ghaemiyeh.com
سرشناسه : عسکری، فاطمه، ۱۳۶۱ -
عنوان و نام پدیدآور : حکیمانه: مجموعه لطایف و حکایات ... / فاطمه عسگری؛ [برای] صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی.
مشخصات نشر : قم: دفتر عقل، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۱۶۱ ص.
فروست : مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ ۱۱۷۹.
شابک : ۱۳۰۰۰ ریال : 9789642761111
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۵۵] - ۱۶۱؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : داستانهای اخلاقی -- قرن ۱۴ -- مجموعهها.
موضوع : داستانهای مذهبی -- مجموعهها
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۴۹/۵/ع۵ح۸ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۵۹۳۸۰
آشنایی
با فرهنگ و تمدن بشری در قالبهای مختلف نمود مییابد، یکی از این صورتها، لطایف و حکایات است. ما وارث فرهنگ و تمدن اصیل و گرانسنگ اسلامی و ایرانی هستیم که آکنده از لطایف و حکایات مفید است. در زندگی ماشینی و صنعتی که تن و روان آدمی بیش از هر زمان دیگری، احساس خستگی میکند، یکی از راههای شادمانی گشادهرویی، بیان گفتههای شیرین، لطایف نمکین، ظرایف دلنشین و عبارتهای گیرا و شیوا است. ظرافتهای لطیفه سبب میشود که از شوخیهای معمولی و بیهودهگویی بپرهیزیم. متأسفانه در جامعه کنونی، لطیفههای ارزنده و جهتبخش با شوخیها و سخنان بیهوده در هم آمیخته و تلاش افراد برای ایجاد شادیهای لحظهای، بیشتر به سوی انواع ضدارزشها مانند سبکسری، دروغ، استهزاء، غیبت و تهمت گرایش یافته است. ازاینرو آمادهسازی مجموعهای از لطایف و حکایتهای مفید، مثبت و مستند بیش از هر چیز احساس میشود. درحقیقت با گفتاری نغز، مطلبی باریک و نیکو، گفتاری نرم و کلامی مختصر در غایت حسن و خوبی میتوان بهترین هدیه را به دوستان پیشکش کرد که در عین برخورداری از درسهای کوتاه، دربردارنده مفاهیم بلند و متعالی باشد. برای تأمین این هدف این مجموعه در چند بخش به وسیله پژوهشگر ارجمند خانم فاطمه عسگری ساماندهی شده است. در بخش اول به لطایف و حکایات از بُعد فضایل اخلاقی، فرهنگی اعتقادی،
سیاسی،
علمی، اقتصادی پرداخته و در بخش دوم زیرنویس و کلمات قصار را مورد توجه قرار داده است. یکی از ویژگیهای این مجموعه بهرهمندی از ظرافتهای فکری مثبت در زمینههای فرهنگی، اخلاقی، اعتقادی، علمی، سیاسی و اقتصادی است و همه افراد جامعه در سطحهای گوناگون میتوانند از آن استفاده کنند. افزون بر این، آشنا کردن نسل جوان با مسائل اجتماعی، اخلاقی، اعتقادی در قالب لطایف و حکایات، دور از نظر نبوده و تلاش شده است تا با مثبتاندیشی، پاسخگوی بخشی از اوقات فراغت مخاطبان باشد. امید که مورد استفاده برنامهسازان گرامی قرار گیرد.
انه ولی التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
حمد و سپاس ساحت قدسی را سزاست که نامش «الطف اللطائف» و خلقتش «احسن الظرائف» است. لطیفی که به قلم صنعش، خلایق را پرداخت و به کلک مشکینش، طبیعت را آراست. کریمی که خلایق، لطیفهای از لطایف حسن اویند و جهان، پرداخته خامه لطف اوست.
در زندگی کنونی که آن را زندگی صنعتی و ماشینی نام نهادهاند و به عبارت دیگر، عصر شتاب است، خواه ناخواه، تنها و روانها خسته میشود. در این میان، تنها چیزی که میتواند تا اندازهای این فرسودگیها را بزداید، خندیدن و خنداندن است. البته خندیدنی که در آن، تفکر و تأمل نیز نهفته باشد. لبان خندان، چهرههای گشاده، گونههای گلگون و روان شادان را نزد کسانی میتوان یافت که با خنده، غم و رنج روحی را از خود دور نگه داشتهاند. ناگفته پیداست یکی از راههای شادمانی، گشادهرویی، بیان گفتههای شیرین، لطایف نمکین، ظرایف دلنشین و عبارتهای گیرا و شیوا است.
همچنین میدانیم که آشنایی با فرهنگ و تمدن بشری در قالبهای مختلف نمود مییابد. یکی از این صورتها، لطایف و حکایتها است. لطیفه، متنی است معمولاً کوتاه که عبارت است از بیان نکته نغز، لطیف، تازه، پسندیده و خوشایندی که مایه انبساط خاطر میگردد و آدمی را به تفکر وا میدارد. ظرافتهای فکری لطیفه سبب میشود که از شوخیهای معمولی و بیهودهگویی بپرهیزیم. ما وارث فرهنگ و تمدن اصیل و گرانسنگ اسلامی و ایرانی هستیم که آکنده از لطایف و ظرایف و حکایات مفید است. بیان لطایف و بهرهگیری مناسب از این فرهنگ ارزشمند نیز از نیازهای بشر است. متأسفانه در جامعه کنونی، لطیفههای ارزنده و جهتبخش با شوخیها و سخنان بیهوده در هم آمیخته و تلاش افراد برای ایجاد شادیهای لحظهای، بیشتر به سوی انواع ضد ارزشها مانند سبکسری، دروغ، استهزا، غیبت و تهمت، گرایش یافته است. بنابراین، آمادهسازی مجموعهای از لطایف و حکایتهای مفید، مثبت و مستند، بیش از همیشه احساس میشود. حافظ شیرین سخن
چه
زیبا میگوید:
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا
شادیِ همه «لطیفه»گویان صلوات
در حقیقت، با گفتاری نغز، مطلبی باریک و نیکو، گفتاری نرم و کلامی مختصر در غایت حسن و خوبی، بهترین هدیه را میتوان به دوستان پیشکش کرد.
اگر
در این نوشتار، سطح متفاوتی در نگارش لطایف و حکایتها دیده میشود، تنها برای حفظ موضوع و اصالت آنها است و تلاش کردهایم تا دگرگونی زیادی در آنها پدید نیاید؛ زیرا بعضی از لطایف با لفظ خاصی که ویژه همان لطیفه یا حکایت برگزیده شده، شیرین و دلچسب است و در برگردان آن لفظ به واژهای دیگر، لطافت و ظرافت خود را از دست میدهد. البته کوتاه و پرمعنا بودن لطایف و برخورداری از عبارتهای روان و شیرین، واژههای جذاب و دلنشین و نتیجهگیری اخلاقی، اعتقادی، سیاسی، اقتصادی و مانند آن بسیار مهم است. چه بسا جملههای عربی و آیات قرآنی و روایات هم در لطیفه میآید که تنها به لطف آنها، معنای لطایف در ذهن و روح خواننده مینشیند. اصولاً متون ما سرشار از گفتارهای حکیمانه اخلاقی و لطایف آموزنده است که در عین برخورداری از درسهای کوتاه، دربردارنده مفاهیم بلند و متعالی هستند و میتوانند در سراسر زندگی، راهنمای ما باشند. اگر این لطایف حکیمانه نبود، در انتقال مفاهیم، دچار درازنویسی میشدیم که از حوصله شنونده نیز خارج بود. همچنین در کنار لطایف آموزنده، هیچگاه از بیان حکایتهای ارزشمند بینیاز نیستیم. پندهای آسمانی قرآن و مواعظ سودمند معصومان علیهمالسلام و قصهها و حکایتهای درسآموز تاریخی میتواند دلهای تیره را جلا دهد، خفتگان را بیدار کند و چراغ راه ما باشد. خدای متعال به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «فَاقصِصْ القِصَصَ لَعلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ؛ این داستانها را بازگو کن. شاید مردم بیندیشند و بیدار شوند». (اعراف: 176)
اگر
با ذخیرهها و میراثهای درخشان لطایف و حکایتهای برآمده از فرهنگ
اصیل
دینی و ملیمان آشنا شویم، میتوانیم آنها را به عنوان تحفههای پربار به آیندگان هدیه دهیم. هرگونه سستی در این راستا به گسست ارتباطی و زبانی ما با نیاکانمان و متون گرانسنگ برجا مانده از پیشینیان خواهد انجامید. پس ما نباید خود را از تجربههای سودمندشان محروم کنیم. خداوند متعال در بخش مهمی از قرآن مجید به نقل تاریخ گذشتگان و بیان داستان پیامبران و ذکر احوال خوبان و بدان تاریخ پرداخته است. در قرآن آمده است: «لَقَدْ کَانَ فِی قِصَصِهِم عِبْرَةً لاِولی الاَلْبابِ؛ به حقیقت، در سرگذشت آنان برای صاحبان خرد، عبرتی است». (یوسف: 111)
بنابراین،
نقل تاریخ و حکایتهای اخلاقی و تربیتی پیشینیان، یکی از بهترین شیوههای پندگیری در انسان است. این اثرپذیری بدان جهت است که اینها به صورت تجربهها و آزمودههای پیشینیان در دسترس ما قرار گرفته است و ما باید از آنها استفاده کنیم. درباره بهرهگیری از تجربههای پیشینیان چه نیکو سرودهاند:
مرد خردمند پسندیده را
عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه اندوختن
با دگری تجربه بستن به کار
همگی
میدانیم که مطالعه نکتهها و لطایف همچون گلگشت در بوستانی خرّم و دلپذیر است که هر کس پای هر گلی که دوست دارد، میایستد و پای هر درختی که بخواهد، مینشیند و مشام جان را از بوی جانبخش گلها و دیده را از جلوههای گوناگون آن بهرهمند میسازد. از کنار این لطایف و ظرایف و حکایتها نباید ساده و بیاعتنا گذشت، بلکه باید با درنگی عمیق، پندی شایسته آموخت. این گلها، رهآورد تجربهها، ژرفاندیشیها، صداقتها و معرفتهای نیاکان ماست. این گلها، بذر به ثمر نشسته ایمان و آگاهی است. پس بخوانیم، بیندیشیم و بازگو کنیم و از همه مهمتر آنها
را در زندگی به کار گیریم.
یکی
از ویژگیهای این مجموعه، بهرهمندی از ظرافتهای فکری مثبت در زمینههای فرهنگی، اخلاقی، اعتقادی، علمی، سیاسی و اقتصادی است و همه افراد جامعه در سطحهای گوناگون میتوانند از آن استفاده کنند. افزون بر این، آشنا کردن نسل جوان با مسائل اجتماعی، اخلاقی، اعتقادی در قالب لطایف و حکایات، دور از نظر نبوده و تلاش شده است تا با مثبتاندیشی، پاسخگوی بخشی از اوقات فراغت مخاطبان باشد. جوانان به مقتضای سن و سال خود بیش از همه به انبساط خاطر و شادی نیاز دارند. از طرفی، از پذیرش پندها و نصایح مستقیم نیز رویگردانند. ازاینرو، این نوشتار کوشیده است تا با بهرهگیری از مطالب اخلاقی و حکمی در جامه لطیفه و حکایت، از تلخی پند و نصیحت بکاهد.
از سقراط پرسیدند: «حکمت چه وقت در تو مؤثر افتاد؟» گفت: «آنگاه که نفس خویش را کوچک شمردم».(1)
راهبی را پرسیدند: «عید شما چه وقت است؟» گفت: «روزی که در آن گناه نکنیم. عید از آنِ کسی نیست که جامه نو به تن کند، بلکه از آنِ کسی است که از عذاب آخرت ایمن باشد».(2)
سقراط حکیم را پرسیدند: «آیا از پادشاه میترسی؟» سقراط گفت: «هرگز! زیرا من شهوت و غضب را که صاحب اختیار او هستند، بنده خود قرار دادم. در این حال، او بنده من است».(3)
بزرگی از راهی میگذشت که از پشت بام، تشتی خاکستر بر سرش ریختند. یارانش خشمگین شدند. به آنان گفت: «هیچ نگویید. کسی که سزاوار آتش باشد، هرگاه خاکستر بر او بریزند، راضی باشد و ناراحت نشود».(4)
بزرگی گفته است: «خداوند، شجاع را دوست دارد، اگرچه شجاعتش به اندازه
1) . شیخ بهایی، کشکول، ترجمه: عزیز اللّه کاسب، تهران، انتشارات گُلی، 1378، چ 5، ص 465.
2) . همان، ص 205.
3) . ملا محسن فیض کاشانی، محجة البیضاء، تصحیح: علیاکبر غفاری، تهران، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1374، چ 3، ص 138.
4) . سیدنعمت اللّه جزایری، گزیده زهرالربیع، تهران، انتشارات روزنه، 1380، چ 1، ص 88.
کشتن ماری باشد و مقصود از آن چیزی نیست جز مار نفس».(1)
بزرگی گفته است: «با نفس خویش، در خانه اندیشه خلوت کن و او را به آنچه مشغول است، سرزنش کن. شاید باز ایستد وگرنه او را به لشکرگاه مردگان بَر و اگر نیک نشد، به تازیانه گرسنگیاش بزن».(2)
شاگرد سقراط در لحظههای آخر مرگ از او پرسید: «ما را به چه امر میفرمایی که نسبت به اولاد و عیال تو به جا آوریم؟» گفت: «هیچ نمیگویم به شما مگر چیزی که همیشه امر کردهام. در اصلاح نفس، کمال کوشش را بهجا آورید و هرگاه چنین کردید، مرا خوشحال خواهید کرد».(3)
حکیمی گفت: «نفس پلید بر خود حرام میداند که از دنیا برود و به آنکه بر وی نیکی کرده است، بدی نکند».(4)
روزی ابوعلی سینا به مجلس درس ابوعلی مسکویه، دانشمند آن زمان حاضر شد. با کمال غرور، گردویی پیش او انداخت و گفت: «مساحت این را تعیین کن.» ابن مسکویه جزوههایی از یک کتاب اخلاق و تربیت را پیش او گذاشت. سپس گفت: «تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت گردو را تعیین کنم».(5)
روزی دیوجانس حکیم با گروهی که به سوی مسابقه کشتی روان بودند، همراه شد. شخصی از روی استهزا به وی گفت: «آیا تو هم برای مبارزه میروی؟» دیوجانس پاسخ داد: «آری. من هم برای کشتی گرفتن میروم.» مرد پرسید: «رقیب تو کیست؟»
1) . حسین دیلمی، حکایت و حکمت، قم، انتشارات حرم، 1384، چ 1، ص 90.
2) . شیخ بهایی، کشکول، ترجمه: عزیز الله کاسب، تهران، انتشارات گلی، 1378، چ 5، ص 460.
3) . شبعانعلی لامعی، حکایات برگزیده، تهران، انتشارات طلوع، 1370، چ 1، ص 89.
4) . کشکول، ص 641.
5) . محمدرضا اکبری، لطیفههای آموزنده تاریخ، تهران، انتشارات پیام عترت، 1378، چ 3، ص 69.
گفت: «من رقیب خودم هستم و به مبارزه با خودم میروم. برای من هیچ کشتی گرفتنی همچون وقتی که با امیال و هوسهای خودم میجنگم، لذتبخش و هیجانانگیزتر نیست».(1)
روزی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از کنار قومی میگذشت که مشغول بلند کردن سنگی بودند. پرسید: «این کار برای چیست؟» گفتند: «برای اینکه نیرومندترین خود را بشناسیم.» فرمود: «آیا به شما بگویم نیرومندترین شما کیست؟» گفتند: «آری.» فرمود: «نیرومندترین شما کسی است که چون خشنود شد، خشنودیاش، او را به گناه نکشاند و کار یاوه انجام ندهد؛ هنگامی که خشمگین شود، خشم، او را از مسیر حق خارج نکند و زمانی که قدرت یافت، مرتکب کاری نشود که بر حق نیست».(2)
عارفی گفته است: «چون درون و برون انسان برابر باشند، انصاف است. زمانی که درونش نیکتر از برون باشد، فضل است و آنگاه که بیرونش نیکوتر از درون باشد، هلاک است».(3)
بادیهنشینی را گفتند: «چه کسی بر شما سروری دارد؟» گفت: «آنکه ارادهاش بر هوایش چیره باشد و خرسندیاش بر خشمش پیشی گیرد و آزارش به خانوادهاش نرسد و بردباری و بخشش وی همه را فرا گیرد».(4)
روزی علی علیهالسلام از در دکان قصابی میگذشت. قصاب گفت: «ای امیرمؤمنان! گوشتهای بسیار خوبی آوردهام، اگر میخواهید ببرید». علی علیهالسلام فرمود: «اکنون پول ندارم که ببرم.» قصاب گفت: «من صبر میکنم.» حضرت فرمود: «من به شکم خود
میگویم که صبر کند».(1)
روزی شخصی، برای بزرگی نامهای فرستاد که در آن نوشته بود: «به من علمی بیاموز و مرا موعظه و ارشاد کن.» بزرگ در پاسخ نوشت: «علم بسیار است، ولی اگر قدرت داری، ستم و بدی مکن به آن کسی که او را از همه بیشتر دوست داری.» وقتی جواب نامه به دست طرف رسید و از محتوای نامه آگاهی یافت، پیش آن بزرگ رفت و گفت: «تو به من نوشتهای به کسی که او را بیشتر از همه دوست داری، بدی نکن. مگر میشود انسان کسی را دوست داشته باشد و نسبت به او ستم و بدی کند؟» بزرگ گفت: «خود را از همه بیشتر دوست داری و گرامیترین افراد پیش تو نفست است. وقتی که معصیت میکنی، به نفس خودت ستم و بدی کردهای. پس گناه نکن و به خودت ستم نکن».(2)
حضرت عیسی بن مریم علیهالسلام فرمود: «ای انسانهای بد! شما مردم را سرزنش میکنید، در حالی که به بدی آنان شک دارید و خود را سرزنش نمیکنید، در حالی که به بدی خود یقین دارید».(3)
به عارفی گفتند: «ای شیخ! دلهای ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمیکند، چه کنیم؟» گفت: «کاش خفته بودی؛ زیرا چون خفته را بجنبانی، بیدار شود. دلهای شما مرده است که هر چند میجنبانی، بیدار نمیشود».(4)
مادر ربیع بن خثیم وقتی او را در گریه و بیداری دید، گفت: «ای پسرکم! تو را چه میشود؟ مباد که کسی را کشته باشی!» گفت: «آری مادر!» گفت: «او کیست تا از
1) . محمد محمدی اشتهاردی، داستانها و پندها، تهران، انتشارات پیام آزادی، 1368، چ 4، ج 7، صص134-135.
2) . کافی، ج 2، ص 458.
3) . محمد محمدیشهری، میزان الحکمه، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1362، ج 8، ص 544.
4) . رحیم کارگر و محمد یاری، حج عارفان، تهران، انتشارات مشعر، 1382، چ 8 ، ص 48، به نقل از: حکایت و حکمت، ص 19.
خاندانش عفو تو بخواهم. به خدا سوگند، اگر حال تو را بدانند، بر تو رحم میکنند.» گفت: «مادر! او نفس من است».(1)
از دانشمندی پرسیدند: «چگونهای؟» گفت: «چگونه باشد کسی که هر روز عمرش کم میشود و گناهش زیاد».(2)
بزرگی گفته است: «آغاز وصال بنده به حق، دوری اوست از نفسش و آغاز هجران او از حق، پیوند اوست با نفسش».(3)
به مردی گفتند: «تا کی سیاحت میکنی و در اطراف جهان میگردی؟» گفت: «چگونه یک جا بمانم، در حالی که اگر آب یک جا بماند، گندیده میشود. عارفی گفت: دریا باش که متعفن نشوی».(4)
از دانشمندی پرسیدند: «تا بهشت چهقدر راه هست؟» دانشمند در پاسخ گفت: «یک قدم. یک پای خود را روی نفس اماره بگذار؛ پای دیگرت را در بهشت بگذار».(5)
عارفی گوید: «در آینه نگاه کن. اگر صورتی زیبا داری، کاری مناسب جمالت انجام ده و اگر قیافهات نامتناسب است، زشتی کردار را بر زشتی صورت میفزا».(6)
از دیوجانس حکیم پرسیدند: «چگونه میتوان دشمن را ذلیل کرد؟» گفت: «به
1) . کشکول، ص 318.
2) . کاظم مقدم، هزار و یک مطلب خواندنی، تهران، حافظ نوین، 1380، چ 1، ص 269.
3) . کشکول، ص 247.
4) . گزیده زهرالربیع، ص 128؛ رضا بابایی، حکایت پارسایان، تهران، نشر هستی نما، 1381، چ 1، ص176.
5) . محمدتقی عطارنژاد، کشکول عطار، تهران، انتشارات افتخاری، 1374، چ 3، ص 27.
6) . هزار و یک مطلب خواندنی، ص 12، به نقل از: حکایت و حکمت، ص 114.
اینکه فضیلت خود را کامل گردانی».(1)
زاهدی برای زیارت اهل قبور رهسپار گورستان شد. در آنجا بهلول را دید. تعجب کرد. از او پرسید: «تو اینجا چه میکنی؟» بهلول گفت: «آمدهام به جایی که بهترین است. چون در اینجا با مردمانی همنشینی میکنم که آزارم نمیدهند. اگر از آخرت غافل شوم، یادآوری میکنند و اگر غایب شوم، غیبتم را نمیکنند».(2)
عارفی درباره دنیا چنین نیک سخن گفته است: «دنیا را بهر سه چیز خواهند: بینیازی، عزت و راحت. آن کس که از دنیاپرستی پرهیزد، عزت یابد و آنکس که قناعت کند، بینیاز شود و آن کس که در طلب دنیا کم کوشد، راحتی یابد».(3)
بزرگی را گفتند: «هیچ ندیدم که کسی را غیبت کنی.» گفت: «از خویش خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم».(4)
جابر بن عبداللّه انصاری گوید: «روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نزد ما آمد و سلام کرد و سپس فرمود: چه شده که میبینم علاقه دنیا بر بسیاری از مردم چیره گشته است؟ آنگاه پس از کمی تأمل فرمود: خوشا به حال آنکه عیب و گناه خودش، او را از عیبهای برادران مؤمنش غافل کند».(5)
گویند شخصی، پارسایی را ستود. پارسا گفت: «ای فلان! چنانکه خود، خویش را میشناسم، اگر تو مرا میشناختی، دشمن میداشتی».(6)
1) . قطب الدین اشکوری، محبوب القلوب، ترجمه: سیداحمد اردکانی، مصحح: علی اوجبی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1380، چ 2، ص 345، به نقل از: حکایت و حکمت، ص 172.
2) . ناصر عابدینی، در کوچهباغهای حکایات، تهران، انتشارات پیام آزادی، چ 1، ص 108.
3) . همان، ص 77.
4) . کشکول، ص 172.
5) . شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، تحقیق: عبدالرحیم ربانی شیرازی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، 1378، چ 7، ج 11، ص 229.
6) . کشکول، ص 366.
بزرگی گفته است: «درماندهترین مردم، کسی است که از یافتن دوست، ناتوان است و درماندهتر از او کسی است که به دوست دست یابد و نتواند او را نگه دارد».(1)
حکیمی گفت: «تلخی زندگی را جز به شیرینی دوستان مطمئن تحمل نتوان کرد».(2)
عارفی گفت: «برادر نیکوکار برای تو از نفست، سودمندترست؛ زیرا نفس، تو را به بدی فرمان میدهد و برادر نیکوکار، تو را به نیکی».(3)
همسر مردی آزاده به او گفت: «نمیبینی که یارانت هنگام گشایش، در کنار تو بودند و اینک که به سختی افتادهای، تو را ترک کردهاند؟» گفت: «از بزرگواری آنهاست که هنگام توانایی از احسان ما بهره میبردند و اینک که ناتوان شدهایم، ما را ترک کردهاند».(4)
حکیمی گفته است: «آنکه عیبهای پنهانی مردم را جستوجو کند، دوستیهای قلبی را بر خویش حرام گرداند».(5)
حکیمی پس از آنکه میان او و یکی از یارانش ستیزی پدید آمد، به او نوشت: «ای برادر! روزگار زندگی کوتاهتر از آن است که به دوری بگذرد».(6)
به یکی از بزرگان گفتند: «چرا با فلان دوستت که بر انجام گناهان اصرار میورزد،
قطع رابطه نمیکنی؟» گفت: «آن دوست من، امروز به فضایل من محتاج است. شرط دوستی اقتضا میکند که من به وسیله دوستی، دستش را بگیرم و به فضل خدا، او را از کارهای زشت باز دارم و از آتش دوزخ برهانم».(1)
بزرگی را پرسیدند: «چگونه به این مرتبه از سروری رسیدی؟» گفت: «با هیچ کس دشمنی نکردم، مگر آنکه بین خود و او، جایی برای آشتی باقی گذاشتم».(2)
داوود بن حفص گوید: «با عدهای در حضور امام صادق علیهالسلام بودیم. ایشان عطسهای کرد. ما آهسته به هم گفتیم که به آن حضرت، تسمّت(3)بگوییم؟ امام به ما رو کرد و فرمود: آیا تسمّت نمیگویید؟ بدانید که حق مؤمن بر برادر مؤمنش چهار خصلت است: وقتی عطسه کرد، به او تسمّت گوید. وقتی دعوتش کرد، دعوت او را اجابت کند. وقتی بیمار شد، از او عیادت کند. وقتی فوت کرد، جنازه او را تشییع کند».(4)
یکی از حکیمان گفت: «دوستی، سه گونه است: یکی، دوستی خدای تعالی که نه به امیدی است و نه از بیمی و خیانت و بیوفایی نیز آن را آلوده نمیکند. دیگر، آن دوستی که از روی عشق و محبت و در جهت همزیستی باشد. سوم، دوستی که به سابقه رغبتی یا بیمی است و آن، بدترین دوستیهاست و زود از بین میرود».(5)
کاروانی به مدینه رسید که عسل و غذاهای لذیذ داشت. نعیمان مقداری از آن را
قرض گرفت و نزد پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله برد و گفت: «رسول خدا، بفرمایید میل کنید.» حضرت کمی خورد و بقیه را میان یاران تقسیم کرد. وقتی صاحبان کاروان طلب خود را خواستند، نعیمان آنان را نزد حضرت برد و گفت: «ای رسول خدا، پول غذا را بده.» حضرت فرمود: «تو گفتی این هدیه است.» نعیمان گفت: «به خدا پول نداشتم و دلم میخواست تا غذا مال تو باشد و از آن بخوری.» حضرت لبخندی زد و بهای آن را پرداخت.(1)
بزرگی گفته است: «دوری جستن از کسی که به تو توجه دارد، موجب بیبهره ماندن تو از اوست و علاقه ورزیدنت به آنکه به تو بیتوجه است، نشانه خواری توست».(2)
امام سجاد علیهالسلام یکی از فرزندان خود را نصیحت میکرد و به او میفرمود: «پسر جان! با پنج کس همنشینی و گفتوگو مکن.» او عرض کرد: «پدر جان! آنها چه کسانی هستند؟» امام سجاد علیهالسلامفرمود: «دروغگو که همانند سراب، فریبنده است؛ دور را نزدیک و نزدیک را دور نشان میدهد. فاسق (آدم بیایمان و بیبندوبار) که تو را به لقمهای یا کمتر میفروشد. بخیل که تو را در هنگامه سختی و نیاز، به خودت وا میگذارد. احمق و کمعقل که چون میخواهد به تو سودی برساند، زیانش دامنگیر تو خواهد شد و آنکه قطع رحم کرده و از خویشانش بریده است، که من او را در قرآن، ملعون یافتم».(3)
حکیمی را گفتند: «با دوستان خویش چگونه آمیزی؟» گفت: «با ایشان دورویی نکنم و چندان که شایستهاند، با آنان رفتار کنم».(4)
زرقان که یکی از ادیبان است، روزی ابوالعینا را دید که سرگرم صحبت و شوخی با مردی نصرانی است. از روی اعتراض، این آیه را بر او خواند: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ؛ ای گروهی که ایمان آوردهاید، یهود و نصارا را دوست خود نگیرید». (مائده: 51) ابوالعینا نیز در پاسخ زرقان، این آیه را خواند: «لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ؛ خدا شما را از کسانی که در دین با شما نجنگیده و شما را از دیارتان بیرون نکردهاند، باز نمیدارد که با آنان نیکی کنید و با ایشان عدالت ورزید؛ زیرا خدا، دادگران را دوست دارد». (ممتحنه: 8)(1)
بزرگی گفته است: «همه محبتت را یکباره بر دوستت ظاهر مکن؛ زیرا اگر دگرگونی در آن بیند، با تو دشمنی کند».(2)
بزرگی گفته است: «شایسته آن است که از جهت لغزش دوستت، هفتاد عذر بیاوری و اگر دلت به آن آرام نگرفت، به دل بگو: چه سخت هستی! برادرت هفتاد عذر آورد و عذرش را نپذیرفتی؟ پس تو شایسته نکوهشی، نه او».(3)
یاران حضرت مسیح علیهالسلام از او پرسیدند: «با چه کسی همنشین شویم؟» فرمود: «کسی که دیدن او، شما را به یاد خدا میاندازد و سخنش، دانش شما را فزونی میبخشد و عملش، شما را مشتاق آخرت میسازد».(4)
بزرگی گفته است: «چون در دوستی دچار شک شدی و خواهی که تلخیاش را از
شیرینیاش بازشناسی، پنهانی دل او را از دل خویش پُرس! ضمیر تو از ضمیر او آگاهت میکند».(1)
ارسطو گوید: «باید از دوست نادان دوری کرد؛ زیرا دیو دانا از دوست نادان بهتر است».(2)
بزرگی فرموده است: «تنهایی بهتر از همنشین بد است و هرگز شایسته نیست که با نادان دوستی کرد و گفتهاند که طبع از طبع میدزدد؛ زیرا خداوند، انسان را چنان آفریده است که توانایی پذیرش خلق و خویهای گوناگون را دارد».(3)
مردی گرد کعبه طواف میکرد و میگفت: «اللهمَّ اصلَح اِخوانی؛ الهی! تو برادران مرا نیک گردان و اصلاح فرما». به او گفتند: «به این مکان شریف رسیدهای، چرا خود را دعایی نکنی؟» گفت: «مرا یارانی است. اگر ایشان اصلاح شوند، من هم اصلاح میشوم و اگر فاسد شوند، من هم فاسد میشوم».(4)
بزرگی گفت: «زاهد آن نیست که چیزی را در اختیار ندارد، بلکه زاهد آن است که چیزی، او را در اختیار ندارد».(5)
اُمّ حسان، بانوی زاهدی بود که در خانهاش جز یک پاره حصیر کهنه چیز دیگری یافت نمیشد. به او گفتند: «اگر از بستگانت درخواست کنی، کمک خواهند کرد.» گفت: «من دنیا را از مالک آن درخواست نمیکنم، چگونه از دیگران که قدرتی ندارند،
چیزی بخواهم».(1)
حضرت عیسی علیهالسلام دنیا را در مکاشفات خود به صورت پیرزنی دید. گفت: «چند شوهر داشتهای؟» گفت: «در عدد نیاید از بسیاری!» حضرت گفت: «مردند یا طلاقت دادند؟» گفت: «من همه را کشتم.» عیسی گفت: «عجب از این احمقان دیگر که میبینند که با دیگران چه میکنی، ولی باز در تو رغبت میکنند و عبرت نمیگیرند».(2)
دیوجانس از اسکندر پرسید: «در حال حاضر بزرگترین آرزویت چیست؟» اسکندر پاسخ داد: «بر یونان تسلط یابم.» دیوجانس پرسید: «پس از آنکه یونان را فتح کردی، چه؟» اسکندر گفت: «آسیای صغیر را تسخیر کنم.» دیوجانس باز پرسید: «پس از آنچه؟» اسکندر پاسخ داد: «دنیا را فتح کنم.» دیوجانس پرسید: «و پس از آن؟» اسکندر در پاسخ گفت: «به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم.» دیوجانس گفت: «چرا هم اکنون بیتحمل رنج و مشقت به استراحت نمیپردازی و از زندگی لذت نمیبری؟»(3)
بزرگی گفته است: «اگر عیب دنیا، تنها این باشد که عاریتی است، بر صاحب همت واجب است که به آن چشم ندوزد، همچنان که جوانمردان، از عاریه گرفتن اسباب تجمل میپرهیزند».(4)
از عارفی پرسیدند: «چگونه به این مقام رسیدی؟» گفت: «آن را به هیچ یافتم.» پرسیدند: «چگونه؟» گفت: «به یقین دانستم که دنیا هیچ است، ترک آن کردم و به این
مقام رسیدم».(1)
روزی نادر شاه افشار با سید هاشم خارکن، روحانی مقیم نجف دیدار کرد و گفت: «شما واقعاً همت کردهاید که از دنیا گذشتهاید!» سید هاشم با همان سادگی باطنی خود گفت: «برعکس شما همت کردهاید که از آخرت گذشتهاید».(2)
روزی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از خانه بیرون آمد، ولی اندوهگین بود. فرشتهای از جانب خدا آمد و عرض کرد: «ای رسول خدا! تمام کلیدهای خزینهها و ثروتهای دنیا نزد ماست. خداوند میفرماید: این کلیدها هم مال تو باشد. به وسیله اینها درهای خزینهها و ثروتها را باز کن و آنچه خواستی، بردار، بیآنکه کم شود.» پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «دنیا، خانه کسی است که جز آن خانه دیگری ندارد و کسی که عقل ندارد، برای آن جمع میکند».(3)
زاهدی گفته است: «دنیا را به چشم اهانت بنگرید؛ زیرا گواراترین چیزی که به شما دهد، آسانترین چیزی است که به زیان شما میانجامد».(4)
بزرگی گفته است: «تا در دنیا زهد پیشه نکنید، شیرینی ایمان بر دلهای شما حرام است».(5)
از بزرگی درباره زهد پرسیدند. گفت: «در کتاب خدا، دو سخن است: «لِکَیْ لا
1) . عزیزالدین نسفی، انسان کامل، تصحیح: ماریژان مولر، تهران، کتابخانه طهوری، 1362، ص334؛ در کوچهباغهای حکایات، ص 126 با اندکی تغییر.
