَفْرُطَ عَلَیْنَا أَوْ أَن یَطْغَی (3)این خوفی است معقول فرمود ممکن است که ما را بکُشند حرف شما زمین بماند ما برای خودمان که حرف نداریم اما برای اینکه این حرف زمین نماند خب اگر ما را کشتند این رسالت از بین رفت چه بکنیم این خوفی است معقول. میماند در آن صحنه مبارزه که فرمود میعاد شما یَوْمُ الزِّینَةِ وَأَن یُحْشَرَ النَّاسُ ضُحی (4)فرعون و حکومت فرعونی دستور دادند همه ساحران دور و نزدیک جمع بشوند در آن میدان مبارزه آن ساحران هم طنابها و چوبها را آماده کردند تماشاچیان هم چون روز عید بود دور تا دور این میدان را گرفتند این ساحران هم میدان را پر از مار کردند شده میدان مار حالا وجود مبارک موسی باید عصا را بیندازد بشود مار اینجا فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی (5)موسای کلیم ترسید این را در خطبه چهارم نهجالبلاغه وجود مبارک حضرت امیر شرح دادند که بحثش هم قبلاً گذشت حضرت فرمود موسی میدانست آنها سِحرند و سحر کاری نمیکند و میدانست که عصای او معجزه است منتها ترس موسای کلیم این بود که به خدا عرض کرد که اگر این میدان پر از مار من هم این عصا را بیندازم بشود مار این تماشاچیهای جاهل نتوانند بین معجزه من و سِحر ساحران فرق بگذارند چه کنم؟! فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی وجود مبارک حضرت امیر در آن خطبه فرمود برای خودش نترسید این «اشفقَ مِن غلبة الجهّال و دُوَل الضلال» (6)خب اگر مردم نتوانستند بین معجزه من و سِحر ساحران فرق بگذارند چه کنم؟ خدا فرمود این کار را بکن لا تَخَف اِنَّکَ اَنتَ الاَعلیٰ (7)در این صحنه تو پیروز میشوی وجود مبارک موسای کلیم این عصا را انداخت شده مار واقعی کار معجزه ابطال سِحر است و همه آن طنابها و چوبهایی که به صورت مار در آمده بودند سِحر آنها را معجزه بلعید مردم دیدند قبلاً پر از مار بود و جهندگی میکردند ولی وقتی موسای کلیم عصا را انداخت سِحر همه باطل شد یک مُشت چوب افتاد و یک مُشت طناب افتاد و همه دیدند که یک مار است در این میدان دارد میجهد بقیه چوبها هستند یک گوشه افتادند و طنابها هستند یک گوشه افتادند سِحر را بلعید نه چوب را, سِحر را بلعید نه طناب را فرمود: أَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ که متأسفانه الآن این متّصل نوشته شده إِنَّمَا نوشته شده إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ وَلاَ یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی (8)کید را بلعید نه چوب را کید را بلعید نه طناب را بنابراین خوف حضرت موسی در هر مرحلهای اتفاق افتاد خوف معقول و مقبول و بهجایی بود آنجایی که نباید بترسد نمیترسید آنجایی که باید بترسد یا ترس برای خود نبود از ضعفِ مردم نگران بود یا ترس برای این بود که مبادا پیام الهی در وسط بماند.
مطلب بعدی آن است که فرمود شما بروید و به آنها بگویید این حرف را بگویید که أَلاَ یَتَّقُونَ. قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ ٭ وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ که این دو خوف معقول بود و بهجا قَالَ کَلّا یعنی هیچ عذری از اعذار گذشته پذیرفته نیست چون همه را ما ترمیم کردیم گفتی برادر تو را وزیر قرار بدهم رسول قرار بدهم آن این کار را هم کردم لذا فَاذْهَبَا برای اینکه تمام آن ضعفا ترمیم بشود بِآیَاتِنَا یعنی با معجزات ما میروی درباره معجزات فراوان موسای کلیم دارد که آیات بیّن و شفاف و روشن به او دادیم خب عصا بشود اژدها ید بیضا داشته باشد اینها دیگر آیات بیّن است.
پرسش: استاد ببخشید مگر فاصله بین اعجاز و شعبده آن قدر زیاد نیست که یقین برای موسی ایجاد بکند.
پاسخ: موسی که یقین دارد آن سِحر است و باطل و معجزه بر حق است این بیان نورانی حضرت امیر که در خطبه چهار است این است که فرمود من نگرانم که این مردم اگر تشخیص ندهند چه کنم خب من هم یک مار ایجاد کردم آنها هم مار آوردند اینها نمیفهمند کار من معجزه است و کار ساحران سِحر است آن وقت ما چه کنیم.
پرسش: خب مردم هم مگر چنین فاصلهای وجود ندارد که رؤیت کنند.
پاسخ: نه
پرسش: این چه اعجازی است، اگر این قدر فاصلهاش با شعبده زیاد نیست؟
پاسخ: این میشود مار واقعی آن میشود صورت مار آن کسی که بین معقول و متخیّل فرق بگذارد امروز هم کم دارید بین عقل و خیال عقل و وهم شما اوحدیّ از متفکّران را پیدا میکنید که فرق بگذارند خب این کار دشواری است فرمود نترس لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی (1)تو پیروز میشوی تو وقتی این عصا را بیندازی مار واقعی میشود معجزه سِحر را بلع میکند نه چوب را تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ (2)این صغرا و کبرا شفاف است یعنی «تلقف الکید, تبلع الکید, تأکل الکید» کید را میخورد مردم همهشان دیدند که یک مار دارد در میدان حرکت میکند یک مقدار چوبها آنجا افتاده یک مقدار طنابها آنجا افتاده اول کسی که فهمید کار آنها سِحر است و کار موسای کلیم معجزه است آن کارشناسان سحر بودند که پذیرفتند که حاضر شدند شهید بشوند و کفر آل فرعون را امضا نکنند او گفت لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ گفتند فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِی هذِهِ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا (3)خب آمار متنبّیان کمتر از آمار انبیا نیست این بهائیّت بود که چهارتا کتاب در آورده عدّه زیادی هم قبول کردند نتوانستند بین کتاب بهائیّت و قرآن فرق بگذارند الیوم با اینکه عصر علم است الآن اگر عصر علم نباشد چه وقت عصر علم است شما میبینید بهائیّتی که برای ما جعل کردند وهابیّتی که برای آنها جعل کردند همین است این وهابیّت را در برابر عترت طاهرین جعل کردند این بهائیّت را در برابر قرآن جعل کردند آن کتابِ مجعول را در برابر قرآن جعل کردند یک عدّه گفتند بله این هم وحی است! وجود مبارک امام صادق فرمود شهری هستی باش روستایی هستی باش هر جا میخواهی زندگی کنی اول ببین آنجا یک روحانی بفهم هست یا نه اگر یک روحانی بفهم یک روستا یا شهری است نرو (4)چون دینت در خطر است خب این بهائیّت رفته یک عدّه گفتند آری این وهابیّت رفته یک عدّه گفتند آری بالأخره کسی میخواهد یا علامه عسکری میخواهد یا علامه شرف الدین میخواهد یا آقاسیّد محسن میخواهد یا علامه طباطبایی میخواهد یا علامه امینی میخواهد که بالأخره فحل میدان باشد بگوید سِحر چیست معجزه چیست وهابیّت چیست تشیّع چیست بهائیّت چیست قرآن چیست این طور نیست که خریدار نداشته باشد متاع کفر دین همیشه در هر فضایی هست.
خب فرمود: فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا شما معجزات دارید نه اینکه من به شما معجزه دادم رهایتان کنم حدوثاً و بقائاً هم با شما هستم إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ خواستههای شما را برآورده کردم معجزات هم دادم با شما هم هستم لذا با طمأنینه وجود مبارک موسی و هارون(سلام الله علیهما) حرکت کردند مگر اینها راه میدادند سالیان متمادی قربانی کردن کودکان رسم اینها بود کسی که داعیه أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (1)دارد داعیه مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (2)دارد چنین کسی مگر موسی(سلام الله علیه) را میپذیرد؟! فرمود: فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولاَ إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ بروید بگویید ما از طرف خدا آمدیم گاهی توحید آن قدر جلوه میکند که در رسالت هم ظهور پیدا میکند گاهی کمرنگتر است تعبیر در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» با «طه» فرق میکند در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آیه 47 فرمود: فَأْتِیَاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولاَ رَبِّکَ ما پیامبران خداییم فرستادگان از طرف خداییم که تثنیه ذکر کرد اما در محلّ بحث یعنی سورهٴ «شعراء» مفرد آورد فرمود: إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ما فرستادهایم نه فرستادگان ما فرستاده خدای تواییم نه فرستادگان کم نیست آیاتی که نقل میکند که فلان مردم مرسلین را تکذیب کردند درباره قوم نوح این چنین است (3)درباره اصحاب حِجر اینچنین است (4)درباره بسیاری از اقوام گذشته اینچنین است (5)وقتی میخواهد نقل کند که اینها حرف پیامبرشان مثل حضرت نوح یا حضرت شعیب یا حضرت کذا و کذا را تکذیب کردند میفرماید مردم آن محل همه انبیا را تکذیب کردند سرّش این است که حرف همه انبیا یکی است این لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ (6)هم همین است دیگر چون هر کدام مصدّق حرف قبلیاند آنها در شریعت و منهاج اختلاف دارند وگرنه در إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ (7)که اختلاف ندارند دین الهی تثنیهپذیر نیست چه رسد به جمع ما دوتا دین نداریم چه رسد به ادیان این ادیان که میفرمایند این به مذاهب برمیگردد وگرنه إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ از حضرت آدم تا حضرت خاتم(علیهم الصلاة و علیهم السلام) همه اسلام آوردند البته لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً (8)آن شرایع و منهاج که فلان ملّت و فلان نحله و فلان قوم چند رکعت نماز بخوانند به کدام طرف نماز بخوانند سالی چند روز روزه بگیرند اینها البته مختلف است اما اصول دین خطوط معاد خطوط وحی و رسالت اینها یکی است. فرمود: إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ آنجا که کثرت مشهود است در آیه 47 سورهٴ مبارکهٴ «طه» تثنیه است إِنَّا رَسُولاَ رَبِّکَ هر کدام ما یک مأموریت خاص داریم یکی کوه طور میرود یکی حافظ قوم است اینها مأموریتهای خاصّی است که ما داریم اینجا جای تثنیه است و اما اینجا هر دو حرفمان یکی است و ربّالعالمین ما را فرستاده خب ما آمدیم چه بگوییم چون از طرف ربّالعالمین آمدیم شما باید معتقد باشید که ربوبیّت برای الله است و لاغیر اوّلین وظیفه ما آزادسازی مردم است و اوّلین تکلیف تو هم دستبرداری از استعباد است أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ ما آمدیم مردم را هدایت بکنیم اینها را باید به ما بدهی اینها را به بند کشیدی ما آمدیم اینها را آزاد کنیم تا یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (9)را درباره اینها پیاده کنیم اوّلین وظیفه ما این است آزادسازی بنیاسرائیل این حرف, حرف همه انبیاست لذا وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وقتی حکومت تشکیل داد اوّلین کارش آزادسازی مؤمنان از حجاز بود افراد ضعیف از حجاز بود مستکبران را سر جایشان نشاندند از طرف خدا مأمور شدند که مردم را هدایت بکنند خب مردم را باید در اختیار داشته باشند با مردم گفتگو بکنند تا آنها را هدایت بکنند أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ.
1) (16) . سوره نازعات، آیه24
2) (17) . سوره قصص، آیه38
3) (18) . سوره شعراء، آیه105
4) (19) . سوره حجر، آیه80
5) (20) . سوره شعراء، آیات176،160،141،123
6) (21) . سوره بقره، آیه136؛ سوره آل عمران، آیه84
7) (22) . سوره آل عمران، آیه19
8) (23) . سوره مائده، آیه48
9) (24) . سوره بقره، آیه129؛ سوره آل عمران، آیه164؛ سوره جمعه، آیه2
پرسش: ببخشید چرا آزادی همه را نخواست فقط بنیاسرائیل را خواست؟
پاسخ: مثل وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وجود مبارک پیغمبر رسالتش جهانی بود اما قدم به قدم اول أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (1)است بعد کم کم همشهریان است بعد همین تقسیمات سهگانه محلّی و منطقهای و بینالمللی همین است وقتی حجاز را آرام کرد آن وقت نامه برای دو امپراطوری آن روز نوشت در خاورمیانه غیر از دو امپراطوری رسمی شرق و غرب حجاز کس دیگری نبود اما اوّلین حرفی که خدا به او میزند أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ بعد برای خسروپرویز از یک سو, برای قیصر روم از سوی دیگر حضرت نامه مینویسد دستور میدهد که باید اسلام بیاورید انقیاد کنید باید مانع را برطرف کنید ما با مردم حرف بزنیم و اینها, وجود مبارک موسای کلیم هم همین طور بود طلیعه امر برای قوم خودشان است بعد دیگر توسعه پیدا میکند.
أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ ٭ قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ چون بحث وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (2)به عنوان ترجیعبند در پایان این هفت, هشت قصّه است و به همین مناسبت جناب آلوسی مسئله جبر را طرح کرد (3)و به همین مناسبت سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) یک بحث عقلی و کلامی نسبت به مسئله جبر طرح کردند (4)توضیحی هم درباره مسئله جبر بدهیم و این بحث را خاتمهیافته تلقّی کنیم چون قبلاً هم مشابه این گذشت.
مستحضرید که انسان را خدای سبحان مختار آفرید یعنی او کاری را که میخواهد انجام بدهد فکر میکند همه جوانب را بررسی میکند بعد مشورت میکند اگر آن کار خوب در آمد خود را تشویق میکند و اگر بد در آمد خود را سرزنش میکند همه اینها نشانه آزادی اوست خب, اما درباره علمِ ازلی خداوند، ذات اقدس الهی در قرآن فرمود که من انسان را مختار قرار دادم مختار یعنی حقّ انتخاب دارد غیر از انتخاب است انسان در برابر هر کاری در مرز دو طرف ایستاده است این اصل اول که آیا این کار را بکند یا نکند این کارِ خیر را انجام بدهد یا آن کار شرّ را انجام بدهد آیا اطاعت بکند یا اطاعت نکند آیا معصیت بکند یا معصیت نکند بین دو امر است وقتی در این هسته مرکزی ایستاد دو قضیه ممکنه شکل میگیرد میگوییم «زیدٌ مطیعٌ بالامکان, زیدٌ عاصٍ بالامکان» وقتی در آن هسته مرکزی ایستاده هنوز دارد فکر میکند هنوز دارد مشورت میکند هنوز دارد بررسی میکند دو قضیه ممکنه شکل میگیرد که میگوییم «زیدٌ مطیعٌ بالامکان, زیدٌ عاصٍ بالامکان» مادامی که در این هسته مرکزی ایستاده است و دو قضیه ممکنه به زید اسناد داده میشود اینجا جای تکلیف است که شارع مقدس او را مکلّف میکند با دلیل عقلی یا نقلی که فلان کار واجب است فلان کار حرام است تکلیف در جایی است که فعل ممکن باشد ترک ممکن باشد اینجا جای تکلیف است یعنی گذشته از دو قضیه ممکنه که «زیدٌ عاصٍ بالامکان, زیدٌ مطیعٌ بالامکان», «زیدٌ مکلّفٌ بالضروره» زید مکلّف است که راه خیر را برود و راه شرّ را ترک کند وقتی زید بررسی کرد همهجانبه دید عقلش را بر شهوت ترجیح داد شروع به اطاعت کرد این تکلیف دیگر رخت برمیبندد چون تکلیف با امتثال ساقط میشود اگر به سوء اختیار خودش شهوت یا غضب را بر عقل ترجیح داد شروع به عصیان کرد این تکلیف رخت برمیبندد چون تکلیف با عصیان هم ساقط میشود تکلیف در یک حال ثابت است و آن قبل از شروع به عمل یا اطاعت یا عصیان است ولی وقتی شروع به اطاعت کرد یا شروع به عصیان کرد تکلیف یا با امتثال ساقط میشود یا با عصیان ساقط میشود به کسی که دارد نماز میخواند که نمیگویند نماز بخوان میگویند ادامه بده که نسبت به آینده است نسبت به کسی که دارد دروغ میگوید که نمیگویند دروغ نگو که این تکلیف ساقط شد بالعصیان. پس انسان در هسته مرکزی اختیار است یعنی اراده و مشورت و تصمیمگیری است که دو طرف قضیه نسبت به او بالامکاناند وقتی یک طرفه شد [اگر انجام داد] میشود ضرورت اما ضروری بالاختیار, اگر ترک کرد آن هم میشود ممتنع بالاختیار «الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار, الضروری بالاختیار» هم «لا ینافی الاختیار» این هسته مرکزی جای دو قضیه ممکنه است و تکلیف هم جایش اینجاست ولی وقتی شروع به اطاعت کرد یا شروع به عصیان کرد این تکلیف ساقط میشود اما اختیار از بین نمیرود چون امتناع به اختیار «لا ینافی الاختیار» ضروری به اختیار هم «لا ینافی الاختیار» کسی که خود را از بالای یک ساختمان یا برج دارد پرت میکند این بین آن سقف و کف که دارد میآید با اختیار دارد میآید معنای اختیار این است که مبادی اختیاریه داشت الآن گرچه نمیتواند خودش را کنترل کند اما «الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار» این فضای بیرون, این فضای بیرون را ذات اقدس الهی در ازل میداند, در ازل میداند که زید در هسته مرکزی بین نفی و اثبات است (یک) تصمیم میگیرد مشورت میکند (دو) دو طرف نسبت به او ممکن است (سه) در این هسته مرکزی جا برای تکلیف است (چهار) بعد یا عقل خود را ترجیح میدهد یا شهوت و غضب را ترجیح میدهد (پنج) شروع به اطاعت یا عصیان میکند (شش) به هر طرف برود تکلیف ساقط میشود (هفت) و همه اینها حوزه, حوزه اختیار است (هشت) این را خدا در ازل میداند. مرحوم آخوند(رضوان الله علیه) در کفایه خب این فحل علمی بود حشرش با انبیا و اولیا اما خب کتاب, کتاب اصولی است نه فلسفی و کلامی لذا فرمودند ما دیگر بحث را نمیتوانیم ادامه بدهیم شما اگر با تفکّرات مرحوم آخوند آشنا باشید که در لابهلای مسائل اصولی کجا مسئله عقلی را مطرح کرده است به نبوغ علمی این بزرگوار پی میبرید آنجا چون مسئله اصولی است در اصول جای این حرفها نیست در فقه جای این حرفها نیست این حرفها میدانش فلسفه است و کلام است و تفسیر و امثال ذلک اینها درباره اختیار ماست و خدای سبحان همین را با همین وضع میداند و اگر لحظه به لحظه اراده ما عوض میشود ذات اقدس الهی میداند, میداند که شما این کار را کردید لذا کاملاً فعل را خدای سبحان در قرآن کریم به ما اسناد میدهد بِمَا کَسَبُوا (1), لَها ما کَسَبَت (2)، عَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ (3), با اینکه میداند که این کار ضروری است به اختیار, معذلک به ما اسناد میدهد برای اینکه «ضروری بالاختیار لا ینافی الاختیار» او میداند که ما با اراده داریم کار میکنیم خب کار با اراده میشود واجب. معیار در جبر و اختیار، آن کار است نه اختیار ما مجبوریم آزاد باشیم اصلاً ما آزاد خلق شدیم آزاد معنایش این است که دو طرف نسبت به ما ممکن است تصمیم میگیریم هر طرف را خودمان ترجیح دادیم عمل میکنیم میتوانیم برگردیم میتوانیم دوباره به حالت اوّلی بیاییم میتوانیم ادامه بدهیم این حالت را میگویند حالت اختیار هیچ کسی نمیتواند کاری را بیاختیار و بیاراده انجام بدهد این طور خلق شدن که ما مضطرّ در آزادی هستیم این مؤکّد آزادی است انسان آزاد خلق شده لذا وقتی جهنم هم که میرود خودش را سرزنش میکند در جهنم هم فرشتهها میگویند مگر انبیا نیامدند ائمه نیامدند روحانی نیامد مسجد نداشته حسینیه نداشتی أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ (4)این أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ معنایش این نیست که پیغمبر درِ خانهات نیامد معنایش این نیست که امیرالمؤمنین در خانهات نیامد معنایش این است که این روحانی این امام جماعت این سخنران حسینیه مگر به تو نگفت مگر برای هر کسی پیغمبر میآید برای هر کسی امام میرود البته روحانی حرفهایش را از وجود مبارک پیغمبر و اهل بیت دارد دیگر اما اینکه در جهنم بگویند أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ یعنی تو مگر مسجد نداشته مگر در محلّهات مسجد نبود مگر امام جماعت نبود مگر به تو نگفتند نه یعنی علی و اولاد علی نیامدند مگر برای تک تک افراد موسی و هارون میروند برای افراد همین روحانی همین شماها میروید خب وقتی که شما حرف موسی و هارون را نقل میکنید برای فرعون عصر یا حرف علی و اولاد علی(علیهم السلام) را نقل میکنید برای معاویه و مروان، نذیرید دیگر, در قیامت برای افراد وقتی احتجاج میکنند علیه آنها نمیگویند که حالا مگر پیغمبر نیامد حالا آن وقتی هم که جمعیّت کم بود مگر وجود مبارک پیغمبر در خانه تک تک افراد میرفت همین که در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» است که فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا (5)این میشود نذیر مگر منذرین نیامدند این نذیرها نیامدند این علما نیامدند به شما نگفتند؟! همین است دیگر بنابراین فعل انسان به اختیار اوست اما <این اختیار هم به کف اختیار اوست> ما مجبوریم آزاد باشیم و این مؤکّد حریّت ماست ولی ذات اقدس الهی در آزادی, آزاد است کسی این آزادی را به او نداد که او ذاتاً آزاد است ذاتاً مختار است.
پرسش: ببخشید کسی که معتقد باشد که انسان است چطوری میشود قائل به جبر باشد...
پاسخ: نه او اصلاً حُسن و قبح را چون منکر است میگوید هر چه او انجام بدهد خوب است دیگر وقتی که عقلانیّت شیعه نباشد همین است دیگر.
پرسش: اینکه آخوند گفت قلم اینجا رسید سر بشکست آیا حرکت جدیدی در عقیده ایجاد شد
پاسخ: نه, حالا آنجا که ایشان میفرمایند «سر بشکست» یعنی فرصت تحقیق نیست فرمایشات ایشان در مسائل کلامی و اینها مشخص است اما در اصول دیگر خب بیش از این جا برای بحث نیست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ (12 وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَی هَارُونَ (13) وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (14) قَالَ کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ (15) فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولاَ إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (16) أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (17) قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ (18) وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ (19) قَالَ فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ (20) فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ (21) وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ (22)) در جریان آفرینش انسان و جهان هرگز در روایات اینچنین نیامده که خداوند اشیاء را از عدم خلق کرد بلکه تعبیرات روایی این است که «خَلق الأشیاء لا مِن شیء» (1)نه «مِن لا شیء» بنابراین آفرینش انسان یا جهان از عدم نیست «مِن لا شیء» نیست تا محال باشد «لا مِن شیء» است یعنی ابتکاری است.
1) (1) - عللالشرائع, ج2, ص607.
مطلب دوم آن است که انسانها با سرمایه خلق شدند هیچ انسانی بدون سرمایه آفریده نشده هم سرمایه معرفتی و شناخت دارد هم سرمایه گرایشی و روشمند بودن هم بخش اندیشه را با سرمایه مجهّز کرد که او با فطرت توحیدی خلق شد فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا (1)هم بخش انگیزه را با گرایش آفرید فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (2)آن علوم حوزوی و دانشگاهی است کسبی است اما این دانش توحیدی و گرایش اخلاقی این در درون همه هست هم سورهٴ «روم» انسان را از نظر اندیشه سرمایهدار معرفی کرد فرمود: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا (3)هم سورهٴ مبارکهٴ «شمس» انسان را با گرایش معرفی کرد فرمود: وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (4)بنابراین انسان جاهلاً به دنیا نیامده (یک) بیتفاوت هم خلق نشده (دو) هم با سرمایه دانشی خلق شده هم با گرایش ارزشی انبیا هم آمدند این بخش دانش او را اثاره کردند ثوره کردند شکوفا کردند «ویثیروا لهم دفائن العقول» (5)هم آن بخش گرایشش را بنابراین نظام نمیتواند جبر باشد چه اینکه نمیتواند تفویض باشد و تحمیلی هم بر انسان نیست.
مطلب سوم این است که این اصول درباره همه انسانها در هر عصر و مصری هست یعنی هم کلی است هم دائم هیچ انسانی نیست که این دو سرمایه را نداشته باشد چه در گذشته چه در حال چه در آینده کلیّت و دوام دو اصل قرآنی است یعنی «کلّ انسانٍ فی کلّ زمانٍ» هم از نظر دانش سرمایهدار است هم از نظر گرایش لذا همه به اندازه سرمایه مکلّفاند. اصل چهارم این است که این سرمایهها یکسان نیست این بیان نورانی که مرحوم کلینی در جلد هشت کافی یعنی روضه کافی نقل کرد همین است که «الناس معادن کمعادن الذّهب والفضّه» (6)استعدادها مختلف است دانشها مختلف است گرایشها مختلف است بعضی تیزهوشاند بعضی متوسطاند بعضی ضعیفاند از نظر گرایشها هم همین طور است ولی آن نصاب لازم تکلیف را همه دارند اگر یک وقت در اثر علل و عواملی برخی از این نصابها آسیب ببیند تکلیف هم رخت برمیبندد بر اساس «رُفعَ عن امّتی تسعٌ» (7)اگر سهو بود نسیان بود جهل قصوری بود اضطرار بود الجاء بود اجبار بود «رُفع عن امّتی» وگرنه تکلیف است.
اصل پنجم این است که این اختلاف از بهترین برکات حُسن نظام عالم است یعنی اگر گرایش مردم همه در یک حد بود و یک چیز بود همه استعداد مهندسی میداشتند و این گرایش را میداشتند خب همه میشدند مهندس و اوّلین نقص جامعه این است که همه یک رشته دارند همه میشدند روحانی, همه میشدند طبیب, همه میشدند کشاورز, همه میشدند دامدار همه در یک حد باشند نقص یک نظام است جامعه همه مشاغل را میخواهد و مشاغل را نمیشود بر مردم تحمیل کرد که شما حتماً باید این کار را داشته باشید کارها را جامعه و افراد مطابق ذوق و گرایش خود آزادانه انتخاب میکنند «کلٌّ مُیَسَّرٌ لِما خُلقَ له» (1)و این از بهترین برکات الهی است و هیچ کدام از اینها هم باعث فخر نیست ذات اقدس الهی این نظام را با این وضع متنوّع آفرید تا نظام, نظام احسن باشد حالا چه کسی سواره به مقصد میرسد چه کسی پیاده در دنیا روشن نیست یکی از بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که در نهجالبلاغه است این است که «الغنیٰ و الفقرُ بعدَ العرض علی الله» (2)چه کسی سواره است چه کسی پیاده است چه کسی موفق است چه کسی کمتوفیق است این در یَوْمَ الْحِساب (3)معلوم میشود ممکن است کسی در حوزه شهرتی داشته باشد ولی در آخرت پیاده بیاید یک روحانی زحمتکش در روستایی به بیان احکام شرعی و اداره امور مردم آن منطقه میپردازد این در قیامت سواره بیاید اینها در دنیا روشن نیست «الغنیٰ و الفقرُ بعدَ العرض علی الله» بنابراین اختلاف, ضروری است اگر همه ذوق فقهی داشته باشند ذوق اصولی داشته باشند همه ذوق طبّی داشته باشند اولین نقص جامعه است بالأخره جامعه همه این رشتهها را میخواهد و هر کسی برابر آن اندازهای که خدا به او داد مسئول است هرگز کسی که دارای درجه ده استعداد است از او خدا توقّع ندارد که چرا کار درجه یازده یا دوازده را نکردی تکلیف هر کسی هم مطابق با آنچه است خدای سبحان داده است, خب چه نظامی از این بهتر! نظامی از این زیباتر و احسن ممکن نیست. میماند استعدادهای شخصی اگر کسی سؤال بکند که چرا فلان کس استعدادش پنج درجه است فلان کس استعدادش ده درجه میگوییم بسیار خب حالا ما عوض میکنیم آن که استعدادش ده درجه است میشود پنج درجه آن که استعدادش پنج درجه است بشود ده درجه تازه اول سؤال است بگوییم همه در یک حد باشند این تساوی باعث نقص است چرا او کم این است زیاد بسیار خب, این کم باشد آن زیاد الاشکال, الاشکال; خصوصیتهای موردی که در بحثهای کلی نمیگنجد خانواده اثر دارد محیط اثر دارد تربیت فامیلها اثر دارد اینها باعث میشود کسی در جایی که امکانات پرورش کم است امکانات آموزش کم است امکانات تهذیب و تزکیه کم است متوسط در بیاید. اینها پاسخ بعضی از سؤالات گذشته است.
آنچه مربوط به سؤالات این بخش است که وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی, اینکه حضرت به خدای سبحان عرض کرد زبانم باز نیست, این حصر نشده که علّتش فقط آن عُقْدَةً مِن لِسَانِی (1)باشد گاهی ممکن است انسان در اثر عقدهای که در زبان اوست زبانش باز و شفاف نباشد گاهی در اثر خوف و هراس سیاسی یا اجتماعی که بر او تحمیل شده ممکن است زبانش گویا نباشد خب همین عدم انطلاق لسان که زبان باز نیست تا حرف بزند برای هارون(سلام الله علیه) هم بود با اینکه او طبق بیان حضرت موسی(سلام الله علیه) أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً (2)بود وقتی سامری آن فتنه را به پا کرده وجود مبارک هارون ساکت شد هیچ حرفی نزد وقتی وجود مبارک موسی(سلام الله علیهما) گفت چرا اعتراض نکردی؟ عرض کرد خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ (3)من میترسیدم که تو بعد اعتراض کنی که چرا بین اینها اختلاف انداختی خب این خوف باعث عدم انطلاق زبان هارون شد با اینکه طبق بیان حضرت موسی(علیهما السلام)أَفْصَحُ مِنِّی لِسَاناً بود معنای عدم انطلاق این نیست که من با لکنت حرف میزنم گاهی زبانم بسته است این بسته بودن زبان گاهی در اثر عقده فی لسان است گاهی در اثر هراس است گاهی در اثر تحمیل سیاسی, اجتماعی یا امور و علل دیگر است هرگز لاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی مفید حصر نیست که مثلاً تنها سبب همان عُقْدَةً مِن لِسَانِی باشد.
اینکه وجود مبارک موسی به خدا عرض کرد إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ٭ وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلاَ یَنطَلِقُ لِسَانِی این دو امر را در کنار آن ذکر کرده یعنی وقتی که من رفتم آنجا زبانم بند میآید. خصوصیت فرعون هم این است که او ذِی الأوْتَادِ بود اصلاً به میخ میبست با دیگر سلاطین فرق میکرد فِرْعَوْنُ ذِی الأوْتَادِ (1)همین است میخکوب میکرد به میخ میبست هیچ کدام از آن حکّام به «ذیالاوتاد» بودن که شهرت نیافتند اینکه خدا فرمود: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ (2)همین بود سالیان متمادی این بنیاسرائیل را به عنوان برده نگه میداشت طرزی قصر ساخته که هذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی (3)خب چنین قدرتی که ذیالأوتاد باشد عَلاَ فِی الْأَرْضِ باشد جزء طغات و مفسدین باشد یک آدم ساده بخواهد برود آنجا حرف بزند خب زبان بند میآید دیگر ولی وقتی ذات اقدس الهی فرمود: کَلَّا اینها رفتند در کمال فصاحت و شهامت حرفهایشان را زدند اگر این فیض الهی نباشد اولاً راهش نمیدهند بعد آن جلال و جبروت این را میگیرد خدا فرمود: کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا رفتند و در کمال فصاحت این حرفهایشان را زدند دیگر زبان بند نیامد با اینکه عقده در لسانش بود بیش از صد بار قرآن کریم نام مبارک موسی را برده در هیچ جا ندارد که او در گفتگو کم آورده باشد که این طور نیست بعد از اینکه فرمود: کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا این قاهرانه و مقتدرانه رفته. این وقتی که رفته وجود مبارک هارون هم در این خوف سهیم بود اینها وقتی مأموریت پیدا کردند که بروند هر دو گفتند ما میترسیم این إِنَّنَا نَخَافُ أَن یَفْرُطَ عَلَیْنَا أَوْ أَن یَطْغَی این در سورهٴ مبارکهٴ «طه» برای هر دو است اختصاصی به وجود مبارک موسای کلیم ندارد در سورهٴ «طه» فرمود: اذْهَبَا إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی ٭ فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی ٭ قَالاَ رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ خب با اینکه هارون کاری نکرده موسای کلیم یک سابقه قتل قِبطی را در پرونده داشت ولی وجود مبارک هارون کاری نکرده گفتند إِنَّنَا نَخَافُ أَن یَفْرُطَ عَلَیْنَا أَوْ أَن یَطْغَی (4)ما میترسیم که برویم و برنامه شما به مقصد نرسد راه چاره چیست؟ عمده این بود که برنامه الهی را درست اجرا کنند در آیه 94 سورهٴ مبارکهٴ «طه» فرمود: قَالَ یَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلاَ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی و اینها آنجا اعتراض کرد وجود مبارک موسی به هارون(سلام الله علیهما) قَالَ یَا هَارُونُ مَا مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا (5)چرا جلوی اینها را نگرفتی چرا اعتراض نکردی عرض کرد که این خوف وادار کرد که من ساکت باشم. بنابراین آن وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی (6)یکی از علل و اسباب است تنها سببِ منحصر نیست وقتی خوف سیاسی اجتماعی هم باشد جلوی شرح صدر را میگیرد جلوی انطلاق لسان را میگیرد و مانند آن بعد هم به ذات اقدس الهی عرض کردند که وضع این است ما چه بکنیم خدا فرمود من تأییدتان میکنم اینها آمدند و حرفهایشان را زدند اوّلین حرف این بود که ربّالعالمین هست ما رسول ربّالعالمین هستیم یعنی توحید حق است وحی و نبوّت حق است بعد وقتی این دو اصل از اصول اساسی اسلام را ذکر فرمودند, فرمودند: أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ بنیاسرائیل را آزاد بکن مردم را باید آزاد بکنی حالا ارسال کن مَعَنَا یعنی با ما, ما چه بکنیم؟ ما آزادانه اینجا زندگی بکنیم (یک) بخواهیم به سرزمین نیاکانمان برگردیم بتوانیم (دو) حالا یا آنها را آزاد کن ما آزادانه در همین مصر زندگی کنیم یا اگر خواستیم از مصر برویم سرزمین نیاکانمان اما این معنایش این نیست که اسرائیل امروز بگوید سرزمین نیاکان ماست الآن ما همه ایرانی هستیم قبلاً نیاکان ما زرتشت بودند ما اسلام آوردیم حالا زرتشتیان میتوانند بگویند شما مسلمانها از اینجا بروید بیرون؟! خب این سرزمین ماست ما هزارها سال اینجا زندگی کردیم پدران ما اینجا زندگی کردند منتها ما اسلام آوردیم همینجا ماندیم آنها هم اسلام آوردند در کنعان و فلسطین و غزّه ماندند نه اینکه از جای دیگر آمده باشند این طور نیست که حالا بگویند اینجا سرزمین نیاکان ماست ارض موعود ماست اینها اینجا بودند دیگر. غرض این است که اگر گفته شد ما میخواهیم به سرزمین موعود برگردیم برای اینکه آبا و اجداد ما بودند همین آبا و اجداد اینها که در فلسطین و غزّه و امثال ذلک بودند بعداً وقتی که اسلام آمده با آغوش باز اسلام را قبول کردند یک عدّه لجاجت کردند و ماندند. أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ خیلی شفاف و روشن سه اصل را ذکر کردند یک اصل توحید ذکر کردند اصل دوم اصل وحی و نبوّت ذکر کردند اصل سوم آزادسازی مردم را ذکر کردند.
پرسش:...
پاسخ: برای اینکه این کسی که ذِی الأوْتَادِ است با این ذِی الأوْتَادِ با ابزار عادی که نمیشود درافتاد که اما إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ (1)اگر خدای سبحان توفیق بدهد آن دیگر خوف عقلانی به امنیّت عقلانی تبدیل میشود یک آدم عاقل با دست خالی با ذِی الأوْتَادِ درگیر نمیشود که مگر یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ (2)کم بود إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ (3)کم بود أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ کم بود کارش همین بود خب این کشتار روزانهاش که مشهود بود, کسی که زندان رسمیاش به میخ بستن باشد خب ترس از چنین آدمی ترس معقول است دیگر ولی وقتی ذات اقدس الهی فرمود برو این خوف عقلی میشود امن عقلی گفتند چشم! دیگر با ترس که نرفتند آنجا که رفتند با امنیّت رفتند با قدرت رفتند بالاتر از قدرت, با اقتدار رفتند حرفهایشان را زدند در اصول سهگانه توحید بود نبوّت بود اینها امور دینی, آزادسازی مردم بود حقّالناس.
حرف فرعون این بود أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً چندتا حرف زده وجود مبارک موسای کلیم دید که اینها جواب نداد یک حرفش قابل جواب بود آن را جواب تحلیلی داد قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً حالا فرعون شناخت که این همان کودک در جعبهای بود که ذات اقدس الهی به مادر موسی(سلام الله علیهما) دستور داد که فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَهُ (4)من دستور میدهم این آب مستقیماً این را ببرد زیر قصر فرعون, دستور میدهم مأموران فرعون او را بگیرند وارد اتاق فرعون بشود همین کارها را کرده فرعون گفت شما یک بچّه شیرخوار بودی وَلید بودی ما پروراندیم (یک) سالیان متمادی هم در دربار ما رشد کردی (دو) این دو امر را به عنوان نعمت ذکر میکند أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً (یک) وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ (دو) این کارها را کردیم پس ما ولی نعمت تو هستیم تو باید حقّ این نعمت را ادا بکنی به جای اینکه حقّ نعمت را ادا بکنی رفتی یکی از اقوام ما را کشتی وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ این تکرار «فَعلَ» و «فعلتَ» برای اهتمام به آن است آن کار سنگین را هم کردی باز ما کاری نداشتیم میتوانستیم بالأخره تعقیب بکنیم تو را بگیریم وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ یعنی «من الکافرین بنعمتی علیک» نه - معاذ الله - کافر مصطلح یعنی مؤمن نیستی خب او که اصلاً ایمانی نداشت و ایمانی در کار نبود آنها اصلاً خدا را قبول نداشتند.
در بحثهای قبل هم ما داشتیم که این بشر همیشه درصدد بدلیسازی است درصدد جعلیسازی است بسیاری از همین حکّام بسیاری از این افراد مُسرف و مُترف اینها مبدأ و معادی را قائل نیستند این پنج بخشی که قبلاً گذشت الآن بازگو کنیم انبیا(علیهم السلام) وقتی آمدند گفتند خدایی هست او تربیب و تربیت ما را به عهده دارد همین طاغیان و باغیان و یاغیان جلوی آنها ایستادند گفتند ربوبیّت یعنی چه؟! وقتی فکر ربوبیّت در جامعه جا افتاد اینها گفتند ربوبیّت حق است ولی ما رب هستیم خب خیلی فرق است بین این دو نگاه و دو کار آنها که اول ربوبیّت نمیپذیرفتند بعد از اینکه انبیا(علیهم السلام) تلاش و کوشش کردند فکر ربوبیّت را در جامعه جا انداختند اینها گفتند: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی, (1)أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (2)یا أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ (3)که نمرود گفته و مانند آن این بخش اول بود که مربوط به ربوبیّت است.
بخش دوم که مسئله رسالت و وحی و نبوّت و امثال ذلک است باز همین مستکبران مخالفت کردند گفتند مگر میشود بشر پیغمبر بشود وقتی فکر نبوّت و وحی و رسالت به وسیله کوشش انبیا در جامعه جا افتاد اینها متنبّیان را راهاندازی کردند گفتند وحی حق است نبوّت حق است رسالت حق است ولی مُسیلمه کذّاب پیغمبر است نه وجود مبارک حضرت اینها جعلی و بدلی را بعد ساختند. بخش سوم مسئله خلافت است و امامت است و جانشینی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است تا توانستند منکر شدند بعد از اینکه دیدند نه, نمیشود کسی این تلاش و کوشش خود را این مکتب خود را این امّت را همین طور بدون سرپرست رها بکند وقتی این فکر جا افتاد گفتند خلافت حق است جانشینی حق است ولی غدیر نیست و سقیفه است این است این بخش سوم. بخش چهارم مربوط به روحانیّت و علما و مراجع و امثال ذلک است که مردم تقلید میخواهند مردم مرجع میخواهند مردم روحانی میخواهند از دیرزمان میگفتند اسلامِ منهای روحانیّت اسلام منهای مرجعیّت اسلام منهای حوزه ولی وقتی که دیدند نه این فکر جا افتاد مگر میشود کسی مکتب داشته باشد مکتبشناس نداشته باشد آن علمای درباری و مشایخ سوء را تربیت کردند گفتند بله ما روحانی میخواهیم اما شریح باید باشد نمیدانم ابوهریره باید باشد فلانی باید باشد فلانی باید باشد.
خدا غریق رحمت کند مرحوم علامه عسکری را دیگران هم این کار را کردند ایشان زحمت کشیدند نه تنها افراد بدنام را به عنوان مرجع دینی معرفی کردند 150 راوی و محدّث معدومالعین را جعل کردند که ایشان 150 تای آن را کشف کرده که گفتند اینها راویاند خب حالا وقتی فرد جعلی درست کرده باشند چند حدیث از او جعل میکنند خدا میداند! بخش پنجم هم بخش مؤمنین است که میگفتند افراد باید مؤمن باشد به خدا و قیامت ایمان بیاورد اینها میگفتند این چیست مگر کسی تقلید میکند مگر کسی - معاذ الله - فلان حیوان است تقلید بکند ایمان یعنی چه وقتی فکر ایمان در جامعه جا افتاد بخش پنجم یعنی بخش پنجم منافقین جاسازی کردند که بله ایمان حق است باید ایمان آورد ولی ما مؤمن هستیم این منافق اول که با ایمان موافق نبود که وقتی که دید نه, جامعه افراد مؤمن را میپذیرد آمدند گفتند ما مؤمنیم. تمام این پنج بخش کارشان جعلی و بدلی ساختن بود از بدلیِ ربوبیّت گرفته که بخش اول است تا بدلیِ ایمان که بخش پنجم است کارشان همین است اینکه گفتند: وَأَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ یعنی کفران نعمت کردی اینها مِلک ما هستند ما مالکیم این همه نعمتهایی که ما دادیم چرا کفران نعمت کردی حالا وجود مبارک موسای کلیم دارد پاسخ میدهد.
پرسش: کفر را نمیشود گفت کفر به الوهیت و ربوبیت...
پاسخ: آن طوری که شفاف و روشن است این است که کفر نعمت کردی برای اینکه همه اینها را ردیف کرده بعد گفته أَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ.
چون شما در دوران شیرخوارگی کنار سفره ما زنده ماندی و در سالیان متمادی غذای ما را خوردی و فلان کار را کردی ما صرفنظر کردیم حالا کفران نعمت کردی و در برابر ما خودت را عَلَم کردی وگرنه این صدر و ساق با هم هماهنگ نیست یعنی بگوید تو به ربوبیّت ما کافری, به چه دلیل؟ به دلیل اینکه در دوران شیرخوارگی ما تو را پروراندیم یا به دلیل اینکه چند سال در خانه ما نان و نمک خوردی؟! این مقدم و تالی یا موضوع و محمول با هم مرتبط نیستند. خب پس یعنی این کفران نعمت را مرتکب شد گذشته از این, بهترین نعمت آن بود که ما صرفنظر کردیم تعقیبت نکردیم تا بگیریم. وجود مبارک موسای کلیم دید آن حرفها, حرفهای لغو و لهو است و او نمیتواند به فرعون بفهماند که دیگری ما را آورده کسی انداخت مادرم بود کسی گرفت دست مأموران الهی بود او وادار کرده که تو [تحت سرپرستی خود اداره کنی] وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی (1)این معارف را که وجود مبارک موسی نمیتواند به او بفهماند لذا از آنها هیچ پاسخی نداد فرمود: فَعَلْتُهَا بله, من آن روز که قصد کشتن نداشتم این قبل از نبوّت بود (یک) از مظلومی دفاع کردم (دو) این هم کشته شد (سه) این شبیه قتل خطأیی است البته [از نظر] اسرار درونی حق با موسای کلیم است برای اینکه نمیشود گفت که او مسئله را نمیدانست چون در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که به خواست خدا خواهد آمد قبل از نبوّتش به عنوان یک انسان فرزانه و حکیم ستوده شده فرمود: وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ٭ وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ (2)این کسی نیست که جاهلانه کار کرده باشد بگوید أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ من گمراه بودم, نه خیر, حکیمانه کرد عالمانه کار کرد این کار را باید میکرد و کرد منتها منتهی شد به مرگ آن فرد مسئله شرعی را میدانست حکم شرعی را میدانست اگر یک وقت تخلّفی شد در تطبیق آن کلی بر جزئی آن را هم میدانست ولی منتهی شدنِ این زدن به مرگ, آن ممکن است که مورد غفلت باشد خب این قبل از نبوّت است و هنوز پیغمبر نشده و هنوز مسئولیت خاص پیدا نکرده فرمود من یک ضلالت موضوعی داشتم نه ضلالت حکمی یعنی این نبود که مسئله را نمیدانستم حکیم نبودم عالم نبودم این طور نیست چون قبل از اینکه قصّه مُشت زدن را خدا نقل کند فرمود: وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحسِنین بعد فرمود این کار را کردم این چه دلیلی است که شما دارید میآورید چه حقّی است که شما بر ما دارید فرمود: فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ بعد هم احساس امنیت نکردم از آنجا بلند شدم رفتم مدین فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ بعد پیامبرانه برگشتم فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ این حکم غیر از آن حکم آیه چهارده سورهٴ «قصص» است که برای قبل از نبوّت است فرمود من رفتم الآن پیامبرم این را میگویند: فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ.
پرسش: آیا لقمه حرام تأثیر وضعی ندارد [یعنی لقمه حرام فرعون در حضرت موسی تأثیر وضعی نداشت]؟
پاسخ: نه این برای حضرت موسی طیّب و طاهر بود برای فرعون حرام بود فرعون حرام میخورد این مال, طیّب و طاهر بود برای موسای کلیم غذا برای ذات اقدس الهی است چطور وجود مبارک سیّدالشهداء اموال اموی را مصادره کرد در آن راه؟ مصادره کرد دیگر, این ولیّ مطلق بود حاکم مطلق بود بیتالمال برای او بود دستور داد مصادره کنید, خود وجود مبارک پیغمبر هم در جریان جنگ بدر مصادره کرد; این مِلک طلق حکومت اسلامی است آنها حرام میخوردند نه وجود مبارک موسای کلیم.
بنابراین آن غذای طیّب و طاهر را خورده و موحّدی را که جزء پیروان انبیای بنیاسرائیل بود او را نجات داده و بتپرستی را از پا در آورده اینها چیزی نیست اما حالا برای حفظ نظم یک کشور فرمود ما که نمیدانستیم به کشتن منتهی میشود وگرنه انسان بخواهد از موحّدی حمایت کند بتپرستی را از پا در بیاورد که این نه ضلالت است نه جهالت است نه جهل است نه سفاهت است فرمود این کارها را من کردم شما الآن چه حرف دارید وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ آنها را اصلاً ذکر نکرده فرمود اصلاً برای تو نبود دیگری مرا آورده آنجا, دیگری مرا پرورانده آنکه بر دریا مسلّط است آنکه تو را وادار کرده مرا تربیت کنی تو را نوکر من کرده دیگری است اصلاً آن حرفها را نیاورده فرمود دریا نوکر ما بود صحرا نوکر ما بود تو نوکر ما بودی اینها را آن دیگری کرده, اما تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ اینکه شما اینها را به فشار آوردی اینها را به بردگی کشیدی این هم نعمت شد که تو میگویی من کفران نعمت کردم مرا در برابر این نعمت داری محکوم میکنی شما اینها را برده قرار دادی من آمدم اینها را آزاد کنم اوّلین کار من این است وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ.
بارها گفته شد حیف وجود مبارک موسای کلیم است که گرفتار این یهودیها و صهیونیستها شده اوست که اربعین کلیمی را دارد اوست که اربعینگیری را در جهان باب کرده و عملی کرده و تنها چهل شبانه روز نه خوابید نه غذا خورد نه حرفی زد فقط با ذات اقدس الهی گفتگو میکرد اگر وجود مبارک کلیم را امّت اسلامی و شیعیان میداشتند چه کارها که نمیکردند حیف کلیم است که گرفتار این یهودیها و صهاینه شد! الآن مهمترین مشکلی که در کلّ جهان عموماً در خاورمیانه خصوصاً میبینید همین تفکّر فرعونی است آنچه اینها مکرّر پشت سر هم زبان میچرخانند میگویند همه گزینهها روی میز است همین است فرقی بین فرعونِ دیروز و امروز نیست اصرار قرآن کریم بر طرح قصّه فرعون همین است که اینها یا استکبار غرب است یا استکبار شرق همیشه میگویند جنگ, گزینه روی میز است تحریم کردن گزینه روی میز است همین است دیگر اگر جریان نمرود و اصحاب ایکه و شعیب و مدین و اینها را قرآن کم گفته برای اینکه اینها قصّههایشان در عالم کم است اما قصّه رایج و دارج همین است خب قرآن که کتاب جهانی است و هر روز زنده است و به روز سخن میگوید باید آنچه در هر عصر و مصری مکرّر اتفاق میافتد آن را مکرّر ذکر کند و همین طوری که ذات اقدسی الهی اینها را ریخته به دریا امیدواریم این مستکبران و صهیونیستها را هم بریزد به دریا!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ (15 فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولاَ إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (16) أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (17) قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیداً وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ (18) وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ (19) قَالَ فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ (20) فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ (21) وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ (22) قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِینَ (23) قَالَ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (24) قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ ألا تَسْتَمِعُونَ (25) قَالَ رَبُّکُمْ وَرَبُّ آبَائِکُمُ الْأَوَّلِینَ (26) قَالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ (27) قَالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُمْ تَعْقِلُونَ (28) قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ (29))
بعد از اینکه وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) این سِمت را دریافت کرد و با برادرش هارون(سلام الله علیهما) به این رسالت رسیدند خداوند فرمود هرگز آنها به شما آسیب نمیرسانند آن را با کَلّا تعبیر کرد به این دو بزرگوار مأموریت داد فرمود: فَاذْهَبَا آنها را مسلّح به معجزه کرد فرمود: بِآیَاتِنَا این سه مطلب را با این سه لفظ بیان فرمود کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا.
بعد اینکه فرمود: إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ یعنی این تأییدها حدوثی نیست بقایی هم است این تأیید الهی و طرد آنها حدوثی و بقایی است همان طوری که ما آنها را حدوثاً طرد کردیم بقائاً طرد میکنیم رسالت را به شما دادیم رسالت را ابقا میکنیم معجزات را به شما دادیم معجزات را ابقا میکنیم این إِنَّا مَعَکُم مُسْتَمِعُونَ تأیید ابقای آن مطالب سهگانه است بعد حوزه رسالت اینها را مشخص فرمود, فرمود شما دو مطلب را با فرعون درمیان بگذارید یکی توحید و یکی آزادسازی آن نظام و ابطال نظام بردهداری فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولاَ إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (این یک) أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (این دو).
خاورمیانه در آن روز یا گرفتار الحاد بود یا وثنیّت؛ انبیا(علیهم السلام) آمدند هر دو را ابطال کردند سرسلسله انبیای خاورمیانه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) بود حضرت براهین فراوانی اقامه کرد لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ (1)فرمود بسیار کم اثر کرد بعد دست به تبر برد و فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ (2)شاید بخشی را هم متنبّه کرد اما قسمت مهمّ بتپرستها بیدار نشدند مبارزه کرد مناظره کرد اثر نکرد تهدید کردند وجود مبارک را به آتشسوزی که حِرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ (3)وجود مبارک ابراهیم خلیل کاملاً این مطلب را از طرف خدای سبحان پذیرفت وقتی ندای یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً عَلی ابراهِیم (4)آمد بسیاری از آنها برگشتند خاورمیانه تقریباً دیگر از لوح الحاد و شرک پاک شد در کلّ خاورمیانه این طور بود منتها آن کشورها و شهرهایی که عالمان دینی داشتند که وارثان انبیا بودند اینها این توحید را حفظ کردند وحی و نبوّت را حفظ کردند آن بخشی که دسترسی نداشتند یا کمکاری کردند توحید و ربوبیّت و وحیانی حفظ نشد به شرکشان ادامه دادند حرف جناب ابوریحان بیرونی که قبلاً هم بازگو شد در کتاب شریف تحقیق ماللهند این است که فرق یونان و هند این است که در یونان مردان بزرگی قیام کردند و برای توحید کشته شدند و بالأخره توحید را حفظ کردند این سقراط بود که قیام کرد و برای توحید کشته شد بعد افلاطون و ارسطو تربیت کرد در هند چون عالمان بزرگی که در راه توحید شهید بشوند نداشت لذا وثنیّت و بتپرستی و برهما و بودا در بین آنها ماند (5)هنوز هم هست که هست این تأثیر عالمان دین است و یونان هم در شمال غربی مصر است وجود مبارک موسای کلیم هم این کارها را که در مصر کرد در کشورهای مجاور هم اثر میکرد آن روز آنچه در خاورمیانه عموماً و در بخش مصر و امثال مصر بود خصوصاً یا الحاد بود یا بتپرستی خود فرعون هم بتپرست بود برای اینکه درباریان فرعون به فرعون گفتند که موسای کلیم(سلام الله علیه) که قیام کرد یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ (6)تو و خدایان تو را میخواهد از بین ببرد خود فرعون گرفتار وثنیّت بود و بتهای فراوانی داشتند منتها از نظر تدبیر امور مردم میگفتند که مردم را ما با اندیشه خودمان باید اداره کنیم اینکه میگفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (7)یا مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (8)یا إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ من میترسم موسای کلیم دین شما را عوض کند این دینی که در بین مردم مصر رایج بود بخشی به همان اعتقادات وثنی برمیگشت بخشی هم به تدبیر کشورداری با اندیشه و فکر خود فرعون، دینی که بتواند مردم را اداره کند همان اندیشه فرعون بود دینی که بتواند رابطه معنوی مردم را برقرار کند همان بتپرستی بود گفت: إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَن یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسَادَ (9)فرعون این چند حرف را زد یک مقدار را خود او, یک مقدار را هم درباریان او آنها گفتند: یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ این هم میگفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی, أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی, إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَن یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسَادَ.
وجود مبارک موسای کلیم طبق این مأموریت هم توحید را تبیین کرد هم رسالت را و هم حوزه رسالت را مشخص کرد که اول کار، ابطال نظام بردهداری است اینکه فرمود: أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ یعنی اینها را آزاد کن ما هر جا خواستیم برویم اینها را به صورت برده درآوردی برای چه؟! فرعون قبل از اینکه مسئله ربّالعالمین را مطرح کند رسالت او را زیر سؤال برد چون موسای کلیم(سلام الله علیه) فرمود از طرف خدا مأموریت پیدا کردم إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ما فرستاده ربّالعالمین هستیم فرعون اول درباره رسالت اینها صحبت کرد بعد درباره ربّالعالمین.
درباره رسالت اینها گفت که شما نمیتوانید رسالت داشته باشید برای اینکه تحت پوشش منّت ما بودید ما عنایتهای فراوانی کردیم چنین کسی که نمیتواند رسول باشد اینها بر فرض که رسالت را میپذیرفتند میگفتند باید رسول, فرشته باشد اگر هم در بین انسانها کسی به سِمت رسالت میرسید باید کسی باشد که ذو مالٍ و بنین باشد از اشراف باشد از سرمایهداران باشد نظیر همان توهّمی که میگفتند چرا این قرآن عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (1)نازل نشد یک سرمایهدار مکّی یا مدنی یا یک سرمایهدار طائفی و مکّی باید پیامبر بشود اینها افکار باطلشان بود. این سه, چهار شبههای که درباره رسالت بود مقام اول بحث است آن جریان مَا رَبُّ الْعَالَمِینَ مقام ثانی بحث است لذا فرعون در جریان رسالت تعبیر نکرد که رسالت یعنی چه گفت تو که نمیتوانی رسول باشی ولی درباره توحید سؤالش این بود وَمَا رَبُّ الْعَالَمِینَ لذا در مقام اول که سخن از رسالت است او را با تحقیر و استهزا و تصغیر و امثال ذلک یاد کرد نگفت اصلاً رسالت چیست گفت تو که نمیتوانی رسول باشی این سه, چهار وجه در تو هست یکی اینکه ما بچههای بنیاسرائیل را میکُشتیم در همان زادروزشان تو سالم ماندی (این یک) و در دوران کودکی هم در بیت ما تربیت شدی (این دو) سالیان متمادی هم کنار سفره ما زندگی کردی (این سه) چنین آدمی که نمیتواند پیغمبر بشود خب بعد هم در دوران جوانی آن کار را کردی که نباید میکردی برای اینکه بنیاسرائیل بردگان ما هستند ما قِبطیان, موالیان آنها هستیم (یک) یک برده یک مولی, کسی از موالیان خود را بکشد خب جرمش سنگین است (این دو) این جرم سنگین که گفت: وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ نشان میدهد که مجموعه اینها استدلالی است که فرعون کرده بر نفی رسالت وجود مبارک موسای کلیم; گفت تو به نعمتهای ما کفر ورزیدی و این سوابق را هم داری تو که نمیتوانی رسول باشی.
1) (10) . سورهٴ زخرف, آیهٴ 31.
اما وجود مبارک موسای کلیم پاسخی که داد از آن جریان وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ شروع کرده آن جریان دوران شیرخوارگی و امثال ذلک را زیر پوشش آن نعمت عام ذکر کرده فرمود: فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ من یک کاری کردم اما ماندم کجا فرار کنم نه اینکه ماندم چرا چنین کاری کردم این کار را کردم کار بسیار خوبی هم بود من از دست شما نمیدانستم چه کنم بمانم که میکشید بروم عذرخواهی بکنم که من کار عاقلانه و مجاهدانه کردم کار خوبی کردم، ماندم چه بکنم به من گفتند که راه فرار هست من راه فرار را انتخاب کردم ضلالت به معنای محبّت نیست که نظیر آنچه توهّم کردند درباره نوح(سلام الله علیه) که إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (1)آنجا هم به معنی محبّت نیست ضلالت به معنای نسیان و فراموشی نیست که زنها در شهادت دو نفر باید باشند برای اینکه أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَی (2)اگر یکی فراموش کرده دیگری یادش بیاورد که ضلالت به معنی نسیان باشد ضلالت یعنی اینکه من راهم را گم کردم کاری بود مجاهدانه کردم بخواهم بروم عذرخواهی بکنم و حلیّت طلب بکنم که من ظالمی را از پا در آوردم بخواهم بمانم که دستگاه حکومت مشورت کردند شورای امنیّت تشکیل دادند علیه من که مرا بگیرند بکشند من ماندم چه کنم لذا فرار کردم قَالَ فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ ٭ فَفَرَرْتُ متفرّع بر آن است کارش خیلی عاقلانه و مجاهدانه بود برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیه چهارده به بعد گذشت که وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً حکیم بود عالم بود بعد وارد شهر شد دَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ این کشته شد.
در همان سورهٴ مبارکهٴ «قصص» آیه 20 و 21 این است که عدّهای تصمیم گرفتند شورای امنیت تشکیل دادند که وجود مبارک موسی را از بین ببرند بکشند جَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعَی با سرعت آمد به موسای کلیم گفت که اینها تصمیم گرفتند تو را اعدام کنند یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ <مؤتَمَر> یعنی محفل مشورتی یعنی نشستِ مشورتی یَأْتَمِرُونَ یعنی شورای امنیت تشکیل دادند تو را از پای در بیاورند لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ ٭ فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ خود را عادل میداند میگوید اینها ظالماند اینها قصد کشتن مرا دارند من مجاهدانه از مظلومی دفاع کردم پس بنابراین خودش را مجرم نمیداند منتها حالا مانده چه کند فرمود: أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ نه - معاذالله - ضلالت دینی یا ضلالت فکری یا ضلالت اعتقادی, خیر, برای اینکه در آیه چهارده سورهٴ مبارکهٴ «قصص» فرمود این را خدا حکمت داد علم داد بعد آن قصّه قتل قبطی را ذکر میکند بعد هم در هنگام فرار گفت خدایا مرا از قوم ظالم نجات بده نگفت من اشتباه کردم مرا ببخش این طور نبود خب بنابراین این ضلالت به معنای جهالت و امثال ذلک نیست به معنای انحراف از وظیفه نیست کار مجاهدانه و مدافعانه کرده.
پرسش: در آیه پانزده [سورهٴ «قصص»] میفرماید: هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ.
پاسخ: بله اما این حرف کیست این کار, این شورای امنیت مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ است یا به هم زدن اوضاع داخلی مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ است وگرنه کار خودش عمل رحمان بود و رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ خب این میشود عادل آنها میشوند ظالم، بنابراین اینکه فرمود: قَالَ فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ یعنی گُم شدم چه بکنم چون هیچ راهی نداشتم فَفَرَرْتُ مِنکُمْ از شما فرار کردم شما باید امنیت مرا تأمین میکردید و نکردید من کار بدی نکردم اینکه میگویید وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ یعنی «جاهدت حقّ الجهاد» بله من جهاد کردم این چه اعتراضی است میکنید لَمَّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً من محفوف به حکمت الهیام. در آیه چهارده سورهٴ مبارکهٴ «قصص» قبل از جریان قبطیکشی خدا فرمود ما به او حکم و علم دادیم بعد از این جریان، وجود مبارک موسای کلیم فرمود: فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً البته وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ این حکمت غیر از مسئله نبوّت و رسالت است برای اینکه تفصیل قاطع شرکت است بعد از غرق فرعون و رفتن به طور و دریافت تورات در تورات هم ذات اقدس الهی فرمود حکم الهی است و این حکم الهی که در تورات هست باید دیگران مطابق آن حکم الهی کار کنند؛ آیه 43 سورهٴ مبارکهٴ «مائده» این است که فرمود: وَکَیْفَ یُحَکِّمُونَکَ وَعِنْدَهُمُ التَّوْرَاةُ فِیهَا حُکْمُ اللّهِ (1)پس او محفوف به حکم و حکمت الهی است یک موجود معصومِ پربرکتی که قبل از حادثه قبطیکُشی از حکم و علم برخوردار بود بعد هم خدا به او حکم و رسالت داد بعد از غرق فرعون هم به او تورات داد که فِیهَا حُکْمُ اللّهِ این نشان میدهد او محفوف به حکمت است.
1) (13) . سورهٴ مائده, آیهٴ 43.
پرسش...
پاسخ: بله خب این ظَلَمْتُ نَفْسِی (1)را همه انبیا میگویند در بحثهای قبل هم داشتیم که برای انبیا این دفع است نه رفع. غرض این است که سخن از عصمت نیست اما کار, کار عاقلانه و عادلانه است اشتباه که نبود مظلومی را از ظالم نجات داد برای اینکه خودش میگوید خدایا مرا از قوم ظالم نجات بده اگر کار او اشتباه بود خب باید مراجعه میکرد از ولیّ دم عذرخواهی میکرد.
پرسش...
پاسخ: نه, منظور آن است که آن لوازم بعدی که مترتّب بر این کار است آنکه عمدی نبود حالا بر فرض هم وجود مبارک موسای کلیم بخواهد یک آدم بتپرستی را که درصدد آسیب رساندن به یک مظلوم است از پای در بیاورد و این نهی از منکر منتهی به قتل بشود که آسیبی نمیرساند ما قتلی داریم که قاضی دارد قتلی داریم که ناهی از منکر دارد قاضی که حکم اعدام را صادر میکند برای آن است که به مجرم میگوید چرا این کار را کردی ناهی از منکر که فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ (2)میگوید این کار را نکن نهی از منکر ولو منتهی به قتل آن مجرم بشود برای جلوگیری از فساد است قاضی که حکم اعدام میکند برای آن است که چرا کردی حالا اگر کسی خواست جلوی ظالمی را بگیرد و این ظالم دستبردار نبود هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ (3)خواست مظلومی را از پای در بیاورد و ایشان دفاع کرده و منتهی به از بین رفتن آن بتپرست شده اینکه جرم نیست وجود مبارک موسای کلیم خود را عالم و عادل معرفی کرد و آنها را ظالم، خب اگر این کار قتلِ خطئی بود اگر کسی بخواهد قاتل خطئی را به جرم خطئی که کرده است محکوم کند که این عدل است اما از اینکه میفرماید: فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (4)معلوم میشود همچنان خود را عادل میداند پس کارِ موسای کلیم محفوف به حکمت و عدل است در همه ابعاد، آن لحظهای هم که فرار میکند میگوید خدایا مرا از ظالمین نجات بده خودش هم که آنجا فرمود: فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ یعنی ماندم چه کنم نه اینکه ضلالتی هست وجود مبارک موسای کلیم به فرعون فرمود من این کار را کردم از شما ترسیدم این اشکال به شما وارد است.
حکمت را هم قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» در مقابل نبوّت قرار داده آیه 79 سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» این است که مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ این معلوم میشود مقامی است رشتهای است که غیر از نبوّت است انبیا این را دارند غیر انبیا هم این را دارند خب درباره لقمان هم فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ (1)و مانند آن.
بنابراین اینکه فرمود: فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ این پاسخ برخی از شبهات قبلی است فرمود: فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ این درباره رسالت اوست گفت: إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ هنوز به ربّالعالمین نرسیدند بعد به آن سؤال پاسخ میدهد به آن نکته میپردازد که من حوزه رسالتم ابطال نظام بردهداری است گفت: أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ خب این چه نعمتی است که شما ممنونمان کردی وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ در جریان قبل ضمیر جمع مخاطب آورد فرمود: فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ سرّش همان است که در سورهٴ «قصص» آن کسی که جَاءَ رَجُلٌ مِنْ اقْصَی الْمَدِینَةِ گفت: إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ (2)اینها شورای امنیت تشکیل دادند تو را اعدام کنند لذا جمع بود ایشان هم جمع تعبیر کرد فرمود: فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ اما این نظام بردهداری و آن حرفهای سه, چهارگانهای که گفت همهاش زیر نظر فرعون بود دیگر لذا اینجا ضمیر را مفرد آورد خطاب مفرد است فرمود: وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ این حرفهایی که شما میزنید که ما را نکشتید اینها جنایت توست نه نعمت، ما ممنون تو نیستیم تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ اینها را برده کردی دیگر این نظام بردهداری را تو راه انداختی دیگر این چه منّتی است بنابراین رسالت مشخص شد حوزه رسالت مشخص شد توهّمات فرعون ابطال شد حالا مانده ربّالعالمین چون آنها فرمودند: إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ حوزه رسالت ما هم ابطال نظام بردهداری است قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِینَ این ربّالعالمین که تو را فرستاده کیست؟ چون آنها معتقد بودند که اگر خدایی هست کاری با عالم ندارد الله را قبول داشتند اما او ربّ باشد تدبیر مردم تدبیر نظام به عهده او باشد قبول نداشتند آنکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) میگفت که رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ نمرود گفته بود أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ (3)برای اینکه اینها ربوبیّت را قبول نداشتند وجود مبارک ابراهیم خود را محکوم ندید, دید در این محکمه افرادی که تشخیص بدهند کماند نظیر آنچه را وجود مبارک موسای کلیم هراس داشت هراس موسای کلیم طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه که فرمود اگر خداوند درباره موسای کلیم در آن مناظره و مسابقه میدان مار فرمود: فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی (4)ترس موسی از این نبود که این مارها به او آسیب برسانند ترس موسای کلیم از جهل مردم بود که اگر مردم نتوانند بین معجزه من و سِحر ساحران فرق بگذارند چه بکنیم (5)آنجا خداوند به صورت شفاف فرمود که کار تو سِحر را از بین میبرد، وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) هم در آن مناظره توحیدی با نمرود وقتی فرمود: رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ بعد نمرود گفت أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ دستور داد دو زندانی را از زندان در آوردند یکی را اعدام کردند یکی را آزاد کرد گفت من هم احیا و اماته دارم حضرت دست از برهان قبل برنداشت که بگوید آن برهان قبل - معاذ الله - باطل بود یک برهان شفافتر و روشنتر نظیر همان برهان آورد گفت: فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ این معنایش این نیست که آن برهان قبلی درست نبود برهانی آورد که دیگر نمرود نتواند عوامفریبی بکند دیگر فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ (6)وجود مبارک موسای کلیم هم در آن صحنه همین کار را کرد ابراهیم(سلام الله علیه) هم همان کار را کرد اینجا حالا فرعون میگوید این ربّالعالمین کیست که تو را فرستاده فرمود ربّالعالمین کسی که ربّ جهانیان است تدبیر, تربیب و تربیت همه در اختیار اوست ربّ السماوات است, ربّ الأرض است, ربّ بین الأرض و السّماوات است اگر شما اهل یقین هستید اگر میتوانید یقین پیدا کنید یعنی یقینِ اعتقادی نه, بلکه یقین عملی برای اینکه برهان که حق است ولی شما نمیپذیرید.
فرعون به اطرافیانش رو کرد که نمیشوید این چه میگوید قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ ألا تَسْتَمِعُونَ بتپرستها میگفتند خدا جهان را خلق کرد ولی ارباب متفرّقه دارند اداره میکنند هیچ کاری خدا با جهان ندارد فرعون گفت: ألا تَسْتَمِعُونَ وجود مبارک موسای کلیم این را بازتر کرد مُجمل را مفصّل کرد فرمود: رَبُّکُمْ وَرَبُّ آبَائِکُمُ الْأَوَّلِینَ شما را و گذشتگان شما را هم خدا دارد تدبیر, تربیب و اداره میکند و اداره کرده است از این به بعد فرعون برآشفت قَالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ اینها سفاهت را عقل پنداشتند به وجود مبارک نوح میگفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ (1)به خیلی از انبیا میگفتند یا در ضلالتی یا در سفاهتی قرآن کریم میفرماید کسی از روش انبیا فاصله بگیرد سفیه است وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ (2)این جریان اتّهام و رمی به جنون برای همه انبیا بود درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم بود که گفتند این - معاذالله - مجنون است که خدای سبحان سوگند یاد کرد که تو منزّه از جنونی (3)، اینجا هم فرعون به درباریانش استهزا گفت نه «رسولنا» (یک) نه «الرسول» (دو) رَسُولَکُمُ اینکه شما خیال میکنید او برای شما رسالت آورده و او خیال میکند رسول شماست إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ همه تعبیر استهزایی است نه الرسول را قبول دارد نه رسولِ ربّ العالمین را میگوید اینکه برای شما آمده این - معاذ الله - آدم مجنونی است بعد وجود مبارک موسای کلیم این اهانت را تحمل کرد فرمود: رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَیْنَهُمَا اینجا که رسید قَالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَیْنَهُمَا اگر عاقل هستید; قبلاً فرمود مطلب روشن است ولی شما نمیپذیرید اگر اهل یقین هستید یعنی یقین عملی باید بپذیرید بعد اینجا نفرمود شما جنون دارید فرمود اگر عقل دارید بپذیرید نفرمود جنون برای شماست دیگر از این به بعد فرعون برآشفت قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ تنها اله منم وثنیها میگفتند الله کلّ عالم را آفرید اما ربوبیّتش به ارباب و بتها سپرده شده یا از بزرگان بشرند یا از بزرگان فرشتهاند یا علل و عوامل دیگریاند که تدبیر این کارها به عهده آنها سپرده شده آنها که از قداست برخوردار بودند گرفتار تثلیث شدند - معاذ الله - عیسای مسیح(سلام الله علیه) را سِمت ربوبیّت دادند گروهی از کلیمیها عُزیر را ابنالله میپنداشتند آنها که سهمی از قداست البته قداست موهوم داشتند [این طور بودند], اینها که سهمی از قداست ندارند خودشان را ربّ میپندارند مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (4)میگویند, أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (5)میگویند, إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ (6)میگویند, دین اینها یعنی قوانینی که بتواند کشور اینها را اداره کند قانونی که بتواند کشور اینها را اداره کند باید محصول فکر همینها باشد اینها دینشان است این حرفها را که وجود مبارک موسای کلیم شنید فرمود خب رسول باید معجزه داشته باشد چون خدای سبحان فرمود: کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا حالا این بِآیَاتِنَا را که خدای سبحان به اینها داد این را میخواهد مطرح کند اینها گفتند: إِنَّا رَسُولُ (یک) رَبِّ الْعَالَمِینَ (دو) أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ و نظام بردهداری را باید ابطال بکنیم (سه) این سه مطلب را گفتند اما آن یکی مانده خدای سبحان که فرمود: کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا یعنی برو بگو من معجزه دارم. فرمود ما که گفتیم رسول هستیم, ربّالعالمین هم که گفتیم, أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا را که گفتیم حالا نوبت به آیاتناست ما با معجزه آمدیم.
فرمود اینکه شما تهدید میکنید لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ میگویید, أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ (1)باز هم این حرفها را میزنید؟! معجزه یعنی کاری که راه علمی ندارد راه فکری ندارد این مطلب بارها گذشت؛ کسی ممکن نیست سالیان متمادی درس بخواند یا ریاضت بکشد بتواند معجزه بیاورد معجزه جزء علوم نیست که موضوع داشته باشد محمول داشته باشد نسبت داشته باشد انسان با درس خواندن معجزه بیاورد بر خلاف علوم غریبه همه علوم غریبه نظیر علوم قریبه موضوع دارد محمول دارد رابطه دارد نسبت دارد دلیل دارد با درس خواندن میشود ساحر شد شعبدهباز شد کاهن شد مُشعبِد شد و مانند آن همه اینها علم است حالا منتها حرام است اما معجزه راه علمی ندارد که کسی بگوید موضوعش این است محمولش این است اگر اینچنین بکنی اینچنین میشود این به قداست روح وابسته است این قداست روح که امر تعلیمی نیست آن کسی که - گرچه این نه تنها تمثیل نیست تشبیه بسیار ضعیفی هم است - جمال یوسفی دارد این که نمیشود با مشّاطهگری بشود یوسف یا آهنگ داوودی دارد کسی این طور نیست که درس بخواند بشود داوود این درسی نیست این کرامتی است که به خودش شخص وابسته است ممکن است آدم این راهها را یاد بگیرد ولی آن کار به قداست شخص وابسته است معجزه بالاتر از اینهاست راه فکری به هیچ وجه ندارد خب این عصا دست خیلیها بود مگر میتوانستند دست به این عصا بزنند بشود اژدها این طور که نبود همان عصا را هم اگر کسی دست میزد اژدها نمیشد.
1) (30) . سوره ٴشعراء، آیه 30.
پرسش...
پاسخ: بله آن راه علمی دارد و در برابر معجزه هم شکستپذیر است دو خصوصیت دارد یکی اینکه راه علمی دارد یک انسان میتواند یاد بگیرد که این مرتاض در طیّ این بیست یا سی سال چه کار کرد همان راه را ادامه بدهد بعد چنین آثاری هم میآورد (یک) دوم اینکه شرق و غرب عالم همه بشوند مراتضه و مرتاضانه بر خلاف عادت کار انجام بدهند در برابر کوچکترین معجزه از پای در میآیند (دو) این دو ویژگی هست فرمود: إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمْ الْغَالِبُونَ (1)تمام شد و رفت هیچ ممکن نیست که کسی در برابر معجزه بتواند مثلاً مبارزه کند این طور نیست همه اینها نظیر آن سِحر و شعبده و امثال ذلکاند.
پرسش...
پاسخ: بله آنها علمی است ولی این علمی نیست یعنی این کاری که به قداست روح وابسته است به اراده الهی تکیه میکند اراده الهی فوق این طبیعت است چطور میشود که آتش گلستان بشود اینکه راه علمی نیست فرمود: یَا نَارُ کُونِی بَرْداً وَسَلاَماً (2)چطور میشود که یک سدّ آبی میشود درست کرد که راه علمی نیست فرمود: اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ (3)آبهای رفته, رفته آبهای نیامده, نیامده روی هم سدّ آبی درست کردند این دریای به عظمت این رود نیل که جای کشتیرانی است طوری شد که جادّه خاکی و خشک شد که پای اینها تر نشد فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً, (4)یَبَساً یعنی یَبَساً این راه علمی ندارد این به اراده الهی وابسته است به قداست روح وابسته است اگر کسی نخواهد آنچه را که خدا نمیخواهد و بخواهد آنچه را خدا میخواهد آن وقت در عالم اثر میکند دیگر علوم چه قریب چه غریب همه علم است موضوع دارد محمول دارد حالا بعضی حرام است بعضی حلال، وجود مبارک موسای کلیم فرمود من این سه, چهار کاری که خدای سبحان دستور داد آن سه را گفتم اما یکی مانده فرمود: کَلّا ما پذیرفتیم فرمود بروید بگویید إِنَّا رَسُولُ گفتیم, [فرمود بگویید] رَبِّ الْعَالَمِینَ گفتیم, [فرمود بگویید] أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ گفتیم, این بِآیَاتِنَا مانده من با معجزه آمدم; فرمود: أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ یک شیء شفاف و روشن همراهم است قَالَ فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ. (5)
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِینَ (23 قَالَ رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (24) قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ ألا تَسْتَمِعُونَ (25) قَالَ رَبُّکُمْ وَرَبُّ آبَائِکُمُ الْأَوَّلِینَ (26) قَالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ (27) قَالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُمْ تَعْقِلُونَ (28) قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهاً غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ (29) قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ (30) قَالَ فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (31) فَأَلْقَی عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ ثُعْبَانٌ مُبِینٌ (32) وَنَزَعَ یَدَهُ فَإِذَا هِیَ بَیْضَاءُ لِلنَّاظِرِینَ (33) قَالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذَا لَسَاحِرٌ عَلِیمٌ (34) یُرِیدُ أَن یُخْرِجَکُم مِنْ أَرْضِکُم بِسِحْرِهِ فَمَاذَا تَأْمُرُونَ (35) قَالُوا أَرْجِهْ وَأَخَاهُ وَابْعَثْ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِینَ (36) یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحَّارٍ عَلِیمٍ (37) فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِیقَاتِ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ (38) وَقِیلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنتُم مُّجْتَمِعُونَ (39) لَعَلَّنَا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِن کَانُوا هُمُ الْغَالِبِینَ (40) فَلَمَّا جَاءَ السَّحَرَةُ قَالُوا لِفِرْعَوْنَ أَءِنَّ لَنَا لَأَجْراً إِن کُنَّا نَحْنُ الْغَالِبِینَ (41) قَالَ نَعَمْ وَإِنَّکُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ (42) قَالَ لَهُم مُوسَی أَلْقُوا مَا أَنتُم مُلْقُونَ (43) فَأَلْقَوْا حِبَالَهُمْ وَعِصِیَّهُمْ وَقَالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغَالِبُونَ (44) فَأَلْقَی مُوسَی عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ (45) فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ (46) قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِینَ (47) رَبِّ مُوسَی وَهَارُونَ (48)) پرسش...
پاسخ: قرآن کریم جریان برخورد وجود مبارک موسای کلیم و هارون(سلام الله علیهما) را با فرعون در موارد متعددی ذکر کرده آن فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً (1)را هم ذکر کردند از این روانتر و شفافتر که فرض ندارد در کمال بزرگواری و کرامت او را دعوت کردند او برخورد خشن داشت میگفت: الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ و مانند آن, آنها قول لیّن داشتند دیگر.
1) (1) . سورهٴ طه, آیهٴ 44.
وقتی وجود مبارک موسای کلیم وارد شد مأموریت اینها این بود که بگویند: إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (1)مأموریت آنها همراه با معجزات بود آنها آن سه, چهار کار را کردند یعنی رفتند و گفتند ما رسول هستیم (یک) از طرف ربّالعالمین آمدیم (دو) حوزه رسالت ما هم ابطال نظام بردهداری است (سه) و آزادسازی خصوص بنیاسرائیل است (چهار) این گفتهها انجام شد منتها او نپذیرفت. مانده مسئله بِآیَاتِنَا (2)وقتی وجود مبارک موسای کلیم این دعوتها را ذکر کرد فرمود ما دعوتمان با یک ادّعا همراه است ما شما را به توحید دعوت کردیم و مدّعی رسالت هستیم و ادّعای ما هم با معجزه ثابت میشود ما اگر معجزه بیاوریم باز حرفی دارید.
أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ وثنیها و بتپرستها خدا را قبول داشتند میگفتند خدا ربّالأرباب است الهالآلهه است واجبالوجود است «لا شریک له» خالق کلّ است «لا شریک له» ربّ کل است «لا شریک له» اله کل است «لا شریک له» اما آلهه جزئی در کارند ارباب متفرّقه و جزئی در کارند که ما را به او نزدیک میکنند این توهّم باطل را انبیا رد کردند آن اصول حق را تثبیت کردند. وجود مبارک موسای کلیم فرمود شما اگر اهل یقین هستید خدا را به عنوان مبدأ کل قبول دارید او با معجزه ما را اعزام کرد فرعون این را نفی نکرد نگفت معجزه افسون است و افیون، گفت اگر راست میگویید معجزه بیاورید. جناب زمخشری میگوید که فرعون پذیرفته که بین اعجاز و صدق دعوای مدّعی، تلازم هست ولی گروهی از اهل قبله یعنی اشاعره چون خودش از معتزلیهاست گروهی از اهل قبله این تلازم را قبول ندارند (3)آن که منکر حُسن و قبح عقلی است هیچ تلازم عقلی قائل نیست بین اعجاز و صدق دعوا برای اینکه منشأ این استقلال عقل, در اینکه «العدلُ حسنٌ, الظلم قبیحٌ» و مانند آن است و اینها این را قبول ندارند. آن روز این معنای بدیهی عقلی، مقبول فراعنه بود لذا وقتی وجود مبارک موسای کلیم فرمود: أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ, قَالَ فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ منتها اشکال آلفرعون در صغرا بود میگفتند این معجزه نیست این سِحر است برای اینکه نپذیرند میگفتند این معجزه نیست ولی اگر میپذیرفتند که معجزه بود بین اِتیان معجزه و صدقِ دعوا تلازم است چرا برای اینکه اگر کسی قدرتی پیدا کند کاری انجام بدهد که احدی نسبت به انجام کار او قدرت نداشته باشد و کار او هم جزء پیشرفتهترین رشتههای علمی همان عصر باشد که متخصّصان فراوانی هم در آن زمینه هستند و چنین کاری هم در جامعه رسوخ دارد و نفوذ دارد مردم میپذیرند اگر چنین کسی پیغمبر نباشد ولی بتواند چنین کاری بکند این اغرای به جهل است و این از ذات اقدس الهی قبیح است چنین قدرتی را به غیر انبیا نخواهد داد و بین معجزه و علوم غریبه هم فرق است علوم غریبه, علوم موضوع و محمول و رابطهداریاند ولو افراد کم میتوانند درس بخوانند و آن علوم غریبه را فراهم کنند و بیاورند ولی اگر خدا به کسی قدرتی بدهد که احدی مثل او نیست نه در گذشته نه آینده، معجزه معنایش همین است دیگر یعنی آن کاری که وجود مبارک صالح کرد از زمان آدم تا آن عصر هیچ کس این کار را نمیتوانست بکند از زمان خود حضرت صالح(سلام الله علیه) الی یوم القیامه هم هیچ کسی نمیتوانند چنین کاری بکند که از کوه ناقه در بیاورد البته انبیا میتوانند این کار را بکنند معجزه مربوط به خصوص مردم آن عصر نیست گذشته و آینده را هم در برمیگیرد احدی از غیر انبیا و معصومین(علیهم السلام) قدرت ندارند آن کار را بکنند یعنی راه علمی نیست آن وقت چنین قدرت شگفتآوری را خدا به دست یک آدم دروغگو بدهد این کار قبیح است دیگر و قبیح از خدای سبحان صادر نخواهد شد پس بین اِتیان معجزه و صدقِ دعوای معجزهآور تلازم عقلی است.
وجود مبارک موسای کلیم فرمود قبول دارید گفت اگر راست میگویی بیاور. حرف جناب زمخشری این است که آن روز این تلازم عقلی مقبول بود ولی متأسفانه برخی اهل قبله یعنی اشاعره منکر حُسن و قبح عقلیاند و این را نمیپذیرند (1)اگر کسی حسن و قبح عقلی را نپذیرفت بسیاری از مسائل همین طور در دستش میماند بالأخره راهی برای حل نیست. وجود مبارک موسای کلیم فرمود: أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ, قَالَ فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ آنجا که وجود مبارک موسای کلیم فرمود: إِن کُنتُم مُوقِنِینَ یعنی اگر شما در برابر برهان سرِ تسلیم فرود میآورید خب این دلیل است دیگر بالأخره عالم با این نظم عمیق و عریقی که دارد خودساخته که نیست تصادفی هم که نیست طبق بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه که این مثل علف هرز باشد; (2)هیچ زرعی بدون زارع نیست هیچ بنایی بدون بنّا نیست و مانند آن. این حرفها را وجود مبارک موسای کلیم درباره توحید اقامه کرده است درباره دعوا این سخن را آورد که أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ پس دعوتش به توحید است با آن بیان, دعوای او به رسالت است با این معجزه.
پرسش: فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید٭٭٭ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد. (3)
پاسخ: دیگران یعنی انبیا و اولیا وگرنه فیض روحالقدس که به غیر پیغمبر معجزه نمیدهد که کرامت مسئله دیگر است ممکن است کسی دعایی بکند نماز استسقایی بخواند باران بیاید دعایی بکند مستجاب بشود از اینها کم نیست اما معجزه بکند که احدی نتواند مثل او بیاورد نه در گذشته و نه الی یوم القیامه این فقط برای انبیا و معصومین(علیهم الصلاة و علیهم السلام) است.
فرمود: أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ, قَالَ فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ یعنی تو دعوتی داشتی و دعوایی, دعوتت را که ما نپذیرفتیم گفتیم که - معاذ الله - مجنون است بعد تهدید به زندان هم کردیم آن هم چه زندانی! نگفت که «لأسجننّک» زندانت میبرم گفت: لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ گویا سلولهای انفرادی داشتند در زندان, گفت همانند سایر افرادی که در سلولهای انفرادیاند تو را هم به آنجا میبرم وگرنه تعبیر قرآن این بود که من تو را زندانی میکنم نه تو را از زندانیها قرار میدهم خب این راجع به دعوت بود, راجع به دعوا هم فرمود من معجزه دارم گفت بیاور اگر راست میگویی. این حرفها را عقل ثابت میکند یعنی انبیا باید معجزه بیاورند (یک) حقیقت اعجاز از سنخ علوم نیست و راه فکری ندارد (دو) تلازم ضروری و عقلی هست بین اتیان معجزه و صدق دعوای مدّعی (سه) معجزه با همه علوم غریبه فرق دارد (چهار) فرقش را هم خود عقل میفهمد (پنج) اینها همه مسائل عقلی محضاند.
خب قَالَ فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ ٭ فَأَلْقَی عَصَاهُ آن چوبی که در دستش بود آن را انداخت اِلقا کرد فَإِذَا هِیَ ثُعْبَانٌ اما ثُعْبَانٌ مُبِینٌ نه به صورت, ثعبان شد واقعاً ثعبان شد ثعبان شفّاف. حالا یک معجزه دیگر طلب کرد یا همزمان معجزه دیگر را ارائه کرد در این بخش از آیات نیست وقتی عصا را القا کرد شده ثعبان مبین وقتی دست در جیب و گریبان گذاشت و دست را از جیب و گریبان به در آورد وَنَزَعَ یَدَهُ فَإِذَا هِیَ بَیْضَاءُ لِلنَّاظِرِینَ این دست مثل آفتاب میدرخشید اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ (1)یعنی دستت را در جیبت بگذار آن روز گذشت که انسان باید دستش را در جَیب خودش بگذارد نه در جیب دیگری و نه کیف دیگری آن که چشمش به جیب زید است و کیف دیگری او هرگز به جایی نمیرسد آن که دستش به جَیب خودش است و چشمش به گریبان خودش است او بالأخره میتواند وارث موسای کلیم باشد.
1) (8) . سورهٴ قصص, آیهٴ 32.
وَنَزَعَ یَدَهُ فَإِذَا هِیَ بَیْضَاءُ لِلنَّاظِرِینَ کاملاً دیدند که شفاف و روشن است. در بخشهایی از سورهٴ مبارکهٴ <طه> و مانند آن آمده است که مِنْ غَیْرِ سُوءٍ (1)این مِنْ غَیْرِ سُوءٍ شبیه آنچه است که در اول سورهٴ مبارکهٴ <مریم> آمده است آنجا وجود مبارک زکریا به خدا عرض کرد من چه وقت بفهمم که پدر میشوم من که خودم پیرم و همسر من هم که پیر است آن وقتی هم که جوان بود نازا بود وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً (2)در بخشی از آیات داشت که وَامْرَأَتِی عَاقِرٌ (3)یعنی همسرم نازاست در بخشی از آیات دارد که وَکَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً آن وقتی که جوان بود نازا بود الآن که پیر است فرمود آن وقتی که أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ سَوِیّاً (4)آن وقتی که سالم هستی اما زبانت بند میآید نمیتوانی حرف بزنی آن وقت علامت این است اینکه نمیتوانی حرف بزنی در حالی که سَوِیّاً یعنی بیماری روی ناطقه تو عارض نشده زبانت مشکل طبّی و آفت طبّی و آسیب طبّی ندارد زبانت سالم است نشانهاش این است که میتوانی مناجات کنی ذکر بگویی دعا بخوانی نماز بخوانی اطاعت بکنی با من حرف بزنی اما با مردم نمیتوانی حرف بزنی این کلمه سَوِیّاً برای همین است نشانهاش این است که همه حرفها و دعاها و ذکرها و ثناها را با خدا داری اما با مردم بخواهی حرف بزنی نمیتوانی این معلوم میشود معجزه است دیگر.
اینجا هم همین طور است فرمود: اسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ اما مِنْ غَیْرِ سُوءٍ (1)این نظیر برص و امثال برص نیست بیماری نیست مشکل طبّی نیست این دست سالم سالم است اما مثل آفتاب میدرخشد این معجزه دوم. خب او در معجزه بودن اشکال کرد نه اینکه معجزه است ولی آورندهاش پیغمبر نیست این در صغرا اشکال کرد گفت این سِحر است آن روز هم سِحر در مصر رواج داشت قَالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ ملأ همان افرادی هستند که چشم پر کناند متمکّنان درباری هستند که به آنها میگویند ملأ که چشم را پر میکنند آدمهای عادی را نمیگویند ملأ به آن اطرافیانش گفت: إِنَّ هذَا لَسَاحِرٌ (یک) و در رشته خودش هم متخصّص است (دو) این دو نوع سِحر را - معاذ الله - آورده و با سِحر میخواهد که شما را از کشورتان بیرون کند یُرِیدُ أَن یُخْرِجَکُم مِنْ أَرْضِکُم بِسِحْرِهِ این میخواهد با سِحر، مصر را بگیرد شما را از سرزمینتان بیرون کند مهمترین حربه اینها همین بود خب وجود مبارک موسی(سلام الله علیه) و برادرش را به سحر متّهم کردند به اینکه اینها در سحر کارشناس ورزیده هستند اینها را متّهم کردند هدف سوء اینها هم اشغال مصر بود اینها را به این هم متّهم کردند بیرون راندن قبطیها از سرزمین مصر بود اینها را به این هم متّهم کردند این تهمتها را گفتند و مصریها را تحریک کردند. بعد از آنها خواست فَمَاذَا تَأْمُرُونَ, تَأْمُرُونَ معنایش این نیست که شما چه امر میکنید برای اینکه آنها زیرمجموعه فرعون بودند فرعونی که میگوید: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی, (2)مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (3)و مانند آن اینکه مأمور نیست که آنها بشوند آمر[بلکه] این تَأْمُرُونَ همان «تأتمرون» است إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ (4)مؤتَمَر یعنی نشستِ مشاورهای إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ یعنی این ائتمار، مؤتمِر، مؤتمَر در آن فضای نشستِ مشورتی است اینجا هم که فرعون گفت فَمَاذَا تَأْمُرُونَ یعنی «تأتمرون» بروید مشورت کنید نظر نهاییتان را اعلام کنید که ما چه بکنیم آنها هم سه, چهارتا پیشنهاد دادند در طول هم البته نه در عرض هم.
قَالُوا آنها گفتند این کار را بکن حالا چه وقت رفتند مطالعه کردند و خلاصه جلسه مشورت ایشان را رساندند دیگر در آیه نیست آنها بعد از ائتمار و نشستِ مشورتی و تشکیل شورای امنیت این چند مطلب را گفتند. یک: أَرْجِهْ اِرجاء یعنی تأخیر مُرجئه همان مؤخّره را میگویند أَرْجِهْ یعنی «أخّره» او را حبس کن یا نگهدار یا بازداشت کن (یک) برادرش هم بازداشت کن (دو) که اینها با مردم تماس نگیرند خب شما چون گفتید اینها ساحرند ما هم مثلاً تأیید میکنیم وَابْعَثْ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِینَ حاشِر یعنی جامع, حاشرین یعنی جامعه یعنی افرادی را در سراسر کشور پهناور مصر بفرست که اینها ساحران را جمع بکنند محشور کنند مجموع کنند اینها بروند همه شهرها آن کارشناسترین ساحر را جمع بکنند پس مأموریت بده به عدّهای که اینها حاشر باشند جامع باشند حرف اینها را ساحران گوش بدهند اینها که رفتند در هر شهری وقتی به ساحر گفتند بیا او بگوید چشم وَابْعَثْ فِی الْمَدَائِنِ گروهی که ذینفوذ باشند و از طرف تو بروند و این سحره را جمع بکنند حَاشِرِینَ یعنی «جامعین» خب چه کسانی را جمع بکنند یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحَّارٍ عَلِیمٍ این حاشرین این جامعین این مأموران گردآوری ساحران بروند هر ساحری را نیاورند[بلکه] سَحّار را بیاورند نه ساحر را شما گفتید این دو نفر ساحرند ما برای پیروز شدن حکومت تو باید سحّار را بیاوریم که با اینها مناظره و مبارزه بکنند و پیروز بشوند وگرنه ساحر را بیاورید پیروزی نخواهد داشت. پرسش: وقتی ... هست هر دو برابر نیستند؟
پاسخ: این عَلِیمٍ را به عنوان مشترک ذکر کردند لکن علیم بودن ساحر به اندازه سحر اوست علیم بودن سحّار هم به اندازه سحّار بودن اوست درست است هر دو صفت مشبهه هستند اما وقتی گفتند ساحرِ علیم بعد گفتند سحّار علیم یعنی آن ساحر در حوزه سِحر خود علیم است این سحّار در قلمرو سحّار بودن خود علیم است پس علیمها هم فرق میکنند ساحرها هم فرق میکنند یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحَّارٍ عَلِیمٍ.
این پیشنهاد وقتی به اطلاع و عرض فرعون رسید او دستور داد و عدّهای حاشِر و جامع از طرف او در سراسر مصر رفتند و سحّار را آوردند فَجُمِعَ السَّحَرَةُ همه جمع شدند محشور شدند؛ در یک روز معیّن لِمِیقَاتِ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ حالا یا روز عید بود یا روز تعطیل بود وَأَن یُحْشَرَ النَّاسُ ضُحی (1)در وقت چاشت, چاشت همان ساعت ده و اینهاست آن وقتی که آفتاب بالا آمده و فضا کاملاً روشن شده.
این سه, چهار پیشنهاد بود اما پیشنهادِ مردمی; به مردم هم طبق رسانههای آن روز گفت شما باید حضور داشته باشید منتها به زبان مردمی گفتند تا آنها کاملاً شرکت کنند امر نکردند برای اینکه آنها بتوانند به حسب ظاهر آزادانه حضور پیدا کنند وَقِیلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنتُم مُّجْتَمِعُونَ به آنها گفت آیا شما حاضرید در این صحنه شرکت کنید برای اینکه دو نفر پیدا شدند میخواهند شما را از کشورتان ببرند مصر را با سِحرشان اشغال کنند و شما را از شهرتان بیرون کنند نسبت به مردم از راه ملّیگرایی وارد شدند نه مسئله دین و امثال ذلک.
پرسش: خود فرعون اعتقاد به معجزه بودن آنچه حضرت موسی آورد داشت یا نه؟
پاسخ: اعتقاد نه, عالِم بود این وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (2)همین بود که بحثش گذشت این برای او شفاف بود روشن شد که خدا مدیر کل است ربّ کل است (یک) و وجود مبارک موسی پیامبر است (دو) آنچه را که آورد سحر نیست معجزه است (سه) اما عالماً عامداً انکار کردند وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ. بیان نورانی حضرت موسی هم این بود که لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (3)فرمود آخر برایتان روشن شد که اینها معجزه است. در بحثهای سابق که انسان عالماً عامداً گاهی معصیت میکند آن روز مثال زده شد که ممکن است کسی تدریس بکند تفسیر بکند تألیف بکند تصنیف بکند کتاب بنویسد سخنرانی بکند سخنخوانی بکند قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ (4)را برای همه مردم بگوید وقتی از مجلس بیرون رفت نامحرمی را نگاه بکند خب چرا این طور است یا أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ (5)را تفسیر میکند در این زمینه سخنرانی میکند که رشوه گرفتن رومیزی زیرمیزی پوست آدم را میکَند انسانِ بیحیثیت دیگر در جامعه نمیتواند زندگی کند این درختها را میبینید اگر پوستش را کَندند حیوانی آمد پوست این درخت را کَند این دیگر خشک میشود این از راه پوست نفس میکشد این کار را میگویند اِسحات, اسحات یعنی پوستش را میکَنند فَیُسْحِتَکُم (6)یعنی پوستتان را میکَند خب درختِ پوستکنده که دیگر میوه نمیدهد أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ رشوه را سُحت گفتند چون پوست آدم را میکَند آبروی آدم را میبرد، اینها را میگوید بعد هم میبینیم دستش [به رشوه] دراز است!
در بحثهای قبل گذشت که آنکه باید تصمیم بگیرد آن مریض است اینکه باید عالم باشد که مشکلی ندارد مثال این بود که انسان در فضای بیرون چهار قسم است یعنی یک قسم کسانیاند که مجاری ادراکیشان شفاف و سالم است چشم و گوششان سالم است دست و پایشان که مجاری تحریکی است سالم است اینها وقتی میبینند مار و عقرب دارد میآید خب فرار میکنند اتومبیل دارد میآید خب فرار میکنند این هم خوب میفهمد هم خوب میدود اما گروه دوم کسانیاند که چشم و گوششان سالم است خوب میبینند و میشنوند اما دست و پایشان فلج است این اگر مار و عقرب را دید که نمیتواند فرار بکند این همینجا مینشیند و نیش میخورد مکرّر به او اعتراض بکنند مگر ندیدی مار دارد میآید خب بله این دید ولی مگر چشم فرار میکند دست و پا فرار میکند که دست بسته است پا بسته است.
بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم در این بخش این است که «کم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هویً أمیر» (1)آن عقل عملی که «عُبِدَ بِه الرّحمن واکْتُسِبَ بِه الجِنان» (2)او زنجیر است حالا شما بگویی مگر نمیدانستی خب مگر عقل نظری که متولّی اندیشه و درک و تصوّر و تصدیق و اجتهاد است میدود؟! این یک شأن دیگر است یک کار دیگر است. قسم سوم این است که دست و پا باز است ولی چشم و گوش بسته است یک انسان نابینا خب وقتی مار و عقرب بیاید مسمومش میکند. گروه چهارم کسانیاند که هم دست و پایشان فلج است هم چشم و گوششان در فضای درون هم همین طور است بعضیها هستند که آن بخش اندیشهشان سالم است بخش انگیزهشان سالم است اینها میشوند عالم عادل؛ هم خوب میفهمد هم خوب تقوا را رعایت میکند. گروه دوم کسانیاند که نتوانستند در جهاد درونی این نیروی تصمیم و اراده و عزم را آزاد نگه بدارند این به بردگی کشیده شده خب شما مکرّر آیه بخوان, مکرّر روایت بخوان خب این بخشی که باید بفهمد که فهمیده خودش این حرفها را برای دیگران میگوید مگر عقل نظری مگر قوّه علاّمه مگر بخش اندیشه تصمیم میگیرد آنکه تصمیم میگیرد «ما عُبِدَ به الرحمن واکْتُسِبَ به الجِنان» است که در جبهه جهاد درونی به بند کشیده شده خب این عالماً عامداً معصیت میکند برخیها هستند که این بخش عملیشان خوب است اما بخش نظریشان ضعیف است این مقدّسِ بیدرک است این هر چه به او بگویند عمل میکند اما چه چیزی را باید عمل بکند نمیداند. گروه چهارم کسانیاند که هم در بخش اندیشهشان مشکل دارند هم در بخش انگیزهشان مشکل دارند نه درست میفهمند نه درست تصمیم میگیرند. وجود مبارک موسای کلیم گفت آن بخشی که متولّی عزم و اراده و تصمیم است را بستی برای تو مسلّم شد من پیغمبرم لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (3)برای تو مثل دو دوتا چهارتا روشن شد که اینها معجزه است من پیغمبرم فقط خدا فرستاده اما آن بخش تصمیمگیری تو فلج است این جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (4)هم همین است دیگر یعنی با اینکه از نظر علمی یقین دارند اما از نظر عملی انکار میکنند برای اینکه ما تنها بخش علمیمان مشکل ما را حل نمیکند مثل اینکه تنها چشم و گوش مشکل آدم را حل نمیکند چشم و گوش برای اینکه بفهمند اما دست و پا برای اینکه بدوند ما باید دست و پایمان را سالم نگه بداریم این دست و پای ما همان عقل عملی است.
پرسش: فرمودند که حضرت موسی بیش از هر پیغمبری معجزه داشت با اینکه بیش از هر پیغمبری معجزه داشت حتی قومش هم ایمان نیاوردند؟
پاسخ: خب بله قومشان همین فرعون به بند کشیده فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ (1)شستوشوی مغزی در فرهنگ قرآن همین است دیگر قرآن کریم فرمود: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ خفیف کرد سبک کرد تهیمغز کرد فَأَطَاعُوهُ خب همین است دیگر وقتی ده بار, بیست بار, سی بار مطلبی را به کسی بگویند که قدرت تحلیل ندارد آن بخش روشنی هم که داشت از او بگیرند این میشود تهیمغز خب تهیمغز را به هر سَمت فوت کنی حرکت میکند دیگر. در بخشهای دیگر قرآن کریم فرمود: أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ (2)یعنی خالی است خب وقتی مغز خالی بود تهیمغز بود این هم از این طرف گفت این میخواهد شما را از کشورتان بیرون کند خب آنها را به یدک میکشد دیگر عمده آن است که فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ خب این حرفها را وجود مبارک موسای کلیم گفت, گفت آخر برایتان روشن شد برای چه کسی بهانه میگیرید فرعون دستور داد که اینها جمع بشوند در میدان مبارزه و مناظره.
پرسش: آیا او میدانست شکست میخورد؟
پاسخ: نه, شکست میخورد نه, گفت ما با اینها به هر وسیله است با سِحر جلوی معجزه را میگیریم این تحلیل عقلی برای کسی است که در فضای شرح صدر زندگی کند کسی که محدودهاش بسته است أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ (3)شد یا آلهه اینها اهوای اینها شد اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (4)این هوسش را میخواهد این دو قدم دورتر را که نمیبیند.
لَعَلَّنَا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِن کَانُوا هُمُ الْغَالِبِینَ در چنین فضایی نیامدند نام فرعون را مطرح کنند گفتند ساحران کشور ما میخواهند این کشور را حفظ بکنند ما را از خطر دشمنان نجات بدهند اگر اینها پیروز شدند ما حرف اینها را گوش میدهیم سخن از فرعون نبود تا بگویند که او هم به ما کم ظلم نکرده سخن از پیروی ساحران است پیروی ساحران - معاذ الله - یعنی تقدیم ساحران بر وجود مبارک موسی و هارون ما پیرو آنها باشیم در تشخیص و اظهارنظر وگرنه کشور را فرعون دارد اداره میکند ما که نمیخواهیم پیرو ساحر باشیم ساحران هم که مدّعی حکومت نیستند تا ما از آنها پیروی کنیم وقتی میدان مبارزه تشکیل شد و تماشاچیها حضور پیدا کردند و سحّاران و سحره حضور پیدا کردند و کارشناسان حضور پیدا کردند و وجود مبارک موسای کلیم حضور پیدا کرد فَلَمَّا جَاءَ السَّحَرَةُ قَالُوا لِفِرْعَوْنَ به فرعون گفتند ما از راه دور آمدیم بالأخره چیزی عاید ما میشود یا نمیشود؟! گفتند بله چیزی عاید شما میشود اجرت سنگینی دارید (یک) و جزء مقرّبان دربار ما هم خواهید شد (دو) بیش از آن مقداری که شما توقّع دارید من به شما میدهم قَالُوا لِفِرْعَوْنَ أَءِنَّ لَنَا لَأَجْراً إِن کُنَّا نَحْنُ الْغَالِبِینَ اگر ما پیروز شدیم باید همان کار رعیتی را بکنیم یا بالأخره چیزی به ما میدهید؟ فرعون دو مطلب را به اینها گفت, گفت نَعَمْ اجر دارید (یک) وَإِنَّکُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ جزء درباریان من و مقرّب دستگاه من خواهید بود (دو) حالا همه در صحنه مناظره و مبارزه حاضر شدند وجود مبارک موسای کلیم در اثر آن اقتدار الهی که داشت گفت خب شما اول کارهایتان را انجام بدهید بیندازید قَالَ لَهُم مُوسَی أَلْقُوا مَا أَنتُم مُلْقُونَ هر چه همراهتان آوردید بیندازید آنها هم به عنوان پیشرو حاضر شدند فَأَلْقَوْا حِبَالَهُمْ وَعِصِیَّهُمْ آن طنابهایی که داشتند انداختند آن چوبهایی که داشتند انداختند میدان شده میدان مار اینجا بود که قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ <طه> بحث شد که فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی (1)که وجود مبارک موسی ترسید و وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد که ترس موسای کلیم از سحر که نبود او میدانست که این معجزه حافظ اوست منتها فرمود مردمی که شستشوی مغزی شدند که فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ (2)اگر نتوانستند تشخیص بدهند بین معجزه من و سِحر آنها آن وقت چه باید کرد؟ (3)خدا فرمود: لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی (4)تو پیروز میشوی که این در بخشهای قبل گذشت در اینجا فرمود: فَأَلْقَی مُوسَی عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ همین که عصا را انداخت تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ اِفک و دروغ و فریه و کذب اینها را بلع کرد نه چوب و عصا و طناب را, همین که وجود مبارک موسای کلیم عصا را انداخت مردم تماشاچی اطراف میدان مار دیدند که یک مار دمان است که موسای کلیم(سلام الله علیه) آن را انداخت بقیه مقداری چوب خشک افتاده یک مقدار طناب خشک افتاده دست از پا درازتر خجالت کشیدند نه اینکه این چوبها را خورده این مارها را خورده خب اگر یک مار بزرگی مار کوچک را بخورد این هر دو سِحر است; سحر را خورده نه چوب را اِفک را خورده نه طناب را آنجا هم در تعبیر آیات این بود که تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا که متأسفانه آنجا متّصل نوشته میشود تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ وَلاَ یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی (5)یعنی «تَلقف الکید» نه «تلقف الحبل» حالا جریان حضرت امام رضا(سلام الله علیه) و آن قصّه شیر (6)جداگانه بحث شد فرمود: فَأَلْقَی مُوسَی عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ یعنی «ما یَسحرون, أی السِحر, أی الإفک» اول کسی که تشخیص داد خود کارشناسان سحر بودند اینها سحّار بودند دیگر سحّار علیم بودند فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ اینها فهمیدند این از سنخ سحر نیست اینکه معجزه هر پیغمبری با پیشرفتهترین رشته علمی همان عصر هماهنگ است برای همین است دیگر که مردم به متخصّصان و نخبگان مراجعه میکنند ببینند این از آن سنخ هست یا از آن سنخ نیست.
پرسش...
پاسخ: اگر ید بیضا بود میگفتند که آن یک سحر دیگر است ما یک سحر دیگر داریم اما از سنخ همینها باید معجزه بیاورد که مناظره صدق بکند وگرنه - معاذ الله - میگفتند آن یک سحر دیگر است ما یک سحر دیگر داریم اما وقتی از سنخ آنها باشد و سحر را ابطال بکند نه اینکه چوب را بخورد یا طناب را بخورد, این معلوم میشود که معجزه است همان که در سورهٴ مبارکهٴ <انبیاء> گذشت که ما حق را بر باطل پیروز میکنیم فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ (1)«یَدمغُ» یعنی دِماغ و مغز او را از پا در میآورد مثل این حبابهای روی آب که اگر دستی به سر این حباب برسد مغزکوب میشوند فرمود: فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ ما حق را مغزکوبِ باطل میکنیم باطل از بین میرود آن وقت اینها سجده کردند و اول گروهی که پذیرفتند همین سحره بودند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَلَمَّا جَاءَ السَّحَرَةُ قَالُوا لِفِرْعَوْنَ أَءِنَّ لَنَا لَأَجْراً إِن کُنَّا نَحْنُ الْغَالِبِینَ (41 قَالَ نَعَمْ وَإِنَّکُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ (42) قَالَ لَهُم مُوسَی أَلْقُوا مَا أَنتُم مُلْقُونَ (43) فَأَلْقَوْا حِبَالَهُمْ وَعِصِیَّهُمْ وَقَالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغَالِبُونَ (44) فَأَلْقَی مُوسَی عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ (45) فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ (46) قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِینَ (47) رَبِّ مُوسَی وَهَارُونَ (48) قَالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ ءَأَذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِنْ خِلاَفٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ (49) قَالُوا لاَ ضَیْرَ إِنَّا إِلَی رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ (50))
1) (37) . سورهٴ انبیاء, آیهٴ 18.
مطالبی که مربوط به بحثهای امروز است یکی این است که فرق بین کرامت و معجزه و کارهای مراتضه این است کرامت برای غیر پیغمبر و غیر امام(علیهم السلام) هم است و همراه با تحدّی نیست ولی معجزه مخصوص پیغمبر و امام(علیهم السلام) است و همراه با تحدّی است تحدّی یعنی مبارز طلب کردن اگر کسی ادّعایی الهی داشته باشد, ادّعای نبوّت و رسالت و امامت داشته باشد و مبارز طلب کند بگوید اگر شما حرفِ مرا نمیپذیرید کاری که من میکنم شما بکنید این را میگویند تحدّی یعنی ادّعای مقامی بکند و مبارز طلب کند بگوید من این هستم و شما نیستید شاهد اینکه من امامم شما نیستید من پیغمبرم شما نیستید این است که من کاری میکنم شما نمیتوانید بکنید این کار هم کار الهی است که معجزه هم آیه الهی است هم آیه وحی و نبوّت و امامت است اما اگر همراه با تحدّی نباشد این میتواند کرامت باشد لکن حق است ولی کاری که مراتضه میکنند در اثر ارتباط با جن و امثال اینهاست لذا گاهی صواب در میآید گاهی خطا در میآید گاهی معصیت است گاهی اطاعت است فرق جوهری دارد با کرامت و با معجزه, آنها از سنخ إِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَی أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ (1)هستند خود جن این قدرت را دارد که بگوید فاصله طولانی یمن تا فلسطین را من در کوتاهترین مدّت طی میکنم خب اگر آن جنّی که تحت تدبیر وجود مبارک سلیمان است چنین حرفی را زد و قدرت هم داشت آن عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ (2)که چنین کاری دارد علمِ اینچنین غیب هم دارد این گونه از علوم غیب گاهی اصابت دارد گاهی خطا دارد گاهی با معصیت همراه است گاهی با اطاعت همراه است مراتضه در چنین حوزهای رشد میکنند بنابراین یک فرق جوهری است بین کار مراتضه و اولیایی که از کرامت برخوردارند و انبیا(علیهم السلام) که دارای معجزهاند اینها سه فصل جدای کاملاً متمایز از یکدیگرند.
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک موسای کلیم که آن شخص را کُشت برابر سورهٴ «قصص» بعد از آن بود که خدا به او علم عطا کرد حکمت عطا کرد [ولی] هنوز رسول نشده بود آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» است این است که وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه از علم و حکمت الهی برخوردار بود این کار را کرد یعنی آن شخص را از پا در آورد و کشت وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلماً بعد دَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا و آن جریان پیدا شد و فَوَکَزَهُ مُوسَی (1)و کشته شد. بنابراین این حکم و این علم این حکمت و دانایی به او داده شد بعد هم وقتی که وجود مبارک موسای کلیم به مقام نبوّت رسید در آنجا هم دارد که وقتی آمد به دربار فرعون گفت خدا به من فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ (2)بعد از اینکه فرعون هلاک شد ایشان به کوه طور رفتند تورات را گرفتند هم باز فِیهَا حُکْمُ اللّهِ (3)حالا در اینکه حکم غیر از نبوّت است غیر از تورات است این تردیدی در آن نیست اما آیا این سه حکم سه نوع است یا یک نوع است و سه درجه آن مطلب دیگر است.
پرسش...
پاسخ: نه, نفرمود من از عاقبت کار بیخبرم دیروز اشاره شد که وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ (4)یعنی ماندم چه بکنم بمانم که آن شورای امنیت تشکیل جلسه داد قصد اعدام مرا دارد بروم عذرخواهی بکنم من که کار بدی نکردم ماندم چه بکنم چاره نداشتم مگر اینکه از شهر فرار کنم این یک کار حکیمانه است. در جریان وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ برخیها گفتند که اگر ضلالت به معنای گمراهی باشد نظیر وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ (5)است یعنی همان طوری که من نزد اینها مذنبم ولی واقعاً ذنبی ندارم من نزد اینها ضالّ و گمراهم وگرنه مهتدیام و هدایتشدهام من کار بدی نکردم همان طوری که وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ بزعمهم لا واقعاً, وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ بزعمهم لا واقعاً, اینکه وجود مبارک موسای کلیم میفرماید من ذنب دارم ذنب الهی که ندارد به قرینه اینکه فرمود: وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ و خودش را هم مُحق میداند اگر این خلاف بود - خدای ناکرده - خب بالأخره میرفت استحلال میکرد یا دیه میداد و جبران میکرد دیگر و وجود مبارک شعیب هم کار او را تصحیح نمیکرد وجود مبارک موسی قصّهاش را بر حضرت شعیب عرضه کرد حضرت هم او را تخطئه نکرد; نفرمود چرا آدمکشی کردی اینکه وجود مبارک موسای کلیم جریان خود را بر پیغمبر عصرش عرضه کرد و او این را تخطئه نکرد معلوم میشود کار حکیمانه کرده از مظلومی دفاع کرده و از یک قوم مستکبر خونآشامی انتقام گرفته اما اینکه فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ (6)بر اساس همین جهت است خب یک آدم عاقلی که مسلوبالحریّه است درصدد نجات خودش است دیگر.
پرسش: هدف حضرت نبود که آن فرد کشته شود؟
پاسخ: شاید هم هدفش بوده خب شاید این یکی از همان مأموران فرعون بود که به کودککشی اشتغال داشت ما چه میدانیم ولی آن که دارای حکم و حکمت و علم بود این کار را کرد و خود را مذنب نمیدانست میگوید من نزد آنها مذنبم گناهکارم.
پرسش: درخواست مغفرت موسی از خدا برای چیست؟
پاسخ: همیشه مغفرت میخواهند این همه استغفاری که انبیا میکنند دفع است نه رفع اینجا چون وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم روزی هفتاد بار استغفار میکرد استغفار اینها برای دفع است نه برای رفع یعنی اینها دائماً این سپر تقوا و وقایت و جُنّه و اینها را در دست دارند که مبادا آسیبی به اینها برسد از دشمنی درون یا بیرون نه اینکه اینها گناهی دارند برای رفع آن گناه استغفار میکنند.
مطلب بعدی آن است که وقتی وجود مبارک موسای کلیم فرمود من از طرف ربّالعالمین آمدم فرعون تمام همّتش را روی این جهت صرف میکند که ربّ کیست, وجود مبارک موسای کلیم تمام همّتش را صرف میکند که عالَمین را تشریح کند یعنی اصلاً ربّ تحت سؤال نیست. وقتی وجود مبارک موسی میفرماید: إِنَّا یعنی من و برادرم رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (1)تمام تلاش و کوشش فرعون این است که بفهمد ربّالعالمین کیست تمام پاسخهای وجود مبارک موسی در این جهت خلاصه میشود که عالَمین چیست؛ هیچ دقت کردید که او چه سؤال میکند این چه جواب میدهد؟ وجود مبارک موسی عالمین را تفسیر کرده در سه بخش سماوات, ارض و ما بینهما; شما و آبایتان; مشرق, مغرب و ما بینهما; تمام اینها تفسیر عالمین است او سؤال میکند این ربّالعالمین کیست؟ وجود مبارک موسی میفرماید آن اصلاً قابل سؤال نیست من چطور تعریف بکنم او نه ماهیّت دارد نه وجود محدود دارد شما از نظم پی به ناظم ببر از مربوب پی به رب ببر بالأخره این نظام محیّرالعقول یک واحد هماهنگکننده دارد یا ندارد وقتی موسای کلیم(سلام الله علیه) شنیده که فرعون میگوید مَا رَبُّ الْعَالَمِینَ (2)آن هم با مَا تعبیر کرده در تمام این سه بخش وجود مبارک موسای کلیم سعی کرد مسیر سؤال و جواب را هدایت کند از رب هیچ سخنی به میان نیامده مربوبها را در سه فصل بیان کرده فرمود: رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا إِن کُنتُم مُوقِنِینَ (3)لذا فرعون به اطرافیانش خطاب کرد ألا تَسْتَمِعُونَ (4)این جواب مرا نداد من میگویم رب کیست او مربوب را جواب میدهد بعد فرمود: رَبُّکُمْ وَرَبُّ آبَائِکُمُ الأوَّلِینَ (5)فرعون گفت که این - معاذ الله - مجنون است باز وجود مبارک موسای کلیم در فصل سوم فرمود: رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَیْنَهُمَا (6)یعنی بفهم! الله تحت سؤال نیست آن یک حقیقت نامتناهی که فیض او چه رسد به خود او, فیض او نامتناهی است علم و عالم و معلوم را در هم گرفته و فرو برده اصلاً قابل سؤال نیست شما چه چیزی را میخواهی سؤال بکنی اگر حقیقتی باشد که فهم را چُماله و مچاله کرده فهیم را چُماله و مچاله کرده مفهوم را چُماله و مچاله کرده مثل کسی که در دریا غرق است این با انگشت میخواهد اقیانوس نامتناهی را اشاره کند اقیانوس نامتناهی کجاست آب که انگشتش را گرفته خودش را گرفته پشت و رویش را گرفته بالا و پایینش را گرفته این به کجا میخواهد اشاره بکند این تازه مَثل است لذا وقتی فرعون میگوید مَا رَبُّ الْعَالَمِینَ (7)در سه فصل جداگانه وجود مبارک موسای کلیم عالَمین را شرح میدهد میگوید او اصلاً قابل سؤال نیست, بالأخره این نظم ناظمی دارد یا نه؟ شما و آبایتان آفریدهای دارید یا نه؟ شرق و غرب آفرینندهای دارد یا نه؟ او که تحت ذهن ما نمیآید او که به سؤال نمیآید او که به جواب نمیآید او محیط بکلّ شیء است (8)محیط به سؤال و سائل است محیط به جواب و مُجیب است محیط به بین سائل و مجیب است او که تحت سؤال نمیآید خب او بالأخره نفهمید که وجود مبارک موسای کلیم چرا به طرف مربوب میرود و از رب فاصله میگیرد میگوید او اصلاً قابل سؤال نیست تو این نور را میبینی, پس نیّری هست بالأخره, اگر نُورُ السَّماوَاتِ وَالأرْضِ (9)را میبینی نیّری هست آن نیّر قابل شناخت نیست, همین! در تمام این بخشها وجود مبارک موسای کلیم هدایت کرده راهنمایی کرده که شما از خالق سؤال نکنید مخلوقها این است نظم را که شما میبینید, ناظم با آن یقینی است این حرفهایی که گفته او دیگر هیچ چاره نداشت مگر اینکه دست به همان تَفرعن بزند.
مطلب دیگر درباره انقلاب عصا به ثعبان است وقتی چاه نفت یا چاه گاز مخصوصاً نفت یا چاههای آب یا چشمههای آب که فراوان است میجوشد این حالت انفجار (اولاً) انبساط (ثانیاً) را میگویند ثُعبان چیزی که دفعتاً بجوشد و فراگیر بشود این حالت در این چوب پیدا شده لذا تعبیر کرده به ثعبان وقتی چاه نفت فوران میکند اول میجوشد بعد اطرافش را پر میکند این حالت را میگویند حالت ثعبان این «ثَعبْتَ الماء» یعنی «فجّرته» هم همین است این عصا را که انداختند دیدند این منفجر شد به صورت یک مار دمان در آمد و اطرافش را گرفت این شده ثعبان. در جریان موسای کلیم آنچه قرآن نقل میکند سه بار در سورهٴ مبارکهٴ «طه» نقل میکند دو بار در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» که محلّ بحث است نقل میکند.
در سورهٴ «شعراء» که محلّ بحث است دو بار نقل کرد یکی اینکه وقتی فرمود: أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُبِینٍ فرعون گفت: فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ این فَأَلْقَی عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ ثُعْبَانٌ مُبِینٌ (1)این یک بار, بار دیگر هم در همان میدان مبارزه بود هست ولی در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که قبلاً گذشت سه بار مطرح بود اعم از تصریح و تلویح, تصریحش در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آن وقتی که برای اوّلین بار وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) وارد آن منطقه شد برای گرفتن آتش به امید نار رفت ولی نور نصیبش شد خدا فرمود: وَمَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَی ٭ قَالَ هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَی ٭ قَالَ أَلْقِهَا یَا مُوسَی ٭ فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَی (2)این بار اول, بار دوم هم در جریان برخورد با فرعون(علیه اللعنه) بود بار سوم هم در جریان آن مناظره بود که هر سه جریان در سورهٴ مبارکهٴ «طه» مبسوطاً گذشت. در سورهٴ «طه» آن قصّه مناظره است و قبلش هم با فرعون برخوردی که کرد فرمود: وَلَقَدْ أَرَیْنَاهُ آیَاتِنَا کُلَّهَا فَکَذَّبَ وَأَبَی که آیه 56 است این سه بار در سورهٴ مبارکهٴ «طه» بود که گذشت در سورهٴ «شعراء» دو بارش مطرح است یک بار برخورد با فرعون یک بار هم در آن صحنه مناظره که این روشن کرد.
در سورهٴ «طه» دارد که ما آیات فراوانی را به فرعون نشان دادیم اما در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» که محلّ بحث است همین دو آیه را ذکر میکند مسئله ثعبان و مسئله ید بیضا اینها را اینجا ذکر میکند وگرنه در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آنجا فرمود; آیه 56 این بود وَلَقَدْ أَرَیْنَاهُ آیَاتِنَا کُلَّهَا فَکَذَّبَ وَأَبَی معلوم میشود غیر از جریان عصا و غیر از جریان ید بیضا آیات دیگری هم نشان داد در جریان عصا هم یک معجزه نیست چندین معجزه است برای اینکه عصا که تبدیل به مار دمان میشود معجزه است مار دمان [که] تبدیل به چوب میشود معجزه است این یک کار که نیست دوتا کار است این یک مار واقعی را انسان چوب بکند معجزه است یک چوب واقعی را مار واقعی بکند معجزه است دیگر این طور نیست که فقط یک معجزه باشد این ید عادی را بیضا بکند یک معجزه است بیضا را ید عادی بکند هم یک معجزه است اینها هبوط و صعودشان هر کدامش معجزه است خب اما اگر آنچه را غیر انبیا میآورند معجزه باشد دیگر دلیلی برای اثبات وحی و نبوّت نیست چرا؟ برای اینکه یک فرد عادی اگر بتواند کاری انجام بدهد که پیغمبر و امام(علیهم السلام) میکنند آنها مدّعی مقام الهیاند میگویند ما نبیّ هستیم یا وصیّ نبیّ هستیم و دلیل ما همین معجزه است آنکه نه وصیّ است نه نبیّ است حالا یا مرتاض است یا غیر مرتاض اگر چنین کاری بکند این لازمِ اعم است صِرف اینکه شما چنین کاری کردید دیگری هم میتواند بکند دلیل نیست که شما پیغمبرید به دلیل اینکه آن که پیغمبر نیست هم این کار را انجام میدهد لذا معجزه نه تنها مغلوب نمیشود مشابهپذیر هم نیست چون اگر مشابهپذیر باشد شکستخورده است یک وقت است که چیزی شکست میخورد نظیر کاری که سَحره کردند و موسای کلیم با معجزه آنها را شکست داد لَقف کرد یک وقت است نه, او را از بین نمیبرد او را سر جایش نگه میدارد کاری به او ندارد ولی مثل او میآورد همین که مثل او آورد او را شکست داد اگر کسی ادّعای نبوّت بکند ادّعای امامت بکند بعد یک خرق عادتی هم انجام بدهد کسی که نه نبیّ است نه وصیّ او هم آن خرق عادت را انجام بدهد کار این را شکست داد یعنی این معجزه نیست نه کار او را ابطال کرد پس شکست گاهی به صورت ابطال است گاهی به اِتیان مثل است اینکه فرمود: فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ (1)اگر مثل قرآن - معاذ الله - کسی بیاورد دیگر قرآن شکستخورده است لازم نیست قرآن را ابطال کند یک وقت است - معاذ الله - کسی دلیل میآورد که فلان آیه با فلان آیه هماهنگ نیست و این نمیتواند کلام الهی باشد لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً (2)بگویند - معاذ الله - ما اختلاف کثیر یافتیم پس مِن عند الله نیست این یک راه ابطال است. یک راه هم این است که اگر مثل قرآن بیاورد او را ابطال کرده است یعنی دیگر معجزه نیست.
پرسش: هر دو مار شدند هر دو هم تبدیل به چوب شدند تشخیصش چگونه است؟
پاسخ: نه, این مار نشد وجود مبارک موسای کلیم با ابطال سِحر به اینها نشان داد که اینها مار نبودند چوبها بودند سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ وَاسْتَرهَبُوهُمْ, (1)یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعَی (2)جلوی قوّه خیال اینها را گرفته اینها باصرهشان قوی شده دیدند این چوب است اینها مار میدیدند نه مار بود سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ, یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعَی این آمده قوّه خیال اینها را تنظیم کرده باصره اینها را تنظیم کرده اینها در باصره و خیال بیننده و تماشاچی اثر گذاشته و قهراً اینها را همان طوری که بودند میدیدند اما کار خودش واقعاً عصا تبدیل به مار شد واقعاً مارِ واقعی تبدیل به عصا شد این دو معجزه است. به هر تقدیر اگر کاری که انبیا و ائمه(علیهم السلام) انجام میدهند در قبال دعوای نبوّت و امامت که میکنند معجزهای بیاورند, آنگاه یک فرد عادی بتواند مثل اینها بیاورد این ابطال کرده است معجزه بودن آن را قهراً دلیل را که باطل کرد مدّعا هم - معاذ الله - باطل میشود لذا معجزه نه تنها مغلوب نمیشود شبیهپذیر هم نیست. این بیان نورانی خدا که فرمود: إِنَّ جُنْدَنَا لَهُمْ الْغَالِبُونَ (3)یا کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی (4)این نشان میدهد که رسالت, ابطالپذیر نیست امامت ابطالپذیر نیست معجزه ابطالپذیر نیست ابطال بأیّ نحو کان یا به مقهور کردن یا به ایجاد مماثل; به هیچ وجه نبوّت رسالت معجزه نه برتر دارند نه مماثل دارند لذا کار موسای کلیم این بود و خدای سبحان هم با بیان قاطع فرمود: کَلّا فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا (5)برای اینکه شما پیروزید.
پرسش: ید بیضا چه موضوعی را ابطال میکرد؟
پاسخ: بعد از اینکه وجود مبارک موسای کلیم از خدای سبحان شرح صدر خواست رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی (1)این صدر مشروح است این صدرِ مشروح جا برای غیر خدا و اسمای الهی نیست وقتی این صدر مشروح جا برای غیر خدا نبود اگر به این صدر دست برسد این دست شفاف میشود نورِ آن صدر, این دست را بیضا میکند در جِیب که نمیگذارد در جَیْب میگذارد در گریبان نه گردن, آن جَید به معنی گردن است این جیب, گریبان است این صدر مشروح که خدا فرمود: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی (2)اگر دست به آن برسد و دستِ موسای کلیم باشد این میشود شفاف; این نور است دوباره برمیگردد به حالت عادی خب این معجزهای است که مشابهپذیر نیست البته غیر از انبیا و اولیا(علیهم السلام) کس دیگر ندارد فقط انبیا و ائمه(علیهم السلام) چون یک سنخاند یک حقیقتاند مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (3)هستند اینها را دارا هستند. حالا فرعون در برابر این معجزات که قرار گرفت شروع به تهدید کرد آن سحره آمدند و اول گروهی که تشخیص دادند این سنخ, سنخ سحر نیست این سنخ, سنخ معجزه است خود ساحران بودند کلّ واحد از این ساحرینی که شربت شهادت نوشیدند زبان حال آنها این بود که «أصبحتُ ساحراً و أمسیتُ شهیدا» لذا کاملاً سجده شکر به جا آوردند.
خب فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ این فَأُلْقِیَ نه تنها در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» مطرح است در سورهٴ «طه» هم آیه هفتاد این است فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً مرتّب به سجده افتادند دیگر هیچ فاصلهای نبود حالا فاعل این «القی» کیست چون اینجا به صورت فعل مجهول است آیا الله این توفیق را داد که اینها به سجده بیفتند که بالاصل همان است یا ایمان اینها اینها را وادار کرده است که به سجده بیفتند یُحتمل, بالأخره فاعلی دارد که در روح اینها اثر گذاشته قابلی دارد که بدن اینها باشد لذا هم در آیه محلّ بحث سورهٴ «شعراء» هم در آیه هفتاد سورهٴ «طه» که گذشت سخن از القاست چرا حالا تعبیر به «خروا له سجدا» نکردند حرف جناب زمخشری در کشاف این است که سیاق, سیاق القاست برای اینکه مشاکله ادبی حفظ بشود این فصاحت ملحوظ بشود چند جا تعبیر اِلقا و اَلقا و اینها یاد شده اینجا هم با القا تعبیر فرمود. (1)
در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آیه 65 این است که قَالُوا یَا مُوسَی إِمَّا أَن تُلْقِیَ وَإِمَّا أَن نَّکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَی تو اول عصا را القا میکنی یا ما القا بکنیم. دو بار کلمه القا در آن آیه 65 ذکر شد جوابی که وجود مبارک موسای کلیم داد در آیه 66 باز القاست فرمود: بَلْ أَلْقُوا فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِیُّهُمْ کذا سه بار کلمه القا اینجا بازگو شد در آیه 69 هم که فرمود: وَأَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا بار چهارم هم که القا ذکر شد در این دو, سه آیه کوتاه چهار بار واژه القا مطرح شد برای مشاکله و هماهنگی و همآوایی با این لغت آیه هفتاد فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً ذکر شد در همین سورهٴ «شعراء» هم چند بار تکرار شد یعنی وجود مبارک موسای کلیم فرمود شما اول القا بکنید آیه 43 سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» این است که قَالَ لَهُم مُوسَی أَلْقُوا مَا أَنتُم مُلْقُونَ این دو بار, آیه 44 فَأَلْقَوْا حِبَالَهُمْ وَعِصِیَّهُمْ این سومین بار, آیه 45 فَأَلْقَی مُوسَی عَصَاهُ چهارمین بار هم آنجا چهار بار هم اینجا چهار بار این مشاکله اقتضا میکرد که سحره «خروا ساجدین» نباشد فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ.
1) (30) . الکشاف, ج3, ص313.
پرسش: نایب فاعل میخواهد نه فاعل چون مجهول است, نتیجه آن اعجاز این شده.
پاسخ: بله دیگر, این نایبفاعل که خودش مشخص است «سحره» نایبفاعل است فاعلش یا الله است که بالاصاله آن است یا ایمانِ اینها چون اگر اینها باور نکنند که به سجده نمیافتند آن معجزه که در اینها اثر غیر اختیاری نگذاشت آن معجزه که یک حقیقت بود باعث شد که اینها فهمیدند این معجزه است حالا که فهمیدند با اختیار, خودشان را به زمین انداختند ایمانِ قلبی اینها باعث خرور و القای بدنی اینها شد این دو وجه بالأخره فاعل بالاصاله ذات اقدس الهی است که توفیق داد آن مباشر هم همان ایمان اینهاست منشأ ایمان هم معجزه وجود مبارک موسای کلیم است فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ و اینچنین نبود که بدون تبلیغ باشد خودشان را دریابند گفتند: آمَنَّا به همان که موسای کلیم از طرف او آمده موسای کلیم گفت إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ, (1)اینها گفتند: آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِینَ این ربّ العالمین را چه کسی تبلیغ کرد؟ موسی و هارون لذا گفتند: رَبِّ مُوسَی وَهَارُونَ این بیان کرده که مبادا فرعون خیال کند أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی (2)که دارد اینها به آن رب ایمان آوردند یا مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (3)دارد اینها به فرعون ایمان آوردند حرف گزاف فرعون گاهی به صورت أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی است گاهی به صورت مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی است که این هم کمتر از أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی نیست سرّش این است که افراد عادی اگر چیزی را ندانند دلیل بر نبودن نیست اینکه میگویند «عدم الوجدان لا یدلّ علی عدم الوجود» همین طور است «عدم العلم لا یدلّ علی عدم المعلوم» اگر یک فرد عادی چیزی را ندانست دلیل نبودن آن معلوم که نیست اگر یک فرد عادی چیزی را نیافت دلیل نبودن آن شیء نیست نه «عدم الوجدان», «یدلّ علی عدم الوجود» نه «عدم العلم», «یدلّ علی عدم المعلوم», این قاعدهای است که پذیرفتهشده است اما اگر این گوینده الله باشد الله بگوید من نیافتم یعنی نیست دیگر, الله بگوید من نمیدانم یعنی نیست دیگر فرمود: أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ (4)حرفی میزند که خدا نمیداند یعنی نیست نه اینکه هست و خدا نمیداند اگر بفرماید من نیافریدم یعنی وجود ندارد اگر بفرماید من نمیدانم یعنی نیست أَتُنَبِّؤُنَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعلَمُ یعنی نیست چنین دعوای گزافی را فرعون دارد گفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی (5)من غیر از خود خدایی نمیدانم یعنی نیست این تعبیر مَا عَلِمْتُ لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرِی همتای أَنَا رَبُّکُمُ الأعْلَی (6)است چنین ادّعای گزافی دارد خب اگر چنین ادّعای گزافی دارد و شهرت رسمی ربوبیّت هم در سرزمین مصر و اطراف مصر برای فرعون بود این سحرهای که به شهادت رسیدهاند اینها باید بالصراحه تصریح کنند که ما به چه کسی ایمان آوردیم خودشان که میدانند اما برای اینکه دیگران را هدایت کنند قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ رَبِّ مُوسَی وَهَارُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَأَلْقَی مُوسَی عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ (45 فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ (46) قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِینَ (47) رَبِّ مُوسَی وَهَارُونَ (48) قَالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ ءَأَذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِنْ خِلاَفٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ (49) قَالُوا لاَ ضَیْرَ إِنَّا إِلَی رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ (50) إِنَّا نَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَایَانَا أَن کُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ (51)) در ترسیم مطالب قرآنی چند نکته مهم مطرح است که غالب این نکات بازگو شد قرآن کتابی نیست که کسی بخواهد او را شرح کند آن طوری که متنِ کتابی را دیگران شرح میکنند الآن متن شرایع را بسیاری از فقها شرح کردند شهید شرح کرده صاحب مدارک شرح کرده صاحب جواهر شرح کرده ماتن حرفی دارد شارح حرفی دارد شارح مجتهداً حرف ماتن را تفسیر میکند بسیاری از اینها هم تفسیر به رأی در میآید گاهی اشکال میکند گاهی تأیید میکند این خاصیّت شرح متن است. مفسِّر, شارح قرآن نیست که قرآن متن باشد و این بخواهد شرح کند از این قبیل نیست که متنی باشد دیگری بخواهد آن را شرح کند قرآن را خود قرآن باید شرح کند «معنی قرآن ز قرآن پرس و بس» (1)یعنی قرآن «یُفسّر بعضه بعضا» (2)البته این حرف برای قبل از هزار سال است یعنی طبری که از او به عنوان امام المفسّرین یاد میکنند او [این مضمون را] داشت که قرآن «یفسّر بعضه بعضا» (3)منتها طیّ این سالیان متمادی این رواج نداشت و در المیزان سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) این را ترویج کرده بنابراین اگر کسی خواست قرآن را تفسیر کند هیچ چارهای ندارد مگر اینکه متن را خطوط کلی را زوایا را قرائن را از خود قرآن در بیاورد و سخنگوی قرآن باشد اگر حرفی برای خودش دارد آن تحصیلاتش به عنوان ظرفیت او محسوب بشود نه به عنوان شرح که از خودش چیزی بگوید این اصل اول.
اصل دوم در جریان حضرت موسای کلیم قرآن کریم در دو حوزه بحث کرد یک حوزه مربوط به قبل از نبوّت و رسالت آن حضرت است یک حوزه مربوط به بعد از رسالت؛ در جریان بعد از رسالت متن را مشخص میکند در ذیل آن متن, شرح را بازگو میکند که با آن متن هماهنگ باشد در حوزه قبل از رسالت و نبوّت هم بشرح ایضاً آن متن را ذکر میکند قصّه را ذیل آن متن ذکر میکند تا تمام این قصّه با آن متن هماهنگ باشد این هم دو مطلب.
در جریان حوزه رسالت در سورهٴ مبارکهٴ «مریم» به این صورت بیان فرمود که وجود مبارک موسای کلیم دارای این سه اصل است رسالت نبوّت مخلَص بودن, مخلَص یعنی مخلَص نه مخلِص این متن است؛ در آیه 51 سورهٴ مبارکهٴ «مریم» فرمود: وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ یعنی جریان موسی را در قرآن با این سه اصل تفسیر کنید: وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ مُوسَی إِنَّهُ کَانَ مُخْلَصاً (یک) وَکَانَ رَسُولاً (دو) نَّبِیّاً (سه) این جزء محکمات است این سرفصل است این یک مدار بسته است به اصطلاح خط قرمز؛ هر قصّه و آیهای که در جریان نبوّت و حوزه رسالت آن حضرت است باید زیرمجموعه مخلَص نه مخلِص مخلَص بودن او رسول بودن او نبی بودن او جا بگیرد اگر - معاذ الله - چیزی با مخلَص بودن او سازگار نیست این میشود تفسیر به رأی مخلَص چه کسی است؟ مخلَص کسی است که خود شیطان اعتراف میکند که من به آنها دسترسی ندارم إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (1)برای اینکه آنها چیزی میخواهند که من نه دارم نه میفهمم آنکه من دارم و میفهمم و میسازم که اینها زیر پایشان گذاشتند آنها چیزی میخواهند که من اصلاً نمیفهمم آنجا چه خبر است آن بالاها اصلاً شیطان راه ندارد وقتی راه ندارد چطوری فریب بدهد, بدلی بسازد اصلاً مقدورش نیست, لذا حریم میگیرد و قرآن کریم وقتی که فرمود موسی مخلَص است یعنی موسای کلیم دنبال چیزی است که اصلاً شیطان نه میفهمد و نه توان آن را دارد نه اینکه شیطان دلسوزی بکند میگوید من اصلاً مقدورم نیست برای اینکه آن بالاها مرا رجم میکنند نمیگذارند من بروم بالا خب اگر چنین چیز است یک آیهای یک ظاهری با مخلَص بودن او هماهنگ نباشد با رسالت او هماهنگ نباشد با نبوّت او هماهنگ نباشد این میشود تفسیر به رأی این برای بعد از رسالت برای قبل از رسالت که آن جریان زدن و کشتن و از پا در آوردن است آن را در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» سرفصلی ذکر کرد هندسه آن بحث را مشخص کرد مدار بسته آن بحث را مشخص کرد و به این صورت فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ (2)بعد هم به مادر موسی گفتیم تو تحویل ما دادی نگران نباش و ما هم این را به مقامات عالی میرسانیم به تو برمیگردانیم. خب از آیه هفت این قصّه شروع شد و تمام کارها را کرد تا اینکه وجود مبارک موسی به مادرش برگردد برگشت وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ (3)این تحریم, تحریم تکوینی است وَحَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ آنها را به ستوه آورده گریه میکند گرسنه است هیچ پستانی را هم قبول نمیکند، بالأخره به مادرش برگشت این کار خداست وقتی جوان شد و بالغ شد و بارور شد فرمود ما دو چیز به او دادیم؛ آیه چهارده به بعد سورهٴ «قصص» این است وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَی آتَیْنَاهُ حُکْماً (یک) وَعِلْماً (دو) وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (سه) یعنی او چون محسِن بود ما این دو فضل را به او دادیم این شده سرفصل. در این هندسه آن وقت قصّه ورود به شهر و حمایت از یکی از پیروان خودش یعنی بنیاسرائیل و زدن آن قِبطی ظالم و از پا در آوردن مطرح شد وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِیعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّه فَوَکَزَهُ مُوسَی وَکْز را آن طوری که زمخشری در کشاف معنا میکند دفع به اطراف اصابع است «و قیل بجمع الکف» (4)اینچنین نیست که معنای قطعی وَکز مُشت باشد تقریباً سیلی زدن با انگشتان یا مشت زدن این کُشنده نیست ولی خب منتهی شد به مرگِ او لکن موسای کلیم از اینجا نگران نیست نه جاهل بود نه ظالم بود نه ضال بود نشانهاش تتمّه این جریان است فَقَضَی عَلَیْهِ اگر خدا به او حکم داد و اگر خدا به او علم داد و اگر خدا احسان او را امضا کرد معلوم میشود اینکه گفته شد هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ (5)به زعم دیگران است اینکه فرمود: إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی (6)به زعم دیگران است نظیر لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ (7)این لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ شفاف است دیگر من مُذنب نیستم ولی نزد اینها مذنبم به چه دلیل خود را ظالم و مذنب و امثال ذلک نمیداند به دلیل اینکه فردا هم همین صحنه پیش آمد باز رفت مشت بزند این معلوم شد که همین اسرائیلیها که امروز در فلسطین و غزّه این طور کشتار میکنند آن روز هم همین قبطیها بودند تنها فرعون نبود که کودکان را ذبح میکرد یُذَبِّحُونَ, (8)یُذَبِّحُونَ یعنی یُذَبِّحُونَ نه تنها «یَذبح» این قبطیها این طور بودند کودک را سر میبریدند سالیان متمادی همین طور یُذَبِّحُونَ, یُذَبِّحُونَ بود دیگر این فعل مضارع هم دلالت بر استمرار دارد اینها مهدورالدم بودند وجود مبارک موسای کلیم فردا هم که دید باز رفت مشت بزند اینچنین نیست که او خود را تبهکار بداند برای اینکه فرمود: فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَی إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ ٭ فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا قَالَ یَا مُوسَی أَتُرِیدُ أَنْ تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ (9)تا رفت مُشت بزند آن کسی که خواست مشت بخورد به موسای کلیم عرض کرد که شما به عنوان یک فرد اصلاحگر و مُصلح و آمر به معروف و ناهی از منکر و چنین شخصیتی شناخته شدید باز میخواهید قتل دیگر انجام بدهید خب این معلوم میشود پشیمان نشده راهی که به ما نشان دادند همین راه است الآن چرا ما میگوییم حزب الله [و] مقاومت, راه دین را دارد طی میکند برای اینکه ما در نماز چه میگوییم, میگوییم صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ خب این أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ چه کسانی هستند؟ این أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ را در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مشخص کرده که وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً. (10)
1) (4) . سورهٴ حجر, آیهٴ 40; سورهٴ ص, آیهٴ 83.
2) (5) . سورهٴ قصص, آیهٴ 7.
3) (6) . سورهٴ قصص, آیهٴ 12.
4) (7) . الکشاف, ج3, ص398.
5) (8) . سورهٴ قصص, آیهٴ 15.
6) (9) . سورهٴ قصص, آیهٴ 16.
7) (10) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 14.
8) (11) . سورهٴ بقره, آیهٴ 49; سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 6.
9) (12) . سورهٴ قصص, آیات 18 و 19.
10) (13) . سورهٴ فاتحةالکتاب, آیهٴ 7.
خب پس اصل اول این است که ما میگوییم صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ (1)اصل دوم این است که مُنعمعلیهم اینها هستند سوم اینکه راه آنها چیست راه آنها در سورهٴ «قصص» مشخص شده یکی از منعمعلیهم وجود مبارک موسای کلیم است موسای کلیم عرض میکند خدایا تو به ما نعمت دادی ما را موحد کردی ما را آشنا به وحی و نبوّت کردی ما را معتقد به معاد کردی آن توفیق را بده که ما کمکِ ظالم نباشیم رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (2)ما این راه را میخواهیم در نماز آیه هفده سورهٴ «قصص» رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ «لن» برای رفع تأکید است نه تَعبید, هرگز من حامی ظالم نیستم ما این راه را در نماز میخواهیم حزب الله لبنان این است ایران این است فلسطین همین است اصلاً نماز به ما میگوید صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ, أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ چه کسانی هستند؟ انبیا هستند حرف آنها چیست؟ حرف آنها این است که خدایا تو به ما نعمت وحی و نبوّت و رسالت و اخلاص و احسان دادی ما از ظالم حمایت نکنیم ما این راه را در نماز میخواهیم رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ (3)خب اگر وجود مبارک موسای کلیم از کار دیروزش پشیمان میشد که این حرف را نمیزد اگر کسی مشت بزند یک نفر از این صهیونیستها را به هلاکت بیندازد این نه ضال است نه ظالم است نه جاهل است, ولو قصد کشتن هم نداشت ولی او مهدورالدم است لذا وقتی وجود مبارک موسای کلیم وارد صحنه مناظره با فرعون شد اوّلین جوابی که موسای کلیم داد گفت: فَعَلْتُهَا (4)بله من کردم از دست شما ترسیدم من که انکار نمیکنم فرعون گفت: وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ (5)اوّلین جوابی که وجود مبارک موسای کلیم داد گفت بله من کردم این کار را از دست شما فرار کردم.
پرسش:...این جمله هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ (1)اسناد به کیست؟
پاسخ: به وجود مبارک موسای کلیم [البته] به زعم آنهاست; وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ (2)هم لسان وجود مبارک موسای کلیم است دیگر فرمود من مذنب هستم نزد اینها نه نزد تو، برای اینکه فردا هم همین کار را خواست بکند با اینکه این دعا را دارد رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ فردا هم که وارد خیابان شد دید که یک نفر از این قبطیها با یک بنیاسرائیلی از همین مستضعفین باز دارد درگیر میشود باز دوباره رفت مشت بزند خب اگر کسی دیروز کار خود را ظلم میدانست جهل میدانست ضلالت میدانست امروز که با مشتزنی شروع نمیکرد مثل اینکه دیروز انسان یکی از این صهیونیستها را به هلاکت برساند امروز هم بخواهد برساند این دیگر ظلم و جهل و ضلالت نیست این میشود موسای کلیم.
در سورهٴ مبارکهٴ «فتح» ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً چرا لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ (3)آن وقت چه ربطی بین مقدم و تالی و صدر و ذیل و موضوع و محمول هست؟ فرمود ما مکّه را فتح کردیم تو را فاتحانه به مکه وارد کردیم تا خدا گناهانت را ببخشد خب آنکه مایه بخشش گناه است توبه است نه فتح مکه إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً ٭ لِیَغْفِرَ لَکَ خب این هیچ ارتباطی بین مقدم و تالی و موضوع و محمول نیست ما این نعمت را به تو دادیم تا گناهانت را ببخشیم یا نه, تو نزد مردم مکه مذنب بودی از اینها خیلی کُشتی امروز که فاتحانه و مقتدرانه وارد میشوید و میفرمایید: «إذهبوا فأنتم الطلقاء» (4)تمام آن کینهها و گناهانی که به زعم آنها داشتی بخشوده شد, این میشود. همان طوری که موسای کلیم وقتی که وارد شد و محبّت کرد لَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ (5)بخشوده شد وگرنه مگر گناه انسان با پیروزی بخشیده میشود گناه انسان با استغفار و با توبه و با انابه بخشیده میشود بخشش گناه آینده و گذشته که یک اباحهگری است اگر - معاذ الله - خدا به کسی وعده بدهد گناهان گذشته و آیندهات بخشوده میشود این یعنی نفی شریعت، گناه آینده بخشوده میشود یعنی چه یعنی شریعتی نیست دیگر یعنی اباحهگری اصلاً این حرف قابل گفتن نیست پس مَا تَأَخَّرَ نه یعنی آینده یعنی گناهان تازه آن هم گناه کهنه و تازه که با فتح بخشیده نمیشود با استغفار و توبه بخشیده میشود ما تو را فاتحانه وارد مکه کردیم که تمام آن احقاد گرفته بشود وجود مبارک موسای کلیم هم همین طور بود. پس حضرت میفرماید: إِنِّی ظَلَمْتُ (6)حضرت میفرماید: أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ (7)اما به زعم شما اگر کسی خود را بدهکار و تبهکار و گناهکار ببیند که این طور شجاعانه قبل از هر چیزی از این دفاع نمیکند غرض این است که سرفصل این قصّه حکمت و علم است زیرمجموعه این هیچ تفسیری هیچ رأیی هیچ احتمالی نباید با این سه عنصر مخالف باشد که فرمود: آتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْماً وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (8)یعنی او چون محسن بود ما به او این دو امر را دادیم پس این باید زیرمجموعه لإحسانه و لحکمته و لعلمه تفسیر بشود.
پرسش...
پاسخ: اینکه قبل از نبوّت بود (یک) باید با علم و حکمت هماهنگ باشد بود (دو) ما تقسیم این دو حوزه برای همین جهت بود دیگر این وجود مبارک موسای کلیم هنوز به مقام نبوّت نرسید اما علم داشت حکمت داشت نه این قتل, قتل عادی بود یعنی وَکز حالا خواه به تفسیر اوّلی باشد که دفع بأطراف الأصابع است یا بجمع الکف باشد یعنی مُشت هیچ کدام از اینها سبب قتل نیست بنابراین اگر کسی قصد تنبیه داشته باشد قصد دفاع داشته باشد کاری کرده ولو «إنجرّ إلی القتل» او مقصّر نیست برای اینکه قصد دفاع داشت از مظلومی خواست دفاع بکند دفاع از مظلوم هم کاری خردمندانه و حکیمانه و عادلانه است فردا هم خواست همین کار را بکند غرض اینکه «صَدر مِن أهله و وَقع فی محلّه» پس قبل از نبوّت بود (یک) کار, کاری نبود که به طور عادی به قتل برسد (دو) حضرت هم قصد قتل نداشت (سه) «إنجرّ إلی القتل» (چهار) چنین فضایی, فضایی نیست که کسی این را ظلم تلقّی کند ذنب تلقّی کند منتها آنها این را ظلم و ذنب و امثال ذلک میدانستند که فرمود: وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ (1)خب بنابراین این بخشی که فرمود ما این کار را کردیم خدای سبحان فرمود برو ما دفاع میکنیم هیچ کاری نمیتوانند بکنند و وجود مبارک موسای کلیم هم اوّلین حرفی که زد فرمود: فَعَلْتُهَا إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ (2)ما که این را انکار نکردیم ما این را پذیرفتیم و از دست شما ترسیدیم شما قصد کشتن داشتید این کار ما کار حق بود نشانهاش این است که فردایش هم خواستم همان کار را بکنم اگر کسی این کار را خلاف میدانست فردا که دیگر همین کار را ادامه نمیدهد خب چون در همان سورهٴ مبارکهٴ «قصص» دارد که فردا هم داشت همین کار را میکرد. (3)
پرسش...
پاسخ: قرآن یک عربی مبین دارد یک علیّ حکیم دارد قرآن را خدا مثل باران که نینداخت به زمین قرآن حبلِ متین است حبل متین را آویخت, یک طرفش دست خداست یک طرفش دست شما (1)باران را خدا نازل کرد یعنی انداخت به زمین, قرآن را نازل کرد یعنی آویخت به زمین یک طرفش عربی مبین است یک طرفش علیّ حکیم وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (2)این ضمیر در اول سورهٴ «زخرف» هم به قرآن برمیگردد فرمود یک طرفش علیّ حکیم است که نه عِبری است نه عربی یک طرفش عربی مبین است دست شماست اینکه به ما گفتند: «إقرأ وارقَ» بخوان و بالا بیا همین است دیگر اگر قرآن مثل فقه و اصول رایج بود و از مهجوریّت و غربت به در میآمد این حرفها دیگر حرفهای عادی بود.
شما میبینید بعد از مرحوم شیخ طوسی سالیانی گذشت تا امینالاسلام طبرسی یک مجمع نوشت. بعد از امینالاسلام تا مرحوم فیض صدها سال ترک شده بود بعد از مرحوم فیض حدود سیصد سال ترک شده بود تا یک المیزان نوشته شد ما هر سیصد سال هر چهارصد سال به سراغ قرآن میرفتیم قرآن میخواندیم قرآن به سر میگذاشتیم اما قرآن را به عنوان تبرّک میدانستیم قرآن که کتاب درسی نبود. خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد را! میفرمود هر چند سالی یک المیزان لازم است این کتاب وقتی سیصد سال چهارصد سال عرضه میشود به این صورت در میآید دیگر اینها جزء بدیهیات و الفبای قرآن است لدی اهل تحقیق اما وقتی رایج نباشد خیال میکنیم این حرفها, حرفهای نوبر است ما دیر به سراغ قرآن رفتیم وگرنه بین تفسیر صافی مرحوم فیض و المیزان که سیصد سال فاصله نمیشد این وسطها هم کتابهایی نوشته شده که یا شاگردان فیض نوشتند که همان حرفهاست با چندتا روایت بیشتر یا روایتها را جمع کردند. متأسفانه این روایاتی هم که جمع کردند با اینکه کلام اهل بیت است و نور است بر اساس این روایات تفسیری هم کار نشده ما مشکل جدّی داریم درباره روایات تفسیری مثل اینکه مشکل جدّی داریم درباره روایات تاریخ و مقتل و اخلاق؛ اینها جایش خالی است الآن شما ببینید از سابق در این اوایل طلبگی به ما میگفتند که اگر کسی بخواهد فتوا بدهد که ناخن گرفتن در روز پنجشنبه مستحب است یا نه یک روایت معتبر میخواهد ما وقتی به آیات میرسیم بدون کمترین دقّت میبینیم تفسیر نورالثقلین چنین روایتی نقل کرده خب برای ناخن گرفتن این روایات را عمل نمیکنند شما در تفسیر آیات میگویید چون نورالثقلین نقل کرده چون تفسیر برهان نقل کرده! این رجال میخواهد درایه میخواهد سند میخواهد بررسی میخواهد بنابراین کتابی که هر دویست سیصد سال در حوزه مطرح میشود همین در میآید اگر روشن بشود معلوم میشود این حرفها حرفهای ابتدایی است حکما طور دیگر میگویند آنها این قدر رشد دارند که به آن علیّ حکیم نزدیک بشوند. در همان روایت نورانی که «إنّی تارک فیکم الثقلین» مگر این نیست که «سبب طرفه بید الله و طرف بأیدیکم تعملون فیه کذا و کذا إلاّ و هو القرآن» (3)اینکه متواتر است یعنی این قرآن حبلِ متین است یک طرفش دست خداست یک طرفش دست شما بگیرید و بالا بروید اگر قرآن یک حبل متین است خدا آن را آویخت نه انداخت پس یک طرفش دست ماست یک طرفش لدی الله العلیّ الحکیم است آن وقت اگر کسی بخواهد تا آن بالا برود باید پایین را حفظ بکند که اگر - معاذ الله - مرحلهای از این ظواهر را رها بکند میافتد چون همه اینها مثل پلّههای نردبان است اگر کسی بالا رفت منکر این ظواهر شد همانجا سقوط میکند چون بالأخره این ظواهر پایه آنهاست این ظواهر را این عربی مبین را این قواعد عربی را این ادبیات روایی را این شواهد روایی را اینها را باید حفظ بکند بگیرد بگیرد برود بالا. اینها که از جای دیگر نیامد به ما گفتند صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ (4)خیلی خب أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ هم که در سورهٴ «نساء» مشخص شد که وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ (5)یکی از مُنعمعلیهم وجود مبارک موسای کلیم است موسای کلیم هم گفت که به من نعمت دادی من هرگز پشتیبان ظالم نیستم (6)نظام اسلامی هم همین است حرف شهدا این است حرف امام همین است حرف جانبازان همین است منتها حالا اینها به صورت تفسیر نمیگویند مگر ما نباید از ظالم حمایت کرد این حرف روزانه ماست در عبادات ما از جای دیگر که نیامده بر فرض ما نتوانیم این ظالمین و ضالّین و اینها را معنا کنیم میگوییم علمش را به اهلش واگذار میکنیم تا کسی بیاید و بفهمد اما طوری تفسیر نمیکنیم که - معاذ الله - با حمکت او با علم او با عظمت او با سداد و صلاح او هماهنگ نباشد حداکثر این است که ما این را نمیفهمیم به دیگری ارجاع میدهیم اما یک طور معنا بکنیم که ضالّین - معاذ الله - مخالف با حکمت و علم موسای کلیم در بیاید ظَلَمْتُ نَفْسِی (7)را طور دیگر معنا بکنیم این مجاز نیستیم یا طبق شواهد میفهمیم و مطابق روایات نظر میدهیم یا اگر نفهمیدیم علمش را به اهلش واگذار میکنیم دیگر نمیگوییم او ضلالت دارد ظلم بنفسه کرده است - معاذ الله - و امثال ذلک.
وقتی وجود مبارک موسای کلیم این کار را کرد اوّلین کاری که سَحره کردند این بود که ایمان آوردند به سه اصل؛ ایمان آورند به توحید آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ایمان آوردند به وحی و نبوّت رَبِّ مُوسَی وَهَارُونَ ایمان آوردند به معاد آمَنَّا بِرَبِّنَا لِیَغْفِرَ لَنَا خَطَایَانَا (1)به اصول سهگانه ایمان آوردند در چنین فضایی آن قدر حق برای اینها روشن شد که هیچ تهدیدی نتوانست اینها را از پا در بیاورد وقتی آنها به اصول سهگانه ایمان آوردند فرعون گفت آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ (2)این قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ نه یعنی من باید اذن میدادم چرا قبل از اذن, احترام مرا نگه نداشتید یعنی من که اذن نمیدادم این قَبْلَ أَنْ آذَنَ یعنی بلا اذن.
اینکه ذات اقدس الهی فرمود: لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی (3)معنایش این نیست که کلمات الهی تمام میشود ولی دریا زودتر از کلمات الهی تمام میشود چون کلمات الهی تمامشدنی نیست این قَبْلَ أَن تَنفَدَ یعنی «مِن دون أن تنفد» یعنی بحر یَنفد و کلمات الله لا تَنفد. حرف فرعون هم از همین قبیل است میگوید قبل از اینکه من اذن بدهم چرا ایمان آوردید یعنی من که اذن نمیدهم نه اینکه میخواستید صبر بکنید من اذن بدهم مگر فرعون اذن میداد؟! پس این قَبْلَ أَنْ آَذَنَ این است بعد خود وجود مبارک موسای کلیم را متّهم کرده که این معلّم ساحران است إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ میدانید که من چه کار میکنم کارم این است لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِنْ خِلاَفٍ همان کاری که برای محاربین است یعنی دست راست و پای چپ یا دست چپ و پای راست را قطع میکنم و به دار آویزان میکنم مصلوبتان میکنم آنها گفتند لاَ ضَیْرَ به نحو نفی جنس, باکی نیست ضرری نیست برای اینکه ما موحّد شدیم (یک) به وحی و نبوّت ایمان آوردیم (دو) به قیامت و معاد اعتقاد داریم (سه) إِنَّا إِلَی رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ ما سعی میکنیم اوّلین این جزء پیشکسوتان انقلاب باشیم.
میبینید در خیلی از روایات ما در وصف وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) است که او اول کسی است که اسلام آورد (1)نه اینکه حضرت خدیجه در بین زنها اول بود وجود مبارک حضرت امیر در بین مردها اول بود حضرت امیر اول بود بالقول المطلق این اول یک اوّلیت زمانی نیست که مثلاً درِ مسجد باز است کسی زودتر میآید خب یک مختصر ثواب بیشتری میبرد این طور نیست. اینکه درباره حضرت امیر دارد که «اوّل المسلمین» (2)است یعنی روزی که تشخیص حق و باطل دشوار بود او تشخیص داد روزی که اسلام آوردن خطر داشت او اسلام آورد روزی که اسلام آوردن محرومیّتهای سیاسی اجتماعی و امثال ذلک داشت او اسلام آورد چنین کسی میشود «اوّل المسلمین» و این میشود کفی بذلک فخرا وگرنه اوّلیت زمانی و تاریخی که شرفآور نیست. ساحران گفتند این کاری که وجود مبارک موسای کلیم کرد بالأخره عالَمگیر خواهد شد خیلیها مسلمان میشوند ولی ما دلمان میخواهد که جزء پیشکسوتان این انقلاب باشیم این کار را هم کردند پس به این سه اصل ایمان آوردند (یک) و خواستند جزء پیشگامان انقلاب اسلامی باشند (دو) چون اینها همه اسلام آوردند. شرح مبسوط این در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت از آیه 103 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» شروع میشود تا 125 به بعد که این قسمت دعوت کردن و مناظره کردن و مبارزه کردن و آیات آوردن و سحره را آشنا کردن و ایمان آوردن سحره و تهدید فرعون اینها بیش از بیست آیه است منتها در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» اول کسانی که گفتند این ساحرِ علیم است ملأ بودند قَالَ المَلأُ مِن قَومِ فِرعونِ إِنَّ هذَا لَسَاحِرٌ عَلِیمٌ (3)ولی در سورهٴ «شعراء» که محلّ بحث است اول کسی که گفت این ساحر علیم است خود فرعون است (4)ظاهراً خود فرعون گفته آنها بعد یاد گرفتند این حرف را زدند اگر در سورهٴ «اعراف» این قول را به ملأ اسناد میدهد و در سورهٴ «شعراء» این قول را به فرعون نسبت میدهد برای اینکه این یک دور باطل است اول فرعون گفته بعد آنها گفتند همین طور دهن به دهن میگشت; اول حرف را خود فرعون زد بعد آنها گفتند. آنها تعبیر به ساحر کردند که ساحران را بیاورید (5)اینجا تعبیر به سحّار شده که سحّاران را بیاورید (6)اینها تفاوت تعبیری سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» است با سورهٴ مبارکهٴ «شعراء».
پرسش: ... چند جملهای بفرمایید که استفاده کنیم و انشاءالله عمل کنیم.