2) . محمد ابراهیم باستانی پاریزی، سیاست و اقتصاد صفوی، تهران، انتشارات صفیعلیشاه، 1362، چ 3، ص 319.
3) . کلینی، اصول کافی، ترجمه: علیاکبر غفاری، بیروت، دفتر نشر فرهنگی آل البیت، 1363، ج 2، ص 129.
4) . کشکول، ص 234.
5) . همان، ص 349.
تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ؛ هرگز بر آنچه از دست شما رود، دلتنگ نشوید و به آنچه به شما رسد، دلشاد نگردید». (حدید: 23)(1)
به حضرت عیسی علیهالسلام گفتند: «چرا برای خود خانهای نمیسازی؟» فرمود: «نمیخواهم خود را به چیزی مشغول کنم که نمیخواهد تا ابد با من باشد».(2)
پارسایی نزد فروشندهای رفت تا از او پیراهنی بخرد. یکی از حاضران، به فروشنده گفت: «این فلان پارساست. از او کمتر بگیر!» زاهد گفت: «ما آمدهایم تا با پولمان پیراهن بخریم، نه به زهدمان» و از آنجا رفت.(3)
به دیوجانس حکیم گفتند: «چرا برای آسایش خود خانهای فراهم نمیکنی؟» دیوجانس گفت: «من هر کجا که آسایش داشته باشم، همان جا خانه من است».(4)
هنگامی که امام حسین علیهالسلام آماده حرکت به سوی کوفه شد، پسر عموی پدرش، ابن عباس (که از دانشمندان و محدثان و مفسران بزرگ بود) به حضور امام حسین علیهالسلام آمد و عرض کرد: «تو را به خدا و خویشاوندی بین خود و تو سوگند میدهم که به سوی کوفه نرو تا در کربلا کشته نگردی» امام در پاسخ او فرمود: «من از کشته شدن خود و محلّ آن از تو آگاهترم، ولی آرزویی جز جدایی از دنیا را ندارم».(5)
بزرگی را از بزرگترین بردباری پرسیدند. گفت: «همنشینی با کسی که خُویَش با
تو سازگاری ندارد و دوری از او ممکن نیست».(1)
مرد نابینایی حضور پیامبرگرامی اسلام آمد و خواست برایش دعا کند. گفت: «از خدا بخواه که پرده نابینایی را از چشمم کنار زند و قدرت دیدم را برگرداند». حضرت فرمود: «اگر میل داری دعا میکنم. امید است مستجاب شود، ولی اگر میخواهی در قیامت بدون آنکه محاسبه شوی، خدا را دیدار کنی، به وضع موجود راضی و صابر باش.» عرض کرد: «دیدار بدون محاسبه را برگزیدم.» آنگاه رسول اعظم صلیاللهعلیهوآلهفرمود: «خداوند بزرگتر از این است که در دنیا هر دو چشم کسی را بگیرد، سپس در قیامت عذابش کند».(2)
بزرگی را از نشانه بردباری پرسیدند. گفت: «ترک گله و پنهان داشتن رنج».(3)
عارفی گفته است: «مصیبت، اندوه واحدی است و اگر بر آن بیتابی کنی، دو خواهد شد. یکی، از دست دادن محبوب و دیگری، از دست دادن پاداش».(4)
فرزند یکی از نزدیکان شخصی در خردسالی وفات یافت و پدر وی به همین سبب بسیار غصه میخورد. شخص مورد نظر به او نوشت: «آیا برای تو بهتر بود که همین فرزند زنده میماند و مایه فتنه و دردسر تو میشد، در حالی که اکنون جز رحمت و آسایش نصیب تو نشده است و همین کودک از دسترفته در قیامت شفیع تو خواهد بود».(5)
خواجهای میوهای به غلامش داد. غلام میوه را گرفت و با رغبت تمام خورد. خواجه، خوردن غلام را میدید و پیش خود میگفت: «کاشکی نیمهای از آن میوه را خود میخوردم. بدین رغبت و خوشی که غلام میوه را میخورد، باید که شیرین و مرغوب باشد.» پس به غلام گفت: «یک نیمه از آن به من بده که بس خوش میخوری.» غلام، نیمهای از آن میوه را به خواجه داد، ولی خواجه چون قدری از آن میوه خورد، آن را بسیار تلخ یافت. روی درهم کشید و غلام را عتاب کرد که: «چنین میوهای را بدین تلخی، چهگونه خوش میخوری؟» غلام گفت: «ای خواجه! بس میوه شیرین که از دست تو گرفته و خوردهام، اکنون که میوهای تلخ از دست تو به من رسیده است، چهگونه روی در هم کشم و پس دهم که شرط جوانمردی و بندگی این نیست. صبر بر این تلخی اندک، سپاس شیرینیهای بسیاری است که از تو دیدهام و خواهم دید».(1)
بزرگی گفته است بردباری بر سهگونه است: «بردباری بر گناه، بردباری بر طاعت خدا و بردباری بر مصیبت».(2)
به حکیمی گفتند: «در هفتاد سالگی هم مال جمع میکنی؟» او گفت: «مرد بمیرد و پس از وی مالی به دشمن بماند، بهتر از آن است که در زندگی به دوست نیازمند شود».(3)
دو برادر بودند که یکی به خدمت شاه و دیگری به کار آزاد پرداخت و با زور بازو، زندگی خود را اداره میکرد. روزی برادر توانگر که در خدمت سلطان بود، به
برادر تنگدست گفت: «چرا تو هم مثل من به خدمت سلطان نمیپردازی تا از رنج کار کردن رها شوی؟» برادرش در پاسخ گفت: «تو چرا همانند من زندگی را به زور بازو اداره نمیکنی تا از ذلت خدمت رهایی یابی؛ که حکما گفتهاند: نان خود خوردن و نشستن بِه از کمر زرین به خدمت بستن».(1)
به حاتم طایی گفتند: «از تو با همتتر در جهان وجود دارد؟» گفت: «بله، یک روز چهل شتر برای امیران عرب قربانی کردم و خودم برای کاری به صحرا رفتم. خارکنی را دیدم که هیزم جمع کرده بود. گفتم: چرا به مهمانی حاتم نمیروی که خلقی بر سر سفرهاش گرد آمدهاند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد
منت حاتم طایی نبرد»(2)
روزی عمر خواست به اویس قرنی چیزی دهد و کمکی کند. اویس از داخل لباسش دو درهم درآورد و گفت: «این را از شتربانی گرفتهام. اگر تو ضمانت میکنی که من آنقدر زنده باشم که این دو درهم را خرج کنم، آن وقت از تو چیزی قبول میکنم».(3)
پرهیزکاری برای کسب بینش و بصیرت و عبرتیابی بیشتر در کوه و برّ و بحر و سرزمینها میگشت. روزی به درون غاری رفت. گوری دید که روی سنگ آن نوشته بودند: «هزار شهر را گشتیم و پیمانهای گندم جستوجو کردیم، ولی نیافتیم و از گرسنگی مردیم. برای اینکه همگان بدانند که رزق و روزی اگر در ازل قسمت شده باشد، بیسعی به دست میآید و اگر قسمت نباشد، با حرص و طلب و ابزار و قدرت،
به دست نمیآید».(1)
عبداللّه بن مسعود از اصحاب نزدیک پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله بود که در مکتب آن حضرت، شخصی غیور و وارسته بار آمده بود. ایشان در زمان خلافت عثمان بیمار و بستری شد که به همان بیماری از دنیا رفت. عثمان به عیادتش رفت. دید اندوهگین است. پرسید: «از چه ناراحتی؟» گفت: «از گناهانم.» عثمان گفت: «چه میل داری تا برآورم؟» گفت: «مشتاق رحمت خدا هستم.» عثمان گفت: «اگر موافق باشی، طبیبی بیاورم.» او گفت: «طبیب، بیمارم کرده است.» عثمان گفت: «اگر مایل باشی، دستور دهم عطایی از بیتالمال برایت بیاورند.» ابن مسعود گفت: «آن روز که نیازمند بودم، چیزی به من ندادی، ولی امروز که بینیاز هستم، میخواهی چیزی به من بدهی.» عثمان گفت: «این عطا و بخشش، برای دخترانت باشد.» گفت: «آنها هم نیازی ندارند؛ زیرا من به آنها سفارش کردهام «سوره واقعه» را هر شب بخوانند. از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهشنیدم که فرمود: کسی که سوره واقعه را هر شب بخواند، هرگز دچار فقر نمیشود».(2)
خدمتکار پادشاه، حکیمی را در صحرا دید که علف میخورد. خدمتکار گفت: «اگر به پادشاهان خدمت میکردی، به خوردن علف نیازمند نبودی.» حکیم گفت: «اگر علف میخوردی، محتاج خدمت کردن به پادشاهان نبودی».(3)
به حکیمی گفتند: «چیزی برتر از طلا دیدهای؟» گفت: «بله! قناعت».(4)
جمعی از یاران عیسی علیهالسلام که ایشان آب و غذای آنها را تأمین میکرد، پرسیدند: «یا عیسی! وقتی تشنه و گرسنه میشویم، تو به ما آب و غذا میدهی و در سفرها نیز همراه توییم و عجایب فراوان میبینیم. در جهان چه کسی بهتر از ماست؟» فرمود: «کسی که از دسترنج خودش بخورد.» آنان از آن پس، شغل گازری(1)برگزیدند و از مزد آن با قناعت زندگی کردند.(2)
مردی بر عارفی گذشت که نان و سبزی و نمک میخورد. به او گفت: «ای بنده خدا! از دنیا، به همین خرسندی؟» گفت: «میخواهی کسی را به تو نشان دهم که به بدتر از این خرسند است؟» گفت: «آری.» گفت: «آنکه به عوض آخرت، به دنیا خرسند است».(3)
از سقراط پرسیدند: «علت خوشحالی فراوان و اندوه کم تو چیست؟» گفت: «زیرا به غم خوردن، آنچه را از دست دادهام، نمییابم».(4)
مردی، حکیمی را دید که کنار جویباری نشسته است و برگهایی را که از درخت میافتد، میخورد. گفت: «ای حکیم! اگر پادشاه را خدمت میکردی، نیازمند نمیشدی.» حکیم گفت: «نه، بلکه اگر تو قناعت میکردی، به خدمت پادشاه نیاز نداشتی و بنده کسی همچون خودت نمیشدی».(5)
به رنجوری(6)گفتند: «دلت چه میخواهد؟» گفت: «آنکه دلم چیزی نخواهد».(7)
حکیمی
گفته است: «انسان قانع در دنیا، عزیز است و در آخرت، ثوابکار».(1)
پادشاهی برای شخصی انعامی معین کرده بود که هر روز میگرفت و خرج میکرد. آن شخص روزی به پادشاه نوشت که این انعام بسیار اندک است و به خرج او نمیرسد. پادشاه نوشت: «انعام اندک که هر روز باقی است، بهتر از انعام بسیار است که یکباره برسد و قطع شود».(2)
گویند بزرگی شبها را به عبادت میگذراند. دخترش به او گفت: «همه مردم، در شب میخوابند، تو چرا نمیخوابی؟» گفت: «دخترم! من از سخن پروردگار میترسم آنگاه که گفت: أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا بَیاتًا وَ هُمْ نائِمُونَ؛ آنان که شبانگاه در خوابند، عذاب ما آنها را فرا گیرد». (اعراف: 97)(3)
از عیسی علیهالسلام پرسیدند: «کدام یک از مردم شریفترند؟» حضرت دو مشت خاک از زمین برداشت و گفت: «کدام یک شریفتر است؟» آنگاه خاکها را به زمین ریخت و فرمود: «همه مردم از خاکند و امتیاز و برتری آنها تنها به تقواست».(4)
مردی به زاهدی گفت: «تقوا را توصیف کن.» او گفت: «پرهیز میکنم.» زاهد گفت: «در دنیا نیز چنین کن که تقوا همین است».(5)
عارفی، پارچهای بافت و در بافت آن دقت به کار داشت. وقتی آن را فروخت،
به علت عیبهایی که داشت، به او برگرداندند. او گریه کرد. مشتری متأثر شد و گفت: «گریه نکن، آن را میپذیرم.» او گفت: «گریه من از این نیست، بلکه به این دلیل گریه میکنم که در بافت آن، کوشش بسیار کردم و به سبب عیبهای پنهانی، به من بازگردانده شد. از آن میترسم تا عملی را که چهل سال در آن کوشیدهام، نپذیرند».(1)
یکی از عارفان چهل سال جز به حالت دو زانو ننشست. از او پرسیدند: «چرا خودت را به زحمت میاندازی؟» گفت: «شرم دارم که در حضور حضرت حق، بندهوار ننشینم».(2)
عارفی به مراد خود گفت: «مرا وصیتی بزرگ کن!» گفت: «سفارش پروردگار را به همه پیشینیان و واپسینیان به تو گویم که فرمود: وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّهَ؛ بیشک، پروردگار به صلاح بنده آگاهتر است و بخشایش و مهربانی او، به بنده بیش از دیگران است».(3)
مردی، عارفی را گفت: «مرا پندی ده!» گفت: «از خدا چنان شرم دار که از یکی از خویشانت».(4)
شخصی را گفتند: «چرا به درون خانه کعبه نروی؟» گفت: «به خدا سوگند، مرا جرئت آن نیست که پیرامونش گام نهم؛ چه رسد که درون روم».(5)
مردی از عارفی وصیت خواست. عارف او را گفت: «بر آسمان نگاه کن. میدانی
این را چه کسی آفریده است؟» مرد گفت: «بله، میدانم.» عارف گفت: «آن کس که آفریده است، هرجا که باشی، بر تو آگاه است. از او بترس».(1)
شخصی با بزرگی درباره ازدواج دخترش مشورت کرد. بزرگ به او گفت: «او را به مردی پرهیزگار بده که اگر او را دوست دارد، گرامی بدارد و اگر دوست ندارد، نیازارد».(2)
امام صادق علیهالسلام از یکی از شیعیان به نام سلیمان پرسید: «جوانمرد کیست؟» عرض کرد: «فدایت شوم، جوانمرد به نظر ما همان جوان است.» حضرت فرمود: «مگر نمیدانی اصحاب کهف همه افرادشان پیر بودند، ولی خداوند به خاطر ایمانشان، آنان را جوانمرد نامید؟» (کهف: 10) سپس فرمود: «ای سلیمان! کسی که به خدا ایمان آورد و تقوا پیشه کند، جوانمرد است».(3)
به بزرگی گفتند: «فلان شخص از تو به زشتی یاد کرد.» طبقی رطب برایش فرستاد و گفت: «شنیدم که اعمال نیک خود را برای من فرستادهای. خواستم کار تو را تلافی کرده باشم».(4)
بزرگی گفت: «لذت عفو بیشتر از انتقام است؛ زیرا عفو، لذت سپاس را در پی دارد و انتقام، پشیمانی را».(5)
1) . در کوچهباغهای حکایات، ص 145؛ فریدالدین عطار نیشابوری، تذکرة الاولیاء، به کوشش: رینولد نیکلسون، تهران، انتشارات منوچهری، 1375، چ 3، ص 168.
2) . کشکول، ص 437.
3) . میزان الحکمه، دوره 15 جلدی، ج 6، ص 2653.
4) . کشکول، ص 331؛ لطیفههای آموزنده تاریخ، ص 148؛ حکایت و حکمت، ص 104.
5) . کشکول، ص 343.
از افلاطون پرسیدند: «انسان چگونه میتواند از دشمنش انتقام بگیرد؟» گفت: «با بخشش و کرم».(1)
روزی یکی از غلامان امام حسین علیهالسلام مرتکب گناهی شد که سزاوار مجازات گردید. امام حسین علیهالسلام دستور داد تا او را با چند ضربه ادب کنند. غلام صدا زد: «ای آقای من «والکاظمین الغیظ؛ [از صفات پرهیزکاران این است که] خشم خود را کنترل میکنند.» (آل عمران: 134) امام حسین علیهالسلام فرمود: «رهایش کنید.» غلام ادامه آیه را خواند: «والعافینَ عَنِ النّاس؛ [از ویژگیهای پرهیزکاران این است که] دیگران را عفو میکنند.» (آل عمران: 134) امام حسین علیهالسلام فرمود: «تو را بخشیدم.» غلام گفت: «ای آقای من «وَاللّهُ یحبُّ المحسنین؛ خداوند، نیکوکاران را دوست میدارد.» (آل عمران: 134) امام حسین علیهالسلام فرمود: «تو را در راه خدا آزاد کردم و یک برابر آنچه به تو دادهام، برای تو باشد».(2)
یکی از یاران بزرگی از او پرسید: «آیا به گناهکار این امت سلام کنیم؟» فرمود: «پروردگار او را شایسته توحید دیده است و شما شایسته سلام نمیبینید».(3)
دو دوست بر بزرگی گذشتند. یکی از آن دو بر او سلام کرد و آن دیگری نکرد. بزرگ گفت: «آن را که بر ما سلام کرد، بر دیگری برتری مینهیم و از آنکه سلام نکرد، در میگذریم».(4)
1) . علی مشکینی اردبیلی، المواعظ العددیه، قم، نشر الهادی، 1364، چ 3، ص 33، به نقل از: حکایت و حکمت، ص 20.
2) . محسن الامین، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1361، ج 1، ص 580؛ محمد محمدی اشتهاردی، داستانهای شنیدنی، تهران، انتشارات نبوی، 1377، چ 9، ص 81.
3) . کشکول، ص 200.
4) . همان، ص 470.
از بزرگی، علت سکوتش را پرسیدند. گفت: «از آنرو که هیچگاه بر خاموشیِ خویش پشیمانی نخوردم و چه بسیار که از سخن گفتن پشیمان شدم».(1)
بزرگی به شخصی گفت: «تو اگر پرگوی نبودی، مرد بسیار خوبی بودی.» گفت: «منظورت از این حرف چیست؟» گفت: «هر کس پر حرف است، اهل عمل نیست. خوشا به حال کسانی که ترس از خداوند، آنان را خاموش کرده است و فصیحان حقیقی ایشانند».(2)
بزرگمهر میگوید: «هر که زبانش را نگه دارد، سرش را نگاه داشته است؛ زیرا زبان سبب هلاک است».(3)
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: «نباید که این سخن با کسی در میان نهی». گفت: «ای پدر فرمان تو راست،(4)نگویم، ولی خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟» گفت: «تا مصیبت دو نشود: یکی، نقصان مایه(5)و دیگر، شماتت همسایه».(6)
سقراط گفته است: «اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آورند، بهتر که سخن گویی تا خاموشت کنند».(7)
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر(1)داشت و طبعی نافر،(2)چندان که در محفل دانشمندان نشستی و زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: «ای پسر تو نیز آنچه دانی، بگوی؟» گفت: «ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم».(3)
لقمان علیهالسلام یک سال نزد حضرت داوود علیهالسلام میآمد و او زره جنگ درست میکرد. لقمان میخواست که بداند آن چیست که درست میکند، ولی نمیپرسید تا اینکه آن را تمام کرد و پوشید. داوود علیهالسلامگفت: «این بهترین لباس برای جنگ است.» لقمان علیهالسلام فهمید و گفت: «خاموشی حکمت است، ولی کسی به آن علاقه و رغبتی ندارد».(4)
بادیهنشینی هنگام سخن گفتن دیگران مدت طولانی خاموش میماند. به او گفتند: «چرا در سخن گفتن دیگران شریک نمیشوی؟» گفت: «آدمی، از گوش خویش لذت میبرد و با زبانش به دیگران لذت میدهد».(5)
حکیمی گفته است: «شکوه خاموشی را به گفتار ناچیز مفروش».(6)
روزی حضرت آدم علیهالسلام با فرزندان و نوههایش دور هم جمع بودند. هر کسی سخنی میگفت، ولی حضرت آدم ساکت بود و حرفی نمیزد. یکی از فرزندان گفت: «چرا شما حرفی نمیزنی و سکوت کردهای؟» حضرت پاسخ داد: «ما وقتی از بهشت درآمدیم، خداوند به ما فرمود: اگر میخواهی دوباره به اینجا بیایی، راهش سکوت
است».(1)
به سقراط گفتند: «انگیزه کمگوییات چیست؟» گفت: «آنچه را ناگزیر از ترک آنی، پرداختن به آن، بیهوده است. پروردگار تو را دو گوش و یکزبان آفریده است، تا دو برابر آنچه میگویی، بشنوی».(2)
از بزرگی پرسیدند: «چه چیز بر انسان دشوارتر است؟» گفت: «خویشتنداری از گفتن سخنی که سودی ندارد».(3)
روزی دو حکیم با یکدیگر نشسته بودند و میگفتند که آدمی را عیب چند است؟ گفتند: «بیشتر از آنکه بتوان شمرد. از هشت هزار بیشتر است و این تعداد را یک هنر پنهان میکند و آن، خاموشی است. هر که زبان نگاه دارد، همه عیبهایش را میپوشاند».(4)
از حکیمی پرسیدند: «چرا شنیدن تو از گفتن بیشتر است؟» گفت: «زیرا که مرا دو گوش دادهاند و یک زبان؛ یعنی دو برابر آنچه میگویی، بشنو».(5)
روزی حضرت داوود علیهالسلام به فرزندش، سلیمان گفت: «پسر جان! بر تو باد خاموشی طولانی (کنترل زبان)؛ زیرا پشیمانی برای خاموشی طولانی، یک بار است و این بهتر است از پشیمانیهای مکرر به خاطر پرحرفی. پسر جان! اگر سخن نقره باشد، سزاوار است که خاموشی طلاست».(6)
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند، از او پرسیدند: «بزرگترین آرزویی که در دل داری، چیست؟» پاسخ داد: «بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع، بهترین و عزیزترین سالهای زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا میگذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید، در تعلیم و تربیت کودکانتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمیکنید؟»(1)
روزی پدری نزد کنفوسیوس - حکیم و فیلسوف چینی - رفت و از پسرش به خاطر وظیفه ناشناسی شکایت کرد. کنفوسیوس فرمان داد پدر و پسر را سه ماه زندانی کردند و گفت: «پدری که نتواند وظایف فرزندی را به پسرش بیاموزد، همان اندازه خطاکار است که پسری به آن وظایف عمل نکند».(2)
کنفوسیوس میگوید: «اگر محصول یکساله میخواهی، گندم بکار. برای به دست آوردن محصول ده سال، درخت بکار و اگر محصول صد ساله میخواهی، انسان تربیت کن».(3)
روزی عالمی به شاگردش گفت: «چند سال است که نزد من تعلیم میبینی؟» گفت: «33 سال.» عالم گفت: «بگو ببینم در این چند سال از من چه آموختهای؟» پاسخ داد: «من هشت موضوع از تو فرا گرفتهام.» عالم گفت: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ! اگر چنین باشد، زندگانی من تباه شده است. من عمر خود را در راه تعلیم تو سپری کردهام و حالا تو میگویی که فقط هشت موضوع از من آموختهای؟» گفت: «آری، چیز دیگری
نیاموختهام و دروغ هم نمیگویم.» گفت: «پس آن علوم را بر من بشمار.» گفت: «علاقه به کارهای نیک؛ مقابله با خواستههای نفسانی؛ دادگری و پرواپیشگی؛ عدالت و تقوا؛ گرایش به حق و راستی؛ کینهورزی با شیطان؛ اطاعت از خالق؛ خود را در برابر خلق به خاطر دنیا خوار نکردن و توکل به خداوند یگانه.» این سخنان، عالم را به شگفت آورد و با تعجب گفت: «خدا تو را موفق بدارد. من در تمامی کتابهای مقدس تحقیق کردم و به این حقیقت رسیدهام که همه معارف الهی بر محور این هشت مسئله میگردد».(1)
پادشاهی، پسرش را به ادیبی سپرد و گفت: «این فرزند توست. تربیت چنان کن که یکی از فرزندان خود.» گفت: «فرمانبردارم.» سالی بر او سعی کرد، ولی به جایی نرسید و فرزندان ادیب به فضل و بلاغت رسیدند. پادشاه، دانشمند را بازخواست کرد و گفت: «خلف وعده کردی و شرط وفا را به جا نیاوردی.» گفت: «ای پادشاه! تربیت، یکسان است، ولی استعداد، متفاوت».(2)
از پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله نقل است که روزی حضرت عیسی علیهالسلام از کنار قبری گذشت که صاحبش را عذاب میکردند. سال بعد از کنار همان قبر گذشت، ولی با شگفتی دید این بار صاحب قبر عذاب نمیبیند. حضرت عیسی علیهالسلام به خداوند عرض کرد: «خدایا چهگونه سال اول که از اینجا گذشتم، او در حال عذاب بود، ولی امسال در حال عذاب نیست؟» وحی شد: «او دارای فرزند صالحی است که راه خدا را دنبال میکند و از جمله یتیمی را پناه داده است. به سبب این عمل صالح، از گناه پدرش چشمپوشی کردیم و او را بخشیدیم.» سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «آنچه بنده مؤمن پس از مرگش باقی میماند، فرزندی است که پس از پدر خدا را عبادت میکند.» آنگاه این آیه را تلاوت کرد: «فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا، یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا؛ خداوندا از لطف خاص خود فرزندی صالح و شایسته به من عطا فرما که وارث من و
همه آلیعقوب باشد و تو ای خدا، او را وارثی پسندیده و صالح مقرر فرما».(1)(مریم: 5 و 6)
استادی با شاگرد خود از میان جنگلی میگذشت. استاد به شاگرد جوان دستور داد نهال نورسته و تازه بار آمدهای را از زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه خارج کرد. پس از چند قدمی که گذشتند، به درخت بزرگی رسیدند که شاخههای فراوان داشت. استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان هرچه کوشید، نتوانست. استاد گفت: «بدان که تخم زشتیها مثل کینه، حسد و هر گناه دیگر هنگامی که در دل اثر گذاشت، مانند آن نهال نورسته است که به راحتی میتوانی ریشه آن را در خود برکنی، ولی اگر آن را واگذاری، بزرگ و محکم شود و همچون آن درخت در اعماق جانت ریشه زند. پس هرگز نمیتوانی آن را برکنی و از خود دور سازی».(2)
بزرگمهر گفت: «از استاد خود پرسیدم که در دنیا از خداوند چه بخواهم که همه چیز دنیایی را خواسته باشم؟» گفت: «سه چیز: تندرستی، توانگری، ایمنی.» گفتم: «چه چیز است که به همه وقت سزاوارتر است؟» گفت: «به کار خود مشغول بودن.» گفتم: «در جوانی و پیری چه کار بهتر؟» گفت: «در جوانی، دانش آموختن و در پیری، به کار بستن.» گفتم: «سخاوتمندترین مردم کیست؟» گفت: «آنکه وقتی میبخشد، شاد است».(3)
از امام صادق علیهالسلام پرسیدند: «چرا پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در کودکی یتیم شد و پدر و مادرش را از دست داد؟» حضرت فرمود: «زیرا خداوند، خود میخواست تربیت او را برعهده گیرد.»(4)پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در روایتی میفرماید: «اَدَّبَنی رَبّی فَاحسَنَ تَأدیبی؛
پروردگارم مرا تربیت کرد و نیکو تربیت کرد».(1)
شخصی به معلم فرزندش گفت: «اگر از او سخنی بیپرده شنیدی، نزد دیگران او را نکوهش نکن! چه بسا که به لغزش خویش آگاه شود و آن را زشت شمرد. تو آن را نگاه دار و زمانی که با او تنها بودی، او را آگاه کن».(2)
دانایی به فرزند خویش وصیت کرد و گفت: «من پیر و فرسوده شدهام. دیر یا زود میمیرم. پس از من، تو باید زمام کار خانواده را در دست بگیری. پس از من ممکن است خانه را بفروشی، ولی چون سرْ درِ خانه با ساختمان اصلی آن متناسب نیست، پیش از عرضه و فروش، آن را از نو بساز تا بهتر بتوانی بفروشی». چندی بعد پدر مرد. پسر وقتی که قصد فروش خانه را کرد، بنا بر توصیه پدر، به نوسازی سرْ درِ بنا پرداخت. خرج و زحمت آن کار و مقایسه جزء ناچیز ساختمان با مجموعه بنای آن موجب گردید که بهای حقیقی و رنج سازندگی را درک کند و در حفظ و حراست آن خانه بکوشد. برای همین از فروش خانه منصرف شد و به فلسفه سفارش پدر پی برد.(3)
حکیمی به پسر خود گفت: «باید هر بامداد از خانه بیرون نروی مگر طعامی خورده باشی؛ زیرا سیری موجب بردباری است و گرسنگی، مایه خشکمغزی و سبکسری».(4)
از یکی از بزرگان پرسیدند: «شکر چیست؟» گفت: «شکر آن است که نعمتهای خدا را در راه معصیت به کار نبری».(1)
سعدی میگوید: «پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو خوب نمیشد. مدتها در آن حال بود و همچنان شکر خدای تعالی میگفت. از او پرسیدم: چرا شکر میگویی؟ گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم، نه به معصیتی».(2)
روزی امام سجاد علیهالسلام یکی از غلامانش را دوبار صدا زد، ولی او با اینکه صدای امام را میشنید، پاسخ نمیداد تا اینکه بار سوم پاسخ داد. حضرت به او فرمود: «ای پسر! مگر صدای مرا نشنیدی؟» غلام گفت: «میدانستم اگر جواب ندهم، نسبت به من خشمگین نمیشوی.» امام فرمود: «اَلحَمدللّهِ الَّذِی جَعَلَ مَملُوکِی یَأمِننُی؛ شکر و سپاس خدا را که زیردست مرا از من ایمن ساخت».(3)
یکی از اهل فضل به عیادت وزیر مأمون رفت که فلج شده و دست و پایش از کار افتاده بود. پس از احوالپرسی گفت: «من برای دیدن مصیبتی که بر تو وارد شده است، نیامدهام، بلکه اینجا هستم تا خدا را سپاس بگویم که تو را در پوست بدن خودت به بند کشیده و به تو چشمی داده است که با آن نابودی نعمت دنیا را ببینی».(4)
پسر خردسال جوحا از خانه بیرون آمد. کسی از او پرسید: «پدرت کجاست؟» گفت: «در خانه نشسته است و به خدا دروغ میبندد!» پرسید: «چگونه به خدا دروغ
میبندد؟» گفت: «آینهای در دست گرفته است و صورت خود را در آن میبیند و میگوید: سپاس خدای را که صورت و سیرت مرا نیکو و زیبا ساخته است».(1)
بزرگی گفته است: «از همسایه بد، به خدا پناه میبریم که چشمش ما را میبیند و دلش ما را میپاید. اگر از ما نیکی بیند، پنهان کند و اگر بدی بیند، فاش سازد».(2)
برای شخصی اسبی نیکو آوردند. او رو به حاضران کرد و پرسید: «این به چه درد میخورد؟» گفتند: «برای جنگ و پیکار.» گفت: «غلط گفتید. سزاوار است که بر روی آن سوار شوند و از دست همسایه بد فرار کنند».(3)
شخصی در خانه خود نشسته بود و آرزو میکرد کاش نزد ما گوشت بود که آن را میپختیم و از آن آش درست میکردیم. در همین هنگام، همسایه آنها در زد و کاسهاش را آورد و گفت: «اگر آش دارید، کمی به ما بدهید.» گفت: «سبحان اللّه! همسایهها بوی آرزوهای ما را هم میفهمند».(4)
مردی از انصار خدمت پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله آمد و عرض کرد: «من خانهای در فلان محله خریدهام. نزدیکترین همسایگانم کسی است که نه از شر او ایمنم و نه به نیکی او امیدوارم.» پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهبا شنیدن این سخن، دستور داد در مسجد با صدای بلند بگویند: «لا ایمان لمَن لَم یَأمَنْ جارُهُ بِوائِقِهِ؛ ایمان ندارد کسی که همسایه خویش را از آزار و شر خود ایمن نگرداند».(5)
از کنفوسیوس پرسیدند: «آیا با یک کلمه میتوان تمام زندگی را روشن و پاک نگهداشت؟» گفت: «بله.» پرسیدند: «آن کلمه کدام است؟» گفت: «آن کلمه عبارت است از محبت به دیگران».(1)
پسر حاتم که از کریمان جهان بود، از کوزه سفالین آب میخورد و بر فرش کهنه مینشست، ولی پیوسته سفره نیکو مینهاد و مردمان را طعام میداد و هر سال به شاعران هشتاد هزار درهم جایزه میداد. روزی دبیرش به او گفت: «چه میشد اگر آب در جام بلورین میخوردی و فرش و ظرفهای بهتر فراهم میکردی؟» گفت: «من حساب کردهام که اگر بخواهم وسایل تجمل فراهم آورم، هر سال پنجاه هزار دینار زر سرخ خرج این تجمل میشود و من دوستتر دارم که زندگانی ساده در پیش گیرم و این پنجاه هزار دینار به محتاجان دهم تا در ایام حیات، مرا ثنا گویند و پس از وفات بر من دعا کنند که از آدمی همین به کار آید و بس».(2)
اسامة بن زید که از مسلمانان شجاع و کاردان صدر اسلام بود، بیمار شد و مدتی در بستر بیماری افتاد. امام حسین علیهالسلام به عیادتش رفت. پس از احوالپرسی، او را غمگین دید. به او فرمود: «چرا غمگین هستی؟» عرض کرد: «به اندازه شصت هزار درهم بدهکاری دارم.» امام حسین علیهالسلامفرمود: «ادای آن با من.» عرض کرد: «میترسم پیش از ادای قرض بمیرم.» امام فرمود: «نمیمیری تا آن را ادا میکنم» و همانگونه که فرموده بود، پیش از مرگ اسامه، قرض او را ادا کرد.(3)
امام باقر علیهالسلام در آستانه از دنیا رفتن، غلامان خود را به دو دسته خوب و بد تقسیم کرد. غلامان بدخو را آزاد کرد و غلامان خوب را نگه داشت. امام صادق علیهالسلام
به پدر گفت: «آنها که بدند، آزاد کردی و اینها را که خوبند، نگه داشتی؟» امام باقر علیهالسلام در پاسخ فرمود: «آن غلامان بد (به خاطر خلافشان) از دست من کتک خوردهاند. آزاد کردن آنها به جای آن کتکی است که به آنها زدهام تا از من خشنود باشند».(1)
پسر پیرزنی به سفر رفته و مدت سفر او طولانی شده بود. روزی آن زن مشغول غذا خوردن بود. فقیری به در خانه او آمد و گفت: «اگر کسی مسافری در سفر دارد، برای تندرستی او لقمهای طعام به من دهد.» آن زن طعام برای او برد. پس از مدتی پسر او از سفر آمد و احوالش را شرح داد و گفت: «آفریدگار مهربان به فضل و کرم خود مرا نگه داشت و به برکت دعای تو از خطرها نجات یافتم».(2)
امام سجاد علیهالسلام هنگامی که به مستمندی صدقه میداد، دست خود را میبوسید. شخصی راز این کار را پرسید. امام در پاسخ فرمود: «صدقه مؤمن پیش از آنکه به دست فقیر برسد، به دست خداوند میرسد (ازاینرو، دستم را میبوسم)».(3)
زمانی که جالینوس درگذشت، در جیب او نامهای یافتند که در آن نوشته بود: «نادانترین نادانان کسی است که شکمش را به آنچه یابد، پر کند. آنچه میخوری، به جسمت میپیوندد و آنچه به صدقه میدهی، به روحت».(4)
گویند بزرگی شِکَر صدقه میداد. به ایشان گفتند: «چرا شکر صدقه میدهی؟» گفت: «هیچ چیز بر من شیرینتر از آن نیست و دوست دارم تا به آنچه بیش از همه
دوست دارم، صدقه دهم».(1)
عارفی مِلْکی داشت. خواست بفروشد و صدقه دهد. یکی از یارانش به او گفت: «کاش برای زن و فرزند ذخیره نهی!» گفت: «بهر خویش نزد خدا ذخیره نهم و او بهر زن و فرزندم ذخیره نهد».(2)
فقیری به حضور امام کاظم علیهالسلام آمد و عرض کرد: «تهیدست هستم. مرا از فقر نجات بده. اگر صد درهم پول داشته باشم، با تجارت و خرید و فروش، خود را از فقر و ناداری نجات میدهم.» امام کاظم علیهالسلام با روی خوش و لبخند، به او فرمود: «من از تو یک سؤال میپرسم. اگر پاسخ صحیح دادی، ده برابر خواسته تو را به تو خواهم داد.» فقیر عرض کرد: «بپرسید.» امام فرمود: «اگر بنا باشد در دنیا برای خود آرزویی کنی، چه آرزو میکنی؟» فقیر گفت: «توفیق انجام حقوق برادران دینی بیابم و برای حفظ دین و برادران دینی تلاش کنم.» امام فرمود: «چرا دوستی با ما خاندان را آرزو نمیکنی؟» فقیر گفت: «این ویژگی در من هست. خدا را بر داشتن چنین نعمتی سپاس میگویم و از درگاهش میخواهم تا صفات نیکی که ندارم، به من بدهد.» امام فرمود: «پاسخ نیک دادی.» آنگاه دو هزار درهم به او داد و فرمود: «این پول را در خرید و فروش به کار ببر».(3)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «روزی حضرت مسیح علیهالسلام بر گوری گذشت و دید صاحب آن در عذاب است. سال بعد از آن در کنار همان قبر گذشت و صاحب آن را در عذاب نیافت. از پیشگاه خداوند درخواست کرد او را از علت آن آگاه سازد.