پاسخ: ما هم التماس دعا داریم همه ما مواظب باشیم بالأخره بعضیها بر اساس جهل بعضیها بر اساس سوء نیّت این جریان عید را که بالأخره صِله رحم است و فضای روشنی برای شهر و کشور است این را میخواهند با چهارشنبه سوری و امثال ذلک بر اساس بیخردی و بیعقلی آلوده کنند ضمن تشکّر از مسئولین که تلاش و کوشش میکنند همه را به عقل و خردمندی دعوت بکنید بالأخره راه دور نیست که ما از کجا شروع بکنیم در درون ما این هست ما باید تلاش و کوشش بکنیم این آینه را شفاف نگه بداریم (یک) بعد بدانیم به کدام سمت نگه بداریم (دو) بقیه حل است اینچنین نیست که این صحنه دل یک سنگ خارا و چدن و زغال سنگ باشد این آینه است به تعبیر شیخنا الاستاد مرحوم حکیم الهی قمشهای که میفرمود «آینه شو» درست است درس و بحث کمک میکند اما این درس و بحث برای گردگیری است نه کینه کسی را نه خلاف را نه طمع چیزی را در دل راه ندهید این را شفاف نگه بدارید و هر روز هم مواظب باشید این را رِین و غبار نگیرد بعد هم این آینه را به طرف قرآن و اهل بیت نگه بداریم اگر این آینه شفاف را کسی به سمتی نگه بدارد خب همان در آن میتابد اگر کسی این جوانش را برای تفریح ببرد باغوحش خب این آینه را به طرف گرگ و گراز نگه داشته خب همان را نشان میدهد اما اگر به بچهاش بگوید سر بالا کن ستارهها را شب ببین روز آفتاب را ببین شمس و قمر را ببین خب در این آینه شمس و قمر میتابد ما به کدام سمت رو میکنیم هدف ما هر جا هست همان در آینه میتابد اگر واقعاً هدف ما این است که قرآن را یاد بگیریم (یک) باور کنیم (دو) عمل کنیم (سه) منتشر کنیم (چهار) هدف ما این باشد که احادیث را یاد بگیریم باور کنیم عمل کنیم منتشر کنیم همان طوری که قرآن به سر میگیریم حدیث به سر میگیریم قرآن به دل میگیریم حدیث به دل میگیریم این راحت میشود اگر کسی نتوانست به مقامات آن اوحدیّ برسد بالأخره در همین قم و امثال قم کسانی بودند که ائمه فرمودند: «منّا أهل البیت» اینکه مخصوص به سلمان (1)نیست شما این مضمون «منّا أهل البیت» را ملاحظه فرمایید هم درباره زنها آمده (2)هم درباره مردها آمده (3)درباره برخی بزرگان همین قم هم آمده (4)خب همین حرف را وجود مبارک ولیّ عصر هم امروز هم ممکن است بگوید این شدنی است آن وقت انسان نه بیراهه میرود نه راه کسی را میبندد لذّت هم از همین جا شروع میشود وگرنه دنیا جای لذّت نیست آن که این عالَم را آفرید ما را آفرید قسم خورد که اینجا جای خوشی نیست لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ (5)از خدا راستگوتر چه کسی است (6)؟! این «لام» هم «لام» قسم است ذات اقدسی الهی قسم خورد اینجا جای راحتی نیست اگر کسی بخواهد راحت باشد معلوم میشود اینجایی نیست دیگر اگر اینجایی نبود راحت است که رزقنا الله و إیّاکم به حقّ قرآن و عترت.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِی إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ (52 فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِینَ (53) إِنَّ هؤُلاَءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ (54) وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ (55) وَإِنَّا لَجَمِیعٌ حَاذِرُونَ (56) فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ (57) وَکُنُوزٍ وَمَقَامٍ کَرِیمٍ (58) کَذلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (59) فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ (60) فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ (61) قَالَ کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ (62) فَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ فَکَانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ (63) وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْأَخَرِینَ (64) وَأَنجَیْنَا مُوسَی وَمَن مَّعَهُ أَجْمَعِینَ (65) ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْأَخَرِینَ (66) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (67) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (68)) بخش دیگری از جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) و آلفرعون مطرح شد بعد از آن اتمام حجّت و جریان مناظره معجزه و سِحر و پیروزی معجزه و ایمان آوردن کارشناسان سِحر و اعدام آنها به اشدّ انحای عذاب به وسیله فرعون, ذات اقدس الهی برای نجات بنیاسرائیل از ستم آلفرعون و برای هلاکت آلفرعون یک دستور خاص داد در طیّ این چهارده آیه که به ضمیمه آن دو آیه میشود شانزده آیه که آن دو آیه به منزله ترجیعبند سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» است که هشت بار تکرار شده که إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ این به استثنای این دو آیه آن چهارده آیه جمعاً عهدهدار این قصّه است. مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت لکن در سورهٴ «طه» از آیه 77 به بعد که این قصّه آمده بعضی از نکاتی که مربوط به این قصّه است و در سورهٴ مبارکهٴ «طه» بیان نشده در سورهٴ «شعراء» بیان شده فرمود ما به وجود مبارک موسای کلیم وحی فرستادیم که بندگان ما را شبانه حرکت بدهد گاهی از همین مؤمنان به موسای کلیم(علیه السلام) تعبیر به بنیاسرائیل دارد گاهی تعبیر به عبادی در این موارد که تعبیر به عبادی دارد یک عنایت خاصّ کلامی هم آن را همراهی میکند چه اینکه خود موسای کلیم(سلام الله علیه) هم فرمود: أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ (1)من آزادی بندگان خدا را میخواهم حالا آن مسائل رفاهی و مسائل بیتالمال و آنها مطلب بعدی است عمده آزادی ملّت مسلمان و موحّد است أَنْ أَدُّوا إِلَیَّ عِبَادَ اللَّهِ اینجا هم فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِی اِسرا همان سیر شب است که سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ (2)یعنی شبانه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را سیر داد فرمود شما هم شبانه بندگان مرا این مؤمنان بنیاسرائیل را سیر بدهید چون عدّهای هم میخواهند به دنبال شما بیایند شما اگر صبح حرکت کنید حرکت کردنِ شما برخورد میکند با حرکت آنها ولی وقتی شبانه حرکت بکنید یک مقدار جلوتر هستید آنها صبح حرکت میکنند و پشت سر شما میآیند شما میشوید متبوع اینها میشوند تابع ما برای همین یک برنامهریزی کردیم که شما پیشاپیش باشید و اینها دنبال شما تا در جریان نجات شما و غرق اینها کار هماهنگ باشد وَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِی شما شبانه حرکت کنید به دلیل اینکه إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ آنها صبح به دنبال شما حرکت میکنند شما شبانه حرکت بکنید برای اینکه آنها به دنبال شما حرکت کنند إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ و این برنامه است برای نجات شما و هلاکت آنها, وقتی وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) دستور داد این بنیاسرائیل شبانه از منزلها بیرون آمدند که به طرف نیل حرکت کنند فرعون هم باخبر شد و دستگاه اطلاعاتی که داشتند دستور دادند نیروهای نظامی اینها از هر گوشه و کناری حرکت کنند از هر محلّهای حرکت کنند وارد منطقه خاصی بشوند فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدَائِنِ در شهرها چه گروهی را فرستاد حَاشِرِینَ عدّهای را فرستاد که مردم را حرکت بدهند محشور کنند جمع کنند به یک منطقه خاصّی. این فرستادههای فرعون حاشِر بودند هر کدام جامع بودند افراد زیادی از نظامیها را جمع کرده بودند فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِینَ که این حاشرین مردم را جمع کردند و این حاشرین با مردم سه مطلب را با هم گفتگو میکردند یکی اینکه به اینها گفته شد شما بگویید اینها هم باور کردند گفتند که پیروان موسای کلیم(سلام الله علیه) شِرذمهاند یعنی گروه اندکیاند این لباس که پاره میشود قطعه قطعه میشود تکّه تکّه میشود اینها را میگویند شراذِم, شِرذمه یعنی گروه کم این شرذمه که لغتاً به معنای اندک است با وصف قلیل تأکید شده است لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ و این جمع مکسّر بسته نشد جمع سالم بسته شد که جمع سالم یکی از اقسام جمع قلّه است پس بنابراین از این گروه به عنوان شِرذمه یاد شده است (اولاً) با وصف قلّت موصوف شده است (ثانیاً) آن وصف قلّت هم با جمع قلّه جمع بسته شده است (ثالثاً) و گفته شد که منظور از این قلیلٌ قلّت کمّی نیست قلّت معنوی است یعنی حقارت و ذلّت و امثال ذلک را به همراه دارد (رابعاً) خود این حاشران و مردمی که به وسیله حاشران جمع شده بودند درباره پیروان وجود مبارک موسای کلیم میگفتند که إِنَّ هؤُلاَءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ اینها چند قبیلهاند هر کدامشان کماند چند حزباند هر کدامشان کماند یعنی اگر ده قبیلهاند هر کدام از این قبیله اندکاند ده گروه و حزباند همه این گروهها و احزاب اندکاند که قلیل به قَلِیلُونَ جمع بسته شد آن وقت درباره خودشان گفتند که اینها ما را به خشم آوردند اینها با اینکه جمعیّت کمیاند و ما جمعیّت زیادی هستیم آنها با اینکه حقیرند ما با اینکه عظیمیم اینها کارهایی میکنند ما را به خشم بیاورند وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ (این یک) وَإِنَّا لَجَمِیعٌ ما جمعیّت زیادی داریم پراکنده نیستیم جمیعیم (دو) حاذریم ما هوشمندیم برحذریم از خطر مصونیم آنها اینچنین نیستند ما عظیمیم در اثر برحذر بودن از آنها, آنها قلیلاند در اثر ضعف آنها درباره خودشان این اوصاف مثلاً مدح را روا داشتند وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ ٭ وَإِنَّا لَجَمِیعٌ حَاذِرُونَ اهل حذر و خردمندی و هوش و پرهیز از خطریم این باور باطل آلفرعون بود.
اما سهم تدبیر الهی این است فرمود وقتی موسای کلیم(سلام الله علیه) حرکت کرد بنیاسرائیل هم یعنی بندگان خدا طبق این تعبیر به دنبال موسای کلیم حرکت کردند خدا فرمود ما آنها را یعنی آلفرعون را از باغها و راغها و منازل مجلّل و ثروت و سرمایه و چشمهسارهایی که داشتند و مُترف و مُسرف بودند از آن منطقه اینها را بیرون کشیدیم آوردیم که به دنبال موسای کلیم و بنیاسرائیل حرکت کنند فَأَخْرَجْنَاهُم ما اینها را حرکت دادیم چون میخواهیم به عذاب اَلیم گرفتار کنیم مِّن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ اینها در باغها بودند در چشمهها بودند آبهای فراوانی داشتند خب مصر آب فراوان دارد هم منطقهای است که بالأخره نیل از آن میگذرد منطقهای است که سرسبز است کوه دارد باران فراوان دارد فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ ٭ وَکُنُوزٍ وَمَقَامٍ کَرِیمٍ آن سرمایههایی که اینها ذخیره کرده بودند اکتناز کردند از همه آن امکانات رفاهی اینها را بیرون کشیدیم و این کار را ما نسبت به دیگران هم کردیم که اگر یک وقت یک قدرت محدودی به کسی دادیم و آزمودیم که آنها به درستی عمل نمیکنند کَذلِکَ اینچنین اینها را گرفتار میکنیم در قرآن فرمود ما تبهکاران را بردیم و شما را به جای آنها نشاندیم تا ببینیم چه میکنید (1)گاهی تعبیر است که وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا (2)این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است یعنی شما به جای ظالمین نشستید اینکه فرمود شما به جای ظالمین نشستید یعنی هشداری است و هوشیار باشید اینجا جای خطر است عدّهای قبل از شما بودند در اثر ظلم به هلاکت رسیدند شما اکنون به جای آنها نشستید گاهی به صورت متکلّم معالغیر گاهی به صورت ضمیر غایب گاهی میفرماید: فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (3)گاهی لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (4)یعنی تا خدا ببیند چه میکنید آیا مثل ظالمین کار میکنید که گرفتار سرنوشت آنها بشوید یا مؤمنانه و عادلانه کار میکنید که راحت باشید حَسنه دنیا و آخرت داشته باشید. اینجا هم میفرماید: کَذلِکَ این کار را میکنیم.
پرسش:...
پاسخ: برای اینکه کرامت که منظور کرامت معنوی لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ (1)نیست که نظیر کرامت ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ (2)است در قیامت به طبقه مُترف مُسرف میگویند تو که در دنیا خود را کریم میپنداشتی اکنون این عذاب را بچش ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ أی بزعمک و بزعم قومک وگرنه کرامت را خدا برای متّقیان میداند که إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ (3)مدار کرامت, تقواست اگر تقوا نبود انسان گرفتار إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (4)میشود پس یک وقت کرامت واقعی است خب بر اساس إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ تفسیر میشود یک وقت کرامت زعمی است چه اینکه در جهنم به تبهکار میگویند ذُقْ إِنَّکَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ أی العزیز الکریم بزعمک و بزعم قومک. مقام کریم هم مقام دنیایی است نه مقام معنوی.
کَذلِکَ این کار را کردیم وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ ما این جنّات را این عیون را این مقام کریم را این کنوز را به بنیاسرائیل دادیم چون وقتی اینها به هلاکت رسیدند, به عنایت الهی موسای کلیم برگشت به مصر و بنیاسرائیل وارد مصر شدند و این سرزمین در اختیار آنها قرار گرفت شده میراث بنیاسرائیل که فرمود: وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ در بخشهای دیگر هم قبلاً گذشت که وَأَوْرَثْنَا بنیاسرائیل را مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا (5)بعد از آن آوارگی مشرق و مغرب آن منطقه در اختیار بنیاسرائیل قرار گرفت. وقتی وجود مبارک موسای کلیم اینها را شبانه حرکت داد صبح فرعون و آلفرعون حرکت کردند فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ همین که مُشرق شدند داخل در شروق شمس شدند داخل در طلوع آفتاب شدند مطلعالشمس شد اینها حرکت کردند خب پس وجود مبارک موسی اِسرا داشت یعنی سیر شبانه داشت و فرعون و آلفرعون اِشراق داشتند یعنی وقتی وارد در طلوع آفتاب شدند حرکت کردند فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ در حالی که وارد در شروق شمس شدند یعنی طلوع آفتاب, از آن وقت به دنبال موسی حرکت کردند که فاصله محفوظ باشد. وجود مبارک موسای کلیم طبق دستور الهی با قومش حرکت کردند به طرف نیل آمدند و فرعونیان هم پشت سر اینها, اینها از دور یکدیگر را دیدند وقتی که دیدند بنیاسرائیل به وجود مبارک موسای کلیم گفتند اینها پشت سر ما, ما را دارند تعقیب میکنند با این ارتش جرّاری که فرعون دارد ما را دستگیر میکنند به ما میرسند فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ وقتی صبح اینها حرکت کردند از دور بنیاسرائیل, آلفرعون را دیدند آن نِبطیها این قِبطیها را دیدند همین بنیاسرائیل به وجود مبارک موسای کلیم عرض کردند اینها میآیند پشت سر ما, ما را تعقیب میکنند میگیرند فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ یعنی این دو گروه یکدیگر را دیدند قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ ما را میگیرند اِدراک میکنند به ما میرسند. در چنین حالتی به وجود مبارک موسای کلیم اعتراض کردند که جلو که خطر هست پشت سر هم که ارتش جرّار فرعون است اینجا جای مناسبی نبود که ما آمدیم ما قبل از شما در زحمت بودیم الآن هم در زحمتیم در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گوشهای از این اعتراض گذشت که آنها در سورهٴ «اعراف» آیه 129 به این صورت به موسای کلیم عرض کردند قَالُوا أُوذِینَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنَا وَمِنْ بَعْدِ مَا جِئْتَنَا قبل از آمدن شما سخن از یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ (6)و اینها بود بعد هم که در این خطر قرار گرفتیم راه علاج نیست شما اصرار دارید که ما حرکت کنیم بیاییم در برابر آلفرعون بایستیم باید یک جای مناسبی ما را میبردی اینجا که جلو خطر غرق است و پشت سر هم که ارتش جرّار فرعون اینجا جای مناسبی نبود مثلاً قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ ما کم کم گرفتار اینها میشویم اینها ما را دستگیر میکنند لکن وجود مبارک موسای کلیم با ضرس قاطع فرمود: کَلّا چه حرفی است میزنید چرا برای اینکه إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ خدای من به من دستور داد که این راه را بروم به طرف دریا حرکت کنم خب او هدایت میکند اگر بنا شد که راه دریایی را طی کنیم دریا را برای ما آرام میکند, برگردیم با اینها مبارزه بکنیم ما را پیروز میکند بنابراین ما نگران نیستیم این ایمان قطعی رسول خداست که در بین دو خطر احساس امنیّت و آرامش میکند آن هم با جمله اسمیه آن هم با تأکید «إنّ» إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ خب کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ در چنین حالی ذات اقدس الهی میفرماید ما به موسای کلیم وحی فرستادیم فَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ در جریان سورهٴ مبارکهٴ «طه» آنجا آیه 77 سخن از اینکه آلفرعون صبح حرکت میکنند به شما میرسند نبود آنجا آیه 77 به این صورت بود که وَلَقَدْ أَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً لاَّ تَخَافُ دَرَکاً وَلاَ تَخْشَی ما به موسای کلیم این نکته را گفتیم که شما عصا را به دریا بزن نه از دریا خطری به شما میرسد نه از صحرا, نه از ارتش آسیبی نه از دریای توفنده لاَّ تَخَافُ دَرَکاً وَلاَ تَخْشَی آنها هم به شما نمیرسند دریا هم برای شما رام میشود مثل جادّه خاکی این تعبیر در سورهٴ مبارکهٴ «طه» گذشت در این سورهٴ «شعراء» که محلّ بحث است تعبیر این است فَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ وقتی که وجود مبارک موسی به فرمان الهی این عصا را به دریا زد دریا شکافته شد آبهای نیامده که نیامد آبهای رفته هم که رفت این عصا را که حضرت به دریا زدند یک سدّ آبی فراهم شده این آبها همین طور روی هم, روی هم, روی هم ماند به صورت یک سدّ آبی درآمده وسطش هم جادّه خشک شد اینها حرکت میکردند میرفتند در تعبیرات قرآن این است که فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً (7)نه اینکه قدری آب بود که اینها ناچار میشدند نظیر رودخانههای ضعیف قدری پاورچین حرکت کنند و پای آنها تر بشود این طور نبود یک طریق یَبس یک جادّه خشک در دریا پیدا شده اینها به طور عادی مثل روی زمین حرکت کردند که عمده یَبس بودن است در اینجا فرمود: فَانفَلَقَ فَکَانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ برای اینکه اینها زود بگذرند چندین راه فراهم شده چندین سدّ آبی فراهم شده چندین کوچه فراهم شده هر کدام از این قبیله از یک کوچه از یک راه میگذشتند که زودتر به مقصد برسند فَکَانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ دریا هر قسمتش مثل یک کوه عظیم شده بود طُود یعنی کوه, عظیم هم که اشاره به عظمت آن است بین این دو سد این کوچه خشکی بود که بنیاسرائیل از آنجا حرکت میکردند بعد فرمود: وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْأَخَرِینَ آلفرعون که به دنبال موسویان آمده بودند اینها را جلوتر آوردیم زُلفی یعنی نزدیکی «أخصّهم زلفة لدیک» (8)زُلفیٰ یعنی قُرب أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ (9)یعنی نزدیک شد آماده شد أَزْلَفْنَا یعنی نزدیک کردیم. بنیاسرائیل که جلو میرفتند آلفرعون را ما نزدیک کردیم که اینها هم فکر میکردند که جادّه خشک برای اینها هم جادّه خشک است اینها هم وارد همین کوچههای خشکی و مسیر خشک این دریا شدند وقتی أَزْلَفْنَا ثَمَّ الْأَخَرِینَ یعنی در آنجا ما این آلفرعون را که گروه دیگرند اینها را نزدیک بنیاسرائیل کردیم و هر دو وارد این کوچههای خشک دریایی شدند فاصله کم بود همین که بنیاسرائیل آخرین فردشان از این کوچه و جادّه خاکی بیرون رفت به ساحل رسید فَغَشِیَهُم مِنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ (10)به این امواج آب این طودها به این سدهای آبی دستور داده شد به هم بریزند آن وقت همه اینها را غرق کردند فرمود: وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْأَخَرِینَ ٭ وَأَنجَیْنَا مُوسَی وَمَن مَّعَهُ أَجْمَعِینَ همه بنیاسرائیل را ما نجات دادیم هیچ کدام از اینها غرق نشدند ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْأَخَرِینَ همین که بنیاسرائیل از این جادّههای خاکی به ساحل رسیدند همه این گروههایی که جزء ارتش فرعون بودند را غرق کردیم تا اینجا چهارده آیه است که مجموعاً این قصّه را بیان میکند بعد میفرماید: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ بعد از هر جریانی این دو آیه را ذکر میکند این دو آیه تقریباً هشت بار در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» تکرار شده است یعنی در هر موردی که یکی از این قصص و داستانها را نقل میکند میفرماید اینها آیه الهیاند لکن کسانی که این آیه الهی را ببینند و باور کنند کماند إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ این شرح کوتاهی بود مربوط به این چهارده آیه.
1) (7) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 70.
2) (8) . سورهٴ دخان, آیهٴ 49.
3) (9) . سورهٴ حجرات, آیهٴ 13.
4) (10) . سورهٴ فرقان, آیهٴ 44.
5) (11) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 137.
6) (12) . سورهٴ بقره, آیهٴ 49; سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 6.
7) (13) . سورهٴ طه, آیهٴ 77.
8) (14) . مصباح المتهجّد, ص850.
9) (15) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 90; سورهٴ ق, آیهٴ 31.
10) (16) . سورهٴ طه, آیهٴ 78.
اما سؤالهایی که مربوط به قبل از تعطیلات این ایام بود آنها بخشی از آن سؤالات با جوابهای قبلی قابل حل است و اگر سؤالی بیجواب مانده حالا انشاءالله در طیّ مطالب بعدی مطرح میشود اما یک نکته هست و آن این است که این صراط مستقیمی که دین ما را به صراط مستقیم دعوت میکند که کارِ خدا هم بر صراط مستقیم است إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (1)یا انبیا و اولیا(علیهم السلام) صراط مستقیماند مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ است که إِنَّکَ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2)منظور از صراط مستقیم آن راه عمودی یا افقیِ یک جانبه نیست نظیر خطّ مستقیم نیست که خطّ منحنی و دایره را صراط مستقیم نگویند, آنچه از روایات و همچنین از آیات برمیآید این است که این دو قوس است انسان از همان قوس نزول شروع میکند تا دوباره برگردد با قوس صعود به لقاءالله برسد درباره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست که حضرت «أوّل ما خَلق» (3)است بعد وارد عالَم طبیعت میشوند بعد از عالم طبیعت به عالم برزخ و عالم معاد و إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (4)اینکه دو سرِ خطّ حلقه هستی ذکر شده است که
دو سرِ خطّ حلقه هستی
به حقیقت به هم تو پیوستی (5)این دایره است همین دایره, صراط مستقیم است ما یک خطّ مستقیم داریم یک صراط مستقیم, خطّ مستقیم یک بُعدی است حالا یا افقی است یا عمودی است مستقیم است دیگر انحنا در آن نیست اما فیض خدا که بر صراط مستقیم است معنایش این نیست که خطّ مستقیم است به صورت افقی یا عمودی[بلکه] معنایش این است که نه اختلاف در آن هست نه تخلّف ؛ صراط مستقیم آن است که اجزای آن با هم هماهنگ باشند اختلاف نداشته باشند تخلّف هم نباشد که بعضی از جاها بسته باشد راه بُریده باشد.
فرق اختلاف و تخلّف این است که در اختلاف همه این اجزاء وجود دارند ولی ناهماهنگاند در تخلّف این است که بعضی از جاها بریده است اصلاً راه نیست فیض خدا که از قوس نزول شروع میشود تا به قوس صعود نه اختلافی در این فیض است نه تخلّف، اگر إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ (1)گفته شد کار خدا بر صراط مستقیم است یعنی کار خدا هیچ جا تخلّف ندارد که ترک بشود قطع فیض بشود (این یک) اختلاف هم ندارد که ناهماهنگ باشد (دو) صراط مستقیم آن است که نه تخلّفپذیر باشد نه اختلافپذیر و فیض خدا اینچنین است اسفار چهارگانه اینچنین است قوس صعود و نزول اینچنین است.
در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «إِنَّ قَوْلَنَا إِنَّا لِلَّهِ (2)إِقْرَارٌ عَلَی أَنْفُسِنَا بِالْمُلْکِ وَ قولنا وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ (3)إِقَرارٌ عَلی أَنْفُسِنَا بِالْهُلْکِ» (4)ناظر به همین است؛ ما که میگوییم إِنَّا لِلَّهِ یعنی این فیض و فوز از ذات اقدس الهی است وقتی میگوییم إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ یعنی نشئه دنیایی ما به هلاکت میرسد بعد ما به طرف ذات اقدس الهی برمیگردیم که «إِنَّ قَوْلَنَا إِنَّا لِلَّهِ إِقْرَارٌ عَلَی أَنْفُسِنَا بِالْمُلْکِ وَ قولنا وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ إِقَرارٌ عَلی أَنْفُسِنَا بِالْهُلْکِ».
فتحصّل معنای صراط مستقیم غیر از خطّ مستقیم است این دو قوس صعود و نزول یا اسفار چهارگانه چون واجد خصوصیّت صراط مستقیماند که نه اختلاف در آنهاست و نه تخلّف میگویند خدای سبحان فیضش بر صراط مستقیم است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِی إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ (52 فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِینَ (53) إِنَّ هؤُلاَءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ (54) وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ (55) وَإِنَّا لَجَمِیعٌ حَاذِرُونَ (56) فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ (57) وَکُنُوزٍ وَمَقَامٍ کَرِیمٍ (58) کَذلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (59) فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ (60) فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ (61) قَالَ کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ (62) فَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ فَکَانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظِیمِ (63) وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْأَخَرِینَ (64) وَأَنجَیْنَا مُوسَی وَمَن مَّعَهُ أَجْمَعِینَ (65) ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْأَخَرِینَ (66) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (67) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (68)) جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) و فرعون در بخشهای متعدد قرآن کریم آمده آنجایی که جریان متصل است عطف یک جریان بر جریان دیگر با «فاء» است آنجا که جریان منفصل است گاهی با «ثمّ» عطف میشود گاهی با «واو» که برای مطلق جمع است بین جریان مناظرهٴ علمی وجود مبارک موسای کلیم با سحره - که تحدّی کرد و آنها خواستند مماثل بیاورند و شکست خوردند - و جریان خروج از مصر خیلی فاصله است لذا در سورهٴٴ مبارکهٴٴ «طه» با «واو» عطف کردند (1)نه با «فاء». در اینجا هم بین جریان حرکت موسای کلیم (سلام الله علیه) و بنیاسرائیل از مصر و جریان مناظرهٴ با سحره با «واو» عطف شده است نه با «فاء» که فرمود: وَأَوْحَیْنَا آن قصهای که در سورهٴٴ مبارکهٴٴ «اعراف» بود نشان میدهد که بین جریان مناظرهٴ وجود مبارک موسی (علیه السلام) با سحرهٴ فرعون و این جریان خروج حضرت خیلی فاصله بود برای اینکه بعد از اینکه فرمود در سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» وَجَاءَ الْسَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قَالُوا إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ کُنّا نَحْنُ الْغالِبینَ (2)این صحنه را مبسوطاً در سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» نقل میکند بعد جریان عذابهای گوناگونی که رود نیل برای بنیاسرائیل آب گوارا بود برای فرعون خون بود آن ضفادع و آن دم و امثال ذلک که آیات متعددی بوند این وسط واقع شده است؛ آیهٴٴ 133 سورهٴٴ «اعراف» این است: فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ آیَاتٍ مُفَصَّلاَتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَکَانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ بین جریان مناظرهٴ و جریان خروج موسای کلیم (علیه السلام) و بنیاسرائیل از مصر، این جریان آیات بیّن اتفاق افتاد که طوفان بود جراد و آن ملخها مزرعهٴ اینها را از بین میبردند قمّل دامنگیر اینها شد ضفادع دامنگیر شد این وسط بود لذا در جریان خروج وجود مبارک موسای کلیم از مصر با بنیاسرائیل و جریان مناظرهٴ با سحره چون خیلی فاصله بود فرمود: وَأَوْحَیْنَا امّا آنجا که جریان پشت سر هم هست با «فاء» عطف میکند.
مطلب بعدی آن است که در بحثهای قبل گذشت که وحی الهی گاهی به آن بخش اندیشهٴ انسان کامل است گاهی به آن بخش انگیزه همهٴ ما از این دو بخش برخورداریم با یک بخش میفهمیم که مسئلهٴ تصور تصدیق و جزم و قطع و ظن و شک برای این بخش است. در بخش دیگر تصمیم میگیریم که اراده و عزم و نیّت و اخلاص در آن بخش است اینها با اینکه پیوند عمیق دارند ولی در تحلیل نهایی هر کدام متولی کار خودش است مثل اینکه چشم و گوش متولّی دیدن و شنیدن هستند دست و پا متولی حرکت کردن هستند. در نوبتهای قبل داشتیم که اگر دست و پای کسی بسته باشد و چشم و گوشش باز باشد این خطر را میفهمد ولی قدرت فرار ندارد عالم بیعمل مشکل علمی ندارد یعنی کاملاً آیات را میفهمد روایات را میفهمد حلال و حرام را میفهمد امّا آن بخش تصمیم و عمل و اراده در اثر اینکه نتوانست در جهاد نفس موفق بشود [ناتوان است] طبق بیان نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) فرمود: «کم مِن عقل اسیر تحت هوی امیر» (1)این عقل اسیر است یعنی این نیروی اراده که باید تصمیم بگیرد و کار بکند این زنجیری است لذا عالماً عامداً خلاف میکند معصیت میکند.
ما یک بخش اندیشه داریم که مرزش کاملاً جداست یک بخش انگیزه داریم که اراده و نیّت مربوط به آن است که بخشش جداست. وحی الهی گاهی مربوط به علم است که حکمی را اِخبار غیبی را جریانی را ذات اقدس الهی به یکی از انسانهای کامل انبیا ائمّه (علیهم السلام) وحی میفرستد گاهی هم متوجّه بخش عملی اوست تصمیم را در قلب او القا میکند اراده را اخلاص را در قلب او القا میکند البته همه اینها حکیمانه است و حساب شده است. اینکه فرمود ما به مادر موسی وحی فرستادیم که این کودک را در صندوقچه بگذار و او را بینداز به دریا این وحی فعل است نه وحی حکم. بارزترین آیه ای که وحی فعل را میفهماند همان آیهٴٴ وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ (2)است در آن آیهٴ فرمود ما تصمیم را فعل را اراده را در قلب اینها القا میکنیم گاهی به انسان علمی یاد میدهد گاهی عمل را و ارادهٴ عملی را در قلب انسان ایجاد میکند؛ دربارهٴ مادر موسی اینچنین بود او وحی علمی نبود وحی فعل بود اینجا هم دربارهٴ موسای کلیم (سلام الله علیه) دوتا وحی دارد یک وحی علمی دارد یک وحی عملی؛ وحی عملیاش این است که شما شبانه حرکت کنید وجود مبارک موسی در قلبش این وحی را یافت که خدای سبحان این اراده را در دل او ایجاد کرده این شبانه تصمیم گرفته حرکت کند یک وحی علمی هم به آن حضرت فرستاد فرمود شما که حرکت کردید درباریان فرعون با آن ارتشی که دارند به دنبال شما راه میافتند إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ؛ این إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ وحی علمی است. بنابراین اینکه در آیه 52 دربارهٴ موسای کلیم فرمود: وَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ این وحی فعل است إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ وحی علم است یعنی به موسای کلیم (سلام الله علیه) دوتا فیض رساند یکی بخش عملی که اراده و تصمیم به عهدهٴ آن است که ما در بخش عملی او تصرّف کردیم به او گفتیم تصمیم بگیر برای حرکت شبانه یکی هم وحی علمی است که به او گفتیم شما که حرکت کردید آلفرعون به دنبال شما میآیند و حرکت میکنند خب وجود مبارک انسان کامل هم کاملاً احساس میکند که این انگیزه و این اراده به وحی الهی در قلبش حاصل شده است همان طوری که علم غیب را احساس میکنند که علمی را خدا به وسیلهٴ فرشته یا بلاواسطه در قلب اینها القا میکند وَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِی چرا؟ برای اینکه إِنَّکُم مُّتَّبَعُونَ.
مطلب بعدی آن است که فرعون عدّهای را به عنوان جمع کردن ارتش فرستاده یک بخش برای این است که معلوم بشود اینها کدام طرف حرکت کردند هیچ احتمال نمیدادند که اینها به طرف دریای احمر حرکت کنند مستحضرید که رود نیل رود بزرگی است که البته قابل کشتیرانی است منظور موسی(علیه السلام) و همراهان موسی این نبود که اینها از نیل بگذرند چون هر دو طرف نیل در تحت سلطهٴ فرعون بود اینها خواستند از بحر احمر همان دریای قلزم بگذرند چون خواستند از دریای احمر بگذرند تعبیر به مشرقین میتواند دو معنا را به ذهن بیاورد یکی همان که در بحث دیروز گذشت فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ یعنی صبح که شد آلفرعون به دنبال اینها راه افتادند تا اینها را دستگیر کنند این مُشرِق یعنی «دخل فی شروق الشمس» یا نه مُشرِق یعنی کسی که به طرف شرق حرکت میکند موسای کلیم (سلام الله علیه) و همراهان ایشان از دریای قلزم از بحر احمر گذشتند به شرق رسیدند چون دریای احمر در شرق مصر است و صحرای شام و بخش اردن و اینها هم در شمال شرقی مصر است به این معنا مشرقین یعنی به طرف شرق حرکت کردند و هیچ احتمال نمیدادند که موسای کلیم (سلام الله علیه) با همراهانشان بیایند کنار دریای قلزم برای اینکه آنجا جا برای نجات و فرار نبود.
اینکه فرمود: فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِینَ برای اینکه معلوم بشود راهشان کدام طرف است که حرکت کنند بعد إِنَّ هؤُلاَءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ ٭ وَإِنَّهُمْ لَنَا لَغَائِظُونَ که این در بحث دیروز روشن شد امّا وَإِنَّا لَجَمِیعٌ حَاذِرُونَ این ناظر به هوش سیاسی خودشان و پیروان خودشان و مسئولان خودشان است که ما یک انسان خردمدار و تیزهوش هستیم بالأخره هم میفهمیم اینها کجا رفتند هم میتوانیم اینها را بازداشت کنیم و وجود مبارک موسای کلیم از همان اوّل فرمود این بنیاسرائیل را آزاد کن که ما برویم به جایی که تحت سلطهٴ تو نباشیم. خب این إِنَّا لَجَمِیعٌ حَاذِرُونَ ما مردم تیزهوش هستیم از خطر برحذریم از اینکه کسی بخواهد علیه ما توطئه کند برحذریم این خودش و درباریانش و همهٴ پیروانش را شامل میشود.
عمده این اشکال است فرمود: فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ خب خدای سبحان همانطوری که یک وحی هدایتی علمی و عملی خاص نسبت به اولیا دارد یک القائات زیانبار هم نسبت به دشمنان دارد حالا آنکه خدای سبحان یک القای زیانباری به دشمنان دارد به وسیلهٴ هر نیرویی که باشد صادق است چون مبدأ اصلیش خداست فرمود ما به اینها دستور دادیم از این باغها و گلستانها و بوستانها که تهیه کردید از اینجا فاصله بگیرید ما اینها را بیرون کردیم در حالی که اینها خودشان تصمیم گرفتند معلوم میشود که آن خدای سبحان قلب موسای کلیم را در مسیر هدایت با اراده تأمین کرد قلب فرعون و فرعونیان را در مسیر سقوط و هلاکت هدایت کرده است.
پرسش: حاج آقا ممکن است حاشرین همان بلعم باعورا را ... و از جنت و نعیم مثلا اسم اعظم اینها را خارج کردند؟
پاسخ: ممکن است حالا با عناوین مختلف ولی سیاق آیات این است که تمام نیروها را اینها جمع کردند یک عدّه که رفتند حاشر بودند یعنی جامع بودند آن محشورها نیروهای نظامی بودند آن نیروهای نظامی را یک عدّه به عنوان حاشر و جامع رفتند از گوشه کنار مملکت آوردند تا با فشار، بنیاسرائیل را در مصر نگه بدارند. خب فَأَخْرَجْنَاهُم مِّن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ ٭ وَکُنُوزٍ وَمَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ کَذلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ تمام این پیچیدگیها در این جمله است فرمود ما فرعون و فرعونیان را از این تشکیلات سلطنتی بیرون آوردیم از آن باغ و راغ و کاخ بیرون آوردیم اینها را به هلاکت رساندیم و این سرزمین مصر را به بنیاسرائیل ارث دادیم آیا این بنیاسرائیل دوباره از بحر احمر برگشتند آمدند وارد مصر شدند چه وقت آمدند چطور شد آمدند. اگر آیهٴٴ محل بحث نظیر آیهٴ سورهٴٴ مبارکهٴ «دخان» بود که اینجا مشکلی نداشت. در سورهٴٴ مبارکهٴ «دخان» بعد از جریان هلاکت فرمود ما این سرزمین را به عدهای ارث دادیم؛ آیهٴٴ 24 به بعد سورهٴٴ مبارکهٴ «دخان» این است: وَاتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً این دریا زیر دست شما نرم است به صورت عادی از این میگذرید إِنَّهُمْ جُندٌ مُغْرَقُونَ شما به آسانی از دریای احمر میگذرید اینها غرق میشوند بعد فرمود: کَمْ تَرَکُوا مِن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ ٭ وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ کَرِیمٍ ٭ وَنَعْمَةٍ کَانُوا فِیهَا فَاکِهِینَ ٭ کَذلِکَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ خب این چیز شفاف روشنی است محذوری ندارد یعنی آلفرعون اینها به هلاکت رفتند ما همهٴ این امکانات را به یک عدّهٴ دیگر ارث دادیم خب إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ (1)این مشکلی ندارد چون قوم آخرین معلوم نیست چه کسانی هستند امّا آیهٴٴ محل بحث سوال برانگیز است آیا بنیاسرائیل دوباره از سرزمین سینا یا از شام یا از فلسطین و امثال ذلک برگشتند آمدند مصر [ و ] مالک آن امکانات شدند یا نه اگر خواستند برگردند یقیناً با معجزه برنگشتند آنجا جای کشتیرانی بود دریای قلزم بحر احمر همان کشتیرانی بود که در سورهٴٴ مبارکهٴ «کهف» بحثش گذشت وجود مبارک موسی و خضر (سلام الله علیهما) که خواستند به آن مجمع البحرین برسند و سوار کشتی شدند و وجود مبارک خضر (سلام الله علیه) کشتی را سوراخ کرد بعد فرمود: و کانَ وراءَهُم مَلِکٌ یَأخُذُ کُلَّ سَفینَةٍ غَصبا (2)معلوم میشود این بحر قلزم جای کشتیرانی بود به صورت عادی، عدّهای کارگرهای این کشتی بودند یک عدّه از راه کشتی که وسیلهٴ نقلیه بود تغذیه میکردند که فرمود: أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا (3)همانطور که کسی یک اتوبوس دارد کرایه میدهد یک تاکسی دارد کرایه میدهد اینها هم یک کشتی داشتد کرایه میدادند و از همین راه ارتزاق میکردند کشتیرانی در بحر قلزم یک امر رایجی بوده است وجود مبارک موسی و خضر (سلام الله علیهما) هم سوار این کشتی شدند از بحر قلزم گذشتند نه از رود نیل، پس رواج داشت جریان کشتیرانی در بحر قلزم اینکه بنیاسرائیل دوباره به مصر آمده باشند [یا نه] باید شما آقایان تحقیق کنید این مربوط به کشتیرانی و اینهاست اینها هم بخشهای ماندهٴ تفسیر است که شما یکی از شما بزرگواران میتوانید پایان نامهٴ تحصیلاتیتان را در همین زمینه بنویسید و این سهم تعیینکننده دارد، بالأخره این بنیاسرائیل در این خاورمیانه چه جایگاهی داشتهاند اینها اصلاً مالک فلسطین و غزّه بودند یا اینها مثل مسلمانهایی که اهل فلسطین و غزّهاند آنجا بودند منتها اینها اسلام نیاوردند دیگران اسلام آوردند نمیشود گفت که شما را باید از این سرزمین بیرون بکینم بارها مثال زده میشد مثل اینکه زرتشتیها دیگر حق ندارند به ما بگویند شما از ایران بیرون بروید خب ما هم در این سرزمین بودیم هزارها سال قبل پدران ما اهل تشخیص بودند اسلام را با ولایت پذیرفتند ما شدیم شیعه اهلبیت (علیهم السلام) شما همچنان زرتشتی هستید ما همه ایرانی بودیم دیگر اینجا خانهٴ ماست دیگر زرتشتی نمیتواند به ما بگوید شما از اینجا بروید بیرون هرگز اسرائیل حق ندارد که کسی را از سرزمینش بیرون کند چون جای آنهاست آنها اگر به صورت یک پایاننامه باشد بالأخره حرف روز است و انسان دستش بازتر است.
بعد فرمود: فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِینَ که مشرقین به دو معنا احتمال داده شد یکی در بحث دیروز یکی در بحث امروز؛ مشرقین یعنی «دخلوا فی شروق الشمس» وقتی که آفتاب طلوع کرد اینها راه افتادند یا نه مشرقین یعنی به طرف شرق حرکت کردند پس این دریا منظور رود نیل نیست آن دریای احمر و بحر قلزم است و بحر قلزم دریای احمر در شرق مصر قرار دارد اینها عازم شمال شرقی مصر بودند یعنی سرزمین سینا سرزمین شام سرزمین اردن سوریه این قسمتها.
خب بعد فرمود اینها حرکت کردند فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسَی إِنَّا لَمُدْرَکُونَ هرگز فرعونیان فکر نمیکردند اینها میآیند ساحل دریای قلزم خب اینجا برای چه چیزی بیایند اینجا که راه فرار نیست دیگر نمیدانستند که عنایت الهی بر این هست که اینها از دریا بگذارند اینها را در ساحل دیدند از دور آلفرعون بنیاسرائیل را دیدند و بنیاسرائیل هم از دور الآن فرعون را دیدند گفتند إِنَّا لَمُدْرَکُونَ اینها میآیند ما را میگیرند، فرمود: کَلّا إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ. معیّت قبلاً هم گذشت که سه بخش دارد یک معیّت مطلق و عام است که در سورهٴٴ مبارکهٴ «حدید» بیان کرد فرمود: هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ (1)هر جا باشید ذات اقدس الهی به شما احاطه دارد؛ یک معیّت خاصه است که برای مومنین است إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا (2)این یک معیّت ویژه است؛ یک معیّت تهدیدی و انتقامی است که إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ. (3)اینجا وجود مبارک موسی (سلام الله علیه) فرمود: إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ این یک معیّت ویژه است که با این معیّت، خدا با هر کسی نیست مثل کلام الهی خدا یک تکلّم عمومی دارد که کلّ نظام کلام اوست قرآن کلام اوست با همه حرف میزند یَا أَیُّهَا النَّاسُ (4)میگوید یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا (5)میگوید یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ (6)میگوید اینها هست این مطلق تکلّم است یک تکلّم تشریفی است که وَکَلَّمَ اللّهُ مُوسَی تَکْلِیماً و مانند آن، این تکلّم تشریفی از کفّار سلب شده است که فرمود: لاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَومَ الْقِیامَة (7)خدای سبحان هرگز تکلّم تشریفی با او ندارد اگر هم گفتگو داشته باشد تحقیری است قَالَ اخْسَئُوا (8)و امثال ذلک است وگرنه تکلّم تشریفی نیست اینجا هم که فرمود: إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ این معیّت ویژه است که معیّت با هدایت است. بعد فرمود: فَأَوْحَیْنَا حالا اینجا با «فاء» عطف کردند برای اینکه اینجا دیگر فاصلهای نیست اینجا بعد از اینکه حرکت کردند آمدند ساحل بحر قلزم فرمود ما به موسای کلیم دستور دادیم که عصا را بزن این وحی فعل است ما همانطوری که یک علم حصولی شفاف داریم مثل اینکه الآن روز است ما در روز بودن شک نداریم یک علم شهودی شفاف داریم اگر کسی تشنه است این عطش را مییابد نه میفهمد کسی که گرسنه است این گرسنگی را مییابد نه بفهمد کسی که درد دارد این درد را با علم شهودی درک میکند نه به علم حصولی وقتی به مطب طبیب رفت گفت دندانم درد میکند یا سرم درد میکند طبیب به این درد, علم حصولی دارد ولی مریض به درد, علم شهودی دارد خب اگر کسی دندانش درد میکند دستش درد میکند این درد را مییابد دیگر این دیگر شک ندارد این درد است دیگر. گاهی انسان علم شهودی دارد و هیچ تردیدی هم ندارد آنچه را که انسان کامل به وسیلهٴ وحی درک میکند با علم شهودی است و هیچ تردیدپذیر هم نیست ما علم شهودی غیر قابل تردید فراوان داریم اصل علم ما همان علم شهودی است ما علم حصولی را بعد یاد میگیریم ما اوّل سیری و گرسنگی را ترس را درد را نشاط را سلامت را غم و غصّه را اینها را در دوران کودکی با خودمان داریم اینها علم شهودی ماست ما هیچ تردیدی نداریم بعد از اینها به علم حصولی تعبیر میکنیم میگوییم دستم درد میکند دندانم درد میکند من تشنهام من گرسنهام کسی که اینها را میشنود علم حصولی پیدا میکند یا ما آن علوم شهودی را تبدیل به علوم حصولی میکنیم خودمان مفهومسازی میکنیم میشود علم حصولی وگرنه آن اصلش علم حضوری است وجود مبارک موسای کلیم اراده را در خودش یافت که خدای سبحان به او میگوید این عصا را بزن به دریا این را مییابد بدون کمترین تردید با علم شهودی نه علم حصولی و تردیدپذیر هم نیست ما از این علم شهودی غیر قابل تردید فروان داریم منتها در محدودهٴ خودمان است گرسنهایم سیریم تشنهایم درد داریم نشاط داریم یا ترس داریم اینها همه علم شهودی است دیگر که ما اوّل با مشهودات روبه رور هستیم بعد مشهودات ما علوم حضوری ما تبدیل میشود به علوم حصولی وجود مبارک موسای کلیم (سلام الله علیه) بالوجدان یافت که خدای سبحان میگوید عصا را بزن دیگر تردید ندارد این چیز شکپذیر هم نیست که آن کسی که دریا را آفرید دریا را هم مورد قهر خود قرار میدهد فَأَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ این دریای قلزم را این بحر احمر را تو با عصا بشکاف این شد شق البحر خب وجود مبارک موسای کلیم هم این کار را کرد دریا هم شکافته شد فَانفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرقٍ کالطَّودِ العَظیم که در بحث دیروز گذشت وقتی که این جادّهٴ خاکی در دریا پیدا شد یک سد آبی از دو طرف شد آبهای رفته رفته آبهای نیامده ایستاد به صورت کوچهای شد اینها از این راه که به صورت جادّهٴ خشک شد عبور کردند فَاضرِب لَهُم طَریقًا فِی البَحرِ یَبَسًا (9)- یعنی جادهٴ خشک - اینها از آن جادّه خشک عبور کردند بعد فراعنه هم خیال میکردند این دریا برای آنها هم جادهٴ خشک خواهد بود ذات اقدس الهی اینها را هم تحریک کرده بیاورد تا اینها را وسط دریا بعد غرقشان کند فرمود: واَزلَفنا ثَمَّ الآخَرین.
اینها خیال کردند که این دریایی که کوچه شده و جادّهٴ خاکی شده برای اینها هم جادّهٴ خاکی است اینها آمدند، تا آن آخرین نفری که تابع حضرت موسای کلیم بود وقتی از دریا گذشت این آبهایی که روی هم انباشته شده فَغَشِیَهُم مِنَ الیَمِّ ما غَشِیَهُم (1)فرمود: وَاَزلَفنا ثَمَّ الآخَرین بعد وَأَنجَیْنَا مُوسَی وَمَن مَّعَهُ أَجْمَعِینَ هیچ کدام از بنیاسرائیل آسیب ندیدند ثُمَّ اَغرَقنَا الآخَرین وقتی که فاصله شد اینها کاملاً از دریا گذشتند و آخرین نفر آلفرعون هم وارد این دریا شد همهٴ اینها که در دریا بودند أَغْرَقْنَا این یک فاصله میخواهد برای اینکه این جمعیت زیاد تا همهٴ اینها وارد این جادّهٴ خاکی دریا بشوند خب طول میکشد همهٴ اینها آمدند وقتی همهٴ اینها آمدند دستور رسید که این امواج فرو بریزد و همهٴ اینها را فرو ببرد وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْأَخَرِینَ ٭ وَأَنجَیْنَا مُوسَی وَمَن مَّعَهُ أَجْمَعِینَ ٭ ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْأَخَرِینَ دیگران را ما غرق کردیم و چیزی از آنها نمانده.
پرسش: اگر بحر احمر بوده که جریانی در آنجا نیست.
پاسخ: چرا وقتی که آبهایش سد شده این آبی که میریزد خب روی آبهای دیگر حرکت میکند دیگر. این دریای احمر اگر به حال عادی باشد جریان ندارد امّا وقتی که بخش وسیعی حالا گفتند دوازده کوچه شده (2)حالا آن دیگر به بحث روایی مربوط است این آب بالا میآید، بعد میایستد این به صورت یک سدّ آبی میایستد موج پنجاه متری شصت متری کمتر و بیشتر هست تمام این وسط باید جادّه خاکی باشد که اینها تا آن آخرین نفر بیایند آن وقت این موج عظیم وقتی که فرو میریزد حرکتی هست.
خب عمده این است که فرعونیها هیچ فکر نمیکردند که اینها میآیند ساحل بحر قلزم برای اینکه اینجا جا برای فرار نیست همانطوری که خود بنیاسرائیل میگفتند الآن ما بین دو خطر قرار داریم جلو غرق است و پشتسر ارتش جرّار فرعون. وجود مبارک موسای کلیم فرمود: کَلاّ اِنَّ مَعِی رَبّی سَیَهدین خود آلفرعون هم هرگز فکر نمیکردند که بنیاسرائیل به طرف بحر قلزم، دریای احمر حرکت میکنند میگفتند خب راه نیست خب در این قسمت فرمود: وَاَزلَفنا ثَمَّ الآخَرین.
بخشی از اینها در سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت بخشی هم در سورهٴٴ مبارکهٴ «طه»؛ در سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» از آیهٴ 103 این قصه شروع میشود ثُمَّ بَعَثْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسَی بِآیَاتِنَا إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلَائِهِ چند بخش و جریان را در سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» پشت سر هم ذکر میکند مبارزهٴ حضرت با سحره را ذکر میکند پذیرش ایمان سحره را هم ذکر میکند آن گاه اعتراضی که فرعون به وجود مبارک موسای کلیم داشت که إِنَّ هذَا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهَا أَهْلَهَا (1)این هم در سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» مبسوطاً گذشت. درباریان فرعون هم به او گفتند شما اگر به موسی مهلت بدهی این دین شما را که همان آیین وثنیت و بتپرستی است برمیدارد یَذَرَکَ وَآلِهَتَکَ (2)لذا تصمیم گرفتند وجود مبارک موسای کلیم را از بین ببرند. این وسطها چندین معجزه وجود مبارک موسای کلیم از ذات اقدس الهی درخواست کرد یا بدون درخواست آن حضرت خدا انجام داد که بلکه آلفرعون نجات پیدا کنند؛ آیهٴ 130 سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» این بود که وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ «سنه» همان فقر و تنگدستی و قحطی در چند سال وَنَقْصٍ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ بعد غیر از آنها فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ (3)اینها هیچ کدام اثر نکرده چون اثر نکرد فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ «یم» هم آن جای پرآب را میگویند بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَکَانُوا عَنْهَا غَافِلِینَ ٭ وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا (4)در ذیل این آیهٴ سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت که احتمال اینکه این مستضعفین همان بنیاسرائیل باشند که دوباره برگشته باشند مدّتی به مصر هست برای اینکه آنجا جای کشتیرانی بود دیگر نمیشود گفت به اینکه بار اوّل را با معجزهٴ موسی آمدند بار دوم را چگونه برگشتند جای کشتیرانی بود اگر این آیه بود یعنی آیهٴٴ سورهٴٴ مبارکهٴ «اعراف» که فرمود: وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ و آیهٴٴ محل بحث که دارد وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ که اینها هماهنگ هستند اگر این دو آیه بود باید پاسخ داده بشود که چگونه بنیاسرائیل دوباره آمدند سرزمین مصر را گرفتند ولی اگر برابر سورهٴٴ مبارکهٴ «دخان» باشد آنجا فرمود: وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِینَ (5)ممکن است یک ملّت دیگر باشند امّا اینکه فرمود: وَاَورَثنَا القَومَ الَّذینَ کانوا یُستَضعَفونَ این کانوا یُستَضعَفونَ همین بنیاسرائیل بودند دیگر مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ بِمَا صَبَرُوا (6)این هم تأیید میکند یعنی آیهٴٴ سورهٴٴ «اعراف» مشابه آیهٴ محل بحث سورهٴٴ «شعراء» است که سرزمین مصر را بنیاسرائیل آمدند گرفتند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ (69 إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ (70) قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ (71) قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ (72) أَوْ یَنفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ (73) قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آباءَنَا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ (74) قَالَ أَفَرَأَیْتُم مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ (75) أَنتُمْ وَآبَاؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ (76) فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ (77) الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ (78) وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ (79) وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ (80) وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ (81) وَالَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ (82) رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (83) وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ (84) وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ (85) وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ (86)) جریان موسای کلیم (سلام الله علیه) در چند جا مبسوطاً بحث شد بیش از آنچه که در سورهٴ «شعرا» است قسمت قابل توجهش سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بود از آیهٴ 103 که فرمود: ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسی بِآیاتِنا إِلی فِرْعَوْنَ وَمَلاَئِهِ در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» [در آیات 65 تا 82] جریان موسی و خضر (علیهما السلام) مطرح شد. در جریان سورهٴ مبارکهٴ «طه» آیهٴ نُه وَهَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسی تا آیهٴ 97 دربارهٴ همین جریان حضرت موسای کلیم است. آن نکتهٴ مبهم این است که آیا بین مصر و شام یک راه خاکی وجود دارد یا وجود ندارد اگر الآن یک راه خاکی وجود داشته باشد مهم نیست آیا در آن زمان بین مصر و شام راه خاکی وجود داشت یا نداشت اگر راه خاکی وجود نداشت معلوم میشود وجود مبارک موسای کلیم چند بار این بحر احمر را این بحر قلزم به اصطلاح این دریای سرخ را طی کرده و اصل سرنوشت و سرگذشت وجود مبارک موسای کلیم با خطرات آب روبه رو بود اوّلین بار که دوران کودکی آن حضرت بود به دستور خدای سبحان که به مادرش وحی شد (سلام الله علیهما) او را در صندوقچهای گذاشت و انداخت به رود نیل این رود نیل به فرمان الهی حرکت داد تا کنار قصر فرعون و آن سرنوشت کودکی او.
بعد از دوران کودکی وقتی دوران جوانیاش رسید آن حمایت را از یک مظلوم مسلمان انجام داد و آن فرد قبطی را از پا درآورد مجبور شد که برای حفظ جان از مصر خارج بشود چون هر جای مصر اگر بود این را میگرفتند حضرت مجبور شد از حوزهٴ اقتدار فرعون خارج بشود یعنی از کل مصر خارج شد و به طرف مدین رفت، مدین هم در قسمت شرق مصر است و باید از دریای احمر میگذشت آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» آمده که وجود مبارک موسی و خضر (سلام الله علیهما) سوار کشتی شدند و وجود مبارک خضر (سلام الله علیه) آن کشتی را سوراخ کرد فرمود: أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ (1)یک کشتی کرایهای بود که وسیلهٴ ارتزاق عدّهای بود; این هم یک سفر دریایی است اکنون که به فرمان پروردگار قرار شد بنیاسرائیل را از مصر بیرون ببرد این هم یک سفر دریایی است وجود مبارک موسای کلیم وقتی که رفت به طرف مدین اگر جادهٴ خاکی بود با بچههای خود از جادهٴ خاکی به مصر میآمد و اگر راه خاکی نباشد، بالأخره سوار کشتی کرایهای شده با بچههایش از مدین به طرف مصر آمد. آخرین باری که از بحر احمر گذشت بنیاسرائیل را همان جا گذاشت و جریان کوه طور و میقات چهل شبانه روزی و دریافت تورات و اینها همه در آن طرف آب بود یعنی آن طرف بحر احمر که به ما نزدیکتر است یعنی شرق مصر در صحرای سینا در بخش شام و مانند آن جریان سامری هم همان جا اتفاق افتاد. آیا دوباره بنیاسرائیل برگشتند به مصر اگر بنیاسرائیل اصلاً به مصر برنگشته باشند این آیه سورهٴ مبارکهٴ «شعرا» باید توجیه بشود که فرمود: کَذلِکَ وَأَوْرَثْناها بَنِی إِسْرائِیلَ (2)یعنی ما فرعون و درباریان فرعون را از این باغ و راغشان بیرون کردیم و اینها را به هلاکت رساندیم و میراث اینها را یعنی این باغها را این خانهها را به بنیاسرائیل دادیم آیا همهٴ بنیاسرائیل به همراه موسی رفتند یا یک عدّه ماندند آیا بخشی از بنیاسرائیل بعد از جریان صحرای سینا و شام دوباره برگشتند از راه بحر احمر به مصر که بالأخره این باید توجیه بشود. آن آیهای که دارد وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ (3)باز ناظر به همین بنیاسرائیل است اینها بودند که مستضعف بودند و آلفرعون اینها را به بند کشیده بودند این باید تحقیقی بشود نقطهٴ مبهم دو جاست که آیا یک راه خاکی بین مصر و صحرای سینا و شام و مدین و امثال ذلک بود یا نه؟ آیا بنیاسرائیل بعد از واقعهٴ غرق فرعون همهٴ اینها یا بعضی از اینها برگشتند به مصر یا نه.
اینکه وجود مبارک موسای کلیم طبق وحی الهی مأمور شد با هارون همکاری بکنند خانههای اینها را رو درروی هم بسازند وَاجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً (1)یعنی خانههای شما بنیاسرائیل باید روبه روی هم باشد مقابل هم باشد که از وضع یکدیگر باخبر باشید که آیا قبطیها دارند تجاوز میکنند نمیکنند شما را آسیب میرسانند یا نمیرسانند اینها خانههایشان در مصر مقابل هم بود آیا دوباره برخی از بنیاسرائیل برگشتند به سرزمینشان به خانههایشان تا خدا بفرماید وَأَوْرَثْناهَا بَنِی إِسْرائِیلَ یا نه اینها اگر تحقیق بشود میتواند راهگشای بحث تاریخی باشد. امّا مستحضرید که قرآن کتاب تاریخ و قصهٴ مصطلح نیست اصلاً آن زمان و زمین را نقل نمیکند، خب شما میبینید قصص انبیا (علیهم السلام) در قرآن بسیار نقل شده و آن عنصر محوری تاریخ هم آن زمان است امّا در هیچ جای قرآن از زمان سخن نمیگوید که در کدام تاریخ فلان قضیه اتفاق افتاده است معلوم میشود قرآن کار تاریخی ندارد کار قصهسرایی ندارد آن هدف اصلی قصّه که پیروزی حق بر باطل است و استقرار سنّت الهی که صدق بر کذب همیشه مظفر است را نقل میکند. اگر منظور، قصهسرایی بود قرآن باید این زمان را ذکر میکرد مکان را ذکر میکرد مگر آن جاهایی که آن سرزمین خودش معروف و مشهور باشد.
پرسش: إهْبِطوا مِصراً (2)آیا فقط ...
پاسخ: این مِصْراً منصرف است آن مصری که محل بحث است غیر منصرف است ما دوتا مصر داریم یک مصر معنی شهر که جمعش امصار است و منصرف هم است تنوین قبول میکند این مصری که فرعون در آن بود این غیر منصرف است این را دیگر قرآن با تنوین ندارد اینکه فرمود: إهْبِطوا مِصراً یعنی وارد شهر بشوید هر شهری را میگویند مصر، میگویند مدینه امّا این مصر معهود که فرعون در آن بود و وجود مبارک موسای کلیم در آنجا به مبارزه برخاست این غیر منصرف است این را دیگر «مصراً» نمیگویند. خب بعد از این جریان جریان حضرت ابراهیم را نقل میکند از نظر نظم تاریخی، قصهٴ حضرت نوح اوّل است و بعد حضرت ابراهیم بعد اسحاق و یعقوب اینها تا میرسد به حضرت موسی ولی گاهی در نقل داستان اوّل جریان حضرت موسی و هارون را نقل میکند بعد جریان حضرت ابراهیم را با اینکه فاصلهٴ زمانی خیلی است و جریان حضرت ابراهیم قبل بود فرمود: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْراهِیمَ آن خبرهای مهم را میگویند نبأ.
در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» مبسوطاً این مرزها را جدا کرده احتجاج وجود مبارک ابراهیم با عموی خود آزر جداگانه مطرح شد احتجاج وجود مبارک ابراهیم (علیه السلام) با قوم خود که ستارهپرست بودند یا بتپرست دیگر بودند جداگانه مطرح شد امّا هر دوی اینها را اینطور جمعبندی کرد جمعبندی کردند فرمودند که إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ این لِأَبِیهِ یک بخش مبسوطی دارد که منظور آزر است و عموی آن حضرت است نه پدر او و قوم او هم یک بخش مخصوصی دارد ولی اینجا دوتا را جمعبندی کرده است و یکجا ذکر فرمود: إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ. بارها این نکته به عرضتان رسید که خاورمیانه بعد از جریان حضرت نوح مبتلا بود به دو خطر یا الحاد یا شرک یا اصلاً خدا را قبول نداشتند ملحد بودند یا اگر خدا را قبول داشتند بتپرست بودند و مشرک بودند و بتها را میپرستیدند به عنوان ارباب متفرقه که وجود مبارک یوسف هم با اینها در زندان به احتجاج پرداخت که شما چرا گرفتار ارباب متفرقه هستید (1)یا بتپرستی بود یا الحاد، این خطری بود که آن روز خاورمیانه را تهدید میکرد. وجود مبارک ابراهیم (سلام الله علیه) این بذر توحید را پاشانده احتجاج کرده کم اثر کرده دست به تبر برد فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلاَّ کَبِیراً لَهُمْ (2)کم اثر کرده داستان حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَکُمْ (3)مطرح شد وجود مبارک ابراهیم گفت من این را میپذیرم آن امواج خروشان آتش هیچگاه باعث رعب حضرت نشد وارد آتش شد به فرمان الهی, آتش بَرْداً وَسَلاماً (4)شد این خبری نبود که در آن بخش محدودهٴ نمرودنشین بماند طولی نکشید که کلّ خاورمیانه را این صحنه گرفته. درست است که خبررسانی و اطلاعرسانی آن روز دشوار بود امّا این خبر مهم به قدری حساس بود که در سریع ترین وقت کل خاورمیانه را گرفت آنوقت اصل توحید به جای خود نشست. آن کشورهایی که علما و دانشمندان بزرگ داشتند این توحید را حفظ کردند آنجایی که علمای بزرگ نداشتند یا اگر داشتند خیلی فعال نبودند آنجا همچنان الحاد یا وثنیّت بود ابوریحان بیرونی که از قدرهای اوّل آسمان علم و دانش ایران اسلامی است در آن تحقیق ماللهند میگوید در یونان افرادی مثل سقراط قیام کردند و اعدام شدند و توحید را حفظ کردند بعد از سقراط شاگردانی مثل ارسطو و افلاطون پیدا شدند و توحید در یونان و امثال یونان محفوظ ماند هند با همهٴ اقتداری که داشت دانشمندانشان نتوانستند این توحید را حفظ بکنند لذا وثنیّت و صنمیّت همچنان در هند هست. گِلهای که ابوریحان بیرونی در کتاب تحقیق ماللهند دارد این است که اگر هند هم مردان بزرگی میداشت که حاضر بودند مثل سقراط سَم بنوشند زهر بنوشند و توحید را حفظ کنند آنجا هم جای پرورش ارسطو و افلاطون بود (5)من سال 1334 بود یعنی شهریور 1334 که خواستم از تهران به قم بیایم رفتم خدمت استادمان مرحوم آقای آقا شیخ محمد تقی آملی - آملی بزرگ - به ایشان عرض کردم که من عازم قم هستم تشویق کردند عرض کردم چه چیزی بخوانم چه کار بکنم فرمود یک فقه، یک اصول، یک معقول، بعد فرمود قم جای بابرکتی است تنها حوزهٴ علمیه نیست آنجا کریمهٴ اهلبیت است بزرگانی آنجا مدفوناند مراجعی مدفوناند فقهای بزرگ حکمای بزرگ کنار قبر اینها منشأ برکت است آن وقت این قصّه را برای ما نقل کردند. فرمودند که شاگردان ارسطو هر وقت مشکل علمی داشتند میرفتند کنار قبر ارسطو مینشستند بحث میکردند این مشکل برایشان حل میشد. آنجا بزرگان فراوانی مدفوناند کنار قبور آنها منشأ برکت است آقا شیخ محمد تقی آملی کسی است که تقریراتشان از مکاسب آقای نائینی که نوشته شد مرحوم آقای نائینی تقریظی نوشتند که این با تقریرات ایشان چاپ شد نوشت شیخ محمد تقی آملی «صفوة المجتهدین العظام» است (6)این تقریظی است که مرحوم آقای نائینی بر تقریرات ایشان نوشت هم از شاگردان خوب مرحوم قاضی بود هم از فحول شاگردان مرحوم آقا سیّد ابوالحسن و آقای نائینی است. ایشان که این فرمایش را فرمودند ما میخواستیم مدرکی برای این فرمایش پیدا کنیم با قبسات مرحوم میرداماد که مأنوستر شدیم دیدیم این فرمایش را مرحوم میرداماد در قبسات دارد؛ مرحوم میرداماد در قبسات میگوید شاگردان ارسطو هر وقت مشکل علمی داشتند میرفتند کنار قبر ارسطو بحث میکردند مشکلشان حل میشد میرداماد این حرف را از خودش نقل نکرده از فخررازی نقل کرده و گفته فخررازی در کتاب المطالب العالیه این را گفته است (7)اینطور نیست که قبر یک روحانی قبر یک عالم قبر یک استاد با قبور دیگر فرق نداشته باشد.
منظور گِلهٴ جناب ابوریحان بیرونی است که اگر هند هم بزرگانی مثل یونان میداشت آنجا هم مهد علوم عقلی و معارف توحیدی بود چون هند این بزرگان را نداشت یا آنها کوشش نکردند وثنیّت و صنمیّت همچنان در هند باقی است امروز با اینکه عصر، عصر علم است شما میبینید موشپرستی در هند رایج است. همین هند با اینکه سالیان متمادی اتمی شدند وقتی شما وارد این کشور میشوید از موشپرستی و غیر موشپرستی فراوان آثار میبینید. این علما و دانشمندان بزرگاند که حافظ افکار الهیاند میراث انبیا را حفظ کردند. غرض این است که خاورمیانه گرفتار الحاد یا وثنیّت بود و اصل خاورمیانه را وجود مبارک ابراهیم خلیل زنده کرد با ورودش در آتش بالأخره فکر توحیدی را حفظ کرد وگرنه قبل از آن بزرگوار در جریان نوح، خب نُه قرن و نِیم وجود مبارک نوح تلاش و کوشش کرد و یک گروه اندکی به او ایمان آوردند عمر حضرت بیش از 950 سال بود ولی دوران نبوتش 950 سال بود. این جریان حضرت ابراهیم که بالأخره خاورمیانه دینش را مدیون حضرت ابراهیم میداند در چند جای قرآن آمده یکی هم همین جاست فرمود شما چه چیزی را میپرستید گفتند که ما این بتها را حضرت فرمود که معبود باید مناجات شما عبادتهای شما دعاهای شما را بشوند اینها که اینچنین نیستند باید به شما خیر برساند اینها که اینچنین نیستند باید ضرر را از شما دفع کنند اینها که اینچنین نیستند باید طوری باشد که اگر شما تخلّف کردید نافرمانی کردید به شما آسیب برسانند اینها که اینچنین نیستند خب چرا یک موجود بیاثر را عبادت میکنید؟ عبادت بالأخره یک هدف دارد باید کسی را عبادت کنید کار به دست اوست امّا من کسی را عبادت میکنم که همهٴ کارها به دست اوست؛ نظام دست اوست من به دست او هستم رابطهٴ من و نظام به دست اوست این مثلث را او دارد اداره میکند شما آخر چیزهایی را میپرستید که هیچ کاره است خب فرمود: إِذْ قالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ ٭ قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً ما این بتها را میپرستیم. البته اوّل سخن از پرستش سنگ و چوب نبود اوّل پرستش فرشتهها یا قدیسین بشر یا امثال اینها بود بعد کمکم تندیسی نمادی مجسمهای برای گرامیداشت او ساختند بعد کمکم خود این اجسام و اصنام و اوثان را پرستیدند قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاکِفِینَ ما عکوف داریم خضوع داریم دائماً در برابر این بتها. آنگاه وجود مبارک ابراهیم استدلال کرد فرمود معبود باید کسی باشد که مناجات شما را بشنود درک بکند خیر به شما برساند مشکلات را از برطرف بکند یک کاری باید بکند هیچ کدام از این کارها از این صنم و وثن ساخته نیست قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاکِفِینَ ٭ قالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ شما که اینها را میخوانید و اینها را عبادت میکنید اینها میشنوند درک میکنند این که نیست برابر شکل ثانی، معبود باید سمیع باشد اینها سمیع نیستند پس معبود نیستند معبود باید نافع باشد اینها نافع نیستند پس اینها معبود نیستند معبود باید بتواند ضرر برساند انتقام بگیرد از مجرمین, اینها نمیتوانند منتقم باشند و از مجرمین انتقام بگیرند پس معبود نیستند همهٴ اینها بر اساس شکل ثانی که اختلاف مقدمتین در ایجاب و سلب از مهمترین شرایط آن است به این صورت بیان شده هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ ٭ أَوْ یَنْفَعُونَکُمْ اگر عبادت بکنید أَوْ یَضُرُّونَ اگر معصیت بکنید اینها تصدیق و تکذیبشان در مدار پدرانشان است وقتی میخواهند چیزی را بپذیرند میگویند چون پدران ما کردند، وقتی بخواهند چیزی را نپذیرند میگویند چون پدران ما نکردند این چهار مطلب را قرآن کریم به صورت شفاف از اینها ذکر کرده؛ چهار مطلب عبارت از آن است که اینها یک سلسله مطالبی را تصدیق میکنند باور دارند، سند تصدیق اینها هم کار پدران اینهاست چون پدران اینها این کار را میکردند اینها هم این کار را میکنند میگویند: بَلْ وَجَدْنا آباءَنا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ (این دو) یعنی اعمالی که اینها انجام میدادند مستنِد بود به رفتار نیاکانشان; سه و چهار: یک چیزهایی را تکذیب میکردند رد میکردند, سند تکذیب و رد اینها تکذیب نیاکانشان بود یعنی چون پدرانشان این کار را نمیکردند اینها هم نمیکردند. وجود مبارک امام صادق (سلام الله علیه) فرمود: «انّ الله خصّ» یا «حضّ» یا «حصّن» به سه نسخه نقل شد خدای سبحان مومنین را در دو حصن قرار داد یا به دو مطلب تحضیض کرد تشویق کرد یا دو مطلب را مختص اینها قرار داد اگر بخواهند تصدیق بکنند باید عالمانه و محققانه باشد بخواهند تکذیب بکنند باید عالمانه و محققانه باشد. (1)فرمود شما سر بالا میبرید تکذیب میکنید باید برهان داشته باشید سر خم میکنید تصدیق میکنید باید برهان داشته باشید مومن آن است که تصدیق او به برهان تکیه کند تکذیب او به برهان تکیه کند امّا وثنی و صنمیِ جاهلیت، تصدیق اینها به تقلید تکیه میکرد تکذیب اینها به تقلید تکیه میکرد، از اینها میپرسیدند چرا این کار را میکنید میگفتند: وَجَدْنَا آباءَنَا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ از اینها سؤال میکردند چرا وحی و نبوت را قبول ندارید میگفتند چون ما سَمِعْنا بِهذا فِی آبائِنَا الْأَوَّلِینَ (2)پدران ما که نکردند اینها نفیشان به تقلید تکیه میکرد اثباتشان هم به تقلید تکیه میکرد خب اسلام آمده این چهار کار را نظم داد فرمود تصدیقتان به برهان، تکذیبتان به برهان هر دو را هم وجود مبارک امام صادق (سلام الله علیه) از این آیات استفاده کرد قالُوا بَلْ وَجَدْنا آباءَنا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ چون نیاکان ما این کار را میکردند ما هم این کار را میکنیم.
بعد وجود مبارک ابراهیم فرمود: أَ فَرَأَیْتُمْ ما کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنْتُمْ وَآباؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ حالا دیدید که شما و پدرانتان عبادتی دارید که هیچ پشتوانهٴ علمی ندارد این معبودتان نه سمیع است نه ضار است نه نافع چه عبادت بکنید چه عبادت نکنید آن نه میفهمد نه میتواند کار شما را انجام بدهد بنابراین شما آن هوستان را دارید عبادت میکنید آن هوا را دارید میپرستید أَ فَرَأَیْتُمْ ما کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنْتُمْ وَآباؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ اینها همه دشمنان ما هستند این اصنام و اوثان و اینها همه دشمن ما هستند برای اینکه رهزن هستند یعنی این تفکر رهزن است خود حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) آنطوری که در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت به خدای سبحان عرض کرد که این اصنام و این بتها أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ البته خود این بتها ضار نیستند مضلّ نیستند امّا این تفکر بتپرستی است که باعت ضلالت و گمراهی است رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِن النّاسِ (1)که وجود مبارک ابراهیم دربارهٴ بتها فرمود از همین سنخ است یعنی این تفکر وثنی و صنمی باعث ضلالت است فرمود: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی فقط ربّ العالمین است که دوست ماست. آن گاه چندتا برهان اقامه میکند که خدا باید معبود باشد اوّل اینکه او ربّ عالمین است عالمین چه انسان چه جماد چه نبات چه فرشته چه دنیا و آخرت اینها مربوب خدا هستند خدا تربیب میکند ربّ مضاعف است نه ناقص یا اجوف «رَبَیَ» معنای لازم ربّ است ربّ که مضاعف است و ناقص واوی یا ناقص یایی نیست کاری به تربیت ندارد کار به تربیب دارد تربیب یعنی تدبیر او ربّ است مدبّر است تربیب ما نه تربیت ما؛ تربیب ما به وسیلهٴ ربّ ماست آن گاه یکی از لوازم ما تربیب، تربیت است او ربّ عالمین است انسانها را جهان را رابطهٴ انسان و جهان را او دارد محققانه تدبیر میکند بر همان اساس خالق ما هم است چون رب است معبود است چون خالق است معبود است، چون هادی است معبود است، چون مطعم است معبود است، چون ساقی است معبود است، چون شافی است معبود است، چون ممیت است معبود است، او چون محیی است معبود است اینها حد وسط است در وحدت و تعدد براهین، معیار تعیینکنندهٴ کثرت و وحدت برهان, آن حد وسط است اگر حد وسط پنجتا بود این میشود پنجتا دلیل. گاهی ممکن است انسان یک مطلب را با پنج بیان تقریر کند این یک برهان است نه پنج برهان امّا اگر حد وسط واقعاً فرق کرد براهین هم فرق میکنند موضوع و محمول یکی است عمده آن حدود وسطاست اگر ما پنجتا حد وسط داشتیم میشود پنجتا برهان هر کاری که ما داریم انجام میدهیم کسی دارد میگرداند اینچنین نیست که ما بر اساس نظام علّی و معلولی بگوییم چون تسلسل محال است سرآغاز به خدا برسیم خیر چون او حقیقت نامتناهی است هر جایی حضور دارد اگر طبیبی درمان ما را به عهده دارد آن خدا از طبیب به ما نزدیکتر است آن خدا از دارو به ما نزدیک تر است اگر «أقرب إلینا مِن حبل الورید» (2)است اگر یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه (3)است اوست که در حقیقت شِفا میدهد نه اینکه ما اگر بخواهیم بیماریم شفا پیدا کنیم این نظام علّی را انکار کنیم علم را منکر بشویم مراجعه نکنیم بلکه بدانیم آنکه اینها را اداره میکند و مدبّر است خدای سبحان است و اینها جنود الهیاند. حداقل فایدهای که دعا برای بیمار دارد این است که در پنج بخش کمک میکند اگر کسی بیمار شد حالا میخواهد شِفا پیدا کند مبادا - معاذ الله - کسی بگوید دعا چه اثر دارد این الآن به طبیب مراجعه میکند و شِفا پیدا میکند وقتی که میخواهد به طبیب مراجعه کند باید متوجه باشد به کدام طبیب مراجعه کند اطبا زیادند بعضیها محققاند بعضی حاذقاند بعضی سابقهٴ بیشتری دارند این دعا فکر او را هدایت میکند که به کدام طبیب مراجعه کند وقتی به طبیب مشخص مراجعه کرد طبیب گاهی اشتباه میکند گاهی تحقیق میکند گاهی به مقصد میرسد گاهی نمیرسد این دعا اثر دومش آن است که فکر طبیب را به تشخیص مرض هدایت میکند. در بخش سوم فکر طبیب را به تشخیص دارو هدایت میکند داروها زیاد است کدام دارو برای شفای این بیماری اثر دارد وقتی که نسخه نوشت دعا فکر آن شخص را هدایت میکند که به کدام داروخانه برود که مبادا او تاریخ مصرف گذشته را به این شخص بدهد اینها هدایتهای الهی است وقتی که فکرش هدایت شده رفته داروخانهای که داروی صحیح دارد مصرف گذشته نیست این دارو را به او میدهد در موقع عمل کردن، فکر آن پرستار را چه پرستار داخلی چه پرستار بیمارستانی هدایت میکند که اشتباه نکند به موقع این داروها را بدهد این پنج مرحله که با دعا تأمین شد میبینیم شخصی که به بیماری صعب العلاج مبتلا بود در مدّت کوتاهی شفا پیدا کرد این نباید بگوید که من دارو خوردم شفا پیدا کردم درست است دارو خوردم شفا پیدا کردم امّا اگر طبیب در تشخیص مرض اشتباه میکرد اگر در تشخیص دارو اشتباه میکرد اگر آن دارو فروش در دادن دارو اشتباه میکرد اگر پرستار به موقع نمیرسید و اشتباه میکرد هرگز این بیماری شفا پیدا نمیکرد. حالا این بخشهای پنجگانه را ما بهعنوان مثال ذکر کردیم در کارهای عادی دیگر هم همینطور است وجود مبارک ابراهیم خلیل میگوید او مطعم است و او ساقی است اگر او مطعم است این غذا را چه کسی آفرید این دستگاه بلع را چه کسی آفرید گاهی آب گلوگیر میشود و انسان خفه میشود بنابراین وجود مبارک ابراهیم خلیل که میگوید: إِنَّ صَلاتِی وَنُسُکِی وَمَحْیایَ وَمَماتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (4)- همهٴ انبیا مخصوصاً وجود مبارک پیغمبر (علیهم الصلاة و علیهم السلام) این حرف را دارند - میگوید حیات و ممات ما به عنایت الهی است برای اینکه او دارد میگرداند او اگر ربّ عالمین است اینچنین نیست که حدوثاً ربوبیت به عهدهٴ او باشد بقائاً عالَم را به موجودات دیگر واگذار کرده باشد.
پرسش: جناب استاد ببخشید تقلید در نیاکان مگر جهل نیست جنابعالی فرمودید هوا و هوس است.
پاسخ: بله دیگر این هم جهل است دیگر، هوا میگوید که شما تقلید بکن در حقیقت أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ (1)چرا نیاکان شما این حرف را میزدند چون خودشان مایل بودند به شعیب پیغمبر میگفتند که أَ صَلاتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوالِنا ما نَشؤُا (2)آیا این عبادت شما نمیگذارد که ما در مالمان هر چه خواستیم تصرف بکنیم یعنی ما انسان هوسمند و هوامداریم ما میخواهیم برابر میلمان کار بکینم انسانی که برابر میل خود کار میکند میل او را وادار میکند به تقلید کور به تقلید باطل میشود یک چیزی به عنوان میراث فرهنگی یک کشور, خب میراث فرهنگی را دین باید امضا بکند دیگر و گرنه این میراثها را که دیگران قویتر و بیشتر دارند خب فرمود او رب است او خالق است او هادی است او مطعم است او ساقی است او شافی است او م-میت است او محیی است و امید ما هم این است که اشتباهات ما را ذات اقدس الهی در قیامت ترمیم بکند وَالَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ بعد با خدایش مناجات میکند رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ.
«و الحمد لله رب العالمین»
وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ (69 إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ (70) قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ (71) قَالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ (72) أَوْ یَنفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ (73) قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آباءَنَا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ (74) قَالَ أَفَرَأَیْتُم مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ (75) أَنتُمْ وَآبَاؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ (76) فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ (77) الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ (78) وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ (79) وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ (80) وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ (81) وَالَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ (82) رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (83) وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ (84) وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ (85) وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ (86) وَلاَ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ (87) یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ (88) إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (89))
آنچه مربوط به سؤالهای قبلی بود در آیه 59 گفته شد که وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ ظاهر آیه این است که سرزمین مصر را خدای سبحان به بنیاسرائیل ارث داد. از بخشی از آیات قرآن هم برمیآید که مستضعفین وارد مشرق و مغرب آن قسمت خاورمیانه شدند وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا (1)سؤال این بود که بنیاسرائیلی که از راه معجزه از دریای احمر گذشتند آیا دوباره از راه کشتی و امثال کشتی از دریای احمر عبور کردند به مصر آمدند یا نه و اگر به مصر نیامدند چگونه وارث سرزمین مصر میشوند؟ احتمال اینکه اینها در خارج مصر باشند و به مصر نیامده باشند ولی مصر را به ارث برده باشند این احتمال بعید نیست ولی باید بنیاسرائیل یک امپراطوری بزرگی در این خاورمیانه تشکیل میدادند که این مصرِ پهناور زیر پوشش حکومت آنها قرار میگرفت تا گفته بشود که مصر را اینها به ارث بردند، چنین قدرت و حکومتی هم برای بنیاسرائیل نبود بنابراین باید درباره وَأَوْرَثْنَاهَا بَنِی إِسْرَائِیلَ (2)یک بحث دیگری کرد این بحث همچنان باز است.
درباره علم ذات اقدس الهی که به اشیاء عالم است در نقد سخنان جناب فخررازی گفته شد خدای سبحان علمش حضوری است نه حصولی؛ علم حصولی آن است که از صورت ذهنی شیئی, مفهوم شیئی به ذهن بیاید ذات اقدس الهی منزّه از ذهن است (یک) منزّه از مفهومیابی است (دو) حقیقت هر چیزی نزد او معلوم است. اشیائی که در خارج موجودند بذواتها و حقائقها عندالله حاضرند این علم حضوری است این روشن است اما قبل از اینکه این اشیاء در عالم خارج یافت بشوند در مخزن ربوبی وجود دارند طبق آیهای که در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» گذشت که فرمود: إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (3)هر شیئی که در عالم طبیعت یعنی عالم مادّه یافت میشود در مخزن الهی وجود دارد به وجود جمعی و نوری (یک) خواص و احکام و لوازم و ملازمات و اوصاف به نحو عینیّت همراه آنهاست (دو) منتها به نحوی که مناسب با آن مخزن ربوبی باشد (سه) خدای سبحان به همه اشیاء در مخزن ربوبی علم دارد به علم حضوری، به لوازمشان علم دارد به علم حضوری این لوازم اشیاء که در مخزن حق وجود دارند در آنجا به علم حضوری معلوماند وقتی هم تنزّل کردند به علم حضوری معلوماند پس هم قبلاً به علم حضوری معلوم بودند هم بعداً به علم حضوری معلوماند منتها آن علم حضوری قبل از وجود با علم حضوری بعد از وجود فرق میکند این دو مطلب راجع به مسائل گذشته.
اما جریان حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) با جریان حضرت موسی(سلام الله علیه) خیلی فرق میکند در جریان حضرت موسی در آیه ده همین سورهٴ «شعراء» فرمود: وَإِذْ نَادَی رَبُّکَ مُوسَی اما در جریان حضرت ابراهیم فرمود: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ برای اینکه اینها عرباند فرزندان ابراهیماند و ابراهیم(سلام الله علیه) جدّ اینهاست بنیانگذار کعبه است این سرزمین به وسیله ابراهیم و فرزند ابراهیم, اسماعیل(سلام الله علیهما) آباد شده اینها به حضرت ابراهیم خیلی علاقهمندند احترام میگذارند فرمود جریان حضرت ابراهیم را - که جدّ این اعراب است از راه اسماعیل - بخوان که این آمده توحید را در این سرزمین احیا کرده لذا بین طرح قصّه حضرت ابراهیم با طرح قصّه حضرت موسی خیلی فرق است. فرمود شما الآن بتها را میپرستید وضعی که شما و نیاکانتان دارید همین وضع را وجود مبارک ابراهیم دید که مردم آن سرزمین نسبت به نیاکانشان داشتند شما و پدرانتان بتها را میپرستید وجود مبارک ابراهیم آمد دید گروهی هستند که خود آنها و اجداد و آباء آنها بتها را میپرستیدند حضرت ابراهیم به آنها فرمود شما چه میکنید هم با خود قومش استدلال کرد هم با عموی خودش استدلال کرد در دو بخش، جداگانه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» استدلال حضرت ابراهیم گذشت اما در سورهٴ «شعراء» جمعبندی کرد فرمود حضرت ابراهیم به عموی خود و به قوم خود اعتراض کرد که چرا بتها را میپرستید إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ آنها بتها را میپرستیدند. وجود مبارک حضرت ابراهیم در دو بخش، جداگانه با اینها استدلال کرد. آنها که به اصطلاح محقّقینشان بودند گرفتار خلط تکوین و تشریع بودند آنها که توده مردم بودند گرفتار تقلید از نیاکان و گذشتگان بودند. آن توده مردم در اثبات, مقلِّد و در نفی, مقلِّد, در تصدیق, مقلّد و در تکذیب, مقلّد بودند اگر میخواستند چیزی را بپذیرند میگفتند چون نیاکان ما قبول داشتند اگر میخواستند چیزی را نپذیرند میگفتند چون نیاکان ما قبول نداشتند وقتی در بخش اثبات سخن میگفتند, میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِم مُقْتَدُونَ (1)در بخش نفی میخواستند سخن بگویند میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (2)نیاکان ما که چنین حرفی نداشتند، بنابراین تصدیقشان تقلیدی تکذیبشان تقلیدی, اثباتشان تقلیدی نفیشان تقلیدی، این گروه مقلِّد.
اما محقّقان آنها بین تکوین و تشریع خلط میکردند محقّقانشان میگفتند که خدا عالم است قادر است وضع ما را میبیند اگر بتپرستی بد باشد خب جلوی ما را میگیرد لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَ آبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ مگر خدا نمیداند مگر خدا نمیبیند این کار ما خوب است دیگر اگر بد باشد خب جلوی ما را میگیرد انبیا آمدند گفتند خدا تکویناً عالم است قادر است تشریعاً نهی کرده گفته این کار را نکنید شما را آزاد گذاشته تا شما با آزادی به مقصد برسید لَوْ شَاءَ اللّهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَ آبَاؤُنَا وَلاَحَرَّمْنَا مِن شَیْءٍ (1)یعنی چه؟! این معنایش اباحهگری است یعنی هر کاری جایز است! آدمکشی جایز است راهزنی جایز است قتل نفس جایز است سرقت جایز است اینکه اباحهگری است این نفی مذهب است ذات اقدس الهی در نظام تکوین، بکلّ شیء عالم است و بکلّ شیء قادر است. در نظام تشریع بکلّ شیء عالم است و بکلّ شیء قادر است ولی به ما گفته ما شما را آزاد گذاشتیم هیچ اجباری در کار نیست یا قبول یا نکول, کمال در این است که انسان آزاد باشد لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ (2)ما اگر شما را مجبور بکنیم به پذیرش دیگر که کمال نیست فرمود: قُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ (3)ولی به شما میگوییم بیراهه نروید خودتان را به سوختن ندهید آنجا خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (4)در کار است ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (5)در کار است خب اگر اباحهگری باشد هر دو طرف جایز باشد دیگر بگیر و ببند برای چیست این لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ (6)برای تکوین است آن بگیر و ببند برای تشریع است فرمود ما حرفهایمان را میزنیم یک طرف بهشت است یک طرف جهنم وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ (7), لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ آزادید اما آن طرف رفتید بگیر و ببند است خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (8)است ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ (9)است اگر ما شما را یک طرفه بند میکشیدیم که کمال نبود، کمال انسان در این است که لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ آزادانه به یک طرف برود چرا بین تشریع و تکوین خلط میکنید.
حرف محقّقانشان را قرآن کریم جداگانه طرح کرد جداگانه جواب داد حرفهای عوامهای اینها را جداگانه طرح کرد جداگانه جواب داد حالا با این عوامها میفرماید شما و نیاکانتان، بالأخره منطقی باید داشته باشید برای پذیرش بتپرستی؛ شما اینها را برای چه میپرستید؟ یک انسان عاقل کاری که میکند یا برای جلب منفعت است یا برای دفع مضرّت هر کدام از آنها باشد برهان کاملی است لذا با «أو» عطف کرده نه با «واو» فرمود اینها یا باید این کار را بکنند یا باید آن کار را بکنند هیچ کدام از این کارها نیست به صورت قیاس استثنایی ترسیم بکنیم میگویند اگر اینها بت باشند یا باید نافع باشند یا باید ضارّ باشند یا باید مُمیت باشند یا باید مُحیی باشند و التالی بأسره محال هیچ کاری از اینها ساخته نیست خب چرا میپرستید؟! این برهانی است که با آنها و با نیاکان آنها در میان میگذارد که هم تقلید را باطل میکند و هم بیبرهان چیزی را قبول کردن را باطل میکند پرستش بیجا را باطل میکند.
برخیها فکر میکردند که این اصنام و اوثان قبله است نه معبود در حالی که هم معبودٌله بود هم معبودٌإلیه اول ارواح فرشتهها یا شمس و قمر و کواکب آسمانی را میپرستیدند بعد دیدند که گاهی شب است گاهی روز است گاهی غروب دارند گاهی طلوع دارند مجسّمههایی برای آنها درست کردند که به یاد آنها باشند کم کم همین مجسّمهها را میپرستیدند به دلیل اینکه استدلال انبیا متوجّه همین چوب و سنگ است فرمود: أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِهَا أَمْ لَهُمْ أَیْدٍ یَبْطِشُونَ بِهَا (1)خب اگر آنها میگفتند ما که اینها را نمیپرستیم اینها برای تندیس و تقدیس است و امثال ذلک خب این استدلال تام نبود استدلال انبیا وقتی تام است که این اصنام و اوثان معبود آنها باشند و همین طور هم بود خب اینها میپرستیدند.
1) (15) 1. سورهٴ اعراف، آیهٴ 195.
بعد میفرمایند اینها یکی از این کارها را باید بکنند به نحو «أو» ذکر کرده نه به نحو «واو» آیا اینها حرفهای شما را میشنوند که شما اگر چیزی گفتید آنها اجابت کنند تکریم کردید آنها بپذیرند یا نمیشنوند اگر اینها سمیع نیستند چرا عبادت میکنید اگر اینها نافع نیستند چرا عبادت میکنید اگر اینها ضارّ نیستند چرا عبادت میکنید اول که نفرمود: أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ (1)اول که دست به تبر نبرد بعدها فرمود: أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ بعد دست به تبر برد فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ (2)اول این استدلالها بود. فرمود: إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ ٭ قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً (این یک) فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ و دائماً هم این سنّت و سیرت ماست (دو) ظَلّ یعنی دائم خود آنها از اصنام با ضمیر مؤنث یاد کردند ولی ادب را وجود مبارک حضرت ابراهیم حفظ کرد از همه اینها با جمع مذکّر سالم یاد کرد فرمود: هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ (این یک) أَوْ یَنفَعُونَکُمْ (این دو) أَوْ یَضُرُّونَ (این سه) یکی از امور باید باشد والتالی بأسره محال اینها هیچ کارهاند، نفرمود اینها باید هم سمیع باشند هم بصیر باشند هم نافع باشند هم ضارّ فرمود یکی از اینها هم باشد بهانه دارید برای پرستش اما اینها هیچ کارهاند آنها گفتند که ما برهانمان همان تقلید ماست؛ در پذیرش, مقلِّد و در نفی هم مقلِّد, در پذیرش میگوییم بَلْ وَجَدْنَا آباءَنَا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ در نفی هم در جای دیگر گفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ (3). آنگاه وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود ما که با شخص بحث نداریم ما با فکر و مکتب بحث داریم لذا ما شما و نیاکانتان همه را با یک مکتب داریم میبینیم هیچ کدامتان حرفی برای گفتن ندارید بعد فرمود: أَفَرَأَیْتُم مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ کُنتُمْ یعنی «أنتم و آبائکم» برای اینکه بالصراحه ذکر فرمود: أَنتُمْ وَآبَاؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ چون آنها هم حرف تحقیقی ندارند آنها هم اگر بخواهند برهانی اقامه بکنند باید بگویند که این معبودهای ما یا سمیعاند یا نافعاند یا ضارّند یک کاری از آنها ساخته است هیچ کاری از آنها ساخته نیست.
بعد فرمود ما که انسانیم که نمیتوانیم به هر چیزی گرایش داشته باشیم یا از هر چیزی جدا باشیم ما یک جذب و دفع داریم این جذب و دفع در هر موجودی هست این جذب و دفع در خاکها هست اگر خاکی بخواهد «لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن» (1)این طور نیست که هر خاکی کنار هر خاکی جمع بشود, بشود لعل یا عقیق، بالأخره خاکها مناسباند این خاکهای مناسب دور هم جمع میشوند, میشود عقیق میشود لعل و مانند آن این جذب و دفع در خاک هم هست در گیاهان هم هست. حالا اگر گیاهی بخواهد رشد بکند خوشرنگ بشود خوشطعم بشود زیبا بشود این دیگر هر خاکی را جذب نمیکند این جذب و دفع در گیاهان هم هست بالاتر از گیاهان در سطح حیوانات هم هست منتها به صورت شهوت و غضب است این شهوت و غضب قدری که رقیقتر شد به صورت محبّت و عداوت در میآید قدری که لطیفتر شد به صورت ارادت و کراهت در میآید وقتی خیلی ناب و تمیز و خالص شد به صورت تولّی و تبرّی در میآید این تولّی و تبرّیِ امروز همان جذب و دفع چند قرن قبل است منتها در جماد که هست جذب و دفع است در حیوان که هست شهوت و غضب است قدری بالاتر که آمد محبّت و عداوت است قدری که رقیقتر شد ارادت و کراهت است یک وقت ناب شد و انسانی شد میشود تولّی و تبرّی. فرمود ما یک تولّی داریم یک تبرّی داریم, تولّی من به ربّالعالمین است از او که بگذریم من تبرّی دارم فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ من جاذبهام به ربّالعالمین است دافعهام به ماعدای اوست هر چه از خدا نیست من دفعش میکنم هر چه خدایی است میپذیرم آن وقت این ربّالعالمین را به عنوان متن قرار داد اوصافی را به عنوان حدود وسطا قرار داد که هر کدام از اینها میتوانند حدّ وسط یک برهان باشند آن وقت آن ربّالعالمین را که ربّ جهان است (یک) ربّ انسان است (دو) ربّ پیوند انسان و جهان است (سه) مفهومش را باز کرده فرمود اصلِ کان تامّه ما او, کان ناقصه ما او هستیِ ما او هدایتِ ما او ابقای ما او اطعام ما او محسوسات ما او معقولالت ما او همه را او دارد اداره میکند چون او دارد اداره میکند به آن سمت گرایش داریم از غیر او کاری ساخته نیست اینها دشمن مناند یعنی گرایش به آنها زیانبار است من از آنها مُتبرّیام و به ذات اقدس الهی و اسمای حسنای او و وحی و نبوّت و امامت و اهل بیت و اینها که همه به طرف ذات اقدس الهی دعوت میکنند ما نسبت به اینها تولّی داریم فرمود: أَفَرَأَیْتُم مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ أَنتُمْ وَآبَاؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ دیدید که چیزی از آن در نیامده دستتان خالی است اما من فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی از همه اینها بیزارم از شما و فکرتان از نیاکانتان و فکرشان از بتها و بتفروشها و بتتراشها و بتپرستان همه بیزارم چون همه اینها دشمنان ما هستند إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ آن وقت ربّالعالمین، سلسله انبیا در آن هست, اولیا در آن هست ائمه در آن هست کتابهای آسمانی در آن هست مراکز مذهب در آن هست اینها در آن هست إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ خب ربّالعالمین چه کار کرده این ربّالعالمین متن است.
1) (19) 2. دیوان سنایی، قصیده 134.
وجود مبارک موسای کلیم آن متن را اول فرمود بعد کم کم در طیّ بحثهایی آن را شرح داد؛ در سورهٴ مبارکهٴ «طه» وقتی آنها سؤال کردند مَن رَبُّکُمَا یَا مُوسَی (1)فرمود - در آیه پنجاه سورهٴ «طه» - رَبُّنَا الَّذِی این سه نظام را انجام داد یک: أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ او میشود مُعطی این میشود نظام فاعلی, دو: خَلْقَهُ نظام داخلی را داد, سه: نظام غایی را داد ثُمَّ هَدَی (2)این کوتاهترین آیه و جامعترین آیه است از لحاظ در برداشتن سه نظام؛ نظام فاعلی نظام داخلی نظام غایی. نظام فاعلی آن است که کلّ جهان را یک نفر دارد اداره میکند نظام داخلی آن است که هر چیزی را هماهنگ خلق کرده یعنی اگر در انسان، هزارها سلول و ذرّات و اجزاء و جزئیات است همه با هم هماهنگاند این را میگویند نظام داخلی اگر در درخت هزارها جزء است اگر در حیوان اگر در آب اگر در سنگ اگر در جماد اگر در موجودات دیگر اجزای فراوانی هست اینها با هم هماهنگاند هیچ جزئی مخالف جزء دیگر نیست نظام داخلی را خیلی منسجم و هماهنگ آفریده سوم نظام غایی است خب برای چه آفریده هدفی دارد. این نظام غایی آخرین نظام است که فرمود: ثُمَّ هَدَی آن خَلْقَهُ نظام داخلی است أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ (3)نظام فاعلی است این آیه کوچک این سه نظام را در برداشت وجود مبارک حضرت موسی این را به عنوان متن قرار داد در آیات دیگر آن را شرح کرد اما وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) که فرمود: إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ این را متن قرار داد بعد در همینجا این را شرح میکند نسبت به ما چه کار کرد خالق ماست «کان» تامّه ما را داد (یک) فَهُوَ یَهْدِینِ «کان» ناقصه ما کمالات ما تکامل ما راه رسیدن به کمال اینها را به ما آموخت (دو) تأمین مسائل حسّی که مورد نیاز شماست محسوس شماست باید شما از همین راه کم کم به مبادی بالاتر راه پیدا کنید آن را هم او خلق کرده (سه) وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی دستگاه گوارش را طوری آفرید که غذاهای مناسب را جذب میکند و غذاها را هم طرزی قرار داد که بتوان تحویل این دستگاه گوارش داد این دستگاه گوارش را عاقلانه و عادلانه اداره میکند که این غذایی که انسان میخورد این دستگاه گوارش به وسیله رهبری نفس سهم همه را بدهد سهم ناخن را بدهد سهم مو را بدهد سهم استخوان را بدهد سهم پوست را بدهد سهم گوشت را بدهد سهم بینایی چشم را بدهد سهم شنوایی گوش را بدهد او باید آن قدر دقیق باشد که بفهمد که گوش چه میخواهد و چشم چه میخواهد آن پردههای هفتگانه رقیق چشم چه میخواهند چطور میخواهند چقدر میخواهند که به همهشان بدهد خب الآن هزارها سال است که طب راه افتاده شما مجموع اطبّا را هم اگر جمع بکنید بخش وسیعی از مجهولات هنوز مانده که چگونه این نفس این یک تکّه نان را آن قدر تقسیم میکند که اگر یک گوشه دست رنگش فرق میکند همان گوشه آنجا که خال دارد این یک تکّه نان به صورتی در میآید که آن خال هم غذای خودش را بخورد کسی که دستش در دوران کودکی خال دارد این خیال میکند همان خال بیست سال قبل یا سی سال قبل است در حالی که چندین بار عوض شده خب این خالی که در صورتش است خالی که در دستش است این غذا میخواهد این غذایی میخواهد مناسب خودش باشد باید مشکی باشد گرد باشد کذا و کذا باشد همه اینها را مدبّرانه نفس دارد انجام میدهد این است که گفتند: «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» (4)خب این تازه گوشهای از اسرار عالم است فرمود خدا این کار را میکند کسی را من میپرستم اینچنین باشد همه اینها حدّ وسطاند. در آنجا «أو» را ذکر کرده به جای «واو» در اینجا «الّذی» را تکرار کرده هر کدام از این «الّذی» به منزله حدّ وسط است خدا الَّذِی خَلَقَنِی فهو معبود «الّذی یهدینی فهو معبود, الّذی یُطعمنی فهو معبود, الّذی یَسقینی فهو معبود, الّذی یشفینی فهو معبود, الّذی یُمیتنی فهو معبود, الّذی یحیینی فهو معبود, الّذی أطمع أن یغفر لی خطیئتی فهو معبود» تکرار «الّذی» برای اینکه هر کدام از اینها یک حدّ وسط است هر که این کاره است معبود است و این کار از غیر خدا ساخته نیست لذا فرمود: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ, رَبَّ الْعَالَمِینَ متن است چه کسی است الَّذِی خَلَقَنِی این به عنوان مثال است یعنی «خلقنی و خلقکم و خلق آبائکم و خلق الأرض و السماء» فَهُوَ یَهْدِینِ «یهدینی یهدیکم یهدی آبائکم یهدی کذا و کذا» وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی «و یطعمکم و یطعم آبائکم» یَسْقِینِ «یسقیکم یسقی آبائکم» حالا اینها به عنوان مثال است وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ.
بیانی سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد که وجود مبارک حضرت ابراهیم درصدد شمارش نعمتهای خداست چون بیماری, زوال نعمت و سلب نعمت است این را به خدا اسناد نداد لذا به خودش اسناد داد بعد میفرماید اینکه برخیها گفتند نقص را [با اینکه از خداست, تأدّباً] به خود اسناد داد «فلیس بذاک» (1)در حالی که بعضی از بزرگان اهل معرفت از کُمّلین اهل معرفت این فرمایش را فرمودند, جمع بین هر دو نکته اُولاست یکی اینکه إِذَا مَرِضْتُ چون زوال نعمت است این را به خود اسناد داد دوم اینکه تأدّب در گفتار را هم رعایت کرد در جمله بعد فرمود: وَالَّذِی یُمِیتُنِی, یُمِیتُنِی خب زوال نعمت حیات است اینجا به خودش اسناد نداد به خدا اسناد داد اما چون اماته این طور نیست که من مُردم چون موت در اختیار دیگری است اینجا به خودش اسناد نداد مرض را میشود انسان به خودش اسناد بدهد اما موت خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ (2)موت به دست کسی است که حیات به دست اوست.
پرسش: مگر موت ورود به نشئه دیگر نیست, چرا زوال نعمت است؟
پاسخ: خب زوال مطلق که لازم نیست باشد زوال از این نعمت هست دیگر, اگر موت را ما به لحاظ آخرت و برزخ بسنجیم میشود حیات دیگر موت نیست آن چهره زوال از این دنیا را میگویند موت.
خب وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ٭ وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ یعنی «یُمیتنی و ایّاکم و آبائکم, یحیینی و ایّاکم و آبائکم» در جریان مغفرت وجود مبارک حضرت ابراهیم جزء مخلَصین است این ذنبی ندارد و خدای سبحان به برخی از اینها یک جایزه ویژه هم داد مخلِصین یک مرحله هستند مخلَصین بالاتر از مخلِصیناند مخلَصین کسانیاند که ذات اقدس الهی در بین افراد مخلِص یک عدّه را برای خود برچین میکند «استخلصهم الله لنفسه» در این مخلِصین یک افراد برجستهای پیدا میشوند, میشوند مخلَص، در مخلَصین برخیها جایزه ویژهای دارند درباره حضرت ابراهیم و حضرت اسحاق و حضرت یعقوب میفرماید: إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ما اینها را یک جایزه ویژه دادیم إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ که این جایزه, جایزه ویژه است. سؤال: «ما تلک الخالصة»؟ جواب: ذِکْرَی الدَّارِ (3)اینها به یاد خانهشاناند خیلیها گاهی به یاد خانهشاناند میگویند ظهر شده برویم خانه, بعضیها دائماً به یاد خانهاند کسی که دائماً به یاد خانه باشد او ذکر ویژه دارد خانه ما که آخرت است دیگر اینجا که مسافرخانه است ما خانهای داریم برای ما ساختند یا خودمان ساختیم به اذن خدا آن ذِکْرَی الدَّارِ دار همان آخرت است اینجا مسافرخانه است اگر کسی به یاد مسافرخانه باشد خب از خانه خودش و از وطن خودش غفلت کرده اما کسی که به یاد خانهاش است همیشه درصدد آباد کردن آنجاست دیگر، فرمود ما این جایزه ویژه را به این چند نفر دادیم إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ سؤال: «ما تلک الخالصة»؟ جواب: ذِکْرَی الدَّارِ اینها به یاد خانهشاناند خب اگر کسی دائماً به یاد خانه باشد سعی میکند بالأخره آن را از دست ندهد آنجا را خراب نکند این یک جایزه ویژه است که ذات اقدس الهی به حضرت ابراهیم و اینها داد.
پرسش...
پاسخ: خب آنکه نسبت به دیگران که این را نداد بالاتر است، این به ذکر صاحب دار بود برای اینکه گفت إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ که خودش را گِره زده به تولّی توحیدی این تمام شد. در این مراحلی که [خودش را] به تولّی توحیدی گِره زده که فرمود: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ زیرمجموعه این، درجاتی است مراتبی است فضایلی است که بعضها فوق بعض یکی از آنهایی که فوق بعض است همان ذِکْرَی الدَّارِ است فرمود: وَالَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ اشتغال اینها به مباحات همین چند لحظه که به غذا خوردن به خوابیدن و مانند آن مشغولاند از باب «حسنات الأبرار سیّئات المقرّبین» (1)همین را خطیئه تلقّی میکنند وگرنه اگر کسی جزء مخلِصین بود (اولاً) بعد مخلَص شد (ثانیاً) بعد جایزه ویژه دریافت کرد (ثالثاً) اینکه خطیئهای ندارد اما همین که گاهی مشغول مباحات بشوند همین را احیاناً خطیئه تلقّی میکنند فرمودند: وَالَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ آن روز ما را ببخشند!
اینجا که فرمود: وَالَّذِی أَطْمَعُ دو مطلب است این چون حدّ وسط است برای برهان توحید دیگر, قدرتِ او بر مغفرت، حدّ وسط توحیدی است خدا کسی است که قادر باشد بر بخشش و این چون قادر بر بخشش است پس خداست اما درباره خود که من آیا شایستهام مورد مِهر حق قرار بگیرم به صورت رجا و امید ذکر کرده است دیگر اینجا برهان نیست آنکه برهان است این است که چرا شما خدا را میپرستید برای اینکه او قادر مطلق است بر غفران خطیئه اما من امیدوارم که مرا ببخشد این دیگر مربوط به خود شخص است وَالَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ آنگاه عرض کرد: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ در بخشهای دیگر هم در جریان حضرت ابراهیم هست که وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ بین صالحین با عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ خیلی فرق است.
1) (27) 1. بحارالانوار، ج 25، ص 205.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (83 وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ (84) وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ (85) وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ (86) وَلاَ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ (87) یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ (88) إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (89) وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ (90) وَبُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغَاوِینَ (91)) در صدر این سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» آیه سوم فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ از اینکه گروهی ایمان نیاوردند و نمیآورند شما متأثّر نباش. در سورههایی که لسانش لسانس تسلّی و دلداری پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است غالباً قصص انبیا را مطرح میکند که انبیای الهی قبل از شما بودند این مشکلات را داشتند و تحمل کردند و پیروز شدند شما هم با این مشکلات روبهرو هستید تحمّل کنید پیروز میشوید جریان حضرت موسی و هارونی که قبلاً ذکر فرمود از همین قبیل است جریان حضرت ابراهیمی که الآن شروع کردیم که فرمود: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ از همین قبیل است داستان برخی از انبیای دیگر(علیهم السلام) را که ذکر میفرمایند از همین قبیل است آیه 69 همین سورهٴ «شعراء» که فرمود: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ از همین جریان است که شما نگران نباشید، بالأخره عدّهای گرفتار حسّاند و محسوس و مشهود برای آنها معیار است و اگر شما اینها را بخواهید به عالم غیب دعوت بکنید به دشواری میفهمند و تحمل میکنند.
بعد از اینکه استدلال وجود مبارک ابراهیم بر بطلان بتپرستی را ذکر فرمود و براهین حضرت بر توحید را نقل کرد درخواستهای آن حضرت را هم ذکر میکند و جریان معاد را هم تشریح میکند. بتپرستها با یک ابتهاجی از بتپرستی نام میبردند وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) که قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ آنها گفتند: نَعْبُدُ أَصْنَاماً بعد این جمله را اضافه کردند فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ (1)یعنی ما مرتّب در پیشگاه این بتها خاضعیم آن جمله اول که نَعْبُدُ أَصْنَاماً کافی بود اما با ابتهاج این جمله دوم را ذکر کردند که فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ، وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) هم اصل بتپرستی را ابطال کرد و هم استمرار عکوف در برابر آنها را خطر بزرگ اعلام کرد گاهی تعبیر این است که اینها ضدّ شما هستند (2)گاهی تعبیر این است که اینها دشمن شما هستند. در سورهٴ «شعراء» که محلّ بحث است تعبیر فرمود: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ (3)همین بتها علیه بتپرستها در قیامت شهادت میدهند یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ (4)و مانند آن در قیامت مطرح است. اگر اینها به ضدّ شما شهادت میدهند اگر اینها علیه شما سخن میگویند پس پرستش اینها باطل است و استمرار عکوف و خضوع در برابر اینها زیانبارتر است آنگاه به ذات اقدس الهی عرض کرد: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً تمام نعمتهای الهی, هبه است این طور نیست که کسی استحقاق چیزی داشته باشد بگوید ما خودمان زحمت کشیدیم تلاش کردیم مستحقّ این شدیم برای اینکه آن توفیق هم باز به نعمت الهی است. آن بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در صحیفه که فرمود: «مِنتک ابتداء» (5)همین است هر چه را ذات اقدس الهی عطا کند نعمت ابتدایی اوست کسی نمیتواند بگوید ما خودمان زحمت کشیدیم به اینجا رسیدیم آن زحمت کشیدن آن قدرت بر زحمت آن توفیق آن ادراک همه اینها نعمتهایی است که خدا عطا کرده.
آنگاه وجود مبارک حضرت ابراهیم به خدا عرض میکند به من حکم بده حکمت عطا بکن هم حکمت عملی عطا بکن هم حکمت نظری, هم ادراک صحیح هم تصمیم سالم همان که وجود مبارک حضرت موسی گفت؛ آیه 21 همین سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» گذشت که موسی(سلام الله علیه) گفت: فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ اینها از خدای سبحان هبه میخواستند بخششِ حکمت را میخواستند و خدا هم به اینها حکمت می داد علمِ صائب و ارادهٴ صالح هر دو حکمت است.
در بحثهای قبل هم داشتیم که گاهی خدای سبحان یک مطلب علمی را وحی میفرستد که فلان مطلب این است حکم این است یا مربوط به اخبار غیب است و اینها یک وقت است اراده, نیّت, اخلاص, تصمیم اینها را در قلب القا میکند اینها وحیِ فعل است نه وحی علم وَأَوْحَیْنَا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِیهِ (1)تا پایان, اینها وحی فعل است أَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ (2)که شبانه حرکت بکن وحی فعل است وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ (3)وحی فعل است گاهی انسان تصمیم میگیرد که کاری انجام بدهد خیال میکند این تصمیم خودبهخود پیدا شده یا به دست خودش است این تصمیم این اراده این عزم, فیض خاصّ الهی است که از آنجا القا شده گاهی یک مطلب علمی در قلب کسی القا میشود این خیال میکند که با کوشش خودش به آن رسیده گاهی ارادهٴ صائب و صالح در قلب کسی پیدا میشود که فلان کار را بکن این خیال میکند خودش این کار را کرده در حالی که هم آن علم را فرشتگان رحمت عطا کردند هم این اراده را فرشتگان حکمت الهی افاضه کردند وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ نه علمِ به حکم نه حکمِ افعال که فلان چیز واجب است یا فلان چیز، اینکه مادر موسی تصمیم میگیرد این بچه را در صندوقچهای بگذارد و صندوقچه را به رود نیل بیندازد اینها اراده است تصمیم است اینها که حکم شرعی نیست که وحی بفرستد که فلان چیز واجب است فلان چیز حرام است که بشود شریعت و وحی تشریعی طلب بکند اینها ارادات و تصمیمهای خاص است که ذات اقدس الهی در قلوب مؤمنین القا میکند جامع اینها همان آیه وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ است.
آنکه وجود مبارک موسای کلیم گفت: فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً (1)شامل هر دو قسم میشود، آنچه وجود مبارک ابراهیم در آیه 83 از ذات اقدس الهی مسئلت میکند رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً شامل هر دو قسم میشود، بعد عرض میکند وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ ما تاکنون عمل صالح داشتیم اما توفیقی به ما بده که ما خودمان صالح باشیم. یک وقت انسان جزء عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ است کارِ خوب میکند حالا یا این عمل صالح انجام دادن برای او حال است گاهی برای او مَلکه و وصف لازم است گاهی هم نه, مقوّم هویّت اوست که این شخص، صالح است نه جزء عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (2)مادامی که در مرز عَمِلُوا الصَّالِحَاتِاند یعنی کارهای خوب میکنند ممکن است این کار خوب کردن در گوهر ذات ایشان نباشد اما وقتی خود ذات جزء صالحین شد دیگر از ذات صالح جز کار صالح نشأت نمیگیرد وجود مبارک ابراهیم از خدای سبحان خواست که تاکنون توفیقی دادید که ما عمل صالح انجام میدادیم اکنون توفیقی عطا کن که گوهر ذات ما صالح بشود که یقیناً عمل صالح هم از او صادر خواهد شد.
در سه جای قرآن خدای سبحان فرمود: إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (3)اینکه عرض کرد وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ معلوم میشود گروهی پیشگام بودند جزء صالحیناند و وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) از خدا درخواست میکند که مرا به آنها ملحق بکن. اینکه فرمود: وَإِنَّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ (4)وجود مبارک ابراهیم پیرو حضرت نوح بود معلوم میشود یک عدّه پیشگامانی هستند که جزء صالحیناند و حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) لحوق به آنها را درخواست میکند؛ آیه 130 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این بود وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَیْنَاهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ این چطور در دنیا جزء صالحین نبود اینکه در آخرت، ابراهیم از صالحین میشود آنها چه کسانیاند؟ مقام شامخ اهل بیت طوری است که اینها ملحق به آن مقام میشوند اینها جزء صالحیناند و بسیاری از بزرگان رسالت و نبوّت، در قیامت به مقام ولایت اهل بیت(علیهم السلام) ملحق میشوند. خب پس اینکه در این چند جا فرمود: وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ نشان میدهد که مثلاً هنوز در دنیا آن مرتبه نهایی حاصل نشده.
پرسش...
پاسخ: خب اصطفا هم مراتبی دارد صالح هم مراتبی دارد؛ همان طوری که درباره مرسلین فرمود: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (1)درباره انبیا فرمود: لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (2)صالحین هم بشرح ایضاً. این تفصیل، قاطع شرکت است برای اینکه در سورهٴ «بقره» آیه 130 فرمود: وَلَقَدِ اصْطَفَیْنَاهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ در بخشهای دیگری هم نظیر سورهٴ مبارکهٴ «عنبکوت» و مانند آن آنجا هم باز دارد که این در آخرت از صالحین است نه اینکه در دنیا از صالحین باشد این تفصیل که این در آخرت از صالحین است و در دنیا چنین وعدهای نداده معلوم میشود که مقام خاصّی است که ممکن است کسی در مرحله پایینتر در دنیا جزء صالحین باشد ولی از لحاظ مقام برترِ صالحین در آخرت به آنها ملحق بشود.
پرسش...
پاسخ: نه اینکه از راه عمل ملحق بشود باید این عقبههای کئودِ احتضار و برزخ و ساهره قیامت را تحمل بکند تا به آنها برسد. درباره ذریّه مردان صالح هم همین است فرمود: أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ (3)این طور نیست که هر کسی در هر جایی باشد در دنیا هم به آن مقام می رسد این طور نیست برخیها باید این عقبههای کئود و این سختیها و دشواریهای برزخ و ساهره قیامت و مواقف قیامت و امثال اینها را تحمل بکنند تا شایسته آن فیض باشند این طور نیست که هر کسی در هر مرتبهای که باشد میتواند با صالحین محشور بشود این طور نیست.
پرسش: قیامت ظرف ظهور دنیاست.
پاسخ: بله, ظرف ظهور دنیاست نه ظرف حدوث اما این شخص بخواهد آن باطنش ظاهر بشود این عقبههای کئود را باید طی کند؛ اینچنین نیست که بدون پیمودن این عقبههای کئود آن درون ظاهر بشود. یک وقت است که شخص بدون معطّلی این مقام را دارد یک وقت است نه, باید با دشواریهایی به این مقام برسد. در جریان سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» گذشت اینکه وجود مبارک یعقوب(سلام الله علیه) با جمله اسمیه با تأکید «إنّ» با ضرس قاطع میفرماید: إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ (1)خب همین یعقوب بود آن هم همین یوسف بود چند کیلومتری کنعان این بچه را انداختند در چاه این ندید اما الآن از هشتاد فرسخی به صورت جملیه اسمیه میگوید من بوی یوسف میشنوم این مجّانی و آسانی به کسی نمیدهند ولو یعقوب باشد یک جان کَندن صبر و تحمل و آزمون الهی میخواهد تا آن شامّه باز بشود بوی هشت پسر را از هشتاد فرسخی بشنود وگرنه این یعقوب همان یعقوب بود این یوسف همان یوسف بود چند متریاش در کنعان او را در چاه انداختند خبر نداشت این طور نیست که رایگان هر فیضی را به هر کسی بدهند این تحمل میخواهد آزمون میخواهد صبر میخواهد وقتی که بلیّه و آزمون و اینها شد آن وقت ذات اقدس الهی عطا میکند رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ.
پرسش: عرض کرد در دنیا مرا از صالحین قرار بده حکم هم به من بده.
پاسخ: بله, ولی پاسخش این است که وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (2)پاسخش نشان میدهد که این خواسته در دنیا مستجاب نشد در آخرت مستجاب می شود.
وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) از ذات اقدس الهی مسئلت کرده که این توفیقی که دادی حالا ما جزء انبیای اولواالعزم شدیم نام ما یاد ما مکتب ما فراموش نشود اعقاب, نسلهای آینده بیایند حرف ما را بزنند فکر ما را بگویند دین ما را احیا کنند مرام ما را احیا کنند تا خودم زنده هستم یک زبان صادق داشته باشم هم صدق خبری هم صدق مُخبری, صدق خبری آن است که گفتههای من مطابق با واقع باشد صدق مخبری این است که بین زبان من و قلب من توافق باشد. گاهی برخیها صادقِ مخبریاند ولی صدق خبری ندارند کسی راستگوست ولی گزارش دروغی به او دادند این دروغگو نیست این یک آدم صادق مطمئنّی است سلیمالنفس کسی یک خبر دروغی به او داده ایشان هم نقل کرده یک وقت است که نه, مخبر یک آدم بدطینت و کاذبی است - که کذب مخبری است - خبری را جعل کرده و گفته ولی اتفاقاً درست بود ولی او بدون اینکه از صدق جریان باخبر باشد چیزی را جعل کرده که فتنه ایجاد کند خودش شده کاذب ولی خبرش صادق است یک وقت هم خبر کاذب است هم مخبر کاذب, کسی عالِم است که این گزارش دروغ است این را هم نقل میکند هم کذب خبری است هم کذب مخبری یک وقت است که نه, هم صدق خبری است هم صدق مخبری وجود مبارک ابراهیم صدق خبری و مخبری را از ذات اقدس الهی مسئلت میکند که گزارشهای من مطابق با واقع باشد (یک) لسان من هم مطابق با قلبم باشد (دو) من صادق باشم خبر من هم صدق و دیگران هم سخنگوی من باشند زبان من باشند اگر کسی بعد از قرنها چیزی مینویسد از زبان من, لسان صدق من باشد سخنرانی میکند مطالب مرا به جامعه منتقل میکند لسان صدق من باشد این طور نباشد که ما بعد از مدّتی بمیریم ما میخواهیم بقیّةالله باشیم این بقیّةالله بودن از بهترین برکاتی است که انبیا این را طلب میکردند همه انبیا بقیّةاللهاند همه ائمه بقیّةاللهاند منتها آن که گل سرسبد است و قلّه همه اینهاست و کلّ جهان را اداره میکند وجود مبارک حضرت حجّت است وگرنه بقیّةالله بودن سِمت و صفت انبیای الهی است ائمه الهی است و به دنبال آنها علما بقیّةاللهاند شما میبینید در قرآن کریم وقتی از شعیب سخن به میان میآید گفته بود که بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ (1)وقتی از علما و دانشمندان قرآن سخن به میان میآورد میفرماید این علما که أُولُوا بَقِیَّةٍاند چرا جلوی مردم را نمیگیرند أُولُوا بَقِیَّةٍ مثل أُولُوا الْأَلْبَابِ مثل «اولوا الأبصار» مثل «اولوا العقول» یعنی صاحبان بقا, تعبیر أُولُوا بَقِیَّةٍ اگر از بقیّةالله سنگینتر نباشد کمتر نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «هود» هم جریان شعیب گذشت که او فرمود: بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ هم درباره عالمان دین تعبیر شده است که چرا اولوا بقیّه جلوی فساد را نگرفتند. درباره خود حضرت شعیب آیه 86 سورهٴ «هود» این بود که بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُم مُؤْمِنِینَ وَمَا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ. در همان سورهٴ مبارکهٴ «هود» آیه 116 این است فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ چرا علما جلوی فساد را نگرفتند میدانید سخنرانی ده درصد اثر دارد کتاب نوشتن تفسیر گفتن فلسفه گفتن فقه گفتن فتوا گفتن بیست درصد اثر دارد عمل, عمل, عمل این جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ (2)چند هزار روحانی الآن در این مملکت هستند دیگر چند هزار چراغ خب کشور را نورانی میکند اینها بقیّةاللهاند, بقیّةالله یعنی کسی که دین را نگه دارد دین که با حرف نگه داشته نمیشود این مردم جانی دارند که نورپذیر است هر جا نور ببینند به دنبالش راه میافتند هر چقدر هم شقیّ باشند وقتی لطافت عمل ببینند یقیناً برمیگردند فرمود چرا این بقیّةالله ها مردم را اداره نکردند چرا یک عدّه بقیّةالله نبودند چرا أُولُوا بَقِیَّةٍ نبودند نه یعنی چرا درس نخواندند مجتهد نشدند حکیم نشدند مرجع نشدند اینها آسان است به دلیل اینکه خیلی از آقایان هستند دیگر آدم چهل پنجاه سال زحمت میکشد میشود فیلسوف مفسّر حکیم مرجع چه اینکه خیلیها این طورند اما بقیّةالله شدن جان کندن میخواهد فرمود چرا یک عدّه بقیّةالله نشدند که جلوی فساد را بگیرند فَلَوْلاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ خب اگر اولوابقیّه باشند بقیّةالله باشند که جلوی فساد را میگیرند دیگر خدا بقیّةالله میخواهد بالأخره و علما بقیّةاللهاند اینکه فرمود چرا یک عدّه بقیّةالله نشدند معلوم میشود بقیّةالله شدنی نیست دیگر.
پس آنها که قلّهاند بالاصالهاند آن سِمتهای خاص را دارند آنها البته اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (1)نبوّته، خلافته، امامته آن مخصوص انسانهای معصوم است اما شاگردانشان همین طور دیگر ماء مَعین چطور است ذیل این آیه قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ (2)آنجا روایاتش ملاحظه بفرمایید ماء معین چه کسی است یکی از القاب وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیه) ماء معین است (3)، خب اینکه مخصوص حضرت نیست عالِم دین را میگویند ماء معین منتها او دریاست اینها یک نهر کوچکاند به آن دریا وصلاند ماء معین آبی است که «تراه العیون و تناله الدلاء» آبی که چشم آن را ببیند دلو به آن برسد این را میگویند ماء معین، آبی که در زیرزمین است و ذخیره است که نه چشم آن را میبیند نه دسترس کسی است که آب معین نیست فرمود اگر شما بیراهه رفتید این چشمهها و قناتها و چاههایی که ماء معین است چشم شما میبیند در دسترس شماست اگر ما به اینها بگوییم قدری پایینتر بروید چند کیلومتر پایینتر بروید اگر - معاذ الله - قهر خدا طوری بشود که این نفت و گاز را بگوید چند کیلومتر پایینتر بروید خب این کشور میشود کشور فلاکتزده دیگر قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْراً اگر این آبها فرو برود چند متری پایینتر برود که دستگاه صنعت نتواند استخراج کند فَمَن یَأْتِیکُم بِمَاءٍ مَعِینٍ این ماء معین یکی از القاب وجود مبارک حجّت(سلام الله علیه) است عالمان دین را هم میگویند ماء معین منتها یک وقت کسی دریاست یک وقت چشمهای است که از آن دریا گرفته شده یک نهر کوچکی است که از آن دریا گرفته شده ماء معین این طور است بقیّةالله این طور است.
فرمود چرا بقیّةالله نشدید که جلوی فساد را بگیرید وگرنه امر به معروف و نهی از منکر که فراوان است که فرمود: وَلِتَکُن مِنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ, (1)الَّذِینَ إِن مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ (2)اما آن که میتواند قطب امر به معروف و نهی از منکر بشود بقیّةالله است هر عالمی هم بقیّةالله نیست مردم حرف هر کسی را هم گوش نمیدهند این حواسمان جمع باشد. أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ إِلَّا قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنَا مِنْهُمْ (3)خب پس اُولُوا بَقِیَّهٍ این است.
وجود مبارک ابراهیم عرض میکند مرا بقیّةالله بکن خدایا هزارها سال, صدها سال کمتر و بیشتر بیایند حرف مرا بزنند مکتب مرا پیروی کنند کتاب مرا بنویسند وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ الآن هم ما میگوییم «قال ابراهیم(سلام الله علیه) کذا» الآن روزانه حداقل بیش از ده هزار نفر میگویند شهید(رحمه الله) چنین فرمود, علامه(رحمه الله) چنین فرمود, شیخ طوسی(رحمه الله) چنین فرمود اینها بقیّةاللهاند دیگر اینها لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَاند دیگر, یک عدّه هم قبل از مرگ مردهاند. در بیانات نورانی حضرت امیر در نهجالبلاغه هست که «فالصورةُ صورةُ انسانٍ و القلبُ قلبُ حیوانٍ... و ذلک میّت الأحیاء» (4)این یک جنازه عمودی است بعد میشود جنازه افقی؛ این در زندهها هست ولی مرده است «و ذلک میّت الأحیاء» خب خیلی فرق است آن راه هم میشود رفت دیگر اینچنین نیست که این راه، مخصوص انبیا باشد البته آن بالایش آن ارفعش آن قلّهاش برای اینهاست. عرض کرد وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ این دعای همه ما هم باید باشد هم این جملهها را بگوییم و هم راهمان این باشد وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ که ما فراموش نشویم وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ.
سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) بیان لطیفی دارند که نعمت در قرآن کریم دو قسم است یک وقت نعمت مقیّد است نعمت مضاف است مثل نعمت ارض نعمت شمس نعمت روزی نعمت سلامت, یک وقت نعمت، مطلق است نعمت عندالاطلاق نعمت ولایت است (1)اینجا هم که دارد وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ همان نعمت ولایت است آنجا که اولیای تو آنجا سهم دارند مرا جزء وارثان آنجا قرار بده.
در بحثهای میراث هم گذشت که میراث یک وقت میراث مادّی است در میراث مادّی مرگ مورِّث شرط است تا مورّث نمیرد چیزی به وارث نمیرسد. در میراثهای معنوی تا وارث - تا وارث یعنی تا وارث - نمیرد چیزی به او نمیدهند این «مُوتوا قبل أن تَموتوا» برای ارث معنوی است اگر گفتند: «إنّ العلماء وَرثةُ الأنبیاء» (2)آن عالِمی وارث انبیا میشود که این «مُوتوا قبل أن تَموتوا» (3)را عمل بکند این مال نیست که منتظر باشد کسی بمیرد تا به او برسد این یک علم است؛ تا با موت ارادی این وارث نمیرد چیزی از مورّث به او نمیرسد در ذیل آیه لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ (4)آنجا یک روایت نورانی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که فرمود: «نحن النَّعیم» (5)امامت, نعمت است ولایت, نعمت است. خب اینکه عرض میکند وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ ناظر به آن است. اینکه عرض کرد وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ ناظر به آن است بعد نسبت به عموی خودش هم طلب مغفرت میکند چون به او وعده داد موقع خداحافظی گفت حالا که برهان در شما اثر نکرد من امیدوارم برای شما از خدا طلب مغفرت بکنم که عرض کرد وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ بعد از اینکه معلوم شد عمویش قابل هدایت نیست یعنی کفر را بر ایمان ترجیح داد و ذات اقدس الهی فرمود حق ندارید برای کفار طلب مغفرت بکنید فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ (6).
بنابراین چند مرحله وجود مبارک ابراهیم با عمویش داشت یکی استدلال بود یکی موقع خداحافظی گفت سَلاَمٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ (1)وعده درخواست مغفرت بود, یکی درخواست مغفرت بود, یکی هم بعد از اینکه روشن شد او کافر است و مغفرتپذیر نیست دیگر تَبَرَّأَ مِنْهُ این برای آن مقطع وسطی است که عرض کرد وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ اما در بخشهایی دارد فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ (2).
عمده این مسئله قیامت است که وجود مبارک ابراهیم این را شرح میدهد که عرض میکند وَلاَ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ ما را در قیامت رسوا نکن. جریان قیامت یک کار آسانی نیست مهمترین عامل تربیتی مسئله قیامت است مسئله توحید درست است اهمّ مطالب است اما مسئله توحید اگر مسئله معاد نباشد سازندگی ندارد شما میبینید غالب مشرکین حجاز و غیر حجاز خدا را به عنوان واجبالوجود قبول داشتند (یک) در وجوبِ وجود شریک قائل نبودند (دو) در خالقیّت مطلق هم شریک قائل نبودند (سه) در ربوبیّت مطلق هم موحّد بودند؛ میگفتند دوتا ربّالعالمین نداریم (چهار) اما در ارباب متفرّقه مشرک بودند میگفتند حیات ما, ممات ما, ضرر ما, نفع ما, زمین ما, کشاورزی ما, دامداری ما, دریا و صحرای ما به این بتها وابسته است؛ خدا را ربّالأرباب میپنداشتند الهالآلهه میپنداشتند دربارهٴ الهالآلهه و ربّالأرباب مشرک نبودند اما این کارها را به ارباب متفرّقه میسپردند تمام خطر از اینجا شروع شده بود بعد منکر معاد بودند میگفتند انسان با مردن میپوسد، دین آمده بگوید که شما با مردن از پوست به در میآیید تمام مشکلات اخلاقی جوامع در اثر انکار معاد یا غفلت از معاد است آدم اگر بداند عمل, زنده است و دامنگیر انسان میشود و انسان مسئول است خب یک قرنطینه است برای او, دست به هر کاری نمیزند چون هر لحظهای احتمال مرگ است (یک) و این عمل دامنگیر اوست (دو).
برهان وجود مبارک حضرت ابراهیم این است که خدایا آن روز, روز پرخطری است برای اینکه ما هستیم جسم داریم روح داریم تمام نیازهای ما هست. ما مسکن میخواهیم غذا میخواهیم لباس میخواهیم همه نیازهای ما هست. در دنیا نیازها را با یکی از دو عامل برطرف میکنیم یا با ضابطه یا با رابطه یا با خرید و فروش و اجاره و عقود اسلامی یا با رابطه کسی پدر کسی است کسی پسر کسی است کسی رَحِم کسی است کسی دوست کسی است بالأخره مشکلات دنیا با أحدالأمرین حل است دیگر اگر کسی کودک است پدر او را اداره میکند اگر سالمند است پسر او را اداره میکند نیازهای دنیا با أحدالعاملین برطرف میشود یا ضوابط یا روابط. در قیامت همه این نیازها هست (یک) ضابطه نیست (دو) رابطه نیست (سه) انسان نیازهایش را باید از چه راه تأمین کند باید از اینجا ببرد (چهار) فرمود: لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ (1)این بیع ناظر به اصل اقتصاد است خُلّت یعنی خلیل و دوست و رابطه که بالأخره پدری پسری هست رحامت است و مانند آن. در آنجا بالقول المطلق جا برای خرید و فروش نیست یعنی جا برای ضابطه نیست که کسی اجاره کند یا چیزی را بخرد چیزی را بفروشد جا برای رابطه هم نیست برای اینکه همه از خاک برمیخیزد کسی پدر کسی نیست کسی پسر کسی نیست چنین عالمی را اگر آدم باور بکند خب مواظب گفتار خودش است دیگر.
وجود مبارک ابراهیم حضرت کرد آن روز, روز رسوایی است برای اینکه همه ما با همه این خصوصیّات محشور میشویم این طور نیست که احتیاجاتمان کم بشود ما مسکن میخواهیم لباس میخواهیم غذا میخواهیم تشنهایم آب میخواهیم همه نیازها هست خصوصیات روحی فضایل روحی ملکات روحی به آنها هم نیازمندیم ما با انبوهی از نیازها وارد میشویم آنجا هم هیچ خبری نیست اگر روزی است که به نحو نفی جنس بیان شده لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ اصلاً خبر خرید و فروش نیست کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً (2)جمع هستند ولی اجتماع در کار نیست آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» دارد این است که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (3)اما کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً جمع هستند اما اجتماعی در کار نیست تعاونی در کار نیست کسی مشکل کسی را حل کند نیست هر کسی مهمان سفره خودش است به خدای سبحان عرض کرد وَلاَ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ برای اینکه آن روز [مال و بنون نفعی ندارند] این سالبه به انتفاء موضوع است یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ یعنی نه ضابطه است نه رابطه، نه اینکه مال هست و به درد کسی نمیخورد اینجا جای تجارت نیست این بَنُونَ مثال است آن مَالٌ هم مثال است اینها تمثیل است نه تعیین لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ و لا اخوان و لا أخوات و لا آباء و لا امّهات و لا أجداد و لا جدّات, لا مال و لا أرض و لا ضیاء و لا عِقار و لا کذا و لا کذا همان طوری که لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ (4)دو عنوان است برای ضابطه و رابطه اینجا هم دو عنوان است برای ضابطه و رابطه نه اینکه حالا مال اثر ندارد ولی رابطه اثر دارد سفارش اثر دارد تقاضا اثر دارد نه اینچنین نیست هیچ چیزی اثر ندارد هر کسی هم تنها میآید یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ این خطاب چقدر شیرین است.
میبینید گاهی آن منقطع بودن به مراتب بالاتر از متّصل بودن است البته در تفسیرهای دیگر هم هست اما سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) در المیزان اینها را خوب پرورانده این را به عنوان یک حکم کلیدی مطرح کردند ذات اقدس الهی گاهی اصلاً نظم را به هم میزند برای برقراری نظم; میبینید گاهی سخن از وصف است گاهی سخن از فعل است اما موصوف را استثنا میکند عامل را استثنا میکند لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ (1)خب این به حسب ظاهر مطابق با قوانین ادب نیست شما دارید بِرّ را معنا میکنید اما چرا بارّ را استثنا میکنید میگویید لکن خوبی، کسی است که خب نباید بگویید خوبی کسی است که باید بگویید خوبی، عدل است لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وقتی به زمخشری و امثال زمخشری مراجعه میکنید میبینید میگوید یا اینجا مضاف محذوف است یا آنجا مضاف محذوف است لکِنَّ الْبِرَّ مَن آمَنَ یعنی «لکن صاحب البرّ مَن آمن» یا نه, لکِنَّ الْبِرَّ مَن آمَنَ یعنی «لکن البرّ بِرّ مَن آمن» (2)این کوششِ بیجایی است که آن بزرگان دارند.
مرحوم علامه فرمودند خودت را به زحمت نینداز نه مضافی محذوف است نه چیز دیگری قرآن که نمیخواهد نیکی را معرفی کند قرآن میخواهد نیکان را بپروراند شما حالا بیا اوصاف را مشخص بکن, اوصاف را مشخص بکنی یک کتاب تئوری است قرآن میخواهد بارّ بپروراند نه بِرّ را معنا کند (3)وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ از این تعبیرات فراوان است یکی از مشابه آن تعبیرات همین محلّ بحث است فرمود: لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ باید میفرمود الاّ عمل صالح اما الاّ عمل صالح نفرمود, فرمود: إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ما انسان صالح میخواهیم ما میخواهیم انسان صالح بپرورانیم نه بگوییم عمل صالح چیز خوبی است این میشود تئوری لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ ٭ إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ وقتی به کشّاف و اینها میدهید میگوید الاّ عمل کسی که أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ایشان میگویند نه خیر, قرآن نمیخواهد بگوید که عمل صالح خوب است میگوید من آدم خوب میخواهم این یک راه کلیدی است یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ ٭ إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ با قلب سلیم بیاید. این شخص، همه نعمتها در اختیار اوست هر چه بخواهد هست مشکل دیگران را هم میتواند حل کند به اذن خدا البته إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ درباره اینها فرمود بهشت نقد است جلوی دستش است زُلفا یعنی تقرّب وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ یعنی نزدیک شد در سورهٴ مبارکهٴ «ق» دارد که نزدیک است دور هم نیست وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ آنجا کلمه غَیْرَ بَعِیدٍ هم دارد؛ آیه 31 سورهٴ «ق» این است که وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ غَیْرَ بَعِیدٍ این همین که چشم را بست در بهشت است خیلیها معطّلی برزخ ندارند آنها که جزء اوساطاند در برزخ مشکل دارند ذیل این آیه که روز قیامت خمسین أَلْفَ سَنَةٍ است کسی از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سؤال کرد که «ما أطول هذا الیوم» خیلی روز طولانی است یک روز پنجاه هزار سال؟ فرمود: «والذی نفس محمد بیده» قسم به ذات کسی که جانم در دست اوست این پنجاه هزار سال برای کسی که مؤمنِ صالح باشد کوتاهتر از [زمان اقامه] صلات مکتوبه است (4)یک نماز ظهر انسان با تمام مستحبّاتش اقامه کند خیلی هم طول بکشد ده, پانزده دقیقه میشود فرمود این پنجاه هزار سال برای مؤمنین صالح ده, پانزده دقیقه است این برای چه معطّل بشود این معطّلی ندارد, این أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ (یک) غَیْرَ بَعِیدٍ (دو) نزدیک است دَمِ دستش است وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ غَیْرَ بَعِیدٍ ٭ هذَا مَا تُوعَدُونَ لِکُلِّ أَوَّابٍ حَفِیظٍ ٭ مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ (5)پس آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «ق» آمده است تأکید شده است که أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ غَیْرَ بَعِیدٍ اینجا دارد که أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ دیگر غَیْرَ بَعِیدٍ را البته ندارد ولی از آن طرف وَبُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغَاوِینَ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (83 وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ (84) وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ (85) وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ (86) وَلاَ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ (87) یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ (88) إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (89) وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ (90) وَبُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغَاوِینَ (91) وَقِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ (92) مِن دُونِ اللَّهِ هَلْ یَنصُرُونَکُمْ أَوْ یَنتَصِرُونَ (93) فَکُبْکِبُوا فِیهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ (94) وَجُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ (95) قَالُوا وَهُمْ فِیهَا یَخْتَصِمُونَ (96) تَاللَّهِ إِن کُنَّا لَفِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ (97) إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ (98) وَمَا أَضَلَّنَا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ (99) فَمَا لَنَا مِن شَافِعِینَ (100) وَلاَ صَدِیقٍ حَمِیمٍ (101) فَلَوْ أَنَّ لَنَا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (102) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (103) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (104)) وجود مبارک حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) وقتی با معارف بلند توحیدی روبهروست بیانش این است فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ (1)وقتی در نشئه کثرت همراه با مؤمنین مشغول دعا و نیایش است سخن از رَبِّ هَبْ لِی مطرح میکند این اضافه «ربّ» به یاء متکلّم برای جذب عنایت است وگرنه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) با ربّالعالمین کار دارد این رَبِّ گفتن یعنی ربّی, برای جذب عنایت است.
مطلب دوم آن است که معرفت, مقدمه عمل است لذا عرض کرد: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ در چند جای قرآن سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت», «بقره» و مانند آن دارد وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (2)با اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» بسیاری از انبیا(علیهم السلام) را نام میبرد میفرماید: کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ (3)اینها با اینکه جزء بندگان صالحاند ولی در آخرت جزء صالحیناند برای اینکه صالحین هم مثل خود انبیا مثل مرسلین درجاتی دارند اگر فرمود: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (4)یک آیه, لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (5)دو آیه, هم انبیا با هم تفاوت دارند هم مرسلین, صالحین هم بشرح ایضاً اگر کسی در دنیا جزء صالحین بود و در آخرت به اهل بیت(علیهم السلام) ملحق شد یعنی درجه صلاح او برتر شد به گروهی که صالحترند و برجستهترند میرسد لذا اگر کسی در دنیا صالح بود بعد بفرماید: وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ و در آیات دیگر بیاید وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ این بر ترفیع درجه حمل میشود.
پرسش: ولی به هر حال ایشان این سؤال را کرد؟
پاسخ: نه, دیگران هم میتوانند این سؤال را بکنند منتها نقل نشده این لسان که لسان حصر نیست از دیگران نقل نشده یا ما دسترسی پیدا نکردیم.
اما اینکه فرمود: وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ در بعضی از روایات ما به حضرت امیر(سلام الله علیه) تطبیق شده است این حق است البته به عنوان تطبیق و نه تفسیر مفهومی, عمده آن است که آن بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «العلماء باقون ما بَقی الدهر» (1)این سه پیام را به همراه دارد در طول هم, یکی ظاهرش جمله خبریه است که مادامی که دین الهی هست مادامی که وجهالله هست عالمان دین که لوجه الله کار کردهاند ماندنیاند برای اینکه اینها لوجهالله کار کردهاند (یک) وجهالله برای همیشه ماندنی است (دو) پس عالمانی که لوجهالله کار کردهاند ماندنیاند «ما بَقی الدهر» (سه) این معنای روشن که جمله خبریه است. اما دو معنای انشایی هم در طول هم از خود این جمله میشود استفاده کرد یکی خطاب به خود عالمان دین است یکی خطاب به امّت اسلامی است. خطاب به عالمان دین که «العلماء باقون ما بَقی الدهر» یعنی أیّها العلما! راه هست که شما ابدی باشید خودتان را ارزان نفروشید اگر لوجهالله تعلیم کردید و تعلّم کردید و به علمتان عمل کردید و منتشر کردید چنین کسی «دُعِی فی ملکوت السماوات عظیما» اگر - معاذ الله - به دنبال این و آن میگردی که در دنیا بگویند عُظما یا قبل از مرگ میمیری یا بعد از مرگ از یاد میروی.
1) (6) . نهجالبلاغه, حکمت 147.
آن بیانی که مرحوم کلینی نقل کرد این است که اگر کسی «تَعلَّم لله, عَلَّم لله, عَمِل لله» که این «لله» به نحو تنازع به هر سه فعل متعلّق است «مَن تعلَّم العلمَ و عَمِل بِه و عَلَّمَ لله دُعِیَ فی ملکوت السماوات عظیما» (1)آن وقت فرشتهها میگویند این آیت الله عظماست آن وقت این میماند اگر میخواهی بمانی کاری بکن که آنها بگویند عظما وگرنه این بازیها قبل از اینکه بمیری از تو گرفته میشود این انشاء است به خود علما یعنی أیّها العلما! بکوشید اینچنین باشید. سوم خطاب به امت اسلامی است که امّت اسلامی! شما نام بزرگانتان را حفظ بکنید این همایشها این تذکرهها این بزرگداشتها این کنگرهها از برکات الهی است که بالأخره نام اینها زنده است آثار اینها زنده است برکات اینها زنده است که «العلماء باقون ما بَقِی الدهر» معنای سومش انشایی است متوجّه به خود امت اسلامی، اینکه عرض کرد وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ میتواند الگویی باشد برای همه ما در این بخشهای سهگانه.
در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ (2)چگونه انسان وارث فردوس میشود چگونه ارث میبرد با اینکه مثلاً از دیگری به او نرسیده و مانند آن آنجا توضیح داده شد اینجا هم وَاجْعَلْنِی مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ این جَنَّةِ النَّعِیمِ ظاهراً بالاتر از آن فردوس است. وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ که در بحث دیروز گذشت وعدهای بود به عموی خود داد بعد فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ (3)عمده تشریح مسئله قیامت است که المعاد ما هو؟
در جریان قیامت ذات اقدس الهی چندین آیه برای تبیین مسئله معاد دارد گاهی به صورت سخنان انبیا(علیهم السلام) گاهی مستقیماً از طرف خودش. اینکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) عرض کرد وَلاَ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ, یَوْمَ یُبْعَثُونَ را معنا کرده است. در جریان بَعث و روز قیامت که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (1)این یومالجمع است یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذلِکَ یَوْمُ التَّغَابُنِ (2)این یومالجمع است اما یومالاجتماع نیست. در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت که الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا (3)یعنی مال و بنون در آنجا سهمی ندارند یا سالبه به انتفاء موضوع است یا سالبه به انتفاء محمول؛ نسبت به بنون سالبه به انتفاء موضوع است اصلاً آنجا اِبنی نیست اَبی نیست همه از خاک برمیخیزند اگر فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ (4)شد کسی از کسی متولّد نمیشود تا یکی ابن باشد یکی أب آن علاقه «مَا انقضی عنه المبدأ» هم که گذشت این برای دنیا بود نسبتها و پیوندها هم که فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ و مانند آن, میماند مسئله مال که زمین هست و مانند آن هست اما مِلک کسی نیست مال کسی نیست در اختیار کسی نیست این ذوات این جواهر و این موجودات هستند اما برای کسی نیست همین پولها را حاضر میکنند و گداخته میکنند و به پیشانی و پهلو و چهره زراندوزان میزنند یَوْمَ یُحْمَی عَلَیْهَا فِی نَارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوَی بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذَا مَا کَنَزْتُمْ لأَنْفُسِکُمْ (5)بنابراین درباره بنون، سالبه به انتفاء موضوع است درباره مال، سالبه به انتفاء محمول است.
پرسش: ببخشید فرزندان صغیری که از دنیا میروند و در روایت آمده شفاعت پدر و مادر را میکنند چه میشود؟
پاسخ: اینها هم بر اساس أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ (1)به علاقه ما کان است وگرنه همه از خاک برمیخیزند دیگر، کسی والد باشد و کسی ولد که نیست. شهدا از آبائشان از دیگران شفاعت میکنند پدر از پسر شفاعت میکند پسر از پدر شفاعت میکند اگر اولاد صالح باشد اینها به علاقه ما کان است وگرنه در آخرت که کسی از کسی به دنیا نمیآید خب پس اینها به لحاظ دنیاست اگر روابط حسنه را حفظ بکنند بله جزء شُفعاء خواهند بود.
پرسش: فرمود: یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ. (2)
پاسخ: یعنی به علاقه ما کان دیگر وگرنه وقتی که ذات اقدس الهی بساط قیامت را پهن میکند یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ (3)هر کسی را به نام امامشان صدا میزنند و اگر گفتند علویها بیایند انشاءالله ما صف بکشیم و اگر نام دیگری را بردند.
حشر محبّان علی با علیحشر محبّان دگر با دگرآنها صف میکشند ولی اینها همه به علاقه ما کان است اگر عمل صالحی باشد البته آنجا کمک میکند أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ میشود یعنی «ذریّتهم الّتی کان فی الدنیا ذریّةً» وگرنه همه از خاک برخاستند.
عمده این است که فرمود آن روز, روز اجتماع و اعتبار نیست که کسی مالک چیزی باشد مِلکی داشته باشد آنها که جامه از تن دیگران گرفتند لخت محشور میشوند آنها که آبروی دیگران را حفظ کردند مستوراً محشور میشوند، بالأخره هر چه هست انسان از دنیا باید ببرد.
این مال و بنون همان طوری که در بحث دیروز اشاره شده نظیر بیع و خُلّه است که لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ (1)یعنی نه رابطه است نه ضابطه؛ هیچ ممکن نیست در قیامت انسان با عقدی از عقود اسلامی مشکلش را حل کند چیزی بخرد یا چیزی بفروشد و نیز ممکن نیست در قیامت با رابطهای از روابط خانوادگی و اجتماعی مشکلش را حل کند میماند مسئله شفاعت آن هم به اذن خداست. یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ ٭ إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ تنها کسانی که سلیمالقلباند محفوظاند یعنی «سَلیم القلبِ مِن حبّ الدنیا» روایاتی که ذیل این آیه آمده لابد ملاحظه فرمودید اگر کسی از محبّت دنیا قلبش سالم بود نجات پیدا میکند. (2)یک وقت انسان ابزاری به چیزی علاقهمند است مثل اینکه مسافرت کرده خب مسافرخانه را در حدّ یک ابزار دوست دارد که چند روزی که اینجا هست این را کثیف نکند و زندگی بکند و بعد برود در همین حد, اگر واقعاً دنیا را در حدّ مسافرخانه نگه داشت این دیگر حبّ دنیا نیست اما اگر خیال کرده اینجا خانه است نه مسافرخانه خب اینجا مشکل پیدا میشود.
پرسش: محک این امر را چگونه در خود داشته باشیم؟
پاسخ: کاملاً روشن است دیگر بیننا و بین الله هر کسی بین خود و خدای خود و بین خود و قلب خود حاکم امینی است دیگر. این تعبیر لطیف قرآنی این است که بعد از اینکه در سورهٴ «القیامه» فرمود: یُنَبَّؤُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ (3)تَنبئه مثل اِنباء یکی باب تفعیل است یکی باب افعال یعنی ما نبأ و خبرها را به او گزارش میدهیم. بعد استدراک میکند که چرا ما تَنبئه بکنیم چرا خبر بدهیم بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ ٭ وَلَوْ أَلْقَی مَعَاذِیرَهُ (4)خب ما چرا خبر بدهیم مگر او خودش نمیداند؟! لطیفه قرآن کریم این است که فرمود: بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ نه «بصیرٌ» این «تاء» در بَصِیرَةٌ «تاء» مبالغه است دیگر, «تاء» تأنیث که نیست آن مبتدا مذکّر آن خبر که نمیتواند مؤنث باشد بَلِ الْإِنسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ یعنی «علاّمةٌ» او خیلی خودش را میشناسد وَلَوْ أَلْقَی مَعَاذِیرَهُ ولو خیلی نزد دیگران بخواهد عذرتراشی بکند ولی خودش را میشناسد دیگر، آن قدر ذات اقدس الهی ما را نسبت به خودمان بصیر قرار داد که حجّت بالغه الهی تمام است هیچ کس نمیتواند بگوید که من نمیفهمم یا نمیفهمیدم یا اشتباه کردم بیننا و بین الله ما علامهایم برای اینکه این بَصِیرَةٌ یعنی «علاّمةٌ» همه ما خودمان را میشناسیم دیگر، این مشکل عملی داریم نه مشکل علمی.
شما این تفسیر المیزان را که مطالعه میفرمایید آن بحث روایی را حتماً مطالعه کنید در همه جا نه اختصاص به اینجا چون خیلی از فرمایشات ایشان در بحث روایی هست که به آیه برمیگردد ولی در ضمن روایی ذکر میشود. آنجا ایشان یک بحث لطیف در ضمن بحث روایی دارند که در قیامت چرا حق روشن شده انسان نمیتواند کار انجام بدهد؟ فرمایش ایشان این است که در قیامت جا برای عمل صالح نیست ایمان میآید ولی عمل صالح نمیآید (1)، پذیرش این فرمایش آسان نیست شاید منظور شریفشان هم این مطلب نباشد.
بیان ذلک این است که در قیامت صفحه علم روشن میشود تکامل علمی هست یعنی خیلی از ماها خیلی از چیزها را که نمیدانیم در قیامت برای ما روشن میشود جهنم روشن میشود بهشت روشن میشود تطایر کتب روشن میشود صراط روشن میشود حساب روشن میشود وزن و موزون و میزان روشن میشود همه اینها برای ما روشن میشود که ما هم کاملاً میفهمیم مشاهده میکنیم تمام یعنی تمام دشواریها و مشکل این است که حق روشن میشود آدم میخواهد تصدیق کند نمیتواند, نمیتواند تصدیق کند یعنی چه؟ چون بارها عرض شد که ما نیرویی داریم که عهدهدار اندیشه و علم و تصوّر و تصدیق و جزم است نیرویی داریم که عهدهدار عزم و اراده و نیّت است ما اگر فهمیدیم که زید قائم است اینجا یک تصوّر کردیم یک تصدیق کردیم, تصدیق کردیم یعنی گفتیم این محمول برای این موضوع است آن موضوع دارای این محمول است چطور در منطق ملاحظه فرمودید «و تُسمّی القضیة عقداً» این قضیه را میگویند عقد یعنی ما با دست عقل نظری که عهدهدار اندیشه است بین موضوع و محمول گِره زدیم این گِره در عربی همان «هو» است میگوییم «زیدٌ هو قائمٌ» این گِره در فارسی «است» است که میگوییم زید ایستاده است این گِره اسم شریفش «است» است این را میگویند عقد.
1) (22) . المیزان, ج15, ص294.
عمده آن است که ما عصاره این قضیه را به جانمان هم گِره بزنیم عقیده پیدا کنیم این کارِ عقل نظری نیست این کار حوزه و دانشگاه نیست این کار علم نیست این کار اندیشه نیست این کار فهم نیست این کار عقل عملی است که «ما عُبِدَ به الرحمن و اکتُسِبَ به الجِنان» (1)است ممکن است انسان صد درصد به صورت جزم بداند زید ایستاده است ولی باور نکند چرا چون یک کار جدیدی است باید عصاره این قضیه را به جان خودش گِره بزند عقیده پیدا کند نه عَقد باید مؤمن بشود این میتواند نشود. میبینید دو طلبه در حاشیه همان اتاقشان دارند سیوطی مباحثه میکنند برای یکی روشن شده که حق با رفیق اوست اما تمام کوشش او این است که خودش را غالب نشان بدهد این مشکلش علم نیست، فهمید اما نمیخواهد باور کند, چنین خطری وقتی از دو نفره آمده به اجتماع میشود منشأ فتنه ما بسیاری از مشکلاتمان این است که عقد علمی هست ولی عقیده نیست یعنی به جانمان گِره نزدیم این را میگویند ایمان خب چه کسی باید گِره بزند عقل عملی که «عُبد به الرحمن و اکتسب به الجِنان» این چطور گره میزند این دستی دارد پایی دارد گوشی دارد چشمی دارد این عقل علمی اعضا و جوارح دارد اگر - معاذ الله - در آن جهاد نفس آن دشمن آمد دست و پای عقل عملی را بست طبق بیان نورانی حضرت امیر که فرمود: «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هوی أمیر» (2)این عقل عملی بیچاره این دست و پایش بسته است این زنجیری است خب با دست زنجیری چگونه میشود عصاره علم را به جان گِره زد گِره نمیخورد, وجود مبارک موسای کلیم به فرعون گفت که برای تو دو دوتا چهارتا روشن شد عَلِمْتَ یعنی عَلِمْتَ, لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (3)از این شفافتر؟! همه کارشناسان باور کردند آخر تو چه میگویی تو نه کارشناسی نه سِحرشناسی نه معجزهشناسی همه آن کارشناسان گفتند اینکه من آوردم معجزه است آنها سِحر است خب چرا قبول نمیکنی؟! لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ این وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (4)هم یک آیه دیگر است اِستَیْقَن یعنی استیقنَ یعنی صددرصد برایشان روشن شد که حق با چه کسی است خب باور نکردند انکار کردند چرا چون عقد نیمی از راه است عقیده نیم دیگر است یعنی عصاره این علم را باید به جان گِره بزند خب این دست بسته است و فلج است چرا این معتادان با اینکه اینها هم کارتن و کارتنخواب را میبینند هم جدول و جدولخواب را میبینند این طور نیست که مستور باشد که چرا به دنبال موادّ مخدّر میروند اینها مشکل علمی دارند؟! صددرصد یعنی صددرصد میدانند پایانش تفاله شدن است اما آنکه باید تصمیم بگیرد آن عقل علمی است و آن زنجیری است شهوت او را بست حالا که بست میگوید تو همین لذّت زودگذر را باید تعقیب بکنی «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هوی أمیر» همین است.
در بحثهای سابق هم ما داشتیم کسی قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ (1)را تفسیر میکند کتاب مینویسد مقاله مینویسد اما نامحرم که دید نگاه میکند این مشکل علمی ندارد این مشکل جزم و تصدیق و تصوّر و اینها ندارد این مشکل عملی دارد آنکه باید باور کند این علم را به جان خود گره بزند عقیده پیدا کند آخر با دست فلج که نمیشود گره زد حضرت فرمود دستش بسته است، این «کَم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هوی أمیر» همین است خب پس وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (یک) لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (دو) خیلیها اعتراض میکنند مگر تو نمیدانستی آخر علم که کاری پیش نمیبرد فقط کار تصوّر و تصدیق دارد در بحثهای سابق هم یعنی سال گذشته این مثال را داشتیم اگر کسی دست و پای او فلج باشد یا زنجیری باشد چشم و گوشش سالم است دوربین دارد تلسکوپ دارد میکروسکوپ دارد نزدیکبین دارد دوربین دارد همه چیز دارد مار و عقرب را هم به خوبی میبیند خب این مار میآید او را میگزد و مسموم میکند برای اینکه چشم که فرار نمیکند آنکه فرار میکند پاست, پا هم بسته است فلج است دست, سنگ میگیرد میزند چشم که سنگ نمیزند شما پشت سر هم اعتراض بکن بگو مگر ندیدی خب بله دید اما چشم فرار نمیکند پا فرار میکند پا بسته است ما عضوی داریم که مسئول عمل است عضوی داریم مسئول علم است به آنکه مسئول علم است میگویند عقل نظر به آنکه مسئول عمل است میگویند عقلی که «ما عُبد به الرحمن و اکتسب به الجِنان» (2)همه را این خاندان فرمودند و شیطان در جهاد درون اوّلین کاری که میکند میخواهد این را فلج کند این شهوت و غضب را به جنگ این میآورد و این را به دام میکشد و اسیر میگیرد حالا که اسیر گرفت آدم هر چه هم علم پیدا کند اثر ندارد، اینکه ما میبینیم یک عدّه دنبال موادّ مخدّر میروند مشکلشان بحث اراده است.
در جریان قیامت، انسان این طور است حق برایش روشن است ولی نمیتواند ایمان بیاورد اگر ایمان بیاورد که میشود مؤمن, مؤمن که شد مخلَّد در نار نیست اگر ایمان ممکن باشد میشود واجب, ترک ایمان میشود حرام تازه میشود دنیا این دیگر آخرت نیست. اگر چیزی واجب باشد ترکش حرام باشد این وحی میخواهد نبوّت میخواهد رسالت میخواهد شریعت میخواهد امر و نهی میخواهد این دیگر میشود دنیا, این دیگر آخرت نیست. نموداری از این را ما در عالم رؤیا داریم. این روایتی که مرحوم کلینی(رضوان الله علیه) در جلد هشت کافی یعنی روضه کافی نقل کرد در طیّ این چند سال چند بار این روایت خوانده شد که بشر اوّلی میخوابید ولی رؤیا نداشت حرف انبیا را هم قبول نمیکردند به انبیا میگفتند اگر ما حرفهای شما را گوش بدهیم چه میشود میفرمودند حسابی است کتابی است بعد از مرگ پاداشی هست کیفری هست آنها انکارشان زیاد میشد میگفتند انسان که میمیرد میپوسد کسی از قبرستان برنمیگردد, بعد خدای سبحان رؤیا را نصیب اینها کرده اینها میآمدند نزد پیامبرشان میگفتند اینها چیست که ما در خواب میبینیم؟ فرمودند اینها نمونه آن چیزهایی است که ما به شما میگوییم (1)شما توقّع نداشته باشید مردههایتان از قبرستان زنده بشوند ما چنین عالمی داریم نظیر این که البته این برزخ است خب همه ما رؤیا را داریم در رؤیا چه اتفاق میافتد در رؤیا خیلی از موارد است انسان بزرگانی را میبیند دوستانی را میبیند ارحام را میبیند دلش میخواهد چیزهایی سؤال بکند ولی نمیتواند وقتی بیدار میشود میگوید ای کاش من این مطلب را سؤال میکردم خب مگر رؤیا در اختیار خود ماست که ما سؤال بکنیم رؤیا در اختیار سوابق ماست «کژ روی جفّ القلم کژ آیدت» (2)به قول فردوسی(رضوان الله علیه)
اگر بار خارست خود کِشتهایوگر پرنیان است خود رشتهای (1)این از اشعار بلند مرحوم فردوسی است که از بزرگان شیعه است آن روزی که بردن نام مبارک حضرت امیر جرم نابخشودنی بود این بزرگوار بالصراحه گفت:
که من شهر علمم علیام در استدرست این سخن قول پیغمبر است (2)آن روز خیلی سخت بود کسی نام مبارک حضرت را ببرد. ما در عالم رؤیا کاملاً میبینیم خیلی از چیزهاست میخواهیم سؤال بکنیم میگوییم ای کاش این را سؤال میکردیم مگر آنجا در اختیار خود ماست ما در روز هر چه کِشتیم و کاشتیم و عمل کردیم در رؤیا همان را میچینیم این طور نیست که به دلخواه خودمان در رؤیا اگر کسی را دیدیم بتوانیم سؤال بکنیم این طور نیست پس این نمونه را خیلی از ماها در طول زندگی مکرّر داشتیم و داریم که یک چیزی است حق, خوب, میخواهیم سؤال کنیم نمیتوانیم چرا این نموداری از صحنه قیامت و معاد است که انسان حق را میبیند مطلب صحیح را میبیند میخواهد رازش را بپرسد نمیتواند سؤال نمیتواند بکند ایمان هم نمیتواند بیاورد فقط تماشا میکند لذا تمام کوشش این تبهکاران این است که به خدا عرض بکنند خدایا ما را برگردان دنیا که ایمان بیاوریم نه اینکه آنجا ایمان ممکن است ولی عمل صالح ممکن نیست چون خود ایمان, عمل است عمل جانحه و قلب است در قبال عمل جارحه این طور نیست که ایمان ممکن باشد و عمل صالح ممکن نباشد اگر ایمان ممکن باشد که این شخص کافر میشود مؤمن، وقتی مؤمن شد دیگر به اندازه گناهش باید عذاب ببیند این دیگر مخلّد در نار نیست خب همه اینها میشوند مؤمن اگر مؤمن شدند یقیناً مخلّد در نار نیستند البته به اندازه معصیتشان باید عذاب بشوند اما تمام دشواریها این است که این یک محدوده، بسته است.
شما در این روایاتی که اگر کسی دو همسر داشته باشد و عادلانه بین اینها رفتار نکند این روایت نبوی را ملاحظه فرمودید که «جاء یوم القیامة أحد شقّیه ساقط» (1)این یعنی چه؟ فرمود اگر کسی دو همسر داشته باشد و بینشان عدالت رفتار نکند این نیمتنه میآید یعنی با یک چشم میآید با یک گوش میآید با یک دست میآید برای اینکه او عدل را رعایت نکرده این یک تشبیه معقول به محسوس است این یک تشبیه باطن به ظاهر است و مانند آن, خیلی از افراد یکطرفه میآیند یعنی فقط با عقل نظر میآیند برای اینکه حق را میبینند اما نمیتوانند کاری کنند برای اینکه با دست بسته مردند آنجا کسی نیست که دست آدم را باز کند با عقلِ عملی که بسته بود با عقل عملی زنجیری رفتند خب آنجا چه کسی این زنجیر را باز میکند همان طوری که در دنیا حق مشخص بود ولی این زید نمیپذیرفت در آخرت هم جهنم مشخص است بهشت مشخص است توحید مشخص است ولی نمیتواند ایمان بیاورد.
پرسش: استاد در سورهٴ <یس> میگوید: هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ. (2)
پاسخ: همان تصدیقِ علمی است یعنی شما راست گفتید اما من باور بکنم این را اینچنین نیست این تصدیق علمی است یعنی نسبت محمول به موضوع است این گِره را میبندد این حجّت بر او تمام میشود حسرتش هم بیشتر میشود که چیزی حق است آدم میخواهد ایمان بیاورد نمیتواند.
پرسش: ایمان حاصل میشود اما اثر ندارد.
پاسخ: نه, اگر ایمان داشته باشد یقیناً ایمان اثر دارد فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ (1)جای قبول و نکول نیست آنجا فقط جای نفی و اثبات است که چه چیزی هست چه چیزی نیست در قیامت میفرماید: أَفَسِحْرٌ هذَا أَمْ أَنتُمْ لاَ تُبْصِرُونَ (2)یا رَبَّنَا ابْصَرْنَا اما همینهایی که میگویند: رَبَّنَا ابْصَرْنَا همینهایی هستند که کورند وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی (3)چرا، برای اینکه آن عقل عملی که باید ایمان بیاورد او کور است این عقل نظری که میفهمد بله این ابْصَرْنَا خب خدا به چه کسی میگوید نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَی به همینهایی که میگویند رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا (4)اینها جهنم را میبینند اما بهشت را نمیتوانند ببینند همان طوری که در دنیا مراکز فساد را میدیدند مسجد و حسینیه را نمیدیدند خب مسجد و حسینیه بود دیگر.
پرسش: حَتَّی یاتیک الْیَقِینُ (5)یکی از مصادیقش یعنی مردن (6)[پس اینها پس از مرگ یقین میکنند].
پاسخ: بله درست است اما یقین علمی وَجَحَدُوا بِهَا اما وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (7)یقین علمی دارند اما وَجَحَدُوا بِهَا با اینها فرعون و آلفرعون صددرصد میدانستند وجود مبارک موسای کلیم حق میگوید در خواب چطور است ما یقین علمی داریم ولی ایمان نداریم یقین عملی نداریم ایمان نداریم لذا میگویند ما را برگردانید که ما ایمان بیاوریم.
عمده تفاوت دنیا و آخرت است این تفاوتها چند بخش است بعضی از بخشهایش تا حدودی روشن است که در دنیا جا برای جمع است و اجتماع ولی در آخرت جا برای جمع است جا برای اجتماع نیست تعاون نیست زندگی اعتباری, حاکم و محکوم, رئیس و مرئوس, قبیله و امثال ذلک نیست زندگی اجتماعی نیست وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً (1)با اینکه یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ (2)با اینکه إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (3)اما کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً این تا حدودی روشن است الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا (4)که در سورهٴ «کهف» بود اینجا فرمود: یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ این روشن است لاَ بَیْعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ (5)که نفی جنس است این روشن است.
عمده آن است که در قیامت حق برایشان روشن میشود میگویند: فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً (6)خدا میفرماید نه خیر اینها در دنیا هم برگردند وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (7)این است که حق برایشان روشن میشود اما آن نیرویی که بخواهد عزم و اراده و نیّت و اخلاص داشته باشد این مطلب را به جان خود گِره بزند این نیست یعنی اینها در قیامت مثل فرعوناند که جَحَدُوا بِهَا اما وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (8)آن هم «اِستیقینَ» این الف و سین و تاء نظیر استکبر آن تأیید و تأکید را میرساند یقین پیدا کردند صددرصد وجود مبارک حضرت موسی هم فرمود تو یقین پیدا کردی که حق با من است لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالأرضِ (9)این همه معجزات را فقط خدا انجام میدهد چرا خب باور نمیکنی؟! هر کسی بالأخره در درونش تفرعنی دارد.
پرسش...
پاسخ: خب این دیگر حال اضطرار است ایمان در حال اضطرار، مقبول نیست [درست است که] قیامت نشد اما این در حال اضطرار است الآن هم اگر از غرق نجات پیدا کند باز همان تفرعن را دارد این هنوز به قیامت نرسیده بعضیها هستند که واقعاً جاهل بودند در حال اضطرار ممکن است مشمول عنایت الهی باشند اما اگر کسی بر اساس عناد بر اساس تفرعن نپذیرفت مگر در حال خطر، این را ذات اقدس الهی قبول نمیکند.
فرمود: وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ ٭ وَبُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغَاوِینَ این زُلفا و قرب و نزدیکی، اختصاصی به بهشت ندارد برای جهنّمیها هم زلفه هست؛ در سورهٴ مبارکهٴ «ملک» به این صورت آمده است: وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ٭ قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ ٭ فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً یعنی این جهنم را نزدیک دیدند سِیْئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوْا وَقِیلَ هذَا الَّذِی کُنتُم بِهِ تَدَّعُونَ (1)بنابراین زُلفا یعنی نزدیکی، اختصاصی به بهشت ندارد.
پرسش: یَوْمَ لاَ یَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ؟
پاسخ: بله یَوْمٍ یعنی ظهور قبلاً گفته شد که یوم گاهی در برابر لیل است گاهی مجموع لیل و نهار را میگویند, مثل اینکه میگویند صلات یومیه گاهی میگوییم یوم جمعه در قبال لیل جمعه است گاهی میگوییم صلوات یومیه یعنی مجموع نماز روز و شب گاهی یوم یعنی روزگار اما این یَوْمٍ یعنی ظهور مثل کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (2)یا خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ (3)بالأخره زمینی باید باشد آفتابی باید باشد این زمین به دور خود بگردد شب و روز تولید بشود به دور آفتاب بگردد سال تولید بشود اما زمان به آن معنای جامع هست ولی به معنی شب و روز در آن قسمتها نیست خب.
فرمود: وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ ٭ وَبُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغَاوِینَ حالا به این غاوین به افراد گرفتار غوایت و بیهدفی گفته میشود که أَیْنَ مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ آن معبودهایتان کجا رفتند؟! خود این یک تحقیر است البته این یک تَخسیر است روی تقصیر اینها یعنی خسارتی است روی تقصیر اینها وگرنه در هنگام احتجاج، همه اینها گفته شد میگویند حالا کجا هستند برای اینکه عذابی فوق عذاب باشد این حرف را میزنند چرا, برای اینکه همان چوبهایی که اینها میپرستیدند الآن دارد شعلهور میشود اینها را میسوزاند درست است خدای سبحان ممکن است چوبهای دیگر هم بیاورد اما فرمود: إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ (1)نه اینکه میخواهد آن چوبها را عذاب بکند برای اینکه چوبی که به صورت بت در آمده این تعذیبی ندارد اینکه احساسی ندارد این نظیر هیزمهای معمولی است که در مطبخها هست اما سوزاندن این چوبهایی که به صورت بت هست تعذیبی است به بتپرستها نظیر فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ (2)فرمود: أَیْنَ مَا کُنتُمْ تَعْبُدُونَ ٭ مِن دُونِ اللَّهِ از این بتها چه ساخته است شما را میتوانند یاری کنند نه, خودشان را میتوانند یاری کنند که نسوزند نه, نه نصرت هست نه انتصار. نصرت یعنی دیگری را کمک کردن انتصار یعنی از خود دفاع کردن اینها نه مشکل خودشان را حل میکنند نه مشکل شما را نظیر وَإِن یَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَیْئاً لاَّ یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ (3)هَلْ یَنصُرُونَکُمْ نه, أَوْ یَنتَصِرُونَ نه, این سه گروه فرمود همه دارید میسوزید: بتپرستها, خود بتها و شیاطینی که اینها را اغوا میکردند قرین اینها بودند فَکُبْکِبُوا کَبْکَبه مثل زلزله مثل دبدبه آن زلّت و لغزش و عذاب مکرّر را در اثر تکرار این حرف میفهمند فَکُبْکِبُوا فِیهَا در این نار هُمْ این بتها وَالْغَاوُونَ گروه دوم وَجُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ جنود ابلیس همینها هستند که وَمَن یَعْشُ عَن ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ (4)خب حالا اینها که رفتند در جهنم با یکدیگر گفتگو دارند قَالُوا وَهُمْ فِیهَا یعنی همین بتپرستها که با بتها دارند میسوزند با این جنود ابلیس، اینها در دوزخ که هستند بر اساس کُلَّمَا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهَا (5)یا آنچه مستکبران و مستضعفان زیر سلطه با یکدیگر درگیر بودند اینها هم یک گفتگو دارند قَالُوا این بتپرستها در حالی که در دوزخاند با سایر دوزخیان مخاصمه دارند اختصام دارند از جاهایی که افتعال معنای مفاعله را میرساند همین اختصم است اختلف است وَهُمْ فِیهَا یَخْتَصِمُونَ چه میگویند؟ میگویند تَاللَّهِ إِن این إِن مخفّف از مثقّله است إِن کُنَّا لَفِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ اعتراف میکنند که ما در گمراهی روشنی بودیم چرا؟ برای اینکه إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ الْعَالَمِینَ ما شما بتها را همتای ربّالعالمین میدانستیم از ربّالعالمین میخواستیم رزق بخواهیم حیات و ممات بخواهیم سلامت بخواهیم حلّ مشکلات بخواهیم از شما میخواستیم شما را مساوی ربّالعالمین میپنداشتیم شما خصم ما هستید ما هم خصم شما هستیم.
وَمَا أَضَلَّنَا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ تبهکارها ما را به دام شما انداختند شما را معبود ما قرار دادند فَمَا لَنَا مِن شَافِعِینَ اینها از یک طرف نگاه میکنند میبینند ملائکه هستند مؤمنین هستند انبیا و اینها هستند که شافعیناند از یک طرف میبینند خودشان محروماند میگویند فَمَا لَنَا مِن شَافِعِینَ اینجا جمع آوردند بعد میگویند نه تنها هیچ کدام از اینها به داد ما نمیرسند ما یک دوست هم نداریم که مشکل ما را حل کند صدیق را مفرد آوردند اما شافعین جمع است فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِینَ (1)آنجا هم جمع است برای اینکه ملائکه هستند صدّیقین هستند صلحا هستند شهدا هستند مؤمنین هستند اینها شفعایند اما اینها که آن شافعین فراوان را میبینند میگویند ما که شافع نداریم صدیقی هم نداریم لذا صدیق را مفرد آوردند یک دوست هم نداریم مشکل ما را حل کند حمّام را که حمّام میگویند برای اینکه خیلی گرم است, صدیق حمیم, صدیق گرم اگر حمیم باشد اهتمام میکند فَلَوْ أَنَّ لَنَا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اینجا فرمایش سیدناالاستاد در بحث روایی قدری تام نیست اصلاً ایمان ممکن نیست تمام دشواریهای معاد این است که حق روشن است آدم نمیتواند [ایمان بیاورد] برای اینکه با کدام دست به جان گِره بزند؟! فَلَوْ أَنَّ لَنَا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا». «و الحمد لله ربّ العالمین»
کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِینَ (105 إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلاَ تَتَّقُونَ (106) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (107) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (108) وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ (109) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (110) قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَاتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ (111) قَالَ وَمَا عِلْمِی بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (112) إِنْ حِسَابُهُمْ إِلَّا عَلَی رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ (113) وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الْمُؤْمِنِینَ (114) إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِیرٌ مُّبِینٌ (115) قَالُوا لَئِن لَّمْ تَنتَهِ یَا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ (116) قَالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ (117) فَافْتَحْ بَیْنِی وَبَیْنَهُمْ فَتْحاً وَنَجِّنِی وَمَن مَّعِیَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (118) فَأَنجَیْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ (119) ثُمَّ أَغْرَقْنَا بَعْدُ الْبَاقِینَ (120) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (121) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (122))
1) (59) . سورهٴ مدثر, آیهٴ 48.
پرسش: چرا اینکه حضرت ابراهیم فرمود: وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ (1)این لسان صدق به امیرالمؤمنین(علیه السلام) تأویل شد؟
پاسخ: برای اینکه همان مطالب وجود مبارک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) را اهل بیت بیان میکنند سخنگوی انبیای ابراهیمی در امّت خاتم همین اهل بیت(علیهم السلام)اند. اینکه ذات اقدس الهی در سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» فرمود: وَجَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (2)این کلمه باقیه در نسل وجود مبارک ابراهیم خلیل(علیه السلام) همین اهل بیتاند که لسان صدقاند و سخنگوی وجود مبارک ابراهیم و انبیای ابراهیمی هستند دیگر خب البته این روایتی که دارد [لسان صدق یعنی] امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) منظور شخص حضرت نیست منظور اهل بیتاند.
در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» همان طوری که ملاحظه فرمودید در صدر این سوره آیه سوم فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (3)شما بسیار اظهار اسف میکنید از اینکه اینها نپذیرفتند و نمیپذیرند لذا داستان و جریان انبیای اولواالعزم و غیر اولواالعزم(علیهم السلام) را نقل میکند تا معلوم بشود سنّت الهی چیست (یک) مردم روزگار چگونه فکر میکنند (دو) انبیا(علیهم السلام) روششان در برخورد با مردم چه بود (سه) راه پیشرفت انبیا در تبلیغات الهی چه بود (چهار) اینها را ذکر میکنند. در جریان حضرت موسای کلیم سخن از ربّالعالمین بود؛ آیه شانزده این بود فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولاَ إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ آیه 23 این است که قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِینَ جریان ربّالعالمین را وجود مبارک موسای کلیم تبیین میکند و در موارد لازم که جذب عنایت الهی مطرح است رَبِّی (4)و رَبُّ (5)طرح میشود.
در جریان حضرت ابراهیم هم همین طور بود یعنی آیه 69 که فرمود: وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ وجود مبارک حضرت ابراهیم اول فرمود: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِینَ (1)بعد در آیه 83 فرمود: رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ الآن جریان حضرت نوح را ذکر میکنند آن هم سخن از رَبِّ الْعَالمَیِنَ است (اولاً) بعد سخن از رَبِّی و رَبِّ است که برای جذب عنایت است (ثانیاً) وجود مبارک حضرت نوح اول در آیه 109 میفرماید: إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ در آن بخش پایانی آیهٴ 117 میفرماید: رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ برای بیان کردن اینکه ربوبیّت با توحید همراه است در همه عوالم یک ذات اقدس الهی هست که دارد تدبیر و تربیب میکند این را در سرلوحه برنامههایشان قرار بدهند که ربّالعالمین خداست و لاَ شَرِیکَ لَهُ (2)آنگاه در موارد خاصّه برای جذب عنایت میفرماید: رَبِّ یا میفرماید: رَبِّی.
پرسش: استاد آنجا که آمده أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (3)و در جای دیگر آمده إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (4)این دو صالحین چه فرقی میکنند؟
پاسخ: خب درجاتشان فرق میکند همان طوری که طبق یک آیه انبیا با هم فرق میکنند طبق آیه دیگر مرسلین فرق میکنند لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ (5)(یک) تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (6)(دو) صالحین هم درجاتی دارند دیگر, هر پیامبری صلاحش به اندازه کتاب اوست اینکه در سورهٴ «انعام» فرمود: کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ (7)این درست است یعنی آن نصاب لازم صلاح ذاتی را به عنایت الهی دارا هستند اما هر پیامبری به اندازه کتاب خودش صالح است؛ هیچ پیامبری بالاتر از کتاب خودش که نیست موسای کلیم علم او, اعجاز او, صلاح او, فلاح او به اندازه تورات است، عیسای مسیح(سلام الله علیه) همه این کمالات علمی و عملی آن حضرت به اندازه انجیل است. اگر ما کتابی داشتیم که گذشته از تصدیق, هِیمنه داشت تنها مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (8)نبود بلکه مُهَیْمِناً عَلَیْهِ (9)بود این هیمنه این سیطره این سلطنت مقام بالاتری دارد شما درباره انبیا هیچ کدام مُهیمِن ندارید درباره کتابهای آسمانی هیچ کدام مهیمن ندارید اگر موسی و عیسی(سلام الله علیهما) مطرحاند وجود مبارک مسیح آمده مصدِّق است وجود مبارک کلیم آمده مصدِّق است اما درباره قرآن کریم گذشته از اینکه دارد مصدِّق کتابهای آسمانی است دارد وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ خب این هیمنه نشان میدهد یک مقام برتری است دیگر, اگر هیمنه برای قرآن است نسبت به انجیل و تورات، آورنده قرآن مهیمن هم مهیمن است بر آورنده تورات و انجیل دیگر.
1) (6) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 77.
2) (7) . سورهٴ انعام, آیهٴ 163.
3) (8) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 83.
4) (9) . سورهٴ بقره, آیهٴ 130; سورهٴ نحل, آیهٴ 122; سورهٴ عنکبوت, آیهٴ 27.
5) (10) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 55.
6) (11) . سورهٴ بقره, آیهٴ 253.
7) (12) . سورهٴ انعام, آیهٴ 85.
8) (13) . سورهٴ مائده, آیهٴ 48.
9) (14) . سورهٴ مائده, آیهٴ 48.
اگر انبیا بعضیشان اولواالعزم است بعضی غیر اولواالعزم معلوم میشود آن که اولواالعزم است مهیمن است دیگر برای اینکه خود لوط از انبیاست معذلک به حضرت ابراهیم(سلام الله علیهما) ایمان آورده فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ (1)خب این لوطِ پیغمبر است که به وجود مبارک حضرت ابراهیم ایمان آورده دیگر، آن وقت ابراهیم میشود مهیمن بر لوط اگر کسی جزء انبیای اولواالعزم شد و دیگران حافظ شریعت او شدند خودشان شریعت نیاوردند معلوم میشود آن پیامبر قبلی مهیمن است .
قصّه حضرت ابراهیم که تمام شد فرمود اکثر اینها ایمان نمیآورند و خدا رحمان و رحیم است این دو آیه تقریباً ترجیعبندی است در همین سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ در اوایل ورود بحث در این سورهٴ «شعراء» گذشت که هشت بار این دو آیه تکرار شده است این به منزله ترجیعبند این سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» است مستحضرید که نه «بسم الله» در قرآن تکرار شده نه در سورهٴ «قمر» که دارد لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ (2)تکرار شده نه فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ (3)سورهٴ «الرحمن» تکرار شده نه این دو آیه سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» اینها فقط تکرار لفظی است؛ در هر جا معنای خاصّ خودش را دارد دیگر, این «بسم الله» که 113 بار در آغاز سوره نازل شد و یک بار هم در اثنای سورهٴ مبارکهٴ «نمل» نازل شده 114 بار نازل شده 114 معنا دارد منتها لفظهایش شبیه هم است اینجا بعد از جریان حضرت موسی آن ویژگی حضرت موسی را که ذکر کرد این دو آیه راجع به آن است جریان حضرت ابراهیم را که ذکر کرد این دو آیه راجع به آن است جریان حضرت نوح را که ذکر میکند بشرح ایضاً اینها الفاظشان مکرّر و شبیه هم است مگر سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» فَبِأَیِّ آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ تکرار است هر نعمت خاصّی که شمرده بعدش میفرماید کدام یک از اینها را میخواهی تکذیب بکنی؟! خب اگر مطلب فرق کرده و لفظ همان بود معلوم میشود تکرار, تکرار لفظی است دیگر نه تکرار معنوی. اینجا هم همین طور است فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ که جمع بین قهر و مِهر است.
کَذَّبَتْ قَوْمُ این قوم گرچه در مقابل نساء است لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ عَسَی أَن یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَلاَ نِسَاءٌ مِن نِسَاءٍ عَسَی أَن یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ (1)اما این قوم یا به مناسبت جماعت، تأنیث دارد که مرحوم شیخ طوسی در تبیان دارد (2)یا تأنیث سماعی دارد که زمخشری معتقد است که چون تصغیر آن قُوَیْمِه است - و در تصغیر و جمع حکم روشن میشود - از این جهت قوم، مؤنث است (3)چون مؤنث است کَذَّبَتْ ذکر فرمود, کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِینَ این الْمُرْسَلِینَ که جمع محلاّ به الف و لام است درباره غیر نوح هم آمده در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» هم گذشت که لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحَابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ (4)خیلی از موارد است که یک پیغمبر و یک قصّه و یک شهر مطرح است ولی تعبیر قرآن به صورت جمع محلاّ به الف و لام است این یا برای آن است که آنها نظیر این براهمه و امثال براهمه گرفتار شبهه استقلال عقل و تمامیّت عقل و کفایت عقلاند که میگویند بشر را عقل اداره میکند همین توهّمی که براهمه داشتند و منکر وحی و نبوّت بودند و در کتابهای کلامی نظیر تجرید مرحوم خواجه و مانند آن هم هست آنها میگویند انبیا حرفی که میآورند یا موافق عقل است یا مخالف عقل اگر موافق عقل بود که خود عقل کافی است اگر مخالف عقل بود که مردود است حکمای الهی متکلّمین الهی پاسخ دادند که خیلی از چیزهاست که انبیا آوردند عقل اصلاً نمیفهمد (5)این مخالف و موافق که نقیض هم نیستند اینها عدم و مَلکهاند آدم اگر چیزی را نفهمید نه موافق است نه مخالف این نظیر وجود و عدم نیست که ثالث نداشته باشد الآن سؤال میکنند شما راجع به فلان مطلبی که مرحوم بوعلی در فلان مسئله گفته موافقید یا مخالف این میگوید «لا أدری» وقتی که «لست أدری» شد انسان نه موافق است نه مخالف, بسیاری از اسرار مربوط به آینده است که اصلاً عقل نمیفهمد چون عقل میفهمد که نمیفهمد میگوید من راهنما میخواهم مشکل آنها این سلب مرکّب است نمیفهمند که در آینده چه خبر است (یک) نمیفهمند که باید بفهمند و محتاج به راهنما هستند (دو) لذا منکر وحی و نبوّتاند (سه) این شبهه براهمه برای همین است اینها اولاً خیال کردند موافقت و مخالفت نقیض هماند در حالی که عدم و ملکهاند اجتماعشان محال است ولی ارتفاعشان محال نیست آدم چیزی را که نمیفهمد نه موافق است نه مخالف و اگر بخواهد دقت کند انسان اسرار فراوانی در پیش دارد و میفهمد که نسبت به آنها آگاه نیست یک راهنما میخواهد لذا اینها یا شبهه براهمه را دارند که اصل وحی و نبوّت را منکرند اختصاصی به حضرت نوح ندارد یا نه, چون حرف همه انبیا یکی است توحید است و اینها مشرک و وثنی و صنمیاند اگر یک پیامبر(علیه السلام) را تکذیب کردند حرف همه انبیا که یکی است مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ (6)است گویا حرف همه انبیا را تکذیب کردند.
مستحضرید در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» گذشت که اینها خواستند بعضی انبیا را بپذیرند بعضی انبیا را نپذیرند، فرمودند انبیا همهشان یکیاند نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ ندارد همه حرفهایشان یکی است شما اگر یکی را رد کردید همه را رد کردید إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَن یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیُرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلاً ٭ أُوْلئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ حَقّاً وَأَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَاباً مُهِیناً برای اینکه اینها یک حرف دارند اما والَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلَمْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ أُولئِکَ سَوْفَ یُؤْتِیهِمْ اُجورَهُم (1)حرف همه انبیا یکی است.
در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بخشی از قصّه حضرت نوح(سلام الله علیه) آمده است آیه 59 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این بود: لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَا لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ آنها دهنکجی کردند گفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ گاهی هم به بعضی از انبیا میگفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ (2)این بیادبیها را وجود مبارک نوح و امثال نوح تحمل میکردند میگفتند: یَا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاَلَةٌ (3)یا لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ (4)خیلی اینها تحمل میکردند لذا خدای سبحان میفرماید جریان انبیا را بازگو کن چرا فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً (5).
در سورهٴ مبارکهٴ «هود» بخش وسیعی از جریان حضرت نوح را آنجا ذکر فرمود؛ آیه 25 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «هود» این بود وَلَقَدْ أَرْسْلْنَا نُوحاً إِلَی قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ ٭ أَن لاَ تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ آنگاه آنها یک مشکل اعتقادی داشتند که یا الحاد بود یا وثنیّت بود یا استقلال عقل بود, یک مشکل ارزشی داشتند که میگفتند نظام ارزشی, نظام سرمایهداری است اینها که اطراف پیامبر جمع شدند افراد بیبضاعتاند قدرت مالی ندارند، اینها نه قدرت مالی دارند بنابراین از ارزش بهرهای ندارند نه تحقیق علمی کردند پژوهش علمی کردند همین طور یک شعاری شنیدند و ایمان آوردند اینها هم اراذلاند (یک) هم بادیالرأیاند؛ ابتدایی بدون تحقیق و پژوهش قبول کردند (دو) این حرفها را در سورهٴ مبارکهٴ «هود» بیان کرد فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا نَرَاکَ إِلَّا بَشَراً مِثْلَنَا پس نمیتوانی پیامبر باشی (یک) وَمَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا (دو) بَادِیَ الرَّأْیِ (سه) اینها همین طور شعاری شنیدند و قبول کردند تحقیقی نکردند آن وقت همه این جریانها را وجود مبارک نوح جواب داد فرمود بله خب ما بشری هستیم مثل شما برای اینکه با شما میخواهیم حرف بزنیم احتجاج کنیم اما ما که از جنبه بشری دعوی رسالت نداریم از جنبه بشری پیام الهی را به شما القا میکنیم اما اینکه گفتید أرَاذِلُنَا (1)اینها رذل نیستند اینها تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ (2)شما اینها را تحقیر میکنید وگرنه اینها چه رذالتی دارند اما اینکه اینها تحقیق کردند یا نکردند وَمَا عِلْمِی بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ نه من میدانم نه شما که اینها بیتحقیق آمدند از کجا میگویید بیتحقیق آمدند اینها سؤال کردند تحقیق کردند معجزه دیدند سنّت و سیرت ما را دیدند ما عمری امتحان دادیم این جریان امین بودن اختصاصی به وجود مبارک پیغمبر ندارد. درست است وجود مبارک حضرت به امین معروف شده بود اما نوح هم همین طور بود درباره نوح که دارد إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ نه یعنی در رسالت امینم فرمود من عمری امتحانِ امانت دادم شما عمری ما را میشناسید استدلال عقلی است که مردم را میپروراند این جمهوری اسلامی نه یعنی جمهوریّت ظرف است یا شکل است برای مردم است و اسلام را وحی آورده نه خیر، جمهوریّت را هم اسلام آورده برای اینکه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود مردم باید تشخیص بدهند ما هم عمری امتحان دادیم فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ من چهل سال دارم امتحان میدهم این میشود جمهور، نه این است که جمهور بدون تحقیق و بدون تشخیص اولیای الهی ظرفی است اسلام را در این ظرف میریزند خود اسلام جمهوریّت را آورده.
فرمود شما مردم سابقه مرا مگر نمیدانید فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ ما که چنین ادّعایی نداشتیم نه داعیهای داشتیم مثل شما زندگی میکردیم خب خیلی سخت است انسان چهل سال در شرایط گوناگون یک طور زندگی کند دیگر, وجود مبارک نوح هم همین طور فرمود: إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ این لقب پرافتخار امانت، مخصوص وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست نوح هم امین بود ابراهیم هم امین بود اینها عمری در بین مردم به امانت زندگی کردند وجود مبارک نوح یک استدلال سه ضلعی دارد میفرماید حرف مرا بررسی کنید (یک) سابقه مرا بررسی کنید (دو) لاحقه مرا بررسی کنید (سه) این مثلث، شما را به این سمت میکشاند که بپذیرید من یک حُسن فعلی دارم دو حُسن فاعلی, حسن فعلی من این است که شما را به حق, عدل, عقل, خیر, صلاح, فلاح دعوت میکنم دعوت من برهانی است حسن فاعلی من دوتاست سابقه درخشان من که من امین بودم لاحقه درخشان من هم این است که نه غرض دارم نه عوض میخواهم خب چه چیزی بهتر از این؟! خدمتگزاری که سابقه خوب دارد حرفِ خوب میزند لاحقه خوب هم دارد لاحقه چیست؟ ما هر روز داریم امتحان میدهیم دیگر مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِن أجْرٍ نه از شما ریاست میخواهیم نه غرضی دارم نه عوضی میخواهم هیچ چیزی نمیخواهم خب اگر کسی حق میآورد خیر و صلاح و فلاح میآورد عمری را هم به نیکی امتحان داده آیندهاش هم طیّب و طاهر است باید [حرفش را] پذیرفت دیگر فرمود من از شما چه میخواهم غرض داریم عوضی میخواهم نه, گذشته ما مشکل داشت نه, حرف من مشکل دارد نه, خب از این مثلث بهتر چیست؟! این استدلال وجود مبارک نوح است، این امین بودن مخصوص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ نه این است که من در رسالت, امانت دارم تا آنها بگویند اول کلام است میگوید من رسولم (این یک) نه تنها رسولم «إلیکم» رسولم لَکُمْ به سود شماست معمولاً رسالت با «إلی» استعمال میشود اما اینجا با «لام» استعمال شده من به سود شما حرف میزنم شما این را بررسی کنید ببینید کجایش مشکل دارد.
در سورهٴ مبارکهٴ «یس» هم حرف آن بزرگوار که او شهید سورهٴ «یس» است همین است شهید سورهٴ «یس» که گفت: اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ همین است دیگر, این بیان نورانی که در سورهٴ مبارکهٴ «یس» هست و آن بزرگوار هم شربت شهادت نوشید این است؛ آیه بیست به بعد سورهٴ «یس» وَجَاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ چرا؟ به دو دلیل اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً حُسن فاعلی دارد وَهُم مَّهْتَدُونَ حرفهای خوب میزند خب کسی که حرف خوب میزند غرض ندارد عوض نمیخواهد چرا حرفش را گوش نمیدهید؟! منتها در جریان امین بودن، ضلع سوم را هم وجود مبارک نوح ذکر کرده درباره پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم هست این ضلع سوم را پیغمبر فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ (1)سالیان متمادی من به طهارت زندگی کردم پس سابقه ما درخشان, لاحقه ما درخشان, حرفِ ما هم نور مبین خب چرا نمیپذیرید؟!
در این قسمت که فرمود: إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ حرفهای خودشان را تشریح کردند فرمودند من رسول امینم و خدا مرا به طرف شما فرستاد (یک) و برای شما هم فرستاده (دو) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ از خدایی که خالق شماست ربّالعالمین است گذشته و حال و آینده شما را تأمین میکند از او بپرهیزید و از من که از طرف او آمدم و حکم او را دارم ابلاغ میکنم اطاعت کنید وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ آنکه اصلاً نه عوض میخواهد نه غرض دارد آن ذات اقدس الهی است چون خودش هدف است اما اینها که هیچ هدفی ندارند مگر رضای الهی و قرب الهی اینها انبیایند إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ لذا مسئله تقوا را تکرار و اطاعت را هم بازگو کرد اصلِ دین را, تصدیق پیغمبر را, پرهیز از تکذیب را اینها را در قبال هم ذکر کرد. خب آنها چه گفتند؟ گفتند أَنُؤْمِنُ لَکَ در حالی که وَاتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ ما باید در کنار ارذلون بنشینیم خب این چیزی است که طبق وهم است این اراذل همان افراد پَست و اینها هستند این اصطلاح اراذل و اوباش. اراذل در قرآن کریم ذکر شده اما اوباش در روایات است.
1) (31) 1. سورهٴ یونس, آیهٴ16.
اوباش جمع وَبْش و وَبَش است این سفیدیهای روی ناخن را میگویند وَبَش, ظُفْرِ وَبِش یعنی ناخنی که رویش این سفیدیها آمده اوباش یعنی اخلاط مردم که در حقیقت، چرک جامعه هستند. در احادیث هست که اراذل این طور (1)اوباش این طور (2)این اصطلاح حدیثی است از حدیث به علم کلام رفته بعد هم دیگر اصطلاح رایج سیاسی و اجتماعی شد اراذل به افراد پَست میگویند وجود مبارک نوح فرمود اینها رذل نیستند اینها تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ (3)به چشمِ شما پَستاند اینها نزد خدا عزیزند.
در ذیل آن آیهای که فرشتگان الهی یَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ (4)آنجا این سؤال مطرح شد که خب در قرآن راجع به استغفار فرشتهها دو آیه است یکی اینکه یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا (5)آن سؤالبرانگیز نیست یکی این آیه که یَسْتَغْفِرُونَ لِمَن فِی الْأَرْضِ خب فرشتگان برای «مَن فی الأرض» استغفار نمیکنند. یک جواب این است که اینها مطلق و مقیّدند آن آیه لِلَّذِینَ آمَنُوا مقیِّد این «مَن فی الأرض» است یعنی «یستغفرون للمؤمنین فی الأرض» نه برای هر کسی که در زمین است. پاسخ دیگری که دادند این است که فرشتگان برای کسانی طلب مغفرت میکنند که آنها را در زمین میبینند و افراد تبهکار چون تیره و تاریکاند دیده نمیشوند فرشتهها آنها را اصلاً نمیبینند اینها هستند که «تَزْدَری أعین الملائکه» نسبت به اینها, فرشته یک سرمایهدار منحرف کمخرد را که نمیبیند که او اصلاً جزء من فی الأرض نیست وجود مبارک نوح فرمود شما اینها را اراذل میدانید تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ تحقیر میکنید وگرنه مردان الهی نزد فرشتگان حرمت خاص دارند. قَالَ وَمَا عِلْمِی بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ این دو قسمت است یک قسمتش در سورهٴ مبارکهٴ «هود» جواب داده شد که شما اینها را تحقیر کنید چه کسی گفت اینها حقیرند (6)اما اینکه گفتید بادیالرأی من چه میدانم اینها بادیالرأیاند غیر بادیالرأیاند اسرار اینها را که ما نمیدانیم باطن اینها را که نمیدانیم ما یک شعار حق دادیم اینها هم قبول کردند شما هم بیایید بحث کنید سؤال کنید اشکال کنید جواب بشنوید وَمَا عِلْمِی بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ٭ إِنْ حِسَابُهُمْ إِلَّا عَلَی رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ اسرار عالم اسرار مردم را که ما موظّفیم بررسی کنیم این «ان الغنی والفقر بعد العرض علی الله» (7)قیامت برای همین است دیگر؛ ماییم و ظواهر اعمال مردم, گاهی انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) برای حفظ معجزه یا اساس دیگر خب از درون یا بیرون خبر میدهند اما بنا بر این نیست که اسرار مردم روشن بشود فرمود: وَمَا عِلْمِی بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ اولاً ما دلیل نداریم اینها آدمهای بدیاند و ثانیاً سابقه افراد را ما چه میدانیم هر کسی کاری کرد بالأخره یومالحسابی هم هست دیگر شما چرا بهانه گرفتید إِنْ حِسَابُهُمْ إِلَّا عَلَی رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ.
پرسش...
پاسخ: نه این نفی علم کنایه از آن است که شما از کجا میگویید اینها تحقیقی نکردند من اگر بخواهم, من عالمم باید اثبات بکنم من میگویم ما که نمیدانیم خدا میداند, حرف من حق است اینها هم پذیرفتند اگر پذیرفتند, حرف هم حق است منتها وضع مالیشان ضعیف است تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ (1)در چشم شما حقیرند ما هم که حق آوردیم اینها هم حق قبول کردند إِنْ حِسَابُهُمْ إِلَّا عَلَی رَبِّی لَوْ تَشْعُرُونَ ٭ وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الْمُؤْمِنِینَ ٭ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِیرٌ مُّبِینٌ خب این برای آن است که اکثری مردم از راه انذار ممکن است به راه بیایند، تبشیر منحصر نشد. نظام آنها هم متأسفانه نظام سرمایهداری بود، چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «نوح» قرآن کریم جریان حضرت نوح را به این صورت تبیین کرد قَالَ نُوحٌ رَّبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِی وَاتَّبَعُوا مَن لَمْ یَزِدْهُ مَالُهُ وَوَلَدُهُ إِلَّا خَسَاراً ٭ وَمَکَرُوا مَکْراً کُبَّاراً (2)اینها به دنبال قبیلهاند به دنبال مال زیادند به دنبال فرزندند همین امور, این نشان میدهد که نظام ارزشی آنها نظام مادی بود آن فکرِ پوسیده آنها هم فکر انکار توحید و وحی و نبوّت بود. این قسمت که بالصراحه تهدید کردند معلوم میشود که در بخش پایانی دعوت حضرت بود قَالُوا لَئِن لَّمْ تَنتَهِ یَا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ ما رجم میکنیم سنگسارت میکنیم.
برخیها گفتند این رجیم یعنی مشتوم (3)این را خیلیها نپذیرفتند آنگاه وجود مبارک حضرت نوح استغاثه کرد, قَالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ سخن در این نیست که میخواهند مرا سنگسار کنند سخن آن است که اینها حرف مرا گوش نمیدهند محور نیایش و شکوای وجود مبارک نوح(سلام الله علیه) آن است که من پیام شما را آوردم اینها تکذیب کردند نه اینکه اینها مرا تهدید کردند به رجم فَافْتَحْ بَیْنِی وَبَیْنَهُمْ فَتْحاً که این تنوین فَتْحاً این تأکید برای تثبیت و تأیید مطلب است بعد عرض کرد وَنَجِّنِی (یک) وَمَن مَّعِیَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ درست است که شخص حضرت نوح را تهدید کردند ولی مؤمنین هم در امان نبودند آنگاه خدا میفرماید ما این دعای او را مستجاب کردیم فَأَنجَیْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ. در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و مانند آن جریان کشتی و وَاصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا و اینها گذشت. (4)فرمود ما در کشتیِ مشحون اینها را حفظ کردیم مشحون به معنی پُر است اما اینجا این مشحون از شَحْنه است نه یعنی تنها پر از جمعیّت است یعنی جای خالی برای بیگانه نیست شَحنه را شحنه میگویند برای اینکه این جای خالی نمیگذارد نه اینکه کوچه و پَسکوچه پر از نیروست اگر جالی خالی و حاشیه امن برای بیگانه نباشد این پلیس میشود شحنه وگرنه اگر این پلیس یک گوشه است آن سارق هم یک گوشه دیگر است اینکه شحنه نیست این کجا را پر کرده امنیت را باید پر کرد تا بشود شحنه نه اینکه یک کوچه گشتی داشته باشد که اوّلش گشت است آخرش سرقت این را نمیگویند شحنه, [بلکه] شحنه به آن گشتی میگویند که حاشیه امن نگذارد (یک) آن منطقه را پر از امنیت کند (دو) ذات اقدس الهی فرمود کشتی نوح کشتی شحنه بود جا برای غرق نبود جای امنی بود نه اینکه حالا جمعیّت زیاد بودند مگر چقدر در کشتی جمع شدند اما این کشتی, کشتی شحنه بود یعنی جای امن بود بیگانه احتمال خطر, احتمال غرق, احتمال ناامنیهای دیگر در هیچ گوشه این کشتی پیدا نمیشد فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ اینها را ما در کشتی که جای امن بود نگه داشتیم ثُمَّ أَغْرَقْنَا بَعْدُ الْبَاقِینَ آنگاه در این زمینه میفرماید: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
کَذَّبَتْ عَادٌ الْمُرْسَلِینَ (123 إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ ألَّا تَتَّقُونَ (124) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (125) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (126) وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ (127) أَتَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ (128) وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ (129) وَإِذَا بَطَشْتُم بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ (130) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (131) وَاتَّقُوا الَّذِی أَمَدَّکُم بِمَا تَعْلَمُونَ (132) أَمَدَّکُمْ بِأَنْعَامٍ وَبَنِینَ (133) وَجَنَّاتٍ وَعُیُونٍ (134) إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (135) قَالُوا سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (136) إِنْ هذَا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِینَ (137) وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ (138) فَکَذَّبُوهُ فَأَهْلَکْنَاهُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (139) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ(140)) چون سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» در مکه نازل شد و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با بیان معارف الهی با تکذیب صنادید قریش روبهرو میشد در این سوره چند قصّه بیان شد که هم تسلّی وجود مبارک آن حضرت است هم هشدار و ایقاظی نسبت به مردم حجاز؛ نسبت به خود حضرت تسلّی است برای اینکه در طلیعه این سوره فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (1)برای رفع این تأسف فرمود انبیای فراوانی آمدند رنجهای زیادی تحمل کردند شما هم باید همین سیره و سنّت را داشته باشید. برای هشدار مردم حجاز میفرماید اقوام و مللی قبل از شما آمدند هم بیش از شما بودند هم قدرتمندتر از شما بودند هم متنعّمتر از شما بودند ما همه آنها را خاک کردیم. در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» فرمود: وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ (2)شما یک دهم قدرتهای قبلی را ندارید مِعْشَارَ یعنی یک دهم وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ مَا آتَیْنَاهُمْ شما با اینکه یک دهم ثروت و قدرت گذشتگان را ندارید ما آنها را از بین بردیم از بین بردن شما کار آسانی است.
در این سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» گذشته از اینکه قصص انبیا را ذکر میکند یک نظم و هماهنگی بین این قصص است هم در آغاز و صدر این قصص هم در پایان و انجام این قصص. صدر این قصّهها میفرماید به یاد اینها باشید انبیایی آمدند به اینها گفتند ما این سه عنصر محوری را داریم گذشته درخشان داشتیم, آینده آزمون خوبی پس میدهیم, فعلاً حرف ما معقول است. گذشته ما, ما رسول امینیم همه شما ما را به امانت میشناسید نسبت به آینده هم نه عوضی میطلبیم نه غرضی داریم آنچه بین گذشته درخشان و آینده روشن است این است که ما حرف برهانی و معقول داریم میگوییم تمام این نعمتها از خداست او را بپرستید نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید این اصول مشترک و عناصر مشترک بین این انبیا را ذات اقدس الهی در صدر و ساقه این پنج قصّه نقل میکند؛ قصّه حضرت نوح این بود قصّه حضرت هود این است قصّه حضرت صالح این است [و همین طور قصه حضرت لوط و شعیب]; همه به عنوان ما رسول امینیم نه تنها در رسالت امینیم چون اینها از نظر رسالت که تردید داشتند از نظر سابقه درخشان هم ما چهل سال یا کمتر و بیشتر امتحان دادیم همه ما هم به امانت معروفیم حرفی هم که الآن میزنیم چیزی از شما طلب نداریم نه غرضی داریم و نه عوضی میطلبیم حرفهای ما هم که برهانی است آنگاه اگر کسی در برابر این سه عنصر الهی خشونت اِعمال کند بیراهه برود گرفتار عذاب الهی خواهد شد در پایان این چند قصّه هم این است که إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ, پس سرّ هماهنگی إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ که در پایان قصّه آمده است با آنچه در صدر قصّه آمده است که ما رسول امینیم فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ ذکر نعمتهای الهی برای آن است که این چند قصّه یک واقعیت است به صورتهای گوناگون و همه اینها هم میتواند تسلّی وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد به مناسبت آیه سه همین سورهٴ «شعراء» که فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ هم میتواند هشدار نسبت به مردم حجاز باشد.
مطلب بعدی آن است که در جریان حضرت هود(سلام الله علیه) که برای قوم عاد مبعوث شده است بحث مبسوطی از این وجود مبارک در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» گذشت؛ آیه 65 سورهٴ «اعراف» این بود: وَإِلَی عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً. برخی از آنچه در سورهٴ «اعراف» و سورهٴ «هود» آمده در سورهٴ «شعراء» مطرح شد لکن آنچه در سورهٴ «اعراف» و سورهٴ «هود» و سورهٴ «شعراء» مطرح است یک مابهالامتیازی هم بین این سه جریان هست؛ در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیه 65 این است که وَإِلَی عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً عاد هم ریشه عربی دارد در جزیرةالعرب به سر میبردند و لذا منصرف است و تنوین قبول کرد لکن وجود مبارک هود برادر قبیلگی اینها بود نه برادر دینی اینها اخوّتی که قرآن کریم اسناد میدهد یا اخوّت نسبی است که دو نفر برادرند از یک پدر و مادرند مثلاً یا اخوّت قبیلهای است مثل اینکه در همینجا دارد هود را ما به برادرشان عاد فرستادیم یا اخوّت ایمانی است نظیر إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ (1)یا اخوّت انسانی است نظیر لوط خودش که از قوم آنها نبود آن قوم نه با لوط برادر نسبی بودند نه برادر دینی بودند همان برادر انسانی بودند که «الانسان أخ الانسان أحبَّ أو کَرِهَ» اگر سندی برای این پیدا بشود از آن جوامعالکلم است که بشریّت را به برادری دعوت میکند «الانسان أخ الانسان أحبَّ أو کَرِهَ» اینکه در قرآن فرمود: قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً (2)با مردم سخنِ درست بگویید این قول در مقابل فعل نیست یعنی گفتارتان, رفتارتان, نوشتارتان, برخوردتان با هر انسانی باید خوب باشد حالا اگر او بد کرد شما دو راه دارید یا عفو یا انتقام ولی برخورد اوّلیه بشر با بشر باید خوب باشد قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً. در سورهٴ «اعراف» فرمود ما او را فرستادیم آنگاه آن اشراف و سرمایهداران مُسرف و مُترف قبیله عاد هم دهنکجی کردند وجود مبارک هود را تسفیه کردند به سفاهت اسناد دادند گفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ (3)هم تکذیب کردند به کذب و دروغ اسناد دادند گفتند: إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (4)و هم در سورهٴ «هود» بیان کردند که إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ (5)تو نسبت به خدایان ما بدگویی کردی ما فکر میکنیم خدایان ما در تو اثر کردند اما وجود مبارک هود(سلام الله علیه) در پاسخ فرمود من سفیه نیستم من کاذب نیستم من ناصحِ امینم کاری هم از بتهای شما ساخته نیست لَیْسَ بِی سَفَاهَةٌ وَلکِنِّی رَسُولٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِینَ (6)من ناصح امینم هم گذشته صاحب امانت بودم هم الآن در رساندن پیام الهی امینم و اگر یک خبر راستی بیاید شما باید بپذیرید نه تکذیب کنیم آنگاه آنها گفتند: أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُنَا (7)که به حرفهای گذشتگان و تقلید تمسّک کردند اینها قبلاً هم گذشت که در تصدیق یک مطلب اگر خواستند چیزی را بپذیرند میگفتند: إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ (8)در تکذیب یک مطلب میخواستند چیزی را نفی کنند میگفتند: مَا سَمِعْنَا بِهَذا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ, (9)مَا سَمِعْنَا نه یعنی یک چیز بیسابقه است پدران ما نشنیدند ما در زمان آنها نشنیدیم بلکه منظور آن است که ما نشنیدیم که پدران ما این را باور کرده باشند همین دعوتها قبلاً هم بوده ما نشنیدیم پدران ما قبول کرده باشند این مَا سَمِعْنَا یعنی چون آنها نپذیرفتند ما هم نمیپذیریم نه اینکه یک کارِ بیسابقه است.
1) (3) . سورهٴ حجرات, آیهٴ 10.
2) (4) . سورهٴ بقره, آیهٴ 83.
3) (5) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 66.
4) (6) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 66.
5) (7) . سورهٴ هود, آیهٴ 54.
6) (8) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 67.
7) (9) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 70.
8) (10) . سورهٴ زخرف, آیات 22 و 23.
9) (11) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 24; سورهٴ قصص, آیهٴ 36.
این تا پایان این جریان هست آنگاه وجود مبارک هود(سلام الله علیه) فرمود قبل از شما قوم نوح بودند قبل از من خود نوح(سلام الله علیه) بود شما جانشینان قوم نوح هستید و اگر بیراهه رفتید به همان خطر گرفتار خواهید شد وَاذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَةً (1)شما امکاناتی را دارید که قوم نوح نداشت. بخشی از امکانات در همین سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» مطرح شد بخشی در سورهٴ «هود» بخشی هم در سورهٴ «فجر». در سورهٴ محلّ بحث آمده است که أَتَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ ٭ وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ شما هر جای بلندی روی هر کوهی هر جای مرتفع که از آن به رِیع یاد میکنند در هر جای بلندی یک سلسله علامتهای بازی گذاشتید ابزار بازی گذاشتید که بازی کنید حالا آن علامتهای بازی چه بود مربوط به آن عصر و مصر بود فرمود هر جای بلندی را شما برای تفریح انتخاب کردید (یک) روی سینههای کوه و دامنههای کوه, قلعههای محکم ساختید که گویا میخواهید ابداً بمانید مخلَّدید مرگ برای شما نیست (این دو) این تَخْلُدُونَ ناظر به آن است فرمود شما این کارها را انجام میدهید فکر میکنید که دائماً میمانید، بعد آنها گفتند: أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ (2)بعد در پایان خدای سبحان میفرماید ما عذاب فرستادیم و حضرت هود و مؤمنان به او را نجات دادیم وَقَطَعْنَا دَابِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَمَا کَانُوا مُؤْمِنِینَ (3)این بخشی بود در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف».
در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» آنجا آیه شش به بعد فرمود: أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ ٭ إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ ٭ وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ عاد و ثمود این طور بودند؛ در جریان عاد فرمود اینها خانههایی ساختند که روی زمین سابقه ندارد اگر یک فرد عادی بگوید این در دنیا سابقه ندارد خب بله این را بر یک احتمال حمل میکردند چون خیلی از جاها را این شخص ندید اما اگر ذات اقدس الهی بفرماید: لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ یعنی اصلاً روی کُره زمین چنین چیزهایی نیست الآن این اهرام مصر خب الآن روشن شد که روی کُره زمین چیزی مثل اینها نیست مشابه این را برخیها در قصرهای دیگر میساختند میفرماید این لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ درباره ثمود فرمود: جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ عاد و ثمود شبیه هماند نزدیک هماند. پس در سورهٴ مبارکهٴ «فجر» فرمود کاری که عاد کرده بود در کُره زمین بیسابقه بود. در سورهٴ مبارکهٴ «هود» بخشی از جریان عاد را بعد از قصّه حضرت نوح و قوم نوح ذکر میکند؛ آیه پنجاه به بعد سورهٴ مبارکهٴ «هود» این بود که وَإِلَی عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً قَالَ یَاقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُفْتَرُونَ بعد فرمود: یَا قَوْمِ لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی الَّذِی فَطَرَنی أَفَلاَ تَعْقِلُونَ در آیه بعد فرمود استغفار کنید و مانند آن. آنها در جواب گفتند که شما بیّنهای نیاوردید و ما دست از روش نیاکان برنمیداریم إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ (1)پس یا اهانت بود به سفاهت یا اهانت بود به تکذیب یا اهانت بود به مشکل روانی که آلهه ما در تو اثر سوء گذاشتند تو مثلاً مشکل روانی داری. آنگاه وجود مبارک هود طبق دستور الهی فرمود: تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَرَبِّکُم (2)بعد عذاب الهی آمده وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّیْنَا هُوداً وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَنَجَّیْنَاهُم مِنْ عَذَابٍ غَلِیظٍ ٭ تِلْکَ عَادٌ حَجَدُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْا رُسُلَهُ وَاتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبَّارٍ عَنیدٍ (3)آنها را به هلاکت رساندیم.
در آیه محلّ بحث هم همین طور است فرمود ما برای قوم عاد, هود را فرستادیم این عاد چون منظور امّت است فعل، مؤنث شد کَذَّبَتْ عَادٌ الْمُرْسَلِینَ چه وقت تکذیب کردند حرف همه انبیا را؟ برای اینکه حرف همه انبیا ملاحظه فرمودید که یکی است گذشته از اینکه این وجود مبارک هود اینها را متوجه کرد که قبل از شما حضرت نوحی بود مثلاً, قوم او تکذیب کردند و گرفتار عذاب شدند إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ ألَّا تَتَّقُونَ ٭ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ٭ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ ٭ وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ این سه عنصر محوری را وجود مبارک هود بیان کرده, سابقه درخشان من امانت بود لاحقهام این است که من به طور رایگان دارم شما را هدایت میکنم و بین آن سابق و این لاحق هم این است که حرف برهانی و معقول دارم. این سه اصل را همه این انبیایی که در این سوره و یا سایر سوَر مطرح شد دارند. بعد در اعتراض, فرمود: شما در شهوت افراط دارید در غضب افراط دارید حرفهای معقولی هم که ندارید از نظر شهوت, اسراف دارید برای اینکه أَتَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ ٭ وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ هر جای بلندی هر کوه بلندی را شما برای اسباببازی انتخاب میکنید رِیع یعنی مکان مرتفع, آیه یعنی علامت, تَعْبَثُونَ هم یعنی بازی میکنید تنها برای بچهها که اسباببازی درست نمیکنید خودتان دارید بازی میکنید کودکانه زندگی میکنید این برای بازی شما شهوترانی شما و افراط در این قوّه جزم وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ هم تتمّه [اشاره به] آن قوّه شهوت است؛ قلعههای محکم قصرهای محکم میسازید به این خیال که ابدی باشید این طور نیست از نظر قوّه غضب هم هر وقت عصبانی شدید خیلی هتّاک و فتّاک هستید وَإِذَا بَطَشْتُم بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ پس هم در بخش شهوت افراطگری دارید هم در بخش غضب و انتقام افراط دارید بَطش الهی که إنَّ بَطْشَ رَبّکَ لَشَدید (1)باید اینچنین باشد که در قبال آن کسی نتواند مقاومت کند اما شما چرا جبّارانه بَطش دارید فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ لحظه به لحظه در برابر افراط شهوت فَاتَّقُوا اللَّهَ در برابر افراط در غضب فَاتَّقُوا اللَّهَ این هست.
1) (18) . سورهٴ بروج, آیهٴ 12.
وَاتَّقُوا الَّذِی أَمَدَّکُم بِمَا تَعْلَمُونَ بالأخره این نعمتها که برای شما نبود خدای سبحان به شما نعمتهای فراوانی داده است این أَمَدَّکُم بِمَا تَعْلَمُونَ به منزله متن است بعد این را شرح فرمود: أَمَدَّکُمْ بِأَنْعَامٍ وَبَنِینَ این دامداریهای فراوان و فرزندانی که بتواند این دامها را سرپرستی کنند و اداره کنند خدا به شما داد هم این دامها را به شما داد هم نگهبان و نگهدار این دامها را به شما عطا کرده است أَمَدَّکُمْ بِأَنْعَامٍ وَبَنِینَ هم از نظر کشاورزی و باغداری شما را مرفّه کرده است وَجَنَّاتٍ وَعُیُونٍ پس بنابراین از هر نظر شما متنعّم هستید به نعمتهای الهی هم از نظر کشاورزی هم از نظر باغداری هم از نظر آبیاری هم از نظر نگهبان و نگهدار این اموال فراوان، همه اینها را خدا به شما داده است آنگاه إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ هم در دنیا ممکن است چنین خطری شما را تهدید کند هم در آخرت, این عصاره نصیحت و تعلیم و تبلیغ وجود مبارک حضرت هود نسبت به قوم عاد. آنها در پاسخ در سورهٴ «اعراف» به یک صورت در سورهٴ «هود» به یک صورت در اینجا به صورت دیگر - گرچه قدر مشترکی هم دارند - پاسخ دادند. به حضرت هود عرض کردند سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ چه بگویی چه نگویی برای ما یکسان است حرفی که جناب زمخشری در کشاف گفته بعد مورد پذیرش فخررازی و سایر مفسّران بعدی شده این است که آنها نگفتند «سواء علینا أوعظت أم لم تَعظ» نظم طبیعی این بود که گفته بشود «سواء علینا أوعظت أم لم تعظ» چه موعظه بکنی چه موعظه نکنی اما آنها گفتند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ که این اَبلغ از آن تعبیر است چه بگویی چه اصلاً جزء واعظین نباشی برای ما بیاثر است چرا برای آن حرفی که در سورهٴ «اعراف» گذشت برای آن حرفی که در سورهٴ «هود» گذشت اینها از نظر بیادبی و جسارت وجود مبارک هود را تسفیه میکردند گفتند: إِنَّا لَنَرَاکَ فِی سَفَاهَةٍ (1)تکذیب میکردند میگفتند: إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (2)تَجنین میکردند مُنتسب به جنون میکردند جنون را به او اسناد میدادند میگفتند: إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ (3)خب کسی که بین سفاهت و کذب و جنون متّهم است و مَرمی است این جزء واعظین یا نباشد برای این گروه بیاثر است (4)، گفتند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (این یک) بعد إِنْ هذَا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِینَ خواه «خَلْق» خواه «خُلُق» به این چند معنا تفسیر شده یعنی این روشی که تو داری خیلی از کسانی که مدّعیان نبوّت بودند داشتند إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (5)این اسطوره است شما میآیید داستان نوح را نقل میکنید این نظیر داستان افسانهای است که در قصص قوم و ملّت و نحلهای هست یا نه, روشی که ما داریم روش پدران ماست پدران ما این را نپذیرفتند ما هم نمیپذیریم یا نه إِنْ هذَا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِینَ یعنی اِختلاقها و اختراعهای سفیهانه گذشتگان است که شبیه همان أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ در میآید.
معنای دیگری که برای إِنْ هذَا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِینَ گفتند این است که در دوران گذشته یک عدّه زندگی میکردند بعد میمردند ما هم زندگی میکنیم بعد میمیریم نه آنها بعد از مرگ زنده شدند نه ما بعد از مرگ زنده میشویم خبری بعد از مرگ نیست (1)إِنْ هذَا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِینَ ٭ وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ ما عذاب نمیبینیم عذاب قیامت که - معاذ الله - قیامتی نیست اما عذاب دنیا که تو قدرتی نداری برای اینکه خودشان را هم از نظر مسائل مالی مقتدر میدیدند هم از نظر مسائل دفاعی وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ ٭ فَکَذَّبُوهُ طبق این جهات. آنگاه خدای سبحان میفرماید: فَأَهْلَکْنَاهُمْ ما اینها را به هلاکت رساندیم إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ که هم یک تسلّی است برای وجود مبارک پیغمبر هم هشداری است نسبت به صنادید حجاز.
اما مطالبی که مربوط به سؤالات بحثهای قبل است. در قرآن کریم بارها به عرض رسید که ما هیچ حصری نداریم که جهنّم و آتش جهنّم فقط در حدود انسان و کارهای انسانی است این مقدار هست که ظالمین، هیزم جهنماند اما چیزهای دیگری جزء موادّ سوختی جهنم نیست آن را که ما دلیل نداریم بلکه شواهد بر خلافش است. خود ظالمین در جهنم گُر میگیرند که فرمود: وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً (2)آنها که اهل قَسطاند اهل جورند هیزم جهنماند اما چیز دیگری به عنوان موادّ سوختی در قیامت نیست که ما چنین دلیلی نداریم بلکه دلیل بر خلافش است برای اینکه فرمود: فأتَّقُوا النَّارَ الَّتی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (3)حالا یا «وقود» آتشزنه است یا آتشگیره یک بخشش انسان است یک بخشش هم آن سنگها حالا کدام سنگها, آن سنگهایی که به صورت بت در آمده که أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ, (4)مُحتمل است.
در آن آیه که فرمود: إِنَّکُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دوُنِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ (1)همین است عابد و معبود هر دو را میسوزانند. این سوزاندن آن چوبها که به صورت بت در آمده برای تعذیب چوب نیست خب این چوبی است که در مطبخها سوخته میشود دیگر این چوب اگر سوخته بشود عذابی برای این چوب نیست لکن سوزاندن این چوبهایی که به صورت بت در آمده تعذیبی است تحقیری است نسبت به خود بتپرست. الآن وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) که دست به تبر کرده این بتها را شکست فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا کَبِیراً لَّهُمْ (2)این تعذیب بتها که نبود این یک تنبیه و تعذیبی بود نسبت به بتپرست وگرنه چوبها را چه بتراشند چه نتراشند چه بسوزانند چه نسوزانند برای آنها فرقی ندارد خب پس در جهنم انواع و اقسام عذابها هم هست یک جهنم است که جایی است مشخص و یک جهنم منقول است که فرمود: وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ (3)که اینها درکش آسان نیست اما آن جهنم غیرمنقول که جایی باشد أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ (4)این قابل درک است اما جهنم را میآورند [درکش دشوار است] در ذیل همان آیه سورهٴ «فجر» که فرمود: وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ جهنم را میآورند روایتی است که دارد فرشتهها با غُل و زنجیر جهنم را میکِشند میآورند (5)این جهنم کیست؟ این جهنم چیست؟ این جهنم منقول چه کسی است؟ چه کسانیاند؟!
جهنم غیرمنقول سر جایش محفوظ است معلوم است غرض آن است که خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (1)که [درباره تبهکاران ] وارد شده درباره جهنم هم چنین تعبیری هست که با زنجیر میکشند میآورند این یک تعبیر، آن جهنم غیرمنقول با هیزمهای آن و موادّ سوختی آن هم سر جایش محفوظ است اسرار قیامت که نه ما درسش را خواندیم نه کسی برای ما بیان کرده برای اینکه آیات فراوانی هست که خیلی از اسرار قیامت در درک شما نیست بنابراین ما وظیفهمان جز ایمان آوردن چیز دیگری نیست البته بخشی از کلیّات را عقل میفهمد و نقل تأیید میکند اصل تعذیب, اصل انتقام, اصل عدل, اصل ترازو, اصل بهشت و جهنم بله این کلیات را عقل میفهمد روایات هم شفاف است اما خصوصیاتش را که روشن نکرده.
مطلب بعدی درباره اَنساب است در انساب, عقل و نقل هر دو حاکیاند که در قیامت شناسنامهای نیست والد و ولدی نیست و مانند آن برای اینکه همه خاک شدند همه یکسره از خاک برمیخیز دیگر نه توالدی هست نه تولیدی هست هیچ چیزی نیست بنابراین والد و ولد و امثال ذلک نیست این برهان عقلی. برهان نقلی هم در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که فرمود در آن روز فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ آیه 101 سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» این است که فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ خب پس عقلاً و نقلاً حسب و نسبی در کار نیست اما آنچه از وجود مبارک رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده که هر حسب و نسبی [در قیامت] منقطع است مگر حسب و نسب من (2)اینها به علاقه ما کان است همین علاقه ما کان را قرآن کریم امضا کرده است ریشه قرآنیاش مشخص است ریشه رواییاش هم مشخص.
ریشه قرآنیاش در سورهٴ مبارکهٴ «طور» آیه 21 به این صورت است وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُم بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ مردان الهی که مواظب خانوادهشان بودند خدا فرمود: قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً (1)آنها مواظب خانوادهشان بودند مواظب ذراریشان بودند مواظب بچههایشان بودند اینها را هم خوب تربیت کردند در قیامت ما ذریّه اینها را, فرزندان اینها را به اینها ملحق میکنیم خب این لذّتی است فوق لذّتهای عادی که در بهشت هست وقتی کسی ببیند که اثر تبلیغی او نسبت به فرزندانش اثر کرده فرزندان او هم وارد بهشت شدند و در کنار او هستند این لذّتی است فوق لذّت, بله اگر حرف کسی در فرزندش اثر نکرد و آن فرزند در جهنم مشغول سوختن است و پدر در بهشت مشغول تنعّم است چون در بهشت جا برای حزن و اندوه و غم نیست وقتی بهشتی وارد شده میگوید: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ (2)بالقول المطلق در آنجا رنج و حزنی نیست اصلاً پدر یادش نیست چنین فرزندی داشته اصلاً یاد وجود مبارک نوح نیست که چنین پسری داشت وگرنه خب رنجی است برای پدر که خودش در بهشت متنعّم باشد پسر مرتّب در آتش دست و پا بزند. اگر کسی فرزندی, برادری, پدری, قوم و خویش ناصالح داشت و اینها در جهنم بودند خاصیّت بهشت این است که ذات اقدس الهی کلّ آن خاطرات تلخ را از یاد آن فرد میبرد اصلاً یادش نیست که چنین فرزندی [یا چنین بستگانی] داشت.
پرسش: پس یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ چطور است؟
پاسخ: این برای صحنه قیامت است الآن حُر(سلام الله علیه) اصلاً یعنی اصلاً یادش نیست که آن جنایت را کرده است و اگر چنین چیزی باشد که بهشت برای او جهنم میشود، اصلاً یادش نیست که سرِ راه پسر پیغمبر را گرفته تائبین همین طورند دیگر، تائبین آنهایی که واقعاً توبه کردهاند ذات اقدس الهی از خاطره آنها محو میکند که اینها سابقه سوء داشتند و بدکاری کردند این مشرکینی که در صدر اسلام سالیان متمادی در برابر بت خضوع میکردند بعد ایمان آوردند و به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وصل شدند در بهشت اصلاً یادشان نیست که در برابر بتها خضوع میکردند این کار فقط از خدا ساخته است برای ما اصلاً چنین کاری مقدور نیست اگر کسی نسبت به انسان بد بکند حداکثر این است که این انتقام نگیرد گِله نکند نزد کسی نگوید این کارها را بکند بعد هم به روی او نیاورد نسبت به او احسان بکند محبّت بکند اینها برمیآید اما هر چه نسبت به او احسان بکند او شرمندهتر میشود برای اینکه یادش است که نسبت به این بد کرده این شخص بخواهد آن رنج درونی را از بین ببرد مقدورش نیست چه کار بکند تنها خداست که از یاد این شخص تبهکار میبرد که چنین سابقهای داشت بنابراین اصلاً وجود مبارک نوح یادش نیست که در دنیا یک فرزند طالحی داشت. در صحنه قیامت که عذاب الهی است آن بَلواست هر کسی به فکر خودش است یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ٭ وَاُمِّهِ وَأبِیه (1)است همه اینها به علاقه ما کان است در آنجا «انقضی عنه المبدأ» است نه برادری هست نه پدری هست نه قوم و قبیلهای هست یعنی این که در دنیا برای او تلاش و کوشش میکرد امروز اگر او را ببیند فرار میکند هیچ کسی به فکر دیگری نیست الأخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاّ الْمُتَّقِینَ (2)غرض آن است که در آنجا چنین صحنهای است اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود هر نسب و سببی قطع میشود مگر نسب ما مطابق همین آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «طور» است که فرمود: وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُم بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
کَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِینَ (141 إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صَالِحٌ أَلَّا تَتَّقُونَ (142) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (143) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (144) وَمَا اسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ (145) أَتُتْرَکُونَ فِی مَا هَاهُنَا آمِنِینَ (146) فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ (147) وَزُرُوعٍ وَنَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِیمٌ (148) وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ (149) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (150) وَلاَ تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ (151) الَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ یُصْلِحُونَ (152) قَالُوا إِنَّمَا أَنتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ (153) مَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا فَأْتِ بِآیَةٍ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (154) قَالَ هذِهِ نَاقَةٌ لَّهَا شِرْبٌ وَلَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ (155) وَلاَ تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ (156) فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ (157) فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُّؤْمِنِینَ (158) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ (159)) چون سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» در مکه نازل شد و فضای حاکم مکه، استکبار یک عدّه و رنج فراوان پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود لذا در طلیعه این سوره فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (1)برای تسلیت و تشفّی قلب آن حضرت احکام فراوان و ادلّه فراوانی ارائه فرمود که یکی از آنها نقل جریان انبیای گذشته است.
جریان انبیای گذشته برکات فراوانی دارد یکی معارف توحیدی را به همراه دارد یکی تسلّی قلب مطهّر آن حضرت است یکی بیدار کردن و ایقاظ و تنبیه مردم مکه است که بدانند اگر با انبیا در بیفتند در برابر وحی الهی مقاوت کنند سرنوشت تلخی دنبال آنهاست، جریان نوح را قبلاً فرمودند و جریان قوم عاد را که حضرت هود به سراغ آنها رفته بود آنها را بیان کردند الآن قصّه ثمود است که حضرت صالح به طرف آنها رفت.
1) (1) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 3.
در بخشهایی که مربوط به قصّه ثمود است سورهٴ مبارکهٴ «هود» تقریباً از بعضی از جهات جامعتر است. سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آن نکات فراوانی را که باید داشته باشد در برندارد؛ آیه 73 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است وَإِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَا لَکُمْ مِن إِلهٍ غَیْرُهُ تا پایان آیه 79 که قصّه حضرت صالح است و جریان ناقه ثمود است و امثال ذلک. وجود مبارک حضرت صالح با این سه عنصری که انبیای قبل خودشان را معرفی کردند, این معرفی کرد. عنصر اول سابقه درخشان بود عنصر دوم لاحقه درخشان است که ما بدون غرض و بدون عوض در خدمت دینی شما هستیم عنصر سوم هم رهآورد وحیانی است. در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آن شهید سورهٴ «یس» این حرف را زد اتَّبِعُوا مَن لَا یَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَهُم مَّهْتَدُونَ (1)اگر مردانی به حق سخن میگویند و غرضی ندارند عوضی نمیخواهند خب باید حرفهای آنها را گوش داد دیگر اتَّبِعُوا کسی را که این دو عنصر را دارد هم حُسن فعلی هم حُسن فاعلی, هم آدم خوبی است هم حرف خوبی میزند غرضی ندارد عوضی نمیخواهد این حُسن فاعلی, خودش در مسیر است مردم را به مسیر دعوت میکند این حُسن فعلی, اگر گویندهای حُسن فاعلی داشت حُسن فعلی داشت خودش آدم خوبی بود حرفش هم خوب بود خب باید شنید دیگر. وجود مبارک نوح این حرف را داشتند صالح این حرف را داشتند انبیای دیگر این حرف را داشتند که ما سه فضیلت داریم سابقه طیّب و طاهر, لاحقه طیّب و طاهر, حرف طیّب و طاهر این امین بودن مخصوص وجود مبارک پیغمبر ما(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نیست، اینکه انبیا میگفتند: إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ یعنی امانت ما را که شما میدانید الآن ما رسولیم نه تنها در رسالت امینیم کم و زیاد نمیکنیم بلکه سوابق ما هم نشان میدهد لذا به وجود مبارک صالح میگفتند که تو امید آینده ما بودی قَدْ کُنتَ فِینَا مَرْجُوّاً قَبْلَ هذَا (2)تو امید آینده ما بودی که کار مملکت را وضع مملکت را ما به تو بسپاریم به علم تو به فرهنگ تو به دیانت تو به امانت تو ما اطمینان داشتیم، تو سابقه خوبی داشتی الآن این چه حرفی است میزنی؟!
خب اگر کسی سابقه فرهنگی خوبی عقل خوبی درایت خوبی مدیریت خوبی امانت خوبی نداشته باشد که امید آینده نیست قوم ثمود به وجود مبارک صالح گفته بودند ما به تو دل بسته بودیم که آینده ما را تو اداره کنی. بنابراین این اختصاصی به وجود مبارک حضرت ندارد البته همان طوری که حضرت از انبیای گذشته افضل است در این جهت هم ممکن است فضیلت داشته باشد لکن شهرت انبیای قبلی به امانت و صداقت و عدل و عقل و درایت این باید باشد چرا وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ (1)؟ نه تنها برای آن است که به فرهنگ آنها حرف بزند به زبان آنها حرف بزند ولو در آنجا زندگی نکند این استدلال وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) استدلال بر جمهوریّت است که قبلاً هم خوانده شد فرمود: فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ (2)من عمری امتحان دادم این معنی جمهوریّت است نه یعنی جمهوریّت را مردم آوردند اسلام را انبیا آوردند خیر, انبیا هم جمهوریّت آوردند هم اسلام آوردند مردم هم پذیرفتند فرمودند پیغمبر باید سابقه خوب داشته باشد من که چهل سال تقریباً یک عمر امتحان دادم فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ حالا یا پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جمهوریّت را استدلال میکند یا از طرف خود مردم جمهوریّت ارائه میشود که قَدْ کُنتَ فِینَا مَرْجُوّاً قَبْلَ هذَا (3)تو امید آینده ما بودی خب این معنا را که ذات اقدس الهی از آنها نقل میکند و امضا میکند معلوم میشود که جمهوریّت, اسلامی است نه جمهوریّت, مردمی است [و] اسلام محتواست هر دو را خدای سبحان آورده محتوا حق است مردم باید بفهمند و بپذیرند اینکه مردم بفهمند و بپذیرند حرف مردم نیست حرف خداست ذات اقدس الهی همین مطلب را گاهی به زبان فطرت و عقل مردم ارائه میکند گاهی به صورت وحی و نقل ارائه میکند. خب اینکه قوم ثمود به وجود مبارک حضرت صالح گفتند تو امید آینده ما بودی یعنی امتحان خوبی دادی دیگر, اصل کلی که وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ (4)هم همین است تا مردم کسی را نشناسند که کشورشان را به او نمیسپارند پیغمبر نیامده که مسئله بگوید آمده کشور را اداره کند خب مردم کشورشان را به چه کسی میدهند به کسی که فقط همزبان آنها باشد ولو عمری در جای دیگر زندگی کرده باشد؟! معنایش این است که همزبان آنها, همزمان آنها, همفرهنگ آنها, همتجربه آنها, همتجرید آنها, همسابقه آنها, هملاحقه آنها باشد دیگر این فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ حرف همه انبیاست منتها در بیان نورانی حضرت تبیین شده. غرض این است که اینکه فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ یعنی او باید در این زمان و زمین باشد تا مردم به او ایمان بیاورند.
خب پس اینچنین نیست که اسلام را انبیا آورده باشند جمهوریّت را مردم. خدای سبحان حرف خود را گاهی از راه عقل میگوید گاهی از راه نقل میگوید مشکل ما این است که ما در بسیاری از مسائل، اسلامی حرف میزنیم و طور دیگر فکر میکنیم ما خیال میکنیم آنچه را میفهمیم برای خود ماست دیگر عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (1)را در نظر نمیگیریم فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا (2)را در نظر نمیگیریم یک دستگاه تَقنینی به ما داد در نظر نمیگیریم یک دستگاه قضایی به ما داد در نظر نمیگیریم فرمود من یک دستگاه تقنینی ساختم یک دستگاه قضایی ساختم بر اساس دستگاه تقنینی، فقه را بلدید اخلاق را بلدید حقوق را بلدید منتها در حدّ آن دستمایه اوّلی فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (3)یک دستگاه قضایی هم خلق کردم که اگر کار بدی کردید شما را سرزنش بکند که دیگر تکرار نکنید لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ ٭ وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (4)از این زیباتر از این بهتر؟! خب اگر نظامی را ذات اقدس الهی خلق کرد یک گوشهاش فقه و فقاهت است یک گوشهاش دستگاه قضایی است فرمود من شما را فقیهانه خلق کردم دست به فقهتان نزنید بگذارید این فتوا, فتوای روشن باشد من شما را حاکمانه و قاضیانه خلق کردم که اگر یک وقت غفلت کردید خودتان, خودتان را سرزنش میکنید قاضی از خودتان، فقیه از خودتان شما خودکفایید خودتان را هدر ندهید قسم یاد کرده به نفس لوّامه خب این کم نعمت است؟! این کم فضیلت است اینکه میگویند هیچ معمّایی بالاتر از انسان نیست.
خب ما حالا هر چه کم آوردیم میگوییم مال ماست خب بالأخره مال ماست که درست است ما داریم اما چه کسی به ما داد (یک) حجّت است یا نه (دو) او به ما داد حجّت ما هم است علیه ما هم احتجاج میکنند خب چیست که ما نمیدانیم آن مشکلات و پیچیدهها را بله نمیدانیم خب باید یاد بگیریم ولی مشکلات ما نه شبهه ابنکمونه است که فیلسوف حل کند نه مشکل ترتّب است که اصولی حل کند مشکل ما همین الفبای دین است همین اخلاقیّات است الآن مشکل جامعه ما چیست در همین الفبای دین است یکی خلاف گفته یکی دروغ گفته یکی چک بیمحل کشیده یکی تخلیه نکرده یکی گرانفروشی کرده یکی کمفروشی کرده اینها الفبای دین است دیگر, همه اینها را ما میدانیم (یک) اگر بد کردیم این قاضی در درون ما, ما را سرزنش میکند (دو) ما نه حرف آن فقیه را گوش میدهیم نه حرف این قاضی را (سه) وضع ما به این صورت در میآید (چهار). خب بنابراین جمهوریّت را هم دین آورده اسلام آورده نه اینکه جمهوریّت را مردم آورده باشند.
سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» قبلاً مبسوطاً بحث شد. در سورهٴ مبارکهٴ «هود» تعبیری دارد که از مقدّسترین تعبیرات قرآن کریم است و به دست همین استکبار جزء منحوسترین واژهها درآمده و آن کلمه استعمار است. بیان ذلک این است که ذات اقدس الهی درباره همین قوم ثمود از زبان حضرت صالح(سلام الله علیه) نقل میکند خدا شما را استعمار کرد هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها (1)استعمار قرآنی عبارت از این است که ذات اقدس الهی زمان و زمین را خلق کرد آماده کرد همه موادّ اوّلیه را آفرید انسان را با همه امکانات علمی و عملی آفرید فرمود کلّ زمان و زمین را من برای شما مسخّر کردم چیزی نیست که شما بخواهید از او بهره بگیرید او تحاشی کند سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ (2)اگر هنر داشتید رفتید کُره مریخ آنجا هم مسخّر شماست آنجا هم میتوانید باغ و راغ درست کنید اگر نشد, چیز دیگر استفاده کنید از خاکش بهره بگیرید هر چه دارد در اختیار شماست اگر ندارد که خب ندارد اگر در آنجا آب نیست اگر در آنجا مثلاً موادّ دیگر نیست خب نیست ولی هر چه دارد میتوانید از آن استفاده کنید چیزی در آسمان و زمین نیست که برای شما مسخّر نباشد خب پس این مجموعه سفره الهی است خدا خلق کرد به انسان هم هوش و توانایی علمی و عملی داد بعد فرمود من به جِدّ [عمران و آبادانی را] از شما طلب میکنم این الف و سین و تاء تأکید را میرساند فرمود من استعمار میکنم یعنی از شما طلب میکنم که این نظام را آباد کنید و آقای خود باشید نه بیراهه بروید نه راه کسی را ببندید. خب از این زیباتر چیست همهاش رایگان است دیگر انسان را رایگان آفرید آسمان را رایگان آفرید زمین را رایگان آفرید نِعم فراوان آسمان و زمین را رایگان آفرید همه را هم نرم کرد سُخره کرد مسخّر کرد آماده کرد به ما فرمود «بسم الله» بهره بگیر نه بیراهه برو نه راه کسی را ببند آقای خود باش این معنای استعمار قرآنی است که در سورهٴ مبارکهٴ «هود» مبسوطاً بحثش گذشت آیه 61 این بود که وَإِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها خدا استعمار کرده یعنی به شدّت خواسته که شما زمین را آباد کنید فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ این واژهٴ مقدس وحیانی پربرکت را استکبار آمده به صورت نحس در آورده. استعمار استکباری این است که کشور از شما آب از شما خاک از شما معدن نفت و گاز و مس و همه چیز از شما نیروی انسانی برای شما عقل و هوش و درایت از شما اما شما برای ما کار کنید بشوید برده ما، بشوید ژاندارم منطقه! استعمار به این صورت در آمده یعنی همه نعمتها برای خود شما, خود شما هم که برای شما, ولی همه شما برای ما کار کنید قبلاً این طور بود دیگر؛ در جنگ جهانی اول این طور بود در جنگ جهانی دوم این طور بود در کودتای ننگین 28 مرداد این طور بود اما وقتی [نوبت] روحانیت شد و مسجد و حسینیه شد و مراجع شد و امام راحل شد و شهدا شد و حسین حسین شد و کربلا کربلا شد آنها ناچار شدند دُمشان را جمع کنند بروند این به برکت همین دین است آن وقت خود کشور استعمار الهی را دارند گوش میدهند یعنی ذات اقدس الهی فرمود کشورتان را آباد کنید آقای خودتان باشید اینها هم میگویند چشم!
بنابراین این استعماری که وجود مبارک صالح بیان کرد و قرآن کریم در سورهٴ «هود» از او با جلال و عظمت نقل کرد از مقدسترین واژههای قرآنی است که کلّ نظام سفره الهی است بشر از این سفره استفاده کند نه بیراهه برود نه راه کسی را ببندد آقای خود باشد اما همین را آوردند تبدیل کردند به صورت نحس. وجود مبارک صالح(سلام الله علیه) در سورهٴ مبارکهٴ «هود» آن طوری که ذات اقدس الهی قصّهاش را شروع کرده از آیه 61 به بعد وَإِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً این فرمایشات را گفته, بعد وقتی این فرمایشات را فرمود آنها گفتند: یَا صَالِحُ قَدْ کُنتَ فِینَا مَرْجُوّاً قَبْلَ هذَا (1)تو امید آینده ما بودی ما به درایتت, مدیریتت, به عقل و هوشت دل بسته بودیم چرا از روش گذشتگان ما, ما را نهی میکنی؟! معلوم میشود معنای اینکه فرمود: وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ (2)یعنی کسی که سالیان متمادی آنجا امتحان بدهد نه تنها همزبان او باشد ولو از جای دیگر آمده باشد وقتی از جای دیگر آمده باشد آدم سابقهاش را ندارد اما اینکه گفته: فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِن قَبْلِهِ (3)(یک) اینکه صالح(سلام الله علیه) مورد اعتماد مردم بود گفت: قَدْ کُنتَ فِینَا مَرْجُوّاً قَبْلَ هذَا (دو) این امین, امین که همه انبیا گفتند (سه) معنیاش این نیست که از این به بعد امینیم آنها در رسالتش اشکال داشتند. بنابراین اینکه میفرماید رسول امینیم یعنی ما در امور عادی امین بودیم چه رسد به کلام الهی، این امانت برای همه انبیاست یعنی جمهوریّت را همه انبیا آوردند. عقل را ذات اقدس الهی داد اگر قیاس و خیال و گمان و وهم باشد که حجّت نیست اگر علم باشد - علم یعنی علم - یعنی واقعاً برهان باشد عقل باشد علم باشد این عطای الهی است مگر میشود کسی درباره مطلبی برهان عقلی اقامه بکند و در برابر آن مخالفت بکند و به جهنم نرود؟! خب چرا جهنم میرود؟ برای اینکه حجّت شرعی است دیگر مگر میشود کسی, چه آسمان برود چه زمین, چه زمین برود چه دریا و چه صحرا بگوید من این را خودم کشف کردم نمیخواهم مطابق این عمل بکنم میتواند بگوید یا نمیتواند بگوید؟! هرگز نمیتواند بگوید, جهنم میرود معلوم میشود این حجّت شرعی است اگر حجّت شرعی نباشد کسی بر خلاف علم عمل بکند که نباید تازیانه بخورد.
بارها به عرض رسید که مشکل ما این است که ما اسلامی حرف میزنیم و قارونی فکر میکنیم آن بیچاره هم همین حرف را میزد میگفت: إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی (1)من خودم زحمت کشیدم پیدا کردم موسای کلیم فرمود این نعمتی است خدا به تو داد معلوم را خدا داد عالِم را خدا داد علم را خدا داد آخر تو چه داری که در برابر خدا میایستی؟! آنچه در خارج است معلوم است که مخلوق خداست تو هم که مخلوق خدایی علم هم که فیض خداست عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (2)تو که روزی به دنیا آمدی وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً (3)از این علوم حصولی, فطرتی خدا به تو داد یک نفس لوّامه خدا به تو داد آنها که عطای الهی است تو چه داری بالأخره؟! بنابراین هیچ ممکن نیست کسی مطلبی برای او حل بشود الاّ اینکه حجّة شرعیّه اگر حجّت شرعی است از دین خدا کشف میکند دیگر. این براهین را که وجود مبارک صالح اقامه کرده آنها در برابر این ایستادند حرفهایی که در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» هست در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» هست در سورهٴ مبارکهٴ «هود» هم هست که آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «هود» هست دیگر لازم نیست بخوانیم.
در اینجا یعنی سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» وقتی این بیانات نورانی را وجود مبارک صالح به ثمود فرمود: کَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِینَ تأنیث کَذَّبَتْ به مناسبت جماعت و امّت است و ضمیرهای جمع مذکّر سالم که بعداً برمیگردد برای اینکه اینها به عنوان قوم مطرحاند إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ همان برادر قبیلگی اینها بود أَلَّا تَتَّقُونَ ٭ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ آنها درباره امانت سخن نگفتند فقط درباره رسالت سخن گفتند. درباره رسالت این سه عنصر را گفت سابقه من این است لاحقه من این است حرف من هم این است فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ بعد فرمود شما الآن غرق نعمت هستید شما بعد از قوم عاد آمدید سرزمینی را به ارث بردید و خودتان هم تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ و مرفّه و آسایشطلب هستید فرق شما هم با قوم عاد این است که آنها قدری استعلاطلب بودند روی قلّههای کوه قلعه میساختند شما آن طور نیستید که استعلاطلب باشید از طرفی خوی استکباری و درندگی آنها بیشتر از شما بود برای اینکه به آنها خدا فرمود: وَإِذَا بَطَشْتُم بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ (4)شما این طور نیستید شما به خوشگذرانی سرگرم هستید برای لذّتهای دامداری و لذّتهای کشاورزی و باغداری وقت صرف میکنید وَإِذَا بَطَشْتُم بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ نیستید ولی بالأخره سعی میکنید که در این باغها خوشگذرانی کنید ولی آیا همیشه همین طور است [و] به شما مهلت میدهند؟ أَتُتْرَکُونَ فِی مَا هَاهُنَا آمِنِینَ به شما مهلت میدهند که سالیان متمادی بخورید و بیارمید همین! خطری شما را تعقیب نمیکند أَتُتْرَکُونَ فِی مَا هَاهُنَا آمِنِینَ این به صورت اجمال همان طوری که در جریان قصه عاد، اول اجمال بود بعد تفصیل, اول متن بود بعد شرح، اینجا هم اول متن است بعد شرح هَاهُنَا یعنی چه؟ یعنی فِی جَنَّاتٍ (یک) وَعُیُونٍ (دو) وَزُرُوعٍ (سه) وَنَخْلٍ (چهار).
نخل یعنی درخت خرما, بعد از جنّات بعد از باغ, ذکرش لازم نبود، بالأخره یا مسئله باغ است یا مسئله کشاورزی یا مسئله جو و گندم و برنج و این طور چیزهاست یا مسئله میوه است فرمود هم جنّات است هم زروع. اینکه میبینید مساقات و مزارعه دو باب است برای همان فرقی که بین باغداری و کشاورزی است. برای اهمیّتش نخل را جداگانه در کنار باغ ذکر کرده وقتی باغ باشد مهمترین باغ همان باغ خرماست نخل را جدا ذکر کرده برای اهمیّت و این شکوفهاش لطیف است لطافتِ طَلْع و شکوفه کنایه از آن است که میوههای خوبی عطا میکند که قابل هضم است لطیف است و مانند آن طَلْعُهَا هَضِیمٌ یعنی شکوفههای آن لطیف است. از نظر ساختمانی و مهندسی هم وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ شما این سنگهای کوهها را میتراشید اتاقهای خوب و خانههای خوب درست میکنید.
فرمود: وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً فَارِهِینَ ٭ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ ٭ وَلاَ تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ این امر یا در مقابل نهی است یا به معنی کار یعنی این اغنیا مُترفاند دیگران هم که تابع همین مُترفان هستند اینها مُسرِفاند افراطگرند به حدّ لازم بسنده نمیکنند طغیانگرند، اینها چه در مسائل جنّات چه در مسائل عیون چه در مسائل نخل چه در مسائل دیگر طغیانگری داشتند که قرآن کریم از اینها به طغیان یاد کرده است کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا طغوا در قبال تقواست, طغوا یعنی طغیانگری کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا این اسرافگری اینها همان طغیانگری آنهاست هم طغیانگری داشتند در مسائل رفاهی, هم طغیانگری داشتند در مقابله کردن با وجود مبارک صالح. اینها مُسرف بودند دیگران هم تابع اینها بودند اسراف اینها هم اسراف محض بود برخیها هستند که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً (1)گاهی مصلحاند گاهی مسرفاند اینها از سنخ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً نبودند برای اینکه هم فساد اینها را بالصراحه ذکر فرمود, هم صلاح را بالصراحه از اینها نفی کرد فرمود: الَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ (یک) وَلاَ یُصْلِحُونَ (دو) پس از سنخ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً نبودند میشود مسرف محض، میشود کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا (2)در چنین شرایطی آنها به وجود مبارک صالح این حرف را زدند.
پرسش: عذاب فقط برای مسرف محض است؟
پاسخ: نه دیگر, اینها که مطیعِ مسرفاند هم همین طور است. برخی از همین طبقه ضعیف که جزء مستضعفِ دنبالهرو مستکبرند اینها در جهنم به خدای سبحان عرض میکنند فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعفاً مِن النّارِ این مستکبران را دو برابر عذاب کن چرا ما را با ایشان در یک جا عذاب میکنید. دو برابر عذاب بکن برای اینکه اینها هم معصیت کردند هم ما را وادار به گناه کردند. ذات اقدس الهی میفرماید: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ (1)شما عذابتان با عذاب مستکبران یکی است آنها دو گناه کردند شما هم دو گناه کردید یک گناهتان این بود که اصلِ فساد را مرتکب شدید گناه دیگر این بود که با داشتن رهبران الهی آنها را رها کردید به دنبال مستکبران رفتید شما هم یک گناه نکردید که فرمود: لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِن لاَ تَعْلَمُونَ شما دو گناه کردید عذاب شما دو برابر است آنها دو گناه کردند عذابشان دو برابر است.
پرسش: در دنیا عرض کردم, آیا در دنیا عذاب مسرف...
پاسخ: آن دیگر مصلحت الهی است ذات اقدس الهی گاهی در دنیا عذاب میکند آن دیگر برهان عقلی راه ندارد عقل فقط میگوید خدا میتواند عذاب بکند (یک) اینها استحقاق دارند (دو) اما خدا چه وقت عذاب میکند اینجا عقل اصلاً راه ندارد اسرار عالم چیست مصلحت چیست عقل راه ندارد.
قَالُوا إِنَّمَا أَنتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ بیادبی قوم ثمود نسبت به وجود مبارک حضرت صالح این است که نه تنها تو مَسحوری بلکه مسحَّری این باب تفعیل که مبالغه و تشدید و کثرت را نشان میدهد یعنی چند بار سِحر شدی چند بار که سحر شدی دیگر حالا چیزی از عقلت - معاذ الله - نمانده است (2). برخیها مُسحَّر را معنا کردند که یعنی همانند سایر بشر هستی (3)این شاید درست نباشد برای اینکه تعبیر بشر بودن و مثل ما هستی در آیه بعد آمده مَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا چرا جزء مسحَّرانی؟ برای اینکه «حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد» تو بشری هستی مِثل ما, ما هم بشری هستیم مثل تو, اگر بر تو وحی نازل شد بر ما هم باید وحی نازل بشود بر ما نازل نمیشود بر تو هم نباید نازل بشود این خیال بود اینها خیال میکردند بشر همین بدن است. فرمود اینها گفتند: مَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا برای اینکه ثابت بکنی که پیامبر هستی معجزه بیاور فَأْتِ بِآیَةٍ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ اگر راست میگویی پیامبر هستی معجزه بیاور. فرمود بسیار خوب قَالَ هذِهِ نَاقَةٌ این یک شتر مادهای است که لَّهَا شِرْبٌ وَلَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَّعْلُومٍ این آبِ این محل را باید تقیسم بکنید یک روز برای او یک روز هم سهم دامهای شما, شما کاری به این شتر نداشته باشید آسیبی به آن نرسانید حالا نحوه پیدایش و پرورش این ناقه چه بود در این گونه از آیات نیامده.
در بحثهای قبل که در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» و سورهٴ «هود» گذشت آنجا این مطلب روشن شد که معجزه هیچ پیامبری نه در گذشته سابقه دارد نه در آینده الی یوم القیامه به وسیله بشر عادی انجام خواهد شد. اگر پیامبری در یک عصر و مصری معجزه آورد این معجزه یک امر الهی است نه در گذشته دور بشری میتوانست مثل او بیاورد نه الی یوم القیامه بشری مثل این میتواند بیاورد البته انبیا و اولیا میتوانند مثل این بیاورند زیرا اگر یک بشر عادی در گذشته این کار را میکرد یا در آینده مثلاً بتواند از سینه کوه شتری خارج بکند معلوم میشود این علم است راه فکری دارد اگر علم بود و راه فکری داشت و کسی مدّعی نبوّت بود و این را آورد میگفتند تو این علم را داشتی تو این درس را خواندی یا این فکر را داشتی دیگران نداشتند محال یعنی محال تنها قرآن نیست که هیچ کس مثل او نمیتواند بیاورد عصای موسی اینچنین است راه عیسی اینچنین است راه نوح اینچنین است هیچ ممکن نیست که معجزه را یک بشر عادی بتواند بیاورد وگرنه میشود علم. خب این ناقه به هر وسیلهای بود که حالا قرآن کریم در این بخشها به صورت تفصیل آنها را ذکر نمیکند شده معجزه فرمود آب این محل یک روز نوبت این ناقه است حالا همهاش را میخورد در برابر این آب فراوان شیر فراوانی هم بدهد آنها دیگر جزئیات کار است شما کاری به این شتر نداشته باشید آنها برای اینکه هر روز آب داشته باشند یا برای اینکه خواستند معجزه وجود مبارک صالح را از پا در بیاورند و پِی بکنند به سراغ ناقه رفتند .
وَلاَ تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ این عَظِیمٍ وصف یَوْمٍ است اگر یوم به عظمت وصف شد معلوم میشود آن عذاب خیلی است به قدری آن عذاب عظیم است که یوم را عظیم کرده ظرف را عظیم کرده. اگر بفرماید «عذاب یومٍ عظیمٌ» این نشان آن است که آن عذاب, عظیم است اما وقتی که فرمود: عَذَابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ معلوم میشود که آن عذاب به قدری عظیم است که این یوم را هم عظیم کرده لذا عَظِیمٍ خواندن که هست بهتر از «عظیمٌ» است که در قرآن نیست فَعَقَرُوهَا این عَقْر را در همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه فرمود: «إِنَّما یَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السُّخْطُ» (1)برای اینکه اگر یک نفر عَقر کرده است عدّهای تصمیم گرفتند تصویب کردند کسی اجرا کرده است. در سورهٴ مبارکهٴ «شمس» دارد که آن کسی که عَقر کرده است یک نفر بود؛ آیه یازده به بعد سورهٴ «شمس» این است کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ٭ إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا ٭ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ که منصوب به تحذیر است یعنی «بَعِّدوا أنفسکم ناقة الله» از این فاصله بگیرید وَسُقْیَاهَا ٭ فَکَذَّبُوهُ که جمع است فَعَقَرُوهَا که جمع است با اینکه إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا یک نفر است فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا ٭ وَلاَ یَخَافُ عُقْبَاهَا آنجا إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا یک نفر, در آیات دیگر هم دارد که فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَی فَعَقَرَ یعنی مسئول اجرا یک نفر بود که عقر کرده است اما چون دیگران تصویب کردند مشورت کردند رأی دادند و امضا کردند قرآن کریم این فعل را به همه آنها اسناد داده است.
1) (26) . نهج البلاغه، خطبه 201.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که این یک آیه حسّی بود وَآتَیْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً یک معجزه روشن بود یک معجزه حسّی بود در [آیه 28] سورهٴ مبارکهٴ «قمر» دارد که وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمَاءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ آیه 29 سورهٴ «قمر» این است که فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَی فَعَقَرَ یعنی قوم ثمود آن مسئول اجرا را فراخواندند و به او ابلاغ کردند و او هم این ناقه را پِی کرده فَتَعَاطَی فَعَقَرَ خب در این بخش، ذات اقدس الهی فرمود: فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ این نَدَم به معنی توبه نیست درست است که «کفی بالندم توبة» (1)اما ندامت یک وقت است که انسان پشیمان میشود که چرا این کار را کرده یک وقت نادم است که الآن عذاب میآید ما چه کنیم این ندم و ندامت برای خوف از عذاب است نه برای زشتیِ کارهای قبل. در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» قبلاً گذشت که توبه محدودهای دارد؛ آیه هفده سورهٴ «نساء» این بود: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیبٍ آیه هجده دارد که وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتَّی إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الآنَ حالا خطر رسیده بگوید من توبه کردم بنابراین این نَدَم یا توبه نیست یا اگر توبه بود توبه دیرهنگام است این فَأَصْبَحُوا نَادِمِینَ أحدالوجهین است یا پشیماناند برای اینکه الآن خطر دارد میآید یا نه, پشیمانیشان دیرهنگام است لذا اثر نکرده فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُّؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
1) (27) . الکافی، ج 2، ص 426.
کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِینَ (160 إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَلاَ تَتَّقُونَ (161) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (162) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (163) وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ (164) أَتَأْتُونَ الذُّکْرَانَ مِنَ الْعَالَمِینَ (165) وَتَذَرُونَ مَا خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُم مِّنْ أَزْوَاجِکُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ عَادُونَ (166) قَالُوا لَئِن لَمْ تَنتَهِ یَا لُوطُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِینَ (167) قَالَ إِنِّی لِعَمَلِکُم مِنَ الْقَالِینَ (168) رَبِّ نَجِّنی وَأَهْلِی مِمَّا یَعْمَلُونَ (169) فَنَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِینَ (170) إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغَابِرِینَ (171) ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ (172) وَأَمْطَرْنَا عَلَیْهِم مَّطَراً فَسَاءَ مَطَرُ الْمُنذَرِینَ (173) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُّؤْمِنِینَ (174) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ (175)) چون سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» در مکه نازل شد و عدّه زیادی از مردم مکه مخصوصاً آن ملأ و صنادید قریش در برابر وحی الهی مقاومت میکردند و کارشکنی میکردند و دهنکجی و اهانت میکردند وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نگران بود که چرا مردم ایمان نمیآورند که در صدر همین سوره خدا فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ (1)برای تسلّی قلب مطهّر آن حضرت از یک سو و هشدار به مردم مکه از سوی دیگر, قصص فراوانی را در این سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» بیان کردند که بخش پایانی همه این قصص, تنبیه و تعذیب تبهکاران است تا مردم مکه متوجه بشوند و بیدار بشوند. یکی از آن اقوامی که قصّهشان در این سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» آمده است جریان قوم لوط است.
1) (1) 1 . سورهٴ شعراء, آیهٴ 3.
در بحث دیروز اشاره شد که قوم ثمود، ناقه حضرت صالح را عَقْر کردند کُشتند. گاهی ممکن است این سؤال مطرح بشود که چگونه ناقهای که معجزه است به وسیله افراد عادی کشته میشود. معجزه آن است که مانند ندارد کسی نمیتواند مانند آن بیاورد ولی از بین بردن آن در حقیقت معجزه دخیل نیست افرادی را که وجود مبارک عیسای مسیح به عنایت الهی زنده میکردند که فرمود: وَأُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللّهِ (1)اگر مردهای را وجود مبارک مسیح زنده میکرد این کار معجزه بود اگر کسی یک فرد عادی باشد مردهای را زنده کند آن وقت این نقض اعجاز مسیح(سلام الله علیه) است اما اگر کسی را وجود مبارک مسیح با معجزه احیا کند دیگری او را بکُشد اینکه مخالف با اعجاز نیست برای اینکه آن کسی که با معجزه حضرت مسیح(سلام الله علیه) زنده شد بعد از مدّتی با موت طبیعی میمیرد کُشتن کسی که با معجزه حضرت زنده شد این مخالف با اعجاز نیست این ناقه هم بعد از مدّتی میمرد حالا کشتن این ناقه, عقر این ناقه که مخالف معجزه نیست اگر کسی بتواند از سینه این سنگ صمّاء شتری در بیاورد بله آن مخالف معجزه است.
مطلب دیگر درباره قوم ثمود بود که دو تعبیر درباره اینها آمده است در آیه 151 و 152 خدا فرمود: وَلاَ تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ ٭ الَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ یُصْلِحُونَ اینها جمع کردند بین فساد و نفی اصلاح یعنی همه کارهای زشت را انجام میدادند هیچ کارهای خوب هم انجام نمیدادند قهراً کارهایی را که قوم عاد داشتند اینها هم داشتند درست است که از اطلاق این آیه استفاده میشود که اینها در فساد اسراف داشتند هیچ کار صالحی انجام نمیدادند و خلافهایی که قوم عاد داشتند اینها مرتکب میشدند انجام میدادند لکن ویژگی قوم عاد در این بود که أَتَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ ٭ وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ ٭ وَإِذَا بَطَشْتُم بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ (2)این ویژگیها را نداشتند نه اینکه اصل این خلاف را نمیکردند پس اگر از اطلاق آن دو آیه ما استفاده کنیم که هر گونه فسادی را قوم ثمود میکردند این منافات ندارد که برخی از فسادها جزء ویژگیهای قوم عاد بوده یعنی آنها در آن جهت افراط داشتند خب حالا برسیم به بحث امروز.
تأنیث کَذَّبَتْ به مناسبت همان امّت و جماعت و اینهاست و اما تذکیر همه ضمیرهایی که به عنوان ضمیر جمع مذکّر سالم به قوم برمیگردد به لحاظ لفظ قوم است و حضرت لوط(سلام الله علیه) اهل آن منطقه نبود خارج از آن منطقه بود و اگر قرآن کریم از لوط(سلام الله علیه) به عنوان برادر قوم یاد میکند فرمود: إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ اخوّت قبلاً گذشت که گاهی اخوّت نسبی است گاهی ایمانی است گاهی قبیلگی است گاهی انسانی و اجتماعی است اگر کسی مدّتی در جامعهای زندگی کرد جزء برادران اجتماعی آن قوم خواهد بود و اگر در همین آیه فرمود: أَخُوهُمْ لُوطٌ یا در بخشی از آیات دیگر فرمود: وَإِخْوَانُ لُوطٍ (1)نشان میدهد که این برادر اجتماعی اینها بود نه برادر دینی یا قبیلگی یا نسبی.
مطلب دیگر مشترک بین همه این انبیا(علیهم السلام) است که قصصشان در این بخش آمده و آن این است که همه اینها از خودشان تعریف کردند با سه عنصر؛ همه فرمودند ما سابقه درخشان داشتیم همه فرمودند ما لاحقه درخشان داریم همه فرمودند ما مقامی داریم که دیگران ندارند این خودستاییِ نابهجا نیست اگر کسی از طرف ذات اقدس الهی مأمور شد و پذیرش مأموریت او به این است که هم حرف معقول بزند هم خودش مقبولیّت اجتماعی داشته باشد تا مشروعیّت و مقبولیّت هر دو را جمع بکند این خودستایی بیجا نیست انبیا باید بگویند که ما حرفمان معقول است و خود ما مقبول, حرف ما معقول است چون مطابق با برهان است خود ما مقبولیم برای اینکه سوابق درخشان داشتیم لاحقه درخشان هم داریم پس این یک خودستایی ناروا نیست اگر قرآن کریم از انبیا(علیهم السلام) این سه مطلب را بازگو میکند که همه اینها فرمودند ما گذشته خوبی داشتیم همه اینها فرمودند ما آینده خوبی داریم همه اینها فرمودند ما حرف خوبی میزنیم این برای آن است که در موقع پذیرش مردم دو عنصر لازم است یکی مشروعیّتش که از طرف خدای سبحان است یکی مقبولیّتش که شناخت مردم است طبق سابقه و امثال ذلک و لوط گرچه از آن قوم نبود ولی مدّتها در بین آن مردم زندگی کرد مردم هم او را به عظمت شناختند که مقبولیّت رهبران از همین راه تأمین میشود.
1) (4) 2. سورهٴ ق, آیهٴ 13.
پرسش: جناب استاد اینکه نام قوم لوط را نبرده جهت خاصی داشته؟
پاسخ: قوم لوط به پیغمبرشان اسناد داده شد در قوم نوح مگر اسمشان را برده حالا قوم عاد و ثمود در اثر شهرت تاریخی که داشتند درباره عاد فرمود: إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ (1)یا درباره ثمود الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ (2)که شهره تاریخ بودند اما آنهایی که شهره تاریخ نبودند مثل قوم نوح مگر اسم آنها را برده.
بنابراین این خودستایی, محمود است نه مذموم إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ٭ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ ٭ وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ اما توجّه و تنبّهی که وجود مبارک لوط به آن موضع درد و فساد اجتماعی قومش گذاشت این بود حالا آن مسائل دیگر که در جریان عاد و ثمود و اینها بود آنها با آن جملهها گذشت و همان نصایح کافی بود اما آنچه مشکل ویژه قوم لوط بود همین است. یک بیان نورانی از امام رضا(سلام الله علیه) است که حضرت فرمود: «کلّما أحدثَ العبادُ مِن الذّنوب ما لم یَکونوا یعمَلون أحدَثَ الله لهم مِن البلاء ما لم یکونوا یَعرِفون» (3)این از بیانات نورانی آن حضرت است که مرحوم کلینی نقل کرده یعنی هر وقت مردم یک گناه بیسابقه انجام بدهند یک بلا و عذاب بیسابقهای هم دامنگیر آنها میشود الآن شما ببینید این مشکل ایدز و امثال ایدز این بیماریها خب قبلاً اصلاً سابقه نداشت نه اینکه قبلاً بود و نمیتوانستند معالجه کنند گناهان بیسابقه باعث این عذابها و دردها و بلاهای بیسابقه است اینچنین نیست که انسان یک چیز جدایی در عالَم باشد حوادث عالم در انسان مؤثر است اعمال انسان در حوادث مؤثر است این طور نیست که این بیگانه باشد و عالم از او بیگانه همان طوری که رخدادهای جهان در تصمیمگیریهای انسان در کیفیت زندگی انسان مؤثر است اعمال انسان هم در پیدایش حوادث مؤثر است.
این بخش مکرّر در قرآن کریم گذشت که فرمود اگر مردم عمل صالح داشته باشند ایمان داشته باشند بیراهه نروند راه کسی را نبندند ما باران به موقع میفرستیم برکات آسمانی برکات زمینی نصیبشان میکنیم وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ وَلکِن کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ (1)فرمود اگر اینها مردان صالح باشند به خدا و قیامت اعتقاد داشته باشند ایمان داشته باشند ما فصول چهارگانه اینها را تنظیم میکنیم.
خب اگر فرمود: وَقَدَّرَ فِیهَا اقْوَاتَهَا فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ (2)یعنی «فی أربعة فصول» در قرآن فرمود اگر شما بهراه بودید این نعمتها هست خدا به عدد عطش هر گیاهی یک قطره میفرستد منتها اگر یک جامعه لایق بودند این باران را برای آنها میفرستد وگرنه به دریاها راهنمایی میکند فرمود ما باید فرمان بدهیم به این بادها که ابرهای باردار را کجا زایمان کنند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (3)کار ماست بنابراین اینچنین نیست که دعای باران بیاثر باشد نماز استثقا بیاثر باشد سخن صریح ذات اقدس الهی این است که اینها چون بیراهه رفتند ما نعمتهایمان را کم کردیم اگر بهراه باشند لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ خب این هست حالا که اینچنین است بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) این است که اگر یک وقت جامعهای گناه جدید انجام داد گرفتار یک عذاب جدید میشود لوط(سلام الله علیه) به قومش فرمود این گناهتان بیسابقه است این مِنَ الْعَالَمِینَ ما در اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (4)از کلمه الْعالَمِینَ چه میفهمیم؟ یعنی عالَم انسانها یا نه, مطلق عوالم؛ عالم جن یک صورت دارد عالم حیوانات دریایی یک صورت دارد پرندگان یک صورت دارند حیوانات وحشی یک صورت دارند حیوانات حلالگوشت یک صورت دارند هر کدام یک عالمی دارند خدا ربّالعالمین است بیان نورانی حضرت لوط(سلام الله علیه) این بود که کاری شما کردید که هیچ کس نکرده و نمیکند نه جنها میکنند نه سگها میکنند نه خوکها میکنند شما از این حیوانشناسها سؤال کنید آیا سگ نر با سگ نر جمع میشود یا نه؟! بیان حضرت لوط این بود که کاری کردید که هیچ کسی نمیکند نه تنها انسانها; مِنَ الْعَالَمِینَ یعنی مِنَ الْعَالَمِینَ. اینکه ذات اقدس الهی درباره برخی از انسانها فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (5)همین است. شما حالا بررسی کنید ببینید حیوانی پیدا میشود که این کار را بکند آن وقت در شرایط کنونی یک عدّه طرح به مجلسشان میبرند که بگویند این کار قانونی است! خب این قرآن است که میفرماید: بَلْ هُمْ أَضَلُّ لوط(سلام الله علیه) فرمود شما که اصلاً نمیفهمید این کار برای چیست اصلِ ازدواج برای حفظ نسل است ذات اقدس الهی در همه اینهایی که یاد شده این ازدواج را مقرّر کرد برای اینکه نسل بماند فرشتهها این کار را ندارند برای اینکه اینها مرگ و میر ندارند تا زاد و ولد داشته باشند اما جنها این طورند انسانها این طورند پرندهها این طورند وحشیها این طورند ماهیها این طورند چه توالدی چه تولّدی بالأخره آنکه تخم میکند بعد از نکاح تخم میکند دیگر حالا یا حیوانات تولیدیاند نظیر مرغها که تخمگذاری میکنند یا توالدیاند نظیر گوسفندان بالأخره بعد از نکاح است دیگر خب انسان مثل فرشته نیست که بشخصه بماند این به نوع باید بماند این نسل باید حفظ بشود طرزی ذات اقدس الهی انسانها را حیوانها را پرندهها را جهندهها را آفرید که اینها نر و ماده دارند برای حفظ نسل چه در آبزی چه در غیر آبزی فرمود ما این کار را کردیم برای حفظ نسل همان طوری که غذا خوردن برای آن است که شخص بماند و فرشته نیازی به غذا ندارد همان طور ذات اقدس الهی نکاح را برای حفظ نسل خلق کرده و فرشتهها نیازی به نکاح ندارند چون مرگ و میر ندارند.
بیان لطیف حکما این است که انسان که غذا میخورد غذای انسان مثل غذای حیوان در طبیعت آماده نیست این یک سعی فراوان و کوشش زیاد میخواهد تا غذا تهیه کند خب اگر لذّتی از این کار نبرد این غذا را تهیه نمیکند و قهراً میمیرد ذات اقدس الهی لذّتی در غذا خوردن به انسان داده این لذّت تَغذّی به منزله مُزد کارگری اوست این خیال میکند که انسان برای اینکه غذا بخورد لذّت میبرد و چون نمیفهمد و مغالطه میکند و خیال میکند غذا خوردن برای لذّت بردن است تا لذّت در فضای کام او هست دهن میجنباند غذا میخورد اکثر بیماریهای انسان در اثر بدخوری و پرخوری است خب آدم این قدر میخورد که در مجلس آروغ بزند و بارها این حدیث از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شد که در مجلس آن حضرت کسی آروغ زده بود با آن ادبِ الهی که حضرت داشت فرمود مواظب دهنت باش مگر آدم این قدر غذا میخورد که در حضور دیگری آروغ بزند «أقصر مِن جَشاٴک» (1)یک انسان پرخور که خوشفهم در نمیآید (2)این محقّق شدنی نیست خوشدرس بشود نیست چه حوزوی چه دانشگاهی انسانی که همیشه سیر باشد هرگز عاقل و خردمند نخواهد شد به میزانی که انسان غذا لازم دارد غذا میخورد دیگر همان طوری که تفریط بد است افراط هم بد است خب اگر گفتند تا اشتها به غذا نداشتی کنار سفره نرو یک مختصر مانده سیر بشوی بلندشو برای اینکه شما میخواهی جا برای درک داشته باشی این روح شما این را سرگرم کردی که این غذاهایی که خوردی پرخوری کردی این را تبدیل بکند به زباله و حل کند دیگر جا برای فکر برایش نگذاشتی شما حکیمی را وادار کردی که بیاید زبالههای شهر را جمع بکند خب بله این میکند ولی خب حیف است دیگر, اگر فقیهی را حکیمی را استادی را طبیبی را بگویی تو باید این زبالههای شهر را جمع بکنی مجبورش بکنی خب میکند ولی بالأخره او کار مهمتری دارد این روح, حکیم است فقیه است طبیب است بزرگوار است آدم این را تمام برنامهها را بدهد که این غذاهایی را که خوردیم را هضم بکند تحویل دستشویی بدهد خب این ظلم به روح است دیگر, به مقداری که این بدن نیاز دارد انسان غذا میدهد و این غذا را همین نفس تبدیل میکند چرا انسانی که مرد این غذا دیگر هضم نمیشود چون خود بدن از آن جهت که بدن است غذا هضم نمیکند خب پس این روح که خلق شده است خلیفه الهی باشد عالِم باشد محقّق باشد او را که انسان وقف کار بیجا نمیکند. غذا خوردن حسابی دارد نکاح هم حسابی دارد غذا برای حفظ شخص است به مقدار معقول و نکاح برای حفظ نسل است به مقدار معقول فرمود ما زن آفریدیم مرد آفریدیم نر و ماده آفریدیم دریایی این طور است صحرایی این طور است پرندهها این طور است جنها این طورند انسانها این طورند که نسل بماند شما کاری کردید که نه پرنده میکند نه درنده میکند نه صحرایی میکند نه دریایی میکند مَا سَبَقَکُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ آخر این چه کاری است دارید میکنید؟! این فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ (3)را که شیطان تهدید کرده احیاناً میتواند یکی از مصادیق تغییر خلقت هم همین کار باشد در قرآن کریم فرمود: تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ (4)راه را میبندید برای اینکه ازدواج و نکاح برای حفظ نسل است اینکه نسل تولید نمیکند.
خب اینکه قرآن کریم فرمود: بَلْ هُمْ أَضَلُّ برای آن است که حیوانها به اندازه هوشی که دارند درندهاند و بیراهه میروند به حسب ظاهر; ولی انسان چون هوشش بیش از حیوانات است اگر این هوش وافر را در راه انحراف صرف بکند خب یقیناً از هر حیوانی بدتر است دیگر لذا فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)وجود مبارک لوط فرمود کارتان بیسابقه بود آخر شما ببینید جنها این کار را میکنند پرندهها این کار را میکنند درندهها این کار را میکنند کلاب این کار را میکنند خنازیر این کار را میکنند مَا سَبَقَکُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ این را گفت. تمام تلاش و کوششی که وجود مبارک لوط کرد یک خانواده به او ایمان آوردند هم خانواده خودش بود به استثنای زن خانواده اینکه شما میبینید علوم تجربی پیشرفت کرده و چون معرفتشناسیشان تجربی است و نه تجریدی اینها یک دور باطلی از حس به خیال از خیال به حس دارند این دور باطل مثل همین چرخ فلک است این هرگز انسان را به جایی نمیبرد این یک دور باطلی است سینماها این طور است هنرها این طور است علوم روز این طور است این طور نیستند که این علوم اگر تجرید در آن نباشد انسان را به جایی برساند این از حس به خیال, از خیال به حس همان طور دور باطلی است که دارد در بعضی از روایات ما فرمودند «کحمار الطاحونه» (2)طاحونه یعنی آسیاب که طحن میکرد این گندم را آرد میکرد حمار برای اینکه بگردد و این آسیاب را بگرداند - قبلاً آسیاب با آب نمیگشت به وسیله همین حیوانات میگشت - و بتواند این گندمها را آرد بکند چون حرکتش دوری بود چشمش را میبستند چون چشمش را میبستند او را میراندند این خیال میکرد صبح تا غروب چند کیلومتر راه رفته بعد که غروب چشمش را باز میکردند میبیند سر جای خودش است اینها با چشم بسته دارند حرکت میکنند مکرّر دور خودشان میگردند, دور خودشان میگردند یک فلان صنعتی اختراع میکنند که در فلان کار پیشرفت بیشتری کنند از حسّی به حسّی از خیالی به حسّی از حسی به خیالی در همین دور باطل میگردند چون معرفتشناسی اینها فقط تجربی است چیزی را که نبینند نمیپذیرند همان ابطالپذیریشان همین است گفتند ما چیزی را قبول میکنیم که محسوس باشد قابل ابطال باشد قابل اثبات باشد خب قابل ابطال و اثبات باید باشد اما نه تنها با تجربه, نیمهتجربی هم است بالاتر از آن است, تجریدی فلسفه و کلام است بالاتر از آن است, تجریدی ناب عرفان نظری است بالاتر از آن است, شهود عرفانی است که فوق همه اینهاست, وحی انبیاست که فوق کل است اینها راههاست. اینها همان «دیوار پسِ ده دیدهاند» خیال میکنند علم همین است غرض این است که اگر وجود مبارک لوط فرمود: مَا سَبَقَکُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ این الْعَالَمِینَ همان الْعالَمِینَ است که ما میگوییم اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ نه تنها جوامع انسانی الآن که اینجا میفرماید: أَتَأْتُونَ الذُّکْرَانَ مِنَ الْعَالَمِینَ یعنی «أتأتون من العالمین من الذکران» یعنی در بین جهانیان همین فقط شمایید که نر با نر جمع میشود همین، اینکه انسان این کتاب را میبوسد این حدیث را میبوسد در و دیوار حرم را میبوسد برای اینکه اینها واقعاً ما را آدم کردند مرحوم علامه طباطبایی این طور بود ما هم خب به تبع ایشان این طوریم این در و دیوار حرم را آدم میبوسد اینها نه تنها چیز به ما یاد دادند اینها ما را آدم کردند - آدم یعنی آدم - وگرنه ما هم همان طور میشدیم ایران را که نگذاشتند از نظر صنعت پیشرفت بکند بر فرض از نظر صنعت پیشرفت بکند مثل این کشورها میشد که الآن این قانون را بردند به مجلس!
پرسش: دنیای خودشان را آباد کردند.
پاسخ: چه وقت دنیا را آباد کردند روزانه در عذاب الیماند این چه آبادی است خب شما میبینید باغ وحش هم هست در جنگل هم این حیوانات خوب دارند زندگی میکنند این کجای آبادی است مگر این درندهها بد زندگی میکنند بد میخورند بد مینازند بد بازی میکنند فرمود: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ (1)با اینکه قرآن کتابِ ادب است هیچ کسی را فحش نمیدهد در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود مبادا به مقدّسات کسی فحش بدهید اگر به مقدّسات کسی فحش دادی او هم برمیگردد فحش میدهد مرتب جنگ و کشتار داخلی است همین کتاب که میفرماید: وَلاَتَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ (2)فرمود: إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعَامِ بعد فرمود سه راه دارد یا برهان یعنی تحقیق کنید میبینید که همین در میآید یا حرف وحی را گوش بدهید یا دو روز صبر کنید ببینید اینها به چه صورت محشور میشوند اگر راه برهان است ثابت میکند اینها حیواناند همین, اگر راه نقل است انبیا فرمودند اینها حیواناند, اگر نه راه نقل است نه راه عقل دو روز صبر کنید میمیرید میبینید که چه کسی حیوان محشور میشود چه کسی حیوان محشور نمیشود این زندگی, زندگی حیوان است همه اینها الآن میبینند که شصت سال است یک عدّه را از شهرشان آواره کردند آنها در اردوگاه متولّد میشوند نکاح میکنند میمیرند همانجا دفن میشوند احدی هم زبانش باز نیست خب این چه انسانیّتی است؟! شما میبینید آناءاللیل و اطراف النهار در مرئای همه است در منظر همه است هیچ کسی هم زبانش باز نیست خب این چه انسانیّتی است چه علمی است؟!
وجود مبارک لوط فرمود در همه عوالم شما بگردید این کار را نمیبینید اگر [حضرت لوط] پیغمبر نبود که خب آدم میگفت شما از کجا میگویید در حیوانات نیست در جنها نیست این چون کلام الله است دیگر همان طوری که در سورهٴ «فجر» فرمود: الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ (1)ما با ضرس قاطع پذیرفتیم چرا چون کلام کسی است که از کلّ جهان خبر دارد او فرمود در جهان این طرزی که عاد ساخته بودند بیسابقه است ما هم میگوییم سمعاً و طاعتاً این بیان مبارک لوط پیغمبر که فرمود احدی از عالمین این کار را کرده و نمیکند میگوییم حق است و درست است برای اینکه این از وحی خبر میدهد از تجربه خبر نمیدهد که تا شما بگویید این طرف آب چیست آن طرف آب چیست آنکه فرمود: مَا سَبَقَکُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ العَالَمین قرینه است که این آیه أَتَأْتُونَ الذُّکْرَانَ مِنَ الْعَالَمِینَ یعنی «أتأتون» شما «مِن العالمین» با «ذُکران» کاری که احدی از عالمین نکرده و نمیکند شما دارید میکنید خب وَتَذَرُونَ مَا خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُم مِّنْ أَزْوَاجِکُم شما اگر برای اطفاء غریزه است که خدای سبحان طرزی نر و ماده را آفرید سازمان آفرینش اینها را مجهّز کرد طرزی مردها را طرزی زنها را مجهّز کرد آماده کرد که اینها برای تأمین نیازهای مشروع یکدیگر خلق شدند تعبیر «أزواج» هم به قرینه ما یأتی است به قرینه أوْل است وگرنه اینها که بالفعل زوج نیستند.
مستحضرید که زوجه مثل زوج آن فصاحت را ندارد لذا در قرآن کریم اصلاً کلمه زوجه یا زوجات به کار نرفته همهاش زوج و ازواج به کار رفته اسْکُنْ أَنْتَ وَزَوْجُکَ (2)کلّ واحد وقتی ضمیمه دیگری بشود میشود زوج، مرد زوج زن است زن زوج مرد است در فارسی نیازی به تاء نیست در عربی هم بعضی از کلمات نیازی به تاء نیست حالا ما خیال کردیم همان طوری که عمّه را عمّه میگوییم بگوییم خواهر را باید همشیره بگوییم آخر حتماً باید غلط بگوییم خب مگر فارسی تاء تأنیث قبول میکند همشیر دیگر, در عمو و عمه خب چون عمه عربی است بله جا برای تاء تأنیث است اما در همشیر تاء تأنیث برای چه؟! زوج هم معنایش این است که اگر کنار او قرار بگیرد میشود دوتا خب هر کدام همین طورند دیگر؛ مرد زوج زن است زن زوج مردم است حالا گاهی هم برای اینکه اشتباه نشود زوجه میگویند ولی غرض این است که تعبیر صحیح همان زوج است. فرمود ازواج شما این ازواج یعنی ازواج آینده به قرینه أوْل بعد با بل اضرابیه نشان میدهد که اصلاً شما یک آدم متجاوزی هستید نه «عَدوتم» نه «کنتم عادین» بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ عَادُونَ این با جمله اسمیه با تعبیر عَادُونَ نشان میدهد که این نهایت مبالغه است در تعدّی و تجاوز اینها همان کاری که شیطان گفته که من اینها را میگویم فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ (3)این یکی از مصادیق تغییر نظام خلقت است.
درباره نوح چون همشهریشان بود برای آن منطقه بود گفتند اگر دست برنداری لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ (1)اما نسبت به لوط چون اهل این شهر نبود و مهمان این شهر بود گفتند: لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِینَ تو را از شهرمان بیرون میکنیم فرق این تهدید با تهدید نوح و مانند آن همین است گفتند: لَئِن لَمْ تَنتَهِ یَا لُوطُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِینَ حضرت فرمود: إِنِّی لِعَمَلِکُم مِنَ الْقَالِینَ من دشمن رسمی این کارم بعد به خدا عرض کرد رَبِّ نَجِّنی وَأَهْلِی که به من ایمان آوردند مِمَّا یَعْمَلُونَ خدای سبحان دعای او را مستجاب کرد به استثنای همسرش که کافره بود فَنَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِینَ ٭ إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغَابِرِینَ که مانده است ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ تَدمیر همان اهلاک است دمارشان را در آوردیم هم سنگبارانشان کردیم هم زمین دهن باز کرد و اینها را فرو برد ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ ٭ وَأَمْطَرْنَا عَلَیْهِم مَّطَراً فَسَاءَ مَطَرُ الْمُنذَرِینَ در سورهٴ «اعراف» در سورهٴ «هود» در سورهٴ «حجر» این امطار و امثال امطار کاملاً مطرح شد دیگر نیازی به تکرار نیست إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُّؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
کَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَیْکَةِ الْمُرْسَلِینَ (176 إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ أَلاَ تَتَّقُونَ (177) إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ (178) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ (179) وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمینَ (180) أَوْفُوا الْکَیْلَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ (181) وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ (182) وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (183) وَاتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِینَ (184) قَالُوا إِنَّمَا أَنتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ (185) وَمَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا وَإِن نَّظُنُّکَ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ (186) فَأَسْقِطْ عَلَیْنَا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (187) قَالَ رَبِّی أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ (188) فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ کَانَ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (189) إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ (190) وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ (191))
1) (24) 3. سورهٴ شعراء, آیهٴ 116.
در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» ضمن بیان معارف کلی, قصه هفت پیغمبر از پیغمبران الهی(علیهم السلام) را بازگو فرمود تا تسلّی باشد برای قلب مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و هشدار و ایقاظی باشد برای امّت و جامعه اسلامی. جریان نوح را جریان ابراهیم را جریان موسی را جریان هود را جریان صالح را جریان لوط را و جریان شعیب را این هفت پیغمبر را ذکر فرمود صدر و ساقه این قصص هفتگانه هم واقعیّتی بود که همه این انبیا خود را به سه اصل اساسی معرّفی کردند که سوابق ما درخشان بود لاحقه کار ما هم شفاف و روشن است بین آن سابق و این لاحق هم حرفهای ما معقول و مقبول است شما نه میتوانید درباره سابقه ما نقدی داشته باشید نه درباره آینده ما نگران باشید نه در فعلیّت ما حرفی دارید پایان تلخی که دامنگیر تبهکاران شد و پایان شیرینی که بهره انبیا و پیروانش شد اینها را هم ذکر فرمود تا هم نسبت به پیغمبر و اهل بیتش(علیهم السلام) بشارتی باشد, نسبت به مؤمنانِ به این خاندان بشارتی باشد و نسبت به تبهکاران و منحرفان هشداری. در جریان حضرت شعیب چه در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» چه در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و در بخشی از سوَر دیگر تعبیر قرآن کریم این است که ما شعیب را که برادر آنها بود بر آنها فرستادیم که خب این اخوّت باید اخوّت قبیلهای و نژادی باشد.
وقتی نوبت به اصحاب اِیکه فرا میرسد سخن از برادر نیست حوزه مأموریت وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) هم بخش مدین بود هم اَیکه, ایکه یک منطقه پردرختی است که درختهای او ملفوف و مُلتف و پیچیده و درهم است مردم آن منطقه پیوند نژادی با وجود مبارک شعیب نداشتند ولی مردم منطقه مدین پیوند نژادی داشتند آنجا که سخن از مدین است میفرماید: وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً آنجا که سخن از ایکه است سخن از مدین نیست تعبیر به برادر نکرده مثل همین سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» که فرمود: کَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَیْکَةِ الْمُرْسَلِینَ ٭ إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ اما آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «هود» و مانند آن آمده است سخن از مدین است؛ آیه 84 سورهٴ «هود» این است وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» آیه 185 این است وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً [و نیز در آیه 36 سورهٴ «عنکبوت»] بنابراین حوزه رسالت وجود مبارک شعیب دو بخش داشت بخشی جزء همنژادیها و قومیّت وجود مبارک شعیب بودند که اهل مدیناند تعبیر به برادر شده بخش دیگر که اصحاب ایکه بودند تعبیر به برادر نشده.
خب أَصْحَابُ الْأَیْکَةِ را مذکر آورد برای اینکه بر خلاف قوم است قوم به تعبیر جناب زمخشری چون تصغیرش «قُوَیْمِه» است تأنیث سماعی دارد و نیز به معنای جماعت و امّت است فعل مؤنث آورده شد فرمود: کَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ اما أَصْحَابُ نه تأنیث سماعی دارد نه تصغیر سماعی دارد و مانند آن لذا ضمیر مذکّر آورد فرمود: کَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَیْکَةِ الْمُرْسَلِینَ ٭ إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ أَلاَ تَتَّقُونَ ٭ إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ ٭ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ ٭ وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَی رَبِّ الْعَالَمینَ.
مشکل اصلی مردم مدین و اِیکه کمفروشی بود حالا گاهی گرانفروشی مشکل است گاهی کمفروشی مشکل است کالاها را اجناس را یا با حجم میفروختند یا با وزن میفروختند اگر با حجم میفروختند میشد کِیل اگر با وزن میفروختند میشد ترازو، اینها هم در حجمفروشی مشکل داشتند هم در وزنفروشی مشکل داشتند. در حجمفروشی کِیل و پیمانههایشان دو گونه بود با پیمانههای پر میگرفتند با پیمانههای کم میدادند در وزنفروشی هم بشرح ایضاً قرآن کریم درباره قوم مدین این دو خطر را گوشزد کرد و در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» هم این را به عنوان اصل کلی بیان کرد (1)در سورهٴ مبارکهٴ «تطفیف» یا «مطففین» به عنوان وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ این را به صورت همگانی بیان کرده که عذاب الهی منتظر گرفتن کمفروشان و بدفروشاناند وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ این مُطفّفین چه کسانیاند الَّذِینَ إِذَا اکْتَالُوا عَلَی النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ عندالاکتیال پُر میگیرند اِکتالَ یعنی کالا را از این روستایی با کیل گرفت با پیمانه گرفت «اِکتالَ» تحویل گرفت چون مفاعله است با پیمانه تحویل گرفت إِذَا اکْتَالُوا عَلَی النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ با اکتیالِ پر میگیرند اما وَإِذَا کَالُوهُمْ بخواهند به دیگران بدهند با یک کیل ناقص میدهند وَإِذَا کَالُوهُمْ أَو وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ (2)أخسَر یعنی خسارت وارد کرد، اینها کارشان این است این باسکولها هم همین طور است گاهی اکتیالش تام است کیلش ناقص, گاهی اتّزانش تام است وزنش ناقص آن وقتی که میخواهند تحویل بگیرند پر تحویل میگیرند آن وقتی که میخواهند تحویل بدهند کم تحویل میدهند إِذَا اکْتَالُوا عَلَی النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ اما وَإِذَا کَالُوهُمْ أَو وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ این خطری است که ذات اقدس الهی گذشته از ضرر دنیایی, تهدید جهنم را هم در سورهٴ مبارکهٴ «مطففین» بیان کرده (3)و اینها جزء حکمتهای عملی است.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت که فرمود اینکه میگویند حکمت, حکمت دو قسم است مقداری به نظر و جهانبینی برمیگردد که خدایی هست و قیامتی هست و وحی و نبوّتی هست و امامتی هست و رسالتی هست و ولایت اهل بیت است اینها به جهانبینی برمیگردد یک مقدار به حکمت عملی برمیگردد که جهانداری است که چگونه با مردم رفتار کنید چگونه با خودتان رفتار کنید چگونه با نظام رفتار کنید چگونه با جامعه رفتار کنید بعد از اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» بخش آن جهانبینی و توحید و اینها را ذکر فرمود, آیه 35 فرمود: وَأَوْفُوا الْکَیْلَ إِذَا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً بعد از چند آیه فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ (1)اینکه فرمود: یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ این همهاش فلسفه و کلام نیست یعنی کاسبی که عندالاکتیال و الکیل, عند الاتّزان و الوزن امین باشد در این چهار جهت او حکیم است لازم نیست کسی حالا فلسفه بخواند لازم نیست تفسیر بخواند اگر کسی به دین عمل کرده حکیم است حکمت عملی است دیگر حالا حکمت نظری نداشت, نداشت اینکه فرمود: یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (2)همهاش مربوط به اندیشه و نظر نیست یک کاسبِ امین، خیرِ کثیر دارد یک کارمند امین، خیر کثیر دارد برای اینکه در چهار بخش پاک است هم در گرفتن و در دادن کِیلی هم در گرفتن و دادنِ وزنی، فرمود: ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ اگر خدا فرمود: یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (3)پاکیِ جامعه هم, طهارت جامعه هم, تقوای جامعه هم حکمت است منتها حکمت عملی است جامعهای که کمفروشی نکند گرانفروشی نکند جامعه حکیم است این جامعه یقیناً روی صلاح و فلاح را میبیند. وجود مبارک شعیب فرمود: أَوْفُوا الْکَیْلَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ نفرمود «و لا تخسرون» فرمود اصلاً اینکاره نباشید که پُر بگیرید و کم بدهید رازق، دیگری است مشکل آنها این بود مشکل عصر دیگر گرانفروشی است فرمود: أَوْفُوا الْکَیْلَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ اصلاً جزء مُخسِرین نباشید که به مردم خسارت برسانید وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ با ترازویِ صاف بگیرید با ترازوی صاف بدهید کم ندهید. بعد سخن از کیل و وزن نیست حالا آنها که با مساحت چیز میفروشند نظیر پارچهفروشها آنهایی که با درجه و امثال ذلک میفروشند اینها که دیگر کِیل و وزن نیست این از جوامعالکلم قرآن کریم است جوامعالکلم کلماتی است که برای بشر مِن الأولین و الآخرین نافع است، اختصاصی به مسلمان و یهودی و مسیحی و زرتشتی و اینها ندارد هر که انسان است این اصل برای او خوب است. این تعبیر جزء جوامعالکلم است فرمود: وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ با هر کسی معامله میکنی چه مسلمان چه غیر مسلمان میخواهی درس بگویی بیمطالعه نرو همین طور انبار کرده حرف نزن سخنرانی بکنی بیمطالعه نرو, چیزی میخواهی بنویسی بیمطالعه ننویس, اهل رسانهای بیتحقیق دهن باز نکن وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ چه مسلمان چه کافر أَشْیَاءَهُمْ, أَشْیَاءَهُمْ یعنی أَشْیَاءَهُمْ سخن از خوراکی و پوشاکی و نوشاکی و اینها نیست خب کسی است بدون مطالعه رفته سر کلاس، این مشمول این نهی است دیگر بیمطالعه رفته منبر, بیمطالعه دست به قلم کرده, بیمطالعه رفته روی میز کارمندی نشسته, با اینکه متخصّص نیست رفته آنجا دکان باز کرده این جزء جوامعالکلم است فرمود مسلمانی باش, کافری باش, کم نده کم نیاور! این است که این کتاب را آدم میبوسد وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ.
اما آنچه در بحث دیروز گرچه باید در پایان مطرح بشود در جریان قوم لوط مستحضرید اینکه قرآن فرمود: إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا (1)این هم جزء جوامعالکلم است منتها نبأ را به عنوان تمثیل ذکر کرده نه به عنوان تعیین یعنی «إن جاءکم بیبیسی بنبأ فتبیّنوا, إن جاءکم بیبیسی بفیلم فتبیّنوا, إن جاءکم بیبیسی بسریال فتبیّنوا, إن جاءکم سایت بخبر فتبیّنوا» خب شما در شرایط کنونی میبینید جایزه صلح نوبل را به اشقیالأشقیاء میدهند شما توقّع دارید جریان قوم لوط را اینها همین طور بیفرهنگسازی ترویج کنند اول میگویند این خواسته بشر است فطرت بشر است. باخبر هستید یا نیستید یک مؤسسه رسمی در همین کشورهای اروپایی بود که حالا نمیخواهم نامش را ببرم بالصراحه یک عدّه از مهندسین آنجا ثبتنام کرده بودند و بالصراحه در چهره این ساختمان نوشته بود که شما ما را درک نمیکنید همین قوم لوط ها خب اول فرهنگسازی میکنند بعد میگویند فلان حیوان این کار را کرده, فلان حیوان این کار را کرده, حیوانها میکنند انسانها میکنند شما ما را درک نمیکنید این همان حرف خود قوم لوط است که گفته شما مقدسنمایی میکنید إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ (2)خب اینها که به حضرت لوط(سلام الله علیه) و مؤمنان به او اهانت میکردند چه میگفتند؟ جریانش را که در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» و اینها خواندیم فرمود شما مقدسنمایی میکنید شما عقبافتادهاید شما چه حرف میزنید حرفی برای گفتن ندارید بیخود خودتان را به طهارت میزنید این یک امر فطری است امر علمی است بشر پذیرفته آن وقت هم همین حرف را میگفتند خب این دنیایی که جایزه صلح نوبل را به اشقیالأشقیا میدهد حقوق بشر را هم به اشقیالأشقیا میدهد خب این شما توقع دارید فرهنگسازی نکند کار قوم لوط را رایج نکند علمی نکند. قصّهای را مرحوم بوعلی نقل کردند که برخی از حیوانات چشمشان را بستند که با محارمشان جمع بشوند وقتی این حیوان چشم باز کرد آن قدر خودش را به زمین زد تا هلاک شد حیوانات هم این کار را نمیکنند. آری ممکن است همان طوری که چهارتا انسان را در اثر بدآموزی بیراهه ببرند چهارتا حیوان دستآموز را هم ممکن است بیراهه ببرند اما کفی بذلک فخرا, حرفی از حرف وحی بالاتر نیست فرمود: مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً (3)این میفرماید این بر خلاف فطرت است فطرت نیازی دارد ذات اقدس الهی آن را هم آفریده تَذَرُونَ مَا خَلَقَ لَکُمْ (4)این نیازها را از راه صحیح برطرف کرده حالا اینها آمدند از راه غیر صحیح دارند نیازشان را به نحو کاذب برطرف میکنند بنابراین اگر قرآن فرمود: إِن جَاءَکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا فیلم بشرح ایضاً سایت بشرح ایضاً سریال بشرح ایضاً رسانه بشرح ایضاً مناظره بشرح ایضاً اگر بیبیسی و امثال بیبیسی چیزی نشان داد فَتَبَیَّنُوا برای اینکه شما الآن میبینید اینها یک بیّنالغی را بیّنالرشد میکنند خب جایزه صلح نوبل را باید به چه کسی بدهند به کسی که آتشافروز و آتشبیار معرکه است و دست به انفجار دارد و تروریست بینالملل دارد و تروریست دولتی دارد و عدّه زیادی را آواره میکند این بیچارهها که بارها به عرضتان رسید اینها در طیّ این پنجاه, شصت سال در همان اردوگاه به دنیا میآیند درس میخوانند ازدواج میکنند زندگی میکنند میمیرند همانجا دفن میشوند آن وقت این بشر، کسانی را که اینها را به این روز سیاه نشانده به او جایزه صلح نوبل میدهد این است دنیا! لذا فرمود اگر چیزی شنیدید روزنامهای خواندید ماهوارهای دیدید در اینترنت دیدید در سایتها دیدید فَتَبَیَّنُوا این بحثهای مربوط به دیروز.
فرمود: أَوْفُوا الْکَیْلَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ ٭ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ آنها حرفهای کلی و جامع است آن هم نافع است اما این جزء جوامعالکلم است وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ.
وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ حالا صادرات چطور؟ یک وقت است که کافر حربی است در میدان جنگ است البته مالش فیء مسلمین است اما حالا کسی با کشور کفر دارد معامله میکند کمفروشی کند گرانفروشی کند زیر و روی جعبه دو گونه باشد خب این را قرآن نهی کرده فرمود میخواهی میوه بدهی به کافری به ملحدی به بتپرستی زیر و رویش یکی باشد درست بفروش وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ کفی بذلک نورا! کافر حربی در میدان حرب مالش فیء مسلمین است حرفِ دیگر است اما در تجارتها همه اینها مشمول این اصل است وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ عَثوْ و عِیث هر دو به معنی فساد است این مُفْسِدِینَ حالِ تأکیدی است وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ بعد میفرماید این حرفها, حرفهای تازه نیست حرفهای همه انبیاست اگر قبل از این نسل, انسانهایی بودند ازدواج نمیکردند یا بعد از این نسل, انسانهایی بیایند ازدواج نکنند حتماً نظیر فرشته میمانند مرگپذیر نیستند و اگر موجودی باشد که مرگپذیر باشد ناچار است که نسل را از راه ازدواج حفظ کند تعبیر قرآن کریم درباره همسرداری دو مسئله است یکی مسائل اخلاقی و اجتماعی و تعاون و آنها فرمود دو چیز است که اساس زندگی را حفظ میکند یکی محبّت عاقلانه و یکی رحم و مهربانی عطوفانه اینها دو عنصریاند که زندگی را نگه میدارند آن مسئله جهیزیه و مهریه سهم تعیینکننده ندارد هر چه زندگی سادهتر, بهتر. فرمود: خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً (1)اگر دوستی بر اساس غریزه باشد همین که سن بالا آمده غریزه اُفت کرده خانواده متلاشی میشود چه اینکه غرب همین طور است یا شدّت طلاق و کثرت طلاق همین است اما اگر دوستی بر اساس عقل و دین باشد زندگی هر چه بالاتر میآید سن بالاتر میآید محبّت بیشتر میشود غیر معصومین(علیهم السلام) دچار لغزش و اشتباه میشوند فرمود هر کدام از دو طرف لغزیدند و اشتباه کردند طرف دیگر فوراً مهربانانه ترمیم بکند این دو اصل است که خانواده را حفظ میکند خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً مسکن را مرد باید تهیه کند ولی سَکینت را به عهده زن گذاشت آرامش منزل, سکینت منزل با تولیت زن است مسکن را که آشیانه است مرد باید تهیه کند اینها طرز زندگی است اما آن بحث غرایز جنسی و حفظ نسل را در آیه دیگر فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتوْا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ یک مزرعه است اما سعی کنید وَقَدِّمُوا لأَنْفُسِکُمْ (2)به فکر فرزند صالح باشید درست است نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ درست است فَأْتوْا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ اما قَدِّمُوا لأَنْفُسِکُمْ به فکر فرزند خوب باشید این درباره حفظ نسل است، آیات بخشی مربوط به حفظ نسل است بخشی مربوط به اصول خانوادگی است این اصول را ذات اقدس الهی فرمود ما در درون افراد تعبیه کردیم به وسیله انبیا از بیرون گفتیم این انبیا آمدند این چراغ درونی مردم را با بالا کشیدن فتیله مشتعلتر و شفافتر کردند که «یُثیروا لهم دفائنَ العقول» (3)فرمود: وَاتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ (یک) وَالْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِینَ (دو) جِبلّه یعنی ذویالجبلّه, ذویالجبلّه یعنی ذویالفطره؛ میگویند این وصف جبلّی است.
خدا غریق رحمت کند سید مرتضی را این تعبیر از ایشان است که فرمود چرا میگویند فلان وصف جبلّی است اگر وصفی زودگذر باشد عاریه باشد نمیگویند جبلّی اگر مثل جَبل اگر مثل کوه باشد به این آسانی از بین نرود (یک) و نگهدار و نگهبان حوزه زندگی انسان باشد (دو) به چنین وصفی میگویند جِبلّی، کار جبل چیست؟ جبل غیر از تپههایی است که در کویر پدید میآیند این را نمیگویند جبل, جبل آن است که مستحکم باشد ریشه در زمین داشته باشد مانع نوسان و اضطراب زمین باشد (یک) در دل خود معدن بپروراند (دو) همه سرماها و تگرگها و برفها را با سینه بخرد (سه) اینها را در درون خود جاسازی کند به صورت یک چشمه (چهار) از دامنه خود در دشت پراکنده کند (پنج) اینها کار جبل است اگر وصفی در درون ما این اوصاف خمسه را داشت میشود جِبلّی و اگر وصف زودگذر بود نظیر تپههایی که در کویر در اثر یک گردباد پدید میآید آن شنها یک جا جمع بشوند این را نمیگویند کوه این را نمیگویند جبل پس وصفی جبلّی است که در درون ریشه داشته باشد ذات اقدس الهی میفرماید این حرفهایی که من میگویم در درون انسانها ریشه دارد اینها را من خلق کردم وَاتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ (یک) «و ذوی الجبلّة الأوّلین» (دو) این «ذَوی» محذوف است وَالْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِینَ یعنی صاحبان جبلّه که این صاحبان در گذشته بودند یعنی گذشته این طور بود حال هم این طور است آینده هم همین طور است حرفِ ما تبیین آن طوری است که در درون شماست ما چیزی بیرونی که تحمیل بر شما باشد نگفتیم و نمیگوییم اگر گفتیم زن و مرد وضعشان این است این مطابق جِبلّت است اگر گفتیم کمفروشی و بدفروشی خلاف است این مطابق جبلّت است اگر گفتیم در اکتیال و کیل یکسان بیندیشید در اتّزان و وزن یکسان بیندیشید بر اساس همین جهت است این حرفهایی است که به دیگران هم گفتیم وَاتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِینَ این فرمایش وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) است.
آنها چه گفتند؟ آنها گفتند تو سه مشکل داری اولاً مسحوری بلکه مُسحَّری جادوشدهای, جنزدهای همین بتها یا غیربتها تَسحیر کردند که «تسحیر» قبلاً گذشت صیغه مبالغه است تشدید و کثرت را میرساند مُسحَّر شدیدتر از مسحور است (این یک) وَمَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا بشر نمیتواند پیغمبر باشد اگر پیغمبری هست باید مثلاً فرشته باشد (دو) سوم اینکه گمان ما این است که تو - معاذ الله - دروغ میگویی وَإِن نَّظُنُّکَ این «إن» مخفّف از مثقّله است وَإِن نَّظُنُّکَ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ پیشنهاد میدهیم اگر راست میگویی پیغمبری یک گوشه از آسمان، بالای سر ما ساقط بشود حالا یا منظور آسمان است یا ابرهای بزرگ که به منزله کوههاست که خدا در قرآن در سورهٴ مبارکهٴ «نور» از این ابرهای حجیم فضایی تعبیر به کوه کرده فرمود: وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ (1)ما این تگرگها را از کوههای آسمانی میآوریم آنچه بالای سر ماست از او به سماء یاد میشود این ابرهای غلیظ انباشته را میگویند جَبل, جبل فضایی, کوه فضایی این یک تعبیر رایج عربی هم است وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِن جِبَالٍ فِیهَا مِن بَرَدٍ این تگرگ را از آنجا میآوریم وگرنه این هواپیمایی که رد میشوند بالای این کوههای فضایی هستند.
فرمود اینها اینچنین گفتند فَأَسْقِطْ عَلَیْنَا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ وجود مبارک شعیب(سلام الله علیه) فرمود: رَبِّی أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ اولاً تمام کارهای شما را خدا میداند (یک) درباره آوردن معجزه هم [سخن ما این است که] ما رسولیم مأموریم هر وقت خدا اراده فرمود ما میآوریم نفرمود ما نمیآوریم رَبِّی أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ ٭ فَکَذَّبُوهُ اینها تکذیب کردند یا در اثر تَسحیر یا در اثر بشر بودن یا در اثر احتمال دروغ یا در اثر تعجیزی که داشتند گفت حالا که این معجزه را نیاوردی مثلاً - معاذ الله - کاذبی. آنگاه ذات اقدس الهی فرمود: فَأَخَذَهُمْ عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ ابرهای سنگینی تلّی از ابر آمده به حیات اینها خاتمه داده با آن باران عذاب بر اینها بارید و حیات اینها خاتمه داد و از چنین روزی تعبیر به عظیم فرمود نه از عذابش تعبیر به عظیم فرموده باشد قبلاً هم گذشت که این مبالغهاش بیشتر است یک وقت میفرماید عذاب عظیم است یک وقت میفرماید عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ معلوم میشود آن عذاب به قدری عظیم است که آن روز را هم عظیم کرده این تعبیر إِنَّهُ کَانَ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ قویتر از آن است که بفرماید «إنّه کان عذاباً عظیما», عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ٭ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُؤْمِنِینَ ٭ وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیرُ الرَّحِیمُ.
1) (14) . سورهٴ نور, آیهٴ 43.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (192 نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ (193) عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ (194) بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ (195) وَإِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ (196) أَوَ لَمْ یَکُن لَهُمْ آیَةً أَن یَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِی إِسْرَائِیلَ (197) وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَی بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ (198) فَقَرَأَهُ عَلَیْهِم مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ (199) کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ (200)) در صدر این سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» از عظمت قرآن و کتاب مبین بودن آن سخن به میان آمد فرمود: طسم ٭ تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (1)بعد از بیان این قصص هفتگانه و اتحاد صدر و ساقه این قصص هفتگانه و تبیین قدر مشترک بین انبیا و اُمم برگشتند به اصل مسئله تنزیل. فرمود قرآن کریم یک کتاب نازل نیست یک کتاب متنزِّل است فرق نازل و متنزّل این است که نازل یعنی حرفِ سطحی و بیمحتوا, متنزّل یعنی حرفی است که از جای بلند آمده مسیری را طی کرده پیامی دارد تا شنونده را با همین مسیر به مقام برتر و بالاتر برساند. فرمود این کتاب نازل نیست یک کتاب سطحی نیست کتابی است که همه اگر تدبّر کنند معارف فراوانی از آن استفاده میشود این تنزیل است و تنزّلیافته است نه نازل.
مطلب دوم آن است که نزول همان طوری که در بحثهای قبل گذشت گاهی به صورت انداختن است گاهی به صورت آویختن, باران را خدای متعال نازل کرد یعنی قطرات را به زمین انداخت قرآن را خدای سبحان نازل کرد یعنی این آیات را که بمثابه حبل متیناند به زمین آویخت, آویخت یعنی آویخت نه انداخت ارتباطش همچنان با نازلکننده محفوظ است لذا باران, حبل متین نیست ولی قرآن حبل متین است اگر قرآن را - معاذ الله - به زمین انداخته باشد هرگز جا برای اعتصام به این کتاب نیست برای اینکه حبلی و طنابی که در گوشهای افتاده است اعتصامِ به آن مشکلی را حل نمیکند یک طناب انداخته شده در گوشه مغازه مشکل خودش را حل نمیکند چه رسد مشکل معتصمان را، آن حبلِ آویخته به سقف بلند است که مشکل معتصمان را حل میکند فرمود: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ (2)برای اینکه این به جای بلند وابسته است.
در این روایات نورانی حدیث ثقلین که «إنّی تارک فیکم الثقلین»، قرآن کریم را که در آن حدیث میخواهد مشخص کند فرمود قرآن کریم حبلی است, کتابی است که« طرفه بید الله وطرف بأیدیکم» (1)یک طرف این کتاب به دستِ بیدستی خداست یک طرف این کتاب به دست شماست بنابراین کسی که قرآن میخواند با قرآن در پیوند است طنابی را گرفته و تکان میدهد که یک طرفش به دست خداست پس این میتواند اگر بفهمد و عمل کند بالا برود و قربةً الی الله هم معنایش همین خواهد بود که راه هست رفتن ممکن است روندههایی هم رفتند به ما گفتند بیایید، درست است که میگوییم معنای قربةً إلی الله که در نماز در روزه در حج در زکات در سایر عبادات مطرح است قُرب معنوی است نه قرب مادّی اما این حرف علمی نیست قرب معنوی است یعنی چه؟ اگر گفتیم مادی نیست و معنوی است مشکلی را حل نکردیم راهحل نشان ندادیم بالأخره علمی هست که بگوید این راه چیست یقیناً معنوی است مادی نیست اما معنا چیست؟ از سنخ مفاهیم است مفهوم که واقعیّت عینی ندارد از سنخ ماهیّت است ماهیّت بر فرضی که اصیل باشد و واقعیّت داشته باشد گسیخته گسیخته است مثار کثرت است هر ماهیّتی از ماهیّت دیگر جداست زیرا ماهیّت، جنس و فصل دارد حد دارد حد یعنی حد؛ اگر گفتند انسان محدود به جنس و فصل است یعنی انسان نه از طرف عموم میتواند از جنس بیرون برود نه از طرف خصوص میتواند از فصل بگذرد در این محدوده بند است لذا محدود به حدّین است به آن میگویند حدّ تام, اگر محدود است هیچ ماهیّتی با ماهیّت دیگر ارتباط ندارد همه اینها محدودند هر کدامی از حدّ خودش بیرون نمیرود و گسیخته است پس اگر این راه, مفهوم باشد مفهوم که واقعیّت خارجی ندارد اگر ماهیّت باشد ماهیّت که گسیخته گسیخته است راه نیست و اگر هستی باشد بنا بر تباینی که برخی از حکما بر آناند هستیِ متباین اگر حقیقتهای متباینه باشند هر حقیقتی بایِن و جدا و مباین حقیقت دیگر است گسیخته است راه نیست اگر این حقیقت, حقیقت واحده تشکیکی باشد کم کم ذهن میپذیرد که پس راهی در خارج هست وجود دارد عینیّت دارد حقیقت دارد و وحدت دارد برای اینکه یک راه است حالا تشکیک شد شدّت و ضعف شد آیا اشتداد - اشتداد یعنی اشتداد - شدّت و ضعف یعنی بعضی ضعیفترند بعضی ضعیف, بعضی قویترند بعضی قوی این درجات فرق میکند اما اشتداد معنایش این است که ضعیف میتواند قوی بشود قوی میتواند اقوا بشود هر جا سخن از شدّت و ضعف است معنای تشکیک را به همراه دارد هر جا سخن از اشتداد است معنای حرکت جوهری را به همراه دارد وقتی گفتند اشتداد یعنی این ضعیف میتواند شدید بشود این شدید میتواند اشد بشود پس راه هست (یک) واقعیّت عینی دارد نه امر ذهنی (دو) متّصل و پیوسته است گسیخته نیست (سه) این راه افقی نیست بلکه عمودی است (چهار) برای اینکه بعضیها فوق بعضاند، طی کردن و پیمودن راه عمودی به اشتداد و حرکت جوهری و حرکت درون انسان است (پنج) این میشود تقرّب حالا کسی میخواهد برود یا نرود ولی معنایش معلوم است اگر گفته شد صراط مستقیم است اگر گفته شد کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ (2)هستند اگر گفته شد عدّهای مقرّباند اگر انسان در موقع نماز میگوید قُربةً إلی الله یک معنای معقولی دارد بالأخره، حالا یا انسان میرود یا نمیرود یا دیر میرسد یا زود میرسد ولی یک حرف قابل قبول و پذیرش است یعنی این حکمت میتواند معنای تقرّب إلی الله را تبیین کند حالا چه کسی میرسد چه کسی نمیرسد مطلب دیگر است. حالا که راه هست درجات دارد ترقّی و تنزّل ممکن است قرآن کریم بر اساس این مبانی میفرماید این معارف از جای بلند آویخته شد, آویخته شد, آویخته شد تا به گوش شما رسید از آن به بعد یا قبول یا نکول، ما حرف را معصومانه گفتیم (یک) در تمام این مسیر فرشتگان اسکورت کردهاند که کسی کم یا زیاد نکند (دو) به قلب مطهّر پیغمبر معصوم(علیه آلاف التحیّة و الثناء) رسید (سه) از لبان معصومانه آن حضرت به سطح جامعه رسید بدون تحریف بدون کم یا زیاد (چهار) از آن به بعد یا ایمان یا کفر همان چیزی که از زبان بیزبانی ذات اقدس الهی صادر شده است عین آن به گوش مردم رسید حالا از آن به بعد یا میپذیرند یا نمیپذیرند این طور نیست که - معاذ الله - این وسطها کم شده باشد زیاد شده باشد تحریف شده باشد از آن به بعد که به مردم رسیده است مردم مختارند.
شما ببینید در ادبیات برخیها نازلانه شعر میگویند بعضیها متنزّلانه شعر میگویند. کسی ممکن است که انواع و اقسام مرغها را شناسایی کرده برگها را شناسایی کرده درختها را شناسایی کرده آهنگها را شناسایی کرده گلها را شناسایی کرده میوهها را شناسایی کرده قطعهای قصیدهای غزلی دارد پر از این حرفها، عدّهای هم ممکن است بگویند به به! اما این شعر, شعر نازل است این پیامی ندارد اما یک وقت است کسی معنای معقولی را در کارگاه خیال میپروراند از کارگاه خیال به سامعه و ناطقه میدهد که خروجیِ او جمال محسوس است میشود دیوان حافظ این یک پیام دارد این از راه بلند آمده از راه دور آمده از راه دور که آمده انسان را هم به جایگاه دور میبرد این میشود متنزّل، آنهایی که میگویند «هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم» (1)سعی کردند که ادبیاتشان متنزّل باشد نه نازل لذا گفتارشان رفتارشان نوشتارشان متنزّلانه است غالب شما تدریس میکنید حالا یا فقه یا اصول یا فلسفه یا تفسیر, تدریس میکنید یعنی چه کار میکنید؟ یعنی مطلبی را حالا یا فقهی یا اصولی یا تفسیری در هنگام مطالعه در عاقلهتان خوب میپرورانید این قاعده فقهی را یا اصولی را یا فلسفی را یا تفسیری را آنجا که شما در ذهنتان میپرورانید یک قاعده علمی است آنجا نه عِبری است نه عربی, نه فارسی است نه عربی آنجا دیگر لفظ در آن نیست بعد حالا به این فکرید که این را به صورت مقاله در بیاورید یا تدریس کنید حالا برای اینکه خواستید بنویسید یا تدریس کنید فارسی بنویسید یا عربی بنویسید برخیها میگویند ما عربی بنویسیم بهتر است برخیها میگویند فارسی بنویسیم بهتر است این را میدهید در کارگاه خیالتان اگر خواستید عربی بنویسید خصوصیات عربیاش را تنظیم میکنید اگر خواستید فارسی بنویسید خصوصیات فارسیاش را تنظیم میکنید که یک مقدمه دارد پنجتا فصل دارد یک نتیجه دارد یک منبع دارد یک فهرست دارد اینها را بررسی میکنید در کارگاه خیالتان، بعد دست به قلم میکنید مینویسید یا موقع تدریس شروع میکنید به درس گفتن این میشود خروجیاش یک جمال محسوس که متنزِّل است برای اینکه از عاقلهتان تنزّل کرده و دستگاه خیال منظّم شده و از دستگاه خیال تنزّل کرده به ناطقهتان با بنانتان یا بیانتان منتشر شد.
1) (5) - دیوان حافظ، غزل319.
آن استادی موفق است که بین عقل و حس او، خیال، فعّال باشد میبینید چرا درس بعضیها شلوغ است درس بعضیها شلوغ نیست ممکن است هر دو عالم باشند برای اینکه او حرف معقول میزند معقول را محسوس میکند بدون کارگاه خیال بدون اینکه نظم بدهد همین طور فلّهای حرف میزند این به جایی نمیرسد اگر بخواهد سخن بگوید کسی نمیفهمد بخواهد بنویسد کسی نمیفهمد این قدرت خیال را ذات اقدس الهی آفریده بین عقل و حس این مهندس خوبی است این نقشهبردار خوبی است این طرّاح خوبی است این ورودی و خروجی مشخصی دارد انسان همین طور فلّهای درس بگوید موفق نیست فلّهای بنویسد موفق نیست خیلیها بودند که همین طور مردند با اینکه عالم بودند برای اینکه از خیال بهره نگرفتند. ذات اقدس الهی میفرماید ما از عربی مبین که نازلترین مرحله است که جمال محسوس است تا علیّ حکیم و از علیّ حکیم تا عربی مبین این را مهندسی کردیم إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (1)ما علیّ حکیم را عربی مبین کردیم خب علیّ حکیم بخواهد عربی مبین بشود مراحل عالم مثال را هم طی میکند. بعد فرمود در تمام این مراحل ما فرشتگانی را اسکورت کردیم یعنی مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رصد گماشتیم لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ (2)در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «جن» فرمود ما رصد کردیم اسکورت فرستادیم که علیّ حکیم به درستی عربی مبین بشود اگر کسی عربی مبین را گرفته چون این حبل متین آویخته است این میتواند به علیّ حکیم برسد. فرمود این تنزیل است نازل نیست متنزِّل است و برای تنزّل این علیّ حکیم به عربی مبین من مهمترین فرشته را فرستادم که روح امین است جبرئیل(سلام الله علیه) است جبرئیل این را از بالا آورده پایین نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ فرودگاه این هم, مهبط این وحی هم, منزل این متنزّل هم قلب مطهّر توست تو هم معنا را میفهمی هم لفظ را میشنوی هم جبرئیل را میبینی همه را با قلب میبینی اینها در کارگاه قلب تو آمدند کسانی که در حضور تو هستند کنار تو نشستند آنها نمیشنوند گاهی که معجزه ایجاب بکند میتوانید جبرئیل(سلام الله علیه) را به صورت دحیه کلبی به دیگران نشان بدهی دیگران هم ببینند اما غالباً وحی را تو میبینی حرف را تو میشنوی تو صدای ما را میشنوی برای اینکه فَإِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ (3)
تو میفهمی کلام, کلام خداست (یک) تکلّم, تکلّم الهی است (دو) گوینده خداست (سه) این گوینده خداست یعنی چه؟ وجود مبارک موسای کلیم در همان کنار شجره از طرف راست و چپ, جلو و دنبال, بالا و پایین إِنِّی أَنَا اللَّهُ (1)میشنید فرمود: فَإِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ تمام این بحثها میدانید در منطقةالفراغ است یعنی در مقام ذات نیست که منطقه ممنوعه است (یک) در صفات ذاتی که عین ذات است نیست که منطقه ممنوعه است (دو) کلام خدا, فعل خداست تنزیل, فعل خداست ارسال, فعل خداست همه اینها در حوزه فعل خداست که فصل سوم است و مقام امکان است و وجه الله است اینجا را وجود مبارک حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کاملاً میشناسد میفهمد ذرّه یعنی ذرّهای از اول تا آخر قرآن کریم سهم پیغمبر نیست او فقط گیرنده خوبی است سازنده, گوینده, تنظیمکننده همه و همه خدای سبحان است حضرت میشنود تحویل میگیرد از عربی مبین تا علیّ حکیم از علیّ حکیم تا عربی مبین همه را تحویل میگیرد میفهمد باور میکند و منتشر میکند این طور نیست که - معاذ الله - یک بخشاش را خودش بگوید یک بخشاش را دیگری از این به بعد این حقایق را که گرفته, میپروراند تنظیم میکند تدریس میکند تعلیم میکند اما در این عمود هیچ سهمی ندارد فقط پذیراست و مستمع خوبی است نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ.
در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» هم فرمود زبانت را بدون اجازه ما حرکت نده لاَ تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ ٭ إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ (2)اگر اینچنین شد آن وقت همان طوری که در مقام رَمی در جبهههای جنگ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی (3)مطرح است بر اساس قُربین مخصوصاً قرب نوافل مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی (4)یعنی «ما نَطَقْتَ إذ نَطقتْ و لکن الله نَطق» کلام, کلام خداست این کلام به قدری قداست دارد که اگر کسی کلمهٴ «کلب» را که در قرآن کریم آمده وَکَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ (5)بدون وضو بخواهد ببوسد حرام است چنین کتابی است چون نه گفته بشر است نه گفته جبرئیل است نه گفته سَفره کرام است نه گفته بالاتر است نه گفته پایینتر است إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی (6)فرمود: وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ ما هم بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ فرستادیم این دو وجهی که جناب زمخشری در کشاف نقل میکند که این بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ مفعول واسطه است برای الْمُنذِرِینَ یا مفعول واسطه است برای لَتَنزِیلُ اینکه دارد عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ این بِلِسَانٍ مفعول واسطه است برای الْمُنذِرِینَ یا مفعول واسطه است برای لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ حق این است که به او متعلّق است گرچه این قرب ظاهری دارد معنایش این نیست که پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به لسان عربی مبین انذار کند معنایش این است که ما به لسان عربی مبین فرستادیم برای اینکه در اول سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» این است که این کتاب را ما عربی قرار دادیم.
پرسش ...