خداوند به حضرت مسیح وحی فرستاد که صاحب قبر، فرزند صالح و نیکوکاری از خود بهجا گذارده بود. او در این فاصله به دو کار نیک دست زد. یکی آنکه راهی را برای عبور مردم اصلاح و تعمیر کرد و دیگر آنکه یتیمی را مسکن داد. من گناه این پدر را به احترام آن فرزند نیکویش بخشیدم».(1)
پادشاهی از دانشمندی پرسید: «بهترین نوع شکار کدام است؟» گفت: «شکار دلهای خلق؛ زیرا وقتی دل ایشان را به دام آوردی، همه چیز از پی آن میآید».(2)
پادشاهی نشسته بود و پسر و غلامش در خدمت او ایستاده بودند. پادشاه از پسرش پرسید: «در دنیا چه آرزویی داری؟» گفت: «آرزو دارم که مقام و جلال و پادشاهی و ثروت بسیار داشته باشم و همیشه به شکار و تفریح بپردازم.» پادشاه رو به غلام کرد و پرسید: «تو چه آرزویی داری؟» غلام گفت: «آرزو دارم که بندگان را با لطف خود نوازش کنم و آزادگان را با کرم و بزرگواری بنده خود سازم.» پادشاه، غلام را به خاطر بزرگمنشیاش آزاد کرد و به پسر توجهی نکرد.(3)
مردی از شیخ بوسعید پرسید: «از خلق به حق چند راه است؟» شیخ گفت: «به عدد هر ذرهای از موجودات، راهی است به حق، ولی هیچ راه، نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی و آسایش به خلق رسد. ما بدین راه رفتیم و همه را به آن وصیت میکنیم».(4)
ملک الموت به صورت جوانی در سرای ابراهیم علیهالسلام آمد و ابراهیم علیهالسلام او را نشناخت. گفت: «به دستور چه کسی در این سرای آمدی؟» گفت: «به دستور صاحب
سرای!» پس ابراهیم، او را شناخت. آنگاه ملک الموت گفت: «ای ابراهیم! خدای، بندهای را از بندگان خود به دوستی گرفت.» ابراهیم گفت: «آن کدام بنده است، تا من او را خدمت کنم تا زنده باشم؟» گفت: «آن بنده تویی ای ابراهیم!» گفت: «به چه خصلت مرا دوست گرفت و خلیل خواند؟» گفت: «بر آنکه تو از دیگران چیزی نمیخواهی و به همه کمک میکنی و چیزی میدهی».(1)
پادشاهی به عالمی گفت: «به من پندی ده که به آن رضای خلق و خالق هر دو حاصل آید.» گفت: «در روز، دادِ گدایان بده تا خلق از تو راضی باشند و در شب، دادِ گدایی بده تا خدا از تو راضی باشد».(2)
اسحاق موصلی(3)غلامی سقّا داشت که از سختی آب کشیدن همیشه رنجور و درمانده بود. روزی اسحاق از او پرسید: «ای غلام، حال خود و مرا چگونه میبینی؟» گفت: «در میان این قبیله، من و تو بدبختترین مردمان هستیم.» اسحاق پرسید: «به چه دلیل؟» گفت: «به این سبب که تو سراسر شب در غم نان آنها هستی و من تمام روز در غم آب آنها، در حالی که آنها به فکر من و تو نیستند و ما را کارگر خود میدانند».(4)
از بزرگی پرسیدند: «گشادهرویی تو با مردم، چقدر زیاد است!» گفت: «این متاعی است که ارزان خریدهام».(5)
مردی نزد خلیفه آمد و چیزی خواست. خلیفه در آن حال، بسیار بدخلق و ناخوش بود. عرب گفت: «ای خلیفه روزگار! سوگند میخورم که خداوند به تو چیزی داده که به حبیب خود، پیامبر هم نداده است!» خلیفه بر سرش فریاد زد: «ای ملعون! چرا کفر میگویی؟» مرد عرب گفت: «من حقیقت را گفتم؛ زیرا خداوند به محمد صلیاللهعلیهوآلهخلق خوش داد و به تو خوی بد».(1)
مردی حکیم در میانه راه، جوانی خوشصورت دید. از او چیزی پرسید. جوان با ترشرویی، پاسخی تلخ و ابلهانه داد. حکیم گفت: «خانه خوبی است، اگر کسی در آن ساکن بود».(2)
مردی حضور پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله شرفیاب شد و پرسید: «دین چیست؟» حضرت فرمود: «اخلاق نیکو.» دوباره از سمت راست آمد و گفت: «دین چیست؟» فرمود: «اخلاق نیکو.» باز از طرف چپ آمد و پرسید: «دین چیست؟» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پاسخ داد: «اخلاق نیکو».(3)
شوریدهای، بزرگی را دید و از او پندی خواست. آن بزرگ گفت: «چه نیکوست شفقت توانگران بر درویشان به علت طلب ثواب و از آن نیکوتر، تکبر درویشان بر توانگران است به دلیل اعتماد فراوان بر کرم پروردگار».(4)
در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، مردی از اصحاب آن حضرت سخت تهیدست شده
بود. کار به جایی رسید که به ناچار، همسرش به او گفت: «برو به حضور پیامبر و جریان را بگو تا ایشان کمکی کند.» آن مرد چنین کرد. پیامبر به او فرمود: «کسی که از ما تقاضا کند، به او میبخشیم، ولی اگر خصلت بینیازی را پیشه خود سازد، خداوند، او را بینیاز میکند.» آن مرد از سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جان گرفت و با همتی قهرمانانه و توکل به خدا کمر همت بست و زندگیاش را سامان داد.(1)
زنی کنار گور پدرش ایستاد و گفت: «ای پدر! عوض نداشتن تو را از خدا میخواهم و در سوگ تو از پیامبر پیروی میکنم». سپس گفت: «پروردگارا! بنده تو، تهیدست است و بینیاز از آنچه در دست بندگان توست و مستمند به آنچه در اختیار توست. ای بخشنده! تو تنها پروردگاری هستی که آرزومندان به درگاهش فرود میآیند و نیازمندان از فضل او بینیاز میشوند و گناهکاران در وسعت رحمتش آرام میگیرند. پروردگارا! مهمانخانه رحمت تو محل پذیرایی مهمانان توست و بهشت تو جایگاه آسایش آنان است.» سپس گریست و به راه خود ادامه داد.(2)
مردی از بیماری خویش شکوه کرد. عارفی به او گفت: «از کسی که به تو رحم خواهد کرد، نزد کسی که به تو رحم نخواهد کرد، شکوه میکنی؟»(3)
روزی امام صادق علیهالسلام از احوال یکی از یارانش جویا شد. گفتند بیمار است و در خانه خویش خفته است. امام به عیادت او رفت و دید بسیار اندوهگین است. گفت: «به خدای بزرگ حسن ظن داشته باش». او گفت: «گمان من به خدا نیک است، ولی اندوهم در مورد دخترانم است و همین سبب بیماری من شده است.» امام گفت: «اگر امیدوار باشی، خدا بر پاداشهایت بیفزاید و گناهانت نابود گردد. برای سامان بخشیدن
به زندگی دخترانت کوشا باش.» سپس به نقل از پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله گفت: «در مورد دختران از جهت روزی ناراحت نباشید که روزی آنها در اوج آسمانها آماده شده است».(1)
پیری مربی، مریدش را گفت: «ای پسر! آن اندازه که تعلق خاطر آدمی به روزی است، اگر به روزیدهنده بود، از جهت مقام از فرشتگان برتر بود».(2)
وقتی برادران یوسف خواستند او را در چاه اندازند، یوسف لبخندی زد. یهودا (یکی از برادران) پرسید: «چرا میخندی؟» یوسف گفت: «روزی در این فکر بودم، چگونه کسی میتواند با من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم. اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که هیچ بندهای نباید به غیر خدا تکیه کند».(3)
روزی خسرو پرویز به شیرین گفت: «پادشاهی چیز خوبی است، اگر همیشگی بود.» شیرین گفت: «اگر همیشگی بود، از دیگران به تو نمیرسید».(4)
حکیمی گفته است: «اندیشه بزرگ را کوچک نشمارید، اگر چه از کودکی خردسال باشد؛ زیرا از قیمت مروارید کم نمیشود، هر چند کودکی آن را صید کرده باشد».(5)
خواجهای مال خود را میان فرزندان تقسیم میکرد و غلامی خردسال داشت. غلام
گفت: «ای خواجه! اول به من چیزی بده. بعد به فرزندانت!» خواجه گفت: «چرا؟» غلام گفت: «برای اینکه خداوند فرموده است: «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا؛ مال و فرزند زینت زندگی دنیایی است». (کهف: 46) و مال را بر فرزند مقدم دانسته است. من هم جزو اموال تو هستم و بر فرزندان تو تقدم دارم!» خواجه از شنیدن سخن خردمندانه و زیرکانه غلام خوشحال شد و او را آزاد کرد.(1)
انوشیروان به بزرگمهر گفت: «خواهی تا چه کسی خردمند باشد؟» گفت: «دشمنم.» گفت: «چرا؟» گفت: «چون اگر خردمند باشد، من از او در امانم».(2)
شخصی به حج رفته بود، ولی چون مردم استغفار میکردند، او چیزی نمیگفت. از او سبب آن کار را پرسیدند. گفت: «همچنان که استغفار نگفتنم، با آگاهیام از رحمت خدا، ضعف من است، با توجه به گناهورزیام، استغفارگفتنم، پستی به شمار آید».(3)
بزرگی گفت: «بهشت را هشت در است که همه آنها باز و بسته شود، مگر در توبه که فرشتهای بر آن گماشته شده و هیچگاه بسته نمیشود».(4)
جابر بن عبداللّه انصاری گوید: «شخصی به مسجد آمد و گفت: خدایا! من از تو آمرزش میخواهم. سپس مشغول نماز شد. پس از نماز، علی علیهالسلام به او فرمود: استغفار تنها با زبان، توبه دروغگویان است. او گفت: پس توبه حقیقی چگونه است؟ علی علیهالسلام فرمود: پشیمانی از گناهان گذشته؛ انجام واجبات ازدست رفته (قضا)؛ حقوق مردم را به آنها رد کردن؛ ذوب کردن گوشت بدن در راه اطاعت، همانگونه که در راه گناه روییده
شده بود؛ چشاندن رنج و سختی اطاعت به جان، همانگونه که شیرینی گناه را به جان میچشاندی؛ گریه عوض همه خندههایی که کردهای».(1)
به بادیهنشینی گفتند: «چگونهای؟» گفت: «جامه دینم را به گناهان پاره میکنم و با آمرزشخواهی، آن را وصله میزنم».(2)
شخصی به پارسایی گفت: «به من پندی کوتاه بده!» گفت: «به آنچه در برابر خدا عهدهدار شدهای، بپرداز (یعنی کمال توبه) و آنچه را خدا در برابر تو عهدهدار شده است، رها کن (یعنی روزی)».(3)
از دانشمندی پرسیدند: «کسی که قرآن میخواند و نمیداند که چه میخواند، آیا هیچ اثری دارد؟» گفت: «کسی که دارو میخورد و نمیداند که چه میخورد، اثر میکند. چگونه قرآن اثر نکند، بلکه بسیار اثر میکند. پس چگونه خواهد بود اگر بداند که چه میخواند».(4)
یکی از اصحاب حال، روزی به یارانش میگفت: «اگر به ورود به بهشت و گزاردن دو رکعت نماز مخیّر میشدم، گزاردن دو رکعت نماز را برمیگزیدم.» به او گفتند: «چرا؟» گفت: «زیرا در بهشت به حظ خود مشغول خواهم شد و در گزاردن دو رکعت نماز، به حق پروردگار خویش».(5)
عارفی بسیار دعا میکرد، ولی اجابت نمیشد. به درگاه الهی نالان شد و گفت: «یا
رب! بسا که تو را بخوانم و اجابتم نکنی!» در خواب ندایی شنید که به او چنین گفتند: «زیرا دوست دارم که آواز تو شنوم».(1)
شخصی خدمت عارفی رسید و از او درخواست موعظه کرد. عارف گفت: «روزی سه دقیقه به یاد خدا باش.» پس از لحظاتی گفت: «اگر دو دقیقه هم شد، عیبی ندارد».(2)
عارفی بر کشتی نشسته بود. وقتی که از فرایض فارغ میشد، ترکهای کلاه نمدی خود را میدوخت و باز میشکافت. مریدان گفتند: «یا شیخ! عجب از شما که کار عبث کنید.» شیخ گفت: «در دل به ذکر الهی مشغولم و تن خود را به کار میدارم تا به کاهلی عادت نکنم و چون از کشتی خارج شوم، به کسب و کار مشغول میشوم که گفتهاند: الکاسب حبیب اللّه».(3)
عارفی گفت: «پروردگار، گنجینههای نعمت خویش را در دسترس آرزومندانش نهاده و کلید آن گنجها در صدق نیت است».(4)
بزرگی گفت: «در یکی از کوهساران، جوانی دیدم زردچهره و ناتوان که اعضایش میلرزید، چنانکه بر زمین آرام نمیگرفت. گویی وی را نشتر زدهاند. اشکش نیز بر گونههایش روان بود. به او گفتم: کیستی؟ گفت: بندهای از
مولای خویش گریخته. به او گفتم: باز گرد و عذر خواه! گفت: عذر خواستن، نیازمند دلیل است و من دلیلی ندارم. چگونه عذر خواهم؟ گفتمش: کسی را به شفاعت گیر! گفت: همه شفیعان از او بیمناکند. گفتم: به خدمت دیگری رو. گفت: دور است! مولای دیگری جز او نمییابم؛ زیرا او پدیدآورنده آسمانها و زمین است. به او گفتم: ای جوان! کار از آن چیزی که تصور میکنی، آسانتر است. گفت: این سخن فرهیختگان است. گیرم او بگذرد و ببخشد،
اخلاص
و صفا کجا باشد».(1)
به حکیمی گفتند: «بیان کدام حقیقت روا نیست؟» گفت: «آنکه مرد از نیکیهای خود بگوید».(2)
روزی امام حسین علیهالسلام از جایی میگذشت. دید چند نفر فقیر گلیمی به زمین انداخته و اندکی نان خشک روی آن نهادهاند و میخورند. بر آنها سلام کرد. آنها جواب سلام امام را دادند و گفتند: «بفرمایید از این غذا بخورید.» امام کنار آنها روی خاک زمین نشست. سپس فرمود: «اگر این نان، صدقه نبود، با شما میخوردم.» سپس به آنها فرمود: «برخیزید و به خانه من بیایید. امروز مهمان من باشید.» آنها برخاستند و همراه امام به خانه ایشان آمدند. امام به آنها غذا و لباس داد. سپس دستور داد به هر کدام مبلغی پول دادند و با این شیوه آنها را خشنود کرد.(3)
شخصی به دیگری گفت: «آیا تو مؤمنی؟» مخاطب در پاسخ گفت: «اگر منظور، این سخن پروردگار است که میفرماید: «آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَیْنا ؛ ما به خدا و کتابی که بر ما نازل شده ایمان آوردهایم.» (آل عمران: 84) بله. اگر منظورت، مؤمنی است که در این آیه آمده است: «إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛ مؤمنان آنها هستند که چون ذکری از خدا شود، دلهاشان لرزان و ترسان شود.» (انفال: 2) نمیدانم».(4)
هنگامی که حضرت یوسف علیهالسلام را برای فروش به بازار مصر بردند، مردی با
دیدن چهره پاک و معصومانه آن حضرت متأثر شد. سپس رو به مردمی که برای خرید و فروش برده جمع شده بودند، گفت: «به این کودک غریب و بیگناه رحم کنید و با او مهربان باشید.» یوسف علیهالسلام که با وجود سن کم، از ایمان و اعتماد به نفس کاملی برخوردار بود، به آن مرد گفت: «آن کس که خدا را دارد، گرفتار غربت و تنهایی نمیشود».(1)
روزی رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله با یکی از اصحاب خود به نام حارثة بن نعمان انصاری دیدار کرد و برای احوالپرسی فرمود: «چگونه صبح کردی؟» او گفت: «صبح کردم در حالی که مؤمن به حق هستم.» پیامبر فرمود: «هر ایمانی نشانهای میخواهد. نشانه ایمان تو چیست؟» گفت: «به دنیا دل نبستهام، شبها را در عبادت به سر میبرم و روزها روزه میگیرم. گویی خود را در عرش الهی مییابم که روز حساب و بازخواست اعمال نزدیک شده است. بهشتیان را میبینم که با هم دیدار میکنند و دوزخیان را میبینم که عذاب میشوند.» پیامبر به او فرمود: «تو مؤمنی هستی که خداوند، قلبت را به نور ایمان روشن ساخته است. پس استوار باش. خداوند، تو را استوار و ثابتقدم سازد».(2)
عارفی در عبادتگاهی نشسته بود. شخصی پیش او رفت و گفت: «ای شیخ! دیشب دزدی به خانه من آمده و آنچه داشتم، برده است. من ماندهام پریشان و بینوا.» عارف گفت: «برو شکر کن که دزد، شیطان نبود که در خانه دل تو آمده باشد و دین و ایمان تو را ببرد. الحمدللّه که ایمان تو برجاست».(3)
از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام پرسیدند: «از آفریدههای خداوند کدام زیباتر است؟» فرمود:
«سخن.» پرسیدند: «کدام زشتتر است؟» فرمود: «سخن.» سپس فرمود: «به وسیله سخن، رو سپید میشوند و به وسیله سخن، روسیاه میگردند».(1)
بلیغی را گفتند: «نیکوترین گفتار کدام است؟» گفت: «آنکه لفظش به گوشَت زودتر از معنیاش به قلبت نرسد».(2)
از ارسطو پرسیدند: «بهترین سخن کدام است؟» گفت: «آنچه موافق عقل باشد.» گفتند: «پس از آن چیست؟» گفت: «سخنی که شنونده بپذیرد.» گفتند: «پس از آن چیست؟» گفت: «سخنی که از عاقبت آن اطمینان داشته باشیم که زیانی متوجه ما نخواهد ساخت.» گفتند: «پس از آن چیست؟» گفت: «اگر سخن یکی از این شرایط را نداشته باشد، از صدای چهارپایان پستتر است».(3)
شخصی از ابوالعینا پرسید: «پاسخ نیکو چیست؟» گفت: «آنکه بیهودهگو را خاموش سازد و حقگو را به حیرت وادارد».(4)
مردی به حضور امیرمؤمنان علی علیهالسلام آمد و عرض کرد: «در تأمین رزق و روزی در فشارم.» امام فرمود: «گویا با قلم گرهدار مینویسی؟» گفت: «نه.» فرمود: «گویا با شانه شکسته، موی سر و صورت را شانه میکنی؟» گفت: «نه.» فرمود: «گویا جلوتر از کسی که سنش از تو بیشتر است، راه میروی؟» گفت: «نه.» فرمود: «گویا پس از فجر (آغاز وقت نماز صبح) میخوابی؟» گفت: «نه.» فرمود: «گویا دعا برای پدر و مادر را ترک میکنی؟» گفت: «آری ای امیرمؤمنان!» سپس امام فرمود: «پدر و مادر را همواره به یاد داشته باش؛ زیرا از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهشنیدم که فرمود: دعا نکردن برای
پدر و مادر موجب قطع رزق و روزی است».(1)
دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول و دیگری به خدمت خداوند مشغول بود. آن برادر که به خدمت خدا مشغول بود، با خدمت خویش خوش بود. ازاینرو، به برادر دیگر گفت: «امشب تو نیز در خدمت به خداوند به من ایثار کن.» چنان کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب دید ندایی آمد که برادر تو را آمرزیدم و تو را به او بخشیدم. او گفت: «آخر من به خدمت خدا مشغول بودم و او به خدمت مادر!» ندا آمد: «آنچه تو میکنی، ما از آن بینیازیم، ولی مادرت از آن بینیاز نیست که برادرت به او خدمت کند».(2)
عمار بن حیان گوید: «خدمت حضرت صادق علیهالسلام رفتم و گفتم: اسماعیل، پسرم به من نیکی میکند. حضرت فرمود: من او را دوست داشتم. اکنون محبتم زیادتر شد. پیامبر خواهری رضاعی داشت. روزی همان خواهر بر ایشان وارد شد. همینکه نظر پیامبر بر او افتاد، شاد شد و روانداز خود را برای او پهن کرد و او را بر روی آن نشانید. پس با گشادهرویی و احترام به سویش توجه کرد و در صورت او میخندید تا از خدمت حضرت مرخص شد و رفت. اتفاقاً همان روز برادرش نیز آمد، ولی حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله آن رفتاری را که با خواهرش داشت، با او انجام نداد. بعضی از صحابه عرض کردند: یا رسول اللّه! با خواهر رفتاری کردید که با برادر آن را به جا نیاوردید، با آنکه او مرد بود! (سزاوارتر محبت بود). پس فرمود: علت زیادی احترام من این بود که آن دختر به پدر و مادر خویش بیشتر نیکی میکند».(3)
از حکیمی پرسیدند: «از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟» گفت: «آن کس را
که سخاوت است، به شجاعت حاجت نیست».(1)
از بزرگی پرسیدند: «جوانمردی چیست؟» گفت: «دریایی است که سه چشمه دارد: اول، سخاوت؛ دوم، شفقت؛ سوم، بینیازی از خلق و نیازمندی به حق».(2)
به حکیمی گفتند: «جوانمرد کیست؟» گفت: «آن کس که ببخشد و به یاد نیاورد».(3)
گویند حکیمی، مردی را بر ساحل دریا، اندوهگین دید که بر دنیا غم میخورد. حکیم به او گفت: «بر دنیا غم مخور! اگر در نهایت توانگری، در کشتی بودی و کشتیات در دریا شکسته بود و در حال غرق شدن بودی، آیا نهایت آرزوی تو آن نبود که نجات یابی و همه ثروتت را از دست بدهی؟» گفت: «بله.» سپس گفت: «اگر بر دنیا فرمانروایی داشتی و همه پیرامونیانت قصد کشتن تو را داشتند، آیا آرزوی تو نجات یافتن از دست آنان نبود؛ حتی به بهای از دست رفتن هر آنچه داری؟» گفت: «بله.» گفت: «تو اکنون همان توانگری و اینک همان پادشاه!» مرد به سخن او آرام شد.(4)
یکی از حکیمان، پسرش را نهی کرد از بسیار خوردن که سیری، مردم را بیمار و رنجور میکند. گفت: «ای پدر! گرسنگی، خلق را بکشد. نشنیدهای که ظریفان گفتهاند: به سیری مردن بِه که گرسنگی بردن؟» گفت: «اندازه نگه دار. «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا؛
بخورید و بیاشامید، ولی زیادهروی نکنید». (اعراف: 31)(1)
سقراط حکیم گوید: «دنیا به آتش افروخته ماند که چون زیاده طلب کنی، سوخته شوی و چون به قدر حاجت برگیری، با فروغ آن، راه را از چاه بازشناسی».(2)
ظریفی پیر شده بود، بهگونهای که بدون عصا نمیتوانست راه برود. جوانی به شوخی گفت: «به سنی رسیدهای که بدترین دوران عمر است و بلای جان مردم شدهای!» ظریف گفت: «امیدوارم که تو هرگز به این سن نرسی تا دچار محنت نشوی و بلای جان دیگران نگردی».(3)
حکیمی به فرزندانش گفت: «با هیچ کس دشمنی نکنید حتی اگر گمان کنید که به شما زیانی برساند و از دوستی کسی نپرهیزید حتی اگر گمان کنید که به شما سودی نرساند؛ چون شما نمیدانید که چهوقت باید از دشمنی دشمن هراسید و چه هنگام باید به دوستیِ دوست امید داشت».(4)
از اسکندر پرسیدند: «این دولت و سلطنت و وسعت مملکت را چگونه به دست آوردی، در حالی که سن و سال کمی داری و جوانی؟» گفت: «دشمنان را دلجویی کردم تا از دشمنی دست برداشتند و دوستان را تعهد و مهربانی کردم تا دوستیشان استحکام و قوت یافت».(5)
بادیهنشینی به پسرش گفت: «ای پسرکم! ادب، ستونی است که خردها را تأیید میکند و زیوری است که نسبهای غیراصیل را زینت میدهد و دانا از آن بینیاز نیست، هر چند طبعی درست داشته باشد؛ زیرا به ادب نیازمند است، تا شکوفا شود، همچنان که زمین از آب بینیاز نیست، تا بارور شود».(1)
از انوشیروان پرسیدند: «کدام سپر است که جان را نگاه دارد؟» گفت: «دین».(2)
از انوشیروان پرسیدند: «بزرگترین مصیبتها کدام است؟» گفت: «آنکه بر کار نیک توانا باشی و چندان انجام ندهی که از دست بدهی».(3)
شخصی نزد حکیمی رفت و از او کمک خواست تا بتواند روزهای بهتری را بگذراند. حکیم قلمی برداشت و در پاسخ نوشت: «هیچ روزی باز نمیگردد و یک بند انگشت زمان، از یک ذرع شمش طلا برتر است».(4)
یکی از بزرگان گفت پارسایی را: «چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفتهاند؟» گفت: «بر ظاهرش، عیب نمیبینم و در باطنش، غیب نمیدانم».(5)
زنی به امام باقر علیهالسلام عرض کرد: «من تصمیم دارم هرگز ازدواج نکنم.» حضرت پرسید: «چرا؟» گفت: «برای رسیدن به فضیلت و کمال.» حضرت فرمود: «از تصمیمت برگرد. اگر ترک ازدواج، فضیلتی داشت، حضرت زهرا علیهاالسلام به درک این فضیلت از تو شایستهتر بود».(1)
مسافری به خانه یکی از ثروتمندان رفت و از او خواست که چند روز مهمانش باشد. ثروتمند گفت: «خانه من، مهمانخانه مسافران نیست.» مسافر به او گفت: «من از تو سه پرسش دارم. خواهش میکنم پاسخ آنها را بده.» ثروتمند گفت: «بپرس.» او گفت: «چه کسی پیش از تو در این خانه بود و زندگی میکرد؟» ثروتمند پاسخ داد: «پدرم.» دوباره پرسید: «پیش از پدرت چه کسی در این ساختمان زندگی میکرد؟» ثروتمند پاسخ داد: «جدّم.» باز پرسید: «پس از تو چه کسی در این ساختمان زندگی میکند؟» ثروتمند پاسخ داد: «اگر خدا بخواهد، فرزندم.» مسافر گفت: «بنابراین، شما مهمان و مسافر هستی و این خانه، منزل غریبان و مسافران است و چون من هم غریب و هم مسافر هستم، حق مهمانی در این ساختمان را دارم.» صاحبخانه از این گفتار تحت تأثیر قرار گرفت و از خوشکلامی مسافر، خوشحال گردید و چند روز او را نزد خود مهمان کرد.(2)
شخصی گوید: «از امام صادق علیهالسلام پرسیدم خداوند در قرآن میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ نارًا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید،
خودتان و کسانتان را از آتشی که سوختِ آن، آتش و سنگهاست حفظ کنید.» (تحریم: 6) من خیلی کار کنم خودم را با ترک گناه از آتش دوزخ حفظ میکنم، ولی در مورد اهل خانهام چه کنم؟ امام صادق علیهالسلامفرمود: تو اهل خانه و بستگانت را به آنچه خداوند امر کرده است، دعوت کن. اگر اطاعت کردند، در این صورت، آنها را از آتش دوزخ حفظ کردهای و اگر اطاعت نکردند، تو وظیفهات را انجام دادهای. بنابراین، همان امر به معروف و نهی از منکر آنها کافی است».(1)
مورچهای را دیدند به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته است. به تعجب گفتند: «این مور را بنگرید که بار گرانی را چگونه میکشد؟» مور شنید؛ خندید و گفت: «مردان، بار را به نیروی همت و بازوی حمیّت میکشند، نه با قوّت بدن و درشتی تن».(2)
جمعی از فقیران مدینه به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمدند و عرض کردند: «ثروتمندان انفاق میکنند و به ثوابش میرسند، ولی ما نداریم که انفاق کنیم و به ثوابش برسیم. آنها با پول خود، بردهای را میخرند و آزاد میکنند و به اجرش میرسند، ولی ما نداریم که چنین کار خیری انجام دهیم. آنها به حج میروند و ثواب آن را درک میکنند، ولی ما نداریم که به حج برویم و به پاداش آن برسیم.» پیامبر فرمود: «هر کس «صد بار تکبیر» بگوید، بهتر از آزاد کردن یک برده است هر کس «صد بار تسبیح» بگوید، برای او بهتر است از اینکه اسبی را لگام و زین کند و به سوی جهاد بفرستد و هر کس «صد بار لا اله الا اللّه» بگوید، بهترین مردم در عمل در این روز است، مگر
کسی که زیادتر بگوید.» فقیران، خوشحال از محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبیرون آمدند.(1)
از حاتم طایی پرسیدند: «هرگز از خود بخشندهتر دیدهای؟» گفت: «بلی. روزی به خانه غلامی یتیم وارد شدم و او ده رأس گوسفند داشت. همان دم یک گوسفند را کشت و پخت و پیش من آورد و مرا قطعهای از آن خوشآمد، بخوردم. گفتم: واللّه این چه خوب و خوش بود. آن غلام بیرون رفت و یک یک گوسفندان خود را میکشت و آن قسمت را که من از آن لذت برده بودم، میپخت و پیش من میآورد و من آگاه نبودم که همه گوسفندان خود را برای من کشته است. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه، خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟ گفتند که او همه گوسفندان خود را کشت. او را ملامت کردم که چرا چنین کردی؟ گفت: در حالی که تو را چیزی خوش آید، من چگونه از آن بخیلی کنم؛ که این سیرتی زشت در میان عرب باشد.» از حاتم پرسیدند: «در برابر آن به غلام چه دادی؟» گفت: «سیصد شتر سرخموی و پانصد گوسفند.» گفتند: «پس تو کریمتر و بخشندهتر باشی.» گفت: «هیهات، او هر چه داشت، بداد و من از آنچه بسیار دارم، اندکی بیشتر ندادم».(2)
روزی عبداللّه بن جعفر قصد سفری کرده بود. در نخلستانی از اسب فرود آمد. غلامی سیاه نگهبان نخلستان بود. سه قرص نان برای غذای غلام آوردند. سگی بیامد. غلام یکی از آن نانها را پیش سگ انداخت. سگ بخورد، ولی سیر نشد. غلام نان دیگر بینداخت. سگ بخورد و باز ایستاد. نان سوم را هم به سگ داد. عبداللّه از او پرسید: «هر روز غذای تو چیست؟» غلام گفت: «آنچه دیدی.» عبداللّه گفت: «چرا نان را خود نخوردی؟» گفت: «دیدم این سگ، غریب است و گمان میبرم از راهی دور
آمده و گرسنه است. نخواستم گرسنه بماند.» عبداللّه گفت: «امروز چه خواهی خورد؟» غلام گفت: «روزه میگیرم.» عبداللّه با خود گفت: «همه مردم مرا در سخاوت ملامت میکنند، در حالیکه این غلام از من سخاوتمندتر است.» پس عبداللّه، آن غلام و نخلستان و هر آنچه را در آن بود، از صاحبش خرید. غلام را آزاد کرد و نخلستان و اموال را به او بخشید.(1)
بزرگی گفته است: «اگر از طمع بپرسند که پدرت کیست؟ پاسخ خواهد داد: شکّ در آنچه کردگار مقدّر کرده است و اگر از او بپرسند که پیشه تو چیست؟ میگوید: بدست آوردن خواری. اگر پرسند فرجام و نهایت تو چیست؟ گوید: رنج، غم و گرفتاری».(2)
مردی نزد پادشاهی رفت و از مردم شکایت کرد که او را بخیل میشمارند، در حالی که تدبیر و چارهاندیشی او در کارها، هر یک به صد هزار دینار میارزد. پادشاه گفت: «نخستین مورد بخل تو این است که خود را برتر از دیگران میدانی و تدبیر خود را صد هزار دینار، ارزش میگذاری».(3)
از بخیلی پرسیدند که شجاعترین مردم کیست؟ گفت: «آنکس که صدای دهان جمعی را که در خانهاش چیزی میخورند، بشنود و زهرهاش نترکد».(4)
بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسهای را به کوزهگر داد. کوزهگر پرسید: «بر کوزهات چه نویسم؟» بخیل گفت: «بنویس: فَمَن شَرِبَ مِنهُ فَلَیس مِنّی؛ هر کس از آن بنوشد، از من نیست!» (بقره: 249) کوزهگر پرسید: «بر کاسهات چه نویسم؟» بخیل گفت: «بنویس: وَ مَن لَم یَطعَمهُ فإنَّهُ مِنّی؛ هر کس از آن نخورد، از من است». (بقره: 249)(1)
شخصی به بخیلی گفت: «انگشتر خود را به من بده تا هر وقت به آن نگاه میکنم، به یادت بیفتم.» بخیل گفت: «هر وقت خواستی مرا یاد کنی، به یاد بیاور که روزی انگشتری خواستی و من ندادم».(2)
به یکی از بزرگان که در بخل معروف بود، گفتند: «تو ظرف دانش هستی، ولی عیب تو این است که بخیل هستی.» گفت: «هنر ظرف این است که ممسک باشد و هر مایعی که در آن میریزند، در خود نگه دارد و هر ظرفی که چیزی از آن ترشح کند، معیوب است».(3)
خواجهای بخیل غلامی زیرک داشت. روزی خواجه به او گفت: «آش را بیاور و در را ببند.» غلام گفت: «ای خواجه اینگونه سخن گفتن از روی حکمت و احتیاط نیست. باید بگویی در را ببند و بعد آش را بیاور».(4)
دانشجویی صالح به در خانه شخص بخیلی رفت و گفت: «شنیدهام که تو بخشی از مال خود را در اختیار نیازمندان و افراد مستحق قرار دادهای و من هم یکی از همین اشخاص هستم.» بخیل گفت: «من با خود عهد کردهام که سرمایهام را خرج افراد کور کنم و تو نابینا نیستی.» دانشجو گفت: «تو اشتباه دیدهای؛ زیرا کور واقعی من هستم
که از روزیرسانِ حقیقی روی گردانده و به در خانه بخیلی مثل تو آمدهام».(1)
درویشی به در خانه بخیلی رفت و در زد. بخیل از درون خانه صدا زد: «ای درویش! عذر مرا بپذیر که اهل خانه نیستند.» درویش گفت: «من با اهل خانه کاری ندارم، فقط تکهای نان میخواهم».(2)
از بخیلی پرسیدند: «فرج بعد از شدت چیست؟» گفت: «اینکه برای آدم مهمان برسد و عذر بیاورد که روزهام».(3)
استادی به شاگردش گفت: «بگو بدانم چه چیز بدترین چیزهاست؟» شاگرد گفت: «فقر و احتیاج.» استاد گفت: «درست است که فقر موجب پریشانی است، ولی بخل بدتر از فقر است؛ زیرا اگر به فقیر مالی برسد، پریشانیاش برطرف میگردد، ولی اگر به بخیل مال و ثروت برسد، پریشانیاش برطرف نمیگردد».(4)
از بخیلی پرسیدند: «کدام آیه قرآن را دوست داری؟» گفت: آیه «ولا تُواتُوا السُّفَهاءَ اموالَکُم؛ اموالتان را به بیخردان ندهید». (نساء: 5)(5)
شاعری را دیدند که از کوچه بخیلی بیرون آمد، در حالی که لباسی نو پوشیده بود. گفتند: «آیا خواجه این جامه را به تو بخشیده است؟» شاعر گفت: «نه! بخل او به اندازهای است که اگر خانهای بزرگ با چهار ایوان بلند داشته باشد و تمام آن پر از سوزن باشد و یعقوب علیهالسلام همه پیامبران و فرشتگان را به شفاعت بیاورد و همه را ضامن خود گرداند و از این خواجه یک سوزن قرض بخواهد که با آن پیراهن دریده
یوسف را بدوزد، خواجه قبول نخواهد کرد. اکنون چگونه ممکن است به من جامهای بخشیده باشد».(1)
بزرگی گفته است: «چهار خوی از نادانی است. خشم گرفتن بر آنکه خاطرت از او خشنود نیست. همنشینی با کسی که همتای او نیستی. اظهار نیازمندی نزد کسی که تو را بینیاز نمیسازد و سخن گفتن بیهوده».(2)
شخصی مغرور نزد مولانا عضدالدین آمد و اظهار داشت: «ای شیخ! شما میگویید قرآن وحی الهی است و هیچ نقصانی در آن وجود ندارد؟» مولانا پاسخ داد: «بله، همینطور است.» مرد خودپسند، قیافه اندیشمندانهای به خود گرفت و گفت: «در قرآن آمده است: «ما فَرَّطنا فی الکتابِ من شَیءٍ؛ ما هیچ چیز را در این کتاب فروگذار نکردهایم.» (انعام: 38) خوب، بفرمایید به عنوان نمونه مرا در کجای قرآن بیان کرده است؟» مولانا عضدالدین با درنگ پاسخ داد: «قرآن، بعد از بیان علما، شما را یاد کرده است و میفرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ»؛ آیا کسانی که میدانند و عالم هستند با کسانی که نمیدانند و جاهل هستند، یکسانند؟» (زمر: 9)(3)
بطلمیوس گفته است: «سه چیز از لوازم نادانی است: «اول، خود را بیعیب دانستن و این نهایت جهل است؛ زیرا دانا میداند کمال از آن خداست وعصمت از آنِ پیامبران و باقی آدمیان از عیب خالی نیستند. دوم، میان نفع و ضرر خود تفاوت نگذارد. سوم، بر قوّت و دانش خود اعتماد کند».(4)
بزرگی گوید: «سخن دانایان را به نادان گفتن همانند پلی است که از آن سوی رود بنا کنند؛ یعنی که نادان سخن نیکو شنیدن را دشمن میدارد و نصیحت و پند دانایان را نمیشنود. به همین سبب، دانایان سخن خویش را از نااهلان پوشیده داشتند و آنها را از اسرار خود آگاه نکردند».(1)
بزرگمهر میگوید: «با نادان همنشینی کردن نشانه نادانی است و با نادان فقط نادان همنشینی میکند؛ زیرا نادان صد کار را از طریق نادانی تباه میگرداند و گمان میکند که آن را سامان داده است».(2)
روزی عارفی نمازش به درازا کشید. چون نگریست، مردی را دید که به نشانه خشنودی در او مینگرد. عارف به او گفت: «آنچه از من دیدی، تو را به شگفتی نیاورد؛ زیرا ابلیس نیز روزگاری دراز با دیگر فرشتگان به پرستش خدا مشغول بود».(3)
از بزرگمهر پرسیدند: «آن چیست که هر چند راست باشد، نباید گفت؟» پاسخ داد: «ستودن خویش».(4)
افلاطون گوید: «هر کس در نظر خودش، بزرگ باشد، در نظر مردم، خرد و حقیر است».(5)
بزرگی را پرسیدند: «مؤمن چه هنگام به بدکاری روی آورد؟» گفت: «آنگاه که در
خویش گمان نیکو برد».(1)
یکی از یاران امام صادق علیهالسلام به آن حضرت عرض کرد: «من خوراک خوب میخورم و بوی خوش میبویم و مرکب چابک سوار میشوم و غلام دنبال سرم میآید. اگر در این امور، تکبر و گردنکشی است، بفرمایید تا انجام ندهم.» امام فرمود: «همانا گردنکش ملعون کسی است که مردم را خوار شمرد و برابر حق بیخردی کند و تسلیم او نباشد».(2)
جابر بن عبداللّه انصاری میگوید: «روزی رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله پرسید: مردم برای چه اجتماع کردهاند؟ عرض شد: گرد دیوانهای جمع شدهاند. رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به او نگاهی کرد. سپس فرمود: این شخص دیوانه نیست. آیا میخواهید به شما بگویم که دیوانه حقیقی چه کسی است؟ گفتند: آری! بگویید. رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهفرمود: دیوانه حقیقی کسی است که با تکبر راه میرود و از خودپسندی به دامنهای خود نگاه میکند و پهلوهای خود را با حرکت دوشهای خویش حرکت میدهد».(3)
شخصی به جمعآوری مال دنیا حریص بود. دیگری به او نوشت: «مانند چارپا نباش که تنها میچرد و به دنبال فربهی خویش است، در حالی که نمیداند هلاکش در فربهی اوست».(4)
بطلمیوس گفته است: «غلبه حرص بر انسان بدتر از غلبه دشمن است؛ زیرا وقتی دشمن غلبه کند، از او میتوان گریخت یا امان خواست یا با پرداخت مال از
دست او رها شد، ولی وقتی حرص غلبه کند، نه میتوان از او گریخت و نه امان میدهد و هر قدر مال به او بخشیده شود، بیشتر میخواهد و تا انسان را به هلاکت نرساند، بازنمیگردد».(1)
ظریفی گوید: «نشانه حرص و طمع در غذا خوردن این است که یک لقمه در دهان گذاری و بجوی و لقمه دیگر را آماده سازی و دو چشمت در لقمه دیگر باشد».(2)
بزرگی گفته است: «بدبختی مردم از حرص آنهاست. همچنان که گازانبر زر را میبرد، حرص نیز دل حریص را میبرد؛ زیرا عمر به سبب حرص کاهش مییابد و حرص کم نخواهد شد».(3)
واعظی گفت: «شیطان، مجاهدات عابدان و صفای عارفان را تیره میدارد؛ زیرا آنان را در جامهای میبیند که روزی از آنِ او بود و آنان را به ولایتی در نازش میبیند که او داشت. واضح است هر آنکه از ولایتی عزل شود، با آن کسی که به جای وی بنشیند، دشمنی کند».(4)
حکیمی گفت: «جز حسود، ستمگری را ندیدم که همانند ستمدیده باشد».(5)
مردی به شیطان رسید و به او گفت: «از تو خواهشی دارم و آن اینکه من عموزادهای دارم که سخت توانگر است و در حق من نیکیهای بسیار کرده است و من از مال او بهرههای فراوان بردهام، ولی میخواهم که نعمتش زوال گیرد اگر چه من خود
نیز به فقر او فقیر شوم.» شیطان خطاب به یاران خویش گفت: «هر کس بخواهد که بدتر و تیرهبختتر از مرا ببیند، در وی بنگرد».(1)
شخصی بر حکیمی وارد شد و گفت: «فلانی در مورد شما چنین میگفت.» حکیم گفت: «به زیارت من آمدی و سه خیانت مرتکب شدی. اول آنکه برادری را در دل من ناپسند ساختی. دوم آنکه دل آسوده من را مشغول کردی. سوم آنکه خویشتن را نزد من فاسق و متهم کردی».(2)
زاهدی گفته است: «نماز سی ساله خود را که در صف نخست نمازگزاران بهجا آورده بودم، به ناچار، به قضا برگرداندم از آن روی که روزی به سببی درنگ کردم و در صف نخست، جایی نیافتم. پس در صف دوم ایستادم. با این حال، خود را بدین سبب، از دیگران شرمسار دیدم و به صف اول آمدم. آنگاه دانستم که همه نمازهایم، آلوده به ریا و آکنده از لذت توجه مردم به من بوده است و اینکه ببینند من از پیشگامان کارهای نیک بودهام».(3)
شخصی به دیگری گفت «مردم گمان میکنند که من ریا کارم و حال آنکه من دیروز روزه داشتم و امروز نیز روزه دارم و به هیچ کس نگفتم».(4)
شخصی که به عنوان زاهد در میان مردم شناخته میشد، روزی مهمان سلطانی شد. هنگام غذا خوردن، کمتر از معمول، غذا خورد، ولی نمازش را بیش از معمول طول داد.
او پس از آمدن به خانه، دوباره غذا خورد. پسر زیرک او متوجه شد که پدرش از غذای شاه به قدر کافی نخورده است. وقتی علت را پرسید، پاسخ داد: «در حضور شاه زیاد نخوردم تا وجهه پارسایی من حفظ شود و روزی به کار آید.» پسر گفت: «بنابراین، نمازت را نیز قضا کن که در آنجا نماز درستی نخواندهای تا روزی در درگاه خدا به کار آید».(1)
شخصی مسجدی ساخته بود و نام خود را بر سر درِ آن نصب کرده بود. بهلول، نام او را شبانه از سر درِ مسجد کند و نام خود را به جای آن نصب کرد. بانی مسجد وقتی نام بهلول را بر سر درِ مسجد دید، با عصبانیت سراغ او رفت و او را سرزنش کرد که چرا نام مرا از سر در مسجد برداشتهای و نام خود را به جای آن نصب کردهای. بهلول گفت: «اگر مسجد را به خاطر خدا ساختهای، چه فرق میکند که نام من باشد یا تو؟»(2)
شخصی در حال نماز چنین دعا کرد: «خدایا! من و حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله را بیامرز و جز ما هیچ کس را مورد رحمت قرار نده!» وقتی نمازش به پایان رسید، پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: «تو یک چیز وسیع را محدود ساختی.» (بگو خدایا همه ما را بیامرز).(3)
سقراط حکیم گوید: «خدای تعالی، تنبلی و کاهلی را دو فرزند عطا کرده است که آنها را خواری و بدبختی نام نهادهاند».(4)
از حکیمی پرسیدند: «کدام حق است که در نظر خلق، زشت به نظر میرسد؟» گفت: «ستایش از خود اگرچه راست باشد».(1)
یکی از حکیمان گفته است: «همچنان که مگس بر جراحت نشیند و آن را بگزد و از جاهای سالم دوری کند، مردم بدبین نیز عیب دیگران را پی گیرند و آن را یاد کنند و خوبیهایشان را از نظر دور دارند».(2)
شخصی نزد دیگری رفت و لابهلای سخنانش از مردی به بدی یاد کرد و عیبی از او به زبان آورد. شخص دوم گفت: «اگر مایلی، درباره سخنت بررسی و تحقیق میکنیم. در صورتی که گفتهات دروغ درآمد، فاسق و گنهکاری و خبری که دادهای، مشمول این آیه است: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا؛ ای مؤمنان هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد، تصدیق مکنید تا تحقیق کنید.» (حجرات: 6) و اگر راست گفته باشی، عیبجو و سخنچینی و مشمول این آیه هستی: «هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ؛ همیشه عیبجویی و سخنچینی میکنند.» (قلم: 11) اگر میل داری تو را میبخشم و مورد عفوت قرار میدهم.» مرد که از گفته خود سخت پشیمان شده بود، با سرافکندگی درخواست عفو کرد و متعهد شد که دیگر از کسی عیبجویی نکند.(3)
عارفی را از غفلت آدمی در دنیا پرسیدند. گفت: «او را عقبههای عظیم در پیش است و از آنچه در گمانها میافتد، بیش است. او در دریای عشق دنیا، به موج غفلت
چنان غرق گشته که نه از سابقه خود و نه از خاتمه کار میترسد. هر روز بامداد، فرشتهای ندا میکند: ای فرزندان آدم، شما را برای امری عظیم آفریدند، در حالیکه شما از آن غافلید».(1)
حکایت است که مردی از غلام خود خواست قدری گندم بکارد. غلام جو کاشت. وقتی زمان درو رسید، با اعتراض به غلام گفت: «مگر نگفته بودم که گندم بکاری؛ چرا خلاف امر من را انجام دادی و جو کاشتی؟» غلام در پاسخ گفت: «گمان میکردم از جو هم گندم میروید.» گفت: «ای نادان! آیا دیدهای که کسی جو بکارد و گندم بردارد؟» غلام گفت: «پس چگونه است که تو گناه میکنی و انتظار ثواب داری؟»(2)
روزی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به اصحاب خود فرمود: «من در تمام عمر خود، در حق کسی، نه نیکی کردهام و نه بدی.» اصحاب با تعجب عرض کردند: «ای امیرمؤمنان! معنی این سخن را نفهمیدیم.» فرمود: «هر کس در حق کسی نیکی کند، جزای آن به خودش برمیگردد و چنانکه بدی از او به کسی برسد، خودش گرفتار مجازات آن بدی خواهد شد. بنابراین، در حقیقت، در حق خود نیکی و بدی کرده است».(3)
از امام صادق علیهالسلام پرسیدند: «چرا بعضی از مؤمنان و کافران هنگام مرگ راحت جان میدهند و خندانند؟» فرمود: «علت شادی مؤمن این است که زمان گرفتن ثوابش فرا رسیده است و خوشحالی کافر به این جهت است که پاداش حسنات و اعمال نیک دنیایی خود را میگیرد».(4)
قالب الصخره (برگرداننده صخره) در طمع آن قدر مشهور بود که اعراب به او مثل میزدند. نام او در اصل چیز دیگری بود و پس از مرگ به این نام معروف شد. سبب شهرت او به این نام آن بود که روزی در صحرایی، صخرهای بزرگ دید که روی آن نوشته بودند: «اگر مرا برگردانی، به تو فایدهای میرسد.» قالب الصخره به طمع افتاد که شاید زیر این صخره، گنجی پنهان باشد. پس به طمع یافتن گنج، رنج بسیاری کشید و آن صخره را برگردانید. با این حال، این نوشته را بر روی دیگر صخره دید: «چه بسا طمعی که شخصی را غمگین و ناراحت میکند.» قالب الصخره وقتی این نوشته را خواند،
خشم وجودش را فرا گرفت و چنان سرش را به صخره زد که مغزش پریشان شد.(1)
به بزرگی گفتند: «فلانی بر تو میخندد.» در پاسخ گفت: «إِنَّ الَّذینَ أَجْرَمُوا کانُوا مِنَ الَّذینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ؛ همانا، بدکاران بر اهل ایمان میخندند». (المطففین: 29)(2)
حکیمی گفته است: «من تکلف در تهیه غذا و افزونی پذیرایی را دوست ندارم؛ زیرا برای مرد پسندیده نیست که سفرهای بگستراند که حاضران بدانند برای آن نهایت توان خویش به کار داشته است».(3)
عایشه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسید: «چه کسی به درجه شهیدان میرسد؟» پیامبر
فرمود: «کسی که در هر روز بیست بار به یاد مرگ بیفتد».(1)
گویند هنگامی که هارون الرشید به بیماری سختی دچار شد، طبیب از اوخواست وصیت کند. هارون که به مرگ خود یقین کرده بود، کفنی برای خود انتخاب کرد. سپس دستور داد برایش قبری آماده کنند. آنگاه نگاهی به قبر انداخت و گفت: «ما اغنی عنی مالیه هلک عنی سلطانیه؛ مال و ثروتم هرگز مرا بینیاز نکرد، قدرت من هم از دست رفت.» سپس جان داد.(2)
به شخصی گفتند: «آغاز توبه تو چه بود؟» گفت: «قصد کردم تا غلامی را بزنم و او به من گفت: از شبی بترس که فردایش روز قیامت است».(3)
به بزرگی گفتند: «فردای قیامت، پروردگار به حسابت رسیدگی میکند.» گفت: «مرا شاد کردی؛ چون زمانی که کریم به حساب رسیدگی کند، بخشندگی کند».(4)
از حکیمی پرسیدند: «روز خود را چگونه آغاز کردی؟» گفت: «در حالی آغاز کردم که دنیا مایه اندوهم بود و آخرت موجب کوششم».(5)
شخصی در آستانه مرگ، بسیار بیتابی میکرد. علت را از او پرسیدند. گفت: «به یاد این آیه افتادم که میفرماید: «وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ؛ در روز قیامت از سوی خدا برای آنها اموری آشکار شود که گمان نمیکردند». (زمر: 47)(6)
روزی بادیهنشینی به مجلس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمد. شنید این دو آیه را میخواند:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ؛ هر کس ذرهای نیکی کند، نتیجه آن را میبیند و هر که هموزن ذرهای بدی کند، نتیجه آن را خواهد دید.» (زلزال: 7 و 8) بادیهنشین گفت: «ای رسول خدا! حتی «ذره مثقال» هم به حساب میآید و برای آن عذاب است؟» پیامبر فرمود: «آری.» بادیهنشین صافدل آنچنان تحت تأثیر آیه قرار گرفت که فریاد زد: «وای از رسوایی قیامت، وای بر من از اینکه گناهان آشکار شوند».(1)
صاحبدلی برای اقامه نماز به مسجد رفت. نمازگزاران پس از نماز از او خواستند که بر منبر برود و موعظه کند. صاحبدل پذیرفت و خطاب به آنها گفت: «مردم! هر کس از شما که میداند امروز تا شب خواهد زیست، برخیزد!» کسی بلند نشد. گفت: «حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!» این بار نیز کسی بلند نشد. سپس گفت: «درشگفتم که شما نه به ماندن، اطمینان دارید؛ نه برای رفتن، آمادهاید؟»(2)
ربیعة بن کعب گوید: «روزی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله به من فرمود: هفت سال خدمت من کردی، حالا هر چه نیاز داری، از من بخواه. گفتم: به من فرصت بده تا فکر کنم. فردای آن روز به حضور ایشان شرفیاب شدم. فرمود: نیازت چیست؟ گفتم: از خدا بخواه مرا همراه تو به بهشت ببرد. فرمود: چه کسی این سخن را به تو آموخت؟ گفتم: هیچ کس. خودم فکر کردم که اگر ثروت بخواهم، ناگزیر پایان مییابد. عمر طولانی و فرزندانی هم بخواهم، سرانجام میمیریم».(3)
عبدالملک به حجاج نوشت: «روزگار را برایم توصیف کن.» او نوشت: «دیروز که نبوده است، فردا شاید که باشد. امروز را بیهودهکاران به بیهودگی میگذرانند و خردمند،
برای معادش به کار میگیرد».(1)
پادشاهی، سنگی یافت که نقشهایی بر آن بود. فرمان داد تا بخوانندش. شخصی آن را چنین خواند: «ای آدمیزاد! اگر مسیر بازمانده عمر خود بدانی، از آرزویی که به آن امید بستهای، پرهیز میکنی و از اینکه در رستاخیز بلغزی، پشیمانی میخوری. پس زمانی که زن و فرزند و خدمتکارانت بر تو جفا کنند و دوست از تو بیزار شود و نزدیکان بر تو ستم کنند و دچار حسرت و ندامت شوی، برای قیامت کار کن».(2)
بهلول سرزده به کاخ حاکم کوفه وارد شد و بر مسند حاکم نشست. فراشها و نگهبانها ریختند و با چوب و کتک، او را از آن مکان بیرون بردند. در این هنگام، حاکم رسید. بهلول رو به او کرد و گفت: «من چند دقیقه بر این مسند تکیه زدم، این همه عذاب کشیدم. خدا میداند فردای قیامت از این بابت بر سر تو چه خواهند آورد؟»(3)
پدری به پسر خود گفت: «از تو میخواهم که امروز از صبح تا غروب آنچه میگویی و میشنوی و انجام میدهی، هنگام شام برای من بیان کنی.» پسر پذیرفت و آن روز با سختی و زحمت تمام، آنچه گفته بود و شنیده بود و انجام داده بود، در حافظهاش نگه داشت و غروب، همه را برای پدر بیان کرد. پدر از او خواست که روز بعد نیز همین کار را بکند. پسر گفت: «آنچه از کارهای پر مشقت بخواهی، انجام میدهم، ولی طاقت انجام حسابگری یک روز را هم ندارم.» پدر گفت: «پسرم! من میخواستم تو را از خواب غفلت بیدار کنم و از بیخبری به درآورم تا از حساب و کتاب قیامت غافل نشوی. تو که طاقت حساب یک روز دنیا را نداری،
پس حساب عمر خود را در پیشگاه خدا چگونه میدهی؟»(1)
یکی از بزرگان بسیار میگریست. گفتند: «میترسیم چشمانت نابینا شود.» گفت: «کور شدن از گریه بسیار در دنیا نزد من محبوبتر است تا کور شدن از عذاب آتش در قیامت».(2)
عارفی گوید: «به خدا سوگند میخورم که نمیخواهم خدا در رستاخیز، حساب مرا به پدرو مادرم واگذارد؛ چون او را نسبت به خودم، مهربانتر از آنها میدانم».(3)
اسکندر روزی برای دیدار ملکی یک پای در رکاب نهاد. پای دیگرش در زمین بود که متفکر شد. ارسطو گفت: «علت تفکرت چیست؟» گفت: «فکر میکنم که دنیا ارزش آن را ندارد که برای آن کوشش کنم.» ارسطو گفت: «حال که بر این امر واقفی، برای جهانی تلاش کن که لذت و عشرت آن بینهایت است».(4)
یکی از بزرگان گفته است: «این مرگ، نعمت هر صاحب نعمتی را تیره میکند. پس نعمتی طلب کنید که مرگی با خود نداشته باشد».(5)
پادشاهی، دیوانهای را در گورستان دید. از او پرسید: «چرا به شهر نمیآیی؟» گفت: «آنها که در شهر هستند. سرانجام به کجا میروند؟» پادشاه گفت: «به اینجا میآیند.» دیوانه گفت: «پس اینجا شهر است.» پادشاه گفت: «ای دیوانه! عاقلانه سخن میگویی؟» دیوانه گفت: «اگر دیوانه بودم، مانند تو جهان باقی را به دنیای فانی میفروختم».(6)
کسی مژده پیش پادشاهی آورد که شنیدم: «خدای عزوجل فلان دشمنت را برداشت.» گفت: «هیچ شنیدی که مرا [باقی] خواهد گذاشت؟»(1)
دیوانهای را دیدند که میدوید. گفتند: «از کجا به کجا میگریزی؟» گفت: «از دنیا به آخرت!» گفتند: «راهی بسیار دور و دراز است.» گفت: «این راه برای کسی دور است که در سرای غرور ساکن است و برای روز قیامت آماده نشده است».(2)
حکایت است که روزی یکی از صالحان، کودکی را بیرون از مکتبخانه گریان دید. پرسید: «ای فرزند! چرا گریه میکنی؟» کودک گفت: «آموزگار من امروز در بالای صفحه دفتر مشقم چیزی نوشته بود که مرا به گریه انداخت.» مرد صالح گفت: «مگر چه نوشته بود؟» کودک گفت: «این سوره از قرآن را: أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ...؛ آگاه باشید که افزونطلبی و حب اولاد و اموال و عشیره، شما را از یاد خدا غافل کرد تا اینکه مرگ شما را فراگرفت و به زودی حسابرسی پس از مرگ و قیامت را خواهید دانست».(3)
ابوخالد کابلی میگوید: «خدمت حضرت باقر علیهالسلام رسیدم. برایم غذایی آورد که خوشبوتر از آن نخورده بودم. فرمود: «غذای ما چگونه بود؟» عرض کردم: «فدایت شوم چهقدر خوشبو و لذیذ بود جز اینکه در اندیشه یک آیه از قرآن شدم وگوارایم نشد.» فرمود: «کدام آیه؟» عرض کردم: «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ؛ آنگاه از نعمتها شما را در آنجا باز میپرسند.» (تکاثر: 8) فرمود: «به خدا سوگند، از این غذا بازخواست خواهید شد.» امام سپس چنان خندید که دندانهای مبارکش آشکار شد. فرمود: «آیا میدانی نعیم چیست؟» گفتم: «نه.» فرمود: «ما آن نعیمی هستیم که درباره آن بازخواست خواهید شد».(4)
حکیمی هنگام مرگ در حسرت بود. گفتند: «چه شده است؟» گفت: «چه میاندیشید درباره کسی که سفری طولانی و بیتوشه در پیش دارد و بیهمدمی در گور خواهد ماند و به داوری عدل میرود و حجتی ندارد؟»(1)
ذوالقرنین گروهی از پیروان حضرت موسی علیهالسلام را دید که قبور مردگانشان را بر در خانههای خود قرار دادهاند. دلیل این کار را از آنان پرسید. گفتند: «برای آنکه مرگ را فراموش نکنیم و هرگز یاد مرگ از خاطر ما محو نشود».(2)
بزرگی گفته است: «از مردمی در شگفتم که برای دنیایی میکوشند که هر روز گامی از آن دور میشوند و برای دنیایی نمیکوشند که هر روز گامی به آن نزدیک میشوند».(3)
عارفی وصیت کرد: «بسم الله الرحمن الرحیم» را بر کفن او بنویسند. پرسیدند: «این کار چه سودی دارد؟» گفت: «چون قیامت برپا شود و همه مردم از قبر برخیزند، گویم: پروردگارا! برای ما کتابی فرستادی و درعنوان و آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحیم» ثبت کردی. امروز با عنوان کتاب خود با ما رفتار کن».(4)
بزرگی گفته است: «برای هر مؤمنی، مرگ بهتر از زندگی است؛ زیرا اگر نیکوکار باشد، خدا فرموده است: «وَ ما عِنْدالله خَیْرٌ وَ اَبْقی للّذینَ آمَنوا؛ و آنچه نزد خداست، بهتر و باقیترست برای آنان که ایمان آوردند.» (شورا: 36) و اگر بدکار باشد، پروردگار میفرماید: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ ِلأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْمًا وَ لَهُمْ عَذابٌ
مُهینٌ؛ البته گمان نکنند آنان که به راه کفر رفتند که مهلت دادن ما ایشان را به حال آنها بهتر خواهد بود، بلکه مهلت میدهیم که سرکشی و گنهکاری بیفزایند و آنان را عذابی رسد که به آن، سخت خوار شوند». (آل عمران: 178)(1)
بزرگی، هنگام روز به امور مردم رسیدگی میکرد و شبها به عبادت و راز و نیاز با خالق میپرداخت. عدهای از دوستدارانش گفتند: «چرا این همه خود را در رنج و مشقت میاندازی و برای چیست که نه در روز آسایش داری و نه هنگام شب آرام میگیری؟» گفت: «اگر در روز بیاسایم، کار مردم نابسامان میشود و اگر هنگام شب بیارامم، کار من در آخرت، ضایع و بیهوده خواهد بود».(2)
امام موسی بن جعفر علیهالسلام به بالین یکی از دوستانش آمد که در حال جان کندن بود و حالش به گونهای بود که به پرسش هیچ کس پاسخ نمیداد. حاضران خطاب به امام گفتند: «ای پسر رسول خدا! دوست داریم حقیقت مرگ را شرح دهی و بفرمایی که این بیمار ما اکنون در چه حالی است؟» امام فرمود: «مرگ برای مؤمن، وسیله پاکسازی است. مؤمنان را از گناه میشوید. برای آنان آخرین ناراحتی است و کفاره آخرین گناهانشان است، در حالیکه کافران، هنگام مرگ از حسناتشان جدا میشوند و آخرین لذت خود را در دنیا میچشند. این بیمار که در حال جان کندن است، به کلی از گناهانش پاک شد، آنگونه که لباس چرکین را درآورده است و لباس پاک میپوشد. او هماکنون شایستگی آن را دارد که در سرای همیشگی آخرت، با ما اهل بیت محشور شود».(3)
سه تن از حکیمان در مجلس انوشیروان نشسته بودند؛ فیلسوفی رومی، حکیمی
هندی و بزرگمهر، وزیر حکیم. سخن به آنجا رسید که سختترین چیزها چیست؟ رومی گفت: «پیری وسستی، با ناداری وتنگدستی.» هندی گفت: «تن بیمار با اندوه بسیار.» بزرگمهر گفت: «نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل.» همه گفته بزرگمهر را پذیرفتند.(1)
شخصی پرسید: «اگر بمیرم، مرا به کجا میبرند؟» گفت: «نزد خدای متعال.» گفت: «خوشحالم مرا نزد کسی میبرند که جز نیکی از او ندیدهام».(2)
حکیمی گفت: «خشم خدا از آتش، تندتر است و خشنودیاش از بهشت، بزرگتر».(3)
عارفی گفته است: «مبادا که با همه اصراری که در دعا داری، تأخیر عطای پروردگار، نومیدت کند؛ زیرا برعهده اوست که آنچه را بخواهد، به تو رساند، نه آنچه را تو میخواهی و آن زمان که او بخواهد، نه زمانی که تو بخواهی».(4)
از عارفی پرسیدند: «اگر پس از مرگ از تو بپرسند که چه آوردی، چه میگویی؟» گفت: «میگویم گدایی که به درگاه پادشاه رود، به او نگویند چه آوردی. گویند: چه میخواهی؟»(5)
گویند شخصی به حج رفته بود. ناگاه او را دیدند که سر برهنه و برهنه پا، دستهایش را به طرف آسمان برده است، میلرزد و میگرید و میگوید: «پروردگارا!
تو، تویی! و من، منم! منم با گناهان فراوان و تویی با بخشایش. مرا ببخش».(1)
شخصی در موقف عرفات میگفت: «پروردگارا! چهقدر راه تنگ است بر آن کس که تو راهنمایش نباشی و وحشتانگیز است بر آن کس که تو انیسش نباشی».(2)
بزرگی گفت: «در بادیه بودم. ابلیس را دیدم که چهل روز سر از سجده برنداشت. گفتم: ای مسکین! بعد از بیزاری و لعنت، این همه عبادت چیست؟ گفت: اگر من از بندگی معزولم، او از خداوندی معزول نیست».(3)
بزرگی گفته است: «به بلایی گرفتار نشدم، مگر آنکه پروردگار در آن، مرا چهار نعمت ارزانی داشت: اول اینکه به دینم زیانی نرسید. دوم اینکه به بزرگی آنکه میتوانست باشد، نبود. سوم اینکه مرا از خشنودی خود بیبهره نساخت و چهارم اینکه از آن، امید ثواب داشتم.»(4)
گویند دزدی وارد خانه رابعه شد، ولی چیزی نیافت به جز ظرفی. تا خواست بیرون رود، رابعه او را صدا زد: «چرا دست خالی بیرون میروی؟» گفت: «چیزی پیدا نمیکنم.» رابعه گفت: «ای بیچاره، با همان ظرف وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان. دست خالی بیرون نمیروی.» دزد همان کار را کرد. رابعه رو به آسمان کرد و گفت: «سرور من! این شخص به در خانه من آمده بود، ولی چیزی پیدا نکرد. من او را به در خانه تو فرستادم. بینصیبش مگذار!» دزد وقتی از نماز فارغ شد، چنان مجذوب گشته بود که تا آخر شب از آن دست نکشید. رابعه از او پرسید: «شب را چگونه گذراندی؟» دزد گفت: «با ذلت و اظهار فقر در برابر مولایم ایستادم. او عذرم را پذیرفت، گناهانم را
آمرزید و مرا به خواستهام رساند».(1)
در محضر عدل الهی، یکی را به حساب کشیدند. کار نیکی نداشت جز آنکه مرد توانگری بود و با مردم داد و ستد داشت. او در دنیا به کارگزاران خود میگفت: «از مطالبه واماندگان درگذرید!» خداوند به فرشتگان فرمود: «ما به گذشت از او سزاوارتریم. از او درگذرید!»(2)
مترجم و گردآورنده: ابوالقاسم پاینده، نشر جاویدان، تهران، 1374، چ 1، ص 449.
مردی از صاحبدلی پرسید: «ای عزیز! فردا که حضرت ذوالجلال در دشت حشر از تو بپرسد که ای فرومانده! چه آوردهای؛ چه جواب دهی؟» صاحبدل گفت: «گویم: خداوندا! از زندان چه آرند؟ غرق گناهم و به نزد تو آمدهام! گویمش کریما! بنده و زندانی توام. امید آن دارم که با فضل خود ازمن درگذری! بارالها! رایگان آفریدنم چگونه روا بود؟ حال اگر رایگانم بیامرزی، سزا خواهد بود؟»(3)
روزی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله به طرف آسمان نگاه کرد و خندید. شخصی به آن حضرت عرض کرد: «چرا میخندید؟» پیامبر فرمود: «به آسمان نگاه کردم. دیدم دو فرشته به زمین آمدند تا پاداش عبادت شبانهروزی بنده باایمانی را که هر روز در محل نماز خود، به عبادت و نماز مشغول میشد، بنویسند، ولی او را در محل نماز خود نیافتند، بلکه در بستر بیماری بود. آنها به سوی آسمان بالا رفتند و به خدا عرض کردند: ما مثل همیشه برای نوشتن پاداش عبادت آن بنده باایمان به محل نماز او رفتیم، ولی او در بستر بیماری آرمیده بود. خداوند به آن فرشتگان فرمود: تا او در بستر بیماری است،
همان پاداش را که هر روز برای او مینوشتید، بنویسید. من پاداش اعمال نیک او را تا هنگامی که شفا نیافته است، خواهم داد».(1)
حضرت موسی علیهالسلام در کوه طور در مناجات خود عرض کرد: «یا اله العالمین (ای خدای جهانیان)». پاسخ آمد: «لبیک؛ یعنی ندای تو را پذیرفتم.» سپس عرض کرد: «یا اله المُطیعینْ؛ ای خدای اطاعتکنندگان.» پاسخ شنید: «لبیک.» سپس عرض کرد: «یا اله العاصین؛ ای خدای گنهکاران.» این دفعه سه بار شنید: «لبیک لبیک لبیک.» موسی عرض کرد: «حکمتش چیست که این دفعه سه بار شنیدم که فرمودی لبیک.» به او خطاب شد: «عارفان به معرفت خود و نیکوکاران به کار نیک خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند، ولی گنهکاران جز به فضل من، پناهی ندارند. اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه ببرند؟»(2)
پادشاهی به دانشمندی گفت: «مرا پندی بده تا به وسیله آن رضای خالق و مخلوق را به دست آورم.» گفت: «در روز به گدایان بپرداز تا مردم از تو راضی باشند و در شب به درگاه خدا اظهار نیاز کن تا خدا از تو راضی باشد».(3)
لقمان حکیم عمری طولانی داشت. چون عمرش به پایان رسید، ملکالموت پیش او رفت و سلامش کرد. لقمان در نیستانی تنگ که جای خوابیدن و دراز کشیدن نبود، زیر سایبانی از لیف خرما نشسته بود و زنبیل میبافت. ملکالموت به او گفت: «تو چرا برای خودت خانهای نساختی؟» گفت: «ای فرشته گیرنده جانها! کسی که تو دنبال آن هستی، چرا خانه بنا کند، در حالی که باید همه را با حسرت بگذارد و برود».(4)
وقتی طاهر، پسر پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از دنیا رفت، مادرش، خدیجه علیهاالسلام گریه سر داد. پیامبر به همسرش گفت: «گریه نکن.» خدیجه گفت: «ای رسول خدا! دلم میسوزد و اشک چشمم میریزد.» رسول گفت: «آیا راضی نیستی پسرت را بر در بهشت ایستاده ببینی، در حالی که به استقبال تو آمده است و دستت را بگیرد و به مکان عالی بهشت ببرد؟» خدیجه گفت: «راضی هستم.» پیامبر گفت: «خداوند عزیز و با کرامتتر است از اینکه میوه دل بندهاش را بگیرد و بندهاش او را سپاس گوید».(1)
نصر بن احمد سامانی به شکار میرفت و سگی به همراه داشت که در گردنش طنابی انداخته بود. در گورستان، دیوانهای دید. به وزیرش گفت: «با این دیوانه مزاحی میکنم». وزیر گفت: «مبادا بیادبی کند.» پادشاه گفت: «ایرادی ندارد.» سپس رو به دیوانه کرد و گفت: «ای دیوانه! این سگ بهتر است یا تو؟» دیوانه گفت: «سگ هرگز از خدا نافرمانی نمیکند. پس اگر من و تو از خدا اطاعت کنیم، از این سگ بهتریم واگر نافرمانی کردیم، این سگ بر ما شرف دارد».(2)
مردی وارد گورستان شد و دید بهلول کنار قبری نشسته است. گفت: «چرا اینجا نشستهای؟» بهلول گفت: «در میان جمعی نشستهام که به همسایگان خود آزار نمیرسانند و غیبت و بدگویی نمیکنند.» گفت: «آیا میدانی نان را در شهر گران کردهاند؟» بهلول گفت: «ما با گرانی و ارزانی چه کار داریم؟ ما آنطور که خدا خواسته است، عمل میکنیم و هدف از آفرینش خود را انجام میدهیم. خداوند خودش وعده داده است به ما روزی برساند؛ گران یا ارزان.»(3)
شخصی نامهای برای امام حسین علیهالسلام فرستاد و در آن نوشت: «مرا با دو حرف موعظه کن!» امام حسین علیهالسلامدر پاسخ نوشت: «هر که کاری را با نافرمانی خدا بجوید،
آنچه امید دارد، زودتر از دستش میرود و از آنچه میگریزد، زودتر به سرش میآید».(1)
روزی سلمان در محضرعلی علیهالسلام گفت: «من مرگ را بهتر از زندگی میدانم.» علی علیهالسلام به او فرمود: «ولی من آنچه خدا برای من از مرگ و زندگی دوست دارد، همان را دوست دارم».(2)
مریدی نزد یکی از اولیای حق گفت: «من درویشی برتوانگری اختیار کردهام و بیماری بر تندرستی برگزیدهام.» آن مرد الهی گفت: «رحمت خدای بر تو باد! پیروز آن کس است که اختیار و مراد خود فدای اختیار
و مراد حق کند».(3)
آسیه، زن فرعون همسایگی حق طلب کرد و نزدیکی او را خواست و گفت: «ربِّ اِبنِلی عِندکَ بَیتا فِی الْجَنّة؛ پروردگارا! نزد خودت در بهشت برایم خانهای بساز.» (تحریم: 11) در همسایگی تو حجرهای خواهم؛ که در کوی دوست، حجره نیکوست. دشمنانش گفتند: «آری نیکوست، ولی بهای آن بس گران است. اگر هر چیزی به زر فروشند، این را به جان و دل فروشند.» آسیه گفت: «باکی نیست اگر به جای یک جان، هزار جان داشتم، دریغ نمیکردم.» سپس او را چهار میخ کردند و در چشمش میخ آهنین فرو کردند و او در آن عذاب، شادمانی میکرد.(4)
بطلمیوس گفته است: «خردمند را سزاوار است که چون اندیشهاش در غیر طاعت خدا به درازا انجامد، از پروردگار خویش شرم کند».(5)
به عارفی گفتند: «بنده کی عابد باشد؟» گفت: «هر که درجه عبودیت را ملازمت کند.» گفتندش: «کی ملازمت کرده باشد؟» گفت: «هر که به این شرایط بود که از دلی صادق گوید: بار خدایا! اگر بدهی، شکر کنم و اگر ندهی،
صبر
کنم و رضا دهم و اگر بخوانی، اجابت کنم و اگر نخوانی، عبادت کنم و بندگی به جا آرم».(1)
روزی درویشی به عارفی گفت: «اگر خدای تعالی به من اختیار دهد که میان بهشت و دوزخ، یکی را انتخاب کنم، من دوزخ را انتخاب میکنم؛ زیرا بهشت را نفس من میطلبد، ولی دوزخ، مراد خدای است.» خواجه حرف او را رد کرد و گفت: «بنده را به اختیار چه کار؟ هر جا خدا گوید برو، برویم و هر جا گوید باش، باشیم».(2)
از عارفی پرسیدند: «انسان فرومایه کیست؟» گفت: «آن کسی که خدا را از روی ترس و امید بپرستد.» از او پرسیدند: «تو خدا را چگونه میپرستی؟» گفت: «از روی مهر و دوستی؛ زیرا این است که مرا به خدمت و طاعت او وا میدارد».(3)
گویند فرشته مرگ به بزرگی رسید.او پرسید: «تو کیستی؟» عزرائیل گفت: «من برهمزننده لذتها، یتیمکننده بچهها و بیوهکننده زنها هستم.» بزرگ گفت: «چرا همهاش از بدی خودت گفتی؟ چرا نمیگویی من رساننده دوست به دوست هستم؟»(4)
اهل دلی هنگام رفتن از دنیا سخت میگریست. به او گفتند: «مگر زندگی را دوست میداری و مرگ را کراهت؟» صاحبدل گفت: «اینگونه نیست، ولی به خدا رسیدن، کاری دشوار و بزرگ است».(5)
1) . جمال الدین شیخ ابوالفتوح رازی، تفسیر ابوالفتوح رازی، تصحیح: میرزا ابوالحسن شعرانی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1356، ج 1، ص 50.
2) . بهارستان، ص 43.
3) . همان، ص 33.
4) . خواجه عبدالله انصاری، تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، تصحیح: احمد میبدی، تهران، اقبال، ج 1، ص43؛ حکایت و حکمت، ص 78.
5) . ابوالفضل رشیدالدین میبدی، کشف الاسرار و عدة الابرار، به کوشش: علیاصغر حکمت، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1371، چ 5، صص 482 و 483.
شخص باایمانی در بستر مرگ افتاده بود. عزرائیل آمد. بر او سلام کرد و او جواب داد. عزرائیل به او گفت: «من حاجتی به تو دارم که آهسته در گوشت میگویم.» گفت: «بگو.» عزرائیل گفت: «من فرشته مرگ هستم.» مؤمن گفت: «به تو خیرمقدم میگویم. به خدا سوگند، در همه زمین، شخص غایبی، محبوبتر از تو نزد من نبود.» عزرائیل گفت: «حاجتت چیست؟» بنده مؤمن گفت: «من حاجتی بالاتر از دیدار خدا ندارم».(1)
بزرگی را دیدند که هنگام مرگش بسیار خندان است. پرسیدند: «در این زمان چه جای شادی است؟» گفت: «سبحان الله! من از میان ستمکاران و نابهکاران و حسودان و غیبتکنندگان میروم و به زودی با ارحمالراحمین دیدار میکنم. با این وصف آیا خندان نباشم!»(2)
حضرت داوود علیهالسلام از خدای تعالی پرسید: «کدام بنده را خدمت کردن شایستهتر است؟» حق تعالی فرمود: «یا داوود! آنگاه که بینی شعله طلب در درون شخصی مشتعل باشد و شوق و اشتیاق طلب حضرت عزت داشته باشد، به خدمت او قیام کن که طالبان این راه و قاصدان این درگاه، محبوب حضرت عزتند و هر آن کس که خدمت ایشان کند، چنان است که طاعتی پسندیده و عبادتی گزیده کرده باشد».(3)
از عارفی پرسیدند: «از خورشید روشنتر چیست؟» گفت: «معرفت و شناخت.» گفتند: «از آب سودمندتر چیست؟» گفت: «سخن اهل معرفت».(4)
بزرگی در جمع یاران خود گفت: «هیچ کس خدا را نشناخته است!» به او گفتند: «ای شیخ این یعنی چه؟» شیخ گفت: «اگر مردم او را میشناختند، به جز او مشغول نبودند».(1)
بزرگی بر مردی گذشت که به چندین بیماری مبتلا بود و میگفت: «شکر خدایی را که به من عافیت داد!» شیخ به او گفت: «ای مرد! از بلا چه چیز باقی مانده است که تو از آن به سلامت بمانی؟» گفت: «عافیت و سلامت من بیشتر از کسی است که در قلبش، معرفت به حق نیست».(2)
سالکی از پیری که در کوهستان زندگی میکرد، پرسید: «راه چیست؟» پیر در پاسخ گفت: «این کوهستان چه زیباست!» سالک گفت: «من از کوه نپرسیدم، از راه پرسیدم.» پیرمرد گفت: «پسرم! تا ماورای کوه را درنیابی، نمیتوانی راه را بیابی. تا در زیباییها و موجودات طبیعت و آفریدگار آن اندیشه نکنی، به حق دست نیابی».(3)
از بزرگی پرسیدند: «اگر خدای تعالی، رحیم است، پس چگونه بندگان را عقوبت کند؟» گفت: «رحمت او بر حکمتش چیره نشود».(4)
امیری از کودکی پرسید: «اگر گفتی خدا کجاست، یک سکه به توپاداش خواهم داد.» کودک فوری گفت: «اگر شما گفتید خدا در کجا نیست، من به شما دو سکه
1) . فریدالدین عطار نیشابوری، تذکرة الاولیاء، با مقدمه: مرحوم قزوینی، تهران، نشر صفی علی شاه، 1381، چ 4، ص 549؛ در کوچهباغهای حکایات، ص 176.
2) . امام محمد غزالی طوسی، کیمیای سعادت، به کوشش: حسین خدیو جم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1374، چ 6 ، ج 2، ص 910.
3) . سیصد حکایت و لطیفه، ج 1، ص 45.
4) . کشکول، ص 393.
پاداش خواهم داد».(1)
روزی جبرئیل و میکائیل با هم مناظره میکردند. جبرئیل گفت: «مرا عجب آید که با این همه بیحرمتی و جفاکاری خلق، ربالعزه، بهشت از بهر چه آفرید؟» میکائیل گفت: «مرا آن عجب میآید که با آن همه فضل و کرم و رحمت که خدا بر بندگان دارد، دوزخ از بهر چه آفرید؟» از حضرت عزت ندا آمد: «از گفت شما هر دو، آن را دوستتر دارم که به من، ظن نیکوتری برد؛ آنکه رحمت بر غضب، ارج مینهد».(2)
عارفی پیش یکی از بزرگان رفت تا مسئلهای بپرسد. آن بزرگ گفت: «بهر چه آمدهای؟ اگر آمدهای که دانش اولین و آخرین بیاموزی که ممکن نیست. این همه را آفریدگار میداند و اگر آمدهای که خدا را بیابی، خدا همانجاست که تو اول قدم را از آنجا برداشتی».(3)
گویند یکی از علمای بزرگ پس از پایان تحصیلات خود در حوزه علمیه نجف اشرف، هنگامی که میخواست به زادگاهش برگردد، برای خداحافظی به حضور استادش رفت. هنگام جدا شدن، به او عرض کرد: «پند و موعظهای به من بیاموز!» استاد به او گفت: «پس از تمام این زحمتها، آخرین اندرزم کلام خداست. این آیه را هرگز فراموش نکن. «أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ یَری؛ آیا انسان نمیدانست که خدا همه چیز را میبیند.» (علق: 14) عالم، محضر خداست و ما همواره باید در خاطر داشته باشیم که هر کاری که میکنیم، خدا میبیند تا آنجا که حتی «به خیانت مخفی چشمها و به آنچه در سینهها مخفی است، آگاه است.» (مؤمن: 19)(4)
عارفی، مردی را دید که بر سر قبری میگرید. پرسید: «چرا گریه میکنی؟» گفت: «دوستم مرده است.» عارف گفت: «چرا دوستی بگیری که بمیرد؟ دوستی انتخاب کن که هرگز نمیرد».(1)
عارفی گوید: «شبی در بیابان تنها میرفتم. شبی تاریک بود. ناگاه سیاهی پیش من آمد، ترسیدم. به او گفتم: «تو پری هستی یا آدم؟» گفت: «تو بگو مسلمانی یا کافری؟» گفتم: «مسلمانم.» گفت: «مسلمان به جز خدا از چیز دیگری نمیترسد!»(2)
روزی عارفی به دیگری گفت: «کدام صفت و حال از صفات اهل کمال بر تو غالب است؟» پاسخ داد: «هواللّهُ غَالب عَلَی أمرِهِ؛ خدا غالب است بر امر و شأن خود.» (یوسف: 21)
سپس ادامه داد: «حق در مظهر من که یکی از مظاهر قدرت او هستم، متصرف است و هیچ حالی در من تصرف ندارد».(3)
پس از آنکه امیرمؤمنان علی علیهالسلام، عمرو بن عبدود را از پا درآورد، یکی از صحابه گفت: «یاعلی! آنگاه که به مبارزه با او برخاستی، نترسیدی؟» فرمود: «چگونه از غیر خدا بترسد کسی که جز خدا را به اندازه یک چشم به هم زدن پرستش نکرده است».(4)
جابر بن عبدالله گوید: «روزی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در خطبهای فرمود: «هر که معتقد به توحید و یگانگی خداوند باشد و چیزی را با آن مخلوط نکند، بهشت بر او واجب است. علی علیهالسلام به پا خاست و گفت: ای پیامبر! آنچه به توحید مخلوط گشته و مانع
ورود به بهشت گردد، چیست؟ پیامبر فرمود: دوستی دنیا و راضی شدن به همین چند روز دنیا و فراموشی آخرت و تقوا و معنویت. کسی که «لا اله الا الله» گوید و هیچ یک از اینگونه خصایل را نداشته باشد، بهشت بر او واجب است».(1)
پادشاهی، پارسایی را دید و گفت: «هیچ از ما یاد میکنی؟» گفت: «بله، وقتی که خدا را فراموش میکنم».(2)
عارفی گفته است: «آنکه هنگام نعمت، به منعم بنگرد و هنگام بلا، به بلادهنده نظر کند و در همه حالتها، جمال حق را نظاره کند و به محبوب مطلق توجه داشته باشد، در عالیترین مراتب سعادت است و آنکه برعکس این باشد، در پایینترین درکات بدبختی است».(3)
بزرگی را گفتند: «چرا دعا میکنیم و به اجابت نمیرسد؟» گفت: «از آن جهت که شما را خواند و او را اجابت نکردید. «وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ »؛ خدا همه را به سر منزل سعادت میخواند». (یونس: 25) «وَ یَسْتَجیبُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ؛ و دعای آنان را که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدهاند، مستجاب میکند».(4)
پادشاهی به درویشی گفت: «آن لحظه که تو را به درگاه حق، تجلی و قرب است، مرا یاد کن!» درویش گفت: «چون من در آن حضرت رَسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود یاد نیاید، از تو چون یاد کنم؟» البته چون حق تعالی، بندهای را
برگزید، هر کس دامن او بگیرد و از او اجابت طلبد، بیآنکه آن بزرگ، نزد حق یاد کند و بخواهد، حق، آن برآرد».(1)
یکی عیالوار بود و سخت در رنج. چاره درد خود در آن دید که نزد صاحبدلی رود و از او بخواهد که او را دعاگوید تا به برکت دعای او گشایشی در زندگانیاش آید. صاحبدل گفت: «ای مرد! آن هنگام که زن و فرزندان تو از تو نان خواهند، آب خواهند، لباس خواهند و تو از برآوردن حاجات آنان درماندی، در آن حال تو مرا دعا کن که دعای تو در آن وقت از دعای من فاضلتر و به اجابت نزدیکتر است».(2)
عبدالله بن جُنْدُب گوید که بزرگی را دیدم که مکرر برای دیگران دعا میکند و نام آنها را به زبان میآورد و از خداوند برای آنها طلب آمرزش میکند. وقتی از دعا فارغ شد، به حضورش رفتم و گفتم: «تو برای بسیاری از برادران دینی دعا کردی، ولی نشیندم حتی یک بار برای خود دعا کنی؟» گفت: «ای عبدالله! از مولایم امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: کسی که در غیاب مؤمنی، برای او دعا کند، از فراز آسمان ندا داده میشود: ای دعا کننده، برای تو است آنچه برای برادر مؤمنت از خدا خواستی و برای تو است، صد هزار برابر آن».(3)
گویند روزی شخصی در دعای خویش میگفت: «چه بسیار که تو را نافرمانی کردم و مرا عقوبت نکردی؟» پروردگار به پیامبر آن روزگار وحی کرد: «به بنده من بگو: چه بسیار تو را عقوبت کردم و ندانستی، آیا شیرینی راز و نیاز با خویش را از تو نگرفتم؟»(4)
از امام محمد غزالی پرسیدند: «چگونه به این منزلت رسیدی؟» گفت: «هر چه ندانستم، از پرسیدنش ننگ نداشتم».(1)
به حکیمی گفتند: «حد آموزش چیست و تا چه وقت باید آموخت؟» گفت: «به اندازه حیات».(2)
روزی شیخ مرتضی انصاری از علمای بزرگ اسلام از شاگردش پرسید: «چرا دیروز در جلسه درس حاضر نبودی؟» شاگرد پاسخ داد: «کار داشتم.» شیخ گفت: «از این پس به درس نگو کار دارم، به کار بگو درس دارم».(3)
شخصی، دانشمندی را به خواب دید. پرسید: «در دنیا چه عملی بهترین اعمال است؟» گفت: «هیچ عملی بهتر از تحصیل علم و هیچ درجهای بالاتر از درجه عالم نباشد و به همین دلیل، علمای دین را چنددرجه بالاتر در دنیا به مرتبه و شرافت و وراثت دادند در آخرت و درجههای آنها از درجههای دنیا برتر است که فرمود: «ولِلآخِرةُ اکْبَرُ درجاتٍ و اکبَرُ تَفْضیلاً؛ قطعا درجات آخرت و برتری آن بزرگتر و بیشتر است». (اسراء: 21) چنانکه دانشمند در دنیا به منزلهای طاعت و عبادت و کشف حقیقت از عامه مردم برتر است، فردا هم در بهشت از منزل بهشتیان برتر و بالاتر است».(4)
یکی از ناموران گفته است: «آنکه در علم خویش بیفزاید و به زهد خویش
نیفزاید، به دوری خود از خدا افزوده است».(1)
لقمان حکیم به فرزندش فرمود: «با دانشمندان همنشینی کن. همانا خداوند، دلهای مرده را به حکمت زنده میکند، چنانکه زمین را به آب باران».(2)
یکی از دانشمندان در آموختن دانش خود به دیگران، دریغ میورزید. به او گفتند: «خواهی مرد و دانش خود را به گور خواهی برد.» گفت: «این را دوستتر از آن دارم که آن را به نااهل بسپارم».(3)
از بزرگمهر پرسیدند: «چرا معلم خود را بیشتر از پدر احترام میکنی؟» گفت: زیرا پدر مرا از عالم ملکوت به زمین آورد و استاد مرا از زمین به آسمان برده است».(4)
حکیمی گفت: «هرگاه به دانشی دست یافتی، نور علم را به تیرگی گناهان، خاموش مساز؛ که در آن روز که دانشمندان به نور دانش خویش راه میسپرند، تو در تاریکی میمانی».(5)
بزرگی گفته است: «خودداری مردم از آموختن دانش از آن روست که ببینند، آنکه علم آموخته است، از آن، کمترین سودی نمیبرد».(6)
سعدی شیرازی میگوید: «اعرابیای را دیدم که به پسرش میگفت: فرزندم! روز قیامت از تو خواهند پرسید
که:
علمت چیست، نگویند: پدرت کیست».(1)
حکیمی گفت: «اگر بیاموزی و به آن عمل نکنی، از دانش خود بهرهای نبردهای. اگر بر آن بیفزایی، مَثَل تو، مثل آن مرد است که پشتهای هیزم فراهم آورد و خواست آن را بردارد. نتوانست. به زمین گذاشت و بر آن افزود».(2)
روزی باد تخت سلیمان را برداشته بود و بر هوا میبرد. شهرستانی پدید آمد. سلیمان بفرمود تا باد او را فرود آورد. نظر کرد بر در آن شهرستان نبشته بود: «کوشش یک روزه را مزد یک درم است، و جمال و نیکویی یک روزه را مزد صد دینار است و دانش یک ساعته را بها پدید نیست و همه کارها به دانش باز بسته است».(3)
حکیمی به فرزندش گفت: «ای پسر کم! دانش را از دهان مردان علم بگیر! چون آنها بهترین شنیدههای خود را مینویسند و بهترین نوشتههای خود را به خاطر میسپرند و بهترین محفوظات خود را بیان میدارند».(4)
شاعری نشسته بود و کتابی میخواند. جاهلی نزد او آمد و سلام کرد و گفت: «تنها نشستهاید؟» شاعر گفت: «تنها اکنون شدم که تو آمدی؛ از آنکه به سبب آمدن تو از مطالعه کتاب باز ماندم».(5)
کسی گفت: «دانش کسی را حاصل نشود مگر آنکه دکان خویش ویران کند و دوستان را رها سازد و از وطن خویش دور شود و آموختن را غنیمت داند».(6)
هندوان گویند: «انسان باید همیشه به دنبال دانش باشد؛ زیرا دانش، انسان را از مرتبه پایین به بالاترین میرساند».(1)
حکیمی گفته است: «اگر خواهی دانشمندی را رنجور داری، او را با نادانی همنشین کن».(2)
شخصی در مدینه مدرسهای تأسیس کرد و به آموزش کودکان مشغول بود. روزی یکی از فرزندان امام حسین علیهالسلام به مدرسه وی رفت و آیه شریفه «الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» را آموخت. وقتی به خانه برگشت، آیه را تلاوت کرد و معلوم شد آن را در مدرسه از معلم آموخته است. امام حسین علیهالسلام هدیه فراوان برای معلم فرستاد، به گونهای که موجب شگفتی عدهای از یاران آن حضرت گردید. آنها نزد امام آمدند و عرض کردند: «آیا آن همه پاداش به معلم رواست که شما در برابر آموزش یک آیه، این همه هدیه برای معلم فرستادهای؟» حضرت فرمود: «آنچه دادم، چگونه برابری میکند با ارزش آنچه او به پسرم آموخته است».(3)
کسی دانش بسیار اندوخت و به آن عمل نکرد. حکیمی به او گفت: «ای فلان! اگر زندگی خویش در گرد آوردن سلاح صرف کنی، کی به جنگ خواهی پرداخت».(4)
ویکتور هوگو میگوید: «خوشبخت کسی است که به یکی از دو چیز دسترسی دارد: یا کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند».(5)
گویند ابویوسف بیماری سختی گرفت. استادش از او دیدن کرد و به او گفت: «پس از خود برای مسلمانان کسی چون تو را دوست دارم.» چون ابویوسف بهبود یافت، از
گواهی استادش فریفته شد و نشستی برای درس دادن برپا کرد. همین که استادش آگاه شد، دریافت که ابویوسف شتاب کرده است. آنگاه مردی را نزد ابویوسف روانه کرد و پنج مسئله از او پرسید: هر پرسشی که آن مرد طرح میکرد، ابویوسف در آغاز پاسخ میداد: «آری.» آنگاه آن مرد میگفت: «اشتباه کردی.» دوباره ابویوسف آن را نفی میکرد. ابویوسف به ناچار، ناتوانی خود را به اقرار نوشت و پیش استادش بازگشت و گفت: «هر کس گمان کند از یاد گرفتن بینیاز است، باید بر خود بگرید».(1)
سقراط گفت: «آنکه بر رنج دانش آموختن بردبار نباشد، بر بدبختی نادانی شکیبایی کند».(2)
ابن جوزی از خطبای معروف زمان خود بود. بالای منبری رفت تا برای مردم سخنرانی کند. منبر سه پله داشت. زنی از پایین منبر بلند شد و مسئلهای از او پرسید. ابن جوزی گفت: «نمیدانم.» زن گفت: «تو که نمیدانی، چرا سه پله از دیگران بالاتر نشستهای؟» ابن جوزی گفت: «این سه پله را که من بالا نشستهام، به آن اندازهای است که میدانم و شما نمیدانید. من به اندازه معلوماتم بالا رفتهام. اگر میخواستم به اندازه مجهولاتم بالا بروم، باید منبری درست کنم که تا فلک الافلاک بالا میرفت».(3)
دو امیرزاده در مصر بودند. یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت و در نهایت یکی دانشمند بزرگ عصر خود گشت و دیگری عزیز مصر شد. برادری که توانگر شده بود، به برادر دانشمند و تنگدست خود نظر کرد و گفت: «من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در فقر هستی.» برادرش پاسخ داد: «ای برادر! من باید بیشتر شکر نعمت کنم؛ زیرا من به علم؛ یعنی میراث پیامبران دست یافتم و تو به
سلطنت؛ یعنی میراث فرعون و هامان که پادشاه مصر بودند».(1)
حکیمی گفت: «آنکه در بخشی از عمر خویش، خواری دانشآموزی را تحمل نکند، در همه زندگی، خواری نادانی کشد».(2)
گویند زنی به حضور حضرت زهرا علیهاالسلام آمد و چند سؤال کرد و پاسخ شنید. وقتی پرسشهای به ده تا رسید، عرض کرد: «دیگر شرمندهام و سبب زحمت میشود. دیگر زحمت نمیدهم.» حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود: «هیچ مانعی ندارد هر چه سؤال داری، بپرس. از تو میپرسم: اگر کسی خود را اجیر کند که یک بار سنگین را به پشت بام ببرد و در عوض صد هزار دینار، مزد بگیرد، آیا آن بار برای او سنگین است؟ آن زن گفت: «نه.» فرمود: «من برای یاد دادن هرمسئلهای تا عرش خدا، از لؤلؤ، پاداش میگیرم. بنابراین، سزاوار است جواب دادن مسئله برایم آسان باشد، نه مشکل. پدرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: چگونگی محشور شدن علمای اسلام در روز رستاخیز به مقام علم و سعی آنها در راهنمایی مردم بستگی دارد. بر تن آنها خلعتها و لباسهایی از نور پوشیده میشود و چه بسا بر یک نفر از آنها هزار حلّه نور بپوشانند».(3)
حکیمی گفت: «از جویندگان دانش خویش، به خوبی جستوجو کن و به آنان همچون خویشان خود توجه داشته باش».(4)
از عالمی مسئلهای پرسیدند. گفت: «نمیدانم.» پرسشگر گفت: «شرم نداری که به نادانی خود اعتراف میکنی؟» گفت: «چرا شرم دارم از گفتن کلمهای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره اسماء از آنها پرسید، گفتند: «سُبْحانَکَ لاعِلْمَ لَنَا
اِلاّ ما عَلَّمْتَنا»؛ خدایا ما چیزی نمیدانیم جز آنچه تو به ما آموختی».(1)
شاگردی از استاد خود پرسید: «چه چیز هیبت انسان را میبرد؟» حکیم گفت: «طمع.» پرسید: «در این جهان، که بیگانه است؟» گفت: «آنکه نادانتر است.» پرسید: «در این جهان چه کسی نیک بختتر است؟» گفت: «آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتارش را به راستی.» پرسید: «نشانه دوست خوب چیست؟» گفت: «آنکه خطای تو پوشد و تو را پند دهد بر آن و راز آشکار نکند و بر گذشته نگوید که چنین میبایست میکردی.» پرسید: «از علم آموختن چه یابم؟» گفت: «اگر بزرگی، نامدار شوی و اگر درویش، توانگر گردی».(2)
یکی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میگوید: «روزی دیدم حضرت به اصحاب خود علم و حکمت بیان میکند. گفتم: ای پیامبر! آنچه را به یاران فرمودی، برایم تکرار کن. پیامبر گفت: آیا قلم و دوات همراه داری؟ گفتم: نه، حضرت گفت: قلم و دوات را از خود جدا مکن؛ خیر و برکت تا روز قیامت در دوات (نویسندگی) و قلم و اهل آن است.(3)هرگاه انسان با ایمان از دنیا برود و یک برگ نوشته علمی سودمند باقی گذارد، آن نوشته فردای رستاخیز، حجابی شود بین او و آتش دوزخ».(4)
دیوجانس یونانی گوید: «روزی به خانه جوان ثروتمندی رفتم. از من در اتاقی پذیرایی کرد که پر از نقش و نگارهای زرین و تصیرها و تجملات دلانگیز بود. من چنان رفتار کردم که میزبانم دریابد برای او و مال و املاک او ارزشی قائل نیستم.» میزبان به من گفت: «از رفتار تو پیداست که مرا آدم بی تربیت و بی هدفی میپنداری،
ولی من نشان خواهم داد که به راستی پیرو و مرید تو هستم.» روز دیگر، همه املاکش را به اقوامش بخشید. کوله باری برداشت و دامن بر کمر زد و به دنبال من به راه افتاد.(1)
1) . حکایت برگزیده، ص 347.