پاسخ: بله خب مفاهیم یک وقت است که معانی کلیّه را القا میکند نظیر روایات؛ یک سلسله معانی است که نازل شده است نظیر روایات, یک سلسله معانی است نازل شده نظیر حدیث قدسی یک سلسله معانی است نازل شده نظیر قرآن کریم. روایات، معارف و احکام و حِکمی است که ذات اقدس الهی به خود حضرت و به اهل بیت به وسیله پیغمبر فرمود آن وقت الفاظش را خود اینها مطابق مصالحی که میدانند تنظیم میکنند و میگویند لذا لفظها معجزه نیست لذا روایات را انسان بیوضو میتواند دست بزند حدیث قدسی هم بشرح ایضاً منتها حدیث قدسی معانیاش هست لفظش هم از طرف ذات اقدس الهی است علی المشهور لکن لفظها معجزه نیست. قسم سوم قرآن کریم است که معنا برای خدا, لفظ برای خدا و لفظ هم معجزه است فرق جوهری قرآن و حدیث قدسی و احادیث و روایات همین است دیگر وگرنه همه حکم خداست این طور نیست که بشر عادی به ما بگوید که «الطواف بالبیت صلاة» (1)اینها دین است دین را که نمیشود بشر عادی بگوید اگر این دین در روایات ما هست دین را فقط خدا باید تنظیم بکند و کرده مسائل اعتقادی و مسائل دینی را که مربوط به گذشته و آینده است این را فقط باید ذات اقدس الهی بیان بکند و خدا هم بیان کرد. بنابراین معارف را خدا داده, الفاظ را خدا داده, صورتسازی را به وسیله مرحله مثال ذات اقدس الهی مشخص کرده و بهترین پیک که رسولِ امین است جبرئیل امین است مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ (2)او را اعزام کرده به همراه او بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (3)فرشتگان فراوانی زیرمجموعه حضرت جبرئیل(سلام الله علیه) بوده و هستند, همه اینها سفرای کراماند به دست اینها آمده از دست اینها عبور کرده با اسکورت اینها عبور کرده از علیّ حکیم تا عربی مبین فرمود: فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ (4)ما رصد کردیم اسکورت فرستادیم هیچ کس هیچ عاملی کم و زیاد نکرده عین آنچه را که ما گفتیم به گوش مردم رسیده حالا از آن به بعد مردم یا میپذیرند یا نمیپذیرند.
پرسش: اگر عین همان کلمات است چه اشکالی داشت که اطرافیان پیغمبر هم بشنوند
پاسخ: خب بله با این زبان مادّی و جسمانی که نبود عین همان کلمات است منتها فرمود بر قلب نازل شده نه بر گوش، اینچنین نیست که دیگری حرف میزند با همین آهنگ مادی حرف میزند خب همه میشنوند و اما وقتی وجود مبارک موسای کلیم إِنِّی أَنَا اللَّهُ (1)میشنود خیلی از همراهانش که آنجا بودند خب نمیشنیدند آن نار را فقط موسای کلیم دید دیگران نمیبینند اگر از درون است نه از بیرون خب دیگری چطور بشنود منتها وجود مبارک یعقوب(سلام الله علیه) شامّه درونیاش میگوید إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ (2)اینکه با شامّه بیرونی استشمام نکرده اگر شامّه بیرونی بود آنها که پیراهن دستشان بود هنوز نشناختند آنها که دیدند نشناختند بعدها خود حضرت را شناختند آنها دیدند و نشناختند پیراهن دستشان بود نشناختند, پیراهن را تحویل گرفتند نشناختند این از هشتاد فرسخی میگوید من بوی یوسف میشنوم این معلوم میشود با شامّه بیرونی نیست دیگر. آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «حج» دارد که فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور (3)همین است دیگر؛ چشمِ باطن وقتی بینا باشد آدم میبیند گوش باطن وقتی شنوا باشد میشنود شامّه باطن وقتی بویایی داشته باشد استشمام میکند فرمود این مجموعهای که یک طرفش علیّ حکیم یک طرفش عربی مبین است این مجموعه در قلب مطهّر تو آمده نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ.
در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» گذشت که همه اشیایی را که شما میبینید یک ریشه ملکوتی دارد إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» تا حدودی مبسوطاً این قسمت مطرح شد یعنی آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «حجر» این بود وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ همه چیز یک ریشه الهی دارد از آنجا آمده دیگر قبلاً چیزی که در زمین نبود خود زمین و موجودات زمینی را ذات اقدس الهی آفرید پس اول علمش را داشت آن معلوم را در خارج محقّق کرده است زمین و موجودات زمینی این طور بودند آسمان و موجودات آسمانی این طور بودند همه کرات این طور بودند فرمود: وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.
در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» که به خواست خدا در پیش داریم آنجا هم در آیه ششم میفرماید: خَلَقَکُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَأَنزَلَ لَکُم مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ خَلْقاً مِن بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُمَاتٍ ثَلاَثٍ ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ در سورهٴ مبارکهٴ «حدید» دارد وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ (1)در سورهٴ «زمر» دارد که أَنزَلَ لَکُم مِنَ الْأَنْعَامِ ثَمَانِیَةَ أَزْوَاجٍ در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» دارد که هر چه در دست شماست ما از جای دیگر نازل کردیم خب اینها ریشه ملکوتی دارند مخزن الهی دارند نه یک مخزن چون جمع بست فرمود: إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ هر شیئی چندین خزینه دارد قضا و قدر عالم بر اساس همین جهت است اسرار عالم بر اساس همین جهت است از آنجا تنزّل میکنند ذات اقدس الهی اول عالِم است بعد معلوم را محقّق خارج میکند پس [معلوم] قبلاً یک وجود علمی دارد در مخزن حق، [اینها را] از آنجا تنزّل میدهند چون [اینها را] تنزّل میدهند [اینها] میتوانند ما را به آن بالا آشنا بکنند لذا هر چیزی میشود آیه حق اما اگر چیزی نازل باشد ریشهای نداشته باشد ما را هدایت نمیکند.
1) (22) - سوره حدید، آیه25.
غرض آن است که فرق است بین حرفِ نازل و حرف متنزِّل آن کسی که عاقلانه و عالمانه سخن میگوید حرفش متنزّل است یعنی یک قاعده فقهی یا اصولی یا تفسیری یا فلسفیِ عقلی دارد آن را در کارگاه خیال مهندسی میکند بعد خروجیاش هم یک جمال محسوس است یا مقاله خوب مینویسد یا سخنرانی خوب میکند دلپذیر است و اثرگذار فرمود ما حرفهایمان متنزّلانه است تنزیلاً سخن گفتیم حالا فرقی هم بین تنزیل و انزال هست البته، فرق غالبی است نه فرق دائمی که تنزیل در امور تدریجی است و انزال در امور دفعی گاهی هم موارد عکس دارد فرمود: إِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ گرچه ربّالعالمین را مشرکان حجاز میپذیرفتند ولی میگفتند این کارهای جزئی برای ارباب متفرّقون است رب العالمین را به عنوان رب الارباب قبول داشتند ولی ذات اقدس الهی فرمود نه خیر این کار جزئی هم که یک سخن است از ذات اقدس الهی است إِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ که نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ پس مبدأ مشخص, منتها مشخص, مسیر مشخص, پیک مشخص, زبان و معنا هم مشخص بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ تا مردم را انذار کنیم.
اگر گفتند علما ورثه انبیا هستند به علما هم گفتند: فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ (1)به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرمود: قُمْ فَأَنذِرْ (2)یا لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ درباره علمایی هم که وارثان انبیا(علیهم السلام)اند فرمود: لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ منتها کفار همان طوری که در بحثهای قبل در همین سوره گذشت یک کذب خبری اسناد میدادند یک کذب مُخبری, درباره حضرت شعیب یا انبیای دیگر(علیهم السلام) چون تعبیر بیادبانه داشتند گفتند از مسحَّرینی (3)که مسحَّر بالاتر و شدیدتر از مسحور است بعد گفتند در اثر اینکه بشر هستی نمیتوانی پیامبر باشی چون مسحَّر هستی ممکن است کذب مخبری نداشته باشی اما خبرت یقیناً کذب است یعنی این خبر مطابق با واقع نیست پس اگر جایی بالصراحه میگویند ما قطع داریم تو دروغ میگویی یعنی این خبر دروغ است برای اینکه یک انسان مسحّر که نمیتواند از واقع خبر بدهد یا بشر که نمیتواند از غیب خبر بدهد به گمان باطل اینها, اگر به لحاظ مخبر باشد میگویند گمان ما این است که تو کاذب باشی.
بنابراین اینکه فرمود: لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ ٭ بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ فرمود این حرفها را ما در کتابهای انبیای قبلی هم گفتیم هم اصلِ مطالب را گفتیم هم جریان قرآن را که در آخرالزمان قرآنی خواهد آمد در کتابهای انبیای قبلی گفتیم اگر شما میبینید وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ (1)همین است(صلّی الله علیه و آله و سلّم). مبشِّر به کسی میگویند که حرفِ جدید دارد فرمود قرآن یک حرف جدیدی دارد نظیر تورات نیست نظیر انجیل نیست نظیر صُحف نیست نظیر زبور نیست اگر همان حرفها باشد که تبشیر ندارد اگر وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) بشارت میدهد برای آن است که در اسلام یک خبر جدیدی است یک مطلب تازهای است اگر عین همان مطالب قبلی باشد که جا برای تبشیر ندارد به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله تعالی علیه) اگر کتابی است خب مشابه همین کتاب مطالب همین کتاب بدون کم و زیاد یکی دیگر هم نوشته خب دیگر بشارت, بشارت ندارد اما وقتی میگویند بشارت بده, مژده بده معلوم میشود یک خبر جدیدی است یک مطلب تازهای است. فرمود مطلبی است که انبیای قبلی بشارت دادند معلوم میشود چیز تازهای است که در قرآن است و در کتابهای انبیای قبلی نیامده یعنی نه تنها رسالت و نبوّت ادامه دارد حرف جدیدی را هم به همراه دارد فرمود: إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ در زبورها و کتابهای انبیای گذشته آمده علمای بنیاسرائیل هم میدانند پس حرفی است که ما گذشته گفتیم و همین جریان را خبر دادیم و انبیای قبلی هم باخبر بودند و به امّتهایشان هم گفتند و بشارت هم دادند منتها حالا بعضی از قصّهها در قرآن کریم آمده بعضیها نیامده.
1) (26) - سوره صف، آیه6.
هاهنا امران: یکی اینکه قصص بعضی از انبیا آمده بعضی از انبیای دیگر نیامده این را در چند جای قرآن فرمود (1)اصلِ کلی این است که إِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِیهَا نَذِیرٌ (2)اما مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ (3)انبیا فراواناند آنها که آن طرف آب شرقیاند یا آن طرف آب غربیاند شما دسترسی ندارید ما قصّه آنها را برای شما بگوییم ما قصّه انبیایی را مطرح میکنیم که به شما بگوییم فسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ (4)شما عبرت بگیرید خب اگر آن طرف آب غرب آن طرف آب شرق انبیایی بودند چه اینکه یقیناً بودند شما چگونه دسترسی دارید که ما بگوییم آن طرف اقیانوس اطلس یا آن طرف اقیانوس کبیر کسانی بودند لذا قصص آنها را فرمود ما برای شما نگفتیم و آنهایی هم که قصّههایشان در قرآن کریم آمده همه جریانها را نفرمود.
این نکته دوم برای آن است اگر جریان تبشیر در خصوص مسیح(سلام الله علیه) است که آن حضرت گفت مُبَشِّراً و از زبان حضرت موسی و حضرت ابراهیم و لوط و شعیب و نوح و اینها نبود برای اینکه آنها دورتر بودند (یک) و نزدیکترین پیامبر اولواالعزم همین وجود مبارک مسیح(سلام الله علیه) است (دو) این مُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ را از ایشان نقل کرده وگرنه انبیای دیگر هم این حرفها را داشتند به قرینه اینکه وَإِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ.
جناب زمخشری در کشاف نقل میکند که به همین آیه استدلال شده که قرائت در نماز به فارسی و غیر عربی جایز است چرا؟ برای اینکه خدا در قرآن فرمود ما قرآن را در کتابهای انبیای پیشین گفتیم این اصل اول, کتابهای انبیای پیشین یا عِبری بود یا سریانی بود یا بالأخره عربی نبود این دو, اینکه خدا میفرماید ما قرآن را در کتابهای دیگر گفتیم معلوم میشود که بیان قرآن به زبان غیر عربی هم قرآن است این سه و ما هم موظفیم در نماز قرآن بخوانیم یعنی حمد بخوانیم این چهار پس اگر کسی حمد را به عِبری یا سریانی بخواند قرآن خوانده است این پنج این توهّم ناروایی است که جناب زمخشری این را در کشاف نقل کرده (1)منتها البته پذیرش نکردند. این استدلال, استدلال ناتمام است وَإِنَّهُ یعنی ما مطالب قرآن را در کتابهای دیگر گفتیم یا در کتابهای انبیا گفتیم قرآنی با آن شرایط خواهد آمد معنایش این نیست که ما مطالب این سوَر را در کتابهای انبیای قبلی گفتیم تا شما بگویید که اگر این مطالب به زبان عِبری یا زبان سریانی [یا غیر اینها] گفته بشود باز قرآن است این استدلال ناتمام است به هر تقدیر فرمود علمای بنیاسرائیل میدانند منتها کتمان میکنند.
«غفر الله لنا و لکم و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ (192 نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ (193) عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ (194) بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ (195) وَإِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ (196) أَوَ لَمْ یَکُن لَهُمْ آیَةً أَن یَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِی إِسْرَائِیلَ (197) وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَی بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ (198) فَقَرَأَهُ عَلَیْهِم مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ (199) کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ (200) لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّی یَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِیمَ (201) فَیَأْتِیَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (202) فَیَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ (203) أَفَبِعَذَابِنَا یَسْتَعْجِلُونَ (204))
1) (31) - الکشاف، ج3، ص335.
پرسش...
پاسخ: بله دیگر انسان از اصل آمده باید به اصل برگردد به وطن اصلیاش برگردد این «حُبّ الوطن» (1)زمینی که نیست حبّ وطن زمینی یک دستور ظاهری است که همه باید احترام بگذارند انسان از جایی که آمده باید به شهر خودش برگردد حضرت سیّدالشهداء فرمود شما بالأخره وطنتان را دوست داشته باشید هر جایی که هستید باید به همانجا برگردید «مَن کان باذلاً فینا مُهجته ومُوَطّناً علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا» (2)شما چرا شهر خودتان را گُم کردید شما باید توطین کنید وطنشناس باشید وطنی باشید به کشورتان علاقهمند باشید کشورتان لقاءالله است مگر از آنجا نیامدید «مُوَطّناً علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا» شما که زمینی نیستید مگر نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (3)نیامده مگر از آنجا نیامدید خب باید به آنجا برگردید. خب فرمود: وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ در صدر این سورهٴ مبارکه دو عنوان مطرح فرمود که این دو عنوان به منزله متن است و بقیه آیات این سوره به منزله شرح این دو متن, متن اول این است که تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (4)این وحی است کتاب الهی است دوم سیره و سنّت وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (5)قسمت دوم را در طیّ قصص هفتگانه تبیین کرد فرمود جریان نوح این طور است هود این طور است صالح این طور است ابراهیم این طور است موسی این طور است لوط این طور است شعیب این طور است این قصص هفتگانه را در تبیین لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ فرمود, که شما باید صابر باشید بردبار باشید استقامت داشته باشید اندوهگین نباشید غصّه نخورید کمحوصله نباشید, برای اینکه انبیای قبل از شما بودند بعضیها نهصد سال بعضیها کمتر این مشکلات را تحمل کردند و راه را ادامه دادند.
با گذشت آن قصص هفتگانه این بخش دوم که لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ گذشت. فرمود انبیا در عالم فراوان بودند ما بخشی از آنها را گفتیم مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ (1)برای اینکه ما اگر از خاوردور یا باختردور نقل میکردیم شما که دسترسی نداشتید. آن وقتی که این آیات نازل شده بود دسترسی نبود الآن که دسترسی هست آنها از بین رفتند و خاک شدند سودی ندارد اگر میفرمود ما چند هزار سال قبل در خاوردور یا باختردور امّتی را داشتیم الآن که راه برای تحقیق نیست بنابراین نه برای سابقین اثر داشت نه برای لاحقین سودمند بود این قصّهها را فرمود ما نگفتیم.
پرسش: اسلام دین همیشگی است، خب الان که دسترسی هست؟
پاسخ: بله حرفِ همیشگی هم زده, دسترسی هست برای چه؟ برای آثار باستانی؟! اگر الآن میفرمود ده هزار سال قبل قومی بودند و پیغمبری بود و خاک شدند بعد بفرماید: فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ (2)این فقط به درد باستانشناسی میخورد پس نه آن وقت اثر داشت نه الآن, منتها اصل کلی را بیان کرده هیچ جایی نیست که اندیشه باشد و وحی نباشد برای اینکه اگر اندیشمندی هست یعنی انسانی هست راهنما میخواهد دیگر, انسان اندیشهاش و عقلش یک چراغ خوبی است خب چراغ بدون صراط مشکل را حل نمیکند شما حالا آفتابی هم در دستتان باشد وقتی راه نباشد کجا را میخواهی ببینی عقل ذرّهای در مهندسی دین سهمی ندارد ذرّه یعنی ذرّه؛ نه موضوع را آفریده نه محمول را آفریده نه رابطه موضوع و محمول را میشناسد عقل که دینساز نیست قانونگذار نیست عقل یک چراغ خوبی است راه را انبیا نشان میدهند موضوعات را خدا آفرید محمولات را خدا آفرید انسان را خدا آفرید رابطه انسان با جهان را خدا آفرید رابطه جهان بعضها با بعض را خدا آفرید او باید دین تعیین کند ذرّهای از ذرّات دین به دست عقل نیست عقل یک چراغ خوبی است نه عقل قانونگذار, عقل یک قانونشناس خوبی است حالا قانونشناس چراغِ خوب, سراج منیر اگر راه نباشد او کجا را ببیند بنابراین تا اندیشه هست تا فکر هست, وحی هست این اصل کلّی، ممکن نیست جایی بشر زندگی کند و وحی الهی نباشد این ممکن نیست در کرات دیگر هم همین طور است اگر منظومهای, سیّارهای کشف بشود و بعد معلوم بشود که در آن اندیشمندی زندگی میکند یقیناً پیغمبر دارد این اصل کلی بعد فرمود یک مقدار را گفتیم یک مقدار را نگفتیم آن وقتی که اینها بودند شما دسترسی نداشتید تا ما بگوییم فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ کذا و کذا, الآن که دسترسی دارید آنها خاک شدند شما که آثار باستانی نمیشناسید که ببینید که چند هزار سال قبل چه کسی اینجا بود که بنابراین مِنْهُم مَّن قَصَصْنَا عَلَیْکَ وَمِنْهُم مَن لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ (3)این برای جریان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود: لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (4)که این فصل دوم بود با قصص هفتگانه گذشت ممکن است بعضی از مباحث تأییدی هم بیاید.
اما فصل اول که مربوط به قرآن است و وحیانی بودن قرآن است که تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (1)از این بخش شروع میشود که فرمود: إِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ فرمود الفاظش برای خدا معانیاش برای خدا ارسالش برای خدا آورندگان, مأموران الهی قلب مطهّر پیغمبر فقط تحویلگیرنده است از آن به بعد استخراجش استنباطش ارجاع آیات به آیاتش تطبیق اصول بر فروع اندراج فروع تحت اصول همه اینها با علمِ فراوان وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است برای اینکه او اوّلین مُبیِّن است اوّلین مفسّر است استنباط اصول کلّی در اختیار اوست تطبیق اصول بر فروع در اختیار اوست اندراج فروع تحت اصول در اختیار اوست این دریای علم را ذات اقدس الهی از این اقیانوس به پیغمبر داد فرمود الفاظش برای من است حروفش برای من است معنایش برای من است تو فقط گیرنده خوبی از آن به بعد یک دریای موّاج و اقیانوس متلاطمی این حرفها برای ماست.
پرسش...
پاسخ: بله سه قسم در بحث دیروز گذشت یعنی خواه قرآن خواه حدیث قدسی خواه احکام اما کیفیت تبیینش کیفیت اندراج مصادیق تحت قوانین کلی کیفیت تطبیق قوانین کلی بر این, این تفسیر است و تعلیم است و کار استاد است فرمود این کار توست لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2)اما قوانین و احکام در سه بخش یعنی قرآن حدیث قدسی روایات, اینها کلاً برای خداست اما گفتن و تبیین کردن و تطبیق کلی بر جزیی و اندراج جزیی تحت کلی که تدریس است برای توست و این جوشاندن میخواهد که انسان جزئیات را تحت کلی مندرج کند در اندراج جزیی تحت کلی خطا نکند در تطبیق کلی بر جزئیات خطا نکند این اقیانوس موّاج، علم اهل بیت است خب فرمود اینها برای توست. الفاظ را در سورهٴ مبارکهٴ «قیامت» گذشت که فرمود اینها را ما میخوانیم تو صبر بکن بعد از قرائت ما بخوان آیه هفده به بعد سورهٴ «قیامت» این بود: إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ ٭ فَإِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ٭ ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ (3)بعد که یاد میگیری برای دیگران تبیین میکنی فرمود تِلْکَ آیَاتُ اللّهِ نَتْلُوهَا عَلَیْکَ (4)این طور نیست - معاذ الله - ما معانی را به تو بدهیم الفاظ در اختیار تو باشد آن میشود روایات، دیگر قرآن نیست دیگر معجزه نیست پس این تنزیل است منتها به صورت آویختن است نه انداختن و اگر کسی بنا شد که قرآن را با قرآن تفسیر کند در بخشهای گوناگون باید همراه باشد.
در بحثهای قبل هم داشتیم که از کتاب جناب طبری که از او به عنوان امام المفسّرین یاد میکنند تا نوشته المنار تمام این تفسیرها شما ببینید هر کدام از آنها به نوبه خود دارند «قرآن یفسّر بعضه بعضا» این حرف هم در تفسیر طبری هست که از قدیمیترین تفسیرهای رایج است و هم در المنار که جزء متأخّرین است تا آنجا که ما دیدیم همه این را گفتند اما برخیها فقط در برخی از محدوده عربی مبین ارجاعاتی دادند آن هم در حدّ ضعیف, هرگز با علیّ حکیم رابطه نداشتند علیّ حکیمها را به هم مرتبط کنند مقدورشان نبود عربی مبین را تحت علیّ حکیم مندرج کنند مقدورشان نبود علیّ حکیم را بر عربی مبین منطبق کنند مقدورشان نبود این کارها فقط از فحلی مثل علامه طباطبایی ساخته است فرمود از قدما در این زمینه مطالب کمی به ما رسیده است ما مثل کسی که میخواهیم میدان جنگ برویم و اسلحه نداریم این را در طلیعه رسالةالمعادشان گفتند اما بالأخره تا آنجا که ممکن بود موفق شدند.
در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» دارد که إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (1)انسان تا علیّ حکیم را نداند عربی مبین را همین طوری ترجمه میکند ولو در یک آیه ده صفحه چیز بنویسد این ترجمه است اما وقتی علیّ حکیم پشتوانه عربی مبین بود آن وقت این میشود تفسیر آن وقت علیّ حکیمها را به هم مرتبط میکند عربی مبینها را به هم مرتبط میکند علیّ حکیمها را بر عربی مبین منطبق میکند عربی مبین را تحت علیّ حکیم مندرج میکند این میشود المیزان، فرمود این تَنزیل ربّ العالمین است از جای دور هم آمده ما این را آویختیم نه انداختیم یک طرفش هم به دست ماست که « طرفه بید الله» (2)بعد فرمود ما مستقیماً این طناب را در قلب مطهّر تو انداختیم چه کسی این طناب را آورده؟ جبرئیل آورده اما تو هم به همراه این طنابی نه اینکه آنجا که جبرئیل آوردی فقط تو درک میکنی تو همین طناب را گرفتی بالا آمدی تا آنجا که دستِ من است نزدیک شدی آنجا که در دست و در دسترس جبرئیل نبود تو آمدی برای اینکه جبرئیل گفت: «لو دنوت انملة لاحترقت» (3)چون « طرفه بید الله» است طبق آن حدیث ثقلین, بنابراین تو وَإِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (4)که این میشود علم لدنّی - علم لدنّی یعنی علم لدنّی - یعنی آنجایی که بین خالق و مخلوق هیچ کسی واسطه نیست وگرنه میشود «عند» نه «لَدُن», «لدن» یعنی سرچشمه یعنی آنجایی که بین عبد و معبود هیچ بیگانهای واسطه نیست فرمود آنجا این را تو تلقّی میکنی ما به تو میگوییم.
اینکه مرحوم کلینی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل کرده که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در تمام مدّت عمر با احدی به اندازه عمق فکر خود حرف نزد روی همین جهت بود که «ما کَلَّمَ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) العبادَ بِکُنه عقله قَطُّ» (1)منتها حالا اهل بیت(علیهم السلام) چون نور واحدند با پیغمبر، هر چه پیامبر اکرم میفرمود اینها ادراک میکردند. غرض این است که آنجایی که علیّ حکیم است آنجا را جبرئیل هم نیاورده آنجا را مستقیماً ذات اقدس الهی به قلب مطهّر پیغمبر القا کرده تا این عربی مبین.
فرمود این کتاب، خودش معجزه است برای تحدّی مکرّری که ما کردیم از کلّ قرآن از ده سوره از یک سوره اینها عاجز شدند (این یک) اخبار غیبی را ما در اینجا آوردیم آن درسخواندهها اخبار غیبی ندارند چه رسد به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) (این دو) سوم هم این است که علما و دانشمندان اهل کتاب که ایمان آوردند همهشان میدانند أَوَ لَمْ یَکُن لَهُمْ آیَةً أَن یَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِی إِسْرَائِیلَ خب اینها که ایمان آوردند این یهودیها که ایمان آوردند این مسیحیها که ایمان آوردند کم نبودند اینها همهشان میدانند که این حرفها در تورات بود در انجیل بود. در سورهٴ مبارکهٴ اعراف فرمود ما این حرفها را در تورات گفتیم در انجیل گفتیم توراتشناسها میدانند انجیلشناسها میدانند فرمود: الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ (2)بعضی از احکام فقهی که اسلام گفته بود و وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند در تورات بود آن وقت چاپ که نبود کتاب در دسترس همه نبود برخی از عالمان یهود این را پنهان کرده بودند آیه نازل شد که فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ (3)خب چرا این توراتها را در خانههایتان پنهان کردید در بیاورید ببینید همین که ما میگوییم هست یا نیست؟! شما اگر اهل توراتاید خب نشان بدهید دیگر شما که این را در خانههایتان پنهان کردید فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ خب کسی که اُمّی است از گذشته خبر میدهد از چند هزار سال قبل خبر میدهد خبرهایی که در کتابهای شما هست پس عالمان یهود و مسیحی که منصف بودند و ایمان آوردند اینها شهادت میدهند پس اِخبار غیب از یک سو, وجود این مطالب در تورات و انجیل از سوی دیگر, گواهی علمای یهود از سوی دیگر, خود معجِز بودن قرآن کریم از سوی دیگر، اینها کافی است نشان میدهد که این «تَنزیل ربّ العالمین» است لذا در صدر این سوره که فرمود: تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (4)با این بیانات آن متن شرح میشود وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ خب برای اینکه چه کار بکنی؟ برای اینکه جامعه را هدایت بکنی بهترین راه هدایت هم اِنذار است چون مسئله قیامت است که مسئولیت را به همراه میآورد لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ این کتاب به لسان عربی مبین آمده یعنی اینها هیچ بهانهای ندارند معجزه است و قابل فهم هم هست و شفاف هم هست هیچ پیچیدگی در آن ندارد وَإِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ زُبُر جمع زبور است زبور یعنی کتاب در کتابهای انبیای گذشته هست. گذشته از اینکه عدّه زیادی از علمای بنیاسرائیل علمای یهود علمای مسیحی که اسلام را پذیرفتند اینها هم گواهی میدهند که این حرفها در کتابهای آسمانی گذشته هست أَوَ لَمْ یَکُن لَهُمْ آیَةً أَن یَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِی إِسْرَائِیلَ کِتابت علما به واو نظیر کتابت صلات و زکات است که با واو نوشته میشود بعد فرمود اینها به قدری خشناند که ما همه بهانهها را از دست اینها گرفتیم اگر همین کتاب را به زبان دیگر نازل میکردیم اینها بهانه میآورند که اینکه عجمی است اینکه عربی نیست ما این را نمیفهمیم اما این بهانه را هم از دست اینها گرفتیم اینها کاملاً میفهمند به زبان اینها حرف زدیم ما که از اینها آن علیّ حکیم را نخواستیم ما از اینها همین عربی مبین را خواستیم که شرک باطل است ظلم باطل است انحراف باطل است کذب باطل است همه اینها باطل است دین حق است پذیرش توحید حق است عدالت حق است رعایت حقوق دیگران حق است اینها را خواستیم اگر ما این کتاب را بر یک انسان غیر عرب نازل میکردیم که قهراً غیر عربی بود اینها میگفتند ما نمیفهمیم یک بهانه میآوردند در حالی که این بهانه نیست برای اینکه الآن برای ما فارسیزبانها که قرآن نور است و فارسی نیست خب میفهمیم به ما فهماندند و ایمان میآوریم جهانی است دیگر, اگر کتابی جهانی بود مطلبش باید جهانی باشد نه زبانش منتها به زبان جهانیان باید سخن بگوید و آن فطرت است نه واژه, عمده آن زبان فطرت است فرهنگ فطرت است فرهنگ قلبی است نه زبان, زبان بالأخره یا تازی یا فارسی یا غیر اینها فرمود ما با زبان فطرت سخن گفتیم منتها حالا فطرت و دستگاه و ساختار انسان را ما شرح بدهیم و کسی هم آمده این ساختار را ویران کرده آن را هم به شما بگوییم ما الآن دو کار را باید بکنیم این دو کار قبلی را تمام بکنیم تا آن دو کار بعدی را شروع بکنیم.
کار قبلی اوّلی این بود که ما به لسان عربی مبین معارف را آوردیم و شما هیچ بهانهای ندارید اگر همین کتاب را بر یک پیغمبر غیر عرب یعنی اعجم نازل میکردیم به زبان عربی مبین نبود به زبان عجمی بود شما بهانه میآوردید در حالی که بهانهای نیست برای اینکه ما برای مسیحیها و یهودیها, عِبری و سریانی حرف میزنند همین قرآن را حجّت بالغه قرار دادیم خیلیها هم ایمان آوردند منتها شما در اثر لجبازیهایتان بهانه بیجا دارید اگر ما این را بر یک پیغمبر غیر عرب نازل میکردیم (یک) به زبان غیر عربی نازل میکردیم (دو) شما بهانه بیجا میآوردید (سه) در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» این مضمون هست؛ آیه 44 سورهٴ «فصلت» این است وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیّاً لَقَالُوا لَوْلاَ فُصِّلَتْ آیَاتُهُ ءَأَعْجَمِیٌّ وَعَرَبِیٌّ یعنی آیا عربی و عجمی همتای هماند ما عربی میفهمیم اینکه عجمی است قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَشِفَاءٌ وَالَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ فِی آذَانِهِمْ وَقْرٌ وَهُوَ عَلَیْهِمْ عَمیً أُولئِکَ یُنَادَوْنَ مِن مَکَانٍ بَعِیدٍ فرمود اگر ما غیر عربی میآوردیم اینها بهانه داشتند در حالی که هیچ حجتی ندارند برای اینکه ما با زبان فطرت حرف زدیم ما میگوییم ظلم نکنید اینکه فارسی و تازی ندارد میگوییم موحّدانه زندگی کنید خداوند را عبادت کنید شما را آفریده جهان را آفریده این دیگر تازی و فارسی ندارد اینکه عبری و سریانی ندارد ما با زبان فطرت سخن گفتیم و این زبان فطرت دلپذیر است و شما باید میپذیرفتید ولی ما در اثر لجوج بودن شما این بهانه را هم از دست شما گرفتیم به زبان عربی مبین سخن گفتیم خب پس این دو کار شده یعنی قرآن به زبان عربی است فرهنگش هم به زبان فطرت است این دو کار را کردیم حالا آن بیگانه آمده هم زبان فطرت را گرفت هم این عربی مبین را در اثر اِزاله آن زبان فطرت, بیگانه نشان داد اساس کار این است که ما این مهندسیِ انسانیّت و ساختار شما را خوب تشریح بکنیم که شما را خدا چطور آفرید بعد بگوییم با زبان شما حرف زدیم فرمود ما شما را که بدون سرمایه خلق نکردیم ما شما را با سرمایه اوّلیه خلق کردیم (یک) این حرفهای ما هم هماهنگ با زبان فطرت شماست (دو) به شما گفتیم سرمایه را دادیم کالا را میدهیم با این تجارت کنید هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ (1)(این سه) یک عدّه یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ (2)(چهار) یک عدّه متأسفانه فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ (3)(پنج) ما شما را با سرمایه خلق کردیم سرمایه هم این است که قانون به شما دادیم قانونشناسی به شما دادیم چراغ دادیم که قانون بشناسد دستگاه تَقنین شما را فقاهت شما را راهاندازی کردیم (یک) دستگاه اجرایی هم به شما دادیم (دو) دستگاه قضایی هم به شما دادیم که بین آن قانون و این اجرا تطبیق کند که اگر یک وقت کم بود یا زیاد بود جلوی شما را بگیرد (سه) خب یک کشور وقتی موفق است که قانون خوب داشته باشد (یک) مجری خوب داشته باشد (دو) داور خوبی هم داشته باشد (سه) که بین اجرا و قانون, توازن برقرار کند ببیند آیا مطابق قانون اجرا شده یا نشده این هر سه کار را فرمود من در نهاد شما کردم به شما روحی دادم که این روح مستویالخِلقه است نقصی در او نیست وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا (4)ممکن است دست و پای کسی کج و معوج باشد ولی روح افراد اینچنین نیست.
خب سؤال: استوای خلقت روح به چیست؟ روحی که مجرّد است دست و پا ندارد مستویالخلقه است یعنی چه؟ او را با فاء تفسیریه بیان کرده وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا معنای تسویه و استوای آفرینش روح این است فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (1)من این روح را با سرمایه خلق کردم این میفهمد ظلم بد است این میفهمد عدل خوب است این کودک چرا از ظلم بدش میآید گریه میکند چرا از نوازش و عدل و احسان خوشش میآید میخندد برای اینکه دارای سرمایه است اینچنین نیست که او لوح نانوشته باشد ما این سرمایه را به او دادیم حالا این سرمایه را باید بگیرد و تحصیل کند و بالا بیاید وگرنه ما الهام کردیم (یک) در اثر شهوت و غضب یعنی جاذبه و دافعه گرایشها و گریزهای فراوانی دادیم که آن مصوّبات الهی را که به نام الهام است و نفس ملهمه این را به تعلیم الهی میشناسد و یاد میگیرد, اجرا کند پس فقاهت دادیم قانونشناسی دادیم فقهشناسی دادیم اخلاقشناسی دادیم او این را عالِم آفریدیم بخشهای گریز و گرایش هم به او دادیم که در جذب و دفع در عمل برابر آنها عمل کند (این دو) یک دستگاه دیگری هم در نهادش گذاشتیم یک کرسی قضا و داوری گذاشتیم به عنوان نفس لوّامه خب چرا انسان اگر در کاری موفق بشود خوشحال است اگر در کاری کامیاب نباشد پژمرده و افسرده است این افسردگی برای چیست؟ چه کسی انسان را افسرده میکند چه کسی خوشحال میکند اگر کار بدی کردیم چه کسی ما را سرزنش میکند این کیست این همان نفس لوّامه است این قاضی الهی است پس دستگاه قضا را جدا آفریده دستگاه اجرا را جدا آفریده دستگاه فقاهت را جدا آفریده روح دارای همه این شئون است «فی وحدتها کلّ القوی» (2)این میشود روحِ انسانی. از این زیباتر دیگر ممکن نیست فرمود: فتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (3)بعد بیگانه میآید اول در اجرا اثر میگذارد بعد در قانونگذاری, در اثر رشوه دادن به قاضی این نفس لوّامه را از کار میاندازد (یک) بعد وارونه از او فتوا میخواهد نظیر شریح قاضی (دو) به طوری که نفس لوّامه، انسان را در انجام کار خیر ملامت میکند میگوید چرا توبه کردی چرا این کار خیر را انجام دادی خب اگر این کار را کردی بچهها چه بکنند آینده چه میشود چرا خودت را به خطر انداختی؟ همین نفس لوّامه که فرشته الهی است و در برابر زشتیها انسان را ملامت میکند در اثر رشوه دادنهای مکرّر درون و بیرون همین نفس لوّامه، انسان را در برابر خوبیها سرزنش میکند کلّ مهندسی نظام را عوض کرده است اینها کسانیاند که فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ (4)شیطان گفت من طرزی وسوسه میکنم اول مکروهات بعد معاصی صغیره بعد معاصی کبیره این گرایشها طوری میشود که آن علم را از کار میاندازد چون بخش علمی فقط عهدهدار اندیشه و فتواست عمل را قوّه عملیه انجام میدهد.
در بحثهای قبل هم گفتیم اینهایی که معتادند این طور نیست که کارتن و کارتنخواب را نبینند, جدول و جدولخواب را نبینند علم نیمی از قضیه است بخش اندیشه که کار به دست او نیست آن بخش انگیزه است که فعال است آن بخش انگیزه را شیطان فلج کرده بسته مثل انسانی که مار و عقرب را میبیند ولی قدرت فرار ندارد چون دست و پایش بسته است همانجا مینشیند و مسموم میشود اینکه میبینید عالم بیعمل داریم برای همین است شاید دهها بار این گفته شد چرا یک کسی آیه قُلْ لِلْمُؤمِنِینَ (1)را خوب معنا میکند تفسیر میکند تدریس میکند بعد نامحرم را دید نگاه میکند برای اینکه علمش تام است اما آن نیروی اراده و عزم و اخلاصش زنجیری است خب میشود عالم فاسق مکرّر اعتراض بکنی مگر تو نمیدانستی, تو که میدانی خب مثل کسی که دست و پایش زنجیری است این تلسکوپ دارد میکروسکوپ دارد دوربین دارد عینک دارد دور و نزدیک و همه را میبیند که کجا مار حرکت کرده کجا عقرب حرکت کرده آن عقربی که از سوراخش حرکت کرده دارد میآید از راه دور این میبیند اما آنکه فرار میکند دست و پاست که زنجیری است عالم بیعمل علمش مشکلی ندارد اما نیروی اراده و تصمیم و اخلاصش که عقل «ما عُبد به الرحمن واکْتُسِب به الجِنان» (2)زنجیری است این ابلیس این شَیَاطِینَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ (3)اول در اثر گناهان و لذّت کاذبه، این بخش عملی را میگیرند این را به زنجیر میکشند بعد کم کم به دستگاه فقهی و قانونشناسی میرسند آنهاییاند که وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (4)بد را خوب نشان میدهند خوب را بد نشان میدهند بعد این نفس لوّامه که قاضی و داور است در اثر ارتشاء طرفین به جایی میرسد که اول معزول از حکم میشود بعد هم کرسی قضا را وارونه میکند روی کرسی قضا مینشیند انسان را در انجام کار خیر ملامت میکند نمیگذارد کار خیر انجام بدهند ابلیس هم گفت من این کار را میکنم فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ (5)این ساختار را به هم میزنم حالا که ساختار را به هم زد خدای سبحان فرمود آنهایی که ساختارشان به دست خودشان ویران شده کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ ما این آیات را در گذشته رساندیم, حال میرسانیم, در آینده میرسانیم آن که مجرم و تبهکار است دستگاه قضایی را عوض کرده دستگاه اجرایی را عوض کرده دستگاه قانونشناسی را عوض کرده این آیات میرود در دلش اما بیاثر است کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ این تعلیق حکم بر وصف مشعر به علیّت است این آب زلال را ما دادیم ولی خب این لوله آلوده است این مسیر آلوده است لجن است شما کوثر را هم اگر در مسیر لجن بریزی خب این آلوده میشود دیگر. این در بیانات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هست که «طهّروا أفواهکم فإنّها طُرُق القرآن» (6)این دهن را پاک کنید نه بگذارید حرف بد از این دهن بیرون بیاید نه اجازه بدهید غذای بد از این دهن فرو برود این مجرا را پاک کنید برای اینکه قرآن میخواهد اینجا عبور کند خب این قرآن که طیّب و طاهر است از این دهن عبور کرده این دهن اگر آلوده باشد خب آب طیّب و طاهر از یک لوله آلوده خب اثرش کم است دیگر یا بیاثر است.
پرسش...
پاسخ: خب البته, این دیگر زنجیر کرده این خطبه نهجالبلاغه را یک روز مفصّل اینجا خواندیم در برابر قُرب نوافل یک بُعد دینی هم هست در برابر قرب نوافل که آن حدیث را فریقین نقل کردند (1)یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) است که شیطان اولاً اِحرام میبندد همین حرامی این حرامی احرام میبندد تا وارد قلب بشود به استناد همان آیه إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ (2)افرادی که بینا هستند اهل بصیرت اند و عقلشان تام است اینها همیشه کشیک میدهند مراقب اند دیگر، میبینند این کسی که احرام بست و دارد طواف میکند دور کعبه دل این حرامی است إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ با استعاذه به هر وسیله است شیطان را طرد میکنند این کعبه را و این حرم و این حریم را حفظ میکنند اما بیگانهای که غافل است میبیند همین حرامی احرام بسته دارد اطراف کعبه دل طواف میکند طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تا ببیند چه وقت در کعبه باز میشود وقتی وارد کعبه دل شد این بیان نورانی حضرت امیر بود در نهجالبلاغه که اولاً آشیانه میسازد مرغی که بخواهد جایی تخمگذاری بکند آشیانه میسازد, آشیانه میسازد «فَباض» آنجا بیضه و تخمگذاری میکند «و فَرَّخَ» این بیضه و این تخم را به صورت جوجه در میآورد وقتی آشیانه ساخت، تخمگذاری کرد و این تخمها را جوجه کرد، «و دَّبَّ و دَرَج» اینکه میبینید بعضیها هیچ آرامش ندارند نه در نماز نه در غیر نماز خاطرات از این طرف از آن طرف میلولد این دَبیبِ وساوس شیطانی است دَبَّ یعنی دابّهگونه یعنی همین طور که میبینید یک مرغ این طرف و آن طرف میکند یک بچه این طرف و آن طرف میکند این را میگویند دابّه, دبّ یعنی دابّهگونه فضای قلب را گرفته «و دَرَج» این دابّهها این دارجها کلّ فضای ذهن را آشفته میکنند وقتی که آشفته کردند فضای دل را مسخّر کردند تمام این نیروها را تسخیر میکنند وقتی تسخیر کردند آنگاه «فَنظر بأعینهم و نَطَق بألسنتهم» (3)آنجا ذات اقدس الهی میفرماید: «کنت سمعه ... و بصره» (4)کذا و کذا, اینجا هم «صار الشیطان سمعه و بصره» «فَنظر بأعینهم» از آن به بعد شیطان با چشم اینها نگاه میکند چون اینها را به بند کشیده دیگر «و نَطَق بألسنتهم» در بعضی از بیاناتی که به وجود مبارک حضرت امیر اعتراض کردند که این در خطبه دیگر است حضرت فرمود شیطان با زبان تو حرف زد (5)این مسائل چون در حوزهها بسیار کم است و در زاویه است افسانه است برای خیلیها که شیطان تخمگذاری میکند «نَظر بأعینهم» اینها افسانه است حداکثر این است که ما ترجمهاش را میخوانیم اما واقعاً این طور است شیطان موجودی است نفوذ میکند نفس هم محلّ نفوذ اوست همان طوری که فرشتهها نفوذ میکنند صحنه قلب را پر میکنند شیاطین واقعاً نفوذ میکنند وسوسه میکنند آرامش را از آدم میگیرند «فنظر بأعینهم و نَطق بألسنتهم» با زبان اینها حرف میزند گاهی انسان, شیطانی سخن میگوید شیطانی عمل میکند.
به هر تقدیر فرمود: کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ ما این کوثر را دادیم هیچ قلبی نیست که این حرفها نرفته باشد چون لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَیَحْیَی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ (1)فرمود ما در قلب مجرمین این حرفها را راه دادیم منتها اینها بالا آوردند «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ (200 لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّی یَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِیمَ (201) فَیَأْتِیَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (202) فَیَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ (203) أَفَبِعَذَابِنَا یَسْتَعْجِلُونَ (204) أَفَرَأَیْتَ إِن مَّتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ (205) ثُمَّ جَاءَهُم مَّا کَانُوا یُوعَدُونَ (206) مَا أَغْنَی عَنْهُم مَّا کَانُوا یُمَتَّعُونَ (207) وَمَا أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ إِلَّا لَهَا مُنذِرُونَ (208) ذِکْرَی وَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ (209)) در صدر این سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» دو مطلب اساسی را به عنوان متن ذکر فرمود بعد در اثنای این سوره آن دو مطلب را مبسوطاً شرح فرمود یکی مسئله تنزیل کتاب آسمانی نزول قرآن کریم؛ یکی هم عنایت خاصّ پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به هدایت مردم. برای تبیین آن قسمت دوم هفت قصّه از قصص انبیا(علیهم السلام) را ذکر فرمود تا از جریان آنها روشن بشود که وظیفه پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) چیست درباره جریان قرآن کریم هم از آیه 192 به بعد مبسوطاً مسئله تنزیل قرآن را شرح فرمود بعد در بخشی از مطالب این سوره پیوند این دو مطلب را کنار هم ذکر کرد که رابطه نزول قرآن با دلهای مشرکین چگونه است.
1) (41) - سوره انفال، آیه42.
در جریان نزول قرآن روشن شد که این قرآن کریم که مطابق اول سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» از علیّ حکیم شروع میشود تا به عربی مبین إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (1)یک حبل متین است این حبل متین از ذات اقدس الهی برای هدایت مردم به زمین آویخته شد نه انداخته, پس نزول قرآن نظیر نزول حبل متین است نه نظیر نزول باران و از علیّ حکیم تا عربی مبین همه را وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کاملاً تلقّی میکند در همه مراحل وجود مبارک آن حضرت مستمعِ محض است هیچ کلمهای و حرفی از خود پیغمبر نیست منتها همه این معارف از علیّ حکیم تا عربی مبین به منزله جوامعالکلم است به منزله قواعد کلی است از قواعد کلی صدها مسئله در میآید از این به بعد این اقیانوس جوشان با تعلیم الهی از این جوامعالکلم مطلب در میآورد آن جوامعالکلمی که ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) تعلیم کرد میلیونها مطلب الی یوم القیامه به برکت اهل بیت از آن در میآید. اینچنین نیست که - معاذ الله - معنا برای خدا باشد الفاظ برای پیغمبر یا بخشی از مراحل عالیه وجود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مطلب را به مرحله نازله او القا کرده باشد درست است که حضرت بالاتر از جبرئیل است تنها گوینده خداست و تنها شنونده پیغمبر است منتها در بخشی از مراحل، جبرئیل حضور دارد در بخشی از مراحل بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (2)حضور دارند اگر فرمود: مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ (3)همه مراحل سهگانه، متکلّم خداست و لاغیر دیگران آورندهاند منتها هر کسی به اندازه خودش ادراک میکند «إنّ هذه القلوب أوعیةٌ فخیرها أوعاها» (4).
در بخشی از مراحل قرآن کریم جبرئیل(سلام الله علیه) حضور دارد در بخشی از مراحل برتر و بالاتر جبرئیل(سلام الله علیه) حضور ندارد آنجا که فرمود: وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً (1)معلوم میشود که بعضی از مراحل بلاواسطه است بعضی مِن وراء حجاب است نظیر آنچه برای موسای کلیم(سلام الله علیه) اتفاق افتاده برخی از مراحل هم از قبیل ارسال رسول است نظیر توفّی که هر کس میمیرد جان او را خدا میگیرد فقط ذات اقدس الهی مُمیت بالاصاله و متوفّی بالاصاله است منتها برخی از متوفّاها خدا را مشاهده میکنند نظیر خود پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل بیت(علیهم السلام) برخیها عزرائیل(سلام الله علیه) را مشاهده میکنند برخیها فرستادهها و مأمورانی که زیرنظر عزرائیل(سلام الله علیه)اند را مشاهده می کنند که فرمود:تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا (2)بنابراین در بخشهای وحییابی هیچ سهمی برای غیر خدا نیست فقط این قوانین کلی و اصول کلی که معارف غیبی است به وسیله ذات اقدس الهی به قلب مطهّر پیغمبر القا شده است بخشی به وساطت جبرئیل, بخشی بلاواسطه و از این اصول کلی و قواعد کلی, معارف غیبی و دینی الی یوم القیامه قابل استنتاج است.
پرسش...
پاسخ: برای دیگران نطق میکند وگرنه خودش مستمِع است همان طوری که به ما گفتند: إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا (3)سکوتِ محض باشید ذات اقدس الهی هم به آن حضرت میفرماید وقتی گفته میشود تابع قرائت باش فَإِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ (4)او هم «إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُ لَهُ وَأَنْصِتْ» به هر تقدیر این معارف در جامعه در کمال عصمت به سطح مردم میرسد یعنی از علیّ حکیم تا عربی مبین در قلب مطهر حضرت معصومانه وارد میشود چون فرمود: إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (5)نگهداری, نگهبانی, ضبط و حفظ آن حضرت هم معصومانه است سَنُقْرِئُکَ فَلاَ تَنسَی (6)بعد از دریافت معصومانه (یک) و ضبط و نگهداری معصومانه (دو) نوبت به ابلاغ و املاء و انشاء میرسد لبان مطهر آن حضرت معصوم است وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی (7)(سه) این مراحل سهگانه که معصومانه شد این وحی، معصومانه به جامعه رسیده است بدون کم و بدون زیاد از آن به بعد مردم یا میپذیرند یا نمیپذیرند این طور نیست که - معاذ الله - وحی محرَّفی به جامعه رسیده باشد.
پرسش:مگر جملات دیگر پیامبرهمین حکم را ندارد؟
پاسخ: بله خب آنچه مربوط به حضرت است از نظر حکم, وحی است منتها بین روایات و احادیث قدسی و قرآن فرق است که در بحثها گذشت حکم که حکم خداست همین حکم را دارد ولی الفاظ فرق میکند قرآن لفظش معجزه است و از طرف ذات اقدس الهی است. وقتی به جامعه معصومانه منتقل شد آنگاه از آن به بعد ممکن است کسی بپذیرد کسی نپذیرند کسی کم بکند کسی زیاد بکند ولی به سطح جامعه معصومانه رسیده است این درباره وحی اما آنها که مؤمناند که هیچ, درباره آنها که کافرند فرمود ما این کوثر را در قلب اینها جریان دادیم همان طوری که آب شفاف و صافی را ذات اقدس الهی در زیر زمین راهنمایی میکند دو راهه است سه راهه است چهارراهه است ورود ممنوع است بزرگراه است کوچکراه است فرمود: فسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الْأَرْضِ (1)این باران که میآید ذات اقدس الهی این باران را به دل خاک راه میدهد برای اینها سه راه و چهار راه و بزرگراه و کوچکراه مشخص میکند کجا باید ذخیره بشود به صورت چاه و قنات در بیاید کجا باید ذخیره بشود به صورت چشمه در بیاید همه اینها را فرمود ما مَسلکهای اینها, معبرهای اینها را زیر زمین مشخص میکنیم بعد بین سنگ و گِل آب شفاف در میآوریم شما این چشمهها را که میبینید اینها واقعاً معجزه است برای اینکه این طور نیست دستگاه تصفیه در زیر زمین باشد یا لولهکشی شده باشد، از گِل و لای در میآید ولی هیچ آلوده نمیشود همان طوری که شیر شفاف و صاف را از بین فرث و دم در میآورد و آلوده نمیشود بعد که در آمد البته میشود آن را آلوده کرد.
1) (12) - سوره زمر، آیه21.
فرمود ما همین کاری را که درباره زیرزمین کردیم و آب را جاری میکنیم این کوثر را این معارف قرآنی را در دلهای کفار جاری میکنیم یعنی برای آنها با دلیل عقلی روشن میشود این حقٌّ لا ریب فیه, با دلیل نقلی روشن میشود این حقٌّ لا ریب فیه, به طوری که قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (1)این در بخش اندیشه و علم اما آنکه باید قبول بکند ایمان بیاورد بخش انگیزه و عقل عملی است اینها چون در جریان جهاد با دشمن درون شکست خوردند و این بخش انگیزه و بخش اراده و عزم و تصمیمگیری به اسارت رفته است اینها سدّی برای قبول به سوء اختیار خود ایجاد کردند میتوانند این سد را بشکنند ولی الآن بسته است مطلب برایشان روشن شده است یعنی صددرصد فرعون فهمید که حق با موسای کلیم است وجود مبارک موسای کلیم هم بالصراحه فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (2)برای تو صد درصد روشن شد که کار من معجزه است سِحر نیست قرآن هم فرمود: جَحَدُوا بِهَا اما وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (3)این یقینِ علمی کار اندیشه را تمام میکند اما اراده و تصمیم بسته است فرمود ما در دلهای مجرمین این را راه دادیم اما قبول نکردند, مثل آدم تشنهای که دهن خودش را خودش بست ما آب زلال را آوردیم تا لب دهنش خب ما که نباید دهنش را باز کنیم به اجبار آب را در دهنش بریزیم این میشود جبر، ما آب آوردیم دم دهنش این دست خودش را با سوء اختیار خودش بست دهن خودش را بست تشنه میمیرد فرمود ما بردیم تا دلِ او بردیم این طور نیست که ما فقط به گوش او رسانده باشیم اگر به گوش او رسانده باشیم به دل او نرسانده باشیم این میشود کافر مستضعف، اینکه جهنم نمیرود اینکه درک نکرده حجّت خدا بر او بالغ نشده اما اینها که درک کردند مشرکین مکه و مانند آنها این مجرمین این تبهکاران حق برایشان روشن شد ولی عالِم شدن نیمی از جریان است بین نفس و این مراحل علمی چیزی است به نام عقل عملی که باید به جان گِره بزند قبلاً فرق بین قضیه و عقیده گذشت؛ قضیه را عقد میگویند زیرا بین موضوع و محمول دستِ اندیشه گِره میزند اما عصاره قضیه با جان به دست عقل عملی - عقل عملی یعنی عقل عملی - یعنی «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» (4)باید گِره بخورد که این شخص بشود معتقد. سرّ اینکه ما عالم بیعمل داریم برای اینکه او بین موضوع و محمول توانست گِره بزند عالم بشود اما این عصاره علم را با جان خود گره نزد که بشود آدم عادل فرمود ما این را در دلهای اینها عبور دادیم کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ.
در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» مشابه این مبسوطاً گذشت آنجا با تعبیر نَسْلُکُهُ که فعل مضارع است یاد شده است فرمود: وَمَا یَأْتِیهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ ٭ کَذلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ (1)این سنّت ماست ما هیچ کسی را بدون حجّت بالغه عذاب نمیکنیم ما این را بردیم در دلهای اینها فرمود دلیل عقلی داریم (یک) دلیل نقلی داریم (دو)؛ دلیل عقلی داریم برای اینکه تحدّی کردیم معجزه ثابت شد, دلیل نقلی داریم برای اینکه علمای بنیاسرائیل آمدند گواهی دادند که حقانیّت اسلام در کتابهای آسمانی آمده و اگر شما هم دلیل عقلی دارید هم دلیل نقلی دارید جمع بین معقول و منقول کردید علماً خب قبول کنید دیگر.
پرسش...
پاسخ: بله قلب همان عقل عملی است دیگر, قلب همان «ما عُبد به الرحمن واکتسب به الجنان» است اما اینجا قلب همان فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ (2)است این را به قلب بدهند یعنی چه؟ این اصطلاح قلب که فرمود قلبشان مریض است خب وقتی قلب مریض است چه چیزی را قبول میکند عقلشان یعنی اندیشهشان مریض نیست برای اینکه قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (3)اما آنکه باید بپذیرد مریض است فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مرضِ قلب هم اینچنین نیست که اگر شما نوار قلب بگیرید بگویید که این شخص چون منافق است نوار قلب بد نشان میدهد نه خیر, جوانی است سالم از هر نظر قلبش هم آن پالایش خونش تشکیلات خونش کارهای فیزیکیاش کارهای طبّیاش صددرصد سالم است اما دین را نمیپذیرد اینکه فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ اینچنین است اگر قلب کسی سالم باشد إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ (4)این بسته نیست این در رهن شیطان نیست این قبول میکند وقتی قبول کرد یعنی این علم را به جان خود گره زد آن وقت میشود معتقد, میشود عالم عادل. بنابراین فصلی از این مباحث مربوط به وحی است که تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (5)که در صدر این سوره است بخشی مربوط به نبوّت و رسالت انبیا(علیهم السلام) است که لَعَلَّکَ بَاخِعٌ (6)است و آن قصّههای هفتگانه مربوط به آن است, بخشی برای هماهنگی این دو قسمت است که فرمود این وحی را ما بردیم در دلهای اینها خب حالا اگر کسی تب داشته باشد خب غذای سالم را قبول نمیکند برمیگرداند این نه برای آن است که غذا سالم نیست بلکه او نمیپذیرد اینجا دو برهان اقامه فرمود یکی برهان عقلی و یکی برهان نقلی هر دو را فرمود.
مطلب بعدی درباره ایمان است مادامی که انسان در دنیاست و خطری او را تهدید نکرده مختار است بین ایمان و کفر هر کدام را بپذیرد بالاختیار است هم ایمان او قبول است و هم کفر او علیه او نوشته میشود ولی اگر خطر را دید اضطراب را دید غرق را دید نظیر جریان فرعون، این ایمانِ اضطراری است. اگر یک فرد عادی بود در اثر گناه و امثال ذلک تا حال ایمان نیاورد الآن که خطر را دید ایمان آورد این ایمان در حال اضطرار را خدا قول نداد که قبول کند لکن اگر عنایت الهی شامل حال بشود نظیر قوم یونس بله ممکن است خدا قبول کند اما اگر کسی إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِی الْأَرْضِ (1), فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ (2), طغَوْا فِی الْبِلاَدِ (3)این تا توانست آدم کُشت شد الآن که خطر را احساس کرد گفت: آمَنْتُ (4)به او گفته میشود آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (5).
پس ایمان تاکنون دو مرحلهاش روشن شد؛ در حال اختیار ایمان قبول است در حال اضطرار ممکن است قبول باشد ممکن است قبول نباشد. اگر کسی گناهش عادی بود ممکن است مورد عنایت الهی بشود و قبول بشود مثل قوم یونس که خدا فرمود ما ایمان آنها را قبول کردیم (6)اما اگر کسی در اثر طغیانگری که اگر هم بعد برگردد از قبیل لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (7)ممکن است بشود این تا آنجا که ممکن بود آدم کشت حالا که خطر را دید دارد ایمان میآورد به او میگویند: آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ اما قسم سوم ایمان در صحنه قیامت است ایمان در صحنه قیامت مُمتنِع - ممتنع یعنی ممتنع - است برای اینکه دار قیامت دار عمل نیست اگر آنجا ایمان ممکن باشد خب بر انسان واجب است ایمان بیاورد وقتی وجوب شد میشود دار تکلیف, دار تکلیف که شد میشود دار وحی و نبوّت و رسالت, دار وحی و نبوّت شد میشود دنیا دیگر آخرت نیست. در قیامت، خطر این است که انسان حق را میبیند نمیتواند ایمان بیاورد نمونههایش را همه ما در خواب دیدیم خیلی از چیزهاست که انسان در عالم رؤیا میبیند بعد وقتی بیدار شد میگوید ای کاش من فلان مطلب را سؤال میکردم یا فلان کار را میکردم خب این ای کاش که فایده ندارد ما باید قبلاً بیداریهایمان را مواظب باشیم تا در عالم رؤیا به استناد آن ملکات بیداری بتوانیم سؤال خوب داشته باشیم وگرنه ما در عالم رؤیا هر سؤالی که داریم نتیجه ملکات قبلی ماست ما که فعل اختیاری نداریم چرا در عالم رؤیا اگر کسی فحش بدهد گناه نیست برای اینکه فعل اختیاری نیست یک انسانِ بددهن در عالم خواب هم که حرف میزند فحش میدهد یک انسان متهجّد ذاکر در عالم خواب هم میخواهد حرف بزند «لا إله الاّ الله» میگوید این «لا إله الاّ الله» ثواب ندارد اما نتیجه ملکات قبلی اوست این فعل اختیاری نیست ذکری نیست که ثواب داشته باشد بنابراین در صحنه قیامت تمام خطر این است که انسان حق را میبیند راه برای ایمان نیست اگر واقعاً راه برای ایمان باشد این شخص مؤمن میشود البته عمل صالح نیست نماز و روزه و اینها نیست اطاعت و حقّالله و حقّالناس و اینها انجام بدهد نیست ولی اگر مؤمن شد واقعاً موحّد شد دیگر مخلّد در نار نیست در حالی که این کفار، مخلّد در نارند. این ایمان جلوی آن خلود را میگیرد گرچه جلوی اصل ورود به جهنم را نمیگیرد. پس فتحصّل که سه مرحله است در دنیا ایمان اختیاری ممکن است و اثربخش, در حال اضطرار ممکن است ولی به عنایت الهی وابسته است گاهی قبول میکند گاهی قبول نمیکند, در آخرت اصلاً ایمان ممکن نیست.
پرسش:آنجا که میفرماید:رَبِّ ارجِعون ٭ لَعَلّی اَعمَلُ ص-ٰالِحًا چرا نمی گوید مرا برگردان تا مؤمن شوم؟ پاسخ: همان عمل صالح اعم از جارحه و جانحه است دیگر أَعْمَلُ صَالِحاً (1)چون ایمان، مِن الأعمال است دیگر مِن العلوم که نیست. ما یک علم داریم یک ایمان, علم همان رابطه موضوع و محمول است ایمان, قبولِ آن و گره زدن آن به جان است این عملِ قلبی است؛ ایمان، عملِ جانحه و قلب است اقرار زبان را هم به همراه دارد عمل ارکان را هم به همراه دارد اگر گفته شد عمل, جامع بین عملِ جانحه و عملِ جارحه و اقرار لسان است.
اما اینکه از کفار گاهی - این راجع به مسائل سابق است - ربا گرفته میشود ولی تطفیف و کمفروشی حرام است برای اینکه ربا یک امر دارج بین خود آنهاست چون ربا دارج بین خود آنهاست بر اساس <الزِموهم بما الزَموا انفَسهم> (2)گرفتن ربا از آنها عیب ندارد ولی کمفروشی نزد همه محکوم است از این جهت قرآن کریم کمفروشی به کفار را تحریم کرده ولی گرفتن ربا را منع نکرده.
در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» بخش پایانیاش یعنی آیه 158 فرمود: یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْراً قُلِ انتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ بعد در جای دیگر فرمود: إِلَّا قَوْمَ یُونُسَ (3)که ما ایمان آنها را قبول کردیم بر اساس اضطراری که آنها داشتند ما ایمانشان را قبول کردیم. فرمود لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّی یَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِیمَ آن وقت آن ایمان, ایمان اضطراری است ایمان اضطراری مقبول نیست فَیَأْتِیَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ عذاب الهی دفعتاً میآید و اینها شعور ندارند شعور همان ادراک لطیف است نظیر شَعْر آن مو که رقیق است. آنگاه بعد نظیر همان فرعون که مهلت میطلبند فَیَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ آیا انظار, مهلت ممکن است یا نه؟ فرمود نه, چطور مهلت بدهیم سالیان متمادی ما به شما مهلت دادیم اثر نکرد أَفَبِعَذَابِنَا یَسْتَعْجِلُونَ ٭ أَفَرَأَیْتَ إِن مَّتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ بر فرض سالیان متمادی ما به اینها مهلت بدهیم باز همین وضع است دیگر ثُمَّ جَاءَهُم مَّا کَانُوا یُوعَدُونَ ٭ مَا أَغْنَی عَنْهُم مَّا کَانُوا یُمَتَّعُونَ آن تمتّعها و لذایذ قبلی که اثر نکرد الآن هم بر فرض ده سال بمانید لذّت ببرید چطور میشود بالأخره؟! بعد فرمود ما هیچ گروهی را هلاک نکردیم الاّ اینکه حجّت الهی بر اینها بالغ شده است و ما هرگز ستم نکردیم.
حالا چون در آستانه فاطمیه صدیقه کبرا(سلام الله علیها) هستیم عنایت کنید که وجود مبارک آن حضرت طوری برای اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) روشن بود که این حجّت بالغه الهی بود صاحب عصمت کبرا بود و اهل بیت(علیهم السلام) وجود مبارک صدیقه کبرا را به عنوان اینکه مَهبط وحیِ تَسدیدی و اعلام غیب و اخبار غیبیه است معرفی میکردند و عظمت آن حضرت هم برای خیلی از این سقیفهایها روشن شده بود آن وقت امّت را تحریک کردند برای منزوی کردن حضرت حالا تنها سخن از فدک و امثال فدک نیست حالا این روایت مرحوم کلینی را ملاحظه بفرمایید.
مرحوم کلینی در جلد اول کافی باب مولد الزهراء(صلوات الله و سلامه علیها) چند روایت نقل میکند این کلمه «سَبعین» با «تسعین» ممکن است در نوشتنها فرق بشود گاهی 75 روز است گاهی 95 همان طوری که مرحوم کلینی یک نظر خاصّی در میلاد پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارد که میلاد حضرت را دوازده ربیع میداند (1)و خیلیها هفده میدانند ایشان اینجا به صورت 75 روز نقل کردند. از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) نقل میکنند «إنّ فاطمة(علیها السلام) مَکَثَتْ بعد رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خمسة و سبعین یوماً و کان دخلها حُزنٌ شدیدٌ علی أبیها و کان یأتیها» این استمرار را نشان میدهد «و کان یأتیها جبرئیل» این خیلی حرف است نه یک بار آمد در تمام این 75 روز به طور مستمر جبرئیل(سلام الله علیه) میآمد «و کان یأتیها جبرئیل» آن «کان» با این «یأتی» که مضارع است و مفید استمرار, نشان استمرار این فعل است «فیُحسِنُ عزائها علی أبیها و یُتَطیّب نَفسها و یُخبرها عن أبیها ومکانِهِ» مکان وجود مبارک پیغمبر «و یُخبرُها بما یکونُ بعدَها فی ذریّتها» همه این گزارشها را داد «و کان علیٌّ(علیه السلام) یَکتبُ ذلک» (2).
روایت دوم این است «عن أبیالحسن» وجود مبارک امام هفتم فرمود: «إنّ فاطمةَ(علیها السلام) صدیقةٌ شهیدةٌ » (1)این روایت دوم. روایت سومی که ایشان نقل میکند این است که وجود مبارک ابیعبدالله حسینبنعلی(علیهما الصلاة و علیهما السلام) دارد که «لما قُبِضَت فاطمه(علیها السلام) دَفَنها امیرالمؤمنین سرّاً و عَفا علی موضِع قَبرها» نه تنها جای قبر مشخص نبود, اثر قبر هم مشخص نبود تا کسی بفهمد «ثمّ قامَ فَحوَّل وجهه إلی قبر رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم)» که این نشان میدهد که در همان نزدیکهای قبر پیغمبر بود «فقال» حالا سیّدالشهداء(سلام الله علیه) نقل میکند که پدرم علیبنابیطالب بعد از اینکه مادرم را دفن کرد (یک) اثر قبر را محو کرد (دو) خطاب به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) کرد (سه) فرمود: «السّلامُ علیک یا رسول الله عنّی و السلام علیک عن ابنتک و زائرتکَ و البائتة فی الثری بِبُقعَتکَ و المختارِ اللهُ لَها سُرعةَ اللحاقَ بِکَ» ذات اقدس الهی خواست او سریعتر از دیگران به شما ملحق بشود حالا ملاحظه بفرمایید «قَلّ یا رسول الله عن صَفِیّتک صَبری و عَفا عن سیّدة نساء العالمین» خب این علی است دیگر میگوید فاطمه سیّده نساء عالمین است «و عَفا عن سیّدة نساء العالمین تَجلُّدی إلاّ أنّ لی فی التّأسّی بِسُنّتک فی فُرقَتک موضِعَ تَعزٍّ» ما شما را که از دست دادیم دیگر حالا باید کم کم تحمل این سختیها را بکنیم «فقد وسّدتک فی ملحودة قبرک و فاضَت نفسُکَ بین نَحری و صدری» یا رسول الله تو سر مطهّرت روی سینه من بود رحلت کردی تو را من به خاک سپردم خب از این به بعد ما باید این سختیها را تحمل بکنیم بعد فرمود: «بلیٰ و فی کتاب الله أنعمُ القبول» ذات اقدس الهی بهترین سفارش را به ما کرده که ما مطابق آن صابر و بردباریم و آن این است که فرمود: إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (2)بعد فرمود: «قد اسْتُرْجِعَت الودیعةُ و اُخِذَت الرهینةُ».
مستحضرید آن جریان امانت و ودیعه وجود مبارک پیغمبر در لیلةالزفاف سرِ جایش محفوظ, اما انسانها را میگویند: <رَهائنُ القبور> (1), <رهائن القبور> یعنی قبر طلبی دارد (یک) رهن و گِرو میخواهد (دو) ماها, بدنهای ما گِرو قبر است (این سه) از انسانها تعبیر به <رهائن القبور> میشود برای اینکه ما بدهکاریم این بدهکار را گرو میگیرند در دنیا اگر کسی بدهکار داشته باشد بالأخره خانه, فرش, مال منقول یا غیر منقول را گرو میدهند اما در مسائل آخرت و قیامت و دین خود شخص را گرو میگیرند نه خانه را اینکه فرمود: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ این فَعیل به معنی مفعول است دیگر یعنی «کلّ نفس بما کسبت مرهونةٌ» إِلَّا أَصْحَابَ الْیَمِینِ (2), کُلُّ امْرِئٍ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ (3)یعنی «مرهونٌ» خود ما را به گرو میگیرند نه مال و امثال ذلک را لذا انسانها رهائنالقبورند اینکه فرمود: «اُخذت الرهینة» هم ناظر به آن قصّه لیلةالزفاف میتواند باشد هم ناظر به اصل کلی.
بعد فرمود: «و اُخلِسَتِ الزهراء» ولایت را اینها اختلاس کردند «فَما أقبحَ الخضراءَ و الغَبراءَ یا رسول الله» نه آسمانِ خضرا زیباست نه زمینِ غَبرا زیباست چرا؟ برای اینکه «أمّا حُزنی فسَرْمَد و أمّا لیلی فمُسَهَّد و هَمٌّ لا یَبرحُ مِن قلبی أو یختار الله لی دارکَ الّتی أنت فیها مُقیمٌ» قلبِ من مُقیّح است و مهیّج است «سرعانَ ما فرّق بیننا و إلی الله أشکو» از این به بعد ملاحظه بفرمایید چرا این همه نالهها را من میکنم برای اینکه «سَتنبّئک إبنتکَ بِتَظافُر امّتک علی هَضمها» ما کاری نکردیم حالا سخن از فدک و امثال فدک نیست همه اینها جمع شدند اجماع کردند که زهرا را منزوی کنند این یعنی چه؟! سخن از در و پیکر نیست سخن از آتش زدن در نیست امّت جمع شدند که زهرا را منزوی کنند این یعنی چه؟! نه مرا منزوی کنند اگر من را منزوی میکردند و او را منزوی نمیکردند او با خطبه خودش در مسجد غوغا به پا میکرد یک بار رفته خطبه بخواند همین کلینی نقل میکند که فرمود اگر من دعا کنم باگناه و بیگناه عذاب میشوند اما من نمیخواهم (4)! همین کلینی نقل میکند اگر بچههای بیگناه, زنهای بیگانه, مردم بیگناه نبود آن وقت معلوم میشد من چه میکردم این زهراست! «سَتنبّئک ابنتک بتظافر امّتک علی هضمها» همه خواستند زهرا را خانهنشین کنند این تنها برای زهد و مقامات و اینها نبود این برای اینکه این دارای ولایت کلیه الهی بود «فأحفها السؤال واستخبرها الحال فکم مِن غلیل معتلجٍ بصدرها لم تَجد إلی بثّه سبیلا و سَتقول و یَحکم الله و هو خیر الحاکمین سلام مودِّعٍ لا قال و لا سَئم» (5)امیدواریم که همه جهان اسلام به برکت آن حضرت از حقایق استفاده کنند!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ (200 لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّی یَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِیمَ (201) فَیَأْتِیَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (202) فَیَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ (203) أَفَبِعَذَابِنَا یَسْتَعْجِلُونَ (204) أَفَرَأَیْتَ إِن مَّتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ (205) ثُمَّ جَاءَهُم مَّا کَانُوا یُوعَدُونَ (206) مَا أَغْنَی عَنْهُم مَّا کَانُوا یُمَتَّعُونَ (207) وَمَا أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ إِلَّا لَهَا مُنذِرُونَ (208) ذِکْرَی وَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ (209) وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیَاطِینُ (210) وَمَا یَنبَغِی لَهُمْ وَمَا یَسْتَطِیعُونَ (211) إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (212)) بعد از اینکه فرمود ما همه معارف را برای مردم بیان کردیم عدّهای پذیرا شدند گروهی که مستکبرانه و مُسرفانه و مُترفانه به سر میبردند نپذیرفتند ما این حرفها را به دلهای آنها رساندیم حجّت ما بالغ شد اما قَسَت قُلوبُهُم (1)ما این حرفها را در دلهای اینها جریان دادیم ولی به سوء اختیار خود نپذیرفتند. اینها سه حالت دارند: در دنیا که متنعّماند سرگرم خوشگذرانیاند فکر میکنند که این وضع برای همیشه هست یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ (2)فکر نمیکنند که این زودگذر است و پایان عمر هم جریان برزخ است این حالت اُولای آنها. حالت ثانی اینها لحظه پایانی عمر اینهاست حالا یا عذاب برزخی به سراغ اینها میآید یا عذابهایی نظیر جنگ بدر و احد و خندق به سراغ اینها میآید در حال خطر و در حال اضطرار میخواهند یک ایمان صوری بیاورند این ایمان صوری در حال اضطرار اثری ندارد زیرا اگر اضطرار برطرف شد و اختیار آمد اینها همچنان یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ هستند این حالت دوم که در حال اضطرار، ایمان ممکن است اما دراثر ترس, ایمانِ در اثر ترس ممکن است ولی مقبول نیست. حالت سوم در جریان بعد از مرگ است که وارد صحنه برزخ شدند و بعد از برزخ, در آن حالت ایمان ممکن نیست یعنی فعلِ اختیاری به نام ایمان متمشّی نمیشود جریان بعد از مرگ جریان حساب است نه عمل اگر آنجا هم ایمان و کفر ممکن بود اطاعت و عصیان ممکن بود آنجا هم مثل دنیا دار تکلیف بود شریعتی میخواست وحی و نبوّتی میخواست در حالی که آنجا نه اطاعت ممکن است نه معصیت زیرا نشئه, نشئه حساب است نه نشئه تکلیف و کار، در قیامت یعنی بعد از مرگ چه قیامت صغرا چه قیامت کبرا جا برای ایمان نیست و اگر گفته شد جا برای عمل صالح نیست منظور از عمل صالح اعم از عمل جانحه و جارحه است چه عمل قلب چه عمل قالب ممکن نیست کسی در آن نشئه، بعد از مرگ یعنی برزخ به بعد یک کار اختیاری انجام دهد لذا اینها در برزخ میگویند که ما را برگردان که ایمان بیاوریم رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً (3)اما در حال اضطرار ایمان میآورند لکن خدای سبحان می فرماید: آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (4)یعنی این ایمانی که میآورید این ایمان گرچه ممکن است ولی مقبول نیست چون در اثر ترس است ولی در جریان برزخ، آنها ممکن نیست در آنجا ایمان بیاورند میگویند: رَبِّ ارْجِعُونِ ٭ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً نه خدایا خطر را از ما بردار تا ما ایمان بیاوریم.
فتحصّل که این گروه سه حالت داشتند و دارند در دنیا متنعّمانه و مسرفانه و مترفانه به سر میبرند یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ (1)و عذاب را به استهزا میگیرند و مانند آن, ایمان نمیآورند. در حالت خطر، ایمان ممکن است ولی ایمانِ اضطراری نافع و مقبول نیست زیرا همین که خطر برطرف شد اینها به حالت اول برمیگردند. در حالت سوم که بعد از مرگ است ایمان ممکن نیست نظیر اینکه انسان در عالم خواب کار اختیاری از او ممکن نیست وقتی بیدار شد میگوید ای کاش من فلان مطلب را میپرسیدم فلان حرف را میزدم در حالی که کاری که انسان در عالم خواب انجام میدهد محصول ملکات قبلی اوست و فعل اختیاری از او صادر نمیشود.
پرسش...
پاسخ: نه, میخواهند عذرخواهی کنند که مقداری سبک بشوند فرمود: لاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ (2)از نظر روانی اگر کسی عذرخواهی بکند یک مقدار سبک میشود میفرماید ما اذن اعتذار هم به آنها نمیدهیم نه اینکه ایمان بیاورند و ما اذن نمیدهیم اگر تبهکاری بخواهد عذرخواهی کند از آن عذاب درونی خود راحتتر میشود میفرماید ما چنین اذنی هم به آنها نخواهیم داد.
فرمود: کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ که این سَلَکْنَاهُ نظیر نَسْلُکُهُ که در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «حجر» گذشت بحثش روشن شد. اینها لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ این حالت اوّلشان حَتَّی یَرَوُا الْعَذَابَ الْأَلِیمَ این حالت دومشان در حالت اضطرار, اینها در حال اختیار ایمان نمیآورند تا عذاب الیم را ببینند که در آنجا ایمان اضطراری است آن وقتی که ایمان هم ممکن است و هم نافع، اینها ایمان نمیآورند در حال عذاب الیم که ایمان ممکن است ولی نافع نیست حاضرند ایمان بیاورند در جریان مرگ و بعد دیگر اصلاً ایمان ممکن نیست. این عذاب الیم اگر منظور عذاب قیامت صغرا یا کبرا باشد در آنجا هم ایمان ممکن نیست.
آنگاه این عذاب دفعتاً و بغتتاً میآید و اینها درک نمیکنند. شعور آن درکِ لطیف است نظیر این شَعْر و موی باریک میگویند <شَعَرَ> است مُشعِر شد یعنی باریکبین شد، مطلبی که مثل موی باریک است درک میکند. آنگاه این افراد که به عذاب الیم گرفتار شدند اگر این عذاب, عذاب دنیایی باشد اختیار محفوظ است ایمان ممکن است ولی نافع نیست اگر عذاب بعد از مرگ باشد که ممکن نیست آن وقت فَیَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ وقتی آن عذاب آمد اگر درباره دنیا باشد اینها میگویند آیا اِنظار یعنی مهلت دادن ممکن است که به ما مهلت بدهید ما چند روزی زنده باشیم یا نه؟ خدای سبحان میفرماید بر فرض ما مهلت بدهیم شما از این مهلت بهره صحیح نمیبرید ما سالیان متمادی به شما مهلت دادیم شما متمتّعانه بیراهه رفتید اینها میگویند هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ این جمله خبریهای است که به داعی انشاء القا شده این کلمه «هل» جمله را از خبریه بودن الغا میکند این جمله میشود جمله انشایی در حقیقت درخواست انظار و اِمهال است.
بعد ذات اقدس الهی میفرماید الآن که مسرفانه و مترفانه به سر میبرند الآن که دارند عذاب را مسخره میکنند أَفَبِعَذَابِنَا یَسْتَعْجِلُونَ اینها به نوح یا سایر انبیا(سلام الله علیهم اجمعین) میگفتند: اگر راست میگویید عذابی بیاورید (1)خب این بر اساس استهزا و مسخره کردن است أَفَرَأَیْتَ إِن مَّتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ حالا اینها میگویند هَلْ نَحْنُ مُنظَرُونَ بسیار خوب ما به اینها مهلت بدهیم چند سالی هم برگردند آن چند سالی هم که برگردند مثل همین چند سالی که پشتسر گذاشتند همین طور است دیگر، این نظیر همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «انعام» است که فرمود: لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (2)بر فرض اینها از جهنم بیرون بیایند به دنیا برگردند که چنین فرضی محال است برای اینکه دنیا منقرض شد یَوْمَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَیْرَ الأرْضِ وَالسَّماوَاتُ (3)دنیایی نیست تا اینها به دنیا برگردند بر فرض محال اینها به دنیا برگردند لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ اینجا هم میفرماید: أَفَرَأَیْتَ یعنی «أخبرنی» إِن مَّتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ حالا بر فرض ما چند سال هم به اینها مهلت بدهیم اینها مثل همان دوران گذشته متمتّعانه به سر میبرند دیگر أَفَرَأَیْتَ إِن مَّتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ حالا یا اینهایی که از ما مهلت خواستند اینها را چند سال مهلت بدهیم یا نه, درباره همین افراد فعلی میفرماید این افراد فعلی و موجودین، وضعشان را بررسی کنید اینها بر فرض سالیان متمادی متمتّعانه و مسرفانه به سر ببرند وقتی عذاب الهی آمد چه کاری از اینها ساخته است ثُمَّ جَاءَهُم مَّا کَانُوا یُوعَدُونَ ٭ مَا أَغْنَی عَنْهُم مَّا کَانُوا یُمَتَّعُونَ کاری از اینها برنمیآید همان که گفتند: مَا أَغْنَی عَنِّی مَالِیَهْ ٭ هَلَکَ عَنِّی سُلْطَانِیَهْ (4)کاری از این مال برنمیآید بین انسان و مال انسان, بین انسان و اولاد و قبیله و عشیره انسان این حادثه تلخ عذاب الیم فاصله میاندازد نه گذشته اینها گذشته خوبی بود که به داد اینها برسد نه موجودیِ اینها موجودیای است که توان داشته باشد مشکل اینها را حل کند زیرا سابقه اینها تلخ بود (یک) موجودی اینها هم بیگانه از اینهاست (دو) اگر کسی سابقه تلخ داشت موجودی او هم از او بیگانه بود پس چیزی مشکل او را حل نخواهد کرد مَا أَغْنَی عَنْهُم مَّا کَانُوا یُمَتَّعُونَ این وضع اینهاست.
پس اینها سه حالت دارند حالت دنیا که در رفاهاند حالت عذاب و حالت برزخ و بعد, در دنیا در حال عادی ایمان هم ممکن است هم مقبول و هم نافع اینها نمیآورند در حال عذاب شدید در دنیا ایمان ممکن است ولی نافع نیست بعد از مرگ ایمان اصلاً ممکن نیست این مراحل را بخشی در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» بیان فرمود بخشی را هم در سورهٴ مبارکهٴ «یونس»؛ در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیه 158 این بود هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا أَن تَأْتِیَهُمُ الْمَلاَئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیَاتِ رَبِّکَ لَا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْراً که این عطف بر منفی است اگر آن لحظه آیات الهی آمد یا ایمان اصلاً ممکن نیست یا کسی که قبلاً ایمان آورد ولی عمل صالحی ایمانِ او را همراهی نکرد آن روز طرْفی نمیبندد. در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» راجع به عذاب دنیا که ایمان ممکن است و نافع نیست ذکر فرمود منتها قوم یونس را استثنا کرد؛ آیه 98 سورهٴ مبارکهٴ «یونس» این است که فَلَوْلاَ کَانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِیمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ یُونُسَ لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا البته این هم مربوط به افرادی است که نظیر فرعون و نمرود و اینها نباشند، کسانی که معاصی عادی مبتلا هستند وگرنه کسانی که طغَوْا فِی الْبِلاَدِ ٭ فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ (1)این گروه در حال عذاب الیم ایمانشان گرچه ممکن است ولی نافع نیست. درباره قوم یونس(سلام الله علیه) اگر ایمان پذیرفته شد برای اینکه تبهکاری آنها از سنخ تبهکاری آلفرعون نبود. در این بخش میفرماید این نظام ما این است ما یک اصل کلی به عنوان قرآن کریم نازل کردیم که در فصل اول شرح حال آن مطرح است.
1) (11) - سوره فجر، آیات11و12.
در فصل دوم که قصص هفتگانه انبیا یعنی وجود مبارک نوح, ابراهیم, هود, صالح وجود مبارک موسای کلیم, لوط, شعیب (قصص این انبیای هفتگانه را) گفتیم وضع همه را شرح دادیم که چه کسی معاقب شد چه کسی معاقب نشد در دو فصل، بحثهای سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» را طی کردند و دارند ادامه میدهند. میفرمایند اگر ما کسانی را به هلاکت محکوم کردیم عادلانه است ظالمانه نیست بعد از قیام حجّت است صِرف فرستادن کافی نیست تا حرف ما به گوش مردم نرسد و به جان آنها فرو نرود که آنها خوب درک بکنند ما کسی را عذاب نمیکنیم چون کَذلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ اگر کسی کافرِ مستضعف باشد کسی نشنیده یا شنیده و نفهمیده, حجّت الهی بر او بالغ نیست لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ (1)نیست ما بعد از اینکه انبیا و اولیا و معصومین را فرستادیم بعد از اینکه اینها علما را از طرف خودشان فرستادند حرف دین به مردم رسید از آن به بعد اگر مردم به سوء اختیار خود این حرفها را رد کردند جا برای تنبیه است فرمود این اصل کلی است که وَمَا أَهْلَکْنَا مِن قَرْیَةٍ إِلَّا لَهَا مُنذِرُونَ منظور انذار هم در بحثهای قبل گذشت بالأخره یا خود پیغمبر(علیه الصلاة و علیه السلام) است یا امام معصوم است یا عالمان دین که از طرف اینها میروند چون مستحضرید برای هر منطقه, برای هر شهر و روستا, برای هر خانه و اهل خانه یک پیغمبر و یک امام معصوم(علیهم السلام) که نیست اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» فرمود: فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا (2)این لِیُنذِرُوا یکی از مصادیق مُنذرون خواهد بود همان کاری که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) میکند قُمْ فَأَنذِرْ (3)عالمان دین از طرف آن حضرت با حفظ مراحل علم و عدلشان میکنند اگر از طرف دین, عالمان دین, مطلبی به کسی رسید و حجّت الهی بالغ شد و آن شخص به سوء اختیار خود نپذیرفت میشود لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ فرمود ما هیچ طایفهای را هیچ ملّتی را هیچ شهر و روستایی را هلاک نمیکنیم مگر اینکه انذار به حدّ نصاب برسد. ذکری یعنی «هذه ذکریٰ» یک تذکره است.
مستحضرید قرآن کریم از نظر معرفتشناسی از تجربی گرفته تا تجریدی محض و از تفکّر گرفته تا تذکّر همه را در بردارد بعضی از مطالب حسّی و تجربی است میفرماید از راه تجربه ما مردم را آگاه کردیم و تجربه را محترم شمردیم نظیر فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الأرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ (1)این راه تجربه است که قرآن کریم هم تجربه را نشان میدهد هم تجربه را امضا میکند. در بحثهای دیگر در مسائل سیاسی, مسائل اجتماعی، تجربه را کافی میداند حجّت میداند میفرماید شما قبل از آمدن وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دشمن یکدیگر بودید اختلاف داشتید به یاد باشید اِذ کُنتُم اَعداءً فَاَلَّفَ بَینَ قُلوبِکُم (2)این یک تجربه سیاسی و تاریخی و اجتماعی است بنابراین قرآن هم تجربه در مسائل عادیِ مادّی روزانه را مطرح میکند و حجّت میداند هم تجربه در مسائل اجتماعی, اخلاقی, سیاسی را مطرح میکند و حجّت میداند؛ میگوید شما سالیان متمادی اوس و خزرج و سایر قبایل و فِرَق درگیر هم بودید و دین شما را متّحد کرده است این تجربه پربرکت را از راه دین دارید، مسائل عقلی و استدلالی فراوانی هم که در قرآن هست گاهی هم مسائل تفکّر است که حرفهای نویی را که قرآن کریم مطرح میکند میفرماید: لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (3), لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (4)گاهی هم حرفهای درون ما را شفافانه بازگو میکند که میفرماید: وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ (5)این انواع و اقسام معرفتشناسی چه تجربی, چه نیمهتجربی, چه تجریدیِ فلسفه و کلامی, چه تجریدیِ ناب عرفان نظری چه تفکّر و چه تذکّر این هفت, هشت قسم معرفتشناسی را کاملاً قرآن مطرح کرده امضا کرده رواج داده آن شهودی را هم که در جایگاه خاصّ خودش رواج داده فرمود این کارِ ماست این حرفها بعضیهایش ذکراست بعضیهایش فکر است بعضیهایش ذکر است یعنی اگر بررسی کنید به یادتان میآید ما خیلی از این حرفها را در درونتان نهادینه کردیم این فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (6)خیلی از مطالب را به همراه دارد چون همان مطالب به زبان وحی گفته میشود, قرآن میشود تذکره, میشود ذکرا فَهَلْ مِن مُدَّکِرٍ و مانند آن فرمود: ذِکْرَی یعنی «هذه ذکری» اما وَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ این <کان>ی منفی دروَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ نشان آن است که سنّت و سیره الهی منزّه از ظلم است.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» مشابه این گذشت در آنجا همین آیهای که در اصول هم از او نام میبرند؛ آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این است که وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً این «کان» منفی سیره الهی را نشان میدهد میفرماید ما هیچ کسی را عذاب نمیکنیم تا اینکه حجّت الهی بالغ بشود ما اصلاً به کسی ظلم نمیکنیم دیگر این استثنا ندارد بر خلاف وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً عذاب محدود است ما قبل از تمامیّت حجّت کسی را عذاب نمیکنیم بعد از تمامیّت حجّت عذاب میکنیم اما ظلم مغیّا نیست تا مثلاً تا فلان تاریخ ما ظلم نمیکنیم بعد - معاذ الله - ظلم میکنیم این طور نیست این آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» محدود است حدّ دارد مغیّاست غایت دارد فرمود: وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً ولی آیه محلّ بحث که فرمود: وَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ این سالبه کلیّه است بالقول المطلق اصلاً ظلم درباره ذات اقدس الهی محال است یقیناً خدا ظلم نمیکند نه نباید ظلم بکند که «یَمتنع علیه» باشد بلکه «یَمتنع عن الله» است. ما یک کتاب قانونی نوشته در خارج نداریم که قانون باشد قانونگذاری باشد برنامهای باشد آن قانون بر ذات اقدس الهی حاکم باشد و خداوند - معاذ الله - مجبور باشد مطابق آن قانون پیشنوشته و پیشساخته عمل بکند اینچنین نیست «کان الله و لم یکن معه شیء» (1)خدا بود و هیچ چیزی نبود بعد کلّ نظام را آفرید دیگر فرض ندارد که کارِ خدا را برابر یک قانون پیشفرضشده یا پیشساخته ما برنامهریزی بکنیم بگوییم خدا باید کار خودش را مطابق با آن قانون انجام بدهد هر قانونی هم که باشد مخلوق اوست لکن خدا چون حکمتِ محض است علمِ محض است و از این علم و حکمتِ محض جز عدلِ محض صادر نمیشود «یَمتنع عن الله» است نه «یمتنع علی الله», «یجب عن الله» است نه «یجب علی الله».
1) (21) - طبقات الشافعیه، ج3، ص364؛ اعجاز البیان فی تفسیرام القرآن، ص102.
فرق ممتاز بین ما امامیه و معتزله آن است آنها متفکّرانشان میگویند «یجب علی الله» که این کار را بکند ما میگوییم «یجب عن الله» یقیناً خدا عدل میکند یقیناً خدا ظلم نمیکند برای اینکه کمالِ محض است اراده و اختیار هم که در متنِ ذات اوست. اگر موجودی کمالِ محض بود قدرتِ محض بود این اراده و مشیئت در درون قدرت اخذ شده بود چنین ذاتی محال است ظلم از او صادر بشود ظلم یعنی اینکه کاری که خودش تنظیم کرده است که عدلِ محض است بر خلاف این کاری که خودش کرده بیگناهی را به عذاب الیم گرفتار کند اینچنین نیست, پس خدا یقیناً ظلم نمیکند نه یعنی حتماً نباید ظلم بکند که ما یک قانون پیشساخته داشته باشیم و آن بر خدا حکم بکند خب چرا کمال, نقص ندارد؟ برای اینکه با ذات او سازگار نیست نمیشود گفت جبر است برای اینکه اختیار در متن این کمال است اراده در متن این کمال است قدرت در متن این کمال است اگر کمالی بسیط بود (یک) نامتناهی بود (دو) و همه کمالات محدود و غیر محدود در متن او مأخوذ بود (سه) چنین کمالی «یمتنع عن یصدر منه النقص» نه «یمتنع علیه أن یصیر مبدأ للنقص» ما قانونی از جای دیگر داشته باشیم بر خدا حاکم باشد این طور نیست لذا میفرماید: وَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ این از جوامعالکلم قرآن کریم است وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَد (1)از همین قبیل است.
قبلاً هم به عرضتان رسید مجامعی که به فکر تدوین حقوق بشرند نه حقوق دوستانه که آن یک مطلب جزئی است زیرمجموعه همین اصل است آنهایی که درصدد تدوین حقوق بشرند قانون بشری میخواهند درست کنند منبع و ریشههای علمی برای قانون اینها نیست برای اینکه مستحضرید این کتاب قانون, رساله قانون هر چه هست یک موادّ حقوقی و قانونی دارد این موادّ قانونی از مبانی گرفته میشود آن مبانی باید از یک منابع گرفته بشود الآن شما فقه میبینید این طور است اصول این طور است حقوق و فقه و قانون و اخلاق ما این طور است ما یک موادّ فقهی داریم که در رسالههای ماست یک مبانی فقهی داریم که در کتاب اصول ماست یک منابع داریم به نام قرآن و عترت و عقل که این مبانی از آن منابع - منابع یعنی منابع - استنباط میشود اینها که قانون دارند حقوق بشر دارند و مانند آن یک موادّی ترسیم کردند این مواد از یک مبانی گرفته شده مثل عدالت مثل آزادی مثل وفای به عهد مثل زندگی مسالمتآمیز مثل زندگی سالم مثل محیط سالم مثل عدم تجاوز مثل رعایت امنیّت رعایت امانت اینها یک مبانی پذیرفتهشدهای است که این موادّ حقوقی از آن مبانی گرفته شده مهمترین مبنا در بین اینها همان عدل است درست است امنیت, امانت, محیط زیست همه اینها جزء مبانی پذیرفتهشده است ولی امّالمبانی مسئله عدل است عدل هم یک مفهوم شفاف و روشنی دارد عدل یعنی چه؟ یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» هر چیزی را انسان در جای خود قرار بدهد تا اینجا روشن است اما جای اشیاء کجاست جای اشخاص کجاست اگر منبع وحیای داشته باشیم این مبنا را از منبع وحی میگیریم میگوییم خدایی که خالق اشیاء است خالق روابط اشیاء و اشخاص است جای اینها را معیّن کرده زن جایش کجاست مرد جایش کجاست گوسفند جای کجاست خوک جایش کجاست شراب جایش کجاست سرکه جایش کجاست همه را مشخص کرده اگر آن منابع را نداشته باشیم جای اشیاء کجاست؟ جای اشخاص کجاست؟ میبینید وقتی که منبع نباشد تعیین جای اشیاء و جای اشخاص به عهده خود اشخاص قرار میگیرد اینها میگویند حرف اسرائیل این است که ما یک نژاد برتریم اگر یک نفر در یک روستا یا یک شهر خودبزرگبین باشد زندگی کردن با او مشکل است و اگر قبیلهای, نژادی خودبزرگبین باشند بگویند ما نژاد برتریم آن وقت زندگی با اینها بسیار سخت است, اینها حرفشان این است که ما بهتریم و جای ما بهتر خب چه کسی این حرف را باید بزند آن که شما را آفرید باید بزند او که گفته إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ (2)میبینید بالصراحه قرآن کریم حرف اینها را نقل میکند میگویند: لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ (3)ما هر چه تاخت و تاز کردیم نسبت به عربها و غیر عربها برای ما رواست این حرف اسرائیلیهاست دیگر، اینکه میگویند لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ همین است خب با اینها نمیشود زندگی کرد با اینها در روی کُره زمین به هیچ وجه نمیشود زندگی کرد برای اینکه اینها ظالمانه خودبزرگبیناند بنابراین تنظیم و تدوین حقوق بشر نه حقوق بشردوستانه که یک مطلب دیگر است مبنای علمی ندارد برای اینکه موادّ حقوقی را از مبانی میگیرند این بین راه است مبانی را باید از منابع بگیرند مهمترین مبنای حقوقی, عدل است همه هم قبول داریم معنای عدل هم روشن است که «وضع کلّ شیء فی موضعه» این را هم قبول داریم اما «وکُنهه فی غایة الخفاء» (4)اشیاء جایشان کجاست زن جایش کجاست مرد جایش کجاست این اول نزاع, آن که تابع وحی است میگوید جای اینها را وحی مشخص کرده خدایی که آفرید مشخص کرده آن که تابع وحی نیست أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (5)میگوید جای اشیاء را خودم باید مشخص بکنم این است که حقوق بشر سامان نمیپذیرد قابل اجرا نیست مخصوصاً کسانی که خودبزرگبیناند و حرفشان این است لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ با اینها شما چطور میتوانید زندگی کنید این کسی است حق را باطل میبیند شرّ را خیر میداند کذب را صدق میداند قبیح را حَسن میداند اما قرآن میفرماید: مَا کُنَّا ظَالِمِینَ ما قراری گذاشتیم مطابق این قرار عمل میکنیم جای اشیاء را مشخص کردیم هیچ کدام از این اشیاء را از جایشان بیرون نمیبریم این میشود عدلِ محض که «بالعدل قامت السماوات والارض» (6)جهان با عدل دارد اداره میشود لذا وَلاَ یِظْلِمُ رَبُّکَ أَحَد (7)این است, وَمَا رَبُّکَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِیدِ (8)این است, وَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ این است.
1) (22) - سوره کهف،آیه49.
2) (23) - سوره حجرات، آیه13.
3) (24) - سوره آل عمران، آیه75.
4) (25) - شرح المنظومة، ج2، ص59؛ جناب سبزواری صاحب شرح منظومه، این مصرع را درباره وجود فرمودند و استاد آن را درباره عدل استفاده نمودند.
5) (26) - سوره جاثیه، آیه23.
6) (27) - عوالی اللّآلی، ج4، ص103؛ تفسیرالصافی، ج5، ص107.
7) (28) - سوره کهف، آیه49.
8) (29) - سوره فصلت، آیه46.
خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را میبینید در المیزان این مسئله را مطرح میکند که حکومت بر اساس عدل الهی است جامعه حکومت میخواهد اینجا هم یک بحث مبسوطی دارند که نه فرد میتواند بر جامعه حکومت کند نه افراد میتوانند حکومت کنند نه حکومت دموکراسی حق است نه حکومت استبدادی حق است حکومت الله و مکتب - مکتب یعنی مکتب نه یعنی شخص - حکومت مکتب حق است همه در برابر مکتب علی وزانٍ سواء هستند در ذیل همین آیه محلّ بحث مطلبی دارند که چگونه خدا ظالم نیست چرا ظلم نمیکند معنای عدل الهی چیست آن وقت جریان حکومت اجتماعی و سیاست اجتماعی را هم همینجا طرح میکنند. (1)فرمود: وَمَا کُنَّا ظَالِمِینَ بعد میرسند به فصل اول. در فصل اول همین سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» این مطلب بود فرمود: طسم ٭ تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (2)فصل دومش لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (3)در جریان فصل دوم این قصص هفتگانه را با آن وضعی که گذشت بیان فرمودند, در جریان کتاب مبین آیات مبسوطی گذشت تا اینکه در این بخشهای نهایی فرمود: وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ ٭ بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ ٭ وَإِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ ٭ أَوَ لَمْ یَکُن لَهُمْ آیَةً أَن یَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِی إِسْرَائِیلَ (4)یعنی دلیل عقلی داریم قرآن حق است دلیل نقلی داریم قرآن حق است. الآن میپردازند به این, میفرمایند برخیها خیال کردند این حرفهای - معاذ الله - جن است. شیطان که بخشی از جن هستند آن شرور جناند اینها کارشان شرّ است نه خیر, کارشان باطل است نه حق, کارشان کذب است نه صدق, کارشان قبیح است نه حَسن قرآن حق است و صدق است و خیر است و حَسن، اصلاً اینها آیات قرآن بیاورند یعنی چه؟! این با آنها اصلاً سازگار نیست شیطان ما را به عدل دعوت کند به صدق دعوت کند به خیر دعوت کند به حسن دعوت کند این سازگار نیست لذا فرمود: وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیَاطِینُ ٭ وَمَا یَنبَغِی لَهُمْ اصلاً کار آنها نیست شما دلتان میخواهد سم کار عسل بکند؟! آخر این شیطان بر اساس شیطنت, تشیطنة، بَغی و ستم و ظلمی که دارد جز کار شرّ و قبیح و کذب و باطل کار دیگر ندارد یعنی شما دلتان میخواهد که این شیرینی از سم در آمده باشد اینکه شدنی نیست مَا یَنبَغِی این بُغیه اینها نیست. دلیل اول این است که وَمَا یَنبَغِی لَهُمْ این یکی. میماند نفوذ، این شیطان از کجا این حرفها را میآورد؟ وَمَا یَسْتَطِیعُونَ این حرفها از لوح محفوظ الهی است (یک) از لدی الله که علیّ حکیم است این حبل بخواهد آویخته بشود (دو) تا برسد به لسان عربی مبین، در تمام این محدوده دو طرف فرشتگانیاند بِأَیْدِی سَفَرَةٍ ٭ کِرَامٍ بَرَرَةٍ (5)فرمود این کتاب الهی از لدی الله که علیّ حکیم است تا عربی مبین که به صورت حبل آویخته است دو طرفش اسکورت فرشتههاست در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «جن» فرمود خداوند اعزام کرد مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً ٭ لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ (6)رَصد, اسکورت, مراقب, مواظب از عالیترین مرتبه تا لبان مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود این معصوم است تا به سطح عقل مردم و هوش مردم برسد از آن به بعد دیگر مردم مختارند فرمود ما رصد فرستادیم دو طرف نفوذناپذیر است اگر هم یک وقت اینها که برخی از اخبار غیبی را دارند بخواهند چیزی را گوش بدهند وَجَعَلْنَاهَا رُجُوماً لِلشَّیَاطِینِ (7)پس توان آن را ندارند اما این بحثهای عمیق مخاطبش شخص پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است آنها که این حرفها را درک نمیکنند که رصد یعنی چه فرشتهها یعنی چه اسکورت مخصوص یعنی چه فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً یعنی پیشاپیش این وحی, فرشتهها هستند دنبال این وحی, فرشتهها هستند این محفوف به رصد است کسی که ارسال کرده مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً خب دیگر جا برای شیطان نیست این حرفها را چون آنها نمیفهمند ذات اقدس الهی به پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خطاب کرده که میفرماید این طور است.
پس اولاً برهان درونی آن است که قرآن حق است و نور است و خیر است و حسن است و عدل این کارها بُغیه شیطان نیست وَمَا یَنبَغِی لَهُمْ اینها کارشان نیست این برهان اول. برهان دوم اینکه این حرفها را از کجا میخواهد بگیرد این حرفها که با رصد و اسکورت دارد میآید بنابراین وَمَا یَسْتَطِیعُونَ ٭ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ خودشان بیایند بالا بشنوند که وَجَعَلْنَاهَا رُجُوماً لِلشَّیَاطِینِ (1)اینها کجا میخواهند بیایند اینها تجرّدشان در حدّ وهم است. منشأ صدور این وحی «لدی الله علیّ حیکم» است اینها که آنجا راه ندارند این شیاطین تا آن قلّه راه ندارند در بین راه هم اگر بخواهند نفوذ پیدا کنند که اسکورت است اینها کجا بتوانند راه پیدا کنند؟ پس سه برهان است یکی اینکه این اصلاً بُغیه آنها نیست قرآن حق است و خیر است و صلاح است و فلاح است و عدل است و امثال ذلک، اینکه بُغیه شیطان نیست وَمَا یَنبَغِی لَهُمْ، ثانیاً وَمَا یَسْتَطِیعُونَ اینها بخواهند نفوذ پیدا کنند که رصد داریم ثالثاً خودشان بشنوند که إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ بنابراین این صددرصد حق است از لدی الله که علیّ حکیم است این قرآن تا لبان مطهّر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) معصومِ محض است حالا از آن به بعد مردم یا قبول یا نکول.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
و ما تَنَزَّلَت بِهِ الشَّی-اطین (210 و ما یَنبَغی لَهُم و ما یَستَطیعون (211) اِنَّهُم عَنِ السَّمعِ لَمَعزولون (212) فَلا تَدعُ مَعَ الله اِل-ٰهًا ءاخَرَ فَت-َکونَ مِنَ المُعَذَّبین (213) و اَنذِر عَشیرَتَکَ الاَقرَبین (214) و اخفِض جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ المؤمِنین (215) فَاِن عَصَوکَ فَقُل اِنّی بَریءٌ مِمّا تَعمَلون (216) و تَوَکَّل عَلَی العَزیزِ الرَّحیم (217) الَّذی یَراکَ حینَ تَقوم (218) و تَقَلُّبَکَ فِی السّ-اجِدین (219))
1) (37) - سوره ملک، آیه5.
چون عناصر محوری سورهٴ مبارکهٴ «شعرا» جریان توحید از یک سو و وحی و نبوت از سوی دیگر بود لذا در دو مقام آیات فراوانی نازل شد. در بخش اخیر که مسئلهٴ وحی و نبوت برمیگشت فرمود و ما تَنَزَّلَت بِهِ الشَّیاطین چهار چیز را نسبت به شیطان نفی کرد چه اینکه همین امور چهارگانه را نسبت به انسانهای عادی نفی کرد یکی اینکه این وحی از آن مبدأ عالی که علی حکیم است نازل میشود آنجا جا برای شیطنت شیطان نیست هیچ شیطانی آنجا راه ندارد سقف وجودی شیطان تا آن تجرّد وهمی است هرگز شیطان به مقام مخلَصین راه ندارد اینکه اعتراف کرد گفت من مخلَصین را فریب نمیدهم نه برای اینکه نسبت به آنها ترحّم دارد یا احترام دارد بلکه نسبت به آنها قدرت ندارد زیرا آنها چیزی میطلبند که شیطان درک نمیکند شیطان کالایی دارد که متروک آنهاست بنابراین جا برای فریب نیست نه میتواند بدلی بسازد و نه میتواند اصلی که در اختیار دارد برای آنها زیبا نشان بدهد لذا صریحاً اعتراف کرد که اِلاّ عِبادَکَ مِنهُمُ المُخلَصین (1)پس در آن مقام جا برای شیطنت شیطان نیست در وسطها هم جا برای نفوذ او نیست برای اینکه إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ از آن طرف هم فرمود: وَجَعَلْنَاهَا این نجوم را رُجُوماً لِلشَّیَاطِینِ (2)و مانند آن پس نه در آنجا حضور دارد و نه در بین راه میتواند نفوذ پیدا کند این دو امر و نه میتواند در حرم امن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) نفوذ پیدا کند که چیزی را کم کند یا زیاد کند و نه میتواند مثل این بیاورد.
در سورهٴ مبارکهٴ «اسرا» فرمود جن و انسان جمع بشوند مثل این مقدورشان نیست؛ آیه 88 سورهٴ مبارکهٴ «اسرا» این بود قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً شیاطین با هم انسانها با هم شیاطین و انسانها و انسانها و شیاطین با هم بخواهند مثل قرآن بیاورند مقدورشان نیست پس نه در اصل صدور و نزول قرآن آنجا راه دارند که بشنوند و بیایند بگویند نه در بین راه قدرت نفوذ دارند نه خودشان به تنهایی مثل قرآن میتوانند بیاورند و نه با اجتماع یکدیگر میتوانند بیاورند این امور چهارگانه و مانند آن نه مقدور انسان عادی است نه مقدور جن است بالقول المطلق بنابراین ما تَنَزَّلَت بِهِ الشَّی-اطین شیطان و همچنین انسان عادی این کار را نمیکنند دشمنان وحی و نبوت گاهی میگفتند این - معاذ الله - جنزده است یا [این حرفها] حرف شیاطین است و مانند آن گاهی میگفتند این حرفها را ایشان از برخی از ایرانیها آموختند یا برخی از رومیها آموختند که قرآن در آیات قبل فرمود آن زبانی که اینها قرآن را به آن متهّم میکنند آنها که عربی مبین نیست و این قرآن عربی مبین است آن افراد که اصلاً عربی حرف نمیزنند عربی نمیفهمند لِّسَانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ (1)این چه نسبتی است که شما میدهید میگویید فلان دانشمند ایرانی یا فلان دانشمند رومی این حرفها را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) - معاذ الله - آموخت خب پس از هر طرف این توهم شما بیّن الغی است.
1) (3) - سوره نحل، آیه103.
در این قسمت فرمود: و ما تَنَزَّلَت بِهِ الشَّی-ٰطین نه اینها نازل کردند نه توانستند اصلاً بشنوند و علم پیدا کنند چه رسد به اینکه معلوم خود را اظهار کنند و بیان کنند ما تَنَزَّلَت بِهِ الشَّی-اطین ٭ و ما یَنبَغی لَهُم که در بحث دیروز گذشت که این گونه از معارف بُغیه و مطلوب و هدف شیطان نیست چون قرآن به عقل و عدل و خیر و حسن دعوت میکند شیطان به شرّ و قبیح و ظلم و زشتی دعوت میکند.
پرسش...
برای اینکه شیطان حرفش این است که أَنَا خَیْرٌ مِنْه (1)در برابر خدا میایستد میگوید شما گفتید باید سجده کرد ولی به نظر من نباید سجده کرد هر جا سخن از أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ است معلوم میشود حرف شیطنت است دیگر. کفر تنها مشکل شیطان نبود که او کافر بود و اطاعت نکرد مهم ترین مشکل شیطنت همان استکبار است مستکبر در برابر ذات اقدس الهی میایستد میگوید شما گفتید که باید سجده کرد ولی به نظر من نه أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ هر جا سخن از أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ است نظیر آنچه در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ (2)یا «أنا اعلم منه» «أنا اعدل منه» «أنا افقه منه» هر جا اینترّهات است این حرف شیطان است امّا هر جامَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (3)هست حرف رحمان است. به هر تقدیر فرمود: إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ پس آن امور چهارگانه نه مقدور انسان است نه مقدور شیطان. ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید این معارف داده شده است و کسی نه مثل این میتواند بیاورد نه در این میتواند نفوذ پیدا کند اینها همه تسلّی مستقیم حضرت رسول است و جواب دندانشکن نسبت به افرادی که گفتند این حرفها حرفهای شیطنت است.
بعد رسیدند به اصل مسئله که توحید باشد فرمود حالا که اینچنین است فَلاَ تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ این مع الله که قبلاً هم گذشت یعنی خدا مفروغعنه است. یکی از غرر بیانات سیدنا الاستاد در المیزان این است که از اوّل تا آخر از آخر تا اوّل قرآن هیچ جا دلیلی نیامد که خدا وجود دارد او را بیّن میداند میگوید اصلاً قابل استدلال نیست همهٴ بیانات درباره توحید است یعنی او شریک ندارد فرمایش ایشان این است که ما اصلاً در هیچ جای قرآن دلیل نداریم برای اینکه ثابت کند خدا هست (1)خدا شکپذیر نیست بله دومی ندارد. در سورهٴ مبارکهٴ «مومنون» که دارد وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ (2)نباید این را وقف کرد این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ وصف لازم إِلهاً آخَرَ است وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ مثل اینکه کسی بگوید اگر کسی ادعا کند که دو، دوتا پنجتاست که دلیل ندارد «فانّما کذا و کذا» اینکه دلیل ندارد لازمهٴ ذات دو، دوتا پنجتاست وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ این لاَ بُرْهَانَ لَهُ بِهِ صفت ضروری و لازم إِلهاً آخَرَ است مثل اینکه برهان نداشتن صفت ضروری دو، دوتا پنجتاست شرک برهانپذیر نیست اصل وجود مبدأ هم نیازی به دلیل ندارد عمده بحثهای قرآن دربارهٴ توحید است لذا در اینجا فرمود خدای سبحان که مفروغعنه است البته ممکن است کسی نداند خدا چیست و کیست ولی اصل حقیقت که ذات اقدس الهی است انکارپذیر نیست. میبینید سرّ اینکه مرحوم شهید ثانی مانده است تنها برای شهادت او نیست خب البته خیلیها شهید شدند ایشان هم در راه تشیّع شهید شد امّا فقیه متکلم فیلسوف عمیقی است آمد این مقدمهٴ شرح لمعه چون علمی یعنی علمی است این مقدمه در سطح خود شرح لمعه یا در سطح مکاسب نیست لذا غالباً خوانده نمیشود شما مراجعه بکنید ببینید که ایشان «لا اله الّا الله» را در مقدمه چطور معنا میکند بازگشت این معانی به این است که این کلمهٴ الّا به معنای غیر است (3)مرحوم آخوند به زحمت افتاده که آیا در «لا اله الّا الله» این کلمهٴ «الّا» ادات حصر مفهوم دارد یا مفهوم ندارد به زحمت افتاده شما در باب مفهوم و منطوق فرمایش مرحوم آخوند صاحب کفایه که «لا اله الّا الله» را معنا میکند خوب - خوب یعنی خوب - بفهمید و بررسی کنید (یک) برگردید به مقدّمهٴ شهید در شرح لمعه آن را هم ارزیابی کنید (دو) ببینید فاصلهٴ فرمایش مرحوم شهید با آخوند چقدر است (سه) که این «لا اله الّا الله» را چطور معنا کرده این به دنبال مفهوم است و خیال کرده که «الّا» حرف استثناء است و ما یک مستثنا داریم و یک مستثنامنه داریم دو جمله داریم و امثال ذلک به فکر حصر بود ولی شهید میفرماید این «الّا» به معنای غیر است وقتی «الّا» به معنای غیر شد یک جمله، یک جمله یعنی یک جمله است یعنی «لا اله» غیر همین یکی که مفروغعنه است غیر از خدایی که مفروغعنه است و دلپذیر است و فطرتپذیر است و قابل انکار نیست دیگران نه، یک جمله است دوتا جمله نیست تا شما مفهوم و منطوق درست کنید به زحمت بیفتید برای اینکه روشن بشود فرق علمی شهید با آخوند خراسانی در کجاست شما به مفهوم و منطوق کفایه مراجعه کنید در بخش مفهوم حصر ببینید مرحوم آخوند به چه زحمتی میخواهد مفهوم حصر را از «لا اله الّا الله» درست کند آن مستثنامنه چیست اگر بگوییم «لا اله واجب» یک مشکل دارد «لا اله موجود» یک مشکل دیگر دارد به زحمت افتاده چون خیال کرده «الّا» به معنای «الّا» است امّا شهید میفرماید این «الّا» وصف است غیر است که سیدنا الاستاد در المیزان غالباً همین راهها را طی کرده که «الّا» به معنای غیر است (4)وقتی غیر شد معنای استثنایی ندارد یعنی غیر از اللهی که مفروغعنه است دیگران نه لذا اینجا میفرماید که فَلاَ تَدْعُ مَعَ مع اللهی که مفروغعنه است و مورد قطعی است دیگری را; نه اینکه نگو دو خداست یک خدا هست و دومی نیست, یکی دلیل نمیخواهد چون یقینی است. اگر فرمود: أَفِی اللَّهِ شَکٌّ (5)یعنی خدا شکپذیر نیست مگر میشود آدم بگوید عالم حقیقتی ندارد منتها نمیدانند که این خدا کسیت و چیست بالأخره اصل حقیقت هست و آن حقیقت, مطلق است نه محدود و نظام به او وابسته است «و هو الله» ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ (6)فرمود: فَلاَ تَدْعُ مَعَ اللَّهِ یعنی اللهی که مفروغعنه است إِلهاً آخَرَ خب اگر - معاذ الله - گرفتار شرک شدی فَتَکُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِینَ.
مستحضرید که عصمت باعث امتناع عادی معصیت است نه امتناع ذاتی، اگر امتناع ذاتی باشد که شخص مکلف نیست معصوم میتواند گناه بکند ولی یقیناً نمیکند برای اینکه مطلب برای او بین الرشد است از طرف اطاعت و بیّن الغی است از طرف معصیت لذا دست به چنین کاری نمیزند ولی مکلف است لکن بخشی از آیات قرآن بر اساس «ایّاک أعنی واسمعی یا جارة» نازل شده است (1)بنابراین برخیها خیال کردند انسان برای اینکه به مقام عصمت و کمال برسد عبادت میکند حالا که به مقام عصمت و کمال رسید دیگر چرا تکلیف داشته باشد و عبادت کند غافل از اینکه اطاعت خدا و ترک معصیت, سُلّم و نردبان ترقّی است اگر کسی روی نردبان قرار داشت پلههای نردبان را طی کرد و رفت بالا و دستش به سقف رسید اگر بگوید نردبان چیست که همانجا سقوط میکند این چون روی نردبان است بالاست این چون عامل به تکلیف و اطاعت از فرمان خداست معصوم است اگر - معاذ الله - لحظهای غفلت کند بگوید تکلیف چیست که همانجا سقوط میکند پس اگر گفته شد این عبادتها برای آن است که انسان به مقام برسد یعنی حدوثاً و بقائاً آن کمال متوقف بر اطاعت است و پرهیز از معصیت.
پرسش: میفرماید عصمت مانع امر و نهی است؟
پاسخ: نه مانع عصیان است مانع امر و نهی نیست. یک وقت است کسی خیال میکند که نامحرم نگاه بکند بعد استعاذه میکند منصرف میشود امّا نسبت به محارمش اصلاً فکر باطل نکرده تا بگوید چه کار بدی است اینکه فرمودند معصومین (علیهم السلام) فکر باطل هم ندارند همین است بخشی از ماها در بخشی از گناهها یقیناً معصومیم به همین معنا خب مگر اینها معصیت نیست بله هست اینچنین نیست که کسی تصور بکند بعد بگوید این چه کاری است اصلاً به ذهن کسی نمیآید در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که همهٴ انبیا اینطورند.
1) (13) . تفسیر العیاشی, ج1, ص10.
پرسش...
پاسخ: بله منافات ندارد یعنی مکلف هستند ولی عصمت نمیگذارد که اینها گناه بکنند مثل اینکه ما مکلفیم که با محارم خلاف نکنیم و معصومیم در این گناه برای اینکه زشتی این کار برای ما به قدری روشن است که اصلاً به ذهن ما نمیآید. در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» نسبت به همهٴ انبیا این فرمایش را فرمودند، فرمودند: وَمِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّیَّاتِهِمْ وَإِخْوَانِهِمْ وَاجْتَبَیْنَاهُمْ وَهَدَیْنَاهُمْ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ ٭ ذلِکَ هُدَی اللّهِ یَهْدِی بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَلَوْ أَشْرَکُوا یعنی این سلسلهٴ انبیا وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُم مَا کانُوا یَعْمَلُونَ ٭ أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ (1)همهٴ انبیا اینطورند مکلف به پرهیز از شرک اند و اگر در سورهٴ مبارکهٴ «زمر» دربارهٴ خصوص پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود آن هم همین است؛ آیهٴ 65 سورهٴ مبارکهٴ «زمر» این است که وَلَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ که چه چیزی لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ این وَإِلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکَ همان آیات سورهٴ مبارکهٴ «انعام» است که وصف همهٴ انبیاست فرمود: لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُم کذا و کذا أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ بنابراین انبیا مکلف هستند منتها عصمت مانع عصیان است. خب در اینجا هم فرمود: فَلاَ تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ آن گاه فَتَکُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِینَ.
پرسش ...
پاسخ: خب ما اسمای حسنای خدا را میخواهیم ما که این الفاظ را نمیگوییم شخص اینها را نمیگوییم اینها انسانهای کامل هستند که فرمودند: «نحن الأسماء الحسنی» (2)ما ولایت را میگوییم نبوت را میگوییم رسالت را میگوییم این نبوت و رسالت و ولایت اسمای حسناست ما مقام اینها را میگوییم نه شخص اینها را اگر خود اینها فرمودند: «نحن الأسماء الحسنی» و اگر ما در «جوشن کبیر» سایر ادعیهٴ اسمای حسنای خدا را میخواهیم ما اسمای الهی را میخواهیم اسمای خدا دو قسم است یک اسم ذاتی است که عین ذات است ما به آن دسترسی نداریم امّا غالب این اسمائی که در «جوشن کبیر» آمده اسمای فعلی است «یا شافی» «یا رازق» «یا خالق» «یا باسط» «یا قابض» اینها همه افعال خداست اینها همه ممکنات الوجودند اینها که عین ذات نیستند اینها واجب الوجود نیستند .
خدا غریق رحمت کند مرحوم کلینی را مرحوم کلینی با اینکه کمحرف است در اصول کافی درباره صفت ذات و صفت فعل ضابطهٴ خوبی ذکر کرده. در همان جلد اوّل کافی فرمود صفتی که سلب و اثباتپذیر نیست بالقول المطلق موجبه است این صفت ذات است امّا صفتی که گاهی هست گاهی نیست یک جا سلب است یک جا اثبات است آن صفت فعل است (1)مثلاً حیات را نمیشود گفت خدا گاهی هست و گاهی نیست قدرت را نمیشود گفت گاهی و گاهی ندارد گاهی دارد گاهی ندارد علم را نمیشود گفت گاهی دارد گاهی ندارد اینها موجبهٴ مطلقه است و میشود صفت ذات امّا خالق بودن رازق بودن شافی بودن «قد یخلق قد لا یخلق قد یرزق قد لا یرزق قد یشفی قد لا یشفی قد یقبض قد لا یقبض قد یبسط قد لا یبسط» اینها صفت فعل است چون اگر - معاذ الله - اینها صفت ذات باشد آن وقتی که سلب شده ذات سلب میشود اینها خارج از ذات است خارج از ذات که شد میشود ممکن وقتی ممکن شد همانطوری که میگوییم «یا خالق یا رازق یا شافی», «یا علی» «یا محّمد»(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم جایز است ما که این اشخاص را نمیگوییم این مقام را میخواهیم اگر کسی آن روایات نورانی مرحوم صدوق را بررسی کند خود حضرت فرمود اگر کسی اسم را عبادت بکند که مشرک است مفهوم را عبادت بکند که مشرک است (2)ما الله را عبادت میکنیم یعنی چه؟ الفاظ را عبادت میکنیم - معاذ الله - نه مفهوم را عبادت میکنیم خب مفهوم یک صورت ذهنی ماست این را که عبادت نمیکنیم ما آن حقیقت را عبادت میکنیم اگر در «جوشن کبیر» غالب این هزار اسم بخش وسیعی از اینها اسماء فعلی است و ممکنات است آنها را میخوانیم خب رسالت هم اسماء الهی است ولایت هم از اسماء الهی است امامت هم از اسماء الهی است خب اینها فعل خدایند وجه خدایند «نحن وجه الله» (3)است ما وجه الله را میخواهیم «أین وجهُ الله الّذی یَتَوجّه إلیه الأولیاء» (4)ما که شخص را نمیخوانیم.
به هر تقدیر فرمود: وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ انذار بستگان نزدیک بر اساس شش وجه تاریخی و قرآنی است یک وجهش این است که خب همانطوری که خودتان را حفظ میکنید بستگان نزدیکتان را هم از خطر حفظ بکنید قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (1)خب انسان همانطوری که خودش را از آتش حفظ میکند فرزند خودش بستگان خودش نزدیکان خودش را خب در درجهٴ اوّل برای او مهم است که حفظ بکند (این وجه اوّل). دوم اینکه این جریان سلطنت و ملوکیت و امثال ذلک نیست این احکام برای بستگان حاکم نباشد نه بستگان حاکم با دیگران فرقی ندارند أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ همانطوری که دیگران را انذار میکنی عشیرهٴ اقربینت را هم انذار بکن. سوم اینکه درست است که تو را ما بشیر و نذیر معرفی کردیم گفتیم قُمْ فأنْذِر (2)امّا پیشاپیش بستگان نزدیکت را انذار بکن تا در دیگران اثر بیشتری داشته باشد نظیر قَاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُم مِنَ الْکُفَّارِ (3)شما که میخواهید جهاد کنید اوّل با این کفّار نزدیکتان جهاد کنید نه اینکه اینها را بگذارید بروید به کفار دور دست شما که میخواهید جهاد فرهنگی علمی تبلیغ داشته باشید اوّل نزدیکهایتان را اصلاح بکنید این سه وجه که أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ نظیر قَاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُم مِنَ الْکُفَّارِ بر اساس این وجوه سهگانه وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) اوّل تا آخر همین را عمل میکرد وقتی مکه را فتح کردند وارد مکه شدند همانطوری که بتها را فروریختند آن تفکر بتپرستی و تفکر جاهلی را فرو ریختند برای اینکه اقتصاد, اسلامی بشود فرمود تمام این رباهای جاهلی مُلغاست اگر کسی ربایی میگرفت آن بدهکار دیگر از این به بعد بدهکار نیست آن طلبکار دیگر از این به بعد طلبکار نیست بعد فرمود «و اوّل موضوعٍ منه ربا العبّاس بن عبدالمطلّب» (4)خب عباس در جاهلیت وضع مالیش خوب بود ربا میگرفت خب یک امر بدی بود در جاهلیت فرمود اوّل ربایی که من زیر پا میگذارم روی آن پا میگذارم ربا و طلبها و قرضهای ربوی عموی من است این از باب أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ است. بالای کوه صفا رفت که مطلب پنجم است فرمود «یا بنی عبد المطلب» «یا بنی عبد مناف» «یا عباس بن عبدالمطلّب» «یا صفیة عمة رسول الله» ای عموی من! ای عمّهٴ من! بدانید «لا اغنی عنکم من الله شیئا» (5)من به داد شما نمیرسم شما به فکر خودتان باشید این را صریحاً روی کوه صفا اعلام کرد. مطلب ششم این است که بستگان خودش را فرزندان عبدالمطلب را بنی اعمام که تقریباً چهل نفر بودند دعوت کرد در منزل که حدیث یوم الدار و انذار یوم الدار معروف است همهٴ اینها را دعوت کرد بعد از اینکه اینها غذایشان را خوردند حضرت فرمودند خدا این است جهنّم این است بهشت این است این امور ششگانه و امثال آن به مطلب أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ برمیگردد خب این نسبت به بستگان امّا نسبت به تودهٴ مردم چه؟ فرمود نسبت به تودهٴ مردم وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ به فکر سرمایهداران و مسرفین و مترفین نباش این مومنینی که به سراغ تو آمدند اینها را طرد نکن در سور قبلی دربارهٴ احترام به پدر و مادر گذشت که ما دو صورت خفض جناح داریم از نظر قرآنی یکی خفض جناح للترحم است یکی خفض جناح للاحترام نسبت به پدر و مادر فرمود وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ (6)اگر پدر یا مادر سنی از او گذشت عمری از او گذشت سالمند شد این را فوراً تحویل خانهٴ سالمندان ندهید چند بار به عرضتان رسید این دوره شش، هفت سال نخست از عمر فرزند بهترین دورهٴ عاطفهآموزی فرزند است این عاطفه را در این دانشگاه شش، هفت ساله یاد میگیرد اگر بچه، بچهٴ مهد کودک شد چون او عاطفه نچشید همین که پدر و مادر مسن شدند فوراً تحویل خانهٴ سالمندان میدهد آنوقت یک مرگ تدریجی برای آن پدر و مادر است امّا اگر این هفت سال آغوش مادر دید مهر پدری دید این ممکن نیست پدر و مادر را رها کند.
من این قصه را چند بار به عرضتان رساندم یکی دو سال قبل بود در همین دماوند تابستان من دیدم کسی نزدیک شصت سالش است بین پنجاه و شصت سالش است از یک راه دور آمده یک شیشه آب هم دستش است که حاج آقا شما این را دم بزنید مادرم مریض است خوب بشود خب وقتی خودش در آستانهٴ شصت سال است مادرش هم در آستانهٴ نود سال است خب این از راه دور آمده که یک حمدی خوانده بشود برود به مادرش بدهد مادرش شفا پیدا کند چنین آدمی هرگز حاضر نیست مادرش را به خانهٴ سالمندان ببرد اگر کسی بچهٴ مهد کودک شد این بعدها با خانهٴ سالمندان رابطه دارد اینطور نیست که پدر و مادر توقع داشته باشند که بعد از اینکه سالمند شدند بچه از آنها نگهداری کند این عاطفه نه در حوزه است نه در دانشگاه هست نه در کوی است نه در برزن، این عاطفه هفت سال در آغوش پدر و مادر است ممکن نیست بچهای که در شش، هفت سالهٴ دانشگاهی منزل, آغوش پدر و مادر دید او راضی بشود پدر و مادرش را به خانهٴ سالمندان بدهد خب این فرمود: وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ (1)امّا دربارهٴ وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود این خفض جناح ترحمی است یعنی تو که قدرت پرواز داری میتوانی معراج بروی دَنَا فَتَدَلَّی سمت توست اوج نگیر مردم را رها نکن اینها را زیر بال بگیر زیر پر بگیر وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ اینها را زیر پر بگیر تا اینها رشد بکنند پر در بیاورند و پرواز کردن یاد بگیرند وقتی پر درآورند و پرواز کردن یاد گرفتند حالا آزادند امّا آن پر پهن کردنی که در روایات ما هست که هم مرحوم کلینی نقل کرد هم در معالم مرحوم صاحب معالم هست که «انّ ال-ملائکة لتضع اجنحتها لطلاب العلم» (2)فرمودند فرشتهها پرها را پهن میکنند برای طالبان علم خب برای چه چیزی پر پهن میکنند اینها همانها هستند که در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» فرمود: أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ (3)بعضی دوبالهاند بعضی سهبالهاند بعضی چهاربالهاند این بالها را برای چه چیزی پهن میکنند آن صاحب دلان و صاحب بصران که فوق صاحب نظران اند گفتند به اینکه این بالها را زیر پای طالبان علوم دین پهن میکنند لامورٍ; یک: به این طلبه بفهمانند که تو باید پر در بیاوری; دو: باید پرواز یاد بگیری; سه: که از همه مهمتر است این است که از جهت پرواز کنی نه در جهت. این مرغها در جهت پرواز میکند هر وقت آذوقهٴشان کم شد از شرق به غرب از شمال به جنوب به طمع طعمه حرکت میکنند اینها در جهت حرکت میکنند امّا اگر کسی مرغ باغ ملکوت شد از جهت حرکت میکند نه در جهت آن وقت چنین روحانی جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ (4)است نورانیتی در جامعه است که یک روحانی که فضل متوسط دارد ولی تقوای صد درصد این یک شهری را بیمه میکند ان شاءالله امیدواریم همهٴ ما اینچنین باشیم!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (214 وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (125) فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ (216) وَتَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ (217) الَّذِی یَرَاکَ حِینَ تَقُومُ (218) وَتَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ (219) إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (220) هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ (221) تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ (222) یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ (223) وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ (224) أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ (225) وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُونَ (226) إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیراً وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ(227)) سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» که در مکه نازل شد عناصر محوری آن یکی توحید بود و یکی هم وحی و نبوت لذا مطالب مهم این سوره دربارهٴ این دو مطلب بود که تا حدودی گذشت. به این بخش رسیدیم که فرمود بستگان نزدیکت را انذار بکن البته انذار با تبشیر همراه است و شش مطلب دربارهٴ وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ مطرح شده بود که چطور رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مأمور شد به انذار عشیره، احادیث و روایات نورانی فراوانی ذیل این آیه آمده است که جریان حدیث «یوم الدار» حدیث «یوم الانذار» آنجا کاملاً مطرح است که وجود مبارک رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چندین معجزه آنجا نشان داد و ابولهب گفت - معاذ الله - سحر است بعد حضرت فرمود اوّل کسی که به من ایمان بیاورد و به من جواب مثبت بدهد این وزیر من میشود نایب من میشود خلیفهٴ من میشود سه بار این فرمایش را فرمود. وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله علیه) فرمود من این کار را میکنم که ابولهب به ابیطالب طعن زد گفت حالا تو باید از پسرت دستور بگیری (1)فرمود اگر کسانی به تو ایمان آوردهاند نسبت به آنها در کمال مهربانی و تواضع رفتار بکن ولی اگر معصیت کردهاند کار آنها را توجیه نکن (یک) آنها را به خود مرتبط ندان (دو) صریحاً تبرّی بجوی (سه) اینطور نباشد که چون اینها مومناند به تو وابستهاند خود را در حاشیهٴ امن ببینند اینطور نباشد این تولّی و تبرّی هم برای امام و پیامبر (علیهم السلام) مطرح است هم برای پیروان آنها فرمود: وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ این میشود تولّی فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ این میشود تبرّی.
1) (1) . الامالی (شیخ طوسی), ص582 و 583; سعدالسعود, ص105 و 106.
در جریان حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) هم همینطور بود که فرمود: إِنَّا بُرَآؤُا مِنکُمْ (1)در قرآن کریم هم فرمود مومنان به حضرت ابراهیم تأسّی دارند که فرمود: قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرَاهِیمَ وَالَّذِینَ مَعَهُ (2)یا إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا (3)تناسب ما با وجود مبارک حضرت ابراهیم (سلام الله علیه) در محورهای فراونی است که یکی از آن مهمترین محور همین است که فرمود: إِنَّا بُرَآؤُا مِنکُمْ که در این بخش فرمود موٴمنین به حضرت ابراهیم(سلام الله علیه) تأسّی دارند. بنابراین مسئلهٴ تبرّی باعث میشود که موٴمنین اگر لغزشی مرتکب شدند خود را در حاشیهٴ امن نبینند اگر کسی مرتبط به حکومت بود یا به حاکم اسلامی بود احساس امنیت کاذب نکند. فرمود: فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ در تمام این بخشها اعتمادت به ذات اقدس الهی باشد تکیهگاهت به کسی باشد که هم مقتدر است و هم نسبت به مؤمنان مهربان است هم دارای عزّت است نفوذناپذیری است اقتدار است پس میشود به او اعتماد کرد هم میتوان از لطف او مدد جست چون رحیم است اینطور نیست که او فقط عزیز باشد مقتدر باشد قدرتمند باشد بلکه مهمان و سایهافکن هم هست بر چنین ذاتی اعتماد بکن و کارها را انجام بده.
چند مطلب مربوط به سوالات بحثهای قبلی بود در بحثهای قبل به این نتیجه رسیدیم که انسان مادامی که در دنیا هست مختار است بین ایمان و کفر مختار است قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (4)است فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ (5)است و مانند آن، ایمان او هم مقبول است و اگر حالت اضطرار پیش آمد نظیر آنچه برای فرعون پیش آمد این ایمان چون روی ترس است روی اجبار و اضطرار است مقبول نیست این دو. در چنین حالتی البته لطف ذات اقدس الهی بسته نیست ممکن است همین ایمان را هم بپذیرد ولی مربوط است به سیّئات گذشتهٴ انسان تائب اگر جزء الَّذِینَ طغَوْا فِی الْبِلاَدِ (6)باشد فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ (7)باشد یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءَکُمْ (8)باشد به او میفرمایند: آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ (9)امّا اگر نظیر قوم یونس باشد سیّئاتشان در آن حد نباشد ممکن ذات اقدس الهی بپذیرد غرض آن است که در حال اضطرار، خدای سبحان وعدهٴ قبول نداد ممکن است بپذیرد ممکن است نپذیرد و صریحاً هم اعلام کرد بر ما ضرورتی تحمیل نیست که بپذیریم.
قسم سوم در جریان بعد از مرگ است در جریان بعد از مرگ، ایمان ممکن نیست یعنی بین انسان و ایمان سدّ عمیقی و عظیمی بسته میشود که انسان دیگر فعل اختیاری ندارد تکامل علمی فراوان است خیلی از چیزها را که در دنیا متوجه نبود آنجا میفهمد یا اگر به علم حصولی میدانست به علم حضوری مییابد یا اگر به علم حضوری ضعیف مییافت به علم حضوری قوی مییابد تکامل علمی کاملاً آنجا مقدور است امّا تکامل عملی که کاری انجام بدهد که به کمال برسد این در برزخ ممکن نیست وگرنه آنجا میشد عالم تکلیف و وحی و نبوت و رسالت. در جریان جهنّم هم که اینها درخواست میکنند که ما را برگردان خدا میفرماید وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (1)اینها با اینکه جهنّم را دیدند سوخت و سوز را دیدند اگر برگردند در دنیا باز گرفتار تباهی و سیاهی میشوند سرّش آن است که اینها از نظر علم به صد درصد رسیدند نه تنها علم حصولی و برهانیشان صد درصد شد علم شهودیشان هم صد درصد شد منتها بارها ملاحظه فرمودید آن که کار انجام میدهد بخش اندیشه و علم نیست انسان ممکن است چیزی را صددرصد بداند خودش هم آزموده تجربه کرده طبیب است میداند که خمر برای همهٴ دستگاه او زیانبار است و مانند آن امّا آن که متصدی عمل است متوّلی کار است بخش انگیزه و اراده است اراده یک متولی دیگر دارد یک دستگاه دیگر دارد یک شأن دیگر دارد کاملاً از بخش علم جداست آن اگر از کار افتاده باشد شما هر چه هم بر علم آن بیفزایید مشکلش حل نمیشود نظیر همین مثالی که مکرر ذکر میشد ما همانطوری که در دستگاه بیرونی ما یک سلسله مجاری ادراکی داریم به نام چشم و گوش یک سلسله مجاری تحریکی داریم به نام دست و پا و از این منظر به چهار قسم تقسیم میشویم بعضیها هر دو بخش شان سالم است بعضی هر دو بخش شان مریض است بعضی بخش اداراکیشان سالم است و تحریکیشان بیمار بخشی به عکس چهار گروهاند اگر کسی مجاری ادراکی اش سالم مجاری تحریکیاش سالم دست و پایش هم باز و سالم چشم و گوش اش هم باز و سالم این اگر مار و عقرب را دید خب فرار میکند دیگر این علم دارد به ضرر و با حرکت، خودش را نجات میدهد ولی اگر همین شخص کاری کرد که دست و پای او فلج شد این مار را میبیند عقرب را میبیند امّا قدرت فرار ندارد شما مرتب به او دوربین بده عینک بده تلسکوپ بده میکروسکوپ بده دور را ببیند نزدیک را ببیند ریز را ببیند درشت را ببیند چشم فرار نمیکند آن که فرار میکند دست و پاست دست و پا فلج است عالم بیعمل یعنی کسی که مسئلهٴ علمی او تصور او تصدیق او ادراک او جزم او کاملاً شفاف و روشن است میفهمد چه چیزی حلال است چه چیزی حرام امّا بخش علم متولی علم عمل صالح ندارد آن بخش اراده است که به تعبیر روایات نورانی ما عقل «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (2)است شیطان در جریان جهاد نفس این بخش عقل «ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان» را به زنجیر میکشد.
این بیان نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) است که «کم من عقل اسیر تحت هوی امیر» (1)خب این بخش اراده بخش عزم بخش نیّت بخش اخلاص بخش قصد بخش تصمیم، اینها متولیان مخصوص دارند شیطان اینها را به بند کشیده زنجیری کرده خب شما مرتب آیه بخوان مرتب روایت بخوانی بگویی مگر نمیدانستی بله میدانست امّا علم پنجاه درصد قضیه را حل میکند بخش دیگرش مربوط به اراده است که زنجیری است الآن اینها که - معاذ الله - معتادند اینها هم کارتن و کارتنخواب را میبینند هم جدول و جدولخواب را میبینند هم زندان و زندانیها را میبینند مع ذلک دستبردار نیستند از زندان هم که درآمده یا از جدول هم که درآمده یا از کارتن هم که درآمده باز به دنبال قاچاق مواد میگردد.
پرسش: جناب استاد به هر حال شدت یقین, اراده را تقویت میکند.
پاسخ: نه اگر ارادهای به بند کشیده شده باشد اگر ارادهای در اسارت شیطان باشد چه کار میتواند بکند مگر اینکه نیمبند باشد. الآن اینها که زندان میروند از کارتن بیرون میآیند از جدول بیرون میآیند باز به دنبال قاچاقاند اینها مشکل علمی ندارند خطر را دیدند بارها چشیدند صد درصد چشیدند امّا آن که باید تصمیم بگیرد فلج است این «کم من عقل اسیر تحت هوی امیر» بیان نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) این عقل نظری را که نمیگوید این عقل عملی که «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» (2)را میگوید خب این زنجیری است شما مرتب آیه بخوان مرتب روایت بخوان. ذات اقدس الهی میفرماید این بخش ارادهٴ خود را زنجیری کرده است در اثر اسارت شیطان و از جهنم هم دربیاید باز همان گناه را انجام می دهد وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (3)که در سوره مبارکه «انعام» بود.
بنابراین بخش وسیعی از مراقبت در این است که این آسیب نبیند یعنی انسان به آسانی کار خیر انجام بدهد به آسانی از گناه چشم بپوشد مراقب بودن همین است یک وقت است اول انسان مکروهات را انجام میدهد بعد معاصی صغیره انجام میدهد بعد معاصی عادی بعد اکبر الکبائر. غرض این است که اگر این نیرویی که متوّلی تصمیم و اراده است به اسارت گرفته بشود از علم هیچ کاری برنمیآید ولو انسان جهنم برود از نزدیک هم ببیند وگرنه ممکن نیست که کسی ارادهاش باز باشد دستگاه تصمیم و اخلاص و قصد و نیّتش فعال باشد و این از جهنم دربیاید دوباره معصیت بکند امّا آنچه مربوط به جریان حضرت آدم (سلام الله علیه) هست که توبهٴ آدم اگر جریان حضرت آدم (سلام الله علیه) در همین دنیا بود که «ذهب الیه بعض المفسرین» خب در دنیا انسان یک ترک اولایی میکند بعد توبه میکند امّا اگر جریان برزخی باشد که مثلاً برخی دیگر از مفسران بر آن هستند و از برخی از تعبیرات سیدنا الاستاد (رضوان الله علیه) هم برمیآید این اولاً در برزخ نزولی است نه در برزخ صعودی و حکم برزخ نزولی با صعودی در بعضی از موارد فرق میکند و ثانیاً اینکه آن بزرگان فرمودند، فرمودند از سنخ تمثّل برزخی است نه واقعاً معصیتی شده بعد حضرت توبه کرده ولو ترک اولی، میفرمایند اصلاً آنجا شریعتی نیامده چون میفرماید اهبطوا (1)از این به بعد دینی میآید که اگر کسی مطیع بود کذا عاصی بود کذا قبل از دین بود قبل از دین یعنی قبل از دین عالَمی باید فرض کرد در آنجا دین نبود آن عالمی که دین نبود همان تمثل برزخی است دیگر یا یک نشئات دیگری که بالأخره تفسیرش درست مثلاً برای ما حل نشده. غرض آن است که قصهٴ حضرت آدم (سلام الله علیه) اگر در دنیا بود خب یک ترک اولایی بود و یک توبه اگر برزخ بود در برزخ نزولی بود و اگر گفتههای المیزان و امثال المیزان است تمثل برزخی بود چون از فرمایش ایشان برمیآید که داستان جریان بهشت رفتن حضرت آدم و خروجش از بهشت این قبل از شریعت و دین بود فضای شریعت نبود. (2)
پرسش: استاد در هر حال فرمان است.
خب نه خب فرمان تکوینی داریم تشریعی داریم تمثل فرمان داریم فرمود بروید زمین اگر دینی آمد کذا و کذا, معلوم میشود آنجا دینی نبود.
پرسش: حاج آقا در عصیان شیطان آیا آنجا هم اطاعت بود هم عصیان یا.....
پاسخ: نه آنجا هم همین است چون فرمود: اهبطوا ضمیر جمع است نه تثنیه یعنی آدم و حوا و شیطان فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً (1)این فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هم در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» است هم در سوره مبارکه «طه» یعنی اگر دستورات دینی آمده هر که فلان کرد کذا هر که بهمان کرد کذا، ظاهرش این است که آن قصه قبل از جریان تدوین دین بود.
آن جریان حدیث «یوم الدار» را حتماً ملاحظه بفرمایید گرچه خب مکرر اینها را برای دیگران گفتید ولی توجه به اینکه در حدیث انذار «یوم الدار» چه گذشت برکات خاصی است.
مطلب دیگر مربوط به نزول شیاطین است. در جریان نزول شیاطین فرمود شما گفتید این حرفها - معاذ الله - حرفهایی است که شیطان نازل کرده گاهی میگویید فلان شخص این داستانها را برای حضرت گفته ما گفتیم لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ (2)که گذشت برخیها گفتند این کهانت است برخیها گفتند شعر است برخیها گفتند این القائات شیطان است. جریان شعر و القائات شیطان را در این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» حل میکند که این شعر نیست برای اینکه شعر مشخصاتی دارد شعرا مشخصاتی دارند پیروان شعرا مشخصاتی دارند صالحان آنها مشخصاند طالحان آنها مشخصاند و مانند آن که بحثش خواهد آمد امّا جریان شیطان میفرماید میدانید شیطان بر چه کسی نازل میشود؟ بر انسان افّاک، افک یعنی زیر و رو کردن وارونه کردن تحریف کردن کسی که حق را باطل میکند زشت را زیبا نشان میدهد خیر را شر نشان میدهد صدق را کذب نشان میدهد و بالعکس این را میگویند افّاک، افک یعنی انصراف و انحراف. فرمود اوّلاً چنین آدمهایی اینها مهبط شیاطیناند که شیطان بر آنها وارد میشود در حالی که وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) همهٴ شما عمری را به عظمت و امانت او را آزمودید او افّاک نیست او اثیم نیست و مانند آن پس او تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ و حرفهای آنها هم حرفهای دروغ است امّا وجود مبارک پیغمبر حرفهایی زده که این حرفهایش را هم دلیل عقل قبول کرده هم دلیل نقل قبول کرده آنچه مطالب جهانبینی است با برهان عقلی هماهنگ بود آنچه مطالب نقلی است علمای بنیاسرائیل تأیید کردند صاحبان کتاب تأیید کردند مسیحیها تأیید کردند یهودیها تأیید کردند فرمودند در تورات اینچنین است در انجیل اینچنین است بعضیها تصدیق کردند بعضی کتاب را پنهان کردند آیات نازل شد فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ (3)خب این توراتها را در خانههایتان برای چه چیزی پنهان کردید دربیاورید ببینید همین حرفی که من میگویم هست یا نیست لذا فرمود علمای بنیاسرائیل تأیید کردند پس اگر حرف نقلی است که علمای بنیاسرائیل تأیید میکنند تورات و انجیل تأیید میکنند اگر حرف عقلی است که برهان عقلی آن را تأیید میکند پس اینها کذب نیستند شیاطین کذب میآورند اینها کذب نیستند پس اینها حرف شیاطین نیستند شیاطین بر أَفَّاکٍ أَثِیمٍ نازل میشوند وجود مبارک حضرت، امین است پس بر او نازل نمیشوند همهٴ اینها به صورت شکل ثانی منطقی است که از دو مقدمه تشکیل میشود یکی موجبه یکی سالبه و حرفهای او کذب است و وجود مبارک رسول خدا حرفهایش حق است و صدق بنابراین جا برای این توهم نیست امّا این بخشی که فرمود عدّهای میگویند شعرا این حرف را زدند آن را میفرماید شعرا بحثهای خاص خودشان را دارند که الآن ما باید در سه، چهار بخش آنها را مطرح کنیم.
گاهی سوال میشود که اگر ذات اقدس الهی عزیز است رحیم است سایر اسمای حسنا را دارند و جهان امکان, آیت و آینه اوست خب چگونه خودش فقیر محض است هیچ چیز ندارد و مع ذلک عزّت را نشان میدهد رحمت را نشان میدهد اسمای حسنا را نشان میدهد قدرت و حیات ابد را نشان میدهد. سرّش این است که اگر چیزی آینه باشد نشان میدهد امّا اگر یک چیز تابلوی نقاشی شده باشد که جایی را نشان نمیدهد این تابلوی نقاشی شده باشد که جایی را نشان نمیهد این تابلوی نقاشی فقط نقشهای خودش را نشان میدهد آن که باید آیت باشد علامت باشد چیز دیگر را نشان بدهد نباید در خودش هیچ چیز باشد و تمام قدرتهایی که علمهایی که کمالهایی که در انسان هست همه آینه است دیگر انسان کم کمالی ندارد چیزی در عالم نیست که انسان نتواند آن را تسخیر کند به اذن خدا, فرمود من زمین را برای شما آسمان را برای شما همه را برای شما آماده کردم الآن شما میبینید به صورت عادی بشر در صدد ساخت ترمینال در دورترین کره است در زحل میخواهد حالا آنجا یک ترمینال درست کند این هم شدنی است خب این تسخیر فضا به عنایت الهی است دیگر فرمود: سَخَّرَ لَکُم مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ (1)امّا همهٴ اینها قدرت او را نشان میدهد نه قدرت برای خود انسان باشد اگر انسان چیزی از خودش داشته باشد که آیت او نیست و اگر در درون انسان و گوهر ذات انسان یک هستی حقیقتی کمالی باشد دیگر او را نشان نمیدهد امّا همهٴ این کمالاتی که هست برای اوست و انسان، آینهدار کمال و جمال اوست یعنی این زید که قدرت دارد یک آینهٴ خوبی است که قدرت خدا را دارد نشان میدهد برای اینکه این قدرتها حدوثاً و بقائاً به عنایت الهی است یک لحظه اگر او دیر بجنبد ممکن است حیات به او نرسد همین که وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود چشمی که باز است من نمیدانم که میتوانم این چشم را ببندم و بمیرم یا با چشم باز میمیرم (2)خب من اینم! سؤال کردند چرا این قدر بیتابی فرمود: «إلاّ أکون عبداً شکوراً» (3)همهٴ ما همینطوریم اگر چیزی برای خودمان باشد که دیگر آیت دیگری نیست.
دیگر بارها به عرضتان رسید که اگر گفته شد موجودات، آیت حقاند هر چه در آسمان است هر چه در زمین است آیات حق است سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (1)اگر گفته شد که «زید آیة الحق» «الأرض آیة الحق»این چهارتا قضیه دارد که سهتایش درست نیست یکیاش درست است این آیت بودن برای حق که میگوییم «الأرض آیة الحق، السماء آیة الحق، الانسان آیة الحق» آیا این محمول برای موضوع عرض مفارق است یعنی گاهی هست و گاهی نیست نظیر «الماء حارٌ» نه اینچنین نیست برای اینکه انسان دائماً آیت حق است پس این قضیهٴ اولی کاذب است آیا «الارض آیة الحق الانسان آیة الحق» از سنخ «الأربعة زوجٌ» است که عرض ذاتی و عرض لازم باشد نه اینچنین نیست زیرا درست است زوجیت, اربعه را رها نمیکند لازمهٴ ذات است امّا هر لازمی از مرتبهٴ ملزوم متأخر است اربعه که در مقام ذات به صورت جنس و فصل، زوجیت ندارد زوجیت داخل در مقولهٴ کیف است از کیفیات مختص به کمیات است اربعه از مقولهٴ کم است بینهما بونٌ بعید آن یک چیز دیگر است این یک چیز دیگر است و هر لازمی از مرتبهٴ ملزوم متأخر است پس اگر گفتیم «الأرض آیة الحق» نظیر «الأربعة زوج» این هم قضیهٴ کاذبه است.
سوم آیا اگر گفتیم « الأرض آیة الحق، السماء آیة الحق، الانسان آیة الحق» نظیر «الانسان حیوانٌ ناطق» است که ذاتی آن باشد؟ نه - نه یعنی نه - این حرف دیگر حرف حکیم است ما اگر خواستیم قضایا را معنا بکنیم نباید از ادیب بپرسیم که این اسناد، حقیقی است یا اسناد مجازی؛ ادیب فقط میگوید این کلمه برای هر معنا که استعمال شد استعمالش در «غیر ما وضع له» مجاز است مجاز علاقه میخواهد مجاز مرسل داریم استعاره داریم اینها کار ادیبانهٴ ادیب است و اگر محمول برای موضوع نبود «اسناد الی غیر ما هو له» بود این اسناد میشود مجاز پس ما یا حقیقت داریم یا مجاز، مجاز یا لغوی است یا عقلی این کار ادیب است امّا حالا در فلان قضیه که میگوییم «الف» «باء» است این مجاز است یا نه این دیگر کار ادیب نیست این کار حکیم است یا کار ریاضیدان است آیا این محمول برای این موضوع است یا نه ادیب میگوید اگر محمول برای موضوع نبود اسنادش حقیقی نیست اسنادش مجازی است این یکی دوتا مثالی که در مطول دارد بهعنوان نمونه ذکر کرده است و گرنه کار ادیب نیست که «انبت الله البقل» یا «انبت الربیع البقل» که این دوتا مثال در مطول ملاحظه بفرمایید هست.
1) (24) . سورهٴ فصلت, آیهٴ 53.
ادیب هرگز توان آن را ندارد که بگوید این محمول برای این موضوع است یا نیست باید دید این چه قضیهای است این قضیه در هر علمی که باشد صاحب آن علم باید فتوا بدهد در اینجا حکیم باید فتوا بدهد نه ادیب اگر گفته شد «الانسان آیة الحق، الارض آیة الحق» آن طوری که میگوییم «الانسان حیوان ناطق» است که این آیت بودن ذاتی انسان است نظیر اینکه حیوان ناطق ذاتی انسان است آیا این درست است یا نه؟ حکیم میگوید نه چون آن که اصیل است هستی است نه ماهیت اگر آیت بودن در حوزهٴ ماهیت باشد یعنی در حوزه یک امر اعتباری است آن که اصیل است و واقعیت دارد هستی است که فیض خداست و خدا هستیبخش است و از هستی ما ماهیت را انتزاع میکنیم اگر شما آیت بودن را به ماهیت دادید نه به هویت معلوم میشود در مقام هویت مستقل است پس آن سه قضیه باطل است یک قضیه حق است و آن اینکه «الانسان آیة الحق هویّتاً» یعنی ذات به معنای هویت و هستی نه ذات به معنای ماهیت «الانسان آیة الحق، الارض آیة الحق» همین حکیم میگوید وقتی شما خواستید «الانسان موجود» را ترکیب کنید نمیتوانید بگویید «الانسان» مبتدا «موجود» خبر بلکه باید بگویید «الانسان» خبر مقدم «موجودٌ» مبتدای موٴخّر زیرا هستی است که به تعیّن انسانیت درمیآید نه اینکه موضوع اوّل باشد به نام انسان بعد ما هستی را بر او حمل بکنیم مگر انسان معدوم هستیپذیر است انسانیت تابع هستی است نه هستی تابع انسانیت خب «ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا» (1).
1) (25) . دیوان حافظ, غزل 2.
غرض این است که وقتی ذات اقدس الهی کل جهان را مسخّر ما کرده است ما میتوانیم در همهٴ این امور اثر کنیم ولی همه این قدرتها او را نشان میدهد حتّی در مقام هویتمان فقیریم اگر گفته شد یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ (1)این «الانسان فقیر» از قبیل آن قضیهٴ چهارم است نه سه قضیهٴ یاد شده فقر برای انسان عرض مفارق نیست عرض ذاتی نیست جنس و فصل نیست بلکه در حریم هویت او و متن هویت اوست چنین موجودی هر چه دارد خدا را نشان میدهد لذا سراسر عالم آینهٴ حق است اگر وجود مبارک عیسای مسیح فرمود: وَأُحْیِ الْمَوْتَی (2)این آینه است آن احیای محیی حقیقی را دارد نشان میدهد و اگر وجود مبارک موسای کلیم بر اساس أنْ اضْرِب بِعّصَاکَ الْبَحْرَ (3)دریا را خشک کرد آن قدرت الهی را دارد نشان میدهد اینطور نیست که انسانی که آیت حق است خودش باید چیزی داشته باشد خب مقام بعدی که بحث شعر است گفتند اینها شعر است میفرماید من شعر را معنا کنم شاعر را معنا کنم همراهان شاعر را معنا کنم تا معلوم بشود که گفته پیامبر شعر نیست پیامبر شاعر نیست همراهان او هم همراهان شاعر نیستند.
پرسش...
پاسخ: خب آن یکی از برکاتش است فرمود: کَأَیِّن مِنْ آیَةٍ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (4)اینها خیال میکنند با طبیعت سر و کار دارند این که میبینید غرب زیر این بار نمیرود و غربزده زیر این بار نمیرود که علم، الهی است ما علم غیر الهی نداریم اینها میکنند طبیعت، محل بحث است در علوم فیزیک و شیمی و امثال ذلک میگویند فیزیک که اسلامی و غیر اسلامی ندارد زمینشناسی که اسلامی و غیر اسلامی ندارد خب شما آمدید این زمینی که فعل خداست خلقت است این خلقت را از آن خلع کردید لباس غصبی طبیعت را بر پیکر او پوشاندید خب معلوم است طبیعتشناسی دینی و غیر دینی ندارد.
این بیان چقدر زیباست در فرمایشات وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله علیه) فرمود اگر کسی حرفی دارد ولی به ما ارتباط ندارد «سمّی سارقاً» (1)چقدر این حرف زیباست فرمود درست است کسی چهارتا مطلب یاد گرفت ولی اصلش برای ما بود ما گفتیم دیگر حالا به ما اسناد نمیدهد به فلان زید و ابوحنیفه و به طلحه و اینها نسبت می دهد این میشود سارق دیگر خب اگر شما یک فرش دستباف ابریشمی پرنیانی یک بافندهٴ خوب را گرفتید به جای دیگر بردید شرح دادید این بافندگی و شرح ترکّب این فرش از تار و پود ابریشم و اینها که جدا نیست ولی این کار، کار سرقتی است برای شما نیست برای دیگری است حضرت فرمود چهارتا کلمه یاد گرفتید گفتید بله خب گفتید چهارتا آیه را معنا کردید چهارتا روایت را معنا کردید ولی اصلش از ما بود دیگر، درِ خانه ما را بستید به دیگری اسناد دادید میگویید «قال کذا و قال کذا» حتماً یعنی حتماً این را به نهجالبلاغه مراجعه کنید که فرمود اگر کسی به غیر بیت ما چیزی را بگوید و بشنود «سمّی سارقا» نه این علمش باطل است ولی بالأخره برای ماست ما گفتیم اگر ما نگفته بودیم شما که جای دیگر بودید شما سوابقتان که جای دیگر است تا دیروز هم داشتید بتپرستی میکردید.
این علامهٴ دوّانی یک حرف لطیفی در آن رساله دارد که چرا دربارهٴ وجود مبارک حضرت امیر میگویند «کرّم الله وجهه» (2)فرمود شما تا دیروز داشتید بتپرستی میکردید شما این حرفها را بلد نبودید حالا از ما گرفتید و نقل کردید الآن دانشگاهها خلقت را کردند طبیعت، خب بله طبیعت دینی و غیر دینی ندارد شما اوّل را گرفتید آخر را گرفتید فعل را گرفتید طبیعت را جایش گذاشتید الآن - معاذ الله - اگر «قال الله» را بگیری «انزل الله» را بگیری «نزّل الله» را بگیرید از این کتاب, این میشود یک کتاب عربی خب کتاب عربی دیگر قرآن نیست آنوقت شما بگویید قرآن تفسیر قرآن که دینی نیست خب بله دیگر شما همه چیزش را گرفتید الآن کسی - معاذ الله - «الله» را بگیرد «انزل» و «نزّل» و اینها را بگیرد خب میشود کتاب عربی دیگر این به درد نحو و صرف میخورد شما خلقت را گرفتید کار خدا را گرفتید تسخیر خدا را گرفتید گفتید طبیعت یعنی زمین لخت خب زمین لخت معلوم میشود که دینی و غیر دینی ندارد امّا اگر گفتید این فعل خداست چطور در حوزه اگر بگویند بحث در قول معصوم است بحث دینی است بحث در فعل معصوم است دینی است یعنی اگر کسی بحث بکند که امام صادق (سلام الله علیه) چه چیزی فرمود میشود دینی امام صادق (سلام الله علیه) چه کار کرد میشود دینی پس بحث در فعل معصوم دینی است بحث در قول معصوم دینی است چه اینکه بحث در تقریر معصوم دینی است.
حالا بحث در قول خدا دینی است بحث در فعل خدا، فعل خدا یعنی فعل خدا بحث در فعل خدا دینی نیست؟ فرض ندارد کسی بخواهد فعل خدا را تفسیر کند و دینی نباشد ما دانش غیر دینی نداریم علم غیر دینی نداریم اینها آمدند خلقت را طرد کردند طبیعت را به جای آن آوردند خب البته «سمّی سارقا» این مال مسروقه را در میدان مسروقه میخرند ولی مالشناس که نمیخرد آیت بودن معنایش همین است اگر کسی کاری که خدا کرده به نام خودش اسناد داد خب داعیه «أنا الله» دارد و گرنه آنچه را که انسان انجام میدهد بر اساس مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ (1)مربوط به ذات اقدس الهی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (216 فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ (217) وَتَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ (218) الَّذِی یَرَاکَ حِینَ تَقُومُ (219) وَتَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ (220) إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (221) هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ (222) تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ (223) یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ (224) وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ (225) أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ (226) وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُونَ (227) إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیراً وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ (228)) امروز دوازده اردیبهشت 1391 هجری شمسی است که سالروز گرامیداشت و اجلال معلمان است و سالروز شهادت آیت الله مطهری (قدس الله نفسه الزکیه) است که امیدواریم ذات اقدس الهی آن شهید را و سایر شهدا را و همهٴ مجاهدان در راه دین را با انبیا و اولیا محشور بفرماید و شما و همه معلمان حوزوی و دانشگاهی را که در صراط تعلیم حکمت و کتاب الهی و تزکیه نفوس تلاش و کوشش کردید و کردند و میکنند - ان شاء الله - خداوند مشمول عنایت خاص خود قرار بدهد و این نظام را این رهبر را این حوزهها را این مراجع را تا ظهور صاحب اصلی اش از هر گزندی محافظت بفرماید و ثواب بحث امروز به ارواح مطهر همهٴ شهدا مخصوصاً روح مطهر شهید مطهری (قدس الله نفسه الزکیه) اهدا بشود ان شاء الله!
1) (32) . سورهٴ نحل, آیهٴ 53.
در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» چون محور اصلی این سوره دو چیز بود یکی جریان توحید یکی وحی و نبوت، کلمهٴ وحی را تنزیل را مصونیت قرآن را در آیاتِ مکرر ذکر فرمود. در این بخشهای پایانی راجع به تنزیل سه آیه است یکی اینکه در آیهٴ 192 فرمود:وَإِنَّهُ لَتَنزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ مصدر نزول این را که خدای سبحان است مشخص کرد مهبط این وحی را که قلب مطهر پیغمیر (صلی الله علیه و آله و سلّم) است مشخص کرد آورندگان اینکه روح امیناند مشخص کرد پس قرآن کریم و مجید و حکیم صدر و ساقهاش معصوم خواهد بود. در قبال تهمت تبهکاران قریش دو آیهٴ دیگر نازل کرد آیهٴ 210 فرمود: وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیَاطِینُ اینها گاهی میگفتند این شعر است گاهی میگفتند این کهانت است و مانند آن.
دربارهٴ شرک در بخش پایانی این سوره آیاتی نازل شد دربارهٴ کهانت و جریان جن زدگی و حرف جن این آیهٴ 210 است که این حرفها حرفهای شیطان نیست برای اینکه نه شیطان توان ادراک اینها را دارد (یک) و نه شیطان به خیر و فلاح و صلاح و حق و صدق و خیر دعوت میکند (دو) شیطان به کذب و باطل و شر و قبیح فرا میخواند و قرآن در مقابل آنها است لذا فرمود: وَمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیَاطِینُ برای اینکه بغیهٴ اینها نیست در مسیر کار اینها نیست شیطنت شیطان در فتنه است و در بطلان است و در کذب است و در شر است و در قبیح، کارهایش همین است و قرآن حکیم از اوّل تا آخرش خیر است و حق است و حسن است و زیباست و فلاح است و صلاح پس اصلاً در بغیهٴ شیطان نیست در کار شیطان نیست گذشته از اینکه فرمود: إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (1). در سورهٴ مبارکهٴ «جن» آمده است که قبلاً بخشی از اخبار غیب را اینها ممکن بود دسترسی پیدا کنند بعد دستکاری کنند کم و زیاد کنند ولی الآن با نزول قرآن کریم جا برای دسترسی اینها به وحی نیست.