عارفی به دولتمندی گفت: «در طلب دنیا چگونهای؟» گفت: «به سختی میکوشم.» پرسید: «آیا به خواسته خویش رسیدهای؟» گفت: «نه!» گفت: «این، دنیایی است که عمر خویش در طلب خواستههایش صرف کرده و به آن نرسیدهای. پس چگونه خواهی بود درباره ناخواستههایش».(1)
ابوحازم نزد عمر بن عبدالعزیز آمد. عمر به او گفت: «مرا پندی ده!» گفت: «مرگ را نزدیک سر خویش حس کن! سپس بنگر که دوست داری تا در آن ساعت چه چیز در تو باشد، همان را بگیر. بنگر که چه چیز را خوش نداری که در تو باشد؛ آن را رها کن. شاید که مرگت نزدیک باشد».(2)
روزی اسکندر به ارسطو گفت: «مرا پندی ده!» گفت: «اول آنکه به فریاد دادخواهان برس، اگر میخواهی از عنایت و توجه خداوند بیبهره نشوی. دوم آنکه بیشتر اوقات خود را به تدبیر پادشاهی و سروسامان دادن به امور مردم بپرداز، نه به برخورداری و کامیابی از امور دنیوی. سوم آنکه بنیان و اساس هر کاری را بر مدارا
قرار ده، نه بر سختگیری و خشونت».(1)
زاهدی نزد پادشاهی آمد. پادشاه به او گفت: «مرا پندی ده!» گفت: «آیا پیش از تو، پدر و عمویت در این مجلس ننشستند؟» گفت: «بلی!» گفت: «آیا از آنها کارهایی سر نزد که برایشان امید رستگاری بود و کارهایی سر نزد که بیم هلاک بر آنها میرفت؟» گفت: «بله.» گفت: «بنگر در آنچه امید رستگاری است، آن را بگیر و هر آنچه را در آن بیم هلاک است، رها کن».(2)
روزی پادشاه به احنف گفت: «پروردگار میفرماید:«وَ إنْ مِن شَیْءٍ إلّا عِنْدَنَا خَزَائنُهُ وَ مَآ نُنَزِّلُهُ اِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ؛ هیچ چیز [در عالم] نیست جز آنکه منبع و خزینه آن نزد ما خواهد بود، و[لی] ما از آن به قدر معین [که مصلحت و حکمت است،] بر خلق میفرستیم.» (حجر: 21) پس چرا مرا نکوهش میکنید؟» احنف گفت: «من تو را به سبب آنچه خزاین خداوندی است، نکوهش نمیکنم، بلکه به این دلیل نکوهش میکنم که هر آنچه خداوند از خزاینش فرو فرستاده است، بر خزاینت نهادهای و بین ما و آن حایل شدهای».(3)
مردی، مأمون را به نام خواند و گفت: «یا عبدالله! یا عبدالله!» مأمون خشمگین شد و گفت: «مرا به نام میخوانی؟» مرد گفت: «خدا را نیز به نام میخوانیم!» مأمون خاموش شد.(4)
انوشیروان به بزرگمهر گفت: «چه چیز برای انسان نیکوترست؟» گفت: «فردی که با آن زندگی کند.» گفت: «اگر نبود؟» گفت: «دوستانی که او را به کارهای شایسته وا
دارند.» گفت: «اگر نبود؟» گفت: «مالی که با آن، محبت مردم را به خود جلب کند.» گفت: «اگر نبود؟» گفت: «لالایی که با آن، خاموشی گزیند.» گفت: «اگر نبود؟» گفت: «مرگی که زود او را ببرد».(1)
هشام بن عبدالملک از خلفای بزرگ بود. از ابوحازم که از علما و زاهدان آن روزگار بود، پرسید: «راه نجات من چیست؟» ابوحازم گفت: «هر مالی که میگیری، از راهی بستان که شرعی باشد، نه با ستم و خشونت و در جایی صرف کن که ویژه آن است.» هشام گفت: «چه کسی میتواند این کار را بکند؟» ابوحازم گفت: «آنکه طاقت دوزخ ندارد».(2)
روزی میرزای قمی با فتح علی شاه قاجار به حمام رفته بود. میرزا در حمام به شاه گفت: «کجاست لشکر و حشم شما؟ کجاست دولت و ثروت شما؟» شاه گفت: «لشکر و دولت را که نمیشود به حمام آورد.» میزرا گفت: «اما من دولتم را به همراه دارم و آن علوم من است که در سینه دارم و همه جا تا قیامت همراه من هستند».(3)
هشام [بن عبدالملک] به یکی از پارسایان شام گفت: «مرا پند ده!» او گفت: «وَیْلٌ لِلمُطفِّفین؛ وای به حال کمفروشان.» (المطفّفین:1) آن گاه گفت: این درباره کسی است که پیمانه و میزان را کم گذارد، پس چگونه است حال کسی که همه اموال مردم را چپاول کند؟»(4)
اردشیر بنایی شگفتانگیز ساخت. به حکیمی گفت: «در آن، عیبی میبینی؟» حکیم
گفت:«همانند آن ندیدهام، ولی آن عیبی دارد.» گفت: «چیست؟» گفت: «آنکه تو را از آن بیرون برند که باز نیایی و به جایی برند که دیگر نیایی».(1)
پادشاهی از عالمی پندی خواست. عالم گفت: «اگر میخواهی خداوند از تو خشنود باشد، خلق خدا را بیدلیل مرنجان».(2)
روزی هارون[الرشید] از ابن سمّاک موعظه و پندی درخواست کرد. ابن سمّاک گفت: «ای هارون! بترس از اینکه وسعت بهشت به مقدار آسمان و زمین است و برای تو به اندازه جای پایی هم نباشد».(3)
سالم بن عبداللّه عمر بن الخطاب، مردی پرهیزگار و پارسا بود. هشام بن عبدالملک به روزگار خلافت خویش به کعبه رفت و سالم را دید و به او گفت: «ای سالم! از من چیزی بخواه!» او گفت: «از خدا شرم دارم که در خانه او از دیگری بخواهم.» چون بیرون رفت، هشام به دنبالش رفت و گفت: «اینک نیاز خویش را از من بخواه!» سالم گفت: «دنیوی خواهم یا اخروی؟» هشام گفت: «دنیوی بخواه!» سالم گفت: «از آنکه داشته است، نخواهم. چگونه از تو خواهم، که نداری».(4)
یکی از پادشاهان ایران برای شکار بیرون رفت. در راه مردی یکچشم دید و به دیدنش ناخوش شد. فرمان داد تا او را بزنند و به زندان ببرند. از قضا، شاه در آن روز شکار بسیار کرد و چون بازگشت، فرمان داد تا مرد را آزاد کنند. مرد گفت: «ای پادشاه! اجازه دهی تا سخنی بگویم؟» گفت: «بگو!» گفت: «مرا دیدی و زدی و به زندان کردی. تو را دیدم و شکار کردی و به سلامت بازگشتی. حال، کدام یک بر دیگری شوم بوده
است؟»(1)
روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام، ولید بن عبدالملک تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: «مگر سخن خدای بزرگ را نشنیدهای که میفرماید: «قُل لَّن یَنْفَعُکُمْ الفِرارُ إنْ فَرَرْتُمْ مِّنَ الْمَوتِ أَوِ الْقَتْلِ، وَ إذا لَّا تُمَتَّعُونَ إلَّا قَلِیلاً؛ بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت.» (احزاب: 16) ولید گفت: «من فقط همان بهره کم را میخواهم، نه چیز دیگری!»(2)
چون ابومسلم به مرو رسید، به مرویان گفت: «در شهر شما حکیمی هست؟» گفتند: «آری!» گفت: «او را نزد من آورید.» چون آمد، ابومسلم به او گفت: «چرا خویش را حکیم خوانی؟» گفت: «زیرا مرا خدایی است که هر صبح او را زیر پای خویش نهم.» ابومسلم گفت: «شمشیر بیاورید!» حکیم گفت: «ای امیر، مهلتی!» آنگاه گفت: «مگر شما در کتاب خویش نخواندهاید: «أرَاَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَوئهُ؛ آیا دیدی حال آن کس که هوای نفس خود را خدای خویش ساخت؟» (فرقان:43) گفت: «بله.» گفت: «من، هوای نفس زیر پانهادهام که مبادا بر من پیروز گردد!» ابومسلم گفت: «آنچه گفتی، حق است».(3)
مردی بر سر سفره معاویه غذا میخورد. معاویه مویی در لقمه او دید. به او گفت:«آن مو را بیرون بکش.» مرد دست از غذا کشید و گفت: «بر سر سفرهای که صاحبش چنان لقمه مهمان را مینگرد که مو را میبیند، نباید غذا خورد».(4)
به انوشیروان گفتند: «وکیلان و کارگزاران تو هدیهها و بخشش مردم را برای
تهیدستان خرج نمیکنند و تا زمانی که سهم خود را برندارند، به آنها چیزی نمیدهند.» گفت: «جوی آب تا هنگامی که خود سیراب نشود، نمیگذارد آبی از وی بگذرد».(1)
روزی هارون از بهلول پرسید: «تو از پل صراط چگونه میگذری؟» بهلول در حضور هارون پایش را روی آهنی داغ گذاشت و رفت، در حالی که میگفت: «بهلول و خرقه، نان جو و سرکه (یعنی من خوراکی جز نان جو و سرکه نداشتم و لباسم هم از خرقه بود.) این طور ساده میتوانم از پل صراط بگذرم. اگر هارونالرشید بخواهد بر بالای پل صراط بایستد و از جامههای اطلس و دیبا و عباهای شاهانه و خوراکهای لذیذ شرح دهد، از نوک انگشتان تا فرق سرش گداخته میشود».(2)
روزی هارون نشسته بود. بهلول دوان دوان آمد و درهمی را که در دستش بود، پیش روی او به زمین گذاشت. هارون پرسید: «بهلول! این چسیت؟» گفت: «درهمی است که آن را یافتهام، خواستم به فقیری بدهم و از تو فقیرتر کسی را پیدا نکردم.» هارون پرسید: «پادشاه چه نیازی به این درهم دارد؟» بهلول پاسخ داد: «چون از هر کجا که میگذشتم، میدیدم مأموران تو از کسبه پول طلب میکنند. معلوم میشود احتیاج تو از همه بیشتر است».(3)
ابن داوود کوفی را گفتند: «با ما برای فلان کار به نزد پادشاه بیا!» برخاست، در حالی که جامههایی کهنه بر تن داشت. گفتندش: «چرا این جامهها بیرون نکنی تا جامهای پوشی که تو را بیاراید؟» گفت: «آن جامهها را در مناجات با خدا میپوشم».(4)
در زمان خلافت مأمون، شخصی مرتکب خلافی شد و حکم دستگیری او را
صادر کردند. آن شخص فرار کرد. برادرش را دستگیر کردند و نزد مأمون آوردند. مأمون گفت: «برادرت را حاضر کن، وگرنه تو را به جای او به قتل خواهم رساند.» آن شخص گفت: «ای خلیفه، اگر سرباز تو بخواهد مرا بکشد و تو حکمی بفرستی که مرا رها کند، آیا سرباز، مرا آزاد میکند یا نه؟» مأمون گفت: «آری.» مرد گفت: «من نیز حکمی از پادشاه آوردهام که اطاعت او بر تو لازم است و به واسطه حکم او باید مرا رها سازی!» مأمون گفت: «آن پادشاه کیست و آن حکم چیست؟» آن شخص گفت: «آن پادشاه، خدای تعالی و آن حکم این آیه است: «وَلا تَزِرُ وازرةٌ وِزْرَ اُخْری»؛ و هیچ گناهکاری، گناه دیگری را متحمل نمیشود». (انعام: 164)(1)
خلیفهای از دوران کودکی به گل خوردن عادت داشت. روزی طبیب خویش را گفت: «چه چیز گل خوردن را از میان میبرد؟» او گفت: «ارادهای چون اراده مردان.» گفت: «راست گفتی و دیگر گل نخورد».(2)
به امیری گفتند: «خدمتگزارانت بر تو دلیر شدهاند؟ چنانکه ندایت را پاسخ نمیگویند.» گفت: «برایم چنین پیش آمد که یا آنان فاسد شوند یا خوی مرا به فساد کشند و من دریافتم که فساد آنان، بهتر از تباهی خوی من است».(4)
پادشاه روم به انوشیروان نامهای نوشت که چه کردی که هیچکس در آن سرزمین با تو مخالفت نکرد؟ انوشیروان در پاسخ نوشت: «هفت چیز: اول آنکه زبانم را از دشنام دادن بازداشتم. دوم، در امر و نهی به دیگران، سخن زشت و بیهوده نگفتم. سوم، به وعدههای خود عمل کردم. چهارم، به هر کسی بنابر شایستگی وی مقام دادم، نه بر اساس آرزوی خودم. پنجم، به خاطر ادب، مجرمان را مجازات کردم، نه از روی خشم خود. ششم، با داد و انصاف برای مردم ایمنی ایجاد کردم. هفتم، خود را دوستی یکدل برای مردم قرار دادم».(1)
روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و او را در خانهای تاریک به زندان انداخت و دستور داد او را به زنجیر کنند. روزگاری به چنین حالی ماند. آنگاه کسی را نزد او فرستاد تا از حالش بپرسد. فرستاده، او را قویدل و آرام یافت. آنگاه به او گفتند: «چگونه است که در این حالت سختی و تنگی، تو را چنین فارغ میبینیم؟» گفت: «شش آمیزه را به هم درآمیخته و خمیر کرده و به کار داشتهام. چنین است که به این حال ماندهام که میبینید.» گفتند: «از این آمیزهها برای ما هم بگو تا به هنگام گرفتاری به کار بریم.» گفت: «آمیزه نخستین، اطمینان به خدای عزیز و بزرگ است. دوم اینکه آنچه مقدّر است، همان خواهد شد. سوم اینکه محنت رسیده را جز صبر، بهتر نیست. چهارم اینکه اگر صبر نکنم، چه کنم؟ ازاینرو، کار را به زاری، بیشتر از این، بر خود سخت نکنم. پنجم اینکه از این وضع که در آنم، بسیار بدتر نیز خواهد بود. ششم اینکه از این ساعت تا به آن ساعت، گشایشی خواهد بود.» سخن بزرگمهر را به انوشیروان رساندند. پس او را آزاد کرد و گرامی داشت.(2)
هارونالرشید به بزرگی گفت: «پارسایی تو چهقدر است؟» بزرگ گفت: «تو
پارساتر از من هستی؛ زیرا پارسایی من از دنیایی است که نابود میشود و پارسایی تو از آخرتی است که باقی میماند!»(1)
منصور دوانیقی دستور داد تا مردی را که از او بدگویی کرده بود، به حضورش آوردند. آن مرد نیز در حضور منصور، شروع به طرح دلایل خود کرد. منصور برآشفته شد و گفت: «چه طور جرئت میکنی دوباره نزد من به تکرار حرفهایت میپردازی؟» مرد پاسخ داد: «خداوند متعال میفرماید: «یومَ تأتی کُلُّ نفسٍ تُجادلُ عَنْ نَفْسِها؛ یاد آر روزی را که هر نفسی برای رفع عذاب از خود به جدل و دفاع برخیزد.» (نحل: 111) تو با خدا مجادله میکنی و ما چیزی به تو نمیگوییم. حال مرا به این گستاخیام بازخواست میکنی؟» منصور از این پاسخ منطقی مبهوت شد و دستور داد تا جایزهای نیز به او دادند.(2)
روزی عبدالملک بن مروان به سعید بن مسیّب گفت: «ای سعید! من چنان شدهام که هرگاه کار نیکی انجام میدهم، به آن شاد نمیشوم و چون مرتکب شری میشوم، از آن بدم نمیآید.» سعید گفت: «اکنون دلمردگی تو به حد کمال رسیده است».(3)
پادشاهی به حکیمی گفت: «مرا به چهار سخن پند بده.» حکیم گفت: «اول آنکه وعدهای نده که به وفایش مطمئن نیستی. دوم بالا رفتن آسانی که فرود آمدنی دشوار در پی دارد، تو را نفریبد. سوم هر کرداری را که پاداش در پی است، از عاقبت آن بپرهیز. چهارم آنکه هر کاری دشواریهای پنهانی دارد. برای آنها آماده باش».(4)
آوردهاند که جمعی بر ضد حجاج یوسف ثقفی شورش کردند که از جمله آنها زنی
بود. او را دستگیر کردند و نزد حجاج آوردند. حجاج با او سخن گفت و او را سرزنش کرد. زن همچنان سرش را پایین انداخته بود و به زمین نگاه میکرد. نه جواب حجاج را میداد و نه به او نگاه میکرد. یکی از حاضران گفت: «امیر با تو سخن میگوید و تو از او روی برتافتهای؟» گفت: «من از خدای تعالی شرم دارم که به کسی نظر کنم که خدای تعالی به او نظر نمیکند.» حجاج گفت: «از کجا میگویی که خدا به من نظر نمیکند؟» زن گفت: «از آنجا که اگر به تو نظر میکرد، چنین دست تو را در ستم به مردم بازنمیگذاشت.» حجاج گفت: «راست میگوید.» پس او را آزاد کرد.(1)
گویند بین صلاحالدین ایوبی و برادرش، مسعود اختلاف بود. هنگامی که مسعود درگذشت، ملک و مال فراوانی برای فرزندش، شیرکوه باقی گذاشت. صلاحالدین متعرض میراث او شد و بیشتر آن را مصادره کرد. یک سال بعد وقتی که صلاحالدین، شیرکوه را دید، به قصد دلجویی از او پرسید: «تا کجای قرآن پیش رفتهای؟» گفت: «تا این آیه «اِنَّ الذِینَ یأکُلُونَ أمْوالَ الیَتامی ظُلْماً اِنَّما یَأکُلُونَ فِی بُطُونِهِم ناراً؛ آنان که اموال یتیمان را به ستم میخورند، شکم خویش را پر از آتش میکنند.» (نساء:10) حاضران و صلاحالدین از هوش و حاضرجوابیاش شگفتزده شدند.(2)
اسکندر از ارسطو خواست تا او را پندی دهد. ارسطو نوشت: «هر باکرامتی، به گذشت روزگار، کهنگی پذیرد و یاد آن بمیرد، مگر آن یاد نیکی که از او به دلها راه یافته است و از پدران به پسران رسد».(3)
مردی فقیر از عبدالملک طلب داشت و نمیتوانست آن را بگیرد. عبدالملک به او گفت: «از خدا باید طلب کنی.» فقیر پاسخ داد: «از خدا طلبیدم به تو حواله کرد».(4)
روزی محمود غزنوی در آینه نگاه کرد. چهره خود را دید، تبسم کرد و وزیر را گفت: «میدانی که این زمان در دل من چه میگردد؟» گفت: «سلطان بهتر میداند!» محمود گفت:«میترسم که مردمان مرا دوست ندارند به خاطر اینکه روی من زشت است و مردمان به عادت، پادشاه نکوروی را دوستتر دارند.» وزیر گفت: «کاری کن که تو را از زن و فرزند و جان خویش دوستتر دارند.» محمود گفت: «چه کنم»؟ گفت: «زر را دشمن گیر تا تو را دوست گیرند».(1)
وقتی عمرولیث، دومین پادشاه صفّاری به نیشابور وارد شد، سپاهیان او در خانههای مردم مسکن میگرفتند و اوضاع شهر بسیار سخت شده بود. در این هنگام، زنی برای دادخواهی نزد عمرولیث رفت و گفت: «من زنی بیوه هستم و چهار کودک خردسال دارم و در این شهر خانهای دارم که لشکریان تو آن را تصرف کردهاند. اگر دستور بدهی که خانه ما را بدهند و ما را از خواری نجات دهند، از عدل و انصاف تو دور نخواهد بود.» عمرو خشمگین شد و گفت: «سپاهیان من از سیستان خانه و کاشانهای نیاوردهاند. مگر تو در قرآن نخواندهای که پادشاهان به هر شهری که وارد شوند، آن را خراب میکنند و عزیزان آن شهر را خوار و بیمقدار میسازند؟»(2)زن گفت: «مگر تو آیه بعد را فراموش کردهای که در حق ستمکاران و خانههای آنها فرموده است به سبب ستمی که کردهاند، خانههایشان ویران شده است و هیچ کس در آنها زندگی نمیکند».(3)
منصور به عربی از اهل شام گفت:«چرا شکر و سپاس خداوند را به جا نمیآوری که از وقتی من حاکم شدهام، طاعون از میان شما رفته است؟» عرب گفت: «خداوند
از آن عادلتر است که دو بلا را همزمان بر سر ما بفرستد».(1)
منصور دوانیقی تلاش میکرد امام صادق علیهالسلام را به سوی خود جلب کند تا مردم بپندارند زمامداریاش بر حق و کارهایش صحیح است. پیک و پیامی به سوی امام فرستاد که چرا مانند دیگران با ما نمیجوشی؟ امام در پاسخ نوشت: «نه ما دنیایی داریم که از تو بر از دست رفتنش بترسیم و نه تو آخرتی داری که به امید آن پیش تو آییم. نه تو در نعمتی هستی که تبریک گوییم و نه آن را عذابی میدانی که بر آن تو را تسلیت گوییم. پس به چه دلیل پیش تو رفت و آمد کنیم؟» منصور که خود را بیدلیل یافت، از درِ زهد و ریا برآمد و دست برنداشت و در ادامه تلاشهایش برای او نوشت: «با ما مصاحبت کن تا ما را نصیحت و ارشاد کنی!» امام صادق علیهالسلام پاسخ داد: «آنکه دنیا بخواهد، تو را نصیحت نمیکند و آنکه آخرت بخواهد، با تو معاشرت نمیکند».(2)
پادشاهی به عارفی گفت: «چه چیز تو را از آمدن نزد من باز میدارد؟» عارف گفت: «خداوند سبحان ما را از شما باز داشته است؛ زیرا میفرماید: «وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ»؛ شما مؤمنان هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست باشید، و گرنه آتش کفر آنان شما را نیز خواهد گرفت.» (هود: 113)
منصور عارفی را نزد خود فرا خواند و گفت: «از من چه میخواهی؟» عارف گفت: «میخواهم که مرا به درگاه خود نخوانی، تا خود آیم و چیزی به من ندهی، تا از تو خواهم.» پس بیرون رفت. آنگاه منصور گفت: «ما مهر خود را در دل هر دانشمندی افکندیم مگر این شخص».(3)
گروهی از دهقانان از دست یکی از کارگزاران مأمون شکایت کردند. مأمون گفت:
«در میان کارگزاران من هیچ کس مانند او به درستی و عدالت وجود ندارد. از سر تا قدم، هر عضو او پر از عدل و انصاف است.» مردی نکتهسنج و ظریف از میان آن جمع گفت: «ای خلیفه! اکنون که چنین است، هر عضو او را به ولایتی بفرست تا همه قلمرو تو را عدل فرا بگیرد و مردم در رفاه و آسایش زندگی کنند».(1)
گنهکاری را نزد منصور آوردند و به قتل او فرمان داده شد. گنهکار گفت: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اْلإِحْسانِ؛ همانا که پروردگار به رعایت عدل و احسان دستور میدهد. (نحل:90) اگر درباره دیگران چنین کردهای در حق من نیز بکن».(2)
نزد پادشاهی، از دانش و فضل و ادب عبدالعزیز بن یحیی تعریف و مبالغه زیاد کردند. پادشاه به دیدن او مشتاق شد و دستور داد او را حاضر کنند. هنگامی که عبدالعزیز نزد پادشاه آمد، صورتی دید کریه و زشت. نفرتی در باطنش از دیدار او پدید آمد و گفت: «چگونه ممکن است این هیکل ناجور، دانش و ادب را حمل کند؟» عبدالعزیز گفت: «حق تعالی در کلام مجید خبر میدهد هنگامی که یوسف را به مجلس عزیز مصر آوردند، با کمال جمال، لاف از حسن خصال زد، نه از لطف زلف و خال. گفت: «اِنّی حَفیظٌ علیمٌ؛نزد ما امین و صاحب منزلت بود.»(یوسف:55) نگفت: «انّی صَبیحٌ مَلیحٌ.» اگر در داستان او تأمل کنی، برایت آشکار میگردد که زحمات یوسف، همه از حسن و زیبایی بود و بس.» پادشاه از این سخنان در شگفت شد.(3)
روزی مأمون به شکار میرفت و دید چند کودک در کوچه بازی میکنند. همه از هیبت او پا به فرار گذاشتند مگر یک کودک خوش سیما (امام جواد علیهالسلام) که در جای خودش محکم ایستاد و هیچ اعتنایی به مأمون و اطرافیانش نکرد. مأمون با تعجب
گفت: «چرا تو مانند بقیه فرار نکردی؟» امام جواد علیهالسلام که در آن زمان کودکی خردسال بیش نبود، پاسخ داد: «من گناهی مرتکب نشدهام تا بترسم و از تو فرار کنم. راه هم تنگ نیست. از هر کجا دلت میخواهد، برو.» در این هنگام مأمون به فکر فرو رفت.(1)
بزرگی به پادشاهی نوشت: «زندگی هر چه به درازا کشد، به نیستی انجامد. پس، از فناپذیری که پایدار نماند، برای روزگار پایدار فناناپذیرت، بهره بگیر».(2)
زمانی که خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید، هیئتهایی از اطراف کشور برای عرض تبریک و تهنیت به دربار او آمدند که از آن جمله، هیئتی بود از حجاز. کودک خردسالی در آن هیئت بود که در مجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید. خلیفه گفت: «آن کس که سنش بیشتر است، حرف بزند.» کودک گفت: «ای خلیفه مسلمانان! اگر میزان شایستگی به سن باشد، در مجلس شما کسانی هستند که برای خلافت شایستهترند.» عمر بنعبدالعزیز از سخن کودک شگفتزده شد و حرفش را تأیید کرد. سپس اجازه داد حرف بزند. کودک گفت: «از مکان دوری به اینجا آمدهایم. آمدن ما نه برای طمع است و نه به علت ترس. طمع نداریم برای آنکه از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان و امنیت زندگی میکنیم. ترس نداریم؛ زیرا خویشتن را از ستم تو در امان میدانیم. آمدن ما به اینجا فقط به قصد شکرگزاری و قدردانی است.» عمر بن عبدالعزیز گفت: «مرا موعظه کن.» کودک گفت: «ای خلیفه! بعضی از مردم از حلم خداوند و از تمجید مردم، دچار غرور شدند. مراقب باش این دو عامل در تو
غرور ایجاد نکند و در زمامداری گرفتار لغزش نشوی».(1)
گویند روزی هارونالرشید برای گردش و سرکشی به طرف بعضی از ساختمانهای جدید خود رفت. در کنار یکی از کاخها به بهلول برخورد. از او درخواست کرد بر دیوار کاخ چیزی بنویسد. بهلول پارهای زغال برداشت و نوشت: «آجرها بر روی هم انباشته شده، ولی دستورهای دین از بین رفته است. اگر این کاخ را از پول و ثروت حلال خود ساختهای، اسراف و زیادهروی کردهای؛ «وَ اللهُ لا یُحِبّ الْمُسْرِفِین» (انعام: 141) و چنانچه از مال مردم باشد، به آنها ستم کردهای؛ «وَ اللهُ لا یُحِبّ الظالمین.» (آلعمران: 57)»(2)
سلطان محمود غزنوی گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: «آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی آن حک کنم.» ندیم گفت: «هِذِهِ جَهنَّم الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدون؛ این دوزخی است که به شما وعده داده بودند».(3)(یس: 63)
پادشاهی به دانشمندی گفت: «مرا به نزدیکان خود سفارش کن.» مرد دانشمند گفت: «شرمندهام که سفارش بنده خدا را به غیر خدا کنم».(4)
یعقوب لیث، مردی فقیر و محتاج بود و به خاطر رشادت و دانایی که داشت، به شهریاری رسید. روزی بر یکی از ثروتمندان سیستان خشم گرفت و تمام اموالش را مصادره کرد. توانگر بیچاره، پریشان و دلتنگ زندگی میکرد. روزی یعقوب به طعنه از او پرسید: «امروز حالت چهطور است؟» گفت: «آن چنانکه دیروز حال تو
بود!» یعقوب گفت: «دیروز حال من چگونه بود؟» گفت: «همچنانکه امروز حال من است!»(1)
پادشاهی به پارسایی گفت: «هیچت از ما یاد میآید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش میکنم».(2)
گویند یکی از اهل فضل به عیادت پادشاهی رفت که فلج شده و دست و پایش از کار افتاده بود. پس از احوالپرسی گفت: «من برای دیدن مصیبتی که بر تو وارد شده است، نیامدهام، بلکه اینجا هستم تا خدا را سپاس بگویم که تو را در پوست بدن خودت به بند کشیده و به تو چشمی داد که با آن نابودی نعمت دنیا را ببینی».(3)
یک از ملوک بیانصاف از پارسایی پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «خواب نیمروز تا در آن یک نفس، خلق را نیازاری».(4)
سلطان محمود غزنوی، قاصدی نزد خلیفه عباسی القادر باللّه فرستاد و او را تهدید کرد که بغداد را ویران خواهد کرد و خاک بغداد را بر پشت فیلها به غزنین خواهد آورد. خلیفه نامهای به سلطان محمود نوشت. در آن نامه نوشته شده بود: «اَلَمْ.» سلطان معنی این کلمه را نفهمید. پس دانشمندان را جمع کرد تا با مشورت، معنای این کلمه را به او بگویند. آنها هم تمام سورههای قرآن را که با «اَلم» شروع میشد، جستوجو کردند و پاسخ موافق نیافتند. جوانی در آن میان بود که به خاطر جوانی و سادگی، کسی به او توجه نمیکرد، در حالیکه از هوش و ذکاوت
بسیاری برخوردار بود. جوان گفت: «اگر سلطان اجازه دهد، رمز آن را خواهم گشود.» سلطان به او اجازه داد. او گفت: «سلطان چون خلیفه را به «فیل» تهدید کرده،خلیفه هم در پاسخ نوشته «الم» که اشاره است به این آیه از قرآن که میفرماید: «اَلَمْ تَرکَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِاصحابِ الفیل»؛ آیا ندیدی که خدای تو با اصحاب فیل چه کرد؟»(1)(فیل:1)
کنفوسیوس به شاگردانش آموخت که به فقیرترین اشخاص چنان نزدیک شوید که به پادشاه. او به مردم میآموخت که کلبه دهقانان را چون کاخ پادشاهان بدانید. یک بار هنگامی که با شاگردانش از کوهی بالا میرفت، پیرزنی را دیدند که در قبرستانی میگریست. هنگامی که از وی سبب اندوهش را پرسیدند، گفت: «بَبْری، پدر شوهرم، بعد شوهرم و حالا پسرم را کشته است.» از او پرسیدند: «پس چرا در چنین جای خطرناکی زندگی میکنی؟» زن جواب داد:«زیرا در اینجا حاکم ستمکاری نیست.» آنگاه کنفوسیوس رو به شاگردانش کرد و گفت: «فرزندان من! به خاطر بسپارید که حاکم ستمکار از ببر آدمیخوار هم بدتر است».(2)
روزی هارون، بهلول را دید و گفت: «مدتی آرزوی دیدارت را داشتم.» بهلول پاسخ داد: «من هرگز به ملاقات شما علاقه ندارم.» هارون از او تقاضای پند و موعظهای کرد. بهلول گفت: «چه موعظهای تو را بکنم؟» آنگاه به سوی عمارتهای بلند و قبرستان اشاره کرد و گفت: «این کاخ بلند از کسانی است که اکنون زیر خاک تیره در این قبرستان خوابیدهاند. ای هارون! چه حال خواهی داشت روزی که برای بازخواست در پیشگاه
حقیقت وعده الهی بایستی و خداوند به کردار تو رسیدگی کند. با نهایت دقت از تو حساب بگیرد و چه خواهی کرد در روزی که خداوند جهان به اندازهای در حساب دقت و عدالت روا دارد که حتی از هسته خرما از پرده نازکی که آن هسته را فرا گرفته و از آن نخ باریکی که در شکم هسته است و از آن خط سیاهی که در کمر آن هسته است، بازخواست کند و در تمام این مدت تو گرسنه و تشنه و برهنه باشی و در میان جمعیت محشر، رو سیاه و دست خالی بگردی. در چنین روزی بیچاره خواهی شد و همه به تو میخندند.» هارون از سخنان بهلول بیاندازه متأثر شد.(1)
فتحعلی شاه قاجار میخواست دخترش را به ازدواج یکی از علمای عصرش درآورد. عالم خودداری ورزید. به او گفتند: «چرا نپذیرفتی، در حالیکه شاه مسلمان است و پایبند به احکام دین است و مسلّم است که داماد پادشاه دارای شأن و مقام و عزتی است و شما در حال فقر زندگی میکنید؟» در پاسخ گفت: «وصلت با پادشاهان، انسان را به طرف دنیا میکشاند و از آخرت دور میکند. من به مقام و ثروتی که مرا از آخرت بازدارد، نیازی ندارم».(2)