1) (1) - سوره شعراء، آیه212.
در سورهٴ مبارکهٴ «جن» به این صورت آمده است که وَأَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَساً شَدِیداً وَشُهُباً ٭ وَأَنَّا کُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن یَسْتَمِعِ الْآنَ یَجِدْ لَهُ شِهَاباً رَصَداً ٭ وَأَنَّا لاَ نَدْرِی أَشَرٌّ أُرِیدَ بِمَن فِی الْأَرْضِ أَمْ أَرَادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً (1)گفتند ما قبلاً دسترسی پیدا میکردیم امّا الآن معزولیم به ما اجازه نمیدهند حرس نگهبانان هستند مسئولین صیانت و حفظ دستگاه سپهری و نظامی هستند الآن هیچ نمیشنویم بنابراین اینکه فرمود: إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ (2)یعنی کلاً در این صحنه آنها حقّی از مطالب الهی نخواهند داشت گاهی اخبار غیبی را که مربوط به وحی و امثال وحی نیست مربوط به دودمان و زندگی عادی خود بشر است دسترسی پیدا میکنند امّا همین را مخلوط به کذب القا میکنند به جن گیرها (یک) خود جن گیرها هم اکثرشان مخلوط به کذباند (دو) لذا فرمود افاکاند و اکثر اینها هم کاذباند گاهی خبرهایی که خودشان میسازند میگویند جن به ما گفته گاهی هم خبرهایی هم که از جن دریافت میکنند هم جنها مخلوط میکنند هم خود اینها بنابراین میشود أَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ جایی برای اعتماد نیست.
بنابراین تحلیلی که فرمود، فرمود خود قرآن مبدأ نزولی دارد که با مبدأ نزول آنچه نزد شیاطین است فرق میکند یک مهبط نزول دارد که با آنچه نزد شیاطین است فرق میکند یک مطلب دقیق دارد که حکمت و مجد و کرامت دارد میشود، قرآن کریم قرآن مجید قرآن حکیم که حرفهای آنها اینچنین نیست حکمت و مجد و کرامت ندارد پس از سه نظر قرآن با حرفهایی که شما میگویید این کهانت است یا حرفهای جن است و مانند اینها فرق میکند خیلی فرق میکند. بعد در بخش پایانی هم فرمود که این قرآن کریم که نازل شده است شما باید پیروان این قرآن را گرامی بدارید وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ جمع بین اِتّباع و ایمان تقریباً جمع بین علّت و معلول است به این معنا که وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ چرا؟ «لانّهم مومنون» مثل وَلاَ طَائِرٌ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ (3)است وگرنه اتباع با همان ایمان و پیروی عملی همراه است هر مؤمنی متّبِع است هر مُتَّبِعی مومن است جمع بین اِتّباع و ایمان برای آن است که میفرماید وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ چرا؟ <لانهم مؤمنون>.
خب بعد فرمود تکیهگاه تو خدایی باشد که هم قدرت دارد هم مهربانی و عنایت ویژه دارد و تو را در بین نمازگزارها میبیند الَّذِی یَرَاکَ حِینَ تَقُومُ ٭ وَتَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ. روٴیت الهی و نظر الهی دو قسم است یک روٴیت عام رحمانی است که خب همه را میبیند دیگر این بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ (1)است یک روٴیت ویژه است که نظر تشریفی است. ذات اقدس الهی یک عدّه را نگاه نمیکند با یک عدّه حرف نمیزند با اینکه بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ است فرمود: وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (2)یک نظر تشریفی است دیگر خدای سبحان یک عدّه را نگاه میکند یک عدّه را نگاه نمیکند با اینکه او بِکُلِّ شَیءٍ بَصِیرٌ است. اینکه فرمود: یَرَاکَ تو را میبیند یعنی روٴیت تشریفی دارد یعنی فانک بِأَعْیُنِنَا (3)است نظیر اینکه به حضرت نوح فرمود تو در دید ما هستی (4)خب همه چیز در دید خدای سبحان است امّا وقتی خدا میفرماید ما شما را میبینیم یعنی نگاه تشریفی داریم فرمود ما نگاه تشریفی و روٴیت تشریفی به شما داریم وقتی که در نمازگزارها هستید یا در بین ساجدین از انبیا و اولیا که«لم تلبّسک من مدع ما ثبها» هستند <لم تُنجّسک الجاهلیة بانجاسها ولم تُلبِسک مِن مدلهمات ثیابها> (5)از دورهٴ آدم تا این عصر کنون در اصلاب و ارحام مطهر آمدی این یک معنا در بین نماز شب خوانها در حال سجدهای این دو معنا در نماز جماعت، امام آنهایی و تقلبات رکوع و سجود و قیام و قعودت را خدای سبحان نگاه ویژه دارد این سه معنا. اگر این معنای سوم باشد که با نماز جماعت هماهنگ است و شاید این در مدینه نازل شده چون در مکه یک نماز جماعت اینچنینی نبود ممکن است که به صورت مخفی بوده ولی نماز جماعت رسمی نبود.
مطلب مهم آن است که در عین حال که نماز ستون دین است (1)مهم ترین جزء نماز مسئلهٴ سجده است که حتّی از رکوع هم بالاتر است لذا سجده را دوبار تکرار کردند و دربارهٴ رکوع گفتند یک بار کافی است ما در هر رکعت دوتا سجده داریم و یک رکوع به احترام اینکه سجده اعظم رکناً است اشرف رکناً است اعلی و اجل رکناً است تکرار شده است برای اینکه انسان به ذات اقدس الهی نزدیکتر بشود. آن آیهای که قرائتش سجدهٴ واجب دارد همین پیام را میرساند که سجده بکن و نزدیک شو! (2)غرض آن است که انسان در نماز در همهٴ حالات در قرب الهی است لکن در سجده اقرب ما یمکن است لذا سجده در هر رکعت دو بار تکرار شده است و در این آیه فرمود: وَتَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ نه القارئین نه فی القائمین نه فی الراکعین فرمود: تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ بعد فرمود خدایی که عزیز و رحیم است تکیهگاهش این است که او سمیع و علیم است خب اگر کسی سمیع باشد عزّتش پشتوانه دارد اگر کسی علیم باشد رحم اش پشتوانه دارد بعد فرمود: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ ٭ تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ ٭ یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ فرمود این تحلیل سه ضلعی که مصدر نزول، مهبط نزول و خود شئ نازل در قرآن همهاش حق است و صدق است و خیر است و فلاح و صلاح ولی دربارهٴ شیطان هر سه جهتش باطل است برای این است که مهبط نزول شیاطین افرادیاند که پراکندهگویند (یک) حرفهایی میزنند که عمل نمیکنند (دو) آنچه عمل میکنند به زبان نمیآورند (سه) یک عدّه افراد هوچی به دنبال اینها راه میافتند (چهار) این حوزهٴ شعر است خب پس جوهر شعر با جوهر وحی فرق دارد از هر جهت.
فرمود : هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ دربارهٴ مبدأ فاعلی که در آن آیات قبل بود دربارهٴ مبدأ قابلی فرمود: تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ آن شیاطین، سمع را القا میکنند یُلْقُونَ السَّمْعَ یعنی «یلقون المسموع» یعنی خبر اگر از خبر که مسموع است به سمع یاد میکنند بر اساس تناسبی که بین سمع و مسموع است مثل لفظ میگویند ملفوظ اراده میکنند خلق میگویند مخلوق اراده میکنند میگویند این لفظ خوبی نبود خب لفظ وصف لافظ است یعنی تلفظ این کلمه را که لفظ نمیگویند این ملفوظ است این زید را که خلق نمیگویند زید مخلوق است خلق، فعل خالق است همانطوری که ما خلق را به معنای مخلوق داریم لفظ به معنای ملفوظ داریم سمع هم به معنی مسموع است یُلْقُونَ السَّمْعَ و اکثر این افّاکین کاذب اند (یک) اکثر آن شیاطین کاذب اند (دو) هم آنهایی که میآورند اکثرشان دروغ میگویند هم اینهایی که میگیرند جنگیرها اکثرشان دروغ میگویند خب آن بخش کهانت و جن گیری و اینها تمام شد نشانهٴ دیگرش اینکه شما گفتید که این شعر است این را هم از سه جهت و سه ضلع تحلیل فرمودند شعر یک فرق جوهری با قرآن دارد قرآن حکمت است و مجد است و کرامت که یس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (1)شعر خیالبافی است برهان در آن نیست جوهره شعر با جوهره وحی فرق میکند چون این خیالبافی است برهان در آن نیست قرآن برهان محض است قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ (2)هم حرف قرآن است هم خودش برهانی سخن میگوید هم مردم را به برهان دعوت میکند جوهرٴ شعر با جوهرهٴ قرآن فرق میکند آورندهٴ شعر که شاعر است او پراکندهاندیش است تأثیر شعر هم در حوزهٴ کسانی است که غاووناند و اهل غوایتاند و اهل ضلالتاند پس از هر سه جهت یعنی مبدأ نزول و مهبط نزول و اثر خارجی اش با قرآن کریم فرق میکند وَالشُّعَرَاءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ ٭ أَلَمْ تَرَ که خود این شعرا فِی کُلِّ وَادٍ یَهِیمُونَ آن غاوون هم پراکندهاندیشاند که «هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ» هر جا بوقی درآمد اینها حاضرند «یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ» (3)یَقُولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُونَ این یقولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُون که در سورهٴ مبارکهٴ «صف» هم آمده است کَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ این غیر از نفاق است نفاق آن است که چیزی را که انسان معتقد است نمیگوید چیزی را که معتقد نیست میگوید و برخلاف عقیده اصرار دارد جریان قول بلافعل یا فعل بلاقول این کاری به نفاق ندارد ممکن است بر نفاق تطبیق بشود ولی واعظ غیر متعظ منافق نیست امّا میگوید و عمل نمیکند فرمود: لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ٭کَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ (4)این واعظ غیر متعظ مشمول قائل بلافعل است نه اینکه منافق باشد این مسلمان است نه اینکه باطنش کافر باشد قبول دارد منتها گرفتار معصیتهای عملی است وَأَنَّهُمْ یَقُولُونَ مَا لاَ یَفْعَلُونَ امّا در قبال این گروهی از شعرا را استثنا فرمود، فرمود مگر شعرایی که مومناند از نظر عقیده سالمند (یک) و در کنار عقیدهٴ سالم عمل صالح دارند (دو) چون مستحضرید برای ورود به بهشت دو عنصر لازم است یکی حسن فاعلی یکی حسن فعلی؛ حسن فاعلی همان عقیدهٴ سالم داشتن و مومن بودن حسن فعلی یعنی کار خوب کردن اگر کسی حسن فاعلی داشته باشد ولی حسن فعلی نداشته باشد مدتها باید عذاب ببیند تا اینکه رها بشود و اگر کسی حسن فعلی داشت و حسن فاعلی نداشت یعنی مومن نبود او راه به بهشت ندارد خب إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.
پرسش: حسن فاعلی به ایمان اطلاق میشود.
پاسخ: بله دیگر در برابر عمل صالح چون تفصیل قاطع شرکت است اگر عمل صالح در کنار ایمان نباشد همان است که گفتند ایمان سه رکن دارد اعتقاد قلبی، اقرار لسانی، عمل بالارکان امّا اگر در قبال ایمان، عمل صالح آوردند که عمل صالح اعم از اقرار لسانی و عمل ارکان است معلوم میشود این به حُسن فاعلی برمیگردد و گرنه اگر عند الاطلاق ایمان ذکر شده است چه اینکه در برخی از آیات به ندرت ایمان ذکر شد و عمل صالح ذکر نشد آنجا ایمان مجموع سه ضلع است یعنی حسن فاعلی به نام اعتقاد قلبی اقرار لسانی و عمل به ارکان.
فرمود: إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وذکروا وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً اعمال و مناسک و مراسم عبادی هر کدام مشخص است که آدم شب و روز چقدر نماز بخواند در سال چقدر روزه بگیرد مناسک حج و عمره و اینها مشخص است امّا ذکر خدا مشخص نیست فرمود: اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (1)و منظور از ذکر، نام خدا نیست یاد خداست در غیر معصوم دائم الذکر بودن بسیار سخت است گاهی ممکن است انسان غفلت بکند ولی ذکر کثیر داشته باشد اهل نجات است منظور، نام خدا نیست منظور یاد خداست. این ذکر خدا که میگویند هر کاری میکنید به یاد خدا باشید تا آن کار ابتر نباشد یک قرنطینه است انسان هر غذایی را میخواهد بخورد هر جا لباسی را میخواهد و هر حرفی را میخواهد بزند هر کاری که میخواهد بکند باید طوری باشد که خجالت نکشد که بگوید خدایا به نام تو! این کار یا واجب یا مستحب چون آدم حرام یا مکروه را که نمیتواند بگوید خدایا به نام تو! بنابراین اینکه میگویند هر کاری که میکنید بگویید به نام خدا یعنی انسان باید بتواند و خجالت نکشد که بگوید خدا به نام تو این بهترین قرنطینه است و بهترین مراقبت است کاری که آدم نمیتواند بگوید خدایا به نام تو! خب نکند اگر به ما گفتند «کل امر ذی بال لم یذکر ببسم الله» شروع نشود ابتر و بینتیجه است (2)این راهش است نه معنایش این است که انسان هر کاری که میخواهد بکند، بگوید «بسم الله الرحمن الرحیم» آن کار چه حلال باشد چه غیر حلال چه مشکوک کار مشکوک را چطوری میشود گفت خدایا به نام تو! پس اینکه فرمود: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً (3)و در اینجا فرمود: وَذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً ناظر به همان است، البته اگر کسی بسم الله بگوید ثواب دارد حالا اگر نگفته آن ثواب را نمیبرد ولی به دستور عمل کرده یعنی بررسی کرده مطالعه کرده این کاری که میخواهد وارد بشود این غذایی که میخواهد بخورد این پولی که میخواهد بگیرد این جایی میخواهد برود میتواند بگوید خدایا به نام تو یا نه اگر شک دارد خب نمیرود دیگر این راهش است خب مقداری که ما این راه را برویم برای ما عادی میشود دیگر.
وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا این شعرا ذات اقدس الهی به اینها قدرتی داد اینها میتوانند انگیزه ایجاد کنند در برابر هر نعمتی مسئولیتی است اگر کسی بیان خوبی دارد، بنان خوبی دارد، خوش قلم است، خوش بیان است، خوش حنجره است به این کسی که خوش حنجره است خدا این حنجره را نداد که او برای نمیدانم پفکنمکی تبلیغ کند او باید چیز دیگر بگوید این واقع حیف است شما حالا خط میرخانی را خدا به شما داد شما چه چیزی میخواهی بنویسید این حیف نیست که حرفهای مبتذل را انسان بنویسد یا در فلان بنر برای فلان کالا این خط زیبا را انسان مصرف بکند فرمود: وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا اگر کسی شاعر شد هنر شعر دارد باید انتقام بگیرد از بیگانهها، این همه قصاید محرّمی که علیه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) سرودند خب شما هم مثل حسّان باش دفاع بکن این پیام آیه است نه اینکه اینها مدح میکنند بله امّا انتصار، انتصار یعنی انتقام، هنرمند باید انتقام بگیرد فیلمساز باید انتقام بگیرد از چه کسی انتقام بگیرد از تحریم انتقام بگیرد از تروریسم باید انتقام بگیرد از بیگانه باید انتقام بگیرد از منافق باید انتقام بگیرد هنری را که ذات اقدس الهی به انسان داد در برابر این هنر مسئولیتی میخواهد مگر هر کسی را به صورت یوسف در میآورند این جمال، الهی است مگر هر کسی به صورت سَحبان درمیآید؟ شما میبینید هزارها نفر حنجرههایشان گویش شان این دهانشان طوری است که به صورت عادی حرف میزنند در بین هر ده هزار نفر صد هزار نفر کسی تُن صوتش زیباست خب این نعمتی است دیگر زیبایی کار خداست هنرمندی کار مخلوق است زیبایی، دینی و غیر دینی ندارد چون فعل نیست خدا این گل را زیبا آفرید اگر به خالق اسناد بدهیم بله أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ (1)امّا حالا گل زیباست فلان یاس معطر است فلان چمن سبز است فلان سرو معتدل و مخروطی است بله هنر، فعل فاعل را به همراه دارد چون فعل است یا دینی است یا غیر دینی دیگر امّا زیبایی که فعل نیست فرمود شما هم چهارتا شعر بگو آبروی پیغمبر را حفظ بکن این همه شعر گفتند علیه پیغمبر هجو کردند شما هم چهارتا شعر بگو.
1) (19) - سوره سجده، آیه7.
خدا غریق رحمت کند علامهٴ امینی را او را با مولایش محشور بکند! خب این اشعاری که ایشان در الغدیر جمع کرده این برای چه کسی است این شعرا چه کسانیاند اینها آمدند به حمایت از ولایت قسمت مهم الغدیر را ادبیات فراهم کرده، همین بخش پایانی آیه است انتصار یعنی انتصار سخن از نصرت نیست یک وقت سخن از این است که شما ابتدائاً شعر بگویید دین را یاری بکنید بله این نصرت دین است امّا حالا آمدند علیه دین شعر گفتند فیلم ساختند تئاتر ساختند نمایشگاه راه انداختند این هنرمندان وظیفهشان انتصار است، انتصار یعنی انتقام، خب اینها هم چهارتا فیلم بسازند بیگانه نسبت به وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) دهنکجی کرده اینها هم چهارتا فیلم بسازند در مدح پیغمبر جلال پیغمبر جمال پیغمبر فرمود شعرا که هنرمندان این کشورند یا کشورهای دیگر ما این نعمتی که به اینها دادیم توقع داریم آن توقعات شخصی که خب سر جایش محفوظ است اینها که به یاد خدا باشند معصیت نکنند امّا توقعات سیاسی و اجتماعی هم داریم از اینها وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا خب اینها که آمدند پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) را هجو کردند ملّت اسلامی را هجو کردند دیگر، آبروی مسلمانها را بردند دیگر وقتی حسان بن ثابت آن شعر را گفت پیغمبر چه چیزی فرمود، فرمود فرشته وحی تو را تأیید کند (1)چه دعایی بالاتر از این!
به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) عرض کردند که شعر بگوییم یا نگوییم؟ فرمود این مثل تیر اثر میکند چرا نگوییم این ادبیات است اگر کسی نویسندهٴ خوبی است اگر کسی سرایندهٴ خوبی است اگر کسی خوانندهٴ خوبی است خب حیف نیست انسان این شعر را دربارهٴ چیزهایی مصرف کند که نه خیر دنیا دارد نه خیر آخرت! گاهی ممکن است انسان عمری این هنر را به پای چهارتا دختر جوان چهارتا پسر جوان بریزد بعد با حسرت بمیرد مگر مرگ چیز آسانی است؟! فرمود ما این نعمت را به هر کس ندادیم به هر کسی هم نمیدهیم. شما میبینید صدها نفر میآیند میروند بخواهند خودشان را با فشار چماله و مچاله کنند یک بیت بگویند نمیتوانند امّا یک عدّه راه میروند شعر میگویند این نعمت خاصی این دست کسی نیست مگر جمال یوسف را کسی با مشاطهگری میتواند حاصل کند یا این حنجرهٴ زیبا که برخیها دارند مگر کسی میتواند با تقلید به دست بیاورد این نیست طرزی تار صوت حنجرهها را ذات اقدس الهی آفرید که این صدا دلپذیر و گوشنواز است فرمود من این نعمتی که دادم شما از دین دفاع کنید وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا این اساس شعر است منتها شعر منطقی با شعر ادبی عام و خاص من وجهاند شعر منطقی یعنی خیالیات تشبیهات تنزیلات تمثیلات خیالبافی است شعری که در ادبیات مطرح است نظمی دارد مطابق فن شریف عروض قافیهای دارد مطابق علم شریف قافیه دو رشته از رشتههای ادبی یکی عهدهدار عروض است یکی عهدهدار قافیه است اینها فن است گاهی چیزی هم شعر منطقی است هم شعر ادبی که آنی است که خیالبافیها هست و با عروض و قافیه ادا شده گاهی شعر ادبی است ولی شعر این عند المنطق نیست نظیر درهٴ نجفیه مرحوم بحرالعلوم در فقه نظیر منظومهٴ حکیم سبزواری (رضوان الله علیه) در فلسفه نظیر الفیه ابنمالک در نحو، اینها که شعر منطقی نیست اینها خیالبافی نیست اینها قواعد علمی مطالب علمی است با نظم خاص بنابراین اینها دو سالبهٴ جزئیه یعنی مورد افتراق دارند یک موجبهٴ جزئیهٴ یعنی مورد اتفاق شعر عند المنطقی علم نیست چون خیالبافی است.
1) (20) - دعائم الاسلام، ج2، ص323.
خدا غریق رحمت کند مرحوم خواجه نصیر را و غریق رحمت کند شاگردش مرحوم علامهٴ حلی را! مرحوم خواجه خب علامه را خوب پروراند در شئون گوناگون پروراند در فلسفه و کلام پروراند در منطق پروراند در ریاضیات هم پروراند علامه هم خب یک عالم کمنظیری بود البته در همهٴ این بخشها توانست شاگرد خوبی باشد متن تجرید الاعتقاد را که مرحوم علامه شرح کرد به نام کشف المراد شد متن الجوهر النضید نه جوهر النضید الجوهر النضید را مرحوم خواجه نوشت در منطق که یک منطق قوی است مرحوم علامه شرح کرد قسمت مهم منطق همان بحث قیاسات و قضایا است که ما چطور علم پیدا کنیم با ترکیب چه مقدمهای ما قیاس تشکیل بدهیم که علم آور باشد مقدماتی که مفید یقیناند که بیست و چند قسماند اینها را شمردند که بعضیها متوسطاند بعضی خیلی قویاند آنها را ذکر کردند برهان لمّی و انّی را ذکر کردند محدوهٴ برهان را ذکر کردند بعد به محدودهٴ جدل میرسند جدل یک صنعت علمی است جدل باید از مقدمات حق که معقول است (یک) مقبول طرفین هم است (دو).
جدال باطل که دین تحریم کرده این است که انسان حقی را به صورت باطل دربیاورد از ضعف طرف بخواهد استفاده کند خب این میشود مراء که باطل است دیگر. امّا این جدال حق که وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (1)آن است که مقدماتی که درست است (یک) یک یعنی یک، این باید درست باشد مقبول طرفین است (دو) و اینکه میگوییم «و لئن سلّمنا» یعنی مسیر استدلال از برهان سرازیر شده به جدل رسیده چون در برهان دیگر سلّمنا لازم نیست طرف چه قبول بکند چه نکول، مبرهِن حرف خودش را میزند چه او بپذیرد چه نپذیرد چه مقدمات مورد قبول او باشد چه نباشد جای «سلّمنا» نیست اینکه گفتند «لئن سلّمنا، لئن سلّمنا» یعنی از آن برهان تنزّل کرده به جدل رسیده جدل هم یک صنعت علمی است یک مبادی خاص دارد یک نتایج مخصوص، خطابه و وعظ که انسان بخواهد مردم را به حق تربیت کند از راه باطل که نمیشود مردم را به راه آورد خطابه هم یک فن علمی است حق است حالا یا یقینآور است یا مظنهٴ طمأنینهبخش؛ خطابه یک فن علمی است جدل یک فن علمی است مثل برهان امّا شعر علم نیست علم نیست یعنی علم نیست چون مبادی خاص ندارد با خیالبافی است. این نکته را مرحوم خواجه رعایت کرده در متن، مرحوم علامه در شرح الجوهر النضید رعایت کرده.
1) (21) - سوره نحل، آیه125.
شما ببینید در الجوهر النضید در صناعات خمس وقتی جدل را مرحوم خواجه معنا میکند میفرماید «الفصل السادس فی الجدل. الجدل صناعة علمیّةٌ یقتدر معها علی اقامة الحجّة من المقدمات المسلّمة» (1)یک صعنت علمی است تا پایان این فصل مسئلهٴ جدل را با این حل میکنند. وقتی به خطابه میرسند در مسئلهٴ خطابه میفرمایند: «الفصل الثامن فی الخطابه» خطابه غیر از روضهخوانی کم سوادی است که هر قصه و هر خوابی را نقل میکند این خطابه نیست اینکه در قرآن فرمود: ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم (2)منبری باید حساب شده حرف بزند حرف خوب بزند خوب حرف بزند منتها حالا یقینی نشد برهانی نشد با خبر واحد میخواهد حل کند خب حل کند اینچنین نیست که حالا از او توقع برهان داشته باشند منتها روایت باید معتبر باشد دیگر اگر روایت معتبر باشد بیش از مظنّه نمیآورد خب همین حجّت در خطابات است دیگر. شما در مواعظ در نصایح که برهان نمیخواهی مثل توحید نیست که صد درصد قطع بیاوری میخواهد بگوید مواظب باش رعایت بکن کمفروشی نکن گرانفروشی نکن روایتی هم میخوانی که روایت صحیحهٴ زراره است خب کافی است حسنه است کافی است یک مرسلهٴ مورد عمل اصحاب است کافی است امّا به جایی بالأخره باید بند باشد. فرمود «الخطابة صناعة علمیّة یمکن معها اقناع الجمهور» (3)شما میخواهید مردم را قانع کنید باید حرف صحیح بزنید مردم را قانع کنید این دربارهٴ فصل هشتم تا پایان مسئلهٴ خطابه که مطالب فروانی دارد.
امّا فصل نهم در شعر فرمایش مرحوم خواجه در متن الجوهر النضید این است که «صناعة الشعر» (1)دیگر ندارد «صناعةٌ علمیّة» چون خیالبافی است دیگر، الفیه ابنمالک خیالبافی نیست منظومهٴ حکیم سبزواری خیالبافی نیست درّه نجفیة خیالبافی نیست قصیدهٴ عینیهٴ ابنسینا خیالبافی نیست قصیدهٴ بلند میرفندرسکی اینها خیالبافی نیست امّا آنجا که خیالبافی است چون علم نیست یک صنعت است فرمود «صناعة الشعر» نه «صناعة علمیه» مرحوم علامه (رضوان الله علیه) به همین نکته عنایت میکند میفرماید به اینکه فرق این است «فلهذا صدّر الفصل هنا بقوله صناعة الشعر و لم یقل کما قال فی الجدل و الخطابة إنّها صناعة علمیة» (2)خب شعر مصطلح از کدام مقدمات باید استفاده بکند؟ هر چیزی که خیالانگیز باشد، بنابراین این معنای شعر منطقی است آن معنای شعر ادبی.
مطلب دیگر اینکه مرحوم علامه (رضوان الله علیه) در همان الجوهر النضید میفرمایند شعر ادبی که عروض یک فن است قافیه فن دیگر است دارای وزن خاص پایان مخصوص است این در لغت عرب سابقه دارد در لغت فارس سابقه دارد در لغت ترک سابقه دارد «هذا متفق علیه فی لغة العرب و الفرس و الترک و امّا فی الامم القدیمة من الیونانیین و العبرانیین و السریانیین فلم ینقلوا عن قدمائهم شعراً موزوناً بهذه الاوزان العروضیه بل باوزانٍ هی بالنثر اشبه و قوافیها غیر متوفقه» شبیه شعر نویی که اخیراً پیدا شده در یونان باستان بود در عبری بود در سریانی بود. مرحوم علامه میفرماید که از یونانیها از عبریها از سریانیها شعری که عربها دارند و فارسها دارند و آذری زبانها دارند نقل نشده شعری نقل شده که به شعر نو شبیهتر است حالا این بحث برای آن است که شما بزرگواران تلاش و کوشش کنید این شعری که در شبهای جمعه روز جمعه در مسجدها مکروه است شعر عند المنطق و منطقی است یا عند الادیب و الادبیات است اگر خیالبافیهاست هم آن شعر مکروه است هم آن نثرهای خیالبافی و قصهپردازی مکروه است اگر شعرهای مصطلح ادبی باشد بله این شعرها را انسان باید بحث بکند که آیا کراهت به معنای اقل ثواباً است یا نه؟ ببینید وقتی لبید - لبید اسم عدّهای از شعراست - میگوید:
الا کل شیء ما خلا الله باطل و کل نعیم لا محالة زائل
وجود مبارک پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) میفرماید «اصدق کلمةٍ قالتها العرب کلمة لبید» (1)خب این اصدق کلمه بالاتر از او همتای او در شعرای تازی و فارسی هست اگر کسی قصیده توحیدی قصیدهٴ نبوی قصیدهٴ ولوی قصیدهٴ فاطمی را در مسجد شب جمعه روز جمعه بخواند چرا مکروه است اگر کراهت داشت باید به معنای اقل ثواباً باشد نه اینکه کراهت به معنای حزازت و اینها باشد. در پایان فرمود: وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ که امیدواریم این نظام به برکت خونهای پاک شهدایی چون شهید مطهری (رضوان الله علیهم اجمعین) به پیروزی نهایی خود برسد ان شاء الله!
«و الحمد لله ربّ العالمین»
طس تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ (1 هُدیً وَبُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ (2) الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ (3) إنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ (4) أُولئِکَ الَّذِینَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذَابِ وَهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ (5) وَإِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (6)) سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که معروف به همین نام است که میگویند سورهٴ «نمل» این ظاهراً جزء اعلام بالغلبه است در برخی از تفسیرهایی که علمای شیعه یا اهل سنّت نوشتند میگویند «السورة الّتی یُذکر فیها النمل» (2)البته آن سوَری که در روایات اسامیشان آمده مثل «لا صلاة الا بفاتحة الکتاب» (3)یا سورهٴ «یس» (4)و مانند آن که در روایات آمده نام خاصّ آنهاست ولی این سورهها که روایات معتبری در تَسمیه آنها وارد نشده اینها اعلام بالغلبه است البته در برخی از روایات هم جریان احتمال علم بالغلبه مطرح است یعنی آنچه بین مسلمین شهرت پیدا کرده میگویند سورهٴ «منافقون» سورهٴ «جمعه» و مانند آن این احتمال علم بالغلبه است. در بین این عَلَم بالغلبه, غلبه نمل بر هدهد نشان داد که این دیگر سورهٴ هدهد نباشد وگرنه این سوره به سه نام معروف بود یعنی از نظر شهرت غلبهای میگفتند سورة النمل, سورة الهدهد برای اینکه غیر از این سوره در هیچ سورهای نام نمل نیامده یا نام هدهد نیامده و از طرفی آن طوری که در سورهٴ «نمل» قصّه سلیمان(سلام الله علیه) به طور مبسوط بیان شده در هیچ سورهای بیان نشده از این جهت این سوره به نام مبارک سلیمان هم شهرت پیدا کرد میگویند سورة سلیمان. (5)این گونه از مناسبتها تَسمیه واقعی را به همراه ندارد.
مطلب دیگر این است که آنچه از سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» شروع شده بعد «شعراء» بعد هم «نمل» بعد هم سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که در پیش است همه این سوَر، مُصدّر به تکریم قرآناند این قدر مشترک این چند سوره است یعنی سورهٴ «فرقان» سورهٴ «شعراء» سورهٴ «نمل» سورهٴ «قصص» اینچنین است البته برخی از سایر سوَر هم نظیر سورهٴ «حجر» آن هم مصدّر به همین مطالب است اما این چهار سوره که در کنار هماند مصدّر به عظمت قرآناند. در سورهٴ مبارکهٴ «فرقان» آیه اوّلش این است: تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» اوّلش این است: طسم ٭ تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که محل بحث است فرمود: طس تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که به خواست خدا در پیش است فرمود: طسم ٭ تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ.
فرمود: طس این حروف مقطّع که در سوَر قرار گرفت که بحث مبسوطش در همان اول سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت چند قسمتاند بعضیها به تنهایی یک آیهاند نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» گذشت که آیه اوّلش همان طسم است برخیها جزء آیه اوّلاند نظیر آنچه در این سورهٴ «نمل» مطرح است که فرمود: طس تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ که جزء آیه اُولاست بعضیها دو آیهاند نظیر حم ٭ عسق (1)یکی آیه اول است یکی آیه دوم بنابراین این حروف مقطّع گاهی جزء آیهاند گاهی یک آیهاند گاهی دو آیه. فرمود: طس تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ این تِلْکَ که مؤنث است برای اینکه آیَاتُ مؤنث است بر خلاف ذلِکَ که اشاره به کتاب است الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ (2)آن ذلِکَ که اشاره به دور است این تِلْکَ هم که اشاره به دور است ناظر به بعید المنال بودن و رفعت منزلت و مقام آیات قرآن کریم و کتاب الهی است با اینکه گفته میشود هَذا کِتابٌ (3)از این جهت که انسان در خدمت آن است گفته میشود هذا و از آن جهت که منزلت رفیعی دارد میفرمایند تِلْکَ یا ذلِکَ.
مطلب بعدی آن است که گاهی در نامگذاری این فقط قرآن مطرح است گاهی کتاب مطرح است گاهی قرآن و کتاب باهم مطرح است آنجا که گفته شد الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ آنجا فقط سخن از کتاب است از قرآن سخنی به میان نیامده گاهی سخن از قرآن است کتاب ذکر نمیشود گاهی جمع بین کتاب و قرآن است مثل اینجا و مثل آیه سورهٴ «حجر» در مواردی که جمع بین قرآن و کتاب است گاهی کتاب مقدّم بر قرآن ذکر میشود که در سورهٴ «حجر» آمده گاهی قرآن قبل از کتاب ذکر میشود که در محلّ بحث آمده. در اول سورهٴ «حجر» دارد الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ وَقُرْآنٍ مُّبِینٍ که قرآن بعد از کتاب ذکر شده اما در سورهٴ «نمل» که محلّ بحث است فرمود: تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ خب اول قرآن هست بعد کتاب, جریان قرآن نظیر الواح موسای کلیم نیست که به صورت لوح و کتابِ نوشته نازل شده باشد اول این معارف در قلب مقدس پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل شده است که بِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبالْحَقِّ نَزَلَ (1)بعد هم فرمود: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ ٭ عَلَی قَلْبِکَ (2)بعد هم فرمود: وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی (3)بعد حضرت املاء میفرمود و حضرت امیر(سلام الله علیه) و سایر کَتبه وحی مینوشتند میشد کتاب, پس اول قرآن است «قَرأ» خواندن «جَمَع» و مانند آن است بعد به صورت کتابت در میآید گرچه حرف «واو» برای ترتیب نیست ولی تقدیمِ ذکری ناظر به آن است که اول قرآن است بعد کتاب.
در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» فقط کتاب ذکر شده تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ (1)برای اینکه آنچه فعلاً در دست مسلمین است کتاب است قرائتی در کار نیست و تلاوتی در کار نیست که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قرائت بکند تلاوت بکند اما «قَرأ» به معنای «جَمَع» که همین باعث شده است که اجزای منسجم او به صورت یک کتاب در بیاید او البته همیشه هست لذا میشود گفت قُرآنٌ مُبِینٌ (2)اینکه در سورهٴ «نمل» که محلّ بحث است اول کلمه قرآن آمده بعد کتابِ مبین برای آن است که آن نظم طبیعی رعایت بشود اما در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» که اول کتاب است بعد قرآن آنجا گفتند آن قرآن عطف بیان است نه وصف وقتی عطف بیان شد آن وقت مُبیِّن کتاب است مفسّر کتاب است از این جهت میتواند بعد از او ذکر بشود بدل نیست وصف نیست برای اینکه عطف بیان است. تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ این کتاب و همچنین مبین نکره ذکر شده است برای اینکه تنوینها, تنوینهای تفخیم و تعظیم است نظیر آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قمر» که فرمود: فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ (3)دیگر «عند الملیک المقتدر» یعنی با الف و لام ذکر نشده خدای سبحان مَلیک است خدای سبحان مقتدر است تنوینهای مَلِیکٍ و مُقْتَدِرٍ نشانه عظمت و فَخامت آن ملیک مقتدر است این تنوین مُبینٌ تنوین کِتابٌ اینها نشانه تفخیم مسئله است نشانهاش آیه شش همین سوره است که فرمود: وَإِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ این گونه از تنوینها که برای تفخیم و تعظیم است نیازی دیگر به الف و لام نیست با آن فخامت و عظمتی که از این تنوینها استفاده میشود. این سوره هم چون در مکه نازل شد قسمت مهمّش بیان حقیقت قرآن است از نظر اضلاع سهگانه این مثلث که مبدأ نزول این کتاب کیست؟ مهبط این کتاب کیست؟ و خود این کتاب چیست؟ مبدأ نزولش حکیمِ علیم است مهبطش هم رسول امین(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است خودش هم که کتاب است و نور است و مبین است و هدایت است و بُشرا است و امثال ذلک که الآن اوصاف آن را دارد ذکر میکند مبدأ فاعلی را ذکر میکند مبدأ قابلی را ذکر میکند نظام داخلی را هم ذکر میکند این گونه از عناصر را هم در صدر این سوره ذکر میکنند هم در آیات پایانی این سوره؛ آیات پایانی این سوره از آیه 89 شروع میشود تا 93 که مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ کذا در آیه 92 دارد فَمَنِ اهْتَدَی فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ که این از باب ردّ العجر الی الصدر، بخش پایانی سوره به اول برمیگردد که اگر متکلّمی, نویسندهای در نوشتن و گفتن ماهر بود در پایان جمعبندی میکند میگوید فتحصّل این فتحصّل یا فانقدح که در کتابها هست نشانه آن است که آن مؤلف حَسَن الورود و حَسن الخروج است او فهمیده چگونه وارد دالان مطلب بشود و چگونه از مطلب خارج بشود و چیزی در دستش هست که بالأخره ما چه گفتیم چه شده این «فتبیّن, فانقدح, فتحصّل» برای آن حُسن خروج است برای متکلّم یا نویسنده یا گویندهٴ حَسن الورود، این بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نمل» هم وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ (4)که این برگشتش به صدر سوره است این باعث حُسن خروج از این سوره است که معلوم میشود محور اصلی این سوره چیست.
در این بخش نام مؤمنین را برد فرمود: هُدیً وَبُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ با اینکه این کتاب هُدیً لِلنَّاسِ است اختصاصی به مؤمنین ندارد. در همان آغاز سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که اگر گفته شد این کتاب هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (1)است با اینکه فرمود: شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ (2)این برای آن است که مؤمنین بهره بیشتری میبرند این یک جهت یا نه, نه تنها مؤمنین بهره بیشتری میبرند از این جهت فرمود: هُدیً لِلْمُتَّقِینَ برای اینکه هدایت زائد را هم اینها میبرند نه اصلِ هدایت و بهرهبرداری برای اینها باشد. اگر فرمود: إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً (3)اینها معلوم میشود پیشگاماناند هم اینها بهره میبرند دیگران یا بهره نمیبرند یا اگر بهره بردند بعد از اینها هستند و هم اینها روزانه در ترقّیاند که زَادَتْهُمْ إِیمَاناً دیگران اینچنین نیستند لذا این هُدیً و بُشْرَی هر دو متعلّق به «مؤمنین»اند علیالتنازع یعنی این لِلْمُؤْمِنِینَ متعلّق به هُدیً و بُشْرَی است علیالتنازع, مفعول واسطه است برای هر دو «هدی للمؤمنین», بُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ انذار هم هست البته هُدیً وَ بُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ.
مؤمنین کسانیاند که بین عقیده سالم و اقرار زبانی و عملِ ارکانی جمع کرده باشند. جریان عقیده که با ایمان مطرح شد. مهمترین عمل دو بخش است یک بخش رابطه با خداست که از آن با یُقِیمُونَ الصَّلاةَ یاد شده است یک بخش هم رابطه با مردم است که مسائل مالی و حقوق مالی را ادا میکند که به عنوان یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ مطرح شد این را بارها ملاحظه فرمودید کتاب چون حکیم است فرمود: وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (4)یک مطلب و دین, صلات را به عنوان عمود مطرح کرده است که «الصلاة عمود الدین» (5)دو مطلب, لذا قرآن کریم هر جا سخن از نماز به میان میآورد مسئله اقامه نماز است سخن از قرائت نماز نیست. درباره قرآن و تلاوت و قرائت و اینها مطلب دیگر است اما وقتی دین بنا شد نماز را ستون بداند خب ستون را که نمیخوانند ستون را اقامه میکنند. فرمود: یُقِیمُوا الصَّلاةَ, أَقِیمُوا الصَّلاَةَ, (6)أَقِمِ الصَّلاَةَ, (7)وَالْمُقِیمِینَ الصَّلاَةَ (8)چه به صورت فعل ماضی چه مضارع چه امر چه وصف همه سخن از اقامه است که با عمود بودن دین هماهنگ باشد آنجا که دارد صَلَّی (9)و مانند آن, آن موارد هم به معنای اقامه صلات است خب اگر کسی ستون دین را نگه داشت این خیمه را به پا داشت زیر این خیمه میرود و حکم این خیمه را رعایت میکند که مسئله زکات هم مطرح است در بحثهای قبلی عنایت فرمودید که سوَری که در مکه نازل شده است آنجا سخن از زکات فقهی که در مدینه مطرح است که إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ (10)نیست در آن نُه چیز زکات واجب است زکات مال واجب است زکات فطر در پایان ماه مبارک رمضان واجب است اینها در مدینه نازل شده پس اگر سخن از زکات در سوَر مکّی هست به معنی مطلق صدقات مالی است که هر توانگری, توانمندی, کسی که مقدورش است باید به مشکلات فقرا برسد این در مکه هم بود این زکاتی که در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» گذشت که وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ (11)آنجا هم به معنی تزکیه معنا شد هم به معنی مطلق صدقات مالی برای اینکه صدقات فقهی یعنی زکات مال زکات فطر اینها در مدینه نازل شد و همه آیاتی که مشکلات زکات دارد و در مکه نازل شد این درباره تأمین نیازمندیهای فقراست که بر مسلمانها واجب است که این کارها را بکنند حالا لازم نیست به عنوان زکات باشد، بالأخره حلّ مشکل مردم واجب است یا واجب نیست اینچنین نیست که حالا حتماً مخصوص به آن زکات باشد آن زکات خب مصارف هشتگانه دارد انسان میتواند مسجد بسازد حسینیه بسازد مدرسه بسازد مجاهدین را یاری کند جبههها را تقویت کند فی سبیل الله باشد قرضِ قرضدارها را ادا کند و مانند آن این مصارف هشتگانه اختصاصی به زکات مال ندارد زکات فطر هم همین طور است انسان فطریه خودش هم میتواند به مجاهد بدهد قرض قرضدارها را ادا بکند این زندانیهای بیگناه را آزاد بکند بالأخره اینها بدهکارند دیگر. غارمین یکی از مصارف هشتگانه زکات فطر است یکی از مصارف هشتگانه زکات مال است و مانند آن. اینها احکامی است که در فقه برای بعد از هجرت مشخص کردند اما این آیاتی که در سوَر مکّی هست ناظر به مطلق رفع نیازمندیهای نیازمندان است فرمود کسانی که این خیمه دین را نگه میدارند اقامه میکنند خب اگر خیمه دین نگهداری شد خیمه سرِ پا شد اینها زیر این خیمه زندگی میکنند وقتی زیر این خیمه زندگی کردند باید مشکلات مستمندان را هم برطرف کنند وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ.
1) (15) . سورهٴ بقره, آیهٴ 2.
2) (16) . سورهٴ بقره, آیهٴ 185.
3) (17) . سورهٴ انفال, آیهٴ 2.
4) (18) . سورهٴ یس, آیهٴ 2.
5) (19) . الامالی (شیخ طوسی), ص529.
6) (20) . سورهٴ بقره, آیهٴ 43.
7) (21) . سورهٴ هود, آیهٴ 114.
8) (22) . سورهٴ نساء, آیهٴ 162.
9) (23) . سورهٴ قیامت, آیهٴ 31; سورهٴ علق, آیهٴ 10.
10) (24) . سورهٴ توبه, آیهٴ 60.
11) (25) . سورهٴ مؤمنون, آیهٴ 4.
اهمیت مطلب باعث شد که این کلمه هُمْ دو بار تکرار بشود در یک جمله کوتاه، فرمود: وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ چون هیچ چیزی به اندازه ایمان به آخرت ضامن اجرا نیست حتی مسئله توحید، خب بالأخره خدا هست خب خدا هست را این مشرکین هم قبول داشتند دیگر خدا هست ولی ما هم در برابر خدا مسئول هستیم یا نه یک سؤال و جوابی هست یا نه؟! میگویند نه, تا مسئله معاد نباشد مسئولیّت انسان نباشد احکام دین ضامن اجرا ندارد این همه مشرکینی که در عالم بودند اینها خدا را که قبول داشتند اصرار قرآن کریم بر جریان معاد این است که بسیار خب, همین خدا روزی از شما سؤال میکند یا نمیکند شما در برابر خدا مسئول هستید یا نیستید میگویند نه, ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ (1)یعنی چه وقتی انسان مُرد, مُرد دیگر, اصرار قرآن در یک جمله کوتاه با تکرار کلمه هُمْ نشان میدهد این آقایان به قیامت معتقدند چون همین اعتقاد به قیامت است که ضامن اجراست دیگر.
پرسش: اگر توحید, توحید مثل باشد مثل توحید حضرت ابراهیم از قیامت هم مؤثرتر است...
پاسخ: خب البته, وقتی که ابراهیمِ ملکوتی باشد آن را همراه دارد چون هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ (2)هست آن قیامت را به همراه دارد اما این توحیدی که در مردم هست در مشرکین هم بود میگفتند: «هو الأول».
پرسش: در اینها که نبود.
پاسخ: نه اینها در مسئله وجوبِ وجود موحّد بودند که خدا شریک ندارد در وجوبِ وجود, خدا خالق است شریک ندارد خدا ربّالأرباب است شریک ندارد الهالآلهه است و مدیرکل است شریک ندارد اما تدبیر امور جزیی به ارباب متفرّقون وابسته است. خب البته کسی توقّع داشته باشد که توحیدش نظیر توحید ابراهیمی(سلام الله علیه) باشد بعد معذلک نقص آخرت داشته باشد که این جمع نیست برای اینکه آن هُوَ الأوّل آن عین «هو الآخر» (3)است اگر «هو الآخر» شد یعنی معاد دیگر, آن معنا مخصوص اوحدی از موحّدان است ولی برای توده مردم سخن از قیامت نیست وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ (4)است.
وجود مبارک حضرت امیر بعضی از بیاناتشان را مثلاً سالی یک بار یا دو بار ذکر میکردند اما بعضی از مطالبشان را هر شب ذکر میکردند آخر یک مطلبی را انسان هر شب ذکر بکند یعنی چه؟! سرّ اینکه موعظه تکرارپذیر است و خستهکننده نیست مطلب علمی خستهکننده است چیست؟ مطلب علمی برای اینکه آدم یک مطلب را عالِم بشود خب عالم شد, شد دیگر شما روزی که تدریس کردید همان مطلب را روز دوم برای شنوندههایتان بگویید میبینید اینها احساس خستگی میکنند اما مطلب موعظه شما مجالس وعظ میروید یا خودتان یا دیگران وعظ میکنند انسان یک موعظه را ده جا هم بشنود باز حاضر است بشنود موعظه تکرارپذیر است چرا؟ برای اینکه آن فشار آن آسیب تکرارپذیر است هر روز هر لحظه دارد یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ ٭ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ (1)خب این موعظه دارد آن را مرهم میگذارد دیگر این وسوسه یک نیش است دیگر خب آن هم مرهمی است لذا انسان در تمام این روضهخوانیها میرود در تمام این مجالس میرود نام اهل بیت هست این تکرارپذیر است موعظه, دستور تقوا تکرارپذیر است برای اینکه از آن طرف دارد نیش میخورد از این طرف یک مرهم لازم است دیگر, موعظه تکرارپذیر است خب وجود مبارک حضرت امیر هر شب بعد از نماز عشاء وقتی نماز عشاء تمام میشد نمازگزارها میخواستند بروند این جمله را میفرمود آقایان بارهایتان را ببندید «تَجهّزوا رَحِمَکم الله» (2)این «تجهّزوا» یعنی جهازتان را ببنیدید بارهایتان را ببنیدید را هر شب بعد از نماز عشاء میفرمود «تَجهّزوا رَحِمَکم الله» برای اینکه این مشکل را حل میکند اگر کسی در حدّ ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) و انبیای دیگر بود البته او توحیدش تام است آن هُوَ الأوَّل (3)او با «هو الآخر» (4)است و مانند آن, اما در این گونه از موارد در یک جمله کوتاه دوباره کلمه هُمْ را ذکر کرد چه اینکه در مقابلش هم در یک جمله کوتاه دو بار کلمه «هم» را ذکر کرد در این آیه یعنی آیه سوم فرمود: وَهُم بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ در آیه پنج فرمود: وَهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ برای اهمیّت مسئله است فرمود آنهایی که به یاد قیامت نبودند در دنیا شرک ورزیدند مشرکانه زندگی کردند اینها بیش از دیگران خسارت میبینند برای اینکه دیگران یا مؤمناند که خسارت نمیبینند یا اگر طالحاند خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً (5)بالأخره حسابی است کتابی است یک ارزیابی است یک بررسی است و خسارت اگر دیدند نفع هم بردند اما اینها که بِالآخِرَةِ کَافِرُونَاند اینها تمام اعمال خیرشان حابِط است چون وقتی انسان در قیامت کنار میزان الهی میرود که عملی برای ارزیابی و برای توزین داشته باشد عمل وقتی قابل توزین است که این دو خصوصیّت را داشته باشد خود عمل حَسن باشد (یک) با حُسن فاعلی همراه باشد (دو) آدم خوب اگر کار خوب بکند وارد صحنه ترازو میشود آدم خوب یعنی مؤمن حالا کسی که به خدا و قیامت - معاذ الله - ایمان ندارد عمل خیر انجام بدهد این بهره مادّی و دنیایی میبرد در دنیا شهرتی پیدا میکند برکات مالی و دنیایی ممکن است نصیبش بشود اما سهمی از آخرت ندارد, اگر حُسن فاعلی و حُسن فعلی ضمیمه نشد و انسان - معاذ الله - کافر بود در همان بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «کهف» فرمود: فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً (6)ما برای او ترازو نمیآوریم آخر چه چیزی را بسنجیم؟! اگر وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً (7)خب ترازوی چه چیزی را بسنجیم البته ترازویی هست که درکات را میسنجد آن را میفرماید: إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (8)بله آن هست اما برای حسنات و درجات، او چیزی نیاورده ما بسنجیم.
پرسش...
پاسخ: بله آنها اگر غافل باشند ممکن است ذات اقدس الهی در آخرت به آنها پاداش هم بدهد اما اگر کافرِ عنود باشند و ملحد باشند اینها دیگر «خسرت صَفقة عبد» (1)اینها بهره اخروی ندارند بهرههای دنیایی دارند خودشان فرزندانشان و بازماندگانشان.
فرمود: إنَّ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ ما هم به اینها کیفر میدهیم زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ ما اولاً انسان را طوری خلق کردیم که زیباپسند است و جهان را زیبا قرار دادیم زمینِ زیر پای او را زیبا قرار دادیم إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا (2)نه «لکم» که در سورهٴ «کهف» گذشت آنچه روی زمین است اینها جامه پرنیانی و زیبای زمین است إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا سقفی دارد به نام آسمان که وَزَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ (3)یا بِزِینَةٍ الْکَوَاکِبِ (4)سقف خانه او را مزیّن کردیم کفِ خانه او را مزیّن کردیم گفتیم این زندگی خوب داشته باشد اما به او گفتیم سر بالا کنی آنها برای تو نیست سر پایین بیاوری اینها برای تو نیست تو از زمینی که روی آن پا گذاشتی بزرگتری از آسمانی که بالای سرت قرار دارد تو بالاتری تو یک زینت دیگری داری آن را در سورهٴ مبارکهٴ «حجرات» مشخص کرد فرمود: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ (5)زینتت آن است خب حالا اگر کسی زینت خودش یعنی زینت انسان را فراموش کرد زینت الأرض را به حساب خود آورد زینت السماء را به حساب خود آورد حرف انبیا را گوش نداد حرف اولیا را گوش نداد «نَبذوا کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ» (6)از این به بعد ما او را گرفتار کیفر میکنیم چه کار میکنیم؟ ما همین تلخیها, کجفهمیها, کجرویهای او را نزد او زیبا نشان میدهیم این تزیین کیفری است نه تزیین ابتدایی.
شما ببینید جناب زمخشری در کشاف میگوید اسناد تزیین یا حقیقی است یا مجازی این حقیقت و مجاز در اسناد است که عقلی است نه حقیقت و مجاز لغت و کلمه، میگوید تزیین زَیَّنَّا یا حقیقت است یا مجاز, حقیقتش آنجا که دارد زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ (1)مجازش آنجاست که به خدای سبحان اسناد داده میشود (2)این خیلی بیراهه رفتن است شیطان کاری در عالم نمیتواند بکند شیطان یک کَلب معلَّم است شیطان کاری که انجام میدهد وسوسه است هیچ کسی در برابر شیطان نمیتواند اعتراض کند که تو باعث شدی شیطان میگوید مأموریت من وسوسه است نامه دعوت نوشتن است کاری بیش از این از من برنمیآید خب انبیا نامه دعوت نوشتند اولیا نامه دعوت نوشتند فطرت و عقلت از درون نامه دعوت نوشتند میخواستی آنها را گوش بدهی. در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» این مناظره بین شیاطین و افراد در قیامت گذشت که شیطان میگوید: فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنفُسَکُم (3)من را سرزنش نکنید خودتان را سرزنش بکنید من دعوت کردم میخواستید نیایید خب انبیا هم دعوت کردند دیگر, کتاب انبیا دعوتنامه است فطرت و عقل دعوتنامه است چرا مرا ملامت میکنید این کار شیطان است. شیطان در این نظام مثل کلب معلّم است هیچ کسی را گاز نمیگیرد و نمیگزد ولی کفار و منافقین که بیراهه رفتند و «نَبذوا کِتَابَ اللّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ» (4)از آن به بعد به عنوان اِضلال کیفری نه اضلال ابتدایی فرمود: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیَاطِینَ عَلَی الْکَافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً (5)ما اغراء کردیم این شیاطین را به جان کفار فرستادیم که گاز بگیرند و بگزند إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ لِلَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ (6)هم ولایت جعل کرده هم گزیدن و گاز گرفتن را فرموده, فرمود ما گفتیم گاز بگیر اما طوری گاز بگیر که اختیارشان همچنان محفوظ باشد همان حال هم بگویند «أعوذ بالله» من نجاتشان میدهم اینچنین نیست که اسناد تزیین به ذات اقدس الهی مجاز باشد منتها مشکل این بزرگواران این است که اینها بین تزیین ابتدایی و تزیین کیفری خلط کردند هرگز ذات اقدس الهی تزیین ابتدایی ندارد مجازش غلط است ما یک مجاز داریم و یک غلط; غلط یعنی غلط [و] مجاز یعنی صحیح, چه در کلمه چه در اسناد، حرف از سه حال بیرون نیست اسناد محمول به موضوع یا صحیح است یا غلط این یک تقسیم, اگر صحیح بود یا حقیقت است یا مجاز, اگر صحیح نبود که میشود غلط, اسناد صحیح یا مجاز است یا غلط, تزیین ابتدایی غلط است هرگز خدا چنین کاری نکرده فرمود من سه کار کردم یک: زینت زمین مشخص; دو: زینت آسمان مشخص; سه: زینت انسان هم مشخص حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ (7)من هرگز آسمان و زمین را برای شما زینت قرار ندادم گرایش هم ندادم به شما خودتان بیراهه رفتید اینکه این اسناد سه قسم است مثل جریان «جریٰ» است این جریان را شما وقتی به آب نسبت میدهید حقیقت است اسناد الی ما هو له است میگویید «جری الماء» وقتی به نهر نسبت میدهید میگویید «جری النهر» صحیح است ولی مجاز, نهر یعنی رودخانه خب نهر, خانه رود است این خانه که حرکت نمیکند ما هم در تعبیرات فارسی میگوییم رودخانه جریان دارد رودخانه روان است اسناد جریان به نهر صحیح است مجازاً, اسناد جریان به آب صحیح است حقیقتاً, اسناد جریان به جدار و شجر و اینها غلط است مجاز نیست ما بگوییم «جری الجدار» خب «جری الجدار» غلط است و اما «جری المیزاب» صحیح است چرا؟ برای اینکه بالأخره آب از ناودان میآید پایین شما به چه مناسبت گفتید دیوار جاری است خب میتوانید بگویید ناودان جاری است اما دیوار را که نمیتوانید بگویید جاری است پس اسناد یا صحیح است یا غلط اگر صحیح بود یا حقیقت است یا مجاز, اسناد تزیین ابتدایی به الله غلط است جناب زمخشری! نعم, اسناد کیفری به الله صحیح است و حقیقت، سخن از مجاز نیست فرمود ما گفتیم بگیر این کیفر ماست ما برخیها را گفتیم حالا که رفتی برو.
مطلب بعدی آن است که کیفر خدا یک امر وجودی نیست اضلال کیفری یک امر وجودی نیست چیزی به نام ضلالت باشد که خدا در قلب کسی القا کند این نیست کیفرهای الهی در این بخشهای دنیا به امر عدم ملکه برمیگردد آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «فاطر» خواهد آمد، در آنجا فرمود: مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلاَ مُرْسِلَ (1)این جزء محکمترین محکمات آیات قرآنی است در این بخشها، فرمود ما درِ رحمت را یا باز میکنیم یا باز نمیکنیم آن رحمة للعالمین را که همیشه باز کردیم به روی همه گفتیم بیایید اما این رحمت خاصّه را برای بعضیها باز میکنیم برای بعضی باز نمیکنیم برای بعضیها که ذات اقدس الهی فرمود آنها که حرف ما را گوش دادند یَهْدِی مَن یَشَاءُ (2)چند قدم رفتند آمدند تلاش کردند کوشش کردند ما هم پاداشی به اینها میدهیم اما عدّهای که صریحاً میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (3)با انبیایشان در کمال بیاعتنایی برخورد میکنند ما این در را نسبت به آنها باز نمیکنیم همین! سخن از ارسال عذاب نیست فرمود: مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِکَ لَهَا دری را که خدا بر اساس رحمت به روی امّتی بگشاید کسی نمیتواند ببندد اما وَمَا یُمْسِکْ یعنی اگر این در را ببندد باز نکند فَلاَ مُرْسِلَ نه اینکه چیزی است به نام اِضلال چیزی است به نام تزیین کیفری نه, لطف خودش را برمیدارد این همان است که «اللهمّ لا تَکلنی الی نفسی طرفة عین» (4)اگر - معاذ الله - یک لحظه ما را به حال خودمان بگذارد ماییم و فقرِ ما دیگر فرمود ما او را به حال خودش رها کردیم او که دیدش این است ما هم که لطفمان را گرفتیم البته او سقوط میکند «أعاذنا الله من شرور انفسنا و سیّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (6 إِذْ قَالَ مُوسَی لأَهِلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَاراً سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (7) فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِیَ أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (8) یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (9) وَأَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَی لاَتَخَفْ إِنِّی لاَیَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ (10) إِلَّا مَن ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ (11)) چون سورهٴ مبارکهٴ «نمل» در مکه نازل شد و عناصر محوری سوَر مکّی اصول دین است و مهمترین بخش آن بعد از توحید جریان وحی و نبوّت است ذات اقدس الهی جریان وحی و نبوّت و قصص انبیا را با این جمله شروع میکند که این بحثهایی که در این سوره مطرح است تو این را از کسی نشنیدی از کتابی هم نخواندی از علمای بنیاسرائیل فرا نگرفتی از تورات و انجیل نقل نمیکنی بلکه إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ تمام این حرفها را که به نام قرآن کریم است از نزد ذات اقدس الهی که حکیمِ مطلق و علیمِ محض است تلقّی میکنی پس جریان درس و بحث نیست سخن تلقّی و علم است که شهود است و این شهود هم از لدن و نزد و حضور خدای سبحان است که میشود علم لدنّی و خدا هم حکیمِ مطلق است و علیمِ محض پس تمام این حرفهای شما حق است و صدق است بلا کذبٍ از جایی هم نگرفتید درست است که آن تورات و انجیل که اصل است [و تحریفشده نیست] حق است ولی تو از آنجا نقل نمیکنی.
در آغاز سورهٴ مبارکهٴ «زخرف» یعنی آیه سه و چهار سورهٴ «زخرف» این است که إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ این کتاب گرچه آن مرحله نازلهاش عربی مبین است ولی مقام والای او علیّ حکیم است تو این علیّ حکیم را مانند عربی مبین از وحی داری منتها عربی مبین دامنه این وحی است علیّ حکیم صدر و برجستهترین نقطه این وحی است تو این علیّ حکیم را از لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ یاد میگیری پس علمت لدنّی است از نزد خداست تو بالا آمدی به نزد خدا رسیدی و این علیّ حکیم را از خدایی که حکیمِ علیم است فرا میگیری پس هیچ ابهامی در این قصص نیست.
مطلب بعدی آن است که در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که محلّ بحث است قصّه پنج پیامبر(علیهم السلام) را به عنوان نمونه ذکر میکند قصه حضرت موسای کلیم هست داوود هست سلیمان هست صالح هست و لوط(سلام الله علیهم) این قصص انبیا را به این صورت ذکر میکند که مناسب با وضع آن روز مردم حجاز بود. بعد از اینکه فرمود: إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ از جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) شروع میکند. قصّه موسای کلیم دهها بار در قرآن کریم آمده نام مبارک آن حضرت بیش از صد بار [129 بار] در قرآن آمده در هر بخشی گوشهای از قصّههای مبسوط آن حضرت ذکر شده آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» و «یونس» گذشت در جریان برخورد وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) با فرعون بود; آیه 103 سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» این است: ثُمَّ بَعَثْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسَی بِآیَاتِنَا إِلَی فِرْعَوْنَ طلیعه نبوّت موسای کلیم در سورهٴ «اعراف» نیامده و همچنین در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آیه 75 به بعد آنجا میفرماید: ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِم مُوسَی وَهَارُونَ إِلَی فِرْعَوْنَ وَمَلاَئِهِ بِآیَاتِنَا دیگر آغاز نبوّت وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) در سورهٴ «یونس» نیامده اما در سورهٴ «طه» در سورهٴ «نمل» در سورهٴ «قصص» از آغاز نبوّت وجود مبارک موسای کلیم سخن به میان آمده.
در سورهٴ مبارکهٴ «طه» قبلاً مقداری از این بحثها گذشت و در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هم خواهد آمد اما آنچه فعلاً در سورهٴ «نمل» است آیه هفت این است: إِذْ قَالَ مُوسَی لأَهِلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَاراً سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ البته این بحثهای تاریخی باید جداگانه مطرح بشود که صحرای شام و بخش مدین و اینها در قسمت شرق یا شمال شرقی مصر است رود عظیم نیل که در حقیقت یک دریاچه روانی است از وسط مصر میگذرد در قسمت شرق مصر این دریای احمر هست. حالا وجود مبارک موسای کلیم از این دریا با کشتی گذشت یا نه مدین کجای شرق این بحر احمر است اینها دیگر بحثهای تاریخی است که اگر ضرورتی اقتضا بکند باید مطرح بشود کوه طور هم که الآن وجود مبارک موسای کلیم برخورد کرد و در آن نار دید و این مقام نصیب او شد در همان بخش قرار دارد.
وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه با فرزند شعیب(سلام الله علیه) ازدواج کرد از مدین به طرف مصر حرکت میکردند خودش بود و همسرش اما همراهانی هم داشتند خادمی داشتند مصاحبی داشتند اینها را قرآن نقل نمیکند لکن تعبیر به «اهل» فرمود بعد هم چهار ضمیر جمع آورد برای اینکه فرمود: إِذْ قَالَ مُوسَی لأَهِلِهِ این «اهل» ممکن است مفرد باشد یعنی امرأئه او ممکن است همراهان او باشد یعنی با امرأئه که جمع باشد اما این چهار ضمیر جمع نشان میدهد که عدّهای همراه وجود مبارک موسای کلیم بودند یکی سَآتِیکُم است دوم أَوْ آتِیکُم است سوم لَّعَلَّکُمْ است چهارم تَصْطَلُونَ این چهار ضمیر جمع نشان میدهد که همراهانی هم داشتند حالا یا از خود امرأئه به اهل تعبیر شد و چون از امرأئه به اهل تعبیر شد به مناسبت این تعبیرِ لفظی چهار ضمیر جمع آورده شده یا نه, واقعاً عدّهای غیر از همسر حضرت موسی(سلام الله علیه) در خدمت آن حضرت بودند که این چهار ضمیر جمع بعد از کلمه «اهل» آمده.
وجود مبارک موسای کلیم از شرق مصر یا از شمال شرقی مصر از مدین حرکت کردند بیایند به طرف مصر خب شب شد راهبلد نداشتند هوا هم سرد بود از این کلمه اِصطلا و گرم شدن معلوم میشود که احساس برودت و سردی میکردند و احتیاج داشتند که گرم بشوند و راهبلدی اینها را هدایت کند وقتی که از دور وجود مبارک موسای کلیم این آتش را دید نفرمود «أبصرتُ» فرمود: آنَسْتُ این آنَسْتُ یعنی «أبصرتُ شیئاً لی به اُنس» چیزی را من دیدم که باعث اُنس و آرامش من میشود درست است که آنَسْتُ را به «أبصرتُ» تفسیر کردند اما هر اِبصاری, دیدن هر چیزی اِیناس نیست. ایناس, دیدن چیزی است که باعث انس باشد یعنی در حالت ضرورت, مشکل آدم را حل کند. اینها که همراهان حضرت موسای کلیم بودند که چهار جا از اینها به ضمیر جمع یاد کرد هیچ کدام ندیدند فقط وجود مبارک موسای کلیم دید که گفت: إِنِّی آنَسْتُ نَاراً. سرّ اینکه این کلمه آتِیکُم تکرار شده است که فرمود: سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ (یک) أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ (دو) برای آن است که امید دو چیز داشت اینها هم با هم فرق میکند چون با هم فرق میکند این فعل تکرار شده این دو خواسته یک جامع مشترک دارند لذا در برخی از آیات و سوَر یک بار کلمه «آتی» ذکر شده است به لحاظ آن جامع مشترک, خصوصیتهای ممیّزه دارند که باعث شد این کلمه «آتی» تکرار بشود. در اینجا این کلمه «آتی» تکرار شد فرمود: سَآتِیکُم مِّنْهَا از آن ناری که دیدند بِخَبَرٍ بالأخره آنجا آتشی هست یک عدّه آتش روشن کردند راهبلدند یا دامداران این منطقهاند یا راهداران این منطقهاند, بالأخره از آنها میپرسم خبری میگیریم که راه کجاست اگر هم کسی را نیافتم آنها آتش روشن کردند به دنبال کارشان رفتند یک مقدار آتش میآورم که شما گرم بشوید جمع هر دو خواسته ممکن است ولی بالأخره اگر هر دو نشد احدالأمرین حاصل میشود.
در آیه 29 سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که همین صحنه بازگو شد تعبیر این است: فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ (یک) أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ (دو) اینجا «آتی» تکرار نشده لکن مصحِّح تکرار است برای اینکه دو مطلب را به عنوان امید ذکر کرد یکی اطلاع از راه و کمکگیری از راهبلد, دوم بهرهبرداری از آتش که مقداری آتش بیاورم همهمان گرم بشویم. آنجا یعنی سورهٴ مبارکهٴ «قصص» کلمه «آتی» یک بار ذکر شد اما فعل و خواسته دو چیز است. در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آنجا مشابه همین هست منتها تعبیر باز با این فرق میکند; آیه ده سورهٴ مبارکهٴ «طه» این است که إِذْ رَأی نَاراً فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوْا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ این یک فعل أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً این دو فعل, گاهی دو فعل جداست گاهی دو فعل همنام است برای دو شیء جدا گاهی میفرماید: أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ گاهی فعل دوتاست نه کلمه «آتی» در سورهٴ «طه» که قبلاً گذشت آیه ده این بود: لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً دو فعل است چون دو فعل است مصحّح تکرار است و چون جامع اینها حلّ مشکل است لذا در بعضی از موارد یک بار ذکر شده است. اما اینکه فرمود: سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ با این امید آمده فَلَمَّا جَاءَهَا آمده به سراغ این نار.
اهمیّت موضوع باعث شد که ذات اقدس الهی وضع این نار را روشن کند (یک) این نار در کجا و از کجا تلألؤ داشت (دو) و آن جایی که محور این نار بود در کدام بخش از وادی قرار داشت (سه) و این نار چه ناری بود (چهار) این خصوصیّات را یکی پس از دیگری ذکر میکند میفرماید: فَلَمَّا جَاءَهَا وقتی وجود مبارک موسای کلیم به حضور این نار آمد نُودِیَ اینجا دیگر فعل, فعل مجهول است چون هنوز مسئله ربوبیّت و الوهیّت و متکلّم کیست و اینها روشن نیست نُودِیَ اول ندایی شنید, چه چیزی شنید؟ شنید آگاه باش که این نار, نار عادی نیست که تو مقداری نار بگیری بروی نزد بچهها گرم بشوی از آن قبیل نیست أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ برخیها در درون این آتشاند اما مبارکاند (یک) وَمَنْ حَوْلَهَا آنها که اطراف این نارند که یکی از آنها خود شمایِ موسی هستی الآن به مقام برکت رسیدی (دو) و آن که این حرفها را میزند و آن که فیض او و لطف او در نار ظهور کرده است و آن که تو را منشأ برکت کرده است از هر توهّم و تخیّل مادّی منزّه است وَسُبْحَانَ اللَّهِ آن الله رَبِّ الْعَالَمِینَ است. این سُبْحَانَ اللَّهِ همان ندایِ آن منادی است نه حرف موسای کلیم که جناب زمخشری خیال کرده که این را موسای کلیم در حال تعجّب گفته (1)این از سنخ تعجّب موسوی نیست این از سنخ تعلیم الهی است ذات اقدس الهی وقتی اوصاف جمالی خودش را ذکر میکند میفرماید: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ (2)وقتی اوصاف جلالی خود را ذکر میکند در پایان سورهٴ مبارکهٴ «یس» میفرماید: فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ (3)آنجا که جای مُلک است جای تَبَارَکَ است آنجا که جای ملکوت است جای «سبحان» است هر دو کلام خداست خدای سبحان این سه جمله را ایراد فرمود یکی اینکه بُورِکَ مَن فِی النَّارِ یکی اینکه مَنْ حَوْلَهَا یعنی «بورک مَن حول النار» سوم اینکه سُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ خب این حرفها را وجود مبارک موسای کلیم شنید و اینچنین صحنه عوض شد نه آن امید اول فعلاً در دست اوست که آتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ نه امید دوم که أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ دیگر صحنه عوض شد دیگر الآن به این فکر نیست که از کسی بپرسد راه مصر کجاست الآن باید بپرسد راه وحی و نبوّت و حشر با ملائکه و اینها کجاست دیگر کلاً صحنه عوض شد و سخن از گرمای مادّی نیست آن سرما هم کلاً رخت بربست, دیگر وجود مبارک موسای کلیم احساس برودت نمیکرد نه احساس گمراهی میکرد که بفرماید خبری بیاورم نه احساس برودت میکرد که بگوید شهاب قبس بیاورم کلاً صحنه عوض شد اصلاً به فکر راه مصر کجاست و به فکر اینکه یک مقدار گرم بشوم و اینها دیگر نیست کلاً صحنه عوض شد نُودِیَ أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ (یک) وَمَنْ حَوْلَهَا یعنی حول النّار (دو) وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ که محیط کل است (سه) یعنی صحنه نار, صحنه برکت است آنها هم که اطراف این نارند از برکت الهی برخوردارند حالا ملائکهاند یکی از آنها خود وجود مبارک موسای کلیم است این صحنه, صحنه برکت است خب حالا این کجا اتفاق افتاده؟ در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» موقعیّتش را مشخص کرد فرمود; آیه 29 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این است: فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَاراً از راه دور دید بالای این قسمت کوه طور آتشی روشن است قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَعَلِّی آتِیکُم مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ٭ فَلَمَّا أَتَاهَا وقتی آمد جلوی این نار نُودِیَ اما منادی هنوز مشخص نیست اول غیبت است از کجا این ندا را شنید مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ وقتی آمد روی کوه طور درّهای است پس کوه طور است (اول) درّه است (دو) این درّه یک جانب اَیمن دارد یک جانب اَیسر (سه) از جانب اَیمن وادی صدایی شنید (چهار) شاطی یعنی جانب, اَیمن وصف شاطی است نه وصف وادی یعنی وادیِ اَیمن نیست شاطی ایمن است حالا وادی ایمن یعنی وادی یُمن و یُمنا ممکن است در عالم باشد اما این بخش از آیات کاری به وادی ایمن ندارد همه بحثهایی که قرآن کریم درباره ایمن دارد مربوط به شاطی است یعنی جانب مِن شَاطِئِ الْوَادِ که آن شاطی, اَیمن است یعنی از جانب راست این درّه، پس کوه طور است (یک) درّه است (دو) جانب ایمن دارد (سه) در جانب ایمن یک بُقعه مبارکه است (چهار) در این بقعه مبارکه شجری است (پنج) این شجر در نار است (شش) از این محدوده میشنود إِنَّی أَنَا اللَّهُ این را او میشنود و اهل او که هستند از همه اینها بیخبرند خب, فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ پس سخن از وادی ایمن نیست سخن از شاطی ایمن است از جانب راستِ این وادی خب نشانه و آدرس دیگر چیست؟ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ است یک منطقه پربرکتی آنجا هست آنجا درختی است که این درخت محفوف به نار است چون فرمود از نار این حرفها را شنیده فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِیَ أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا.
در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که قبلاً گذشت عبارت این بود وقتی که وارد آن صحنه شد فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوْا إِنِّی آنَسْتُ نَاراً لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً ٭ فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَی وقتی کنار آتش آمد در برابر آتش این ندا را شنید إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی ٭ وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی ٭ إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ (1)تا پایان, خب آنجا که دارد از شجره شنید این شجره در همان منطقهای بود که وجود مبارک موسای کلیم نار میدید پس این شجره در فضای نار بود در بُقعه مبارکه بود در جانب راست درّه بود این درّه هم در کوه طور بود این مجموعه را ذات اقدس الهی آدرس داد فرمود موسی در چنین صحنهای این حرفها را شنید.
این صحنه را ذات اقدس الهی ترسیم کرد خب چه شد؟ فرمود آن صدایی که شنید بُورِکَ مَن فِی النَّارِ بود و مَنْ حَوْلَهَا بود و سُبْحَانَ اللَّهِ بعد این جملهها را که شنید این کلمات نورانی را هم شنید یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ شنید که گویندهای وجود مبارک کلیمِ حق را صدا میزند میفرماید: یَا مُوسَی با إِنَّهُ که مؤثّر در تأکید است إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ اسم و اوصاف را بعد از أَنَا ذکر فرمود. در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آنجا این مطلب نورانی از وجود مبارک امام صادق گذشت که آن روایت را از تحفالعقول خواندیم آن وقتی که این سوره محلّ بحث بود; در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آیه نود این است برادران یوسف در آن آخرین صحنه به حضرت عرض کردند: أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ قَالَ أَنَا یُوسُفُ وَهذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ آن روایت نورانی که از تحفالعقول خوانده شد وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) از این آیه دارد استفاده میکند فرمود در معرفتشناسی اگر کسی نزد آدم حاضر باشد اول انسان خود او را میبیند میشناسد بعد نام او, اوصاف او و مانند آن, اگر کسی را ما ببینیم میگویند این آقا زید است تحصیل کرده است فلان جایی است فلان وصف را دارد چون اول ما او را میبینیم دیگر, اما اگر او غایب باشد میگویند کسی که تحصیلاتش فلان است اهل فلان جاست فرزند فلان کس است این به نام زید است اول از راه اسم و وصف و نشانهها و علایم ما را آشنا میکنند بعد ما مسمّا را میشناسیم استدلال وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) که این جزء غرر روایات ماست این است فرمود اگر مخاطب حاضر باشد اول انسان خود او را میشناسد بعد نام او را بعد وصف او را, اگر شخص, غایب باشد خب اول اسم و وصف او را میشناسد بعد مسمّا را. بعد استدلال فرمود به همین آیه نود سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» که برادران یوسف در آن پایان چون در خدمت خود یوسف بودند در مَشهد و محضر خود یوسف بودند اول او را دیدند گفتند آیا تو یوسفی؟ نگفتند آیا یوسف تویی گفتند آیا تو, تو را که ما میبینیم و میشناسیم آیا جنابعالی یوسفی أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ استدلال حضرت این است که چون یوسف را دیدند و شخص را شناختند از مسمّا پی به اسم و وصف بردند استدلال حضرت این است که خدا حاضر است و شاهد است (2)آن که به دنبال برهان میگردد اول الله را میشناسد واجبالوجود را میشناسد خالق را میشناسد بعد بخواهد پی به مسمّا ببرد این در حضور نبود این همیشه غایب است ولی اگر کسی الله را مشاهده میکند اول او را میشناسد بعد اسم و وصف او را, خب این طور استدلال کردن این طور بهرهبرداری کردنِ معرفتی از آیات فقط به برکت خود این خاندان است که همتای قرآناند خب این آیات را خیلیها خواندند خیلیها میخوانند آنهایی که الآن هم میخوانند از علمای اهل سنّت ولی با این روایات آشنا نیستند - خب الآن حدود 1400 سال است اینها این را میخوانند - ولی چون آشنا با این احادیث نیستند این گونه از برداشتهای لطیف را ندارند حضرت فرمود خدا حاضر است شما به دنبال چه کسی میگردید میخواهید از راه اسم وصف بشناسید اگر کسی از راه فعلْ خدا را شناخت او یک خدای کلّی میشناسد شما اگر خطّی را جایی دیدید میفهمید «إنّ له کاتباً» یک اثر که دیدید مؤثّری دارد بنایی که دیدید بنّایی دارد اما آن نویسنده چه کسی است این گوینده کیست اینکه نمیشناسید یک مفهوم کلی میشناسید چون مفهوم کلی میشناسید دارید مفهوم کلی را هم عبادت میکنید مشکل شما هم حل نمیشود آن که خط را نوشت که نشناختید مگر میشود آدم از اثر پی به مؤثّر ببرد از اثر پی به مؤثّرٌما میبرند آن مؤثّرٌما که مشکل ما را حل نمیکند ولی اگر آن مؤثّرٌما «أقرب إلینا مِن حَبل الورید» (3)بود خب اول باید از راه درون او را ببینیم بعد آثارش را هم میشناسیم او که غایب نیست او که دور نیست.
این بیان نورانی امام سجاد(سلام الله علیه) در همان دعای «ابوحمزه ثمالی» است: «اَنَ الرَّاحِلَ اِلَیْکَ قَریبُ الْمَسافَةِ وَاَنَّکَ لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِکَ اِلاَّ اَنْ تَحْجُبَهُمُ الْأَعمالُ دوُنَکَ» (1)غالب ما همین طوریم چه فیلسوف ما چه متکلّم ما چه عارف نظری ما آنها که درباره خداشناسی کار میکنند یک مؤثّرٌمایی یک خالقٌمایی یک مدبّرٌمایی بیش از این صحبت نمیکنند چون دست همه ما خالی است ما اگر اثری دیدیم پی میبریم که مؤثّری هست بله این بیش از یک مفهوم جامع چیزی تحویل ما نمیدهد و آن خدا نیست خدا شخص است که او را ما نشناختیم. وقتی از امام صادق(سلام الله علیه) سؤال میکنند که چرا ما دعا میکنیم دعای ما مستجاب نیست فرمود: «لأنّکم تَدعون مَن لا تَعرفونه» (2)کسی را میخوانید که نمیشناسید آن راهی را که به ما گفتند بروید آن راه را که نرفتیم این راه مدرسه را رفتیم راه مدرسه هم همین است یک مفهوم کلی «خالقٌما, قادرٌما, واجبٌما, مدبّرٌما» بله, بیش از این هم از غالب ماها نخواستند چون مقدور ما نیست از هیچ اثری نمیشود پی به مؤثّر برد مؤثّرٌما را ما پی میبریم اما آن شخصی که این خط را نوشت میفهمیم خطّی که دیدیم میفهمیم نویسندهای هست خب «آثار القدم تدلّ علی المسیر» (3)بله «تدلّ علی المسیر» سالکی روندهای رفته این راه را که اثر پایش مانده اما آن چه کسی بود زید بود یا عمرو بود او را که ما نمیشناسیم اینکه میبینید مشکل ما حل نمیشود چه در عبادت چه در دعا همان بیان نورانی حضرت است که فرمود: «لأنّکم تَدعون مَن لا تَعرفون». خب حالا اگر آن روایت نورانی امام صادق(سلام الله علیه) که در تحفالعقول آمده و قبلاً هم خوانده شد و جزء غرر روایات ماست در حوزهها بحث بشود خیلی از مشکلات حل میشود فرمود او که حاضر است او که غایب نیست دنبال مفهوم میگردید مفهوم بله ثابت میکند خالقٌمایی هست واجبالوجودی هست این یک مفاهیم کلی است قابل صدق بر کثیرین است اما او چه کسی است؟ اما وقتی که باور کردیم او حاضر است «أقرب إلینا مِن حَبل الورید» (4)است اول او را میبینیم و میشناسیم بعد نام او را بعد وصف او را, در کوه طور ذات اقدس الهی به موسای کلیم فرمود من را که میبینی من خدایم نه خدایت منم أَنَا مرا میبینی؟ من اللّهم نه الله منم نه ربّالعالمین منم ندا داده شد که یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ مرا میبینی؟ شناختی؟ من خدایم این برای همه ما هست یا کم یا زیاد حالا آن قلّه برای انبیا و اولیاست خب ما در حال اضطرار چه کسی را میخواهیم مفهوم کلی واجبالوجود را میخواهیم؟!
روایتی هست که حالا اصل روایت ممکن است سندش صحیح نباشد ولی اصل مطلب که درست است شخص عرض کرد: «دُلَّنی علی الله» فرمود آیا سفر دریایی کردی سوار کشتی شدی اتفاق افتاده که کشتیات بشکند و در حال غرق شدن باشد همه اینها را گفت آری, آری فرمود وقتی کشتیات شکست به چه کسی متوسّل میشدی گفت به کسی که تمام توان در اختیار اوست فرمود: «هو الله» (1)ما در حال مرض أمَّنْ یُجِیبُ (2)میخوانیم چه کسی را میخوانیم مفهوم واجبالوجود را میخواهیم یا کسی که همه کارها به دست اوست اگر برای همه ما آن حال [که در هنگام اضطرار داریم] دوام داشته باشد بله میتوانیم خدا را به اندازه خودمان بشناسیم وگرنه همان برهان کلی است خب چقدر این عبارت لطیف است این یک امام صادق میخواهد! خب همه این را خواندند همه هم میخوانند.
پرسش...
پاسخ: خدایی که در درخت تجلّی کرده چون کلّ جهان, مجلای الهی است. این بیان نورانی وجود مبارک حضرت امیر است در نهجالبلاغه که «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ» (3)تا حال روشن شد که دو منطقه, منطقه ممنوعه است که احدی به آن دسترسی ندارد و کلاً خارج از بحث است آن ذات مطلق, خارج از بحث است (یک) اکتناه اوصاف ذاتی خارج از بحث است (دو) تجلّی خدا, ظهور خدا, فیض خدا, نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (4)که وجه الله است این کلاّ محور بحث است (سه) خدای سبحان خودش را به عنوان نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (5)در منطقة الفراغ در وجه سوم دارد نشان میدهد این یا شدید است یا ضعیف اگر قدری پردههای نوری کنار برود میشود خَرَّ مُوسی صَعِقاً (6)اما اگر نه, با همین حجابهای نوری باشد فرمود: یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ تا حال در مکتب شعیب(سلام الله علیه) این حرفها را شنیدی اما آنچه الآن در اینجا مشاهده میکنی منم که نام من الله است وصف من عزیز حکیم است یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ (6 إِذْ قَالَ مُوسَی لْأَهِلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَاراً سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُم بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (7) فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِیَ أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (8) یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (9) وَأَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَی لاَ تَخَفْ إِنِّی لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ (10) إِلَّا مَن ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ (11) وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ فِی تِسْعِ آیَاتٍ إِلَی فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (12) فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آیَاتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ (13) وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ(14)) بعد از اینکه فرمود حقایق قرآن را شما تلقّی میکنید نه اینکه مفاهیمش را فقط بفهمید بعد از اینکه فرمود این حقایق جزء علوم لدنّی است که از لدن و نزد خدا فرا میگیرید بعد از اینکه فرمود خدا حکیم است به تو درس حکمت میدهد و خدا علیم است تو را آگاه میکند آنگاه پنج قصّه را یکی پس از دیگری ذکر فرمود که اوّلی آنها جریان موسای کلیم(سلام الله علیه) است. میفرماید: إِذْ قَالَ ذات اقدس الهی در جریان موسای کلیم اینچنین نقل میکند آن وقتی که موسای کلیم به اهل خود فرمود من نار را میبینم یعنی صِرف «أبصرتُ» نیست آنَسْتُ یعنی «أبصرتُ» شیئی که اَنیس ماست ما الآن به آتش نیازمندیم چون هوا سرد است باید گرم بشویم إِنِّی آنَسْتُ نَاراً در تمام این ضمایر چهارگانه, مخاطب را مطرح کرد با اینکه خودش محتاج بود نه حاجت خود را تنها دید نه حاجت خود را با مخاطبین دید فقط درصدد رفع نیاز مخاطبین بود با اینکه خودش مانند آن همراهان, محتاج به راهنمایی و محتاج به نار بود برای گرم شدن اما در تمام این ضمایر چهارگانه به فکر رفع نیاز مخاطب بود سَآتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ نفرمود ما میخواهیم ببینیم که چه میشود, فرمود میخواهم به شما اطلاع بدهم أَوْ آتِیکُم برای خودمان نیست برای شما مقداری آتش بیاورم برای اینکه شما گرم بشوید نه «لعلّنا نَصطلی» نه ما با هم گرم بشویم, دیدنِ نیاز همراهان و اصرار بر اینکه هدف اصلی من رفع نیاز همراهان است این از برترین ویژگیهای انبیای الهی بود. فَلَمَّا جَاءَهَا وقتی کنار این نار آمد در حقیقت این نور بود نه نار چون به دیدِ موسای کلیم(سلام الله علیه) نار بود ضمیر را مؤنث آورد در حقیقت «جاءَهُ» است نه جَاءَهَا ولی چون موسای کلیم نار دید اینجا هم ضمیر را مؤنث آورد فَلَمَّا جَاءَهَا آن منطقه به برکت آن نور الهی هم مبارک بود هم مقدّس این تبریک و تقدیس را ذات اقدس الهی تقسیم کرد.
در سورهٴ مبارکهٴ «طه» از قداست آن منطقه سخن به میان آورد. در سورهٴ «نمل» و «قصص» از برکت آن منطقه سخن به میان آورد; در سورهٴ «طه» گذشت فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی (1)از قداست آن سرزمین یاد کرد اما در سورهٴ «نمل» که محلّ بحث است فرمود: أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ چه اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «قصص» هم از بُقعه مبارکه یاد کرد; آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «قصص» این است: فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن یَا مُوسَی خب پس این تبریک یعنی تبیین برکت این منطقه و بُقعه, این تقدیس یعنی تبیین قداست این منطقه به برکت همین نور است که در دیده وجود مبارک موسای کلیم به صورت نار ظهور کرده. نُودِیَ أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ آنچه در درون آن است مبارک است آنها که در بیرون این نارند مبارکاند یعنی این نار محفوف به برکت است در درون آن برکت, بیرون آن برکت حالا بیرون آن فرشتههای الهیاند و خود وجود مبارک موسای کلیم است أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا اما این نار و این برکت و این مَن همه با نزاهت همراه است نه نار و نور مادّی است نه برکت مادّی است نه قداست مادّی است نه مَن فِی النَّارِ مادّی است نه «مَن حول النار» مادّی است ممکن است بدن وجود مبارک موسای کلیم که جزء «مَن حول النار» است مادی باشد اما ولایتش رسالتش نبوّتش اینها هیچ کدام مادّی نیست. فرمود: وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ این صحنهها را وجود مبارک موسای کلیم مشاهده کرد.
1) (1) . سورهٴ طه, آیهٴ 12.
وجود مبارک موسای کلیم با آن چشمِ ملکوتیشان اینها را دیدند با اینکه همراهان او هیچ کدام از اینها را ندیدند. موسای کلیم(سلام الله علیه) که با آن چشم ملکوتی, اینها را دید با گوش ملکوتی هم این صدا را شنید که کسی میگوید یَا مُوسَی إِنَّهُ تحقیقاً و شأناً بدان که أَنَا اینکه الآن مشاهده میکنی من را میبینی من این سه مطلب را دارم نام من الله است (یک) وصف من عزیز است (اولاً) حکیم است (ثانیاً) این همان بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) است که در تحفالعقول آمده که معرفتِ شاهد قبل از وصف و اسم اوست معرفت غایب بعد از معرفت اسم و وصف اوست ما اگر کسی را بخواهیم بشناسیم وقتی در حضور او نیستیم او نزد ما نیست اول اسم او را یاد میگیریم بعد وصف و علایم او را; از راه اسم و وصف او را میشناسیم اما اگر کسی در حضور ما باشد او را ببینیم اول خود او را میشناسیم بعد میگوییم اسم این آقا چیست وصف این آقا چیست و مانند آن.
بیان نورانی امام صادق(سلام الله علیه) طبق نقل صاحب تحفالعقول این بود که برادران یوسف او را دیدند لذا أنت و إنّک را مقدّم داشتند گفتند: أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ (1)اول او را شناختند بعد اسم و وصفش را, فرمود معرفت شاهد قبل از معرفت اسم و وصف اوست ولی معرفت غایب بعد از معرفت اسم و وصف اوست (2)چون ذات اقدس الهی شاهد مطلق است اول خدا را با خدا باید شناخت که «دَلّ علی ذاته بذاته» (3)بعد از راه شناخت ذات او به اسامی حُسنا و صفات عُلیای او پی برد اینجا هم ذات اقدس الهی به موسای کلیم فرمود من را که دیدی یعنی آن منطقه سوم و فصل سوم که قابل مشاهده است من را که میبینی با چشم ملکوتی من الله هستم. مرحوم صدوق در توحید میفرماید روایات رؤیت «عندی صحیحةٌ» ولی من اگر روایات رؤیت را نقل کنم - معاذ الله - خیال میکنند که خدا را با چشم عادی میشود دید (4)مرحوم صدوق این روایت را نقل میکند که ابی بصیر که نابیناست این ابیبصیر کور خدمت امام صادق نشسته عرض کرده آیا خدا را در قیامت میشود دید؟ فرمود بله, قبل از قیامت دیدند بعد فرمود مگر الآن خدا را نمیبینی خب به ابیبصیر کور میگوید مگر خدا را نمیبینی به حضرت عرض میکند که من مجازم این روایت را از طرف شما نقل کنم فرمود نه. (5)
اینکه مرحوم صدوق این را در توحید نقل میکند برای خواص است اینکه این روایت در این گونه از مجالس حوزوی نقل میشود برای خواص است وگرنه وقتی به ابیبصیر کور میگوید تو خدا را میبینی معلوم میشود با چشم ظاهر نیست دیگر خب وقتی کور خدا را میبیند یعنی با قلب میبیند همان بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «لا تُدرکه العیون بِمُشاهدة العِیان و لکن تُدرکه القلوب بِحقائق الإیمان» (1)حقیقتِ دل میبیند با آن چشم ملکوتی که وجود مبارک موسای کلیم اگر چشم را میبست باز میدید معلوم میشود این نار در شرق یا غرب, این صدا در شرق یا غرب و مانند آن نیست گوشش را هم میگرفت باز میشنید این صدا از غیب میآید و با قلب درک میشود نه از شرق و غرب بیاید تا با گوش شنیده بشود خدا فرمود موسی! من را که میبینی من را که شناختی من الله هستم من عزیزم من حکیمم, أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.
پرسش...
پاسخ: بله, تجلی, فعل خداست اصل اول این است که ما در قضیه که موضوع داریم محمول داریم نسبت داریم این موضوع و محمول با هم متّحدند بدون وحدت موضوع و محمول بدون اتّحاد موضوع و محمول که حمل صورت نمیگیرد. اصل دوم آن است که تعیین محور اتّحاد به دست محمول قضیه است نه موضوع قضیه ما اگر خواستیم ببینیم این موضوع و محمول کجا با هم متّحدند باید محمول را شناسایی کنیم اگر محمول مربوط به هویّت ذات بود مدار وحدت, ذات است اگر مربوط به وصف بود محور وحدت, وصف است اگر مربوط به فعل بود محور وحدت, خارج از ذات و خارج از وصف, در حوزه فعل قرار میگیرد اصل چهارم این است که ما در قضایای عرفی چه میگوییم ما در «زیدٌ ناطقٌ», «زیدٌ عالمٌ», «زیدٌ قائمٌ» سه قضیه داریم در هر سه قضیه موضوع و محمول با هم متّحدند از وحدت موضوع و محمول به هوهویّت یاد میکنند ما یک هویّت داریم مثل زید یک هوهویّت داریم که این «وحدةٌ علی کثرةٍ» است اگر دو چیز با هم یکی بشوند آن را نمیگویند هویّت میگویند هوهویّت یعنی دوتا هو است که به هم گره خورده یک موضوع است که میگوییم «هو» یک محمول است که میگوییم «هو» چون با هم گره خوردند میگوییم هوهویّت که «وحدةٌ علی کثرة» خب اگر ما گفتیم «زید هو ناطقٌ» این یک قضیه, «زیدٌ هو عالمٌ» این قضیه دوم, «زیدٌ هو قائمٌ» این سه قضیه, سه قضیه است حملیه است صادق هم است اتحاد هم است هو هویّت داریم اما این سه قضیه سه محور دارند تعیین محور اتحاد موضوع و محمول به دست موضوع قضیه نیست (یک) به دست این «هو»ی رابط نیست (دو) به دست محمول قضیه است (سه) وقتی گفتیم «زیدٌ هو ناطقٌ» چون ناطق به آن معنا که فصل انسان است ذاتیِ انسان است نشان میدهد که موضوع و محمول در مدار ذات با هم متّحدند با اینکه موضوع قضیه زید است رابط هم هو است ولی چون محمول, فصل ذاتی و مقوّم است نشان میدهد که مدار اتحاد, ذات است. در قضیه دوم وقتی میگوییم «زیدٌ هو عالمٌ» با اینکه زید همان زید است هو همان هو است و عالِم چون خارج از ذات است ولی وصف نفسانی است محور اتحاد موضوع و محمول, وصف است که پایینتر از ذات است در قضیه سوم که میگوییم «زیدٌ هو قائمٌ» زید همان زید است هو همان هو است ولی چون محمول, فعل است خارج از ذات است (یک) خارج از حوزه اوصاف است (دو) بیرون از همه اینهاست فعلِ اوست, محور اتّحاد موضوع و محمول, خارج از ذات است در مقام فعل است.
1) (7) . نهجالبلاغه, خطبه 179.
این دعای «جوشن کبیر» همین سه قسم را دارد. در دعای «جوشن کبیر» خدا حیّ است را داریم خدا قدیر است داریم علیم است داریم اینها اوصاف ذاتی است اوصاف فعلی هم داریم فعلِ خارج از ذات هم داریم او رازق است او باسط است او شافی است او کافی است او قابض است او باسط است همه اینها وجودات امکانیاند قبض و بسط فعل است گاهی هست گاهی نیست خب اگر چیزی گاهی هست گاهی نیست احیا و اماته گاهی هست گاهی نیست شفا گاهی هست گاهی نیست معلوم میشود ممکنالوجود است نمیشود گفت به تعبیر مرحوم کلینی که این شافی عین ذات است خب گاهی یَشفی گاهی قد لا یَشفی, قَد یُحیی قد لا یحیی, قد یَخلق قد لا یَخلق, قد یَبسط قد لا یبسط این اوصافی که نفی و اثبات برمیدارد معلوم میشود خارج از ذات است دیگر وقتی خارج از ذات شد میشود ممکنالوجود اگر ما این گونه از قضایا را در کتاب و سنّت فراوان داریم که بخش مهمّ دعای «جوشن کبیر» مربوط به این قسم سوم است محور اتحاد موضوع و محمول خارج از ذات است مقام «مَن فی النار» از این قبیل است, مقام ندا از این قبیل است گفتار و شنیدنهایی که به ذات اقدس الهی میگویند از همین قبیل است لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ از این قبیل است اینها همه فیض خداست وجه خداست و اصولاً مسئلهای در عرفان بالاتر از وجه خدا نیست آن منطقهها را آنهایی که اهل عرفاناند میگویند منطقه ممنوعه است. مقام ذات را هیچ پیغمبری نشناخت و عبادت نمیکند و به سراغش هم نمیرود نه معبود هیچ پیغمبر است نه مشهود هیچ پیغمبر نه مقصود هیچ پیغمبر برای اینکه بسیط محض است بسیط محض که مثل اقیانوس نیست تا کسی بگوید «به قدر تشنگی باید چشید» (1)این یک حرف اقناعی است که همه ما برای توجیه دیگران میگوییم برای قانع کردن خودمان میگوییم. ذات اقدس الهی - معاذ الله - نظیر اقیانوس که نیست, اقیانوس موجود مرکّبی است سطحش غیر از ساحلش است ساحلش غیر از عمقش است شرقش غیر از غربش است از گوشهای میشود یک لیوان آب گرفت حالا اگر ما اقیانوسی داشتیم بسیط بود و نامتناهی کجا شما آب میگیرید یا همه یا هیچ, همه محال است پس هیچ - هیچ یعنی هیچ - آنجا بالکل منطقه ممنوعه است اینکه میگوییم هر کس خدا را به اندازه خودش میشناسد این برای فلسفه و کلام است یعنی علم حصولی, علم استدلالی, اگر برهان حدوث باشد یک نحو, برهان امکان ماهوی باشد یک نحو, برهان امکان فقری باشد یک نحو, برهان صدّیقین باشد یک نحو, در عالم مفهومات این حرفها راه دارد اما خدا که مفهوم نیست خدا که در ذهن نمیآید. اگر ذات اقدس الهی هویّت بسیط محض است و نامتناهی است احدی به او دسترسی ندارد ماییم و فیض او ماییم و وجه او ماییم و نُورُ السَّماوَاتِ (2)هیچ مسئلهای در عرفان مربوط به آن هویّت محضه نیست همه میگویند یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ (3)میگویند راه نیست آن که میگوید «عنقا شکار کس نشود دام باز گیر» (4)همین جاست آنجا منطقه ممنوعه است مگر میشود با بسیط محض نامتناهی کسی کنار بیاید آن وقت ماییم و فیض خدا و لطف خدا و وجه خدا و وجه الله ممکن است.
میبینید قرآن به قدری برای خدا حرمت قائل است به تعبیر سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی از اول تا آخر, از آخر تا اول قرآن را شما هر چه بگردید هیچ جای قرآن دلیل نیست که خدا وجود دارد همه جا سخن از وجه خدا و خالقیّت و ربوبیّت و معبودیّت و اینهاست (1)آن فوق بحث است حقیقتی است که مُستدِل را فرا میگیرد و فرو میبرد, استدلال را فرا میگیرد و فرو میبرد, مقصد و مقصود را فرا میگیرد و فرو میبرد ما اگر بخواهیم درباره حقیقتی بحث بکنیم باید آن را موضوع قرار بدهیم چیزی را محمول قرار بدهیم بین موضوع و محمول, نسبت قرار بدهیم خودمان کنار بنشینیم اینها را به هم دوخت و دوز کنیم آن حقیقت نامتناهی همه ما را چُماله و مُچاله کرده گذاشته کنار, او مثل ما نیست که یک گوشه بنشیند موضوع قرار بگیرد آنکه موضوع قرار میگیرد یک مفهوم است آنکه خدا نیست آنکه خداست آن مستدل و استدلال و دلیل را فرو میگیرد میگذارد کنار, آن خداست! شما اگر بخواهید الله را ثابت کنید باید یک موضوع ثابت کنید یک محمول ثابت کنید یک نسبت ثابت کنید خودتان هم روی کرسی بنشینید شدید چهار نفر, آن دیگر به درد خود ما میخورد آن دیگر الله نیست آن که لاَ یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً (2)است آن که «عنقا شکار کس نشود دام باز چین» (3)آن که یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ او خداست اگر او را شما موضوع قرار دادید او به درد خود ما میخورد.
پرسش...
پاسخ: برای ناظر و خالق ثابت میکند دیگر همین, خالق از اوصاف اوست ربّ ثابت میکند اله ثابت میکند که اینها اسمای حُسنای اوست وگرنه او أَفِی اللَّهِ شَکٌّ شکپذیر نیست اگر خدا نباشد شک هم در عالم نیست نفی هم در عالم نیست بالأخره این یک هستی است دیگر, این هستی از آن هستی مطلق حکایت میکند. اینکه فرمود شکپذیر نیست معنایش این است که این شک حقیقتی است وصفی است یک امر وجودی است دیگر این وجود بالأخره به جایی باید تکیه بکند دیگر یک وجود محدود باید به حقیقت نامتناهی تکیه کند. بنابراین آن حقیقت نامتناهی طوری باشد که ما این را موضوع قرار بدهیم و یکی را محمول قرار بدهیم و یکی را نسبت قرار بدهیم و خودمان بشویم رابع اربعه و داوری کنیم این دیگر الله نشد. اینکه فرمود: مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَهُم مُشْرِکُونَ (1)همین است دیگر اکثر یعنی 99 درصد همین بندگان خدا نمیدانند توحید چیست اکثر مؤمنین, مشرکاند آن شرکِ خفیّ فرمود شما اسم را میپرستید اسم که خدا نیست اسم را با مسمّا میپرستید که میشوید مشرک مسمّا هم که گیر تو نمیآید تو تا خود را میبینی که او را نمی بینی در «جوشن کبیر» اگر ما به این مضمون میگوییم که «هو الله هو خالق» چون خالق رازق باسط قابض آخذ و مانند آن اوصاف فعلی خدایند (یک) و فعل, خارج از ذات خداست (دو) محور اتّحاد, خارج از ذات است یعنی در حوزه امکان (سه) بشر با همین وجه خدا رابطه دارد در هیچ جای قرآن نیست که خدا باقی است همه جا دارد که وجه خدا باقی است این ادبِ قرآن کریم است کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ٭ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ (2)نه «یَبقی الله». شما در احترام چه کار میکنید در احترام وقتی بخواهید بگویید افراد خیلیهایشان تبهکاراند مگر مثلاً افراد برجسته, علما را استثنا میکنید مرسلین را که استثنا نمیکنید نمیگویید مرسلین خلافکار نیستند میگویید آنها برتر از آن هستند که ما آنها را استثنا بکنیم کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ (3)او اصلاً به ذهن کسی نمیآید تا کسی او را استثنا کند و مانند آن, بنابراین کلّ بحثها در حوزه وجه خدا و فیض خدا و نُورُ السَّمَاواتِ وَالأرضِ (4)بودن و امثال ذلک است فرمود: وَأَلْقِ عَصَاکَ الآن مسئله توحید حل شد و روشن شد که خدایی هست. خب خدایی هست که این قبلاً در مکتب شعیب(سلام الله علیه) بود اینها را که میدانست اما الآن دید آنچه قبلاً میشنید الآن دید, هنوز نمیداند که چه خبر است بعد معجزاتی به او داده شد هنوز نمیفهمد که چه خبر است بعد فرمود: لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ یعنی «أنت من المرسلین» حالا فهمید مسئولیت پیدا کرده. اینکه فرمود مرسلین نمیترسند یعنی تو جزء مرسلینی وگرنه خب مرسلین نمیترسند اگر تو جزء مرسلین نباشی چرا لاَ تَخَفْ بنابراین اول توحید را تشریح کرد بعد برخی از معجزات را به او داد بعد فرمود تو به مقام رسالت رسیدی بعد فرمود برو به طرف فرعون اما اینجا هیچ خبر از هارون نیست.
در سورهٴ مبارکهٴ «طه» آن دو مرز کاملاً از هم جدا شد در مرز اول وقتی خدای سبحان فرمود: اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی (1)مفرد بود. به ذات اقدس الهی عرض کرد من چندتا خواسته دارم: رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ٭ وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی ٭ یَفْقَهُوا قَوْلِی ٭ وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ٭ هَارُونَ أَخِی ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ٭ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی ٭ کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً (2)تنهایی این کار سخت است برادر من این طور است هارون را به همراه من بفرست بعد در چند آیه بعد فرمود: اذْهَبْ أَنتَ وَأَخُوکَ بِآیَاتِی (3)اگر در سورهٴ «طه» فرمود تو و برادرت برو این در کوه طور نبود در کوه طور تنها بود فرمود: اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ عرض کرد با این بار سنگین, تنهایی؟ شرح صدر میخواهم یک وزیر توانمند میخواهم فرمود همه را به تو دادم از این به بعد اذْهَبْ أَنتَ وَأَخُوکَ اول اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ بود مفرد بود بنابراین کسی در کوه طور همراه او نبود تا ما بگوییم که این ضمیر جمع آوردن برای آن بود که همراهش وجود مبارک هارون بود. در سورهٴ مبارکهٴ «طه» که این قصه گذشت اول اینچنین بود: فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَی ٭ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی ٭ وَأَنَا اخْتَرْتُکَ تو خِیره من هستی من به تو سِمتی دادم ببین من چه میگویم فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَی ٭ إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِی ٭ إِنَّ السَّاعَةَ (4)کذا و کذا بعد از چند آیه فرمود: اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی عرض کرد که رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ٭ وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِی ٭ یَفْقَهُوا قَوْلِی ٭ وَاجْعَل لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی ٭ هَارُونَ أَخِی اینها را گفت بعد فرمود: قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی (5)من همه خواستههایت را انجام دادم برادرت را وزیر تو کردم آنگاه در آیه 42 فرمود: اذْهَبْ أَنتَ وَأَخُوکَ بِآیَاتِی وَلاَ تَنِیَا فِی ذِکْرِی بنابراین الآن در کوه طور کسی همراه وجود مبارک موسای کلیم نبود و اگر ضمیر جمع میآورد به لحاظ همان همسرش یا خادمش و مانند آن بود. به وجود مبارک موسای کلیم فرمود آنچه در دست توست آن را القا کن در بخشهای دیگر فرمود چه چیزی در دست توست؟ عرض کرد هِیَ عَصَایَ (6)که آنجا گذشت مناسب, این بود که عرض کند خدایا هر چه تو بخواهی, وقتی خدا میفرماید: مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ (7)مثلاً مناسب این است که بگوید هر چه تو بخواهی آخر اینها ذاتی داشته باشند که بدون اراده الهی چوب, چوب باشد مار, مار باشد که نیست اگر او خواست چوب باشد چوب است اگر خواست مار بشود مار است اگر خواست دوباره برگردد دوباره برمیگردد اگر خدای سبحان فرمود: مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ اگر وجود مبارک موسای کلیم به مقام رسالت قبلاً بار یافته بود عرض میکرد هر چه تو بخواهی اما حالا چون طلیعه امر است فرمود عصای من است فرمود بینداز ببینم عصاست یا نه, نفرمود چوب را بینداز عصا را بینداز فرمود چه چیزی دستت است اگر او رسول بود این رسالت را قبلاً دریافت کرده بود عرض میکرد هر چه تو بخواهی دیگر نمیگفت عصاست فرمود بینداز ببینم چیست وقتی انداخت دید مار دمان درآمد.
تعبیر قرآن کریم درباره این عصا این است که وقتی که انداخت هِیَ ثُعْبَانٌ مُبِینٌ (1)بود یا حَیَّةٌ تَسْعَی (2)بود در بخشی از تعبیرات, نظیر همین آیه که أَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وقتی این چوب را انداخت این گویا یک مار کوچک شد «جانّ» یعنی آن مار کوچک خیلی خزنده که جست و خیز دارد خب این با ثُعبان مبین سازگار نیست. برخیها خواستند بگویند که این عصا در چند حالت به چند صورت در آمد در کوه طور یک مار کوچک بود در هنگام ارعاب فرعون ثُعبان مبین شد لذا اختلاف تعبیر برای اختلاف حالات این عصاست لکن این تام نیست همان طوری که سیدناالاستاد(رضوان الله تعالی علیه) به آن اشاره فرمودند برای اینکه اگر عبارت این بود عصا را انداخت و جانّ شد - جانّ یعنی مار کوچک خیلی پر جست و خیز - اگر تعبیر این بود ممکن بود حمل بشود بر اختلاف مورد اما تعبیر به صورت تشبیه است فرمود این مار گویا شبیه جانّ بود شبیه مار کوچک - مار کوچک خیلی پر جست و خیز است - یعنی با اینکه بدنه سنگینی دارد از نظر سرعت حرکت و جست و خیزی مثل مار کوچک است خب اگر واقعاً آنجا مار کوچک بود که تشبیه نمیکرد به مار کوچک نمیفرمود: کَأَنَّهَا جَانٌّ معلوم میشود همان مار بزرگ بود و از نظر جست و خیزی مثل مار کوچک بود (3)موسای کلیم ترسید خب اوّلین بار است دیگر, اوّلین بار است که وجود مبارک موسای کلیم میبیند چوبی به صورت اژدها در آمده خب جای ترس دارد این یک ترس مذمومی که نیست از آن صحنه فرار کرد وَلَّی مُدْبِراً به طرف پشت حرکت کرد وَلَمْ یُعَقِّبْ دوباره برنگشت این تأکید فرار است وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ این تمام شد ندا آمد یَا مُوسَی لاَ تَخَفْ این نترس یک امر تکوینی است که امنیت را ایجاد کرد و رعب را برداشت فرمود نترس, چرا؟ برهان مسئله این است: چون پیامبران نزد من نمیترسند یعنی تو رسولی رسولان نزد من نمیترسند این کبرا, پس تو هراسی نداری این نتیجه.
پرسش...
پاسخ: نه خب رسالت بعد افاضه شده قبلاً که رسالت نبود فرمود تو رسول منی قبلاً از کجا بفهمد او رسول است بعد از اینکه فرمود: إِنِّی لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ یک کبرای کلّی ذکر کرد یعنی تو «بَلَغْتَ مرتبة الرسالة» وگرنه تا اینجا که ما دلیلی بر رسالت وجود مبارک موسای کلیم نداشتیم. در سورهٴ مبارکهٴ «طه» دارد وَأَنَا اخْتَرْتُکَ بسیار خوب اما اینجا که نفرمود: وَأَنَا اخْتَرْتُکَ من تو را انتخاب کردم برای نبوّت و رسالت و ولایت و امثال ذلک [بلکه] فرمود عصا را بینداز ببینم چه در میآید عصا را انداخت دید که کَأَنَّهَا جَانٌّ خب جای ترس است دیگر از آن به بعد که رسول شد هیچ نمیترسید رسالت هم یک سِمت تکوینی است سمت اعتباری و قراردادی که نیست. فرمود: لاَ تَخَفْ چرا إِنِّی لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ یعنی «أنت مرسل و لا یخاف لدیّ المرسلون فأنت لا تخاف».
پرسش...
پاسخ: برای اینکه رسول خدا, ولیّ تکوینی است دیگر; خدای سبحان به دست این چوپ را اژدها میکند به دست این اژدها را چوب میکند خب انسان چه ترسی از کار خودش دارد. اینچنین نیست که اگر دیگری دست به عصای موسی میزد اژدها میشد اگر اوّلین و آخرین جمع میشدند دست میزدند عصا, عصا بود آن کاری که وجود مبارک ابراهیم خلیل کرد که ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِیَنَکَ سَعْیاً (1)اگر جن و انس جمع میشدند صدا میزدند اینها زنده نمیشدند این یک ابراهیم خلیل میخواهد که صدا بزند آنها زنده بشوند در همین ماجرای أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ (2)جن و انس جمع بشوند بِدَمند زنده نمیشود این یک عیسای مسیح میخواهد اگر کسی رسول شد ذات اقدس الهی فیضش را به او عطا میکند نه به نحو تفویض فرمود: خُذْهَا وَلاَ تَخَفْ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَی (3)عرض کرد چشم! گرفت, شده عصا دیگر ترسی نبود.
پرسش: چرا در مقابله با سحره دوباره ترسید؟
پاسخ: آنجا آن بیان نورانی حضرت امیر خوانده شد خطبه چهارم هست که وجود مبارک حضرت امیر فرمود این ترسی که وجود مبارک موسای کلیم در آنجا داشت ترس از عوامی و عوامفریبی بود موسای کلیم عرض کرد خدایا من که میدانم کار من معجزه است من که میدانم آن سحر است نمیشود گفت که «سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار» (1)اگر این عوامها نتوانند بین معجزه من و سحر ساحران فرق بگذارند چه کنم.
بیان نورانی حضرت امیر در این خطبه چهارم نهجالبلاغه این بود که فرمود اینکه در قرآن دارد: فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی (2)این «لَمْ یُوجِسْ مُوسَی(علیه السلام) خِیفَةً عَلَی نَفْسِهِ بَلْ أَشْفَقَ مِنْ غَلَبَةِ الْجُهَّالِ وَ دُوَلِ الضَّلالِ» خدایا! اگر اینها نتوانند بین سحر و معجزه فرق بگذارند من چه کنم؟ خدا فرمود نه خیر من کاری میکنم تو پیروز بشوی لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی (3)نفرمود بگیر, تو خودت انداختی اژدها شد وجود مبارک موسای کلیم از چه بترسد این بعد از جریان قصر فرعون بود دیگر, در قصر فرعون چه کار کرد وقتی انداخت ثعبان, ثعبان یک اژدها شد بعد دست آورد گرفت. در چنین صحنهای که وجود مبارک موسای کلیم هنوز نینداخت ترسید, از چه ترسید از سحر ترسید؟! از عصای خودش ترسید؟! عصای خودش را که نینداخت هنوز, گفت از عوامی مردم میترسم سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُو بِسِحْرٍ عَظِیمٍ (4)موسای کلیم ترسید از چه ترسید؟ از سحر ساحران ترسید؟ این - معاذ الله - از معجزه خودش ترسید؟ هنوز که عصایش را نینداخت خدا فرمود نه خیر! من این بیّنالغی را بیّنالرشد میکنم طوری که هیچ کسی نتواند اشتباه بکند لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی تو بینداز من همه اینها را رسوا میکنم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِیَ أَن بُورِکَ مَن فِی النَّارِ وَمَنْ حَوْلَهَا وَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (8 یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (9) وَأَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً وَلَمْ یُعَقِّبْ یَا مُوسَی لاَ تَخَفْ إِنِّی لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ (10) إِلَّا مَن ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ (11) وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ فِی تِسْعِ آیَاتٍ إِلَی فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْماً فَاسِقِینَ (12) فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آیَاتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ (13) وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ (14)) بعد از اینکه فرمود این حقایق قرآنی را از نزد خدای حکیم فرا میگیرید تلقّی است نه صِرف ادراک مفهومی و علم لدنّی است نه جزء علوم کسبی و حوزوی و مانند آن, معلّم هم حکیمِ علیم است آنگاه این معارف را یکی پس از دیگری ذکر فرمود که جریان نور بود به صورت نار در آمده از آن شجرهای بود که در بُقعه مبارکه بود در جانب راست آن درّه بود در کوه طور، همه اینها را ذکر فرمود. وقتی ذات اقدس الهی برای وجود مبارک موسای کلیم تجلّی کرد به موسای کلیم فرمود این حقیقتی که مشاهده میکنی یعنی مرا که میبینی من خدایم (یک) عزیز و حکیم از اوصاف من است (دو) بعد از اینکه مسئله توحید از راه شهود برای وجود مبارک موسای کلیم روشن شد خدا فرمود: وَأَلْقِ عَصَاکَ عصایی که در دست توست را القا کن وجود مبارک موسای کلیم هم القا کرد دید این ماری است که خیلی پر جست و خیز است از نظر پر جست و خیزی شبیه مار کوچک است ولی بدنه سنگینی دارد و بزرگ است فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ که از نظر جست و خیزی گویا مار کوچک است وگرنه خودش مار بزرگ بود وَلَّی مُدْبِراً از این مار فاصله گرفت و برنگشت وَلَمْ یُعَقِّبْ به سبب هراسی که برای حضرت پیش آمد چون اوّلین مار بود. ذات اقدس الهی فرمود: یَا مُوسَی لاَ تَخَفْ از مار نترس زیرا در محضر من مرسلون هیچ خوفی ندارند بالقول المطلق حذف متعلَّق مفید عموم است یعنی تو جزء مرسلونی و الآن به رسالت رسیدهای و در نزد منی و هیچ رسولی در نزد من از هیچ چیزی خائف نیست إِنِّی لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ.
پرسش...
پاسخ: بالأخره حقیقت این تجلّی که مقدور ما نیست ولی این مقدار روشن است که ذات اقدس الهی برای هر کسی به اندازه سِعه هستی او تجلّی میکند این طور نیست که کسی بالا برود خدا را آن طوری که هست به مقدار خودش بشناسد برای اینکه آن مقام, مقام تبعیض نیست که کسی نزدیک اقیانوس برود حالا که نزدیک اقیانوس شد به مقدار تشنگی از آب اقیانوس بگیرد آنجا ممکن نیست ولی هر کسی در نزد خودش خدا را به اندازه خود میشناسد یعنی ذات اقدس الهی اول انسانها را آفرید جهان را آفرید (این یک) و اینها را آینهگونه خلق کرد (دو) یعنی در نهان هر کسی چه انسان چه غیر انسان هویّت هر کسی آینه است خدای سبحان همه اشیاء را شفاف و آینهگونه آفرید؛ خدای سبحان برای همه تجلّی کرد (سه) هر موجودی خدا را به اندازه آینه خود در حوزه خود مشاهده میکند (چهار) اینکه میگویند هر کسی خدا را به اندازه خود میفهمد نه یعنی بالا میرود و به اندازه خود مقداری از خدا را درک میکند چون آنجا مقدارپذیر نیست ولی هر موجودی هر انسانی هر قلب شفافی آینه است الآن این آفتاب برای همه تجلّی میکند منتها آینه کوچک کمتر آفتاب را نشان میدهد آینه بزرگ بیشتر نشان میدهد آفتاب همان آفتاب است آفتاب تبعیض نشده آینه کوچک مقدار کمتری را از آفتاب نگرفته آینه بزرگ مقدار بیشتر از آفتاب را نگرفته آفتاب همان است که برای همه یکسان تجلّی میکند ولی چون آینهها گوناگون و مختلفاند هر آینهای به اندازه خود آفتاب را نشان میدهد اینکه میگویند هر کسی خدا را به اندازه خود میفهمد و به اندازه فهمش عبادت میکند این در مرحله نازل است نه در مرحله عالی نه اینکه هر کسی کنار دریا میرود و به اندازه تشنگی از دریا آب میگیرد آنجا جای رفتن و جای تبعیض نیست بلکه خدای سبحان اول مرایا خلق کرد یعنی مرآتها (یک) بعد برای همه یکسان تجلّی کرد (دو) آنگاه مرائی در مرایا یعنی آنچه در آینه دیده میشود به اندازه سِعه و ضیق خود آینه است (سه) آن وقت هر کسی خدا را به اندازه خود میشناسد و علم شهودی و گرایش هم دارد به او علاقهمند است بعد در موقع بحثهای حوزوی و فلسفی و کلامی برهان اقامه میکند حالا یا برهان حدوث است یا امکان ماهوی است یا امکان فقری است یا برهان صدّیقین است در این محدودهها از نظر علم حصولی تفاوتی هست ولی از نظر علم شهودی ممکن است آن کسی که یک برهان ضعیفتری اقامه کرده چون درس کمتری خوانده ولی قلب شفافتری دارد آینه قلبش بازتر باشد و خدا را بهتر بشناسد اینکه ذات اقدس الهی فرمود من دو بار به نحو منفصله مانعةالخلو که جمع را شاید, با افراد دیدار دارم یا این آقایان مهمان من هستند یا من مهمان اینها هستم همه اینها در فصل سوم یعنی منطقه فیض و وجه است نه فصل اول و دوم که منطقه ممنوعه است فرمود من دو بار در فصل سوم که فعل من است و وجه من است و فیض من است با مردم دیدار دارم یا مردم مهمان من هستند یا من مهمان مردمم اگر ماه مبارک رمضان شد اینها جزء ضیوف الرحماناند اگر به حج و عمره رفتند جزء ضیوف الرحماناند آن سرزمین آن زمین جای ضیافت است ماه مبارک رمضان این زمان جای ضیافت است اینها مهمان من هستند و اگر کسی قلب شکسته داشت من مهمان اویم «أنا عند المنکسرة قلوبهم» (1)قلب شکستهای که فقط موحّدانه بشکند کسی که مظلوم است و هیچ پناهگاهی ندارد این فقط خدا را میخواهد دیگر.
1) (1) . منیة المرید، ص 123.
این بیان نورانی حضرت سیّدالشهداء(سلام الله علیه) که در آخرین لحظه به وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیهما) فرمود: «إیّاک و ظلم مَن لا یجد علیک ناصراً الاّ الله» همین است همین سفارش را وجود مبارک امام سجاد در آخرین لحظه به امام باقر(سلام الله علیه) فرمود که امام باقر میفرماید پدرم امام سجاد فرمود, پدرم سیّدالشهداء(سلام الله علیهم اجمعین) در آخرین لحظه این را فرمود. (1)فرمود کسی که هیچ پناهگاهی غیر از خدا ندارد به او ظلم نکن همه ظلمها حرام است ولی او بالأخره میگوید الله چون دستش به هیچ جایی بند نیست یک وقت است کسی قدرت مالی دارد یا دستگاه قبیلهای دارد یا قدرتهایی دارد یا دستگاه اداری با او مربوطاند این بالأخره در عین حال که دعا میکند گوشه چشمی هم به قدرتها دارد اما کسی که هیچ پناهگاهی ندارد او فقط میگوید الله این موحّدانه میگوید خدایا این ندا را خدا پاسخ میدهد.
پرسش...
پاسخ: بالأخره یک نصاب واجب را میخواهد کمالها را فرمود درجاتش گوناگون است یک عدّه جزء ابرارند یک عدّه جزء مقرّبیناند این راه را باز گذاشته ولی مقدار لازم, مقدار ضروری و واجب یکسان است اما البته از بعضیها تکلیف بیشتری میخواهد در روایات ملاحظه فرمودید که هفتاد گناه از جاهل بخشوده میشود «قبل أن یُغفر للعالِم ذنبٌ واحد» (2)عالِم در کنار جهنم و در لبه جهنم حرکت میکند که اگر لغزید فوراً میافتد اما جاهل هفتاد متر فاصله دارد ممکن است, چند بار بیفتد و برخیزد غرض آن است که اگر کسی قلب شکستهای پیدا کرد میزبان خداست «أنا عند المنکسرة قلوبهم» (3)و اگر کسی در ماه مبارک رمضان یا در سرزمین وحی این حالت به او دست داد این هم میزبان است هم مهمان, هم ذات اقدس الهی میزبان اوست چون سرزمین وحی است یا ماه مبارک رمضان است هم او میزبان فیض خاصّ خداست چون «أنا عند المنکسرة قلوبهم» غرض آن است که کسی اینچنین نیست که بالا برود - معاذ الله - به مقدار خود از خدا چیزی بگیرد آنجا جای تبعیض نیست ولی ذات اقدس الهی با صد هزار جلوه برون آمده که من با صد هزار دیده تماشا کنم (4)ولی خب خیلیها صد هزار دیده ندارند بعضی یک دیده دارند بعضی دو دیده دارند اینجاست که هر کسی خدا را به اندازه خودش درک میکند.
فرمود من را که میبینی من اللهام إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ آنگاه توحید که روشن شد دیگر جا برای تفهیم و اینها نیست شما اگر دندانتان درد میکند دیگر میدانید دندانتان درد میکند اگر کسی بگوید آقا دستتان درد میکند میگویید این حرف را نزن من دندانم درد میکند دستم چیست؟! چیزی را که آدم با علم شهودی میبیند دیگر تردید ندارد تازه اینها در آن مرحله ضعیف از علم شهودی است اگر کسی ذات اقدس الهی را مشاهده بکند اصلاً شک ندارد جا برای شک نیست همان طوری که در بدیهیات بلکه بالاتر از بدیهیات در قضیه اوّلی شک راه ندارد این قویتر از آن است انسانی چیزی را که مشاهده میکند شکپذیر نیست بعد فرمود تو رسول منی این هم معجزه است آن هم رسالت. رسالت یک صبغهٴ اعتباری دارد و یک صبغه تکوینی دارد که باطنِ رسالت است و از آن به ولایت یاد میشود آن تکوین است اینها قرارداد است شرعی است شریعت با حوزه رسالت است اما آن که میتواند مرده را زنده کند به اذن خدا از علوم غیب باخبر است میتواند عصا را اژدها کند همه اینها بر اساس آن ولایت است فرمود: إِنِّی لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ یعنی «أنت مرسل و إنّی لا یخاف لدیّ المرسلون فأنت لا تخاف».
پرسش: این خوف حضرت موسی با خوف مذموم چه فرقی دارد؟
پاسخ: این برای اوّلین بار است این خوفی است که به ما گفتند بترس, آن خشیت است که بد است وگرنه انسان مؤمن خب از مار میترسد از عقرب میترسد از اتومبیلی که دارد تند میآید میترسد آن خشیت که مؤثِّر واقعی بداند بله انسان مؤمن از غیر خدا خشیتی ندارد اما خوف یعنی ترتیب اثر عملی کار هر عاقلی است.
فرمود: إِلَّا مَن ظَلَمَ برخیها مثل زمخشری در کشّاف و به دنبال آن جناب فخررازی با این تفکّرهای متفاوت اشعریّت و اعتزال, جبریّت و تفویضی که بین این دو نفر هست هر دو خیال کردند که این إِلَّا استثنای متّصل است با اینکه هر دو نقل کردند که قرائت «ألا» هم شده اما غالب علمای شیعه میگویند این استثنای منقطع است نه استثنای متّصل آنها گفتند که لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ مگر کسی که قبلاً ظلمی کرده باشد و بعد مثلاً توبه کرده باشد خب اگر استثنا از مرسلین باشد کدام مرسل است که سابقه ظلم دارد اینها توجیه کردند گفتند آن ترک اُولایی که بعضی از مرسلین ممکن است مرتکب بشوند نظیر جریان حضرت آدم و امثال ذلک (1)خب اولاً آن ظلم نیست و ثانیاً معصیت کبیره را که شما یقیناً میگویید اینها انجام نمیدهند اگر کسی نسبت به معصیت کبیره معصوم بود و انجام نداد خدای سبحان نسبت به معاصی صغیره وعدهٴ مغفرت داد فرمود: إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُم (2)چه رسد به ترک اُولیٰ که معصیت نیست خب معصیت کبیره را که شما میگویید یقیناً نیست معصیت صغیره هم که مورد عفو است با ترک معصیت کبیره که میگویید این هم نیست ترک اُولیٰ هم که خوفآور نیست چون درباره معاصی صغیره برای کسی که از معصیت کبیره پرهیز داشت خدا وعده مغفرت داد نسبت به ترک اُولیٰ که یقیناً خوف نیست این چه خوفی است که شما استثنا را متّصل میدانید.
مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) بعد از اینکه هر دو قول را نقل کرد فرمود: «فالأوّل هو الصحیح» (1)این استثنا, استثنای منقطع است نه استثنای متّصل خب تبیین استثنای منقطع به چیست به این است که فرمود در محضر ما مرسلین که نمیترسند غیر مرسلین اگر گناه کردند میترسند ولی برای پرهیز از خوف راه توبه باز است پس مرسلین نمیترسند تائبین هم نمیترسند یعنی راه برای نجات از خوف باز است الاّ کسی که ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً یعنی بَدَّل بعد از کار, کاری را که اگر انجام بدهد میشود حُسن بعد از اینکه معصیت کرد ظلم کرد اگر توبه کرد فَإِنِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ آن وقت کسی که مورد مغفرت و رحمت شد دیگر خائف نیست. این یک معجزه بود به عنوان عصا, معجزه دیگر فرمود: وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ دستت را در جَیْب و در گریبان بگذار و بیرون بیاور تا معلوم بشود مثل ماه میدرخشد. در بحثهای قبل بیان شد که در جِیب کسی یا جیب دیگری برکت نیست اگر برکتی هست در جَیْب و گریبان است البته جِیب فارسی است و جَیب به معنی گریبان، عربی است فرمود اگر به دنبال جیب خودت یا جیب دیگران, کیف خودت یا کیف دیگرانی در راه میمانی اگر به فکر جَیب خودت هستی طوبی لک و حُسن مآب انسان اگر شرح صدر داشت از گریبان خود از سینه خود از درون خود نور میگیرد که این بهترین برکت است وارثان موسای کلیم همین کار را میکنند اگر گفتند: «إنّ العلماءَ ورثة الأنبیاء» (2)نه یعنی عالمان هر عصری وارثان انبیای همان عصرند بلکه عالمانی که الی یوم القیامه میآیند هر کدام میتوانند سهمالإرثی از انبیای گذشته داشته باشند اینکه شما میبینید در جریان حضرت سیّدالشهداء در آن زیارت «وارث» به حضرت عرض میکنیم شما وارث آدمی وارث نوحی وارث ابراهیمی وارث موسایی وارث عیسایی نه تنها برای اینکه حضرت(سلام الله علیه) امام است بلکه هر انسانی میتواند سهمالارثی از انبیا داشته باشد این مکتبهای اینها الآن روشن و باز است دیگر. وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ اما مِنْ غَیْرِ سُوءٍ این مِنْ غَیْرِ سُوءٍ در غالب این موارد تکرار شده گاهی ممکن است دست آدم سفید بشود به سبب بیماری برص و مانند آن ولی فرمود از این قبیل نیست در جریان حضرت زکریا وقتی آن حضرت عرض کرد که من چه علامتی چه نشانی مییابم بر حقانیّت این بشارتی که دادی فرمود: أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاَثَ لَیَالٍ اما سَوِیّاً (3)سه روز زبانت بند میآید اینکه سه روز زبانت بند میآید این کلمه سَوِیّاً برای آن است که روشن بشود شما به بیماری مبتلا نمیشوی نماز میخوانی ذکر میگویی مناجات میکنی ندا داری زمزمه داری دعا داری همهاش زبانت باز است اما بخواهی با مردم حرف بزنی نمیتوانی فرمود: أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ نه «تکلّم الله» سه روز زبانت بند میآید بخواهی با مردم یک کلمه حرف بزنی زبانت بند میآید اما نقصی در زبانت نیست سَوِیّاً مستویالخِلقه هستی سالمی به دلیل اینکه این همه مناجات و ذکر و دعا و اینها را میتوانی انجام بدهی خب این کلمه سَوِیّاً در آنجا به جهت این نکته است کلمه مِنْ غَیْرِ سُوءٍ در جریان ید بیضاء که در غالب موارد تکرار میشود بر اساس این نکته است وَأَدْخِلْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ این دو معجزه در کنار معجزاتی که مجموعه اینها نُهتاست این معجزات را بگیر و به طرف فرعون و قومش برو فِی تِسْعِ آیَاتٍ إِلَی فِرْعَوْنَ وَقَوْمِهِ برای اینکه اینها از راه راست منحرف شدند «فَسَق» یعنی «خَرج عن الطریق السویّ» برو اینها را هدایت کن. فرمود این آیات، شفاف و روشن است. یک وجه درباره این معجزات است یک وجه درباره داوریهای بیجای آنها. خداوند درباره این آیات و معجزات فرمود: فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آیَاتُنَا مُبْصِرَةً یعنی آیات روشن و شفاف آن معجزهای که به حس بیاید شفاف و روشن باشد از آن به عنوان معجزه مبصره یاد میشود در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» دو جا از آیه مُبصره یاد شده است یکی درباره ناقه ثمود است که آیه 59 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود وَآتَیْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً یعنی «آیةً مبصرةً» یک چیز شفاف و روشن و حسّی چه اینکه خداوند روز و شب هر دو را آیه الهی میداند لکن روز را آیه روشن و شب را آیه تاریک میداند؛ آیه دوازده سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» این بود که وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً آن آیت و آن علامت چه علامت توحیدی چه علامت معجزه بودن و رسالت یک انسان اینها وقتی شفاف و روشن و حسّی باشد به آن میگویند آیه مبصره, وجود مبارک موسای کلیم بعد از اینکه اینها را آورد تعبیری دارد که آن تعبیر در سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» به این صورت آمده است یعنی آیه 102 سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ یعنی این آیات هم بصارتاند هم مُبصره, تعبیر به بصائر با تعبیر به مبصره هر دو یک پیام دارد یعنی آیه شفافِ روشنِ حسّی خب پس تعبیر قرآن درباره این معجزات حسّی و شفاف و روشن این است که اینها آیات مبصرهاند اینها بصائرند. در قبال این آیات مبصره در قبال این بصائر آنها میگویند این سِحْرٌ (یک) مُبِینٌ (دو) یعنی سحرِ روشن است روشن است که سحر است خب معجزه را سحر دانستن, نهایت لجاجت است دیگر. فرمود ما این آیات مبصره را آوردیم این بصائر را آوردیم فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آیَاتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هذَا سِحْرٌ (یک) مُبِینٌ (دو). منشأ این چیست؟ این کار که خب کار قبیحی است ظلم است, ظلم است برای اینکه انکار حق است, قبح فعلی دارد برای اینکه انکار حق است میشود ظلم, قبح فاعلیاش چیست چرا اینها این حرف را میزنند یک معجزه را میگویند سِحر یک معجزه حسّی را میگویند سِحر روشن، چرا این حرف را میزنند فرمود: وَجَحَدُوا بِهَا انکار کردند در حالی که وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ اینها دو صفت داشتند یکی انکار است یکی یقین با اینکه یقین دارند انکار کردند انکارشان ظلم است یقین داشتنشان که با یقین این ظلم را مرتکب شدند نشانه اعتلا و بزرگبینی و بزرگیطلبی و برتریخواهی و اینهاست منشأ ظلم عالمانه و متیقّنانه همان برتریطلبی است بنابراین آن انکار, ظلم است با استیقان که این «الف» و «سین» و «تاء» آن مبالغهٴ در یقین را میرساند مثل انسان مستکبر که شدیدتر از متکبّر است با استیقان انکار کردند منشأش بزرگبینی و عَلاَ فِی الأَرْضِ (4)و امثال ذلک است. انسان از نظر زبان ممکن است دو گونه حرف بزند هم بگوید خوب است هم بگوید بد است این دیگر لقلقه لسان است در بخش اندیشه ممکن نیست هم یقین داشته باشد که این حق است هم یقین داشته باشد این باطل است این جِدّش متمشّی نمیشود در بخش اندیشه ولی مجموع اندیشه و انگیزه این کاملاً جمع است یعنی از نظر علمی یقین دارد این حق است از نظر عملی باور نمیکند چرا برای اینکه بین نفس و علم, اراده فاصله نیست اگر مقدّمات حاصل شد مبادی حاصل شد دلیل اقامه شد چون دلیل, ضروری است انسان در برابر یک امر ضروری قرار میگیرد وقتی در برابر ضروری قرار گرفت میشود مضطر هیچ کسی نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم اگر برهانی اقامه شد که فلان شیء حق است این یقیناً میفهمد که حق است زیرا بین نفس و علم, اراده فاصله نیست انسان مضطر است میفهمد بله, دیگر کسی نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم اما بین نفس و ایمان, اراده فاصله است قبلاً گذشت که ما یک عقد داریم یک عقیده, عقد آن گِرهای است که بین موضوع و محمول برقرار میشود که در فارسی از آن گِره به «است» یاد میکنند در عربی به «هو» یاد میکنند میگویند «زید ایستاده است» یا «زیدٌ هو قائم» این «هو» به منزله گِرهی است که موضوع و محمول را به هم بند میکند این میشود عقد اما عصاره این قضیه را کسی بخواهد به جان خود گِره بزند یعنی معتقد بشود اینجا عزم و اراده لازم است بین نفس و عصاره قضیه, اراده فاصله است انسان ممکن است مطلبی که صددرصد از نظر علمی ثابت شد قبول نکند این طور نیست که حالا اگر چیزی مسلّم ثابت شد قبول میکند اینکه میبینید دوتا طلبه وقتی دارند سیوطی مباحثه میکنند در گوشه حجره با اینکه برای این یکی روشن شد که حق با دیگری است این تا آخر دارد لجبازی میکند که من هم میخواستم همین را بگویم این اگر با این وضع - معاذ الله - وارد اجتماع بشود چه در میآید خدا میداند از همان اول انسان باید مواظب باشد دیگر یعنی بین نفس و ایمان, اراده فاصله است ما باید مرز اراده, اخلاص, نیّت, قصد همه اینها را کاملاً جدا کنیم این همه سفارش میکنند به مراقبت برای همین است وگرنه فهمیدن, چیز مبتذلی است این همه علم در عالم هست آنکه مشکل را حل میکند ایمان است انسان بعد از اینکه فهمید کاملاً میتواند ایمان بیاورد کاملاً میتواند ایمان نیاورد زیرا بین نفس و ایمان, اراده فاصله است. وجود مبارک موسای کلیم فرمود برای تو صددرصد روشن شد که اینها معجزه است اینها قبول نکردند خدا هم میفرماید: وَجَحَدُوا بِهَا اما نه «تَیَقَّنَت» وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ چرا؟ چون عُلُوّاً تمام مشکل به سبب همان عُلُوّاً است بنابراین اگر شیطان کسی را در بخش انگیزه یعنی عقل عملی که «ما عُبِد به الرحمن واکتسب به الجِنان» (5)به بند کشید و زنجیری کرد خب این تابع شیطان است.
در بحثهای قبلی داشتیم این مثال را ما نباید فراموش بکنیم یا کم بگیریم ما از نظر بدن چهار قسم هستیم از نظر روح هم همین چهار قسم را داریم ما از نظر بدن یک مجاری ادراکی داریم یعنی چشم و گوشی داریم که با آن درک میکنیم دست و پایی داریم که با آن حرکت میکنیم اگر کسی مجاری ادراکی و تحریکیاش هر دو سالم باشد این مار و عقرب را میبیند و فرار هم میکند اما اگر در اثر نبرد با بیگانه, دشمن بیگانه دست و پای او را به زنجیر بست این مار و عقرب را میبیند اما قدرت فرار ندارد اینها که معتادند بیش از دیگران و پیش از دیگران این خطر کارتن و کارتنخوابی و جدول و جدولخوابی را بلدند شما هم بخواهی او را نصیحت کنی بازگو کنی خطر اعتیاد را بگویی اینکه هر روز با این خطر روبهروست بهتر از دیگران بلد است آن ارادهای که باید تصمیم بگیرد آن زنجیری است آن را باید باز کرد مثل کسی که مار و عقرب را به خوبی میبیند ولی چون دست و پایش زنجیری است نمیتواند فرار کند حالا شما تلسکوپ بده میکرسکوپ بده دوربین بده عینک بده این در دید مشکلی ندارد این در علم مشکلی ندارد عالِم بیعمل مشکلش همین است شما پشتسر هم آیه بخوان پشتسر هم روایت بخوان این مشکل علمی ندارد مشکل عملی دارد یعنی ارادهاش ضعیف است.
پرسش: تذکر برای چیست؟
پاسخ: تذکّر برای اینکه این اراده را تقویت کند نه برای اینکه علم را, تذکر است نه تعلیم.
پرسش: بعضی روایات دارد: «لو عَلِموا محاسنَ کلامِنا لَاتَّبَعونا». (1)
پاسخ: بله, آن برای جاهلان است جاهل خب بله کسی که نمیداند این در معرض اشتباه است با یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (2)حل میشود اما مشکل ما در عالم بیعمل است الآن این معتادها مشکل علمی ندارند علمایی که متأسفانه کجراهه میروند مشکل علمی ندارند اینها که در اداراتاند با رومیزی و زیرمیزی مشکل ایجاد میکنند اینها مشکل علمی ندارند مشکل, مشکل عملی است این مشکل عملی را با تذکّر با یُزَکِّیهِمْ با کارهایی که اراده را تقویت میکند باید حل کرد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آیَاتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ (13 وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ (14) وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ عِلْماً وَقَالاَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ (15) وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ(16)) برخی از مطالبی که مربوط به گذشتههاست عنایت بشود یکی اینکه خدای سبحان هدف خلقت انسان و جن را عبادت بیان کرده که البته هدف مخلوق این است نه هدف خالق که فرمود: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (3)بنابراین فرشته در این بخش داخل نیست زیرا معصوم بودن آنها منزّه بودن آنها از زاد و ولد و مرگ و میر و امثال ذلک باعث شد که در این بحث و تقسیم راه پیدا نکنند بنابراین اگر برای فرشته شریعتی بود, آنها هم یک وحی و نبوّت و رسالت میداشتند آنها هم یک بهشت و جهنم میداشتند آنها هم یک دستگاه قضایی میداشتند و مانند آن, چنین چیزی برای فرشته نقل نشده فقط برای جن و انس نقل شده.
مطلب دوم این است که به استناد همین اصل جامع جریان امر فرشتهها به سجود بر ملائکه نمیتواند یک امر تشریعی اینچنینی باشد اما آنچه برای حضرت آدم(سلام الله علیه) اتفاق افتاد در جریان ورود به بهشت و تعبیر به عصیان و غوا و امثال ذلک اینها چون قبل از هبوط به زمین است و در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» و همچنین سورهٴ «طه» بیان فرمود وقتی وارد زمین شدید شریعت میآید وقتی به زمین فرود آمدید فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً (1)کذا و کذا معلوم میشود قبل از هبوط شریعتی نبود وقتی از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) سؤال میکنند که این درختِ مَنهیعنها چه چیزی بود چون بعضی میگویند که مثلاً خوشه گندم بود بعضی میگویند انگور بود بالأخره کدام یک از این اخبار درست است حضرت فرمود همهاش درست است برای اینکه درخت بهشت اینچنین نیست که اگر درخت انگور باشد گندم ندهد یا اگر خوشه گندم بود انگور ندهد (2)هر چه را بهشتی خواست خواهد داد معلوم میشود چنین بهشتی است.
در بهشت سخن از امر نیست سخن از نهی نیست سخن از عصیان نیست چون لَا لَغْوٌ فِیهَا وَلاَ تَأْثِیمٌ (3)این بهشتی که امام رضا(سلام الله علیه) تبیین فرمود, فرمود بهشت جایی است که یک درخت هر چه بهشتی بخواهد میدهد نه اینکه فقط انگور, انگور میدهد خوشه گندم, گندم میدهد خب چنین جایی جا برای شیطان نیست جا برای معصیت نیست جا برای امر نیست جا برای نهی نیست جا برای عصیان نیست اگر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) و بعضی از بزرگان دیگر این را بر تمثیل حمل کردند بر اساس ضوابط و شواهد عامّه قرآنی بود آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» دارد این است وقتی وارد زمین شدید نبوّت میآید آیهٴ 38 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» این است قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً آنگاه فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ مشابه این در سورهٴ مبارکهٴ «طه» هم آمده است در سورهٴ «طه» بعد از اینکه در آیهٴ 117 فرمود: فَقُلْنَا یَا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَلِزَوْجِکَ فَلاَ یُخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَی بعد فرمود شیطان وسوسه کرد بعد در آیه 121 فرمود: فَأَکَلاَ مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا آنگاه در آیهٴ 123 میفرماید: قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعاً بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَایَ فَلاَ یَضِلُّ وَلاَ یَشْقیٰ اگر شریعتی آمد دستوری آمد هر کس قبول کرد حکمش کذا هر کس نکول کرد حکمش کذا پس معلوم میشود قبلاً شریعتی در کار نبود وقتی شریعت در کار نبود ناچاریم امر و نهی و عصیان و طغی و غوا و اینها را مناسب با همان عالم معنا بکنیم.
مطلب بعدی آن است که اگر در این بخش فرمود شما مواظب باشید و عصیان نکنید ناظر به آن بحثهای قبلی است میماند مطلبی که مربوط به برهان و ایمان آوردن است انسان وقتی بخواهد ایمان بیاورد یک ایمان معقول و مقبول علی اقسامٍ یا بر اساس مشاهدات است چیزی را شهود میکند و ایمان میآورد خب این «علی بیّنةٍ مِن ربّه» است یا بر اساس برهان دقیق عقلی است که ثابت میکند جهان خدایی دارد و واحد است به او ایمان میآورد این «علی بیّنةٍ مِن ربّه» است یا بر اساس شهود عرفانی نیست بر اساس برهان تفصیلی نیست ولی بر اساس برهان اجمالی است مثل قول معصوم این بیان روشن مرحوم صدرالمتألّهین در جلد نُه اسفار همین است که قول معصوم(سلام الله علیه) میتواند حدّ وسط برهان قرار بگیرد (1)اگر کسی در محضر امام معصوم(سلام الله علیه) نشسته است کسی هم نیست احتمال تقیّه هم نیست وجود مبارک امام معصوم هر مطلبی بفرماید درباره فروع دین که این بیّنالرشد است درباره اصول دین هم بیّنالرشد است اگر او درباره خدا, قیامت, وحی, نبوّت هر چه بفرماید این حجّت بالغه الهی است این با برهان فلسفی فرقی ندارد برای اینکه انسان به برهان عصمت یقین دارد این گوینده حق میگوید یقین دارد صدق میگوید خب به واقعیت یقین پیدا میکند, وقتی به واقعیّت یقین پیدا کرد به او ایمان میآورد قول معصوم میتواند حدّ وسط برهان قرار بگیرد در عقاید منتها کسی که در محضر امام(سلام الله علیه) باشد خب فیض خاص دارد اگر نشد, روایتی بود متواتر سنداً و نصّ بود دلالتاً این هم کار حضور معصوم را میکند اگر متواتر نبود خبر واحد بود ولی دلالتاً نصّ بود و سنداً محفوف به قرائن قطعی بود این هم کار متواتر را میکند و کار برهان فلسفی را میکند اگر نص نبود ظاهر بود و سنداً هم قطعی نبود این مظنّهای میآورد منتها مظنّه در اصول دین معتبر نیست خب پس یا سند ایمان, شهود است نظیر آنکه اُویس قَرن ندیده ایمان آورده اینکه برهان اقامه نکرده اینکه وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «إنّی لأجدُ نَفَس الرحمن مِن جانب یَمن» (2)این است او که دلیل فلسفی و کلامی اقامه نکرده که خب این را بر اساس مشاهدات باطنی یافت و پذیرفت اگر کسی برهان عقلی اقامه کند بعد ایمان بیاورد این هم معقول است و هم مقبول اگر کسی قول معصوم را داشته باشد به احد انحای ثلاثه که یاد شد یا در حضور معصوم باشد یا خبر واحد محفوف به قرینه قطعیه باشد یا خبر متواتری که سنداً و دلالتاً تام است باشد این برهانی است معقول و مقبول اگر نشد یا تقلید است که ایمان باطلی است یا یک ایمان روانی است برخیها حرف گذشتگان را حجّت میدانند این هم منطق نیست بازگشتش به قطع روانی است نظیر قطع قطّاع که قطع معرفتشناسی نیست روانشناسی است یک ایمان معرفتشناسی نیست بلکه روانشناسی است و مانند آن اما در هیچ جای فلسفه نیامده که تصدیق نظری همان ایمان است اگر در حکمت متعالیه در فرمایش صدرالمتألّهین یا دیگران آمده که ایمان, تصدیق است این تصدیقِ عملی است نه تصدیق علمی یعنی آنچه انسان با بخش اندیشه و عقل نظری بین موضوع و محمول گِره زد و تصدیق کرد که گفت الف, باء است یک تصدیق دیگر بکند که من هم قبول دارم عصاره این قضیه را به جان خود گره بزند که این تصدیق میشود ایمان و این عمل است «آمنّا وصدّقنا» این «آمنّا وصدّقنا» تصدیق عملی است یعنی «قَبِلنا, تقبّلنا» نه «جزمنا» بلکه «عَزمنا» و مانند آن این عصاره فرق اینها.
اما در بیان اینکه وجود مبارک هارون در کوه طور همراه موسای کلیم بود یا نه این دلیل میخواهد برای اینکه وجود مبارک موسای کلیم تنها رفته بود به مدین و با عائله از مدین برگشت از محضر شعیب برگشت دیگر برادرش هارون در این صحنهها نبود وقتی که در کوه طور به وجود مبارک موسای کلیم این وحی فرستاده شد که شما پیغمبرید فرمود خب برادر من را هم وزیر من قرار بدهید که این مسئولیت را قبول بکنم.
در جریان موسای کلیم فرمود: إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (1)آنجایی که باید وجود مبارک موسای کلیم را بفرستد میفرماید: اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی (2)اما قبل از آن وقتی خودش را میخواهد معرفی کند میفرماید من عزیزم نفوذناپذیرم (یک) و کار من هم حکیمانه است (دو) اما با وجود این نفوذناپذیری و قدرت و اقتدار بیکران هرگز بر خلاف رحمت کار نمیکنم رحیمم (سه) با این اوصاف خودش را به وجود مبارک موسای کلیم معرفی کرد اینچنین نیست که حالا موسی(سلام الله علیه) را با عصا فرستاده برای فرعون بگوید برو «إنّی منتقمٌ» خیر, حتی برای فرعون هم که پیام میفرستد میفرماید: فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی (3)خدا نمیخواهد فرعون هم به جهنم برود خدا میخواهد فرعون را هم هدایت کند فرمود آرام بگویید نصیحت کنید بلکه برگردد خب حالا اگر برنگشت ما صبر میکنیم راه برای توبه باز است اگر توبه هم نکرد آن وقت به دریا میگوییم بگیر فرصت که هست بنابراین اول که انسان با تشر وارد نمیشود اول با رحمت و رأفت و فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی وارد میشود فرمود این طور بگویید بلکه برگردد فرصت هم بدهید مهلت هم بدهید تا آخرها وقتی نشد فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ (4)اینها همه را ریختیم در دریا فرصت که هست اما مهلت به اندازه کافی و بیش از حدّ توقّع.
اما جریان استثنا که فرمود: لاَ تَخَفْ إنّی لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ ٭ إِلَّا مَن ظَلَمَ (1)این سه جمله است دو جمله نیست ما یک مستثنیٰمنه داریم یک مستثنا داریم یک راه توبه, فرمود: لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ مرسلون نزد من نمیترسند این یک این مستثنیٰمنه, مستثنایش إِلَّا مَن ظَلَمَ اگر کسی ظلم کرد یقیناً میترسد سوم نه مستثناست نه مستثنیٰمنه حالا اگر کسی ظلم کرد همیشه باید محروم بشود یا راه بازگشت باز است فرمود ظالمین هم اگر برگردند ما راهشان میدهیم این دیگر مربوط به مستثنا نیست تا کسی بگوید خب شما گفتید مستثنا که خارج از مستثنیٰمنه است اینجا که مستثنا داخل در مستثنیٰمنه است برای اینکه إِلَّا مَن ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ (2)هم که شده لاَ یَخَافُ خیر این سومی یعنی سومی است این سومی نه مستثنیٰمنه است نه مستثنا اوّلی مستثنیٰمنه است لاَ یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ دومی مستثناست إِلَّا مَن ظَلَمَ خب ظالم میترسد باید هم بترسد حالا قضیه سوم, جمله سوم که نه مستثنیٰمنه است نه مستثنا اگر کسی ظالم شد محکوم به خوف شد باید همیشه بترسد یا راهحل هست قرآن چون کتاب هدایت است راهحل هم نشانمان میدهد فرمود ظالم هم اگر برگردد ما راهش میدهیم اما در جریان وجود مبارک موسای کلیم همزمان دو مطلب را به او ارائه کرد یکی ترک خوف یکی اعطای رسالت اینکه فرمود نترس یک وقت است انسان به دیگری میگوید نترس به او وعده میدهد و او را امیدوار میکند و تَشجیع میکند تا حدودی در او اثر دارد یک وقت با همین جمله در نظام تکوین نفی خوف میکند ذات اقدس الهی با همین جمله هم اعطای رسالت کرد هم خوفزدایی کرد فرمود نترس زیرا پیامبران نمیترسند یعنی تو از مرسلین هستی. فرمود این کارها را انجام بده و برو به طرف فرعون رفت و در آن صحنه اعلام کرد که در جریان سورهٴ مبارکهٴ «طه» مبسوطاً گذشت بعد فرمود: فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ پایانش هم ببین و پایانش هم در بخشی از سوَر قبلی گذشت بخشی هم خواهد آمد. در این سوره برای اینکه روشن بشود پایان مفسدین چه خواهد بود جریان حضرت داوود و سلیمان و بخشی از انبیا را نقل میکند فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ عِلْماً این تنوین عِلْماً برای تفخیم و تعظیم است یعنی علم ویژهای ما به اینها دادیم گرچه خب اصلِ علم را خدای سبحان به خیلیها داده است اما علم ویژهای که مربوط به این دو پیامبر بزرگوار است با کلمه عِلْماً یعنی با این تنوین خاص بیان کرد. وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ عِلْماً وَقَالاَ اینها شاکرانه عرض کردند خدایا تو را شکر میکنیم که این علم ویژه را به ما دادی وَقَالاَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ ما را تنها بر بندگان کافر و منافق و ملحد و امثال ذلک برتری نداد آنها که حساب دیگری دارند ما را بر بسیاری از بندگان خاصّ خودش برتری داد چون خدا فرمود: یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ (3)خدای سبحان مؤمنان عالِم را انبیا را و مانند آن را که از علم خاص برخوردار کرد برتری داد یک علم خاص به ما داد که مایه فضیلت ما بر دیگران شد ما باید بیش از دیگران شاکر باشیم الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ آن عِلْماً چه علمی است که با تنوین تَنکیر و تفخیم بیان شده که وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ عِلْماً این را در سه طایفه از آیات مشخص فرمود یک طایفه مربوط به خصوص حضرت داوود است یک طایفه مربوط به خصوص حضرت سلیمان است یک طایفه هم مشترک بین داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) است آن طایفهای که مشترک بین داوود و سلیمان است یکی از آنها همینجا محلّ بحث است که اینجا فرمود: وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ عِلْماً در بخشی از سوَر نظیر سورهٴ مبارکهٴ «ص» جریان داوود را ذکر کرد فرمود: اصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ این دارای قدرت بود «اَید» یعنی قوّت, تأیید یعنی تقویت, أیْد یعنی قدرت, تأیید یعنی مقتدر کردن ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ چندین بار شبانهروز اُوب و رجوع و بازگشت به درگاه ما دارد إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ (4)ما سلسله کوهها را مسخّر کردیم به کوهها دستور دادیم در نماز جماعت داوود شرکت کنید با او نماز جماعت بخوانید یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ (5)در مناجات او در دعای او در تضرّع او در ناله و لابهٴ داوود شما هم شرکت کنید یک دعای «ندبه» عمومی تشکیل بدهید ندبه یعنی همان ناله إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالْإِشْرَاقِ (6)برای اینکه ما گفتیم یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ اینها هم در صبح و شام در نماز جماعت او شرکت میکردند در دعای او شرکت میکردند وقتی وجود مبارک داوود نماز میخواند سلسله جبال هم با او نماز میخواندند دعا میکرد سلسله جبال هم با او دعا میکردند این علم خاصّی که ذات اقدس الهی به داوود داد بعد فرمود: وَالطَّیْرَ مَحْشُورَةً یعنی برای داوود(سلام الله علیه) ما طیر را جمع کردیم همان طوری که برای سلیمان جمع کردیم کُلٌّ لَّهُ أَوَّابٌ همهشان به پیشگاه او برمیگردند اوب و رجوع دارند آبَ یعنی «رَجَع» وَشَدَدْنَا مُلْکَهُ وَآتَیْنَاهُ الْحِکْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ (7)این سرفصلی است برای قصّهای که در سورهٴ «ص» درباره خصوص جریان حضرت داوود ذکر میکند. در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» هم بخشی از جریانی که مربوط به این خاندان بزرگوار است ذکر فرمود آیه 78 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این است وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ ٭ فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ اینجا ظهور دارد در جریان حضرت سلیمان در سورهٴ «ص» ظهور دارد در جریان حضرت داوود(سلام الله علیهما) اما وَکُلّاً آتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ (یک) وَالطَّیْرَ (دو) یعنی «سخّرنا معه الطیر» (دو) وَکُنَّا فَاعِلِینَ ما این کارها را انجام دادیم و میدهیم. در جریان این منطقالطیری که وجود مبارک سلیمان بیان کردند که وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ که فرمودند ما منطق طیر را آموختیم به ما تعلیم دادند, ما خیال میکنیم انسان, حیوان ناطق است این ناطق را فصلِ قریب انسان قرار میدهیم برخیها این را اصلاً در ردیف جنس قرار میدهند در ردیف فصول نیست بر فرض در ردیف فصول باشد فصل بعید است نه فصل قریب, اگر فرمود خدا همه اشیا را ناطق قرار داد پس «کلّ شیء ناطقٌ» اگر از جلود در قیامت سؤال بکنند که لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (8)معلوم میشود «کلّ شیء ناطق, کلّ موجود ناطق» آن وقت این در ردیف جنس قرار میگیرد بر فرض در ردیف فصل باشد در فصلهای بعید است نه فصل قریب انسانیّت انسان را باید در جای دیگر جستجو کرد در حرف زدنها نیست الآن شما تفسیر زمخشری که نگاه کنید تقریباً نصف صفحه سخن پرندهها را ایشان از زبان وجود مبارک سلیمان نقل کرده است. (9)خب خیلیها ناطقاند نه تنها پرندهها ناطقاند کلّ شیء ناطق است اگر أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ معلوم میشود انسانیّت انسان را باید جای دیگر جستجو کرد انسان چیز دیگر است اگر ما نطق دیگران را نفهمیم معنایش این نیست که فقط ما حرف میزنیم شاید آنها هم اصلاً ندانند که ما ناطقیم بلبلها وقتی به هم رسیدند خواستند بگویند «بلبل ما هو؟» میگویند «حیوانٌ ناطق» از نطق ما خبر ندارند که ممکن است خبر داشته باشند به عنایتهایی نظیر هدهد که خیلی از چیزها را گفته آیا این هدهد چون در محضر سلیمان(سلام الله علیه) بود این برهان عقلی را اقامه کرد که کمتر این برهان را توده مردم میتوانند ادراک کنند یا نه هدهدها میتوانند به این حد برسند خب وقتی وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) که بحثش خواهد آمد این را فرستاد به دنبال آن ملکه صبا او گفت: وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ بعد برهان اقامه میکند که أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (10)اینها چرا شمسآفرین را عبادت نمیکنند چرا به سراغ شمس میروند این حرف, حرف یک آدم عادی که نیست وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ خب چرا خدا را عبادت نمیکنند چرا در برابر شمس خاضع و خاشعاند خب آیا این حرف را حیوانات دیگر هم میفهمند کما احتمله سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) (11)یا خصوص این هدهد در اثر تعلیم سلیمان بود به اینجا رسید ولی بالأخره حیوانات اگر تربیت بشوند به اینجا میرسند پس این اختصاصی به انسان ندارد انسانیّت انسان را در جای دیگر جستجو میکنند اینکه گاهی گفته میشود ممکن است مشاهدات انسانها خطا در بیاید مثل انسانی که عمل کرده عطش دارد خب این عطش را با علم حضوری مییابد با علم حصولی که نمییابد ولی این عطش, عطش کاذب است ما از کجا بفهمیم عرفا حالتی که مشاهده میکنند یا - معاذ الله - بالاتر از عرفا انبیا و اولیا حالتهایی که مشاهده میکنند با علم حضوری مییابند با علم شهودی مییابند شاید خطا باشد غافل از اینکه همان طوری که در نظام تکوین حقایقی هست به نام محکمات, متشابهاتی هست که در سایه آن محکمات حل میشود در کتاب تدوین الهی یعنی در قرآن محکماتی هست و متشابهاتی این متشابهات را باید با آن محکمات حل کرد در دستگاه هویّت انسانی هم بشرح ایضاً محکماتی هست و متشابهاتی اگر دو نفر بیمار بشوند هر دو را ببرند در اتاق عمل هر دو را عمل بکنند یکی طبیب باشد یکی غیر طبیب آن طبیب میفهمد این حالتی که دارد شبیه عطش است نه عطش, آن کسی که درسخوانده نیست و آشنا نیست خیال میکند این عطش است این عطش نیست این شبیه عطش است نه عطش این کسی که متشابه را به محکم ارجاع میدهد آن طبیبِ درسخوانده است آن عارفِ کارآزموده متشابه حالت را با خود حالت فرق میگذارد آن کسی که از راه رسیده بله ممکن است امر برای او اشتباه بشود هرگز یک طبیب درسخوانده شبیه عطش را عطش نمیداند میگوید من این حالتی که الآن دارم بیشباهت به عطش نیست ولی این دستگاه دروغ نمیگوید یعنی روده, معده, دستگاه گوارش حق است و صدق است و بلاریب هرگز یک چیز بیجا نمیخواهد برای اینکه چیزی که او را بخواهد از بین ببرد که نمیخواهد منتها حالتی دارد این حالت شبیه عطش است من باید این حالت را درمان بکنم آن کسی که متشابهشناس نیست شبیهشناس نیست امر بر او مشتبِه میشود خیال میکند عطشان است بنابراین اگر تشابهی هست اشتباه کردن هست برای کسی است که گرفتار مشتابهات نظام درونی است و از محکمات نظام هویّت خود بیخبر است و عارفی که متشابه در او اثر کند سالک ابتدایی است این راهنما میخواهد اینکه میگویند «بیپیر مرو» (12)همین است اینکه میگویند بدون استاد نمیشود همین است در کارهای درس و بحث و اینها یک سلسله مفاهیمی است که انسان پیش میرود اما در جریان سیر و سلوک حالتهایی است که انسان واقعاً تشخیص نمیدهد که این حالت چیست پیام این حالت چیست کسی باید باشد دست آدم را بگیرد. به هر تقدیر گاهی انسان حالات خاصّ خودش را مشاهده میکند و چون محکماتش را نمیشناسد متشابهات را نمیشناسد خیال میکند این عبادت است وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (13)نه اینکه علمِ حضوری اشتباه بکند علم حضوری اشتباه نمیکند او در تفسیر علم حضوری گرفتار اشتباه است آن حالتی که میبیند واقعاً همان حالت است منتها این حالت آیا عطش است یا شبیه عطش او را متوجّه نیست خیال میکند عطش است آب میخواهد در حالی که اگر آب به آن برسد آسیب میبیند بنابراین عارفی که کارآزموده است این حالتها را کاملاً ارزیابی میکند متشابهات را به محکمات عرفان ارجاع میدهد و میفهمد در چه مقطع است آن که سالک مبتدی است این است اینکه گفتند «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها» (14)برای همین است که اول یک حالت شفاف و روشنی نصیب انسان میشود بعد وقتی بخواهد راه بیفتد لنگان لنگان راه میافتد این مجذوب سالک همین است یک وقت انسان در تشییع شهیدی در عیادت بیماری یا مانند اینها حالی به او دست میدهد وقتی حالی به او دست داد آسان تصمیم میگیرد که به راه بیفتد این آسان است دیگر, اگر یک کار خلافی میکرد به آسانی تصمیم میگیرد ترک کند این عاشقانه وارد شد و خیلی هم به سهولت و آسانی تصمیم گرفت اما بقیه راه را باید لنگان لنگان برود این است که «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها» آنهایی که سالک محضاند هیچ وقت تصمیم آسان نمیگیرند از همان اول با دشواری لنگان لنگان هستند تا آخر، این سالکِ محض است اما آن مجذوبِ سالک اول به آسانی وارد میشود بعد با دشواری روبهرو میشود اما آنها که مجذوب محضاند همیشه راحتاند وجود مبارک حضرت امیر مجذوب محض است این طور نیست که حضرت به سختی با مبارزه با نفس و جهاد نفس مثلاً اینها را گذاشته باشد کنار این طور نیست مجذوبِ محض همیشه راحت است که عشق آسان نمود اول, که عشق آسان نمود وسط, که عشق آسان نمود آخر. سالک محض همیشه در مشکلات است برای اینکه این راه, راه سخت است که افتاد مشکلها در اول, افتاد مشکلها در وسط, افتاد مشکلها در آخر. مجذوب سالک «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها» سالک مجذوب که اول دشواریهاست بعد که عشق آسان نمود آخر, اگر آخرها عشق دستش را بگیرد دیگر به آسانی حرکت میکند غرض این است که اگر کسی سالک باشد متشابهنشناس باشد خیال میکند این عطش است یا خیال میکند این واقعیّتی است همیشه انسان، نیازمند به استاد کامل و ماهر و دستگیر است. این عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ معنایش این است پس مسئله نطق در اثر کثرت استعمال انصراف پیدا میکند وگرنه آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» آمده است که به جنودشان میگویند لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا آنها میگویند: أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ خب معلوم میشود کلّ شیء ناطق است دیگر آیه 21 سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» این است وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ پس «کلّ شیء ناطق» وَهُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ.