روزی عارفی نزد پادشاهی رفت. پادشاه از او پرسید: «چه کنم که نجات یابم؟» عارف گفت: «آنچه حق تعالی با همه استغنا و بینیازی با تو کرد، تو با همه احتیاج که به بندگان او داری، انجام بده».(3)
میرزای شیرازی زمانی میخواست به مکه برود. بزرگ مکه، عبدالله حسنی از تشرف میرزا به مکه باخبر شد. پس زمانی را برای ملاقات با ایشان
تعیین کرد. میرزا این سخن مشهور را به پیامرسان عبدالله گفت: «اگر علما را بر در خانه سلاطین دیدید، بگویید: چه بد عالمانی و چه بد سلاطینی و اگر سلاطین را بر دَرِ خانه عالمان دیدید، بگویید: چه خوب عالمان و چه خوب سلاطینی.» عبدالله وقتی این سخن را شنید، خود به دیدار میرزا شتافت. در اصل، میرزا مصداق این حدیث شریف عمل کرد که: «قدر و منزلت خود را بدان وگرنه کسی که قدر و منزلت خود را نداند، هیچ نداند».(1)
گفتهاند که زمانی، بزرگی بیمار شد. خلیفه وقت، طبیبی برای درمان او فرستاد. طبیب از او پرسید: «دلت چه میخواهد؟» بزرگ گفت: «آنکه تو مسلمان شوی.» طبیب گفت: «اگر من مسلمان شوم، تو خوب میشوی و از بستر بیماری برمیخیزی؟» گفت: «آری.» پس طبیب مسلمان شد و بزرگ از بستر برخاست، در حالی که اثری از بیماری در او نبود. هر دو نزد خلیفه رفتند و داستان را تعریف کردند. خلیفه گفت: «پنداشتم که طبیب پیش بیمار فرستادهام، در حالی که بیمار پیش طبیب فرستاده بودم».(2)
هنگامی که اسکندر مقدونی به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشکرکشی به ایران انتخاب شد، از همه طبقات برای تبریک نزدش شتافتند، ولی دیوژن، حکیم یونانی، کمترین توجهی به او نکرد. پس اسکندر به دیدارش رفت. دیوژن که از حکیمان یونان بود، در آفتاب دراز کشیده بود. همین که حس کرد جمعیت فراوانی به سویش میآیند، نیمخیز شد و دیدگان خود را به پادشاه دوخت که با هیئت خاصی پیش میآمد، ولی هیچ فرقی میان شاه و فرد رهگذر عادی نگذاشت و
رویه خود را که همان بیاعتنایی بود، حفظ کرد. شاه به او سلام کرد. سپس گفت: «اگر از من خواهشی داری، مطرح کن.» حکیم گفت: «تنها تقاضایم این است که از جلو آفتاب دور شوی تا من بار دیگر از نور خورشید استفاده کنم.» این گفتار در نظر همراهان اسکندر خیلی کوچک و نابخردانه آمد. با خود گفتند: «عجب مرد نادانی است که از چنین فرصتی استفاده نمیکند.» اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغنای نفس دیوژن حقیر میدید، سخت در اندیشه فرو رفت. آنگاه به راه افتاد و به اطرافیان خود گفت: «به راستی اگر اسکندر نبودم، دلم میخواست دیوژن باشم».(1)
احنف بن قیس گفت: «شبی تا صبح بیدار بودم که کلمهای یابم تا سلطان را خوش آید، بیآنکه خدا را به خشم آورد و نیافتم».(2)
هارون الرشید به همراه جعفر برمکی از صحرایی میگذشت. در میانه راه به کاروانی از شتران رسیدند که بارشان سکههای زر بود. هارون پرسید: «این خزانه از کجاست؟» گفتند: «این هدیهای است که علی بن عیسی از ولایت خراسان برای خلیفه فرستاده است.» هارون رو به جعفر کرد و گفت: «این همه زر در زمان برادرت - فضل بنیحیی برمکی - کجا بود؟» جعفر گفت: «در کیسه صاحبانش».(3)
انوشیروان بر یکی از امیرانش خشم گرفت. به او گفتند: «بخشش خویش از او بگیر!» گفت: «از مقامش برکنار کنید و بخشش از او دریغ ندارید که پادشاهان به دوری تنبیه کنند، نه
به نومیدی».(1)
بزرگی گفته است: «مثل یاران پادشاه مثل کسانی است که از کوه بالا رفته و فروافتادهاند و آنکه بالاتر رفته است، به مرگ نزدیکتر است».(2)
در زمان یحیی بن خالد برمکی، یکی از کارگزاران وی به نام حیات گناهی مرتکب شده و یحیی میخواست که او را قصاص کند. جمعی از بزرگان از وی شفاعت کردند که وزیر از خون او درگذرد. یحیی در جواب آنها نوشت: «وَ لَکُمْ فی القِصاصِ حَیوةٌ یا اُولِی الاَلْبابِ.» (بقره:179)(3)
پادشاهی به وزیرش گفت: «با بسیاری حاجتخواهان و حاشیهنشینان چه کنم که از زیادی آنان ملولم». وزیر گفت: «از مقام خویش کناره بگیر! برعهده من که یک تن به دیدارت نیاید.» گفت: «راست گفتی».(4)
هنگامی که امین عباسی به محاصره افتاد، سپاهیانش بانگ و فریاد میکردند و از او مستمری میطلبیدند. صبحگاهی برخاست و بانگ محاصرهگران را از بیرون شهر شنید و بانگ فریادگران از درون. گفت: «خدا هر دو گروه را بکشد که یکی خونم را میخواهد و دیگری مالم را».(5)
صاحب
بن عباد، یکی از کارگزارانش را در مکانی نزدیک به خانه خود، زندانی کرده بود. روزی به بام رفت و سرک کشید و او را دید. زندانی با صدای بلند این آیه را خواند:
«فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فی سَوآءِ الْجَحیمِ؛ از بالا بنگریست و او را در میانه دوزخ دید.»(صافات:55) صاحب بلافاصله به آیه دیگر که خطاب به دوزخیان است، تمثیل کرد: «أَخْسَئوا فِیها وَ لاتُکَلِّمُونِ؛ در آن گم شوید و [با من] سخن مگویید.» (مؤمنون: 108)(1)
پادشاهی وزیری خردمند داشت که مشکلات مملکت را به رأی او حل میکرد. از قضا وزیر از پادشاه هراسان شد و بگریخت. پادشاه نامهای ملاطفتآمیز به او نوشت و او را به عفو و احسان وعده داد. وزیر در پاسخ نوشت: «من فطرتاً آزاد بودم. محبت و احسان سلطان مرا برده خود ساخت و جفا و خوف تو باز مرا به آزادی و خلقت اصلی برگردانید. دیگر به سر عبودیت فرو نمیروم و گردن به قید بندگی نمیگذارم».(2)
پادشاهی یکی از کارگزاران خود را از شغلی بزرگ و مهم به کاری کوچک و بیاهمیت مأمور کرد. وزیر به او نوشت: «من در خدمت تو درجه و مقامی عالی داشتم. چه شد مرا به این مرتبه پایین انداختی و میان مردم بیآبرو کردی؟» پادشاه نوشت: «مثل کارگر پادشاه مثل خیاطی است که یک روز پارچهای قیمتی و نفیس را میبرد و روزی دیگر جامهای کهنه و بیقیمت».(3)
اسکندر یکی از کارگزاران خود را از شغلی برکنار کرد و شغلی پست به او داد. روزی آن مرد نزد اسکندر آمد. اسکندر گفت: «کار خودت را چگونه میبینی؟» پاسخ داد: «زندگی پادشاه دراز باد. مرد به شغل، بزرگ و شریف نمیشود، بلکه شغل به وجود شاغل، بزرگ و شریف میشود. آدمی در هر شغلی که دارد (چه بزرگ و چه
کوچک)، باید نیکوسیرتی و داد و انصاف داشته باشد.» اسکندر از سخنش خوشش آمد و شغل پیشینش را به او باز داد.(1)
گفتهاند خسرو پرویز، ستارهشناسی داشت که در علم نجوم مهارتی تمام داشت. روزی ستارهشناس به او گفت: «ای امیر! در طالع خود دیدم که در این روزها خطری برای من در راه است. اگر فرمان باشد، یک هفته مرا در کاخ جای دهند تا از خطر ایمن شوم.» خسرو دستور داد تا او را در کاخ خود که خوابگاهش بود، جای دادند. ستارهشناس تا یک هفته در آنجا به سر برد تا شبی که جمعی از دشمنان خسرو که قصد جانش را داشتند، خوابگاه او را یافتند. پس زیر کاخ نقبی زدند. از قضا از آنجا سر درآوردند که ستارهشناس خوابیده بود و او را کشتند. خسرو بیدار شد و تأسف بسیار خورد و دانست که آنچه در روز ازل مقدّر شده است، ردّ نمیشود و قضا و قدر کار خود را میکند.(2)
پادشاهی خواب دید که همه دندانهایش ریخت. صبح خوابگزاری را فرا خواند تا خوابش را تعبیر کند. خوابگزار گفت: «همه فرزندان و خویشاوندان تو میمیرند و تو شاهد مرگ آنها خواهی بود.» پادشاه از این تعبیر بسیار اندوهگین و غضبناک شد و دستور داد تا تمام دندانهای خوابگزار بیچاره راکشیدند و زبانش را قطع کردند. آنگاه خوابگزاری دیگر را خواستند و شاه خواب خود را برای او بازگو کرد. خواب گزار دوم، مردی دانا و خوشطبع بود. گفت: «ای پادشاه! خواب شما نشانه عمر طولانی شماست و تعبیرش این است که عمر پادشاه درازتر
از همه فرزندان و خویشان اوست.» پادشاه به سبب حسن تعبیر او هزار درهم و اسب و خلعت جایزه داد.(1)
پادشاهی از ابوالعینا پرسید: «پاسخ نیکو چیست؟» گفت: «آنکه بیهودهگو را خاموش کند و حقگو را به حیرت آورد».(2)
فقیری نزد امیری رفت و گفت: «به مقتضای آیه «انّما المؤمنون اِخوةٌ؛ مؤمنان برادران یکدیگرند.» (حجرات: 10) من در مال تو سهمی دارم.» امیر دستور داد تا یک دنیار به او دادند. فقیر گفت: «ای امیر این مبلغ کم است». امیر گفت: «ای درویش، تنها تو برادر من نیستی، بلکه همه مؤمنان دنیا برادر من هستند. پس اگر مال مرا میان همه آنها قسمت کنند، به تو بیشتر از این نمیرسد».(3)
امیری از دانشمندی بزرگ خواست تا به او دانش بیاموزد. دانشمند گفت: «هر ماه یک صد دینار بده، تا به تو حکمت بیاموزم.» او نیز هر ماه آن مبلغ را میپرداخت. تا زمانی که خواست بازگردد، دانشمند آن پول را به او بازگرداند و گفت: «من نیازی به آن ندارم و خواستم تا علاقه تو را به فراگیری دانش بدانم. وقتی دانستم که در کنار علم، مال نزد تو ارزشی ندارد، به آموختن تو علاقهمند شدم.» امیر نیز از پذیرفتن آن خودداری کرد و گفت: «این، برای تو هدیه است.» خود دانشمند گفت: «در تعلیم خیر، نه هدیه است و نه رشوه و نه مزد».(4)
پادشاهی، حکیمان را فرا خواند و گفت: «مرا چیزی بیاموزید که اگر غمگین باشم، در آن بنگرم و غم دل بزداید و اگر بسیار شاد باشم، در آن بنگرم و فریفته روزگار نباشم.» حکیمان مدتی مشورت کردند و سرانجام نگینی بر انگشتری او ساختند که روی آن نوشته بود: «این نیز بگذرد».(1)
عدهای پیش انوشیروان رفتند و گفتند: «پادشاها! چیزی برعهده ما بگذار که بتوانیم آن را حفظ کنیم و آن چیز، پر منفعت باشد.» انوشیروان گفت: «راستی نگه دارید که راهنمایی نیک است و هیچ کاری پایندهتر از راستی در دو چیز نیست: یکی در گفتار و یکی در کردار».(2)
درویشی صاحب همت با پادشاهی دارای شوکت گفتوگو میکرد. روزی احساس کرد که پادشاه با او سرگران است و به او توجهی ندارد. تلاش کرد تا سبب را دریابد. فهمید که آمد و شد زیاد او نزد پادشاه، ملالآور شده است. پس از آمدن نزد پادشاه و نشست و برخاست با او خودداری کرد. روزی پادشاه او را در گذرگاهی دید و از او پرسید: «چه شد که از ما بریدی؟» درویش گفت: «چون دانستم که نیامدن، موجب حالپرسی سلطان از من است و آمدن، موجب اظهار ملال».(3)
مردی مالی نزد دیگری به امانت نهاد و به حج رفت. وقتی بازگشت و مالش را طلب کرد، امانتدار انکار کرد. صاحب مال نزد قاضی رفت و شکایت کرد. قاضی گفت: «این کار، پنهان کن!» آنگاه امانتدار را خواست و به او گفت: «مال شخص غایبی پیش من است و من امانتداری تو را
شنیدهام. خانه خویش محکم کن و کسی مورد اعتماد بفرست تا آن مال، به آنجا برد.» سپس صاحب مال را خواند و به او گفت: «نزد امانتدار برو و مال خودت را طلب کن و به او بگو که اگر امانت مرا پس ندهی، شکایت به قاضی برم.» هنگامی که طلبکار پیش او رفت، از ترس آنکه مالی که نزد قاضی است، از دستش برود، امانت را پس داد.(1)
روزی ابوالعینا به احمد بن داوود که وزیر مأمون بود، از دشمنانش شکایت کرد. احمد گفت: «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ.» (فتح: 10) ابوالعینا گفت: «مکر و حیلههای آنان نیز عظیم است.» احمد گفت: «لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّیُ إِلاّ بِأَهْلِهِ ؛ مکر مردمان بد باز نمیگردد مگر به خودشان». (فاطر: 43) ابوالعینا گفت: «ایشان بسیارند و من تنها و بیکس هستم.» احمد گفت: «کمْ من فِئَةٍ قلیلةٍ غَلَبَتْ فِئةً کثیرةً باذْنِ اللهِ؛ چه بسیارند گروه اندک که غلبه کنند بر گروه بسیار به فرمان خداوند». (بقره: 249)(2)
بازرگانی در نزاعی که با دیگری داشت، به یکی از پادشاهان توسل جست و پادشاه با وی به محضر قاضی رفت و گفت: «آنکه در نزاع خویش به پادشاهان توسل جوید، باید داوری از شیطان خواهد».(3)
3
بزرگی گفته است: «آن ناداری که تو را از ستمکاری بازدارد، بهتر از بینیازی است که به گناهت وا دارد».(1)
زن درویشی عیالوار به خانه همسایهاش میرفت که عزادار بودند. مرد گفت: «برای کودکان چیزی گذاشتهای که بخورند؟» گفت: «در خانه هیچ چیز نبود که بگذارم!» درویش گفت: «پس عزای واقعی در خانه خودمان است، تو کجا میروی؟»(2)
حکیمی گفت: «از شرف بینوایی است که هیچ کس در فقر، عصیان نمیکند و بیشتر افرادی که به سرکشی میپردازند، خود را بینیاز میپندارند».(3)
به عارفی گفتند: «بلایی میشناسی که چون کسی در آن درماند، به او رحم نکنند و نعمتی دانی که منعمش را حسد نورزند؟» گفت: «فقر».(4)
از عارفی پرسیدند: «چرا مدح گرسنگی میگویی؟» گفت: «اگر فرعون هم گرسنه بود، هرگز «اَنَا رَبُّکُمْ الاَعْلَی» نمیگفت».(5)
سقراط تهیدست بود. پادشاهی به او گفت:
«چه فقیری!» او گفت: «پادشاها! اگر آسایش فقر میدانستی، از دلسوزی بر خویشتن، به دلسوزی من نمیپرداختی».(1)
روزی گدایی از بزرگی چیزی طلب کرد. گفت: «برو از خدا طلب کن!» گدا گفت: «طلبیدم، به تو حواله کرد».(2)
عارفی وقتی این سخن مشهور را شنید که «دو نعمت است که سپاس داشته نشده است: سلامتی و امنیت»، گفت: «این دو، سومی نیز دارند که ناسپاس مانده است؛ زیرا سلامتی و امنیت را گاهی پاس میدارند.» به او گفتند: «آن چیست؟» گفت: «فقر و آن، نعمتی است که بر منعمانش پوشیده مانده است، جز آنان که خدایشان نگاه داشته است».(3)
عارفی گفته است: «فقر، سه گونه است: نیاز به خدا بیدیگری؛ نیاز به خدا با دیگری؛ نیاز به دیگری بیخدا».(4)
مردی با ده درهم نزد بزرگی آمد و از او خواست تا بپذیرد، ولی او نپذیرفت. مرد اصرار کرد. بزرگ گفت: «ای فلان! خواهی که به ده درهم، نام من از دفتر فقیران محو کنی؟ هرگز چنین نکنم».(5)
شخصی نزد عارفی آمد و از فقر و تهیدستیاش شکایت کرد. عارف به او گفت: «آیا دوست داری که کور باشی و ده هزار درهم داشته باشی؟» گفت: «نه.» عارف گفت: «آیا دوست داری لال باشی و همین مقدار پول داشته باشی؟» گفت: «نه.»
عارف گفت: «آیا دوست داری که دو دستت و دو پایت بریده باشد و بیست هزار درهم داشته باشی؟» گفت: «نه.» عارف گفت: «آیا دوست داری دیوانه باشی و ده هزار درهم نیز داشته باشی؟» گفت: «نه.» عارف گفت: «آیا از مولایت (پروردگار) خجالت نمیکشی که با اینکه او نزد تو معادل پنجاه هزار درهم دارد، از فقر و تهیدستی شکایت کنی؟»(1)
مردی از حلوافروشی خواست تا سطلی حلوا به او نسیه دهد. حلوافروش گفت: «بچش که حلوای خوبی است.» خریدار گفت: «من روزه دارم و قضای روزه سال پیشم را به جا میآورم.» حلوافروش گفت: «به خدا پناه میبرم که با تو معامله کنم. تو که قرض خدا را سالی عقب اندازی، با من چه خواهی کرد؟»(3)
بزرگی گفته است: «گردآوردن مال، جز به پنج خصلت میسر نشود: رنج بردن در کسب آن؛ بازماندن از آخرت؛ بیم از نیست شدن آن؛ تحمل نام بخل که مانع از دست رفتنش شود و بریدن از یاران به سبب مالداری».(1)
مردی آزمند همه عمر شب و روز کار میکرد و بر مال و خواسته خود میافزود تا جایی که سیصد هزار سکه طلا فراهم آورد. یک صد هزار آن را املاک خرید و یک صد هزارش را زیرزمین پنهان کرد و یک صد هزار دیگر نزد مردم شهر خود گذاشت و آسوده نشست تا باقی عمر را راحت بخوابد و چون با این خیال بر ناز بالش دولت تکیه کرد، ناگاه عزرائیل را پیش روی خود دید. التماس کرد و گفت: «صد هزار دینار بگیر و مرا سه روز مهلت ده.» عزرائیل این سخن نشنید و به سوی گلویش چنگ برد. مرد فریاد کشید و گفت: «سیصد هزار دینار بگیر و مرا یک روز مهلت بده.» عزرائیل گفت: «در این کار مهلت نیست.» مرد آزمند گفت: «پس اگر چنین است، اجازه بده تا یک حرف بنویسم.» عزرائیل گفت: «زودتر بنویس.» مرد نوشت: «ای مردم! من هیچ مقصودی از خریدن عمر و امان و مهلت خواستن نداشتم جز آنکه شما بدانید اگر عمر به سرآید، حتی یک ساعت از آن را به سیصد هزار سکه طلا نمیفروشند پس قدر عمر و زندگی را بدانید».(2)
فرمود: «لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ؛ هیچ تر و خشکی وجود ندارد، جز اینکه در کتابی آشکار (قرآن) ثبت است.» حال بگو
بدانم که علم طب در کجای قرآن آمده است؟» حکیم بدون تأمل گفت: «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا؛ بخورید و بیاشامید، ولی اسراف نکنید».(1)
از حکیمی پرسیدند: «هنگام خوردن غذا چه زمانی است؟» گفت: «برای ثروتمند وقتی که گرسنه باشد و برای فقیر وقتی که چیزی پیدا کند».(3)
بزرگی درباره حال درویشان و توانگران گوید: «سه چیز قرین درویشان است: فراغت دل، سبکی حساب و راحتی نفس و سه چیز لازمه توانگر است: رنج تن، آشفتگی دل و سختی حساب».(4)
اشرافزادهای با درویشزادهای آزاده در مقام مناظره بود و به مفاخره گفت: «قبر پدرم آراسته به انواع زینتها و سنگش از مرمر است و قبر پدر تو انباشته به خاک و خشت خام است.» فقیرزاده گفت: «خاموش باش که تا پدرت از زیر سنگها نجنبیده باشد، پدرم به بهشت رسیده باشد».(5)
بزرگی گفته است: «آن رزق و روزی که در جستوجوی آنی، همچون سایهای است که با تو میآید. چون او را دنبال کنی، از تو میگریزد و چون از پیش بگریزی، به دنبال تو میآید».(1)
حکیمی گفت: «اگر خواهی بدانی که مرد مال خویش را از کجا به دست آورده است، بنگر در چه چیزی مصرفش میکند».(2)
شخصی پیراهنی دزدید و به پسرش داد که بفروشد. پسر پیراهن را به بازار برد، ولی رندان از او دزدیدند و با دست خالی بازگشت. پدر پرسید: «پیراهن را چند فروختی؟» گفت: «به آن قیمتی که خریده بودی».(3)
4
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «هر کس از کار بدی که میکند، ناراحت شود و از کار خوبش خوشحال گردد، مؤمن است».(1)
بزرگی گفته است: «با یک لبخند، هر دری به سوی انسان گشوده خواهد شد».(2)
بزرگی گوید: «امید، رفیقی مونس است. اگر سرانجامی نیز نداشته است، تو را سرگرم میدارد».(3)
بزرگی گفته است: «هر کس در حال توانایی نکویی نکند، در وقت ناتوانی، سختی بیند».(4)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «صبر، زیور گرفتاری است».(5)
بزرگی گفته است: «لبخند زدن تو به روی برادرانت، صدقه است».(6)
بزرگی گوید: «نیکبخت آن است که با دنیا بجنگد و به زر و زیور آن ننگرد».(7)
بیاعتماد».(1)
بزرگمهر گوید: «در بدی مدارا کردن و سخن تلخ را از ناکسان تحمل کردن از نشانههای زیرکی مرد است».(2)
امام علی علیهالسلام فرمود: «موفقیت در کارها به خالص کردن نیتهاست».(3)
بزرگی گفته است: «خوشرویی، دام دلهاست و خوشخویی، آرام جانها».(4)
بزرگی گوید: «خردمندترین مردم، عذرخواهترین آنان است».(5)
بزرگی گفته است: «صبر، اقتدا کردن به خداوند است».(6)
سعدی گوید: «سه چیز پایدار نماند: مال بیتجارت؛ علم بیبحث و ملک بیسیاست».(7)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «اوقات شادمانی، غنیمت است».(8)
بزرگی گفته است: «بهترین افراد کسانی هستند که از نیکی و سعادت دیگران شاد شوند».(9)
حکیمی در سخنی جذاب و دلنشین گوید: «آن کس که سخن کوتاه گوید، قدرش بالا گیرد».(10)
امام علی علیهالسلام در بیانی لطیف میفرماید: «برترین خصلتها، نرمش و مداراست».(1)
امام علی علیهالسلام در بیانی دلکش میفرماید: «غایت دانش، آرامش و بردباری است».(2)
حکیمی گفته است: «با بزرگواران شوخی مکن که بر تو کینهور شوند و با حقیران نیز که بر تو دلیر گردند».(3)
بزرگی گوید: «سعادتمند کسی است که به مصایب و مشکلات زندگی لبخند بزند».(4)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «زکات تندرستی، کوشیدن در طاعت خداست».(5)
بزرگی گفته است: «خشم گرفتن، به خواری عذرخواهی نمیارزد».(6)
امام علی علیهالسلام در کلامی گیرا میفرماید: «زیور عبادت، خشوع است».(7)
سعدی گوید: «خشمِ بیش از حد گرفتن وحشت آرد و بیوقت، هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی کن که بر تو دلیر شوند».(8)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «بخشندگی، میوه صمیمیت میدهد».(9)
حکیمی گفت: «اگر سه چیز نبود، آدمی به هیچ چیز سر فرود نمیآورد: بینوایی و بیماری و مرگ. با این همه از جست و خیز و تکبر، باز نمیایستد».(1)
امام علی علیهالسلام در بیانی لطیف میفرماید: «برترین ایمان، نیکوکاری است».(2)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در گفتاری پندآموز میفرماید: «آسایش انسان، در نگهداشتن زبان است».(3)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «اوج مکارم اخلاق، ایثار است».(4)
بزرگی گفته است: «دوست بدارید تا شما را دوست بدارند».(5)
حکیمی گوید: «آن کس که خویش را از چهار چیز باز دارد، نیکبخت است: شتاب، ستیز، سستی و خودپسندی».(6)
امام حسن عسکری علیهالسلام در بیانی میفرماید: «فروتنی، نعمتی است که به آن حسادت نمیشود».(7)
امام باقر علیهالسلام میفرماید: «هر چیزی را قفلی است و قفل ایمان، نرمی است».(8)
بزرگی گفته است: «از نیکبختی تو آن است
که در حد خویش بمانی».(1)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هر کس زیاد به یاد مرگ باشد، خداوند دوستش دارد».(2)
امام علی علیهالسلام فرمود: «بهای بهشت، کار نیک و شایسته است».(3)
امام علی علیهالسلام در سخنی زیبا میفرماید: «با سکوت، وقار زیاد میشود».(4)
حکیمی گوید: «سخن نیکو، صدقه است».(5)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «اعتماد به خدا، نیرومندترین امید است».(6)
بزرگی گفته است: «اگر بخواهی برای تمام شادمانیهایی که داری، تشکر کنی، دیگر فرصتی برای گلهگزاری نخواهی داشت».(7)
بزرگی شنید که مؤذنی اذان میگفت و او گفت: «غفلت، شدید است و دعوت، مکرر».(8)
بزرگی میفرماید: «مؤمن، مزاحکننده و خوشحالت است».(9)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «ریشه اصلاح دین، پرداختن آن به یاد خداست».(10)
حکیمی گفته است: «زبان خویش را بسته دار تا زبان بر تو گشاد نگردد، که آنچه یک سخن در یک لحظه تباه گرداند، سالها اصلاح نخواهد شد».(1)
بزرگی گفت: «اگر خواهی کوچکی دنیا را بدانی، بنگر که به کام چه کسی است».(2)
عارفی گفته است: «برای روزی که در آن جز به حق، داوری نشود، به حق رفتار کن».(3)
بزرگی گفته است: «آنکه چهار خوی داشته باشد، او را به همه هنرها میستایند: یکی، خوی خوش؛ دوم، خرسندی؛ سوم، شکیبایی؛ چهارم، کمآزاری».(4)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ایمان، شکیبایی و گذشت است».(5)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «به خدا اعتماد کن تا مؤمن باشی».(6)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «زکات پیروزی، نیکی کردن است».(7)
بزرگی گفته است: «قناعت، پادشاهی پنهان است».(8)
افلاطون گفته است: «لذتی که از علم حاصل
شود، بیآلایش است».(1)
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «دستها سه دستهاند: دست گیرنده؛ دست بخشنده؛ دست خسیس و بخیل. بهترین دستها، دست انفاقکننده است».(2)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «مردم بر اساس نیتهای خود محشور میشوند».(3)
بزرگی میگوید: «برای زندگی فکر کنید، ولی غصه نخورید».(4)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «هیچ شفیعی بهتر و نجاتدهندهتر از توبه نیست».(5)
امام علی علیهالسلام در بیانی لطیف میفرماید: «هر که درختان تقوا بکارد، میوههای هدایت بچیند».(6)
بزرگان گفتهاند: «خاموشی، زینت خردمندان است و راز نادانان».(7)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «برترین ایمان، نیکوکاری است».(8)
امام علی علیهالسلام در بیانی نغز میفرماید: «خوشرویی، دامگاه محبت و دوستی است».(9)
از سخنان بزرگان است که: «دوست تو آن است
که به تو راست گوید، نه آنکه تو را تصدیق کند».(1)
لقمان حکیم گوید: «سه کس را به سه هنگام توان شناخت: دلاور را به گاه نبرد؛ بردبار را هنگام خشم و برادر را به گاه نیاز».(2)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «درستی عبادت به توکل است».(3)
امام علی علیهالسلامدر بیانی لطیف و نغز میفرماید: «غریزه مؤمن، خیرخواهی و یکرنگی است».(4)
امام علی علیهالسلام در سخنی جذاب میفرماید: «ایمان بر چهار رکن استوار است: توکل بر خدا؛ واگذاشتن کارها به خدا؛ گردن نهادن به فرمان خدا و راضی بودن به قضای خدا».(5)
بزرگی گفته است: «کسی که تو را پند دهد، به تو نیکی کرده است».(6)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «شادی مؤمن در چهره اوست؛ قدرتش در دینش و اندوهش در دلش».(7)
بزرگی گفته است: «چهار چیز در شمار گنجینههای بهشتی است: پنهان داشتن نیازمندی، پنهان داشتن صدقه، پنهان داشتن مصیبت و پنهان داشتن درد».(8)
حکیمی گوید: «زکات رأی درست، اندرز دادن به دیگران است».(1)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «والاترین خوی، پاس داشتن دوستی است».(2)
بزرگی گفته است: «از درخت سکوت، میوه آرامش آویزان است».(3)
بزرگی گفته است: «نخستین نیکی به دیگران، روی باز و خندان است».(4)
امام علی علیهالسلام فرمود: «ارزش انسان به همت اوست، نه به ثروتش».(5)
امام کاظم علیهالسلام در کلامی دلنشین و جذاب میفرماید: «نرمی، نیمی از معیشت است».(6)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «به پدران خود نیکی کنید تا فرزندانتان به شما نیکی کنند».(7)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «فروتنی، زکات شرافت و بزرگزادگی است».(8)
بزرگی گوید: «آنکه در کار خویش تأمل کند، به آرزوی خود میرسد».(9)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «تندرستی، برترین نعمتهاست».(10)
بزرگی گفته است: «خودپسندی، آفت خردمندی است».(1)
یکی از بزرگان گفته است: «چون پنهان و آشکار مؤمنی یکسان باشد، خدا به وجود او، بر فرشتگان میبالد».(2)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «ایمان، بزرگترین امانتهاست».(3)
حکیمی گفته است: «آنکه به ریاست مهر ورزد، شکری نبیند».(4)
امام علی علیهالسلام فرمود: «زندگی با اخلاق خوش، خوش و خرم میشود».(5)
بزرگی در سخنی نغز و جذاب گوید: «فروتنی، کمند بزرگی است».(6)
عارفی گفته است: «سه چیز موجب سختی دل است: بیشگفتی، خندیدن؛ بیگرسنگی، خوردن و بینیازی، سخن گفتن».(7)
امام علی علیهالسلام در کلامی زیبا میفرماید: «توکل برخاسته از نیرومندیِ یقین است».(8)
لقمان حکیم گوید: «پنهان داشتن آنچه دیدهای، نیکوتر است از آوازه در انداختن آنچه میپنداشتی».(9)
امام علی علیهالسلام در بیانی زیبا و کوتاه میفرماید: «سبب درستی ایمان، تقواست».(1)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «به دنیا بیرغبت باش تا رحمت بر تو فرود آید».(2)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «صبر، نصف ایمان است».(3)
بزرگی گفته است: «یگانه تسکیندهنده آرزوهای طلایی دو چیز است: صبر و امید».(4)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «آمرزشخواهی در نامه اعمال مانند نور میدرخشد».(5)
بزرگی گفته است: «سازگاری با خوی مردم، آدمی را از آسیبهای آنان در امان میدارد».(6)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «هر سخن که در آن یاد خدا نباشد، بیهوده است».(7)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هر که غم و اندوهش بسیار شود، استغفار کند».(8)
امام علی علیهالسلام فرمود: «چشمپوشی کن تا ستایش شوی».(9)
امام رضا علیهالسلام میفرماید: «هرکه گره از کار مؤمنی بگشاید، خداوند در روز قیامت گره غم
از دلش بگشاید».(1)
بزرگی گفته است: «دانا را نشاید که با نادان درآمیزد، همچنان که هوشیار را نشاید با مست بنشیند».(2)
حکما گفتهاند که: «هزار دوست برای یک مرد بسیار نیست، در حالی که یک دشمن برای هزار مرد بسیار است».(3)
از بزرگی نقل است: «بدان که چشمهایی از عالم ملکوت، پیوسته تو را مینگرد».(4)
حکیمی گوید: «خوش به حال کسی که پایان عمرش همچون آغاز آن باشد و کردارش موجب رسواییاش نشود».(5)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «شادی مؤمن آنگاه است که پروردگارش را اطاعت کند و اندوهش آنگاه که گناه کند».(6)
بزرگی گفته است: «آنکه بر مرکب کوشش سوار شود، بر دشمن خویش چیره آید».(7)
امام علی علیهالسلام فرمود: «زیباترین کار شخص توانا، گذشت است».(8)
بزرگی گفته است: «دوری جستن از کسی که به تو توجه دارد، موجب بیبهره ماندن تو از
اوست».(1)
حکیمی گوید: «کسی که نیکخوست و گفتارش لطیف است، روزگار او را یاری میکند و قومش، او را به آقایی برمیگزیند».(2)
امام علی علیهالسلام فرمود: «اندیشیدن در ملکوت آسمانها و زمین، عبادت مخلصان است».(3)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هر که پرگذشت باشد، عمرش دراز میشود».(4)
امام علی علیهالسلام فرمود: «داناترین مردم به خدا، پرخواهشترین آنها از اوست».(5)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «انفاق کن و به عوض یقین داشته باش».(6)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «اگر کوشش و همت خود را صرف آخرت گردانی، اصلاح میشوی».(7)
بزرگی گفته است: «عجب است از کسی که خوبی را که در او نیست و به وی نسبت میدهند، خوشحال میشود و بدی را که در او هست، میگویند و به خشم میآید».(8)
امام صادق علیهالسلام فرمود: «حسن همسایگی، روزی را زیاد میکند».(9)
امام علی علیهالسلام فرمود: «سه چیز است که هر
کس داشته باشد، زندگی بر او گوارا نیست: کینه، حسادت و بدخویی».(1)
حکیمی گفته است: «بر عاقل است که خرد دیگران را به خرد خویش بیفزاید و رأی خود به رأی حکیمان پیوند دهد؛ که خودکامه چه بسیار که میلغزد و خرد تنها بسا که گمراه میشود».(2)
بطلمیوس گفت: «به آن سخنان خطا که نگفتهای، شادتر از آن سخنان درست باش که گفتهای».(3)
حکیمان گفتهاند: «دانش به هنگام سختی، دستگیر مرد است و به هنگام درماندگی، یار و رفیق است».(4)
بزرگی گوید: «کمسخنی، نشانه خردمندی مرد است و بردباریاش، نشانه بَرتری».(5)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «با همسایهات نیکو همسایهداری کن تا مؤمن باشی».(6)
امام باقر علیهالسلام میفرماید: «نیکی کردن و صدقه نهانی، فقر را از بین میبرد».(7)
بزرگی گفته است: «گرامیترین همنشین، همنشینی با کسی است که دعوی ریاست ندارد و پایگاه آن را دارد».(8)
امام علی علیهالسلام فرمود: «اندرزها مایه
زندگی دلهاست».(1)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «اخلاص، عالیترین هدف است».(2)
بزرگی گفته است: «نادان، خوشی دانش را درنیابد؛ همچنان که سرماخورده، از بوی گل بهره نبرد».(3)
حکیمی گفته است: «آنکه بسیار گوید، بلغزد و آنکه دیگران را کوچک شمارد، خوار شود».(4)
امام علی علیهالسلام فرمود: «خوشا آنکه در راه طاعت خدا با مردم انس گیرد و مردم نیز با او الفت یابند».(5)
بزرگی گفته است: «آنکه همواره سستی کند، آرزویش به نومیدی میانجامد».(6)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «آرزویتهایت را کم کن، اعمالت خالص میشود».(7)
حکیمی گفته است: «اگر خواهی ارزش خویش بدانی، بنگر که به چیز دل بستهای».(8)
امام صادق علیهالسلام فرمود: «سه چیز دوستی میآورد: دینداری، افتادگی و بخشندگی».(9)
بزرگان گفتهاند: «انسان باید همیشه به دنبال دانش باشد؛ زیرا دانش، انسان را از
مرتبه پایین به بالاترین درجه میرساند».(1)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «دل، حرم خداست. پس جز خدا را در حرم خدا منشان».(2)
حکیمی گفته است: «سخن، نرم دار و نکوهش، لطیف!»(3)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «خیر و خوبی را نزد خوشرویان بجویید».(4)
بزرگی گفته است: «از مالها و اندوختههای خود صدقه دادم و هیچ صدقهای را سودمندتر از رهبری یک گمراه به راه راست نیافتم».(5)
امام علی علیهالسلام فرمود: «هرکه مقصدی جز خدا داشته باشد، گم و تلف میشود».(6)
بزرگی گفته است: «آغاز خشم، دیوانگی است و پایان آن، پشیمانی».(7)
حکیمی گفته است: «مرد حریص همیشه محروم است و مرد شتابزده همیشه پشیمان است».(8)
بزرگی گوید: «شتاب در کار را مخواه، بلکه جویای نیکی آن باش؛ زیرا مردم از تو نپرسند که چه مدت انجام دادی، بلکه به استواری و نیکی آن مینگرند».(9)
امام خمینی رحمهالله فرمود: «مقصد که الهی باشد، دنبالش پیروزی است».(1)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «هر که جامههای تقوا پیراهن خود کند، پیراهنش کهنه نشود».(2)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله در بیانی لطیف میفرماید: «نسبت به یکدیگر گذشت کنید تا کینههای میان شما از بین برود».(3)
امام علی علیهالسلام فرمود: «ریشه اخلاص، نومید شدن از دست مردمان است».(4)
بزرگی گفته است: «اگر به عهد خویش وفا کنی، دو فضیلت حاصل کردهای: بخشندگی و راستگویی».(5)
امام علی علیهالسلام فرمود: «سه خصلت موجب جلب دوستی میشود: خوشرویی، مهربانی و فروتنی».(6)
حکیمی گفته است: «سلام، نردبان تندرستی است».(7)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «صله رحم، عمر را زیاد میکند و فقر را از بین میبرد».(8)
امام علی علیهالسلام فرمود: «رساترین پندها، نگریستن به آرامگاه مردگان و درس گرفتن از سرنوشت پدران و مادران است».(9)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «خردمندترین مردم، با مداراترین آنها با مردم است».(1)
حضرت علی علیهالسلام فرمود: «قناعت، عزت است».(2)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «همیشه با وضو باش تا خداوند، عمرت را دراز گرداند».(3)
امیر مؤمنان علی علیهالسلام میفرماید: «از کمال خوشبختی، تلاش برای اصلاح توده مردم است».(4)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «دید و بازدید، بذر محبت را میرویاند».(5)
امام علی علیهالسلام در بیانی لطیف میفرماید: «زکات قدرت، انصاف داشتن است».(6)
امیر بیان، علی علیهالسلام میفرماید: «هر که خداترس و باتقوا باشد، مردم، او را دوست خواهند داشت».(7)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «خشیت و ترس از عذاب الهی، روش پرهیزکاران است».(8)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «عدالت، زینت فرمانروایی است».(9)
بزرگی گفته است: «انسان به دل و زبان انسان است».(10)
امام علی علیهالسلام فرمود: «زیاد دعا کن تا از گزند شیطان در امان بمانی».(1)
حضرت علی علیهالسلام در گفتاری نغز میفرماید: «زیور ریاست، بخشندگی است».(2)
امیر مؤمنان علی علیهالسلام میفرماید: «زیور اسلام، به کار بستن احسان و نیکوکاری است».(3)
حکیمی گوید: «آزاده اگر زیان نیز ببیند، آزاده است».(4)
امام حسن علیهالسلام در بیانی نغز و دلنشین میفرماید: «زکات دادن، روزی را زیاد میکند».(5)
بزرگی گوید: «هر افتادهای برگرفته میشود».(6)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «هر که به تو امیدوار شد، آرزو و امیدش را ناامید مکن».(7)
امام علی علیهالسلام میفرماید: «به راستی تو برای آخرت آفریده شدهای، پس برای آن بکوش».(8)
حکیمی گفته است: «برترین مردم، آن است که با بلندی قدر، فروتن باشد و با توانایی، در گذرد و با توانمندی، انصاف ورزد».(9)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «در برابر
خداوند، فروتن باش؛ که تو را سربلند میکند».(1)
یکی از ناموران گفته است: «آنکه در علم خویش بیفزاید و به زهد خویش نیفزاید، به دوری خویش از خدا افزوده است».(2)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «روزی را با صدقه دادن فرود آورید».(3)
امام علی علیهالسلام در بیانی نغز میفرماید: «خوشبخت کسی است که به آنچه از دست رفته بیاعتنا باشد».(4)
امیر مؤمنان علیهالسلام میفرماید: «زکات تندرستی، کوشیدن در طاعت خداست».(5)
حکیمی گفته است: «از دو کس راز نباید پنهان کرد: یکی از حکیم دانا و دوم از دوست مهربان».(6)
حضرت علی علیهالسلام در کلامی لطیف میفرماید: «شادی تو بیشتر به خاطر کار خیری باشد که انجام دادهای و اندوهت بیشتر برای کار خیری که از دست دادهای».(7)
افلاطون گوید: «هر کس در نظر خودش، بزرگ باشد، در نظر مردم، خُرد و حقیر است».(8)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «هرکه برای خدا ازدواج کند و برای خدا کسی را به ازدواج
دیگری درآورد، سزاوار ولایت و دوستی خداست».(1)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «با مهربانی به دیگران، رحمت خدا فرود میآید».(2)
حکیمی گوید: «اگر زندگی را آسان بگیری، عمرت به خوشی خواهد گذشت».(3)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «خوشا کسی که آرزوهای پوچ، او را سرگرم و غافل نکرده باشد».(4)
بزرگی گفته است: «هر کس به سخنچین اعتماد کند، دچار مشکلی خواهد شد که جبران نشدنی است».(5)
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «خوشخویی، گناه را میگدازد؛ همچنان که آفتاب، یخ را».(6)
امام باقر علیهالسلام در بیانی لطیف و آسمانی میفرماید: «خدا، آدم باحیای خویشتندار را دوست دارد».(7)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «از برترین خیرخواهیها، راهنمایی به صلح و آرامش است».(8)
مولیالموحدین علی علیهالسلام در کلامی سبز میفرماید: «با دوراندیشی خوب، فقر نخواهد بود».(9)
علی علیهالسلام میفرماید: «با خویشان خود پیوند
برقرار کنید، هر چند آنان از شما بِبُرند».(1)
بزرگی گوید: «نیکی تو بر دوستت آن است که در مجالس، او را احترام کنی».(2)
علی علیهالسلام در گفتاری آسمانی میفرماید: «شبزندهداری یکی از دو زندگی است».(3)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «هر گاه خداوند بندهای را دوست بدارد، عبادت واقعی را به دل او میاندازد».(4)
بزرگی گفته است: «پاکدامنی و استقامت، از تمام پیمانها و سوگندها محکمتر است».(5)
حضرت علی علیهالسلام در کلامی دلنشین میفرماید: «آیا نمیخواهید شما را به میوه بهشت راهنمایی کنم؛ آن، کلمه (لااله الاالله) است به شرط خلوص».(6)
امام حسن علیهالسلام میفرماید: «زکات، هرگز چیزی را از ثروت کم نمیکند».(7)
حکیمی گوید: «اگر در عین قدرت و ثروت و سلامت، شکر کنی، کار درست انجام دادهای».(8)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «تقوا کشاننده آدمی به سوی هر خیر و خوبی است».(9)
علی علیهالسلام در بیانی لطیف میفرماید: «هیچ
عدالتی، سودمندتر از بازگرداندن خواستههای بهحق مردم نیست».(1)
دانایی گفته است: «صداقت، بهترین سیاست است».(2)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «کسی که به آخرت یقین دارد، برای رسیدن به دنیا حرص نمیورزد».(3)
علی علیهالسلام در کلامی زیبا و عبرتانگیز میفرماید: «از تباه کردن عمرها در کارهایی که برای شما نمیماند، برحذر باشید؛ چون عمر از دست رفته برنمیگردد».(4)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «هر جوانی که در دوره جوانی خود ازدواج کند، شیطان فریاد برآورد که: وای بر من، دین خود را از گزند من حفظ کرد».(5)
بزرگی گفته است: «مهربانی، رشته زرینی است که افراد اجتماع با آن به یکدیگر پیوسته میشوند».(6)
حکیمی گوید: «اگر بتوانی دیگران را شاد کنی، شادی خودت را هم تأمین کردهای».(7)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «یکی از موجبات مغفرت، سلام کردن و سخن نیکو گفتن است».(8)
امام سجاد علیهالسلام در کلامی زیبا میفرماید:
«هر چیزی را میوهای و میوه گوش، سخن نیکو است».(1)
بزرگی گوید: «تشکر از الطاف دیگران، تشویق آنان برای ادامه دادن اعمال نیک است».(2)
بزرگی گفته است: «در دنیا لذتی نیست که با لذت مطالعه برابری کند».(3)
حکیمی گوید: «برای کسی که آهسته و پیوسته رود، هیچ راهی دور نیست».(4)
امیر بیان علی علیهالسلام در سخنی نغز میفرماید: «همدردی، برترین کارهاست».(5)
بزرگی گوید: «همه مشکلات برای کسی که آنها را آسان میشمارد، سهل است».(6)
ارسطو چه زیبا گفته است: «هیچ چیز مانند احسان، انسان را سیر نمیکند».(7)
دانای اسرار جهان، علی علیهالسلام میفرماید: «کسی که با کتابها خود را آرامش دهد، هیچ آرامشی را از دست نمیدهد».(8)
دانایی در کلامی عبرتآموز گفته است: «اگر انتظار و توقعی نداشته باشی، همه دوست تو خواهند بود».(9)
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «هر کس، به
احترام خدا، «بسم الله الرحمن الرحیم» را با خط خوش بنویسد، خداوند، او را بیامرزد».(1)
حکیمی گفته است: «فرزند خود را به حال خویش نگذارید که در مقابل جامعه مسئول هستید».(2)
امام صادق علیهالسلام در بیانی دلنشین میفرماید: «هر که با خانوادهاش نیکوکار باشد، عمرش زیاد میشود».(3)
بزرگی گوید: «دنبال سعادت نگردید، سعادت در وجود خودتان است».(4)
حکیمی گفته است: «نوعْدوستی، بهترین و عالیترین احساس انسانی است».(5)
مولا علی علیهالسلام میفرماید: «تقوا، دژ مؤمن است».(6)
بزرگی گفته است: «شادی، زمان و مکان نمیخواهد. کافی است دل بخواهد».(7)
حکیمی میگوید: «پاکدل باش تا دلها را پروانه خود سازی».(8)
حضرت علی علیهالسلام در کلامی سبز میفرماید: «مهمانداری در رأس مردانگی است».(9)
صاحبدلی گفته است: «کسی که مهربانی
میکارد، حقشناسی درو میکند».(1)
دانایی در بیان آموزنده گوید: «با شیرینی، بهتر از تلخی میتوان در دلهای مردم جا پیدا کرد».(2)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «صدقه نزد خداوند رشد میکند».(3)
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «سلام را رواج ده تا خیر و برکت خانهات زیاد شود».(4)
دانشوری در کلامی زیبا گفته است: «همه را دوست بدارید و خوبیهای دیگران را ببینید و به زبان بیاورید تا طرف توجه و محبت همه باشید».(5)
بزرگی گوید: «محبت، نردبان رفعت است».(6)
بزرگی گوید: «لبخند و شادمانی زمانی سزاست که گره از کار فرو بسته مستمندی بگشایی».(7)
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «کاملترین نصیب، تندرستی است».(8)
حکیمی گفته است: «کتاب برای جوانان، راهنمایی است که آنها را به سوی شرافت و فضیلت میکشاند».(9)
بزرگی گفته است: «تا غم وجود نداشته باشد، شادی، نه معنایی دارد و نه ارزشی».(1)
مولیالموحدین علی علیهالسلام میفرماید: «عافیت دینی و دنیوی، نعمتی بزرگ و موهبتی عظیم است».(2)
صاحبدلی گوید: «خلق نیک، بال و پر انسان است».(3)
اندیشمندی گفته است: «چه بخواهی و چه نخواهی، وقت تو خواهد گذشت. پس بکوش این گذشت وقت، سودمند و مؤثر باشد».(4)
بزرگی گوید: «راز موفقیت در ثبات قدم نهفته است».(5)
امیرمؤمنان علی علیهالسلام میفرماید: «کانون بدیها، لجاجت و مجادله زیاد است».(6)
از بزرگی نقل است که: «آنچه دوستیها را پایدار و بادوام میکند، گذشت است به شرط آنکه دوطرفه باشد».(7)
امام باقر علیهالسلام در بیانی لطیف میفرماید: «اندک روزی خدا را برای خود، فراوان شمار تا بدین وسیله شکرش را گزارده باشی».(8)
دانایی گوید: «هفت بار که افتادی، برای هشتمین بار برخیز».(9)
حکیمی در اندرزی عالمانه گفته است: «با همه به احترام رفتار کنید حتی اگر دشمنتان باشد».(1)
دانای اسرار دو جهان، علی علیهالسلام در گرفتاری دلنشین میفرماید: «از غفلت بپرهیز؛ زیرا در آن، قساوت دل است».(2)
مولا علی علیهالسلام میفرماید: «قناعت، شمشیری است که کُند نمیشود».(3)
بزرگی گفته است: «همسایهات را مثل خودت دوست بدار».(4)
صاحبدلی در بیانی نغز گوید: «پاکدامنی کالایی است که جهانی ارزش دارد».(5)
حکیمی گفته است: «همه ارزش و اعتبار شخص به اجرای قولی است که داده است».(6)
مولیالموحدین علی علیهالسلام در کلامی آسمانی میفرماید: «راستی، ارجمندی است».(7)
دانایی گوید: «به وسیله عزم و اراده با سستی و بدبختی بجنگید».(8)
دانشوری در بیانی عزتآموز گفته است: «بنای کار جهان بر پایه تلاش است».(9)
میفرماید: «سلام یکی از نامهای خدای متعال است. پس آن را میان خود رواج دهید».(1)
بزرگی گوید: «مهربانی مانند بذر گندم کاشتن است که بعد افزایش مییابد».(2)
حکیمی گفته است: «زندگی مدام در باغ خستهکننده است. گاهی نیز باید بیابان دید».(3)
صاحبدلی گوید: «قناعت، کیمیایی است که هرچه را لمس کند، طلا میشود».(4)
ابن بابویه، محمد بن علی، معانی الاخبار، مصحح: علیاکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ سوم، 1374.
ابوالحسن ورّام، ابی فراس، مجموعه ورّام، محمدرضا عطایی، مشهد، آستان قدس رضوی، چاپ اول، 1369.
ابوالفتح رازی، جمالالدین، تفسیر ابوالفتح رازی، تصحیح: ابوالحسن شعرایی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1356.
احمد دارانی، علی اکبر، اندرز حاکمانه، تهران، نشر میراث مکتوب، چاپ اول، 1382.
احمد دارانی، علی اکبر و مرتضی رشیدی اشجردی، گنجینه لطایف، تهران، اهل قلم، چاپ اول، 1381.
اشکوری، قطب الدین، ترجمه: سیداحمد اردکانی، مصحح و محقق: علی اوجبی، محبوب القلوب، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ دوم، 1380.
اکبری، محمدرضا، لطیفههای آموزنده تاریخ، تهران، پیام عترت، چاپ سوم، 1378.
الامین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1983 م.
انصاری، خواجه عبدالله، تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، حبیبالله آموزگار، تهران، اقبال.
بابایی، رضا، حکایت پارسایان، نشر هستی نما، چاپ اول، 1381.
باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، سیاست و اقتصاد صفوی، تهران، صفیعلی شاه، چاپ سوم، 1362.
باقری بیدهندی، ناصر، گزیده حکایات علما با سلاطین، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1371.
بحرانی، هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات.
بدوی، عبدالرحمان، شهید عشق الهی؛ رابعه، ترجمه: محمد تحریرچی، مولی، چاپ اول، 1367.
بذرافشان، مرتضی، صد حکایت تربیتی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ دوم، 1379.
بروجردی، سیدابراهیم، تفسیر جامع، تهران، کتابخانه صدر، چاپ سوم، بیتا.
پاینده، ابوالقاسم، نهج الفصاحه، تهران، جاویدان، چاپ اول، 1374.
تقیزاده شکیبا، اصغر، حکایتها (لطایف الابرار)، تهران، محیا، چاپ دوم، 1376.
توماس، هنری، بزرگان فلسفه، ترجمه: فریدون بدرهای، تهران، کیهان، 1365.
ثروتیان، بهروز، روایات گهربار، تهران، برگ، چاپ اول، 1369.
------------------- ، طنز و رمز در الهینامه، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، چاپ اول، 1378.
جامی، عبدالرحمان، بهارستان، به کوشش: منوچهر دانشپژوه، تهران، اهل قلم، چاپ اول، 1380.
------------------- ، نفحاتالانس، تصحیح: محمود عابدی، تهران، اطلاعات، چاپ دوم، 1373.
جبله رودی، محمد، کلیات جامعالتمثیل، قم، شهاب، چاپ پنجم، 1371.
جزایری، نعمتالله، گزیده زهرالربیع، به کوشش: سید ابراهیم نبوی، تهران، روزنه، چاپ اول، 1380.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، تحقیق: عبدالرحیم ربانی شیرازی، تهران، اسلامیه، چاپ هفتم، 1378.
حسینی، سید نعمتالله، مردان علم در میدان عمل، قم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1372.
حسینی، مجدالدین محمد، زینة المجالس، تهران، سنایی، چاپ دوم، 1362
حکیمی، محمدرضا، هزار و یک حکایت تاریخی، تهران، قلم، چاپ ششم، 1370.
حلبی، علی اصغر، خواندنیهای ادب فارسی، تهران، زوّار، چاپ دوم، 1379.
حویزی، عبد علی، تفسیر نورالثقلین، محقق: علی عاشور، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، 1380.
خرمی، حسین، لطایف و حکایتهای قرآنی، قم، خرّم، چاپ اول، 1381.
دانشپژوه، منوچهر، حکایتهای دلنشین، تهران، اهل قلم، چاپ سوم، 1380
دیلمی، حسین، حکایت و حکمت، قم، راه قرآن، 1382.
ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، تهران، اوسان، چاپ یازدهم، 1379.
سعدی، مصلحالدین، گلستان، تصحیح: هیوا مسیح، تهران، انتشارات خجسته، چاپاول، 1381.
سهروردی، شهاب الدین، عوارف المعارف، به کوشش: قاسم انصاری، تهران، علمی و فرهنگی، چاپ هشتم، 1375.
سیدتقی طباطبایی قمی، انوار البهیّة، قم، محلّاتی، چاپ اول، 1378.
شهیدی، سیدجعفر و محمدرضا حکیمی، یادنامه علامه امینی، تهران، مؤسسه انجام کتاب، 1361.
شیخ بهایی، کشکول، ترجمه: عزیزالله کاسب، تهران، گلی، چاپ پنجم، 1378.
صدوق، ابن جعفر، من لایحضره الفقیه، تصحیح: علیاکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1404 ه- . ق.
صفی، فخرالدین علی، لطائف الطوائف، تصحیح: احمد گلچین معانی، تهران، اقبال، چاپ چهارم، 1362.
طباطبایی قمی، سیدتقی، انوار البهیه، قم، محلاتی، چاپ اول، 1378.
طبرسی، ابن علی الفضل، تفسیر مجمع البیان، ترجمه: علی کرمی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1380.
طبسی حائری، علی نقی، کشکول طبسی، مشهد، فدک، چاپ سیزدهم، 1366.
طوسی، خواجه نصیرالدین، اخلاق ناصری، تصحیح: مجتبی مینوی و علیرضا حیدری، تهران، خوارزمی، چاپ پنجم، 1373.
طیّبات، جلیل، حکمتها و حکایتها، تهران، برگ رضوان، چاپ اول، 1374.
عابدینی، ناصر، در کوچهباغهای حکایات، تهران، پیام آزادی، چاپ اول، 1379.
عطار، فریدالدین، تذکرة الاولیاء، به کوشش: رینولد نیکلسون، تهران، منوچهری، چاپ سوم، 1375.
------------------- ، منطق الطیر، تصحیح: سید صادق گوهرین، تهران، علمی و فرهنگی، چاپ دوازدهم، 1376.
عطارنژاد، محمدتقی، کشکول عطار، تهران، افتخاری، چاپ سوم، 1379.
علیاکبری، جاوید، گلشن لطایف، تهران، پیام آزادی، چاپ دوم، 1370.
غزالی، محمد، کیمیای سعادت، به کوشش: حسین خدیو جم، تهران، علمی و فرهنگی، 1361.
------------------- ، نصیحة الملوک، تصحیح: جلالالدین همایی، تهران، بابک، 1361.
فروزانفر، بدیع الزمان، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی، تهران، امیر کبیر، چاپ دوم، 1347.
فیض کاشانی، ملامحسن، محجة البیضاء، تصحیح: علی اکبر غفاری، تهران، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ سوم، 1374.
قمی، عباس، سفینة البحار، للطباعة دارالأسوة و النشر، 1373.
------------------- ، منتهی الآمال، قم، هجرت، چاپ سیزدهم، 1378.
کارگر محمدیاری، رحیم، حج عارفان، تهران، مشعر، چاپ هشتم، 1382.
کاشانی، ملا حبیب الله، منتخب قوامیس الدرر، ایران، بیتا، بیتا.
کاشانی، ملا فتحالله، منهج الصادقین، تصحیح: علی
اکبر غفاری، تهران، علمیه اسلامیه.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ترجمه: علی اکبر غفاری، بیروت، آل البیت، 1363.
------------------- ، فروع کافی، ترجمه: علی اکبر غفاری، بیروت، آل البیت، 1363.
لامعی، شعبانعلی، سیصد حکایت و لطیفه، تهران، بهگر، چاپ دوم، 1376.
------------------- ، حکایات برگزیده، تهران، انتشارات طلوع، چاپ اول، 1370.
مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، تهران، کتابفروشی اسلامیه، چاپ سوم، 1374.
محلاتی، ذبیح الله، ریاضین الشریعه، تهران، دارالکتب اسلامیه.
محمد بن علی ابن بابویه، معانی الاخبار، مصحح: علیاکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین علمیه قم، چ سوم، 1374.
محمدی اشتهاردی، محمد، داستانها و پندها، تهران، پیام آزادی، چاپ سوم، 1368.
------------------- ، داستانهای شنیدنی چهارده معصوم، تهران، نبوی، چاپ نهم، 1377.
محمدی ری شهری، محمد، میزانالحکمه، ترجمه: حمیدرضا شیخی، قم، دارالحدیث، چاپ دوم، 1379.
------------------- ، میزانالحکمه، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1362.
مشکینی اردبیلی، علی، المواعظ العددیه، قم، نشر الهادی، چاپ سوم، 1364.
مقدم، کاظم، هزار و یک مطلب خواندنی، تهران، حافظ نوین، چاپ اول، 1380.
موسوی خمینی، سید روحالله، کلمات قصار، پندها و حکمتها، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمهالله، چاپ پنجم، 1378.
مولوی، جلالالدین محمد، فیه مافیه، تصحیح: بدیع الزمان فروزانفر، تهران، امیرکبیر، چاپ دوم، 1364.
مهری، سید محمدجواد، از لابهلای گفتهها، قم، حضور، چاپ دوم، 1375.
میبدی، ابوالفضل، کشف الاسرار و عدة الابرار، به کوشش: علی اصغر حکمت، تهران، امیر کبیر، چاپ پنجم، 1371.
ناری ابیانه، محمدرضا، لطیفههای قرآنی، تهران، کارین، چاپ اول، 1380.
ناظمزاده، سیداصغر، جلوههای حکمت، قم، مرکز تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، 1377.
نسفی، عزیزالدین، انسان کامل، تصحیح: ماریژان
مولر، تهران، کتابخانه طهوری، 1362.
نوری طبرسی، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، بیروت، مؤسسه آل البیت، 1987 م.
نیشابوری، حسین بن احمد، گزینه روضالجنان و روحالجنان، تصحیح: احمد احمدی بیرجندی، مشهد، آستان قدسرضوی، چاپ اول، 1380.
هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق، پیشوای ششم حضرت امام صادق علیهالسلام، قم، در راه حق، چاپ هشتم، 1376.