1) (11) . سورهٴ نمل, آیات 10 و 11.
2) (12) . سورهٴ نمل, آیهٴ 11.
3) (13) . سورهٴ مجادله, آیهٴ 11.
4) (14) . سورهٴ ص, آیات 17 و 18.
5) (15) . سورهٴ سبأ, آیهٴ 10.
6) (16) . سورهٴ ص, آیهٴ 18.
7) (17) . سورهٴ ص, آیات 19 و 20.
8) (18) . سورهٴ فصلت, آیهٴ 21.
9) (19) . الکشاف, ج3, ص353 و 354.
10) (20) . سورهٴ نمل, آیات 24 و 25.
11) (21) . المیزان, ج15, ص350 و 351.
12) (22) . دیوان حافظ.
13) (23) . سورهٴ کهف, آیهٴ 104.
14) (24) . دیوان حافظ, غزل 1.
مطلب بعدی آن است که شیء اعمّ المفاهیم است (یک) کل وقتی که روی این آمده برای حفظ تعمیم اوست (دو) اینجا که فرمود: أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ یعنی کلّ شیء ناطق است برای اینکه إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (1)منتها دیگران متوجه نمیشوند لکن در جریان قصّه سلیمان(سلام الله علیه) دو جا کلمه کُلِّ شَیْءٍ آمده این معلوم میشود کُلِّ شَیْءٍ مقطعی و موسِمی است نه کُلَّ شَیْءٍ که در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» است وجود مبارک سلیمان فرمود خدا کلّ شیء را به ما داد یعنی برای اداره حکومت این منطقه هر چه لازم بود به ما داد به آنجایی که مربوط به حکومت حضرت سلیمان نیست مربوط به آسمان است مربوط به منطقههای دیگر است که کاری ندارد یا درباره ملکه سبا دارد أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ (2)این کلمه شَیْءٍ آمده کلمه کُلِّ هم آمده یعنی آنچه لازمهٴ اداره مردم یمن بود این ملکه سبا داشت نه اینکه أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ, کُلِّ شَیْءٍ نظیر کُلَّ شَیْءٍ سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» باشد که أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ بنابراین این کُلِّ شَیْءٍ که در موارد گوناگون در قرآن کریم آمده همه جا به یک معنا نیست در اینجا هم یعنی آیه شانزده سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که دارد وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ این کُلِّ شَیْءٍ یعنی کُلِّ شَیْءٍ که بتواند کشور را اداره کند در جریان ارث مستحضرید که نبوّت ارثی نیست مال هم درست است که ارثی است اما ارثِ مال هم چیزی نیست که خدا در قرآن به صورت وحی بیان کند خب هر پسری از پدرش مال را ارث میبرد نه مسئله نبوّت است چون نبوّت ارثی نیست نه مسئله مال است چون مال را هر پسری از پدر ارث میبرد اما سلطنت و مدیریت و اداره کشور و اینها در بین فرزندان داوود به سلیمان(سلام الله علیه) رسید که فرمود: وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ پس ارث, ارث نبوّت نیست چون نبوّت ارثی نیست نبوّت کسبی نیست اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (3)مال, ارثی است اما نیازی به وحی نیست برای اینکه هر پسری از پدر ارث میبرد اما مسئله مدیریت و حکومت بر پرندهها و حکومت بر حیوانات و حکومت بر کلّ جامعه این یک مقام ویژهای است که قابل ارث است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ عِلْماً وَقَالاَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ (15 وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ (16) وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (17) حَتَّی إِذَا أَتَوْا عَلَی وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (18) فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ (19) وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقَالَ مَا لِیَ لاَ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ (20)) بعد از اینکه در صدر این سورهٴ مبارکه عظمت و اهمیّت وحی و نبوّت را ذکر فرمود, قصص برخی از انبیا(علیهم السلام) را در این سوره مطرح کرد اوّلین بخش بعد از جریان حضرت موسای کلیم جریان حضرت داوود و سلیمان است به این دو بزرگوار نعمتهای فراوانی عطا کرد ولی مهمترین نعمت مسئله علم است لذا وجود مبارک داوود و سلیمان گفتند خدا را شکر که به ما علم عطا کرد و قرآن هم جریان علم را اول مطرح فرمود وَلَقَدْ آتَیْنَا دَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ عِلْماً که در بحث دیروز اشاره شد این تنوین علم نشانهٴ تفخیم و تعظیم علم ویژه است و این دو بزرگوار خدا را شکر کردند که در علم بر بسیاری از مؤمنین اینها را فضیلت داد. وَقَالاَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ این تفضیل را هم با ذکر مُلک و علم فرمود این فضلِ مبین است اول علم بعد در کنارش آن قدرت سلطه بر جن و انس و طیر بعد فرمود این همان فضل مبینی است که ما گفتیم فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ.
پرسش...
پاسخ: برای اینکه خیلی از انبیا بودند که آنها هم همین را داشتند دیگر, اینچنین نیست که بر همه مؤمنین حتی ائمه و امثال ذلک فضیلت داشته باشند بر کثیر از مؤمنین فضیلت دارند.
خب وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ که اینجا منظور همان ارث سلطنت و حکومت و امثال ذلک است وگرنه ارثِ مال خب برای هر فرزندی نسبت به پدرش هست ارث نبوّت که درست نیست چون اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (1)نبوّت ارثی نیست آنچه میتواند باشد این است که در بین فرزندان داوود حضرت سلیمان به این سِمت رسیده است.
فرمود: وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ جناب فخررازی در جریان عُلِّمْنَا دو احتمال داد یکی اینکه وجود مبارک سلیمان از خودش و از پدرش خبر میدهد که عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْر یعنی خدای سبحان ما را از منطق طیر باخبر کرد که این میشود متکلّم معالغیر, احتمال دومش این است که گفتند این نون, نون واحد مطاع است تعبیر ایشان این است که نون در عُلِّمْنَا نون واحد مطاع یعنی آن شخصی که یک نفر است ولی مورد اطاعت مملکت است او میتواند به جای «إنّی», «إنّا» بگوید, به جای «عُلِّمتُ», «عُلّمنا» بگوید (2)این را میگویند نونِ واحد مطاع، خب این تعبیر ایشان است. ولی خب همان اوّلی که برای داوود و سلیمان هر دو است آن اُولاست.
مطلب مهم در جریان منطق طیر است پرندهها و همچنین حیوانات اینها حالاتی دارند شبیه حالات انسان گرسنه میشوند سیر میشوند نشاطی دارند غمی دارند دردی دارند آسایشی دارند احتیاج به نکاح دارند احتیاج به رفاه دارند فرزندپروری دارند و مانند این حالات را دارند. یک دامدار ماهر یا کسی که کاملاً باتجربه است یا آن که دامپزشک است ممکن است حالتهای گوناگون حیوانها را شناسایی بکند بفهمد الآن این درد زایمان دارد یا درد دیگر دارد یا کدام قسمتش درد دارد و معالجه کند اما آنچه در این بخش مطرح است یعنی جریان منطق طیر، غیر از آن چیزهایی است که خیلیها میفهمند آن امور یادشده را غالب کسانی که در دامپزشکی تلاش و کوشش میکنند میفهمند حالات گوناگونی برای این حیوانات هست حرفها و صوتها و آهنگهای گوناگونی هم دارند که آن دامپزشک ماهر تجربهدیده میفهمد که این در چه حالت است حالت درد است یا نشاط است یا زایمان است و مانند آن. اما این منطق طیر طبق این بخشهایی که قرآن نقل کرده این در آن حد نیست حالا به بخش هدهد که برسیم میبینیم این در حدّ یک انسان متفکّر خردمدار برهان اقامه میکند که من رفتم در قسمت یمن در آن قسمت ملکه سبا دیدم اینها شمس میپرستند چرا کسی که هر مستوری را مشهور میکند نمیپرستند چرا کسی که دانهها و حبّهها و هستهها را از دل زمین برمیانگیزاند را نمیپرستند خب اینها حرفهای حکمت و کلام است دیگر شما وقتی به حرفهای حکیمان و متکلّمان مراجعه میکنید میبینید برهان همین است بالأخره یا برهان حدوث است یا امکان ماهوی است یا امکان فقری است یا از نظم به ناظم پی بردن است در همین حد است گفت وَجَدتُّهَا یعنی درباره ملکه سبا وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ این بتپرستی و شرک و وثنیّت و ثنویت را شیطان برای اینها زینت داد فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ شیطان اینها را از راه خدا باز داشت فَهُمْ لاَ یَهْتَدُونَ چرا این طورندأَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَیَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ ٭ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (3)چرا خدایی که هر بالقوّهای را به فعلیّت میرساند هر مستوری را مشهور میکند چه در آسمان چه در زمین, چه درباره انسانها چه درباره غیر انسانها چرا او را نمیپرستند خب این حرفِ حکمت و کلام است اگر بگوییم خصوص همان هدهد اینها را بلد شد خب این دلیل میخواهد بگوییم پرندههای آن عصر به این بلوغ رسیدند که فخررازی چنین داعیهای دارد این هم برهان میخواهد ایشان میگوید حیوانات در آن عصر, در عصر وجود مبارک سلیمان به حدّ عقل (یک) یا مراهِق عقل (دو) رسیدند بالأخره یا مکلّف شدند یا در آستانه تکلیفاند (4)، این امکان عقلی هست ولی خب بالأخره شاهد میخواهد دلیل میخواهد از کجا این حیوانات نمیفهمند ما راهی نداریم، اینها که تسبیحگوی حقّاند تحمیدگوی حقّاند از کجا معلوم اینها را نمیفهمند و اگر دست و پا و اعضا و جوارح شهادت میدهند وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (5)اینها همان طوری که به بدنهٴ عمل شهادت میدهند به روحِ عمل هم شهادت میدهند حالا اگر کسی یک بچّه یتیمی را زد این یک وقت است که اطاعت است یک وقت است که معصیت است, یک وقت برای رنجاندن بچه یتیم است خب معصیت است یک وقت استاد ماهری است برای تعلیم و تربیت او زده است این حَسنه است آیا برای تعلیم او زد یا برای ظلم زد که اموال آنها را به هر وسیله بگیرد این را دست باید شهادت بدهد دیگر خب این دست اگر نفهمد که با چه نیّتی ضارب زده است چطوری شهادت میدهد گاهی انسان در یک محفل خاص یا محفل عمومی پولی به کسی میدهد حُبّاً لله, قربة الی الله یک وقت حبّاً للجاه و ریائاً این دست باید شهادت بدهد این تا از نیّت آن بخشنده خبر نداشته باشد بین ریا و اخلاص فرق نگذارد چگونه شهادت میدهد این فقط میگوید این مال را داد اما حالا معصیت بود یا اطاعت از کجا میفهمد بنابراین اگر ما ناطق را به معنای متفکّر به معنای خردمند, هوشیار, عاقل هر چه معنا کردیم در خیلیها هم هست خیلی افرادند که در حدّ این هدهد استدلال نمیکنند اینکه ذات اقدس الهی میفرماید: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (6)سرّش همین است یک عدّه میگویند مرگ پایان راه است انسان میمیرد میپوسد نظمی در کار نیست ناظمی هم در کار نیست این طبیعت است و شانس به جای اینکه بگوید ماورای طبیعت است و قضا و قَدَر است به شانس که امر خرافه است بسنده کرده خب این کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ این کسی که برهان اقامه میکند میگوید من دیدم اینها آفتاب میپرستند خب اینها سر خم کردند جایی را سر گذاشتند حالا از کجا آفتابپرستی است این را فهمیده, از کجا آفتابپرستی شرک است و بد است و توحید حق است خب اینها فکر است استدلال است اگر ما حرف فخررازی را زدیم این امکانِ عقلی دارد لکن شاهد در کار نیست پس اینکه در سورهٴ «فصلت» فرمود وقتی انسان به جلویش میگوید: لِمَ شَهِدتُمْ عَلَیْنَا آنها می گویند أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (7)یا اینجا که داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) حرفشان این است که عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ یا آنجا که هدهد این گونه از براهین را اقامه میکند معلوم میشود که این ناطق به معنای خردمندِ عاقلِ متفکّرِ مستدل یا جنس است یا فصل بعید, انسانیّت را باید جای دیگر جستجو کرد انسان یک چیز دیگر است. بنابراین اینکه فرمود:عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ این است وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ این کُلِّ شَیْءٍ بر اساس قرینه حافّه معلوم میشود یعنی چیزی که در اداره مملکت سهیم است خدا به ما عطا کرده است و این همان فضل مبین است إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ فضل یعنی روشن و آشکار است. حالا این عنوان بحث است به عنوان طرح مسئله حالا باز میکند این را که ما در حکومتِ او به او چه دادیم بخش جن چیست بخش اِنس چیست بخش طیر چیست رفتار او چگونه بوده است این سه صنف چگونه در حکومت سلیمان(سلام الله علیه) امتثال میکردند اینها را یکی پس از دیگری ذکر میکند که مفصّلترین قصّه سلیمان(سلام الله علیه) در همین سورهٴ «نمل» را بیان فرمود. میفرمایند: وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ گرچه اینجا به صورت فعل مجهول ذکر فرمود ولی حاشرش خود خداست که فرمود ما همه اینها را جمع کردیم در حکومت سلیمان و در دور او منظّماً اینها را اداره کردیم. جنود و لشکریان و ارتشیان و سپاهیان سلیمان(سلام الله علیه) سه صنف بودند مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ این سه صنف را اول ذکر کردند گفتند چرا جن اول ذکر شد برای اینکه تسخیر جن و احضار جن و حکومت بر جن خیلی دشوار است لذا این امر صعب و دشوار را اول ذکر فرمود, دشواریِ حکومت بر طیر بیش از دشواری حکومت بر انسان است چون حکومت بر انسان تقریباً یک امر عادی است طیر بسیار دشوارتر از انسان تحت اداره قرار میگیرند لکن این را آخر ذکر کرد برای اینکه جن و انس با هم تناسبی دارند اگر میفرمود «حُشر لسلیمان جنوده مِن الجن و الطیر و الانس» این ناهماهنگی احساس میشد جن و انس غالباً کنار هم ذکر میشوند وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ آنگاه بحث در سه فصل قرار میگیرد بخشی مربوط به حشر جن بخشی مربوط به حشر انس بخشی مربوط به حشر طیر که اینها چه کار کردند وظیفهشان چه بود ارتباطشان با سلیمان چه بود توبیخ و پاداششان چه بود اینها را تا آنجا که لازم باشد ذکر میفرماید. اینها توزیعشدهاند هر کدام سر جای خودشان هستند «وَزَعهُ» یعنی «حَبَسه» او را سر جای خود قرار داد باید بایستد میایستد باید بنشیند مینشست این طوری توزیع کرد. حالا برخی از قصص را دارد ذکر میکند اینها عبوری از فضا میگذشتند کیفیت سیر وجود مبارک سلیمان را هم قرآن مشخص فرمود که غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ (8)یعنی بامداد راه یک ماهه را میرفتند عصر راه یک ماهه را میرفتند در صبح, غُدوه, بامداد وقتی حرکت میکردند به اندازه راه یک ماه را میرفتند آن روزها که دیگر جریان هواپیما و امثال ذلک مطرح نبود تا ذات اقدس الهی این وضع را ذکر کند گاهی میفرماید سرعت است و بُطیء است و امثال ذلک ولی برای رفع نیازها و اینها چون سرکشیکردن بود دیگر لازم نبود که خیلی سریع عبور کنند فرمود این بادها, سلیمان(سلام الله علیه) را صبح به اندازه راه یک ماه میبرد حضرت سرکشی میکرد عصر هم به اندازه راه یک ماه میبرد حضرت سرکشی میکرد غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ. اینها در یکی از برخوردها و سرکشیها به وادی مورها رسیدند وادی یعنی درّه وقتی که کوه باشد بارانهای تند بیاید در سینه این کوه شکافی پیدا میشود تا دامنه این کوه این را میگویند وادی گاهی هم ممکن است در یک شیب ملایم وادی پیدا بشود درّه پیدا بشود آنجا که کوه نیست ولی یک شیب ملایم باشد باز درّه پیدا میشود این وادی یعنی درّه تعبیر به عَلَی هم برای همین است که وجود مبارک سلیمان از بالا داشتند حرکت میکردند و سرکشی میکردند وقتی هم که پایین آمدند از آغاز درّه که قسمت برجسته است اشراف پیدا کردند حرکت کردند تا به پایین درّه که جای مورچهها بود پس به هر دو تقریر خواه به سبب اینکه از بالا عبور میکردند تعبیر عَلَی درست است خواه حالا که زمین آمدند برای اینکه از بالای درّه تا پایین درّه بیایند چون اشراف دارد تعبیر عَلَی درست است وگرنه عبور را نمیگویند «علیٰ» میگویند «ب» مثلاً«مَرَرْتُ بِه» یا رسیدم «إلیه» حَتَّی إِذَا أَتَوْا عَلَی وَادِ الَّنمْلِ تعبیر عَلَی برای یکی از این دو نکته است قَالَتْ نَمْلَةٌ که مسئولیّتی مثلاً داشت به سایر مورچهها چنین گفت قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ بروید در لانههایتان برای اینکه لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ این نیروهای فراوان که دارند میآیند ممکن است در اثر غفلت و عدم توجّه شما را زیر دست و پا لِه کنند این احساس کرد که وجود مبارک سلیمان و جنودش عالماً عامداً کسی را زیر نمیگیرند ولی این جمعیّت همهشان که معصوم نیستند ممکن است در اثر غفلت و عدم توجه موری را زیر بگیرند این نصیحت و راهنمایی نَمله بود نسبت به سایر انمله و مورچهها قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ هر کدام بروید لانههایتان برای اینکه لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ در حالی که اینها غفلت دارند یعنی عالماً و عامداً این کار را نمیکنند ولی ممکن است که غفلت داشته باشند اما حالا اینکه نمله به سایر مورچهها گفت شما بروید در لانههایتان برای اینکه جلال و شکوه سلیمان را نبینید و مثلاً به جای شکر نعمت, کفران نعمت دامنگیرتان نشود (9)این حرفها مقداری اثباتش آسان نیست.
شما این روایات را ملاحظه بفرمایید دارد که این جریان عذاب قبر را حیوانات کاملاً درک میکنند و انسانها نمیفهمند و اینکه برخی از حیوانات مشغول چَرا هستند دفعتاً رَم میکنند برای همین جهت است (1)خب ما از اسرار اینها خبری نداریم همین حدّی است که میفهمیم آن وقت برای اینها هم حدّی ذکر میکنیم جنس و فصل ذکر میکنیم برای انسانها هم جنس و فصل ذکر میکنیم.
پرسش: مورچه اقامه برهان میکند میگوید اگر نرویم کنار ما را له میکنند.
پاسخ: بله این حد را معلوم میشود که میفهمند دیگر, ناطقاند دیگر, فکر میکنند دیگر اینکه وجود مبارک حضرت سلیمان معصوم است لشکریانش را خوب تربیت کرده اینها عالماً عامداً کسی را زیر نمیگیرند اینها خب منطق است دیگر.
پرسش ...
پاسخ: تکلیفِ مربوط به خودشان ممکن است باشد اما مثلاً تکلیف انسانی که مربوط به انسان است آنها داشته باشند این نیست چون در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» فقط جن و انس را مکلّف میداند مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ (2)اما ما واقعاً از اسرار آنها از وضع آنها خبری نداریم وجود مبارک امام سجاد(سلام الله علیه) فرمود میدانید این گنجشکها چه میگویند؟ عرض کردند نه, فرمود اینها روزیِ خود را از خدا مسئلت میکنند (3)قبل از اینکه به طرف روزی حرکت کنند الآن این نالهها و دعاها و درخواست روزی است به خدا عرض میکنند که رزق ما را مثلاً امروز فراهم بکن.
فَتَبَسَّمَ وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) از حرف این مور تبسّمی کرد خب این معارف فراوانی که در این گونه از آیات هست مطلبی را جناب زمخشری در کشّاف نقل میکند که همان را هم جناب فخررازی در تفسیرشان نقل میکنند و آن این است که قتاده, قتاده از تابعین است از اصحاب نیست قتاده از مفسّران معروف است اینکه میبینید مرحوم امینالاسلام طبرسی در مجمع از سُدّی و قُتاده و اینها نقل میکند اینها همه مرسلات است آنچه را که مرحوم شیخ طوسی(رضوان الله علیه) در تبیان نقل میکند آن هم از مرسلات است غالب اینها به تفسیر طبری برمیگردد طبری که او را امام المفسّرین میدانند برای اینکه او حرفی برای گفتن دارد این میگوید حَدَّثنا چه کسی, از چه کسی, از چه کسی, از قتاده، بر خلاف تبیان مرحوم شیخ طوسی است همین طور مرسلاً نقل میکند و بر خلاف امینالاسلام طبرسی در مجمع که مرسلات را روی هم ردیف کرده سدّی چنین گفته, قتاده چنین گفته اما چه کسی گفته اینها را معمولاً از امامالمفسّرین میگیرند خب او بالأخره درسخوانده است رجالی است درایه دارد سند دارد غرض این است که زمخشری نقل میکند و جناب فخررازی نقل میکنند که قتاده وارد کوفه شد گفت «سَلوا عمّا شئتم» هر چه میخواهید از من سؤال کنید ببینید آن وقت با قرآن چه میکردند الآن هم متأسفانه با قرآن همان کار را میکنند خب اگر محفل, محفل علمی شد شما هم این را قبول کردید که او جزء تابعین است یک چهارتا حرف حسابی از اساتیدش شنیده این چه سؤالی است میکنید؟! ابوحنیفه که جوانی بود ولی هنوز رشد علمی به آن صورت نکرده بود و شناخته نشده بود ایشان هم در مجلس نشسته بود ابوحنیفه گفت از قتاده سؤال بکنید این موری که حرفی زد گفت: ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ این مذکّر بود یا مؤنث! خب [سؤالشان] این است! تازه زمخشری با جلال و شکوه از ابوحنیفه نقل میکند وقتی سائل گفت آقا این نمله مذکر بود یا مؤنث، قتاده در جواب ماند آن وقت ابوحنیفه گفت این نمله مؤنث بود برای اینکه خدا در قرآن فرمود: قَالَتْ نَمْلَةٌ تازه اینها دارند دفاع میکنند از علم و درایت ابوحنیفه خب از کجا این قَالَتْ دلیل است؟ زمخشری میگوید این نمله مثل شاة مثل حمامة برای این نوع است این تاء, تاء تأنیث نیست مذکّر هم نمله است مؤنث هم نمله درباره مذکر باید گفت «قال نملةٌ» درباره مؤنث باید گفت «قالت نملة» این تاء نملة تاء حمامة تاء شاة اینها تأنیث نیست گوسفند نر و ماده را میگویند شاة اگر ما قالت گفتیم معلوم میشود که آن نمله مؤنث است این تازه حرف زمخشری (1)! همین حرف را هم با جلال و شکوه جناب فخررازی در تفسیرش نقل میکند (2)اما حالا برهان هدهد یک برهان متکلّمانه است برهان حکیمانه است اینها که مطرح نیست. فرمودند: فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِن قَوْلِهَا صدای این نمله را به وسیله باد ذات اقدس الهی به سمع سلیمان رساند سلیمان هم اولاً شکر کرد گفت خدا را شاکرم این نعمت را به پدرمان دادی ما از بیتِ علم و شرف تربیت شدیم این خیلی فضیلت است که انسان از بیت علم و شرف تربیت بشود فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِن قَوْلِهَا خب از این تعبیر قَوْلِهَا هم مثلاً برمیآید که آن نملة مؤنث بود بعد وجود مبارک سلیمان عرض کرد رَبِّ أَوْزِعْنِی یعنی «وَفِّقنی» أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ این نعمت را تو به ما دادی ما از جایی کسب نکردیم مقدور ما هم نیست اگر هم خواستی میگیری نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ از یک بیت کریم و شریفی من تربیت شدم توفیق بده که ما شکرگزار باشیم وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ عمل صالحی که تو بپسندی ممکن است یک عمل صالحی باشد که دیگران خوششان بیاید راضی باشند اما آن جوهره صلاح و فلاح را نداشته باشد عمل صالحی که خداپسند باشد در قرآن هم فرمود من چه چیزی را میپسندم وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً من آن اِنقیاد را میپسندم آن دینِ خداپسند همان اسلام است که فرمود: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً (3)دینِ خداپسند همین است که کنارش ولایت هست. فرمود: وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ اینها یک صلاح عمومی است که ذات اقدس الهی نام خیلی از اینها را در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» برد فرمود: کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ (4), بخشی از صلاح را وجود مبارک ابراهیم درخواست کرد عرض کرد: وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ (5)بخشی از صالحین را وجود مبارک سلیمان عرض کرد: وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ بخشی از این پاسخها را خدا در قرآن میفرماید: وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ (6)قبلاً هم گذشت که صالح غیر از عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (7)است کسانی که کارهای خوب میکنند این صَلاح برای آنها یا حال است یا مَلکه اما طوری که مُقوِّم وجودی آنها بشود و گوهر هستی آنها صالح بشود این زمان میبرد صالحین غیر از عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ است عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ناظر به مقام فعل و حدّاکثر وصف است اما صالحین حدّاکثرش و اوجش راجع به هویّت است که اصلاً گوهر ذات اینها صالح است این هم درجات و مراتبی دارد با اینکه خدای سبحان در سورهٴ «انعام» اینها را جزء صالحین معرّفی کرد کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ اما معذلک ابراهیم خلیل(سلام الله علیه) عرض میکند وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ سلیمان(سلام الله علیه) عرض میکند که وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ درباره ابراهیم(سلام الله علیه) فرمود: إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ اینها مراتبی دارد در ذیل إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ قبلاً هم گذشت که اینها در آخرت به اهل بیت(علیهم السلام) ملحق میشوند خب وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَوَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ (16 وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (17) حَتَّی إِذَا أَتَوْا عَلَی وَادِ الَّنمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (18) فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِن قَوْلِهَا وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ (19) وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقَالَ مَا لِیَ لاَ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ (20) لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ (21) فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُکَ مِن سَبَإِ بِنَبَإٍ یَقِینٍ (22)) در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» بخشی از جریان انبیا(علیهم السلام) مطرح میشود بعد از اینکه ذکری از قصّه موسی(سلام الله علیه) به میان آورد چون تفصیل این قصّه در سایر سوَر گذشت تفصیلش را در سورهٴ «نمل» بیان نفرمودند جریان داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) را ذکر فرمود, قصّه حضرت سلیمان را به صورت مبسوط در همین سورهٴ «نمل» ذکر کرد فرمود سلیمان(سلام الله علیه) وارث مال و وارث حکومت داوود بود اما وارث نبوّت نبود چون نبوّت ارثی نیست نه ارثی است و نه کسبی موهبت الهی است که ذات اقدس الهی هر که را شایسته بداند عطا میکند آنچه مربوط به سلیمان(سلام الله علیه) از نظر میراث بود همان دو بخش است که میراث مال و میراث حکومت است البته مالِ داوود را سایر ورثه هم ارث میبردند و بردند اما قسمت مهمّ و آنچه مخصوص سلیمان(سلام الله علیه) است همان جریان حکومت است.
پرسش: در زیارت وارث...
پاسخ: بالأخره خصوصیّاتی که خداوند برای انبیا ذکر فرمود آن خصوصیّتهای ولایت و نبوّت و رسالت و امامت و خلافت را وجود مبارک سیّدالشهداء ارث برده است نه اینکه از ناحیه ارث به آنها رسیده است اینکه میگویند: «انّ العلماءَ ورثة الأنبیاء» (1)نه یعنی این, امر ارثی است بلکه این به فیض و فضل الهی است خدای سبحان خصوصیّتهای انبیا را به وجود مبارک سیّدالشهداء عطا کرده است وگرنه ارث به این معنا که اینها از یک قبیله بودند نیست.
مطلب بعدی آن است که خدای سبحان این پُست کلیدی را به هر کس نمیدهد یک شایستگی میخواهد که این مربوط به خودش اشخاص است یک استعداد و لیاقت و اختیار و انتخاب میخواهد که مربوط به خود اشخاص است این امری است اختیاری خداوند مسئله کرامت را علم را این گونه از امور را به عنوان آزمون به برخی افراد نظیر سامری نظیر بلعم باعور و مانند اینها عطا میکند و در عین حال که میداند اینها حُسن عاقبت ندارند در اثر سوء عاقبت خود از این مواهب الهی بهره صحیح نمیبرند اما نبوّت را رسالت را امامت را این پستهای کلیدی را هرگز به کسی که حُسن عاقبت ندارد نمیدهد پس یک مسئله مربوط به آن مقامهاست که آن مقامها نه کسبی است و نه ارثی, یک مطلب مربوط به این است که خدا آن مقام را به چه کسی میدهد جواب این است خدا آن مقام را به افرادی میدهد که با اختیار و انتخاب خود دارای عزم راسخاند و هرگز از آن مقام بلند سوء استفاده نمیکنند ولو سختترین حادثه برای اینها پیش بیاید هیچ کسی هم آنها را یاری نکند آنها حافظ دیناند درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است آن آیه قبلاً بحث شد که لاَ تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ (2)اینها مثل سایر افراد نیستند که تقیّه بکنند حتی رسول مثل امام نیست که تقیّه بکند فرمود اگر احدی در روی زمین شما را یاری نکرد شما وظیفهتان را باید انجام بدهید لاَ تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ این آزمون حتی برای امامان(علیهم السلام) هم نیست غرض این است که خود مقام رسالت و نبوّت نه کسبی است و نه ارثی اما کسی که شایسته این کار باشد با اختیار خود با کسب خود با ریاضت و تلاش و کوشش خود به قدری فیض خدا را محترم میشمارد که هیچ چیزی او را از ادامه راه باز نمیدارد خدا میداند که این شخص از فیض خدا این بهره را میبرد لذا به او این پُست کلیدی را میدهد وگرنه صِرف استجابت دعا صرف بخشی از کرامتها بدون سِمتهای کلیدی و پستهای کلیدی این را گاهی به افرادی مثل بلعم باعور میدهد که وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا (3)یا به سامری که فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ (4)میدهد و آن سوء عاقبت هم تعقیبش میکند.
پرسش...
پاسخ: تقیّه بله تقیّه کردند, کسی که سقیفه را تحمل میکند و غدیر را رها میکند تقیّه است دیگر.
یک وقت سیّدناالاستاد مرحوم محقّق داماد(رضوان الله تعالی علیه) این سیّد بزرگوار در خواندن بحث فقهی من دیدم اشک از چشمان مبارکشان جاری شده آن روایتی بود که وجود مبارک امام کاظم به هارون ملعون خطاب میکند میفرماید «یا أمیر المؤمنین» من دیدم ایشان این روایتی که خوانده اشک از چشمانشان جاری شد خب این است دیگر, بنابراین این تقیّه بود چطور میشود کسی خودش غدیر را دیده آن وقت در برابر غدیر بیّنالرشد ساکت باشد در برابر سقیفه بیّنالغی تحمل بکند این جز تقیّه چیز دیگر نیست اما درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) این طور نبود فرمود: لاَ تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ احدی اگر تو را یاری نکرد باید تحمل کنی آن وظیفه برای پیغمبر است.
بنابراین فرمود ما این سِمت را داریم وجود مبارک داوود فرزندان فراوانی داشت مال به همه آنها ارث رسید حالا قَلّ أو کَثُرَ, حکومت به وجود مبارک سلیمان رسید خب آن مربوط به صلاحیّت و خصوصیّت است دیگر در بین همه ورثه به سلیمان رسید اما مقام رسالت و آن مقامهای ملکوتی به ارث و کسب نیست این سه مسئله. وجود مبارک سلیمان این را هم صریحاً اعلام کرد فرمود مردم ما در برابر نعمت خدا وظیفه داریم که شاکر باشیم و به شما هم اعلام میکنیم که خدا این نعمت را به ما داد یَا أَیُّهَا النَّاسُ اینها را به ما داد و شما هم بدانید که ما از اسرارتان باخبریم از اسرار حیوانات باخبریم کاری هم با شما نداریم جز عقل و عدل چیزی اِعمال نمیکنیم ولی اگر بیراهه رفتید در برابر قانون مسئولید یَا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ هر کاری کردید به ما گزارش میدهند و من شما را دارم اداره میکنم و به احدی هم ظلم نمیکنیم. اما اینکه آیا خصوص حیواناتی که عصر وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) بودند به این مقام علمی رسیدند که جناب فخررازی احتمال میدهد این آسان نیست شما در باب حیوانات میبینید جریان برزخ را که دارد شخص کافر در برزخ آسیب میبیند در قبر آسیب میبیند در ضمن اینها آن روایات هست که گاهی میبینید گوسفندی هنگام چرا میرمد برای اینکه این صدای عذاب برزخ و قبر فلان کافر را میشنود آن لرزش و آن تپش وادارش میکند که دفعتاً بِرَمد جن و انس نمیشنوند ولی حیوانات درک میکنند. (1)این سرمایه برای آنها هست که در حدّ تسبیح إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (2)و مانند آن باشند اما از این مبانی و مبادی و مقدّمات بهرهبرداری کنند نتیجهگیری کنند استدلال کنند بالا بیایند نیست لذا در همان حد هستند الآن این زنبور عسل که این خانههای مهندسیشده شش ضلعی را درست میکند هزارها سال است که همین طور خانه میسازد دیگر حالا تکاملی پیدا بشود و ترقّی پیدا بشود و اینها در آن نیست همین وضع است مورها همین طورند اینها از این علوم بهره ببرند بالا بیایند نیستند تعلیم بدهند دیگران را مثلاً آنهایی که کمی عالِمترند دیگران را تعلیم بدهند که مکتبی داشته باشند بالا بیایند نیست اگر انسانی با اینکه میتواند بالا بیاید از این سرمایهها استفاده نکند کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (3)میشود برای اینکه حیوانات نه مأمورند نه آن راه تکامل به آنها داده شد انسان هم مأمور است هم راه تکامل به آنها آموخته شد و اگر این کار را نکنند کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ میشوند.
مطلب دیگر این است که اینکه قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا یک مور عادی در بین جمعیّت مورها نبود این موری بود مسئولیّتی داشت انسانها هم همین طورند حیوانات هم همین طورند هر کدامشان مسئولیّتی داشته باشند نظمی داشته باشند آن مسئول و راهنما به فکر تأمین حیات اینها باشد اینها اینکارهاند نجات پیدا میکنند. بنابراین ارث وجود مبارک سلیمان هم از مال بود هم از حکومت لکن مال یک ارث مشترکی بود که سایر ورثه هم داشتند آن قسمت مهم مسئله حکومت است که در بین وارثان فقط وجود مبارک سلیمان این لیاقت را داشت اما مسئله نبوّت و ولایت و اینها ارثی نبود و اینها هم صریحاً هم به مردم اعلام کردند که ما این سِمت را داریم و نه تنها شما انسانها بلکه پرندهها و مانند آن هم در حوزه مأموریت ما هستید.
مطلب دیگر اینکه این عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ مفهوم ندارد که در مقام تحدید باشد مفهوم داشته باشد یعنی ما فقط منطق پرندهها را میدانیم تا سؤال بشود که پس جریان نمل چیست تا کسی به عنوان احتمال بگوید آن مورچهای که پَر دارد شاید جزء پرندگان حساب بشود این نیازی به آن سؤال و جواب ندارد برای اینکه عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ که مفهوم ندارد فقط منطق طیر را به ما یاد دادند منطق مورها و دوابّ و اینها را نمیدانیم این طور نیست آن قسمتهای مهم را ذکر فرمودند, برای اینکه جریان یمن و استدلال و کار هدهد در همین راستا بود لذا نامی از منطق طیر برده شد. وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ بعد فرمود: وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ اینها نه تنها منطق اینها معلومِ وجود مبارک سلیمان بود خود اینها مأمور بودند در حوزه حکومت او حضور پیدا کنند همهشان محشور بودند موزوع بودند وَزع شدند توزیع شدند جای هر کدام هم مشخّص بود حَتَّی إِذَا أَتَوْا عَلَی وَادِ الَّنمْلِ وجود مبارک سلیمان با همراهانشان وارد شدند ادامه آیه وظیفه راهنماها را مشخص میکند که زیرمجموعه خود را دریابند هم آنها موظفاند که امورشان را منظّم کنند هم آن راهنمایشان موظف است که امنیت آنها را حفظ کند گفت ممکن است اینها ندانسته شما را زیر پا لِه کنند خب اگر مورهایی راهنما نداشته باشند یا همین طور رها بشوند مثل انسانها خب زیر دست و پا له میشوند مورها هم یکسان نیستند مگر انسانها یکساناند اگر موری له میشود برای اینکه یا راهنما نداشت یا حرف راهنما را گوش نداد مثل انسانهایی که آسیب میبینند حَتَّی إِذَا أَتَوْا عَلَی وَادِ الَّنمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ که این موظف میکند هر انسانی را که زیرمجموعه خود را دریابد. این حرفی که مور زد را نسیم و باد به سمع مبارک سلیمان(سلام الله علیه) رساند او هم که از منطق حیوانات باخبر بود فهمید که این حیوان چه میگوید, از قدرتی که خدا به او داد از آگاهی از حرف مور, شاکرانه لبخند زد این فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِن قَوْلِهَا این خنده شکر است خدا را شاکریم که به اینجا رسیدیم که اگر موری از حکومت ما بخواهد گلایهای داشته باشد ما آن گلایهاش را میشنویم (یک) و حکومت ما هم طوری است که به موری هم آسیب نمیرسد و نمیرساند عالماً عامداً (این دو) و اگر هم آسیبی به مور برسد در اثر غفلت است در اثر لاَ یَشْعُرُونَ است (این سه) ما باید مواظب باشیم که غفلت نداشته باشیم (چهار) از این مجموعه وجود مبارک سلیمان خوشحال شد این فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً یعنی نزدیک به ضِحک بود اشراف به ضحک بود وگرنه تبسّم بود ضحک نبود همان لبخند ظریف که نشانه از شکر بود. خب این نه برای حرفِ مور شاکر شد یا برای اعتراض به مور شاکر شد به قرینه این جملهای که وَقَالَ عرض کرد خدایا بخش نظر را تأمین کردی عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ بخشهای حکومت و سیاست و اداره جامعه را هم تأمین کردی وَأُوِتِینَا مِن کُلِّ شَیْءٍ اما آن بخش عمل را که عقل عملی مسئول آن است - که فرمود عقل یعنی «ما عُبد به الرّحمن و اکْتُسِبَ به الجِنان» (1)- آن را هم تأمین کن لطفی عطا کن که دستگاه اراده و عزم و تصمیم و نیّت و اخلاص و قصد فعّال باشد أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ این أَوْزِعْنِی غیر از «عَلِّمنی» است «علّمنی» تمام شد که دادید برای اینکه عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ در بحثهای قبلی هم که مکرّر گذشت این بود که ما یک بخش علمی داریم که او در منطق و امثال منطق مطرح است که میگویند تصدیق یعنی تصدیق میکنیم به ثبوت محمول برای موضوع اما آن تصدیقی که در دین معتبر است تصدیق به ثبوت محمول برای موضوع در مقابل تصوّر نیست این تصدیق یعنی عصارهٴ آن قضیه را به جان خود گِره بستن یعنی من قبول دارم, که این کارِ عملی است نه کار علمی از سنخ تصوّر و تصدیق و اینها نیست از سنخ باور است ایمان, فعل است مثل عمل صالح منتها ایمان, عمل جانحه است و عمل صالح, عمل جارحه آن باور قلبی به نام ایمان, عمل است و این اقرار لسان و عمل به ارکان هم عمل است اینها همهشان عملاند و آن علمِ باید و نباید که حکمت عملی است عهدهدار این بخش است هرگز ایمان به معنای تصدیق و ثبوت محمول برای موضوع نیست حکمتِ نظری مربوط به شناخت بود و نبود است (یک) حکمت عملی مربوط به شناخت باید و نباید است (دو) هیچ کدام از اینها از سنخ ایمان و عمل نیستند اینها همهشان از سنخ معرفتاند آنچه مربوط به ایمان است نه داخل در حکمت نظری است نه داخل در حکمت عملی بلکه عملِ به مقتضای حکمت نظری و عمل به مقتضای حکمت عملی, اینها عملاند از سنخ حکمت و نظر و اندیشه نیستند.
1) (8) . الکافی, ج1, ص11.
پرسش:...
پاسخ: خب بله دیگر منتها در صورت اینکه تفصیل قاطع شرکت باشد دیگر عمل, خاص است یک وقت است که مطلقِ عمل, محور قرار میگیرد این اعم از جانحه و جارحه است یک وقت است که تفصیل چون قاطع شرکت است دارد که وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (1)این عمل صالح در قبال ایمان قرار گرفته معلوم میشود که این عمل جوارحی است آن عمل جانحه, اگر یک وقت عمل بالقول المطلق گفته بشود بله این میتواند جارحه و جانحه هر دو را شامل بشود ایمان هم عملِ قلبی است ولی غالباً در آیات نه دائماً, غالباً در آیات ایمان در قبال عمل صالح و عمل صالح در قبال ایمان قرار گرفته و تفصیل قاطع شرکت است دارد وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ, مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ وَیَعْمَلْ صَالِحاً (2)این گاهی مفرد گاهی جمع این نشان میدهد که منظور از ایمان همان عمل جانحه و قلب است و منظور از عمل همان اقرار به لسان و عمل به ارکان است. فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِن قَوْلِهَا بعد از خدا چه خواست؟ عرض کرد خدایا آنچه مربوط به علم بود که دادی وحی علمی را عطا کردی یک وحی عملی یک الهام عملی هم عطا بکنید قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی یعنی «ألهمنی أن أزَعَ» الهام بکن که من جای شکر فراموشم نشود جای ایمان فراموشم نشود جای حقشناسی فراموشم نشود در بحثهای قبل گذشت که وحی یک قِسمش وحی علمی است مثل اینکه به انبیا و اولیا(علیهم السلام) وحی درباره علوم غیب است وحی درباره احکام و شرایع است که چه چیزی واجب است چه چیزی حرام است گاهی هم درباره اصول دین است گاهی درباره فروع دین این علمی است اما وحیِ عملی این است که انسان دفعتاً گرایشی به یک طرف پیدا میکند اینکه میبینید مِیلی به یک طرف پیدا میکند گرایشی به یک طرف پیدا میکند مصداق وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ است کاری به علم ندارد فرمود ما گرایش به خیر را در درونشان قرار دادیم این وحیِ فعل است گاهی انسان میبیند که مصمّم میشود فلان کار خیر را انجام بدهد این ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ (3)این کاری به علم ندارد قبلاً هم این مطلب را میدانست فلان کار, کار خیری است ده بار خودش هم به دیگران گفته اما تصمیم بر اینکه مثلاً در اعتکاف شرکت بکند نداشت خودش چندین بار درس گفته بحث گفته سخنرانی کرده اما میبینید دفعتاً بدون اینکه کسی به او پیشنهاد بدهد وقتی اینجا نشسته تصمیم میگیرد در اعتکاف شرکت کند خب این کار عملی است اینکه علم نیست وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ (4)اینها به عزم برمیگردد دفعتاً به این سمت گرایش پیدا میکند این برکت الهی است وجود مبارک سلیمان عرض کرد خدایا چنین چیزی هم نصیب ما بکن آنکه به ما دادی علم بود اما «و ألهمنی و أوزعنی أن أزع الشکر فی موضعه» من این شکر را وَزع کنم یعنی توزیع کنم قرار بدهم الهام به من بکن که شاکر باشم و این شکر را هم در جای خود قرار بدهم برای اینکه به من و خاندان من نعمتهای فراوانی دادی ما جزء خواصّ از این قوافل بشری هستیم البته همه به طرف شما دارند میآیند بعضی پیاده بعضی سواره بعضی تند بعضی کُند این راه را دارند میآیند یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاَقِیهِ (5)اما یک عدّه سواره میروند یا منظّم میروند یا در راه وسیعتر میروند یا در بزرگراه هستند اینها رفقای خوب دارند همراهان خوب دارند بقیه گاهی افتان و خیزان میروند گاهی راه را گم میکنند گاهی میمانند گاهی آذوقهشان کم میآید در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» که بحثش گذشت فرمود: مَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (6)اگر کسی مطیع خدا و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد همراهان خوبی دارد خب انبیا و صدّیقین و صلحا و شهدا به معنای شاهدان اعمال اینها در بزرگراهند دیگر اینها با زاد و توشه فراوان حرکت میکنند آدم را در مییابند اگر کسی مطیع باشد جزء این قافله است وجود مبارک سلیمان عرض کرد خدایا من پدرم مادرم اینها در این قافلهایم أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ خب آنها که مُنعمعلیهاند چه کسانیاند همان چهار گروهاند دیگر خود من پدرم مادرم اینها اعضای این کاروانیم که شما فرمودید: مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ ما اینهاییم پس آن توفیق را بده آن لطف را بکن که ما این را حفظ بکنیم ما هم در نماز همین را میخواهیم میگوییم اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ ٭ صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ (7)خدایا راه اینها را به ما نشان بده خب راه اینها را که به ما نشان داد که اینکه ما در نماز از ذات اقدس الهی میخواهیم آن عنایتهای عملی را میخواهیم وگرنه عنایتهای علمی را که خب به ما نشان داد فرموده دیگر در آیات هست در روایات هست در ادعیه هست در مناجات هست ما از ذات اقدس الهی این گرایش را در نماز مسئلت میکنیم میگوییم اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ ٭ صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ, أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ هم در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مشخص شد سلیمان(سلام الله علیه) عرض میکند که من پدرم مادرم اینها در همین قافلهایم ما اعضای این قافلهایم آن توفیق را بده که ما شکرگزار باشیم حدوثاً و بقائاً این راه را ادامه بدهیم رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ حدوثاً و بقائاً اینها را عطا بکن وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقَالَ مَا لِیَ لاَ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ (20 لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً أَوْ لأَذبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ (21) فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُکَ مِن سَبَإِ بِنَبَإٍ یَقِینٍ (22) إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ (23) وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ فَهُمْ لاَ یَهْتَدُونَ (24) أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَیَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ (25) اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (26)) در جریان مُلک سلیمان(سلام الله علیه) بخشی از مطالب مربوط به لسان پرندهها بود که یاد شد که فرمود: عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ و روشن شد که نُطق به این معنا فصلِ اخیر انسان نیست برای اینکه نطق به معنای ادراک برخی از مسائل کلّی برای حیوانات هم است و اگر بگوییم آن حیوان فقط در سایه اعجاز سلیمان(سلام الله علیه) به اینجا رسیده است که این سخنی است که سندی برای آن ارائه نشد معلوم میشود که برخی از حیوانات با تعلیم و تربیت به این حد میرسند و میشوند ناطق بنابراین این نطق به معنای ادراک کلیّات و مانند آن نمیتواند فصل اخیر انسان باشد همان طوری که نطق ظاهری هم فصل نیست فصل اخیر انسان همان است که گفته شد «مُتألّه», «الإنسان حیٌّ متألّه» نه «الانسان حیوان ناطق».
مطلب دوم آن است که این تعبیری که ذات اقدس الهی از زبان مور نقل کرد که یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ (1)جناب فخررازی در ذیل این آیه میگوید این دلیل بر آن است که آن سالک و عابر حقّ تقدّم دارد جادّه برای اوست (2)این سخن ناصواب است در صورتی که نظامی برای عابر پیاده زمان و زمینی مشخص کرده باشد برای عابر رسمی هم زمان و زمینی مشخص کرده باشد هر کدام باید مواظب آن محدوده قانونیشان باشند یک وقت است راهی است مخصوص آن رونده مثل این بزرگراهها, اتوبانها آنجا برای عابر پیاده نیست اگر کسی در بزرگراهها به اصطلاح اتوبان خواست پیاده بشود و مشکل خودش را حل کند او باید مواظب باشد برای اینکه جادّه برای آنهاست آنها هم با یک سرعت مجاز دارند میروند ولی اگر در داخل شهر بود خیابان بود نه بیابان, برای عابر پیاده یک مکان مشخصی تعیین شد و زمان مشخصی هر کدام از آن روندهها و عابر پیاده قانونی دارند باید رعایت بکنند پس اینکه ایشان از لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ خواستند استفاده بکنند که حق با آن رونده است عابر پیاده باید خودش محتاطانه به سر ببرد این استدلال ناتمام است.
مطلب دیگر اینکه در جریان نمله از هزار سال قبل شواهدی اقامه کردند که اینها باهوشاند حالا قبلش شواهد دیگری بود در دسترس این مفسّران نیست مرحوم شیخ طوسی در تبیان نقل میکند بعد هم فراوان آمده که این بخش از هوش را خدای سبحان به مورها داده است که اینها میدانند این حبّهای که گرفتهاند اگر بردند در لانه این سبز میشود این دیگر غذای زمستان اینها نیست لذا این حبّه را نصف میکنند که سبز نشود تا غذای زمستان اینها بشود برخی از حبّهها هستند که اگر نصف شوند هم باز سبز میشوند آنها را به چهار قسمت تقسیم میکنند که سبز نشود (1)این مقدار از هوش را بر اساس قَدَّرَ فَهَدَی (2)ذات اقدس الهی به این حیوانات داده است اما همان حیوان هزار سال قبل اکنون هم همان طور زندگی میکند دیگر حالا تکاملی داشته باشد رشدی داشته باشد و مانند آن که جزء خصایص انسانیّت است این نیست.
حالا رسیدیم به مسئله هدهد وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) تَفقّد کرده تفقّد یعنی معرفة الفقدان اما این مسبوق به تعهّد است چون همه این حیوانات فَهُمْ یُوزَعُونَ (3)بودند همه در جای خود صف کشیده و منظّم بودند وجود مبارک سلیمان اول تعهّد کرد یعنی این عهد را بررسی کرد بعد مُتفقِّد شد دید که هدهد را نمیبیند. تفقّدی که فعلاً میگویند یعنی حال کسی را پرسیدن این سابقه این تفقّد لاحق است هر تفقّدی مسبوق به تعهّد است تعهّد یعنی سرکشیِ عهد سابق اگر کسی متعهّدانه از زیرمجموعه خود سرکشی بکند آن وقت اگر کسی بیمار بود یا غایب بود این متفقّد میشود یعنی «یَعرف فقدانه یعرف فَقْده» وگرنه تفقّد به معنای دلجویی و امثال ذلک نیست وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ دید که این پرنده نیست این طیر که مطلق است با کلمه هدهد تبیین شده فرمود: مَا لِیَ لاَ أَرَی الْهُدْهُدَ آنها که اهل غیبت نیستند من چطور شد که این را نمیبینم این تعجّب از حال خودش یا اینکه نه از من جای تعجّب نیست من ترک عادی نکردم من چیزی که نبود ندیدم اگر او غایب بود و من ندیدم این جای سؤال و تعجّب نیست أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ. غیبتِ او یا موجّه است یا موجّه نیست اگر موجّه بود که لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ اگر موجّه نبود من او را تنبیه میکنم لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً این «لام», «لام» قسم است أَوْ لأَذبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ یا حجّتی بیاورد که غیبتش موجّه بود یا او را ذبح میکنم یا عذاب الیم فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ حالا این ضمیر فَمَکَثَ به سلیمان برمیگردد که بحث در سلیمان است یا به هدهد برمیگردد که آینده درباره آن است به قرینه سابق ضمیر به سلیمان برمیگردد به قرینه لاحق ضمیر به هدهد برمیگردد سرّ اینکه طولی نکشید که هدهد آمد برای اینکه آن طوری که جناب زمخشری نقل میکند میگوید وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) مکّه مشرّف شدند با همان قافله و به منطقه یمن نزدیک شدند و فرود آمدند و هدهد از آن منطقه دیدنی کرده است و این گزارش را داد (4)نه اینکه حالا حضرت در مکان اصلیاش مستقر بود و فاصله هشتاد فرسخی یا صد فرسخی یا کمتر و بیشتر را این هدهد رفت و زود برگشت در آن سفری که وجود مبارک سلیمان به مکه مشرّف شد این حادثه رخ داد فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ حالا یا خود سلیمان مدّت کوتاهی صبر کرد یا خود هدهد آنگاه هدهد آمد و این حرف را زد فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ من از چیزی باخبر شدم به چیزی احاطه پیدا کردم که شما به آن محیط نبودی و من از منطقه سبأ یک نبأ یعنی خبر مهم آوردم (یک) یقینی هم است (دو) کلمه سبأ و نبأ که هموزناند این باعث ظرافت ادبی است که زمخشری و امثال زمخشری به اینها خیلی میپردازند خب وَجِئْتُکَ مِن سَبَإِ بِنَبَإٍ یَقِینٍ نبأ همان خبر مهم را میگویند هر خبری را نمیگویند نبأ، نبأ آن اخبار مهم است پس من یک گزارش مهم دارم (یک) از نظر علمی هم یقینی است نه مظنّه و گمان (دو) و من میدانم و شما نمیدانید. جناب زمخشری در ذیل این آیه از گروهی نقل میکند میگوید «قالوا و فیه دلیلٌ علی بطلان قول الرافضه» که امام به این امور جزیی عالِم است و همه مطالب غیبی را باخبر است (5)منظور از امام در مقابل پیغمبر نیست سلیمان هم جزء ائمه بود نظیر آنکه وجود مبارک ابراهیم را خدا امام قرار داد إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً (6)آنها میگویند وقتی رافضه معتقدند که رهبران الهی یعنی انبیا و ائمه(علیهم السلام) از غیب باخبرند و جزئیات را میدانند, این [آیه] دلیل است بر بطلان قول آنها.
این سخن ناصواب است برای اینکه در بحثهای قبل هم این مطلب گذشت که در اصول از سه قسم علم باید بحث بشود منتها حالا اصول رسالتش را عمل نکرده و نمیکند در اصول از مسائل معرفتی سه قسم باید بحث بشود یک قسمت دون الحجّه است مثل ظنّ و قیاس و خیال و گمان و وهم که ظنّ غیر معتبر, قیاس و مانند آن اینها دون الحجّهاند یک قسمتاند که حجّتاند آن علم متعارف است و طمأنینهای که در حدّ علم است یک قسم سوم که در اصول نیست و باید باشد و اصول این رسالتش را انجام نداد و باید انجام میداد آن علمی است که فوق الحجّه است یعنی علمی است که مهمتر از آن است که کاربرد فقهی و اجتماعی داشته باشد و آن علم ملکوتی و علم غیب است این بیان را از مرحوم کاشفالغطاء یک روز در همین مسجد از کشفالغطاء خواندیم شما میبینید غالب این فقهای ما, یَحتاط, أحوط و مانند اینها در کلامشان هست اما مرحوم کاشفالغطاء یک فقیه فحلی است «یَجب», «یَحرُم» این سلطان فقه است این مرد بزرگوار، مسئله أحوط و اینها در بیانش خیلی کم است.
پرسش...
پاسخ: بله اگر این حرف در اصول بود دیگر کتاب شهید جاوید نوشته نمیشد اگر این را طلبه بداند و بفهمد زبانش را هم مواظب است دیگر نمیگوید امام حسین - معاذ الله - نمیدانست و اگر میدانست چرا میرفت! علم ملکوتی که سند فقهی نیست غرض این است که مرحوم کاشفالغطاء(رضوان الله علیه) این را مطرح کرده (1)و سند مرحوم کاشفالغطاء هم این است که وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود ما وقتی که در جامعه داریم حکومت میکنیم داریم بین مردم داوری میکنیم «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» ما در محاکم که به علم غیب عمل نمیکنیم بیّنه کسی آورده عمل میکنیم یمین آورده عمل میکنیم جامعه را با علم ملکوتی مأمور نیستیم اداره کنیم یک وقت است معجزه اقتضا میکند مطلب دیگر است خب طبق این آیه یقیناً وجود مبارک پیغمبر از همه امور باخبر است فرمود: قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ این «سین», «سین» تحقیق است نه تسویف قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ (2)تحقیقاً خدا کار شما را میداند تحقیقاً پیغمبر میداند مسئله عرض اعمال یک خبر و دو خبر نیست الآن بسیاری از اینها که درباره امام زمان کار میکنند فقط منتظر ظهور حضرتاند آن یک برکتی است اما عرض اعمال در آن اصلاً مطرح نیست که همه کارهای ما را نزد حضرت میبرند حضرت باخبر است ما باید چه کار کنیم خجالت نکشیم مشمول دعای آن حضرت باشیم اگر امام زمان هست خب میبیند ما چه میکنیم وقتی میبیند به حساب ما خواهد رسید قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ که منظور از مؤمنون, اهل بیتاند (3)خب پس با این آیه یقینی هر کاری که ما میکنیم پیغمبر میبیند اما بالصراحه اعلام کرد مردم! ما در محکمه قضا در دستگاه قانونگذاری در دستگاه اجرائیات در دستگاه اداره زندگی کاری با علم غیب نداریم با علم غیب با شما عمل نمیکنیم آن حساب قیامت دارد ما اگر بخواهیم مطابق با علم غیب عمل بکنیم که همه شما مجبورید که اطاعت کنید اینکه کمال از بین میرود شما باید آزادانه زندگی کنید فرمود: «إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان» بعد فرمود اگر کسی شاهد دروغ آورد یا سوگند دروغ یاد کرد محکمه من به استناد بیّنه یا شاهد مالی را از کسی گرفته به او داد مبادا بگوید من در محکمه پیغمبر این مال را از دست خود پیغمبر گرفتم این «فإنّما قطعتُ له به قِطعةً مِن النّار» (4)این شعلهای است که دارید میبرید و من میبینم شعله است ولی شما را آزاد گذاشتیم اگر این طور نباشد که بشر مجبور میشود در اطاعت. در رسائل در کفایه این باید دهها بار گفته میشد که علمِ غیب ملکوتی امام برای ما ممّا لا ریب فیه است (اولاً) و این فوقالحجّه است (ثانیاً) اگر معصوم با علم غیب که فلانجا زهر است فلانجا سمّ است فلانجا قتل است اگر ذات اقدس الهی دستوری ویژه بدهد بله, وگرنه آن حجّت شرعی نیست علمی که حجّت شرعی نیست اگر در اصول دهها بار گفته میشد ما دیگر خطر شهید جاوید را نمیداشتیم.
خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد علامه طباطبایی را با چه تلاش و کوشش خواست این مطلب را به راقِم آن کتاب بفهماند نتوانست سرّش این است که مطلب نویی است مطلب نو را شما یک بار, دو بار, ده بار هم بگویی حل نمیشود این چندین بار باید در متون درسی گفته بشود اشکال بشود حل بشود تا جا بیفتد یک کاشفالغطاء میخواهد یک فقیه فحل میخواهد که این اصول را بازنویسی کند علم غیب سند فقهی نیست مثل اینکه شما حکیمی را فقیهی را مرجعی را بگویید تو بیا اینجا را رُفت و رو کن خب میکند ولی این برای این کار نیست آن فوق این کار است عمل عادی را با علم عادی حل میکنند کارهای عادی را با علم عادی حل میکنند خب چون شیعه این حرفها را در کتابها ذخیره کرده و در حوزهها نیست خب این بالصراحه میگوید «و فیه دلیلٌ علی بطلان قول الرافضة» (1)سرّش این است که ما حرفمان را نگفتیم فقط برخی از بزرگان ما در کتابها نوشتند خب این شبهه را شما وقتی به وهابیّت و سلفی و اینها بدهید این تکفیر می کند, ولی وقتی بفهمد که ما یک علم فوقالحجّهای داریم او بلندتر و بزرگتر از آن است که معیار فقه قرار بگیرد دیگر نه زمخشریها این حرف را میزنند نه آن وهّابی و سلفی دست به چنین کاری میزنند بنابراین این أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ یعنی از نظر علمی او هم نمیداند که سلیمان میداند و احاطه میکند چون حیوان است و نمیداند که سلیمان به علم غیب آگاه است و علم ملکوتی است و علم ملکوتی, سند فقهی نیست. وجود مبارک سلیمان حالا گوش میدهد گفت: إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ من که رفتم در سبا منطقهای از یمن است یک حکومت و سیاست و امّت و جریان اجتماعی دیدم (یک) یک فرهنگ و فکر و عقیده هم دیدم (دو) از نظر حکومت, حکومت اینها طوری بود که خانمی در رأس حکومت قرار داشت (یک) و همه امکانات و تدبیر و اداره و مدیریت حکومت هم در اختیار او بود کمبودی هم نداشتند (این دو) إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ کمبود نداشتند گرانی نداشتند عرش عظیم داشتند هر چه لازمه این مملکت بود داشتند از نظر اعتقادی و فکری هم وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ خود او و قوم او هم آفتابپرست بودند مشکل اعتقادی داشتند ولی مشکل سیاسی و اقتصادی و اینها نداشتند این عصاره گزارش هدهد بود به پیشگاه سلیمان(سلام الله علیه) إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ این مربوط به مسائل حکومت و سیاست و امور اجتماعی و اقتصادی وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ این از نظر اعتقادی. خب حالا چطور شد که اینها آفتابپرست شدند خداپرست نشدند منشأش چیست؟ منشأش این است که وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ شیطان این شرک را برای اینها زیبا نشان داد توحید را از اینها مستور کرد اینها از توحید محروم بودند به دام وثنیّت و ثنویت افتادند برای اینکه این آفتاب است که همه این گیاهها را میرویاند این بذرها و حبّهها و هستههای این نهال را این آشکار میکند اگر آفتاب نباشد که اینها سر در نمیآورند. فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ دیگر «عن سبیل الله» نگفت, گفت السَّبِیلِ بالقول المطلق همان صراط مستقیم است آن را میگویند راه, اگر از توحید گذشتید دیگر راه نیست نه اینکه راه های دیگر هم هست اگر احیاناً گفته میشود سَبِیلَ الْغَیِّ چون پسوند دارد وگرنه بیراهه را که راه نمیگویند کجراهه را که راه نمیگویند یک حرف نفی به نام «بی» یا یک حرف تلخی به عنوان «کج» اینها را همراهی میکند یا پسوند اینهاست یا پیشوند اینهاست وگرنه آنجا که پایانش گمراهی است که دیگر راه نیست سبیل بالقول المطلق همان راه مستقیم الهی است فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ «صَدَّ» یعنی «صَرَفَ» برخیها هم «یصرفون أنفسهم» هم «یصرفون غیرهم» لذا هم صدّ خود دارند هم صدّ دیگری چون شیطان اینها را از آن راه معهود باز داشت اینها به مقصد نمیرسند در بین راه گُماند.
1) (13) . الکشاف, ج3, ص359.
پرسش...
پاسخ: بله این درک را دارند دیگر منتها یک سلیمان میخواهد که اینها را به حرف بیاورد أَنطَقَ کُلَّ شَیْءٍ (1)همین طور است دیگر خب این زمین که شهادت میدهد و شکایت میکند مسجد که شهادت میدهد چه کسی آمده چه کسی نیامده چه کسی ریاکار بود چه کسی ریاکار نبود همین یک تکّه سنگ و گِل بیش نیست در قیامت شهادت میدهد خب چه کسی آمده با چه مقصدی آمده با چه مقصودی رفته همین یک تکّه خاک دیگر اگر ذات اقدس الهی همه چیز را آگاه قرار داده فرمود: إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (2)همه باهوشاند منتها کسی که بفهمد این زمین چه میگوید آن درخت چه میگوید نیست خب یک سلیمان میخواهد فرمود چه گفتند, عصارهاش را شرح داد پس بنابراین هم حکومتشان را شرح داد هم انحرافشان را بیان کرد هم سبب انحرافشان را بیان کرد پس لاَ یَهْتَدُونَ پس راه اصلی چیست؟ راه اصلی این است أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَیَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ کارِ شمس بالعرض است شمس چه کار میکند؟ این مستورها را مشهور میکند این حَبّ و هسته و بذرهایی که در دل خاک نهان شده این با تابش آفتاب و بارش باران بالا میآید آن که هم در زمین این کارها را میکند هم در آسمان همه ستارههای مستور را که غروب کردهاند او مشهور میکند و خود شمسِ غروبکرده را او مشهور میکند این خَبء این سَتْر اینکه فرمود: «المرءُ مخبوءٌ تحتَ لسانه» (3)یعنی «مستورٌ» چیزی که مُحاط به وسیله محیط است و مستور و پوشیده است از آن به خَبء به معنای مخبوء یاد میکنند مثل لفظ به معنی ملفوظ, خَلق به معنی مخلوق, خبء یعنی مخبوء آن حدیث نورانی که فرمود: «المرءُ مخبوءٌ تحتَ لسانه» همین است یُخْرِجُ الْخَبْءَ یعنی مستور را مشهور میکند خود شمس که مستور شد او مشهور میکند این همه کواکب مستور را او مشهور میکند هم مستور میکند و هم مشهور, هم مشهور میکند و هم مستور چون مشارق ارض و مغارب ارض برای خدای سبحان است فرمود: یُخْرِجُ الْخَبْءَ بالقول المطلق فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ چه در آسمان چه در زمین, شمس که این کار را نمیکند خود شمس خَبء و شَهر دارد مشهور بودن و مستور بودن دارد وَیَعْلَمُ مَا تُخْفُونَ وَمَا تُعْلِنُونَ برای اینکه بتواند اداره کند, این ذات چه کسی است؟ اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ مستحضرید قرآن کریم هم راه های فلسفه و کلام را دارد هم راه های عرفان را دارد منتها آن بخشهایی که مربوط به مناجات و دعا و اینهاست آن به زبان عرفان نزدیکتر است در مناجات ائمه(علیهم السلام) هم همین است آن خطبههای اینها روشش روش عقلی است آن مناجات و دعاهای آنها روشش روش عرفانی است آنجا سخن از استدلال نیست سخن از شهود است «یا مَن هو أقرب إلیّ مِن حبل الورید» (4)مفهوم که به ما نزدیک نیست مفهوم, قُرب و بُعدش اثری ندارد آنکه «أقرب إلیَّ مِن حبل الورید» است همان فیض ذات اقدس الهی و وجهالله است آن روایتی که تحفالعقول نقل کرد جزء غرر روایات ماست این لسان, لسان دعاست در آنجا وجود مبارک حضرت فرمود همان طور که برادران یوسف اول او را شناختند بعد اسم او را و وصف او را گفتند «إنّک» یعنی جناب عالی که تو را میبینیم و میشناسیم تو یوسفی؟! از مسمّا به اسم پی بردند نه از اسم به مسمّا ما اول کسی را که میبینیم او را میشناسیم بعد میگوییم آقا اسمش چیست وصفش چیست چه کاره است استدلال وجود مبارک امام صادق هم مطابق همین آیه سورهٴ «یوسف» همین است فرمود خدا را که شما میبینید اول او را باید بشناسید بعد الله را بعد عزیز را بعد حکیم را (5)همان کاری که ذات اقدس الهی در کوه طور با موسی کرد گفت موسی! من خدایم نه خدا منم إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (6)خب این لسان, لسان عرفان است برای اینکه مفهوم در کار نیست اما لسانی که این حیوانات بیان کردند لسان فلسفه و برهان است همین لسان را قرآن کریم درباره انسان به طوری کامل بیان کرده که انسان را با نزدیکترین راه که «أقربُ الطُرُق» است به مقصد میرساند میبینید در کتابهایی که دیگران این راه را طی کردند برهان علیّت و معلولیّت را طی کردند برهان دور و تسلسل را طی کردند اگر ما بگوییم فلان شخص را فلان علّت قبلی آفرید نقل کلام در علّت قبلی در علّت اسبق و اسبق چون تسلسل محال است پس به سرآغاز باید برسیم این راهی است که معمولاً در کتابهای کلام و فلسفه برای اثبات مبدأ ذکر میکنند اما راهی را که قرآن کریم ارائه میدهد ضمن اینکه آن راه را برای اوساط از متفکّران باز گذاشته فرمود: أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ (7)راه نزدیکتر و اقربالطُرُق را برای اوحدی و خواص هم باز گذاشته که مطابق استدلال قرآن اول خدا ثابت میشود بعد تسلسل باطل نه اینکه اول تسلسل باطل بشود بعد خدا ثابت. در آیه مبارکهٴ یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ (8)این طور نیست که اول ثابت بشود که بشر محتاج است به سبب امکانش و علّت میخواهد آن علّت هم محتاج است و هکذا حتّی ینتهی الأمر إلی الواجب چون تسلسل محال است این طور نیست برای اینکه اگر گفته شد «الانسان فقیرٌ» یا «الأرض فقیرٌ» یا «السماء فقیرٌ الماء فقیرٌ الحجر, المدر, الکذا الکذا فقیرٌ» فقر برای انسان, عرضِ مفارق نیست (یک) فقر برای انسان عرض ذاتی نظیر زوجیّت اربعه نیست (دو) چرا؟ برای اینکه اگر گفته شد «الانسان فقیر» این فقر لازمهٴ ذات او باشد نظیر زوجیّت اربعه هر لازمی از ملزوم خود متأخّر است در حوزه ملزوم نیست اگر فقر، لازمِ ذات انسان باشد پس در حریم ذات نیست اگر فقر در حریم ذات نبود آنجا غنا رخنه میکند اگر غنا رخنه پیدا کرد معلوم میشود در مقام ذات - معاذ الله - انسان محتاج به خدا نیست سه: اگر گفته شد «الانسان فقیرٌ» نظیر «الانسان حیوانٌ ناطق» که جنس و فصل اوست نیست چرا؟ زیرا اگر این فقر برای انسان ذاتیِ باب ماهیّت و کلیات خمس باشد چون ماهیّت تابع است و از هویّت متأخّر است معلوم میشود فقر در مقام هویّت نیست اگر فقر در مقام هویّت نبود آنجا غنا رخنه میکند و بینیازی چهار: اگر گفته شد «الانسان فقیرٌ» عین آن است که بگوییم «الانسان موجودٌ» اگر گفتیم «الله غنیٌّ» با «الله موجودٌ» یکی است دیگر چون آنجا صفت عین ذات است اینجا هم صفت عین ذات است اگر «الانسان فقیرٌ» شده «الانسان موجودٌ» در متن هویّت وقتی فقر شد این فقر الاّ ولابد به غنی متّصل است نه به فقیر دیگر اگر کسی بگوید این زید را فلان شخص آفرید ما مثل متکلّم یا حکیم دیگر نمیگوییم نقل کلام در آن میکنیم میگوییم جواب ما را ندادی نه اینکه ما را جواب دادی ما این سؤال را درباره او مطرح میکنیم ما میگوییم فقیر را چه کسی خلق کرد شما نمیتوانید بگویید فقیر را فقیر, اگر شما گفتید فلان شیء را فلان شیء خلق کرد جواب ما را ندادید نه اینکه ما نقل کلام در او بکنیم میگوییم جواب ما را ندادید اگر گفتید زید را الله آفرید میگوییم جواب دادید «یا أیّها الْمَلک و الفلک یا أیّها الجن و الانس أنتم الفقراء إلی الله» این راهِ قرآنی اول خدا را ثابت میکند بعد تسلسل را باطل میکند فقیر, غنی میخواهد نه اینکه فقیر به فقیر دیگر فقیر به فقیر دیگر, آن یک آدم بیکار میخواهد تا بگوید نقل کلام در او میکنیم چه را نقل کلام میکنیم مگر او جواب شما را داد؟! او جواب شما را نداد شما بگویید آقا جواب مرا ندادی فقیر را چه کسی آفرید میگویی این فقیر را آن فقیر؟! ما درباره «الفقیر» بحث میکنیم او هم که همین است نه اینکه جوابمان را گرفتیم میرویم به سراغ او نقل کلام داریم میکنیم حتّی یَنتهی الأمر تا به زحمت تسلسل را باطل کنیم و مانند آن, اول خدا ثابت میشود بعد تسلسل باطل این راه هایی است که قرآن کریم ارائه کرده این راه ها در حدّ حیوانات نیست این برای انسانی است که «حیٌّ متألّه» اما آن مسئله شهودی که وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) از آیه سورهٴ «یوسف» استفاده کرد خب آن برای اوحدیّ از انسانهاست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ سَنَنظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (27 اذْهَب بِکِتَابِی هذَا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ (28) قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ (29) إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (30) أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (31) قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ (32) قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ (33)) بخشی از مطالبی که مربوط به آیات گذشته بود این است که در سورهٴ مبارکهٴ «طه» ذات اقدس الهی آیه چهارده فرمود: إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا که به صورت ضمیر متکلّم وحده یاد کرد در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» آیه نُه فرمود: یَا مُوسَی إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (1)این إِنَّهُ ضمیر شأن است نه اینکه با آیه سورهٴ مبارکهٴ «طه» مخالف باشد آنجا هم متکلّم وحده است اینجا هم متکلّم وحده هر دو جا سخن از «أنا» است این إِنَّهُ که ضمیر غایب نیست.
مطلب دوم آن است که در جریان علمِ مافوق الحجّه که علم ملکوتی و علم غیب باشد انبیا(علیهم السلام) یقیناً دارا هستند ولی مأمور به عمل به آن نیستند اینها در قیامت بخواهند شهادت بدهند وَجِئْنَا بِکَ عَلَی هؤُلاَءِ شَهِیداً (2)باید حتماً عالِم باشند قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ (3)و اگر انبیا(علیهم السلام) بخواهند بر طبق علم غیب جامعه را اداره بکنند مردم مضطرّند که معصیت نکنند اما وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) که ظهور کرد آیا حکومت او صددرصد با علم غیب و ملکوتی اداره میشود یا گاهی برای احساس ضرورت و مانند آن است این را باید نهادها و ارگانهایی که مربوط به وجود مبارک ولیّ عصر(ارواحنا فداه) هستند بیشتر تلاش و کوشش کنند و تحقیق کنند که آیا در زمان حکومت حضرت تمام برنامهها بر اساس علم غیب انجام میشود یا اینکه نه, دستگاه قضایی کشور که غالب آنها افراد عادیاند و دارند اداره میکنند آنها که علم غیب ندارند آنها مطابق بیّنات و اَیمان حکم میکنند خود حضرت(سلام الله علیه) اگر بخواهد حکم کند میتواند طبق علم ملکوتی و غیب حکم بکند اما آیا دائماً احکام حضرت از سنخ علم غیب ملکوتی است این باید جداگانه بحث بشود یا گاهی نظیر جریان خضر و موسی(سلام الله علیهما) که چنین حادثهای اتفاق میافتد بنابراین در زمان ظهور حضرت(سلام الله علیه) چون «مِن اشراط السّاعة» است بخشی از آثار قیامت در آن زمان ظهور میکند (اولاً) و ثانیاً اداره کردن کلّ جهان به وسیله علما و شاگردان آن حضرت است که از علم غیب برخوردار نیستند ثالثاً خود حضرت(سلام الله علیه) در مواردی که عهدهدار یک کار است آیا در همه آن مواردی که مباشرتاً کار انجام میدهد نه تسبیباً مثل خضر(سلام الله علیه) به علم ملکوتی عمل میکند یا نه این باید بحث بشود. غرض آن است که انبیا(علیهم السلام) مطابق با علمِ ظاهر عمل میکردند گاهی معجزهای, ضرورتی ایجاب میکرد از علم ملکوتی استفاده میکردند باید که مردم اختیارشان محفوظ باشد تا امتحان بدهند گاهی نظیر جریان خضر پیش میآید بنابراین وجود مبارک حضرت(سلام الله علیه) که ظهور کرد کارهایی که بالتسبیب انجام میگیرد که مطابق همین شرایط عادی است که «بالبیّنات و الأیمان» (4)است کارهایی که بالمباشره انجام میگیرد ممکن است نظیر کار خضر(سلام الله علیه) باشد ممکن است نه, نظیر کارهایی که خود وجود مبارک حضرت امیر انجام میداد یا مانند آن باشد.
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) تهدیدی کرد فرمود اگر این هدهد بدون عذر غیبت کرده باشد من عذاب شدید میکنم از این تعبیر معلوم میشود که موقعیّت, موقعیّت حساس بود یک وقت است که کسی یک فرد عادی است گناهی میکند وجود مبارک حضرت درباره او چنین تهدیدی ندارد یک وقت یک ارتشی و نظامی این کار را میکند اینها جزء ارتشی ها و نظامی های وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) بودند که باید سر پُست باشند مأموریتشان را انجام دهند اگر کسی بدون عذر سر پُست نباشد لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً (1)بنابراین این مربوط به یک عضو ساده و گناه ساده یک عضو عادی نیست.
مطلب بعدی آن است که آن حیوان هم در کمال سرعت، خودش را رسانده ضمیر فَمَکَثَ (2)چه به سلیمان برگردد چه به هدهد این غَیْرَ بَعِیدٍ (3)نشان میدهد که این غیبت، کوتاهمدت بود زود خودش را به سر پست رساند این نشان میدهد که او یک عضو ارتشی و نظامی بود و سر پست باید باشد و الآن هم با سلطان مُبین آمده یعنی با عذر آمده اگر عذر داشت دیگر جا برای تعذیب و امثال تعذیب نیست.
از جریان بعدی معلوم میشود که وجود مبارک سلیمان درصدد تحکیم آن حکومت مرکزی بود وقتی حکومت وجود مبارک سلیمان مرکزی باشد دیگر کسی در یمن داعیه داشته باشد و تخت حکمفرمایی داشته باشد و قومی را هم دور خودش جمع بکند و داعیه حکومت و سلطنت و امثال ذلک داشته باشد نمیشود وجود مبارک سلیمان در اطراف فحص میکرد غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ (4)که همه تحت حکومت مرکزی باشند این است که وقتی هدهد آمد جریان یمن را گزارش داد وجود مبارک سلیمان فرمود من تحقیق میکنم و نامهای نوشت که شما باید تحت حکومت مرکزی باشید وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ یعنی مُنقادین خب اگر کسی حکومت مرکزی از طرف ذات اقدس الهی تشکیل داد دیگر وجهی ندارد کسی در یک گوشه داعیه داشته باشد لذا فرمود شما باید تابع حکومت مرکزی بشوید و ملکه سبا هم قبلاً آوازه سلیمان را شنیده بود هم گفته بود أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا (5)بله ما هم شنیدیم یک حکومت مرکزی هست و داعیهای دارد حکومتی دارد جنودی دارد مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ (6)وجود مبارک سلیمان هم نظارتش را نسبت به تمام نظامیها حتی هدهد اِعمال کرد هم آن تهدید را تند بیان کرد که اگر این نظامی سر پست نباشد من چنین میکنم هم نامه تندی برای کسی که در یمن حکومت داشت نوشت بنابراین کارهای سلیمان کارهای مَلکانه بود هم درباره آن نظامیِ خاص به نام هدهد هم درباره ملکه یمن و سبا این طور دستور داد که بالأخره حکومت مرکزی انشقاقپذیر نیست . اما اینکه چطور گاهی جریان زمینی بر آسمانی مقدم است گاهی جریان آسمانی بر زمینی مقدم است این برای محلّ ابتلاست در جریان هدهد که گفت: وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أعمَالَهُم بعد گفت: أَلاَّ یَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (7)در استدلال هدهد جریان آسمان و آسمانی مقدم بر زمینی و زمینی هاست اما در جریان حضرت ابراهیم در جریان حضرت موسی به عکس است در جریان حضرت ابراهیم آیه 258 این است أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِیْ وَیُمِیتُ اول در جریان احیا و اماته انسانها و امثال انسانها که موجود زمینیاند سخن گفت وقتی نمرود گفت أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ آنگاه وجود مبارک ابراهیم به امور آسمانی پرداخت فرمود: فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ از زمین شروع کرده چه اینکه وجود مبارک موسای کلیم به فرعون گفت که رَبُّکُمْ وَرَبُّ آبَائِکُمُ الْأَوَّلِینَ (8)گفت ربّ ما همان ربّ تو و خدایان توست از زمین شروع کرده بعد دوباره گفت: رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ (9)سخن از آسمان بود اما بر خلاف استدلال هدهد در جریان سلیمان(سلام الله علیه) که اول از آسمان شروع کرد بعد جریان ارض یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ برای اینکه آنها گرفتار شمسپرستی بودند ولی نمرود میگفت من خدایم فرعون میگفت من خدایم در زمین چنین داعیهای داشتند ولی مَلکه سبا و امثال ملکه سبا نمیگفتند من خدایم میگفتند شمس خدای ماست (10)آنگاه همین مسئله را ذات اقدس الهی در جریان هدهد اول ذکر کرد در جریان ابراهیم و موسی(سلام الله علیهما) مرحله دوم ذکر کرد که خود شمس و قمر هم جزء خبء سماواتاند مخبوءاند مستورند رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ یعنی همین, یعنی این شمسی که مخبوء است در شرق آن را ظاهر میکند ربّ مشرق است بعد همان طوری که ظاهر میکند مخبوء هم میکند هم مخبوء و مستور را مشهور میکند میشود رَبُّ الْمَشْرِقِ هم مشهور و شفاف و روشن را مخبوء و مستور میکند میشود «ربّ المغرب»; رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ هر دو کار را میکند لذا تقدیم و تأخیر به این مناسبتهاست که ضرورت محل اقتضا میکرد و این میشود بلاغت یعنی به مقتضای مقال سخن گفتن. اما اینکه وجود مبارک سلیمان فرمود من تحقیق میکنم تحقیق کرد نامه نوشت بعد فرمود این نامه را میبری حالا چون این بالأخره هدهد است یک حیوان ریزی است از هر روزنه و کُوّهای میتواند این نامه را بیندازد فرمود این نامه را میبری سه کار میکنی اولاً القا میکنی که اینها ببینند و بگیرند بعد یک مقدار فاصله میگیری طوری که حرفهای اینها را بشنوی سوماً کاملاً گوش میدهی ببینی اینها چه میگویند اذْهَب بِکِتَابِی هذَا وقتی که بردی فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ (یک) ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ یک مقدار فاصله بگیر که آنها کاری با تو نداشته باشند (دو) فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ ببین با یکدیگر چه رد و بدل میکنند گفتمانشان چیست گفتگویشان چیست (سه) این مَاذَا یَرْجِعُونَ مشابه همان است که در سورهٴ مبارکهٴ «سبأ» آیه 31 به این صورت آمده است وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَن نُؤْمِنَ بِهذا الْقُرْآنِ وَلاَ بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبِّهِمْ یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ الْقَوْلَ این گفتگو و رد و بدل شده را میگویند یَرْجِعُونَ فرمود این سه کار را میکنی آرام این نامه را آنجا میگذاری یک مقدار فاصله میگیری بعد خوب گوش میدهی ببینی اینها چه میگویند. زمخشری در کشاف میگوید برای اینکه کسی به اسرار حیوانات پی ببرد به کتابالحیوان مراجعه کنند (یک) مخصوصاً در عصر پیامبری که معجزهاش سلطه بر حیوانات بود (دو) فرمودی بعد از اینکه بردی آنجا, یکی فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ دوم ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ سوم فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ برخیها خیال کردند این تَوَلَّ عَنْهُمْ قبل از مَاذَا یَرْجِعُونَ که ذکر شده تقدیم و تأخیر است یعنی «فانظر ماذا یرجعون ثمّ تولّ عنهم» در حالی که این تقدیم و تأخیر نیست ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ یعنی یک مقدار فاصله بگیر که مزاحم تو نباشند تو هم کاملاً گوش بده ببین اینها چه میگویند خب این کار را کرده و هدهد رفته و آمده و گزارش داد به سلیمان(سلام الله علیه) عرض کرد من رفتم نامه را دادم و او هم زیرمجموعه خودش را جمع کرد و با آنها این مطلب را در میان گذاشت به زیرمجموعه خود به دولتمردان گفت: یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ کتابی از کرامت برخوردار است که از یک شخص کریم باشد (یک) محتوای با کرامت داشته باشد (دو) و مختوم باشد بسته باشد باز نباشد (سه) شواهد دیگری هم هست همه این خصوصیّات در این نامه بود چون سلیمان را اینها به عظمت شنیده بودند برای اینکه در آیه 42 سورهٴ «نمل» دارد که فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ أَهکَذَا عَرْشُکِ قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا ما قبل از این جریان عظمت شما را شنیده بودیم.
1) (5) . سورهٴ نمل, آیهٴ 21.
2) (6) . سورهٴ نمل, آیهٴ 22.
3) (7) . سورهٴ نمل, آیهٴ 22.
4) (8) . سورهٴ سبأ, آیهٴ 12.
5) (9) . سورهٴ نمل, آیهٴ 42.
6) (10) . سورهٴ نمل, آیهٴ 17.
7) (11) . سورهٴ نمل, آیات 24 و 25.
8) (12) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 26.
9) (13) . سورهٴ شعراء, آیهٴ 28.
10) (14) . التفسیر الکبیر, ج24, ص553.
امرئه سبا گفت این نامه از سلیمان است و آغاز این نامه هم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ است به نام خدا شروع شده نه این است که نامه اوّلش نوشته باشد از سلیمان به فلان خب نامه پایانش امضا دارد امضای نامه سلیمان است نه اینکه در اول نامه - معاذ الله - نام سلیمان مقدم بر بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ باشد این طور نیست این امرئه گفته است این نامهای است از طرف فلان کس و به نام خدا هم شروع شده و محتوایش این است این در گزارش نام سلیمان(سلام الله علیه) را اول میبرد نه اینکه نام آن حضرت در نامه قبل از «بسم الله» ذکر شده باشد خب إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ (یک) وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ همه آن مشرکین, موحّد بودند از نظر اینکه الله واجبالوجود است و واجبالوجود واحدٌ لا شریک له او خالق کل است «لا شریک له فی الخِلقة الکلیّة» او ربّالأرباب است او الهالآلهه است در همه این بخشها موحّد بودند منتها ارباب متفرّقه را میپذیرفتند میگفتند که زمین ربّی دارد انسان ربّی دارد آسمان و شمس و قمر ربّی دارند هیچ کدام از مشرکین ملحد نبودند, همه مشرکین همین طور بود که لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (1)اینها الله را قبول داشتند اما به عنوان ربّالأرباب؛ میگفتند که نامه از الله است و مضمون نامه این است که أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ بعد فرمود شما فتوا بدهید فتوا آن مطلب زنده با فتوّت و جوانی و جوانمردی و شادابی است حرفهای کهنه را کسی نمیگوید فتوا کسی بیاید حرفهای دیگران را نقل کند به نام خود جا بزند این فتوا نیست این تقلیدِ سرگردان و شناور است فتوا آن است که زنده باشد خود انسان داشته باشد ممکن است که دهتا مرجع یک طور فتوا بدهند اما هیچ کدام از دیگری نگرفته شما ببینید اینهایی که میروند عمق اقیانوس و سنگینترین گوهرها را با غوّاصی در میآورند این گوهرها شبیه هم است اما خودشان رفتند غوّاصی کردند از عمق اقیانوس در آوردند نباید گفت حالا چون آنها شبیه هم است از هم گرفتند الآن شما میبینید این رسالههایی که مراجع عظیمالشأن ما نوشتند فتواها شبیه هم است خب البته همین است فتواها باید شبیه هم باشد دیگر اگر اختلاف مختصری هست در فروعاتِ خیلی جزئی است اما همه آنان با شصت سال, هفتاد سال جان کندن غوّاص شدند در بحر قرآن و عترت رفتند در عمق اقیانوس گرفتند از این مرجع سؤال بکنی به چه دلیل میگوید به این دلیل, به این دلیل, به این دلیل این طناب را وصل میکند تا عمق اقیانوس میگوید من رفتم آنجا و آوردم این را میگویند فتوا اگر حرف دیگری را نقل کند که فَتا نیست این شیخ است این کهنه و فرسوده است این تقلید است تحقیق نیست فتوا آن است که فتوّت و جوانمردی و شادابی و سرزندگی را به همراه داشته باشد. قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ آنها در جواب گفتند ما آماده دفاع هستیم ولی وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ.
1) (15) . سورهٴ لقمان, آیهٴ 25; سورهٴ زمر, آیهٴ 38.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ سَنَنظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (27 اذْهَب بِکِتَابِی هذَا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ (28) قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ (29) إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (30) أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (31) قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ (32) قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ (33) قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ (34) وَإِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِم بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (35)) تعبیر حضرت در برابر سخن هدهد این بود که ما بررسی میکنیم ببینیم راست گفتی یا جزء کاذبین هستی, تقابل باید أصَدَقْتَ أم کَذَبْت باشد ولی در موارد مبالغه, تعبیر أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ مطرح است نظیر سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (1)آنجا هم برای مبالغه است پس تقابل اصلی بین «صَدَقْتَ» و «کَذَبْت» است لکن برای مبالغه در آن وصف, کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ مطرح است حضرت به هدهد فرمود این نامه را میبری چندتا کار انجام میدهی این نامه را به دست مَلکه سبا میرسانی بعد مقداری فاصله میگیری بعد خوب گوش میدهی ببینی اینها در گفتگو با یکدیگر چه میگویند وقتی نامه رسید این مَلکه سبا به صورت ویژه مطرح کرد که من باخبرم و این نامه سرّی به من رسیده است این کلمه إِنِّی نشان همین مطلب است قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ کتابی که با کرامت است به دست من رسیده ممکن است نشانههای کرامتی هم در نامه از نظر تاریخ باشد ولی آن دلیلی که نشان کرامت این نامه است به حسب محتوای قرآن همین دو چیز است أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ سبب کرامت این کتاب هم یکیاش این است که إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ چون صِیت و آوازه سلیمان(سلام الله علیه) پیچیده بود و خود امرئه سبا هم طبق آیه 42 همین سورهٴ «نمل» گفته بود وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا (2)ما قبل از اینکه به حضور شما بیاییم از جریان شما باخبر بودیم این خود سلیمان(سلام الله علیه) به عنوان یک مَلِک معروف بود (این یک) و عظمت توحید هم در آن مطرح است (دو) إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ (یک) وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (دو) تقدیم سلیمان بر تَسمیه این در آن نامه نبود که در نامه اینچنین نوشته بشود نامهای است از طرف سلیمان بعد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ این طور نیست وقتی نامه را تنظیم میکنند اول به نام خداست بعد مطلب نوشته میشود بعد در پایانِ نامه امضا میشود وقتی این نامه به دست طرف مقابل رسید آن طرف مقابل میگوید نامهای از فلان شخص به این مضمون رسیده است اینچنین نیست که این کلمه سلیمان در نامه, قبل از تسمیه نوشته شده باشد بلکه در بیان امرئه سباست که نامهای از طرف سلیمان آمده است که در آن نامه نوشته بود بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ.
إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مشرکین بالأخره الله را به عنوان ربّالأرباب, الهالآلهه قبول داشتند منتها گرفتار شرک در ارباب متفرّقه بودند وگرنه مشرکین لَئِن سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (1)الله را فوق آن میدانستند که بشر بتواند با او رابطه برقرار کند او را عبادت کند از او چیزی بخواهد ولی اسلام که آمده فرمود: فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (2)یک ربّ بیشتر در جهان نیست و همه امور هم به دست اوست. خب إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اما شواهد دیگر اگر این نامه مُهر شده بود نامه علایم خاص داشت با خطّ خوب نوشته میشود با املای خوب, اینها دیگر جزء تشریفاتی است که برخی از مفسّران نقل کردند باید دلیل اقامه کنند ولی آنچه از قرآن برمیآید سبب کرامت این نامه همین دو چیز یاد شده است ممکن است جهات دیگری هم آنها را همراهی بکند. فرمود کرامت این نامه از جهت آن است که نویسندهاش یک پادشاه مقتدری است و در صدرش هم نام مبارک خدایی است که رحمان و رحیم است اما مضمون آن نامه این است که شما باید تابع حکومت مرکزی باشید نه اینکه در متن نامه این نوشته شده باشد أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ وگرنه جایی برای گفتن این کلمه «أن» در ألاَّ نیست این «أن» مفسّره برای چیست؟ در اول نامه باید بگوید «لا تعلوا علیّ وأتونی مسلمین» اما میفرماید: أَلَّا این «أن» دارد چه چیزی را تفسیر میکند بنابراین معنای حرف امرئه سبا این نیست که در متن نامه این کلمه نوشته شده این لفظ نوشته شده که أَلَّا تَعْلُوا بلکه نقل به معناست وقتی از او سؤال کردند که عصاره نامه چیست؟ گفت اینکه - «اینکه» تفسیر آن جواب است - منقاداً باید تابع حکومت مرکزی باشید وگرنه در متن نامه که نمینویسند أَلَّا تَعْلُوا مینویسند «لا تعلوا».
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک سلیمان جزء انبیای اولواالعزم نبود که حکومتش کلّ زمین را بگیرد این در اردن و اطراف اردن حکومت داشت در قبالش یمن بود در قبالش مصر بود در بخشهای دیگر خاورمیانه حکومتهای دیگری هم بود ولی آن حکومت اسلامی و دینی که سلیمان(سلام الله علیه) تشکیل داد در همان محدوده اردن و اطراف اردن بود وقتی حضرت هم به زیارت خانه خدا رفتند ظاهراً در همان سفر و همان محدوده بود که هدهد از یمن باخبر شد و چنین صحنهای پیش آمد. وجود مبارک سلیمان در تعبیر اوّلش نفرمود «ألا تعلوا علی الله» این تعبیر لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ حرفی است که وجود مبارک موسای کلیم و مانند آن برای دعوت به توحید به کار میبردند آیه نوزدهم سورهٴ مبارکهٴ «دخان» این است وَأَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ شما داعیه ربوبیّت نداشته باشید بر خدا برتری نجویید خدا رب است و شما مربوب, او خالق است و شما مخلوق شما که میگویید: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَی (1)و مانند آن این عُلوّ علی الله است وَأَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ إِنِّی آتِیکُم بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ اما وجود مبارک سلیمان در آغاز امر نفرمود «ألا تعلوا علی الله» فرمود: أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ شما باید تابع حکومت ما باشید آن وقت وقتی تابع حکومت ما شدید از نظر عقیده و اعتقاد مسائل دینی, برهانی میشود بعد از برهان هم شما میپذیرید و مؤمن میشوید چه اینکه همین کار هم شده همین که وجود مبارک سلیمان مرقوم فرمود: أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ با ردّ و بدل هدایا و امثال هدایا امرئه سبا فهمید که این حکومت, حکومت الهی است نه سلطنت مادی و به صورت مُنقاد وارد محدوده حضرت سلیمان شد بعد براهین توحیدی برایش روشن شد آنگاه گفت: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ من و سلیمان و امثال ما همه تابع خداییم بعد از اینکه منقاداً وارد حکومت مرکزی سلیمان(سلام الله علیه) شد براهین توحیدی برای او روشن شد در آن اواخر گفت: أَسْلَمْتُ در همین سورهٴ مبارکهٴ «نمل» آمده است آیه 44 در آن آخرها یعنی بعد از اینکه برهان برایش روشن شد گفت: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وقتی وارد قصر شد قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَکَشَفَتْ عَن سَاقَیْهَا وجود مبارک سلیمان فرمود: إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِن قَوَارِیرَ این کاخ بلورین است این استخر آب نیست قَالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ.
1) (5) . سورهٴ نازعات, آیهٴ 24.
إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ (یک) وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (دو) این سبب کرامت است حالا علل دیگری باعث کرامت آن نامه باشد و در تاریخ ثبت شده باشد ممکن است ولی از آیه بیش از این دو مطلب برنمیآید, مضمون, دلیل بر کرامت نیست برای اینکه مضمون, مضمون آمرانه است که باید بیایی اینکه أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ دستور آمرانه و حاکمانه است این سبب کرامت نیست. خب این عصاره نامه, بعد همین امرئه سبا با دولتمردانش مشورت کرد قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی برای اینکه من مسئول اداره مملکتم اداره مملکت به عهده شما نیست شما مجریانید آن کسی که مسئول است مدیر مملکت و مدبّر مملکت است کلمه فَتیٰ و فتوا که ناقص یایی است در برخی از کتابهای لغتی که برای لغتشناسان اصیل است دو اصل برایش ذکر شده یکی جوانی و طراوت و سرسبزی و شادمانی است که فَتی از آن باب است باب دیگر و اصل دیگر به نام فتواست که جواب سؤال از احکام و حِکم است که دو اصل است و دو باب است و هر دو ناقص یایی است اما وقتی این یاء تبدیل به همزه شد کلاً مسیر عوض میشود نظیر آنچه درباره وجود مبارک یعقوب گفته شد که در سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» آیه 85 گذشت: قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُاْ آنجا فَتَأ است یعنی مهموزاللام است کلاً باب عوض میشود قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُاْ تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتَّی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهَالِکِینَ پس مادامی که ناقص یایی است دو اصل و دو باب دارد یکی فتوّت است و جوانی و جوانمردی و شادابی یکی هم فتواست که جواب احکام و حِکم است اگر این یاء به همزه تبدیل شد دیگر مهموزاللام بود نه ناقص یایی کلاً باب عوض میشود و معنا هم عوض میشود. (1)بر طبق این آیه ذات اقدس الهی میفرماید امرئه سبا گفته است که أَفْتُونِی آن یَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ, (2)که در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» مبسوطاً گذشت از همین ناقص یایی است یا به یوسف صدیق گفتند: أَفْتِنَا فِی سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ (3)همین است فتوا اختصاصی به مسئله فقهی ندارد از هر صاحبنظری که در رشته خاصّ خود تخصّص علمی دارد میشود استفتا کرد و از او فتوا گرفت.
پرسش: با توجه به اینکه دو اصل دارد برداشتی که حضرت عالی دیروز فرمودید چطور میشود؟
پاسخ: بله خب بیگانه نیستند چون هر دو را در یک باب ذکر میکنند دو اصل است در یک باب اگر دو باب بود بله, الآن شما ببینید در مقاییس اللغة این هر دو را در یک باب ذکر کرد مفردات راغب هر دو را در یک باب ذکر میکند (1)اینکه دو اصل در دو باب نیست در یک باب است تناسب را هم تثبیت میکند.
پرسش: تناسب اینها لفظی است نه معنایی.
پاسخ: اگر تناسب لفظی باشد که میشود اشتراک لفظی دیگر میشود دو باب, اگر تناسب معنوی باشد یک باب است اگر تناسب لفظی باشد خب در دو باب ذکر میکنند.
میفرماید: قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ من در هیچ کاری بدون مشورت شما و حضور فکریِ شما تصمیم نمیگیرم نه شهود فیزیکی و حضور بدنی چون حضور بدنی که برای قوّه مجریه است آنها باید اجرا بکنند ولی حضور فکری لازم است تا در تصمیمگیری من بتوانم راسخ باشم مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ یعنی «تشهدونی» و این نامه را به آنها گفت که مضمون نامه این است آنها گفتند ما برای مبارزه کردن و دفاع کردن و جنگیدن حاضریم اما نظر نهایی با شماست قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ چون محدوده یمن در اختیار این بانو بود بخشی از مصر در اختیار سلطان دیگر بود این بخش اردن و اطراف اردن در اختیار سلیمان بود که میگفتند مُلک سلیمان همین محدوده بود آن حضرت هم که جزء انبیای اولواالعزم نبود در جریان ارث هم که گفته شد وَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ (2)این ارث در بسیاری از موارد هست همین که از قبلی به بعدی میرسد این ارث است اَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبادِی الصَّالِحون (3)یا لِلَّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (4)یا أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ (5)اینکه خدا میفرماید ما زمین های آنها, اموال آنها و سرزمین آنها را به شما ارث دادیم اینکه ارث مصطلح نیست که پسری از پدر ارث ببرد, اینکه إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ (6)از همین قبیل است لِلَّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ از همین قبیل است همین که از قبلی به بعدی برسد یک نحوه ارث است وگرنه آن ارث مصطلح فقهی اگر بود باید به سایر ورثه هم میرسید در حالی که داوود(سلام الله علیه) فرزندان فراوانی داشت مال آن حضرت را همه وارثان ارث بردند اما سلطنت فقط به سلیمان رسید پس اگر گفته شد سلطنت را سلیمان از داوود(سلام الله علیهما) به ارث برد نه یعنی سلطنت موروثی است ارث در أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ یا وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا (7)یعنی «نَقَلْناهم» إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ از همین قبیل است لِلَّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ از همین قبیل است در بسیاری از موارد آیات قرآن کریم ارث را به معنی مطلق انتقال به کار برده در بخشی از موارد احکام فقهی را هم به همراه دارد البته. پس وَرِثَ سُلَیْمَانُ دَاوُدَ یعنی آن مُلک و حکومت بعد از حضرت داوود به سلیمان(سلام الله علیهما) رسید.
قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ این درباریان و دولتمردان سلیمان گفتند ما آماده مبارزه و جنگیم و قدرت هم داریم اما وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ تصمیم نهایی با شماست شما نظر کنید نظریه بدهید هر چه امر بدهید ما امتثال میکنیم. این مجموعه را اینها گفتگو کردند و این را هدهد میشنود بعد این امرئه سبا در این گفتگو گفته بود که شما که پیشنهاد جنگ میدهید یا آماده جنگ هستید بدانید جنگ چه ما برنده بشوید چه آنها برنده بشوند طرفین بازندهاند در هیچ جنگی خیر و صلاح و فلاح نیست چه ما پیروز بشویم چه آنها پیروز بشوند جز ذلیل کردن عزیزان و ویرانی مملکت چیز دیگر نیست پس ما پیشنهاد جنگ نمیدهیم آماده جنگ نیستیم راهحلّی هم هست وگرنه در جنگ چه ما پیروز بشویم چه آنها پیروز بشوند نتیجه جز ویرانی چیز دیگر نیست قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً اینها اگر پیروز بشوند چه این گروه چه آن گروه, من هم مَلِک هستم او هم مَلِک است إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً چندین خطر به بار میآورند اول: أَفْسَدُوهَا خود آن شهر را ویران میکنند دوم: وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً بالأخره در درجه اول با حکمرانان و دولتمردان درگیرند دیگر با طبقه پابرهنه که درگیر نیستند آن خطرات تبعیاش دامنگیر اینها میشود این عبارت وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ اگر سخن خود این امرئه باشد که لازم نبود این جمله را بگوید ولی وقتی گفت و ذات اقدس الهی این را نقل کرد و رد نکرد معلوم میشود این حرف درست است و اگر این کَذلِکَ یَفْعَلُونَ کلامالله باشد که امضای این روش است که بله, دولتمردان دنیایی وقتی جنگی را شروع کردند همین کار است تخریب دیار و جَعْل اَعزّه, أَذِلَّةً است این کَذلِکَ یَفْعَلُونَ میشود حجّت وگرنه آن حرف امرئه شواهد تاریخی دارد البته اما حجّت باشد که همه جا همین طور است این نیست مگر [به استناد] این ذیل که وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ.
پرسش:...
پاسخ: ممکن است باشد, اینچنین نیست که بیگُدار او را مَلک کرده باشند حرفِ آنها آمادگی برای جنگ بود یک نفر در آنها نبود که بگوید ما تحقیق میکنیم جنگ گزینه خوبی نیست اما این میگوید جنگ گزینه خوبی نیست إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا (یک) که مربوط به خود کشور است وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (دو) این وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ امضاست خب پس معلوم میشود که کار ملوک این است اما کار انبیا این نیست انبیا وقتی وارد بشوند اینچنین نیست میفرماید: «إذهبوا فأنتم الطلقاء» (1)این وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود که وقتی فاتحانه وارد مکّه شد فرمود: «إذهبوا فأنتم الطلقاء» حتی خانه ابوسفیان را هم بَست قرار داد اینکه زینب کبرا(سلام الله علیه) در شام فرمود: «أمِنَ العدل یاابن الطلقاء» (2)همین است خب این خیلی فرق است انبیا وقتی داخل بشوند و پیروز بشوند میگویند: «إذهبوا فأنتم الطلقاء» هرگز جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً نیست إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا و این را هم خدا امضاء کرده اما «إنّ الأنبیاء إذا دخلوا قریة قالوا إذهبوا أنتم الطلقاء» خب این سر تا پا نور است این کجا آن کجا الآن صحبت در سلطنت و سیاست و حکومت و امثال اینهاست هیچ ارتباطی به مسائل دینی ندارد چون خدا امضا کرده فرمود: وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ (29 إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ (30) أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (31) قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ (32) قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ (33) قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ (34) وَإِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِم بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (35) فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانی اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ (36) ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُم بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُون (37) قَالَ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (38))
بعد از اینکه جریان مَلکه سبا به عرض وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) رسید حضرت فرمود ما تحقیق میکنیم آنها را دعوت میکنیم که تابع حکومت مرکزی باشند از یک جهت و به خدا معتقد بشوند و دست از شرک بردارند از جهت دیگر, نامهای به ملکه سبا مرقوم فرمود این نامه کرامتش از جهت کاتب است (یک) از جهت اینکه آغازش توحید است (دو) و از این دو جهت قرآن کریم این نامه را کریم یاد کرد مضمونش هم دو جمله است یکی أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ یکی هم وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ این أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ نشان میدهد که مربوط به حکومت و سیاست و امثال ذلک است برای اینکه اگر ناظر به مسئله توحید بود نظیر آیه نوزده سورهٴ مبارکهٴ «دخان» میفرمود: وَأَن لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ اینکه سخن از توحید نیست و سخن از حکومت مرکزی است معلوم میشود که او باید از منظر سیاست زیرمجموعه حکومت سلیمان(سلام الله علیه) قرار بگیرد.
فرمود: أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ در متن نامه اینچنین نیامده وگرنه در متن نامه که تفسیر نمیکند أَلَّا تَعْلُوا در متن نامه مینویسند «لا تعلوا علیّ وأتونی مسلمین» این کلمه أَلَّا یعنی یعنی «أن» تفسیریه که با «لام» ادغام شده است نشان میدهد این تفصیلی است از ناحیه خود ملکه سبا, ملکه سبا دارد مضمون نامه را برای دولتمردان تبیین میکند که نامه در این دو محور است یکی <لا تَعْلُوا عَلَیَّ> یکی هم وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ این <لا تَعْلُوا عَلَیَّ> ناظر به توحید نیست برای اینکه آنچه در آیه نوزده سورهٴ «دخان» است آنجا لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ است معلوم میشود که آن ناظر به توحید است این ناظر به حکومت مرکزی است اما وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ میتواند ناظر به اسلام به معنای انقیاد دینی باشد این صریح نیست ولی میتواند باشد برای اینکه آنها هم دو مشکل داشتند یکی حکومت مستقل داشتند که إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ وَأُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَیْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ (1)یکی هم مشکل توحیدی داشتند که وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ (2).
مطلب بعدی آن است که اشکالی را جناب فخررازی مطرح میکند که اگر این دعوت به اسلام باشد بالأخره با معجزه باید همراه باشد شما یا برهان عقلی اقامه کنید یا معجزه, اِحدیالبیّنتین باید باشد به نحو منع خُلوّ شما نه برهان عقلی اقامه کردید بر توحید و وحی و نبوّت نه معجزهای ارائه کردید تقلید را هم که خودتان میپذیرید در اصول دین روا نیست این عصاره اشکالی که جناب فخررازی به آن توجه کردند بعد پاسخ میدهند میگویند که فرستادن هدهد خودش معجزه است یک حیوان تربیتشدهای که کلام را بفهمد کلام را منتقل کند سؤال را بفهمد جواب را بفهمد همه اینها معجزه است و معجزه هم دلالت بر وجود خالق دارد هم دلالت بر علم و حکمت خالق دارد هم دلالت بر سِمت رسمی فرستنده دارد و مانند آن (1). این سخن جناب فخررازی ناصواب است برای اینکه مرغهای دستآموز کم نبود نه آن روز کم نبود نه امروز اگر مرغ دستآموزی نامه ببرد نامه بیاورد این دیگر معجزه نیست بنابراین اشکال جناب فخررازی وارد است ولی جوابش وارد نیست اگر دعوت به اسلام باشد وجود مبارک سلیمان صِیتش و شهرتش رسیده بود به منطقه یمن و همین مَلکه سبا گفت: ما قبلاً سلیمان را شناخته بودیم وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا (2)پس حجّت خدا بر مَلکه سبا و دولتمردانش مسلّم بود و بیّنه هم داشتند و اگر دعوت به توحید شده بود دعوت عن بیّنةٍ بود غرض آن است که در متن نامه دو عنصر محوری هست یکی أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ نه لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ این ظاهرش همان حکومت مرکزی است دومش وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ است این وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ آیا مطابق با أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ است یعنی منقاد حکومت مرکزی بشوید یا وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ یعنی موحّدین. در پایان وقتی که ملکه سبا آمد در دستگاه حضرت سلیمان(سلام الله علیه) آن قدرت را دید معجزه را دید اوضاع سلیمان را دید آن تخت را یکی از شاگردانی که عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ (3)به طرفةالعین از فاصله هشتاد فرسخی یا بیشتر از یمن به فلسطین آورد همه را دید خب آن تخت باعظمت را کسی کمتر از چشم به همزدن از یمن تا فلسطین بیاورد خب معجزه است از آن به بعد همین ملکه سبا گفت: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (4)من مانند سلیمان برده و بنده خدایم
پرسش:تشخیص پرستش توسط یک مرغ یعنی هدهد معجزه است.
پاسخ: نه, الآن هم هستند همین زمینی که ما نشستیم تشخیص میدهد بعد قیامت شهادت میدهد چه کسی برای رضای خدا به مسجد رفته چه کسی برای چیز دیگر به مسجد رفته زمین میفهمد زمان میفهمد شهادت میدهند شکایت میکنند آن علم عمومی که در سورهٴ «اسراء» فرمود: إِن مِن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (1)همین است دیگر خب اگر این زمین این مسجد و اگر این در و دیوار نفهمند که چه کسی آمده چه کسی نیامده چطور در قیامت شهادت میدهند یا شکایت میکنند که فلان همسایه آمده فلان همسایه نیامده یکی از شاکیان همین مسجد است دیگر خب اگر زمین نفهمد زمان نفهمد که چه کسی آمده چه کسی نیامده چه کسی منافقاً آمده چه کسی کافراً آمده چه کسی مرائیاً آمده چه کسی مخلصاً آمده چه شکایتی چه شهادتی منتها ما خبر نداریم وَلکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ (2)بنابراین اثبات اینکه این هدهد جزء معجزات سلیمان(سلام الله علیه) بود برهان میخواهد و وجود مبارک سلیمان هم گفت ما منطق آنها را بلدیم یعنی آنها منطقی دارند مکتبی دارند حساب و کتابی دارند شما بلد نیستید ما بلدیم خب روایاتی که دارد عذاب قبر را اینها احساس میکنند خیلی از این حیوانات آگاهند در قبر چه میگذرد گوسفندانی در رمهای اینها دارند میچرند نه گرگی آمده و نه حادثه تلخی دفعتاً رم میکنند حضرت فرمود صدا و خروش عذاب قبر است که به گوش اینها میرسد (3)این طور نیست که ما چون نمیدانیم آنها هم ندانند این حرفها که تشبیه نیست که «أنا بیت الغربة أنا بیت الوحشة» (4)ما چون زبان آنها را نمیدانیم همه اینها را حمل بر تشبیه میکنیم این طور نیست اگر ما یقین داشته باشیم اینها حرف نمیزنند اینها نمیفهمند بله میگوییم این تشبیه است اما وقتی صریح قرآن کریم این است وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ چه کار کنیم؟ چه دلیلی است بر اینکه بگوییم تشبیه است تنزیل بکنیم؟ <خویش را تأویل کن نِی ذکر را> (5)ما خودمان باید بالا بیاییم نه قرآن را پایین بکشیم فرمود بعضی از سنگها از ترس خدا پایین میآیند اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ (6)وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود سنگی است که قبل از اینکه من به مقام رسالت برسم هر وقت مرا میدید سلام میکرد «إنّی لأعرفه الآن» (7)الآن هم من آن سنگ را میشناسم خب ما که از اوضاع عالم خبر نداریم اگر برای ما یقین بود که آنها نمیفهمند میگفتیم این کار هدهد معجزه است.
پس عنصر محوری نامه دو چیز است: اوّلش أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ است که این ظاهرش این است که باید تابع حکومت مرکزی باشی دومش وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ است این وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ میتواند هم به معنای مُنقادین حکومت باشد هم میتواند منقادین امر الهی باشد چون در جملههای بعدی هم که وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ همین دو نظر هست که آیا این حرف سلیمان است یا حرف دیگران است یا حرف ملکه سباست خب اگر حرف ملکه سبا باشد آنها وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا باشد و میگفتند ما منقاد فرمانروایی و قدرت سلیمان بودیم پس این حجّت الهی بالغه بود وقتی حجّت الهی بالغه بود دیگر معجزه نمیخواهد برای اینکه شما که میدانید وقتی حق برای شما روشن است باید دین را بپذیرید پس اگر وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ به معنای اسلام و اعتقاد باشد اگر این وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ (1)ناظر به حرف ملکه سبا و قوم سبا باشد یعنی ما از قبل جریان پیامبری شما را شنیده بودیم پس حجّت الهی بالغ است آن وقت دعوت به دین, دعوت تقلیدی نیست تحقیقی است ولی اگر وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ مربوط به حرف سلیمان(سلام الله علیه) باشد مربوط به حرف آن امرئه نباشد مربوط به حرف دولتمردان یمن نباشد آن وقت آنها حجّتی ندارند اگر حجّتی ندارند دعوت به اسلام بدون برهان برای چه؟! این است که این وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ وقتی به معنای مؤمنین است که آن أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ به این معنا باشد که ما قبلاً جریان سلیمان را به عنوان نبیّ و به عنوان فرستاده الهی شناخته بودیم و از طرفی هم این هدیهای که میفرستد تازه میخواهد برایش روشن بشود که دستگاه حکومت سلیمان چه دستگاهی است دستگاهی است که نظیر حکومتهای کنونی است که چیزی از عربستان به بحرین می رود میپذیرند از آن قبیل است یا دستگاه الهی است هنوز برای ملکه سبا روشن نشد جا نیفتاد که حکومت مرکزی سلیمان چگونه است گفت ما قدری هدیه میدهیم ببینیم که اینها با مال تطمیع میشوند یا حرف دیگر دارند برای اینها هنوز روشن نشد اگر برای اینها شفاف نشد و روشن نشد چگونه میشود دعوت به اسلام کرد بنابراین این مربوط به آن است که این أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا از یک سو, وَکُنَّا مُسْلِمِینَ از سوی دیگر و این هدیهای که داد پیامش روشن بشود اگر حجّت الهی قبلاً بالغ بود این وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ میتواند دعوت به اسلام به معنی انقیاد و ایمان باشد.
1) (14) .سوره نمل، آیه42.
پرسش:...
پاسخ: برای اینکه این کسی که خدای سبحان او را بر جن و انس و طیر مسلّط کرده است قدرتی داده که بتواند امنیت و عدل را برقرار کند اینکه خدا جن را در اختیار کسی قرار میدهد انس را در اختیار کسی قرار میدهد توقّع دارد امنیّت جامعه را هم او اداره کند دیگر آن وقت هر کسی در هر گوشهای برای خودش یک حکومت داشته باشد این با آن اعطای الهی سازگار نیست اگر یک حکومت عادی باشد خب اینها هم برای خودشان کشورداری میکنند آنها هم برای خودشان کشورداری میکنند اما جنودی مثل جن جنودی مثل پرنده در اختیار یک حکومت مرکزی باشد معلوم میشود این میخواهد عدل مرکزی را برقرار کند دیگر.
پرسش:در دعوت، آیا اول دعوت است بعد اظهار معجزه یا اول اظهار معجزه بعد دعوت؟
پاسخ: با هم, دعوت باید با دلیل باشد آن هم دعوتِ تهدیدی که بیایید وگرنه شما را میآوریم! قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی بین رأی, نظر با فتوا فرق است اینها یک مشترک خاص نیستند رأی و نظر اعم از صواب و خطاست اما فتوا را آن طوری که مرحوم شیخ طوسی در تبیان دارد - دیگران هم همین فرمایش را شاید تأیید میکنند - عبارت است از «هو الحکم بما هو صواب بدلاً من الخطأ» (1)خب اگر فتوا هر حکمی را نمیگویند آن حکم صائب و صحیح را میگویند معلوم میشود آن رأیی که با فَتا و فتوّت و شادابی و جوانمردی همراه است میشود فتوا؛ فرق فتوا و رأی, فرق فتوا و حکم, فرق فتوا و نظر این است آنها مطلقاند اعم از صواب و خطا اما فتوا با فتوّت و صواب و فتا و جوانمردی همراه است.
1) (15) .التبیان فی تفسیرالقرآن، ج8، ص93؛ مجمع البیان، ج7، ص344(با اندکی تفاوت).
قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ شما حضور داشته باشید آنها گفتند که ما از نظر وسایل نظامی مجهّزیم از نظر قدرت بدنی هم شجاع و مبارزیم این دو عامل برای دفاع آماده است قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ (یک) وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ (دو) هر دو را ما داریم نه از نظر تجهیزات نظامی کم داریم نه از نظر قدرت بدنی و شجاعت وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ این تعبیر أَصَدَقْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (1)که قبلاً گذشت شاید یکی از نکاتش که نفرمود «صدقتَ أم کذبت» و مانند آن برای رعایت فواصل باشد چون فاصلهها یعنی آن کلمات آخر این بخش از آیات همهاش با نون ختم میشود مشابه این را قبلاً هم داشت که فرمود لاَ أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِینَ (2)نفرمود «أم غابَ» این أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ نظیر ام کان من الغائبین برای رعایت فواصل میتواند باشد. قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ بعد ایشان گفت که ما نمیدانیم وجود مبارک سلیمان از آن جهت که نبی است میخواهد با ما برخورد کند یا از آن جهت که حکومت مرکزی تشکیل داد اگر مِن حیث کونه نبیّاً باشد بله این طوری که ما میگوییم نیست اما مِن حیث کونه مَلکاً باشد این خطر هست قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ هنوز برای او روشن نشد که جریان حضرت سلیمان جریان وحی و نبوّت است إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا گفت این طرزی که اینها برخورد کردند وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ ما را به حکومت مرکزی دعوت میکنند و لازمهاش سلطنت و ملوکی است وجود مبارک سلیمان هنوز برای او شناخته نشده بود که نبی است «من حیث انّه نبیٌّ» دعوت نکرده چون نفرموده لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ فرمود: «لَّا تَعْلُوا عَلَیَّ» حرف موسی و سایر انبیا(علیهم السلام) این بود لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ آنچه در محفل مشورتیِ این بانو با دولتمردان میگذرد سخن از سلطنت است سخن از وحی و نبوّت نیست خب اگر سخن از سلطنت باشد این دلیل با آن مدّعا سازگار نیست انّ الملوک کذا اما انّ الأنبیاء چطور؟ شما با پیغمبر روبهرو هستید چرا حرف ملوک را میزنید برای او روشن نیست میگوید ملوک این طوری هستند ما میآزماییم ببینیم اینها ملوکانه رفتار میکنند یا وحیانی با ما رفتار میکنند برای او هنوز روشن نیست إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً خب از کجا فهمید که اینها وارد میشوند؟ از آن تهدید که <لا تَعْلُوا عَلَیَّ> یعنی من شما را تحمل نمیکنم مگر وجود مبارک سلیمان تهدید کرده بود قبلاً که تهدید نکرد بعداً تهدید کرد قبلاً فرمود: <لا تَعْلُوا عَلَیَّ> خب اگر کسی بگوید که من همین جا حکومت مرکزی دارم و شما را به رسمیّت نمیشناسم این علوّ علی المَلِک است در حالی که سلیمان فرمود: <لا تَعْلُوا عَلَیَّ> خب لازمهٴ <لا تَعْلُوا عَلَیَّ> این است که اگر شما حکومت مرکزی را نپذیرفتید حکومت مرکزی شما را سر جایتان مینشاند إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا آن قریه را (یک) وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً (دو) با توده مردم که کار ندارند آن کاخنشینان را به زیر میکشند اینها با توده مردم چه کار دارند اذلّه, اذلّهاند اینها اعزّه را اذلّه میکنند اصرار جناب فخررازی این است که اینوَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ کلام همان امرئه است ایشان میگوید برای تأکید این را گفته (3)مرحوم شیخ طوسی در تبیان دارد این کلام الله است و خدای سبحان امضا کرده که سلطنت همین است (4)إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ بعد گفت: وَإِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِم بِهَدِیَّةٍ ما میآزماییم ببینیم که اینها آیا با سلطنت میخواهند عمل کنند یا با وحی و دین میخواهند عمل کنند وَإِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِم بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ یعنی «مُنتظرةٌ» فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ این هیئتی که ما فرستادیم با چه بیان برمیگردند آن هیئت یک سخنگو داشتند یک نماینده داشتند یک مسئول خاص داشتند که رئیس وفد بود این ضمیر مفرد است فرمود: بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ وقتی مرسلون آمدند نماینده آنها نماینده این وفد این رفته خدمت سلیمان لذا ضمیر مفرد است فرمود: فَلَمَّا جَاءَ نه «جاءوا» فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ وقتی آمد حضور آن حضرت و این هدیه را تقدیم کرد وجود مبارک سلیمان فرمود اینها چیست که آوردی ما شما را خواستیم به حقیقتی دعوت کنیم ما که شما را به حکومت خودمان از جهت بشریّت دعوت نکردیم خواستیم بیایید اینجا آشنا بشوید بعد با هم مسلمان الهی باشیم چه اینکه در پایان همین نتیجه را هم گرفتند که أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (5)ما که غرضمان کشورگشایی و اینها نبود فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانی اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ مالهای فراوانی خدا به ما داد ما شما را برای یک مطلب دیگری دعوت کردیم مسئله مال نبود شما باید تابع حکومت مرکزی باشید این حکومت مرکزی بر محور دین میگردد شما بعد از اینکه وارد حکومت مرکزی شدید بر اساس دین باشید وگرنه ما بر اساس مسائل دنیایی و این گونه از مسائل دعوت نکردیم میبینید ادوارد شواردنادزه که آن روز وزیر امور خارجه بود وقتی آمد حضور امام, امام فرمود من میخواستم یک دریچه تازهای از جهانبینی به روی شما باز کنم این همان حرف انبیا(علیهم السلام) است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَتْ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَفْتُونِی فِی أَمْرِی مَا کُنتُ قَاطِعَةً أَمْراً حَتَّی تَشْهَدُونِ (32 قَالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِیدٍ وَالْأَمْرُ إِلَیْکِ فَانظُرِی مَاذَا تَأْمُرِینَ (33) قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ (34) وَإِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِم بِهَدِیَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (35) فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانی اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ (36) ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُم بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُون (37)) جریان سلیمان(سلام الله علیه) به دو بخش تقسیم میشد بخشی مربوط به سیاست و کشورداری آن حضرت بود بخشی هم مربوط به نبوّت آن حضرت. در جریان هدهد که آن طور تهدید کرد فرمود: لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَاباً شَدِیداً أَوْ لَأَذبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ (1)بعد فرمود من میآزمایم تحقیق میکنم این نه برای آن است که خبر واحد حجّت است یا خبر واحد حجّت نیست چون بر فرض، خبر واحد حجّت باشد برای یک انسان موثّق است نه برای یک پرنده. در جریان هدهد این تهدید و آن تحقیق برای توجیه غیبت بود ضمن اینکه غیبت او موجّه میشود مطلبی هم روشن خواهد شد چون یک مسئول سیاسی و کشورداری اگر تفقّد کرد و یکی از سربازان را در جای خود ندید باید حساسیّت داشته باشد وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) بر اساس این حساسیّت که چرا این سرباز سر پُست خود نبود فرمود: أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطَانٍ مُبِینٍ پس آن تحقیق نه برای آن است که حالا خبر واحد حجّت است یا خبر واحد حجّت نیست آن تحقیق یک قسمتش برای تبیین موجّه بودن غیبت این سرباز است یک قسمت هم مربوط به آگاهی از وضع یمن.
1) (1) . سورهٴ نمل، آیهٴ 21.
مطلب دوم آن است که اینکه آن بانو گفته: إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ که برخی خواستند این کَذلِکَ یَفْعَلُونَ را تتمّه گفتار این زن بدانند گفتند برای این بود که این زن در خاندان سلطنت تربیت شد از اعضای ملوک یمن بود حوادث پادشاهان را یکی پس از دیگری یا دیده بود یا شنیده بود این وضع را باخبر بود (1)لذا گاهی به صورت فعل ماضی گاهی به صورت فعل مضارع از این جریان خبر داد گفت: إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً این برای جریان سلاطین گذشته و خُلق و خوی سلاطین هم همان طغیان و برتریطلبی و مانند آن است استنباط من هم این است که وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ اگر جناب زمخشری در کشاف و فخررازی در تفسیر کبیر این کَذلِکَ یَفْعَلُونَ را حرف امرئه میدانند (2)بر اساس همین جهت است اما سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) نمیپذیرد که کَذلِکَ یَفْعَلُونَ کلام الله باشد مایل است که این را تتمّه گفتار آن زن بداند زیرا جمع محلاّ به الف و لام که دارد إِنَّ الْمُلُوکَ این مورد امضای الهی نیست خب وجود مبارک داوود به سلطنت رسید اینچنین نبود طالوت آن مُلک را داشت اینچنین نبود و وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیهم اجمعین) به سلطنت رسید اینچنین نیست پس اگر کسی بگوید إِنَّ الْمُلُوکَ جمع محلاّ به الف و لام بیاورد این مورد امضای خدا نیست که همه سلاطین اینچنین باشند بله آن ملوک طغیانگر این طورند طالوت اینچنین نبود داوود اینچنین نبود سلیمان اینچنین نبود و وجود مبارک پیغمبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) اینچنین نبود و وجود مبارک حضرت که ظهور میکند اینچنین نیست وجود مبارک حضرت امیر که حاکم شد اینچنین نبود وجود مبارک امام مجتبی در آن هشت ماه اینچنین نبود خب پس نمیشود به صورت جمع محلاّ به الف و لام گفت هر قدرتمندی دو کار میکند یکی تخریب بلاد یکی تذلیل اعزّه اینچنین نیست.
اگر مَلک عادل باشد که خب وظیفه خودش میداند تعدّی نمیکند وارد کشور دیگر نمیشود بله اگر دو پادشاه بخواهند دو مَلک بخواهند در یک عصر حکومت بکنند با هم، بله خب مشکل دارند اما اینکه عادل است جای خودش را دارد آنکه عادل است جای خودش را دارد وارد آن سرزمین نمیشود برخیها هستند که همین که اینها را امر به معروف و نهی از منکر بکنی به آنها برمیخورد إِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ (1)اینها عزیزان بیجهتاند اگر امر به معروف کردی نهی از منکر کردی میگویند به عزّت ما برخورد این همان عزّت بیجهت است عزّت بیجهت, ذلّت باجهت را به همراه دارد چون دو طرف که نمیشود خلاف باشد اگر حرف کسی راست بود یعنی خلافش دروغ است دیگر اگر حرف کسی دروغ بود یعنی خلافش راست است دیگر, دیگر دو طرف که نمیشود باطل باشد اگر کسی عزیز بیجهت بود یعنی ذلیل باجهت است دیگر، چرا در قرآن کریم آمده بعضیها را ما رسوا میکنیم (2)برای اینکه اینها عزیز بیجهت بودند این غیر از عذاب جهنم است که کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهَا (3)آن برای بدن است این جسم را میسوزاند اما آبروبری, ذلیل کردن این برای کیست عَذَابَ الهونِ (4), خواری, رسوایی این برای چه کسی است؟ برای کسی است که إِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ این عزیز بیجهت است که چرا به من امر به معروف کردی چرا نهی از منکر کردی چرا به من گفتی فلان معصیت را نکن این أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ اگر أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ این عزیز بیجهت بود ذلیل باجهت است این ذلّت باجهت او یا در دنیا به وسیله داوود و طالوت و سلیمان(سلام الله علیهم) ظهور میکند یا در قیامت، بالأخره اگر انبیا قادر بشوند آن عزیزان بیجهت را ذلیل میکنند وجود مبارک سلیمان هم همین حرف را زد فرمود ما که وارد بشویم آن عزیزان بیجهت را ذلیل میکنیم اما کاری به دیار نداریم کجا را خراب کردیم کجا را ویران میکنیم تهدید وجود مبارک سلیمان هم در همین است خب خیلی فرق است پس اگر ما بگوییم وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ سخن خداست و امضای اوست باید قرینهای بیاوریم که مثلاً تقیید شده است تخصیص شده است یعنی بعضی ملوک این طورند و خداوند آن وقت تصدیق میکند اما اگر تخصیصی نیست تقییدی نیست تبعیضی نیست جمع محلاّ به الف و لام است جا برای امضا نیست.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره این کلامی که نقل شده ماییم و کلام, عربی مبین، اگر عربی مبین است و او هم این را گفته چون او اطلاعاتش همین بود الآن خیلی از افرادند که به همین تجربه بسنده میکنند مستحضرید که از نظر معرفتشناسی، کفِ دانش, تجربه است یعنی ما علمی پایینتر از علوم تجربی مثل فیزیک شیمی بیطاری کشاورزی دامداری نداریم از این علم پایینتر ما علمی نداریم برای اینکه اینها با تجربه است تجربه هم با شصت درصد هفتاد درصد هشتاد درصد کارش پیش میرود زندگی ما هم با همینها تأمین میشود اما اینها علم نیست علم در سطح ریاضیات به بعد است که با صد درصد کار دارد.
پرسش:...
پاسخ: بله خب, عام باید تخصیص بخورد اما قبل از تخصیص که مورد امضا نیست قرآن کریم در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» آیه 204 به بعد فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیُشْهِدُ اللّهَ عَلَی مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ ٭ وَإِذَا تَوَلَّی سَعَی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الْفَسَادَ ٭ وَإِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ بعضی از مقتدران کارشان فساد فی الارض است شما الآن میبینید شرق ایران این طور است غرب ایران این طور است جنوب ایران این طور است شمال ایران این طور است الآن ما به برکت همین اهل بیت در میدان مِین از مصونیّت برخورداریم خب این اطراف که میبینید یا القاعده است یا طالبان است یا کذا و کذاست همین است دیگر إِذَا تَوَلَّی سَعَی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ این غالب کار اینهاست و اینها عزیزانِ بیجهتاند که اگر به اینها بگویی اتَّقِ اللّهَ به اینها برمیخورد أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ سلیمان(سلام الله علیه) فرمود اگر نیامدید شما را میآورم اما چطور میآورم کاری به شهرتان کشورتان دیارتان کشاورزیتان دامداریتان ندارم شما کاخنشینان بیجهت را کوخنشین میکنم همین! این عدل است دیگر فرمود ما کاری به کشورتان شهرتان نداریم که آنها را خراب بکنیم ما این عزیزان بیجهت را ذلیل میکنیم همین! تهدید وجود مبارک سلیمان هم همین است خب آن زن که با جمع محلاّ به الف و لام آن حرف را زده ما توقّع داشته باشیم که ذات اقدس الهی همان را با همان وضع جمع محلاّ به الف و لام بدون تخصیص و تقیید امضا بکند اینکه نمیشود حرف دیگری که جناب زمخشری در کشّاف دارد این است که برخی از همین عزیزان بیجهت اینها دو معصیت میکنند به دو کفر مبتلا هستند یکی اینکه وقتی قدرت پیدا کردند دست به همین فساد فی الأرض و تخریب و امثال ذلک میزنند یکی هم اگر دستشان به دین برسد [دین را تحریف میکنند] چون مستحضرید اینها که میگویند دین از سیاست جداست یک آتشبس یکجانبه است آن سیاستمدار طغیانگر هرگز نمیگوید دین از سیاست جداست میگوید دین با من کار ندارد ولی من با دین کار دارم همه ابزار دین را به خدمت میگیرد این طور نیست که حالا اگر کسی منزوی شد گفت ما کاری به سیاست نداریم سیاست هم کاری با او نداشته باشد الآن مشکل اساسی کلیسا این است که میگوید ما کاری به سیاست نداریم اما این دولتمردان آمریکا میگویند کلیسا باید با ما باشد و از آن بهره میگیرند این طور نیست که اگر اینها ساکت شدند آتشبس دوجانبه باشد حرف زمخشری این است اینها که روی کار آمدند دو کار میکنند اولاً اِفساد فی الأرض بعد میگویند خدا هم همین را گفته برای اینکه خدا گفته وقتی ملوک وارد بشود دو کار میکند تخریب میکند و اعزّه را اذلّه میکند وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ خدا فرمود اینها این کار را میکنند ما هم داریم این کار را میکنیم حرف زمخشری این است که چنین کسی «جمع بین کفرین» یکی آن طغیانگری و آدمکُشی یکی هم تحریف قرآن کریم (1)غرض آن است که اگر این امرئه در خانواده سلطنتی یمن بود درست است حوادث زیادی در آن منطقه رخ داده بود درست است اینها را دید اما جریان حضرت داوود و طالوت و سلیمان که مخفی نبود اینها هم تقریباً آن منطقه را گرفته بود اینها هم که میگفتند: أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا (2)پس نباید بگوید که مطلق ملوک این طورند حالا که او گفته مطلق ملوک این طورند ما نباید بگوییم وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ امضای خداست بله اگر میگفت بعضی ملوک درست بود خدا هم قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود بعضی وقتی قدرت پیدا کردند همین کارها را میکنند فساد فی الأرض میکنند اِهلاک حرث و نسل دارند و مانند آن.
پرسش:...
پاسخ: بله ابطال کرده فرمود سلیمان این طور گفته یعنی ملوک مطلقا این طور نیستند «یُفسّر بعضه بعضها» این است معنایش این نیست که بلافاصله در کنار او باطل میکند در بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) همین است فرمود قرآن «یَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ» (1)اینها که «أخذوا ببعضٍ و ترکوا بعضا» این درست نیست فرمود قرآن «یَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ» یک مقدار شاهد یک مقدار دیگر است وجود مبارک سلیمان فرمود نه, ما این طور نیستیم هر سلطانی هر مَلکی وقتی وارد میشود این طور نیست ما کاری با آب و خاکتان نداریم ما آن عزیز بیجهت را ذلیل میکنیم.
پرسش:...
پاسخ: نه, ما قرینه میخواهیم ما با عربی مُبین کار داریم یک وقت است کسی میگوید من مقصودم این بود خب مقصودت این بود باید میگفتی و اگر با عربی مبین جمع محلاّ به الف و لام آورد و گفت ملوک اینکارهاند خدا که نمیتواند امضا کند فوراً میفرماید یکی از این ملوک سلیمان(سلام الله علیه) است سلیمان گفت ما با آب و خاک مردم کار نداریم ما این عزیزان بیجهت را سر جایشان مینشانیم همین!
پرسش:...
پاسخ: چرا خب, آن برای ماضی بود یعنی آنچه ما تاکنون دیدیم در تاریخ یمن و اطراف یمن این بود که إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا سه فعل ماضی است اما آینده هم مثل گذشته اینچنین است گفت: وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ کسی نگوید خب برای گذشته بود گذشته گذشت میخواهد بگوید سیرهٴ سلاطین همین است سیره سلطنت و مُلک این است که افساد است و اخراج است و اعدام است و اِهلاک وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ بعد خطاب هم به نوع مخاطب است دیگر نفرمود «و کذلکم» برای اینکه به نوع انسان دارد خطاب میکند در چنین فضایی ذات اقدس الهی بلافاصله منطق سلیمان را نقل کرد که ما با آب و خاک کسی کاری نداریم ما به افراد عادی این مملکت هم کاری نداریم ما این عزیزان بیجهت را ذلیل میکنیم همین خب این وجود مبارک سلیمان سه حرف زده با افراد عادی کار نداریم با آب و خاک و کشورتان کار نداریم دامداری و کشاورزی شما کار نداریم فقط همین سلاطین بیجهت را ما تنبیه میکنیم خب پس بر اساس این بیان سیدناالاستاد فرمود نمیشود این وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ را ما کلام الله بدانیم (2)خدای سبحان خودش قبلاً در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» [در آیات 204 به بعد] بعضیها را فرمود بله اینچنیناند ولی در همان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» وقتی جریان داوود را نقل میکند طالوت را نقل میکند هیچ گاه اینچنین نیست بالأخره قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ (3)اما کاری به سرزمین نداشت انقلاب کرد رهبر انقلاب شد بعد اصلاحاتی ایجاد کرد کاری هم به سرزمین کسی نداشت وقتی هم که محکمه پیدا شد خدا فرمود: یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ (4)این هم عادلانه بین مردم مخصوصاً طبقه محروم حکم میکرد خب اینها را هم آنها دیده بودند دیگر اینچنین نبود که حالا فاصله داوود و طالوت از یمن فاصله تاریخی طولانی باشد اینها را دیدند دیگر, پس اگر کسی به نحو مطلق جمع محلاّ به الف و لام بگوید همه مَلک این طور بودند خب خدا امضا نمیکند.
پرسش:...
پاسخ: نه این آزمون است این تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ (1)اینها آزمون است و قدرت را اگر ذات اقدس الهی به کسی داد هرگز نعمت الهی نیست این آیات مکرّر خوانده شد که برخیها داشتنِ مال و مانند آن را کرامت میدانند خدا فرمود: کَلَّا (2)ما هرگز کسی را با دادن مال اکرام نکردیم اکرام در قیامت روشن میشود بله اگر معنویّت و فضیلت و عقل و عدل و اینها باشد بله اکرام الهی است اما مال و قدرت و اینها آزمون است بعضیها مبتلا به فقرند بعضیها مبتلا به ثروتاند بعضیها مبتلا به بیماریاند در تخت بیمارستان بعضی مثل ماها مبتلا به سلامتیم در مسجد و حسینیه مبتلا یعنی مُمتحَن درباره هر دو [در سورهٴ مبارکه «فجر»] تعبیر به ابتلا آمده است. ابتلا یعنی آزمون اینچنین نیست که حالا انسان سالم مبتلا نباشد انسان بیمار مبتلا باشد منتها او فهمید در کلاس امتحان است ما نمیفهمیم واقعاً همین طور است, بنابراین وجود مبارک سلیمان به اینها این مطلب اصلی را تفهیم کرد آنها هم گفتند ما تحقیق میکنیم تحقیق کردند هدیه فرستادند این بانو هم گفت فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ ببینیم که بالأخره قصد جنگ دارند قصد جنگ ندارند ما تصمیم بگیریم وقتی این هدیه را آوردند وجود مبارک سلیمان دو تعبیر درباره این هدیه دارد فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ وقتی این نماینده این گروه حضور حضرت سلیمان شرفیاب شد حضرت فرمود: أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ این تنوین برای تحقیر است فرمود این گرچه نزد شما مال فراوانی است اما نزد ما «مالٍ» است ما اعتنایی به این نداریم ثانیاً شما خیلی خوشحال هستید که چنین مالی را به عنوان هدیه به ما میدهید (یک) و اگر کسی مشابه این را به شما بدهد خوشحال هستید (دو) محور فرح و نشاط شما همین امور است (سه) ما با این خوشحال نیستیم (چهار) أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ این مربوط به بخش اول فَمَا آتَانی اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ دو, آن چهار مطلب از این دو استفاده میشود بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ آن مطالب اربعه از این دومی در میآید آن یکی از آن جمله اوّلی بعد فرمود ما شما را دعوت نکردیم برای اینکه مال به ما هدیه بدهید ارْجِعْ إِلَیْهِمْ این إِلَیْهِمْ یعنی به امرئه و دولتمردان نه ارْجِعْ إِلَیْهِمْ یعنی به همراهانت برگرد چون أَتُمِدُّونَنِ به این همراهان برنگشت اینها که هدیه ندادند اینها هدیه را آوردند به اینها برنمیگردد فرمود: ارْجِعْ إِلَیْهِمْ به همان دولتمردان یمن برگرد بگو فَلَنَأْتِیَنَّهُم بِجُنُودٍ که اینها قدرت مقابله ندارند لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا (یک) کاری هم به کشورتان نداریم که جایی را خراب کنیم ویران بکنیم فقط کاخنشینان بیجهت را کوخنشین میکنیم همین! وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُون فرمود ما کاری با کشور نداریم آب و خاک نداریم کاری با توده مردم نداریم ما این اعزّه را اذلّه میکنیم همین! از این عدل بهتر از این حق زیباتر فرمود: وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُون.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ یَا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (38 قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ (39) قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِندَهُ قَالَ هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ وَمَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ (40) قَالَ نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ (41) فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ أَهکَذَا عَرْشُکِ قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ (42) وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ إِنَّهَا کَانَتْ مِن قَوْمٍ کَافِرِینَ (43)) بعد از اینکه وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) هدایای ملکه سبا را رد کرد این دو مطلب را فرمود که أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ فَمَا آتَانی اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ ٭ ارْجِعْ إِلَیْهِمْ (1)فرمود این هدیه تأثیری برای ما ندارد ما دو حرف داریم یکی درباره هدیه یکی درباره آن مُهدی, درباره هدیه ما به این گونه از هدایا دل نبستیم شما از دو جهت خوشحال هستید یکی اینکه میتوانید چنین مالی را اهدا کنید به اهدایتان خرسندید دوم اینکه اگر چنین مالی به شما بدهند شما خوشحال میشوید شما هم به اهدا خوشحال هستید هم به هدیه گرفتن, ما نه به چنین اهدایی دل بستهایم نه به چنان هدیه بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ (2)هم مِن حیث الإهداء هم مِن حیث الهدیه این مطلب اول.
مطلب دوم فرمود اینها باید تابع حکومت مرکزی باشند و اگر نیامدند ما اینها را میآوریم. این پیام روشن بود که پاسخ مثبت دارد وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) فهمید اینها میآیند برای اینکه در برابر این پیام مقاومت نمیکنند فرمود: ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُم بِجُنُودٍ لاَ قِبَلَ لَهُم بِهَا (1)قدرت مقابله ندارند ما که آمدیم کاری به مردم نداریم کاری به سرزمین نداریم این دولتمردان طاغی را از آنجا بیرون میکنیم همین! وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُون (2)این دو مطلبی بود که وجود مبارک سلیمان فرمودند. معلوم بود که اینها میآیند آنگاه وجود مبارک سلیمان برای اینکه او را به دین آشنا کند یک معجزه انجام داد و برای اینکه خردورزیِ او را هم بیازماید آزمونی انجام اما درباره دعوت او به دین معجزهای ارائه کرد فرمود کیست که تخت او را قبل از اینکه اینها به عنوان انقیادِ به حکومت مرکزی بیایند نزد من حاضر کند قبل از اینکه اینها منقاد بشوند [یعنی به] انقیاد سیاسی نه مُسلم بشوند[یعنی به] انقیاد الهی بعدها مسلمان میشوند فرمود اینها منقاداً میآیند اما انقیاد سیاسی نه انقیاد الهی برای اینکه وقتی اینجا میآیند انقیاد الهی هم نصیبشان بشود ما میخواهیم معجزهای نشان بدهیم کیست که تخت او را قبل از اینکه او بیاید اینجا حاضر کند.
در بحثهای تاریخی و روایی و قصّه و داستان یک مقدار اسرائیلیات هم مشوب شده است ولی بخشی را که زمخشری در کشّاف و احیاناً دیگران آوردند این است که این بانو قبل از اینکه از یمن به طرف فلسطین حرکت کند درهای قصر اختصاصی خود را یکی پس از دیگری بست که کسی به آن تخت دسترسی نداشته باشد قصر اختصاصی هم بعد از چند قصر بیرونی بود به تعبیر زمخشری و مانند ایشان این قصور سبعه با ابواب سبعه آمیخته بود چندین قصر بود که به منزله بیرونی محسوب میشد آن قصر نهایی اندرونی بود حالا این قصّه چه اندازه درست است یا نادرست ولی اجمالاً جای محفوظی برای آن تخت سلطنت در نظر گرفته بودند. وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) فرمود اینها میآیند و تسلیم سیاسی هم میشوند ولی ما میخواهیم اینها را به الهیّت ذات اقدس الهی دعوت کنیم از جریان شمسپرستی و مانند آن نجات بدهیم ما معجزه میخواهیم کیست که تخت ایشان را قبل از آمدن ایشان بیاورد أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ یعنی مسلمین بالانقیاد السیاسی آنجا هم که در نامه بود فرمود: أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ آن گرچه دو احتمال دارد ولی این دو احتمال در طول هم هستند یعنی اول به عنوان اسلام سیاسی و انقیاد سیاسی بیایید تابع حکومت مرکزی بشوید بعد با مشاهده معجزات و آیات، مسلمان خواهید شد آنجا فرمود: أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ وَأْتُونِی مُسْلِمِینَ اینجا فرمود: قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ من میخواهم تختش حاضر شود؛ این پیشنهاد حضرت بود. قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ این جنها قدرت بدنی و حرکتشان زیاد است اما قدرت ادراک که بتوانند وحی الهی را آن طوری که هست درک کنند به مقام ولایت نبوت امامت رسالت به این گونه مقامها برسند ندارند ظاهراً در بین این جنها هم پیامبری و مانند آن نقل نشده البته عالمانی دارند که با انبیا محشور میشوند و دستورها را میگیرند و به قومشان میرسانند این هست وقتی حضرت فرمود: أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ، قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ من این کار را میکنم بحث در درازمدّت نبود اگر یک کار درازمدّتی باشد که معجزه نیست حضرت فرمود قبل از اینکه اینها بیایند در مدّت کوتاهی این تخت باید اینجا مستقر بشود لذا این عِفریت عرض کرد قبل از اینکه شما از مقامتان برخیزید من میآورم حالا قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ یعنی به اندازه یک نشست و برخاست یا نه, شما صبح که جلوس کردید برای انجام امور مردم ظهر که مثلاً برمیخیزید برای ادای تکلیف قبل از اینکه شما از کارتان فارغ بشوید من میآورم ولی بالأخره در مدت کوتاهی من میآورم. عمده یک مسئله مدیریت است که در این آیه است و یک مسئله کلامی یا غیر کلامی که در این آیه است.
مسئله مدیریتی که در این آیه است عرض کرد: وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ کسانی در خدمت سلیمان(سلام الله علیه) بودند و کارگزاران آن حضرت بودند این دو ویژگی را داشتند که هم در کارشان کارشناس و نیرومند و مقتدر بودند و هم امین و پاک بودند این دو رکن, دو عنصر محوری یک کارگزار است اگر کسی مدیر لایق نباشد مدبّر لایق نباشد در آن کار کارآمد نباشد موفق نیست اگر کارآمد بود ولی امین و پاک نبود موفق نیست اگر قرآن کریم سیاست را کارگزاری را مدیریت و مدبریّت را مطرح میکند میگوید هر کسی در هر سِمتی که است این دو وصف عنصری را باید داشته باشد یعنی در آن کار کارآمد باشد (یک) و پاک باشد (دو) إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ مشابه این بحث در جریان سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» گذشت؛ در سورهٴ «یوسف» آیه 55 هم وجود مبارک یوسف فرمود در شرایطی که مصر گرفتار گرانی و قحطی و خشکسالی است و مردم در زحمتاند این احتیاج دارد به یک مسئول اقتصادی که هم کارشناس خوب باشد بتواند کشور را در حال بحران اقتصادی اداره کند و هم پاک باشد و من هر دو صفت را دارم در آیه 55 سورهٴ مبارکهٴ «یوسف» فرمود: قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ چرا برای اینکه إِنِّی حَفِیظٌ (یک) عَلِیمٌ (دو) من اموال بیتالمال را خوب حفظ میکنم و کارشناس هم هستم گاهی آن پاک بودن بر کارشناسی مقدم است گاهی نیرومندی بر پاک بودن، این مربوط به رعایت فواصل آیات است گاهی قوی بر امین مقدم است گاهی حفیظ که به معنای امین است بر علیم مقدم ذکر میشود وجود مبارک یوسف فرمود کشور را کسانی اداره میکنند که مدیریت لایق داشته باشند عنصر اول و پاک باشند عنصر دوم و من این دو سِمت را دارم در حالی که مصر قحطیزده است یک مسئول اقتصادی چون یوسف لازم دارد اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ خب اگر کسی بخواهد یک نظام اسلامی داشته باشد راهش همین است ولی اگر قرآن بخوانیم و به دستور قرآن عمل نکنیم خب مشکلات فراوانی دارد بالأخره یا انسان است یا جن, جن هم یا مسلمان است یا کافر, جنّ کافر که این حرف را نمیزند اگر کسی مسلمان شد ولو جن هم که باشد نباید به کشور خیانت بکند این است.
پرسش:...
پاسخ: یا بالمباشره یا بالتسبیب و آنهایی که بالمباشره انجام میدهد در اثر تسبیب آن پیغمبر است آنها چون قدرتشان را از قدرت مرکزی میگیرند شاگردان آن پیغمبرند و در آنجا آموختند این کار را میکنند.
پرسش:...
پاسخ: نه, معجزه نکردند معجزه مربوط به نبی است منتها معجزه نبی گاهی معالواسطه است گاهی بلاواسطه, گاهی بالتسبیب است گاهی بالمباشره، نسبت به آنها کرامت است و نسبت به ولیّ خدا یعنی سلیمان(سلام الله علیه) معجزه است. قَالَ عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ حضرت فرمود زمان میبرد من میخواهم کمتر از این باشد منتها این را در لفظ، ذکر نفرمودقَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ.
در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «رعد» این مطلب در کنار آن آیه مبسوطاً گذشت که اگر آن کسی که عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ توانست چنین کاری بکند وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) که عنده علم الکتاب است قدرت بیشتری دارد آخرین آیه سورهٴ مبارکهٴ «رعد» یعنی آیه 43 که وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ بر وجود مبارک حضرت امیر تطبیق شد (1)و روایاتش هم خوانده شد خب بالأخره این کسی که خدمت سلیمان است عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ در اختیارش است آن که علم الکتاب دارد خب به مراتب، بالاتر است این شخص حالا آصف بن برخیا بود که در بعضی از نصوص هست (2)یا فرد دیگر، این گفت قبل از اینکه چشمتان برگردد نه برگردانی قبل از ردّ طَرْف نیست قبل از ارتداد طرف است این چشم که سیّار است بالأخره گاهی شرق گاهی غرب همین طور میگردد قبل از اینکه این دستگاه دید برگردد من این تخت را میآورم معلوم شد این مورد تصویب وجود مبارک سلیمان قرار گرفت و به اذن آن حضرت این شخص این کار را کرد. اوّلی مورد تصویب قرار نگرفت حضرت اذن نداد و آن عفریت من الجن هم این کار را نکرد دومی مورد تصویب قرار گرفت با اذن حضرت(سلام الله علیه) همراه بود او این کار را کرده قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ به به این عرش به این تخت قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ هر دو باید به اذن وجود مبارک حضرت باشد اوّلی را اذن نداد دومی را اذن داد و تخت حاضر شد.
فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِندَهُ گفتن همان و آوردن همان! تخت از یمن به فلسطین آمد فَلَمَّا رَآهُ وجود مبارک سلیمان این تخت را نزد خودش دید قَالَ هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی این حضور تخت با این عظمت از فاصله دور کمتر از یک چشم به هم زدن از قدرت الهی است هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی تا خدا ما را بیازماید ببیند ما شاکریم یا کفران نعمت داریم لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ گفتند شکر دو خصیصه دارد یکی قید موجود است یکی صید مفقود, اگر کسی نعمتی دارد شاکر باشد این شکر دو کار میکند یکی این موجود را به بند میکشد حفظ میکند دوم آنچه ندارد را صید میکند اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «ابراهیم» گذشت لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ معنایش همین است یعنی قید الموجود و صید المفقود اینکه فرمود من اضافه میکنم یعنی آن که دارید حفظ میکنم آنچه هم ندارید به شما میدهم این خصیصهٴ شکر است. کفران نعمت هم در معرض تهدید است غالباً تهدید الهی به صورت ضمنی و تلویحی است ولی وعده الهی و تحبیب الهی صریح است این مسئله لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ (1)از همین قبیل است نفرمود «لئن کفرتم لاعذبنّکم» نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ٭ وَأَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الْأَلِیمُ (2)یک جا ضمیر متکلّم وحده است یک جا به صورت اسم ذکر میکند غالباً رحمت الهی طوری است که وعده را به صورت صریح و مطابقه, وعید را به صورت ضمنی و تلویحی ذکر میکند اینجا هم درباره ذات اقدس الهی فرمود: مَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ چون خدای سبحان غنیّ محض است وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ این ترجمه این آیات, اما حالا برویم به سراغ این مطالب اصلی چطور آورده (یک) اسم اعظم چیست (دو) آن آوردنش از باب حرکت است تا سؤال طفره مطرح بشود یا سرعت سیر مطرح بشود (سه) یا تجدّد امثال است که جای طرح تجدّد امثال در این گونه مجالس نیست (چهار) تجدّد امثال یک مطلب دیگر است اگر جریان آوردن است یعنی با طیّالأرض آمد این ممکن است یعنی با سرعت سیر ممکن است چیزی از شرق به غرب بیاید این ممکن است ولی طفره باشد مستحیل است طفره معنایش آن است که حرکت هست آن متحرّک در آغاز هست بدون پیمودن فاصله مبدأ و منتها در مقصد حاصل بشود این مستحیل است اگر حرکت هست طفره برنمیدارد فاصله بین آغاز و انجام, مبدأ و منتها یا در بستر زمین یا زیر زمین یا بالای زمین به احد طرق ثلاثه باید طی بشود اگر موجودی در شرق است بخواهد به غرب برود - یعنی برود و حرکت کند - هیچ چارهای ندارد مگر اینکه یا زیر زمین یا روی زمین یا در فضا این فاصله را طی کند و اگر رفتن باشد بدون پیمودنِ این فاصله این جمع بین نقیضین است و طفره است و مستحیل لذا میگویند یا حرکت نیست یا اگر حرکت هست جریان طیّالأرض است و سرعت سیر، برخیها با طیّالأرض حل کردند برخیها با تجدّد امثال حل کردند جریان تجدّد امثال چون مبادیاش در این گونه از محافل حاصل نیست طرحش بیهوده است ولی به هر حال چه مسئله سرعت سیر باشد چه مسائل دیگر، درِ بسته را چه کسی باز کرد؟ یک اشکال در طیّ فاصله یمن تا فلسطین است یک اشکال در گشودن درهای بسته است آنکه به سرعت سیر حل نمیشود آنکه وارد میشود قصرها را یکی پس از دیگری میگشاید درهای هفتگانه را یکی پس از دیگری میگشاید این کاری به سرعت سیر ندارد کاری به تجدّد امثال ندارد. این بزرگواران میگویند که به وسیله اسم اعظمی که الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ داشت این کار را انجام داد در بحثهای لله الْأَسْماءُ الْحُسْنَی (3)أَیّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی (4)آنجا روشن شد که اسم اعظم, لفظ نیست کسی این الفاظ را مثلاً «یا حیّ و یا قیّوم» را بگوید مشکلش حل بشود مفهوم نیست تا کسی معنای حیّ و قیّوم را بداند یا مفهوم الله را خوب تصوّر بکند بتواند مردهای را زنده کند بستهای را بگشاید از این قبیل نیست اینچنین نیست که عالَم با هرج و مرج اداره بشود با لفظ اداره بشود با مفهوم اداره بشود عالم بر اساس نظم علّی حرکت میکند آن علت باید قویتر از معلول باشد بنابراین آن که مرده زنده میکند دور را نزدیک میکند بیمار را شفا میدهد از اسرار درونی خبر میدهد الفاظ نیست که مشکل را حل کند مفهوم نیست که مشکل را حل کند آن که ما با آن روبهرو هستیم الفاظ است که الفاظ, اسماء المفاهیم است نه از این الفاظ کار ساخته است نه از آن مفاهیم, مفاهیم اسماء المصادیقاند از آن مصادیق هم کار ساخته نیست آن مصادیق مظهر یک سلسله واقعیّاتاند که آنها اسمای الهیاند پس ما با اسماء الأسماء الأسماء سر و کار داریم کاری از اینها پیش نمیرود آن که مرحله چهارم است که میگوییم «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» (5)آن است که جهان را پر کرده این اسم یا صغیر است یا عظیم است یا اعظم آنها راهگشا هستند اگر کسی به مقاماتی رسیده است کم و بیش با آنها آشنا میشود وقتی با آنها آشنا شد نظام عالم را دارد اداره میکند برای اینکه نظام عالم با اسمای الهی اداره میشود اینکه گفته شد «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» زمان و زمین را اسمای الهی اداره میکنند آن اسمای الهی مقامات حقیقی و عینی است و انسانها مظهر آنها میشوند اگر مظهر شدند یعنی آن شمس در این آینه میتابد خب این وقتی که آینه شد روشن میکند اگر آینهای در قبال اسم محیی قرار گرفت خب به برکت او مرده زنده میشود اگر اسم شافی در این آینه تابید خب دعای او بیمار را شفا میدهد اگر اسم رازق در این آینه تابید به برکت او فقر برطرف میشود خب پس سخن از الفاظ نیست سخن از مفاهیم نیست سخن از موجودات خارجی نیست بلکه سخن از آن حقایقی است که در موجودات خارجی ظاهر میشود موجودات خارجی آینهاند آینه اگر شمس نباشد نور در آن نتابد کجا را نشان میدهد درست است آینه است اما بالأخره چیزی بر این آینه بتابد دیگر آنکه میتابد اسم الله است «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» این دیگر با درس و بحث حاصل نمیشود این راه فکری ندارد که مثلاً انسان نزد کسی سی, چهل سال درس بخواند کمتر و بیشتر درس بخواند که من میخواهم مظهر اسم اعظم بشود این نیست این نظیر فقه و فلسفه و کلام و اینها نیست که انسان درس بخواند مرجع بشود استاد بشود اینها نیست این در بخش عملی است که بارها عرض شد که این به قداست روح وابسته است در بخش های اراده و نیّت و آن فاز و فضاست نه در بخشهای علم حصولی تصوّر و تصدیق و جزم و این گونه از مطالب این به قداست روح وابسته است وقتی به قداست روح وابسته شد جزء علوم نیست نه جزء علوم قریبه نه جزء علوم غریبه این علوم غریبه همهشان درسخواندنی است آدم میتواند درس بخواند یاد بگیرد اما معجزه و کرامت راه فکری ندارد به طهارت روح مربوط است به قداست روح مربوط است تو چه کار بکنی که خدا به تو فیض برساند آن دیگر تو چه میدانی من چه میدانم این دیگر ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ (6)اما سلیمانی که ذات اقدس الهی درباره او سنگ تمام گذاشته فرمود: فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ (7)درست است که ما کوه و دشت و بیابان و برّ و بحر را پیرو این پدر و پسر کردیم اما فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ وجود مبارک حضرت میخواهد بفرماید اینها تازه برای شاگردان ماست اگر خود حضرت این تخت را میآورد دیگر نمیتوانستند استدلال کنند که مقام سلیمان از این بیشتر است ما همین مقدار سلیمان را میشناسیم ولی وقتی میبینید شاگردان او چنین کاری میکنند اجمالاً یقین پیدا میکنیم او برتر از اینهاست اما چقدر برتر است ما نمیدانیم و اگر خودش بالمباشره این کار را میکرد نه بالتسبیب ما همین مقدار فقط میفهمیدیم که این توان را دارد اما بیشتر از این توان را دارد از کجا بفهمیم؟! بنابراین وقتی به شاگردانش ارجاع میدهد أَیُّکُمْ یَأْتِینِی یعنی من خیلی بیش از این هستم آنچه شما کردید تازه به اذن من است پس مقام وجود مبارک سلیمان خیلی بیش از اینهاست اما چقدر است ما نمیدانیم پس فتحصّل که بین مباشره و تسبیب فرق است (یک) حضرت بالمباشره نکرد بالتسبیب کرد (دو) مقام حضرت بیش از اینهاست (سه) و آن که عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ است اسم اعظم بود هر چه بود لفظ نبود مفهوم نبود وجود خارجی نبود بلکه مظهریّت آن برای ما هو الظاهر بود (چهار).
پرسش:...
پاسخ: بله دیگر روح قدسی دارد در آیه پایانی سورهٴ مبارکهٴ «مجادله» دارد که وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ درباره حضرت عیسی گذشت که وَأَیَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ (1)قداست روح, روح قدسی، اینها از سنخ الفاظ و مفاهیم نیستند وقتی از سنخ الفاظ و مفاهیم نبودند راه فکری ندارند سِحر شعبده جادو همه اینها جزء علوم غریبه است و درس و بحث دارد و آدم میتواند یاد بگیرد منتها بیراهه و کجراهه است و دین حرام کرده اما اینچنین نیست که علم نباشد یک موضوع دارد یک محمول دارد یک نسبت دارد راه فکری دارد مفهوم است وقتی مفهوم شد قابل درس و بحث است اما آن از سنخ مفهوم نیست مثل اینکه انسان یک کسب دارد یک ارث اگر ارث است که دیگر از راه کسب حاصل نمیشود یک پیوند میخواهد چطور پسر از پدر ارث میبرد یک آقا بگوید من هم زحمت بکشم از پدرت ارث ببرم میگوید این شدنی نیست این یک پیوند خارجی است شما میخواهید با کسب، مال فراهم بکنید بیش از ما هم ممکن است مال فراهم بکنید اما از راه ارث نیست ارث درسخواندنی نیست تو بخواهی درس بخوانی وارث بشوی یعنی چه؟! اگر گفتند علما ورثه انبیا هستند آن راه را دارند میگویند آن علمایی که با مفهوم سر و کار دارند که اینها وارث انبیا نیستند اینها علمالدراسه دارند خب بنابراین یک پیوند میخواهد آن پیوند راه علمی نیست مفهوم نیست وقتی مفهوم نشد موضوع نیست محمول نیست تصوّر نیست تصدیق نیست برهانپذیر نیست علم نیست یک چیز دیگر است.
1) (14) . سوره بقره، آیات87و253.
پرسش:...
پاسخ: نفس را انسان اگر تقویت کند خیلی از کارها را میکند و همه اینها محکوم معجزهاند برای اینکه قرآن کریم فرمود: کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی (1)همه اینها در برابر معجزه شکست میخورند و آنها راهحلش را هم بلد نیستند.
پرسش:...
پاسخ: از راه مفهوم است علم است به آنها میگویند اگر شما این ریاضت را بکشی نفس را تقویت بکنی فلان کار را میکنی نفس هم همین طور است دیگر منتها حالا ما به حداقل هم اکتفا نکردیم همه ما در عالم رؤیا خوابهایی را کم و بیش میبینیم این خواب میبینیم یعنی چه؟ علم غیب پیدا میکنیم دیگر, کسی میشود در مدّت عمر خواب صادق ندیده باشد خیلی کم است یا خودمان دیدیم یا از دیگران آموختیم تجربه کردیم رؤیای صادقه یعنی علم غیب ما فهمیدیم که فلان حادثه اتفاق میافتد دیگر, معنی علم غیب همین است، خب چرا علم غیب داریم؟ برای اینکه این موجودات قبل از اینکه در عالم طبیعت بیایند در عالم مثال هستند وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (2)هستند در عالم قضا و قدر هست روح هم مجرّد است زمان و زمینی نیست این روح مجرّد با او ارتباط پیدا میکند بعد میبیند حالا یا با تعبیر یا بیتعبیر که چنین حادثهای اتفاق میافتد و میافتد اگر ما بیداریهایمان را کنترل کنیم خیلی از ماها به غیب میرسیم منتها این سقفی دارد آنها با این ریاضت این بدن را محروم کردند از اشتغالات, در حال بیداری مثل خواباند ما چرا در خواب، غیب را میبینیم برای اینکه مزاحم نداریم این پنج مزاحم یعنی حواس پنجگانه مزاحم ماست روح که نمیخوابد این حواس ظاهری است که میخوابد وگرنه روح که دارد سفر میکند منتها اگر کسی این روح را نپرورانده باشد مشغول گَعده میشود صبح که بلند شد یک مُشت اضغاث و احلام یادش است اگر او را تربیت کرده باشد به دیار مرسلات میرود خب اگر کسی ریاضت کشیده باشد این روح را کنترل میکند خواستههای بدن را کنترل میکند انسان در حالت بیداری مثل خواب است مزاحمی ندارد چون نه توجّهش به شرق است نه توجّهش به غرب است نه به خوردن است نه به پوشیدن است نه به نوشیدن است برنامهای ندارد جز توجّهات غیبی، آن وقت روح هم که مجرّد است با غیب تماس میگیرد آن غیب گاهی راست است گاهی دروغ است و مانند آن, اما کسی که دارای روح قدسی است وَأَیَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ است و آینه شد تا اسمای الهی در او بتابد او جز حق چیز دیگر نمیبیند لذا فرمود: کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ (3)هیچ معجزهای مغلوب نمیشود هیچ پیامبری مغلوب نمیشود بنابراین اینکه فرمود هر کس شکر کرد برای خودش شکر کرد و اگر کسی کفران کرد پروردگار بینیاز است برای آن است که تمام مُلک و مِلک را ذات اقدس الهی دارد کمبودی ندارد نیازی ندارد که کسی او را شکر بکند یا اگر کسی کفران کرده است او برنجد.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِندَهُ قَالَ هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ وَمَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ (40 قَالَ نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ (41) فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ أَهکَذَا عَرْشُکِ قَالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ (42) وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ إِنَّهَا کَانَتْ مِن قَوْمٍ کَافِرِینَ (43) قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَکَشَفَتْ عَن سَاقَیْهَا قَالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ مِن قَوَارِیرَ قَالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (44)) بخشی از جریان مُلک و حکومت مالکانه و ملِکانه را که استنادی به وحی الهی دارد قرآن کریم نقل کرد؛ بیان فرمود که اگر کسی حکومتی داشت و مَلک بود منتها در سایه دین، به بهترین وجه جامعه را اداره میکند و هیچ معیاری هم برای حقانیّت، غیر از گفته الهی نیست. در جریان سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بعد از قیام وجود مبارک داوود و پیروزی آن حضرت که قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ در ضمن داستان طالوت اینچنین فرمود که برخیها خیال میکردند معیار ارزش همان ثروت است چه اینکه در جاهلیّت هم همین فکر را میکردند که میگفتند:لَوْلاَ نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ (1)در جریان طالوت و جالوت و داوود(سلام الله علیه) وقتی پیامبر آن عصر طبق آیه 247 سورهٴ «بقره» فرمود: إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً آنها گفتند: أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ دلیل آنها هم این بود که وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ چون ما تمکّن مالیمان بیشتر است نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ هر جا سخن از نَحْنُ أَحَقُّ است سخن از أَنَا خَیْرٌ است این حرف شیطنت است برای اینکه شیطان گفت أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ (2)و در برابر او خضوع نمیکنم اینجا هم همین گروه در برابر پیامبر عصرشان میگفتند ما طالوت را به عنوان زعیم قبول نداریم چرا؟ چون وضع مالی او کمتر از ماست و ما متمکّنتر و سرمایهدارتر از او هستیم نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ این نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ همان أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ شیطان است هر جا سخن از این است که من چون امکانات مالی دارم بهتر از دیگری هستم این سخن, سخن شیطان است اما وجود مبارک سلیمان همین امکانات را داشت اما همین که این قدرت را دید که تخت از یمن به فلسطین در کوتاهترین مدت آمده فرمود: هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ این فرق آن وحی و نبوّت از یک سو و تمکّن مادی از سوی دیگر است.
بعد از اینکه وجود مبارک داوود در ضمن این صحنه به یاری طالوت شتافت و جالوت را از پا در آورد خیلیها فهمیدند که معیار, مُلک ظاهری نیست در بخش پایانی همان قصّه داوود و طالوت و جالوت آنجا ذات اقدس الهی در آیه 251 بعد از اینکه فرمود: فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا یَشَاءُ فرمود: وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ یعنی اینچنین نیست که خدا اگر مدّتی به ابرقدرتی مهلت داد جلوی او را نگیرد حتماً جلوی تبهکار مفسد را میگیرد برای اینکه اگر جلوی او گرفته نشود و دفع و دفاع حاصل نشود لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ لکنّ التالی باطل فالمقدّم مثله به صورت قیاس استثنایی فرمود: وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ چون تالی بیّنالغی است دیگر ذکر نفرمود و التالی باطل فالمقدم مثله آن را به این صورت ذکر فرمود: وَلکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعَالَمِینَ پس حتماً در هر عصر و مصری اگر یک حکومت جائری خواست فساد کند خدا یک عدّه را برمیانگیزاند که جلوی او را بگیرند این اصل کلی قرآنی است آن وقت جریان طالوت هم با استحقاق الهی مشخص شد پس یک مَلک و یک سلطان در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» با این جلال و شکوه بیان شد که آیه 247 بیانگر آن است وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکاً این مَلِک شماست آنگاه در جریان سلیمان همین معارف را دارد منتها به نحو برتر.
بخشی از عظمت سلیمان در سورههای دیگر مخصوصاً سورهٴ مبارکهٴ «ص» آمده آن داوریهای مشترک داوود و سلیمان(سلام الله علیهما) در جای دیگر آمده (1)اما آنچه در اینجا ذکر شده است با طهارت و با قداست سلیمان شروع شد با قداست و طهارت آن حضرت ختم شد ولی شما این تورات و انجیل محرّف را که میبینید بالأخره بخشی از آلودگی ها را - معاذ الله - به این ذات قدسی اسناد میدهند به اخبار و روایات که مراجعه میکنید اسرائیلیات آنها را هم تهدید کرده سِعه قدرت او و سلطنت او را هم آن قدر با اسرائیلیات آشفته کردند که هیچ عقلی نمیپذیرد اینکه گفته شد قرآن حرف اول و آخر را میزند برای اینکه مصون از افزایش و کاهش است هم تورات و انجیل را باید بر قرآن کریم عرضه کرد هم روایات را باید بر قرآن کریم عرضه کرد در اینکه وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) چرا به شخص معیّنی مأموریت نداد برای اینکه همگان آماده انجام وظیفه باشند این فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ (2)در همین زمینههاست این سَارِعُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ (3)در همین زمینههاست و اگر افرادی چه جن چه انس این کار را میکردند این برابر «أبی الله أن یُجرِیَ الاشیاءَ الاّ بأسباب» (4)و مانند آن نبود برای اینکه اگر خود سلیمان هم این کار را میکرد جزء علل و اسباب بود مطابق با «أبی الله» هماهنگ در میآمد این طور نیست که ما بگوییم چون عالَم, عالم اسباب و مسبّبات است الاّ ولابد باید مأموران سلیمان این کار را انجام میدادند خود سلیمان(سلام الله علیه) هم اگر این کار را انجام میداد جزء علل الهی بود زیرا ذات اقدس الهی او را توانمند کرده است. بنابراین نظم اقتضا میکرد که یک تدبیر حکیمانهای اینجا کشور را اداره کند اما اینکه چرا مال را قبول نکرد هدیه اگر ابتدایی باشد مشوب به قصدی نباشد خب هدایا را میپذیرند و رد نمیکنند اما اگر هدایا در زمینهای باشد که مشوب باشد آلوده باشد یا احتمالبرانگیز باشد یا بخواهد جلوی حقّی را بگیرد آن هدایا را نمیپذیرند وجود مبارک سلیمان او را به دین دعوت کرده است او در برابر این, رفتاری کرد که رایج بین سلاطین و حکّام بود مال فرستاد حضرت فرمود این مال نزد ما ارزشی ندارد با آن تنوین تحقیر یاد کرد که أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ (5)بعد فرمود: أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ (6)الآن این تبادل, تبادل ایمان و تبادل دعوت به اسلام است سخن از مسائل مالی نیست اگر او احتمال جزیه میداد خب این هم یک نحو پذیرش سلطنت بود ولی جزیه متفرّع بر آن است که اگر کسی اسلام را نپذیرد اول دعوت به اسلام و قبول اسلام اگر نشد اگر کسی اهل کتاب بود و نکول کرد دعوت به جزیه است اما اگر کسی اهل کتاب نبود که جا برای جزیه نیست البته این در فضای اسلامی ماست.
پرسش:...
پاسخ: بله, تا دعوت بشود به دین الآن هم همین کار را کرده این برای دعوت به حکومت مرکزی نامه برای او آمده ولی به حکومت مرکزی هم نخواست بیاید چون دعوت به حکومت مرکزی مقدمه بود برای دعوت به دین این اصلاً مقدمه را قبول نکرد لذا هدیه فرستاد که نیاید لذا وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) پس داد فرمود اگر نیامد ما میآوریم قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (1)یعنی قبل از اینکه این به حکومت مرکزی ما بیاید ما او را میآوریم پس چه بهتر که با پای خود به حکومت مرکزی ما بیاید اما اینکه این امرئه گفته بود که ما قبلاً باخبر بودیم از جریان سلیمان(سلام الله علیه) ولی سلیمان بدون اعلام و آگاهبخشی هدهد باخبر نبود این جای تعجّب نیست برای اینکه اگر ضعیفی از یک قدرت مرکزی اطلاع داشته باشد مهم نیست اما اگر یک قوی از یک قدرت ضعیف دورافتاده بیخبر باشد ضرری ندارد بنا بر آن است که انبیا و اولیای معصوم (علیهم السلام) بر اساس علم غیب عمل نمیکنند چون آن علم غیب و علم ملکوتی فوقالحجّه است گاهی ضرورت اقتضا میکند که مطابق آن عمل کنند غرض این است که اگر سلیمان(سلام الله علیه) از یک حکومت مقطعی یمن اطلاعی نداشت ولی آنها از حکومت فراگیر و گسترده وجود مبارک سلیمان باخبر بودند سؤالبرانگیز نیست این امر طبیعی است.
مستحضرید برخی از اسرائیلیات هم در کشّاف راه پیدا کرده هم در تفسیر کبیر فخررازی بعضی از تفاسیر ما هم مصون نماندند این المیزان خدمت بزرگی که کرده گذشته از اینکه قرآن را مرجع قرار داده اجازه نداده که اسرائیلیات راه پیدا کنند اجازه نداد حرفهای تورات و انجیل محرّف راه پیدا کنند همان طوری که مرحوم کاشفالغطاء بیان میکند واقعاً قرآن دین را در جهان حفظ کرد (2)نه تنها اسلام را یعنی مسیحیّت را حفظ کرد یهودیّت را حفظ کرد هر جا سخن از وحی و نبوّت بود اینها را با آبرو حفظ کرد انبیا را به عصمت به حکمت به علم به معرفت به محبّت به گذشت معرفی کرد وجود مبارک مریم(سلام الله علیها) را به عنوان اینکه عذراء است صفوة الله است مطهّره الهی است معرفی کرد و این دین, سایر دین ها را نگه داشت وگرنه شما میبینید در بعضی از همین کتابهای تحریفشده دارد - معاذ الله - وجود مبارک سلیمان در اواخر عمر تحت تأثیر برخی از همسران خود آیین بتپرستی را پذیرفته خب این مسیحیت این یهودیّت ماندنی نیست این دینی که میگوید پیامبرشان سرانجام مشرک شد این چه کتابی برای نگهداری است حرف بلند مرحوم کاشفالغطاء این است که تمام ادیان آسمانی مدیون قرآن کریماند این حرف جهانی زد نبوّت عامه را معنا کرده رسالت عامه را معنا کرد وحی عام را معنا کرد انبیا را با عظمت معرفی کرد این زنها را با عظمت معرفی کرد دین را سر پا نگه داشت این فرمایش مرحوم کاشفالغطاء است که در کشفالغطاء بیان کردند سیدناالاستاد هم بر اساس این مبنا میفرمایند دیگر نمیشود به تورات و انجیل بها داد همین تورات و انجیل که - معاذ الله - به حضرت سلیمان آن نسبت را میدهند و روایات هم که اسرائیلیات آنها را مشوب کرده است باید بعد العرض علی کتاب الله تصفیه شود در عرض بر قرآن قبلاً هم ملاحظه فرمودید که دو طایفه از روایات ماست که غالباً در جوامع روایی ما هست مرحوم کلینی هم نقل کرده یکی آن نصوص علاجیه است که فرمود اخبار اگر متعارض بودند شما بر قرآن عرضه کنید اگر چیزی مخالف قرآن بود طرد کنید و اگر چیزی مخالف قرآن نبود بگیرید این لزوم عرض بر قرآن است. طایفه دیگر روایاتی است که اصلاً مطلق روایات را میگوید بر قرآن باید عرضه شود (3)از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است که «ستکثر علیّ الکذابة» (4)خیلی چیزها دروغ به من میبندند هر چه از من نقل شد بر قرآن عرضه کنید پس تنها کتابی که میزان است میشود قرآن ما قبل از اینکه بفهمیم اخبار چه میگوید باید قرآن را بفهمیم و معیار که به دست ما آمد آن وقت برویم به خدمت اخبار, اخبار را بر قرآن عرضه کنیم اگر مخالف قرآن بود علمش را به اهلش رد کنیم اگر مخالف نبود لازم نیست موافق باشد چون موافقت شرط نیست مخالفت مانع است آن وقت در خدمت احادیث باشیم و قرآن را با احادیث معنا کنیم آنکه عِدل قرآن کریم است عترت است نه روایت, عترت بله این چهارده معصوم همتای قرآناند ما یک قرآن کتبی داریم و چهارده قرآن ناطق اینها حق است اما روایت, عدل قرآن نیست برای اینکه در روایت جعل و دسّ و امثال ذلک راه دارد وگرنه در جریان حضرت سلیمان این حرف های غیر قابل قبول راه پیدا نمیکرد. به هر تقدیر قرآن کریم وجود مبارک سلیمان را به عنوان پیامبر, حکیم فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمانَ (5)با این جلال و شکوه معنوی یاد کرده است و ستود آن وقت این کار از سلیمان جای سؤال است که چرا این عرش را و این تخت را دستور تغییر داد فرمود: نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا تَنکیر در قبال تعریف است تعریف یعنی «جعل الشیء معرفة» تنکیر یعنی «جعل الشیء نکرة» این را شما نکره قرار دهید ناشناس قرار دهید ببینیم که میفهمد یا نمیفهمد سه چیز باعث شد که این بانو شک کند که آیا این عرش, تخت اوست یا نه یکی فاصله زیاد مکانی که چگونه این تخت از راه دور در کمترین مدّت اینجا حاضر شده است دوم هم تغییر صورت بود که حضرت فرمود: نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا در سؤال هم که عامل سوم است سؤال نکردند آیا این تخت شماست گفتند: أَهکَذَا عَرْشُکِ یعنی آیا تخت شما شبیه این است یا این شبیه تخت شماست؟ این سؤالِ ابهامبرانگیز از یک سو آن تغییر صورت از سوی دوم و آن فاصله مکانی از سوی سوم باعث شده است که این بانو بگوید کَأَنَّهُ هُوَ گویا این همان تخت است نه مثل آن است این آزمایش هوش شاید برای این باشد که وجود مبارک سلیمان اگر بخواهد یمن را اداره کند چه بهتر که به وسیله کسی که مقبول مردم است اداره کند به او هم سِمتی بدهد که این برود ولی مسلماً متدیّناً مؤمناً آن کشور خودش را اداره کند وگرنه این آزمایش هوش بیجهت نمیتواند باشد که حالا بر فرض او را بیازماید که او هوشمند است یا نیست حالا بر فرض هوشمند باشد یا نباشد چه اثری دارد وجود مبارک سلیمان از یک کارشناس امین کمک میگیرد یک جنّ امین از یک انسان خائن بالاتر است آن انسان خائن را که وجود مبارک سلیمان مأموریت نمیداد اما عِفْرِیتٌ مِّنَ الْجِنِّ گفت: إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ (6)هم میتوانم هم کاری با تخت ندارم چیزی از او بگیرم کم بکنم این طور نیست من تخت را سالم تحویل شما میدهم از یک جنّ امین میشود کار کشید و اما از انسان خائن نمیشود کار کشید برای اینکه شما از هر طرف باید مواظب او باشید.
اینکه فرمود: نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِی أَمْ تَکُونُ مِنَ الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ در قبال «تَهتدی», «لا تهتدی» است اما برای رعایت فواصل در همه این موارد الَّذِینَ لاَ یَهْتَدُونَ یا أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ (1)یا مانند آن آمده اینها برای همان رعایت فواصل است که با نون حل میشود. فَلَمَّا جَاءَتْ قِیلَ حالا چه کسی گفته البته به دستور خود سلیمان(سلام الله علیه) گفته شد أَهکَذَا عَرْشُکِ یعنی آیا این شبیه عرش توست یا نه؟ طرزی سؤال کردند که او در نفی و اثبات بگوید که بله این شبیه عرش من است یا شبیه عرش من نیست سؤال را به آن سمتی نبردند که بگویند آیا این عرش توست یا نه که نفی و اثبات به وجود و عدم خود عرش برگردد سمت و سوی سؤال را متوجه کردند به اینکه، اینکه یقیناً عرش تو نیست آیا عرش تو شبیه این است یا نه ایشان بالاتر جواب داد گفت گویا خودش است نه اینکه شبیه عرش من است بدین سان هوشمندی او را روشن کردند.
پرسش: استادکانه هو یعنی شبیه آن است نه اینکه گویا همان است؟
پاسخ: نه، نگفت گویا شبیه آن است «هکذا» نیست گویا خودش است نه گویا شبیه خودش است آنها گفتند: أَهکَذَا آیا عرش تو مثل این است؟ گفت گویا خودش است نه مثل این باشد.
بعد گفت ما از قدرت سلیمان قبلاً باخبر بودیم نیازی به این کارها نیست ما جلال و شکوه او, سلطه او بر انس, سلطه او بر جن, سلطه او بر پرندهها همه باخبر بودیم وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا و ما از نظر پذیرش قدرت او منقاد او بودیم منتها حکومت مرکزی او را نپذیرفته بودیم اینجا نیامده بودیم وگرنه ما او را قبول داشتیم برای اینکه همگان از عظمت او باخبر بودند اما این انقیاد به معنای اطلاع از حکومت مرکزی بود نه زیر پوشش او آمدن یا اسلام به معنای ایمان آنگاه وجود مبارک سلیمان برای اینکه حُسن خاتمت را نصیب او کند او را به معجزه دیگر آشنا کرد قِیلَ لَهَا ادْخُلِی حالا در این گونه از موارد خود سلیمان(سلام الله علیه) مباشرتاً سخن نمیگوید آنجا قِیلَ أَهکَذَا عَرْشُکِ یکی از کارگزاران گفت اینجا شاید همان بود یا دیگری قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ او را به قصر دعوت کردند که وارد قصر شود صَرْح یعنی قصر وقتی وارد این قصر شد این قصر سقف و سطحش از بلور مُمرَّد بود ممرّد یعنی مملَّس, أملس, أمرد یعنی بدون برجستگی زیاد فرورفتگی زیاد همان طور گفتند: لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً یک قصر ممرّد یک قصر أمرد یک قصر مملّس یک قصر أملس و مانند آن بود فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وقتی که دید آن قدر این قصر بلورین شفاف بود این خیال کرد که اینجا یک آب انباشته است وَکَشَفَتْ عَن سَاقَیْهَا مقداری این لباسش را بالا زد که پاهای او تَر نشود خیال کرد که در روی استخر دارد پا میگذارد آن شخصی که او را به این قصر دعوت کرد که قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ همان شخص گفت اینجا استخر آب نیست این یک قصر بلورین است إِنَّهُ صَرْحٌ یعنی قصر است خیلی ممرّد است خیلی تَمرید شده تَملیس شده أملس شده صاف شده است که تو او را آب میبینی این صیغه باب تفعیل برای همین جهت است هم شدّت است و هم کثرت إِنَّهُ صَرْحٌ مُّمَرَّدٌ و از قواریر و بلور و شیشه ساخته شده است یک قصر بلورین است این معجزه را که دید با آن جلال و شکوهی که قبلاً باخبر بود مسلمان شده قَالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی من تاکنون که در برابر آفتاب خضوع میکردم به خودم ستم کردم وَأَسْلَمْتُ برای تو, اما همراهان من سلیمان و امثال اینها هستند وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ از معبود جدید خود که معبود راستین است سه بار یاد کرد یکی عرض کرد رَبِّ دوم اینکه گفت: لِلَّهِ سوم اینکه این رَبِّ الْعَالَمِینَ است یعنی نه تنها ربّ من است نه تنها الله است که همه در الوهیّت او متحیّرند ربّ عالمین هم است و سلیمان هم جزء عالمین است یعنی کلّ این دستگاه مربوب اوست خب حالا اگر یک وقت کسی خواست بانویی که با عاطفه زندگی میکند را به دین دعوت کند راهش نشان دادن صرح ممرّد است یا راهش نشان دادن آن سیف و سنان و امثال ذلک هر کسی را بالأخره با راه مناسب او باید به دین دعوت کرد دعوت زنها به دین با دعوت مردانی که از خشونت بالأخره حساب میبرند فرق میکند گرچه وجود مبارک سلیمان در آنجا فرمود: فَلَنَأْتِیَنَّهُم بِجُنُودٍ لاَ قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِنْهَا أَذِلَّةً (2)اما این با دولتمردان یمن بود اما به خود این زن که رسید با صرح ممرّد او را هدایت کرده است آن همه پرندهها آن همه حیوانات همه صف کشیده بودند میتوانست با آن قدرتنمایی او را به دین دعوت کند اما با صرح ممرّد دعوت کردن این نشانه رعایت تناسب حکم و موضوع است.
پرسش:آیا این صرح ممرد خودش معجزه بود؟
پاسخ: بله دیگر, صرحی که سقفش بلورین و سطحش بلورین و پایهاش بلورین و جدارش بلورین و درش بلورین و کفَش بلورین صدر و ساقهاش بلورین معجزه است اما درباره اینکه این انسان فصل مقوّم و فصل اخیرش ناطق نیست برای اینکه ناطق چه به معنای ادراک کلّی باشد چه به معنای اراده و اختیار باشد در این هدهد بود او ادراک کلّی داشت برهان اقامه کرد که نباید شمس را پرستید باید شمسآفرین را بپرستند از شمس کاری ساخته نیست و با اختیار و اراده و امانت این نامه را برد آن جواب را آورد هم اراده است هم اختیار است هم تفکّر منطقی آنکه فصل اخیر انسان است همان تألّه است «الانسان حیٌّ متألّه» ناطق به معنای تفکّر عقلی, ناطق به معنای مرید بودن, ناطق به معنای مختار بودن در این سطح برای امثال هدهد است اما آنچه میتواند فصل اخیر انسان باشد همان تألّه است که «الانسان حیٌّ متألّه» این انسان خلیفه خداست این خلیفه حرف مستخلفعنه را میزند اگر کسی جانشین کسی شد باید حرف آن مستخلفعنه را بزند و دستور او را اجرا کند این همان تألّه است و اگر کسی کنار سفره خلافت بنشیند بگوید من خلیفةالله هستم و حرف خودش را بزند گرفتار أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)است برای اینکه انسانی که خلیفه خداست باید حرف مستخلفعنه را بزند اگر آبرویی را از راه خلافت کسب کرده است باید حرف او را بزند نه حرف خودش را.
1) (17) . سوره اعراف، آیه179.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ فَإِذَا هُمْ فَرِیقَانِ یَخْتَصِمُونَ (45 قَالَ یَا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْلاَ تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تَرْحَمُونَ (46) قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ وَبِمَن مَّعَکَ قَالَ طَائِرُکُمْ عِندَ اللَّهِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ (47) وَکَانَ فِی الْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ یُصْلِحُونَ (48) قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ (49) وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنَا مَکْراً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (50) فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ (51) فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (52) وَأَنجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ (53)) بحث کوتاهی مربوط به مسائل قبل مانده است تا برسیم به قصّه حضرت صالح. در جریان حضرت سلیمان سخن از اسما مطرح شد که اسمای الهی است و اینها با اسمای الهی کار میکنند طلیعه بحث قرآن از سورهٴ مبارکهٴ «بقره» با این اساس و پایه شروع شد که هم کتاب تدوین هم کتاب تکوین با اسمای الهی تفسیر میشود. کتاب تدوین یعنی قرآن کریم بعد از هر آیه یا قبل از شروع به مطالب آن آیه در صدر آن آیه بعضی از اسمای حسنای الهی ذکر میشود آن اسما ضامن مضمون آن آیه است اگر آیه, آیه رحمت و مغفرت باشد پایانش إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (1)است و مانند آن, یا از اسم شروع میشود به مسمّا یا از مسمّا شروع میشود به اسم یعنی در اول آیه یا اسم الهی است نظیر اینکه هُوَ الَّذِی (2)کذا و کذا که در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «رعد» از وحدت شروع شده به کثرت در بخشهای دیگر همان اوایل سورهٴ «رعد» از کثرت به وحدت، آنجا که از وحدت به کثرت است در اول آیه دارد هُوَ الَّذِی کذا و کذا, آنجا که از کثرت شروع شده به وحدت ختم شده فرمود: وَفِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ کذا و کذا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (3)میفرماید یک قطعه زمین است در یک قطعه زمین انواع میوهها درختها برگها طعمها بوهاست و همه اینها نشان خدای واحد عزیز و غفّار است که این تفاوتی که از وحدت به کثرت یا از کثرت به وحدت در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «رعد» بحث شد. کتاب الهی را یعنی قرآن را اسمای حسنای او تفسیر میکند این برای کتاب تدوینی. کتاب تکوینی خدا کلمات تکوینی خدا یعنی آسمان و اهل آسمان زمین و اهل زمین آنها هم با اسمای الهی اداره میشوند که فرمود: «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» (4)و مانند آنچه در دعای پربرکت «سمات» و ادعیه و مناجات دیگر است و روشن شد که اسما, حقایق خارجیاند مظاهری هم دارند الفاظ نیستند مفاهیم نیستند و مانند آن. عالَم را اسمای الهی اداره میکند و فرشتگان با اسمای الهی آشنا میشوند و عالم را به اذن خدا تدبیر میکنند میشوند مدبّرات امر همین ملائکه که با آگاهی از اسما مدبّرات امرند اینها شاگردان انسان کاملاند که نمونه بارزشان اهل بیت(علیهم السلام)اند که فرمود: وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّهَا (5)بعد فرمود: یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (6)در اوایل سورهٴ مبارکهٴ «بقره» بحث شد که منظور, قضیة فی واقعة نیست منظور شخص حضرت آدم نیست منظور انسان کامل است که این انسان کامل در هر عصری به صورت پیغمبری ظهور میکند گاهی آدم است گاهی نوح است گاهی ابراهیم است گاهی انبیای دیگر(علیهم السلام) بر اساس این پایه که بیش از سی سال است که این طور بحث میشود یعنی انسانهای کامل معلّم ملائکهاند محور درس آنها هم اسمای حسنای الهی است با اسمای الهی انسان کامل, ملائکه را آشنا میکند آنها میشوند مدبّرات امر غرض این است که پایه قرآن این است اساس قرآن این است انسان کامل عالِم اسما هستند (یک) آن اسما را یاد ملائکه میدهند (دو) ملائکه با آن اسما دارند کلّ عالم را تدبیر میکنند (سه) آن وقت اگر یک روایت صحیحی یک جا پیدا شده این میشود دلیل و اگر ضعیف بود میشود مؤیّد بنابراین سلیمان و امثال سلیمان هر کاری که میکنند زیر پوشش آن اسماست.
اما درباره تنکیر عرش, تنکیر عرش خیلی مهم نیست برای اینکه تختی را در مدّت کوتاهی از چندین فرسخی آوردند بعد جابهجا کردن خصوصیّاتش را عوض کردن این معجزه نیست آوردن تخت از راه دور به اندک زمان قبل از ارتداد طرْف این معجزه است.
مطلب سوم آن است که این أَهکَذَا عَرْشُکِ (1)کذب نیست ما یک سؤال داریم یک خبر, سؤال نه کذب است نه صدق چون سؤال, انشاست انشا خبر نیست وقتی خبر نبود نه صدق است نه کذب از او سؤال کردند آیا تخت تو شبیه این است سؤال است این نه صدق است نه کذب این آزمایش هوش است نمیشود گفت این کذب است.
پرسش:...
پاسخ: آیه 42 وَکُنَّا مُسْلِمِینَ یعنی ما قبلاً منقاد بودیم میدانستیم حکومت مرکزی شما را آن کاری به اسلام ایمانی ندارد دیگر یعنی ما قبلاً شنیده بودیم حکومت مرکزی شما را که شما مسلّط بودید بر انس و جن و طیر وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا همان جا که اینها حکومت مرکزی را پذیرفته بودند در کنار همان بلافاصله گفته سرّ ادامه شرکشان کذا و کذا بود یعنی فرمود وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ آیهٴ 43 این است وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ معلوم میشود آن اسلامِ ایمانی نبود دیگر یعنی ما قبول داشتیم این بیانی که وجود مبارک سلیمان فرمود اینها مسلماً بیایند یعنی منقاد حکومت مرکزی بشوند بعد وقتی که آمدند با ارائه معجزه او را روشن کردند و این شرک و بتپرستیاش به توحید تبدیل شد گفت: وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)نه «أسلمت لسلیمان» آنجا که وجود مبارک سلیمان فرمود: «لا تعلوا علیّ» (3)با آیه نوزده سورهٴ «دخان» گفتیم فرق دارد آنجا لاَ تَعْلُوا عَلَی اللَّهِ بود یعنی موحّد باشید اینجا «لا تعلوا علیّ» یعنی حکومت مرکزی مرا قبول کنید این هم که فرمود: قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ (4)یعنی قبل از اینکه بیایند منقاد حکومت مرکزی من بشوند و آن بانو هم گفته بود که أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ (5)ما قبلاً عظمت حکومت مرکزی را پذیرفته بودیم بعد از همین جمله وَکُنَّا مُسْلِمِینَ دارد که سرّ بتپرستی اینها همان سوابق اینها بود وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ بعد وقتی جریان صرح ممرّد پیش آمد و آن معجزه را دید گفت: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ.
در جریان قصّه صالح(سلام الله علیه) که بعد از قصّه سلیمان(علیه السلام) ذکر شد این قصصی که در قرآن کریم در کنار هم است گاهی به لحاظ آن مطالب مناسبی است که در آن سوره طرح شده در سورهای مسئله توحید است یا وحی است یا نبوّت است یا معجزه است یا معاد است یا برزخ است و مانند آن که مطرح شده تناسبی که در قصص این انبیا(علیهم السلام) هست به مناسبت آن مطلب اساسی قصص این انبیا میآید (این یک) یک وقت است به لحاظ تاریخی میآید اول جریان حضرت آدم است بعد ادریس است بعد نوح است بعد انبیای ابراهیمی است بعد وجود مبارک یعقوب و یوسف و اینهاست بعد موسی و عیسی و اینها این به لحاظ سیر تاریخی که به لحاظ زمان است (این دو) گاهی به لحاظ سرزمین است نه به لحاظ زمان که جریان قصص سورهٴ مبارکهٴ «نمل» ظاهراً از همین قبیل است وگرنه قصّه هود که برای قوم عاد است باید قبل از ثمود ذکر میشد اصلاً در اینجا ذکر نشده برای اینکه بین سرزمین فلسطین و یمن سرزمینی بود که قصّه لوط در آنجا واقع شده سرزمینی بود که قصّه صالح پیغمبر در آن سرزمین واقع شده در این بخش خاورمیانه که بخشی مربوط به یمن بود بخشی به فلسطین بود بخشی هم بین یمن و فلسطین بود قصّه حضرت صالح و حضرت لوط را اینجا ذکر کرده جریان هود که قوم عاد را رهبری میکرد اصلاً در این بخشها نیست بنابراین قصص قرآن گاهی به لحاظ زمان است گاهی به لحاظ زمین است گاهی به لحاظ زمینه است این طور نیست که در هر جا که قصّه نقل میشود بر اساس همان داستان تاریخی باشد.
فرمود: وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً که منظور اخوّت چیست نسبت وجود مبارک صالح با ثمود چیست اینها در بحثهای سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» هم گذشت پیام رسمی وجود مبارک صالح این بود أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ موحّد باشید یا عدّهای ملحد بودند یا مشرک ایشان میفرماید الهیّت را باید پذیرفت و توحید را در کنارش قبول کرد. مردم آن سرزمین دو گروه شدند فَإِذَا هُمْ فَرِیقَانِ چون دو گروه شدند نفرمود «یختصمان» فرمود: یَخْتَصِمُونَ جمعیّت بود هم آنها و هم اینها آن گروه مؤمن با گروه غیر مؤمن به نام ملحد و مشرک اینها در خصومتهای فرهنگی و فکری بودند. اصلش را به صورت تثنیه ذکر فرمود, فرعش را به صورت جمع فَإِذَا هُمْ فَرِیقَانِ یَخْتَصِمُونَ.
وجود مبارک صالح به اینها چه فرمود, فرمود شما دو راه دارید یک راه طیّب و طاهر راه حَسنه است که راه سعادت است یک راه خبیث و رِجس که راه سیّئه و الحاد و شرک و بتپرستی است چرا عجله دارید که این راه را بروید خب آن راه که برایتان باز است آن راه عبادت آن راه حَسنه آن راه فیض و فوز که باز است قَالَ یَا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ شما قبل از اینکه به طرف حسنه و ایمان و توحید و فضیلت بروید به دنبال شرک و بتپرستی راه افتادید آخر چرا این کار را میکنید؟! لَوْلاَ تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ شما از شرک و بتپرستی اگر توبه کردید خدا میپذیرد راه حسنه همیشه برای شما باز است لَعَلَّکُمْ تَرْحَمُونَ این لَعَلَّکُمْ در همه موارد هست برای اینکه معلوم نیست انسان عاقبت به خیر میشود یا نمیشود حتی در جریان صوم که فرمود: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ در کنارش لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (1)است اینچنین نیست که اگر کسی روزه گرفت یا نماز خواند الاّ ولابد به بهشت میرود راههای فراوانی هست عقبههای کئود هست این در حدّ لعلّ است اگر انسان جزم داشته باشد که همین فضیلت الی زَمن الموت هست بله آنجا دیگر سعادت قطعی است اما فراز و فرود کم نیست لذا در همه موارد با «لعلّ» ذکر میشود لَعَلَّکُمْ تَرْحَمُونَ. اما آن مشرکینی که بتپرستی داشتند و آن را بر توحید مقدّم داشتند حرفشان چه بود؟ اگر کسی توحید را نپذیرد خدایی را قبول نداشته باشد ناچار است به وثنیّت و صنمیّت و خرافات بسنده کند این مسئله شانس این مسئله بخت این مسئله صبر و جَخد این مسئله عدد سیزده اینها همهشان خرافات است برای پر کردن آن خلأ فکری انسان بالأخره احتیاج دارد خودش را محتاج میبیند و این احتیاج حق است محتاج بودن او حق است اما نمیداند به چه کسی محتاج است به چه چیزی محتاج است اگر به آن حق تکیه نکند ناچار به خرافات مراجعه خواهد کرد این گروه به خرافات به نام شانس به نام بخت به نام تَطیّر, تَشئُّم معتقد بودند میگفتند فلان مرغ آمد خواند بد قدم است این شُئومت, شئامت, زشتی را به خواندن این مرغها اسناد میدادند لذا از تشئّم به تطّیر تعبیر میکردند چون این شئامت را با طیور و پرندهها و پر کشیدن طیرها بر اساس آن آداب جاهلی تطبیق میکردند لذا از تشئّم به تطیّر یاد میشد و اینکه در حدیث دارد طیره بر طرف شد (2)هم ناظر به آن است خب اگر کسی موحّد نباشد ناچار است به بخت و شانس تکیه کند وجود مبارک صالح فرمود این چه خرافاتی است که دامنگیر شما شده آنها قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ وَبِمَن مَّعَکَ شما باعث فقر و فلاکت و عقب افتادگی ما شدید قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ وَبِمَن مَّعَکَ فرمود: طَائِرُکُمْ عِندَ اللَّهِ در سورهٴ مبارکهٴ «یس» هم خواهد آمد که طَائِرُکُم مَعَکُمْ (3)نحس خود شما هستید یک آدم جاهل نحس است دیگر اینکه فرمود: وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ (4)یا فرمود: إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ (5)یعنی نحس است دیگر یعنی پلید است این انسان بدفکر انسان بدعقیده انسان بدباطن, نحس است فرمود نحس خودتان هستید شما منحوسانه فکر میکنید (یک) کژروی دارید (دو) «کژ روی جف القلم کژ آیدت» (6)(سه) وگرنه از طرف ذات اقدس الهی جز مهربانی و رحمت چیز دیگر مقرّر نشده فرمود: طَائِرُکُمْ عِندَ اللَّهِ در سورهٴ مبارکهٴ «یس» دارد طَائِرُکُم مَعَکُمْ این نحس با خود شماست چه چیزی در عالَم نحس است صبر و جخد نحس است چیست؟! فلان پرنده خواند نحس است چیست؟! عدد سیزده نحس است چیست؟! شانس آوردیم و نیاوردیم چیست؟! یک راه منظمی است سنّت الهی است قضا و قدر است مطابق عدل است «بالعدل قامت السماوات و الأرض» (7), طَائِرُکُم مَعَکُمْ یعنی خود شما نحس هستید نحوستی در کار نیست آن بیان نورانی حضرت هادی(سلام الله علیه) که صاحب تحفالعقول نقل کرده است آن از غرر روایات ماست که آن حسن بن مسعود خدمت حضرت رفته عرض کرد که چه روز نحسی بود حضرت فرمود زمان, ظرف حوادث است مگر ظرف, بدی و خوبی دارد این عمل را شما در این ظرف ریختی این عمل, تلخ و بد است شما را تلخکام کرده حالا میخواهی ظرف را بشکنی (8)حوادث در ظرف زمان اتفاق میافتد.
پرسش:...
پاسخ: بله, اما خیر و شرّ را فرمود با صدقه حل میشود «سِیرُوا عَلَی اسْمِ اللَّهِ» (1)حتی در قمر در عقرب, قمر در عقرب کاری به زمان ندارد ما بالأخره یک موجودات گسسته از موجودات سمایی که نیستیم این اجرام آسمانی در ما اثر دارد چه اثر دارد آن را اهل بیت باید بگویند فرمودند قمر در عقرب باشد شما عقد بکنید مشکل دارد سفر بکنید مشکل دارد یعنی اگر قمر محاذی برجی بشود که در آن برج چند ستاره است به صورت عقرب در این محدوده اگر کسی نکاح کند سفر کند خیر نمیبیند در همین محدوده هم فرمودند: «سیروا علی اسم الله» صدقه بدهید اینچنین نیست که مسافرت حرام باشد این یک واقعیّت خارجیه است این کاری به زمان ندارد آن بیان نورانی امام هادی(سلام الله علیه) که در تحفالعقول آمده ناظر به زمان است فرمود زمان چه نقصی دارد زمان, ظرف حوادث است اما یک حادثه آسمانی یک موجود واقعی است آن را نمیشود انکار کرد که بگوییم حالا اگر قمر در برج عقرب بود ما نکاح کردیم یا نکردیم فرق نمیکند نه خیر آن که از کلّ اوضاع باخبر است میگوید فرق میکند و همان او فرمود: «سیروا علی اسم الله» صدقه بدهید با فلان دعا این کار را انجام بدهید عیب ندارد خود زمان بما أنّه زمان نحس نیست آن مظروف است که این زمان را این ظرف را پراثر یا کماثر, بداثر یا خوشاثر میکند برای آن مظروف است نه برای این ظرف.
پرسش: فِی أَیَّامٍ نَحِسَاتٍ.
1) (20) . نهجالبلاغه، خطبهٴ 79.
پاسخ: بله ایامی است برای آنها نحسات بود فرمود: أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمٍ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (1)همان روزی که برای این گروه نحس است برای مؤمنین و انبیا سَعد است برای اینکه عذاب آمده بساط اینها را بر چیده وگرنه اگر خود این روز ذاتاً نحس باشد برای هر دو گروه نحس است در حالی که همین فِی یَوْمٍ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ همین روز «یوم سعد مستمرّ للنبیّ و قومه» آنجا هم که فِی أَیَّامٍ نَحِسَاتٍ (2)است برای پیغمبر و مؤمنین «أیّام سعدات» است اینچنین نیست که اگر برای او نحس بود کلّ زمان نحس است برای همه نحس است فرمود: قَالُوا اطَّیَّرْنَا بِکَ وَبِمَن مَّعَکَ قَالَ طَائِرُکُمْ عِندَ اللَّهِ این قضا و قدر است که عند الله تنظیم کرده شما چطور میخواهید حرکت کنید راه خوب بروید نتیجهاش خوب است راه بد بروید نتیجهاش بد است این زمان, ظرف است تقصیری ندارد بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ شما هستید که در معرض آزمون هستید (اولاً) اگر این آزمون را بد عمل کردید گرفتار فتنه میشوید (ثانیاً) حدوثاً این افتنان به معنای آزمون است بقائاً این افتنان به معنای همان فتنه است در اثر طَائِرُکُم مَعَکُمْ این برای این.
وَکَانَ فِی الْمَدِینَةِ جناب زمخشری در کشّاف دارد که منظور از این مدینه همان حِجر است (3)که لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحَابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ (4)این مدینه همان شهر حِجر است چند گروه فاسد مفسد غیر مصلح در مدینه در این حجر بودند خب اینها چه کار میکردند؟ اینها دیدند که وحی و نبوّت این پیغمبر به نام صالح(سلام الله علیه) دارد فراگیر میشود اینها تصمیم قتل گرفتند تبییت کردند گفتند ما شبانه حمل میکنیم او و مؤمنین را میکشیم بعد به دوستان و بازماندگانشان میگوییم ما نبودیم و بساطش را برمیچینیم ذات اقدس الهی این داستان را نقل میکند میفرماید اینها نمیدانستند که ما اینها را با دست خود اینها داریم میگیریم اینها مَکَرُوا وَمَکَرَ اللّهُ اگر خدا بخواهد کسی را بگیرد با دست او میگیرد با توطئه او میگیرد با نقشه او میگیرد فرمود اینها قصد کردند که صالح(سلام الله علیه) و همراهانش را بکشند ولی ما همه اینها را به هلاکت گرفتار کردیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَکَانَ فِی الْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ یُصْلِحُونَ (48 قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِکَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ (49) وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنَا مَکْراً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ (50) فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ (51) فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (52) وَأَنجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ (53)) بعضی از مطالبی که مربوط به جریان حضرت سلیمان(سلام الله علیه) مطرح شد این است که وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) ضمن اینکه حکومت مرکزی داشت مسائل سیاسی, اجتماعی و مانند آن داشت، آن هدایت و تعلیم و تبلیغ و تزکیه نفوس را هم داشت و در اثر آن تعلیم و تربیت و تزکیه خیلیها آگاه شدند و بعد هدایت شدند یکی از آنها هم ممکن است همین امرئه یمن باشد لکن معنایش این نیست که أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ (1)یعنی به وسیله سلیمان البته همه افراد امّت به وسیله هدایت پیامبرانشان مهتدی میشوند اما اینکه این مَلکه سبا میگوید: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ یعنی همه ما در برابر ربّالعالمین منقادیم که این مَعَ به همان معنای خودش است. جریان ربّالعالمین را مشرکین میپذیرفتند خدا به عنوان ربّالعالمین است ربّالأرباب است الهالآلهه است منتها تدبیر امور خاص مثل انسان زمین دریا صحرا دام و مانند آن به ارباب متفرّقه سپرده شده چه اینکه در جریان قوم ثمود که پیامبرشان صالح(سلام الله علیه) بود اینها با اینکه مشرک بودند اینها با اینکه درصدد ترور و توطئه علیه پیامبرشان بودند به الله همقسم شدند گفتند: تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ پس مشرک, خدا را به عنوان واجبالوجود قبول داشت و «لا شریک له», به عنوان خالق کل قبول داشت «لا شریک له», به عنوان ربّالأرباب و الهالآلهه قبول داشت «لا شریک له» ولی امور جزئیه را به ارباب متفرّقه میسپردند نشانهاش همین قوم ثمودند که به الله قسم خوردند و همقسم شدند تا جریان صالح(سلام الله علیه) را بَرکَنند.
1) (1) . سورهٴ نمل، آیهٴ 44.
مطلب دوم آن است که وجود مبارک سلیمان از این حوادث غیر عادی به عنوان معجزه یاد نکرد و قرآن هم از این رخدادهایی که تخت مَلکه سبا را از یمن به فلسطین میآورند به عنوان معجزه یاد نکرد جریان صرح ممرّد را به عنوان معجزه یاد نکرد اینها خارق عادت است کرامت است معجزه آن است که با تحدّی همراه باشد یعنی با دعوای نبوّت و امثال ذلک اما اینکه چرا به شاگردان مخصوص واگذار کرد که یکی از اینها بیاورند برای اینکه در قرآن کریم هم مسئله سرعت به خیر, مسابقه, سَارِعُوا (1), فَاسْتبَقُوا (2)سَابِقُوا (3)اینها هست تا در امور خیر از یکدیگر جلو بزنند مسئولیت را بپذیرند و مانند آن, این کار را هم وجود مبارک سلیمان کرد و به شخص معیّن هم ارجاع نداد و در هیچ کدام از اینها سخن از معجزه نیست اما کرامت هست برای اینکه آن طوری که زمخشری و مانند ایشان نقل کردند که این قصر خاصّ ملکه سبا چندین بیرونی داشت قصور فراوانی بیرونی آن قصر محسوب میشدند و آن قصر ویژه اندرون همه اینها بود چه اینکه درهای فراوانی بود که بسته بود و آن درِ آخری به منزله اندرون همه این درها بود جای عرش بود (4)خب کسی همه این قصرها را طی کند درها را باز کند از راه غیر عادی و تخت را در کوتاهترین مدت بیاورد این میشود کرامت لکن کار جن نبود کار همان الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ بود چون آن پیشنهادی که عفریت داد وجود مبارک سلیمان که امضا نکرد آن قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ (5)امضا شده و وجود سلیمان هم از آن به عنوان معجزه یاد نکرد گفت: هذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی ءَأَشْکُرُ أَم أَکْفُرُ (6)اما جریان تَنکیر عرش برای آن است که این زن را بیازماید و اگر مسئولیّتی لازم بود به او عطا کند اینکه در برخی از کتابها نوشته شده که زن نمیتواند مدیر اجرایی کشور باشد یعنی نسبت به کلّ مملکت (یک) نسبت به جامعه مردها (دو) وگرنه برای اداره امور زنها چه کسی بهتر از خود زن یعنی اگر حوزه علمیهای مدرسهای مخصوص خواهرهای طلبه است یک مدیر زن میخواهد دانشگاهی مخصوص خواهرهاست یک مدیر زن میخواهد بیمارستانها این طور درمانگاهها این طور است پژوهشکدهها این طور کارهای اجرایی این طور است بالأخره زنها نیمی از افراد جامعهاند همه نیازهایی که برای مردهاست برای زنهاست این نیمی از جامعه مدیر میخواهند مسئول میخواهند مسئول آن نیم میتواند زن باشد بلکه بهتر است که زن باشد.
پرسش:...
پاسخ: نه, مشکلی ندارد مسئله حجاب و عفاف و امثال ذلک است اگر زن نمیتواند کارهای اجرایی مردها را به عهده بگیرد برای اینکه فضیلت زن در این است که «لا یَرَیْنَ الرجال ولا یراهن الرجال» (1)خب همه زنها در یک مملکت همان کارهایی که مردها نیاز دارند اینها هم نیاز دارند بالأخره کسی باید باشد که نیاز اینها را برطرف کند چه بهتر که آن زن باشد که نیاز اینها را برطرف کند پس اگر گفته شد این نَکِّرُوا لَهَا عَرْشَهَا (2)برای آزمایش هوشمندی آن بانوست برای اینکه مسئولیتی به او بدهند به زنی که مدیر و مدبّره است مسئولیت اداره امور زنها را دادن نقص نیست.
پرسش: حضرت سلیمان به این زن مسئولیتی نداده؟
پاسخ: بله خب به عنوان شاید گفته شد دیگر نه به عنوان باید؛ فرمود ما این را میخواهیم امتحان کنیم خب امتحان کنیم برای چه؟ معلوم میشود این برای هدفی است.
پرسش:...
پاسخ: نه نبود آن انقیاد مرکزی به آن صورت نبود و الآن آمده هم انقیاد سیاسی پیدا کرده هم أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (3)قبلاً گفته بود أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ (4)برخیها این حرف را حرف سلیمان دانستند (5)که این بسیار بعید است که سلیمان گفته باشد وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِینَ خب کُنَّا مُسْلِمِینَ برای چه؟ اما این بانو میگوید ما قبلاً آشنا بودیم در برابر حکومت مرکزی خضوعی داشتیم یعنی جلال و شکوه آن را میدانستیم آگاه بودیم اما وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ (6)آن عادت کهن اینها درباره بتپرستی نمیگذاشت که این موحّد باشد بعد در پایان گفت أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ از آن صَرْح یعنی کاخ بلورین و مَرمرین هم تعبیر به معجزه نشده تعبیر به کرامت نشده و نحوه ساختن آن هم مشخص نشده که به چه وسیلهای ساخته شده اما الآن گرچه قصرهای شیشهای هست اما کاملاً مشخص است که این شیشه است یک انسان باهوشی که تربیتشده خانواده حکومت و سیاست بود و همه هم به هوشمندی او اعتراف کردند او نتواند تشخیص بدهد که این آب است یا شیشه چنین چیزی هم به عنوان کرامت نقل نشده اما حالا چطور ساخته شده را آن را قرآن کریم نقل نمیکند.
اما جریان صالح(سلام الله علیه) قصّهای که ذات اقدس الهی در قرآن کریم از یک پیغمبر نقل میکند یا تنها از یک پیغمبر نقل میکند خب بر اساس تناسب مطلب است یا از چند پیامبر نقل میکند وقتی از چند پیامبر نقل کرد دو مطلب را به همراه دارد یکی تناسب مشترک یکی ترتیب آن انبیا. جریان تناسب حضرت موسی و همچنین داوود و سلیمان و صالح و لوط که بعد میآید با جریان صنادید قریش در مکه این تناسب مشترک است اما تنظیم این قصص که جریان داوود را اشاره کرد ولی قصّهاش را مبسوطاً ذکر نفرمود جریان سلیمان را بعد جریان صالح را بعد جریان لوط را ذکر کرد این گونه از نظمها یا بر اساس تناسب زمانی است یعنی سیر تاریخی, یا بر اساس تناسب زمینی است یعنی جوار سرزمین، بخش مربوط به بحث ما در حقیقت مربوط به تناسب سرزمین است بنابراین در قصص قرآنی ضمن تناسب مطلب مشترک, ترتیب انبیا گاهی به لحاظ زمان و تاریخ است گاهی به لحاظ موقعیّت جغرافیایی و سرزمین است که بخش فعلی ما از همین قبیل است. وجود مبارک صالح که آمد تفرقه نینداخت او آمد مردم را به وحدت دعوت کرد و وحدت هم بدون توحید نمیشود عدّهای بعد از تبیّن حق از باطل دست به تفرقه زدند اگر فرمود: فَإِذَا هُمْ فَرِیقَانِ یَخْتَصِمُونَ (1)اینها به طرف تفرقه رفتند و اگر وجود مبارک هارون به وجود مبارک موسی(علیهما السلام) فرمود که من میهراسیدم أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ (2)یعنی من گفتم چند روز صبر کنم شما تشریف بیاورید و اوضاع را اصلاح کنید و اگر من دخالت میکردم این گروه ارباً اربا میشدند من فعلاً موقّتاً صبر کردم کاری به اینها نداشتم تا شما خودتان بیایید و اصلاح کنید اینچنین نیست که حفظ وحدت حتی بر اصل دین مقدم باشد فرمود اصل دین را شما میآیید حفظ میکنید ولی اینها هیچ کدام عامل تفرقه نبودند در قرآن کریم تفرقه را منحصراً برای طبقه طاغی و فاسد و مفسد ذکر کرد (3), بنابراین تفرقه از انبیا نیست تفرقه از طاغیان و مفسدان است. در سرزمین حجر نُه گروه بودند که اینها نه تنها فاسد و مفسد بودند بلکه مفسد محض بودند برخی افرادند که خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً (4)برخیها هستند که فاسد محض و مفسد صِرفاند این نُه گروه از همین قبیل بودند لذا ذات اقدس الهی درباره این نُه گروه فرمود: وَکَانَ فِی الْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ که یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ (یک) وَلاَ یُصْلِحُونَ (دو) از قبیل خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً نیستند که یک نقطه مثبت داشته باشند همه نقاطشان تاریک است چنین جمعیتی که یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ - فِی الْأَرْضِ نه یعنی کلّ زمین یعنی در همان منطقه حجر منطقهای که در قلمرو رسالت وجود مبارک صالح بود - وَلاَ یُصْلِحُونَ یعنی مفسد محض بودند هیچ امیدی برای اصلاح اینها نیست اینها الله را قبول داشتند به عنوان ربّالعالمین لکن بتپرست بودند اینها به یکدیگر گفتند همقسم بشوید قَالُوا تَقَاسَمُوا نه اینکه این تَقَاسَمُوا فعل ماضی باشد که اینها قَالُوا که قبلاً قسم خوردند نه خیر این امر است یعنی فعلاً همقسم بشوید به الله کارتان هم این باشد ما صالح را ترور میکنیم همراهانش را ترور میکنیم بعد هم اعلام میکنیم که ما نبودیم این ترور را به عهده نمیگیریم این کارشان بود این کار توطئه دشوار و سختی است که جهات فراوانی باید آن را همراهی بکند لذا با تنوین تفخیم و تعظیم از این مکر یاد شد وَمَکَرُوا مَکْراً که این تنوین برای تفخیم است بعد فرمود ما هم مَکَرْنَا مَکْراً این هم برای تفخیم است اما این مکر ما درون همان مکر آنها بود یعنی ما خواستیم آنها را بگیریم با دست آنها گرفتیم دیگر ذات اقدس الهی از جای دیگر سربازکِشی نمیکند یک وقت است که نظیر أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبَابِیلَ (5)است تَرْمِیهِم بِحِجَارَةٍ مِن سِجِّیلٍ (6)است بله از جای دیگر سربازکشی میکند ولی یک وقت اگر خواست یک سلسله طاغیان را بگیرد با دست آنها, آنها را میگیرد این بیان نورانی حضرت امیر که بارها خوانده شد فرمود: «وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ» (7)دست و پای شما سربازان خدا هستند اگر بنا شد خدا کسی را بگیرد با دست او با زبان او با پای او، او را میگیرد حرفی میزند رسوا میشود این معنایش این است که ذات اقدس الهی به این شخص مهلت داد دید او اصلاحشدنی نیست با زبانِ او, او را گرفت جایی را امضا میکند جایی میرود حرفی را میزند جایی شرکت میکند رسوا میشود فرمود این طور نیست که اگر خدا خواست کسی را بگیرد همیشه از جای دیگر سربازکِشی کند خب اگر کسی دست و پای او سرباز خدا باشد باید خیلی احتیاط بکند دیگر فرمود همیشه این طور نیست که أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبَابِیلَ باشد یک وقت امضایی میکند رسوا میشود این معنیاش این است که با دستِ او, او را گرفته اینجا فرمود آنها مکر کردند ما هم مکر کردیم کلّ اوضاع را به هم زدیم ببینیم چه کسی پیروز شده خب اینکه فرمود: وَکَانَ فِی الْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ چون تمیز تِسْعَةُ باید جمع باشد و مجرور این رَهْطٍ را گفتند معنیً جمع است یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ (یک) وَلاَ یُصْلِحُونَ (دو) یعنی اینها مفسد محض بودند.
فرمود اینها این کار را کردند تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ یعنی به الله سوگند یاد کنید همقسم بشوید که خود این گویندهها هم داخل در این قسم یادکنندهها هستند ما حتماً تَبییت میکنیم بیتوته کردن یعنی شب را به روز آوردن یا در شب تصمیم گرفتن در سورهٴ مبارکهٴ «نساء» این مسئله گذشت که إِذْ یُبَیِّتُونَ مَا لاَ یَرْضَی مِنَ الْقَوْلِ (1)اینها تَبییت میکنند بیتوته میکنند تصمیمهای شبانه دارند در سیره وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آمده است که «ما بَیَّتَ رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) قوماً قطُّ» هرگز شبانه پیغمبر کسی را مورد حمله قرار نداد این جزء سنن حضرت است جزء سیرههای حضرت است اینها گفتند ما تبییت میکنیم شبانه میکشیم ترور میکنیم ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّهِ مَا شَهِدْنَا بالأخره یک عدّه هستند که حامیان اینها هستند خونبهای اینها را طلب میکنند میگوییم ما نبودیم به عهده نمیگیریم حرفی که جناب زمخشری در کشّاف دارد در ذیل وَإِنَّا لَصَادِقُونَ این است که میگویند اینها آن قدر از دروغگویی منزجر بودند آن قدر به راستگویی علاقه داشتند که کشتن انبیا را کمتر از دروغ میدانستند و دروغگویی را بدتر از کشتن پیغمبر میدانستند (2)این استدلال ایشان ناصواب است برای اینکه اینها دنبال صدق و کذب نبودند اینها برای اینکه خودشان را بعداً نجات بدهند میگویند ما نبودیم اگر آنها دنبال نجات از کذباند که این إِنَّا لَصَادِقُونَ حرف دروغ است جناب زمخشری! الآن که اینها دارند دروغ میگویند اینها که میگویند إِنَّا لَصَادِقُونَ نه برای اینکه صدق نزد اینها محترم است نه برای کذب نزد ایشان مذموم است برای اینکه اگر این ترور را به عهده بگیرند خب باعث قیام عدّهای میشود و اینها را از بین میبرند الآن هم که دارند دروغ میگویند بنابراین این برای آن نیست که کذب نزد اینها بدتر از کشتن پیغمبر است. بعد فرمود: وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنَا مَکْراً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ خیلیها نمیدانند که الآن در دستِ سیاست الهیاند که با دستِ او خدا دارد او را میگیرد خیلیها این غفلت را دارند دفعتاً میبینند گُم شدند این است که میگویند آدم هر لحظه خودش را باید به خدا بسپارد برای همین جهت است. فرمود: فَانظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ مَکْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) طبق نقل برخی از مفسّران وقتی از آن منطقه گذشتند فرمودند این چاه, چاه آنها بود از این آب نخورید (3)سرّ اینکه داستان انبیای خاوردور و باختردور را نقل نمیکنند برای اینکه فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ در آن نیست یعنی مقدور نیست که بفرماید بروید نزدیک تحقیق کنید ولی اینجا از نزدیک وجود مبارک پیغمبر نشانشان داد فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً خَاوِیَةً یعنی خالیةً و منهدمةً بِمَا ظَلَمُوا در اثر ظلم إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ فرمود: وَأَنجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ که اینها که مؤمن بودند و اصلاً ریشه تقوا داشتند را نجات دادیم.
اما در جریان اینکه نحس و سعد برای آن متزمّن است نه برای زمان برای آن متمکّن است نه برای مکان یک روایت نورانی از وجود مبارک حضرت هادی که الآن مظلومترین امام ما در این عصر وجود مبارک حضرت هادی(سلام الله علیه) است نقل بکنیم که این ایام هم ولادت آن حضرت است هم شهادت. در تحفالعقول دارد که حسن بن مسعود میگوید «دخلتُ علی أبی الحسن علی بن محمد(علیهما السلام)» خدمت حضرت هادی رسیدم «و قد نُکِبت اصبعی و تلقّانی راکبٌ و صُدِمَ کِتفی و دخلتُ فی زحمة» من انگشتم آسیب دید سواری به من تَنه زد دوشم مصدوم شد من هم در زحمت و فشار بودم «فخرقوا علیّ بعض ثیابی» در این فشار و هجوم بعضی از لباسهای من هم پاره شد «فقلتُ کفانی الله شرّک مِن یومٍ فما ایشمک» این را در محضر وجود مبارک امام هادی گفت. «فقال(علیه السلام) یا حسن» به حسن بن مسعود فرمود «هذا و أنت تغشانا» این حرف را میزنی در حالی که با ما رابطه داری شاگرد ما محسوب میشوی این جریان نحس چیست که میگویی؟! «تَرمی بذنبک مَن لا ذنب له» گناهت را به گردن روز گذاشتی گفتی روز, روز نحس است «قال الحسن فأثاب إلیّ عقلی و تبیّنتُ خطئی» عقلم سر جا آمد و فهمیدم اشتباه کردم به حضرت عرض کردم «یا مولای استغفر الله» من اینکه روز را نحس دانستم استغفار میکنم «فقال یا حسن ما ذَنبُ الأیّام» زمان چه تقصیری دارد زمان ظرفی است اگر آن مظروف پربرکت بود آن روز را پربرکت میکند اگر ولایت بود روز هجده ذیحجّه را پربرکت میکند اگر مباهله بود آن روز را پربرکت میکند و اگر نزول آیه تطهیر بود آن روز را پربرکت میکند این متزمّنها این حوادثاند که زمان را پربرکت میکنند زمین هم همین طور است اگر سرزمین وحی بود این طور است و اگر خاک کربلا بود این طور است به وسیله آن حوادث متمکّنها یا متزمّنها آن زمان و مکان مشرّف میشوند. «فقال یا حسن ما ذَنب الأیّام حتی صَرتم تَتشاٴّمون بها إذا جوزیتم بأعمالکم فیها» اگر مشکلی داشتی خدای سبحان به شما در یک روز گوشمالی داد چرا آن را به حساب زمان میآوری؟! میدانید شبی در تمام ایام سال به عظمت شب قدر نیست شب مبارکی است برای مؤمن هیچ شبی به اندازه شب قدر پربرکت نیست اما برای یک انسان تبهکار در تمام مدّت سال شبی بدتر از شب قدر نیست کسی - معاذ الله - آن شب را به آلودگی گذراند آیا با شبهای دیگر فرق نمیکند؟! هیچ شبی برای انسان معصیت کار بدتر از شب قدر نیست گوشههایی از آن در آثار فقهی آمده چرا دیه در شهور محرّم بیشتر میشود به همین مناسبت است دیگر, اگر کسی تبهکاری کرد کیفرش ده تازیانه است اگر در شب قدر بکند صد تازیانه است بنابراین همین شب قدر که منشأ رحمت است خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (1)برای تبهکاران «شرٌّ مِن ألف شهر». حضرت فرمود: «ما ذنب الأیّام حتی صَرتم تتشأمون بها إذا جوزیتم بأعمالکم فیها قال الحسن» یعنی حسن بن مسعود «أنا أستغفر الله أبداً و هی توبتی یا ابن رسول الله, قال(علیه السلام) والله ما یَنفعکم و لکنّ الله یعاقبکم بذمّها علی ما لا ذمّ علیها فیه أما عَلِمْتَ یا حسن أن الله هو المثیب و المعاقبُ و المجازی بالأعمال عاجلاً و آجلا» مگر نمیدانی بالأخره کیفر به دست اوست حالا گاهی زود گوشمالی میدهد گاهی دیر حالا حوادث گذشته و سوابق گذشته یادت رفته امروز چهارتا گوشمالی شدی به حساب روز میگذاری خب همان یَوْمٍ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ (2)برای پیغمبر و پیروانش یوم سعد مستمرّ بود همان أَیَّامٍ نَحِسَاتٍ (3)که کفار به درک واصل شدند برای پیغمبر آن عصر و مؤمنان ایّام سعدات بود. «قلتُ بلیٰ یا مولای قال(علیه السلام) لا تعد» دیگر برنگرد این حرفها را نزن «و لا تجعل للأیّام صُنعاً فی حُکم الله» نعم یک وقت جریان قمر در عقرب است اینکه مربوط به ایام نیست بالأخره شمس و قمر و ستارهها با زمین و اهل زمین کار دارند یا ندارند این مربوط به زمان نیست این منظومههاست که آثارشان در زمین هست اگر دین فرمود قمر در عقرب اینچنین است یا فلان روز اینچنین است یا فلان حادثه اینچنین است به لحاظ آن حوادثی است که اتفاق افتاده هم راه علمی دارد عقلاً, هم راه نقلی دارد دلیل معتبر داریم اما یک زمانی یک روزی هیچ حادثهای اتفاق نیفتاده کسی در اثر بدرفتاریاش چهارتا مشکلی دید همان روز یک عدّه در اثر خوشرفتاری چهارتا خوبی دیدند خب به چه دلیل شما میگویید امروز روز بدی بود پس اگر متزمّنهایی داشته باشیم متمکّنهایی داشته باشیم هم راه علمی داریم عقلی داریم نقلی داریم که اثر دارد راهش هم به ما نشان دادند گفتند حتی در قمر در عقرب هم «سیروا علی اسم الله» است صدقه است راه نجات از خطر است اما یک زمانی عادی است آن وقت چهارتا مشکل برای آدم پیش آمد آدم بگوید این زمان, زمان نحس است این راه علمی ندارد فرمود: «لا تَعد» برنگرد این حرفها را نزن «و لا تجعل للأیّام صُنعاً فی حُکم الله قال الحسن بلیٰ یا مولای» (4)چشم و تتمّه آن روایت هم است و ثواب این هم نثار روح مطهّر امام باقر و امام هادی(صلوات الله علیهما).
«و الحمد لله ربّ العالمین»
فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (52 وَأَنجَیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ (53) وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ وَأَنتُمْ تبْصِرُونَ (54) أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (55) فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِن قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ (56) فَأنجَیْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنَاهَا مِنَ الْغَابِرِینَ (57) وَأَمْطَرْنَا عَلَیْهِم مَّطَراً فَسَاءَ مَطَرُ الْمُنذَرِینَ (58)) تتمّه بحث های مربوط به حضرت سلیمان(سلام الله علیه) این بود که چرا این بانو قبلاً مسلمان نشد و چرا بعداً بدون درخواست معجزه اسلام آورد؟ قرآن کریم به هر دو مطلب عنایت دارد اما چرا قبلاً مسلمان نشد برای اینکه آیه 43 میفرماید این گرفتار قومی بود و سلطان قومی بود که اساس آن ملیّت و مرام و قومیّت, شرک بود وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ إِنَّهَا کَانَتْ مِن قَوْمٍ کَافِرِینَ کسی که بخواهد در مملکتی حکومت کند که اساس آن مملکت شرک است این نمیتواند بر خلاف شرک رفتار کند این مانع اوّلی. بعد جریان سلیمان(سلام الله علیه) را هم کاملاً آگاه بود به دلیل اینکه گفته بود: وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا (1)این حرف این امرئه است نه حرف سلیمان بعد جریان تخت را مشاهده کرد جریان صرح ممرّد را مشاهده کرد دستگاه سلیمان را که قبلاً از دور شنیده بود از نزدیک دید لذا گفت: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)اگر نیازی به براهین و معجزات دیگر بود درخواست میکرد.
مطلب دیگر درباره سعادت است سعادت انسان با ایمان و عمل صالح است صِرف اسم کسی را سعید نمیکند البته اولیا موظفاند برای فرزندانشان اسم خوب انتخاب کنند چه اینکه موظفاند آنها را به آداب الهی مؤدّب کنند و قرآن کریم هم فرمود: قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَاراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ (1)اما اگر یک اسم عادی برای کسی انتخاب شد این اسم باعث شقاوت او یا باعث محرومیّت او از سعادت نیست و البته خودش هم میتواند اسم را تغییر بدهد اما به دنبال زید و عمرو بگردد که با دعانویسی و مانند آن اسم سعادتآوری برای او انتخاب بکنند این روا نیست; اینچنین نیست که اسم, انسان را سعادتمند کند.
مطلب بعدی آن است که وجود مبارک سلیمان(سلام الله علیه) فرمود اگر اینها نیامدند ما با نیروهایی وارد میشویم که اینها نمیتوانند مقاومت کنند فَلَنَأْتِیَنَّهُم بِجُنُودٍ لاَ قِبَلَ لَهُم بِهَا (2)مسئله جهاد در اسلام جهاد ابتدایی به معنای قبل از اقامه حجّت چنین چیزی نیست حکّام طاغی که لشگرکشی میکنند برای کشورگیری چنین کاری با وحی و نبوّت سازگار نیست الآن هم اینجا اتمام حجّت شده است به وسیله نامه, دعوت شده است آن جهادهای دفاعی که وضعش روشن است بازگشت جهاد ابتدایی هم به جهاد دفاعی است و مرجع جهاد دفاعی هم دفع است هرگز انبیا حمله ابتدایی ندارند برای اینکه حکّام جائر نمیگذارند دعوت انبیا به طبقه محروم برسد به توده مردم برسد اینها به منزله سنگ دهنه جدول آباند که نه خودشان آب میخورند نه میگذارند آب به مزرعه و مرتع برسد این را باید از سر راه برداشت این حاکمان طاغی نه خودشان ایمان میآورند نه میگذارند مردم مؤمن بشوند و اگر حجّت الهی بالغه شد آنگاه جنگ شروع میشود پس بازگشت همه جهادهای ابتدایی به دفاع است و دفاع هم به دفع طاغی از سر راه است که نمیگذارد دعوت انبیا به گوش مردم برسد وجود مبارک سلیمان هم همین کار را کرده ملکه سبا فقط نامه را در جمع دولتمردان خوانده اما به توده مردم نداده مردم را آگاه نکرده حرف وجود مبارک سلیمان را به سطح جامعه نرسانده و آنها هدایت نکرده به فرمایش سلیمان، بنابراین باید این مانع را برداشت همه جهادهای ابتدایی در حقیقت به دفاع برمیگردد بازگشت آن هم به دفع است.
مطلب دیگر اینکه اگر قرآن کریم حرفی را از مسلمانها نقل بکند حرفی را از توده مردم معتدل نقل بکند و ردع نکند و رد نکند معلوم میشود مورد امضاست اما اگر از یک حکومت کفری از یک دستگاه کافری مطلبی نقل کرد دلیل بر امضا نیست جریان حکومت یک زن در حکومت کافرانه منطقه سبا بود این دلیل نیست که چون قرآن کریم حکومت و ولایت یک زن را نقل کرد زن هم میتواند سلطان باشد این بخشی مربوط به جریان بحثهای گذشته بود.
جریان قوم صالح تناسبی با قصّه وجود مبارک پیغمبر داشت در جریان صالح عدّهای مکر کردند که حضرت را از پا در بیاورند (یک) و گروهی پیشنهاد تَبییت و بیتوته و شبیخون زدن دادند (دو) این مکرها و این تبییت که برای صالح پیغمبر(علیه الصلاة و علیه السلام) رخ داد برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هم بود تناسبی که بین جریان صالح و جریان پیغمبر(علیهما الصلاة) دارد باعث شد که [جریان حضرت صالح(علیه السلام)] در سورهٴ «نمل» که در مکه نازل شد و در فضایی که فضای توطئه و تبییت بود ذکر شود. در جریان صالح ملاحظه فرمودید که وَکَانَ فِی الْمَدِینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَلاَ یُصْلِحُونَ (1)کار آنها این بود که گفتند تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ یعنی همقسم بشوید به الله که این تَقَاسَمُوا امر است نه فعل ماضی این کار را بکنید لَنُبَیِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ. (2)درباره اینها آیه پنجاه فرمود: وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنَا مَکْراً (3)پس هم مکر, مسئله است هم توطئه و تبییت یعنی شبانه حمله کردن مطرح است. درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هر دو جریان نقل شده است یکی در سورهٴ مبارکهٴ «انفال» است که قصّه مکر و نقشه کشیدن علیه آن حضرت است آیه سی سورهٴ مبارکهٴ «انفال» این است: وَإِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَیَمْکُرُونَ وَیَمْکُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ آن کاری که درباره پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داشتند مشابه همان کاری بود که درباره حضرت صالح داشتند لذا قصّه حضرت صالح را و موفق نشدن ماکران را و تَدمیر الهی را که در قصّه حضرت صالح اتفاق افتاده بود بازگو فرمود. جریان تبییت همان قصّه لیلةالمبیت است که وجود مبارک حضرت امیر جای پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خوابید تا آن حادثه رخ ندهد که آیه 207 سورهٴ مبارکهٴ «بقره» در این زمینه نازل شد (4)آیه 207 سورهٴ مبارکهٴ بقره این است: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ مرحوم کاشفالغطاء قبلاً هم این قصّه نقل شد که ایشان در کتاب شریف کشفالغطاء [میفرماید امیرمؤمنان شجاعتر از امام حسین است] گرچه همه ائمه(علیهم السلام) از لحاظ واجد بودن شرایط امامت همه آنان به نصاب لازم رسیدهاند لکن برخیها در بعضی از امور ممکن است که مظهریّتشان بیشتر باشد بر اساس آن برنامههایی که دارند آن زمان و زمین این اقتضا را دارد. وجود مبارک حضرت امیر طبق نظر ایشان اشجع از حسین بن علی (علیهما السلام) بود فرمایش ایشان در کشفالغطاء این است که سیّدالشهداء(سلام الله علیه) مسلّح بود شمشیر در دست داشت کُشت و شربت شهادت نوشید اما وجود مبارک حضرت امیر بدون سلاح در بستر حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آرمید تا چهل شمشیردار از چهل قبیله بریزند او را ارباً اربا کنند (5)خب این قصّه همان جریان تبییت است دیگر بیتوته کردن و شبیخون زدن و حمله شبانه است.
پرسش: جناب استاد ببخشید اینجا علم حضرت امیر به عنوان علم فوق الحجّه مطرح نیست؟
پاسخ: نه, گاهی ممکن است اینها مطابق ضرورت برای حجیّت برای معجزه و مانند آن به علم غیب عمل کنند ولی حضرت آماده بود به دلیل اینکه آن شب هم که میداند شهید میشود میرود در جریان شب نوزده ماه مبارک رمضان برای او فرق نمیکند این علم فوق الحجّه یک علم ملکوتی است که در محدوده فقه جاری نمیشود اگر ضرورتی اقتضا کند آنها برای اثبات معجزه و مانند آن خب ممکن است استفاده کنند در جریان لیلةالمبیت بر فرض بگوییم چون علم غیب داشت که شهید نمیشود رفته, خب در لیله ماه مبارک رمضان چطور؟ آنجا که علم غیب داشت شهید میشود وجود مبارکی که تابع محض و سِلم محض ذات اقدس الهی است برای او فرقی بین لیلةالمبیت و نوزده ماه مبارک رمضان نیست. بنابراین این دو جریان یعنی جریان مکر و جریان تبییت و بیتوته و شبیخون زدن که برای صالح(سلام الله علیه) قبلاً گذشت برای وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در راه بود در چنین فضایی قرآن کریم قصّه صالح را در موارد متعدّد نقل میکند اینجا هم به همان مناسبت است. اما جریان هود مناسبت نزدیکی با این چند قصّهای که یاد شده نداشت لذا در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» به همین پنج قصّه اکتفا شده که اوّلش وجود مبارک حضرت موسی بود و آخرش هم جریان حضرت لوط است که از امروز شروع میشود.
پرسش: این داستانهایی که در قرآن آمده گاهی اوقات در تفاسیر شیعه و سنی کلیدواژههایی از آن تهیه میشود برای مدیریتهای اجرایی اسلامی در چه صورت اینها تفسیر به رأی محسوب میشود؟
پاسخ: اگر ظواهر آیات تأیید میکند روایت تأیید میکند تفسیر به رأی نیست و قرآن هم یک کتاب جهانی است چون کتاب جهانی است میشود کاملاً از آن استفاده کرد اینکه مربوط به عصر و مصر نیست این الی یوم القیامه است وجود مبارک حضرت هم که ظهور کرد کلّ جهان را مطابق همین قرآن اداره میکند منتها حالا همان طوری که اجتهاد در مسئله فقه مطرح است که فرمود: «علینا القاء الاصول و علیکم التفریع» (1)این عبارت از این دو امام همام رسیده است آیات قرآن هم همین طور است اگر کسی مجتهدانه در خدمت قرآن کریم باشد کلیدواژه میگیرد استنباط میکند تطبیق میکند بر عصر و مصر تطبیق میکند و مانند آن منتها همان طوری که اجتهاد در فقه روشمند است اجتهاد در تفسیر روشمند است اجتهاد در اخلاق روشمند است اجتهاد در حقوق و فقه روشمند است همه روشی دارد بالأخره اگر کسی مجتهد در این رشتهها بود و روشمندانه حرکت کرد و به واقع رسید «فله أجران», اگر روشمند بود مجتهدانه حرکت کرد ولی اشتباهاً گاهی خطا کرد «فله أجرٌ واحد». (2)
در جریان حضرت لوط فرمود: وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ وَأَنتُمْ تبْصِرُونَ این کار, فاحشه است چون فحشای این کار و زشتی این کار خیلی بیّنالغی است این «تاء» مبالغه روی آن آمده شده فاحشه وگرنه اینچنین نیست که تأنیث باشد این خیلی زشت است و شما هم علناً این را انجام میدهید وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ یا به معنای این است که شما این کار را زشت میدانید و انجام میدهید یا به این معناست که, در حضور یکدیگر انجام میدهید آنچه معنای دوم را تأیید میکند این است که در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» فرمود شما در محافل رسمیتان در مهمانیهای خودتان همین کارها را میکنید؛ در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» فرمود: وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَکُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ ٭ أَءِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ وَتَأْتُونَ فِی نَادِیکُمُ الْمُنکَرَ (3)نادی یعنی محفل همین پارتیهای شبانه همین مهمانیها در حضور یکدیگر این کار را میکنید اگر معنای وَأَنتُمْ تبْصِرُونَ این باشد که شما میدانید این کار بد است انجام میدهید آن وقت با آن شدّت و حِدّتی که اینها داشتند و وجود مبارک لوط و همفکرانش را مثلاً تقبیح میکردند سازگار نیست اینها این کار را حلال میدانستند پاک میدانستند بعد درباره حضرت لوط و چند نفری هم که مثلاً از خانواده او بودند الاّ همسرش میگفتند اینها آدمهای مقدسیاند اینها عقبافتادهاند اینها مرتجعاند إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ اینها خشک مقدساند این چه کاری است چه عقبافتادگی است عصر, عصر علم است! میبینید این حرفی را که قرآن کریم زد حرف تازه است سرّش این است که قرآن کریم فرمود شما تا حدّی جلو آمدید بعد آنجا ایست کردید و شما جاهل هستید هم جهل علمی دارید برای اینکه راه قانونگذاری را نمیدانید هم جهل عملی دارید برای اینکه حرف قانونشناس را که انبیای الهی هستند گوش نمیدهید شما راه به مقصد نمیبرید الآن هم همین طور است شما در همین روزهای اخیر شنیدید آذربایجان شوروی سابق بود متأسفانه عدّهای از همین گروه رژه رفتند خب الآن عصر علم است دیگر بارها به عرضتان رسیده اگر الآن عصر علم نباشد پس چه وقت عصر علم است؟! بیش از آن مقداری که در کوچه و برزن ما موتور و دوچرخه است بالای سر ما ماهواره است ماهوارههایی که الآن بالای سر ماست از چندین هزار گذشته است خب اگر الآن عصر علم نیست پس چه وقت عصر علم است در چنین عصری یک عدّه کار قوم لوط را جشن میگیرند و رژه میروند این برای چیست؟! قرآن کریم این را خوب تبیین میکند میفرماید بالأخره شما فقهی دارید اخلاقی دارید حقوقی دارید قانونی دارید اینها سه بخش دارد شما دو بخش آن را گرفتید یک بخش آن را نگرفتید به هیچ وجه به مقصد نمیرسید مسائل فقهی ما چگونه است اخلاقی ما چگونه است حقوقی ما چگونه است قانونی ما چگونه است اگر بخواهد روشمند باشد عالمانه باشد باید سه مقطع را ما طی کنیم ما فقهمان روشمند و عالمانه است چرا؟ برای اینکه یک موادّ فقهی دارد که در رسالههاست این مواد باید از مبانی گرفته شده باشد که مبانی آن را قواعد فقهیه و قواعد اصولی مطرح میکند که اقل و اکثر حکمش چیست شکّ در مقتضی حکمش چیست شکّ در مانع حکمش چیست خبر واحد حکمش چیست اماره حکمش چیست اصل حکمش چیست اینها مبانی است که اصول معیّن کرده به استناد آن مبانی این احکام و مسائل رساله عملیه تنظیم میشود خب این مبانی را از چه میگیرید از منابع میگیریم منبع ما عقل است و قرآن است و سنّت است و اینها آن وقت یک فقیه با دست پر میتواند رساله عملیه تنظیم کند یک اخلاق اسلامینویس با دست پر یک حقوقنویس اینچنین است یک قانوننویس اینچنین است شما این مقدمه قانون اساسی جمهوری اسلامی را که نگاه میکنید میبینید همین کار شده, اما آنها حقوق بشر این طور است قوانین آنها این طور است اخلاقشان این طور است فقه و حقوقشان این طور است که اینها یک موادّ حقوقی موادّ قانونی موادّ اخلاقی موادّ کذا و کذا دارند این مواد از مبانی گرفته میشود مبانی هم مثل استقلال مثل حریّت مثل آزادی مثل امنیّت مثل امانت است که از این مبانی آن مواد استنباط میشود این حق است مهمترین مبنا در بین این مبانی مسئله عدل است عدل یک امر جهانگیر و جهانشمول و جهانی است همه معنای عدل را میشناسند همه هم عدل را قبول دارند عدل یعنی «وضع کلّ شیء فی موضعه» تا اینجا درست است اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست چه کسی باید مصداق عدل را مشخص کند مفهوم عدل خیلی روشن است که «وضع کلّ شیء فی موضعه» اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست آیا کلب و خنزیر با گوسفند یکی است آیا شراب و سرکه یکی است آیا زن و مرد یکی است آیا نکاح و سفاح یکی است چون منبع یعنی وحی ندارند کتاب و سنّت ندارند به نظر خود بر اساس أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ (4)عدل را معنا کردند خب نکاح باید بر اساس عدل باشد یا نه عدل هم «وضع کلّ شیء فی موضعه» است واقعاً اینکه قرآن فرمود: أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (5)سرّش همین است از مواد به مبانی میآیند ولی از مبانی نمیروند به سراغ منابع بالأخره عدل از مقدسترین واژههاست همه ما قبول داریم و معنای عدل هم روشن است که «وضع کلّ شیء فی موضعه» این هم همه ما قبول داریم اما جای اشیا کجاست جای اشخاص کجاست اینها فرق دارند یا فرق ندارند فرمود آن که زن را آفرید مرد را آفرید نکاح را برای زن و مرد قرار داد نه زنها با هم و نه مردها با هم اینها صریحاً میخواهند بگویند که این قانونی است بعد بگویند شما عقبافتادهاید خدای سبحان که «بالعدل قامت السماوات والأرض» نظام را اینچنین قرار داده نادی یعنی محفل علناً این کار را میکنید خب این گروه غیر از اینکه ذات اقدس الهی اینها را با سنگهای آسمانی منهدم کند و پودر کند لیاقت چیزی را ندارند اینها لیاقت دفن شدن را هم ندارند فرمود شما راه را میبندید ذات اقدس الهی فرمود: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ (6)نسل آینده به وسیله زنهاست آن وقت شما راه را میبندید وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ آنها گفتند اگر راست میگویی عذاب الهی بیاور و شما مقدسمآب و افراد مرتجع و عقبافتادهاید فَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ آنگاه وجود مبارک لوط عرض کرد: رَبِّ انصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ (7)در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» این بود اما در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که محلّ بحث است حضرت فرمود: أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ وَأَنتُمْ تبْصِرُونَ ٭ أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ جمع بین «إنّ» و «لام» برای تأکید قبح این کار است أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ مستحضرید که اگر فرمود قَوْمٌ مناسب «یَجهلون» بود اما یک صغرا و کبرایی در همین جمله کوتاه منطوی است «بل أنتم من قوم یجهلون» (یک) چون از قوم جاهل هستید و هر کس از قوم جاهل بود جاهل است (دو) پس شما جاهل هستید (سه) این سه مطلب را با یک جمله بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ذکر فرمود این عبارت قومٌ کذا, قومٌ کذا را در آیه 47 فرمود: بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ در آیه 52 فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ در آیه 55 هم فرمود: بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ آنها چه گفتند, گفتند: أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِن قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ اینها مقدسمآب هستند اینها را بگذارید کنار به عنوان استهزا این حرف را زدند بعد فرمود: فأنجَیْنَاهُ وَأَهْلَهُ ما وجود مبارک لوط و اهلش را که گروه کمی هم بودند به استثنای همسرش همه را نجات دادیم قَدَّرْنَاها این امرئه را که این جزء غابرین و از بین رفتهها باشد وَأَمْطَرْنَا عَلیهِم بر این قوم لوط مَّطَراً فَسَاءَ مَطَرُ الْمُنذَرِینَ این همان خداست طولی نمیکشد بالأخره یا اینها اصلاح میشوند توبه میکنند یا بساطشان برچیده میشود این طور نیست که جهان همین طور رها بشود اینها با همین وضع رژه بروند! در سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» فرمود فقط یک خانواده به وجود مبارک لوط ایمان آوردند آیه 35 به بعد سورهٴ مبارکهٴ «ذاریات» این است که فَأَخْرَجْنَا مَن کَانَ فِیهَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ٭ فَمَا وَجَدْنَا فِیهَا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ یک خانوار بودند همین خانوار اینها بودند خب با این وضعی که شما الآن میبینید که از طرفی ملّتی را فقیر نگه میدارند از طرفی کارخانه مشروبسازی درست میکنند که او مجبور بشود از همین راه ارتزاق بکند خب اینها جز اینکه سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (8)به زندگی آنها خاتمه میدهد راه دیگری نیست این قرآن کتاب حیات است یعنی الی یوم القیامه جاری است حرف, حرف روز است هر وقت اینها بیراهه رفتند همین حرفهاست بالأخره موادّ حقوقیمان فقهیمان اخلاقیمان قانونیمان باید از مبانی گرفته شود مبانی باید از منبع گرفته شود اینها منبع ندارند چون منبع ندارند هوس و میل خودشان منبع حقوقی است از این منبع, مبانی در میآورند عدل را از اینجا استفاده میکنند امنیت و آزادی و استقلال را از اینجا استفاده میکنند آن وقت عدلی که با هوا تفسیر شده امنیّتی که با هوس تفسیر شده مبنای حقوقی اینها قرار میگیرد وضع هم همین طور است که شما در خاورمیانه میبینید شرق ایران را میبینید غرب ایران را میبینید جنوب ایران را میبینید شمال ایران را میبینید ما واقعاً روی میدان مین هستیم و به برکت کوشش امام راحل و خونهای پاک شهدا و دعای زکیّ وجود مبارک حضرت حجّت از امنیت کامل برخورداریم این فقط به عنایت حضرت است ایران الآن در میدان مین است ولی حرف اول را میزند میدان مین است و بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (9)شما میبینید از هر طرف آشوب است و خطر برای آنهاست آنها دارند خطر میکنند و میهراسانند چندی قبل که عدّهای آمده بودند اینجا در همین بیداریهای اسلامی یکی از آمریکا آمده بود با پوزخند میگفت زمان اتحاد جماهیر شوروی ما را میترساندند ما ناچار بودیم در زیرزمین خانههایمان سنگر درست کنیم این مسلمان آمریکایی میگفت به ما میگفتند روسیه میخواهد با بمب اتم حمله کند الآن ما را میترسانند میگویند ایران میخواهد با بمب اتم حمله کند حالا ببینید وضع به کجا رسیده! همین ایرانهراسی را اینها برای آنها تبلیغ میکنند در حالی که ایران نه قصد این کار را دارد نه این کار را اجازه میدهد منتها بر اساس لاَ تَظْلِمُونَ وَلاَ تُظْلَمُونَ (10)نه بیراهه میرود نه راه کسی را میبندد نه به کسی هم اجازه میدهد غرض این است که این قرآن حرف روز را الی یوم القیامه ارائه میکند. در آنجا فرمود ما غیر از بیتی از مسلمین نگذاشتیم.
1) (10) . وسائل الشیعه, ج27, ص62.
2) (11) . الصراط المستقیم, ج3, ص236; سنن الترمذی, ج2, ص393.
3) (12) . سورهٴ عنکبوت, آیات 28 و 29.
4) (13) . سورهٴ جاثیه, آیهٴ 23.
5) (14) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 179.
6) (15) . سورهٴ بقره, آیهٴ 223.
7) (16) . سورهٴ عنکبوت, آیات 29 و 30.
8) (17) . سورهٴ حاقه, آیهٴ 7.
9) (18) . سورهٴ رعد, آیهٴ 28.
10) (19) . سورهٴ بقره, آیهٴ 279.
مسئله دیگر که فرمود: بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ برخیها گرفتار جهل علمیاند برخی گرفتار جهالت عملیاند گاهی نمیدانند گاهی میدانند و عمل نمیکنند آن گروه که نمیدانند خب باید آنها را تعلیم داد آنهایی که میدانند و عمل نمیکنند با تزکیه باید حل بشود یک بیان نورانی از حضرت امیر(سلام الله علیه) هست که «لاَ تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا» (1)علمتان را جهل قرار ندهید وقتی علم به عمل نرسد کالجهل است دیگر یقین وقتی به عمل نرسد کالشک است فرمود: «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ» (2)این از بیانات نورانی همان حضرت است دیگر فرمود برخی از علما هستند که کُشته جهلاند یعنی علم نظری دارند که چه چیزی بد است چه چیزی خوب ولی عقل عملی که آن علم را اجرا بکند ندارند وقتی آن عقل عملی را نداشت جهالت جای آن را میگیرد این عقل نظری را دارد لذا عالِم است که چه چیزی بد است چه چیزی خوب است ولی علم, جزم است جزم تا به عزم نرسد اجرایی نمیشود آن که حرف اول را در بخش عمل میزند همین عقل عملی است. در سورهٴ مبارکهٴ «حجر» بخشی از این جریان آمده است فرمود: لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سْکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ اینها مستانه, نابینایانه حرکت میکنند فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُشْرِقِینَ ٭ فَجَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَیْهِمْ حِجَارَةً مِن سِجِّیلٍ ٭ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ ٭ وَإِنَّهَا لَبِسَبِیلٍ مُّقِیمٍ (3)مُتوسِّم یعنی وَسمهشناس کسی که آثار فرهنگی میشناسد آثار باستانی میشناسد این را میگویند متوسّم, سِمه, وَسمه یعنی علامت سیما یعنی علامت نه یعنی صورت اگر کسی متوسّم بود میراث فرهنگیشناس بود وسمهشناس بود آثار باستانیشناس بود این میتواند کاملاً بررسی کند إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ و سر راه شما هم هست در سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» بعد از قصّه ثمود که از آیه 73 شروع میشود قصّه لوط را شروع میفرماید که وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَاسَبَقَکُمْ بِهَا مِن أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ ٭ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ ٭ وَمَا کَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِن قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ ٭ فَأَنْجَیْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الْغَابِرِینَ ٭ وَأَمْطَرْنَا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ (4)که این بخش با سورهٴ مبارکهٴ «نمل» و اینها مطابق است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ (59 أَمَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَکُم مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَا کَانَ لَکُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا أَءِلهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ (60) أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَاراً وَجَعَلَ خِلاَلَهَا أَنْهَاراً وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَجَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حَاجِزاً أَءِلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (61) أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَءِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ (62)) چون سورهٴ مبارکهٴ «نمل» در مکه نازل شد و فکر حاکم بر مکه همان وثنیّت و بتپرستی بود لذا عناصر سوَر مکّی را مسائل توحیدی تأمین میکند جریان وحی و نبوّت و معاد هم در کنار توحید مطرح است. در آغاز این سورهٴ مبارکهٴ «نمل» بعد از بیان اجمالی هدایت مؤمنان، قصص برخی از انبیا(علیهم السلام) را که با طاغوتیان مناظره کردند حجّت اقامه کردند و آنها نپذیرفتند و در نتیجه مشمول قهر الهی شدند ذکر فرمود. جریان موسای کلیم را جریان لوط را جریان صالح را جریان داوود و سلیمان(علیهم السلام) را ذکر فرمود در پایان این جریانها خدا حمد را تعلیم میدهد. در بخشهای قبل گذشت که خداوند وقتی دینش را حفظ کرد و ملّت را از خطر شرک نجات داد به آنها دستور میدهد که بگوییدالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ، فرمود: فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (1)این مجموعاً یک آیه است یعنی ریشه تبهکاران و ظالمان قطع شد و خدا را شکر الآن هم بعد از جریان قصص پنجگانه به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) حمد را یاد میدهد که به دیگران بیاموزاند قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بعد براهین توحیدی را اقامه میکند, پس تحمید نسبت به گذشته این مطلب را دارد اما چون سرفصل مطلب بعدی است راه تبلیغ را راه تعلیم را راه نوشتن و گفتن را یاد میدهد که اگر خواست مطالب تبلیغی, تعلیمی بنویسد این دو مطلب را در آغاز سخنرانی خود یا در آغاز نوشته خود فراموش نکند یکی حمد خدا یکی سلام بر اولیای الهی انبیای الهی و صفوه الهی این تعلیم را ذات اقدس الهی به سخنرانان و نویسندهها و گویندهها میدهد قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی بعد سخنرانی شروع میشود این ادبی است قرآنی خطاب به هر سخنران به هر نویسنده به هر گوینده که مطالب الهی را دارند منتقل میکنند حمد باشد و سلام و صلوات بر انبیای الهی و در شرایط کنونی بر اهل بیت(علیهم السلام) باشد الْحَمْدُ لِلَّهِ این مطلب اول وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی سلام بر بندگانی که مصطفای الهیاند این مطلب دوم. مطلب سوم آن است که خود حمد وقتی گفتیم لِلَّهِ این تعلیق حکم بر وصف است که مشعر به علیّت است سلام وقتی گفتیم عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی این هم تعلیق حکم بر وصف است که مشعر به علیّت است دومی روشنتر از اوّلی است اوّلی تذکّری میخواهد در سورهٴ مبارکهٴ «حمد» گذشت که اینکه فرمود: اَلْحَمْدُ لِلّهِ پنج, شش برهان هست بر اینکه چرا حمد برای خداست اگر میفرمود: «الحمد له» این برهانش جداگانه بود اما اگر دارد اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ ٭ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ٭ مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (2)اینها برهان است. بیان ذلک این است که یک وقت میگویند «أکرم زیداً» خب «أکرم زیداً» برهان میخواهد چرا اکرام کنیم؟ میگویند «لأنّه عالمٌ عادلٌ هاشمیٌّ» کذا, اما اگر بگویند «أکرم هذا العالم العادل الهاشمی» این تعلیق حکم بر وصف است دیگر برهان نمیخواهد چون برهان با خودش است اگر گفته شد «الحمد له» برهان جدا میخواهد اما اگر گفته شد «الحمد لله» الله, ذات مُستجمِع جمیع کمالات است چرا حمد برای اوست برای اینکه او الله است چرا حمد برای اوست برای اینکه او رَبِّ الْعالَمِینَ است چرا حمد برای اوست برای اینکه او مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ است همه اینها براهین است بر استحقاق حمد در اینجا وقتی فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ خب الله ذاتی است که همه کمالات را داراست و هر ذاتی که جمیع کمالات را داشته باشد حمد منحصراً برای اوست چرا سلام برای چنین بندگان؟ برای اینکه صفوة الله هستند مصطفای الهی هستند «اصطفاهم الله اجتباهم الله» و مانند آن, پس هم دومی تعلیق حکم بر وصف است که مشعر به علیّت است هم اوّلی منتها اوّلی جامعتر است الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی این طلیعه سخنرانی و خطبه است البته سلام بر مستمعان در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت قبلاً هم رسم بود الآن فقط در خطبههای نماز جمعه رسم است که خطیب به مخاطبان سلام میکند میگوید «سلامٌ علیکم» وگرنه قبلاً در روضهخوانیها رسم بود در طلیعه همه این سخنرانیها اول سلام به مخاطبان بود الآن این ادب اجتماعی فقط در نمازهای جمعه ملاحظه میشود گاهی هم در غیر نماز جمعه هست ریشه این ادب هم در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» گذشت که ذات اقدس الهی به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ (3)کذا و کذا و کذا فرمود پیامبرا! وقتی خواستی سخنرانی کنی مستمعین جمع شدند داری برای آنها آیات الهی را نقل میکنی اول سلام کن حالا اوساط محضر سلام را از تو تحویل میگیرند اوحدی از مخاطبان سلام الله را دریافت میکنند وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ یعنی «سلام الله علیکم» آن طوری که اوحدی محضر حضرت میفهمند یا «سلامی علیکم» آن طوری که توده مردم میفهمند اینچنین نیست که سلام خدا مخصوص انبیا باشد آن نبوّت است رسالت است امامت است آنها بله مخصوص اولیای خاص است اما سلام خدا برای مؤمنین هم نازل میشود. پس اصل سلام کردن به مخاطبان مطابق آیه سورهٴ مبارکهٴ «انعام» است و همین سنّت در روضهخوانیهای قبلی بود الآن فقط در خطبههای نماز جمعه است و در بعضی از این سخنرانیها، اصل این دو مطلب در طلیعه هر سخنرانی باید باشد الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی حالا این را باز میکنند سلام بر انبیا سلام بر اولیا سلام بر اهل بیت سلام بر حضرت حجّت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) اینها خطبه است حالا خطابه شروع میشود خطابه از اینجا شروع میشود آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ در نهایت ادب و انصاف, برهان توحیدی را ذکر میکند میفرماید یک عدّه ملحدند قائل به بخت و اتفاق هستند قائل به نظم علّی نیستند میگویند عالَم علف هرز است خودروست خودساخته است بعد خودش هم از بین میرود و همین طور حساب و کتابی در عالم نیست مَا یُهْلِکُنَا الاَّ الدَّهْرُ (4)اما شما که بالأخره تا حدودی اهل استدلال هستید میگویید ممکن, واجب میخواهد فقیر, غنی میخواهد محتاج به کسی وابسته است که نیازش را برطرف کند مشکل جهان را چه کسی حل میکند شما را چه کسی آفریده آسمان را چه کسی آفریده زمین را چه کسی آفریده این مُردهها را چه کسی زنده میکند این خوابیدهها را چه کسی بیدار میکند مگر خاک, مرده نیست مگر این آب مرده نیست حالا سلسله ذرّات سلولهایی هم کشف شده ولی بالأخره این خاک اگر هم حیاتی دارد حیات گیاهی ندارد این خاک مرده است این کود مرده است آن آب مرده است اینها حیات گیاهی ندارند حیات حیوانی ندارند اینها مردهاند وقتی بهار شد ذات اقدس الهی با بارش باران یک سلسله ذرّاتی که در دل این زمین به ودیعت نهاد و احیاناً اینها خواباند این خوابیدهها را بیدار میکند (یک) موجود بیدار غذا میخواهد (دو) همان ذرّهای که بیدار شد کود کنارش و خاک کنارش و آب کنارش را تغذیه میکند (سه) و بالنده میشود (چهار) این گیاه یا آن موجود دیگر که خواب بود در بهار بیدار میشود اطراف آن که خاک و کود و آب, مرده بودند را جذب میکند به صورت خوشه و شاخه در میآورد این مردهها را زنده میکند در بهار یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا (5)زمین مرده را زنده میکند درخت خوابیده را هم بیدار میکند هم ایقاظ نائم کار خداست هم احیای موتا کار خداست فرمود اینها را چه کسی میکند اگر همه این کارها را ذات اقدس الهی انجام میدهد چرا او را نمیپرستید؟!
چند برهان در مسئله است یکی اینکه اینها نیازمند به مبدأ هستند اگر مسئله شانس و اتفاق و بخت باشد نظمی در کار نباشد فکری در عالم نیست اگر کسی بخواهد چیزی را اثبات کند یا نفی کند یا شک کند در کنار قانون علیّت است بالأخره باید استدلال کند در هر استدلال مقدّمتین, علّت نتیجهاند اگر کسی رابطه علّی اشیا را منکر باشد او فکری ندارد این چطور میتواند دو مقدمه ترتیب بدهد یک نتیجه بگیرد آیا از هر دو مقدمهای میشود به نتیجه رسید یا یک پیوند خاص لازم است اگر پیوند خاص لازم است آیا دو مقدمه که حاصل شده حصول نتیجه ضروری است یا باز هم حالت منتظره داریم اینها بحثهای علیّت است دیگر اگر کسی منکر قانون علیّت بود قائل به بخت و اتفاق بود او نظم فکری ندارد چرا شما این دو مقدمه را ترتیب دادید فلان نتیجه را میگیرید پس معلوم میشود بین آن نتیجه و این دو مقدمه رابطه است (اولاً) و کلّ واحد از مقدّمتین, علّت ناقصهاند (ثانیاً) مجموع اینها علّت تامّه است (ثالثاً) انفکاک معلول از علت مستحیل است (رابعاً) وقتی مقدّمتین حاصل شد حصول نتیجه ضروری است (خامساً) در هر فکری اینها هست خب اگر کسی منکر علیّت بود قائل به بخت و اتفاق بود این اصلاً نظم فکری ندارد با او نمیشود استدلال کرد اگر کسی بخواهد چیزی را ثابت کند دو مقدمه میخواهد بخواهد چیزی را سلب کند دو مقدمه میخواهد بخواهد درباره چیزی شک کند باید بگوید فلان برهان است از یک طرف, فلان برهان است از طرف دیگر و اینها متعادلاند هیچ رجحانی هم ندارند از طرف دیگر من شاکم از طرف سوم. شک, برهان میخواهد یک وقت کسی درگیر «لا أدری» است یعنی من مسئله را نمیفهمم اما اگر شک باشد شک, یک امر علمی است این امر علمی برهان میخواهد ذات اقدس الهی میفرماید شما که معتقدید خدایی هست چه اینکه این عقیدهتان حق است برهان میخواهد برهانش این است اما شما یک سلسله موجودات دیگر را میپرستید حالا یا قدّیسین بشر را یا فرشتهها را میپرستید کم کم برای آنها مجسّمهای درست کردید که از نزدیک ببینید از غیر خدا چه ساخته است؟ معبود کسی است که رب باشد یعنی مشکل ما را حل کند خب کسی که مشکل ما را حل نمیکند توان آن را ندارد آخر چرا او را بپرستیم معبود الاّ ولابد باید رب باشد و رب الاّ ولابد همان الله است و لاغیر, غیر خدا به هیچ نحو ربوبیّتی ندارد پس غیر خدا به هیچ نحو عبادتی ندارد مسئله توحید ربوبی از دو حدّ وسط به برهان خلقت برمیگردد مستحضرید که وحدت و کثرت براهین را وحدت و کثرت حدّ وسط تعیین میکند اگر ما یک حدّ وسط داشته باشیم یک مطلب داشته باشیم به پنج عبارت تقریر بکنیم در حقیقت یک برهان است اما اگر دو حدّ وسط داشتیم که تمایز جوهری با هم دارند این دو برهان است وحدت و کثرت براهین مرهون وحدت و کثرت حدود وسطاست با دو حدّ وسط میشود ربوبیّت را به خلقت برگرداند یک حدّ وسط این است که خدا که رب است یعنی چه یعنی میپروراند, میپروراند یعنی چه؟ یعنی کمالی را به شیئی عطا میکند مستعَدّ له را به مستعِد میرساند فیضی را به دریافتکننده عطا میکند خب این آفرینش است دیگر اگر چیزی را به کسی اعطا میکند کمالی را که آن موجود ندارد میآفریند به او میدهد خب این آفرینش است پس هر ربوبیّتی به خلقت برمیگردد و خالق هم که غیر خدا نیست. برهان دوم آن است که هر ربوبیّتی متفرّع بر خالقیّت است تنها کسی میتواند بپروراند که آفریده باشد اگر کسی خواست زید را بپروراند یا این درخت را بپروراند یا این یک تکّه سنگ را در بدخشان یا یمن بپروراند که آنجا بشود لعل اینجا بشود عقیق بخواهد این موجود را بپروراند تا از درون و بیرون او, گوهر او, جوهر او, ذاتیّات او, عوارض لازم او, عوارض مفارق او باخبر نباشد که نمیتواند این را بپروراند چه کسی از درون و برون این خاک و آن آب و آن سنگ و آن گِل و لای باخبر است کسی که آفریده باشد کسی که از آنها بیخبر است چگونه میتواند اینها را بپروراند پس یا بر اساس عینیت یا بر اساس تلازم برهان اول بر اساس عینیت است که ربوبیّت عین خلقت است یعنی دادن دیگر, ایجاد است کمالی را ایجاد میکند فیضی را ایجاد میکند به چیزی عطا میکند «کان» ناقصه بازگشتش به «کان» تامّه است چون بالأخره چیزی را ایجاد میکند دیگر.
برهان دوم آن است که در ربوبیّت کسی بخواهد چیزی را بپروراند باید از ذات او عرضِ لازم او از عرض مفارق او از موانع پیشرفت او باخبر باشد تا او را بپروراند و این همان کسی است که او را آفریده بیگانه چه خبری از درون و بیرون این ذات دارد لذا در قرآن کریم میفرماید کسی میتواند رب باشد که آفریدگار باشد و ذات اقدس الهی با این دو برهان، مسئله توحید ربوبی را ثابت کرده است بعد توحید عبادی را در سایه توحید ربوبی اثبات میکند ما باید به کسی سر بسپاریم کسی را عبادت بکنیم که مشکل ما را حل میکند آن کسی که کاری از او ساخته نیست چرا او را بپرستیم؟ ما وقتی از الف بینیازیم الف هم مشکل ما را حل نمیکند چرا الفپرست باشیم؟! ما مشکلمان را خدا حل میکند کارهایمان را از او میخواهیم او را باید بپرستیم حالا اگر جزء اوساط بودیم یا خوفاً مِن العِقاب یا شوقاً إلی الثواب اگر جزء اوحدی بودیم که تقرّباً الیه و اخلاصاً له میپرستیم بنابراین با دو دلیل، توحید ربوبی ثابت میشود بعد از اثبات توحید ربوبی, توحید عبادی ثابت میشود این روش قرآن کریم است لکن مستحضرید که روش قرآن روش فلسفه و کلام نیست شما در هیچ کتاب فلسفی در هیچ کتاب کلامی بین حکمت نظری و حکمت عملی دوخت و دوز نمیبینید این اصطلاحهای باید و نباید را با بود و نبود هیچ جا خلط نمیبینید مسئله محبّت مسئله علاقه مسئله قُرب اینها مسئلهای نیست که در فلسفه و کلام راه داشته باشد من دوست دارم من دوست ندارم من دلم میتپد اینها در فلسفه و کلام نیست در فلسفه و کلام بحث این است که هست یا نیست در ریاضیات این طور است در تجربیات این طور است در هیچ علمی از علوم برهانی من میپسندم من نمیپسندم من دوست دارم من دوست ندارم مطرح نیست شما میخواهید برهان اقامه کنید که جهان خدا دارد یا ندارد اگر نظم علّی را پذیرفتید یا برهان حدوث است یا برهان امکان ماهوی است یا برهان امکان فقری است بالأخره با یکی از این حدود وسطا به مقصد میرسید اما در راه نمیتوانید بگویید من آن را دوست دارم من این را دوست ندارم آن رقیب میگوید خب شما دوست نداری نداشته باش من دوست دارم مگر هیچ فقیهی میتواند در فقه بگوید من دوست دارم این واجب باشد من دوست ندارم آن مستحب باشد اینها تابع برهاناند من دوست دارم من دوست ندارم یعنی چه؟! اما این تنها و تنها روش قرآن کریم است که در مسئله عقلی در مسئله توحیدی آنچنان دوخت و دوز میکند حکمت نظری و حکمت عملی را عزم را با جزم را حق را با محبّت دوخت و دوز میکند برای اینکه ما اصلاً میخواهیم خدا ثابت کنیم یعنی یک کار علمی داریم قرآن آمده برای اینکه ثابت کند خدایی هست یعنی قرآن یک کتاب علمی است یا نور است این علم را با عمل میدوزد طوری تعلیم نمیدهد که فقط به انسان بگوید خدا هست طرزی تربیت میکند که بگوید خدا محبوب است این لسان قرآن است میبینید وقتی وجود مبارک ابراهیم خلیل میخواهد برهان اقامه کند خب بالأخره آفل چیزی که نبود و پیدا شد و غروب میکند این خودش محرّک لازم دارد اینکه نمیتواند خدا باشد اما وجود مبارک ابراهیم میفرماید: لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ (1)من آفل را دوست ندارم چون من میخواهم بپرستم کسی که گاهی هست و گاهی نیست وقتی که نیست مشکل مرا حل نمیکند این لاَ أُحِبُّ فقط و فقط لسان قرآن است خب شما دارید برهان اقامه میکنید که خدا هست و واحد است و یکی است و دیگری نیست خب این چه زبانی است اینکه میگویند زبان قرآن زبان تازه است زبان نور است نه زبان علم شما در هیچ یعنی هیچ به نحو سالبه کلیه چه فلسفه مشّاء چه فلسفه اشراق چه فلسفه متعالیه چه عرفان نظری در هیچ کتاب علمی بین برهان و محبّت دوخت و دوز نمیبینید براهین قرآن کریم برای این است که به انسان بگوید شما یک محبوب دارید به دنبال چه چیزی میگردید برخیها چهار رهزن دارند گاهی محبوب جماد دارند گاهی محبوب نبات دارند گاهی محبوب حیوان دارند گاهی محبوب انسان دارند این همان آیه سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» است زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ (2)ما غیر از جماد همین طلا و نقره و این چیزها, غیر از نبات باغداری و کشاورزی, غیر از حیوان دامداری و امثال ذلک, غیر از زن و فرزند و امثال ذلک چیز دیگری نداریم فرمود این چهارتا هیچ کدام نمیتواند محبوب شما باشد یک محبوب دارید که میماند و اگر به او دل بسپارید او همه نیازهای شما را برطرف میکند لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ.
پرسش: ...
پاسخ: بله اما محبّت صادق نه محبّت کاذب چیزی که شما را رها میکند بعد باید اشک بریزی خب چرا دوست داری به عنوان ابزار بله ابزار هستند اما کسی که مشکل شما را حل میکند رهایتان هم نمیکند خب او را دوست داشته باش فرمود: إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ (1)این راهش است وگرنه کسی را دوست دارید که پسفردا جز گریه چیزی برایتان نیست چند روزی هم میروید سر خاکش تمام میشود میرود عمر را تلف کردن همین است این دیگر حقیقت شرعیه نمیخواهد اتلاف عمر همین است ما کسی را میخواهیم که مشکل ما را حل کند و کسی را میخواهیم که هیچگاه از ما غافل نباشد به کسی دل میسپاریم که اگر یک وقت ما غفلت کردیم او ما را رها نکند و آن خداست.
پرسش:...
پاسخ: خب بالأخره آدم آنها را میداند که ابزار کار هستند انسان ابزار کار را به اندازه ابزار به دلش راه میدهد نه به عنوان هدف.
براهین قرآن کریم محور اصلیاش آن است گاهی در متن برهان به روش عقلانی برهان اقامه میکند بعد در نتیجه آن مسئله محبّت و امثال محبّت را ذکر میکند گاهی در متن برهان به عنوان احدیالمقدّمتین مسئله محبّت را ذکر میکند گاهی صدر و ساقه برهان، محبّت و گرایش و امور قلبی است که این گونه از مسائل در هیچ جای عالم نیست براهین قرآن کریم برای اثبات توحید ذات اقدس الهی روشهای متعدّدی دارد که شاخص آن همین سه روش است یا به صورت نظری تام ذکر میکند نتیجه عملی میگیرد یا نظری و عملی را با هم مثل آستر و اَبره دوخت و دوز میکند یا نه, فقط از راه عمل برهان اقامه میکند که آن هم کمتر از برهان نظری نیست. در آن بخشی که وجود مبارک ابراهیم درباره خدا عرض کرد لاَ أُحِبُّ الآفِلِینَ فرمود اینها متحرّکاند زوالپذیرند غیبت دارند و غایب یعنی آفل محبوب نیست و خدا آن است که محبوب باشد پس آفل، خدا نیست این آستر و اَبره قرار دادن حکمت نظری و حکمت عملی برای مسئله توحید است و گاهی مستقیماً براهین توحید را از راه حکمت نظری اقامه میکند نظیر موارد فراوان که بخشی از اینها در اول سورهٴ مبارکهٴ «رعد» گذشت نموداری از این هم در همین آیاتی است که داریم میخوانیم أَمَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ کذا و کذا, گاهی صدر و ساقه برهان همان گرایشهاست مثل أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ خب این أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ یک کالبدشکافی است یک روانشناسی است رفتنِ درون جان انسان، بررسی درون جان انسان درون را به حرف آوردن و به رخ انسان کشیدن انسان تو این هستی یا نیستی؟! آیا اضطرار داری یا نه خب خیلی از ماها در بسیاری از موارد، بیچاره محض هستیم در آن موارد به جایی تکیه میکنیم بالأخره آیا به کسی تکیه میکنی که قدرتش محدود است بگوید ببخشید دستم بند است یا من فرصت ندارد یا به دیگری قول دادم یا مقدورم نیست یا تو در شرایطی هستی که با هم رابطه نداریم چنین موجودی؟! فلک و مَلک حرفشان همین است که ما محدودیم ما مقدورمان نیست. کسی که قدرتش قدرت مطلقه باشد نالایق را بتواند لایق کند [شایسته پناهگاه بودن است].
1) (8) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 31.
چاره آن دل عطای مبدلی است٭٭٭دادِ او را قابلیّت شرط نیست
بلکه شرطِ قابلیّت دادِ اوست٭٭٭داد لب و قابلیت هست پوست (1)
با یک فیض, استحقاق میآفریند با فیض دیگر به مستحِق پاسخ میدهد
آن یکی جودش گدا آرد پدید٭٭٭ وان دگر بخشد گدایان را مزید (2)
اگر کسی بگوید من مستعِد نیستم فلک و مَلک میگویند خب تو لایق نبودی باید بیفتی اما خدا نمیگوید تو لایق نبودی به او لیاقت عطا میکند ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ (3)چنین موجودی میتواند خدا باشد آن که مضطرّ محض را نجات میدهد آن که قدرت او مطلقه است و هرگز محدود نیست و نمیتوان گفت که من چون لیاقت ندارم او نمیدهد او میتواند نالایق را لایق کند او «مبدّل السیّئات حسنات» (4)است او «غافر الخطیئات» (5)است او هر زشتی را میتواند زیبا کند چنین کسی است خب پس این گونه از براهین را شما میبینید در هیچ جای عالم نیست فقط در لسان انبیاست أَمَّن یُجِیبُ این أَمَّن «أم» منقطعه است «أم مَن یجیب» این «أم» منقطعه به معنی «بل» است یعنی آنها خدا نیستند کسی خداست که میتواند مشکل مضطر را حل کند همین و آنچه جناب زمخشری در کشّاف میگوید که این الْمُضْطَرَّ الف و لامش جنس است نه استغراق (6)این ناصواب است هیچ مضطرّی نگفت یا الله مگر اینکه جواب شنید منتها حالا عَسَی أَن تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ گاهی موارد است انسان با اضطرار چیزی را میخواهد و مصلحت آدم نیست چون مصلحت نیست خدا آن را نمیدهد نباید گفت خدا جواب نداد آن را نمیدهد بهترش را میدهد هیچ - هیچ یعنی هیچ! سالبه کلیه است - ممکن نیست کسی بگوید خدا و جواب نشنود اگر همان مصلحت بود که همان را میدهد اگر آن مصلحت نبود چیز دیگر میدهد اگر این شخص به چیز دیگر نیاز نداشت سیّئهای از سیّئاتش را میآمرزد اگر بیسیّئه بود حَسنهای بر حسناتش میافزاید این دست خالی برنگشت این طور نیست که جناب زمخشری خیال کند الف و لام الف و لام جنس است بعضی از دعاها مستجاب نیست خیر, هیچ دعایی نیست مگر اینکه مستجاب است در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» گذشت که إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ (7)این لسان, لسان مطلق است لسان, لسان وعد تام است.
پرسش: پس موانع استجابت دعا که حضرت میفرمایند...
پاسخ: یعنی دعا نکردید کسی گوشه چشمش به قبیلهاش است گوشه چشمش به فامیلش است گوشه چشمش به مقامش است به منصبش است به پُستش است این مشرک در دعاست اگر ظلمی به کسی شده این از یک طرف قبیله از یک طرف یک عشیره از یک طرف به قدرت خود از طرفی به رشاه و ارتشا از طرفی به دستگاه قضا همه اینها را در نظر دارد یا الله هم میگوید خب این معلوم میشود الله را نخواست دیگر هیچ ممکن نیست کسی الله را بخواند و جواب نگیرد به وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) عرض کردند که چطور است ادعیه ما مستجاب نیست فرمود: «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفون» (1)شما دعا نکردید شما دعا خواندید, دعا خواندن غیر از دعا کردن است «لأنّکم تدعون مَن لا تعرفون».
«و الحمد لله ربّ العالمین»
قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ (59 أَمَّنْ خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَکُم مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَا کَانَ لَکُمْ أَن تُنبِتُوا شَجَرَهَا أَءِلهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ (60) أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَاراً وَجَعَلَ خِلاَلَهَا أَنْهَاراً وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَجَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حَاجِزاً أَءِلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ (61) أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَءِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ (62) أَمَّن یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَن یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرَاً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ أَإِلهٌ مَّعَ اللَّهِ تَعَالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ (63) أَمَّن یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَمَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ أَءِلهٌ مَّعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (64))
1) (16) . فلاح السائل, ص107.
چون سورهٴ مبارکهٴ «نمل» در مکه نازل شد و مطالب اصیل سوَر مکّی اصول دین است و گاهی با تبشیر و انذار همراه است بعد از بیان قصص پنجگانه گذشته به اصل مسئله توحید پرداختند و ادب سخنرانی یا تعلیم یا تبلیغ را هم عملاً بیان کردند فرمودند اول حمد خداست بعد تحیّت به ارواح انبیا و اولیای الهی بعد وارد مبحث شدن که مسئله را انسان بعد از حمد و تسلیم و تَصلیه شروع میکند قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ (یک) وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَی (دو) بعد وارد مبحث میشوند. طرح مبحث به این صورت است که خدا حق است یا شرکایی که مشرکان برای او قائل هستند خدا حق است یعنی آیا توحید حق است یا شرک چون مشرکان خدا را میپذیرند. در بحث دیروز عنایت فرمودید که قرآن یک کتاب علمی نیست که فقط عالِم بپروراند کتاب نور است این نور، انسان را جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ (1)میپروراند یعنی عالِم باتقوا میپروراند کتابهای دیگر کتابهای علمی هستند محصول آنها هم پرورش عالِم است گاهی با عمل همراه است گاهی نیست اما قرآن همیشه تعلیم را کنار تزکیه ذکر میکند تعلیم را مقدّمه میداند تزکیه را مقدّم میشمارد و هدف میداند و برای پرورش انسان کامل علم و عقل را کنار هم ذکر میکند تعبیراتش هم اینچنین است براهینی هم که میخواهد اقامه کند اینچنین است براهین قرآنی هرگز شبیه براهین فنّی در فلسفه و کلام و امثال ذلک نیست این حکمت عملی را با حکمت نظری کنار هم ذکر میکند یک مقدمه حکمت عملی یک مقدمه حکمت نظری تعبیراتی هم که در مسائل برهانی به کار میبرد آمیخته ارزش و دانش است مثلاً کلمه «خیر» کلمه «صدق» کلمه «حَسن» این تعبیرات در حکمت نظری غالباً جایگاهی ندارند اینها در حکمت عملی راه دارند آیا این بهتر است یا آن این خیر است یا آن این حَسن است یا آن اینها در مسائل حکمت عملی راه دارد در براهین, سخن از حق و باطل است سخن از صدق و کذب است و مانند آن.
1) (1) . سورهٴ انعام, آیهٴ 122.
در طلیعه بحث فرمود آیا خدا خیر است یا آنچه مشرکان میپندارند یعنی توحید خیر است یا شرک این «أم» در أَمَّا یُشْرِکُونَ به تعبیر جناب زمخشری میتواند «أم» متّصله باشد (1)اما «أم» در أَمَّنْ و همچنین آیات عطفشده, «أم» منقطعه است به معنی «بل» است آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ یعنی «التوحید خیرٌ أم الشرک» این «أم» میتواند متّصله باشد اما برهان که اقامه میکند أَمَّنْ این «أم» به معنی «بل» است یعنی شرک, خیر نیست شرک, حق نیست شرک, صدق نیست شرک, حَسن نیست توحید حق است چرا؟ برای اینکه کلّ این نظام (یک) جهان بشریّت (دو) پیوند انسان و جهان (سه) اضلاع این مثلث را خدا آفرید از غیر خدا کاری ساخته نیست بنابراین چرا او معبود باشد کسی معبود است که رب باشد کسی رب است که خالق باشد خلقت و ربوبیّت برای خداست خب عبادت هم برای او باید باشد دیگر, پس «أم» در أَمَّا میتواند متّصله باشد بلکه ظاهرش این است ولی «أم» در أَمَّنْ خَلَقَ این «أم» منقطعه است به معنی «بل» است خب آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ یعنی «التوحید خیرٌ أم الشرک» بعد برهان اقامه میکند چه برهان آسمانی چه برهان زمینی چه برهان مردمی آنگاه به دیگران میفرماید این براهین ماست شما هم دلیلتان را بیاورید آخر به چه دلیل شما غیر خدا را میپرستید؟! قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ این ادلّه ماست اگر شما نظام علّی و معلولی را منکر هستید به بخت و اتفاق و تصادف و شانس روی آوردید اگر کسی چنین فکری دارد او اهل استدلال نیست او نمیتواند به چیزی یقین کند یا شک کند اثبات کند نفی کند برای اینکه همه اینها احتیاج به استدلال دارد در هر استدلالی آن دو مقدمه علّت نتیجهاند پیوندی بالأخره بین اینها هست اگر نظام علّی را کسی در جهان نپذیرد بین دو مقدمه و یک نتیجه رابطهای نیست وقتی ما نتوانستیم بین دو مقدمه و نتیجه رابطه علّی برقرار کنیم فکر نداریم استدلال نداریم مسئله علیّت، قابل اثبات هم نیست کسی بخواهد قانون علیّت را اثبات کند دور است نفی کند دور است شک کند دور است برای اینکه بالأخره باید دو مقدمه ذکر کند بگوید به این دلیل من شک دارم خب مقدّمتین, علّت نتیجهاند بخواهد قانون علیّت را نفی کند او با قانون علیّت میخواهد نفی کند قانون علیّت نفیپذیر نیست برای اینکه این دو مقدمه ذکر میکند نتیجه بگیرد دو مقدمه, علت نتیجهاند اگر ربط ضروری بین مقدّمتین و نتیجه نباشد که نتیجه نمیدهد بخواهد اثبات کند اینچنین است نفی کند اینچنین است شک کند اینچنین است لذا قانون علیّت قانونی است دلپذیر, فطری, بدیهی است بلکه اوّلی است و قابل اثبات نیست قابل نفی نیست قابل شک نیست خب این قانون علیّت است بر اساس این قانون علیّت هر چه هستیِ او عین ذات او نیست سبب میخواهد این بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در توحید مرحوم صدوق است این دو امام همام هر دو فرمودند: «کلّ قائمٍ فی سواه معلولٌ» (2)یعنی هر چیزی که هستی او عین ذات او نیست این سبب میخواهد تنها ذات اقدس الهی است سبب نمیخواهد چون عین هستی است غیر خدا هر چه هست سبب میخواهد چه آسمان و اهل آسمان, چه زمین و اهل زمین, چه انسان و افکار او, افعال او اینها سبب میخواهد. برهان توحید در سورهٴ «نمل» به مشرکان میفرماید آسمان و اهلش, زمین و اهلش اینها همه مخلوق هستند کاری از اینها ساخته نیست خود اینها را خدا آفرید آن وقت شما دنبال چه چیزی میگردید از چه کسی کار میخواهید آسمان را که او آفرید زمین را که او آفرید آسمان و آسمانیها را او آفرید زمین و زمینیها را او آفرید خود این بتها را هم او آفرید فرمود: خَلَقَکُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ (3)از اینها چه ساخته است از این مجسّمهها که کاری ساخته نیست ملائکهای که شما آنها را میپرستید آنها را مثلاً شفعاء قرار میدهید آنها را وسیله تقرّب خود قرار میدهید آنها را هم که ذات اقدس الهی آفرید. این حرف ماست شما اگر برهانی دارید بیاورید بگویید آنها مخلوق نیستند (یک) آنها خالق شیءای هستند (دو) آنها نه خالق شیءای هستند نه بینیاز از آفرینش هستند پس چرا آنها را میپرستید بعد به نیازهای خودتان هم برسید شما خودتان مشکلات فراوانی دارید این مشکلات را ببینید با چه کسی دارید حل میکنید به فطرتتان مراجعه کنید ببینید که در حلّ مشکلات آیا به بتها مراجعه میکنید ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ (4)آیا بت به نظر شما میآید وقتی کشتی دارد غرق میشود این حالت, حالت صدق است انسان چه شرقی باشد چه غربی چه شمالی چه جنوبی در هر عصر و مصری زندگی کند وقتی مضطر شد به جایی تکیه میکند این دیگر مربوط به درس و فرهنگ بومی و امثال اینها نیست به کجا تکیه میکند اگر بگویید این لغو است چرا همگانی است چرا درون هر انسانی است هر کسی را میخواهند ببرند در اتاق عمل چه مسلمان چه کافر چه موحّد چه ملحد بالأخره تضرّعی دارد این به کجا متوجه است میشود انسانی را ببرند در اتاق عمل به او بگویند این عمل سنگین است و این هیچ تکان نخورد بالأخره به جایی تکیه میکند دیگر به کجا تکیه میکند؟ بگوییم این لغو است خودت را هدر نده, این دست کسی نیست هیچ انسانی نیست مگر اینکه در حال ضرورت میگوید خدا حالا ضرورت غیر از ضرر است مضطر به ضرورت وابسته است نه به ضرر یک انسان متضرّر ممکن است تحمل بکند اما انسان ضرورتزده دستش را از همه جا کوتاه میبیند میگوید خدا این سرمایه را ذات اقدس الهی به همه داد و در دو بار هم ذات اقدس الهی فرمود من مائده و مأدبه و امثال ذلک دارم مهمانی دارم یک وقت خود من مهمان میشوم یک وقت شما مهمان من میشوید آن وقتی که شما مهمان من میشوید در سرزمین وحی است که حاجیان و معتمران ضیوفالرحمان هستند یا در ماه مبارک رمضان است که صائمان ضیوفالرحماناند آن وقتی که فرمود من مهمان شما هستم شما میزان من هستید «أنا عند المنکسرة قلوبهم» (5)این انسان مضطر را که میخواهند ببرند در اتاق عمل چه میگوید به چه کسی متوجه است این در عین حال که بین هوش و بیهوشی است و از همه غافل است بالأخره به جایی تکیه میکند که تمام قدرتها به آنجا منتهی میشود «و هو الله» چنین کسی را میگویند مضطر این حالت برای همه در طول زندگیشان هست منتها اگر کسی عاقل باشد این حالت را همیشه حفظ میکند و اگر غافل باشد خب گاهی هست گاهی نیست پس فرمود ما چند برهان داریم همه اینها حدّ وسطاند برای اثبات توحید ربوبی خالق آسمان و زمین خداست هر که آسمان و زمین را خلق کرد او رب است و لاغیر پس خدا رب است و لاغیر آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ آن خیر, اول به معنای اینکه این خوب است یا آن خوب بعد در مقابل شرّ قرار میگیرد خیر تعیینی میشود نه خیر تفضیلی و مانند آن درباره زمین همین طور است پرورش موجودات زمینی به صورت باغ و مزرعه و بوستان همین طور است میفرماید باران را که خدا میفرستد این درختها را اگر درخت موجود است و خواب است او بیدار میکند این خاکها و کودها و موجودات اطراف این درخت را که مُردهاند به وسیله جذب ریشه درخت خدا زنده میکند خوابیده را او بیدار میکند مردهها را او زنده میکند که شما مقدورتان نیست از بتهای شما هم این کارها ساخته نیست وَأَنزَلَ لَکُم مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ حدیقه به باغی میگویند که مُحدِق داشته باشد آن دیوار را میگویند مُحدق چون محیط است «أحدق» یعنی «أحاط» این باغ رها را نمیگویند حدیقه آن باغی که دورش پرچین است دورش دیوار است آن را میگویند حدیقه, حائط یعنی دیوار یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد به کمیل که «فاحتط لدینک» یک انسان غیر محتاط باکش نیست هر حرفی بزند هر غذایی بخورد هر جایی برود مثل باغِ بیدیوار خب باغ بیدیوار در دسترس هر رهگذری است دیگر. بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) این است که کمیل! دینِ تو برادر توست تو یک برادر داری و آن دین است همین دور این برادرت دیوار بکش «أخوک دینک فأحتط لدینک بما شئت» (6)أی خُذ الحائطة لدینک؛ دور این باغ دیوار بکش که هر کسی نیاید چیزی ببرد دیگر, میگویند فلان شخص یک آدم محتاطی است یعنی حسابشده کار میکند اینجا هم فرمود حدیقه است «أحدق» یعنی «أحاط» یعنی با احتیاط است با حائط است محیط دارد مداربسته است که هر کسی نیاید از آن استفاده کند فرمود این را ذات اقدس الهی برای شما آفریده.
در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» اینها را به صورت مشروح ذکر کرده فرمود شما و دیگران کارتان نقل جسم از جایی به جایی است کارتان همین است حیاتبخشی چیز دیگر است در سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» میفرماید: أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ (1)کار پدر اِمناست «و هو نقل الماء من موضعٍ إلی موضعٍ آخر» پدر که خالق نیست فرمود: أَفَرَأَیْتُم ما تُمْنُونَ «الإمناء هو نقل الماء من موضع الی موضع» همین! درباره کشاورزان و دامداران میفرماید شما که کشاورز هستید چه کار میکنید شما هم این بذرها را از انبار به مزرعه میبرید این هم «نقل البذر من موضع الی موضع آخر» است شما اهل حرث هستید نه اهل زرع أَفَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ما زارعیم شما حارثید شما انباردارید و آن هم البته به عنایت الهی است این بذرها را از انبار به زیر خاک میبرید جسمی را از جایی به جایی منتقل میکنید اما آن که این جسم مُرده را زنده میکند زارع است کشاورز است حیاتبخش است آن ما هستیم أَفَرَأَیْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ ءَأَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ (2)ما زارع هستیم شما حارث, شما انباردارید ما حیاتبخش آن انبارداری شما هم باز به عنایت الهی است پس کار پدران اِمناست کار کشاورزان حرث است از جایی به جایی موجودی را جابهجا کردن است اینکه حیاتبخشی نیست. در جریان درختهایی که هیزم میشود آن را هم میفرماید: أَفَرَأَیْتُمُ النَّارَ الَّتِی تُورُونَ ٭ أَأَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ (3)این درختهایی که وسیله سوخت و سوز شماست ما اینها را خلق کردیم بنابراین در کلّ نظام هر چه سهمی از هستی دارد مخلوق خداست لوازم آن هم مخلوق خداست بعضی معالواسطه بعضی بلاواسطه.
در بحثهای قبل هم داشتیم که ذات اقدس الهی که میفرماید: یَا أیُّهَا النّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ (1)شما فقیرید اِسناد فقیر به انسان از قبیل اسناد حرارت یا برودت به آب نیست که عرض مفارق باشد شما میگویید «الماء حارّ, الماء باردٌ» اینها گاهی هستند و گاهی نیستند حرارت برای آب عرض مفارق است فقر برای انسان عرض مفارق نیست پس از این قبیل نیست. دو: فقر برای انسان عرض ذاتی نیست نظیر «الأربعة زوج» زوجیّت برای اربعه ذاتی است و قابل انفکاک نیست اما فقر برای انسان این طور نیست بالاتر از این است زیرا عرض ذاتی چون عرض است در حیطه معروض نیست متأخّر از معروض است متأخّر از ملزوم است در مرتبه ملزوم یعنی عدد, زوجیّت نیست چون زوجیّت, کیفِ مخصوص به کمّ است در مقوله کیف است و عدد در مقوله کمّ است اینها حسابهایشان جداست یکی مقدّم است یکی متأخّر است اگر گفته شد «الأربعة زوج» این زوجیّت در ذات اربعه نیست اگر گفته شد «الانسان فقیرٌ» مثل این نیست بلکه بالاتر از این است و اگر گفته شد «الانسان حیوانٌ ناطق» که حیوانیّت و ناطقیّت ذاتی انسان است اگر گفته میشود «الانسان فقیر» این هم مثل این نیست بلکه بالاتر از این است زیرا «الانسان حیوان ناطق» این به ماهیّت او برمیگردد و چون ماهیّت اعتباری است و آنچه اصیل است هویّت است اصلِ هستی است اگر چیزی ذاتی ماهیّت بود در حریم هویّت راه ندارد اگر گفته میشود «الانسان فقیر» یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ نظیر این نیست که بفرماید: «یا أیّها الانسان أنتم حیوان ناطق» و مانند آن زیرا آن ذاتی به معنی ماهیّت است و ماهیّت یک رتبه از هویّت دور است یعنی اول هویّت است هستی است آن وقت این هستی تعیّنش به این است اگر هستی نباشد که ماهیّتی در کار نیست پس همه این قضایای سهگانه مشکل دارد و باطل است آن چهارمی حق است اگر گفته میشود «الانسان فقیر» مثل آن است که بگوییم «الانسان موجود» خب هویّت او عین فقر است چون هویّت او عین فقر است و این اختصاصی به انسان ندارد سماء و ارض هر چه باشد همین طور است پس هر موجودی مستقیماً به خدا مرتبط است این دیگر بحث نمیکند که بر اساس نظام علّی این موجود که معلول است او را علّتش آفرید آن علت هم علتی دارد و هکذا تا ما نیاز داشته باشیم به ابطال تسلسل بلکه اول خدا ثابت میشود بعد تسلسل باطل. این موجود چون ذاتاً فقیر الی الغنی است هر موجودی را شما بررسی کنید بالای سرش خداست نه اینکه این موجود را یک موجود دیگر آفرید آن موجود را موجود برتر و هکذا و هکذا - معاذ الله - سرسلسله خداست که او در رأس باشد بقیه ذیل, نه خیر «أنّ الراحل إلیک قریب المسافة» (2)این بیان نورانی امام سجاد در دعای« ابوحمزه ثمالی» همین طور است این تنها مخصوص انبیا و اولیا که نیست آنها میفهمند, دیگران متوجّه نمیشوند دیگران یعنی ماها وگرنه موجودات دیگر آنها میفهمند که به چه کسی مرتبطاند بنابراین هر چیزی بالأخره الله میگوید منتها ماییم که غافلیم و مانند آن خب اگر این است دیگر مسئله تسلسل و امثال تسلسل نیست اول خدا ثابت میشود بعد تسلسل باطل نه اینکه چون دور و تسلسل باطل است ما به خدا میرسیم هر موجودی ذاتاً به الله وابسته است حرف به اسم و فعل وابسته است شما بگویی «مِن» در «صِرت مِن البصرة» این «من» به چه کسی وابسته است بگویید این حرف به آن حرف, آن حرف به آن حرف سرانجام به اسم میرسید یا اصلاً حرف بدون اسم و فعل معنا ندارد این موجود رابط بدون یک امر مستقل پیدا نمیشود نه اینکه این رابط را آن رابط آفرید, آن رابط را آن رابط آفرید رابط که خودش لرزان است عوارض انسان لوازم انسان هر چه باشد به هویّت او تکیه میکند و هویّت او شناور است به دست خداست اگر چیزی در اصل هویّت شناور و لرزان باشد متّکی به خدا باشد قهراً در اوصافش در افعالش این است لذا هر چیزی را که انسان دارد در حقیقت مِلک و مُلک خدای سبحان است فرمود در حال اضطرار هم همین است هم ضرورت شما را خدا برطرف میکند هم ضرر شما را برطرف میکند بعد اگر لایق بودید شما را خلیفةالله میکند اگر افراد عادی بودید که جزء خلفای قوم قبلی هستید یا خلیفةالله هستید یا خلفای قوم دیگر هستید در قرآن کریم انسانها هم خلیفةالله شدند که إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (3)این جمله اسمیه است مفید استمرار است من این کار را میکنم نه فقط «قضیة فی واقعة» باشد مربوط به جریان حضرت آدم(سلام الله علیه) باشد إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً این جَاعِلٌ هم صفت مشبهه است نه اسم فاعل این امر دائمی است این کار را من میکنم و هم نسلهای بعدی خلیفه نسلهای قبلیاند آن را در سوَر دیگر فرمود خدای سبحان شما را خلیفه قوم دیگر قرار داده است در سورهٴ مبارکهٴ «یونس» آیه سیزده به بعد این است وَلَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِکُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالبَیِّنَاتِ وَمَا کَانُوا لِیُؤْمِنُوا کَذلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ ٭ ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلاَئِفَ فِی الْأَرْضِ خب این نشان میدهد که شما بعد از آنها آمدید انسان اگر انسان باشد کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (4)نباشد این خلیفةالله است هر دو درست است. این کلمه «مضطر» همان طوری که در بحث دیروز ذکر شده است زمخشری و امثال زمخشری اینها بر آن هستند که این «المضطر» جنس است و عموم نیست به دلیل اینکه بعضی از دعاها مستجاب نیست (5)در حالی که اینچنین نیست هر کس مضطر باشد یقیناً دعای او مستجاب است منتها بعضیها مضطر نیستند گاهی تصوّر میکنند که مضطرّند ولی در بسیاری از حالات قلبشان متوجّه به قدرتهای خودشان یا قدرتهای دیگری است برخیها استدلال کردند که بر فرض این «المضطر» برای استغراق باشد جواب, خاص است جواب عام نیست چرا؟ برای اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» آیه چهل به بعد این است که أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ أَغَیْرَ اللّهِ تَدْعُونَ إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ بعد فرمود: بَلْ إِیَّاهُ تَدْعُونَ اما فَیَکْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِن شَاءَ حرف اینها این است که اگر «المضطر» جنس نباشد و مفید استغراق باشد جواب همگانی نیست پس اینچنین نیست که جواب هر مضطرّی تثبیتشده باشد (6)این «المضطر» یا جنس است مفید عموم نیست یا اگر جنس نباشد مفید عموم باشد جواب مختصّ بعضیهاست پس اینچنین نیست که هر دعایی مستجاب باشد به آیه سورهٴ مبارکهٴ «انعام» استشهاد کردند در حالی که آیه محلّ بحث در سورهٴ «نمل» آیه توحید است در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» میفرماید شما در حال خطر با مکر و حیله میگویید «یا الله» البته در حال خطر چون بعضی صادقاً میگویند «یا الله» بعضی با مکر و حیله میگویند «یا الله» ما که از درون افراد باخبر نیستیم ذات اقدس الهی خودش میداند پس فضای سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این است ملاحظه بفرمایید فرمود: قُلْ أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ یا در آستانه اشراطالساعه قرار گرفتید یا عذابی نظیر سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ (7)نظیر عذاب أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبَابِیلَ (8)نظیر عذاب قوم فرعون فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ (9)یکی از این عذابها آمد یا عند ظهور القیامه است یا عند عذاب الله است فی الدنیا در چنین حالتی میگویید «یا الله» بعضیها راست میگویند بعضی مکّارند که لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (10)در چنین فضایی هر چه را خدا خودش مصلحت بداند میکند.
1) (11) . سورهٴ فاطر, آیهٴ 15.
2) (12) . مصباح المتهجّد, ص583.
3) (13) . سورهٴ بقره, آیهٴ 30.
4) (14) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 179; سورهٴ فرقان, آیهٴ 44.
5) (15) . الکشاف, ج3, ص377.
6) (16) . روحالمعانی, ج10, ص217.
7) (17) . سورهٴ حاقه, آیهٴ 7.
8) (18) . سورهٴ فیل, آیهٴ 3.
9) (19) . سورهٴ قصص, آیهٴ 40; سورهٴ ذاریات, آیهٴ 40.
10) (20) . سورهٴ انعام, آیهٴ 28.
کسی که خدا میداند این اگر برگردد واقعاً اصلاح میشود نظیر قوم یونس خب نجاتشان میدهد چرا فرعون را نجات داد با اینکه واقعاً خدا را خواست اما لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ چرا قوم یونس را نجات نداد برای اینکه اینها واقعاً خدا را میخواستند و بعد توبه کردند این از غرر روایات ماست وجود مبارک امام سجاد در صحیفه سجادیه فرمود: «یا مَن لا تُبدّل حکمته الوسائل» (1)خدایا تو حکیمانه کار میکنی ما بخواهیم با توسّل کاری کنیم که بر خلاف حکمت بکنی نمیشود, شما هر توسّلی هر وسیلهای هر تضرّعی هر نالهای هر اشکی داشته باشید که او بر خلاف حکمت کار بکند, نمیکند «یا مَن لا تُبدّل حکمته الوسائل» خب فضای این آیه که جناب زمخشری یا جناب فخررازی استدلال کردند فضا بیگانه است میبینید در فضای سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این است که أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ یا عند ظهور قیامت است یا عند ظهور سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ و این گونه از عذابهاست در چنین حالتی غیر خدا را نمیخوانید فقط میگویید الله درست هم میگویید أَغَیْرَ اللّهِ تَدْعُونَ إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ نه غیر خدا را نمیخوانید صادقاً میگویید الله فقط خدا را میخوانید برای اینکه غیر خدا گمشده است در چنین حالی بَلْ إِیَّاهُ تَدْعُونَ در چنین حالی که فقط خدا را میخوانید فَیَکْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِن شَاءَ اگر بخواهد چون میداند شما اگر برگردید همان میشوید الآن صد درصد میگویید «یا الله» اما برگردید همان میشوید لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ یا برگردید آدم سالم میشوید غیب را او میداند لذا فَیَکْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِن شَاءَ ولی اگر این فضا نباشد أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ نباشد عذاب خدا نباشد کسی را دارند میبرند در اتاق عمل کسی مضطر است از همه جا دستش بریده است آبرویش هم در خطر است خب یقیناً خدا جوابش را میدهد این از آن قبیل نیست که شما بگویید در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» فرمود: إِن شَاءَ, إِن شَاءَ در کار نیست اگر إِن شَاءَ بود خودش ذکر میکرد برهان هم است برهان بر توحید است «أم» یعنی «بل» آن کسی که مجیب مضطرّ است خداست خب شما بگویید گاهی مجیب است گاهی مجیب نیست این چه برهانی است این باید موجبه کلیه باشد تا برهان باشد مگر میشود قیاس از دو قضیه موجبه جزئیه تشکیل بشود این زیدی که در اتاق عمل است این خب یک شخص خارجی است یک جزیی است دیگر آن أَمَّن یُجِیبُ هم که جزیی باشد آن وقت دیگر نتیجه برهان, توحید نمیشود شما میخواهید این را جزء براهین قرار بدهید حدّ وسط شما باشد این الاّ ولابد باید قضیه موجبه کلیه باشد یعنی تنها کسی که به مضطر میرسد خداست اما این آقا مضطر نیست برای اینکه این وسیله قرار داده که برگردد همان بشود بنابراین نه «المضطر» مقیّد است نه جواب مقیّد.
1) (21) . الصحیفة السجادیة, دعای 13.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَءِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ (62 أَمَّن یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَن یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرَاً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ أَإِلهٌ مَّعَ اللَّهِ تَعَالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ (63) أَمَّن یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَمَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ أَءِلهٌ مَّعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (64) قُل لاَّ یَعْلَمُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ وَمَا یَشْعُرُونَ أَیَّانَ یُبْعَثُونَ (65) بَلِ ادَّارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِّنْهَا بَلْ هُم مِنْهَا عَمُونَ (66)) در این بخش از سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که براهین توحیدی را اقامه میفرمایند تا مشرکان حجاز و امثال حجاز را از خطر شرک برهانند به خیر توحید برسانند چند برهان اقامه میکنند در کنار هر برهان, شرک را محکوم میکنند در پایان به عنوان جمعبندی میفرماید شما هم دلیلی بر شرک اقامه کنید.
فرمود آفرینش مخصوص خداست پرورش مخصوص خداست آفریدن و پروراندن محتاج به علم غیب است این علم غیب مخصوص به خداست هر موجودی در هر لحظهای از خدا چیز میخواهد نه از غیر خدا و نه خود را بینیاز میبیند این هم یک دلیل. یعنی «کلّ موجود محتاجٌ و کلّ محتاجٍ سائلٌ و کلّ سائلٍ محتاجٌ إلی المجیب» و تنها کسی که مجیب است خداست اختصاصی به اجابت دعای انسان ندارد همه موجودات مضطرّند زیرا هر موجودی در اصل هستیاش فقیر است در ادامه هستیاش فقیر است در تأمین رزق خود فقیر است محتاج است و این احتیاج هم هر لحظه است لذا یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (1)این قضایا به نحو موجبه کلیه حقیقیه است برای همه اینها از آن طرف هم ذات اقدس الهی مطابق آیه سورهٴ «الرحمن» کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ (2)یوم هم در مقابل شب نیست, مجموع لیل و نهار نیست کُلَّ یَوْمٍ یعنی «کلّ ظهورٍ» ذات اقدس الهی هر لحظه فیض تازه دارد چون همه موجودات هر لحظه سؤال دارند این یک آیه کوتاه صدر و ذیلش مربوط به سؤال عمومی و جواب عمومی است چرا کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ چون «یسأله من فی السّماوات و الأرض کلّ یوم» و منظور از کُلَّ یَوْمٍ هم کلّ لحظه است هر موجودی در هر لحظه میگوید یا الله باید جواب بشنود بنابراین این أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ اختصاصی به انسان ندارد منتها فرق ما با دیگران این است که موجودات دیگر میفهمند که محتاجاند و به خدا نیازمندند ما گاهی مشکل داریم خیال میکنیم مشکلات ما را مال ما حل میکند یا قدرت ما حل میکند ما هم میتوانیم در درمان خودکفا باشیم منتها چون به این خودکفایی نرسیدیم حوادث بیگانه ما را بیدار میکند.
بیان ذلک این است که گفتند موجودات چهار قسماند یا ناقصاند یا مُستَکفیاند یا تامّاند یا فوقالتمام. موجودات ناقص مثل همین جماد و نبات و حیوانات و اینها که بالأخره کمبود دارند و از راه تغذیه و امثال تغذیه نیازهای خودشان را برطرف میکنند یک درخت, ناقص است برای اینکه کامل بشود نیاز دارد از جای دیگر کمک بگیرد از خاک کمک بگیرد از آب کمک بگیرد هوا کمک بگیرد کود کمک بگیرد از بیرون کمک میگیرد موجودات دیگر عالم طبیعت هم همین طور هستند بالاتر از اینها به اصطلاح موجودات مستکفیاند یعنی نیازمند هستند ولی خودکفا هستند نیاز خودشان را خودشان برآورده میکنند میگویند برخی از ملائکه از این قبیلاند. موجودات تام آن است که خداوند اینها را کامل آفرید و کمالشان هم در عبادت الهی است و دائماً مستغرق در عبادت حقاند از جای دیگر کمک نمیگیرند و ناقص هم خلق نشدند مثل مجرّدات عالیه شاید عرش و لوح و قلم و اینها از همین قبیل باشند فوقالتمام فقط ذات اقدس الهی است که نه تنها نقصی ندارد حاجتی ندارد بلکه حاجت هر محتاجی را هم او برآورده میکند پس موجود یا ناقص است یا مستکفی یا تام یا فوقالتمام. برخی از فرشتگان را میگویند مستکفیاند یعنی محتاج هستند ولی حاجت خودشان را به عنایت الهی حل میکنند نیازی به غذا و نکاح و امثال ذلک ندارند. انسانها هم دو قسماند همه انسانها محتاجاند منتها برخی ناقصاند برخی مستکفی, ناقص آن است که حوادث بیرون اینها را باید بیدار کند تا فشار نبینند نمیگویند خدا! تا درد و مرض و حوادث سخت نبینند به سراغ اعتکاف و ماه رجب و دعای رجب و اینها نمیروند برخیها مستکفیاند از درون درک میکنند محتاجاند و فقط به خدا نیازمندند اینها مستکفیاند اینها شبیه فرشتهاند اینها همان هستند که مرحوم کلینی در کافی از وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرد که [حضرت به برخی از اصحاب فرمود اگر شما بر حالات معنوی و الهیتان مداومت کنید] «لصافحتکم الملائکة» (1)ملائکه با شما مصافحه میکنند اگر عدّهای هستند که ملائکه فرّاشان اینها هستند «إنّ الملائکة لتضعُ أجنحتها لطالب العلم» (2)ناظر به همینهاست خب کم مقامی نیست که فرشتهها بیایند فرّاشی کنند و خادم باشند یک وقت است کسی خادم مسجد و حسینیه و مدرسه است خب او فرّاش است فرش پهن میکند معنایش روشن است اما ملائکه فرّاشان طالبان علوم الهیاند پس گروهی هستند که همیشه درک میکنند محتاجاند و همیشه درک میکنند که احتیاجشان را فقط خدا برآورده میکند همیشه مصداق أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ هستند اینها مستکفیاند یعنی ناقص هستند اما لازم نیست که فشار بیرونی اینها را بیدار کند اینها از درون شاهدند ناظرند عارفاند آگاهاند که محتاج الی الله هستند همه این موجودات که مضطرّند مجیب اینها فقط ذات اقدس الهی است پس اختصاصی به انسان ندارد همه موجودات یَسْأَلُهُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ از یک طرف, کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ از طرف دیگر یعنی مجموعه این آیه کوتاه صدری دارد و ذیلی در سورهٴ مبارکهٴ «الرحمن» ناظر به سؤال عمومی و جواب عمومی است.
پرسش:...
پاسخ: البته, ذات اقدس الهی در تمام کارهای خیر سابق است تنها در توبه و امثال توبه نیست آیات توبه سه طایفه است یک طایفه دارد که خدای سبحان توبه میکند تَابَ اللّهُ عَلَیْهِمْ, (1)تَابَ یعنی رَجَع فیض ذات اقدس الهی رجوع میکند از طرف خدا شامل حال بنده میشود این بنده بیدار میشود وقتی بیدار شد میبیند درد دارد وقتی درد را احساس کرد میبیند طبیب لازم است وقتی درک میکند میبینید طبیبی غیر از او نیست وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ (2)بعد به خدا مراجعه میکند توبه میکند این توبه او استشفای اوست این مرحله دوم, آنگاه ذات اقدس الهی توبهپذیر است یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ (3)این طایفه سوم, پس لطفی است از طرف خدا که این توبهٴ اُولاست که تَابَ اللّهُ عَلَیْهِمْ یعنی «رَجع لطفه و رحمته علیهم» اینها را بیدار میکند چون آدم خوابیده احساس درد نمیکند وقتی بیدار شد میبیند درد دارد وقتی دردش را میخواهد درمان بکند میبیند یک طبیب هست «و هو الله سبحانه و تعالی» یک شافی هست «و هو الله سبحانه و تعالی» توبه میکند به طرف خدا برمیگردد این مرحله دوم, وقتی توبه کرد خدای سبحان توبه او را میپذیرد یَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ این مرحله سوم. تمام توبههای انسان محفوف به دو توبه الهی است تمام نیایشهای انسان محفوف به دو اجابت الهی است تمام کوششهای انسان محفوف به دو لطف الهی است آن بار اول لطف را سرریز میکند تا اینها را بیدار کند بعضیها بیدار میشوند برمیگردند خدا میپذیرد بعضیها همچنان خواباند که خواباند.
فرمود این کارها را ذات اقدس الهی میکند وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ خدا شما را خلیفةالله قرار میدهد (یک) شما را خلفای اقوام قبل قرار میدهد (دو) که آیات خلافت دو طایفه بود یک طایفه إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (1)که خلیفةالله میشود انسان یک طایفه هم آن است که خلفای اقوام قبل است که جَعَلَکُمْ خُلَفَاءَ (2)در جریان قوم نوح این طور است قوم هود و صالح این طور است فرمود: یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ از این قبیل است بعد میفرماید: وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا شما بدانید جای ظالمان نشستهاید این جای ظالمان نشستهاید تعلیق حکم بر وصف است یعنی گروهی قبل از شما بودند ظلم کردند منهدم شدند و شما هم به جای آنها نشستید که اگر شما هم - معاذ الله - ظلم کردید همان حکم را دارید این تعبیر وَسَکَنتُمْ فِی مَسَاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا (3)این ارشاد به علیّت است یا خدای سبحان شما را به جای آنها نشانده لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (4)ما شما را به جای آنها نشاندیم خلیفه آنها کردیم ببینیم چه کار میکنید,
در بعضی از آیات فعل غایب دارد فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ. (5)این خلفا به هر دو معنا میتواند مصداق داشته باشد بعد فرمود شما که حالا جای دیگران نشستهاید همان قوانین قبلی برای شما حاکم است چه کسی این جابهجاییها را تنظیم کرده أَءِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلاً مَا تَذَکَّرُونَ این تعبیر به «مع» در غالب موارد برای آن است که این کلمه «الاّ» در «لا إله الاّ الله» به معنای «غیر» است لا إله غیر این الله که دلپذیر است و برهانپذیر است و حق است و ثابت است این «لا إله الاّ الله» دو جمله نیست یکی موجبه یکی سالبه این در حقیقت یک جمله سالبه است چیز جدیدی ندارد غیر از آن الله که مقبول است و دلپذیر است و ثابت است و قطعی است غیر از او نه, نه اینکه صحنه نفس, لوح دل خالی باشد شک داشته باشد که آیا توحید هست یا نه, خدا هست یا نه و مانند آن تا با «لا إله الاّ الله» ما بخواهیم بر اساس دو قضیه دو مطلب را ثابت کنیم یکی اصل وجود خدا را ثابت کنیم بعد ثانیاً شرک را نفی کنیم بگوییم او شریک ندارد این طور نیست اصل وجود خدا ثابت است و قطعی است و دلپذیر است این «لا إله الاّ الله» میآید بگوید که غیر از این یک دانه که هست دیگران نه, لا إله غیر از همین یکی که بیّنالرشد است چون «لا إله الاّ الله» به این معناست این در حقیقت یک جمله است یک قضیه است «إلاّ» به معنی غیر است به دو قضیه مستثنا و مستثنامنه تحلیل نمیشود این «مع» همان نقش را دارد أَءِلهٌ مَعَ اللَّهِ یعنی این یکی که قطعی است آیا با این باز هم خدایی هست؟ نه, بعد در تتمّه اقامه براهین میفرماید: أَمَّن یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ شما در مسافرتهای دریایی, صحرایی بالأخره یک راهنما میخواهید این چراغ جهان که ستارههاست اینها را چه کسی خلق کرده چه کسی شما را در تاریکیهای خشکی و صحرایی و دریایی نجات میدهد اسناد ظلمت و تاریکی و تیرگی به برّ و بحر به یک اندک مناسبت است وگرنه نه زمان تاریک است نه زمین, هوا و اشیا گاهی روشناند گاهی روشن نیستند روشنی هوا و اشیا به وسیله شمس و قمر و امثال ذلک است چون در شب آفتاب نیست نور به این هوا و اشیا نمیتابد اینها تاریکاند وگرنه اسناد ظلمت به زمین یا اسناد ظلمت به زمان بر اساس عنایت است ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ یعنی وقتی که آن نیّر نتابید و غروب کرد که در نتیجه شما در برّ و بحر جایی را نمیبینید چه کسی شما را به مقصد راهنمایی میکند وَمَن یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرَاً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ در قرآن کریم از باران به عنوان رحمت یاد شده است وقتی ابر بارانزا میآید و ابر بارانزا را بادها هدایت و رهبری میکنند میگویند پیشاپیش رحمت خدا این ابر میآید پیشاپیش رحمت خدا این بادهایی که حامل ابر هستند میآیند این بادها را به عنوان اینکه رسول خدا هستند تعبیر کردند وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ (6)اینها رسالت تکوینی الهی را دارند این نسیمها اول نرماند بعد قدری بیشتر میشوند بعد تند میشوند ابر تولید میشود این ابرها را به نکاح یکدیگر در میآورند ابرها مادر میشوند ابرها را میخواهند به زایمان برسانند برای ابرها رَحِم درست میکنند که قطرهای ببارد شلنگی نبارد که فرمود: فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاَلِهِ (7)نه «مِن فَمه» و مانند آن و اگر این ابرها که باردارند شلنگی ببارند که همه جا را خراب میکنند فرمود بعد از اینکه اینها تلقیح شدند باردار شدند رحمدار میشوند قطرهای میبارند همه این کارها را فرمود ما کردیم این گونه از بادها که میآید اینها بشارتدهندهاند لذا هواشناسی بر اساس اینها میتواند کاملاً تشخیص بدهد پیدایش باد پیدایش ابر نکاح ابرها کدام ابر مادر است کدام ابر پدر است چگونه اینها تلقیح میشوند چگونه اینها مادر میشوند چگونه رَحِم پیدا میکنند چگونه شلنگی نمیبارند و قطرهای میبارند چگونه نکاح بین این برگها و درختها و گیاهها و مزرعهها پیدا میشود اینها را تلقیح میکنند بین اینها نکاح میکنند مادر کدام است پدر کدام است دهها مطلب عمیق علمی از این آیات استفاده میشود حالا چون این آیات مطرح نیست اگر کسی گفت ما علمِ غیر دینی نداریم شاید سنگین باشد آنچه الآن برای اینها سخت است باور کنند که هواشناسی دینی است و غیر دینی نیست این است که اینها خیال میکنند آنچه هست طبیعت است چیزی در عالم به عنوان طبیعت نیست طبیعت خرافات است و فسون است و فسانه هر چه هست خلقت است خب خلقت هم کار خداست شما در حوزهها میبینید بررسی قول معصوم دینی است بررسی فعل معصوم دینی است درباره خدا بررسی قول خدا دینی است مثلاً میگوییم تفسیر علم دینی است آن وقت بررسی فعل خدا دینی نیست؟! خب میگوییم امام چنین کرد میشود دینی اگر بگوییم خدا چنین کرد دینی نیست؟! منتها حوزهها درباره فعل و قول امام بحث میکنند (یک) درباره قول خدا بحث میکنند به عنوان تفسیر (دو) دانشگاهها درباره فعل خدا بحث میکنند آن اگر دینیتر نباشد حداقل مثل ماست منتها او غافل است مثل این ماهیهایی که در آب غرقاند میگویند آب چیست این بزرگواران این عزیزان ما در دین غرقاند اما نمیدانند که دین چیست میگویند دین چیست علم دینی چیست خب شما در علم دینی غرق هستید غیر علم دینی اصلاً ندارید دارید فعل خدا را کار خدا را صنع خدا را تفسیر میکنید منتها خیال میکنید آنچه هست به نام طبیعت است طبیعت هم مثل صَبر و جَخد است مثل عدد سیزده است خرافات است آنچه هست خلقت است بالأخره عالم نظمی دارد دیگر آسمان مخلوق است زمین مخلوق است دریا مخلوق است صحرا مخلوق است همه هوا و فضا و ابر و باد و باران مخلوقاند شما خلقتشناسی دارید خلقتشناسی معنایش این است که لحظه لحظه میگویید خدا چنین کرد خب بررسی فعل معصوم میشود دینی بررسی فعل خدا دینی نیست؟! فرمود چه کسی اینها را انجام داده اگر کسی - معاذ الله - خلقت را انکار کند بشود طبیعت بشود بَلْ هُم مِنْهَا عَمُونَ (8)میگوید دین فسون است و فسانه ملاحظه میفرمایید اینجا فرمود ما این کارها را کردیم چه کسی پیشاپیش باران خبر بشارتآمیز را میدهد خب این علم است که تشخیص میدهد که این ابر مبشّر است فلان باد مبشّر است آیا این باد باران دارد یا نه آیا آن ابر باران دارد یا نه این را علم باید تشخیص بدهد دیگر این علم هم کار خدا را بررسی میکند فعل خدا را بررسی میکند. یک بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) دارد میفرماید این حرفهایی که در دست خیلیهاست حرفهای ماست ما گفتیم به دیگری رسید منتها حالا حرف ما را قبول دارند خود ما را قبول ندارند این از غرر بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهجالبلاغه است فرمود اگر کسی منکر ولایت باشد منکر اهل بیت باشد حرف را به ما اسناد ندهد «سمّی سارقا» (9)سارق به چه کسی میگویند اگر کسی فرش دستباف قم را گرفته بالأخره هنر است دیگر منتها بگوید من درست کردم اینکه منکر هنر نیست منتها این به خودش اسناد میدهد این دروغ میگوید این فرش را آن فرشباف هنرمند قمی درست کرد نه فلان شخص حتماً این را به نهجالبلاغه مراجعه کنید که فرق کسانی که اهل ولایتاند و اهل ولایت نیستند چیست بعضیها امیناند مال طیّب و طاهر دارند بعضی سارقاند عمری در حرام دارند زندگی میکنند با اینکه همین علم هست منتها علم بالأخره از جای دیگر آمده دیگر ذات اقدس الهی این علوم را به اهل بیت داده آنها به دیگران گفتند ما چهارتا کلمهاش را یاد میگیریم ما میگوییم استاد ما علی و اولاد علی هستند او میگوید فلان کس است فرق ما و او این نیست که حالا اگر کسی شیعه شد آیه را این طور میفهمد و سنّی شد آیه را آن طور میفهمد فرق غاصب و غیر غاصب چیست آن که سرقت کرده که دیگر نمیگوید فرش را طور دیگر باید بافت فرش همین فرش است منتها برای مردم است فرمود: «سمّی سارقا» آنگاه عمری در حرام زندگی میکند اینها را باید باور کرد اینها تشبیه نیست اگر کسی فرشی را گرفته عمری روی این فرش نماز خوانده غصبی, زندگی کرده غصبی, عمری غصبی بود دیگر اگر کسی چهارتا کلمه یاد گرفته نگفت من این را از علی و اولاد علی یاد گرفتم عمری در حرام زندگی کرده.
1) (8) . سورهٴ بقره, آیهٴ 30.
2) (9) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 129.
3) (10) . سورهٴ ابراهیم, آیهٴ 45.
4) (11) . سورهٴ یونس, آیهٴ 14.
5) (12) . سورهٴ اعراف, آیهٴ 129.
6) (13) . سورهٴ حجر, آیهٴ 22.
7) (14) . سورهٴ نور, آیهٴ 43; سورهٴ روم, آیهٴ 48.
8) (15) . سورهٴ نمل, آیهٴ 66.
9) (16) . نهجالبلاغه, خطبهٴ 154.
خب حرف برای دیگری است شما حرف دیگری را به نام خود اسناد میدهی یعنی چه؟! فرمود: «سمّی سارقا» برخیها هم ممکن است متأسفانه عمری در سرقت زندگی کنند علم, خلقت است شما میگویی طبیعت یعنی چه شما میگویید طبیعت زمین این است طبیعت آسمان این است طبیعت یعنی چه؟ طبیعت مثل همین صبر و جخد است طبیعت هم مثل شانس است طبیعت هم مثل بدقدمی و خوشقدمی این اوهام و خرافات است, بگو خلقت. قرآن کریم مشابه آن تعبیر سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» (1)را دارد فرمود جن و انس جمع بشوند بخواهند دلیل بیاورند دلیل ندارند این هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ اختصاصی به مردم عرب و عجم ندارد یعنی ای اِنس ای جن چون جنّیها هم یک عدّه مسلماناند یک عدّه کافرند انسانها هم یک عدّه مسلماناند یک عدّه کافرند «أیّها الإنسان أیّها الجن هاتوا برهانکم» این برهانخواهی یک تحدّی عمومی است فرمود دلیلتان را بیاورید آنجا هم همین قبیل است أَإِلهٌ مَّعَ اللَّهِ تَعَالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ ٭ أَمَّن یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ. مطلب دیگر آن است که خیلیها خیال میکنند اشیا فاسد میشوند (یک) و مرگ پایان راه است و پوسیدن است (دو) این گونه از آیات میفرماید چیزی از بین نمیرود همه در حال حرکتاند چه چیزی از بین میرود زمین از بین میرود این در قیامت باید بیاید شهادت بدهد آسمان از بین میرود این هم در قیامت باید حضور پیدا کند یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (2)بله تغییر و تبدیل است نه عدم و زوال بعد هم از لطیفترین تعبیرات قرآن کریم این است که انسان, مرگ را میمیراند این حرف زیر این سقف آسمان تازه است شما هیچ مکتبی هیچ جایی این حرف را پیدا نمیکنید فقط حرف قرآن است که انسان, مرگ را میمیراند نه مرگ, انسان را «کلّ نفس یذوقه الموت» نیست کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (3)است ذائق, مذوق را هضم میکند مرگ, ذائق ما نیست ما ذائق مرگ هستیم مرگ را چماله میکنیم و مچاله میکنیم و دور میاندازیم و ابدی میشویم.
این ماییم که مرگ را میمیرانیم فرمود چه چیزی از بین رفته چه چیزی از بین میرود؟! أَمَّن یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ وَمَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ الآن شما این أَمَّن یُجِیبُ را بررسی کنید حالا ما کاری به سؤالات عمومی نداریم آن سؤالات اضطراری, کسانی که در منزل بستری هستند یا بیمارستان بستری هستند یا گرفتار غرق هستند یا گرفتار ابنالسبیل بودن هستند یا در اثر سوار شدن این سفینههای فضاپیما به کرات دیگر رفتند آنجا راه گُم کردند آنجا رابطهشان قطع شد میلیونها انسان در یک زمان درد دارند همه میگویند الله آن کسی که هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَفِی الْأَرْضِ إِلهٌ (1)«هو الذی فی البحر اله» «هو الذی فی البرّ اله» صدای همه را میشنود و جواب میدهد چنین موجودی است میلیونها موجود چه حیوان چه غیر حیوان چه مورچه چه غیر مورچه چه جماد چه غیر جماد در تمام حالات میگویند «یا الله» خب او باید حاجت همه را بداند همه جا حضور داشته باشد همه نیازها را بتواند برطرف کند چنین خدایی است. فرمود: وَمَن یَرْزُقُکُم مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ أَءِلهٌ مَّعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ اگر توحید را نمیپذیرید و داعیه شرک دارید برهان اقامه کنید در سورهٴ مبارکهٴ «حج» فرمود اگر تابعی محقّق باش اگر متبوعی محقّق باش بالأخره انسان یا تابع کسی است یا متبوع کسی است از او تبعیّت میکنند دو آیه از سورهٴ مبارکهٴ «حج» یعنی آیات سوم و هشتم مبسوطاً گذشت که اگر تابعی مقلّدی در تقلید مقلّد نباش در تقلید محقّق باش اگر مرجعی یا رهبری یا والی هستی یا متبوعی یا مطاعی هر چه هستی که چند نفر حرف تو را گوش میدهند در متبوع بودن محقّق باش نگاه نکن که چند نفر دنبال تو راه افتادند بعد یک بیان نورانی از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که مرحوم کلینی این را در همان جلد اول کافی نقل کرده که حضرت فرمود ذات اقدس الهی بندگان مؤمن خود را به دو آیه از آیات قرآن کریم تخصیص داد - در آن حدیث شریف چند نسخه بود «خَصّ» بود «حصّن» بود «حضّ» بود این تعبیرات سهگانه بود - که انسان سر خم کرد گفت آری باید برهان داشته باشد سر بالا برد گفت نه, باید برهان داشته باشد فرمود تا چیزی برای او ثابت نشد نفی نکند تا چیزی برای او اثبات نشد اثبات نکند (2)این هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ این است بعد فرمود حلّ مشکلات مردم محتاج به غیب است دیگر این غیب فقط از خدا ساخته است نه بت سمایی نه بت ارضی ذاتاً غیب نمیدانند مگر اینکه الله آنها را عالِم به غیب کند فرمود: لاَ یَعْلَمُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ ظاهرش این است که این اللَّهُ مستثنای از مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است جناب زمخشری برای اینکه این را حل کند میگوید این استثنا, استثنای منقطع است برای اینکه خدا جزء مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ نیست تا کسی بگوید که کسانی که در آسمان هستند کسانی که در زمین هستند عالِم غیب نیستند مگر خدا, (3)خدا جزء مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ نیست او خالق مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ است ولی منظور این است که «لا یعلم الغیب أحدٌ إلاّ الله» این تعبیر هست وَمَا یَشْعُرُونَ أَیَّانَ یُبْعَثُونَ این طلیعه بحث معاد است چون اینها منکر معادند برای اثبات مسئله معاد این طلیعه را ذکر فرمودند.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
بَلِ ادَّارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِّنْهَا بَلْ هُم مِنْهَا عَمُونَ (66 وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَءِذَا کُنَّا تُرَاباً وَآبَاؤُنَا أَءِنَّا لَمُخْرَجُونَ (67) لَقَدْ وُعِدْنَا هذَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مِن قَبْلُ إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (68) قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ (69) وَلاَ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَلاَ تَکُن فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ (70) وَیَقُولُونَ مَتَی هذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (71) قُلْ عَسَی أَن یَکُونَ رَدِفَ لَکُم بَعْضُ الَّذِی تَسْتَعْجِلُونَ (72) وَإِنَّ رَبَّکَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النَّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاَ یَشْکُرُونَ (73) وَإِنَّ رَبَّکَ لَیَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ (74) وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِی السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ (75)) براهین فراوانی که در سورهٴ مبارکهٴ «نمل» بر توحید نقل شده است یکی پس از دیگری بازگو شد و عذرهای آنها هم مطرح شد در پایان فرمود: هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ (1)براهین توحیدی در این بخش گاهی از معرفت تجربی کمک گرفته شد گاهی از معرفت تجریدی گاهی هم از معرفت شهودی. مستحضرید که معرفتها یا بر اساس احساس و تجربه است یا بر اساس برهان عقلی است یا بر اساس شهود عرفانی که انسان مییابد کفِ معرفت که از او پایینتر نیست همین معرفتهای حسّی و تجربی است که یقین در اینها بسیار کم است اما کاربرد اینها زیاد است علم کشاورزی این طور است دامداری این طور است بیطاری این طور است طب این طور است صنایع این طور است که شما در غالب این امور تجربی یقین ریاضی که صد درصد باشد بسیار کم میبینید ولی مشکلات جامعه با همین علوم حل میشود یعنی مثلاً هیچ طبیب منتظر نیست که برای او ثابت بشود که این بیماری صد درصد فلان است و داروی آن هم صد درصد فلان است اینها با طمأنینه با هشتاد درصد با کمتر و بیشتر حکم صادر میکنند و درمان میکنند کشاورزی این طور است سایر علوم تجربی هم این طور است از علم تجربی پایینتر ما علمی نداریم منتها کاربرد اینها فراوان است بالاتر از علم تجربی, علم ریاضی است که نیمهتجربی است که آنجا جزم راه دارد بالاتر از ریاضیات, فلسفه و کلام است که علم تجریدی است و برهان در آن منطقه است و علوم اول و دوم یعنی طبیعی و ریاضی را آنها تأمین میکنند بالاتر از فلسفه و کلام, عرفان نظری است که تجریدی ناب است و بالاتر از همه هم عرفان شهودی است که انسان بیابد نظیر حارثة بن مالک که گفت: «کأنی أنظر إلی عرش ربّی» (2)آن دیگر در ردیف علوم حصولی نیست.
پرسش: فقه و اصول چطور است؟
پاسخ: فقه و اصول هم جزء علوم نقلی است و تجریدی است چون اینها به وحی و نبوّت برمیگردد وحی و نبوّت را عقل اثبات میکند. میماند مسئله اضطرار ما یک اضطرار نظری داریم که مثلاً کسی استدلال میکند انسان محتاج است و مضطر است هر مضطرّی باید به غنی تکیه کند و ما به غنی تکیه میکنیم با این برهان فلسفی و کلامی این دعاهای ماه رجب و مانند آن را میخوانیم این از نظر برهان, تام است اما این أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ (1)نیست این اضطرار علمی است اضطرار علمی یعنی اضطرار در وجود ذهنی, ما از نظر برهان برایمان ثابت شده است یقین نظری داریم جزم نظری داریم که مضطرّیم اما این اضطرار علمی که وجود ذهنی است این اضطرار به حمل اوّلی است ولی استقرار به حمل شایع است ما در کمال آرامش و اطمینان داریم زندگی میکنیم میگوییم و میخندیم میگوییم بشر مضطر است و خدا میخواهد این اضطرار, اضطرار به حمل اوّلی است اما استقرار به حمل شایع است این مشکل را حل نمیکند اما آن که در دریا در آستانه غرق شدن است اضطرار به حمل شایع دارد این وجود خارجی اضطرار است نه اضطرار مفهومی اگر از او سؤال کنی که اضطرار را با طاء مولَّف مینویسند یا تاء منقوط شاید نداد او اضطرار را مییابد نه اینکه برهان اقامه کند انسان مضطر است واجب میخواهد آن مضطر دعایش یقیناً مستجاب است این اضطراری که ماها با برهان اقامه کنیم این اضطرار به حمل اوّلی است و اختیار و استقرار به حمل شایع است این اضطرار مشکل را حل نمیکند این مطلب اول.
1) (3) . سورهٴ نمل, آیهٴ 62.
مطلب دوم این است که گاهی انسان مضطر است و ذات اقدس الهی ذو فضل است علی الناس به او پاسخ میدهد تا ببیند که بار دوم چه میکند بار سوم چه میکند یعنی اتمام حجّت میکند وقتی مکرّر این آزمون برای او حاصل شد و چندین بار در حال اضطرار, خدا مشکل او را حل کرد او دوباره برگشت و مشکلساز بود آنگاه سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ (1)میشود. جریان سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» از این قبیل است در سورهٴ «عنکبوت» این است که این مشرکین وقتی سوار کشتی شدند کشتی در آستانه غرق شدن است فاذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ (2)ما هم اینها را نجات میدهیم آنها واقعاً میگویند الله ما هم نجاتشان میدهیم دو بار, سه بار, کمتر و بیشتر این اتفاق میافتد بعد وقتی که اتمام حجّت شد و حرفهای انبیا را گوش دادند اضطرار خودشان را هم دیدند آن علم حصولی بود این علم حضوری بود معذلک به آن شرک آلوده شدند از آن به بعد سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ این معنایش این نیست که اگر کسی مشرک بود به دریا افتاد ما برای اوّلین بار, دومین بار, سومین بار هم نجاتش نمیدهیم در جریان فرعون اصلاً این غرق شده بود در فساد فی الأرض الَّذِینَ طغَوْا فِی الْبِلاَدِ ٭ فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ (3)و مانند آن لذا ذات اقدس الهی فرمود: آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ (4)اما اگر مشرکی در حالتی بگوید «یا الله» خب ذات اقدس الهی «ذو فضل علی الناس» است بسیاری از این مشرکان را نجات داد و نجات میدهد دوباره برگردند راه باز باشد بنابراین بین آنچه در سورهٴ «عنکبوت» است با جریان قصّه فرعون و امثال فرعون خیلی فرق است.
مطلب بعدی در ذیل آیه انبات شجره که مَا کَانَ لَکُمْ أَن تُنبِتُوا (1)قرطبی در جامع نقل کرده است که برخیها فتوا دادند گفتند تصویر کلّ شیء (أیّ شیء کان) حرام است چه ذیروح چه غیر ذیروح برای اینکه شما نمیتوانید به آن روح بدهید و نمیتوانید مانند آن را در خارج ایجاد کنید (2)این فتوا ناصواب است برای اینکه از این آیه و امثال این آیه دلیلی نمیشود استفاده کرد که تصویر و امثال ذلک چه ذیروح چه غیر ذیروح حرام است. میماند مسئله معرفت تجربی, قرآن کریم این مراحل را نقل کرده گاهی معرفت تجربی است برای یک امر تجربی قرآن کریم این را نقل کرده و راهش هم نشان داده گفته وقتی قابیل برادرش هابیل را کُشت و این جنازه در دستش ماند و نفهمید چه کار بکند فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِیْ سَوْءَةَ أَخِیهِ (3)این معرفت تجربی است یعنی ذات اقدس الهی غرابی را مأمور کرده در حضور قابیل چیزی را در منقار بگیرد و بیاید روی زمین و این خاکها را کنار ببرد و آنچه در منقارش است درون خاک دفن کند و خاک روی آن بریزد تا به قابیل بفهماند جنازه را این طور میشود دفن کرد. این صدر و ساقه کار غراب آموزش فنّ تجربی است بشر اوّلی اینها را هم نمیدانست البته, یک بخش تجربی است که با تجریدی همراه است نه تجربی محض این تجربی محض بود که قرآن مطرح کرد تجربی که مقدّمه باشد میفرماید شما آسمان را نگاه کنید زمین را نگاه کنید نظم را نگاه کنید این آزمایشها را بکنید این تجربهها را بکنید اینجا بنویسید بعد از آن تجریدی که برهان عقلی است کمک بگیرید که نظم, ناظم میخواهد آن دیگر تجربی نیست آن یک قاعده کلّی تجریدی است نظم, ناظم میخواهد معلول, علت میخواهد ممکن, واجب میخواهد فقیر, غنی میخواهد این تجریدی است, تجریدی یعنی تجریدی یعنی بحث فلسفی و کلامی است, دیگر در علوم تجربی راه ندارد بنابراین تجربههایی که در قرآن کریم آمده گاهی اول و آخرش تجربه است کاربرد علوم تجربی دارد فنون تجربی دارد نظیر فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ از این نمونهها اگر باشد مربوط به تجربی محض است اما آنجایی که میفرماید شما درباره زمین فکر کنید درباره شتر فکر کنید درباره نخل و نمل و نحل فکر کنید اینها صغرایش تجربی است کبرایش تجریدی است که بالأخره شما نظم میبینید هر نظمی ناظم حکیم میطلبد این تلفیقی است از تجربی و تجریدی. بعضی از براهین, تجریدی تام است که درباره حقیقت الهی, حقیقت هستی و مانند آن که صغرا و کبرا همه تجریدی است برخی هم شهودی است که فرمود: لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (4)اگر دوران علم تجریدی شما تام بود و به آن عمل کردید هماکنون جهنم را میبینید خب کم نبودند بزرگانی که جهنم را ببینند بهشت را ببینند حالا آن مقام عالی مختصّ حضرت امیر(سلام الله علیه) است ولی مقام وسطا و نازل برای شاگردان آنهاست دیگر این أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ این اضطراری که الآن ما برهان اقامه میکنیم لفظ است که تلفظ میکنیم مفهومی است که فقط در فضای ذهن شناور است میشود اضطرار به حمل اوّلی, اگر کسی دردمند بود میشود اضطرار به حمل شایع ما میگوییم اگر کسی دندانش درد کرد به متخصّص باید مراجعه کند خب این علم حصولی است و درست است اما آن که الآن گرفتار دنداندرد است او درد دندان را با علم شهودی مییابد ما الآن درد دندان را مییابیم با علم حصولی این درد دندان است به حمل اوّلی و به حمل شایع صورت ذهنی است اگر ما برهان اقامه کردیم مطابق برهان دعای ماه رجب را خواندیم نباید توقّع اجابت داشته باشیم برای اینکه ما مضطر نیستیم ما مختار و مستقرّیم به حمل شایع, مضطرّیم به حمل اوّلی یا اضطرار در ذهن ما به حمل اوّلی ظهور کرده با آن حمل اوّلی داریم دعا میخوانیم با اضطرار مفهومی به ما وعده اجابت داده نشده اما اگر کسی حالی پیدا کرد و واقعاً خود را مضطر دید یقیناً آن دعا مستجاب است.
پرسش: درباره حضرت بقیة الله(ارواحنا فداه) که میگوییم مضطر حقیقی است...
پاسخ: بله, خب مضطرّ حقیقی است فقیر حقیقی است به همان مناسبت غنیّ واقعی است کسی غنی است که فقیر حقیقی باشد کسی مختار است که مضطرّ واقعی باشد اگر مضطرّ واقعی بود خدا جواب میدهد دیگر وقتی جواب داد او میشود غنی. در بحثهای قبلی هم ما داشتیم که ادبیات را نباید برابر مغنی و امثال مغنی حل کرد بارها به عرضتان رسید که «از شافعی نپرسند امثال این مسائل» (1)فخررازی با اینکه خودش صاحب نام و عنوان است در این امور, در ذیل آیه وَلاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ میگوید فإن قلت قرائت رسمی «تَهلُکه» است «تهلُکه» مصدر ثلاثی مجرّد است هیچ صرفی نقل نکرده که مصدر ثلاثی مجرّد بر وزن «تفعله» بیاید این چه وضعی است حرف لطیف و بلندی دارد میگوید اگر پذیرفتید این کتاب, کتاب الهی است دیگر حق ندارید بگویید که ما تفعُله داریم یا نه, بله تفعُله داریم تفعُله مصدر ثلاثی مجرّد هم است. (2)
اگر کسی آمده گفته إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً (3)و این جَاعِلٌ هم اسم فاعل است اسم فاعل که دلالت بر استمرار ندارد این میشود قضیة فی واقعه خیال میکند این مربوط به حضرت آدم است و تمام شد اما وقتی دادید به دست اهل بیت میفهمیم که نه, امروز خلیفةالله وجود مبارک حضرت ولیّ عصر است و همه مدبّرات عالم یعنی ملائکه شاگردان حضرتاند برای اینکه ملائکه با چه چیزی عالم را اداره میکند با اسمای الهی اداره میکنند «و بأسمائک الّتی ملأت أرکان کلّ شیء» (4)این اسما را چه کسی یاد ملائکه داده یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ (5)این شخصیت حقوقی است نه شخصیت حقیقی, امروز آن کسی که معلّم ملائکه است وجود مبارک حضرت حجّت است این جَاعِلٌ صفت مشبهه است و دلالت بر ثبات و دوام دارد الی یوم القیامه هر لحظه خدا جاعل است این را شما به مغنی و امثال مغنی بدهید از ابن هشام و اینها تفسیر قرآن برنمیآید وجود مبارک حضرت امیر این خطبهای که اصرار داریم حالا ببینید این است فرمود حرفها از ما در آمده اگر شما این حرفهای ما را بگیرید بگویید برای شماست هم سرقت کردید هم کذب, نگویید و این علوم را مصرف کنید فقط سارق هستید حرف از خاندان ماست این خطبه 154 وجود مبارک حضرت امیر را در نهجالبلاغه نگاه کنید فرمود: «وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِیبِ بِهِ یُبْصِرُ أَمَدَهُ وَ یَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ دَاعٍ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَی فَاسْتَجِیبُوا لِلدَّاعِی وَ اتَّبِعُوا الرَّاعِیَ قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ» تا به این جمله, فرمود ما ابوابیم ما بیت هستیم بیت, بیت ماست در, در ماست «وَ لَا تُؤْتَی الْبُیُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَیْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّیَ سَارِقاً» بله, علم هست اگر کسی فرش دستباف بنده خدایی را بگیرد این فرش است دستباف است فنّی است اما سرقت است چهارتا حلال و حرام چهارتا تفسیر آیه چهارتا تفسیر روایت در دست دیگران هست, نباید گفت آنها هم بلدند بله علم است اما برای او نیست فرمود این همه ما ریختیم گرفتند به ما نسبت ندادند اگر کسی بگوید مال من است سرقت است و کذب, اگر نگوید سرقت است الآن دانشگاهها غرق در علوم دینی هستند منتها کسانی که آشنا نیستند, این سرقت است چرا؟ برای اینکه خلقت را رها کردند گفتند طبیعت, دادهٴ خدا را که عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (6)است برای خود دانستند گفتند مال خودم است خب تو اگر انسانی خواستی خودت را بشناسی سورهٴ «القیامه» را بخوان که فرمود: أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی (7)تو آن هستی! سورهٴ «نحل» را بخوان فرمود: وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً (8)تو آن هستی! بخش دیگر قرآن را بخوان که فرمود: وَمِنکُم مَّن یُرَدُّ إِلَی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلاَ یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً (9)در دوران کهنسالی همه چیز از یادت میرود تو آن هستی! این چراغ را در درون تو خدا روشن کرده تو با چراغ خدا داری کار خدا را میبینی اگر واقعاً علم باشد برهان باشد یا جزم یا طمأنینه این میشود چراغ الهی شما با چراغ الهی کار خدا را دیدی این متن دین است چرا میگویی طبیعت؟! بنابراین برخیها در دین غرقاند و نمیدانند ما علم غیر دینی نداریم اگر ما در جهان, خلقت نمیداشتیم طبیعت میداشتیم مجاز بودند بگویند زمینشناسی اسلامی و غیر اسلامی ندارد خب چطور بررسی فعل معصوم میشود دینی بررسی فعل خدا دینی نیست قول معصوم را در حوزهها بررسی میکنند میشود دینی, فعل معصوم را در حوزهها بررسی میکنند میشود دینی, فعل خدا را در حوزهها بررسی میکنند میشود تفسیر و دینی, اما فعل خدا را در دانشگاهها بررسی بکنند دینی نیست؟! تفسیر خلقت فرض ندارد که دینی نباشد و این علم هم دادهٴ اوست چراغ اوست عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ حضرت امیر فرمود حرفها, حرفهای ماست دیگران گرفتند به اسم خودشان ثبت کردند «سُمّی سارقاً» حالا اگر کسی سارق شد معنایش این نیست که اگر گفت دینی نیست این تجربه این راه درمان این راه اکتشاف این راه اختراع فرق کند همان راه است وقتی فرش سرقت شد معنایش این نیست که تار و پودش فرق میکند نه, فرش همان فرش است منتها برای این آقا نیست برای دیگری است این طبیعت نیست خلقت است این علم برای شما نیست دادهٴ اوست فضل خداست آخرها هم از شما میگیرند اگر مدینه علم است که پیغمبر است اگر درِ مدینه است که ما هستیم شما چه کاره هستید شما نه در شهرید نه درِ شهر, البته ما در را باز کردیم ریختیم بیرون شما هم گرفتید پس بگویید از کجا گرفتید «سُمّی سارقاً» این است که خدا غریق رحمت کند سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی را گاهی که نهجالبلاغه را میدید نهجالبلاغه را مثل قرآن میبوسید.
پرسش: چرا از ائمه معصومین (علیهم السلام) کتاب تفسیری از قرآن به جا نمانده است؟
پاسخ: همین مقدار هم که مانده خدا پدر این شاگردان را بیامرزد مرحوم صدوق(رضوان الله تعالی علیه) در کتاب شریف توحید نقل میکند در مجلسی ابن عباس نشسته دیگران نشستند وجود مبارک سیّدالشهداء هم حضور دارند ابن ازرق با بودن حجّت خدا در حضور امام حسین(سلام الله علیه) دارد از ابن عباس سؤال میکند وجود مبارک سیّدالشهداء دارد جواب میدهد این در کمال بیادبی میگوید آقا از تو که سؤال نکردم! این درد است, درد یعنی درد! اینها را به عنوان یک فاضل هم قبول نکردند تازه ابن عباس دارد معرفی میکند که نه اینها هم باسوادند (1)وضع این بود! وجود مبارک سیّدالشهداء ناچار شد جریان کربلا را عَلَم کند با سخنرانی حل نمیشد با موعظه حل نمیشد با پیام حل نمیشد فقط خون آن هم آن خون اینها را قبول نداشتند از بس تبلیغ سوء بود این در توحید صدوق است بگیرید بخوانید ببینید که ابن ازرق در کمال بیادبی در مجلسی که حجّت الهی نشسته دارد از ابن عباس سؤال میکند تازه وجود مبارک سیّدالشهداء دارد جواب میدهد میگوید از تو که نپرسیدم! شما این وسائلالشیعه را ببینید نور است اینها را جمع کردند دو روایت فقهی شما از امام حسین نمیبینید وضع این بود اینها را به عنوان یک عالم فاضل هم قبول نداشتند این طور کردند با اهل بیت! حالا این چند نفری که تلاش و کوشش کردند احکام دین را نقل کردند خب اجرشان با ذات اقدس الهی غرض این است که با اینها این طور معامله کردند.
1) (21) . التوحید (شیخ صدوق), ص80.
درباره معاد میفرماید اینها درباره معاد یک مشکل جدّی داشتند صورت مسئله برایشان حل نشده بود اینها خیال میکردند معاد حق است یعنی انسانی که مرده دوباره از قبرستان برمیگردد میگفتند که این حرفها را ما قبلاً شنیده بودیم پدران ما شنیدند خب کسی برنگشت جواب میدهد که کسی از بین نمیرود شما دارید میروید خود دنیای شما هم ارض و سمای شما هم دارد میرود یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ (1)این قافله در حال حرکت است زمین و اهلش همه در حال حرکتاند این طور نیست که یک عدّه رفتند قبرستان دوباره برگردند یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ یعنی انسانها که میروند کلّ زمین هم عوض میشود همراه اینها میرود کلّ آسمان هم عوض میشود همراه اینها میرود تا بتواند شهادت بدهد کسی دوباره برنمیگردد چه عجلهای دارید مگر وضع دیگران را ندیدید مگر دیگران به حال عادی مُردند یا ذات اقدس الهی اینها را محکوم عذاب کرده بساط اینها را جمع کرده شما هم مثل آنها هستید اگر چند روزی تأخیر میاندازد لَذُو فَضْلٍ عَلَی النَّاسِ این عنایت الهی است که به شما مهلت میدهد وگرنه سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجرِمین, بروید ببینید قوم صالح چه بودند قوم لوط چه بودند قوم نوح چه بودند قوم ابراهیم چه بودند, فرمود اگر یک وقت به شما مهلت دادند نگویید پس کجاست عذاب! فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ در سورهٴ مبارکهٴ «ص» دارد عالَم باطل و بیهوده نیست که هر که هر چه کرد, کرد اگر - معاذ الله - معادی نباشد عالم میشود بیهوده چرا؟ چون صالح و طالح هر دو میمیرند اینجا که خبری نیست محاکمهای نیست آنجا هم که معدوماند «لا مَیْز فی الأعدام مِن حیث العدم» (2)به معدومها که کسی پاداش و کیفر نمیدهد در سورهٴ مبارکهٴ «ص» این است که فرمود اگر معادی نباشد قیامتی نباشد معنای آن این است که صالح و طالح, عادل و ظالم, کافر و مؤمن یکساناند و این یعنی نظام, هدفمند نیست فرمود: أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ (3)اگر - معاذ الله - معاد نباشد عادل و ظالم یکی هستند چرا؟ چون هر که هر چه کرد, کرد بعد هم که خبری نیست خب این میشود یاوه دیگر, فرمود عالَم - معاذ الله - یاوه است یا هدفی دارد حسابی دارد کتابی دارد ما هر دو را یک طور قرار بدهیم هر دو از بین میروند یا نه, حسابی است کتابی است بهشتی است جهنمی است عدلی است اینچنین نیست أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ لذا در این بخش به وجود مبارک پیغمبر فرمود اینها هر چه علم داشتند در همین تجربیات صرف کردند این هم زمخشری در کشّاف هم قرطبی در جامع, اینها را نقل کردند که دوازده قرائت شده در ادَّارَکَ که اصلش «تدارک» بود تاء تبدیل به دال شد (4)این ادَّارَکَ از دَرْک و دَرَک و هلاکت و اینهاست یعنی علمشان هر چه داشتند کم کم صرف کردند تمام شد الآن شما به ژاپن بروید میبینید اینها «به زیر آوردند چرخ نیلوفری را» (5)اما گرفتار کهنهترین خرافات بتپرستی هستند به هند بروید یا گاوپرستیاند یا موشپرستی با اینکه کشور اتمی است به غرب بروید گرفتار عرفان کاذب و فالگیری است اینها هر چه علم داشتند در راه تجربه صرف کردند اصلاً به این فکر نبودند که معارف تجریدی هم هست ادَّارَکَ عِلْمُهُمْ کم کم به درک رسید لذا الآن غافلاند هیچ ندارند اصلاً در برابر ماورای طبیعی غافل محضاند برخیها که تهماندهای دارند بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ برخیها که نه, کم و بیش رفتند و در این زمینه کار بکنند در اثر الحاد و انکار کور شدند پس ادَّارَکَ عِلْمُهُمْ (یک) بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ (دو) بَلْ هُم مِنْهَا عَمُونَ اعما و کورند (سه) این مراحل سهگانه است حالا یا مراحلش فرق میکند یا اقوام فرق میکند یا کشورها فرق میکند این مراحل دارد.
در سورهٴ مبارکهٴ «نجم» فرمود: ذلِکَ مَبْلَغُهُم مِنَ الْعِلْمِ (1)همین یک مختصر علم دارند همین یک وجب را که بلدند به نام کُره زمین و ارض خیال میکنند خیلی چیز بلدند در حالی که این اصلاً نسبت به ساهره قیامت قابل قیاس نیست و خدای سبحان به انسان روح مجرّد داد که توان آن را دارد دنیا و آخرت را زیر پا بگذارد اینها آمدند بستند با رسوبات ذهنیشان فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ (2)شما در این منطقههای کوهستانی میبینید آن آبهای رسوبی جلوی خودش را میبندد فرمود: فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ در این بخشهای از سورهٴ مبارکهٴ «نمل» وقتی مسئله معاد را برایشان مطرح کردند فرمود اینها خیال میکنند معاد, بازگشت به دنیاست چیزی معدوم نشده این قافله مرتّب در حال حرکت است بعد به پیغمبر فرمود نگران نباش از این حرفها زیاد است نه دنیا تمام شده نه انسان تمام شدنی است نه فیض ما تمام شدنی است غصّه نخور ما چند روزی اگر به اینها مهلت دادیم بر اساس فضل الهی است و ذات اقدس الهی از درون و بیرون اینها باخبر است روزی هم اینها را به محکمه حاضر میکند و شما هم این صحنهها را میبینید و هیچ چیزی در جهان پنهان نیست مگر اینکه ذات اقدس الهی این پنهان را آشکار خواهد کرد. حالا چون بسیاری از این مسائل در سوَر قبل گذشت یک آمادگی بیشتر داشته باشید - انشاءالله - تا چند روزی مانده ما این سورهٴ مبارکهٴ «نمل» را تمام کنیم.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِنَّ رَبَّکَ لَیَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ (74 وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِی السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ (75) إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَقُصُّ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَکْثَرَ الَّذِی هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (76) وَإِنَّهُ لَهُدیً وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ (77) إِنَّ رَبَّکَ یَقْضی بَیْنَهُم بِحُکْمِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْعَلِیمُ (78) فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّکَ عَلَی الْحَقِّ الْمُبِینِ (79) إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ (80) وَمَا أَنتَ بِهَادِی الْعُمْیِ عَن ضَلاَلَتِهِمْ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُسْلِمُونَ (81)) سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که در مکه نازل شد و عناصر محوری آن اصول دین است آنچه مربوط به بطلان شرک و حقانیّت توحید بود تا حدودی بیان شد بعد به مسئله معاد پرداختند بعد به مسئله وحی و نبوّت. در جریان معاد آنها گفتند: أَءِذَا کُنَّا تُرَاباً وَآبَاؤُنَا أَءِنَّا لَمُخْرَجُونَ ٭ لَقَدْ وُعِدْنَا هذَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مِن قَبْلُ إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (1)همین معنا در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مبسوطاً مطرح شد آنها فکر میکردند انسان با مردن نابود میشود (این یک) و خیال میکردند مرگ, نابودی و پوسیدن است و انسانِ معدوم دوباره برنمیگردد (این دو) و خیال میکردند معاد, رجوع به دنیاست و چون رفتگان به دنیا برنگشتند پس - معاذ الله - معادی نیست (این سه) این اوهام در آیات قبل هم مطرح شد; در سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» آیه 81 به بعد این است بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ ٭ قَالُوا أءِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَاباً وَعِظَاماً ءَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ٭ لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ آنچه در [این آیات از] سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» مطرح شد همان مطالب در آیات محلّ بحث سورهٴ «نمل» هم قابل طرح است آنها خیال میکردند انسان میپوسد. پاسخش این است که اولاً مرگ, فوت نیست وفات است توفّی و وفات و استیفا یعنی اخذ تام, چیزی به نام فوت نداریم هر چه هست وفات است در فوت تاء جزء کلمه است به معنای زوال و نیستی است در وفات این تاء, زائد بر اصل است که معنای آن اخذ تام است فرمود شما متوفّا میشوید استیفا میشوید تمام حقیقت شما را فرشتهها دریافت میکنند پس چیزی به عنوان فوت و زوال نیست (یک) بر فرض اگر خاک شدید همان خدایی که شما را قبل از اینکه چیزی باشید آفرید, میتواند دوباره همین خاکها را جمع بکند و به شما حیات عطا کند (دو) منتها آنها فکر میکردند که معاد رجوع مُردهها از قبرستان به دنیاست این را قرآن کریم راهنمایی کرد که شما هجرت میکنید به طرف برزخ و قیامت نه اینکه به دنیا برگردید کلّ دنیا یعنی زمین و آسمان وضعش عوض میشود تفاوتی که بین سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون» و آیه سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که محلّ بحث است مطرح است این است که در آیه 83 سورهٴ «مؤمنون» اینچنین فرمود: لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هذَا مِن قَبْلُ اول نام خودشان و پدرانشان را بردند بعد نام معاد را مطرح کردند گفتند ما و پدران ما قبلاً به جریان معاد وعده داده میشدیم اما در آیه محلّ بحث هذَا مقدم قرار گرفت; آیه 68 سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که محلّ بحث است فرمود: لَقَدْ وُعِدْنَا هذَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مِن قَبْلُ این هذَا که ناظر به معاد است قبل ذکر شد ما که به ما وعده دادهاند بعد ذکر شد هر جا که هذَا مقدم است معلوم میشود محور اصلی بحث معاد است هر جا که نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مقدم میشود معلوم میشود محور اصلی بحث این است که شما برمیگردید در اصل مطلب تفاوتی نیست در خصوصیّت مطلب تفاوت است که گاهی هذَا مقدم بر نَحْنُ وَآبَاؤُنَا است مثل سورهٴ مبارکهٴ «نمل» گاهی نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مقدم بر هذَا است مثل سورهٴ مبارکهٴ «مؤمنون».
1) (1) . سورهٴ نمل, آیات 67 و 68.
مطلب بعدی آن است که خدا فرمود غیب را الله میداند. مستحضرید که علم, کشف است و ظهور این با غیب سازگار نیست اگر گفته شد خدا عالِم غیب است این ارشاد به نفی موضوع است یعنی چیزی نزد خدا غیب نیست نه این است که غیب هست غیب با حفظ غیب بودن معلوم است چون علم, کشف است ظهور است اطلاع است این با غیب سازگار نیست بله, آنچه برای دیگران غیب است نسبت به ذات اقدس الهی شهادت است پس اگر گفته میشود خدا عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ (1)است یعنی آنچه نزد دیگران غیب است و دیگران خبر ندارند خدا باخبر است وگرنه علم با غیب سازگار نیست علم یعنی کشف و ظهور.
مطلب بعدی آن است که ظاهر این تعبیرات حصر است که لاَّ یَعْلَمُ مَن فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ (2)از این تعبیرات حصرآمیز در قرآن کریم فراوان است لکن در قرآن کریم آیات فراوانی هست که دلالت میکند بر اینکه ذات اقدس الهی بالاصاله و ذاتاً عالِم غیب است و هیچ موجودی غیر خدا بالاصاله و ذاتاً عالم غیب نیست اما همین آیات قرآن دلالت دارد که ذات اقدس الهی بخشی از اسرار غیب را به انبیا به اولیا به معصومان ارائه کرده و ارائه میکند در سورهٴ مبارکهٴ «آلعمران» آنجا آیه 49 گذشت که وجود مبارک عیسای مسیح فرمود: وَأُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ من آنچه شما غذا میخورید در منزل آنچه ذخیره میکنید پساندازهای شما همه را میدانم به شما هم خبر میدهم خب این علم غیب است و ذات اقدس الهی این را به وجود مبارک مسیح داد و مسیح هم به مردم اعلام کرد همه موحّدان باخبر شدند که انبیا به اذن الهی عالم غیب هستند. در سورهٴ مبارکهٴ «جن» فرمود: عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ (3)در آیات در روایات هست که انبیا و اولیا میدانند معصومین میدانند و مانند آن.
مطلب بعدی آن است که در جریان وحی و نبوّت اوّلین بحثی که ذات اقدس الهی درباره وحی و نبوّت دارد آن است که رسالت انبیا ایجاد وحدت محلّی و منطقهای و بینالمللی است این قرآن کریم تنها ما مسلمانها را به اتحاد دعوت نمیکند تنها به ما نمیفرماید: إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ (1)تنها به ما نمیفرماید: لاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ (2)شکوه شما شوکت شما به وسیله اختلاف از بین میرود به مسیحیها میگوید اختلاف نداشته باشید به یهودیها میفرماید اختلاف نداشته باشید به مسیحی و یهودی میفرماید شما اختلافاتتان را بگذارید کنار آن مشترکاتتان را بگیرید بعد میفرماید ما مسلمانها با شما اهل کتاب یک پیمان وحدتآمیز منطقهای داشته باشیم که اختلافی نداشته باشیم تَعَالَوْا إِلَی کَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ (3)پس قرآن کریم چند پیام وحدتآمیز دارد یکی محلّی است که داخله مسلمانها را به وحدت دعوت میکند وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً (4)یکی مسیحیها را به وحدت دعوت میکند یکی اینکه کلیمیها را به وحدت دعوت میکند یکی اینکه مسیحی و کلیمی, کلیمی و مسیحی را با هم هماهنگ میکند یکی اینکه مسلمانها را با اهل کتاب هماهنگ میکند این دین است که بالأخره شما مشترکاتی دارید اگر اختلاف نکنید بیگانه بر توحید حمله نمیکند دیگر آن بیگانه نمیآید - معاذ الله - به قرآن هتّاکی کند و نسبت به حرم مطهّر و حریم مطهّر قرآن اهانت کند با هم بحثهای علمیتان را داشته باشید مقدّسات یکدیگر را محترم بشمارید فرمود: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَقُصُّ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَکْثَرَ الَّذِی هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ برای اینکه اختلافها برداشته بشود بالأخره مشترکات فراوانی دارید این درگیری و زد و خورد و کشتار در اثر همین اختلاف است وقتی اختلاف نباشد بالأخره یک زندگی راحتی دارید ولو زندگی دنیایی باشد. مستحضرید آن بخش سوم که بخش بینالمللی است نه منطقهای و نه محلّی در آن بخش هم ما را به وحدت دعوت میکند اینکه فرمود چیزی از مردم کم نگذارید لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ (5)این کاری به محلّی و منطقهای ندارد این کاری به مسلمانها و مسیحیها و یهودیها و زرتشتیها ندارد مردم هر که هست ملحد باشد مشرک باشد موحّد باشد شما در سازمان ملل حقّ کسی را به هم نزنید لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ هیچ چیزی کم نگذارید حقّ هیچ ملّتی را کم نگذارید آن وقت این نیروهای فراوانی که هرز میرود این بودجههای فراوانی که برای کشتار انسانها به کار میرود صرف هزینه این گرسنگان میشود شما شرق را نگاه کنید غرب را نگاه کنید شمال را نگاه کنید جنوب را نگاه کنید وسیله آدمکشی چقدر صرف میشود کارخانههایی که برای ساختن اسلحه است دانشکدههایی که برای پرورش همین خلبانهای بمبافکنهاست قرآن کریم میگوید این اختلافها را بردارید بالأخره نمیخواهید زندگی کنید حالا قیامت یک حساب دیگری است ما که مسئولیت آخرت شما را اینجا نداریم ما بحثمان درباره آخرت, انذار و تبشیر و هدایت است قیامت هست بهشت هست جهنم هست تطایر کتب هست اینها را باید بگوییم اجرای مسائل قیامت به دست خداست اما در دنیا بالأخره باید راحت زندگی کنید دیگر, این همه گرسنگی و گرسنگان برای چیست فرمود: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَقُصُّ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَکْثَرَ الَّذِی هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ سخن از علم است اما محور اصلی, ایجاد وحدت جهانی است. این لعنهای متقابلی که در داخلهٴ مسیحیها نسبت به یکدیگر, در داخله کلیمیها نسبت به یکدیگر, مسیحیها و کلیمیها درباره یکدیگر, یکی مریم را عذرا و مطهّره میداند یکی او را متّهمه میداند خب خیلی فرق است دیگر, قرآن آمده تطهیر کرده وجود مبارک مسیح را مریم را اینها را بازگو کرد فرمود اختلافات شما با این بیان وحیانی حل میشود شما اگر درباره وحی بودن قرآن تردید دارید فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ (6)نمیخواهید مسلمان بشوید نشوید ولی با هم بسازید بالأخره إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَقُصُّ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَکْثَرَ الَّذِی هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ که اختلاف برداشته شود شما میبینید هیچ کشوری نیست که کمیته امداد نداشته باشد منتها حالا کمیته امداد به عنوان احترام است آنها به عنوان ترحّم, این کمیته برای فقرزدایی است این بیان نورانی علی(صلوات الله و سلامه علیه) است این چه علی است! فرمود: «لو تَمثّل لِی الفقر رجلاً لَقَتلتُهُ» من اگر فقر را ببینم گردن میزنم کمک کردن به فقیر یک کار عاطفی است ما بارها به این مسئولین کمیته امداد در دیدارها همین را عرض میکردیم در روی کُره زمین کدام کشور است که کمیته امداد در آن نیست آن ملحد دارد آن مشرک دارد آن یهودی دارد آن مسیحی دارد همه به فقرا کمک میکنند کمک کردن به فقیر یک امر عاطفی است این خیلی محبوب دین نیست فقرزدایی مهم است فرمود من اگر ببینم فقر کجاست فقر را گردن میزنم تا فقری نباشد یعنی ایجاد اشتغال میکنم بیکاری را برطرف میکنم این علی است خیلی فرق است کسی بگوید من با فقر درگیرم من فقر را اعدام میکنم تا کسی به فقیر کمک کند فرمود شما باید این مشکلاتتان را بالأخره حل کنید این جنگ و خونریزی تا چه وقت این میشود دین این بخش سوم است که به وحی و نبوّت برمیگردد.
بعد فرمود: وَإِنَّهُ لَهُدیً وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ این شما را راهنمایی میکند مگر نه آن است که شما مسافرید مگر نه آن است که راه وجود دارد یک راهنمایی میخواهید من راهنما این هم راهبری و میروید به شما بشارت هم میدهم که اگر چند قدم این راه را رفتید کسانی هستند که شما را کمک کنند همراهان خوبی دارید وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً (1)همین است دیگر; انبیا در این راه هستند اولیا در این راه هستند صدّیقین در این راه هستند شهدا در این راه هستند وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً اینها رفقای خوبی هستند نمیگذارند بیفتید نمیگذارند اگر زاد و راحله کم داشتید همین طور بمانید خب چه مسافرتی بهتر از سفری که همراهان این بزرگواران باشند وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً فرمود اینها بشارت است رحمت است کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (2)شما چند قدمی بیایید بقیه را به شما کمک میکنند به شما میرسانند این یَهْدِی مَن یَشَاءُ از همین قبیل است مَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ (3)از همین قبیل است إِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا (4)از همین قبیل است اینها همه هدایتهای پاداشی است. به وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود شما کارتان را انجام بدهید یک محکمه عدلی است به نام قیامت البته گاهی هم در دنیا این محکمه عدل الهی ظهور دارد ولی اساس کار بر قیامت است برای اینکه اینها در دنیا مختارانه کارشان را انجام بدهند ما جلوی کسی را نمیگیریم فرمود: إِنَّ رَبَّکَ یَقْضی بَیْنَهُم ربّ تو قاضی است قاضی باید عالِم باشد هُوَ الْعَلِیم (5)است باید مقتدر و نفوذناپذیر باشد هُوَ الْعَزِیز (6)است باید عادلانه حکم کند بِحُکْمِهِ که عدلِ محض است حکم میکند همه این اصول را او داراست شما نگران چه هستید إِنَّ رَبَّکَ یَقْضی بَیْنَهُم به چه چیزی؟ بِحُکْمِهِ که حکم او عدل محض است خودش نفوذناپذیر است عزیز است عزّت یعنی نفوذناپذیری نه غلبه, لازمهٴ نفوذناپذیری غلبه و پیروزی است هُوَ الْعَزِیز است و چون عالم به قوانین است و عادل است و نفوذناپذیر است هم در اصلِ حکم عادلانه حکم میکند هم در اجرا معطّل کسی نیست اگر عزیز است نفوذناپذیر است مقتدر است خب حکم خودش را اجرا میکند پس از این جهت شما نگران نباش به همان او تکیه کن.
این بیان نورانی امام جواد(سلام الله علیه) همین بود «الثقة بالله ثمنٌ لکلّ غالٍ و سُلّمٌ إلی کلّ عالٍ» (1)هر کالای گرانبهایی بالأخره ثمنی میطلبد ثمن آن اعتماد به خداست هر مقام برتری یک نردبان میطلبد اعتماد به خداست اعتماد به خدا در همان بحثهای چهارشنبه گذشت ما یک مفهوم حصولی داریم این فقط به درد مدرسه و درس و بحث میخورد که خدا علیم است قدیر است باید به او اعتماد کرد اینها الفاظ است (یک) مفاهیم دارد (دو) بحثهای تفسیری و برهان را اداره میکند (سه) اما آنچه اثر دارد وثوق و اعتماد به حمل شایع است انسان وقتی که یک مبلغ پول در جیبش است با اعتماد میرود بازار این به همین درهم و دینار تکیه کرده آن طمأنینه به حمل شایع را میگویند توکّل و میگویند وثوق این اثر دارد فرمود: فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ مشکلت چیست؟ إِنَّکَ عَلَی الْحَقِّ الْمُبِینِ اینها همهاش برهان است چون خدا عادل است و عزیز است و علیم است در محکمه او جا برای بطلان نیست و چون تو عَلَی الْحَقِّ الْمُبِین هستی او تو را میپذیرد پس به او تکیه کن هم او تکیهگاه خوبی است هم به تو راه میدهند چون عَلَی الْحَقِّ الْمُبِینِ هستی.
بعد میفرماید اینها واقعاً کورند میبینید درباره یک عدّه طبیب میگوید اینها مردهاند به اینها اجازه دفن میدهد این وقتی میبیند قلبشان نمیزند میگوید مردهاند و حیات پزشکی در همان حدّ حیات بیطاری است شما در این همایشها میبینید میگویند همایش حلّ بیماریهای مشترک انسان و دام بسیاری از این بیماریها مشترک بین انسان و دام است منتها در کیفیت دارو و کمیّت دارو و نحوه دارو فرق است خیلیها انسان را همین حیوان ناطق میدانند همین, دیگر مسائل بعدی که یک حیات دیگری است مطرح نیست خدا میفرماید یک عدّه حیات حیوانیشان محفوظ است اما اینها واقعاً طبق حیات انسانی مردهاند (یک) یا اگر نیمهرمقی از حیات دارند اصمّ هستند ناشنوا هستند (دو) یا اعما و کورند (سه) شما میخواهی هدایت کنید مردهها را که نمیشود هدایت کرد در بعضی از تعبیرات فرمود: وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَن فِی الْقُبُور (2)میبینید خانه عدّهای یک مقبره خانوادگی است برای آنها هفت, هشت نفری در این مقبره هستند وجود مبارک حضرت که منبر نمیگذاشت برای قبرستانیها سخن بگوید فرمود آنها که در قبرستان هستند را نمیتوانی اصلاح بکنی با اینکه دستور رسمی اسلام این است که آن که مرده تلقین کنید او کاملاً میشنود این «مَن فی القبور» به آن معنا که کسی مُرده یقیناً درک میکند فقط عربی را درک میکند لذا این تلقینها هم باید عربی باشد اما مَن فِی الْقُبُور به معنی آنها که در مقبره خانوادگی زندگی میکنند میفرماید حیات انسانی ندارند یا اگر نیمهرمقی از حیات انسانی داشته باشند کر هستند خب یک انسان کر وقتی حرف را نمیشنود گاهی با اشاره, انسان مطلب را به او میفهماند حالا همین کر اگر پشت کرد و فرار کرد دارد میرود شما اشاره هم نمیتوانی بکنی فرمود: وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ خب این به شما پشت کرد دارد فرار میکند نه حرف شما را میشنود نه اشاره شما را درک میکند خب چطور شما میتوانید این را هدایت کنید اگر هم فرار نکرده باشد چون کور است اشاره در او اثر نمیکند آخر با چه میخواهی بفهمانی؟! بالأخره این کرها با اشاره میفهمند کورها با سامعه میفهمند اگر کسی کر بود با حرف نمیفهمد کور بود با اشاره نمیفهمد کر و کور بود راهی ندارد فرمود اینها این طور هستند یا مردهاند یا اگر نیمرمقی دارند نه با حرف میشود اینها را هدایت کرد نه با اشاره إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ این «صُمّ» جمع اصمّ است یعنی کر مخصوصاً إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ, وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ دعوت خود, هدایت خود, سخن خود را نمیتوانی به گوش اینها برسانی مخصوصاً آن وقتی که پشت کرده دارد میرود خب اگر پشت نکرده باشد با اشاره میتوانی بفهمانی اگر پشت کرده دارد میرود با اشاره هم نمیتوانی بفهمانی اگر نرفته جلوی شما ایستاده گذشته از اینکه کر است کور هم است وَمَا أَنتَ بِهَادِی الْعُمْیِ همین گروهی که صم هستند همین گروهی که عُمی و اعما هستند نه با اشاره چیز میفهمند نه با سخن چیز میفهمند.
پرسش...
پاسخ: این کاری با توسل ندارد آنها احیای الهی هستند اگر ذات اقدس الهی فرمود شما به نماز توسّل کنید وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ (1)صلات یک فعل است صبر و صوم یک فعل است خب آن ولایت که بالاتر از اینهاست شما به مقام اینها به نبوّت اینها به امامت اینها به خلافت اینها دارید توسّل میکنید این حرف چقدر حرف بلند است شما الآن در تمام زیر این آسمان فقط این حرف را از وحی میدانید که انسان است که مرگ را میمیراند شما مشرق بروید مغرب بروید این بیان نورانی امام(سلام الله علیه) که مرحوم کلینی نقل کرده فرمود: «شَرِّقا و غرّبا فلا تَجدان علماً صحیحاً الاّ شیئاً خرج مِن عندنا أهل البیت» (2)فرمود مشرق بروید مغرب بروید این حرفهای ما حرفهای تازه است آنها هم از قرآن دارند شما وقتی این حرف را مطرح میکنید که انسان, مرگ را میمیراند اینها گیج میشوند نگاه میکنند این حرف چیست انسان مرگ را میمیراند چیست قرآن که نگفته «کلّ نفس یذوقها الموت» فرمود: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (3)نفرمود مرگ همه را میچشد فرمود همه مرگ را میچشند هر ذائقی مذوق را هضم میکند و جذب میکند مرگ را میمیرانیم و برای ابد زندهایم و خواهیم بود مرگی دیگر در کار نیست این حرف, حرف وحی است که انسان در مصاف با مرگ, مرگ را میمیراند در مصاف با مرگ موقّت هم همین طور است اگر فرمود: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا (4)انسان در مصاف با خواب, بدن را میخواباند و خودش به دیار خود سفر میکند مگر نفس میخوابد این همه رؤیاهایی که انسان میبیند برای چه کسی است این بدن شصت, هفتاد کیلوگرمی را در بستر میخواباند خودش مسئول کار خودش میشود اگر این نفس عاقل بود به دیار مرسلات سفر میکند و رهاورد خوبی دارد وگرنه وارد اضغاث احلام میشود و با بازیهای خود سرگرم میشود بالأخره این نفس, بدن را میخواباند نه اینکه بدن در اثر خستگی, نفس را بخواباند این روح یک موجود عظیم و عجیبی است که ادراک آن کار بسیار مشکلی است فرمود اینها زنده هستند خیال میکردند که بشر همین لاشه بدنی است و میپوسد و دیگر هیچ! فرمود شما حرفهایتان را بزن استدلال بکن ولی نگران نباش روزگار که تمام نشد وقت که تمام نشد این تازه اوایل راه است این هفتاد, هشتاد سال حلقهای است در فلات, اینها مسئله احتضار دارند مسئله برزخ دارند مسئله ساهره قیامت دارند همه با هم هستید وضع اینها را میبینید نگران اینها نباش فرمود: وَمَا أَنتَ بِهَادِی الْعُمْیِ عَن ضَلاَلَتِهِمْ إِن تُسْمِعُ إِلَّا مَن یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُم مُسْلِمُونَ این دلالت به شرط محمول نیست یعنی یک انسان منصف که گوش فرا میدهد این میبیند ما حرفهای دلپذیر داریم این حرفهای ما برای او آشناست این را میپذیرد و کم کم عمل میکند و اگر بیراهه رفته است و چشم و گوش او متوجّه چیز دیگر شد البته او دیگر از این امور بهرهای ندارد و سهمی هم نخواهد داشت.
بنابراین اینکه فرمود علم غیب مخصوص ذات اقدس الهی است روشن شد که بالأصاله برای خدای سبحان است و بالتبع یا بالعرض برای انبیا و اولیاست که خدای سبحان آنها را آگاه میکند گاهی میفرماید: وَلاَ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ (1)گاهی میفرماید ما درون و بیرون اینها را ظاهر میکنیم بالأخره آنچه در نهان اینهاست برای ما عیان است.
در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) هم این بود که فرمود: «اتّقوا معاصی الله فی الخلوات فإنّ الشاهد هو الحاکم» (2)مخفیانه گناه نکنید زیرا آن کس که امروز میبیند فردا داور اوست خب اگر قاضی, خود شاهد باشد خودش در صحنه باشد که حکم خلاف نمیکند مخصوصاً قاضی عدل «اتّقوا معاصی الله فی الخلوات فإنّ الشاهد هو الحاکم» فرمود خلوات شما جلوات اوست «خلواتکم عیانه» این درباره لِیَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ تقدیم تُکِنُّ بر یُعْلِنُونَ برای اینکه انسان اول تصوّر میکند تصدیق میکند در دل میپروراند بعد علن میکند از این جهت گرچه با فاء ذکر نفرمود اما همین ترتیب لفظی نشانه آن است که چرا تُکِنُّ را بر یُعْلِنُونَ مقدم داشت بعد هر دوی آنها را صغرا قرار داد برای این کبرا که فرمود: وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِی السَّماءِ وَالْأَرْضِ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ نزد ما حاضر است مکتوب است حاضر است این ارشاد به نفی موضوع است مثل بیان نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) که فرمود: «لو کُشف الغطاء ما ازددت یقیناً» (3)این ارشاد به نفی موضوع است یعنی غطایی در کار نیست نه اینکه غطایی هست و پردهای هست و من پشت پرده را میبینم پرده اگر کنار رفت برای من تفاوتی نیست خب اگر پرده باشد یقیناً وقتی کنار برود تفاوت هست این ارشاد به نفی غطاست نفی پرده است «لو کُشف الغطاء» برای شما, برای من تفاوتی نیست چون من بیغطا میبینم اینجا هم که فرمود سَتری هست یعنی برای شما ستری هست برای ذات اقدس الهی ستر نیست.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ (82 وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ یوزَعُونَ (83) حَتَّی إِذَا جَاءُوا قَالَ أَکَذَّبْتُم بِآیَاتِی وَلَمْ تُحِیطُوا بِهَا عِلْماً أَمَّا ذَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (84) وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِم بِمَا ظَلَمُوا فَهُمْ لاَ یَنطِقُونَ (85)) این سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که در مکه نازل شد و عناصر محوری این سوره هم اصول دین و خطوط کلی اخلاق و حقوق و فقه بود نه خطوط رسمی و جزئی فقه, بحثهای توحید و وحی و نبوّت را با استدلال بیان فرمود. آنگاه فرمود اینها که با ارائه ادلّه از یک سو, ارائه آیات آفاقی و انفسی از سوی دیگر ایمان نیاوردند روز سختی در پیش دارند آن روزی که قول الهی, تهدید الهی به نصاب خود برسد از آن چنین یاد میکنند حَقَّ الْقَوْلُ (1)وقتی آن تهدید بخواهد به اجرا در بیاید میگویند وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ پس اینجا سه مرحله است مرحله اول ارائه ادلّه توحید و وحی و نبوّت است اگر پذیرفتند و قبول کردند طوبی لهم و حُسن مآب, اگر نپذیرفتند مسئله تجدید نظر است فرصت است مهلت است. مرحله دوم آن است که این تجدید نظر و این استمهال و امثال ذلک به پایان برسد وقتی به پایان رسید نصاب تهدید تمام میشود میگویند حَقَّ الْقَوْلُ مرحله سوم این تهدید اجرا میشود میگویند وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ منظور از این قول همان مَقول است میگویند: حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذَابِ. (2)
این مراحل را قرآن کریم تبیین فرمود, مرحله اُولیٰ که استدلال بود گذشت مرحله تهدید را بیان کرد بعد میفرماید فرصتی هم نوبت و مرحله اجرای این تهدید است فرمود آن وقتی که ما آیات خودمان را به آنها نشان میدهیم سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ (1)این «سین» بنا بر اینکه «سین» تسویف و استقبال باشد معنایش این است که یک سلسله آیات آفاقی و انفسی هست که اگر خدا آنها را نشان دهد کار تمام است. آیات فراوان فعلی چه در انفس چه در آفاق, اینها آناء اللیل و اطراف النهار خدا دارد نشان میدهد نظم عالم, نظم زمین, نظم آسمان, حیات و ممات, خواب و بیداری همه اینها آیات الهی هستند وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُم بِاللَّیْلِ و مانند آن. این آیات در حدّ یک استدلال شفاف و روشن است اما آن سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ یک آیات بیّنی است که هیچ کس را در حال تردید نمیگذارد هیچ کافری دیگر نمیتواند با مشاهده آن آیات به کفر خود ادامه دهد هنگامی که آن آیات که تهدید الهی است به نصاب رسید بخواهد اجرا شود به همین صورت در میآید وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ وقتی آن تهدید الهی فرا میرسد حالا این مربوط به قیامت است چه اینکه عدّه زیادی گفتند یا اشراطالساعه است که برخیها گفتند یا جریان رجعت است که به تعبیر سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) اخبار رجعت از طرق ما فراوان است که ما بر آن هستیم.
إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً ما جُنبندهای را بیرون میآوریم که با آنها سخن میگوید تُکَلِّمُهُمْ این دابّه در تفسیر اهل سنّت به وضع خارقالعادهای تعبیر شده که به تعبیر فخررازی هیچ کدام از این اوصاف در قرآن کریم برای آن دابّه نیامده (یک) اگر خبر صحیحی در بین اینها از وجود مبارک معصوم(سلام الله علیه) به ما برسد به آنها اعتماد میکنیم (دو). (2)از طرق ما شیعهها این دابّه بر وجود مبارک حضرت امیر تطبیق شده است (3)چه اینکه بئر معطّله بر آن حضرت تطبیق شده است (4)که چاهی که معطّل است از او آب نمیگیرند اینها آبهای فراوان در درون خود دارند کسی به سراغ آنها نمیرود بئر معطّله که در قرآن آمده بر حضرت امیر تطبیق شده است دابّهای که در این آیه است بر حضرت امیر تطبیق شده است یعنی جنبندهای که با کفار سخن میگوید تُکَلِّمُهُمْ چه میگوید؟ میفرماید: أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ مردم به آیات ما ایمان نیاوردند یعنی همین مشرکین چون تمام این ضمایر به مشرکین برمیگردد چون بحث در مشرکین بود اینهایی که ایمان نیاوردند بنابراین از نظر روایت چقدر فرق است بین آنچه از طرق اهل سنّت درباره این دابّه آمده و آنچه از طریق شیعیان درباره این دابّه آمده.
در روایات آمده است که اینها مربوط به رجعت است چرا؟ برای اینکه اگر مربوط به قیامت بود در قیامت خدا همه را محشور میکند نه فوجی را (1)چون در این آیه دارد که وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِّمَّن یُکَذِّبُ این «مِن» برای تبعیض است یعنی برخی از مکذّبان را ما محشور میکنیم, در معاد که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (2)همه محشور میشوند دیگر بعض ندارد. در آن روزی که عذاب الهی میخواهد واقع شود دابّهای به آنها میگوید جُرم شما این بود که به آیات الهی ایمان نیاوردید وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ که این دابّه تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ. برخیها «تَکْلِمُهُم» خواندند (3)«کَلْم» یعنی جَرْح و زخم و امثال ذلک این دابّه آنها را زخمی میکند خب این با جمله بعد که أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ که مقولِ قول آن دابّه است هماهنگ نیست «تَکْلِمُهُم» باید بگوییم «إنّ» نه «أنّ» در حالی که اینجا «أنّ» است تُکَلِّمُهُمْ به چه کلامی با آنها گفتگو میکند أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ اگر «تَکْلِمُهُم» بود باید «إنّ» میخواندیم و اینجا چون «أنّ» است نه «إنّ» معلوم میشود مقول و کلام آن متکلّم است تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ نظیر اینکه فرمود: تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا ٭ بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا. (4)
در آنجا با چه کسی حرف میزند این زمین عندالقیامه که حدیث میگوید با چه کسی حدیث میگوید در ذیل آن هم دارد که با وجود مبارک حضرت امیر سخن میگوید. (1)اینها نشان آن است که وجود مبارک حضرت چه در اشراطالساعه چه در زلزلةالأرض چه در موارد حسّاس دیگر به عنوان سخنگوی رسمی ذات اقدس الهی حرف میزند. فخررازی که به تفکّر رجعت و امثال رجعت شیعه معتقد نیست قبول دارد که این «مِن», «مِن» تبعیضیه است یعنی بعضی از مکذّبان گروهی از مکذّبان منتها این را بعد از قیام قیامت میداند میگوید وقتی که قیامت قیام میکند إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ بعد از اینکه ساهره قیامت به آن وضع عمومیاش قیام کرد گروهی از مکذّبان را حاضر میکند با آنها گفتگو میکند بعد آنها را به بند میکشد در حالی که این هم دلیل میطلبد, وقتی قیامت قیام کرد هر کسی در برابر کارش مسئول است دیگر یک گروه خاصّی را بیاورند فَهُمْ یُوزَعُونَ یعنی «یُحبَسون» این وجهی ندارد .پس وقتی تهدید به نصاب برسد در آستانه وقوع و اجراست واقع که شده است این صحنه پدید میآید کسی به اینها میگوید شما به آیات ما ایمان نیاوردید وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ.
وَیَوْمَ نَحْشُرُ این «مِن», «مِن» تبعیضیه است مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً این فوج را از چه گروه؟ مِّمَّن یُکَذِّبُ پس «من» اول برای تبعیض است «من» دوم «من» تبیین مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا این هم فعل مضارع است و مفید استمرار است کسی که دائماً تکذیب میکرد. در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» گذشت که در قیامت همگان حضور دارند فوجی از اینها محشور نیستند همه محشور میشوند آیه 47 سورهٴ مبارکهٴ «کهف» این بود وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَاهُمْ نه «حشرنا فوجاً منهم» وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً ما هیچ کسی را باقی نمیگذاریم همه را محشور میکنیم که این آیه 47 سورهٴ «کهف» مطابق سورهٴ مبارکهٴ «واقعه» است که إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ در سورهٴ مبارکهٴ «فصلت» هم مشابه این تعبیر آمده که همگان را محشور میکند این طور نیست که مثلاً گروهی بیایند فرمود: وَیَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِلَی النَّارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ یعنی «یُحبسون» حَتَّی إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (2)فرمود: أعْدَاءُ اللهِ نه «فوجاً من أعداء الله» بنابراین این وَقَعَ الْقَوْلُ این یک قول خاصّی است این قول خاص در مرحله سوم قرار دارد یعنی مرحله اجرا که مرحله اجرا مسبوق به مرحله تهدید, مرحله تهدید مسبوق به مرحله ارائه آیات, یک مرحله آیات الهی را ارائه میدهند اگر کسی قبول نکرد [یعنی خداوند] فرصت داد فرصت را هم گذاشتند کنار به مرحله تهدید میرسد و اگر از تهدید هم بهره صحیح نبردند این تهدید اجرا میشود این تهدید در اشراطالساعه اجرا میشود در قیامت اجرا میشود و مانند آن وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً.
مطلب دیگری هم که در کتاب قیّم المیزان آمده این است که برخی از آیات است که فقط یک بار در قرآن کریم آمده چون یک بار آمده و تقریباً رمزگونه آمده تفسیر شفاف آن آسان نیست آیات دیگر که مکرّر آمده میشود به وسیله «الآیات یُفسّر بعضها بعضا» (1)آن را معنا کرد اما وقتی این مضمون فقط یک بار ذکر شده است این حلّش آسان نیست گویا هدف هم این است که این رمزگونه بیان شود که بین ذات اقدس الهی و پیغمبر, اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) این رمزگونه باشد جریان تعلیم اسما و خلافت و گفتگوی فرشتهها با خدای سبحان از همین قبیل است آیه اخذ میثاق إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ (2)از همین قبیل است این آیه رجعت که فَوْجاً مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا از این قبیل است دابّةالأرض بودنِ حضرت امیر از همین قبیل است بئر معطّله بودن حضرت امیر از این قبیل است. بخشی از اینها ابهامش به وسیله روایات روشن میشود اما انسان بتواند نظر قطعی درباره این امور بدهد آسان نیست و ضرر هم ندارد برای اینکه اینها زیرمجموعه آن اصول اعتقادی است وقتی زیرمجموعه آن اصول اعتقادی بود اگر کسی آن اصول اعتقادی را با همه زیرمجموعه آنها که در روایات اهل بیت تفسیر شده است معتقد باشد این سعادتمند است حالا ممکن است به جزئیات بعضی از امور دسترسی پیدا نکند ولی معتقد باشد آنچه قرآن و عترت گفتند همان حق است و به همان هم ایمان بیاورد این نظیر صوم و صلات نیست که خیلی درباره آن بحث شده باشد شفاف شده باشد این دابّةالأرض چیست از آن طرف میبینید در تفسیرهای اهل معرفت این دابّةالأرض به یک وضع خاص بیان شده از آن طرف میبینید زمخشری و امثال زمخشری برای دابةالأرض اوصافی ذکر کردند از آن طرف فخررازی بعد از ذکر این اوصاف میگوید هیچ کدام از اینها را نمیشود به صورت جزم پذیرفت مگر یک خبر صحیح از پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باشد اینها رمزگونه است نه نظیر صوم و صلات است که مورد تکلیف روز باشد و محلّ ابتلای عملی همگان (یک) محلّ ابتلای علمی مفسّران (دو) لذا انسان نمیتواند نظر نهایی به طور دقیق را در این زمینه ارائه کند. فرمود: وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ این «مِن» میشود «من» تبعیض فَوْجاً مِّمَّن یُکَذِّبُ این «مِن» دوم «من» تبیین است فَهُمْ یوزَعُونَ یعنی «یُحبسون» همه در سر جای خودشان هستند نظیر کاری که حضرت سلیمان(سلام الله علیه) درباره نظامیان و ارتشیان خود داشت که فَهُمْ یوزَعُونَ (3)که آن هم از همین قبیل بود حَتَّی إِذَا جَاءُوا قَالَ أَکَذَّبْتُم بِآیَاتِی اینها که کم کم میآیند به محضر و بارگاه الهی اینها را که حاضر میکنند میگویند شما آیات الهی را تکذیب کردید و علم نداشتید, بسیاری از اینها بر اساس تقلیدتان بود بسیاری از اینها بر اساس عنادتان بود شما اگر به جوهر و کُنه این آیات دسترسی پیدا میکردید باور میکردید اما نه گوش دادید نه اهل استدلال بودید بر اساس تقلید و امثال تقلید تکذیب کردید وَلَمْ تُحِیطُوا بِهَا عِلْماً أَمَّا ذَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ چه چیزی داشتید عمل میکردید عمل شما هم طبق همان تکذیب جاهلانه شما بود و همین, تهدید الهی که به صورت عذاب در آمد وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِم بِمَا ظَلَمُوا دیگر اینها اهل نطق نیستند.
برخی از مطالبی که مربوط به بحثهای قبل بود که به صورت سؤال مطرح شد این است که قبلاً گفته شد که ما چیزی به نام طبیعیات نداریم وقتی طبیعی نداشتیم علم طبیعی نداریم وقتی علم طبیعی نداشتیم دیگر سخن از سکولار بودن علوم دانشگاهی نیست آنچه هست خلقت است خلقتشناسی است و خلقتشناسی نمیتواند غیر دینی باشد گاهی گفته میشود که در همین علوم رایج حوزوی میگویند فلان بخش منظومه یا اسفار یا شفا اینها جزء طبیعیات است فلان بخش آن جزء الهیّات. لازم است توجه بشود که در فلسفههای اسلامی چون همه موجودات به عنوان خلقت الهی است همه بخشها صبغهٴ دینی دارد مثلاً همین شرح منظومه حکیم سبزواری که منطقیّات دارد طبیعیّات دارد الهیّات دارد اخلاقیّات دارد شفای مرحوم بوعلی منطقیّات دارد طبیعیّات دارد الهیّات دارد ریاضیات دارد آن مثل منظومه حکیم سبزواری اخلاقیّات ندارد همه اینها زیر پوشش دین است میبینید میگویند ما الهیات به معنای اعم را نزد فلان حکیم خواندیم الهیات به معنای اخص را فلان حکیم تدریس میکند این طبیعیات و ریاضیات و اینها جزء الهیات به معنی اعم است آن بخشهایی که مربوط به اثبات واجب و اثبات صفات و اثبات وحدت ذات و صفت و اتحاد صفات است الهیات به معنی اخص است میگویند الهیات به معنی اعم را فلان کس میگوید الهیات به معنای اخص را فلان کس میگوید همان طوری که تعبیر به امور عامّه و امور خاصّه میکنند در منطق میبینید وقتی که به مسئله قیاس رسیدند که از دو مقدمه ما نتیجه میگیریم کاملاً بحث دینی و توحیدی مطرح است که آیا مقدّمتین, علت اِعدادی نتیجهاند یا علّت تامّه نتیجهاند آیا ذات اقدس الهی معلّم نتیجه است یا مقدّمتین نقش تعیینکننده دارند چون منطق, منطق الهی است فتوای منطقیها این است که این مقدّمتین علل اعدادی هستند تا آن مُفیض علم که عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (1)نتیجه را به وسیله این علل اعدادی - که اینها فاعل به معنای «ما به» هستند نه فاعل به معنای «ما منه» - در قلب یک منطقیِ متفکّر القا میکند خب این بحث در منطق است در بحث «زلزلة الأرض لحبس الأبخره» که حکیم سبزواری دارد ببینید آنجا بحثهای الهی کاملاً موج میزند این الهی بودن فلسفه همه این قسمتها را الهی میکند درست است که گاهی میگویند طبیعیات, اما طبیعیات در برابر خلقت نیست یعنی موجودِ خَلقی یک مقدار فیزیکی است یک مقدار متافیزیکی که مَقسم هر دو خلق خداست.
1) (16) . سورهٴ علق, آیهٴ 5.
اما در جریان تخت سلیمان که سؤال دیگر است این تخت به تعبیر هدهد عرش عظیم بود وَلَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ (1)در تاریخ هم اینچنین آمده است که این بانو هنگام آمدن از یمن به فلسطین این را در هفت قصر تو در تو اندرونی و بیرونی قرار داد و درها را قفل کرد و یک ارتش مجهّزی را هم حافظ این کاخ کرده است, (2)اگر کسی بگوید ممکن است یک چند نفر رفته باشند به طور عادی این تخت را آورده باشند این احتمال پذیرفته نیست برای اینکه این نظیر یک ساک یا چمدانی نیست که یک گوشه افتاده باشد چند نفر بروند این ساک را از یمن به فلسطین بیاورند این عرش عظیم است در چند کاخ است ارتش قوی و غنیّ آن روز حافظ و نگهبان این کاخ بودند نمیشود از دست اینها تختی را آن هم با آن جلال و شکوه آرام آورد گذشته از اینکه قرآن هم که نقل میکند أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ (3)مرجع نهایی همین قرآن است آن بانو هم که آمده از اینکه این تخت سالماً منتها با تغییر بعضی از مواضع در حضور سلیمان بود میگفت: وَأُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا (4)ما قبل از این صحنه از قدرت نافذ سلطنت سلیمان باخبر بودیم این را هم که میبیند میگوید این یکی از مصادیق اقتدارنمایی سلیمان است و امثال ذلک.
پرسش: تجدید مثل نشده؟
پاسخ: نه, چون در قرآن دارد همان است چون تجدّد امثال معنایش آن است که این فیض در لحظه قبل به این تخت در یمن افاضه شد فیض الهی در لحظه بعد به همان معنای تخت در فلسطین افاضه میشود این در حقیقت دو وجود است اگر تجدّد امثال را انسان درست بررسی کند با وحدت شیء هماهنگ نیست اشیای متعدّدند وجودات متعدّدند منتها دومی مثل اوّلی است ولی ظاهر آیات این است که این عین همان تخت بلقیس بود.
پرسش: حضرت علی(علیه السلام) در یک آن چند جا بودند چطور؟
پاسخ: آن تمثّل است نه تجدّد امثال. الآن هم هر کسی میمیرد [حضرت امیر(سلام الله علیه) را میبیند].
یا حار همدان من یمت یرنی٭٭٭من مؤمن أو منافق قبلا (1)
این تمثّل است نه تجدّد امثال.
فرمود: حَتَّی إِذَا جَاءُوا قَالَ أَکَذَّبْتُم بِآیَاتِی وَلَمْ تُحِیطُوا بِهَا عِلْماً این لَمْ تُحِیطُوا بِهَا عِلْماً بعضی از علوم است که با عمل همراه است انسان وقتی به همه جوانب, عالِم باشد میپذیرد. در بعضی از موارد است البته نادر است با اینکه انسان یقین دارد احاطه علمی دارد ولی قبولِ عملی ندارد نظیر آنچه برای فرعون و برخی از اطرافیان فرعون پدید آمده که وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (2)برای تو شفاف و روشن شد که اینها آیات بصائر الهی هستند خب چرا ایمان نمیآوری؟! همه کفار نظیر فرعون این طور نیست که احاطه علمی داشته باشند بعضیها اصلاً اِعراض میکنند حاضر نیستند تحقیق بکنند بر اساس تقلید از نیاکان, قبول و نکولشان را تنظیم میکنند میگویند آبای ما چون نگفتند پس درست نیست آبای ما چون اینچنین کردند پس این درست است فرمود: وَلَمْ تُحِیطُوا بِهَا عِلْماً أَمَّا ذَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ٭ وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِم بِمَا ظَلَمُوا اگر ما این عذاب الهی را بر اینها مستقر کردیم دیگر اینها زبانشان بند میآید که فرمود اینها لا یَنطِقُونَ.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
أَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (86 وَیَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شاءَ اللَّهُ وَکُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِینَ (87) وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی اتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ (88)) سورهٴ مبارکهٴ «نمل» که در مکه نازل شد مطالب اصلی آن را اصول اعتقادی تشکیل میدهد یعنی اصول دین البته خطوط کلی اخلاق و فقه را هم در بردارد لذا مسئله توحید و وحی و نبوّت و معاد را یکی پس از دیگری بیان میفرماید. در جریان معاد چند مطلب که مربوط به اشراط الساعه و طلیعه قیامت است ذکر فرمود و ذکر میفرماید. قبلاً در آیه 82 وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ در آیه 83 وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِّمَّن یُکَذِّبُ این ناظر به رجعت و امثال اینهاست ذکر کرده مرحوم امینالاسلام میفرمایند رجعت را ما با روایات ثابت نکردیم رجعت، جزء اجماع قطعی ما امامیّه است و اخبار و روایات مؤیّد این است (1)از بس جریان رجعت نزد اینها مسلّم و قطعی است که با خبر ثابت نشده بلکه با اجماع قطعی ثابت شده آن وقت این روایات میشود مؤیّد مسئله رجعت. بعد از آن جریان، مطلب توحیدی را ذکر فرمود خلاصه یک تلفیق زیبا و حَسنی بین آیات توحید و آیات معاد مطرح است فرمود: أَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ این مسئله توحید ربوبی است این کاری به مسئله معاد ندارد. فرمود شما نظم عالم را رعایت کنید این عالم به قدری منظّم است این کُره زمین به قدری منظّم حرکت میکند که شب آن از روز, روز آن از شب حسابشده جداست فصولش کاملاً از هم جداست منطقههای قطبی از منطقههای استوایی با نظم خاص از هم جداست هر اندازه به قطب نزدیک باشد از خطّ استوا دور باشد نظمش مشخص است هر اندازه از قطب دور باشد به خط استوا نزدیک باشد نظمش مشخص است این نظم را شما ببینید پی به وحدانیّت ربوبی خدا ببرید این آیه کاری به مسئله معاد ندارد مستقیماً مربوط به توحید ربوبی است البته غیر مستقیم جریان معاد را هم به دنبال دارد و برای هر متفکّری هم این آیات, برهان قاطع است یعنی میتواند استنباط کند و استدلال کند لکن بهرهاش برای مردان الهی است کسی که اهل شهوت و غضب است در بخش عمل, اهل وهم و خیال است در بخش نظر این پی به آیات توحید نمیبرد نظیر آنچه در قرآن کریم راجع به خود قرآن آمده که الم ٭ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (2)خب این هُدیً لِلنَّاسِ (3)است ولی متّقین بهره میبرند این «شفاء للناس» است ولی مؤمنین بهره میبرند: وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (4)این نظم دقیق ریاضی لکلّ متفکّر است لکن مردان با ایمان استفاده میکنند و بهره میبرند لذا فرمود: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ این «آیاتٍ للناس» است منتها مردان با ایمان بهره میبرند.
مطلب دیگر آن است که جریان نظم لیل و نهار را ذات اقدس الهی در قرآن کریم بر اساس شئون متعدّد ذکر کرده گاهی بر اساس نظم ریاضی و اینها ذکر کرده که سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت فرمود: وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً (1)این راجع به روشن بودن روز, تاریک بودن شب و مانند آن است گاهی راجع به آسایش و کار انسانهاست که شب را برای آسایش، روز را برای کار فرمود ما لیل را برای خواب شما و خواب را برای آسایش شما قرار دادیم (2)در اینجا هم فرمود لیل را برای سکونت و آرامش شما قرار دادیم در آیات دیگر فرمود نهار را برای معاش قرار دادیم (3)پس گاهی لیل و نهار به عنوان روشن و تاریک مطرحاند که در سورهٴ «اسراء» آمده وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً گاهی برای بهرهبرداری است فرمود ما روز را برای معیشت شما و شب را برای آسایش قرار دادیم گاهی تلفیقی است از مسئله ریاضی و مسئله اجتماعی نظیر این آیه که فرمود ما شب را برای آسایش شما قرار دادیم روز را روشن قرار دادیم این روز را روشن قرار دادیم البته یعنی برای کسب و کار و زندگی شما پس آیاتی که شب و روز را در قرآن مطرح میکند بر چند طایفه است و همه اینها نظم را میرساند حکمت را میرساند مصلحت را میرساند و با این نظم و حکمت و مصلحت انسان میتواند به توحید ربوبی پی ببرد که خدای واحدی که لاَ شَرِیکَ لَهُ (4)این را عمیقاً دارد اداره میکند پس این مسئله مربوط به توحید است و هیچ ارتباط مستقیم با معاد ندارد البته خدایی که بالحق عالم را آفرید یاوه نیافرید فرمود: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (5)ما این عالَم را به حق و هدفمند خلق کردیم اگر هدفمند خلق کردیم پس حسابی هست کتابی هست این طور نیست که هر کسی هر کاری بکند و برود و از یاد ما برود و حساب و کتابی نباشد. در جریان تَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وجوهی گفته شده که برخی از آنها ناظر به معاد است درست است, برخی از آنها هم راجع به نظم فعلی است که آن هم میتواند درست باشد اگر ما گفتیم آیه أَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ ناظر به نظم جهان است ناظر به برهان توحید ربوبی است و مانند آن, آن وقت آیه وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً هم میتواند راجع به توحید ربوبی و مانند آن باشد ممکن است جریان آخرت را هم به دنبال داشته باشد.
پرسش: آیا از اینجا میشود فهمید که فیزیک غیر اسلامی نداریم؟
پاسخ: نه, برای اینکه وقتی جهان, خلقت شد خلقتشناسی اصلاً غیر اسلامی فرض ندارد.
بنابراین آیه أَلَمْ یَرَوْا ناظر به توحید ربوبی است آیه بعد مربوط به اشراطالساعه است و طلیعه قیامت و خود قیامت، فرمود: وَیَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ اگر واقعاً حوزههای علمیه بود و بیوت ائمه(علیهم السلام) روشن بود و رفت و آمد میکردند خب خیلیها سؤال میکردند این نفخ صور چیست این ناقور چیست این شیپور چیست شیپور میزنند همه مردهها زنده میشوند چیست خب متأسفانه این خانه بسته بود روایات کمی به دست ما رسیده اگر درِ مدینه علم باز بود چون «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها» (1)مخصوص وجود مبارک حضرت نیست یعنی ولایت, باب علم نبوّت است فرقی بین وجود مبارک حضرت امیر تا وجود مبارک حضرت حجّت(سلام الله علیهم اجمعین) نیست همه آنها باب مدینةالعلم هستند اگر این باب باز بود ما خیلی چیز میفهمیدیم اما الآن شما مثلاً به ناقور مراجعه میکنید که فَإِذَا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ (2)متأسفانه نمیدانید یعنی چه، شیپور میزنند مُردهها از قبر بیرون میآیند این یعنی چه؟ در این شیپور دمیده میشود همه زنده میشوند این یعنی چه؟ خب آدم نمیفهمد این حرفها را, میتوانیم بگوییم هر چه فرمودید حق است اما بالأخره از ما کسی سؤال بکند این ناقور چیست این شیپور چیست ما که نمیتوانیم مثل بعضی از اهل سنّت طول و عرضی برای این شیپور درست بکنیم میگوییم نمیفهمیم, راست میگوییم! خیلی از چیزهاست نمیفهمیم یکی از آنها هم همین است اما هر چه اینها فرمودند حق است ولی اگر درِ این خانه باز بود خیلی چیز روشن میکردند. فرمود: فَإِذَا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ وقتی که در شیپور بدمند اینجا دارد که یُنفَخُ فِی الصُّورِ همان طوری که فرمود: نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی اگر نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی (3)روح را به بدن عطا میکند با شیپور زدن نیست با یک افاضه غیبی است نفخ صور هم این معنا خواهد بود به هر تقدیر این معنا هم هست آن معنای در شیپور دمیدن هم هست یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ (4)هم هست آن یَوْمَ نَدْعُوا که در بحث سورهٴ مبارکهٴ «اسراء» گذشت افراد را به اسم صدا نمیزنند که زید بیا حسن بیا, میگویند علوی بیا حسینی بیا موسوی بیا به اسم امام صدا میزنند و همه صف میکشند سه مطلب است یکی اینکه در آن حالی که نفخ صور است فزع اکبر پدید میآید همگان هراسان هستند دوم اینکه بعضیها مدهوش میشوند فَصَعِقَ مدهوش میشوند سوم این است که همه داخراً خاضعاً ذلیلاً به پیشگاه خدا میروند این مرحله سوم برای نفخ صور دوم است که ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ (5)این نفخ صور دوم است. نفخ صور اول یک مرحله ابتدایی دارد که فزعآور است یک مرحله میانی یا پایانی دارد که صعقهآور است در نفخ صور اول که بخشی از آن به فزع, بخشی از آن به صعقه همراه است یک عدّه مستثنا هستند در نفخ صور دوم جا برای استثنا نیست در نفخ صور اول که یک عدّه فزع دارند فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ که در سورهٴ «نمل» است یا فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ که در سورهٴ «زمر» است در هر دو بخش یعنی چه در سورهٴ «نمل» چه در سورهٴ «زمر» یک عدّه استثنا شدند إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ گفتند جبرئیل, میکائیل, اسرافیل که اینها ذوات قدسی هستند, اهل بیت(علیهم السلام), انبیای اولواالعزم, انبیای بزرگ اینها میتوانند جزء مَن شَاءَ باشند فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ (6)که استثنا دارد اما در نفخ صور دوم جا برای استثنا نیست چون همگان باید حضور پیدا کنند هیچ کس نیست که در آنجا مُرده باشد یا حضور پیدا نکند و مانند آن. پس فزع هست صَعقه هست آیا اینها دو مرحله است یُمکن, دو تعبیر از یک واقعیّت است یُمکن, اما ما سه نفخه نداریم که در برخی از تفسیرهای اهل سنّت آمده یک نفخه فزع باشد یک نفخه صعقه باشد یک نفخه حضور همگان (7)بلکه در همان نفخه اُولیٰ که طلیعه قیامت است یا فزع و صعقه در دو مرحله قرار میگیرد یا برای دو گروه است به هر تقدیر به همان نفخه صعقه برمیگردد اگر با نفخه دوم یک عدّه زنده میشوند آنهایی که با نفخه اول مردند با نفخه دوم زنده میشوند اما آنهایی که جزء مَن شَاءَ اللَّهُ بودند با نفخه اول صعقه نزدند دیگر در نفخه دوم زندهاند اگر کسی گفت
ما زنده به ذکر دوست باشیم دیگر حیوان به نفخه صور (1)
ناظر به همین مرحله است. بنابراین این جریان در کنار إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ (2)که مسئله رجعت و اینها را مطرح کرده است این مربوط به طلیعه قیامت و خود قیامت است. اما آیه 86 که فرمود: أَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّیْلَ کاری به معاد ندارد مربوط به توحید ربوبی است البته توحید ربوبی زمینه برای معاد است برای اینکه لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ را به همراه دارد.
از این مجموعه میتوان گفت که وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ این هم میتواند ناظر به مسئله قیامت باشد هم ناظر به مسئله حرکت جوهری که بعضیها گفتند (3)هم ناظر به مسئله حرکت انتقالی که برخیها گفتند (4)و مانند آن باشد نمیشود گفت که چون آیه در سیاق معاد است مربوط به حرکت جوهری یا مربوط به حرکت انتقالی نیست ظاهر آیه این است که شما زمین را جامد میبینید این جمود گاهی در مقابل میعان است میگویند یخ منجمد شد در برابر آب که مایع است یک وقت در برابر حرکت است میگویند این کوه را شما جامد یعنی ساکن میپندارید در حالی که آن متحرّک است فخررازی همانند جناب زمخشری میگویند که شیء بزرگ وقتی حرکت میکند حرکتش محسوس نیست وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً اما در حقیقت این هم مثل ابر حرکت دارد (5)اگر بر حرکت انتقالی تطبیق شود قابل است بر حرکت جوهری تطبیق شود قابل است اگر مخصوص معاد بود با هیچ کدام از این دو سازگار نبود برای اینکه فرمود از شما سؤال میکنند خدا در معاد با این کوهها چه میکند وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فرمود: فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً ٭ فَیَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً ٭ لاَّ تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلاَ أَمْتاً (6)از تو سؤال میکنند این سلسله جبال در قیامت چه میشود؟ فرمود بگو خدا اینها را پودر میکند تمام این درّهها با این کوهها هموار میشود آن وقت کلّ کُره زمین شفاف و صاف میشود که نه عِوَج است نه اَمت, اَمت یعنی اعوجاج و کجی مثل خود عِوَج نه تپّه ماهوری در آن هست نه درّه در آن هست نه کوه در آن هست نه درخت در آن هست, الآن یک انسان شرمنده بالأخره پشت دیوار و کوه و درخت خودش را پنهان میکند آن روز کسی نمیتواند خودش را پنهان کند آن روز بدون دوربین همه دوربین هستند فرمود: فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ حدید یعنی حِدّت دارد دو فرسخ دو هزار فرسخ دو میلیارد فرسخ را بالأخره میبیند چنین روزی را ما در پیش داریم آن وقت چه کسی میتواند خودش را پنهان کند اگر کسی - خدای ناکرده - خلاف کرد نه کوه و دشت و درّهای است برود خودش را پنهان کند نه چشم دیگران نیازی به دوربین دارد چشمی است دارد دو هزار فرسخی را هم میبیند ده هزار فرسخی را هم میبیند این است که در مناجات شعبانیه دارد خدایا مرا «علی رئوس الأشهاد» رسوا نکن (7)همین است خب حالا اگر کسی جمعیّت که هست بین جمعیّت خودش را پنهان کند این هم شدنی نیست برای اینکه فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (8)دیگران چشمشان تیزبین است ما چنین روزی را در پیش داریم و شرمندگی آن روز هم که قابل درمان نیست. به هر تقدیر فرمود از تو سؤال میکنند خدا با کوهها چه میکند فرمود بگو: یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً.
1) (17) . دیوان سعدی, غزل 303.
2) (18) . سورهٴ نمل, آیهٴ 82.
3) (19) . تفسیر القرآن الکریم (ملاصدرا), ج7, ص419; المیزان, ج15, ص402.
4) (20) . المیزان, ج15, ص402.
5) (21) . الکشاف, ج3, ص387; التفسیر الکبیر, ج24, ص574.
6) (22) . سورهٴ طه, آیات 105 - 107.
7) (23) . اقبال الأعمال, ص686.
8) (24) . سورهٴ ق, آیهٴ 22.
در جریان کوه گاهی سخن از پودر کردن و کوبیدن و هموار کردن است اما چندین بخش درباره جبال هست در بیانات نورانی حضرت امیر است که «و وَتَّدَ بالصُّخور مَیَدانَ اَرضه» (1)مَیَدان یعنی اضطراب؛ خدای سبحان با میخِ کوه, اضطراب زمین را تثبیت کرد «و وَتَّدَ بالصُّخور مَیَدانَ اَرضه» یعنی «اضطراب ارضه» خب اگر تختهای را نجّار میخکوب کند دیگر حرکت نمیکند این برای زمین. فرمود کوهی که الآن زمین را میخکوب میکند خودش کم کم میلرزد چطور میلرزد؟ اول خیلی سِفت و سخت است بعد کَثِیباً مَّهِیلاً (2)مثل یک تپّه ماهوری شن الآن در این منطقههای کویری با یک گردباد یک مقدار شن روی هم میآید تپّهای درست میشود این تپّه را میگویند کثیب مهیل که همین که یک مختصر دست بزنی بقیه میریزد این دوامی ندارد چنین تپّهای را میگویند کثیب مهیل بعد میگوید از تپّه شن هم ضعیفتر است کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ (3)عِهْن یعنی پنبه اگر پنبهای را بزنند قدری بالا بیاید این خب از آن شن سبکتر است این عِهن منفوش از آن تپّه شن سستتر است قدری جلوتر میروی میبینید که این پودر شده که وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ یَنسِفُهَا رَبِّی نَسْفاً در بخشی از قرآن کریم دارد إِذَا الْجِبَالُ نُسِفَتْ (4)قدری جلوتر حرفی میزند که واقعاً ما نمیفهمیم فرمود: وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً حالا ما چون نمیفهمیم این کَانَتْ را به معنی «صارت» میگیریم یعنی کوهها میرود بعد سراب میشود سراب یعنی چه؟! هیچ یعنی هیچ! آنها قابل فهم است یعنی عِهن منفوش شدن, کثیب مهیل شدن, إِذَا الْجِبَالُ نُسِفَتْ شدن خب اینها کاملاً قابل فهم است چیزی بیاید کوه را پودر بکند میشود اما سراب یعنی چه؟ یعنی معلوم میشود کوهی در کار نبود حالا ما چون واقعاً این درِ خانه بسته است نمیفهمیم این کَانَتْ را به معنی «صارت» میگیریم در حالی که کَانَتْ به معنی کَانَتْ است یعنی آن وقتی هم که میدیدی سراب بود یک چیز دیگر میدیدی خیال میکردی کوه است جای دیگر را میدیدی. همان بیان نورانی امام رضا(سلام الله علیه) در کتاب شریف توحید همین است فرمود خَلق مثل صورت مرآتیه است (5)صور مرآتیه دروغ نمیگوید جایی را نشان میدهد منتها در آینه خبری نیست یک کودک وقتی عکس سیبی را در آینه ببیند مرتّب به طرف آینه حمل میکند که سیب را بگیرد مادرش میگوید سیب روی میز است جای دیگر است در آینه نیست ما همه به طرف آینه داریم حمله میکنیم به زید و عمرو, به کیف زید به جیب عمرو داریم حمله میکنیم در حالی که رزق جای دیگر است واقعاً جای دیگر است این بیان نورانی امام رضا از غرر بیانات است بنابراین این فَکَانَتْ سَرَاباً (6)را حالا ما چون نمیفهمیم این «کانَتْ» را به معنی «صارت» میگیریم وقتی در مغنی و امثال مغنی میگویند گاهی «کان» به معنی «صارت» است ما با همان دستمایههای عوامانه میرویم سراغ قرآن! عوامانه یعنی عوامانه! «از شافعی نپرسند امثال این مسائل» (7)آیا واقعاً کوهها حقیقتی هستند بعد سراب میشوند که «فصارت سرابا» یا نه, از همان اول هم سراب بود وَفُتِحَتِ السَّماءُ فَکَانَتْ أَبْوَاباً (8)یعنی «فصارت أبوابا» یا هم اکنون أَبْوَاباً آنجا که نمیفهمیم چاره نداریم بگوییم که «آمنّا و صدّقنا» به آنچه معصومین فرمودند, پس مراحل کَثِیباً مَّهِیلاً هست, کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ هست, منسوف بودن هست این سه مرحله را آدم با مفاهیم میفهمد اما سراب بودن را که نمیفهمیم واقعاً نمیفهمیم بعد میگوییم «فصارت سرابا», سَرَاباً یعنی چه؟! کوه بالأخره موجود است باید شهادت بدهد ما این معانی ظاهری که الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ (9)کذا یا أَقِیمُوا الصَّلاَةَ (10)کذا یا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ (11)کذا اینها را مقداری میفهمیم اما معانی دقیق قرآن را نمیفهمیم. در اینجا فرمود: وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً در جریان معاد حق است که این کوهها به این صورت در میآید این مراحل یاد شده است اما درباره حرکت جوهری یا حرکت انتقالی نمیشود به صورت قطعی گفت آیه اینها را نمیخواهد بگوید برای اینکه در سیاق معاد است خب یک قدم جلوتر در سیاق توحید ربوبی بود دیگر, چرا شما آن آیه أَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِراً که مربوط به معاد نیست را در نظر نمیگیرید پس بگویید هر سه احتمال دارد یعنی هم حرکت جوهری احتمال دارد که به حسب ظاهر آرام است ولی سیّار است, هم حرکت انتقالی - خود زمین چطور؟ «وتری الارض جامدة» دیگر، شما زمین را خیال میکنید آرام است در حالی که «و هی تمرّ مرّ السّحاب» پس هم حرکت انتقالی میتواند درست باشد هم حرکت جوهری میتواند درست باشد - هم جریان معاد به دلیل اینکه در جریان نفخ صور، شما دو مرحله را کنار هم گذاشتید و کار درستی هم کردید برای اینکه در نفخه اُولیٰ فزع و صعقه است در نفخه ثانیه همه میآیند وگرنه در نفخه اول که همه نمیآیند اینکه فرمود نفخ صور میشود همه میآیند یعنی این دو را یکجا جمع کرده وگرنه در نفخ صور اول که سخن از آمدن همه نیست همه صعقهزده هستند این وَکُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِینَ یعنی خاضعین, متواضعین, ذلیلین این برای نفخه ثانیه است دیگر, پس این مجموعه را ذات اقدس الهی با یک آیه بیان کرده پس این آیه دوم هم این طور نیست که بگوییم الاّ ولابد ناظر به مسئله قیامت است وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً آن بیان لطیفی هم که سیدناالاستاد(رضوان الله علیه) دارد میفرماید عندالقیامه که دیگر تَحْسَبُهَا جَامِدَةً نیست [در آن روز] این دارد کوبیده میشود دارد ریز ریز میشوند معلوم میشود که به توحید ربوبی نزدیکتر است تا مسئله معاد. (12)
1) (25) . نهجالبلاغه, خطبهٴ 1.
2) (26) . سورهٴ مزمل, آیهٴ 14.
3) (27) . سورهٴ قارعه, آیهٴ 5.
4) (28) . سورهٴ مرسلات, آیهٴ 10.
5) (29) . التوحید (شیخ صدوق), ص434 و 435.
6) (30) . سورهٴ نبأ, آیهٴ 20.
7) (31) . دیوان حافظ، غزل307.
8) (32) . سورهٴ نبأ, آیهٴ 19.
9) (33) . سورهٴ بقره, آیهٴ 25.
10) (34) . سورهٴ بقره, آیهٴ 43.
11) (35) . سورهٴ بقره, آیهٴ 183.
12) (36) . ر.ک: المیزان, ج15, ص402.
تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ آنها که اهل معرفت هستند از این آیه بهره دیگری بردند گفتند مردان الهی به حسب ظاهر وقورند اما در باطن دارند سیر میکنند اهل سیر و سلوک هستند اگر عدّهای مانند جبل راسخ هستند اینها کسانی هستند که همانند کوه در باطن دارند معدن میپرورانند در دل دارند گوهر میپرورانند به حسب ظاهر آرام هستند مردان الهی که به منزله جبال زمین هستند وسیله آرامش و طمأنینهٴ زمین و مردم منطقه هستند این میتواند مصداق معنوی جبال را مردان الهی بداند که اینها به حسب ظاهر آرام هستند ولی باطنشان دارد سیر میکند. صُنْعَ اللَّهِ این اضافه صُنْعَ به اللَّهِ مفید تأکید است این اسناد مصدر به ذات اقدس الهی مفید تأکید است صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی اتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ خب این تأیید میکند که این مربوط به مسئله توحید ربوبی است با آیه 86 هماهنگ است و بعد همان طوری که آن آیه زمینه برای معاد بود این هم زمینه برای معاد است که إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ هر کاری که میکنید او میداند درون شما, بیرون شما, ظاهر شما, باطن شما, اوّل شما, آخر شما را او کارشناس است میداند و در مشهد و در محکمه او باید پاسخ بدهید. «و الحمد لله ربّ العالمین»
مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَهُم مِن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89 وَمَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (90)) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نمل» برخی از علائم قیامت را مطرح فرمودند به تعبیر برخی از مفسّران نظیر فخررازی سه علامت اینجا ذکر شده است یکی همان جریان إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ (1)است دوم وَیَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَنْ فِی الأرْضِ إلاَّ مَنْ شاءَ الله (2)که این نفخه اُولی است سوم وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً (3)لکن این تَرَی الْجِبَالَ اگر با توجه به آیه 86 ناظر به توحید ربوبی باشد این نه مخالف با سیاق آیات است نه جزء اشراطالساعه به شمار میآید آنگاه تطبیق این بر حرکت جوهری یا بر حرکت انتقالی زمین (4)بعید نیست؛ نمیتوان گفت که چون در سیاق آیات قیامت است کاری به قبل از قیامت ندارد زیرا آیه 86 درباره توحید ربوبی است این آیه 88 هم درباره توحید ربوبی [میتواند باشد].
مطلب بعدی آن است که همه انبیا از طرف خدا سخن میگویند سخن گفتن از طرف خدا غیر از لسان الله بودن است که محصول قرب فرایض است سخن گفتن از طرف خدا با نقل آمیخته است وقتی رسولی از طرف خدای سبحان سخن میگوید, میگوید «قال الله» ولی در قرب فرایض سخن از نقل نیست خود این لسان, لسان الله است اگر این لسان, لسان الله است الله در هنگام حرف زدن که نمیگوید «قال الله» الله در موقع حرف زدن که نمیگوید «قل» الله در موقع حرف زدن فقط حرف خودش را میگوید بنابراین در جریان قرب فرایض اگر انسان کامل لسان الله شد چه اینکه درباره حضرت امیر(سلام الله علیه) آمده است که ید الله است عین الله است و مانند آن اینجا دیگر سخن از نقل نیست منتها در بحثهای قبل گذشت که در جریان قرب نوافل ما از فریقین روایت داریم (1)ولی درباره قرب فرایض چنین چیزی نیست به صورت متفرّقه داریم که امام میفرماید من ید الله هستم عین الله هستم جنب الله هستم (2)اما به عنوان اصل کلی که انسان کامل در اثر قرب فرایض لسان الله میشود ید الله میشود چنین چیزی ما تا حال برخورد نکردیم.
مطلب بعدی آن است که سرّ اینکه ما آیه 82 که کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ را به «لا یؤمنون» معنا کردیم برای آن است که مستحضرید یقین نظری مادامی که به ایمان عملی نرسد سودآور نیست برخیها یقین نظری داشتند یعنی از نظر علمی هیچ مشکلی نداشتند ولی باور نکردند آن دو آیهای که مربوط به جریان فرعون بود شاهد این مسئله است که جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ (3)یعنی در بخش نظر، اینها یقین داشتند ولی در بخش عمل باور نکردند آنچه را عقل نظر فهمید عقل عمل نگرفت اینها کاملاً شئونشان جداست تفکیکپذیر است و در جریان عالِم بیعمل هم کاملاً بازگو شد که چگونه انسان، عالماً عامداً معصیت میکند. بنابراین یقین اگر به ایمان نرسد سودآور نیست آیه دیگر این بود که وجود مبارک موسای کلیم(سلام الله علیه) به فرعون فرمود برای تو مسلّم شد آنچه من آوردم معجزه است: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ (4)برای تو مسلّم شد آنچه من آوردم معجزه است خب چرا ایمان نمیآوری؟ پس یقین نظری اگر به عقل عملی نرسد بازدهی ندارد از این جهت کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ یعنی «لا یؤمنون» چون اگر یقین هم داشته باشند ولی ایمان نداشته باشند اثر ندارد.
مطلب بعدی آن است که در آیه 66 سخن از قیامت بود در آیات بعدی سخن از اشراطالساعه مطرح شده است الآن بررسی اعمال افراد در قیامت را طرح میکنند میفرمایند: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا حَسنه یعنی چیزی که عقل بپذیرد نقل بپذیرد یعنی شریعت امضا کند یا دستور بدهد این میشود حَسنه, مصادیق فراوانی دارد مصداق کاملش هم همان ولایت اهل بیت است که در سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» آیه 23 این است: ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً خب مصداق کامل حسنه در اینجا طبق قرینهای که او را همراهی میکند مودّت اهل بیت است فرمود: لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی آنگاه وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً این دیگر در آیه بعد نیست جمله بعد همین آیه است خب معلوم میشود مصداق کامل حَسنه همین ولایت است مصادیق دیگری هم دارد بعضی از مصادیق را قرآن کریم به صورت شفاف روشن کرده بعضی از مصادیق را به صورت عموم بیان کرده.
عمده در آیه محلّ بحث این است که مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ نفرمود کسی کار خوب بکند کار خوب کردن مهم نیست آن قدر باید این کار خوب را حفظ بکند که در قیامت در دستش باشد نه «مَن فعل الحسنة» مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ اینکه امام(رضوان الله علیه) فرمود معیار, حال فعلی است در قیامت هم میگویند معیار, حال فعلی است چه چیزی آوردی نه چه کار کردی خیلیها هستند کار خوب کردند بعد «بدّلوها کذا و کذا» اما وقتی در قیامت سخن از عرض اعمال شد میگویند چه چیزی آوردی نه چه کردی «مَن فعل الحسنة» را در قیامت به حساب نمیآورند «مَن فعل الحسنة و راغب علیها و کان حافظاً علیها و اَدامها حتّی جاءها» مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ یعنی وقتی وارد صحنه اعمال میشود در دستش باشد این معیار است. این کار, کار آسانی نیست همه اعمال را انسان باید لله انجام دهد و مواظب باشد که چیزی کم نیاورد مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا حالا دستش هست میگوید من این کارها را کردم.
پرسش:...
پاسخ: بالأخره باید حفظ کند این طور نباشد که به وسیله سیّئات بعدی یا ندامتهای بعدی بگوییم ما حالا چرا این کار را کردیم بسیار خب چهارتا کار خلاف انسان دید چهارتا ضعف دید اینکه نمیگوید ما چرا برای جبهه زحمت کشیدیم یا برای انقلاب زحمت کشیدیم این باید در دستش باشد خب آن کارها برای رضای خدا بود کاری که برای رضای خداست اگر دیگری خلاف کرده بد کرده که آدم پشیمان نمیشود این باید در دست آدم باشد یک وقت است آدم میگوید ما این همه زحمت کشیدیم خب بالأخره این همه آدم زحمت کشید برای رضای خدا زحمت کشید و مُزدش هم که علوم الهی بود فرا گرفت این علم هم حافظ اوست حالا چهار نفر چهارتا حرف زدند چهارتا حادثه پیش آمد دنیا هم غیر از این نیست دنیا یعنی مجموعه همین تلخی و شیرینیها, امتحانها, فراز و فرودها به تعبیر شیخ عطار, اگر کسی کار خیر کرد و این کار خیر را نگه داشت و ذخیره کرد و نگذاشت آسیب ببیند و نگفت، این در دستش است یک وقت است کسی باغبان خوبی است میوه خوبی گُل خوبی تحصیل میکند اما مرتب این میوه را دست میزند مرتب این گل را دست میزند این است که پلاسیده میشود کار خوبی را که انسان برای رضای خدا انجام داده هر باری که این کار را برای دیگران گفته مثل آن است که یک بار به این برگ گل دست بزند خب ده بار که انسان بگوید این دیگر پژمرده میشود وقتی انسان کار را برای رضای خدا کرد دیگران میگویند, دیگران میگویند این را معطّرتر میکند ولی خود انسان که بگوید هر بار که گفته مثل این است که یک بار به این برگ گل دست بزند اصلاً برگ گل برای آن است که دست به آن نزنند اگر گفتند که
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود٭٭٭ کاین شاهد بازاری وان پردهنشین باشد (1)
این برای دختر و پسر است این پسر مثل گلاب است این اگر در جامعه مطرح باشد خودش را حفظ میکند اما همین قطرات گلاب که در برگ گل هست یعنی دختر هست این باید در حجاب باشد اگر به این دست بخورد ولو اینکه همان قطره آب است ولی پلاسیده میشود
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود٭٭٭ کاین شاهد بازاری وان پردهنشین باشد
یعنی مرد میتواند بازاری باشد اما این باید در پرده باشد یعنی همین چند قطره که هست باید در پرده برگ باشد که اگر بخواهد این پرده برداشته بشود دیگر پلاسیده میشود. به هر تقدیر اگر کسی کار خیری کرده هر باری که این کار را گفته مثل آن است که یک بار به این برگ گل دست زده خب این کم کم پژمرده میشود ولی اگر این راز را نگه داشت و لله بود این در قیامت با گل معطّر میآید مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ آنگاه فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا آن خیر چیست ذات اقدس الهی میداند گاهی میفرماید: فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا گاهی میفرماید: فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (2)گاهی میفرماید: مَثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کلّ سُنْبُلَةٍ مِائة حَبَّةٍ یکی هفتصد برابر وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ یکی هزار و چهارصد برابر وَاللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ (3)بنابراین خیر، مطلق است حالا ده برابر پاداش میدهد صد برابر پاداش میدهد هزار و چهارصد برابر پاداش میدهد, وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ دیگر به حساب در نمیآید. اجمالاً اگر کسی کار خیر کرد و نگه داشت آن قدر این کار خیر قوی و غنی بود که با طامّه موت از بین نرفت در برزخ از بین نرفت در ساهره قیامت از بین نرفت ماندنی بود چون مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ آن را از بین نمیبرد یا ضعیف نمیکند این شخص که میآید این کار خیر در دستش است فرمود: ﴿فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا گذشته از اینکه این همه عقبات کئود که عدّهای در قیامت در رنج هستند این از آن فزع در امان است اینکه فرمود: وَهُم مِن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ این ناظر به فزع قیامت است که در سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» فرمود فزع اکبر است یک عدّه از فزع اکبر مصون هستند آیات سورهٴ مبارکهٴ «انبیاء» این است: إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الْحُسْنَی أُولئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ ٭ لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ ٭ لاَ یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ هم رنج از اینها زدوده است هم گنج به اینها تقدیم میشود آن گنج این است که وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ هذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ (4)فرشتگان به دیدار اینها میآیند میگویند امروز روز شماست روزی که به شما وعده داده بودند امروز است خب پس این هم از فزع، مصون است هم از ملاقات فرشتهها لذت میبرد هم آن پاداشی که ذات اقدس الهی عطا میکند بهتر از حسنهای است که او آورده است منتها برخیها خیال کردند که خب اگر شخصی موحد بود «لا إله الاّ الله» گفت بالاتر از «لا إله الاّ الله» چیست تا خدا بفرماید فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا (5)لکن بحث در این نیست که خدا بالاتر از «لا إله الاّ الله» به او میدهد بحث در این است که بالاتر از ایمان به «لا إله الاّ الله» را به او میدهد نه بالاتر از «لا إله الاّ الله» را ایمان به «لا إله الاّ الله» یعنی دیدن آفتاب, اگر کسی چشمش را باز کرد و آفتاب را دید پاداشی که به او میدهند به اندازه پاداش دیدن آفتاب است نه پاداشش به اندازه آفتاب, بنابراین بهتر از ایمان به «لا إله الاّ الله» را به او خواهند داد نه بهتر از «لا إله الاّ الله»، ایمان به «لا إله الاّ الله» هم درجاتی دارد. برخیها نظیر آنچه در المیزان آمده آیه وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً را نظیر آیه دو سورهٴ مبارکهٴ «حج» یعنی وَتَرَی النَّاسَ سُکَارَی وَمَاهُم بِسُکَارَی وَلکِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِیدٌ معنا کردند مردم را در قیامت متحیّر میبینی برای اینکه دفعتاً همه سر از خاک برداشتند کسی هم کسی را نمیشناسد اینچنین نیست که تولید باشد توالد باشد امثال ذلک باشد همه سر از خاک برمیدارند کسی هم کسی را نمیشناسد خب اینجا کجاست ما اینجا چه میکنیم چه چیزی همراهمان داریم چون همه اینها تنها محشور میشوند وَکُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْداً (6)آنجا جمع است ولی اجتماع نیست إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَالآخِرِینَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَی مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ (7)هیچ کس هم کسی را نمیشناسد لذا مردم متحیّر هستند. در صحنه قیامت این طور نیست که وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب (8)در صحنه قیامت دیگر جبالی نمانده برای اینکه قبل از اینکه قیامت کبرا قیام کند این جبال, نَسف شده عِهن منفوش شده کَثِیباً مَّهِیلاً (9)شده این مراحل که در بحث دیروز گذشت این جبال، اینها را پشت سر گذاشتند. بعد از اینکه این زمین تسطیح شد و تبدیل شد به زمین دیگر آنگاه همگان سر از خاک برمیدارند دیگر جبالی نیست تا کسی جبال را ساکن ببیند در حالی که آن متحرّک است. اینکه فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَهُم مِن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ این وضعش روشن خواهد بود اما وَمَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ اگر کسی کار بد کرد آن را با توبه اصلاح نکرد الآن هم که میآید این کارِ بد، طوق لعنت گردن اوست او را که رها نمیکند آن کارِ بد نظیر طوق لعنت میشود که فرمود اگر کسی بخل بورزد سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ (10)همین است اینکه میگویند طوق لعنت همین است این گردنگیر اوست حالا یا نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «یس» آمده که وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ (11)یا دارد فَهُم مُّقْمَحُونَ (12)یا راه دیگری دارد ذات اقدس الهی آیات را از بالا و پایین, شرق و غرب, اَمام و خلف نشان میدهد اگر کسی همه اینها را پشت سر بگذارد که یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (13)دیگر نه جلوی خود را میبیند نه پشت سر خود را میبیند نه کجا میخواهد برود را میبیند نه آنچه کرد, خبر دارد که چه بلایی به سر او میآورند این مثل کسی است که جلوی او سدّ آهنی باشد پشت سر او هم سدّ آهنی باشد گردن او یعنی بین شانه و چانه او هم با آهن بسته باشد این میشود مُقمح سر به هواست این جلوی پا را نمیبیند راه را نمیتواند ببیند جلویش بسته است پشت سرش بسته است زیر پایش را هم نمیتواند ببیند یک آدم مستکبر که عمری را به فساد گذرانده این است فرمود: وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ إِیْدِیهِمْ سَدّاً پس دیدِ جلویش بسته است وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً بخواهد پشت سر را ببیند بسته است بخواهد سرش را پایین بیاورد زیر پای خودش را ببیند نمیتواند برای اینکه از شانه تا چانه را ما بستیم فرمود خیلیها این طور هستند نه از آینده خبر دارند نه از گذشته خبر دارند نه زیر پای خودشان را میبینند واقعیتی که ذات اقدس الهی برای برخی از تبهکاران ترسیم میکند همین است فرمود چنین آدمی فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ به دَمَر در آتش میافتد «إنکبّ» یعنی سقوط کرد خب انسان چهرهٴ او سقوط میکند یا با چهره به آتش میافتد باید گفته میشد که «فکبّوا علی وجوههم فی النار» نه فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ گاهی نظیر سخنان جناب زمخشری که بعد هم فخر رازی از همان راه سخن گفته است کلّ این بدن را میگویند رَقبه وقتی میگویند «أعْتِقْ رَقبة» (14)نه یعنی گردن را آزاد کن منظور از رقبه، کلّ بدن است یا وقتی میگویند رأس, چهار رأس گوسفند نه یعنی سر, یعنی کلّ این بدن وقتی میگویند وجه نه یعنی صورت, یعنی کلّ این بدن اگر اطلاق وجه, رقبه و رأس بر کلّ بدن رواست اینجا فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ به منزله «فکبّوا فی النار» است نظیر آنچه در سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» قبلاً بحث شد آیه 94 سورهٴ مبارکهٴ «شعراء» این بود که فَکُبْکِبُوا این باب فَعْلَلَ برای مبالغه همین انکباب است فَکُبْکِبُوا فِیهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ پس فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ به منزلهٴ «کبّوا فی النار» است شدیدترش در همان آیه 94 سورهٴ «شعراء» گذشت که فَکُبْکِبُوا که به باب فعلله رفته بنابراین فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یعنی «کبّوا فی النار» گاهی ممکن است که نه, وجه در مقابل سایر بدن باشد ولی وقتی کسی را به آتش میاندازند گاهی از پشت یا پهلوی راست یا پهلوی چپ باشد گاهی به رو باشد این فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یعنی «کبّوا علی وجوههم فی النار» - که «أعاذنا الله منها» - هر دوی اینها راه دارد. (15)
1) (9) . دیوان حافظ, غزل 161.
2) (10) . سورهٴ انعام, آیهٴ 160.
3) (11) . سورهٴ بقره, آیهٴ 261.
4) (12) . سورهٴ انبیاء, آیات 101 - 103.
5) (13) . ر.ک: جامع البیان فی تفسیر القرآن, ج20, ص16.
6) (14) . سورهٴ مریم, آیهٴ 95.
7) (15) . سورهٴ واقعه, آیات 49 و 50.
8) (16) . سورهٴ نمل, آیهٴ 88.
9) (17) . سورهٴ مزمل, آیهٴ 14.
10) (18) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 180.
11) (19) . سورهٴ یس, آیهٴ 9.
12) (20) . سورهٴ یس, آیهٴ 8.
13) (21) . سورهٴ یوسف, آیهٴ 105.
14) (22) . من لا یحضره الفقیه, ج2, ص116.
15) (23) . الکشاف, ج3, ص388; التفسیر الکیبر, ج24, ص575.
عمده آن است که اینکه فرمود: هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ دیگر حرف جرّ و مانند آن نظیر باء و اینها نیاورد نفرمود این جزا به وسیله آن کار معصیت شماست «جزاء بما کانوا یعملون» نفرمود, فرمود: هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ آنچه را کردید همین جزای شماست به این صورت در آمده حالا این تجسّم اعمال است یا راه دیگری است ولی غرض آن است که این سیّئات در قیامت به آن صورت در میآید آیاتی که دارد جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (1)منافی با این تعبیرات بدون باء نیست در یک جای قرآن فقط آمده جَزَاءً وِفَاقاً (2)آن هم مربوط به سیّئه است درباره حسنه که ما جَزَاءً وِفَاقاً نداریم برای اینکه جزای کسی که حسنه آورد بالاتر و بهتر از اوست نه وفق آن, تنها جایی که جزا وفق عمل است در سیّئه است البته این تحدید به لحاظ مافوق است نه به لحاظ مادون مستحضرید که گاهی تحدید طرفینی است نظیر دمای ثلاثه که کمتر از ده روز حکمش این است بیشتر از ده روز حکمش آن, گاهی یک جانبه است مثلاً تحدید کُر به ثلاثة اشبار و نصف (3)یعنی کمتر از این نباشد نه اگر بیشتر شد مانعی دارد یا در جریان مسافت سفر که گفتند هشت فرسخ باشد یعنی کمتر از هشت فرسخ نباشد نه اینکه اگر بیشتر از هشت فرسخ شد مانعی دارد اینجا که گفته میشود جَزَاءً وِفَاقاً یعنی بیشتر از آن نیست نه کمتر از آن نمیشود کمتر از آن را ذات اقدس الهی برای بعضیها وعده داد که تخفیف است عفو است و مانند آن. غرض این است که در سیّئات هرگز جزا بیشتر از آن گناه نیست در این کریمه نفرمود «بما کنتم تعملون» فرمود: إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ظاهرش آن است که عین عمل به همین صورت در میآید.
در سورهٴ مبارکهٴ «توبه» پنج فرقه را قرآن کریم مطرح کرده حالا اینجا به طور اجمال از دو گروه یاد کرده یک عدّه مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ هستند یک عدّه مَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ هستند اما در آنجا پنج گروه را کاملاً از هم جدا کرده فرمود: وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ این دو گروه رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی کذا و کذا بعد از سابقین و بعد از تابعین، جریان منافقین را مطرح فرمود: وَمِمَّنْ حَوْلَکُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ اینها تمرّد کردند میگویند شیطانِ مارِد برای اینکه این از صف جدا شده است مَرید از همین قبیل است «مَرَدَه» جمع مارِد است نه جمع مُرید «مَرَده» یعنی انسانهای متمرّد, مارد و مرید اینها اوصاف شیطان است مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ یعنی تمرّد کردند اینها هم گروه سوم هستند بعد از اینها فرمود: وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَیِّئاً یک مقدار اطاعت کردند یک مقدار معصیت کردند اینها کسانی هستند که عَسَی اللّهُ أَن یَتُوبَ عَلَیْهِمْ امید است که مشمول توبه الهی باشند و در هنگام سنجش اعمال مورد لطف خدای سبحان قرار بگیرند یا در دنیا خدا به اینها توفیق توبه عطا کند اینها آمرزیده شوند إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (1)بعد از اینها آنگاه در آیه 106 گروه پنجم را ذکر فرمود, فرمود: وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ یک عدّه سرگردان هستند وضعشان روشن نیست سابقهشان لاحقهشان قدری تیره است قدری روشن است در راه نبودند بالأخره آن طوری که باید باشند اینها وضعشان روشن نیست اینها - اِرجا یعنی تأخیر, مُرجئه یعنی تأخیرانداز - مُرْجَوْنَ یعنی ارجاء میشوند یعنی کارشان به قیامت تأخیر افتاده میشود تا ذات اقدس الهی در آن روز تصمیم بگیرد وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ حالا إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ چون خدا علیم و حکیم است میداند که درباره اینها چه تصمیمی بگیرد بنابراین وَمَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ و این جز نتیجهٴ عمل خود آنها هم نخواهد بود حالا جناب زمخشری وقتی به این آیه رسید صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی اتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ (2)چون تفکّر فصیحانه و بلیغانه هم دارد از بلاغت قرآن و از عظمت فصاحت قرآن چند جملهای سخن گفته, گفته این کتاب چقدر شیرین است چقدر بلیغ است آنجا که کار را به خدای سبحان اسناد میدهد پشت سر آن با جلال و شکوه از این کار حمایت میکند وقتی فرمود: صُنْعَ اللَّهِ فرمود: الَّذِی اتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ وقتی بفرماید: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا میفرماید: لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (3)هیچ کس عوض نمیکند چون نفی جنس است نه خدا عوض میکند نه غیر خدا, غیر خدا عوض نمیکند چون قدرت ندارد خدا عوض نمیکند چون به احسن وجه آفرید این طور نیست که - معاذ الله - بعداً برای او علمی حاصل شده باشد بعد بفرماید یک طرح نویی پیدا شده من بر اساس طرح نو وضعیت انسان را عوض کنم.
حرفهای جناب زمخشری در این چهار آیه خلاصه میشود: یکی اینکه گفت: صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی اتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ یکی صِبْغَةَ اللّهِ که فرمود: وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً (1)یکی وَعْدَ اللّهُ (2)یکی فِطْرَتَ اللَّهِ در ذیل این چهار بخش از قرآن کریم خدای سبحان آن کلمات جامع را ذکر میکند تا نشان دهد اگر چیزی کار خداست کاری است برترین و بهترین کار (3)که خلقت انسان هم از همین قبیل است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَهُم مِن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89 وَمَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (90) إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِی حَرَّمَهَا وَلَهُ کُلُّ شَیْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ (91) وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَی فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِینَ (92) وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (93)) در پایان سورهٴ مبارکهٴ «نمل» بعد از ارائه براهین بر اصول دین و خطوط کلی اخلاق و فقه, فرمود صحنه قیامت حق است و اگر قیامتی نباشد عالَم باطل است زیرا هر کس هر چه کرد هباء منثور خواهد بود أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی (4)صدق میکند و چون عالَم به حق است و هدفدار پس حساب و کتابی هست و معیار هم روز قیامت است نه دنیا ممکن است در دنیا کسی عمل صالح بکند بعد برگردد - معاذ الله - گرفتار عمل طالح شود و حسنات خود را از بین ببرد پس معیار یوم القیامه است لذا فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ نه «مَن فعل الحسنة» در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «قصص» که به خواست خدا در پیش است آیه 84 هم همین است تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّاً فِی الْأَرْضِ وَلاَ فَسَاداً وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ آنگاه نشانهٴ اینکه مردان با تقوا پایان جهان به کام آنهاست چنین فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ (5)در جریان حسنه فرمود ما مطابق کار افراد به آنها پاداش نمیدهیم حتماً بیشتر پاداش میدهیم هیچ کسی را خدای سبحان به اندازه کارِ خیر او جزا نمیدهد این یک اصل کلی قرآنی است به نحو سالبه کلیه در قبالش یک موجبه کلیه است که هر کس کار خیر بکند خداوند بیش از عمل او به او پاداش میدهد این هم به نحو موجبه کلیه خب این کَرم الهی است که به نحو سالبه کلیه فرمود ما هیچ کس را به اندازه کار خیر او پاداش نمیدهیم و به نحو موجبه کلیه فرمود هر کس کار خیر بکند بیش از استحقاقش به او پاداش میدهیم خب این کَرم الهی است درباره کار شرّ و معصیت یک سالبه کلیه دارد و آن این است که ما هیچ کس را بیش از اندازه بدیِ او کیفر نمیدهیم یک موجبه جزئیه هم دارد که نسبت به بعضیها تخفیف و عفو روا میداریم پس آن سالبه کلیه و آن موجبه کلیه درباره حسنه است یعنی هیچ کس را به اندازه عمل او پاداش نمیدهد این به نحو سالبه کلیه اگر کسی کار خیر کرد هرگز خدا به اندازه کار خیر او پاداش نمیدهد یک موجبه کلیه دارد و آن این است که هر کس کار خیر کرد یقیناً بیش از کار او خدا به او پاداش میدهد خب این فصل الهی است دیگر, درباره سیّئه یک سالبه کلیه دارد و آن این است که هیچ کس را بیش از استحقاق او کیفر نمیدهد یک موجبه جزئیه دارد که نسبت به برخیها یا عفو میکند اصلاً کیفر نمیدهد یا تخفیف اینکه فرمود: وَمَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاَ یُجْزَی الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ این تحدید به لحاظ نفی مازاد است نه نفی مادون نظیر مسئله دِماء ثلاث درباره حیض بیش از ده روز نمیشود نه کمتر از ده روز نمیشود یا در جریان کُر یا مسافت مسافر این تحدید به لحاظ مادون است نه به لحاظ مافوق, کمتر از این مقدار کُر نیست نه بیش از این مقدار, کمتر از هشت فرسخ نمیشود روزه را افطار کرد نه بیش از هشت فرسخ, گاهی تحدید به لحاظ طرفین است گاهی به لحاظ أحدالطرفین.
پرسش: میگوییم «فانّه غیر منقوص ما أعطیت و زدنی من فضلک یا کریم»؟ (1)
پاسخ: بله خب این همین است دیگر یعنی ذات اقدس الهی هر چه عطا بکند کم نیست ولی ما مجاز هستیم درخواست مرحله بیشتری بکنیم چون فیض او و نِعم او بیپایان است و کَرم او نامتناهی است هر اندازه که بخواهد میتواند, به ما هم اجازه داد که کَرمهای او, فیضهای نامتناهی او را یکی پس از دیگری درخواست بکنیم رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (2)هم از همین قبیل است.
پرسش:...
پاسخ: آن هم در اثر اینکه امنیت را به هم زده وقتی کسی قتل عمل بکند هیچ کس احساس امنیت نمیکند لذا فرمود: فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً (3)بالصراحه در مسئله قصاص فرمود: أنّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ (4)یک نفر را کُشت شما هم یک نفر, اما اگر کسی دست به کُشتن یک انسان بیگناه بزند امنیت جامعه را به هم زده هیچ کس امنیت ندارد گویا همه در معرض خطر هستند پس از نظر مسائل امنیتی, سیاسی, اجتماعی قرآن کریم یک بیان نورانی دارد از نظر مسائل حقوقی و قصاصی هم یک بیان شفاف و روشن فرمود: أنّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ مبادا یک نفر را کشت بگویند ما چند نفر از آنها را میکشیم هرگز این کارها را نکنید پس مسئله حقوقی جدای از مسئله امنیتی و سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و مانند آن است.
پرسش:...
پاسخ: آن برای آن است که روح او آلوده شده این روح آلوده طوری است که اگر از جهنم هم بیرون بیاید لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ (1)این روح, روح طغیان است در برابر خدای سبحان خب این باید مرتّب معذّب شود.
این صد سال گناه نکرده این یک میلیون سال, یک میلیارد سال, هزارها میلیارد سال گناه کرده برای اینکه دست و پایی دارد که معصیت کرده این گناه دست و پا مثلاً صد ساله است اما اگر مسئله تجرّد روح حل بشود تجرّد روح یعنی تجرّد روح یعنی مسئله فلسفی یعنی مسئله کلامی, اگر روح آلوده شد دیگر میلیاردها سال است.
پرسش: به فعلیت نرسیده؟
پاسخ: فعلیّت دارد بالفعل طغیان دارد. خدا فرمود اگر این به دنیا برگردد همان است, یعنی در برابر من طاغی است لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ این روح در برابر من طاغی است امام رضا(سلام الله علیه) در جواب کسی که به حضرت عرض کردند آیا خدای سبحان علم به معدوم دارد؟ فرمود علم به معدوم دارد علم به ممتنع علی فرض وجود دارد به آیه سورهٴ «انعام» استدلال کرد فرمود: لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ خب رجوع این شخص از آخرت به دنیا نه تنها معدوم است بلکه ممتنع است بر فرض تحقّق این ممتنع اگر این از جهنم به دنیا بیاید طاغی است آنجا هم که هست طاغی است آنجا اصلاً نام خدا را حاضر نیست ببرد به مسئول جهنم آن فرشته امین و معصوم(سلام الله علیه) همین جهنمی به او میگوید ما که خدا را قبول نداریم به خدایت بگو که جان ما را بگیرد میگوید: یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ (2)نه «ربّنا» چنین آدمی است مالک(سلام الله علیه) مسئول جهنم است این طاغیِ مستکبرِ از خودراضی به مالک میگوید ما که او را قبول نداریم تو که او را قبول داری خدای توست از او بخواه جان ما را بگیرد لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ چنین آدمی است این است که در قرآن فرمود: إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ (3)با اینکه خدا در قیامت جلوه میکند اگر مسئله فلسفی یعنی فلسفه, فلسفه در حوزه رواج پیدا کند تجرّد روح ثابت بشود ملکات راسخه روح ثابت شود ابدیّت و ازلیّت روح ثابت شود اوصاف نفسانی روح ثابت شود این عذاب, عذاب نقد است این خدا را قبول ندارد نه در دنیا نه در برزخ نه آنجا, الآن هم به خدا میگوید تو نیستی, چنین روحی است خب این باید عذاب ابدی ببیند, اگر فلسفه از زندان آزاد بشود و فکر رسمی و درس رسمی حوزه بشود و معلوم بشود روح یعنی چه تجرّد روح یعنی چه عذاب روح یعنی چه آن وقت این سؤالها جواب خودش را نقد مییابد.
اما آن مطلب دقیقی که میخواهیم عرض کنیم این است در بحثهای دیروز اشاره شد که بهترین حسنه همان ولایت اهل بیت است که مطابق سورهٴ «شوریٰ» خواندیم که فرمود: قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً (1)این محفوف به قرینه است با سیاق همراه است با سباق همراه است سباقاً و سیاقاً منظور از این حسنه, ولایت اهل بیت است به عنوان مصداق کامل نه فرد منحصر, روایات هم دارد که حسنه, ولایت اهل بیت است (2)اما یک بیان نورانی که ترجیعبند فرمایشات سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی است این است که ولایت حضرت امیر به چند بخش است یکی اینکه ما معتقد باشیم او اوّلین امام است که این یک مسئله رسمی است و عقیده همه ماست اگر سال, سال تولید شد حوزه و دانشگاه وظیفهاش تولید علم است مَلکه نقّال بودن, نبش قبر کردن, حرفها را از کتابی به کتاب آوردن, چاپی را خطّی کردن اینها تولید علم نیست اینها مصرف علم است علوم ناگفته و نانوشته فراوان است وظیفه حوزوی و دانشگاهی تولید علم یعنی ایجاد مسائل نو است آن طور مسائل نو که احدی نگفته باشد نه از ما متوقّع است نه مقدور ماست اما نمونه مسائلی که بسیار کم مطرح شده و گوشهای از آنها مطرح شده قابل تکثیر است قابل استخراج است به عنوان اصل مطرح است و استنباط فروع فراوان از آنها مقدور است همین حرف نورانی سیدناالاستاد مرحوم علامه طباطبایی است و آن این است که وجود مبارک حضرت امیر اوّلیات فراوانی دارد که اگر کسی خواست پایاننامهای را در این زمینه بنویسد دستش باز است به عنوان اوّلیات علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) اوّلیات آن حضرت این است که او اول امام ماست خب در این زمینه کتابهای زیادی هست و حرفهای زیادی هست و خیلیها هم نوشتند, یکی از اوّلیات آن حضرت این است که او اول کسی است که اسلام آورده آن هم فراوان نوشتند کتابها هست آنها را ممکن است انسان به اجمال بگذراند, فرمایش مرحوم علامه این است که قسمت مهم در اولیات آن است که فرمایش مرحوم علامه این است که اول کسی که باب ولایت را باز کرد علی بن ابی طالب است این معنای دقیق تطبیق حسنه به ولایت علی بن ابی طالب است ولایت علی بن ابی طالب به معنای اینکه او اوّلین امام است یک مصداق شفاف و روشنی است به معنای اینکه او اول کسی است که اسلام آورده معنای روشنی است اما به معنای اینکه او همان طوری که «باب مدینة العلم» است (3)باب ولایة الله است این حرفِ نوبری است یعنی چه باب ولایة الله؟ یعنی انسان باید ولیّ الله بشود خب خدای سبحان هم فرمود یک عدّه ولیّ الله هستند و آنها که ولیّ الله هستند محبّ خدا هستند محبوب خدا هستند اما راه ولایت چیست که ما بشویم ولیّ الله؟ اول کسی که در بین امّت اسلامی راه ولیّ الله شدن را باز کرد علی بن ابی طالب است پس علی بن ابی طالب باب مدینة العلم است فی الرسالة و النبوّة و الخلافة و الامامة و نحو ذلک, باب ولایة الله است اگر کسی خواست ولیّ الله بشود علی بن ابی طالب درِ این ولایت است و اول کسی است که این راه را رفته الآن وقتی میگویند فلان شخص در خطّ امام است یعنی راه امام, مسیر امام, تفکّر امام را دارد اگر گفتند کسی در ولایت الهی است یعنی راه علی, فکر علی, مسیر علی را دارد نه معتقد است او ولیّ الله است که آن اعتقاد ضروری همه ماست نه معتقد است که او اول مسلمان است که اعتقاد شفاف ماست, معتقد است که اگر کسی خواست ولیّ الله بشود باید راه علی را برود راه علی چیست؟ آیا چون او امام است؟ که این مطلب اول است, آیا چون اوّلین مسلمان است؟ که مطلب دوم است, آن حرف نو این است که اگر کسی خواست ولیّ الله بشود با نماز و روزه و عبادتهایی که «خوفاً من النار» است ولیّ الله نخواهد شد اگر کسی در تمام مدّت عمر اهل مناسک و مراسم باشد اما «شوقاً الی الجنّة» عبادت کند ولیّ الله نخواهد شد تنها راه ولیّ الله شدن آن است که خدا را «حبّاً له» عبادت کند اگر کسی «حبّاً له» عبادت کرد میشود ولیّ الله. حرف سیدناالاستاد این است که اول کسی که این در را در اسلام باز کرد علی بود و اول کسی که راهی این راه شد علی بود و اگر در آیه دارد مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (4)منظور از حَسنه, ولایةالله است این معنای دقیق است که آنها را زیرمجموعه خود دارد یعنی خطّ علی, خطّ علی یعنی ولیّ الله شدن, ولیّ الله شدن یعنی خدا را «حبّاً له» عبادت کردن نه «خوفاً من النار» و «شوقاً الی الجنّة» این حرف را میبینید این را میگویند تولید علم یعنی حرف تازه زیر این آسمان احدی خطّ ولایت را در امّت اسلامی نیاورد جز علی, اگر بخواهید ولیّ الله بشوید راهش این است شب و روز نماز بخوانید همه مستحبّات را انجام بدهید ولی «خوفاً من النار» باشد میشوید زاهد نه ولیّ الله اگر همه عبادات و مناسک و مراسم را انجام بدهید «شوقاً الی الجنّة» میشوید عابد نه ولیّ الله, اگر عباداتتان را «حبّاً له» بر اساس علاقهای که به خدا دارید انجام بدهید میشوید ولیّ الله این راه را ادامه بدهید این میشود خطّ علی این اگر به صورت پایاننامه علمی ارائه شود ادلّهاش بیان شود میشود تولید علم ما خیلی از ملائکه داریم که اینها مُردهها را جابهجا میکنند به وادیالسلام میرسانند اما خیلی از ملائکه هم هستند که زیرمجموعه جبرئیل هستند حرفهای علمی میآورند خب چرا با آن ملائکه ما محشور نشویم حرفهای دیگران را شنیدن و جابهجا کردن و فارسی را عربی کردن و عربی را فارسی کردن هنر نیست مصرف کردن هنر نیست تولید علم هنر است شما در بسیاری از موارد المیزان میبینید که ایشان اصرار دارد این جزء اوّلیات علی بن ابی طالب است اول کسی که راه ولیّ الله شدن را به جامعه آموخت علی بود (5)البته بعدها در روایاتی که از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است این تثلیث هم هست که بعضیها خوفاً عبادت میکنند بعضیها شوقاً عبادت میکنند بعضی حبّاً (6)اما [پیش از این در امت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم)] غیر از امیرمؤمنان(سلام الله علیه) احدی این حرف را نزد پس این میشود جزء اوّلیات وجود مبارک حضرت امیر.
پرسش:...
پاسخ: این حدّاقل است این کفِ عبادت است ما برای اینکه نسوزیم [عبادت کنیم] در حقیقت خودمان را میخواهیم آنکه در دعای «کمیل» میگوید: «وَ هَبْنِی صَبرْتُ علی حرّ نارک فکیف أصبر عَن النّظر إلی کرامتک» (1)این علی است این میشود ولیّ الله «مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز» (2)قبولیِ اعمال خیلیها به عنایت الهی است اینها تاجرند اینها خدا را بهانه قرار دادند از خدا, خدا را نمیخواهند از خدا میخواهند که نسوزند معبودشان نجات از نار است نه الله کم نبودند عالمانی که میگفتند عبادت این گروه باطل است اما انسان نه جرأت گفتن را دارد نه عملی است برای اینکه اکثری همین است کتاب اربعین شیخ بهایی را ببینید میبینید ایشان از بسیاری از بزرگان نقل میکنند که قائل هستند به بطلان عمل خیلیها; به اینها میگویند چرا نماز میخوانی؟ برای اینکه او ما را نسوزاند در حقیقت نسوختن, هدف است نه الله چرا عبادت میکنی؟ برای اینکه ما را به بهشت ببرد خدا را واسطه قرار میدهند به جای اینکه دلیلشان باشد میشود دلاّل, ابن طاووس آدم کوچکی نیست [شیخ بهایی میگوید او] قائل به بطلان عبادت اینهاست (3)حالا عنایت الهی, لطف اهل بیت برکت اینها ما را نجات میدهد وگرنه ما از خدا غیر او را میخواهیم خب آنهایی که مردانه عبادت میکنند همین اهل بیت هستند, اینها فرمودند
از خدا غیر خدا را خواستن٭٭٭ظنّ افزونی است کلّی کاستن (1)
به ما آموختند حالا که شما به آن اوج نمیرسید لااقل بدانید که محبوب بالذّات شما خداست اگر خواستید از محبوب بالذّات خود چیزی طلب کنید آنگاه مجازید یا نجات از نار یا ورود در جنّت را از محبوب بالذّات خود طلب بکنید غرض این است که این کفِ عبادت است این حداقل عبادت است در همین روایات دارد که «فتلک عبادة العبید», (2)«فتلک عبادة التجار» (3)یک عبادت بردگانه است یک عبادت سوداگرانه است یک عبادت عاشقانه و عارفانه و ولیّ اللّهی است خب عبادت بردگانه یعنی چه؟ عبادت سوداگرانه که «فتلک عبادة التجار» یعنی چه؟ این میخواهد با خدا داد و ستد کند.
پرسش:...
پاسخ: آن اوجش بله, اما کأنّ را که گفتند, ما این را کاملاً میتوانیم ما میتوانیم بگوییم خدایا تو بزرگواری به ما گفتی عبادت بکن چشم, هر چه دادی لطف توست. ما میدانیم که او کَرم دارد یک مطلب است, این معلوممان را مقصود قرار بدهیم مطلب دیگر است ما در موقعی که چهار رکعت نماز ظهر میخوانیم چه باید بگوییم؟ چهار رکعت نماز میخوانم برای اینکه نسوزم؟! غالب ما همین طور هستیم دیگر, چهار رکعت نماز میخوانم که بهشت بروم غالب ما همین طور هستیم چهار رکعت نماز میخوانم برای اینکه مولای من گفت میدانم که او مرا نمیسوزاند میدانم که مرا بهشت میبرد کرم او را میدانم.
ما موظّفیم که در حضور مولایمان بگوییم دستور دادی ما اطاعت میکنیم چشم, ولی میدانیم دست خالی برنمیگردیم
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن٭٭٭ که خواجه خود روش بندهپروری داند (1)
قبل از جناب حافظ سنایی گفته:
در عاشقی آنجا که وِ را پای مرا سر٭٭٭ در بندگی آنجا که وِ را حلقه مرا گوش (2)
من گوشم جایی است که حلقه مولای من باشد, سر من جایی است که پای مولای من باشد خب او یقیناً ما را نمیسوزاند یقیناً ما را بهشت میبرد اما بگوییم چهار رکعت نماز میخوانیم برای اینکه نسوزیم! روح این عبادت ما این است! اگر شیخ بهایی(رضوان الله علیه) در اربعین آن فرمایش را از خیلی از علما دارد بر اساس همین تعلیل است.
پرسش:...
پاسخ: البته, آنها که کف بحثهاست این در اوج بحث است مظلومیّتش در سقیفه و امثال سقیفه است اما این باب ولایت الله است بعد از آن, باب مدینة علم الرسول است بعدها در کفِ مسائل, مسائل سیاسی و مسئله سقیفه و امثال ذلک مطرح است پس مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ منظور از حَسنه ولایت علی(علیه السلام) است ولایت یعنی در خطّ علی بودن خطّ علی آن است که انسان «خوفاً من النار» عبادت نکند «شوقاً الی الجنّة» عبادت نکند میخواهد ولیّ الله بشود مستجابالدعوه بشود دعایی بخواند باران بیاید دعایی بخواند بیماری درمان شود دعایی بخواند گمشده پیدا شود دعایی بخواند مشکلات نظام حل شود یک آدم اینچنینی.
بعد در پایان فرمود من مأمور شدم آیات الهی را بخوانم به مأموریتم عمل میکنم, برای شما تلاوت کنم اگر کسی پذیرفت به سود خودش است خودش کامیاب میشود فَمَنِ اهْتَدَی فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ اگر کسی گمراه شد من مسئول نیستم من وظیفهام تبلیغ بود تعلیم بود تزکیه بود کارهایم را کردم و این هم یک انذار ضمنی است.
«و الحمد لله ربّ العالمین»
مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَهُم مِن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89 وَمَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (90) إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِی حَرَّمَهَا وَلَهُ کُلُّ شَیْءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ (91) وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَی فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِینَ (92) وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (93)) در بخش پایانی سورهٴ مبارکهٴ «نمل» فرمود انبیا(علیهم السلام) موظّف هستند معارف الهی را به جان مردم برسانند نه تنها در سطح گوش مردم بلکه وَقُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً (1)آنها که تابع بیانات انبیا هستند این معارف را در جانشان مییابند و باور میکنند و عمل میکنند و به دیگران منتقل میکنند ولی گروهی عالماً عامداً از شنیدن این مواعظ الهی خود را محروم میکنند بنابراین اگر در همین سورهٴ مبارکه فرمود: وَلَمْ تُحِیطُوا بِهَا عِلْماً أَمَّاذَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ (2)این به سوء اختیار خود آنهاست آنها گاهی میگویند: سَوَاءٌ عَلَیْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُن مِّنَ الْوَاعِظِینَ (3)آنها میگویند: إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ (4)بنابراین انبیا در ابلاغ این معارف به جان مُستعدّین قصوری ندارند آنها تنها سخنرانی نمیکنند میکوشند طوری که فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً ولی یک عدّه حاضر نیستند بپذیرند. در جمعبندی فرمود عمل هر کسی با اوست اینکه فرمود: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ کذا, مَن جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَهُ کذا معلوم میشود که اعمال هر کسی با اوست در درون او این کتاب اعمال هست صفحه اعمال هست خب اگر نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً (5)از درون خود انسان در میآورند صدق میکند که بگویند کسی آورد وگرنه اگر اعمال انسان را در جایی یادداشت کنند و انسان بدون آن اعمال وارد صحنه محاکمه شود میگویند ما انسان را حاضر میکنیم پرونده اعمال او را هم حاضر میکنیم بعد محاسبه میکنیم اما معلوم میشود که هر کسی پرونده خود را به همراه میآورد مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ این طور نیست که پرونده دست دیگری باشد تا انسان بگوید شما کم کردید یا زیاد کردید اگر پرونده اعمال هر کسی در درون انسان هست دیگر جا برای دستکاری نیست لذا به هیچ وجه انسان احتمال خلاف نمیدهد که بگوید شما کم کردید زیاد کردید برای اینکه پرونده در جیب انسان نیست در کیف انسان نیست در لباس انسان نیست به بدن انسان چسبیده نیست در درون هویّت اوست این وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً لذا هر کس وارد صحنه معاد میشود نامه اعمال خود را به همراه میآورد مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ لذا هیچ احتمال خلاف نمیدهد هیچ هم جا برای اعتراض نیست هرگز در معاد احدی نمیگوید که شما کم کردید یا شما زیاد کردید.
مطلب دیگر اینکه در جریان مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا برخی از قدمای اهل تفسیر احتمال دادند که این خَیْرٌ افعل تفضیل نباشد این «مِن» هم «مِن» افضلی نباشد بلکه «مِن» نشویه باشد یعنی برای این شخص خیری از ناحیه آن حَسنه میرسد یعنی «یَصل له خیرٌ مِن تلک الحسنة» (1)این بد نیست ولی مطابق سورهٴ مبارکهٴ «انعام» که قبلاً گذشت فرمود: مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا اینها نشان میدهد که آن پاداشی که در قیامت میدهند افضل از عمل است؛ آیه 160 سورهٴ مبارکهٴ «انعام» این بود مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا این نشان میدهد که فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا این «مِن» برای افضلیّت است یعنی بهتر از حسنهای که آورد پاداش دریافت میکند ولی اینچنین نیست که آن معنا باطل باشد ممکن است که فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا یعنی برای این شخص خیری از ناحیه آن حسنه میرسد حالا آن خیر، معادل این است یا بیشتر از آن است این به کَرم مُعطی برمیگردد چون این [«مِن» در] مِنْهَا اگر «مِن» نشویه باشد یعنی این سبب مادی است وگرنه جزای حقیقی به عنایت الهی خواهد بود گذشته از اینکه وَهُم مِن فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ.
فرمود: إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ خدای سبحان مأموریتهای وجود مبارک پیغمبر را دارد بیان میکند ملاحظه فرمایید در یک سطر کلمه أُمِرْتُ تکرار شده است فرق أُمِرْتُ اول با أُمِرْتُ دوم چیست و چرا در مسائل بعدی أُمِرْتُ بازگو نشده فرمود: إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ من مأموریتی ویژه دارم در برابر مشرکان, اول کسی که در برابر مشرکان مأمور به توحید شد و توحید ربوبی را طرح کرد و توحید ربوبی را باور کرد وجود مبارک پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود طبق مأموریت الهی فرمود: إِنَّمَا أُمِرْتُ این حصرها, حصرهای اضافی است نه اینکه مأموریت من فقط همین است در برابر شما که وثنی و صنمی هستید من مأموریتم توحید ربوبی است إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ در بخشهای دیگر دارد رَّبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ (2)و مانند آن اما برای ترغیب مردم حجاز به توحید ربوبی, عظمت و جلال مکه را مطرح میکند، میفرماید شما مردمان این شهر هستید این شهر در روی کُره زمین یک ویژگی دارد که هیچ جای دنیا این ویژگی را ندارد این شهر با اینکه هیچ چیزی از خود ندارد در طول سال غرق نعمت است. هیچ چیزی از خود ندارد برای اینکه وجود مبارک ابراهیم(سلام الله علیه) که همسرش و آن خردسال را در کنار جای بیت به خدا سپرد عرض کردند رَبَّنَا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ (3)وادی یعنی درّه, درّه یک وقت است که دایر است یک وقت بایر است یک وقت موات است یک وقت لم یُرزع است یک وقت هیچ کدام از این چهارتا نیست غَیْرِ ذِی زَرْعٍ است غیر ذی زرع با لم یزرع با موات با بایر فرق میکند چه اینکه با دایر فرق میکند دایر آن است که کشاورزی میشود باغداری میشود این را میگویند دایر, بایر این است که قابل این هست ولی یک سال آن زمین را دایر میکنند یک سال این را, موات این است که تا حالا این کار را نکرده بودند ولی قابل کَندن چاه و اینهاست لم یُزرع این است که با دشواری میشود آن را مزرعه قرار داد برای اینکه این لَم یزرع عدم مَلکه است یعنی شأنیت این را دارد که مزرعه شود غیر ذی زرع یعنی هیچ! مکه سنگلاخی بود که نه تنها آب نداشت پر از این سنگهای سیاه بود آن هم در درّه, کعبه هم در درّه است دیگر یعنی اطراف مکه, کوه است آن پایینترین منطقه یعنی درّه آنجا این بیت ساخته شده لذا چند بار سیل آن بیت را تهدید کرده. وجود مبارک حضرت ابراهیم عرض کرد که من همسرم را با این خردسال در جای غیر ذی زرع قرار دادم اینجا هیچ چیزی ندارد اما همه کار از تو برمیآید و اگر زیر پای اسماعیل(سلام الله علیه) زمزم جوشید الآن چهار هزار سال است دارد میجوشد این میشود معجزه الهی. شما میبینید بسیاری از شماها در این منطقههای کوهستانی رفت و آمد دارید یا اهل آنجا هستید اگر یک سال یک مختصر برف کمتر بیاید آن چشمه خشک میشود در مکه جا برای برف و تگرگ نیست که آب ذخیره شود اما خب چهار هزار سال است دارد میجوشد این عنایت الهی است برای این سرزمین وجود مبارک پیغمبر فرمود این سرزمین روی کُره زمین خصیصهای دارد خدا حَرَّمَهَا هم محترم شمرد هم محرّم شمرد هم ظلم در آن را تحریم کرد در تمام روی زمین هیچ شهری هیچ بَلْدهای این خصوصیت را ندارد که هر کس در هر وقت سال خواست برود باید احرام ببندد مکه مثل مدینه و عتبات نیست که هر کسی خواست در طول سال به زیارت برود همین طوری آزادانه برود این اول باید در یکی از این مواقف احرام ببندد عمل عمره مفرده را انجام بدهد یا اگر موقع حج است حج انجام بدهد و بعد وارد مکه شود شهری نیست که اگر خواست برای درمان برود آنجا یا کار سیاسی, اجتماعی داشت خواست وارد مکه شود همین طور مثل مدینه آزادانه برود یا مثل کربلا و نجف آزادانه برود این طور که نیست در طول سال در هر زمان و زمینی کسی حرکت کرده بخواهد برود آنجا کار دارد حالا یا کار اجتماعی یا کار فرهنگی, اهل تحصیل است یا کارهای دیگر دارد اصلاً نمیخواست به زیارت برود مثلاً یکی از بستگانش آنجا مریض شده رفت ببیند و برگردد این هیچ چاره ندارد مگر اینکه مُحرِم شود چنین خصیصهای است علی وجه الأرض [برای مکه است] که هیچ جایی این خصیصه را ندارد لذا ورود غیر مسلمان در این منطقه ممنوع است برای اینکه این بخواهد احرام ببندد احرام که از او متمشّی نیست بیاحرام هم برود که حقّ ورود ندارد چنین خصیصهای هست.
در سورهٴ مبارکهٴ «فیل» فرمود این سرزمین با اینکه از خود هیچ چیزی ندارد همه نِعَم فراوان است در آن سورهٴ مبارکهٴ «فیل» فرمود: فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ منتها اینجا سخن از أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ آنجا سخن از رَبَّ هذَا الْبَیْتِ است فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ ٭ الَّذِی أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ وَآمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ (1)یعنی مسائل اقتصادشان را تأمین کرده امنیت را تأمین کرده یک کشور رکن اساسیاش همین دو چیز است مسائل اقتصادی مردم حل است امنیت مردم هم حل است اینها حرف اول را میزنند اما مسائل اقتصادی بر اساس معجزه حل شد برای اینکه یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ (2)مسائل امنیتی حل شد برای اینکه آنجا که قانون مدوّنی نبود تنها چیزی که حکم میکرد قدرت شمشیر بود راهزنی و جنگ و خونریزی رسم رایج مردم جاهلی بود همه جا خونریزی بود مکه امن بود همه جا راهزنی بود مکه امن بود در سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» فرمود: یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ مردم در جای دیگر مرتب گرفتار رهزنها و قاطع طریق هستند ولی آنجا خبری از این خطرها نیست آیه 67 سورهٴ مبارکهٴ «عنکبوت» این است: أَوَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ مردم را در بیرون مکه میربایند آدمربایی یک چیز رایجی است در اطراف مکه اما در مکه مردم در امنیت هستند أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ است آمَنَهُم مِنْ خَوْفٍ است همه جا سخن از آدمربایی است و قطّاع الطریقی است به استثنای مکه, این خصوصیت مکه است لذا فرمود من مأمور شدم خدای این سرزمین را بپرستم شما هم مردم همین سرزمین هستید از جای دیگر که نیامدید این سرزمین خصیصهای دارد که باید خدایی که این سرزمین را محترم شمرد عبادت کرد میبینید در وصف مکه, موصوف را نام نمیبرد واصف را نام میبرد نمیگوید مکهای که محترم است میگوید مکهای که خدا آن را محترم کرد آیه محلّ بحث این است أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِی نه «الّتی» وقتی میخواهد وصف مکه را شرح دهد موصوف را ذکر نمیکند واصف را ذکر میکند نمیگوید مکه اینچنین است میگوید مکهآفرین چنین کرد اگر میفرمود «إنّما امرتُ أن أعبد ربّ هذه البلدة الّتی حرّمها» همین معنا فهمیده میشد وصف را با ذکر موصوف تبیین کرد اما آیه درصدد آن است که وصف را با ذکر واصف معرفی کند نفرمود «التی» فرمود: الَّذِی خدا این کار را کرده نه این طوری شده البته اگر «التی» هم میفرمود, ضمیر [حَرَّم] چون فعل معلوم است به الله برمیگشت ولی اصرار آیه این است که نام ذات اقدس الهی برده بشود بعد هم فرمود اینکه من میگویم: رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ نظیر حاکمان و سلاطین نیست که یک قلمرو محدود داشته باشد که من بگویم خدا ربّ این سرزمین است نه, خدا ربّ کلّ شیء است لذا فرمود: وَلَهُ کُلُّ شَیْءٍ ربّ آسمانها و اهل آن, ربّ زمین و اهل آن, اما مکه را که من نام میبرم برای اینکه آن عِرق دینیتان را لااقل به این سمت بیدار کند وَلَهُ کُلُّ شَیْءٍ این یک مأموریت.
وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ در یک آیه دو بار کلمه أُمِرْتُ تکرار شده آن برای الهام است آن برای شخص خودش است آن به بخش رسالت برمیگردد این به این بخش که من هم مثل شما باید مسلمان باشم یک وقت است میفرماید: «و أن أکون مسلما» این یک ویژگی را نشان میدهد ولی آیه درصدد آن نیست نفرمود «و امرت أن أکون مسلما» بلکه فرمود: وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ البته آن ویژگی خاص را در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» هم گذشت که فرمود: أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ لذا فرمود: وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ البته این أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ خصیصهای که دارد میتواند اوّلیت رتبی هم باشد یعنی همه انبیا موحّد و مسلمان هستند ولی من در خطّ مقدم انبیا هم هستم در بین سلسله انبیا من أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ هستم وگرنه أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ اگر یعنی در جامعه خودمان, خب هر پیغمبری این طور است در جامعه خودش. این تعبیر ظاهراً درباره انبیای دیگر نیامده آنکه در سورهٴ مبارکهٴ «انعام» مطرح شد این است؛ آیه 162 به بعد قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ٭ لَا شَرِیکَ لَهُ وِبِذلِکَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ این وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ میتواند خصیصه آن وجود مبارک باشد اما أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ در همان سورهٴ مبارکهٴ «انعام» به این صورت گذشت قُلْ أَغَیْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِیّاً فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ یُطْعِمُ وَلاَ یُطْعَمُ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ (1)در بین امّت اسلامی خب اوّلین مسلمان من هستم این اوّلیت زمانی است اما در اینجا که فرمود: أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ این خصیصه را دارد مأموریت دومش این است که جزء امّت اسلامی باشد مأموریتهای دیگری هم ذات اقدس الهی برای ایشان نقل کرده که در بین جامعه اسلامی من عدل را اقامه کنم أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ ملاحظه بفرمایید این مأموریتها را خدا جمعبندی میکند میگوید: وَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ.
1) (11) . سورهٴ انعام, آیهٴ 14.
پرسش:...
پاسخ: همه به برکت وحی است, اگر شما مردم را بردارید آمَنَهُمْ را بردارید أَطْعَمَهُم مِن جُوعٍ را بردارید یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ را بردارید چه چیزی میماند همان غَیْرِ ذِی زَرْعٍ میماند این مردم هستند که از سراسر جهان طبق بیان نورانی حضرت امیر در همان اوّلین خطبه نهجالبلاغه فرمود همه اینها مثل کبوترها بال میزنند به طرف مکه میروند اینها نروند آنجا همان غیر ذی زرع است دیگر مردم و مسافر و این برکات دینی و حج و عمره را برداری میشود غیر ذی زرع اینها همه عنایتهای الهی است که خدای سبحان فرمود ما اینجا سرریز کردیم فرمود: یُجْبَی جِبایه یعنی جمعآوری میشود خودش چیزی ندارد یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ نه «یُجتنی من بساتینها» یک وقت اجتناست از باغ یک شهر، میوه یک شهر را تأمین میکنند یک وقت جبایه, جبایه یعنی جبایه از بیرون جمع میکنند میآورند فرمود: یُجْبَی إِلَیْهِ ثَمَرَاتُ کُلِّ شَیْءٍ همه از بیرون سرریز میشود اینجا غیر ذی زرع را آباد میکند.
فرمود این مأموریتهایی که ما گفتیم را شما باید اجرا کنید آیه پانزده سورهٴ مبارکهٴ «شوریٰ» فَلِذلِکَ فَادْعُ وَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَقُلْ آمَنتُ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِن کِتَابٍ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ اللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّکُمْ لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ در این مجموعه میفرماید: وَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ پس مأموریتهای وجود مبارک پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مشخص, لزوم استقامت در مأموریت هم مشخص, اما در بخش سوم دیگر مأموریت تکرار نشده بخش اول بازگو شده أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ که این بلده این خصیصه را دارد اگر کسی خواست نسبت به این بلده دهنکجی کند وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ که در سورهٴ مبارکهٴ «حج» آنجا گذشت؛ آیه 25 سورهٴ مبارکهٴ «حج» این بود: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ اینجا جای ناامنی و ظلم و امثال ذلک نیست حالا اگر آلسعود به خود نیاید این هم گرفتار وضع قزافی و مبارک و اینها خواهد شد وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ خدا, خدای محرومان است بالأخره اینچنین نیست که حالا این زائران و حاجیان و معتمران اینها بخواهند بروند این وهابی و غیر وهابی مزاحم اینها بشوند وَمَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ این وعده الهی است اینها باید بیدار بشوند قبل از اینکه به سرنوشت تلخ آنها مبتلا شوند باید بیدار شوند. فرمود این صحنه این است شما جای عادی ننشستید جایی است که بالأخره انبیا اینجا آمدند در بعضی از روایات حج وقتی که زراره سؤال میکند عرض کرد من الآن چهل سال است که روایات حج را از شما سؤال میکنم تمام نشده فرمود جایی که چندین قرن است انسانها در اطراف این خانه طواف میکردند و میکنند تو میخواهی احکام این خانه با چهل سال حل شود. (1)
1) (12) . من لا یحضره الفقیه, ج2, ص519.
در آیات محلّ بحث این کلمه أُمِرْتُ برای بار سوم تکرار نشده بار دوم سرّش معلوم شد که چرا تکرار شده ولی در بار سوم تکرار نشده بار اول این بود که أُمِرْتُ أَنْ اعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ دوم: وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ سوم: وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ دیگر اینجا نفرمود «امرت أن أتلوا القرآن» زیرا اینکه فرمود: وَأُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ در حوزه رسالت آن حضرت است و حضرت در حوزه رسالتش مأموریتهای فراوانی دارد یکی یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ (1)است یکی یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ (2)است یکی یُزَکِّیهِمْ (3)است و مانند آن, دیگر درباره تک تک اینها بیان مأموریت لازم نیست وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ یعنی «أتلوا القرآن علیکم» نه فی نفسه قرآن بخواند به چه دلیل؟ به دلیل این تفریع [که فرمود: فَمَنْ اهْتَدی], اگر در آیات دیگر فرمود: یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ اینجا هم که فرمود: وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ یعنی «أتلوا القرآن علیکم» نه فی نفسه قرآن بخواند خب فی نفسه قرآن میخواند اما به قرینه سیاق از یک طرف و به قرینه این تفریعی که فرمود از طرف دیگر معلوم میشود آن متعلّق حذف شده «و أن أتلوا القرآن علیکم» که «علیکم» از باب و حذف ما یُعلم منه جائز ذکر نشده.
این تفریع که فرمود: فَمَنِ اهْتَدَی خب معلوم میشود که تلاوت بر مردم است وگرنه اگر یعنی فی نفسه آیات الهی را تلاوت کند چگونه با فاء تفریع میفرماید هر که قبول کرد کذا هر که نکول کرد کذا, اینکه فرمود هر که پذیرفت کذا هر که نپذیرفت کذا, نشان میدهد که «و أن أتلوا القرآن علیکم» نه «أتلوا القرآن فی نفسی», وَأَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدَی اگر «واو» بود خب خیلی ظهور نداشت فقط سیاق بود اما گذشته از سیاق این تفریع یعنی «فاء» قرینه دیگر خواهد بود فَمَنِ اهْتَدَی اگر کسی پذیرفت و قبول کرد فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ و اگر کسی نپذیرفت من مسئولیتی ندارم مرز مسئولیت من ابلاغ است تا به جان شما برسد شما را باید آگاه کنم از آن به بعد مسئله عزم و اراده و نیّت و اخلاص در اختیار شماست بارها مطرح شد که بین انسان و علم, اراده فاصله نیست یعنی کسی مطلب علمی را گفت آدم میفهمد دیگر بخواهد بگوید من نمیخواهم بفهمم این نیست بین نفس و علم, اراده فاصله نیست چون آن مطلب ضروری باعث میشود که نظری, بدیهی خواهد شد آن مبیَّن, بیّن میشود (یک) وقتی انسان در برابر مطلب ضروری قرار گرفت مضطرّ به فهم است (دو) لذا هیچ کسی نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم (سه) اما بعد از اینکه فهمید, بین نفس و باور, اراده فاصله است مطلبی است صد درصد برای او روشن, حق برای او روشن است اما نمیخواهد بپذیرد شما ببینید در شرق عالم در غرب عالم اینها میدانند [در این گفتگوهای هستهای] حق با ایران است برای آنها هیچ مشکل علمی نیست یعنی آنها تردید دارند شبهه علمی دارند خیال میکنند ایران - معاذ الله - درصدد ساختن بمب اتم است با اینکه همه تحریم کردند یقین میدانند که ایران کار هسته ایاش صلحآمیز است اما باور نمیکنند همان حرف موسای کلیم(سلام الله علیه) است که به فرعون فرمود برای تو مسلّم شد که حق با ماست (4)غرض این است که این خطر همه ما را در اثر آن تفرعنی که داریم تهدید میکند ممکن است کسی مطلبی را صد درصد بداند نظیر همان آیه حجابی که بارها مثال زده شد تفسیر میکند درس میگوید مقاله مینویسد سخنرانی میکند قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ را بحث میکند اما نامحرم را نگاه میکند این برای آن است که بین اراده و علم خیلی فرق است نفس، مطلب را بخواهد بفهمد, اراده فاصله نیست اگر دلیلی اقامه شد خب میفهمد هیچ کس نمیتواند بگوید من نمیخواهم بفهمم اما بعد از اینکه مطلب صد درصد برای او روشن شد از این به بعد در بخش عمل کاملاً آزاد است قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ (5)با اینکه صد درصد آن حق است صد درصد این باطل این قبول نمیکند بین نفس و ایمان, اراده فاصله است بخش عزم غیر از بخش جزم است بخش ایمان غیر از بخش علم است فرمود ما به شما گفتیم مَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنذِرِینَ ما دیگر وظیفهای بیش از انذار نداریم وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بگو حمد و ثنا برای خداست اکنون که ایمان نیاوردید ما دو سنخ آیات داریم [مثلاً] آسمان و زمین آیات الهی هستند وَفِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقِنِینَ ٭ وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ (6)این مضمون در قرآن فراوان است اما یک سلسله آیاتی است نفسگیر فرمود ما آنها را بعد به آنها نشان میدهیم دیگر هرگز نمیتوانند ایمان نیاورند وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَیُرِیکُمْ آیَاتِهِ آن آیات ویژه را ما نشان میدهیم نظیر آیات عذابی که برای امم پیشین آمده آن آیات که بیاید دیگر هیچ کس نمیتواند بگوید من ایمان نمیآورم به قدری مسئله رعبآور است که اینها بالضروره میپذیرند وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ گاهی به صورت اثبات میفرماید: إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (7)گاهی به صورت صفت سلب میفرماید: وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ همه اعمال را ذات اقدس الهی عالِم است و عادلانه داوری میکند.
1) (13) . سورهٴ آلعمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
2) (14) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آلعمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
3) (15) . سورهٴ بقره, آیهٴ 129; سورهٴ آلعمران, آیهٴ 164; سورهٴ جمعه, آیهٴ 2.
4) (16) . سورهٴ اسراء, آیهٴ 102.
5) (17) . سورهٴ بقره, آیهٴ 256.
6) (18) . سورهٴ ذاریات, آیات 20 و 21.
7) (19) . سورهٴ مائده, آیهٴ 8.
«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»